هدايتگران راه نور - زندگانى امام على الهادىعليه السلام
پيشگفتار
الحمد للَّه ربالعالمين، والسلام على النبيّين والصدّيقين، و صلوات اللَّهوبركاته على خاتم المرسلين محمّد و آله الهداة الميامين.
گاه پيش خود مىانديشم كه آيا همين شناخت جزئى به نامهاى ائمه وتاريخ ولادت و شهادت آنها براى ارتباط ما با اين بزرگواران كفايت مىكند؟وآيا فقط همين شناخت ما را پيرو آنان و آنها را امام ما مىگرداند؟ در اينصورت نشانه اقتداى به آنها چيست؟ اگر يكى از ما را در پيشگاه پروردگارحاضر كنند و خداوند از او بپرسند: پيشوا و يا پيشوايان تو كيانند؟ و او درپاسخ نام پيشوايانش را بر زبان آورد بدون آنكه ويژگيها و كردارها و تعاليمآنان را شناخته باشد، و ائمهعليهم السلام نه تنها اورا نشناسند كه حتى منكر شيعهبودنش شوند، آيا در اين صورت او عذرى پذيرفتنى در نزد خدا دارد؟
من در اين باره ترديد مىكنم و احتمال مىدهم كه بر دوستداران اهل بيتكه مدعى هوا خواهى خاندان پيغمبر و پيروى از راه و روش اين بزرگوارنند،واجب است كه آنان را به گونهاى مورد شناخت قرار دهند كه يمان آنها و ائمهارتباط تام و كامل بر قرار كند والبته اين شناختى است كه از حد و مرز اسماوالقاب بسيار فُراتر مىرود و دست كم به شناخت شيوه كلى آنان در زندگىوقسمتى از آنچه كه آنان به اجراى آن دستور دادهاند، مىانجامد.
اگر چنين احتمالى صواب باشد، بر يك فرد شيعه واجب است كه دربرنامه مطالعتى و پژهشى خود، شناخت تاريخ ائمهعليهم السلام را ولو بطور خلاصه،بگنجاند.
هر چند كه شناخت بيشتر سيما و زندگى اين رهبران و غور و تأملدر گفتار آنان، بر درجات انسان در پيشگاه پروردگار مىافزايد و بهاى كردارصالح او را افزونى مىبخشد.
آنچه در صفحات بعد به آن خواهيم پرداخت در واقع بضاعت مزجاتىاست كه به پيشگاه ائمهعليهم السلام به تحفه مىبريم به اين اميد كه خداوند متعال بهفضل و كرم خويش آن را از ما به نيكويى قبول كند.
محمّدتقى مدرّسى
نام: على
پدر و مادر: امام جواد و سمانه
شهرت: هادى، نقى
كنيه: ابو الحسن سوّم
زمان و محلّ تولّد: 15 ذيحجّه سال 213 هجرى در مدينه.
زمان و محلّ شهادت: سوّم رجب سال 254 در سنّ 41 سالگى در شهر "سامراء" بر اثر زهرى كه با دسيسه "معتزّ" )سيزدهمينخليفه عبّاسى( توسط معتمد عبّاسى، به آنحضرت خوراندند، به شهادت رسيد.
مرقد شريف: شهر سامره، واقع در عراق.
دوران زندگى: در سه بخش:
8 - 1 سال قبلاز امامت )از سال212 تا220ه.
ق(
2 - دوران امامت، در زمان خلفاى قبل از متوكّل 12 سال )از سال 220 تا 232 ه.
ق(.
3 - دوران امامت در سخت ترين شرائط، در زمان خلافت چهارده ساله ديكتاتورى متوكّل )دهمين خليفه عبّاسى( و سپس خلفاى بعدى.
نقطه عطف جنبش مكتبى
از هنگامى كه آدم ابو البشرعليه السلام به زمين فتنهها و بلايا هبوط كرد،وتا زمان بر پايى قيامت، همواره ميان نيكان كه در جستجوى خشنودىخدايند و گمراهان كه از دسيسههاى شيطان پيروى كردند، مبارزه و ستيزبر قرار بود و هست.
با اين حال زمين هيچگاه و در هيچ برههاى از وجود باقيماندگان تبارپيامبران و پيروانشان كه از فساد و تباهى در زمين جلوگيرى و حجّتِخداى را بر مردمان، اقامه مىكردهاند، تهى نبوده است.
پروردگار سبحان در اشاره به همين حقيقت مىفرمايد:
)فَلَوْلاَ كَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِيالْأَرْضِ(1)).
"پس چرا نبود از قرنهاى پيش از شما بازماندگانى كه از تباهكارى درزمين نهى كنند.
.
.
"
او مىفرمايد اين "بقيه صالحه"، پيامبران مرسل يا جانشينان پيامبرو يا علماى ربّانى بودهاند كه درفش دعوت به سوى خدا و قيام به فرمان اورا به ميراث برده بودند.
امام هادىعليه السلام اين رهبرىِ خردمندانه را از پدر بزرگوارش، امام جواد،به ارث برده بود كه ميراث رسول خداصلى الله عليه وآله، خاتم پيامبران كه بر تماممكاتب الهى برترى و هيمنه داشت، بدو منتهى مىشد، به ارث برده بود.
بندگان برگزيده خدا، امامت ربّانى را به ميراث بردند و علماى ربّانىوزاهدان و صالحان شيعه، حق و پيروى از خط مشى پيامبران را ميراثخويش گرفتند.
هدف اين خط مبارك، تحقّق بخشيدن به همان آرمانهايى بود كهپيامبران وصالحان در طول تاريخ براى تحقّق بخشيدن آنها كوشيدند و بهعبارتى به همان آرمانهايى كه خداوند متعال در اين آيه آنها را به اختصاربيان كرده است، جامه تحقّق پوشاندند:
)لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُبِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُوَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ(2)).
"همانا كه ما پيامبران خويش را با نشانيها فرستاديم و با ايشان كتابوترازو فرو فرستاديم تا مردم به قسط قيام كنند، و آهن را فرو فرستاديم كه درآن نيرويى است سخت و سودهايى براى مردم تا خدا شناسد آن را كه اووفرستادگانش را به غيب يارى مىكند كه خداوند توانا و عزّتمند است.
"
آنچه در ديگر آيات قرآنى و نيز در اين آيه بدان اشارت رفته، اهدافوالاى بعثت پيامبران به شمار مىآيند كه عبارتند از:
الف - دعوت به خدا با دلايل آشكار )بيّنات(.
اين نكته در اينفرمايش امير مؤمنان علىعليه السلام بروشنى بيان شده است:
"پس خداوند هر چند گاه پيامبرانى فرستاده و به وسيله آنان بهبندگان هشدار داد تا حق ميثاق را ادا كنند و نعمت فراموش شده را يادآرند و نهفتههاى خرد را آشكار سازند".
بابيدار كردن عقل و برانگيختن وجدان از زير ابرهاى غفلت و پالايشفطرت از آلودگيها و موانع و حجب، حجّت خدا بر بندگانش، از راهبعثت پيامبران تمام مىشود!
ب - تلاوت كتاب خدا كه در آن تمام نيازمنديهاى مردم تبيين شدهاست.
از طريق تلاوت كتاب و آيات آن، پيامبرانعليهم السلام به تزكيه و تعليممردم همّت مىگماشتند.
خداوند در اين باره مىفرمايد:
)هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْاُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْوَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ(3)).
"او )خدا( است كه آن كه در بى سوادان، پيامبرى از خودشان برانگيختتا بر ايشان آيات خدا را بخواند و پاكشان سازد و كتاب و حكمت بياموزدشانوگر چه پيش از اين در گمراهى آشكار بودند.
"
ج - فراهم آوردن ميزان به اين معنى كه ولّىِ امر )حاكم( كسى است كهميان مردم به عدل و داد فرمان مىراند.
خداوند در اين باره فرمايد:
)فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيَما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِيأَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً(4)).
"نه چنين است، به پروردگارت سوگند كه ايمان به تو نياورند مگر آنكه تورا به داورى بگيرند آنچه ميانشان روى داده است سپس در دل خود از آنچه توقضاوت كردهاى چارهاى نيابند و كاملاً تسليم شوند.
"
پس هر كه عهدهدار منصب خلافت الهى شد ميزان حق و فرقان و نورمىگردد تا اگر شيوهها به يكديگر مشتبه شد و نظريات و آرا با يكديگرتفاوت يافتند آنها به مردم بياموزند كه كدامين راه و كدامين شيوه آنانرا بهسوى پروردگار و جلب خشنودى خالق رهنمون مىشود.
د - والاترين هدف از همه اين آرمانهاى برتر، تحقّق يافتن بالاتريندرجات عدالت در بين مردم يعنى "قسط" است كه جز با ايمانِ مردم بهپيامبران وپيروى آنها از كتاب خداوند و تسليم در برابر ميزان ، صورتنخواهد پذيرفت و هم از اين روست كه خداوند مىفرمايد: )لِيَقُومَ النَّاسَبِالْقِسْطِ(.
بديهى است كه تحقّق كامل اين قسط، جز با اتكابه نيروى مادّى و بازدارندهاى كه در آهن متجلّى است و فرو فرستاده از جانب خداست و درآن قوّتى است سخت، ميّسر نخواهد بود.
آهن نيز به سهم خود، اگر در دستان دلير مردانِ از جان گذشته در راهخدا وبراى يارى دين و پيامبران او نباشد، مفهومى نخواهد داشت.
اگر اين دلاوران، آهن را براى دفاع از وحى خدا و خط مشى پيامبرانخدا به كار برند، يارى خدا نيز بر آنان فرود آيد كه خداوند بسيار تواناوعزّتمند است وخود فرموده است:
)وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌ عَزِيزٌ (5)).
"و خدا البته يارى كند آن را كه به يارى او برخاسته كه خداوند تواناوعزّتمند است.
"
اين آرمانها، خط و حركت مكتبى بود كه امام هادىعليه السلام در روزگارخويش زمام آنرا را به دست داشت.
اينك بايد پرسيد كه نقاط عطف اينخط از هنگام تشكّل آن در عصر امام علىعليه السلام تا زمان امام هادى چهچيزهايى بوده است؟
پس از پيوستن پيامبرصلى الله عليه وآله به "رفيق اعلى"، امّت تازه بنياد اسلام بهپيشوايى نياز داشت كه از ميراث آنحضرت پاسدارى كند و از خط اصيلوى كه از چپ وراست اماج حملات عدّهاى قرار مىگرفت، دفاع كندوارزشهاى والايى را كه توسط وحى فرود آمده بود، در ميان امّتاستوارى بخشد.
اميرمؤمنان به بهترين شكل به اين وظيفه همّت گمارد و گروهى ازبرگزيدگان و پاكان امّت، كه جزو همان "بقيه صالحه" بودند به گرد اوجمع آمدند و به دفاع از خط اصيل رسالت الهى مشغول شدند.
با وقوع جنگ صفين، شكاف ميان اين خط با ساير خطوط، وضوحبيشترى به خود گرفت و ابرار كه بقيه سلف صالح پيامبرصلى الله عليه وآله نيز در ميانآنان بودند، كلاً به سوى امام على گرايش يافتند و اين خط برغم وحشتايجاد شده از طرف حزب حاكم اموى، همچنان برجستگى و برترىخويش را حفظ كرد.
امّا آوازه اين خط در دنيا نپيچيد مگر پس از آنكهرنگ خون به خود گرفت و حرارت فاجعه را پس از واقعه طف لمسكرد.
بنابر اين اگر بگوييم اين خط در روز صفين متبلور شد، بايد بگوييمكه رشد و تكامل آن در روز عاشورا به وقوع پيوست.
در زمان امام زين العابدين اين صبغه الهى دو چندان شد و در روزگارامامت امام باقر خط مشى توحيدى تبلور يافت.
چرا كه در اوج آن عقلنيِّر با وحى منزل تلاقى پيدا كرد.
در دوران پيشوايى امام صادق ونيزجزئيّات اين خط در احكام و اخلاق و آداب و مواعظ بصورتى كاملترسيم شد.
در دوره امام كاظم اين خط رنگى سياسى يافت زيرا مسأله طرحريزىانقلابى مردمى در كار بود.
امّا در دوران ائمه بعدى يعنى امام رضا و سهفرزندشعليهم السلام خط مكتبى به عنوان يك نيروى سياسى و اجتماعى و نفوذيافته در هيأت حاكمه كه در تصميم گيريها و اشراف بر حيات دينىِجامعه نيز بى تأثير نبودند، تجلّى پيدا كرد.
دوران امام هادى، به تجلّى قدرت خط مكتبى در تمام زمينههامتمايز بود.
اگر چه نظام عبّاسى همواره و بويژه در دوران متوكّل عبّاسى بهقدرت سركوب خويش متمايز بود.
شايد بتوان از برخى از شواهد تاريخى زير، به اوضاع و احوال شيعياندر دوران امامت امام هادى پى برد:
1 - در حديث مفصلى كه شيخ كلينى در مورد آنچه كه پس از وفاتامام جوادعليه السلام رخ داد روايت كرده، آمده است:
"چون ابو جعفر )امام جواد( درگذشت از خانهام بيرون نيامدم تاآنكه دانستم سران طايفه )شيعه( نزد محمّد بن فرج الرخجى كه ازاصحاب موثق امام رضا و امام جواد و وكيل امام هادى بود گرد آمده درباره امر )امامت( به رايزنى مىپردازند".
(6)
اين روايت بيانگر آن است كه شيعيان در آن روزگار مجالسى داشتندكه در آنها در باره امور بسيار مهم به گفتگو و رايزنى مىنشستند.
يكى ازاين امور مهم، شناخت امام و بيعت با او و پذيرفتن دستوراتش بودهاست.
آنان پس از وفات امام جوادعليه السلام، به خاطر وجود اخبار صحيحىكه در دست داشتند، بر امامت امام هادى اجماع كردند.
در پايان اينروايت آمده است: همه كسانى كه در آن مجلس بودند به امامت امامهادى تسليم شدند.
شيخ مفيد همچنين مىافزايد: "اخبار در اين باره بسيار فراوان استبطورى كه اگر بخواهيم همه اين اخبار را در اينجا بيان كنيم كتاب طولانىشود.
همين كه شيعيان پس از امام جواد بر امامت امام هادى اجماعكردهاند و كسى در آن زمان جز خود آنحضرت ادعاى امامت نكرد، ما رااز ايراد اخبار و نصوص صريح بر امامت آنحضرت بى نياز مىسازد".
(7)
بنابر اين مىبينيد كه شيخ مفيد، امامت امام هادى را به اجماع سرانشيعه مربوط مىداند.
چرا كه آنان برگزيدگان امّت و از فقهاى بزرگبودند و معرفت آنان به امامى كه با وى و پدر و جدّ بزرگوارش زيستهبودند، راهى عقلانى براى شناخت امام به حساب مىآيد.
سخن شيخ مفيد و حديثى كه او روايت كرده، فقط بيانگر اوضاعواحوال طايفه شيعه در آن دوران است.
2 - فتح بن خاقان وزير متوكّل بود امّا به امام هادى مهر مىورزيدوعلّت اين مهر ورزى يا گرايش شخصى او بود و يا اينكه وى در حقيقتيكى از ياران نفوذى آنحضرت در دستگاه حاكمه به شمار مىآمد.
امّا درروايت آمده است كه آنحضرت به خاطر حفظ جان فتح بن خاقان او رامورد نكوهش قرار داده است.
اجازه دهيد به حديث زير كه بيانگرگوشهاى از كرامات امام هادى و در عين حال نمودار بخشى از اوضاعواحوال شيعه در آن دوران است، گوش بسپاريم:
روزى نزد امامعليه السلام رفته عرض كردم: سرورم! اين مرد مرا طرد كردهوروزى ام را بريده و ملولم ساخته است و نزد او به چيزى متّهم نيستممگر به اين جرم كه ملازم شمايم و اگر شما چيزى از او درخواست كنيدقبول آنرا از شما لازم مىداند، بنابر اين بر من منّت نهيد و از او درخواست كنيد.
امام فرمود: اگر خدا خواهد كفايت شوى.
چون شب فرا رسيد، پيغامرسانان متوكّل يكى پس از ديگرى نزد منآمدند.
من نزد متوكّل رفتم.
فتح بن خاقان كه بر در ايستاده بود، پرسيد:اى مرد شبانه در خانهات چه چيزى نهان داشتهاى، اين مرد از بس كه تورا طلبيده مرا به ستوه آورده است!
درون رفتم و متوكّل را ديدم كه بر بسترش نشسته است.
پرسيد: اى ابوموسى! ما از تو غافليم و تو نيز ما را به فراموشى سپردهاى، چه چيزى ازتو پيش من است؟ گفتم: فلان انعام و فلان رزق و چيزهايى نام بردم و اودستور داد آنها را دو برابر به من دادند.
سپس از فتح پرسيدم: آيا امامهادىعليه السلام بدين جا آمد.
پاسخ داد: نه.
گفتم: يادداشتى نوشته بود؟ پاسخداد: نه.
آنگاه من بازگشتم.
فتح مرا دنبال كرد و به من گفت: شك ندارم كهتو از او خواستى برايت دعا كند.
پس از ايشان براى من نيز دعايىخواهش كن.
چون نزد امام رفتم، به من گفت: اى ابو موسى! اين آبروى رضاست.
عرض كردم: به بركت شما سرورم! امّا به من گفتند كه شما نه پيش متوكّلرفتيد و نه از او درخواستى كرديد.
فرمود: خداوند مىداند كه ما در امور مهم جز بدو پناه نمىبريم و دركارهاى دشوار جز بر او توكّل نمىكنيم و ما را عادت داد كه چون از اودرخواست كنيم، اجابتمان كند و مىترسيم از اين شيوه منحرف شويم كهاو نيز از ما روى گرداند.
.
عرض كردم: فتح وزير متوكل به من چنين و چنان گفت.
امام فرمود:او به ظاهر، ما را دوست دارد و در باطن از ما كناره مىگيرد.
دعا براىكسى است كه پروردگارش را مىخواند: چون در طاعت خدا خود راخالص كردى و به رسول خداصلى الله عليه وآله و به حقّ ما اهل بيت اعتراف نمودىواز خدا چيزى در خواست كردى، تو را بى بهره نگذارد.
(8)
3 - امام هادى در سامرّا كه مركز خلافت بود سكونت داشت و نزدمتوكّل مىرفت.
راويان در باره نحوه ورود آنحضرت بر متوكّل گفتهاند:
زمانى كه امام هادى به كاخ متوكل نزديك مىشد هيچ يك از كسانىكه بر در كاخ متوكل منتظر ايستاده بودند، از هيبت و جلال امام چارهاىجز پياده شدن از مركبهاى خويش نداشتند.
.
محمّد فرزند حسن فرزنداشتر علوى، يكى از اين صحنهها را چنين نقل مىكند:
با پدرم بر در كاخ متوكّل بوديم.
در آن هنگام من بچه بودم و در ميانعدّهاى از خاندان ابو طالب وبنى عبّاس و سپاهيان قرار داشتم.
چون امامهادىعليه السلام وارد شد همه مردم از مركبهاى خود پياده شدند تا آنحضرت بهدرون رفت.
يكى از حاضران به ديگران گفت: چرا به خاطر اين بچّهپياده شويم در حالى كه او نه شريفتر از ما و نه بزرگتر و سالخوردهتروداناتر از ما است؟ آن عدّه گفتند: به خدا سوگند براى او پياده نمىشويم.
ابو هاشم به آنها گفت: به خدا قسم چون او را ببينيد به خاطرش باحقارت و ذلّت از مركبهايتان پياده مىشويد.
مدّتى نگذشته بود كه امام بهطرف آن جمع آمد و تا چشم حاضران به او افتاد همگى از مركبهاى خودفرود آمدند.
سپس ابو هاشم از آنها پرسيد: مگر ادعا نمىكرديد كه بهخاطر او فرود نخواهيد آمد؟ آنها پاسخ دادند: به خدا قسم ما اختيار دارخويش نبوديم كه فرود آمديم.
(9)
هر گاه امام هادى بر متوكّل وارد مىشد، پردهها را برايش كنارمىزدند و با تمام وقار آنحضرت را مورد احترام قرار مىدادند.
درروايت آمده است: يكى از اشرار، روزى به متوكّل گفت: هيچ كسى با توبيشتر از آن نمىكند كه تو با هادى مىكنى.
در خانه كسى نمىماند جز آنكه او را خدمت مىكند وزحمت بالا زدن پرده و باز كردن درب را بعهدهمىگيرند حال آنكه اگر مردم اين مسائل را بفهمند خواهند گفت: اگرخليفهاز شايستگى وى براى خلافت بىخبر نبود بااو چنينرفتار نمىكرد.
(10)
از اين حديث مفصّل كه گوشهاى به بحث ما مرتبط بود نقل كرديم، برمىآيد كه آنحضرت حتّى در كاخ ستمگرترين خليفه عبّاسى در عصرخودش يعنى متوكّل، از چه شكوه و جلالى برخوردار بوده است.
آنحضرت چون بر خليفه وارد مىشد، با وى به حق به موضعگيرىوگفتگو مىپرداخت.
به عنوان مثال روزى آنحضرت نزد متوكّل رفت.
متوكّل از او پرسيد: اى ابو الحسن! از ميان مردم چه كسى در شاعرىتواناتر است؟ امام در پاسخ، نام شاعرى علوى را ذكر كرد و فرمود: چوناين ابيات را سروده است:
لقد فاخرتنا من قريش عصابة
بمط خدود و امتداد اصابع(11)
فلما تنازعنا القضاء قضى لنا
عليه بما فاهوا نداء الصوامع(12)
متوكّل پرسيد: نداء الصوامع چيست؟
امامعليه السلام فرمود: أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً.
.
.
جدّ من ياجدّ شما است.
متوكّل از اين سخن بسيار خنديد و گفت: او جدّ توست و ما تو را از اونمىرانيم.
(13)
يك بار ديگر متوكّل، امام را به مجلس بادهنوشى خويش داخل كردواز او خواست كه وى را در آنچه بدان مشغول بود، همراهى كند.
ولىامام او را موعظتى بليغ فرمود.
اجازه دهيد اين ماجرا را آنچنان كهمسعودى در تاريخ خود آورده است، نقل كنيم.
وى گويد:
از امام هادى پيش متوكّل بدگويى كرده و گفته بودند در خانهاشنامهها وسلاحهايى از پيروان قمىاش دارد و بر اين قصد است كه بهحكومت دستيابد.
متوكّل عدّهاى از تركها را به خانه آنحضرت روانه كرد.
آنها شبانه بهخانه حضرت يورش بردند امّا چيزى در آنجا نيافتند وخود آنحضرت رادر اتاقى در بسته پيدا كردند، او جامهاى پشمين بر تن داشت و روى ريگو خاك نشسته و توجهش به خداى تعالى معطوف بود و آياتى از قرآن رامىخواند.
مأموران او را در همان حال نزد متوكّل برده گفتند: در خانهاشچيزى نيافتيم و او را ديديم كه رو به روى قبله نشسته است و قرآنمىخواند.
متوكّل آن لحظه در مجلس بادهگسارى نشسته و جام شراب بهدستش بود.
امامعليه السلام را نزد او بردند.
چون متوكّل چشمش به امام افتادهيبت وبزرگى امام در وى كارگر شد.
او را در كنارش نشاند و جامى راكه در دست داشت، به طرف آنحضرت گرفت.
امام فرمود: به خدا گوشت و خون من هرگز خمر ننوشيدهاند، مرا عفوكن.
متوكّل آنحضرت را معاف كرد و آنگاه گفت: برايم شعرى بخوان.
امام پاسخ داد: من اندكى شعر مىدانم.
متوكّل گفت: گريزى نيست.
امام كه در كنار متوكل نشسته بود، آغازبه خواندن اشعار زير كرد:
باتوا على قلل الأجبال تحرسهم
غلب الرجال فلم تنفعهم القلل(14)
و استنزلوا بعد عز من معاقلهم
و اسكنوا حفرا يابئسما نزلوا(15)
ناداهم صارخ من بعد دفنهم
اين الأساور و التيجان و الحلل(16)
اين الوجوه التى كانت منعمة
من دونها تضرب الأستار والكلل(17)
فافصح القبر عنهم حين ساءلهم
تلك الوجوه عليها الدود تنتقل(18)
قد طال ما اكلوا دهراً و ما شربوا
و اصبحوا اليوم بعدالأكلقد اكلوا(19)
متوكّل از شنيدن اين ابيات چنان گريست كه محاسنش به آبديدگانش تَر شد، حاضران نيز.
گريستند.
آنگاه چهار هزار دينار به امامهادىعليه السلام داد و او را در كمال احترام به خانهاش باز گرداند.
(20)
بنابر آنچه كه در منابع تاريخى مىخوانيم بسيارى از نزديكان ومحرمان اسرار خليفه، پيرو امام هادى بودند.
البته ممكن است اينپيروى حقيقى بوده و يا به اين خاطر بوده است كه شيعه را وزنهاى سياسىمىدانستند.
به عنوان نمونه فتح بن خاقان كه يكى از بزرگترين وزيرانمتوكّل بود و به هنگام كودتاى تركها عليه خليفه با او كشته شد، پيوستهمىكوشيد به امام تقرّب جويد و از برخى روايات هم پيداست كه متوكّلاو را متّهم به شيعىگرى مىكرد كه اين امر خود نشانگر آن است كه متوكّلتا حدودى به وضع او پىبرده بود.
(21)
در باره فتح آمده است كه متوكّل به او گفت: اى فتح اين )امام هادى(دوست توست و در صورت فتح خنديد، و فتح هم در چهره خليفهخنديد.
همچنين از داستان زير آشكار مىشود كه برخى از فرماندهان سپاهنظام، مهر آن امام و چه بسا ولايت او را در دل نهان داشتند.
از طرفى اينماجرا گوشهاى از انتشار دوستى امام و احترام او در بين عموم مردم،بخصوص در حرمين شريفين )مكّه و مدينه(، پرده بر مىدارد.
از يحيى بن هرثمة، فرمانده سپاه عبّاسى، نقل مىكنند كه گفت:متوكّل مرا به مدينه فرستاد تا امام هادى را به خاطر مطلبى كه در باره اوشنيده بود، به نزدش ببرم.
چون به مدينه رفتم، مردم آنجا چنان بناىبانگ و شيون نهادند كه تا آن هنگام همانند آن را نشنيده بودم.
من شروعبه تسكين دادن آنها كردم وسوگند خوردم كه در باره وى به انجام كارناپسندى مأمور نشدهام، آنگاه به بازرسى منزلش پرداختم و در آنجاچيزى جز قرآن و دعا و همانند اينها نيافتم.
سپس او را حركت دادم وخودعهده دار خدمتش شدم و با وى خوشرفتارى كردم.
يكى از روزها در حالى كه آسمان صاف بود و خورشيد هممىدرخشيد، بر مركبش سوار شد در حالى كه بارانى در بر كرده و دممركبش را گره زده بود، من از كار او در شگفت شدم امّا ديرى نپائيد كهابرى در آسمان پيدا شد و بارانى تند با ريدن گرفت و كار ما بسيار دشوارگشت.
در اين هنگام امام هادى رو به من كرد و گفت: من مىدانم آنچه راكه ديدى )بستن دم مركب( غريب شمردى و پيش خود پنداشتى كه من دراين كارها از تو داناترم.
امّا اين گونه نبود كه تو گمان كردى بلكه من درصحرا پرورش يافتهام و بادهايى را كه دنبال خود باران دارند، بهترمىشناسم از اين رو خود را براى بارش باران آماده كردم.
چون به مدينة السلام رسيدم، ابتدا نزد اسحاق بن ابراهيم طاهرى كهوالى بغداد بود، رفتم.
او گفت: اى يحيى! اين مرد زاده رسول خداصلى الله عليه وآلهاست ومتوكّل هم همان كسى است كه او را مىشناسى اگر او را عليه اينمرد بر انگيزى او را خواهد كشت و آنگاه رسول خداصلى الله عليه وآله خصم تو خواهدبود.
به او پاسخ دادم: به خدا سوگند از او جز كردار نكو نديدم.
آنگاه به سمت سامرّاء روانه شدم و در آغاز نزد وصيف تركى كه ازياران او بودم، رفتم وصيف به من گفت: به خدا قسم اگر يك مو از سراين مرد )امام هادى( كم شود با من طرفى! من از گفتار اين دو )اسحاقووصيف( تعجب كردم.
آنگاه از آنچه از امام هادى ديده بودم، متوكّل را آگاه كردم و او رابسيار تمجيد گفتم.
متوكّل نيز پاداش خوبى به امام هادى داد و به وىبسيار احترام گذاشت و خوبى كرد.
(22)
روزگار امام هادىعليه السلام به واسطه وجود تحولات سياسى، دورهممتازى بود.
چرا كه در اين دوره، بازگشت تركان به كاخ عبّاسى فزونىگرفت و هر يك از فرماندهان آنان به طرف يكى از نامزدهاى خلافتگراييده بودند و در پى فرصت مىگشتند تا نامزد مورد نظر خود را بهحكومت بنشانند و با خليفه ناميدن او و به نام وى امور و مصالح كشور راهر طور كه خواهند به بازى بگيرند.
پس از وفات معتصم، فرزندش الواثقباللَّه عهدهدار حكومت شدوابنالزيات را به وزارت خويش برگزيد و بر برادر خود جعفر خشمگرفت.
امّا حكومت او ديرى نپاييد كه با مرگ وى پايان پذيرفت ومتوكّلجانشين او شد وابن الزيات را كشت.
دوران حكومت متوكّل تا حدودىروى ثبات و آرامش به خود ديد.
اندكى پيش از مرگ واثق از وى در باره جانشينش پرسيد و او پاسخداد: خدا مرا نبيند كه خلافت را زنده و مرده به گردن خويش بندم!
از اين سخن معلوم مىشود كه خلافت در عصر او حاوى چه مفهومىبوده است.
آيا مگر اين واژه بجز سركوب و فريب و توطئه و غوطه ورى درشهوتها مفهومى ديگرى هم داشت؟ بعلاوه مگر او خود برادرش متوكّل راپس از آنكه اِمارت حج را بدو سپرد، به اين خاطر كه پى برد او بر سرخلافت با وى به رقابت پرداخته، روانه زندان نكرد و شفاعت هيچ كسرا هم در باره او پذيرا نشد؟
پس از وفات الواثق باللَّه، متوكّل به حكومت رسيد و چنان كه گفتيمعصر او تا حدودى شاهد ثبات و آرامش بود.
امّا اين آرامش و ثبات برپايه ظلم و گمراه سازى مردم استوار گشته بود.
برجستهترين نمودهاى سياستِ وحشت آفرين او، در اقدامات وى درقبال علوىها تجلّى مىيابد.
او دستور داد قبر سيد الشهداءعليه السلام را به همراه خانههاى اطرافش ويرانكنند و به جاى آن زمين را شخم زنند و تخم بكارند و آبيارى كنند كه تمامآثار آن محو شود و مردم هم از زيارت آن قبر منع شوند و ندا داد هر كهپس از سه روز در اطراف قبر ديده شود گرفتار و به زندان "مطبق" سپردهخواهد شد.
مردم هم از ترس اينكه مبادا دستگير شوند، گريختند، در واقع متوكّلبا پيش گرفتن اين سياست حميّت و خشم مسلمانان و بويژه بغداديان را كهبه سب علويها در مساجد و خيابانها اعتراض كرده بودند، برانگيخت.
(23)
همچنين در دوران خلافت متوكّل خشكسالى وحشتناكى در عراق روىداد و بسيارى از مردم جان خود را از دست دادند.
در اين اثنا روميان، با ديدن ضعف حكومت عبّاسى در بلاد اسلام طمعكردند و از نو حملات خود را به شهر قاليقلا واقع در جنوب آسياى صغير،آغاز كردند و مردم آنجا را شكست سختى دادند.
(24)
از داستان زير مىتوان بهطبيعت حكومت متوكّل و مراتب دشمنىوسركوب وى بر ضدّ علويان و ترس او از شورش آنان بخوبى پى برد.
بخترى نقل كرده است: در منطقهاى به نام منبج نزد متوكّل بودم كهيكى از فرزندان محمّد بن الحنيفه بر او وارد شد.
او چشمانى زيبا داشتوجامهاى نيكو در بر كرده بود.
پيش متوكّل در باره او بدگويى كردهبودند.
جوان رو به روى متوكّل ايستاد و متوكّل رو به فتح بن خاقان وزيرخود كرده بود و با وى سخن مىگفت.
چون زمان ايستادن به درازا كشيد و جوان ديد كه متوكّل به اونمىنگرد، خطاب به او گفت: "اى اميرالمؤمنين! اگر مرا احضار كردهاىتا تأديبم كنى قطعاً بى ادبى كردهاى و اگر احضارم كردهاى تا اوباشى كه درمحضر تو گرد آمدهاند مرا بشناسند بايد بگويم اينان از اهانت تو نسبت بهخانواده من آگاهند".
متوكّل گفت: به خدا قسم اى حنفى اگر آن پيوند خويشى ميان من و تونبود و حلم من مرا به مهربانى بر تو وادار نمىكرد، هر آينه زبانت رابيرون مىكشيدم و با شمشير سرت را از بدن جدا مىساختم حتى اگرپدرت محمّد به جاى تو بود.
آنگاه به فتح بن خاقان وزير خود روى كرد و گفت: مىبينى از دستخاندان ابو طالب چه مىكشيم؟ يا حسنى كه مىخواهد تاج عزّتى را كهخداوند پيش از او به ما داده، به سوى خود بكشد يا حسينى كه مىكوشدآنچه را كه خداوند پيش از او در باره ما نازل فرموده نقض كند و يا حنفىكه به جهل خويش مىخواهد شمشير ما خونش را بريزد.
جوان به اوگفت: "آيا باده گسارى و شراب و نىها )موزيك( و غلامبچهها براى تو حلمى باقى گذاشته؟ و چه وقت توبه خانواده من مهربانبودى در حالى كه فدك را كه ارث آنان از رسول خداصلى الله عليه وآله بود از آنهاچاپيدى و اينك ابو حرمله آن را وارث شده است.
و امّا اينكه نام پدرممحمّد را ياد كردى بايد بدانى كه تو مىخواستى )با بردن نامش( از عزّتىكه خداى و رسولش او را بالا برده بودند پايين بكشانى و به شرفى دستيازى كه از رسيدن به بلنداى آن نا توانى و بدان نمىرسى.
تو چنانى كهشاعر گفت:
فغض الطرف انك من نمير
فلا كعبا بلغت و لا كلابا
تو از آنچه از دست حسنى و حسينى و حنفى مىكشى به من شكايتمىكنى پس چه بديارى و چه بد خاندانى!
آنگاه جوان پاى خويش را دراز كرد و گفت: اين دو پاى من براىزنجيرت و اين گردن من براى شمشيرت.
پس به گناه من مبتلا شو و ستممرا به گردن گير كه اين نخستين كار ناشايستى نيست كه تو و پيشينيانت آنرا به اجرا در آوردهايد.
خداوند متعال مىفرمايد: )قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِأَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى( پس به خداى سوگند كه تو درخواست رسولخداصلى الله عليه وآله را پاسخ نگفتى و به كسانى جز خويشان او مهربانى كردى.
پس به همين زودى بر حوض كوثر وارد مىشوى و پدرم و جدّمعليهما السلام تو رااز آن دور مىرانند".
متوكّل از شنيدن اين سخنان گريست و سپس برخاست و به قصركنيزانش رفت و فرداى آن روز همان جوان را به حضور طلبيد و به وىانعام گرانمايهاى داد و آزادش كرد.
(25)
پنجه آهنين ستم متوكّل و ظلم فراوان او موجب دشمنى مردم با وىشد.
ظلم و بيداد وى حتّى سپاه او را فرا گرفت تا آنجا كه ارتش او بهرهبرىافرادى بهنامهاى بغاى صغير وباغر بر ضد او سر بهشورش برداشتندو در نتيجه متوكّل ووزيرش فتح بن خاقان كشته شدند وفرزندش منتصردر ماه شوال سال 247ه به جاى او به خلافت نشست و برادرانش معتزومؤيد را از ولايت عهدى خلع كرد و در تمام امور و بويژه مسائلى كه باعلوىها در ارتباط بود شيوهاى مخالف با روش پدرش اتخاذ كرد.
دوران خلافت منتصر كه برخى از مورخان از آن به خوبى يادكردهاند، چندان به درازا نكشيد.
مورخان منتصر را شخصى بردبار،خردمند، بخشنده، اهل كار خير، بسيار منصف، خوشرفتار و.
.
معرفىكردهاند.
(26)
منتصر پس از گذشت 6 ماه از خلافتش در سال 248 ه از دنيا رفتومردم با احمد فرزند محمّد معتصم بيعت كردند و به او لقب المستعينباللَّه دادند.
به نظر مىرسد كه مستعين در نظر داشت جلوى نفوذ تركها راكه نيروى نظامى آنها به نيروى سياسى فزايندهاى در كشور مبدل شده بود،بگيرد امّا از طرف آنها وبويژه از سوى "بغاى صغير" با مخالفتسرسختانهاى رو به رو شد.
آنان با معتز بن متوكّل دست بيعت دادندوميان ياران و هواداران اين دو خليفه كه مقر اوّلى در بغداد و مقر دوّمىدر سامرّاء بود جنگ خونبارى در گرفت.
اين جنگ در شرايط اقتصادىكشور بسيار تأثير گذاشت.
با به خلافت رسيدن معتز، مستعين به واسطتبعيد شد و سر انجام به دست گروهى كه سعيد خادم رهبرى آنها را برعهده داشت، به قتل رسيد.
(27)
امّا معتز نيز همواره از ناحيه تركان كه پدرش را كشته و پسر عمويشرا از خلافت خلع كرده بودند احساس ترس و نگرانى مىكرد.
بالاخرهخلافت براى او نيز پايدار نماند و بطرز فاجعه آميزى به قتل رسيد.
ماجراى كشته شدن معتز بنابه نقل مورخان اين گونه بود:.
.
.
گروهى ازتركان بر او وارد شدند و پاى او را گرفتند و او را روى زمين كشيدند و تادر اتاق آوردند و با گرز، بر سر او زدند وجامهاش را دريدند و او را درآفتاب نگه داشتند او از شدّت گرما يك پا بر زمين مىنهاد و پاى ديگر برمىداشت.
بعضى هم به او سيلى مىزدند و او با دست خويش روى خود رامىگرفت تا از ضربههاى آنها جلوگيرى كند سپس گروهى از علماى كاخحكومتى را شاهد خلع او گرفتند و آنگاه وى را در سردابى داخل كردندودر سرداب را با آجر گرفتند و او در همانجا محبوس بماند تا از دنيارفت.
(28)
پس از مرگ معتز، مهتدى پسر واثق در سال 255 ه به خلافت رسيد.
در دوران خلافت وى نا بسامانى و آشفتگى در تمام كشور حكمفرما شد.
در بغداد سپاهيان سر به شورش برداشتن و آتش انقلاب علوىها نيز درگوشه و كنار كشور شعله ور گرديد.
بدين ترتيب خلافت عبّاسى به منزله شعارى در آمد براى هر كس كهبه حكومت طمع بسته بود و توطئه و فريب شاخصه برجسته هر سياستىشد.
تمام اين حوادث فرجام طبيعى سركوب و فريبى بود كه توسط اسلافنخستين اين خلفا به منصه ظهور رسيده بود.
چرا كه وقتى معتصم تركها رابر ديگران مقدّم داشت و نيروى نظامى كوبندهاى از آنها ترتيب داد و بهنيروى آنان مردم را سركوب مىكرد و آتش انقلابها و شورشها رافرومىنشاند، طبيعى بود كه اين نيرو روزى به قوّهاى تبديل شود كهخاندان او را مورد تهديد قرار دهد و خلافت را دستخوش نا بودى سازد.
تا آنجا كه يكى از مورخان مىنويسد چون معتز بر تخت خلافت نشست،خاصان او بيامدند و منجمان را احضار كردند و به آنها گفتند: بنگريد كهاين خليفه چند سال زندگى مىكند و تاكى بر تخت خلافت مىنشيند؟يكى از نكته سنجانى كه در مجلس حضور داشت، گفت: من از منجمان بهعمر خليفه و نيز مدّت خلافت او آگاه ترم! حاضران از او پرسيدند: پسبگو خليفه چند سال زندگى و چند سال خلافت مىكند؟ مرد پاسخ داد: تاهر وقت كه تركان بخواهند! تمام كسانى كه در مجلس بودند، از پاسخ اينمرد خنديدند.
(29)
آرى انحراف ظاهراً در آغاز كار اندك مىنمايد امّا بعداً بسرعت همهمصالح و منافع را زير پوشش خود مىگيرد!
در اين ميان ائمهعليهم السلام و يارانشان از ارزشهاى حق و عدالت و آزادىدفاع مىكنند تا مبادا مصالح دين و امور ملّت به چنين فجايع ناگوارىبينجامد.
زندگى امام هادىعليه السلام
در دوّمين روز از ماه رجب سال 212 هجرى، مدينه منوره و قريه)صريا( به پيشواز ولادت نخستين فرزند امام جوادعليه السلام شتافت و موجىاز سرور و خوشحالى اين بيت هاشمى را فرا گرفت.
پدرش او را به نامجدّش.
رضاعليه السلام، ونياى اكبرش اميرالمؤمنين علىعليه السلام خواند و كنيهاشرا ابو الحسن ناميد.
القاب با مسمّاى حضرتش از سيما و سيرت بزرگواروپاك او حكايت مىكنند.
القاب او عبارتند از: نجيب، مرتضى،هادى، نقى، عالم، فقيه، امين، مؤتمن، طيّب و متوكّل.
چون به شهر سامرّاء منتقل شد و در محلهّاى به نام عسكر مسكنگرفت، عسكرى يا فقيه عسكرى نيز خوانده مىشد.
برخى گفتهاند: شهر سامرّاء را عسكر مىناميدند چون جايگاه ارتشوسپاه بود و از همين رو امام هادى را )عسكرى( مىخواندند.
مادرش سمانه غربيه نام داشت.
كودك در زير سايه پدرش رشد و نموكرد وپدرش اورا به دانش امامت مىپروريد و هر روز درفشى از علومومعارف دينى براى او بر مىافراشت و وى را مىفرمود كه بدآنها اقتدا كند.
در محرم سال 220 هجرى كه معتصم امام جوادعليه السلام را به عراق فراخواند، آنحضرت فرزند خويش را در دامانش نشاند و از او پرسيد:دوست دارى از سوغات عراق چه چيزى به تو هديه كنم؟ فرزندش پاسخداد: شمشيرى كه گويى شعله آتش است.
(30)
امّا او نه آن شمشير را ديد و نه پدرش را كه او هرگز از اين سفر بازنگشت.
شايد در روز 29 ذى قعده سال 220 هجرى، زمانى كه هشتسال بيشتر از عمر او نمىگذشت، وقتى خانوادهاش او را هراسان ديدندواز او پرسيدند: تو را چه مىشود؟ گفت: به خدا پدرم در اين لحظه ازدنيا رفت.
به او گفتند: چنين مگو.
امّا او پاسخ داد: به خدا اين چنيناست كه مىگويم.
آن روز را يادداشت كردند، و همان بود كه اين كودك گفته بود.
(31)
وصيت پدرش در مورد جانشينى او قبلاً به سران طائفه شيعه رسيدهبود.
از اين رو پس از مرگ آنحضرت همه اجتماع كردند و امامت را بدوسپردند.
)در اين باره در فصل نخست به تفصيل سخن گفتيم(.
در باقى دوران خلافت معتصم و نيز دوران خلافت واثق در همان شهرپدر خويش اقامت كرد.
آوازه نيكى او در همه جا پيچيده بود.
چونمتوكّل به خلافت نشست ترسيد كه مبادا امامعليه السلام بر ضدّ او دست به كارقيام و شورش شود از اين رو وى را به سوى خود طلبيد تا هم از نزديك اورا تحت نظر داشته باشد و هم بتواند در مواقع ضرورى براحتّى بر وى فشاروارد كند.
به نظر مىرسد كه متوكّل پس از آنكه نامههاى پى در پى از حجازمبنى بر آنكه اهالى مكّه و مدينه به آنحضرت گرايش دارند دريافتكرد، خواستار آمدن آنحضرت به نزد خود شد.
چنين مىنمايد كه متوكّل همسر خويش را در پى تحقيق از كسانى كهاين نامهها را براى او فرستاده بودند، روانه كرد.
از نحوه دعوت امامچنين بر مىآيد كه متوكّل از ناحيه آنحضرت بشدّت احساس نگرانىمىكرده زيرا با فرستادن گروهى بطور مخفيانه، چنان كه گذشت، درصدد تحقيق و تفحُص از اين امر بوده است.
متوكّل طى يك نامه ملاطفت آميز به امام هادىعليه السلام آنحضرت را بهسوى خود فرا خواند.
در اين نامه چنين آمده بود:
اميرالمؤمنين چنين ديد كه عبد اللَّه بن محمّد را به خاطر نا ديدهانگاشتن حق شما و كوچك شمردن منزلت و شأن شما و نيز نسبت دادنبرخى از مسائل به شما از مسئوليّت جنگ و نماز در مدينه از منصبومقام بر كنار دارد.
زيرا اميرالمؤمنين بى گناهى شما را در آن مسائلبخوبى مىداند و از صدق نيت و نيكو كارى و گفتار شما با خبر استومىداند كه شما در صدد گرفتن كار خلافت نيستيد.
(32)
عبد اللَّه بن محمد، قبلاً نامهاى به متوكّل نگاشته و امام را متهم ساختهبود كه قصد دارد بر ضدّ خليفه دست به قيام و شورش زند.
امامعليه السلام نيزنامهاى به متوكّل نوشت و ساحت خود را از اين اتهام مبرّا كرد.
متوكّل درادامه نامه فوق چنين مىنويسد:
اميرالمؤمنين به جاى عبداللَّه بن محمّد، محمّد بن فضل را والى مدينهمقرر كرده است و به او فرموده است كه تو را مورد احترام و تجليل قراردهد و به فرمان و نظر تو گوش سپارد تا بدين ترتيب به خداىواميرالمؤمنين تقرّب جويد.
امير المؤمنين به )ديدار( شما مشتاق است و دوست مىدارد بار ديگربا شما تجديد عهد كند و به سيماى شما بنگرد.
(33)
چون امام هادىعليه السلام به سامرّاء آمد، متوكّل بر آن شد تا از قدرومنزلت آنحضرت در نزد مردم بكاهد.
از اين رو دستور داد امام را پيشاز آنكه به نزد وى ببرند براى سه روز در كاروانسراى گدايان منزل دهند.
غافل از آنكه منزلت امام در پيشگاه خدا يابندگان پاك سرشت او بسته بهمنزلى كه در آن سكنى مىگيرد و يا ثروتى كه دارد نيست، بلكه بسته بهميزان زهد او در دنيا و اشتياقش بدانچه نزد خداست، مىباشد.
بنابر اينصبر و شكيب او بر اهانتها و آزارها، آن هم در راه خدا، جز بر ميزاننزديكى او به خداوند نخواهد افزود.
يكى از پيروان امام هادىعليه السلام به نام صالح بن سعد، در همان مكانمتواضع به خدمت آنحضرت رسيده به وى گفت: فدايت شوم! اينانخواستهاند نور تو را خاموش سازند و تو را در ميان مردم رسوا كنند وبراىهمين در اين جاى ناپسند فرودت آوردهاند.
لكن امامعليه السلام يكى از كراماتخويش را به وى نماياند و آنگاه فرمود:
"هر جا كه باشيم اين براى ما مهيّاست ما در سراى گدايان نيستيم".
(34)
به نظر مىرسد كه آنحضرت در مدّت اقامت خود در سامرّاء رهبرىخط مكتبى را، به راههاى مختلف در دست داشته و از سكونت در اينشهر ناخشنود نبوده است چنان كه مىفرمايد:
"مرا بر خلاف ميلم به سُرّمن راى آوردند و اگر مرا از اينجا اخراجكنند باز هم به رغم ميل من است.
راوى گويد: پرسيدم چرا؟ فرمود:چون هواى اين شهر پاك و آبش گوار است و بيمارىاش كم".
(35)
متوكّل عبّاسى كه مراتب بُغض و كينه ورزى وى در حقّ اهل بيتعليهم السلامو پيروانشان بر كسى پوشيده نيست، با اين تصميم در حقيقت مىخواستبزرگ ترين و نيرومندترين مخالفانش را در نزديكى خويش جاى دهد، تااو را راحتتر تحت نظر بگيرد و هر گاه كه خود خواست به زندگى اوخاتمه بخشد.
امّا آنحضرت به اذن خداوند تدبيرى انديشيد و تصميمگرفت تا عمق هيأت حاكمه نفوذ كند و نزديك ترين ياران خليفه را زيرنفوذ خويش در آورد و چنين نيز كرد.
تا آنجا كه مادر متوكّل براىامامعليه السلام نذر مىكند.
شايد اينگونه روايات گوشهاى از ابعاد تأثير امامهادى را در كاخ حكومتى بيان كند:
1 - "متوكّل در اثر دُملى كه روى بدن وى پديد آمده بود، در بسترمرگ بود.
بيمارى او چنان بود كه هيچ كس جرأت به خود نمىداد، براىجراحى كاردى تيز به بدن او رساند.
از اين رو مادرش نذر كرد كه اگرمتوكّل از اين بيمارى بهبود يابد مقدار فراوانى از مال خويش را به امامهادى بدهد".
فتح بن خاقان به متوكّل پيشنهاد كرد كه اگر كسى را به نزد امامعليه السلامبفرستى واز او )راه چاره اين بيمارى را( بخواهى شايد او دارويى بشناسدكه با استفاده از آن، بهبود يابى.
متوكّل گفت: كسى را نزد او بفرستيد.
فرستاده رفت وبازگشت وپيغامآورد "پشكل" گوسفند را كه زير پا ماليده شده گرفته با گُلاب بخيسانيدوبر محلّ دُمل بگذاريد كه به اذن خدا سود بخش است.
برخى از كسانى كه در محضر متوكّل حاضر بودند، از شنيدن اين سخنبه خنده افتادند امّا فتح بن خاقان به آنها گفت:
چه زيان دارد كه سخن او را نيز تجربه كنيم؟ به خدا سوگند مناميداورم با آنچه او گفته بهبود خليفه حاصل گردد.
از اين رو مقدارىپشكل آورده در گلاب خيساندند و بر موضع دُمل نهادند.
سر دمل باز شدو هر چه در آن بود بيرون آمد.
مادر متوكّل از بهبود فرزند خويش بسيار خوشحال شد و ده هزاردينار، مختوم به مهر خويش، براى آنحضرت فرستاد و متوكّل هم ازبستر بيمارى برخاست.
(36)
2 - از صقر بن ابى دلف كرخى روايت شده است كه گفت: چونمتوكّل، سرور ما امام هادىعليه السلام را به سامرّاء آورد در پى تفحص از حالوروز آن امام بر آمد.
وى گويد: زرّافى حاجب متوكّل به من نگريستودستور داد كه نزد او بروم چون نزدش در آمدم از من پرسيد: صقر! چهخبر؟ گفتم: خير است استاد، گفت: بنشين و از اوّل تا آخر آن را بگو.
گفتم: اشتباه كردم كه آمدم.
صقر گويد: مردم از گرد او پراكنده شدند، سپس او از من پرسيد: توچه كار دارى و براى چه آمدى؟ گفتم: براى امر خيرى، پرسيد: شايدآمدهاى از حال مولايت جويا شوى؟ گفتم: مولايم؟! مولاى من،اميرالمؤمنين است.
گفت: ساكت! مولاى تو حق و واقعى است.
از من بيممدار كه من نيز بر مذهب تو هستم.
گفتم: الحمد للَّه.
آنگاه پرسيد: آيا دوست دارى مولايت را ببينى؟ گفتم: آرى.
گفت:بنشين تا صاحبِ بريد از پيش او برود.
صقر گويد: چون صاحب بريد رفت، زرّافى به يكى از غلامانشگفت: دست صقر را بگير و او را به اتاقى كه آن علوى محبوس درآنجاست ببر و او را با آن علوى تنها گذار.
غلام مرا به اتاق برد و به اتاقى اشاره كرد.
وارد آن اتاق شدم و ناگهانآنحضرت را ديدم كه بر روى حصيرى نشسته و به موازاتش نيز قبرى حفرشده است.
بر او سلام گفتم و او پاسخم داد.
سپس مرا به نشستن فرمان دادو آنگاه پرسيد: صقر چرا اينجا آمدى؟ گفتم: آمدم تا از حال و اوضاعشما جويا شوم.
صقر گويد: آنگاه به قبر نگريستم.
امامعليه السلام رو به من كردو فرمود: صقر! نگران نباش آنها اكنون به ما سوء قصدى ندارند.
گفتم:الحمد للَّه.
(37)
3 - ابو عبداللَّه زيادى گويد: چون متوكّل مسموم شد، نذر كرد كه اگرخدا او را عافيت بخشد، مال كثيرى به صدقه دهد.
وقتى متوكّل سلامتخود را به دست آورد ميان فقها در مورد مصداق و مقدار "مال كثير"اختلاف شد.
حسن، حاجب متوكّل، به وى گفت: اميرالمؤمنين! اگررأى صواب را براى شما آورم، مرا چه پاداشى در نزد شماست؟ متوكّلگفت: ده هزار درهم و گرنه صد تازيانه بر تو خواهم زد.
حسن گفت:مىپذيرم.
آنگاه نزد امام هادىعليه السلام رفت، از وى در باره مصداق مال كثيرسؤال كرد.
امام به او پاسخ داد: به متوكّل بگو بايد هشتاد درهم صدقهدهد.
متوكّل پرسيد: به چه علّت؟ حسن نزد امام رفت و از علّت اينحكم جويا شد.
امام فرمود: چون خداى تعالى به پيامبرش فرمود: )لَقَدْنَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ(38)).
شمار مواطنى كه خداوند، پيامبر را يارى داده به هشتاد مىرسد.
حسن با شنيدن اين پاسخ نزد متوكّل آمد و او را از جواب امام آگاهساخت، متوكّل نيز خوشحال شد و ده هزار درهم به وى عطا كرد.
(39)
4 - بدين سان امام هادىعليه السلام مسائل و معضلات را حل مىكرد و اينامر ايمان و شناخت مردم را در حق او فزونى مىبخشيد و از جهالتدشمن آنحضرت يعنى متوكّل پرده بر مىداشت.
بسيار اتفاق مىافتاد كهمتوكّل به برخى از يارانش اشاره مىكرد كه از آنحضرت پرسشهاى دشواربكنند تا شايد او را مغلوب سازند.
به عنوان نمونه متوكّل به ابن سكيتگفت: در حضور من، پرسش دشوارى از ابن الرضا بپرس.
ابن سكيت هماز آنحضرت پرسيد: چرا خداوند موسى را با عصا و عيسى را با شفا دادنكور و پيس و زنده كرده مردگان و محمّد را با قرآن و شمشير مبعوثكرد؟ امام هادى در پاسخ او فرمود:
خداوند موسىعليه السلام را در زمانى با عصا و يدبيضا مبعوث كرد كه سحروجادو بر مردمان چيرگى داشت.
بنابر اين موسى هم معجزاتى از هماننوع بر ايشان آورد تا بر سحر و چشم بندى آنها پيروز شود و حجّت را برآنها اثبات كند.
و عيسىعليه السلام را در زمانى با بهبود بخشيدن كورها و پيسهاو زنده كردن مردگان به پيامبرى مبعوث كرد كه علم طب بر مردم چيرگىداشت و عيسى با اين معجزات به اذن خدا بر آنها چيره شد و محمّدصلى الله عليه وآله رابا قرآن و شمشير مبعوث كرد در عصرى كه شعر و شمشير بر اهل زمانهغالب بود.
از اين رو خداوند با قرآن تابناك و شمشير توانا، شعر وشمشيرمردم را مقهور ساخت و حجّت را بر آنها اثبات كرد.
ابن سكيت پرسيد: اكنون حجّت چيست؟ امام فرمود: "عقل كه بدانكسىكه برخدا دروغ مىبندد شناخته مىشود ومورد تكذيبقرار مىگيرد".
شايان ذكر است كه ابن سكيت در نحو و شعر و لغت از دانشمندانبزرگ به شمار مىآيد.
در باره كتاب منطق او گفتهاند كه بهترين كتابىاست كه علماى بغداد در زمينه لغت تأليف كردهاند.
متوكّل كه ايندانشمند بزرگ را براى تربيت پسرانش معتز و مؤيد به كار گمارده بود،روزى از وى پرسيد: آيا در پيشگاه تو پسران من محبوبترند يا حسنوحسينعليهم السلام؟ ابن سكيت پاسخ داد: به خدا قنبر، غلام على بنابىطالبعليه السلام از تو و پسران تو بهتر است! متوكّل با شنيدن اين پاسخ بهتركان دستور داد كه زبانش را از پس گردنش بيرون آورند.
آنها نيز چنينكردند و ابن سكيت به شهادت رسيد.
5 - در يكى از روزهاى بهار، كه آسمان صاف و هوا گرم بود، مردم دريكى از مناسبتهاى رسمى بالباسهاى تابستانى از خانههاى خود بيرونآمدند.
امام هادىعليه السلام نيز با پوشيدن جامهاى زمستانى از خانه بيرونآمد.
چون به ميان صحرا رسيدند، ابرى پر باران ظاهر شد و بارانى سختباريدن گرفت و هيچ كس جز امام هادى از شرّ باران و گل در امان نماند.
بدين وسيله بسيارى از مردم به سوى او و دانش حضرتش راهنمايى شدند.
اين گونه بود كه آنحضرتعليه السلام مىكوشيد خود را با محيط ناگوار عصرمتوكّل هماهنگ سازد تا بتواند از موقعيّت مثبتى كه در جهت مصلحتدعوت الهى براى او فراهم مىآيد، بهرهبردارى كند و اين كار البته باحكمت خردمندانه و استقامت و بردبارى وى در راه خدا امكان پذيرمىشد.
امّا متوكّل، در واپسين روزهاى عمر خويش، تصميم گرفته بودآنحضرت را از ميان بر دارد، لكن خدا بدو رخصت نداد و به عمر وى دريك شورش خونبار، پايان داد.
در كتاب جزامه آمده است چون متوكّل، امام هادى را حبس كرد و اورا به على بن كركر سپرد، امام به او گفت: من در نزد خدا از شتر صالحگرامىترم )تَمَتَّعُوا فِي دَارِكُمْ ثَلاَثَةَ أَيَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ(40)).
"سه روز در خانه خويش كامروايى كنيد كه اين وعدهاى است صادق.
"
چون روز بعد فرا رسيد، على بن كركر او را آزاد كرد و به او معتقدشد.
در روز سوّم افرادى به نامهاى يا غزو تاشى و معطوف بر متوكّلهجوم برده او را كشتند و فرزندش منتصر را به خلافت تعيين كردند.
(41)
شايد متوكّل چندين بار امام را زندانى كرده بود، امّا هر بار خدا او رااز شرّ وى رهايى مىداد و شايد هم او هر بار از بر پا شدن شورش فراگيرعليه خود مىترسيد بعلاوه آنكه وى هيچ توجيهى براى كشتن امام نداشتو خود مىدانست كه در ميان يارانش كسانى هستند كه هواخواه و پيروآنحضرت مىباشند.
مثلاً يكبار بطحايى كه از خاندان ابوطالب ولى از پيروان بنى عبّاس بوداز آنحضرت نزد متوكّل بد گويى كرد و گفت: در خانه او سلاح و اموالىاست.
متوكّل، سعيد حاجب را دستور داد كه شبانه به منزل آنحضرتهجوم برد وتمام اموال و سلاحهايى را كه در خانه او يافت مىشود براىوى بياورد.
ابراهيم فرزند محمّد گويد: سعيد حاجب به من گفت: شبانه به سراىامام هادى رفتم.
نردبانى همراه داشتم به وسيله آن خود را به بالاى بامخانه رسانيدم و در تاريكى از پلكان فرود آمدم.
نفهميدم چگونه به خانهرسيدم كه ناگهان آن حضرت مرا از درون خانه صدا كرد و گفت:
"سعيد همانجا بمان تا برايت شمع بياورم!".
مدتى نگذشت كه برايم شمعى آورد، كلاه و رداى پشمين در تنآنحضرت ديدم.
سجادهاش بر حصيرى پهن بود.
او كه رو به قبله نشستهبود، به من گفت: "اين اتاقها".
وارد اتاقها شدم و آنها را مورد بازرسى قرار دادم و چيزى در آنهانيافتم.
تنها كيسه زرى ديدم كه به مهرِ مادرِ متوكّل ممهور بود وكيسههايىنيز يافتم كه با همان مهر ممهور شده بود.
امام هادى به من فرمود: "اين سجاده".
سجاده را بالا زدم شمشيرىيافتم كه غلاف نداشت.
من نيز كيسهها و شمشير را برداشته براى متوكّلبردم.
چون متوكّل به مهر مادرش بر روى كيسهها نگريست، كسى را درپى او )مادرش( فرستاد مادرش نزد او آمد.
متوكّل در باره آن كيسهها ازمادرش پرسيد، كه برخى خادمان خاص به من گزارش دادند.
مادر متوكّلبه وى پاسخ داده بود: كه من به هنگام بيمارى تو نذر كردم كه اگر بهبوديابى ده هزار دينار براى آن حضرت ببرم و اين دينارها همان است و اينمهر توست بر اين كيسهها كه امام آنها را حتّى بازهم نكرده است!!
متوكّل كيسه آخر را گشود، در آن چهار صد دينار بود.
آنگاه دستورداد كه آن كيسه را پيش كيسههاى ديگر ببرند و به من گفت: اين كيسهها بادينارهايى كه در آنهاست بعلاوه اين شمشير را به امام هادى باز گردان.
من كيسهها و شمشير را دو باره باز گرداندم.
از او خجالت مىكشيدماز اين رو به وى عرض كردم: سرورم! بر من گران بود بدون اجازه شماوارد خانه شوم امّا چه كنم كه مأمور بودم.
امام فرمود: )وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ(42)).
در واقع شيعيان براى امام اموالى مىبردند، امّا شيوههاى مخفيانه رابخوبى به كار مىبستند.
آنان با بر خوردارى از عناصر نفوذى خود در كاخعبّاسى، از مواقع خطر بخوبى آگاهى مىيافتند و مىتوانستند بموقع خود رااز افتادن در خطرها به دور نگه دارند.
حديث زير گوشهاى از اينتدبيرها را براى ما آشكار مىسازد:
منصورى از عموى پدرش روايت مىكند كه گفت: روزى نزد متوكّلرفتم.
او مشغول باده نوشى بود و مرا نيز به باده فرا خواند.
گفتم: سرورم!هرگز شراب ننوشيدهام.
گفت: تو با على الهادى باده شراب مىنوشى.
پاسخ دادم: كسى را كه نزد توست نمىشناسى؟ اين سخنان تو را زيانمىرساند و او را زيان نمىرساند.
اين سخن متوكّل را در باره آنحضرتبراى امامعليه السلام نقل نكردم.
او گويد: روزى از روزها فتح بن خاقان به من گفت: اين مرد يعنىمتوكّل، خبر دار شد كه مالى از قم به امام هادىعليه السلام مىرسد و مرا دستورداد كه مراقب اين موضوع باشم و وى را از رسيدن آن مال مطلع سازم.
بگو ببينم اين مال از چه طريقى مىآيد تا بدان طريق نروم.
من نزد امامهادى رفتم و پيش او كسى را ديدم كه امام احترامش مىكند.
آنحضرت تبسمى كرد و به من فرمود: خير باشد ابو موسى! چرا آنپيغام اوّل را نياوردى؟ )مقصود امام همان حرف متوكّل بود( گفتم: بهخاطر ملاحظه تعظيم و اجلال شما.
آنگاه آنحضرت فرمود: مالهمينامشب به دست من مىرسد و آنها نمىتوانند بدان دست يابند تو همامشب پيش من بمان.
(43)
امام پس از عصر متوكّل
پس از آنكه متوكّل به دعاى امام هادىعليه السلام و به خاطر توطئه نيروهاىترك تحت فرمانش به قتل رسيد ابرهاى تيره رعب و وحشت از فرازسرخاندان ابوطالب و هواخواهان اهل بيت به كنار رفت.
زيرا منتصر دركليه كارها راهى جز راه پدرش را مىرفت و در حق خاندان پيامبرصلى الله عليه وآلهودوستدارانشان اظهار دوستى و احترام مىنمود تا آنجا كه والى مدينه راكه از سوى پدرش به آن مقام گمارده شده بود و صالح بن على نام داشت ازكار بر كنار و به جاى او على بن حسين را منصوب كرد.
منتصر در اين باره به على بن حسين هشدار داد و گفت: على! من تو رابه سوى گوشت و خون خويش مىفرستم.
آنگاه پوست ساعد خود را كشيدو گفت: به سوى اين فرستادمت پس بنگر با اين قوم )خاندان ابوطالب(چگونهاى و چه رفتارى با آنها دارى.
(44)
امّا ديگر خلفاى عبّاسى كه پس از متوكّل و پسرش منتصر روى كارآمدند، نه آن زور و خشونت متوكّل را داشتند و نه آن نرمش منتصر را.
از اين رو در تاريخ حوادث مهمّى نمىتوان يافت كه با حيات امامهادىعليه السلام مرتبط باشد و شايد به همين علّت آنحضرت فرصتى يافت تا بهتربيت و رهبرى گروهى از دانشمندان ربّانى مشغول شود و به اداره امورعامه هواداران و شيعيانش بپردازد و به تعقيب برخى از غلات و حيلهگرانى كه مىخواستند در صفوف خط مكتبى نفوذ كنند، همّت گمارد،مثل ترور يكى از همين حيله گران به دست برخى از هواداران آنحضرتكه شايد پس از صدور فتواى شرعى مبنى بر اعدام آن شخص، صورتگرفت!!
نوشته زير مىتواند نمونهاى از شيوه مديريت آنحضرت در باره امورشيعيان باشد.
آنحضرت نسخه اين مكتوب را به ابن راشد سپرد تا آن را به گروهى ازهواداران وى كه در بغداد و مدائن و سواد شهرهاى اطراف آن ساكن بودند،برساند.
در اين نامه آمده بود:
"خداى را به پاس سلامت و عافيتى كه در آنم و نعمتهاى نيكويشستايش مىكنم و بر پيامبر و خاندانش برترين درودها را مىفرستموكاملترين رحمت ورأفت حضرتش را براى او خواهانم.
من ابو على بنراشد را به جاى حسين بن عبد ربه و كسى كه پيش از وى وكيل من بودگماردم و او در نزد من همان منزلتى را دارا شد كه آن ديگرى داشت و او رامتصدى همان كارى كردم كه وكلاى پيشين عهدهدار آن بودند تا حق مرابگيرد و او را براى شما پسنديدم و وى را در اين مقام داشتم كه شايستهودر خور آن است.
پس خدا شما را رحمت كند، )اموال( خود را به او و به من بازپرداخت كنيد و براى او بر خويشتن عذر و بهانه قرار مدهيد.
بر شما بادكه از عذر و بهانه آوردن به در آييد و به طاعت خدا بشتابيد و اموالتان راحلال گردانيد و خونهايتان را از ريخته شدن پاس داريد "و بر نيكى و تقواكمك كنيد نه بر گناه وستمكارى و از خدا پروا كنيد شايد كه موردرحمت قرار گيريد و همگى به ريسمان خدا در آويزيد و نميريد مگرآنكه تسليم به حق باشيد".
من در طاعت از وى طاعت خويش را واجبفرمودم و اقدام به نافرمانى از وى را اقدام به نافرمانى از خود مقرّر كردم.
پس راه )راست( را پاى بند شويد كه خداوند پاداشتان دهد و فضل خويشبر شما افزون كند كه خدا بدانچه نزد اوست گشايشگر و بزرگواراست و بر بندگان خويش بسيار نعمت دهد و مهربان است.
ما و شما درامان خدائيم.
من اين نامه را به خط خويش نگاشتم.
و الحمد للَّه كثيراً.
همچنين آنحضرت در نامه ديگرى نوشت:
اى ايوب بن نوح! من تو را فرمان مىدهم كه از رفت و آمد زياد ميانخود و ابو على پرهيز كنى و هر يك از شما دو تن، به كارى كه بدان مأمورگشته مشغول شود و بدانچه مربوط به ناحيه خويش است بپردازد.
اگرشما كارى را كه بدان مأمور گشتهايد به پايان رسانيد، از تكرار و يادآورى من بى نياز مىگرديد.
ابو على! تو را بدانچه به ايوب فرمودم،دستور مىدهم كه از هيچ يك از اهل بغداد و مدائن چيزى را كه برايتمىآورند، قبول مكن و براى آنان بر من دستور مخواه و به هر كسى كهچيزى برايت آورد و از مردم ناحيه )تحت مأموريت تو( نبود دستور بدهكه آن را به سوى موكّل ناحيه خويش ببرد و تو را اى ابو على بدانچه كه بهايوب گفتم، سفارش مىكنم.
هر يك از شما دو تن بايد همان فرمانى راكه بدو مىدهم بپذيرد.
(45)
امام هادىعليه السلام سر انجام پس از گذشت 33 سال از پيشوايى امّتورهبرى پيشاهنگان جامعه، فرزند بزرگوارش امام حسن عسكرى را بربالين خود خواست و بدو وصيت كرد و نيكان و نخبگان را گواه وصيتخويش گرفت و آماده رحيل شد.
در سوم رجب و در زمان حكومت المعتمد باللَّه، روح پاك وى ازبدنش جدا شد.
از دانشمند بزرگ ابن بابويه نقل است كه گفت: معتمد بهآنحضرت زهر داد و او را شهيد كرد!
مسعودى مىنويسد: چون آنحضرت از دنيا رفت، جمله بنى هاشم ازآل طالب و آل عبّاس و بسيارى از شيعيان، در خانهاش گرد آمدند.
ازبالاى خانه درى گشوده شد و خدمتكارى سياه بيرون آمد و از پس وى ابومحمّد حسن عسكرى سر برهنه و جامه چاك داده، خارج شد.
صورتشكاملاً به پدرش شباهت داشت.
مسعودى همچنين مىافزايد: خانه مثل بازار پر از سر و صدا بود.
امّاهمين كه او بيرون آمد و نشست، مردم لب ازگفتگو بستند و ديگر جزصداى عطسه وسرفه چيزى نمىشنيديم.
وى گويد: روزى كه امام هادىعليه السلام به شهادت رسيد، شهر سُرّمن رأىيكپارچه غرق شيون و فغان شد.
(46)
از عبارت مسعودى چنين بر مىآيد كه شهادت امام دهم در روزگارحكومت معتمد كه آغاز آن سال 256 ه بوده، اتفاق افتاده است.
زيرابرادرش الموفق كه همه كاره حكومت معتمد بود، بر جنازه امام حاضرمىشود.
مسعودى در اين باره گفته است: ابو احمد الموفق، به طرف او)امام حسن عسكرى( رفت و با وى معانقه كرد و سپس گفت: پسر عموخوش آمدى.
(47)
همچنين از سخن ابن بابويه كه اعتقاد دارد المعتمد، امام را زهر دادههمين نظر استنباط مىشود.
بنابر اين بايد وفات آنحضرت پس از سال256 ه بوده باشد نه چنانكه مىگويند در سال 254.
اين نكته از كتابكشف الغمه نيز به دست مىآيد.
در آنجا آمده است: امام هادىعليه السلام درآخر حكومت المعتمد با زهر به شهادت رسيد.
(48)
بعيد نيست كه در اينجا اشتباهى براى ناسخان در ثبت نام المهتدىوالمعتمد روى داده باشد.
چون سال آخر حكومت المعتمد مصادف باسال 276 ه بوده است.
و شايد امامى كه در عهد حكومت المهتدى كشتهشده امام حسن عسكرى باشد كه در سال 260 ه به شهادت رسيد.
و اللَّه العالم.
فضايل و كرامات
همچنانكه پروردگار دوازده نقيب از بنى اسرائيل برگزيد، براى اينامّت هم دوازده پيشوا اختيار كرد تا به اذن او پيشوا و رهنماى مردم بهسوى او باشند.
)ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ( آيا مگر نه اينكهخداوند مىداند رسالتش را در كجا قرار دهد؟ چرا.
از همين رو امامبرترين خلق خدا در علم خداست و به همين دليل خداوند او را براى اينمنصب بزرگ الهى برگزيده است!!
امام نيز خدا را بنده بود و ايمان و معرفت به خدا دلش را آرام بخشيدهبود.
دوست داشت در برابر خدا تسليم باشد به همين علّت خداهم با اودوستى مىورزيد و وى را جايگاهى و الا عطا كرد و در پيشگاهپروردگارش مورد پسند قرار گرفت.
كرامتهايى كه بر دستان آنحضرت آشكار شد چيزى جز نشانهاىآشكار براى نماياندن نهايت محبّت خدا به او و نتيجتاً نهايت ميزانمحبّت او به خدا و تسليم و خشنودىاش بدانچه خداوند براى او در نظرداشت، نبود.
امام هادىعليه السلام ذكرى داشت كه بهنظر مىرسد خود آنرا تكرار مىكردهاست.
وى اين ذكر را به شيعيانش آموخت و به آنان فرمود: از خداخواستهام كه هر كس پس از مرگم، )به آرامگاهم آمد و( با اين ذكر خدارا خواند دعايش را اجابت گويد.
اين ذكر چنين است:
"يا عدتى عند العدد و يا رجائى و المعتمد و يا كهفى و السند و يا واحديا احد يا قل هو اللَّه احد، اسألك بحق من خلقته من خلقك و لم تجعل فىخلقك مثلهم احدا ان تصلّى عليهم و تفعل بى.
.
.
اين ذكر، در واقع ديباچه صفات امام و كليد شناخت اوست.
اوبندهاى بود كه خدا را خالصانه مىپرستيد و نمونه كاملى بود از آنچه كه دراين حديث قدسى آمده است:
"بنده من! مرا فرمان بر، تا نمونهاى از من يا مثل من شوى.
من بهچيزى مىگويم باش پس همان مىشود و تو هم به چيزى مىگويى باش پسهمان مىشود".
او بندهاى بود مطيع خدا و خدا هم موجودات را رام و فرمانبر او كرداو از پروردگارش ترسيد و خدا هم هر چيز را از او ترسانيد.
ما بايدكرامتهاى اهل بيتعليهم السلام را در اين چهار چوب قرار دهيم كه اين همانچهارچوب مناسبى است كه آنان خود و علم و كرامت خويش را در آننهادند.
به عنوان نمونه وقتى كه خداوند برخى از آيات خويش را بر دستامام هادىعليه السلام ظاهر ساخت و يكى از دوستانش ظرفيت تحمّل آن رانداشت و شيطان او را در اين خصوص به وسوسه انداخت، امام فوراًكوشيد او را از اشتباه بيرون آورد.
لذا به وى فرمود:
"امّا آنچه در سينه تو خَلَجان كرد، پس اگر "عالم" بخواهد تو را ازآن آگاه مىسازد.
خداوند بر غيب خويش كسى را مطلع نكرد مگر رسولىكه او را پسنديد.
پس هر آنچه نزد رسول است، پيش "عالم" هم موجوداست و هر آنچه رسول بر آن آگاه شد ، جانشينان او هم بر آن آگاهند تامبادا زمين از حجّتى كه با او علمى باشد كه به راستى گفتارش و جوازعدالتش دلالت مىكند، خالى نماند.
اى فتح! بعيد نيست كه شيطان خواسته باشد براى تو شبههاى ايجاد كندودر برخى از آنچه كه من با تو گفتم و تو را از آن آگاه ساختم، گمانوترديد پديد آرد تا تو را از راه خدا و صراط مستقيم او به در برد.
آنگاه تو خواهى گفت: "حال كه اينان چنينند، پس خدا يگانند".
پناهبر خدا! اينان )ائمه( مخلوق وپرورش يافتگان آلهىاند، مطيع خدايندو در پيشگاه او خوارند و بدو متمايل.
پس چنانچه شيطان از ناحيه آنچهبه تو باز گفتم، بر تو وارد شد او را با سخنى كه با تو در ميان نهادم،سركوب كن.
فتح گويد: به آنحضرت گفتم: فدايت شوم! مشكل مرا، حَل كردىوشبهه شيطان ملعون را با اين توضيح بر طرف ساختى.
در ذهن من آن بودكه شما خدا يگانيد.
فتح گويد: در اين هنگام امام هادىعليه السلام به سجده افتاد و در سجودشمىفرمود: "اى آفريدگارم! من براى تو خوار و فرو تنم".
فتح گويد: او همچنان در سجده بود تا آنكه شب به سر رسيد.
كرامتهايى كه اينك براى شما بازگو مىكنيم به لطف همين ارتباطاستوار ميان امام و پروردگارش بوده است.
پيروان امامعليه السلام از دانشمندان ربّانى و مجاهدان صابر ، نيز همانند او،خدا را به اخلاص مىپرستيدند و خداوند هم پاداش كردار صالح آنان راتباه نمىكند و آنان را در دنيا، همچون آخرت، يارى مىرساند كه خودفرموده است.
)وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌ عَزِيزٌ (49)).
و باز فرموه است:
)وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ (50)).
بدينسان خواهيم ديد كه چگونه امام مؤمنان را دعا مىكند و خداچگونه دعايش را در حق آنان اجابت مىفرمايد.
يونس نقاش، يكى از دوستان امام است كه توفيق خدمتگزارى به امامرا يافت.
روزى لرزان خدمت آنحضرت آمد و گفت: سرورم! تو راسفارش مىكنم كه در حق خانوادهام نيكى كنيد امامعليه السلام پرسيد: چه خبراست؟ گفت: خيال فرار دارم.
امام لبخند زنان پرسيد: چرا؟ گفت:موسى بن بغا، نگين بىارزشى براى من فرستاد كه بر آن نقشى بنگارم.
موقع نقاشى اين نگين دو قسمت شد و فردا وعده اوست كه نگين را بگيرد،موسى بن بغا هم كه حالش معلوم است، )اگر از اين امر آگاه شود( يا هزارتازيانه به من مىزند و يا مرا مىكشد.
امام فرمود: به خانهات برگرد كهجز خير و نيكى چيز ديگرى نخواهد بود.
چون صبح فرا رسيد، يونس لرزان خدمت امام آمد و عرض كرد:فرستاده ابن بغا آمده تا نگين را بگيرد.
امام فرمود: برو كه جز خيرنخواهى ديد.
يونس پرسيد: سرورم به او چه پاسخى بدهم؟ امام تبسمىكرد و فرمود: پيش او برو و ببين به تو چه مىگويد، هرگز جز خير چيزديگرى نخواهد بود.
يونس رفت و خندان بازگشت و به امام گفت: سرورم فرستاده ابن بغابه من گفت: كنيزكان سَرِ اين نگين خصومت كردند، اگر ممكن است آن رابه دو نيم كن تا تو را بى نياز كنيم.
امامعليه السلام فرمود: خدايا سپاس تو راستكه ما را از آنها قرار دادى كه حق شكر تو را به جاى آوردند.
به او چهگفتى؟ يونس پاسخ داد: گفتم مرا مهلت ده تا در باره آن فكر كنم كهچگونه اين كار را انجام دهم.
امام فرمود: درست گفتى.
(51)
محمّد بن فرج يكى از مجاهدان ثابت قدمى بود كه امام به او نامهاىنوشت و وى را از بلايى قريب الوقوع آگاه كرد.
وى نقل مىكند:
امام هادىعليه السلام براى من نوشت: كار خويش فراهم آر و احتياط پيشهكن.
محمّد گويد: من در مقام فراهم آوردن كارهاى خود بودمونمىدانستم كه امام از چه رو چنين دستورى به من داده؟ كه مأمورىآمد و مرا از مصر به زنجير بسته بيرون برد و همه اموالم را توقيف كرد.
هشت سال در زندان بودم.
آنگاه نامه ديگرى از آنحضرت رسيد كهدر آن گفته شده بود.
در طرف غربى )بغداد( منزل مكن.
گفتم در زنداناين مطلب را براى من مىنويسد؟ واقعاً عجيب است! امّا ديرى نپاييد كهزنجير از دست وپايم گشودند و مرا از زندان آزاد كردند.
چون محمّد بن فرج به عراق بازگشت، مطابق دستور امام در بغدادتوقف نكرد و به سوى "سرّمن رأى" روان شد.
(52)
امام هادىعليه السلام همچنانكه به روا ساختن نيازهاى پيروانش توجّه نشانمىداد در تأديب آنان نيز مىكوشيد.
از جمله اين موارد ماجرايى است كهابو هاشم جعفرى براى ما نقل مىكند و مىگويد:
تنگدستى بسيار سختى به من رسيد.
نزد امام هادىعليه السلام روانه شدم.
بهمن اجازه ورود داد و چون نشستم، فرمود: ابو هاشم كدامين نعمتهاىخداى عزوجل را ميخواهى شكر كنى؟ ابو هاشم گفت: زبانم بند آمدوندانستم او را چه پاسخ دهم.
پس خود آغاز به سخن كرد و فرمود:
"خداى تو را ايمان ارزانى فرمود و بدن تو را بر آتش حرام كرد، و تورا عافيت داد و بر طاعت يارىات كرد، تو را قناعت داد و از ريخت وپاشمصونت داشت.
ابو هاشم! من خود به پاسخ گفتن، ابتدا كردم چونپنداشتم كه تو مىخواهى از كرده كسى كه در حق تو اين همه نعمت داده،زبان به شكايت بگشايى، من دستور دادهام كه صد دينار به تو بپردازند.
آن را بگير".
(53)
از اين روايت چنين به نظر مىرسد كه عمل آنحضرت در بر خورد باياران و دوستان مشروط به پاى بندى آنها به واجبات دينى بوده است.
ابو محمّد طبرى، در همين باره ماجراى انگشترى را كه به لطف امامبدو رسيده بود نقل كرده و گفته است:
"آرزو مىكردم كه اى كاش انگشترى از جانب آنحضرت به دستممىرسيد.
ناگاه نصير خدمتكار دو درهم برايم آورد و من يك انگشترىدرست كردم.
نزد قومى رفتم كه در حال باده گسارى بودند آنان دامنگيرمن شدند تا آنجا كه يكى دو پياله شراب نوشيدم.
انگشترى چنان درانگشتم تنگ بود كه نمىتوانستم آن را به هنگام گرفتن وضو بگردانم.
پسشب به سر رسيد و صبح شد در حالى كه من انگشترى را گم كرده بودم.
ازاين رو به درگاه خدا توبه آوردم".
(54)
گرايش و بستگى انسان به اهل بيت پيامبرصلى الله عليه وآله اگر خالص و بى شايبهو تنها به خاطر خدا باشد، وسيلهاى خواهد شد براى هدايت و سعادتفرد.
ماجراى زير مىتواند حاكى از عمق راستى اين حقيقت باشد:
جماعتىاز اهلاصفهان روايت كردهاند كه مردى در اينشهر بودعبدالرحمن نام، او شيعه مذهب بود.
از او پرسيدند: چرا مذهب شيعه رابرگزيدى، و قايل به امامت امام على النقى شدى؟ پاسخ داد: به خاطرمعجزهاى كه از وى ديدم.
داستان از اين قرار بود كه مردى تنگدست بودم،با اين حال زباندار وپر جرأت بودم.
در يكى از سالها اهل اصفهان مرا باجماعتى براى تظلّم نزد متوكّل فرستادند.
چون ما نزد متوكّل رفتيم، روزىبر در سراى او بوديم كه دستور داد امام را احضار كنند.
من از شخصىپرسيدم كه اين مرد كيست كه متوكّل دستور احضار او را داد؟ مرد پاسخداد: آن مرد امام على النقى يكى از علويهاست كه رافضه )شيعيان( او راپيشواى خود مىدانند سپس گفت: ممكن است متوكّل او را احضار كرده تابه قتلش رساند.
من با خود گفتم: از جاى خود تكان نمىخورم تا اين مردعلوى بيايد و او را ببينم.
ناگهان شخصى سوار بر اسب پيدا شد، مردم براىاحترام در طرف راست و چپ راه او صف كشيدند و به تماشايش مشغولشدند.
چون نگاه من بر او افتاد مهرش در دلم جاى گرفت وشروع كردمدر حق وى دعا كردن كه خداوند آزار متوكّل را از او باز دارد.
آنحضرتاز ميان مردم مىگذشت، در حالى كه نگاهش به يال اسب خويش بود ونهبهراست مىنگريست و نه بهچپ.
من نيز همچنان به دعا گويى او مشغولبودم.
پس چون به طرف من آمد، نگاه كرد و فرمود:
خدا دعاى تو را مستجاب كند و عمرت را دراز و فرزندانت را بسيارگرداند.
چون من اين سخن را شنيدم لرزه بر اندامم افتاد و در مياندوستانم افتادم.
آنها از من پرسيدند كه تو را چه مىشود؟ گفتم: خير استو حال خود را با كسى باز نگفتم.
پس به اصفهان برگشتم، خداوند ثروتبسيار به من ارزانى فرمود و آنچه امروز در خانه دارم به يك ميليوندرهم مىرسد به جز آنچه كه بيرون از خانه دارم و ده فرزند هم به منداده شد و اكنون بيش از هفتاد سال از عمر من گذشته است و قايل بهامامت مردى هستم كه از دل من خبر داده و دعايش در حق من به اجابترسيده است.
(55)
بدينسان خداوند سبحان دعاى ولى بزرگوار خويش، امام هادىعليه السلام،را در حق يكى از مردم كه او را دوست مىداشت و از ستم سلطان بر وىبيمناك گشته بود اجابت نمود، اگر چه آن مرد قبل از اين جزو دوستانوپيروان وى نبود.
در همين حال برادر امامعليه السلام يعنى موسى بن محمّد رامىبينيم كه قصد وارد كردن خلل به دين را داشت.
امّا امام بر او نفرين كردو دعايش در حق او مستجاب شد.
توجيه اين امر براى ما اين است كهآنحضرت همچون ديگر انبيا و اوصيا براى رضاى پروردگارشانمىكوشيدند و خداوند نيز آنها را تأييد مىفرمود، چون آنها دينش را يارىمىدادند و هر كس كه دين خدا را يارى رساند خدا هم البته بدو كمككند.
بياييد با هم به ماجراى موسى، معروف به موسى مبرقع، گوش فرادهيم تا پىببريم كه اولياى برگزيده خدا، در راه دين و رسالت او، بهسرزنش ملامتگران وقعى نمىنهند:
از يعقوب بن ياسر روايت شده است كه گفت: متوكّل مىگفت: واى برشما! كار امام هادى مرا عاجز كرده، نه حاضر است با من شراب بنوشدونه در مجلس شراب من بنشيند و نه من در اين امور فرصتى مىيابم )كهاو را به اين گونه كارها بكشانم(.
گفتند: اگر از او فرصتى نيابى در عوضاين برادرش موسى است كه باده گسار و نوازنده است، مىخورد ومىنوشد و عشقبازى مىكند، بفرستيد او را بياورند و بر مردم كار رامشتبه سازيد و بگوييد اين شخص ابن الرضا است.
متوكّل نامهاى به موسى نوشت و او را با تعظيم و تجليل وارد كردندوهمه بنىهاشم و سران لشكر و مردم به استقبالش شتافتند، غرض متوكّلاين بود كه وقتى او رسيد املاكى به وى واگذار كند و دخترى به او بدهدوساقيان شراب وكنيزكان نوازنده نزد وى بفرستد و در حق او احسانونكويى به خرج دهد ومنزلى عالى در اختيارش گذارد كه خود در آنجا بهديدنش برود.
چون موسى وارد شد، حضرت هادىعليه السلام در پل وصيف - نام جايىاست كه به پيشواز مسافرين مىروند - با موسى ملاقات كرد و بروى سلامگفت: و حقّش را ادا كرد و فرمود: اين مرد )متوكّل( تو را فراخوانده تاحرمتت را هتك كند و از شأن تو بكاهد.
به او بگو كه اصلاً اهل بادهگسارى نيستى، موسى گفت: اگر مرا براى اين غرض خواسته پس بايد چهكنم؟ فرمود: شأن خويش نگاه دار و چنين كارى مكن.
موسى از پذيرفتنپند و اندرز امام خوددارى كرد.
امام صحبت خود را تكرار كرد ولى مؤثرواقع نشد.
.
عاقبت آنحضرت فرمود: ولى بدان كه اين مجلس كه متوكّلدر نظر گرفته مجلسى است كه هرگز تو با او در آن گرد نياييد، و همانشد.
سه سال موسى در آنجا اقامت گزيد هر روز بامدادان بر در سراى اومىرفت، يك روز مىگفتند: مست است فردا صبح بيا و روز ديگرمىرفت، روز بعد مىگفتند، داروئى خورده وخفته است، فردا بيا،مدت سه سال اينچنين گذشت تا متوكل كشته شد وآن دو باهم ديدارنكردند.
(56)
دانش امام
در شرح زندگى امام باقرعليه السلام به اختصار پيرامون دانش امام سخنرانديم وگفتيم كه علم امامانعليهم السلام به امور غيبى نه امرى ذاتّى بوده كهفقط به سبب خصوصيتى بوده كه خداوند سبحان به آنها ارزانى داشتهوبسته به تقديرى بوده است كه حكمت خداوند آن را اقتضا مىكرده.
اينعلم همچنين از راههاى گوناگونى در اختيار آنها قرار مىگرفته كهبرجستهترين اينراهها توارث علماز پيامبر و از پدران پاك و بزرگوارشانبوده است.
در حديثى از امام هادىعليه السلام كه بر اين نكته تأكيد شده، آمده است:
"خداوند نهانِ خويش را بر كسى آشكار نساخت مگر براى فرستادهاىكه خود پسنديد.
پس هر آنچه كه نزد رسول است نزد عالم نيز باشد و هرآنچه را كه رسول بر آن آگاه شد، اوصياى او نيز بر آن آگهى يافتند تا مبادازمين خدا از حجّتى كه با او دانشى است كه بر راستى گفتار و جوازعدالتش دلالت مىكند، خالى نماند".
(57)
يكى از ابعاد علم امامعليه السلام، الهام خدا به اوست بر حسب آنچه كهحكمت بالغهاش اقتضا مىكند كه خود فرمود:
)إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ (58)).
"و در اين البته نشانههايى است براى هوشمندان.
"
بدين سان امام به لطف الهام خداوند ، زبانهاى گوناگون را مىدانستو در اين باره روايات به حدّ استفاضه رسيده است.
از جمله آنكه از علىبن مهزيار روايت كردهاند كه گفت: خدمتكار خود را كه اهل "مقلابيه"بود، نزد امام هادىعليه السلام فرستادم.
خدمتكار شگفت زده بازگشت از اوپرسيدم: فرزند، تو را چه مىشود؟ پاسخ داد: چگونه شگفت زده نباشمكه او )امام هادى( پيوسته با من به زبان ما تكلّم فرمود آن چنانكه گويىيكى از ماست.
من خيال كردم او بين مقلابيها زيسته است.
(59)
در اين باره روايتهاى ديگرى نيز وارد شده.
مبنى بر آنكه امامانعليهم السلامبه ديگر زبانها نظير فارسى و تركى و همانند آنها آشنائى داشتهاند و بهآموزش و الهام الهى مردم را از حوادثى كه در آينده انتظارشان رامىكشيد، آگهى مىدادند چنانكه در ارتباط با مرگ واثق، خليفه عبّاسى،اين امر به ثبوت رسيد.
از خيران اسباطى روايت كردهاند كه گفت: در مدينه بر امام هادىعليه السلاموارد شدم.
آنحضرت به من فرمود:
واثق چه مىكند؟ پاسخ دادم: او سلامت است.
پرسيد جعفر چهمىكند؟ گفتم: او را به بدترين احوال در زندان محبوس ديدم.
پرسيد: ابنالزيات چه مىكند؟ گفتم: فرمان، فرمان اوست.
و من ده روز است كه ازپيش آنها بدين جا آمدهام.
در اين هنگام آنحضرت فرمود: واثق مُردوجعفر متوكّل بر جاى او نشست و ابن الزيات نيز كشته شد.
پرسيدم: اينحوادث چه وقت واقع شد؟ فرمود: شش روز پس از خروج تو از بغداد.
وحوادث همان گونه بود كه آنحضرت فرموده بود.
(60)
همچنين آنحضرت از مرگ متوكّل خبر داد زيرا بر او نفرين كردونزديكان را خبر داده بود كه طى سه روز )آينده( مىميرد.
هنگامى كه فرمانده سپاهيان متوكّل آنحضرت را به سرّمن رأىمىبرد، سلاح خويش را برداشت و دو بارانى نمدين و چند كلاه نيز مهيّاكرد تا اگر با باد و بوران كه در ايام تابستان اصلاً قابل پيش بينى نبود، روبه رو شد جانب احتياط رعايت كرده باشد.
بر خلاف انتظار سپاهيان،اين طوفانها واقع شد وعدّهاى از افراد سپاه كه در ركاب آنحضرت بودندكشته شدند و امام به فضل خداوند جان سالم به در برد.
(61)
علم و دانش آنحضرت در مناظره با يحيى بن اكثم كه در مياندانشمندان معاصر خود بزرگ بود، در پيشگاه خليفه تجلّى كرد.
ابن اكثمبراى به تنگنا انداختن امام سؤالات دشوارى از او پرسيد: ما اين ماجرا رادر فصل آينده بازگو خواهيم كرد.
يكى ديگر از پيشگوييهاى امام هادى آن بود كه جوانى را كه درخنديدن زياده روى مىكرد، اندرز داد و او را از نزديكى وفاتش آگاهساخت و راستى پيشگويى آنحضرت نيز چندى بعد به وقوع پيوست.
گويند: يكى از فرزندان خليفه، وليمهاى بر پا كرد و مردم را بدان فراخواند.
امام هادىعليه السلام نيز جزو ميهمانان بود.
ما وارد مجلس شديموهمين كه او را ديديم به احترام آنحضرت زبان دركام كشيديم و سكوتكرديم.
جوانى در مجلس حضور داشت كه حرمت ايشان را رعايتنمىكرد و مىگفت و مىخنديد.
حضرت به او رو كرد وفرمود: اى جواندهان را از خنده پر مىكنى و از ياد خدا غفلت مىورزى با اينكه سه روزديگر در جرگه اهل قبورى؟ گفتيم: اين خود دليلى است )بر امامتحضرت( تا ببينيم چه مىشود جوان از بگو بخند دست كشيد و مؤدّبنشست.
غذا خورديم و خارج شديم.
فردا جوان مريض شد و روز سوم،در آغاز روز مرد و در پايان روز به خاك سپرده شد.
(62)
در خبرى مشابه از سعيد بن سهل بصرى روايت كردهاند كه گفت: باحضرت هادىعليه السلام در وليمه يكى از مردم سرّمن رأى بوديم، مردى از اهلمجلس بناى بازى و شوخى گذاشت و احترام آنحضرت را پاس نداشت.
حضرت به جعفر رو كرد و فرمود: بدان كه اين مرد از اين خوراك نخوردو بزودى خبرى از كسانش به وى مىرسد كه عيش او را مكدّر مىسازد.
سفره گسترده شد، جعفر گفت بعد از اين ديگر خبرى نيست و گفته امامهادىعليه السلام نا درست از آب در آمد.
به خدا آن مرد دستش را شُست و بهطرف غذا دراز كرد كه غلامش گريان از در وارد شد و گفت: خود را بهمادرت برسان كه از بام به پايين افتاد و در شرف مرگ است.
جعفرگفت: به خدا ديگر عقيده واقفيان را نمىپذيرم و به امامت اين بزرگوارمعتقد مىشوم.
(63)
آخرين كرامتى كه از آنحضرت نقل مىكنيم، كرامتى است كه راويانپيرامون )تپه تو برهها( نقل كردهاند.
ماجرا از اين قرار بود كه متوكّلكوشيد با اتكا بر نيروى انتظامى خويش مخالفان خود را به هراس اندازد.
از اين رو به هر يك از افراد لشگر خود كه شمارشان به 90 هزار تنمىرسيد و همه از تركهاى ساكن سامرّاء بودند، دستور داد كه خورجيناسب خويش را از خاك سرخ پر كنند ودر صحراى وسيعى، آنها را روىهم بريزند.
سپاهيان به فرمان متوكّل عمل كردند.
چون چنين كردند، مثل كوهىبزرگ شد، متوكّل بر فراز تپه رفت و امام هادى را فرا خواند و گفت: شمارا خواستم كه لشكر مرا تماشا كنى او دستور داده بود همه لباسهاى خاصّىبه نام تجفاف )كه لباس جنگ بوده( بپوشند و سلاح برگيرند و باكاملترين لوازم و عظيم ترين هيأت آماده شده بودند.
غرض متوكّل اينبود كه قيام كنندگان را تهديد كند وبيشتر از ناحيه امام هادى نگران بودكه مبادا برخى از كسانش را به قيام فرمان دهد.
حضرت هادى به متوكّلفرمود:
آيا مىخواهى من هم سپاه خود را بر تو عرضه دارم؟ متوكّل پاسخ داد:آرى.
امام دعايى كرد، ناگهان ميان آسمان وزمين از خاور تا باختر ازفرشتگان مسلّح پر شد.
خليفه از ديدن اين منظره از حال رفت چون بههوش آمد حضرت به او فرمود: ما در امور دنيوى با شما نمىستيزيم زيرابه كار آخرت مشغوليم پس از آنچه در باره من گمان كردى، بيمناكمباش.
(64)
بخشش و سخاوت امام
امام هادىعليه السلام از خاندانىاست كهاحسان عادتآنها وكرم وبزرگوارى،خوى ايشان است.
در تاريخ نوشتهاند:
ابو عمرو عثمان بن سعيد و احمد بن اسحاق اشعرى و على بن جعفرهمدانى بر امام هادىعليه السلام وارد شدند.
احمد بن اسحاق از وامى كه بر عهدهداشت زبان به شكايت گشود پس فرمود: اى ابو عمرو )وى وكيل امامبود( به احمد بن اسحاق 30 هزار دينار و به على بن جعفر 30 هزار دينارعطا كن و خود نيز 30 هزار دينار بردار.
راوى گويد اين معجزهاى است كهجز، شاهان آن را نتوانند انجام داد و ما نظير چنين بخشش را نشنيدهايم.
(65)
ماجراى زير اوج ايثار امام هادىعليه السلام را بيان مىكند.
آنحضرت براىرفع نياز يكى از پيروانش، از راهى شگفت آور دست به تلاش و كوششزد.
بگذاريد به تاريخ گوش بسپاريم كه اين ماجرا را با تمام عظمتى كهدارد براى ما نقل مىكند:
محمّد بن طلحه گفت: روزى امام هادى از سامرّاء بيرون آمد و براىانجام كار مهمى كه برايش پيش آمده بود، به روستايى رفت.
مردىاعرابى آمد و سراغ آنحضرت را گرفت.
به وى گفتند: امام به فلان جارفته.
اعرابى به دنبال امام بيرون شد و همين كه به آنحضرت رسيد از اوپرسيد: چه كار دارى؟ اعرابى گفت: من يكىاز اعراب كوفهام و بهولايت جدّت على بن ابىطالبعليه السلام تمسك نمودهام، مرا وام سنگينىاست كه پرداخت آن بر من گران است و براى براورد ساختن آن كسى جزشما را نمىبينم.
امام هادى به او فرمود: خاطر خويش خوش دار و چشم خود روشن.
سپس از او پذيرائى كرد و چون صبح فرا رسيد امام هادى به او فرمود: ازتو در خواستى دارم تو را به خدا، مبادا كه در انجام آن با من مخالفتكنى.
اعرابى گفت: من با تو مخالفت نمىكنم.
پس امام ورقهاى به خطخود نگاشت و در آن اعتراف كرد كه اعرابى از وى مالى طلب دارد ومبلغىكه در آن نوشت زيادتر از وام اعرابى بود.
سپس به وى فرمود: اين دستخط را بگير و چون به سامرّاء برگشتم ودربرابر كسانى كه دور و بر من جمع شدهاند اين دستخط را نشان بده و با منبه درشتى وغلظت سخن بگوى و مبادا كه از آنچه تو را گفتم سربتابى و بامن به مخالفت بر خيزى.
اعرابى گفت: آنچه گفتى مىكنم.
سپس دستخط را گرفت.
چون امام هادى به سامرّاء رسيد وعدّه بسيارى از ياران خليفه و افرادديگر در محضر او گرد آمدند، اعرابى نزد آن امام حضور يافت و دستخطرا بيرون آورد و آن را مطالبه كرد و همچنانكه امام به او سفارش كردهبود، رفتار كرد.
حضرت با نرمى و مدارا با وى سخن گفت و زبان بهپوزش گشود و او را وعده داد كه قرض خود را ادا مىكند و خاطر او راخوش مىدارد.
اين ماجرا را به اطلاع متوكّل، خليفه عبّاسى، رساندندواو دستور داد 30 هزار درهم براى امام ببرند.
چون اين مبلغ را به امام رساندند، دست به آنها نزد تا اعرابى آمد،پس به او فرمود: اين مال را بردار و وام خويش ادا كن و بقيه آن را بر اهلو عيال خويش خرج كن و ما را معذور دار، اعرابى گفت: اى فرزند رسولخدا! سوگند به خدا كه من آرزوى گرفتن كمتر از ثلث اين مال را داشتمولى خداوند داناتر است كه رسالت خويش را كجا بنهد.
پس پولها رابرداشت و رفت.
(66)
بياييد از پيشوايان خود درس ايثار و كرم بياموزيم.
كرم تنها انفاقنيست بلكه كوشش براى رفع نيازها، به هر وسيله ممكن است، حتّى اگراين كوشش بر شخصيّت آدمى گران بيايد.
نقل اين داستان مرا به ياد ماجرايى انداخت كه در باره يكى از پيامبرانبزرگ نقل كردهاند.
گفتهاند: نيازمندى پيش آن پيامبر آمد و از وىخواستار مقدارى مال شد.
آن پيامبر هيچ نداشت لذا به مرد نيازمندگفت: مرا بگير و به بازار برده فروشان ببر و مثل اينكه بنده تو هستم مرابفروش و پول را بگير و حاجت خويش روا كن.
مرد همان گونه كه پيامبرگفته بود، عمل كرد امّا كسى كه پيامبر را خريده بود دانست كه او كيستولذا او را آزاد ساخت.
با اين شيوهاى كه ايثار و كرم و بخشش در آن موجمىزند، رهبران ما به ما آموختهاند كه چگونه به يكديگر نيكى كنيم و ازآنچه داريم انفاق كنيم و به قصد بر آورده ساختن نيازهاى مردم، براىبرخوردارى از آنچه بدان محتاجيم، حركت و كوشش كنيم.
اندرزهاى درخشان
مذهب اهل بيتعليهم السلام در روزگار امام هادى به مرحله پختگى رسيدهبود امّا خطر تند روى كه از طريق فرهنگهاى وارداتى از سوى شرق در عمقجان برخى از مسلمانان نفوذ يافته بود، نيازمند نيرويى ايمانى براى پاسخبه اين خطر بود تا مبادا به خاطر تبليغ دشمنان و بويژه خلفاى عبّاسى كهجايگاه ائمه را نمىشناختند و آنان و يا هواخواهانشان را متهم به غلوّمىكردند روح معنويت در مردم كاستى بگيرد.
نياز ديگر مذهب اهل بيتاين بود كه محتاج متون جامعى بود تا به منزله درسهاى توجيهى باشد كهبدون افزونى و كاستى اصول عقايد را در بر گيرد.
از اين روست كه زيارتجامعه كه از امام هادىعليه السلام نقل شده، از ناحيه آنحضرت مطرح مىشود.
در اين زيارت ائمهعليهم السلام به دور از هر گونه غلوّ و در همان جايگاه حقيقىخود، معرفى و باز شناخته شدهاند.
بگذاريد در برخى از كلمات نورانى اين زيارت كه مىتواند بهترينوسيله براى تحكيم مهر و محبّت ائمه در دل ما باشد، تدّبر كنيم.
اينمحبّت و مهر در واقع امتداد محبّت مؤمن به پروردگارش محسوبمىشود و به هيچ وجه جايگزين آن نيست:
اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ، وَمَوْضِعَ الرِّسالَةِ، وَمُخْتْلَفَ الْمَلائِكَةِ،وَمَهْبِطَ الْوَحْىِ، وَمَعْدِنَ الرَّحْمَةِ، وَخُزَّانَ الْعِلْمِ، وَمُنْتَهَى الْحِلْمِ، وَاُصُولَ الْكَرَمِ،وَقادَةَ الْأُمَمِ، وَاَوْلِيآءِ النِّعَمِ، وَعَناصِرَ الْأَبْرارِ، وَدَعآئِمَ الْأخْيارِ، وَساسَةَالْعِبادِ، وَاَرْكانَ الْبِلادِ، وَاَبْوابَ الْايمانِ، وَاُمَنآءِ الرَّحْمنِ، وَسُلالَةَ النَّبِيّينَ،وَصَِفْوَةَ الْمُرْسَلينَ، وَعِتْرَةَ خِيَرَةِ رَبِّ الْعالَمينَ، ورَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكاتُهُ، السَّلامُعَلَى اَئِمَّةِ الْهُدَى، وَمَصابيحِ الدُّجى، وَاَعْلامِ التُّقى، وَذَوِى النُّهى، وَاُوُلِى الْحِجى،وَكَهْفِ الْوَرى، وَوَرَثَةِ الْأَنْبِيآءِ، وَالْمَثَلِ الْأَعْلى، وَالدَّعْوَةِ الْحُسْنى، وَحُجَجِ اللَّهِعَلى اَهْلِ الدُّنْيا وَالْأخِرَةِ وَالْأُولى، وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكاتُهُ.
السَّلامُ عَلى مَحالِ مَعْرِفَةِ اللَّهِ، وَمَساكِنِ بَرَكَةِ اللَّهِ، وَمَعادِنَ حِكْمَةِ اللَّهِ،وَحَفَظَةِ سِرِّ اللَّهِ، وَحَمَلَةِ كِتابِ اللَّهِ، وَاَوْصِيآءِ نَبِىِّ اللَّهِ وَذُرِّيَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّىاللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكاتُهُ.
السَّلامُ عَلَى الدُّعاةِ إِلَى اللَّهِ، وَالْأَدِلاَّءِ عَلى مَرْضاتِ اللَّهِ، وَالْمُسْتَقِرّينَ فى اَمْرِاللَّهِ، وَالتَّآمّينَ فى مَحَبَّةِ اللَّهِ، وَالْمُخْلِصينَ فى تَوْحيدِ اللَّهِ، وَالْمُظْهِرينَ لِأَمْرِ اللَّهِوَنَهْيِهِ، وَعِبادِهِ الْمُكْرَمينَ الَّذينَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِاَمْرِهِ يَعْمَلُونَ وَرَحْمَةُاللَّهِ وَبَرَكاتُهُ"(67).
ترجمه زيارت جامعه
"درود بر شما اى خاندان نبوّت و جايگاه رسالت و )مركز( آمد و شدفرشتگان و محل فرود وحى و مكان رحمت و گنجوران دانش و غايتخويشتندارى و حلم و بنيانهاى كرم ورهبران امّتها و صاحبان نعمتهاوريشههاى نيكان و ستونهاى گزيدگان و تربيت كنندگان بندگان و اركانكشورها و دروازههاى ايمان و امينان خداى رحمان و تبار پيامبرانو گزيده رسولان و عترتى منتخب پروردگار جهانيان، و رحمت و بركات خدابر شما باد!
درود بر پيشوايان هدايت و چراغهاى )روشن( در ظلمت و پرچمهاىپرهيزگارى وصاحبان عقل و خرد و پناه مردمان و وارثان پيامبران ونمونههاىبرتر و دعوت نكو وحجّتهاى خداوند بر مردم دنيا و آخرت و اولى و رحمتوبركات خدا بر شما باد!
درود بر جايگاههاى معرفت خدا و خانههاى بركت خدا و معدنهاىحكمت خدا وپاسداران سرّ خدا و حاملان كتاب خدا و جانشينان پيامبرانخدا و فرزندان رسول خداصلى الله عليه وآله و رحمت و بركات خدا بر شما باد!
درود بر دعوت كنندگان به خدا و راهنمايان به خشنوديهاى خدا وپايداراندر فرمان خدا و كاملان در محبّت خدا و مخلصان در توحيد خدا و ياوران امرو نهى خدا و بندگان گرامى كه در گفتار بر خدا پيشى نگرفتند و به فرمان او كارمىرانند و رحمت و بركات خدا بر شما باد"!
آنحضرت در اندرز به يكى از دوستان خود فرمود:
"اى فتح! آن كه فرمان آفريدگار را گردن نهاد از خشم آفريده به خود باكراه نداد و آن كه آفريدگار را به خشم آورد، يقين كن كه آفريدگار خشم آفريده رابروى مستولى بدارد، وآفريدگار وصف نشود جز بدانچه خويشتن را بدانوصف كرده است و كجا توصيف شود آفريدگارى كه حواس از يافتنشوگمانها از رسيدن به او و آنچه در دل مىگذرد از توصيفش و ديدگان از احاطهبه او، درمانند.
والاست از آنچه وصف كنندگان، توصيفش مىكنند و برتر است از آنچهستايندگان مىستايندش.
در نزديكىاش دور گردد و در دورىاش نزديك، دردورىاش نزديك است و در نزديكىاش دور، كيفيّت )چگونگى( را اوچگونگى بخشيد پس گفته نشود خود او چگونه است؟ و مكان را او پديدفرمود پس گفته نشود خود او كجاست؟ چون او از چگونگى و كجايى)مكان( به دور است".
(68)
و نيز فرمود:
"هر كه خداى را بپرهيزد در امان نگاه داشته شود و هر كه خدا را فرمانبرد، مورد اطاعت قرار گيرد و هر كه آفريدگار را اطاعت كند از خشم مخلوقنترسد، هر كه از مكر خدا و دردناك گرفتنش ايمن شد گردن كشى كرد تا آنجاكه قضاى خدا و امر نافذش بروى فرود آمد و هر كه دليلى روشن ازپروردگارش داشته باشد دشواريهاى دنيا بروى سبك آيد و گر چه تكه تكهشود و پراكنده گردد.
سپاسگزار به خود سپاس سعادتمندتر است از نعمتى كهباعث سپاس شده زيرا نعمت كالاى اين جهانى است و سپاس نعمت دنياوآخرت است.
خداوند دنيا را سراى آزمايش و آخرت را خانه فرجام قرار داد و بلاى دنيارا وسيله ثواب آخرت گرداند و ثواب آخرت را عوض بلاى دنيا قرار داد.
ستمگر بردبار بسا كه به وسيله حلم خود از ستمش گذشت شود و حقدار نابخرد بسا كه به سبكسرى خود نور حقّ خويش را خاموش سازد.
هر كه از روى دوستى به تو نظرى دهد همه جانبه اطاعت او كن.
هر كه قدر خود نداند از شرّ او خود را آسوده مدان.
دنيا بازارى است كهمردمى از آن سود برند و مردمى ديگر زيان بينند".
(69)
"جدل دوستى قديم را تباه سازد و گره استوار )در راه دوستى( پديد آرد،كمترين چيز در جدل برترى جستن است و همين برترى جستن از عواملقطع رابطه است".
"نكوهش، كليد دشمنى است، با اين حال از حقد وكينه بهتر است".
به مردى كه پيش آنحضرت فرزندش را نكوهش كرد، فرمود: عقوقمرگ فرزند است براى پدر.
و نيز فرمود: شب زنده دارى گواراتر از خواب است و گرسنگى درخوبى خوراك بيفزايد.
)آنحضرت اين سخن را در تشويق بر نماز شبوروزه گرفتن فرمود(.
"ياد آر مرگ خويش را در ميان خانوادهات كه نه پزشكى تو را در آن هنگاماز مرگ باز مىدارد و نه دوستى تو را سود مىرساند".
"خشم بر آن كه مالك اويى، پستى است".
"حكمت در سرشتهاى فاسد، كامياب نشود".
"بهتر از خير و نيكى، كننده آن است و زيباتر از زيبا گوينده آن و برتر ازدانش، حامل آن است و بدتر از شرّ، جلب كننده آن و خوفناك تر از ترس، آنكه بر آن سوار است".
"تو را از حسد پرهيز مىدهم كه - آثار - آن در تو آشكار مىگردد ولى دردشمنت كارگر نمىشود".
"اگر زمانى برسد كه عدل در آن بر ستم غلبه داشته باشد حرام است كسىبه ديگرى گمان بدببرد مگر آنكه كاملاً آگاهى پيدا كند و اگر زمانى برسد كه ستمدر آن بر عدل چيرگى داشته باشد كسى نمىتواند به ديگرى گمان خوب ببرد تازمانى كه به خوبى آن كس علم پيدا نكرده است".
(70)
1) سوره هود، آيه 116.
2) سوره حديد، آيه 25.
3) سوره جمعه، آيه 2.
4) سوره نساء، آيه 65.
5) سوره حج، آيه 40.
6) چنان كه گفته شد اين حديث مفصل است و ما تنها به نقل قسمتى كه در اينجاضرورى مىنمود پرداختيم.
بحار الانوار، ج50، ص120.
7) بحارالانوار، ج50، ص121 به نقل از ارشاد مفيد، ص308.
8) بحارالانوار، ج50، ص127.
9) بحارالانوار، ج50،ص137.
10) همان مأخذ، ص128.
11) گروهى از قريش با بر چيدن ابروها )از روى تكبر( و دراز گردانيدن انگشتان با مابه مفاخرة برخاستند.
12) چون با يكديگر منازعه كرديم، قضا به نفع ما و بر زيان ايشان حكم داد بدانچهبانگ صومعهها گفتند.
13) بحار الانوار، ج50، ص129.
14) بر فراز قلّههاى كوههايى كه آنان را نگاهبانى مىكرد خفتند و مغلوب شدند و قلههاآنها را سودى نرساند.
15) پس از دورهاى از عزّت و سر فرازى از دژهايشان پايين كشيده شدند و در گودالىمسكن گرفتند اى واى كه درچه جاى بدى فرود آمدند!
16) بانگ دهندهاى پس از دفن آنها فرياد زد: كجا رفت آن دستبندها و تاجها وجامههاىفاخر ابريشمين؟
17) كجا شد آن چهرههاى به ناز پرورده كه در برابر آنها پردهها مىزدند و سايبانها؟
18) پس قبر، چهره آنان را نشان دهد هنگامى كه بدشان آيد: اين است چهرههايى كهكرمها )براى خوردن آنها( بر روى چهرهشان رفت و آمد مىكنند.
19) دير زمانى كامرانى و عيش و نوش كردند و امروز چنان شدهاند كه پس از آن همهخوردن و كامروايى كردن، خورده مىشوند.
20) بحارالانوار، ج50، ص212 - 211.
21) بحارالانوار، ج50، ص196، حديث هشتم.
22) بحارالانوار، ج50، ص208 - 207.
23) تاريخ الإسلام السياسى - حسن ابراهيم حسن، ج3، ص5.
24) تاريخ الإسلام السياسى - حسن ابراهيم حسن، ج3، ص5.
25) بحارالانوار، ج50، ص214 - 213.
26) همان مأخذ به نقل از ابن اثير، ج7، ص29.
27) بحارالانوار، ج50، ص8 به نقل از ابن اثير، ج7، ص61 - 60.
28) همان مأخذ، ص10.
29) بحارالانوار، ج50، ص9.
30) بحارالانوار، ج50، ص123.
31) همان مأخذ، ص176.
32) بحارالانوار، ج301 .
50.
33) بحارالانوار، ج50، ص301.
34) بحارالانوار، ج50، ص133.
35) همان مأخذ، ص130.
36) بحارالانوار، ج50، ص168.
37) بحارالانوار، ج50، ص194.
38) سوره توبه، آيه 25.
39) بحارالانوار، ج50، ص163 - 162.
40) سوره هود، آيه 65.
41) بحارالانوار، ج50، ص204.
42) بحارالانوار، ج50، ص200 - 199.
43) بحارالانوار، ج50، ص125 - 124.
44) بحارالانوار، ج50، ص120
45) بحارالانوار، ج50، ص223.
46) فى رحاب ائمة اهل البيتعليهم السلام، ج4، ص183.
47) همان مأخذ، ص183.
48) بحار الانوار، ج50، ص114.
49) سوره حج، آيه 40.
50) سوره طلاق، آيه 3.
51) بحارالانوار، ج50، ص126.
52) همان مأخذ، ص140.
53) بحارالانوار، ج50، ص129.
54) همان مأخذ، ص155.
55) بحارالانوار، ج142 - 141 .
50.
56) بحارالانوار، ج160 - 158 .
50.
57) بحارالانوار، ج50، ص179.
58) سوره حجر، آيه 75.
59) بحارالانوار، ج50، ص151.
60) بحارالانوار، ج50، ص151.
61) همان مأخذ، ص144 - 142.
62) بحارالانوار، ج50، ص183.
63) بحارالانوار، ج50، ص183.
64) بحارالانوار، ج50، ص156 - 155.
65) همان مأخذ، ص173.
66) بحارالانوار، ج50، ص157.
67) زيارت جامعه از كتاب "الانوار اللّامعه في شرح زيارة الجامعه"، عبد اللَّه شبّر،ص123.
68) بحارالانوار، ج50، ص178 - 177.
69) في رحاب ائمة اهل البيت عليهم السلام، ج4، ص180.
70) في رحاب ائمة اهل البيت عليهم السلام، ج4، ص181.