12. پادشاه و باز شكارى
چنگيزخان پادشاهى بزرگ و جنگجويى ستمگر بود. او به كمك لشگر انبوه و نيرومند خويش، كشورهاى چين و ايران را فتح كرد و بر بسيارى از سرزمينهاى ديگر چيره شد. در هر گوشه مردم از جنگاورى او صحبت مىكردند و مىگفتند: «پس از اسكندر بزرگ هيچ پادشاهى مانند او نيست».
يك روز هنگامى كه از جنگهايش بازگشته بود، با چند تن از دوستانش به شكار رفت. چند پيشخدمت و سگ شكارى نيز همراه آنان بودند.
شكار كم بود، ولى جنگل با صداى فرياد و خنده شكارچيان پر شده بود. پادشاه باز محبوب خود را همراه داشت، زيرا در آن زمان نيز مانند امروز در شكار از باز استفاده مىكردند. بازها به فرمان صاحبشان در جستجوى شكار به پرواز درمىآمدند و همينكه آهو، خرگوش يا پرندهاى را مىديدند، با سرعت زياد و مانند تير به سوى آن مىشتافتند.
آن روز چنگيزخان و يارانش سوار بر اسب در جنگل مىرفتند، ولى به خواسته خود دست نمىيافتند. آنان پيش از غروب خورشيد بازگشتند. پادشاه بارها از آن جنگلها گذشته بود و گذرگاههاى آن را مىشناخت. به همين سبب، از همراهانش جدا شد و به تنهايى دورترين راه را در پيش گرفت، ولى دوستان و خدمتكارانش از كوتاهترين راه مىرفتند. راهى كه پادشاه برگزيدهبود از دره ژرفى ميان دو كوه مىگذشت.
روز بسيار گرمى بود و پادشاه تشنه شد. باز از روى دست وى برخاسته و به جاى دورى پرواز كرده بود. كسى نگران نبود كه باز راه گم كند، زيرا راه كاخ را به خوبى مىدانست. پادشاه به ياد آورد كه روزى يك چشمه آب در كنار آن درهبزرگ ديده است. آن را جستجو كرد و سرانجام از اين كه ديد قطرات آب بركنار صخرهاى مىريزد، بسيار شادمان شد و يقين كرد كه چشمه آبى در بالا وجود دارد.
او از پشت اسب به زير آمد و از كيسهاش يك جام نقرهاى بيرون آورد. آن را زير آب گذاشت و با اين كه بسيار تشنه بود، صبر كرد تا جام پر شود. همينكه جام پر شد و پادشاه آن را به لبهايش نزديك كرد، صداى برهمخوردن بالهايى را شنيد. ناگهان باز روى جام فرود آمد و خود را محكم به آن كوبيد. جام ازدست پادشاه بر زمين افتاد و آب آن ريخت.
پادشاه جام نقرهاى را برداشت و زير قطرات آب گذاشت. هنگامى كه پر شد و خواست آن را بنوشد و تشنگىاش را فرو نشاند، آن پرنده دوباره آمد و كارى را كه قبلاً انجام داده بود، تكرار كرد.
پادشاه بسيار خشمگين شد. جام را برداشت و براى بار سوم پر كرد. هنگامى كه باز بر جام نشست و آن را از دستش انداخت، وى خشمگين شد و نتوانست جلو خود را بگيرد. شمشيرش را از نيام بركشيد و ضربهاى بر گردن باز فرود آورد و سر او را بريد و گفت: «اين مجازات عادلانه در برابر كارى كه سه بار پى در پى انجام دادى، اجرا شد».
پادشاه جامش را جستجو كرد تا آن را پر كند، ولى آن در جايى افتاده بود كه رسيدن به آن دشوار بود. از صخرههاى ناهموار بالا رفت تا از سرچشمه بنوشد. هنگامى كه به چشمه رسيد، ديد يك افعى ترسناك كنار چشمه مردهاست. او همان جا ايستاد. تشنگىاش را از ياد برد و به سبب اين كه بازوفادار خود را به سرعت كشته بود، بسيار اندوهگين شد و گفت: «نفرينبرشتابزدگى! آن باز مرا از مرگ حتمى نجات داد، ولى من در پاسخ كار نيكش او را به بدترين شكل مجازات كردم».
پادشاه به سوى اسبش رفت. باز كشته شده را در كيسهاش گذاشت و باشتاب به كاخ بازگشت. او پيوسته با خود مىگفت: «امروز درسى اندوهبار آموختم و آن اين بود كه هنگام خشم شديد به هيچ كارى اقدام نكنم».