fehrest page

13. فيلى كه به ياد هندوستان افتاد


سيرك در گردش خود در جهان به شهرى بزرگ از شهرهاى خاورميانه رسيد. مسؤولان سيرك زمين پهناورى را در حومه شهر اجاره كردند و در آن‏جا چادرهاى بزرگى برافراشتند. آن زمين بزرگ در اندك زمانى به يك‏اردوى پهناور با ديوارى از سيم‏هاى خاردار تبديل شد.
اعلاميه‏هاى تبليغاتى رنگارنگى به چاپ رسيد و در همه محله‏هاى شهر و اطراف دور و نزديك آن پخش شد. روز افتتاح حتى يك صندلى هم خالى نماند. برنامه واقعاً سرگرم‏كننده بود. يك شعبده‏باز كارهاى شگفت‏آورى انجام‏مى‏داد و دو هنرمند در هوا از يك حلقه به حلقه‏اى ديگر مى‏پريدند، سپس آن دو روى يك سيم فلزى كه در هوا كشيده شده بود، به گونه‏اى كه‏انسان روى يك سنگفرش وسيع راه مى‏رود، راه رفتند. يك دختر خوش‏قامت با تازيانه‏اى كه در دست داشت، چهار اسب را مى‏زد و اسب‏ها به‏شكل بديعى مى‏رقصيدند. سه سگ كوچك زيبا كه موهايشان تا زمين مى‏آمد، هنرنمايى‏هاى شگفت‏آورى داشتند. دو دلقك كارهاى خنده‏دار انجام‏مى‏دادند و از اين كارها فرياد خنده زنان و مردان و به ويژه كودكان بلندمى‏شد.
سرانجام يك فيل عظيم‏الجثه به صحنه ويژه بازيگران انسان و حيوان وارد شد. سخنگوى جشن او را معرفى كرد و گفت: «اينك نوبت هوندوى بزرگ است!» هوندو با خرطومش كارهاى زيبايى انجام مى‏داد. مردم با كف بلند و هلهله، فرياد برمى‏آوردند: «زنده باد هوندو! زنده باد هوندو!»
جشن به پايان رسيد. هوندو با خرطوم خود پرچم سيرك را جلو بازيگران مى‏برد.
مردم از كوچك و بزرگ براى حضور در جشن‏هاى سرگرم‏كننده مى‏شتافتند و همه مشتاق تماشاى هوندوى بزرگ بودند، ولى هوندوى باهوش و موقر كه خرطومى زيبا داشت و دوست كودكان تماشاگر بود، ناگهان تغيير حالت داد. حيوان به جاى اين كه پرچم را ببرد، آن را بر زمين انداخت و پايش را چندبار روى آن كوبيد. سپس آن را به سوى رديف اول تماشاچيان پرتاب كرد و بااين‏كار كودكان را ترساند.
بر اثر رفتار نامطلوب هوندو، شمار بينندگان به تدريج كاهش يافت. مسؤولان سيرك احساس كردند متحمل زيان سنگينى خواهند شد. درباره اين موضوع مشورت كردند و تصميم گرفتند براى خلاصى از هوندوى بدرفتار، وى را با گلوله بكشند.
بنا شد اين كار را در يكى از مراسم انجام دهند. مردم از شنيدن اين خبر ناگوار اندوهگين شدند. آنان به شكل بى‏نظيرى در جشن حضور يافتند. پس از اين كه همه نقش‏ها با موفقيت ايفا شد، سخنگو اعلام كرد كه اينك هوندو با گلوله ويژه‏اى كه ماده‏اى سمّى در آن است، كشته خواهد شد. فيل در قفس آهنين خود بود. دو شكارچى آمدند تا به فيل بيچاره تيراندازى كنند. شكارچيان منتظر بودند صحنه‏گردان جشن كه لباس ويژه خود را پوشيده بود، به آنان اشاره كند. ناگهان مردى كوتاه قد و آراسته كه خشم در چهره‏اش نموداربود، وارد شد. او با صداى بلند به رئيس جشن گفت: «آيا گناه نيست حيوان بيچاره‏اى را كه گناهى مرتكب نشده است، بكشى؟»
رئيس جشن پاسخ داد: حيوان از چند هفته پيش حالت هيجانى دارد و باكارهاى جنون‏آميز خويش بينندگان را مى‏ترساند و آنان را از حضور در جشن‏ها بازمى‏دارد.
- بگذار من وارد قفس او شوم تا ببينى كه آرام و بى‏خطر است.
- مگر از جانت سير شده‏اى؟ چطور مى‏توانم اجازه چنين كارى را بدهم درحالى كه مطمئن هستم او تو را به زمين مى‏اندازد و بر تو پا مى‏گذارد به‏طورى كه دنده‏هايت مى‏شكند و كشته مى‏شوى.
مرد از جيب لباس خود كاغذى بيرون آورد و گفت: «اين سند رسمى را امضا كرده‏ام تا تو را از عواقب اين كار تبرئه كنم».
صحنه‏گردان جشن گفت: «بسيار خوب، اين كليد قفس است، مواظب خودت باش. خداوند تو را از مرگ بدى كه در پيش رو دارى، حفظ كند».
مرد در قفس را گشود و وارد آن شد و از داخل در را بست و با زبان بنگالى با هوندو سخن گفت. فيل به او نزديك شد. خرطومش را دور گردن مرد پيچيد، گويى با او معانقه مى‏كند. هر دو در قفس راه رفتند. مردم كه بر جان مرد مى‏ترسيدند، نفس‏هايشان را در سينه حبس كرده بودند، ولى مرد هنوز به زبان كشور فيل با وى سخن مى‏گفت. در اين هنگام، مردم ديدند از فيل صدايى شبيه گريه كودك درمى‏آيد. مرد به آرامى خرطوم هوندو را مالش مى‏داد و با او سخن مى‏گفت تا جايى كه هيجان عصبى او آرام شد. سپس مرد از قفس بيرون آمد و كليد را به صحنه‏گردان جشن برگرداند و گفت: «اگر هوندو را مى‏كشتيد، گناه بزرگى را مرتكب مى‏شديد. فيل بيچاره مشتاق شهر و خانواده‏اش بود و دوست داشت لغاتى را كه از كودكى شنيده بود، دوباره بشنود. من با او به زبان كشورش گفتم و با اين كار، آرامش را به اعصاب و آسايش را به درون وى بازگرداندم».
صحنه‏گردان جشن خواست با او دست بدهد و از وى سپاسگزارى كند، امااو وانمود كرد صحنه‏گردان را نديده است، زيرا دوست نداشت با مردى دست بدهد كه قرار بود به كشتن حيوانى بيچاره فرمان دهد. صحنه‏گردان از بحران كوتاه‏مدتى كه برايش پيش آمده بود، رهايى يافت. به سندى كه آن مرد داده بود، نگاهى انداخت و با كمال تعجب ديد مرد كوتاه‏قد و آراسته‏اى كه جان خود را براى يك فيل به خطر انداخت، كسى جز نويسنده مشهور جهان «رودياردكيپلينگ» نيست.



fehrest page