2. آفريده شگفتآور
داستانهاى فراوانى درباره برخى حيوانات كه به تربيت بچههايى از غيرجنس خود پرداختهاند، نقل مىشود؛ از جمله آنها داستانهايى است غيرواقعى درباره بچههايى از انسانها كه كسى نمىداند چگونه جانوران وحشى و درنده بر آنان چيره شده و ايشان را با فرزندان خود تربيت كردهاند.
دوستى داشتم كه يگانه فرزند پدر و مادرش بود و آنان براى او ثروت هنگفتى به ارث گذاشته بودند. او پس از تحصيلات دانشگاهى، يك شركت تجارى بزرگ تأسيس كرد و با اين كار، ارثيه پدرى را چند برابر كرد. تفريح مورد علاقه وى اين بود كه به همراه چند تا از دوستان علاقهمند به شكار، يك ماه تمام از سال را در يكى از كشورهاى آفريقايى براى شكار جانوران وحشى و درنده سپرى مىكرد.
دوستم ابراهيم گفت: به منطقهاى كه مىخواستيم در آن شكار كنيم رسيديم. به كمك چند تن از راهنمايان آفريقايى چادرهايمان را برپا كرديم. فرداى آن روز، صبح زود، در چهار اتومبيل ويژه شكار سوار شديم كه در آنها، آب، آذوقه، اسلحه و ساير لوازم مورد نياز را گذاشتيم.
در نخستين هفته سفر، بخت يارمان بود به طورى كه دو شير و سه ببر و چهار افعى بزرگ كه پوستى زيبا داشتند، شكار كرديم.
شبى بيدار مانده بوديم و داستانهايى را درباره تجربههاى جديدمان در شكار براى يكديگر تعريف مىكرديم. در اين بين، رئيس خدمتكاران به چادر بزرگى كه براى جلسات و پذيرايى از ميهمانان اختصاص داده بوديم، وارد شد و گفت: «آقا، افرادى از روستاى مجاور آمدهاند و مىخواهند با شما ملاقات كنند».
با اين كه از آمدن ايشان در آن نيمه شب به شگفتى افتاده بودم، اجازه ورود دادم. ديداركنندگان سه نفر بودند؛ يكى از آنان پيرمردى بود كه هنوز قامت بلندش استوار مانده بود و دو جوان كه از وى كوتاهقدتر بودند و چشمانشان سياهتر و درخشانتر از چشمان او بود. پيرمرد لب به سخن گشود و گفت: «آقا، آمدهايم كه براى بيرون راندن شبحى از شما كمك بخواهيم. آنشبح كه نه انسان و نه جانور است، پيش از سپيده صبح به روستاى ما مىآيد و ترس بر اهالى روستا و چارپايان چيره مىسازد و خواب را از چشمانمان ربوده است».
خنديدم و گفتم: «ولى چرا آمدهايد از من كمك بگيريد؟ مگر نمىدانيد كه من شكارچى هستم و نه جادوگر؟»
پيرمرد به آرامى پاسخ داد: «آقاى من، شنيدهايم كه شما مرد دانشمندى هستيد و كتابهايى خواندهايد و مطمئناً راهى براى بيرون راندن اشباح مىدانيد. به همين جهت آمدهايم از شما خواهش كنيم كه به يارى ما بشتابيد. ما اكنون همسايه شما هستيم و همسايه بر همسايه حق دارد».
به آنان قول مساعد دادم و روز بعد همراه يكى از خدمتكاران به آن روستا وارد شدم. در آن زمان دوستانم طبق معمول به شكار رفتند. پيرمرد سياهپوست و دو فرزندش مرا به جايى كه شبح غالباً در آن جا پيدا مىشد، بردند. از شاخهها و ساقههاى درختان آلاچيقى دو طبقه مشرف بر آن مكان برپا كرديم. آن شب من و پيشخدمت در آلاچيق خوابيديم و به او سفارش كردم مرا پيش از دميدن سپيده صبح بيدار كند. اندكى بعد ناگهان از لانهاى پنهان در زمين ماده گرگى بزرگ پديدار شد و دو توله دنبال او بودند. سپس موجود شگفتآورى كه روى چهار دست و پا راه مىرفت و سر و صورتش مانند انسان بود، جلو آمد. گرگ بىباكانه دور روستا گشت، زيرا ساكنان از ترس، توانايى حركت را از دست داده بودند. سپس گوساله كوچكى را كه كشته بود، با خود برداشت و به لانهاش بازگشت تا خود و دو تولهاش و توله سومى شگفتآورش آن را بخورند. من مراقب حركات گرگ و دو توله و آن موجود عجيب بودم و از كمينگاه، چشمان آن موجود را ديدم و يقين كردم كه وى يك انسان است. به همين جهت مصمم شدم هر چه زودتر او را بگيرم.
جانوران وحشى و درنده عادت دارند در شب گردش كنند و پيش از طلوع خورشيد به لانههايشان بازگردند و روز را بخوابند. از اين رو، غروب روز بعد آمديم و گودال بزرگى نزديك لانه گرگ كنديم و در آن كمين كرديم. چراغهاى نورافكنى نيز با خود داشتيم. هنگامى كه گرگ ساعت سه بعد از نيمهشب از لانهاش خارج شد، گذاشتيم او و تولههايش بروند. هنگامى كه نوبت به موجود شگفتآور رسيد، به وى هجوم برديم و درحالى كه دو پيشخدمت ديگر اسلحههاى خود را آماده كرده بودند، پتويى را روى او انداختم. به اين طريق، توانستيم تقلاى سخت او را متوقف كنيم و به چادرمان بياوريم.
آن موجود كه مردم روستا گمان مىكردند شبحى هولناك است، دخترى دهساله بود. براى او لباسهايى دوختيم و به وى پوشانديم. همچنين به او آموختيم راست راه برود و وى را «گمشده» نام نهاديم.
ما از سفر پيروزمندانه بازگشتيم و بزرگترين پيروزى من اين بود كه آن كودك «گرگ» را كه «گمشده» ناميده شد، به فرزندى پذيرفتم و آموزگارى برايش آماده كردم تا ابتدا سخن گفتن و سپس خواندن و نوشتن به وى بياموزد.