fehrest page

3. دم خرس


سرخ‏پوستان گرد آتش نشسته بودند و پيرمردى جلو همه ايستاده بود. آنها از كار روزانه دست كشيده بودند و دوست داشتند داستانى بشنوند، چون آنان از شنيدن افسانه‏ها درباره جانوران جنگل و پرندگان بسيار لذت مى‏بردند.
پيرمرد سرخ‏پوست داستانش را آغاز كرد و گفت: در روزگاران قديم خرس جنگلى دمى بلند و پشمالو داشت و بسيار به اين دم زيبا مى‏باليد. روباه نيز دم‏بلندى داشت، ولى از دم خرس كوتاه‏تر بود. عادت زشت خرس اين بود كه هر وقت روباه را مى‏ديد، او را به سبب كوتاهى دم مسخره مى‏كرد. روباه هوشمند تصميم گرفت از خرس مغرور انتقام سختى بگيرد.
يكى از روزهاى بسيار سرد كه آب بركه‏ها و رودخانه‏ها يخ بسته بود، روباه سبدى را از ماهيان كوچك پر كرد و آن را برداشت و به جستجوى خرس رفت. هنگامى كه خرس او را ديد، پرسيد: «در سبدت چه دارى؟»
- چند ماهى كوچك براى شام.
- دوست خوبم، مى‏دانى من از خوردن ماهى بسيار لذت مى‏برم. آيا مرا به ماهيانى كه در سبد دارى، ميهمان مى‏كنى؟
- آنها ماهيان كوچكى هستند و براى شما غذاى درخورى نيست. اى كاش دم بلند شما را داشتم! در آن صورت، از رودخانه ماهيان بزرگ‏ترى مى‏گرفتم.
- مگر مى‏شود با دم ماهيگيرى كرد؟
- چرا نشود! كافى است به رودخانه بروى و يخ را سوراخ كنى و دمت را در آن فرو برى. در اين وقت، ماهيان براى آويزان شدن به آن هجوم مى‏آورند.
- ولى آب بسيار سرد است.
- هر چه آب سردتر باشد، ماهيگيرى موفقيت‏آميزتر است.
خرس به سوى رودخانه شتافت، يخ را سوراخ كرد و دمش را در آن فروبرد. او احساس مى‏كرد آب سرد دمش را مى‏گزد، ولى به طمع ماهيان خوشمزه آن درد را تحمل كرد. روباه در كنارى ايستاده بود و به خرس قوت قلب مى‏داد و مى‏گفت: «مبادا حركت كنى! تا هنگامى كه در دمت سنگينى احساس كنى، صبر كن. در آن هنگام، آن را بكش تا ببينى كه ماهيان بزرگى به آن آويزان است».
دم خرس از شدت سرما بى‏حس شد و سرانجام صبرش به پايان رسيد. وقتى كه خواست دم خود را از آب بيرون بكشد، ديد نمى‏تواند، زيرا آب دراطراف دمش منجمد شده بود. او مى‏ترسيد كه اگر آن جا بماند، از شدت گرسنگى و سرما بميرد. از اين رو، با تمام توان دم را كشيد و حس كرد از يخ رها شده است، ولى قسمت بزرگى از دمش كه به يخ چسبيده بود، جدا شد و ميان يخ‏ها باقى ماند.
از آن روز دم خرس كوتاه شد و ديگر نتوانست روباه را مسخره كند.



fehrest page