پى نوشت ها
فصل دوم : غرب و غرب زدگى
1.مبانى و مشكلات معرفتى غرب
1ـ1 غروب حقيقت
سده هاى ميانه (قرون وسطى) سده هاى حاكميت كليسا در غرب است. كليسا به
نام دين، داعيه ى دفاع از حاكميت الهى و پاسدارى از ارزش فطرى را داشت و مردم
در گرو باور و اعتقاد به غيب، در جستوجوى بهشت، حاكميت كليسا را
گردن مى نهادند.
كليسا در دو بُعد علمى و عملى، در جهت خلاف فطرت آدمى گام برداشت:
از سويى هيچ يك از انجيل هاى چهارگانه ره آوردِ مستقيم وحى
نبودند; بلكه نوشته هايى بودند كه از ميان ده ها انجيل توسط كليسا رسميت
يافته بود و ارباب كليسا مى كوشيدند تا با قداست بخشيدن به نويسندگان
آن ها، به آن ها چهره اى الهى ببخشند; خصلتِ بشرى انجيل ها،
آن ها را گرفتار خطاها و اشتباهات فراوانى كرده بود; آن چنان كه در برخى موارد
حتى با معرفت حسى و عقلى انسان ها سازگارى نداشت. كليسا در دفاع از اين
مجموعه، كه از قداستى الهى برخوردار گشته بود، ناگزير با علوم عقلى و حسى به مبارزه
پرداخت و به اين ترتيب، نه تنها به دانش الهى راه نبرد; بلكه با مراتب ديگر دانش
بشرى نيز در ستيز افتاد.
در بعد عملى نيز كليسا براى مشاركت در قدرت حكومت هاى مختلف، به توجيه
ستم ها و ظلم هاى آن ها پرداخت; بنابراين مبارزه با علم و توجيه ظلم
و سرانجام، جنگ هاى دويست ساله ى صليبى، ره آوردِ حاكميتى بود كه به
دروغ داعيه ى ديانت داشت.
ارباب كليسا كه خود را خازنان بهشت مى خواندند، از سر دنيا طلبى سند آن را
پيشاپيش به خداوندان پول مى فروختند; بديهى است كه با هجوم مدعيان دين به سوى
دنيا، ديگران نيز در همين راه گام مى نهند و به اين ترتيب آخرين شعله هاى
هدايت فطرى كه راه غيب را در معرض ديده ى حقيقت بين آدمى قرار مى دهد،
خاموش مى شود.
حاكميتِ غاصبان خلافت و ولايت الهى از آن جا كه در جهت مخالف
خواسته ها و نيازهاى فطرى آدمى گام بر مى دارد، دير يا زود به عصيان و
شورش همگانى منجر مى شود; اين عصيان يكى از اين دو راه را طى مى كند:
اول : بازگشت به ارزش ها و سنت هاى راستين و حاكميتِ واقعى الهى; اين
راهى است كه در طول تاريخ اسلام، عترت و پيروان و شيعيان آنان، رهبرى آن را به عهده
داشتند و در مسير آن گام مى نهادند.
دوم : عصيان در برابر حاكميت موجود، نه به عنوان مبارزه با بدعت ها و
بازگشت به سنت هاى حقيقى و حاكميت حقيقى الهى كه به عنوان انكار الوهيت و
انكار مبدئى كه بدعت هاى ايجاد شده با انتساب دروغين به آن، خود را توجيه
مى كنند.
سايه ى سنگين كليسا چنان گسترده بود كه مجالى براى بازگشت باقى
نمى گذاشت. حذف قواعد و اصول فلسفى و برهانى اى كه به عنوان مبادى يقينى،
سنگرهاى اوليه ى ايمان را تأمين مى كند، تبليغ ايمان تقليدى و از همه
مهم تر رفتار ارباب كليسا كه نوعى هدايت عملى به سوى زندگى دنيا بود، در نهايت
بزرگ ترين ضربه را بر ايمان تقليدى وارد آورد.
جنگ هاى صليبى و آشنايى با مظاهر تمدن اسلامى، فتح قسطنطنيه به دست
مسلمانان و مهاجرت هنرمندان و عالمان آن جا به كشورهاى غربى و سرانجام كشفِ
امريكا و اوج گيرى تب طلا، از جمله شرايط اجتماعى اى بود كه ذهن و فكر
انسانِ غربى را در برابر وحى، معرفت دينى و الهى و ايمان تقليدى دچار تزلزل و ترديد
ساخت و اين ترديد، تولد و زايش فرهنگ و تمدن نوينى را در تاريخ بشر موجب شد كه از
آن به رنسانس ياد مى شود.
رنسانس كه با نسيان و فراموشى كامل واقعيت الهى و دينى عالم و آدم همراه بود دو
جريان فكرى نوين را پديد آورد:
جريان اول: عقل گرايى است كه با «دكارت» آغاز شد و با افرادى; نظير:
«اسپينوزا» و «لايب نيتز» ادامه يافت و با «هگل» به تماميت خود رسيد.
جريان دوم: حس گرايى است كه با «فرانسيس بيكن» آغاز شد و از آن پس با
شخصيت هايى نظير: «لاك»، «بركلى»، «هيوم»، «كنت»، «ميل» ادامه يافت و در نهايت
پس از تحولاتى چند به عنوان ديدگاه برتر، بر حوزه هاى علمى غرب چيره شد.