فصل اول :مذهب و عصبيت
[27]
1. دو نيروى مذهبى و استبداد
1ـ1 هويت نيروى مذهبى
از آن جا كه وحدت و انسجام افراد در رفتارهاى فردى و اجتماعى، بر اساس
آرمان ها و هدف هاى آن ها شكل مى گيرد و آرمان ها نيز
تابع نحوه ى شناخت افراد نسبت به انسان و جهان است; وحدت و انسجام و در نتيجه
قدرت و اقتدار نيروى مذهبى بر اساس معرفت مذهبى پديدار مى گردد.
معرفت مذهبى، مشتمل بر شناختى خاص نسبت به طبيعت و ماوراى آن است. امتياز نگاه
دينى و غيردينى در اين است كه در نگاه دينى طبيعت همه ى حقيقت نيست، بلكه بخش
نازل و پست آن مى باشد; يعنى براى هستى بخش ديگرى تصور مى شود كه فايق بر
طبيعت بوده و نقشى تعيين كننده نسبت به آن دارد.
نام ها و اسامى گوناگونى كه در فرهنگ هاى دينى براى عالم محسوس ذكر
مى شود، از نگاه دينى آنان نسبت به طبيعت حكايت مى كند; مانند «عالم» كه
به معناى عَلَم و نشانه است و «دنيا» كه به معناى نزديك مى باشد. در تعبيرهاى
اسلامى از پديده هاى طبيعت به آيت، نشانه، شهادت و مانند آن ياد شده است و
همه ى اين تعبيرها از بخش ديگرى كه آخرت و يا غيب طبيعت است، حكايت
مى كند. توجه به اين بخش از هستى و احاطه و نقش تعيين كننده ى آن نسبت به
عالم ظاهر يا شهادت موجب مى شود تا اشياى طبيعى به لحاظ باطن خود به
حوزه هاى مختلفى از قداست و پليدى متصف شوند; يعنى اگر هستى چهره ى دينى
نداشته باشد، طبيعتى كه در معرض ادراك و آگاهى حسى است، مشتمل به كثرتى خواهد بود
كه در عرض يكديگر قرار داشته و از هر نوع ارزش كه ناظر به حقيقت و يا باطن آن است،
بى بهره است.
اگر نگاه انسان به هستى نگاهى دينى باشد، به دليل اين كه همه ى ابعاد
زندگى مادى خود را در احاطه ى غيب مى داند هيچ گاه در مناسبات و رفتار
طبيعى خود از باطن امور كه نقشى تعيين كننده نسبت به ظاهر دارد، غافل
نمى شود و بر اين اساس كردار فردى و اجتماعى خود را تبيين و يا توجيه
مى كند. احاطه و حضور غيب، به شهادت و به همه ى زندگى، رنگ دينى
مى بخشد و به همين دليل نظريه ى جدايى دين از زندگى فردى يا اجتماعى و يا
جدايى دين از حوزه ى زندگى طبيعى، تنها در پرتو يك نگاه غير دينى به عالم و
آدم قابل تصوير و ترسيم است.
انسان در صورت انكار عالم غيب، باورهاى دينى را به صورت بخشى از هستى خود كه
مربوط به ذهن، يا وجدان فردى، يا غرايز افراد است، تصوير مى كند، ولى در صورت
نگرش دينى او به هستى، به غيب و باطنى باور خواهد داشت كه در عرض وجود او يا وجود
اشياى ديگر نيست، بلكه محيط بر امور مى باشد و هيچ واقعيتى بدون لحاظ و توجه
به آن قابل بررسى و شناخت نيست.
ترسيم حقيقتى كه با همه ى اشيا و در همه ى احوال حضورى تعيين كننده
داشته و با اين حال مربوط به باور و زندگى فردى افراد باشد و در زندگى طبيعى و
اجتماعى انسان حضور نداشته و نقشى را نيز ايفا نكند، يك تصوير تناقص آميز و
بى معناست; به همين دليل در فرهنگ هاى دينى الفاظى كه بيانگر اين گونه
جدايى باشند، يافت نمى شود; اين گونه الفاظ كه در فرهنگ لائيك و غير دينى رواج
و استعمال دارند وقتى به محدوده ى فرهنگ هاى دينى انتقال يابند
هيچ گاه معنى مناسب پيدا نمى كنند; مانند لفظ «سكولاريزم» كه در كشورهاى
اسلامى به علمانيت، جدايى دين از دنيا، يا جدايى دين از سياست و عبارت هايى كه
گاه مشتمل بر چند لفظ بوده، ترجمه شده است، با اين حال هم چنان در انتقال مراد
و معنا گرفتار كاستى و نقصان مى باشد.
انسانى كه نگاه دينى به عالم دارد، همه ى احوال فردى و اجتماعى خود را، به
خطا، يا راست، توجيه دينى مى كند; مثلا وقتى از حضور در بخشى از
فعاليت هاى زيستى و اجتماعى دورى مى كند، اين را نيز وظيفه اى دينى
مى داند; مانند وقتى كه مى گويد: مسيح فرمود، دنيا را به قيصر واگذار
كنند و يا چون به گونه ى شما سيلى زدند، گونه ى ديگر را پيش آوريد.
توجيه و تبيين دينى زندگى، از راه آگاهى نسبت به غيب حاصل مى شود و اين
آگاهى بى شك فراتر از ادراك حسى و عقلى مى باشد; زيرا ادراك حسى مربوط به ظاهر
زندگى دنيا بوده و از باطن آن بى خبر است; يعنى ادراك حسى از بود، يا نبود غيب خبر
نمى دهد. ادراك عقلى در صورت كامل بودن به كليات عوالم پى مى برد; يعنى
با ادراك عقلى اصل وجود حقيقت و يا حقايقى كه فايق بر انسان و جهان هستند اثبات
مى شود و بيش از آن كه به خصوصيات و ويژگى هاى خاص باطن هر يك از افراد و
افعال مربوط باشد، در گرو شناخت عالم غيب و باطن هستى است و اين شناخت كه با شهود
غيب همراه است، از راه وحى ظاهر مى شود. حضور وحى در زندگى انسانى و سلوك در
قلمرو آن گروه بندى اجتماعى خاصى را به ارمغان مى آورد; در اين گروه بندى
افراد به دو بخش تقسيم مى شوند:
اول: كسانى كه سلوك و رفتار فردى و اجتماعى خود را در پرتو وحى سامان
مى بخشند.
دوم: افرادى كه از وحى و شناخت عالم غيب بى بهره هستند.
هر يك از اين دو گروه، به دو گروه بعدى تقسيم مى شوند:
برخى افراد در گروه اول با بهرهورى از وحى، شاهد غيب آسمان ها و زمين هستند
و در حقيقت مهبط وحى و واسط انتقال آن به ديگران مى باشند; اين گروه انبيا و
اولياى الهى هستند كه از علم ازلى و الهى برخوردارند، هم چنين در تعبيرهاى
دينى از اين گروه، با عنوان هايى; نظير: عالم ربانى و كسانى كه گوى سبقت از
ديگران ربوده و مقرب درگاه الهى شده اند ـ السابقون السابقون اولئك
المقربون(1)ـ ياد مى شود. برخى نيز با آن كه توان مشاهده و ديدار
باطن رفتار و اعمال خود و ديگران را ندارند، به بركت ايمانى كه به غيب دارند
مى كوشند تا با هدايت عالمان ربانى، زندگى و زيست طبيعى خود را به
گونه اى سامان بخشند كه به سعادت حقيقى برسند; اين گروه كه مؤمنان به غيب
مى باشند، اصحاب ميمنت و مباركى خوانده مى شوند.
و اما كسانى كه از وحى و هدايت الهى بى بهره اند، يا با صراحت به
انكار آن مى پردازند، يا آن كه به زبان، از وحى اطاعت و پيروى
مى كنند و در باطن به آن باور و يقين ندارند، هر دو اين گروه از اصحاب مشئمت و
پليدى مى باشند; (در تعبيرهاى دينى منكران آشكار، كافر و منكران پنهان، منافق
ناميده مى شوند.)
از ديدگاه شناختى اين گروه ها به سه دسته تقسيم مى شوند:
اول: انبيا و اوليا كه از شناخت شهودى و حضورى نسبت به حقيقت عالم
برخوردارند.
دوم: مؤمنان به غيب كه از شهود غيب محرومند; ولى به اصل واقعيت آن يقين دارند و
چون يقين به غيب و شناخت آن از راه حس ممكن نيست، اين گروه از شناختى برتر كه همان
شناخت عقلى است، بهره مى برند.
سوم: منكران غيب و يا غافلان از آن كه به شناختِ حسىِ هستى بسنده مى كنند و
بى توجه به حقيقت هستى و باطن وجود خود در چهره ى كفر و نفاق در ضلالت و
گمراهى به سر مى برند.
على(ع) سه گروه فوق را اين گونه معرفى مى كند: «الناس ثلاثه، عالم ربانى و
متعلم على سبيل النجاة و همج رعاع، اتباع كل ناعق، لم يستضيئوا بنورالعلم و لم
يلجئوا الى ركن وثيق; مردمان سه گروه هستند: عالم ربانى و متعلم راه رستگارى و
انسان هاى بى عقل و مردم پست مرتبه كه هر كس را در پيش باشد دنبال روند و
از نور علم روشنايى نيافته و در زندگى خود به ركنى محكم پناه
نبرده اند.»(2)
«همج» در عبارت فوق به مردم احمق و به حشرات كوچكى گفته مى شود كه برگرد
حيوانات جمع مى شوند. اين گروه در زندگى روزمره به آرمانى متعالى كه از ثبات و
قداستى فوق طبيعى برخوردار باشد، باور ندارند و با جوى كه هر دم در قالب و
مدل هاى گوناگون القا مى شود، سازگارى پيدا مى كنند. قرآن كريم نيز
به اين سه گروه اشاره مى كند: «و كنتم ازواجا ثلاثه. فاصحاب الميمنة ما
اصحاب الميمنة. و اصحاب المشئمة ما اصحاب المشئمة والسابقون السابقون. اولئك
المقربون; در قيامت انسان ها به سه گروه محشور مى شوند: اصحاب ميمنه كه
از ميمنت و مباركى است و اصحاب مشئمت كه از پليدى و ناپاكى هستند و مقربان كه گوى
سبقت از همگان ربوده اند.»(3)
آيه ى فوق نشان مى دهد كه گروه بندى اجتماعى به جهت باطن و غيبى
است كه چهره ى حقيقى آن در قيامت بهتر از آنچه كه در دنياست آشكار
مى شود.
بر اساس گروه بندى فوق، آيه هاى تاريخى و اجتماعى قرآن به تحليل و
تبيين حوادث اجتماعى اقوام پيشين و وقايع زمان زندگى رسول اكرم (ص) مى پردازد
و بر همين محور مخاطب هاى خود را نيز تعيين مى كند; مانند آيه هاى
فراوانى كه در باره ى مؤمنان، كافران، منافقان نازل شده است.
مجموعه قوانينى كه عالم ربانى براى هدايت و رهبرى علمى مؤمنان ارائه
مى دهد، «سنت» ناميده مى شود. سنت گرچه در قالب فرمان ها و دستورهاى
مفهومى و در لباس گفتار، يا نوشتار به ديگران منتقل مى شود، ولى بر اساس شناخت
شهودى انبيا و اوليا نسبت به چهره ى باطنى رفتار و كردار آدم ها شكل
مى گيرد; بنابراين هر سنت داراى چهره اى باطنى و ملكوتى است كه منشأ تقدس
و احترام به آن مى گردد.
هر سنت حكايت از شهودى خاص دارد كه بنده ى صالح الهى در برخورد با حقيقت
هستى دريافت داشته است; پس سنت ره آورد عروج انسان الهى و وسيله ى عروج ديگران
به همان قله اى است كه از آن به ارمغان آورده شده است; مانند نماز كه آداب خاص
آن در معراج به پيامبر القا شد و از آن پس نيز، به عنوان معراج مؤمنان معرفى شد:
«الصلاة معراج المؤمن.»(4)
هر سنت، اعم از آن كه ناظر به رفتار فردى، يا اجتماعى باشد، راهى براى قرب به حق
و وصول به سعادت است. سنت هاى دينى مانند قوانين اعتبارى نيستند، تا بر اساس
قراردادهاى اجتماعى از سوى افراد ذى نفع وضع شده باشد. سنت شيوه ى سلوكى هستند
كه متكى بر شناختى الهى است و بر اساس شناختى بشرى از نوع شناخت حسى و عقلى و هم سو
با گرايش ها و خواسته هاى طبيعى، يا صرفاً عقلانى افراد وضع
نشده اند.
ويژگى ديگر سنت هاى دينى در اين است كه استفاده از آن ها براى وصول و
تقرب به حقيقت، فقط براى ايمان آورندگان به غيب ممكن است. در قرآن، اين نكته در
اولين آيات مورد تأكيد قرار گرفته است: «ذلك الكتاب لاريب فيه هدى للمتقين.
الذين يومنون بالغيب...; آن كتاب كه شكى در آن نيست. هدايت كننده ى متقين است
كه ايمان به غيب
دارند...»(5)
نبى يا ولى به اعتبار اين كه سنت الهى را ارائه مى دهد، «سان» يعنى
سنت گذار ناميده مى شود و جامعه ى مذهبى را از اين جهت كه معتقد به
سنت و عامل به آن است جامعه ى سنتى مى توان خواند.
مشخصات نيروى مذهبى را از آنچه بيان شد، مى توان شناخت. نيروى مذهبى،
نيرويى است كه وحدت و انسجام آن بر اساس شناخت دينى و شهودى سنت گذار شكل
مى گيرد و آرمان اين نيرو تشكيل جامعه اى است كه تمام قوانين و مقررات آن
بر اساس سنت هاى الهى سازمان مى يابد. سان كه در مركز جامعه ى سنتى
و محور انسجام آن است، هرگز بر اساس ميل و خواسته ى خود، يا بر مدار اعتبارات
و خواسته هاى اجتماعى افراد، قانون و يا حكمى را بيان نمى كند; آنچه او
مى گويد و انجام مى دهد، تنها ابلاغ پيامى است كه با گوش الهى خود شنيده
است.
در جامعه ى دينى هر رفتار و سلوكى كه در وحى ريشه نداشته و چهره ى
دينى سنت را نداشته باشد، بدعت است و عمل به آن جز دورى از حقيقت را به دنبال
نمى آورد. قوانين و احكامى كه به واسطه ى سان به جامعه ابلاغ
مى گردد، دو گونه است:
1. قوانين كلى، كه تمام ابعاد زندگى فردى و اجتماعى انسان ها را شامل
مى شود; از قبيل: نماز، روزه، زكات، خمس و...; وضع و تدوين قوانين كلى در
جامعه ى غير دينى در صورتى كه تفكيك قوا در آن رعايت شده باشد، بر دوش
قوه ى مقننه است.
2. قوانين جزئى كه ناظر به اشخاص، يا موارد خاص است. وضع و صدور اين گونه
قوانين بر دوش قوه ى قضاييه و مجريه است; از قبيل صدور حكم در مورد قصاص فردى
خاص و يا صدور حكم در مورد حاكميت و يا فرماندهى شخصى خاص.
آيه هاى فراوانى در قرآن كريم است كه بر لزوم الهى بودن همه ى احكام و
قوانين كلى و جزئى تأكيد مى كند: در سوره ى مائده با بيان آيه هايى
در باره ى برخى از احكام الهى، از كسانى كه در احكام الهى تحريف مى كنند
و به قوانين خداوند گردن نمى نهند به كافر، فاسق و ظالم ياد شده است و در
باره ى اهل كتاب گفته مى شود: «ولو انهم اقاموا التورايه والانجيل و ما
انزل اليهم من ربهم لأكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم... اگر آنان تورات و انجيل را
بر پا داشته و به دستورات آن ها عمل مى كردند ما از فراز و فرود و از
آسمان و زمين نعمت هاى خود را فرود مى فرستاديم.»(6)
هم چنين از حاكمان و قاضى هايى خبر داده مى شود كه به حكم الهى
در ميان مردم منصوب شده اند و يا از مردمانى نكوهش شده است كه سر به اطاعت
حاكمان و يا گردن به قضاوت قاضى هايى كه از جانب خداوند منصوب نشده،
سپرده اند. برخى از آيه هاى سوره ى توبه ناظر به رفتار كسانى است كه
نسبت به حكمى از احكام جزئى تخلف كرده اند; در اين آيه ها تخلف نسبت به
حكم جزئى به منزله ى تخلف از فرمان خداوند و جبران آن در گرو بازگشت و توبه
نزد خداوند قرار داده شده است.