fehrest page

كوشش براى تطبيق با انقلاب اسلامى

منصور معدل
ترجمه: محمد سالار كسرايى (×)
يادداشت مترجم
انقلاب اسلامى ايران به عنوان بزرگترين پديده سياسى - اجتماعى ربع آخر قرن بيستم، در حالى به وقوع پيوست كه بسيارى از سياستمداران آن زمان (مخصوصا در غرب) ايران را جزيره ثبات مى‏دانستند. بر اين اساس وقوع انقلاب اسلامى ايران موجب حيرت سياستمداران و دست‏اندركاران امور ايران شد و پس از وقوع انقلاب بسيارى از متفكرين و پژوهشگران (خارجى و ايرانى) بر آن شدند تا از منظرهاى مختلف علل و عوامل وقوع اين پديده كم‏نظير را مورد بحث و بررسى قرار دهند. يكى از پژوهشگرانى كه در اين خصوص پژوهش نسبتا مفصلى انجام داده، منصور معدل تحصيلكرده ايرانى در دانشگاه كلمبياى امريكا است.پژوهش او تحت عنوان طبقه، سياست و ايدئولوژى در انقلاب ايران (××) ابتدا به عنوان رساله دكترا در دانشگاه كلمبيا ارائه شد و سپس در سال‏1993 به صورت كتاب توسط همان دانشگاه منتشر گرديد.
كتاب معدل كه با رهيافتى جامعه‏شناختى انقلاب اسلامى را مورد نقد و بررسى قرار مى‏دهد شامل دو بخش است: بخش اول به تحليل و بررسى علل وقوع انقلاب ايران اختصاص دارد و همان‏گونه كه در عنوان كتاب نيز ذكر شده است وى در اين بخش بر آن است تا با تحليل تحول گفتمانها، چگونگى افول و ناكارآمد شدن گفتمانهاى ملى‏گرا و كمونيستى در دهه‏هاى 1320 و 1330 و ظهور گفتمان اسلام انقلابى را تبيين نمايد. در اين راستا، معدل با بررسى شرايط و اوضاع و احوال داخلى ايران و نيز عوامل بين‏المللى مؤثر بر آن، با تحليلى جامعه‏شناختى پايگاه اجتماعى و طبقاتى گفتمانهاى مختلف را مورد بررسى قرار داده و چگونگى ناكارآمد شدن و عدم پاسخگويى برخى از گفتمانهايى را كه پيش از ظهور گفتمان اسلام انقلابى حاكم بودند تشريح مى‏نمايد. بخش دوم كتاب به بحث و بررسى در خصوص ظهور نظم سياسى جديد و تعارضات آن اختصاص دارد و در اين بخش مشكلات پس از انقلاب مورد بحث و بررسى قرار مى‏گيرد.
آنچه در پى مى‏آيد، ترجمه مقدمه كتاب مذكور است. نويسنده در اين مقدمه نظريه‏هاى مطرح شده درخصوص انقلاب ايران را مورد نقد و بررسى قرار داده است. او بين دو مفهوم انقلاب به عنوان بستر (Context) و انقلاب به عنوان شيوه (Mode) تمايز قائل مى‏شود و بر اين عقيده است كه به لحاظ بستر، انقلاب ايران ثمره همپوشانى دو مجموعه اختلاف بود: 1) اختلاف تاجران و خرده‏بورژواها با سرمايه‏داران بين‏المللى و بورژوازى وابسته بود; 2) اختلاف بين كارگران و سرمايه‏داران كه در نتيجه مشكلات اقتصادى دهه 1970 شدت گرفته بود; ولى اين مشكلات هيچ‏كدام انقلاب ايران را توجيه نمى‏كنند. انقلاب ايران در نتيجه رشد گفتمان انقلابى شيعى به عنوان ايدئولوژى جبهه مخالف به وقوع پيوست. رشد ايدئولوژى شيعه با افول ايدئولوژيهاى متناقض مخالفان مانند ملى‏گرايى و كمونيسم همزمان شد. در واقع گفتمان رو به رشد انقلابى شيعى مشكلات اقتصادى و نارضايتيهاى اجتماعى دهه 1970 را به بحران انقلابى تبديل كرد.
هدف از ترجمه مقدمه اين كتاب - كه اميدواريم بخشهاى بعدى آن نيز در شماره‏هاى بعدى همين مجله منتشر شود - صرفا بالابردن سطح آگاهى و اطلاع دانش‏پژوهان و علاقه‏مندان به انقلاب اسلامى و معرفى ديدگاههاى مختلفى است كه در خصوص با علل و چگونگى وقوع انقلاب اسلامى مطرح شده است و به منزله تاييد همه آرا و نظريات نويسنده نمى‏باشد. با توجه به اين نكات ترجمه اين متن در پى مى‏آيد.
ايران، كشورى كه به عنوان جزيره صلح و ثبات در آبهاى خروشان سياست جهان شناخته مى‏شد، در اواسط دهه (1970) با مشكلات اقتصادى مواجه شد. ديرى نگذشت كه اين مشكلات به صورت يك بحران عمده انقلابى درآمد; بحرانى كه به سرنگونى يكى از ديرپاترين نهادهاى پادشاهى جهان انجاميد. در فاصله زمانى بسيار كوتاهى (1977-1979) انقلاب ايران چنان شتابان به پيش رفت كه نه تنها ناظران خارجى، بلكه انقلابيون را نيز غافلگير كرد. بروز اين انقلاب حتى دانشمندان علوم اجتماعى را شگفت‏زده كرد.
شتابى كه صورت جنبش انقلابى به خود گرفت; يكپارچگى عامه مردم كه خواستار سرنگونى شاه بودند; افول سياست و اهميت فزاينده ايدئولوژى مذهبى در جنبش انقلابى، اگر همه اينها با توجه به اين واقعيت‏بررسى شوند كه ايران پيش از انقلاب اصولا درگير بحران اقتصادى يا سياسى عمده‏اى نبوده است، جلوه حيرت‏آورى متنوع مى‏يابند (1) و اين سؤال مطرح مى‏شود كه چگونه چنين انقلابى رخ مى‏دهد؟ مدلهاى ساختارى و سازمانى متنوع محققانى چون مور ,( و اسكاچپول (Skocpol) رهنمودهاى درستى براى تحليل انقلاب ايران به دست نمى‏دهند. مور، ولف و پايژ به اختلاف ارباب - رعيتى كه نتيجه‏اى انقلابى پديد مى‏آورد، مى‏پردازند. اما سخن گفتن از تفاوت انقلاب ايران با بسيارى از انقلابهاى موجود اشاره به جنبه‏اى جزئى از متمايز بودن انقلاب ايران است. همچنين تيلى در مدل سازمانى خود در زمينه انقلاب به علل برخاسته از اصل منطقى مبارزه براى به دست گرفتن قدرت تاكيد مى‏كند و پديده انقلاب را در حالت كل آن - يعنى به عنوان حالت كنش و نه صرفا به صورت نتيجه‏اى از مبارزه بر سر قدرت يا اختلاف طبقاتى - در نظر نمى‏گيرد. سرانجام، افزون بر مشكلاتى كه اسكاچپول ضمن اعتراف به آنها نشان مى‏دهد كه نظريه انقلاب وى را به چالش مى‏طلبند، انقلاب ايران عامل ايدئولوژى را كه در نظريه‏هاى انقلاب به آن توجه نشده است‏به كانون اين مساله مى‏كشاند.
نقش چشمگيرى كه ايدئولوژى در برپايى و پايدارى انقلاب ايران ايفا كرده است، نياز به بازنگرى جدى در زمينه نظريه‏هاى انقلابى موجود را مطرح مى‏سازد. در اين نظريه‏ها اصولا ايدئولوژى ناديده گرفته شده يا مفهومى تقليل گرايانه (Reductionist) از آن در توجيه علل و فرايندهاى انقلاب برداشت‏شده است. با اين همه، در نوشته حاضر اينگونه استدلال مى‏شود كه ايدئولوژى صرفا عاملى كه زمينه رشدى را به علل انقلاب مى‏افزايد، نيست‏بلكه «ايدئولوژى ويژگى ذاتى انقلاب است‏». ايدئولوژى به انقلاب حالت پديده‏اى را مى‏بخشد كه از روال عادى مبارزه بر سر قدرت يا اختلاف طبقاتى متمايز است.
در اين فصل، ابتدا خلاصه‏اى كوتاه از نظريه‏هاى موجود در زمينه انقلاب ارائه كرده، مفهوم ايدئولوژى به كار رفته در اين نظريه‏ها را بررسى مى‏كنيم; آنگاه چنين استدلال مى‏كنيم كه اين نظريه‏ها از توضيح تمامى جنبه‏هاى انقلاب ايران ناتوانند. سپس، به تاسى از فورت (Furet) ، (2) ميان انقلاب به عنوان بستر و انقلاب به عنوان روش تمايز قايل مى‏شويم. در دنباله مطالب اين فصل، مفهوم عدم تقليل‏گرايانه (nonreductionist) ايدئولوژى را ارائه مى‏كنيم تا از اين رهگذر نحوه شكل‏دهى ايدئولوژى به كنش مردم درگير در انقلاب و تاثير آن بر محتواى دگرگونى انقلابى روشن شود. سرانجام، در اين فصل مفهوم طبقه و كشور در ارتباط با مفهوم ايدئولوژى مطرح شده در اينجا بازنگرى مى‏شود تا بدين ترتيب چهارچوب مفهومى ثابتى براى تحليل انقلاب ايران تدوين شود.

كارگزارى و نظريه‏هاى انقلاب


نظريه‏هاى انقلاب به صورت مقوله‏هايى مانند نظريه‏هاى اجتماعى - روان‏شناختى، نظريه‏هاى ساختارى كاركردى، نظريه‏هاى منازعه سياسى كه در مواردى با يكديگر همپوشانى دارند، طبقه‏بندى مى‏شوند. (3) اينگونه طبقه‏بنديها غالبا بر اساس منطق توضيحى خاص خود نظريه‏ها شكل مى‏گيرند. با اين حال، محور اصلى گوناگونيها در ميان تمامى نظريه‏هاى موجود در زمينه انقلاب مساله كارگزار; يعنى افراد، سازمانها و طبقات است. بجز اسكاچپول كه از نظريه‏هاى متمركز بر كارگزار در زمينه انقلاب دورى مى‏جويد، تقريبا در تمامى نظريه‏هاى موجود افراد، سازمانها يا طبقات به نحوى از انحا نقشى محورى دارند - از اين رو، نظريه‏هاى انقلاب از ويژگى فردگرايانه، سازمانى و متمركز بر طبقات اجتماعى برخوردار شده‏اند. بدين ترتيب، وظيفه اصلى هر يك از نظريه‏ها به تصوير كشيدن وضعيتى است كه بر اساس آن، افراد، سازمانها يا طبقات به اقدامات انقلابى متوسل مى‏شوند.

نظريه‏هاى فردگرايانه انقلاب


فرضيه عمده اين ديدگاه كه تيلى بدرستى آن را توصيف مى‏كند، بدين قرار است كه انقلاب «اقدامى فردى است كه وابستگى نزديكى به نگرشى خاص نسبت‏به برخى يا همه مقامات دولت دارد». (4)
در اين ديدگاه، انقلابها بدين سبب بروز مى‏كنند كه دگرگونى ساختارى بسيار سريع، تنشهاى لاينحلى را ايجاد مى‏كند كه در مواقع و محلهاى سستى قيد و بندها، به يكباره شكل و نماى بى‏نظمى به خود مى‏گيرند. تنشها از چندين راه به وجود مى‏آيند: 1) از طريق نظامى نامتعادل كه افرادى سر در گم (افرادى با احساس هراس، نگرانى، شرم و گناه) آن را به وجود مى‏آورند كه البته روابط اجتماعى اين افراد گسسته مى‏شود; (5) 2) از طريق فروپاشى سازمانهاى اجتماعى و سياسى واسطه‏اى كه افراد را به نظام سياسى پيوند مى‏دهند كه در نتيجه آن انزواى اجتماعى و در حاشيه قرار گرفتن افراد و گروهها صورت مى‏گيرد; (6) 3) از طريق سرخوردگيهاى ناشى از بالارفتن انتظارات كه دستاوردها را كم فروغ مى‏كند، و (7) 4) از طريق گسستگى ايجاد شده بر اثر نوسازى پرشتاب كه نهادسازى را زير پا مى‏گذارد. (8) تنشها، ابتدا در افراد ظاهر مى‏شوند، اما به دنبال ناكامى مقامات دولتى در حفظ نظام اجتماعى، به صورت رفتار انقلابى گروهى جلوه‏گر مى‏شوند. بنابراين، بين جنبشهاى انقلابى و مبارزه غير انقلابى براى قدرت، تفاوت وجود دارد (9) .
البته سردرگمى و نارضايتى به تنهايى براى اقدام انقلابى كافى نيست. اين عوامل جنبه‏هايى از «موقعيتهاى بحرانى‏» هستند كه زمينه‏هاى روانى را آماده مى‏كنند، زمينه‏هايى كه «افراد را تاثيرپذير مى‏سازند» (10) و «نسبت‏به كشش جنبش توده‏اى آسيب‏پذير مى‏كنند.» (11) افراد هنگامى اقدام مى‏كنند كه ايدئولوژى‏اى وجود داشته باشد كه، از طريق نظام ارزشى جايگزين خود، آنها را از تنشهايشان برهاند; (12) زيان اجتماع را تشريح كند; به برخى از اساسى‏ترين نيازهاى آنها (هويت، تعلقات، شايستگى و اثربخشى) (13) رنگ و بوى سياسى دهد، و «سفره رنگينى‏» از جاذبه‏ها، كه پاسخگوى طيف گوناگونى از نيازهاست، بگستراند. (14) ايدئولوژى به صورت سلسله مراتب ارزشها و باورهايى جلوه‏گر مى‏شود كه اثربخشى آنها در هدايت كنش انسان به اين بستگى دارد كه تا چه اندازه در افراد تبلور درونى بيابد. مفاهيمى چون «باورهاى همگانى‏» (15) ، «چهارچوب خودآگاهى‏» و «پيچيدگى فرهنگى و فكرى‏» به منظور توجيه شيوه خاصى طرح مى‏شوند كه ايدئولوژى براى اتحاد اجتماع، تعيين هدف نهايى، و تضمين اتفاق‏نظر اجتماعى بدان عمل مى‏كند. (16)
بنابراين، پيوند ارتباطى بين ايدئولوژى و كنش انسان، پيوندى بسيار ذهن‏گرايانه و روان‏شناختى است. اين موضوع، مشكلى جدى در زمينه آزمودن اعتبار آن به وجود مى‏آورد، چرا كه توانايى بهره‏بردارى از پيوند ذهن‏گرايانه با استفاده از مواد اطلاعاتى تاريخى دشوار است. (17) در حقيقت، هيچ‏گاه طرفداران اين ديدگاه به طور مستقيم به سنجش وضعيت روان‏شناختى افراد نمى‏پردازند. آنها، بجز به كمك رخداد واقعى جنبش اجتماعى يا انقلاب، چگونگى شكل‏دهى ايدئولوژى به وضعيت فكرى افراد را آشكار نمى‏سازند. شيوه كار روش‏شناختى آنها مستلزم اثبات وجود برخى سنجه‏هاى جانشين متغيرهاى مستقل (مانند عدم تعادل فراگير، محروميت نسبى و اوضاع بحرانى) پيش از بروز جنبش اعتراض‏آميز يا انقلاب است. براى نمونه، افزايش ميزان خودكشى، اوج‏گيرى فعاليت ايدئولوژيك، افزايش نسبتهاى مشاركت نظامى (Military Participation Ratios) ، و افزايش ميزان جرايم، بويژه جرايم سياسى، مواردى است كه جانسون (Johnson) از آنها به عنوان معرفهايى در زمينه ناآراميهاى تجويزى (Normative) ايجاد شده ديويس (Davies) به افت ناگهانى فعاليت اقتصادى پيش از برخى آشوبها و انقلابهاى بزرگ به ديده شاخصى از سرخوردگى پديد آمده بر اثر فاصله بين موفقيت و ارضاى نيازها مى‏نگرد. (19) كورنهاوزر (Kornhauser) ، به طور ضمنى، انزواى اجتماعى و در حاشيه قرار گرفتن را شاخصهايى از زمينه‏اى روان‏شناختى به شمار مى‏آورد كه كشش توده‏اى ايدئولوژيهاى خود كامه از آن مايه مى‏گيرد. (20) در ديدگاه تاچ ,(Toch) گونه‏اى از شرايط و اوضاع و احوال فكرى كه مردم را به سوى پذيرش برخى باورها مى‏كشاند، به فصل مشترك متغيرهاى ساختارى اجتماعى مبدل مى‏شود; براى مثال به گفته تاچ، مردمى به معجزه اعتقاد دارند، مورد پذيرش مردمى است كه در موقعيتهايى تحمل‏ناپذير و بن بست زندگى مى‏كنند. (21) كانتريل (Cantril) نيز شيوه روش شناختى مشابهى را دنبال مى‏كند. چنين تصور مى‏شود كه بحرانهاى اقتصادى و سياسى آلمان در دهه‏هاى 1930 و 1940، سبب ايجاد نوعى حالت فكرى در مردم شده كه آنها را نسبت‏به جاذبه نازيسم بسيار تاثيرپذير كرده است. (22)
ارزيابى توان توضيحى نظريه‏هاى فردگرايانه، على رغم دشواريهايش مى‏تواند همچنان ممكن باشد. يكى از راههاى ممكن، جستار ريشه‏هاى انقلاب ايران در ناسازگارى نظريه سياسى مكتب اوليه شيعه با ايدئولوژى سلطنت است. اين تعبير و تفسير با مدل فردگرايانه تطبيق مى‏كند; زيرا در اين تعبير، ايدئولوژى به عنوان سلسله مراتب ارزشهايى تلقى مى‏شود كه فعالان انقلابى را هدايت مى‏كند. براى مثال، الگار به پيروى از وات (Watt) ، (23) نقش مخالفت‏آميز مكتب شيعه را از نظريه سياسى و ارزشهاى سياسى آغازين آن استنباط مى‏كند. از آنجا كه اسلام تشيع به امامت معتقد است، يعنى به جانشينى چهره‏هايى كه پس از حضرت محمد(ص) پيامبر خدا هدايتگران راستينند، و از آنجا كه امام دوازدهم غايب است، هيچ مرجع مشروع دنيوى بر زمين به جا نمانده است. (24) ساورى (Savory) مى‏گويد: «هيچ گونه اساس تئولوژيك در حكومت‏شيعه دوازده امامى براى توافق بين مجتهدها و هر شكلى از حكومت وجود ندارد» (25) گمان مى‏رود كه همين سنت ايدئولوژيك، كه ظاهرا تمامى حاكمان دنيوى را نامشروع مى‏شمارد، علت زيربنايى نقش مخالفت‏آميز اسلام تشيع در سياست ايران باشد.
با اين همه، اين تعبير و تفسير مطابق با واقعيتهاى تاريخى نيست. اول آنكه علت اين موضوع، اين است كه نهضت مذهبى شيعه در ايران همواره متنوع بوده است و علما (محققان مذهب) از نظر سياسى جماعتى ناهمگن بوده‏اند; يعنى در مسائل مهم تاريخى كه در صحنه سياسى ايران در قرنهاى نوزدهم و بيستم پديد آمده‏اند، گروهى از علما به حمايت از سلطنت گرايش داشتند، حال آنكه گروهى ديگر مخالف سلطنت‏بودند. از اين رو، تشريح نهضتى متنوع از نظر سياسى با توسل به ثبات نظريه سياسى شيعى دشوار است. دوم آنكه، حتى در آن هنگام نيز اتحاد علما بر عليه شاه به تنهايى توجيهى مناسب براى باب شدن مذهب و حالت‏سياسى يافتن آن در دوره پس از كودتا (1953) به شمار نمى‏آيد، چرا كه روشنفكران غير روحانى در جايگزينى حكومتى اسلامى به جاى سلطنت پهلوى نقشى اساسى ايفا كردند.
راه ديگر در زمينه بيان مشكل ديدگاه فردگرايانه، مبنى بر اين است كه رشد اقتصادى سريع در دهه‏هاى 1960 و 1970 بحرانى اقتصادى را به دنبال داشت; اين بحران نوعى حالتى فكرى در مردم ايجاد مى‏كرد كه آنها را نسبت‏به جاذبه بنيادگرانه [امام] خمينى بسيار آسيب‏پذير نمود. اين استدلال نيز مشكل‏آفرين است، زيرا با آنكه رشد اقتصادى پيش از انقلاب بى‏سابقه بود، ولى از مشكل اواخر دهه پنجاه نمى‏توان به عنوان بحران ياد كرد. هر چند كه وجود پاره‏اى مشكلات اقتصادى به نارضايتى عمومى در جامعه كمك مى‏كرد، اما ماهيت اين مشكلات چنان نبود كه فاصله تحمل‏ناپذيرى ميان توقع و توفيق پديد آورد و در نتيجه باعث‏سردرگمى و آشفتگى افراد شود. دفاع از ديدگاه فردگرايانه به صورت ديگرى در اثر امير ارجمند با عنوان عمامه به جاى تاج (1988) ارائه شده است. بنا به استدلال ارجمند، دگرگونى اجتماعى سريع ايران به اختلال اجتماعى و آشوب فرسايشى منجر شد. به دنبال ناكامى دولت ايران در اتحاد مجدد افراد و گروههاى از هم پاشيده، اسلام شيعى به عنوان يك نهضت اجتماعى و سياسى رقيب در زمينه وحدت‏بخشى سربرآورد تا اين كاركرد را به انجام رساند. (26) با اين حال، ارجمند براى اثبات نظريه خود داده‏هاى تجربى چندانى به دست نمى‏دهد. وى تنها با يك مثال نمونه‏اى از چگونگى روى‏آوردن يك گروه از هم پاشيده بخصوص - مهاجران روستايى به شهرها - را به مذهب ارائه مى‏دهد; زيرا «شاه اين گروه را در نظام سياسى خويش نمى‏گنجاند.» (27) حتى در اين صورت نيز ارجمند نمى‏تواند مدعى شود كه اين دسته از مردم مشاركت كنندگان عمده در انقلاب بودند. چرا كه وى اذعان مى‏كند «حدود مشاركت مهاجران در جنبش انقلابى روشن نيست‏». (28) در رابطه با آن دسته از اقشار كم درآمد كه در شهركهاى آلونك‏نشين زندگى مى‏كنند، در مطالعه‏اى چنين نتيجه شده كه اين گروه اصولا در انقلاب مشاركت چشمگيرى نداشته است. (29) شواهد موجود حكايت از آن دارد كه افراد و گروههاى حاشيه‏اى و منزوى، نقشى جزئى در جنبش انقلابى ايفا كرده‏اند. حتى پاره‏اى از اظهارات ارجمند با ادعاى نظرى او مغايرت دارد. براى نمونه، وى بيش از يكبار بر ائتلاف علما و بازاريها (طبقات مرتبط با تجارت و صنعت‏سنتى) در برابر حكومت و نفوذ خارجى تاكيد مى‏ورزد. (30) اما هيچ يك از اين افراد را نمى‏توان از گروههاى حاشيه‏اى و منزوى حاصل از دگرگونى اجتماعى قلمداد كرد.
سرانجام، آبراهاميان در كتاب خود با عنوان ايران بين دو انقلاب (1982)، به نظريه هانتينگتون مبنى بر توسعه ناموزون، براى توجيه نظريه خود از عوامل انقلاب ايران اشاره مى‏كند. آبراهاميان در نظر دارد كه با تجزيه و تحليل تعامل ميان سازمان سياسى و نيروهاى اجتماعى - كه البته نيروهاى اجتماعى شامل گروههاى قومى و طبقات اجتماعى مى‏شود - به بررسى سياست ايران نو بپردازد. مفهوم گروه قومى عبارت است از گروه‏بنديهاى عمودى افرادى كه پيوندهاى مشتركى در زمينه زبان، تبار قبيله‏اى، مذهب يا وابستگى منطقه‏اى دارند. مفهوم طبقه اجتماعى در مورد لايه‏هاى افقى گسترده بر افرادى به كار مى‏رود كه از روابطى مشترك با ابزار توليد، تعاملهايى مشترك با قوه مجريه و نگرشهايى مشترك نسبت‏به نوسازى اقتصادى، اجتماعى و سياسى برخوردارند. به تاسى از تامپسون ,(Thompson) آبراهاميان طبقه را صرفا يك ساختار نمى‏داند، بلكه آن را مفهومى تاريخى قلمداد مى‏كند كه بايد «در بافت زمان تاريخى و نيز اختلاف اجتماعى با ساير طبقات معاصر خود» شناخته و درك شود. (31)
آنگاه آبراهاميان، با تجزيه و تحليل ساختار اجتماعى، سازمان گروهى، طبقات و نظم سياسى در اين قرون نوزدهم، تاريخ اجتماعى خود را آغاز مى‏كند; سپس اين مساله را كه چگونه نيروهاى اجتماعى و سياسى داخلى تحت تاثير غرب قرار گرفتند تشريح مى‏كند. وى اظهار مى‏دارد تعامل ميان نفوذ اقتصادى اروپا، اختلاف طبقاتى و رشد روشنفكران جديد، موجب برپايى انقلاب مشروطه در سالهاى (1911 - 1905) شد. آبراهاميان، با ارائه جزئيات خاص، به معرفى دسته‏اى از عوامل تاريخى مى‏پردازد كه به قدرت رسيدن رضا شاه و تاسيس سلسله پهلوى در اوايل دهه 1920 نتيجه آن عوامل بوده است. بدين ترتيب، طرح مفهومى او عملا در مورد دوران اختلاف سياسى كه به دنبال كناره‏گيرى اجبارى رضا شاه به دست متحدين در سال 1941 اتفاق افتاد و تا هنگام كودتاى‏1953 ادامه يافت، به كار بسته مى‏شود. ويژگى بارز كار ابراهاميان، بررسى پايه‏هاى اجتماعى سياست ايران است، موضوعى اساسى كه عموما نويسندگان گذشته و معاصر ناديده گرفته‏اند.
متاسفانه، آبراهاميان تا پايان كتاب خود به اين طرح مفهومى كه در آغاز پيشنهاد داده بود، وفادار نمى‏ماند. در عوض، از مدل هانتينگتون مبنى بر اينكه انقلاب ايران بر اثر توسعه اقتصادى سريع پديد آمده، كه موجب ايجاد تضادى فاحش با نهاد سياسى موجود شده است، پيروى مى‏كند.
اگر چه شاه به نوسازى ساختار اجتماعى - اقتصادى كمك كرد، اما براى توسعه نظام سياسى كارى صورت نداد - يعنى مجال دادن به تشكيل گروههاى فشار، گشودن عرصه سياسى بر نيروهاى اجتماعى گوناگون، ايجاد پيوندهايى ميان رژيم و طبقات جديد، حفظ پيوندهاى موجود ميان رژيم و طبقات پيشين و گسترش اساس اجتماعى سلطنت كه، به هر حال، بيشتر به خاطر كودتاى نظامى‏1953 پا بر جا مانده بود. شاه، به جاى نوسازى نظام سياسى، قدرت خود را، مانند پدرش، بر سه ركن خاندان پهلوى بنا نهاد: نيروهاى مسلح، شبكه بنده‏نوازيهاى دربار و ديوانسالارى گسترده حكومت. (32)
مدل نظرى هانتينگتون ضعيفتر از آن است كه مطالب تاريخى مفصلى را كه آبراهاميان موشكافانه در اثر خود ارائه مى‏دهد، تحليل كند. آنچه در مدل هانتينگتون اساسى به شمار مى‏آيد، ظرفيت و توان حكومت‏براى پرداختن به مشكلاتى است كه بر اثر توسعه اقتصادى پديد آمده بود. آنچه موجب انقلاب ايران شد، ارتباط چندانى به جدايى ميان نهادسازى و نوسازى نداشت، بلكه اين انقلاب زاييده اختلاف منافعى بود كه بر اثر فرايند توسعه اقتصادى پديد آمده بود. در حقيقت، سياستهاى اقتصادى و گسترش ديوانسالارانه حكومت، باعث نابودى سازمانهايى شد كه از نظر تاريخى حكومت را با جامعه مدنى پيوند داده بودند. با اين همه، نمى‏توان نتيجه‏گيرى كرد كه شكاف ميان حكومت و جامعه مدنى عامل اصلى انقلاب بوده است.
بنابراين، پيداست كه ارزشهاى نخستين شيعى، گوناگونى جنبشهاى شيعى در ايران معاصر را توجيه نمى‏كند. افزون بر اين، متغيرهايى از اين دست همچون جنگ و بحرانهاى شديد اجتماعى و اقتصادى كه اغلب در اين متون به عنوان سنجه‏هاى تقريبى سر در گمى افراد ارائه شده‏اند، در ايران پيش از انقلاب وجود نداشتند. ديگر آنكه انقلاب ايران استدلال يكپارچه‏سازى (توافق ارزشها) را چندان تقويت نمى‏كند، چرا كه گروههاى حاشيه‏اى و منزوى نقشى جزئى در انقلاب ايفا كرده‏اند. سرانجام، فرايندهاى تاريخى‏اى كه به انقلاب ايران انجاميد، پيچيده‏تر از آن است كه كاملا مشمول ديدگاه هانتينگتون درباره جدايى ميان نهادسازى سياسى و توسعه اقتصادى شود.

نظريه‏هاى سازمانى در زمينه انقلاب


آنچه در نظريه‏هاى فردگرايانه بديهى قلمداد مى‏شود، در نظريه‏هاى سازمانى انقلاب، جلوه‏اى مشكل‏آفرين مى‏يابد و اين سؤال مطرح مى‏شود كه چگونه افراد ناراضى ايدئولوژى انقلابى را مى‏پذيرند و در قالب اقدام جمعى عليه كومت‏سازماندهى مى‏شوند؟ ابتدا ايدئولوژى انقلابى بايد با مخاطبان ذى‏نفع ارتباط برقرار كند. براى ايجاد اين ارتباط بايد كتابها و مقاله‏هايى به رشته تحرير در آيد; جزوه‏ها و روزنامه‏هايى منتشر شود; مخاطبان به محلهايى مناسب كشانده شوند; سخنرانيهايى تهيه و به نحو مؤثر ايراد گردد; خلاصه بايد عقايدى ايجاد شده، و اشاعه يابد. همه اينها در گرو موجود بودن منابع است. بسيج منابع تلاشى جمعى به شمار مى‏آيد; بدون وجود سازمانى كه قادر به بسيج منابع و هماهنگى نارضايتى‏هاى افراد باشد، هيچ گونه جنبش انقلابى شكل نمى‏گيرد. بنابراين، انقلاب صورتى از اقدام جمعى است كه بر اساس آن، افراد به كمك يكديگر اقدام مى‏كنند و به دنبال اهداف مشترك منابع خود را بسيج مى‏كنند. حركت روش‏شناختى از فردگرايى به گروه‏گرايى به موازات حركتى جوهرى از تحليل اجتماعى - روانشناختى به تحليل اختلاف سياسى شكل مى‏گيرد. در حالى كه نظريه‏پردازان فردگرا اهميت‏حكومت را ناديده مى‏گيرند، نظريه‏پردازان سازمانى به فرايندهاى انقلابى بر حسب اختلاف سياسى، مفاهيم عقلانى مى‏بخشند.
ايده اساسى، منابع است; «منابع ممكن است‏شامل منابع مادى (مشاغل، درآمد، پس‏انداز و حق استفاده از كالاها و خدمات مادى) و منابع غير مادى (اختيارات، تعهد اخلاقى، اعتماد، دوستى، مهارتا، راه و رسمهاى صنايع و غيره) باشد». (33) ابرشال (Oberschall) به تفهيم اختلاف گروهى از ديدگاه مديريت منابع مى‏پردازد: «بسيج دلالت‏بر فرايندهايى دارد كه طى آنها گروهى ناراضى گرد هم مى‏آيند و منابعى را براى پى‏گيرى اهداف گروه، سرمايه‏گذارى مى‏كنند. از ديدگاه مقامهاى مسئول يا گروهى كه به چالش فراخوانده مى‏شود كنترل اجتماعى بر همين فرايندها دلالت دارد». (34) بنابراين «اختلاف اجتماعى از آرايش سازمان يافته افراد و گروهها در يك نظام اجتماعى پديدار مى‏شود; يعنى از همان اقعيت‏حاكم بر سازمان اجتماعى‏». (35)
آثار راهگشاى تيلى (Tilly) در زمينه انقلاب نيز بر همين ايده ساده بسيج منابع متكى است. وى به طرح دو مدل در زمينه اقدامهاى جمعى مى‏پردازد: 1) «مدل بسيج‏» كه بر فرايندى دلالت دارد كه طى آن، مدعيان قدرت كنترل جمعى بر منابع را به دست مى‏گيرند. پارامترهاى اين مدل عبارت است از منافع، سازمان‏دهى، بسيج، اقدام جمعى و فرصت. 2) «مدل حكومت‏» كه مدعيان را به دولت و ساير مدعيان - چه مبارزه‏جويان و چه اعضاى حكومت مورد نظر - از طريق ائتلافها و كشمكش بر سر قدرت مرتبط مى‏كند. (36) مدل حكومت مشتمل بر دولت و مدعيان قدرت است; مدعيان قدرت كسانى هستند كه از دسترسى معمول به منابع دولتى برخوردارند (اعضاى حكومت) و نيز كسانى كه از اين دسترسى برخوردار نيستند (مبارزه‏جويان يا افراد فاقد عضويت در حكومت).
انقلاب نوعى اقدام جمعى است كه مستلزم فرايند بسيج، ساختار قدرت و رابطه بين اين دو است. انقلاب در بحبوحه وضعيتى مبنى بر حاكميت چندگانه (وضعيتى انقلابى) پديد مى‏آيد كه در آن «دولتى كه پيشتر در كنترل صرفا يك واحد سياسى حاكم بوده است، اكنون مورد ادعاى مؤثر، متضاد و بى‏چون و چرا از سوى دو يا چند واحد سياسى متمايز واقع مى‏شود». (37) وضعيت انقلابى هنگامى ايجاد مى‏شود كه: مدعيانى با طرح ادعاهاى خاصى نسبت‏به كنترل بر دولت وارد عرصه شوند، بخش گسترده‏اى از جمعيت نسبت‏به اين ادعاها متعهد شوند، ائتلافهايى ميان مدعيان و اعضاى حكومتى شكل گيرد و دولت قادر يا مايل به سركوب اين دعاوى نباشد. انقلاب هنگامى موفق مى‏شود كه مجموعه‏ايى از صاحبان قدرت جاى خود را به مجموعه‏اى ديگر بدهد.
در ديدگاه فردگرايانه، حالت فكرى افراد به عنوان زمينه‏اى براى رشد ايدئولوژى انقلابى تلقى مى‏شود. در حالى كه در مدل سازمانى، دگرگونى ايدئولوژيك (يعنى رشد دعاوى ديگر) بر حسب وضعيت‏خاصى تجزيه و تحليل مى‏شود كه پديدآورندگان ايدئولوژيك در اين وضعيت نسبت‏به مشكل حاكمان مورد اعتراض، واكنش نشان مى‏دهند». (38) گروههاى سياسى زمانى به توسعه يا به كارگيرى ايدئولوژى انقلابى مى‏پردازند كه «جايگاه خود را در حكومت مورد نظر از ست‏بدهند و ... از دسترسى به قدرت بازداشته شوند.» (39) اين شرايط از يك موقعيت تا موقعيتى ديگر متفاوت است. براى واكنشهاى سياسى متفاوت مكاتب پيوريتانيسم و پايتيسم (Pietism) نسبت‏به قانون مطلق‏گرايى در انگلستان، ورتمبرگ و پروس را بر حسب نوع موانعى تجزيه و تحليل مى‏كند كه اين جنبشها «در پى‏گيرى اهداف مذهبى خود» با آنها مواجه شدند. (40) به همين ترتيب، زارت ,(Zaret) اهميت ايده پيمان آسمانى در الهيات پيورتين در انگلستان قرون شانزدهم و هفدهم را بر حسب «فشارهاى سازمانى‏اى كه روحانيون پيورتين در ايفاى نقش دوگانه خود به عنوان كشيشان مقدر و كشيشان پيشواى نهضت اجتماعى مردمى با آن روبرو بوده‏اند»، توضيح مى‏دهد. (41) وثنو ,(Wuthnow) نتايج ايدئولوژيك را به گوناگونيهاى ساختار حكومت مربوط مى‏كند. (42) تحليل استپان (Stepan) از قدرت حكومت در جنوب امريكاى لاتين، او را به اين نتيجه‏گيرى رهنمون مى‏شود كه «ويژگى حكومت‏بر تكامل سياسى نيروهاى مخالف تاثير مى‏گذارد». (43) سرانجام، نيوهاوزر (Neuhoser) گرايش تندروانه كليساى كاتوليك برزيل را به بحران سازمانى پديد آمده بر اثر كاهش حمايت مردمى ربط مى‏دهد. (44) در هر يك از اين موارد، منافع و اهداف سازمانى در تعامل با شرايط گسترده‏تر محيطى بر احتمال دگرگونى ايدئولوژيك و از آن جمله به وجود آمدن ايدئولوژى‏هاى انقلابى، تاثير مى‏گذارند.
بنابراين، در تاييد مدل سازمانى، ظهور مكتب شيعه انقلابى بايد به لحاظ تعامل ميان سازمان مذهب شيعه و اوضاع اجتماعى ايران پيش از انقلاب توجيه مناسبى داشته باشد. برخى از تحليلگران، با توجه به متغير اول، بر استقلال نهادى علما تاكيد ورزيده‏اند. كدى، كه حامى اصلى اين تعبير و تفسير به شمار مى‏آيد، تغيير نظريه نهادى شيعه در اواخر قرن هجدهم - يعنى ظهور مكتب اصولى و افول مكتب اخبارى - را به رشد قدرت علما در جامعه مربوط مى‏داند. در مكتب اصولى، نقش كليدى در زمينه تفسير احكام به علما سپرده شده و از مؤمنان خواسته شده است تا مجتهدى زنده براى تبعيت‏برگزينند و استنباطهاى او پيروى كنند. از سوى ديگر، اخباريون مجاز بودن محققان مذهبى را در استفاده از ادله خود براى لازم‏الاجرا كردن برخى قضاوتها مردود مى‏شمردند. از اين رو، به گفته كدى، نظريه اصولى «به مجتهدان زنده قدرتى فراتر از آنچه مورد ادعاى علماى سنى بود، مى‏بخشيد و به احكام آنها چنان ضمانت اجرايى‏اى مى‏داد كه فراتر از هر حكم صرفا صادره از سوى حكومت‏بود». (45) بدين ترتيب، نظريه اصولى به رفع شبهات علما در زمينه نقش آنها در جامعه مى‏پرداخت و ايدئولوژى سازمانى پرتوانى فراهم مى‏آورد كه مداخله آنها را در سياست توجيه مى‏كرد. منابع مستقل درآمد علما، از ناحيه موقوفات و مالياتهاى مذهبى، به استقلال نهادى و قدرت سياسى آنها مى‏افزود، چرا كه آنها براى حمايت مالى ناگزير از تكيه بر حكومت نبودند.
بر اين اساس، رشد بديل اسلامى براى حاكميت‏شاه در چهارچوب بافت تعامل بين علما و حكومت توجيه مى‏شود. سياستهاى نوسازى حكومت در دهه‏هاى شصت و هفتاد، علما را از امتيازهاى سنتى خود در زمينه‏هاى اجتماعى - اقتصادى و سياسى محروم مى‏كرد. از اين رو، ظهور ايدئولوژى سياسى [امام] خمينى در چهارچوب همين بافت درك مى‏شود، زيرا اين ايدئولوژى در پى حل مشكل مربوط به حاكميت مورد اعتراض بوده است كه به وسيله حكومت ايجاد شده بود و اين موضوع مشاركت علما را در انقلاب توجيه مى‏كند. خلاصه اينكه، استقلال نهادى علما (به عنوان افت‏سازمانى) و سياستهاى نوسازى حكومت (به عنوان شرايط محيطى) به گونه‏اى در تعامل بودند تا زمينه پيدايش و رشد يك بديل اسلامى را براى جايگزينى ايدئولوژى سلطنت فراهم آورند.
با اين همه، اين استدلال اگر چه جالب و معقول است، عارى از مسائل جدى نيست. نخست آنكه سياستهاى ضد وحانيت‏حكومت در زمان رضا شاه، اولين شاه پهلوى (1941- 1925)، آغاز شد. در واقع، كل تشكيلات مذهبى در تمامى زواياى اقتصادى، سياسى و فرهنگى مورد تهاجم رضا شاه قرار گرفت. در زمان حاكميت او، علما كنترل نهادهاى آموزشى، قضايى و نيز كرسيهاى خود را در مجلس به تدريج از دست دادند. موقوفات مذهبى به زير كنترل دولت درآمد. در شيوه پوشاك مردم، تغييرات زيادى به صورت ابتكارى و اجبارى پديد آمد. در آن زمان اهميت اسلام را ناچيز مى‏شمردند و در همين حال ايدئولوگهاى شاه فرهنگ شاهنشاهى ايران پيش از اسلام را گرامى مى‏داشتند. پيداست كه علما اين سياستها را نمى‏پسنديدند. با اين حال جبهه مخالف متحدى نيز تشكيل نمى‏دادند. آنچه توجيه آن به لحاظ مدل سازمانى حتى دشوارتر است، اين واقعيت است كه آيت الله العظمى بروجردى در سر تا سر دوران زعامت‏خود رابطه دوستانه‏اش را با خاندان پهلوى حفظ كرد. حتى پس از كناره‏گيرى اجبارى شاه توسط متفقين در سال 1941 و ظهور نهضت قدرتمند ملى‏گرايى دموكراتيك در كشور، علما نسبت‏به حكومت جبهه‏گيرى مخالفى نكردند. بر عكس، نوعى اتحاد بين علما و حكومت وجود داشت كه تا سال 1951 ماندگار بود و در سال‏1949 در اجتماع بزرگى كه آيت الله بروجردى در قم تشكيل داد، تا آنجا پيش رفت كه علما را از پيوستن به احزاب و دخالت در سياست منع كرد.
پيداست كه آيت الله بروجردى، چنانكه مدافعان مسلمان وى استدلال كرده‏اند، از طريق سياست‏زدايى از تشكيلات مذهبى سعى داشت اين تشكيلات را حفظ كند، با اين همه، سياست علما در اين دوره با ادعاى تيلى مغايرت دارد، زيرا اين سياست نشان مى‏دهد كه وقتى صاحبان قدرت جايگاه خود را در حكومت از دست مى‏دهند، الزاما به جبهه مخالف نمى‏پيوندند. ساختار سازمانى و دگرگونى محيطى، با آنكه اهميت داشتند، به تنهايى براى تبديل علماى شيعى به انقلابيون دو آتشه كافى نبودند. مشكل ديگر به مسئله وجود اجتماعات برمى‏گردد. در يك تحليل سازمانى جدى نمى‏توان شرايطى را كه شمار چشمگيرى از مردم را به شركت در نهضت مخالفت‏به رهبرى علما وامى‏دارد توجيه كرد. زيرا بديهى است كه بدون پيروان راستين هر گونه تلاشى از سوى علما در مخالفت‏با حكومت، محكوم به شكست است (چنانكه وقتى جناح كوچكى از علما كوشيدند تا در برابر سياستهاى نوسازى رضا شاه مقاومت كنند، اين اتفاق رخداد).

نظريه‏هاى طبقاتى انقلاب


اين مساله كه احتمال بيشترى براى مشاركت مردم در نهضتى انقلابى وجود دارد، در نظريه‏هاى سازمانى همچنان مبهم باقى مى‏ماند. در واقع، تعهد بسيارى از مردم نسبت‏به ادعاهايى كه از سوى مبارزان بر سر قدرت مطرح مى‏شود، در ميان عوامل تقريبى انقلاب نزد تيلى، جلوه اسرارآميزترى مى‏يابد. بر خلاف آن، در نظريه‏هاى طبقاتى، اجتماعات جنبه محورى پيدا مى‏كنند. بر اساس نظريه‏هاى ماركس، دگرگونيهاى نظام اقتصادى و پيدايش جايگاههاى طبقاتى جديد، همان فرايندهاى تاريخى كليدى هستند كه نقش‏آفرينان انقلاب را پديد مى‏آورند. تحول نيروهاى توليدى و تضاد فزاينده آنها با روابط اجتماعى توليد، شالوده علت‏ساختارى انقلاب را تشكيل مى‏دهد و ماهيت طبقات انقلابى و ضد انقلابى را مشخص مى‏كند. در يك وضعيت انقلابى، كشمكش طبقاتى شدت مى‏گيرد، دستگاه سركوبگر طبقه حاكم سقوط مى‏كند، روبناى ايدئولوژيك اعتبار خود را از دست مى‏دهد و خود آگاهى انقلابى همراه با حالت صعودى توليد، نظم اجتماعى موجود را نفى مى‏كند و ديد ديگرى از جامعه به دست مى‏دهد. (46)
آيا نظريه ماركس انقلاب ايران را توجيه مى‏كند؟ در تحليل تطبيقى كدى از انقلاب مشروطه 1911 - 1905 و انقلاب‏1979 -1977 پاسخ به اين سؤال مثبت است.
نزديكترين مدل اجتماعى - اقتصادى انقلاب در مورد تجربه ايران، ظاهرا فرمول ماركسيستى است، بدون هر گونه طول و تفصيلها يا جرح و تعديلهايى كه به تازگى بدان افزوده شده است. در اين فرمول، اساسا، فرض بر اين است كه انقلاب در زمانهايى اتفاق مى‏افتد كه روابط توليد - بويژه كنترل و مالكيت ابزارهاى اساسى توليد جامعه - دستخوش دگرگونيهايى شده باشند كه فراتر از قابليت انواع قديمى قدرت سياسى و سازمان حكومتى در لحاظ كردن نظم اقتصادى جديد است. اين وضعيت، اصولا پيش از هر دو انقلاب ايران تحقق يافته است. (47)
با اين همه، على رغم ادعاى كدى نظام اقتصادى و حكومت در دوره پيش از انقلاب بسيار هماهنگ بودند. شكل توليد غالب در ايران پيش از انقلاب، كاپيتاليسم بود و حكومت، متعهدبه حفظ و ازدياد نهاد مالكيت‏خصوصى بود. اما به نحو اساسى‏ترى، گزارش تاريخى كدى كه در كتاب ريشه‏هاى انقلاب وى استادانه ارائه شده است، به نقل حكايتى ديگر مى‏پردازد. آنچه در اين اثر نقش محورى دارد، دگرگونيهايى نيست كه در روابط توليد يا تحول نيروهاى توليدى پديد مى‏آيد; بلكه تعاملهاى ايران با غرب است كه با گره زدن وجوه متعددى از تاريخ قرون نوزدهم و بيستم ايران به يكديگر، تهديدى عمده را به وجود مى‏آورد. (48) در اثبات اين موضوع، كدى با مهارت و به روشنى شرح مى‏دهد كه چگونه نفوذ اقتصادى و تسلط سياسى غرب به گونه‏اى نظام‏مند سبب بروز واكنشهايى بومى شده‏اند كه در سلسله رخدادهاى تاريخى‏اى از اين دست تبلور يافتند: نهضت تنباكو در سالهاى 92 - 1890، انقلاب مشروطه در سالهاى 11 - 1905، نهضت ملى كردن صنعت نفت‏به رهبرى مصدق در اواسط قرن بيستم، و انقلاب‏79 -1977. كدى ريشه‏هاى انقلاب گذشته را در سياستهاى كلى كشاورزى و صنعتى حكومت مى‏جويد; سياستهايى كه از اواخر دهه 1960 به بعد از تشكيلات عظيمى در اين بخشها حمايت كرده‏اند. اين سياستها به شركتهاى بزرگ داخلى و خارجى سود مى‏رساندند، در حالى كه روستاييان خرده‏پا و متوسط‏الحال افراد كم درآمد در اقتصاد شهرى از عدم حمايت مالى دولت نابود مى‏شدند. (49) در تاريخ‏نگارى كدى، سياستهاى حكومت و ساختار بين‏المللى نقشى محورى ايفا مى‏كنند، عواملى كه فراتر از تضاد بين نيروها و روابط توليد عمل مى‏كنند.
توجيهى قويتر درباره انقلاب ايران كه هم تحليل طبقاتى و هم نظريه‏هاى سازمانى انقلاب را در بر مى‏گيرد، در اثر پارسا با عنوان خاستگاههاى اجتماعى انقلاب ايران (1989) ارائه شده است. پارسا استدلال مى‏كند كه انقلاب ايران نمونه‏اى از انقلابهاى در قرن بيستم است كه بر اثر تعامل ميان بالابودن مداخله حكومت در نظام اقتصادى و انسجام بيشتر گروههاى اجتماعى محروم در قالب بافت جهان سومى وابستگى و آسيب‏پذيرى اقتصادى پديد آمده‏اند. در ايران، مداخله حكومت در تخصيص و انباشت‏سرمايه به نفع واحدهاى اقتصادى بزرگ و نوپا تمام مى‏شد و در عوض، صنايع سنتى خرده‏پا و نيز طبقه كارگرى از اين مداخله زيان مى‏ديدند. اين سياستها به تدريج مشروعيت‏حكومت را تضعيف مى‏كردند، چرا كه نشان مى‏دادند حكومت‏به جاى خدمت‏به منافع عامه، در خدمت منافع خواص است. توسعه ناموزون بخش نفت‏به بحران يك كاسه شدن درآمدهاى دولتى انجاميد، كه آن نيز به نوبه خود به بالارفتن ميزان تورم منجر شد. ديريت‏حكومت در زمينه بحران مزبور به بازاريها آسيب فراوانى رساند. تغييرات قانونگذارى (Legistative) در سال‏1977 باعث كاهش هزينه سركوب شد و براى بازاريها فرصتى را فراهم آورد تا عليه حكومت‏به اقدام جمعى متوسل شوند. مبارزه بازاريان بزودى از طريق مسجد به مجراى خود افتاد چرا كه سركوب دولت هيچ راهى براى بسيج‏باقى نگذاشته بود. بيانيه (Proclamtion) اصلاحات براى ساير دسته‏هايى كه فاقد منابع مستقل بودند (كارگران و كارمندان) فرصتى داد تا خود را درگير اقدام گروهى عليه حكومت كنند. در روزهاى پايانى سال 1978، تمامى طبقات اجتماعى مخالف، ائتلافى را تشكيل دادند و رهبرى آيت الله خمينى را به رسميت‏شناختند. سرانجام، آميزه‏اى از ناآرامى اجتماعى، تمرد در ارتش و يورش به نيروهاى مسلح، دولت را از پا درآورد و به ظهور حاكميت دوگانه و سقوط سلطنت در فوريه‏1979 منجر شد. (50)
با اين همه، پارسا تصوير كاملى از روند تحول انقلاب ايران به دست نمى‏دهد. اين استدلال كه بر اثر سياستهاى حكومت، دشمنى بازاريها برانگيخته شد و از اين رو به حمايت از بديل اسلامى براى حاكميت‏شاه پرداختند، يك سوى ماجراست; و سوى ديگر آن توجيه بروز اقدامات هماهنگ به دست اعضاى وابسته به طبقات گوناگون در انقلاب و هم‏آوايى خيركننده آنها در براندازى سلطنت و استقرار دولت اسلامى است. اين پرسشها كه چرا پس از آنكه ايران چندين دهه مذهب‏ستيزى شديد را تجربه كرده بود، اينك در انقلاب مكتب شيعه به ايدئولوژى مسلط فراگير مبدل مى‏شد؟ يا اينكه چرا ساير ايدئولوژيها نظير ماركسيسم، ملى‏گرايى و ليبراليسم نتوانستند حتى علاقه‏اى ناچيز ميان طبقات و گروههاى مختلف درگير انقلاب پديد آورند؟ مورد علاقه پارسا نبودند. به هر حال در گذشته، همه اين طبقات و گروههاى شركت كننده در انقلاب، در مبارزات سياسى خود پاى‏بند اسلام نبوده‏اند. شگفت‏آورتر از اينها، اين پرسش است كه چرا بسيارى از روشنفكران غير مذهبى براى انتقاد از نظم موجود در دوره پس از كودتا (1953) به حمايت از اسلام متوسل شدند. در واقع، اين روشنفكران در مردمى كردن اسلام نزد جامعه نقش حياتى ايفا كردند. بدون تلاشهاى آنها، نظريه سياسى [امام] خمينى برد چندانى نداشت كه بتواند در اين دوره توده‏هاى تحصيلكرده را به سوى اسلام بكشد. پارسا كل مساله مربوط به نقش مذهب در انقلاب ايران را به صورت يك تصميم‏گيرى تاكتيكى توسط جبهه مخالف و بازاريها، اينگونه ساده مى‏كند: «سركوب، بسيج را بسيار دشوار مى‏كرد ... و بازاريها به طور فزاينده‏اى براى بسيج‏شدن به مسجد روى آوردند». (51) اما چرا سركوب در زمان رضا شاه باعث ايجاد جبهه مخالف مذهبى در مقابل او نشد و چرا ايدئولوژى‏هاى جبهه مخالف همچنان غير مذهبى باقى ماندند؟ پارسا نسبت‏به دگرگونيهاى چشمگيرى كه در سالهاى پيش از مشكلات اقتصادى دهه 1970 در نگرش بسيارى از روشنفكران و فعالان سياسى در مورد مذهب بروز كرده بود، بى‏توجه بوده است. سركوب حكومت تنها يكى از عوامل متعدد رشد بديل مذهبى به جاى سلطنت‏بود.
شايان توجه است كه مدل تحليلى پارسا، با نوعى مفهوم گنگ از ايدئولوژى در لفافه عباراتى از اين دست نمايان مى‏شود: «ضرورى است كه گروههاى محروم، نخست، هدف عينى اقدام گروهى را مشخص كنند،» (52) يا آنكه بالابودن ميزان مداخله حكومتى حكومت را «نامستقل‏» جلوه مى‏دهد و «اتحاد تنگاتنگ بين حكومت و طبقه بالا دست هر گونه ادعايى را مبنى بر استقلال حكومت غير ممكن مى‏سازد». (53) اين اظهار نظرها نشان مى‏دهد كه تضعيف قانونى بودن حكومت در رابطه با طبقات محروم ارتباط اساسى‏اى با مداخله حكومتى و سياسى شدن اختلاف طبقاتى دارد. به عبارت ديگر، بحران ايدئولوژيك حكومت فى نفسه عاملى اساسى در گسترش جنبش انقلابى به شمار مى‏آيد. چگونه بحران ايدئولوژيك در يك حكومت اتفاق مى‏افتد و چگونه گروههاى محروم هدف عينى از تهاجم را شناسايى مى‏كنند؟ اينها پرسشهاى پيچيده‏اى است كه در زمينه آنها مدل پارسا رهنمودهاى اندكى به دست مى‏دهد. به طور كلى، پارسا از ديدگاه اقدام گروهى (سازمانى) درباره جنبشهاى اجتماعى و انقلاب به طور جدى دفاع كرده است. در واقع، محدوديت اثر پارسا بازتابى است از محدوديت اقدام گروهى.
مشكل اساسى در تمامى نظريه‏هاى انقلاب كه در بالا ذكر شد ناشى است از ناكامى آنها در جدى گرفتن ايدئولوژى در توجيهات مربوط به عوامل و فرايندهاى انقلاب است. در اين اثر استدلال مى‏شود كه ايدئولوژى، عامل پديدآورنده انقلاب است. ايدئولوژى به انقلاب چهره پديده‏اى را مى‏دهد كه متمايز از مبارزه معمول بر سر قدرت است. انقلاب، صورتى خاص از كنش تاريخى است; كنشى كه ايدئولوژى بدان شكل بخشيده است. انقلاب، همچنين بستر دارد. بسترى كه از تعامل بين طبقه، سياست و ايدئولوژى پديد مى‏آيد. ايدئولوژى به صورت گفتگوى نامنسجم به ذهن خطور مى‏كند. طبقه به عنوان مفهومى تاريخى - ساختارى از ماهيت عوامل سياسى و ايدئولوژيك موجود به وجود مى‏آيد. سرانجام، در حالى كه حكومت، سازمانى است كه دستگاه ديوانسالار و سركوبگر معينى دارد، ايدئولوژى نقش بااهميتى را در شكل‏دهى اقدامات و سياستهاى حكومت ايفا مى‏كند. همچنين در اين اثر ايدئولوژى به عنوان ميانجى در روابط طبقاتى و نيز روابط بين حكومت و جامعه مدنى تصور مى‏شود.

ايدئولوژى به عنوان گفتگوى نامنسجم


مفهوم ايدئولوژى، آن گونه كه در تمامى نظريه‏هاى انقلاب ياد شده و در اينجا نيز به كار رفته است، به تقليل‏گرايى گرايش دارد. از آنجا كه پوياييهاى ايدئولوژى از نظر كاركردهاى روانشناختى آن در مورد افراد سرگشته و ناراضى و همچنين از نظر پوياييهاى مبارزه سازمان يافته بر سر قدرت يا اختلاف طبقاتى توجيه مى‏شود، به همين سبب در نظريه‏هاى مزبور نسبت‏به استقلال ايدئولوژى در فرايند انقلاب بى‏توجهى مى‏شود. در اين نظريات خارج از محدوده پارامترهاى روانشناسى افراد، سازماندهى مبارزه‏جويان قدرت، و طبقات اجتماعى، به نظر نمى‏رسد كه ايدئولوژى حضور چشمگيرى داشته باشد. علت اساسى ناتوانى اين تحليها - در احتساب آن دسته از فرايندهاى تاريخى كه سبب ايجاد و ظهور ايدئولوژى انقلابى شيعى شده، هم‏آوايى و هماهنگى در ميان توده‏ها را پديد آورده، مجراهايى از ارتباط مؤثر را بين توده‏ها و رهبران آن در غياب يك سازمان سرتاسرى نيرومند ايجاد كرده، باعث‏سقوط دستگاه سركوبگر شاه در مقابله‏اى غير نظامى شده، و بسيارى از ويژگيهاى برجسته دستاوردهاى پس از انقلاب را پديد آورده - نگرشهاى تقليل‏گرايانه غالب در بسيارى از تجزيه و تحليلهاى انقلاب ايران است.
دومين مشكل عمده در اين نظريه‏ها عبارت است از تاكيد بيش از اندازه بر اين ديدگاه كه مردم جزء به جزء طبق منافع يا ارزشهاى خود عمل مى‏كنند. اما عمل الزاما به صورت گردهماييهايى موسوم به «راهبردهاى عمل‏» يكپارچه مى‏شود و ايدئولوژى به ايفاى نقش علت و معلولى مستقلى مى‏پردازد، زيرا ايدئولوژى شكل دهنده چارچوبى است كه اينگونه راهبردهاى عمل از آن ساخته و پرداخته مى‏شود». (54) ايدئولوژى صرفا مجموعه‏اى از ايده‏ها در اذهان مردم يا در يك متن نوشته نيست; بلكه آن را مى‏توان در تلاش مردم براى تدوين راهبردهاى عمل خود يا در فعاليتهاى آفريندگان آن مشاهده كرد. (55) به عبارت ديگر، ايدئولوژى از طريق شيوه‏هاى استدلالى (Discursive Practices) نقش بسته در ماتريسهاى شيوه‏هاى غير استدلالى عمل مى‏كند. (56) از اين رو، ايدئولوژى به صورت گفتگو در ذهن متبادر مى‏شود، گفتگويى مشتمل بر اصول و مفاهيم كلى، نمادها و آيينها كه كنشگران براى مبارزه با مشكلات روياروى خود در يك دوره تاريخى بخصوص از آن بهره مى‏جويند.
گفتگو روشى است كه بر اساس آن، افراد راهبردهاى عمل خويش را پى‏ريزى كرده، علايق خود را بيان مى‏كنند. گفتگو به برخى مسائل امكان بروز مى‏دهد و برخى ديگر را ناديده مى‏انگارد; در تعيين اينكه كدام ائتلاف جايز است و كدام جايز نيست، ايفاى نقش مى‏كند و نوع فرصتهاى موجود را براى تنوع بخشيدن به كنشگران در پى‏ريزى توجيهات هوشمندانه براى اعمال خود سازمان مى‏دهد. همچنين، گفتگو در برگيرنده نظامهاى نمادين، سبك و سياق رفتار، عملكردهاى آيينى و استعاره است. فرايند خودجوش تدوين نمادين، پيوندى ميان ساختار اجتماعى و كنش انسان ايجاد مى‏كند. (57) عملكردهاى آيينها، مراحلى در فرايندهاى اجتماعى گسترده‏اند. آنها حالت الزام‏آور و محدودكننده را به آنچه مطلوب است، مبدل مى‏كنند. به گفته ترنر (Turner) «حالت آزار دهنده محدوديت اخلاقى به حالت‏حب شرافت مبدل مى‏شود.» (58) آيينها همواره يك كاركرد سياسى وحدت‏بخش را در جامعه به انجام نمى‏رسانند. به گفته يكى از مفسران آثار ترنر، «مقصود عمده آيين، دگرگونى اجتماعى در راستاى روابط جوياى اجتماعات است... انگيزه اصلى نهفته در آيين عبارت است از گسستن موقتى از ساختار اجتماعى به منظور رفتن به فراسوى محدوديتهاى وجودى آن و تطبيق كاركرد اين ساختار در طول خطوط اجتماع پسندانه‏». (59) سرانجام، استعاره با تسهيل ارتباط و تعامل بين كنشگران درگير، مى‏تواند در خدمت جنبش اجتماعى باشد. قدرت ارتباطى استعاره در اين واقعيت نهفته است كه حتى با دامنه واژگان محدود، «مى‏تواند دربرگيرنده مجموعه چند ميليونى مسائل باشد». (60)
پى‏ريزى، نگهدارى و برترى يك ايدئولوژى خاص را بايد در محدوده بافت تاريخى ويژه همان ايدئولوژى درك كرد. بدين منظور، دگرگونيهاى كلان ساختارى به عنوان زنجيره‏اى از دوره‏ها قلمداد مى‏شوند. دوره، يك سلسله رويدادهاى مهم تاريخى است كه به لحاظ پديد آوردن دوره‏اى در تاريخ جامعه مورد نظر جلوه‏اى برجسته يافته‏اند. شرايط اجتماعى - اقتصادى، سياسى و فرهنگى گسترده‏اى كه از ويژگيهاى دوره است، مى‏تواند دگرگونيهايى در ديدگاه آفرينندگان ايدئولوژيك درباره جهان اجتماعى پديد آورد و برترى يك گفتگوى بخصوص را در جامعه مشخص كند. از اين رو، ايدئولوژى به صورت يك گفتگوى دوره‏اى به ذهن متبادر مى‏شود. رابطه بين ايدئولوژى و بافت دوره‏اى آن بسيار پيچيده است و الزاما نظريه ايدئولوژى متناظر آن را توجيه نمى‏كند. (61) با اين همه، هنگامى كه ايدئولوژى به گفتگوى برتر در جامعه مبدل مى‏شود، به تحميل پارادايم خاص خود به ساير بخشهاى جامعه مى‏پردازد.
در نهايت نظريه‏هاى موجود در زمينه انقلاب نتوانسته‏اند دو جنبه اصلى فرايندهاى انقلابى: انقلاب به عنوان بستر ( را از يكديگر بازشناسد. (62) تاكيد بر بسترهاى دگرگونيهاى انقلابى، ويژگى تقريبا تمامى مفاهيم انقلاب است. در ماركسيسم، انقلاب به تضاد بين نيروها و روابط توليد خاتمه مى‏دهد، نهادهاى ديوانسالارى و نظامى رژيم گذشته را نابود مى‏كند، به حاكميت طبقات استثمارگر پايان مى‏بخشد و تمامى موانع اجتماعى و فرهنگى موجود بر سر راه فرايند عينى تحول تاريخى را برطرف مى‏كند. به همين ترتيب، در نظريه‏هاى سازمانى، دگرگونى انقلابى با حاكميت چندگانه آغاز شده، با جايگزينى يك مجموعه از صاحبان قدرت به جاى ديگرى پايان مى‏يابد. در پايان، هانيتگتون انقلاب را اينگونه تعريف مى‏كند: «نابودسازى سريع و خشونت‏بار نهادهاى سياسى موجود، بسيج نيروهاى جديد در سياست و ايجاد نهادهاى سياسى جديد». (63) بدين ترتيب، دگرگونى انقلابى به لحاظ تعامل بين مجموعه‏اى از متغيرها در يك مقطع تاريخى بخصوص توجيه مى‏شود. براى مثال در مدل اسكاچپول، تجزيه و تحليل مربوط به ايجاد يك موقعيت انقلابى، فروپاشى قدرت حكومت، و آنچه را كه رهبران انقلاب به انجام آن پايان مى‏دهند، به لحاظ ساختار بين‏المللى و ضرورتهاى تحول تاريخى جهان و اختلاف طبقاتى صورت مى‏گيرد. انقلاب به عنوان يك پديده تاريخى متمايز كه بالاتر و فراتر از يك مجموعه دگرگونيهاى سريع در مدت زمان نسبتا كوتاه است، موضوع توجيه تلقى نمى‏شود.
مشكل اين مدل، بنا به اظهارات سول ,(Sewell) اين نيست كه اسكاچپول در تعيين عوامل چندگانه انقلاب از ايدئولوژى غافل مانده است. (64) حتى اگر اسكاچپول ايدئولوژى را به عنوان عامل ديگرى براى پيدايش انقلاب در نظر مى‏گرفت، چندان اهميتى در استدلال او نداشت چرا كه براى مثال فرانسه در دوران پس از انقلاب ساختار سياسى مشابه با حكومتهاى همسايه خود ايجاد كرد، حكومتهايى كه اصولا انقلاب را تجربه نكرده بودند. با اين حال، تشريح محتواى انقلاب بسيار اهميت دارد; آنچه انقلاب را از نظر تاريخى پديده‏اى متمايز مى‏كند اين است كه انقلاب «شيوه‏اى خاص از كنش تاريخى است; پويشى است كه مى‏توان آن را سياسى، ايدئولوژيك يا فرهنگى ناميد; از نظر افزايش توان آن در فعال كردن افراد و شكل دادن به رويدادهاى برخاسته از اين واقعيت، انقلاب نزد بسيارى از افراد مفاهيم بسيارى دارد». (65) على رغم محتواى دگرگونى انقلابى، كنشگران از رفتارى متفاوت در انقلاب برخوردارند. گفتگوى انقلابى با گفتگوى سياسى عادى كه مثلا در يك انتخابات دموكراتيك مطرح مى‏شود، تفاوت دارد; اين تفاوت اصولا بدين علت است كه گفتگوى انقلابى، هم صاحبان قدرت و هم راههاى معمول انكار را نفى مى‏كند. بنابراين، انقلاب بر «ظهور شيوه‏اى عملى و ايدئولوژيك از كنش اجتماعى در صحنه تاريخ‏» دلالت مى‏كند. (66) اينكه بين مبارزه بر سر قدرت عادى و انقلابى تفاوت وجود دارد، عقيده بسيار درستى است.
وضعيت انقلابى از گفتگوى انقلابى شكل مى‏گيرد. اين وضعيت صرفا حالت‏حاكميت دوگانه نيست; بلكه حاكميت دوگانه‏اى است كه به وسيله دو دنياى ايدئولوژيك متضاد، (67) يعنى ايدئولوژى حكومت و ايدئولوژى جبهه مخالف به وجود آمده است. گفتگوى انقلابى با گفتگوى حكومت در تضاد است و در زمينه بررسى - و چاره‏جويى براى - مشكل زندگى اجتماعى راه ديگرى را از رهگذر كنش انقلابى توده‏ها با ويژگى مستقيم و بدون واسطه مطرح مى‏كند. ايده گفتگو بسيار سودمند است. چرا كه خواستار بحث مداوم ميان طرفين است. گفتگوى انقلابى در چهارچوب بافت تعامل و جنگ تبليغاتى ميان حكومت و جبهه مخالف تحقق مى‏يابد، يعنى در شرايطى كه هر يك از طرفين درگيرى، آن نوع استدلال را سازمان مى‏دهد كه مخالفانش همان را عليه او ارائه مى‏دهد و بالعكس. بسيج ايدئولوژيك صرفا از طريق درونى كردن نظام ارزشى جايگزين توسط افراد، يا از طريق اثربخشى سازمانى جنبش انقلابى بروز نمى‏كند; بلكه از طريق عرصه استدلالى پديد آمده به وسيله ايدئولوژى، يعنى از رهگذر «يك ساختار يا فضاى نمادين در محدوده خود ايدئولوژى‏» است كه بسيج ايدئولوژيك اتفاق مى‏افتد. (68) از ديدگاه ماركسيست - لنينيستى، اين «فضاى تنفس‏» است كه با تعيين اينكه كدام نوع استدلال معقول است، چه كسى شايسته سخن گفتن و چه بحثى مرتبط و مهم است، گفتگو را سازمان مى‏دهد. عرصه استدلالى انقلابى به شكلى نظام‏مند باعث انقباض عرصه استدلالى حكومت مى‏شود و فضاى تنفس آن را به مراتب تنگتر مى‏كند.
ايدئولوژى انقلابى فراسوى تمامى اختلافات طبقاتى، قومى است، گويى توده‏اى نامتمايز را تشكيل داده‏اند كه در چهارچوب نظامهاى تخيلى و نمادين ايجاد شده به وسيله ايدئولوژى به يكديگر گره خورده‏اند. در اين نقد ماركسيستى كه ايدئولوژى، واقعيت نابرابرى اجتماعى و استثمار بين طبقات را تحريف مى‏كند، نقشى اين چنين متعالى براى ايدئولوژى پذيرفته شده است. در وضعيت انقلابى، اين كاركرد با تعالى ساختار اجتماعى در يك راستاى اجتماع‏پسندانه به اوج خود مى‏رسد. (69) ايدئولوژى با مهار كنش انسان در قلمرو منطق و پوياييهاى درونى خاص خود، فرمانروايى مى‏كند. ايدئولوژى، با تفسير معناى رنج و حتى مرگ كسانى كه به آن معتقدند در برابر معناى زندگى كه در قاموس ايدئولوژى تعريف شده است، ذهنيت فردى گروندگان خود را دگرگون مى‏سازد. (70)

طبقه به عنوان يك مفهوم ساختارى تاريخى


مفهوم ماركسيستى طبقه و اختلاف طبقاتى بر اين اثر سايه افكنده است. (71) اما براى تجزيه و تحليل انقلاب ايران، تضاد بين نيروها و روابط توليد در بررسيهاى اين كتاب چندان ارزشمند به شمار نمى‏آيد. (73) چون اول آنكه، اينگونه تضاد در تمامى جنبشهاى انقلابى جنبه محورى ندارد، دوم آنكه، با اينكه ممكن است تضاد يك ويژگى ثابت از حالت توليد باشد، كشمكش طبقاتى جلوه‏اى متغير است كه درجات شدت و عموميت متفاوتى دارد و ممكن است مدتها به صورت دوره‏اى، پراكنده، يا نهفته باشد. سوم آنكه، تمامى كشمكشهاى طبقاتى متضاد نيستند. (74) بنابراين، شدت و صورت كشمكش طبقاتى همواره به وسيله تضاد بين نيروها و روابط توليد يا به وسيله «تضادها»ى بين حالتهاى توليد مشخص نمى‏شوند.
طبقه در اينجا به عنوان يك مفهوم تاريخى - ساختارى به حساب مى‏آيد. در يك تعريف تاريخ‏گرايانه، از نظر تامپسون، طبقه به عنوان رويداد تلقى مى‏شود و «هنگامى اتفاق مى‏افتد كه افرادى، در نتيجه تجربه‏اى مشترك (موروثى يا شراكتى) ، همانندى منافع خود را در بين خودشان و در برابر ساير افرادى كه منافع آنها متفاوت (و معمولا متضاد) با منافعشان است، احساس و ابراز مى‏كنند. (75) با اين همه، در اين تعريف گروههاى اجتماعى ديگر (مانند اقليتهاى مذهبى و قومى و زنان) از طبقه كنار گذاشته نمى‏شوند. از اين رو، لازم است كه دانش ساختار يا نوعى فرض درباره ساختار، به اين مطالعه وارد شود. در غير اين صورت، واقعيت تجربى به صورت تركيبى گيج‏كننده از روابط پيچيده ميان كنشگران، مسائل و رويدادهاى مهم و غير مهم تاريخى به نظر مى‏آيد.
از ديدگاه ساختارى، طبقات عبارت است از جايگاههايى عينى كه به وسيله روابط اجتماعى توليد مشخص مى‏شوند. اين جايگاهها، گذشته از تعيين ساير مسائل، جهتگيريهاى ايدئولوژيك و سياسى افراد واقع در اين جايگاهها و نيز توان بالقوه آنها را براى مشاركت در جنبشهاى انقلابى معين مى‏كنند. ماهيت متضاد اين جايگاهها، ساختار زيربنايى براى پيدايش و تظاهر بالقوه كشمكش طبقاتى است. اما يك تحليل مطلقا ساختارى كه بر روابط منطقى يا توصيفى ميان مفاهيم متكى است، به تجربه‏گرايى و صورت‏گرايى ساختارى گرايش دارد و غالبا قادر به توجيه حالتهاى ويژه تاريخى نيست. (76) افزون بر آن، نظريه ساختارى طبقه نمى‏تواند رفتار واقعى اعضاى يك طبقه در محيطهاى تاريخى خاص آنها را توجيه كند. بايد اذعان داشت كه ساختارگرايان مساله كنش طبقاتى را تا سطح شكل‏گيرى طبقه - يعنى توان اعضاى يك طبقه در تشخيص منافع خود - تنزل مى‏دهند. البته اين شيوه برخورد مناسب نيست، چرا كه در يك جايگاه ساختارى واحد، ممكن است طبقات مختلفى با جهتگيريهاى سياسى و ايدئولوژيك گوناگونى شكل گيرند و نبايد اينگونه تشكلها به عنوان جناحهاى يك طبقه واحد قلمداد شوند.
در اين اثر، عقيده بر اين است كه طبقات به وسيله عوامل ساختارى و تاريخى مشخص مى‏شوند. طبقات موجوديتهايى ايستا نيستند كه يك بار و براى هميشه تثبيت‏شوند; همچنين به وسيله واقعيتهاى اقتصادى عينى نظير رابطه اجتماعى توليد نيز كاملا معين نمى‏شوند. (77) توان طبقات، به جاى آنكه به خودى خود از جايگاههاى ساختارى به دست آيد، «ريشه در اجتماعات و فرهنگ سنتى دارد». (78) حدود، منافع، و بسيج طبقات همواره در حال دگرگونى هستند; منافع دستخوش تغيير مى‏شوند، ائتلافها شكل مى‏گيرند و از هم مى‏پاشند، جايگاهها در نظام اقتصادى ايجاد يا نابود مى‏شوند و زمانى هم بسيج‏زدايى پيش مى‏آيد. (79) اين اثر با پولانزاس (Poulantzas) كه معتقد است طبقات نه تنها به وسيله روابط آنها با سطح اقتصادى بلكه به وسيله روابطشان با سطوح سياسى و ايدئولوژيك مشخص مى‏شوند و اينكه «جايگاه اقتصادى كارگزاران اجتماعى نقش اساسى در تعيين طبقات اجتماعى دارد»، موافق است. (80) با اين حال، على‏رغم نظر پولانزاس، تعيين سياسى و ايدئولوژيك يك طبقه عمدتا ريشه در تقسيم‏بندى اجتماعى و فنى نيروى كار در سطح حالت توليد ندارد، بلكه ريشه‏اش در تقسيمات عينى سياسى و ايدئولوژيك است. نوع گفتگوى ايدئولوژيك كه كنشگران اقتصادى را مطلع مى‏كند و ماهيت رابطه آنها با حكومت، عوامل مهمى در تشكيل آنها به عنوان يك طبقه به شمار مى‏آيند.
مفهوم تاريخى - ساختارى طبقه فراتر از اين ادعاست كه كنش طبقاتى بايد در محدوده بافت تاريخى ويژه آن تجزيه و تحليل شود. در حالى كه كنشگران طبقاتى كارگزاران اقتصادى هستند، به نظر كووارد Coward) ) و اليس (Ellis) ، «موضوع كاربرد زبان‏» نيز به شمار مى‏آيند و «هر دو جنبه اين موضوع - كنشگر سياسى و گوينده اجتماعى - در بافت ايدئولوژى شكل مى‏گيرند». (82) كنشگران طبقاتى در مذاكره براى منافع خود، گفتگو، آداب ويژه، و استعاره را به كار مى‏برند. گفتگو عموما خاص طبقات نيست، و غالبا از روابط طبقاتى فراتر مى‏رود. نوع كنش يك طبقه و رابطه آن با ساير طبقات و حكومت‏به وسيله گفتگوى آن طبقه، گفتگوى ساير طبقات، و گفتگوى حكومت تعيين مى‏شود. در واقع، طبقه به وسيله گفتگو تشكيل مى‏شود. در محدوده بافت استدلالى است كه دگرگونيهاى منابع حكومت‏يا طبقات محروم، صورتهاى انقلابى يا غير انقلابى كنش را تعيين خواهند كرد.

دولت و بحران انقلابى


جنبشهاى انقلابى همواره در صدد تصرف يا دگرگون‏سازى قدرت حكومت هستند. بنابراين، تجزيه و تحليل حكومت و چگونگى بحران سياسى، تقريبا در تمامى نظريه‏هاى انقلاب كه در حال حاضر تسلط دارند، بخش مهمى را به خود اختصاص مى‏دهد. اما به علت‏بحران انقلابى توجه كمترى مى‏شود. در نظريه ماركسيسم، انقلاب به وسيله كشمكش طبقاتى ايجاد مى‏شود، ولى از آنجا كه حكومت‏به حفظ روابط اجتماعى توليد و منافع طبقات استثمارگر مى‏پردازد، در نهايت كشمكش طبقاتى، به جاى حل و فصل در ميدان اقتصادى يا ايدئولوژيك، در ميدان سياسى حل و فصل مى‏شود. به گفته لنين «رهايى طبقه ستمديده، نه تنها بدون انقلاب خشونت‏بار بلكه بدون نابودى دستگاه قدرت حكومتى كه به وسيله طبقه حاكم ايجاد شده است غير ممكن است‏». (83) با اين همه، چنانچه درباره ويژگى طبقاتى حكومت ترديد شود، علت‏بحران سياسى پيچيده‏تر از شدت‏گيرى كشمكش طبقاتى مى‏شود.
بايد اذعان داشت كه نظريه‏پردازان نظامهاى جهانى و وابستگى معاصر از تحليل طبقاتى پيرامون سطح دولت - ملت فراتر رفته‏اند. آنها چنين استدلال مى‏كنند كه ساختار، صورت، آزادى عمل و احتمال رويارويى با بحران انقلابى نزد حكومت، به طور كلى به وسيله موقعيت مكانى حكومت در محدوده مناطقى از اقتصاد كاپيتاليستى جهانى كه به لحاظ سلسله مراتبى سازمان يافته‏اند، مشخص مى‏شوند. (84) حتى در بافت پيرامونى دوران پس از جنگ جهانى دوم - كه صحنه جنبشهاى انقلابى معاصر بوده است - گوناگونيهاى چشمگيرى در ساختار و صورت حكومت ديده مى‏شود. اين گوناگونيها كاركردهايى از تغييرات و سازماندهى مجدد اقتصاد جهانى به شمار مى‏آيند; (85) گوناگونيهايى از قبيل تغييرات تقسيم‏بندى بين‏المللى نيروى كار و سياستهاى جهانى كشورهاى امپرياليستى; (86) تجارب استعمارى گذشته; (87) تركيب خاص صنعتى شدن جديد، نفوذ توسعه وابسته و سرمايه بين‏المللى و بحران اجتماعى - سياسى; (88) تشديد رقابتهاى امپرياليستى همراه با بالا گرفتن مبارزات ضد امپرياليستى در گوشه و كنار جهان. اين عوامل، همچنين توان طبقاتى را كه موقعيتهاى گوناگون دارند در اثربخشى بر سياست و ساختار حكومتى مشخص مى‏كنند. تركيبهاى خاص عوامل درونى و بيرونى، راهبرد حكومت را در زمينه‏هاى توسعه اقتصادى، پيدايش طبقات جديد، توزيع درآمد و ثروت، و صورتهاى جديد و شدت اختلاف اجتماعى و سياسى معين مى‏كنند. (89)
از سوى ديگر، در مدل اسكاچپول، بحران سياسى ثمره تحرك حكومت‏به عنوان يك نهاد مستقل است. رقابت نظامى درون حكومتى، شكست در جنگ، وقوع اختلاف بين حكومت و طبقات مسلط، شرايط بروز بحران سياسى به شمار مى‏آيند. در اين مدل، انقلاب زمانى رخ مى‏دهد كه بحران سياسى با طبقات نيمه مستقل و زير سلطه بالقوه شورشى توام شود. به عبارت ديگر، ناتوانى حكومت فرصتى را به دست طبقات زير سلطه و رهبران انقلابى مى‏دهد تا نظام موجود را براندازند. با اين همه، نمى‏توان بحران انقلابى را ناشى از وضعيت وابستگى و آسيب‏پذيرى اقتصادى يا بحران سياسى دانست، اگر چه ممكن است طبقات زير سلطه از منابع سازمانى چشمگيرى برخوردار باشند. انقلاب حالتى خاص از كنش تاريخى است كه به وسيله ايدئولوژى انقلابى شكل مى‏گيرد. بحران انقلابى زمانى رخ مى‏دهد كه كنش گروهها و طبقات زير سلطه به وسيله گفتگوى انقلابى ساخته و پرداخته شود. انقلاب هنگامى روى مى‏دهد كه گفتگوى حكومت و گفتگوى جبهه مخالف به دو دنياى ايدئولوژيك متضاد تعلق دارد. رشد ايدئولوژى انقلابى را بايد در بافت ديالكتيك حكومت - جبهه مخالف جست. منافع حكومت در حفظ انحصار خود بر اساس ابزار خشونت‏براى اجراى طرحهاى اجتماعى - اقتصادى، و در بسيج‏حمايت‏ساير حكومتها در صحنه بين‏المللى همواره به توجيه‏هاى ايدئولوژيك نياز دارد. از آنجا كه در شرايط تاريخى متفاوتى عمل مى‏كند، منافع آن دستخوش تغيير شده، منابع نوسان مى‏يابند، و پايگاههاى اجتماعى آن كوچك يا گسترده مى‏شوند. از اين رو، به يك ايدئولوژى جديد نياز است. حكومت مى‏تواند از ايدئولوژى موجود استفاده كند يا، به گفته اسكاچپول، «استدلال ايدئولوژيك جديدى را در پاسخ به مقتضيات خود، مبارزه سياسى بر ملا شونده مطرح كند». (90) آنگاه گفتگوى حكومت در كل به تنظيم دستور كار براى جبهه مخالف مى‏پردازد و هويت آن را مشخص مى‏كند. گفتگوى حكومت ممكن است از حد روابط آن با جامعه مدنى در زمينه مشترك فراتر رود. در چنين حالتى، ممكن است هم حكومت و هم جامعه مدنى به صورت بخشهايى از يك دنياى ايدئولوژيك واحد به نظر آيند يا راه ديگر اينكه گفتگوى حكومت ممكن است گفتگوى جامعه مدنى را ناديده گيرد و بدين ترتيب رابطه نامتقارن آن را با جامعه مدنى تقويت كند. در چنين وضعيتى، براى سياسى شدن توليد ايدئولوژيك در جامعه مدنى و براى جهتگيرى انقلابى فعاليتهاى مخالفت‏آميز، احتمال بيشترى وجود دارد.

طبقه، سياست و ايدئولوژى در انقلاب ايران


در اين كتاب، عوامل و فرايندهاى انقلاب ايران و نتايج آن به لحاظ تعامل بين طبقه، سياست و ايدئولوژى در دوره پس از كودتاى‏1953 تجزيه و تحليل مى‏شود. اين كودتا به دوره ملى - آزاديخواهى كه با تهاجم متفقين به ايران در سال 1941 آغاز شده بود، عملا پايان بخشيد. ساختار حكومت و سياستهاى اقتصادى آن در اين دوره، در تعيين محتواى جنبش انقلابى‏79 -1977 حائز اهميت‏بودند. گسترش دستگاه سركوبگر و ديوانسالارانه حكومت‏به تدريج و به گونه‏اى نظام‏مند نقش سازمانهاى واسطه‏اى را كه به ايجاد پيوند ميان حكومت و جامعه مدنى مى‏پرداختند، تضعيف مى‏كرد. سياستهاى اقتصادى حكومت در جانبدارى از بورژوازى وابسته و سرمايه‏دارى بين‏المللى، دشمنى طبقات مالك مانند تاجران، خرده بورژوازها و زمينداران را برمى‏انگيخت. در نتيجه، اين طبقات مصمم به شركت در فعاليتهاى جبهه مخالف شدند. افزون بر آن، توسعه صنعتى دهه‏هاى 1960 و 1970 رشد شمار كارگران صنعتى را به ارمغان آورد. به لحاظ محتوا، انقلاب ايران ثمره همپوشانى دو مجموعه اختلاف بود. اولين آن، اختلاف تاجران و خرده بورژوازها با سرمايه‏دارى بين‏المللى و بورژوازى وابسته بود. اين اختلاف در به دست گيرى كنترل بازار ريشه داشت. اختلاف دوم بين كارگران و سرمايه‏داران بود كه در نتيجه مشكلات اقتصادى دهه پنجاه شدت گرفت. اين مشكلات تا حدى نتيجه آسيب‏پذيرى ايران نسبت‏به نوسانهاى اقتصاد جهانى و تورم بود كه منشا بيرونى داشت.
با اين همه، مشكلات اقتصادى و نارضايتيهاى اجتماعى، هيچ يك پيدايش بحران انقلابى اواخر دهه پنجاه را توجيه نمى‏كنند. بحران انقلابى هنگامى روى داد كه كنشهاى گروههاى ناراضى از گفتمان انقلابى شيعه شكل گرفت. بنابراين، تشريح فرايندهاى تاريخى‏اى كه به رشد گفتمان شيعى به عنوان ايدئولوژى غالب جبهه مخالف انجاميدند، جنبه مهمى از تشريح عوامل انقلاب ايران است. در آغاز، چنين استدلال مى‏شود كه گفتمان انقلابى شيعى، نه ريشه در نظريه سياسى مكتب شيعه ناب دارد و نه از تحول نهادى علماى شيعى كه در قرن نوزدهم آغاز شد ريشه مى‏گيرد. اين استدلال هم درست نيست كه ايدئولوژى شيعى و نهادهاى مذهبى به وجود آورنده سازمانهايى از پيش موجود بودند كه كنشگران انقلابى از آن استفاده كردند. در اين اثر، عقيده بر اين است كه ايدئولوژى جبهه مخالف اسلامى به وسيله روشنفكران گوناگون پديد آمده است. شرايط محيطى گسترده‏اى كه به پيدايش و رشد ايدئولوژى شيعى به عنوان گفتمان غالب در جبهه مخالف انجاميد، ويژگيهايى داشت كه عبارتند از: 1) اتحاد طبقات به وجود آورنده پايگاههاى تاريخى علما، مانند تاجران، خرده بورژوازها و زمينداران عليه حكومت كه در نتيجه آن علما عليه شاه متحد شدند. (×××) 2) ايدئولوژى حكومت كه بر اساس آن، پادشاهى و فرهنگ دوران پيش از اسلام گرامى داشته شد و به تشخيص هويت جبهه مخالف كمك كرد.3) افت ايدئولوژيهاى متناقض جبهه مخالفان، مانند ليبراليسم و كمونيسم كه زمينه‏ساز رشد گفتگوى جبهه مخالف شيعى شد.
گفتمان انقلابى شيعى، به نوبه خود، مشكلات اقتصادى و نارضايتيهاى اجتماعى دهه پنجاه را به بحران انقلابى مبدل ساخت. ساختارهاى نمادين و آيين‏گرايى آن به بسيج انقلابى مردم عليه حكومت كمك كرد و مجراى ارتباط مؤثرى را ميان مشاركت كنندگان در انقلاب فراهم آورد. همچنين گفتمان انقلابى شيعى، به مبارزه براى قدرت و نيز اختلاف طبقاتى در دوره پس از انقلاب سر و سامان داد.
براى روشن شدن ساختار علت و معلولى ارائه شده در اين اثر، ايران با مصر و سوريه مقايسه مى‏شود; زيرا اين دو كشور نيز جنبشهاى انقلابى مذهبى عمده‏اى را در قرن بيستم تجربه كرده‏اند. ابتدا مصر جنبش اسلامى به رهبرى اخوان المسلمين را تجربه كرد; اما كل نقش سياسى اسلام در مصر نشان دهنده دو گرايش متفاوت بود; يعنى برخلاف اخوان المسلمين، علماى وابسته به دانشگاه الازهر، يا غير سياسى بودند يا طرفدار سرسخت وضعيت جارى، جنبش اسلامى در سوريه، همانند ايران، به طور عمده انقلابى ولى به شدت فرقه‏گرا بوده است. اين جنبش، نهضتى در محدوده اجتماع اهل تسنن (شامل در حدود 70 درصد كل جمعيت) بوده و عليه رهبران سورى غير سنى هدايت‏شده است. چنين استدلال شده است كه به طور كلى دو دستگى در جنبش اسلامى مصر در راستاى سياست طبقاتى آن است. ظاهرا عدم ائتلاف طبقات مسلط بومى و خرده بورژوازها و دسترسى اين طبقات به قدرت سياسى، مبناى گرايشهاى سياسى گوناگون در جنبشهاى مذهبى مصر بوده است. جنبش انقلابى، مذهبى سوريه بين دهه‏هاى 1960 و 1980 به وضعيت ايران در سال‏1963 شباهت دارد. همانند ايران، حكومت‏سوريه از دهه 1960 به بعد در كانون مبارزه طبقاتى و ائتلافهاى طبقات قرار داشت. مداخله حكومت در نظام اقتصادى، سياستهاى ملى‏سازى آن، اصلاحات ارضى و تاكيد بر ايدئولوژى سوسياليستى، واكنش شديدى را در ميان طبقات اجتماعى سنتى - تاجران، خرده بورژوازها و زمينداران - و علما برانگيخت. اما تنوع مذهبى سوريه و، بر خلاف ايران، حمايت‏حكومت از كارگران و دهقانان مانع از بروز بحران انقلابى شد.

يادداشتها:


×) عضو هيئت علمى گروه جامعه‏شناسى انقلاب، پژوهشكده امام خمينى و انقلاب اسلامى.
××) اين مقاله ترجمه‏اى است از مقدمه كتاب زير:
×××) خوانندگان توجه دارند كه اينگونه ادعاها در مورد انقلاب ايران واقعيت ندارد و رژيم شاه براى فريب افكار عمومى آن را مطرح مى‏نمود (م.).

fehrest page