1
صحيفة الرضا(ع)

تأليف جواد القيومي الاصفهاني
مؤسسة النشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المقدسة
2

صحيفة الرضا ( ع ) تأليف : فاضل محترم شيخ جواد قيومى موضوع : دعا وكلمات امام رضا ( ع ) ناشر : دفتر انتشارات اسلامى نوبت چاپ : اول تاريخ : اسفند 73 تيراژ : 2000 دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم
3

بسم الله الرحمن الرحيم يكى از موضوعاتى كه در آيات وروايات بسيار مورد تأكيد قرار گرفته " دعا " است ، بنابر آنچه از آيات وروايات مستفاد مى شود دعا وسيله نيست بلكه خود هدف ومقصد است .
در آيه 77 سوره فرقان ، توجه واعتناى حق تعالى به مردم در گرو دعاى آنها قلمداد شده ومى فرمايد : " بگو اگر دعاى شما نبودپروردگار به شما توجهى نمى كرد " ، از اين آيه استفاده مى شود كه ارزش ومنزلت انسان نزد خداوند به اندازه دعا ، وقيمت او به مقدار اهتمامش به مناجات وخواندن پروردگار خويش است .
ودر آيه 60 سوره مؤمن دعابه عنوان عبادت ، بلكه برترين عبادت شمرده شده ، وبه استكبار كنندگان از آن وعده دوزخ داده شده است .
4

كسانى كه مى خواهند فقر وضعف وعجز خويش را جبران كنند ، وتوجه ولطف وقرب وبخشش حق تعالى را بسوى خود جلب نمايند ، بايد دعا كرده واعتراف كنند كه فقيرند وخداوند بزرگ غنى وبى نياز وسميع وقريب ومجيب است .
اگر چه در اين موضوع نيز شرائطى لحاظ مى شود ، از آن جمله آنست كه دعا بايد خواسته ما باشد ، نه تقليد از خواسته ديگران ، كسانى كه احساس نياز نمى كنند ناچار به " حضور " نخواهند رسيد ، و " توجه " نخواهند يافت ، از اينرو دعايشان شور ونورى ندارد ، واثرى بر آن مترتب نيست .
شرط ديگر آنست كه موانع اجابت دعا را از خود دور سازيم ، كسانى كه دلشان سرشار از هزار كينه وبغض وحسد وغفلت وظلم است ، اثرى بر دعايشان مترتب نخواهد بود ، وجود آلوده وكثيف بر فرض استفاده از بهترين عطرها چه بهره اى خواهد برد ، از اينرو بايد ابتدا خود را از رذايل اخلاقى پاك كرد آنگاه دست نياز بدرگاه بى نياز برد .
بدنبال صحيفة الزهراء ( عليها السلام ) ، صحيفة المهدى ( عليه السلام ) ، هم اكنون دعاهاى وارده از ثامن الحجج على بن موسى الرضا عليه آلاف التحية والثناء ، ونيز مناظرات وكلمات توحيدى وگزيده اى
5

از سخنان آن حضرت ، تحت عنوان : " صحيفة الرضا ( عليه السلام ) " به علاقمندان به معارف اهل البيت ( عليهم السلام ) تقديم مى گردد ، اميد است مورد قبول پروردگار متعال قرار بگيرد ، آمين .
دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم
6

روى عنهم عليهم السلام اللهم صل على علي بن موسى الرضا المرتضى ، الامام التقي النقي وحجتك على من فوق الارض ومن تحت الثرى ، الصديق الشهيد ، صلاة كثيرة تامة زاكية متواصلة متواترة ، كأفضل ما صليت على احد من اوليائك كامل الزيارات : 308 بحار الانوار 102 : 50
7

از ائمه عليهم السلام روايت شده خداوندا ! درود فرست بر على بن موسى ، آن خشنود روش وپسنديده صفات وپيشواى پرهيزگار وپاك سيرت ، وحجت وخليفه ات بر تمامى آنانكه در روى زمين ودر زير خاك قرار دارند ، وآن راست پيشه وشهيد راه خدا ، درود بسيار وكامل وپاكيزه وپيوسته وپى در پى ، همانند برترين درودى كه بر يكى از اوليائت فرستاده اى .
9

در سال 148 هجرى قمرى ، يعنى حدود 1367 سال پيش ( 1 ) ، در روز يازدهم ذيقعده خداى بزرگ در مدينه فرزندى به امام كاظم ( عليه السلام ) عطا كرد كه نامش را " على " گذاردند ، وبعدها لقب " رضا " به او داده شد ، مادر ايشان بانويى با فضيلت بنام " تكتم " بود ، كه پس از تولد حضرت ، از طرف امام كاظم ( عليه السلام ) " طاهره " نام گرفت .
پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد در سال 183 هجرى ، تقريبا 35 ساله بود كه عهده دار مسئوليت امامت وحفظ مبانى اسلامى ورهبرى شيعيان گرديد ، مدت امامت آن حضرت كه در حدود بيست سال بود به سه بخش جداگانه تقسيم مى گردد : 1 - ده سال اول امامت آن حضرت ، كه هنوز دوره زمامدارى هارون ادامه داشت 2 - 2 سال بعد ، كه دوره خلافت محمد معروف به امين فرزند بزرگترهارون بود .
3 - 5 سال اخير امامت آن حضرت ، كه مصادف با خلافت مأمون وتسلط او بر قلمرو اسلامى آنروز بود .
امام رضا ( عليه السلام ) در هر يك از اين سه دوره به مقتضاى مسئوليت خطير امامت ، با شرائط اوضاع واحوال پيچيده خلافت آن روز ، كه بنام اسلام بر مردم
1 - تا اين تاريخ كه سال 1415 هجرى قمرى است .
10

حكومت مى شد ، با وجود نابسامانيهاى زيادى كه از جهات مختلف در زندگى اجتماعى مردم وجود داشت ، وظائف متناسب خود را در راه خدمت به اسلام انجام ميداد .
امام در عصر هارون از سال 183 هجرى كه امام كاظم ( عليه السلام ) در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شد ، امامت امام رضا ( عليه السلام ) آغاز وده سال در زمان حكومت هارون ادامه يافت .
با اين كه دوران حكومت هارون با اختناق واستبداد وخودكامگى او همراه بود ، ولى اين دوران براى آن حضرت دوران آزادى نسبى براى فعاليت هاى فرهنگى وعلمى بشمار مىرود ، زيرا هارون در اين مدت متعرض امام نمى شد وامام قادر بود آزادانه فعاليت نمايد ، از اينرو شاگردانى كه امام تربيت كرد ، وعلوم ومعارف اسلامى وحقائقى از تعليمات قرآن ، كه آن حضرت در حوزه اسلام منتشر نمود ، عمدتا در اين مدت صورت گرفت .
علت مهمى كه براى اين امر ، يعنى كاهش فشار از طرف هارون ، مى توان شمرد ، نگرانى وى از عواقب قتل امام كاظم ( عليه السلام ) بود ، زيرا گرچه هارون تلاشفراوانى به منظور كتمان اين جنايت بعمل آورد ، اما سر انجام جريان فاش شد وموجب نفرت وانزجار مردم گرديد ، وهارون كوشش مى نمود خود را از اين جنايت تبرئه نمايد .
شاهد اين مدعا آنست كه هارون به عموى خود سليمان بن ابى جعفر كه جنازه امام كاظم ( عليه السلام ) را از دست مزدوران حكومتى باز گرفت وبا احترام
11

بخاك سپرد ، پيغام فرستاد كه : " خدا سندى بن شاهك را لعنت كند او اين كار را بدون اجازه من انجام داده است .
" ( 1 ) مؤيد ديگر اين معنى اظهارات هارون در پاسخ يحيى بن خالد برمكى در مورد امام رضا ( عليه السلام ) مى باشد ، يحيى كه قبلا نيز در باره امام كاظم ( عليه السلام ) سعايت كرده بود ، به هارون گفت : " پس از موسى بن جعفر اينك پسرش جاى او نشسته وادعاى امامت مى كند ، گويا نظر او اين بود كه ايشان نيز از هم اكنون تحت نظر قرار گيرد ، هارون كه هنوز قتل امام كاظم ( عليه السلام ) را فراموش نكرده بود گفت : آنچه با پدرش كرديم كافى نيست ، مىخواهى يكباره شمشير بردارم وهمه علويين را بكشم .
" ( 2 ) خشم هارون درباريان را خاموش ساخت وديگر كسى جرأت نكرد در باره آن حضرت به سعايت وبدگويى بپردازد .
امام رضا ( عليه السلام ) با استفاده از اين فرصت در زمان هارون علنا اظهار امامت مى نمود ، ودر اين مورد بر خلاف پدران بزرگوارش تقيه نمى كرد ، تا آنجا كه بعضى از دوستان خاص آن بزرگوار او را برحظر مى داشتند وآن حضرت اظهار اطمينان مى نمود .
از محمد بن سنان نقل شده كه گويد : به امام رضا ( عليه السلام ) در ايام خلافتهارون عرض كردم : " شما امر خلافت وامامت خود را آشكار ساخته بجاى پدر نشسته اى ، در حالى كه هنوز از شمشير هارون خون مى چكد ، ايشان
1 - عيون اخبار الرضا ( عليه السلام ) 1 : 100 ، بحار 48 : 227 .
2 - عيون اخبار الرضا ( عليه السلام ) 2 : 226 ، كشف الغمة 3 : 105 .
12

فرمود : مرا گفتار پيامبر نيرو وجرأت مى بخشد كه فرمود : اگر ابوجهل توانست مويى از سر من كم كند بدانيد من پيامبر نيستم ، ومن بشما مى گويم : اگر هارون مويى از سر من گرفت بدانيد من امام نيستم .
" ( 1 ) مرگ هارون ودرگيرى دو برادر بر سر خلافت هارون دو پسر داشت : محمد امين ، عبد الله مأمون ، او محمد امين را وليعهد اول وعبد الله مأمون را وليعهد دوم خود قرار داد .
در سال 193 هجرى به هارون گزارش رسيد كه انقلاب در شهرهاى خراسان بالا گرفته وفرماندهان ارتش از خاموش ساختن آن عاجز مانده اند ، از اينرو هارون صلاح ديد كه شخصا به آن سامان سفر كند ، وى پسرش محمد امين را در بغداد گذارد ، ومأمون را كه ضمنا از طرف پدر والى خراسان بود همراه خود به خراسان برد .
هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را آرام كند ، اما ديگر نتوانست به مركز خلافت - بغداد - برگردد ، ودر سوم جمادى الاخرى سال 193 هجرى در طوس درگذشت .
شبى كه هارون در طوس درگذشت ، مردم با پسر او محمد امين در بغداد بيعت كردند ، پس از آن كه امين به خلافت رسيد مأمون را از ولايتعهدى خلع كرد وفرزند خود موسى را وليعهد نمود ، مأمون نيز در مقابل امين را از خلافتخلع كرد ، پس از يك سلسله درگيريهاى نظامى سر انجام امين در سال 198 كشته شد ، واختيارات كامل كشور اسلامى در دست مأمون قرار گرفت .
1 - كافى 8 : 257 .
13

امين ومأمون كيستند ؟ امين يك عباسى بشمار مى آمد ، پدرش هارون ومادرش زبيده بود ، زبيده خود يك هاشمى وهم نوه منصور بود ، وبزرگترين زن عباسى بطور اطلاق بشمار مى رفت ، او در دامان فضل بن يحيى برمكى برادر رضاعى رشيد ومتنفذترين مرد دربار وى پرورش يافت .
مأمون از كنيزى خراسانى بنام " مراجل " كه زشتترين وكثيفترين كنيز در آشپزخانه رشيد بود متولد شد ( 1 ) ، او پس از تولد مأمون از دنيا رفت ، مأمون را پدرش به جعفر بن يحيى برمكى سپرد تا او را در دامان خود بپروراند ، ولادتش به سال 170 هجرى يعنى در همان شبى كه پدرش به خلافت رسيد ، روى داد ، درگذشتش به سال 218 هجرى بود ، فضل بن سهل كه به ذوالرياستين شهرت داشت مربى او بود ، وبعد هم وزير مأمون گرديد .
امام در عصر امين در دوران حكومت امين وسالهائى كه بين مرگ هارون وحكومت مأمون فاصله شد ، برخوردى ميان امام ومأموران حكومت عباسى در تاريخ به چشم نمى خورد ، وپيداست كه دستگاه خلافت بنى عباس در اين سالهاى كوتاه كه گرفتار اختلاف داخلى ومناقشات امين ومأمون وخلع مأمون از ولايتعهدى وواگذارى آن به موسى فرزند امين بود ، فرصتى براى ايذاء وآزار علويان عموما ، وامام رضا ( عليه السلام ) خصوصا نيافت ، واز اينرو مىتوان سالهاى
1 - داستان كيفيت تولد مأمون از او در كتب تاريخ آمده است .
14

حكومت امين را ايام آزادى نسبى امام وفرصت خوبى براى فعاليتهاى فرهنگى آن حضرت داشت .
امام در عصر مأمون با استقرار مأمون بر سرير خلافت كتاب زندگانى امام ( عليه السلام ) ورق خورد وصفحه تازه اى در آن گشوده شد ، ودر اين قسمت آن حضرت سالهائى را بااندوه وناملايمات بسيار بسر برد .
بررسى اوضاع وشرائط سياسى زمان مأمون نشان مى دهد كه وى با يك سلسله دشواريها ومشكلات سياسى روبرو شده بود وبراى رهائى از اين بن بستها تلاش مى كرد ، او سر انجام به منظور حل اين مشكلات يك سياست چند بعدى را در پيش گرفت ، كه همان طرح ولايتعهدى امام ( عليه السلام ) بود .
مشكلات سياسى مأمون را مى توان در چند امر دانست : 1 - ناخشنودى عباسيان از مأمون : با آن كه به گواهى مورخان مأمون در افكار عمومى به مراتب از امين شايسته تر وسزاوارتر به خلافت بود ، اما بنى عباس با وى مخالف بودند ، هارون خود به تفاوت آشكار بين شخصيت اين دو برادر كاملا توجه داشت واز مخالفت بنى عباس با مأمون شكوه مى كرد .
راز روى گردانى عباسيان از مأمون آن بود كه مى ديدند برادرش امين يك عباسى اصيل بشمار مى رود ومربيانش نيز عرب ودوستدار عباسيان بودند ، اما مادر مأمون ايرانى ومربيايش ايرانى بودند ، عباسيان از ايرانيان مى ترسيدند واز دستشان به ستوه آمده بودند ، از اينرو جاى آنها را در دستگاه خود به تركانوديگران واگذار كردند .
15

2 - موقعيت برتر امين : امين داراى افراد نيرومند وياران بسيار قابل اعتمادى بود ، كه در راه تحكيم حكومتش فعاليت مى كردند ، وآنان عبارت بودند از دائيهايش ، فضل بن يحيى برمكى ، بيشتر برمكيان اگر نگوئيم همه آنها ، مادرش زبيده ، وبلكه عربها .
با توجه به اين نكته كه همينان بودند كه هارون را تحت تأثير قرار داده ونقش اصلى در صحنه سياست دولت او داشتند ، ودر نتيجه همين اطاعت از آنان بود كه مجبور شد مقام ولايتعهدى را به امين ، كه يك ماه از مأمون كوچكتر بود بسپارد ، وفرزند بزرگتر را رها كرده وفقط او را وليعهد دوم اعلام دارد .
گر چه هارون مقام دومى ولايتعهدى را براى مأمون اعلام كرد ولى او همچون برادرش اصالتى براى خود احساس نمى كرد ، ونه تنها به آينده خود مطمئن نبود ، بر عكس اين نكته را مسلم مى پنداشت كه عباسيان به خلافت وحكومت او تن در نخواهند داد ، از اينرو خود را فاقد هرگونه پايگاهى كه بدان تكيه كند مى ديد .
از اينرو مأمون آستين همت بالا زد وبراى آينده اش به برنامه ريزى پرداخت ، از اشتباهات امين پند آموخت ، مثلا فضل با مشاهده امين كه خود را به لهو ولعب سرگرم ساخته بود به مأمون گفت : تو پارسائى وديندارى ورفتار نيكو از خود بروز بده ، مأمون نيز همينگونه مى كرد .
در هر حال او در علوم وفنون مختلف تبحر يافت وبراطرافيان خويش وحتى بر تمام عباسيان برترى يافت ، وبرخى مى گفتند : در ميان عباسيان كسىدانشمندتر از مأمون نبود .
16

مأمون بدنبال يافتن تكيه گاه در اينجا موضع گروههاى مختلف در برابر مأمون را مورد بررسى قرار مىدهيم ، تا ببينيم او در ميان كداميك از آنها ممكن بود تكيه گاهى براى خويش پيدا كند ، تا به هنگام خطرات ومبارزه طلبيهائى كه انتظارشان مى رفت به مقابله برخيزد .
1 - موضع علويان در برابر مأمون : اين گروه خود داراى افرادى بودند كه به مراتب سزاوارتر از عباسيان براى تصدى خلافت بودند ، از اينرو طبيعى بود كه به خلافت آنان تن در نمى دادند ، ضمن آن كه او به دودمانى تعلق داشت كه قلوب خاندان على ( عليه السلام ) نسبت به آنان چركين بود ، چه آنان از دست ايشان بيش از دست بنى اميه زجر وآزار كشيده بودند .
( 1 ) براى مأمون همين لكه ننگ كافى بود كه فرزند هارون بشمار مى آمد ، كسى كه درخت نبوت را از شاخ وبرگ برهنه كرد ونهال امامت را از ريشه برافكند .
1 - در تاريخ آمده است كه هارون به يكى از واليان وفرمانداران خود بنام " حميد بن قحطبه " دستور داد كه در يك شب 60 نفر از اشخاص محترم وبيگناه ، كه به زندان انداخته بودند را سر بريد وبه چاه افكند .
( عيون اخبار الرضا ( عليه السلام ) 1 : 108 ) همين شخص با اين كه يحيى پسر عبد الله افطح ( نوه امام كاظم ( عليه السلام ) ) راامان داده بود كه مزاحمتى برايش فراهم نمى آورد ، دستور داد مرتبا روزى صد تازيانه به او زدند وبالاخره از گرسنگى او را كشتند وبدنش را زير پايه ساختمان قرار دادند .
17

2 - موضع اعراب در برابر مأمون : اعراب نيز به خلافت مأمون در نمى دادند ، وعلت آن همان امرى است كه در بحث گذشته گفتيم ، چرا كه مادرش ، مربيش ، متصدى امورش همه غير عرب بودند ، واز آن روز كه اينان متصدى امور شده بودند عرب از گوسفند خوارتر واز حيوان هم كوچكتر شده بود ، سرورى عرب بدست ايرانيان از ميان رفت ، وآنانكه روزى صاحب همه گونه نفوذ وقدرت بودند اكنون در چنگال ديگران زجر مى كشيدند .
از اينرو طبيعى بود كه اعراب نسبت به ايرانيان وهر كه به نحوى با آنان در ارتباط است ، كينه ورزند .
3 - كشتن امين ومخدوش شدن مأمون : كشتن امين به ظاهر يك پيروزى نظامى براى مأمون بشمار مى رفت ، ولى در واقع عكس العمل هاى منفى بر ضد مأمون ونقشه هايش بدنبال داشت ، بويژه با آنچه مأمون براى تشفى خاطر خود بعد از مرگ او اعمال كرد ، مثلا به كسى كه سر امين را آورد پس از سجده شكر يك ميليون بخشيد ، واينكه سر امين را در تخته چوبى نهاد ودربارگاهش نصب كرد ، سپس دستور داد كه آنرا در خراسان بگردانند .
اين امور اعتماد مردم را نسبت به مأمون متزلزل نمود ونفرت ايشان - چه عرب وچه ديگران - را برانگيخت ، علاوه بر اين خراسانيان كه مأمون را به حكومت رسانده بودند اكنون از او برگشته ، ودر شرف تكوين خطرى بر ضد او قرار گرفته داشتند ، در اين ميان علويان از فرصت بر خورد ميان مأمون وبرادرش به نفع خود بهره بردارى كردند ، ودر گوشه وكنار كشور به شورش برخاستند .
18

ولايتعهدى امام : راه حل چند بعدى دانستيم كه مأمون در چه موقعيت دشوارى قرار داشت ، او مى دانست كه بايد چند كار را به انجام رساند : 1 - فرونشاندن شورشهاى علويان ، وگرفتن اعتراف از آنان مبنى بر قانونى بودن حكومت عباسيان ، وزائل ساختن محبت آنان در بين مردم .
2 - كسب اعتماد ومهر اعراب .
3 - راضى نگاه داشتن عباسيان ويارانشان .
4 - استمرار تأييد خود از طرف ايرانيان .
5 - تقويت اعتماد مردم به خود كه پس از مرگ امين سست شده بود .
6 - ايجاد مصونيت براى خويش در برابر شخصيت بانفوذ امام رضا ( عليه السلام ) .
او دانست كه با ولايتعهدى امام وشركت او در حكومت ، تمامى اين اهداف تأمين مى شود ، چرا كه ايشان در رأس علويان قرار داشت وبا وجود ايشان علويان خلع سلاح گرديده وشعارهايشان از بين رفته ومحبوبيتشان بين مردم از ميان مى رود ، از طرف ديگر از سوى عموم ايرانيان كه طرفدار اهل بيت بودند مورد تأييد قرار مى گرفت .
وبا آمدن امام به مرو وكنترل فعاليتهاى ايشان خطر ايشان نيز از بين مى رفت ، وتنها اعراب وعباسيان مى ماندند كه به كمك ايرانيان وعلويان در برابر آنان مى توانست مقاومت كند .
19

دعوت مأمون از امام مأمون ابتداء از امام محترمانه دعوت كرد كه همراه با بزرگان علويان بهمركز خلافت بيايد ، ولى آن حضرت از قبول دعوت مأمون خوددارى ورزيد ، ولى اصرار وتأكيدهاى فراوانى صورت گفت ومراسلات ونامه هاى متعددى رد وبدل شد ، تا سر انجام به قهر واجبار بعد از مسافرتى به مكه امام همراه با جمعى از خاندان ابى طالب به طرف مرو حركت كرد .
مأمون به " جلودى " ويا به نقل ديگر " رجاء بن ابى ضحاك " كه مأمور آوردن وهمراهى كاروان شده بودند ، دستور داده بود كه به هيچ وجه از حفظ احترام وتكريم كاروانيان ، وبه خصوص امام ( عليه السلام ) خوددارى ننمايد ، اما ايشان براى آگاهى مردم آشكارا از اين سفر اظهار ناخشنودى مى نمود .
روزى كه مى خواست از مدينه حركت كند خاندان خود را به دور خود گرد آورد وبه آنان دستور داد تا گريه نمايند وفرمود : " من ديگر به ميان خانواده ام بر نمى گردم " ( 1 ) ، آنگاه وارد مسجد پيامبر گرديد تا با پيامبر وداع كند ، چندين بار وداع كرد وباز بسوى قبر بازگشت وبا صداى بلند گريه نمود .
مخول سجستانى گويد : " در اين حال خدمت ايشان شرفياب شده وسلام كردم ، وسفربخير گفتم ، فرمود : مخول مرا خوب ببين كه از كنار جدم دور مى شوم ودر غربت جان مى سپارم ودر كنار هارون دفن مى شوم " .
( 2 )

1 - بحار 49 : 117 ، كشف الغمة 3 : 95 2 - بحار 49 : 117 (

20

حركت امام به سوى مرو طريق حركت كاروان امام از مدينه به مرو - طبق دستور مأمون - از راه بصره واهواز بود ، به اين جهت كه ازجبل وكوفه وكرمانشاه وقم ، كه مركز اجتماع شيعيان بود عبور ننمايند .
( 1 )از مكه تا بصره قافله با تشريفات خاص براه افتاد ، هودجهائى مجلل دستگاه خلافت وسائل مفصل واعجاب انگيزى ، كه خود آنها نيز جزء نقشه هاى طرح شده بود ، همراهان امام را حمل مى كرد ، اين همراهان شامل والى مدينه وگروهى از رجال واشراف آن روز بودند ، اما امام هيچ كس از افراد خانواده خود را همراه نياورد ، حتى يگانه فرزند عزيز خود ، " امام جواد ( عليه السلام ) " را در مدينه گذاشت وخود تنهائى راهى شده بود .
امام در طول مسير حركت خويش در هر شهرى به مناسبت با مردم مذاكراتى داشت ، وآنان را با گفتار خود به راه حق راهنمائى مى كرد ، واينگونه به مسافرت خود ادامه مى داد .
طبقات مختلف مردم كه از جريان اين دعوت آگاه شده بودند به عناوين مختلف آنرا مغتنم مى شمردند ، زيرا از جمله فرصتهاى ذيقيمت ، مطالبى بود كه مردم علاقمند مى توانستند بدون واسطه در چنان موقعيتى از امام فراگيرند ، امامى كه وارث آنهمه خاطرات از فداكاريها وتحمل مشكلات ، وتنها يادگار علم وتقواى پيامبر گرامى اسلام ، ويگانه عالم به حقائق قرآن بود .

1 - مرحوم سيد عبد الكريم بن طاووس مؤلف كتاب فرحة الغرى متوفى سال 693 ، شرحى در مورد ورود آن حضرت به قم نقل نموده است ، ولى اين مطالب در جاى ديگرى نقل نشده است ، حتى شيخ صدوق كه خود قمى بوده واز او به زمان امام نزديكتر بوده ، چيزى از اين مطالب نقل نكرده است .

21

گفتار امام در شهر نيشابور شهر نيشابور كه مركزيت علمى خاصى داشت ، از جمله شهرهائى بود كه اين تقاضا شديدا از طرف مردم وبخصوص طبقه دانشمند آن شهر ، كه پايگاه علمى قابل ملاحظه اى بود ، ابراز شد ، وبيانات آن حضرت در چنانشرائط وموقعيتى ، كه مسأله توحيد اسلامى را به عنوان مايه نجات وامن واطمينان طرح كرده ، وسپس شرطى براى حصول آن نتيجه قرار داده است ، جالب وقابل تأمل مى باشد .
امام با چهره جذاب ومتين خود ، در حاليكه لباسى ساده بتن داشت ، در برابر همگى مردم كه از طبقات مختلف بودند ، قرار گرفت ، وهمه در انتظار شنيدن بياناتش بر سر پا ايستاده بودند وفريادهاى شوق از هر طرف بلند بود .
دو نفر از محترمين مردم حاضر با صداى بلند ندا دادند : اى مردم آرام بايستيد تا امام سخن گويد ، همه خاموش شدند ، تنها صدائى كه شنيده مى شد صداى امام بود ، كه حديث معروف " سلسلة الذهب " را بيان فرمود ، متن حديث چنين است : پدرم بنده صالح موسى بن جعفركاظم ، از پدرش جعفر بن محمد صادق ، از پدرش محمد بن على باقر ، از پدرش على بن حسين زين العابدين ، از پدرش حسين بن على سيد الشهداء ، از پدرش أمير المؤمنين على بن ابى طالب برادر وپسر عموى پيامبر ، از آن حضرت روايت كرد كه فرمود : از جبرئيل شنيدم كه گفت : از خداوند بزرگ شنيدم كه فرمود : " كلمة لا اله الا الله حصنى ، فمن قالها دخل حصنى ، ومن دخل حصنى امن من عذابى " .
22

امام در شهر نيشابور ، درپاسخ تقاضاى مردم وخواهش بزرگان ودانشمندان آنروز ، در اجتماعى كه هزاران نفر در آن گرد آمده بودند ودر انتظار شنيدن جملاتى از آن حضرت بودند ، كه روشنگر راه زندگى آنان باشد ، سخن از جهان بينى توحيدى اسلام به ميان آورد .
با مقدمه اى بسيار جالب وگيرا ، حديث توحيد را مطرح كرد ، با توجه به اين كه بايد مأموريت واقعى خود را از نظر رهبرى واقعى انجام داده ومسأله اى اساسى عنوان كرده مى شد ، نه از يك گوشه زندگى يك مطلب ساده اى را به عنوان پند وموعظه ، آنهم در آن زمينه كه از هر پند وموعظه اى تنها در راه هدفهاى شخصى سياسى واجتماعى حاكم استفاده يا سوء استفاده مى شد .
آرى ، امام حديث توحيد را مطرح كرد ، از قول خداى بزرگ كه همه عوالم هستى را آفريده است : " كلمة لا اله الا الله حصنى .
" توحيدى كه هم افراد وهم ملتها را از همه نكبتها وعذابها نجات مى بخشد ، توحيدى كه نداشتن آن مستلزم همه گونه اسارتها ونكبتها وسختى ها در اين جهان وآن جهان است .
بعد از بيان آن حديث ، وقتى قافله خواست حركت كند ، امام سر از هودج بيرون آورد ، بطورى كه توجه همه مردم كه در حال حركت آن حضرت را نگاه مى كردند جلب كرد ، مثل اين كه مى خواست مطالب ديگرى بگويد .
آرى ، مى خواست با زمينه مساعدترى كه ايجاد مى كند مطلب مكمل واساسى را ياد آورى كند ، لذا اضافه كرد : " ولكن بشرطها وشروطها " وسپس اشاره بخود كرد وادامه داد :
23

" وانا من شروطها " يعنى مسأله ولايت تكميل كننده توحيد است ، اگر مسأله سرپرستى ورهبرى عادلانه وآگاهانه در جامعه مسلمين حل نشود ، يگانه پرستى واقعىاستقرار نخواهد يافت وباز هم طاغوتها بجاى خدا مى نشينند وحكمروائى خواهند كرد .
ورود به مرو موكب امام ( عليه السلام ) روز دهم شوال به مرو ، پايتخت كشور بزرگ اسلامى آنروز رسيد ، چند فرسنگ مانده به شهر مورد استقبال مأمون وفضل بن سهل وگروه كثيرى از بزرگان آل عباس وعلويان قرار گرفت .
بعد از چند روز كه به عنوان استراحت ورفع خستگى راه گذشت ، مذاكرات آغاز شد ، مأمون پيشنهاد خود ، مبنى بر واگذارى خلافت به آن حضرت را مطرح كرد ، امام از پذيرش آن امتناع نمود .
( 1 ) بسيارى از مردم از اين كه امام چنين پيشنهاد جالبى را نمى پذيرفت در شگفت ماندند ، فضل بن عيسى با شگفتى مى گفت : خلافت را هيچ گاه چون آن روز بى ارزش وخوار نديدم ، مأمون به على بن موسى ( عليهما السلام ) واگذار مى نمود وايشان از قبول آن خوددارى مى كرد .
1 - در مدارك اصيل تاريخى هنگام دعوت امام به مرو ، نامى از خلافت يا ولايتعهدى آن حضرت به ميان نيامده است ، وظاهرا اين فكرى بود كه بعدا براى مأمون پيش آمده ، ويا اگر هم قبلا داشت آنرا ابراز نمى نموده است ، وآنچه در بعضى از كتب آمده كه مأمون امام را به عنوان قبول خلافت دعوت نمود مخدوش است .
24

چرا امام پيشنهاد خلافت را نپذيرفت امام ( عليه السلام ) با اين كه بخوبى از موقعيت ونقش رهبر آگاه بوده ، ومى دانست كه يك رهبر چه تأثير عميق وهمه جانبه اى در طريق اصلاح يا افساد جامعه دارد ، وچگونه همه نيروها وانديشه هاى افراد وجامعه با يك رهبرى شايسته براى اصلاحات بسيج مى شوند ، وبا وجود رهبرى فاسدوخودكامه همه چيز ، حتى كارهائى كه ظاهرا كار شايسته معرفى شده اند ، در راه بيشتر غافل نگاهداشتن ، مى توانند مؤثر بوده ورجحان عادى خود را هم از دست مى دهند ، با همه اينها امام ، امام بر حق ، اين پيشنهاد را نپذيرفت .
بايد ديد آيا امام مى توانست پيشنهاد امامت وزمامدارى را بپذيرد ، وآنگاه اوضاع جارى ، كه در طول نيم قرن با خلافكاريهاى بنى عباس پيش آمده است را بحال خود بگذارد .
اگر امام بخواهد اقداماتى اساسى در زمينه اصلاحات اجتماعى بنمايد وطبق وظيفه امامت خود ريشه هاى فساد را كه خوب ميشناخت از بيخ وبن براندازد ، بايد ديد با چه مسائلى روبرو مى بود .
او كه اهل سكوت در برابر مظالم نبود تا به همين اندازه كه بعنوان رياست دست يابد قانع باشد ، وبراى اين كه مبادا ناراضى درست شود همه بى بندوباريها را بحال خود بگذارد .
البته شرائط انجام دگرگونيهاى بنيادى وتغييرات اساسى ، تا آنجا كه مربوط به كاردانى امام بود محققا وجود داشت ، اما طرف ديگر قضيه ، يعنى پذيرش محيط وامكانات زمانى ومكانى ، آيا مقتضى پذيرش اين پيشنهاد بود ، محققا جواب منفى است .
25

طرح مسأله ولايتعهدى مأمون كه شايد خود رأى امام را از پيش مىدانست وبا همه زيركى اين چنين طرحى را تهيه كرده بود ، محققا نمى توانست با اين عدم پذيرش امام دست بردارد ، از اين رو مرحله دوم طرحش را ذكر كرده وگفت : حالا كه اين طور است پس ولايتعهدى را بپذير ، امام از پذيرش آن عذر خواست ، مأمون ديگر عذرامام را نپذيرفت وجمله را با خشونت وتندى بيان كرده وگفت : عمر بن خطاب وفتى از دنيا مى رفت شورا را در ميان شش نفر قرار داد ، كه يكى از آنها أمير المؤمنين على ( عليه السلام ) بود وچنين توصيه كرد : هر كس مخالف كرد گردنش زده شود ، شما هم بايد پيشنهاد مرا بپذيرى زيرا من چاره اى جز اين نمى بينم .
( 1 ) وصريحتر از اين امام را تهديد كرد وگفت : همواره بر خلاف ميل من پيش مى آيى وخود را از قدرتم در امان مى بينى ، بخدا سوگند اگر از قبول پيشنهاد ولايتعهدى خوددارى كنى تو را مجبور مىكنم وگرنه بقتل مى رسانم .
( 2 ) تهديد واكراه امام از اين جمله ايشان بيشتر روشن مىشود كه فرمود : اللهم انك قد نهيتني عن الالقاء بيدي الى التهلكة ، وقد اشرفت من قبل عبد الله المأمون على القتل ، متى لااقبل ولاية عهده ، وقد اكرهت واضطررت كما اضطر يوسف ودانيال ، اذ قبل

1 - ارشاد مفيد : 310 ، كشف الغمة 3 : 65 ، اعلام الورى : 333 2 - علل الشرايع 1 : 226 ، روضة الواعظين : 247 (

26

كل واحد منهما الولاية من طاغية زمانه .
اللهم لاعهد الا عهدك ولا ولاية الا من قبلك ، فوفقني لاقامة دينك واحياء سنة نبيك ، فانك انت المولى والنصير ، ونعم المولى انت ونعم النصير .
پروردگارا ! تو مرا از اين كه خود را بدست مرگ بسپارم منع نمودى ، وولايتعهدى را نپذيرم ، اگر از طرف مأمون تهديد به مرگ شده ام واكراه واجبارگرديده ام ، همچنانكه يوسف ودانيال مجبور شدند ، چه اين كه اين دو ولايت را از طرف طاغوت زمانشان پذيرفتند .
پروردگارا ! تنهاعهد وپيمان تو محكم بوده ، وولايت تنها از طرف تو اعتباردارد ، پس مرا براى بر پاداشتن دينت وزنده نگاه داشتن سنت پيامبرت موفق گردان ، بدرستى كه تو مولى وياورى ، وتو بهترين مولى وبهترين ياورى .
امام اين پيشنهاد را پذيرفت با اين شرط كه : اگر ناچار بايد اين پيشنهاد را بپذيرم مشروط به اين است كه در هيچ امرى از امور مربوطه از حكومت ، قضاء ، فتوى ، وعزل ونصب شركت ودخالتى نداشته باشم .
به عبارت ديگر نبايد با نام من كارهايى صورت گيرد ويا قلمداد شود كه با وجود آن كه من در اين دستگاه حضور دارم آن كارها انجام مى پذيرد ، تصميماتى اجراء مى شود كه من ناظر آنها هستم ، وبنابر اين مورد رضايت ضمنى من است ، زيرا امام نمى توانست مهره اى بى اراده در چنان دستگاهى باشد كه امور اساسى آن مورد تصويب اسلام نيست .
پس از مباحثات وتبادل نظرات مختلف بالاخره قرار شد مأمون عهدنامه اى مبنى بر تجليل از مقام شايسته امام بنويسد وضمنا آن حضرت را
27

بعنوان كسى كه شايسته ترين فرد براى احراز مقام خلافت است معرفى نمايد ، تا همه طبقات مردم او را وليعهد وجانشين مأمون براى رهبرى جامعه اسلامى بشناسند .
مردم مرو خود را براى روزه دارى ماه مبارك رمضان سال 201 آماده كرده بودند كه خبر ولايتعهدى امام ( عليه السلام ) منتشر شد ، واين بشارت را با سرورى آميخته به شگفتى تلقى كردند ، روز دوشنبه هفتم ماه رمضان منشورولايتعهدى بخط مأمون نگاشته شد ، امام در پشت ورقه اى كه مأمون نوشته بود با خط خود مطالبى نوشتند كه با اين جمله ها شروع مى شد : " بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمد لله الفعال لما يشاء ، لا معقب لحكمه ولا راد لقضائه ، يعلم خائنة الاعين وما تخفى الصدور ، وصلى الله على محمد نبيه خاتم النبيين واله الطيبين الطاهرين .
" .
بنام خداوند بخشنده مهربان ، ستايش خداى را سزاست كه آنچه را بخواهد مى كند ، بدنبال حكم او ودر راه تغييرش كسى كارى نتواند كرد وقضاء او رد كننده اى ندارد ، او از خيانت ديدگان واسرار نهانى سينه ها آگاه است ، ودرود خدا بر محمد پيامبرش كه آخرين پيامبران است وبر خاندان پاك وپاكيزه اش .
امام در نوشته اش ياد آورى كرد كه پيش بينى مى كنم كه اين امر به انجام نرسد ، وآنگاه در كنار همان مكتوب بزرگان وفرماندهان كشور عهدنامه را گواهى كردند .
28

سپس تشريفات بيعت طى مراسمى شكوهمند در روز پنج شنبه دهم ماه بعمل آمد وحضرت بر مسند ولايتعهدى جلوس فرمود ، اولين كسى كه بدستور خليفه دست بيعت به امام داد عباس پسر مأمون بود ، آنگاه ديگر درباريان با ايشان بيعت كردند .
موضوع ولايتعهدى امام براى دوستان وشيعيان ايشان موجب سرور وشادمانى بود ، ولى خود آن حضرت اندوهگين ومتأثر بود ووقتى مردى را مى ديد كه زياد اظهار خوشحالى مى كند او را نزد خود فرا خوانده وفرمود : دلبه اين كار مبند وبه آن خشنود مباش كه دوامى ندارد .
علت پذيرش ولايتعهدى آن هنگام كه امام وليعهدى مأمون را پذيرفت به اين حقيقت پى برده بود كه در صورت امتناع بهائى را كه بايد بپردازد تنها جان خويش نمى باشد ، بلكه علويان ودوستدارانشان همه در معرض خطر واقع مى شوند ، در حاليكه اگر بر امام جائز بود كه در آن شرائط جان خويشتن را بخطر بيفكند ولى در مورد دوستداران وشيعيان خود ويا سائر علويان هرگز بخود حق نمى داد كه جان آنان را نيز به مخاطره اندازد .
از طرف ديگر نيل به مقام وليعهدى يك اعتراف ضمنى از سوى عباسيان بشمار مى رفت كه علويان نيز در حكومت سهم شايسته اى دارند ، ونيز مردم اهل بيت را در صحنه سياست حاضر ببينند وفراموش ننمايند ، وگمان نكنند كه ايشان همان گونه كه شايع شده فقط علما وفقهائى هستند كه در عمل هرگز بكار ملت نمى آيند .
29

شايد امام گفتارش با " ابن عرفه " به اين معنا اشاره كرده باشد ، كه از ايشان پرسيد : اى پسر رسول خدا به چه انگيزه اى وارد ماجراى ولايتعهدى شدى ؟ فرمود : بهمان انگيزه اى كه جدم على ( عليه السلام ) را وادار به ورود به شورا نمود .
گذشته از اينها امام در ايام ولايتعهدى چهره واقعى مأمون را به همه شناساند واهداف او را از اين كار برملا ساخت .
ضمن آن كه عكس العملهاى ايشان در بر خورد با مأمون نشانگر آنست كه ايشان تمايلى به پذيرش آن نداشتند ، خروج با اكراه از مدينه ، عدم آوردن اهلبيت وفرزند ، وگفتار ايشان در نيشابور ، همگى حاكى از اكراه ايشان به پذيرش اين مقام است .
شرائط خاص فرهنگى جامعه آنروز ، وموضع امام در برابر آن با اين كه اسلام در عصر پيامبر از محيط حجاز بيرون نرفت ، ولى چون زيربنائى محكم واستوار داشت ، بعد از رحلت ايشان به سرعت رو به گسترش نهاد ، آنچنانكه در مدت كوتاهى سراسر دنياى متمدن آن عصر را فراگرفت وباقيمانده تمدنهاى پنجگانه عظيم روم ، ايران ، مصر ، يمن ، كلده وآشور را در كوره داغ خود فرو برد ، تا آنچه خرافه وظلم وانحراف وفساد واستبداد بود ، بسوزد ، وآنچه مثبت ومفيد بود زير چتر تمدن شكوهمند اسلامى با صبغه الهى وتوحيدى بماند .
طبيعت علم دوستى اسلام سبب شد كه به موازات پيشرفتهاى سياسى وعقيدتى در كشورهاى مختلف جهان ، علوم ودانشهاى آن كشورها به محيط جامعه اسلامى راه يافت وكتب علمى ديگران ، از يونان گرفته تا مصر ، واز هند
30

تا ايران وروم ، به زبان تازى ، كه زبان اسلامى بود ترجمه شود ، علماى اسلام كه فروغ انديشه خود را از مشعل قرآن گرفته بودند دانشهاى ديگران را مورد نقد وبررسى قرار دادند وابتكارات وابداعات جديد وفراوانى بر آن افزودند .
ترجمه آثار علمى ديگران از اواخر زمان امويان ( كه خود از علم واسلام بيگانه بودند ) شروع شد ، ودر عصر عباسيان مخصوصا زمان هارون ومأمون به اوج خود رسيد ، همان گونه كه در اين زمان وسعت كشور اسلامى به بالاترين حد خود در طول تاريخ ارتقاء يافت .
بديهى است كه اين حركت علمى نتيجه مستقيم تعليمات اسلام درزمينه علم بود كه براى علم ودانش سرزمينى را قائل نبود ، ومسلمانان را براى يافتن آن به دور افتاده ترين نقاط جهان يعنى چين ، وبه پرداختن هرگونه بها حتى خون قلب وامى داشت .
مأمون چند تن از دانشمندان را مأمور كرد تا كتابهاى ارزشمند روم را آورده ، دستور ترجمه آنها را داد ودر اين راه بسيار تلاش مىكرد .
قصد مأمون از اين امور را مى توان بطور خلاصه در چند امر دانست : خود را طرفدار علم جلوه دهد ، براى مردم در مقابل مشكلات اجتماعى وخفقان سياسى سرگرمى درست كند ، با جلب آنان پايه هاى حكومتش را تقويت كند ، با اين راه دكانى در برابر اهل بيت ايجاد نمايد .
آنچه مايه نگرانى بود اين بود كه بين اين گروه دانشمندان ومتر جمان ، همه در كار خود حسن نيت نداشتند ، وگروهى سعى داشتند از اين بازار داغ انتقال علوم بيگانه ، براى نشر عقائد فاسد ومسموم خود فرصتى بدست آورند ، از اينرو افكار انحرافى وعقائد خرافى بسرعت در ميان مردم انتشار يافت ، چرا كه هيئت علمى نيرومندى براى نقد وبررسى آنها وجود نداشت .
31

در اين شرائط خاص فكرى وفرهنگى وظيفه سنگينى بر دوش امام قرار داشت ، وايشان با توجه به آن دامن همت به كمر زد وانقلاب فكرى ايجاد فرمود ودر برابر اين امواج سهمگين وتندباد خطرناك اصالت جامعه اسلامى را حفظ كرد وسر انجام اين كشتى را با لنگر وجود خويش از سقوط در گرداب خطرناك انحراف والتقاط رهائى بخشيد .
همچنين امام در مناظراتى كه مأمون تشكيل ميداد وبا پيروان مكاتب مختلف صورت مى گرفت شركت مى كرد ، گرچه مناظرات فراوان است ولى ازهمه مهمتر هفت مناظره اى است كه فهرست آنها از اين قرار است : 1 - مناظره با جاثليق .
2 - مناظره با رأس الجالوت 3 - مناظره با هربز اكبر 4 - مناظره با عمران صابى اين چهار مناظره در يك مجلس وبا حضور مأمون وجمعى از دانشمندان ورجال خراسان صورت گرفت .
5 - مناظره با سليمان مروزى .
6 - مناظره با على بن محمد بن جهم .
7 - مناظره با ارباب مذاهب مختلفه در بصره .
هر يك از اين مناظرات داراى محتواى عميق وجالبى است كه امروز هم با گذشت حدود هزار ودويست سال از آن تاريخ رهگشا وروشنگر وبسيار آموزنده وپربار است ، هم از نظر محتوا وهم از نظر فن مناظره وطرز ورود وخروج در بحثها .
32

زمزمه هاى مخالفت اين جريان با پيچيدگيهاى سياسى كه داشت بطور طبيعى پيش رفت ، اما كم كم زمزمه هايى در گوشه وكنار پيدا شد ، كسانى كه در سايه حمايت دستگاه حكومتى بوده ودر ولايات مختلف از قلمرو وسيع اسلامى آنروز ثروتهاى بيكران اندوخته بودند وزندگيهاى مرفه وآسوده داشتند ، از نتايج وآثار اين اقدام سخت نگران بودند .
مخالفان حسود وسوء استفاده كنندگان ناراحت ، سعى داشتند به هرنحوى شده در اشاعه تخم بدبينى نسبت به خاندان على ( عليه السلام ) بكوشند ، حتى انتشار مى دادند كه امام رضا ( عليه السلام ) شيفته جاه ومقام است ، وبمحض آن كه از طرف مأمون از او دعوت بعمل آمد او را اجابت كرد .
كسانى كه داعيه هايى در زمينه علوم وكمالات داشته وموقعيتهايى را براى خود كسب كرده بودند ، با بودن امام پايه هاى منصبهاى سطحى خود را متزلزل مى ديدند ، وبا وجود ايشان در خود احساس حقارت مى نمودند .
از جمله حوادثى كه در آشنايى با شكوه وعظمت معنوى امام مؤثر بود ومخالفان واشخاص ذينفع از وضع موجود ، نمى توانستند شاهد آن پيشرفتها وعظمتها باشند اقامه نماز عيد فطر بود .
در سال 202 هجرى مأمون اصرار كرد كه امام نماز عيد فطر را اقامه فرمايد ، امام نپذيرفت ، با اصرارهاى مأمون امام با يك شرط اقامه آنرا پذيرفت وآن اين كه به همان گونه كه پيامبر اسلام انجام مىداده ايشان انجام دهد ، مأمون پذيرفت .
33

امام پس از غسل وسائر مقدمات با پاى برهنه براه افتاد ، بزرگان كه با شكوه وجلال آمده بودند بناچار پاها را برهنه ساخته وبراه افتادند ، جمعيت كم كم رو به فزونى نهاد ، عده اى جريان را به مأمون گزارش دادند وخاطر نشان ساختند كه ادامه اين كار ممكن است تا پايان نماز وخطبه ها منجر به ايجاد انقلابى گردد وچاره آن مشكل باشد ، مأمون نيز امام را از انجام آن معذور داشت .
اين موارد باعث شد كم كم زمزمه هاى مخالفت در گوشه وكنار كشور اسلامى آغاز شود ودر بغداد اين زمزمه بصورت حادى ظهور كرد ، وابراهيم بنمهدى عموى مأمون آهنگ مخالفت را شروع نمود .
دنباله اين جريانات منتهى به نقشه اى شوم شد وآن اين كه سه نفرى را كه مسئول اين وقايع مى دانستند ، يعنى مأمون ، ووزيرش فضل بن يحيى وامام رضا ( عليه السلام ) را بقتل رسانند .
قرار بود در روز جمعه سوم شعبان - كه از ابتداى تشريفات ولايتعهدى فقط حدود 11 ماه مى گذشت - اين سه نفر در حمام معروف سرخس با هم باشند ، از اينرو بهترين موقعيت براى قتل آنان را اينروز مقرر كردند .
از قرائنى كه بدست آمد قرار شد برنامه تغيير پذيرد ، ولى فضل بن سهل كه تا اندازه اى ادعاى آگاهى از علم نجوم وخواص ساعات و ازمنه داشت ، طبق قرار قبلى در ساعت مقرر وارد حمام شد ، بيچاره مورد اجراى نقشه قرار گرفت ومهاجمان بدن برهنه او را قطعه قطعه كردند .
شهادت آن حضرت وضعى كه مأمون فكر مى كرد با اجراى اين نقشه پيش مى آيد واو خواهد توانست با خيال آسوده خلافت كند وكارهاى مورد نظر را انجام دهد ،
34

به هم خورد ، بديهى است او به عنوان خليفه وزمامدار در فكر چاره جوئى از اين نارضايتيها ودر صدد تبرئه خويش بود ، اما در هر حال سر انجام كار به اينجا رسيد كه امام رضا ( عليه السلام ) هم پس از چندى مسموم شد .
يك شبانه روز هم قضيه را مكتوم نگاه داشتند ، مأمون هم شديدا از اين جريان اظهار تأسف كرد ودستور داد با احترام تمام بدن آن حضرت را در كنار قبر هارون دفن نمايند .
آن حضرت در حدود دو سال در شهر مرو ونزديك به هفت ماه درسرخس اقامت داشت ، ماههاى آخر عمر را هم در سناباد طوس بسر بردند ودر همانجا بود كه به شهادت رسيد .
شهادت آن حضرت را در روز آخر ماه صفر سال 203 هجرى قمرى وعمر ايشان را هنگام شهادت 54 سال و 3 ماه و 19 روز نوشته اند .
مدفن آن حضرت قبر امام ( عليه السلام ) در مشهد قرار دارد ، در اوائل اسلام شهرى بنام " مشهد " وجود نداشت ، در محل فعلى اين شهر دهكده گمنامى بود كه آنرا سناباد گفته وجزء اراضى طوس بود .
هارون كه براى رفع اغتشاش واصلاح اوضاع نواحى خراسان به ايران سفر كرده بود ، ودر اثناء سفر بيمار شده واز دنيا رفته بود ، در قصر حميد بن قحطبه كه در اين ناحيه قرار داشت بخاك سپرده شد .
مدفن امام را هم پس از شهادت ايشان قرار شد در كنار قبر هارون قرار دهند .
35

اين قبرها در كنار هم تا سال 500 هجرى شكل ووضعى عادى داشت ، به آن محل كم كم پس از چندى عنوان مشهد الرضا ( عليه السلام ) داده شد ( يعنى محل شهادت رضا يا شهود رضا ) بطورى كه نوشته اند اولين بار در زمان حكومت سلجوقيان يك ضريح نقره اى توسط مردى از اهالى ايران قبل از اين كه مسلمان شود وهنوز زرتشتى بود براى دور قبر درست شد ، زيرا وى در اثر توسل به آن حضرت از بيمارى صعب العلاج كه داشت بهبود يافته بود .
ابن بطوطه در سفر نامه خود ياد آور شده است كه در سال 734 هجرىاز حريم رضوى ديدن كرده است كه بصورت صندوقى چوبين بود كه از صفحاتى از نقره پوشيده شده بود .
در زمان صفويه كه به جهاتى توجه به اين گونه امور زياد شد ، براى اولين بار ضريح طلاكوب براى آن قبر تهيه ونصب شد .
البته پس از مدتى آن ضريح واشياء قيمتى توسط يكى از " ازبكيان " مورد هجوم وغارت قرار گرفت ، واز جمله اشياء غارت شده قطعه الماس منحصر بفردى بود كه بزرگى آن به اندازه يك تخم مرغ بوده است .
از آن روز به بعد مرتبا اين قبر مورد توجه علاقمندان بوده است وهدايا وموقوفات بسيارى به عنوان صاحب آن قبر تقديم شده و مىشود .
پيامى از آن حضرت به دوستانش حضرت عبد العظيم نقل مى كند : در ديدارى كه از امام داشتم وقتى خواستم حركت كنم آن حضرت فرمود :
36

" يا عبد العظيم ! بلغ عنى اوليائى السلام ومرهم بصدق الحديث واداء الامانة .
" اى عبد العظيم ! سلامم را به دوستانم برسان و آنان را به راستى در گفتار واداء امانت امر وتوصيه نما .
جواد قيومى اصفهانى 1 7 1373
37

فصل اول نيايشها وادعيه آن حضرت1 - ادعيه آن حضرت در ثناء الهى 2 - ادعيه آن حضرت در مدح ومذمت افراد 3 - ادعيه آن حضرت در مورد نماز وآنچه به آن ارتباط دارد 5 - ادعيه آن حضرت در قضاء حوائج واداء دين 6 - ادعيه آن حضرت در رفع خطرات وشر دشمنان 7 - ادعيه آن حضرت دردرمان بيماريها وآنچه به آن ارتباط دارد 8 - ادعيه آن حضرت در ايام هفته وماهها 9 - ادعيه آن حضرت در آداب سفر 10 - ادعيه آن حضرت در امور متفرقه 11 - ادعيه آن حضرت در زيارات
39

1 - ادعيه آن حضرت در ثناء الهى در تسبيح وتنزيه خداوند در تسبيح وتنزيه خداوند در روز دهم ويازدهم ماه در مناجات با خداوند در مناجات با خداوند
40

( 1 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في التسبيح لله سبحانه سبحان من خلق الخلق بقدرته ، واتقن ما خلق بحكمته ، ووضع كل شئ منه موضعه بعلمه ، سبحان من يعلم خائنة الاعين وما تخفى الصدور ، وليس كمثله شئ ،وهو السميع البصير .
( 2 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في التسبيح لله في اليوم العاشر والحادى عشر من الشهر سبحان خالق النور ، سبحان خالق الظلمة ، سبحان خالق المياه ، سبحان خالق السماوات ، سبحان خالق الارضين ، سبحان خالق الرياح والنبات ، سبحان خالق الحياة والموت ، سبحان خالق الثرى والفلوات ، سبحان الله وبحمده .
41

( 1 ) دعاى آن حضرت در تسبيح وتنزيه خداوند پاك ومنزه است كسى كه مخلوقات را به قدرت خود آفريد ، و آنان را بر اساس حكمتش متقن وثابت خلق فرمود ، وبراساس علمش هر چيز را در جاى خود قرار داد ، پاك ومنزه است آن كه بر خيانت ديدگان وآنچه قلبها پنهان مى دارند آگاهست ، چيزى همانند او نبوده واو شنوا وبيناست .
( 2 ) دعاى آن حضرت در تسبيح وتنزيه خداوند در روز دهم ويازدهم ماه پاك ومنزه است آفريننده نور ، پاك ومنزه است آفريننده تاريكى ، پاك ومنزه است آفريدگار آبها ، پاك ومنزه است خالق آسمانها ، پاك ومنزه است آفريننده زمينها ، پاك ومنزه است آفريدگار بادها وگياهان ، پاك ومنزه است خالق زندگى ومرگ ، پاك ومنزه استپديد آورنده خاك وبيابانها ، پاك ومنزه است خدا ، وحمد وستايش براى او است .
42

( 3 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في المناجاة الهي وقفت بين يديك ، ومددت يدي اليك ، مع علمي بتفريطي في عبادتك ، واهمالي لكثير من طاعتك ، ولو اني سلكت سبيل الحياء لخفت من مقام الطلب والدعاء ، ولكني يا رب لما سمعتك تنادى المسرفين الى بابك ، وتعدهم بحسن اقالتك وثوابك ، جئت ممتثلا للنداء ، ولائذا بعواطف ارحم الرحماء .
وقد توجهت اليك بنبيك صلى الله عليه واله ، الذي فضلته على اهل الطاعة ، ومنحته بالاجابة والشفاعة ، وبوصيه المختار المسمى عندك بقسيم الجنة والنار ، وبفاطمة سيدة النساء ، وبابنائها الاولياء الاوصياء ، وبكل ملك خاصة يتوجهون بهم اليك ، ويجعلونهم الوسيلة في الشفاعة لديك ، وهؤلاء خاصتك .
فصل عليهم وامني من اخطار لقائك ، واجعلني من خاصتك واحبائك ، فقد قدمت امام مسالتك ونجواك
43

( 3 ) دعاى آن حضرت در مناجات با خداپروردگارا ! درپيشگاه تو ايستاده ، ودستهايم رابسوى تو بلند نموده ام ، باآگاهيم به اين كه در بندگيت اهمال نموده ودر بسيارى از طاعتهايت تقصير دارم ، واگر راه حياء را مى پيمودم از خواستن ودعا نمودن مى ترسيدم ، ولى پروردگارا آنگاه كه شنيدم گناهكاران را به درگاهت فرا خوانده ، و آنان را به بخشش نيكو وثواب وعده مى دهى ، براى امتثال ندايت آمده وبه عواطف مهربانترين مهربانان پناهنده گرديدم .
وبوسيله پيامبرت كه او رابراهل طاعتت برترى داده ، واجابت وشفاعت را به او بخشيدى ، وبوسيله وصى برگزيده اش كه نزد تو به تقسيم كننده بهشت ودوزخ ناميده شده ، وبوسيله برترين زن ، وبه فرزندانش ، كه پيشوايان وجانشينان اويند ، وبه تمامى فرشتگانى كه بوسيله اينان بتو روى مى كنند ، ودر شفاعت نزد تو آنان را وسيله قرار مى دهند ، واينان خاصان درگاه تواند ، بتو روى مى آورم .
پس برايشان درود فرست ، ومرااز اضطرابات ملاقاتت در امان دار ، ومرا از خاصان ودوستانت قرارده ، پيشاپيش خواسته وسخنم آنچه سبب
44

ما يكون سببا الى لقائك ورؤياك ، وان رددت مع ذلك سؤالي ، وخابت اليك امالي ، فمالك رأى من مملوكه ذنوبا فطرده عن بابه ، وسيد رأى من عبده عيوبا فاعرض عن جوابه .
يا شقوتاه ان ضاقت عني سعة رحمتك ، ان طردتني عن بابك على باب من اقف بعد بابك .
وان فتحت لدعائي ابواب القبول ، واسعفتني ببلوغالسؤال ، فمالك بدء بالاحسان واحب اتمامه ، ومولى اقال عثرة عبده ورحم مقامه .
وهناك لاادري اى نعمك اشكر ؟ احين تطولت على بالرضا ، وتفضلت بالعفو عما مضى ، ام حين زدت على العفو والغفران باستيناف الكرم والاحسان .
فمسألتي لك يا رب في هذا المقام الموصوف ، مقام العبد البائس الملهوف ، ان تغفرلي ما سلف من ذنوبي ، وتعصمني فيما بقى من عمري ، وان ترحم والدى الغريبين في بطون الجنادل ، البعيدين من الاهل والمنازل .
صل وحدتهما بانوار احسانك ، وانس وحشتهما باثار
45

ملاقات وديدن تو مى شود را قرار دادم ، واگر با اين همه خواسته ام را رد كنى اميدهايم از توبه يأس مبدل مى گردد ، همچون مالكى كه از بنده خود گناهانى ديده واو را از درگاهش طرد نموده ، وآقايى كه از بنده اش عيوبى ملاحظه نموده واز جوابش سرباز مى زند .
واى بر من اگر رحمت گسترده ات مرا فرا نگيرد ، اگر مرااز درگاهت طرد كنى ، بعد از درگاهت بدرگاه چه كسى مراجعه كنم .
واگر براى دعايم درهاى قبول را گشوده ، ومرابه رساندن به آرزوهايم شادمان گردانى ، همچون مالكى مى باشى كه لطف وبخششى را آغاز نموده ، ودوست دارد آنرا به انجام رساند ، ومولايى كه لغزش بنده اش را ناديده انگاشته وبه اورحم نموده است .
و در اين حالت نمى دانم كدام نعمتت را شكر گذارم ، آيا آن هنگام كهبه فضل وبخششت از من خشنود شده ، وگذشته هايم را بر من ببخشائى ، يا آنگاه كه با آغاز نمودن كرم واحسان بر عفو وبخششت مى افزايى .
پروردگارا ! خواسته ام در اين جايگاه ، يعنى جايگاه بنده فقير نا اميد ، آنست كه گناهان گذشته ام را آمرزيده ، ودر باقيمانده عمرم مرا ازگناه بازدارى ، وپدر ومادرم كه دور از خانه وخانواده وغريبانه در زير خاكها قرار دارند را مورد آمرزش قراردهى .
تنهائيشان را با انوار احسانت از بين برده ، ووحشتشانرا با آثار غفران
46

غفرانك ، وجدد لمحسنهما في كل وقت مسرة ونعمة ، ولمسيئهما مغفرة ورحمة ، حتى يأمنا بعاطفتك من اخطار القيامة ، وتسكنهما برحمتك في دار المقامة ، وعرف بيني وبينهما في ذلك النعيم الرائق حتى تشمل بنا مسرة السابق واللاحق به .
سيدي وان عرفت من عملي شيئا ، يرفع من مقامهما ويزيد في اكرامهما ، فاجعله ما يوجبه حقهما لهما ، واشركني في الرحمة معهما ، وارحمهما كما ربياني صغيرا .
( 4 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في المناجاة الهي بدت قدرتك ولم تبد هيئة ( 1 ) لك ، فجهلوك وقدروك ، والتقدير على غير ما به شبهوك ، فانا برئ يا الهي من الذين بالتشبيه طلبوك ، ليس كمثلك شئ ولن يدركوك ، ظاهر ما بهم من نقمتك دلهم عليك لو عرفوك .
وفي خلقك يا الهي مندوحة ان يتناولوك ، بل شبهوك
1 - واهية ( خ ل ) .
47

وبخششت به انس مبدل ساز ، وبه نيكو كارشان در هر وقت نعمت وشادمانى عطا كرده ، وبراى گناهكارشان مغفرت ورحمت عنايت نما ، تابه لطف ومرحمتت از خطرات قيامت در امان بوده ، وبرحمتت در بهشت ساكنشان گردانى ، وبين من وآنان در آن نعمت گسترده شناسائى برقراركن ، تا مشمول شادمانى سابق ولاحق شويم .
آقايم ! واگر در اعمالم چيزى قرار دارد كه بر مقامشان افزوده وبر اكرامشان مى افزايد ، آنرا در صحيفه اعمال ايشان قرار داده ومرا در رحمت با آنان شريك كن وآنان را مشمول رحمتت بگردان ، همچنانكه مرا دركودكى تربيت كردند ، سپس براى كسانى كه مرده اند ونسبت به او حق دارند دعاكند ، ان شاء الله .
( 4 ) دعاى آن حضرت در مناجات پروردگار ! قدرتت آشكار گشت ولى از تونمودى پيدا نشد ، واز اينرو تو را نشناخته وتو را محدود نمودند ، واين كارشان با آنچه نسبت به تو اعتقاد دارند منافات دارد ، خداوندا من از كسانى كه در پى شناخت تو بوسيله مخلوقاتت مى باشند بيزارم ، چيزى همانند تو نيست تو را نخواهند يافت ، آنچه از عذابت هويداست آنان را بسوى تو فرامى خواند ، اگر تو را بشناسند .
خدايا ! در مخلوقاتت راه رسيدن بتو وجود دارد ، اما تو را به آنان تشبيه
48

بخلقك ، فمن ثم لم يعرفوك ، واتخذوا بعض اياتك ربا ، فبذلك وصفوك ، فتعاليت يا الهي وتقدست عما به المشبهون نعتوك .
يا سامع كل صوت ، ويا سابق كل فوت ، يا محيى العظام وهى رميم ، ومنشئها بعد الموت ، صل على محمد وال محمد ، واجعل لي من كل هم فرجا ومخرجا وجميع المؤمنين ، انك على كل شئ قدير .
49

كردند ، واز اينرو تو را نشناختند وبعضى از موجوداتت را بعنوان پروردگار خود قرار دادند ، وبدين وسيله تو را توصيف كردند ، خداوندا تو از آنچه تو را بدان توصيف نمودند بهتر ووالاترى .
اى شنونده هر صداواى پيشى گيرنده هر زوال يابنده ، اى زنده كننده استخوانها پس از پوسيده شدن ، وايجاد كننده آنها بعد از مرگ ، برمحمد وخاندانش درود فرست وبراى من وتمام مؤمنين از هر غم واندوه راه رهايى مقرر كن ، تو بر هركار قادرى .
51

2 - ادعيه آن حضرت در مدح يا مذمت افراد براى فرزندش حضرت مهدى ( عليه السلام ) براى موسى بن عمر بن بزيع براى دعبل بن على خزاعى بر ابن ابى سعيد مكارى
52

( 5 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لولده المهدى ( عليه السلام ) روى يونس بن عبد الرحمان عن مولانا ابى الحسن على بن موسى الرضا ( عليهما السلام ) ، انه كان يأمر بالدعاء للحجة صاحب الزمان ( عليه السلام ) ، فكان من دعائه له ( عليهما السلام ) : اللهم صل على محمد وال محمد ، ادفع عن وليك ، وخليفتك وحجتك على خلقك ، ولسانك المعبر عنك باذنك ، الناطق بحكمتك ، وعينك الناظرة في بريتك ، وشاهدا ( 1 ) على عبادك ، الجحجاح المجاهد المجتهد ، عبدك العائذ بك .
( 2 ) اللهم واعذه من شر ما خلقت وذرأت وبرأت ، وأنشأت وصورت ، واحفظه من بين يديه ومن خلفه ، وعن يمينه وعن شماله ، ومن فوقه ومن تحته ، بحفظك الذي لايضيع من حفظته به .
1 - عينك الناظرة باذنك ، وشاهدك ( خ ل ) .
2 - المجاهد العائذ بك العابد عندك ( خ ل ) .
53

( 5 ) دعاى آن حضرت براى فرزندش حضرت مهدى ( عليه السلام ) يونس بن عبد الرحمان از امام رضا ( عليه السلام ) روايت كرده كه آن حضرت به دعابراى صاحب الزمان ( عليه السلام ) امرمى فرمود ، ويكى ازدعاهاى ايشان براى آن حضرت چنين بود :پروردگارا ! بر محمد وخاندانش درود فرست ، واز دوستت وجانشينت وحجتت برخلقت ، وزبانت كه از جانب تومعرف توست ، گوياى به حكمتت وچشمان بيناى تو در مخلوقاتت ، وگواه بر بندگانت ، بزرگمرد مجاهد كوشا ، بنده پناهنده بتو دفاع كن .
خداوندا ! او را از شر آنچه آفريده وپديد آورده وايجاد نموده وپرورانده وتصوير نمودى ، در امان دار ، واو را از پيش رو وازپشت سر واز طرف راست وچپ ، واز بالا وپائينش محافظت بفرما ، آنگونه كه هر كه درحفاظت تو باشد ضايع نگردد .
54

واحفظ فيه رسولك ووصى رسولك واباءه ، ائمتك ودعائم دينك ، صلواتك عليهم اجمعين ، واجعله في وديعتك التي لا تضيع ، وفي جوارك الذي لايخفر ، وفي منعك وعزك الذي لايقهر .
اللهم وامنه بأمانك الوثيق الذي لايخذل من امنته به ، واجعله في كنفك الذي لايضام ( 1 ) من كان فيه ، وانصره بنصرك العزيز ، وايده بجندك الغالب ، وقوه بقوتك ، واردفه بملائكتك .
اللهم وال من والاه ، وعاد من عاداه ، والبسه درعك الحصينة ، وحفه بملائكتك حفا ، اللهم وبلغه افضل ما بلغت القائمين بقسطك من اتباع النبيين .
اللهم اشعب به الصدع ، وارتق به الفتق ، وامت به الجور ، واظهر به العدل ، وزين بطول بقائه الارض ، وايدهبالنصر ، وانصره بالرعب ، وافتح له فتحا يسيرا ، واجعل له من لدنك على عدوك وعدوه سلطانا نصيرا .
1 - لايرام ( خ ل ) .
55

( در وجود او ) پيامبر ووصى او وپدرانش ، پيشوايانت واركان دينت - كه درود تو بر تمامى آنان باد - را حفظ نما ، و او را در امانت خودت كه هرگز ضايع نگردد ، ودر همسايگى ات كه مورد تعرض قرار نگيرد ، ودر حراست وحفاظت خودت ، كه مورد ظلم واقع نشود ، قرارده .
خدايا ! و او را به امنيت محكمت در امان دار ، كه هر كه در آن امان قرار گيرد هرگز شكست نخورد ، و او را در كنف حمايتت قرارده كه هر كه را در آن قرار دادى مورد ظلم واقع نشود ، و او را به يارى قدرتمندت يارى ده ، و او را به لشكريان غالبت تأييد فرما ، و او را به قدرت ونيرويت تقويت كن وفرشتگانت را پشت سر او قرارده .
بارالها ! دوست دار هر كه او را دوست دارد ، ودشمن دار هر كه با او به ستيز برخيزد ، وزره محكمت را بر او بپوشان ، وفرشتگانت را گرداگرد او قرارده ، پروردگارا او را به برتر ازمقامى كه عدالت گستران از پيروان پيامبرانت را به آن مقام رساندى ، برسان .
خداوندا ! شكافهارا بااوپر ، گسستگى هارا به او پيوسته نما ، ظلم را به او بميران ، وعدالت را نمايان ساز ، وزمين را به عمر طولانيش زينت بخش ، و او را با ياريت تأييد ، وباوحشت وترس نصرت عطا كن ، وگشايشى آسان به او عنايت نما ، واز جانب خودت او را بر دشمنت ودشمنش يارى گردان .
56

اللهم اجعله القائم المنتظر ، والامام الذي به تنتصر ، وايده بنصر عزيز وفتح قريب ، وورشه مشارق الارض ومغاربها ، اللاتي باركت فيها ، واحى به سنة نبيك صلواتك عليه واله ، حتى لايستخفى بشئ من الحق مخافة احد من الخلق ، وقو ناصره ، واخذل خاذله ، ودمدم على من نصب له ، ودمر على من غشه .
اللهم واقتل به جبابرة الكفر ، وعمده ودعائمه ، والقوام به ، واقصم به رؤوس الضلالة ، وشارعة البدعة ، ومميتة السنة ، ومقوية الباطل ، واذلل به الجبارين ، وابر به الكافرين والمنافقين وجميع الملحدين ، حيث كانوا واين كانوا ، من مشارق الارض ومغاربها ، وبرها وبحرها ، وسهلها وجبلها ، حتى لاتدع منهم ديارا ، ولاتبقي لهم اثارا .
اللهم وطهر منهم بلادك ، واشف منهم عبادك ، واعز به المؤمنين ، واحى به سنن المرسلين ، ودارس حكم النبيين ، وجدد به ما محى ( 1 ) من دينك ، وبدل من حكمك ، حتى تعيد
1 - ما امتحى ( خ ل ) .
57

بارالها ! او را قيام كننده انتظار كشيده ، وپيشوايى كه به او يارى مى شوى ، قرارده ، و او را با يارى قدرتمندت وپيروزى نزديك تأييد فرما ، و او را وارث شرق وغرب جهان كه مباركشان نمودى ، قرارده ، سنت پيامبرت را به او زنده كن ، تاهيچ حقى بخاطر ترس از مخلوقى پنهان نماند ،ياورانش را تقويت ودشمنانش را نابود گردان ، و هر كه با او به ستيزبر خيزد را هلاك گردانده ، و هر كه به او مكر كند را نابود نما .
پروردگارا ! جباران كافر وتكيه گاههاو ستونها وياورانشان را بقتل برسان ، وسركردگان ضلالت وبدعت گذاران وسنت شكنان وتقويت كنندگان باطل را درهم شكن ، جباران را به اوذليل ، وكافران ومنافقان وملحدان را نابود گردان ، در هر زمان ومكانى كه باشند ، درشرق وغرب زمين ، وخشكى ودريا ، ودشت وكوه تا هيچ فردى از آنان زنده نمانده واثرى از ايشان بر جاى نماند .
خداوندا ! شهرهايت را از ايشان پاك ، وبندگانت را از ايشان شفاده ، ومؤمنين را عزيز وسنتهاى فرستاده شدگان وحكمتهاى پيامبران را زنده ساز ، وآنچه از احكام دينت از بين رفته وحكمتهايت كه تبديل شده
58

دينك به وعلى يديه ، غضا جديدا صحيحا محضا ، لاعوج فيه ولابدعة معه ، حتى تنير بعدله ظلم الجور ، وتطفئ به نيران الكفر ، وتطهر به معاقد الحق ومجهول العدل ، وتوضح به مشكلات الحكم .
اللهم وانه عبدك الذي ائتمنته على غيبك ( 1 ) ، وعصمته من الذنوب ، وبرأته من العيوب ، وطهرته من الرجس ، وصرفته عن الدنس ، وسلمته من الريب .
اللهم فانا نشهد له يوم القيامة ، ويوم حلول الطامة ، انه لم يذنب ذنبا ، ولم يأت حوبا ، ولم يرتكب لك معصية ، ولم يضيع لك طاعة ، ولم يهتك لك حرمة ، ولم يبدل لكفريضة ، ولم يغير لك شريعة ، وانه الامام الهادى المهدى ( 2 ) ، الطاهر التقى ، الوفى ( 3 ) الرضى الزكى .
اللهم فصل عليه وعلى ابائه ، واعطه في نفسه وولده ، واهله وذريته ، وامته وجميع رعيته ، ما تقر به عينه ، وتسر به نفسه ، وتجمع له ملك المملكات كلها ، قريبها وبعيدها ،
1 - استخلصته لنفسك واصطفيته على غيبك ( خ ل ) .
2 - المهتدى ( خ ل ) .
3 - النقى ( خ ل ) .
59

را تجديد كن ، تا دينت به او وبردست او تازه جديد ، صحيح وبدون هيچ كژى وبدعتى گردد ، وبه عدالت او تاريكيهاى ستم روشن وآتش كفر خاموش ، وجايگاههاى حق وعدالت ناشناخته پاكيزه ، ومشكلات احكام تبيين گردد .
پروردگارا ! اوبنده توست كه بر غيبت امين شمرده ، و از گناهان مبرايش نمودى ، وازعيوب منزه واز پليدى پاكيزه واز هرزشتى او را دور داشته واز شك وشبهه سلامتش داشتى .
خداوندا ! در روز قيامت وروز وقوع بلاها براى او گواهى مى دهيم كه گناهى انجام نداده وبه خطائى دچارنشده ، ومعصيتى مرتكب نگرديده ، وطاعتى را ترك ننموده ، وحجابى را ندريده ، وواجبى را تبديل نكرده ، وحكمى را تغيير نداده است ، واو امام هدايتگر هدايت شده ، پاكيزه ، باتقوا ، وفاكننده وپسنديده مى باشد .
پروردگارا ! پس بر او وپدرانش درود فرست ودر خودوفرزندان وخاندان ونسل وامت وتمامى پيروانش ، آنچه روشنى چشم وشادمانى او را در برداردبه او عطاكن ، وفرمانروايى او را در تمام مكانها ، نزديك ودور ،
60

وعزيزها وذليلها ، حتى يجري حكمه على كل حكم ، ويغلب بحقه على كل باطل .
اللهم واسلك بنا على يديه منهاج الهدى ، والمحجة العظمى ، والطريقة الوسطى ، التي يرجع اليها الغالي ، ويلحق بها التالي .
اللهم وقونا على طاعته ، وثبتنا على مشايعته ، وامنن علينا بمتابعته ، واجعلنا في حزبه ، القوامين بامره ، الصابرين معه ، الطالبين رضاك بمنا صحته ، حتى تحشرنا يوم القيامة في انصاره واعوانه ، ومقوية سلطانه .
اللهم صل على محمد وال محمد ، واجعل ذلك كله منا لك ، خالصا من كل شك وشبهة ، ورياء وسمعة ، حتى لانعتمد به غيرك ، ولانطلب به الا وجهك ، وحتى تحلنا محله ، وتجعلنا في الجنة معه ، ولاتبتلنا ( 1 ) في امره بالسأمة والكسل ، والفترة والفشل ، واجعلنا ممن تنتصر به لدينك ، وتعز به نصر وليك ، ولاتستبدل بنا غيرنا ، فان استبدالك بنا غيرنا عليك يسير وهو علينا كبير ، انك على كل شئ قدير .
1 - واعذنا ( خ ل ) .
61

برعزيز وذليل بگستران ، تا حكم او بر تمامى احكام غالب وهر باطلى را باحق او نابود سازى .
خداوندا ! بدست او مارا به راه هدايت وطريق بزرگ وراه ميانه اى ، كه تندرو بسوى او باز گردد ودنباله رو به آن ملحق شود ، رهنمايى كن .
بارالها ! مارا بر پيروى او تقويت ، وبر همراهى او تثبيت گردان ، وبه متابعت او بر ما منت گذار ، ومارا درحزب او ، كه قيام كننده به امرت ، وصبر كنندگان بهمراهش ، وطالبين خوشنودى تو با خير خواهى او مى باشند ، قرارده ، تا اين كه در روز قيامت مارا در زمره ياوران وپشتيبانان وتقويت كنندگان حكومتش محشور گردانى .
پروردگارا ! بر محمد وخاندانش درود فرست ، واين را از طرف ما براى خودت ، در حاليكه از هر شك وشبهه وخودنمائى وشهرت طلبى بدور باشد ، قرارده ، تا بر غير از تواعتماد نكرده وقصدى جزتو نداشته باشيم ، ومارا درجايگاه او وارد ساخته ودربهشت همراه او قرار دهى ، ومارا دركاراو به كسالت وسستى وپراكندگى مبتلا نساز ، ومارا از كسانى قرارده كه از آنان براى يارى دينت كمك گرفته ووليت را عزيز مى گردانى ، وبجاى ماگروه ديگرى را برنگزين ، چه اين كه اين كار برتوآسان وبر ما بسيار گران ودشوار است ، وتو برهركار قادر وتوانائى .
62

اللهم وصل على ولاة عهده ، ( 1 ) وبلغهم امالهم ، وزدفي اجالهم ، وانصرهم ، وتمم له ما أسندت اليهم من امر دينك ، واجعلنا لهم اعوانا ، وعلى دينك انصارا ، وصل على ابائه الطاهرين الائمة الراشدين .
اللهم فانهم معادن كلماتك ، وخزان علمك ، وولاةامرك ، وخالصتك من عبادك ، وخيرتك من خلقك ، واولياؤك وسلائل اوليائك ، وصفوتك ، واولاد اصفيائك ، صلواتك ورحمتك وبركاتك عليهم اجمعين .
اللهم وشركاؤه في امره ، ومعاونوه على طاعتك ، الذين جعلتهم حصنه وسلاحه ، ومفزعه وانسه ، الذين سلوا عن الاهل والاولاد ، وتجافوا الوطن ، وعطلوا الوثيرمن المهاد .
قد رفضوا تجاراتهم ، واضروا بمعايشهم ، وفقدوا في انديتهم ، بغير غيبة عن مصرهم ، وحالفوا البعيد ممن عاضدهم على امرهم ، وخالفوا القريب ممن صد عن وجهتهم ، وائتلفوا بعد التدابر والتقاطع في دهرهم ، وقطعوا الاسباب المتصلة بعاجل حطام من الدنيا .
1 - زيادة : والائمة من بعده ( خ ل ) .
63

خداوندا ! وبر واليان عهدش درود فرست ، وايشان را به آرزوهايشان برسان ، وعمرشان را طولانى وآنان را يارى ده ، وكامل گردان براى ايشان آنچه از امر دينت را به آنان نسبت داده اى ، ومارا پشتيبانان آنان وياوران دينت قرارده ، وبر پدران پاكيزه اش وپيشوايان هدايتگر درود فرست .
بارالها ! ايشان معدنهاى حكمتت وخزينه داران علمت وواليان امرت ، وخالص ترين بندگانت وبرگزيدگان از مخلوقاتت واولياءت ونسل اولياءت وبرگزيدگانت وفرزندان برگزيدگانت مى باشند - كه درود ورحمت وبركاتت برتمامى آنان باد .
پروردگارا ! وهمكاران او در كارش ، وياورانش دراطاعت تو ، كسانى كه آنان را پناه وسلاح وملجأ او ومحل انس او قرار داده اى ، آنانى كه از خانه وفرزندان دست كشيده ووطن خود را رها ساخته وبستر آرام را ترك گفته اند .
تجارتشان را رهاوبه كسبشان ضرر خورده ، ودر جايگاه‌هايشان ديده نشده اند ، بدون آن كه سفرى رفته باشند ، وبا بيگانگانى كه دركارشان ياريشان مىكنند هم پيمان شده ، وبا نزديكانى كه آنان را ازكارشان باز مى دارند مخالفت مى نمايند ، بعد از دشمنى ودورى از يكديگر با همديگر متحد مى شدند ، وآنچه ايشان را به امور دنيوى وابسته مى سازد را از خود دور نموده‌اند .
64

فاجعلهم اللهم في حرزك ، وفي ظل كنفك ، ورد عنهم بأس من قصد اليهم بالعداوة من خلقك ، واجزل لهم من دعوتك من كفايتك ومعونتك لهم ، وتأييدك ونصرك اياهم ، ما تعينهم به على طاعتك .
وازهق بحقهم باطل من اراد اطفاء نورك ، وصل على محمد واله واملابهم كل افق من الافاق ، وقطر من الاقطار ، قسطا وعدلا ، ومرحمة وفضلا .
واشكر لهم على حسب كرمك وجودك ، وما مننت به على العالمين بالقسط من عبادك ، واذخر لهم من ثوابك ماترفع لهم به الدرجات ، انك تفعل ماتشاء ، وتحكم ما تريد ، امين رب العالمين .
وفي رواية اخرى : ان الرضا ( عليه السلام ) كان يأمر بالدعاء لصاحب الامر بهذا : اللهم ادفع عن وليك وخليفتك ، وحجتك على خلقك ، ولسانك المعبر عنك باذنك ، الناطق بحكمك ، وعينك الناظرة على بريتك ، وشاهدك على عبادك ، الجحجاح المجاهد ، العائذ بك عندك .
65

پروردگارا ! ايشان را درحراست خود ودرتحت حمايت خود قرارده ، هرگونه خطرى كه از جانب دشمنان متوجه آنان مىباشد را از ايشان دوركن ، برحفاظت ونگاهبانيت از ايشان وتأييد وياريت از آنان ، آنچه ايشان را در پيروى تو كمك كند ، بيفزاى .
وبحق ايشان هر كه در صدد خاموش ساختن نور تو مى باشد را نابود گردان ، وبر محمد وخاندانش درود فرست وبه ايشان تمام آفاق زمين واقطار آنرا از قسط وعدل ورحمت وفضل پركن .
وبحسب كرم وجود وآنچه بر بندگانت به عدالت منت گذارى ، آنان را سپاس گذار واز جزاء وپاداشت آنچه درجات ايشان را بالا مى برد را برايشان ذخيره كن ، تو آنچه بخواهى انجام داده وآنچه بخواهى حكم مى كنى ، اجابت كن اى پروردگار جهانيان .
در روايت ديگر نقل شده كه آن حضرت به دعاكردن براى صاحب الامر ( عليه السلام ) باين دعا امر مى فرمود : خدايا ! از وليت وخليفه‌ات وحجت بر خلقت ، وزبانت كه معرف توست ، گوياى بحكمت وچشمان بيناى به فرمانت ، وگواهت بر بندگانت ،جوانمرد كامل مجاهد ، پناهنده بتو ، بنده درگاهت دفاع كن .
66

واعذه من شر جميع ما خلقت وبرأت ، وانشأت وصورت ، واحفظه من بين يديه ومن خلفه ، وعن يمينه وعن شماله ، ومن فوقه ومن تحته ، بحفظك الذي لايضيع من حفظته به .
واحفظ فيه رسولك واباءه ائمتك ، ودعائم دينك ، واجعله في وديعتك التي لا تضيع ، وفي جوارك الذي لايخفر ، وفي منعك وعزك الذي لايقهر ، وامنه بأمانك الوثيق الذي لايخذل من امنته به .
واجعله في كنفك الذي لايرام من كان فيه ، وايده بنصرك العزيز ، وايده بجندك الغالب ، وقوه بقوتك ، واردفه بملائكتك ، ووال من والاه ، وعاد من عاداه ، والبسه درعك الحصينة ، وحفه بالملائكة حفا .
اللهم وبلغه افضل ما بلغت القائمين بقسطك من اتباع النبيين .
اللهم اشعب به الصدع ، وارتق به الفتق ، وامت به الجور ، واظهر به العدل ، وزين بطول بقائه الارض ، وايده بالنصر ، وانصره بالرعب ، وقوناصريه ، واخذل خاذليه ، ودمدم على من نصب له ، ودمر من غشه ، واقتل به جبابرة الكفر ، وعمده ودعائمه .
67

و او را از شرآنچه خلق كرده وپديد آورده وايجاد نموده وتصوير كردى در امان دار ، و او را از پيشاپيش واز پشت سر ، واز طرف راست وچپ ، واز بالا وپائينش حفاظت فرما ، حفاظتى كه هر كه را با آن حفاظت كنى ضايع نگردد .
( ودروجود او ) پيامبرت وپدرانش ، پيشوايانت وستونهاى دينت را حفظ فرما ، و او را در سپرده ات كه ضايع نگردد ، ودر همسايگى ات كه بى ياور نشود ، وباز دارندگى وعزتت كه مورد ستم قرار نگيرد ، قرارده .
و او را به امان محكمت كه هر كه را با آن در امان دارى مخذول نشود در امان گير ، و او را در كنف حمايتت كه هر كه در آن باشد مورد تعرض قرار نگيرد قرارده ، و او را با يارى محكمت يارى وبه لشكر پيروزت تأييد ، وبه نيرومنديت نيرومند گردان ، وفرشتگانت را در پشت سر او قرارده ، ودوست دار هر كه او را دوست دارد ، ودشمنى كن باهركه با او دشمنى كند ، وسپر محكمت را به او بپوشان ، وفرشتگانت را گرداگرد او قرارده .
خداوندا ! او را به برترين درجه اى كه نصيب پيروان پيامبرانت ، كه در جهت تحقق عدالت مى كوشيدند ، نمودى ، برسان .
پروردگارا ! با او شكافها را پر ، وپراكندگى ها را مبدل به پيوستگى نموده ، وستم رابميران وعدالت رانمايان ساز ، وزمين را با عمر طولانى اوزينت ده ، وبايارى ات تأييد ، وباترس ووحشت اورايارى كن ، ياورانش راتقويت ، ودشمنانش رامأيوس گردان ، هر كه با او به ستيز برخيزد را هلاك ، و هر كه به او حيله زند را نابود گردان ، جباران كافر وپايه وستونهاى حكومتشان را بقتل رسان .
68

واقصم به رؤوس الضلالة ، وشارعة البدع ، ومميته السنة ، ومقوية الباطل ، وذلل به الجبارين ، وابر به الكافرين ، وجميع الملحدين ، في مشارق الارض ومغاربها ، وبرها وبحرها ، وسهلها وجبلها ، حتى لاتدع منهم ديارا ولاتبقي لهم اثارا .
اللهم طهر منهم بلادك ، واشف منهم عبادك ، واعز به المؤمنين ، واحى به سنن المرسلين ، ودارس حكمة النبيين ، وجدد به ماامتحي من دينك ، وبدل من حكمك ، حتى تعيد دينك به وعلى يديه ، جديدا غضا ، محضا صحيحا ، لاعوج فيه ولابدعة معه ، وحتى تنير بعد له ظلم الجور ، وتطفئ به نيران الكفر ، وتوضح به معاقد الحق ومجهول العدل .
فانه عبدك الذي استخلصته لنفسك ، واصطفيته من خلقك ، واصطنعته على عينك ، وائتمنته على غيبك ، وعصمته من الذنوب ، وبرأته من العيوب ، وطهرته من الرجس ، وسلمته من الدنس .
اللهم فانا نشهد له يوم القيامة ، ويوم حلول الطامة ، أنه لم يذنب ذنبا ، ولاأتى حوبا ، ولم يرتكب معصية ،
69

وسران گمراهى وبدعت گذاران وسنت شكنان وحمايتگران باطل را درهم شكن ، وجباران را به او ذليل وكافران وملحدان را در شرق وغرب زمين ، در دريا وخشكى ، در دشت وكوه هلاك گردان ، تا هيچ يك از آنان باقى نمانده ، واثرى از ايشان بر جاى گذارده نشود .
خدايا ! شهرهايت راازلوث وجودشان پاك وبندگانت راشفا ده ، مؤمنين را به او عزيز وسنت رسولان وحكمتهاى پيامبررا زنده ، وآنچه ازدينت محوشده واز احكامت تبديل گرديده را تجديد كن ، تادينت بوسيله او وبدست اوتازه صحيح وبدون هيچ كژى وبدعتى گردد ، وتاريكيهاى ستم به عدل اوروشن وآتش كفر خاموش ، وجايگاههاى حق وعدالت ناشناخته تبيين شود .
بدرستى كه اوبنده توست كه او را براى خود خالص گردانده ، وبر غيبت برگزيده ، واز گناهان دور ، واز عيبها منزه داشته ، و او را از پليدى پاك واز هر زشتى سالم نگاه داشتى .
خداوندا ! در روز قيامت وروز وقوع بلاها براى او گواهى مى دهيم كه گناهى انجام نداده وخطائى صورت نداده ، ومعصيتى مرتكب نشده ،
70

ولم يضيع لك طاعة ، ولم يهتك لك حرمة ، ولم يبدل لك فريضة ، ولم يغير لك شريعة ، وانه الهادى المهدى ، الطاهر التقى النقى ، الرضى الزكى .
اللهم أعطه في نفسه وأهله ، وولده وذريته ، وامته وجميع رعيته ، ما تقر به عينه ، وتسر به نفسه ، وتجمع له ملك المملكات ، كلها ، قريبها وبعيدها وعزيزها وذليلها ، حتى يجرى حكمه على كل حكم ، ويغلب بحقه كل باطل .
اللهم اسلك بنا على يديه ، المنهاج الهدى ، والمحجة العظمى ، والطريقة الوسطى ، التي يرجع اليها الغالي ، ويلحق بها التالي ، وقونا على طاعته ، وثبتنا علىمشايعته ، وامنن علينا بمتابعته ، واجعلنا في حزبه ، القوامين بأمره ، الصابرين معه ، الطالبين رضاك بمناصحته ، حتى تحشرنا يوم القيامة في انصاره واعوانه ، ومقوية سلطانه .
71

وطاعتى را ضايع نساخته ، وهتك حرمتى ننموده ، وواجبى را تبديل ، وسنتى را تغيير نداده ، واو هدايتگر هدايت شده ، پاك وپرهيزگار وپسنديده مى باشد .
بارالها ! در خود وخاندان وفرزندان ونسل وامت وتمام پيروانش ، آنچه چشمانش را روشن وجانش را شادمان مى كند ، به او عطا كن ، وفرمانروائى تمام اماكن ، دور ونزديك وعزيز وذليل را برايش فراهم نما ، تا حكم او را بر همه احكام غالب و او را بر همه باطلها برتر گردانى .
خدايا ! بدست او مارا براه روشن وطريق بزرگ ، وراه ميانه اى كه تندرو بسوى آن آمده ، وكند رو خود را به او رساند ، برسان ، ومارا براطاعت او تقويت وبر همكارى با او تثبيت كن ، وبه پيرويش بر ما منت گذار ، ومارا در حزب او كه بپادارندگان فرمانش وصبر كنندگان بهمراه او ، جويندگان خوشنودى تو با خيرخواهى او مى باشند ، وارد سازد ، تا در روز قيامت مارا از زمره ياران وياوران وتقويت كنندگان حكومتش محشور سازى .
72

اللهم واجعل ذلك لنا خالصا من كل شك وشبهة ، ورياء وسمعة ، حتى لانعتمد به غيرك ، ولانطلب به الاوجهك ، وحتى تحلنا محله ، وتجعلنا في الجنة معه ، واعذنا من السأمة والكسل والفترة ، واجعلنا ممن تنتصر به لدينك ، وتعز به نصر وليك ، ولاتستبدل بنا غيرنا ، فان استبدالك بنا غيرنا عليك يسير ، وهو علينا عسير .
اللهم صل على ولاة عهده ، والائمة من بعده ، وبلغهم امالهم ، وزد في اجالهم ، واعز نصرهم ، وتمم لهم ما اسندت اليهم من امرك لهم ، وثبت دعائمهم ، واجعلنا لهم اعوانا ، وعلى دينك انصارا .
فانهم معادن كلماتك ، واركان توحيدك ، ودعائم دينك ، وولاة امرك ، وخالصتك بين عبادك ، وصفوتك من خلقك ، واولياؤك وسلائل اوليائك ، وصفوة اولاد رسلك ، والسلام عليهم ورحمة الله وبركاته .
73

پروردگارا ! اين را براى ما عارى از هرگونه شك وشبهه وخود نمائى وشهرت طلبى قرارده ، تا بر غير تو اعتماد نكرده ، وجز خاطر توخاطرى نجوئيم ، وتا مارا درجايگاه او فرود آورده ، ودر بهشت بهمراهش قراردهى ، ومارا از بستوه آمدن وكسالت وسستى پناه ده ، وازكسانى قرارده كه براى دينت از آنان يارى طلبى ويارى وليت را با آن با عزت گردانى ، وغير مارا بجاى ماقرار نده ، كه اين كار بر توآسان وبر ما بسيار گران وسنگين است .
خدايا ! برواليان عهدش وپيشوايان بعد از او درود فرست ، وايشان را به آرزويشان برسان وبر عمرشان افزوده وياريشان را عزيز وگرامى گردان ،وآنچه از فرمانت را به ايشان نسبت دادى را كامل ، وپايه هايشان را تثبيت گردان ، ومارا پشتيبانان ايشان وياوران دينت قرارده .
اينان معادن حكمتت وخزينه داران علمت واركان توحيدت وستونهاى دينت وواليان امرت ، وپاكان از بندگانت وبرگزيدگان از ميان خلقت ، واولياءت ونسل اولياءت وبرگزيدگان فرزندان پيامبرت مى باشند ، وسلام ورحمت وبركات خدا بر او وبرايشان باد .
74

( 6 ) دعاوه ( عليه السلام ) لموسى بن عمربن بزيع عافانا الله واياك با حسن عافية في الدنيا والاخرة برحمته .
( 7 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لدعبل بن على الخزاعى دخل دعبل بن على الخزاعى على ابى الحسن الرضا ( عليه السلام ) بمرو ، فقال له : يا بن رسول الله ! انى قد قلت فيك قصيدة ، وآليت على نفسى ان لاانشدها احدا قبلك ، فقال ( عليه السلام ) : هاتها ، فلما بلغ الى قوله : لقد خفت في الدنيا وايام سعيهاو انى لارجو الامن بعد وفاتى قال الرضا ( عليه السلام ) : امنك الله يوم الفزع الاكبر .
فلما انتهى الى قوله : وقبر ببغداد لنفس زكية تضمنها الرحمان في الغرفات
75

( 6 ) دعاى آن حضرت براى موسى بن عمربن بزيع خداوند ما وشما را به رحمتش در دنيا وآخرت با نيكوترين وجه عافيت وسلامتى عطا نمايد .
( 7 ) دعاى آن حضرت براى دعبل بن على خزاعى دعبل خزاعى در شهر مرو بر آن حضرت وارد شده وگفت : اى پسر پيامبر من در مورد شما قصيده اى سروده ، وبا خود سوگند ياد كرده ام كه قبل از تو آنرا براى كسى نخوانم ، امام فرمود : آنها را بخوان ، هنگامى كه به اين بيت رسيد : در دنيا ودر روزهاى تلاش آن در هراس بودم ، واميد آن دارم كه بعد از مرگ در امنيت وآرامش باشم .
امام فرمود : خداوند در روز قيامت تو را امنيت وآرامش عطا نمايد .
هنگامى كه به اين بيت رسيد : وقبرى در بغداد است كه متعلق به جان پاكيزه اى مى باشد وخداوند در غرفه هاى بهشت او را جايگاه خواهد داد .
76

قال له الرضا ( عليه السلام ) : افلا الحق لك بهذا الموضع بيتين ، بهما تمام قصيدتك ؟ فقال : بلى ، يا بن رسول الله ، فقال ( عليه السلام ) : وقبر بطوس يالها من مصيبة توقد بالاحشاء بالحرقات الى الحشر حتى يبعث الله قائما
يفرج عنا الهم والكربات( 8 ) دعاؤه ( عليه السلام ) على ابن ابى سعيد المكاري روى أن ابن ابى سعيد المكاري دخل على الرضا ( عليه السلام ) ، فقال له : أبلغ الله من قدرك أن تدعى ما ادعى ابوك ؟ فقال له : مالك ، أطفا الله نورك ، وادخل الفقر بيتك .
أما علمت ان الله تعالى اوحى الى عمران انى واهب لك ذكرا ، فوهب له مريم ، ووهب لمريم عيسى ( عليه السلام ) ، فعيسى من مريم ومريم من عيسى ، وعيسى ومريم شئ واحد ، وانا من ابى وأبى منى ، وانا وأبى شئ واحد .
فخرج الرجل فافتقر ، حتى مات ، ولم يكن عنده مبيت ليلة .
77

امام فرمود : آيا در اينجا دو بيت به قصيده ات اضافه نكنم تا به آنها شعرت پايان دهى ؟ گفت : اى پسر پيامبر ، آرى ، امام فرمود : وقبرى در طوس است كه صاحب آن مصيبت زيادى را متحمل گرديده ، كه تا روز قيامت پاره هاى آتش از درون انسان زبانه مى كشد ، تا اين كه خداوند قائم ما را برانگيزد واندوهها وغصه ها را بر طرف نمايد .
( 8 ) دعاى آن حضرت بر ابن ابى سعيد مكارى روايت شده كه ابن ابى سعيد مكارى بر آن حضرت وارد شد و گفت : آيا خداوند تو را به مقامى رسانده كه ادعاى پدرت را تكرار مى كنى ؟ آن حضرت فرمود : تو را چه شده است ؟ خداوند نور وجودت را خاموش گردانده ، وفقر را در خانه ات مستقرنمايد .
آيا نمى دانى كه خداوند به عمران وحى كرد كه پسرى به تو عطا مى كنم ، وخداوند به او مريم را عطا كرد ، وبه مريم عيسى را بخشيد ، پس عيسى از مريم ومريم از عيسى بوده وعيسى ومريم در حقيقت يك چيز مى باشند ، ومن از پدرم وپدرم از من است ، ومن واو حقيقت واحده اى هستيم .
آن مرد خارج شد ودچار فقر گرديد ، تا اين كه مرگش فرا رسيد ، در حاليكه به غذاى شب خود نيز محتاج بود .
79

3 - ادعيه آن حضرت در مورد نماز وآنچه به آن ارتباط دارد بعد از هشت ركعت نماز وتر در قنوت نماز وتر در قنوت نماز وتر هنگام شنيدن اذان صبح ومغرب بعد از اقامه وقبل از تكبير در قنوت در قنوت در قنوت براى دفع شر دشمنان در قنوت نماز جمعه در سلام بر پيامبر بعد از نمازهاى واجب در تعقيب نمازهاى واجبدر تعقيب نماز صبح در تعقيب نماز صبح در سجده شكر در سجده شكر در سجده شكر در سجده شكر در نماز استسقاء
80

( 9 ) دعاؤه ( عليه السلام ) عقيب ثمانى ركعات صلاة الليل اللهم اني اسألك بحرمة من عاذبك منك ، ولجأ الى عزك واستظل ، بفيئك ، واعتصم بحبلك ، ولم يثق الا بك .
يا جزيل العطايا ، يا مطلق الاسارى ، يا من سمى نفسه من جوده وهابا ، ادعوك رهبا ورغبا ، وخوفا وطمعا ، والحاحا والحافا ، وتضرعا وتملقا ، وقائما وقاعدا ، وراكعا وساجدا ، وراكبا وما شيا ، وذاهبا وجائيا ، وفى كل حالاتي .
واسألك ان تصلى على محمد وال محمد وان تفعل بي كذا وكذا .
( 10 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في قنوت الوتر اللهم صل على محمد وال محمد ، اللهم اهدنا فيمن هديت ، وعافنا فيمن عافيت ، وتولنا فيمن توليت ، وباركلنا فيما اعطيت ، وقنا شر ما قضيت ، فانك تقضي ولايقضى عليك ، انه لايذل من واليت ، ولايعز من عاديت ، تباركت ربنا وتعاليت .
81

( 9 ) دعاى آن حضرت بعد از هشت ركعت نماز شب پروردگارا ! از تو مى خواهم به احترام هر كه از توبه خودت پناه برده وبه عزتت پناهنده گرديد ، ودر پناهت قرار گرفت ، وبه ريسمانت چنگ زده وتنها بتو اعتماد نمود .
اى بسيار عطا كننده ، واى رهاكننده اسيران ، اى آن كه از جود وبخشش خود را بخشنده ناميد ، تو را مى خوانم باترس واميد ، وخوف وطمع ، واصرار وابرام ، وباتضرع وتملق ، وايستاده ونشسته ، ودر حالت ركوع وسجده ، ودر حالى كه سوار بر چيزى بوده وپياده رو مى باشم ، ودر رفت وآمد ودر تمامى حالات .
وازتو مى خواهم كه بر محمد وخاندانش درود فرستى ودر حق من اين كار را انجام دهى .
( 10 ) دعاى آن حضرت در قنوت نماز وتر پروردگارا ! بر محمد وخاندانش درود فرست ، خداوندا مرا در زمره آنانكه هدايت نمودى هدايت ، وبه همراه آنانكه عافيت عنايت كردى عافيت عنايت كن ، ودر زمره كسانى كه سرپرستى نمودى سرپرستى كن ، ودرآنچه دادى بركت عطافرما ، وشر آنچه مقدر فرموده اى را از ما دوردار ، بدرستى كه توحكم كرده وبرتوحكم نمى شود ، هر كه را سرپرستى نمودى ذليل نشده ، وبا هر كه دشمنى نمودى عزيزنمى گردد ، مبارك است پروردگار ما وبرتر مى باشد .
82

( 11 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في قنوت الوتر استغفر الله واسأله التوبة - سبعين مرة .
( 12 ) دعاؤه ( عليه السلام ) إذا سمع أذان الصبح والمغرب اللهم اني اسألك باقبال نهارك وادبار ليلك ، وحضور صلواتك ، واصوات دعاتك ، وتسبيح ملآئكتك ، ان تتوب على ، انك انت التواب الرحيم .
( 13 ) دعاؤه ( عليه السلام ) بعد الاقامة قبل الاستفتاح اللهم رب هذه الدعوة التامة ، والصلاة القائمة ، بلغ محمدا صلى الله عليه وآله ، الدرجة والوسيلة ، والفضل والفضيلة ، وبالله استفتح وبالله ، استنجح ، وبمحمد رسول الله وال محمد صلى الله عليه وعليهم اتوجه .
83

( 11 ) دعاى آن حضرت در قنوت نماز وتر خداوندا ! از تو طلب بخشايش دارم ، وبازگشت بسوى تو را خواهانم- هفتاد مرتبه .
( 12 ) دعاى آن حضرت هنگام شنيدن اذان صبح ومغرب پروردگارا ! از تو مى خواهم به روى آوردن روزت وپشت كردن شبت ، وهنگام نمازهايت وصداهاى خوانندگانت وتسبيح فرشتگانت ، كه توبه ام را بپذيرى ، بدرستى كه تو توبه پذير ومهربانى .
( 13 ) دعاى آن حضرت بعد از اقامه وقبل از تكبير خدايا ! اى پروردگار اين دعاى كامل ( اذان واقامه ) ونماز بپاشده ، محمد - كه درود تو بر او وخاندانش باد - را درجه ووسيله وفضل وفضيلت عطا فرما ، وبه نام خداوند آغاز كرده واز اوطلب يارى مى كنم ، وبه محمد رسول او وخاندانش - كه درود خدا بر آنان باد - روى مى آورم .
84

اللهم صل على محمد وال محمد فاجعلني بهم عندك وجيها في الدنيا والاخرة ، ومن المقربين .
( 14 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في القنوت الفزع الفزع اليك يا ذا المحاضرة ، والرغبة الرغبة اليك يا من به المفاخرة ، وانت اللهم مشاهد هواجس النفوس ، ومراصد حركات القلوب ، ومطالع مسرات السرائر ، من غير تكلف ولاتعسف .
وقد ترى اللهم ما ليس عنك بمنطوى ، ولكن حلمكامن اهله عليه ، جرأة وتمردا ، وعتوا وعنادا ، وما يعانيه اولياؤك من تعفية اثارالحق ، ودروس معالمه ، وتزيد الفواحش ، واستمرار اهلها عليها ، وظهور الباطل ، وعموم التغاشم ، والتراضى بذلك في المعاملات والمتصرفات ، قد جرت به العادات وصار كالمفروضات والمسنونات .
اللهم فبادر الذي من اعنته به فاز ، ومن ايدته لم يخف لمز لماز ، وخذ الظالم اخذا عنيفا ، ولاتكن له راحما ولا به رؤوفا .
85

پروردگارا ! بر محمد وخاندانش درود فرست وبه ايشان مرا نزد خودت دردنيا وآخرت آبرومند گردان ، واز نزديكان به خودت قرارده .
( 14 ) دعاى آن حضرت در قنوت پناه پناه بسوى توست ، اى آن كه بر همه غالبى ، واميد اميد بسوى توست ، اى آن كه فخر وشرف به او است ، پروردگارا تو بدون هيج رنج وسختى آگاه به خطورات نفسها بوده ، وكمينگاه حركتهاى قلبها ، وعالم به اسرار وپنهانيها مى باشى .
پروردگارا ! مى بينى آنچه بر تو مخفى نيست ، وليكن بردباريت ظالمان را بخاطر جرأت داشتن وسرپيچى نمودن وگردنكشى كردن ، وعناد ودشمنى بر كارشان امنيت داده ، ومى بينى رنجهايى كه اولياء تو بخاطر نابودى آثار حق ونشانه هاى آن مى كشند ، ونيز افزايش كارهاى زشت وتداوم عمل آنان بر اين كارها وغلبه باطل وفراگير شدن ظلم وستمورضايت بدان در معاملات وكارهاى روزمره ، بصورتى كه همانند عادت در آمده ، وبا آن مانند واجبات ومستحبات عمل مى شود ، را مى بينى .
پروردگارا ! نابود گردان كسى را كه اگر او را يارى دهى پيروز مى شود ، وكسى كه اگر او را تأييد كنى از شماتت شماتت كننده هراسى ندارد ، وستمكار را به بدترين وجه هلاك گردان وبه او مهربان وعطوف نباش .
86

اللهم اللهم اللهم بادرهم ، اللهم عاجلهم ، اللهم لاتمهلهم ، اللهم غادرهم بكرة وهجيرة وسحرة ، وبياتا وهم نائمون ، وضحى وهم يلعبون ، ومكرا وهم يمكرون ، وفجأة وهم امنون .
اللهم بددهم وبدد اعوانهم ، وافلل اعضادهم ، واهزم جنودهم ، وافلل حدهم ، واجتث سنامهم ، واضعف عزائمهم .
اللهم امنحنا اكتافهم ، وملكنا اكنافهم ، وبدلهم بالنعم النقم ، وبدلنا من محاذرتهم وبغيهم السلامة ، واعنمناهم اكمل المغنم ، اللهم لاترد عنهم باسك الذي اذا حل بقوم فساء صباح المنذرين .
( 15 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في القنوت رب اغفر وارحم ، وتجاوز عما تعلم ، انك انت الاعز الاجل الاكرم .
( 16 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في القنوت لدفع شر الاعداءاللهم يا ذاالقدرة الجامعة ، والرحمة الواسعة ، والمنن المتتابعة ، والالاء المتوالية ، والايادى الجميلة ، والمواهب
87

پروردگارا ! پروردگارا ! پروردگارا ! آنان را نابود گردان ، پروردگارا سرعت بخش ، پروردگارا به آنان مهلت نده ، پروردگارا آنان را صبحگاه ودر نيمه روز ودر سحر ها ، وشب هنگام در حالت خواب ودر روز كه در حال بازيند ، باحيله در حاليكه درحالت مكر وفريبند ، وناگهانى در حالى كه از هر چيز احساس امنيت مى كنند ، آنان را بهلاكت برسان .
پروردگارا ! آنان را پراكنده ساز ، ويارانشان را نيز پراكنده نما ، ياورانشان را فرارى ده ، لشكريانشان را متفرق نما ، تيزى شمشير ايشان را كند ونيزه هايشان را سر شكسته ، وتصميماتشان را ضعيف گردان .
پروردگارا ! آنان را به اسارت ما ، وسرزمينهايشان را بتصرف مادرآور ، نعمتهاشان را مبدل به نقمت گردان ، وبما بجاى نبرد با ايشان ودشمنى با آنان سلامت وعافيت عطا كن ، واز آنان بهترين غنيمت را بما ارزانى دار ، پروردگارا ! عقابت كه اگر بر قومى وارد آيد نابود مى گردند ، را از آنان بازندار .
( 15 ) دعاى آن حضرت در قنوت پروردگارا ! ببخشاى ورحم كن ، واز آنچه مى دانى درگذر ، بدرستى كه تو برتر والاتر وگراميترى .
( 16 ) دعاى آن حضرت در قنوت براى دفع شر دشمنانپروردگارا ! اى داراى قدرت گسترده ورحمت وسيع ، ومنتهاى پياپى ونعتمهاى متوالى والطاف زيبا وبخششهاى بسيار ، اى آن كه با تمثيل
88

الجزيلة ، يا من لايوصف بتمثيل ، ولايمثل بنظير ، ولايغلب بظهير .
يا من خلق فرزق ، والهم فانطق ، وابتدع فشرع ، وعلا فارتفع ، وقدر فاحسن ، وصور فاتقن ، واحتج فابلغ ، وانعم فاسبغ ، واعطى فاجزل .
يا من سما في العز ففات خواطر ( 1 ) الابصار ، ودنا في اللطف فجاز هواجس الافكار ، يا من تفرد بالملك فلا ندله في ملكوت سلطانه ، وتوحد بالكبريآء فلا ضد له في جبروت شأنه .
يا من حارت في كبرياء هيبته دقائق لطائف الاوهام ، وحسرت دون ادراك عظمته خطائف ابصار الانام ، يا عالم خطرات قلوب العالمين ، ويا شاهد لحظات ابصار الناظرين .
يا من عنت الوجوه لهيبته ، وخضعت الرقاب لجلالته ، ووجلت القلوب من خيفته ، وارتعدت الفرائص من فرقه .
1 - خواطف ( خ ل ) .
89

بوصف درنيايد ، ومشابه ونظيرى ندارد ، ومغلوب كسى نگردد .
اى آن كه آفريد وروزى داد ، والهام نمود وبسخن در آورد ، وبدوننمونه خلق كرد وشروع نمود ، وبرتر شد واوج گرفت ، وتقدير نمود وزيبا تقدير كرد ، ومحكم صورت گرى نمود ، واحتجاج نموده وابلاغ فرمود ، ونعمت داد وآنرا گسترده ساخت ، واعطا كرد وبسيار عنايت فرمود .
اى آن كه در عزت برتر گرديد ، تا آنجا كه از ديدگان پنهان شد ، ودر لطف وبخشش نزديك شد تا آنجا كه ازافكار تجاوز نمود ، اى آن كه در فرمانروايى يگانه شد واز اينرو در فرمانروايى مطلقش شريكى ندارد ، ودر عظمت يكتا گرديد پس درقدرت وعظمت مخالفى براى او نيست .
اى آن كه درعظمت هيبتش اوهام وخيالات حيران ، ودر درك عظمتش ديدگان آدميان مأيوس مى باشد ، اى آگاه به خاطرات قلبى جهانيان ، واى شاهد بر هم خوردن ديدگان بينندگان .
اى آن كه در مقابل هيبتش رويها بخاك افتاد ودر برابر جلالتش گردنها خاضع ، واز هراسش قلبها لرزان ، واز خوف او بدنها مرتعش است .
90

يا بدئ ، يا بديع يا قوى ، يا منيع يا على ، يا رفيع ، صل على من شرفت الصلاة بالصلاة عليه ، وانتقم لي ممن ظلمنى ، واستخف بي ، وطرد الشيعة عن بابي ، واذقه مرارة الذل والهوان ، كما اذا قنيها ، واجعله طريد الارجاس وشريد الانجاس .
( 17 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في قنوت صلاة الجمعة روى عن مقاتل بن مقاتل انه قال : قال ابو الحسن الرضا ( عليه السلام ) : أى شئ تقول في قنوت صلاة الجمعة ؟ قال : قلت : ما يقول الناس ،قال : لاتقل كما يقولون ، ولكن قل : اللهم اصلح عبدك وخليفتك ، بما اصلحت به انبياءك ورسلك ، وحفه بملائكتك ، وايده بروح القدس من عندك ، واسلكه من بين يديه ومن خلفه رصدا ، يحفظونه من كل سوء ، وابدله من بعد خوفه امنا ، يعبدك لايشرك بك شيئا ، ولاتجعل لاحد من خلقك على وليك سلطانا ، وأذن له في جهاد عدوك وعدوه ، واجعلني من انصاره انك على كل شئ قدير .
91

اى آغازگر اى آفريننده ، اى نيرومند اى باز دارنده ، اى برتر اى والاتر ، درود فرست بر آن كه نماز بادرود فرستادن بر او شرافت يافت ، واز دشمنانم وآنانكه مرا كوچك مى شمرند وشيعيان را از درگاهم ميرانند انتقام گير ، وتلخى ذلت وخوارشدن را به او بچشان ، همچنانكه بمن چشانيد ، و او را رها شده پليديها وطردشده زشتيها قرارده .
( 17 ) دعاى آن حضرت در قنوت نماز جمعه از مقاتل بن مقاتل روايت شده كه آن حضرت فرمود : در قنوت نماز جمعه چه مى خوانى ؟ گفتم : آنچه مردم ( اهل سنت ) مى خوانند ، فرمود : همانند آنان نخوان ، بلكه بگو : پروردگارا ! كار بنده وخليفه ات را به آنچه كار پيامبران ورسولانت را اصلاح فرمودى اصلاح كن ، وفرشتگانت را گرداگرد او قرارده ، و از جانب خودت باروح القدس او را تأييد فرما ، واز پيشاپيش واز پشت رويشمحافظانى براى او قرارده تا او را از هربدى حفاظت نمايند ، خوف وترس او را مبدل به امنيت وآرامش بنما ، تو را بندگى كرده وچيزى را شريك تو قرار نمى دهد ، وبراى هيچ يك از مخلوقاتت قدرت وغلبه اى براى او قرار مده ، به او اجازه جهاد بادشمنت ودشمنش را صادر فرما ، ومرا از ياران او قرار ده ، توبر هركار قادر وتوانائى .
92

( 18 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في التسليم على رسول الله (صلى الله عليه وآله) بعد الفرائض السلام عليك يا رسول الله ورحمة الله وبركاته ، السلام عليك يا محمد بن عبد الله ، السلام عليك يا خيرة الله ، السلام عليك يا حبيب الله ، السلام عليك يا صفوة الله ، السلام عليك يا امين الله .
اشهد انك رسول الله واشهد انك محمد بن عبد الله ، واشهد انك قد نصحت لامتك ، وجاهدت في سبيل ربك ، وعبدته حتى اتاك اليقين ، فجزاك الله يا رسول الله افضل ما جزى نبيا عن امته .
اللهم صل على محمد وال محمد ، افضل ما صليت على ابراهيم وال ابراهيم ، انك حميد مجيد .
( 19 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في التعقيب بعد الفرائض عن الرضا ( عليه السلام ) : قل في طلب الرزق عقيب كل فريضة : يا من يملك حوائج السائلين ، يا من لكل مسألة منكسمع حاضر وجواب عتيد ، ولكل صامت منك علم باطن محيط .
93

( 18 ) دعاى آن حضرت در سلام بر پيامبر بعد از نماز هاى واجب سلام بر تو اى رسول خدا ورحمت وبركات الهى ، سلام بر تو اى محمد بن عبد الله ، سلام برتواى برگزيده خدا ، سلام برتواى دوست خدا ، سلام بر تو اى برگزيده خدا ، سلام برتواى امين الهى .
گواهى مى دهم كه تو فرستاده خدائى ، وگواهى مى دهم كه تو محمد بن عبد الله مى باشى ، وگواهى مى دهم كه تو خيرخواه امتت بوده ودر راه پروردگارت تلاش نموده و او را بندگى كردى تا آنگاه كه زمان مرگت فرارسيد ، پس اى رسول خدا خداوند تو را پاداش دهد برترين پاداشى كه پيامبرى را در برابر امتش داده است .
پروردگارا ! بر محمد وخاندانش درود فرست ، برتر از درودى كه بر ابراهيم وخاندانش فرستادى ، تو ستوده وبزرگوارى .
( 19 ) دعاى آن حضرت در تعقيب نمازهاى واجب از آن حضرت روايت شده كه فرمود : براى طلب روزى بعد از هر نماز بگو : اى كسى كه حوائج نيازمندان در اختيار او است ، اى كسى كه از طرف تو براى هر درخواست گوشى شنوا وپاسخى مهيا ، وبراى هر سكوت كننده اى آگاهى به باطن واحاطه به آن وجود دارد .
94

اسألك بمواعيدك الصادقة ، واياديك الفاضلة ، ورحمتك الواسعة ، وسلطانك القاهر ، وملكك الدائم ، وكلماتك التامات .
يا من لاتنفعه طاعة المطيعين ، ولاتضره معصية العاصين ، صل على محمد وال محمد وارزقني ، واعطني فيما ترزقني العافية من فضلك ، برحمتك يا ارحم الراحمين .
( 20 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في تعقيب صلاة الغداة بسم الله وصلى الله على محمد واله ، وافوض امري الى الله ان الله بصير بالعباد ، فوقيه الله سيئات ما مكروا ، لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين ، فاستجبنا له ، ونجيناه من الغم ، وكذلك ننجى المؤمنين ، حسبنا الله ونعم الوكيل ، فانقلبوا بنعمة من الله وفضل لم يمسسهم سوء .
95

از تو مى خواهم بحق وعده هاى راستت ونعمتهاى ارزشمندت ورحمت گسترده ات وفرمانروائى غالبت وسلطنت جاودانه ات ومخلوقات كاملت .
اى كسى كه اطاعت مطيعين او را سودى ندهد ، وگناه گناهكاران به او ضرر نرساند ، بر محمد وخاندانش درود فرست ومرا روزى عطا فرما ، ودر آنچه مرا روزى مى دهى از فضلت عافيت عنايت كن ، برحمتت اىمهربانترين مهربانان .
( 20 ) دعاى آن حضرت در تعقيب نماز صبح بنام خداوند ودرود او بر محمد وخاندانش باد ، وكارم را به خداوند سپردم ، بدرستى كه او به بندگانش داناست ، پس خداوند او را از مكر وحيله هاى زشت ايشان در امان داشت ، خدائى جزتو نيست پاك ومنزهى ، بدرستى كه من از گناهكاران هستم ، پس دعايش را مستجاب كرده و او را از غم نجات داديم ، واينگونه ايمان آورندگان را نجات مى دهيم ، خداوند مرا كفايت مى كند واو بهترين نگهبان است ، بانعمت الهى وفضل او بگونه اى گرديدند كه بدى به ايشان اصابت نمى كند .
96

ماشاء الله لاحول ولاقوة الا بالله ، ماشاء الله لا ماشاء الناس ، ماشاء الله وان كره الناس ، حسبى الرب من المربوبين ، حسبى الخالق من المخلوقين ، حسبى الرازق من المرزوقين ، حسبى الله رب العالمين .
حسبي من هو حسبي ، حسبي من لم يزل حسبي ، حسبي من كان منذ قط كنت لم يزل حسبي ، حسبى الله لا اله الا هو ، عليه توكلت ، وهو رب العرش العظيم .
( 21 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في تعقيب صلاة الفجر عنه ( عليه السلام ) : من قال بعد صلاة الفجر مائة مرة : بسم الله الرحمن الرحيم ، لاحول ولاقوة الا باللهالعلى العظيم .
كان اقرب الى اسم الله الاعظم ، من سواد العين الى بياضها .
( 22 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في سجدة الشكر روى عن محمد بن اسماعيل بن بزيع وسليمان بن جعفر انها قالا : دخلناعلى الرضا ( عليه السلام ) وهو ساجد في سجدة الشكر ، فاطال
97

آنچه خداوند خواهد انجام گيرد ، حول وقوه اى جز به اراده او نيست ، خواست خداوند است نه خواست مردم ، خواست خداوند و اگر چه مردم را ناخوش آيد ، از ميان پرورندگان پروردگار مرا كافى است ، واز ميان خلق كنندگان خداوند مرا كفايت مى كند ، واز ميان روزى دهندگان خداوند رازق مرا بس است ، پروردگار جهانيان مرا كافى مى باشد .
كسى كه برايم كافى است مرا كفايت مى كند ، كسى كه همواره برايم كافى بوده مرا كفايت مى كند ، كسى كه از آغاز تاكنون مرا كافى بوده مرا كفايت مى كند ، خداوند برايم كافى است ، خدايى جزاو نيست ، بر او توكل كرده واو پروردگار جهان است .
( 21 ) دعاى آن حضرت در تعقيب نماز صبح از آن حضرت روايت شده كه فرمود : هر كه بعد از نماز صبح صدبار بگويد : بنام خداوند بخشنده مهربان ، حول وقوه اى جز به اراده خداوند برتر ووالاتر نيست .
اين سخن از سياهى چشم به سپيدى آن نزديكتر به اسم اعظم الهى است .
( 22 ) دعاى آن حضرت در سجده شكر محمد بن اسماعيل بن بزيع وسليمان بن جعفر گويند : بر آن حضرت وارد شديم در حاليكه ايشان در سجده شكربود ، سجده حضرت بدرازا كشيد ،
98

في سجوده ، ثم رفع رأسه فقلنا له : اطلت السجود ! فقال : من دعا في سجدة الشكر بهذا الدعاء كان كالرامى مع رسول الله (صلى الله عليه وآله) يوم بدر : اللهم العن الذين بدلا دينك ، وغيرا نعمتك ، واتهما رسولك صلى الله عليه واله ، وخالفا ملتك ، وصدا عن سبيلك ، وكفرا الاءك ، وردا عليك كلامك ، واستهزءا برسولك .
وقتلا ابن نبيك ، وحرفا كتابك ، وجحدا اياتك ، وسخرا باياتك ، واستكبرا عن عبادتك ، وقتلا اولياءك ، وجلسا في مجلس لم يكن لهما بحق ، وحملا الناس على اكتاف ال محمد .
اللهم العنهما لعنا يتلو بعضه بعضا ، واحشرهما واتباعهما الى جهنم زرقا ، اللهم انا نتقرب اليك باللعنة لهما ، والبراءة منهما في الدنيا والاخرة .
اللهم العن قتلة أمير المؤمنين ، وقتلة الحسين بن على وابن فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه واله وسلم ،اللهم زدهما عذابا فوق عذاب ، وهوانا فوق هوان ، وذلا فوق ذل ، وخزيا فوق خزى .
99

آنگاه كه سر بلند كرد ، گفتيم : سجده را طولانى نمودى ؟ فرمود : هر كه در سجده شكر اين دعا را بخواند همانند كسى است كه در روز بدر همراه پيامبر تيراندازى كرده باشد : پروردگارا ! از رحمت خود دور دار از آن دو نفرى كه دينت را تبديل ، ونعمتت را تغيير دادند ، وپيامبرت را متهم نموده وباملتت مخالفت ورزيده ، واز راهت بازداشتند ، ونعمتهايت را كفر ورزيده ، وكلامت را ردنموده ونپذيرفتند ، وپيامبرت را مسخره واستهزاء نمودند .
وپسر پيامبرت را كشته وكتابت را تحريف نموده ، وآياتت را انكار كرده ، وآياتت را مسخره نمودند ، واز عبادتت تكبر ورزيده ، واولياءت را كشتند ، ودر جايگاهى خود را قرار دادند كه شايسته آن نبودند ، ومردم را به ضديت خاندان پيامبر واداشتند .
پروردگارا ! آن دو نفر را لعنت كن ، لعنتى كه پياپى باشد ومنقطع نگردد ، وآنان وياورانشان را در حاليكه چشمانشان كبود است درجهنم وارد ساز ، خداوندا ما با لعنت فرستادن بر آنان وبيزارى از ايشان در دنيا وآخرت بسوى تو نزديكى مى جوئيم .
بارالها ! قاتلان امير المؤمنين وقاتلان حسين پسر على وپسر فاطمه دختر پيامبرت را لعنت كن ، خدايا بر اين دو عذابهاى پياپى ، وخواريهاى مستمر ، وذلتى بدون انقطاع ، وپستى بعد از پستى مقرركن .
100

اللهم دعهما في النار دعا ، واركسهما في اليم عقابك ركسا ، اللهم احشرهما واتباعهما الى جهنم زمرا .
اللهم فرق جمعهم ، وشتت امرهم ، وخالف بين كلمتهم ، وبدد جماعتهم ، والعن ائمتهم ، واقتل قادتهم وسادتهم وكبرائهم ، والعن رؤسائهم ، واكسر رايتهم ، والق البأس بينهم ، ولاتبق منهم ديارا .
اللهم العن اباجهل والوليد ، لعنا يتلو بعضه بعضا ، ويتبع بعضه بعضا ، اللهم العنهما لعنا يلعنهما به كل ملك مقرب ، وكل نبى مرسل ، وكل مؤمن امتحنت قلبه للايمان ، اللهم العنهما لعنا يتعوذ منه اهل النار .
اللهم العنهما لعنا لم يخطر لاحد ببال ، اللهم العنهما في مستسر سرك وظاهر علانيتك ، وعذبهما عذابا في التقدير ، وشارك معهما ابنتيهما واشياعهما ومحبيهما ومن شايعهما ، انك سميع الدعاء وصلى الله على محمد واله اجمعين .
( 23 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في سجدة الشكر لك الحمد ان اطعتك ، ولا حجة لي ان عصيتك ،
101

خدايا اين دو را در آتش پرتاب كن ودر عذاب درد ناكت سر نگون فرما ، خداوندا اين دو ويارانشان را كبود چشم بسوى جهنم گسيل دار .
خدايا ! جمعشان را متفرق ، وامر شان را متشتت ، ودر اتفاقشاناختلاف بينداز ، وجماعتشان را متفرق وپيشوايانشان را لعنت ، ورهبرانشان ورؤساءشان وبزرگانشان را بقتل برسان ، پيشوايانشان را لعنت وپرچمشان را سر نگون كن ، وبين ايشان دشمنى بينداز وهيچ يك از آنان را زنده نگاه ندار .
پروردگارا ! اباجهل ووليد را لعنت كن ، لعنتى پياپى ومستمر ، خدايا آندو را لعنت كن ، لعنتى كه آن دو را هر فرشته مقرب وهر پيامبر مرسل وهر مؤمنى كه قلبش را براى ايمان آزموده باشى لعنت نمايد .
خداوندا ! آن دو را لعنتى كن كه اهل آتش از آن بتو پناه برند ، خدايا آندورا لعنتى كن كه بذهن كسى خطور نكرده است ، وآن دو را در پنهان وآشكار لعنت كن وآنان را بسيار عذاب كن ، ودخترانشان وپيروانشان ودوستانشان و هر كه تابع ايشان است را با آنان شريك ساز ، بدرستى كه تو شنونده دعا مى باشى ، ودرود خدا بر محمد وتمامى خاندان اوباد .
( 23 ) دعاى آن حضرت در سجده شكر حمد وسپاس از آن توست اگر اطاعت تو را نمودم ، ودليل وبرهانى
102

ولا صنع لي ولالغيري في احسانك ، ولاعذر لي ان اسأت ، ما اصابني من حسنة فمنك ، يا كريم اغفر لمن في مشارق الارض ومغاربها ، من المؤمنين والمؤمنات .
( 24 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في سجدة الشكر عن الرضا ( عليه السلام ) : السجدة بعد الفريضة شكرا لله تعالى على ماوفق له العبد من اداء فريضة ، وأدنى مايجزئ فيها من القول أن يقال : شكرا لله ، شكرا لله ، ثلاث مرات .
( 25 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في سجدة الشكر عن سليمان بن حفص المروزى قال : كتب الى ابو الحسن الرضا ( عليه السلام ) : قل في سجدة الشكر مائة مرة : شكرا شكرا .
وان شئت : عفوا عفوا .
103

برايم نيست اگر عصيان وسرپيچى تو را كردم ، دراحسان وبخشش تو من وغير من اختيار وتصرقى ندارد ، واگر گناه كردم عذر وبهانه اى ندارم ، اى بزرگوار آنچه از نيكى بمن مى رسد از جانب توست ، زنان ومردان مؤمن در شرق وغرب جهان را ببخشاى .
( 24 ) دعاى آن حضرت در سجده شكر از آن حضرت نقل است كه فرمود : بعد از نماز واجب بجهت شكر گذارى بنده بسبب موفق شدن او از طرف خدا به انجام نماز واجب ، سجده شكر انجام مى شود ، واما كمترين چيزى كه مى توان در اين سجده گفت آنست كه سه بار بگويد : شكر وسپاس مخصوص خداست ، شكر وسپاس مخصوصخداست ، شكر وسپاس مخصوص خداست .
( 25 ) دعاى آن حضرت در سجده شكر از سليمان بن حفص نقل است كه گفت : آن حضرت بمن نوشت كه در سجده شكر صدبار بگو : شكر وسپاس ، شكر وسپاس .
واگر خواستى بگو : بخشش بخشش .
104

( 26 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في الاستسقاء روى ان الرضا ( عليه السلام ) لما جعله المأمون ولى عهده ، احتبس المطر ، فجعل بعض حاشية المأمون والمتعصبين على الرضا ( عليه السلام ) يقولون : انظروا لما جاءنا على بن موسى وصار ولى عهدنا حبس الله عنا المطر - الى ان قال : فلما كان يوم الاثنين غدا الى الصحراء ، وخرج الخلائق ينظرون ، فصعد المنبر فحمد الله وأثنى عليه ، ثم قال : اللهم يا رب انت عظمت حقنا اهل البيت ، فتوسلوا بناكما امرت ، واملوا فضلك ورحمتك ، وتوقعوا احسانك ونعمتك ، فاسقهم سقيا نافعا عاما غير رائث ولاضائر ، وليكن ابتداء مطرهم بعد انصرافهم من مشهدهم هذا الى منازلهم ومقارهم .
( 1 )
1 - مستقرهم ( خ ل ) .
105

( 26 ) دعاى آن حضرت در نماز استسقاء روايت شده پس از آن كه مأمون آن حضرت را به ولايتعهدى منصوب كرد مدتى باران نباريد ، بعضى از اطرافيان مأمون ودشمنان آن حضرت مى گفتند : بنگريد آنگاه كه على بن موسى نزد ما آمد وولايتعهد شد باران قطع گرديد - تا آنجا كه گويد : - در روز دوشنبه براى طلب باران آن حضرت به صحرا آمد ومردم مى نگريستند ، ايشان بالاى منبررفت پس از حمد وثناى الهى فرمود : پروردگارا ! تو حق ما اهل بيت را بزرگ داشتى ، و هم چنانكه دستور دادى بما متوسل شده وخواستار فضل ورحمتت گرديدند ، واميد احسان ونعمتت را دارند ، پس بارانى نافع وشامل ، كه كند نبوده وضررى بدنبال آن نباشد ، رانازل فرما ، وابتداء باران بعد از آن كه ايشان به منازل ومكانهاى خود رسيدند ، باشد .
106

4 - ادعيه آن حضرت در زوال اندوهها ودفع شدائد براى كارهاى مهم براى رفع غم واندوه براى كسى كه دچار مشكلى مى گردد براى دفع بلا
108

( 27 ) دعاؤه ( عليه السلام ) عند الشدائد بسم الله الرحمن الرحيم ، اللهم ان ذنوبي وكثرتها قد اخلقت وجهي عندك ، وحجبتني عن استئهال رحمتك ، وباعدتني عن استيجاب مغفرتك .
ولولا تعلقي بالائك وتمسكي بالدعاء وما وعدت امثالي من المسرفين ، وامثالي من الخاطئين ، ووعدت القانطين من رحمتك بقولك : " يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم " ( 1 ) وحذرت القانطين من رحمتك ، فقلت : " ومن يقنط من رحمة ربه الا الضالون " .
( 2 ) ثم ندبتنا برأفتك الى دعائك ، فقلت : " ادعوني استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتي سيدخلون جهنم داخرين " .
( 3 )
1 - الزمر : 53 .
2 - الحجر : 56 .
3 - غافر : 60 .
109

( 27 ) دعاى آن حضرت در كارهاى مهم بنام خداوند بخشنده مهربان ، پروردگارا گناهانم چهره ام را نزد تو سياه نموده ومرا از شايستگى شمول رحمتت باز داشته ، واز غفرانوبخششت تو دور نموده است .
واگر به نعمتهايت چنگ نمى زدم وبه خواندنت پناهنده نمى گرديدم ، وبه آنچه گناهكارانى همانند من وخطاكارانى چون من را بدان بشارت داده اى ، ونااميدان از رحمتت را با اين گفته ات وعده دادى كه : " اى بندگان گناهكارم از رحمت الهى نا اميد نباشيد ، بدرستى كه خداوند تمامى گناهان شما را مى بخشد ، واو آمرزنده ومهربان است " ، ونااميدان از رحمتت را بر حذر داشته وفرمودى : " ازرحمت پروردگارشان جز گمراهان نا اميد نيستند .
" آنگاه به مهربانيت مرا به خواندنت فرا خوانده وفرمودى : " مرا بخوانيد كه شما را اجابت مى كنم ، بدرستى كه كسانى كه از عبادتم سرپيچى كنند ذليلانه وارد جهنم مى شوند .
110

الهي لقد كان الاياس على مشتملا والقنوط من رحمتك على ملتحفا ، الهي لقد وعدت المحسن ظنه بك ثوابا ، واوعدت المسئ ظنه بك عقابا .
اللهم وقد امسك رمقي حسن الظن بك في عتق رقبتي من النار ، وتغمد زلتي ، واقالة عثرتي ، اللهم قولك الحق ، الذي لاخلف له ولا تبديل : " يوم ندعو كل اناس بامامهم " ( 1 ) ، وذلك يوم النشور ، اذا نفخ في الصور ، وبعثر ما في القبور .
اللهم فاني اوفي واشهد واقر ، ولا انكر ولااجحد ، واسر واعلن ، واظهر وابطن ، بانك انت الله لا اله الا انت ،وحدك لاشريك لك ، وان محمدا عبدك ورسولك .
وان عليا أمير المؤمنين سيد الاوصياء ، ووارث علم الانبياء ، علم الدين ، ومبير المشركين ، ومميز المنافقين ، ومجاهد المارقين ، امامي وحجتي ، وعروتي وصراطي ، ودليلي ومحجتي ، ومن لااثق باعمالي ولو زكت ، ولا اراها منجية لي ولوصلحت ، الا بولايته والائتمام به ، والاقرار بفضائله والقبول من حملتها ، والتسليم لرواتها .
1 - الاسراء : 71 .
111

خداوندا ! اگر چنين نبود يأس بر من مسلط مى شد ونااميدى از رحمتت مرا فرامى گرفت ، خدايا به كسى كه گمان نيكو به تو دارد وعده پاداش ، وبراى هر كه گمان بد بتو دارد عقابت را مهيا ساخته اى .
بارالها ! گمان نيكويم بتو در رهائيم از آتش دوزخ ودر گذشتن از لغزشم وبخشش خطايم ، مرا پرتوان نگاه داشته است ، خدايا سخن تو حق است كه هيچ تخلف وتبديلى در آن نيست وفرمودى : " روزى كه هرگروهى را بنام رهبرش مى خوانيم " ، وآن روز روز بر انگيختن است ، آنگاه كه در صور دميده شده وآنچه در قبرها است بر انگيخته مى شوند .
خدايا ! وفادار مانده وگواهى مى دهم واقرار مىكنم ، انكار نكرده ومنكر نيستم ، ودر ظاهر وباطن وپنهان وآشكار مى گويم كه تو خدايى هستى كه جز تو پروردگارى نيست ، يگانه بوده وشريكى ندارى ، ومحمد بنده وفرستاده توست .
واينكه على امير مؤمنان ، آقاى جانشينان ، ووارث علم پيامبران ،پرچمدار دين ونابود كننده مشركين ، ومشخص كننده منافقين ، وجهادگر با خارج شدگان از دين ، امام وحجت من ودستاويز وراهبرم ، ودليل ورهنمايم مى باشد ، وكسى است كه به اعمالم هر چند پاكيزه باشد اطمينان نداشته ، و آنها را نجات بخش نمى دانم ، جز با ولايت او ورهرو بودن در راه او ، واقرار به فضائلش وپذيرش از حاملانش وتسليم به راويانش .
112

واقر باوصيائه من ابنائه ، ائمة وحججا ، وادلة وسرجا ، واعلاما ومنارا وسادة وابرارا ، واؤمن بسرهم وجهرهم ، وظاهرهم وباطنهم ، وغائبهم وشاهدهم ، وحيهم وميتهم ، لاشك في ذلك ولا ارتياب عند تحولك ولاانقلاب .
اللهم فادعني يوم حشري ونشري بامامتهم ، وانقذني بهم يا مولاى من حر النيران ، وان لم ترزقني روح الجنان ، فانك ان اعتقتنى من النار كنت من الفائزين .
اللهم وقد اصبحت يومي هذا لاثقة لي ، ولارجاء ولالجأ ، ولامفزع ولامنجا ، غير من توسلت بهم اليك متقربا الى رسولك محمد ، ثم على أمير المؤمنين ، والزهراء سيدة نساء العالمين ، والحسن ، والحسين وعلى ومحمد وجعفر وموسى وعلى ومحمد وعلى والحسن ، ومن بعدهم تقيم المحجة الى الحجة ، المستورة من ولده ، المرجو للامة من بعده .
اللهم فاجعلهم في هذا اليوم وما بعده حصني منالمكاره ، ومعقلي من المخاوف ، ونجني بهم من كل عدو ، وطاغ وباغ وفاسق ، ومن شر ما اعرف وما انكر ، وما استتر عني وما ابصر ، ومن شر كل دابة ، رب انت اخذ بناصيتها ، انك على صراط مستقيم .
113

وبه جانشينان او از فرزندانش اقرار دارم ، كه امامانم وحجتهايم ، ودلائل ورهنمايان ، وپرچمداران وراهبران وآقايان ونيكان مى باشند ، به پنهان وآشكار ، وظاهر وباطن ، وغائب وآشكار ، زنده ومرده آنان ايمان دارم ، در آن شك وريبى نبوده وتغييرى در آن نيست .
خداوندا ! در روز بر انگيخته شدن ودر محشر مرا با امامت آنان فراخوان ، واى مولايم از آتش دوزخ مرا بسبب آنان رهايى بخش ، اگر چه مرا از نعمتهاى بهشت بهره مند نمى سازى ، بدرستى كه اگر مرا از آتش رها نمايى از رستگاران مى باشم .
پروردگارا ! در اين روز هيچ اعتماد واميد وپناه وملجأ ومأوايى ، جز كسانى كه بسوى تو به آنان متوسل شدم ، ندارم ، ونزديكى مى جويم به پيامبرت محمد ، آنگاه به على امير مؤمنان وزهرا برترين بانوى جهان ، وحسن وحسين وعلى ومحمد وجعفر وموسى وعلى ومحمد وعلى وحسن وكسى كه بعد ايشان است وراه را مى نماياند ، واز فرزندانش پوشيده بوده وامت چشم اميد به اودارند .
خداوندا ! آنان را در اين روز وروزهاى بعد پناهم از رنجها و تكيه گاهم در سختيها قرارده ، وبوسيله آنان مرا از شر هر دشمن وطغيانگر وتجاوزگرو فاسق نجات ده ، ونيزاز شر آنچه مى دانم وآنچه نمى دانم ،وآنچه از من پوشيده است وآنچه مى بينم ، واز شر هر جنبنده اى كه پروردگارا زندگيش بدست توست ، بدرستى كه تو در راه مستقيم قراردارى .
114

اللهم فبتوسلي بهم اليك ، وتقربي بمحبتهم ، وتحصني بامامتهم ، افتح على في هذا اليوم ابواب رزقك ، وانشر على رحمتك ، وحببني الى خلقك ، وجنبني بغضهم وعداوتهم ، انك على كل شئ قدير .
اللهم ولكل متوسل ثواب ، ولكل ذي شفاعة حق ، فاسألك بمن جعلته اليك سببي ، وقدمته امام طلبتي ، ان تعرفني بركة يومي هذا ، وشهري هذا ، وعامي هذا .
اللهم وهم مفزعي ، ومعونتي ، في شدتي ورخائي ، وعافيتي وبلائي ، ونومي ويقظتي ، وظعني واقامتي ، وعسري ويسري ، وعلانيتي وسري ، واصباحي وامسائي ، وتقلبي ومثواى ، وسري وجهري .
اللهم فلا تخيبني بهم من نائلك ، ولاتقطع رجائي من رحمتك ، ولاتؤيسني من روحك ، ولاتبتلني بانغلاق ابواب الارزاق ، وانسداد مسالكها ، وارتتاج مذاهبها ، وافتح لي من لدنك فتحا يسيرا ، واجعل لي من كل ضنك مخرجا ، والى كل سعة منهجا ، انك ارحم الراحمين ، وصلى الله على محمد واله الطيبين الطاهرين ، امين رب العالمين .
115

بارالها ! بسبب توسلم بسوى تو به آنان ، ونزديكى جستنم به محبتايشان ، وپناهندگيم به امامت آنان ، در اين روز درهاى روزيت را بر من بگشاى ورحمتت را بر من فروريز ، ومرا در ميان خلقت محبوب ساز ، واز بغض ودشمنيشان در امان دار ، بدرستى كه تو بر هركار قادرى .
خداوندا ! براى هر توسل كننده اى ثواب وبراى هر شفاعت كننده اى حقى است ، پس از تو مى خواهم بحق كسى كه او را وسيله ام بسوى تو قرار داده وپيشاپيش حاجتهايم ذكر نمودم ، اين كه بركت اين روز ، اين ماه واين سال را بمن بنمايانى .
بارالها ! آنان پناهان ويارى كنندگان من در سختى وراحتى ، وسلامتى وبلا ، وخواب وبيدارى ، وتوقف وكوچ ، ومشكلات وآسانيها ، وپنهان وآشكار ، وصبح وشام ، ماندن وحركت كردن ، وبرون ودرون ، مى باشند .
خداوندا ! پس بحق آنان مرا از فيضت محروم نكن ، واميدم از رحمتت را قطع ننما ، واز رحمتت مأيوسم نساز ، ومرا به بسته شدن درهاى روزى وراههاى آن مبتلا نكن ، واز جانب خود گشايشى زود رس برايم مقرر كرده واز هر سختى راه رهايى ، وبراى هر گشايش راه دست يابى بدان را برايم آماده نما ، تو مهربانترين مهربانانى ، ودرود خدا بر محمد وخاندان پاكيزه اش باد ، پروردگار جهانيان اجابت كن .
116

( 28 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في تفريج الغموم والهموم اللهم انت ثقتي في كل كرب ، وانت رجائي في كل شدة ، وانت لي في كل امر نزل بي ثقة وعدة ، كم من كرب يضعف عنه الفؤاد ، وتقل فيه الحيلة ، وتعيي فيه الامور ،ويخذل فيه البعيد والقريب والصديق ، ويشمت فيه العدو ، انزلته بك وشكوته اليك ، راغبا اليك فيه عمن سواك ، ففرجته وكشفته وكفيتنيه .
فانت ولى كل نعمة ، وصاحب كل حاجة ، ومنتهى كل رغبة ، فلك الحمد كثيرا ، ولك المن فاضلا ، بنعمتك تتم الصالحات .
يا معروفا بالمعروف معروف ، ويا من هو بالمعروف موصوف ، انلني من معروفك معروفا تغنيني به عن معروف من سواك ، برحمتك يا ارحم الراحمين .
117

( 28 ) دعاى آن حضرت در رفع غم واندوه پروردگارا ! تو محل وثوق من در هر سختى ، واميدم در هر مشكلى مى باشى ، ودر هر امرى كه بر من وارد مى شود زاد وتوشه ام تو هستى ، چه بسيار مشكلاتى كه قلبهارا ناتوان وچاره انديشى را ضعيف ، وامور را دشوار ، دور را نزديك ، وراستگو در آن مخذول ، ودشمن در آن شاد مى گردد ، وآنرا باتو در ميان گذارده وشكايت آنرا بتو نمودم ، در حاليكه در آن تنها اميدم بتو بوده ، وتو گشايش عطا كرده ومشكل را بر طرف نموده ومرا كفايت كردى .
پس تو دهنده هر نعمت ، وصاحب هر حاجت ، ومنتهاى هر اميد مى باشى ، پس سپاس فراوان بر تو وبر ترين منت از آن توست ، به نعمت تو كارهاى نيك كامل مى گردد .
اى شناخته شده اى كه با كارهاى نيك شناخته شده اى ، واى كسى كه به كارنيك موصوف گرديده اى ، مرا از كارهاى نيكت بهره مند ساز تا از كارنيك غير تو بى نياز گردم ، به رحمتت اى مهربانترين مهربانان .
118

( 29 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لمن دهمه امر روى عن الصادق ( عليه السلام ) انه قال : من دهمه امر من سلطان او من عدو حاسد ، فليصم يوم الأربعاء والخميس والجمعة ، وليدع عشية الجمعة ليلة السبت ، وليقل في دعائه : اى رباه ، اى سيداه اى سيداه ، اى املاه ، اى رجاياه ، اى عماداه ، اى كهفاه ، اى حصناه ، اى حرزاه ، اى فخراه ، بك امنت ، ولك اسلمت ، وعليك توكلت ، وبابك قرعت ، وبفنائك نزلت ، وبحبلك اعتصمت ، وبك استغثت .
وبك اعوذ ، وبك الوذ ، وعليك اتوكل ، واليك الجأ واعتصم ، وبك استجير في جميع اموري ، وانت غياثي وعمادي ، وانت عصمتي ورجائي .
وانت الله ربي لا اله الا انت ، سبحانك وبحمدك ، عملت سوءا وظلمت نفسي ، فصل على محمد واله واغفرلي وارحمني ، وخذ بيدي وانقذني ووفقني ، واكفني واكلاني ، وارعني في ليلي ونهاري ، وامسائي واصباحي ، ومقامي وسفري .
119

( 29 ) دعاى آن حضرت براى كسى كه دچار مشكلى مى گردد از امام صادق ( عليه السلام ) نقل است كه فرمود : هر كه از طرف پادشاه يا دشمن حسودى دچار مشكل گردد ، روز چهار شنبه وپنج شنبه وجمعه را روزه گرفته وعصر جمعه شب شنبه دعا بخواند ، ودر دعايش بگويد : پروردگارا ! اى آقايم اى آقايم اى آرزويم ، اى اميدم ، اى تكيه گاهم ، اى پناهم ، اى حراست كننده ام ، اى حفاظت كننده ام ، اى افتخارم ، بتو ايمان آورده وتسليم تو گرديدم ، وبر تو توكل نمودم ، ودرگاهت را كوبيده وبه كنار خانه ات فرود آمدم وبه دستاويزت چنگزده واز تو يارى مى خواهم .
بتو پناه برده وبتو التجاء مى جويم ، وبرتو توكل نموده ، وبسويت پناهنده ام ، وبه تو در تمامى كارهايم پناه مى آورم ، وتو پناهم وتكيه گاهم وتو ملجأ واميدم هستى .
وتو خداى من پروردگارم بوده ومعبودى جزتو نيست ، پاك ومنزهى وسپاس مخصوص او است ، كار بدى انجام داده وبه خود ظلم كردم ، پس بر محمد وخاندانش درود فرست ومرا بيامرز ومورد رحمتت قرارده ، ودستهايم را گرفته ومرا نجات داده وموفق دار ومحافظت بنما ، ودر شب وروز وصبح وشام وسفر وحضر مرا رعايت نما .
120

يا اجود الاجودين ، ويا اكرم الاكرمين ، ويا اعدل الفاصلين ، ويا اله الاولين والاخرين ، ويا مالك يوم الدين ، ويا ارحم الراحمين ، يا حى يا قيوم ، يا حيا لايموت ، يا حى لا اله الا انت .
بمحمد يا الله ، بعلى يا الله ، بفاطمة يا الله ، بالحسن يا الله ، بالحسين يا الله ، بعلى يا الله ، بمحمد يا الله .
قال الحسن بن محبوب : عرضته على ابى الحسن الرضا ( عليه السلام ) ، فزادنى فيه : بجعفر يا الله ، بموسى يا الله ، بعلى يا الله ، بمحمد يا الله ، بعلى يا الله ، بالحسن يا الله ، بحجتك وخليفتك في بلادك يا الله ، صل على محمد وال محمد ، وخذ بناصية من اخافه - ويسميه باسمه - وذلل لي صعبه ، وسهل لي قياده ، ورد عني نافرة قلبه ، وارزقني خيره ، واصرف عني شره .
فاني بك اللهم اعوذ والوذ ، وبك اثق ، وعليك اعتمد واتوكل ، فصل على محمد وال محمد واصرفه عني ، فانك غياث المستغيثين ، وجار المستجيرين ، ولجأ اللاجئين ، وارحم الراحمين .
121

اى بخشنده ترين بخشندگان وكريمترين كريمان ، وعادلترين حاكمان ، واى پروردگار اولين وآخرين ، واى فرمانرواى روز جزا ، واى مهربانترين مهربانان ، اى زنده اى پايدار ، اى زنده اى كه نمى ميرد ، اى زنده اى كه معبودى جزتو نيست .
بحق محمد اى خدا ، بحق على اى خدا ، بحق فاطمه اى خدا ، بحق حسن اى خدا ، بحق حسين اى خدا ، بحق على اى خدا ، بحق محمد اى خدا .
حسن بن محبوب گويد : اين دعا را بر امام رضا ( عليه السلام ) عرضه داشتم ،واين عبارات را اضافه فرمودند : بحق جعفر اى خدا ، بحق موسى اى خدا ، بحق على اى خدا ، بحق محمد اى خدا ، بحق على اى خدا ، بحق حسن اى خدا ، بحق حجتت وخليفه ات در شهرهايت اى خدا .
بر محمد وخاندانش درود فرست و هر كه از او مى ترسم را در اختيار خود گير - ونام او را مى برد - سختى او را آسان ، ودر اختيار گرفتنش را بدون دشوارى قرارده ، تنفر قلبش را از من دور دار ، وشرش را از من بازگير .
بدرستى كه خدايا بتو پناه برده وبتو متوسل مى باشم ، وبتو اطمينان داشته واعتماد مى كنم وبر تو توكل مى نمايم ، پس بر محمد وخاندانش درود فرست وآنرا از من دور دار ، تو فريادرس فريادرسان ، پناه پناهندگان ، ومهربانترين مهربانانى .
122

( 30 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لدفع البلاء لاحول ولاقوة الا بالله العلى العظيم .
123

( 30 ) دعاى آن حضرت براى دفع بلا نيرو وتوانى جز به اراده خداوند بر تر ووالاتر نيست .
125

5 - ادعيه آن حضرت در قضاء حوائج واداء دين براى قضاء حوائجبراى قضاء حوائج براى قضاء حوائج براى قضاء حوائج باتوسل به قرآن براى قضاء حوائج براى اداء دين
126

( 31 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لقضاء الحوائج يا صاحبي في شدتي ، ويا وليي في نعمتي ، ويا الهي واله ابراهيم واسحاق ويعقوب ، يا رب كهيعص ويس والقران الحكيم .
اسألك يا احسن من سئل ، ويا خير مرتجى ، اسألك ان تصلى على محمد وال محمد .
( 32 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لقضاء الحوائج روى عن ابى الحسن الرضا ( عليه السلام ) انه قال : من كانت له حاجة قد ضاق بها ذرعا فلينزلها بالله تعالى جل اسمه - الى ان قال : فليصم يوم الأربعاء والخميس والجمعة ، ثم ليغسل رأسه بالخطمى يوم الجمعة ويلبس أنظف ثيابه ويتطيب باطيب طيبه ثم يقدم صدقة على امرى مسلم بما تيسر من ماله ، ثم ليبرز الى آفاق السماء ولايحتجب ويستقبل القبلة - ويصلى ركعتين .
127

( 31 ) دعاى آن حضرت براى قضاء حوائج اى سرپرستم درمشكلاتم ، واى صاحب نعمت من ، واى پروردگارم وپروردگار ابراهيم واسحاق ويعقوب ، اى پروردگار كهيعص ويس وقرآن حكيم .
از تو مى خواهم اى بهترين كسى كه از او حاجت خواسته شده ، واى بهترين كسى كه خوانده شده ، واى بخشنده ترين عطاكننده ، واى بهترين اميد داشته شده ، از تو مى خواهم كه بر محمد وخاندانش درود فرستى .
( 32 ) دعاى آن حضرت در قضاء حوائج از آن حضرت روايت شده كه فرمود : هر كه حاجتى دارد كه قادر بر آن نيست ، به خداوند بزرگ عرضه دارد - تا آنجا كه فرمود : روز چهارشنبه وپنج شنبه وجمعه را روزه گرفته ، ودر روز جمعه سرش را با گل خطمى مى شويد ، وبهترين لباسش را پوشيده وبوى خوش استعمال مى كند ، آنگاه به شخص مسلمانى در حد توانش صدقه مى دهد ، وزير آسمان مى رود بگونه اى كه چيزى بين او وآسمان مانع نباشد ، آنگاه رو به قبله نموده ودو ركعت نماز مى گذارد .
128

يقرء في الاولى فاتحة الكتاب و " قل هو الله احد " خمس عشر مرة ، ثم يركع فيقرأها خمس عشر مرة ثم يرفع رأسه فيقرأها خمس عشر مرة ، ثم يسجد فيقرأها خمس عشرمرة ، ثم يرفع رأسه فيقرأها خمس عشر مرة ، ثم يسجد ثانية فيقرأها خمس عشرمرة ، ثمينهض فيقول مثل ذلك في الركعة ، فاذا جلس للتشهد قرأها خمس عشر مرة ثم يتشهد ويسلم ويقرأها خمس عشرمرة .
ثم يخر ساجدا ويقرأها خمس عشر مرة ، ثم يضع خده الايسر على الارض فيقول مثل ذلك .
ثم يخر ساجدا فيقول وهو ساجد يبكى : يا جواد يا ماجد ، يا واحد يا احد يا صمد ، يا من لم يلد ولم يولد ولم يكن له كفوا احد ، يا من هو هكذا ولا هكذا غيره ، اشهد ان كل معبود من لدن عرشك الى قرار ارضك باطل الا وجهك جل جلالك .
يا معز كل ذليل ، ويا مذل كل عزيز ، تعلم كربتي ، فصل على محمد واله وفرج عني .
ثم تقلب خدك الايمن وتقول ذلك ثلاثا ، ثم تقلب خدك الايسر وتقول مثل ذلك .
129

در ركعت اول يكبار سوره حمد وپانزده بار سوره توحيد را مى خواند ، آنگاه به ركوع رفته وآنرا پانزده بار مى خواند ، سپس سر برداشته وپانزده بار مى خواند ، به سجده رفته وپانزده بار مى خواند ، پس از سر برداشتن ودر سجده دوم نيز پانزده بار سوره توحيد را مى خواند ، در ركعت دوم نيز چنين مى كند ، آنگاه تشهد خوانده وسلام مى گويد وپانزده بار سوره توحيد را مى خواند .
آنگاه به سجده رفته واين عمل را تكرار مى كند ، آنگاه گونه راستش را روى زمين مى گذارد وعمل را تكرار مى كند ، وگونه چپ را بر زمينمى نهد وعمل را مجددا ادامه مى دهد .
آنگاه سر به سجده نهاده وبا حالتى گريان مى گويد : اى بخشنده اى بزرگوار ، اى يگانه اى يكتا ، اى بى نياز ، اى كسى كه زائيده نشده ونمى زايد وكفو وهمتائى ندارد ، اى كسى كه اين چنين بوده وكسى همانند او نيست ، گواهى مى دهم كه هر معبودى غير از تو ، از عرش تا زمينت ، باطل مى باشد .
اى عزيز كننده هر خوار شده ، واى ذليل كننده هر عزيز ، مشكلم را مى دانى ، پس بر محمد وخاندانش درود فرست ومشكلم را حل كن .
آنگاه گونه راستت را روى زمين گذارده وعمل را تكرار مى كنى ، وسپس گونه چپ را بر زمين نهاده وعمل را مجددا تكرار مى كنى .
130

( 33 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لقضاء الحوائج روى مقاتل بن مقاتل قال : قلت للرضا ( عليه السلام ) : جعلت فداك علمنى دعاء لقضاء الحوائج ؟ فقال : اذا كانت لك حاجة الى الله مهمة فاغتسل والبس انظف ثيابك ، وشم شيئا من الطيب ، ثم ابرز تحت السماء ، فصل ركعتين ، تفتح الصلاة ، فتقرء فاتحة الكتاب و " قل هو الله احد " خمس عشر مرة ، ثم تركع وتقرء خمس عشر على مثل صلاة التسبيح ، غيران القراءة خمس عشرة مرة ، ثم تسجد وتقول في سجودك : اللهم ان كل معبود من لدن عرشك الى قرار ارضك فهو باطل سواك ، فانك انت الله الحق المبين ، اقض ليحاجة كذا ، وكذا الساعة الساعة ، وتلح فيما اردت .
( 34 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لقضاء الحوائج بالتوسل بالقرآن عن الرضا ( عليه السلام ) قال : اذا حزبك امر شديد ، فصل ركعتين ، تقرء في احدهما : الفاتحة وآية الكرسى ، وفي الثانية : الحمد و " انا انزلناه في ليلة القدر " ، ثم خذ المصحف وارفعه فوق
131

رأسك ، وقل : ( 33 ) دعاى آن حضرت براى قضاء حوائج از مقاتل بن مقاتل روايت شده : به آن حضرت عرضه داشت : فدايت شوم دعائى براى قضاء حوائج بمن تعليم فرما ؟ فرمود : هر گاه حاجت مهمى بسوى خداوند داشتى غسل كرده وبهترين لباست را بپوش ومقدارى بوى خوش استعمال كرده وزير آسمان برو ، ودو ركعت نماز گذار ، نماز را آغاز كرده وسوره حمد را مى خوانى وسپس پانزده مرتبه سوره توحيد را قرائت مى كنى ، آنگاه به ركوع رفته وپانزده مرتبه اين سوره را مى خوانى ، ومانند نماز جعفر طيار ادامه مى دهى ، غير از آن كه در اين نماز قرائت پانزده مرتبه مى باشد ، بعد از نماز به سجده رفته ومى گوئى : پروردگارا ! هر معبودى جزتو از عرش تا زمينت باطل مى باشد ، بدرستى كه تو خداوند حق آشكارى مى باشى ، اين حاجت مرا بر آور ، همين لحظه ، همين لحظه ، ودر اين مورد اصرار مى كنى .
( 34 ) دعاى آن حضرت براى قضاء حوائج با توسل به قرآن از آن حضرت روايت شده : هر گاه امر شديدى بر تو عارض شد دو ركعت نماز بگذار ، در يكى از آنها سوره حمد وآية الكرسى ، ودر ركعت دوم سوره حمد وسوره قدر را بخوان ، پس قرآن را بالاى سر خود قرار داده وبگو :
132

اللهم بحق من ارسلته الى خلقك ، وبحق كل اية فيه ، و بحق كل من مدحته فيه عليك ، وبحقك عليه ، ولانعرف احدا اعرف بحقك منك .
يا سيدي يا الله - عشر مرات ، بحق محمد - عشرا ، بحق على - عشرا ، بحق فاطمة - عشرا .
بحق امام بعده كل امام بعده عشرا ، حتى تنتهى الى امام حق ، الذى هو امام زمانك ، فانك لاتقوم من مقامك حتى يقضى الله حاجتك .
( 35 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لقضاء الحوائج عن الرضا ( عليه السلام ) قال : يصلى ركعتين ، يقرء في كل واحدة منهما الحمد مرة و " انا انزلناه " ثلاث عشرة ، فاذا فرغ سجد وقال : اللهم يا فارج الهم ، وكاشف الغم ، ومجيب دعوة المضطرين ، يا رحمان الدنيا ورحيم الاخرة ، صل على محمد وال محمد ، وارحمني رحمة تطفئ بها عني غضبكوسخطك ، وتغنيني بها عن رحمة من سواك .
ثم يلصق خده الأيمن بالارض ويقول :
133

پروردگارا ! به حق كسى كه او را بسوى خلقت فرستادى ، وبحق تمام آياتى كه در آنست ، وبحق كسانى كه در قرآن ايشان را مدح وتوصيف نموده اى ، بحق تو بر آنها ، وكسى را آگاهتر به حق تو از خودت نمى شناسيم .
اى آقايم اى خدا - ده بار ، بحق محمد - ده مرتبه ، بحق على - ده بار ، بحق فاطمه - ده بار .
ونام هر يك از امامان بعد از او را برده وبحق آنان خداوند را ده بار سوگند ده ، تا اين كه به امام زمان خودت برسى ، ازجايگاهت بر نمى خيزى مگر اين كه حاجتت بر آورده شده باشد .
( 35 ) دعاى آن حضرت براى قضاء حوائج از آن حضرت روايت شده : دو ركعت نماز خوانده ، در هر ركعت يكبار سوره حمد وسيزده بار سوره قدر خوانده شود ، پس از فراغ به سجده رفته وگويد : پروردگار ! اى بر طرف كننده هم وزائل كننده غم ، واجابت كننده دعاى بيچارگان ، اى مهربان در دنيا ودرآخرت ، بر محمد وخاندانش درود فرست ومرا مشمول رحمتت بگردان ، رحمتى كه به آن غضب وسخطت خاموش شده ، ومرا از رحمت غير تو بى نياز گرداند .
سپس گونه راستش را بر زمين قرار داده وگويد :
134

يا مذل كل جبار عنيد ، ويا معز كل ذليل ، وحقك قد بلغ المجهود مني في امر كذا ، ففرج عني .
ثم يلصق خده الأيسر بالأرض ويقول مثل ذلك ، ثم يعود الى سجوده ويقول مثل ذلك ، فان الله سبحانه يفرج غمه ويقضى حاجته .
( 36 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لقضاء الدين عن ابى جعفر ( عليه السلام ) قال : جاء رجل الى الرضا ( عليه السلام ) فقال : يا بن رسول الله انى ذوعيال وعلى دين ، وقد اشتدت حالى ، فعلمنى دعاء اذا دعوت الله به رزقنى الله ، فقال : يا عبد الله توضأ واسبغ وضوءك ، ثم صل ركعتين تتم الركوع والسجود فيهما ، ثم قال : يا ماجد يا كريم ، يا واحد يا كريم ، اتوجه اليك بمحمد نبيك نبى الرحمة ، يا محمد يا رسول الله ، اني اتوجه بك الى الله ربك ورب كل شئ ان تصلى على محمد وعلى اهل بيته .
واسألك نفحة من نفحاتك ، وفتحا يسيرا ، ورزقا واسعا ، الم به شعثي ، واقضي به ديني ، واستعين به على عيالي .
135

اى ذليل كننده هر جبار كينه توز ، واى عزيز كننده هر ذليل ، سوگند بحق تو كه در اين امر طاقتم بپايان رسيده ، پس در اين امر گشايش عطافرما .
سپس گونه چپش را روى زمين نهاده وهمين سخن را مى گويد ، آنگاه به سجده رفته واين ذكر را تكرار مى نمايد ، خداوند غم او را بر طرف وحاجتش را بر مى آورد .
( 36 ) دعاى آن حضرت براى اداء دين از امام جواد ( عليه السلام ) روايت شده : شخصى نزد امام رضا ( عليه السلام ) آمده وگفت : اى فرزند رسول خدا ، فرزندان بسيار داشته ودينى بر گردن دارم ودچار مشكل شده ام ، دعائى بمن بياموز كه هر گاه خدا را بدان دعا بخوانم خداوند روزى بمن عنايت فرمايد ، فرمود : اى بنده خدا وضو بگير وآنرا زيبا بعمل آور ، سپس دو ركعت نماز بجا آور ، كه ركوع وسجده آنرا كامل انجام دهى ، سپس بگو : اى بخشنده اى بزرگوار ، اى يكتا اى بزرگوار ، بتو روى مى كنم با محمد پيامبرت پيامبر رحمت ، اى محمد اى رسول خدا من با تو بسوى خدا پروردگارت وپروردگار هر چيزى روى كرده ام ، كه بر محمد وخاندانش درود فرستى .
واز تو نسيمى از رحمتت وپيروزى آسان وروزى گسترده مى خواهم ، كه پراكندگى ام را به اجتماع مبدل ودينم را اداءكرده ، وبا آن به خانواده ام كمك نمايم .
137

6 - ادعيه آن حضرت در رفع خطرات وشر دشمنان براى پوشيده ماندن از دشمناندر دفع شرور در دفع شر دشمنان در دفع دشمن ، به نام رقعة الجيب در احتراز در احتراز از دشمنان در دفع دشمن
138

( 37 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في الاحتجاب استسلمت مولاى لك ، واسلمت نفسي اليك ، وتوكلت في كل اموري عليك ، وانا عبدك وابن عبديك ، اخبانى اللهم في سترك عن شرار خلقك ، واعصمني من كل اذى وسوء بمنك ، واكفني شر كل ذي شر بقدرتك .
اللهم من كادني اوارادني فاني ادرأ بك في نحره ، واستعين بك منه ، واستعيذ منه بحولك وقوتك ، وشد عني ايدى الظالمين اذ كنت ناصري لا اله الا انت ، يا ارحم الراحمين ، واله العالمين .
اسألك كفاية الاذى ، والعافية والشفاء ، والنصر على الاعداء ، والتوفيق لما تحب ربنا وترضى ، يااله العالمين ، يا جبار السماوات والارضين ، يا رب محمد واله الطيبين الطاهرين ، صلواتك عليهم اجمعين .
139

( 37 ) دعاى آن حضرت در پوشيده ماندن از دشمنان مولايم ! بتو تسليم شده وجانم را بتو تسليم مى كنم ، ودر تمام كارهايم بر تو توكل مى نمايم ، ومن بنده تو پسر دوبنده توام ، مرا از شر مخلوقاتت در پوشش خودت پوشيده دار ، وبمنتت از هر اذيت وبدى مرا در امان دار ، وبه قدرتت شر هر شرورى را از من دور نما .
پروردگارا ! هر كه نسبت بمن مكر ورزد يا قصد بدى نسبت بمن دارد ، آنرا بخودش بر گردانده واز تو در مقابل او يارى مى خواهم ، و از او به نيرو وتوان تو پناه مى برم ، واگر ياور من هستى دستهاى ستمكاران را از من بازدار ، معبودى جز تو نيست اى مهربانترين مهربانان وپروردگار جهانيان .
از تو مى خواهم كفايت كردن اذيتها ، ونيز عافيت وشفاء ويارى بر دشمنان ، وتوفيق بر آنچه اى پروردگار دوست داشته واز آن خشنود مى باشى ، اى پروردگار جهانيان ، اى فرمانرواى آسمانها وزمينها ، اى پروردگار محمد وخاندان پاك وپاكيزه اش - بر تمامى آنان درود باد .
140

( 38 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة لدفع الاعداء بسم الله الرحمن الرحيم لا اله الا الله وحده لاشريك له ، انجز وعده ، ونصر عبده ، واعز جنده ، وهزم الاحزاب وحده ، فله الملك وله الحمد ، الحمد لله رب العالمين .
امسيت واصبحت في حمى الله الذي لايستباح ، وذمته التي لاترام ولاتخفر ، وفي عز الله الذي لايقهر ،وفي حزبه الذي لايغلب ، وفي جنده الذي لايهزم ، وحريمه الذي لايستباح .
بالله استجرت وبالله اصبحت وبالله استنجحت ، وتعززت وتعوذت ، وانتصرت وتقويت ، وبعزة الله قويت على اعدائي ، وبجلال الله وكبريائه ظهرت عليهم ، وقهرتهم بحول الله وقوته ، واستعنت عليهم بالله .
141

( 38 ) دعاى آن حضرت در دفع شر بنام خداوند بخشنده مهربان ، معبود حقى جز خداى بزرگ نيست ، يگانه بوده وشريكى ندارد ، وعده اش را متحقق ساخت وبنده اش رايارى نمود ، ولشكريانش را پيروز كرد ، ودشمنان را فرارى داد ، فرمانروايى از آن او است وستايش مخصوص او مى باشد ، وحمد وستايش سزاى پروردگار جهانيان است .
صبح وشام در حمايت خداوند كه زوال ندارد ، وپناه او كه مورد حمله قرار نمى گيرد ، وعزت الهى كه ذلت ندارد ، وحزب او كه شكست نمى خورد ، ولشكراو كه فرار نمى كند ، وحريم او كه در امنيت قرار دارد ، مى باشم .
به خدا پناه برده ، وبياد او هستم ، واز او يارى مى جويم ، وعزت مى خواهم ، پناهنده به اويم ، واز او كمك مى خواهم ونيرو مى طلبم ، وبيارى او بر دشمنانم پيروز مى شوم ، وبه جلال وكبرياى الهى بر آنان غالب مى گردم ، وبه نيرو وتوان او آنان را سر كوب كردم ، واز او بر عليه ايشانيارى مى خواهم .
142

وفوضت امري الى الله ، وحسبى الله ونعم الوكيل ، وتراهم ينظرون اليك وهم لايبصرون ، اتى امر الله ، فلجت حجة الله ، غلبت كلمته على اعداء الله الفاسقين ، وجنود ابليس اجمعين .
لن يضروكم الا اذى ، وان يقاتلوكم يولوكم الادبار ، ثم لاينصرون ، ضربت عليهم الذلة اينما ثقفوا اخذوا وقتلوا تقتيلا ، لا يقاتلونكم جميعا الا في قرى محصنة ، او من وراء جدر ، باسهم بينهم شديد ، تحسبهم جميعا وقلوبهم شتى ، ذلك بانهم قوم لايعقلون .
تحصنت منهم بالحصن المحفوظ ، فما اسطاعوا ان يظهروه وما استطاعوا له نقبا ، اويت الى ركن شديد والتجأت الى كهف رفيع ، وتمسكت بالحبل المتين ، وتدرعت بدرع الله الحصينة ، وتدرقت بدرقة أمير المؤمنين ، وتعوذت بعوذة سليمان بن داود ، وتختمت بخاتمه .
143

وكارم را به خدا سپردم واو مرا كافى است وبهترين نگاهبان مى باشد ، مى نگرى كه آنان به تو چشم دوخته اند ولى تو را نمى بينند امر الهى تحقق پذيرفت ، حجت الهى چيره شد وعذاب او بر دشمنان فاسق خدا ولشكريان شيطان متحقق گرديد .
آنان جز آزار ضررى بشما نخواهند رساند ، واگر با شما نبرد كنند فراركرده ، ويارى نمى گردند ، ذلت وخوارى براى آنان مقرر شده وهر كجا يافت شوند گرفته شده وبقتل مى رسند ، با شما جز در قلعه هاى محكم يا از پشت ديوار ها نمى جنگند ، در بين خود شان اختلاف بسيار دارند ولى تو آنان را متحد مى پندارى ، در حاليكه قلبهايشان در تضاد است ، چرا كه آنان گروهى نادان هستند .
با پناه محكم خود را در پناه قرار دادم ، از اينرو نمى توانند بر آن غالب شده ونمى توانند راهى براى نابوديش بيابند ، به ركن محكمى پناه برده ، ودر جايگاه بلندى مأوا گرفته ، وبه دستگيره روشنى متمسك شده ، ودر سپر محكم الهى پناه گرفته ام ، ودر يارى امير مؤمنان قرار داشته وبه حرز سليمان بن داود وانگشتر او به خدا پناه مى آورم .
144

فانا حيثما سلكت امن مطمئن ، وعدوي في الاهوال حيران ، قد حف بالمهانة والبس الذل ، وقمع بالصغار ، ضربت على نفسي سرادق الحياطة ، ولبست درع الحفظ ، وعلقت على هيكل الهيبة .
وتتوجت بتاج الكرامة ، وتقلدت بسيف العز الذي لايفل ، وخفيت عن اعين الباغين الناظرين ، وتواريت عن الظنون ، وامنت على نفسي ، وسلمت من اعدائي بجلال الله .
فهم لي خاضعون ، وعني نافرون ، كانهم حمر مستنفرة ، فرت من قسورة ، قصرت ايديهم عن بلوغي ،وعميت ابصارهم عن رؤيتي ، وخرست السنتهم عن ذكري ، وذهلت عقولهم عن معرفتي ، وتخوفت قلوبهم ، وارتعدت فرائصهم ونفوسهم من مخافتي بالله الذي لا اله الا هو .
145

من در هر كجا كه باشم در آرامش واطمينان قراردارم ودشمنم در سختيها سرگردان است ، در ذلت وخوارى قرار داشته ورنج وبدبختى بر او فرومى ريزد ، حفاظت الهى را در اختيار داشته ودر پناه او قرار دارم ونگاهبانى او حافظ من است .
وتاج كرامت الهى را بر سر داشته وبه شمشير عزت الهى كه كندى در آن نيست خود را وابسته ساخته ام ، واز چشمان دشمنان نظاره گر خود را مخفى داشته واز گمانهاى بدشان دورشده ودر امان مى باشم وبه جلالت الهى از دشمنانم رهايى يافته ام .
از اينرو آنان در مقابلم خاضع واز من فرار مى كنند ، همان گونه كه خران از شير درنده مى گريزند ، بيارى خداوند كه معبود حقى جزاو نيست دستانشان از دست يابى بمن كوتاه ، ديدگانشان از ديدار من كور ، زبانشان از يادمن لال ، عقولشان از درك معرفت من كوتاه مى باشد ، دلهاشان ترسان ، اندامشان وجانها شان از ترس من لرزان است .
146

يا هو ، يا من لا اله الا هو ، افلل جنودهم ، واكسر شوكتهم ، ونكس رؤوسهم ، واعم ابصارهم ، فظلت اعناقهم لي خاضعين ، وانهزم جيشهم ، وولوا مدبرين ، سيهزمالجمع ويولون الدبر ، بل الساعة موعدهم والساعة ادهى وامر ، وما امر الساعة الا كلمح البصر .
علوت عليهم بعلو الله الذي كان يعلو به على صاحب الحروب ، منكس الرايات ، ومبيد الاقران ، وتعوذت باسماء الله الحسنى وكلماته العليا ، وظهرت على اعدائي ببأس شديد وامر رشيد ، واذللتهم وقمعت رؤوسهم ، وظلت اعناقهم لي خاضعين .
فخاب من ناواني ، وهلك من عاداني ، وانا المؤيد المنصور ، والمظفر المتوج المجبور ، وقد لزمت كلمة التقوى ، واستمسكت بالعروة الوثقى ، واعتصمت بحبل الله المتين ، فلن يضرني كيد الكائدين ، وحسد الحاسدين ، ابد الابدين ، ودهر الداهرين ، فلن يراني احد ، ولن يقدر على احد .
147

اى خداوند ، اى كه معبود حقى جزتو نيست ، لشكريانشان را فرارى ، عزتشان را نابود كن ، وآنان را سرافكنده گردان ، وديدگانشان را كور نما ، تا در برابر من خاضع شده ولشكريانشان پشت كرده وفرار كنند ، آن گروه متفرق شده وفرارى مى شوند ، بلكه قيامت سر انجامشان است وعذاب آن بسيار درد ناك مى باشد ، ووقوع آن حتمى است وناگهانى فرا مى رسد .
بوسيله بر ترى وقدرتى كه على ( عليه السلام ) جنگجو وپائين آورنده پرچمهاى كفر ونابود كننده ستمگران با آن بر ترى مى جست ، برترى مى جويم ، وبه نامهاى نيكوى الهى وكلمات بر تر او در پناه خداقرارمى گيرم ، وبه قدرتى بسيار وامر الهى بر دشمنانم غالب مى گردم ، آنان را ذليل وخوار كرده وسر افكنده مى گردانم ، كه در برابرم خاضع وفروتن شوند .
دشمنانم نا اميد ومخالفانم نابود ، ومن تأييد شده وپيروز وغالب وخرسند مى باشم ، بر اساس تقوى عمل كرده وبه دستگيره محكم الهى وريسمان محكم او آويخته شده ام ، از اينرو كيد حيله گران ، وحسد حسودان هرگز بمن نمى رسد ، كسى مرا نمى بيند وبر من غالب نمى گردد .
148

قل انما ادعو ربي ولااشرك به احدا ، اسألك يا متفضل ، ان تفضل على بالامن والايمان على نفسي وروحي بالسلامة من اعدائي ، وان تحول بيني وبين شرهم بالملائكة الغلاظ الشداد ، لايعصون الله ما امرهم ، ويفعلون ما يؤمرون ، وايدني بالجند الكثيفة والارواح العظيمة المطيعة .
فيجيبونهم بالحجة البالغة ، وتقذفونهم بالحجر الدامغ ، ويضربونهم بالسيف القاطع ، ويرمونهم بالشهاب الثاقب ، والحريق الملتهب والشواظ المحرق ، ويقذفون من كل جانب دحورا ولهم عذاب واصب .
قذفتهم وزجرتهم بفضل بسم الله الرحمن الرحيم ، بطه ويس والذاريات والطواسين ، وتنزيل القران العظيم ، والحواميم وبكهيعص ، وبكاف كفيت وبهاء هديت وبياء يسر لي ، وبعين علوت وبصاد صدقت انه لا اله الا هو .
وبنون والقلم وما يسطرون وبمواقع النجوم ، وبالطور وكتاب مسطور ، في رق منشور ، والبيت المعمور ، والسقف المرفوع ، والبحر المسجور ، ان عذاب ربك لواقع ، ما له من دافع .
149

بگو من پروردگارم را خوانده وشريكى براى او قرار نمى دهم ، اى تفضل كننده از تو مى خواهم كه امنيت وسلامتى در نفس وجانم ورهايى از دشمنانم را عنايت كنى ، وبين من وشر آنان با فرشتگان عذابت كه به فرمانت عمل كرده وتخلف نمى كنند ودر انتظار فرمان تو هستند ، فاصله بيندازى ، ومرا به لشكريان بسيارت وفرشتگان درگاهت يارى نمايى .
تاآنان را بادلائل روشن پاسخ گفته ، وباسنگهاى نابود كننده نابود سازيم ، با شمشير برنده بر آنان حمله بريم ، وتيرهاى بلا وآتشبار برايشان فروريزيم ، واز هر طرف مورد حمله قرار گيرند ، وخوارشده وعذاب درد ناك در انتظار شان است .
به فضيلت بسم الله الرحمن الرحيم وطه ويس وذاريات وطواسين وحواميم بر آنان حمله بريم ، ونيز به فضيلت كهيعص ، كه به كاف آن كفايت شده وبه هاء هدايت گرديده ، وبياء يسر وآسانى مقرر كرده ، وبه عين علو وبرترى يا بيم ، وبه صاد به صداقت بگوئيم كه معبودى جزتو نيست .
ونيز به نون وقلم وآنچه مى نويسد ، وبه جايگاههاى ستارگان ، وبه كوه طور وكتاب نوشته شده ، دركاغذى باز ، وبه خانه ساخته شده وسقف بر افراشته ودرياى خروشان ، بدرستى كه عذاب الهى تحقق مى يابد ، وراهرهايى از آن نيست .
150

فولوا مدبرين ، وعلى اعقابهم ناكصين ، وفي ديارهم خائنين ، فوقع الحق وبطل ماكانوا يعملون ، فغلبوا هنا لك وانقلبوا صاغرين ، والقى السحرة ساجدين ، فوقاه الله سيئات ما مكروا وحاق بآل فرعون سوء العذاب ، ومكروا ومكر الله والله خير الماكرين .
الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم ، فاخشوهم فزادهم ايمانا ، وقالوا حسبنا الله ونعم الوكيل ، فانقلبوا بنعمة من الله وفضل لم يمسسهم سوء واتبعوا رضوان الله ، والله ذوفضل عظيم .
رب اعوذ بك من همزات الشياطين واعوذ بك رب ان يحضرون ، اللهم اني اعوذ بك من شر ما اخاف واحذر ، واسألك من خير ما عندك ، فسيكفيكهم الله وهو السميع العليم ، لاحول ولاقوة الا بالله العلى العظيم .
جبرئيل عن يميني ، وميكائيل عن شمالي ، ومحمد صلى الله عليه واله امامي ، والله عزوجل يطل على ، يمنعكم مني ويمنع الشيطان الرجيم ، يا من جعل بين البحرين حاجزا ، احجز بيني وبين اعدائي حتى لايصلوا الى بسوء .
151

پس فرار كرده وروى گرداندند ، ودر شهرهاشان ترسان باقى ماندند ،وحق غالب وآنچه مى دانستند باطل گرديد ، ومغلوب شده وذليلانه باز گشتند ، وساحران بر زمين افتاده ، وخداوند از تحقق اعمال زشت آنان جلوگيرى كرد وعذاب دردناك بر خاندان فرعون فرود آمد ، ومكر كردند وخدا وند نيز مكر كرد واو بهترين مكر كنندگان است .
كسانى كه مردم به آنان گفتند : مردم بر عليه شما متحد شده اند پس بترسيد ، ايمان آنان افزون گشت وگفتند : خداوند مارا كافى است واو بهترين نگاهبانان است ، وهمراه نعمت الهى باز گشته وبا فضلى كه بدى در آن راه ندارد ، ورضاى الهى را طالب بوده وخداوند داراى فضل بزرگ است .
پروردگارا ! از وساوس شيطان وحضور آنان بتو پناه مى برم ، خدايا از شر آنچه مى ترسم ودر هراسم بتو پناه مى آورم ، وامور خيرى كه نزد توست را خواهانم ، پس خداوند آنا را كفايت كرده واو شنواى داناست ، ونيرو وتوانى جز به ارده او نيست .
جبرئيل از طرف راست ، وميكائيل از طرف چپ ، وحضرت محمد پيشاپيش من ، وخداوند حافظ ونگاهبان من است ، آنان وشيطان رانده شده را از من دور مى دارد ، اى آن كه بين دو دريا مانع قرارداد ، بين من ودشمنانم مانع ايجاد كن تا بدى بمن نرسانند .
152

سترت بيني وبينهم بسترالله الذي يستتر به من سطوات الفراعنة ، ومن كان في سترالله كان محفوظا ، حسبى الذي يكفي ما لا يكفي احد سواه ، وجعلنا من بين ايديهم سدا ومن خلفهم سدا ، فاغشيناهم فهم لايبصرون .
اللهم اضرب على سرادقات حفظك الذي لايهتكه الرياح ، ولاتخرقه الرماح ، واكفني شر ما اخافه بروح قدسك الذي من القيته عليه كان مستورا عن عيون الناظرين ، وكبيرا في صدور الخلائق اجمعين .
ووفق لي باسمائك الحسنى وكلماتك العليا ، صلاحي في جميع ما اؤمله من خير الدنيا والاخرة ، واصرف عني شر قلوبهم ، وشر ما يضمرون الى خير ما لا يملكه غيرك .
اللهم انك انت مولاى وملاذي ، فبك الوذ ، وانت معاذي ، فبك اعوذ ، يا من دان له رقاب الجبابرة ، وخضعت له عماليق الفراعنة ، اجرنى اللهم من حزبك وكشف سترك ، ونسيان ذكرك ، والاضراب عن شكرك ، انا في كنفك ليلي ونهاري ، ونومي وقراري ، وانتباهي وانتشاري ، ذكرك شعاري ، وثناؤك دثاري .
153

بين خود وآنان پوشش وحجاب الهى ، كه بوسيله آن از آزار فراعنه در امان بود ، را قرار دادم ، و هر كه در حفظ الهى باشد محفوظ است ، كسى مرا كفايت مى كند كه امورى را كفايت مى نمايد كه درتوان كسى نيست ، واز پيشاپيش واز پشت سر موانعى را ايجاد كن ومارا از ديد آنان پوشيده دار تا مارا نبينند .
خداوندا ! پوششهاى حفاظتى خود را كه بادها آنرا درهم نكوبد ، ونيزه ها آنرا درهم ندرد ، را بر من قرارده ، ومرا از شر آنچه از آن مى ترسم در امان دار ، بحق روح القدس كه بر هر كه قرار گيرد از ديدگان بينندگان در امانبوده وجايگاه بلندى درقلوب مردم پيدا مى كند .
به حق اسماء حسنايت وكلمات برترت مرا موفق كن به آنچه از خير دنيا وآخرت آرزومندم وصلاح من در آنست ، وشر قلبهايشان وآنچه در آن پنهان مى دارند را بسوى خيرى كه تنها درتوان توست ، منحرف نما .
خداوندا ! بدرستى كه تو مولاى من مى باشى ، به تو پناه برده وتو پناهگاه منى ، اى كه گردنهاى جباران وستمگران در مقابلش فروتن وخاضع مى گردد ، بتو پناه مى آورم ، پس خدايا مرا از خواريت وآشكار نمودن اسرارت ، وفراموشى يادت وروى گرداندن از شكرت ، مصون دار ، من در شب وروز وخواب وبيدارى درحفاظت توام ، يادت شعارم وثناءت ورد زبانم است .
154

اللهم ان خوفي امسى واصبح مستجيرا بك وبامانك ، من خوفك وسوء عذابك ، واضرب على سرادقات حفظك ، وارزقني حفظ عنايتك برحمتك يا ارحم الراحمين ، امين امين رب العالمين .
( 39 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة في استدفاع شر الاعداء روى انه لما مات ابو الحسن الرضا على بن موسى ( عليه السلام ) وجد عليه تعويذ معلق ، وفي آخره عوذة ذكر ان آبائه ( عليهم السلام ) كانوا يقولون : ان جدهم عليا ( عليه السلام ) كان يتعوذ بها من الاعداء وكانت معلقة في قراب سيفه ، وفي آخرها اسماء الله عزوجل ، وانه ( عليه السلام ) شرط على ولده واهله ان لايد عوبها على احد ، فان من دعابه لم يحجبدعاؤه عن الله جل اسمه وتقدست اسماؤه : اللهم بك استفتح ، وبك استنجح ، وبمحمد صلى الله عليه واله اتوجه ، اللهم سهل لي حزونته وكل حزونة ، وذلل لي صعوبته وكل صعوبة ، واكفني مؤونته وكل مؤونة .
155

خداوندا ! وحشتم پناهنده به تو گرديده تا از غضب وعذابت در امان ماند ، پس حفاظتت را بر من قرارده وعنايتت را روزيم گردان ، برحمتت اى مهربانترين مهربانان ، اى پروردگار جهانيان اجابت كن ، اجابت كن .
( 39 ) دعاى آن حضرت در دفع شر دشمنان روايت شده : هنگامى كه امام رضا ( عليه السلام ) بشهادت رسيدند در لباس آن حضرت اين تعويذ پيدا شد ، درآخرآن چنين نوشته شده بود كه از پدرانش روايت شده كه جدشان على ( عليه السلام ) اين تعويذ را براى دفع شر دشمنان بكار برده ودرغلاف شمشيرش قرار داشت ، ودرآخرآن نامهاى الهى است ، وآن حضرت بر فرزندان وخاندانش شرط كرده كه آنرا بر عليه كسى نخوانند ، چرا كه هر كه اين دعا را بخواند دعايش محجوب نمى ماند : پروردگارا ! بتو آغاز كرده واز تو يارى مى جويم ، وبه محمد - كه درود تو بر او وخاندانش باد - روى مى آورم ، پروردگارا دشوارى آن وهر دشوارى را برايم آسان گرادان واين مشكل وتمام مشكلات رابرايم بر طرف گردان ، ورنج آن وهررنجى راكفايت فرما .
156

وارزقني معروفه ووده ، واصرف عني ضره ومعرته ، انك تمحو ما تشاء وتثبت وعندك ام الكتاب ، الا ان اولياء الله لاخوف عليهم ولاهم يحزنون .
انا رسل ربك لن يصلوا اليك ، طه حم لايبصرون ، وجعلنا في اعناقهم اغلاقا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ، وجعلنا من بين ايديهم سدا ، ومن خلفهم سدا فاغشينا هم فهم لايبصرون .
اولئك الذين طبع الله على قلوبهم وسمعهم وابصارهم ، واولئك هم الغافلون ، لاجرم ان الله يعلم ما يسرون وما يعلنون ، فسيكفيكهم الله وهو السميع العليم ، وتريهم ينظرون اليك وهم لايبصرون .
صم بكم عمى فهم لايرجعون ، طسم تلك آيات الكتاب المبين ، لعلك باخع نفسك الا يكونوا مؤمنين ، ان نشا ننزل عليهم من السماء اية ، فظلت اعناقهم لها خاضعين .
157

دوستى ومحبتش راروزيم فرموده ، وضرر ورنجش را از من دوردار ، تو آنچه مى خواهى رامحو واثبات مى كنى وام الكتاب در نزد توست ، آگاه باشيدكه هيچ خوف وحزنى براى اولياء الهى نمى باشد .
ما فرستادگان پروردگارت مى باشيم ، وآنان هرگزبتو نمى رسند ، طه حم ، نمى نگرند ، ودر گردنهايشان غل وزنجيرهايى قرار داديم كه تا گوشهايشان مى آيد ، از پيشاپيش آنان وازپشت سرشان موانع قرار داديم كهآنان را مى پوشاند پس آنان نمى نگرند .
اينان كسانى هستند كه خداوند بر قلبها وگوشها وديدگانشان مهر نهاده واينان غافلانند ، شكى نيست كه خداوند به پنهان وآشكار شان آگاهست وبزودى شرشان را كفايت مى كند واو شنوا وداناست ، ومى بينى آنان بتو مى نگرند در حاليكه نمى بينند .
كرند ، لالند ، كورند ، پس باز نميگردند ، طسم اين آيات كتاب آشكار است ، شايد تو جانت را بخاطر ايمان آنان از بين ببرى ، اگر بخواهيم از آسمان براى آنان آيه اى نازل مى كنيم كه در مقابل آن خاضع شوند .
158

الاسماء : اللهم اني اسألك بالعين التي لاتنام ، وبالعز الذي لايرام ، وبالملك الذي لايضام ، وبالنور الذي لايطفى ، وبالوجه الذي لايبلى ، وبالحياة الذي لاتموت ، وبالصمدية التي لاتقهر ، وبالديمومية التي لاتقنى ، وبالاسم الذي لايرد ، وبالربوبية التي لاتستذل ، ان تصلى على محمد وال محمد ، وان تفعل بي كذا وكذا .
وتذكر حاجتك تقضى ان شاءالله تعالى .
( 40 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في الاحتراز ، المسمى برقعة الجيب روى عن ياسر الخادم انه قال : لما نزل ابو الحسن على بن موسى الرضا ( عليهما السلام ) قصر حميد بن قحطبة نزع ثيابه وناولها حميدا - الى ان قال :فقلت : جعلت فداك ان الجارية وجدت رقعة في جيب
159

نامها : خداوندا ! از تو مى خواهم به ديده اى كه نمى خوابد ، به عزتى كه مورد سوء قصد قرار نمى گيرد ، وبه فرمانروايى كه ستم نمى كند ، وبه نورى كه خاموش نمى شود ، وبه چهره اى كه پوسيده نمى شود ، به زنده اى كه نمى ميرد ، وبه قدرتى كه مغلوب نمى گردد ، به جاودانگى كه فنا ندارد ، وبه نامى كه رد نمى شود ، وبه ربوبيتى كه ذليل نمى گردد ، بر محمد وخاندانش درود فرست واين كار را برايم انجام ده .
وحاجتت را ذكر مى كنى انشاء الله انجام مى شود .
( 40 ) دعاى آن حضرت در دفع دشمن ، به نام رقعة الجيب از ياسر خادم روايت شده : هنگامى كه امام به قصر حميد بن قحطبه رفت لباس خود را در آورد ، وبه حميد داد - تا آنجا كه گويد : گفتم : فدايت شوم كنيز كاغذى را در لباس تو يافته آن چيست ؟
160

قميصك ، فما هى ؟ قال : يا حميد هذه عوذة لانفارقها ، فقلت : لو شرفتنى بها ، فقال : هذه عوذة من امسكها في جيبه كان البلاء مدفوعا عنه ، وكانت له حرزا من الشيطان الرجيم : بسم الله الرحمن الرحيم ، بسم الله اني اعوذ بالرحمان منك ان كنت تقيا او غير تقى ، اخذت بالله السميع البصير على سمعك وبصرك ، لاسلطان لك على ، ولاعلى سمعي ،ولاعلى بصري ، ولاعلى شعري ، ولاعلى بشري ، ولاعلى لحمي ، ولاعلى دمي ، ولاعلى مخي ، ولاعلى عصبي ، ولاعلى عظامي ، ولاعلى مالي ، ولاعلى ما رزقني ربي .
سترت بيني وبينك بستر النبوة الذى استتر انبياء الله به ، من سطوات الجبابرة والفراعنة ، جبرئيل عن يميني ، وميكائيل عن يساري ، واسرافيل عن ورائي ، ومحمد صلى الله عليه واله امامي ، والله مطلع على ، يمنعك مني ويمنع الشيطان مني .
اللهم لايغلب جهله اناتك ان يستفزني ويستخفني ، اللهم اليك التجأت ، اللهم اليك التجأت ، اللهم اليك التجأت .
161

فرمود : اى حميد اين تعويذى است كه از آن جدا نمى شويم ، گفتم : اگر مرا بدان مفتخر گردانى ، فرمود : اين تعويذى است كه هر كه آنرا در لباسش نگاه دارد بلاء از آن دور بوده ، ودر مقابل شيطان رانده شده او را نگاه مى دارد : بنام خداوند بخشنده مهربان ، بنام خدا ، من از تو بخداوند پناه مى برم اگر پرهيزكار بوده يانباشى ، به خداوند شنواى بينا ، چشم وگوشت راگرفتم ، تو قدرتى بر من ونه بر گوش وچشم ومو وپوست وگوشت وخون ومخ ورگها واستخوانها واموال وآنچه خداوند بمن روزى كرده ، ندارى .
بين خودوتوبه پوششى كه پيامبران الهى با آن ازحملات جباران وفراعنه خود را پوشيده مى داشتند ، خود را پوشيده داشتم ، جبرئيل ازسمتراست ، وميكائيل ازسمت چپ ، واسرافيل از پشت سر ، وحضرت محمد پيشاپيش من قرار دارند ، وخداوند بر من آگاه بوده وتو وشيطان را از من بازمى دارد .
خداوندا ! جهالت او بر صبر تو غالب نمى گردد تا مرا فريب داده ياخفيف شمرد ، خداوندا بتو پناه آورده ام ، خدايا بتو پناه آورده ام ، خدايا به توپناه آورده ام .
162

وفي رواية : بسم الله الرحمن الرحيم ، اعوذ بالرحمان منك ان كنت تقيا ، اخسؤا فيها ولاتكلمون ، اخذت سمعك وبصرك بسمع الله وبصره ، واخذت قوتك وسلطانك بقوة الله وسلطان الله الحاجز بيني وبينك بما حجربه انبيائه ورسله ، وسترهم من الفراعنة وسطواتهم .
جبرئيل عن يميني ، وميكائيل عن يساري ، ومحمد امامي ، والله محيط بي ، يحجزك عني ويحول وبيتي بحوله وقوته ، حسبى الله ونعم الوكيل ، ماشاء الله كان و مالم يشألم يكن .
ويكتب آية الكرسى على التنزيل ، ولا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم ، ويحملها .
( 41 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في الاحتراز بسم الله الرحمن الرحيم ، يا من لاشبيه له ولامثال له ،
163

ودر روايتى چنين آمده : بنام خداوند بخشنده مهربان ، اگر پرهيزكار مى باشى به تو به پروردگار پناه مى برم ، دورشويد وسخن نگوئيد ، شرگوش وچشم تو را با گوش و چشم الهى دفع نمودم ، ونيرو وتوانت را به نيرو وتوان الهى دفع كردم ، كه بين من وتو مانع مى شود ، آنگونه كه پيامبران ورسولانش را از شر فرعونها وقدرتشان محافظت كرد .
جبرئيل از سمت راست ، وميكائيل از سمت چپ ، ومحمد - كه درود خدا بر او وخاندانش باد - پيشاپيش ، وخداوند مرا در احاطه خود دارد ، مانع آسيب تو شده وبين من وتو با نيرو وتوانش مانع مى گردد ، خداوند مرا كافى است واو بهترين نگاهبان است ، آنچه خداوند بخواهد واقع شده وآنچه در مشيت او نباشد انجام نمى گيرد .
وآية الكرسى را مى نويسد ، وسپس لاحول ولا قوة الا بالله ، وآنگاه آنرا با خود حمل مى كند .
( 41 ) دعاى آن حضرت در احتراز بنام خداوند بخشنده ومهربان ، اى كه شبيهى نداشته ومثالى براى او
164

انت الله لا اله الا انت ، ولاخالق الا انت ، تفنى المخلوقين وتبقى انت ، حلمت عمن عصاك ، وفى المغفرة رضاك .
( 42 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في الاحتراز من الاعداءدعاؤه ( عليه السلام ) وقد غضب عليه المأمون فسكن : بالله استفتح ، وبالله استنجح ، وبمحمد صلى الله عليه واله اتوجه ، اللهم سهل لي حزونة امري كله ، ويسرلى صعوبته ، انك تمحو ما تشاء وتثبت ، وعندك ام الكتاب .
( 43 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لدفع العدو روى عنه ( عليه السلام ) انه قال : اذا دعا احدكم على عدوه فليقل : اللهم اطرقه بليلة لااخت لها ، وابح حريمه .
165

نيست ، تو خدايى هستى كه معبودى جز تو نيست ، وآفريدگارى جز تو نمى باشد ، مخلوقين را فانى نموده وخود جاودانه اى ، از كسانى كه عصيانت را مى كنند در مى گذرى وخشنوديت در بخشش است .
( 42 ) دعاى آن حضرت در احتراز از دشمنان دعاى آن حضرت در زمانى كه مأمون برايشان غضب كرده بود وآرام شد : به خدا آغاز كرده وبه او يارى مى جويم ، وبه محمد - كه درود خدا بر او وخاندانش باد - روى مى آورم ، پروردگارا سختى تمام كارهايم را آسان فرما ، ورنج آنها را بر طرف ساز ، بدرستى كه تو آنچه بخواهى را محو واثبات مى كنى ، وام الكتاب نزد توست .
( 43 ) دعاى آن حضرت در دفع دشمناز آن حضرت روايت شده : هر گاه يكى از شما خواست بر عليه دشمنش دعا كند ، بگويد : خداوندا ! او را به در دى كه مشابه ندارد مبتلا كن ، واحترامش را زائل ساز .
167

7 - ادعيه آن حضرت در درمان بيمارى ها وآنچه به آن ارتباط دارد در تعويذ براى هر درد وخوف در تعويذ براى هر درد براى رفع دردها براى تمامى بيمارى ها براى بيمارى تب براى بيمارى تب براى بيمارى ثالول براى بيمارى ثالول براى بيمارى خنازير براى بيمارى سل براى درد شقيقه در تعويذ براى زنان حامله در مقابل انسانها وجنبندگان براى دفع سحر براى دفع عقرب ومار براى رد گمشده
168

( 44 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة لكل خوف وداء قال الحسين بن علي بن يقطين : اخذت هذه العوذة من الرضا ( عليه السلام ) ، وذكر انها جامعة مانعة ، وهى حرز وامان من كل داء وخوف : بسم الله الرحمن الرحيم ، بسم الله اخسئوا فيها ولا يتكلمون ، اعوذ بالرحمان منك ان كنت تقيا او غير تقى ، اخذت بسمع الله وبصره على اسماعكم وابصاركم ، وبقوة الله على قوتكم .
لاسلطان لكم على فلان بن فلان ، ولا على ذريته ، ولاعلى ماله ، ولاعلى اهل بيته ، سترت بينكم وبينه بستر النبوة التي استتروا بها من سطوات الفراعنة .
جبرئيل عن ايمانكم ، وميكائيل عن يساركم ، ومحمد صلى الله عليه واله واهل بيته امامكم ، والله تعالى مظل عليكم ، يمنعه الله وذريته وماله واهل بيته منكم ومن الشياطين ، ماشاء الله ، لاحول ولاقوة الا بالله العلى العظيم .
اللهم انه لايبلغ حلمه اناتك ، ولايبلغه مجهود نفسه ، فعليك توكلت ، وانت نعم المولى ، ونعم النصير ، حرسك الله
169

( 44 ) دعاى آن حضرت در تعويذ براى هر درد وخوف حسين بن على بن يقطين گويد : اين تعويذ را از امام رضا ( عليه السلام ) گرفتموفرمود : آن تعويذى است جامع ومانع وحرز وامانست از هردرد وخوف : بنام خداوند بخشنده مهربان ، بنام خدا در آنجا بمانيد وسكوت كنيد ، از تو بخداوند پناه مى برم ، پرهيزكار باشى يا نباشى ، به گوش وچشم الهى گوشها وچشمهايتان را بسته ام ، وبه نيروى الهى نيروى شما را مهار نموده ام .
شماقدرتى بر فلان پسر فلان وفرزندان واموال وخانواده اش نداريد ، بين شما واو به پوشش نبوت كه با آن از حملات فراعنه خود را پنهان داشتند خود را پوشيده داشتم .
جبرئيل از طرف راست شما ، وميكائيل از طرف چپ ، ومحمد - كه درود خدا بر او وخاندانش باد - وخاندانش پيشاپيش شما ، وخداى بزرگ بر شما احاطه دارد ، خداوند او وفرزندان ومال وخاندانش را از شما وشياطين باز مى دارد ، آنچه خدا بخواهد انجام گيرد ونيرو وتوانى جز به اراده خداى برتر ووالاتر نمى باشد .
پروردگارا ! برد بارى او بر صبر تو غالب نشده وتلاش خودش را در احاطه نمى گيرد ، پس بر تو توكل كرده وتو بهترين ياور وسرپرستى ،
170

وذريتك يا فلان بما حرس الله به اولياءه ، وصلى الله على محمد واهل بيته .
وتكتب آية الكرسى الى قوله : وهو العلى العظيم ، ثم تكتب : لاحول ولاقوة الا بالله العلى العظيم ، ولاملجأ من الله الا اليه ، حسبنا الله ونعم الوكيل ، دل سام في رأس السهباطا لسلسبيلانيها .
( 45 ) دعاؤه ( عليه السلام )في العوذة لكل ألم قال خالد العبسى : علمني علي بن موسى ( عليهما السلام ) هذه العوذة ، و قال : علمها اخوانك من المؤمنين ، فانها لكل ألم ، وهى : اعيذ نفسي برب الارض ورب السماء ، اعيذ نفسي بالذي اسمه بركة وشفاء .
( 46 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة لدفع الوجع يا رباه يا سيداه ، صل على محمد واهل بيته ، واكشف عني ما اجد .
171

خداوند تو وفرزندانت را اى فلانى به آنچه اولياءش را حراست كرده حراست كند ، ودرود خدا بر او وخاندانش باد .
وآية الكرسى را تا : " واو برتر ووالاتر است " نوشته ، سپس مى نويسى : نيرو وقدرتى جز به اراده خداى بر تر ووالاتر نمى باشد وپناهى از خدا جز به او نيست واومارا كفايت كرده وبهترين سرپرست است ، دل سام في رأس السهباطا لسلسبيلانيها .
( 45 ) دعاى آن حضرت در تعويذ براى هردرد خالد عبسى گويد : آن حضرت اين تعويذ را بمن آموخت وفرمود : اين را به برادران مؤمنت آموزش بده كه براى هر در دى است : به پروردگار زمين وآسمان خود را پناهنده مى سازم ، خود را به كسى كه بانام او هيچ در دى ضرر نمى رساند پناهنده مى كنم ، به كسى كه نامشبركت وشفاست پناهنده مى شوم .
( 46 ) دعاى آن حضرت براى رفع دردها اى پروردگار ! اى آقايم ! برمحمد وخاندانش درود فرست وآنچه مى يابم را بر طرف فرما .
172

( 47 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة لجميع العلل روى على بن اسحاق البصرى ، عن زكريا بن آدم المقرى - و كان يخدم الرضا ( عليه السلام ) قال : قال الرضا ( عليه السلام ) يوما : يا زكريا ، قلت : لبيك يا بن رسول الله ، قال : قل على جميع العلل : يا منزل الشفاء ، ومذهب الداء ، انزل على وجعي الشفاء .
فانك تعافي باذن الله تعالى .
( 48 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة للحمى عن الحسن بن على الوشاء ، عن الرضا ( عليه السلام ) قال : قال لى : مالى أراك مصفرا ؟ فقلت : هذه الحمى الربع قد الحت على ، قال : فدعا بدواة وقرطاس ، ثم كتب : بسم الله الرحمن الرحيم ، ابجد هوز ، حطي عن فلان بن فلان .
173

( 47 ) دعاى آن حضرت براى تمامى بيماريها زكريابن آدم مقرى كه خادم آن حضرت مى باشد گويد : روزى امام مرا صدا زد وفرمود : بر تمامى بيماريها بگو : اى نازل كننده شفا ، واى بر طرف كننده درد ، بر بيماريم شفا عنايت فرما .
كه به اذن الهى شفا مى يابى .
( 48 ) دعاى آن حضرت براى درد تب از حسن بن على وشا روايت شده كه آن حضرت فرمود : چرا چهره ات زرد است ؟ گفتم : به تب سختى مبتلا شده ام ، آن حضرت كاغذ ودواتى طلب كرده ونوشتند : بنام خداوند بخشنده مهربان ابجد هوز حطى از فلان پسر فلان .
174

ثم دعا بخيط ، فأتى بخيط مبلول ، فقال : ائتنى بخيط لم يمسه الماء ، فاتى بخيط يابس ، فشد وسطه وعقد على الجانب الأيمن اربعة ، وعقد على الأيسر ثلاث عقد ، وقرء وعلى كل عقد الحمد والمعوذتين وآية الكرسى ، ثم دفعه الى وقال : شده على عضدك الايمن ولاتشده على الايسر .
( 49 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة للحمى قال الكفعمى : وجد بخط الرضا ( عليه السلام ) : انه تكتب للحمى علىثلاث قطع من الكاغذ : يكتب على الاولى : بسم الله الرحمن الرحيم ، لاتخف انك انت الاعلى .
وعلى الثانى بعد البسملة : لاتخف نجوت من القوم الظالمين .
وعلى الثالث بعد البسملة : الاله الامر والخلق تبارك الله رب العالمين .
ثم يقرء على كل قطعة التوحيد ثلاثا ، ويبلعها المحموم ثلاثة ايام ، كل يوم واحدة ، يبرء ان شاءالله تعالى .
175

آنگاه نخ طلبيدند ، نخ نمدارى آوردند ، آن حضرت نخ خشكى را طلب كردند ، پس نخ را از وسط گره زدند ، سپس در طرف راست چهار گره ودر طرف چپ سه گره زدند ، وبر هر گره اى سوره حمد وسوره ناس وفلق وآية الكرسى را خواندند ، سپس آنرا بمن داده وفرمود : آنرا بر بازوى راست ونه چپ ببند .
( 49 ) دعاى آن حضرت براى درد تب كفعمى گويد : بخط آن حضرت يافت شد كه : براى تب روى سه ورق كاغذ نوشته مى شود : دربرگه اول نوشته مى شود : بنام خداوند بخشنده مهربان ، نترس تو بر تر مى باشى .
ودر برگه دوم بعد از : بنام خداوند بخشنده مهربان :نترس ، از گروه ستمكاران نجات يافتى .
ودر برگه سوم بعد از : بنام خداوند بخشنده مهربان : آگاه باش عالم امرو خلق از آن او است ، مبارك است خداوند كه پروردگار جهانيان است .
آنگاه بر هر قطعه سه بار سوره توحيد خوانده وشخص تب دار هر برگه را در يك روز مى بلعد ، تا در سه روز انجام شود ، كه بيارى خدا شفا مى يابد .
176

( 50 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة للثألول عن على بن النعمان ، عن الرضا ( عليه السلام ) قال : قلت له : جعلت فداك ان بى ثآليل كثيرة وقد اغتممت بأمرها ، فاسألك ان تعلمنى شيئا انتفع به ، فقال ( عليه السلام ) : خذلكل ثؤلول سبع شعيرات ، واقرء على كل شعيرة سبع مرات : " اذا وقعت الواقعة - الى قوله : - فكانت هباء منبثا " ، ( 1 ) وقوله عزوجل : " ويسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربي نسفا ، فيذرها قاعا صفصفا ، لا ترى فيها عوجا ولاامتا " .
( 2 ) ثم تأخذ الشعير شعيرة شعيرة ، فامسح بها كل ثؤلول ، ثم صيرها في خرقة جديدة ، واربط على الخرقة حجرا والقها في كنيف .
1 - اذا وقعت الواقعة .
ليس لوقعتها كاذبة .
خافضة رافعة .
اذارجت الارض رجا .
وبست الجبال بسا .
فكانت هياء منبثا - الواقعه : 1 - 7 .
2 - طه : 107 .
177

( 50 ) دعاى آن حضرت براى بيمارى ثالول على بن نعمان گويد : به امام عرض كردم : فدايت شوم لكه هاى قرمز ( زگيل ) بسيارى در بدنم قرار دارد ومرا ناراحت نموده است ، از تو مى خواهم كه مرا چيزى بياموزى كه بهره ام دهد ، امام فرمود : براى هر ثؤلول هفت جو بگير وبر هر جو هفت بار سوره واقعه را تا آيه پنجم بخوان ، سپس اين آيه را بخوان : " واز تو مى پرسند از كوهها ، بگو پروردگارم آنها را درهم كوبيده وبه اطراف مى پراكند وزمين مسطحى مى شود كه پست وبلندى ندارد " .
سپس جوها را يكى يكى بگير وهر ثؤلولى را با آن مسح كن ، پس آنرا در پارچه جديدى نهاده وسنگى در آن قرارده ودر چاه فاضلابى بينداز .
178

( 51 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة للثألول قال ( عليه السلام ) : تنظر الى اول كوكب يطلع بالعشى ، فلا تحد نظرك اليه ، وتناول من التراب وادلكه بها ، وانت تقول : بسم الله وبالله ، رأيتني ولم ارك ، سوء عود بصرك ، الله يخفى اثرك ، ارفع ثآليلي معك .
( 52 ) دعاؤه ( عليه السلام )في العوذة للخنازير يا رؤوف يا رحيم ، يا رب يا سيدي .
( 53 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة للسل روى انه ( عليه السلام ) قال : هذه عوذة لشيعتنا للسل ، تقولها ثلاثا : يا الله ، يا رب الارباب ، ويا سيد السادات ، ويا اله الالهة ، ويا ملك الملوك ، ويا جبار السماوات والارض ،
179

( 51 ) دعاى آن حضرت براى بيمارى ثالول از آن حضرت نقل است : به اولين ستاره اى كه در شب ظاهر مى شود نظر افكن ولى نظرت تيز نباشد ، ومقدارى خاك بردار وبخود بمال در حاليكه مى گويى : بنام خدا وبه يارى او ، مرا مى بينى وتورا نمى بينم ، چشم اندازى زشت است ، خداوند اثرت را مخفى مى دارد ، ثاليلم را با خودت نابود ساز .
( 52 ) دعاى آن حضرت براى بيمارى خنازير ( 1 ) اى رؤوف اى مهربان ، اى پروردگار اى آقايم .
( 53 ) دعاى آن حضرت براى بيمارى سل از آن حضرت روايت شده : اين عوذه براى شيعيان ماست از سل ، سه بار بگويد :اى خدا اى پروردگار پرورندگان ، واى آقاى آقايان ، واى معبود معبود ها ، واى فرمانرواى فرمانروايان ، واى خالق آسمانها وزمين ،
1 - خنازير غده هائى در بدن مى باشد .
180

اشفني وعافني من دائي هذا ، فاني عبدك ، وابن عبدك اتقلب في قبضتك ، وناصيتي بيدك - ثلاثا .
( 54 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة للشقيقة بسم الله الرحمن الرحيم ، ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمة ، انك انت الوهاب ، ربنا انك جامع الناس ليوم لاريب فيه ، ان الله لايخلف الميعاد .
( 1 ) ويكتب : اللهم انك لست باله استحدثناه ولابرب يبيد ذكره ، ولامعك شركاء يقضون معك ، ولاكان قبلك اله ندعوه ونتعوذ به ، ونتضرع اليه وندعك ، ولااعانك على خلقنا من احد ، فنشك فيك ، لا اله الا انت وحدك لاشريك لك ، عاف فلان بن فلانة ، وصل على محمد واهل بيته .
1 - آل عمران : 8 .
181

مرا شفاده و از اين مرض عافيت عنايت كن ، من بنده تو وپسر بنده تو بوده ودر قبضه قدرت توام وجانم بدست توست .
( 54 ) دعاى آن حضرتبراى درد شقيقه بنام خداوند بخشنده مهربان ، پروردگارا قلبهايمان را بعد از آن كه هدايت كردى منحرف مفرما ، واز جانب خودت مارا مشمول رحمتت بگردان ، بدرستى كه تو بخشنده اى ، پروردگارا تو در روزى كه هيچ شكى در آن نيست مردم را محشور مى سازى ، بدرستى كه خداوند خلف وعده نمى كند .
ومى نويسد : پروردگارا ! بدرستى كه تو پروردگارى نيستى كه باتو سخن گوئيم ، وپروردگارى نيستى كه نامت از بين برود ، وشركائى نيز ندارى كه بهمراه تو حكم نمايند ، وپروردگارى قبل از تو نبوده ، كه ما او را بخوانيم وبه او پناه جوئيم ودر درگاهش تضرع نمائيم وتو را رها كنيم ، و هيچ كس در آفرينش ما تو را يارى وكمك نكرد تا در تو شك كنيم ، معبودى جز تو نيست يگانه اى وشريكى ندارى ، فلان پسر فلانه را سلامتى بخش وبر محمد وخاندانش درود فرست .
182

( 55 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة للحوامل من الانس والدواب روى محمد بن مسلم ، عن ابى الحسن الرضا ( عليه السلام ) قال : تكتب هذه العوذة في قرطاس أو رق للحوامل ، من الانس والدواب : بسم الله الرحمن الرحيم ، بسم الله ، بسم الله ، بسم الله ، ان مع العسر يسرا ، ان مع العسر يسرا ، يريد الله بكم اليسر ، ولا يريد بكم العسر ، ولتكملوا العدة ، ولتكبرواالله على ما هداكم ولعلكم تشكرون .
واذا سألك عبادي عني فاني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان ، فليستجيبوا لي وليؤمنوا بي ، لعلهم يرشدون ، ويهيئ لكم من امركم مرفقا ، ويهيئ لكم من امركم رشدا ، وعلى الله قصد السبيل ومنها جائر ، ولو شاء لهداكم اجمعين ، ثم السبيل يسره .
اولم يرالذين كفروا ان السموات والارض كانتا رتقا ففتقناهما ، وجعلنا من الماء كل شئ حى افلايؤمنون ، فانتبذت به مكانا قصيا ، فاجاءها المخاض الى جذع النخلة ، قالت يا ليتني مت قبل هذا وكنت نسيا منسيا .
183

( 55 ) دعاى آن حضرت در تعويذ براى زنان حامله در مقابل انسانها وجنبندگان از آن حضرت روايت شده : اين تعويذ در كاغذ يا پوستى نوشته مى شود براى زنان حامله ، در مقابل انسانهاو جنبندگان : بنام خداوند بخشنده مهربان ، بنام خدا ، بنام خدا ، بنام خدا ، با هر سختى آسانى است ، بدرستى كه با هرسختى آسانى است ، خداوند از شماراحتى خواسته نه سختى ودشوارى ، وتا عمرتان تكميل شده وخداوند را در مقابل هدايت نمودنتان تكبير گفته وبزرگ شماريد وشايد شكر گذار شويد .
و هر گاه بندگانم از تو در باره من سؤال كردند من نزديكم ، دعاى خواننده را هر گاه مرا بخواند اجابت مى كنم ، پس بايد از من اجابتدعاهايشان را خواسته وبمن ايمان آورند شايد راه رشد را بيابند ، از كارتان براى شماامرى را آماده مى سازد ، ورشد وهدايت را در كارتان براى شما آماده مى نمايد ، نيت بايد براى خدا باشد وگروهى به انحراف كشيده مى شوند واگر بخواهد تمامى شما را هدايت مى كند ، آنگاه راه را سهل وآسان مى كند .
آيا كافران نديدند كه آسمانها وزمين بهم پيوسته بودند وما آنها را شكافتيم وتمامى اشياء را از آب زنده قرار داديم ، پس آيا ايمان نمى آورند ، به مكان دورى رفت ودرد زايمان او را به زير درخت خرمايى كشانيد ، گفت : اى كاش تاكنون مرده بوده وبفراموشى سپرده شده بودم .
184

فناديها من تحتها الا تحزني قد جعل ربك تحتك سريا ، وهزي اليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا ، فكلي واشربي وقري عينا ، فاما نزين من البشر احدا فقولي اني نذرت للرحمن صوما فلن أكلم اليوم انسيا .
فاتت به قومها تحمله قالوا يا مريم لقد جئت شيئا فريا ، يا اخت هارون ماكان ابوك امرء سوء وما كانت امك بغيا ، فاشارت اليه قالوا كيف نكلم من كان في المهد صبيا .
قال اني عبد الله اتانى الكتاب وجعلني نبيا ، وجعلني مباركا اينما كنت ، واوصاني بالصلوة والزكوة مادمت حيا ، وبرا بوالدتي ولم يجعلني جبارا شقيا ، والسلام على يوم ولدت ويوم اموت ويوم ابعث حيا ، ذلك عيسى بن مريم .
والله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا ،وجعل لكم السمع والابصار والافئدة لعلكم تشكرون ، اولم يروا الى الطير مسخرات في جو السماء ، ما يمسكهن الا الله ان في ذلك لايات لقوم يؤمنون ، كذلك ايها المولود اخرج سويا باذن الله عزوجل .
ثم تعلق عليها ، فاذا وضعت نزع منها ، واحفظ الآية ان تترك منها بعضها او تقف على موضع حتى تتمها ، وهو قوله تعالى :
185

پس در زير آن درخت او را ندا كرد كه نترس كه خداوند در زير تو چشمه اى قرار داده است ، ودرخت خرما را تكان بده كه خرماى تازه برايت فرو مى ريزد ، پس بخور وبنوش وچشمانت روشن باشد ، وهر انسانى را ديدى بگو براى خدا نذر كرده ام كه روزه بگيرم وامروز بافردى سخن نمى گويم .
خويشاوندانش آمدند كه او را ببرند ، گفتند : اى مريم كاربسيار زشتى انجام دادى ، اى دختر هارون پدرت مرد بد ومادرت زناكار نبود ، او به فرزندش اشاره كرد ، گفتند : چگونه سخن گوئيم با كودكى كه در گاهواره قرار دارد .
گفت : من بنده خدا هستم كه بمن كتاب داده ومرا پيامبر نموده و هرجا كه باشم بركت بهمراه دارم ومرا تا هنگام مرگ به نماز وروزه ونيز نيكى به پدر ومادر سفارش كرده است ، ومرا ستمگر قسى القلب قرار نداده است ، وسلام بر من روزى كه متولد شدم وروزى كه ميميرم وروزى كه زنده بر انگيخته مى شوم اين عيسى بن مريم است .
وخداوند شما را از شكمهاى مادرانتان در مى آورد در حاليكه هيچچيز نمى دانيد ، وبراى شما گوش وديدگان وقلب قرار داده است شايد سپاسگزار باشيد ، آيا به پرندگان كه در آسمان مسخر گرديده شده اند نمى نگرند كه جز خداوند كسى آنان را نگاه نمى دارد ، در اين مطلب نشانه هايى براى ايمان داران مى باشد ، اين چنين اى مولود باذن خدا سالم خارج شو .
سپس اين را بر زن حامل آويزان كرده وپس از زايمان آنرا در مى آورند ، ومواظب باش كه آيه را تا آخر نوشته واز ناتمام گذاردن آن
186

" والله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا " ، فان وقفت هاهنا خرج المولود اخرس ، وان لم تقرء : " وجعل لكم السمع والابصار والافئدة لعلكم تشكرون " ، لم يخرج الولد سويا .
( 56 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة لدفع السحر عن محمد بن عيسى قال : سألت الرضا ( عليه السلام ) عن السحر ، قال : هو حق وهم يضرون باذن الله ، فاذا اصابك ذلك فارفع يدك بحذاء وجهك واقرء عليها : بسم الله العظيم ، رب العرش العظيم ، الا ذهبت وانقرضت .
( 57 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة لدفع العقرب والحية روى ان ابا الحسن الرضا ( عليه السلام ) كان اذ انظر الى هذه الكوكبالذى يقال لها : السهى في بنات النعش ، قال :
187

بپرهيزى ، ومراد اين آيه است : " وخداوند شما را از شكمهاى مادرانتان در مى آورد در حاليكه هيچ نمى دانيد " ، اگر در اين جا توقف كنى مولود لال بدنيا مى آيد ، واگر اين قسمت را نخوانى : " وبراى شما گوش وديدگان وقلب قرار داد شايد سپاسگزار شويد " ، كودك سالم بدنيا نمى آيد .
( 56 ) دعاى آن حضرت براى دفع سحر از محمد بن عيسى روايت شده كه گفت : از آن حضرت در مورد سحر وجادو پرسيدم ، فرمود : آن حق است وبه اذن الهى ضرر مى رسانند ، هر گاه سحرى به تواصابت كرد دستهايت را تا مقابل چهره ات بلند كرده و بر آن بخوان : بنام خداوند برتر ، پروردگار عرش بزرگ ، جزآنكه رفته ونابود گردى .
( 57 ) دعاى آن حضرت براى دفع عقرب ومار روايت شده كه آن حضرت هر گاه به ستاره اى كه دربنات نعش ( 1 ) قرار داشته ونامش سهى است مى نگريست مى فرمود :
1 - بنات نعش مجموعه هفت ستاره در جنوب است وسهى ستاره اى است بسيار كوچك در آن .
188

اللهم رب هود بن اسية ، آمني شر كل عقرب وحية .
وكان يقول : من تعوذ بها ثلاث مرات حين ينظر اليها بالليل ، لم يصبه عقرب ولاحية .
( 58 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في العوذة لرد الضالة روى انه ( عليه السلام ) قال : اذا ذهب لك ضالة او متاع ، فقل : " وعنده مفاتح الغيب - الى قوله : - في كتاب مبين " ( 1 ) .
ثم تقول : اللهم انك تهدي من الضالة ، وتنجي ، من العمى ، وترد الضالة ، صل على محمد واله واغفرلي ورد ضالتي .
1 -
وعنده مفاتح الغيب لايعلمها الا هو ويعلم ما في البحر وما تسقط من ورقة الا يعلمها ولاحبة في ظلمات الارض ولارطب ولا يابس الا في كتاب مبين ، الانعام : 59 .

189

خداوندا اى پروردگارا ، هودبن اسيه مراازشر هرعقرب ومار ايمن دار .
ومى فرمود : هر كه سه باراين دعا را بخواند در زمانيكه به آن ستاره مى نگرد ، عقرب ومار به او ضرر نمى زنند .
( 58 ) دعاى آن حضرت براى رد گمشده روايت شده كه فرمود : هر گاه حيوانى يامتاعى ازتوگم شد آيه " وعنده مفاتح الغيب " را تا آخر بخوان .
سپس بگو : پروردگارا ! تو از گمراهى هدايت كرده وازكورى نجات مى دهى ، وگمشده را باز مى گردانى ، بر محمد وخاندانش درود فرست ومرا بيامرز وگمشده ام را بازگردان .
191

8 - ادعيه آن حضرت در ايام وماهها در آخر ماه شعبان هنگام آشكار شدن هلال ماه رمضان بعد از افطار در روز عيد فطر در روز عيد فطر وقربان قبل از نماز عيد در روز عرفه
192

( 59 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في آخر شهر شعبان روى عن عبد السلام بن صالح الهروي انه قال : دخلت على ابي الحسن علي بن موسى الرضا ( عليهما السلام ) في آخر جمعة من شهر شعبان ، فقال لى : يا ابا الصلت ان شعبان قد مضى اكثره وهذا آخر جمعة فيه ، فتدارك فيما بقى تقصيرك فيما مضى منه - الى ان قال : واكثر من ان تقول فيما بقى من هذا الشهر : اللهم ان لم تكن غفرت لنا فيما مضى من شعبان ، فاغفرلنا فيما بقى منه .
( 60 ) دعاؤه ( عليه السلام ) اذا طلع هلال شهر رمضان عنه ( عليه السلام ) في حديث : معاشر شيعتي اذا طلع هلال شهر رمضان ، فلا تشيروا اليه
193

( 59 ) دعاى آن حضرت در آخر ماه شعبان از عبد السلام بن صالح هروى نقل است كه گفت : در روز جمعه آخر ماه شعبان نزدآن حضرت رسيدم ، فرمود : اى اباصلت اكثرماه شعبان گذشته واين آخرين جمعه آنست ، در باقى مانده اين ماه اشكالات گذشته را تدارك كن - تاآنجاكه فرمود : در باقيمانده اين ماه بسياربگو : پروردگارا ! اگر در ايام گذشته ماه شعبان مارا نبخشيده اى ، در باقيمانده اين ماه ما را ببخشاى .
( 60 ) دعاى آن حضرت هنگام طلوع هلال ماه رمضان از آن حضرت روايت شده كه فرمود : اى شيعيانم آنگاه كه هلال ماه رمضان طلوع كرد با دست بدان اشاره
194

بالاصابع ، ولكن استقبلوا القبلة ، وارفعوا ايديكم الى السماء ، وخاطبوا الهلال ، وقولوا : ربنا وربك الله رب العالمين ، اللهم اجعله علينا هلالا مباركا ، ووفقنا لصيام شهر رمضان ، وسلمنا فيه ، وتسلمنا منه في يسر وعافية ، واستعملنا فيه بطاعتك ، انك على كل شئ قدير .
( 61 ) دعاؤه ( عليه السلام )اذا افطر اللهم لك صمنا بتوفيقك ، وعلى رزقك افطرنا با مرك ، فتقبله منا واغفر لنا ، انك انت الغفور الرحيم .
( 62 ) دعاؤه ( عليه السلام ) قبل صلاة العيد الله اكبر ، الله اكبر ، الله اكبر ، على ما هدانا ، الله اكبر ، على ما رزقنا من بهيمة الانعام ، والحمد لله على ماابلانا .
195

ننمائيد ، بلكه رو به قبله ايستاده ودستها را بسوى آسمان بلند كنيد ، وهلال را مخاطب قرار داده وبگوئيد : پروردگار ما وتو پروردگار جهانيان است ، خداوندا اين هلال را برماهلال مبارك قرارده وما را براى روزه ماه رمضان موفق كن ، مارا در اين ماه در آسايش وسلامتى سالم گردان واز گناهان بدور دار وبه طاعتت مشغول دار ، بدرستى كه توبرهر كار قادر وتوانائى .
( 61 ) دعاى آن حضرت بعد از افطار پروردگارا ! به توفيق توبراى تو روزه گرفته ، وبه فرمانت با روزيت افطار مى كنيم ، آنرا از ما قبول فرما وما را بيامرز ، بدرستى كه تو آمرزنده ومهربانى .
( 62 ) دعاى آن حضرت قبل از نماز عيدخداوند برتراست ، خداوند برتراست ، خداوند برتراست ، براى آن كه مارا هدايت كرده ، خداوند برتراست براى آن كه مارا از گوشت حيوانات روزى داده است ، وسپاس مخصوص او است كه مارا مورد آزمايش قرار داده است .
196

( 63 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في عيد الفطر روى ان المأمون في يوم عيد أمر الرضا ( عليه السلام ) على باب مرو بالخروج والخطبة والصلاة بالناس ، فخرج وعلى بدنه قميص ابيض ، وعلى رأسه قطعة كرباس بيضاء ، وهو يمشى بين الصفوف و يقول : اللهم صل على وعلى ابوى ادم ونوح ، اللهم صل على وعلى ابوى ابراهيم واسماعيل ، اللهم صل على و على ابوى محمد وعلى .
وفي رواية : السلام على ابوى ادم ونوح ، السلام على ابوى ابراهيم واسماعيل ، السلام على ابوى محمد وعلى ، السلام على عباد الله الصالحين .
197

( 63 ) دعاى آن حضرت در روز عيد فطر روايت شده كه مامون در يك روز عيد از امام خواست كه نماز عيدبخواند ، امام در حاليكه لباس سفيد بر بدن وقطعه كرباس سفيدى بر سر داشت براى نماز خارج شد ، ودر حاليكه بين صفهاى نماز حركت مى كرد مى فرمود : خداوندا بر من وبر پدرانم آدم ونوح درود فرست ، خدايا بر من وبر پدرانم ابراهيم واسماعيل درود فرست ، خدايا بر من وبر پدرانم محمد و على درود فرست .
ودر روايتى آمده است : سلام بر پدرانم آدم ونوح ، سلام بر پدرانم ابراهيم واسماعيل ، سلام بر پدرانم محمد وعلى ، سلام بر بندگان صالح خداوند .
198

( 64 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في يوم الفطر والقربان روى انه ( عليه السلام ) قال لبعض مواليه يوم الفطر وهو يدعو له : يا فلان ، تقبل الله منك ومنا .
ثم اقام ، حتى اذا كان يوم الاضحى فقال له : يا فلان ، تقبل الله منا ومنك .
قال : فقلت له : يا بن رسول الله ، قلت في الفطر شيئا وتقول في الاضحى غيره ؟ قال : فقال : نعم ، انى قلت له في الفطر : تقبل الله منك ومنا ، لانه فعل مثل فعلى ، وتأسيت انا وهو في الفعل ، وقلت له في الضحى : تقبل الله منا ومنك ، لانا يمكننا ان نضحى ولا يمكنه انيضحى ، فقد فعلنا نحن غير فعله .
199

( 64 ) دعاى آن حضرت در روز فطر وقربان روايت شده كه آن حضرت در روز عيد فطر به يكى از دوستانش دعا كرد وفرمود : اى فلانى ! خداوند از تو وما قبول فرمايد .
آن روز گذشت ، تا روز عيد قربان فرا رسيد ، امام به او فرمود : اى فلانى ! خداوند از ما وتو قبول فرمايد .
گويد : به آن حضرت عرض كردم : اى پسر پيامبر ، در روز عيد فطر سخن ديگرى فرموده ودر امروز آن را عوض كرديد ؟ فرمود : آرى ، در روز عيد فطر به او گفتم : خداوند از تو وما قبول كند ، چون او همانند من اعمالى را انجام داده بود ، ومن واو در عمل يكسان بوديم ، ودر روز عيد قربان به او گفتم : خداوند از ما وتو قبول كند ، زيرا ما قدرت كشتن قربانى را داريم ، واو چنين توانائى را ندارد ، وكار ما با كار او فرق مى كند .
200

( 65 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في يوم عرفة اللهم كما سترت على ما لم اعلم فاغفرلي ما تعلم ، وكما وسعني علمك فليسعني عفوك ، وكما بدأتني بالاحسان فاتم نعمتك بالغفران ، وكما اكرمتني بمعرفتكفاشفعها بمغفرتك ، وكما عرفتني وحدانيتك قاكرمني بطاعتك ، وكما عصمتني مالم اكن اعتصم منه الا بعصمتك ، فاغفرلي مالوشئت عصمتني منه ، يا جواد يا كريم ، يا ذاالجلال والاكرام .
201

( 65 ) دعاى آن حضرت در روز عرفه پروردگارا ! همچنانكه بر من آنچه نمى دانم را پوشاندى ، آنچه مى دانى را بر من ببخشاى ، وهمانگونه كه علمت مرافرامى گيرد ، بخششت را شامل من گردان ، و هم چنانكه در حق من آغازبه احسان نموده اى ، نعمتت را باغفران خاتمه بخش ، همان گونه كه مرا به شناختت گرامى داشته اى ، مغفرتت راضميمه آن بنما ، و هم چنانكه يكتائيت را بمن شناساندى مرا به طاعتت گرامى دار ، و هم چنانكه مرا از آنچه جز بياريت قدرت بازداشته شدن از آنرا نداشتم ، بازداشتى پس بر من ببخشاى آنچه توقادربه بازداشتنم از آن بودى ، اى بخشنده اى بزرگوار ، اى صاحب جلالت وبزرگوارى .
203

9 - ادعيه آن حضرت در آداب سفر هنگام خروج از منزل هنگام خروج از منزل هنگام سوار شدن بر مركب هنگام سفر در خشكى وسوار شدن بر مركب هنگام سوار شدن بر كشتى
204

( 66 ) دعاؤه ( عليه السلام ) اذا خرج من منزله بسم الله ، امنت بالله ، توكلت على الله ، لاحول ولاقوة الا بالله .
( 67 ) دعاؤه ( عليه السلام ) حين الخروج من المنزل بسم الله خرجت ، وبسم الله ولجت ، وعلى الله توكلت ، لا حول ولا قوة الا بالله العظيم .
( 68 ) دعاؤه ( عليه السلام ) عند ركوب الدابة عنه ( عليه السلام ) : من قال اذا ركب الدابة : بسم الله ، ولاقوة الا بالله ، الحمد لله الذي سخرلنا هذا وما كنا له مقرنين .
حفظت له نفسه ودابته حتى ينزل .
205

( 66 ) دعاى آن حضرت هنگام خروج از منزل بنام خدا ، بخدا ايمان آورده وبراو توكل مى كنم ، وحول وقوه اى جزبه اراده او نمى باشد .
( 67 ) دعاى آن حضرت هنگام خروج از منزلبنام خداخارج شده ، وبنام خدا داخل مى شوم ، وبراو توكل مى كنم ، وحول وقوه اى جزبه اراده خداوند برتر نمى باشد .
( 68 ) دعاى آن حضرت هنگام سوار شدن بر مركب از آن حضرت روايت شده : هر كه هنگام سوارشدن بر مركب بگويد : بنام خدا ونيرويى جز به اراده خدا نيست ، سپاس خداى را كه اين وسيله را مسخر ما كرد وماقادر بر آن نبوديم .
خود ومركبش تا زمانيكه از آن پياده شود در حفظ وامنيت مى باشد .
206

( 69 ) دعاؤه ( عليه السلام ) عند ركوب البر والاستواء على الراحلة عن على بن اسباط : قال : كنت حملت معى متاعا الى مكة فبار على ، فدخلت به المدينة على ابى الحسن الرضا ( عليه السلام ) وقلت له : انى حملت متاعا قد بار على وقد عزمت على ان اصير الى مصر فاركب برا او بحرا - الى ان قال : - ثم قال لى ( عليه السلام ) : لاعليك ان تأتى رسول الله (صلى الله عليه وآله) فتصلى عنده ركعتين ، فتستخير الله مائة مرة ، فما عزم لك عملت به .
فان ركبت الظهر فقل : الحمد لله الذي سخر لنا هذا وما كنا له مقرنين وانا الى ربنا لمنقلبون .
وفي رواية : تستخير الله مائة مرة ومرة ، وفيه : سبحان الذي سخرلنا هذا وما كنا له مقرنين وانا الىربنا لمنقلبون .
207

( 69 ) دعاى آن حضرت هنگام سفر در خشكى وسوارشدن برمركب از على بن اسباط روايت شده : متاعى را به مكه حمل مى كردم ، دچارمشكل شدم ، بامتاع داخل مدينه شده ونزدآن حضرت آمده وگفتم : متاعى را حمل كردم ودچار مشكل شده ام ومى خواهم به مصربروم ، از راه دريابروم ياخشكى ؟ - تاآنجاكه فرمود : - نزد قبر پيامبر رفته ودو ركعت نماز بگذار ، وصدبار طلب خير ازخدا كرده هرتصميمى كه بذهنت آمده انجام ده .
اگر از راه خشكى رفتى بگو : سپاس خد اى را كه اين وسيله رامسخر ما گردانيد وما قدرت آنرا نداشتيم ، ومابسوى پروردگارمان روى مى كنيم .
ودر روايتى ديگرآمده : صد ويك بار طلب خيركن وبگو : پاك ومنزه است پروردگارى كه اين وسيله رامسخر ما گردانيد وما قدرت آنرا نداشتيم ، ومابسوى پروردگارمان روى مى كنيم .
208

( 70 ) دعاؤه ( عليه السلام ) عند ركوب البحر وفي رواية على بن اسباط : وان ركبت البحر ، فاذا صرت في السفينة فقل : بسم الله مجريها ومرسيها ، ان ربي لغفور رحيم .
فاذا هاجت عليك الامواج ، فاتك على يسارك ، واوم الى الموجة بيمينك ، وقل : قري بقرار الله ، واسكني بسكينة الله ، ولاحول ولاقوة الا بالله العلى العظيم .
209

( 70 ) دعاى آن حضرت هنگام سوارشدن بر كشتى ودر روايت على بن اسباط آمده كه آن حضرت فرمود : اگر در دريا سفركردى آنگاه كه بركشتى قرار گرفتى بگو : بنام خداجريان دهنده آن واستوار كننده آن ، بدرستى كه پروردگارم آمرزنده ومهربان است .
وآنگاه كه امواج در دريا بحركت در آمد بجانب چپ خودتكيه كن وبا دست راست به امواج اشاره كرده وبگو : به سكون الهى ساكن وبه آرامش اوآرام شويد ، وحول وقوه اى جزبه اراده خداوند برتر ووالاتر نيست .
211

10 - ادعيه آن حضرت در امور متفرقه در شكر نعمتهاى الهى براى طلب روزى حلال براى طلب امنيت وايمان براى طلب هدايت وبقاء بر آن در ستايش خداوند بخاطر آنچه به آنان داده استبراى طلب سلامتى هنگام خروج از مسجد الحرام هنگام خروج از مسجد الحرام بعد از آن كه با گروهى مناظره كرد براى برادرانش براى هدايت شخصى به مذهب شيعه هنگامى كه مأمون ايشان را براى قبول خلافت تهديد كرد هنگام قبول خلافت قبل از شهادتش
212

( 71 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في شكر نعم الله تعالى عنه ( عليه السلام ) : انما الشكر اذا انعم الله تعالى على عبده النعمة ان يقول : سبحان الذي سخرلنا هذا وما كنا له مقرنين ، وانا الى ربنا لمنقلبون ، والحمد لله رب العالمين .
( 72 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لطلب الرزق الحلال روى عن احمد بن محمد بن ابى نصر قال : قلت للرضا ( عليه السلام ) : جعلت فداك ادع الله عزوجل ان يرزقنى الحلال ؟ - الى ان قال : - قال ( عليه السلام ) : قل : اسألك من رزقك الواسع .
213

( 71 ) دعاى آن حضرت در شكر نعمتهاى الهى از آن حضرت نقل است : هنگامى كه خداوند نعمتى به بنده اش ارزانى داشت شكرآن اين است كه بگويد : پاك ومنزه است خداوندى كه اين امر را برايمان مسخر گردانيد وماقادر بدان نبوديم ، ومابسوى پروردگارمان بازمى گرديم ، وحمد وسپاس مخصوص پروردگار جهانيان است .
( 72 ) دعاى آن حضرت براى طلب روزى حلال احمد بن محمد بن ابى نصر روايت مى كند كه به آن حضرت عرضه داشتم : فدايت شوم از خدا بخواه كه روزى حلال نصيبم فرمايد - تاآنجاكه گفت : - امام فرمود : بگو : از تو روزى گسترده خواستارمى باشم .
214

( 73 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لطلب الامن والايمان عن يونس ، قال : قلت للرضا ( عليه السلام ) : علمنى دعاء واوجز ، فقال : قل : يا من دلني على نفسه ، وذلل قلبي بتصديقه ، اسألك الامن والايمان في الدنيا والاخرة .
( 74 ) دعاؤه ( عليه السلام )لطلب الهداية والتثبيت عليه اللهم اعطني الهدى ، وثبتني عليه امنا ، امن من لاخوف عليه ولاحزن ولاجزع ، انك اهل التقوى واهل المغفرة .
( 75 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لطلب العافية يا الله يا ولى العافية ، ورازق العافية ، والمنعم
215

( 73 ) دعاى آن حضرت براى طلب امنيت وايمان ازيونس روايت شده كه گفت : به امام عرضه داشتم : دعاى مختصرى بمن بياموز ، فرمود : بگو : اى كسى كه مرابخود راهنمايى كرد وقلبم را براى تصديق خود آماده نمود ، از تو امنيت وايمان در دنيا وآخرت را خواستارم .
( 74 ) دعاى آن حضرت براى طلب هدايت وبقاء بر آن پروردگارا ! مرا هدايت نما وبا آرامش بر آن ثابت گردان ، آرامش كسى كه ترس وحزن واضطرابى نداشته باشد ، بدرستى كه تواهل تقوى وبخشش مى باشى .
( 75 ) دعاى آن حضرت براى طلب سلامتى خدايا ! اى دهنده عافيت وروزى دهنده آن ونعمت دهنده به آن
216

بالعافية ، والمنان بالعافية ، والمتفضل بالعافية على وعلى جميع خلقك ، رحمان الدنيا والاخرة ورحيمهما ، صل على محمد وال محمد وارزقنا العافية ، وتمام العافية ، في شكر العافية ، في الدنيا والاخرة ، يا ارحم الراحمين .
( 76 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في التمحيد لله تعالى على ما انعم بهم الحمد لله الذي حفظ منا ما ضيع الناس ، ورفع منا ما وضعوه ، حتى قد لعنا على منابر الكفر ثمانين عاما ، و كتمت فضائلنا ، وبذلت الاموال في الكذب علينا ، والله تعالى يابى لنا الا ان يعلى ذكرنا ويبين فضلنا .
والله ما هذا بنا ، وانما هو برسول الله وقرابتنا منه ، حتى صار امرنا وما نروي عنه انه سيكون بعدنا من اعظم اياته ودلالات نبوته .
217

ومنت گذار بدان ، وتفضل كننده به آن بر من وبر تمامى مخلوقاتش ، اى مهربان وعطوف در دنيا وآخرت ، بر محمد وخاندانش درود فرست ، وبه ما در دنيا وآخرت عافيت وسلامتى وتماميت آنرا وشكر بر آنرا عطا فرما ، اى مهربانترين مهربانان .
( 76 ) دعاى آن حضرت در ستايش خداوند به خاطر آنچه به آنان داده است حمد وستايش خداى را سزاست كه آنچه مردم نسبت به ما ضايع ساختند را حفظ كرد ، وآنچه آنان فروگذار كردند را برپا داشت ، تا آنجا كههشتاد سال روى منابر مورد لعنت قرار گرفته وفضائل ما كتمان مى گرديد ، و براى دروغ بستن به ما سرمايه هاى فراوانى مصرف شد ، اما خداوند مى خواهد كه ياد ما برتر وفضائل ما آشكار گردد ، سوگند به خدا كه اين بخاطر ما نيست ، بلكه به خاطر ارزش پيامبر ونزديكى ما به او است ، تا اين كه امر ما وآنچه از او روايت مى كنيم ، كه پس از ما واقع خواهد شد ، از برترين آيات او ونشانه هاى نبوت او است .
218

( 77 ) دعاؤه ( عليه السلام ) عند الخروج من البيت الحرام عن ابراهيم بن ابى محمود قال : رايت الرضا ( عليه السلام ) ودع البيت ، فلما ارادان يخرج من باب المسجد خر ساجدا ، ثم قام فاستقبل القبلة وقال : اللهم اني انقلب على ان لا اله الا انت .
( 78 ) دعاؤه ( عليه السلام ) اذا صار عند باب المسجد الحرام عن موسى بن سلام قال : اعتمر ابو الحسن الرضا ( عليه السلام ) ، فلما ودع البيت وصار الى باب الحناطين - الى ان قال : - فلما صار عند الباب قال : اللهم اني خرجت على ان لا اله الا انت .
219

( 77 ) دعاى آن حضرت هنگام خروج از مسجد الحرامابراهيم بن ابى محمود گويد : آن حضرت را ديدم كه خانه خدا را وداع مى كند ، هنگامى كه خواست از در مسجد خارج شود سجده كرد ، آنگاه رو به قبله ايستاد وفرمود : خدايا ! با اين عقيده بازمى گردم كه معبودى جز تو نمى باشد .
( 78 ) دعاى آن حضرت هنگام خروج از مسجد الحرام موسى بن سلام گويد : امام رضا ( عليه السلام ) اعمال عمره را انجام داد ، هنگامى كه خانه خدا را وداع كرد وبه در حناطين رسيد - تا آنجا كه گويد : - هنگامى كه به كنار در رسيد فرمود : خدايا ! با اين عقيده از خانه تو خارج شدم كه معبودى جز تو نمى باشد .
220

( 79 ) دعاؤه ( عليه السلام ) بعد ان ناظر جماعة روى أن المأمون أمر باحضار جماعة من أهل الحديث و جماعة من أهل الحديث وجماعة من أهل الكلام والنظر ، وأمرهم بالبحث مع الرضا ( عليه السلام ) - الى ان ذكر بعض مباحثهما - ثم استقبل القبلة ورفع يديه وقال : اللهم انى قد نصحت لهم ، اللهم انى قد ارشدتهم ، اللهم انى قد اخرجت ما وجب على اخراجه من عنقى ، اللهم انى لم ادعهم في ريب ولا في شك .
اللهم انى ادين بالتقرب اليك بتقديم على عليه السلامعلى الخلق بعد نبيك محمد صلى الله عليه واله ، كما امرنا به رسولك ، صلواتك وسلامك عليه واله .
( 80 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لاخوته اللهم ان كنت تعلم اني احب صلاحهم ، واني بار بهم ،
221

( 79 ) دعاى آن حضرت بعد از اين كه با گروهى مناظره كرد روايت شده كه مامون به گروهى از اهل حديث ومتكلمان و گروههاى ديگر دستور داد كه با امام مناظره ومباحثه نمايند - تا آنجا كه مباحث آنها را ذكر نمود ، سپس گفت - پس از مباحثه امام رو به قبله كرده و دستها را بلند نمود وفرمود : خدايا ! من خيرخواهى آنان را نمودم ، خدايا ايشان را راهنمائى كردم ، خدايا آنچه بر من لازم بود را ادا نمودم ، خدايا ايشان را در شك وشبهه قرار ندادم ، خدايا من با مقدم داشتن حضرت على ( عليه السلام ) بعد از پيامبرت به تو نزديكى وتقرب مى جويم ، همچنانكه پيامبرت كه درود وسلامت بر او وبر خاندانش باد - ما را به اين كار امر فرمود .
( 80 ) دعاى آن حضرت براى برادرانش پروردگارا ! اگرمى دانى من صلاح ومصلحت ايشان راخواسته وبه آنان واصل لهم ، رفيق عليهم ، اعني بامورهم ليلا ونهارا ،
222

فاجزني به خيرا ، وان كنت على غير ذلك ، فانت علام الغيوب ، فاجزني به ما انا اهله ان كان شرا فشرا ، وان كان خيرا فخيرا .
اللهم اصلحهم واصلح لهم ، واخسأ عنا وعنهم شر الشيطان ، واعنهم على طاعتك ، ووفقهم لرشدك .
( 81 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لهداية رجل الى مذهب الحق ( عليه السلام ) عن يزيد بن اسحاق شعر : خاصمنى مرة محمد - وكان مستويا - فقلت له لما طال الكلام بينى وبينه : ان كان صاحبك بالمنزلة التى تقول فاسأله ان يدعو الله لي حتى ارجع الى قولكم .
قال : قال لى محمد : فدخلت على الرضا ( عليه السلام ) فقلت له : جعلت فداك ان لي اخا وهو اسن منى وهو يقول بحياة ابيك ، وانا كثيرا ما اناظره ، فقال لى يوما من الايام : سل صاحبك ان كان بالمنزلة التى ذكرت ان يد عو الله لي حتى اصير الى قولكم ، فاني احب ان تدعو الله له .
223

نيكوكار بوده ودوستدار آنان هستم شب وروز مرا در پيشبرد كارهايشان يارى ده ، ودر مقابل آن بمن پاداش عنايت نما ، واگر در غير از اين موارد مى باشم وتو داناى پنهانيها هستى ، آنچه شايسته آنم را بمن عطاكنم ، اگر شراست شر واگر خير است خير .
پروردگارا ! ايشان رااصلاح گردان وبراى ايشان صلاح وخير مقدر فرما ، واز ما وايشان شرشيطان رادوردار ، وبر طاعتت ياريشانفرما ، وبراى هدايتت موفقشان دار .
( 81 ) دعاى آن حضرت براى هدايت شخصى به مذهب شيعه يزيد بن اسحاق شعر مى گويد : يك بار برادرم محمد - كه شيعه بود - با من به گفتگو پرداخت ، آنگاه كه بحث ما به در ازا كشيد گفتم : اگر مولايت داراى چنين مقامى است كه مى گويى ، از او بخواه كه از خداوند بخواهد كه به دين شما در آيم .
گويد : محمد به من گفت : نزد امام رسيده وگفتم : فدايت شوم ، برادرى دارم كه سنش بيشتر از من است ، ومعتقد است كه پدر شما هنوز زنده مى باشد ، ومن بسيار با او به گفتگو مى نشينم ، روزى به من گفت : اگر مولايت داراى چنين مقامى است كه مى گويى ، از او بخواه كه از خداوند بخواهد كه به دين شما در آيم ، ومن دوست دارم كه اين امر را از خداوند بخواهى .
224

قال : فالتفت ابو الحسن ( عليه السلام ) نحو القبلة فذكر ماشاء الله ان يذكر ، ثم قال : اللهم خذ بسمعه وبصره ومجامع قلبه حتى ترده الى الحق .
قال : وكان يقول هذا وهو رافع يده اليمنى ، قال : فلما قدم اخبرنى بما كان ، فوالله مالبثت الا يسيرا ، حتى قلت بالحق .
( 82 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لما هدده المأمون لقبول الخلافةاللهم انك قد نهيتني عن الالقاء بيدي الى التهلكة ، وقد اشرفت من قبل عبد الله المأمون على القتل ، متى لااقبل ولاية عهده ، وقد اكرهت واضطررت كما اضطر يوسف ودانيال ، اذ قبل كل واحد منهما الولاية من طاغية زمانه .
اللهم لاعهد الا عهدك ولا ولاية الا من قبلك ، فوفقني لاقامة دينك واحياء سنة نبيك ، فانك انت المولى والنصير ، ونعم المولى انت ونعم النصير .
225

گويد : امام رو به قبله نمود وسخنانى را ذكر كرد ، آنگاه گفت : خداوندا ! گوش وچشم وقلبش را در اختيار گير ، واو را به راه حق بازگردان .
گويد : امام در حاليكه دست راستش را بلند كرده بود اين گفتار را فرمود ، يزيد گويد : هنگامى كه برادرم از نزد امام بازگشت مرا از ماجرا با خبر ساخت ، به خداوند سوگند كه مدت زيادى نگذشته بود كه به مذهب حق - شيعه - در آمدم .
( 82 ) دعاى آن حضرت هنگامى كه مأمون آن حضرت را براى قبول خلافت تهديدكرد پروردگارا ! تو مرا از اين كه خود را بدست مرگ بسپارم منع نمودى ، وولايتعهدى را نپذيرم ، اگر از طرف مأمون تهديد به مرگ شده ام واكراه واجبار شده ام ، همچنانكه يوسف ودانيال مجبور شدند ، چه اين كه اين دو ولايت را از طرف طاغوت زمانشان پذيرفتند .
پروردگارا ! تنهاعهد وپيمان تو محكم بوده ، وولايت تنها از طرف تو اعتبار دارد ، پس مرا براى بر پاداشتن دينت وزنده نگاه داشتن سنت پيامبرت موفق گردان ، بدرستى كه تو مولى وياورى ، وتو بهترين مولى وبهترين ياورى .
226

( 83 ) دعاؤه ( عليه السلام ) لما ولى العهد عن ياسر قال : لما ولى الرضا ( عليه السلام ) العهد سمعته وقد رفع يديه الى السماء وقال : اللهم انك تعلم اني مكره مضطر ، فلا تؤاخذني ، كما لم تؤاخذ عبدك ونبيك يوسف حين وقع الى ولاية مصر .
( 84 ) دعاؤه ( عليه السلام ) قبل شهادته عن ياسر الخادم قال : كان الرضا ( عليه السلام ) اذا رجع يوم الجمعة من الجامع ، وقد اصابه العرق والغبار ، رفع يديه وقال : اللهم ان كان فرجي مما انا فيه بالموت ، فعجل لى الساعة ولم يزل مغموما مكروبا الى ان قبض ( عليه السلام ) .
227

( 83 ) دعاى آن حضرت هنگام قبول خلافت از ياسرخادم روايت شده : هنگامى كه آن حضرت ولايتعهدى راپذيرفت ، شنيدم كه اين دعا را مى خواند ، در حاليكه دستها را بسوى آسمان بلند كرده بود : پروردگارا ! مى دانى كه به اكراه واجبار پذيرفته ام ، پس مرا مؤاخذه مكن ، همچنانكه بنده وپيامبرت يوسف ، زمانى كه ولايت مصر را پذيرفت ، مؤاخذه نكردى .
( 84 ) دعاى آن حضرت قبل از شهادتش از ياسر خادم روايت شده : امام رضا ( عليه السلام ) هنگامى كه روز جمعه از مسجد جامع بازگشت ، در حاليكه بر چهره ايشان عرق وغبار نشسته بود ، دستها را بلند كرده وفرمود : خداوندا ! اگر گشايش كارم از وضع كنونى با مرگ تحقق مى پذيرد پس مرگ مرا در همين ساعت برسان .
وهمواره مغموم وناراحت بود تا اين كه به لقاء الهى پيوست .
229

11 - ادعيه آن حضرت در زيارات در سلام بر پيامبر در سلام بر پيامبر در كنار قبرش در زيارت امام كاظم وسائر ائمه ( عليهم السلام ) در زيارت خواهرش حضرت معصومه ( عليهما السلام ) هنگام چرخاندن تسبيحى كه از تربت امام حسين ( عليه السلام ) است
230

( 85 ) دعاؤه ( عليه السلام )في التسليم على رسول الله (صلى الله عليه وآله) اللهم صل على محمد واله في الاولين ، وصل على محمد واله في الاخرين ، وصل على محمد واله في الملا الاعلى ، وصل على محمد واله في النبيين والمرسلين ، اللهم اعط محمدا صلى الله عليه واله الوسيلة والشرف والفضيلة والدرجة الكبيرة .
اللهم اني امنت بمحمد صلى الله عليه واله وسلم ، ولم اره فلا تحرمني يوم القيامة رؤيته ، وارزقني صحبته ، وتوفني على ملته ، واسقني من حوضه ، مشربا رويا لااظمأ بعده ابدا انك على كل شيئ قدير .
اللهم كما امنت بمحمد صلواتك عليه واله ولم اره فعرفني في الجنان وجهه ، اللهم بلغ روح محمد عني تحية كثيرة وسلاما .
231

( 85 ) دعاى آن حضرت درسلام بر پيامبر پروردگارا ! بر محمد وخاندانش در پيشينيان درود فرست ، وبر محمد وخاندانش در آيندگان درود فرست ، وبر محمد وخاندانش در ملاء اعلى درود فرست ، وبر محمدو خاندانش در زمره پيامبران ورسولان درود فرست ، پروردگارا به محمد - كه درود تو بر او وخاندانش باد - وسيله وشرافت وفضيلت ودرجه بزرگى عطافرما .
خداوندا ! به محمد - كه درود تو بر او وخاندانش باد - ايمان آوردمدر حاليكه او را نديده ام ، پس روز قيامت مرا از ديدنش محروم مساز ، وهم صحبتى بااورا روزيم فرما ، ومرا بر دين او بميران واز حوض او سيراب كن ، نوشيدنى گوارائى كه هرگز بعد از آن تشنه نشوم ، تو بر هر كار قادر وتوانائى .
خدايا ! همچنانكه به محمد - كه درود تو بر او وخاندانش باد - ايمان آوردم ، در حاليكه او را نديده ام ، دربهشت او را بمن بشناسان ، خدايا از جانب من به روح آن حضرت سلام ودرود بسيارى بفرست .
232

( 86 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في التسليم على رسول الله (صلى الله عليه وآله) عند قبره السلام على رسول الله ، السلام عليك يا حبيب الله ، السلام عليك يا صفوة الله ، السلام عليك يا امين الله .
اشهد انك قد نصحت لامتك ، وجاهدت في سبيل الله وعبدته مخلصا حتى اتاك اليقين ، فجزاك الله افضل ما جزى نبيا عن امته ، اللهم صل على محمد وال محمد افضل ما صليت على ابراهيم وال ابراهيم ، انك حميد مجيد .
( 87 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في زيارة الكاظم ( عليه السلام ) وفي المواضع كلها عن على بن حسان قال : سئل الرضا ( عليه السلام ) عن اتيان قبر ابى الحسن موسى ( عليه السلام ) ؟ قال : صلوا في المساجد حوله ويجزئ في المواضع كلها ان تقول :
233

( 86 ) دعاى آن حضرت در سلام بر پيامبر در كنار قبرش سلام بر فرستاده خدا ، سلام بر تواى دوست خدا ، سلام برتواى برگزيده خدا ، سلام بر تواى امين الهى .
گواهى مى دهم كه تو خيرخواه امتت بوده ودر راه خدا تلاش نموده ، و او را خالصانه بندگى كردى ، تا آنگاه كه مرگت فرارسيد ، پس خداوند تو را پاداش دهد ، برتر از هرپاداشى كه پيامبرى را از امتش داده است ، خداوندا بر محمد وخاندانش درود فرست برتر از درودى كه بر ابراهيم وخاندانش فرستادى ، تو ستوده وبزرگوارى .
( 87 ) دعاى آن حضرت درزيارت امام كاظم ( عليه السلام ) وسائر ائمه ( عليهم السلام ) از على بن حسان روايت شده كه گفت : از امام رضا ( عليه السلام ) از زيارت قبر امام كاظم ( عليه السلام ) سؤال كردم ، فرمود : در مساجد اطراف آن حضرت نماز بگذاريد ، ودر تمامى مواضع مى توان چنين زيارت نمود :
234

السلام على اولياء الله واصفيائه ، السلام على امناء الله واحبائه ، السلام على انصار الله وخلفائه ، السلام على محال معرفة الله ، السلام على مساكن ذكرالله ، السلام على مظهري امرالله ونهيه .
السلام على الدعاة الى الله ، السلام على المستقرين في مرضاة الله السلام على الممحصين في طاعة الله ، السلام على الادلاء على الله .
السلام على الذين من والاهم فقد والى الله ، ومن عاداهم فقد عادى الله ، ومن عرفهم فقد عرف الله ، ومن جهلهم فقد جهل الله ، ومن اعتصم بهم فقد اعتصم بالله ، ومن تخلى منهم فقد تخلى من الله .
اشهدالله اني سلم لمن سالمكم ، حرب لمن حاربكم ، مؤمن بسركم وعلانيتكم ، مفوض في ذلك كله اليكم ، لعن الله عدو ال محمد ، من الجن والانس ، من الاولين والاخرين ، وابرء الى الله منهم ، وصلى الله على محمد واله الطاهرين .
235

سلام بر اولياء الهى وبرگزيدگانش ، سلام بر امينان الهى ودوستانش ، سلام بر ياران الهى وجانشينانش ، سلام بر جايگاههاى معرفت الهى ، سلام بر مكانهاى ذكر الهى ، سلام بر ظاهر سازان امر ونهى الهى .
سلام بر خوانندگان بسوى خدا ، سلام بر باقى ماندگان در رضايت خدا ، سلام بر آزموده شدگان در طاعت خدا ، سلام بر رهنمايان بسوى خدا .
سلام بر كسانى كه هر كه آنان را دوست بدارد خداوند را دوست داشته ، و هر كه با آنان دشمنى كند با خدا دشمنى نموده ، و هر كه ايشان را بشناسد خداوند را شناخته است ، و هر كه نسبت به ايشان جاهل باشد خداوند را نشناخته است ، و هر كه به آنان چنگ زند به خداوند چنگ زده است ، و هر كه از آنان جدا باشد از خداوند كناره گرفته است .
خداوند را گواه مى گيرم كه من دوست دوستان شما ودشمن دشمنان شما مى باشم ، به آشكار ونهانتان مؤمن ، وهمه اين امور را به شما واگذارمى كنم ، خداوند دشمن خاندان پيامبر از جن وانس از اولين وآخرين را از رحمت خود دور دارد ، وازايشان نزد خدا بيزارى مى جويم ، ودرود خدا بر محمد وخاندان پاكش باد .
236

هذا يجزئ في الزيارات كلها ، وتكثر من الصلاة على محمد وآل محمد ، وتسمى واحدا واحدا بأسمائهم وتبرء من اعدائهم ، وتخير ما شئت من الدعاء لنفسك وللمؤمنين والمؤمنات .
( 88 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في زيارة اخته فاطمة بنت موسى بن جعفر ( عليهما السلام ) عن سعد عن الرضا ( عليه السلام ) قال : يا سعد عندكم لنا قبر ؟ قلت : جعلت فداك قبر فاطمة بنت موسى ( عليه السلام ) ، قال : نعم من زارها عارفا بحقها فله الجنة ، فاذا اتيت القبر فقم عند رأسها مستقبل القبلة وكبر اربعا وثلاثين تكبيرة ، وسبح ثلاثا وثلاثين تسبيحة ، واحمد الله ثلاثا وثلاثين تحميدة ، ثم قل : السلام على ادم صفوة الله ، السلام على نوح نبى الله ، السلام على ابراهيم خليل الله ، السلام على موسى كليم الله ، السلام على عيسى روح الله ، السلام عليك يا رسول الله ، السلام عليك يا خير خلق الله ، السلام عليك يا صفى الله ، السلام عليك يا محمد بن عبد الله خاتم النبيين .
237

اين در تمام زيارات مجزى مى باشد وبر محمد وخاندانش بسيار درود فرست ويك بيك آنان را نام ببر ، واز دشمنانشان بيزارى بجو ، وبراىخود وزنان ومردان مؤمن هر دعائى را كه مى خواهى انتخاب كن .
( 88 ) دعاى آن حضرت در زيارت خواهرش حضرت معصومه ( عليها السلام ) سعدبن عبد الله از آن حضرت نقل مى كند كه فرمود : اى سعد آيا نزد شما خاندان قبرى هست ؟ گفتم : فدايت شوم قبرفاطمه دخترامام كاظ م ( عليه السلام ) مى باشد ، فرمود : آرى ، هر كه او را در حاليكه حقش را بشناسد زيارت كند بهشت براى او است ، آنگاه كه بقبر رسيدى بالاى سر آن حضرت رو به قبله بايست و 34 مرتبه الله اكبر ، و 33 مرتبه سبحان الله ، و 33 مرتبه الحمد لله گفته ، سپس بگو : سلام برآدم برگزيده خدا ، سلام برنوح پيامبر خدا ، سلام بر ابراهيم دوست خدا ، سلام بر موسى هم صحبت خدا ، سلام بر عيسى روح خدا ، سلام بر تو اى فرستاده خدا ، سلام برتواى بهترين خلق خدا ، سلام برتواى برگزيده خدا ، سلام برتواى محمد بن عبد الله پايان بخش پيامبران .
238

السلام عليك يا أمير المؤمنين على بن ابي طالب وصى رسول الله ، السلام عليك يا فاطمة سيدة نساء العالمين ، السلام عليكما يا سبطى نبى الرحمة ، وسيدى شباب اهل الجنة .
السلام عليك يا على بن الحسين سيد العابدين ، وقرة عين الناظرين ، السلام عليك يا محمد بن على باقر العلم بعد النبى .
السلام عليك يا جعفر بن محمد الصادق البار الامين ،السلام عليك يا موسى بن جعفر الطاهر الطهر ، السلام عليك يا على بن موسى الرضا المرتضى ، السلام عليك يا محمد بن على التقى ، السلام عليك يا على بن محمد النقى الناصح الامين .
السلام عليك يا حسن بن على ، السلام على الوصى من بعده ، اللهم صل على نورك وسراجك ، وولى وليك ، ووصى وصيك ، وحجتك على خلقك .
السلام عليك يا بنت رسول الله ، السلام عليك يا بنت فاطمة وخديجة ، السلام عليك يابنت أمير المؤمنين ،
239

سلام برتواى أمير المؤمنين على بن ابى طالب وصى پيامبر خدا ، سلام برتواى فاطمه برترين زن جهانيان ، سلام برشمااى دو فرزند پيامبر رحمت ، ودوآقاى جوانان اهل بهشت .
سلام بر تواى على بن حسين ، آقاى عبادت كنندگان ونور چشم بينندگان ، سلام بر تو اى محمد بن على ، شكافنده علم بعد از پيامبر .
سلام بن تو اى جعفر بن محمد راستگوى نيكو كار امين ، سلام بر تو اى موسى بن جعفرپاك وپاكيزه ، سلام بر تو اى على بن موسى خشنود ، سلام بر تو اى محمد بن على پرهيزكار ، سلام بر تو اى على بن محمد پاكيزه خيرخواه امين .
سلام بر تو اى حسن بن على ، سلام بر وصى بعد از او ، پروردگارا بر نورت وچراغ پرفروغت وولى وليت جانشين جانشينانت وحجت بر خلقت درود فرست .
سلام بر تو اى دختر فرستاده خدا ، سلام بر تو اى دختر فاطمه وخديجه ، سلام بر تو اى دختر امير المؤمنين ، سلام بر تو اى دختر حسن
240

السلام عليك يا بنت الحسن والحسين ، السلام عليك يا بنت ولى الله ، السلام عليك يا اخت ولى الله ، السلام عليك يا عمة ولى الله ، السلام عليك يا بنت موسى بن جعفر ورحمة الله وبركاته .
السلام عليك عرف الله بيننا وبينكم في الجنة ، وحشرنا في زمرتكم ، واوردنا حوض نبيكم ، وسقانا بكأس جدكم من يد على بن ابي طالب صلوات الله عليكم .
اسال الله ان يرينا فيكم السرور والفرج ، وان يجمعنا واياكم في زمرة جدكم محمد صلى الله عليه واله ، وان لايسلبنا معرفتكم ، انه ولى قدير .
اتقرب الى الله بحبكم ، والبراءة من اعدائكم ، والتسليم الى الله ، راضيا به ، غير منكر ولامستكبر ، وعلى يقين ما اتى به محمد ، وبه راض ، نطلب بذلك وجهك يا سيدي ، اللهم ورضاك والدار الاخرة ، يا فاطمة اشفعي لي في الجنة ، فان لك عندالله شأنأ من الشأن .
241

وحسين ، سلام بر تو اى دختر ولى خدا ، سلام بر تو اى خواهر ولى خدا ، سلام بر تواى عمه ولى خدا ، سلام بر تو اى دختر موسى بن جعفر ورحمتوبركات الهى بر تو .
سلام بر تو ، خداوند بين ماوشما دربهشت شناسائى بر قراركند ، ومارا در زمره شما محشور كرده ، وبر حوض پيامبرتان وارد سازد ، وبه كاسه جدشما بدست على بن ابى طالب - كه درود خدا برتمامى شما خاندان باد - سيراب گرداند .
از خدا مى خواهم كه سرور وگشايش در شما را بما بنماياند ، وما وشمارا در گروه جد شما محمد - كه درود الهى براوباد - گرد آورد ، ومعرفت وشناخت شما را از ما سلب ننمايد .
به خدا نزديكى مى جويم با محبت شما وبيزارى از دشمنانتان ، وتسليم شدن در برابرش ، وخشنودى از آن بدون انكار وتكبر ، وبايقين به آنچه محمد آنرا آورده است ، وبدان راضى وخشنودم وبدان تنها تو را خواستار مى باشم ، وخدايا رضايت وخشنودى تو را وخانه آخرت را مى جوئيم ، اى فاطمه دربهشت شفاعت مرا بنما ، بدرستى كه تو در پيشگاه الهى شأن ومنزلت بسيارى دارى .
242

اللهم اني اسألك ان تختم لي بالسعادة ، فلاتسلب مني ما انا فيه ، ولاحول ولاقوة الا بالله العلى العظيم .
اللهم استجب لنا ، وتقبله بكرمك وعزتك ، وبرحمتك وعافيتك ، وصلى الله على محمد واله اجمعين وسلم تسليما ، يا ارحم الراحمين .
( 89 ) دعاؤه ( عليه السلام ) عند ادارة تربة الحسين ( عليه السلام )روى عن الرضا ( عليه السلام ) انه قال : من ادار الطين من التربة فقال : سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اكبر .
مع كل حبة منها كتب الله له بها ستة آلاف حسنة ، ومحاعنه ستة آلاف سيئة ، ورفع له ستة آلاف درجة ، واثبت له من الشفاعة مثلها .
243

خداوندا از تو مى خواهم كه عاقبت مرا به سعادت خاتمه بخشى ، وآنچه دارم را از من سلب ننمايى ، ونيرو وتوانى جز با اراده خداوند برتر ووالاتر تحقق نمى پذيرد .
پروردگارا ! به كرم وعزت ورحمت وعافيت دعايمان را اجابت وآنرا قبول فرما ، ودرود وسلام خداوند بر محمد وتمامى خاندان او باد ، اى مهربانترين مهربانان .
( 89 ) دعاى آن حضرت هنگام چرخاندن تسبيحى كه از تربت امام حسين ( عليه السلام ) است از آن حضرت نقل است : هر كه تسبيحى كه از تربت امام حسين ( عليه السلام ) درست شده را بچرخاند وبگويد : منزه است خداوند وسپاس مخصوص او است ، ومعبودى جز او نمى باشد وخداوند برتر از توصيف است .
با هر قطعه اى از تسبيح خداوند شش هزار نيكى براى او نوشته وشش هزار گناه را محو مى كند ، وشش هزار درجه مقامش بالاتر رفته ، وهمين مقدار شفاعت را نصيب او مى نمايد .
245

فصل دوم مناظرات آن حضرت در فضيلت امام وصفات او در برترى خاندان پيامبر بر سائر امت در عدم شايستگى غاصبان خلافت ائمه ( عليهم السلام )
246

( 1 ) مناظرته ( عليه السلام ) في فضل الامام وصفاته عن عبد العزيز بن مسلم قال : كنا مع الرضا ( عليه السلام ) بمرو ، فاجتمعنا في الجامع يوم الجمعة في بدء مقدمنا ، فاداروا امر الامامة و ذكروا كثرة اختلاف الناس فيها ، فدخلت على سيدى ( عليه السلام ) فاعلمته خوض الناس فيه ، فتبسم ( عليه السلام ) ثم قال : يا عبد العزيز ! جهل القوم وخدعوا عن ارائهم ، ان الله عز وجل لم يقبض نبيه صلى الله عليه واله حتى أكمل له الدين ، وانزل عليه القران ، فيه تبيان كل شئ ، بين فيه الحلال والحرام والحدود والاحكام ، وجميع ما يحتاج اليه الناس كملا ، فقال عز وجل : " ما فرطنا في الكتاب من شئ " ( 1 ) .
وأنزل في حجة الوداع ، وهى اخر عمره صلى الله پعليه واله : " اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم
1 - الانعام : 38 .
247

( 1 ) مناظره آن حضرت در فضيلت امام وصفات او عبد العزيز بن مسلم گويد : همراه امام رضا ( عليه السلام ) در شهر مرو بوديم ، در آغاز ورودمان به شهر بود كه در يك روز جمعه در مسجد جامع آن شهر گرد هم جمع شده بوديم ، وموضوع امامت را مورد بحث قرار داده و اختلاف بسيار مردم را در اين زمينه بازگو مى كرديم ، نزد امام رسيده و گفتگوى مردم در اين زمينه را به ايشان عرضه داشتم ، ، آن حضرت لبخندى زد وفرمود : اى عبد العزيز اين مردم نفهميده واز آراء صحيح خود فريب خورده وغافل گشتند ، خداى بزرگ پيامبر خويش را نزد خود فرا نخواند تا دين را برايش كامل كرد ، وقرآن را بر او نازل فرمود ، كه بيان هر چيز در او است ، حلال وحرام وحدود واحكام وتمام نيازمنديهاى مردم را در قرآن بيان كرده وفرمود : " چيزى را در اين كتاب فروگذار نكرديم " .
ودر حجة الوداع كه سال آخر عمر پيامبر بود اين آيه را نازل فرمود : " امروز دين شما را كامل كردم ونعمتم را بر شما تمام نمودم ودين اسلام
248

نعمتي ورضيت لكم الاسلام دينا " ( 1 ) ، وأمر الامامة من تمام الدين ، ولم يمض صلى الله عليه واله حتى بين لامته معالم دينهم ، وأوضح لهم سبيلهم ، وتركهم على قصد سبيل الحق .
وأقام لهم عليا عليه السلام علما واماما ، وما ترك لهم شيئا يحتاج اليه الامة الا بينه ، فمن زعم أن الله عز وجل لم يكمل دينه ، فقد رد كتاب الله ، ومن رد كتاب الله فهو كافر به .
هل يعرفون قدر الامامة ومحلها من الامة فيجوز فيها اختيارهم ؟ ! ان الامامة أجل قدرا وأعظم شأنا ، وأعلا مكانا ، وأمنع جانبا ، وأبعد غورا ، من أن يبلغها الناس بعقولهم ، أو ينالوها بارائهم ، أو يقيموا اماما باختيارهم .
ان الامامة خص الله عز وجل بها ابراهيم الخليل بعد النبوة والخلة مرتبة ثالثة ، وفضيلة شرفه بها وأشاد بها ذكره ، فقال : " اني جاعلك للناس اماما " ( 2 ) ، فقال الخليل عليه
1 - المائدة : 5 .
2 - البقرة : 124 .
249

را براى شما پسنديدم " ، وموضوع امامت از كمال دين است ، وپيامبر از دنيا رحلت نكرد تا آن كه نشانه هاى دين را براى امتش بيان كرد وراه ايشان را روشن ساخت ، وآنها را به راه حق راهنمائى نمود .
وعلى ( عليه السلام ) را به عنوان پيشوا وامام منصوب كرد ، وهمه احتياجات امت را بيان كرد ، هر كه گمان كند خداى بزرگ دينش را كامل نكرده قرآن را رد نموده ، وهر كه قرآن را رد كند به آن كافر گرديده است .
آيا مقام ومنزلت امامت را در ميان امت مى دانند ، تا بتوانند او را خود انتخاب نمايند ، همانا امامت ارزشش والاتر ، وشأنش برتر ، ومنزلتش عاليتر ، ومكانش منيع تر ، وژرفايش عميق تر از آنست كه مردم با عقل خود به آن رسند ، يا به آرائشان آن را دريابند ، ويا به انتخاب خود امامى را منصوبكنند .
امامت مقامى است كه خداوند عزوجل بعد از رتبه نبوت وخلت ، در مرتبه سوم ابراهيم خليل را به آن اختصاص داد وبه آن فضيلت برتريش داد ، ونامش را بلند واستوار نمود وفرمود : " همانا من ترا امام مردم
250

السلام سرورا بها : " ومن ذريتي " ، قال الله تبارك و تعالى : " لا ينال عهدى الظالمين " ( 1 ) ، فأبطلت هذه الاية امامة كل ظالم الى يوم القيامة ، وصارت في الصفوة .
ثم أكرمه الله تعالى ، بان جعلها في ذريته ، أهل الصفوة والطهارة ، فقال : " ووهبنا له اسحاق ويعقوب نافلة وكلا جعلنا صالحين وجعلناهم أئمة يهدون بأمرنا و أوحينا اليهم فعل الخيرات واقام الصلاة وايتاء الزكاة و كانوا لنا عابدين " ( 2 ) .
فلم تزل في ذريته ، يرثها بعض عن بعض ، قرنا فقرنا ، حتى ورثها الله تعالى النبى صلى الله عليه واله ، فقال جل وتعالى : " ان أولى الناس بابراهيم للذين اتبعوه وهذا النبى والذين امنوا والله ولى المؤمنين " ( 3 ) ، فكانت له خاصة .
1 - البقرة : 124 .
2 - الانبياء : 72 .
3 - آل عمران : 67 .
251

گردانيدم " ، ابراهيم خليل از نهايت شاديش به آن مقام عرض كرد : " از فرزندان من هم " ، خداى تبارك وتعالى فرمود : " پيمان من به ستمكاران نمى رسد " ، پس اين آيه امامت را براى ستمگران تا روز قيامت باطل ساخت وبه برگزيدگان اختصاص داد .
سپس خداى تعالى ابراهيم را شرافت بخشيد ، وامامت را در فرزندان برگزيده وپاكش قرار داد وفرمود : " واسحاق ويعقوب را به عنوان اضافه به او بخشيديم وهمه را شايسته نموديم وايشان را امام وپيشوا قرار داديم ، تا به فرمان ما رهبرى كنند وانجام كارهاى نيك وگزاردن نماز و دادن زكات را به ايشان وحى نموديم ، وايشان عبادت ما را مى كردند " .
پس امامت هميشه در دورانهاى متوالى در فرزندان او بود واز يكديگر به ارث مى بردند ، تا خداى تعالى آن را به پيامبر ما به ارث داد و خود او فرمود : " همانا سزاوارترين مردم به ابراهيم پيروان او واين پيامبر و انسانهاى مؤمن مى باشند وخدا سرپرست مؤمنان مى باشد " ، پس امامت مخصوص آن حضرت گشت .
252

فقلدها صلى الله عليه واله عليا عليه السلام بامر الله تعالى على رسم ما فرض الله ، فصارت في ذريته الاصفياء ، الذين اتاهم الله العلم والايمان ، بقوله تعالى : " وقال الذين اوتوا العلم والايمان لقد لبثتم في كتاب الله الى يوم البعث " ( 1 ) ، فهى في ولد على عليه السلام خاصة الى يوم القيامة ، اذ لا نبى بعد محمد صلى الله عليه واله ، فمن أين يختار هؤلاء الجهال ! ؟ان الامامة هى منزلة الانبياء ، وارث الاوصياء ، ان الامامة خلافة الله وخلافة الرسول صلى الله عليه واله ، و مقام أمير المؤمنين عليه السلام ، وميراث الحسن و الحسين عليهما السلام .
ان الامامة زمام الدين ، ونظام المسلمين ، وصلاح الدنيا وعز المؤمنين ، ان الامامة اس الاسلام النامي و فرعه السامي ، بالامام تمام الصلاة والزكاة والصيام و الحج والجهاد وتوفير الفئ والصدقات ، وامضاء الحدود والاحكام ، ومنع الثغور والاطراف .
1 - الروم : 56 .
253

آنگاه او به فرمان خداى تعالى وطبق آنچه خدا واجب ساخته بود آنرا به عهده على ( عليه السلام ) گذارد ، وسپس در ميان فرزندان برگزيده اش ، كه خداوند به آنان علم وايمان داد ، جارى گشت ، وخداوند مى فرمايد : " آنانى كه علم وايمان به ايشان داده شد گويند : در كتاب خدا تا روز رستاخيز به سر برده ايد " ، پس امامت تا روز قيامت تنها در ميان فرزندان على ( عليه السلام ) مى باشد ، زيرا پس از حضرت محمد (صلى الله عليه وآله) پيامبرى نيست ، اين نادانان از كجا وبه چه دليل براى خود امام انتخاب مى كنند .
همانا امامت مقام پيامبران وميراث اوصياء است ، امامت خلافت و جانشينى خدا ورسول او ، ومقام أمير المؤمنين ( عليه السلام ) ، وميراث حسن و حسين ( عليهما السلام ) است .
همانا امامت زمام دين ومايه تحكيم نظام مسلمين ، وصلاح دنيا وعزت مؤمنين است ، همانا امامت ريشه اسلام بالنده وشاخه بلند آن است ، كامل شدن نماز وزكات وروزه وحج وجهاد ، وازدياد غنائم وصدقات ، و اجراء حدود واحكام ، ونگاهدارى مرزها بوسيله امامت انجام مى گيرد .
254

الامام يحل حلال الله ، ويحرم حرام الله ، ويقيم حدود الله ويذب عن دين الله ، ويدعو الى سبيل ربه ، بالحكمة والموعظة الحسنة والحجة البالغة .
الامام كالشمس الطالعة المجللة بنورها للعالم ، وهى في الافق بحيث لا تنالها الايدي والابصار ، الامام البدر المنير ، والسراج الزاهر ، والنور الساطع ، والنجم الهادي في غياهب الدجى ، وأجواز البلدان والقفار ولجج البحار .
الامام الماء العذب على الظماء ، والدال على الهدى ، والمنجي من الردى ، الامام النار على اليفاع ، الحار لمن اصطلى به ، والدليل في المهالك ، من فارقه فهالك .
الامام السحاب الماطر ، والغيث الهاطل ، والشمس المضيئة ، والسماء الظليلة ، والارض البسيطة ، والعين الغزيرة ، والغدير والروضة .
الامام الانيس الرفيق ، والوالد الشفيق ، والاخ الشقيق ، والام البرة بالولد الصغير ، ومفزع العباد في الداهية الناد .
الامام أمين الله في خلقه ، وحجته على عباده ، و خليفته في بلا ده والداعي الى الله والذاب عن حرم الله ،
255

امام حلال خدا را حلال وحرام خدا را حرام مى كند ، حدود خدا را برپا نموده واز دين او دفاع مى نمايد ، با حكمت واندرز وحجت رسا مردم را به راه پروردگار دعوت مى كند .
امام همچون خورشيد پرتوافكن است كه نورش عالم را فرا گيرد و در افق والائى قرار دارد ، بگونه اى كه دستها وديدگان بدان دست نيابند ، امام ماه تابان ، چراغ فروزان ، نور درخشان ، وستاره اى راهنما در شدت تاريكى ، ورهگذر شهرها وكويرها وگرداب درياهاست .
امام آب گواراى زمان تشنگى ، وراهبر به سوى هدايت ، و نجات بخش از هلاكت است ، امام شعله پرتوافكن روى بلندى براى رهنمائى گمشدگان است ، وسيله گرمابخشى سرمازدگان ورهنماى هلاكت يافتگان است ، هر كه از او جدا شود هلاك مى گردد .
امام ابرى است بارنده ، بارانى است شتابنده ، خورشيدى است فروزنده ، سقفى است سايه دهنده ، زمينى است گسترده ، چشمه اى است جوشنده ، وبركه وگلستان است .
امام همدم ورفيق ، پدرى مهربان ، برادرى ياور ، مادرى دلسوز به كودك خود ، پناه بندگان خدا در گرفتارى سخت است .
امام امين خدا در ميان خلقش ، وحجت او بر بندگانش ، وخليفه او در بلادش ، ودعوت كننده به سوى او ، ودفاع كننده از حقوق او است ، امام
256

الامام المطهر من الذنوب ، والمبرا عن العيوب ، المخصوص بالعلم ، الموسوم بالحلم ، نظام الدين ، وعز المسلمين ، وغيظ المنافقين ، وبوار الكافرين .
الامام واحد دهره ، لا يدانيه أحد ، ولا يعادله عالم ، و لا يوجد منه بدل ، ولا له مثل ولا نظير ، مخصوص بالفضل كله ، من غير طلب منه له ولا اكتساب ، بل اختصاص من المفضل الوهاب .
فمن ذا الذي يبلغ معرفة الامام ، أو يمكنه اختياره ، هيهات هيهات ، ضلت العقول ، وتاهت الحلوم ، وحارت الالباب ، وحسرت العيون ، وتصاغرت العظماء ، وتحيرت الحكماء ، وتقاصرت الحلماء ، وحصرت الخطباء ، وجهلت الالباء ، وكلت الشعراء ، وعجزت الادباء ، وعييت البلغاء ، عن وصف شأن من شأنه ، أو فضيلة من فضائله ، وأقرت بالعجز والتقصير .
وكيف يوصف بكله ، أو ينعت بكنهه ، أو يفهم شئ من أمره ، أو يوجد من يقوم مقامه ويغني غناه ، لا ، كيف و
257

از گناهان پاك واز عيبها بر كنار است ، به دانش اختصاص يافته وبه خويشتن دارى نمايان گرديده است ، موجب تحكيم دين وعزت مسلمان و خشم منافقان وهلاك كافران است .
امام يگانه زمان خود مى باشد ، كسى به پايه او نرسيده ودانائى با او برابرى نكند ، جايگزين ندارد ، همانند وهمتا براى او نيست ، به تمام فضائل اختصاص يافته ، بى آن كه خود به دنبال آن رفته وآنرا بدست آورده باشد ، بلكه امتيازى است كه خداوند به فضل وبخشش خود به او عنايت فرموده است .
كيست كه توان شناسائى امام يا انتخاب امام را داشته باشد ؟ هيهات ، در اينجا خردها گم گشته ، خويشتن داريها بيراهه رفته ، وعقلها سرگردان شده ، وديده ها بى نور گرديده ، وبزرگان كوچك شده ، وحكيمان متحير ، و خردمندان كوتاه نظر ، وخطيبان درمانده ، وانديشمندان نادان ، وشعرا وامانده ، وادبا ناتوان ، وسخن دانان درمانده اند ، از اين كه بتوانند يكى از شوؤن وفضائل امام را توصيف نمايد ، وهمگى به عجز وناتوانى اعتراف دارند .
چگونه ممكن است تمام اوصاف وحقيقت وجودى او را بيان كرد ، يا مطلبى از امر امامت را فهميد ، وجانشينى كه كار او را انجام دهد برايش
258

أنى ؟ وهو بحيث النجم من يد المتناولين ووصف الواصفين ، فأين الاختيار من هذا ، وأين العقول عن هذا ، و أين يوجد مثل هذا ؟ ! أتظنون أن ذلك يوجد في غير ال الرسول محمد صلى الله عليه واله ، كذبتهم والله أنفسهم ومنتهم الاباطيل ، فارتقوا مرتقا صعبا دحضا ، تزل عنه الى الحضيض أقدامهم ، راموا اقامة الامام بعقول حائرة بائرة ناقصة ، واراء مضلة ، فلم يزدادوا منه الا بعدا ، قاتلهم الله انى يؤفكون .
ولقد راموا صعبا ، وقالوا افكا ، وضلوا ضلالا بعيدا ، ووقعوا في الحيرة ، اذ تركوا الامام عن بصيرة " وزين لهم الشيطان أعمالهم ، فصدهم عن السبيل وكانوامستبصرين " ( 1 ) .
رغبوا عن اختيار الله واختيار رسول الله صلى الله عليه واله وأهل بيته الى اختيارهم ، والقران يناديهم : " و
1 - العنكبوت : 38 .
259

پيدا كرد ، ممكن نيست ، چگونه واز كجا ؟ او همچون ستارگان آسمان از دست يابى افراد وتوصيف توصيف كنندگان اوج گرفته است ، او كجا و انتخاب بشر كجا ، او كجا وخرد بشر كجا ، او كجا وهمانندى براى او از كجا ؟ آيا مى پندارند كه امام در غير خاندان پيامبر خدا يافت شود ! به خدا كه وجدانشان به ايشان دروغ گفته وآرزوى بيهوده در سر مى پرورانند ، به گردنه بلند ولغزنده اى كه به پائين مى لغزند بالا رفته ، ومى خواهند كه با عقلى گم گشته وناقص خود ، وبا آراء گمراه كننده خويش امام را نصب كنند ، وجز دورى از حق بهره نبردند ، خداوند ايشان را بكشد .
به كجا منحرف مى شوند ، قصد انجام كار سختى را كرده ودروغى را ساخته وپرداخته نموده اند ، وبه گمراهى دورى افتاده ، ودر سرگردانى فرو رفته اند ، كه با چشم بينا امام را ترك گفتند ، " شيطان كردارشان را در نظر آنان آراست واز راه منحرفشان كرد با آن كه اهل بصيرت بودند " .
از انتخاب خدا وانتخاب رسول او واهل بيتش روى گردان شده ، و به انتخاب خود گرائيدند ، در صورتيكه قرآن ندا مى كند : " پروردگارت
260

ربك يخلق مايشاء ويختار ما كان لهم الخيرة سبحان اللهوتعالى عما يشركون " ( 1 ) ، وقال عز وجل : " ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله ورسوله امراان يكون لهم الخيرة من امرهم - الاية " ( 2 ) .
وقال : " ما لكم كيف تحكمون أم لكم كتاب فيه تدرسون ان لكم فيه لما تخيرون أم لكم أيمان علينا بالغة الى يوم القيامة ان لكم لما تحكمون سلهم أيهم بذلك زعيم ام لهم شركاء فلياتوا بشركائهم ان كانوا صادقين " ( 3 ) .
وقال عز وجل : " أ فلا يتدبرون القران أم على قلوب أقفالها " ( 4 ) ، أم " طبع الله على قلوبهم فهم لا يفقهون " ( 5 ) ، أم " قالوا سمعنا وهم لايسمعون ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لايعقلون ولو علم الله فيهم خيرا
1 - القصص : 68 .
2 - الاحزاب : 36 .
3 - القلم : 36 - 41 .
4 - محمد (صلى الله عليه وآله) : 24 .
5 - التوبة : 87 .
261

هر چه خواهد بيافريند وانتخاب كند ، اختيار بدست آنان نيست خدا از آنچه با او شريك قرار مى دهند منزه ووالاست " ، وباز خداى بزرگ مى فرمايد : " هيچ مرد وزن مؤمنى حق ندارد ، آنگاه كه خدا وپيامبرش فرمانى را داد ، اختيار كار خويش را داشته باشد " .
وفرموده است : " شما را چه شده ، چگونه قضاوت مى كنيد ، مگر كتابى داريد كه آنرا مى خوانيد ، تا هر چه خواهيد انتخاب كنيد در آن كتاب بيابيد ، يا براى شما تا روز قيامت بر عهده ما پيمانهائى است كه هر چه قضاوت كنيد حق شماست ، از آنان بپرس ، كدامشان متعهد اين مطلب است ، يا مگر شريكانى داريد ، اگر راست مى گويند شريكان خويش را بياورند " .
وباز خداى بزرگ فرموده است : " چرا در قرآن نمى انديشند ، يا مگر بر دلها قفل قرار دارد " ، وفرموده است : " مگر خدا بر دلهاشان مهر نهاده كه نمى فهمند " ، يا " گفتند شنيديم ولى نمى شنيدند ، وهمانا بدترين جانوران نزد خداوند مردمى هستند كه كر ولالند وتعقل وتدبر نمى كنند ، واگر خدا در آنان خيرى را سراغ داشت به ايشان شنوائى مى داد ، واگر شنوائى هم
262

لاسمعهم ولو أسمعهم لتولوا وهم معرضون " ( 1 ) ، أم " قالوا سمعنا وعصينا " ( 2 ) بل هو " فضل الله يؤتيه من يشاء والله ذوالفضل العظيم " ( 3 ) .
فكيف لهم باختيار الامام ؟ ! والامام عالم لايجهل ، و راع لاينكل ، معدن القدس والطهارة والنسك والزهادة و العلم والعبادة ، مخصوص بدعوة الرسول صلى الله عليه و اله ، ونسل المطهرة البتول .
لا مغمز فيه في نسب ، ولا يدانيه ذو حسب ، في البيت من قريش ، وبالذروة من هاشم ، والعترة من الرسول صلى الله عليه واله ، والرضا من الله عز وجل ، شرف الاشراف ، والفرع من عبد مناف ، نامى العلم ، كامل الحلم ،مضطلع بالامامة ، عالم بالسياسة ، مفروض الطاعة ، قائم بأمرالله عز وجل ، ناصح لعباد الله ، حافظ لدين الله .
ان الانبياء والائمة صلوات الله عليهم يوفقهم الله و
1 - الانفال : 21 - 23 .
2 - البقرة : 93 .
3 - الحديد : 21 .
263

مى داشتند روى مى گرداندند " ، ويا " گفتند شنيديم ونافرمانى كرديم " ، ( امامت اكتسابى نيست ) بلكه " فضلى است از جانب خداوند كه به هر كس بخواهد مى دهد وخداوند صاحب فضل بزرگى است " .
پس چگونه ايشان قادرند امام را انتخاب كنند ، در صورتيكه امام عالمى است كه نادانى ندارد ، سرپرستى است كه روى نمى گرداند ، كانون قدس وپاكى وطاعت وزهد وعلم وعبادت است ، دعوت پيامبر اختصاص به او داشته ، از نژاد پاك فاطمه بتول است .
در دودمانش جاى طعن وسرزنش نبوده ، وهيچ دارنده نژاد شريفى به پايه او نرسد ، از خاندان قريش وقبيله هاشم وعترت پيامبر بوده ، ومورد خشنودى خداى عزوجل است ، موجب شرافت اشراف وزاده عبد مناف است ، علمش بالنده ، حلمش كامل ، در امامت قوى ودر سياست عالم است ، اطاعتش واجب وقيام به امر الهى مى كند ، خيرخواه بندگان خدا و نگهبان دين او است .
خدا پيامبران وامامان را توفيق بخشيده واز خزانه علم وحكم خود
264

يؤتيهم من مخزون علمه وحكمه ما لايؤتيه غيرهم ، فيكون علمهم فوق علم أهل الزمان في قوله تعالى : " أ فمن يهدي الى الحق أحق أن يتبع أمن لايهدي الا ان يهدى ، فما لكم كيف تحكمون " ( 1 ) ، وقوله تبارك وتعالى : " ومن يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا " ( 2 ) .
وقوله في طالوت : " ان الله اصطفاه عليكم وزاده بسطة في العلم والجسم والله يؤتي ملكه من يشاء والله واسع عليم " ( 3 ) ، وقال لنبيه صلى الله عليه واله : " أنزل عليك الكتاب والحكمة وعلمك ما لم تكن تعلم وكان فضل الله عليك عظيما " ( 4 ) .
وقال في الائمة من أهل بيت نبيه وعترته وذريته صلوات الله عليهم : " أم يحسدون الناس على ما اتاهم الله من فضله ، فقد اتينا ال ابراهيم الكتاب والحكمة واتيناهم ملكا عظيما فمنهم من امن به ومنهم من صد عنه وكفى
1 - يونس : 35 .
2 - البقرة : 269 .
3 - البقرة : 247 .
4 - النساء : 113 .
265

آنچه به ديگران نداده به آنان داده است ، از اين جهت علم آنان برتر از علم مردم زمانشان مى باشد ، وخداى تعالى فرموده : " آيا كسى كه به راه حق هدايت مى كند شايسته تر است كه پيروى شود يا كسى كه هدايت نمى كندجز آن كه هدايت شود ، شما را چه شده ، چگونه قضاوت مى كنيد " .
وفرموده ديگر خداوند در باره طالوت : " خدا او را بر شما برگزيد و در علم وبدن به او برترى داد ، وخداوند ملك خويش را به هر كه بخواهد مى دهد ، وخدا بسيار بخشنده وداناست " ، وبه پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : " خدا بر تو كتاب وحكمت نازل كرد وآنچه را نمى دانستى به تو تعليم داد ، كرم خدا نسبت به تو بزرگ بود " .
ونسبت به امامان از اهل بيت وخاندان وفرزندان پيامبر فرمود : " آيا مردم نسبت به آنچه خدا از كرم خويش به ايشان داده حسد مى برند ، بدرستى كه ما به خاندان ابراهيم كتاب وحكمت داديم وبه آنان ملك عظيمى عطا كرديم ، كسانى به آن گرويدند وكسانى از آن روى گردانيدند
266

بجهنم سعيرا " ( 1 ) .
وان العبد اذا اختاره الله عز وجل لامور عباده ، شرح صدره لذلك ، وأودع قلبه ينابيع الحكمة ، وألهمه العلم الهاما ، فلم يعى بعده بجواب ، ولايحير فيه عن الصواب .
فهو معصوم مؤيد موفق مسدد ، قد أمن من الخطايا و الزلل والعثار ، يخصه الله بذلك ليكون حجته البالغة على عباده وشاهده على خلقه ، وذلك فضل الله يؤتيه من يشاء والله ذو الفضل العظيم ، فهل يقدرون على مثل هذا فيختارونه ؟ أو يكون مختارهم بهذه الصفة فيقدمونه ؟ تعدوا - وبيت الله - الحق ، ونبذوا كتاب الله وراء ظهورهم كأنهم لايعلمون ، وفي كتاب الله الهدى والشفاء ،فنبذوه واتبعوا أهواءهم ، فذمهم الله ومقتهم وأتعسهم .
فقال جل وتعالى : " ومن أضل ممن اتبع هواه بغير هدى من الله ان الله لايهدى القوم الظالمين " ( 2 ) ، وقال :
1 - النساء : 55 - 57 .
2 - القصص : 50 .
267

وآتش جهنم بسيار برافروخته است " .
آنگاه كه خداى بزرگ بنده اى را براى اصلاح امور بندگانش انتخاب كند ، سينه اش را براى آن كار باز كند وچشمه هاى حكمت در دلش قرار دهد ، وعلمى به او الهام كند كه از آن پس از پاسخى در نماند واز راه درست منحرف نشود .
پس او معصوم است وتقويت شده ، وبا توفيق استوار گشته ، از هر گونه خطا ولغزش در امان است ، خداوند او را به اين صفات امتياز بخشيده تا حجت رساى او بر بندگانش ، وگواه بر مخلوقاتش باشد ، واين بخشش و كرم خداست ، به هر كه خواهد عطا كند وخدا داراى كرم بزرگى است ، آيا مردم چنان قدرتى دارند كه بتوانند چنين كسى را انتخاب كنند ، ويا ممكن است انتخاب شده آنها اينگونه باشد تا او را پيشوا سازند .
به خانه خدا سوگند كه اين مردم از حق تجاوز كردند وكتاب خدا را پشت سر انداختند ، گويا نمى دانند ، در صورتيكه هدايت وشفا در كتاب خداست ، اينان كتاب خدا را رها كرده واز هوس خود پيروى نمودند ، خداى بزرگ ايشان را نكوهش نمود ودشمن داشت وتباهشان مى كند .
وخداوند مى فرمايد : " ستمگرتر از آن كه هوس خويش را بدون
268

" فتعسا لهم وأضل أعمالهم " ( 1 ) ، وقال : " كبر مقتا عند الله و عند الذين امنوا كذلك يطبع الله على كل قلب متكبر جبار " ( 2 ) ، وصلى الله على النبى محمد واله وسلم تسليما كثيرا .
( 2 ) مناظرته ( عليه السلام ) في الاصطفاء لما حضر على بن موسى ( عليهما السلام ) مجلس المأمون ، وقد اجتمع فيه جماعة من علماء اهل العراق وخراسان ، فقال المأمون : اخبرونى عن معنى هذه الاية : " ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا ( 3 ) - الاية " .
فقالت العلماء : أراد الله الامة كلها .
فقال المأمون : ما تقول يا أباالحسن ؟ فقال الرضا عليه السلام : لا أقول كما قالوا ، ولكن
1 - محمد (صلى الله عليه وآله) : 8 .
2 - غافر : 35 .
3 - فاطر : 29 .
269

هدايت خدا پيروى كند نيست ، خدا گروه ستمگرانرا هدايت نمى كند " ، و فرمود : " بر آنان هلاكت باد واعمالشان نابود شود " ، وفرمود : " بزرگ است در دشمنى نزد خدا ونزد مؤمنان ، خدا اينگونه بر هر دل گردنكش جبارى مهر مى نهد " ، ودرود وسلام فراوان خداوند بر پيامبر وبر خاندان پاكش باد .
( 2 ) مناظره آن حضرت در برترى خاندان پيامبر بر سائر امت هنگامى كه امام رضا ( عليه السلام ) در مجلس مأمون ، كه گروهى از علماء عراق وخراسان در آن گرد آمده بودند ، حضور يافت ، مأمون گفت : مرا از معنى اين آيه آگاه كنيد : " آنگاه كتاب را به بندگانمان كه ايشان را برگزيديم به ارث داديم - تا آخر آيه .
" دانشمندانى كه در مجلس حاضر بودند گفتند : مراد خداوند تمامى امت است .
مأمون گفت : اى ابو الحسن چه مى گوئى ؟ امام فرمود : گفتار آنان را تصديق نمى كنم ، بلكه مى گويم : مراد
270

أقول : أراد الله تبارك وتعالى بذلك العترة الطاهرة عليهم السلام .
فقال المأمون : وكيف عنى العترة دون الامة ؟ فقال الرضا عليه السلام : لو أراد الامة لكانت بأجمعها في الجنة ، لقول الله : " فمنهم ظالم لنفسه ومنهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن الله ذلك هو الفضل الكبير " ( 1 ) ، ثم جعلهم كلهم في الجنة ( 2 ) ، فقال عز وجل : " جنات عدن يدخلونها " ( 3 ) ، فصارت الوراثة للعترة الطاهرة لا لغيرهم .
ثم قال الرضا عليه السلام ( 4 ) : هم الذين وصفهم الله في كتابه ، فقال : " انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا " ( 5 ) ، وهم الذين قال رسول اللهصلى الله عليه واله : " اني مخلف فيكم الثقلين كتاب الله وعترتي - أهل بيتي - لن يفترقا حتى يردا على الحوض " ،
1 - فاطر : 29 .
2 - ثم جمعهم كلهم في الجنة ( خ ل ) .
3 - فاطر : 30 .
4 - فقال المأمون : من العترة الطاهرة ؟ فقال الرضا ( عليه السلام ) : هم ( خ ل ) .
5 - الاحزاب : 33 .
271

خداوند خاندان پيامبر است .
مأمون گفت : چرا مراد تمامى امت نبوده وتنها خاندان پيامبر مراد باشند ؟ امام فرمود : اگر تمامى امت مراد بودند ، بايد تمامى ايشان در بهشت باشند ، زيرا خداوند مى فرمايد : " پس گروهى از ايشان به خود ستم نمودند ، وگروهى ميانه رو هستند ، وبعضى با توفيق خداوند در خيرات پيشى مى گيرند ، واين فضل وبهره بزرگى است " ، آنگاه تمامى ايشان را از اهل بهشت به شمار آورد وفرمود : " بهشتهاى جاودانه كه در آن داخل مى شوند " ، پس وراثت تنها براى خاندان پيامبر است .
آنگاه امام فرمود : ايشان كسانى هستند كه خداوند در قرآن ايشان را توصيف كرده وفرمود : " خداوند اراده كرده است كه از شما خاندان پيامبر زشتى وپليدى را دور كرده وشما را پاك وپاكيزه گرداند " ، وايشان كسانى هستند كه پيامبر مى فرمايد : من در ميان شما دو چيز گرانبها ، كتاب خدا و خاندانم را باقى مى گذارم ، آن دو از هم جدا نمى شوند تا در حوض كوثر بر
272

انظروا كيف تخلفوني فيهما ، يا ايها الناس لاتعلموهم فانهم أعلم منكم .
قالت العلماء : أخبرنا يا أباالحسن عن العترة ، هم الال أو غير الال ؟ فقال الرضا عليه السلام : هم الال .
فقالت العلماء : فهذا رسول الله يؤثر عنه أنه قال : " امتي الي " ، وهؤلاء أصحابه يقولون بالخبر المستفيض الذي لا يمكن دفعه : " ال محمد امته " .
فقال الرضا عليه السلام : أخبروني هل تحرم الصدقة على ال محمد ؟ قالوا : نعم .
قال عليه السلام : فتحرم على الامة ؟ قالوا : لا .
قال عليه السلام : هذا فرق بين الال وبين الامة ، ويحكم أين يذهب بكم ، " أ صرفتم عن الذكر صفحا أم أنتم قوم مسرفون " ( 1 ) ؟ ! أما علمتم أنما وقعت الرواية في الظاهر ( 2 ) على المصطفين المهتدين دون سائرهم ؟ !
1 - افنضرب عنكم الذكر صفحا ان كنتم قوما مسرفين - الزخرف : 5 .
2 - انما وقعت الوراثة والطهارة ( خ ل ) .
273

من وارد شوند ، بنگريد شما چگونه حق جانشينى مرا در مورد ايشان به عمل مى آوريد ، به آنان چيزى را ياد ندهيد كه از شما داناترند .
دانشمندان گفتند : اى ابو الحسن ! بگو عترت ، خاندان پيامبرند يا غير ازآنان ؟ امام فرمود : آنان خاندان پيامبرند .
دانشمندان گفتند : از خود پيامبر نقل شده است كه فرمود : امت من خاندانم مى باشند ، واصحاب با خبر مستفيض كه قابل خدشه نيست نقل مى كنند كه آل محمد امت او هستند .
امام فرمود : بگوئيد آيا صدقه بر خاندان پيامبر حرام است ، گفتند : آرى .
فرمود : آيا بر امت او حرام است ؟ گفتند : خير ، امام فرمود : اين فرق بين خاندان پيامبر وامت او مى باشد ، واى بر شما در كدام راه طى طريق مى كنيد ، " آيا از ياد خداوند روى گردانديد يا اسراف كار نيستيد " ، آيا نمى دانيد كه ظاهرا مراد روايت افراد برگزيده مى باشد ، نه تمامى آنها .
274

قالوا : من أين قلت يا أباالحسن ؟ قال عليه السلام : من قول الله : " لقد أرسلنا نوحا و ابراهيم وجعلنا في ذريتهما النبوة والكتاب فمنهم مهتد و كثير منهم فاسقون " ( 1 ) ، فصارت وراثة النبوة والكتاب في المهتدين دون الفاسقين ، أما علمتم أن نوحا سأل ربه ، " فقال رب ان ابني من أهلي وان وعدك الحق " ( 2 ) .
وذلك ان الله وعده أن ينجيه وأهله ، فقال له ربه تبارك وتعالى : " انه ليس من أهلك انه عمل غير صالح فلا تسألن ما ليس لك به علم اني أعظك أن تكون منالجاهلين " ( 3 ) .
فقال المأمون : فهل فضل الله العترة على سائر الناس ( 4 ) ؟ فقال الرضا عليه السلام : ان الله العزيز الجبار فضل
1 - الحديد : 26 .
2 - هود : 45 .
3 - هود : 46 .
4 - في محكم كتابه ( خ ل ) .
275

گفتند : اى ابو الحسن به چه دليل اين سخن را گفتى ؟ فرمود : از اين آيه قرآن : " ما نوح وابراهيم را فرستاده وپيامبرى وكتاب را در فرزندان ايشان قرار داديم ، گروهى هدايت يافته وگروهى از آنان فاسقند " ، پس وراثت كتاب ونبوت در هدايت يافتگان است نه گروه فاسق ، آيا نمى دانيد نوح از پروردگارش تقاضا كرد وگفت : " پروردگارا پسرم از خاندان من است ووعده تو حق مى باشد " .
زيرا خداوند به او وعده داده بود كه او وخاندانش را نجات دهد ، و خداوند فرمود : " او از خاندان تو نيست ، او شخصى غيرصالح است ، از آنچه بدان علم ندارى سؤال نكن ، من تو را پند مى دهم كه از جاهلان نباشى " .
مأمون گفت : آيا خداوند خاندان پيامبر را بر سائر مردم برترى داده است .
امام فرمود : خداوند بزرگ خاندان پيامبر را در كتاب خود بر سائرمردم برترى داده است .
276

العترة ( 1 ) على سائر الناس في محكم كتابه .
قال المأمون : أين ذلك من كتاب الله ؟ قال الرضا عليه السلام : في قوله تعالى : " ان الله اصطفى ادم ونوحا وال ابراهيم وال عمران على العالمين ذرية بعضها من بعض " ( 2 ) ، وقال الله في موضع اخر : " أم يحسدون الناس على ما اتاهم الله من فضله فقد اتينا ال ابراهيم الكتاب والحكمة واتيناهم ملكا عظيما " ( 3 ) .
ثم رد المخاطبة في أثر هذا الى سائر المؤمنين فقال : " يا ايها الذين امنوا أطيعوا الله وأطيعوا الرسول وأولى الامر منكم " ( 4 ) ، يعنى الذين أورثهم الكتاب والحكمة و حسدوا عليهما بقوله : " أم يحسدون الناس على ما اتاهم الله من فضله فقد اتينا ال ابراهيم الكتاب والحكمة و اتيناهم ملكا عظيما " ، يعنى الطاعة للمصطفين الطاهرين و الملك هاهنا الطاعة لهم .
1 - ان الله عز وجل قد ابان فضل العترة ( خ ل ) .
2 - آل عمران : 32 .
3 - النساء : 57 .
4 - النساء : 59 .
277

مأمون گفت : در كجاى كتاب بدان اشاره شده است ؟امام فرمود : در اين آيه : " خداوند آدم ونوح وخاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان برگزيد فرزندانى كه بعضى از بعضى ديگر مى باشند " ، ودر آيه ديگر فرمود : " آيا مردم نسبت به آنچه به ايشان داده ايم حسد مى ورزند ، ما به خاندان ابراهيم كتاب وحكمت وسلطنت بزرگى را عطا كرديم " .
آنگاه در ادامه اين بحث سائر مؤمنان را مخاطب قرار داده وفرموده : " اى ايمان آورندگان ، از خدا وپيامبر وصاحبان امر از ميان خودتان پيروى كنيد " ، يعنى كسانى كه كتاب وحكمت به ايشان داده ايم ونسبت به آن مورد حسد قرار گرفته اند ، بنابر اين آيه : " آيا مردم نسبت به آنچه به ايشان داده ايم حسد مى ورزند ، ما به خاندان ابراهيم كتاب وحكمت وقدرت بزرگى عطا كرديم " ، ومراد از قدرت وپادشاهى در اينجا اطاعت مردم از ايشان مى باشد .
278

قالت العلماء : هل فسر الله تعالى الاصطفاء في الكتاب ؟ فقال الرضا عليه السلام : فسر الاصطفاء في الظاهر سوى الباطن في اثنى عشر موضعا : فاول ذلك قول الله : " وأنذر عشيرتك الاقربين " ( 1 ) - و رهطك المخلصين - هكذا في قراءة ابى بن كعب ، وهى ثابتة في مصحف عبد الله بن مسعود ، فلما أمر عثمان زيد بن ثابت أن يجمع القران خنس هذه الاية ، وهذه منزلة رفيعة وفضل عظيم وشرف عال ، حين عنى الله عز وجلبذلك الال ، فهذه واحدة .
والاية الثانية في الاصطفاء قول الله : " انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا " ( 2 ) ، و هذا الفضل الذي لايجحده معاند ، لانه فضل بين .
والاية الثالثة ، حين ميز الله الطاهرين من خلقه ، أمر نبيه في اية الابتهال ، فقال : " قل - يا محمد - تعالوا ندع
1 - الشعراء : 214 .
2 - الاحزاب : 33 .
279

دانشمندان گفتند : آيا خداوند در كتابش برگزيدن را تفسير كرده است ؟ امام فرمود : خداوند برگزيدن ظاهرى - ونه واقعى را - در دوازده جاى قرآن تفسير كرده است : اولين موضع اين آيه است : " وخاندان نزديك - وخويشان مخلص خود - را انذار كن " ، اينگونه در قرائت ابى بن كعب بوده ودر مصحف عبد الله بن مسعود آمده است ، هنگامى كه عثمان به زيد بن ثابت دستور داد كه قرآن را جمع آورى كند ، اين آيه را پوشيده داشتند ، واين منزلت بزرگ وارزش والا وشرافت برتر است ، چرا كه خداوند مراد خود را تنها خاندان پيامبر به شمار آورده ، اين موضع اول بود .
وآيه دوم در تفسير برگزيدن در قرآن اين آيه است : " خداوند مى خواهد كه از شما خاندان پيامبر پليدى را دور سازد وشما را پاك و پاكيزه نمايد " ، واين فضيلتى است كه هيچ معاند ومنكرى آن را انكارنمى نمايد ، چرا كه بسيار روشن وآشكار است .
وآيه سوم در موضعى است كه خداوند بندگان پاكش را از سائر مردم جدا نمود ودر آيه مباهله به پيامبر دستور داد : " - اى محمد - بگو
280

أبناءنا وأبناءكم ونساءنا ونساءكم وأنفسنا وأنفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين " ( 1 ) ، فأبرز النبى صلى الله عليه واله عليا والحسن والحسين وفاطمة عليهم السلام ، فقرن أنفسهم بنفسه ، فهل تدرون ما معنى قوله : " وأنفسنا وأنفسكم " ؟ قالت العلماء : عنى به نفسه .
قال أبوالحسن عليه السلام : غلطتم ، انما عنى به عليا عليه السلام ، ومما يدل على ذلك ، قول النبى صلى الله عليه واله حين قال : لينتهين بنو وليعة أو لابعثن اليهم رجلا كنفسي ، يعني عليا عليه السلام ( 2 ) .
فهذه خصوصية لايتقدمها أحد ، وفضل لايختلف فيه بشر ، وشرف لايسبقه اليه خلق ، اذ جعل نفس على عليه السلام كنفسه ، فهذه الثالثة .
واما الرابعة : فاخراجه الناس من مسجده ما خلا
1 - آل عمران : 58 .
2 - يعنى على بن ابى طالب ( عليه السلام ) ، وعنى بالابناء الحسن والحسين ( عليهم السلام ) ، وعنى بالنساء فاطمة عليها السلام ( خ ل ) .
281

فرزندانمان وفرزندانتان وزنانمان وزنانتان وخودتان وخودمان را خوانده ، آنگاه مباهله انجام داده ولعنت الهى را بر كسانى قرار دهيم كه دروغ مى گويند " ، وپيامبر حضرت على وحسن وحسين وفاطمه ( عليهم السلام ) را بيرون آورد وآنان را خويشان خود خواند ، آيا مى دانيد معناى : خودمان و خودتان ، چيست ؟ .
دانشمندان گفتند : منظور شخص خودش است .
امام فرمود : اشتباه كرديد ، منظور على ( عليه السلام ) است ، واز دلائلى كه به اين امر حاكى است اين گفتار پيامبر است كه فرمود : قبيله بنى وليعه يا بايد از حركتشان بازمانند يا فردى را به سوى ايشان مى فرستم كه همچون خودم مى باشد ، ومراد على ( عليه السلام ) بود .
اين ويژگى ، خصوصيتى است كه كسى قبل از او بدان حائز نگرديده ، وفضلى است كه هيچ كس در آن اختلاف نمى كند ، وشرافتى است كه موجودى بر او پيشى نمى گيرد ، چرا كه على ( عليه السلام ) را همچون خود به شمار آورد ، واين دليل سوم بود .
ودليل چهارم ، هنگامى كه پيامبر همه را از مسجد خارج ساخت ، تنها
282

العترة ، حين تكلم الناس في ذلك ، وتكلم العباس ، فقال : يا رسول الله تركت عليا وأخرجتنا ؟ فقال رسول الله صلى الله عليه واله : ما أنا تركته وأخرجتكم ، ولكن الله تركه و أخرجكم .
وفي هذا بيان قوله لعلى عليه السلام : أنت مني بمنزلة هارون من موسى .
قالت العلماء : فأين هذا من القران ؟قال أبوالحسن عليه السلام : أوجدكم في ذلك قرانا أقرؤه عليكم ، قالوا : هات .
قال عليه السلام : قول الله عز وجل : " وأوحينا الى موسى وأخيه أن تبوءا لقومكما بمصر بيوتا واجعلوا بيوتكم قبلة " ( 1 ) ، ففي هذه الاية منزلة هارون من موسى ، و فيها أيضا منزلة على عليه السلام من رسول الله صلى الله عليه واله .
ومع هذا دليل ظاهر في قول رسول الله صلى الله عليه واله حين قال : ان هذا المسجد لا يحل لجنب ولا لحائض الا لمحمد وال محمد .
1 - يونس : 87 .
283

خاندان پيامبر را از آن خارج ننمود ، وعباس اشكال گرفت ، وگفت : اى رسول خدا ! على ( عليه السلام ) را باقى گذارده وما را بيرون مى كنى ؟ فرمود : من او را باقى نگذارده وشما را اخراج ننمودم ، ولكن خداوند شما را خارج ساخت واو را باقى گذارد ، واين بيان اين حديث پيامبر است كه فرمود : " تو نسبت به من به منزله هارون از موسى هستى " .
دانشمندان گفتند : اين مطلب در كجاى قرآن آمده است ؟ امام فرمود : آيه اى از قرآن را براى شما در اين زمينه مى خوانم ، گفتند : بخوان .
فرمود : خداوند مى فرمايد : " به موسى وبرادرش وحى كرديم كه قوم خود را در مصر ساكن گردانيد وخانه هايتان را قبله قرار دهيد " ، ودر اينآيه منزلت هارون نسبت به موسى ونيز منزلت على ( عليه السلام ) نسبت به پيامبر روشن مى شود .
وبا اين همه دليل ، ديگرى در سخن پيامبر وجود دارد كه فرمود : اين مسجد براى شخص جنب وحائض حلال نمى باشد جز براى محمد و خاندان او .
284

فقالت العلماء : هذا الشرح وهذا البيان لا يوجد الا عندكم معشر أهل بيت رسول الله صلى الله عليه واله .
قال أبوالحسن عليه السلام : ومن ينكر لنا ذلك ، و رسول الله صلى الله عليه واله يقول : أنا مدينة العلم و على بابها ، فمن أراد مدينة العلم ( 1 ) فليأتها من بابها ، ففيما أوضحنا وشرحنا من الفضل والشرف والتقدمة و الاصطفاء والطهارة ، ما لاينكره الا معاند ، ولله عز وجل الحمد على ذلك ، فهذه الرابعة .
وأما الخامسة : فقول الله عز وجل : " وات ذا القربى حقه " ( 2 ) ، خصوصية خصهم الله العزيز الجبار بها ، و اصطفاهم على الامة .
فلما نزلت هذه الاية على رسول الله صلى الله عليه واله قال : ادعوا لي فاطمة ، فدعوها له ، فقال : يا فاطمة ، قالت : لبيك يا رسول الله ، فقال : ان فدك لم يوجف عليها بخيل ولا ركاب ، وهى لي خاصة دون المسلمين ، وقد
1 - ومن اراد المدينة ( خ ل ) .
2 - الاسرى : 28 .
285

دانشمندان گفتند : اين شرح وبيان تنها در نزد شما خاندان پيامبر وجود دارد .
امام فرمود : چه كسى اين موارد را از ما انكار مى كند ، در حاليكه پيامبر (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد : من شهر دانش بوده وعلى در آنست ، هر كه قصد ورود به شهر علم را دارد از درب آن بايد وارد شود ، ودر آنچه از فضل وشرف ورتبه وبرگزيدن وپاكى ، كه شرح وتوضيح داديم ، كسى جز معاند آنرا انكار نمى كند ، وحمد وسپاس از آن خداست ، واين مورد چهارم بود .
واما مورد پنجم ، سخن خداوند است كه مى فرمايد : " وحق خويشان را به آنها بده " ، اين خصوصيتى است كه خداوند ايشان را بدان تخصيص داد وبر امت ترجيحشان داد .
هنگامى كه اين آيه نازل شد ، فرمود : فاطمه را بگوئيد تا بيايد ، او را خواندند ، وفرمود : اى فاطمه ، گفت : بلى اى پيامبر ، فرمود : سرزمينى فقط با لشگركشى گرفته شده است ، كه به من اختصاص دارد ، وآن را به خاطر
286

جعلتها لك لما أمرنى الله به ، فخذيها لك ولولدك ، فهذه الخامسة .
وأما السادسة : فقول الله عز وجل : " قل لا أسألكم عليه أجرا الا المودة في القربى " ( 1 ) ، فهذه خصوصية للنبى صلى الله عليه واله دون الانبياء ، وخصوصية للال دونغيرهم .
وذلك أن الله حكى عن الانبياء في ذكر نوح عليه السلام : " يا قوم لا أسألكم عليه مالا ان أجرى الا على الله وما أنا بطارد الذين امنوا انهم ملاقوا ربهم ولكني أريكم قوما تجهلون " ( 2 ) ، وحكى عن هود عليه السلام قال : " .
لا أسألكم عليه أجرا ان أجرى الا على الذي فطرني أفلا تعقلون " ( 3 ) .
وقال لنبيه صلى الله عليه واله : " قل لا أسألكم عليه أجرا الا المودة في القربى " ، ولم يفرض الله مودتهم الا
1 -
الشورى : 22 .
2 - هود : 31 .
3 - هود : 53 (

287

دستور خداوند براى تو قرار دادم ، پس آن را براى خود وفرزندانت قرار ده ، واين مورد پنجم بود .
واما مورد ششم ، اين سخن خداوند است كه مى فرمايد : " بگو در مقابل كارهايم از شما پاداش نمى خواهم جز دوستى خاندانم " ، واين خصوصيتى است كه از ميان پيامبران تنها به پيامبر اسلام اختصاص يافت ، و تنها خاندانش بدان منظور گرديده اند .
چرا كه خداوند آنگاه كه از نوح حكايت مى كند مى فرمايد : " از شما مالى را نمى خواهم ، پاداش من با خداست ، ومن ايمان آورندگان را از خود دور نمى سازم ، آنان پروردگارشان را ملاقات مى كنند ، لكن من شما راگروهى نادان مى پندارم " ، واز هود اينگونه حكايت كرده : " .
بر كارهايم پاداش نمى خواهم ، پاداش من با كسى است كه مرا خلق كرده ، آيا تدبر نمى كنيد " .
وبه پيامبر خود فرمود : " بگو پاداشى بر كارهايم نمى خواهم جز دوستى خاندانم " ، وخداوند دوستى ايشان را واجب نساخت ، مگر اين كه
288

وقد علم أنهم لا يرتدون عن الدين أبدا ، ولايرجعون الى ضلالة أبدا .
واخرى أن يكون الرجل وادا للرجل ، فيكون بعض أهل بيته عدوا له ، فلا يسلم قلب ، فأحب الله أن لا يكون في قلب رسول الله صلى الله عليه واله على المؤمنين شئ ، اذ فرض عليهم مودة ذى القربى .
فمن أخذ بها وأحب رسول الله صلى الله عليه واله و أحب أهل بيته عليهم السلام ، لم يستطع رسول الله أن يبغضه ، ومن تركها ولم يأخذ بها وأبغض أهل بيت نبيه صلى الله عليه واله ، فعلى رسول الله صلى الله عليه واله أن يبغضه ، لانه قد ترك فريضة من فرائض الله ، وأى فضيلة وأى شرف يتقدم هذا .
ولما أنزل الله هذه الاية على نبيه صلى الله عليه و اله : " قل لا أسألكم عليه أجرا الا المودة في القربى " ، قام رسول الله صلى الله عليه واله في أصحابه ، فحمد الله و أثنى عليه وقال : أيها الناس ان الله قد فرض عليكم فرضافهل أنتم مؤدوه ، فلم يجبه أحد ، فقام فيهم يوما ثانيا ، فقال
289

مى دانست ايشان هرگز از دين مرتد نشده وگمراه نمى گردند .
ودليل ديگر اين كه هر گاه فردى با كسى دوست باشد ، اما در قلب او كينه اى از يكى از نزديكان او باشد ، قلبش تسليم او نمى گردد ، وخداوند مى خواست كه در قلب پبامبر در مورد مؤمنان چيزى نبوده ( وهمه دوستدار خاندان پيامبر باشند تا پيامبر نسبت به ايشان اندك بغضى نداشته باشند ) ، وبه اين خاطر محبت خاندانش را واجب ساخت .
پس هر كه اين امر را انجام داده وپيامبر وخاندانش را دوست داشته باشد ، پيامبر نمى تواند او را مبغوض دارد ، و هر كه او را واگذارد واين امر را انجام نداده وخاندان پيامبر را مبغوض بشمارد ، پس بر پيامبر است كه او را دشمن دارد ، چرا كه يكى از واجبات الهى را ترك كرده است ، وچه فضيلت وشرافتى بر اين امر برترى دارد .
وهنگامى كه اين آيه بر پيامبر نازل شد : " بگو بر اين كارها اجر و پاداش نمى خواهم جز محبت خاندانم را " ، پيامبر در ميان اصحابش برخاسته وحمد وثناى الهى گفته وفرمود : اى مردم خداوند چيزى را بر شما واجب
290

مثل ذلك ، فلم يجبه أحد .
فقام فيهم يوم الثالث ، فقال : أيها الناس ان الله قد فرض عليكم فرضا فهل أنتم مؤدوه ، فلم يجبه أحد ، فقال : أيها الناس انه ليس ذهبا ولا فضة ولا مأكولا ولا مشروبا ، قالوا : فهات اذا ، فتلا عليهم هذه الاية ، فقالوا : أما هذا فنعم ،فما وفى به أكثرهم .
ثم قال أبوالحسن عليه السلام : حدثني أبي ، عن جدي ، عن ابائه ، عن الحسين بن على عليهم السلام قال : اجتمع المهاجرون والانصار الى رسول الله صلى الله عليه واله فقالوا : ان لك يا رسول الله مؤونة في نفقتك و فيمن يأتيك من الوفود ، وهذه أموالنا مع دمائنا فاحكم فيها بارا مأجورا ، أعط ما شئت وأمسك ما شئت ، من غير حرج .
فأنزل الله عز وجل عليه الروح الامين فقال : يا محمد " قل لا أسألكم عليه أجرا الا المودة في القربى " ، لاتؤذوا قرابتي من بعدي ، فخرجوا .
فقال اناس منهم : ما حمل
291

ساخته آيا شما آن را انجام مى دهيد ، كسى پاسخ نداد ، روز بعد همين سخن را تكرار كرد ، ولى كسى پاسخ نداد .
روز سوم باز آن را بازگو نمود وفرمود : اى مردم خداوند چيزى را بر شما واجب ساخته آيا آن را انجام مى دهيد ، ولى باز كسى پاسخى نداد ، فرمود : اى مردم آن از مقوله طلا ونقره وخوردنى ونوشيدنى نيست ، گفتند : آن چيست ؟ اين آيه را بر ايشان خواند ، گفتند : اين را مى پذيريم ، اما بيشتر آنان به آن عمل ننمودند .
آنگاه امام فرمود : پدرم ، از جدم ، از پدرانش ، از امام حسين ( عليهم السلام ) روايت كرده كه فرمود : مهاجرين وانصار نزد پيامبر جمع شده وگفتند : اى پيامبر تو در زمينه افرادى كه بر تو وارد مى شوند مخارجى دارى ، وايناموال ماست كه همراه جانهايمان در اختيار توست ، در مورد آنها آنگونه كه مى خواهى عمل نما ، بدون هيچ مشكلى آنچه مى خواهى بده وآنچه مى خواهى را براى خود نگاهدار .
خداوند جبرئيل را بر ايشان نازل فرمود كه گفت : اى محمد بگو من در مورد رسالتم از شما پاداشى نمى خواهم جز محبت خاندانم را ، بعد از من آنان را آزار ندهيد ، آنان خارج شدند ، گروهى از ايشان گفتند : آنچه
292

رسول الله على ترك ما عرضنا عليه الا ليحثنا على قرابته من بعده ، ان هو الا شئ افتراه في مجلسه ، وكان ذلك من قولهم عظيما .
فأنزل الله هذه الاية : " أم يقولون افتريه قل ان افتريته فلاتملكون لي من الله شيئا هو أعلم بما تفيضون فيه كفى به شهيدا بيني وبينكم وهو الغفور الرحيم " ( 1 ) ، فبعث اليهم النبى صلى الله عليه واله فقال : هل من حدث ؟ فقالوا : اي والله يا رسول الله ، لقد تكلم بعضنا كلاما عظيما فكرهناه ، فتلا عليهم رسول الله فبكوا واشتد بكاؤهم .
فأنزل الله تعالى : " وهو الذي يقبل التوبة عن عباده ويعفو عن السيئات ويعلم ما تفعلون " ( 2 ) ، فهذه السادسة .
وأما السابعة ، فيقول الله : " ان الله وملائكته يصلون على النبى يا أيها الذين امنوا صلوا عليه وسلموا
1 - الاحقاف : 7 .
2 - الشورى : 24 .
293

پيامبر را واداشت كه سخن ما را جامه عمل نپوشد آن بود كه ما را نسبت به خاندانش بعد از رحلتش ترغيب وتشويق گرداند ، اين تهمتى بود كه در آن مجلس زده شد كه سخن بسيار بزرگى است .
وخداوند اين آيه را نازل فرمود : " آيا مى گويند او به دروغ چنين سخنى را گفته ، بگو اگر تهمت زده باشم شما بر من توانائى چيزى را نداريد ، او به آنچه شما در نظر داريد آگاهتر است ، وبين ما وشما براى شهادت او كافى مى باشد واو آمرزنده ومهربان است " .
پيامبر نزد ايشان فرستاد وفرمود : آيا چيزى اتفاق افتاده ؟ گفتند : اى پيامبر سوگند به خدا آرى ، بعضى از ما كلام بزرگى را بر زبان آورده اند كه ما آن را ناپسند مى شماريم ، پيامبر آيه را بر آنان خواند ، كه بسيار گريستند ، و خداوند اين آيه را نازل كرد : " واو كسى است كه توبه بندگانش را مى پذيرد واز خطاها مى گذرد وآنچه انجام مى دهيد را مى داند " ، واين مورد ششم بود .
واما مورد هفتم ، خداوند مى فرمايد : " خداوند وفرشتگانش بر پيامبر
294

تسليما " ( 1 ) .
وقد علم المعاندون منهم أنه لما نزلت هذه الاية قيل : يا رسول الله ، قد عرفنا التسليم عليك فكيف الصلاة عليك ؟ فقال : تقولون : اللهم صل على محمد وال محمد كما صليت على ابراهيم وال ابراهيم انك حميد مجيد ، وهلبينكم معاشر الناس في هذا اختلاف ؟ قالوا : لا .
فقال المأمون : هذا ما لااختلاف فيه أصلا وعليه الاجماع ، فهل عندك في الال شئ أوضح من هذا في القران ؟ قال أبوالحسن عليه السلام : أخبروني عن قول الله : " يس والقران الحكيم انك لمن المرسلين على صراط مستقيم " ( 2 ) ، فمن عنى بقوله : " يس " ؟ قال العلماء : يس محمد ، ليس فيه شك .
قال أبوالحسن عليه السلام : أعطى الله محمدا وال
1 - الاحزاب : 56 .
2 - يس : 4 - 1 .
295

درود مى فرستند ، اى ايمان آورندگان بر او سلام ودرود فرستيد " .
دشمنان مى دانند هنگامى كه اين آيه نازل شد گفته شد : اى پيامبر سلام بر تو را دانستيم چگونه بر تو درود فرستيم ؟ ، فرمود : بگوئيد : خداوندا بر محمد وخاندانش درود فرست همان گونه كه بر ابراهيم وخاندانش درود فرستادى ، تو ستوده وبرترى ، اين مردم آيا بين شما در اين زمينه اختلافى هست ، گفتند : نه .
مأمون گفت : اين از مواردى است كه اختلافى در آن نبوده و بر آن همه اتفاق نظر دارند ، آيا در مورد خاندان پيامبر روشن تر از اين چيز ديگرى را سراغ دارى .
امام فرمود : از اين آيه مرا خبر دهيد : " يس ، سوگند به قرآن حكيم ،تو از فرستاده شدگان هستى ، وبر راه مستقيم قرار دارى " ، مراد از " يس " چيست ؟ دانشمندان گفتند : يس ، پيامبر است ، وشكى در آن نيست .
امام فرمود : خداوند به پيامبر وخاندانش در اين مورد فضيلتى را
296

محمد من ذلك فضلا لم يبلغ أحد كنه وصفه لمن عقله ، و ذلك أن الله لم يسلم على أحد الا على الانبياء صلوات الله عليهم .
فقال تبارك وتعالى : " سلام على نوح في العالمين " ( 1 ) ، وقال : " سلام على ابراهيم " ( 2 ) ، وقال : " سلام على موسى و هارون " ( 3 ) ، ولم يقل : سلام على ال نوح ، ولم يقل : سلام على ال ابراهيم ، ولا قال : سلام على ال موسى وهارون ، و قال عز وجل : " سلام على ال يس " ( 4 ) ، يعني ال محمد .
فقال المأمون : لقد علمت أن في معدن النبوة شرح هذا وبيانه ، فهذه السابعة .
وأما الثامنة ، فقول الله عز وجل : " واعلموا أنما غنمتم من شئ فأن لله خمسه وللرسول ولذى القربى " ( 5 ) ، فقرن سهم ذى القربى مع سهمه وسهم رسوله صلى الله عليه واله .
1 - الصافات : 77 .
2 - الصافات : 109 3 - الصافات : 120 .
4 - الصافات : 130 .
5 - الانفال : 42 .
297

عنايت كرد كه هيچ عاقلى را راه به كنه آن نمى باشد ، چرا كه خداوند بر كسى جز پيامبران درود نفرستاده است .
وفرموده : " سلام بر نوح در دو جهان " ، وفرموده : " سلام بر ابراهيم " ، وفرموده : " سلام بر موسى وهارون " .
ونفرموده : سلام بر خاندان نوح ، ونفرموده : سلام بر خاندان ابراهيم ، ونفرموده : سلام بر خاندان موسى وهارون ، ومى فرمايد : " سلام بر خاندان يس " ، يعنى خاندان پيامبر .
مأمون گفت : دانستم كه در شما خاندان شرح اين مطالب مى باشد ، و اين مورد هفتم بود .
واما مورد هشتم ، خداوند مى فرمايد : " وبدانيد آنچه بدست مى آوريد ، خمس آن براى خدا ورسول وخاندان او مى باشد " ، وخداوند سهم خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله) را همراه سهم خود وسهم پيامبر قرار داد .
298

فهذا فصل بين الال والامة ، لان الله جعلهم في حيز و جعل الناس كلهم في حيز دون ذلك ، ورضى لهم ما رضى لنفسه واصطفاهم فيه ، وابتدأ بنفسه ثم ثنى برسوله ، ثم بذى القربى في كل ما كان من الفيئ والغنيمة وغير ذلك مما رضيه عزوجل لنفسه ورضيه لهم ، فقال - وقوله الحق - : " واعلموا أنما غنمتم من شئ فأن لله خمسه وللرسول ولذى القربى " ، فهذا توكيد مؤكد وأمر دائم لهم الى يوم القيامة في كتاب الله الناطق ، الذي " لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد " .
وأما قوله : " واليتامى والمساكين " ، فان اليتيم اذا انقطع يتمه خرج من المغانم ، ولم يكن له نصيب ، وكذلك المسكين اذا انقطعت مسكنته لم يكن له نصيب في المغنم ، ولا يحل له أخذه ، وسهم ذى القربى الى يوم القيامة قائم فيهم للغنى والفقير ، لانه لا أحد أغنى من الله ولا من رسوله صلى الله عليه واله ، فجعل لنفسه منها سهما ولرسوله صلى الله عليه واله سهما ، فما رضى لنفسه ولرسوله رضيه لهم .
299

واين نقطه جدايى بين خاندان وامت است ، چرا كه خداوند آنان را در جايگاهى ومردم را در جايگاهى ديگر قرار داد ، وبراى آنان به چيزى خشنود گرديد كه براى خود پسنديد ودر اين زمينه ايشان را برگزيد ، ابتدا نام خود را آورد وسپس نام پيامبر وخاندان او را ذكر فرمود ، در آنچه از غنايم وسائر بهره هاى مادى كه خداوند براى خود پسنديد براى ايشان نيز منظور داشت وفرمود : " وبدانيد كه هر چه بدست مى آوريد خمس آن براى خدا وپيامبر وخاندان او است ، واين تأكيدى محكم وامرى است جاودانه كه تا روز قيامت براى ايشان باقى مى ماند ، در كتاب خداوند كه " باطل در پيشاپيش ودر پشت سر او قرار نداشته واز جانب خداوند حكيم وپسنديده نازل شده است " .
واما سخن خداوند : " ويتيمها ونيازمندان " ، يتيم هنگامى كه از يتيمى خارج شد بهره اى به او نمى رسد ونصيبى از خمس ندارد ، و هم چنين نيازمند هنگامى كه احتياجش بر طرف شد نصيب وبهره اى در غنائم ندارد ، ومجاز نيست كه از آن چيزى را دريافت كند ، اما سهم خاندان پيامبر تا روز قيامت براى نيازمند وبى نياز برقرار است ، چرا كه كسى از خدا ورسول او بى نيازتر نيست ، وبا اين همه براى خود وپيامبرش سهمهائى قرار داد ، و آنچه براى خود وپيامبرش خشنود گشت براى آنان نيز مقرر داشت .
300

وكذلك الفيئ ما رضيه لنفسه ولنبيه صلى الله عليه واله رضيه لذى القربى كما جاز لهم في الغنيمة ، فبدأ بنفسه ، ثم برسوله صلى الله عليه واله ثم بهم ، وقرن سهمهم بسهم الله وسهم رسوله صلى الله عليه واله .
وكذلك في الطاعة ، قال عز وجل : " يا أيها الذين امنوا أطيعوا الله وأطيعوا الرسول وأولى الامر منكم " ( 1 ) ، فبدأ بنفسه ، ثم برسوله صلى الله عليه واله ثم بأهل بيته .
وكذلك اية الولاية : " انما وليكم الله ورسوله و الذين امنوا " ( 2 ) ، فجعل ولايتهم مع طاعة الرسول مقرونة بطاعته ، كما جعل سهمه مع سهم الرسول مقرونا بأسهمهم في الغنيمة والفيئ ، فتبارك الله ما أعظم نعمته على أهل هذا البيت .
فلما جاءت قصة الصدقة نزه نفسه عز ذكره ونزه رسوله صلى الله عليه واله ونزه أهل بيته عنها ، فقال :" انما الصدقات للفقراء والمساكين والعاملين عليها
1 - النساء : 62 .
2 - المائدة : 60 .
301

و هم چنين در غنائم هر چه براى خود وپيامبرش قرار داد براى آنان نيز مقرر داشت ، وابتدا نام خود وسپس نام پيامبرش وآنگاه نام ايشان را ذكر كرد ، وسهم ايشان را قرين سهم خود وپيامبرش نمود .
و همين گونه در اطاعت ، خداوند مى فرمايد : " اى ايمان آورندگان خداوند وپيامبر وصاحبان امر از خودتان را اطاعت كنيد " ، ابتدا نام خود ، سپس پيامبرش آنگاه اهل بيت او را ذكر كرد .
و هم چنين در آيه ولايت : " بدرستى كه سرپرست شما خداست و رسول او وآنانيكه ايمان آورده اند " ، وولايتشان را همراه اطاعت پيامبر و قرين طاعت خود قرار داد ، همچنانكه سهم خود وپيامبرش را قرين سهم ايشان در غنائم جنگى وسائر بهره هاى مادى قرار داد ، پس خداوند را سپاس كه چه مقدار نعمتش بر اين خاندان زياد است .
هنگامى كه داستان صدقه پيش آمد ، خود وپيامبر وخاندان او را از آن منزه دانست ، وفرمود : " صدقات براى فقراء ونيازمندان وكارمندان آن وبراى تأليف قلوب غير مسلمانان وبراى آزاد كردن بندگان وبدهكاران
302

والمؤلفة قلوبهم وفي الرقاب والغارمين وفي سبيل الله وابن السبيل فريضة من الله " ( 1 ) .
فهل تجد في شئ من ذلك أنه جعل لنفسه سهما ، أولرسوله صلى الله عليه واله أو لذى القربى ، لانه لما نزههم عن الصدقة نزه نفسه ونزه رسوله ونزه أهل بيته ، لا بل حرم عليهم ، لان الصدقة محرمة على محمد وأهل بيته ، و هى أوساخ الناس لا تحل لهم ، لانهم طهروا من كل دنس و وسخ ، فلما طهرهم واصطفاهم رضى لهم ما رضى لنفسه و كره لهم ما كره لنفسه .
وأما التاسعة ، فنحن أهل الذكر الذين قال الله في محكم كتابه : " فاسألوا أهل الذكر ان كنتم لاتعلمون " ( 2 ) .
فقال العلماء ( 3 ) : انما عنى بذلك اليهود والنصارى .
قال أبوالحسن عليه السلام : وهل يجوز ذلك ، اذا يدعونا الى دينهم ويقولون : انه افضل من دين الاسلام .
1 - التوبة : 60 .
2 - النحل : 45 .
الانبياء : 7 .
3 - فنحن اهل الذكر ، فاسألونا ان كنتم لا تعلمون ، فقالت العلماء ( خ ل ) .
303

ومصرف در راه خدا ، ودر راه ماندگان مى باشد وامرى است واجب از جانب خداوند " .
آيا مى يابى كه در اين مورد براى خود يا رسولش يا خاندان پيامبر سهمى را قرار داده است ، هنگامى كه خداوند ايشان را از صدقه منزه داشت ، خود وپيامبرش را نيز منزه دانست ، بلكه آن را بر ايشان حرام نمود ، زيرا صدقه بر پيامبر وخاندانش حرام است ، وآن همانند چركهاى دستهاى مردم است ، وبراى آنان حلال نمى باشد ، زيرا ايشان از هر زشتى وپليدىپاك گردانيده شده اند ، و هنگامى كه ايشان را پاك گرداند و آنان را برگزيد ، براى ايشان خشنود شد به آنچه براى خود خشنود گشته ، وبراى ايشان ناپسند شمرد آنچه براى خود ناپسند شمرده است .
واما مورد نهم ، ما اهل ذكرى هستيم كه خداوند در قرآن مى فرمايد : " از اهل ذكر سؤال كنيد اگر نمى دانيد " .
دانشمندان گفتند : مقصود آيه يهود ونصارى هستند .
امام فرمود : آيا اين مطلب درست است ، پس در اين حالت ما را به دين خود مى خوانند وگويند : آن از دين اسلام برتر است .
304

فقال المأمون : فهل عندك في ذلك شرح يخالف ما قالوا يا أباالحسن ؟ قال : نعم ، الذكر رسول الله ونحن أهله ، وذلك بين في كتاب الله بقوله في سورة الطلاق : " فاتقوا الله يا اولى الالباب الذين امنوا قد أنزل الله اليكم ذكرا رسولا يتلوا عليكم آيات الله مبينات " ، فالذكر رسول الله ونحن أهله ، فهذه التاسعة .
وأما العاشرة ، فقول الله عز وجل في اية التحريم : " حرمت عليكم أمهاتكم وبناتكم وأخواتكم - الى آخرها " ( 1 ) ، أخبروني هل تصلح ابنتي أو ابنة ابني أو ما تناسل من صلبي لرسول الله أن يتزوجها لو كان حيا ؟ قالوا : لا .
قال عليه السلام : فأخبروني هل كانت ابنة أحدكمتصلح له أن يتزوجها ؟ قالوا : بلى .
قال : فقال عليه السلام : ففي هذا بيان أنا من اله و لستم من اله ، ولو كنتم من اله لحرمت عليه بناتكم كما
1 - النساء : 22 .
305

مأمون گفت : آيا در اين زمينه گفتارى دارى كه مخالف گفتار دانشمندان باشد ؟ فرمود : آرى ، ذكر ، پيامبر خدا وما اهل ذكر هستيم ، واين مطلب را خداوند در قرآن كريم در سوره طلاق اينگونه تبيين كرده وگويد : " اى خردمندان كه ايمان آورده ايد تقواى الهى پيشه سازيد ، خداوند ذكر فرستاد شده اى را نزد شما فرستاد كه آيات روشن خداوند را بر شما مى خواند " ، پس ذكر پيامبر وما اهل او هستيم ، واين مورد نهم بود .
اما مورد دهم ، اين سخن خداوند در سوره تحريم است كه مى فرمايد : " مادرانتان ودخترانتان وخواهرانتان بر شما حرام مى باشد - تا آخر آيه " ، به من بگوئيد آيا درست است كه دخترم يا دختر دخترم يا نوادگان من را ، اگر پيامبر زنده بود تزويج نمايد ؟ گفتند : نه .
فرمود : به من بگوئيد آيا درست است كه پيامبر با يكى از دختران شما ازدواج كند ؟ گفتند : آرى .
فرمود : واين مطلب روشن مى كند كه ما از خاندان پيامبر بوده وشما از خاندان او نيستيد ، واگر شما از خاندان او بوديد دخترانتان بر او حرام
306

حرمت عليه بناتي ، لانا من اله وأنتم من امته ، فهذا فرقبين الال والامة ، لان الال منه والامة اذا لم تكن الال فليست منه ، فهذه العاشرة .
وأما الحادية عشر ، فقوله في سورة المؤمن ، حكاية عن قول رجل : " وقال رجل مؤمن من ال فرعون يكتم ايمانه أتقتلون رجلا أن يقول ربى الله وقد جاءكم بالبينات من ربكم - الآية " ( 1 ) ، وكان ابن خال فرعون ، فنسبه الى فرعون بنسبه ، ولم يضفه اليه بدينه .
وكذلك خصصنا نحن ، اذ كنا من ال رسول الله صلى الله عليه واله بولادتنا منه ، وعممنا الناس بدينه ، فهذا فرق ما بين الال والامة ، فهذه الحادية عشر .
وأما الثانية عشر ، فقوله : " وأمر أهلك بالصلاة و اصطبر عليها " ( 2 ) ، فخصنا بهذه الخصوصية ، اذ أمرنا مع أمره ، ثم خصنا دون الامة ، فكان رسول الله صلى الله عليه واله يجيئ الى باب على وفاطمة عليهما السلام بعد
1 - المؤمن : 28 .
2 - طه : 132 .
307

بود ، همچنانكه دختران من بر او حرام است ، زيرا ما از خاندان او وشما از امت او هستيد ، واين فرق بين خاندان وامت است ، زيرا خاندان از او و امت هر گاه از خاندان نباشد از او نيست ، واين مورد دهم است .
واما مورد يازدهم ، اين گفتار خداوند در سوره مؤمن است كه از قول يك شخص اينگونه نقل مى كند : " مرد مؤمنى از خاندان فرعون كه ايمانشرا پوشيده مى داشت گفت : آيا مردى را مى كشيد كه مى گويد پروردگارم خداوند است ، ودر حاليكه همراه دلائل روشن از جانب او آمده است - تا آخر آيه " ، واو پسر دايى فرعون است واز اينرو او را به فرعون نسبت داده است ، اما در دين او را منسوب به فرعون نكرده است .
و هم چنين ما به خاندان پيامبر اختصاص يافته ايم ، زيرا از او به دنيا آمده ايم ، ودين خدا را گسترانده ايم ، واين فرق بين خاندان وامت است ، و اين مورد يازدهم مى باشد .
واما مورد دوازدهم ، اين گفتار خداوند است : " خاندانت را امر به نماز كن وبر آن صبر نما " ، وما را به اين خصوصيت امتياز بخشيد ، زيرا با اين كه امر به نماز را فرموده بود باز نسبت به آن به ما امر كرده است ، وتنها ما را دوباره امر نمود ، وپيامبر بعد از نزول اين آيه در مدت نه ماه هر روز در
308

نزول هذه الاية تسعة أشهر ، في كل يوم عند حضور كل صلاة خمس مرات ، فيقول : الصلاة يرحمكم الله ، وما أكرم الله أحدا من ذرارى الانبياء بهذه الكرامة التي أكرمنا الله بها وخصنا من جميع أهل بيته .
فهذا فرق ما بين الال والامة ، والحمد لله رب العالمين ، وصلى الله على محمد نبيه .
( 3 ) مناظرته ( عليه السلام ) في عدم لياقة من غصب خلافة الائمة ( عليهم السلام ) روى ان قوم انتدب للرضا ( عليه السلام ) يناظرون في الامامة عند المأمون ، فأذن لهم ، فاختاروا يحيى بن الضحاك السمرقندى ،فقال ( عليه السلام ) : سل يا يحيى ، فقال يحيى : بل سل انت يا بن رسول الله لتشرفنى بذلك .
فقال ( عليه السلام ) : يا يحيى ما تقول في رجل ادعى الصدق لنفسه و كذب الصادقين ؟ أيكون صادقا محقا في دينه أم كاذبا ؟ فلم يحر جوابا ساعة .
309

هنگام نماز كنار خانه حضرت على وفاطمه ( عليهما السلام ) آمده ومى فرمود : خداوند شما را رحمت كند هنگام نماز است ، وخداوند هيچ يك از فرزندان پيامبران را به اين كرامتى كه ما را به آن گرامى داشت ، گرامى ننموده است ، واز بين خاندان پيامبران ما را به اين امتياز اختصاص داده است .
واين فرق بين خاندان پيامبر وامت است ، وسپاس خداى را سزاست ودرود خدا بر محمد پيامبرش .
( 3 ) مناظره آن حضرت در عدم شايستگى غاصبان خلافت ائمه ( عليهم السلام ) روايت شده كه گروهى براى مناظره با آن حضرت در امر امامت دعوت شدند ، ايشان يحيى بن ضحاك سمرقندى را انتخاب كردند ، امام فرمود : اى يحيى سؤال كن ، يحيى گفت : اى پسر رسول خدا شما سؤال كنيد تا مرا بدان شرافت دهيد .
امام فرمود : اى يحيى چه مى گوئى در حق كسى كه ادعايى را در مورد خود مطرح ساخت وراستگويان را تكذيب كرد ، آيا او در گفتارش راستگو ودر دينش محق است يا دروغگوست ، از پاسخ بازماند .
310

فقال المأمون : اجبه يا يحيى ، فقال : قطعنى يا أمير المؤمنين ، فالتفت الى الرضا ( عليه السلام ) فقال : ما هذه المسألة التى اقر يحيى بالانقطاع فيها ، فقال ( عليه السلام ) : ان زعم يحيى انه صدق الصادقين ، فلا امامة لمن شهد بالعجز على نفسه ، فقال على منبر الرسول : وليتكم و لست بخيركم ، والامير خير من الرعية .
وان زعم يحيى انه صدق الصادقين ، فلا امامة لمن اقر على نفسه على منبر الرسول : ان لي شيطانا يعتريني ، و الامام لايكون فيه شيطان .
وان زعم يحيى انه صدق الصادقين ، فلا امامة لمن اقر عليه صاحبه ، فقال : كانت امامة ابي بكر فلتة وقى الله شرها ، فمن عاد الى مثلها فاقتلوه .
فصاح المأمون عليهم ، فتفرقوا ، ثم التفت الى بنى هاشم فقال لهم : الم اقل لكم ان لا تفاتحوه ولاتجمعوا عليه ، فان هؤلاء علمهم من علم رسول الله (صلى الله عليه وآله) .
311

مأمون گفت : اى يحيى پاسخ ده ، گفت : اى أمير المؤمنين از پاسخ باز ماندم ، مأمون رو به امام كرد وگفت : اين مسأله كه يحيى در پاسخش ماند را پاسخ گو ، فرمود : اگر يحيى مى پندارد كه راستگويان را تصديق كرده ، پس كسى كه به ناتوانى خود گواهى دهد شايستگى امامت ندارد ، او بر بالاى منبر پيامبرگفت : سرپرستى شما را به عهده گرفتم ولى بهتر از شما نيستم ، در حاليكه فرمانروا از رعايا بهتر است .
واگر يحيى گمان مى كند كه او راستگويان را تصديق كرده ، پس كسى كه بر بالاى منبر پيامبر بر عليه خود اعتراف كرد وگفت : من شيطانى دارم كه بر من عارض مى شود ، شايستگى امام بودن را ندارد ، زيرا در امام شيطان وجود ندارد .
واگر يحيى گمان مى كند كه او راستگويان را تصديق كرده ، پس كسى كه بر عليه دوستش اقرار كرده وگويد : امامت ابى بكر امرى ناگهانى بود ، خداوند شر آنرا زائل سازد ، هر كه همانند او ادعا كرد را به قتل رسانيد ، شايستگى امامت را ندارد .
مأمون فرياد زد ومردم پراكنده شدند ، آنگاه نظر به بنى هاشم كرد و گفت : نگفتم با او بحث نكنيد وبر عليه او اقدام ننمائيد ، واين گروه علمشان از پيامبرشان است .
313

فصل سوم كلام آن حضرت در توحيد در كليات توحيد در كليات توحيد در كليات توحيد در فرق بين معانى نامهاى مشترك خداوند وانسان در حدوث اسماء الهى در حادث بودن جهان واثبات پديد آورنده آن در دليل حادث بودن جهان در بودن وجاى او در ابطال ديدن خداوند در نفى رؤيت خداوند در نهى از جسم قرار دادن خداوند در نهى او توصيف خداوند به غير آنچه خود را بدان توصيف فرموده است در مشيت واراده در مشيت واراده در قدرت واراده در اين كه خداوند آنچه بخواهد را مقدم يا مؤخر مى دارد در مورد كسى كه خدا را به خلقش تشبيه مى كند در كمترين مرتبه شناسائى خداوند در تبيين كيفيت اختيار انسان در اعمالش در تبيين كيفيت اختيار انسان در اعمالش در كيفيت اختيار انسان در اعمالش در تبيين كيفيت اختيار انسان در اعمالش در تبيين كيفيت اختيار انسان در اعمالش در كيفيت اختيار انسان در اعمالش در مورد كسى كه قائل به جبر است در فضيلت سوره توحيد در مورد كلام پيامبر : خداوند آدم را بر صورت خود آفريد در ابطال تناسخ
314

( 1 ) كلامه ( عليه السلام ) في جوامع التوحيد روى أن المأمون لما أراد ان يستعمل الرضا ( عليه السلام ) على هذا الامر ، جمع بنى هاشم فقال : انى اريد أن استعمل الرضا على هذا الامر من بعدى ، فحسده بنو هاشم ، وقالوا : أتولى رجلا جاهلا ليس له بصر بتدبير الخلافة ، فابعث اليه رجلا يأتنا فترى من جهله ما يستدل به عليه ، فبعث اليه فأتاه ، فقال له بنوهاشم : يا أبا الحسن اصعد المنبر وانصب لنا علما نعبد الله عليه .
فصعد ( عليه السلام ) المنبر ، فقعد مليا لايتكلم مطرقا ، ثم انتفض انتفاضة واستوى قائما ، وحمد الله وأثنى عليه وصلى على نبيه و أهل بيته ، ثم قال : اول عبادة الله معرفته ، واصل معرفة الله توحيده ، و نظام توحيد الله نفى الصفات عنه ، لشهادة العقول ان كل صفة وموصوف مخلوق ، وشهادة كل مخلوق ان له خالقا ليس بصفة ولا موصوف ، وشهادة كل صفة وموصوف بالاقتران ، وشهادة الاقتران بالحدث ، وشهادة الحدث
315

( 1 ) كلام آن حضرت در كليات توحيد روايت شده : هنگاميكه مأمون قصد داشت امام رضا ( عليه السلام ) را به ولايتعهدى منصوب كند ، بنى هاشم را جمع كرد وگفت : من قصد دارم كهخلافت بعد از خود را به امام رضا ( عليه السلام ) واگذارم ، بنى هاشم نسبت به امام حسد ورزيدند وگفتند : آيا مى خواهى را متصدى امرى كنى كه از آن آگاهى ندارد ، اگر مى خواهى نادانى او بر تو آشكار شود كسى را نزد او بفرست تا بيايد ، مأمون نزد آن حضرت فرستاد ، بنى هاشم به ايشان عرض كردند : اى ابا الحسن بر منبر برو وخداوند را توصيف كن ، آنگونه كه خدا را بر آن عبادت كنيم .
امام بر منبر رفت ، لحظه اى نشست وتأمل كرد ، آنگاه ايستاد وپس از حمد وثناى الهى ودرود فرستادن بر پيامبر وخاندانش اينگونه سخن گفت : اولين مرتبه بندگى خداوند شناخت او است ، وپايه شناسائى او يگانه دانستن او است ، وكمال يكتا دانستن او نفى صفات ( زائد بر ذات ) از ذات اقدس او است ، زيراعقول گواهى دهند كه هر صفت وموصوفى مخلوق است ، وهر موصوفى گواهى دهد به اين كه براى او خالقى است كه آن خالق داراى چنين صفتى نبوده وموصوف به اين صفت نمى باشد ، وهرصفت وموصوفى
316

بالامتناع من الازل الممتنع من الحدث .
فليس الله عرف من عرف بالتشبيه ذاته ، ولا اياه وحد من اكتنهه ، ولا حقيقته اصاب من مثله ، ولا به صدق من نهاه ، ولا صمده من اشار اليه ، ولا اياه عنى من شبهه ، ولا له تذلل من بعضه ، ولا اياه اراد من تو همه .
كل معروف بنفسه مصنوع ، وكل قائم في سواه معلول ، بصنع الله يستدل عليه ، وبالعقول يعتقد معرفته ، وبالفطرة تثبت حجته .
خلق الله الخلق حجاب بينه وبينهم ، ومباينته اياهم مفارقته انيتهم ، وابتداؤه اياهم دليلهم على ان لا ابتداء له ، لعجز كل مبتدء عن ابتداء غيره ، وادوه اياهم دليل على ان لا اداة فيه ، لشهادة الادوات بفاقة المتادين .
واسماؤه تعبير وافعاله تفهيم ، وذاته حقيقة ، وكنهه تفريق بينه وبين خلقه ، وغبوره تحديد لما سواه .
فقد جهل الله من استوصفه ، وقد تعداه من اشتمله ، و
317

گواهى دهند به ارتباط داشتن با يكديگر ، واين ارتباط گواهى دهد به ايجاد شدن ، وايجاد شدن گواهى دهد به اين كه ازلى نمى باشند ، زيرا محال است شئ حادث ازلى باشد .
پس آن كه به تشبيه در آيد وشناخته شود خدا نيست ، وكسى كه بخواهد به كنه ذات او پى ببرد خدا را يگانه ندانسته ، وكسى كه براى او مثل ومانند آورد به حقيقت او نرسيده ، وهر كه براى او نهايتى تصور كند او را تصديق ننموده ، وهر كه بسوى او اشاره كند او را قصد نكرده است ، وهر كه او را به چيزى تشبيه كند او را اراده نكرده ، وهر كه قائل به جزئيت او شود براى او خوار نگشته است ، وهر كه او را به وهم وخيال در آورد او را اراده نكرده است .
آنچه شناخته شود بخودى خود مصنوع وساخته شده است ، وهر چه بسبب ديگرى پابرجا است معلول است ، به آفرينش او به وجود او دليل آورده شود ، وبه عقل به شناسائى او راه برده شود ، وحجت الهى در فطرتهر كس وجود دارد .
آفرينش خدا آفريدگانرا حجاب وپرده ايست بين او وبين آفريده شدگان ، ومغايرت او با مخلوق مفارقت او با ماهيت آنهاست ، و ابتداء نمودن خدا خلق را خود دليل است بر آن كه براى خدا ابتدائى نيست ، زيرا هر ابتداء شده اى عاجز است از اين كه غير خود را ابتداء كند ، ابزار و اسباب دادن خداوند به خلق دليل است بر اين كه براى خدا آلات وادوات و ابزار نيست ، زيرا ابزار واسباب گواه احتياج ماديين است .
نامهاى خداوند تعبير از او است ( نه عين ذات او ) ، وافعال خدا راه شناسائى او است ، وذات او حقيقت او است ( كه تغييرى در او نيست ) ، وكنه او جدائى است بين او وبين خلق او ، غيريت او تحديد كننده آنچه غير او مى باشد ، چنانكه ثابت مى كند غير او محدود است .
نشناخته است كسيكه خدا را وصف نموده ، واز او تجاوز كرده كسيكه
318

قد اخطاه من اكتنهه ، ومن قال : كيف ، فقد شبهه ، ومن قال : لم ، فقد علله ، ومن قال : متى ، فقد وقته ، ومن قال : فيم ، فقدضمنه ، ومن قال : الى م ، فقد نهاه .
ومن قال : حتى م ، فقد غياه ، ومن غياه فقد غاياه ، و من غاياه فقد جزأه ، ومن جزأه فقد وصفه ، ومن وصفه فقد الحد فيه .
لا يتغير الله بانغيار المخلوق ، كما لايتحدد بتحديد المحدود ، احد لا بتأويل عدد ، ظاهر لا بتأويل المباشرة ، متجل لا باستهلال رؤية ، باطن لا بمزايلة ، مبائن لابمسافة ، قريب لا بمداناة .
لطيف لا بتجسم ، موجود لا بعد عدم ، فاعل لا باضطرار ، مقدر لا بحول فكرة ، مدبر لا بحركة ، مريد لا بهمامة ، شاء لا بهمة ، مدرك لا بمجسة ، سميع لا بالة ، بصير لا باداة .
لا تصحبه الاوقات ، ولا تضمنه الاماكن ، ولا تأخذه السنات ، ولا تحده الصفات ، ولا تقيده الادوات ، سبق
319

خدا را مشمول چيزى بداند ، وبه خطا واشتباه افتاده كسيكه بخواهد به كنه او پى ببرد ، وكسيكه گويد : خدا چگونه است او را به چيزى تشبيه كرده ، و كسيكه گويد : خدا چرا اينگونه است براى او به دنبال علت گشته است ، و هر كه گويد : خدا در چه زمانى بوجود آمده او را محدود به زمانى ساخته است ، وهر كه گويد : خدا در چيست ، او را متضمن چيزى فرض كرده ، وهر كه گويد : خدا تا چه زمانى وجود دارد ، براى او نهايتى فرض كرده است .
وهر كه گويد : او تا فلان زمان وجود دارد او را موقت دانسته است و براى او نهايتى تصور كرده است ، وهر كه براى او نهايتى تصور كند براى او مدت قائل شده است ، وكسى كه براى او مدت قائل شود او را تجزيه كرده ، وهر كه او را تجزيه كند او را توصيف نموده ، وكسى كه او را مانند ممكنات توصيف كند از راه حق منحرف شده وملحد گشته است .
به تغيير مخلوق خدا تغيير نيابد ، چنانكه به تحديد محدود خدا محدود نگردد ، خدا يكى است نه در مقام شماره كردن ، خدا ظاهر است نه چنانكه او را به چشم ظاهر ديد وبا او مباشرت نمود ، خدا تجلى وظهوردارد نه چنانكه ديده شود ، باطن است نه چنانكه از ظاهر به باطن انتقال يابد ، از خلق جدا ومباين است نه از حيث مسافت ، به خلق نزديك است نه از جهت مكان .
لطيف است نه به جسمانيت ، موجود است نه آن كه وجود او بعد از عدم باشد ، انجام دهنده امور است نه از روى اجبار ، امور را بدون فكر اندازه گيرى كند ، وبدون حركت تدبير امور كند ، بدون آن كه بخاطر آورد اراده مى كند ، درك كننده است بدون آن كه همت بگمارد ، شنواست بدون آلت واسباب ، بيناست بدون ابزار بينائى .
با زمان ارتباط نداشته ، ومكانها او را در بر نگيرد ، وخواب وچرت او را فرانگيرد ، اوصاف او را محدود نكند ، آلات وابزار او را نفع نبخشد ، وجودش
320

الاوقات كونه ، والعدم وجوده ، والابتداء ازله ، بتشعيره المشاعر عرف ان لا مشعر له ، وبتجهيره الجواهر عرف ان لا جوهر له ، وبمضادته بين الاشياء عرف ان لا ضد له ، و بمقارنته بين الامور عرف ان لا قرين له .
ضاد النور بالظلمة ، والجلاية بالبهم ، والجسو بالبلل ، والصرد بالحرور ، مؤلف بين متعادياتها ، مفرق بين متدانياتها ، دالة بتفريقها على مفرقها ، وبتأليفها على مؤلفها ، ذلك قوله عز وجل : " ومن كل شئ خلقنا زوجين لعلكم تذكرون " .
( 1 ) ففرق بها بين قبل وبعد ، ليعلم ان لا قبل له ولا بعد ، شاهدة بغرائزها ان لا غريزة لمغرزها ، دالة بتفاوتها ان لاتفاوت لمفاوتها ، مخبرة بتوقيتها ان لا وقت لموقتها ، حجب بعضها عن بعض ، ليعلم ان لا حجاب بينه وبينها غيرها .
1 - الذاريات : 49 .
321

بر زمان پيشى جسته ، ووجودش بر عدم سبقت گرفته ، وازليتش بر هر ابتداء مقدم بوده ، از آنجا كه به مشاعر آدمى قدرت درك داد دانسته شد كه براى او مشاعر وآلاتى نيست ، وچون جوهر وماهيات اشياء را ايجاد كرد دانسته شد كه براى او ماهيتى مانند ممكنات نباشد ، وچون بين اشياء ضديت قرار داد دانسته شد كه براى او ضدى نيست ، وچون امور را قرين يكديگر قرار داد دانسته شد كه قرينى براى او نيست .
روشنائى را ضد تاريكى ، وآشكار را ضد نهان ، وخشگى را ضد رطوبت ، وسردى را ضد گرمى قرار داد ، خداوند بين چيزهائى كه با يكديگر سازش ندارند دوستى والفت قرار دهد ، وبين چيزهائى كه با يكديگر نزديكند جدائى اندازد ، اين جدائى دليل است بر اين كه جدا كننده اى دارد ، واين دوستى دلالت كند بر اين كه كسى دوستى را قرار داده است ، واين است فرموده خداى بزرگ : " از هر چيز جفت آفريديم تا اين كه متذكر شويد " .
تا آن كه دانسته شود براى خدا قبل وبعدى نيست ، وايجاد غرائز گواه است كه براى ايجاد كننده آن غريزه ندارد ، وچون تفاوت را در بين اشياء قرار داد دانسته شود كه براى موجد آنها تفاوت نيست ، وچون براى هر شئ زمانى را قرار داد معلوم مى گرددكه براى خدا زمانى نبوده است، بعضى از اشياء براى بعضى ديگر حجابند تا دانسته شود كه بين خدا واشياء حجابى نيست .
322

له معنى الربوبية اذ لا مربوب ، وحقيقة الالهية اذ لا مألوه ، ومعنى العالم ولا معلوم ، ومعنى الخالق ولا مخلوق ، وتأويل السمع ولا مسموع ، ليس منذ خلق استحق معنى الخالق ، ولا باحداثه البرايا استفاد معنى البارئية .
كيف ، ولا تغيبه مذ ، ولا تدينه قد ، ولا تحجبه لعل ، و لا توقته متى ، ولا تشمله حين ، ولا تقارنه مع ، انما تحد الادوات انفسها ، وتشير الالة الى نظائرها ، وفي الاشياء يوجد فعالها ، منعتها منذ القدمة ، وحمتها قد الازلية ، و جنبتها لولا التكلمة .
افترقت فدلت على مفرقها ، وتباينت فاعربت عن مباينها ، لما تجلى صانعها للعقول ، وبها احتجب عن الرؤية ، واليها تحاكم الاوهام ، وفيها اثبت غيره ، ومنها انيط الدليل ، وبها عرفها الاقرار ، وبالعقول يعتقد التصديق بالله ، وبالاقرار يكمل الايمان به ، ولا ديانة الا بالاخلاص ، ولا اخلاص مع التشبيه ، ولا نفى مع اثبات الصفات للتشبيه .
323

او پروردگار بوده است هنگاميكه پرورش يافته اى نبوده ، وحقيقتخدائى براى او بوده هنگاميكه ستايشگرى در جهان نبوده ، عالم ودانا بوده هنگاميكه معلوم ودانسته شده اى نبوده ، آفريدگار بود هنگاميكه آفريده شده اى نبوده ، شنوا بوده هنگامبكه شنيده شده اى نبوده ، وحقيقت آفريدگارى را پيش از آن كه بيافريند را دارا بوده است ، وحقيقت خالقيت را دارا بود پيش از آن كه خلق نمايد .
چگونه چنين نباشد در صورتيكه از چيزى غائب نبوده ، وتحولى در او صورت نمى گيرد ، اميد وآرزو در او وجود ندارد ، محدود به زمانى نبوده ، وقرين چيزى نيست ، ادوات وابزار اشياء را محدود مى كند ، و اثبات نيازمندى واحتياج مى نمايد ، وآلات واسباب به همانند خود اشاره مى كند ، قديميت اشياء را حادث بودنشان نفى مى كندو از ازلى بودنشان ممانعت بعمل مى آورد ، وكمالى در او نيست .
بين اشياء جدائى انداخت تا دلالت كنند بر وجود جدائى اندازنده ، و دورى انداخت تا دلالت كنند بر دورى اندازنده ، با اشياء خالقشان براى عقول تجلى كرد ، وبه آنها از ديدن در حجاب قرار گرفت ، وبه آنها اوهام توجه نموده ، ودر آنها غير او را ثابت كردند ، وادله از آنها اخذ شد ، واز آنها اقرار گرفته شد ، وبه عقلها اعتقاد به خداوند استحكام يابد ، وبه اقرار ايمان كامل شود ، ديندارى جز با شناخت تحقق نپذيرد ، وشناخت جز با اخلاص ميسر نيست ، وبا تشبيه اخلاص صورت نمى گيرد ، وتشبيه را نتواند نفى كند اگر براى او صفات مخلوقين را اثبات نمايد .
324

وكل ما في الخلق لا يوجد في خالقه ، وكل ما يمكن فيه يمتنع من صانعه ، لا تجري عليه الحركة والسكون ، وكيف يجري عليه ما هو اجراه ، او يعود اليه ما هو ابتداه ، اذا لتفاوتت ذاته ، ولتجزا كنهه ، ولامتنع من الازل معناه ، و لما كان للبارئ معنى غير المبروء ، ولو حد له وراء اذا حد له امام ، ولو التمس له التمام اذا لزمه النقصان .
كيف يستحق الازل من لا يمتنع من الحدث ، وكيف ينشئ الاشياء من لا يمتنع من الاشياء ، اذا لقامت فيه اية المصنوع ، ولتحول دليلا بعد ما كان مدلولا عليه .
ليس في محال القول حجة ، ولا في المسألة عنه جواب ، ولا في معناه له تعظيم ، ولا في ابانته عن الخلق ضيم ، الا بامتناع الازلي ان يثنى ، وما لا بدأ له ان يبدأ ، لا اله الا الله العلي العظيم .
كذب العادلون بالله وضلوا ضلالا بعيدا ، وخسروا خسرانا مبينا ، وصلى الله على محمد النبي واله الطيبين الطاهرين .
325

پس هر چه در مخلوقات است در خالق نبوده ، وآنچه در او امكان دارد در خالق او امتناع دارد ، حركت وسكون در خدا جريان ندارد ، و چگونه براى او اين امور تصور شود در صورتيكه او خود آنها را بجريان انداخت وبسوى او بازگشت مى كند ، واگر چنين باشد ذاتش در حال تحول ودگرگونى است وكنه او تجزى يابد ، وتركيب مانع از ازلى بودن او است ، و معناى خالقيت در او تصور نمى شود ، اگر براى او نهايتى باشد ، الزاما آغازى نيز دارد ، واگر براى او تماميتى تصور شود الزاما نقصان نيز براى او وجوددارد .
وچگونه شايسته ازليت باشد كسى كه از تحول ودگرگونى مبرى نباشد ، وچگونه مى تواند اشياء را ايجاد كند كسى كه خود منعى از ايجاد شدن ندارد ، وهر گاه چنين باشد نشانه هاى مصنوعيت در او يافت شود ، و اين امر بجاى آن كه دليلى بر خالقيت او باشد دليل است بر موجود بودنش .
بنابر اين در مقام گفتار دليلى بر خالقيت او نبوده ، وپاسخى براى سؤالات وارده در اين زمينه نخواهد بود ، ودر معنا وحقيقتش بزرگى نباشد ، وآشكار شدنش در ميان خلق ظلمى نخواهد بود ، مگر آن كه ازليت مانع است از اين كه دو تا بودن براى او تصور شود ، وآنكه ابتدائى برايش نيست ابتداء كرده شود ، معبودى جز خداوند بزرگ نيست .
ودروغ گفتند آنانكه براى خداوند شريك قائل شدند ، وگمراه گشتند واز حق دور شدند وزيان كردند زيان آشكارى ، ودرود خدا بر محمد وخاندان پاكش باد .
326

( 2 ) كلامه ( عليه السلام ) في جوامع التوحيد الحمد لله الملهم عباده الحمد ، وفاطرهم على معرفة ربوبيته ، الدال على وجوده بخلقه ، وبحدوث خلقه على ازليته ، وباشتباههم على ان لا شبه له ، المستشهد باياته على قدرته ، الممتنع من الصفات ذاته ، ومن الابصار رؤيته ، ومن الاوهام الاحاطة به .
لا امد لكونه ولا غاية لبقائه ، لاتشمله المشاعر ، ولاتحجبه الحجاب ، فالحجاب بينه وبين خلقه خلقه ، لامتناعه مما يمكن في ذواتهم ، ولامكان ذواتهم مما يمتنع منه ذاته ، ولافتراق الصانع والمصنوع ، والرب والمربوب ، والحاد والمحدود .
احد لا بتأويل عدد ، الخالق لا بمعنى حركة ، السميع لا باداة ، البصير لا بتفريق الة ، الشاهد لا بمماسة ، البائن لا بتراخي مسافة ، الباطن لا باجتنان ، الظاهر لا بمحاذ ، الذي قد
327

( 2 ) كلام آن حضرت در كليات توحيد ستايش خداى را سزاست كه حمد وستايش را به بندگانش الهام فرمود ، وشناسائى ربوبيتش را سرشت ايشان ساخت ، بوسيله خلقش بر وجود خود رهنمون گشت ، وبه حادث بودن مخلوقش بر ازلى بودن خود ، و به همانند داشتن آنها بر بى ماندى خود دلالت نمود ، آيات خود را گواه قدرتش گرفت ، ذاتش از پذيرش صفات امتناع دارد ( زيرا تمام صفات كمال عين ذات او است ) ، وديدگان از ديدنش واوهام از احاطه او درمانده اند .
وجودش سرآغازى نداشته وبقايش پايانى ندارد ، ابزار درك او را فرا نگيرد ، وپرده ها او را نپوشاند ، پرده ميان او ومخلوقش همان مخلوقاتش مى باشند ، زيرا آنچه لايق به ذات مخلوقست نسبت به او ممتنع است ، وآنچه نسبت به وى ممتنع است مخلوق سزاوار آنست ، ونيز به جهت فرق ميان سازنده وساخته شده ، وپروردگار وپرورده شده ، ومحدود كننده ومحدود شده .
يكتاست نه به معنى واحد بودن عددى ( يعنى مركب نيست ) ، آفريننده است نه به معنى جنبش اعضاء ( چنانكه هر سازنده اى با اعضاء خود كار انجام مى دهد ) ، بيناست بدون ابزار ، شنواست بدون آلت ، حاضر است بدون تماس جسمى ، بر كنار است نه به معنى دورى مسافت ، باطن است نه به معناى در زير
328

حسرت دون كنهه نوافذ الابصار ، واقمع وجوده جوائل الاوهام .
اول الديانة معرفته ، وكمال المعرفة توحيده ، وكمال التوحيد نفى الصفات عنه ، لشهادة كل صفة انها غير الموصوف ، وشهادة الموصوف انه غير الصفة ، و شهادتهما جميعا على انفسهما بالتثنية ، الممتنع منها الازل .
فمن وصف الله فقد حده ، ومن حده فقد عده ، ومن عده فقد ابطل ازله ، ومن قال : كيف ، فقد استوصفه ، ومن قال : علا م ، فقد حمله ، ومن قال : اين ، فقد اخلى منه ، ومن قال : الى م ، فقد وقته .
عالم اذ لا معلوم ، وخالق اذ لا مخلوق ، ورب اذ لامربوب ، واله اذ لا مألوه ، وكذلك يوصف ربنا ، وهو فوق ما يصفه الواصفون .
( 3 ) كلامه ( عليه السلام ) في جوامع التوحيد الحمد لله البدئ البديع ، القادر القاهر ، الرقيب على
329

پرده قرار گرفتن ، ظاهر است نه به معناى در مقابل چيزى قرار داشتن ، كه كنه وحقيقت او ديدگان تيزبين را درمانده كرده ، ووجودش خاطرات ذهنى را از ريشه بر كنده است .
آغاز اعتقاد به خدا شناسائى او است ، وكمال شناسائى اش يگانه دانستن او ، وكمال يگانه دانستن او نفى صفات ( زائد بر ذات ) از او مى باشد ، بواسطه گواهى دادن هر صفتى كه غير موصوفست ، وگواهى هر موصوفى كه غير صفت است ، وگواهى اين دو كه دو چيز مى باشند ، كه ازليت را نشايد ، ( يعنى اگر بگوئيم صفات خدا غير ذاتش وزائد بر آن مى باشد قائل به تركيب وتعدد قديم واحتياج آنها به يكديگر شده ايم ) ، هر كه خدا را توصيف كند محدودش كرده ، وهر كه محدودش كند معدودش نموده ، وهر كه او بشمارش در آورده ازليت او را باطل ساخته ، وهر كه گويد : چگونه است ، جوياى وصف او شده ، وهر كه گويد : در چيست ؟ او را در چيزى گنجانده است ، وهر كه گويد : روى چيست ؟ او را نشناخته ، و هر كه گويد : كجاست ، جائى را از او خالى دانسته ، وهر كه گويد : ذات او چيست ؟ تعريفش نموده ، وهر كه گويد : تا كى مى باشد ، متناهيش دانسته ، عالمست آنگاه كه معلومى نبود ، خالقست زمانيكه مخلوقى نبود ، ( پس هميشه توانائى خلقت دارد ) ، پروردگار است در زمانيكه پروريده اى نبوده ، پروردگار ما اينگونه توصيف شود ، بلكه او بالاتر از توصيف وصف كنندگانست .
( 3 ) كلام آن حضرت در كليات توحيدسپاس خداى را سزاست كه آغاز جهان وخالق آن ، نيرومند وتوانا ،
330

عباده ، المقيت على خلقه ، الذي خضع كل شئ لملكته ، و ذل كل شئ لعزته ، واستسلم كل شئ لقدرته ، وتواضع كل شئ لسلطانه وعظمته ، واحاط بكل شئ علمه ، و احصى عدده ، فلايؤوده كبير ، ولايعزب عنه صغير .
الذي لاتدركه ابصار الناظرين ، ولاتحيط به صفة الواصفين ، له الخلق والامر والمثل الاعلى في السماوات والارض ، وهو العزيز الحكيم الخبير .
( 4 ) كلامه ( عليه السلام ) في الفرق بين المعانى التى تحت اسماء الله واسماء المخلوقين اعلم علمك الله الخير ، ان الله تبارك وتعالى قديم ، و القدم صفته التي دلت العاقل على انه لا شئ قبله ، ولا شئ معه في ديموميته ، فقد بان لنا با قرار العامة معجزة الصفة انه لا شئ قبل الله ، ولا شئ مع الله في بقاءه ، و بطل قول من زعم انه كان قبله ، او كان معه شئ .
331

مراقب بندگان است ، بر بندگانش تسلط دارد ، هر چيزى در برابر فرمانروائيش خاضع وهرچيز در برابر عزتش ذليل است ، هر چيز در مقابل قدرتش تسليم ، وهر چيز در برابر سلطنت وعظمتش متواضع است ، علمش به هر چيز احاطه داشته وشمارش آنها را مى داند ، امور بزرگ او را به رنج وتعب در نياورد وچيز كوچك از ديدش پنهان نگردد .
ديدگان بينندگان او را درك نكرده ووصف توصيف گران او را احاطه نكند ، عالم خلق وامر از آن او است ، ومثال والا در آسمانها وزمين براى او است ، واو گرامى ودانا وحكيم است .
( 4 ) كلام آن حضرت در فرق بين معانى نامهاى مشترك خداوند وانسان بدان - خدايت خير ونيكى را به تو بياموزد - خداى تبارك وتعالى قديم است ، وقديم بودن صفتى است براى او ، كه خردمند را رهبرى مى كند به اين كه چيزى پيش از او نبوده ودر جاودانه بودن شريك ندارد ، پس با توجه به اعتراف خردمندان در عدم درك اين صفت ، براى ما روشن گشت كه چيزى پيش از خدا نبوده ونسبت به جاودانگيش چيزى با او نيست ، وگفته كسى كه معتقد است پيش از او ، يا همراه او چيزى بوده باطل گشت .
332

وذلك انه لو كان معه شئ في بقائه لم يجز ان يكون خالقا له ، لانه لم يزل معه ، فكيف يكون خالقا لمن لم يزل معه ، ولو كان قبله شئ كان الاول ذلك الشئ ، لا هذا ، و كان الاول اولى بان يكون خالقا للاول .
ثم وصف نفسه تبارك وتعالى باسماء ، دعا الخلق اذ خلقهم وتعبدهم وابتلاهم الى ان يدعوه بها ، فسمى نفسه سميعا ، بصيرا قادرا ، قائما ناطقا ، ظاهرا باطنا ، لطيفا خبيرا ، قويا عزيزا ، حكيما عليما ، وما اشبه هذه الاسماء .
فلما راى ذلك من اسمائه الغالون المكذبون ، وقدسمعوا نحدث عن الله انه لاشئ مثله ، ولا شئ من الخلق في حاله ، قالوا : اخبرونا اذا زعمتم انه لا مثل لله ولاشبه له ، كيف شاركتموه في اسمائه الحسنى ، فتسميتم بجميعها ، فان في ذلك دليلا على انكم مثله في حالاته كلها ، او في بعضها دون بعض ، اذ جمعتم الاسماء الطيبة .
قيل لهم : ان الله تبارك وتعالى الزم العباد اسماء من اسمائه على اختلاف المعاني ، وذلك كما يجمع الاسم الواحد معنيين مختلفين .
333

زيرا اگر چيزى هميشه با او باشد خدا خالق او نخواهد بود ، چرا كه او هميشه با خدا بوده ، چگونه خدا خالق كسى است كه هميشه با او بوده ، واگر چيزى پيش از او باشد او اول خواهد بود نه اين ، وآنكه اول است سزاوارتر است كه خالق ديگرى باشد .
آنگاه خداى تبارك وتعالى خود را به نامهائى توصيف نمود ، و هنگاميكه موجودات را آفريد وپرستش وآزمايششان را خواست ، ايشان را دعوت كرد كه او را به آن نامها بخوانند ، پس خود را شنوا بينا ، توانا قائم ، گويا ، آشكار نهان ، لطيف آگاه ، قوى عزيز ، حكيم دانا ، ومانند اينها ناميد .
وچون بدخواهان تكذيب كننده اين نامها را ملاحظه كردند ، واز طرفى از ما شنيده بودند كه از خدا خبر مى داديم كه چيزى مانند او نيست ، و مخلوقى حالش همچون او نباشد ، گفتند : شما كه عقيده داريد خدا مانند و نظيرى ندارد ، پس چگونه در اسماء حسناى الهى خود را شريك او ساختيد وخود را همنام او نموديد ، اين خود دليل است كه شما در تمام يابعض حالات مانند خدا هستيد ، زيرا نامهاى خوب را براى خودتان هم جمع كرديد .
ما به آنها جواب گوئيم ، همانا خداى تبارك وتعالى بندگانش را به نامهائى از نامهاى خويش با اختلاف معانى الزام نموده است ، چنانكه يك اسم دو معنى مختلف دارد .
334

والدليل على ذلك قول الناس الجائز عندهم الشائع ، و هو الذي خاطب الله به الخلق ، فكلمهم بما يعقلون ، ليكون عليهم حجة في تضييع ما ضيعوا ، فقد يقال للرجل : كلب و حمار ، وثور وسكرة ، وعلقمة واسد ، كل ذلك على خلافه وحالاته ، لم تقع الاسامي على معانيها التي كانت بنيت عليه ، لان الانسان ليس با سد ولا كلب ، فافهم ذلك رحمك الله .
وانما سمى الله تعالى بالعلم بغير علم حادث علم به الاشياء ، استعان به على حفظ ما يستقبل من امره ، والروية فيما يخلق من خلقه ، ويفسد ما مضى مما افنى من خلقه ، مما لو لم يحضره ذلك العلم ويغيبه كان جاهلا ضعيفا ، كما انا لو راينا علماء الخلق انما سموا بالعلم لعلم حادث ، اذ كانوا فيه جهلة ، وربما فارقهم العلم بالاشياء فعادوا الى الجهل ، وانما سمى الله عالما لانه لايجهل شيئا ، فقد جمع الخالق والمخلوق اسم العالم ، واختلف المعنى على ما رايت .
335

دليل بر اين مطلب گفته خود مردمست ، كه نزد آنها پذيرفته ومشهور مى باشد ، وخدا هم مخلوقش را بهمان گفته خطاب كرده وبه آنچه مى فهمند با آنها سخن گفته ، تا نسبت به آنچه ضايع كردند حجت بر آنها تمام باشد ، گاهى به مردى گفته مى شود : سگ ، خر ، گاو ، تلخ وشير ، تمام اينها برخلاف حالات مرد است ، واين اسامى به همان معانى كه براى آنها نهاده شده بكار نرفته است ، زيرا انسان نه شير است ونه سگ ، اين را بفهم خدايت بيامرزد .
خدا عالم ناميده مى شود ، اين نام بخاطر علم حادثى نيست كه چيزها را به آن بداند ، وبر نگهدارى امر آينده اش وتفكر در آنچه آفريند وتباه كند ، وآنچه را از مخلوقش نابود كرده بدان استعانت جويد ، كه اگر اين علم نزدش حاضر نبود واز او غيبت كرده بود نادان وناتوان باشد ، چنانكه دانشمندان از ميان مخلوقات را مى بينيم براى علم پديد آمده در آنها عالم ناميده مى شوند ، زيرا پيش از آن نادان بودند وبسا باشد كه همان علم از آنها دورى كند وبه نادانى برگردند ، وخدا را عالم نامند زيرا به چيزى نادان نيست ، پس خالق ومخلوق در اسم عالم شريك شدند ، ومعنى چنانكه دانستى مختلف بود .
336

وسمى ربنا سميعا لا بخرت فيه ، يسمع به الصوت و لايبصر به ، كما ان خرتنا الذي به نسمع لانقوى به على البصر ، ولكنه اخبر انه لايخفى عليه شئ من الاصوات ، ليس على حد ما سمينا نحن ، فقد جمعنا الاسم بالسمع واختلف المعنى .
وهكذا البصر لا بخرت منه ابصر ، كما انا نبصر بخرت منا لاننتفع به في غيره ، ولكن الله بصير لايحتمل شخصا منظورا اليه ، فقد جمعنا الاسم واختلف المعنى .
وهو قائم ليس على معنى انتصاب وقيام على ساق في كبد كما قامت الاشياء ، ولكن قائم يخبر انه حافظ ، كقول الرجل : القائم بامرنا فلان ، والله هو القائم على كل نفس بما كسبت والقائم ايضا في كلام الناس : الباقي ، و القائم ايضا يخبر عن الكفاية ، كقولك للرجل : قم بامر بني فلان ، اى اكفهم ، والقائم منا قائم على ساق ، فقد جمعنا الاسم ولم نجمع المعنى .
337

وپروردگارمان شنوا ناميده مى شود ، نه به اين معنى كه سوراخ گوشى دارد كه با آن آواز را بشنود وبا آن چيزى نبيند ، مانند سوراخ گوش ما كه با آن مى شنويم ، ولى با آن نتوانيم ديد ، اما خدا خود خبر دهد كه هيچ آوازى بر او پوشيده نيست ، واين بر طبق آنچه ما اسم مى بريم ، نمى باشد ، پس او در اسم شنيدن با ما شريك است ولى معنى مختلف است .
همچنين است ديدن او با سوراخ چشم نيست ، چنانكه ما با سوراخ چشم خود ببينيم واز آن استفاده ديگرى نكنيم ، ولى خدا بيناست وبه هر چه مى توان نگاه كرد نادان نيست ، پس در اسم بينائى با ما مشترك است ولى معنى مختلف است .
او قائم است ولى نه به اين معنى كه راست ايستاده وسنگينى روىساق پا انداخته ، چنانچه چيزهاى ديگر اينگونه مى ايستند ، بلكه معنى آن اين است كه خدا حافظ ونگهدار است ، چنانكه كسى گويد : فلانى قائم به امر ماست ، وخدا بر هر جانى نسبت به آنچه انجام داده قائم ومسلط است ، و نيز قائم در زبان مردم به معنى باقى است ومعنى سرپرستى را هم مى دهد ، چنانكه به مردى گوئى : به امر فرزندان فلانى قيام كن ، يعنى آنان را سرپرستى نما ، وقائم از ما كسى مى باشد كه روى پا ايستاده است ، پس در اسم شريك او شديم ودر معنى شريك نگشتيم .
338

واما اللطيف ، فليس على قلة وقضافة وصغر ، ولكن ذلك على النفاذ في الاشياء والامتناع من ان يدرك ، كقولك للرجل : لطف عني هذا الامر ، ولطف فلان في مذهبه ، و قوله يخبرك انه غمض فيه العقل وفات الطلب ، وعاد متعمقا متلطفا لايدركه الوهم ، فكذلك لطف الله تبارك و تعالى عن ان يدرك بحد ، او يحد بوصف ، واللطافة منا : الصغر والقلة ، فقد جمعنا الاسم واختلف المعنى .
واما الخبير ، فالذي لايعزب عنه شئ ولايفوته ، ليس للتجربة ولا للاعتبار بالاشياء ، فعند التجربة و الاعتبار علمان ، ولولاهما ما علم ، لان من كان كذلك كان جاهلا ، والله لم يزل خبيرا بما يخلق ، والخبير من الناس المستخبر عن جهل المتعلم ، فقد جمعنا الاسم واختلف المعنى .
واما الظاهر فليس من اجل انه علا الاشياء بركوبفوقها وقعود عليها ، وتسنم لذراها ، ولكن ذلك لقهره و لغلبته الاشياء وقدرته عليها ، كقول الرجل : ظهرت على
339

اما لطيف بودن به معنى كمى وباريكى وخردى نيست ، بلكه به معنى نفوذ در اشياء ( احاطه علمى به همه چيز ) وديده نشدن او است ، چنانكه به شخصى مى گوئى : اين امر از من لطيف شد ، وفلانى در كردار وگفتارش لطيف است ، به او خبر مى دهى كه عقلت در آن امر مانده است وراه جوئى از دست رفته است ، وبطورى عميق وباريك گشته كه انديشه آن را درك نكند ، همچنين لطيف بودن خداى تبارك وتعالى از اين نظر است كه به حد ووصف درك نشود ، ولطافت ما به معنى خردى وكمى است ، پس در اسم شريك او شديم ومعنى مختلف گشت .
واما خبير كسى است كه چيزى بر او پوشيده نيست واز دستش نرفته ، خبير بودن خدا از نظر آزمايش وعبرت گفتن از چيزها نيست ، كه اگر آزمايش وعبرت باشد بداند وچون نباشد نداند ، زيرا كسى كه چنين باشد نادانست وخدا هميشه نسبت به آفريدگانش آگاه است ، ولى آگاه در ميان مردم كسى است كه از نادانى دانش آموز خبرگيرى كند ( كه پس از نادانى آگاه ودانا شده ) ، پس در اسم شريك او شديم ومعنى مختلف است .
واما ظاهر بودن خدا از آن نظر نيست كه روى چيزها بر آمده وسوار گشته ، وبر آنها نشسته وبالا آمده باشد ، بلكه بواسطه غلبه وتسلط وقدرتش بر چيزهاست ، چنانچه مردى گويد : بر دشمنانم غلبه يافتم وخدا مرا بردشمنم
340

اعدائي ، واظهرنى الله على خصمي ، يخبر عن الفلج والغلبة فهكذا ظهور الله على الاشياء .
ووجه اخر ، انه الظاهر لمن اراده ، ولا يخفى عليه شئ ، وانه مدبر لكل ما برأ ، فاى ظاهر اظهر واوضح من الله تبارك وتعالى ، لانك لايقدم صنعته حيثما توجهت ، و فيك من اثاره ما يغنيك ، والظاهر منا البارز بنفسه ، و المعلوم بحده ، فقد جمعنا الاسم ولم يجمعنا المعنى .
واما الباطن ، فليس على معنى الاستبطان للاشياء ، بان يغور فيها ، ولكن ذلك منه على استبطانه للاشياء ، علما وحفظا وتدبيرا ، كقول القائل : ابطنته ، يعني خبرته و علمت مكتوم سره ، والباطن منا الغائب في الشئ المستتر ، وقد جمعنا الاسم واختلف المعنى .
واما القاهر فليس على علاج ونصب ، واحتيال و مداراة ومكر ، كما يقهر العباد بعضهم بعضا ، والمقهور منهم يعود قاهرا ، والقاهر يعود مقهورا ، ولكن ذلك من الله تبارك وتعالى على ان جميع ما خلق ملبس به الذل
341

غالب گردانيد ، او از پيروزى وغلبه خبر مى دهد ، همچنين است غلبه خدا بر چيزها .
ومعنى ديگر ظاهر بودنش اين است كه براى كسى كه او را طلب كند ظاهر است ( وبراى خدا هم همه چيز ظاهر است ) ، وچيزى بر او پوشيده نيست واوست مدبر هر چه آفريده ، پس چه ظاهرى از خداى تبارك و تعالى ظاهرتر وروشن تر است ، زيرا هرسو كه توجه كنى صنعت او موجوداست ودر وجود خودت از آثار او بقدر كفايت هست ، وظاهر از ما كسى است كه خودش آشكار ومحدود ومعين باشد ، پس در اسم شريكيم ودر معنى شريك نيستيم .
واما باطن بودن خدا به معنى درون چيزها بودن نيست ، بلكه به اين معنى است كه علم ونگهدارى وتدبيرش به درون چيزها راه دارد ، چنانكه كسى گويد : خوب آگاه شدم وراز پنهانش را دانستم ، وباطن در ميان ما كسى است كه در چيزى نهان وپوشيده گشته ، پس در اسم شريكيم ومعنى مختلف است .
واما قاهر بودن خدا به معنى رنج وزحمت وچاره جوئى وملاطفت و نيرنگ نيست ، چنانكه بعضى از بندگانش بر بعضى غلبه كند ومغلوب غالب شود وغالب مغلوب گردد ، ولى قاهر بودن خداى بزرگ اين است كه تمام آفريدگانش در برابر او كه آفريدگارست لباس خوارى وزبونى پوشيده اند ، از
342

لفاعله وقلة الامتناع لما اراد به ، لم يخرج منه طرفة عين ان يقول له : كن فيكون ، والقاهر منا على ما ذكرت و وصفت ، فقد جمعنا الاسم واختلف المعنى .
وهكذا جميع الاسماء ، وان كنا لم نستجمعها كلها ، فقد يكتفي الاعتبار بما القينا اليك ، والله عونك وعوننا في ارشادنا وتوفيقنا .
( 5 ) كلامه ( عليه السلام ) في حدوث اسماء الله تبارك وتعالى عن ابن سنان قال : سألت ابا الحسن الرضا ( عليه السلام ) : هل كان الله عزوجل عارفا بنفسه قبل أن يخلق الخلق ؟ قال : نعم ، قلت : يراها و يسمعها ؟ قال : ما كان محتاجا الى ذلك ، لانه لم يكن يسألها و لايطلب منها ، هو نفسه ونفسه هو ، قدرته نافذة فليس يحتاج ان يسمى نفسه ، ولكنه اختار لنفسه اسماء لغيره ، يدعوه بها ، لانه اذا لم يدع باسمه لم يعرف .
343

آنچه خدا نسبت به آنها اراده كند قدرت سرپيچى ندارند ، به اندازه چشم بر هم زدنى از حكومت او كه گويد : باش ومى باشد ، خارج نشوند ، قاهر در ميان ما آنگونه است كه بيان ووصف كردم ، پس در اسم شريكيم ودر معنى مختلف است .
همچنين است تمام نامهاى خداوند ، واگر ما تمام آنها را بيان نكرديم براى آن كه به مقدارى كه به تو گفتيم براى پند گفتن ونيك انديشيدن كفايت كند ، خدايت ياور تو وياور ما در هدايت وتوفيقمان باشد .
( 5 ) كلام آن حضرت در حدوث اسماء الهى از ابن سنان روايت شده كه گفت : از امام سؤال كردم : آيا خداى بزرگ پيش از آن كه مخلوقى را بيافريند به ذات خود شناسائى داشت ؟ فرمود : آرى ، گفتم : آن را مى ديد ومى شنيد ؟ فرمود : نيازى بدان نداشت ، زيرا نه از آن پرسشى داشت ونه خواهش ، او خودش بود وخودش ، قدرتش نافذ بود پس نيازى نداشت كه ذات خود را نام ببرد ، ولى براى خود نامهائى برگزيد تا ديگران او را به آن نامها بخوانند ،زيرا اگر او به نام خود خوانده نمى شد مورد شناسائى قرار نمى گرفت .
344

فاول ما اختار لنفسه : العلى العظيم ، لانه اعلى الاشياء كلها ، فمعناه الله ، واسمه العلى العظيم ، هو اول اسمائه ، علا على كل شئ .
( 6 ) كلامه ( عليه السلام ) في حدوث العالم واثبات المحدث دخل رجل من الزنادقة على ابى الحسن ( عليه السلام ) وعنده جماعة ، فقال ابو الحسن ( عليه السلام ) : أيها الرجل أرايت ان كان القول قولكم - و ليس هو كما تقولون - ألسنا واياكم شرعا سواء ، لا يضرنا ما صلينا و صمنا وزكينا واقررنا ؟ فسكت الرجل .
ثم قال ابو الحسن ( عليه السلام ) : وان كان القول قولنا - وهو كما نقول - ألستم قد هلكتم ونجونا ؟ فقال : رحمك الله فأجدنى كيف هو واين هو ؟ فقال : ويلك ، ان الذي ذهبت اليه غلط ، هو اين الاين بلا اين ، وكيف الكيف بلا كيف ، فلا يعرف بالكيفوفية ، ولا باينونية ، ولايدرك بحاسة ، ولايقاس بشئ .
345

ونخستين نامى كه براى خود برگزيد : على عظيم بود ، زيرا او برتر از همه چيز است ، نام او ( به اعتبار ذاتش ) الله است ، واسم او ( به اعتبار صفات ) على عظيم است ، كه اولين نامهاى او است وبرتر از هر چيزى است .
( 6 ) كلام آن حضرتدر حادث بودن جهان واثبات پديد آورنده آن مردى از زنادقه خدمت امام رسيده ونزد ايشان عده اى حضور داشتند ، امام فرمود : به من بگو اگر قول حق گفته شما باشد - با اين كه چنان نيست - مگر نه اين است كه ما وشما همانند وبرابريم ، آنچه نماز گزارديم و روزه گرفتيم وزكات داديم وايمان آورديم به ما زيانى نمى رساند ، آن مرد خاموش ماند .
سپس امام فرمود : واگر قول حق گفته ما باشد - كه اين درست است - مگر نه اين است كه شما هلاك شده وما نجات يافتيم ، گفت : خدايت رحمت كند ، به من بفهمان كه خدا چگونه ودر كجاست ، فرمود : واى بر تو اين راه كه رفته اى نادرست است ، او مكان را مكان قرار داد بدون اين كه براى او مكانى باشد ، وچگونگى را چگونگى قرار داد بدون اين كه براى خود او كيفيت وچگونگى وجود داشته باشد ، پس خدا به چگونگى ومكان گرفتن شناخته نشود ، وبه هيچ حسى درك نشود وبا چيزى سنجيده نگردد .
346

فقال الرجل : فاذا أنه لا شئ اذا لم يدرك بحاسة من الحواس ؟ فقال ابو الحسن ( عليه السلام ) : ويلك ، لما عجزت حواسك عن ادراكه انكرت ربوبيته ، ونحن اذا عجزت حواسنا عن ادراكه ، ايقنا انه ربنا ، وانه شئ بخلاف الاشياء .
قال الرجل : فأخبرنى متى كان ؟ قال ابو الحسن ( عليه السلام ) : اخبرني متى لم يكن ، فاخبرك متى كان .
قال الرجل : فما الدليل عليه ؟ فقال ابو الحسن ( عليه السلام ) : اني لما نظرت الى جسدي ، ولم يمكني فيه زيادة و لانقصان في العرض والطول ، ودفع المكاره عنه ، وجر المنفعة اليه ، علمت ان لهذا البنيان بانيا ، فاقررت به ، مع ما ارى من دوران الفلك بقدرته ، وانشاء السحاب وتصريف الرياح ، ومجرى الشمس والقمر والنجوم ، وغير ذلك من الايات العجيبات المبينات ، علمت ان لهذا مقدرا ومنشئا .
قال الرجل : فلم لا تدركه حاسة البصر ؟ قال : للفرق بينه وبين خلقه الذي تدركه حاسة الابصار ،
347

آن مرد گفت : در صورتيكه او به هيچ حسى ادراك نشود ، پس چيزى نيست ، امام فرمود : واى بر تو ، هنگاميكه حواست از ادراك او عاجز گشت منكر ربوبيتش شدى ، ولى ما چون حواسمان از ادراكش عاجز گشت يقين كرديم او پروردگار ماست كه بر خلاف همه چيزهاست .
آن مرد گفت : پس بگو خدا از چه زمانى بوده است ، امام فرمود : تو به من بگو چه زمانى بوده كه او نبوده است ، تا بگويم از چه زمانى وجود داشته است .
آن مرد گفت : دليل بر وجود او چيست ؟ امام فرمود : هنگاميكه بدن خود را نگريستم كه نمى توانم در طول وعرض آن كاستى وافزايش پديد آورم ، وزيان وبدى را از خود دور سازم ، وسود و خوبى ها را به او برسانم ، يقين كردم اين ساختمان را سازنده اى است وبهوجودش اعتراف كردم ، علاوه بر اين كه مى بينيم گردش فلك بقدرت او است ، وپيدايش ابر وگردش بادها ، وجريان خورشيد وماه وستارگان ، ونشانه هاى شگفت وآشكار ديگر را كه ديدم ، دانستم كه اين دستگاه را سازنده ومخترعى است .
آن مرد گفت : پس چرا ديدگان او را نمى بيند ؟ فرمود : بخاطر تفاوتى كه بين او وسائر مخلوقات ، از انسان گرفته تا ديگر
348

منهم ومن غيرهم ، ثم هو اجل من ان يدركه بصر ، او يحيط به وهم ، او يضبطه عقل .
قال : فحده لى ، قال : لا حد له ، قال : ولم ؟ قال : لان كل محدود متناه ، واذا احتمل التحديد احتمل الزيادة ، واذا احتمل الزيادة احتمل النقصان ، فهو غير محدود ، ولا متزايد ، ولا متناقص ، ولا متجز ، ولا متوهم .
( 7 ) كلامه ( عليه السلام ) في الدليل على حدوث العالم دخل عليه ( عليه السلام ) رجل فقال له : يا ابن رسول الله ما الدليل على حدوث العالم ؟ فقال : انت لم تكن ثم كنت ، وقد علمت انك لم تكون نفسك ، ولا كونك من هو مثلك .
( 8 ) كلامه ( عليه السلام ) في الكون والمكان جاء رجل الى الرضا ( عليه السلام ) فقال : انى أسالك عن مسألة ، فان
349

موجودات ، كه با چسم ظاهرى ديده مى شوند ، وجود دارد ، مضافا آن كه او برتر از آنست كه با چشمى ديده شود ، يا وهمى او را احاطه نمايد ، يا عقلى او را بيابد .
آن مرد گفت : حدود او را براى من تبيين كن ، فرمود : او حدى ندارد ، گفت : چرا اينگونه است ؟ فرمود : زيرا هر چيز محدود متناهى است ، وهر گاه محدوديت احتمال داده شود ، احتمال زيادتى در او مى رود ، وهر گاه احتمال زيادتى وجود داشته باشد ، احتمال كاستى نيز وجود دارد ، پس او نا محدود ، وغير قابل افزايش ، وبدون كاستى ، وغير قابل تجزيه بوده ، ومورد تو هم قرار نمى گيرد .
( 7 ) كلام آن حضرت در دليل حادث بودن جهان مردى نزد ايشان آمد وگفت : اى پسر پيامبر چه دليلى بر حادث بودن جهان وجود دارد ؟ فرمود : تو نبودى وبوجود آمدى ، ومى دانى تو خود را ايجاد نكرده اى ، و نيز آنانكه مانند تو هستند تو را موجود نساخته اند .
( 8 ) كلام آن حضرت در بودن وجاى او مردى نزد آن حضرت آمد وپرسيد : من سؤالى راازتومى نمايم كه اگر به
350

أجبتنى فيها بما عندى قلت بامامتك ، فقال ابو الحسن ( عليه السلام ) : سل عماشئت .
فقال : أخبرنى عن ربك متى كان وكيف كان وعلى اى شئ كان اعتماده ؟ فقال ابو الحسن ( عليه السلام ) : ان الله تبارك وتعالى اين الاين بلا اين ، وكيف الكيف بلا كيف ، وكان اعتماده على قدرته .
( 9 ) كلامه ( عليه السلام ) في ابطال الرؤية عن ابي هاشم الجعفري قال : سألته عن الله يوصف ؟ فقال : أما تقرء القرآن ؟ قلت : بلى .
قال : أما تقرء قوله تعالى : " لاتدركه الابصار وهو يدرك الابصار " ؟ قلت : بلى .
قال : فتعرفون الابصار ؟ قلت : بلى ، قال : ما هى ؟ قلت : أبصار العيون ، فقال : ان اوهام القلوب اكبر من ابصار العيون ، فهو لاتدركه الاوهام ، وهو يدرك الاوهام .
351

آنچه مى دانم جواب گوئى به امامتت معتقد مى شوم ، امام فرمود : هر چه خواهى بپرس .
گفت : به من بگو پرودگارت از كى بوده وكجا بوده ، وچگونه بوده وتكيه اش بر چيست ؟ امام فرمود : خداى تبارك وتعالى مكان را مكان كرد بى آن كه خود مكانى داشته باشد ، وچگونگى را چگونگى ساخت ، بى آن كه خود چگونگى داشتهباشد ، وبر قدرتش تكيه دارد .
( 9 ) كلام آن حضرت در ابطال ديدن خداوند از ابى هاشم جعفرى روايت شده كه گفت : از امام سؤال كردم كه آيا خداوند توصيف مى شود ؟ فرمود : آيا قرآن نخوانده اى ؟ گفتم : آرى ، فرمود : نخوانده اى كه مى فرمايد : " ابصار او را درك نكنند واو آنها را درك مى كند " ، گفتم : آرى .
فرمود : مى دانيد ابصار چيست ؟ گفتم : ديدن چشمها ، فرمود : خاطرات دلها از بينائى چشمها قويتر است ، خاطرات او را درك نكنند واو خاطرات را درك كند .
352

( 10 ) كلامه ( عليه السلام ) في نفى الرؤية عن ذى الرياستين قال : قلت لابى الحسن الرضا ( عليه السلام ) : جعلت فداك أخبرنى عما اختلف في الناس من الرؤية ، فقال بعضهم : لايرى ، فقال : يا ابا العباس من وصف الله بخلاف ما وصف به نفسه ، فقد اعظم الفرية على الله ، قال الله : " لاتدركه الابصار وهو يدرك الابصار وهو اللطيف الخبير " ، هذه الابصار ليست هي الاعين ، انما هي الابصار التي في القلوب ، لا تقع عليه الاوهام ولايدرك كيف هو .
( 11 ) كلامه عليه السلامفي النهى عن الجسم والصورة عن محمد بن زيد قال : جئت الى الرضا ( عليه السلام ) أسأله عن التوحيد ، فأملى على :
353

( 10 ) كلام آن حضرت در نفى رؤيت خداوند ذوالرياستين گويد : به امام عرضه داشتم : فدايت شوم در مورد ديدن خداوند كه بين مردم اختلاف پيش آمده مرا خبر ده ، گروهى گويند : خداوند ديده نمى شود ، امام فرمود : اى ابو العباس ! هر كه خداوند را به غير آنچه خود را به آن توصيف كرده وصف كند ، تهمت بزرگى به خداوند زده است ، خداوند مى فرمايد : " ابصار او را نديده واو بر ابصار ناظر بوده واو عالم وآگاه است " ، منظور از ابصار چشمهاى ظاهرى نيست ، بلكه چشمهائى مراد است كه در قلوب قرار دارد ، اوهام بر او واقع نشده واو را درك نمى كند ، چه رسد به چشمهاى ظاهرى .
( 11 ) كلام آن حضرت در نهى از جسم قرار دادن خداوند از محمد بن زيد روايت شده كه گفت : نزد امام آمده واز توحيد از ايشان سؤال كردم ، ايشان اين مطالب را برايم فرمود كه بنويسم :
354

الحمد لله فاطر الاشياء انشاء ، ومبتدعها ابتداعا بقدرته وحكمته ، لا من شئ فيبطل الاختراع ، ولا لعلةفلايصح الابتداع ، خلق ما شاء كيف شاء ، متوحدا بذلك لاظهار حكمته وحقيقة ربوبيته ، لاتضبطه العقول ، و لاتبلغه الاوهام ، ولاتدركه الابصار ، ولايحيط به مقدار .
عجزت دونه العبارة ، وكلت دونه الابصار ، وضل فيه تصاريف الصفات ، احتجب بغير حجاب محجوب ، واستتر بغير ستر مستور ، عرف بغير رؤية ، ووصف بغير صورة ، و نعت بغير جسم ، لا اله الا الله الكبير المتعال .
( 12 ) كلامه ( عليه السلام ) في النهى عن الصفة بغير ما وصف به نفسه سبحانك ما عرفوك ولا وحدوك ، فمن اجل ذلك وصفوك ، سبحانك لو عرفوك بما وصفت به نفسك ، سبحانك كيف طاوعتهم انفسهم ان شبهوك بغيرك .
355

ستايش خداى را سزاست كه همه چيز را بدون نقشه ومقدمات پديد آورده ، وبه قدرت وحكمت خويش اختراعشان كرد ، آنها را از چيزى نيافريد تا نوآورى صادق نباشد ، وعلت وسببى در ميان نبود كه تا ابتكار صحت نداشته باشد ، آنچه را خواست ، آنگونه كه خواست ، با يكتائى خويش براى اظهار حكمت وحقيقت ربوبيتش آفريد ، خردها او را احاطه نكند ، واوهام به او دست نيابد ، افكار او را درك نكرده ودر اندازه اى گنجانده نشود .
عبارات از توصيفش درمانده وافكار از دركش عاجز مى باشند ، هر گونه ستايشى در مقام او نارسا است ، بى پرده نهانست وبى پوشش پوشيده ،ناديده شناخته شده ، وبى تصور ستوده گرديده ، وبى جسم توصيف شده است ، شايسته ستايشى جز خداوند بزرگ نيست .
( 12 ) كلام آن حضرت در نهى او توصيف خداوند به غير آنچه خود را بدان توصيف فرموده است خداوندا ! پاك ومنزهى ، تو را نشناختند ويگانه ات ندانستند ، از اينرو برايت صفاتى را برگزيدند ، پاك ومنزهى ، اگر تو را مى شناختند تو را به آنچه خود را به آنها توصيف كرده اى توصيف مى كردند ، پاك ومنزهى ، چگونه به خود اجازه دادند كه تو را به ديگرى تشبيه كنند .
356

اللهم لا اصفك الا بما وصفت به نفسك ، ولا اشبهك بخلقك ، انت اهل لكل خير ، فلاتجعلني من القوم الظالمين ، ما توهمتم من شئ فتوهموا الله غيره .
نحن ال محمد النمط الاوسط الذي لايدركنا الغالي و لايسبقنا التالي .
( 13 ) كلامه ( عليه السلام ) في المشيئة والارادة سئل عن المشية والارادة ، فقال : المشيئة كالاهتمام بالشئ ، والارادة اتمام ذلك الشئ .
( 14 ) كلامه ( عليه السلام ) في المشيئة والارادةعنه ( عليه السلام ) : قال الله : يا بن ادم ! بمشيتي كنت انت الذي تشاء لنفسك ما تشاء ، وبقوتي اديت فرائضي ، وبنعمتي قويت
357

بار خدايا ، من تو را جز به آنچه خود را ستوده اى نستايم ، وبه مخلوقت همانندت نسازم ، تو سزاوار هر خيرى هستى ، پس مرا از ستمگران قرار مده ، هر چه به اذهانتان خطور كرد خدا را غير از آن بدانيد .
ما خاندان پيامبر راه ميانه اى هستيم كه غلو كننده به ما نرسد ، وعقب افتاده از از ما نگذرد .
( 13 ) كلام آن حضرت در مشيت واراده از مشيت واراده سؤال شد ، فرمود : مشيت مانند اهتمام به انجام كار است ، واراده پايان دادن آن كار مى باشد .
( 14 ) كلام آن حضرت در مشيت واراده از آن حضرت روايت شده كه فرمود : خداوند مى فرمايد : اى پسر آدم به خواست من است كه توهرچه براى خود خواهى بر آن قادرى ، وبه نيروى من است كه واجباتم را انجام مى دهى ،
358

على معصيتي ، جعلتك سميعا بصيرا قويا ، ما اصابك من حسنة فمن الله ، وما اصابك من سيئة فمن نفسك ، وذاكاني اولى بحسناتك منك ، وانت اولى بسيئاتك مني ، و ذاك انني لا اسأل عما افعل وهم يسألون .
( 15 ) كلامه ( عليه السلام ) في القدرة والارادة المشيئة من صفات الافعال ، فمن زعم ان الله لم يزل مريدا شائيا ، فليس بموحد .
( 16 ) كلامه ( عليه السلام ) في ان الله يقدم ما يشاء ويؤخر ما يشاء قال سليمان المروزى له - في حديث - : الا تخبرنى عن " انا انزلناه في ليلة القدر " ، في اى شئ انزلت ؟ قال : يا سليمان ليلة القدر يقدر الله عز وجل فيها ما يكون من السنة ، من حياة او موت ، او خير او شر او رزق ، فما قدره في تلك الليلة فهو من المحتوم .
359

وبه نعمت من است كه بر نافرمانيم توانا مى گردى ، من تو را شنوا وبينا و توانا قرار دادم ، هرنيكى كه به تو مى رسد از جانب خداست ، وهر بدى كه به تو رسد از خود توست ، واين براى آنست كه من به كارهاى نيك تو از خودت سزاوارترم ، ( زيرا اينها نعمتهاى الهى بوده ) ، وتو به كارهاى زشتت از من سزاوارترى ( زيرا او خود از مسير حق منحرف گرديده ) ، من در آنچه مى كنم بازخواست نشوم ( زيرا آنچه كرده خير واحسان بوده است ) ، ولى مردم مورد بازخواست قرار گيرند ( زيرا صرف آن نعمتها در مسير رضاى او يا در راه انحرافى است ) .
( 15 ) كلام آن حضرت در قدرت واراده مشيت از صفات فعل خداوند است ، هر كه بپندارد خداوند همواره ( از ازل ) اراده كننده بوده ، يكتاپرست نيست .
( 16 ) كلام آن حضرت در اين كه خداوند آنچه بخواهد را مقدم يا مؤخر مى دارد در حديثى از سليمان مروزى آمده كه گفت : به امام عرضه داشتم : آيا مرا از مفهوم اين آيه : " ما آنرا در شب قدر نازل كرديم " ، خبر نمى دهى كه در مورد چه چيزى نازل شده است ؟ فرمود : اى سليمان ، خداوند در شب قدر آنچه تا سال آينده بايد انجام بگيرد ، از زندگى ومرگ ، يا خير وشر وروزى ، را مقدر مى كند ، وآنچه در آن شب تقدير شود حتمى است .
360

قال سليمان : الان قد فهمت ، جعلت فداك فزدنى ، قال : يا سليمان ان من الامور امورا موقوفة عند الله تبارك وتعالى ، يقدم منها ما يشاء ويؤخر ما يشاء ، يا سليمان ان عليا عليه السلام كان يقول : العلم علمان ، فعلم علمه الله ملائكته ورسله ، فما علمه الله ملائكته ورسله فانه يكون ، ولايكذب نفسه ولا ملائكته ولا رسله ، و علم عنده مخزون لم يطلع عليه احدا من خلقه ، يقدم منه ما يشاء ويؤخر ما يشاء ، ويمحو ويثبت ما يشاء .
( 17 ) كلامه ( عليه السلام )فيمن شبه الله من شبه الله تعالى بخلقه فهو مشرك ، ومن نسب اليه ما نهى عنه فهو كافر .
( 18 ) كلامه ( عليه السلام ) في ادنى المعرفة عن الفتح بن يزيد قال : سألته عن ادنى المعرفة ؟ قال :
361

سليمان گويد : هم اكنون دانستم ، فدايت شوم توضيح بيشترى بدهيد ، فرمود : بعضى از امور ، امورى است كه نزد خداوند قرار دارد ، هر كدام از آنها را كه بخواهد مقدم يا مؤخر مى گرداند ، اى سليمان حضرت على ( عليه السلام ) فرمود : علم بر دو قسم است ، علمى است كه خداوند آن را به فرشتگان و پيامبران خود داده است ، وآنچه خداوند به ايشان داده است تخلف پذير نيست ومحقق مى شود ، وخداوند به خود وفرشتگان وپيامبران دروغ نمى گويد ، وعلمى است كه نزد خداوند مخزون است و هيچ كس از آن خبر ندارد ، آنچه از آنرا بخواهد مقدم يا مؤخر گردانده ، ومحو واثبات مى كند .
( 17 ) كلام آن حضرت در مورد كسى كه خدا را به خلقش تشبيه مى كند هر كه خداوند را به مخلوقاتش تشبيه كند مشرك است ، وهر كه به خداوند چيزهائى را نسبت دهد كه از آنها نهى فرموده كافر است .
( 18 ) كلام آن حضرتدر كمترين مرتبه شناسائى خداوند فتح بن يزيد گويد : از امام از كمترين مرتبه شناسائى خداوند سؤال كردم ، فرمود :
362

الاقرار با نه لا اله غيره ، ولا شبيه له ، ولا نظير له ، و انه مثبت قديم موجود غير فقيد ، وانه ليس كمثله شئ .
( 19 ) كلامه ( عليه السلام ) في تبيين اختيار الانسان في اعماله قال ( عليه السلام ) وقد قال به رجل : ان الله تعالى فوض الى العباد افعالهم ؟ فقال : هم اضعف من ذلك واقل .
قال : فجبرهم ؟ قال : هو اعدل من ذلك واجل .
قال : فكيف تقول ؟ قال : نقول : ان الله امرهم ونهاهم ، واقدرهم على ما امرهم به ونهاهم عنه .
( 20 ) كلامه ( عليه السلام ) في المشيئة والارادة سأله ( عليه السلام ) الفضل بن الحسن بن سهل : الخلق مجبورون ؟ قال :
363

اقرار به اين كه معبودى جز او نبوده ، وشبيهى ندارد ، وهمانندى براى او نيست ، واينكه ازلى بوده وهمواره وجود خواهد داشت ، وچيزى ماننداو نمى باشد .
( 19 ) كلام آن حضرت در تبيين كيفيت اختيار انسان در اعمالش امام به شخصى كه عرضه داشت : خداوند اعمال مردم را به خودشان واگذار كرده ، فرمود : آنان ضعيف تر وكمتر از آنند كه قابليت اين كار را داشته باشند .
گفت : آنان را مجبور ساخته است ؟ فرمود : او عادلتر وبرتر از آنست كه چنين كند .
گفت : چگونه اين امر ممكن است ؟ فرمود : خداوند ايشان را امر ونهى فرموده است ، ونسبت به آنچه امر ونهى كرده ايشان را قادر وتوانا ساخته است .
( 20 ) كلام آن حضرت در تبيين كيفيت اختيار انسان در اعمالش فضل بن حسن بن سهل از ايشان پرسيد : مردم مجبور هستند ؟ فرمود :
364

الله اعدل من ان يجبر ويعذب .
قال : فمطلقون ؟ قال : الله احكم ان يمهل عبده ويكله الى نفسه .
( 21 ) كلامه ( عليه السلام ) في الجبر والتفويض والامر بين الامرين عن الوشاء قال : سألته فقلت : الله فوض الامر الى العباد ؟ قال : الله اعز من ذلك .
قلت : فجبرهم على المعاصى ؟ قال : الله اعدل واحكم من ذلك .
قال : ثم قال : قال الله : يا بن ادم ! انا اولى بحسناتك منك ، وانت اولى بسيئاتك مني ، عملت المعاصي بقوتي التي جعلتها فيك .
( 22 ) كلامه ( عليه السلام ) في الجبر والتفويض والامر بين الامرين عن يزيد بن عمير الشامي قال : دخلت على علي بن موسى
365

خداوند عادلتر از آنست كه مردم را مجبور ساخته وعذاب نمايد .
گفت : آنان در اعمالشان آزادند ؟ فرمود : خداوند حاكمتر از آنست كه به بنده اش مهلت دهد واو را به خود واگذار كند .
( 21 ) كلام آن حضرت در كيفيت اختيار انسان در اعمالش از وشاء روايت شده كه گفت : از امام سؤال كرده وگفتم : خداوند كار را به خود بندگان واگذار كرده است ؟ فرمود : خداوند قادرتر از اين است .
گفتم : پس ايشان را بر گناه مجبور ساخته است ؟ فرمود : خداوند عادلتر وحكيم تر از اين است .
سپس فرمود : خداوند مى فرمايد : اى پسر آدم من به كارهاى نيك تو از خودت سزاوارترم ، وتو بهكارهاى زشتت از من سزاوارترى ، مرتكب گناه مى شوى بسبب نيروئى كه من در وجودت قرار داده ام .
( 22 ) كلام آن حضرت در تبيين كيفيت اختيار انسان در اعمالش يزيد بن عمير شامى گويد : در شهر مرو بر امام وارد شده وگفتم : اى پسر
366

الرضا ( عليه السلام ) بمرو ، فقلت له : يا ابن رسول الله روى لنا عن الصادق جعفر بن محمد ( عليه السلام ) انه قال : لا جبر ولا تفويض بل امر بين الامرين ، ما معناه ؟ فقال : من زعم ان الله يفعل افعالنا ثم يعذبنا عليها ، فقد قال بالجبر ، ومن زعم ان الله فوض امر الخلق والرزق الى حججه ( عليهم السلام ) فقد قال بالتفويض ، والقائل بالجبر كافر ، و القائل بالتفويض مشرك .
فقلت : يا ابن رسول الله فما امر بين الامرين ؟ فقال : وجود السبيل الى اتيان ما امروا به ، وترك ما نهوا عنه .
قلت : وهل لله مشية وارادة في ذلك ؟ فقال : اما الطاعات ، فارادة الله ومشيته فيها ، الامر بها و الرضا لها ، والمعاونة عليها ، وارادته ومشيته في المعاصي ، النهى عنها ، والسخط لها ، والخذلان عليها .
قلت : فلله عز وجل فيها القضاء ؟ قال : نعم ، ما من فعل يفعله العباد من خير او شر الا وللهفيه قضاء .
367

پيامبر از امام صادق ( عليه السلام ) براى ما نقل شده است كه فرموده : جبر و تفويض باطل است وامر بين امرين درست است ، معناى اين جمله چيست ؟ امام فرمود : هر كه گمان كند اعمال ما را خداوند انجام داده وآنگاه ما را بسبب آن عذاب مى كند قائل به جبر شده ، وهر كه گمان كند خداوند اختيار موجودات وروزى آنان را به حجج خود واگذار كرده است ، قائل به تفويض شده ، وهر كه قائل به جبر باشد كافر بوده ، وهر كه قائل به تفويض باشد مشرك است .
گفتم : اى پسر پيامبر امر بين امرين چه معنائى دارد ؟ فرمود : آزادى انسان نسبت به انجام آنچه بدان امر شده ، وترك آنچه مورد نهى قرار گرفته است .
گفتم : آيا در اين مورد خواست واراده خداوند نيز مطرح است ؟ فرمود : خواست واراده خداوند در آنچه طاعت بحساب مى آيد ، همان امر الهى به آن وخشنودى از آن ويارى بر آن مى باشد ، وخواست واراده خداوند در گناهان همان نهى از آن وغضب بسبب انجام آن وعقاب بر انجام آن مى باشد .
گفتم : آيا خداوند در مورد آن حكمى نيز دارد ؟ فرمود : آرى ، هر كارى از خوبى وبدى كه بندگان انجام مى دهند خداوند در مورد آن حكم دارد .
368

قلت : ما معنى هذا القضاء ؟ قال : الحكم عليهم بما يستحقونه من الثواب والعقاب في الدنيا والاخرة .
( 23 ) كلامه ( عليه السلام ) في الجبر والتفويض والامر بين الامرين روى انه ذكر عنده الجبر والتفويض فقال : ان الله لم يطع باكراه ، ولم يعص بغلبة ، ولم يمهل في ملكه ، هو المالك لما ملكهم ، والقادر على ما اقدرهم عليه ، فان ائتمر العباد بطاعة ، لم يكن الله عنها صادا ولا منها مانعا ، وان ائتمروا بمعصية ، فشاء ان يحول بينهم و بين ذلك فعل ، وان لم يحل وفعلوه فليس هو الذي ادخلهم فيه .
( 24 ) كلامه ( عليه السلام ) في تبيين اختيار الانسان في اعماله قال له ( عليه السلام ) بعض اصحابه : روى لنا عن الصادق ( عليه السلام ) أنه قال :
369

گفتم : معنى حكم خدا چيست ؟ فرمود : حكم خداوند بر آنها ثواب وعقاب در دنيا وآخرت ، بمقدارى كه او شايسته آنست ، مى باشد .
( 23 ) كلام آن حضرت در تبيين كيفيت اختيار انسان در اعمالشروايت شده نزد آن حضرت سخن از جبر وتفويض برده شد ، امام فرمود : خداوند به اجبار اطاعت نشده ، وبا در تسلط قرار گرفتن عصيان نمى گردد ، ودر كار بندگان اهمال نورزيده است ، او مالك چيزهائى است كه به آنان داده است ، بر آنچه ايشان را قادر ساخته تواناست ، اگر بندگان اطاعت او را بنمايند خداوند آنان را از اين عمل منع ننموده وايشان را باز ندارد ، و اگر قصد عصيان او را داشتند وخداوند اگر اراده كرد كه ايشان را از آن باز دارد ، بين ايشان وگناه مانع مى گردد ، واگر بين ايشان وگناه مانع نگردد و آنان گناه را انجام دهند ، خداوند ايشان را در گناه قرار نداده است .
( 24 ) كلام آن حضرت در كيفيت اختيار انسان در اعمالش بعضى از اصحاب به امام عرض كردند : از امام صادق ( عليه السلام ) براى ما
370

لاجبر ولاتفويض بل امر بين الامرين ، فما معناه ؟ قال : من زعم ان الله فوض امر الخلق والرزق الى عباده ، فقد قال بالتفويض .
قلت : يا بن رسول الله ، والقائل به مشرك ؟ فقال : نعم ، ومن قال بالجبر ، فقد ظلم الله تعالى .
فقلت : يا بن رسول الله ، فما امر بين امرين ؟ فقال : وجود السبيل الى اتيان ما امروا به ، وترك ما نهوا عنه .
( 25 ) كلامه ( عليه السلام )فيمن قال بالجبر من قال بالجبر فلا تعطوه من الزكاة شيئا ، ولا تقبلوا له شهادة ابدا ، ان الله لايكلف نفسا الا وسعها ، ولا يحملها فوق طاقتها ، ولا تكسب كل نفس الا عليها ، ولا تزر وازرة وزر اخرى .
371

روايت شده كه فرموده است : جبر وتفويض باطل بوده وامر بين امرين صحيح است ، مفهوم آن چيست ؟ فرمود : هر كه بپندارد خداوند امر خلقش وروزى آنان را به بندگانش تفويض كرده ، به تفويض قائل شده است .
گفتم : اى پسر پيامبر آيا قائل به آن مشرك است ؟ فرمود : آرى ، هر كه قائل به مجبور بودن بندگان باشد به خداوند ستم ورزيده است .
گفتم : اى پسر پيامبر ، امر بين امرين چيست ؟ فرمود : توانائى عمل به آنچه بدان امر شده وترك آنچه مورد نهى قرار گرفته است .
( 25 ) كلام آن حضرت در مورد كسى كه قائل به جبر است به هر كه قائل به جبر است زكات ندهيد ، وشهادت او را نپذيريد ، خداوند جز به اندازه قدرت افراد به آنان تكليف نمى كند ، وبيش از آن به كسى تحميل نمى نمايد ، وهر كس كارى را انجام دهد عواقب آن دامنگيرش خواهد شد ، وكسى متحمل عواقب كار ديگرى نمى باشد .
372

( 26 ) كلامه ( عليه السلام ) في فضل سورة التوحيد عن عبد العزيز بن المهتدى قال : سألت الرضا ( عليه السلام ) عن التوحيد ، فقال : كل من قرء " قل هو الله احد " ، وامن بها ، فقد عرف التوحيد .
قلت : كيف يقرؤها ؟ قال : كما يقرؤها الناس ، وزاد فيه : كذلك الله ربي ، كذلك الله ربي .
( 27 ) كلامه ( عليه السلام ) في قول النبى (صلى الله عليه وآله) : " خلق الله آدم على صورته " عن الحسين بن خالد قال : قلت للرضا ( عليه السلام ) : يا بن رسول الله ان الناس يروون ان رسول الله (صلى الله عليه وآله) قال : ان الله خلق آدم على صورته ، فقال
373

( 26 ) كلام آن حضرت در فضيلت سوره توحيد از عبد العزيز بن مهتدى روايت شده كه گفت : از امام ( عليه السلام ) در مورد توحيد سؤال كردم ، فرمود : هر كه سوره توحيد را خوانده وبه آن ايمان آورد ، توحيد را مى شناسد .
گفتم : آنرا چگونه بخواند ؟ فرمود : همان گونه كه مردم مى خوانند ، وبعد از خواندن اضافه فرمود كه دوبار بگويد : اين چنين است پروردگارم .
( 27 ) كلام آن حضرت در مورد كلام پيامبر : خداوند آدم را بر صورت خود آفريد حسين بن خالد روايت مى كند كه به امام رضا ( عليه السلام ) عرضه داشتم : اى پسر پيامبر مردم روايت مى كنند كه پيامبر فرمود : خداوند آدم را بر صورت خودش آفريد ، فرمود :
374

قاتلهم الله ، لقد حذفوا اول الحديث ، ان رسول الله صلى الله عليه واله مر برجلين يتسابان ، فسمع احدهما يقول لصاحبه : قبح الله وجهك ووجه من يشبهك ، فقال صلى الله عليه واله : يا عبد الله لا تقل هذا لاخيك ، فان الله عزوجل خلق ادم على صورته .
( 28 ) كلامه ( عليه السلام ) في ابطال التناسخ من قال بالتناسخ فهو كافر بالله العظيم ، يكذب بالجنة والنار .
375

خداوند ايشان را بكشد ، اول حديث را حذف كرده اند ، پيامبر به دو نفر كه به يكديگر فحاشى مى كردند بر خورد كرد ، يكى از آنان به ديگرى مى گفت : خداوند چهره ات وچهره هر كه همانند توست را زشت گرداند ، پيامبر فرمود : اى بنده خدا ، اين گفتار را به برادرت نگو ، خداوند حضرتآدم را مانند چهره او آفريده است .
( 28 ) كلام آن حضرت در ابطال تناسخ هر كه قائل به تناسخ شود ( يعنى انتقال روح از شخصى به شخصى ديگر ) به خداوند بزرگ كفر ورزيده است ، وبهشت ودوزخ را تكذيب نموده است .
377

فصل چهارم ( 1 ) گزيده اى از گفتار آن حضرت در اركان ايمان در مراتب ايمان در درجات ايمان در مورد كسى كه حقيقت ايمان را دار است در صفات افراد مؤمن در صفات افراد مؤمن در بعضى از مكارم اخلاق در توصيف بهترين بندگان در توصيف بهترين اخلاق در درجات توكل در حد توكل در فضيلت تفكر در فضيلت سكوتدر فضيلت عفو در گمان نيكو داشتن به خدا در نشانه هاى بصيرت در دين در صفات كسى كه عقلش كامل است در توصيف سخاوتمند وبخيل در فضيلت صله رحم در دوستى با مردم
378

( 1 ) قوله ( عليه السلام ) في اركان الايمان الايمان اربعة اركان : التوكل على الله ، والرضا بقضاء الله ، والتسليم لامرالله ، والتفويض الي الله .
( 2 ) قوله ( عليه السلام ) في مراتب الايمان ان الايمان افضل من الاسلام بدرجة ، والتقوى افضل من الايمان بدرجة ، ولم يعط بنو آدم افضل من اليقين .
( 3 ) قوله ( عليه السلام ) في درجات الايمان ان الله يعطي الايمان من يشاء ، فمنهم من يجعله مستقرا فيه ، ومنهم من يجعله مستودعا عنده ، فاما المستقر فالذى لا يسلبه الله ذلك ابدا ، واما المستودع فالذى يعطاه الرجل ثم يسلبه اياه .
379

( 1 ) سخن آن حضرت دراركان ايمان ايمان بر چهار ركن قرار دارد : توكل برخدا ، وخشنودى به قضاء الهى ، وتسليم در مقابل اوامرخدا ، وواگذارى امور به او .
( 2 ) سخن آن حضرت در مراتب ايمان ايمان يك درجه برتر از اسلام ، وتقوى يك درجه برتر از ايمان ، ويقين يك درجه برتر از ايمان مى باشد ، وهيچ چيز برتر از يقين در ميان مردم تقسيم نشده است .
( 3 ) سخن آن حضرت در درجات ايمان خداوند بهر كس كه مى خواهد ايمان مى دهد ، در بعضى از افراد ايمان مستقر بوده ، ودر گروهى بعنوان امانت قرار داده مى شود ، ايمان مستقر هرگز از قلب زائل نمى گردد ، وايمانى كه بعنوان امانت قرار داده مى شود از فرد سلب مى گردد .
380

( 4 ) قوله ( عليه السلام ) لمن استكمل حقيقة الايمان لايستكمل عبد حقيقة الايمان حتي تكون فيه خصال ثلاث : التفقه في الدين ، وحسن التقدير في المعيشة ، والصبر على الرزايا .
( 5 ) قوله ( عليه السلام ) في صفات المؤمن لايكون المؤمن مؤمنا حتي تكون فيه ثلاث خصال : سنة من ربه ، وسنة من نبيه ، وسنة من وليه ، فاما السنة من ربه فكتمان السر ، واما السنة من نبيه فمداراة الناس ، واما السنة من وليه فالصبر في البأساء والضراء .
( 6 ) قوله ( عليه السلام ) في صفات المؤمن المؤمن اذا غضب لم يخرجه غضبه عن حق ، واذا رضي لم يدخله رضاه في باطل ، واذا قدر لم يأخذ اكثر من حقه .
381

( 4 ) سخن آن حضرت در مورد كسى كه حقيقت ايمان را دار است حقيقت ايمان بنده كامل نمى گردد تا اين كه سه صفت را دارا باشد : بصيرت در دين داشته باشد ، ودر زندگى ميانه رو بوده ، ودر مصيبتها صبورباشد .
( 5 ) سخن آن حضرت درصفات افراد مؤمن صفت ايمان در مؤمن تحقق نمى پذيرد جز آن كه سه صفت در او باشد : روشى از خداوند ، وروشى از پيامبرش ، وروشى از امامش ، روشى كه از خدايش بايد در او باشد راز دارى ، وروشى پيامبرش بر خورد نيكو بامردم ، وروشى كه از امامش بايد دراوباشد صبر وشكيبائى در غمها واندوههاست .
( 6 ) سخن آن حضرت در صفات افراد مؤمن مؤمن آنگاه كه خشمگين شود خشم او را از راه حق خارج نمى سازد ، وهنگامى كه خرسند گردد ، خرسندى او را در باطل وارد نمى كند ، وآن هنگام كه قادر وتوانا شود از حق خود بيشتر طلب نمى نمايد .
382

( 7 ) قوله ( عليه السلام ) في بعض مكارم الاخلاق خمس من لم تكن فيه فلا ترجوه لشئ من الدنيا والاخرة : من لم تعرف الوثاقة في ارومته ، والكرم في طباعه ، والرصانة في خلقه ، والنبل في نفسه ، والمخافة لربه .
( 8 ) قوله ( عليه السلام ) في وصف خيار العباد الذين اذا احسنوا استبشروا ، واذا اساؤوا استغفروا ، واذا اعطوا شكروا ، واذا ابتلوا صبروا ، واذا غضبوا عفوا .
( 9 ) قوله ( عليه السلام ) في اكرم الاخلاق اجل الخلائق واكرمها اصطناع المعروف ، واغاثة الملهوف ، وتحقيق امل الامل ، وتصديق مخيلة الراجي .
383

( 7 ) سخن آن حضرت در بعضى از مكارم الاخلاق پنج چيز اگر در كسى نبود در كارهاى دنيا وآخرت از او انتظار كارنيك نداشته باش : اصالت خانوادگى ، اخلاق نيكو ، ثبات در اخلاق ، كرامت نفس ، وترس از پروردگارش .
( 8 ) سخن آن حضرت در توصيف بهترين بندگان ( بهترين بندگان ) كسانى هستند كه هنگام انجام كار نيك خرسند ، وهنگام ارتكاب عمل زشت از خداوند طلب بخشش كنند ، وآنگاه كه چيزى به آنان داده شود سپاسگزار بوده ، وزمانيكه به مصيبتى دچارشوند صبر كنند ، ودرهنگام خشم عفو نمايند .
( 9 ) سخن آن حضرت در وصف بهترين اخلاق برترين اخلاق وارزشمندترين آنها : انجام كارنيك ، دستگيرى از ناتوان ، انجام آرزوى آرزومند ، ومتحقق ساختن اميد اميدوار .
384

( 10 ) قوله ( عليه السلام ) في درجات التوكل التوكل درجات : منها ان تثق به في امرك كله فيما فعل بك ، فما فعل بك كنت راضيا وتعلم انه لم يألك خيرا ونظرا ، وتعلم ان الحكم في ذلك له ، فتتوكل عليه بتفويض ذلك اليه ، ومن ذلك الايمان بغيوب الله التي لم يحط علمك بهافوكلت علمها اليه والى امنائه ووثقت به فيها وفي غيرها .
( 11 ) دعاؤه ( عليه السلام ) في حد التوكل حد التوكل ان لاتخاف احدا الا الله .
( 12 ) قوله ( عليه السلام ) في فضل التفكر ليست العبادة كثرة الصيام والصلاة ، وانما العبادة كثرة التفكر في امرالله .
385

( 10 ) سخن آن حضرت در درجات توكل توكل داراى درجاتى است : يكرتبه از آن آنست كه در آنچه خداوند نسبت به او انجام مى دهد به او اعتماد داشته باشد ، نسبت به آن خرسند بوده ، وبدانى كه از خير خواهى در حق تو كوتاهى نكرده است ، وبدانى كه حكم در اين زمينه از آن او است ، وبا سپردن امور به او بر او توكل مى نمايى ، ورتبه بعد ايمان به امور غيبى است كه علم تو بدان راه ندارد ، و علمت را به او وامينان او مى سپارى ، ودر آن وغير آن به او توكل مى نمايى .
( 11 ) سخن آن حضرت در حد توكل حدتوكل آنست كه جز خدا از كسى نترسى .
( 12 ) سخن آن حضرتدر فضيلت تفكر عبادت وبندگى خداوند به كثرت نماز وروزه نيست ، وبلكه به بسيار انديشيدن در امر آفرينش خداوند است .
386

( 13 ) قوله ( عليه السلام ) في فضل الصمت الصمت باب من ابواب الحكمة ، ان الصمت يكسب المحبة ، انه دليل على كل خير .
( 14 ) قوله ( عليه السلام ) في فضل العفو ماالتفت فئتان قط الا نصر اعظمهما عفوا .
( 15 ) قوله ( عليه السلام ) في حسن الظن بالله احسنوا الظن بالله ، فان الله عز وجل يقول : انا عند ظن عبدى المؤمن بي ، ان خيرا فخير ، وان شرا فشر .
( 16 ) قوله ( عليه السلام ) في علامات الفقه ان من علامات الفقه : الحلم والعلم .
387

( 13 ) سخن آن حضرت در فضيلت سكوت سكوت درى از درهاى حكمت است ، سكوت محبت را جذب مىكند وراهنما بسوى هر نيكى است .
( 14 ) سخن آن حضرت در فضيلت عفو هيچ دوگروهى با هم ستيز نكنند مگر آن كه پيروزى از آن دسته اى است كه گذشت داشته باشد .
( 15 ) سخن آن حضرت در گمان نيكو داشتن به خدا گمان خود را بخداوند نيكو نمائيد ، كه مى فرمايد : من همان گونه بابنده ام رفتار مى كنم كه بمن گمان آنرا دارد ، اگر گمان خير بمن دارد بر خورد نيكو با او دارم ، واگر گمان بد دارد بر طبق آن با او رفتار مى كنم .
( 16 ) سخن آن حضرت درنشانه هاى بصيرت در دين از نشانه هاى داشتن بصيرت در دين : بردبارى ودانش است .
388

( 17 ) قوله ( عليه السلام ) فيمن تم عقله لا يتم عقل امرئ مسلم حتى تكون فيه عشر خصال : الخير منه مأمول ، والشر منه مأمون ، يستكثر قليل الخير من غيره ، ويستقل كثير الخير من نفسه ، لايسأم من طلب الحوائج اليه ، ولا يمل من طلب العلم طول عمره ، الفقر في الله احب اليه من الغني ، والذل في الله احب اليه من العز في عدوه ، والخمول اشهي اليه من الشهرة ، لايرى احدا الاقال هو خير مني واتقي .
( 18 ) قوله ( عليه السلام ) في وصف السخي والبخيل السخي يأكل من طعام الناس ليأكلوا من طعامه ، والبخيل لايأكل من طعام الناس لئلا يأكلوا من طعامه .
( 19 ) قوله ( عليه السلام ) في فضل صلة الرحم صل رحمك ولو بشربة من ماء ، وافضل ماتوصل به الرحم كف الاذى عنها .
389

( 17 ) سخن آن حضرت در صفات كسى كه عقلش كامل است عقل مسلمان كامل نمى گردد جزبا داشتن ده صفت : كارنيك از او انتظار رود ، وشرازاو صادر نشود ، كارنيك اندك غيرخودرا زياد شمرد ، و كارنيك بسيار خود را اندك بشمار آورد ، از درخواست حاجات مردم از او نارحت نشده ، ودر طول زندگى از دانش اندوزى ملول نگردد ، فقر در راه خدا نزد او محبوبتر از غنا ، وذلت در راه او ازعزت در راه دشمن خدا خوشايندتر باشد ، وعدم شهرت نزداو از شهرت نيكوتر بوده ، فردى را نبيند جزآنكه او را بهتر از خود مى داند .
( 18 ) سخن آن حضرت در توصيف سخاوتمند وبخيل سخى كسى است كه از غذاى مردم استفاده مى كند تا مردم از طعاماوبهره برند ، وبخيل كسى است كه از غذاى مردم استفاده نمى كند تا مردم از غذاى او بهره نبرند .
( 19 ) سخن آن حضرت در فضيلت صله رحم صله رحم كن اگر چه با يك جرعه آب باشد ، وبهترين چيزى كه صله رحم به آن واقع مى شود آزار نرساندن به او است .
390

( 20 ) قوله ( عليه السلام ) في التودد الى الناس التودد الى الناس نصف العقل .
391

( 20 ) سخن آن حضرت در دوستى بامردم دوستى بامردم نيمى از عقل است .
393

فصل چهارم ( 2 ) گزيده اى از گفتار آن حضرت در مورد يارى كردن به افراد ناتوان در مورد بعضى از صفات مذموم در مورد درجات عجب وخود پسندى در مورد بعضى از صفات زشت در مورد صفات بخيل وحسود ودروغگودر مورد دوست ودشمن هر كس در مورد برترين مال وعقل در مورد حالات قلب در مورد فضيلت محاسبه نفس در مورد فضيلت محاسبه نفس در مورد گونه هاى مردم در مورد معاشرت نيكو داشتن در مورد كسى كه به رزق حلال خويشتن راضى است در مورد كسى كه به روزى اندك قانع است در مورد كسى كه در راه كسب روزى حلال تلاش مى كند در مورد گشايش وتوسعه بر خانواده در مورد مهمانى دادن هنگام ازدواج در مورد كيفيت رفتار با نعمتهاى الهى در مورد كيفيت رفتار با بعضى از افراد در مورد اهميت وعده
394

( 21 ) قوله ( عليه السلام ) في العون للضعيف عونك للضعيف افضل من الصدقة .
( 22 ) قوله ( عليه السلام ) في بعض الصفات المذمومة سبعة اشياء بغير سبعة اشياء من الا ستهزاء : من استغفربلسانه ولم يندم بقلبه فقد استهزء بنفسه ، ومن سأل الله التوفيق ولم يجتهد فقد استهزء بنفسه ، ومن استحزم ولم يحذر فقد استهزء بنفسه ، ومن سأل الله الجنة ولم يصبر على الشدائد فقد استهزء بنفسه ، ومن تعوذ بالله من النار ولم يترك شهوات الدنيا فقد استهزء بنفسه ، ومن ذكر الله ولم يستبق الى لقائه فقد استهزء بنفسه .
( 23 ) قوله ( عليه السلام ) في درجات العجب العجب درجات : منها ان يزين للعبد سوء عمله فيراه حسنا ، فيعجبه ويحسب انه يحسن صنعا ، ومنها ان يؤمن العبد بربه فيمن على الله ، ولله المنة عليه فيه .
395

( 21 ) سخن آن حضرت در يارى كردن به افراد ناتوان يارى كردن به افراد ناتوان ، از صدقه در راه خدا برتر است .
( 22 ) سخن آن حضرت در بعضى از صفات مذموم هفت چيز بدون هفت چيز امرى است كه مورد تمسخر قرار مى گيرد : هر كه با زبان از خداوند طلب بخشش كند ودرقلب پشيمان نباشد ، و هر كه از خداوند درخواست توفيق كند ولى كوشش وتلاش ننمايد ، و هر كه دور انديشى كند ولى خود را بر حذر ندارد ، و هر كه از خداوند طلب بهشت كند و بر شدائد صابر وشكيبا نباشد ، و هر كه از جهنم به خداوند پناه برد ولىشهوات دنيايى را ترك نكند ، و هر كه نام خدا را بر زبان آورد ولى مشتاق لقاى او نباشد ، اينگونه افراد با اين عمل ، خود را مورد تمسخر قرار داده اند .
( 23 ) سخن آن حضرت در درجات عجب وخود پسندى عجب وخود پسندى مراحلى دارد : يكى آنست كه عمل زشت فرد درنظرش خوب جلوه كند واودچار شگفتى شود وگمان كند كار نيكى انجام داده است ، ديگرى آنست كه بنده به پروردگارش ايمان آورد وبر خدا منت گذارد ، در حاليكه در اين مورد خدابايد بر او منت نهد .
396

( 24 ) قوله ( عليه السلام ) في بعض الصفات المذمومة ان الله يبغض القيل والقال ، واضاعة المال ، وكثرة السؤال .
( 25 ) قوله ( عليه السلام ) في صفات البخيل والحسود والكذوب ليس لبخيل راحة ، ولالحسود لذة ، ولا لملوك وفاء ، ولا لكذوب مروة .
( 26 ) قوله ( عليه السلام ) في صديق كل فرد وعدوه صديق كل امرئ عقله ، وعدوه جهله .
( 27 ) قوله ( عليه السلام ) في افضل المال والعقلافضل المال ما وقي به العرض ، وافضل العقل معر فة الانسان نفسه .
397

( 24 ) سخن آن حضرت در بعضى ازصفات زشت خداوند جدال بى مورد ، وتباه كردن مال ، وسؤال كردن بسيار راناخوش دارد .
( 25 ) سخن آن حضرت در صفات بخيل وحسود ودروغگو بخيل فكرش آسوده نيست ، حسود از زندگيش لذت نمى برد ، پادشاهان وفاء ندارند ، دروغگو جوانمردى ندارد .
( 26 ) سخن آن حضرت در مورد دوست ودشمن هر كس دوست واقعى هر كس عقل او ، ودشمنش نادانى او مى باشد .
( 27 ) سخن آن حضرت در برترين مال وعقل برترين مال آنست كه حافظ آبروى انسان باشد ، ارزنده ترين خرد ، شناسائى خوشتن است .
398

( 28 ) قوله ( عليه السلام ) في حالات القلب ان للقلوب اقبالا وادبارا ونشاطا وفتورا ، فاذا اقبلتبصرت وفهمت ، واذا ادبرت كلت وملت ، فخذوها عند اقبالها ونشاطها ، واتركوها عند ادبارها وفتورها .
( 29 ) قوله ( عليه السلام ) في فضل محاسبة النفس ليس منا من لم يحاسب نفسه في كل يوم .
( 30 ) قوله ( عليه السلام ) في فضل محاسبة النفس من حاسب نفسه ربح ، ومن غفل عنها خسر .
( 31 ) قوله ( عليه السلام ) في أقسام الناس الناس ضربان : بالغ لا يكتفي ، وطالب لا يجد .
399

( 28 ) سخن آن حضرت در حالات قلب قلبها گاه درحالت روى آوردن وگاه در حال پشت كردن ، وهنگامى بانشاط ، وزمانى در حال سستى وفتورند ، آنگاه كه روى مى آورند مى يابى و درك مى كنى ، و هنگامى كه روى مى گردانند سست وملول شده واز فهم بازداشته مى شوند ، پس در هنگام نشاط وروى آوردن از آنها بهره بريد ، ودر زمان سستى وروى گرداندن آنها را رها سازيد .
( 29 ) سخن آن حضرت در فضيلت محاسبه نفس كسى كه هر روز به حساب اعمال خود نرسد از ما نيست .
( 30 ) سخن آن حضرت در فضيلت محاسبه نفس هر كه اعمالش را مورد حسابرسى قرار دهد از زندگى بهره مندشده ، و هر كه از آن غافل گردد زيان مى بيند .
( 31 ) سخن آن حضرت در گونه هاى مردم مردم دوگروهند : دسته اى بآرزو رسيده كه بدان قانع نيستند ، وگروهى تلاشگر كه بدان نمى رسند .
400

( 32 ) قوله ( عليه السلام ) في حسن المعاشرة اجمل معاشرتك مع الصغير والكبير .
( 33 ) قوله ( عليه السلام ) لمن رضي بالرزق الحلال من رضي باليسير من الحلال خفت مؤونته ، ونعم اهله ، وبصره الله داء الدنيا ودواءها ، واخرجه منها سالما الى دار السلام .
( 34 ) قوله ( عليه السلام ) لمن رضي بالقليل من الرزق من رضي عن الله تعالى بالقليل من الرزق ، رضي الله بالقليل من العمل .
( 35 ) قوله ( عليه السلام )فيمن سعى في طلب الرزق ان الذى يطلب من فضل يكف به عياله ، اعظم اجرا من المجاهد في سبيل الله .
401

( 32 ) سخن آن حضرت در معاشرت نيكو داشتن بر خورد خود را باافراد كوچك وبزرگ نيكو گردان .
( 33 ) سخن آن حضرت در مورد كسى كه بر رزق حلال خويشتن راضى است هر كه بروزى حلال اندك خود راضى وخشنود باشد رنج او كمتر وخاندانش درآسايش زندگى مى كنند ، وخداوند عيوب دنيا وكيفيت رفع آنها را به او مى آموزد ، و او را باسلامتى دربهشتش مستقر مى گرداند .
( 34 ) سخن آن حضرت در مورد كسى كه به روزى اندك قانع است هر كه به روزى اندكى كه خدا به او مى دهد راضى باشد ، خداوند عمل اندك او را مى پذيرد .
( 35 ) سخن آن حضرت در مورد كسى كه در راه كسب روزى تلاش مى كند هر كه در راه بدست آوردن روزى تلاش مى كند تا مخارج زندگى خود را تامين كند ، پاداشش از جهادگردر راه خدا بيشتر است .
402

( 36 ) قوله ( عليه السلام )في التوسع علي العيال صاحب النعمة يجب ان يوسع على عياله .
( 37 ) قوله ( عليه السلام ) في اطعام الطعام عند التزويج من السنة اطعام الطعام عند التزويج .
( 38 ) قوله ( عليه السلام ) في كيفية المعاملة مع نعم الله تعالى احسنوا جوار النعم فانها وحشية ، مانأت عن قوم فعادت اليهم .
( 39 ) قوله ( عليه السلام ) في كيفية المصاحبة اصحب السلطان بالحذر ، والصديق بالتواضع ، والعدو بالتحرز ، والعامة بالبشر .
403

( 36 ) سخن آن حضرت در گشايش وتوسعه بر خانواده افرادى كه از جنبه مالى قدرت دارند ، بايد بر زن وفرزند خود توسعه وگشايش دهند .
( 37 ) سخن آن حضرت در مهمانى دادن هنگام ازدواج مهمانى دادن هنگام ازدواج از سنتهاى پيامبر است .
( 38 ) سخن آن حضرتدر كيفيت رفتار بانعمتهاى الهى نعمتهاى الهى كه در اختيارتان مى باشد را گرامى بداريد ، چرا كه آنها گريزان مى باشند ، ازهركه كناره گيرند ديگر بازگشتى برايشان نيست .
( 39 ) سخن آن حضرت در كيفيت رفتار با بعضى از افراد با پادشاهان با احتياط ، وبادوست متواضعانه ، وبا دشمن با كناره گيرى ، وبامردم با خوشرويى برخوردكن .
404

( 40 ) قوله ( عليه السلام ) في الوعدة انا اهل بيت نرى وعدنا علينا دينا ، كما صنع رسول الله صلى الله عليه واله .
405

( 40 ) سخن آن حضرت در اهميت وعده ما خاندان ، وعده هايمان را همچون دين بر خود تلقى مى كنيم ، همان گونه كه پيامبر چنين بود .
407

فصل پنجم اشعارى در مدح آن حضرت مرو از مقدم او شد ز صفا باغ ارم تو زمزمى وتو حجرى ، تو ركنى وتو مقامىاين جا مقام ومشهد سلطان دين رضاست مظهر علم على ، وارث ميراث نبى عرش رحمان بود اين روضه سلطان خراسان
409

مرو از مقدم او شد ز صفا باغ ارم خبر از طوس مگر آمده با پيك صبا
كه چو گل كرده بتن پيرهن صبر قبا از غريب الغرباء
از غمش آل عبا طور سيناى تجلى شده يكسان با خاك
گوئى از سوز غم وحسرت آن مهر لقا سينه سينا چاك
خر موسى صعقا يوسف مصر حقيقت چو شد از يثرب دور
پير كنعان طريقت به سرودى ز قفا شد بپا شور نشور
نغمه وا اسفا تا كه آن قبله آفاق روان شد ز حرم
سيل خوناب غمش موج زد از ام قرى خون فشان شد زمزم
تا ثريا ز ثرى چون سنا برق حقيقت به سنابا رسيد
از تجلاى شكوهش دل آن كوه رسا عرش بر خود لرزيد
نعره زد رعد آسا مرو از مقدم او شد ز صفا باغ ارم
ز فروغ رخ او مطلع انوار هدى شد پناهگاه امم
ملجأ شاه وگدا طوس شد از شرف مركز طاووس ازل
سزد ار بوسه زند بر ره او عرش علا يا كه ناموس ازل
جل شأنا وعلا آه از آن عهد ولايت كه با نامش بستند
نشنيدم كه به آن عهد كس كرده وفا دل او را خستند
مگر از زهر جفا
410

تخت شاهى به عوض تخته تابوتش بود
ز آن جنايت كه ز مأمون شده با شاه رضا زهر غم قوتش بود
سوخت ديوان قضا آن ستم پيشه كه با خسرو اقليم الست
نه ز حق بيم ونه انديشه اى از روز جزا عهد را بست وشكست
نه هراسى ز سزا پنجه زد بر رخ عنقاء قدم زاغ سياه
ريخت زين واقع بال وپر سلطان هما عالمى گشت تباه
شاهد غيب نما گر غريبانه در آن منزل غربت جان داد
ليك از جلوه دلدار شدش كام روا در ره جانان داد
وبسى درد دوا نوح طوفان بلا رخت از اين مرحله بست
غرقه لجه غم شد دل خلق دو سرا فلك ايجاد شكست
يك بيك نوحه سرا تا كه از زهر ستم سوخت ز سر تا به قدم
رفت زين حادثه هائله بر باد فنا شمع ايوان قدم
رونق بزم " دنى " ميوه باغ نبوت چو ز انگور چشيد
ريخت برگ وبر آن شاخ گل روح افزا زهر جانسوز چشيد
نخله شكر زا با دل وبا جگرش دانه انگور چه كر
خرمنى سوخت ز يك خوشه بيقدر وبها زهر مستور چه كر
وچها كرد چها نه عجب گر ز غمش چشم فلك خون گريد
يا پر از خون شود اين سينه سوزان فضا رود جيحون گريد
از غم شاه رضا " كمپانى "
411

تو زمزمى وتو حجرى ، تو ركنى وتو مقامى غنى به كعبه ببالد فقير سوى تو آيد
فداى خاك تو گردم كه حجة الفقرائىبعيد نيست خراسان اگر به كعبه ببالد
تو هم صفات خدا ، هو تو كعبه ، هم تو منائى بلى كه آيه تطهير شد به شأن تو نازل
از آن كه مظهر حقى ومستحق ثنائى تو زمزمى وتو حجرى ، تو ركنى وتو مقامى
بيا به دور تو گردم ، تو مروه اى ، تو صفائى خوش آن كه جاى حجر خاك آستان تو بوسد
تو بنده اى نه خدائى ، نه از خدا تو جدائى مشيت ازلى بود تا به شهر خراسان
ز جور كينه مأمون شهيد زهر جفائى ميان حجره چنين گفت كاى صبا به مدينه
بگو بنور دو چشمم عزيز من تو كجائى تقى بيا دم مردن به شهر طوس غريبم
در انتظار تو باشم كه كى ز در تو در آئى منم گداى تو ( صالح ) كه غرق بحر گناهم
چه مى شود دم مردن دمى كنار من آئى
412

اين جا مقام ومشهد سلطان دين رضاست اين مهبط ملائكه صحن وسراى كيست
اين بارگاه سر به فلك رفته جاى كيست اين جلوه اى كه مطلع آن شهر مشهد است
روشن نموده ارض وسما از جلاى كيست اين جا كه سر به خاك درش مى نهند خلق
آرامگاه كى بود وخاك پاى كيست اين جا كه جن وانس به تعظيم اندرند
اين احترام بهر چه واز براى كيست اين جا كه با تفضفل ولطف وعنايتش
مس را توان طلا كنى از كيمياى كيست اين جذبه اى كه خلق كشاند بسوى خود
كى باشد آن كه مى كشد واز صلاى كيست اين نور كو رسيده شعاعش به طاق عرش
از پرتو فروغ جمال وضياء كيست اين مأمنى كه كهنه نگردد به دور چرخ
اين اعتبار واتبه ز قدر وبهاى كيست اين بست را كه داده خداوند رفعتش
از موقف وبزرگى بى انتهاى كيست اين شمع كاين چنين همه پروانه گرد او
گرديده مست زجام عطاى كيست اين خلق دردمند كه گيرند عافيت
درمان درد كى كند واز دواى كيست اين ناله ها كه عارف وعامى در اين مكان
سر مى دهند روز وشب اندر هواى كيستاين جوش واين خروش كه دارند مردمان
در راه عشق كى بود ودر ولاى كيست اين جا مقام ومشهد سلطان دين رضاست
اين جا امام هشتم وفرزند مصطفى است گفت اين قصيده را " على " وشكر كردگار
اندر جوار او چو گدائى به التجاست " على صافى گلپايگانى "
413

مظهر علم على ، وارث ميراث نبى مژده اى جان كه شب هجر به پايان آمد
صبح شد موكب خورشيد درخشان آمد دردمندان به شما مژده كه عيسى نفسى
ز شفا خانه غيب از پى درمان آمد خضر را گو مطلب آب حيات از ظلمات
روشنى بخش دو صد چشمه حيوان آمد مو را گو به كنارى برود از سر راه
كه به صد حشمت واجلال ، سليمان آمد گو ملائك همه از ملك جهان تا ملكوت
سر تعظيم بسايند كه انسان آمد آن كه آئينه اسماء وصفات ازلى است
ز امر واجب به سرا پرده امكان آمد حسن مطلق كه نهان بود پس پرده غيب
پرده يك سوزد وبى پرده نمايان آمد باز عيسى نفسى آمده در خطه طوس
كه ز انفاسش خوشش در تن ما جان آمد كف بزن ، گل بفشان ، مشك بسا ، عود بسوز
جان بر افشان به ره دوست كه جانان آمد شهر را اينه بنديد وچراغان سازيد
كه ز ره موكب سلطان خراسان آمد زآده حضرت موسى به سوى مصر وجود
با دو صد معجزه موسى عمران آمد قبله هفتم دين ، كعبه ارباب يقين
قطب اقطاب جهان ، حجت يزدان آمد مظهر علم على ، وارث ميراث نبى
هادى روح قدس ، صاحب قرآن آمد چشمه على لدنى كه ز حكمت ، لقمان
پيش او طفل نو آموز دبستان ، آمد بار ديگر ز تلاقى دو درياى وجود
رشك صد درج گهر ، لؤلؤ ومرجان آمدشاه شاهان عجم ، مير اميران عرب
ريب تخت جم وتاج سر شاهان آمد
414

آن كه جاروكش صحن حرمش شاه صفى ست
وآنكه دربان درش شاه سليمان آمد فرش زوار رهش بال ملك ، گيسوى حور
كفشدارى درش منصب رضوان آمد تا بشويد ز سر وصورت زوار غبار
حور با مژه تر ، زلف پريشان آمد " نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد " زين گل نار كه در ساحت بستان آمد تا برد سجده بر پرچم ايران خورشيد
سايه او به سر پرچم ايران آمد دگر از فتنه دوران چه خطر ايران را
كه ورا دست خداوند ، نگهبان آمد بلبل طبع " رياضى " است كه در گلشن دين
نغمه پرداز وثنا گوى وغزل خوان آمد " رياضى يزدى "
415

عرش رحمان بود اين روضه سلطان خراسان اى شه طوس كه سلطان سرير دو سرائى
ما سوى الله همه ظل تو وتو ظل خدائى تا خلائق همه در روى تو بينند خدا را
پرده بردار كه بى پرده خدا را بنمائى پرده بردار حرم سر عفاف ملكوتى
آيه رحمتى از صنع سماوات علائى خازن مخزن اسماء تعالى وتقدس
والى ملك قدر منشى ديوان قضائى ثقل اكبر كه به فرمان نبى تا لب كوثر
در ميان تو وقرآن به خدا نيست جدائى نظرى هم به گدائى چو من خاك نشين كن
اى كه در پادسهى صاحب ايوان طلائى به گدا قدر بيفزايد واز شاه نكاهد
گاه گاهى كه كند شاه نگاهى به گدائى عرش رحمان بود اين روضه سلطان خراسان
پاى بر عرش خدا هشته ائى اى دوست كجائى در حريم حرم زاده موسى به ادب رو
نزنى تا به سر ودوش ملائك سر پائىزان كه در بارگه اقدس سلطان سلاطين
خالى از فوج ملائك نبود گوشه وجائى آمدم قبر تو بوسيدم ورفتم به اميدى
كه شب اول قبرم تو به ديدار من آئى زهر با طبع لطيف تو چنان كرد كه فردا
تاج خونى كفنان ، افسر شاه شهدائى واى فرداى " رياضى " اگرش دست نگيرى
اى كه خود دست خدا وپسر دست خدائى " رياضى يزدى "
417

فصل ششم فهرستهاى كتاب فهرست مآخذ ومنابع ادعيه فهرست مآخد ومنابع مناظرات فهرست منابع كلام آن حضرت در توحيد فهرست مآخذ احاديث فهرست مطالب
419

1 - فهرست منابع ادعيه 1 - اين دعا را شيخ صدوق در كتاب توحيد : 137 وعيون الاخبار 1 118 ، با سندش از عبد الواحد بن محمد بن عبدوس عطار ، از على بن محمد بن قتيبه نيشابورى ، از فضل بن شاذان نقل كرده است .
2 - اين دعا را راوندى در دعوات : 93 نقل كرده ، ودر بحار الانوار 94 : 206 از آن كتاب نقل شده است .
3 - اين دعار را ابن باقى در اختيار مصباح نقل كرده ، در بحار 87 : 280ومستدرك الوسائل : 4 : 415 آن دعا را ذكر كرده اند .
مى گويم : ابن باقى اين دعا را در هنگام برداشتن سر از ركوع نقل كرده است ، وظاهرا اين دعا اختصاص به آن حالت نداشته باشد .
4 - اين دعا در بحار الانوار 94 : 181 از كتاب عتيق غروى نقل شده است .
اين دعا را شيخ صدوق تا " تشبيه كنندگان تو را توصيف مى كنند " در عيون الاخبار 1 : 117 ، توحيد : 124 ، امالى : 487 ، با سندش از محمد بن حسن بن احمد بن وليد ، از محمد بن حسن صفار ، از احمد بن محمد بن خالد ، از بعضى از اصحاب نقل كرده ، ومى گويد : " امام رضا عليه السلام به قبرى از قبور خاندانش گذر كرد ودستش را بر آن نهاد وفرمود : تا آخر دعا " .
اين دعا را فتال در روضة الواعظين : 39 ، وطبرى در بشارة المصطفى : 359 ، رقم : 422 نقل كرده اند .
420

همچنين در كمال الدين : 373 ، بحار الانوار 49 : 239 ، رجال كشى : 504 ، عوالم العلوم 22 : 404 آمده است .
8 - اين دعا را شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا عليه السلام 1 : 308 ، با سندش از پدرش وابن الوليد ، از محمد العطار واحمد بن ادريس ، از اشعرى ، از ابن هاشم ، از داود بن محمد نهدى ، از بعض اصحاب آورده است .
همچنين در معانى الاخبار : 218 ، فقيه 3 : 155 ، تفسير قمى : 551 ، كافى 6 : 195 ، رجال كشى : 465 ، حديث 884 ، بحار 14 : 199 و 49 : 270 ، عوالم العلوم 22 : 162 ، مدينة المعاجز : 492 ، تفسير برهان 4 : 10 آمده است .
9 - اين دعا را شيخ طوسى در مصباح المتجهد : 150 نقل كرده ، واز اودر بحار 87 : 257 آمده است .
مى گويم : اين دعا را كفعمى در بلد الامين : 47 وشيخ بهائى در مفتاح الفلاح : 247 آورده وبه حضرت على عليه السلام نسبت داده اند .
10 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 2 = 180 با سندش از تميم بن عبد الله ، از پدرش ، از احمد بن على انصارى ، از رجاء بن ابى ضحاك آورده ، واز او در بحار 49 : 93 و 87 : 231 نقل شده است .
11 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 2 = 180 با سندش از تميم بن عبد الله ، از پدرش ، از احمد بن على انصارى ، از رجاء بن ابى ضحاك آورده ، از او در بحار 49 : 93 و 87 : 231 نقل شده است .
12 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 1 : 253 وثواب الاعمال : 138 ، با سندش از پدرش ، از سعد بن عبد الله ، از محمد بن عيسى ، از عباس مولى امام رضا عليه السلام آورده ، از او در بحار 84 : 173 نقل شده است .
421

همچنين اريلى در كشف الغمة 2 : 291 ، وكفعمى در مصباحش : 28 ، وشيخ طوسى در مصباحش : 97 ، اين دعا را آورده اند .
مى گويم : اين دعا را صدوق در امالى : 219 ، وفقيه 1 : 287 ، وسيد بن طاووس در فلاح السائل : 227 آورده وبه امام صادق عليه السلام نسبت داده اند ، از آنان بحار 84 : 173 ، وسائل 5 : 452 نقل كرده است .
13 - اين دعا را سيد بن طاووس در فلاح السائل : 155 ، با سندش از تلعكبرى ، از محمد بن على بن معمر ، از محمد بن حسين بن ابى الخطاب ، از ابن ابى نجران نقل كرده ، از او در بحار 84 : 375 ، مستدرك الوسائل 4 : 123 آمده است .
14 - اين دعا را سيد بن طاووس در مهج الدعوات : 58 ، از كتاب عمل رجب وشعبان وماه رمضان تأليف احمد بن محمد بن عبد الله بن عباس ، از ابى طيب حسن بن احمد بن محمد بن عمر بن صباح قزوينى وأبى صباح محمد بن احمد بن محمد بن عبد الرحمان بغدادى ، از استادشان نقل كرده است ، واز او در بحار 85 : 224 آمده است .
15 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 2 : 182 ، با سندش از تميم بن عبد الله ، از پدرش ، از احمد بن على انصارى ، از رجاء بن ابى ضحاك آورده ، ودر بحار 49 : 94 ، ومستدرك الوسائل 4 : 408 از او نقل شده است .
16 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 2 : 173 ، با سندش از على بن عبد الله وراق ، وحسين بن ابراهيم بن احمد بن هشام مؤدب وحمزة بن محمد بن احمد علوى واحمد بن زياد بن جعفر همدانى ، جميعا ، از على بن ابراهيم بن هاشم ، از پدرش ، از عبد السلام بن صالح هروى ، واز ابى محمد جعفر بن نعيم بن شاذان ، از احمد بن ادريس ، از ابراهيم بن هاشم ، از عبد السلام بن صالح هروى نقل كرده ، واز او در بحار 91 : 344 آمده است .
422

همچنين ابن شهر آشوب در مناقبش 4 : 345 اين دعا را ذكر ، واز او در بحار 49 : 82 و 85 : 257 آمده است .
ونيز سيد بن طاووس در مجتنى : 23 ، رقم : 76 ، وكفعمى در مصباحش : 293 اين دعا را آورده اند .
مى گويم : اين دعا با اختلاف وعباراتى بيشتر از امام زمان از آن حضرت عليه السلام نقل شده است ، مراجعه شود به مصباح شيخ : 802 ، واقبال سيد بن طاووس : 644 ، از آنان بحار 98 : 391 ومستدرك 3 : 441 نقل كرده اند .
17 - اين دعا را شيخ طوسى در مصباحش : 367 ، وسيد در جمال الاسبوع : 256 نقل ، واز آنان در بحار 89 : 251 آمده است .
18 - اين دعا را حميرى در قرب الاسناد : 169 ، با سندش از ابن ابى الخطاب ، از بزنطى نقل كرده ، واز او در بحار 86 : 24 و 100 : 181 ، الوسائل 6 : 474 آمده است .
همچنين ابن قولويه در كامل الزيارات : 20 ، با سندش از پدرش ، از سعد بن عبد الله ، از احمد بن محمد بن عيسى ويعقوب بن يزيد وموسى بن عمر ، از بزنطى نقل كرده ، واز او در مستدرك 10 : 193 وبحار : 100 : 156 آمده است .
19 - اين دعا را كفعمى در بلد الامين : 30 ( حاشيه
، ودر مصباحش : 168 آورده است ، ودر بحار 86 : 59 از او نقل شده است .
20 - اين دعا را ابن فهد در عدة الداعى : 268 ، واز او فيض در محجة البيضاء 2 : 329 نقل كرده اند .
مى گويم : اين دعا را كلينى در كافى 2 : 547 وصدوق در فقيه 1 : 326 با سندشان از امام جواد عليه السلام نقل كرده اند ، از آنان در بحار 86 : 186 ، مفتاح الفلاح : 65 آمده است .
423

21 - اين دعا را سيد بن طاووس در مهج الدعوات : 316 ، با سندش از محمد بن حسن صفار ، از سليمان بن جعفر حميرى نقل ، واز او در بحار 86 : 162 ، ومستدرك 5 : 89 آمده است .
22 - اين دعا را سيد بن طاووس در مهج الدعوات : 257 ، با سندش از سعد بن عبد الله در كتاب فضل الدعاء ، از اسماعيل بن بزيع ، از امام رضا عليه السلام نقل كرده است ، از او در بحار 86 : 223 ، مستدرك 5 : 139 آمده است .
همچنين كفعمى در مصباحش : 554 آورده ، واز او در بحار 86 : 224 آمده است .
23 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 2 : 205 ، با سندش از على بن عبد الله وراق ، از سعد بن عبد الله ، از يعقوب بن يزيد ، از محمد بن حسان و ابى محمد نيلى ، از حسين بن عبيد الله ، از محمد بن على بن شاهويه ، از ابى الحسن صائغ ، از عمويش نقل كرده است ، واز او در بحار 86 : 228 ، مستدرك 4 : 451 آمده است .
24 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 1 : 281 ، علل الشرائع 2 : 49 ، با سندش از محمد بن ابراهيم بن اسحاق ، از احمد بن محمد بن سعيد همدانى ، از على بن حسن بن فضال ، از پدرش نقل كرده است ، واز آندو در بحار 86 : 198 آمده است .
25 - اين دعا را صدوق در فقيه 1 : 332 ، از مروزى از امام رضا عليه السلام آورده است واز او در وسائل 7 : 16 نقل شده است .
همچنين در عيون 1 : 280 با سندش از پدرش ، از سعد بن عبد الله ، از محمد بن عيسى بن عبيد ، از سليمان بن حفص مروزى آورده ، سپس گويد : " مروزى امام كاظم ورضا عليه السلام را ملاقات كرده ونمى دانم اين خبر از كداميك از آنان است " ، از او در بحار 86 : 197 آمده است .
424

مى گويم : اين دعا را كلينى در كافى 3 : 326 از امام كاظم عليه السلام نقل كرده ، از او شيخ در تهذيب 2 : 111 آورده است .
26 - ان دعا را صدوق در عيون الاخبار 2 : 167 ، با سندش از محمد بن قاسم مفسر ، از يوسف بن زياد وعلى بن محمد بن سيار ، از پدرانشان ، از امامعسكرى ، از پدرانش ، از امام رضا عليه السلام آورده ، واز او در بحار 49 : 180 ، و 91 : 311 ، وسائل 5 : 164 ، اثبات الهداة 3 : 259 ، صراط المستقيم 2 : 197 ، مدينة المعاجز : 494 آمده است .
همچنين طبرى در دلائل الامامة : 195 ، وحموينى در فرائد السمطين 2 : 212 ، وراوندى در خرائج 2 : 658 ، وابن شهر آشوب در مناقبش 4 : 370 ، وابن حمزة در ثاقب المناقب : 467 آنرا ذكر كرده اند .
27 - اين دعا را سيد بن طاووس در مهج الدعوات : 254 از اصل يونس بن بكير نقل كرده ، واز او در بحار 94 : 349 آمده است .
همچنين كفعمى در مصباحش : 278 آنرا نقل كرده است .
مى گويم : اين دعا را با اختلافاتى سيد بن طاووس در مهج الدعوات : 232 ، با سندش از شيخ حرانى ، از نعمانى ، از ابى على بن همام ، از نهاوندى ، از حسين بن على اهوازى ، از پدرش ، از على بن مهزيار ، از امام كاظم عليه السلام نقل كرده است ، از او كفعمى در مصباحش : 378 ، بلد الامين : 378 ، ونيز در بحار 94 : 82 آمده است .
28 - اين دعا را مفيد در امالى : 272 با سندش از احمد بن وليد ، از پدرش ، از محمد بن حسن صفار ، از احمد بن محمد بن عيسى ، از ريان بن صلت نقل كرده است .
همچمنين شيخ طوسى در امالى 1 : 33 آنرا آورده ، ودر بحار 95 : 186 از آندو نقل شده است .
425

ونيز ابن باقى در اختيارش ، از او در بحار 95 : 202 آمده است .
مى گويم : اين دعا را سيد بن طاووس در مهج الدعوات : 187 ، تا " منتبسيارى براى توست " را از امام صادق عليه السلام نقل كرده ، سپس گويد : زياداتى در اين دعا از امام رضا عليه السلام رسيده است ، وبقيه دعا را آورده است ، از او در بحار 94 : 283 نقل شده است .
29 - اين دعا را شيخ طوسى در مصباحش : 424 ، وكفعمى در بلد الامين : 154 نقل كرده اند ، از آندو در بحار 90 : 330 آمده است .
همچنين سيد بن طاووس در جمال الاسبوع : 112 اين دعا را ذكر كرده است .
30 اين دعا را شيخ صدوق در ثواب الاعمال : 147 ، با سندش از اين وليد ، از صفار ، از احمد بن محمد ، از على بن حكم ، از حسين بن سيف ، از هشام بن سالم نقل كرده ، واز او در بحار 93 : 188 آمده است .
31 - اين دعا را سيد بن طاووس در جمال الاسبوع : 168 آورده است ، واز او در بحار 91 : 189 نقل شده است .
مى گويم : سيد اين دعا را بعد از ذكر نماز آن حضرت نقل كرده وگفته : نماز ايشان شش ركعت است هر ركعت با يك حمد وده بار سوره هل اتى مى باشد .
32 - اين دعا را شيخ طوسى در مصباح المتهجد : 342 وسيد در جمال الاسبوع : 214 نقل كرده اند ، از آندو در بحار 90 : 47 ، وسائل 7 : 373 آمده است .
33 - اين دعا را كلينى در كافى 3 : 477 ، با سندش از محمد بن يحيى ، از احمد بن محمد ، از على بن دويل ، از مقاتل بن مقاتل آورده است ، از او شيخ در تهذيب 1 : 117 ، 3 : 184 ، وسائل 8 : 131 نقل كرده اند .
426

همچنين طبرسى در مكارم الاخلاق 2 : 113 ، رقم 2 : 113 ، وشيخ در مصباحش : 532 نقل كرده اند ، از آندو در بحار 91 : 353 ، محجة البيضاء 2 : 61 آمده است .
34 - اين دعا را طبرسى در مكارم الاخلاق 2 : 112 ، رقم : 2312 آورده ، واز او در مستدرك 6 : 315 ، بحار 91 : 353 نقل كرده است .
35 - اين دعا را طبرسى در مكارم الاخلاق 2 : 116 ، رقم : 2322 نقل كرده ، واز او در مستدرك 6 : 319 ، بحار 91 : 355 آمده است .
36 - اين دعا را شيخ طوسى در تهذيب 3 : 311 ، با سندش از احمد بن محمد ، از احمد بن ابى داود ، از احمد بن ابى حمزه ، از امام جواد ، از پيامبر عليهما السلام ذكر كرده ، واز او در وسائل 8 : 125 نقل شده است .
همچنين طبرسى در مكارم الاخلاق : 2 : 129 ، رقم 2337 اين دعا را از پيامبر صلى الله عليه وآله سلم نقل كرده ، واز او در بحار 91 : 361 ، محجة البيضاء 2 : 60 ذكر شده است .
37 - اين دعا را سيد بن طاووس در مجه الدعوات : 300 آورده ، واز او در بحار 94 : 376 نقل شده است .
همچنين كفعمى در مصباحش : 217 آنرا نقل كرده است .
38 اين دعا را سيد بن طاووس در مهج الدعوات : 248 از فضل بن ربيع نقل كرده واز او در بحار 48 : 154 ، 94 : 349 آمده است .
مى گويم : اين دعا را سيد تحت عنوان : تعويذ آن حضرت هنگامى كه توسط هارون در قفس شيرها انداخته شد آورده ، وسپس گويد : " چه بسا گفته مى شود كه اين دعا از امام كاظم عليه السلام است چرا كه آن حضرت هنگامى كه هارون الرشيد زندان بود ، اما من دعا را همان گونه كه يافتم ذكر مى كنم " .
427

39 - اين دعا را سيد بن طاووس در مهج الدعوات : 247 نقل كرده ، واز او در بحار 94 : 345 آمده است .
40 - اين دعار سيد بن طاووس در مهج الدعوات : 33 ، با سندش از على بن عبد الصمد ، از پدرش ، از ابى البركات ، از محمد بن على بن حسين ، از محمد بن موسى بن متوكل ، از على بن ابراهيم ، از پدرش نقل كرده ، واز او در بحار 94 : 343 آمده است .
همچنين صدوق در عيون الاخبار 2 : 138 ، اين دعا را با سندش از محمد بن موسى بن متوكل ، از على بن ابراهيم ، از ياسر خادم ذكر كرده ، ودر بحار 94 : 345 از او نقل شده است .
طبرسى در مكارم الاخلاق 2 : 293 ، رقم 2651 ، وكفعمى در بلد الامين : 311 اين دعا را با اختلافاتى ذكر كرده اند ودر بحار 94 : 194 از مكارم نقل شده است .
41 - اين دعا را سيد در مهج الدعوات : 35 نقل كرده ، واز او در بحار 94 : 345 كنده است .
42 - اين دعا در بحار 94 : 315 از خط شيخ محمد بن على جبعى ، از شهيد اول آمده است .
43 - اين دعا را طبرسى در مكارم الاخلاق 2 : 149 ، رقم 2366 آورده ، واز او در بحار 95 : 222 نقل شده است .
44 - اين دعا در طب الائمة عليهم السلام : 40 ، با سندش از محمد بن كثير دمشقى ، از حسين بن على بن يقطين آمده است ، واز او در بحار 95 : 6 نقل شده است .
428

همچنين سيد در مهج الدعوات : 34 اين دعا را آورده ، واز او در بحار 94 :344 نقل شده است .
45 - اين دعا در طب الائمة عليهم السلام : 41 ، با سندش از محمد بن حامد ، از حلف بن حامد ، از خالد عيسى آمده ، واز او در بحار 95 : 8 ، وسائل 2 : 425 نقل شده است .
46 - اين دعا را طبرسى در مكارم الاخلاق 2 : 158 ، رقم : 2611 نقل كرده ، واز او در بحار 95 : 33 آمده است .
47 - اين دعا در طب الائمة عليهم السلام : 41 ، با سندش از على بن اسحاق بصرى ، از زكريا بن آدم مقرى خادم آن حضرت آمده است ، از او در بحار 95 : 55 آمده است .
همچنين كفعمى در مصباحش : 152 از خط شهيد اين دعا را نقل كرده است ، از او در وسائل 2 : 424 ، مستدرك 2 : 90 آمده است .
48 - اين دعا را مفيد در اختصاص : 18 با سندش از حسن بن على وشا آورده ، از او در بحار 95 : 16 ، مستدرك 2 : 91 نقل شده است .
همچنين طبرسى در مكارم الاخلاق 2 : 263 ، رقم 2618 ، با اختلافى اين دعا را ذكر كرده است ، از او در بحار 95 : 29 آمده است .
49 - اين دعا را كفعمى در مصباحش : 162 آورده است .
50 اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 2 : 50 ، با سندش از محمد بن حسن بن وليد ، از عبد الله بن جعفر حميرى ، از احمد بن محمد سيارى ، از على بن نعمان آورده ، از او در بحار 95 : 97 ، تفسير نور الثقلين 5 : 204 ، 3 : 392 نقل شده است .
429

همچنين ابنا بسطام در طب الائمة عليهم السلام : 109 اين دعا را با سندشاز سعدويه بن عبد الله ، از على بن نعمان آورده اند .
ونيز طبرسى در مكارم الاخلاق 2 : 228 ، رقم : 2551 ، وراوندى در دعواتش : 199 ، وكفعمى در مصباح : 158 آنرا آورده واز آنان در بحار 95 : 98 نقل شده است .
51 - اين دعا را طبرسى در مكارم الاخلاق 2 : 281 ، رقم 2637 آورده است ، واز او در بحار 95 : 99 نقل شده است .
52 - اين دعا را كلينى در كافى 2 : 561 ، با سندش از عده اى از اصحاب ، از سهل بن زياد ، از على بن اسباط ، از ابراهيم بن ابى اسرائيل آورده ، واز او در عدة الداعى : 274 نقل شده است .
همچنين طبرسى در مكارم الاخلاق 2 : 246 ، رقم 2596 ، وراوندى در دعواتش : 197 آورده اند ، واز آندو در بحار 95 : 100 نقل شده است .
ونيز كفعمى در مصباحش : 157 آنرا ذكر كرده است .
53 - اين دعا را ابن بسطام در طب الائمة عليهم السلام : 98 ، با سندش از محمد بن كثير دمشقى ، از حسن بن على بن يقطين آورده ، واز او در بحار 95 : 20 آمده است .
بحار 95 : 59 آمده است .
55 - اين دعا را ابن بسطام در طب الائمة عليهم السلام : 98 ، با سندش از ابى يزيد قناد ، از محمد بن مسلم آورده است ، واز او در بحار 95 : 40 آمده است .
56 - اين دعا را طبرسى در مكارم الاخلاق 2 : 286 ، رقم 2643 از محمد بن عيسى نقل كرده ، واز او در بحار 95 : 129 آورده است .
57 - اين دعا را طبرسى در مكارم الاخلاق 2 : 48 ، رقم : 2112 آورده ، واز او در بحار 95 : 145 نقل شده است .
430

58 - اين دعا را طبرسى در مكارم الاخلاق 2 : 232 ، رقم : 2558 ، آورده است ، واز او در بحار 95 : 123 ، مستدرك 8 : 215 آمده است .
59 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 2 : 51 ، با سندش از تميم بن عبد الله بن تميم قرشى ، از پدرش ، از احمد بن على انصارى ، از عبد السلام بن صالح هروى نقل كرده ، واز او در بحار 79 : 73 ، اقبال الاعمال 1 : 8 آمده است .
60 - اين دعا در فضائل الاشهر الثلاثة : 99 ، با سندش از محمد بن ابراهيم بن اسحاق ، از احمد بن محمد كوفى ، از منذر بن محمد ، از حسن بن على خزاز آورده است .
61 - اين دعا را صدوق در فضائل الاشهر الثلاثة : 96 و 109 ، با سندش از محمد بن بكران نقاش ، از احمد بن محمد همدانى ، از مولى بنى هاشم ، از على بن حسن بن فضائل ، از پدرش نقل كرده است ، از او در بحار 96 : 312 ، مستدرك 7 : 359 آمده است .
62 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 2 : 150 ، با سندش از احمد بن زياد همدانى وحسين بن ابراهيم مكتب وعلى بن عبد الله وراق ، از على بن ابراهيم ، از ياسر خادم نقل كرده است .
همچنين كلينى در كافى 1 : 488 ، آنرا با سندش از على بن ابراهيم ، از ياسر خادم وريان بن صلت آورده ، واز او در بحار 90 : 360 ، 490 : 1360 نقل شده است .
ونيز مفيد در ارشاد : 293 آنرا ذكر كرده است .
63 - اين دعا در كتاب الانباء في تاريخ الخلفاء : 60 آمده است ، از آن در عوالم العلوم 22 : 272 نقل شده است .
431

همچنين در كتاب كشف الغمة 2 : 265 با اختلافى اين دعا آمده است ، ازآن در بحار 49 : 171 ، حلية الابرار 2 : 335 ، عوالم العلوم 22 : 340 آمده است .
در كتاب مطالب السؤل في مناقب آل الرسول : 86 به طور ارسال آمده است ، از آن در اثبات الهداة 6 : 153 ، حلية الابرار 2 : 336 ، احقاق الحق 12 : 372 نقل كرده است .
64 - اين دعا را كلينى در كافى 4 : 181 ، با سندش از محمد بن يحيى ، از على بن ابراهيم جعفرى ، از محمد بن فضل آورده است .
همچنين در بحار 49 : 105 ، فقيه 2 : 173 ، حديث 2053 ، وسائل 5 : 138 ، عوالم العلوم 22 : 211 آمده است .
65 - اين دعا را سيد در اقبال : 339 آورده ، واز او در بحار 98 : 219 ، مستدرك 10 : 25 نقل شده است .
66 - اين دعا را حميرى در قرب الاسناد : 219 ، با سندش از ابن عيسى ، از ابن اسباط آورده ، واز او در بحار 76 : 169 نقل شده است .
همچنين سيد بن طاووس در امان الاخطار : 105 با سندش از على بن اسباط آنرا ذكر كرده ، واز او در بحار 76 : 240 آمده است .
ونيز برقى در محاسنش : 350 آنرا با اختلافى از ابن عيسى ، از عده اى از اصحاب ، از ابن اسباط آورده ، از او در بحار 76 : 245 ، ومحجة البيضاء 4 : 36 آمده است .
وطبرسى در مكارم الاخلاق 1 : 525 ، رقم : 1830 ، آنرا ذكر كرده ، واز او در بحار 76 : 250 ، وسائل 11 : 384 آمده است .
وصدوق در فقيه 2 : 272 اين دعا را ذكر كرده است .
432

67 - اين دعا را برقى در محاسنش : 351 ، با سندش از احمد بن محمد ،از ابان الاحمرار ، از حلبى آورده ، ودر بحار 76 : 171 از او نقل شده است .
68 - اين دعا را طبرسى در مكارم الاخلاق 1 : 529 ، رقم : 1839 ذكر كرده است .
69 - اين دعا را كلينى در كافى 5 : 356 ، 3 : 471 با سندش از على بن ابراهيم ، از پدرش ، از على بن اسباط آورده است .
همچنين على بن ابراهيم در تفسيرش 2 : 282 اين دعا را با اختلافى از پدرش نقل كرده ، از او در بحار 91 : 259 ، مستدرك 6 : 246 آمده است .
ونيز حميرى در قرب الاسناد : 372 با سندش از احمد بن محمد بن عيسى ، از ابن اسباط نقل كرده ، از او در بحار 91 : 259 ذكر شده است .
70 - اين دعا را كلينى در كافى 5 : 256 ، 3 : 471 ، با سندش از على بن ابراهيم ، از پدرش ، از على بن اسباط آورده است .
71 - اين دعا را شيخ در تهذيب 2 : 109 ، با سندش از احمد بن محمد بن عيسى ، از برقى ، از سعد بن سعد اشعرى آورده است .
همچنين صدوق در فقيه 1 : 332 آنرا نقل كرده است .
مى گويم : شيخ طوسى بعد از نقل اين دعا مى گويم : " اين خبر حمل بر تقيه مى شود چون موافق قول اهل سنت است " .
72 - اين دعا را كلينى در كافى 2 : 552 ، با سندش از عده اى از اصحاب ، از احمد بن محمد بن خالد ، از احمد بن محمد بن ابى نصر آورده است .
73 - اين دعا را كلينى در كافى 2 : 579 ، با سندش از محمد بن يحيى بن مبارك ، از ابراهيم بن ابى البلاد ، از عمويش نقل كرده است .
433

همچنين در كافى 2 : 595 از محمد بن يحيى ، از محمد بن احمد ، ازمحمد بن وليد ، از يونس نقل شده است .
74 - اين دعا را راوندى در قصص الانبياء : 363 ، با سندش از ابى الحسن احمد بن ثابت دو اليبى ، از محمد بن فضل نحوى ، از محمد بن على بن عبد الصمد كوفى ، از على بن عاصم نقل كرده است .
همچنين طبرسى در اعلام الورى : 402 ، وصدوق در اكمال الدين : 267 ، وكفعمى در مصباحش : 306 آنرا نقل كرده اند .
75 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 2 : 16 ، با سندش از پدرش از محمد بن يحيى عطار ، از اشعرى ، از سهل بن زياد ، از احمد بن موسى ، از محمد بن سعد آورده ، واز او در بحار 99 : 195 نقل كرده است .
همچنين شيخ در تهذيب 3 : 95 وسيد در اقبال : 180 آنرا ذكر كرده اند ، از اين دو در بحار 98 : 137 نقل شده است .
مى گويم : صدوق در عيون اين دعا را به عنوان دعاى آن حضرت در كنار ركن يمانى نقل كرده ، وشيخ وسيد آنرا در ادعيه نوافل شبهاى ماه رمضان آورده اند .
76 - اين دعا را شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا عليه السلام 2 : 164 ، با سندش از بيهقى ، از صولى ، از محمد بن ابى موج ، از پدرش نقل كرده است ، از آن در بحار 49 : 142 ، عوالم العلوم 22 : 253 آمده است .
77 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 2 : 18 ، با سندش از ابن وليد ، از سعد بن عبد الله ، از ابن هاشم ، از ابراهيم بن محمود نقل مى كند ، واز آن در بحار 99 : 370 آورده است .
434

78 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 2 ، 17 ، با سندش از پدرش ، ازاحمد بن ادريس ، از اشعرى ، از محمد بن احمد ، از حسن بن على ، از موسى بن سلام نقل كرده است ، از آن در بحار 99 : 370 آورده است .
79 - اين دعا را شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا عليه السلام 2 : 185 ، با سدش از پدرش وابن وليد ، از محمد عطار واحمد بن ادريس ، از اشعرى ، از صلح بن ابى حماد رازى ، از اسماعيل بن اسحاق بن اسماعيل آورده است ، از آن در بحار 49 : 189 ، عوالم العلوم 22 : 328 آمده است .
80 - اين دعا را كلينى در كافى 1 : 316 با سندش از احمد بن مهران ، از محمد بن على ، از ابى الحكم ، از عبد الله بن ابراهيم وعبد الله بن محمد بن عماره ، از يزيد بن سليط آورده ، واز او در بحار 49 : 226 نقل كرده است .
ذيل آنرا صدوق در عيون 1 : 33 ، با سندش از حسين بن احمد بن ادريس ، از پدرش ، از محمد بن ابى صهبان ، از عبد الله بن محمد حجال ، از ابراهيم بن عبد الله جعفرى ، از گروهي از اهل بيتش نقل مى كند .
81 - اين دعا را كشى در رجالش : 605 ، رقم : 1126 ، با سندش از حمدويه ، از حسن بن موسى ، از يزيد بن اسحاق شعر نقل مى كند ، از آن در مناقب آل ابى طالب 4 : 370 آمده است .
82 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار 1 : 19 ، با سندش از طالقانى ، از حسين بن على بن ذكريا ، از محمد بن خليلان ، از پدرش ، از جدش ، از جد پدرش ، از عتاب بن اسيد نقل كرده ، از او در بحار 49 : 131 آمده است .
همچنين طبرى در بشارة المصطفى ، رقم : 450 آنرا آورده است .
83 - اين دعا را صدوق در امالى : 525 ، با سندش از على بن ابراهيم ، از پدرش ، از ياسر نقل كرده ، از او در بحار 49 : 130 ذكر كرده است .
435

همچنين ابن شهر آشوب در مناقبش 4 : 364 وفتال در روضة الواعظين : 229 آنرا ذكر كرده اند .
84 - اين دعا را صدوق در عيون الاخبار با سندش از احمد بن زياد بن جعفر همدانى ، از على بن ابراهيم ، از ياسر خادم آورده ، واز او در بحار 49 : 140 و 82 : 177 نقل شده است .
85 - اين دعا را شيخ در تهذيب 3 : 86 وسيد در اقبال : 173 آورده اند ، از آندو در بحار 98 : 130 نقل شده است .
مى گويم : شيخ وسيد اين دعا را در تعقيب نمازهاى شب نوزدهم ماه رمضان آورده اند .
86 - اين زيارت را ابن قولويه در كامل الزيارات : 18 و 20 ، با سندش از كلينى ، از عده اى از اصحاب ، از سهل بن زياد ، از بزنطى ذكر كرده ، واز او در تهذيب 6 : 6 ، وسائل 10 : 268 نقل شده است .
ونيز مفيد در مزارش : 150 از ابن قولويه ونيز كفعمى در مصباحش : 474 وبلد الامين : 277 آنرا نقل نموده اند .
87 - اين زيارت را ابن قولويه در كامل الزيارات : 315 ، با سندش از محمد بن حسين جوهرى ، از محمد بن احمد بن يحيى بن عمران ، از هارون بن مسلم ، از على بن حسان را نقل كرده است ، از او در مستدرك 10 : 354 آورده است .
همچنين صدوق در عيون الاخبار 2 : 271 ، از محمد بن حسن بن وليد ، از محمد بن حسن صفار ، از على بن حسان آنرا نقل كرده ، از او در بحار 102 : 126 ، ذكر شده است .
ونيز صدوق در فقيه 2 : 608 ، و كفعمى در مصباحش : 505 آنرا آورده اند .
436

مى گويم : كلينى اين زيارت را در كافى 4 : 578 ، با سندش از محمد بن يحيى ، از محمد بن احمد ، از هارون بن مسلم ، از على بن حسان ، از امام رضا عليه السلام آورده وگويد : " از پدرش در مورد زيارت امام حسين عليه السلام سؤال شد ، فرمود : .
" ، از او شيخ در تهذيب 6 : 102 نقل مى كند .
88 - اين زيارت را در بحار 1002 : 265 ، از بعضى از كتب زيارات با سندش از على بن ابراهيم ، از پدرش ، از سعد بن عبد الله ، از امام رضا عليه السلام آورده ، واز او مستدرك 10 : 368 ، نقل كرده است .
89 - اين زيارت را ابن مشهدى در مزار كبير : 513 با سندش از ابى القاسم محمد بن على آورده ، واز او بحار 101 : 133 ، مستدرك 4 : 13 و 10 : 344 نقل مى كند .
مفيد در مزارش : 132 از ابى القاسم محمد بن على آنرا نقل نموده است .
437

2 - فهرست منابع مناظرات 1 - اين مناظره را كلين در كافى 1 : 198 - 203 با سندش از ابو محمد قاسم بن علاء از عبد العزيز بن مسلم نقل مى كند .
همچنين شيخ صدوق در كتاب اكمال الدين 2 : 675 ، معانى الاخبار : 96 ، عيون الاخبار الرضا عليه السلام 1 : 216 ، امالى : 536 ، اين مناظره را با سندش از محمد بن ابراهيم بن اسحاق طالقانى ، از قاسم بن محمد بن على هارون ، از عمران بن موسى بن ابراهيم ، از حسن بن قاسم ، از قاسم بن مسلم ، از برادرش عبد العزيز بن مسلم ، ونيز از محمد بن موسى بن متوكل ، از محمد بن يعقوب ، از قاسم بن علاء ، از قاسم بن مسلم ، از عبد العزيز بن مسلم ، آنرا نقل مى كند .
ونيز حرانى در تحف العقول : 436 - 442 طبرسى در احتجاج : 433 -436 ، نعمانى در كتاب الغيبة : 216 اين مناظره را نقل مى كنند .
2 - اين مناظره را شيخ صدوق در عيون الاخبار 1 : 228 - 240 ، با سندش از على بن حسين بن شاذويه وجعفر بن محمد بن محمد بن مسرور ، از محمد بن عبد الله بن جعفر حميرى ، از پدرش ، از ريان بن صلت نقل كرده ، ودر امالى : 421 آن را آورده است ، از آن دو در بحار الانوار 25 : 220 - 233 نقل كرده است .
همچنين حرانى در تحف العقول : 425 - 436 آنرا مرسلا نقل نموده است .
438

ونيز قندوزى حنفى در ينابيع المودة : 43 اين مناظره را از عيون الاخبار آورده است .
3 - اين مناظره را ابن شهر آشوب در مناقب آل ابى طالب 4 : 351 ، با سندش از ابن جرير بن رستم طبرى ، از احمد طوسى ، از اساتيدش نقل كرده است ، از آن در بحار 10 : 348 آمده است .
همچنين طبرسى در احتجاج : 439 اين مناظره را ذكر كرده است .
439

3 - فهرست منابع كلمات توحيدى آن حضرت 1 - اين كلام را صدوق در عيون الاخبار 1 : 149 وتوحيد : 34 با سندش از محمد بن احمد بن وليد ، از محمد بن عمر كاتب ، از محمد بن زياد ، از محمد بن ابى زياد ، از محمد بن يحيى بن عمر بن على بن ابى طالب نقل مى كند .
شيخ مفيد در امالى : 253 اين كلام را با سند خود آورده است .
همچنين طبرسى در احتجاج : 398 آنرا ذكر كرده ، ودر عدد القوية : 294 - 296 اين كلام مختصرا آمده است .
ونيز در بحار 4 : 227 از مصادر فوق نقل شده است .
مى گويم : اين كلام با اختلافاتى از حضرت على عليه السلام در نهج البلاغه ، خطبه اول ، ونيز در احتجاج : 199 از آن حضرت آمده است .
2 - اين كلام را صدوق در كتاب توحيد : 56 با سندش از دقاق ، از اسدى ، از برمكى ، از على بن عباس ، از جعفر بن محمد اشعرى ، از فتح بن يزيد جرجانى آورده شده ، واز آن در بحار 4 : 284 نقل مى كند .
اين كلام را كلينى در كافى 1 : 140 با سندش از محمد بن حسين ، از صالح بن حمزة ، از فتح بن عبد الله ، از امام كاظم عليه السلام روايت كرده است .
ونيز در كافى 1 : 139 اين كلام با اختلافاتى از امام صادق ، از على عليهما السلام نقل شده است .
اين كلام با اختلافاتى در نهج البلاغه در خطبه : 152 ، ودر غرر الحكم : 232 از على عليه السلام نقل شده است .
440

3 - اين كلام را علامه مجلسى در بحار 4 : 263 از عيون الاخبار نقل مى كند .
4 - اين كلام را كلينى در كافى 1 : 120 مرسلا از على بن محمد نقل كرده است .
همچنين صدوق در توحيد : 186 ، ودر عيون الاخبار 1 : 145 با سندش از دقاق ، از كلينى ، از علان ، از محمد بن عيسى ، از حسين بن خالد آنرا آورده ، واز آنها در بحار 4 : 176 آمده است .
ونيز طبرسى در احتجاج : 397 اين كلام را آورده است .
5 - اين كلام را كلينى در كافى 1 : 113 با سندش از احمد بن ادريس ، از حسين بن عبد الله ، از محمد بن عبد الله وموسى بن عمر وحسن بن على بن عثمان ، از ابن سنان نقل كرده است .
همچنين صدوق در عيون الاخبار 1 : 129 ، ودر توحيد : 192 ، و طبرسى در احتجاج : 411 اين كلام را آورده اند ، از آنها در بحار 4 : 88 و 175 نقل مى كند .
6 - اين كلام را كلينى در كافى 1 : 78 با سندش از محمد بن جعفر اسدى ، از محمد بن اسماعيل برمكى ، از حسين بن حسن دينورى ، از محمد بن على ، از محمد بن عبد الله خراسانى نقل كرده است .
همچنين صدوق در عيون الاخبار 1 : 131 ، ودر توحيد : 251 ، و طبرسى در احتجاج : 397 اين كلام را آورده اند .
7 - اين كلام را صدوق در كتاب عيون الاخبار 1 : 134 با سندش از احمد بن محمد بن يحيى عطار ، از سعد بن عبد الله ، از ابراهيم بن هاشم ، از على بن معبد ، از حسين بن خالد نقل كرده است .
441

اين كلام را كلينى در كافى 1 : 88 با سندش از عده اى از اصحاب ، از احمد بن محمد بن خالد ، از بزنطى نقل كرده است .
همچنين صدوق در عيون الاخبار 1 : 117 آن را آورده ، واز آن در بحار 4 : 134 نقل مى كند .
9 - اين كلام را كلينى در كافى 1 : 98 با سندش از محمد بن يحيى ، از احمد بن محمد ، از ابى هاشم جعفرى نقل كرده است .
همچنين صدوق در توحيد : 112 آن را آورده ، واز آن در بحار 4 : 139 نقل مى كند .
10 - اين كلام را علامه مجلسى در بحار 4 : 53 از تفسير عياشيى نقل كرده است .
11 - اين كلام كلينى در كافى 1 : 105 با سندش از محمد بن حسن ، از سهل بن زياد ، از محمد بن اسماعيل بن بزيع ، از محمد بن زيد نقل كرده است .
همچنين صدوق در توحيد : 98 آن را آورده ، واز آن در بحار : 4 : 263 نقل مى كند .
12 - اين كلام را كلينى در كافى 1 : 100 با سندش از محمد بن ابى عبد الله ، از محمد بن اسماعيل ، از حسين بن حسن ، از بكر بن صالح ، از حسن بن سعيد ، از ابراهيم بن محمد خزاز ، ومحمد بن حسين نقل كرده است .
13 - اين كلام در عدد القوية : 299 از آن حضرت آمده ، واز آن در بحار 78 : 355 نقل مى كند .
14 - اين كلام را كلينى در كافى 1 : 152 با سندش از محمد بن يحيى ، از احمد بن محمد بن ابى نصر نقل كرده است .
442

15 - اين كلام را علامه مجلسى در بحار 4 : 145 از توحيد صدوق نقل مى كنند .
16 - اين كلام را علامه مجلسى در بحار 4 : 95 از عيون الاخبار نقل مى كند .
17 - اين كلام را صدوق در كتاب عيون الاخبار 1 : 114 با سندش ازمحمد بن موسى بن متوكل ، از پدرش ، از صقر بن دلف ، از ياسر خادم نقل مى كند .
18 - اين كلام را صدوق در كتاب عيون الاخبار 1 : 114 با سندش از محمد بن على ماجيلويه ، از على بن ابراهيم ، از مختار بن محمد همدانى ، از فتح بن يزيد نقل كرده است .
19 - اين كلام در عدد القوية : 298 از آن حضرت آمده ، واز آن در بحار 78 : 354 نقل مى كند .
20 - اين كلام در عدد القوية : 299 از آن حضرت آمده ، واز آن در بحار 78 : 354 نقل مى كند .
21 - اين كلام را صدوق در عيون الاخبار 1 : 143 با سندش از جعفر بن محمد بن مسرور ، از حسين بن محمد بن عامر ، از معلى بن محمد بصرى ، از حسين بن على وشا نقل كرده است .
همچنين كلينى در كافى 1 : 157 اين كلام را از حسين بن محمد ، از معلى بن محمد ، از حسن بن على وشا آنرا ذكر كرده است .
22 - اين كلام را صدوق در كتاب عيون الاخبار 1 : 124 با سندش از تميم بن عبد الله قرشى ، از پدرش ، از احمد بن على انصارى ، از بريد بن معاويه عجلى شامى آورده است ، از آن در بحار 3 : 5 ، 7 : 259 نقل مى كند .
443

همچنين طبرسى در احتجاج : 414 اين كلام را ذكر مى كند .
23 - اين كلام را صدوق در كتاب عيون الاخبار 1 : 144 با سندش از پدرش ، از سعد بن عبد الله ، از احمد بن محمد بن خالد ، از پدرش ، از سليمان بن جعفر حميرى نقل كرده است .
همچنين طبرسى در احتجاج : 414 اين كلام را آورده است .
24 - اين كلام در عدد القوية : 298 از آن حضرت آمده ، واز آن در بحار 78 : 354 نقل مى كند .
25 - اين كلام را صدوق در كتاب عيون الاخبار 1 : 134 با سندش از محمد بن ابراهيم بن اسحاق ، از احمد بن على انصارى ، از عبد السلام بن صالح نقل كرده است .
26 - اين كلام را كلينى در كافى 1 : 91 با سندش از محمد بن عبد الله ، مرفوعا از عبد العزيز بن مهتدى نقل كرده است .
همچنين صدوق در عيون الاخبار 1 : 133 ، ودر توحيد : 284 اين كلام را با سندش از على بن احمد دقاق ، از محمد بن ابى عبد الله ، از محمد بن اسماعيل برمكى ، از حسين بن حسن ، از بكر بن زياد ، از عبد العزيز بن مهتدى آورده است .
27 - اين كلام را صدوق در كتاب عيون الاخبار 1 : 119 با سندش از احمد بن زياد همدانى ، از على بن ابراهيم ، از پدرش ، از على بن معبد ، از حسين بن خالد نقل كرده است ، واز آن در بحار : 114 نقل مى كند .
همچنين طبرسى در احتجاج : 410 آنرا نقل كرده است .
28 - اين كلام را صدوق در كتاب عيون الاخبار : با سندش از تميم قرشى ، از پدرش ، از احمد بن على انصارى ، از حسن بن جهم آورده ، واز آن در بحار 4 : 320 نقل مى كند .
444

4 - فهرست منابع احاديث 1 - تحف العقول : 445 ، بحار الانوار 78 : 338 .
2 - تحف العقول : 445 ، بحار الانوار 78 : 338 ، عدد القوية : 299 .
3 - تحف العقول : 444 ، بحار الانوار 78 : 337 .
4 - تحف العقول : 446 ، بحار الانوار 78 : 339 .
5 - تحف العقول : 442 ، بحار الانوار 78 : 334 .
6 - عدد القويه : 300 ، بحار الانوار 78 : 352 .
7 - تحف العقول : 446 ، بحار الانوار 78 : 339 .
8 - تحف العقول : 445 ، بحار الانوار 78 : 338 .
9 - عدد القوية : 299 ، اعلام الدين : 308 ، بحار الانوار 78 : 355 و 357 .
10 - تحف العقول : 443 ، بحار الانوار 78 : 336 .
11 - تحف العقول : 445 ، بحار الانوار 78 : 338 .
12 - تحف العقول : 442 ، بحار الانوار 78 : 335 .
13 - تحف العقول : 442 ، بحار الانوار 78 : 335 و 338 .
14 - تحف العقول : 446 ، بحار الانوار 78 : 339 .
15 - مشكاة الانوار : 39 .
16 - تحف العقول : 445 ، بحار الانوار 78 : 338 .
17 - تحف العقول : 443 ، بحار الانوار 78 : 336 .
18 - تحف العقول : 446 ، بحار الانوار 78 : 339 .
19 - تحف العقول : 445 ، بحار الانوار 78 : 338 .
445

20 - تحف العقول : 443 ، بحار الانوار 78 : 335 .
21 - تحف العقول : 446 ، بحار الانوار 78 : 339 .
بحار الانوار 78 : 356 .