پيرامون انقلاب اسلامى
1 - سخنرانى در دانشكده الهيات 6
آزادى تفكر و عقيده صفحه 6
2 - سخنرانى در مسجد الجواد 24
ماهيت و عوامل انقلاب اسلامى 23
3 - مصاحبه در سيماى جمهورى اسلامى 78
پيرامون جمهورى اسلامى 77
4 - مصاحبه دكتر سروش با استاد شهيد 125
پيرامون جمهورى اسلامى 122
5 - سخنرانى در مسجد فرشته : 142
عدالت اجتماعى 140
استقلال و آزادى 152
معنويت در انقلاب اسلامى 163
روحانيت و انقلاب اسلامى 173
پيرامون انقلاب اسلامى

1

مجموعه

يادداشت ها سخنرانى ها و مصاحبه ها

استاد شهيد مرتضى مطهرى

پيرامون انقلاب اسلامى

انتشارات صدرا


2

پيرامون انقلاب اسلامى

نويسنده : متفكر شهيد استاد مرتضى مطهرى

چاپ نهم : تابستان 1372

تعداد : 10,000 نسخه

چاپ و صحافى : موسسه چاپ فجر تلفن : 3119796

ناشر : انتشارات صدرا ( با كسب اجازه از شوراى نظارت بر نشر آثار استاد شهيد )

كليه حقوق چاپ و نشر براى ناشر محفوظ است

تهران , ناصر خسرو , روبروى دارالفنون , كوچه دكتر مسعود - 305130

قم , خيابان ارم - 21522


3
فهرست مندرجات

4

5

يادداشت ويراستار

مجموعه حاضر گزيده اى از يادداشتها , سخنرانيها , و مصاحبه هاى (( استاد شهيد مرتضى مطهرى )) پيرامون انقلاب اسلامى است در تنظيم مقالات اين مجموعه كوشش شده است تا تنقيح و ويرايش در حد تبديل گفتار به نوشتار و حذف قسمتهاى مكرر محدود بماند و در محتواى مطالب عرضه شده توسط استاد تغييرى داده نشود

بى شك اگر معلم شهيد ما خود حضور ميداشت , اين دفتر - كه بمنزله جزئى از ميراث فكرى گرانقدر و عظيم او براى امت مسلمان محسوب ميشود - با نظم و سياق و محتوائى بمراتب كاملتر و مطلوبتر از شيوه تنظيم كنونى , عرضه ميگرديد اما دريغ كه چنين نيست

ويراستار با پوزش پيشاپيش از همه خوانندگانى كه با آثار اين شهيد بزرگ مأنوس هستند , مسئوليت تمامى نقصها و كاستيهاى اين دفتر را متوجه خود ميداند اما اميد دارد خوانندگان كاستيها را بديده اغماض بنگرند و با تذكرات سودمندشان به غنا و پيراستگى اين مجموعه مدد رسانند


6
سخنرانى در دانشكده الهيات سه شنبه 2 11 57
آزادى تفكر و عقيده

بنام خدا

قبلا بايد توضيح بدهم كه در اين ايام و بخصوص در چند روز اخير , آنقدر گرفتار بوده ام كه فرصت تنظيم و تهيه يك سخنرانى مختص اين دانشكده را - در عين اينكه بسيار هم علاقمند بودم - نداشته ام اما دو نكته در نظر گرفته بودم , يكى در رابطه با مناسبت محل سخنرانى است , يعنى اينكه اينجا دانشكده الهيات و معارف اسلامى است و بالطبع بايد ديد چه رسالتى بطور كلى لازمست در جامعه داشته باشد و چه رسالتى بالاخص در اين نهضت مقدس اسلامى موضوع دوم كه قهرا با موضوع اول مرتبط ميشود , مسئله آزادى عقيده است كه اين ايام در جامعه ما بشدت مطرح شده است

اما موضوع اول , يعنى رسالتى كه اين دانشكده بطور كلى و يا بطور خاص ميتواند داشته باشد , بيشتر در ناحيه ارائه و توجيه و تفسير و دفاع از ايدئولوژى اسلامى است

اينكه در گذشته اين دانشكده چنين رسالتى را انجام داده


7
است يا نه , و اگر انجام داده به چه ميزانى بوده و اگر انجام نداده مسئولان آن چه كسانى بوده اند , فعلا براى ما مطرح نيست ما لااقل در طى اين بحث كارى به گذشته نداريم , آنچه برايمان مطرح است اينكه , در آينده اين دانشكده بايد چه رسالتى داشته باشد ؟ همچنان كه اشاره كردم , شخصا فكر ميكنم اين دانشكده ميبايد بحق مركزى باشد براى توضيح و تفسير و احيانا دفاع از ايدئولوژى اسلامى , و اميدوارم كه درآينده با همت و همكارى اساتيد و دانشجويان متعهد و مسئول دانشكده , اين رسالت بخوبى انجام بپذيرد

و اما مسئله دوم , مسئله آزادى است بايد ديد اساسا آزادى چيست و چه حقى براى بشر بحساب ميايد ؟ معمولا دو گونه آزادى براى انسان در نظر گفته ميشود , يكى آزادى باصطلاح انسانى و ديگرى آزادى حيوانى يعنى آزادى شهوات , آزادى هوى و هوسها و اگر به زبان قدما بخواهيم بحث كنيم , بايد آزادى نوع دوم را آزادى قوه غضبيه و قوه شهويه بناميم واضح است كه كسانى كه درباره آزادى بحث ميكنند , منظورشان آزادى حيوانى نيست , بلكه آن واقعيت مقدسى است كه آزادى انسانى نام دارد انسان استعدادهائى دارد برتر و بالاتر از استعدادهاى حيوانى اين استعدادها يا از مقوله عواطف و گرايشها و تمايلات عالى انسانى است و يا از مقوله ادراكها و دريافتها و انديشه هاست به هر حال , همين استعدادهاى برتر منشا آزاديهاى متعالى او ميشوند

اينجا لازم است توضيح مختصرى درباره دو نوع آزادى كه مايه اشتباه كارى و مغلطه شده است داده شود فرق است ميان آزادى تفكر و آزادى عقيده آزادى تفكر ناشى از همان استعداد انسانى بشر است كه ميتواند در مسائل بينديشد اين استعداد


8
بشرى حتما بايد آزاد باشد پيشرفت و تكامل بشر در گرو اين آزادى است اما آزادى عقيده , خصوصيت ديگرى دارد ميدانيد كه هر عقيده اى ناشى از تفكر صحيح و درست نيست منشا بسيارى از عقايد , يك سلسله عادتها و تقليدها و تعصبها است عقيده به اين معنا نه تنها راه گشا نيست كه به عكس نوعى انعقاد انديشه بحساب ميايد يعنى فكر انسان در چنين حالتى , به عوض اينكه باز و فعال باشد بسته و منعقد شده است و در اينجا است كه آن قوه مقدس تفكر , بدليل اين انعقاد و وابستگى , در درون انسان اسير و زندانى ميشود آزادى عقيده در معناى اخير نه تنها مفيد نيست , بلكه زيانبارترين اثرات را براى فرد و جامعه بدنبال دارد آيا در مورد انسانى كه يك سنگ را ميپرستد بايد بگوئيم چون فكر كرده و بطور منطقى به اينجا رسيده و نيز به دليل اينكه عقيده محترم است , پس بايد به عقيده او احترام بگذاريم و ممانعتى براى او در پرستش بت ايجاد نكنيم ؟ يا نه , بايد كارى كنيم كه عقل و فكر او را از اسارت اين عقيده آزاد كنيم ؟ يعنى همان كارى را بكنيم كه ابراهيم خليل الله كرد داستانش را هم شما شنيده ايد مردم زمان او بر طبق عادت , همگى بت پرست بودند در يكى از اعياد كه همه مردم از شهر خارج ميشدند , او از شهر بيرون نرفت بلكه با استفاده از فرصت , تبرش را برداشت و به سراغ بتها رفت و تمام آنها را بجز بت بزرگ , خردكرد و تبر را هم به گردن بت بزرگ انداخت , به نيت اينكه اگر كسى به آنجا برود , با خود فكر كند كه اين به اصطلاح خداها با هم جنگيده اند و درنتيجه بت بزرگ چون از همه نيرومندتر بوده باقى بتها را خرد و خمير كرده و خودش تنها مانده است بعد هم روشن است كه مردم به حكم فطرت ميگويند اينها نميتوانند از جاى خودشان بجنبند و همين انديشه سبب متذكر شدن و بخود
9
آمدن آنها ميشود وقتيكه مردم برگشتند و وضع را آنچنان ديدند خشمگين و عصبانى به جستجوى عامل قضيه برخاستند ضمن پرس و جو يادشان افتاد كه جوانى در اين شهر هست كه مخالف با اين كارهاست اين بود كه رفتند بسراغ ابراهيم ابراهيم ( ع ) خطاب بانها گفت شما چرا مرا متهم ميكنيد ؟ مجرم واقعى همين بت بزرگ است كه زنده مانده مردم در جواب گفتند كه از او اين كارها ساخته نيست پاسخ داد كه چطور است كار زد و خورد از او ساخته نيست ولى اينكه حاجتهائيرا كه انسانها در آنها در مانده اند برآورده كند , از او ساخته است ؟ در اينجا قرآن اصطلاح بسيار زيبائى بكار ميبرد , ميگويد : فرجعوا الى انفسهم , اين مناظره سبب شد كه اينها بخود بازگردند ( 1 ) از نظر قرآن , خود واقعى انسان عقل و انديشه ناب و خالص و منطق صحيح اوست قرآن ميگويد اينها از خودشان جدا شده بودند , اين تذكر سبب شد كه دوباره سوى خود باز گردند و خود را در يابند

حالا كار حضرت ابراهيم را چگونه بايد تفسير كنيم ؟ آيا كارى كه ابراهيم ( ع ) كرد بر خلاف آزادى عقيده - بمعناى رايج آن كه ميگويند عقيده هر كس بايد آزاد باشد - بود , يا آنكه در خدمت آزادى عقيده بمعناى واقعى آن بود ؟ اگر حضرت ابراهيم ميگفت چون اين بتها مورد احترام ميليونها انسان هستند , پس منهم بانها احترام ميگذارم , يعنى درست همان چيزى را ابراز ميكرد

1 - اين اصطلاح قرآنى كه هزار و چهارصد سال پيش مطرح شده است تقريبا معادل اصطلاح از خود بيگانگى و بازگشت بخويش است كه درآثار هگل و ماركس و پيروان او , بر روى آن تاكيد بسيار شده است و روشنفكران ما متاسفانه بعوض اخذ آن از قرآن و درك معناى عميق آن از اين كتاب , آنرا از غرب اخذ كرده اند


10
كه اكنون عقيده اى بسيار رايج است , آيا كار درست و صحيحى انجام داده بود ؟ از نظر اسلام اين اغراء به جهل ( 1 ) است نه خدمت به آزادى در تاريخ اسلام نيز ميبينيم درست نظير كار ابراهيم ( ع ) را پيغمبر اكرم ( ص ) در فتح مكه انجام داد آن حضرت به بهانه آزادى عقيده , بتها را باقى نگذاشت به عكس ديد اين بتها عامل اسارت فكرى مردمند و صدها سال است كه فكر اين مردم اسير اين بتهاى چوبى و فلزى و شده است , اين بود كه بعنوان اولين اقدام بعد از فتح , تمام آنها را در هم شكست و مردم را واقعا آزاد كرد حالا اين شيوه و رفتار را مقايسه كنيد با رفتار پادشاه انگلستان وقتيكه براى ديدار از هندوستان به آنجا رفته بود در هندوستان جزء برنامه سفرش , بازديد از يك بتخانه گنجانده شده بود خود مردم هند وقتيكه ميخواستند داخل صحن بتخانه شوند , كفشهاى خود را ميكندند , اما او بنشانه احترام بيش از حد , هنوز بصحن نرسيده كفشهايش را كند و بعد هم از همه مؤدب تر در مقابل بتها ايستاد در تفسير اين حركت عده اى ساده انديش ميگفتند ببينيد نماينده يك ملت روشنفكر چقدر به عقايد مردم احترام ميگذارد غافل از اينكه اين نيرنگ استعمار است استعمارى كه ميداند كه همين بتخانه هاست كه هند را به زنجير كشيده و رام استعمارگران كرده است اينگونه احترام گذاشتنها , خدمت به آزادى و احترام به عقيده نيست , خدمت به استعمار است ملت هند اگر از زير بار اين خرافات بيرون بيايد كه ديگر بار به انگليسيها نخواهد داد

يا اينكه در كتابهاى تاريخ خودمان نوشته بودند كوروش چه مرد بزرگ و بزرگوارى بوده كه وقتى به بابل رفت و آنجا را فتح

1 - اغراء به جهل : كشانيدن به جهل


11
كرد تمام بتخانه ها را محترم شمرد از نظر يك فاتح كه سياست استعمارگرى دارد , اين كار , امرى عادى و يك نقشه معمولى است ولى از نظر بشريت چطور ؟ آيا خود جناب كوروش به آن اعتقاد داشت ؟ يقينا نه , اما كوروش فكر ميكرد اين اعتقاد كه مردم را در بيخبرى نگاه داشته عامل خوبى براى در بند ماندن آنهاست اين بود كه دست به تركيب آنها نزد

خوب از اين موضوع بگذريم برگرديم به مطلب آزادى تفكر كه همانطوريكه عرض كردم با آزادى انعقاد فكر نبايد اشتباه شود هر مكتبى كه به ايدئولوژى خود ايمان و اعتقاد و اعتماد داشته باشد , ناچار بايد طرفدار آزادى انديشه و آزادى تفكر باشد و به عكس هر مكتبى كه ايمان و اعتمادى به خود ندارد جلو آزادى انديشه و آزادى تفكر را ميگيرد اينگونه مكاتب ناچارند مردم را در يك محدوده خاص فكرى نگه دارند و از رشد افكارشان جلوگيرى كنند اين همان وضعى است كه ما امروز در كشورهاى كمونيستى ميبينيم در اين كشورها , بدليل وحشتى كه از آسيب پذير بودن ايدئولوژى رسمى وجود دارد , حتى راديوها طورى ساخته ميشود كه مردم نتوانند صداى كشورهاى ديگر را بشنوند و در نتيجه يك بعدى و قالبى , آنچنان كه زمامداران ميخواهند , بار بيايند من اعلام ميكنم كه در رژيم جمهورى اسلامى هيچ محدوديتى براى افكار وجود ندارد و از باصطلاح كاناليزه كرده انديشه ها , خبر و اثر نخواهد بود همه بايد آزاد باشند كه حاصل انديشه ها و تفكرات اصيلشان را عرضه كنند البته تذكر ميدهم كه اين امر سواى توطئه و رياكارى است توطئه ممنوع است اما عرضه انديشه هاى اصيل , آزاد

دو يا سه روز پيش با چند جوان ماركسيست صحبت ميكردم .


12
ميگفتند آقا به نظر شما اين شعار كه ميگويند (( اتحاد , مبارزه , آزادى )) چه عيب دارد ؟ گفتم هيچ عيب ندارد گفتند پس اين شعار , شعار مشترك هر دويمان باشد پرسيدم شما كه ميگوئيد اتحاد , مبارزه , آيا در مبارزه ميگوئيد , مبارزه با چه كسى ؟ آيا جز اين است وقتيكه ميگوئيد مبارزه , منظورتان مبارزه با رژيم و گذشته از آن با مذهب است ؟ آيا جز اينست كه شما شعارتان را طورى در زير لفافه و با يك عبارت مبهم مطرح ميكنيد كه مردم را , يعنى آنهائى كه طرفدار مذهب هستند , بتوانيد زير اين لوا جمع كنيد و بعد بتدريج آنها را اغفال كنيد ؟ من حاضرم اين شعار را بگويم ولى از اول صريح اعلام ميكنم كه , منظور من از مبارزه , مبارزه عليه امپرياليزم و كمونيزم است

اين را صريح ميگويم و از هيچ كس هم باكى ندارم بيائيم حرفهايمان را صريح بزنيم شما كه به آيت الله خمينى اعتقاد نداريد و وقتى كه با هم مينشينيد , ميگوئيد ما تا فلان مرحله با اين مرد هستيم و بعد اين چنين با او مبارزه ميكنيم , چرا عكس او را در تظاهرات خودتان بلند ميكنيد ؟ چرا دروغ ميگوئيد ؟ او ميگويد جمهورى اسلامى و حرفش را صريح ميزند شما هم حرف خودتان را بزنيد

آزادى ابراز عقيده يعنى اين كه فكر خود تانرا , يعنى آنچه را واقعا به آن معتقد هستيد بگوئيد حال آنكه شما ميخواهيد بنام آزادى عقيده دروغ بگوئيد آنكه شما به او اعتقاد داريد لنين است بسيار خوب , پس عكس لنين را هم بياوريد ولى من ميپرسم چرا عكس پيشواى ما را مياوريد ؟ وقتى عكس امام را مياوريد در واقع ميخواهيد به مردم بگوئيد ما راهى را ميرويم كه اين رهبر ميرود در صورتيكه شما مى خواهيد براه ديگرى برويد دورغ گفتن براى چه ؟ اغفال چرا ؟ آزادى فكر را با آزادى اغفال و آزادى منافق گرى و آزادى توطئه


13
كردن كه نبايد اشتباه بكنيم همانطور كه ماصريح و رك و پوست كنده داريم با شما حرف ميزنيم و ميگوئيم آقا رژيم حكومت ايده آل ما , غير از حكومت ايده آل شماست رژيم اقتصادى ايده آل آينده ما , غير از رژيم اقتصادى مطلوب شماست نظام اعتقادى و فكرى ما , جهان بينى ما , غير از نظام اعتقادى و فكرى و جهان بينى شماست شما نيز سخن خود را بصراحت بگوئيد ما حرفها را صريح و رك ميگوئيم تا هر كس كه ميخواهد از اين راه برود و هر كه نميخواهد از راه ديگر

شما چرا حرف خودتان را رك و پوست كنده نمى زنيد چرا ميگوئيد بيائيم از آزادى شعار واحدى بسازيم , حال آن كه شما در درجه اول از كلمه آزادى , آزادى از مذهب را قصد ميكنيد و ما آزادى از هر نوع اختناقى كه يكى از آنها اختناق كمونيستى است پس آزادى كه شما ميخواهيد با آزادى مطلوب ما تفاوت دارد

من به همه اين دوستان غير مسلمان اعلام ميكنم , از نظر اسلام تفكر آزاد است , شما هر جور كه ميخواهيد بينديشيد , بينديشيد , هر جور ميخواهيد عقيده خودتان را ابراز كنيد - بشرطى كه فكر واقعى خودتان باشد - ابراز كنيد , هر طور كه ميخواهيد بنويسيد , بنويسيد , هيچ كس ممانعتى نخواهد كرد

من در همين دانشكده , چند سال پيش نامه اى نوشتم به شوراى دانشكده و درآن تذكر دادم , يگانه دانشكده اى كه صلاحيت دارد يك كرسى را اختصاص بدهد به ماركسيسم همين دانشكده الهيات است ولى نه اينكه ماركسيسم را يك استاد مسلمان تدريس كند , بلكه استادى كه واقعا ماركسيسم را شناخته باشد و به آن مومن باشد , و مخصوصا به خدا اعتقاد نداشته باشد ميبايد به هر قيمتى شده از چنان فردى دعوت كرد تا در اين دانشكده


14
مسائل ماركسيسم را تدريس كند بعد ما هم ميائيم و حرفهايمان را ميزنيم , منطق خودمان را ميگوئيم هيچ كس هم مجبور نيست منطق ما را بپذيرد نبايد اينگونه فكر كرد كه چون اينجا دانشكده الهيات است , نبايد در آن ماركسيسم تدريس بشود خير ماركسيسم بايد تدريس شود , آنهم توسط استادى كه معتقد به ماركسيسم است فقط بايد جلو دروغ و حقه بازى را گرفت يعنى ديگر يك ماركسيست نبايد تمسك به آيه قرآن بكند و بگويد فلان آيه قرآن اشاره به فلان اصل ماركسيسم است ما با اين شيوه مخالفيم اين خيانت به قرآن است

گاهى ديده ميشود نوشته هائى زير پوشش اسلامى , افكار ماركسيستى را تبليغ ميكنند , اين هم خيانتى بزرگ است من در مقدمه چاپ اخير كتاب علل گرايش به ماديگرى , به اختصار اين مطلب را تذكر داده ام

چندى پيش جزوه هائى بدستم رسيد درباره تفسير قرآن من واقعا هنوز نمى دانم نويسنده يا نويسندگان آنها آيا واقعا اغفال شده اند يا تعمد به خرج ميدهند البته احتمال ميدهم كه اينها از افرادى هستند كه مرعوب و مجذوب مسائل ماركسيستى شده اند در كتابهاى اين نويسندگان , تا آنجا كه من خوانده ام از تمام آيات قرآن برداشت ماركسيستى شده است

فى المثل قرآن مى گويد : (( الذين يومنون بالغيب )) اينها در تفسيرشان مينويسند : مقصود از غيب , غيب انقلاب است انقلاب دو مرحله دارد مرحله غيب و مرحله شهادت تا وقتى كه نظام امپرياليستى حاكم سرنگون نشده است , انقلاب بايد حالت استتار داشته باشد , مخفى و به اصطلاح غيب باشد بعد كه رژيم عوض شد آنوقت مرحله شهادت انقلاب است مثلا ما تا پارسال در


15
مرحله غيب انقلاب بوديم و امسال در مرحله شهادت انقلاب ميپرسم چرا به قرآن استناد ميكنيد ؟ خوب شما هم حرف واقعى خودتان را بزنيد اينجا ديگر نميشود گفت به حكم اينكه عقيده آزاد است , پس نبايد حرفى زد و اعتراضى كرد اين به آزادى عقيده مربوط نيست , اين وسيله قرار دادن و ابزار كردن كتاب مقدس مسلمانان است اين امر اغفال و توطئه و فريب است فريب يعنى خيانت به ديگران يعنى آزادى ديگران , سلامت و حيثيت ديگران را وسيله قرار دادن , و اين نميتواند آزاد باشد

قرآن كتابى آسمانى است , وحى مجسم است هر كسى كه بگويد در اين كتاب آسمانى معجزه اى وجود ندارد من فكر ميكنم يا چيزى نميفهمد و بى دانش است و يا آنكه دروغ ميگويد و اصلا مسلمان نيست قرآن معجزه هاى زيادى نقل كرده است و اين جهت در اين كتاب قابل بحث نيست

از جمله مسائلى كه در قرآن طرح شده , داستان اصحاب فيل است آنطور كه از كتابهاى تاريخ استفاده ميشود و خود قرآن هم اشاره دارد , حبشى ها به مكه حمله ميكنند تا خانه كعبه , اين معبد ابراهيمى را خراب كنند بعد قرآن نقل ميكند كه خداوند متعال مرغهائى را فرستاد , اين مرغان از كنار درياى احمر به پرواز در آمدند و هر كدامشان يك سجيل - سنگى گلى يا گل سنگ شده - به منقار داشتند قرآن اين مرغها را ابابيل مينامد و بعضيها ميگويند ريشه اين كلمه يعنى ابل با كلمه آبله يكى است به هر حال مرغها سجيلها را به سر لشكريان حبشى فرو ريختند و لشكريان شبيه خرمن گندمى كه ملخ به آن هجوم ببرد همگى بر زمين ريختند و هلاك شدند تا اينجاى مطلب كاملا قطعى است اما اينكه جزئيات امر چه بوده است , آيا سربازها به آبله و يا چيزى شبيه به آن دچار


16
شدند يا نه , بدرستى معلوم نيست از طرف ديگر زمان نزول سوره فيل چهل سال بعد از رخ دادن اين واقعه در مكه بوده است و به همين خاطر بسيارى از مردمى كه خود شاهد ماجرا بوده اند , در زمان نزول سوره حضور داشته اند و مسلما اگر چنين حادثه اى آنطور كه قرآن شرح ميدهد واقع نشده بود , اغلب آن شهود كه دشمنان پيامبر بودند او را به دروغگوئى متهم ميكردند و حرفش را از اعتبار ميانداختند

در تفسير اين سوره , در اين جزوه ها مينويسند , قضيه از اين قرار بوده كه در زمان تولد پيغمبر در مكه يك گروه انقلابى زندگى ميكردند كه با استعمار جهانى در حال مبارزه بودند بعد استعمار جهانى اين گروه انقلابى را كشف كرد و براى نابود كردن آن به مكه حمله ور شد , اين گروه هم مثل مرغ پريدند و لشكريان استعمار را تار و مار كردند بعد نويسنده تفسير مينويسد , اينكه چنين موضوع در هيچ تاريخى نوشته نشده است بما ربطى ندارد ما كه نمى توانيم به خاطر اينكه موضوع در هيچ كجا به اين شكل ضبط نشده از حرف خودمان برگرديم

روشن است كه چنين برداشتى از قرآن درست نيست من به اين برادران نصيحت ميكنم , اندرز ميدهم , كه اگر شما ميبينيد افرادى در تفسير آيات احتياط را حتى به حد وسواس رسانده اند - كه البته من در اين جهت موافق نيستم - روى حسابهائى است كه پيش خودشان دارند و نمى خواهند نسنجيده هر چه كه دلشان ميخواهد بنام آيات قرآن بنويسند اما در مقابل اين عده , راه افراط را هم نبايد در پيش گرفت اسلام ميگويد همه جهان با همه قوانينش و با همه اجزائش از سنگ گرفته تا باد و آب و مرغ و ماهى و همه و همه در تسخير اراده حق قرار دارند و بمنزله


17
جنود الهى به حساب ميايند كافى است اراده اى تعلق بگيرد تا اين باد بصورت لشكرى در آيد و يا ...
جمله ذرات زمين و آسمان
لشكر حقند گاه امتحان

اگر خدا بخواهد اوضاع عالم را هر جور كه اراده كرده است تغيير مى دهد اما متاسفانه صاحبان اين افكار نمى خواهند زير بار اين حقايق بروند ميگويند چون ماده و ماديات استقرار بالذات دارند پس امكان ندارد كه از مسير خود خارج بشوند اين است كه ميايند و آيات قرآن را اينچنين تفسير ميكنند من صريحا اعلام خطر ميكنم كه نشر چنين افكارى خدمت به اسلام نيست , خدمت به استعمار است

در دنباله عرايضم لازمست توضيحى هم درباره حكومت اسلامى آينده ايران عرض كنم همانطوريكه رهبر و امام ما مكرر گفته اند ( 1 ) در حكومت اسلامى احزاب آزادند , هر حزبى اگر عقيده غير اسلامى هم دارد , آزاد است اما ما اجازه توطئه گرى و فريب كارى نمى دهيم

احزاب و افراد در حدى كه عقيده خودشان را صريحا ميگويند , و با منطق خود به جنگ منطق ما ميايند , آنها را ميپذيريم اما اگر بخواهند در زير لواى اسلام , افكار و عقايد خودشان را بگويند ما حق داريم كه از اسلام خودمان دفاع كنيم و بگوئيم اسلام چنين چيزى نمى گويد حق داريم بگوئيم بنام اسلام اينكار را نكنيد چنين آزادى بحث و گفتگوئى را گمان نمى كنم در جائى

1 - فرق رهبر ما با ديگر رهبران اينست كه او آنچه را كه مى گويد همانرا عمل ميكند اما رهبران ديگر , اول باغ سبز و سرخ نشان ميدهند و بعد هم منكر همه ادعاهاى قبلى ميشوند .


18
ديگر نظيرى بتوان برايش پيدا كرد شما كى در تاريخ عالم ديده ايد كه در مملكتى كه همه مردمش احساسات مذهبى دارند به غير مذهبى ها آن اندازه آزادى بدهند كه بيايند در مسجد پيامبر يا در مكه بنشينند و حرف خودشان را آنطور كه دلشان ميخواهد بزنند , خدا را انكار كنند , منكر پيامبرى شوند , نماز و حج و را رد كنند و بگويند ما اينها را قبول نداريم , اما معتقدان مذهب با نهايت احترام با آنها برخورد كنند

در تاريخ اسلام از اين نمونه هاى درخشان فراوان ميبينيم و بدليل همين آزاديها بود كه اسلام توانست باقى بماند اگر در صدر اسلام در جواب كسيكه ميامد و ميگفت من خدا را قبول ندارم , ميگفتند بزنيد و بكشيد , امروز ديگر اسلامى وجود نداشت اسلام باين دليل باقيمانده كه با شجاعت و با صراحت با افكار مختلف مواجه شده است

داستان مفضل را همه شما شنيده ايد مفضل يكى از اصحاب امام صادق ( ع ) بود روزى در مسجد پيامبر نماز ميگذاشت , در اين وقت دو نفر مادى مسلك هم وارد شدند و در كنار او شروع كردند به صحبت كردن بطورى كه او صداى آنها را ميشنيد آنها در ضمن صحبت هايشان مسئله پيغمبر را مطرح كردند و گفتند مرد نابغه اى بوده كه ميخواسته تحولى در جامعه اش ايجاد بكند , فكر كرده كه بهترين راه تحول اينست كه از راه مذهب وارد شود البته خود او به خدا و روز قيامت اعتقاد نداشته است ولى از مذهب بعنوان يك ابزار استفاده كرده مفضل شروع كرد به پرخاش كردن به آنها گفتند اول بگو از كدام گروه و از اتباع چه كسى هستى ؟ اگر از پيروان امام جعفر صادق هستى بايد بدانى كه ما , در حضور او اين حرفها و بالاتر از اينها را مطرح ميكنيم و او نه تنها عصبانى


19
نميشود , بلكه همه حرفهايمان را با متانت گوش مى دهد و در انتها پاسخ همه آنها را با استدلال بيان مى كند و خطاهاى آنها را نشان ميدهد

اين چنين بوده كه اسلام توانسته است باقى بماند شما فكر ميكنيد در طول تاريخ اسلام , حرفها و ايرادات ماديين را چه كسى منعكس كرده و نگاهداشته است ؟ خود ماديين ؟ نه , برويد مطالعه كنيد ببينيد كه حرفهاى ماديين را فقط علماى مذهبى نگاهداشته اند يعنى آنها زمانى اين حرفها را به مذهبيها عرضه كرده اند و علماى مذهبى نيز با آنها به مباحثه برخاسته اند و بعد آن افكار را در كتابهاى خودشان ضبط كرده اند تمام اين حرفها به خاطر ورود در كتاب علماى مذهبى تا به زمان ما باقى مانده است و الا آثار خود آنها اغلب از بين رفته و يا در دسترس نيست

شما بعنوان نمونه , احتجاجات طبرسى و يا احتجاجات بحار را ببينيد كه تا چه اندازه ايرادات و ادعاهاى اين گروه را در خود منعكس كرده اند در آينده هم اسلام , فقط و فقط با مواجهه صريح و شجاعانه با عقايد و افكار مختلف است كه ميتواند به حيات خود ادامه دهد من به جوانان و طرفداران اسلام هشدار ميدهم كه خيال نكنند راه حفظ معتقدات اسلامى , جلوگيرى از ابراز عقيده ديگران است از اسلام فقط با يك نيرو ميشود پاسدارى كرد و آن علم است و آزادى دادن به افكار مخالف و مواجهه صريح و روشن با آنها

متاسفم كه فرصت بيشترى براى ادامه صحبت ندارم , در عين حال اين عذر را هم دارم كه از قبل موضوع خاصى را پيش بينى نكرده بودم در هر حال اميدوارم اين دانشكده در انجام رسالت خودش موفق باشد و نه فقط اين دانشكده , كه تمام قشرها و


20
طبقات مختلف مردم متعهد

نهضت ما در جهان انعكاس عظيمى پيدا كرده است . در دنيا ميگويند راهپيمائيهائيكه اين روزها در ايران صورت ميگيرد , در تاريخ جهان بيسابقه است اين استقباليكه روز جمعه ( 1 ) پيش بينى ميشود , شايد در دنيا نظير نداشته باشد

برادران , من از شما ميپرسم چه نيروئى ميتواند از سى و پنج ميليون جمعيت يك كشور , اقلا سى ميليون نفر آنها را واقعا انقلابى كند ؟ آنهائيكه تاريخ انقلابهاى دنيا را خوانده اند ميدانند هيچ انقلابى از جهت گستردگى و شمول بپاى انقلاب ايران نميرسد

شما بعنوان يك نمونه , ملاحظه كنيد اين برادران خلبان را شايد كمتر كسى تصور ميكرد كه احساسات و اعتقادات مذهبى در بطن روح اين گروه , اينقدر قوى و نيرومند است اينها در ميان تعجب همه , از سر ايمان و اعتقاد اعتصاب ميكنند و زير بار هيچ قدرتى و هيچ تهديدى هم نميروند اما وقتيكه صحبت از آمدن امام است , داوطلب ميشوند امام را بياورند دستگاه مخالفت ميكند , تهديد ميكند , از قراريكه خودشان نقل ميكردند , از طرف دولت به آنها هشدار ميدهند كه شما هيچ ستمى نداريد و اگر بخواهيد برويد با راكت شما را ميزنيم و نابودتان ميكنيم ميگويند با همه اينها ما حركت ميكنيم ما ميرويم , شما هر كارى كه ميخواهيد بكنيد ناچار دستگاه عقب نشينى ميكند و اجازه ميدهد يك خط را در ميان تمام خطوط هوائى بازگشائى كنند و خلبانان اسم اين خط را هم گذاشتند پرواز انقلاب , چه اسم زيبائى

كجايند آنهائيكه ميگويند مذهب فقط مال پيرمردها و پير -

1 - روز ورود امام به تهران


21
زنها و جنوب شهرى هاست نهضتى كه روستائى و شهرى , كارگر و كشاورز , دانشجو و استاد , وكيل و كارمند , همه و همه در آن شركت دارند اساسا غير از مذهب و آن هم مذهبى مانند اسلام , كدام نيرو ميتواند اينچنين انقلابى را بوجود بياورد ؟

من بتدريج اين اميد در دلم زنده ميشود كه اين انقلاب به ايران محدود نميماند , هفت صد ميليون ميليون مسلمان را در بر خواهد گرفت و چه افتخارى براى ايران خواهد بود كه يك انقلاب اسلامى از ايران شروع بشود و تمام كشورهاى اسلامى را زير نفوذ خودش بگيرد , كه مطمئنا خواهد گرفت

از قرارى كه به من اطلاع داده اند چند روز پيش , كارتر به آيت الله خمينى راجع به بختيار اخطار كرد كه هر دو ابرقدرت بر روى اين دولت توافق دارند و شما حساب كار خودتان را بكنيد اما اين مرد بزرگ اعتنائى باين تهديد نكرد

من كه قريب دوازده سال در خدمت اين مرد بزرگ تحصيل كرده ام , باز وقتيكه در سفر اخير به پاريس به ملاقات و زيارت ايشان رفتم , چيزهائى از روحيه او درك كردم كه نه فقط بر حيرت من , بلكه بر ايمانم نيز اضافه كرد وقتى برگشتم , دوستانم پرسيدند چه ديدى ؟ گفتم چهار تا (( آمن )) ديدم

آمن بهدفه , بهدفش ايمان دارد دنيا اگر جمع بشود نميتواند او را از هدفش منصرف كند

آمن بسبيله , براهيكه انتخاب كرده ايمان دارد امكان ندارد بتوان او را از اين راه منصرف كرد شبيه همان ايمانيكه پيغمبر بهدفش و براهش داشت

آمن بقوله , در ميان همه رفقا و دوستانيكه سراغ دارم احدى مثل ايشان به روحيه مردم ايران ايمان ندارد بايشان نصحيت


22
ميكنند كه آقا كمى يواشتر , مردم دارند سرد ميشوند , مردم دارند از پاى در ميايند , مى گويد نه مردم اينجور نيستند كه شما ميگوئيد من مردم را بهتر ميشناسم و ما همگى ميبينيم كه روز به روز صحت سخن ايشان بيشتر آشكار ميشود

و بالاخره بالاتر از همه آمن بربه , در يك جلسه خصوصى ايشان بمن ميگفت فلانى اين ما نيستيم كه چنين ميكنيم من دست خدا را بوضوح حس ميكنم آدميكه دست خدا و عنايت خدا را حس ميكند و در راه خدا قدم بر ميدارد , خدا هم بمصداق ان تنصروا الله ينصركم بر نصرت او اضافه ميكند يا آنچنان كه در داستان اصحاب كهف مطرح ميشود , قرآن مى گويد آنها جوانمردانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند و باو اعتماد و تكيه كردند , خدا هم بر ايمانشان افزود ( 1 ) آنها براى خدا قيام كردند و خدا هم دلهاى آنها را محكم كرد ( 2 )

اين چنين هدايت و تاييدى را من بوضوح در اين مرد ميبينم او براى خدا قيام كرده و خداى متعال هم قلبى قوى باو عنايت كرده است كه اصلا تزلزل و ترس در آن راه ندارد اطباء فرانسه كه اخيرا اين پيرمرد هشتاد و چند ساله را كه لااقل پانزده سال است دچار جنگ اعصاب و ناراحتى روحى است و اخيرا هم جوانى آنچنان برومند را از دست داده , معاينه كردند , نظر دادند قلب او نظير قلب يك جوان بيست ساله است او كه در راه خدا قدم برداشته آنچه را قرآن وعده داده است به تجربه دريافته .

قرآن وعده داده است كه براى خدا قيام كنيد , براى خدا

1 - انهم فتيه آمنوا بربهم و زدناهم هدى كهف - 13

2 - و ربطنا على قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض كهف - 14


23
عمل كنيد , آن وقت عنايت خدا را ميبينيد اگر توى خانه ات بنشينى خدا را نميبينى اگر ساكت باشى , عنايت خدا را نميبينى براى خدا حركت كن آنوقت است كه خدا را و عنايت او را ميبينى آدمى كه باميد خدا و براى خدا حركت كرده , از تهديد آمريكا , حتى اگر شوروى را هم ضميمه اش كنند , هيچ ترسى بدل راه نخواهد داد در مورد اين مرد بزرگ يكى ديگر از خصوصياتش را بگويم , شايد شما باورتان نشود اين مردى كه روزها مينشيند و اين اعلاميه هاى آتشين را ميدهد , سحرها اقلا يك ساعت با خداى خودش راز و نياز ميكند و آنچنان اشك هائى ميريزد كه باورش مشكل است

اين مرد درست نمونه على ( ع ) است درباره على گفته اند كه در ميدان جنگ به روى دشمن لبخند ميزند و در محراب عبادت از شدت زارى بيهوش ميشود و ما نمونه او را در اين مرد ميبينيم

اميدوارم خدا باين رهبر عمر طولانى و توفيق خدمت عنايت بفرمايد و بهمه ما نيز توفيق بدهد كه پاسدار منطقى اسلام باشيم

والسلام


24

سخنرانى در مسجد الجواد

تذكر :

اين مقاله مجموعه چند سخنرانى استاد شهيد در مسجد الجواد است كه در فروردين ماه پنجاه و هشت ايراد گرديد و از جمله آخرين كنفرانسهاى عمومى آن مرحوم به حساب مى آيد از آنجا كه پاره اى از نكات طرح شده در اين مجموعه گفتار , با آنچه كه ايشان در مسجد فرشته بيان كرده اند , مشترك بوده است , لذا مواردى را كه در سخنرانيهاى مسجد فرشته ذكر گرديده بصورت پاورقى به اين مقاله اضافه كرده ايم


25
ماهيت و عوامل انقلاب اسلامى ايران

بسم الله الرحمن الرحيم

در آغاز سخن به مضمون يك آيه از آيات كريمه قرآن اشاره ميكنم كه در حكم ديباچه اين بحث خواهد بود خداوند رحمان در سوره مباركه مائده ميفرمايد : (( اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون )) ( 1 )

آيه خطاب به مسلمانان ميفرمايد : اكنون ديگر كافران از دين شما نااميد شده اند آنها نااميدند از اينكه بتوانند با دين شما مبارزه كنند دشمنان شما شكست قطعى خورده اند و ديگر از ناحيه

1 - قسمتى از آيه سوم سوره مائده سوره مائده جزو آخرين سوره هائى است كه بر پيامبر اكرم ( ص ) نازل شده است و حتى عده اى آنرا آخرين سوره مى دانند از نزول آيات اين سوره تا وفات رسول اكرم بيشتر از دو ماه بطول نينجاميد به اين ترتيب اين سوره , پس از پيروزى اسلام و شكست كامل مخالفان در جزيرة العرب , نازل گرديده است مخالفان علاوه بر قبايل نيرومند عرب نظير قريش , هوازن , بنى مصطلق , قطفان و عده اى از اهل كتاب - بالاخص يهوديان - را نيز شامل مى گرديد اينها - يهوديان - عبارت بودند از طوايف بنى قريظه , بنى النضير , يهوديان خيبر , و گروهى ديگر .


26
آنها خطرى شما را تهديد نميكند اما امروز كه روز پيروزى است بايد از چيز ديگرى ترس داشته باشيد و آن ترس از منست

مفسرين در تفسير اين آيه گفته اند منظور اين است كه از اين پس خطر از درون شما را تهديد ميكند نه از بيرون يعنى كه خطر بكلى رفع نشده بلكه تنها خطر دشمن خارجى از ميان رفته است

(( از خدا ترسيدن )) كه در آيه آمده است بمعناى ترس از قانون خداست , ترس از آنكه خداوند , نه با فضلش , بلكه با عدلش با ما رفتار كند در دعاى ماثور از امام على ( ع ) ميخوانيم : يا من لا يخاف الا عدله اى كسيكه ترس از او ترس از عدالت اوست در يك نظام عادلانه كه در آن حقيقتا هيچ ظلم و اجحافى نسبت به هيچكس صورت نميگيرد , انسان تنها از اجراى عدالت است كه ميترسد ترس او از اين خواهد بود كه مبادا خطائى مرتكب شود كه مستحق مجازات گردد اينست كه ميگويند ترس از خدا در نهايت امر بر ميگردد به ترس از خود , يعنى به ترس از تخلفات و جرائم خود

آنجا كه ميفرمايد اى مسلمانان , در آستانه پيروزى و شكست خصم , ديگر از دشمن بيرونى نترسيد , بلكه از دشمن درون ترس داشته باشيد , به يك معنا با آن حديث معروف كه پيغمبر اكرم خطاب به جنگاورانى كه از غزوه اى بر ميگشتند بيان فرمود , ارتباط پيدا ميكند پيغمبر در آنجا فرموده بود : شما از جهاد كوچكتر بازگشتيد اما جهاد بزرگتر هنوز باقى است ( 1 )

مولوى مى گويد :

اى شهان كشتيم ما خصم برون
مانده خصمى زان بتر در اندرون

1 - مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقى عليهم الجهاد الاكبر .


27

آيه اى كه برايتان تلاوت كردم همراه آيه يازده از سوره رعد ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم ( 1 ) اساس و بنيان مناسبى را تشكيل ميدهند براى تحليل تاريخ اسلام

بررسى تاريخ اسلام نشان ميدهد كه بعد از وفات پيغمبر مسير انقلاب اسلامى كه آن حضرت ايجاد كرده بود عوض شد در اثر رخنه افراد فرصت طلب و رخنه دشمنانى كه تا ديروز بااسلام ميجنگيدند , اما بعدها با تغيير شكل و قيافه خود را در صفوف مسلمانان داخل كرده بودند , مسير اين انقلاب و شكل و محتواى آن تا حدود زيادى عوض گرديد , بدين ترتيب كه از اواخر قرن اول هجرى , تلاشهائى آغاز شد تا از اين انقلاب ماهيتا اسلامى يك انقلاب ماهيتا قومى و عربى تعبير بشود وارثان ميراث پيامبر به عوض اين كه اعتقاد پيدا كردند و به اينكه انقلاب ماهيتى قومى و عربى داشته و اين ملت عرب بوده است كه با ملل غير عرب جنگيده و آنها را شكست داده است بديهى است كه همين امر براى ايجاد شكاف در درون جامعه اسلامى كافى بود

در برابر اين جريان گروهى به حق ادعا كردند كه آنچه شما بعنوان اسلام مطرح ميكنيد اسلام واقعى نيست , زيرا در اسلام حقيقى , مسائل قومى و نژادى محلى از اعراب ندارد از سوى ديگر گروهى نيز اين مسئله را مطرح كردند كه حالا كه پاى قوميت در

1 - خدا سرنوشت هيچ قومى را تغيير نمى دهد , مگر آنكه آنان خود را و آنچه به انديشه ها و رفتارهاى خودشان مربوط است دگرگون كنند


28
ميان است چرا قوم عرب ؟ چرا ما نبايد سرورى و آقائى داشته باشيم ؟ به اين ترتيب نطفه جنگهاى قومى و نژادى و يا به اصطلاح امروز ناسيوناليستى و راسيستى در ميان امت مسلمان بسته شد

تاريخ دو سه قرن اوليه اسلام , مالامال از جدالها و نزاعها بين نژادهاى عرب , ايرانى , ترك , اقوام ماوراء النهر و است در ابتدا , در دوره بنى اميه , نژاد عرب روى كار آمد بنى عباس كه به خلافت رسيدند , با آنكه عرب بودند اما چون با بنى اميه ضديت داشتند , ايرانيها را تقويت كردند و زبان و خط فارسى را رواج دادند بعدها متوكل عباسى , هم بدليل آنكه پيوندى با نژاد ترك پيدا كرده بودند ( 1 ) و هم از آن جهت كه ميخواست خودش را از شر ايرانيها خلاص كند تركها را بر امور مسلط كرد , و اعراب و ايرانيها را زير دست قوم ترك قرار داد

امروز نيز ما درست در وضعى قرار داريم نظير اوضاع ايام آخر عمر پيامبر , يعنى وقتى كه آيه اليوم يئس الذين نازل شد پيام قرآن به ما نيز اين است كه حالا كه بر دشمن بيرونى پيروز شده ايد و نيروهاى او را متلاشى كرده ايد , ديگر از او ترسى نداشته باشيد , بلكه اكنون بايد از خود ترس داشته باشيد اگر ما با واقع بينى و دقت كامل با مسائل فعلى انقلاب مواجه نشويم و در آن تعصبات و خودخواهى ها را دخالت دهيم , شكست انقلابمان بر اساس قاعده (( واخشون )) و بر اساس قاعده (( ان الله لا يغير )) حتمى الوقوع خواهد

1 - بعد از مرگ معتصم بسال 227 و پسرش هرون بسال 232 , دو سردار ترك بنامهاى واصيف و ايتاخ , برادر هرون بنام جعفر را كه مادرش كنيزى از تركان خوارزم بود به تخت خلافت نشاندند و او را (( المتوكل على الله )) لقب دادند .


29
بود , درست به همانگونه كه نهضت صدر اسلام نيز بر همين اساس با شكست روبرو شد

اصلى كه در بسيارى از موارد صدق ميكند اين است كه نگه داشتن يك موهبت از بدست آوردنش اگر نگوئيم مشكلتر , مطمئنا آسانتر نيست قدما ميگفتند جهان گيرى از جهاندارى ساده تر است و ما بايد بگوئيم انقلاب ايجاد كردن از انقلاب نگاهداشتن سهلتر است در همين انقلاب خودمان بوضوح ميبينيم كه از وقتى كه به اصطلاح شرايط سازندگى پيش آمده , آن نشاط و قوت و قدرتى را كه انقلاب در حال كوبيدن دشمن بيرونى داشت , تا حدود زيادى از دست داده و يك نوع تشتت و تفرقه در آن پيدا شده است البته اين تفرقه يك امر غير مترقبه و غير قابل پيش بينى نبود , از قبل حدس زده ميشد كه با رفتن شاه آن وحدت و يك پارچگى كه در ميان مردم بود تضعيف شود

از اينجا معلوم ميشود كه بررسى ماهيت اين انقلاب بعنوان يك پديده اجتماعى ضرورت اساسى دارد ما ميبايد انقلاب خودمان را بشناسيم و همه جنبه هايش را به بهترين نحو تحليل كنيم تنها با اين شناختن و تحليل كردن است كه امكان تداوم بخشيدن به انقلاب و امكان حفظ و نگهدارى آنرا پيدا خواهيم كرد

لازم است ابتدا يك بحث كلى درباره انقلابها مطرح كنيم و بعد از آن , انقلاب ايران را بطور اخص مورد بررسى قرار دهيم و در اولين قدم بايد ببينيم انقلاب يعنى چه ؟ انقلاب عبارتست از طغيان و عصيان مردم يك ناحيه و يا يك سرزمين , عليه نظم حاكم موجود براى ايجاد نظمى مطلوب به بيان ديگر انقلاب از مقوله عصيان و طغيان است عليه وضع حاكم , بمنظور استقرار وضعى ديگر ( 1 )

1 - فرق انقلاب با كودتا اين است كه انقلاب ماهيت مردمى دارد , <


30
باين ترتيب معلوم ميشود كه ريشه هر انقلاب دو چيز است , يكى نارضائى و خشم از وضع موجود , و ديگر آرمان يك وضع مطلوب ,
> ولى كودتا چنين نيست در دومى , يك اقليت مسلح و مجهز به نيرو , در مقابل اقليت ديگرى كه حاكم بر اكثريت جامعه است , قيام ميكنند و وضع موجود را در هم ميريزد و خود جاى گروه قبلى قرار ميگيرد و اين استقرار ارتباطى به صالح يا ناصالح بودن كودتاگران ندارد آنچه كه اهميت دارد اينست كه در كودتا اكثريت مردم از حساب خارج هستند و در فعل و انفعالات نقشى ندارند ما ايرانيها در دوره عمر خودمان , كودتاهاى زيادى ديده ايم اگر چه دست اندركاران آنها , نام انقلاب روى عمل خود گذاشته اند در 1952 ميلادى در مصر , چند افسر كه رأس آنها ژنرال نجيب و جمال عبدالناصر قرار داشتند عليه حكومت موجود كودتا كردند اما در جريان اين كودتا كه به انقلاب مشهور شد , مردم مصر , بپانخاستند و اين بود كه با رفتن آن افسران , كان لم يكن شيئا مذكورا , گوئى هيچ چيز وجود نداشته است

در ايران خودمان , در سال 1299 سيد ضياء و رضاخان كودتا كردند , اما در اين مورد هم مردم از حساب خارج بودند در تاريخ معاصر در چند قرن اخير , غير از معدودى از تحولات عميق اجتماعى نظير انقلاب كبير فرانسه , انقلاب اكتبر و چيزى كه بشود نام انقلاب بر آن گذاشت واقع نشده است تازه حتى در انقلاب روسيه و يا در انقلاب چين , ارتشى قوى و منظم در كنار مردم وجود داشت

در ميان اين كودتاها و شبه انقلابها , انقلاب اسلامى ايران يك انقلاب به تمام معنى واقعى است كه در واقع اگر قرار باشد نظيرى براى آن پيدا كنيم , شايد بتوانيم انقلاب صدر اسلام را مثال بزنيم ماهيت انقلابى اين انقلاب , از بسيارى از انقلابهاى اصيل در تاريخ , اصيلتر است در اين انقلاب , توده مردم يك سرزمين , اكثريت افراد يك ملت , از زن و مرد و پير و جوان , با دست خالى , اما با روحيه اى انقلابى عليه يك رژيم قدرتمند قيام كردند و به پيروزى رسيدند

در نقطه مقابل انقلاب , اصلاح قرار داد معمولا تغييراتى كه در يك <


31
شناختن يك انقلاب يعنى شناخت عوامل نارضائى و شناخت آرمان مردم

در مورد انقلابها بطور كلى دو نظريه وجود دارد , يك نظريه اين است كه اصلا همه انقلابهاى اجتماعى عالم , اگر چه در ظاهر ممكنست شكلهاى مختلف و متفاوتى داشته باشد , روح و ماهيتشان يكى است پيروان اين نظريه ميگويند تمام انقلابها در دنيا , چه انقلاب صدر اسلام چه انقلاب كبير فرانسه , چه انقلاب اكتبر و يا انقلاب فرهنگى چين و با اينكه شكلهاشان فرق ميكند در واقع يك نوع انقلاب بيشتر نيستند در ظاهر به نظر ميرسد كه يك انقلاب مثلا علمى است و ديگر سياسى است , يكى ديگر انقلاب مذهبى و قس عليهذا , با اين حال روح و ماهيت همه اينها يك چيز بيشتر نيست , روح و اهميت تمام انقلابها اقتصادى و مادى است

انقلابها از اين جهت درست شبيه يك بيمارى است كه در موارد مختلف آثار و علائم متفاوت و مختلفى نشان ميدهيد , اما يك طبيب و پزشك ميفهمد كه همه اين علائم مختلف و متفاوت

> جامعه روى ميدهد , اگر بنيادى نباشد , يعنى جامعه را از نظر بنياد و ساختمان اصلى و نظامات حاكم , دگرگون نسازد , بلكه تنها تغييراتى در جهت بهبود اوضاع بوجود آورد اصلاح مينامند

انقلاب و اصلاح تنها در مورد اجتماع صادق نيستند بلكه درباره افراد نيز صدق ميكنند گاهى ديده مى شود كه وضع سلوك اخلاقى و رفتار اجتماعى يك فرد نسبت به گذشته بهتر مى شود و اما گاهى نيز , اساسا دگرگونى روحى در افراد پيدا مى شود , آنچنانكه گوئى اين آدم امروز همان فرد سابق نيست توبه در اصطلاح بمعنى ايجاد يك انقلاب روحى و يك دگرگونى بنيادى در طرز عمل و سلوك و رفتار است .


32
و همه اين نشانه ها و آثار كه بظاهر مختلفند يك ريشه بيشتر ندارند اين آقايان ميگويند در همه انقلابها , در واقع نارضائيها در نهايت امر بيك نارضائى بر ميگردند خشم ها نيز همگى بيك خشم , و آرمانها نيز همگى بيك آرمان منتهى ميشوند تمام انقلاب هاى دنيا در واقع انقلاب هاى محرومان است عليه برخوردارها ريشه همه انقلابها در آخر بمحروميت بر ميگردد ( 1 )

در زمان ما اين مسئله - تكيه بر روى منشا طبقاتى انقلاب ها - رواج بسيار پيدا كرده و حتى كسانى هم كه از مفاهيم اسلامى سخن ميگويند و دم از فرهنگ اسلامى ميزنند , خيلى زياد روى مسئله مستضعفين , استضعافگرى و استضعاف شدگى تكيه ميكنند بطورى كه اين افراد بنوعى تحريف و انحراف كشيده شده است

پيروان نظريه دوم ميگويند , بخلاف آنچه معتقدان نظر اول ادعا ميكنند , همه انقلاب ها ريشه مادى صرف ندارد البته ممكن است ريشه پاره اى از انقلابها دو قطبى شدن جامعه از نظر اقتصادى و مادى باشد , و يك شاهد مثال در اينمورد تعبير حضرت امير ( ع ) است در خطبه اى كه بمناسبت آغاز خلافت ايراد فرمود ( 2 )

امام عليه السلام در اين خطبه از كظه ظالم - سيرى و اشباع ظالم - و سغب مظلوم - گرسنه ماندن مظلوم - نام ميبرد يعنى

1 - البته اين نكته كه خود محروميت هم معلول پيشرفت در ابزار توليد است كه شكافها را زياد مى كند , مسئله ايست كه بايد در جاى خود مورد بحث قرار گيرد

... لولا حضور الحاضر , و قيام الحجة بوجود الناصر , و ما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم

2 - ... اگر آن جمعيت انبوه حاضر نمى شدند و يارى نميدادند تا حجت تمام شود , و اگر نبود عهدى كه خداى تعالى از علما و از دانايان گرفته تا راضى نشوند , بر سيرى ظالم و گرسنه ماندن مظلوم

( خطبه شقشقيه )


33
دو قطبى شدن جامعه و تقسيم آن بمعدودى افراد سير و كثيرى افراد گرسنه سيرى كه از شدت پرخورى ثقل كرده و باصطلاح تخمه ( سوء هاضمه ) پيدا مى كند و گرسنه اى كه از شدت محروميت شكمش به پشتش مى چسبد

بر طبق نظر دوم درباره انقلاب ها , تقسيم جامعه از نظر اجتماعى و اقتصادى به دو قطب محروم و مرفه شرط ضرورى پيدايش انقلاب نيست بسا ممكن است انقلابى خصلت انسانى محض داشته باشد طغيان به جهت گرسنگى , اختصاص بانسان ندارد حيوان هم اگر خيلى گرسنه بماند بسا هست كه عليه انسان يا حيوانهاى ديگر و يا حتى عليه صاحبش طغيان مى كند حال آنكه در بسيارى موارد انقلابها صرفا خصلت انسانى داشته اند انقلاب هنگامى مى تواند انسانى باشد كه ماهيتى آزاديخواهانه و ماهيتى سياسى داشته باشد نه ماهيتى اقتصادى چون اين امكان هست در جامعه اى شكم ها را سير بكنند و گرسنگى ها را تا حدى و يا بطور كلى از بين ببرند , ولى بمردم حق آزادى ندهند , حق دخالت در سرنوشت خود و حق اظهار نظر و اظهار عقيده را از آنها سلب بكنند مى دانيم كه هيچ كدام از اين مسائل به عوامل اقتصادى مربوط نيستند در چنين جامعه اى , مردم براى كسب اين حقوق از دست رفته قيام ميكنند و انقلاب براه مياندازند و به اين ترتيب انقلابى نه با ماهيت اقتصادى بلكه با ماهيتى دمكراتيك و ليبرالى بوجود مياورند

علاوه بر دو نوع ماهيتى كه ذكر كرديم , انقلاب ميتواند ماهيتى اعتقادى و ايدئولوژيك داشته باشد بدين معنى كه مردمى كه به يك مكتب ايمان و اعتقاد دارند و به ارزشهاى معنوى آن مكتب , شديدا وابسته هستند , وقتيكه مكتب خود را در معرض


34
آسيب مى بينند و وقتى آنرا آماج حمله هاى بنيان برافكن ميبينند , خشمگين و ناراضى از آسيبهائى كه بر پيكر مكتب وارد شده و در آرمان بر قرارى مكتب بطور كامل و بى نقص , دست به قيام ميزنند انقلاب اين مردم ربطى به سير يا گرسنه بودن شكمشان و يا ارتباطى با داشتن يا نداشتن آزادى سياسى ندارد , چرا كه ممكن است اينان هم شكمشان سير باشد و هم آزادى سياسى داشته باشند اما از آنجا كه مكتبى را كه در آرزو و آرمان آن هستند , استقرار نيافته ميبينند , برميخيزند و قيام ميكنند

اگر بخواهيم عوامل ايجاد انقلاب را دسته بندى كنيم , باين نتيجه ميرسيم كه عامل ايجاد قيام ها يا از نوع عامل اقتصادى و مادى است , يعنى قطبى شدن جامعه و تقسيم آن به دو قطب مرفه و محروم , و برخوردار و بى نصيب است كه سبب قيام ميگردد

طبعا آرمان چنين قيامى هم رسيدن بجامعه ايست كه در آن از اين شكافهاى طبقاتى اثرى نباشد , يعنى رسيدن بجامعه اى بى طبقه و يا عامل آن , وجود خصلت هاى آزاديخواهانه در بشر است يكى از ارزشهاى والاى انسانى همين خصوصيت آزاديخواهى اوست يعنى براى يك انسان , آزاد بودن و آقا بالا سر نداشتن از هر اندازه ارزش مادى ارجمندتر است ( 1 )

در نامه دانشوران نوشته اند , بوعلى سينا در وقتيكه شغل وزارت همدان را داشت ( 2 ) روزى بادبدبه و كبكبه وزارت از راهى

1 - البته اين آرمان بشرطى وجود خواهد داشت كه قيام , فاقد جنبه هاى انسانى و بقصد انتقام گيرى صرف , نباشد

2 - بوعلى سينا با همه نبوغش , دو عيب بسيار بزرگ داشت كه متاسفانه تا حدود زيادى مانع بروز استعدادهاى سرشار او گرديد حكماى بعد از او همه تاسف خود را از اين ضعفها ابراز كرده اند يك عيب او لذت طلبى و <


35
ميگذشت اتفاقا ديد كناسى در كنار ديوارى مشغول خالى كردن چاه است كناس ضمن كار اين شعر را با خود زمزمه ميكرد :
گرامى داشتم اى نفس از آنت
كه آسان بگذرد بر دل جهانت

بوعلى از ديدن وضع كناس و شعرى كه ميخواند بخنده افتاد با خود فكر كرد اين بابا با اين شغل پستى كه براى خودش انتخاب كرده , تازه هنوز سرنفس خود منت ميگذارد كه من تو را محترم شمردم دستور داد كناس را بحضورش بياورند بعد رو به او كرد و گفت , انصاف اينست كه هيچ كس در دنيا به اندازه تو نفس خودش را گرامى نداشته است كناس نگاهى بدبدبه و كبكبه بوعلى كرد , فهميد كه او وزير است , جواب داد , شغل من با همه پستى كه دارد بمراتب شريفتر از شغل تو است تو ناچارى هر روز كه پيش پادشاه ميروى تا بحد ركوع در جلوى او خم شوى , حال آن كه من آزادم و نياز به بندگى كسى ندارم , نوشته اند بوعلى با شرمسارى از كناس جدا شد و رفت

آنچه كه كناس بر زبان آورد , حكايت از واقعيتى مى كند كه در فطرت هر انسانى قرار دارد اين فطرت آزادگى انسان است كه كناسى را , به خم شدن در برابر يك جبار , يك پادشاه و يا يك انسان مثل خود ترجيح ميدهد , ولو هر قدر هم كه انجام چنين كارى مزاياى مادى بدنبال داشته باشد در نقطه مقابل انسان از اين جهت , حيوان قرار دارد كه اين مسئله برايش مطرح نيست , حيوان تنها ميخواهد شكمش سير باشد و ديگر هيچ , حال آنكه يك انسان آزادگى را به هر چيز ديگر ترجيح ميدهد .

> ديگرى مقام خواهى بود و اين دو , او را از اشتغال كامل بمسائل علمى باز داشتند و مرگ زودرس او را سبب شدند .

36

به اين ترتيب بسيار طبيعى است كه عامل حركت ملتى , عامل سياسى باشد نه عامل اقتصادى و مادى انقلاب فرانسه بعنوان مثال , از اين قبيل انقلابهاست , بعد از آنكه فيلسوفان و حكمائى نظير روسو آنهمه تبليغ درباره آزادى و آزادى خواهى و حيثيت انسانى و حريت و ارزشهاى آن كردند , زمينه قيام را آماده ساختند و مردم كه بيدار شده بودند , براى كسب آزادى انقلاب كردند

عامل سوم ايجاد انقلابها , عامل آرمان خواهى و عقيده طلبى است , انقلابهاى اصطلاحا ايدئولوژيك اينگونه انقلابها جنگ عقايدند نه جنگ اقتصادى در مظهر عقايد جنگهاى مذهبى نمونه خوبى از نبردهائى است كه بر سر عقيده و آرمان بر پا ميگردد قرآن نيز بر اين نكته تكيه مى كند , در آيه سيزدهم سوره آل عمران نكته ظريفى مندرج است آيه مربوط بجنگ مسلمانان با كفار در غزوه بدر است آنجا كه آيه از مؤمنان نام ميبرد , جنگ آنان را جنگ ايدئولوژيك و جنگ عقيده مينامد حال آنكه از جنگ كافران بجنگ عقيده تعبير نمى كند آيه ميفرمايد :

قد كان لكم آية فى فئتين التقتا فئة تقاتل فى سبيل الله و اخرى كافرة ( 1 )

در برخوردى كه ميان دو گروه روى داد , عبرت و نشانه اى براى شما وجود دارد , يك گروه از اينان در راه خدا يعنى براى ايمان وعقيده شان ميجنگيدند , و اما آن گروه ديگر كافر بودند آيه نمى گويد كه گروه دوم نيز در راه عقيده نبرد ميكردند , زيرا جنگ آنها واقعا ماهيت ايمانى نداشت , حمايت امثال ابوسفيان از بتها , بدليل اعتقاد به بتها نبود چرا كه ابوسفيان ميدانست اگر نظم تازه اى مستقر شود , از قدرت و شوكت او چيزى باقى نميماند , او در واقع از منافع خودش دفاع ميكرد نه از اعتقاداتش .

1 - سوره آل عمران - آيه 13 .


37

اكنون نهضت ما با اين پرسش روبروست كه , اساسا انقلاب ايران چه ماهيتى دارد ؟ آيا ماهيت طبقاتى دارد ؟ آيا ماهيت ليبراليستى دارد ؟ آيا ماهيت ايدئولوژيكى و اعتقادى و اسلامى دارد ؟ آنهائى كه معتقدند تمام انقلابها ماهيت مادى و طبقاتى دارد , ميگويند واقعيت اين است كه انقلاب ايران قيام محرومين عليه مرفه ها بوده است يعنى در ايران دو طبقه در مقابل يكديگر ايستاده اند , طبقه اغنيا و طبقه فقرا و اين انقلاب اگر ميخواهد ادامه پيدا كند ميبايد همين مسير را بپيمايد آن عده اى هم كه خود را مسلمان ميدانند اما شبيه ايندسته مى انديشند , سعى مى كنند به قضيه رنگ اسلامى بزنند اينها مى گويند بحكم آيه و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون ( 1 ) اسلام هم تاريخ را بر اساس دو قطبى شدن جامعه ها و جنگ استضعاف گر و استضعاف شده و پيروزى استضعاف شده بر استضعاف گر تفسير مى كند اين انقلاب هم يك نمونه از آنها است

اما در قرآن نكته ظريفى وجود دارد كه اين آقايان از آن غافل شده اند و آن نكته اين است : اسلام جهت گيرى نهضتهاى الهى را بسوى مستضعفين ميداند اما خاستگاه هر نهضت و هر انقلاب را صرفا مستضعفين نمى داند يعنى بر خلاف مكتب مادى

1 - و اراده كرديم تا بر آنان كه در آن سرزمين زبون و خوار شمرده شده بودن منت نهيم و پيشوايان و وارثانشان كنيم و در آن سرزمين استقرارشان دهيم و بدست آنها فرعون و حامان و سپاهشان را از آنچه كه از آن حذر مى كردند بنمايانيم .

(( آيات 4 و 5 سوره قصص ))


38
كه مى گويد اصلا نهضت فقط و فقط بدوش محرومان است و به سود آنها است عليه طبقات مرفه , اسلام نهضت پيامبران را به سود محرومان ميداند اما آنرا منحصرا بدوش محرومان نميداند عدم درك اين تفاوت ميان جهت گيرى و ميان خاستگاه انقلاب , منشا بسيارى از اشتباهات شده است

آنهائى كه عامل مادى را در انقلاب دخيل و مؤثر ميدانند انقلابها را با لذات اجتماعى مى دانند يعنى ميگويند انقلاب ريشه اى در ساختمان انسانها ندارد , بلكه ريشه اى در تغييرات اجتماعى دارد حال آن كه اسلام بعكس بر روى فطرت انسان ها و انسانيت آنها تكيه مى كند بهمين جهت است كه اسلام مخاطب خود را منحصرا محرومان قرار نميدهد مخاطب اسلام همه گروهها و طبقات اجتماعى هستند , حتى همان طبقات مرفه و استضعاف گر نيز طرف خطاب هستند زيرا از نظر جهان بينى اسلامى در درون هر استضعاف گرى , در درون هر فرعونى از فرعون ها , يك انسان در غل و زنجير قرار دارد در منطق اسلام فرعون فقط بنى اسرائيل را به زنجير نكشيده بلكه يك انسان را در درون خودش نيز به زنجير كشيده است , انسانى كه داراى فطرت الهى است و ارزشهاى الهى را درك مى كند , اما در زندان اين فرعون بيرونى است و لهذا مى بينيم كه پيامبران در آغاز دعوتشان و در شروع مبارزه عليه طاغوت ها , ابتدا سراغ آن انسان بزنجير كشيده شده در درون فرعونها ميروند , با اين نيت كه آن انسان را عليه فرعون حاكم برانگيزانند تا باين طريق بتوانند از درون انقلاب ايجاد كنند البته موفقيت در اينجا بان نسبت كه فردى انسان درونيش در زنجير نباشد , نيست قرآن در خصوص اينگونه انقلاب هاى درونى مى فرمايد :


39

و قال رجل مؤمن من آل فرعون يكتم ايمانه ... ( 28 - مؤمن )

مى فرمايد انسانى از همان ملاء فرعون , از همانها كه از نظر امكانات زندگى در رفاه كامل بسر ميبرند و از نظر اين كه در طبقه استثمارگر و در طبقه استضعاف گر هستند با حاكم و با فرعون همكار و همدست و هم انديشه اند , در ميان چنين افرادى , مردى پيدا مى شود كه , بموسى ايمان مياورد و بحمايت از او برميخيزد

زن فرعون نيز از آن نمونه افرادى است كه در طبقه حاكم قرار دارند اما با شنيدن سخن حق وجدانشان بيدار مى شود و به نداى حق لبيك ميگويند زن فرعون با قبول دعوت موسى عليه فرعون قيام مى كند , او در ابتدا غل و زنجير را از پاى آن انسانى كه در درونش بزنجير كشيده شده پاره كرد و بعد از آزاد كردن خود انسانيش عليه فرعون كه هم شوهرش بود و هم سمبل نظام جور و ظلم , طغيان كرد

اين قيام , قيام فردى از گروه قبطيان بسود سبطيان بود سبطيها انسانهائى هستند كه از ناحيه انسانهاى ديگر - قطبيها - بزنجير كشيده شده اند , اما خودشان انسان درون خود را بزنجير نكشيده و يا آن كه كمتر اسير كرده اند قهرا دعوت موسى در ميان ايشان - سبطيها - كه در واقع محرومان جامعه بحساب ميامدند , داوطلب بيشترى داشت , درست همانطور كه دعوت پيامبر اسلام بيشتر از طرف محرومان پذيرفته شد و از طبقات مرفه گروه كمترى بان لبيك گفتند در زمان ما نيز استقبال محرومين از انقلاب اسلامى بيشتر بود زيرا اين انقلاب بسود مستضعفين و در جهت خير مستضعفين يعنى در جهت عدالت است و قهرا چون در جهت استقرار عدالت است لازم است نعمت هائى كه در دست عده اى احتكار شده از آنها گرفته شود و در اختيار آنها كه محرومند قرار بگيرد . طبيعى


40
است كه براى آنكس كه بايد حقش را بگيرد , قضيه هم فال است و هم تماشا يعنى هم پاسخ گر بفطرتش است و هم چيزى نصيبش شده است ولى آن كس كه بايد نعمتها را پس بدهد , البته بفطرتش پاسخ مى گويد ولى بايد پا روى مطامعش بگذارد از اينجهت براى اين فرد پذيرفتن نظم تازه بسيار مشكل است و درست بهمين دليل , ميزان موفقيت در ميان اين طبقه كم است .

در تفسير و تحليل انقلاب ما , گروهى معتقد به تفسير تك عاملى هستند مى گويند تنها يك عامل در ايجاد اين انقلاب دخيل بوده است البته در ميان اين گروه سه نظر مختلف وجود دارد يك دسته عامل را صرفا مادى و اقتصادى , دسته اى ديگر عامل را تنها آزادى خواهى و دسته سوم عامل را فقط اعتقادى و معنوى مى دانند در مقابل اين گروه , گروه ديگرى قرار دارند كه معتقدند انقلاب تك عاملى نبوده بلكه در تكوين و ايجاد اين انقلاب هر سه عامل بصورت مستقل دخالت داشته اند و در آينده , اين انقلاب با همكارى و ائتلاف اين سه عامل است كه تداوم پيدا مى كند و بثمر ميرسد .

اما در كنار اين نظرات , نظر ديگرى وجود دارد كه خود ما نيز موافق آن هستيم در اينجا كوشش مى كنيم تا حد امكان نظر اخير را تشريح كنيم انقلاب ايران به اعتراف بسيارى يك انقلاب مخصوص به خود است يعنى براى آن نظيرى در دنيا نميتوان پيدا كرد در مورد يگانه بودن انقلاب گروهى كه بوجود سه عامل مستقل معتقدند ميگويند ما در دنيا هيچ انقلابى نداريم كه اين سه عامل در آن دوش بدوش يكديگر حركت كرده باشد ما نهضت هاى سياسى داريم ولى طبقاتى نبوده اند , نهضت هاى


41
طبقاتى داريم اما سياسى نبوده اند و بالاخره اگر هر دو اين عوامل وجود داشته اند , از عوامل معنوى و مذهبى خالى بوده اند باين ترتيب اين گروه نيز نظر ما را در مورد منحصر بفرد بودن اين انقلاب بنحوى مى پذيرند از نظر ما اين انقلاب اسلامى بوده است , اما منظور از اسلامى بودن بايد روشن گردد بعضى ها فكر ميكنند مقصود از اسلام تنها همان معنويتى است كه در اديان بطور كلى و از جمله در اسلام وجود دارد گروه ديگر ميپندارند اسلامى بودن بمعناى رواج مناسك مذهبى و آزاد بودن انجام عبادات و آداب شرعى است اما با وجود اين تعبيرات , لااقل بر ما روشن است كه اسلام معنويت محض , آن چنان كه غربيها درباره مذهب ميانديشند , نيست اين حقيقت نه تنها درباره انقلاب فعلى , بلكه در مورد انقلاب صدر اسلام نيز صادق است .

انقلاب صدر اسلام در همان حال كه انقلابى مذهبى و اسلامى بود , در همان حال انقلابى سياسى نيز بود , و در همان حال كه انقلابى معنوى و سياسى نيز بود , انقلابى اقتصادى و مادى نيز بود يعنى حريت , آزادگى , عدالت , نبودن تبعيضهاى اجتماعى و شكاف هاى طبقاتى در متن تعليمات اسلامى است در واقع هيچ يك از ابعادى كه در بالا بانها اشاره كرديم , بيرون از اسلام نيستند راز موفقيت نهضت ما نيز در اين بوده است كه نه تنها به عامل معنويت تكيه داشته , بلكه آندو عامل ديگر - مادى و سياسى - را نيز با اسلامى كردن محتواى آنها , در خود قرار داده است فى المثل , مبارزه براى پر كردن شكافهاى طبقاتى , از تعاليم اساسى اسلام محسوب مى شود , اما اين مبارزه با معنويتى عميق توأم و همراه است .

از سوى ديگر روح آزادى خواهى و حريت در تمام دستورات


42
اسلامى به چشم ميخورد در تاريخ اسلام با مظاهرى روبرو مى شويم كه گوئى به قرن هفدهم - دوران انقلاب كبير فرانسه - و يا قرن بيستم - دوران مكاتب مختلف آزاديخواهى - متعلق است .

داستانى كه جرج جرداق از خليفه دوم نقل مى كند و آن را با كلام اميرالمؤمنين مقايسه مى كند در اين زمينه نمونه خوبى است مشهور است در وقتى كه عمروعاص حاكم مصر بود , روزى پسرش با فرزند يكى از رعايا دعوايش مى شود , در ضمن نزاع پسر عمروعاص سيلى محكمى بگوش بچه رعيت ميزند رعيت و پسرش براى شكايت پيش عمروعاص مى روند , رعيت مى گويد پسرت به پسر من سيلى زده و طبق قوانين اسلامى ما آمده ايم تا انتقام بگيريم عمروعاص اعتنايى به حرف او نمى كند و هر دو را از كاخ بيرون مى كند رعيت غيرتمند و پسرش براى دادخواهى راهى مدينه ميشوند و يكسر بنزد خليفه دوم مى روند در حضور خليفه رعيت شكايت مى كند كه اين چه عدل اسلامى است كه پسر حاكم , پسر مرا سيلى مى زند و حق دادخواهى را هم از ما ميگيرد عمر دستور احضار عمروعاص و پسرش را مى دهد , بعد از پسر رعيت مى خواهد كه در حضور او سيلى پسر عمروعاص را تلافى كند آنگاه رو به عمروعاص مى كند و مى گويد :

(( متى استعبدتم الناس و قد ولدتهم امهاتهم احرارا ))

از كى تا بحال مردم را برده خودت قرار داده اى و حال آنكه از مادر آزاد زائيده شده اند .

با مقايسه با انقلاب فرانسه , مى بينيم كه درست همين طرز تفكر روح آن انقلاب را تشكيل ميدهد از جمله اين اعتقاد كه (( هر كس از مادر آزاد زائيده مى شود و بنابراين آزاد است )) از اصول اساسى انقلاب فرانسه بشمار ميرود باز در تاريخ اسلام


43
مى خوانيم وقتى مجاهدان صدر اسلام در قادسيه با لشكر رستم فرخزاد فرمانده سپاه ايران روبرو ميشوند رستم در شب اول زهرة بن عبدالله سر كرده سپاه اسلام را بنزد خود ميطلبد و به او پيشنهاد صلح مى كند , باين صورت كه پولى بگيرند و برگردند سرجاى خود اين داستان را ما در كتاب داستان راستان نقل كرده ايم ( 1 ) و در اينجا قسمتى از آنرا كه به بحث مربوط مى شود ذكر مى كنيم .

رستم با غرور و بلند پروازى - كه مخصوص خود او بود - گفت : شما همسايه ما بوديد , ما بشما نيكى مى كرديم شما از انعام ما بهره مند مى شديد و گاهى كه خطرى شما را تهديد مى كرد ما از شما حمايت و شما را حفظ مى كرديم تاريخ گواه اين مطلب است سخن رستم كه به اينجا رسيد زهره گفت : همه اينها كه گفتى صحيح است , اما تو بايد اين واقعيت را درك كنى كه امروز غير از ديروز است ما ديگر آن مردمى نيستيم كه طالب دنيا و ماديات باشيم , ما از هدفهاى دنيائى گذشته ايم , هدفهاى آخرتى داريم ...

بعد رستم از زهره مى خواهد كه در اطراف هدفها و دين خودشان توضيحاتى باو بدهد و زهره در جواب مى گويد :

اساس و پايه و ركن آن ( دين ) دو چيز است , شهادت به يگانگى خدا و شهادت به رسالت محمد و اينكه آنچه او گفته است از جانب خداست رستم مى گويد اينكه عيب ندارد ديگر چه ؟ ديگر آزاد ساختن بندگان خدا , از بندگى انسانهائى مانند خود ( 2 ) و ديگر اينكه مردم همه از يك پدر و مادر زاده شده اند , همه فرزندان آدم و حوا هستند , بنابراين همه برادر و خواهر يك ديگرند (... 3 )

سپس زهره ساير اهداف را تشريح مى كند غرضم از ذكر

1 - داستان راستان , جلد دوم , داستان 108 , صفحه 132

2 - و اخراج العباد من عبادة العباد الى عبادة الله

3 - الناس بنوا آدم و حوا اخوة لاب و ام


44
اين داستان نشان دادن اين نكته بود كه تعليمات ليبراليستى در متن تعاليم اسلامى وجود دارد ( 1 ) .

اين گنجينه عظيم از ارزشهاى انسانى كه در معارف اسلامى نهفته بود , تقريبا از سنه بيست به بعد در ايران بوسيله يك عده از اسلام شناسهاى خوب و واقعى وارد خود آگاهى مردم شد يعنى بمردم گفته شد , اسلام دين عدالت است , اسلام با تبعيضهاى طبقاتى مخالف است , اسلام دين حريت و آزادى است به اين ترتيب علاوه

1 - بعنوان نمونه ديگرى در اين زمينه مى توان جمله اميرالمؤمنين ( ع ) را خطاب به امام حسن ( ع ) كه در وصيت نامه آن حضرت آمده ذكر كرد حضرت مى فرمايد : و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا , پسرم هرگز بنده ديگرى نباش , كه خدا ترا آزاد آفريده است .

در فرمانى كه اميرالمؤمنين ( ع ) خطاب به مالك اشتر , استاندار و والى مصر مى نويسد مى فرمايد : دل را سراپرده محبت توده مردم كن , بر آنان مهرورز و با آنان نرم باش , مباد كه چون درنده شكار افكن به خون ريختن آنان پردازى چه , آنان بر دو گروهند , يا در دين با تو برادرند , يا در آفرينش با تو برابر اما از آنان لغزش سر مى زند و بيمارى هاى روانى بر آنان عارض مى گردد و خواه ناخواه به ناروا دست مى زنند پس آنسان كه دوست مى دارى خداى بر تو ببخشايد و از گناهانت در گذرد , تو نيز بر آنان ببخشاى و از خطاهاشان درگذر چه , تو زبردست و سرپرست آنانى و آنكس كه تو را بر آنان فرمانروائى داد زبر دست توست با خداى در مياويز كه تاب قهر او ندارى ...

بعد امام مى فرمايد بمردم جرئت و شهامت بده تا بتوانند حقشان را از تو مطالبه كنند و ميدان را براى اعتراض آنان بازگذار و آنگاه مى گويد , از رسول خدا ( ص ) مكرر شنيدم كه مى فرمود :

امتى كه بين آنان , حق ناتوان بى نگرانى و ترس از توانايان گرفته نشود هرگز رستگار نخواهد شد .


45
بر معنويت , آرمانها و مفاهيم ديگر نظير برابرى , آزاديخواهى , عدالت و رنگ اسلامى به خود گرفت و در ذهن مردم جايگزين شد درست به دليل جاى گزينى اين مفاهيم در ذهن توده بود كه نهضت اخير ما نهضتى شامل و همه گير شد فكر نمى كنم در شامل بودن اين نهضت بتواند كسى ترديد كند نهضت مشروطه يك نهضت شهرى بود نه روستائى اما اين نهضت هم روستائى بود هم شهرى , شهرى و روستائى , محروم و ثروتمند , كارگر و كشاورز , بازارى و غير بازارى , روشنفكر و عامى , همه و همه در اين نهضت شركت كرده بودند و اين بدليل اسلامى بودن نهضت بود كه همه گروههاى مختلف در يك مسير و يك صف قرار گرفتند ( 1 ) .

بالاتر از اين ايجاد هماهنگى , نهضت ما توانست موفقيت بسيار بزرگ ديگر كسب بكند و آن از بين بردن خود باختگى ملت ما در برابر غرب - بمعنى اعم آن يعنى بلوك غرب و شرق - بود نهضت ما توانست بمردم بگويد كه شما خود يك مكتب و يك فكر مستقل داريد خود مى توانيد بر روى پاى خود بايستيد و تنها بخود اتكا داشته باشيد .

از نظر علماى جامعه شناسى , اين مطلب ثابت شده كه همانطور كه فرد داراى روح است , جامعه هم روح دارد هر جامعه اى داراى فرهنگى است كه آن فرهنگ روح جامعه را تشكيل ميدهد اگر كسى در نهضتى بتواند بر روى آن روح انگشت بگذارد , آنرا زنده كند , خواهد توانست تمام اندام جامعه را يك جا به حركت در آورد .

1 - البته نمى گوئيم سهم همه على السويه است , چنين چيزى ممكن نيست ولى مى گوئيم اين گروهها در يك حركت هماهنگ و هم جهت قرار گفته اند .


46

مدتهاست كه برخورد و تلاقى شرق و غرب بوقوع پيوسته و اين امر بخصوص در صد سال اخير شدت بيشترى پيدا كرده است مردم مشرق زمين بطور كلى و مسلمانان بخصوص , وقتى خود را در مقابل غربى ها ديدند , احساس كوچكى و حقارت كردند در كتاب نهضتهاى اسلامى , اين نكته را نوشته ام كه سيد احمد خان هندى يا بقول انگليسيها , سر سيد احمد خان , در ابتدا يكى از سران نهضت اسلامى در هند بود و مردم را عليه امپراطورى انگليس تحريك مى كرد انگليسى ها او را به انگلستان دعوت كردند سيد احمد خان در اروپا وقتى آن تمدن عظيم اوايل قرن بيستم و آن اوضاع با شكوه بريتانياى كبير را ديد , آنچنان خود را باخت كه وقتى برگشت به هند تمام افكارش عوض شد از آن به بعد به مردم مى گفت ما راهى نداريم الا اينكه تحت قيمومت انگلستان در آئيم و اين درست همانند فكرى بود كه تقى زاده ما پيدا كرد

تقى زاده مى گفت ايرانى اگر بخواهد بسعادت برسد بايد از فرق سر تا نوك پا فرنگى بشود در نقطه مقابل اينها سيدجمال الدين اسدآبادى قرار داشت سيد با اينكه در صد سال پيش و در اوج انحطاط مسلمانان زندگى مى كرد وقتى كه به غرب رفت , آنجا باين فكر افتاد كه بايد ملل مشرق زمين را بيدار كرد بايد بانها شخصيت داد و بايد غرب را در مقابل آنها تحقير كرد خود سيد جمال به اين كار همت گماشت او در مجله عروة الوثقى كه در پاريس منتشر مى كرد داستان مسجد مهمان كش را آورده كه داستان بسيار زيبائى است ( 1 ) خلاصه داستان مسجد مهمان كش كه

1 - البته سيد جمال در داستان خود اسم مسجد نبرده , بلكه از آن به معبد تعبير كرده فكر مى كنم چون در اروپا اين قصه را نشر مى داده نخواسته اسم مسجد را بياورد .


47
در مثنوى آمده از اين قرار است : مى دانيم كه در قديم مهمانخانه ها و هتل و از اين قبيل اماكن نبوده و اگر كسى وارد محلى مى شد و دوست و آشنايى نداشت , معمولا بمسجد ميرفت و در آنجا مسكن ميگزيد مسجد مهمان كش از اين جهت معروف شده بود كه هر كسى شب آنجا مى خوابيد صبح , جنازه اش را بيرون مياوردند و كسى هم نمى دانست علت چيست روزى شخص غريبى به اين شهر آمد و چون جائى نداشت , رفت كه در مسجد بخوابد مردم نصيحتش كردند كه : به اين مسجد نرو , هر كس كه شب در اين مسجد مى خوابد , زنده نميماند مرد غريب كه آدم شجاع و دليرى بود , گفت من از زندگى بيزارم و از مرگ هم نمى ترسم و مى روم , ببينم چه مى شود به هر حال مرد شب را در مسجد ميخوابد , نيمه هاى شب صداهاى هولناك و مهيبى از اطراف مسجد بلند شد , صداهاى مهيبى كه زهره هر شير را مى تركاند مرد با شنيدن صدا از جا بلند شد و فرياد كشيد : هر كه هستى بيا جلو , من از مرگ نمى ترسم , من از اين زندگى بيزارم , بيا هر كارى دلت ميخواهد بكن با فرياد مرد , ناگهان صداى سهمناكى بلند شد و ديوارهاى مسجد فرو ريخت و گنجهاى مسجد پديدار شد سيد جمال در پايان مقدمه خود مينويسد :

بريتانياى كبير چنين پرستشگاه بزرگى است كه گمراهان چون از تاريكى سياسى بترسند بدرون آن پناه مى برند و آنگاه اوهام هراس انگيز ايشان را از پاى در مياورد مى ترسم روزى مردى كه از زندگى نوميد شده , ولى همت استوار دارد بدرون اين پرستشگاه برود و يكباره در آن فرياد نوميدى برآورد , پس ديوارها بشكافد و طلسم اعظم بشكند ( 1 ) .

خود سيد جمال چنين كارى كرد در زمانى كه فكر مبارزه با

1 - عروة الوثقى , صفحات 223 - 224 .


48
انگلستان در دماغ احدى خطور نمى كرد , اين مرد فرياد مبارزه با سياست استعمارگرى انگلستان را بلند كرد , و براى اولين بار اين حالت خود باختگى را از مردم گرفت , و براى اولين بار روى خود اسلامى امت مسلمان تكيه كرد سيد جمال براى تمام ملتهاى اسلامى يك منش و يك هويت يگانه قائل بود اما آنرا يك من پايمال شده , يك من تحقير شده منى كه شرافت خود , كرامت و تاريخ خود را فراموش كرده , مى دانست و معتقد بود كه بايد اين من را به ياد خود آورد به اين دليل بود كه سيد به تاريخ صدر اسلام , به تمدن و فرهنگ اسلام تكيه مى كرد و از اين طريق خود اين امت را بيادش مياورد , و به ملل مسلمان روحيه مى داد البته روشن است كه اين حرفها به دليل آماده نبودن شرايط , در آن زمان نميتوانست تاثير زيادى داشته باشد , اما به هر حال سيد بذر تحولات و قيام هاى بعدى را كاشت و ما اكنون ثمره و نتيجه آن مجاهدتها را براى العين مشاهده مى كنيم آنطور كه اوضاع سياسى جهان نشان ميدهد الان در تمام كشورهاى اسلامى , نهضت هاى اسلامى بر اساس جستجوى هويت اسلامى پا گرفته است حتى در كشورهائيكه كمتر اسمى از آنها در وسائل ارتباط جمعى مطرح مى شود , چنين نهضت هائى شروع به رشد كرده اند همه اين نهضت ها آنطور كه از قرائن برميايد , ماهيتى اسلامى دارند , يعنى بر اساس طرد همه ارزشهاى غير اسلامى و تكيه بر ارزشهاى مستقل اسلامى , استوارند .

در مورد انقلاب خودمان اگر اين نظريه درست باشد كه ماهيتى اسلامى دارد ( 1 ) يعنى انقلابى است كه در همه جهات مادى و معنوى سياسى و عقيدتى , روح و هويتى اسلامى دارد , در

1 - اينكه قيد اگر را اضافه كرده ام باين دليل كه شايد گروهى به اين <


49
آن صورت تداوم آن و بثمر رسيدنش نيز بر همين مبنا و اساس امكان پذير خواهد بود باين ترتيب وظيفه هر يك از ما عبارت خواهد بود از كوشش در جهت حفظ هويت اصيل انقلاب يعنى انقلاب ما از اين پس نيز بايد اسلامى باشد نه مشترك و مؤتلف بايد اسلامى باشد نه صرفا ضد طبقاتى , بايد اسلامى باشد , نه آزاديخواهانه محض و بالاخره بايد اسلامى باشد و نه فقط روحانى و معنوى و يا تنها سياسى

اما به بينيم چگونه ميتوان ثابت كرد كه اين انقلاب انقلابى اسلامى بوده و هويت ديگرى نداشته يكى از راههاى شناخت انقلاب , بررسى كيفيت رهبرى آن انقلاب و نهضت است

از نظر رهبرى اينطور نبود كه روز اول كسى خود را كانديدا بكند و بعد مردم به او رأى بدهند و او را به رهبرى انتخاب كنند و بدنبال آن , رهبر براى مردم تعيين خط مشى كند واقعيت اينست كه گروههاى زيادى - از آنها كه احساس مسئوليت مى كنند - تلاش كردند كه رهبرى نهضت را بعهده بگيرند ولى تدريجا همه عقب رانده شدند و رهبر خود به خود انتخاب شد شما در نظر بگيريد كه چه تعداد از قشرهاى مختلف , مثلا از روحانيون - چه از مراجع و يا غير مراجع - و يا از غير روحانيون چه گروههاى اسلامى و چه غير اسلامى , در اين انقلاب شركت داشتند در اين نهضت افراد تحصيلكرده , افراد عامى , دانشجو , كارگرها , كشاورزان , بازرگانان همه و همه شركت داشتند ولى از ميان همه اين افراد مختلف , تنها يك نفر , به عنوان رهبر انتخاب شد , رهبرى كه همه

> عقيده - اسلامى بودن نهضت - اعتقاد نداشته باشند در ادامه سخن , بيان خواهم كرد كه اساسا چگونه مى توان ماهيت يك نهضت را شناخت و به چه دلايلى نهضت ما اسلامى است .

50
گروهها او را برهبرى پذيرفتند اما چرا ؟ آيا بدليل صداقت رهبر بود ؟ بيشك اين رهبر صداقت داشت ولى آيا صداقت منحصر بشخص امام خمينى بود و كسى ديگر صداقت نداشت ؟ البته مى دانيم كه چنين نيست و صداقت منحصر به ايشان نبود آيا بدليل شجاعت رهبر بود و اينكه تنها ايشان فرد شجاعى بودند و غير از ايشان رهبر صديق و صادق و شجاع ديگرى وجود نداشت ؟ البته كسان شجاع ديگرى نيز بودند آيا به اين دليل بود كه ايشان از يك نوع روشن بينى برخوردار بودند و ديگران فاقد اين روشن بينى بودند ؟ آيا بدليل قاطعيت رهبر بود و ديگران فاقد قاطعيت بودند ؟ ميدانيم كه قاطعيت منحصر به ايشان نبود درست است كه همه اين مزايا باعلى درجه در ايشان جمع بود , ولى چنين نيست كه اين مزايا - لااقل به شدت و گسترش كمتر - در ديگران نبود , پس چه شد كه جامعه خود بخود ايشان را , و فقط ايشان را به رهبرى انتخاب كرد و هيچ فرد ديگرى را در كنار ايشان به رهبرى نپذيرفت ؟

پاسخ اين سؤال بر مى گردد به يك سؤال اساسى كه در فلسفه تاريخ مطرح مى شود و آن اين است كه آيا تاريخ شخصيت را ميسازد و يا شخصيت تاريخ را , آيا نهضت رهبر را مى سازد و يا رهبر نهضت را ؟ اجمالا ميدانيم كه نظريه صحيح در اين مورد اينست كه , يك اثر متقابل ميان اين دو , يعنى ميان نهضت و رهبر است , ميبايد از يك طرف يك سلسله مزايا و امتيازات در رهبر باشد و از طرف ديگر نيز خصوصياتى در نهضت وجود داشته باشد مجموع اين شرايط است كه فرد را بمقام رهبرى مى رساند امام خمينى به اين علت رهبر بلامنازع و بلا معارض اين نهضت شد كه علاوه بر اينكه واقعا شرايط و مزاياى يك رهبر در فرد ايشان جمع بود , ايشان در مسير فكرى و روحى و نيازهاى مردم ايران


51
قرار داشت حال آن كه ديگران - آنها كه براى كسب مقام رهبرى نهضت تلاش مى كردند - به اندازه ايشان در اين مسير قرار نداشتند .

معنى اين سخن اين است كه امام خمينى با همه مزايا و برتريهاى شخصى كه دارد اگر اهرمهائى كه روى آنها دست مى گذاشت و فشار ميداد و جامعه رابه حركت در مياورد , از نوع اهرمهائى بود كه ديگران روى آن فشار مى آوردند و اگر منطقى كه ايشان بكار ميبرد نظير منطق ديگران بود , امكان نداشت ايشان در بحركت در آوردن جامعه موفقيتى كسب كند ( 1 ) .

اگر امام عنوان پيشوائى مذهبى و اسلامى را نمى داشت و اگر مردم ايران در عمق روحشان يك نوع آشنائى و انس و الفتى با اسلام نداشتند و اگر عشقى كه مردم ما با خاندان پيامبر دارند وجود نمى داشت و اگر نبود كه مردم حس كردند كه اين نداى پيامبر و نداى حضرت على ( ع ) و يا نداى امام حسين ( ع ) است كه از دهان اين مرد بيرون مى آيد , محال بود نهضت و انقلابى به اين وسعت در مملكت ما بوجود آيد .

رمز موفقيت رهبر در اين بود كه مبارزه را در قالب مفاهيم اسلامى به پيش برد ايشان با ظلم مبارزه كرد ولى مبارزه با ظلم را با معيارهاى اسلامى مطرح كرد , امام از طريق القاى اين فكر كه يك مسلمان نبايد زير بار ظلم برود , يك مسلمان نبايد تن به

1 - مثلا اگر مسئله وارد كردن تضادهاى طبقاتى در خود آگاهى مردم و يا مفاهيمى نظير آزاديخواهى و عدالت طلبى با معيارهاى مكاتب شرق و غرب از طرف ايشان عرضه مى گرديد , بازتابى در جامعه ما نمى داشت حال آنكه ايشان همين مفاهيم را با معيارهاى اسلامى و با استفاده از فرهنگ بارور اسلامى به جامعه عرضه كرد و جامعه نيز با حسن تلقى با آنها برخورد نمود .


52
اختناق بدهد , يك مسلمان نبايد به خود اجازه دهد كه ذليل باشد , مؤمن نبايد زير دست و فرمانبر كافر باشد ( 2 ) , با ظلم و ستم و استعمار و استثمار مبارزه كرد , مبازره اى تحت لواى اسلام , و با معيارها و موازين اسلامى .

از جمله اقدامات اساسى اين رهبر , مخالفت جدى و دامنه دار با مسئله جدائى دين از سياست بود شايد فضل تقدم در اين زمينه با سيد جمال باشد سيد جمال شايد نخستين كسى بود كه احساس كرد اگر بخواهد در مسلمانان جنبش و حركتى ايجاد كند بايد به آنها بفهماند كه سياست از دين جدا نيست , اين بود كه او اين مسئله را بشدت در ميان مسلمين مطرح كرد , بعدها استعمارگران تلاش زيادى كردند تا در كشورهاى مسلمان رابطه دين و سياست را قطع كنند .

از جمله اين تلاشها , طرح مسئله ايست بنام (( علمانيت )) ( 2 ) كه بمعنى جدائى دين از سياست است بعد از سيد جمال در كشورهاى عربى و بخصوص در مصر افراد زيادى پيدا شدند كه با تكيه بر قوميت و در لباس ملى گرائى , عربيزم , و پان عربيزم به تبليغ فكر جدائى دين از سياست پرداختند اخيرا هم شاهد بوديد كه انورسادات همين مسئله را باز بار ديگر مطرح كرد , انور سادات در نطقهاى اخيرش بخصوص بر اين نكته تاكيد مى كرد كه دين مال مسجد است و بايد كار خود را در آنجا انجام دهد , مذهب اصولا نبايد كارى به مسائل سياسى داشته باشد .

در جامعه ما نيز اين مسائل زياد مطرح شده بود بطوريكه

1 - لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا ( نساء - 141 ) خدا هرگز براى كافران نسبت به اهل ايمان راه تسلط باز نخواهد نمود .

2 - اين كلمه ترجمه لغتSecularism است .


53
مردم تقريبا آن را پذيرفته بودند , اما همه ديديم كه وقتى از زبان يك مرجع تقليد , از زبان كسى كه مردم , با وسواس كوشش مى كنند تا كوچكترين آداب مذهبى خود را با دستورهاى او منطبق بكنند , در كمال صراحت بيان شد كه دين از سياست جدا نيست و به مردم خطاب شد كه اگر از سياست كشور دورى كرده ايد , در واقع از دين دورى كرده ايد , مردم چگونه به جنب و جوش افتادند و بنوعى بسيج عمومى اقدام كردند و يا در نظر بگيريد كه مسئله آزادى و آزادى خواهى در جامعه با شدت مطرح بود , با اين حال چندان تاثيرى در حال مردم نداشت ولى وقتى همين مسئله از زبان رهبر مطرح شد , يعنى كسى كه رهبر دينى و مذهبى است , مردم براى اولين بار دريافتند كه آزادى يك موضوع صرفا سياسى نيست , بلكه بالاتر از آن يك موضوع اسلامى است و اين نكته روشن شد كه يك نفر مسلمان بايد آزاد زيست كند و بايد آزاديخواه باشد .

در چند سال اخير مسائلى در ايران بوجود آمد كه از جنبه هاى اقتصادى و سياسى اهميت چندانى نداشت , ولى از جنبه مذهبى آنهم از نظر شعائر مذهبى مهم بود و خود اين مسائل در اوج دادن به نهضت نقش موثرى داشتند مثلا يكى از اشتباهات بسيار بزرگ عوامل رژيم اين بود كه بدليل غرور فوق العاده اى كه بر ايشان حاصل شده بود در اواخر سال 55 تصميم گرفتند كه تاريخ هجرى را به تاريخ به اصطلاح شاهنشاهى تبديل كنند اينكه تاريخ هجرى باشد يا شاهنشاهى , از نظر اقتصادى و سياسى تاثير چندانى در حال مردم نداشت ولى همين مسئله بشدت عواطف مذهبى مردم را جريحه دار كرد و وسيله خوبى براى كوبيدن رژيم بدست رهبر داد رهبر بلافاصله با طرح اين شعار كه چنين عملى دشمنى با پيغمبر و دشمنى با اسلام است و معادل است با قتل عام هزاران


54
نفر از عزيزان اين مردم , موفق شد در مردم عصيان ايجاد كند و از تحريك وجدان اسلامى آنها به بهترين نحو در جهت پيشبرد نهضت بهره بردارى نمايد .

بنابراين با بررسى مسئله رهبرى و كيفيت و نحوه آن , و با در نظر گرفتن اينكه مردم در ميان افراد زيادى كه صلاحيت رهبرى داشتند كدام رهبر را انتخاب كردند ( 1 ) و با بررسى و تحليل مسيرى كه اين رهبر طى كرد و اهرمهائى كه روى آنها تكيه نمود و منطقى كه به كاربرد , به اين نتيجه روشن و آشكار ميرسيم كه نهضت ما واقعا يك نهضت اسلامى بوده است با آنكه نهضت از سوئى خواهان عدالت بود و از سوئى ديگر در جستجوى آزادى و استقلال , ولى عدالت را در سايه اسلام ميخواست و استقلال و آزادى را در پرتو اسلام جستجو ميكرد , و به عبارت بهتر نهضت ما همه چيز را با رنگ و بوى اسلامى طلب ميكرد اين , همان جهت مورد خواست و ميل ملت بود ( 2 ) .

1 - و به خصوص بايد توجه داشت كه اين رهبر زورى نداشت تا بخواهد خود را بر مردم تحميل كند و كسى نيز او را منصوب نكرد و او خود را كانديدا نكرده بود , بلكه انتخابش بطور طبيعى و خودبخود صورت گرفت .

2 - يك نمونه ذكر كنم , دوستى دارم كه در تمام زندگيش همواره در حال مبارزه با رژيم بوده است و در اين زمينه از بذل جان و مال واقعا دريغ نداشته او بدليل روحيه خاصش , نسبت به مجاهدين كه آنها هم موضعى مخالف رژيم داشتند , علاقه و گرايش عجيبى داشت بعد از اينكه جريان به اصطلاح اپورتونيستى سازمان مجاهدين پيش آمد , من به شدت نگران حال اين دوستم شدم با خود فكر كردم نكند كه وقتى با اين جريان برخورد مى كند بگويد اينكه اينها آمده اند و ماركسيست شده اند , مسئله مهمى نيست چون فعلا بايد مبارزه كرد و مسئله مهم مبارزه است اما بعد در جلسه اى كه با او ملاقات كردم و نظرش را درباره ماركسيست شدن سازمان سؤال كردم , در جوابم جمله اى گفت كه هرگز فراموش نميكنم گفت حقيقت اين است كه <


55

در ابتداى سخنم به نكته اى اشاره كردم كه اينجا ميبايد آنرا تكميل كنم در آنجا گفتم كه هر انقلابى معلول يك سلسله نارضايتى ها و ناراحتى هاست يعنى وقتى مردم از وضع حاكم ناراضى و خشمگين باشند و وضع مطلوبى راآرزو بكنند , زمينه انقلاب به وجود ميايد حالا مى خواهم مكمل اين موضوع را بيان كنم و آن اين است كه , صرف نارضائى كافى نيست ممكن است ملتى از وضع موجود ناراضى باشد و آرزوى وضع ديگرى داشته باشد , با اين حال انقلاب نكند , چرا ؟ براى اينكه داراى روحيه را و تمكين است روحيه ظلم پذيرى در ميان آن ملت رواج دارد چنين مردمى ناراضى هستند اما در عين حال تسليم ظلم اند اگر ملتى ناراضى بود , اما علاوه بر آن يك روحيه پرخاشگرى يك روحيه طرد و انكار در او وجود داشت , در آن صورت انقلاب مى كند اينجاست كه نقش مكتبها روشن مى شود .

از جمله خصوصيات اسلام اينست كه به پيروانش حس پرخاشگرى و مبارزه و طرد و نفى وضع نامطلوب را مى دهد جهاد , امر به معروف و نهى از منكر يعنى چه ؟ يعنى اگر وضع حاكم وضع نامطلوب و غير انسانى بود , تو نبايد تسليم بشوى و تمكين بكنى تو بايد حداكثر كوشش خودت را براى طرد و نفى اين وضع و بر قرارى وضع مطلوب و ايده آل بكار ببرى .

مسيحيت كه اساسش بر تسليم و تمكين است , قرنها از اسلام انتقاد ميكرد كه اين چگونه دينى است ؟ در دين كه نبايد شمشير و جهاد وجود داشته باشد دين بايد دم از صلح و صفا بزند , بايد

> ما عدالت را هم در سايه خدا ميخواهيم اگر بنا باشد عدالت باشد اما از نام خدا اثرى نباشد ما از چنين عدالتى بيزاريم با چنين روحيه هائى بود كه ملت ما موفق به بر پا كردن قيامى با اين عظمت شد .

56
بگويد اگر به سمت راست تو سيلى زدند , طرف چپ صورتت را پيش بياور حال آن كه اسلام چنين منطقى ندارد .

اسلام مى گويد : افضل الجهاد كلمة عدل عند امام جائر يعنى با فضيلت ترين و برترين جهادها اينست كه انسان در برابر يك پيشواى ستمگر , دم از عدل بزند و سخن عدل مطرح كند من در جائى نوشته ام كه همين جمله كوتاه چقدر حماسه در دنياى اسلام آفريده است .

اگر در مكتبى عنصر تعرض و عنصر تهاجم نسبت به ظلم و ستم و اختناق وجود داشته باشد , آن وقت اين مكتب خواهد توانست بذر انقلاب را در ميان پيروان خود بكارد امروز خوشبختانه اين بذر بقدر كافى در ميان ما پاشيده شده است , يعنى بعد از آن كه سالها و بلكه قرنها بود كه جهاد و امر بمعروف و نهى از منكر در ميان ما فراموش شده بود و ما طريق مبارزه را از ياد برده بوديم ( 1 ) در اين صد سال اخير خوشبختانه اين مسئله دوباره مطرح شد و جاى خود را در جامعه باز كرد .

1 - يادم هست در اوائلى كه جلسات انجمن اسلامى مهندسين تشكيل شده بود , در آنجا بحثى داشتم راجع به امر به معروف و نهى از منكر به اين مناسبت در تاريخچه اين بحث مطالعه اى كردم و در دنبال اين مطالعه به نكته شگفت انگيزى برخورد كردم كه اسباب تعجبم شد مسئله اين بود كه متوجه شدم در دويست سال اخير , مسائل مربوط به امر بمعروف و نهى از منكر از رساله هاى ما برداشته شده در صورتيكه در رساله عربى و فارسى قبل از دويست سال پيش , اين مباحث در كنار مباحث مربوط به نماز و روزه و خمس و زكات قرار داشت اما گويا بعدها , بحث درباره امر بمعروف و نهى از منكر و جهاد , خود بخود در اذهان يك بحث زائد تلقى شد و همانطور كه ديگر در رساله ها بحثى درباره قصاص و امثال آن نميكنند و مى گويند اين گونه بحثها ديگر مطرح نيست و از دور خارج شده است , گويا بحث جهاد و امر به معروف و نهى از منكر نيز از دور خارج شده بود .


57

اما در اين ميان نكته اى وجود دارد كه در واقع ما را بر سر دوراهى قرار مى دهد و آن نكته اينست : گفتم كه اسلام با انقلاب پيوند دارد بذر انقلاب در تعليم اسلام موجود است و به همين دليل براى مسلمانان انقلابى اين سؤال پيش ميايد كه راه آينده چه بايد باشد , انقلاب اسلامى و يا اسلام انقلابى ؟

انقلاب اسلامى يعنى راهى كه هدف آن , اسلام و ارزشهاى اسلامى است و انقلاب و مبارزه صرفا براى برقرارى ارزشهاى اسلامى انجام مى گيرد و به بيان ديگر در اين راه مبارزه هدف نيست , وسيله است اما عده اى ميان انقلاب اسلامى و اسلام انقلابى اشتباه ميكنند يعنى براى آنها انقلاب و مبارزه هدف است , اسلام وسيله ايست براى مبارزه اينها مى گويند هر چه از اسلام كه ما را در مسير مبارزه قرار بدهد آن را قبول مى كنيم , و هر چه ازاسلام كه ما را از مسير مبارزه دور كند , آنرا طرد مى كنيم طبيعى است كه با اين اختلاف برداشت ميان انقلاب اسلامى و اسلام انقلابى , تفسيرها و تعبيرها از اسلام و انسان و توحيد و تاريخ و جامعه و آيات قرآن با يكديگر متضاد و متناقض ميشود .

فرق است ميان كسى كه اسلام را هدف ميداند ومبارزه را و جهاد را وسيله اى براى برقرارى ارزشهاى اسلامى , با آنكه مبارزه را هدف ميداند و حرفش اينست كه من هميشه بايد در حال مبازره باشم واصلا اسلام آمده براى مبارزه در جواب اين گروه بايد گفت بر خلاف تصور شما , با آنكه در اسلام عنصر مبارزه هست , اما اين بدان معنى نيست كه اسلام فقط براى مبارزه آمده و هدفى جز مبارزه ندارد در اسلام دستورات بيشمارى وجود دارد كه يكى از آنها مبارزه است .

اين فكر كه مبارزه اصل است , ناشى از طرز تفكرى است كه


58
ماديون در مورد جامعه و تاريخ دارند به اعتقاد آنان , تاريخ و طبيعت جريانى به اصطلاج ديالكتيكى طى كرده , از ميان اضداد عبور مى كنند در دنيا , هميشه جنگ اضداد برقرار است و جنگ اضداد بشكل ديالكتيكى جريان مى يابد يعنى هر واحدى در طبيعت و تاريخ بالضروره عامل نفى كننده خود را در درون خودش پرورش ميدهد و با رشد اين عامل , ميان واحد اول - تز - كه عنصر كهنه محسوب ميشود و نفى كننده آن - آنتى تز - كه عنصر نو بحساب ميايد جنگ در ميگيرد و اين جنگ با پيروزى نو , و يا به يك معنى ديگر تركيب نو و كهنه - ايجاد سنتز - بپايان ميرسد و بعد دوباره اين جريان شروع مى شود و سنتزى كه از جنگ حاصل شده بود خود بعنوان يك تز وارد عمل مى شود و باز روز از نو روزى از نو بر اساس اين طرز تفكر اساس طبيعت , زندگى , جامعه , و هر چيز كه انگشت بر روى آن بگذاريد , جنگ است و جنگ اخلاق خوب هم يعنى هميشه شكل آنتى تز را داشتن , يعنى انكار آنچه هست , انكار وضع موجود هر كه عليه وضع موجود - هر چه كه مى خواهد باشد - مبارزه كند مترفى و متكامل است همينقدر كه وضع تازه اى بوجود آمد , فورا در درونش حالت ديگرى كه عبارت از انكار وضع فعلى باشد بوجود ميايد از اين به بعد آن آدم مترقى جزو عناصر كهنه در مى آيد كه مى بايد از بين برود .

مبارزه , اساسا يك لحظه هم متوقف نمى شود و نبايد هم متوقف شود در هر لحظه هر چه كه چهره مبارزه داشته باشد , حقانيت هم با اوست بر اساس همين طرز تفكر است كه آن عده كه ميكوشند به قول خودشان اسلام را انقلاب بكنند - نه اينكه انقلاب را اسلامى بكنند - معيار اسلام را در همه جا مبارزه معرفى


59
ميكنند ( 1 ) .

با توضيحاتى كه تا اينجا داده شد , اگر پذيرفته باشيم كه انقلاب ما , انقلابى ماهيتا اسلامى است - البته اسلامى به همان معنا كه تشريح كردم , يعنى جامع تمام مفاهيم و ارزشها و هدفها در قالب و شكل اسلامى در اين صورت اين انقلاب به شرطى در آينده محفوظ خواهد ماند و به شرطى تداوم پيدا خواهد كرد , كه قطعا و حتما مسير عدالتخواهى را براى هميشه ادامه بدهد يعنى دولتهاى آينده واقعا و عملا در مسير عدالت اسلامى گام بردارند , براى پر كردن شكافهاى طبقاتى اقدام كنند , تبعيضها را واقعا از ميان بردارند و براى برقرارى يك جامعه توحيدى بمفهوم اسلامى آن , نه با مفهومى كه ديگران گفته اند - زيرا كه تفاوت بين ايندو از زمين تا آسمان است - تلاش كنند .

در دولت اسلامى نبايد به هيچ وجه ظلم و اجحافى به كسى بشود حتى اگر اين فرد يك مجرم واجب القتل باشد اينجا بايد از بعضى دوستان جوان گله بكنيم كه در عين اينكه احساسات پاك آنها قابل تقدير است , ولى گاهى با منطقى با قضايا برخورد مى كنند كه بيشتر با منطق احساس جور در ميايد تا با منطق اسلام چند روز پيش بمناسبتى به نخست وزيرى رفته بودم , شنيدم كه پاسدارانى كه آنجا بودند از اعدامهاى انقلابى گله مى كردند و مى گفتند اين جانى ها ارزش گلوله خوردن ندارند و بايد آنها را زنده زنده به دريا انداخت .

بايد به اين دوستان جوان تذكر داد كه از نظر منطق اسلام

1 - تفاوتهاى اين طرز تلقى از اسلام - اسلام انقلابى - با تفكرى كه انقلاب را اسلامى ميداند , آنقدر زياد است كه ذكر همه آنها در اين گفتار ممكن نيست .


60
حتى اگر كسى هزاران نفر را كشته باشد و مجازات صد بار اعدام هم براى او كم باشد , باز هم حقوقى دارد كه آنها بايد رعايت شوند در اين زمينه ها ما بهترين سرمشقها را از مكتب على ( ع ) مياموزيم شما رفتار حضرت را با قاتلش ببينيد , دنيائى از انسانيت و رأفت و محبت در آن وجود دارد على ( ع ) وقتى كه در بستر افتاده بود خويشاوندان خود - بنى عبدالمطلب - را جمع كرد و به آنها گفت , اى بنى عبدالمطلب مبادا بعد از من در ميان مسلمانان به انتقام خون من برخيزيد و بگوئيد على كشته شد پس مسبب و محرك او كمك كار و همه و همه را بايد به قتل رساند من يك نفر بودم , ابن ملجم هم يك ضربه بيشتر بمن نزد , شما هم بيشتر از يك ضربه به او نزنيد و در تاريخ مى خوانيم كه در مدتى كه ابن ملجم در خانه حضرت اسير بود كوچكترين بد رفتارى نسبت به او نشد حتى حضرت غذاى خود را براى زندانى فرستاد و سفارش كرد كه مبادا زندانى گرسنه بماند ( 1 ) .

1 - من تاكيد ميكنم اگر انقلاب ما در مسير برقرارى عدالت اجتماعى به پيش نرود , مطمئنا به نتيجه نخواهد رسيد و اين خطر هست كه انقلاب ديگرى با ماهيت ديگرى جاى آن را بگيرد اما نكته مهمى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه در اين انقلاب اساس كار بر اخوت اسلامى بايد بنا نهاده شود يعنى آنچه را ديگران با خشونت و فشار تامين ميكنند در اين انقلاب بايد با ملايمت و از روى ميل و رضا و برادرى انجام گيرد از جمله اركان انقلاب ما , اگر واقعا ماهيت اسلامى دارد , معنويت است يعنى مردم به حكم بلوغ روحى , بحكم عاطفه انسانى , به حكم اخوت اسلامى , خود براى پر كردن شكافها و فاصله هاى طبقاتى و اتقصادى پيش قدم ميشوند اين مكتبى است كه پيشوايش على ( ع ) مى فرمايد :

و لكن هيهات ان يغلبنى هواى , و يقودنى جشعى الى تخير الاطعمة و لعل بالحجاز او اليمامة من لا طمع له فى القرص و لا عهد له بالشبع او ابيت مبطانا و حولى بطون غرثى و اكباد حرى ...

( نهج البلاغه - نامه 45 ) <


61

اين چنين عدلى , بايد براى همه ما سرمشق باشد بى ترديد وجود اين ارزشها است كه مكتب ما را در طول هزار و چهار صد سال حفظ كرده و آنرا شاداب و با طراوت نگاهداشته است .

>

اما دور باد كه هوس بر من پيروز گردد و آز آتشين مرا به نوشخوارى كشاند حاليكه در حجاز و يمامه مردمى باشند كه به گرده اى نان اميد نداشته و شكمى سير به خود نديده باشند دور باد كه من با شكمى انباشته و آماسيده از طعام روز را به شب آورم و در پيرامون من گرسنگان و جگر سوختگان باشند ...

چنين شيوه اى بايد براى همه ما سرمشق باشد بايد روحيه فداكارى به خاطر ديگران در همه ما پيدا بشود شما شاهد بوديد كه امام خمينى , اخيرا بسيجى عمومى براى مسئله مسكن اعلام كردند اين بسيج بخاطر اينست كه امام مى خواهد اين انقلاب اسلامى باقى بماند و همه هدفهايش را با شيوه هاى اسلامى به انجام برساند نه اينكه به صرف استقرار رژيم جديد , كارها را با زور به پيش ببرد و عدالت اجتماعى را بازور پياده كند آن روزيكه مردم ما با ميل و علاقه و به حكم برادرى اسلامى , امكانات خود را در جهت رفاه محرومان بكار انداختند , آن وقت است كه انقلاب ما , راه مطمئن خود را پيدا كرده است .

انقلاب ما , آن هنگام انقلابى واقعى خواهد بود كه خانواده اى حاضر نشود ايام عيد براى فرزندان خود لباس نو تهيه كند مگر آنكه قبلا مطمئن شده باشد خانواده هاى فقرا , داراى لباس نو هستند بايد در ميان ما , گفته پيامبر مصداق عينى پيدا كند كه فرمود : مثل مؤمنين در محبت هاى متقابل , مانند پيكرى است كه اگر يك عضو آن بدرد آيد , عضوهاى ديگر آرام نمى گيرند و با التهاب و درد , عكس العمل نشان مى دهند جامعه ما آن وقت يك جامعه اسلامى خواهد شد , كه درد هر فرد تنها درد خودش نباشد , بلكه درد همه مسلمانها باشد على ( ع ) نمونه چنين مسلمانى است او مى فرمايد :

اقنع من نفسى بان يقال هذا اميرالمؤمنين و لا اشاركهم فى مكاره الدهر

( نهج البلاغه - نامه 45 ) <


62

از آنجا كه ماهيت اين انقلاب ماهيتى عدالتخواهانه بوده است , وظيفه حتمى همگى ما اين است كه به آزاديها بمعناى واقعى كلمه احترام بگذاريم , زيرا اگر بنا بشود حكومت جمهورى اسلامى , زمينه اختناق را بوجود بياورد , قطعا شكست خواهد خورد ( 1 ) البته آزادى غير از هرج و مرج است و منظور ما , آزادى بمعناى معقول آن است .

>

آيا از خويشتن به اين خرسند باشم كه مرا امير مؤمنان بنامند اما در ناگواريهاى مردم هم نفس نباشم ؟

امام مى گويد , القاب و عناوين چه ارزشى دارد مرد انقلابى اساس پاى بند القاب و عناوينش نيست چقدر بايد كوچك بود كه به اين لقبها دلخوش كرد و در سختى هاى مردم شركت نكرد .

امام حسن مى گويد : در دوران كودكى شبى بيدار ماندم و به نظاره مادرم زهرا كه مشغول نماز شب بود مشغول شدم متوجه شدم كه مادرم در دعايش يك يك مسلمين را نام مى برد و آنها را دعا ميكند , خواستم بدانم كه درباره خودش چگونه دعا مى كند اما با كمال تعجب ديدم كه براى خود دعا نكرد فردا از او سؤال كردم چرا براى همه دعا كردى ولى براى خودت دعا نكردى فرمود : يا بنى الجار ثم الدار , پسرم اول همسايه بعد خودت .

و يا در جاى ديگر مى بينيم كه حضرت زهرا در شب عروسى خود , تنها پيراهنى را كه بعنوان لباس عروسى با خود به خانه شوهرش مى برد , به زن فقيريكه از او طلب كمك كرده بود , هديه ميكند .

روحيه انقلابى و اخلاق اسلامى , اين گونه است و انقلاب ما , آن وقت به ثمر خواهد رسيد كه خود را براى چنين ايثارهائى آماده كنيم و با شوق به آن تن دهيم .

1 - اسلام دين آزادى است , دينى كه مروج آزادى براى همه افراد جامعه است در سوره دهر ميخوانيم :

انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا ... ( سوره دهر - آيه 3 ) <


63

هر كس ميبايد فكر و بيان و قلمش آزاد باشد و تنها در چنين صورتى است كه انقلاب اسلامى ما , راه صحيح پيروزى را ادامه خواهد داد اتفاقا تجربه هاى گذشته نشان داده است كه هر وقت جامعه از يك نوع آزادى فكرى - ولو از روى سوء نيت - برخوردار بوده است اين امر بضرر اسلام تمام نشده , بلكه در نهايت بسود اسلام بوده است اگر در جامعه ما , محيط آزاد برخورد آراء و عقايد به وجود بيايد بطورى كه صاحبان افكار مختلف بتوانند حرفهايشان را مطرح كنند و ما هم در مقابل , آرا و نظريات خودمان را مطرح كنيم , تنها در چنين زمينه سالمى خواهد بود كه اسلام هر چه بيشتر رشد ميكند اينجا بى مناسبت نيست كه خاطره اى برايتان تعريف كنم چند سال پيش در دانشكده الهيات , يكى از استادها كه ماترياليست بود , بطور مرتب سر كلاسها , تبليغات ماترياليستى و ضد اسلامى ميكرد دانشجويان به اين عمل اعتراض كردند و كم كم نوعى تشنج در دانشكده ايجاد شد من نامه اى بطور رسمى به دانشكده نوشتم كه عين اين نامه را در حال حاضر در اختيار دارم و توضيح دادم كه بعقيده من لازم است در همين جا كه دانشكده الهيات است , يك كرسى ماترياليسم ديالكتيك تاسيس بشود و

>

و يا در سوره كهف :

فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر ( سوره كهف - آيه 29 )

اسلام مى گويد ديندارى اگر از روى اجبار باشد ديگر دين دارى نيست مى توان مردم را مجبور كرد كه چيزى نگويند و كارى نكنند , اما نمى توان مردم را مجبور كرد كه اينگونه يا آنگونه فكر كنند اعتقاد بايد از روى دليل و منطق باشد , البته مسائل مربوط به امر به معروف و نهى از منكر با شرايط خود در جاى خود محفوظند در اينگونه مسائل اصل بر ارشاد است نه بر اجبار .


64
استادى هم كه وارد در اين مسائل باشد و به ماترياليسم ديالكتيك معتقد باشد , تدريس اين درس را عهده دار شود اين طريق صحيح برخورد با مسئله است و من با آن موافقم , اما اينكه فردى پنهانى و بصورت اغوا و اغفال , بخواهد دانشجويان ساده و كم مطالعه را تحت تاثير قرار دهد و بر ايشان تبليغ كند , اين قابل قبول نيست بعد من بهمان شخص هم چند بار پيشنهاد كردم كه شما بعوض آنكه حرفهايت را با چند دانشجوى بى اطلاع در ميان بگذارى , آنها را با من در ميان بگذار و اگر هم مايل باشى ميتوانيم اين كار را در حضور دانشجويان انجام دهيم و حتى اگر لازم باشد جمعيت بيشترى حضور داشته باشند , ميشود از اساتيد و دانشجويان دانشگاهها دعوت كرد و در يك مجمع عمومى چند هزار نفرى ما دو نفر حرفهايمان را مطرح ميكنيم و باصطلاح نوعى مناظره داشته باشيم حتى باو گفتم با اينكه من حاضر نيستم به هيچ قيمتى در راديو صحبت كنم و يا در تلويزيون ظاهر شوم ( 1 ) ولى براى اينكار حاضرم در راديو يا تلويزيون با شما مناظره كنم ...

و به اعتقاد من تنها طريق درست برخورد با افكار مخالف همين است و الا اگر جلوى فكر را بخواهيم بگيريم , اسلام و جمهورى اسلامى را شكست داده ايم اما البته همانطور كه توضيح دادم برخورد عقايد غير از اغوا و اغفال است اغوا و اغفال يعنى كارى توأم با دروغ , توأم با تبليغات نادرست انجام دادن .

مثلا فرض كنيد كسى قسمتى از جمله اى يا آيه اى را حذف كند و قسمتى را خود بان اضافه كند و بعد اين عبارت تحريف شده را به عنوان حجت مطرح كند يا آنكه از مسائل تاريخى قسمتهائى را حذف كند و بعد با استفاده از اين اطلاعات ناقص , نتايج دلخواه

1 - البته اين امر مربوط به دوران حكومت طاغوت بود .


65
خودش را بگيرد , و يا فى المثل ادعاى علمى بودن داشته باشد و حال آنكه حرفش اساسا تحريف علم باشد اغفال كردن به هيچ عنوان نمى تواند و نبايد آزاد باشد اينكه در اسلام خريد و فروش كتب ضلال حرام است و اجازه فروش هم داده نمى شود , بر اساس همين ضرر اجتماعى است .

خوب حرفهايم را خلاصه كنم و نتيجه بگيرم عرض كردم آينده انقلاب ما در صورتى تضمين خواهد شد كه عدالت و آزادى را حفظ كنيم استقلال سياسى و استقلال اقتصادى , استقلال فرهنگى , استقلال فكرى و استقلال مكتبى را محفوظ نگه داريم من در اينجا روى مسئله استقلال سياسى و استقلال اقتصادى بحثى نمى كنم براى اينكه اين مسائل را خود شما بهتر از من مى دانيد ولى روى مسئله استقلال فكرى و استقلال فرهنگى و به تعبير خودم استقلال مكتبى مايلم كه تكيه بيشترى داشته باشم و توضيح بيشترى بدهم .

انقلاب ما آنوقت پيروز خواهد شد كه ما مكتب و ايدئولوژى خودمان را كه همان اسلام خالص و بدون شائبه است , بدنيا معرفى كنيم يعنى اگر ما استقلال مكتبى داشته باشيم و مكتبمان را بدون خجلت و شرمندگى آنچنان كه واقعا هست به جهانيان عرضه كنيم , مى توانيم اميد پيروزى داشته باشيم , اما اگر قرار شود به اسم اسلام يك مكتب التقاطى درست شود و روشمان اين باشد كه از هر جائى چيزى اخذ كنيم , يك چيزى از ماركسيسم بگيريم , يك چيز از اگزيستانسياليسم بگيريم و چيز ديگرى از سوسياليسم بگيريم و از اسلام هم چيزهائى داخل كنيم و از مجموع اينها معجونى درست كنيم و بگوئيم اينست اسلام , ممكن است مردم در ابتدا اين امر را بپذيرند , زيرا كه در كوتاه مدت شايد بشود حقيقت را پنهان كرد , ولى اين امر براى هميشه مكتوم نميماند افرادى پيدا ميشوند


66
اهل فكر و تحقيق كه حقيقت را ميفهمند و بعد شروع ميكنند به خرده گيرى كه آقا فلان حرفى كه شما بنام اسلام ميزنيد مشخص است كه مال اسلام نيست منابع اسلامى معلومند , قرآن و سنت پيامبر و فقه اسلام و اصول معتبر اسلامى همه و همه مشخص اند , از آن طرف آن حرفهائى را كه شما بنام اسلام ميزنيد مشخص است , با مقايسه روشن ميشود كه اين حرفها را شما مثلا از ماركسيسم گرفته ايد و بعد يك روكش اسلامى روى آن كشيده ايد نتيجه اين ميشود كه همين اشخاص كه با شوق به اسلام روى آورده بودند و همان افكار التقاتى را بنام اسلام پذيرفته بودند بعد از معلوم شدن حقيقت , با شدت و سرعت از اسلام گريزان ميشوند اين است كه به عقيده من اين مكتبهاى التقاطى ضررشان براى اسلام از مكتبهائى كه صريحا ضد اسلام هستند اگر بيشتر نباشد كمتر نيست و انقلاب ما اگر ميخواهد پيروزمندانه راه خودش را ادامه دهد , بايد خود را از همه اين پيرايه ها پاك كند و در راه احياى ارزشهاى اسلام راستين - اسلام قرآن و اهل بيت - حركت كند .

والسلام


67
پرسشها و پاسخها

پرسش اول : شما از اين انقلاب , بعنوان يك انقلاب اسلامى نام برديد حال آنكه اقليتهاى سياسى و مذهبى هم در اين انقلاب شركت داشته و سهيم بوده اند , آيا مى توان گفت كه آنها هم گرايشهاى اسلامى داشته اند و آيا ميتوان سهم آنها را انكار كرد ؟

پاسخ : در ضمن عرايضم نكته اى را به اختصار عرض كردم كه ميتواند پاسخ اين سؤال باشد , حالا همان مطلب را با تفصيل بيشترى عرض مى كنم معناى اينكه انقلاب اسلامى بوده اين نيست كه همه شركت كنندگان در اين انقلاب بدون استثناء روح اسلامى داشته و يا همه آن كسانى هم كه گرايش اسلامى داشته اند , گرايش اسلاميشان بيك اندازه بوده است نه , ما روح و گرايش را در مجموع و در كل نهضت در نظر ميگيريم و بر اين اساس است كه ميگوئيم آنچه روح اين نهضت را تشكيل ميداده و استوانه اين انقلاب به حساب ميامده , اسلام و اسلام گرائى بوده است شما اگر انقلاب صدر اسلام را هم در نظر بگيريد باز هم نمى توانيد بگوئيد كه در آن انقلاب , فقط مسلمين شركت داشته اند در همانجا هم موارد متعددى ميتوان پيدا كرد كه شركت اقليتهاى مذهبى و همكارى


68
آنها را با مسلمانها نشان مى دهد مثلا در ايران قبل از ورود اسلام در كنار اكثريت مذهبى كه زرتشتيها بودند , اقليتهاى مذهبى مثل يهوديها و مسيحى ها و مانويها وجود داشتند در نبردهاى مسلمين در ايران , اين اقليتها با مسلمين همراه و همدست بودند , چرا ؟ به اين دليل كه آنها از دست مذهب حاكم , فوق العاده رنج مى بردند و دريافته بودند كه اگر اسلام حاكم بشود , با اينكه باز هم به صورت اقليتى باقى خواهند ماند , ولى بودن در زير لواى اسلام به مراتب بهتر از باقى ماندن در زير لواى دين ديگرى است .

تاريخ نشان ميدهد كه اقليتهاى مذهبى در ايران ساسانى مخصوصا يهوديها ( 1 ) وقتيكه مسلمين آمدند به آنها كمكهاى فراوانى كردند در مصر هم وضع بدين منوال بود در آنجا مسيحيان در اكثريت بودند و يهوديها از دست مسيحيها هيچ گونه آزادى نداشتند , با آمدن مسلمانان , يهوديان به كمك مسلمين شتافتند پس اين اقليتها در پيروزى مسلمين نقش داشتند ولى اين مقدار نقش داشتن سبب نمى شود كه بگوئيم نهضت صدر اسلام نهضت مشترك يهودى - اسلامى - بوده است زيرا روح نهضت را اسلام تشكيل ميداد در نهضت فعلى ما هم وضع بهمين منوال است در اين نهضت هم اقليتهاى غير مسلمان , اعم از اقليتهاى مذهبى و اقليتهاى سياسى , شركت داشتند اما آنها به دليل اينكه اقليتشان ناچيز بود ( 2 ) قهرا نقش عمده و تعيين كننده اى نداشتند .

مسئله مهمى كه در اين ميان قابل توجه است و به قسمت دوم اين پرسش مربوط ميگردد , بررسى نقش پاره اى اقليتها , بخصوص

1 - زيرا يهوديها در آن دوره هم از دست مسيحيهاى ايرانى كه در حال رشد بودن , رنج مى بردند و هم از دست زرتشتيها .

2 - اين واقعيت را رفراندم فروردين ماه , بخوبى نشان داد .


69
اقليتهاى ماترياليست است . ترديدى نيست كه از ميان اين گروهها نيز افرادى كشته شده اند و على القاعده بسيارى از آنها هم صداقت داشته اند در اينجا كارى به در صد اين كشته شدگان ( 1 ) و تعداد آنها ندارم اما توجه به اين نكته اهميت دارد كه هرگاه يك جوان مسلمان شهيد ميگرديد , موج عظيمى در جامعه اسلامى ايجاد ميكرد , حال آنكه وقتى يك كمونيست كشته ميشد , اين نگرانى ايجاد ميشد كه نكند ما بطرف كمونيست شدن پيش برويم يعنى كشته شدن اين افراد , عامل حركت كه نبود هيچ , تا حدى هم عامل توقف به حساب مى آمد .

در گذشته اين سؤال مطرح بود كه چرا رژيم كوشش دارد به مسلمانان مبارز , انگ كمونيست بودن بزند ؟ اگر ماركسيسم موج خيرى مى بود , محال بود كه رژيم مسلمانان مبارز را ماركسيست بنامد علت اينكه رژيم كار مسلمانان را با برچسب ماركسيست اسلامى تخطئه ميكرد اين بود كه از يك سو نمى توانست مسلمان بودن آنها را انكار كند و از سوى ديگر تلاش ميكرد جلوى موجى را كه مسلمان بودن آنها در جامعه ايجاد ميكرد با ماركسيست نشان دادن آنها بگيرد واقعيتهاى جامعه ما نشان ميدهد كه سهم گروههاى ماركسيست در جامعه ما سهمى منفى بوده است اين را تاريخ ما نيز بخوبى گواهى ميدهد , اصرار محافل امپرياليستى براى

1 - نمى گويم شهيدان , زيرا كه اين كلمه با آن معناى عميقيكه در فرهنگ شيعه دارد , متعلق به مكتب اسلام است و من نمى توانم با اطلاق اين كلمه به آنها كه اعتقادى به مكتب اسلام ندارند , به اعتقاد و ايمان و مكتب خودم خيانت بكنم .

( در مورد واژه شهيد , رجوع كنيد به مقاله دوم از كتاب قيام و انقلاب مهدى , نوشته استاد شهيد مرتضى مطهرى ) .


70
كمونيستى جلوه دادن نهضت ما به اين خاطر بود كه آنها ميدانستند بازدن اين برچسب , موج سوء ظن و ترديد در جامعه ما برانگيخته ميگردد و از شدت وحدت انقلاب تا حد زيادى كاسته ميشود .

از اينها گذشته حتى اگر براى همه گروهها و دستجات , سهمى در نظر بگيريم , و سهم همه آنها را هم مثبت فرض كنيم و بپذيريم كه بسيارى كشته شدگان آنها , صداقت داشته اند , باز اين مسئله اساسى مطرح ميگردد كه آيا بحث از سهم داشتن يا نداشتن مفهومى دارد يا نه ؟

اگر انقلابى بتمام و كمال بثمر برسد و موقع بهره دهى و ميوه چينى آن باشد , بطوريكه هيچ مسئله ديگرى جز ميوه چيدن و بهره گيرى مطرح نباشد , در آن حال جا دارد كه همه گروهها و افرادى كه سهمى در به ثمر رساندن انقلاب داشته اند , سهم خود را مطالبه كنند درست مثل درختى كه عده زيادى در كاشتن و پرورش دادن آن سهم داشته اند و در موقع ميوه دهى هر كس مى گويد سهم مرا بدهيد تا بروم اما واقعيت اين است كه انقلابى آغاز شده و تازه يك مرحله را طى كرده است و هنوز مراحلى را در پيش دارد , در ميان گروههائى هم كه در آن شركت داشته اند اكثريتى وجود دارد و اقليتى و اين گروهها تا يك مرحله با هم وحدت نظر داشته اند و از آن مرحله به بعد گروهى مدعى است كه اين انقلاب را در فلان مسير بايد حركت داد و برد و ديگران ميگويند كه نه , اين انقلاب در آن مسير نبايد برود , بلكه در مسير يا مسيرهاى ديگر بايد سير كند به عبارت ديگر در نقطه شروع اين انقلاب , عده زيادى با يكديگر همراه بودند و تا يك منزل و يك مرحله كه سقوط رژيم بوده است , همه با يكديگر وحدت نظر داشته اند , اما بعد از تحقق اين مرحله , اختلاف نظرها پيدا شده است مى پرسيم آيا


71
انقلاب فقط براى اين بوده كه رژيم سقوط بكند ؟ آيا همين قدر كه رژيم سقوط كرد ديگر همه چيز درست است و انقلاب به ثمر رسيده و ميوه داده است ؟

هر انقلابى دو جنبه دارد , يكى جنبه ويران كنندگى و ديگر جنبه سازندگى يعنى آن جنبه كه مشخص ميكند جامعه آينده چگونه و بر اساس چه الگوئى بايد ساخته شود وقتى انقلابى مرحله دوم خود را تازه شروع كرده و هنوز تا به ثمر رسيدن آن زمان زياد و تلاش زيادى لازم است , صحبت از تقسيم غنائم و دريافت سهم , عجولانه و نابخردانه است انقلاب تجزيه بردار نيست كه بگوئيم يك قسمت آنرا بشما ميدهيم و يك قسمت را بديگرى انقلاب شبيه قافله ايست كه مسيرى را طى ميكند اين قافله يا بايد از اين راه برود و يا از آن راه يا بايد مثلا در مسير اسلام حركت بكند يا بكلى راه خودش را عوض كرده و از راه ديگرى - مثلا كمونيسم - حركت بكند در مرحله سازندگى جاى اين بحث نيست كه بگوئيم آنهائى هم كه از اول نظريات كمونيستى داشته و تا مرحله سقوط رژيم سهمى داشته اند , بايد سهمشان را بگيرند انقلاب شبيه نهر آب نيست كه بگوئيم اين نهر تا اينجا آمده , از اينجا يك قسمتش را بشكل جوئى جدا مى كنيم و به يك عده ميدهيم تا بروند در زمين خودشان بريزند اين امر تنها در صورتى شدنى است كه بگوئيم مملكت را تجزيه كنيم و قسمتهاى مختلف را به اشخاص و گروههاى مختلف بدهيم , و البته اين كار غير ممكن است .

نمى توان انقلاب را در آن واحد در دو مسير متناقض بحركت در آورد حركت در دو مسير متناقض مساوى است با نابودى انقلاب .

پرسش دوم : با توجه به اين مسئله كه اسلام اصالت انسان


72
را مى پذيرد و براى انسان ابعاد مختلف از نظر معنوى و مادى قائل ميشود و نيز با توجه به شمول مفهوم استضعاف كه در كلمات ديگر نظير استثمار و استبداد ديده نمى شود و در حقيقت در برگيرنده همه ابعاد مختلف روح انسان است , آيا نمى توان نتيجه گرفت كه قرآن خاستگاه نهضتها را نيز طبقه مستضعف ميداند ؟

پاسخ : در ضمن صحبت عرض كردم كه از نظر قرآن خاستگاه انقلابها بالضروره , مستضعفين نيستند اما گروهى كوشيده اند با نوعى توسعه در مفهوم استضعاف , مفهوم آيات قرآنى را طورى تفسير كنند كه با عقيده آنها كه ميگويند پيروزى از آن محرومين است و آنها تنها طبقه انقلابى و مبارز هستند , جور در بيايد لازم است توضيح بدهم كه استضعاف يك مفهوم اعم دارد كه اختصاص به جنبه مادى ندارد بلكه شامل جنبه معنوى هم ميشود , و به اين معنى خود فرعون , هم استضعافگر بوده است و هم استضعاف شده يعنى فرعون دو شخصيت داشت - البته اين تعبير از من است - يك شخصيت فطرى و انسانى , كه همان شخصيت استضعاف شده درونش بود , و يك شخصيت اكتسابى , كه شخصيت فرعونيش محسوب ميشد آيه شريفه :

و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين ( سوره قصص - آيه پنج )

هم شامل قوم موسى ( ع ) ميشود و هم شامل انسانى كه در درون فرعون به بند كشيده شده است اين يك طريق تفسير آيه فوق است و ما مخالف با اينگونه تفسير نيستيم ولى آيا كسانى كه روى آيه مستضعفين تكيه ميكنند و بعد مسئله را به مسائل اجتماعى تعميم ميدهند هم همين تفسير را مى پذيرند ؟ درباره اين آيه مى بايد توضيح بيشترى داده شود كه گر چه به وقت طولانى ترى احتياج دارد


73
ولى به اجمال آن را عرض مى كنم .

در قرآن با دو منطق به ظاهر مختلف در مورد ملاك پيروزيها روبرو ميشويم كه اين دو منطق را با يكديگر بايد بسنجيم تا اصل مطلب دستگيرمان بشود قرآن در آيه پنج سوره قصص , ملاك پيروزى را استضعاف شدگى بيان ميكند حداقل آنچه از ظاهر آيه برميايد , اينست كه استضعاف شدگى ملاك حركت و ملاك انقلاب است بر طبق اين آيه از هر جا كه حركت و انقلاب پيدا ميشود , پيروزى هم از همانجا پيدا ميشود پس در اينجا ايمان نقشى ندارد بر حسب اين ملاك هر جاى دنيا محروميت و استضعاف شدگى باشد براى حركت , براى جنبش و براى پيروزى كافى است .

آن گروهى كه در ابتدا به آنها اشاره كردم , همين وجه را ميپذيرند از نظر آقايان قرآن در اينجا روى يك امر زير بنائى , يعنى امر مادى - اقتصادى تكيه دارد اما آيات ديگرى داريم كه در آنها بر امرى تكيه شده است كه بقول اين حضرات , روبنائى است يعنى ايمان و عمل صالح در آيه 55 از سوره نور ميفرمايد :

وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض

آنهائى كه داراى ايمانند - ايمان الهى - و به يك مكتب الهى دلبستگى دارند و اعمالشان مطابق مكتب است , خدا به آنها وعده استقلال و پيروزى داده است .

در اين زمينه آيات بسيار ديگرى وجود دارد از جمله آيه 105 سوره انبيا ( 1 ) و آيه 139 سوره آل عمران ( 2 ) مسئله اى كه در

1 - و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون

ما بعد از تورات در زبور داود نوشتيم كه البته بندگان نيكوكار من - داراى عمل صالح - ملك زمين را وارث و متصرف خواهند شد .

2 - و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤمنين <


74
ارتباط با اين آيات مطرح ميشود اين است كه آيا تكيه قرآن در حركت تاريخ و در انقلابات , روى اين مسئله به اصطلاح امروز زير بنائى است يا روى امور روبنائى ؟

در سالهاى اخير مسئله روبنا بكلى فراموش شده و همه روى مسائل به اصطلاح خودشان , زير بنائى تكيه ميكنند بايد سؤال كرد كه آيا قرآن تناقض گفته است كه در يك جا روى استضعاف شدگى تكيه كرده و در جاى ديگر روى ايمان ؟ در يك جا براى ايمان اصالت قائل شده و در جاى ديگر براى محروميت ؟ به عقيده ما تناقض در كار نيست منطق قرآن همان منطق وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات است ولى متاسفانه از آيه 5 سوره قصص , استنباط غلط شده است اين آيه يك اصل كلى بدست نميدهد , حال آنكه از آن اصل كلى استنباط كرده اند منشا اين اشتباه هم اين بوده كه قبل و بعد آيه را حذف كرده اند و آنچه را كه باقى مانده , بغلط تفسير كرده اند در آيه چهار سوره قصص ميفرمايد :

ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم و يذبح ابنائهم و يستحيى نسائهم انه كان من المفسدين

فرعون در روى زمين علو و استكبار كرده و مردم آن سرزمين را فرقه فرقه كرده بود و گروهى از مردم را به استضعاف كشانده و پسرهاى آن گروه را سر مى بريد و فقط زنهاى آنان را زنده مى گذاشت و او از مفسدان بود بعد از اين آيه , آيه و نريد ان نمن آمده است , و بدنبال آن آيه :

و نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون ( قصص آيه 6 )

>

هرگز سستى بخود راه ندهيد و اندوهگين مباشيد زيرا شما فيروزمند ترين و بلند مرتبه ترين مردم هستيد , اگر در ايمان خود ثابت قدم باشيد .


75

يعنى آيه و نريد ان نمن وسط دو آيه قرار گرفته كه هر دو مربوط به فرعون و بنى اسرائيل است در واقع بيان قرآن چنين است : فرعون علو در ارض پيدا كرد و مفسد فى الارض شد و در حالى كه چنين و چنان مى كند , پسرها را سر مى برد , زنها را زنده ميگذارد و در همان حال , ما هم اراده كرديم كه منت بگذاريم بر همان مستضعفان او كار خود را ميكرد و ما هم كار خود را ميكرديم ما اراده كرديم كه بر مستضعفان منت گذاريم چگونه منت بگذاريم ؟ در همان حالى كه او به فساد در زمين مشغول بود , ما داشتيم مقدمات يك ايمان , يك مكتب و يك كتاب را فراهم ميكرديم زمينه براى اينكه موسى اى در خانه فرعون پرورش پيدا كند , كتاب تازه اى بياورد و مردم گروندگان به اين ايمان تازه بشوند به مرور آماده مى شد , آنوقت بمدد نيروى همين ايمان و مكتب و از اين مجرا است كه فرعون شكست ميخورد و اراده ما تحقق مى يابد بهمين دليل , مفسرين از قديم گفته اند كه جمله و نريد ان نمن جمله حاليه است مربوط به قبل , الذين استضعفوا يعنى همان مستضعفين زمان فرعون و منتى هم كه خداوند اراده كرده است تا بر آنها ارزانى كند , نظير همان منتى است كه در آيه 164 سوره آل عمران از آن ياد مى كند .

لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم ( 1 )

بنابراين داستان بنى اسرائيل و فرعون هم يكى از مصداقهاى وعد الله الذين آمنوا است قرآن نميخواهد بگويد كه تصميم ما اين بوده كه بنى اسرائيل را نجات بدهيم , چه موسى اى مبعوث بشود چه نشود چه توراتى بيايد , چه نيايد چه ايمانى باشد , چه

1 - خدا بر اهل ايمان منت گذاشت كه رسولى از ميان خود آنها برانگيخت .


76
نباشد . هرگز قرآن چنين حرفى نميزند استدلال قرآن اين است كه , ما منت گذاشتيم بر مستضعفان از اين طريق كه در بطن خانه فرعون , موسى را پرورش دهيم تا به رسالت مبعوث شود و با يك ايمان جديد , و يك مكتب تازه , بنى اسرائيل را به راه نجات و هدايت راهنمائى كند پس اشتباه حضرات از اينجا پيدا شده كه اين آيه را از آيات ما قبل و ما بعدش جدا كرده اند , و به اين ترتيب تناقضى ميان اين آيه و ساير آيات قرآن پيدا شده است .

اساس اسلام بر جنگ عقايد و پيروزى ايدئولوژيهاست پيروزى ايمان و عمل صالح به منزله اصل است , و شئون ديگر فرع در عين حال قرآن معتقد است كه همواره مستضعفين بيشتر از غير مستضعفين گرايش به ايمان و عمل صالح پيدا مى كنند زيرا مستكبرين در زير خروارها مانع خوابيده اند يك فرعون اگر بخواهد به راه حق بيايد , بايد از زير يك كوه سستى و ناراستى بيرون بيايد ولى يك ابوذر چطور ؟ براى ابوذر مانعى وجود ندارد تا پيغمبر را ببيند , بى درنگ خود را به او ميرساند و ايمان مياورد .

پرسش سوم : فرموديد نشر كتب ضلال در اسلام ممنوع است , آيا اين بدان معنا است كه از نشر كتبى كه از اين دسته اند جلوگيرى ميشود ؟ حالا چه از طريق سانسور و چه از طريق نشر كتبى در بى اثر كردن آثار ضلال ؟ اهميت امر از اين جهت است كه طريقه اول موجب بروز اختناق خواهد بود كه خودتان بان اشاره كرديد و طريقه ديگر نيز داراى اثر تدريجى است و اثرش در دراز مدت حاصل ميشود.

پاسخ : فكر مى كنم آنچه قبلا عرض كردم كافى بود من كتابها را از ابتدا دو دسته كردم يكى كتابهائيكه ولو ضد دين , ضد اسلام و ضد خدا هستند , ولى بر يك منطق و يك طرز تفكر


77
خاص استوارند . يعنى واقعا كسى به يك طرح و به يك فكر خاص رسيده و با نوشتن كتاب , آن طرز فكر خود را عرضه ميدارد از اين نمونه ها زياد ديده ميشود يعنى هستند بعضى افرادى كه بر ضد خدا , بر ضد اسلام , بر ضد پيغمبر حرف ميزنند ولى در حرف خودشان صداقت دارند , يعنى اينگونه فكر ميكنند بهمين دليل راه مبارزه با اين گروه ارشاد است و هدايت و عرضه كردن منطق صحيح .

ولى در نوع دوم كتابها , مسئله اين نيست مسئله , مسئله دروغ و اغفال است مثلا فرض كنيد كسى بيايد كتابى درباره رئيس حكومت بنويسد و هزارها دروغ به او نسبت بدهد آيا به اعتقاد شما آزادى ايجاب ميكند كه اجازه بدهيم اين دروغها در مردم پخش شود ؟ طبيعى است كه چنين كارى خيانت به مردم محسوب ميشود بله يك وقت كسى به كار رئيس حكومت ايراد ميگيرد كه مثلا آقا فلان كارى كه كردى , باين دليل غلط بوده است , واضح است كه اين آدم بايد بيايد حرف خودش را بزند ولى يك وقت كسى ميايد دروغ مى بافد كه فرضا من خبر دارم , ديشب ساعت 2 بعد از نيمه شب , رئيس حكومت با فلان سفير , در فلان نقطه ملاقات كردند و با هم قول و قرار گذاشتند اينها را مى گويند براى اينكه ميخواهند در مردم آشوب بپا كنند حالا در اينجا بايد بگوئيم چون كشور ما آزاد است , پس بايد بگذاريم او حرفهاى خودش را در ميان مردم پخش كند و آيا اگر ما جلوى دروغ و اغفال را بگيريم , مرتكب سانسور شده ايم ؟ ! حرف ما اين است كه دروغ را و خيانت را بايد سانسور كرد و نبايد اجازه داد به نام آزادى فكر و عقيده , آزادى دروغ در ميان مردم رائج بشود .

والسلام


78

توضيح

مقاله حاضر مجموع دو مصاحبه با استاد شهيد در روزهاى پيش از برگزارى رفراندم جمهورى اسلامى است كه راقم اين سطور افتخار انجام آنها را داشته است در تكميل اين مقاله , از يادداشتهاى باقيمانده از استاد و نيز دو كنفرانس ايشان يكى در دانشكده الهيات و ديگرى در مسجد فرشته استفاده شده است .


79

بنام خدا

استاد ! اين روزها با نزديك شدن زمان برگزارى رفراندم مسائل عقيدتى و ايدئولوژيكى بسيارى , بخصوص در ميان روشنفكران مطرح شده است , بهمين مناسبت از شما دعوت كرديم تا با شركت در يك گفتگوى تلويزيونى به پاره اى از اين سؤالات پاسخ گوييد .

بعنوان اولين سؤال من از مفهوم جمهورى اسلامى شروع ميكنم كه بزعم بسيارى , مفهومى گنگ و مبهم است زيرا جمهورى بمعناى قرار داشتن حق حاكميت در دست خود مردم و بمعناى حكومت عامه مردم است حال آنكه قيد اسلامى , اين اطلاق را محدود و مقيد مى كند و باين ترتيب بنظر ميرسد كه مفهوم جمهورى اسلامى در تعارض با موازين دمكراسى و در تعارض با مفهوم جمهورى بمعناى عام آن باشد اينست كه ميپرسم شما چه تعريفى از جمهورى اسلامى ارائه ميدهيد ؟

استاد مطهرى : احتياج زيادى به تعريف ندارد جمهورى اسلامى از دو كلمه مركب شده است , كلمه جمهورى و كلمه اسلامى .


80

كلمه جمهورى , شكل حكومت پيشنهاد شده را مشخص ميكند و كلمه اسلامى محتواى آنرا ميدانيم كه حكومتهاى دنيا چه در گذشته و چه در حال حضار , شكلهاى مختلفى داشته اند از قبيل حكومت فردى موروثى كه نام آن سلطنت و پادشاهى است يا حكومت حكيمان , متخصصان فيلسوفان و نخبگان كه اريستو كراسى ناميده ميشود و يا حكومت متنقذان , سرمايه داران و قس عليهذا يكى از اين حكومتها , حكومت عامه مردم است , يعنى حكومتى كه در آن حق انتخاب با همه مردم است , قطع نظر از اينكه مرد يا زن سفيد يا سياه , داراى اين عقيده يا آن عقيده باشند در اينجا فقط شرط بلوغ سنى و رشد عقلى معتبر است , و نه چيز ديگر بعلاوه اين حكومت , حكومتى موقت است يعنى هر چند سال يكبار بايد تجديد شود يعنى اگر مردم بخواهند مى توانند حاكم را براى بار دوم يا احيانا بار سوم و چهارم - تا آنجا كه قانون اساسيشان اجازه ميدهد - انتخاب كنند و در صورت عدم تمايل , شخص ديگرى را كه از او بهتر ميدانند انتخاب كنند .

و اما كلمه اسلامى همانطور كه گفتم محتواى اين حكومت را بيان ميكند يعنى پيشنهاد ميكند كه اين حكومت با اصول و مقررات اسلامى اداره شود , و در مدار اصول اسلامى حركت كند چون ميدانيم كه اسلام بعنوان يك دين در عين حال يك مكتب و يك ايدئولوژى است , طرحى است براى زندگى بشر در همه ابعاد و شئون آن باين ترتيب جمهورى اسلامى يعنى حكومتى كه شكل آن , انتخاب رئيس حكومت از سوى عامه مردم است براى مدت موقت و محتواى آن هم اسلامى است .

اما اشتباه آنها كه اين مفهوم را مبهم دانسته اند ناشى از اينست كه حق حاكميت ملى را مساوى با نداشتن مسلك و


81
ايدئولوژى و عدم التزام به يك سلسله اصول فكرى درباره جهان و اصول علمى درباره زندگى دانسته اند اينان ميپندارند كه اگر كسى به حزبى , مسلكى , مرامى و دينى ملتزم و متعهد شد و خواهان اجراى اصول و ضوابط آن گرديد آزاد و دمكرات نيست پس اگر كشور اسلامى باشد , يعنى مردم مؤمن و معتقد به اصول اسلامى باشند و اين اصول را بى چون و چرا بدانند , دمكراسى بخطر ميافتد .

همانطور كه عرض كردم , مسئله جمهورى مربوط است به شكل حكومت كه مستلزم نوعى دمكراسى است يعنى اينكه مردم حق دارند سرنوشت خود را خودشان در دست بگيرند و اين ملازم با اين نيست كه مردم خود را از گرايش به يك مكتب و يك ايدئولوژى و از التزام و تعهد به يك مكتب معاف بشمارند آيا معنى دمكراسى اين است كه هر فردى براى خود مكتبى نداشته باشد و به هيچ مكتبى گرايش پيدا نكند و اصول هيچ مكتبى را نپذيرد ؟ از اين آقايان بايد پرسيد آيا اعتقاد به يك سلسله اصول علمى يا منطقى يا فلسفى و بى چون و چرا دانستن آن اصول , بر خلاف دمكراسى است و يا آنچه كه بر خلاف دمكراسى است اين است كه آدمى به اصولى كه مورد قبول اكثريت جامعه است اعتقاد نداشته باشد و آنها را قابل چون و چرا بداند , ولى بديگرى اجازه چون و چرا در اعتقادات و انديشه هاى خود را ندهد ؟

براى اكثريت قاطع ملت ايران , ايمان و اعتقاد راسخ به اصول اسلام داشتن و بى چون و چرا دانستن آن اصول , نه گناه است و نه عيب آنچه كه ميتواند گناه و عيب باشد , اينست كه اين اكثريت مسلمان , به اقليت بى اعتقاد , اجازه چون و چرا ندهد ( 1 ) .

1 - اين قاعده در جوامع ديگر نيز صادق است . فى المثل براى <


82

و اما قضاوت در اين مورد كه آيا آزادى بحد كافى به مخالفين داده شده است يا نه , بر عهده همانهاست كه دمكراسى را مترادف با بى اعتقادى بيك مكتب ميدانند .

شما در توضيحتان اشاره كرديد كه حكومت جمهورى بمعناى اقامه حاكميت همه مردم است و ميدانيم كه اين حق حاكميت ملى از دستاوردهاى ارزشمند انقلاب مشروطيت است , فكر نميكنيد با پيش كشيدن مسئله جمهورى اسلامى بعوض جمهورى مطلق , كه بالمال به حكومت طبقه روحانى منجر ميشود , اين حق حاكميت كه متعلق بعموم افراد ملت است , زير پا گذاشته شود ؟ بعلاوه آيا به نظر شما روا نيست كه بعوض بحث مبهم ولايت فقيه كه در حكومت اسلامى مطرح است , اين اصل مترقى كه مى گويد , قواى مملكت ناشى از ملت است , بكار گرفته شود ؟

استاد مطهرى : خلاصه استدلال شما اينست كه مردم ايران در انقلاب مشروطيت , حق حاكميت ملى - يعنى اينكه قواى مقننه و مجريه و قضائيه , ناشى از ملت است - را بدست آورده اند و معقول نيست كه اين حق را به شخص يا اشخاصى تفويض كنند و جمهورى اسلامى يعنى حق حاكميت فقيه - يا به بيان ديگر عده اى استبداد فقها - و اين بر ضد حاكميت ملى است و عملى ارتجاعى محسوب ميشود .

در پاسخ شما بايد گفت ملت ايران كه در انقلاب مشروطيت

> كمونيستها , كمونيست بودن - بى چون و چرا دانستن اصول كمونيستى - بر خلاف اصول دمكراسى نيست آنچه بر خلاف اصول دمكراسى است ممانعت از چون و چراى ديگران - غير كمونيستها - جلوگيرى از اظهار عقيده و تفكر , و منع معاشرت با غير كمونيستها و كشيدن ديوار آهنين به دور كشور و حق اظهار نظر ندادن به متفكران و انديشمندان است .

83
حق حاكميت ملى را كسب كرد , هرگز آنرا منافى با قبول اسلام بعنوان يك مكتب و يك قانون اصلى و اساسى كه قوانين مملكت بايد با رعايت موازين آن تدوين و تنظيم گردد , ندانست و لهذا در متن قانون اساسى ضرورت انطباق با قانون اسلام آمده است و در آنجا صريحا گفته ميشود كه هيچ قانونى كه بر ضد قوانين اسلام باشد , قانونيت ندارد و يا ضرورت حضور پنج فقيه طراز اول براى نظارت بر قوانين , كه در متمم قانون اساسى مندرج است , براى تامين همين نكته است كسانى كه انقلاب مشروطيت را بر پا كردند هيچگاه اين تصريحها و تاكيدها را بر ضد دموكراسى و روح مشروطيت و حتى مقنن بودن و جعل قانون ندانستند زيرا قوانين را در كادر اصول اسلامى وضع مى كردند .

آنچه كه مهم است , اين است كه مردم خود مجرى قانون باشند حالا يا مجرى قانونى كه خودشان وضع كرده اند و يا مجرى قانونى كه فرضا بوسيله يك فيلسوف وضع شده و اين مردم آن فيلسوف و مكتب او را پذيرفته اند و يا مجرى قانونى كه بوسيله وحى الهى عرضه گرديده است .

بنابراين اسلامى بودن اين جمهورى بهيچ وجه با حاكميت ملى - كه بدوره مشروطيت اشاره كرديد - و يا بطور كلى با دمكراسى منافات ندارد و هيچگاه اصول دمكراسى ايجاب نميكند كه بر يك جامعه ايدئولوژى و مكتبى حاكم نباشد و ما ميبينيم كه احزاب معمولا خود را وابسته بيك ايدئولوژى معين ميدانند و اين امر را نه تنها بر ضد اصول دمكراسى نميشمارند كه به آن افتخار هم ميكنند اما منشا اشتباه آنان كه اسلامى بودن جمهورى را منافى با روح دمكراسى ميدانند ناشى از اينست كه دمكراسى مورد قبول آنان هنوز همان دمكراسى قرن هيجدهم است كه در آن حقوق


84
انسان در مسائل مربوط به معيشت و خوراك و مسكن و پوشاك , و آزادى در انتخاب راه معيشت مادى خلاصه ميشود اما اينكه مكتب و عقيده و وابستگى بيك ايمان هم جزو حقوق انسانى است و اينكه اوج انسانيت در وارستگى از غريزه و از تبعيت از محيطهاى طبيعى و اجتماعى , و در وابستگى به عقيده و ايمان و آرمان است بكلى بفراموشى سپرده شده است .

اين اشتباه , معكوس اشتباه خوارج است آنها از مفهوم ان الحكم الالله كه به معنى اين است كه حاكميت قانون و تشريع از ناحيه خداست چنين استنباط مى كردند كه حاكميت - به معنى حكومت - هم از خداست على ( ع ) درباره اينها فرمود :

كلمة حق يراد بها الباطل

اين آقايان هم اصل حاكميت و امارت ملى را با اصل تشريع و تدوين مكتب اشتباه كرده اند و لابد پنداشته اند اصل و متمم قانون اساسى كه بالصراحه هيچ قانونى را كه بر خلاف قوانين اسلام باشد , قانونى نمى دانند , بر خلاف روح مشروطيت و حاكميت ملى هستند .

و اما اينكه از زير پا گذاشته شدن حق حاكميت سخن بميان آورديد بايد بگويم كه مهر اسلاميت را اكثريت قاطع ملت ايران بر نوع نظام آينده اين مملكت زده است مبارزه ملت ايران , تنها يك قيام عليه استيلاى سياسى و استعمار اقتصادى نبود , قيام عليه فرهنگ ها و ايدئولوژيهاى غربى و دنباله روى از غرب بود كه تحت عناوين فريبنده , آزادى , دمكراسى , سوسياليسم , تمدن , تجدد , پيشرفت , تمدن بزرگ و مطرح مى شد ملت ايران آنروز كه در تظاهرات چند ميليونى شعار جمهورى اسلامى را عنوان كرد در


85
واقع ميخواست مهر خود يعنى مهر فرهنگ خود را به اين انقلاب بزند ميدانيم كه هويت فرهنگى يك ملت , آن فرهنگى است كه در جانش ريشه دوانيده است و هويت ملى اين مردم اسلام است بريدگان از اسلام اگر چه در داخل اين ملت و تحت حمايت آن هستند , اما در حقيقت از آن بريده اند زيرا خود را از فرهنگ و روح و خواست اين ملت جدا كرده اند .

حال اگر خواسته خود مردم , يعنى جمهورى اسلامى , حاكميت مردم را نقض كند بايد بگوئيم كه دمكراسى امرى محال است زيرا هميشه وجودش مستلزم عدمش است هيچكس نميخواهد اسلامى بودن جمهورى را بر مردم تحميل كند اين تقاضاى خود مردم است و در واقع نهضت از آن روز اوج گرفت و شورانگيز شد كه شعار و خواست مردم , استقرار جمهورى اسلامى شد جمهورى اسلامى يعنى يك نفى و يك اثبات اما نفى , نفى رژيم حاكم 2500 ساله و اثبات , محتواى اسلامى و توحيدى آنست .

مسئله ولايت فقيه را هم كه مطرح كرديد از همين قبيل است , ولايت فقيه به اين معنى نيست كه فقيه خود در رأس دولت قرار بگيرد و عملا حكومت كند نقش فقيه در يك كشور اسلامى , يعنى كشورى كه در آن مردم , اسلام را بعنوان يك ايدئولوژى پذيرفته و به آن ملتزم و متعهد هستند , نقش يك ايدئولوك است نه نقش يك حاكم وظيفه ايدئولوك اينست كه بر اجراى درست و صحيح ايدئولوژى نظارت داشته باشد , او صلاحيت مجرى قانون و كسى را كه ميخواهد رئيس دولت بشود و كارها را در كادر ايدئولوژى اسلام با انجام برساند , مورد نظارت و بررسى قرار ميدهد .

تصور مردم آنروز - دوره مشروطيت - و نيز مردم ما از ولايت


86
فقيه اين نبود و نيست كه فقها حكومت كنند و اداره مملكت را بدست گيرند بلكه در طول قرون و اعصار تصور مردم از ولايت فقيه اين بوده كه از آنجا كه جامعه , يك جامعه اسلامى است و مردم وابسته به مكتب اسلامند , صلاحيت هر حاكمى , از اين نظر كه قابليت اجراى قوانين ملى اسلامى را دارد يا نه , بايد مورد تصويب و تائيد فقيه قرار گيرد لهذا امام در فرمان خود به نخست وزير دولت موقت مى نويسد : بموجب حق شرعى ( ولايت فقيه ) و به موجب رأى اعتمادى كه از طرف اكثريت قاطع ملت به من ابراز شده من رئيس دولت را تعيين مى كنم ولايت فقيه , يك ولايت ايدئولوژيكى است و اساسا فقيه را خود مردم انتخاب ميكنند و اين امر عين دمكراسى است اگر انتخاب فقيه انتصابى بود و هر فقيهى فقيه بعد از خود را تعيين ميكرد جا داشت كه بگوئيم اين امر , خلاف دمكراسى است اما مرجع را بعنوان كسى كه در اين مكتب صاحب نظر است خود مردم انتخاب ميكنند .

حق شرعى امام از وابستگى قاطع مردم به اسلام به عنوان يك مكتب و يك ايدئولوژى ناشى ميشود و مردم تائيد ميكنند كه او مقام صلاحيتدارى است كه ميتواند قابليت اشخاص را از جهت انجام وظايف اسلامى تشخيص دهد در حقيقت , حق شرعى و ولايت شرعى , يعنى مهر ايدئولوژى مردم , و حق عرفى , همان حق حاكميت ملى مردم است كه آنها بايد فرد مورد تائيد رهبر را انتخاب كنند و باو رأى اعتماد بدهند .

و اما آنجا كه از حكومت طبقه روحانى نام برديد , گويا در بيان شما ميان حكومت اسلامى و حكومت طبقه روحانى , اشتباه شده است ميپرسم از كجاى كلمه اسلامى مفهوم حكومت روحانيون استفاده ميشود ؟ آيا اسلام دين طبقه روحانيت است ؟ آيا اسلام


87
ايدئولوژى روحانيون است ؟ يا ايدئولوژى انسان بما هو انسان ؟ آيا واقعا روشنفكران ما , آنگاه كه با مفهوم جمهورى اسلامى روبرو ميشوند يا اين كلمه را ميشنوند , جمهورى به اصطلاح آخوندى در ذهنشان تداعى ميشود كه تنها فرقش با ساير جمهورى ها در اين است كه طبقه روحانيون عهده دار مشاغل و شاغل پستها هستند ؟ حقيقتا اگر نمى دانسته اند و چنين تصورى را داشته اند , جاى تعجب است و اگر ميدانسته اند و نعل وارونه ميزده اند , جاى هزار تاسف .

امروز هر بچه دبستانى اينقدر مى داند كه جمهورى اسلامى يعنى جامعه اسلامى , با رژيم جمهورى و ميداند كه جامعه اسلامى يعنى جامعه توحيدى و جامعه توحيدى يعنى جامعه اى بر اساس جهان بينى توحيدى , كه بر طبق آن , جهان ماهيت از اوئى و به سوى اوئى دارد و اين جهان بينى داراى يك ايدئولوژى توحيدى است كه از آن به توحيد عملى تعبير مى شود , يعنى رسيدن انسان به يگانگى اخلاقى و يگانگى اجتماعى , كه هر دوى اينها در آيه كريمه معروفى كه رسول اكرم ( ص ) در صدر نامه هايش به شخصيتهاى جهان آنرا ثبت ميكرد , مندرج است :

قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله ( 1 )

( آيه 63 - آل عمران )

جمله (( تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم )) توحيد نظرى و جمله (( الا نعبد الا الله )) توحيد عملى فردى و جمله (( و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا )) توحيد عملى اجتماعى را كه مساوى است با آزادى

1 - بگو , اى اهل كتاب , بسوى كلمه اى كه بين ما و شما مساوى است , بيائيد كه غير از خدا را بندگى نكنيم و چيزى را شريك او قرار ندهيم و كسى از ما , كسى را غير از خدا ارباب خود نگيرد .


88
و دمكراسى در اصيلترين شكلش , نشان ميدهد .

گروهى ميپندارند جمهورى اسلامى مفهومى طبقاتى دارد , يعنى حكومت عده اى از مردم ( روحانيون ) و اين تقويت فلسفه مادى طبقاتى است اما اگر بعوض جمهورى اسلامى , جمهورى مطلق نام برده شود , بكار بردن همين كلمه بى طرفى جناح روحانيون را نشان ميدهد و باين ترتيب حكومت واقعا در دست مردم قرار خواهد گرفت نه در دست طبقه اى خاص اما همانطور كه عرض كردم , اين اشتباه ناشى از پندار باطلى است مبتنى بر اينكه حكومت جمهورى اسلامى حكومت طبقه روحانيون است حال آنكه نه كلمه جمهورى بطور مطلق ميتواند منشاء يك تحول واقعى باشد و نه اينكه هر جا جمهورى با قيدى و پسوندى مقيد شود , تضاد پيدا مى شود بايد ديد كه آن قيد در ذات خود چه مفهومى دارد و آيا در ذات خود محدوديت و محتواى طبقاتى دارد يا نه قيد اسلام , با توجه به ذات و محتواى آن هرگز جمهورى اسلامى را طبقاتى نمى كند

ميدانيم كه اوضاع زمانه دائما در تحول و دگرگونى است بر اين اساس حكومت . جمهورى اسلامى , چگونه مى خواهد جوابگوى مسائل پيچيده و دائما در حال تحول اقتصادى , اجتماعى , سياسى و باشد آيا الگوى جمهورى اسلامى در اين مورد همان ضوابط و مقرراتى است كه 1400 سال پيش عرضه شده است ؟ آيا اين قوانين كه قاعدتا تا زمان ما كهنه شده اند قادر به رويارويى با اين مسائل هستند ؟

استاد مطهرى : مسئله تحولات زمان و ثابت بودن ضوابط و قوانين اسلامى مسئله اى است كه همواره اين شبهه را ايجاد ميكند كه چگونه ميتوان اين ثابت را با آن متغير تلفيق كرد مسئله زمان و تغيير و تحول مسئله درستى است اما ظرافتى در آنست كه اغلب


89
نسبت به آن بى توجه ميمانند فرد انسان و همچنين جامعه انسانى , حكم قافله اى را دارد كه دائما در حركت و طى منازل است فرد و جامعه هيچكدام در حال سكون و ثبات و يكنواختى نيستند بنابراين اگر بخواهيم انگشت بر روى يكى از منازل بگذاريم و جامعه بشر را در يكى از منازلى كه براى مدت كوتاهى توقف كرده , براى هميشه ثابت نگاهداريم بدون شك بر خلاف ناموس طبيعت عمل كرده ايم .

اما بايد توجه داشت كه فرق است ميان منزل و ميان راه , منزل تغيير ميكند اما آيا راه هم لزوما تغيير ميكند ؟ آيا مسير جامعه انسانى كه همه قبول دارند كه يك مسير تكاملى است آيا آنهم تغيير ميكند ؟ به بيان ديگر آيا راه هم در راه است ؟ و آيا بشر و جامعه بشرى هر روزى در يك جهت و در هر مرحله اى از مراحل در يك مسير جديد و بسوى يك هدف تازه حركت ميكند ؟

پاسخ اينست كه نه , خط سير تكاملى بشر خط ثابتى است شبيه مدار ستارگان ستارگان دائما در حال حركتند ولى آيا مدار آنها دائما در حال تغيير است آيا بايد چنين استدلال كرد كه چون ستارگان در يك مدار حركت ميكنند مدار آنها هم ضرورتا بايد تغيير كند و اگر تغيير نكند آن ستاره در يك نقطه ميخكوب ميشود ؟ واضحست كه جواب منفى است لازمه حركت داشتن ستاره اين نيست كه مدار ستاره هم قطعا و ضرورتا و لزوما تغيير بكند .

نظير همين مسئله براى انسان و براى انسانيت مطرح است سؤال اساسى اينست : آيا انسانيت انسان , ارزشهاى انسانى , كمال انسانى , واقعيتهاى متغير و متبدلى هستند ؟ يعنى همانطور كه لوازم زندگى و مظاهر تمدن روز به روز فرق ميكنند آيا معيارهاى انسانيت هم روز به روز فرق ميكنند ؟ آيا چيزى كه يك روز معيار انسانيت


90
بود و قابل ستايش و تمجيد , روز ديگر از ارزش مى افتد و چيز ديگرى كه نقطه مقابل اولى بود , معيار انسانيت ميشود ؟

آيا فكر ميكنيد روزى در آينده خواهد آمد كه چومبه بودن و معاويه بودن معيار انسانيت بشود ولومومبا بودن و ابوذر بودن معيار ضد انسانيت ؟ يا اينكه نه , معتقديد چنين نيست كه ابوذر بودن , از خط سير انسانيت براى هميشه خارج بشود , بلكه انسانيت انسان دائما تكامل پيدا ميكند , و معيارهاى كاملترى براى آن پديد مى آيد .

انسان بحكم اينكه خط سير تكاملش ثابت است , نه خودش , يك سلسله معيارها دارد كه بمنزله نشانه هاى راهند درست همانگونه كه در يك بيابان بر , كه حتى كوه و درختى ندارد , نشانه هايى مى گذارند كه راه را مشخص كنند و اين نشانه ها و اين معيارها , هميشه نشانه و معيار هستند و دليل و ضرورتى ندارد كه تغيير بكنند .

من در يكى از كتابهايم , بحثى كرده ام راجع به اسلام و تجدد زندگى و در آنجا اين مسئله را روشن كرده ام كه اسلام با مقتضيات متفاوت زمانها و مكانها چگونه برخورد ميكند ( 1 ) .

در آنجا ذكر كرده ام كه اساسا اين مسئله كه آيا زندگى اصول ثابت و لا يتغير دارد يا نه ؟ بر اساس يك سؤال مهم فلسفى بنا شده و آن سؤال اينست : آيا انسان لااقل در مراحل تاريخى نزديك تر بما , يعنى از وقتى كه بصورت يك موجود متمدن يا نيمه متمدن در آمده است , تبديل انواع پيدا كرده يا نه ؟ آيا انسان در هر دوره اى غير از انسان دوره ديگر است ؟ آيا نوع انسان تبديل

1 - نظام حقوق زن در اسلام - فصل اسلام و تجدد زندگى - نوشته استاد مطهرى , انتشارات صدرا .


91
به نوع ديگر ميشود ؟ و قهرا اگر اين تبديل امكان پذير باشد , آيا همه قوانين حاكم بر او , الا بعضى از قوانين كه فى المثل با حيوان مشترك است , عوض ميشود ؟ درست شبيه آبى كه تا آن هنگام كه مايع است قوانين مايعات بر آن حكمفرماست و وقتى به بخار تبديل ميشود مشمول قوانين گازها ميگردد يا آنكه نه , در طول تاريخ , نوعيت انسان ثابت مانده است و تغيير نكرده است ؟

اينجا نميخواهم چندان وارد مباحث فلسفى بشوم اما اجمالا ميگويم نظريه صحيح همين است كه انسان با حفظ نوعيتش در مسير تكاملى گام بر ميدارد يعنى از روزى كه انسان در روى زمين پديدار شده است , نوعيت او از آن جهت كه انسان است تغيير نكرده و او به نوع ديگرى تبديل نشده است البته انسان در جا نزده و نمى زند و از اين جهت يك مسير تكاملى را طى ميكند , ولى گويى در قانون خلقت , تكامل از مرحله جسم و اندام و ارگانيزم بدنى به مرحله روانى و روحى و اجتماعى تغيير موضع داده است .

از آنجا كه نوعيت انسان تغيير نميكند , بناچار يك سلسله اصول ثابت كه مربوط به انسان و كمال اوست , خط سير انسانيت را مشخص مى سازد و بر زندگى او حاكم است , و از آنجا كه انسان در چنين مسيرى حركت ميكند و در آن , منازل مختلف را مى پيمايد - بواسطه اختلاف منازل , احكام مربوط به هر منزل با منازل ديگر متفاوت خواهد بود همين امر او را ناگزير مى سازد كه در هر منزل بشيوه اى خاص - متفاوت با ديگر منازل - زندگى كند .

قوانين اسلام آنگونه كه در متن تشريعات دين منظور گرديده منزلى وضع نشده بلكه مسيرى وضع شده است , اما در عين حال براى منازل هم فكر شده و مقدمات و تمهيدات لازم براى آنها در نظر گرفته شده است اسلام براى نيازهاى ثابت , قوانين ثابت , و


92
براى نيازهاى متغير , وضع متغيرى در نظر گرفته است خصوصيات اين قوانين را با جمال در همان كتابى كه ذكرش رفت , تشريح كرده ام اينجا براى روشن شدن موضوع به ذكر مثالى اكتفا ميكنم .

اسلام در رابطه جامعه اسلامى با جامعه هاى ديگر به قدرتمند شدن و قدرتمند بودن و تهيه لوازم دفاع از خود , در حدى كه دشمن هرگز خيال حمله را هم نكند , توصيه كرده است .

آيه : و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخيل ترهبون به عدو الله و عدوكم ( 1 ) در واقع بيانگر اين اصل اجتماعى اسلامى است .

از سوى ديگر ميبينيم كه در فقه اسلامى بر اساس سنت پيامبر ( ص ) به چيزى توصيه شده است كه آنرا سبق و رمايه مينامند يعنى شركت در مسابقه اسب دوانى و تيراندازى به منظور مهارت يافتن در امور جنگى خود پيامبر اكرم در اين مسابقات شركت ميكرد .

حالا اگر به اصل و اعدوا لهم توجه كنيم ميبينيم يك اصل همواره نو و زنده است , چه در آن زمان چه در زمان ما و چه در آينده اما در مورد حكم سبق و رمايه ديگر ضرورتى ندارد كه چنين مسابقاتى به آن نيت سابق برگزار شود يعنى به نظر ميرسد كه اين حكم ديگر مصداق ندارد و زمانش گذشته است دليل اين امر اين است كه سبق و رمايه (( اصالت )) ندارد و حكم مربوط به يكى از منازل است , اصالت مال و اعدوا لهم است كه مسير را مشخص

1 - اى مؤمنان , در مقام مبارزه با آنان خود را مهيا كنيد و هر چه ميتوانيد ابزار جنگى براى ترساندن دشمنان خدا و خودتان فراهم كنيد .

( سوره انفال - آيه 60 )


93
ميكند . در همين زمان ميتوان اين حكم را با توجه به شرايط زمانه با صورت اجرايى تازه اى , بمرحله اجرا در آورد .

از اينگونه مثالها الى ماشاء الله داريم و تازه آن پيچ و لولائى كه به قوانين اسلام انعطاف ميدهد تا بتواند خود را با شرايط نو تطبيق دهد , بدون آنكه از اصول تخلف بشود منحصر به اين موارد نيست من بعوض ورود به جزئيات كه به زمان زيادى نياز دارد مثال ديگرى برايتان ميزنم تا موضع روشنتر بشود .

اصلى در قرآن داريم راجع به مبادلات و كيفيت گردش ثروت در ميان مردم كه باين تعبير در قرآن بيان شده است : لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل ( 1 ) يعنى نقل و انتقال مملوكها نبايد بصورت بيهوده انجام شود يعنى اگر شما مال و ثروتى مشروع بدست آورده ايد و خواستيد آنرا بديگرى منتقل كنيد , اين نقل و انتقال بايد بصورتى باشد كه از نظر اجتماعى شكل مفيدى داشته باشد و يكى از نيازهاى اصيل زندگى افراد جامعه را رفع كند حالا فرض كنيد كسى بخواهد با پولى كه در اثر تلاش شرافتمندانه بدست آورده كالايى بى مصرف و بى فايده مثلا يك گونى مورچه مرده را بخرد , آنهم براى آنكه آنرا دور بريزد , اين معامله از نظر قرآن از اساس باطل است اما فرض كنيد زمانى بيايد كه علم بتواند از مورچه مرده استفاده بكند در آنصورت ميبينيم كه همين معامله كه تا ديروز باطل و حرام بوده به معامله صحيحى تبديل ميشود چرا ؟ باين دليل كه مجتهد فقيه واقعى , مصداق حكم كلى آيه لاتاكلوا را بطور صحيح در هر زمان تشخيص ميدهد و بر اساس آن , حكم به وجوب شرعى معامله و يا عدم آن ميدهد .

نظير همين مسئله در مورد خريد و فروش خون پيش آمده

1 - مال يكديگر را به نا حق صرف نكنيد .

( سوره بقره - آيه 188 ) .


94
است . در گذشته كه از خون استفاده اى نميشد معامله خون باطل بود زيرا اكل مال به باطل محسوب ميشد اما امروز كه در اثر پيشرفت علم , خون بصورت يك مايه حيات در آمده , ديگر نميتوان گفت معامله خون مصداق اكل مال به باطل است بلكه در اينجا بدليل عوض شدن مصداق , حكم جزئى تغيير ميكند اما حكم كلى همچنان پا بر جا و بى تغيير باقى ميماند و بر مصاديق تازه منطبق ميگردد .

در انطباق احكام كلى با مصاديق جديد , اين اجتهاد است كه نقش اصلى را بازى مى كند وظيفه فقيه اينست كه بدون انحراف از اصول كلى , مسائل جزئى و متغير و تابع گذشت زمان را بررسى كند و بر اساس همان احكام و چهار چوبهاى اصلى كه توسط وحى عرضه شده است احكام مناسب را صادر كند .

شما اشاره كرديد به ضوابط كلى در نظام اسلامى , كه از وحى سرچشمه ميگيرد و مسير زندگى بشر را به بهترين نحو مشخص ميكند حال آنكه در زمان ما اين مسئله بشدت مطرح است كه اگر بتوان تلفيقى آگاهانه از دو دستاورد بزرگ تاريخ فكر بشر - دمكراسى و سوسياليسم - بوجود آورد , مى توان صراط مستقيمى يافت كه انسان را از وحى بى نياز سازد .

به خصوص براى شرقى مسلمان اين امكان هست كه بتواند عناصرى از معنويت اسلامى را در اين چهار چوب بگنجاند و آنرا هر چه غنى تر و كاملتر و كارآتر سازد .

استاد مطهرى : دمكراسى و سوسياليسم ميان خودشان نوعى ناسازگارى - يا لااقل توهم ناسازگارى - وجود دارد كه هنوز نتوانسته اند آن را از ميان بردارند دمكراسى بر اساس اصالت فرد حقوق فرد و آزادى فرد است و بر عكس سوسياليسم بر اصالت جمع و


95
تقدم حق جمع بر حق فرد استوار است يعنى خواه ناخواه آزادى فرد را و دمكراسى را سوسياليسم محدود ميكند و بالعكس .

امروزه در دنيا گروهى از كشورها از دمكراسى دم ميزنند و گروهى ديگر از سوسياليسم و صاحبنظران هم اعتراف دارند كه نه دمكراسى آن دنياى به اصطلاح آزاد و ليبرال , دمكراسى واقعى است و نه سوسياليسم آن قطب ديگر , سوسياليسم اصيل است از سوى ديگر گروه كشورهاى باصطلاح ليبرال از سوسياليسم سخنى نميگويند و اگر هم ادعاى دموكراسى و سوسياليسم داشته باشند خود به بى محتوا بودن آن اذعان دارند , و كشورهاى سوسياليستى هم بحثى درباره دمكراسى بميان نمى آورند و آنان نيز كه مدعى نوعى سوسياليسم دمكراتيك هستند پوچى سخنشان امروزه كاملا آشكار شده است ژ

اين مشكل كه آيا واقعا از نظر فلسفى و حقوقى بكدام يك از دو قطب دمكراسى و سوسياليسم بايد گرايش پيدا كرد و يا اينكه ايندو ديدگاه قابل جمعند يا نه , مشكلى است كه بايد از طريق فلسفى حل بشود البته در اين زمينه مكتبهايى هستند كه به دمكراسى و سوسياليسم هر دو گرايش دارند و ميخواهند ايندو نظر را با يكديگر تلفيق كنند ولى تلفيق ايندو مبتنى بر همان مسئله بسيار دقيق فلسفى است كه به مسئله اصالت جمع يا اصالت فرد معروف است پيروان اين مكاتب بدنبال يافتن پاسخ اين پرسش هستند كه آيا آنچه عينيت دارد فرد است و جمع , يك وجود عرضى و اعتبارى دارد - كه البته طبيعى است كه در صورت مثبت بودن جواب , دمكراسى بر سوسياليسم اولويت پيدا ميكند - و يا بايد نظريه مخالف را پذيرفت كه معتقد است جامعه شناسى انسان بر روانشناسى او تقدم دارد و فرد اساسا اصالتى ندارد , فرد و روح و خواست و اراده و احساس و همه چيز او توابعى و انعكاساتى


96
هستند از يك روح جمعى حاكم و آنچه واقعا وجود دارد جامعه است نه فرد - كه در اينصورت اولويت با سوسياليسم خواهد بود .

اما آيا شق سومى هم در كار است و آن اينكه نه فرد - منظور شخصيت فرد است نه جسم او - مستهلك در جامعه است و نه جمع فاقد اصالت و داراى وجود اعتبارى است , بلكه تركيب فرد و جامعه نوعى است كه در آن فرد اصالت و شخصيت دارد و در عين اينكه جمع هم اصالت و شخصيت دارد , و تحقق شخصيت فرد در جامعه و تحقق شخصيت جامعه در فرد صورت مى گيرد , و اين سخن شبيه نكته اى است كه فلاسفه ما در باب وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت ميگفتند , و البته جاى بحث اين مطلب اينجا نيست .

و اما آن مسئله معنويت , همانطور كه شما اشاره كرديد پيروان مكاتب خواهان تلفيق , متوجه شدند فرضا بتوانند مشكل تلفيق را حل كنند , نيازى به كادرى از معنويت وجود خواهد داشت بنابراين نكته اساسى اينست كه اين فضاى اخلاقى و معنوى چگونه فضائى بايد باشد و چه تضمينى دارد ؟ آيا اين فضا مانند فضاى سبز شهر است كه با پول و كارگر ميتوان آن را بوجود آورد , يا فضائى از يك ايمان و اعتقاد و گرايش و بينش است ؟ و در صورت اخير اولا چه نوع گرايش و بينشى ملاك عمل و ضامن تحقق آن فضاست و ثانيا چگونه ميتوان آنرا بوجود آورد ؟ در اين مورد گروهى از پيروان مكاتب تلفيقى كه بدنبال ايجاد فضاى معنوى هستند , ميان معنويت و مذهب تفكيك ميكنند و ميگويند معنويت آنجا است كه به مسائل از ديدى انسانى بدون توجه به رنگ و نژاد و مذهب و بدون هيچگونه تعصبى نگريسته شود و حال آنكه مذهب از آن نظر كه ميان پيروان و غير پيروان فرق ميگذارد و حقوق متفاوتى ميان اين دو دسته قائل است و بعلاوه از آن نظر


97
كه با تعصب توأم است و تعصب نوعى بيمارى و ضد معنويت و ضد سلامت روح و روان است قادر به ايجاد معنويت نيست پس بايد دنياى ساخت توأم با معنويت اما منهاى مذهب و اين نظر , همان اومانيسمى است كه جهان امروز در جستجوى آن است اين گروه ميپندارند همين قدر كه شعارى عمومى و انسانى شد و گرايشى به اصطلاح به اومانيسم داشت , براى ايجاد معنويت كافى است حال آنكه ايجاد فضاى معنوى , جز با تفسيرى معنوى و روحانى از كل جهان ميسر نيست معنويت و انسانيت صرفا يك امر منفى نيست ( 1 ) تجربه نشان داده كه شعارهاى اومانيستى تا كجا تو خالى از آب در آمده است , گرايش اسرائيلى ژان پل سارتر - اين منادى اومانيسم در عصر ما - شاهد خوبى بر اين مدعاست .

گروه ديگرى از پيروان اين مكاتب تلفيقى , به جنبه هاى انسانى و اخلاقى عرفان گرايش پيدا كرده اند و ميخواهند براى ايجاد كادر معنوى از عرفان مذاهب و بخصوص عرفان اسلامى استفاده بكنند , يعنى معنويتى در حدود مسائل و توصيه هاى اخلاقى را از مذهب اخذ كنند , بدون آنكه جهان بينى و محتواى ايدئولوژيك آنرا مورد استفاده قرار دهند اما بايد توجه داشت اگر چنين معنويتى بوسيله مذهب ديگرى قابل پياده شدن باشد براى اسلام قابل پياده شدن نيست اين به معناى مثله كردن اسلام است به معنى بريدن اعضاى رئيسه اسلام و در واقع ذبح آنست اسلامى كه حيات نداشته باشد و در همه شئون زندگى حضور آن احساس نشود اين اسلام , ديگر اسلام نيست .

و اما در پاسخ سؤالى كه در ابتدا مطرح كرديد بذكر

1 - رجوع شود به مقاله پنجم همين مجموعه , بحث معنويت در انقلاب اسلامى .


98
جمله اى از اقبال اكتفا ميكنم , اقبال مى گويد :

بشريت امروز به سه چيز نيازمند است تعبيرى روحانى از جهان ( يعنى تعبير و تفسيرى صحيح توأم با معنويت از جهان و به تعبير ديگر كه من از قرآن گرفته ام شناخت جهان به اينكه ماهيت از اوئى و به سوى اوئى دارد ) ( 1 ) , دوم آزادى روحانى فرد ( يعنى همان چيزى كه نام دمكراسى بر آن ميگذارند ) و بالاخره اصولى اساسى و داراى تاثير جهانى كه تكامل اجتماع بشرى را بر مبناى روحانى توجيه كند ( يعنى ايدئولوژى جامع و درستى كه بتواند راه و رسم زندگى را در يك مسير تكاملى مشخص كند ) .

اقبال به سخنان خود چنين ادامه ميدهد :

مثاليگرى اروپا هرگز بصورت عامل زنده اى در حيات آن در نيامده و نتيجه آن پيدايش (( من )) سرگردانى است كه در ميان دمكراسى هاى ناسازگار با يكديگر به جستجوى خود ميپردازد كه كار منحصر آنها بهره كشى از درويشان بسود توانگران است از طرف ديگر مسلمانان مالك انديشه ها و كمال مطلوب هاى نهايى مبتنى بر وحى ميباشند كه چون از درونى ترين ژرفناى زندگى بيان ميشود به ظاهرى بودن آن رنگ باطنى ميدهد براى فرد مسلمان شالوده روحانى زندگى امرى اعتقادى است و براى دفاع از اين اعتقاد جان خود را به آسانى فدا ميكند ( 2 ) .

امام در يكى از سخنرانيهاى خودشان فرمودند كه من به جمهورى اسلامى رأى مى دهم نه يك كلمه بيش و نه يك كلمه كم به نظر ميرسد آنجا كه تاكيد ميكنند نه يك كلمه كم منظورشان

1 - افزوده هاى داخل پرانتزها از استاد مطهرى است .

2 - احياى فكر دينى در اسلام - نوشته اقبال لاهورى - صفحه 203 - 204 .


99
پسوند (( اسلامى )) است و شما در ابتداى اين گفتگو تذكر داديد كه قصد از بكار بردن اين كلمه , مشخص كردن محتواى رژيم آينده است , يعنى اصولى كه در كادر آن عمل خواهد شد و اما اينكه فرمودند هيچ كلمه اى اضافه نشود ظاهرا كلمه (( دمكراتيك )) مورد نظرشان بوده , زيرا شاهد بوديم كه در اين روزها , عده اى واژه جمهورى دمكراتيك اسلامى را بكار ميبرند و گويا قصد امام از تاكيد بر حذف كلمه دمكراتيك , توجه دادن به تفاوتى است كه در دمكراسى غربى و آزاديهاى اسلامى وجود دارد , لطفا در اين مورد توضيح دهيد و تفاوت اين واژه ها را مشخص كنيد ؟

استاد مطهرى : بنده نميتوانم ادعا بكنم كه تمام نظرگاه هاى امام را ميتوانم توضيح بدهم تنها بعضى از آن نظرها را كه به آنها رسيده ام و ميدانم كه نظر امام نيز هست برايتان توضيح مى دهم .

در اسلام همانطور كه شما توجه داريد , آزادى فردى و دمكراسى وجود دارد , منتها با تفاوتى كه ميان بينش اسلامى و بينش غربى وجود دارد كه آنها را بعدا توضيح مى دهم با توجه به اين نكته روشن مى شود كه در عبارت جمهورى دمكراتيك اسلامى , كلمه دمكراتيك حشو و زائد است , بعلاوه , در آينده وقتى كه مردم در دولت جمهورى اسلامى يك سلسله آزاديها و دمكراسى ها را بدست آوردند , ممكن است بعضى ها پيش خود اينطور تفسير بكنند كه اين آزاديها و دمكراسى ها نه بدليل اسلامى بودن اين جمهورى كه به دليل دمكراتيك بودن آن حاصل شده است يعنى اين جمهورى دو مبنا و دو بنياد دارد , بنيادهاى دمكراتيك و بنيادهاى اسلامى و آنچه كه به آزادى و حقوق فردى و دمكراسى ارتباط پياد ميكند , مربوط است به بنياد دمكراتيك اين جمهورى و نه به بنياد اسلامى آن , و در مقابل يك


100
سلسله قواعد عبادات و معاملات وجود دارد كه به جنبه اسلامى حكومت مربوط ميشود ما ميخواهيم تاكيد كنيم كه چنين نيست اولا بمصداق مصرع معروف : چونكه صد آمد , نود هم پيش ماست , وقتى كه از جمهورى اسلامى سخن بميان بياوريم به طور طبيعى آزادى و حقوق فرد و دمكراسى هم در بطن آنست ثانيا اساس مفهوم آزادى به آن معنا كه فلسفه هاى اجتماعى غرب اعتقاد دارند با آزادى به آن معنا كه در اسلام مطرح است تفاوت عمده و بنيادى دارد ما كه ميخواهيم كشورى بر اساس بنيادهاى اسلامى بنا كنيم , نمى توانيم اين ريزه كاريها و ظرافتها را ناديده بگيريم .

در باب اينكه ريشه و منشا آزادى و حقوق چيست , گفته اند انسان آزاد آفريده شده , پس بايد آزاد باشد و اما در جواب اين سؤال كه چرا همين پاسخ در مورد مثلا گوسفند صادق نيست , نظرات متفاوتى وجود دارد در غرب ريشه و منشا آزادى را تمايلات و خواهشهاى انسان ميدانند و آنجا كه از اراده انسان سخن ميگويند , در واقع فرقى ميان تمايل و اراده قائل نميشوند از نظر فلاسفه غرب انسان موجودى است داراى يك سلسله خواستها و مى خواهد كه اينچنين زندگى كند , همين تمايل منشا آزادى عمل او خواهد بود آنچه آزادى فرد را محدود ميكند آزادى اميال ديگران است هيچ ضابطه و چهار چوب ديگرى نميتواند آزادى انسان و تمايل او را محدود كند .

آزادى به اين معنى كه عرض كردم و شاهد هستيم كه مبناى دمكراسى غربى قرار گرفته است , در واقع نوعى حيوانيت رها شده است اينكه انسان ميلى و خواستى دارد و بايد بر اين اساس آزاد باشد , موجب تميزى ميان آزادى انسان و آزادى حيوان نميشود حال آن كه مسئله در مورد انسان اينست كه او در عين اينكه


101
انسانست حيوان است , و در عين اينكه حيوان است , انسان است آدمى يك سلسله استعدادهاى مترقى و عالى دارد كه ملاك انسانيت اوست تفكر منطقى انسان - و نه هر چه كه نامش تفكر است - تمايلات عالى او , نظير تمايل به حقيقت جويى تمايل به خير اخلاقى , تمايل به جمال و زيبايى , تمايل به پرستش حق و اينها از مختصات و ملاكهاى انسانيت است بشر بحكم اينكه در سرشت خود دو قطبى آفريده شده , يعنى موجودى متضاد است و به تعبير قرآن مركب از عقل و نفس , يا جان - جان علوى - و تن است , محال است كه بتواند در هر دو قسمت وجودى خود از بينهايت درجه آزادى برخوردار باشد رهايى هر يك از دو قسمت عالى و سافل وجود انسان , مساوى است با محدود شدن قسمت ديگر .

اگر تمايلات انسان را ريشه و منشاء آزادى و دمكراسى بدانيم همان چيزى بوجود خواهد آمد كه امروز در مهد دمكراسى هاى غربى شاهد آن هستيم در اين كشورها , مبناى وضع قوانين در نهايت امر چيست ؟ خواست اكثريت و بر همين مبنا است كه ميبينيم همجنس بازى , به حكم احترام به دمكراسى و نظر اكثريت قانونى ميشود ( 1 ) .

استدلال تصميم گيرندگان و تصويب كنندگان قانون اينست كه چون اكثريت ملت ما در عمل نشان داده كه با همجنس بازى موافق است , دمكراسى ايجاب مى كند كه اين امر را بصورت يك قانون لازم الاجرا در آوريم اگر از اينها بپرسيم آيا براى انسان صراط مستقيمى وجود دارد كه او را به تكامل معنوى برساند , كه

1 - اشاره به لايحه اى كه چندى پيش در زمينه قانونى شدن همجنس بازى از تصويب پارلمان انگلستان گذشت .


102
قهرا اگر جواب مثبت باشد بايد بپذيرند كه براى دور نيفتادن از مسير , هدايت و مراقبت لازمست , جواب منفى مى دهند يعنى اينها معتقدند كه صراط مستقيمى وجود ندارد بلكه راه همانست كه خود انسان آنگونه كه ميخواهد مى رود و اين نظير تئورى معروف ملانصرالدين است كه روزى سوار قاطر بود پرسيدند كجا ميروى , گفت هر جا كه ميل قاطر باشد جامعه دارنده معيارهاى دمكراسى غربى به كجا ميرود ؟ آنجا كه ميلها و خواستهاى اكثريت ايجاب مى كند .

در نقطه مقابل اين نوع دمكراسى و آزادى , دمكراسى اسلامى قرار دارد دمكراسى اسلامى بر اساس آزادى انسان است اما اين آزادى انسان , در آزادى شهوات خلاصه نميشود ( 1 ) .

البته اسلام دين رياضت و مبارزه با شهوات بمعنى كشتن شهوات , نيست بلكه , دين اداره كردن و تدبير كردن و مسلط بودن

1 - اخيرا شنيده ام در يكى از كشورهاى معروف غربى كه به قول خودشان مهد آزادى هم هست , عليه مجازاتهائى كه در مورد هم جنس بازان ايرانى اعمال شده , تظاهراتى صورت گرفته و طى آن اعتراض شده است به اينكه اين مجازاتها بر خلاف آزادى و دمكراسى است از نظر اسلام , اينگونه آزاديها , سقوط آزادى انسانى است اينها رهائى حيوانيت و اسير شدن انسانيت است قرآن مى گويد اين گونه افراد كه جز همين تمايلات و شهوات به چيز ديگرى نمى انديشند و آزادى خود را در اينگونه اعمال متبلور مى بينند , در واقع من انسانى خود را گم كرده اند و دليل اين امر هم اينست كه خدا را فراموش كرده اند اينها با از دست دادن خدا , خود را نيز تباه و از دست رفته ساخته اند آيه و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم , اولئك هم الفاسقون ( حشر - آيه 19 ) .

و شما مؤمنان مانند آنان نباشيد كه بكلى خدا را فراموش كرده اند و خدا هم نفوس آنها را از يادشان برد آنان به حقيقت بدكاران عالمند اشاره به همين نظر دارد قرآن ريشه اين تباهى ها و فسقها را در فراموش كردن خدا ميداند .


103
بر شهوات است اين مطلب واضح تر از آن است كه بخواهم در اطرافش توضيح بيشترى بدهم كمال انسان در انسانيت و عواطف عالى و احساسات بلند اوست اينكه ميگوئيم در اسلام دمكراسى وجود دارد به اين معنا است كه اسلام ميخواهد آزادى واقعى - در بند كردن حيوانيت و رها ساختن انسانيت - به انسان بدهد اينجا براى توضيح مطلب مثالى ميزنم ضمن اين مثال دو نوع آزادى را با هم مقايسه ميكنم و شما خودتان قضاوت كنيد كه كداميك آزادى واقعى است در تاريخ مى نويسند وقتى كورش وارد بابل شد , مردم را در اعتقادشان آزاد گذاشت , يعنى بت پرستها را در بت پرستى , حيوان پرستها را در حيوان پرستى , و همه را آزاد گذاشت و هيچ محدوديتى براى آنان قائل نشد در معيار غربى كورش يك مرد آزاديخواه بحساب ميايد زيرا او به آزادى بر مبناى تمايلات و خواستهاى مردم احترام گذاشته است ولى در تاريخ ماجراى ابراهيم خليل را هم درج كرده اند حضرت ابراهيم , بر عكس كورش معتقد بود كه اينگونه عقايد جاهلانه مردم , عقيده نيست , زنجيرهائى است كه عادات سخيف بشر به دست و پاى او بسته است او نه تنها به اين نوع عقائد احترام نگذاشت بلكه در اولين فرصتى كه بدست آورد بتها و معبودهاى دروغين مردم را در هم شكست و تبر را هم به گردن بت بزرگ انداخت و از اين راه اين فكر را در مردم القا كرد كه به عاجز بودن بتها پى ببرند و به تعبير قرآن بخود باز گردند و خود انسانى و والاى خويش را بشناسند با معيارهاى غربى كار ابراهيم خليل بر ضد اصول آزادى و دمكراسى است , چرا ؟ چون آنها ميگويند بگذاريد هر كس هر كارى دلش مى خواهد بكند , آزادى يعنى همين اما منطق انبياء غير از منطق انسان امروز غربى است رسول اكرم ( ص ) را در نظر بگيريد , آيا وقتى كه آن حضرت
104
وارد مكه شد , همان كارى را كرد كه كورش در بابل انجام داد ؟ يعنى گفت به من ارتباط ندارد , بگذار هر كه هر كار مى خواهد بكند , اينها خودشان به ميل خودشان اين راه را انتخاب كرده اند پس بايد آزاد باشند , يا آنكه بتها را خرد كرد و باين وسيله آزادى واقعى را به آنها ارزانى داشت ؟

از ديدگاه اسلام , آزادى و دمكراسى بر اساس آنچيزى است كه تكامل انسانى انسان ايجاب مى كند , يعنى آزادى , حق انسان بما هو انسان است , حق ناشى از استعدادهاى انسانى انسان است , نه حق ناشى از ميل افراد و تمايلات آنها .

دمكراسى در اسلام يعنى انسانيت رها شده , حال آنكه اين واژه در قاموس غرب معناى حيوانيت رها شده را متضمن است .

دليل ديگرى كه در تاكيد بر حذف كلمه دمكراتيك مورد نظر امام بوده , رد تقليد از غرب و تقليد كوركورانه از معيارهاى آنانست استدلال امام اينست كه نمى خواهد چشم ملتش به غرب دوخته شده باشد اين دنباله روى نه تنها كمكى به ملت ايران نمى كند , بلكه در نهايت به تضعيف روحيه و شكست او منجر ميشود از نظر امام , بكار بردن اين كلمه نوعى خيانت به روحيه مستقل اين ملت محسوب ميشود زيرا ما گوهر آزادى را در فرهنگ خودمان داريم و بى نيازيم از اينكه دست طلب به سوى ديگران دراز كنيم .

به نظر شما انقلاب ايران را چگونه ميتوان تحليل كرد ؟ ويژگيهاى اين انقلاب كه ميگويند با همه انقلابات ديگر جهان متفاوت است چيست ؟ اسلامى بودن اين انقلاب چه مفهومى دارد ؟

استاد مطهرى : ما از تعريف انقلاب آغاز ميكنيم انقلاب


105
به حسب اصل لغت به معنى زيرورو شدن يا پشت و رو شدن , و نظير اين معانى است

قرآن مجيد هم اين كلمه را هر جا بكار برده به همين مفهوم بكار برده است نه به مفهوم اصطلاحى رايج آن در امروز ماده انقلاب , تقليب , تقلب , صيغه منقلب و امثال اينها در قرآن آمده است از جمله : و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا ( 1 ) و يا در قسمت اول اين آيه ميخوانيم :

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم ( 2 ) ( سوره آل عمران - آيه 144 ) .

اين آيه در جنگ احد , در آن هنگام كه شايع شد رسول خدا ( ص ) كشته شده است و بدنبال آن عده زيادى از مسلمانان فرار كردند نازل شد آيه خطاب به مؤمنان مى گويد : محمد ( ص ) پيامبرى كه آمده است , مردن دارد , كشته شدن دارد محمد براى شما از جانب خدا پيامى آورده است , خداى او زنده است اگر فرضا پيغمبر بميرد يا كشته شود , آيا شما بايد به عقب برگرديد ؟ در اينجا حركت اسلامى به تعبير قرآن حركت به جلو است و بازگشت اين گروه از دين به معنى برگشت به عقب و يا انقلاب است انقلاب در تعبير قرآن يعنى رو در جهت پشت قرار گرفتن و پشت در جهت رو يا در مورد ديگر مى گويد :

فانقلبوا بنعمة من الله و فضل ( 3 ) ( سوره آل عمران - 147 )

1 - 2 - و محمد ( ص ) نيست مگر پيامبرى از طرف خدا كه پيش از او نيز پيامبرانى بودند كه از اين جهان گذشتند اگر او نيز به مرگ يا شهادت در گذشت آيا شما بدين جاهليت خود باز ميگرديد ؟ پس هر كه به آن عادات باز گردد , بخدا ضررى نخواهد رساند .

3 - پس آن گروه از مؤمنان به نعمت و فضل خدا روى آورده اند .


106

در اينجا هم منظور بازگشت است اما بازگشتهاى خوب بدين ترتيب روشن مى شود كه كلمه انقلاب در قرآن حاوى مفهوم تقدس يا ضد تقدس نيست انقلاب در قرآن حاوى مفهوم تقدس يا ضد تقدس نيست انقلاب بعدها در اصطلاحات فقهى و بيشتر از آن در اصطلاحات فلسفى معنى ديگرى پيدا كرد فقها در باب مطهرات , يكى از امور پاك كننده را انقلاب ميدانند كه گاهى از آن به استحاله تعبير ميكنند و گاهى نيز استحاله و انقلاب را دو چيز جدا بحساب مياورند در اصطلاح فلاسفه معنى انقلاب از اينهم محدودتر و مضيقتر مى شود فلاسفه انقلاب را به جايى ميگويند كه ذات و ماهيت يك شيئى لزوما عوض شده باشد بحثى هم براى فلاسفه مطرح بود كه آيا انقلاب ماهيت ممكن است يا ممكن نيست (( اصالت ماهيتى ها )) آنرا ناممكن ميدانستند و از اين جهت عمليات كيمياگران را كه نوعى انقلاب ماهيت بود تخطئه ميكردند اما (( اصالت وجوديها )) نه تنها انقلاب ماهيت و ذات را امرى ممكن ميدانستند بلكه هر حركت اشتدادى يعنى حركت از نقص به كمال را انقلاب آنا فانا در ماهيت ميدانستند .

اما انقلاب در زمان ما معناى خاص ديگرى پيدا كرده است امروز اين كلمه يك اصطلاح جامعه شناسى و فلسفه تاريخ است عربها , انقلاب به معنى اخير را (( ثوره )) مينامند و اروپايى ها (( رولوسيون )) ( 1 )

انقلاب بمعنائى كه در جامعه شناسى مطرح است همان دگر شدن است , حتى نبايد بگوئيم دگرگون شدن , زيرا دگرگون شدن يعنى اينكه گونه و كيفيتش جور ديگر بشود بعوض بايد بگوئيم دگر شدن يعنى تبديل شدن به موجود ديگر .

شعرى اقبال دارد راجع به قرآن كه در آن دگر شدن را , به

Revolution - 1


107
همين معنا بكار برده است . در قسمتى از آن مى گويد :
نقش قرآن چونكه در عالم نشست
نقشه هاى پاپ و كاهن را شكست
فاش گويم آنچه در دل مضمر است
اين كتابى نيست چيزى ديگر است
چونكه در جان رفت جان ديگر شود
جان كه ديگر شد جهان ديگر شود

غرض من همين بيت اخير است اقبال مى گويد قرآن روحها را منقلب مى كند و از اين راه , در جهان انقلاب بوجود مياورد با آنكه در اصطلاح جامعه شناسى و فلسفه تاريخ , انقلاب تنها در مورد انقلابهاى اجتماعى بكار ميرود , ولى توجه به روح اين كلمه نشان ميدهد كه انقلاب انواعى دارد و من در اينجا فهرست وار اين انواع را ذكر ميكنم و بعد راجع به علل و انگيزه ها و در حقيقت ماهيت انقلابها سخن خواهم گفت گاهى در برخى از انسانها انقلاب پيدا مى شود و اين از انواع انقلاب فردى است يعنى تعلق به يك فرد دارد و اين نوع انقلاب بر دو قسم است , حيوانى و انسانى .

ديده ايد كه بعضى از افراد گاهى به عللى حالتى پيدا ميكنند كه همه چيز را فراموش ميكنند و تنها در راستاى يك هدف براه مى افتند و البته اين هدف هدفى جاه طلبانه و شهوت جويانه است .

آن داستان معروف در چهار مقاله عروضى راجع به امير خجندى نمونه بسيار خوبى از اين گونه انقلابهاى حيوانى است ظاهرا از او ميپرسند چطور شد تو كه يك خربنده - خركچى - بودى به اين امارت و رياست رسيدى جوابداد , از دو بيت كه در ديوان حنظله باد غيسى خواندم و آن دو بيت اين است :

مهترى گربه كام شير در است
شو خطر كن زكام شير بجوى

108
يا بزرگى و عز و نعمت و جاه
يا چو مردانت مرگ روياروى

از وقتى اين شعر را خواندم با خود گفتم يا بايد به عزو نعمت و جاه برسم و يا بايد بميرم , و اين شوق آنچنان در من نفوذ كرد كه با تمام قدرتم بكوشش و تلاش پرداختم تا اينكه به اينجا رسيدم اين حالت يك انقلاب است , اما انقلابى فردى نمونه ديگرى از انقلابهاى فردى عشق است كه قبل از هر چيز از نظر كشف ماهيتش , مورد نظر فلاسفه است بوعلى در باب عشق رساله اى دارد ملاصدرا فصل مشبعى را به عشق و بيان ماهيت و اقسام آن اختصاص داده است با همه نظرات مختلفى كه در باب عشق وجود دارد , همه قبول دارند كه اين امر نوعى انقلاب درونى و فردى است نوع ديگرى از انقلاب فردى كه شايسته است از نظر روان شناسى و فلسفى و اجتماعى و انسانشناسى مورد مطالعه قرار بگيرد , توبه است توبه قيام فرد است عليه خودش قيام مظلوم است عليه ظالم قيام مقامات عالى و درجات عالى انسانى عليه مقامات دانى خودش است , انقلاب انسان بماهو انسان عليه انسان بماهو حيوان است اينكه انسان گاهى به مرحله اى ميرسد كه خود عليه خود بپا ميخيزد , از خود مطالبه حقوق مى كند , از خود انتقام ميگيرد , خود را مجازات مى كند , مسئله ايست قابل بررسى و از اين جهت توبه درست مثل انقلابات اجتماعى است در انقلابات اجتماعى هم يك اكثريت مظلوم عليه يك اقليت ظالم قيام ميكنند و از آنها انتقام ميگيرند و آنها را مجازات ميكنند توبه نشاندهنده نوعى تركيب قوا و غرايز در وجود انسان است كه در حيوان نظيرش وجود ندارد ( 1 ) .

1 - حضرت على ( ع ) توبه را به نحو جامعى تفسير فرموده است . مردى به خدمت على ( ع ) آمد و صيغه استغفار را انشا كرد :

استغفر الله ربى و اتوب اليه <


109

اينها كه مثال زدم همه در مورد انقلابهاى فردى بودند اما انقلابهاى اجتماعى هم انواع گوناگون دارند .

از جمله انقلاب صنعتى , نظير انقلابى كه در انگلستان , در سه قرن پيش پيدا شد يا انقلاب علمى و فرهنگى نظير رنسانس و يا انقلاب ادبى مثل آنچه كه در صدر مشروطيت رخ داد و انقلاب

>

به اين خيال كه با گفتن اين جمله تائب مى شود امير المؤمنين باشدت وتندى به او فرمود آيا تو مى دانى استغفار چيست تو لفظ استغفار را با خود استغفار اشتباه كرده اى انسان بايد خيلى متعالى باشد تا توفيق توبه پيدا كند توبه چند شرط دارد ( شرط تحقق يا كمال ) از جمله :

شرط اول آن , پشيمانى كامل از كارهايى است كه در گذشته انجام داده اى . مى بايد رويت را بطور كامل از سويى كه تا بحال مى رفته اى بر گردانى .

شرط دوم تصميم جدى بر اينكه به حالت اول برنگردى .

شرط سوم اينكه حقوقى كه از مردم بر عهده تو - در زمانى كه معصيت كرده اى - قرار گرفته , بايد تمام و كمال به صاحبانش برگردانى .

شرط چهارم اينكه حقوق خدا را كه ترك كرده اى بايد جبران كنى .

شرط پنجم ( و بيشتر شاهد من بر سر اين شرط پنجم است ) .

اينكه خودت را مجازات بكنى يعنى آن قواى عاصى وجود خودت را مجازات بكنى انقلاب بدون مجازات امكان پذير نيست بايد اين گوشتهائى كه در زمان معصيت و به واسطه خوردن حرام در بدنت پيدا شده , با روزه گرفتن و بخود سختى دادن آب كنى .

شرط ششم , تو لذت معصيت و تخلف را زياد چشيده اى و بايد اينرا جبران كنى و در مقابل آن رنج طاعت را متحمل شوى , رنج خدمت ديگران كردن را بايد بجان بخرى و تنها در اينصورت است كه تو يك تائب واقعى خواهى شد در قرآن در آيات متعددى بعد از كلمه تائب , كلمه افلح بكار رفته است و اين تائب و افلح با آنچه كه ما امروز دوره نفى و انكار و دوره سازندگى مى ناميم مشابهت و موافقت دارد انسان در مرحله اول بايد توبه كند گذشته خودش را نفى كند اما به آن نبايد قناعت كند و بدنبال اين خراب كردن , بايد بناى نويى بسازد اصلاح همواره بعد از انقلاب صورت مى گيرد .


110
مذهبى نظير انقلاب ما و ...

آخرين مطلبى كه در باب معناى انقلاب بايد به آن اشاره كنم اينست كه انقلاب در اصطلاح لغوى و حتى در اصطلاح فلسفى و فقهى امرى است از نوع فعل لازم انقلاب از باب انفعال و بمعناى نوعى (( شدن )) است اما بسيار اتفاق ميافتد كه لغاتى از عربى كه به فارسى وارد ميشوند مفهوم ديگرى پيدا ميكنند از جمله همين كلمه انقلاب كه در فارسى مفهوم متعدى پيدا كرده است ما در فارسى ميگوئيم انقلاب كرد , يعنى آنرا بصورت يك فعل متعدى بكار ميبريم باين ترتيب در اصطلاح جامعه شناسنانه انقلاب در موردى بكار ميرود كه يك عمل ارادى در آن دخيل باشد بعلاوه جزء ديگرى هم در مفهوم اين كلمه هست و آن تقدس و تعالى است ما هر دگر شدنى را انقلاب نمى گوئيم ممكن است جامعه اى عوض بشود باين معنى كه از كمال بسمت نقص برود , يعنى سقوط كند , در اين مورد كسى لغت انقلاب را بكار نميبرد در انقلاب مفهوم كمال يابى و تكامل مندرج است .

سومين عنصرى كه در اصطلاح انقلاب به تعبير امروزى وجود دارد , عنصر نفى و انكار است باين ترتيب با در نظر گرفتن اين سه عامل مفهوم اجتماعى انقلاب عبارت خواهد بود از وضعى را با اراده خود خراب كردن براى رسيدن به وضعى بهتر واژگون كردن وضع حاكم براى بر قرارى نظمى متعاليتر ( 1 ) .

1 - با درك مفهوم انقلاب ميتوانيم اشاره اى بكنيم به رابطه ميان اسلام و انقلاب , و اينكه اسلام , انقلابى است در درون و انقلابى است در بيرون ميدانيم اسلامى دين توحيد و پرستش خداى يگانه است , دين يگانه شناسى و يگانه پرستى است , دين يگانه شدن فرد با اجتماع و اجتماع با فرد است در اينجا قصد پرداختن به توحيد نظرى و عملى را ندارم نكته اى كه مورد نظر است , اين است كه اسلام هميشه توحيد را با نفى ابتدائى شرك خواستار است . <


111

در مورد انقلابهاى اجتماعى يك سؤال اساسى مطرح است و آن اينكه آيا واقعا اين انقلابها ماهيتا با هم تفاوت دارند يا نه با آنكه شكلهاى انقلابها مختلف است اما ماهيت همه آنها يكى است ؟ اجمالا در اينجا اشاره ميكنم كه برخى , همه انقلابها را از يك اصل و يك ريشه ميدانند كه آن عبارتست از تقسيم جامعه بدو قطب مرفه و محروم , استثمارگر و استثمار شده , و خود اين وضع نيز ريشه اى در كار مجسم يعنى ابزار توليد از يك طرف و روابط توليدى و توزيعى از طرف ديگر دارد لازمه اين نظريه اينست كه نوعى رشد هماهنگ ميان نهادهاى اجتماعى اعم از صنعتى , فلسفى , ادبى , قضايى , فرهنگى , مذهبى , اخلاقى و وجود داشته باشد زيرا ريشه همه اين نهادها كار مجسم است و اوست كه آنها را به دنبال خود ميكشاند عليهذا امكان ندارد كه فى المثل جريانى مذهبى يا فلسفى يا هنرى كه در مرحله اى از تكامل ابزار توليد پديدار ميشود , كاملتر و يا برابر با همين نوع جريانها در مرحله اى كاملتر و برتر از تكامل ابزار توليد باشد .

نقطه مقابل اين نظريه نظريه ايست كه اولا براى انقلاب ماهيت هاى مختلف و متفاوتى قائل است و قهرا همه انقلابها حتى

> يعنى با نفى غير خدا , در مفهوم توحيد اسلامى تمرد , عصيان , و حتى كفر مندرج است اين صريح خود قرآن است . لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى فمن يكفر بالطاغوت و يومن بالله

قرآن تنها نمى گويد و من يومن بالله , بلكه اين ايمان بخدا را ملازم مى داند با كفر به طاغوت اسلام تسليم و طاعت محض نيست عصيان نفى هم هست , عصيان و نفى نسبت به هواها , به طاغوتها به معبودهاى غير خدا .

همانطور كه گفتيم در مفهوم انقلاب , اين كلمه (( لا )) كلمه نفى خوابيده است در مفهوم ايمان اسلامى , كفر كه نوعى جحود و انكار است , خوابيده انسان تا آن كفرها را طى نكند به ايمان اسلامى نمى رسد .


112
انقلابهاى اجتماعى را صرفا ناشى از دو قطبى شدن از لحاظ اقتصادى و منحصرا در دست طبقه محروم نميداند و آنها را تنها طبقه پيشتاز به حساب نمياورد بعلاوه اين نظريه ريشه انقلابها را اجتماعى محض و ناشى از روابط اجتماعى نميشمارد بلكه براى ذات و طبيعت انسان و دو قطبى بودن او در سرشت خويش , نقش اساسى قائل است , و معتقد است كه منشاء دو قطبى شدن جامعه همين دو قطبى بودن سرشت آدمى است .

از اين گذشته هر چند تاثير متقابل ميان نهادهاى اجتماعى وجود دارد اما اين تاثير اولويت مطلق ندارد و چنين نيست كه بتواند جلوى رشد ساير نهادها را سد كند يعنى ممكن است جامعه اى در عين تاخر از نظر تكنولوژى مرحله اى بزرگ و بسيار پيشرفته از تاريخ را از جنبه مذهبى يا اخلاقى يا فلسفى طى كند و اين بستگى دارد به مسائل جغرافيايى و ژنتيكى از يكطرف و به بعد الهى و معنوى تاريخ از طرف ديگر ما بينش نوع اول را دركتاب قيام و انقلاب مهدى , بينش ابزارى و بينش نوع دوم را بينش فطرى نام نهاده ايم طبق اين بينش اخير :

اولا انسان داراى نوعى روانشناسى مقدم بر جامعه شناسى است .

ثانيا انسان در ذات خود دو قطبى آفريده شده است .

ثالثا انسان داراى اراده آزاد و انتخابگر است و همين آزادى و انتخاب , تفاوت ميان انسانها را از زمين تا آسمان كرده است .

رابعا نهادهاى اجتماعى انسان از نوعى استقلال برخوردارند و هيچكدام تقدم و اولويت مطلق بر ديگرى ندارد و به طور نسبى گاهى پيشرفت يك نهاد موجب انحطاط ديگرى ميشود . ما در


113
پاورقيهاى جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئاليسم , آنجا كه در آغاز مقاله درباره فطرت خداجويى بحث كرده ايم , گفته ايم كه گاهى سر گرمى به اشباع يك غريزه موجب عقب راندن غريزه ديگر ميگردد عليهذا هيچ دور نيست و عجيب نيست كه دنياى پيش رفته از لحاظ علم و تكنولوژى و دنياى برخوردار از زينتها و شيرينيهاى ماده و طبيعت , عينا دنياى انحطاط اخلاقى و سقوط ارزشهاى روانى باشد و همان سقوط روانى موجب سقوط كلى گردد .

خامسا دو قطبى بودن انسان بعلاوه آزاد بودن و در نتيجه متفاوت بودن سطح انسانيت انسانها منجر به دو قطبى شدن جامعه ميشود يك قطب به ايمان و عقيده و اخلاق رسيده , و يك قطب منحط حيوان صفت سر در آخور قطب به ايمان و عقيده رسيده است كه جامعه را به سوى كمال واقعى انسانيت هدايت ميكند .

سادسا تكامل مساوى است با استقلال و تسلط بر محيط يعنى , به خود وابستگى و به خود ايستادگى .

سابعا حركت تكاملى تاريخ به سوى حق و وابستگى به عقيده و ايمان و آرمان و وارستگى از تسلط طبيعت خارجى و عوامل اجتماعى و عوامل نفسانى است در واقع آنچه را كه تا اينجا در مورد بينش نوع دوم گفتيم ميتوان بطور خلاصه چنين بيان كرد .

اولا انسان بالذات كمال جو و پيشرو است .

ثانيا ارزشهاى انسانى همه اصيل و ريشه در سرشت انسان دارند و همين ارزشها عامل اصلى حركات تاريخ به شمار ميروند .

انسان از نظر فردى و در نبردى دائم ميان دو قطب در درون خود است , قطب انسانيت و قطب حيوانيت , و حركت انسان بتدريج بسوى كمال انسانى است در محل خود ثابت شده است كه لازمه تكامل , استقلال از محيط بيرونى و مستلزم تاثير بيشتر بر روى


114
محيط است . عليهذا انسان متكامل , يعنى انسان وارسته از محيط بيرونى و درونى - حيوانيت به منزله محيط درونى انسانيت است , زيرا انسانيت از بطن حيوانيت سر در مياورد - وابسته به خود , ايستاده بخود , يعنى وابسته به عقيده و ايمان و آرمان وانديشه خود ميگردد .

روانشناسى انسان بر جامعه شناسى او تقدم دارد انسان مانند نوار خالى و يا ماده خام نيست كه نسبتش بهر شكل و هر صورتى كه عوامل مكانيكى خارجى به او بدهد على السويه باشد انسان مانند نهال و بذر است حركتش به سوى كمال و استقلال انسانى , ديناميكى است نه مكانيكى تكامل , لازمه ذات اجزاء طبيعت و از آن جمله انسان و تاريخ انسان است طبيعت تاريخ , نه يك طبيعت مادى محض بلكه طبيعتى مزدوج است و طبيعت انسان نيز چنين است , تاريخ يك حيوان اقتصادى نيست و نيز انسان هم در عين حال اين دو طبيعتى و دو كششى و دو جاذبه اى بودن انسان با اين امر كه لازمه ذات طبيعت , كشش به سوى كمال است منافات ندارد .

به اين ترتيب انقلابها صرفا خصلت اجتماعى محض نخواهند داشت بلكه ريشه در سرشت انسانها دارند نبرد درونى انسان كه به كمال يافتگى و استقلال برخى عناصر منتهى ميشود , سبب ميگردد كه ميان انسانهاى به ايمان و آرمان و عقيده رسيده , و انسانهاى منحط حيوان صفت , تضاد و مبارزه و درگيرى پيدا شود و اين نبرد است كه در قرآن به نبرد ميان حق و باطل تعبير شده است .

پس علاوه بر نبردهاى مادى و طبقاتى و نبردهاى جاه طلبانه و صد در صد سياسى يك سلسله نبردهاى ديگر نيز وجود داشته و دارد كه در آن از يك سو پايگاه اعتقادى و انگيزه زلال انسانى و جهتگيرى آرمانى و محرك خير عمومى و هماهنگى با نظام متكامل


115
خلقت و پاسخگويى به فطرت , عامل محرك است و از سوى ديگر انگيزه هاى كدر حيوانى و شهوانى و عقده اى و جهتگيرى هاى فردى و منفعت جويانه ( 1 ) . بطور خلاصه نظريه ابزارى , عامل حركت را مستضعفان , و غايت آنرا رفاه و تامين منافع و ريشه اصلى آنرا تكامل ابزار توليد و اساس تئورى را بى اصالتى وجدان انسانى , و تمايل عقربه وجدان را در جهت منافع , و شيوه و روش را بر هم زدن نظم قانونى و مقرراتى حاكم ميداند اما نظريه فطرى عامل را منحصر به مستضعفين , غايت را صرفا مادى و ريشه را تكامل ابزار توليد و شيوه را منحصرا بر هم زدن روابط حقوقى و اساس تئورى را بى اصالتى وجدان نميداند بلكه عامل را در برخى انقلابات مانند انقلابهاى مذهبى , هنرى , اخلاقى , علمى , اعم از مستضعفين , و غايت را احيانا ارزشهاى انسانى و ريشه را ميل بالذات انسان به ارزشخواهى و ارزشجويى و شيوه را احيانا جلوگيرى از سرپيچى از عمل به قانون ميداند , همچنانكه براى وجدان نيز اصالت و فطرت قائل است .

تا اينجا سخن درباره دو تئورى در مورد انقلابها بود كه طبق يك ماهيت همه انقلابها يكى است و همه ماهيت طبقاتى دارند , گو اينكه شكلها مختلفند , و بر طبق آن دگرگونى در امر توليد و روابط توليدى است كه منجر بدو قطبى شدن جامعه مى شود و دو قطبى شدن جامعه است كه منجر به انقلاب مى شود نظريه ديگر مدعى است كه ماهيت انقلابها متفاوت است اكنون وارد ماهيت انقلاب ايران بشويم و به تحليل آن بپردازيم و از آن بعنوان محك

1 - براى توضيحات دقيقتر و جامعتر در اين زمينه رجوع كنيد به كتاب قيام و انقلاب مهدى ( ع ) نوشته استاد شهيد مطهرى , از انتشارات موسسه صدرا .


116
سنجش اين دو نظريه استفاده كنيم .

طبق تئورى دوم ممكن است انقلابى صورت گيرد بدون آنكه پيشرفت عوامل توليد در آن نقشى داشته باشند , حال با اين ترتيب كه پيشرفتى در عوامل توليد رخ نداده و يا اگر رخ داده است , تاثيرى نداشته است و نيز تضاد طبقاتى و دو قطبى شدن جامعه و به تعبير اميرالمؤمنين كظة ظالم و سغب مظلوم رخ نداده و يا اگر رخ داده نقش مهمى نداشته و يا اگر دو قطبى شدن نقش داشته , ايفا كننده نقش , قطب محروم نبوده است .

همانطور كه در انقلابى كه منجر به خلافت على ( ع ) شد آنكه نقش داشت محرومان نبودند خود على از آن جهت خلافت را بعهده گرفت كه جامعه به ظالم و مظلوم و مرفه و محروم تقسيم شده بود , بدون آنكه خود او در طبقه محرومين باشد زهد و ساده زيستى على ريشه انسانى داشت نه ريشه اقتصادى و طبقاتى بر طبق نظريه دوم , اين امكان هست كه انقلابى اجتماعى رخ دهد در حالى كه عامل پيشتاز محرومان و مستضعفان نباشند بلكه همه عوامل اجتماعى , طبقات و گروه ها و اصناف به ميدان كشيده شوند .

طبق اين تئورى غايت و هدف ممكن است رفاهى و براى تامين معيشت نباشد بلكه مسلكى باشد و حتى طبقات محروم ابا داشته باشند از اينكه تظاهرات و اعتصابات خود را براى رسيدن به رفاه بهتر تلقى كنند , بلكه صرفا آنرا براى برادرى و برابر و عدل و مساوات و اخوت ايمانى در نظر داشته باشند طبق اين تئورى علل و اهرمهائى كه با فشار روى آنها از طرف رهبرى يا از طرف دشمن شور و غيرت مردم به خروش و جنبش ميايد و خشم انقلابى آنها بر انگيخته مى شود , منحصرا مادى و رفاهى نيست و احيانا با عقايد , ايده آلهاى معنوى , آرمان هاى انسانى , يا احساسات جامعه از قبيل


117
احترام بيك سلسله اصول و اشخاص توأم و مربوط است .

براى تحليل انقلاب ايران و بررسى ميزان انطباق دو نظريه اى كه به آن اشاره كردم بر اين انقلاب , بايد به مطالعه و تحقيق در موارد زير پرداخت :

1 - بررسى پيرامون افراد و گروههائى كه بار نهضت را بدوش داشتند .

2 - ريشه يابى و ارزيابى عللى كه با ايجاد انقلاب و پيشبرد آن رابطه داشته اند .

3 - مطالعه درباره هدفهائى كه نهضت تعقيب ميكرد .

4 - بررسى شعارهائى كه به نهضت مردم , حيات و حركت ميبخشيد .

5 - تحليل نقش رهبر و تاكتيكهاى رهبرى .

6 - توجه به گستردگى و فراگير بودن نهضت , از آنجهت كه به يك طبقه يا قشر خاص تعلق نداشت .

اما از نظر ريشه , حوادث پنجاه ساله اخير از جمله , استبداد و استعمار نو , دور نگه داشتن دين از سياست , كوشش براى بازگشت به دوره قبل از اسلام , تحريف در ميراث گرانقدر فرهنگ اسلامى , كشتارهاى بيرحمانه , شكاف طبقاتى , تسلط عنصر غير مسلمان بر مسلمانان , نقض آشكار قوانين اسلامى , مبارزه با ادبيات فارسى و اسلامى به نام مبارزه با واژه هاى بيگانه , بريدن از كشورهاى مسلمان و پيوند با ضد مسلمانان نظير اسرائيل , تبليغ ماركسيسم و از جمله ريشه هاى انقلاب به حساب ميايند از ميان اين علل دسته اى صبغه مادى دارند , و برخى ناظر به جريحه دار شدن غرور انسانى هستند و قسمتى كه بيشترين سهم را دارند مربوط به جريحه دار شدن عواطف اسلامى اند . به اين علل بايد دو عامل ديگر كه


118
يكى سرخوردگى از ليبراليسم غربى و ديگرى نا اميدى از سوسياليسم شرقى است اضافه كنيم اينجاست كه نقش آگاهى و بازگشت به خويش ملت مسلمان ما و احساس كرامت ذاتى و دريافت خود و فلسفه خود از سوى اين مردم , مشخص مى شود .

مسئله عمده , بيدارى اسلامى مردم ماست روح و هويت اسلامى مردم ما , بار ديگر درضمن اين برخوردها برجسته و مطرح شد در زمان ما به طور كلى در همه كشورهاى اسلامى نوعى بيدارى و به خود آمدگى اسلامى پيدا شده است ملل مسلمان با سرخوردگى از معيارها و مكتبهاى شرقى و غربى به جستجوى هويت واقعى و اصيل خود برخاسته اند .

مسلمانان يك دوره خود باختگى را پشت سرگذاشته اند و به يك دوره بازيافتگى رسيده اند لهذا جهان سومى در حال تولد است كه شرق و غرب را به مقابله برانگيخته است .

خود باختگى يعنى تزلزل شخصيت , بى ايمانى به خود , گم كردن خود , از دست دادن حس احترام به ذات , بى اعتمادى و بى اعتقادى به فرهنگ خود و استعداد و شايستگى خود , و در مقابل به خود آمدگى يعنى بازگشت به ايمان خود , بيدار كردن حس احترام به خود و تاريخ و شناسنامه و نسب تاريخى خود .

تحليل ماهيت اين انقلاب از تحليل رهبرى انقلاب جدا نيست و اين مسئله در ارتباط با مسئله خود يابى ملت ما مطرح مى شود بايد پرسيد كه چه شد امام خمينى رهبر مطلق شد , آن چنان كه حتى آنهائيكه از نظر ايده و هدف در قطب مخالف ايشان جاى داشتند , چاره اى جز اذعان به رهبرى ايشان نداشتند چرا سخنان امام اينهمه موج ميافريد ؟ چرا اعلاميه هاى ايشان با نبودن


119
امكانات و وسائل و با بودن اختناقها و شكنجه ها و خطر مرگها به سرعت در سراسر كشور پخش ميشد ؟

بى شك از جان گذشتگى و مبارزه خستگى ناپذير با ظلم و ظالم و دفاع سرسختانه از مظلوم , و صداقت و صراحت و شجاعت و سازش ناپذيرى اين رهبر در انتخاب او به مقام رهبرى نقش داشته است , اما مطلب اساسى چيز ديگرى است , و آن اينكه نداى امام خمينى از قلب فرهنگ و از اعماق تاريخ و از ژرفاى روح اين ملت بر ميخاست , مردميكه در طول چهارده قرن حماسه محمد , على , زهرا , حسين , زينب , سلمان , ابوذر و صدها هزار زن و مرد ديگر را شنيده بودند و اين حماسه ها با روحشان عجين شده بود , بار ديگر همان نداى آشنا را از حلقوم اين مرد شنيدند على را و حسين را در چهره او ديدند , او را آينه تمام نماى فرهنگ خود كه تحقير شده بود , تشخيص دادند .

امام چه كرد ؟

او به مردم ما شخصيت داد خود واقعى و هويت اسلامى آنها را به آنان باز گرداند آنها را از حالت خود باختگى و استسباع ( 1 )

1 - فلاسفه و حكما اصطلاحى دارند به نام استسباع كه به فارسى آن (( شير گير ) ) ترجمه كرده اند .

ميگويند بعضى از حيوانات كوچك وقتى با حيوانات درنده اى روبرو ميشوند - مثلا وقتى خرگوش با شير مواجه مى شود - حالت استسباع پيدا ميكنند يعنى اراده فرار از آنها سلب مى شود قدرت تصميم گيرى را از دست ميدهند خود باخته و مفتون مى شوند نقطه مقابل استسباع , ايمان به خود پيدا كردن است داستان آن صحابى فقير را در زمان پيامبر ( ص ) شنيده ايد كه از شدت فقر نزد آنحضرت رفت تا درخواست كمك كند , پيامبر در ميان جمع سخن ميگفت , در ضمن صحبت اشاره كرد به اينكه اگر كسى از ما كمك بخواهد به او ميدهيم , ولى هر كس بخدا توكل كند و تلاش شايسته نشان بدهد خدا به او كمك خواهد كرد صحابى فقير اينرا كه شنيد از محضر پيامبر <


120
خارج كرد اين بزرگترين هديه اى بود كه رهبر به ملت داد , او توانست ايمان از دست رفته مردم را به آنها باز گرداند و آنها را به خودشان مؤمن كند او با صراحت اعلام كرد كه تنها اسلام نجات بخش شماست او جهاد اسلامى را مطرح كرد , امر بمعروف و نهى از منكر را مطرح كرد , وظيفه نوعى و دينى و بالاخره اجر و پاداش شهيدان را مطرح كرد , و مردمى كه سالها اين آرزو را كه در زمره ياران امام حسين باشند در سر ميپروراندند و هر صبح و شام تكرار ميكردند يا ليتنى كنت معكم فافوز فوزا عظيما بناگاه خود را در صحنه اى مشاهده كردند آنچنانكه گويى حسين را بعينه ميديدند .
> بيرون آمد . روز بعد , باز گرسنگى فشار آورد و اين بار تصميم گرفت كه درخواست خود را با پيامبر در ميان بگذارد باز هم مثل روز گذشته پيامبر در ميان جمع همان مسئله را مطرح كرد مرد همانجا تصميم گرفت كه هر طورى شده كارى پيدا كند به خانه برگشت و از همسايه ها مقدارى طناب و تيشه امانت گرفت و به عزم هيزم كنى به بيابان رفت تا چند روز متوالى اين كار را ادامه داد تا اينكه به تدريج درآمدى پيدا كرد و توانست زندگى خود را از سختى و عسرت بيرون بياورد بعد از مدتى دوباره به سراغ پيامبر رفت و پيامبر به او فرمود : گفتم اگر كسى از ما كمك بخواهد به او ميدهيم , ولى طلب كمك از خدا بهتر است و ديدى كه خدا نيز دعوت تو را اجابت كرد و از فقر نجاتت داد پيامبر به اين ترتيب توانست او را به ياد نيرو و امكان و استعداد خودش بياندازد , و از اين طريق او را به حركت و تلاش وادار كند در مورد جوامع نيز همين وضع برقرار است گاهى افراد ملتها در مقابل افراد ملل ديگر حالت خودباختگى و استسباع پيدا ميكنند ملت خود ما در دوران رژيم شاه چنين حالتى را داشت ملتى كه به حال استسباع ميافتد تمام كرامتهاى خود را فراموش ميكند تا جائى كه حتى به نوكرى بيگانه و تقديم كردن ثروتهاى خود به او افتخار ميكند گاهى نيز ملتها ايمان به خود را بدست مى آورند , تاريخ پيروزى ملتها , سرشار از اين نمونه هاست حماسه پرشور مردم وطن ما , در اين زمينه شاهد بسيار خوبى است ملت ما به همت و درايت امام خمينى توانست ايمان و اعتقاد به خود را دوباره بدست آورد و همين امر ضامن پيروزيش گرديد .

121
مردم ما صحنه هاى كربلا , حنين , بدر , احد , تبوك , خيبر , و را در جلوى خويش ميديدند و همين باعث شد كه به پا خيزند و از سرچشمه عشق به خدا , وضو بسازند و يك سره بانك تكبير بر هر چه ظلم و ستمگرى است بزنند .

بعنوان آخرين سؤال به نظر شما چگونه ميتوان اين انقلاب و دستاوردهاى آن را حفظ كرد و سير انقلاب را هم چنان تداوم بخشيد , آنچنان كه اوضاع نه به حال اول برگردد , و نه به وضع نامطلوب كشانده شود ؟

استاد مطهرى : بديهى است كه كار را تمام شده تلقى كردن ساده لوحى است اولا هنوز آثار رژيم سابق از بين نرفته , آن رژيم بر نوعى نهادهاى اجتماعى , نوعى فرهنگ مزدورانه , نوعى نظام و سازمان فاسد مستقر بود , و همه اينها هنوز كم و بيش مانده اند مردم ما هنوز در بسيارى از مسائل , شاهنشاهى و آريامهرى قضاوت ميكنند پس قبل از هر چيز نوعى فرهنگ زدائى , استعمار زدائى , رفت و روب و خانه تكانى لازم است .

ثانيا دستهائى در كار است تا اوضاع را به حال سابق باز گرداند و علاوه بر اين دستها , گروههاى چپگرائى نيز وجود دارند كه ميخواهند نهضت را بسوى كمونيسم سوق دهند همراه اينها آدمهاى لائيك نيز هستند كه ميخواهند مانند نهضت مشروطيت و نهضت استقلال عراق و نهضت ملى ايران , پس از آنكه با قدرت روحانيت مرحله اول , يعنى براندازى رژيم را گذراندند , روحانيون را كنار بزنند و بدنام كنند و خود زمام امور را بدست بگيرند در (( كتاب نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير ) ) بحثى درباره آفات نهضت انجام داده ام كه آن بحث با اين سؤال شما در مورد چگونگى حفظ انقلاب


122
ارتباط مستقيم دارد از جمله آفتهائى كه در آنجا ذكر كرده ام , نفوذانديشه هاى بيگانه , كار را از ميان راه رها كردن , رخنه فرصت طلبان , رخنه اطماع در دستگاه رهبرى , تجدد گرائى افراطى , ابهام طرحهاى آينده و ... است

اما قوى ترين حربه دفاعى اين انقلاب و مؤثرترين اسلحه پيشرفت آن , ايمان ملت به نيروى خويش و بازگشت به ارزشهاى اصيل اسلام است غرب - منظور تمام ابرقدرتها است - از يك چيز وحشت دارد و آن بيدارى خلق مسلمان است اگر شرق بيدار شود و خود اسلامى خود را كشف كند , در آن صورت حتى بمب اتمى هم از پس اين نيروى عظيم , اين توده بپا خاسته برنخواهد آمد راه اين بيدارى , آشنائى با تاريخ و فرهنگ و ايدئولوژى خودمان است .

در يكى از كنفرانسها بعد از تمام شدن صحبت , دانشجوئى پرسيد اگر اسلام به عنوان يك ايدئولوژى قادر بود ملت را نجات دهد و تمدنى بوجود آورد , چرا در طول چهارده قرن , چنين كارى انجام نداد ؟ در جواب او گفتم به دليل همين بيخبرى من و شما از تاريخ اسلام , همين كه شما و امثال شما نميدانند كه اسلام , يكى از عظيمترين تمدنهاى تاريخ بشر را در طى پنج قرن بوجود آورده از جمله عوامل عقيم ماندن اين فرهنگ است اگر ملت ما با فرهنگ اصيل خود قطع ارتباط نكرده بود , محال بود اين چنين زير بار سلطه ابرقدرتها برود تمام تلاش كشورهاى استعمارگر در بريدن و پاره كردن بندهاى وابستگى فرهنگى يك ملت به ميراثهاى فرهنگى خويش است شما شاهد بوديد كه در جريان به اصطلاح جشنهاى دو هزار و پانصد ساله , رژيم چه تلاش گسترده اى را براى نفى تمدن اسلامى بكار برد در خصوص اين گونه تلاشهاى رژيم ذكر موردى كه براى خودم پيش آمده , بى مناسبت نيست .


123

در سالهاى گذشته آن زمان كه حسينيه ارشاد به تعطيل كشانده نشده بود , اتفاق نيفتاد كه در هيچ موردى موضوع سخنرانيها به روزنامه ها داده شود و آنها اعلان را چاپ نكنند جز در دو هفته اى كه قرار شد من در مورد كتاب سوزيهاى مصر و ايران سخنرانى بكنم و تشريح كنم كه داستان اين كتاب سوزيها مجعول است روزى كه قرار بود سخنرانى انجام شود اعلان آن به روزنامه ها داده شد اما شب كه روزنامه ها درآمد , هيچكدام اعلان را چاپ نكرده بودند وقتى موضوع را پرس و جو كرديم , گفتند از بالا دستور داده اند در همان زمان ما نتوانستيم در كتاب (( خدمات متقابل ايران و اسلام )) كه در دست چاپ بود جريان كتاب سوزى را بنويسيم زيرا اعلام كرده بودند كه اجازه چاپ نخواهند داد رژيم سالها در ميان ما تبليغ ميكرد كه اسلام نه تنها تمدنى را پايه گذارى نكرد بلكه تمدنهاى گذشته را هم نابود كرد من به آن برادر دانشجو گفتم كه اگر اسلام در طول تاريخ و در بدو ظهور خود هيچ تمدنى ايجاد نكرده بود , حرف شما صحيح ميبود اما ما پنج قرن بر جهان سيادت علمى و فرهنگى داشتيم , تا آنجا كه اروپاى امروز خود را مديون تمدن و فرهنگ اسلامى ميداند من در موضوعاتى كه مورد تحقيقم بوده اند برايم مثل روز روشن است كه فلسفه هاى اجتماعى اسلام , بمراتب مترقى تر از فلسفه هاى زندگى غربى است اقبال لاهورى , فلسفه اى دارد به نام فلسفه خودى و منظورش از اين فلسفه بازگرداندن ملت هاى مسلمان به خود اسلامى خودشان است پيروزى نهضت ما در آينده بستگى به ايمان به خود و احياى ارزشهاى اصيل اسلامى دارد اگر راه خود را بر اساس معيارهاى اسلامى دنبال كنيم و مقاصد و معايب را تنها بر اساس ضوابط اسلامى از ميان برداريم و صبر و تقواى اسلامى داشته باشيم و روحيه جهاد و امر به


124
معروف و نهى از منكر اسلامى در ما زنده باشد , در آنصورت پيروزى ما قطعى خواهد بود شما نهضت فلسطين را ببينيد يكى از علل پيشروى كند اين نهضت اسلامى خالص نبودن آن و وجود رگه هاى كمونيستى در آن است در همين نهضت خودمان , شهادت جوانان مسلمان باعث اوجگيرى هر چه بيشتر نهضت ميشد و در مقابل اگر كسى كه كشته ميشد غير مسلمان بود حركت نهضت كند ميشد , علتش هم اين بود كه مردم كه از عقايد اين گروه دوم درباره جهان و انسان و خانواده و تا حدودى مطلع بودند , همواره اين نگرانى را داشتند كه مبادا با سقوط رژيم , كار بدست اين گروهها و اين افكار بيفتد يكى از دلايل رژيم در ماركسيست ناميدن مسلمانان مبارز , شناخت او از همين نفرت و وحشت مردم نسبت به اين عقيده وانديشه ها بود امروز مسلمانان در هر كجاى جهان , بايد اين حقيقت را درك كنند كه تنها اتكاء به نيروى خود آنها و اعتقاد به عنايت و حمايت الهى است كه رهائى از قيد و بند استثمار را ممكن ميسازد .

كمونيسم و امپرياليسم مانند دو تيغه يك قيچى هستند كه گر چه در ظاهر با هم تضاد دارند , اما در واقع هر دو براى قطع يك ريشه به حركت در ميايند و اين واقعيت را تاريخ معاصر به خوبى نشان داده است به گمان من وقت آن رسيده كه نداى بازگشت به فرهنگ اصيل اسلامى نه تنها در جامعه ما كه در سراسر كشورهاى اسلامى طنين انداز شود و در آن صورت دور نخواهد بود كه صداى شكستن زنجيرهاى بندگى و بردگى را بشنويم و شاهد اقتدار دوباره ملل مسلمان باشيم .

استاد ! متشكرم از اينكه در اين مصاحبه شركت كرديد .

استاد مطهرى : متشكرم .


125
مصاحبه دكتر سروش با استاد شهيد

بنام خدا

دكتر سروش : در اطراف جمهورى اسلامى , سؤالات گوناگون و بسيارى مطرح شده كه پاره اى از آنها در مطبوعات هم درج گرديده است در گفتگوهائى كه با جناب آقاى مطهرى داشتيم پاره اى از مهمترين اين سؤالات با ايشان در ميان گذاشته شده اند از جمله مسائلى كه در جلسات گذشته مطرح شد , يكى اين بود كه آيا جمهورى اسلامى , با دمكراسى منافات دارد يا ندارد ؟ و آيا قيدى بر جمهورى اسلامى زدن آنرا از دمكراتيك بودن باز نمى دارد ؟ در جلسه حاضر سؤالهاى ديگرى را كه در خصوص جمهورى اسلامى مطرح هستند , با ايشان به بحث خواهيم گذاشت .

سؤال ديگرى كه تا حد سؤال بالا اهميت دارد اينست كه صرف نظر از دمكراتيك بودن جمهورى اسلامى , چرا آرى يا نه را درباره جمهورى اسلامى مطرح ميكنيم ؟ چرا مردم را مخير نميكنيم كه به جمهورى مطلق آرى يا نه بگويند ؟ و چرا نمى پرسيم كه آيا با جمهورى در برابر ساير روشهاى حكومتى موافقند يا نه ؟

استاد مطهرى : بنده فكر ميكنم كه بهتر است مطلب را از نقطه ديگرى شروع كنيم و بعد از ذكر مقدماتى به پاسخ سؤال


126
شما برسيم . ابتدا بايد ببينيم كه آيا مردم ايران كه انقلاب كرده اند , انقلاب اسلامى كرده اند يا انقلاب مطلق ؟ اگر انقلاب مطلق كرده اند خوب , طبيعى است كه بعد از انقلاب آنچيزى را هم كه مردم ميخواهند جمهورى مطلق است , و اما اگر مردم ايران انقلاب اسلامى كرده اند , در آن صورت مى بايد سؤال رفراندم هم درباره جمهورى اسلامى باشد بنابراين پاسخ سؤال شما بر ميگردد به تعيين ماهيت انقلاب ايران از اينرو لازمست اول بطور مختصر تعريف ساده اى از انقلاب بكنيم , بعد نظرياتى را كه از جنبه فلسفى درباره انقلاب مطرح است به اجمال بررسى كنيم و در آخر به تحليل انقلاب ايران بپردازيم .

دكتر سروش : ميتوانم بپرسم كه اين نظر شما در مورد هر انقلاب صادق است يا نه ؟ يعنى اينكه اگر در جائى انقلابى رخ داد كه بر آن نام ديگرى غير از انقلاب اسلامى بتوان گذاشت , در آن صورت به نظر شما , انقلابگران آنجا , اين حق را دارند كه در مورد رفراندمى كه ميخواهند انجام دهند , به همين طريق عمل كنند ؟

استاد مطهرى : مسلمان چنين حقى دارند اگر انقلاب ديگرى كه اكثريت قاطع مردم در آن شركت داشته اند رنگ مخصوصى داشته باشد , بديهى است كه مردم در همه پرسى اى كه ميخواهند انجام بدهند - گواينكه جواب خود را به اين همه پرسى ازقبل داده اند - حق دارند سؤال خود را چنين مطرح كنند كه : در انقلاب اين چنين ما , جمهورى اينچنين آرى يا نه ؟ اين امر اختصاص به اسلامى بودن انقلاب ندارد .

و اما در مورد تعريف انقلاب , چنين فكر مى كنم كه انقلاب عبارت است از يك عصيان و يك طغيان در يك جامعه عليه نظم


127
حاكم مسلط بر جامعه .

دكتر سروش : منظور نظم سياسى است ؟

استاد مطهرى : هر طغيانى عليه نظم موجود انقلاب است و اين اختصاص به نظم سياسى ندارد ممكن است انقلابى ادبى باشد , يعنى نويسندگان و شعرا عليه نظم ادبى موجود عصيان بكنند و آن نظم را در هم بريزند و سبك و متد ديگرى بوجود بياورند به قول آن شاعر معروف كه به انقلاب ادبى صدر مشروطيت اعتراض داشت .

انقلاب ادبى بر پا شد
ادبيات , شلم شوربا شد

ممكن است انقلابى هنرى باشد , همانگونه كه ممكن است انقلابى صنعتى و يا علمى باشد , رنسانس نمونه يك انقلاب فكرى , فرهنگى و علمى است , از اينها گذشته ممكن است انقلابى مذهبى باشد البته انقلاب مذهبى را اگر تنها از جنبه مذهبى بودن مورد توجه قرار دهيم , از آن به انقلابى عليه نظام مذهبى حاكم تعبير مى شود , يعنى اينكه عده اى روشى در پرستشها , نيايشها , قربانى كردن ها و عبادتها دارند و بعد ميايند و آنرا عوض ميكنند مذهبى را بر ميدارند و مذهب ديگرى را بجاى آن مينشانند , بدون آنكه در ساير نهادهاى اجتماعى تغيير و تبديلى پيدا بشود ولى اگر از انقلاب مذهبى انقلابى نظير نهضت صدر اسلام مورد نظرمان باشد در آنصورت مفهوم عوض مى شود انقلاب صدر اسلام در همان حال كه انقلابى مذهبى بود , انقلابى سياسى , اجتماعى , اقتصادى و حتى ادبى هم بود خود قرآن اساس مبدأ يك ادبيات جديد شد اين انقلاب فرهنگ تازه اى نيز به جهان عرضه كرد و بنيانگذار تمدن جديدى در جهان شد .

دكتر سروش : بنظر شما امكان دارد انقلابى مذهبى داشته باشيم كه همراه با انقلاب در ساير جهات و ابعاد جامعه نباشد ؟


128

استاد مطهرى : در مذهب بمعناى اعم كه جامعه شناسان ميگويند بله , اما در مذهبى كه پيامبران راستين آورده اند , نه البته منظور پيامبرانى است كه صاحب شريعت و كتاب بوده اند , به اصطلاح پيامبران اولوالعزم از زمان نوح ( ع ) هر پيغمبرى كه آمده است و نظم مذهبى موجود را به هم ريخته , به نظم اجتماعى هم توجه داشته و در پى اصلاح آن بوده است بخصوص قرآن در اين زمينه تاكيد ميكند كه :

لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط ( آيه 25 - سوره حديد )

يعنى بر هم زدن يك نظم فاسد موجود و استقرار يك نظم عادلانه مطلوب , هدف همه رسالتها و نبوتها بوده , منتهى اين امر در اسلام ختميه محرزتر و مشخص تر است .

دكتر سروش : با اين كه اين سؤال ما را تا حدى از بحث دور ميكند ولى من مايل بودم بپرسم از ديدگاه جامعه شناسانه آيا نفس وقوع يك انقلاب مذهبى خود به خود حاكى از انقلاب در ساير جهات نيست ؟ صرف نظر از اينكه خود مذهب چنين هدفى داشته باشد يا نه ؟

استاد مطهرى : سؤال شما بر اين مبناست كه آيا نهادهاى اجتماعى از يكديگر استقلال دارند و تولد و مرگهايشان مستقل از هم است يا اينكه نه , اين نهادها , رشد مستقل ندارند و بين آنها رابطه اى برقرار است , و در واقع يكى ديگرى را بدنبال ميكشد ؟ بعد هم اين سؤال پيش مى آيد كه آيا معناى اينكه ميگوئيم يكى ديگرى را بدنبال ميكشد , اين است كه يكى همواره اصل است و ديگران طفيلى و تابع يا آنكه شق ديگرى در كار است ؟

پاسخ اين سؤال را در ادامه عرايضم روشن خواهم كرد .


129
گفتيم انقلاب يعنى طغيان و عصيان عليه نظم حاكم موجود , كه در ايران ما چنين طغيان و عصيانى بوجود آمده است حال بايد ببينيم , آيا اين انقلاب صرفا ماهيتى اقتصادى - مادى دارد , يا تنها داراى ماهيت سياسى است ؟ يا آنكه انقلابى مذهبى است ؟ البته مذهبى به معناى جامعه شناسانه - يعنى مذهبى كه در ذات خودش از ساير نهادهاى جامعه جداست و اگر هم نهادهاى ديگر را به دنبال خود بكشاند به اصطلاح تبعى و طرداللباب است , يا آنكه انقلاب , انقلابى همه جانبه و كامل است كه روح آنرا اسلام تشكيل داده است ؟

مطلب ديگرى را هم لازمست عرض كنم كه مقدمه اى است براى بحث اصلى ما و آن اين سؤال اساسى است كه بطور كلى منشا و ريشه انقلابها چيست ؟ زيرا انقلاب هم نظير هر پديده اجتماعى ديگر از قاعده و قانون عليت و معلوليت مستثنى نيست , يعنى به تعبير قرآن , انقلاب بر اساس يك سنت بايد بوجود بيايد در پاسخگوئى به اين سؤال , نظريه مشهورى وجود دارد كه با ماترياليسم تاريخى معروف است در تعريف ماترياليسم تاريخى گفته اند : برداشتى اقتصادى از تاريخ و برداشتى تاريخى از اقتصاد و من اضافه ميكنم كه ماترياليسم تاريخى علاوه بر اينكه برداشتى اقتصادى از تاريخ و برداشتى تاريخى از اقتصاد است , برداشتى تاريخى اقتصادى از انسان نيز هست , بدون اينكه برداشتى انسانى از اقتصاد و يا از تاريخ باشد .

اين نظريه بطور خلاصه مى گويد كه ريشه انقلابها دو قطبى شدن جامعه ها است از نظر معيشت , و خود اين دو قطبى شدن - تقسيم جامعه به دو طبقه مرفه و محروم - ريشه اى در كار اجتماعى و بالمال ريشه اى در ابراز توليد دارد , يعنى آنچه كه با لذات متكامل است ابزار توليد است و ابزار توليد در هر درجه اى از تكامل باشد ,


130
روابط حقوقى خاصى ايجاد ميكند و اين روابط حقوقى به دنبال خود مسائل ديگر - اخلاقى , مذهبى , فلسفى , علمى , هنرى و - بوجود مياورد در طى يك دوره ممكن است نوعى هماهنگى ميان روابط توليد برقرار باشد , ولى تدريجا كه ابزار توليد تكامل پيدا ميكند اين هماهنگى از بين ميرود در نتيجه ميابيد اين روابط به هم بخورد در خلال اين بهم خوردگى هاست كه مردم دو قسمت ميشوند گروهى كه از وضع سابق و نظامات سابق استفاده ميكردند , و گروهى كه محروم بوده اند و خود محروميت به آنها نوعى روشن بينى و روشنفكرى داده است و سبب گرديده تا آنها طرفدار وضع جديد شوند بالاخره در نهايت امر , اختلاف منافع جامعه را به دو قطب متضاد تقسيم ميكند قطب ناراضى از وضع موجود , صرفا به دليل محروميت و اينكه دستش از همه جا كوتاه است و نه به دليل ديگر , به طبقه انقلابى تبديل مى شود در واقع نفس محروميت است كه اين طبقه را انقلابى ميكند و او را به طغيان و عصيان واميدارد و اين طبقه , بر خلاف طبقه ديگر كه رفاه او را سست و تنبل كرده , نو و فعال است و بالاخره در نهايت امر نيز همين طبقه نو بر طبقه كهنه پيروز مى شود و بنابراين از ديد اين نظريه عليرغم اختلافات شكلى كه در انقلابات دنيا وجود دارد و مثلا يكى انقلاب علمى است , رنسانس , و يكى انقلاب مذهبى , اسلامى , و يا ديگرى انقلاب سياسى و آزاديخواهانه , انقلاب فرانسه , و يا يكى انقلاب كارگرى است , ريشه و ماهيت همه آنها يكى است و با اصطلاح فلسفى شكلها و مظهرها مختلفند نه ماهيت ها و از ديد آن نظريه , آن ماهيت ثابت در واقع كار تجسم يافته و تحول آن است اين نظريه مى گويد كه تمام خصلتهاى مادى و معنوى انسان ماخوذ از جامعه است . و در سرشت
131
انسان آنچه را كه ديگران - الهيون - آنرا فطرت مينامند وجود ندارد انسان و وجدانش را جامعه بكمك عوامل بيرونى ميسازد انسان همانند يك نوار خالى در درون جعبه يك ضبط صوت در مقابل يك سلسله آوازها قرار گرفته است يعنى انسان در ذات خود حالت بى تفاوتى و بيطرفى مطلق نسبت به آنچه كه ضبط ميكند دارد يعنى همانطور كه اگر در روى نوار ضبط صوت قرآن بخوانيد , قرآن ضبط ميكند , و اگر موسيقى بنوازيد موسيقى ضبط ميكند و برايش على السويه است وجدان انسان نيز اصالتى ندارد و تابع عوامل بيرونى است بر اين اساس بايد حق داد و قبول كرد كه استثمارگر يك نوع وجدان و قضاوت و منطق و معيار دارد و استثمار شده نوع ديگر اساسا اولى براى خودش نوعى انسان است با ماهيت مخصوص بخود و دومى انسان ديگر با ماهيت ديگر صاحبان اين نظريه حتى تا اين حد پيشرفته اند كه ميگويند , ماهيت انسان در طبقه اش مشخص مى شود يعنى بر خلاف نظر فلاسفه كه انسان را يك (( نوع )) ميدانند , از ديد آقايان انسان يك مفهوم انتزاعى است و به اين دليل اومانيسم در اين مكتب معنى ندارد عليرغم اينكه پيروان اين مكتب دم از اومانيسم ميزنند , اومانيسم بكلى مخالف اصول اين مكتب است زيرا بدون پذيرش نوعيت و فطرت واصالت و وجدان انسان , اومانيسم معنى ندارد .

دكتر سروش : شايد بتوانيم بگوييم كه اين مكتب به انسان اجتماعى نظر دارد .

استاد مطهرى : انسان اجتماعى درست , ولى وقتى جامعه به دو گروه متباين و مختلف الماهيه تقسيم شد , انسانى كه در طبقه اول است بكلى با انسانى كه در طبقه ديگر است متفاوت خواهد بود . اين دو نوع انسان همه چيزشان با يكديگر مختلف و متفاوت است


132
و تنها اندام ظاهريشان مشابه است . ملاك نوعيت در اينجا , ابدا وجود ندارد .

دكتر سروش : اينكه ميفرمائيد حتى افكار تابع نوع زندگى است منظور كدام دسته از افكار است آيا افكار علمى و فلسفى هم چنين هستند يا فقط افكارى كه مربوط به روابط انسانها در اجتماع هستند اينگونه اند ؟

استاد مطهرى : از نظر ما افكار اعتبارى , بدليل اعتبارى بودنشان تابع اجتماع هستند يكى از مسائل بسيار اساسى كه در فلسفه اسلامى شناخته شده و از مفاخر اين فلسفه است , فرق گذاشتن بين ادراكات اعتبارى و ادراكات حقيقى است و اينكه در ادراكات اعتبارى استدلالهاى منطقى برهان و امثال اينها و حتى تعريف , جارى نيست و آنها از اصول ديگرى تبعيت ميكنند و آنجا كه فلاسفه اروپائى در مسئله تعريف گير كرده و دچار يك سلسله اشكالات شده اند , در مسائل قرار دادى و اعتبارى است , نه در مسائل حقيقى كه البته جاى بحث اين مطلب اينجا نيست اما سؤال شما درباره اين مكتب بود سردمداران اين مكتب , همه افكار حتى مسائل رياضى را هم تابع اجتماع ميدانند ولى البته بعدها , ديگرانى كه به اصطلاح , اصطلاحاتى در اين مكتب كرده اند , فرق گذاشته اند ميان علومى كه ما آنها را علوم حقيقى ميگوئيم با علومى كه ما آنها را علوم اعتبارى ميناميم بنابراين اينكه اين مكتب در اين مورد چه اقتضا ميكند يك مسئله اينست و اينكه پيشروان اين مكتب در تاريخ چه گفته اند مسئله ديگر .

دكتر سروش : اينجا چون مطلبى فرموديد كه براى من حائز اهميت بود ناچار سؤالى مطرح ميكنم كه متاسفانه تا حدى ما را از مطلب اصلى دور ميكند و آن اينكه , تفكيك ادراكات اعتبارى از


133
ادراكات حقيقى , از چه زمانى و توسط كدام فيلسوف در تاريخ فلسفه اسلامى صورت گرفته است ؟

استاد مطهرى : تا آنجا كه من اطلاع دارم ريشه اين تفكيك , البته بدون اينكه مسائل خوب از هم شكافته شده باشند در آثار بوعلى ديده مى شود متاسفانه الان به ياد ندارم كه آيا فارابى هم اين مسئله را مطرح كرده است يا نه ؟ به هر حال با طرح مسئله عقل عملى و عقل نظرى و بعد مسئله حسن و قبح عقلى و اينكه اين پسندها و ناپسندهاى عقلى در ميان ملل مختلف متفاوت است و درباره آنها يك جور قضاوت نمى شود و اينها نبايد ملاك قضاوت در مسائل فلسفى بشوند , از اين زمان است كه تدريجا توجه به مسئله ادراكات اعتبارى و حقيقى پيدا مى شود البته ممكن است كه اين مسئله ريشه اى در دوره ما قبل اسلام داشته باشد كه من چون اطلاعى از آن ندارم آنرا نفى نمى كنم , ولى تا آنجا كه اطلاع دارم توجه به اين مسئله بيشتر معلول تضاد و برخورد آراء متكلمين و فلاسفه بوده است و اما در خصوص بحث اصلى اين گفتگو , عرض كردم كه بر اساس يك نوع فلسفه تاريخ , همه انقلابها با همه اختلاف شكلها ماهيت مادى و طبقاتى دارد در اينجا به عنوان معترضه بايد به موردى اشاره كنم كه منشا بسيارى از بدفهميها شده است و آن نكته اين است كه بعضى از كسانى كه آشنائى زيادى با مسائل اسلامى ندارند از آنجا كه جهت گيرى اسلام را بسود مستضعفين ديده اند پنداشته اند كه اسلام , عامل حركت در تاريخ را نيز , همواره مستضعفان بحساب مياورد .

اينها فكر كرده اند اينهمه كه در قرآن بر حمايت از محرومان و مستضعفان تكيه شده به اين معنى است كه اسلام هم به جامعه دو طبقه اى قائل است و پرچم همه حركتها و انقلابها را همواره بدوش


134
مستضعفين ميداند . تعبير اين گروه از قرآن اين است كه , قطب به اصطلاح مرفه در بيان قرآن , كافر ناميده شده و قطب محروم , همان كه عامل حركت است , مؤمن , و خطاب اسلام هم تنها به همين گروه است .

حال آنكه اينجا دو مسئله خلط شده اند اينكه جهت گيرى قرآن به حمايت از مستضعفين است , يك مسئله است و اينكه براى هدايت به سراغ چه اشخاصى ميرود و مخاطبش چه افراد و گروههائى هستند مسئله ديگر البته بدون شك محرومان و مستضعفان همواره آمادگى بيشترى براى پذيرش اسلام داشته و دارند , اين را تاريخ هم بخوبى نشان ميدهد , و دليلش هم واضح است , زيرا اسلام براى اين گروه , هم نداى دلشان است و هم نداى عقلشان براى اينها اسلام , هم فال است و هم تماشا بمدد اسلام , اين گروه هم از سعادت عدالت برخوردار مى شود و هم از شادى رفاه برعكس , آنها كه در طبقه ديگر قرار دارند براى پاسخ گويى به نداى اسلام , بايد پا روى منافع خود بگذارند و از زير خروارها سنگينى گناه و فساد بيرون بيايند اينجا بايد ديد كه آيا اسلام چنين هنرى دارد ؟ البته هنر مال اسلام نيست مال انسان است , فطرت انسانى چنين اقتضا ميكند حتى آن محرومى كه به اسلام روى مياورد , در درجه اول به دليل داشتن فطرتى زلال و صاف است و اينكه او عدالت را به عنوان يك ارزش طلب ميكند , و فطرت آرمانخواهى , او را به سمت آن ميكشاند , نه فقط اميال حيوانى و ميل به پر كردن شكم .

البته من منكر اين نيستم كه در دنيا جنگ طبقاتى وجود دارد جنگ مرفه و محروم , استثمارگر و استثمار شده , در دنيا فراوان ديده مى شود اما اين جنگ جنگى مقدس نيست زيرا همان ارزشى كه استثمارگر در اين جنگ دارد از آن نظر كه صرفا براى منافعش جنگ


135
ميكند , استثمار شده نيز دارد براى او نيز اين نبرد , نبرد انسانى نيست هيچ آرمان متعالى در آن مطرح نيست گذشته از جنگهاى سياسى , كه غرورها و جاه طلبيها , مسبب آن هستند , جنگهائى با انگيزه هاى علمى و فرهنگى كه ناشى از غريزه حقيقت جوئى انسان است نيز در دنيا وجود دارد اما از نظر قرآن , نهضتهاى مقدس نهضتهائى است كه در آنها جنگ ميان حق و باطل درگير شده است حق از آن نظر كه حق است نه از آن نظر كه تامين كننده منافع است باطل از آن نظر كه باطل است و پوچ و مانع رشد و پيشرفت و تكامل انسان , نه از آن نظر كه بر ضد منافع اين گروه يا آن گروه است .

البته اين را هم عرض بكنم كه رفتن به دنبال حق , خود نوعى كمال است , يعنى اين كار در آن واحد ميتواند دو شكل متفاوت داشته باشد اين نكته را بعنوان توضيح مطلب بالا توى پرانتز عرض ميكنم كه از وقتى كه هنوز يك بچه بحساب ميامدم , همواره ميديدم كه براى بعضى از افراد اين شبهه پيدا مى شود كه چرا حضرت زهرا با آن مقام عصمت و قداست , خود را درگير مسئله فدك كرد حضرت زهرائى كه در حقشان گفته اند :

و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا انما نطعمكم لوجه الله ( 1 )

( آيه 8 سوره دهر )

چرا حضرت خود را در اين مسئله وارد كرد بعد در اينجا متوجه شدم كه دو موضوع از هم تفكيك نشده اند , رفتن دنبال حق مطلوب بخاطر نجات دادن آن حق يك مسئله است , كه يك ارزش بسيار عالى بحساب ميايد , و رفتن به اين دليل كه گرسنه مانده ام و ميخواهم شكمم را سير كنم , يعنى صرفا انگيزه حيوانى دارم مسئله

1 - و بر دوستى خدا بفقير و اسير و يتيم طعام مى دهند و گويند ما فقط براى رضاى خدا بشما طعام مى دهيم ...


136
ديگرى است . يك وقت من حق خودم را به ديگرى ايثار ميكنم اين بسيار عالى و داراى ارزش است اما يكوقت ديگرى حق مرا بزور ميگيرد اينجا اگر براى احقاق حقم تلاش نكنم و بگويم اشكالى ندارد ايثار كردم , يك كار ضد اخلاقى و ضد ارزش انجام داده ام براساس نظريه دومى كه تلويحا به آن اشاره كردم , يعنى همان نظريه اى كه در قرآن مطرح است , اساسا روانشناسى انسان بر جامعه شناسى او مقدم است يعنى انسان دوگونه وجدان دارد , وجدان فطرى و وجدان اكتسابى .

انسان قسمتى از وجدان خودش را از جامعه ميگيرد ولى اين وجدان انسانى او و ريشه هاى انسانى وجدانش , در سرشت او نهاده شده است , كه قرآن روى اين موضوع بسيار تكيه ميكند : و نفخت فيه من روحى ( 1 )

يعنى قبل از آنكه انسان از جامعه خودش تاثير بپذيرد يك جنبه ماورائى خدائى و متعال در وجودش بطور بالقوه موجود است اين جنبه همچون بذرى آماده رشد است انسان نوار خالى نيست كه بخواهد از بيرون پر بشود بذرى است كه براى رشدش نور و حرارت ميخواهد يعنى در ذات انسان , بطور بالقوه استعداد تكامل و پيشرفت هست انسان در ذات خود يك موجود دو قطبى است هم انسان است و هم حيوان هر اندازه كه جنبه حيوانى در يك فرد تضعيف شود , انسان بيشتر به سمت مقام استقلال و انسانيت پيش ميرود ميدانيد كه از خواص تكامل يكى اين است كه موجود به هراندازه كه كاملتر مى شود , نيازش به محيط كاهش پيدا ميكند يعنى اينكه , تسلط محيط بر او كمتر و تسلط او بر محيط بيشتر مى شود .

1 - ... و در آن از روح خويش بدمم ... ( قسمتى از آيه 29 سوره حجر ) .


137

تسلط يك گياه بر محيط , از تسلط يك جماد بيشتر است و تسلط حيوان بيشتر از گياه و انسان , بيشتر از حيوان در ميان انسانها نيز تسلط انسانهاى حق جو و حق طلب و به آرمان رسيده بيشتر از انسانهاى عادى است .

دكتر سروش : آيا عقيده و ايدئولوژى انسان به آرمان رسيده , ضرورتا از روابط اجتماعى برنمى خيزد كه معلول مستقيم آن باشد ؟

استاد مطهرى : نه , اينطور نيست كه معلول صد در صد آن روابط باشد انسان معيارهائى دارد كه آن معيارها , ايدئولوژى او را مشخص ميكنند كه البته اين بحث جداگانه ايست و بسيار به درازا ميكشد اين همان مسئله ايست كه در قرآن بعنوان فى سبيل الله مطرح مى شود .

قد كان لكم آية فى فئتين التقتا , فئة تقاتل فى سبيل الله و اخرى كافرة ( آيه 13 - آل عمران )

در راه خدا , يعنى در راه آرمان , در راه ايمان انسان وابسته به عقيده و وابسته به ايدئولوژى , قهرا از قيد جبرهاى محيط آزاد است انسان وابسته به ايمان , وارسته از محيط است جبر محيط اجتماعى و جبر محيط درونى يعنى حيوانيت و يا به تعبير مذهب , هواى نفس بر او مسلط نيست اين چنين انسانى در مقابل انسان حيوان صفت , سر در آخور منفعت طلب , جاه طلب و مغرور , صف جداگانه اى تشكيل ميدهد به اين ترتيب است كه دو قطبى بودن ذاتى انسان , منجر به دو قطبى بودن جامعه هم مى شود اين دو قطب , انسانهاى به كمال رسيده و انسانهاى در حيوانيت فرو رفته هستند .

جنگ حق و باطل همواره در ميان اين دو گروه رخ ميدهد تكامل تاريخ , بسوى وابستگى عقيده و آرمان و ايدئولوژى و وارستگى از محيطهاى بيرونى و درونى و طبيعى و اجتماعى و همه


138
اينهاست . اما معناى اين وارستگى اين نيست كه انسان , رابطه اى با اين محيطها نخواهد داشت اشتباه نشود , وارستگى به اين معنى است كه انسان , ديگر تابع محيط نيست , بلكه محيط تابع اوست هر چه انسان كاملتر مى شود , كفه رابطه متقابل بسود انسانيت ميچربد و بقول قدماى خودمان , عقل حاكم بر نفس مى شود .

از نظر علمى هم وضع به همين گونه است انسان همواره با طبيعت رابطه دارد , نمى تواند رابطه اش را با طبيعت قطع كند , اما انسان هر چه جاهلتر است , طبيعت بر او مسلط است , و هر چه به كمال علمى بيشترى ميرسد رابطه نه تنها قطع نمى شود , بلكه بيشتر هم مى شود , منتها جهت آن تغيير ميكند و در جهت تسلط انسان بر طبيعت سير ميكند .

دكتر سروش : من گمان ميكنم آنچه را كه گفتيد , مى شود به اين شكل طرح كرد كه آيا جامعه شناسى در برابر روانشناسى خود مختارى دارد يا روانشناسى در برابر جامعه شناسى ؟

به تعبير ديگر اگر بخواهيم به زبان علمى سخن بگوئيم , آيا قوانين جامعه شناسى و روابطى كه در جامعه بين مردم حاكم است به قوانين روانشناسى تحويل پذيرند يا بالعكس آنچه كه از روان انسانها بر ميايد به قوانين جامعه شناسى تحويل پذير است ؟

استاد مطهرى : اين بحث با آنكه بحث بسيار ضرورى و حساسى است اما ما را از موضوع اصلى دور مى كند اينست كه با اجازه شما بر مى گرديم بر سر بحث اصلى , يعنى تعيين ماهيت انقلاب اسلامى ايران و پاسخ به اين سؤال كه آيا اين انقلاب يك انقلاب اسلامى است يا نه ؟

خود انقلاب ايران , ميتواند معيار مناسبى براى اين بحث باشد , يعنى اينكه ما نميخواهيم انقلاب اسلامى ايران را بر اساس نظريه هاى


139
موجود توجيه كنيم , بعكس ميخواهيم صحت و سقم آن نظريه ها را بر اساس اين انقلاب بررسى كنيم و محك بزنيم .

دكتر سروش : حقيقتا روش علمى هم همين است ابتدا فرضيه را ميگيريم و بعد آنرا تست ميكنيم .

استاد مطهرى : در ايران انقلابى رخ داده است كه همه معادلات را بهم ريخته , حسابهاى به اصطلاح علمى و جامعه شناسانه را نقش بر آب كرده است كسى باور نميكرد كه انقلابى رخ بدهد كه خاستگاه آن مساجد باشد , در حاليكه هيچ تشكيلاتى هم در ميان مردم وجود نداشته باشد و مردم هيچ نوع تمرين حزبى و انقلابى هم نداشته باشند به هر حال ميبينيم كه غربيها هم اين انقلاب را پديده نو ظهورى ميدانند .

دكتر سروش : فكر نميكنيد به اين دليل باشد كه چون رژيم سابق همه درها را بروى مردم بسته بود , ناچار مردم نيز ناگزير بودند كه تنها از طريق مسجد حرفهايشان را بزنند و اقدام كنند .

استاد مطهرى : درست است كه مردم از طريق مسجد حرفهايشان را زدند اما اينجا بناچار بحثمان ميرسد به بررسى اين كه مردم چه حرفى براى گفتن داشتند و پاسخ به اين سؤال بر مى گردد به تحليل ماهيت انقلاب ايران اين انقلاب را از دو راه ميتوانيم تحليل كنيم يكى اينكه ببينيم اين انقلاب را چه كسانى به پيش بردند ؟ پرچم اين انقلاب را چه كسانى به دوش گرفتند ؟ آيا يك طبقه بدوش گرفت يا همه مردم ؟ آيا انقلاب گسترده بود يا اختصاص داشت به يك گروه ؟ و آيا اگر فرض كنيم يك گروه پيشتاز در اينجا وجود داشت كه ساير گروهها را به دنبال خود ميكشيد آن گروه پيشتاز كدام گروه بود ؟ فكر ميكنم ترديدى در اين جهت نيست كه اين انقلاب يك انقلاب گسترده بود و فراگير , و شامل همه گروهها


140
و طبقات آتشى بود كه از يك نقطه روشن شد , ولى آتشى كه نظام سوز بود و تدريجا در همه نهادهاى اجتماعى اثر گذاشت حتى گروههائى كه عامل اصلى طبقه حاكمه به حساب نميامدند ولى در خدمت طبقه حاكمه بودند , از قبيل طبقات پائين ارتش , آنها نيز از جان و دل در خدمت انقلاب به فعاليت پرداختند كار به آنجا رسيد كه يك مقام عالى ارتشى وقتى كه ميخواست به محل كار خود برود با ده مستحفظ ميرفت و تازه در را هم به روى خودش قفل ميكرد اينها ديگر حتى از گماشته هاى خودشان هم وحشت داشتند .

گستردگى انقلاب آنچنان بود كه هيچكس نميتواند آن را متعلق به يك گروه خاص بداند , همه طبقات و گروهها , مشتاقانه در آن شركت كردند حتى گروههاى به اصطلاح مستضعف و محروم كه در تظاهرات و اعتصابات شركت ميكردند , اصرار داشتند بگويند تظاهرات ما , اعتصابات ما , بخاطر حقوق و كمى مزد نيست اينها براى خود ننگ و عار ميدانستند كه بگويند انقلاب ما , جنبه رفاهى و مادى دارد , يا فقط براى اين است كه شكممان سير بشود , ميگفتند ما براى عدالت ميجنگيم در سايه عدالت شكم همه سير مى شود , شكم ما هم سير خواهد شد .

راه ديگر تحليل انقلاب , بررسى ريشه هاى آن است براى شناخت ريشه هاى انقلاب , بايد بخصوص تاريخ پنجاه ساله , بلكه صد ساله اخير را به خوبى تحليل كنيم يكى از اين ريشه ها , استبداد خشنى بود كه در اين مدت بر جامعه ما حاكم بود عامل ديگر استعمار بود , كه اخيرا به صورت نامرئى در آمده بود - استعمار نو - ولى البته چشمهاى بينا ميديدند كه عليرغم يك سلسله اصلاحات ادعائى , روز به روز شكافهاى طبقاتى بيشتر مى شود در كنار اين عامل آن عوامل تعيين كننده اى كه همه عوامل ديگر را در بر گرفت


141
و توانست همه طبقات را بطور هماهنگ در مسير واحدى منقلب بكند , جريحه دار شدن عواطف اسلامى اين مردم بود مردم ميديدند مقررات اسلامى , عملا چگونه دارد نقض ميگردد مردم ميديدند كه به عنوان مبارزه با لغتهاى بيگانه , با ادبيات فارسى , تنها به اين دليل كه اسلامى است , مبارزه مى شود ...

دكتر سروش : متاسفانه فرصت بسيار كمى باقيمانده است , فكر ميكنم موقع نتيجه گيرى باشد , گرچه هنوز به همه مقدمات پرداخته نشده است .

استاد مطهرى : بسيار خوب بحث را جمع ميكنم ولى ناقص عرض كردم كه جريحه دار شدن عواطف اسلامى , عامل اصلى هماهنگ كننده نيروهاى مردم بود به قول يكى از اساتيد ادبا , كه در تاريخ دوره مغول تخصص دارد , در بررسى تاريخ دوره مغول آدم ميبيند كه مغولان همه جا را ويران كردند , اما مردم نميگويند ايران از دست رفت بلكه همه جا ميگويند اسلام از بين رفت يعنى براى مردم ايمان , عزيزتر از وطن بود و اين از جمله مواردى است كه براى غربيها , فهمش دشوار و شايد غير ممكن باشد در همين انقلاب خودمان شاهد بوديد كه با وجود همه فشارها و تعدى ها آن كبريتى كه آتش به خرمن انقلاب انداخت , مقاله اى بود كه عليه رهبر مذهبى محبوب مردم نوشته شده بود .

مسئله بسيار مهمى كه نقش تعيين كننده در تحليل انقلاب ايران دارد و من بسيار متاسفم كه نتوانستم در اين جلسه درباره اش بحث كنم مسئله رهبرى انقلاب است , كه انشاء الله در فرصت ديگر آنرا مطرح خواهم كرد .

دكتر سروش : خيلى متشكرم .


142

(( سخنرانى در مسجد فرشته )) آينده انقلاب ايران

در اين مقاله چهار سخنرانى از مجموع نه سخنرانى كه استاد شهيد در مسجد فرشته در فروردين ماه پنجاه و هشت ايراد كرده اند , گردآورى شده است سخنرانى هاى باقى مانده بدليل اشتراك موضوع , در ساير مقالات بصورت پا نوشت يا ضميمه و يا احيانا در متن مورد استفاده قرار گرفته اند .


143

بنام خدا

(( 1 )) عدالت اجتماعى

در جلسات گذشته درباره سه ركن اصلى بقاء و تداوم انقلاب اسلامى ايران , يعنى عدالت اجتماعى , استقلال و آزادى , و معنويت اسلامى به اجمال و اختصار توضيح دادم امشب درباره ركن اول , يعنى عدالت اجتماعى , نكات بيشترى را بيان خواهم كرد .

ميدانيم كه در تاريخ اسلام در همان نيمه اول قرن اول هجرى يك انقلاب عظيم اسلامى رخ داد مقصودم انقلابى است كه در آخر دوره خلافت عثمان صورت گرفت عثمان براى اولين بار در دنياى اسلام يك رژيم مبتنى بر اشرافيت بر قرار كرد كه بر خلاف اصول اسلامى و حتى بر خلاف سيره خلفاى قبل از خودش بود و او اين كار را عليرغم قولى كه در زمان بيعت به مردم داده بود و متعهد شده بود , بر خلاف سيره خلفاى گذشته عمل نكند , انجام داد باب حيف و ميل اموال عمومى در زمان عثمان باز شد نكته اى كه على ( ع ) در ضمن يكى از خطبه ها به آن اشاره ميفرمايد و مى گويد من به اين دليل مسئوليت خلافت را پذيرفتم كه مردم به دو گروه سير سير و گرسنه گرسنه تقسيم شده بودند , در واقع اشاره به اثر سوء سياست دوره عثمان است يكى از نقطه ضعفهاى اساسى عثمان قوم و خويش بازى او


144
بود , آنهم قوم و خويشى كه در دوره جاهليت با گونه اى از اشرافيت خو گرفته بودند عثمان اولا نظام به اصطلاح اقطاعى را رايج كرد يعنى قسمتهائى از اموال عمومى را به كسانى كه يا از خويشاوندانش بودند و يا از دوستان و طرفدارانش , بخشيد ديگر اينكه از بيت المال بخششهاى فوق العاده بزرگى انجام داد و به اصطلاح امروز پرداختهايش بر حسب ارقام نجومى بود به اين ترتيب در عرض ده , دوازده سال , ثروتمندانى در جهان اسلام پيدا شدند كه تا آنزمان نظيرشان ديده نشده بود از نظر سياسى هم باز پستها و مقامات در ميان همان اقليت تقسيم ميشد و ميچرخيد .

كم كم اعتراضها از هر گوشه و كنار شروع شد . از شهرستانهاى مختلف مردم شروع كردند به اعتراض و انتقاد و مهاجرت به مدينه براى نشان دادن نارضائى خود و چون اعتراضهاى لفظى و كتبى به نتيجه نرسيد , در نهايت امر مردمى كه از شهرستانهاى مختلف بالاخص از كوفه و مصر به عنوان شاكى و معترض آمده بودند , با همكارى مردم خود مدينه دست به قيام مسلحانه عليه سومين خليفه مسلمين زدند عثمان تا آخرين لحظه مقاومت كرد , اما بالاخره به دست انقلابيون از پا در آمد .

در زمان حيات عثمان , تنها كسى كه انقلابيون او را قبول داشتند و عثمان هم گاهى او را قبول ميكرد و گاهى رد , حضرت على ( ع ) بود كه نقش رابط را ميان انقلابيون و عثمان عمل ميكرد على ( ع ) همواره عثمان را نصيحت ميكرد كه دست از روشش بردارد و به خواسته هاى مردم جواب مثبت بدهد و افراد فاسدى را كه در اطرافش هستند كنار بگذارد در رأس اين اطرافيان فاسد مروان بن حكم قرار داشت مروان و پدرش را پيامبر ( ص ) چون وجودشان را خطرناك تشخيص داده بود به خارج از مدينه تبعيد كرده بود و


145
فرموده بود اينها نبايد به مدينه بيايند زيرا كه ايجاد فتنه خواهند كرد در زمان ابوبكر , عثمان از او خواست كه اجازه دهد آنها به مدينه باز گردند ابوبكر قبول نكرد و گفت كسانى را كه پيامبر آنها را تبعيد كرده , من اجازه نميدهم بر گردند در زمان عمر نيز , عثمان از او درخواست كرد تا اجازه برگشت آنها را بدهد عمر نيز قبول نكرد و بالاخره وقتى خود عثمان به خلافت رسيد نه تنها به آنها اجازه داد كه به مدينه بيايند , بلكه مروان حكم را به عنوان شخص دوم حكومت اسلامى تعيين كرد و همين شخص بود كه منشاء بسيارى از نارضائيها شده بود .

در زمان خلافت عثمان , على ( ع ) مكرر به او تذكر داده بود كه مروان را بيرون كند او نيز گاهى قول ميداد و بعد دوباره زير قولش ميزد عثمان آنقدر عهد شكنى كرد و آنقدر تعلل و تسامح به خرج داد و آنقدر به خواست مردم بى اعتنائى كرد تا اينكه بالاخره انقلابيون به خانه اش حمله كردند و او را به قتل رساندند بلافاصله بعد از كشته شدن عثمان , همه مردم از كوچك و بزرگ , زن و مرد , پير و جوان , عرب و غير عرب , به در خانه على ( ع ) هجوم آوردند و يكصدا اعلام كردند يگانه شخصيت لايق خلافت اسلامى اوست و او بايد خلافت را بپذيرد .

حضرت على ( ع ) جريان دعوت مردم را در ضمن يكى از خطبه ها شرح داده است . نكته جالبى كه از بيانات على استنباط ميشود اين است كه انقلاب مسلمانان در آن هنگام نظير انقلاب امروز ايران , يك انقلاب همگانى بود يعنى نه تنها فقرا بلكه ثروتمندان نيز انقلاب كرده بودند نه تنها مردها بلكه زنها نيز , نه تنها عربها , بلكه ايرانيها , مصريها , حجازيها , همه و همه در انقلاب شركت كرده بودند على ( ع ) از قبول خلافت امتناع ميكند براى اينكه به آنها


146
بفهماند مسئله فقط رفتن عثمان نيست خيال نكنند عثمان رفته و كار تمام شده است بخصوص افرادى كه در زمان عثمان بهره مند شده بودند خيال ميكردند با رفتن عثمان و آمدن على ( ع ) بنانيست در بنياد وضع اجتماعى تغييرى حاصل شود , على ( ع ) به مردمى كه براى بيعت با او آمده بودند فرمود ( 1 ) : (( افقها بسيار تيره شده و مه و غيم همه جا را فرا گرفته است درست همانگونه كه در فضاى مه آلود برد ديدها كم ميشود , اكنون نيز كه افق مسائل اجتماعى تيره و تار است , عقلها نميتوانند عمق مسائل را بيابند ميگويند على بيايد , ولى گوئى فكر نكرده اند اگر على بيايد چه بايد بكند و چه خواهد كرد راه مستقيم ناشناخته مانده و مردم راه اسلام را فراموش كرده اند از نو ميبايد راه اسلام را به مردم نشان داد مردم به بيراهه رفتنها عادت كرده اند من تا به دعوت شما پاسخ نگفته ام , تنها يك تكليف دارم اما اگر به اين دعوت پاسخ بگويم و خلافت را بپذيرم با شما آنچنان رفتار خواهم كرد كه خود ميدانم )) و بعد حضرت اشاره ميكند به مردمى كه بدون استحقاق پستها را اشغال كرده بودند و بدون استحقاق ثروتها را جمع آورده بودند , و مى گويد : (( تمام ثروتهائى را كه در زمان عثمان از مردم به نا حق گرفته شده است همه را مصادره خواهم كرد اگر چه با آن ثروتها زن گرفته باشيد و آنها را مهر زنان خود قرار داده باشيد )) آنگاه حضرت به نكته بسيار عجيبى اشاره ميكند ميفرمايد : ان فى العدل سعة در عدالت ظرفيت و گنجايشى است كه در چيز ديگرى نيست گويا در آن هنگام عده اى از باب نصيحت به حضرت ميگفتند , اگر شما به اين صورت عمل كنيد , عده اى ناراضى و ناراحت ميشوند . على در جوابشان اين

1 - در اين قسمت مضمون خطبه نود و يك آن حضرت كه در هنگام بيعت ايراد فرمودند بيان شده است .


147
كلام لطيف را فرمود كه : ان فن العدل سعة اگر ظرفى باشد كه همه گروهها و همه افراد را در خود بگنجاند و رضايت همه را بدست آورد , آن ظرف عدالت است اگر كسى با عدالت راضى نشد ظلم او را راضى نميكند يعنى خيال نكنيد آن كسانيكه از عدالت ناراضى ميشوند اگر من عدالت را كنار بگذارم و بجاى آن ظلم را انتخاب كنم , آنها راضى خواهند شد نه اگر من بخواهم حرص او را ارضاء كنم او باز هم حريصتر ميشود مرز , همان عدالت است اشتباه است كه مرز عدالت را بنفع كسى بشكنم تا او راضى بشود .

امير المؤمنين صراحت به خرج داد سياست او صريح بود نميخواست كارى را كه ميخواهد بكند در دلش مخفى نگه دارد و بگويد فعلا حرف صريحى نزنم تا اين مردم كه امروز آمدند و با ما بيعت كردند , خيال كنند كه اين نظم موجود , همانطورى كه هست حفظ ميشود ولى بعد كه روى كار سوار شديم برنامه هائى را كه ميخواهيم اجرا ميكنيم در نگاه على معناى اين عمل اغفال است بهمين جهت است كه بالصراحه اعلام ميكنداى كسانيكه امروز با من بيعت ميكنيد , بدانيد كه من شما را اغفال نمى كنم , برنامه حكومتى من چنين است .

با اعلام اين برنامه از همان روزهاى اول مخالفت با حكومت على ( ع ) آغاز شد اولين مخالفت رسمى در شكل جنگ جمل متجلى گرديد طلحه و زبير , دو شخصيت خدمتگزار اسلام در زمان پيامبر بودند ولى در دوره عثمان بدليل وضع مخصوص دستگاه خلافت و رشوه هاى كلانى كه عثمان به آنها ميداد , به صورت ثروتمندان بزرگى در آمده بودند و حالا اينها ميديدند كه على قصد مصادره اموالشان را دارد زبير كه هر وقت بيت المال تقسيم ميشد , سهمش از ده , بيست هزار دينار كمتر نبود , حالا ميديد على موقعى كه بيت المال را


148
تقسيم مى كند , براى او سه يا چهار دينار ميدهد , و همان مقدار هم به غلام او و اين مسئله البته براى زبير قابل تحمل نبود براى طلحه نيز وضع به همين منوال بود به اين ترتيب ايندو مقدمات جنگ جمل را فراهم كردند .

بدنبال جنگ جمل , جنگ صفين بپا شد معاويه كه از بستگان عثمان بود , حدود بيست سال فعال مايشاء و حاكم مطلق منطقه سوريه بود و در اين مدت توانسته بود پايه هاى حكومتش را به اندازه كافى مستحكم كند على ( ع ) بعد از بيعت فرموده بود من به هيچ وجه حاضر نيستم پاى ابلاغ معاويه را امضاء كنم و او بايد بر كنار شود مصلحت انديشان ميگفتند آقا بطور موقت هم كه شده مدتى او را بر سر كار نگه داريد فرمود هرگز اين كار را نميكنم و به دنبال اين پاسخ , معاويه جنگ صفين را به راه انداخت .

بدنبال جنگ صفين جنگ خوارج بر پا شد , كه ماجرايش را همه كم و بيش ميدانيد نتيجه اين شد كه در مدت چهار سال و چند ماه خلافت على به علت حساسيتى كه حضرت در امر عدالت داشت , دائما در حال مبارزه بود و آنى راحتش نميگذاشتند او حكومت را براى اجراى عدالت ميخواست و همين شدت عدالتخواهى بالاخره منجر به شهادتش در محراب شد .

دوره خلافت براى على ( ع ) از تلخترين ايام زندگى او به حساب ميايد , اما از نظر مكتبش او موفق شد بذر عدالت را در جامعه اسلامى بكارد اگر على ( ع ) بجاى آن دوره كوتاه , بيست سال خلافت ميكرد در حاليكه نظام زمان عثمان همچنان باقى مى ماند امروز نه اسلام باقى مانده بود نه على ( ع ) , نه نهج البلاغه و نه اسمى از عدالت اسلامى على هم خليفه اى ميشد در رديف معاويه .

روش على ( ع ) بوضوح بما مياموزد كه تغيير رژيم سياسى و تغيير


149
و تعويض پستها و برداشتن افراد ناصالح و گذاشتن افراد صالح به جاى آنها بدون دست زدن به بنيادهاى اجتماع از نظر نظامات اقتصادى و عدالت اجتماعى , فايده اى ندارد و اثر بخش نخواهد بود به على ( ع ) ميگفتند قانون كه عطف بماسبق نمى كند شما هر كارى ميخواهيد بكنيد , بكنيد ولى از امروز به بعد ميخواهى رعايت عدالت بكنى , رعايت مساوات بكنى بسيار خوب , ولى از امروز آنچه كه در زمان خليفه پيشين صورت گرفته است مال سابق است و ارتباطى به دوران حكومت شما ندارد .

و على ( ع ) در جواب همه اين به اصطلاح نصيحتها ميفرمود : نخير , قانون الهى عطف بما سبق مى كند , ان الحق القديم لا يبطله شيئى حق كهنه را چيزى نميتواند باطل كند وقتى بر من ثابت است حق اين است و باطل آن , ولو سالها از روى آن گذشته فرقى نمى كند , من بايد حق را به موضع اصليش بر گردانم .

در مورد وضع آينده انقلاب اسلامى خودمان يكى از اساسى ترين مسائل , همين مسئله عدالت اجتماعى است در اينمورد اين سؤال اساسى مطرح است كه از عدالت اجتماعى اسلام چه برداشتى داريم , چون برداشتها در مورد عدالت اجتماعى بسيار متفاوت است يك عده تصورشان از عدالت اجتماعى اين است كه همه مردم در هر وضع و شرايطى هستند و هر جور در جامعه عمل ميكنند و هر استعدادى دارند , اينها بايد عينا مثل يكديگر زندگى كنند از ديد اين دسته عدالت اجتماعى به اين معنى است كه مثلا اگر لباس ميپوشيم , لباس همه بايد يكسان باشد اگر شما لباس از پارچه پشمى ميپوشم , شما هم بايد پارچه پشمى به تن كنيد از ديد اين دسته همه افراد در واقع نوعى جيره بندى ميشوند . همه


150
بايد به اندازه استعدادشان كار كنند ولى هر كس به اندازه احتياجش بايد درآمد داشته باشد ممكن است استعداد من نصف استعداد كار شما باشد , ولى من دو برابر شما عائله داشته باشم از اين جهت من بايد دو برابر شما درآمد داشته باشم اين برداشت از عدالت اجتماعى , (( اجتماعى )) محض است يعنى فقط روى جامعه فكر مى كند براى فرد فكر نمى كند فرد در اين بينش اصالتى ندارد فقط جامعه وجود دارد , جامعه كار مى كند و جامعه بايد خرج كند .

نوع ديگر برداشت از عدالت اجتماعى , برداشتى است كه روى فرد و اصالت و استقلال او فكر مى كند اين نظر مى گويد : بايد ميدان را براى افراد بازگذارد و جلوى آزادى اقتصادى و سياسى آنها را نبايد گرفت هر كس بايد كوشش كند ببيند چقدر درآمد ميتواند داشته باشد و آن درآمد را به خود اختصاص دهد ديگر به فرد مربوط نيست كه سهم ديگرى كمتر است يا بيشتر البته جامعه در نهايت امر بايد براى آنكه افراد ضعيف باقى نمانند , از طريق بستن ماليات بر اموال افراد غنى زندگى افراد ضعيف را در حدى كه از پا در نيايند تامين كند .

اينجاست كه ميان دو مسئله مهم , يعنى عدالت اجتماعى از يك سو و آزادى فرد از سوى ديگر , تناقضى بوجود ميايد البته اينجا منظور آزادى فعاليت اقتصادى همراه با آزادى عملكرد سياسى است اگر بنا شود عدالت اجتماعى آنگونه باشد كه در آن فقط جمع مطرح باشد و بس , آزادى فرد را لااقل در بخشى از آن بايد مدفون تلقى كرد و اگر آزادى اقتصادى بخواهد محفوظ بماند , ديگر عدالت اجتماعى با مفهومى كه گروه اول انتظار دارد , عملى نخواهد بود .

در دنياى امروز گرايش به يك حالت حد وسط پيدا شده است , شايد به تقريب بتوان گفت در اين زمينه در كنار دو دنياى كمونيزم


151
و كاپيتاليزم , دنياى سومى درشرف تولد است كه ميتوان آن را نوعى سوسياليزم ( 1 ) ناميد اين گرايش تازه ميخواهد آزادى افراد را محفوظ نگه دارد , و از اين رو مالكيت خصوصى را در حد معقولى ميپذيرد و هر مالكيتى را مساوى با استثمار نميداند و حتى مى گويد عدالت اجتماعى در شكل اول خودش نوعى ظلم است , زيرا از آنجا كه محصول كار هر كس به خودش تعلق دارد , وقتى بيايند به زور نيمى از محصول يك فرد را , ولو به دليل اينكه خرج ديگرى بيشتر است از او بگيرند , اين امر خود عين بيعدالتى است استثمار در هر شكلش غلط است اگر من شما را بكار گماشته باشم و قسمتى از محصول كار شما را بخود اختصاص بدهم شما را استثمار كرده ام و اين ظلم است اما اگر من به ميل خودم از مال و حاصل دسترنج خودم به ديگرى بدهم اين عين انسانيت و رشد يافتگى است سرمايه دارى از آن جهت محكوم است كه در بطن خود استثمار را پرورش ميدهد سرمايه دارى تمام بهره را به سرمايه اختصاص ميدهد و اين امر ايجاد نا برابرى مى كند .

به اين ترتيب شعار اين گرايش جديد اين است كه : بيائيد راهى اتخاذ كنيم تا بتوانيم جلو استثمار را بكلى بگيريم بدون اينكه شخصيت , اراده و آزادى افراد را لگدكوب كرده باشيم كوشش كنيم انسانها به حكم رقاى انسانيت , به حكم معنويت و شرافت روحى و درد انسان داشتن , خود مازاد مخارج خود را به برادران نيازمند شان تقديم كنند نه اينكه دارائيشان را به زور از آنها بگيريم و به ديگران بدهيم اين انديشه كه تعبير غربى آن سوسياليزم اخلاقى است چيزى است كه اسلام هميشه در پى تحقق آن است اما بر خلاف

1 - تفاوت اين نوع سوسياليزم , با كمونيزم كه آنهم خود را سوسياليزم مينامد , اين است كه اين سوسياليزم به اصطلاح دمكراتيك و انقلابى و اخلاقى است .


152
مكاتب غربى , راه حلهاى عملى رسيدن به آن و نيز شيوه استقرار آنرا در جامعه بدقت مشخص و معلوم كرده است .

حديثى از امام موسى بن جعفر عليه السلام به اين مضمون نقل شده است حضرت از مردى سؤال كردند ميزان اخوت و برادرى اسلامى در ميان شما در چه حد است ؟ جواب داد : على افضل ما يكون بعاليترين درجه فرمود : آيا به اين حد است كه مثلا يك برادر كه روزى محتاج شد بيايد در مغازه برادرش , دست ببرد و از صندوق او هر چقدر احتياج دارد بردارد و صاحب پول احساس ناراحتى نكند ؟ گفت نه , اينطور نيست فرمود : پس چگونه گفتى در حد اعلا حد اعلا آنست كه در حاليكه جيبها دو تا هستند , جيب هر كدام براى ديگرى نظير جيب خودش باشد و به عكس اگر اين شيوه بر قرار شد همان اخوت اسلامى است كه اسلام بدنبالش است اسلام طرفدار اينست كه زندگيها برادروار باشند نه اينكه به زور قانون بگوئيم تو حق ندارى , و يا اينكه بگوئيم همه بايد از دولت جيره بخورند يعنى نظير وضعى كه در كشورهاى كمونيستى برقرار است كه همه حقوق بگير و مزدور دولت هستند بايد اشتراك در زندگى مادى ناشى از شركت روحى مردم باشد اول روحها بايد با يكديگر يكى شوند بعد جيبها اينكه روحها به حالت جدائى باشند بخواهند به زور جيبها را يكى كنند يا آنكه بزور جيبها را خالى كنند و جيب دولت را پر ( 1 ) تا دولت هم به هر كس به اندازه جيره اش

1 - در روزنامه اى چند سال پيش مطلبى از قول سوئديها نقل شده بود كه بى مناسبت نيست آن را براى شما نقل كنم عنوان مطلب سياست و گاو بود از يك سوئدى پرسيده بودند سوسياليسم يعنى چه ؟ جواب داده بود سوسياليسم يعنى اينكه اگر دو گاو ماده داشته باشى و همسايه ات گاوى نداشته باشد , يكى را به همسايه بدهى .

كاپيتاليزم يعنى اينكه , اگر دو گاو ماده دارى يكى را بفروشى و يك <


153
بدهد .

همچنانكه گفتيم در باب عدالت اجتماعى برداشتها مختلف است اما بايد ببينيم برداشت اسلام از عدالت اجتماعى چيست ؟ آيا اسلام همان برداشتى را دارد كه كمونيزم بيان مى كند ؟ يا آنكه در اين زمينه اسلام با نظر كاپيتاليستها موافق است ؟ و يا آنكه چيز ديگرى است متفاوت با همه اينها انشاء الله در اين زمينه در شبهاى بعد به تفصيلى صحبت خواهم كرد اما نكته اى كه ميخواهم در طى اين صحبت بر روى آن تاكيد كنم اين است كه اسلام در اين زمينه معنويت را جزو لاينفك ميداند تفاوت عمده ميان مكتب اسلام با ساير مكاتب در اين جهت اين است كه اسلام معنويت را پايه و اساس ميشمارد ما در تاريخ نمونه هاى فراوانى درباره اين جهت گيرى رهبران اسلامى داريم كه واقعا مايه مباهات ماست حساسيتى كه اسلام در زمينه عدالت اجتماعى و تركيب آن با معنويت اسلامى , از خود نشان ميدهد , در هيچ مكتب ديگرى نظير و مانند ندارد .

در سال فتح مكه , زنى مرتكب جرمى شده بود كه بايد مجازات ميشد اتفاقا اين زن كه دزدى كرده بود , وابسته به يكى از

> گاو نر بخرى , بعد مشغول دامدارى بشوى و دائما تعداد گاوها را افزايش دهى .

كمونيزم يعنى هر دو گاو را دولت از تو ميگيرد و در عوض هر روز صبح يك كاسه شير مخلوط با آب به تو ميدهد .

نازيزم يعنى اگر تو دو تا گاو دارى , هر دو را دولت ميگيرد و خودت را در كوره آدم سوزى مى اندازد زير اين مطلب روزنامه نگار ايرانى اضافه كرده بود :

ايرانيسم يعنى اينكه , اگر دو تا گاو دارى هر دو را دولت ميگيرد , يكى را به كشتارگاه ميفرستند وشير ديگرى را هم ميدوشد و در فاضلاب خالى مى كند .


154
خانواده هاى بزرگ و جزو اشراف طراز اول قريش بود وقتى بنا شد حد درباره اش اجرا شود و دستش را قطع كنند , غريو از خاندان زن برخاست كه :اى واى اين ننگ را چگونه تحمل كنيم دسته جمعى به سراغ پيامبر رفتند و از او درخواست كردند كه از مجازات زن صرفنظر كند فرمود : هرگز صرفنظر نميكنم هر چه كه واسطه و شفيع تراشيدند پيامبر ترتيب اثر نداد در عوض مردم را جمع كرد و به آنها گفت : ميدانيد چرا امتهاى گذشته هلاك شدند ؟ دليلش اين بود كه در اين گونه مسائل تبعيض روا داشتند اگر مجرميكه دستگير شده بود وابسته بيك خانواده بزرگ نبود و شفيع و واسطه نداشت او را زود مجازات ميكردند ولى اگر مجرم شفيع و واسطه داشت , در مورد او قانون كار نميكرد خدا به همين سبب چنين اقوامى را هلاك مى كند من هرگز حاضر نيستم در حق هيچ كس تبعيضى قائل شوم .

و يا درباره على نقل ميكنند كه روزى گردنبندى به گردن دخترش ديد , فهميد كه گردنبند مال او نيست , پرسيد اين را از كجا آورده اى ؟ جوابداد , آنرا از بيت المال (( عاريه مضمونه )) گرفته ام يعنى عاريه كردم و ضمانت دادم كه آنرا پس بدهم على فورا مسئول بيت المال را حاضر كردند و فرمود تو چه حقى داشتى اين را به دختر من بدهى ؟ عرض كرد يا اميرالمؤمنين اين را به عنوان عاريه از من گرفته كه بر گرداند , فرمود به خدا قسم اگر غير از اين ميبود دست دخترم را ميبريدم .

اين حساسيتهائى است كه ائمه و پيشوايان ما - كه اسلام مجسم و معلمان راستين اسلام اصيل بوده اند - در زمينه عدالت اجتماعى از خود نشان دادند انقلاب اسلامى ما نيز اگر ميخواهد


155
با موفقيت به راه خود ادامه دهد , راهى بجز اعمال چنين شيوه ها و بسط روشهاى عدالت جويانه و عدالت خواهانه در پيش ندارد .
156
(( 2 )) استقلال و آزادى

مسئله استقلال و آزادى موضعى است كه امشب ميخواهم درباره آن گفتگو كنم يك طفل , ماداميكه صغير است و تحت ولايت و قيمومت پدر , پدر بزرگ يا مادر زندگى مى كند , از خودش استقلال ندارد خودش براى خودش نميتواند تصميم بگيرد , براى انجام هر كارى ميبايد اجازه بگيرد اين يك نوع , و يك درجه از عدم استقلال و وابستگى است .

نوع ديگر افرادى كه استقلال ندارند بردگانند اگر فردى برده ديگرى باشد , قهرا نميتواند مستقيما درباره خود تصميم بگيرد , بلكه يا ديگرى براى او و به جاى او تصميم ميگيرد , يا آنكه تصميم گرفتنش موكول به اجازه ديگرى است بجز دو موردى كه ذكر كردم موارد ديگرى هم وجود دارد كه بواسطه آنها استقلال از افراد - بدون آنكه نام صغير يا مجنون روى آنها باشد - سلب ميشود فى المثل در بسيارى از خانواده ها , نوكرها و كلفتها حالت عدم استقلال دارند در رژيمهاى به اصطلاح فئودالى , خصوصا در شكلى كه در مغرب زمين وجود داشته است ( 1 ) سرف ها ( 2 ) يا دهقانان وابسته به

1 - نوع نظام فئودالى در مغرب , با آنچه كه در شرق بنام فئوداليسم

serf - 2 <


157
زمين , غير مستقل بوده اند ... اين موارد كه بعنوان نمونه ذكر شدند و بسيارى موارد ديگر , شكلهاى مختلفى از عدم استقلال و وابستگى افرادند ( 1 ) .

همانطور كه درباره يك فرد مسئله استقلال و عدم استقلال مطرح است , درباره جامعه و كشور نيز به طريق اولى چنين مسئله اى مطرح است در زمان ما در ميان افراد , مسئله بردگى , مسئله ارباب و رعيتى و ... ديگر به شكل قديم مطرح نيست اما در سطح كشورها , روابط آقائى و بندگى به شدت رواج دارد نگاهى به نقشه سياسى

> خوانده ميشود , تفاوتهائى داشته است حالتى كه در مغرب براى رعايا وجود داشته , چيزى ما بين آزادى و بردگى بوده است باين معنى كه كشاورز , برده مالك نبوده اما در عين حال از زمين نيز نميتوانست جدا باشد اما در مشرق زمين حال بدين منوال نبود در همين ايران خودمان , رعايائى كه در يك مزرعه كشاورزى ميكردند آزاد بودند كه در آنجا بمانند , يا آنكه بجاى ديگرى بروند اگر رعيت از اربابش راضى بود , سال ديگر هم نزد او مى ماند , چند سال ديگر هم مى ماند , ولى اگر احساس مى كرد ارباب ارباب خوبى نيست و ميشنيد كه در جاى ديگر ارباب خوشرفتارى هست , ديگر هيچ كس نميتوانست جلو او را بگيرد , او آزاد بود كه برود و ميرفت و اين ارباب بود كه بعدا مجبور ميشد كه رضايت رعيت ديگرى را جلب كند و او را به استخدام خود درآورد در مغرب زمين كشاورز محكوم بود كه همراه خانواده اش تا ابد در همانجائى كه بدنيا آمده و كار كرده , بماند اگر احيانا مى خواست به جاى ديگر برود جلو او را ميگرفتند و بر فرض اگر مخفيانه هم ميرفت و از مالك ديگرى تقاضاى كار مى كرد طبق قوانين مالك حق نداشت او را بپذيرد و ميبايد او را به ارباب قبليش تحويل دهد عدم استقلال اين رعايا آنقدر زياد بود كه اگر فى المثل زمين و مزرعه اى خريد و فروش ميشد آنها نيز همراه زمين , فروخته ميشدند .

1 - البته , گاهى فردى جزء يك جمع و گروه است در آنصورت در كارهاى مربوط به خودش استقلال دارد اما در كارهاى مربوط به جمع به حكم آنكه قانون واحدى بر جمع حكمفرمائى مى كند , نمى تواند به تنهائى تصميم بگيرد اما اين حالت , غير از موارد عدم استقلال است كه به آنها اشاره كرديم .


158
جهان به خوبى نشان ميدهد كه پاره اى از كشورها , آقا و فرمانده هستند و در مقابل كشورهائى هم قرار دارند كه اسما مستقلند اما عملا تحت سيطره كشورهاى دسته اول قرار دارند اين امر را ما در منطقه خودمان به خوبى تجربه كرده ايم ميدانيم كه در خليج فارس و نيز در اقيانوس هند , مبارزات سياسى شديدى ميان ابرقدرتها برقرار است امريكا ميخواهد خليج فارس را براى خودش حفظ كند , متقابلا كشورهاى بزرگ ديگر نيز چنين مقصد و خواستى دارند در اين زمينه امريكا تا قبل از انقلاب ايران , از ساير حريفان جلوتر بود آنها بدون اينكه آشكار كنند , در منطقه نوكرى داشتند به نام شاه و البته ظاهر امر اين بود كه ايران ميخواهد امنيت خودش را حفظ كند آنچه كه امريكائيها در اين ميان انجام ميدادند از اين قرار بود : از يك سو با پول ايران , نفت ايران را در مقياس وسيعى كه به غارت بيشتر شباهت داشت , استخراج ميكردند و از سوى ديگر قسمت اعظم پولى را كه بابت خريد نفت به ايران پرداخت ميكردند به اسم فروش اسلحه هاى مدرن , دوباره از ايران پس ميگرفتند و در عوض ايران را به شكل ژاندارم منطقه و حافظ منافع خود درآورده بودند ادعاى رژيم شاه هم اين بود كه ما سياست مستقل ملى داريم و اين اسلحه ها را نيز براى دفاع از خودمان خريدارى ميكنيم . اين از جنبه استقلال سياسى .

در زمينه استقلال اقتصادى هم شاهد بوديم كه ايران محكوم بود به اينكه كشاورزى و دامدارى خود را تقليل دهد تا گندم و شكر و گوشت و را از خارج وارد كند محكوم بود به اينكه صنايع مونتاژ و مصرف كننده و طفيلى غرب را داشته باشد در زمينه مواد غذائى , بنا به اعتراف روزنامه هاى خود رژيم , حتى نود و پنج درصد احتياجات كشور از خارج وارد ميشد و در هيچ موردى


159
نبود كه ما بتوانيم به خود اتكا داشته باشيم .

آنچه كه ما در سابق دچارش بوديم , بدترين نوع اسارت و بندگى بود , نه تنها در مسائل اقتصادى ما را وابسته كرده بودند بلكه در ساير زمينه ها , آنها بودند كه براى ما تعيين تكليف مى كردند ( 1 ) .

امام در همان اوايل اقامتشان در پاريس , مكرر در اعلاميه هائى كه به ايران ميفرستادند , مردم را تشويق به كشاورزى و به خصوص كشت گندم مى كردند و ميدانيم كه اين فرمان تا چه حد مؤثر واقع شد , بخصوص كه بلطف خدا , امسال , سال بسيار پر بركتى بود ( 2 ) .

1 - متاسفانه در اين مورد , كشورهاى جهان سوم كم و بيش سرنوشتى مشابه دارند اين ماجرا را كه از قول مرحوم آيت الله امينى رحمة الله عليه برايتان نقل ميكنم شاهدى است بر اين مدعا ايشان تعريف ميكرد يكى از نمايندگان مجلس عراق - در زمان نورى سعيد - كه شيعه بود و از وابستگان مرحوم امينى , بخدمت ايشان آمده بود مرحوم امينى از او پرسيده بود شما وكلا اين علم لدنى را از كجا آورده ايد ؟ ما در كارهاى علمى خودمان براى اظهارنظر در هر موردى احتياج به مطالعه و صرف وقت و بررسى و دقت نظر داريم , اما چگونه است كه شما اين لايحه هاى سياسى مهم را كه به مجلس مى آورند در عرض دو سه ساعت , تصويب يا رد ميكنيد ؟ نماينده با خنده جواب داده بود , موضوع خيلى ساده است ما صبح كه به مجلس ميرويم , اصلا نمى دانيم چه مسئله اى قرار است مطرح بشود اول وقت يك نماينده از جانب نورى سعيد به مجلس مى آيد خطاب به عده اى از وكلا مى گويد قل نعم - شما بگوئيد آرى و به گروهى ديگر مى گويد قل لا - شما بگوئيد نه به اين ترتيب معلوم ميشود كه چه كسانى بايد در موافقت با لايحه صحبت كنند و چه كسانى در مخالفت با آن , بعد هم كه لايحه به مجلس آورده ميشود , تازه از محتوايش با خبر ميشويم و طبق دستور با يك قيام و قعود نسبت به آن تصميم ميگيريم .

2 - كسى از خراسان به ديدن من آمده بود , يك پيرمرد شصت ساله . ميگفت حتى پيرمردهاى صد ساله ما هم يادشان نمى آيد كه هيچ سالى بقدر <


160

ببينيد وقتى كشورى ميخواهد روى پاى خود بايستد , خودش براى خودش تصميم بگيرد , ميتواند با يك همت مردانه قيد و بندهاى بندگى را پاره كند امسال شايد همين ايرانى كه گندمش را از امريكا وارد ميكرد بتواند به خود كفائى برسد و دور نيست آن روزى كه با همت مردم اين سرزمين , مملكت ما بتواند در همه زمينه ها روى پاى خودش بايستد و بى نياز از غير شود .

يادتان ميايد كه مردم در تظاهرات چه شعار با معنائى ميدادند ؟ استقلال , آزادى , جمهورى اسلامى اين نشانه اين است كه يك ملت ميخواهد مستقل باشد ميخواهد از نظر سياسى خودش براى خودش تصميم بگيرد , از نظر علمى خودش براى خودش طرح ريزى كند , خودش براى اقتصاد خودش نظر بدهد و بالاتر از همه اينها ميخواهد , استقلال فرهنگى , فكرى , مكتبى خود را به دست آورد و خودش براى خودش فكر كند و فرهنگ بسازد بى شك در ميان انواع گوناگون استعمار , خطرناك تر از همه استعمار فرهنگى است مگر ممكن است ملتى را از نظر اقتصادى و سياسى استعمار بكنند , بدون آنكه قبلا او را استعمار فكرى كرده باشند براى بهره كشى از فرد بايد شخصيت فكرى او را سلب كنند او را به آنچه مال خودش است بد بين كنند و در عوض او را شيفته هر آنچه كه از ناحيه استعمار گر عرضه ميشود بسازند ميابيد در مردم حالتى به نام تجدد زدگى بوجود بياورند بطوريكه از آداب و رسوم خودشان متنفر بشوند , اما از آداب و رسوم بيگانه خوششان بيايد ميبايد آنها را به ادبيات خودشان , به فلسفه خودشان , بكتابهاى خودشان , به دانشمندان و مفاخر علمى و فرهنگى خودشان بدبين كنند و در عوض

> امسال , محصول خوب داشته باشيم و اين مسئله تا آنجا كه من اطلاع دارم فقط مختص خراسان نبوده و در ساير مناطق نيز وضع به همين منوال بوده است .

161
محسور ادبيات و فلسفه و كتابهاى ديگران كنند ( 1 ) .

1 - يكى از آقايان فضلا نقل ميكرد , در اواخر دوره رضاخان شخصى كه در آن زمان وزير فرهنگ بود و بعد سناتور شد , روزى در دانشگاه تهران براى دانشجويان سخنرانى ميكرد محتواى سخنش هم تجليل از فعاليتهاى فرهنگى دوره رضاخان بود به دانشجويان ميگفت شما بايد قدر اين دولت و تمدنى را كه برايتان بوجود آورده است بدانيد شما ميخواهيد در اين دانشگاه رشته هاى گوناگون نظير ادبيات , پزشكى و علوم را بخوانيد و انشا الله در اين زمينه ها متخصص خواهيد شد اما آيا ميدانيد ما در گذشته چه داشته ايم ؟ بعد براى نشان دادن شرايط فرهنگى دوره هاى گذشته يكى از كتابهاى خرافى مربوط به جادوگرى و مارگيرى و رمالى و از اين قبيل را بيرون آورد و مقدارى از مطالب كتاب را بر سبيل تمسخر و استهزا براى دانشجويان خواند دوست ما نقل ميكرد كه اتفاقا در همان ايام وزارت فرهنگ موضوعى را به مسابقه گذاشته بود و از حسن اتفاق مقاله اى را كه من نوشته بودم برنده اين مسابقه شد طبق مقررات قرار شد كه با آقاى وزير ملاقات كنم وقتى مرا ديد تعجب كرد كه در لباس اهل علم هستم گفت باورم نمى شد كه يك آخوند توانسته باشد بهترين مقاله را بنويسد بعد توضيح داد كه فلان مطلبى را كه در مقاله شما بود , با آخرين نظريه هاى روانكاوى و روانشناسى امروز مطابقت مى كند , و ما فكر مى كرديم نويسنده اين مقاله تحصيل كرده اروپا يا امريكاست حالا مى توانى بگوئى اين مطلب را از كجا نقل كرده اى ؟ در جواب گفتم اين مضمون يك حديث است و حديث را برايش خواندم بعد هم با عصبانيت به او گفتم , آقاى وزير ! تو كه در اين جا نشسته اى فاضلترى يا من ؟ آن مزخرفات چه بود كه آن روز در دانشگاه , به دانشجوها ميگفتى ؟ چرا به ملتت خيانت ميكنى ؟ آيا آنچه در مدارس قديم ما تدريس ميشود , آنهائى است كه در آن كتاب نوشته شده بود ؟ آيا اگر در مدارس قديم ما ادبيات تدريس نميشد , شما امروز ميتوانستيد اساسا دانشكده ادبيات داشته باشيد ؟ آيا تو خبر ندارى كه فقهى كه در اين مدارس تدريس ميشود , با بزرگترين مكتبهاى دنيا برابرى مى كند ؟ و يا اصولى كه در آنجا تدريس ميشود , از نظر ملل پيشرفته , يك علم جديد است كه فلسفه هاى غرب در نهايت امر دارند به آن شباهت پيدا ميكنند ؟ در حوزه هاى ما اشارات بوعلى و اسفار ملاصدرا و منظومه حاجى سبزوارى و كفايه آخوند خراسانى و آثار شيخ مرتضى انصارى و صد ها كتاب علمى و فلسفى و فقهى طراز اول تدريس ميشود . تو همه اينها <


162

در دنياى امروز , علوم و فنون در كشورهاى مختلف بطور مشابه مورد استفاده قرار ميگيرد و هيچ ملتى نميتواند ادعا كند كه علم خاصى متعلق به اوست اما علوم با مكتبها و ايدئولوژيها و راه و رسمهاى زندگى تفاوت دارند اينجا است كه ملتها حسابشان را جدا ميكنند هر ملتى كه از خود مكتبى مستقل , و استقلال فكر و رأى داشته باشد و زير بار مكتبهاى بيگانه نرود , حق حيات دارد و هر ملتى كه مكتب نداشته باشد و بخواهد مكتبش را از بيگانه بگيرد ناچار تن به بردگى و بندگى بيگانه خواهد داد اين , متاسفانه همان بلائى است كه در گذشته بر سر ما آورده اند در مملكت ما گروه به اصطلاح روشنفكران خود باخته - كه تعدادشان هم كم نيست - دو دسته اند يك دسته ميگويند ما بايد مكتب غربيها را از كشورهاى آزاد بگيريم - ليبراليسم - و عده اى ديگر ميگويند ما بايد مكتب را از بلوكهاى ديگر غربى بگيريم - كمونيسم .

در سالهاى اخير , بدبختانه گروه سومى هم پيدا شده اند كه به يك مكتب التقاطى معتقد شده اند اينها قسمتى از اصول كمونيسم را با بعضى از مبانى اگزيستانسياليسم تركيب كرده اند و بعد حاصل را با مفاهيم ارزشها و اصطلاحات خاص فرهنگ اسلامى آميخته اند آنوقت ميگويند مكتب اصيل و ناب اسلام اين است و جز اين نيست .

من در اينجا هشدار ميدهم , ما با گرايش به مكتبهاى بيگانه استقلال مكتبى خودمان را از دست ميدهيم . حال ميخواهد .

> را ناديده گرفته اى و به جمعى جوان بى اطلاع ميگوئى در حوزه يك مشت اباطيل درس ميدهند راستى زهى شرافت و درستى .

در هر حال آنچه مسلم است اينكه از همان زمان , نقشه بر اين بود كه از ابتدا فرزندان ما را به فرهنگ خود بدبين كنند و ارتباط آنها را با گذشته شان از بين ببرند و بجايش پيوندهاى تازه اى با غرب بر ايشان ايجاد كنند .


163
آن مكتب كمونيزم باشد يا اگزيستانسياليسم يا يك مكتب التقاطى . با اين شيوه ها و با اين طرز تفكر به استقلال فرهنگى نخواهيم رسيد و به ناچار محكوم به فنا خواهيم بود اين اعلام خطر بزرگى است كه من ميكنم ما اگر مكتب مستقلى نميداشتيم , خوب در آن صورت ميگفتيم چاره اى نداريم بايد يا به اين گروه ملحق شويم , يا به آن گروه ولى درد بر سر اينست كه چنين مكتب مستقل و غير نيازمند بغيرى را داريم اين از خود باختگى ماست كه فكر ميكنيم آنچه را كه داريم بايد از دست بدهيم و كالاى ديگران را مورد استفاده قرار بدهيم .

در جامعه خودمان به كرات ديده ايم كه كسى فى المثل شيفته منطق ديالكتيك است و تازه واقع مطلب اينست كه همان منطق را هم بخوبى نفهميده , بلكه جسته و گريخته از گوشه و كنار بگوشش خورده و چيزى در ذهنش جاى گرفته است بعد همين آدم ادعا مى كند كه منطق اسلام هم همان منطق ديالكتيك است , بدون اينكه توجه كند منطق ديالكتيك دين او را و اسلام او را از ريشه مى كند و نابود ميسازد و يا ديگرى ميبيند كه در دنيا مد شده كه ميگويند زير بنا اقتصاد است او هم بدون تعمق و طوطى وار مى گويد زيربناى اسلام هم اقتصاد است بدون اينكه بفهمد معنى اين سخن كه زير بنا اقتصاد است , محو و طرد هرگونه معنويت است , معنويتى كه اسلام بر اساس آن بنا شده است يا خود باخته ديگرى ميبيند مبارزه با مالكيت , امروز شايع و رايج است , او هم بدون آنكه با ضوابط و معيارهاى اسلامى آشنائى داشته باشد مى گويد آقا مالكيت اختصاصى نبايد وجود داشته باشد , اسلام هم منكر مالكيت اختصاصى است من نميخواهم بگويم در اين موارد سوء نيتى در كار است , ولى اگر كارى يا عملى , خطرى بزرگ به دنبال داشته باشد ,


164
بروز خطر , ديگر ربطى ندارد كه سوء نيت در كار باشد يا نباشد در نظر بگيريد اگر در ساختمانى بنزين ريخته شده باشد , بعد هم كسى بيايد و كبريتى بكشد , حتى اگر كبريت را براى روشن كردن سيگارش استفاده كند , باز در اصل فاجعه تفاوتى رخ نميدهد وقتى كه فضا پر از گاز قابل اشتعال باشد , ولو سوء نيتى هم وجود نداشته باشد , كبريت كه زديم گاز مشتعل ميشود و انفجار رخ ميدهد . به دليل همين نگرانيهاست كه من بر روى مسئله استقلال , و بالاخص استقلال مكتبى زياد تكيه دارم ما اگر مكتب مستقل خودمان را ارائه نكنيم , حتى با اينكه رژيم را ساقط كرده ايم و حتى با اين فرض كه استقلال سياسى و استقلال اقتصادى را بدست آوريم , اگر به استقلال فرهنگى دست نيابيم , شكست خواهيم خورد و نخواهيم توانست انقلاب را به ثمر برسانيم .

ما بايد نشان بدهيم جهان بينى اسلامى , نه با جهان بينى غرب منطبق است و نه با جهان بينى شرق و به هيچكدامشان وابسته و محتاج نيست اين چه بيمارى است كه حتى جهان بينى اسلامى را ميخواهند با جهان بينى هاى بيگانه تطبيق بدهند .

بعضيها , به آيات قرآن كه ميرسند آنقدر آنها را تاويل و توجيه ميكنند تا اينكه بهر ترتيبى شده آنرا با يكى از مكاتب غربى يا شرقى منطبق كنند اين نكته را قبلا هم مكرر گفته ام كه بعضيها , تا اسم ملك و فرشته ميايد , تلاش مى كنند به طريقى آنرا تعبير و تفسير كنند من صريحا ميگويم كه اين روش خطاست اگر شما هنوز به درك اين مفاهيم قرآنى نائل نشده ايد بايد كوشش و مجاهده كنيد تا آنرا در يابيد شما چه بخواهيد چه نخواهيد , در قرآن دهها معجزه ذكر شده است اينها از مفاخر قرآن است اگر اين مسائل نبود اصلا دين نيمى از رسالت خودش را از دست داده بود دين آمده است تا ديد ما را وسيع كند امر حسى كه نيازى به آمدن پيامبران ندارد . دين آمده است ايمان به غيب براى ما ايجاد كند . دين ميخواهد


165
ارزش انسان را تا آنجا بالا ببرد كه بتواند از قوانين معنوى استفاده بكند و حتى آنرا بر ضد قوانين مادى بكاراندازد , قوانين مافوق مادى آنگاه كه در قوانين مادى دخل و تصرف بكند , نام معجزه بر آن ميگذاريم در قرآن تا دلتان بخواهد معجزه ذكر شده است من نميدانم گويا عده اى رو دربايستى دارند , تا در قرآن به معجزه ميرسند شروع ميكنند به تاويل و تعبير كردن تا ميرسند به شكافتن دريا براى موسى , ميگويند مقصود اينست كه در آن موقع دريا در حالت جذر بوده , و در زمان غرق شدن فرعون دريا حالت مد پيدا كرده است اگر عصاى موسى اژدها شد , مقصود اينست كه قدرت منطق و قوه بيان موسى , بر سلاح تبليغ آنها غلبه كرد و چون اژدها , منطقهاى آنان را بلعيد معناى چنين سخنانى انكار صريح قرآن است معنايش اينست كه ما استقلال در فكر نداريم , معنايش اينست كه ما قرآن را پيشوا قرار نداده ايم , بنا را بر اين گذاشته ايم كه مكتبهاى ديگر را بپذيريم و بعد آيات قرآن را بر اساس آنها توجيه و تفسير كنيم .

من بعنوان نصيحت ميگويم , كسانى كه اين چنين فكر ميكنند يعنى ميخواهند مكتب اسلام را با مكاتب ديگر تطبيق دهند و يا عناصرى از آن مكتب را در اسلام وارد كنند , چه بدانند , و چه ندانند در خدمت استعمار هستند خدمت اينها به استعمار , از خدمت آنها كه عامل استعمار سياسى يا عامل استعمار اقتصادى هستند , بمراتب بيشتر است و بهمين نسبت خيانتشان به ملت بيشتر و عظيمتر از اين رو و با توجه به اين خطرات براى حفظ انقلاب اسلامى در آينده , از جمله اساسيترين مسائليكه ميبايد مد نظر داشته باشيم , حفظ استقلال مكتبى و ايدئولوژيك خودمان است .


166
(( 3 )) معنويت در انقلاب اسلامى

امشب ميخواهم درباره سومين ركن از اركان انقلاب اسلامى يعنى ركن معنويت سخن بگويم اگر دقت كرده باشيد اين مسئله كه جامعه بشرى بدون آنكه هيچگونه معنويتى داشته باشد قابل بقاء نيست , منكر و مخالف ندارد حتى مكتبها و پيروان مكتبهائى كه مادى فكر ميكنند و جهان را و جامعه و حركات آنرا مادى تفسير ميكنند , اعتراف دارند كه جامعه به نوعى از معنويت نيازمند است بايد ببينيم مقصود از اين معنويت كه مورد قبول همه , حتى ماديين است چه معنويتى است و راه تحصيل آن چيست ؟ ميتوان گفت معنويت در اين حد كه همه آنرا قبول دارند , يك مفهوم منفى است يعنى منظور از آن , نبودن يك سلسله از امور است , اگر جامعه انسانى و افراد آن به مرحله اى برسند كه خود پرست , خودخواه و سودجو نباشند , تعصب نژادى , منطقه اى و حتى مذهبى نداشته باشند , اين نيستيها به عنوان معنويت به حساب ميايند بر اساس اين تلقى از معنويت اگر اين قيدها نباشد , در آنصورت افراد جامعه بشرى همه برادروار بصورت (( ما )) زندگى خواهند كرد و (( منيت )) بكلى از بين ميرود .

در اينجا نكته جالبى وجود دارد اگر از پيروان اين طرز تفكر


167
سؤال كنيم كه چگونه ميتوان اين معنويت منفى را ايجاد كرد ؟ ميگويند بشر در ذات خودش اين صفات را ندارد و يك موجود اجتماعى - و يا به تعبير ماركس , ژنريك - است اگر بپرسيم پس خودخواهى و سودجوئى و خودپرستى از كجا پيدا ميشود ؟ خواهند گفت ريشه همه اينها در مالكيت است بشر ابتدا بصورت يك (( كل ) ) و در يك وحدت زندگى ميكرد مرزى ميان خود و ديگران قائل نبود احساس من و تو نميكرد , اما از وقتى كه مالكيت پيدا شد , منيت و انانيت نيز پيدا شد و اگر بتوانيم مالكيت را از ميان ببريم , معنويت نيز - البته با تعريفى كه كرديم - حكمفرما خواهد شد .

مالكيت يعنى اينكه اشياء و ابزارهاى زندگى و سازندگى به انسان تعلق داشته باشد وقتى مردم بگويند خانه من , اتومبيل من , مغازه من , سرمايه من اين تعلق اشياء به انسانها , آنها را بصورت من هائى جدا از يكديگر در مياورد وقتى اين تعلقها در كار نبود , وقتى كه به عوض من (( ما )) در كار بود , معنويت در كار خواهد بود .

به اين ترتيب در اين نوع اخلاق , نه نام خدائى در ميان است , نه نام غيب و ماوراء الطبيعه , نه نام پيامبر و دين و ايمان معنويت اخلاقى يعنى اينكه منيت و انانيت از بين برود , جانها با يكديگر متحد شوند و اتحاد و وحدت در كار بيايد .

در مقابل اين نظر , نظر مخالفى هم وجود دارد , كه مى گويد اگر ما منشاء منيتها را تعلق اشياء به انسان بدانيم , نفى مالكيت و نفى اين تعلقها در همه موارد امكان پذير نيست فرضا اين كار را در مورد ثروت انجام داديم و وضع به صورتى درآمد كه ديگر خانه من , اتومبيل من , درآمد من در كار نبود , با ساير موارد چه خواهيم كرد ؟ يك جامعه بالطبع پستها و سلسله مراتب مختلف و متفاوتى


168
دارد فى المثل حزب احتياج به رهبر دارد , رهبر و يا دبير كل حزب , خواه ناخواه يك نفر است افراد ديگر هم بحساب مراتب و درجات خود متفاوتند و يا در مورد دولت , پستها و مشاغل متفاوتى مطرح است , باين ترتيب حتى در اشتراكى ترين جامعه ها , باز بعضى از افراد , از نظر شهرت و معروفيت و محبوبيت جلو ميافتند و بعضى ديگر در زاويه گمنامى باقى ميمانند از اين مهمتر , در مورد مسائل خانوادگى است آيا زن و شوهر نيز بايد اشتراكى باشند و زن من , و شوهر من در كار نباشد ؟ يعنى اينكه اشتراك مالى بايد به جنسى منتهى شود ؟ ميدانيم كه اين امكان پذير نيست بطور خلاصه اگر اضافه و تعلق اشياء به انسان , انسان را تجزيه مى كند و به انسان انانيت ميدهد , در هر حال تعلقهائى وجود دارد كه به هيچ روى قطع شدنى نيست .

از سوى ديگر مخالفان نظر اول ميگويند , آنچه كه انسان را تجزيه مى كند و معنويت را - به تعبير شما - از او ميگيرد , تعلق اشياء به انسان نيست بلكه تعلق انسان به اشياء است تعلق انسان به اشياء , يعنى آن علقه و وابستگى درونى كه در زبان دين , به محبت دنيا از آن تعبير ميكنند اگر من به اين خانه وابسته شدم , آنوقت است كه از انسانهاى ديگر جدا خواهم شد در واقع بجاى خانه من ميشوم من خانه يعنى من وابسته به اين خانه من بنده و برده اين خانه به عبارت ديگر آنجا كه مضاف و مضاف اليه اى است , انسان اگر مضاف اليه واقع شود , تكه تكه و تجزيه نميشود و اگر مضاف واقع شود , بوسيله مضاف اليه اش خرد ميشود و از بين ميرود پس بعوض اينكه مالكيت انسان را از اشياء سلب كنيم , بايد مملوكيت انسان نسبت به اشياء را از بين ببريم يعنى بايد انسان را در درجه اول از درون اصلاح كنيم , نه آنكه صرفا تغييراتى از برون براى او


169
ايجاد كنيم .

اين سؤال مطرح ميشود كه با چه وسيله ميتوان مملوكيت انسان نسبت به اشياء را از بين برد ؟ پاسخ اينست كه از راه بنده كردن انسان به حقيقتى كه جزء فطرت اوست , به حقيقتى كه پديد آورنده اوست و انسان به او عشق ذاتى دارد .

بندگى خدا در عين اينكه بندگى است , وابستگى نيست زيرا وابستگى به يك امر محدود است كه انسان را محدود و كوچك مى كند , وابستگى به يك امر نامحدود و تكيه به آن , در عين وارستگى و عدم محدوديت است حافظ مى گويد :

خلاص حافظ از آن زلف تاب دار مباد
كه بستگان كمند تو رستگارانند

آنها كه با ادبيات عرفانى ما آشنا هستند , ميدانند كه در ادبيات عرفانى , معنويت را در رهائى انسان از مملوكيت نسبت به اشياء ميدانند نه در رهائى اشياء از مملوكيت نسبت به انسان ( 1 ) .

حافظ مى گويد :

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
مگر تعلق خاطر به ماه رخسارى
كه خاطر از همه عالم به مهر او شاد است

انسان را بايد آزاد كرد و اينكار بايد با آزادى از درون آغاز گردد در عين حال در روابط بيرونى هم نبايد اينگونه نظر داد كه اين روابط به هر شكل و صورتى كه باشند در درون اثر نمى بخشند ( 2 ) .

1 - يابن آدم خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلى

اشياء براى انسان است و انسان براى خدا .

2 - البته ممكن است براى افراد بسيار نادرى , بيرون به هر وضعى كه باشد در درون آنها اثرى بجا نگذارد , اما اين قاعده كليت ندارد .


170
اگر بنا شود تعلق اشياء به انسان , هيچ نظامى و قانونى نداشته باشد و عدالت در آن رعايت نگردد رابطه درونى هم بى ترديد بهم ميخورد اينجا اين آيه قرآن كه پيامبر اسلام در بسيارى از نامه هايش - خطاب به سران كشورهائى كه آنها را به اسلام دعوت ميكرد - مينوشت , شايسته توجه و دقت است .

قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بينا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله

( سوره آل عمران - آيه 64 )

اى اهل كتاب بيائيد از آن كلمه حق كه ميان ما و شما يكسان است پيروى كنيم , كه بجز خداى يكتا را نپرستيم و چيزى را با او شريك قرار ندهيم و برخى را بجاى خدا به ربوبيت تعظيم نكنيم ...

معمولا دعوت به اين صورت است كه كسى ديگرى را بسمت آنچه كه خود دارد , ميخواند مثل اينكه دو ملت يكى عرب و يكى فارس , يك وقت ملت عرب دعوت مى كند كه اى مردم فارس بيائيد متحد شويم و منظورش اينست كه بيائيد زبان ما را بگيريد و به رنگ ما در بيائيد اما قرآن مى گويد , يك سخن است كه رنگ هيچكس را ندارد نه رنگ يك گروه خاص , نه رنگ يك ملت يا مكتب , و آن سخن خداست خدائى كه هم خالق ماست و هم خالق شما .

رحمتش به شما همانند رحمتش بما است لطفش به همان شكلى كه شامل ما ميشود , شامل شما نيز ميگردد قوانينى كه خلقت بر اساس آن قوانين جريان پيدا مى كند بر ما و بر شما يكسان حكومت مى كند آن سخن متساوى اينست كه بيائيد جز ذات خدا را نپرستيم بيائيد هم ما و هم شما خود را از هر مملوكيتى رها و آزاد


171
كنيم و در حلقه سر سپردگان او درآييم .

آيا اسلام , به همين ميزان قناعت كرده است ؟ يعنى آيا از نظر اسلام كافيست كه فقط درون اصلاح شود و ديگر اهميتى ندارد كه بيرون به هر شكل ميخواهد باشد ؟ مى بينيم كه بلافاصله پشت سر اصلاح درون , اصلاح بيرون نيز مطرح شده است , اينكه بعضى از ما انسانها بعضى ديگر را رب و فرمانده و مافوق خود قرار ندهيم و رابطه مالكيت و مملوكيت انسانها را كه منتهى به بسيارى از روابط غير انسانى ديگر ميگردد از بين ببريم و خراب كنيم يعنى از نظر قرآن , ما بايد در آن واحد , هم نظام روحى و فكرى و اخلاقى و معنوى خودمان را درست كنيم و هم نظام اجتماعى و روابط بيرونى را , اگر تنها به يك طرف توجه شود كار از پيش نمى رود قرآن در همين زمينه فرموده است :

ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى ( سوره علق - آيات 6 و 7 )

انسان وقتى خود را مستغنى و داراى همه چيز ميبيند , اين امر در درونش اثر ميگذارد و آنرا نيز خراب مى كند چرا اين همه در دستورات دينى تاكيد شده است كه سعادتمندانه ترين زندگيها اينست كه كفاف داشته باشد و انسان محتاج كسى نباشد و در آمدى را كه از راه شرافتمندانه بدست آورده , برايش كافى باشد ؟ زيرا همينقدر كه مال و ثروت جنبه سود جوئى به خود گرفت و بشكل وسيله اى درآمد براى آنكه انسان به كمك آن خود را بزرگ و با اهميت جلوه دهد , ديگر روابط درونى نميتوانند از تاثير اين عامل بيرونى قوى بر كنار و مبرا باقى بمانند و تحت فشار آن , آنها نيز به فساد كشيده ميشوند .

خوب برگرديم به آغاز سخن , ببينيم آيا امكان دارد آن معنويتى كه امروزه مورد قبول اغلب مكاتب است و از آن به (( اومانيسم )) تعبير ميكنند , بدون پيدا شدن آن عمقى كه اديان پيشنهاد


172
ميكنند , ايجاد گردد ؟ آيا ممكن است انسان يك موجود معنوى و يا به تعبير اين آقايان , انسانگرا بشود بى آنكه قادر باشد خود را و جهان را تفسير معنوى بكند ؟ آيا معنويت بدون ايمان به خدا , بدون ايمان به مبداء و معاد , بدون ايمان به معنويت انسان - و اينكه در او پرتوى غير مادى حاكم و مؤثر است - اساسا امكان پذير هست ؟ پاسخ همه اين سؤالها منفى است .

از جمله خصوصيات انقلاب ما , يكى اين است كه چون بر پايه ايدئولوژى اسلامى قرار گرفته , به معنويتى واقعى متكى است , نه معنويتى از آن دست كه حضرات پيشنهاد ميكنند و مى بينيم كه بطلان و ورشكستگى اش به اثبات رسيده است در كشورهائى كه به ادعاى طرفداران اين نوع معنويت ساختگى , مالكيت وجود ندارد , بى معنويتى و خودخواهى و خود پرستى همانقدر رايج است كه در كشورهاى طرفدار مالكيت يك نمونه جالب از پرورده شدگان مكتبهاى اومانيستى اينچنينى , استالين است ميپرسم آيا استالين در چه محيط و در كدام جامعه رشد يافت ؟ غير از اينست كه درجامعه اى كه به ادعاى آقايان در آن مالكيت وجود نداشت ؟ اگر اين تز درست باشد كه مالكيت فردى به انسان خود پرستى و خودخواهى و جاه طلبى ميدهد , در مورد استالين كه نه سند مالكيتى بنامش وجود داشت و نه ملكت و املاكى داشت و نه خانه هاى متعدد , چه ميتوانيد بگوئيد ؟ چگونه بود اين شخص كه از تربيت شدگان همين مكتبهاست , به اعتراف معتقدان اين مكاتب از جمله خودخواه ترين و درنده خوترين انسانهاى روى زمين محسوب ميشد ؟ در ميان كمونيستهاى امروز , غير از يك گروه خاص , يعنى آنهائى كه با نام توده اى شهرت دارند , ساير گروهها به استالين به چشم يك انسان نگاه نمى كنند و استالينيزم را مترادف با فاشيزم ميدانند . نمونه


173
استالين در اين جوامع كم نيست , لااقل , اگر يك استالين بزرگ پيدا نشود , دهها و هزارها استالين كوچك در آنجا يافت ميشوند به اين ترتيب اين سؤال اساسى باقى ميماند كه اگر معنويت , جبرا به دنبال سلب مالكيت پيدا مى شود , پس وجود اين استالينهاى كوچك را چگونه ميتوان توجيه كرد ؟

درد معنويت بشر را سلب مالكيت به تنهائى كفايت نمى كند عدالت اجتماعى لازمست , نه سلب مالكيت زيرا اگر در جامعه اى عدالت اجتماعى بر قرار نباشد , پايه معنويت هم متزلزل خواهد بود منطق اسلام اينست كه معنويت را با عدالت , توأم با يكديگر ميبايد درجامعه بر قرار كرد در جامعه اى كه عدالت وجود نداشته باشد هزاران هزار بيمار روانى بوجود ميايند محروميتها ايجاد عقده هاى روانى مى كند و عقده هاى روانى توليد انفجار يعنى اگر جامعه به تعبير على ( ع ) بدو گروه گرسنه گرسنه وسير سير تقسيم شود وضع به همين منوال باقى نميماند , بلكه صدها تالى فاسد به همراه خواهد آورد يك گروه گرفتار بيماريهايى نظير تفرعن , خود بزرگ بينى و ميشوند و گروه ديگر , دچار ناراحتيهاى ناشى از محروميت .

سخن درست بگويم نميتوانم ديد
كه مى خورند حريفان و من نظاره كنم

ما در جامعه آينده خودمان بايد همانطور كه مسئله عدالت را باشدت مطرح ميكنيم , بهمان شدت نيز مسئله معنويت را طرح كنيم .

متاسفانه در جامعه هاى بشرى معمولا نوعى نوسان وجود دارد , به اين معنى كه ابناء بشر اغلب بين دو حالت افراط و تفريط نوسان ميكنند و كمتر طريق اعتدال را در پيش ميگيرند در جامعه خودمان اگر به گفته ها و نوشته هاى پنجاه سال پيش نگاه كنيم


174
مى بينيم درباره معنويت زياد سخن گفته اند , اما درباره عدالت يا سخن نگفته اند و يا بسيار كم گفته اند حالا كه تحول پيدا شده درباره عدالت سخن گفته مى شود ولى گويا مد شده كه درباره معنويت زياد سخن گفته نشود مثل اينكه اگر درباره معنويت سخن گفته شود , ضد انقلاب است نه , يك انقلاب اسلامى چنين نيست اگر معنويت را فراموش كنيم , انقلاب خودمان را از يك عامل پيش برنده محروم كرده ايم متاسفانه گاهى ديده مى شود كه در بعضى از نوشته هاى امروزى , و در بعضى از تفسيرهائى كه درباره قرآن نوشته مى شود , آنچه كه معنويت است , تفسير به ماديت مى كند و با اين كار به حساب خودشان براى اسلام فرهنگ انقلابى تدوين ميكنند در قرآن بارها و بارها كلمات آخرت و قيامت بكار رفته است و بدون شك در همه جا مقصود اين بوده كه بعد از اين دنيائى كه در آن زندگى ميكنيم , عالم ديگرى وجود دارد اما گويا به نظر اين آقايان اينكه در قرآن از عالم ديگرى اسم برده مى شود , ضعف قرآن است لذا هر جا كه اسم آخرت آمده ميگويند مقصود سرانجام است سرانجام هر كار , سرانجام هر مبارزه اين افراد ميخواهند پايه هاى معنويت قرآن را از ميان ببرند و متاسفانه صرفا بر روى عدالت فكر ميكنند تصور ميكنند بدون معنويت , عدالت امكان پذير است ولى اولا از يك سو معنويت در قرآن قابل توجيه و تاويل نيست و از سوى ديگر , بدون بال معنويت از بال عدالت كارى ساخته نيست از نظر قرآن معنويت پايه تكامل است اينهمه عبادات كه در اسلام بر روى آن تكيه شده است براى تقويت جنبه معنوى روح انسان است زندگى پيامبر را ببينيد , با آنهمه گرفتارى و مشغله اى كه دارد باز در همان حال قرآن مى گويد :

ان ربك يعلم انك نقوم ادنى من ثلثى الليل و نصفه و ثلثه و طائفة من الذين معك و الله يقدر الليل و النهار علم ان لن تحصوه فتاب عليكم

( سوره مزمل - آيه 20 )


175

خدا آگاه است كه تو در حدود دو ثلث شب را به عبادت قيام ميكنى , گاهى حدود نصف آن , و لااقل ثلثى از شب , و گروهى كه با تو هستند[ نيز چنين مى كنند] ...

و يا خدا به پيامبرش تاكيد مى كند كه :

قسمتى از شب را براى عبادت برخيز , تهجد كن , نماز شب بخوان , تا به مقام محمود برسى ( 1 ) .

و يا در مورد حضرت على ( ع ) , اگر عدالت اجتماعى او را ميبينيم كاركردنها و بيل زدنها و عرق ريختنهايش را مشاهده ميكنيم , بايد آن در دل شب غش كردنهايش را هم ببينيم آن از خوف خدا بيهوش شدنهايش را هم نظاره كنيم اينها واقعيات تاريخ اسلام هستند و آنها هم صريح آيات قرآن اين مسائل را نميتوان توجيه و تاويل كرد هرگونه تفسير و تعبير مادى اين مسائل خيانت به قرآن است انقلاب ما , در آينده در كنار عدالت اجتماعى به مقياس اسلامى , نياز به معنويتى گسترده و شامل دارد , معنويتى از آن نمونه كه در پيامبر و ائمه ديده ايم .

1 - سوره اسرا - آيه 79


176
(( 4 )) روحانيت و انقلاب اسلامى

امشب در نظر دارم درباره روحانيت و انقلاب اسلامى ايران بحث كنم . اين مسئله از دو جنبه قابل بحث است , يكى مربوط به گذشته و آن اينكه روحانيت در اين انقلاب چه سهمى داشته و چطور شده كه به قول بعضى از آقايان , روحانيت اينچنين انقلابى شد و انقلابى از كار درآمد و ديگر در رابطه با نقش روحانيت در آينده انقلاب اسلامى ايران .

بحث امشب بيشتر ناظر به قسمت دوم خواهد بود درباره قسمت اول گروه هاى به اصطلاح چپ , چه آنهائى كه در اظهار عقايد خود صريح هستند و رك و بى پرده سخن ميگويند و چه آنهائى كه يك پوشش اسلامى بر روى افكار خود كشيده اند در نوشته ها و نشريه ها و جزوات خود مينوشتند كه امكان ندارد روحانيت انقلابى بشود زيرا بر اساس اصول ماركسيسم - كه البته دسته دوم ميگفتند بر اساس اصول قرآنى - انقلاب از ناحيه طبقه محروم و بدليل محروميت آنها عليه طبقه مرفه و حاكم انجام ميگيرد بر اساس همين بينش آنها عقيده داشتند كه امكان ندارد از ناحيه گروههاى وابسته به طبقه حاكم انقلاب صورت گيرد و از آنجا كه روحانيت در طول تاريخ وابسته به طبقه حاكم بوده است , نميتواند عليه همين طبقه


177
انقلاب كند و اگر امروز ميبينيد كه روحانيت روحيه انقلابى بخود گرفته , اين صرفا دسيسه طبقه حاكم براى حفظ موجوديت خودش است در واقع اين طبقه حاكم است كه در گوش روحانيت خوانده كه : چهره انقلابى بخود بگير تا به موقع بتوانى انقلاب را ترمز كنى و به اين ترتيب هم خودت را حفظ كنى و هم ما را حتى در نشريه اى كه در اسفند پنجاه و شش از طرف يك گروه مخفى منتشر شده بود ( 1 ) خواندم كه به مردم هشدار داده بود گول اينها را - منظور روحانيت است - نخوريد زيرا اينها با دستگاه شاه ساخته اند و ميخواهند او را حفظ كنند !

سالى كه رزم آرا ترور شد بعضى ها كه همه چيز را و هر حركتى را بايد بدبينى نگاه ميكردند و از سوى ديگر رزم آرا را كه در آن دوره قهرمان صحنه سياست به حساب ميامد به ديده اعجاب مينگريستند , ميگفتند هر نقشه اى هست سياست رزم آرا است و حتى تير خوردن او را هم ميگفتند اينهم نقشه خودش است ! بعضى از روشنفكران ما هم در اين نوع تعصب به خرج دادنها دست كمى از آن بدبينيهاى دوره رزم آرا ندارند اگر كسى نشريات اين به اصطلاح روشنفكران را مطالعه كرده باشد متوجه مى شود كه پيروزى انقلاب ايران بدست مذهبيها و روحانيون , اينها را بشدت بهت زده كرده است و از آنجا كه با معيارهاى آنها چنين انقلابى امكان وقوع نداشت , اين بود كه در ابتدا بسيار تلاش كردند تا موضوع را به هر نحو شده توجيه و تاويل كنند و خلاصه اينكه بگويند اينهم كار خود رزم آرا است !

1 - رجوع شود به ماهنامه توفان (( ارگان حزب كمونيست كارگران و دهقانان ايران )) شماره 15 , دوره چهارم تحت عنوان (( نه خدا , نه شه , نه قهرمان ) ) و به كليه نشريات گروه (( فرقان )) در جريان انقلاب و بخصوص بهمن 57 .


178
ولى واقعيت بقدرى قوى بود كه تمام گروه ها , حتى چپ ترين آنها چاره اى نديدند جز اينكه بگويند رهبرى روحانيت را ميپذيريم آنها پيش خود مى انديشند چرا ما كه دهها سال دم از انقلاب زديم و حزب درست كرديم و تشكيلاتى و طرحهايى داشتيم نتوانستيم كارى از پيش ببريم , ولى اين آخوندها با اين امكانات كم , آنچنان ريشه يك رژيم 2500 ساله را در ايران كندند كه براى سياستمداران بزرگ دنيا هم غير قابل پيش بينى بود حتى در خود ايران هم , جامعه شناسان ايرانى روحانيت را بعنوان دكورى در كنار سياست و اقتصاد , بحساب مياورند و براى آن اهميت چندانى قائل نبودند ( 1 ) .

در صحبت امشب , قصد ندارم به اثبات نقش روحانيت در نهضت بپردازم , اين جهتى است كه هيچكس منكر آن نيست در اين جلسه ميخواهم بيشتر راجع به آينده نهضت و نقش روحانيت در تداوم انقلاب سخن بگويم سؤال مهمى كه كمك زيادى به روشن

1 - يكى از نويسندگان غير مذهبى كه سالها قبل جزو ايدئولوگهاى جزب توده بود و بعدها تا حد زيادى در نظراتش تحول پيدا شد , چندى قبل در يكى از مجلات مقاله اى نوشته بود و نهضت فعلى ايران را با ديد نسبتا بى طرفانه اى تحليل كرده بود در آن مقاله نويسنده , مقايسه اى ميان اين نهضت و نهضت مشروطيت و ملى شدن نفت بعمل آورده و متذكر شده بود كه گناه شكست در دو نهضت قبلى به گردن لائيكهاست - يعنى آنها كه سياستشان از مذهبشان انگيخته نمى شود و تمايلات مذهبى چندانى ندارند - در ابتدا هر كدام از اين دو نهضت , دو نيرو , نيروى مذهبى ها و نيروى لائيكها با هم براه افتادند , ولى در موقع بهره بردارى , لائيكها به اين فكر افتادند كه مذهبى ها را عقب بزنند و همين سبب شكست هر دوى اين نهضتها شد در انقلاب فعلى نيز اغلب روشنفكران , فكر ميكردند تنها دو نيروى تعيين كننده در جامعه وجود دارد , يكى نيروى اقتصادى و ديگرى نيروى سياسى هيچكس نمى توانست پيش بينى كند نيروى ديگرى در بطن جامعه وجود داشته باشد كه از همه نيروهاى ديگر قدرتمندتر و ريشه دارتر است و همانست كه بالاخره انقلاب را به پيروزى ميرساند .


179
شدن موضوع مى كند اينست كه چرا روحانيت در ايران چنين قدرتى دارد ؟ در جزوه اى كه چندى قبل منتشر شد ( 1 ) مقايسه اى كردم ميان روحانيت تشيع و تسنن در آنجا گفته ام با اينكه ميان روحانيون و علماى تسنن سخنان اصلاحى بيشتر از علماى شيعه عنوان شده و طرحهاى اصلاحى از جانب آنها بيشتر ارائه شده است , ولى آنها نتوانستند يك حركت اصلاحى عميق بوجود بياورند بر عكس , علماى شيعه با اينكه كمتر در اين زمينه ها حرف زده اند در طول اين صد سال حركتهائى را رهبرى كرده اند كه نظير هيچكدامشان حتى در ميان اهل سنت وجود نداشته است تا چه رسد به روحانيت مسيحى و امثال اينها ...

يك امريكائى كه ظاهرا مسلمان شده است بنام حامد آلگار , كتابى نوشته بنام نقش روحانيت پيشرو در نهضت مشروطيت ايران كه به فارسى هم ترجمه شده است البته نگارش وقايع تاريخى در اين كتاب از اول دوره قاجار آغاز شده در اين كتاب بخوبى روشن شده است كه در طول دويست و پنجاه سال دوره قاجاريه , علماى شيعه همواره , درگير مبارزه با سلاطين و در كار رهبرى نهضت هاى ضد سلاطين بوده اند اين كتاب با اينكه نقطه ضعفهاى كوچكى هم دارد - و آنهم البته به دليل آشنا نبودن به محيط ايران بوده است - ولى در مجموع كتابى است كه بيطرفانه و بيغرضانه نوشته شده و بخوبى اين نكته را آشكار مى كند كه روحانيت شيعه همواره در كنار مردم بوده و همواره بسود مردم قيام و حركت ميكرده است در همين نهضت ملى شدن نفت ايران كه خود شاهد آن بوديم , ديديم كه روحانيت به رهبرى مرحوم آيت الله خوانسارى و آيت الله كاشانى و همكارى فدائيان اسلام چه نقش عظيمى داشتند , اگر قدرت و نفوذ

1 - نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير - استاد مطهرى - انتشارات صدرا .


180
كلمه اينها نبود محل بود كه نفت ايران ملى بشود در نهضت ديگرى كه از پانزده خرداد به اين طرف آغاز شد روحانيت تنها نيروى پيشتاز بود و به طريقى هم وارد عمل شد كه توانست اصل فساد را از ريشه بر كند .

اما اين مسائل همه مربوط به گذشته است , براى ما كافى نيست كه دائما از گذشته انقلاب سخن بگوئيم و خودمان را به اين سرگرم و دلخوش بكنيم كه روحانيت چنين و چنان كرده است گذشته , گذشت اكنون ميبايد براى آينده فكر بكنيم در آينده , اين انقلاب نياز زيادى به روحانيت دارد به شرط آنكه روحانيت وظايف خودش را بخوبى درك كند و از عهده مسئوليتهائى كه دارد بخوبى بر آيد روحانيت ميبايد تلاش خود را چند برابر كند و از جمله تبليغش ميبايد چند برابر بشود ابتداى انقلاب ما نظير صدر اسلام است ميبايد قدرتهاى حاكم را در هم كوبيد اكنون دوره , دوره جهاد و مبارزه است .

در صدر اسلام , مبارزه رو در رو و عليه قدرت حاكم تا زمان امام حسين ( ع ) بشكل برخوردهاى گسترده , ادامه يافت اما از اواخر قرن اول و بخصوص قرنهاى دوم و سوم كه دوره ساير ائمه است , در دنياى اسلام دگرگونى خاصى پيدا مى شود به اين معنى كه با گرويدن ملل مختلف به اسلام و با بسط قلمرو دنياى مسلمان , كم كم شمشيرها كنار گذاشته شد و در عوض كتابها به عنوان سلاحى تازه بكار گرفته شد در همه سرزمينهاى اسلامى مردم با شور و ولع ميخواستند كتاب آسمانى دين تازه را بشناسند و بخوانند و بفهمند در اين راه , تازه مسلمانان , عشقشان براى فهم و درك قرآن چند برابر ديگر مسلمانها بود در همه جا مردم به دنبال كسى ميگشتند كه قرائت قرآن بداند و بتواند قرآن را از ابتدا تا انتها برايشان بخواند . اين


181
رو آورى به قرآن باعث رونق بازار مفسرها و محدثها شد به خصوص كه بناى تفسير را بر استفاده از حديث گذاشته بودند خود اين توجه سبب پيدايش يك جريان انحرافى گرديد , جعل حديث طبيعى است كه وقتى تقاضاى يك كالا خيلى زياد شد و عرضه به قدر كافى نبود , ميدان براى كالاى تقلبى هم باز مى شود خدا رحمت كند مرحوم آيت الله بروجردى را كه اين نكته از يادگارهاى ايشان است ايشان ميفرمود : در آن ايام وضع اينطور بود كه فى المثل كسى از مدينه بلند ميشد و به اقصى بلاد خراسان سفر ميكرد آنجا ميپرسيدند اين كيست ؟ ميگفتند از صحابه پيامبر است پيامبر را ملاقات كرده همين يكى دو جمله كافى بود تا دهها هزار نفر دور اين آدم را بگيرند و از او طلب حديثى را بكنند كه خودش از لبهاى مبارك پيامبر شنيده است خوب همه اين صحابه هم كه سالهاى متوالى با پيامبر نبودند , بلكه بسيارى از آنها سال آخر عمر پيامبر مسلمان شده بودند و از پيامبر تنها چند حديث و يا چند قصه ميدانستند , ولى هجوم و اقبال مردم سبب ميشد آنهائى كه ضعيف الايمان بودند كم كم از خودشان به جعل حديث ميپرداختند و از بازار گرم سوء استفاده ميكردند ( 1 ) بجز اين جريان انحرافى , جريانهاى فكرى ديگرى نيز پيدا شدند از جمله اينكه در ميان اقوامى كه اسلام بميان آنها راه يافته بود افرادى بودند وابسته به مذاهب ديگر اينها در مقابل هجوم اسلام , به دفاع از مذاهب خود برخاستند به دليل آزادى ابراز افكار وانديشه ها در آن زمان ( 2 ) انواع و اقسام مسائل - حتى آن دسته از مسائلى كه در مخالفت صريح با اساس انديشه هاى اسلامى

1 - البته اين امر سواى تحريفاتى است كه با قصد و غرض از طريق دستهاى پيدا و ناپيداى آنها كه هدفشان نابودى اسلام بود , صورت ميگرفت .

2 - كه بسيار به وضع كنونى ما شباهت داشت .


182
قرار داشتند - مطرح گرديد در اين مورد , داستان مفضل كه از اصحاب امام صادق ( ع ) بود نمونه بسيار خوبى است .

امام صادق ( ع ) در زمان خود همان كار را مى كند كه پيامبر ( ص ) و يا على ( ع ) و يا حسين ( ع ) ميكرد , يعنى انجام رسالت و وظيفه با توجه به شرايط زمان و مكان خود در شرايط زمان امام حسين ( ع ) مسئله اصلى اسلام يزيد و دارودسته او بود ولى در زمان امام صادق ( ع ) علاوه بر لزوم مبارزه با قلدر زمانه - كه امام خود بطور فعالانه در آن شركت داشت و نهضتهاى علوى را كه از روى خلوص نيت بودند , كاملا تائيد ميفرمود - مسئله مبارزه با نحله هاى فكرى و مكتبهاى انحرافى نيز مطرح بود واضح است كه به دنبال انقلاب , آزادى از راه ميرسد و آزادى به همراه خود , تضاد افكار و عقايد و بحثهاى فلسفى و كلامى را مطرح مى كند در اين هنگام ديگر شمشير كارى از پيش نميبرد , اينجا اسلحه مناسب , درس و كتاب و قلم است .

وظيفه امام صادق در روياروئى با آنهمه انديشه هاى گوناگون - از فرقه هاى مختلف كلامى , فقهى و فلسفى گرفته تا مذاهب يهود و مجوس و جاثليق ( كاتوليك ) و مكاتب دهرى و مادى - چه بود ؟ رسالت امام صادق اين بود كه در اين جبهه به مبارزه برخيزد و راه راست و مكتب صحيح را به امت نشان بدهد نظير وضع امام صادق , در زمان حضرت رضا ( ع ) نيز وجود دارد در آن هنگام مامون كه خود مردى دانشمند بود , جلسات بزرگى با شركت رجال و شخصيتهاى بزرگ علمى و مذهبى فرق و مذاهب گوناگون تشكيل ميداد و آنها را به مناظره با يكديگر دعوت ميكرد مباحثات امام رضا ( ع ) در اين جلسات بسيار آموزنده و روشنگر است .

همه اينها كه عرض كردم براى روشن كردن اين نكته بود كه وقتى اوضاع زمانه آنگونه شود كه شناخت حق از باطل دشوار و


183
صعب گردد , اصلى ترين وظيفه رهبر دينى نشاندادن صراط مستقيم و مبارزه با انحرافها و تحريفها است اگر امام حسين ( ع ) در زمان امام صادق و يا امام رضا ميبود , بى ترديد همانگونه عمل ميكرد كه آن دو بزرگوار عمل كردند .

براى نهضت ما نيز چنين آينده اى كه در آن بازار عرضه افكار داغ باشد , قابل پيش بينى است از اين رو لازمست روحانيت دهها برابر گذشته , خود را تجهيز كند روحانيت احتياج به تقويت دارد , احتياج به برنامه و كار منظم و حساب شده دارد در برابر روحانيون مردم قرار دارند كه بمراتب بيشتر از گذشته به هدايت و راهنمائى و ارشاد احتياج دارند روحانيت بايد بسرعت به فكر چاره بيفتد و تا اين سيل عظيم به راه نيفتاده است , خود را براى مقابله با آن آماده كند .

وحدت و تشكيلات , خوشبختانه در تهران تا حدودى بوجود آمده است منظورم جامعه روحانيت و شوراى روحانيت است كه تشكيل شده من اميدوارم اين نمونه در سراسر ايران تعميم پيدا كند و همه روحانيت به يكديگر متصل و مرتبط بشوند و بتوانند از اين طريق خود را به بهترين وجهى تجهيز كنند .

مساجد از جمله بهترين پايگاههاى روحانيت به حساب ميايند نگاهى به وضع مساجد نشان ميدهد كه بعد از انقلاب , اغلب مساجد خلوت شده است , يك دليل اين امر اين است كه تا قبل از پيروزى انقلاب مساجد به بهترين نحو نقش انقلابى خود را انجام ميدادند در آنها همان مسائلى مطرح ميشد كه مردم خواستارش بودند اما بعد از پيروزى انقلاب , مساجد , خود را با اين تغيير هماهنگ نكردند اكنون ضرورت احياى مسجد بيش از هر زمان ديگر احساس مى شود البته لازمست در كنار مسجد راديو و تلويزيون هم برنامه هاى مذهبى داشته باشند حزب اسلامى و كانونهاى تعليمات سياسى و مذهبى


184
هم بايد بوجود بيايند . مردم از طريق اين كانونها , ميبايد تعليمات و آموزشهاى سياسى ببينند اما اگر همه اين نهادها , جاى مسجد را بگيرند , آنوقت فاجعه بوجود ميايد راه جلوگيرى از اين فاجعه تعطيل اين نهادها نيست , بلكه اين مساجدند كه بايد در وضع خود تجديد نظر كنند و در اين ميان سهم عمده و نقش اصلى به دوش روحانيت است .

انقلاب ايران اگر در آينده بخواهد به نتيجه برسد و هم چنان پيروزمندانه به پيش برود , مى بايد باز هم روى دوش روحانيون و روحانيت قرار داشته باشد اگر اين پرچمدارى از دست روحانيت گرفته شود و به دست به اصطلاح روشنفكران بيفتد , يك قرن كه هيچ , يك نسل كه بگذرد , اسلام به كلى مسخ مى شود زيرا حامل فرهنگ اصيل اسلامى , در نهايت باز هم همين گروه روحانيون متعهد هستند به اين دليل لازمست روحانيت را اصلاح كرد نه اينكه آنرا از بين برد ثابت نگاه داشتن سازمان روحانيت در وضع فعلى نيز به انقراض آن منتهى خواهد شد اين مطلب را حدود ده سال است كه بارها و بارها تكرار كرده ام و گفته ام كه روحانيت يك درخت آفت زده است و بايد با آفتهايش مبارزه كرد اما كسى كه مى گويد دست به تركيب اين درخت نزنيد , معناى سخنش اين است كه با آفتهاى آنهم مبارزه نكنيد و اين باعث مى شود كه آفتها , درخت را از بين ببرند آن كسى نيز كه مى گويد اصلا اين درخت را بايد از ريشه كند , اشتباه بزرگى مرتكب مى شود زيرا اگر اين درخت كنده شود , ديگر هيچكس قادر نخواهد بود تا نهال جديدى به جاى آن بكارد به اين ترتيب آينده انقلاب اسلامى ايران , پيوند زيادى با آينده روحانيت دارد .

سؤالى كه در ابتداى سخنم مطرح كردم در اينجا پاسخ ميگويم اينكه روحانيت شيعه توانسته است در طول تاريخ منشاء حركتهاى بزرگ بشود , ولى روحانيتهاى ديگر نتوانسته اند , دو دليل عمده دارد .


185

دليل اول ويژگى خاص فرهنگ روحانيت شيعه است خود فرهنگ شيعى يك فرهنگ زنده و حركت زا و انقلاب آفرين است اين فرهنگى است كه از روش على ( ع ) و ازانديشه هاى او تغذيه مى كند , اين فرهنگى است كه در تاريخ خود عاشورا دارد صحيفه سجاديه و دوره امامت و عصمت دويست و پنجاه ساله دارد هيچ يك از فرهنگهاى ديگر چنين عناصر حركت زائى در خود ندارند دليل دوم اينكه روحانيت شيعه - كه بدست ائمه شيعه پايه گذارى شده است - از ابتدا اساسش تضاد با قدرتهاى حاكم بوده است بقول حامد آلگار در همان كتابى كه ذكرش گذشت اساس روحانيت شيعه بر انكار حقانيت پادشاه است روحانيت شيعه از نظر معنوى متكى به خدا و از نظر اجتماعى متكى به مردم است و هيچگاه جزو دولت نبوده است اما در مقابل , مثلا روحانيت تسنن از همان ابتدا , وابسته به دستگاه حاكم بوده است از همان زمان كه ابويوسف به سمت قاضى القضات هارون منصوب شد و در عين حال سمت مفتى اعظم را هم بدست آورد , مشخص بود كه ديگر پايگاهى در ميان مردم نميتوانست داشته باشد در زمان خود ما افرادى نظير شيخ محمد عبده كه از روشنفكران روحانيون اهل تسنن مصر است وقتى اعتبار پيدا مى كند كه آقاى خديو عباس به اسمش ابلاغ صادر مى كند و الا مردم مصر مفتى بودن او را بى اعتبار ميشمارند و يا شيخ محمد شلتوت , مصلح بزرگ مصرى را جمال عبدالناصر بايد به اسمش ابلاغ صادر كند و وقتى كه توى اتاقش مينشيند ميبايد عكس جمال عبدالناصر بالاى سرش باشد مشخص است كه اين افراد ديگر نميتوانند پايگاه مردمى داشته باشند و نخواهند توانست عليه قدرت حاكم قيام كنند اما روحانيت شيعه از ابتدا بر اساس بى نيازى از قدرتهاى حاكم پايه گذارى شد و هميشه سلاطين و بزرگان مجبور بودند آستان آنها را


186
ببوسند و پيشانى به درگاه آنها بسايند ( 1 ) .

پس سر ديگر اينكه روحانيت توانسته انقلابها را رهبرى كند , استقلال است و اين حقيقت كه آنها هيچگاه عضو دستگاههاى دولتى و غير دولتى نبوده اند از آنها ابلاغ نميگرفته اند , عكس آنها را به خانه اشان راه نميداده اند در آينده هم بايد اين ارزشها براى روحانيت محفوظ بماند امام صريحا فرموده اند كه من موافق نيستم حتى در جمهورى اسلامى روحانيون پستهاى دولتى بپذيرند البته بعضى از كارها در صلاحيت روحانيت است , از قبيل استادى , معلمى , قضاوت اما روحانيون نبايد كار دولتى بپذيرند , آنها بايد در كنار دولت بايستند و آنرا ارشاد كنند آنها بايد بر فعاليت دولت نظارت و مراقبت داشته باشند شايد يك طريق معقول براى اعمال اين نظارت , تاسيس همان دايره امر به معروف و نهى از منكر است كه ميبايد مستقل از دولت عمل كند روحانيت بايد در حفظ مساجد كوشا باشد امامت جماعت بايد محفوظ بماند روضه ها و ذكر مصيبتها بايد محفوظ بمانند , اما لازمست اصلاح شوند و تحريفات و جعلها و دروغها از آنها حذف و پيراسته گردد .

1 - زمانى كه در قم بودم , سالهاى اول مرجعيت مرحوم آيت الله بروجردى اعلى الله مقامه الشريف , روزى يكى از بازاريهاى معروف و متدين تهران , مبلغ زيادى پول بابت وجوه شرعيه را به شكل يك حواله روى يك تكه كاغذ نوشته بود و به وسيله شخصى كه به قم مى آمد خدمت آقا فرستاده بود تكه كاغذ را كه بدست آيت الله دادند , ايشان آنرا به كنارى انداختند و فرمودند ديگر از اين نوع وجوهات براى ما نفرستيد , شما خيال مى كنيد داريد سرما منت مى گذاريد روحانيت عزيزتر و شريفتر و محترم تر از اين است كه اين چنين مورد توهين قرار بگيرد اين رهبر شيعى است كه تا اين حد استغنا نشان مى دهد بعد هم آن بازرگان براى عذرخواهى به قم آمد و آنقدر التماس و زارى كرد تا عذرش پذيرفته شد .


187

سخن آخر اينكه روحانيت در حفظ و تداوم انقلاب نقشى اساسى بعهده دارد و ميبايد با كوشش همه جانبه , مكان شايسته خود را حفظ بكند و در صف اول حركت مردم همچنان به هدايت آنها ادامه بدهد .

والسلام