همراه با يادداشتهاي استاد مطهري
عکس روي تو چو در آئينه جام افتاد
عارف از خنده مي در طمع خام افتاد
چهار
انتشارات صدرا
آئينه جام
ديوان حافظ
همراه با يادداشتهاي استاد مطهري
ناشر: انتشارات صدرا (با کسب اجازه از شوراي نظارت بر نشر آثار استاد مطهري)
چاپ اول: ارديبهشت 1372 – تعداد 3000 جلد
حروفچيني: مؤسسه اطلاعات و شرکت گيتي خودکار حروفچيني رضا
ليتوگرافي و چاپ: مؤسسه چاپ فجر. تلفن: 3119796
همکار فني: سازمان طرح و اجراي کتاب. تلفن: 768270
کليه حقوق چاپ و نشر براي ناشر محفوظ است.
تهران: خيابان ناصر خسرو، مقابل دارالفنون، کوچه دکتر مسعود. تلفن: 305130
قم: خيابان ارم، تلفن: 21522
پنج
ديوان حافظ عرفان است بعلاوه هنر ديواني ست که از عرفان سرچشمه گرفته و به صورت شعر بر زبان سراينده جاري گشته است.
«استاد شهيد مرتضي مطهري»
شش
هفت
بسم الله الرحمن الرحيم
ديوان لسان الغبب حافظ شيرازى از دير باز مورد توجه فارسى زبانان و حتى
ملتهاى ديگر بوده و مضامين عالى عرفانى آن , صاحبدلان را توشه راه و آرام جان
بوده است . بدون شك اظهار نظر در باره اين منظومه گرانقدر كه به موجب
اشارات الهى آن , در ميان مردم مسلمان قداست يافته است كار هركسى نيست
وهركسى هم به خود اجازه چنين كارى را نمى دهد . اظهار نظر درباره حافظ , علاوه
بر آشنايى با ادبيات فارسى و عربى , نيازمند شناخت عرفان اسلامى و دانستن زبان
اين عرفان است . بى ترديد استاد شهيد آيه الله مطهرى از معدود كسانى است كه
صلاحيت اظهار نظر در باره اين مجموعه نفيس را دارا مى باشد .
از آنجا كه يادداشتهاى استاد در حاشيه ديوان حافظ را هادى و راهنماى شيفتگان
شعر حافظ و موجب فهم بهتر مضامين اشعار آن عارف سالك يافتيم , بر آن شديم كه
ديوانى با حواشى استاد شهيد در دسترس دلسوختگان و علاقه مندان خواجه شيراز قرار
دهيم چه , عدم انتشار آن به معنى نابودى اين سرمايه ارزشمند در اثر گذشت زمان
خواهد بود . اين حواشى حجم زيادى ندارد و مشروح نظرات استاد در كتاب عرفان
حافظ آمده است ( 1 ) .
اين كار ابتدا به عهده جناب آقاى حميد يزدان پرست گذاشته شد و ايشان به
1 . كتاب عرفان حافظ تا كنون هشت نوبت به چاپ رسيده ولى در تنظيم آن دقت
كافى به كار نرفته است و لذا([ شوراى نظارت]( هم اكنون در حال تنظيم مجدد آن
مى باشد و به زودى چاپ معتبر آن منتشر خواهد شد .
هشت
خوبى از عهده باز نويسى و دسته بندى حواشى بر آمدند و مهمتر اينكه بر اساس اين
حواشى يك فهرست موضوعى از اشعار حافظ استخراج كردند . سپس كار ايشان در
اختيار جناب آقاى بينش قرار گرفت و ايشان ضمن تطبيق كار انجام شده با حواشى
استاد , آن راتنقيح و تكميل نمودند . در اينجا از اين هردو بزرگوار تشكر و
قدردانى مى شود .
در مرحله بعد , كار انجام شده در اختيار برادر فاضل جناب آقاى محمد كوكب
قرار گرفت و ايشان پس از باز بينى و كنترل نهائى كه خالى از دشوارى نبود به
صلاحديد شورا كار نظارت بر نشر اين اثر گرانقدر را به عهده گرفته وهمه امور اعم
از تصحيح و غيره را تا آخرين مرحله به خوبى انجام رساندند حقا و حقا كه زحمات
طاقت فرسايى را متحمل گرديدند و لازم است در اينجا نهايت سپاس و تشكر رااز
ايشان داشته باشيم .
جهت سهولت استفاده خواننده محترم از يادداشتهاى استاد , توضيحات زير لازم به
نظر مى رسد :
1 . در باره بيشتر غزلها استاد شهيد از نظر شكل و مضمون اظهار نظر كلى كرده اند
. اين اظهار نظرها با حروفى خاص و غالبا " در ابتداى هر غزل قرار گرفته
است .
2 . در بسيارى از موارد , يادداشت استاد در كنار يك بيت حاكى از اظهار نظر
ايشان در باره آن بيت نيست بلكه صرفا " عنوان خاصى است كه از آن بيت استنباط
مى شود و اى بسا كه آن عنوان عينا " در آن شعر ذكر شده است . اين عناوين گاهى
در موارد زيادى تكرار شده است ( اين امر از مواردى بود كه لزوم استخراج فهرست
موضوعى را آشكار كرد اگر چه در فهرست موضوعى عناوينى كه حتى يك بار در حاشيه
آمده نيز آورده شده است ) . مثلا كلمه([ مى]( در كنار برخى از ابياتى كه اين
كلمه در آنها به كار رفته يادداشت شده است , در فهرست موضوعى همه آن ابيات
در ذيل كلمه([ مى]( قيد گرديده است .
3 . در برخى موارد كه مضامين عين يكديگر يا نزديك به يكديگر بوده اند , استاد
در حاشيه به صفحات ديگر نيز ارجاع داده اند : ما به جاى آنكه شماره صفحات را
در حاشيه بياوريم با جايگزينى ( رك ف ) به معنى([ رجوع كنيد به فهرست موضوعى
]( از آوردن شماره ها خوددارى نموديم .
4 . در چند مورد كه حواشى صفحه مورد نظر زياد بود و در آن صفحه جا نمى گرفت ,
نه
حواشى باقيمانده را به([ بخش ضميمه]( كه در پايان ديوان و قبل از([ فهرست
موضوعى]( آمده است ارجاع داديم .
5 . براى سهولت استفاده از يادداشتها روى كلمه يا انتهاى بيت مورد نظر استاد
, شماره اى گذاشته شده و يادداشت مربوط به آن , تحت همان شماره آمده است .
در موارد اندكى شماره انتهاى يك بيت , شامل بيت قبل نيز مى شود .
6 . در حاشيه برخى ابيات , استاد بيتى از نسخه انجوى ذكر كرده اند كه گاه به
جاى بيت نسخه حاضر و گاه علاوه بر آن بيت است . در اين موارد خواننده محترم
مى تواند جهت تشخيص مورد به نسخه انجوى مراجعه نمايد .
7 . فهرست موضوعى فقط بر اساس يادداشتهاى استاد تنظيم شده و استاد نيزدر پى
دسته بندى كامل همه موارد و اصولا در پى تهيه يك فهرست موضوعى نبوده اند و لذا
مدعى استقصا و كامل بودن آن نيستيم , بلكه در ذيل بسيارى از عناوين اشعار ديگرى
نيز مى توان آورد .
8 . نسخه انتخاب شده براى چاپ , نسخه قزوينى است يعنى همان نسخه اى كه
استاد شهيد يادداشتهاى خود را در حاشيه آن نگاشته اند , شماره صفحات نيز تغيير
نكرده است . در اينجا لازم است از انتشارات محترم زوار كه اجازه استفاده از
اين نسخه را به ما دادند تشكر شود . اما در اين ديوان , مقدمه مرحوم محمد
قزوينى و مقدمه جامع ديوان كه استاد نيز حواشى زيادى بر آنها نداشتند آورده نشد
و كتاب از ابتداى ديوان حافظ شروع مى شود .
در اينجا بجاست رشته سخن را به دست استاد شهيدمان داده كلام او در باره حافظ
را مدخل اين ديوان قرار دهيم :
. . . ماترياليستهاى ايران اخيرا " به تشبثات مضحكى دست زده اند . اين
تشبثات بيش از پيش فقر وضعف اين فلسفه را مى رساند . يكى از اين تشبثات([
تحريف شخصيتها]( است . كوشش دارند از راه تحريف شخصيتهاى مورد احترام ,
اذهان را متوجه مكتب و فلسفه خود بنمايند .
يكى از شاعران به اصطلاح نو پرداز , اخيرا ديوان لسان الغيب خواجه شمس الدين
حافظ شيرازى را با يك سلسله اصلاحات كه داستان([ شدرسنا]( رابه ياد مى آورد به
چاپ رسانيده و مقدمه اى بر آن نوشته است , مقدمه خو يش را اينچنين آغاز
ميكند :
ده
([ به راستى كيست اين قلندر يك لا قباى كفر گو كه در تاريك ترين ادوار سلطه
رياكاران زهد فروش , درنهار بازار زهد نمايان . . . يك تنه وعده رستاخيز را
انكار مى كند , خدا را عشق و شيطان را عقل مى خواند و شلنگ انداز و دست افشان
مى گذرد كه :
اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولى
وين دفتر بى معنى غرق مى ناب اولى
. . . يا تسخر زنان مى پرسد :
چو طفلان تا كى اى زاهد فريبى
به سيب بوستان و جوى شيرم
و يا آشكارا به باور نداشتن مواعيد مذهبى اقرار مى كند كه فى المثل :
من كه امروزم بهشت نقد حاصل مى شود
وعده فرداى زاهد را چرا باور كنم ؟
به راستى كيست اين مرد عجيب كه با اين همه , حتى در خانه قشرى ترين مردم اين
ديار نيز كتابش را با قرآن و مثنوى در يك طاقچه مى نهند , بى طهارت دست به
سويش نمى برند و چون به دست گرفتند همچون كتاب آسمانى مى بوسند و به پيشانى
مى گذارند , سروش غيبى اش مى دانند و سرنوشت اعمال وافعال خود را با اعتماد
تمام بدومى سپارند ؟ كيست اين([ كافر]( كه چنين به حرمت در صف پيغمران و
اولياء الله اش مى نشانند ؟]( ( 1 )
من اضافه مى كنم : كيست اين مرد كه با([ اين همه]( كفرگوئيها و انكارها و بى
اعتقاديها همشاگردى اش در درس خواجه قوام الدين عبدالله كه ديوان اورا پس از
مرگش جمع آورى كرد , از او به عنوان([ ذات ملك صفات , مولانا الاعظم السعيد
, المرحوم الشهيد , مفخر العلماء , استاد نحارير الادباء , معدن اللطائف
الروحانيه , مخزن المعارف السبحانيه]( ( 2 ) ياد مى كند و علت موفق نشدن خود
حافظ به جمع آورى ديوانش را اينچنين توضيح مى دهد :
([ به واسطه محافظت درس قرآن و ملازمت به تقوا و احسان و بحث كشاف و مفتاح
و مطالعه مطالع و مصباح و تحصيل قوانين ادب و تجسس دو دواوين عرب , به جمع
اشتات غزليات نپرداخت]( ( 3 )
اين كيست كه استادش قوام الدين عبدالله كه حافظ سحرگاهان به درس او
1 . احمد شاملو : حافظ شيراز ( مقدمه ) , ص 25 و 26 .
2 . حافط , چاپ قزوينى ( مقدمه ) , ص([ ق]( ( 100 ) .
3 . همان كتاب , ص([ قو]( 106 .
يازده
مى رفته است([ به كرات و مرات در اثناى محاوره ( به خواجه شمس الدين حافظ ,
گفتى كه اين([ فرايد فوايد]( را همه در يك عقد مى بايد كشيد . . . و آن جناب
( حافظ ) حوالت رفع ترفيع اين بنا بر ناراستى روزگار كردى]( . . . ( 1 ) . ؟
اين كيست كه استاد ديگرش علامه بزرگ و محقق نامدار ميرسيد شريف گرگانى([
هر گاه در مجلس درسش شعر خوانده مى شد مى گفت به عوض اين ترهات به فلسفه و
حكمت بپردازيد , اما چون شمس الدين محمد مى رسيد , علامه گرگانى مى پرسيد : بر
شما چه الهام شده است ؟ غزل خود را بخوانيد , شاگردان علامه به وى اعتراض
مى كردند : اين چه رازى است كه ما را از سرودن شعر منع مى كنى ولى به شنيدن شعر
حافظ رغبت نشان مى دهى ؟ و استاد در پاسخ مى گفت : شعر حافظ همه الهامات و
حديث قدسى و لطايف حكمى و نكات قرآنى است]( . ( 2 )
براستى اين كافر كيست كه از طرفى همه مواعيد مذهبى راانكار مى كند و از طرف
ديگر مى گويد :
ز حافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد
لطايف حكمى با نكات قرآنى ( 3 )
اين كيست كه از طرفى مطابق كشف بزرگ ( ! ) اين شاعر معاصر , پس از يك
سلسله جستجو به دنبال حقيقت , خسته و سرخورده به فلسفه([ خوش باشى]( و دم
غنيمتى و عيش پرستى رو آورده و از غنيمت شمردن فرصت , كامجويى از عمر و از
دست ندادن لحظه سخن مى گويد :
ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوى
من نگويم چه كن ار اهل دلى خود تو
بگوى
بوى يكرنگى از اين نقش نمى آيد خيز
دلق آلوده صوفى به مى ناب بشوى
سفله طبع است جهان بر كرمش تكيه مكن
اى جهانديده ثبات قدم از سفله مجوى
و بلا فاصله عكس اين را دستور مى دهد :
دونصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر
از ره([ عشق]( در آو به ره عيب مپوى
1 . همان كتاب , ص([ قح]( ( 108 ) .
2 . مقدمه ابو القاسم انجوى نقل از دكتر محمد معين دركتاب حافظ شيرين سخن
3 . حافظ , چاپ قزوينى , ص([ قكو]( ( 126 ) .
دوازده
شكر آن را كه دگر باره رسيدى به بهار
بيخ نيكى بنشان و ره تحقيق بجوى
روى جانان طلبى آينه را قابل ساز
ورنه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روى
اين كيست كه در يك غزل , اول مطابق نظر شاعر نو پرداز , فلسفه([ خوش باشى
]( را تبليغ مى كند و مى گويد :
صبا به تهنيت پير مى فروش آمد
كه موسم طرب و([ عيش]( و ناز و خوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاى
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار
كه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
و بعد يكمرتبه زبان خودش را بر مى گرداند و عيش و عشرت را به گونه اى ديگر
تعبير مى كند و مى گويد :
به گوش هوش نيوش از من و به([ عشرت]( كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به
گوش آمد
ز فكر([ تفرقه]( باز آى تا شوى([ مجموع](
به حكم آنكه چو شد([ اهرمن](
([ . سروش]( آمد
آخر چه ارتباطى است ميان هاتف سحرى و دستور عيش و عشرت ؟ ! چه ارتباطى
است ميان عيش و عشرت و باز آمدن از فكر([ تفرقه]( و مجموعه شدن خاطرات و
تمركز ذهن ؟ ! و چه ارتباطى است ميان باز آمدن از([ تفرقه]( و([ مجموع](
شدن , يا رفتن اهرمن و آمدن سروش ؟ ( 1 )
آيا اينها يك سلسله سخنان ياوه و بى ربط نيست ؟ اگر اينها را ياوه و بى ربط
ندانيم پس با كشف بزرگ شاعر سترگ معاصر ( ! ) چه كنيم ؟
اين كيست كه از يك طرف رستاخيز را انكار مى كند و از طرف ديگر([ انسان](
را به گونه اى ديگر ميبيند , دل را([ جام جم]( , گوهرى كه([ از كان جهانى دگر
]( است , قطره اى كه([ خيال حوصله بحر مى پزد]( ([ , پادشاه سدره نشين](
مى خواند به([ انسان قبل الدنيا]( و([ انسان بعد الدنيا]( معتقد است , دنيا
را كشتزار جهانى ديگر معرفى مى كند , دغدغه([ نامه سياه]( دارد و تن را غبارى
مى داند كه([ حجاب چهره جانش]( شده است :
سالها دل طلب جام جم از ما مى كرد
آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مى كرد
سيزده
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون است
طلب از گمشدگان لب دريا مى كرد
گوهر جام جم از كان جهانى دگر است
تو تمنا ز گل كوزه گران مى دارى
كه اى بلند نظر پادشاه سدره نشين
نشيمن تو نه اين كنج محنت آباداست
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
. وه كه بس بى خبر از غلغل
چندين جرسى
بال بگشا و صفير از شجر طوبى زن
حيف باشد چو تو مرغى كه اسير قفسى
خيال حوصله بحر مى پزد هيهات
چه هاست در سر اين نقطه محال انديش
حجاب چهره جان مى شود غبار تنم
خوشا دمى كه از اين چهره پرده بر فكنم
چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانى است
روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم
در آستين جان تو صد نافه مندرج
و آن را فداى طره يارى نمى كنى
آبرو مى رود اى ابر خطا شوى ببار
كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
از نامه سياه نترسم كه روز حشر
با فيض لطف او صد از اين نامه طى كنم
گوهر معرفت اندوز كه باخود ببرى
كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم
چهارده
تخم وفا و مهر در اين كهنه كشتزار
آنگه عيان شود كه بود موسم درو
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
اين كافر كيست كه از طرفى مطابق تحقيق عميق و كشف بزرگ شاعر سترگ معاصر (
! ) در بى اعتقادى كامل بسر مى برده و همه چيز را نفى و انكار مى كرده , و از طرفى
ديگر در طول شش قرن مردم فارسى زبان از دانا و بى سواد او را در رديف اولياء
الله شمرده اند و خودش هم جا و بى جا سخن از خدا و معاد و انسان ماورايى آورده
است . ما كه كشف اين شاعر بزرگ معاصر ( ! ) را نمى توانيم ناديده بگيريم ,
پس معمارا چگونه حل كنيم ؟
من حقيقتا " نمى دانم آيا واقعا " اين آقايان نمى فهمند يا خود را به نفهمى
مى زنند ؟ مقصودم اين است كه آيا اينها نمى فهمند كه حافظ را نمى فهمند و يا
مى فهمند كه نمى فهمند ولى خود را به نفهمى مى زنند ؟ شناخت كسى مانند حافظ آنگاه
ميسر است كه فرهنگ حافظ رابشناسند و براى شناخت فرهنگ حافظ لا اقل بايد عرفان
اسلامى را بشناسند و با زبان اين عرفان گسترده آشنا باشند .
عرفان , گذشته از اينكه مانند هر علم ديگر اصطلاحاتى مخصوص به خود دارد ,
زبانش زبان([ رمز]( است . خود عرفا در برخى كتب خود كليد اين رمزها را به
دست داده اند . با آشنايى با كليد رمزها بسيارى از ابهامات و ايهامات رفع
مى شود . اينجا به عنوان مثال موضوعى را طرح ميكنم كه با اشعارى كه شاعر بزرگ
معاصر ( ! ) به عنوان سند الحاد حافظ آورده مربوط مى شود و آن موضوع([ دم]( يا
([ وقت]( است .
عرفا - و در اين جهت حكما نيز با آنها هم عقيده اند - معتقدند كه انسان تا در
اين جهان است بايد مراتب و مراحل آن جهان را طى كند , واين آيه قرآن نيز مستند
ايشان است([ :
ومن كان فى هذه اعمى فهو فى الاخره اعمى واضل سبيلا
]( ( 1 ) محال است كه انسان دراين جهان چشم حقيقت بين اش باز نشده باشد ودر
آن جهان بازگردد . آنچه به نام([ لقاء الله]( در قرآن كريم آمده است بايد
درهمين جهان تحصيل گردد . اينكه زاهدان و متعبدان قشرى مى پندارند كه با انجام
يك سلسله اعمال ظاهرى , بدون اينكه نفس دراين جهان اطوار خود را طى كرده
پانزده
باشد , مى توان به جوار قرب الهى رسيد , خيال خام و وعده([ نسيه]( شيطانى است
. فخر الدين رازى در يك رباعى چنين مى گويد :
ترسم بروم , عالم جان ناديده
بيرون روم از جهان , جهان ناديده
در عالم جان چون روم از عالم تن ؟
در عالم تن , عالم جان نا ديده
عارف كه همواره با زبان طنز , زاهد را مورد ملامت قرار مى دهد و از([ نقد](
دم مى زند و نسيه را بى اعتبار مى شمارد , اين حقيقت را مى گويد . اگر حافظ مى گويد
:
من كه امروزم بهشت نقد حاصل مى شود
وعده فرداى زاهد را چرا باور كنم
چنين منظورى دارد و با اشعار ديگرش منافات ندارد .
بعضى پنداشته اند حافظ تناقض گويى مى كند و يادر يك دوره يك جور عقيده داشته
و در دوره يگر جور ديگر و يك گردش 180 درجه اى كرده است . بعضى ديگر پا را
از اين هم بالاتر گذاشته و مدعى شده اند حافظ در هر شبانه روز يك بار تغيير
عقيده مى داده است , سر شب به عيش و نوش و باده گسارى و ساده بازى مشغول
بوده و سحرگاه يكسره به دعا و نياز و نيايش و توبه و انابه مى پرداخته است ,
چون به همان اندازه كه در باره و ساده سخن گفته است از سحر خيزى و گريه سحرى
سخن گفته است .
من نمى دانم كسانى كه مفهوم عيش حافظ را به([ خوش باشى]( و به اصطلاح به
اپيكوريسم توجيه مى كنند , اين بيت را چگونه تفسير مى كنند :
نمى بينم نشاط([ عيش]( در كس
نه درمان دلى نه درد دينى
يا مى گويد :
عشرت كنيم ورنه به حسرت كشندمان
روزى كه رخت جان به جهان دگر كشيم
([ دم]( يا([ وقت]( كه عارف بايد آن را مغتنم شمارد تنها اين نيست كه
كار امروز را به فردا نيفكند , بلكه هر سالكى در هردرجه و مرتبه اى كه هست([
وقت]( و([ دم]( مخصوص به خود دارد . حافظ مى گويد :
من اگر باده خورم ورنه چه كارم با كس
حافظ راز خود و([ عارف وقت](
خويشم
شانزده
يا ميگويد :
قدر([ وقت]( ار نشناسد دل و كارى نكند
پس خجالت كه از اين حاصل([
اوقات]( بريم
فعلا " مجال بيش از اين نيست . اين بنده در سه چهار سال پيش در دانشكده
الهيات و معارف اسلامى پنج كنفرانس در باره([ عرفان حافظ]( دادم , اقلا "
پنج كنفرانس ديگر هم لازم بود كه تااندازه اى پرده از روى انديشه هاى تابناك
اين سالك راه حق كه بحق اورا([ لسان الغيب]( خوانده اند , برداشته شود .
يادداشتهايش موجود است و شايد روزى موفق به تنظيم و پخش و نشر آنها بشوم .
جاى تاسف است كه مردى آنچنان , اينچنين تفسير مى شود . به هر حال , مادى مسلكان
از چسباندن حافظ به خود طرفى نمى بندند . . . ( 1 )
آرى , همچنانكه از كلام استاد بر مى آيد حمل اشعار خواجه حافظ به ظاهر الفاظ و
برداشت مادى از اشارات عرفانى آن سالك راه حق به هيچ روى در خور مقام و
شخصيت آن فرزانه نيست . باشد كه نكات مورد نظر استاد كه در حاشيه اشعار
يادداشت شده است همچون نشانه هاى راه , راهبر و راهنماى خوانندگان محترم به
سوى مقصود باشد . از خداى متعال توفيق خدمت مسالت مى نماييم .
12 ارديبهشت 72
شوراى نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مطهرى
1 . نقل از مقدمه كتاب علل گرايش به ماديگرى .
1
ديوان
خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازى
باهتمام
محمد قزوينى و دكتر قاسم غنى
همراه با يادداشتهاى استاد مطهرى
2
غزل 1
الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها [1]
که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها
به بوي نافهاي کاخر صبا زان طره بگشايد
ز تاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دلها[1]
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم
جرس فرياد ميدارد که بربنديد محملها[2]
به مي سجاده رنگين کن گرت پير مغان گويد
که سالک بيخبر نبود ز راه و رسم منزلها[3]
شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها [4]
همه کارم ز خود کامي به بدنامي کشيد آخر[5]
نهان کي ماند آن رازي کز او سازند محفلها
حضوري گر هميخواهي از او غايب مشو حافظ [6] و [7]
متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها
1. اين مصراع، دومين مصراع بيت معروف يزيد بن معاويه است که :«اَنَا المَسمومُ ما عِندي بِتَرياقٍ اَدِرکَأساً وَ ناوِلها اَلا يا اَيهَا السّاقي» همچنانکه اين بيت :«چون آفتاب مي از مشرق پياله برآيد – زباغ عارض ساقي هزار لاله بر آيد» (ص158) يادآور بيت ديگر اوست که: شُمَيسَةُ کَرمٍ بُرجُها قَعرُدِنَّها وَ مَشرِقُهَا السّاقي وَ مَغرِبُها فَمي
2 سختي راه
3 عبور از منازل
4 تسليم به پير و راهنما (ر ک ف).
5 وحشت راه و خطر آن
6 بدنامي
7 خوديابي
8 حضور (ر ک ف)
3
غزل 2
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس[1]
کجاست دير مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندي صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا[2]
ز روي دوست دل دشمنان چه دريابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا[3]
چو کحل بينش ما خاک آستان شماست
کجا رويم بفرما از اين جناب کجا[4]
مبين به سيب زنخدان که چاه در راه است [5[
کجا هميروي اي دل بدين شتاب کجا
بشد که ياد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا[6]
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اي دوست
قرار چيست صبوري کدام و خواب کجا[7]
غزل 3
اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقي مي باقي که در جنت نخواهي يافت[8]
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را[9[
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را[10[
من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را[11]
4
اگر دشنام فرمايي و گر نفرين دعا گويم[12[
جواب تلخ ميزيبد لب لعل شکرخا را
نصيحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانان سعادتمند پند پير دانا را[13]
حديث از مطرب و مي گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را[14]
غزل گفتي و در سفتي بيا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را
غزل 4
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بيابان تو دادهاي ما را[15]
شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدي نکند طوطي شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد اي گل
که پرسشي نکني عندليب شيدا را
به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر
به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست
سهي قدان سيه چشم ماه سيما را
چو با حبيب نشيني و باده پيمايي
به ياد دار محبان بادپيما را
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب
که وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسيحا را
5
غزل 5
دل ميرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتي شکستگانيم اي باد شرطه برخيز
باشد که بازبينيم ديدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نيکي به جاي ياران فرصت شمار يارا[16[
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا
اي صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزي تفقدي کن درويش بينوا را[17[
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوي نيک نامي ما را گذر ندادند[ 18[
گر تو نميپسندي تغيير کن قضا را
آن تلخ وش که صوفي ام الخباثش خواند[19 [
اشهي لنا و احلي من قبله العذارا
هنگام تنگدستي در عيش کوش و مستي
کاين کيمياي هستي قارون کند گدا را[20]
سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد[21]
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آيينه سکندر جام مي است بنگر [22]
تا بر تو عرضه دارد(1) احوال ملک دارا
خوبان پارسي گو بخشندگان عمرند
ساقي بده بشارت رندان پارسا را[23]
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مي آلود
اي شيخ پاکدامن معذور دار ما را [24]
1. در نسخه (خ) بتصحيح الحاقي: دارم.
6
غزل 6
به ملازمان سلطان که رساند اين دعا را
که به شکر پادشاهي ز نظر مران گدا را
ز رقيب ديوسيرت به خداي خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددي دهد خدا را
مژه سياهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فريب او بينديش و غلط مکن نگارا
دل عالمي بسوزي چو عذار برفروزي
تو از اين چه سود داري که نميکني مدارا
همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي
به پيام آشنايان بنوازد آشنا را
چه قيامت است جانا که به عاشقان نمودي
دل و جان فداي رويت بنما عذار ما را
به خدا که جرعهاي ده تو به حافظ سحرخيز[25]
که دعاي صبحگاهي اثري کند شما را
غزل 7
صوفي بيا که آينه صافيست جام را
تا بنگري صفاي مي لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاين حال نيست زاهد عالي مقام را[26]
عنقا شکار کس نشود دام بازچين [27]
کان جا هميشه باد به دست است دام را[28]
در بزم دور يک دو قدح درکش و برو
يعني طمع مدار وصال دوام را[29]
اي دل شباب رفت و نچيدي گلي ز عيش[30]
پيرانه سر مکن هنري ننگ و نام را
در عيش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضه دارالسلام را[31]
7
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است
اي خواجه بازبين به ترحم غلام را
حافظ مريد جام مي است اي صبا برو[32]
وز بنده بندگي برسان شيخ جام را[33]
غزل 8
ساقيا برخيز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ايام را
ساغر مي بر کفم نه تا ز بر
برکشم اين دلق ازرق فام را
گر چه بدناميست نزد عاقلان
ما نميخواهيم ننگ و نام را[34]
باده درده چند از اين باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سينه نالان من
سوخت اين افسردگان خام را[35]
محرم راز دل شيداي خود
کس نميبينم ز خاص و عام را[36]
با دلارامي مرا خاطر خوش است
کز دلم يک باره برد آرام را
ننگرد ديگر به سرو اندر چمن
هر که ديد آن سرو سيم اندام را[37]
صبر کن حافظ به سختي روز و شب
عاقبت روزي بيابي کام را
غزل 9
رونق عهد شباب است دگر بستان را
ميرسد مژده گل بلبل خوش الحان را[38]
8
اي صبا گر به جوانان چمن بازرسي[39]
خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان(1) را
گر چنين جلوه کند مغبچه باده فروش[40]
خاکروب در ميخانه کنم مژگان را
اي که بر مه کشي از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را[41]
ترسم اين قوم که بر دردکشان ميخندند
در سر کار خرابات کنند ايمان را
يار مردان خدا باش که در کشتي نوح
هست خاکي که به آبي نخرد طوفان را[42]
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان را[43]
هر که را خوابگه آخر مشتي خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشي ايوان را[44]
ماه کنعاني من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کني زندان را
حافظا مي خور و رندي کن و خوش باش ولي[45]
دام تزوير مکن چون دگران قرآن را[46]
غزل 10
دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما[47]
چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما
ما مريدان روي سوي قبله چون آريم چون
روي سوي خانه خمار دارد پير ما
در خرابات طريقت ما به هم منزل شويم[48 و 49]
کاين چنين رفتهست در عهد ازل تقدير ما
(1) در نسخه (خ): گل ريحان (بدون واو عاطفه)
9
عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است
عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما[50]
روي خوبت آيتي از لطف بر ما کشف کرد
زان زمان جز لطف و خوبي نيست در تفسير ما]51[
با دل سنگينت آيا هيچ درگيرد شبي
آه آتشناک و سوز سينه شبگير ما[52]
تير آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهيز کن از تير ما
غزل 11
ساقي به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پياله عکس رخ يار ديدهايم
اي بيخبر ز لذت شرب مدام ما[53]
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما]54[
چندان بود کرشمه و ناز سهي قدان
کايد به جلوه سرو صنوبرخرام ما
اي باد اگر به گلشن احباب بگذري
زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما[55]
گو نام ما ز ياد به عمدا چه ميبري
خود آيد آن که ياد نياري ز نام ما
مستي به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپردهاند به مستي زمام ما[56]
ترسم که صرفهاي نبرد روز بازخواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما[57]
حافظ ز ديده دانه اشکي هميفشان[58]
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
10
درياي اخضر فلک و کشتي هلال
هستند غرق نعمت حاجي قوام ما
غزل 12
اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما[59]
آب روي خوبي از چاه زنخدان شما[60]
عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما
کس به دور نرگست طرفي نبست از عافيت
به که نفروشند مستوري به مستان شما
بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر
زان که زد بر ديده آبي(1) روي رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدستهاي
بو که بويي بشنويم از خاک بستان شما
عمرتان باد و مراد اي ساقيان بزم جم
گر چه جام ما نشد پرمي به دوران شما
دل خرابي ميکند دلدار را آگه کنيد
زينهار اي دوستان جان من و جان شما
کي دهد دست اين غرض يا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پريشان شما[61]
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذري
کاندر اين ره کشته بسيارند قربان شما
اي صبا با ساکنان شهر يزد از ما بگو
کاي سر حق ناشناسان گوي چوگان شما
(1) در نسخه خ اين سه کلمه محو شده و بعد بجاي آن بهمين نحو که در متن است نوشته شده و صورت اصلي معلوم نيست.
11
گر چه دوريم از بساط قرب همت دور نيست
بنده شاه شماييم و ثناخوان شما[62]
اي شهنشاه بلنداختر خدا را همتي
تا ببوسم همچو اختر خاک ايوان شما
ميکند حافظ دعايي بشنو آميني بگو
روزي ما باد لعل شکرافشان شما
غزل 13
ميدمد صبح و کله بست سحاب
الصبوح الصبوح يا اصحاب
ميچکد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام يا احباب
ميوزد از چمن نسيم بهشت
هان بنوشيد دم به دم مي ناب
تخت زمرد(1) زده است گل به چمن
راح چون لعل آتشين درياب
در ميخانه بستهاند دگر[63]
افتتح(2) يا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سينههاي کباب
اين چنين موسمي عجب باشد
که ببندند ميکده به شتاب
بر رخ ساقي پري پيکر
همچو حافظ بنوش باده ناب
غزل 14
گفتم اي سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکين غريب
(1) در نسخه (خ) : سرمد.
(2) در نسخه (خ): افتح.
12
گفتمش مگذر زماني گفت معذورم بدار
خانه پروردي چه تاب آرد غم چندين غريب
خفته بر سنجاب شاهي نازنيني را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب
اي که در زنجير زلفت جاي چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشکين بر رخ رنگين غريب
مينمايد عکس مي در رنگ روي مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريب
بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکين غريب[64]
گفتم اي شام غريبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد اين غريب
گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند[65]
دور نبود گر نشيند خسته و مسکين غريب
غزل 15
اي شاهد قدسي که کشد بند نقابت[66 و 67]
و اي مرغ بهشتي که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از ديده در اين فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسايش و خوابت[68]
درويش نميپرسي و ترسم که نباشد
انديشه آمرزش و پرواي ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماري
پيداست از اين شيوه که مست است شرابت
تيري که زدي بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه انديشه کند راي صوابت
هر ناله و فرياد که کردم نشنيدي
پيداست نگارا که بلند است جنابت
13
دور است سر آب از اين باديه هش دار
تا غول بيابان نفريبد به سرابت[69]
تا در ره پيري به چه آيين روي اي دل
باري به غلط صرف شد ايام شبابت
اي قصر دل افروز که منزلگه انسي
يا رب مکناد آفت ايام خرابت
حافظ نه غلاميست که از خواجه گريزد
صلحي کن و بازآ که خرابم ز عتابت
غزل 16
خمي که ابروي شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت[70]
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت[71]
به يک کرشمه که نرگس به خودفروشي کرد[72]
فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت[73]
شراب خورده و خوي کرده ميروي به چمن
که آب روي تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت[74]
بنفشه طره مفتول خود گره ميزد
صبا حکايت زلف تو در ميان انداخت[75]
ز شرم آن که به روي تو نسبتش کردم
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت [76]
من از ورع مي و مطرب نديدمي زين پيش
هواي مغبچگانم در اين و آن انداخت[77]
کنون به آب مي لعل خرقه ميشويم
نصيبه ازل از خود نميتوان انداخت
14
مگر گشايش حافظ در اين خرابي بود
78 که بخشش ازلش در مي مغان انداخت
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگي خواجه جهان انداخت[79]
غزل 17
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت[80]
تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع[81]
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنايي نه غريب است که دلسوز من است[82]
چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت
چون پياله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بي مي و خمخانه بسوخت[83]
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي
که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت
غزل 18
ساقيا آمدن عيد مبارک بادت
وان مواعيد که کردي مرواد از يادت[84]
در شگفتم که در اين مدت ايام فراق
برگرفتي ز حريفان دل و دل ميدادت
15
برسان بندگي دختر رز گو به درآي
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت[85]
شادي مجلسيان در قدم و مقدم توست
جاي غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ايزد که ز تاراج خزان رخنه نيافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت اين کشتي نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنيادت
غزل 19
اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست[86]
شب تار است و ره وادي ايمن در پيش
آتش طور کجا موعد ديدار کجاست[87]
هر که آمد به جهان نقش خرابي دارد
در خرابات بگوييد که هشيار کجاست[88 و 89]
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسي محرم اسرار کجاست
هر سر موي مرا با تو هزاران کار است
ما کجاييم و ملامت گر بيکار کجاست
بازپرسيد ز گيسوي شکن در شکنش
کاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل ديوانه شد آن سلسله مشکين کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروي دلدار کجاست
ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي
عيش بي يار مهيا نشود يار کجاست[90]
16
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بي خار کجاست
غزل 20
روزه يک سو شد و عيد آمد و دلها برخاست [91 و 92]
مي ز خمخانه به جوش آمد و مي بايد خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندي و طرب کردن رندان پيداست
چه ملامت بود آن را که چنين باده خورد
اين چه عيب است بدين بيخردي وين چه خطاست[93]
باده نوشي که در او روي و ريايي نبود
بهتر از زهدفروشي که در او روي و رياست[94]
ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق
آن که او عالم سر است بدين حال گواست
فرض ايزد بگذاريم و به کس بد نکنيم[95]
وان چه گويند روا نيست نگوييم رواست (1)
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم
باده از خون رزان است نه از خون شماست[96]
اين چه عيب است کز آن عيب خلل خواهد بود[97]
ور بود نيز چه شد مردم بيعيب کجاست[98]
غزل 21
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشين کز تو سلامت برخاست
که شنيدي که در اين بزم دمي خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافي زد
پيش عشاق تو شبها به غرامت برخاست
(1) در نسخه خ: ور بگويند ره اينست بگوئيم رواست
17
در چمن باد بهاري ز کنار گل و سرو
به هواداري آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتي و از خلوتيان ملکوت
به تماشاي تو آشوب قيامت برخاست
پيش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ اين خرقه بينداز مگر جان ببري
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست
غزل 22
چو بشنوي سخن اهل دل مگو که خطاست[99]
سخن شناس نهاي جان من خطا اين جاست
سرم به دنيي و عقبي فرو نميآيد[100]
تبارک الله از اين فتنهها که در سر ماست [101]
در اندرون من خسته دل ندانم کيست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست [102]
دلم ز پرده برون شد کجايي اي مطرب
بنال هان که از اين پرده کار ما به نواست[103]
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست [104]
نخفتهام ز خيالي که ميپزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنين که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشوييد حق به دست شماست[105]
از آن به دير مغانم عزيز ميدارند
که آتشي که نميرد هميشه در دل ماست[106]
چه ساز بود که در پرده ميزد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست[107]
18
نداي عشق تو ديشب در اندرون دادند
فضاي سينه حافظ هنوز پر ز صداست[108]
غزل 23
خيال روي تو در هر طريق همره ماست
نسيم موي تو پيوند جان آگه ماست
به رغم مدعياني که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
ببين که سيب زنخدان تو چه ميگويد
هزار يوسف مصري فتاده در چه ماست[109]
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پريشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوت سراي خاص بگو
فلان ز گوشه نشينان خاک درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
هميشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالي حافظ دري زند بگشاي
که سالهاست که مشتاق روي چون مه ماست
غزل 24
مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست[101]
که به پيمانه کشي شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبير زدم يک سره بر هر چه که هست[111]
مي بده تا دهمت آگهي از سر قضا
که به روي که شدم عاشق و از بوي که مست[112]
کمر کوه کم است از کمر مور اين جا
نااميد از در رحمت مشو اي باده پرست
19
بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
زير اين طارم فيروزه کسي خوش ننشست
جان فداي دهنش باد که در باغ نظر
چمن آراي جهان خوشتر از اين غنچه نبست
حافظ از دولت عشق تو سليماني شد
يعني از وصل تواش نيست بجز باد به دست[113]
غزل 25
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلاي سرخوشي اي صوفيان باده پرست
اساس توبه که در محکمي چو سنگ نمود
ببين که جام زجاجي چه طرفهاش بشکست
بيار باده که در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست[114]
از اين رباط دودر چون ضرورت است رحيل
رواق و طاق معيشت چه سربلند و چه پست[115]
مقام عيش ميسر نميشود بيرنج
بلي به حکم بلا بستهاند عهد الست[116]
به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش ميباش
که نيستيست سرانجام هر کمال که هست[117]
شکوه آصفي و اسب باد و منطق طير
به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست[118]
به بال و پر مرو از ره که تير پرتابي
هوا گرفت زماني ولي به خاک نشست[119]
زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گويد
که گفته سخنت ميبرند دست به دست
غزل 26
20
زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مست
پيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس کنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست[120]
سر فرا گوش من آورد به آواز حزين
گفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست
عاشقي را که چنين باده شبگير دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو اي زاهد و بر دردکشان خرده مگير
که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست
آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام مي و زلف گره گير نگار
اي بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
غزل 27
در دير مغان آمد يارم قدحي در دست
مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پيدا
وز قد بلند او بالاي صنوبر پست
آخر به چه گويم هست از خود خبرم چون نيست
وز بهر چه گويم نيست با وي نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غاليه خوش بو شد در گيسوي او پيچيد
ور وسمه کمانکش گشت در ابروي او پيوست
بازآي که بازآيد عمر شده حافظ
هر چند که نايد باز تيري که بشد از شست
غزل 28
21
به جان خواجه و حق قديم و عهد درست
که مونس دم صبحم دعاي دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست برد
ز لوح سينه نيارست نقش مهر تو شست
بکن معاملهاي وين دل شکسته بخر
که با شکستگي ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتم جم ياوه کرد و بازنجست
دلا طمع مبر از لطف بينهايت دوست
چو لاف عشق زدي سر بباز چابک و چست
به صدق کوش که خورشيد زايد از نفست[121]
که از دروغ سيه روي گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شيداي کوه و دشت و هنوز
نميکني به ترحم نطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوي
گناه باغ چه باشد چو اين گياه نرست
غزل 29
ما را ز خيال تو چه پرواي شراب است
خم گو سر خود گير که خمخانه خراب است
گر خمر بهشت است بريزيد که بي دوست
هر شربت عذبم که دهي عين عذاب است
افسوس که شد دلبر و در ديده گريان
تحرير خيال خط او نقش بر آب است
بيدار شو اي ديده که ايمن نتوان بود
زين سيل دمادم که در اين منزل خواب است
معشوق عيان ميگذرد بر تو وليکن
اغيار هميبيند از آن بسته نقاب است[122]
22
گل بر رخ رنگين تو تا لطف عرق ديد
در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
سبز است در و دشت بيا تا نگذاريم
دست از سر آبي که جهان جمله سراب است
در کنج دماغم مطلب جاي نصيحت
کاين گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است[123]
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طور عجب لازم ايام شباب است[124]
غزل 30
زلفت هزار دل به يکي تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوي نسيمش دهند جان
بگشود نافهاي و در آرزو ببست
شيدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گري کرد و رو ببست[125]
ساقي به چند رنگ مي اندر پياله ريخت
اين نقشها نگر که چه خوش در کدو ببست
يا رب چه غمزه کرد صراحي که خون خم
با نعرههاي قلقلش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
بر اهل وجد و حال در هاي و هو ببست[126]
حافظ هر آن که عشق نورزيد و وصل خواست
احرام طوف کعبه دل بي وضو ببست[127]
غزل 31
آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است[128]
يا رب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است
23
تا به گيسوي تو دست ناسزايان کم رسد
هر دلي از حلقهاي در ذکر يارب يارب است
کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف
صد هزارش گردن جان زير طوق غبغب است[129]
شهسوار من که مه آيينه دار روي اوست
تاج خورشيد بلندش خاک نعل مرکب است
عکس خوي بر عارضش بين کفتاب گرم رو
در هواي آن عرق تا هست هر روزش تب است
من نخواهم کرد ترک لعل يار و جام مي
زاهدان معذور داريدم که اينم مذهب است[130]
اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زين
با سليمان چون برانم من که مورم مرکب است
آن که ناوک بر دل من زير چشمي ميزند
قوت جان حافظش در خنده زير لب است
آب حيوانش ز منقار بلاغت ميچکد
زاغ کلک من به نام ايزد چه عالي مشرب است
غزل 32
خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بست
گشاد کار من اندر کرشمههاي تو بست
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
زمانه تا قصب نرگس(1) قباي تو بست
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
نسيم گل چو دل اندر پي هواي تو بست[131]
مرا به بند تو دوران چرخ راضي کرد
ولي چه سود که سررشته در رضاي تو بست
چو نافه بر دل مسکين من گره مفکن
که عهد با سر زلف گره گشاي تو بست
(1) چنين است در خ و ق، ولي غالب نسخ: زرکش
24
تو خود وصال دگر بودي اي نسيم وصال
خطا نگر که دل اميد در وفاي تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو که پاي تو بست
غزل 33
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون کوي دوست هست به صحرا چه حاجت است[132]
جانا به حاجتي که تو را هست با خدا
کخر دمي بپرس که ما را چه حاجت است
اي پادشاه حسن خدا را بسوختيم
آخر سال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتيم و زبان سال نيست
در حضرت کريم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به يغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمير منير دوست
اظهار احتياج خود آن جا چه حاجت است[133]
آن شد که بار منت ملاح بردمي
گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است
اي مدعي برو که مرا با تو کار نيست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
اي عاشق گدا چو لب روح بخش يار
ميداندت وظيفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عيان شود
با مدعي نزاع و محاکا چه حاجت است
غزل 34
25
رواق منظر چشم من آشيانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودي دل
لطيفههاي عجب زير دام و دانه توست
دلت به وصل گل اي بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن
که اين مفرح ياقوت در خزانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولي خلاصه جان خاک آستانه توست
من آن نيم که دهم نقد دل به هر شوخي
در خزانه به مهر تو و نشانه توست
تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين کار[134]
که توسني چو فلک رام تازيانه توست
چه جاي من که بلغزد سپهر شعبده باز
از اين حيل که در انبانه بهانه توست
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شيرين سخن ترانه توست
غزل 35
برو به کار خود اي واعظ اين چه فريادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
ميان او که خدا آفريده است از هيچ
دقيقهايست که هيچ آفريده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون ناي
نصيحت همه عالم به گوش من بادست
گداي کوي تو از هشت خلد مستغنيست
اسير عشق تو از هر دو عالم آزادست[135]
26
اگر چه مستي عشقم خراب کرد ولي
اساس هستي من زان خراب آبادست[136]
دلا منال ز بيداد و جور يار که يار
تو را نصيب همين کرد و اين از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز اين فسانه و افسون مرا بسي يادست
غزل 36
تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست
دل سودازده از غصه دو نيم افتادست
چشم جادوي تو خود عين سواد سحر است
ليکن اين هست که اين نسخه سقيم افتادست[137]
در خم زلف تو آن خال سيه داني چيست
نقطه دوده که در حلقه جيم افتادست
زلف مشکين تو در گلشن فردوس عذار
چيست طاووس که در باغ نعيم افتادست
دل من در هوس روي تو اي مونس جان
خاک راهيست که در دست نسيم افتادست
همچو گرد اين تن خاکي نتواند برخاست
از سر کوي تو زان رو که عظيم افتادست
سايه قد تو بر قالبم اي عيسي دم
عکس روحيست که بر عظم رميم افتادست
آن که جز کعبه مقامش نبد از ياد لبت
بر در ميکده ديدم که مقيم افتادست[138]
حافظ گمشده را با غمت اي يار عزيز
اتحاديست که در عهد قديم افتادست
غزل 37
27
بيا که قصر امل سخت سست بنيادست
بيار باده که بنياد عمر بر بادست[139]
غلام همت آنم که زير چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادست
چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژدهها دادست[140]
که اي بلندنظر شاهباز سدره نشين
نشيمن تو نه اين کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش ميزنند صفير
ندانمت که در اين دامگه چه افتادست[141]
نصيحتي کنمت ياد گير و در عمل آر
که اين حديث ز پير طريقتم يادست
غم جهان مخور و پند من مبر از ياد
که اين لطيفه عشقم ز ره روي يادست
رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي
که بر من و تو در اختيار نگشادست
مجو درستي عهد از جهان سست نهاد
که اين عجوز عروس هزاردامادست[142]
نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل
بنال بلبل بي دل که جاي فريادست
حسد چه ميبري اي سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
غزل 38
بي مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست
(1) اين غزل باستقبال غزلي از واحدي است که مطلع آن اينست : مباش بنده آن کز غم تو آزادست غمش مخور که بغم خوردن تو دلشادست،
28
هنگام وداع تو ز بس گريه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
ميرفت خيال تو ز چشم من و ميگفت
هيهات از اين گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور هميداشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزديک شد آن دم که رقيب تو بگويد
دور از رخت اين خسته رنجور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو ليکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ريز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعيه سور نماندست
غزل 39
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
اي نازنين پسر تو چه مذهب گرفتهاي[143]
کت خون ما حلالتر از شير مادر است
چون نقش غم ز دور ببيني شراب خواه[144]
تشخيص کردهايم و مداوا مقرر است
از آستان پير مغان سر چرا کشيم
دولت در آن سرا و گشايش در آن در است
يک قصه بيش نيست غم عشق وين عجب[145]
کز هر زبان که ميشنوم نامکرر است
دي وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گويد و بازش چه در سر است
29
شيراز و آب رکني و اين باد خوش نسيم[146]
عيبش مکن که خال رخ هفت کشور است
فرق است از آب خضر که ظلمات جاي او است
تا آب ما که منبعش الله اکبر است
ما آبروي فقر و قناعت نميبريم
با پادشه بگوي که روزي مقدر است[147]
حافظ چه طرفه شاخ نباتيست کلک تو
کش ميوه دلپذيرتر از شهد و شکر است
غزل 40
المنه لله که در ميکده باز است[148]
زان رو که مرا بر در او روي نياز است
خمها همه در جوش و خروشند ز مستي
وان مي که در آن جاست حقيقت نه مجاز است
از وي همه مستي و غرور است و تکبر
وز ما همه بيچارگي و عجز و نياز است
رازي که بر غير نگفتيم و نگوييم
با دوست بگوييم که او محرم راز است
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که اين قصه دراز است
بار دل مجنون و خم طره ليلي
رخساره محمود و کف پاي اياز است
بردوختهام ديده چو باز از همه عالم
تا ديده من بر رخ زيباي تو باز است
در کعبه کوي تو هر آن کس که بيايد
از قبله ابروي تو در عين نماز است
اي مجلسيان سوز دل حافظ مسکين
از شمع بپرسيد که در سوز و گداز است
1 صومعه، خرقه سالوس
2 صلاح و تقوا وعظ، رندي و رباب
3 محجوبين عن لقاء ربّهم
4 خدمت ولّي کامل
5 زنخدان و چاه
6 ؟
7 ناآرامي ايام طلب
8 مي باقي
9 تجلّيات
10 استغناء او از عبادت
11 حسن و عشق
12 عاشقم بر قهر و بر لطف
13 راهنما
14 عقل و عشق (ر ک ف).
15 هجران و درد
16 ؟ ]ترکيب ضعيف[ (ر ک ف).
17 پيرو قطب
18 ننگ و نام
19 امّ الخبائث
20 ؟]گدايي و گنج[ (ر ک ف).
21 غيرت
22 آيينه سکندر
23 رندان پارسا (ر ک ف).
24 قضا و قدر
25 حافظ سحر خيز (ر ک ف).
26معرفت حق از سير و سلوک حاصل مي شود و بس.
27 عنقا (ر ک ف).
28 معرفت ما به کنه غير ميسر است( رک ف).
29 آنجا که وصال مدام است
30 تأسف از عدم وصول
31 عيش نقد و دم عرفاني (ر ک ف ).
32 انجوي:« حافظ مريد جام جم است...»
33 جامي و شيخ جام (گويند اين بيت اشاره است به داستان احمد جام که پس از توبه، در همه عمر خُم شکني مي کرده است. رجوع شود به احوال شيخ جام)
34 ننگ و نام
35 دود آه سينه مردِ پخته
36 راز دل و نامحرمان
37 بارقه الهي
38 جوان شدن روزگار
39 جوانان چمن
40 مغبچه (ر ک ف).
41 ؟
42 معاشرت مردان خدا
43 بي وقايي دنيا
44 بي وفايي دنيا
45 ميخوارگي و رندي
46 قران
47 نماز و قبله يا خانه خمّار (عبادت)
48 ترکيب ضعيفي است (ر ک ف). انجوي :«نيز هم منزل شويم». اين نيز اصلاح نامتناسبي است.
49 طريقت
50 عقل و عشق (ر ک ف).
51 خوشبيني (ر ک ف).
52 ناله شب
53 لذّت روحاني، خدا در جهان
54 جاوداني
55
56 شرط اوّل قدم، مستي است.
57 آب حرام
58 اشک و گريه
59 يا : حسن ماه؟
60 زنخدان
61 خاطر مجموع
62 مدح
63 بستن در ميخانه (ر ک ف).
64 خط (ر ک ف).
65 حيرت آشنايان
66 شاهد قدسي
67 بند نقاب ( ر ک ف).
68 غيرت سالک
69 خطر راه
70 کُنتُ کَنزاً مَخفِيا..
71 تقدّم عشق بر خلقت (ر ک ف).
72 تجلّي واحد (ر ک ف).
73 سريان عشق در موجودات
74 مظهريت حسن
75 مظهريت حسن
76مظهر نه ظاهر
77 مي و مطرب و عشق
78 آبادي بعد از خرابي
79 مدح
80 درد و هجران
81 ترکيب ضعيفي است و شايد: آتش و اشکم (ر ک ف).
82 ايضاً ترکيب ضعيفي است (ر ک ف).
83 انجوي: پيمانه
84عيد رمضان و آزادگي ميخوارگي (ر ک ف).
85 آزادي و ميخوارگي (ر ک ف).
86 رک حاشيه ص 349.
87 سلوک و طريقت، شب ، وادي ايمن (ر ک ف).
88 سريان عشق (ر ک ف).
89 خرابات از نظر عارف= همه جهان براي او
90 انجوي :«باده و مطرب و گل جمله مهيآست ولي – عيش بي يار مهنّا نبود، يار کجاست؟» رک مقدّمه انجوي ص 116.
91 دلها برخاست (ر ک ف).
92 روزه و عيد(ر ک ف).
93 ايضاً ترکيب ضعيفي است (ر ک ف). انجوي :«اين نه عيب است برِ عاشق رند و نه خطاست»
94 ميخوارگي و رياکاري
95 فرض ايزد بگذاريم
96 باده خواري
97 انجوي:« اين نه عيب است»
98 تخلّص ندارد. انجوي:«حافظ از عشق خط و خال تو سرگردان است همچو پرگار ولي نقطه دل پابرجاست».
99 سخن اهل دل (ر ک ف).
100 استغنا و آزادي عرفاني
101 استغنا
102 عشق الهي
103 سماع
104خوشبيني به جهان پس از رجوع به حق (ر ک ف).
105 ترکيب ضعيفي است (ر ک ف).
106آتش عشق
107 آتش عشق
108 عشق الهي
109 زنخدان و چاه
110 طاعت و تقوا
111ايمان در راه عشق
112 سرّ قضا به وسيله عرفان
113 فنا
114 استغنا
115 بي اعتنايي به لذّت دنيا
116 بلايا
117 بي اعتباري دنيا
118 بي اعتباري دنيا
119 بي اعتباري دنيا
120 وصول يا تجلّي
121 صدق در سلوک
122 خلوت دل و اغيار (ر ک ف).
123 موسيقي
124 شباب جواني
125 ظهور و خفا
126 اهل وجود و حال
127 عشق و طلب براي وصول
128 اهل خلوت و شب قدر
129 چاه زنخدان
130 مذهب مي و معشوق
131 فتح قلب
132 خلوت عارف داستان رابعه در بحثي در تصوّف
133 عِلمُهُ بِحالي يکفي عَن مَقالي
134 اين مصراع در ص 315 مکرّر شده است.
135 آزادي از ماسوا
136 آبادي بعد از خرابي
137 ؟
138 اين بيت دليل بر ملامتي بودن حافظ گرفته شده است (ر ک ف).
139 دم نقد
140 سروش ميخانه و الهام سحري (ر ک ف).
141 انسان قبل الدنيا (مبدأ و معاد) (ر ک ف).
142 ترک دنيا
143 نازنين پسر (ر ک ف).
144 شراب
145 يک قصه بيش نيست غم عشق
146 شيراز
147 فقر و قناعت و استغنا، انجوي:«در کوي ما شکسته دلي مي خرند و بس بازار خود فروشي از آن سوي ديگر است».
148 باز بودن در ميکده و مفهوم آن (ر ک ف).
غزل 41
30
اگر چه باده فرح بخش و باد گلبيز است
به بانگ چنگ مخور مي که محتسب تيز است[1]
صراحي اي و حريفي گرت به چنگ افتد
به عقل نوش که ايام فتنه انگيز است
در آستين مرقع پياله پنهان کن
که همچو چشم صراحي زمانه خونريز است
به آب ديده بشوييم خرقهها از مي
که موسم ورع و روزگار پرهيز است
مجوي عيش خوش از دور باژگون سپهر
که صاف اين سر خم جمله دردي آميز است
سپهر برشده پرويزنيست خون افشان
که ريزهاش سر کسري و تاج پرويز است
عراق و فارس گرفتي به شعر خوش حافظ
بيا که نوبت بغداد و وقت تبريز است
غزل 42
حال دل با تو گفتنم هوس است[2]
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بين که قصه فاش
از رقيبان نهفتنم هوس است
شب قدري چنين عزيز و شريف
با تو تا روز خفتنم هوس است[3]
وه که دردانهاي چنين نازک
در شب تار سفتنم هوس است[4]
اي صبا امشبم مدد فرماي
که سحرگه شکفتنم هوس است
از براي شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
31
همچو حافظ به رغم مدعيان
شعر رندانه گفتنم هوس است[5]
غزل 43
صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش است
وقت گل خوش باد کز وي وقت ميخواران خوش است
از صبا هر دم مشام جان ما خوش ميشود
آري آري طيب انفاس هواداران خوش است
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد
ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
دوست را با ناله شبهاي بيداران خوش است
نيست در بازار عالم خوشدلي ور زان که هست
شيوه رندي و خوش باشي عياران خوش است[6]
از زبان سوسن آزادهام آمد به گوش
کاندر اين دير کهن کار سبکباران خوش است[7]
حافظا ترک جهان گفتن طريق خوشدليست[8]
تا نپنداري که احوال جهان داران خوش است
غزل 44
کنون که بر کف گل جام باده صاف است
به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است[9]
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير
چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است[10]
فقيه مدرسه دي مست بود و فتوي داد
که مي حرام ولي به ز مال اوقاف است[11]
32
به درد و صاف تو را حکم نيست خوش درکش
که هر چه ساقي ما کرد عين الطاف است[12]
ببر ز خلق و چو عنقا قياس کار بگير[13]
که صيت گوشه نشينان ز قاف تا قاف است
حديث مدعيان و خيال همکاران
همان حکايت زردوز و بورياباف است[14]
خموش حافظ و اين نکتههاي چون زر سرخ
نگاه دار که قلاب شهر صراف است
غزل 45
در اين زمانه رفيقي که خالي از خلل است
صراحي مي ناب و سفينه غزل است
جريده رو که گذرگاه عافيت تنگ است
پياله گير که عمر عزيز بيبدل است
نه من ز بي عملي در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بي عمل است
به چشم عقل در اين رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بيثبات و بيمحل است
بگير طره مه چهرهاي و قصه مخوان
که سعد و نحس ز تاثير زهره و زحل است
دلم اميد فراوان به وصل روي تو داشت
ولي اجل به ره عمر رهزن امل است
به هيچ دور نخواهند يافت هشيارش
چنين که حافظ ما مست باده ازل است[15]
غزل 46
گل در بر و مي در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنين روز غلام است
33
گو شمع مياريد در اين جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است وليکن
بي روي تو اي سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول ني و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر مياميز که ما را
هر لحظه ز گيسوي تو خوش بوي مشام است
از چاشني قند مگو هيچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شيرين تو کام است
تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است
همواره مرا کوي خرابات مقام است
از ننگ چه گويي که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسي که مرا ننگ ز نام است[16]
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظرباز
وان کس که چو ما نيست در اين شهر کدام است
با محتسبم عيب مگوييد که او نيز
پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است
حافظ منشين بي مي و معشوق زماني
کايام گل و ياسمن و عيد صيام است[17]
غزل 47
به کوي ميکده هر سالکي که ره دانست
دري دگر زدن انديشه تبه دانست[18]
زمانه افسر رندي نداد جز به کسي
که سرفرازي عالم در اين کله دانست
بر آستانه ميخانه هر که يافت رهي
ز فيض جام مي اسرار خانقه دانست[19]
1 محتسب و منع ميخوارگي (ر ک ف).
2 حال دل و خبر دل
3 شب قدر و عبادت
4 !]جامه در نيکنامي دريدن[ (ر ک ف).
5 شعر رندانه
6 ناله شب بيداران (ر ک ف).
7 سبکباري
8 ترک نيا و خوشدلي
9 درس عشق
10 درس کشّاف
11مال وقف و فقيه
12 مقام رضا براي سالک
13 خلوت، عنقا (ر ک ف).
14 حکايت زردوز و بورياباف
15 باده ازل
16 ننگ و نام
17 عيد صيام
18 سالک و سلوک
19 مي
34
هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاک ره دانست[1]
وراي طاعت ديوانگان ز ما مطلب[2]
که شيخ مذهب ما عاقلي گنه دانست
دلم ز نرگس ساقي امان نخواست به جان
چرا که شيوه آن ترک دل سيه دانست
ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم
چنان گريست که ناهيد ديد و مه دانست
حديث حافظ و ساغر که ميزند پنهان
چه جاي محتسب و شحنه پادشه دانست[3]
بلندمرتبه شاهي که نه رواق سپهر
نمونهاي ز خم طاق بارگه دانست[4]
غزل 48
صوفي از پرتو مي راز نهاني دانست[5]
گوهر هر کس از اين لعل تواني دانست
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقي خواند معاني دانست[6]
عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده
بجز از عشق تو باقي همه فاني دانست[7]
آن شد اکنون که ز ابناي عوام انديشم
محتسب نيز در اين عيش نهاني دانست
دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد
ور نه از جانب ما دل نگراني دانست
سنگ و گل را کند از يمن نظر لعل و عقيق
هر که قدر نفس باد يماني دانست[8]
اي که از دفتر عقل آيت عشق آموزي
ترسم اين نکته به تحقيق نداني دانست[9]
35
مي بياور که ننازد به گل باغ جهان
هر که غارتگري باد خزاني دانست[10]
حافظ اين گوهر منظوم که از طبع انگيخت
ز اثر تربيت آصف ثاني دانست
غزل 49
روضه خلد برين خلوت درويشان است
مايه محتشمي خدمت درويشان است
گنج عزلت که طلسمات عجايب دارد
فتح آن در نظر رحمت درويشان است
قصر فردوس که رضوانش به درباني رفت
منظري از چمن نزهت درويشان است
آن چه زر ميشود از پرتو آن قلب سياه
کيمياييست که در صحبت درويشان است
آن که پيشش بنهد تاج تکبر خورشيد
کبرياييست که در حشمت درويشان است
دولتي را که نباشد غم از آسيب زوال
بي تکلف بشنو دولت درويشان است
خسروان قبله حاجات جهانند ولي
سببش بندگي حضرت درويشان است
روي مقصود که شاهان به دعا ميطلبند
مظهرش آينه طلعت درويشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولي
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است
اي توانگر مفروش اين همه نخوت که تو را
سر و زر در کنف همت درويشان است
گنج قارون که فرو ميشود از قهر هنوز
خوانده باشي که هم از غيرت درويشان است[11]
من غلام نظر آصف عهدم کو را
صورت خواجگي و سيرت درويشان است
36
حافظ ار آب حيات ازلي ميخواهي
منبعش خاک در خلوت درويشان است
غزل 50
به دام زلف تو دل مبتلاي خويشتن است
بکش به غمزه که اينش سزاي خويشتن است
گرت ز دست برآيد مراد خاطر ما
به دست باش که خيري به جاي خويشتن است
به جانت اي بت شيرين دهن که همچون شمع
شبان تيره مرادم فناي خويشتن است[12]
چو راي عشق زدي با تو گفتم اي بلبل
مکن که آن گل خندان براي خويشتن است
به مشک چين و چگل نيست بوي گل محتاج
که نافههاش ز بند قباي خويشتن است
مرو به خانه ارباب بيمروت دهر
که گنج عافيتت در سراي خويشتن است[13]
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازي او
هنوز بر سر عهد و وفاي خويشتن است
غزل 51
لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است
وز پي ديدن او دادن جان کار من است
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او ديد و در انکار من است
37
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاهراهيست که منزلگه دلدار من است
بنده طالع خويشم که در اين قحط وفا
عشق آن لولي سرمست خريدار من است
طبله عطر گل و زلف عبيرافشانش
فيض يک شمه ز بوي خوش عطار من است
باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران
کب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود
نرگس او که طبيب دل بيمار من است
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
يار شيرين سخن نادره گفتار من است[14]
غزل 52
روزگاريست که سوداي بتان دين من است
غم اين کار نشاط دل غمگين من است
ديدن روي تو را ديده جان بين بايد[15]
وين کجا مرتبه چشم جهان بين من است
يار من باش که زيب فلک و زينت دهر
از مه روي تو و اشک چو پروين من است
تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن کرد[16]
خلق را ورد زبان مدحت و تحسين من است
دولت فقر خدايا به من ارزاني دار[17]
کاين کرامت سبب حشمت و تمکين من است
واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکين من است
يا رب اين کعبه مقصود تماشاگه کيست
که مغيلان طريقش گل و نسرين من است
38
حافظ از حشمت پرويز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شيرين من است
غزل 53
منم که گوشه ميخانه خانقاه من است
دعاي پير مغان ورد صبحگاه من است[18]
گرم ترانه چنگ صبوح نيست چه باک
نواي من به سحر آه عذرخواه من است[19]
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گداي خاک در دوست پادشاه من است[20]
غرض ز مسجد و ميخانهام وصال شماست
جز اين خيال ندارم خدا گواه من است
مگر به تيغ اجل خيمه برکنم ور ني
رميدن از در دولت نه رسم و راه من است
از آن زمان که بر اين آستان نهادم روي
فراز مسند خورشيد تکيه گاه من است
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناه من است[21]
غزل 54
ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است
ببين که در طلبت حال مردمان چون است
به ياد لعل تو و چشم مست ميگونت
ز جام غم مي لعلي که ميخورم خون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همايون است
حکايت لب شيرين کلام فرهاد است
شکنج طره ليلي مقام مجنون است
39
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوي است
سخن بگو که کلامت لطيف و موزون است
ز دور باده به جان راحتي رسان ساقي
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن دمي که ز چشمم برفت رود عزيز
کنار دامن من همچو رود جيحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگينم
به اختيار که از اختيار بيرون است
ز بيخودي طلب يار ميکند حافظ
چو مفلسي که طلبکار گنج قارون است[22]
غزل 55
خم زلف تو دام کفر و دين است[23]
ز کارستان او يک شمه اين است
جمالت معجز حسن است ليکن
حديث غمزهات سحر مبين است
ز چشم شوخ تو جان کي توان برد
که دايم با کمان اندر کمين است
بر آن چشم سيه صد آفرين باد
که در عاشق کشي سحرآفرين است
عجب علميست علم هيت عشق[24]
که چرخ هشتمش هفتم زمين است
تو پنداري که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبين است[25]
مشو حافظ ز کيد زلفش ايمن
که دل برد و کنون دربند دين است[26]
40
غزل 56
دل سراپرده محبت اوست
ديده آيينه دار طلعت اوست[27]
من که سر درنياورم به دو کون
گردنم زير بار منت اوست
تو و طوبي و ما و قامت يار
فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا
پرده دار حريم حرمت اوست
بي خيالش مباد منظر چشم
زان که اين گوشه جاي خلوت اوست
هر گل نو که شد چمن آراي
ز اثر رنگ و بوي صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسي پنج روز نوبت اوست
ملکت عاشقي و گنج طرب
هر چه دارم ز يمن همت اوست
من و دل گر فدا شديم چه باک
غرض اندر ميان سلامت اوست
فقر ظاهر مبين که حافظ را
سينه گنجينه محبت اوست
غزل 57
آن سيه چرده که شيريني عالم با اوست
چشم ميگون لب خندان دل خرم با اوست
گر چه شيرين دهنان پادشهانند ولي
او سليمان زمان است که خاتم با اوست
41
روي خوب است و کمال هنر و دامن پاک
لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست
خال مشکين که بدان عارض گندمگون است[28]
سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
دلبرم عزم سفر کرد خدا را ياران
چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست
با که اين نکته توان گفت که آن سنگين دل
کشت ما را و دم عيسي مريم با اوست
حافظ از معتقدان است گرامي دارش
زان که بخشايش بس روح مکرم با اوست
غزل 58
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما ميرود ارادت اوست[29]
نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آينهها در مقابل رخ دوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد
که چون شکنج ورقهاي غنچه تو بر توست[30]
نه من سبوکش اين دير رندسوزم و بس
بسا سرا که در اين کارخانه سنگ و سبوست
مگر تو شانه زدي زلف عنبرافشان را
که باد غاليه سا گشت و خاک عنبربوست
نثار روي تو هر برگ گل که در چمن است
فداي قد تو هر سروبن که بر لب جوست
زبان ناطقه در وصف شوق نالان است[31]
چه جاي کلک بريده زبان بيهده گوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت
چرا که حال نکو در قفاي فال نکوست
42
نه اين زمان دل حافظ در آتش هوس است
که داغدار ازل همچو لاله خودروست
غزل 59
دارم اميد عاطفتي از جانب دوست
کردم جنايتي و اميدم به عفو اوست[32]
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
گر چه پريوش است وليکن فرشته خوست
چندان گريستم که هر کس که برگذشت
در اشک ما چو ديد روان گفت کاين چه جوست
هيچ است آن دهان و نبينم از او نشان
موي است آن ميان و ندانم که آن چه موست
دارم عجب ز نقش خيالش که چون نرفت
از ديدهام که دم به دمش کار شست و شوست
بي گفت و گوي زلف تو دل را هميکشد
با زلف دلکش تو که را روي گفت و گوست
عمريست تا ز زلف تو بويي شنيدهام
زان بوي در مشام دل من هنوز بوست
حافظ بد است حال پريشان تو ولي
بر بوي زلف يار پريشانيت نکوست
غزل 60
آن پيک نامور که رسيد از ديار دوست
آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست[33]
خوش ميدهد نشان جلال و جمال يار
خوش ميکند حکايت عز و وقار دوست[34]
دل دادمش به مژده و خجلت هميبرم
زين نقد قلب خويش که کردم نثار دوست
43
شکر خدا که از مدد بخت کارساز
بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
سير سپهر و دور قمر را چه اختيار
در گردشند بر حسب اختيار دوست
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
کحل الجواهري به من آر اي نسيم صبح
زان خاک نيکبخت که شد رهگذار دوست
ماييم و آستانه عشق و سر نياز
تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست[35]
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک
منت خداي را که نيم شرمسار دوست
غزل 61
صبا اگر گذري افتدت به کشور دوست
بيار نفحهاي از گيسوي معنبر دوست[36]
به جان او که به شکرانه جان برافشانم
اگر به سوي من آري پيامي از بر دوست
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار
براي ديده بياور غباري از در دوست
من گدا و تمناي وصل او هيهات
مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست[37]
دل صنوبريم همچو بيد لرزان است
ز حسرت قد و بالاي چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چيزي نميخرد ما را
به عالمي نفروشيم مويي از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسکين غلام و چاکر دوست
غزل 62
44
مرحبا اي پيک مشتاقان بده پيغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فداي نام دوست
واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس
طوطي طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر اميد دانهاي افتادهام در دام دوست
سر ز مستي برنگيرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست
بس نگويم شمهاي از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در ديده همچون توتيا
خاک راهي کان مشرف گردد از اقدام دوست
ميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست
حافظ اندر درد او ميسوز و بيدرمان بساز
زان که درماني ندارد درد بيآرام دوست
غزل 63
روي تو کس نديد و هزارت رقيب هست
در غنچهاي هنوز و صدت عندليب هست
گر آمدم به کوي تو چندان غريب نيست
چون من در آن ديار هزاران غريب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست
هر جا که هست پرتو روي حبيب هست[38]
آن جا که کار صومعه را جلوه ميدهند
ناقوس دير راهب و نام صليب هست[39]
عاشق که شد که يار به حالش نظر نکرد
اي خواجه درد نيست وگرنه طبيب هست
45
فرياد حافظ اين همه آخر به هرزه نيست
هم قصهاي غريب و حديثي عجيب هست
غزل 64
اگر چه عرض هنر پيش يار بيادبيست
زبان خموش وليکن دهان پر از عربيست
پري نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن
بسوخت ديده ز حيرت که اين چه بوالعجبيست
در اين چمن گل بي خار کس نچيد آري
چراغ مصطفوي با شرار بولهبيست
سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
که کام بخشي او را بهانه بي سببيست
به نيم جو نخرم طاق خانقاه و رباط
مرا که مصطبه ايوان و پاي خم طنبيست
جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
که در نقاب زجاجي و پرده عنبيست
هزار عقل و ادب داشتم من اي خواجه
کنون که مست خرابم صلاح بيادبيست
بيار مي که چو حافظ هزارم استظهار
به گريه سحري و نياز نيم شبيست[40]
غزل 65
خوشتر ز عيش و صحبت و باغ(1) و بهار چيست
ساقي کجاست گو سبب انتظار چيست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نيست که انجام کار چيست[41]
(1) در نسخه خ: ز عيش صحبت باغ (بدون دو واو عاطفه اول)
46
پيوند عمر بسته به موييست هوش دار
غمخوار خويش باش غم روزگار چيست
معني آب زندگي و روضه ارم
جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست
مستور و مست هر دو چو از يک قبيلهاند
ما دل به عشوه که دهيم اختيار چيست
راز درون پرده چه داند فلک خموش
اي مدعي نزاع تو با پرده دار چيست
سهو و خطاي بنده گرش اعتبار نيست
معني عفو و رحمت آمرزگار چيست[42]
زاهد شراب کوثر و حافظ پياله خواست
تا در ميانه خواسته کردگار چيست
غزل 66
بنال بلبل اگر با منت سر ياريست
که ما دو عاشق زاريم و کار ما زاريست
در آن زمين که نسيمي وزد ز طره دوست
چه جاي دم زدن نافههاي تاتاريست
بيار باده که رنگين کنيم جامه زرق
که مست جام غروريم و نام هشياريست
خيال زلف تو پختن نه کار هر خاميست
که زير سلسله رفتن طريق عياريست
لطيفهايست نهاني که عشق از او خيزد[43]
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در اين کار و بار دلداريست
قلندران حقيقت به نيم جو نخرند[44]
قباي اطلس آن کس که از هنر عاريست
47
بر آستان تو مشکل توان رسيد آري
عروج بر فلک سروري به دشواريست
سحر کرشمه چشمت به خواب ميديدم
زهي مراتب خوابي که به ز بيداريست
دلش به ناله ميازار و ختم کن حافظ
که رستگاري جاويد در کم آزاريست
غزل 67
يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست
جان ما سوخت بپرسيد که جانانه کيست
حاليا خانه برانداز دل و دين من است
تا در آغوش که ميخسبد و همخانه کيست
باده لعل لبش کز لب من دور مباد
راح روح که و پيمان ده پيمانه کيست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسيد خدا را که به پروانه کيست
ميدهد هر کسش افسوني و معلوم نشد
که دل نازک او مايل افسانه کيست
يا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبين
در يکتاي که و گوهر يک دانه کيست
گفتم آه از دل ديوانه حافظ بي تو
زير لب خنده زنان گفت که ديوانه کيست
غزل 68
ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست
حال هجران تو چه داني که چه مشکل حاليست
مردم ديده ز لطف رخ او در رخ او
عکس خود ديد گمان برد که مشکين خاليست
48
ميچکد شير هنوز از لب همچون شکرش
گر چه در شيوه گري هر مژهاش قتاليست
اي که انگشت نمايي به کرم در همه شهر
وه که در کار غريبان عجبت اهماليست
بعد از اينم نبود شابه در جوهر فرد
که دهان تو در اين نکته خوش استدلاليست
مژده دادند که بر ما گذري خواهي کرد
نيت خير مگردان که مبارک فاليست
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون ناليست
غزل 69
کس نيست که افتاده آن زلف دوتا نيست
در رهگذر کيست که دامي ز بلا نيست[45]
چون چشم تو دل ميبرد از گوشه نشينان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نيست
روي تو مگر آينه لطف الهيست
حقا که چنين است و در اين روي و ريا نيست
نرگس طلبد شيوه چشم تو زهي چشم
مسکين خبرش از سر و در ديده حيا نيست
از بهر خدا زلف مپيراي که ما را
شب نيست که صد عربده با باد صبا نيست
بازآي که بي روي تو اي شمع دل افروز
در بزم حريفان اثر نور و صفا نيست
تيمار غريبان اثر ذکر جميل است[46]
جانا مگر اين قاعده در شهر شما نيست
دي ميشد و گفتم صنما عهد به جاي آر
گفتا غلطي خواجه در اين عهد وفا نيست
49
گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هيچ سري نيست که سري ز خدا نيست[47]
عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت
با هيچ دلاور سپر تير قضا نيست
در صومعه زاهد و در خلوت صوفي
جز گوشه ابروي تو محراب دعا نيست
اي چنگ فروبرده به خون دل حافظ
فکرت مگر از غيرت قرآن و خدا نيست[48]
غزل 70
مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست
دل سرگشته ما غير تو را ذاکر نيست
اشکم احرام طواف حرمت ميبندد
گر چه از خون دل ريش دمي طاهر نيست
بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشي
طاير سدره اگر در طلبت طاير نيست
عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار
مکنش عيب که بر نقد روان قادر نيست
عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
هر که را در طلبت همت او قاصر نيست
از روان بخشي عيسي نزنم دم هرگز
زان که در روح فزايي چو لبت ماهر نيست
من که در آتش سوداي تو آهي نزنم
کي توان گفت که بر داغ دلم صابر نيست
روز اول که سر زلف تو ديدم گفتم
که پريشاني اين سلسله را آخر نيست
سر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست[49]
کيست آن کش سر پيوند تو در خاطر نيست (1)
(1) اين مصراع از سعدي و مطلع غزلي از طيبات است و مصراع دوم آن اينست: يا نظر در تو ندارد مگرش ناظر نيست.
50
غزل 71
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هر چه گويد جاي هيچ اکراه نيست
در طريقت هر چه پيش سالک آيد خير اوست[50]
در صراط مستقيم اي دل کسي گمراه نيست
تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند[51]
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست
چيست اين سقف بلند ساده بسيارنقش
زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
اين چه استغناست يا رب وين چه قادر حکمت است
کاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
صاحب ديوان ما گويي نميداند حساب[52]
کاندر اين طغرا نشان حسبه لله نيست
هر که خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست
بر در ميخانه رفتن کار يک رنگان بود[53]
خودفروشان را به کوي مي فروشان راه نيست
هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ور نه تشريف تو بر بالاي کس کوتاه نيست
بنده پير خراباتم که لطفش دايم است
ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالي مشربيست[54]
عاشق دردي کش اندربند مال و جاه نيست
غزل 72
و راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست[55 و 56]
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نيست
هر گه که دل به عشق دهي خوش دمي بود
در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست
51
ما را ز منع عقل مترسان و مي بيار
کان شحنه در ولايت ما هيچ کاره نيست[57]
از چشم خود بپرس که ما را که ميکشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
او را به چشم پاک توان ديد چون هلال[58]
هر ديده جاي جلوه آن ماه پاره نيست
فرصت شمر طريقه رندي که اين نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نيست[59]
نگرفت در تو گريه حافظ به هيچ رو
حيران آن دلم که کم از سنگ خاره نيست
غزل 73
روشن از پرتو رويت نظري نيست که نيست
منت خاک درت بر بصري نيست که نيست[60]
ناظر روي تو صاحب نظرانند آري
سر گيسوي تو در هيچ سري نيست که نيست[61]
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دري نيست که نيست[61]
تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردي
سيل خيز از نظرم رهگذري نيست که نيست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنيدم سحري نيست که نيست
من از اين طالع شوريده برنجم ور ني
بهره مند از سر کويت دگري نيست که نيست
از حياي لب شيرين تو اي چشمه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکري نيست که نيست
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبري نيست که نيست
52
شير در باديه عشق تو روباه شود
آه از اين راه که در وي خطري نيست که نيست[63]
آب چشمم که بر او منت خاک در توست
زير صد منت او خاک دري نيست که نيست
از وجودم قدري نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثري نيست که نيست
غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپاي وجودت هنري نيست که نيست
غزل 74
حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست[64 و 65]
باده پيش آر که اسباب جهان اين همه نيست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است[66]
غرض اين است وگرنه دل و جان اين همه نيست
منت سدره و طوبي ز پي سايه مکش[67]
که چو خوش بنگري اي سرو روان اين همه نيست
دولت آن است که بي خون دل آيد به کنار[68]
ور نه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست
پنج روزي که در اين مرحله مهلت داري
خوش بياساي زماني که زمان اين همه نيست[69]
بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي[70]
فرصتي دان که ز لب تا به دهان اين همه نيست
زاهد ايمن مشو از بازي غيرت زنهار
که ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست[71 و 72]
دردمندي من سوخته زار و نزار
ظاهرا حاجت تقرير و بيان اين همه نيست
نام حافظ رقم نيک پذيرفت ولي
پيش رندان رقم سود و زيان اين همه نيست
غزل 75
53
خواب آن نرگس فتان تو بي چيزي نيست
تاب آن زلف پريشان تو بي چيزي نيست
از لبت شير روان بود که من ميگفتم
اين شکر گرد نمکدان تو بي چيزي نيست
جان درازي تو بادا که يقين ميدانم
در کمان ناوک مژگان تو بي چيزي نيست
مبتلايي به غم محنت و اندوه فراق
اي دل اين ناله و افغان تو بي چيزي نيست
دوش باد از سر کويش به گلستان بگذشت
اي گل اين چاک گريبان تو بي چيزي نيست
درد عشق ار چه دل از خلق نهان ميدارد
حافظ اين ديده گريان تو بي چيزي نيست
غزل 76
جز آستان توام در جهان پناهي نيست
سر مرا بجز اين در حواله گاهي نيست
عدو چو تيغ کشد من سپر بيندازم
که تيغ ما بجز از نالهاي و آهي نيست
چرا ز کوي خرابات روي برتابم
کز اين به هم به جهان هيچ رسم و راهي نيست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز که بر من به برگ کاهي نيست
غلام نرگس جماش آن سهي سروم
که از شراب غرورش به کس نگاهي نيست
مباش در پي آزار و هر چه خواهي کن[73]
که در شريعت ما غير از اين گناهي نيست
عنان کشيده رو اي پادشاه کشور حسن
که نيست بر سر راهي که دادخواهي نيست[74]
54
چنين که از همه سو دام راه ميبينم
به از حمايت زلفش مرا پناهي نيست [75]
خزينه دل حافظ به زلف و خال مده
که کارهاي چنين حد هر سياهي نيست
غزل 77
بلبلي برگ گلي خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههاي زار داشت [76]
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گفت ما را جلوه معشوق در اين کار داشت
يار اگر ننشست با ما نيست جاي اعتراض
پادشاهي کامران بود از گدايي عار داشت
در نميگيرد نياز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنينان بخت برخوردار داشت
خيز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنيم
کاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت [77]
گر مريد راه عشقي فکر بدنامي مکن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت [78]
وقت آن شيرين قلندر خوش که در اطوار سير
ذکر تسبيح ملک در حلقه زنار داشت [79]
چشم حافظ زير بام قصر آن حوري سرشت
شيوه جنات تجري تحتها الانهار داشت [80]
غزل 78
ديدي که يار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد وز غم ما هيچ غم نداشت
يا رب مگيرش ار چه دل چون کبوترم
افکند و کشت و عزت صيد حرم نداشت
55
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه يار
حاشا که رسم لطف و طريق کرم نداشت
با اين همه هر آن که نه خواري کشيد از او
هر جا که رفت هيچ کسش محترم نداشت
ساقي بيار باده و با محتسب بگو
انکار ما مکن که چنين جام جم نداشت [81]
هر راهرو که ره به حريم درش نبرد
مسکين بريد وادي و ره در حرم نداشت [82]
حافظ ببر تو گوي فصاحت که مدعي
هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت
غزل 79
کنون که ميدمد از بوستان نسيم بهشت
من و شراب فرح بخش و يار حورسرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خيمه سايه ابر است و بزمگه لب کشت
چمن حکايت ارديبهشت ميگويد
نه عاقل است که نسيه خريد و نقد بهشت [83]
به مي عمارت دل کن که اين جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
وفا مجوي ز دشمن که پرتوي ندهد
چو شمع صومعه افروزي از چراغ کنشت
مکن به نامه سياهي ملامت من مست
که آگه است که تقدير بر سرش چه نوشت
قدم دريغ مدار از جنازه حافظ
که گر چه غرق گناه است ميرود به بهشت [84]
56
غزل 80
عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسي آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت [85]
سر تسليم من و خشت در ميکدهها
مدعي گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
نااميدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه داني که که خوب است و که زشت [86]
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت [87]
حافظا روز اجل گر به کف آري جامي
يک سر از کوي خرابات برندت به بهشت [88]
غزل 81
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در اين باغ بسي چون تو شکفت
گل بخنديد که از راست نرنجيم ولي
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت [89]
گر طمع داري از آن جام مرصع مي لعل
اي بسا در که به نوک مژهات بايد سفت
تا ابد بوي محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در ميخانه به رخساره نرفت [90]
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسيم سحري ميآشفت
گفتم اي مسند جم جام جهان بينت کو
گفت افسوس که آن دولت بيدار بخفت
57
سخن عشق نه آن است که آيد به زبان
ساقيا مي ده و کوتاه کن اين گفت و شنفت [91]
اشک حافظ خرد و صبر به دريا انداخت
چه کند سوز غم عشق نيارست نهفت
غزل 82
آن ترک پري چهره که دوش از بر ما رفت
آيا چه خطا ديد که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين
کس واقف ما نيست که از ديده چهها رفت [92]
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم
سيلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پاي فتاديم چو آمد غم هجران
در درد بمرديم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت
عمريست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بنديم چو آن قبله نه اين جاست
در سعي چه کوشيم چو از مروه صفا رفت
دي گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد
هيهات که رنج تو ز قانون شفا رفت [93]
اي دوست به پرسيدن حافظ قدمي نه
زان پيش که گويند که از دار فنا رفت
غزل 83
گر ز دست زلف مشکينت خطايي رفت رفت
ور ز هندوي شما بر ما جفايي رفت رفت
برق عشق ار خرمن پشمينه پوشي سوخت سوخت
جور شاه کامران گر بر گدايي رفت رفت
در طريقت رنجش خاطر نباشد مي بيار[94]
هر کدورت را که بيني چون صفايي رفت رفت
عشقبازي را تحمل بايد اي دل پاي دار
گر ملالي بود بود و گر خطايي رفت رفت
گر دلي از غمزه دلدار باري برد برد
ور ميان جان و جانان ماجرايي رفت رفت
از سخن چينان ملالتها پديد آمد ولي
گر ميان همنشينان ناسزايي رفت رفت
عيب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پاي آزادي چه بندي گر به جايي رفت رفت
غزل 84
ساقي بيار باده که ماه صيام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت [95]
وقت عزيز رفت بيا تا قضا کنيم
عمري که بي حضور صراحي و جام رفت [96]
مستم کن آن چنان که ندانم ز بيخودي
در عرصه خيال که آمد کدام رفت
بر بوي آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعاي تو هر صبح و شام رفت
دل را که مرده بود حياتي به جان رسيد
تا بويي از نسيم مياش در مشام رفت
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نياز به دارالسلام رفت [97]
نقد دلي که بود مرا صرف باده شد[98]
قلب سياه بود از آن در حرام رفت
59
در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
مي ده که عمر در سر سوداي خام رفت
ديگر مکن نصيحت حافظ که ره نيافت
گمگشتهاي که باده نابش به کام رفت
غزل 85
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت
روي مه پيکر او سير نديديم و برفت [99]
گويي از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت
بس که ما فاتحه و حرز يماني خوانديم
وز پي اش سوره اخلاص دميديم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذري خواهي کرد
ديدي آخر که چنين عشوه خريديم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت ليکن
در گلستان وصالش نچميديم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاري کرديم
کاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت
غزل 86
ساقي بيا که يار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتيان باز درگرفت[100]
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وين پير سالخورده جواني ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتي ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارت شيرين دلفريب
گويي که پسته تو سخن در شکر گرفت
60
بار غمي که خاطر ما خسته کرده بود
عيسي دمي خدا بفرستاد و برگرفت
هر سروقد که بر مه و خور حسن ميفروخت
چون تو درآمدي پي کاري دگر گرفت
زين قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت
حافظ تو اين سخن ز که آموختي که بخت
تعويذ کرد شعر تو را و به زر گرفت
غزل 87
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آري به اتفاق جهان ميتوان گرفت
افشاي راز خلوتيان خواست کرد شمع[101]
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زين آتش نهفته که در سينه من است
خورشيد شعلهايست که در آسمان گرفت
ميخواست گل که دم زند از رنگ و بوي دوست
از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت[102]
آسوده بر کنار چو پرگار ميشدم
دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
آن روز شوق ساغر مي خرمنم بسوخت
کتش ز عکس عارض ساقي در آن گرفت
خواهم شدن به کوي مغان آستين فشان
زين فتنهها که دامن آخرزمان گرفت
مي خور که هر که آخر کار جهان بديد
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقايق نوشتهاند
کان کس که پخته شد مي چون ارغوان گرفت
61
حافظ چو آب لطف ز نظم تو ميچکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
غزل 88
شنيدهام سخني خوش که پير کنعان گفت
فراق يار نه آن ميکند که بتوان گفت[103]
حديث هول قيامت که گفت واعظ شهر
کنايتيست که از روزگار هجران گفت
نشان يار سفرکرده از که پرسم باز
که هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت
فغان که آن مه نامهربان مهرگسل
به ترک صحبت ياران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از اين و شکر رقيب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت[104]
غم کهن به مي سالخورده دفع کنيد
که تخم خوشدلي اين است پير دهقان گفت
گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
که اين سخن به مثل باد با سليمان گفت
به مهلتي که سپهرت دهد ز راه مرو[105]
تو را که گفت که اين زال ترک دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت[106]
که گفت حافظ از انديشه تو آمد باز
من اين نگفتهام آن کس که گفت بهتان گفت
(1) در خ و ق و بسياري از نسخ قديمه: اينست و (با واو عاطفه).
(2) چنين است در عموم نسخ متداوله خ : زياد مرو،
62
غزل 89
يا رب سببي ساز که يارم به سلامت
بازآيد و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن يار سفرکرده بياريد
تا چشم جهان بين کنمش جاي اقامت
فرياد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتي کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت[107]
اي آن که به تقرير و بيان دم زني از عشق
ما با تو نداريم سخن خير و سلامت[108]
درويش مکن ناله ز شمشير احبا
کاين طايفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروي ساقي
بر ميشکند گوشه محراب امامت
حاشا که من از جور و جفاي تو بنالم
بيداد لطيفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت
غزل 90
اي هدهد صبا به سبا ميفرستمت
بنگر که از کجا به کجا ميفرستمت
حيف است طايري چو تو در خاکدان غم
زين جا به آشيان وفا ميفرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست
ميبينمت عيان و دعا ميفرستمت
هر صبح و شام قافلهاي از دعاي خير
در صحبت شمال و صبا ميفرستمت
63
تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب
جان عزيز خود به نوا ميفرستمت
اي غايب از نظر که شدي همنشين دل
ميگويمت دعا و ثنا ميفرستمت
در روي خود تفرج صنع خداي کن
کيينه خداي نما ميفرستمت
تا مطربان ز شوق منت آگهي دهند
قول و غزل به ساز و نوا ميفرستمت
ساقي بيا که هاتف غيبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا ميفرستمت
حافظ سرود مجلس ما ذکر خير توست
بشتاب هان که اسب و قبا ميفرستمت
غزل 91
اي غايب از نظر به خدا ميسپارمت
جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زير پاي خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرويت بنما تا سحرگهي
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بايدم شدن سوي هاروت بابلي
صد گونه جادويي بکنم تا بيارمت
خواهم که پيش ميرمت اي بيوفا طبيب
بيمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوي آب بستهام از ديده بر کنار
بر بوي تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بريخت و از غم عشقم خلاص داد
منت پذير غمزه خنجر گذارمت
64
ميگريم و مرادم از اين سيل اشکبار
تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوي خود تا به سوز دل
در پاي دم به دم گهر از ديده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندي نه وضع توست
في الجمله ميکني و فرو ميگذارمت
غزل 92
مير من خوش ميروي کاندر سر و پا ميرمت
خوش خرامان شو که پيش قد رعنا ميرمت
گفته بودي کي بميري پيش من تعجيل چيست
خوش تقاضا ميکني پيش تقاضا ميرمت
عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقي کجاست
گو که بخرامد که پيش سروبالا ميرمت
آن که عمري شد که تا بيمارم از سوداي او
گو نگاهي کن که پيش چشم شهلا ميرمت
گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا
گاه پيش درد و گه پيش مداوا ميرمت
خوش خرامان ميروي چشم بد از روي تو دور
دارم اندر سر خيال آن که در پا ميرمت
گر چه جاي حافظ اندر خلوت وصل تو نيست
اي همه جاي تو خوش پيش همه جا ميرمت
غزل 93
چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت
به نوک خامه رقم کردهاي سلام مرا
که کارخانه دوران مباد بي رقمت
65
نگويم از من بيدل به سهو کردي ياد
که در حساب خرد نيست سهو بر قلمت
مرا ذليل مگردان به شکر اين نعمت
که داشت دولت سرمد عزيز و محترمت
بيا که با سر زلفت قرار خواهم کرد
که گر سرم برود برندارم از قدمت
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتي
که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت
روان تشنه ما را به جرعهاي درياب
چو ميدهند زلال خضر ز جام جمت
هميشه وقت تو اي عيسي صبا خوش باد
که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت
غزل 94
زان يار دلنوازم شکريست با شکايت
گر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت
بي مزد بود و منت هر خدمتي که کردم
يا رب مباد کس را مخدوم بي عنايت
رندان تشنه لب را آبي نميدهد کس[109]
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کان جا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و ميپسندي
جانا روا نباشد خون ريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشهاي برون آي اي کوکب هدايت[110]
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بينهايت[111]
66
اي آفتاب خوبان ميجوشد اندرونم
يک ساعتم بگنجان در سايه عنايت[112]
اين راه را نهايت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بيش است در بدايت[113 و 114]
هر چند بردي آبم روي از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر کز مدعي رعايت
عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخواني در چارده روايت[115]
غزل 95
مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت
خرابم ميکند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شکيبايي شبي يا رب توان ديدن
که شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم
که جان را نسخهاي باشد ز لوح خال هندويت
تو گر خواهي که جاويدان جهان يک سر بيارايي
صبا را گو که بردارد زماني برقع از رويت
و گر رسم فنا خواهي که از عالم براندازي
برافشان تا فروريزد هزاران جان ز هر مويت
من و باد صبا مسکين دو سرگردان بيحاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت
زهي همت که حافظ راست از دنيي و از عقبي
نيايد هيچ در چشمش بجز خاک سر کويت[116]
غزل 96
درد ما را نيست درمان الغياث
هجر ما را نيست پايان الغياث
67
دين و دل بردند و قصد جان کنند
الغياث از جور خوبان الغياث
در بهاي بوسهاي جاني طلب
ميکنند اين دلستانان الغياث
خون ما خوردند اين کافردلان
اي مسلمانان چه درمان الغياث
همچو حافظ روز و شب بي خويشتن
گشتهام سوزان و گريان الغياث
غزل 97
تويي که بر سر خوبان کشوري چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش[117]
به چين زلف تو ماچين و هند داده خراج
بياض روي تو روشن چو عارض رخ روز
سواد زلف سياه تو هست ظلمت داج
دهان شهد تو داده رواج آب خضر
لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
از اين مرض به حقيقت شفا نخواهم يافت
که از تو درد دل اي جان نميرسد به علاج
چرا هميشکني جان(1) من ز سنگ دلي
دل ضعيف که باشد به نازکي چو زجاج
لب تو خضر و دهان تو آب حيوان است
قد تو سرو و ميان موي و بر به هيت عاج
فتاد در دل حافظ هواي چون تو شهي
کمينه ذره خاک در تو بودي کاج
(1) «جان من» منادي است يعني اي جان من،.
68
غزل 98
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح
سواد زلف سياه تو جاعل الظلمات
بياض روي چو ماه تو فالق الاصباح[118]
ز چين زلف کمندت کسي نيافت خلاص
از آن کمانچه ابرو و تير چشم نجاح
ز ديدهام شده يک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در ميان آن ملاح
لب چو آب حيات تو هست قوت جان
وجود خاکي ما را از اوست ذکر رواح
بداد لعل لبت بوسهاي به صد زاري
گرفت کام دلم ز او به صد هزار الحاح
دعاي جان تو ورد زبان مشتاقان
هميشه تا که بود متصل مسا و صباح
صلاح و توبه و تقوي ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون کسي نيافت صلاح
غزل 99
دل من در هواي روي فرخ
بود آشفته همچون موي فرخ[119]
بجز هندوي زلفش هيچ کس نيست
که برخوردار شد از روي فرخ
سياهي نيکبخت است آن که دايم
بود همراز و هم زانوي فرخ
شود چون بيد لرزان سرو آزاد
اگر بيند قد دلجوي فرخ
بده ساقي شراب ارغواني
به ياد نرگس جادوي فرخ
69
دوتا شد قامتم همچون کماني
ز غم پيوسته چون ابروي فرخ
نسيم مشک تاتاري خجل کرد
شميم زلف عنبربوي فرخ
اگر ميل دل هر کس به جايست
بود ميل دل من سوي فرخ
غلام همت آنم که باشد
چو حافظ بنده و هندوي فرخ
غزل 100
دي پير مي فروش که ذکرش به خير باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
گفتم به باد ميدهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
سود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست
از بهر اين معامله غمگين مباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهي به هيچ
در معرضي که تخت سليمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حکيمان ملالت است
کوته کنيم قصه که عمرت دراز باد
غزل 101
شراب و عيش نهان چيست کار بيبنياد
زديم بر صف رندان و هر چه بادا باد[120]
گره ز دل بگشا و از سپهر ياد مکن
که فکر هيچ مهندس چنين گره نگشاد
70
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از اين فسانه هزاران هزار دارد ياد
قدح به شرط ادب گير زان که ترکيبش
ز کاسه سر جمشيد و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کي کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد
ز حسرت لب شيرين هنوز ميبينم
که لاله ميدمد از خون ديده فرهاد
مگر که لاله بدانست بيوفايي دهر
که تا بزاد و بشد جام مي ز کف ننهاد[121]
بيا بيا که زماني ز مي خراب شويم
مگر رسيم به گنجي در اين خراب آباد[122]
نميدهند اجازت مرا به سير و سفر
نسيم باد مصلا و آب رکن آباد[123]
قدح مگير چو حافظ مگر به ناله چنگ
که بستهاند بر ابريشم طرب دل شاد
غزل 102
دوش آگهي ز يار سفرکرده داد باد
من نيز دل به باد دهم هر چه باد باد
کارم بدان رسيد که همراز خود کنم
هر شام برق لامع و هر بامداد باد
در چين طره تو دل بي حفاظ من
هرگز نگفت مسکن مالوف ياد باد
امروز قدر پند عزيزان شناختم
يا رب روان ناصح ما از تو شاد باد
خون شد دلم به ياد تو هر گه که در چمن
بند قباي غنچه گل ميگشاد باد
از دست رفته بود وجود ضعيف من
صبحم به بوي وصل تو جان بازداد باد
71
حافظ نهاد نيک تو کامت برآورد
جانها فداي مردم نيکونهاد باد
غزل 103
روز وصل دوستداران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد
کامم از تلخي غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران ياد باد[124]
گر چه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هزاران ياد باد
مبتلا گشتم در اين بند و بلا
کوشش آن حق گزاران ياد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران ياد باد[125]
راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند
اي دريغا رازداران ياد باد
غزل 104
جمالت آفتاب هر نظر باد
ز خوبي روي خوبت خوبتر باد
هماي زلف شاهين شهپرت را
دل شاهان عالم زير پر باد
کسي کو بسته زلفت نباشد
چو زلفت درهم و زير و زبر باد
دلي کو عاشق رويت نباشد
هميشه غرقه در خون جگر باد
بتا چون غمزهات ناوک فشاند
دل مجروح من پيشش سپر باد
72
چو لعل شکرينت بوسه بخشد
مذاق جان من ز او پرشکر باد
مرا از توست هر دم تازه عشقي
تو را هر ساعتي حسني دگر باد
به جان مشتاق روي توست حافظ
تو را در حال مشتاقان نظر باد
غزل 105
صوفي ار باده به اندازه خورد نوشش باد[126]
ور نه انديشه اين کار فراموشش باد[127]
آن که يک جرعه مي از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد[128]
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت[129]
آفرين بر نظر پاک خطاپوشش باد
شاه ترکان سخن مدعيان ميشنود
شرمي از مظلمه خون سياووشش باد
گر چه از کبر سخن با من درويش نگفت
جان فداي شکرين پسته خاموشش باد
چشمم از آينه داران خط و خالش گشت
لبم از بوسه ربايان بر و دوشش باد
نرگس مست نوازش کن مردم دارش
خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامي تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه بندگي زلف تو در گوشش باد
غزل 106
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
73
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد
جمال صورت و معني ز امن صحت توست
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
در اين چمن چو درآيد خزان به يغمايي
رهش به سرو سهي قامت بلند مباد
در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه بدبين و بدپسند مباد
هر آن که روي چو ماهت به چشم بد بيند
بر آتش تو بجز جان او سپند مباد
شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوي
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
غزل 107
حسن تو هميشه در فزون باد
رويت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خيال عشقت
هر روز که باد در فزون باد
هر سرو که در چمن درآيد
در خدمت قامتت نگون باد
چشمي که نه فتنه تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربايي
در کردن سحر ذوفنون باد
هر جا که دليست در غم تو
بي صبر و قرار و بي سکون باد
قد همه دلبران عالم
پيش الف قدت چو نون باد
74
هر دل که ز عشق توست خالي
از حلقه وصل تو برون باد
لعل تو که هست جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد
غزل 108
خسروا گوي فلک در خم چوگان تو باد
ساحت کون و مکان عرصه ميدان تو باد
زلف خاتون ظفر شيفته پرچم توست
ديده فتح ابد عاشق جولان تو باد
اي که انشا عطارد صفت شوکت توست
عقل کل چاکر طغراکش ديوان تو باد
طيره جلوه طوبي قد چون سرو تو شد
غيرت خلد برين ساحت بستان تو باد[130]
نه به تنها حيوانات و نباتات و جماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد[131]
غزل 109
دير است که دلدار پيامي نفرستاد
ننوشت سلامي و کلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پيکي ندوانيد و سلامي نفرستاد
سوي من وحشي صفت عقل رميده
آهوروشي کبک خرامي نفرستاد
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
و از آن خط چون سلسله دامي نفرستاد
(1) چنين است در خ و ق و ل . در غالب نسخ: ديريست،
75
فرياد که آن ساقي شکرلب سرمست
دانست که مخمورم و جامي نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پيامي به غلامي نفرستاد
غزل 110
پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد[132]
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير
اي ديده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوي مشکين سيه چشم
چون نافه بسي خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوي شما بود
هر نافه که در دست نسيم سحر افتاد
مژگان تو تا تيغ جهان گير برآورد
بس کشته دل زنده که بر يک دگر افتاد
بس تجربه کرديم در اين دير مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد
با طينت اصلي چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حريفيست کش اکنون به سر افتاد
غزل 111
عکس روي تو چو در آينه جام افتاد
عارف از خنده مي در طمع خام افتاد
76
حسن روي تو به يک جلوه که در آينه کرد[133]
اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد[134]
اين همه عکس مي و نقش نگارين که نمود[135]
يک فروغ رخ ساقيست که در جام افتاد[136]
غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پي دوران نرود چون پرگار
هر که در دايره گردش ايام افتاد
در خم زلف تو آويخت دل از چاه زنخ[137]
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد اي خواجه که در صومعه بازم بيني
کار ما با رخ ساقي و لب جام افتاد
زير شمشير غمش رقص کنان بايد رفت
کان که شد کشته او نيک سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفي دگر است
اين گدا بين که چه شايسته انعام افتاد
صوفيان جمله حريفند و نظرباز ولي
زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
غزل 112
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد
صبر و آرام تواند به من مسکين داد
وان که گيسوي تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگين داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم
که عنان دل شيدا به لب شيرين داد
77
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقيست
آن که آن داد به شاهان به گدايان اين داد
خوش عروسيست جهان از ره صورت ليکن
هر که پيوست بدو عمر خودش کاوين داد
بعد از اين دست من و دامن سرو و لب جوي
خاصه اکنون که صبا مژده فروردين داد
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت اي خواجه قوام الدين داد
غزل 113
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشاني داد
که تاب من به جهان طره فلاني داد
دلم خزانه اسرار بود و دست قضا
درش ببست و کليدش به دلستاني داد
شکسته وار به درگاهت آمدم که طبيب
به موميايي لطف توام نشاني داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
که دست دادش و ياري ناتواني داد[138]
برو معالجه خود کن اي نصيحتگو
شراب و شاهد شيرين که را زياني داد
گذشت بر من مسکين و با رقيبان گفت
دريغ حافظ مسکين من چه جاني داد
غزل 114
هماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد
78
شبي که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوري به بام ما افتد
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کي اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبش شد خيال ميبستم
که قطرهاي ز زلالش به کام ما افتد
خيال زلف تو گفتا که جان وسيله مساز
کز اين شکار فراوان به دام ما افتد
به نااميدي از اين در مرو بزن فالي
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
ز خاک کوي تو هر گه که دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
غزل 115
درخت دوستي بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمني برکن که رنج بيشمار آرد
چو مهمان خراباتي به عزت باش با رندان
که درد سر کشي جانا گرت مستي خمار آرد
شب صحبت غنيمت دان که بعد از روزگار ما[139]
بسي گردش کند گردون بسي ليل و نهار آرد
عماري دار ليلي را که مهد ماه در حکم است
خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد
بهار عمر خواه اي دل وگرنه اين چمن هر سال
چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
خدا را چون دل ريشم قراري بست با زلفت
بفرما لعل نوشين را که زودش باقرار آرد
در اين باغ از خدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ
نشيند بر لب جويي و سروي در کنار آرد
(1) در بعضي نسخ: ار خدا خواهد (با راء مهمله)
79
غزل 116
کسي که حسن و خط دوست در نظر دارد
محقق است که او حاصل بصر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت
نهادهايم مگر او به تيغ بردارد
کسي به وصل تو چون شمع يافت پروانه
که زير تيغ تو هر دم سري دگر دارد
به پاي بوس تو دست کسي رسيد که او
چو آستانه بدين در هميشه سر دارد
ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب[140]
که بوي باده مدامم دماغ تر دارد
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس که تو را
دمي ز وسوسه عقل بيخبر دارد[141]
کسي که از ره تقوا قدم برون ننهاد
به عزم ميکده اکنون ره سفر دارد
دل شکسته حافظ به خاک خواهد برد
چو لاله داغ هوايي که بر جگر دارد
غزل 117
دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد
که چو سرو پايبند است و چو لاله داغ دارد[142]
سر ما فرونيايد به کمان ابروي کس
که درون گوشه گيران ز جهان فراغ دارد[143]
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم
تو سياه کم بها بين که چه در دماغ دارد
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله
به نديم شاه ماند که به کف اياغ دارد
شب ظلمت و بيابان به کجا توان رسيدن
مگر آن که شمع رويت به رهم چراغ دارد
1 مي و ساغر و راز دو عالم
2 طاعت ديوانگان
3محتسب غير از پادشه است (بر خلاف نظر انجوي).
4 مدح
5 مي و راز نهاني دانستن
6 عارف نه فيلسوف
7عبادت عارفانه
8 نفس باد يماني (اِنّي لَاَنشِقُ رَوحَ الرَّحمنِ مِن طَرَفِ اليمَنِ)، (ر ک ف).
9 ظاهراً مخاطب، بوعلي در آخر اشارات است.
10 اغتنام فرصت، دم عرفاني
11 غيرت
12 فنا
13 استغنا
14 الهام معشوق
15 ديده جان بين
16 الهام عشق
17 دولت فقر
18 ورد صبحگاه
19 آه سحر و توبه سحر (ر ک ف).
20 استغنا
21 جبر و اختيار
22 هستي اندر نيستي
23 دام کفر و دين
24 علم هيئت عشق
25 بد گويان
26 دل و دين
27 انسان کامل، قطب
28 خال مشکين در دلبر
29 ستايش و نيايش
30 اطوار و مراتب نفس
31 انجوي :«شوق مالال است» ر ک مقدّمه انجوي ص 115.
32 غذرخواهي و پوزش طلبي
33 تجلّيات
34 تجلّيات
35 خواب خوش = فنا
36 تمنّاي تجلّي و فيض
37 داستان مرحوم حاج ميرزا جوادآقا در لقاء الله
38 شريعتها و طريقت
39 شريعتها و طريقت
40 گريه سحر (ر ک ف).
41 وقت و دم، قيامت
42 گناه و غفّاريت
43 لطيفه اي که عشق از او خيزد
44 قلندران حقيقت
45 سريان عشق
46 اثرش يا اثر؟
47 در هيچ سري نيست که سرّي ز خدا نيست
48 قرآن
49 سريان عشق
50 طريقت، سالک
51 ظاهراً مربوط است به نامساعدي اوضاع و بي اعتنايي و توکّل شاعر.
52 صاحب ديوان
53 مي پرستي و يکرنگي
54 عالي مشربي
55 انجوي :«بحري است بحر عشق...»
56 راه عشق
57 جزوه جدال با مدّعي ص 86 با فرض آنکه اين کلمه هيچکاره است، بحث بيهوده اي کرده است.
58 چشم پاک
59 طريقه رندي، طريقه پنهان است. آيا دليل بر ملامتي بودن حافظ است؟
60سريان عشق، وحدت وجود
61سريان عشق، وحدت وجود
62سريان عشق، وحدت وجود
63 سختي و خطر راه
64 ر ک ضميمه.
65 انسان و خدا، انسانِ مافوق کون و مکان
66 شرف صحبت جانان
67 يعني عمل براي خدا نه براي آخرت
68 يعني جذبه يا حواله به قول حافظ (ر ک ف).
69 دم عرفاني
70 لب بحر عرفاني
71 غيرت، صومعه
72 صومعه زاهد و دير مغان عارف (ر ک ف).
73 ترک آزار
74 عدل الهي
75 انجوي:«عقاب جور گشاده است بال در همه شهر کمان گوشه نشيني و تيرآهي نيست».
76 ناله در عين وصل
77 حکمت بالغه (ر ک ف).
78 ننگ و نام و روش ملامتي
79 اين دو بيت دليل بر ملامتي بودن حافظ گرفته شده است (ر ک ف).
80 گريه حافظ (ر ک ف).
81 انجوي :«خوش وقت رند مست که دنيا و آخرت بر باد داد و هيچ غم بيش و کم نداشت».
82 طريقت
83 دم نقد
84 معاد، بهشت ( رک ف).
85 سريان عشق
86 انجوي :«تو چه داني که پس پرده که خوب است و که زشت» (ر ک مقدّمه انجوي صفحه 104)
87 تقوا و عبادت
88 مي بهشتي در روز اجل
89 ادب عشق
90 ميخانه و مرشد
91 عرفان فوق بيان است (ر ک ف).
92 قبض و هجران
93 قانون، شفا
94 طريقت
95 مي و ماه صيام، و ننگ و نام (ر ک ف).
96 ايضاً مي و صيام
97 تفاوت زاهد و رند (ر ک ف).
98 نقد دل
99 ايضاً هجران بعد از وصال
100 چراغ خلوتيان
101 راز خلوتيان
102 غيرت صبا
103 فراق و هجران
104 خو گرفتن به درد
105 مي سالخورده
106 ترک چون و چرا
107 دم عرفاني
108 سخن عشق، مافوق بيان است (ر ک ف).
109 رند = ولّي (ر ک ف).
110 پيرو ، مرشد
111 راه سلوک
112 عشق الهي
113 ؟!
114 راه سلوک
115 قرآن
116 عبادت عارف
117 انجوي :ختا و ختن
118 جاعل الظّلمات، فالق الاصباح
119 ظاهراً در اين غزل، «فرّخ» اسم خاص است.
120 ملحق شدن به رندان
121 عيش نقد
122 مي و رسيدن به گنج
123 باد مصلّا و آب رکن آباد
124 شادخواري
125 زنده رود، باغ کاران؟
126 باده به اندازه ؟!
127 ؟
128 ؟
129 نظر پير، نظام احسن (ر ک ف).
130 ص 364: ايوان
131 مبالغه و اغراق در مدح
132 عشق پيري
133 وحدت تجلّي (ر ک ف).
134 کمال و جمال خلقت (ر ک ف).
135 انجوي: مخالف
136 وَ ما اَمرُنا اِلّا واحِدةٌ
137 چاه زنخ
138 انجوي :«که دست داد دهش داد ناتواني داد» (ر ک مقدمه انجوي ص 112)
139 عيش نقد
140 زهد خشک و باده ناب
141 باده و وسوسه عقل
142 خلوت عارف ( ر ک ف).
143 خلوت عارف (ر ک ف).
80
من و شمع صبحگاهي سزد ار به هم بگرييم
که بسوختيم و از ما بت ما فراغ دارد
سزدم چو ابر بهمن که بر اين چمن بگريم
طرب آشيان بلبل بنگر که زاغ دارد
[1 سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ]
که نه خاطر تماشا نه هواي باغ دارد
غزل 118
آن کس که به دست جام دارد
سلطاني جم مدام دارد
آبي که خضر حيات از او يافت
در ميکده جو که جام دارد [2]
سررشته جان به جام بگذار
کاين رشته از او نظام دارد
ما و مي و زاهدان و تقوا[3]
تا يار سر کدام دارد
بيرون ز لب تو ساقيا نيست
در دور کسي که کام دارد
نرگس همه شيوههاي مستي
از چشم خوشت به وام دارد
ذکر رخ و زلف تو دلم را
ورديست که صبح و شام دارد
بر سينه ريش دردمندان
لعلت نمکي تمام دارد
در چاه ذقن چو حافظ اي جان
حسن تو دو صد غلام دارد[4]
81
غزل 119
دلي که غيب نماي است و جام جم دارد
ز خاتمي که دمي گم شود چه غم دارد[5]
به خط و خال گدايان مده خزينه دل
به دست شاهوشي ده که محترم دارد[6]
نه هر درخت تحمل کند جفاي خزان
غلام همت سروم که اين قدم دارد
رسيد موسم آن کز طرب چو نرگس مست
نهد به پاي قدح هر که شش درم دارد
زر از بهاي مي اکنون چو گل دريغ مدار
که عقل کل به صدت عيب متهم دارد
ز سر غيب کس آگاه نيست قصه مخوان[7]
کدام محرم دل ره در اين حرم دارد
دلم که لاف تجرد زدي کنون صد شغل[8]
به بوي زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که پرسم که نيست دلداري
که جلوه نظر و شيوه کرم دارد
ز جيب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبيديم و او صنم دارد[9]
غزل 120
بتي دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان دارد
بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب
بقاي جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چو عاشق ميشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد[10]
ز چشمت جان نشايد برد کز هر سو که ميبينم
کمين از گوشهاي کردهست و تير اندر کمان دارد
82
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گويد که راز ما نهان دارد
بيفشان جرعهاي بر خاک و حال اهل دل بشنو[11]
که از جمشيد و کيخسرو فراوان داستان دارد
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل
که بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او اي شحنه مجلس
که مي با ديگري خوردهست و با من سر گران دارد
به فتراک ار هميبندي خدا را زود صيدم کن
که آفتهاست در تاخير و طالب را زيان دارد
ز سروقد دلجويت مکن محروم چشمم را
بدين سرچشمهاش بنشان که خوش آبي روان دارد
ز خوف هجرم ايمن کن اگر اميد آن داري
که از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد
چه عذر بخت خود گويم که آن عيار شهرآشوب
به تلخي کشت حافظ را و شکر در دهان دارد[12]
غزل 121
هر آن کو خاطر مجموع و يار نازنين دارد[13]
سعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد
حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است[14]
کسي آن آستان بوسد که جان در آستين دارد
دهان تنگ شيرينش مگر ملک سليمان است
که نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد
لب لعل و خط مشکين چو آنش هست و اينش هست(1)
بنازم دلبر خود را که حسنش آن و اين دارد[15]
به خواري منگر اي منعم ضعيفان و نحيفان را
که صدر مجلس عشرت گداي رهنشين دارد
(1) چنين است در نسخه آقاي تقوي و شرح سودي بر حافظ ج 2 ص 21، باقي نسخ بعضي: «هست و ... نيست» و بعضي ديگر «نيست و ... هست»
83
چو بر روي زمين باشي توانايي غنيمت دان
که دوران ناتوانيها بسي زير زمين دارد[16]
بلاگردان جان و تن دعاي مستمندان است
که بيند خير از آن خرمن که ننگ از خوشه چين دارد
صبا از عشق من رمزي بگو با آن شه خوبان
که صد جمشيد و کيخسرو غلام کمترين دارد
و گر گويد نميخواهم چو حافظ عاشق مفلس
بگوييدش که سلطاني گدايي همنشين دارد
غزل 122
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد [17]
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پاي
فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پيمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بيني
ز روي لطف بگويش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت
ز دست بنده چه خيزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فداي آن ياري
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ
به يادگار نسيم صبا نگه دارد
84
غزل 123
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جايي دارد [18]
عالم از ناله عشاق مبادا خالي
که خوش آهنگ و فرح بخش هوايي دارد
پير دردي کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدايي دارد
محترم دار دلم کاين مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همايي دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهي که به همسايه گدايي دارد
اشک خونين بنمودم به طبيبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوايي دارد
ستم از غمزه مياموز که در مذهب عشق
هر عمل اجري و هر کرده جزايي دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادي روي کسي خور که صفايي دارد
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
و از زبان تو تمناي دعايي دارد [19]
غزل 124
آن که از سنبل او غاليه تابي دارد
باز با دلشدگان ناز و عتابي دارد
از سر کشته خود ميگذري همچون باد
چه توان کرد که عمر است و شتابي دارد
ماه خورشيد نمايش ز پس پرده زلف
آفتابيست که در پيش سحابي دارد
چشم من کرد به هر گوشه روان سيل سرشک
تا سهي سرو تو را تازهتر آبي دارد
85
غمزه شوخ تو خونم به خطا ميريزد
فرصتش باد که خوش فکر صوابي دارد
آب حيوان اگر اين است که دارد لب دوست
روشن است اين که خضر بهره سرابي دارد
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر
ترک مست است مگر ميل کبابي دارد
جان بيمار مرا نيست ز تو روي سال
اي خوش آن خسته که از دوست جوابي دارد
کي کند سوي دل خسته حافظ نظري
چشم مستش که به هر گوشه خرابي دارد
غزل 125
شاهد آن نيست که مويي و مياني دارد
بنده طلعت آن باش که آني دارد
شيوه حور و پري گر چه لطيف است ولي
خوبي آن است و لطافت که فلاني دارد
چشمه چشم مرا اي گل خندان درياب
که به اميد تو خوش آب رواني دارد
گوي خوبي که برد از تو که خورشيد آن جا
نه سواريست که در دست عناني دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردي
آري آري سخن عشق نشاني دارد [20]
خم ابروي تو در صنعت تيراندازي
برده از دست هر آن کس که کماني دارد
در ره عشق نشد کس به يقين محرم راز[21]
هر کسي بر حسب فکر گماني دارد
با خرابات نشينان ز کرامات ملاف[22]
هر سخن وقتي و هر نکته مکاني دارد
86
مرغ زيرک نزند در چمنش پرده سراي
هر بهاري که به دنباله خزاني دارد
مدعي گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کلک ما نيز زباني و بياني دارد
غزل 126
جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد
هر کس که اين ندارد حقا که آن ندارد
با هيچ کس نشاني زان دلستان نديدم
يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است[23]
دردا که اين معما شرح و بيان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن[24]
اي ساروان فروکش کاين ره کران ندارد
چنگ خميده قامت ميخواندت به عشرت[25]
بشنو که پند پيران هيچت زيان ندارد
اي دل طريق رندي از محتسب بياموز[26]
مست است و در حق او کس اين گمان ندارد
احوال گنج قارون کايام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان[27]
کان شوخ سربريده بند زبان ندارد
کس در جهان ندارد يک بنده همچو حافظ
زيرا که چون تو شاهي کس در جهان ندارد
غزل 127
روشني طلعت تو ماه ندارد
پيش تو گل رونق گياه ندارد
87
گوشه ابروي توست منزل جانم
خوشتر از اين گوشه پادشاه ندارد
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آينه داني که تاب آه ندارد
شوخي نرگس نگر که پيش تو بشکفت
چشم دريده ادب نگاه ندارد
ديدم و آن چشم دل سيه که تو داري
جانب هيچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده اي مريد خرابات
شادي شيخي که خانقاه ندارد [28]
خون خور و خامش نشين که آن دل نازک
طاقت فرياد دادخواه ندارد
گو برو و آستين به خون جگر شوي
هر که در اين آستانه راه ندارد
ني من تنها کشم تطاول زلفت
کيست که او داغ آن سياه ندارد [29]
حافظ اگر سجده تو کرد مکن عيب
کافر عشق اي صنم گناه ندارد
غزل 128
نيست در شهر نگاري که دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد [30]
کو حريفي کش سرمست که پيش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بيخبرت ميبينم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتهست مشو ايمن از او
اگر امروز نبردهست که فردا ببرد
88
در خيال اين همه لعبت به هوس ميبازم
بو که صاحب نظري نام تماشا ببرد
علم و فضلي که به چل سال دلم جمع آورد[31]
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
بانگ گاوي چه صدا بازدهد عشوه مخر[32]
سامري کيست که دست از يد بيضا ببرد
جام مينايي مي سد ره تنگ دليست
منه از دست که سيل غمت از جا ببرد [33]
راه عشق ار چه کمينگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد [34]
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه يار
خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد
غزل 129
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد[35]
نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستي فروکشد لنگر
چگونه کشتي از اين ورطه بلا ببرد
فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک[36]
که کس نبود که دستي از اين دغا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راهي کو[37]
مباد کتش محرومي آب ما ببرد
دل ضعيفم از آن ميکشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بيماري صبا ببرد
طبيب عشق منم باده ده که اين معجون
فراغت آرد و انديشه خطا ببرد [38]
بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت
مگر نسيم پيامي خداي را ببرد
89
غزل 130
سحر بلبل حکايت با صبا کرد
که عشق روي گل با ما چهها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنينم
که کار خير بي روي و ريا کرد
من از بيگانگان ديگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسيم صبحگاهي
که درد شب نشينان را دوا کرد
نقاب گل کشيد و زلف سنبل
گره بند قباي غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از ميان باد صبا کرد
بشارت بر به کوي مي فروشان
که حافظ توبه از زهد ريا کرد [39]
وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دين بوالوفا کرد [40]
غزل 131
بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عيد به دور قدح اشارت کرد [41]
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک ميکده عشق را زيارت کرد
مقام اصلي ما گوشه خرابات است
خداش خير دهاد آن که اين عمارت کرد
90
بهاي باده چون لعل چيست جوهر عقل
بيا که سود کسي برد کاين تجارت کرد
نماز در خم آن ابروان محرابي
کسي کند که به خون جگر طهارت کرد
فغان که نرگس جماش شيخ شهر امروز
نظر به دردکشان از سر حقارت کرد
به روي يار نظر کن ز ديده منت دار
که کار ديده نظر از سر بصارت کرد [42]
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسيار در عبارت کرد
غزل 132
به آب روشن مي عارفي طهارت کرد
علي الصباح که ميخانه را زيارت کرد
همين که ساغر زرين خور نهان گرديد
هلال عيد به دور قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نياز کسي که از سر درد
به آب ديده و خون جگر طهارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز
به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خريد آشوب
چه سود ديد ندانم که اين تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهيد که حافظ به مي طهارت کرد
غزل 133
صوفي نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنياد مکر با فلک حقه باز کرد
91
بازي چرخ بشکندش بيضه در کلاه
زيرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقي بيا که شاهد رعناي صوفيان
ديگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
اين مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
اي دل بيا که ما به پناه خدا رويم
زان چه آستين کوته و دست دراز کرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روي دل در معني فراز کرد
فردا که پيشگاه حقيقت شود پديد
شرمنده ره روي که عمل بر مجاز کرد
اي کبک خوش خرام کجا ميروي بايست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ريا بينياز کرد
غزل 134
بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل کرد
باد غيرت به صدش خار پريشان دل کرد
[43]
طوطي اي را به خيال شکري دل خوش بود
ناگهش سيل فنا نقش امل باطل کرد
قره العين من آن ميوه دل يادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد[44]
ساروان بار من افتاد خدا را مددي[45]
که اميد کرمم همره اين محمل کرد
روي خاکي و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فيروزه طربخانه از اين کهگل کرد
92
آه و فرياد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروي من منزل کرد
نزدي شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازي ايام مرا غافل کرد
غزل 135
چو باد عزم سر کوي يار خواهم کرد
نفس به بوي خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بي مي و معشوق عمر ميگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
[46]
هر آبروي که اندوختم ز دانش و دين
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
[47]
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر اين کار و بار خواهم کرد
به ياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بناي عهد قديم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که اين جان خون گرفته چو گل
فداي نکهت گيسوي يار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ
طريق رندي و عشق اختيار خواهم کرد
غزل 136
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعي است من اندر طلبت بنمايم
اين قدر هست که تغيير قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسي که کند خصم رها نتوان کرد
93
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بي سر و پا نتوان کرد
سروبالاي من آن گه که درآيد به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان ديدن
که در آيينه نظر جز به صفا نتوان کرد
[48]
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست[49]
حل اين نکته بدين فکر خطا نتوان کرد
غيرتم کشت که محبوب جهاني ليکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
[50]
من چه گويم که تو را نازکي طبع لطيف
تا به حديست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروي تو محراب دل حافظ نيست
طاعت غير تو در مذهب ما نتوان کرد
غزل 137
دل از من برد و روي از من نهان کرد
خدا را با که اين بازي توان کرد
شب تنهاييم در قصد جان بود
خيالش لطفهاي بيکران کرد
چرا چون لاله خونين دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گويم که با اين درد جان سوز
طبيبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحي گريه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داري وقت وقت است
که درد اشتياقم قصد جان کرد
94
ميان مهربانان کي توان گفت
که يار ما چنين گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردي
که تير چشم آن ابروکمان کرد
غزل 138
ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد
به وداعي دل غمديده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که ميزد رقم خير و قبول
بنده پير ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذين جامه به خوناب بشويم که فلک
رهنمونيم به پاي علم داد نکرد
دل به اميد صدايي که مگر در تو رسد
نالهها کرد در اين کوه که فرهاد نکرد
سايه تا بازگرفتي ز چمن مرغ سحر
آشيان در شکن طره شمشاد نکرد
شايد ار پيک صبا از تو بياموزد کار
زان که چالاکتر از اين حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدين حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدين راه بشد يار و ز ما ياد نکرد
غزليات عراقيست سرود حافظ
که شنيد اين ره دلسوز که فرياد نکرد
غزل 139
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و يک نظر نکرد
سيل سرشک ما ز دلش کين به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
يا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تير آه گوشه نشينان حذر نکرد
ماهي و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ ديده بين که سر از خواب برنکرد
ميخواستم که ميرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد
جانا کدام سنگدل بيکفايتيست
کو پيش زخم تيغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بريده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد
غزل 140
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
ياد حريف شهر و رفيق سفر نکرد
يا بخت من طريق مروت فروگذاشت
يا او به شاهراه طريقت گذر نکرد
گفتم مگر به گريه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
95
شوخي مکن که مرغ دل بيقرار من
سوداي دام عاشقي از سر به درنکرد
هر کس که ديد روي تو بوسيد چشم من
کاري که کرد ديده من بي نظر نکرد[51]
من ايستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد
غزل 141
ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت
آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد
اشک من رنگ شفق يافت ز بيمهري يار
طالع بيشفقت بين که در اين کار چه کرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقيا جام ميام ده که نگارنده غيب
نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد[52]
آن که پرنقش زد اين دايره مينايي
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد
غزل 142
دوستان دختر رز توبه ز مستوري کرد
شد سوي محتسب و کار به دستوري کرد[53]
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنيد
تا نگويند حريفان که چرا دوري کرد
96
مژدگاني بده اي دل که دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره مخموري کرد
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آن چه با خرقه زاهد مي انگوري کرد
غنچه گلبن وصلم ز نسيمش بشکفت
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوري کرد
حافظ افتادگي از دست مده زان که حسود
عرض و مال و دل و دين در سر مغروري کرد
غزل 143
سالها دل طلب جام جم از ما ميکرد
وان چه خود داشت ز بيگانه تمنا ميکرد
گوهري کز صدف کون و مکان بيرون است
[54]
طلب از گمشدگان لب دريا ميکرد
مشکل خويش بر پير مغان بردم دوش
کو به تاييد نظر حل معما ميکرد[55]
ديدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آينه صد گونه تماشا ميکرد(1) [56]
گفتم اين جام جهان بين به تو کي داد حکيم
گفت آن روز که اين گنبد مينا ميکرد
بي دلي در همه احوال خدا با او بود
او نميديدش و از دور خدا را ميکرد
اين همه شعبده خويش(2) که ميکرد اين جا
[57]
سامري پيش عصا و يد بيضا ميکرد
(1) در حاشيه خ بخط الحاقي و نيز در غالب نسخ جديده بيت ذيل را اينجا اضافه دارند: آنکه چون غنچه دلش راز حقيقت نهفت ورق خاطر از آن نسخه محشا ميکرد، ولي در اصل خ و در ق و س و ساير نسخ قديمه از بيت مزبور اثري نيست
(2) چنين است در خ (؟) ساير نسخ: عقل،
97
گفت آن يار کز او گشت سر دار بلند
جرمش اين بود که اسرار هويدا ميکرد
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بکنند آن چه مسيحا ميکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست
گفت حافظ گلهاي از دل شيدا ميکرد
غزل 144
به سر جام جم آن گه نظر تواني کرد
که خاک ميکده کحل بصر تواني کرد
مباش بي مي و مطرب که زير طاق سپهر
بدين ترانه غم از دل به در تواني کرد
گل مراد تو آن گه نقاب بگشايد
که خدمتش چو نسيم سحر تواني کرد[58]
گدايي در ميخانه طرفه اکسيريست
گر اين عمل بکني خاک زر تواني کرد[59]
به عزم مرحله عشق پيش نه قدمي
که سودها کني ار اين سفر تواني کرد
تو کز سراي طبيعت نميروي بيرون
کجا به کوي طريقت گذر تواني کرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولي
غبار ره بنشان تا نظر تواني کرد
بيا که چاره ذوق حضور و نظم امور
به فيض بخشي اهل نظر تواني کرد[60]
ولي تو تا لب معشوق و جام مي خواهي
طمع مدار که کار دگر تواني کرد
دلا ز نور هدايت گر آگهي يابي
چو شمع خنده زنان ترک سر تواني کرد
98
گر اين نصيحت شاهانه بشنوي حافظ
به شاهراه حقيقت گذر تواني کرد[61]
غزل 145
چه مستيست ندانم که رو به ما آورد
که بود ساقي و اين باده از کجا آورد
تو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گير
که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد[62]
99
دلا چو غنچه شکايت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسيم گره گشا آورد[63]
رسيدن گل و نسرين به خير و خوبي باد
بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد
صبا به خوش خبري هدهد سليمان است
که مژده طرب از گلشن سبا آورد
علاج ضعف دل ما کرشمه ساقيست
برآر سر که طبيب آمد و دوا آورد
مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ
چرا که وعده تو کردي و او به جا آورد
به تنگ چشمي آن ترک لشکري نازم
که حمله بر من درويش يک قبا آورد[64]
فلک غلامي حافظ کنون به طوع کند
که التجا به در دولت شما آورد
غزل 146
صبا وقت سحر بويي ز زلف يار ميآورد
دل شوريده ما را به بو در کار ميآورد[65]
من آن شکل صنوبر را ز باغ ديده برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار ميآورد[66]
فروغ ماه ميديدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشيد در ديوار ميآورد
ز بيم غارت عشقش دل پرخون رها کردم
ولي ميريخت خون و ره بدان هنجار ميآورد
به قول مطرب و ساقي برون رفتم گه و بيگه
کز آن راه گران قاصد خبر دشوار ميآورد
سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود
اگر تسبيح ميفرمود اگر زنار ميآورد
100
عفاالله چين ابرويش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پيامي بر سر بيمار ميآورد[67]
عجب ميداشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه
ولي منعش نميکردم که صوفي وار ميآورد
غزل 147
نسيم باد صبا دوشم آگهي آورد
که روز محنت و غم رو به کوتهي آورد
به مطربان صبوحي دهيم جامه چاک
بدين نويد که باد سحرگهي آورد
بيا بيا که تو حور بهشت را رضوان[68]
در اين جهان ز براي دل رهي آورد
هميرويم به شيراز با عنايت بخت
زهي رفيق که بختم به همرهي آورد
به جبر خاطر ما کوش کاين کلاه نمد
بسا شکست که با افسر شهي آورد
چه نالهها که رسيد از دلم به خرمن ماه
چو ياد عارض آن ماه خرگهي آورد
رساند(1) رايت منصور بر فلک حافظ
که التجا به جناب شهنشهي آورد
غزل 148
يارم چو قدح به دست گيرد
هر کس که بديد چشم او گفت
کو محتسبي که مست گيرد
(1) چنين است در خ و ق ، در غالب نسخ: رسيد.
101
در بحر فتادهام چو ماهي
در پاش فتادهام به زاري
خرم دل آن که همچو حافظ
جامي ز مي الست گيرد [69]
غزل 149
دلم جز مهر مه رويان طريقي بر نميگيرد
ز هر در ميدهم پندش وليکن در نميگيرد
خدا را اي نصيحتگو حديث ساغر و مي گو
که نقشي در خيال ما از اين خوشتر نميگيرد
بيا اي ساقي گلرخ بياور باده رنگين
که فکري در درون ما از اين بهتر نميگيرد(1)
صراحي ميکشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نميگيرد
من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزي
که پير مي فروشانش به جامي بر نميگيرد
از آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش
که غير از راستي نقشي در آن جوهر نميگيرد[70]
سر و چشمي چنين دلکش تو گويي چشم از او بردوز
برو کاين وعظ بيمعني مرا در سر نميگيرد
نصيحتگوي رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ ميبينم مگر ساغر نميگيرد
(1) اين بيت فقط در خ موجود و از عموم نسخ ديگر که نگارنده بدست دارد بکلي مفقود است، فقط ق بجاي مجموع دو بيت 2 و 3 بيت يگانه ذيل را دارد: بيا اي ساقي گلرخ بيا در باده رنگين که نقشي در خيال ما ازين خوشتر نميگيرد،
102
ميان گريه ميخندم که چون شمع اندر اين مجلس
زبان آتشينم هست ليکن در نميگيرد
چه خوش صيد دلم کردي بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشي را از اين خوشتر نميگيرد
سخن در احتياج ما و استغناي معشوق است
[71]
چه سود افسونگري اي دل که در دلبر نميگيرد
من آن آيينه را روزي به دست آرم سکندروار
اگر ميگيرد اين آتش زماني ور نميگيرد
خدا را رحمي اي منعم که درويش سر کويت
دري ديگر نميداند رهي ديگر نميگيرد
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پاي حافظ را چرا در زر نميگيرد[72]
غزل 150
ساقي ار باده از اين دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد[73]
ور چنين زير خم زلف نهد دانه خال
اي بسا مرغ خرد را که به دام اندازد
اي خوشا دولت آن مست که در پاي حريف
سر و دستار نداند که کدام اندازد
زاهد خام که انکار مي و جام کند
[74]
پخته گردد چو نظر بر مي خام اندازد
روز در کسب هنر کوش که مي خوردن روز
دل چون آينه در زنگ ظلام اندازد[75]
آن زمان وقت مي صبح فروغ است که شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد[76]
باده با محتسب شهر ننوشي زنهار
بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد
103
حافظا سر ز کله گوشه خورشيد برآر
بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد
غزل 151
دمي با غم به سر بردن جهان يک سر نميارزد
به مي بفروش دلق ما کز اين بهتر نميارزد
به کوي مي فروشانش به جامي بر نميگيرند
زهي سجاده تقوا که يک ساغر نميارزد
رقيبم سرزنشها کرد کز اين به آب رخ برتاب
چه افتاد اين سر ما را که خاک در نميارزد
شکوه تاج سلطاني که بيم جان در او درج است
کلاهي دلکش است اما به ترک سر نميارزد
چه آسان مينمود اول غم دريا به بوي سود
[77]
غلط کردم که اين طوفان به صد گوهر نميارزد
تو را آن به که روي خود ز مشتاقان بپوشاني
که شادي جهان گيري غم لشکر نميارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنيي دون بگذر
که يک جو منت دونان دو صد من زر نميارزد[78]
غزل 152
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد[79]
جلوهاي کرد رخت ديد ملک عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد[80]
عقل ميخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد[81]
مدعي خواست که آيد به تماشاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
104
ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند
دل غمديده ما بود که هم بر غم زد
جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت
[82]
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
غزل 153
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
چو پيش صبح روشن شد که حال مهر گردون چيست
برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دلهاي ياران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد[83]
کدام آهن دلش آموخت اين آيين عياري
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد[84]
خيال شهسواري پخت و شد ناگه دل مسکين
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش چه جان داديم و خون خورديم
چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد
منش با خرقه پشمين کجا اندر کمند آرم
زره مويي که مژگانش ره خنجرگزاران زد
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دين منصور
[85]
که جود بيدريغش خنده بر ابر بهاران زد
105
از آن ساعت که جام مي به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادي به ياد ميگساران زد
ز شمشير سرافشانش ظفر آن روز بدرخشيد
که چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق اي دل
که چرخ اين سکه دولت به دور روزگاران زد
نظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختياران زد
غزل 154
راهي بزن که آهي بر ساز آن توان زد
شعري بخوان که با او رطل گران توان زد[86]
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد
قد خميده ما سهلت نمايد اما
بر چشم دشمنان تير از اين کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازي [87 و 88]
جام مي مغانه هم با مغان توان زد
درويش را نباشد برگ سراي سلطان
ماييم و کهنه دلقي کتش در آن توان زد[89]
اهل نظر دو عالم در يک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد[90]
گر دولت وصالت خواهد دري گشودن
سرها بدين تخيل بر آستان توان زد[91]
عشق و شباب و رندي مجموعه مراد است
[92]
چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست
گر راه زن تو باشي صد کاروان توان زد [93]
حافظ به حق قرآن کز شيد و زرق بازآي
باشد که گوي عيشي در اين جهان توان زد[94]
106
غزل 155
اگر روم ز پي اش فتنهها برانگيزد
ور از طلب بنشينم به کينه برخيزد
و گر به رهگذري يک دم از وفاداري
چو گرد در پي اش افتم چو باد بگريزد
و گر کنم طلب نيم بوسه صد افسوس
ز حقه دهنش چون شکر فروريزد
من آن فريب که در نرگس تو ميبينم
بس آب روي که با خاک ره برآميزد
فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست
کجاست شيردلي کز بلا نپرهيزد
تو عمر خواه و صبوري که چرخ شعبده باز
هزار بازي از اين طرفهتر برانگيزد
بر آستانه تسليم سر بنه حافظ
که گر ستيزه کني روزگار بستيزد
غزل 156
به حسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسد
تو را در اين سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمدهاند
کسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد
به حق صحبت ديرين که هيچ محرم راز
به يار يک جهت حق گزار ما نرسد
هزار نقش برآيد ز کلک صنع و يکي
به دلپذيري نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کانات آرند
يکي به سکه صاحب عيار ما نرسد
دريغ قافله عمر کان چنان رفتند
که گردشان به هواي ديار ما نرسد
107
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطر اميدوار ما نرسد
چنان بزي که اگر خاک ره شوي کس را
غبار خاطري از ره گذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او
به سمع پادشه کامگار ما نرسد[95]
غزل 157
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پاي از اين دايره بيرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخيزم
داغ سوداي توام سر سويدا باشد
تو خود اي گوهر يک دانه کجايي آخر
کز غمت ديده مردم همه دريا باشد
از بن هر مژهام آب روان است بيا
اگرت ميل لب جوي و تماشا باشد
چون گل و مي دمي از پرده برون آي و درآ
که دگرباره ملاقات نه پيدا باشد
ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد
کاندر اين سايه قرار دل شيدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نکند ميل آري
سرگراني صفت نرگس رعنا باشد
غزل 158
من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نميدانستم
ور نه مستوري ما تا به چه غايت باشد
108
زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز
[96]
تا تو را خود ز ميان با که عنايت باشد
زاهد ار راه به رندي نبرد معذور است
عشق کاريست که موقوف هدايت باشد
من که شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگ
اين زمان سر به ره آرم چه حکايت باشد
بنده پير مغانم که ز جهلم برهاند
پير ما هر چه کند عين عنايت باشد[97]
دوش از اين غصه نخفتم که رفيقي ميگفت
حافظ ار مست بود جاي شکايت باشد
غزل 159
نقد صوفي نه همه صافي بيغش باشد
اي بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفي ما که ز ورد سحري مست شدي
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان
تا سيه روي شود هر که در او غش باشد
خط ساقي گر از اين گونه زند نقش بر آب
اي بسا رخ که به خونابه منقش باشد
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوه رندان بلاکش باشد
غم دنيي دني چند خوري باده بخور
حيف باشد دل دانا که مشوش باشد
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش ز کف ساقي مه وش باشد
غزل 160
109
خوش است خلوت اگر يار يار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدايا که در حريم وصال
رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
هماي گو مفکن سايه شرف هرگز
در آن ديار که طوطي کم از زغن باشد
بيان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزي که در سخن باشد[98]
هواي کوي تو از سر نميرود آري
غريب را دل سرگشته با وطن باشد[99]
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد
غزل 161
کي شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد
يک نکته از اين معني گفتيم و همين باشد
از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار
صد ملک سليمانم در زير نگين باشد
غمناک نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد که چو وابيني خير تو در اين باشد
هر کو نکند فهمي زين کلک خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
جام مي و خون دل هر يک به کسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد[100]
در کار گلاب و گل حکم ازلي اين بود
کاين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد
110
آن نيست که حافظ را رندي بشد از خاطر
کاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد
غزل 162
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد
زمان خوشدلي درياب(1) و در ياب
که دايم در صدف گوهر نباشد
غنيمت دان و مي خور در گلستان
که گل تا هفته ديگر نباشد[101]
ايا پرلعل کرده جام زرين
بيا اي شيخ و از خمخانه ما
شرابي خور که در کوثر نباشد
بشوي اوراق اگر همدرس مايي
که علم عشق در دفتر نباشد[102]
ز من بنيوش و دل در شاهدي بند
شرابي بي خمارم بخش يا رب[103]
که با وي هيچ درد سر نباشد
من از جان بنده سلطان اويسم
اگر چه يادش از چاکر نباشد[104]
به تاج عالم آرايش که خورشيد
چنين زيبنده افسر نباشد[105]
کسي گيرد خطا بر نظم حافظ
که هيچش لطف در گوهر نباشد
(1) در نسخ جديده اين واو عاطفه را ندارد ولي در عموم نسخ قديمه موجود است،
111
غزل 163
گل بي رخ يار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان
رقصيدن سرو و حالت گل
با يار شکرلب گل اندام
هر نقش که دست عقل بندد
جان نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد
غزل 164
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
اي دل ار عشرت امروز به فردا فکني
مايه نقد بقا را که ضمان خواهد شد[106]
ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد
از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد[107]
گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت
که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد
112
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گويي که چنين رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوي اقليم وجود
قدمي نه به وداعش که روان خواهد شد
غزل 165
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
قضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد
رقيب آزارها فرمود و جاي آشتي نگذاشت
مگر آه سحرخيزان سوي گردون نخواهد شد[108]
مرا روز ازل کاري بجز رندي نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فرياد دف و ني بخش
که ساز شرع از اين افسانه بيقانون نخواهد شد
مجال من همين باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد
شراب لعل و جاي امن و يار مهربان ساقي
دلا کي به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوي اي ديده نقش غم ز لوح سينه حافظ
که زخم تيغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
غزل 166
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان ميفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دي و شوکت خار آخر شد
113
صبح اميد که بد معتکف پرده غيب
گو برون آي که کار شب تار آخر شد
آن پريشاني شبهاي دراز و غم دل
همه در سايه گيسوي نگار آخر شد
باورم نيست ز بدعهدي ايام هنوز
قصه غصه که در دولت يار آخر شد
ساقيا لطف نمودي قدحت پرمي باد
که به تدبير تو تشويش خمار آخر شد[109]
در شمار ار چه نياورد کسي حافظ را
شکر کان محنت بيحد و شمار آخر شد
غزل 167
ستارهاي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را رفيق و مونس شد[110]
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسله آموز صد مدرس شد
به بوي او دل بيمار عاشقان چو صبا
فداي عارض نسرين و چشم نرگس شد
به صدر مصطبهام مينشاند اکنون دوست
گداي شهر نگه کن که مير مجلس شد
خيال آب خضر بست و جام اسکندر (1)
به جرعه نوشي سلطان ابوالفوارس شد
طربسراي محبت کنون شود معمور
که طاق ابروي يار منش مهندس شد
لب از ترشح مي پاک کن براي خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابي به عاشقان پيمود
که علم بيخبر افتاد و عقل بيحس شد[111]
(1) چنين است در خ، ساير نسخ: کيخسرو،
114
چو زر عزيز وجود است نظم من آري
قبول دولتيان کيمياي اين مس شد[112]
ز راه ميکده ياران عنان بگردانيد
چرا که حافظ از اين راه رفت و مفلس شد
غزل 168
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختيم در اين آرزوي خام و نشد
به لابه گفت شبي مير مجلس تو شوم
شدم به رغبت خويشش کمين غلام و نشد
پيام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندي و دردي کشيم نام و نشد
رواست در بر اگر ميطپد کبوتر دل
که ديد در ره خود تاب و پيچ دام و نشد
بدان هوس که به مستي ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
به کوي عشق منه بيدليل راه قدم
که من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد[113]
فغان که در طلب گنج نامه مقصود
شدم خراب جهاني ز غم تمام و نشد
دريغ و درد که در جست و جوي گنج حضور
بسي شدم به گدايي بر کرام و نشد
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
غزل 169
ياري اندر کس نميبينيم ياران را چه شد
دوستي کي آخر آمد دوستداران را چه شد
115
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي کجاست
خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد[114]
کس نميگويد که ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلي از کان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار
مهرباني کي سر آمد شهرياران را چه شد[115]
گوي توفيق و کرامت در ميان افکندهاند
کس به ميدان در نميآيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازي خوش نميسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد
حافظ اسرار الهي کس نميداند خموش
از که ميپرسي که دور روزگاران را چه شد
غزل 170
زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد[116]
از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد
صوفي مجلس که دي جام و قدح ميشکست
باز به يک جرعه مي عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد
مغبچهاي ميگذشت راه زن دين و دل
در پي آن آشنا از همه بيگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
116
گريه شام و سحر شکر که ضايع نگشت[117]
قطره باران ما گوهر يک دانه شد
نرگس ساقي بخواند آيت افسونگري
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد[118]
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
غزل 171
دوش از جناب آصف پيک بشارت آمد
کز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد
خاک وجود ما را از آب ديده گل کن
ويرانسراي دل را گاه عمارت آمد
اين شرح بينهايت کز زلف يار گفتند
حرفيست از هزاران کاندر عبارت آمد
عيبم بپوش زنهار اي خرقه مي آلود
کان پاک پاکدامن بهر زيارت آمد
امروز جاي هر کس پيدا شود ز خوبان
کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است
همت نگر که موري با آن حقارت آمد
از چشم شوخش اي دل ايمان خود نگه دار
کان جادوي کمانکش بر عزم غارت آمد
آلودهاي تو حافظ فيضي ز شاه درخواه
کان عنصر سماحت بهر طهارت آمد
درياست مجلس او درياب وقت و در ياب
هان اي زيان رسيده وقت تجارت آمد
117
غزل 172
عشق تو نهال حيرت آمد
بس غرقه حال وصل کخر
يک دل بنما که در ره او
نه وصل بماند و نه واصل
از هر طرفي که گوش کردم
شد منهزم از کمال عزت
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حيرت آمد
غزل 173
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
حالتي رفت که محراب به فرياد آمد[119]
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو ديدي همه بر باد آمد
باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقي و کار به بنياد آمد
بوي بهبود ز اوضاع جهان ميشنوم
شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد
اي عروس هنر از بخت شکايت منما
حجله حسن بياراي که داماد آمد
دلفريبان نباتي همه زيور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
118
زير بارند درختان که تعلق دارند
اي خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد[120]
مطرب از گفته حافظ غزلي نغز بخوان
تا بگويم که ز عهد طربم ياد آمد
غزل 174
مژده اي دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد[121]
برکش اي مرغ سحر نغمه داوودي باز
که سليمان گل از باد هوا بازآمد
عارفي کو که کند فهم زبان سوسن
[ تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد[122]
مردمي کرد و کرم لطف خداداد به من
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
لاله بوي مي نوشين بشنيد از دم صبح
داغ دل بود به اميد دوا بازآمد
چشم من در ره اين قافله راه بماند
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
گر چه حافظ در رنجش زد و پيمان بشکست
لطف او بين که به لطف از در ما بازآمد
غزل 175
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
[123]
که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد[124]
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
119
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت کوش
که اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآي تا شوي مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد[125]
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به ميخانه ميرود حافظ
مگر ز مستي زهد ريا به هوش آمد
غزل 176
سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد[126]
قدحي درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببيني که نگارت به چه آيين آمد
مژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي
که ز صحراي ختن آهوي مشکين آمد
گريه آبي به رخ سوختگان بازآورد
ناله فريادرس عاشق مسکين آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابرويست
اي کبوتر نگران باش که شاهين آمد
ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و اين آمد
رسم بدعهدي ايام چو ديد ابر بهار
گريهاش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل
عنبرافشان به تماشاي رياحين آمد
120
غزل 177
نه هر که چهره برافروخت دلبري داند
نه هر که آينه سازد سکندري داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داري و آيين سروري داند
تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروري داند
غلام همت آن رند عافيت سوزم
که در گداصفتي کيمياگري داند
وفا و عهد نکو باشد ار بياموزي
وگرنه هر که تو بيني ستمگري داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم
که آدمي بچهاي شيوه پري داند
هزار نکته باريکتر ز مو اين جاست
نه هر که سر بتراشد قلندري داند
مدار نقطه بينش ز خال توست مرا
که قدر گوهر يک دانه جوهري داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگيرد اگر دادگستري داند
ز شعر دلکش حافظ کسي بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دري داند
غزل 178
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند[127 و 128]
وان که اين کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن
[129]
[ شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند[130]
صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت[131]
دلق ما بود که در خانه خمار بماند[132]
121
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر مي لعل کز آن دست بلورين ستديم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت[133 و 134]
جاودان کس نشنيديم که در کار بماند
گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس
شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري که در اين گنبد دوار بماند
داشتم دلقي و صد عيب مرا ميپوشيد[135]
خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند[136]
بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد
که حديثش همه جا در در و ديوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزي
شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند
غزل 179
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاکسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند[137]
چو پرده دار به شمشير ميزند همه را
کسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند[138]
چه جاي شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است [139]
چو بر صحيفه هستي رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشيد گفتهاند اين بود
که جام باده بياور که جم نخواهد ماند
122
غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه[140]
که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درويش خود به دست آور[141]
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدين رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکويي اهل کرم نخواهد ماند[142]
ز مهرباني جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
غزل 180
اي پسته تو خنده زده بر حديث قند
مشتاقم از براي خدا يک شکر بخند
طوبي ز قامت تو نيارد که دم زند
زين قصه بگذرم که سخن ميشود بلند
خواهي که برنخيزدت از ديده رود خون
دل در وفاي صحبت رود کسان مبند
گر جلوه مينمايي و گر طعنه ميزني
ما نيستيم معتقد شيخ خودپسند[143]
ز آشفتگي حال من آگاه کي شود
آن را که دل نگشت گرفتار اين کمند
بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست
تا جان خود بر آتش رويش کنم سپند
جايي که يار ما به شکرخنده دم زند
اي پسته کيستي تو خدا را به خود مخند
حافظ چو ترک غمزه ترکان نميکني[144]
داني کجاست جاي تو خوارزم يا خجند
غزل 181
123
بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالاي چمان از بن و بيخم برکند
حاجت مطرب و مي نيست تو برقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رويت چو سپند
هيچ رويي نشود آينه حجله بخت
مگر آن روي که مالند در آن سم سمند[145]
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو ميباش
صبر از اين بيش ندارم چه کنم تا کي و چند
مکش آن آهوي مشکين مرا اي صياد
شرم از آن چشم سيه دار و مبندش به کمند
من خاکي که از اين در نتوانم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
باز مستان دل از آن گيسوي مشکين حافظ
زان که ديوانه همان به که بود اندر بند
غزل 182
حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند
محرمي کو که فرستم به تو پيغامي چند
ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
چون مي از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عيش نگه دار و بزن جامي چند
قند آميخته با گل نه علاج دل ماست
بوسهاي چند برآميز به دشنامي چند
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر[146]
تا خرابت نکند صحبت بدنامي چند
عيب مي جمله چو گفتي هنرش نيز بگو
نفي حکمت مکن از بهر دل عامي چند
124
اي گدايان خرابات خدا يار شماست
[147]
چشم انعام مداريد ز انعامي چند
پير ميخانه چه خوش گفت به دردي کش خويش
که مگو حال دل سوخته با خامي چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظري کن سوي ناکامي چند
غزل 183
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بيخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر که اين تازه براتم دادند
بعد از اين روي من و آينه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
اين همه شهد و شکر کز سخنم ميريزد
اجر صبريست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود[148]
که ز بند غم ايام نجاتم دادند
غزل 184
دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
125
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشين باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشيد
قرعه کار به نام من ديوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
شکر ايزد که ميان من و او صلح افتاد
صوفيان رقص کنان ساغر شکرانه زدند[149]
آتش آن نيست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
غزل 185
نقدها را بود آيا که عياري گيرند
تا همه صومعه داران پي کاري گيرند
مصلحت ديد من آن است که ياران همه کار
بگذارند و خم طره ياري گيرند
خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقي
گر فلکشان بگذارد که قراري گيرند
قوت بازوي پرهيز به خوبان مفروش
که در اين خيل حصاري به سواري گيرند
يا رب اين بچه ترکان چه دليرند به خون
که به تير مژه هر لحظه شکاري گيرند
رقص بر شعر تر و ناله ني خوش باشد
خاصه رقصي که در آن دست نگاري گيرند
حافظ ابناي زمان را غم مسکينان نيست
زين ميان گر بتوان به که کناري گيرند[150]
126
غزل 186
گر مي فروش حاجت رندان روا کند
ايزد گنه ببخشد و دفع بلا کند[151]
ساقي به جام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد که جهان پربلا کند[152]
حقا کز اين غمان برسد مژده امان
گر سالکي به عهد امانت وفا کند[153]
گر رنج پيش آيد و گر راحت اي حکيم
نسبت مکن به غير که اينها خدا کند[154]
در کارخانهاي که ره عقل و فضل نيست[155]
فهم ضعيف راي فضولي چرا کند[156]
مطرب بساز پرده که کس بي اجل نمرد
وان کو نه اين ترانه سرايد خطا کند
ما را که درد عشق و بلاي خمار کشت
يا وصل دوست يا مي صافي دوا کند
جان رفت در سر مي و حافظ به عشق سوخت
عيسي دمي کجاست که احياي ما کند
غزل 187
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نياز نيم شبي دفع صد بلا بکند[157]
عتاب يار پري چهره عاشقانه بکش
که يک کرشمه تلافي صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نبيند که را دوا بکند[158]
تو با خداي خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعي خدا بکند
127
ز بخت خفته ملولم بود که بيداري
به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند[159]
بسوخت حافظ و بويي به زلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبا بکند
غزل 188
مرا به رندي و عشق آن فضول عيب کند
که اعتراض بر اسرار علم غيب کند
کمال سر محبت ببين نه نقص گناه
که هر که بيهنر افتد نظر به عيب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بوي
که خاک ميکده ما عبير جيب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ساقي
که اجتناب ز صهبا مگر صهيب کند
کليد گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که در اين نکته شک و ريب کند
شبان وادي ايمن گهي رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعيب کند[160]
ز ديده خون بچکاند فسانه حافظ
چو ياد وقت زمان شباب و شيب کند
غزل 189
طاير دولت اگر باز گذاري بکند
يار بازآيد و با وصل قراري بکند
ديده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خوني و تدبير نثاري بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
هاتف غيب ندا داد که آري بکند
128
کس نيارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاري بکند
دادهام باز نظر را به تذروي پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاري بکند
شهر خاليست ز عشاق بود کز طرفي
مردي از خويش برون آيد و کاري بکند[161]
کو کريمي که ز بزم طربش غمزدهاي
جرعهاي درکشد و دفع خماري بکند[162]
يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب[163]
بود آيا که فلک زين دو سه کاري بکند
حافظا گر نروي از در او هم روزي
گذري بر سرت از گوشه کناري بکند
غزل 190
کلک مشکين تو روزي که ز ما ياد کند
ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمي که سلامت بادش[164]
چه شود گر به سلامي دل ما شاد کند
امتحان کن که بسي گنج مرادت بدهند
گر خرابي چو مرا لطف تو آباد کند
يا رب اندر دل آن خسرو شيرين انداز
که به رحمت گذري بر سر فرهاد کند
شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد
قدر يک ساعته عمري که در او داد کند[165]
حاليا عشوه ناز تو ز بنيادم برد
تا دگرباره حکيمانه چه بنياد کند
گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنيست
فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند
129
ره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز
خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند[166]
غزل 191
آن کيست کز روي کرم با ما وفاداري کند
بر جاي بدکاري چو من يک دم نکوکاري کند
اول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي
وان گه به يک پيمانه مي با من وفاداري کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نوميد نتوان بود از او باشد که دلداري کند
گفتم گره نگشودهام زان طره تا من بودهام
گفتا منش فرمودهام تا با تو طراري کند
پشمينه پوش تندخو از عشق نشنيدهاست بو
از مستيش رمزي بگو تا ترک هشياري کند
چون من گداي بينشان مشکل بود ياري چنان
سلطان کجا عيش نهان با رند بازاري کند
زان طره پرپيچ و خم سهل است اگر بينم ستم
از بند و زنجيرش چه غم هر کس که عياري کند
شد لشکر غم بي عدد از بخت ميخواهم مدد
تا فخر دين عبدالصمد باشد که غمخواري کند
با چشم پرنيرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسيار طراري کند
غزل 192
سرو چمان من چرا ميل چمن نميکند
همدم گل نميشود ياد سمن نميکند
دي گلهاي ز طرهاش کردم و از سر فسوس
گفت که اين سياه کج گوش به من نميکند
130
تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نميکند
پيش کمان ابرويش لابه هميکنم ولي
گوش کشيده است از آن گوش به من نميکند
با همه عطف(1) دامنت آيدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نميکند
چون ز نسيم ميشود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه ياد از آن عهدشکن نميکند
دل به اميد روي او همدم جان نميشود
جان به هواي کوي او خدمت تن نميکند
ساقي سيم ساق من گر همه درد ميدهد
کيست که تن چو جام مي جمله دهن نميکند
دستخوش جفا مکن آب رخم که فيض ابر
بي مدد سرشک من در عدن نميکند
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند
تيغ سزاست هر که را درد سخن نميکند
غزل 193
در نظربازي ما بيخبران حيرانند
من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي
عشق داند که در اين دايره سرگردانند[167]
جلوه گاه رخ او ديده من تنها نيست
ماه و خورشيد همين آينه ميگردانند
عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا
ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
(1) چنين است در خ، نسخ ديگر: عطر،
131
مفلسانيم و هواي مي و مطرب داريم
آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند[168]
وصل خورشيد به شبپره اعمي نرسد[169]
که در آن آينه صاحب نظران حيرانند
لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ
عشقبازان چنين مستحق هجرانند
مگرم چشم سياه تو بياموزد کار
ور نه مستوري و مستي همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوي تو باد
عقل و جان گوهر هستي به نثار افشانند
زاهد ار رندي حافظ نکند فهم چه شد
ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند[170]
گر شوند آگه از انديشه ما مغبچگان
بعد از اين خرقه صوفي به گرو نستانند[171]
غزل 194
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشانند
به عمري يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رماني چو ميخندند ميبارند
ز رويم راز پنهاني چو ميبينند ميخوانند
دواي درد عاشق را کسي کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند
132
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو ميخوانند ميرانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند
غزل 195
غلام نرگس مست تو تاجدارانند
خراب باده لعل تو هوشيارانند
تو را صبا و مرا آب ديده شد غماز
و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند
ز زير زلف دوتا چون گذر کني بنگر
که از يمين و يسارت چه سوگوارانند
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببين
که از تطاول زلفت چه بيقرارانند
نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو
که مستحق کرامت گناهکارانند[172]
نه من بر آن گل عارض غزل سرايم و بس
که عندليب تو از هر طرف هزارانند[173]
تو دستگير شو اي خضر پي خجسته که من
پياده ميروم و همرهان سوارانند[174]
بيا به ميکده و چهره ارغواني کن
مرو به صومعه کان جا سياه کارانند[175]
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگارانند[176]
غزل 196
آنان که خاک را به نظر کيميا کنند
آيا بود که گوشه چشمي به ما کنند[177]
133
دردم نهفته به ز طبيبان مدعي
باشد که از خزانه غيبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نميکشد
هر کس حکايتي به تصور چرا کنند[178]
چون حسن عاقبت نه به رندي و زاهديست
آن به که کار خود به عنايت رها کنند
بي معرفت مباش که در من يزيد عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند[179]
حالي درون پرده بسي فتنه ميرود
تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند
گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکايت دل خوش ادا کنند
مي خور که صد گناه ز اغيار در حجاب
بهتر ز طاعتي که به روي و ريا کنند[180]
پيراهني که آيد از او بوي يوسفم
ترسم برادران غيورش قبا کنند
بگذر به کوي ميکده تا زمره حضور[181]
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خير نهان براي رضاي خدا کنند
حافظ دوام وصل ميسر نميشود[182]
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
غزل 197
شاهدان گر دلبري زين سان کنند
زاهدان را رخنه در ايمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش ديده نرگسدان کنند
134
اي جوان سروقد گويي ببر
پيش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاشقان را بر سر خود حکم نيست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند
پيش چشمم کمتر است از قطرهاي
اين حکايتها که از طوفان کنند
يار ما چون گيرد آغاز سماع
قدسيان بر عرش دست افشان کنند
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا اين ظلم بر انسان کنند
خوش برآ با غصهاي دل کاهل راز
عيش خوش در بوته هجران کنند[183]
سر مکش حافظ ز آه نيم شب
[184]
تا چو صبحت آينه رخشان کنند
غزل 198
گفتم کي ام دهان و لبت کامران کنند
گفتا به چشم هر چه تو گويي چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب ميکند لبت
گفتا در اين معامله کمتر زيان کنند
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه
گفت اين حکايتيست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين
[185]
گفتا به کوي عشق هم اين و هم آن کنند[186]
گفتم هواي ميکده غم ميبرد ز دل[187]
گفتا خوش آن کسان که دلي شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آيين مذهب است
گفت اين عمل به مذهب پير مغان کنند[188]
135
گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود
گفتا به بوسه شکرينش جوان کنند
گفتم که خواجه کي به سر حجله ميرود
گفت آن زمان که مشتري و مه قران کنند
گفتم دعاي دولت او ورد حافظ است
گفت اين دعا ملايک هفت آسمان کنند
غزل 199
واعظان کاين جلوه در محراب و منبر ميکنند
چون به خلوت ميروند آن کار ديگر ميکنند
مشکلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر ميکنند
گوييا باور نميدارند روز داوري
کاين همه قلب و دغل در کار داور ميکنند
يا رب اين نودولتان را با خر خودشان نشان
کاين همه ناز از غلام ترک و استر ميکنند
اي گداي خانقه برجه که در دير مغان
ميدهند آبي که دلها را توانگر ميکنند
حسن بيپايان او چندان که عاشق ميکشد
زمره ديگر به عشق از غيب سر بر ميکنند
بر در ميخانه عشق اي ملک تسبيح گوي
کاندر آن جا طينت آدم مخمر ميکنند
صبحدم از عرش ميآمد خروشي عقل گفت
قدسيان گويي که شعر حافظ از بر ميکنند[189]
غزل 200
داني که چنگ و عود چه تقرير ميکنند
پنهان خوريد باده که تعزير(1) ميکنند
(1) چنين است در خ ق و شرح سودي بر حافظ، ساير نسخ: تکفير،
136
ناموس عشق و رونق عشاق ميبرند
عيب جوان و سرزنش پير ميکنند
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز
باطل(1) در اين خيال که اکسير ميکنند
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد
مشکل حکايتيست که تقرير ميکنند
ما از برون در شده مغرور صد فريب
تا خود درون پرده چه تدبير ميکنند
تشويش وقت پير مغان ميدهند باز
اين سالکان نگر که چه با پير ميکنند[190]
صد ملک دل به نيم نظر ميتوان خريد
خوبان در اين معامله تقصير ميکنند
قومي به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومي دگر حواله به تقدير ميکنند
في الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاين کارخانهايست که تغيير ميکنند
مي خور که شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چون نيک بنگري همه تزوير ميکنند
غزل 201
شراب بيغش و ساقي خوش دو دام رهند
که زيرکان جهان از کمندشان نرهند[191]
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه
هزار شکر که ياران شهر بيگنهند
جفا نه پيشه درويشيست و راهروي
بيار باده که اين سالکان نه مرد رهند
مبين حقير گدايان عشق را کاين قوم
شهان بي کمر و خسروان بي کلهند
(1) خ: باطن
137
به هوش باش که هنگام باد استغنا
[192]
هزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند
مکن که کوکبه دلبري شکسته شود
چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند
غلام همت دردي کشان يک رنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سيهند[193]
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
که سالکان درش محرمان پادشهند
جناب عشق بلند است همتي حافظ
که عاشقان ره بيهمتان به خود ندهند
غزل 202
بود آيا که در ميکدهها بگشايند
[194]
گره از کار فروبسته ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند
دل قوي دار که از بهر خدا بگشايند
به صفاي دل رندان صبوحي زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند[195]
نامه تعزيت دختر رز بنويسيد
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند
گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب
تا حريفان همه خون از مژهها بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند
که در خانه تزوير و ريا بگشايند
حافظ اين خرقه که داري تو ببيني فردا
که چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند
غزل 203
138
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود[196]
رونق ميکده از درس و دعاي ما بود[ 197 و 198]
نيکي پير مغان بين که چو ما بدمستان
هر چه کرديم به چشم کرمش زيبا بود
دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي
که فلک ديدم و در قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شناسي اي دل[199]
کاين کسي گفت که در علم نظر بينا بود
دل چو پرگار به هر سو دوراني ميکرد
و اندر آن دايره سرگشته پابرجا بود
مطرب از درد محبت عملي ميپرداخت
[200]
که حکيمان جهان را مژه خون پالا بود
ميشکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوي
بر سرم سايه آن سرو سهي بالا بود
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ار نه حکايتها بود
قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد
کاين معامل به همه عيب نهان بينا بود
غزل 204
ياد باد آن که نهانت نظري با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود
ياد باد آن که چو چشمت به عتابم ميکشت
معجز عيسويت در لب شکرخا بود
ياد باد آن که صبوحي زده در مجلس انس
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
139
ياد باد آن که رخت شمع طرب ميافروخت
وين دل سوخته پروانه ناپروا بود
ياد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب
آن که او خنده مستانه زدي صهبا بود
ياد باد آن که چو ياقوت قدح خنده زدي
در ميان من و لعل تو حکايتها بود
ياد باد آن که نگارم چو کمر بربستي
در رکابش مه نو پيک جهان پيما بود
ياد باد آن که خرابات نشين بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
ياد باد آن که به اصلاح شما ميشد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود
غزل 205
تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پير مغان خواهد بود
حلقه پير مغان از ازلم در گوش است
بر همانيم که بوديم و همان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذري همت خواه
که زيارتگه رندان جهان خواهد بود
برو اي زاهد خودبين که ز چشم من و تو
راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود[201]
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون که از ديده روان خواهد بود
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صبح قيامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از اين گونه مدد خواهد کرد
زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود
140
غزل 206
پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود
مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود
ياد باد آن صحبت شبها که با نوشين لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
پيش از اين کاين سقف سبز و طاق مينا برکشند
منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود[202]
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستي و مهر بر يک عهد و يک ميثاق بود
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد[203]
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود
حسن مه رويان مجلس گر چه دل ميبرد و دين
بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود
بر در شاهم گدايي نکتهاي در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقي سيمين ساق بود[204]
در شب قدر ار صبوحي کردهام عيبم مکن
سرخوش آمد يار و جامي بر کنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود
غزل 207
ياد باد آن که سر کوي توام منزل بود
ديده را روشني از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پير خرد نقل معاني ميکرد
عشق ميگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
141
آه از آن جور و تطاول که در اين دامگه است
آه از آن سوز و نيازي که در آن محفل بود
در دلم بود که بي دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعي من و دل باطل بود
دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم
خم مي ديدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتي عقل در اين مسله لايعقل بود
راستي خاتم فيروزه بواسحاقي
خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود
ديدي آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهين قضا غافل بود
غزل 208
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بيداد کني شرط مروت نبود
ما جفا از تو نديديم و تو خود نپسندي
آن چه در مذهب ارباب طريقت نبود
خيره آن ديده که آبش نبرد گريه عشق
تيره آن دل که در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همايون طلب و سايه او
زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پير مغان عيب مکن
شيخ ما گفت که در صومعه همت نبود[205]
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه يکيست
نبود خير در آن خانه که عصمت نبود[206]
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نيست ادب لايق صحبت نبود
142
غزل 209
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
ور نه هيچ از دل بيرحم تو تقصير نبود
من ديوانه چو زلف تو رها ميکردم
هيچ لايقترم از حلقه زنجير نبود
يا رب اين آينه حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تاثير نبود
سر ز حسرت به در ميکدهها برگردم
چون شناساي تو در صومعه يک پير نبود[207]
نازنينتر ز قدت در چمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصوير نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوي تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگير نبود
آن کشيدم ز تو اي آتش هجران که چو شمع
جز فناي خودم از دست تو تدبير نبود
آيتي بود عذاب(1) انده حافظ بي تو [208]
که بر هيچ کسش حاجت تفسير نبود
غزل 210
دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون ميگشت
باز مشتاق کمانخانه ابروي تو بود
هم عفاالله صبا کز تو پيامي ميداد
ور نه در کس نرسيديم که از کوي تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت
فتنه انگيز جهان غمزه جادوي تو بود[209]
(1) چنين است در خ ق نخ و غالب نسخ قديمه، ولي در نسخ جديده: آيتي بدر عذاب
1 درس عشق
2مي = آب حيات
3 عارف و مي، زاهد و تقوا
4 چاه ذقن
5 دل غيب نما
6 مرشد کامل
7 سرّ غيب (ر ک ف).
8 تجرّد
9 صمد و صنم
10 سختي و خطر راه
11 جرعه بر خاک
12 کُشت (ظ)
13 خاطر مجموع
14 عشق و عقل
15 ؟
16 اندرز
17 در حمايت الهي
18 تناسب نغمه ها و حالات
19 مدح
20 نشانه سخن عشق
21 کس محرم از نشد (ر ک ف).
22 کرامات
23 راه، طريق
24 دم عرفاني
25 سماع
26 محتسب و رندي
27 راز داري
28 شيخ بي خانقاه آيا حافظ ملامتي بوده و منکر خانقاه بوده است؟(ر ک ف).
29 آن سياه!!
30 در حافظ شناسي بامداد ص 2 مي گويد ميان اين بيت و بيت ششم تناقض است.
31 علم و فضل حافظ در چهل سال (ر ک ف).
32 انجوي:«سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار ...» (ر ک مقام حافظ ص 42)
33 باده و غمزدايي
34 طريقت، راه عشق، خطر و ايمني راه
35 غمزدايي باده
36 اصطلاح قمار
37 طريقت، عبور از ظلمات
38 فراغت آري باده
39 توبه از زهد ريائي
40 مدح ابوالوفا
41 روزه و عيد و مي
42 بصارت !!(ر ک ف).
43 غيرت
44 انجوي :«که خود آسان بشد»
45 انجوي :ساربان
46 مي و معشوق و نفي بطالت
47 نام و ننگ
48 تزکيه نفس
49 مشکل عشق
50 غيرت و عبادت تکويني
51 رک نشريه دانشکده الهيات، شماره 13-16، ص 271 اشتباه آقاي هروي در مفهوم اين شعر.
52 سرّ غيب (ر ک ف).
53 انجوي :«برِ محتسب»
54 ]انسان قبل الدّنيا[(ر ک ف).
55 انسان کامل
56 ر ک ص 358
57 انجوي: «شعبده ها عقل»
58 مراقبه کامل (ر ک ف)، گل مراد شکفتن (رک ف).
59 گدايي پير و مرشد و ولي کامل (ر ک ف).
60 مي و معشوق
61 حقيقت
62 ذوق و وجد
63 ]گل مراد شکفتن[ (ر ک ف).
64 درويش يک قبا
65 وجد و حال
66 ؟
67 انجوي: «کماني بر سر بيمار ..» رک مقدّمه انجوي، ص 113 و مقام حافظ،
68 تو که (ظ)
69 مي الست
70 مستي و راستي
71 احتياج ما و استغناي او
72 مدح
73 عارفان و ميخوارگي
74 زاهد خام و انکار مي
75و ميخوارگي شب نه روز (ر ک ف و رک ضميمه).76
77 ظاهراً اشاره به سفر درياست . به تاريخ مراجعه شود.
78 منّت و مناعت
79 عشق، راز هستي (ر ک ف).
80 غيرت
81 غيرت
82 جان عِلوي، چاه زنخ
83 صلاح و تقوا
84 شب زنده داري (ر ک ف).
85 شاه منصور
86 موسيقي و سماع عرفاني (ر ک ف).
87 نفي خانقه
88 انجوي : «عشق و مستي»
89 آزادگي عرفاني
90 ر ک ضميمه.
91 حافظ انجوي: با عقل و فهم و دانش داد سخن توان داد چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
92 جمع شده ميان شباب در اين شعر و قد خميده در شعر سوم.
93 قرآن
94 انجوي: ميان
95 مدح
96 مستي و نياز
97 پير طريقت
98 سوز سخن
99 وطن اصلي
100 قضاوقدر
101 اغتنام فرصت
102 علم و عشق (ر ک ف).
103 شراب بي خمار (لا فيها غَولٌ وَ لا هُم عَنها ينزَفونَ، لالَغوٌ فيها وَ لا تَأثيمٌ).
104 مدح
105 مدح
106 عيش و عشرت حافظ (ر ک ف).
107 باده گساري در ماه شعبان (ر ک ف).
108 آه سحرخيزان (ر ک ف).
109 انجوي: «بعد از اين نور به آفاق دهم از دل خويش که به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد»
110 تجلّي
111 شراب عرفاني
112 قبول دولتيان
113 ناکامي بدون دليل راه
114 انجوي به جاي اين مصراع : «گل بگشت از رنگ خود باد بهاران را چه شد»
115 شکايت از نبودن ياران و مهربانان و سالکان طريقت
116 ر ک ضميمه
117 گريه شام و سحر (ر ک ف).
118 حلقه اوراد
119 مکاشفه در حال نماز
120 آزادگي
121 تجلّيات
122 عارف و درک زبان تکويني
123 پير مي فروش (ر ک ف).
124 ر ک ضميمه.
125 ]خاطر مجموع[ (ر ک ف)، ايضاً حافظ انجوي ص 145.
126 وصل و وجد و حال
127ر ک ص 121: «چو پرده دار به شمشير مي زند همه را – کسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند»
128 مقام فناي در توحيد
129 ظاهراً مقصود پرده يقين است.
130 يعني بعد از کثرت
131 رخت در گرو مي (ر ک ف).
132 دلق از آن جهت عيب پوش است کنايه است از به خود بودن و حفظ آداب و مراتب.
133 اين تعبير، تنافر حروف دارد. انجوي: «جز دلم کو ز ازل...». اين مغير معني است و بعلاوه تصحيح اجتهادي است ظاهراً، ]ترکيب ضعيف] (ر ک ف)
134! عشق ازلي و ابدي
135 دلق = به خود بودن و حفظ مراتب
136 رک ضميمه.
137 رقيب؟
138 اين بيت به ظاهر با بيت اوّل از غزل 178منافات دارد، ]دوام وصل ميسر نيست[ (ر ک ف).
139 شکر!!
140 اغتنام نفحات (اِنَّ لِرَبَّکُم في اَيامِ دَهرِکُم نَفَحتٌ...)
141 احسان
142 احسان
143 شيخ خود پسند
144 غمزه ترکان
145 ؟
146 رند
147 مفهوم گدا (ر ک ف).
148 انفاس سحر خيزان (ر ک ف).
149 انجوي: «ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرويم چون ره آدم خاکي به يکي دانه زدند» ]انسان قبل الدنيا[ (ر ک ف).
150 شکايت
151 ايراد کسروي در عدم رابطه شرط و جزا در اينجا . او مانند ساير مفسّران مادّي، حافظ را تفسير مي کرده است ولي آنجا هم که بي معني بوده از نظرش، مي گفته است.
152 غيرت، عدل
153 سالک
154 قضا و قدر الهي
155 عدل و عقل
156 عقل و عشق (ر ک ف)
157 نياز نيم شب (ر ک ف).
158 طبيب و درد
159 درد عشق و محروميت
160پير و دليل راه
161 مردي از خويش برون آيد و کاري بکند
162 مرشد و دليل راه
163 رقيب
164 منزل سلمي
165 عدل حاکم
166 از شيراز به بغداد
167 عقل و عشق
168 خرقه و گرو (ر ک ف).
169 انجوي: «وصف رخساره خورشيد ز خفّاش مپرس...» رک مقام حافظ، تأليف همايي، ص 41.
170 قرآن
171 خرقه و گرو (ر ک ف).
172 استحقاق بهشت (ر ک ف).
173 سريان عشق
174 دستگيري دليل راه
175 ترجيح ميکده بر صومعه
176 آزادي در وابستگي به حق
177 دليل راه
178 معرفت حضوري و افاضي نه اکتسابي و تصوّري
179 ؟
180 رياکاري
181 زمره حضور (ر ک ف).
182 دوام وصل ميسّر نيست (ر ک ف).
183 خو گرفتن با درد
184 آه نيم شب (ر ک ف).
185 صنم پرستي در کوي عشق
186 وحدت وجود
187 غم زدايي مي
188 آيين شراب و خرقه، شريعت و طريقت
189 شعر قدسي حافظ (لسان الغيب)
190 سالکان
191 شراب و ساقي دو دام زيرکان
192 باد استغنا
193 گروه ازرق لباسِ دل سيه
194 باز شدن در ميکده (ر ک ف).
195 مفتاح
196 گرو دفتر (ر ک ف).
197 مي و ميکده حافظ (ر ک ف).
198 درس و دعا در ميکده
199 «آن» در اصطلاح حافظ
200 موسيقي (ر ک ف).
201 سرّ قدر
202 تقدّم عشق بر خلقت
203 اَلَم تَرَ اُلي رَبِّکَ کَيفَ مَدَّ الظِّلَّ.
204 عذر بدتر از گناه
205 نفي صومعه و رجوع به پير مغان
206 طهارت و عصمت
207 ايضاً نفي صومعه و اثبات ميکده
208 دوزخ فراق
209 سريان عشق در موجودات از کجا ريشه مي گيرد؟
143
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره هندوي تو بود
بگشا بند قبا تا بگشايد دل من[1]
که گشادي که مرا بود ز پهلوي تو بود
به وفاي تو که بر تربت حافظ بگذر
کز جهان ميشد و در آرزوي روي تو بود
غزل 211
دوش ميآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزدهاي سوخته بود
رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي
جامهاي بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود ميدانست
و آتش چهره بدين کار برافروخته بود
گر چه ميگفت که زارت بکشم ميديدم
که نهانش نظري با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دين ميزد و آن سنگين دل
در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود
دل بسي خون به کف آورد ولي ديده بريخت[2]
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
يار مفروش به دنيا که بسي سود نکرد
آن که يوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
يا رب اين قلب شناسي ز که آموخته بود
غزل 212
يک دو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
و از لب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود
144
از سر مستي دگر با شاهد عهد شباب
رجعتي ميخواستم ليکن طلاق افتاده بود
در مقامات طريقت هر کجا کرديم سير
[3]
عافيت را با نظربازي فراق افتاده بود
ساقيا جام دمادم ده که در سير طريق
[4]
هر که عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود
اي معبر مژدهاي فرما که دوشم آفتاب
در شکرخواب صبوحي هم وثاق افتاده بود
نقش ميبستم که گيرم گوشهاي زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
گر نکردي نصرت دين شاه يحيي از کرم
کار ملک و دين ز نظم و اتساق افتاده بود
حافظ آن ساعت که اين نظم پريشان مينوشت
طاير فکرش به دام اشتياق افتاده بود
غزل 213
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوي زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و گهر نيست وگرنه خورشيد
همچنان در عمل معدن و کان است که بود
کشته غمزه خود را به زيارت درياب
زان که بيچاره همان دلنگران است که بود
(1) اين بيت را در خ ق تخ و بسياري از نسخ ديگر ندارد،
145
رنگ خون دل ما را که نهان ميداري
همچنان در لب لعل تو عيان است که بود
زلف هندوي تو گفتم که دگر ره نزند
سالها رفت و بدان سيرت و سان است که بود
حافظا بازنما قصه خونابه چشم
که بر اين چشمه همان آب روان است که بود
غزل 214
ديدم به خواب خوش که به دستم پياله بود
تعبير رفت و کار به دولت حواله بود
چهل سال رنج و غصه کشيديم و عاقبت
[5]
تدبير ما به دست شراب دوساله بود[6 و 7]
آن نافه مراد که ميخواستم ز بخت
در چين زلف آن بت مشکين کلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحر
دولت مساعد آمد و مي در پياله بود
بر آستان ميکده خون ميخورم مدام
روزي ما ز خوان قدر اين نواله بود
هر کو نکاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد
در رهگذار باد نگهبان لاله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح
آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود
ديديم شعر دلکش حافظ به مدح شاه
يک بيت از اين قصيده به از صد رساله بود
آن شاه تندحمله که خورشيد شيرگير
پيشش به روز معرکه کمتر غزاله بود
غزل 215
146
به کوي ميکده يا رب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقي و شمع و مشعله بود
حديث عشق که از حرف و صوت مستغنيست
[8]
به ناله دف و ني در خروش و ولوله بود
مباحثي که در آن مجلس جنون ميرفت
وراي مدرسه و قال و قيل مسله بود[9]
دل از کرشمه ساقي به شکر بود ولي
ز نامساعدي بختش اندکي گله بود
قياس کردم و آن چشم جادوانه مست
هزار ساحر چون سامريش در گله بود[10]
بگفتمش به لبم بوسهاي حوالت کن
به خنده گفت کي ات با من اين معامله بود
ز اخترم نظري سعد در ره است که دوش
ميان ماه و رخ يار من مقابله بود
دهان يار که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود
غزل 216
آن يار کز او خانه ما جاي پري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فروکش کنم اين شهر به بويش
بيچاره ندانست که يارش سفري بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شيوه او پرده دري بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شيوه صاحب نظري بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آري چه کنم دولت دور قمري بود
147
عذري بنه اي دل که تو درويشي و او را
در مملکت حسن سر تاجوري بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقي همه بيحاصلي و بيخبري بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين
افسوس که آن گنج روان رهگذري بود
خود را بکش اي بلبل از اين رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گري بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود[11]
غزل 217
مسلمانان مرا وقتي دلي بود
که با وي گفتمي گر مشکلي بود
به گردابي چو ميافتادم از غم
دلي همدرد و ياري مصلحت بين
که استظهار هر اهل دلي بود
ز من ضايع شد اندر کوي جانان
چه دامنگير يا رب منزلي بود
هنر بيعيب حرمان نيست ليکن
بر اين جان پريشان رحمت آريد
که وقتي کارداني کاملي بود
مرا تا عشق تعليم سخن کرد
مگو ديگر که حافظ نکتهدان است
که ما ديديم و محکم جاهلي بود
148
غزل 218
در ازل هر کو به فيض دولت ارزاني بود
تا ابد جام مرادش همدم جاني بود
من همان ساعت که از مي خواستم شد توبه کار
گفتم اين شاخ ار دهد باري پشيماني بود
خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ مي مسلماني بود[12]
بي چراغ جام در خلوت نمييارم نشست
زان که کنج اهل دل بايد که نوراني بود
همت عالي طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب ياقوت رماني بود[13]
گر چه بيسامان نمايد کار ما سهلش مبين
کاندر اين کشور گدايي رشک سلطاني بود
نيک نامي خواهي اي دل با بدان صحبت مدار
خودپسندي جان من برهان ناداني بود
مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر ميان
نستدن جام مي از جانان گران جاني بود
دي عزيزي گفت حافظ ميخورد پنهان شراب
اي عزيز من نه عيب آن به که پنهاني بود[14]
غزل 219
کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
بنوش جام صبوحي به ناله دف و چنگ
ببوس غبغب ساقي به نغمه ني و عود
به دور گل منشين بي شراب و شاهد و چنگ
که همچو روز بقا هفتهاي بود معدود[15] [16]
شد از خروج(1) رياحين چو آسمان روشن
زمين به اختر ميمون و طالع مسعود
(1) چنين است در خ، ق : فروغ، بعضي نسخ ديگر: بروج،
149
ز دست شاهد نازک عذار عيسي دم
شراب نوش و رها کن حديث عاد و ثمود
جهان چو خلد برين شد به دور سوسن و گل
ولي چه سود که در وي نه ممکن است خلود
چو گل سوار شود بر هوا سليمان وار
سحر که مرغ درآيد به نغمه داوود
به باغ تازه کن آيين دين زردشتي
[17]
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود
بخواه جام صبوحي به ياد آصف عهد
وزير ملک سليمان عماد دين محمود[18]
بود که مجلس حافظ به يمن تربيتش
هر آن چه ميطلبد جمله باشدش موجود
غزل 220
از ديده خون دل همه بر روي ما رود
بر روي ما ز ديده چه گويم چهها رود
ما در درون سينه هوايي نهفتهايم
بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشيد خاوري کند از رشک جامه چاک
گر ماه مهرپرور من در قبا رود
بر خاک راه يار نهاديم روي خويش
بر روي ما رواست اگر آشنا رود
سيل است آب ديده و هر کس که بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب ديده شب و روز ماجراست
زان رهگذر که بر سر کويش چرا رود
حافظ به کوي ميکده دايم به صدق دل
چون صوفيان صومعه دار از صفا رود
150
غزل 221
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
ور آشتي طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نو ره بيچارگان نظاره
زند به گوشه ابرو و در نقاب رود
شب شراب خرابم کند به بيداري
وگر به روز شکايت کنم به خواب رود
طريق عشق پرآشوب و فتنه است اي دل
بيفتد آن که در اين راه با شتاب رود
گدايي در جانان به سلطنت مفروش
کسي ز سايه اين در به آفتاب رود(1)
سواد نامه موي سياه چون طي شد
بياض کم نشود گر صد انتخاب رود
حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
کلاه داريش اندر سر شراب رود
حجاب راه تويي حافظ از ميان برخيز
خوشا کسي که در اين راه بيحجاب رود
غزل 222
از سر کوي تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
کارواني که بود بدرقهاش حفظ خدا
به تجمل بنشيند به جلالت برود
سالک از نور هدايت ببرد راه به دوست
[19]
که به جايي نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر از مي و معشوق بگير
حيف اوقات که يک سر به بطالت برود
اي دليل دل گمگشته خدا را مددي
که غريب ار نبرد ره به دلالت ببرد[20]
(1) بعضي نسخ اينجا بيت ذيل را علاوه دارند: و لا پير شدي حسن و نازکي مفروش که اين معامله در عالم شباب رود،
151
حکم مستوري و مستي همه بر خاتم تست
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامي
[21]
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
غزل 223
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت
به جفاي فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند
تا ابد سر نکشد و از سر پيمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکين من است
برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پي خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پي درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و از پي ايشان نرود
غزل 224
خوشا دلي که مدام از پي نظر نرود
به هر درش که بخوانند(1) بيخبر نرود
طمع در آن لب شيرين نکردنم اولي
ولي چگونه مگس از پي شکر نرود
(1) ل و شرح سودي بر حافظ: نخوانند،
152
سواد ديده غمديدهام به اشک مشوي
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوي خود دريغ مدار
چرا که بي سر زلف توام به سر نرود
دلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايي
که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروي شريعت بدين قدر نرود[22]
من گدا هوس سروقامتي دارم
که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمي دگري
وفاي عهد من از خاطرت به درنرود
سياه نامهتر از خود کسي نميبينم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد
[23]
چو باشه در پي هر صيد مختصر نرود
بيار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود
غزل 225
ساقي حديث سرو و گل و لاله ميرود
وين بحث با ثلاثه غساله ميرود
مي ده که نوعروس چمن حد حسن يافت
کار اين زمان ز صنعت دلاله ميرود
شکرشکن شوند همه طوطيان هند
زين قند پارسي که به بنگاله ميرود[24]
طي مکان ببين و زمان در سلوک شعر
کاين طفل يک شبه ره يک ساله ميرود
153
آن چشم جادوانه(1) عابدفريب بين
کش کاروان سحر ز دنباله ميرود(2)
از ره مرو به عشوه دنيا که اين عجوز
مکاره مينشيند و محتاله ميرود
باد بهار ميوزد از گلستان شاه
و از ژاله باده در قدح لاله ميرود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين[25]
غافل مشو که کار تو از ناله ميرود
غزل 226
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آري شود وليک به خون جگر شود
خواهم شدن به ميکده گريان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تير دعا کردهام روان
باشد کز آن ميانه يکي کارگر شود
اي جان حديث ما بر دلدار بازگو
ليکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کيمياي مهر تو زر گشت روي من
آري به يمن لطف شما خاک زر شود
در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب
يا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غير حسن ببايد که تا کسي
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
اين سرکشي که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
(1) خ: آهوانه،
(2) غالب نسخ اينجا بيت ذيل را علاوه دارند:
خوي کرده ميخرامد و بر عارض سمن
از شرم روي او عرق ژاله ميرود،
154
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
غزل 227
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندي آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حيواني که ننوشد مي و انسان نشود[26]
گوهر پاک ببايد که شود قابل فيض
ور نه هر سنگ و گلي لل و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود اي دل خوش باش
که به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود
عشق ميورزم و اميد که اين فن شريف
چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود
دوش ميگفت که فردا بدهم کام دلت
سببي ساز خدايا که پشيمان نشود
حسن خلقي ز خدا ميطلبم خوي تو را
تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود
ذره را تا نبود همت عالي حافظ
طالب چشمه خورشيد درخشان نشود
غزل 228
گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود
پيش پايي به چراغ تو ببينم چه شود
يا رب اندر کنف سايه آن سرو بلند
گر من سوخته يک دم بنشينم چه شود
آخر اي خاتم جمشيد همايون آثار
گر فتد عکس تو بر نقش نگينم چه شود
155
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزيد
من اگر مهر نگاري بگزينم چه شود
عقلم از خانه به دررفت و گر مي اين است
ديدم از پيش که در خانه دينم چه شود
صرف شد عمر گران مايه به معشوقه و مي
تا از آنم چه به پيش آيد از اينم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هيچ نگفت
حافظ ار نيز بداند که چنينم چه شود
غزل 229
بخت از دهان دوست نشانم نميدهد
دولت خبر ز راز نهانم نميدهد
از بهر بوسهاي ز لبش جان هميدهم
اينم هميستاند و آنم نميدهد
مردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست
يا هست و پرده دار نشانم نميدهد
زلفش کشيد باد صبا چرخ سفله بين
کان جا مجال بادوزانم نميدهد
چندان که بر کنار چو پرگار ميشدم
دوران چو نقطه ره به ميانم نميدهد
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولي
بدعهدي زمانه زمانم نميدهد
گفتم روم به خواب و ببينم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نميدهد
غزل 230
اگر به باده مشکين دلم کشد شايد
که بوي خير ز زهد ريا نميآيد
156
جهانيان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرمايد
طمع ز فيض کرامت مبر که خلق کريم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد
مقيم حلقه ذکر است دل بدان اميد
[27]
که حلقهاي ز سر زلف يار بگشايد
تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت
چه حاجت است که مشاطهات بيارايد
چمن خوش است و هوا دلکش است و مي بيغش
کنون بجز دل خوش هيچ در نميبايد
جميلهايست عروس جهان ولي هش دار
که اين مخدره در عقد کس نميآيد
به لابه گفتمش اي ماه رخ چه باشد اگر
به يک شکر ز تو دلخستهاي بياسايد
خنده گفت که حافظ خداي را مپسند
که بوسه تو رخ ماه را بيالايد
غزل 231
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز
گفتا ز خوبرويان اين کار کمتر آيد
گفتم که بر خيالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه ديگر آيد
گفتم که بوي زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد
گفتم خوشا هوايي کز باد صبح خيزد
گفتا خنک نسيمي کز کوي دلبر آيد
157
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگي کن کو بنده پرور آيد
گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد
گفتا مگوي با کس تا وقت آن درآيد
گفتم زمان عشرت ديدي که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاين غصه هم سر آيد
غزل 232
بر سر آنم که گر ز دست برآيد
دست به کاري زنم که غصه سر آيد
خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد[28]
صحبت حکام ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد جوي بو که برآيد
بر در ارباب بيمروت دنيا
چند نشيني که خواجه کي به درآيد
ترک گدايي مکن که گنج بيابي
از نظر ره روي که در گذر آيد[29]
صالح و طالح متاع خويش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آيد[30]
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد
غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست
هر که به ميخانه رفت بيخبر آيد
غزل 233
دست از طلب ندارم تا کام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد[31]
158
بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآيد
بنماي رخ که خلقي واله شوند و حيران
بگشاي لب که فرياد از مرد و زن برآيد
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هيچ کامي جان از بدن برآيد
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگدستان کي زان دهن برآيد
گويند ذکر خيرش در خيل عشقبازان
هر جا که نام حافظ در انجمن برآيد
غزل 234
چو آفتاب مي از مشرق پياله برآيد
ز باغ عارض ساقي هزار لاله برآيد[32]
نسيم در سر گل بشکند کلاله سنبل
چو از ميان چمن بوي آن کلاله برآيد
حکايت شب هجران نه آن حکايت حاليست
که شمهاي ز بيانش به صد رساله برآيد
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت
که بي ملالت صد غصه يک نواله برآيد
به سعي خود نتوان برد پي به گوهر مقصود
[33]
خيال باشد کاين کار بي حواله برآيد[34]
گرت چو نوح نبي صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزارساله برآيد
نسيم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآيد
غزل 235
159
زهي خجسته زماني که يار بازآيد
به کام غمزدگان غمگسار بازآيد
به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار بازآيد
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگويم و سر خود چه کار بازآيد
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گرد
بدان هوس که بدين رهگذار بازآيد
دلي که با سر زلفين او قراري داد
گمان مبر که بدان دل قرار بازآيد
چه جورها که کشيدند بلبلان از دي
به بوي آن که دگر نوبهار بازآيد
ز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ
که همچو سرو به دستم(1) نگار بازآيد
غزل 236
اگر آن طاير قدسي ز درم بازآيد
عمر بگذشته به پيرانه سرم بازآيد
دارم اميد بر اين اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم بازآيد[35]
آن که تاج سر من خاک کف پايش بود
از خدا ميطلبم تا به سرم بازآيد
خواهم اندر عقبش رفت به ياران عزيز
شخصم ار بازنيايد خبرم بازآيد
گر نثار قدم يار گرامي نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم بازآيد
کوس نودولتي از بام سعادت بزنم
گر ببينم که مه نوسفرم بازآيد
(1) چنين است در خ، ق نخ: بدست،
160
مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم بازآيد[36]
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
همتي تا به سلامت ز درم بازآيد
غزل 237
نفس برآمد و کام از تو بر نميآيد
فغان که بخت من از خواب در نميآيد
صبا به چشم من انداخت خاکي از کويش
که آب زندگيم در نظر نميآيد
قد بلند تو را تا به بر نميگيرم
درخت کام و مرادم به بر نميآيد
مگر به روي دلاراي يار ما ور ني
به هيچ وجه دگر کار بر نميآيد
مقيم زلف تو شد دل که خوش سوادي ديد
وز آن غريب بلاکش خبر نميآيد
ز شست صدق گشادم هزار تير دعا
ولي چه سود يکي کارگر نميآيد
بسم حکايت دل هست با نسيم سحر
ولي به بخت من امشب سحر نميآيد
در اين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلاي زلف سياهت به سر نميآيد
ز بس که شد دل حافظ رميده از همه کس
کنون ز حلقه زلفت به در نميآيد
غزل 238
جهان بر ابروي عيد از هلال وسمه کشيد
هلال عيد در ابروي يار بايد ديد
161
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروي يارم چو وسمه بازکشيد
مگر نسيم خطت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوي تو بر تن چو صبح جامه دريد
نبود چنگ و رباب و نبيد و عود که بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبيد[37]
بيا که با تو بگويم غم ملالت دل
چرا که بي تو ندارم مجال گفت و شنيد
بهاي وصل تو گر جان بود خريدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه ديد خريد
چو ماه روي تو در شام زلف ميديدم
شبم به روي تو روشن چو روز ميگرديد
به لب رسيد مرا جان و برنيامد کام
به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد
ز شوق روي تو حافظ نوشت حرفي چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مرواريد
غزل 239
رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد[38]
صفير مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشيد[39]
ز ميوههاي بهشتي چه ذوق دريابد
[40]
هر آن که سيب زنخدان شاهدي نگزيد
مکن ز غصه شکايت که در طريق طلب
و4142 به راحتي نرسيد آن که زحمتي نکشيد
ز روي ساقي مه وش گلي بچين امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دميد
162
چنان کرشمه ساقي دلم ز دست ببرد
که با کسي دگرم نيست برگ گفت و شنيد
من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت
که پير باده فروشش به جرعهاي نخريد[43 و 44 و 45]
بهار ميگذرد دادگسترا درياب[46]
که رفت موسم و حافظ هنوز مينچشيد
غزل 240
ابر آذاري برآمد باد نوروزي وزيد
وجه مي ميخواهم و مطرب که ميگويد رسيد
شاهدان در جلوه و من شرمسار کيسهام
بار عشق و مفلسي صعب است ميبايد کشيد[47]
قحط جود است آبروي خود نميبايد فروخت
باده و گل از بهاي خرقه ميبايد خريد[48 و 49]
گوييا خواهد گشود از دولتم کاري که دوش
من هميکردم دعا و صبح صادق ميدميد[50]
با لبي و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
از کريمي گوييا در گوشهاي بويي شنيد
دامني گر چاک شد در عالم رندي چه باک
[51]
جامهاي در نيک نامي نيز ميبايد دريد[52]
اين لطايف کز لب لعل تو من گفتم که گفت
وين تطاول کز سر زلف تو من ديدم که ديد
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
[53]
گوشه گيران را ز آسايش طمع بايد بريد
تير عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
اين قدر دانم که از شعر ترش خون ميچکيد[54]
163
غزل 241
معاشران ز حريف شبانه ياد آريد
حقوق بندگي مخلصانه ياد آريد
به وقت سرخوشي از آه و ناله عشاق
به صوت و نغمه چنگ و چغانه ياد آريد
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقي
ز عاشقان به سرود و ترانه ياد آريد
چو در ميان مراد آوريد دست اميد
ز عهد صحبت ما در ميانه ياد آريد
سمند دولت اگر چند سرکشيده رود
ز همرهان به سر تازيانه ياد آريد
نميخوريد زماني غم وفاداران
ز بيوفايي دور زمانه ياد آريد
به وجه مرحمت اي ساکنان صدر جلال
ز روي حافظ و اين آستانه ياد آريد
غزل 242
بيا که رايت منصور پادشاه رسيد
نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت
کمال عدل به فرياد دادخواه رسيد
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسيد
ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن
قوافل دل و دانش که مرد راه رسيد
عزيز مصر به رغم برادران غيور
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد
کجاست صوفي دجال فعل ملحدشکل
بگو بسوز که مهدي دين پناه رسيد
164
صبا بگو که چهها بر سرم در اين غم عشق
ز آتش دل سوزان و دود آه رسيد
ز شوق روي تو شاها بدين اسير فراق
همان رسيد کز آتش به برگ کاه رسيد
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد[55]
غزل 243
بوي خوش تو هر که ز باد صبا شنيد
از يار آشنا سخن آشنا شنيد
اي شاه حسن چشم به حال گدا فکن
کاين گوش بس حکايت شاه و گدا شنيد
خوش ميکنم به باده مشکين مشام جان
کز دلق پوش صومعه بوي ريا شنيد[56]
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
[57]
58 در حيرتم که باده فروش از کجا شنيد
يا رب کجاست محرم رازي که يک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چهها شنيد[59]
اينش سزا نبود دل حق گزار من
کز غمگسار خود سخن ناسزا شنيد
محروم اگر شدم ز سر کوي او چه شد
از گلشن زمانه که بوي وفا شنيد
ساقي بيا که عشق ندا ميکند بلند
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنيد[60]
ما باده زير خرقه نه امروز ميخوريم
صد بار پير ميکده اين ماجرا شنيد
ما مي به بانگ چنگ نه امروز ميکشيم
بس دور شد که گنبد چرخ اين صدا شنيد
165
پند حکيم محض صواب است و عين خير
[61]
فرخنده آن کسي که به سمع رضا شنيد
حافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس
دربند آن مباش که نشنيد يا شنيد
غزل 244
معاشران گره از زلف يار باز کنيد
شبي خوش است بدين قصهاش دراز کنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
[62]
و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند ميگويند
که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد[63]
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد[64]
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد[65]
نخست موعظه پير صحبت اين حرف است
[66]
که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد
هر آن کسي که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتواي من نماز کنيد
وگر طلب کند انعامي از شما حافظ
حوالتش به لب يار دلنواز کنيد
غزل 245
الا اي طوطي گوياي اسرار
[67]
سرت سبز و دلت خوش باد جاويد
که خوش نقشي نمودي از خط يار
166
سخن سربسته گفتي با حريفان
[68]
خدا را زين معما پرده بردار
به روي ما زن از ساغر گلابي
که خواب آلودهايم اي بخت بيدار[69]
چه ره بود اين که زد در پرده مطرب
که ميرقصند با هم مست و هشيار[70]
از آن افيون که ساقي در ميافکند
حريفان را نه سر ماند نه دستار[71]
سکندر را نميبخشند آبي
به زور و زر ميسر نيست اين کار
بيا و حال اهل درد بشنو
[72]
بت چيني عدوي دين و دلهاست
خداوندا دل و دينم نگه دار
به مستوران مگو اسرار مستي
حديث جان مگو با نقش ديوار
به يمن دولت منصور شاهي(1)
علم شد حافظ اندر نظم اشعار[73]
خداوندي به جاي بندگان کرد
خداوندا ز آفاتش نگه دار
غزل 246
عيد است و آخر گل و ياران در انتظار
ساقي به روي شاه ببين ماه و مي بيار
دل برگرفته بودم از ايام گل ولي
کاري بکرد همت پاکان روزه دار[74]
(1) ق س : بيمن دولت سلطان غضنفر.
167
دل در جهان مبند و به مستي سال کن
از فيض جام و قصه جمشيد کامگار
جز نقد جان به دست ندارم شراب کو
کان نيز بر کرشمه ساقي کنم نثار
خوش دولتيست خرم و خوش خسروي کريم
يا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار
مي خور به شعر بنده که زيبي دگر دهد
جام مرصع تو بدين در شاهوار
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست
از مي کنند روزه گشا طالبان يار[75]
زان جا که پرده پوشي عفو کريم توست
بر قلب ما ببخش که نقديست کم عيار
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبيح شيخ و خرقه رند شرابخوار
حافظ چو رفت روزه و گل نيز ميرود
[76]
ناچار باده نوش که از دست رفت کار
غزل 247
صبا ز منزل جانان گذر دريغ مدار
وز او به عاشق بيدل خبر دريغ مدار
به شکر آن که شکفتي به کام بخت اي گل
نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار[77]
حريف عشق تو بودم چو ماه نو بودي
کنون که ماه تمامي نظر دريغ مدار
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
ز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار[78]
کنون که چشمه قند است لعل نوشينت
سخن بگوي و ز طوطي شکر دريغ مدار
168
مکارم تو به آفاق ميبرد شاعر
از او وظيفه و زاد سفر دريغ مدار
چو ذکر خير طلب ميکني سخن اين است
که در بهاي سخن سيم و زر دريغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب ديده از اين رهگذر دريغ مدار
غزل 248
اي صبا نکهتي از کوي فلاني به من آر
زار و بيمار غمم راحت جاني به من آر
قلب بيحاصل ما را بزن اکسير مراد
يعني از خاک در دوست نشاني به من آر
در کمينگاه نظر با دل خويشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تير و کماني به من آر
در غريبي و فراق و غم دل پير شدم
ساغر مي ز کف تازه جواني به من آر
منکران را هم از اين مي دو سه ساغر بچشان
وگر ايشان نستانند رواني به من آر
ساقيا عشرت امروز به فردا مفکن
[79]
يا ز ديوان قضا خط اماني به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ ميگفت
کاي صبا نکهتي از کوي فلاني به من آر
غزل 249
اي صبا نکهتي از خاک ره يار بيار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار
نکتهاي روح فزا از دهن دوست بگو
نامهاي خوش خبر از عالم اسرار بيار
169
تا معطر کنم از لطف نسيم تو مشام
شمهاي از نفحات نفس يار بيار
به وفاي تو که خاک ره آن يار عزيز
بي غباري که پديد آيد از اغيار بيار
گردي از رهگذر دوست به کوري رقيب
بهر آسايش اين ديده خونبار بيار
خامي و ساده دلي شيوه جانبازان نيست
خبري از بر آن دلبر عيار بيار
شکر آن را که تو در عشرتي اي مرغ چمن
به اسيران قفس مژده گلزار بيار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بي دوست
عشوهاي زان لب شيرين شکربار بيار
روزگاريست که دل چهره مقصود نديد
ساقيا آن قدح آينه کردار بيار
دلق حافظ به چه ارزد به مياش رنگين کن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بيار
غزل 250
روي بنماي و وجود خودم از ياد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببويد هيهات
اي دل خام طمع اين سخن از ياد ببر
سينه گو شعله آتشکده فارس بکش
ديده گو آب رخ دجله بغداد ببر[80]
دولت پير مغان باد که باقي سهل است
ديگري گو برو و نام من از ياد ببر
170
سعي نابرده در اين راه به جايي نرسي
مزد اگر ميطلبي طاعت استاد ببر[81]
روز مرگم نفسي وعده ديدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش ميگفت به مژگان درازت بکشم
يا رب از خاطرش انديشه بيداد ببر
حافظ انديشه کن از نازکي خاطر يار
برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر
غزل 251
شب وصل است و طي شد نامه هجر[82]
دلا در عاشقي ثابت قدم باش
که در اين ره نباشد کار بي اجر
من از رندي نخواهم کرد توبه
برآي اي صبح روشن دل خدا را
که بس تاريک ميبينم شب هجر[83]
دلم رفت و نديدم روي دلدار
فغان از اين تطاول آه از اين زجر
وفا خواهي جفاکش باش حافظ
فان الربح و الخسران في التجر
غزل 252
گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با ديده گريان بروم
تا زنم آب در ميکده يک بار دگر
171
معرفت نيست در اين قوم خدا را سببي
تا برم گوهر خود را به خريدار دگر
يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت
حاش لله که روم من ز پي يار دگر
گر مساعد شودم دايره چرخ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافيت ميطلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طره طرار دگر
راز سربسته ما بين که به دستان گفتند
هر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ريش به آزار دگر
بازگويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر
غزل 253
اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ريخت بي گل رويت بهار عمر
از ديده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
اين يک دو دم که مهلت ديدار ممکن است
درياب کار ما که نه پيداست کار عمر
تا کي مي صبوح و شکرخواب بامداد
[84]
هشيار گرد هان که گذشت اختيار عمر
دي در گذار بود و نظر سوي ما نکرد
بيچاره دل که هيچ نديد از گذار عمر
انديشه از محيط فنا نيست هر که را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
172
در هر طرف که ز خيل حوادث کمينگهيست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بي عمر زندهام من و اين بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوي که بر صفحه جهان
اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر
غزل 254
ديگر ز شاخ سرو سهي بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روي گل به دور
اي گلبشکر آن که تويي پادشاه حسن
با بلبلان بيدل شيدا مکن غرور
از دست غيبت تو شکايت نميکنم
تا نيست غيبتي نبود لذت حضور
گر ديگران به عيش و طرب خرمند و شاد
ما را غم نگار بود مايه سرور[85]
زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار
ما را شرابخانه قصور است و يار حور[86]
مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسي
گويد تو را که باده مخور گو هوالغفور
حافظ شکايت از غم هجران چه ميکني
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور[87]
غزل 255
يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن
وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
173
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت
دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نهاي از سر غيب
باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي برکند
چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور[88]
در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب
جمله ميداند خداي حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهاي تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور[89]
غزل 256
نصيحتي کنمت بشنو و بهانه مگير
هر آن چه ناصح مشفق بگويدت بپذير
ز وصل روي جوانان تمتعي بردار
که در کمينگه عمر است مکر عالم پير
نعيم هر دو جهان پيش عاشقان بجوي
که اين متاع قليل است و آن عطاي کثير
معاشري خوش و رودي بساز ميخواهم
که درد خويش بگويم به ناله بم و زير
بر آن سرم که ننوشم مي و گنه نکنم
[90]
اگر موافق تدبير من شود تقدير
174
چو قسمت ازلي بي حضور ما کردند
گر اندکي نه به وفق رضاست خرده مگير[91]
چو لاله در قدحم ريز ساقيا مي و مشک
که نقش خال نگارم نميرود ز ضمير
بيار ساغر در خوشاب اي ساقي
حسود گو کرم آصفي ببين و بمير
به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار
ولي کرشمه ساقي نميکند تقصير
مي دوساله و محبوب چارده ساله
[92]
همين بس است مرا صحبت صغير و کبير
دل رميده ما را که پيش ميگيرد
خبر دهيد به مجنون خسته از زنجير
حديث توبه در اين بزمگه مگو حافظ
که ساقيان کمان ابرويت زنند به تير(1)
غزل 257
روي بنما و مرا گو که ز جان دل برگير
پيش شمع آتش پروا نه به جان گو درگير
در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ
بر سر کشته خويش آي و ز خاکش برگير
ترک درويش مگير ار نبود سيم و زرش
[93]
در غمت سيم شمار اشک و رخش را زر گير
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گير
در سماع آي و ز سر خرقه برانداز و برقص
[94]
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گير
(1) ق نخ و بعضي نسخ درگير اينجا بيت ذيل را علاوه دارند:
چه جاي گفته خواجو و شعر سلمانست
که شعر حافظ بهتر ز شعر خوب ظهير
175
صوف برکش ز سر و باده صافي درکش
سيم درباز و به زر سيمبري در بر گير
دوست گو يار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن روي زمين لشکر گير
ميل رفتن مکن اي دوست دمي با ما باش
بر لب جوي طرب جوي و به کف ساغر گير
رفته گير از برم وز آتش و آب دل و چشم
گونهام زرد و لبم خشک و کنارم تر گير
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببين مجلسم و ترک سر منبر گير
غزل 258
هزار شکر که ديدم به کام خويشت باز
ز روي صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طريقت ره بلا سپرند
[95]
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
غم حبيب نهان به ز گفت و گوي رقيب
که نيست سينه ارباب کينه محرم راز
اگر چه حسن تو از عشق غير مستغنيست
من آن نيم که از اين عشقبازي آيم باز
چه گويمت که ز سوز درون چه ميبينم
ز اشک پرس حکايت که من نيم غماز
چه فتنه بود که مشاطه قضا انگيخت
که کرد نرگس مستش سيه به سرمه ناز
بدين سپاس که مجلس منور است به دوست
گرت چو شمع جفايي رسد بسوز و بساز
غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نيست
جمال دولت محمود را به زلف اياز
176
غزل سرايي ناهيد صرفهاي نبرد
در آن مقام که حافظ برآورد آواز
غزل 259
منم که ديده به ديدار دوست کردم باز
چه شکر گويمت اي کارساز بنده نواز
نيازمند بلا گو رخ از غبار مشوي
که کيمياي مراد است خاک کوي نياز
ز مشکلات طريقت عنان متاب اي دل
که مرد راه نينديشد از نشيب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق
به قول مفتي عشقش درست نيست نماز
در اين مقام مجازي بجز پياله مگير
در اين سراچه بازيچه غير عشق مباز
به نيم بوسه دعايي بخر ز اهل دلي
که کيد دشمنت از جان و جسم دارد باز
فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق
نواي بانگ غزلهاي حافظ از شيراز
غزل 260
اي سرو ناز حسن که خوش ميروي به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل
ببريدهاند بر قد سروت قباي ناز
آن را که بوي عنبر زلف تو آرزوست
چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولي
بي شمع عارض تو دلم را بود گداز
177
صوفي که بي تو توبه ز مي کرده بود دوش
بشکست عهد چون در ميخانه ديد باز
از طعنه رقيب نگردد عيار من
چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل کز طواف کعبه کويت وقوف يافت
از شوق آن حريم ندارد سر حجاز
هر دم به خون ديده چه حاجت وضو چو نيست
بي طاق ابروي تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان
حافظ که دوش از لب ساقي شنيد راز
غزل 261
درآ که در دل خسته توان درآيد باز
بيا که در تن مرده روان درآيد باز
بيا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشايد باز
غمي که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خيل شادي روم رخت زدايد باز
به پيش آينه دل هر آن چه ميدارم
بجز خيال جمالت نمينمايد باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره ميشمرم تا که شب چه زايد باز
بيا که بلبل مطبوع خاطر حافظ
به بوي گلبن وصل تو ميسرايد باز
غزل 262
حال خونين دلان که گويد باز
و از فلک خون(1) خم که جويد باز
(1) چنين است در خ ق نخ ل و غالب نسخ قديمه، بعضي نسخ: جم،
178
شرمش از چشم مي پرستان باد
نرگس مست اگر برويد باز
جز فلاطون خم نشين شراب[96]
سر حکمت به ما که گويد باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد
زين جفا رخ به خون بشويد باز
نگشايد دلم چو غنچه اگر
ساغري از لبش نبويد باز
بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موي تا نمويد باز
گرد بيت الحرام خم حافظ
گر نميرد به سر بپويد باز
غزل 263
بيا و کشتي ما در شط شراب انداز[97]
خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز
مرا به کشتي98 باده درافکن اي ساقي
که گفتهاند نکويي کن و در آب انداز
ز کوي ميکده برگشتهام ز راه خطا
مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
بيار زان مي گلرنگ مشک بو جامي
شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم تو نيز لطفي کن
نظر بر اين دل سرگشته خراب انداز
به نيم شب اگرت آفتاب ميبايد
ز روي دختر گلچهر رز نقاب انداز
[99]
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
مرا به ميکده بر در خم شراب انداز
179
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسيد دلت
به سوي ديو محن ناوک شهاب انداز
غزل 264
خيز و در کاسه زر آب طربناک انداز
پيشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادي خاموشان است
حاليا غلغله در گنبد افلاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آينه پاک انداز
به سر سبز تو اي سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سايه بر اين خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانه ترياک انداز
ملک اين مزرعه داني که ثباتي ندهد
آتشي از جگر جام در املاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طريقت گويند
پاک شو اول و پس ديده بر آن پاک انداز
[100]
يا رب آن زاهد خودبين که بجز عيب نديد
دود آهيش در آيينه ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
وين قبا در ره آن قامت چالاک انداز
غزل 265
برنيامد از تمناي لبت کامم هنوز
بر اميد جام لعلت دردي آشامم هنوز
روز اول رفت دينم در سر زلفين تو
تا چه خواهد شد در اين سودا سرانجامم هنوز
180
ساقيا يک جرعهاي زان آب آتشگون که من
در ميان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبي زلف تو را مشک ختن
ميزند هر لحظه تيغي مو بر اندامم هنوز
پرتو روي تو تا در خلوتم ديد آفتاب
ميرود چون سايه هر دم بر در و بامم هنوز[101]
نام من رفتهست روزي بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوي جان ميآيد از نامم هنوز
در ازل دادهست ما را ساقي لعل لبت
جرعه جامي که من مدهوش آن جامم هنوز
اي که گفتي جان بده تا باشدت آرام جان
جان به غمهايش سپردم نيست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش
آب حيوان ميرود هر دم ز اقلامم هنوز
غزل 266
دلم رميده لوليوشيست شورانگيز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز [102]
فداي پيرهن چاک ماه رويان باد
هزار جامه تقوا و خرقه پرهيز [103]
خيال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبيرآميز
فرشته عشق نداند که چيست اي ساقي
بخواه جام و گلابي به خاک آدم ريز(1) [104 و 105]
پياله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز
(1) ق نخ و بسياري از نسخ ديگر در اينجا بيت ديل را علاوه دارند:
غلام آن کلماتم که آتش انگيزد
نه آب سرد زند در سخن بر آتش تيز
181
فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي
که جز ولاي توام نيست هيچ دست آويز[106]
بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت[107]
که در مقام رضا باش و از قضا مگريز[108]
ميان عاشق و معشوق هيچ حال نيست
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز[109]
غزل 267
اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس[110]
بوسه زن بر خاک آن وادي و مشکين کن نفس
منزل سلمي که بادش هر دم از ما صد سلام
پرصداي ساربانان بيني و بانگ جرس
[111]
محمل جانان ببوس آن گه به زاري عرضه دار
کز فراقت سوختم اي مهربان فرياد رس
من که قول ناصحان را خواندمي قول رباب
گوشمالي ديدم از هجران که اينم پند بس
عشرت شبگير کن مي نوش کاندر راه عشق
شب روان را آشناييهاست با مير عسس
[112]
عشقبازي کار بازي نيست اي دل سر بباز
زان که گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت ميسپارد جان به چشم مست يار
گر چه هشياران ندادند اختيار خود به کس
طوطيان در شکرستان کامراني ميکنند
و از تحسر دست بر سر ميزند مسکين مگس
نام حافظ گر برآيد بر زبان کلک دوست
از جناب حضرت شاهم بس است اين ملتمس
182
غزل 268
گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتي اهل ريا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل ميبخشند
ما که رنديم و گدا دير مغان ما را بس
[113]
بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين
کاين اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس
يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خويش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوي تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافيست
طبع چون آب و غزلهاي روان ما را بس
غزل 269
دلا رفيق سفر بخت نيکخواهت بس
نسيم روضه شيراز پيک راهت بس
[114]
دگر ز منزل جانان سفر مکن درويش
که سير معنوي و کنج خانقاهت بس
[115]
وگر کمين بگشايد غمي ز گوشه دل
حريم درگه پير مغان پناهت بس
به صدر مصطبه بنشين و ساغر مينوش
که اين قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس
زيادتي مطلب کار بر خود آسان کن
صراحي مي لعل و بتي چو ماهت بس
183
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس
هواي مسکن ملوف و عهد يار قديم
ز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس
به منت دگران خو مکن که در دو جهان
رضاي ايزد و انعام پادشاهت بس
به هيچ ورد دگر نيست حاجت اي حافظ
دعاي نيم شب و درس صبحگاهت بس
[116]
غزل 270
درد عشقي کشيدهام که مپرس
زهر هجري چشيدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبري برگزيدهام که مپرس
آن چنان در هواي خاک درش
ميرود آب ديدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخناني شنيدهام که مپرس
سوي من لب چه ميگزي که مگوي
لب لعلي گزيدهام که مپرس
بي تو در کلبه گدايي خويش[117]
رنجهايي کشيدهام که مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامي رسيدهام که مپرس
غزل 271
دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شدهام بي سر و سامان که مپرس
184
کس به اميد وفا ترک دل و دين مکناد
که چنانم من از اين کرده پشيمان که مپرس
به يکي جرعه که آزار کسش در پي نيست
زحمتي ميکشم از مردم نادان که مپرس
[118]
زاهد از ما به سلامت بگذر کاين مي لعل
دل و دين ميبرد از دست بدان سان که مپرس
گفتوگوهاست در اين راه که جان بگدازد[119]
هر کسي عربدهاي اين که مبين آن که مپرس
پارسايي و سلامت هوسم بود ولي
شيوهاي ميکند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوي فلک صورت حالي پرسم
گفت آن ميکشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستي گفتا
حافظ اين قصه دراز است به قرآن که مپرس[120]
غزل 272
بازآي و دل تنگ مرا مونس جان باش
وين سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در ميکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
[121]
در خرقه چو آتش زدي اي عارف سالک[122]
جهدي کن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو ميرسم اينک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
اي درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غباري ننشيند
اي سيل سرشک از عقب نامه روان باش
185
حافظ که هوس ميکندش جام جهان بين
گو در نظر آصف جمشيد مکان باش
غزل 273
اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش
حريف خانه و گرمابه و گلستان باش [123 و 124]
شکنج زلف پريشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پريشان باش
گرت هواست که با خضر همنشين باشي
نهان ز چشم سکندر چو آب حيوان باش
[125]
زبور عشق نوازي نه کار هر مرغيست
بيا و نوگل اين بلبل غزل خوان باش
طريق خدمت و آيين بندگي کردن
خداي را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صيد حرم تيغ برمکش زنهار[126]
و از آن که با دل ما کردهاي پشيمان باش
تو شمع انجمني يک زبان و يک دل شو
خيال و کوشش پروانه بين و خندان باش
کمال دلبري و حسن در نظربازيست
به شيوه نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور يار ناله مکن
تو را که گفت که در روي خوب حيران باش
غزل 274
به دور لاله قدح گير و بيريا ميباش
به بوي گل نفسي همدم صبا ميباش
نگويمت که همه ساله مي پرستي کن
سه ماه مي خور و نه ماه پارسا ميباش
[127]
186
چو پير سالک عشقت به مي حواله کند[128]
بنوش و منتظر رحمت خدا ميباش
گرت هواست که چون جم به سر غيب رسي
بيا و همدم جام جهان نما ميباش[129]
چو غنچه گر چه فروبستگيست کار جهان
تو همچو باد بهاري گره گشا ميباش
[130]
وفا مجوي ز کس ور سخن نميشنوي
به هرزه طالب سيمرغ و کيميا ميباش
مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ
ولي معاشر رندان پارسا(1) ميباش [131]
غزل 275
صوفي گلي بچين و مرقع به خار بخش
وين زهد خشک را به مي خوشگوار بخش[132]
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
تسبيح و طيلسان به مي و ميگسار بخش
زهد گران که شاهد و ساقي نميخرند[133]
در حلقه چمن به نسيم بهار بخش
راهم شراب لعل زد اي مير عاشقان
خون مرا به چاه زنخدان يار بخش
يا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن
وين ماجرا به سرو لب جويبار بخش
اي آن که ره به مشرب مقصود بردهاي
زين بحر قطرهاي به من خاکسار بخش[134]
شکرانه را که چشم تو روي بتان(2) نديد
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
(1) چنين است در خ ق س و سودي، بعضي نسخ: آشنا،
(2) چنين است در خ ق نخ و سودي و غالب نسخ قديمه، بعضي نسخ: بدان،
187
ساقي چو شاه نوش کند باده صبوح
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش
[135]
غزل 276
باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش
بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش
اي دل اندربند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش
رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه کار
[ کار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش[136]
تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافريست[137]
راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش
[138]
با چنين زلف و رخش بادا نظربازي حرام
هر که روي ياسمين و جعد سنبل بايدش
نازها زان نرگس مستانهاش بايد کشيد
اين دل شوريده تا آن جعد و کاکل بايدش
ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
کيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود[139]
عاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش
غزل 277
فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش
گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش
دلربايي همه آن نيست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جاي آن است که خون موج زند در دل لعل
زين تغابن که خزف ميشکند بازارش
188
بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
[140]
اي که در کوچه معشوقه ما ميگذري[141]
بر حذر باش که سر ميشکند ديوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل
جانب عشق عزيز است فرومگذارش
صوفي سرخوش از اين دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش
غزل 278
شراب تلخ ميخواهم که مردافکن بود زورش[142]
که تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسايش
مذاق حرص و آز اي دل بشو از تلخ و از شورش
بياور مي که نتوان شد ز مکر آسمان ايمن
به لعب زهره چنگي و مريخ سلحشورش
کمند صيد بهرامي بيفکن جام جم بردار
که من پيمودم اين صحرا نه بهرام است و نه گورش
بيا تا در مي صافيت راز دهر بنمايم[143]
به شرط آن که ننمايي به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درويشان منافي بزرگي نيست
سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروي جانان نميپيچد سر از حافظ
وليکن خنده ميآيد بدين بازوي بي زورش
189
غزل 279
خوشا شيراز و وضع بيمثالش
خداوندا نگه دار از زوالش
ز رکن آباد ما صد لوحش الله
که عمر خضر ميبخشد زلالش
ميان جعفرآباد و مصلا
عبيرآميز ميآيد شمالش
به شيراز آي و فيض روح قدسي
بجوي از مردم صاحب کمالش
که نام قند مصري برد آن جا
که شيرينان ندادند انفعالش
صبا زان لولي شنگول سرمست
چه داري آگهي چون است حالش
گر آن شيرين پسر خونم بريزد
دلا چون شير مادر کن حلالش
[144]
مکن از خواب بيدارم خدا را
که دارم خلوتي خوش با خيالش
چرا حافظ چو ميترسيدي از هجر
نکردي شکر ايام وصالش
غزل 280
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شکسته که پيوست تازه شد جانش
کجاست همنفسي تا به شرح عرضه دهم
که دل چه ميکشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روي تو بست
ولي ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش
تو خفتهاي و نشد عشق را کرانه پديد
تبارک الله از اين ره که نيست پايانش
190
جمال کعبه مگر عذر ره روان خواهد
که جان زنده دلان سوخت در بيابانش
بدين شکسته بيت الحزن که ميآرد
نشان يوسف دل از چه زنخدانش
بگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم
که سوخت حافظ بيدل ز مکر و دستانش
غزل 281
يا رب اين نوگل خندان که سپردي به منش
ميسپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوي وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمي رسي اي باد صبا
چشم دارم که سلامي برساني ز منش
[145]
به ادب نافه گشايي کن از آن زلف سياه
جاي دلهاي عزيز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره عنبرشکنش
در مقامي که به ياد لب او مي نوشند
سفله آن مست که باشد خبر از خويشتنش
[146]
عرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت
هر که اين آب خورد رخت به دريا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
سر ما و قدمش يا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است[147]
آفرين بر نفس دلکش و لطف سخنش
191
غزل 282
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بت سنگين دل سيمين بناگوش
نگاري چابکي شنگي کلهدار[148]
ظريفي مه وشي ترکي قباپوش
ز تاب آتش سوداي عشقش
به سان ديگ دايم ميزنم جوش
چو پيراهن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قبا گيرم در آغوش
اگر پوسيده گردد استخوانم
نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دينم دل و دينم ببردهست
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دواي تو دواي توست حافظ
لب نوشش لب نوشش لب نوش
غزل 283
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش
که دور شاه شجاع است مي دلير بنوش
شد آن که اهل نظر بر کناره ميرفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوييم آن حکايتها
که از نهفتن آن ديگ سينه ميزد جوش
شراب خانگي ترس محتسب خورده
به روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش
ز کوي ميکده دوشش به دوش ميبردند
امام شهر که سجاده ميکشيد به دوش
دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
[149]
192
محل نور تجليست راي انور شاه[150]
چو قرب او طلبي در صفاي نيت کوش
بجز ثناي جلالش مساز ورد ضمير
که هست گوش دلش محرم پيام سروش
رموز مصلحت ملک خسروان دانند
گداي گوشه نشيني تو حافظا مخروش
[151]
غزل 284
هاتفي از گوشه ميخانه دوش
گفت ببخشند گنه مي بنوش
لطف الهي بکند کار خويش
مژده رحمت برساند سروش
اين خرد خام به ميخانه بر
تا مي لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر اي دل که تواني بکوش
[152]
لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه داني خموش
گوش من و حلقه گيسوي يار
روي من و خاک در مي فروش
رندي حافظ نه گناهيست صعب
با کرم پادشه عيب پوش
داور دين شاه شجاع آن که کرد
روح قدس حلقه امرش به گوش
[153]
اي ملک العرش مرادش بده
و از خطر چشم بدش دار گوش
193
غزل 285
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
حافظ قرابه کش شد و مفتي پياله نوش
صوفي ز کنج صومعه با پاي خم نشست
تا ديد محتسب که سبو ميکشد به دوش
احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان
کردم سال صبحدم از پير مي فروش
[154]
گفتا نه گفتنيست سخن گر چه محرمي
درکش زبان و پرده نگه دار و مي بنوش
ساقي بهار ميرسد و وجه مينماند
فکري بکن که خون دل آمد ز غم به جوش
عشق است و مفلسي و جواني و نوبهار[155]
عذرم پذير و جرم به ذيل کرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوري کني
پروانه مراد رسيد اي محب خموش
اي پادشاه صورت و معني که مثل تو
ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش
چندان بمان که خرقه(1) ازرق کند قبول
بخت جوانت از فلک پير ژنده پوش
[156]
غزل 286
دوش با من گفت پنهان کارداني تيزهوش
و از شما پنهان نشايد کرد سر مي فروش
گفت آسان گير بر خود کارها کز روي طبع
سخت ميگردد جهان بر مردمان سختکوش
[157]
(1) خرقه ازرق از شعر صوفيه بوده است (رجوع شود براي شواهد آن بحواشي آخر کتاب) و مقصود از خرقه قبول کردن جانشين مرشد شدن است يعني چندان بمان که فلک پير فاني شده و بخت جوانت جانشين آن گردد – خ بجاي خرقه: جامه،
(2) بعضي نسخ: ميگيرد،
194
وان گهم درداد جامي کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان ميگفت نوش
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام
ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش
[158]
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش
[159]
گوش کن پند اي پسر و از بهر دنيا غم مخور
گفتمت چون در حديثي گر تواني داشت هوش
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد
زان که آن جا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
[160]
بر بساط نکته دانان خودفروشي شرط نيست
يا سخن دانسته گو اي مرد عاقل يا خموش
ساقيا مي ده که رنديهاي حافظ فهم کرد
آصف (1) صاحب قران جرم بخش عيب پوش [161]
غزل 287
اي همه شکل تو مطبوع و همه جاي تو خوش
دلم از عشوه شيرين شکرخاي تو خوش
همچو گلبرگ طري هست وجود تو لطيف[162]
همچو سرو چمن خلد سراپاي تو خوش
شيوه و ناز تو شيرين خط و خال تو مليح
چشم و ابروي تو زيبا قد و بالاي تو خوش
هم گلستان خيالم ز تو پرنقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن ساي تو خوش
[163]
در ره عشق که از سيل بلا(2) نيست گذار
کردهام خاطر خود را به تمناي(2) تو خوش
(1) چنين است در جميع نسخ که نزد اينجانب موجود است بدون استثنا و همچنين در شرح سودي بر حافظ، بعضي نسخ چاپي : خسرو،
(2) بعضي نسخ: فنا، بعضي ديگر: ز سيلاب بلا (يا: فنا)،
(3) بعضي نسخ: بتماشاي ، - يعني در راه عشق که بواسطه سيل بلا عبور و نيل بوصل ممکن نيست من خاطر خود را فقط بتمناي تو خوش کرده ام،
195
شکر چشم تو چه گويم که بدان بيماري
مي کند درد مرا از رخ زيباي تو خوش
در بيابان طلب گر چه ز هر سو خطريست
ميرود حافظ بيدل به تولاي تو خوش
[164]
غزل 288
کنار آب و پاي بيد و طبع شعر و ياري خوش
معاشر دلبري شيرين و ساقي گلعذاري خوش
الا اي دولتي طالع که قدر وقت ميداني
گوارا بادت اين عشرت که داري روزگاري خوش
هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبري باريست
سپندي گو بر آتش نه که دارد کار و باري خوش
عروس طبع را زيور ز فکر بکر ميبندم
بود کز دست ايامم به دست افتد نگاري خوش
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلي بستان
که مهتابي دل افروز است و طرف لاله زاري خوش
مياي در کاسه چشم است ساقي را بناميزد
که مستي ميکند با عقل و ميبخشد خماري خوش
[165]
به غفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه
که شنگولان خوش باشت بياموزند کاري خوش
غزل 289
مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهش
ليکنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
[166]
دلبرم شاهد و طفل است و به بازي روزي
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
[167]
من همان به که از او نيک نگه دارم دل
که بد و نيک نديدهست و ندارد نگهش
196
بوي شير از لب همچون شکرش ميآيد
گر چه خون ميچکد از شيوه چشم سيهش
چارده ساله بتي چابک(1) شيرين دارم
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
از پي آن گل نورسته دل ما يا رب
خود کجا شد که نديديم در اين چند گهش
يار دلدار من ار قلب بدين سان شکند
ببرد زود به جانداري(2) خود پادشهش
جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در
صدف سينه حافظ بود آرامگهش
غزل 290
دلم رميده شد و غافلم من درويش[168]
که آن شکاري سرگشته را چه آمد پيش [169]
چو بيد بر سر ايمان خويش ميلرزم
که دل به دست کمان ابروييست کافرکيش
خيال حوصله بحر ميپزد هيهات
چههاست در سر اين قطره محال انديش[170]
بنازم آن مژه شوخ عافيت کش را
که موج ميزندش آب نوش بر سر نيش
[171]
ز آستين طبيبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستي نهند بر دل ريش
[172]
به کوي ميکده گريان و سرفکنده روم[173 و 174]
چرا که شرم هميآيدم ز حاصل خويش
(1) چنين است در خ ق ل و سودي و غالب نسخ قديمه بدون واو عاطفه، نسخ جديده: چابک و شيرين (با واو عاطفه)
(2) چنين است در جميع نسخ خطي حاضر نزد اينجانب بدون استثنا و نيز در شرح سودي ، غالب نسخ چاپي : بسرداري،
197
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنيي دون مکن درويش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانهاي به کف آور ز گنج قارون بيش[175 و 176]
غزل 291
ما آزمودهايم در اين شهر بخت خويش
بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش
از بس که دست ميگزم و آه ميکشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش
دوشم ز بلبلي چه خوش آمد که ميسرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خويش
کاي دل تو شاد باش که آن يار تندخو
بسيار تندروي نشيند ز بخت خويش
خواهي که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهاي سخت خويش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت(1) خويش
(1) چنين است صريحاً و واضحاً در دو نسخه قديمي ق ل و همچنين در نسخه چاپ تبريز سنه 1268 يعني «رخت و پخت خويش» با باء فارسي و قبل از آن واو عاطفه، جميع نسخ خطي ديگر که نزد اينجانب حاضر است بعينه همين قسم است منتهي کلمه بخت را برسم غالب نسخ قديمه که فرقي مابين باء فارسي و باء عربي در کتابت نميگذاشته اند با ياء موحده نوشته اند، و پخت بفتح اول و با ياء فارسي از اتباع و مزاوجه رخت است از قبيل کار و بارو خان و مان و فلان و بهمان و تا رو مار و ترت و مرت و غيره، و هم اکنون نيز در محاوره عين اين تعبير مستعل است مثلا گويند همه رخت و پحتش را دزد برد، و از غالب فرهنگها اين معني براي پخت فوت شده است ولي در شمس اللغات صريحاً متعرض شده که «پخت بالفتح با ياء فارسي... مترادف رخت است، . در غالب نسخ چاپي : رخت بخت خويش (با باء موحده و بدون واو عاطفه) و آن تحريف است، - و مخفي تماماً و که غالب نسخ بجاي بيت متن چنين دارند:
گر موج خيز حادثه سر بر فلک زند
عارف بآب ترفکند رخت و پخت خويش،
198
اي حافظ ار مراد ميسر شدي مدام
جمشيد نيز دور نماندي ز تخت خويش
غزل 292
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
که نيست با کسم از بهر مال و جاه نزاع
شراب خانگيم بس مي مغانه بيار
حريف باده رسيد اي رفيق توبه وداع
خداي را به ميام شست و شوي خرقه کنيد
که من نميشنوم بوي خير از اين اوضاع
ببين که رقص کنان ميرود به ناله چنگ
کسي که رخصه نفرمودي استماع سماع
به عاشقان نظري کن به شکر اين نعمت
که من غلام مطيعم تو پادشاه مطاع
به فيض جرعه جام تو تشنهايم ولي
نميکنيم دليري نميدهيم صداع[177]
جبين و چهره حافظ خدا جدا مکناد
ز خاک بارگه کبرياي شاه شجاع[178]
غزل 293
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع[179]
شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
برکشد آينه از جيب افق چرخ و در آن
بنمايد رخ گيتي به هزاران انواع
در زواياي طربخانه جمشيد فلک
ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آيد که کجا شد منکر
جام در قهقهه آيد که کجا شد مناع
199
وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگير
که به هر حالتي اين است بهين اوضاع
طره شاهد دنيي همه بند است و فريب[180]
عارفان(1) بر سر اين رشته نجويند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان ميخواهي
که وجوديست عطابخش کريم نفاع(2)
مظهر لطف ازل روشني چشم امل
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع[181]
غزل 294
در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشين کوي سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نميآيد به چشم غم پرست
بس که در بيماري هجر تو گريانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببريده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کميت اشک گلگونم نبودي گرم رو
کي شدي روشن به گيتي راز پنهانم چو شمع
در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست
اين دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلي فرست
ور نه از دردت جهاني را بسوزانم چو شمع
بي جمال عالم آراي تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
(1) خ: عاشقان،
(2) چنين است در قديمترين نسخ حافظ مانند خ ق نخ س (بدون واو عاطفه بين صفات)،
200
همچو صبحم يک نفس باقيست با(1) ديدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبي از وصل خود اي نازنين
تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کي به آب ديده بنشانم چو شمع
غزل 295
سحر به بوي گلستان دمي شدم در باغ
که تا چو بلبل بيدل کنم علاج دماغ
به جلوه گل سوري نگاه ميکردم
که بود در شب تيره به روشني چو چراغ
چنان به حسن و جواني خويشتن مغرور
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم
نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشيده چو تيغي به سرزنش سوسن
دهان گشاده(2) شقايق چو مردم(3) ايغاغ
يکي چو باده پرستان صراحي اندر دست
يکي(4) چو ساقي مستان به کف گرفته(5) اياغ
نشاط و عيش و جواني چو گل غنيمت دان
که حافظا نبود بر رسول غير بلاغ
(1) چنين است در غالب نسخ قديمه، س: تا ديدار تو، نسخ چاپي: بي ديدار تو،
(2) خ: سپر گرفته،
(3) ايفاغ بدو عين معجمه که ايقاق با دو قاف نيز نويسند بترکي يا بمفعولي بمعني نمام و سخن چين و ساعي است، رجوع شود براي شواهد اين فقره بحواشي آخر کتاب و بحواشي جلد سوم جهانگشاي جويني ص 298 – 299،
(4) بعضي نسخ «گهي» در هر دو جا،
(5) اياغ بمعني پياله شراب خوري است (برهان)
201
غزل 296
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گر بکشم زهي طرب ور بکشد زهي شرف[182]
طرف کرم ز کس نبست اين دل پراميد من
گر چه سخن هميبرد قصه من به هر طرف
از خم ابروي توام هيچ گشايشي نشد
وه که در اين خيال کج عمر عزيز شد تلف
ابروي دوست کي شود دست کش خيال من
کس نزدهست از اين کمان تير مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل
ياد پدر نميکنند اين پسران ناخلف[183]
من به خيال زاهدي گوشه نشين و طرفه آنک
مغبچهاي ز هر طرف ميزندم به چنگ و دف
بي خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل
مست رياست محتسب باده بده و لا تخف[184]
صوفي شهر بين که چون لقمه شبهه ميخورد
پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف[185]
حافظ اگر قدم زني در ره خاندان به صدق[186]
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف[187]
غزل 297
زبان خامه ندارد سر بيان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدت عمرم که بر اميد وصال
به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
سري که بر سر گردون به فخر ميسودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هواي وصال
که ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق
202
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابي
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسي نماند که کشتي عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بيکران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سيه باد و خان و مان فراق
رفيق خيل خياليم و همنشين شکيب
قرين آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوي وصلت کنم به جان که شدهست
تنم وکيل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از يار
مدام خون جگر ميخورم ز خوان فراق
فلک چو ديد سرم را اسير چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
به پاي شوق گر اين ره به سر شدي حافظ
به دست هجر ندادي کسي عنان فراق
غزل 298
مقام امن و مي بيغش و رفيق شفيق[188]
گرت مدام ميسر شود زهي توفيق
جهان و کار جهان جمله هيچ(1) بر هيچ است[189]
هزار بار من اين نکته کردهام تحقيق
دريغ و درد که تا اين زمان ندانستم
که کيمياي سعادت رفيق بود رفيق[190]
به ممني رو و فرصت شمر غنيمت وقت
که در کمينگه عمرند قاطعان طريق
(1) چنين است در خ ل ي ط، ساير نسخ: در،
203
بيا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکايتيست(1) که عقلش نميکند تصديق
اگر چه موي ميانت به چون مني نرسد
خوش است خاطرم از فکر اين خيال دقيق
حلاوتي که تو را در چه زنخدان است
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عميق
اگر به رنگ عقيقي شد اشک من چه عجب
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
ببين که تا به چه حدم هميکند تحميق
غزل 299
اگر شراب خوري جرعهاي فشان بر خاک
از آن گناه که نفعي رسد به غير چه باک[191]
برو به هر چه تو داري بخور دريغ مخور(2)
که بيدريغ زند روزگار تيغ هلاک[192]
به خاک پاي تو اي سرو نازپرور من
که روز واقعه پا وامگيرم از سر خاک
چه دوزخي چه بهشتي چه آدمي چه پري
به مذهب همه کفر طريقت است امساک[193]
مهندس فلکي راه دير شش جهتي
چنان ببست که ره نيست زير دير مغاک
(1) چنين است در اغلب نسخ قديمه، بعضي نسخ ديگر: تصوريست،
(2) چنين است در اغلب نسخ که در نزد اينجانب موجود است و همچنين در شرح سودي بر حافظ، ق: برو بهر چه تو داري مخور دريغ و بخور، و اين از حيث معني روشن تر است ولي بر خلاف اکثريت نسخ قديمه است،
204
فريب دختر رز طرفه ميزند ره عقل[194]
مباد تا به قيامت خراب طارم تاک
به راه ميکده حافظ خوش از جهان رفتي
دعاي اهل دلت باد مونس دل پاک
غزل 300
هزار دشمنم ار ميکنند قصد هلاک
گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باک
مرا اميد وصال تو زنده ميدارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بيم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بويش
زمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک
رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زني به که ديگري مرهم
و گر تو زهر دهي به که ديگري ترياک
بضرب سيفک قتلي حياتنا ابدا
لان روحي قد طاب ان يکون فداک
عنان مپيچ که گر ميزني به شمشيرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تويي هر نظر کجا بيند
195 به قدر دانش خود هر کسي کند ادراک
به چشم خلق عزيز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روي مسکنت بر خاک
غزل 301
اي دل ريش مرا با لب تو حق نمک
حق نگه دار که من ميروم الله معک
205
تويي آن گوهر پاکيزه که در عالم قدس
ذکر خير تو بود حاصل تسبيح ملک
در خلوص منت ار هست شکي تجربه کن
کس عيار زر خالص نشناسد چو محک
گفته بودي که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يک
بگشا پسته خندان و شکرريزي کن
خلق را از دهن خويش مينداز به شک
چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد
من نه آنم که زبوني کشم از چرخ فلک[196]
چون بر حافظ خويشش نگذاري باري
اي رقيب از بر او يک دو قدم دورترک
غزل 302
خوش خبر باشي(1) اي نسيم شمال
که به ما ميرسد زمان وصال
قصه العشق لا انفصام لها
فصمت(2)ها هنا لسان القال(3)
مالسلمي(4) و من بذي سلم
اين جيراننا و کيف الحال
عفت الدار بعد عافيه
فاسالوا حالها عن الاطلال
(1) بعضي نسخ: باش، بعضي ديگر: باوي،
(2) چنين است در اغلب نسخ و قصمت با قاء و صاء مهمله بصيغه مجهول يعني بريد شد و منقطع شد و شکسته شد، و علت تأنيث فعل آنست که «لسان» از کلماتي است که هم مذکر استعمال ميشود و هم مؤنث و وقتيکه مرا و از آن زبان بمعني لغت باشد نه عضو مخصوص تأنيث در آن اکثر است (لسان العرب)،
(3) چنين است در بعضي نسخ، بعضي ديگر: مقال، برخي ديگر: الحال،
(4) بعضي نسخ : مابسلمي،
206
في جمال الکمال(1) نلت مني
صرف الله عنک عين کمال
يا بريد الحمي حماک الله
مرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه بزمگاه خالي ماند
از حريفان و جام مالامال
سايه افکند حاليا شب هجر
تا چه بازند(2) شب روان خيال
ترک ما سوي کس نمينگرد
آه از اين کبريا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابري تا چند
ناله عاشقان خوش است بنال
غزل 303
شممت روح وداد و شمت برق وصال
بيا که بوي تو را ميرم اي نسيم شمال[197]
احاديا بجمال الحبيب قف و انزل
که نيست صبر جميلم ز اشتياق جمال
حکايت شب هجران فروگذاشته به
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
بيا که پرده گلريز هفت خانه چشم
کشيدهايم به تحرير کارگاه خيال
چو يار بر سر صلح است و عذر ميطلبد
توان گذشت ز جور رقيب در همه حال
بجز خيال دهان تو نيست در دل تنگ
که کس مباد چو من در پي خيال محال
قتيل عشق تو شد حافظ غريب ولي
به خاک ما گذري کن که خون مات حلال
(1) بعضي نسخ: في کمال الجمال،
(2) خ: تا چه ز ايدز،
207
غزل 304
داراي جهان نصرت دين خسرو کامل
يحيي بن مظفر ملک عالم عادل
اي درگه اسلام پناه تو گشاده
بر روي زمين روزنه جان و در دل
تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم
انعام تو بر کون و مکان فايض و شامل[198]
روز ازل از کلک تو يک قطره سياهي
بر روي مه افتاد که شد حل مسال[199]
خورشيد چو آن خال سيه ديد به دل گفت
اي کاج که من بودمي آن هندوي مقبل
شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است
دست طرب از دامن اين زمزمه مگسل
مي نوش و جهان بخش که از زلف کمندت
شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل
دور فلکي يک سره بر منهج عدل است[200]
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است[201]
از بهر معيشت مکن انديشه باطل
غزل 305
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
که کس مباد ز کردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام ره است و من زين بحث(1)
نيم ز شاهد و ساقي به هيچ باب خجل
بود که يار نرنجد ز ما به خلق کريم
که از سال ملوليم و از جواب خجل
ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم
شديم در نظر ره روان خواب خجل
(1) چنين است در اغلب نسخ، نخ: بخت،
208
رواست نرگس مست ار فکند سر در پيش
که شد ز شيوه آن چشم پرعتاب خجل
تويي که خوبتري ز آفتاب و شکر خدا
که نيستم ز تو در روي آفتاب خجل
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت
ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل
غزل 306
اگر به کوي تو باشد مرا مجال وصول
رسد به دولت وصل تو کار من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا
فراغ برده ز من آن دو جادوي مکحول
چو بر در تو من بينواي بي زر و زور
به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول
کجا روم چه کنم چاره از کجا جويم
که گشتهام ز غم و جور روزگار ملول
من شکسته بدحال زندگي يابم
در آن زمان که به تيغ غمت شوم مقتول
خرابتر ز دل من غم تو جاي نيافت
که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صيقلي دارد
بود ز زنگ حوادث هر آينه مصقول
چه جرم کردهام اي جان و دل به حضرت تو
که طاعت من بيدل نميشود مقبول
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پيش اهل عقول[202]
209
غزل 307
هر نکتهاي که گفتم در وصف آن شمايل
هر کو شنيد گفتا لله در قال
تحصيل عشق و رندي آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل[203]
حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد
از شافعي نپرسند(1) امثال اين مسال[204]
گفتم که کي ببخشي بر جان ناتوانم
گفت آن زمان که نبود جان در ميانه حال[205]
دل دادهام به ياري شوخي کشي نگاري
مرضيه السجايا محموده الخصال
در عين گوشه گيري بودم چو چشم مستت
و اکنون شدم به مستان چون ابروي تو مايل
از آب ديده صد ره طوفان نوح ديدم
و از لوح سينه نقشت هرگز نگشت زايل
اي دوست دست حافظ تعويذ چشم زخم است
يا رب ببينم آن را در گردنت حمايل
غزل 308
اي رخت چون خلد و لعلت سلسبيل
سلسبيلت کرده جان و دل سبيل
سبزپوشان خطت بر گرد لب[206]
همچو مورانند گرد سلسبيل
ناوک چشم تو در هر گوشهاي
همچو من افتاده دارد صد قتيل
يا رب اين آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردي بر خليل
(1) چنين است در عموم نسخ قديمه، نسخ جديده و چاپي : مپرسيد،
(2) چنين است در نخ و سودي، بعضي نسخ : چو مستان برابر وي تو مائل،
210
من نمييابم مجال اي دوستان
گر چه دارد او جمالي بس جميل
پاي ما لنگ است و منزل بس دراز(1)
دست ما کوتاه و خرما بر نخيل[207]
حافظ از سرپنجه عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پاي پيل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چيزي که باشد زين قبيل
غزل 309
عشقبازي و جواني و شراب لعل فام
مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام[208]
ساقي شکردهان و مطرب شيرين سخن
همنشيني نيک کردار و نديمي نيک نام
شاهدي از لطف و پاکي رشک آب زندگي
دلبري در حسن و خوبي غيرت ماه تمام
بزمگاهي دل نشان(2) چون قصر فردوس برين
گلشني پيرامنش چون روضه دارالسلام
صف نشينان نيکخواه و پيشکاران باادب
دوستداران صاحب اسرار و حريفان دوستکام
باده گلرنگ تلخ تيز خوش خوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از ياقوت خام[209]
غمزه ساقي به يغماي خرد آهخته تيغ
زلف جانان از براي صيد دل گسترده دام
نکته داني بذله گو چون حافظ شيرين سخن
بخشش آموزي جهان افروز چون حاجي قوام
(1) خ و سودي: منزل چون بهشت،
(2) چنين است در خ م نخ، س ي : دلنشين
1 ]حافظ و شيرين پسر[(ر ک ف).
2 گريه
3 طريقت
4 جام و سير طريق
5 چهل سال رنج و غصّه (ر ک ف).
6 موفقيت پس از چهل سال
7 مفهوم مي عرفاني
8 حديث عشق، مافوق بيان
9 الهامات
10 ر ک مقاله آقاي هروي، نشريه دانشکده الهيات 13-16، ص 272.
11 دعاي شب و ورد سحر (ر ک ف).
12 ؟
13 مي، آب عنب
14 انجوي: «گناه آن به که پنهاني بود».
15 اغتنام وقت
16 انجوي: دور بقا
17 آيين زردشتي
18 عماد الدين محمود
19 نور هدايت
20 مرشد و پير
21 مي از چشمه حکمت
22 شريعت
23 ر ک «مقالات و بررسيها» شماره 13-16، 276.
24 شعر حافظ در هند
25 سلطان غياث الدين
26 مي
27 حلقه ذکر
28 ]خاطر مجموع[ (ر ک ف).
29 مفهوم حقيقي فقر و گدايي در عرفان (بهترين مثال براي سمبوليک بودن منطق حافظ) (ر ک ف).
30 معاد
31 اراده و طلب
32 اين بيت ياد آور اين بيت عربي است: شُمَسيسَةُ کَرمٍ بُرجُها قَعرُدِنَّها وَ مَشرِقُهَا السّاقي وَ مَغرِبُها فَمي ر ک ص 2.
33 کوشش بدون کشش به نتيجه نمي رسد. رجوع شود به کتب عرفان براي اين مطلب.
34 ]نقش جذبه يا حواله [ (ر ک ف).
35 درد و هجران بعد از وصال
36 ؟آه سحر (ر ک ف).
37 سرشت عّلييني
38 وظيفه، کار دولت؟ (رک ف)
39 انجوي: دريد
40 بهشت روحاني و بهشت جسماني (ر ک ف).
41 مفهوم عيش نقد
42 انجوي: «به کوي عشق منه بي دليل راه قدم که گم شد آنکه در اين ره به رهبري نرسيد» (دليل راه)
43 بهاي خرقه
44 دليل راه
45 انجوي: «خداي را مددي اي دليل راه حرم که نيست باديه عشق را کرانه پديد.»
46 بهار عرفاني
47 فقر و افلاس و عشق
48 ]گروه خرقه[ (ر ک ف).
49 قحط جود، بهاي خرقه
50 دعاي سحري (ر ک ف).
51 چاک شدن دامن در رندي
52 رک ضميمه.
53 عدل سلطان
54 از شعر حافظ خون مي چکد
55 ورد نيم شب و درس صبحگاه (ر ک ف).
56 دلق پوش صومعه (ر ک ف).
57 سرّ خدا و عارف سالک
58 باده فروش (ر ک ف).
59 مکاشفات
60 آن کس که گفت قصّه ما هم ز ما شنيد
61 پند حکيم
62 خلوت انس
63 پيام اهل راز
64 توکّل
65 ناز، نياز
66 موعظه پير
67 طوطي گوياي اسرار (پير و مرشد)
68 سخن سربسته حافظ
69 بخت = پير و مرشد
70 سريان عشق (ر ک ف).
71 انجوي: «خرد هر چند نقد کائنات است چه سنجد پيش عشق کيميا کار»
72 اهل درد
73 مدح
74 همت پاکان روزه دار. مقصود از «روزه داري» روزه خواصّ است نه روزه خاص يا روزه عام.
75 از مي کنند روزه گشا طالبان يار
76 ايضاً روزه
77 مرغ سحر
78 اَلعُبودِيةُ جَوهَرَةٌ کُنهُهَا الرُّبوبِيةُ
79 عشرت امروز، دم عارفانه
80 آتشکده فارس و دجله بغداد
81 سعي و عمل، و طاعت استاد و مرشد
82 وصول و وصال
83 ميان اين بيت و بيت بعد با بيت اوّه نوعي تضاد احساس مي شود.
84 مي صبوح و شکر خواب بامداد (ر ک ف).
85 غم مطلوب
86 شراب و حور و قصور
87 فرج بعد از شدّت
88 ظاهراً اشاره است به شعر سعدي درباره حضرت رسول: چه غم ديوار امّت را که دارد چون تو پشتيبان چه باک از موج بحر آن را که دارد نوح کشتيبان
89 ورد و دعا و درس قرآن در شب (ر ک ف).
90 مي و گناه
91 قضا و قدر
92 مي دو ساله و محبوب چهارده ساله
93 سيم و زر درويش
94 سماع
95 روندگان طريقت
96 فلاطون خم نشين
97 حدّاکثر باده ستايي
98؟
99 مي، دختر زر
100 پاک شو اوّل ...
101 خلوت عارف و مقام ولايت انسان کامل
102 !!!
103 تقواي زاهد
104 انسان، فرشته
105 انجوي: «فرشته عشق نداند که چيست قصّه مخوان بخواه جام و شرابي به خاک آدم ريز» به نظر ما در مصراع اوّل، نسخه انجوي و در مصراع دوم، نسخه حاضر مرجّح است.
106 ولاء اولياء
107 هاتف ميخانه
108 رضا به قضا
109 حجاب خودي
110 رود ارس
111 اقتباس از عرب
112 عشرت شبگير، رک ص 102و 315 و حاشيه اي که ما نوشته ايم.
113 گدايي (ر ک ف).
114 شعر حافظ و خارج شيراز
115 سير معنوي
116 دعاي نيم شب و درس صبحگاه (ر ک ف).
117 کلبه گدايي (ر ک ف).
118 جرعه کشي
119 راه، طريقت
120 قرآن
121 باده عشق و رمضان (حافظ و عبادات)
122 خرقه آتش زدن عارف سالک
123 حريف خانه و گرمابه و گلستان
124 انجوي: حريف حجره و ...
125 خلوت و عزلت
126 صيد حرم
127 ر ک ضميمه.
128 مي عشق
129 جم و سرّ غيب و قلب عارف
130 گره گشايي و خدمت
131 رندان پارسا (ر ک ف).
132 زهد خشک
133 زهد خشک
134 راه سلوک
135 حافظ شب زنده دار (ر ک ف).
136 عقل و عشق، رند (رک ف).
137 طريقت
138 توکل در سلوک
139 موسيقي و سماع
140 الهام و اشراق (ر ک ف).
141 ]معشوقه[ (ر ک ف).
142 شراب تلخ
143 عارف و کشف حقيقت
144 حافظ و شيرين پسر، در ص 272 اشعاري که نشان مي دهد معشوق زن است نيز آورده شده و مجموع نشان مي دهد که معشوق نه زن است و نه مرد و نه انسان (ر ک ف).
145 تأثير از ادبيات عرب
146 مقام فنا
147 شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است ]سخن اهل دل[ (ر ک ف).
148 نگاري کُله دار (ر ک ف)
149 مکن به فسق مباهات .. (دليل حاکم).
150 مدح عجيب (رک ف)
151 گدايي (ر ک ف).
152 نقش عمل
153 شاه شجاع، مدح عجيب (ر ک ف).
154 رک ضميمه.
155 رک ضميمه.
156 مدح
157 آسان گيري
158 تحمل از جام بياموز نه بي صبري از چنگ
159 الهام عارفانه (ر ک ف).
160 تسليم (ر ک ف).
161 مدح
162 طري (لغت غير مأنوس)
163 مکاشفات صوري و معنوي (مثالي و عقلي)
164 سلوک و طلب و تولّا
165 دم
166 و]حافظ و شيرين پسر[ (ر ک ف).
167 ]حافظ و شيرين پسر[ (ر ک ف).
168 ظاهراً مقصود از «غفلت» همان بي خبري عارفانه است، همچنانکه در اين بيت: غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست هر که به ميخانه رفت بي خبر آيد
169 مجذوب سالک (ر ک ف).
170 انسان خدا (لا يسَعُني ارَضي وَلا سَمائي وَلکِن يسَعُني قَلبُ عَبدِي المُؤمِنِ) (ر ک ف).
171 درد مطلوب
172 درد و رنج و سوز
173 مي حافظ
174 حافظ انجوي: «به کنج ميکده ... شرم»
175 مرشد و پير
176 حافظ انجوي به جاي اين بيت: «تو بنده اي گله از پادشه مکن حافظ که شرط عشق نباشد شکايت از کم وبيش»
177 انجوي: «هنر نمي خرد ايام و غير از اينم نيست کجا روم به تجارت بدين کساد متاع».
178 تملّق عجيب (ر ک ف).
179 خلوتگه کاخ ابداع
180 دنيا
181 مبالغه در مدح
182 ؟
183 ]حافظ و شيرين پسر[ (ر ک ف).
184 ؟
185 نقد بر صوفي که لقمه شبهه مي خورد
186 اهل البيت
187 علي عليه السلام (ر ک ف).
188 امن، مي، رفيق
189 جهان
190 رفيق همراه سالک
191 شربنا و ارقنا علي الارض جرعة و للارض من کأس الکرام نصيب آيا اين بيت مانند آن بيت عربي مفهوم «لا يلتَفِتُ العالِي السافِلَ» را بيان مي کند؟ رجوع شود به اسفار.
192 ؟
193 طريقت
194 دختر رز
195 معرفت به قدر خود (لا اُحصي ثَناءً عَلَيکَ، اَنتَ کَما اَثنَيتَ عَلي نَفسِکَ).
196 اختيار
197 ملمّع
198 مبالغه در مدح
199 مبالغه در مدح
200 دور فلک بر عدل است (ر ک ف).
201 تملّق
202 عقل و عشق (ر ک ف).
203 فضيلت عشق و رندي
204 شافعي
205 مقام فنا و بقاء بالله
206 ]حافظ و شيرين پسر[ (ر ک ف).
207 انجوي: «يا مکش بر چهره نيل عاشقي يا فرو بر جامه تقوا به نيل»
208 مجلس عشرت جامع الشرائط(ر ک ف).
209 ؟
211
هر که اين عشرت نخواهد خوشدلي بر وي تباه
وان که اين مجلس نجويد زندگي بر وي حرام
غزل 310
مرحبا طاير فرخ پي فرخنده پيام
خير مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
يا رب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد[1]
که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست
هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام[2]
گل ز حد برد تنعم نفسي رخ بنما
سرو مينازد و خوش نيست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار هميفرمايد[3]
برو اي شيخ که شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم که هميزد ز سر سدره صفير
عاقبت دانه خال تو فکندش در دام
چشم بيمار مرا خواب نه درخور باشد
من له يقتل(1) دا دنف(2) کيف ينام4
تو ترحم نکني بر من مخلص گفتم
ذاک دعواي و ها انت و تلک الايام
حافظ ار ميل به ابروي تو دارد شايد
جاي در گوشه محراب کنند اهل کلام
(1) چنين است در س ک ي و شرح سودي ، بعضي نسخ: يقبل،
(2) چنين است در نخ س و شرح سودي، - ، اين مصرع، در عموم نسخ محرف است و تصحيح واقعي آن بدست نيامد ولي بهمين نحو که فعلاً چاپ شده و مطابق شرح سودي است گويا، قرب صور بواقع باشد، و دنف بفتحتين بيماري دائمي ملازم است و در اينجا صفت داء است و کلام بتقدير تقديم و تأخير است يعني من له داء و دنف يقتل کيف ينام يعني کسي که او را بيماري دائمي کشنده ايست چگونه تواند خوابيدن،
212
غزل 311
عاشق روي جواني خوش(1) نوخاستهام
و از خدا دولت اين غم به دعا خواستهام
عاشق و رند و نظربازم و ميگويم فاش
تا بداني که به چندين هنر آراستهام
شرمم از خرقه آلوده خود ميآيد
که بر او وصله به صد شعبده پيراستهام
خوش بسوز از غمش اي شمع که اينک من نيز
هم بدين کار کمربسته و برخاستهام
با چنين حيرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزودهام آنچ از دل و جان کاستهام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاستهام
غزل 312
بشري اذ السلامه حلت بذي سلم
لله حمد معترف غايه النعم[5]
آن خوش خبر کجاست که اين فتح مژده داد
تا جان فشانمش چو زر و سيم در قدم
از بازگشت شاه در اين طرفه منزل است
آهنگ خصم او به سراپرده عدم
پيمان شکن هرآينه گردد شکسته حال
ان العهود عند مليک النهي ذمم(2)
ميجست از سحاب امل رحمتي ولي
جز ديدهاش معاينه بيرون نداد نم
در نيل غم فتاد سپهرش به طنز گفت
ان قد ندمت و ما ينفع الندم [6]
(1) چنين است در خ ق ل ي و سودي، نخ س : خوش ، (با واو عاطفه)
(2) اين مصراع بدون شک ماخوذ است از قول متنبتي:
و بيننا لو رعيتم ذاک معرفه
ان المعارف في اهل النهي ذمم،
213
ساقي چو يار مه رخ و از اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم[7]
غزل 313
بازآي ساقيا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگي و دعاگوي دولتم
زان جا که فيض جام سعادت فروغ توست
بيرون شدي [8] نماي ز ظلمات حيرتم[9]
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشناي عشق شدم ز اهل رحمتم
عيبم مکن به رندي و بدنامي اي حکيم
کاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم
مي خور که عاشقي نه به کسب است و اختيار
اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش
در عشق ديدن تو هواخواه غربتم
دريا و کوه در ره و من خسته و ضعيف
اي خضر پي خجسته مدد کن به همتم
دورم به صورت از در دولتسراي تو
ليکن به جان و دل ز مقيمان حضرتم
حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان
در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم
غزل 314
دوش بيماري چشم تو ببرد از دستم
ليکن از لطف لبت صورت جان ميبستم
عشق من با خط مشکين تو امروزي نيست[10]
ديرگاه است کز اين جام هلالي مستم
214
از ثبات خودم اين نکته خوش آمد که به جور
در سر کوي تو از پاي طلب ننشستم
عافيت چشم مدار از من ميخانه نشين
که دم از خدمت رندان زدهام تا هستم
در ره عشق از آن سوي فنا صد خطر است
تا نگويي که چو عمرم به سر آمد رستم[11]
بعد از اينم چه غم از تير کج انداز حسود
چون به محبوب کمان ابروي خود پيوستم
بوسه بر درج عقيق تو حلال است مرا
که به افسوس و جفا مهر(1) وفا نشکستم
صنمي لشکريم غارت دل کرد و برفت
آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم[12]
رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود
کرد غمخواري شمشاد بلندت پستم
غزل 315
به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم[13]
بيا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پاي عزيزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقيرم ببين به دولت عشق
که در هواي رخت چون به مهر پيوستم
بيار باده که عمريست تا من از سر امن
به کنج عافيت از بهر عيش ننشستم
اگر ز مردم هشياري اي نصيحتگو
سخن به خاک ميفکن چرا که من مستم
(1) چنين است در ق بدون واو عاطفه، و بدون شبهه همين صواب ماست لا غيره مهر بضم ميم مراد اوست بقرينه «درج عقيق» در مصراع اول، غالب نسخ: مهر و وفا ( با واو عاطفه ) ، ملاحظه شود اين بيت ديگر خواجه :
درج محبت بر مهر خود نيست
يا رب مبادا کام رقيبان
، و نيز اين بيت او:
خون شد دلم از حسرت آن لعل و ان بخش
اي درج محبت بهمان مهر و نشان باش
215
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتي به سزا برنيامد از دستم
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت
که مرهمي بفرستم که(1) خاطرش خستم
غزل 316
زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مکن تا نکني بنيادم
مي مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم
زلف را حلقه مکن تا نکني دربندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم
يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نکني ناشادم
رخ برافروز که فارغ کني از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کني آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
ياد هر قوم مکن تا نروي از يادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شيرين منما تا نکني فرهادم
رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فريادم[14]
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي
من از آن روز که دربند توام آزادم(2)
(1) چنين است در غالب نسخ، بعضي ديگر: چو،
(2) اين مصراع از سعدي است در مطلع غزلي در بدايع:
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که بدست تو اسير افتادم
، و بيت متن در اصل نسخه خطي خ موجود است ولي در چاپ از قلم افتاده است،
216
غزل 317
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض
به هواي سر کوي تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم[15]
کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمي از نو به مبارک بادم
مي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم[16]
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
غزل 318
مرا ميبيني و هر دم زيادت ميکني دردم
تو را ميبينم و ميلم زيادت ميشود هر دم
به سامانم(1) نميپرسي نميدانم چه سر داري
به درمانم نميکوشي نميداني مگر دردم
نه راه است اين که بگذاري مرا بر خاک و بگريزي
گذاري آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
(1) چنين است در عموم نسخ قديمه، نسخ چاپي: زسامانم،
217
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردي به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم ميدهي(1) تا کي
دمار از من برآوردي نميگويي برآوردم
شبي دل را به تاريکي ز زلفت باز ميجستم
رخت ميديدم و جامي هلالي باز ميخوردم
کشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش ميباش با حافظ برو گو خصم جان ميده
چو گرمي از تو ميبينم چه باک از خصم دم سردم
غزل 319
سالها پيروي مذهب رندان کردم
تا به فتوي خرد حرص به زندان کردم[17]
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع اين مرحله با مرغ سليمان کردم[18]
سايهاي بر دل ريشم فکن اي گنج روان
که من اين خانه به سوداي تو ويران کردم[19]
توبه کردم که نبوسم لب ساقي و کنون
ميگزم لب که چرا گوش به نادان کردم
در(2) خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعيت از آن زلف پريشان کردم[20]
نقش مستوري و مستي نه به دست من و توست
آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
(1) چنين است در عموم نسخ قديمه، نسخ چاپي: ميدمي (با ميم از دميدن)، - دم دادن بمعني فريب دادن و خدعه گردن است اثير خسيکتي گويد:
دم بدادند مرا وام طرازان حواس
زانکه پروازنه در اوج مکان ميکردم
،
(2) چنين است در خ ، نسخ ديگر: از،
218
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع[21]
گر چه درباني ميخانه فراوان کردم
اين که پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت
اجر صبريست که در کلبه احزان کردم[22]
صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ[23]
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم[24]
گر به ديوان غزل صدرنشينم چه عجب
سالها بندگي صاحب ديوان کردم[25]
غزل 320
ديشب به سيل اشک ره خواب ميزدم
نقشي به ياد خط تو بر آب ميزدم[26]
ابروي يار در نظر و خرقه سوخته
جامي به ياد گوشه محراب ميزدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب ميزدم[27]
روي نگار در نظرم جلوه مينمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب ميزدم[28]
چشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ
فالي به چشم و گوش در اين باب ميزدم
نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه ديده بيخواب ميزدم
ساقي به صوت اين غزلم کاسه ميگرفت
ميگفتم اين سرود و مي ناب ميزدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب ميزدم
219
غزل 321
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که ياد روي تو کردم جوان شدم[29]
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتهاي همت خود کامران شدم[30]
اي گلبن جوان بر دولت بخور که من
در سايه تو بلبل باغ جهان شدم[31]
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنين نکته دان شدم[32]
قسمت حوالتم به خرابات ميکند
هر چند کاين چنين شدم و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معني گشوده شد
کز ساکنان درگه پير مغان شدم[33]
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
با جام مي به کام دل دوستان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسيد
ايمن ز شر فتنه آخرزمان شدم
من پير سال و ماه نيم يار بيوفاست
بر من چو عمر ميگذرد پير از آن شدم
دوشم نويد داد عنايت که حافظا
بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
غزل 322
خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم
به صورت تو نگاري نديدم و نشنيدم (1)
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم
اميد در شب زلفت به روز عمر نبستم
طمع به دور دهانت ز کام دل ببريدم
(1) بسياري از نسخ اينجا بيت ذيل را علاوه دارند:
اميد خود جنگيم بود بندگي تو جستم
هواي سلطنتم بود خدمت تو گزيدم،
220
به شوق چشمه نوشت چه قطرهها که فشاندم
ز لعل باده فروشت چه عشوهها که خريدم
ز غمزه بر دل ريشم چه تير ها که گشادي
ز غصه بر سر کويت چه بارها که کشيدم
ز کوي يار بيار اي نسيم صبح(1) غباري
که بوي خون دل ريش از آن تراب شنيدم
گناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه
که من چو آهوي وحشي ز آدمي برميدم
چو غنچه بر سرم از کوي او گذشت نسيمي
که پرده بر دل خونين به بوي او بدريدم
به خاک پاي تو سوگند(2) و نور ديده حافظ
که بي رخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم
غزل 323
ز دست کوته خود زير بارم
که از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجير مويي گيردم دست
وگر نه سر به شيدايي برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون
که شب تا روز اختر ميشمارم
بدين شکرانه ميبوسم لب جام
که کرد آگه ز راز روزگارم[34]
اگر گفتم دعاي مي فروشان
چه باشد حق نعمت ميگزارم
(1) خ: وصل،
(2) اين واو در عموم نسخ قديمه و نيز در شرح سودي بر حافظ موجود است «بنابراين و نورديده حافظ» عطف خواهد بود بر «خاک پاي تو» يعني سوگند بخاک پاي تو و بنور ديده حافظ، ولي در نسخ جديده واو مزبور ساقط ست، و واضح است که «نور ديده حافظ» را منادي فرض کرده اند،
221
من از بازوي خود دارم بسي شکر
که زور مردم آزاري ندارم(1)
سري دارم چو حافظ مست ليکن
به لطف آن سري اميدوارم(2)
غزل 324
گر چه افتاد ز زلفش گرهي در کارم
همچنان چشم گشاد از کرمش ميدارم
به طرب حمل مکن سرخي رويم که چو جام
خون دل عکس برون ميدهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که در اين پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب
تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم[35]
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از ني کلک همه قند و شکر ميبارم
ديده بخت به افسانه او شد در خواب
کو نسيمي ز عنايت که کند بيدارم
چون تو را در گذر اي يار نمييارم ديد
با که گويم که بگويد سخني با يارم
دوش ميگفت که حافظ همه روي است و ريا
بجز از خاک درش با که بود بازارم(3)
(1) اين مصراعي است از بيتي از سعدي در گلستان در اوايل باب سوم: چگونه شکر اين نعمت گزارم که زور مردم آزاري ندارم، که خواجه تضمين فرموده است،
(2) در بعضي نسخ درين غزل دو بيت ديل را علاوه دارند:
تو از خاکم نخواهي بر گرفتن
بجاي اشک اگر گوهر ببارم
مکن عيبم بخون خوردن درين دشت
که کار آموز آهوي تتارم
(3) در بسياري از نسخ درين غزل بيت ديل را علاوه دارد:
بصد اميد نهاديم درين باديه پاي
اي دليل دل گمگشته فرو مگذارم
222
غزل 325
گر دست دهد خاک کف پاي نگارم
بر لوح بصر خط غباري بنگارم
بر بوي کنار تو شدم غرق و اميد است
از موج سرشکم که رساند به کنارم
پروانه او گر رسدم در طلب جان
چون شمع همان دم به دمي جان بسپارم
امروز مکش سر ز وفاي من و انديش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
زلفين سياه تو به دلداري عشاق
دادند قراري و ببردند قرارم
اي باد از آن باده نسيمي به من آور
کان بوي شفابخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عياري
من نقد روان در دمش از ديده شمارم
دامن مفشان از من خاکي که پس از من
زين در نتواند که برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيز است
عمري بود آن لحظه که جان را به لب آرم
غزل 326
در نهانخانه عشرت صنمي خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند[36]
وين همه منصب از آن حور پريوش دارم
گر تو زين دست مرا بي سر و سامان داري
من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنين چهره گشايد خط زنگاري دوست
من رخ زرد به خونابه منقش دارم
223
گر به کاشانه رندان قدمي خواهي زد
نقل شعر شکرين و مي بيغش دارم
ناوک غمزه بيار و رسن زلف که من
جنگها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادي جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم[37]
غزل 327
مرا عهديست(1) با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم(2) [38]
به کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل
چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم[39]
مرا در خانه سروي هست کاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم[40]
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند
بحمد الله و المنه بتي لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليماني
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه
که من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم[41]
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
(1) خ م س: شرطيست،
(2) اين بيت و بيت پنجم و ششم اين غزل را در خ ندارد،
224
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن(1) دارم 42
غزل 328
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم[43]
لطفها ميکني اي خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازيت که آموخت بگو
که من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه کن اي طاير قدس[44]
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم[45]
اي نسيم سحري بندگي من برسان
که فراموش مکن وقت دعاي سحرم
خرم آن روز کز اين مرحله بربندم بار
و از سر کوي تو پرسند رفيقان خبرم
حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل
ديده دريا کنم از اشک و در او غوطه خورم
پايه نظم بلند است و جهان گير بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم[46]
غزل 329
جوزا سحر نهاد حمايل برابرم
يعني غلام شاهم و سوگند ميخورم(2)
ساقي بيا که از مدد بخت کارساز
کامي که خواستم ز خدا شد ميسرم
(1) چنين است در خ ق س ، باقي نسخ: امين الدين،
(2) اين اشعار چنانکه از سبک و اسلوب آنها و نيز از عده آنها که از عده معمولي ابيات غزل متجاوز است واضح ميشود در حقيقت قصيده است نه غزل و بهمين مناسبت در عموم نسخ چاپي و بسياري از نسخ خطي آنرا در جزو قصايد خواجه چاپ کرده اند نه در غزليات، ولي چون در قديمترين نسخه موجوده مورخه ديوان حافظ يعني درنسخه خ همجنين در بعضي نسخ خطي ديگر و نيز در شرح سودي بر حافظ در جزو غزليات حافظ در باب ميم درج شده بود لهذا ما نيز پيروي آنها را کرده در همين موضع باقي گذارديم،
225
جامي بده که باز به شادي روي شاه
پيرانه سر هواي جوانيست در سرم[47]
راهم مزن به وصف زلال خضر که من
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سرير فضل
مملوک اين جنابم و مسکين اين درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال[48]
کي ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ور باورت نميکند از بنده اين حديث
از گفته کمال دليلي بياورم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم (1)
منصور بن مظفر غازيست حرز من
و از اين خجسته نام بر اعدا مظفرم[49]
عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدين عهد بگذرم[50]
گردون چو کرد نظم ثريا به نام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه
کي باشد التفات به صيد کبوترم
اي شاه شيرگير چه کم گردد ار شود
در سايه تو ملک فراغت ميسرم[51]
شعرم به يمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گويي که تيغ توست زبان سخنورم
بر گلشني اگر بگذشتم چو باد صبح
ني عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
(1) رجوع شود بحواشي آخر کتاب،
226
بوي تو ميشنيدم و بر ياد روي تو
دادند ساقيان طرب يک دو ساغرم
مستي به آب يک دو عنب وضع بنده نيست[52]
من سالخورده پير خرابات پرورم
با سير اختر فلکم داوري بسيست
انصاف شاه باد در اين قصه ياورم (1)
شکر خدا که باز در اين اوج بارگاه
طاووس عرش ميشنود صيت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل ديگرم[53]
شبل الاسد به صيد دلم حمله کرد و من
گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم(2)
اي عاشقان روي تو از ذره بيشتر
من کي رسم به وصل تو کز ذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کيست
تا ديدهاش به گزلک غيرت برآورم
بر من فتاد سايه خورشيد سلطنت
و اکنون فراغت است ز خورشيد خاورم[54]
مقصود از اين معامله بازارتيزي است
ني جلوه ميفروشم و ني عشوه ميخرم[55 و 56]
غزل 330
تو همچو صبحي و من شمع خلوت سحرم
تبسمي کن و جان بين که چون هميسپرم
(1) چنين است در عموم نسخ، سودي: داورم،
(2) اشاره است بدون شک بنام سلطان غضنفر پسر شاه منصور که اين قصيده در مرح پدر او شاه منصور بن شرف الدين مظفر بن امير مبارزالدين محمد است، سلطان غضنفر مزبور در سنه 795 يا اغلب افراد خاندان آل مظفر بامر امير تيمور کشته شد،
227
چنين که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشادهام در چشم
که يک نظر فکني خود فکندي از نظرم
چه شکر گويمت اي خيل غم عفاک الله
که روز بيکسي آخر نميروي ز سرم[57]
غلام مردم چشمم که با سياه دلي
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه ميکند ليکن
کس اين کرشمه نبيند که من همينگرم
به خاک حافظ اگر يار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم
غزل 331
به تيغم گر کشد دستش نگيرم
وگر تيرم زند منت پذيرم
کمان ابرويت را گو بزن تير
که پيش دست و بازويت بميرم
غم گيتي گر از پايم درآرد
بجز ساغر که باشد دستگيرم
برآي اي آفتاب صبح اميد
که در دست شب هجران اسيرم[58]
به فريادم رس اي پير خرابات
به يک جرعه جوانم کن که پيرم
به گيسوي تو خوردم دوش سوگند
که من از پاي تو سر بر نگيرم
بسوز اين خرقه تقوا تو حافظ
که گر آتش شوم در وي نگيرم
غزل 332
228
مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم
که پيش چشم بيمارت بميرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکين و فقيرم
چو طفلان تا کي اي زاهد فريبي
به سيب بوستان و شهد و شيرم[59]
چنان پر شد فضاي سينه از دوست
که فکر خويش گم شد از ضميرم[60]
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پيرم
قراري بستهام با مي فروشان
که روز غم بجز ساغر نگيرم
مبادا جز حساب مطرب و مي
اگر نقشي کشد کلک دبيرم
در اين غوغا که کس کس را نپرسد
من از پير مغان منت پذيرم
خوشا آن دم کز استغناي مستي
فراغت باشد از شاه و وزيرم[61]
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه[62]
ز بام عرش ميآيد صفيرم
چو حافظ گنج او در سينه دارم
اگر چه مدعي بيند حقيرم
غزل 333
نماز شام غريبان چو گريه آغازم
به مويههاي غريبانه قصه پردازم
به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
229
من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب
مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم
خداي را مددي اي رفيق ره تا من
به کوي ميکده ديگر علم برافرازم
خرد ز پيري من کي حساب برگيرد
که باز با صنمي طفل عشق ميبازم[63]
بجز صبا و شمالم نميشناسد کس
عزيز من که بجز باد نيست دمسازم
هواي منزل يار آب زندگاني ماست
صبا بيار نسيمي ز خاک شيرازم
سرشکم آمد و عيبم بگفت روي به روي
شکايت از که کنم خانگيست غمازم
ز چنگ زهره شنيدم که صبحدم ميگفت
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم[64]
غزل 334
گر دست رسد در سر زلفين تو بازم
چون گوي چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولي نيست
در دست سر مويي از آن عمر درازم
پروانه راحت بده اي شمع که امشب
از آتش دل پيش تو چون شمع(1) گدازم
آن دم که به يک خنده دهم جان چو صراحي
مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نيست نماز من آلوده نمازي
در ميکده زان کم نشود سوز و گدازم[65]
در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد
محراب و کمانچه ز دو ابروي تو سازم
(1) ق: سوم،
230
گر خلوت ما را شبي از رخ بفروزي
چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار در اين راه
گر سر برود در سر سوداي ايازم
حافظ غم دل با که بگويم که در اين دور
جز جام نشايد که بود محرم رازم
غزل 335
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم
خازن ميکده فردا نکند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالي
جز بدان عارض شمعي نبود پروازم
صحبت حور نخواهم که بود عين قصور
با خيال تو اگر با دگري پردازم[66]
سر سوداي تو در سينه بماندي پنهان
چشم تردامن اگر فاش نگردي رازم
مرغ سان از قفس خاک هوايي گشتم
به هوايي که مگر صيد کند شهبازم[67]
همچو چنگ ار به کناري ندهي کام دلم
از لب خويش چو ني يک نفسي بنوازم
ماجراي دل خون گشته نگويم با کس
زان که جز تيغ غمت نيست کسي دمسازم
گر به هر موي سري بر تن حافظ باشد
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم
غزل 336
231
مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
به ولاي تو که گر بنده خويشم خواني
از سر خواجگي کون و مکان برخيزم
يا رب از ابر هدايت برسان باراني
پيشتر زان که چو گردي ز ميان برخيزم
بر سر تربت من با مي و مطرب بنشين(1)
تا به بويت ز لحد رقص کنان برخيزم
خيز و بالا بنما اي بت شيرين حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخيزم(3)
گر چه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخيزم[68]
روز مرگم نفسي مهلت ديدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم
غزل 337
چرا نه در پي عزم ديار خود باشم
چرا نه خاک سر کوي يار خود باشم
غم غريبي و غربت چو بر نميتابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پيداست باري آن اولي
که روز واقعه پيش نگار خود باشم
(1) چنين است در اغلب نسخ، بعضي ديگر: بي مي و مطرب منشين،
(2) چنين است در خ نخ، در اغلب نسخ بجاي مجموع دو بيت پنجم و هفتم فقط اين بيت يگانه را دارند
خيز و بالا بنما اي بت شيرين حرکات
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم
که بيت تخلص است، و دو مصراع ديگر را هيچ ندارند،
232
ز دست بخت گران خواب و کار بيسامان
گرم بود گلهاي رازدار خود باشم
هميشه پيشه من عاشقي و رندي بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
غزل 338
من دوستدار روي خوش و موي دلکشم
مدهوش چشم مست و مي صاف بيغشم
گفتي ز سر عهد ازل يک سخن بگو[69]
آن گه بگويمت که دو پيمانه درکشم
من آدم بهشتيم اما در اين سفر
حالي اسير عشق جوانان مه وشم
در عاشقي گزير نباشد ز ساز و سوز[70]
استادهام چو شمع مترسان ز آتشم
شيراز معدن لب لعل است و کان حسن
من جوهري مفلسم ايرا(1) مشوشم
از بس که چشم مست در اين شهر ديدهام[71]
حقا که مي نميخورم اکنون و سرخوشم
شهريست پر کرشمه(2) حوران ز شش جهت
چيزيم نيست ور نه(3) خريدار هر ششم
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوي دوست
گيسوي حور گرد فشاند ز مفرشم
(1) چنين است در اغلب نسخ قديمه، نسخ چاپي: مفلس از آنرو، - «ايرا» يعني از براي آن و ازين جهت (برهان).
(2) چنين است در خ ق و شرح سودي (بدون واو عاطفه)، نسخ جديده: پر کرشمه و خوبان.
(3) خ: گر نه، ي: ارنه،
233
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آيينهاي ندارم از آن آه ميکشم
غزل 339
خيال روي تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پي نظر آيد به سوي روزن چشم
سزاي تکيه گهت منظري نميبينم
منم ز عالم و اين گوشه معين چشم
بيا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل ميکشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابي داشت
گرم نه خون جگر ميگرفت دامن چشم
نخست روز که ديدم رخ تو دل ميگفت
اگر رسد خللي خون من به گردن چشم
به بوي مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمي که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم
غزل 340
من که(1) از آتش دل چون خم مي در جوشم
مهر بر لب زده خون ميخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بين که در اين کار به جان ميکوشم
من کي آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوي زلف بتي حلقه کند در گوشم
حاش لله که نيم معتقد طاعت خويش
اين قدر هست که گه گه قدحي مي نوشم[72]
(1) چنين است در خ، ساير نسخ: گر چه از،
234
هست اميدم که عليرغم عدو روز جزا
فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملک جهان را(1) به جوي نفروشم[73]
خرقه پوشي من از غايت دين داري نيست
پردهاي بر سر صد عيب نهان ميپوشم
من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم
چه کنم گر سخن پير مغان ننيوشم
گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
غزل 341
گر من از سرزنش مدعيان انديشم
شيوه مستي و رندي نرود از پيشم[74]
زهد رندان نوآموخته راهي بدهيست(2)
من که بدنام جهانم چه صلاح انديشم
شاه شوريده سران خوان من بيسامان را
زان که در کم خردي از همه عالم بيشم[75]
بر جبين نقش کن از خون دل من خالي
تا بدانند که قربان تو کافرکيشم
(1) چنين است در اغلب نسخ قديمه، بعضي نسخ ديگر بطبق مشهور: ناخلف باشم اگر من،
(2) راه بده، و راه بدهي برون کنايه از صورت معقوليت داشتن سخني يا کاري يا امري است، کمال اسمعيل گويد: مقصود بنده ره بدهي مي برو هنوز گر باشدش ز نور ضميرت هدايتي انوري گويد:
آخر اين هر يکي رهي بدهي است
کفر محض اين نجيبک طوسي است
و در تاريخ بيهقي آمده: «بر آن قرار دادند که قاصي بونصر را فرستاده آيد با اين دانشمند بخاري تا برود و سخن اعيان ترکمانان بشنود و اگر رزقي نبود و راه بديهي ميبرد آنچه گفته اند در خواهد» و رجوع شود ببرهان قاطع و به «امثال و حکم» دوست دانشمند من آقاي علي اکبر دهخدا و بحواشي آخر کتاب،
235
اعتقادي بنما و بگذر بهر خدا
تا در اين خرقه نداني که چه نادرويشم
شعر خونبار من اي باد بدان يار رسان
که ز مژگان سيه بر رگ جان زد نيشم
من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس
حافظ راز خود و عارف وقت خويشم[76]
غزل 342
حجاب چهره جان ميشود غبار تنم
خوشا دمي که از آن چهره پرده برفکنم
چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم[77]
عيان نشد که چرا آمدم کجا رفتم(1)
دريغ و درد که غافل ز کار خويشتنم
چگونه طوف کنم در فضاي عالم قدس
که در سراچه ترکيب تخته بند تنم[78]
اگر ز خون دلم بوي شوق ميآيد
عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع
که سوزهاست نهاني درون پيرهنم
بيا و هستي حافظ ز پيش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم[79]
غزل 343
چل سال بيش رفت که من لاف ميزنم[80]
کز چاکران پير مغان کمترين منم
هرگز به يمن عاطفت پير مي فروش
ساغر تهي نشد ز مي صاف روشنم[81]
(1) بعضي نسخ : کجا بودم،
236
از جاه عشق و دولت رندان پاکباز
پيوسته صدر مصطبهها بود مسکنم
در شان من به دردکشي ظن بد مبر
کلوده گشت جامه(1) ولي پاکدامنم[82 و 83]
شهباز دست پادشهم اين چه حالت است
کز ياد بردهاند هواي نشيمنم[84]
حيف است بلبلي چو من اکنون در اين قفس
با اين لسان عذب که خامش چو سوسنم
آب و هواي فارس عجب سفله پرور است
کو همرهي که خيمه از اين خاک برکنم[85]
حافظ به زير خرقه قدح تا به کي کشي
در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم
تورانشه خجسته که در من يزيد فضل
شد منت مواهب او طوق گردنم(2)
غزل 344
عمريست تا من در طلب هر روز گامي ميزنم
دست شفاعت هر زمان در نيک نامي ميزنم
بي ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
دامي به راهي مينهم مرغي به دامي ميزنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
حالي من اندر عاشقي داو تمامي ميزنم[86]
تا بو که يابم آگهي از سايه سرو سهي
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامي ميزنم
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خيالي ميکشم فال دوامي ميزنم
(1) بعضي نسخ: خرقه،
(2) اين بيت را در خ ق نخ ندارد،
237
دانم سر آرد غصه را رنگين برآرد قصه را
اين آه خون افشان که من هر صبح و شامي ميزنم
با آن که از وي(1) غايبم و از مي چو حافظ تايبم[87]
در مجلس روحانيان گه گاه جامي ميزنم
غزل 345
بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چه کنم
زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنه بدخواه نديدم رويت
نيست چون آينهام روي ز آهن چه کنم
برو اي ناصح و بر دردکشان خرده مگير
کارفرماي قدر ميکند اين من چه کنم[88]
برق غيرت چو چنين ميجهد از مکمن غيب[89]
تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم
شاه ترکان چو پسنديد و به چاهم انداخت
دستگير ار نشود لطف تهمتن چه کنم
مددي گر به چراغي نکند آتش طور
چاره تيره شب وادي ايمن چه کنم[90]
حافظا خلد برين خانه موروث من است
اندر اين منزل ويرانه نشيمن چه کنم[91]
غزل 346
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من اين کارها کمتر کنم
من که عيب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از مي وقت گل ديوانه باشم گر کنم
عشق دردانهست و من غواص و دريا ميکده
سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم
(1) بعضي نسخ : از خود،
238
لاله ساغرگير و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوري دارم بسي يا رب که را داور کنم
بازکش يک دم عنان اي ترک شهرآشوب من
تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم
من که از ياقوت و لعل اشک دارم گنجها
کي نظر در فيض خورشيد بلنداختر کنم
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم[92]
عهد و پيمان فلک را نيست چندان اعتبار
عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر کنم
من که دارم در گدايي گنج سلطاني به دست
کي طمع در گردش گردون دون پرور کنم[93]
گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشيد دامن تر کنم[94]
عاشقان را گر در آتش ميپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم[95]
دوش لعلش عشوهاي ميداد حافظ را ولي
من نه آنم کز وي اين افسانهها باور کنم(1)
غزل 347
صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم
تا به کي در غم تو ناله شبگير کنم
دل ديوانه از آن شد که نصيحت شنود(2)
مگرش هم ز سر زلف تو زنجير کنم
(1) در اين غزل در نسخ مختلفه جديده از يک الي هشت بيت الحاقي ديده شده است از جمله اين بيت مشهور:
من که امروزم بهشت نقد حاصل ميشود
وعده فرداي زاهد را چرا باور کنم
ولي () در نسخ قديمه قريب العصر با حافظ از قبيل خ ق نخ ل ، اثري از هيچکدام ازين ابيات موجود نيست،
(2) يعني کارش از آن گذشته که نصيحت شنود، بعضي نسخ: که پذيرد درمان،
239
آن چه در مدت هجر تو کشيدم هيهات
در يکي نامه محال است که تحرير کنم
با سر زلف تو مجموع پريشاني خود
کو مجالي که سراسر همه تقرير کنم
آن زمان کرزوي ديدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصوير کنم
گر بدانم که وصال تو بدين دست دهد
دين و دل را همه دربازم و توفير کنم
دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي
من نه آنم که دگر گوش به تزوير کنم
نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ
چون که تقدير چنين است چه تدبير کنم[96]
غزل 348
ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندر اين کار دل خويش به دريا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهي
کتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مايه خوشدلي آن جاست که دلدار آن جاست
ميکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بگشا بند قبا اي مه خورشيدکلاه[97]
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خوردهام تير فلک باده بده تا سرمست
عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه جام بر اين تخت روان افشانم
غلغل چنگ در اين گنبد مينا فکنم
حافظا تکيه بر ايام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم[98]
غزل 349
240
دوش سوداي رخش گفتم ز سر بيرون کنم
گفت کو زنجير تا تدبير اين مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشيد از من به خشم
دوستان از راست ميرنجد نگارم چون کنم
نکته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار
عشوهاي فرماي تا من طبع را موزون کنم
زردرويي ميکشم زان طبع نازک بيگناه
ساقيا جامي بده تا چهره را گلگون کنم
اي نسيم منزل ليلي(1) خدا را تا به کي
ربع را برهم زنم اطلال را جيحون کنم(2) [99]
من که ره بردم به گنج حسن بيپايان دوست
صد گداي همچو خود را بعد از اين قارون کنم[100]
اي مه صاحب قران از بنده حافظ ياد کن
تا دعاي دولت آن حسن روزافزون کنم
غزل 350
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن ميرسد چه چاره کنم
سخن درست بگويم نميتوانم ديد
که مي خورند حريفان و من نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به ياد مجلس شاه
پياله گيرم و از شوق جامه پاره کنم
به دور لاله دماغ مرا علاج کنيد
گر از ميانه بزم طرب کناره کنم
ز روي دوست مرا چون گل مراد شکفت[101]
حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم
(1) بعضي نسخ: سلمي،
(2) اشاره است ببيت ذيل از قصيده معروف معزي:
ربع از دلم پر خون کنم اطلال را
جيحون کنم خاک دمن گلگون کنم از آب چشم خويشتن،
241
گداي ميکدهام ليک وقت مستي بين[102]
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم [103]
مرا که نيست ره و رسم لقمه پرهيزي
چرا ملامت رند شرابخواره کنم
به تخت گل بنشانم بتي چو سلطاني
ز سنبل و سمنش ساز طوق و ياره کنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ[104]
به بانگ بربط و ني رازش آشکاره کنم
غزل 351
حاشا که من به موسم گل ترک مي کنم
من لاف عقل ميزنم اين کار کي کنم[105]
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز ني کنم[106]
از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت
يک چند نيز خدمت معشوق و مي کنم
کي بود در زمانه وفا جام مي بيار
تا من حکايت جم و کاووس کي کنم[107]
از نامه سياه نترسم که روز حشر
با فيض لطف او صد از اين نامه طي کنم[108]
کو پيک صبح تا گلههاي شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پي کنم
اين جان عاريت که به حافظ سپرد(1) دوست
روزي رخش ببينم و تسليم وي کنم
(1) چنين است در جميع نسخ خطي از قديم و جديد که من بدست دارم، بعضي نسخ چاپي: سپرده،
242
غزل 352
روزگاري شد که در ميخانه خدمت ميکنم
در لباس فقر کار اهل دولت ميکنم[109 و 110]
تا کي اندر دام وصل آرم تذروي خوش خرام(1)
در کمينم و انتظار وقت فرصت ميکنم
واعظ(2) ما بوي حق نشنيد بشنو کاين سخن
در حضورش نيز ميگويم نه غيبت ميکنم
با صبا افتان و خيزان ميروم تا کوي دوست
و از رفيقان ره استمداد همت ميکنم
خاک کويت زحمت ما برنتابد بيش از اين
لطفها کردي بتا تخفيف زحمت ميکنم
زلف دلبر دام راه و غمزهاش تير بلاست[111]
ياد دار اي دل که چندينت نصيحت ميکنم
ديده بدبين بپوشان اي کريم عيب پوش
زين دليريها که من در کنج خلوت ميکنم
حافظم در مجلسي دردي کشم در محفلي
بنگر اين شوخي که چون با خلق صنعت ميکنم[112]
غزل 353
من ترک عشق(3) شاهد و ساغر نميکنم
صد بار توبه کردم و ديگر نميکنم[113]
باغ بهشت و سايه طوبي و قصر و حور(4)
با خاک کوي دوست برابر نميکنم
تلقين و درس(5) اهل نظر يک اشارت است[114]
گفتم کنايتي و مکرر نميکنم
(1) چنين است در اغلب نسخ، خ: تا کي از دستم بر آيد تير تدبير مراد، بعضي نسخ: تا که (بجاي تا کي)،
(2) خ: ناصح،
(3) چنين است در خ، بعضي نسخ: عشق و شاهد و ساغر، بعضي ديگر: عشق بازي و ساغر،
(4) چنين است در خ م، بعضي نسخ: قصر حور،
(5) چنين است در خ نخ ل، بعضي نسخ: تلقين درس،
243
هرگز نميشود ز سر خود خبر مرا
تا در ميان ميکده سر بر نميکنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نيست برادر نميکنم
اين تقواام تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نميکنم[115]
حافظ جناب پير مغان جاي دولت است
من ترک خاک بوسي اين در نميکنم
غزل 354
به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اي همنشين دل که يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم که بي ياد تو بنشينم
جهان پير است و بيبنياد از اين فرهادکش فرياد
که کرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل
بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
که سلطاني عالم را طفيل عشق ميبينم[116]
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم
صباح الخير زد بلبل کجايي ساقيا برخيز
که غوغا ميکند در سر خيال خواب دوشينم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم
حديث آرزومندي که در اين نامه ثبت افتاد
همانا بيغلط باشد که حافظ داد تلقينم
244
غزل 355
حاليا مصلحت وقت در آن ميبينم
که کشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم
يعني از اهل جهان پاکدلي بگزينم[117]
جز صراحي و کتابم نبود يار و نديم[118]
تا حريفان دغا را به جهان کم بينم
سر به آزادگي از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچينم[119]
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقي و مي رنگينم
سينه تنگ من و بار غم او هيهات
مرد اين بار گران نيست دل مسکينم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
اين متاعم که هميبيني و کمتر زينم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کينم
بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند
که مکدر شود آيينه مهرآيينم
غزل 356
گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم
ز جام وصل مينوشم ز باغ عيش گل چينم
شراب تلخ صوفي سوز بنيادم بخواهد برد[120]
لبم بر لب نه اي ساقي و بستان جان شيرينم
مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا که شب تا روز
سخن با ماه ميگويم پري در خواب ميبينم
لبت شکر به مستان داد و چشمت مي به ميخواران
منم کز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم
245
چو هر خاکي که باد آورد فيضي برد از انعامت
ز حال بنده ياد آور که خدمتگار ديرينم
نه هر کو نقش نظمي زد کلامش دلپذير افتد
تذرو طرفه من گيرم که چالاک است شاهينم
اگر باور نميداري رو از صورتگر چين پرس
که ماني نسخه ميخواهد ز نوک کلک مشکينم
وفاداري و حق گويي نه کار هر کسي باشد
غلام آصف ثاني جلال الحق و الدينم[121]
رموز مستي و رندي ز من بشنو نه از واعظ(1)
که با جام و قدح هر دم نديم ماه و پروينم
غزل 357
در خرابات مغان نور خدا ميبينم[122]
اين عجب بين که چه نوري ز کجا ميبينم
جلوه بر من مفروش اي ملک الحاج که تو
خانه ميبيني و من خانه خدا ميبينم
خواهم از زلف بتان نافه گشايي کردن
فکر دور است همانا که خطا ميبينم[123]
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب[124]
اين همه از نظر لطف شما ميبينم
هر دم از روي تو نقشي زندم راه خيال
با که گويم که در اين پرده چهها ميبينم
کس نديدهست ز مشک ختن و نافه چين
آن چه من هر سحر از باد صبا ميبينم
(1) چنين است در ي و ص . خ ق ل و سودي : نه از حافظ (محتمل است باحتمالي ضعيف بنابر فرض صحت اين نسخ اخيره که اين غزل شايد في الواقع از خود حافظ نبوده بلکه از يکي از معاصرين او بوده باستقبال غزل ديگر خواجه بهمين وزن و قافيه:
بثمرگان سيه کردي هزاران رخنه درونيم
که سهواً در ديوان خواجه داخل شده است)،
246
دوستان عيب نظربازي حافظ مکنيد
که من او را ز محبان شما ميبينم[125] [126]
غزل 358
غم زمانه که هيچش کران نميبينم
دواش جز مي چون ارغوان نميبينم
به ترک خدمت پير مغان نخواهم گفت(1)
چرا که مصلحت خود در آن نميبينم
ز آفتاب قدح ارتفاع عيش بگير(2)
چرا که طالع وقت آن چنان نميبينم
نشان اهل خدا عاشقيست با خود دار[127]
که در مشايخ شهر اين نشان نميبينم
بدين دو ديده حيران من هزار افسوس
که با دو آينه رويش عيان نميبينم
قد تو تا بشد از جويبار ديده من
به جاي سرو جز آب روان نميبينم
در اين خمار کسم جرعهاي نميبخشد
ببين که اهل دلي در ميان نميبينم
نشان موي ميانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در ميان نميبينم
من و سفينه حافظ که جز در اين دريا
بضاعت سخن درفشان نميبينم
غزل 359
خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم و از پي جانان بروم
(1) خ س م: نخواهم کرد،
(2) بعضي نسخ: مگير،
247
گر چه دانم که به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سليمان بروم(1)
چون صبا با تن بيمار و دل بيطاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم کش و ديده گريان بروم
نذر کردم گر از اين غم به درآيم روزي
تا در ميکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداري او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
تازيان(2) را غم احوال گران باران(3) نيست
پارسايان(4) مددي تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون
همره کوکبه آصف دوران بروم
غزل 360
گر از اين منزل ويران به سوي خانه روم
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
نذر کردم که هم از راه به ميخانه روم
(1) مراد از زندان سکندر بنابر آنچه در فرهنگها و در تاريخ جديد يزد مسطور است شهر يزد است، و مراد از «ملک سليمان» مملکت فارس است، رجوع شود بحواشي آخر کتاب،
(2) چنين است در عموم نسخ قديمه و نيز در شرح سودي و در «تاريخ جديد يزد» تأليف احمد بن الحسين الکتاب که در حدود سنه 862 تأليف شده (چاپ يزد ص 25)، نسخ چاپي: نازکان را،
(3) چنين است در اغلب نسخ قديمه و سودي و تاريخ يزد مذکور، بعضي نسخ : گرفتاران،
(4) چنين است در عموم نسخ قديمه و سودي و تاريخ يزد، نسخ چاپي: ساربانان،
248
تا بگويم که چه کشفم شد از اين سير و سلوک
به در صومعه با بربط و پيمانه روم
آشنايان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکايت سوي بيگانه روم
بعد از اين دست من و زلف چو زنجير نگار
چند و چند از پي کام دل ديوانه روم
گر ببينم خم ابروي چو محرابش باز
سجده شکر کنم و از پي شکرانه روم
خرم آن دم که چو حافظ به تولاي وزير
سرخوش از ميکده با دوست به کاشانه روم[128]
غزل 361
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
خاک ميبوسم و عذر قدمش ميخواهم
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده معتقد و چاکر دولتخواهم
بستهام در خم گيسوي تو اميد دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
ذره خاکم و در کوي توام جاي خوش است
ترسم اي دوست که بادي ببرد ناگاهم
پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد
و اندر آن آينه از حسن تو کرد آگاهم
صوفي صومعه عالم قدسم ليکن
حاليا دير مغان است حوالتگاهم
با من راه نشين خيز و سوي ميکده آي
تا در آن حلقه ببيني که چه صاحب جاهم
مست بگذشتي و از حافظت انديشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم
249
خوشم آمد که سحر خسرو خاور ميگفت
با همه پادشهي بنده تورانشاهم[129]
غزل 362
ديدار شد ميسر و بوس و کنار هم
از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است
جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عيب کس به مستي و رندي نميکنيم
لعل بتان خوش است و مي خوشگوار هم
اي دل بشارتي دهمت محتسب نماند
و از مي جهان پر است و بت ميگسار هم[130]
خاطر به دست تفرقه دادن نه زيرکيست
مجموعهاي بخواه و صراحي بيار هم[131]
بر خاکيان عشق فشان جرعه لبش
تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم
آن شد که چشم بد نگران بودي از کمين
خصم از ميان برفت و سرشک از کنار هم
چون کانات جمله به بوي تو زندهاند
اي آفتاب سايه ز ما برمدار هم
چون آب روي لاله و گل فيض حسن توست
اي ابر لطف بر من خاکي ببار هم
حافظ اسير زلف تو شد از خدا بترس
و از انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملک و دين که ز دست وزارتش
ايام کان يمين شد و دريا يسار هم
بر ياد راي انور او آسمان به صبح
جان ميکند فدا و کواکب نثار هم
1 پير و مرشد
2 عشق ازلي
3 زلف = زُنّار
4 ]ترکيب ضعيف[ (ر ک ف).
5 عربي
6 اقتباس از متنهّي
7 باده نويد فتح
8 شدن (ظ)
9 ؟
10 ]حافظ و شيرين پسر[ (ر ک ف).
11 خطر بعد از فنا (ر ک ف)
12 مدح
13 دين و دانش
14 مدح
15توحيد، وحدت وجود
16 جگر گوشه مردم
17 مبارزه با حرص
18سلوک حافظ، سر منزل عنقا
19 فنا
20 کسب جمعيت (ر ک ف).
21 بهشت فردوس
22 کمال حافظ در پيري
23 سحرخيزي (ر ک ف).
24 قرآن (ر ک ف)
25 مدح صاحب
26 خط (ر ک ف).
27 طرد خاطرات؟
28 بوسه بر رخ مهتاب
29 ايضاً کمال حافظ در پيري
30 وصول و وصال
31 ستايش از دليل راه
32 علم افاضي (ر ک ف).
33 ايضاً الهام و اشراق (ر ک ف).
34 مي حافظ و کشف راز روزگار
35 طرد خاطرات (ر ک ف)
36 اعتراف به رندي و ميخوارگي
37 عيش نقد
38 صفاي خلوت خاطر
39 خلوت عارفانه
40 ذکر خدا و فراموشي ماسِوا
41 وَ مَن يتَوَکَّل عَلَي اللهِ فَهُوش حَسبُهُ
42 مدح قوام الدين حسن
43 ر ک ضميمه.
44 پير و مرشد
45 آغاز سلوک حافظ(ر ک ف).
46 دهان پر گهر وسيله پادشاه (مدح)
47 پيري حافظ
48 هزار سال جرعه نوشي ؟!
49 !!مدح منصور بن مظفّر
50 !!مدحح منصور بن مظفّر
51 ملک فراغت
52آب عنب
53 !!
54 !!
55 ؟!
56 تخلص ندارد
57 غم مطلوب
58 مراحل وسط سلوک حافظ
59 عبادت عارف و عبادت زاهد (بهشت و آخرت)
60 عبادت عارف و عبادت زاهد (بهشت و آخرت)
61 استغنا
62 شام و سحر حافظ (ر ک ف).
63 ]حافظ و شيرين پسر[ (ر ک ف).
64 آيا حافظ خوش آواز بوده است؟
65 نماز حافظ مانع سوز و گداز او در ميکده نيست. اين بيت ما را به ياد شعر طهماسبقلي خان وحدت مي اندازد: گاه باشد کاين رکوع و اين سجود کَلَميني يا حُمَيراي من است
66 عبادت عارف
67 سلوک و مهاجرت از ارض طبيعت
68 عيش پيري
69 سرّ عهد ازل
70 ساز و سوز در عشق
71 خوبرويان شيراز
72 طاعت حافظ
73 آدم، انسان قبل الدنيا (ر ک ف).
74 بي پروايي از ملامت
75 عشق و عقل
76 عارفِ وقت خود بودن (ر ک ف)
77 انسان قبل الدنيا (مبدأ ومعاد) (ر ک ف).
78 ر ک ص 358.
79 فنا
80 ]چهل سال ...[ (ر ک ف).
81 دوره پيري حافظ
82 ميخوارگي حافظ
83 آيا حافظ ملامتي است؟
84 غربت انسان (ر ک ف).
85 شکايت از فارس (ر ک ف).
86 داو
87 توبه از مي
88 مسأله جبر
89 برق غيرت
90 مدد ولّي کامل، پير، مرشد، وادي ايمن (ر ک ف). «چاره چکنم» ترکيب ضعيفي است (ر ک ف).
91 انسان بعدالدنيا (معاد)، (ر ک ف).
92 عشق و عقل
93 گدايي عرفاني (ر ک ف)
94 غناي عارفانه
95 غناي عارفانه
96 جبر، تقدير و تدبير
97 ]حافظ و شيرين پسر[ (ر ک ف).
98 عيش نقد
99 مضامين عربي در شعر فارسي
100 گدايي و گنج (ر ک ف).
101 شکفتن گل مراد (ر ک ف).
102 ]مفهوم حقيقي فقر و گدايي در عرفان[ (ر ک ف).
103 ولايت عرفاني
104 باده پنهاني
105 علم افاضي
106 علم فداي عيش (ر ک ف).
107 «دم» از نظر حافظ غنيمت شمردن آن، مفهوم ديگري مغاير با آنچه به خيام نسبت مي دهند دارد.
108 قيامت (ر ک ف).
109 مي خوارگي =فقر
110 کار اهل دولت (ر ک ف).
111 زلف= دام غمزه = تيربلا
112 کنايات مي و ميخوارگي که همه صنعت است و مردم زمانه هر دسته اي او را به گونه اي تفسير مي کردند (اين دورويي و ريا نيست، ذي مراتب بودن است- داستان آقاي قاضي).
113 عبادت عارف
114 تلقين و درس اهل نظر يک اشارت است، الهام و اشراق (ر ک ف).
115 ناز و کرشمه واعظ با شاهدان شهر بر سر منبر
116 عبادت عارف
117 معني ميخوارگي
118 صراحي و کتاب؟ (ر ک ف).
119 آزادگي
120 انجوي: نخواهد برد(ر ک مقدّمه انجوي ص 133).
121 مدح
122 خرابات مغان
123 واردات عرفاني، الهام و اشراق
124 آه سحر (ر ک ف).
125 انجوي ]بيت ماقبل آخر[: «نيست در دايره يک نقطه خلاف از کم و بيش که من اين مسأله بي چون چرا مي بينم» ]دور فلک بر عدل است[ (ر ک ف).
126 انجوي: خدا
127 عشق خدا
128 مدح وزير
129 مدح تورانشاه
130 ]باز شدن در ميکده[ (ر ک ف).
131 طرد خاطرات و مجموع شدن (ر ک ف).
250
گوي زمين ربوده چوگان عدل اوست
وين برکشيده گنبد نيلي حصار هم
عزم سبک عنان تو در جنبش آورد
اين پايدار مرکز عالي مدار هم
تا از نتيجه فلک و طور دور اوست
تبديل ماه و سال و خزان و بهار هم
خالي مباد کاخ جلالش ز سروران
و از ساقيان سروقد گلعذار هم
غزل 363
دردم از يار است و درمان نيز هم
دل فداي او شد و جان نيز هم
اين که ميگويند آن خوشتر ز حسن
يار ما اين دارد و آن نيز هم
ياد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پيمان نيز هم
دوستان در پرده ميگويم سخن
گفته خواهد شد به دستان نيز هم
چون سر آمد دولت شبهاي وصل
بگذرد ايام هجران نيز هم
هر دو عالم يک فروغ روي اوست
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم[1 و 2]
اعتمادي نيست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نيز هم[3]
عاشق از قاضي نترسد مي بيار
بلکه از يرغوي(1) ديوان نيز هم
(1) يرغو که يارغو با الف نيز نويسند بمفعولي بمعني عدليه و استنطاق و مرافعه مدعي و مدعي عليه و قانون است، و يار غوچي بمعني قاضي و حاکم قانون (مقدمه ج 1 جهانگشاي جويني ص کج)، سعدي گويد:
گر بيوفاتي کردمي يرغو بقا آن بردمي
کان کافر اعدا ميکشد دين سنگدل احباب را
، - کلمه بعد را بجاي «ديوان» بعضي نسخ «سلطان» دارند،
251
محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سليمان نيز هم
غزل 364
ما بي غمان مست دل از دست دادهايم
همراز عشق و همنفس جام بادهايم
بر ما بسي کمان ملامت کشيدهاند
تا کار خود ز ابروي جانان گشادهايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي کشيدهاي
ما آن شقايقيم که با داغ زادهايم
پير مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ايستادهايم
کار از تو ميرود مددي اي دليل راه[4]
کانصاف ميدهيم و ز راه اوفتادهايم
چون لاله مي مبين و قدح در ميان کار
اين داغ بين که بر دل خونين نهادهايم
گفتي که حافظ اين همه رنگ و خيال چيست
نقش غلط مبين که همان لوح سادهايم[5]
غزل 365
عمريست تا به راه غمت رو نهادهايم(1)
روي و رياي خلق به يک سو نهادهايم
طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم
در راه جام و ساقي مه رو نهادهايم[6و7]
(1) ق س و سودي بجاي اين مصراع:
ما پيش خاک پاي تو صد رو نهاده ايم
، - در خ م نخ اين غزل را با همين اختلاف صورت در مصراع اول مطلع عيناً در دو موضع مختلف از باب ميم تکرار کرده اند ولي با اندک تغييري در ترتيب ابيات و شماره آنها،
252
هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهايم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهادهايم
عمري گذشت تا به اميد اشارتي
چشمي بدان دو گوشه ابرو نهادهايم
ما ملک عافيت نه به لشکر گرفتهايم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهادهايم
تا سحر چشم يار چه بازي کند که باز
بنياد بر کرشمه جادو نهادهايم
بي زلف سرکشش سر سودايي از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهادهايم
در گوشه اميد چو نظارگان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهادهايم
گفتي که حافظا دل سرگشتهات کجاست
در حلقههاي آن خم گيسو نهادهايم
غزل 366
ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمدهايم
از بد حادثه اين جا به پناه آمدهايم
ره رو منزل عشقيم و ز سرحد عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمدهايم[8]
سبزه خط تو ديديم و ز بستان بهشت[9]
به طلبکاري اين مهرگياه آمدهايم[10]
با چنين گنج که شد خازن او روح امين
به گدايي به در خانه شاه آمدهايم[11]
لنگر حلم تو اي کشتي توفيق کجاست
که در اين بحر کرم غرق گناه آمدهايم
آبرو ميرود اي ابر خطاپوش ببار
که به ديوان عمل نامه سياه آمدهايم
253
حافظ اين خرقه پشمينه مينداز که ما
از پي قافله با آتش آه آمدهايم
غزل 367
فتوي پير مغان دارم و قوليست قديم
که حرام است مي آن جا که نه يار است نديم
چاک خواهم زدن اين دلق ريايي چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سالها شد که منم بر در ميخانه مقيم
مگرش خدمت ديرين من از ياد برفت
اي نسيم سحري ياد دهش عهد قديم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذري
سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رميم
دلبر از ما به صد اميد ستد اول دل
ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کريم
غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش
کز دم صبح مدد يابي و انفاس نسيم[12]
فکر بهبود خود اي دل ز دري ديگر کن
درد عاشق نشود به به مداواي حکيم[13]
گوهر معرفت آموز که با خود ببري[14] [15]
که نصيب دگران است نصاب زر و سيم
دام سخت است مگر يار شود لطف خدا[16]
ور نه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم
حافظ ار سيم و زرت نيست چه شد شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم
254
غزل 368
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
به ره دوست نشينيم و مرادي طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر
به گدايي ز در ميکده زادي طلبيم[17]
اشک آلوده ما گر چه روان است ولي
به رسالت سوي او پاک نهادي طلبيم[18]
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمک ديده مدادي طلبيم
عشوهاي از لب شيرين تو دل خواست به جان
به شکرخنده لبت گفت مزادي(1) طلبيم[19]
تا بود نسخه عطري دل سودازده را
از خط غاليه ساي تو سوادي طلبيم
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد
ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم
بر در مدرسه تا چند نشيني حافظ[20]
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
(1) چنين است صريحاً بازاء معجمه درل و در شرح سودي بر حافظ، ساير نسخ: «مرادي» باراء مهمله ، و بدون شبهه مرادي تصحيف است و صواب همان مرادي است بازاء معجمه و بفتح ميم که مصدر زاد يزيد است مانند زياد و زياده و بهمان معني است (لسان العرب) و در برهان قاطع گويد: «مزاد بفتح اول بر وزن سواد.... در عربي بمعني زياده کردن قيمت چيزي باشد مثل آنکه قيمت آن چيز بده دينار رسيده باشد ديگري بدو از ده دينار برساند و همچنين »، يعني دل عشوه از لب شيرين تو ببهاي جان خواست ولي لبت با خنده استهزا گفت بهاي جان درين معامله کافي نيست زيادتي بر آن مي طلبيم،
255
غزل 369
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم
تا درخت دوستي برگي دهد
حاليا رفتيم و تخمي کاشتيم[21]
گفت و گو آيين درويشي نبود
ور نه با تو ماجراها داشتيم[22]
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتيم
نکتهها رفت و شکايت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر کسي نگماشتيم
غزل 370
صلاح از ما چه ميجويي که مستان را صلا گفتيم
به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم
در ميخانهام بگشا که هيچ از خانقه نگشود
گرت باور بود ور نه سخن اين بود(1) و ما گفتيم
من از چشم تو اي ساقي خراب افتادهام ليکن
بلايي کز حبيب آيد هزارش مرحبا گفتيم
اگر بر من نبخشايي پشيماني خوري آخر
به خاطر دار اين معني که در خدمت کجا گفتيم
قدت گفتم که شمشاد است بس(2) خجلت به بار آورد
که اين نسبت چرا کرديم و اين بهتان چرا گفتيم
(1) ق م ي اين واو عاطفه را ندارند،
(2) ق: و بس (ما واو عاطفه)،
256
جگر چون نافهام خون گشت(1) کم زينم نميبايد(2)
جزاي آن که با زلفت سخن از چين خطا گفتيم
تو آتش گشتي اي حافظ ولي با يار درنگرفت
ز بدعهدي گل گويي حکايت با صبا گفتيم
غزل 371
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم[23]
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم[24]
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روي در اين منزل ويرانه نهاديم
در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را
مهر لب او بر در اين خانه نهاديم
در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود
بنياد از اين شيوه رندانه نهاديم
چون ميرود اين کشتي سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهر يک دانه نهاديم
المنه لله که چو ما بيدل و دين بود
آن را که لقب عاقل و فرزانه نهاديم
قانع به خيالي ز تو بوديم چو حافظ
يا رب چه گداهمت و بيگانه نهاديم
غزل 372
بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم
کز بهر جرعهاي همه محتاج اين دريم
(1) ق نخ م س : گشت و (با واو عاطفه)،
(2) چنين است در خ: ساير نسخ: نمي بايست،
257
روز نخست چون دم رندي زديم و عشق
شرط آن بود که جز ره آن شيوه نسپريم
جايي که تخت و مسند جم ميرود به باد
گر غم خوريم خوش نبود به که ميخوريم
تا بو که دست در کمر او توان زدن
در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم
واعظ مکن نصيحت شوريدگان که ما
با خاک کوي دوست به فردوس ننگريم[25]
چون صوفيان به حالت و رقصند مقتدا
ما نيز هم به شعبده دستي برآوريم
از جرعه تو خاک زمين در و لعل يافت
بيچاره ما که پيش تو از خاک کمتريم
حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نيست
با خاک آستانه اين در به سر بريم[26]
غزل 373
خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم[27]
شطح و طامات به بازار خرافات بريم
سوي رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامي و سجاده طامات بريم[28]
تا همه خلوتيان جام صبوحي گيرند
چنگ صبحي به در پير مناجات بريم
با تو آن عهد که در وادي ايمن بستيم
همچو موسي ارني گوي به ميقات بريم[29]
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنيم
علم عشق تو بر بام سماوات بريم
خاک کوي تو به صحراي قيامت فردا[30]
همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
258
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مکافات بريم
شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش
گر بدين فضل و هنر نام کرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاري نکند
بس خجالت که از اين حاصل اوقات بريم[31]
فتنه ميبارد از اين سقف مقرنس برخيز
تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
در بيابان(1) فنا گم شدن آخر تا کي[32]
ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به که بر قاضي حاجات بريم[33]
غزل 374
بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو دراندازيم
اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد
من و ساقي به هم تازيم(2) و بنيادش براندازيم
شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيم
نسيم عطرگردان را شکر در مجمر اندازيم
چو در دست است رودي خوش بزن مطرب سرودي خوش
که دست افشان غزل خوانيم و پاکوبان سر اندازيم
صبا خاک وجود ما بدان عالي جناب انداز
بود کن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم
يکي از عقل ميلافد يکي طامات ميبافد[34]
بيا کاين داوريها را به پيش داور اندازيم
(1) نخ م س : هوا،
(2) چنين است در خ س و سودي بهم تازيم يعني با هم بر او تازيم: ق : برو تازيم، سايرنسخ: بهم سازيم،
259
بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه
که از پاي خمت روزي(1) به حوض کوثر اندازيم
سخنداني و خوشخواني نميورزند در شيراز
بيا حافظ که تا خود را به ملکي ديگر اندازيم[35]
غزل 375
صوفي بيا که خرقه سالوس برکشيم
وين نقش زرق را خط بطلان به سر کشيم
نذر و فتوح صومعه در وجه مينهيم
دلق ريا به آب خرابات برکشيم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشيم
بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان
غارت کنيم باده و شاهد به بر کشيم
عشرت کنيم ور نه به حسرت کشندمان
روزي که رخت جان به جهاني دگر کشيم[36]
سر خدا که در تتق غيب منزويست
مستانهاش نقاب ز رخسار برکشيم
کو جلوهاي ز ابروي او تا چو ماه نو
گوي سپهر در خم چوگان زر کشيم
حافظ نه حد ماست چنين لافها زدن[37]
پاي از گليم خويش چرا بيشتر کشيم
غزل 376
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشيم
سخن اهل دل است اين و به جان بنيوشيم[38]
نيست در کس کرم و وقت طرب ميگذرد
چاره آن است که سجاده به مي بفروشيم
(1) نسخ چاپي: يکسر،
260
خوش هواييست فرح بخش خدايا بفرست
نازنيني که به رويش مي گلگون نوشيم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از اين غصه نناليم و چرا نخروشيم[39]
گل به جوش آمد و از مي نزديمش آبي
لاجرم ز آتش حرمان و هوس ميجوشيم
ميکشيم از قدح لاله شرابي موهوم
چشم بد دور که بي مطرب و مي مدهوشيم[40]
حافظ اين حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانيم که در موسم گل خاموشيم
غزل 377
ما شبي دست برآريم و دعايي بکنيم
غم هجران تو را چاره ز جايي بکنيم
دل بيمار شد از دست رفيقان مددي
تا طبيبش به سر آريم و دوايي بکنيم[41]
آن که بي جرم برنجيد و به تيغم زد و رفت
بازش آريد خدا را که صفايي بکنيم
خشک شد بيخ طرب راه خرابات کجاست
تا در آن آب و هوا نشو و نمايي بکنيم(1)
مدد از خاطر رندان طلب اي دل ور نه
کار صعب است مبادا که خطايي بکنيم[42]
سايه طاير کم حوصله کاري نکند
طلب از سايه ميمون همايي بکنيم
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوي کجاست
تا به قول و غزلش ساز نوايي بکنيم(2)
(1) نسخ حاضره باستثناي خ در اينجا بيت ذيل را علاوه دارند:
در ره نفس کزو سينه ما بتکده شد
تير آهي بگشائيم و غزاتي بکنيم
،
(2) چنين است در خ ق، بعضي نسخ : سازو نواتي (با واو عاطفه)،
261
غزل 378
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم
جامه کس سيه و دلق خود ازرق نکنيم
عيب درويش و توانگر به کم و بيش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم[43]
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنيم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به مي صاف مروق نکنيم
خوش برانيم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سيه و زين مغرق(1) نکنيم
آسمان کشتي ارباب هنر ميشکند
تکيه آن به که بر اين بحر معلق نکنيم[44]
گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنيم
غزل 379
سرم خوش است و به بانگ بلند ميگويم
که من نسيم حيات از پياله ميجويم
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند
مريد خرقه دردي کشان خوش خويم
شدم فسانه به سرگشتگي و ابروي دوست
کشيد در خم چوگان خويش چون گويم
گرم نه پير مغان در به روي بگشايد
کدام در بزنم چاره از کجا جويم
(1) لجام مغرق بافضه کمعظم لگام بسيم آراسته (منتهي الارب)،
262
مکن در اين چمنم سرزنش به خودرويي
چنان که پرورشم ميدهند ميرويم[45]
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين
خدا گواه(1) که هر جا که هست با اويم[46]
غبار راه طلب کيمياي بهروزيست
غلام دولت آن خاک عنبرين بويم
ز شوق نرگس مست بلندبالايي
چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم
بيار مي که به فتوي حافظ از دل پاک
غبار زرق به فيض قدح فروشويم
غزل 380
بارها گفتهام و بار دگر ميگويم
که من دلشده اين ره نه به خود ميپويم[47]
در پس آينه طوطي صفتم داشتهاند
آن چه استاد ازل گفت بگو ميگويم
من اگر خارم و گر گل چمن آرايي هست
که از آن دست که او ميکشدم(2) ميرويم
دوستان عيب من بيدل حيران مکنيد
گوهري دارم و صاحب نظري ميجويم
گر چه با دلق ملمع مي گلگون عيب است
مکنم عيب کز او رنگ ريا ميشويم
خنده و گريه عشاق ز جايي دگر است
ميسرايم به شب و وقت سحر ميمويم[48]
حافظم گفت که خاک در ميخانه مبوي
گو مکن عيب که من مشک ختن ميبويم
(1) چنين است در اغلب نسخ، س ي : خدا گواست،
(2) چنين است در نسخ قديمه مانند خ ق نخ ، ساير نسخ : که مي پرودم.
263
غزل 381
گر چه ما بندگان پادشهيم
پادشاهان ملک صبحگهيم[49]
گنج در آستين و کيسه تهي
جام گيتي نما و خاک رهيم[50]
هوشيار حضور و مست غرور
بحر توحيد و غرقه گنهيم[51]
شاهد بخت چون کرشمه کند
ماش آيينه رخ چو مهيم
شاه بيدار بخت را هر شب
ما نگهبان افسر و کلهيم
گو غنيمت شمار صحبت ما
که تو در خواب و ما به ديده گهيم
شاه منصور واقف است که ما[52]
روي همت به هر کجا که نهيم
دشمنان را ز خون کفن سازيم
دوستان را قباي فتح دهيم
رنگ تزوير پيش ما نبود
شير سرخيم و افعي سيهيم
وام حافظ بگو که بازدهند
کردهاي اعتراف و ما گوهيم
غزل 382
فاتحهاي چو آمدي بر سر خستهاي بخوان[53]
لب بگشا که ميدهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و ميرود
گو نفسي که روح را ميکنم از پي اش روان
اي که طبيب خستهاي روي زبان من ببين
کاين دم و دود سينهام بار دل است بر زبان
264
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نميرود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال(1) تو هست در آتشش وطن
چشمم(2) از آن دو چشم تو خسته شدهست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو ديده و ببين
نبض مرا که ميدهد هيچ ز زندگي نشان
آن که مدام شيشهام از پي عيش داده است
شيشهام از چه ميبرد پيش طبيب هر زمان[54]
حافظ از آب زندگي شعر تو داد شربتم
ترک طبيب کن بيا نسخه شربتم بخوان
غزل 383
چندان که گفتم غم با طبيبان
درمان نکردند مسکين غريبان
آن گل که هر دم در دست باديست
گو شرم بادش از عندليبان
يا رب امان ده تا بازبيند
چشم محبان روي حبيبان
درج محبت بر مهر خود نيست
يا رب مبادا کام رقيبان
اي منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشيم از بي نصيبان
حافظ نگشتي شيداي گيتي
گر ميشنيدي پند اديبان
(1) ق و سودي : چون خال تو،
(2) چنين است در جميع نسخ خطي موجوده نزد اينجانب بدون استثنا، سودي و غالب نسخ چاپي جسمم،
(3) غالب نسخ اينجانب ذيل را علاوه دارند:
ما درد پنهان با يار گفتيم
نتوان نهفتن درد از طبيبان،
265
غزل 384
ميسوزم از فراقت روي از جفا بگردان
هجران بلاي ما شد يا رب بلا بگردان
مه جلوه مينمايد بر سبز خنگ گردون
تا او به سر درآيد بر رخش پا بگردان
مر غول را برافشان(1) يعني به رغم سنبل
گرد چمن بخوري همچون صبا بگردان
يغماي عقل و دين را بيرون خرام سرمست
در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
اي نور چشم مستان در عين انتظارم
چنگ حزين و جامي بنواز يا بگردان
دوران همينويسد بر عارضش خطي خوش[55]
يا رب نوشته بد از يار ما بگردان
حافظ ز خوبرويان بختت جز اين قدر نيست
گر نيستت رضايي حکم قضا بگردان
غزل 385
يا رب آن آهوي مشکين به ختن بازرسان
وان سهي سرو خرامان به چمن بازرسان
دل آزرده ما را به نسيمي بنواز
يعني آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند
يار مه روي مرا نيز به من بازرسان
ديدهها در طلب لعل يماني خون شد
يا رب آن کوکب رخشان به يمن بازرسان
برو اي طاير ميمون همايون آثار(2)
پيش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
(1) بعضي نسخ: بگردان،
(2) چنين است در ت و سودي، خ ي: ديدي آن طاير ميمون همايون آثار، غالب نسخ چاپي: برو اي طاير ميمون همايون طلعت،
266
سخن اين است که ما بي تو نخواهيم حيات
بشنو اي پيک خبرگير و سخن بازرسان
آن که بودي وطنش ديده حافظ يا رب
به مرادش ز غريبي به وطن بازرسان
غزل 386
خدا را کم نشين با خرقه پوشان[56]
رخ از رندان بيسامان مپوشان
در اين خرقه بسي آلودگي هست
خوشا وقت قباي مي فروشان
در اين صوفي وشان دردي نديدم
که صافي باد عيش دردنوشان[57]
تو نازک طبعي و طاقت نياري
گرانيهاي مشتي دلق پوشان
چو مستم کردهاي مستور منشين
چو نوشم دادهاي زهرم منوشان
بيا و از غبن اين سالوسيان بين
صراحي خون دل و بربط خروشان
ز دلگرمي حافظ بر حذر باش
که دارد سينهاي چون ديگ جوشان
غزل 387
شاه شمشادقدان خسرو شيرين دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت
گفت اي چشم و چراغ همه شيرين سخنان
تا کي از سيم و زرت کيسه تهي خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سيمتنان
267
کمتر از ذره نهاي پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشيد رسي چرخ زنان[58]
بر جهان تکيه مکن ور قدحي مي داري
شادي زهره جبينان خور و نازک بدنان
پير پيمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهيز کن از صحبت پيمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل[59]
مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر ميگفتم
که شهيدان کهاند اين همه خونين کفنان
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نهايم
از مي لعل حکايت کن و شيرين دهنان
غزل 388
بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شکن
به شادي رخ گل بيخ غم ز دل برکن
رسيد باد صبا غنچه در هواداري
ز خود برون شد و بر خود دريد پيراهن[60]
طريق صدق بياموز از آب صافي دل
به راستي طلب آزادگي ز سرو چمن[61]
ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر
شکنج گيسوي سنبل ببين به روي سمن
عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد(1)
به عينه(2) دل و دين ميبرد به وجه حسن
صفير بلبل شوريده و نفير هزار
براي وصل(3) گل آمد برون ز بيت حزن
(1) چنين است در خ، اغلب نسخ: عروس غنچه بدين زيور و تبسم خوش،
(2) ي و نسخ چاپي: معاينه،
(3) خ: نقد (؟)
268
حديث صحبت خوبان و جام باده بگو
به قول حافظ و فتوي پير صاحب فن
غزل 389
چو گل هر دم به بويت جامه در تن
کنم چاک از گريبان تا به دامن
تنت را ديد گل گويي که در باغ
چو مستان جامه را بدريد بر تن[62]
من از دست غمت مشکل برم جان
ولي دل را تو آسان بردي از من
به قول دشمنان برگشتي از دوست
نگردد هيچ کس دوست دشمن
تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سينه چون در سيم آهن
ببار اي شمع اشک از چشم خونين
که شد سوز دلت بر خلق روشن
مکن کز سينهام آه جگرسوز
برآيد همچو دود از راه روزن
دلم را مشکن و در پا مينداز
که دارد در سر زلف تو مسکن
چو دل در زلف تو بستهست حافظ
بدين سان کار او در پا ميفکن
غزل 390
افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن
مقدمش يا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش به جاي خويشتن بود اين نشست خسروي
تا نشيند هر کسي اکنون به جاي خويشتن
269
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد اين خانه کز خاک درش
هر نفس با بوي رحمان ميوزد باد يمن[63]
شوکت پور پشنگ و تيغ عالمگير او
در همه شهنامهها شد داستان انجمن
خنگ چوگاني چرخت رام شد در زير زين
شهسوارا چون به ميدان آمدي گويي بزن
جويبار ملک را آب روان شمشير توست
تو درخت عدل بنشان بيخ بدخواهان بکن
بعد از اين نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت
خيزد از صحراي ايذج(1) نافه مشک ختن
گوشه گيران انتظار جلوه خوش ميکنند
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
مشورت با عقل کردم گفت حافظ مي بنوش
ساقيا مي ده به قول مستشار متمن
اي صبا بر ساقي بزم اتابک عرضه دار
تا از آن جام زرافشان جرعهاي بخشد به من
غزل 391
خوشتر از فکر مي و جام چه خواهد بودن
تا ببينم که سرانجام چه خواهد بودن[64]
غم دل چند توان خورد که ايام نماند
گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن
(1) چنين است صريحاً (با الف و يار دو نقطه در زير و ذال معجمه و در آخر جيم) در نخ که نسخه بسيار قديمي قريب العصر با خواجه است، ق: ابدج: س: ابدح، خ م و سودي: ايرج، نسخ چاپي: ايران، - جميع اين صور مختلفه تصحيف و تحريف است و صواب همان ايذج است بطبق نخ، رجوع شود بحواشي آخر کتاب،
270
مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او
رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن
باده خور غم مخور و پند مقلد منيوش
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دست رنج تو همان به که شود صرف به کام
داني آخر که به ناکام چه خواهد بودن[65]
پير ميخانه هميخواند معمايي دوش
از خط جام که فرجام چه خواهد بودن
بردم از ره دل(1) حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزاي من بدنام چه خواهد بودن
غزل 392
داني که چيست دولت ديدار يار ديدن[66]
در کوي او گدايي بر خسروي گزيدن[67]
از جان طمع بريدن آسان بود وليکن
از دوستان جاني مشکل توان بريدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
وان جا به نيک نامي پيراهني دريدن[68]
گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن
گه سر عشقبازي از بلبلان شنيدن
بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار
کخر ملول گردي از دست و لب گزيدن
فرصت شمار صحبت کز اين دوراهه منزل[69]
چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن[70 و 71]
گويي برفت حافظ از ياد شاه يحيي(2)
يا رب به يادش آور درويش پروريدن[72]
(1) ق نخ ي: سر(؟)،
(2) چنين است در خ نخ، ق س ي و سودي: شاه منصور،
271
غزل 393
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم که ديده نيالودم به بد ديدن[73]
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم
که در طريقت ما کافريست رنجيدن[74]
به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات
بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن[75]
مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن[76]
به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب[77]
که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن[78]
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشيدن[79]
عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس
که وعظ بي عملان واجب است نشنيدن[80 و 81]
ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گرديدن[82]
مبوس جز لب ساقي(1) و جام مي حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسيدن
غزل 394
اي روي ماه منظر تو نوبهار حسن
خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن[83]
در چشم پرخمار تو پنهان فسون(2) سحر
در زلف بيقرار تو پيدا قرار حسن
ماهي نتافت همچو تو از برج نيکويي
سروي نخاست چون قدت از جويبار حسن
(1) چنين است در خ، ساير نسخ: معشوق،
(2) نخ: فنون،
272
خرم شد از ملاحت تو عهد دلبري
فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن
از دام زلف و دانه خال تو در جهان
يک مرغ دل نماند نگشته شکار حسن[84]
دايم به لطف دايه طبع از ميان جان
ميپرورد به ناز تو را در کنار حسن
گرد لبت بنفشه از آن تازه و تر است[85]
کاب حيات ميخورد از جويبار(1) حسن
حافظ طمع بريد که بيند نظير تو
ديار نيست جز رخت اندر ديار حسن
غزل 395
گلبرگ را ز سنبل مشکين نقاب کن
يعني که رخ بپوش و جهاني خراب کن[86]
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را
چون شيشههاي ديده ما پرگلاب کن
ايام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد
ساقي به دور باده گلگون شتاب کن
بگشا به شيوه نرگس پرخواب مست را
و از رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
بوي بنفشه بشنو و زلف نگار گير
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
زان جا که رسم و عادت عاشقکشي توست
با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن
همچون حباب ديده به روي قدح گشاي
وين خانه را قياس اساس از حباب کن
(1) چنين است در اغلب نسخ، ق س و سودي: چشمه سار،
273
حافظ وصال ميطلبد از ره دعا
يا رب دعاي خسته دلان مستجاب کن[87]
غزل 396
صبح است ساقيا قدحي پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پيشتر که عالم فاني شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عيش ميطلبي ترک خواب کن
روزي که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم[88]
با ما به جام باده صافي خطاب کن
کار صواب باده پرستيست حافظا[89]
برخيز و عزم جزم به کار صواب کن
غزل 397
ز در درآ و شبستان ما منور کن
هواي مجلس روحانيان معطر کن[90]
اگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز[91]
پيالهاي بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروي جانان سپردهام دل و جان
بيا بيا و تماشاي طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نميفشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک اين مجلس
به تحفه بر سوي فردوس و عود مجمر کن
274
از اين مزوجه(1) و خرقه نيک در تنگم
به يک کرشمه صوفي وشم قلندر کن[92]
چو شاهدان چمن زيردست حسن تواند
کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکايت بسي کند ساقي
تو کار خود مده از دست و مي به ساغر کن
حجاب ديده ادراک شد شعاع جمال[93]
بيا و خرگه خورشيد را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود
حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پياله ببوس آنگهي به مستان ده
بدين دقيقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عيش و عشق مه رويان
ز کارها که کني شعر حافظ از بر کن
(1) چنين است صريحاً واضحاً در خ ق نخ س و شرح سودي بر حافظ (بازا معجمه و جيم و بعد از آن واو عاطفه)، ي: ازين مروحه و خرقه، اغلب نسخ چاپي: ازين مرقع پشمينه ( که واضح است چون مقصود ازين کلمه را نفهميده اند آنرا تبديل بچيزي ديگر کرده اند و نظير اين «اصلاحات» در ديوان حافظ فراوان است)، - و «مزوجه بالضم با واو مشدده کلاهي است که ميان آن پنبه آگنده باشند« (شمس اللغات)، - «مزوجه اسم مفعول از تزويج و کلاهي است که ميان آن پنبه مي اگنند« (مؤيدالفضلاء) ، - و در شرح سودي بر حافظ گويد: «مزوجه را در روم مجوزه گويند و آن معروف است ولي اينجا مرا و از آن تاج صوفيان است بقرينه معادله با خرقه« ، - و اين مزوجه بدون شک همان است که در مجموعه شرح احوال ابوسعيد ابوالخير موسوم به اسرار التوحيد في مقامات ابي سعيد از آن بلفظ مزدوجه تعبير کرده است، در ص 120 از کتاب مذکور طبع آقاي بهمنيار گويد: «آن روز که (ابوسعيد ابوالخير) ايشانرا گسيل خواست کرد بر اسب نشست فرجي (- خرقه) فراپشت کرده و مزدوجه بر سر نهاده تا بدروازه شوخنان بيامد،،
(2) چنين است در خ ، ي و سودي : بنقد،
275
غزل 398
اي نور چشم من سخني هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست
پيش آي و گوش دل به پيام سروش کن[94]
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
اي چنگ ناله برکش و اي دف خروش کن
تسبيح و خرقه لذت مستي نبخشدت
همت در اين عمل طلب از مي فروش کن[95]
پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت
هان اي پسر که پير شوي پند گوش کن[96]
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهي که زلف يار کشي ترک هوش کن[97]
با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست
صد جان فداي يار نصيحت نيوش کن
ساقي که جامت از مي صافي تهي مباد
چشم عنايتي به من دردنوش کن
سرمست در قباي زرافشان چو بگذري
يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن[98]
غزل 399
کرشمهاي کن و بازار ساحري بشکن
به غمزه رونق و ناموس سامري بشکن
به باد ده سر و دستار عالمي يعني
کلاه گوشه به آيين سروري بشکن
به زلف گوي که آيين دلبري بگذار
به غمزه گوي که قلب ستمگري بشکن
برون خرام و ببر گوي خوبي از همه کس
سزاي حور بده رونق پري بشکن
276
به آهوان نظر شير آفتاب بگير
به ابروان دوتا قوس مشتري(1) بشکن
چو عطرساي شود زلف سنبل از دم باد
تو قيمتش به سر زلف عنبري بشکن
چو عندليب فصاحت فروشد اي حافظ
تو قدر او به سخن گفتن دري بشکن
غزل 400
بالابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من
ديدي دلا که آخر پيري و زهد و علم[99]
با من چه کرد ديده معشوقه باز من
ميترسم از خرابي ايمان که ميبرد
محراب ابروي تو حضور نماز من[100]
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عيان کرد راز من
مست است يار و ياد حريفان نميکند
ذکرش به خير ساقي مسکين نواز من
يا رب کي آن صبا بوزد کز نسيم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من
نقشي بر آب ميزنم از گريه حاليا101
تا کي شود قرين حقيقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه ميکنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
(1) اضافه قوس بمشتري بمناسبت آنست که برج قوس يکي از دو خانه مشتري است ] و خانه ديگر حوت است[ چنانکه شير در مصراع اول يعني برج اسد خانه آفتاب است (کتاب التفهيم ابوريحان بيروني چاپ آقاي همائي ص 396)،
(2) چنين است در اغلب نسخ، بعضي ديگر: فروش شد حافظ،
277
زاهد چو از نماز تو کاري نميرود
هم مستي شبانه و راز و نياز من[102]
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش اي صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من
غزل 401
چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من
ور بگويم دل بگردان(1) رو بگرداند ز من[103]
روي رنگين را به هر کس مينمايد همچو گل
ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من[104]
چشم خود را گفتم آخر يک نظر سيرش ببين
گفت ميخواهي مگر تا جوي خون راند ز من[105]
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او يا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخي جان برآيد باک نيست
بس حکايتهاي شيرين باز ميماند ز من[106]
گر چو شمعش پيش ميرم بر غمم خندان(2) شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من[107]
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگريد
کو به چيزي مختصر چون باز ميماند ز من[108]
صبر کن حافظ که گر زين دست باشد درس غم
عشق در هر گوشهاي افسانهاي خواند ز من
غزل 402
نکتهاي دلکش بگويم خال آن مه رو ببين
عقل و جان را بسته زنجير آن گيسو ببين
(1) چنين است در جميع نسخ خطي موجود نزد اينجانب، نسخ چاپي: دل مگردان،
(2) چنين است در خ ، نسخ ديگر: خنده چو صبح،
278
عيب دل کردم که وحشي وضع و هرجايي مباش
گفت چشم شيرگير و غنج آن آهو ببين
حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست
جان صد صاحب دل آن جا بسته يک مو ببين
عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند
اي ملامت گو خدا را رو مبين آن رو ببين(1)
زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد
با هواداران ره رو حيله هندو ببين
اين که من در جست و جوي او ز خود فارغ شدم[109]
کس نديدهست و نبيند مثلش از هر سو ببين
حافظ ار در گوشه محراب مينالد رواست[110]
اي نصيحتگو خدا را آن خم ابرو ببين
از مراد شاه منصور اي فلک سر برمتاب[111]
تيزي شمشير بنگر قوت بازو ببين
غزل 403
شراب لعل کش و روي مه جبينان بين
خلاف مذهب آنان جمال اينان بين
به زير دلق ملمع کمندها دارند
درازدستي اين کوته آستينان بين
به خرمن دو جهان سر فرو نميآرند
دماغ و کبر گدايان(3) و خوشه چينان بين[112]
(1) چنين است در خ، نخ م ي و سودي: رو مبين و رو ببين- «روي ديدن» کنايه از جانب داري کردن و طرف گيري کردن از کسي باشد امير خسرو گويد:
جور رويش بهر که ميگويم
روي آن دلرباي مي بيند
، وکابتي گويد:
آنکه گويد روي او خورشيد را ماند هنوز
روشنم گرديد کو خورشيد را رو ديده است
، ( جهانگيري و برهان) ، بنابراين پس معني بيت چنين است که اي ملامت گو از بهر خدا جانب داري مکن يعني جانب داري آفتاب را منما و آنرو ببين يعني روي دلبر ما را ببين تا بداني که هزار مرتبه از آفتاب بهتر است، -
(2) چنين است در خ ر ، ساير نسخ: آنکه،
(3) اين واو را در م س و سودي ندارد،
279
بهاي نيم کرشمه هزار جان طلبند
نياز اهل دل و ناز نازنينان بين[113]
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت
وفاي صحبت ياران و همنشينان بين
اسير عشق شدن چاره خلاص من است
ضمير عاقبت انديش(1) پيش بينان بين
کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست
صفاي همت پاکان و پاکدينان(2) بين[114]
غزل 404
ميفکن بر صف رندان نظري بهتر از اين
بر در ميکده مي کن گذري بهتر از اين
در حق من لبت اين لطف که ميفرمايد
سخت خوب است وليکن قدري بهتر از اين
آن که فکرش گره از کار جهان بگشايد
گو در اين کار بفرما نظري بهتر از اين
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق[115]
برو اي خواجه عاقل هنري بهتر از اين
دل بدان رود گرامي چه کنم گر ندهم
مادر دهر ندارد پسري بهتر از اين[116]
من چو گويم که قدح نوش و لب ساقي بوس
بشنو از من که نگويد دگري بهتر از اين
کلک حافظ شکرين ميوه نباتيست به چين
که در اين باغ نبيني ثمري بهتر از اين
(1) چنين است در اکثر نسخ، خ س : عافيت انديش ، و بقرينه « پيش بينان» بدون شبهه عاقبت انديش مناسب تراست،
(2) چنين است در اغلب نسخ خطي و چاپي، س : پاک بنيان،
280
غزل 405
به جان پير خرابات و حق صحبت او
که نيست در سر من جز هواي خدمت او
بهشت اگر چه نه جاي گناهکاران است[117]
بيار باده که مستظهرم به همت(1) او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
که زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه ميخانه گر سري بيني
مزن به پاي که معلوم نيست نيت او
بيا که دوش به مستي سروش عالم غيب
نويد داد که عام است فيض رحمت او[118]
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که نيست معصيت و زهد بي مشيت او[119]
نميکند دل من ميل زهد و توبه ولي
به نام خواجه بکوشيم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود فطرت(2) او
غزل 406
گفتا برون شدي به تماشاي ماه نو
از ماه ابروان منت شرم باد رو
عمريست تا دلت ز اسيران زلف ماست
غافل ز حفظ جانب ياران خود مشو
مفروش عطر عقل به هندوي زلف ما
کان جا هزار نافه مشکين به نيم جو
تخم وفا و مهر در اين کهنه کشته زار(3)
آن گه عيان شود که بود موسم درو[120]
(1) چنين است در اغلب نسخ، رو سودي: برحمت او،
(2) س ي : طينت،
(3) چنين است در اغلب نسخ، نخ م ي : کشت زار،
281
ساقي بيار باده که رمزي بگويمت
از سر اختران کهن سير و ماه نو
شکل هلال هر سر مه ميدهد نشان
از افسر سيامک و ترک(1) کلاه زو
حافظ جناب پير مغان مامن وفاست
درس حديث عشق بر او خوان و ز او شنو
غزل 407
مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو
يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو[121]
گفتم اي بخت بخفتيدي(2) و خورشيد دميد
گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو[122]
گر روي پاک و مجرد چو مسيحا به فلک
از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
تکيه بر اختر شب دزد مکن کاين عيار
تاج کاووس ببرد و کمر کيخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبي گذران است نصيحت بشنو[123]
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بيدقي راند که برد از مه و خورشيد گرو
آسمان گو مفروش اين عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوي خوشه پروين به دو جو
آتش زهد و ريا(3) خرمن دين خواهد سوخت[124]
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو(4)
(1) بعضي نسخ: طرف،
(2) چنين است در خ، ساير نسخ: بخسبيدي،
(3) چنين است در اغلب نسخ با واو عاطفه (ولي سابق در غزلهاي 130 ، 133، 175، 230، «زهد ريا» بدون واو)،
(4) در بعضي از نسخ جديده درين غزل دو بيت الحاقي ذيل را علاوه دارند:
هر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد
زرد روتي کشد از حاصل خود گاه درد
اندرين دايره ميباش چو دف حلقه بگوش
در قفائي خوري از دايره خويش مرد،
282
غزل 408
اي آفتاب آينه دار جمال تو
مشک سياه مجمره گردان خال تو
صحن سراي ديده بشستم ولي چه سود
کاين گوشه نيست درخور خيل خيال تو
در اوج ناز و نعمتي اي پادشاه حسن
يا رب مباد تا به قيامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز(1)
طغرانويس ابروي مشکين مثال تو[125]
در چين زلفش اي دل مسکين چگونهاي
کشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوي گل ز در آشتي درآي
اي نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
کو عشوهاي ز ابروي همچون هلال تو
تا پيش بخت بازروم تهنيت کنان
کو مژدهاي ز مقدم عيد وصال تو
اين نقطه سياه که آمد مدار نور
عکسيست در حديقه بينش ز خال تو
در پيش شاه(2) عرض کدامين جفا کنم
شرح نيازمندي خود يا ملال تو
حافظ در اين کمند سر سرکشان بسيست
سوداي کج مپز که نباشد مجال تو
غزل 409
اي خونبهاي نافه چين خاک راه تو
خورشيد سايه پرور طرف کلاه تو
(1) نخ ر: يار،
(2) بعضي نسخ: خواجه،
283
نرگس کرشمه ميبرد از حد برون خرام
اي من فداي شيوه چشم سياه تو
خونم بخور که هيچ ملک با چنان جمال
از دل نيايدش که نويسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب تويي
زان شد کنار ديده و دل تکيه گاه تو
با هر ستارهاي سر و کار است هر شبم
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
ياران همنشين همه از هم جدا شدند
ماييم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنايت که عاقبت
آتش زند به خرمن غم دود آه تو
غزل 410
اي قباي پادشاهي راست بر بالاي تو
زينت تاج و نگين از گوهر والاي تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعي ميدهد
از کلاه خسروي رخسار مه سيماي تو
جلوه گاه طاير اقبال باشد هر کجا
سايهاندازد هماي چتر گردون ساي تو
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف
نکتهاي هرگز نشد فوت از دل داناي تو
آب حيوانش ز منقار بلاغت ميچکد
طوطي خوش لهجه يعني کلک شکرخاي تو
گر چه خورشيد فلک چشم و چراغ عالم است
روشنايي بخش چشم اوست خاک پاي تو
آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعهاي بود از زلال جام جان افزاي تو
284
عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست
راز کس مخفي نماند با فروغ راي تو
خسروا پيرانه سر حافظ جواني ميکند
بر اميد عفو جان بخش گنه فرساي(1) تو[126]
غزل 411
تاب بنفشه ميدهد طره مشک ساي تو
پرده غنچه ميدرد خنده دلگشاي تو
اي گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز
کز سر صدق ميکند شب همه شب دعاي تو
من که ملول گشتمي از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمي ميکشم از براي تو(2)
دولت عشق بين که چون از سر فقر و افتخار
گوشه تاج سلطنت ميشکند گداي تو
خرقه زهد و جام مي گر چه نه درخور همند
اين همه نقش ميزنم از جهت رضاي تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاين سر پرهوس شود خاک در سراي تو
شاهنشين چشم من تکيه گه خيال توست
جاي دعاست شاه من بي تو مباد جاي تو
خوش چمنيست عارضت خاصه که در بهار حسن
حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسراي تو(3)
(1) بعضي نسخ: گنه بخشاي،
(2) خ اين بيت را ندارد،
(3) در بعضي از نسخ دو بيت ذيل را در اين غزل علاوه دارند:
دلق گداي عشق را گنج بود در آستين
زود بسلطنت رسد هر که بود گداي تو
عشق تو سرنوشت من خاک درت بهشت من
مهر رخت سرشت من راحت من رضاي تو،
285
غزل 412
مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستي
نگارين گلشنش روي است و مشکين سايبان ابرو
هلالي شد تنم زين غم که با طغراي ابرويش[127]
که باشد مه که بنمايد ز طاق آسمان ابرو
رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم
هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو[128]
روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست
که بر طرف سمن زارش هميگردد چمان ابرو
دگر حور و پري را کس نگويد با چنين حسني
که اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو کافردل نميبندي نقاب زلف و ميترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زيرک بود حافظ در هواداري
به تير غمزه صيدش کرد چشم آن کمان ابرو
غزل 413
خط عذار يار که بگرفت ماه از او[129]
خوش حلقهايست ليک به در نيست راه از او
ابروي دوست گوشه محراب دولت است
آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
اي جرعه نوش مجلس جم سينه پاک دار
کيينهايست جام جهان بين که آه از او
کردار اهل صومعهام کرد مي پرست
اين دود بين که نامه من شد سياه از او
سلطان(1) غم هر آن چه تواند بگو بکن
من بردهام به باده فروشان پناه از او
(1) ق رو سودي: شيطان غم،
286
ساقي چراغ مي به ره آفتاب دار
گو برفروز مشعله صبحگاه از او
آبي به روزنامه اعمال ما فشان
باشد توان سترد حروف گناه از او
حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد
خالي مباد عرصه اين بزمگاه از او
آيا در اين خيال که دارد گداي شهر
روزي بود که ياد کند پادشاه از او
غزل 414
گلبن عيش ميدمد ساقي گلعذار کو
باد بهار ميوزد باده خوشگوار کو
هر گل نو ز گلرخي ياد هميکند ولي
گوش سخن شنو کجا ديده اعتبار کو
مجلس بزم عيش را غاليه مراد نيست
اي دم صبح خوش نفس نافه زلف يار کو
حسن فروشي گلم نيست تحمل اي صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
شمع سحرگهي اگر(1) لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
گفت مگر ز لعل من بوسه نداري آرزو
مردم از اين هوس ولي قدرت و اختيار کو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو
غزل 415
اي پيک راستان خبر يار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
(1) بعضي نسخ: شمع سحر زخيرگي،
287
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور
با يار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو ميزد آن سر زلفين مشکبار
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتياست
گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابات ميکند
گو در حضور پير من اين ماجرا بگو
گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از اداي خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير
شاهانه ماجراي گناه گدا بگو
بر اين فقير نامه آن محتشم بخوان
با اين گدا حکايت آن پادشا بگو
جانها ز دام زلف چو بر خاک ميفشاند
بر آن غريب ما چه گذشت اي صبا بگو
جان پرور است قصه ارباب معرفت[130]
رمزي برو بپرس حديثي بيا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه ميدهند
مي نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو
غزل 416
خنک نسيم معنبر شمامهاي دلخواه
که در هواي تو برخاست بامداد پگاه
دليل راه شو اي طاير خجسته لقا[131]
که ديده آب شد از شوق خاک آن درگاه
به ياد شخص نزارم که غرق خون دل است
هلال را ز کنار افق کنيد نگاه
288
منم که بي تو نفس ميکشم زهي خجلت
مگر تو عفو کني ور نه چيست عذر گناه
ز دوستان تو آموخت در طريقت مهر
سپيده دم که صبا چاک زد شعار سياه
به عشق روي تو روزي که از جهان بروم
ز تربتم بدمد سرخ گل به جاي گياه
مده به خاطر نازک ملالت از من زود(1)
که حافظ تو خود اين لحظه گفت بسم الله
غزل 417
عيشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله[132]
اي بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندي(2) افسانه کردند
پيران جاهل شيخان گمراه
از دست زاهد کرديم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گويم شرح فراقت
چشمي و صد نم جاني و صد آه
کافر مبيناد اين غم که ديدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از ياد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه[133]
(1) چنين است در م س ي و سودي، نخ ق: ره ، خ: دور (؟)،
(2) بعضي نسخ: بمستي، ق: بتشنيع،
289
غزل 418
گر تيغ بارد در کوي آن ماه
گردن نهاديم الحکم لله[134]
آيين تقوا ما نيز دانيم
ليکن چه چاره با بخت گمراه
ما شيخ و واعظ(1) کمتر شناسيم[135]
يا جام باده يا قصه کوتاه
من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه استغفرالله(2)
مهر تو عکسي بر ما نيفکند
آيينه رويا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فان
يا ليت شعري حتام(3) القاه[136]
حافظ چه نالي گر وصل خواهي
خون بايدت خورد در گاه و بيگاه
(1) بعضي نسخ چاپي: زاهد.
(2) چنين است در خ ، ساير نسخ: من رند و عاشق آنگاه (وانگاه) توبه استغفرالله استغفرالله،
(3) چنين است در غالب نسخ، بعضي نسخ چاپي، حتي م، و اين املاي اخير غلط است چه الي و علي و حتي در صورت اتصال بماي استفهاميه پس از خذف الف «ما» چنانکه در علم صرف مقررات حتماً بايد بصورت الف نوشته شوند يعني الام و علام و حتام نه الي م و علي م و حتي م (رجوع شود بشرح رضي بر شافيه) ، - و اين نکته را نيز ناگفته نگذريم که حتام در عربي بمعني «تاکي» و تا چه زمان و تا چه وقت است نه بمعني «کي» و چه زمان و چه وقت ، شاعر عرب گويد: فتلک ولاه السو، قد طال مکثهم فحتام ختام العنار الطول، و باين معني اخير يعني «کي» عرب «متي» گويد نه حتام و بنابرين باندک تأملي واضح ميشود که استعمال حتام در بيت محل بحث ما يعني يا ليت شعري حتام القاء بجاي خود نيست چه مقصود اينست که «ايکاش ميدانستم کي او را مي بينم» نه «تا کي او را مي بينم» که بکلي ضد مقصود است ، پس براي توجيه کلام خواجه يا بايد که فرض کرد که عموم نسخ در اينجا محرف است و در اصل کلمه ديگري بوده بجاي حتام ، يا آنکه (بر فرض صحت نسخ) بايد کلام را بتقدير نفي گرفت يعني «يا ليت شعري حتام لا القاء» يعني ايکاش ميدانستم تا کي او را نمي بينم و تا چند ببلاي حرمان و هجران او مبتلا خواهم بود ، نظير توجيه بعضي از مفسرين در آيه شريفه يبتين الله لکم ان تضلوا يعني لعلا تضلوا.
290
غزل 419
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به[137]
به شمشيرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگي مردن بر اين در
به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبيب من بپرسيد
که آخر کي شود اين ناتوان به
گلي کان پايمال سرو ما گشت
بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت اي زاهد مفرما
که اين سيب زنخ زان بوستان به
دلا دايم گداي کوي او باش
به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پيران
که راي پير از بخت جوان به[138]
شبي ميگفت چشم کس نديدهست
ز مرواريد گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حيات است
ولي شيراز ما از اصفهان به[139]
سخن اندر دهان دوست شکر(1)
وليکن گفته حافظ از آن به
غزل 420
ناگهان پرده برانداختهاي يعني چه
مست از خانه برون تاختهاي يعني چه
(1) چنين است در خ ، ساير نسخ: گوهر
291
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقيب
اين چنين با همه درساختهاي يعني چه
شاه خوباني و منظور گدايان شدهاي
قدر اين مرتبه نشناختهاي يعني چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادي
بازم از پاي درانداختهاي يعني چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر ميان
و از ميان تيغ به ما آختهاي يعني چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشي مشغول
عاقبت با همه کج باختهاي يعني چه[140]
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار
خانه از غير نپرداختهاي يعني چه
غزل 421
در سراي مغان رفته بود و آب زده
نشسته پير و صلايي به شيخ و شاب زده
سبوکشان همه در بندگيش بسته کمر
ولي ز ترک کله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشيده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز
شکسته کسمه(1) و بر برگ گل گلاب زده
(1) کسمه با اول مفتوح موتي باشد از زلف که سر آنرا مقراض کنند و خم داده بر رخسار گذراند و آنرا پيچه نيز گويند خواجه حافظ شيرازي گفته عروس بخت الخ، شاعر گفته
روزي که گل از کله برون آمدمست
باد سحر از حبيب هوا برزد دست
از سبزه برابر وي چمن وسمه کشيد
وز غاليه بر فرق سمن کسمه شکست
(جهانگيري و بهار عجم)، - و در بعضي نسخ چاپي بجاي کسمه «وسمه» دارد و آن تحريف است،
292
گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت
ز جرعه بر رخ حور و پري گلاب زده
ز شور و عربده شاهدان شيرين کار
شکر شکسته سمن ريخته رباب زده
سلام کردم و با من به روي خندان گفت
که اي خمارکش مفلس شراب زده
که اين کند که تو کردي به ضعف همت و راي
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفتهاي تو در آغوش بخت خواب زده
بيا به ميکده حافظ که بر تو عرضه کنم
هزار صف ز دعاهاي مستجاب زده
فلک جنيبه کش شاه نصره الدين است
بيا ببين ملکش(1) دست در رکاب زده[141]
خرد که ملهم غيب است بهر کسب شرف
ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده
غزل 422
اي که با سلسله زلف دراز آمدهاي
فرصتت باد که ديوانه نواز آمدهاي
ساعتي ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسيدن ارباب نياز آمدهاي[142]
پيش بالاي تو ميرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمدهاي
آب و آتش به هم آميختهاي از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمدهاي
آفرين بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمدهاي
(1) خ ق : فلکش،
293
زهد من با تو چه سنجد که به يغماي دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمدهاي
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلودهست(1)
مگر از مذهب اين طايفه بازآمدهاي
غزل 423
دوش رفتم به در ميکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش[143]
گفت بيدار شو اي ره رو خواب آلوده
شست و شويي کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
به هواي لب شيرين پسران چند کني
جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده[144]
به طهارت گذران منزل پيري و مکن
خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده[145]
پاک و صافي شو و از چاه طبيعت به درآي
که صفايي ندهد آب تراب آلوده
گفتم اي جان جهان دفتر گل عيبي نيست
که شود فصل بهار از مي ناب آلوده
آشنايان ره عشق در اين بحر عميق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به ياران مفروش[146]
آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده
(1) چنين است در خ، ساير نسخ: آلودست،
294
غزل 424
از من جدا مشو که توام نور ديدهاي
آرام جان و مونس قلب رميدهاي
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پيراهن صبوري ايشان دريدهاي
از چشم بخت خويش(1) مبادت گزند از آنک
در دلبري به غايت خوبي رسيدهاي
منعم مکن ز عشق وي اي مفتي زمان
معذور دارمت که تو او را نديدهاي
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بيش از گليم خويش مگر پا کشيدهاي
غزل 425
دامن کشان هميشد در شرب(2) زرکشيده[147]
صد ماه رو ز رشکش(3) جيب قصب دريده[148]
از تاب آتش مي بر گرد عارضش خوي
چون قطرههاي شبنم بر برگ گل چکيده
لفظي فصيح(4) شيرين قدي بلند(4) چابک
رويي لطيف زيبا چشمي خوش کشيده
ياقوت جان فزايش از آب لطف زاده
شمشاد خوش خرامش در ناز پروريده
آن لعل دلکشش بين وان خنده دل آشوب
وان رفتن خوشش بين وان گام آرميده
(1) چنين است در عموم نسخ قديمه، نسخ جديده: از چشم زخم خلق (يا: دهر)،
(2) شرب باشين مفتوحه ورا، مهلمه ساکنه و در آخر با موحده بروزن غرب جنسي باشد از کتان رقيق که اغلب در مصر بافند و بزرگان و اکابر آنجا بر سر بندند حافظ گفته: دامن کشان همي شد الخ، جامي گفته: شرب زرکش پوشش اندام اوست (فرهنگ جهانگيري و انجمن آراي ناصري،
(3) خ: عشقش،
(4) چنين است در نخ ق رو عموم نسخ قديمه بدون واو عاطفه بين صفات متواليه، ولي در نسخ جديده همه با واو عاطفه است.
295
آن آهوي سيه چشم از دام ما برون شد
ياران چه چاره سازم با اين دل رميده
زنهار تا تواني اهل نظر ميازار
دنيا وفا ندارد اي نور هر دو ديده
تا کي کشم عتيبت از چشم دلفريبت
روزي کرشمهاي کن اي يار برگزيده
گر خاطر شريفت رنجيده شد ز حافظ
بازآ که توبه کرديم از گفته و شنيده
بس شکر بازگويم در بندگي خواجه
گر اوفتد به دستم آن ميوه رسيده
غزل 426
از خون دل نوشتم نزديک دوست نامه
اني رايت دهرا من هجرک القيامه
دارم من از فراقش در ديده صد علامت
ليست دموع عيني هذا لنا العلامه
هر چند کزمودم از وي نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
پرسيدم از طبيبي احوال دوست گفتا
في بعدها عذاب في قربها السلامه(1)
گفتم ملامت آيد گر گرد دوست گردم(2)
و الله ما راينا حبا بلا ملامه
(1) ر ي و سودي : في قربها غذاب في عبدها السلامه،
(2) چنين است در اکثر نسخ، و بنابرين نسخ ربط مصراع ثاني با اول چندان واضح نيست و چنانکه سودي در شرح ديوان گويد ظاهراً مصراع ثاني بتقديرکلمه «گفت» است قبل از آن بنحويکه تمام آن جمله مقول قول معشوق باشد، ق : گفتم ز عشق رويت اندر ملامتم گفت، و ظاهراً اين روايت اصلاح جديدي است براي تخلص از خدشه مذکور،
296
حافظ چو طالب آمد جامي به جان شيرين(1)
حتي يذوق منه کاسا من الکرامه
غزل 427
چراغ روي تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خويش پروا نه
خرد که قيد مجانين عشق ميفرمود
به بوي سنبل زلف تو گشت ديوانه
به بوي زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
هزار جان گرامي فداي جانانه
من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش
نگار خويش چو ديدم به دست بيگانه
چه نقشهها که برانگيختيم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زيباي او به جاي سپند
به غير خال سياهش که ديد به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسي
ز شمع روي تواش چون رسيد پروانه
مرا به دور لب دوست هست پيماني
که بر زبان نبرم جز حديث پيمانه
حديث مدرسه و خانقه مگوي که باز
فتاد در سر حافظ هواي ميخانه
(1) چنين است در اغلب نسخ، و بنابرين نسخ جواب «چو» درست معلوم نيست چيست و گويا بتقدير «ميخرد جامي بجان شيرين» يا چنانکه سودي گويد: «بده جامي بجان شيرين» و نحوذ لک بايد باشد، نسخه آقاي رشيد ياسمي: حافظ چو طالب آمد ساقي بيار جامي ، و اين نيز گويا اصلاح جديد است براي تخلص از نقيصه مذکور.
297
غزل 428
سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از مي
ز شهر هستيش کردم روانه[149]
نگار مي فروشم عشوهاي داد
که ايمن گشتم از مکر زمانه[150]
ز ساقي کمان ابرو شنيدم
که اي تير ملامت را نشانه
نبندي زان ميان طرفي کمروار
اگر خود را ببيني در ميانه(1) [151]
برو اين دام بر مرغي دگر نه
که عنقا را بلند است آشيانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهي
که با خود عشق بازد جاودانه(2) [152]
نديم و مطرب و ساقي همه اوست[153]
خيال آب و گل در ره بهانه
بده کشتي مي تا خوش برانيم(3)
از اين درياي ناپيداکرانه[154]
وجود ما معماييست حافظ
که تحقيقش فسون است و فسانه[155]
غزل 429
ساقي بيا که شد قدح لاله پر ز مي
طامات تا به چند و خرافات تا به کي[156]
بگذر ز کبر و ناز که ديدهست روزگار
چين قباي قيصر و طرف کلاه کي
(1) ق ر :
ببندي زان ميان طرفي کمروار
اگر خود را نبيني در ميانه
(2) اين بيت را در اغلب نسخ قديمه ندارد ولي در خ ق دارد،
(3) چنين است در خ ، باقي نسخ بعضي: بر آيم، و بعضي: برآئيم،
298
هشيار شو که مرغ چمن مست گشت هان[157]
بيدار شو که خواب عدم در پي است هي[158]
خوش نازکانه ميچمي اي شاخ نوبهار
کشفتگي مبادت از آشوب باد دي
بر مهر چرخ و شيوه او اعتماد نيست
اي واي بر کسي که شد ايمن ز مکر وي
فردا شراب کوثر و حور از براي ماست[159]
و امروز نيز ساقي مه روي و جام مي
باد صبا ز عهد صبي(1) ياد ميدهد
جان دارويي که غم ببرد درده اي صبي(2) [160]
حشمت مبين و سلطنت گل که بسپرد(3)
فراش باد هر ورقش را به زير پي
درده به ياد حاتم طي جام يک مني
تا نامه سياه بخيلان کنيم طي
زان مي که داد حسن و لطافت به ارغوان
بيرون فکند لطف مزاج از رخش به خوي
مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان
استاده است سرو و کمر بسته است ني
حافظ حديث سحرفريب خوشت رسيد
تا حد مصر و چين و به اطراف روم و ري
غزل 430
به صوت بلبل و قمري اگر ننوشي مي
علاج کي کنمت آخرالدواY الکي
(1) صبي بکسر صاد و فتح باء موحده و در آخر الف که بصورت يا ، نوشته ميشود بمعني کودکي و جواني و ناداني و ميل بلهواست،
(2) چنين است در عموم نسخ قديمه، و در خ صريحاً بر روي صاد ضمه گذارده است و سودي نيز آنرا بضم صاد و فتح باء موحده ضبط کرده و آن تصغير صبي است بفتح صاد و کسر باء بمعني کودک خردسال، نسخ چاپي: اي بني (بجاي اي صبي)
(3) بعضي نسخ: گسترد،
299
ذخيرهاي بنه از رنگ و بوي فصل بهار
که ميرسند ز پي رهزنان بهمن و دي
چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو
منه ز دست پياله چه ميکني هي هي
شکوه سلطنت و حسن(1) کي ثباتي داد
ز تخت جم سخني مانده است و افسر کي
خزينه داري(2) ميراث خوارگان کفر است
به قول مطرب و ساقي به فتوي دف و ني
زمانه هيچ نبخشد که بازنستاند[161]
مجو ز سفله مروت که شيه لا شي
نوشتهاند بر ايوان جنه الماوي
که هر که عشوه دنيي خريد واي به وي[162]
سخا نماند سخن طي کنم شراب کجاست
بده به شادي روح و روان حاتم طي
بخيل بوي خدا نشنود بيا حافظ
پياله گير و کرم ورز و الضمان علي
غزل 431
لبش ميبوسم و در ميکشم مي
به آب زندگاني بردهام پي
نه رازش ميتوانم گفت با کس
نه کس را ميتوانم ديد با وي
لبش ميبوسد و خون ميخورد جام
رخش ميبيند و گل ميکند خوي
بده جام مي و از جم مکن ياد
که ميداند که جم کي بود و کي کي
(1) چنين است در خ ک، باقي نسخ: حکم،
(2) ر: خزانه داري،
300
بزن در پرده چنگ اي ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وي
گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه کن طي
چو چشمش مست را مخمور مگذار
به ياد لعلش اي ساقي بده مي
نجويد جان از آن قالب جدايي
که باشد خون جامش در رگ و پي
زبانت درکش اي حافظ زماني
حديث بي زبانان بشنو از ني
غزل 432
مخمور جام عشقم ساقي بده شرابي
پر کن قدح که بي مي مجلس ندارد آبي
وصف رخ چو ماهش در پرده راست نايد
مطرب بزن نوايي ساقي بده شرابي
شد حلقه قامت من تا بعد از اين رقيبت
زين در دگر نراند ما را به هيچ بابي(1)
در انتظار رويت ما و اميدواري
در عشوه وصالت ما و خيال و خوابي
مخمور آن دو چشمم آيا کجاست جامي
بيمار آن دو لعلم آخر کم از جوابي
حافظ چه مينهي دل تو در خيال خوبان
کي تشنه سير گردد از لمعه سرابي
(1) چنين است در اغلب نسخ، خ: هر دم زور نراند ما را بهيچ بابي
301
غزل 433
اي که بر ماه از خط مشکين نقاب انداختي
لطف کردي سايهاي بر آفتاب انداختي
تا چه خواهد کرد با ما آب(1) و رنگ عارضت
حاليا نيرنگ نقشي خوش(2) بر آب انداختي
گوي خوبي بردي از خوبان خلخ شاد باش
جام کيخسرو طلب کافراسياب انداختي
هر کسي با شمع رخسارت به وجهي عشق باخت[163]
زان ميان پروانه را در اضطراب انداختي
گنج عشق خود نهادي در دل ويران ما
سايه دولت بر اين کنج خراب انداختي[164]
زينهار از آب آن عارض که شيران را از آن
تشنه لب کردي و گردان را در آب انداختي
خواب بيداران ببستي وان گه از نقش خيال
تهمتي بر شب روان خيل خواب انداختي
پرده از رخ برفکندي يک نظر در جلوه گاه
و از حيا حور و پري را در حجاب انداختي
باده نوش از جام عالم بين که بر اورنگ جم
شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختي
از فريب نرگس مخمور و لعل مي پرست
حافظ خلوت نشين را در شراب انداختي[165]
و از براي صيد دل در گردنم زنجير زلف
چون کمند خسرو مالک رقاب انداختي
داور دارا شکوهاي آن که تاج آفتاب
از سر تعظيم بر خاک جناب انداختي[166]
نصره الدين شاه يحيي آن که خصم ملک را[167]
از دم شمشير چون آتش در آب انداختي
(1) چنين است در اغلب نسخ ، خ نخ: تاب،
(2) خ نخ ل م : نقش خود
302
غزل 434
اي دل مباش يک دم خالي ز عشق و مستي
وان گه برو که رستي از نيستي و هستي[168]
گر جان به تن ببيني(1) مشغول کار او شو
هر قبلهاي که بيني بهتر ز خودپرستي
با ضعف و ناتواني همچون نسيم خوش باش
بيماري اندر اين ره بهتر ز تندرستي
در مذهب طريقت خامي نشان کفر است
آري طريق دولت چالاکي است و چستي
تا فضل و عقل بيني بيمعرفت نشيني
يک نکتهات بگويم خود را مبين که رستي[169]
در آستان جانان از آسمان مينديش
کز اوج سربلندي افتي به خاک پستي
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد[170]
سهل است تلخي مي در جنب ذوق مستي
صوفي پياله پيما حافظ قرابه پرهيز
اي کوته آستينان تا کي درازدستي
غزل 435
با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي
تا بيخبر بميرد در درد خودپرستي
عاشق شو ار نه روزي کار جهان سر آيد
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستي[171]
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نميپرستي[172]
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کي کند سياهي چندين درازدستي
(1) چنين است در خ فقط (؟)، سودي: گر خرقه پوش بيني مشغول کار خود باش، ساير نسخ اين بيت را ندارند،
303
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گويد رموز مستي
آن روز ديده بودم اين فتنهها که برخاست
کز سرکشي زماني با ما نمينشستي
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از اين کشاکش پنداشتي که جستي
غزل 436
آن غاليه خط گر سوي ما نامه نوشتي
گردون ورق هستي ما درننوشتي
هر چند که هجران ثمر وصل برآرد[173]
دهقان جهان کاش که اين تخم نکشتي
آمرزش نقد است کسي را که در اين جا
ياريست چو حوري و سرايي چو بهشتي[174]
در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد
چون بالش زر نيست بسازيم به خشتي
مفروش به باغ ارم و نخوت شداد
يک شيشه مي و نوش لبي و لب کشتي
تا کي غم دنياي دني اي دل دانا
حيف است ز خوبي که شود عاشق زشتي[175 و 176]
آلودگي خرقه خرابي جهان است
کو راهروي اهل دلي پاک سرشتي
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ
تقدير چنين بود چه کردي که نهشتي(1)
(1) در اين غزل در نسخ مختلفه سه بيت ذيل را يا بعضي از آنها را علاوه دارند:
تنها نه منم کعبه دل بتکده کرده
در هر قدمي صومعه هست و کنشتي
کلکت که مريزاد زبان شکرينش
مهر (از) تو نديد ارنه سلامي (جوابي) بنوشتي
جهل من و علم تو فلک را چه تفاوت
آنجا که بصر نيست چه خوبي و چه زشتي،
304
غزل 437
اي قصه بهشت ز کويت حکايتي
شرح جمال حور ز رويت روايتي
انفاس عيسي از لب لعلت لطيفهاي
آب خضر ز نوش لبانت کنايتي
هر پاره از دل من و از غصه قصهاي
هر سطري از خصال تو و از رحمت آيتي
کي عطرساي مجلس روحانيان شدي
گل را اگر نه بوي تو کردي رعايتي
در آرزوي خاک در يار سوختيم
ياد آور اي صبا که نکردي حمايتي
اي دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
صد مايه داشتي و نکردي کفايتي
بوي دل کباب من آفاق را گرفت
اين آتش درون بکند هم سرايتي
در آتش ار خيال رخش دست ميدهد
ساقي بيا که نيست ز دوزخ شکايتي
داني مراد حافظ از اين درد و غصه چيست
از تو کرشمهاي و ز خسرو عنايتي
غزل 438
سبت سلمي بصدغيها فادي
و روحي کل يوم لي ينادي
نگارا بر من بيدل ببخشاي
و واصلني علي رغم الاعادي
حبيبا در غم سوداي عشقت
توکلنا علي رب العباد
امن انکرتني عن عشق سلمي
تزاول آن روي نهکو بوادي(1) [177]
(1) درين غزل بعضي ابيات يا مصاريع بلهجه شيرازي قديم است، : «بوادي» يعني ببايد ديدن يعني «اي کسي که بر من انکار کردي از عشق سلمي تو از اول آن روي نيکو را بايستي ديده باشي» ، - خ م: نوادي (بجاي بوادي)،
305
که همچون مت به بوتن دل و اي ره(1) [178]
غريق العشق في بحر الوداد
به پي ماچان غرامت بسپريمن
غرت يک وي روشتي از امادي(2) [179]
غم اين دل بواتت خورد ناچار
و غر نه او بني آنچت نشادي(3) [180]
دل حافظ شد اندر چين زلفت
بليل مظلم و الله هادي
(1) مست بزم ميم چنانکه در خ م حرکات گذارده شده بمعني «من ترا» است، و ببوتن = ببودن، و «واي ره» بفتح واو و کسر الف و فتح راء بمعني يکباره و يکبارگي است (سودي و حاشيه م)، و مصمون اين بيت متمم مضمون بيت سابق است يعني «تو از اول آن روي نيکو را بايستي ديده باشي تا همچون من ترا دل يکبارگي غريق عشق در درياي دوستي شود»،
(2) پي ماچان مخفف پاي ماچان است و پاي ماچان باصطلاح صوفيان و درويشان صف نعال باشد که کفش کن است و رسم آن جماعت چنانست که اگر يکي از ايشان گناهي و تقصيري کند او را در صف نعال که مقام غرامت است بيک پاي باز دارند و او هر دو گوش خود را چپ و راست بر دست گيرد يعني گوش چپ را بدست راست و گوش راست را بدست چپ گرفته چندان بر يک پاي بايستد که پيرو مرشد او را بپذيرد و از گناهش بگذرد (برهان و مؤيدالفضلاء) خاقاني گويد:
هوا ميخواست تا در صف شهوت برتري جويد
گرفتم دست و افکندم بصف پاي ماچانش،
- بسپريمن – بسپاريم، و غربت اگر تو ، و «وي روشتي» يعني بي روشي يعني گناه و تقصيري و حرکتي بر خلاف آيين و رسوم، و اما – ما ، ووي – ديدي و بيني، - يعني «به پاي ماچان ما غرامت خواهيم سپرد اگر تو يک گناهي يا تقصيري از ما ديدي،
(3) بواتت = ببايد ترا، و غرنه = وگرنه، او بني ( خ ل : و ابني) = ببيني، آنپخت = آنچه ترا، نشادي = نشايد و شايسته نباشد، يعني ترا ناچار غم اين دل ببايد خورد و گرنه خواهي ديد آنچه ترا نشايد، -
306
غزل 439
ديدم به خواب دوش که ماهي برآمدي
کز عکس روي او شب هجران سر آمدي
تعبير رفت يار سفرکرده ميرسد
اي کاج هر چه زودتر از در درآمدي
ذکرش به خير ساقي فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدي
خوش بودي ار به خواب بديدي ديار خويش
تا ياد صحبتش سوي ما رهبر آمدي
فيض ازل به زور و زر ار آمدي به دست
آب خضر نصيبه اسکندر آمدي
آن عهد ياد باد که از بام و در مرا
هر دم پيام يار و خط دلبر آمدي
کي يافتي رقيب تو چندين مجال ظلم
مظلومي ار شبي به در داور آمدي
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دريادلي بجوي دليري سرآمدي[181]
آن کو تو را به سنگ دلي کرد رهنمون
اي کاشکي که پاش به سنگي برآمدي
گر ديگري به شيوه حافظ زدي رقم
مقبول طبع شاه هنرپرور آمدي[182]
غزل 440
سحر با باد ميگفتم حديث آرزومندي
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندي
دعاي صبح و آه شب کليد گنج مقصود است[183]
بدين راه و روش ميرو که با دلدار پيوندي
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد باز
وراي حد تقرير است شرح آرزومندي
307
الا اي يوسف مصري که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندي
جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست
ز مهر او چه ميپرسي در او همت چه ميبندي
همايي چون تو عالي قدر حرص استخوان تا کي(1)
دريغ آن سايه همت(2) که بر نااهل افکندي
در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي[184]
به شعر حافظ شيراز ميرقصند و مينازند
سيه چشمان کشميري(3) و ترکان سمرقندي
غزل 441
چه بودي ار دل آن ماه مهربان بودي
که حال ما نه چنين بودي ار چنان بودي(5)
(1) چنين است در اکثر نسخ، نخ س : حيفست، خ : سهلست (؟)،
(2) چنين است در اکثر نسخ قديمه، ق س ي : دوست،
(3) چنين است در جميع نسخ مگر خ که «شيرازي» دارد،
(4) چنين است بيت مقطع اين غزل در اکثر نسخ ديوان که بدست است، نخ ور بجاي اين بيت بيت ذيل را دارند:
بخوبان دل مده حافظ ببين آن بيوفايها
که با خوارزميان کردند ترکان سمرقندي
گويادر حقيقت خواجه بيت مقطع را ابتدا بهمين نحو فرموده بوده و بعدها ببيت متن تبديل کرده است چه مورخ مشهور قريب العصر با حافظ عبدالرزاق سمرقندي در کتاب مطلع السعدين و مجمع البحرين در ذيل حوادث سنه 781 تصريح کرده که خواجه اين غزل را با همين مقطع يعني بخوبان دل مده الخ در اشاره بفتح خوارزم بدست امير تيمور در اواسط سنه هفتصد و هشتادو يک و نهب و تخريب آن بلده که در آن عصر مشهور آفاق و موطن صنا ديد عالم و مسکن نحاير بني آدم بوده فرموده است (عين عبارت مطلع السعدين بتمامه ان شاءالله در حواشي اخر کتاب نقل خواهد شد) پس معلوم ميشود چنانکه در بالا گفته شد که ظاهرا خواجه ابتدا مقطع اين غزل را بهمين نحو که در حاشيه مثبت است فرموده بوده و سپس بعللي که معلوم نيست و شايد پس از ورود امير تيمور بفارس آن بيت را ببيت متن که مطابق با اکثريت نسخ متداوله ديوان است بدل کرده است –
(5) در بسياري از نسخ پاره ابيات اين غزلبا غزل بعد ما يکديگر مخلوط و مکرر شده است،
308
بگفتمي که چه ارزد نسيم طره دوست
گرم به هر سر مويي هزار جان بودي
برات خوشدلي ما چه کم شدي يا رب
گرش نشان امان از بد زمان بودي
گرم زمانه سرافراز داشتي و عزيز
سرير عزتم آن خاک آستان بودي
ز پرده کاش برون آمدي چو قطره اشک
که بر دو ديده ما حکم او روان بودي
اگر نه دايره عشق راه بربستي
چو نقطه حافظ سرگشته در ميان بودي(1)
غزل 442
به جان او که گرم دسترس به جان بودي
کمينه پيشکش بندگانش آن بودي
بگفتمي که(2) بها چيست خاک پايش را
اگر حيات گران مايه جاودان بودي
به بندگي قدش سرو معترف گشتي
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودي
به خواب نيز نميبينمش چه جاي وصال(3)
چو اين نبود و نديديم باري آن بودي
اگر دلم نشدي پايبند طره او
کي اش قرار در اين تيره خاکدان بودي
به رخ چو مهر فلک بينظير آفاق است
به دل دريغ که يک ذره مهربان بودي
درآمدي ز درم کاشکي چو لمعه نور
که بر دو ديده ما حکم او روان بودي
(1) نخ م و سودي : چو نقطه حافظ بيدل (مسکين) نه در ميان بودي،
(2) بعضي نسخ: عيان شدي که،
(3) چنين است در ل ر ي ، خ م نخ: خيال،
309
ز پرده ناله حافظ برون کي افتادي
185 اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودي
غزل 443
چو سرو اگر بخرامي دمي به گلزاري
خورد ز غيرت روي تو هر گلي خاري[186]
ز کفر زلف تو هر حلقهاي و آشوبي
ز سحر چشم تو هر گوشهاي و بيماري
مرو چو بخت من اي چشم مست يار به خواب
که در پي است ز هر سويت آه بيداري
نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
که نيست نقد روان را بر تو مقداري
دلا هميشه مزن لاف زلف دلبندان
چو تيره راي شوي کي گشايدت کاري
سرم برفت و زماني به سر نرفت اين کار
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاري
چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آي
به خنده گفت که اي حافظ اين چه پرگاري(1)
غزل 444
شهريست پرظريفان و از هر طرف نگاري
ياران صلاي عشق است گر ميکنيد کاري
چشم فلک نبيند زين طرفهتر جواني
در دست کس نيفتد زين خوبتر نگاري
(1) چنين است در ق م س ، نخ بحافظ که اين چه پرگاري، خ : که حافظ چه جاي پرگاري ، - تصحيح قطعي اين مصراع و حاق مقصود از آن درست معلوم نشد و گويا خواجه کلمه «پرگار» را در يک معني ديگري غير معني افزار معروف نيز استعمال ميکرده است شايد بمعني مکر و حيله و تدبير و افسون و نحوذ لک چنانکه ازين بيت ديگر او گويا استنباط ميشود:
گر مساعد شووم دايره چرخ کبود
هم بدست آورمش باز بپرگار دگر غزل
252)،
310
هرگز که ديده باشد جسمي ز جان مرکب
بر دامنش مبادا زين خاکيان(1) غباري
چون من شکستهاي را از پيش خود چه راني
کم غايت توقع بوسيست يا کناري
مي بيغش است درياب وقتي خوش است بشتاب
سال دگر که دارد اميد نوبهاري
در بوستان حريفان مانند لاله و گل
هر يک گرفته جامي بر ياد روي ياري
چون اين گره گشايم وين راز چون نمايم
دردي و سخت دردي کاري و صعب کاري
هر تار موي حافظ در دست زلف شوخي(2)
مشکل توان نشستن در اين چنين دياري
غزل 445
تو را که هر چه مراد است در جهان داري
چه غم ز حال ضعيفان ناتوان داري
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان
که حکم بر سر آزادگان روان داري
ميان نداري و دارم عجب که هر ساعت
ميان مجمع خوبان کني ميانداري
بياض روي تو را نيست نقش درخور از آنک(3)
سوادي از خط مشکين بر ارغوان داري[187]
بنوش مي که سبکروحي و لطيف مدام
علي الخصوص در آن دم که سر گران داري
مکن عتاب از اين بيش و جور بر دل ما
مکن(4) هر آن چه تواني که جاي آن داري
(1) چنين است در اغلب نسخ، نخ ي : خاکدان
(2) چنين است در اغلب نسخ، ري و سودي: شوخيست،
(3) چنين است در ي و سودي ، خ ق : زانک، نخ ر : رنگ،
(4) چنين است در خ، ق نخ ي و سودي: بکن ، ر: کني،
311
به اختيارت اگر صد هزار تير جفاست
به قصد جان من خسته در کمان داري
بکش جفاي رقيبان مدام و جور حسود
که سهل باشد اگر يار مهربان داري
به وصل دوست گرت دست ميدهد يک دم
برو که هر چه مراد است در جهان داري
چو گل به دامن از اين باغ ميبري حافظ
چه غم ز ناله و فرياد باغبان داري
غزل 446
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داري
به يادگار بماني که بوي او داري
دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست
توان به دست تو دادن گرش نکو داري
در آن شمايل مطبوع هيچ نتوان گفت
جز اين قدر که رقيبان تندخو داري
نواي بلبلت اي گل کجا پسند افتد
که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داري
به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد
خود از کدام خم است اين که در سبو داري
به سرکشي خود اي سرو جويبار مناز
که گر بدو رسي از شرم سر فروداري
دم از ممالک خوبي چو آفتاب زدن
تو را رسد که غلامان ماه رو داري
قباي حسن فروشي تو را برازد و بس
که همچو گل همه آيين رنگ و بو داري
ز کنج صومعه حافظ مجوي گوهر عشق[188]
قدم برون نه اگر ميل جست و جو داري
312
غزل 447
بيا با ما مورز اين کينه داري
که حق صحبت ديرينه داري
نصيحت گوش کن کاين در بسي به
از آن گوهر که در گنجينه داري
وليکن کي نمايي رخ به رندان
تو کز خورشيد و مه آيينه داري
بد رندان مگو اي شيخ(1) و هش دار
که با حکم خدايي کينه داري
نميترسي ز آه آتشينم
تو داني خرقه پشمينه داري
به فرياد خمار مفلسان رس
خدا را گر ميدوشينه داري
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآني که اندر سينه داري[189]
غزل 448
اي که در کوي خرابات مقامي داري
جم وقت خودي ار دست به جامي داري
اي که با زلف و رخ يار گذاري شب و روز
فرصتت باد که خوش صبحي و شامي داري
اي صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن يار سفرکرده پيامي داري
خال سرسبز تو خوش دانه عيشيست ولي
بر کنار چمنش وه که چه دامي داري
بوي جان از لب خندان قدح ميشنوم
بشنو اي خواجه اگر زان که مشامي داري
چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود
ميکنم شکر که بر جور دوامي داري
(1) اين واو را در جميع نسخ خطي حاضره دارد.
313
نام نيک ار طلبد(1) از تو غريبي چه شود
تويي امروز در اين شهر که نامي داري
بس دعاي سحرت مونس جان خواهد بود
تو که چون حافظ شبخيز غلامي داري[190]
غزل 449
اي که مهجوري عشاق روا ميداري
عاشقان را ز بر خويش جدا ميداري
تشنه باديه را هم به زلالي درياب
به اميدي که در اين ره به خدا ميداري
دل ببردي و بحل کردمت اي جان ليکن
به از اين دار نگاهش که مرا ميداري
ساغر ما که حريفان دگر مينوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا ميداري
اي مگس حضرت(2) سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود ميبري و زحمت ما ميداري
تو به تقصير خود افتادي از اين در محروم
از که مينالي و فرياد چرا ميداري[191]
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند
سعي نابرده چه اميد عطا ميداري[192 و 193]
غزل 450
روزگاريست که ما را نگران ميداري
مخلصان را نه به وضع دگران ميداري
گوشه چشم رضايي به منت باز نشد
اين چنين عزت صاحب نظران ميداري
(1) چنين است در خ، نخ رو سودي: نامي ار مي طلبد، ق م : کامي ار مي طلبد،
(2) چنين است در جميع نسخ قديمه که نزد اينجانب حاضر است و نيز در شرح سودي، نسخ چاپي: عرصه.
314
ساعد آن به که بپوشي(1) تو چو از بهر نگار
دست در خون دل پرهنران ميداري
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
همه را نعره زنان جامه دران ميداري[194]
اي که در دلق ملمع طلبي نقد حضور[195]
چشم سري(2) عجب از بيخبران ميداري
چون تويي نرگس باغ نظر اي چشم و چراغ
سر چرا بر من دلخسته گران ميداري
گوهر جام جم از کان جهاني دگر است[196 و 197]
تو تمنا ز گل کوزه گران ميداري
پدر تجربه اي دل تويي آخر ز چه روي
طمع مهر و وفا زين پسران ميداري[198]
کيسه سيم و زرت پاک ببايد پرداخت
اين(3) طمعها که تو از سيمبران ميداري
گر چه رندي و خرابي گنه ماست ولي
عاشقي گفت که تو بنده بر آن ميداري[199]
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهان گذران ميداري
غزل 451
خوش کرد ياوري فلکت روز داوري
تا شکر چون کني و چه شکرانه آوري[200]
آن کس که اوفتاد خدايش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوري[201]
در کوي عشق شوکت شاهي نميخرند
اقرار بندگي کن و اظهار چاکري[202]
(1) چنين است در اکثر نسخ، خ : نپوشي،
(2) چنين است در اکثر نسخ بعضي ديگر: سيري ، پاره ديگر: خيري،
(3) بعضي نسخ: زين.
315
ساقي به مژدگاني عيش از درم درآي
تا يک دم از دلم غم دنيا به دربري
در شاهراه جاه و بزرگي خطر بسيست
آن به کز اين گريوه سبکبار بگذري
سلطان و فکر لشکر و سوداي تاج و گنج
درويش و امن خاطر و کنج قلندري [203 و 204]
يک حرف صوفيانه بگويم اجازت است[205]
اي نور ديده صلح به از جنگ و داوري[206]
نيل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خير و ز توفيق ياوري
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوي[207]
کاين خاک بهتر از عمل کيمياگري
غزل 452
طفيل هستي عشقند آدمي و پري
ارادتي بنما تا سعادتي ببري[208]
بکوش خواجه و از عشق بينصيب مباش
که بنده را نخرد کس به عيب بيهنري
مي صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند[209]
به عذر نيم شبي کوش و گريه سحري[210]
تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين کار[211]
که در برابر چشمي و غايب از نظري(1) [212 و 213]
هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگري[214]
ز من به حضرت آصف که ميبرد پيغام
که ياد گير دو مصرع ز من به نظم دري
بيا که وضع جهان را چنان که من ديدم
گر امتحان بکني مي خوري و غم نخوري
(1) چنين است در خ س ر، بعضي نسخ: نه در برابر چشمي نه غايب از نظري.
316
کلاه سروريت کج مباد بر سر حسن
که زيب بخت و سزاوار ملک و تاج سري[215]
به بوي زلف و رخت ميروند و ميآيند
صبا به غاليه سايي و گل به جلوه گري[216]
چو مستعد نظر نيستي وصال مجوي
که جام جم نکند سود وقت بيبصري[217]
دعاي گوشه نشينان بلا بگرداند
چرا به گوشه چشمي به ما نمينگري
بيا و سلطنت از ما بخر به مايه حسن
و از اين معامله غافل مشو که حيف خوري
طريق عشق طريقي عجب خطرناک است[218]
نعوذبالله اگر ره به مقصدي نبري[219]
به يمن همت حافظ اميد هست که باز
اري اسامر ليلاي ليله القمر [220]
غزل 453
اي که دايم به خويش مغروري
گر تو را عشق نيست معذوري
گرد ديوانگان عشق مگرد
که به عقل عقيله(1) مشهوري[221]
مستي عشق نيست در سر تو
رو که تو مست آب انگوري[222]
روي زرد است و آه دردآلود
عاشقان را دواي(2) رنجوري
(1) عقيله در اصل بمعني زن مخدره گرامي شريف نجيب است و سپس اتسا غابر هر چيز نفيس شريف اطلاق کنند از ذوات معاني، - «و عقيله کل شي اکرمه و في حديث علي رض المختص بعقائل کراماته جمع عقيله و هي في الاصل المرأه الکريمه النفيسه ثم استعمل في الکريم من کل شي من الذوات و المعاني و منه عقائل الکلام» (لسان العرب)،
(2) چنين است در جميع نسخ خطي موجود نزد اينجانب بدون استثنا نسخ چاپي : گواه،
317
بگذر از نام و ننگ خود حافظ
ساغر ميطلب که مخموري
غزل 454
ز کوي يار ميآيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
چو گل گر خردهاي داري خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سوداي زراندوزي
ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي(1)
به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشاني
به گلزار آي کز بلبل(2) غزل گفتن بياموزي
چو امکان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي[223]
طريق کام بخشي چيست ترک کام خود کردن
کلاه سروري آن است کز اين ترک بردوزي[224]
سخن در پرده ميگويم چو گل از غنچه بيرون آي[225]
که بيش از پنج روزي نيست حکم مير نوروزي
ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي[226]
مياي دارم چو جان صافي و صوفي ميکند عيبش[227]
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزي
جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين اي شمع
که حکم آسمان اين است اگر سازي و گر سوزي[228]
(1) اين بيت را با بيت پنجم و سه بيت آخر اين غزل فقط در نخ که نسخه بسيار قديمي معاصر يا قريب العصر با خواجه است دارد و در ساير نسخ ندارد، - «تخت فيروزي» چنين است واضحاً در نخ با تاء دو نقطه ولي شايد در اصل «بخت فيروزي» بوده است با باء موحده (؟)،
(2) چنين است در نخ، ق س و سودي: حافظ (بجاي بلبل) ولي اين سه نسخه اخير اين بيت را در آخر غزل دارند بجاي بيت تخلص نه در اينجا،
(3) براي تفسير «مير نوروزي» رجوع شود بحواشي آخر کتاب،
318
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقي(1) که جاهل را هني(2) تر ميرسد روزي[229]
مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي(3) نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزي
نه حافظ ميکند تنها دعاي خواجه تورانشاه[230]
ز مدح آصفي خواهد جهان عيدي و نوروزي
جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزي[231]
غزل 455
عمر بگذشت به بيحاصلي و بوالهوسي
اي پسر جام ميام ده که به پيري برسي[232]
چه شکرهاست در اين شهر که قانع شدهاند
شاهبازان طريقت به مقام مگسي[233]
دوش در خيل غلامان درش ميرفتم
گفت اي عاشق بيچاره تو باري چه کسي
با دل خون شده چون نافه خوشش بايد بود
هر که مشهور جهان گشت به مشکين نفسي
لمع البرق من الطور و آنست به[234]
فلعلي لک آت بشهاب قبس(4)
(1) چنين است در ر ي ط و سودي ، خ : حافظ،
(2) هني تر يعني بي رنج تر و بي مشقت تر و گواراتر، هني کامير آنچه بي دست رنج رسد کسي را و گوارنده از طعام و شراب و منه قوله تعالي فلکوه بنسيسا مريتاد منتهي الارب،
(3) ايهام است بين تاريخ جلالي معروف و لقب ممدوح خواجه درين غزل جلال الدين تورانشاه وزير شاه شجاع،
(4) اشاره است بآيه شريفه فلما قضي موسي الاجل و سار باهله آنس من جانب الطور ناراً الخ و نيز اين آيه: اذ قال موسي لاهله آني آنست ناراً سارتکم منها بخبر او آتيکم بشهاب قبس لعلکم تصطلون، - و آنس از باب افعال چنانکه در دو آيه شريفه ملاحظه شد هميشه متعدي بنفس است و متعدي بباء استعمال نشده بنابرين «آنست به» در بيت خواجه از باب ضرورت شعر خواهد بود،
319
کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
وه که بس بيخبر از غلغل چندين جرسي[235]
بال بگشا و صفير از شجر طوبي زن
حيف باشد چو تو مرغي که اسير قفسي[236]
تا چو مجمر نفسي دامن جانان گيرم
جان نهاديم بر آتش ز پي خوش نفسي[237]
چند پويد به هواي تو ز هر سو حافظ
يسر الله طريقا بک يا ملتمسي
غزل 456
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشي[238]
که بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي
من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش
که تو خود داني اگر زيرک و عاقل باشي
چنگ در پرده همين ميدهدت پند ولي[239]
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشي[240]
در چمن هر ورقي دفتر حالي دگر است
حيف باشد که ز کار همه غافل باشي
نقد عمرت ببرد غصه دنيا به گزاف
گر شب و روز در اين قصه مشکل باشي[241]
گر چه راهيست پر از بيم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي[242]
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشي[243]
غزل 457
هزار جهد بکردم که يار من باشي
مرادبخش دل بيقرار من باشي
320
چراغ ديده شب زنده دار من گردي[244]
انيس خاطر اميدوار من باشي
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در ميانه خداوندگار من باشي
از آن عقيق که خونين دلم ز عشوه او
اگر کنم گلهاي غمگسار من باشي
در آن چمن که بتان دست عاشقان گيرند
گرت ز دست برآيد نگار من باشي
شبي به کلبه احزان عاشقان آيي
دمي انيس دل سوکوار(1) من باشي
شود غزاله خورشيد صيد لاغر من
گر آهويي چو تو يک دم شکار من باشي
سه بوسه کز دو لبت کردهاي وظيفه من
اگر ادا نکني قرض دار من باشي
من اين مراد ببينم به خود که نيم شبي
به جاي اشک روان در کنار من باشي
من ار چه حافظ شهرم جوي نميارزم[245]
مگر تو از کرم خويش يار من باشي
(1) سوگ بضتم سين بمعني ماتم و مصيبت ظاهراً با کاف عربي است چه در فرهنگ سروري آنرا در باب سين با کاف تازي ذکر کرده است قبل از باب سين با کاف فارسي، و علاوه برين رودکي در دو بيتي که در فرهنگ اسدي (چاپ آقاي اقبال ص 283 – 284) مذکور است آنرا با «ملوک» قافيه بسته است، ولي در فرهنگهاتي که در هند تأليف شده است از قبيل جهانگيري و غياث اللغات و مؤيد الفضلا اين کلمه را با کاف فارسي ضبط کرده اند و ظاهراً اين تلفظ تلفظ هندي بايد باشد، -
321
غزل 458
اي دل آن دم که خراب از مي گلگون باشي
بي زر و گنج به صد حشمت قارون باشي[246]
در مقامي که صدارت به فقيران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشي
در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن(1)
شرط اول قدم آن است که مجنون باشي[247]
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگري از دايره بيرون باشي
کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
کي روي ره ز که پرسي چه کني چون باشي
تاج شاهي طلبي گوهر ذاتي بنماي
ور خود از تخمه(2) جمشيد و فريدون باشي
ساغري نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ايام جگرخون باشي
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر اين است
هيچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشي
غزل 459
زين خوش رقم که بر گل رخسار ميکشي
خط بر صحيفه گل و گلزار ميکشي[248]
اشک حرم نشين نهانخانه مرا
زان سوي هفت پرده(3) به بازار ميکشي
کاهل روي چو باد صبا را به بوي زلف
هر دم به قيد سلسله در کار ميکشي[249]
هر دم به ياد آن لب ميگون و چشم مست
از خلوتم به خانه خمار ميکشي
(1) م : بجان،
(2) بعضي نسخ: گوهر،
(3) يعني هفت طبقه پردهاي چشم، رجوع شود براي تعداد اسامي آنها بغيات اللغات در عنوان «هفت پرده چشم» و بهار عجم در عنوان «هفت طبقه»
322
گفتي سر تو بسته فتراک ما شود(1)
سهل است اگر تو زحمت اين بار ميکشي
با چشم و ابروي تو چه تدبير دل کنم
وه زين کمان که بر من بيمار ميکشي[250]
بازآ که چشم بد ز رخت دفع ميکند
اي تازه گل که دامن از اين خار ميکشي(2)
حافظ دگر چه ميطلبي از نعيم دهر
مي ميخوري و طره دلدار ميکشي
غزل 460
سليمي منذ حلت بالعراق
الاقي من نواها ما الاقي
الا اي ساروان منزل(3) دوست
الي رکبانکم طال اشتياقي
خرد در زنده رود انداز و مي نوش[251]
به گلبانگ جوانان عراقي
ربيع العمر في مرعي حماکم
حماک الله يا عهد التلاقي
بيا ساقي بده رطل گرانم
سقاک الله من کاس دهاق
جواني باز ميآرد به يادم
سماع چنگ و دست افشان ساقي[252]
مي باقي بده تا مست و خوشدل
به ياران برفشانم عمر باقي
(1) چنين است در خ و اغلب نسخ ديگر، ق و سودي: سزد
(2) يعني اعراض ميکني و روزي ميجوئي ازين خار يعني از من، و دامن کشيدن از چيزي کنايه از خويشتن را دور داشتن از آنچيز باشد (بهار عجم)،
(3) چنين است در عموم نسخ قديمه، ر م ي : محمل ،
(4) براي تفسير حمي رجوع شود بغزل 469،
323
درونم خون شد از ناديدن دوست
الا تعسا لايام الفراق
دموعي بعدکم لا تحقروها
فکم بحر عميق من سواقي
دمي با نيکخواهان متفق باش
غنيمت دان امور اتفاقي
بساز اي مطرب خوشخوان خوشگو
به شعر فارسي صوت عراقي
عروسي بس خوشي اي دختر رز
ولي گه گه سزاوار طلاقي[253]
مسيحاي مجرد را برازد
که با خورشيد سازد هم وثاقي
وصال دوستان روزي ما نيست
بخوان حافظ غزلهاي فراقي
غزل 461
کتبت قصه شوقي و مدمعي باکي
بيا که بي تو به جان آمدم ز غمناکي
بسا که گفتهام از شوق با دو ديده خود
ايا منازل سلمي فاين سلماک(1)
عجيب واقعهاي و غريب حادثه(2)
انا اصطبرت قتيلا و قاتلي شاکي
که را رسد که کند عيب دامن پاکت
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکي
ز خاک پاي تو داد آب روي لاله و گل
چو کلک صنع رقم زد به آبي و خاکي
(1) اين مصراع با اندک تغييري از شريف رضي است که خواجه تضمين فرموده است، رجوع شود براي تفصيل مسله بحواشي آخر کتاب،
(2) چنين است در خ ، ساير نسخ : حادثه ايست.
324
صبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز
و هات شمسه کرم مطيب زاکي[254]
دع التکاسل تغنم فقد جري مثل
که زاد راهروان چستي است و چالاکي[255]
اثر نماند ز من بي شمايلت آري
اري مثر محياي من محياک (1)
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند
که همچو صنع خدايي وراي ادراکي
غزل 462
يا مبسما يحاکي درجا من اللالي
يا رب چه درخور آمد گردش خط هلالي
حالي خيال وصلت خوش ميدهد فريبم
تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالي
مي ده که گر چه گشتم نامه سياه عالم
نوميد کي توان بود از لطف لايزالي
ساقي بيار جامي و از خلوتم برون کش
تا در به در بگردم قلاش و لاابالي[256]
از چار چيز مگذر گر عاقلي و زيرک
امن و شراب بيغش معشوق و جاي خالي[257]
چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت
حافظ مکن شکايت تا مي خوريم حالي[258]
صافيست جام خاطر در دور آصف عهد
قم فاسقني رحيقا اصفي من الزلال[259]
الملک قد تباهي(2) من جده و جده
يا رب که جاودان باد اين قدر و اين معالي[260]
(1) محياي اول بفتح ميم و سکون حاء بمعني حيات و زندگي است مانند ممات که بمعني موت و مرگ است و در قرآن است قل ان صلوتي و نسکي و محياي و مماتي لله رب العالمين و محياي دوم بضم ميم و فتح ياء مشدده بمعني وي، رخسار است يعني مکارم و مفاخر زندگي خودم را از روي تو مي بينم و ميدانم.
(2) خ و سودي: يباهي،
325
مسندفروز دولت کان شکوه و شوکت
برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالي(1) [261]
غزل 463
سلام الله ما کر الليالي
و جاوبت المثاني و المثالي(2) [262]
علي وادي الاراک و من عليها(3)
و دار باللوي فوق الرمال
دعاگوي غريبان جهانم
و ادعو بالتواتر و التوالي
به هر منزل که رو آرد خدا را
نگه دارش به لطف لايزالي
منال اي دل که در زنجير زلفش
همه جمعيت است آشفته حالي
ز خطت صد جمال ديگر افزود
که عمرت باد صد سال جلالي
(1) اين غزل را در اغلب نسخ خطي و چاپي ندارد و در نسخي نيز که دارد عده ابيات آن از 9 الي 16 بيت ديده شده است و متن حاضر در عده ابيات مطابق نسخه خ است که اقدم نسخ موجوده است، و ساير ابيات اغلب بنظر الحاقي ميآيد و بعضي از آنها که در نسخ نسبته قديمي مانند نخ ر موجود است از قرار ذيل است:
دل رفت و ديده خون شد
تن خست و جان برون شد
في العشق موبقات ياتين بالتوالي يار اکبا تبري من موثقي و هاد ان تلق اهل نجد کلم بحسب حالي لله ذات رمل کان الحبيب فيها طار العقول طيرا من نظره الغزال، ( براي بقيه ابيات رجوع شود بملحقات چاپ خلخالي و بچاپ قدسي)،
(2) المثالي بفتح ميم اصل آن المثالث است مانند الثالي در الثالث در قول شاعر: قد مريومان و هذا الثالي وانت بالهجران لا تبالي، و مثاني و مثالث تارهاي دوم و سوم عود است از آلات معروف موسيقي،
(3) واوي الا راک بفتح الف موضعي است نزديک مکه (مرا صد الاطلاع در «اراک») و در اسامي امکنه تذکير و تأنيث هر دو جايز است باعتبار موضع و باعتبار بقعه يا بلده (شرح رضي بر کافيه در باب ما لا ينصرف)، و همين است علت تأنيث ضمير «عليها« با آنکه واوي خود مذکر است.
326
تو ميبايد که باشي ور نه سهل است
زيان مايه جاهي و مالي
بر آن نقاش قدرت آفرين باد
که گرد مه کشد خط هلالي(1) [263]
فحبک راحتي في کل حين
و ذکرک مونسي في کل حال
سويداي دل من تا قيامت
مباد از شوق و سوداي تو خالي
کجا يابم وصال چون تو شاهي
من بدنام رند لاابالي
خدا داند که حافظ را غرض چيست[264]
و علم الله حسبي من سالي
غزل 464
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالي
خوش باش زان که نبود اين هر دو را زوالي
در وهم مينگنجد کاندر تصور عقل
آيد به هيچ معني زين خوبتر مثالي(2)
شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را
هرگز به عمر روزي روزي شود وصالي
آن دم که با تو باشم يک سال هست روزي
وان دم که بي تو باشم يک لحظه هست سالي
چون من خيال رويت جانا به خواب بينم
کز خواب مينبيند چشمم بجز خيالي
رحم آر بر دل من کز مهر روي خوبت
شد شخص ناتوانم باريک چون هلالي
(1) بعضي نسخ در اينجا بيت ذيل علاوه دارند: اموت صبابه يا ليت شعري متي نطق العشير عن الوصال،
(2) خ: خيالي م ي و سودي: جمالي،
327
حافظ مکن شکايت گر وصل دوست خواهي
زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالي
غزل 465
رفتم به باغ صبحدمي تا چنم گلي[265]
آمد به گوش ناگهم آواز بلبلي
مسکين چو من به عشق گلي گشته مبتلا
و اندر چمن فکنده ز فرياد غلغلي
ميگشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم
ميکردم اندر آن گل و بلبل تاملي
گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق
آن را تفضلي نه و اين را تبدلي(1)
چون کرد در دلم اثر آواز عندليب
گشتم چنان که هيچ نماندم تحملي
بس گل شکفته ميشود اين باغ را ولي
کس بي بلاي خار نچيدهست از او گلي
حافظ مدار اميد فرج از مدار چرخ
دارد هزار عيب و ندارد تفضلي
غزل 466
اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولي
وين دفتر بيمعني غرق مي ناب اولي
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتي افتاده خراب اولي
چون مصلحت انديشي دور است ز درويشي
هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولي
(1) چنين است در خ يعني گل را تفضلي به بلبل نبود و بلبل را تبدلي از عشق گل نه، - در اغلب نسخ بجاي «تفضلي»: تغيري،
328
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولي
تا بي سر و پا باشد اوضاع فلک زين دست[266]
در سر هوس ساقي در دست شراب اولي
از همچو تو دلداري دل برنکنم آري
چون تاب(1) کشم باري زان زلف به تاب اولي
چون پير شدي حافظ از ميکده بيرون آي
رندي و هوسناکي در عهد شباب اولي
غزل 467
زان مي عشق کز او پخته شود هر خامي
گر چه ماه رمضان است بياور جامي[267]
روزها رفت که دست من مسکين نگرفت
زلف(2) شمشادقدي ساعد سيم اندامي
روزه هر چند که مهمان عزيز است اي دل
صحبتش(3) موهبتي دان و شدن انعامي[268]
مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد[269]
که نهادهست به هر مجلس وعظي دامي
گله از زاهد بدخو نکنم رسم اين است
که چو صبحي بدمد در پي اش افتد شامي
يار من چون بخرامد به تماشاي چمن
برسانش ز من اي پيک صبا پيغامي
آن حريفي که شب و روز مي صاف کشد
بود آيا که کند ياد ز دردآشامي
حافظا گر ندهد داد(4) دلت آصف عهد
کام دشوار به دست آوري از خودکامي[270]
(1) چنين است در اغلب نسخ خ : ناز
(2) چنين است در خ ق بعضي نسخ: ساق،
(3) بعضي نسخ: رفتنش،
(4) خ م : کام،
329
غزل 468
که برد به نزد شاهان ز من گدا پيامي
که به کوي مي فروشان دو هزار جم به جامي
شدهام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم
که به همت عزيزان برسم به نيک نامي[271]
تو که کيميافروشي نظري به قلب ما کن[272]
که بضاعتي نداريم و فکندهايم دامي
عجب از وفاي جانان که عنايتي(1) نفرمود
نه به نامه پيامي نه به خامه سلامي
اگر اين شراب خام است اگر آن حريف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامي
ز رهم ميفکن اي شيخ به دانههاي تسبيح
که چو مرغ زيرک افتد نفتد به هيچ دامي
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکي غلامي
به کجا برم شکايت به که گويم اين حکايت
که لبت حيات ما بود و نداشتي دوامي
بگشاي تير مژگان و بريز خون حافظ
که چنان کشندهاي را نکند(2) کس انتقامي
غزل 469
انت رواح رند الحمي(3) و زاد غرامي
فداي خاک در دوست باد جان گرامي
(1) چنين است در خ ، غالب نسخ: تفقدي،
(2) چنين است در عموم نسخ قديمه، نسخ جديده: نکشد،
(3) چنين است در سودي ، ساير نسخ: زند، يا: زيد، و آن تصحيف است، - و رند بفتح را مهمله و سکون نون و در آخر دال مهمله نوعي درخت خوشبو است و گويند عود يا مورد بري است، و حمي بکسر حاء مهمله و فتح ميم و در آخر الف که بصورت ياء نوشته ميشود بمعني قرقگاه است يعني علف زاري که حکام براي چراي چهارپايان خود از غير منع کنند و اتساعاً مطلق مواضعي که قرق و ممنوع از غير باشد، و در عرف شعر ار عرب غالباً بمعني محل اقامت معشوق که دست هيچکس بدان نميرسد استعمال ميشود،
330
پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت
من(1) المبلغ عني الي سعاد سلامي
بيا به شام غريبان و آب ديده من بين
به سان باده صافي در آبگينه شامي
اذا تغرد عن ذي الاراک طار خير
فلا تفرد عن روضها انين حمامي(2)
بسي نماند که روز فراق يار سر آيد
رايت من هضبات الحمي قباب خيام(3)
خوشا دمي که درآيي و گويمت به سلامت
قدمت خير قدوم نزلت خير مقام
بعدت منک و قد صرت ذابا کهلال(4)
اگر چه روي چو ماهت نديدهام به تمامي
(1) من بفتح ميم و کسر نون استفهاميه است يعني کيست که سلام مرا بسعاد برساند،
(2) اشعار عربي اين غزل در اغلب نسخ فوق لعاء محرف است و در نقل آن همه تحريفات و تصحيفات هيچ فايده متصور نيست و ما جهد کرديم که بظن غالب اقرب صور بواقع را از روي نسخ قديمه نقل کنيم ، تغرو با غين معجمه فعل ماضي است از تغرو بمعني خوانندگي کردن طرب انگيز مرغان ، و ذي الاراک بفتح الف بدون شبهه مخفف «ذي الاراکه» است که نام موضعي است در يمامه (مرا صد الاطلاع)، و در مصراع دوم فلا تغرد با فاء ماضي و عائيه است از تغرد بمعني تنها و يگانه شدن و يکسو گرديدن، و ضمير مؤنث «روضها» راجع است بذي الاراک باعتبار بقعه يا بلده چنانکه در مورد واوي الاراک (غزل 363) گفته شد، و انين بفتح الف بمعني ناله و حمام بفتح حاء بمعني کبوتر است ، و حاصل معني بيت آنکه هر گاه مرغ فرخنده در دي الاراک خوانندگي طرب انگيز کند ناله حزين کبوتر من نيز از مرغزارهاي آنجا يکسو و جدا مباد،
(3) هضبات بفتحتين و ضاء معجمه جمع هضمه است بسکون ضاء بمعني پشته و کوه گسترده بر زمين، و تفسير حمي در بيت اول گفته شد، و قباب يکسر قاف جمع قبه است بضم آن بمعني گنبد و هر بناء گرد بر آورده مقصود اينجا ، بيت مدور و گنبد گونه خيمه هاست، - يعني چيزي نمانده که روزهاي فراق يار بآخررسد زيرا که من از کوههاي منزلگاه معشوق از دو قبه هاي خيمه هاتي را مشاهده ميکنم ، -
(4) يعني دور شدم از تو و گداخته شدم مانند هلال،
331
و ان دعيت بخلد و صرت ناقض عهد
فما تطيب نفسي و ما استطاب منامي(1)
اميد هست که زودت به بخت نيک ببينم
تو شاد گشته به فرماندهي و من به غلامي
چو سلک در خوشاب است شعر نغز(2) تو حافظ
که گاه لطف سبق ميبرد ز نظم نظامي[273]
غزل 470
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
زيرکي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب(3) کاري پريشان عالمي
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمي
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمي[274]
اهل کام و ناز را در کوي رندي راه نيست[275]
ره روي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي
(1) حاصل معني بيت آنکه «اگر مرا بهشت دعوت کنند در صورتيکه يعني بشرط اينکه عهد و دوستي را بشکنم هرگز نفس من بدان راضي نخواهد شد و هرگز خواب خوش براي من ميسر نخواهد گرديد، - و ناگفته مگريم که «استطاب« باين معني در عربي متعدي است و اينجا لازماً استعمال شده است و در همه نسخ موجوده بهمين نحو است و توجيه اين فقره براي من مکن نشد،
(2) چنين است در ر ، ساير نسخ: نظم خوب تو ، يا : نظم پاک تو، يا : نظم شعر تو
(3) نخ: بلعجب،
332
آدمي در عالم خاکي نميآيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي[276]
خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندي دهيم
کز نسيمش بوي جوي موليان(1) آيد همي
گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق[277]
کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمي
غزل 471
ز دلبرم که رساند نوازش قلمي
کجاست پيک صبا گر هميکند کرمي
قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق
چو شبنمي است که بر بحر ميکشد رقمي[278]
بيا که خرقه من گر چه رهن ميکدههاست
ز مال وقف نبيني به نام من درمي[279]
حديث چون و چرا درد سر دهد اي دل
پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمي[280]
طبيب راه نشين درد عشق نشناسد
برو به دست کن اي مرده دل مسيح دمي[281]
دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم[282]
به آن که بر در ميخانه برکشم علمي
بيا که وقت شناسان دو کون بفروشند(2)
به يک پياله مي صاف و صحبت صنمي
(1) چنين است در شرح سودي و غالب نسخ چاپي، و همين صواب است و اشاره است بمطلع قصيده معروف رودکي :
بوي جوي موليان آيد همي
بوي يار مهربان آيد همي
، در ساير نسخ اين کلمه بکلي محرف است و جوي موليان ضياعي بوده ست در بيرون شهر بخارا بسيار بانزهت و ملکو سامانيه در آنجا کاخها و بوستانها ساخته بوده اند، (رجوع شود بچهار مقاله نظامي عروضي سمرقندي چاپ ليدن ص 33 و 160)،
(2) چنين است در جميع نسخ مگر خ که «نفروشند» دارد با نون
333
دوام عيش و تنعم نه شيوه عشق است
اگر معاشر مايي بنوش نيش غمي[283]
نميکنم گلهاي ليک ابر رحمت دوست
به کشته زار(1) جگرتشنگان نداد نمي[284]
چرا به يک ني قندش نميخرند آن کس
که کرد صد شکرافشاني از ني قلمي
سزاي قدر تو شاها به دست حافظ نيست
جز از دعاي شبي و نياز صبحدمي[285]
غزل 472
احمد الله علي معدله السلطان
احمد شيخ اويس حسن ايلخاني(2)
خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد
آن که ميزيبد اگر جان جهانش خواني
ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد
مرحبا اي به چنين لطف خدا ارزاني
ماه اگر بي تو برآيد به دو نيمش بزنند
دولت احمدي و معجزه سبحاني(3)
جلوه بخت تو دل ميبرد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جاني و هم جاناني
برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست
بخشش و کوشش خاقاني(4) و چنگزخاني
(1) چنين است در عموم نسخ قديمه، نسخ جديده و چاپي: بکشت زار،
(2) چنين است در جميع نسخ ديوان حافظ از خطي و چاپي که تاکنون بنظر اينجانب رسيده است باستثناي ديوان چاپ آقاي پژمان که در آنجا «ايلکاني» دارد بجاي «ايلخاني» رجوع شود براي تفصيل اين مسئله بحواشي آخر کتاب ،
(3) بعضي نسخ: سلطاني،
(4) چنين است در جميع نسخ خطي موجود نزد من بعضي نسخ چاپي: قاآني و اين بنظر اقرب بصواب ميآيد ولي مخالف با اکثريت نسخ است.
334
گر چه دوريم به ياد تو قدح ميگيريم
بعد منزل نبود در سفر روحاني
از گل پارسيم غنچه عيشي نشکفت
حبذا دجله بغداد و مي ريحاني[286]
سر عاشق که نه خاک در معشوق بود
کي خلاصش بود از محنت سرگرداني
اي نسيم سحري خاک در يار بيار
که کند حافظ از او ديده دل نوراني
غزل 473
وقت را غنيمت دان آن قدر که بتواني
حاصل از حيات اي جان اين دم است تا داني[287]
کام بخشي گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عيش بستاني[288]
باغبان چو من زين جا بگذرم حرامت باد
گر به جاي من سروي غير دوست بنشاني
زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد کشت[289]
عاقلا مکن کاري کورد پشيماني
محتسب(1) نميداند اين قدر که صوفي را
جنس خانگي(2) باشد همچو لعل رماني[290]
(1) چنين استدر خ ، ق ر ي و سودي : خم شکن،
(2) چنين است در جميع نسخ، و مراد از «جنس خانگي» چنانکه سودي نيز تفسير نموده بدون شبهه شراب خانگي است که خواجه در مواضع ديگر نيز بدان مکرر اشاره نموده است مثلا اين بيت او:
شراب خانگي ترس محتسب خورده
بروي يار بنوشيم و بانگ نوشا نوش
و اين بيت ديگر او:
شراب خانگيم بس مي مغانه بيار
که من نمي شنوم بوي خير ازين اوضاع
، و آنچه از بعضي شنيده ام که مراد از جنس خانگي حشيش است ظاهراً بکلي واهي و بي اساس و از جنس خيالات همان معتادين باين گياه بايد باشد،
335
با دعاي شبخيزان اي شکردهان مستيز[291]
در پناه يک اسم است خاتم سليماني
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ[292]
کاين همه نميارزد شغل عالم فاني
يوسف عزيزم رفت اي برادران رحمي
کز غمش عجب بينم حال پير کنعاني
پيش زاهد از رندي دم مزن که نتوان گفت
با طبيب نامحرم حال درد پنهاني
ميروي و مژگانت خون خلق ميريزد
تيز ميروي جانا ترسمت فروماني
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم(1) ليکن
ابروي کماندارت ميبرد به پيشاني
(1) گوش داشتن بمعني نگاه داشتن و محفوظ داشتن و محافظت کردن است (برهان و بهار عجم) خواجه در غزلي ديگر فرموده:
داور اين شاه شجاع آنکه کرد
روح قدس حلقه امرش بگوش
اي ملک العرشمرادش بده
وز خطر چشم بدش دارگوش
سعدي گويد در قصيده در مدح شيراز: بذکر و فکر و عبادت بروح شيخ کبير بحق روز بهان و بحق پنج نماز که گوش دار تو اين شهر نيک مردان را ز دست ظالم بد دين و کافر غماز، و نيز گفته: دو نان نخورند و گوش دارند گويند اميد به که خورده روزي بيني بکام دشمن زرمانده خاکسار مرده، قافيه خورده با مرده چنانکه در وهله اول ممکن است توهم رود غلط نيست چه حرف روي يعني دال متحرک است و از قبيل قافيه بستن مستي و خودپرستي است با تندرستي و چستي در غزل خواجه شمار 434، و قافيه بهشتي و زر تهشتي و مشتي با دشتي در ابيات مشهور دقيقي، بلي اگر روي ساکن ميبود يعني بجاي خورده و مرده خورد و مرد ميبود اجماعاً جايز نبود، رجوع شود براي تفصيل اين مسئله بالمعجم في معايير اشعار العجم چاپ ليدن ص 210 و 242) ، -
(2) پيشاني بمعني شوخي و بي شرمي و سخت روتي و قوت و صلابت است (برهان و بهار عجم) ، سعدي گويد:
نشايد برو سعدي جان ازين کار
مسافر تشنه جلاب مسموم
چون آهن تاب آتش مي نيارد
چرا بايد که پيشاني کند موم
، سلمان گويد:
غمزه و چشم تو شوخ اند ولي آمده اند
ابروان تو به پيشاني از ايشان برسر
، مولوي گويد:
رستم من از خوف در جا عشق از کجا شرم از کجا
اي خاک بر شرم و حيا هنگام پيشاني است اين،
336
جمع کن به احساني حافظ پريشان را
اي شکنج گيسويت مجمع پريشاني
گر تو فارغي از ما اي نگار سنگين دل
حال خود بخواهم گفت پيش آصف(1) ثاني
غزل 474
هواخواه توام جانا و ميدانم که ميداني
که هم ناديده ميبيني و هم ننوشته ميخواني[293]
ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق
نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهاني
بيفشان زلف و صوفي را به پابازي و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشاني
گشاد کار مشتاقان در آن ابروي دلبند است
خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشاني
ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد
که در حسن تو لطفي ديد بيش از حد انساني(2)
چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است
مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشاني
دريغا عيش شبگيري که در خواب سحر بگذشت[294]
نداني قدر وقت اي دل مگر وقتي که درماني
ملول از همرهان بودن طريق کارداني نيست
بکش دشواري منزل به ياد عهد آساني
خيال چنبر زلفش فريبت ميدهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنباني(3) [295]
(1) اين بيت را در خ ق ندارد،
(2) بعضي نسخ : که در حسن تو چيزي يافت بيش از طور انساني،
(3) تضمين مصراعي است از قطعه معروفي از انوري که مطلعش اينست:
نگر تا حلقه اقبال ناممکن بجنباني
سليما ابلها لا بلکه مح و ما و مسکينا
، بقيه قطعه ان شاءالله در حواشي آخر کتاب مذکور خواهد شد،
337
غزل 475
گفتند خلايق که تويي يوسف ثاني
چون نيک بديدم به حقيقت به از آني
شيرينتر از آني به شکرخنده که گويم(1)
اي خسرو خوبان که تو شيرين زماني
تشبيه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهاني
صد بار بگفتي که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زباني
گويي(2) بدهم کامت و جانت بستانم
ترسم ندهي کامم و جانم بستاني
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بيمار که ديدهست بدين سخت کماني
چون اشک بيندازيش از ديده مردم(3)
آن را که دمي از نظر خويش براني
غزل 476
نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو داني
گذر به کوي فلان کن در آن زمان که تو داني
تو پيک خلوت رازي و ديده بر سر راهت[296]
به مردمي نه به فرمان چنان بران که تو داني
بگو که جان عزيزم ز دست رفت خدا را
ز لعل روح فزايش(4) ببخش آن که تو داني
(1) چنين است در خ نخ، بعضي نسخ: که گويند،
(2) بعضي نسخ: گفتي،
(3) چنين است در جميع نسخ باستثناي خ که «حافظ» دارد بجاي «مردم»، - در نسخ جديده بعد ازين بيت يک بيت ديگر که ظاهراً الحاقي است و خواسته اند که بيت تخلصي که کلمه «حافظ» در آن داشته باشد از آن بسازند علاوه دارد از قرار ذيل: ي و سودي : در راه تو حافظ چون قلم کرد ز سر پاي چون نامه چرا يکدمش از لطف نخواني، م و غالب نسخ چاپي: از پيش مران حافظ غمديده خود را کز عشق رخت داد دل و دين و جواني، ت ط : حافظ بجفا از تو شکايت ننمايد زانرو که بهر جور تو لطفي است نهاني،
(4) چنين است در اغلب نسخ ، ق و سودي : فزايت، ضمير شين «فزايش» راجع است ظاهراً بجان و بمعني «او را» است،
338
من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست
تو هم ز روي کرامت چنان بخوان که تو داني[297]
خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است
اسير خويش گرفتي بکش چنان که تو داني
اميد در کمر زرکشت چگونه ببندم
دقيقهايست نگارا در آن ميان که تو داني
يکيست ترکي و تازي در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو داني
غزل 477
دو يار زيرک و از باده کهن دومني
فراغتي و کتابي و گوشه چمني[298]
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم[299]
اگر چه در پي ام افتند هر دم انجمني
هر آن که کنج قناعت به گنج دنيا داد
فروخت يوسف مصري به کمترين ثمني
بيا که رونق اين کارخانه کم نشود
به زهد همچو تويي يا به فسق همچو مني
ز تندباد حوادث نميتوان ديدن
در اين چمن که گلي بوده است يا سمني[300]
ببين در آينه جام نقش بندي غيب
که کس به ياد ندارد چنين عجب زمني[301]
از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوي گلي هست و رنگ نسترني[302]
به صبر کوش تو اي دل که حق رها نکند
چنين عزيز نگيني به دست اهرمني[303 و 304]
مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ
کجاست فکر حکيمي و راي برهمني[305 و 306]
339
غزل 478
نوش کن جام شراب يک مني[307]
تا بدان بيخ غم از دل برکني
دل گشاده دار چون جام شراب
سر گرفته چند چون خم(1) دني[308]
چون ز جام بيخودي رطلي کشي[309]
کم زني از خويشتن لاف مني
سنگسان شو در قدم ني همچو آب
جمله رنگ آميزي و تردامني
دل به مي دربند تا مردانه وار
گردن سالوس و تقوا بشکني[310]
خيز(2) و جهدي کن چو حافظ تا مگر
خويشتن در پاي معشوق افکني
غزل 479
صبح است و ژاله ميچکد از ابر بهمني
برگ صبوح ساز و بده جام يک مني[311]
در بحر مايي و مني افتادهام بيار
مي تا خلاص بخشدم از مايي و مني[312]
خون پياله خور که حلال است خون او
در کار يار باش که کاريست کردني
ساقي به دست باش(3) که غم در کمين ماست
مطرب نگاه دار همين ره که ميزني[313]
(1) دن بفتح دال و تشديد نون که در فارسي بتخفيف استعمال کنند کلمه عربي است بمعني خم قير اندود دراز ولي باريکتر از خم معمولي و در بن آن بر آمدگي تيزي است شبيه ناوک که بر زمين نتواند ايستاد تا در زمين حفره نکنند (کتب لغت)، پس بنابرين اضافه خم به دن از قبيل اضافه عام است بخاص مثل روز جمعه و ماه رمضان و شهر طهران و امثالها،
(2) اين واو عاطفه را در خ ندارد،
(3) بدست باش يعني آگاه باش و تقصير مکن، خواجه حافظ فرمايد:
گرت زدست برآيد مراد خاطرها
بدست باش که خيري بجاي خويشتن است
(فرهنگ سروري)
340
مي ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت
خوش بگذران و بشنو از اين پير منحني[314 و 315]
ساقي به بينيازي رندان(1) که مي بده
تا بشنوي ز صوت مغني هوالغني[316]
غزل 480
اي که در کشتن ما هيچ مدارا نکني
سود و سرمايه بسوزي و محابا نکني[317]
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد اين قوم خطا(2) باشد هان تا نکني
رنج ما را که توان برد به يک گوشه چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکني
ديده ما چو به اميد تو درياست چرا
به تفرج گذري بر لب دريا نکني
نقل هر جور که از خلق کريمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آنها نکني
بر تو گر جلوه کند شاهد ما اي زاهد
از خدا جز مي و معشوق تمنا نکني
حافظا سجده به ابروي چو محرابش بر
که دعايي ز سر صدق جز آن جا نکني
غزل 481
بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کني
خون خوري گر طلب روزي ننهاده کني[318]
آخرالامر گل کوزه گران خواهي شد
حاليا فکر سبو کن که پر از باده کني[319]
(1) چنين است در خ و سودي، م ي: يزدان،
(2) ر نخ س : خطر،
341
گر از آن آدمياني که بهشتت هوس است
عيش با آدمي اي چند پري زاده کني
تکيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگي همه آماده کني
اجرها باشدت اي خسرو شيرين دهنان
گر نگاهي سوي فرهاد دل افتاده کني
خاطرت کي رقم فيض پذيرد هيهات
مگر از نقش پراگنده ورق ساده کني[320]
کار خود گر به کرم(1) بازگذاري حافظ
اي بسا عيش که با بخت خداداده کني
اي صبا بندگي خواجه جلال الدين کن
که جهان پرسمن و سوسن آزاده کني[321]
غزل 482
اي دل به کوي عشق گذاري نميکني
اسباب جمع داري و کاري نميکني
چوگان حکم در کف و گويي نميزني
باز ظفر به دست و شکاري نميکني
اين خون که موج ميزند اندر جگر تو را
در کار رنگ و بوي نگاري نميکني
مشکين از آن نشد دم خلقت که چون صبا
بر خاک کوي دوست گذاري نميکني
ترسم کز اين چمن نبري آستين گل
کز گلشنش تحمل خاري نميکني[322]
در آستين جان تو صد نافه مدرج است[323]
وان را فداي طره ياري نميکني
(1) چنين است در خ نخ ر و سودي : ساير نسخ: بخدا،
342
ساغر لطيف و دلکش و مي افکني به خاک
و انديشه از بلاي خماري نميکني
حافظ برو که بندگي پادشاه وقت(1)
گر جمله ميکنند تو باري نميکني
غزل 483
سحرگه ره روي در سرزميني
هميگفت اين معما با قريني
که اي صوفي شراب آن گه شود صاف
که در شيشه برآرد(2) اربعيني[324]
خدا زان خرقه بيزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستيني
مروت گر چه نامي بينشان است
نيازي عرضه کن بر نازنيني
ثوابت باشد اي داراي خرمن
اگر رحمي کني بر خوشه چيني[325]
نميبينم نشاط عيش(3) در کس[326]
نه درمان دلي نه درد ديني[327]
درونها تيره شد باشد که از غيب
چراغي برکند خلوت نشيني
گر انگشت سليماني نباشد
چه خاصيت دهد نقش نگيني
اگر چه رسم خوبان تندخوييست
چه باشد گر بسازد با غميني
ره ميخانه بنما تا بپرسم
مال خويش را از پيش بيني
(1) چنين است در خ ، س: بارگاه شاه ساير نسخ: بارگاه دوست،
(2) چنين است در اکثر نسخ، بعضي ديگر: بماند،
(3) خ ر ي: نشاط و عيش (با واو عاطفه)،
343
نه حافظ را حضور درس خلوت[328]
نه دانشمند را علم اليقيني
غزل 484
تو مگر بر لب آبي به هوس بنشيني(1)
ور نه هر فتنه که بيني همه از خود بيني
به خدايي که تويي بنده بگزيده او
که بر اين چاکر ديرينه کسي نگزيني
گر امانت به سلامت ببرم باکي نيست
بي دلي سهل بود گر نبود بيديني
ادب و شرم تو را خسرو مه رويان کرد
آفرين بر تو که شايسته صد چنديني
عجب از لطف تو اي گل که نشستي با خار
ظاهرا مصلحت وقت در آن ميبيني
صبر بر جور رقيبت چه کنم گر نکنم
عاشقان را نبود چاره بجز مسکيني
باد صبحي به هوايت ز گلستان برخاست(3)
که تو خوشتر ز گل و تازهتر از نسريني
شيشه بازي سرشکم نگري از چپ و راست
گر بر اين منظر بينش نفسي بنشيني
(1) چنين است در اغلب نسخ بدون واو عاطفه ، ق رو سودي : درس و خلوت (با واو عطف)،
(2) چنين است باثبات فعل در جميع نسخ خطي که نزد اينجانب موجود است از قديم و جديد بدون استثناء بعضي نسخ چاپي: ننشيني (بانون)، و آن تحريف است ضاهراً ، و مقصود شعر واضح است يعني اگر خواهي که فتنه که در جهان از بر خاستن خود بر پاکرده بنشيند بايد لحظه بر لب آبي بهوس بنشيني ورنه يعني اگر برخيزي هر فتنه که بيني همه از خود بيني، و اين مضموني است بسيار شايع نزد شعرا، سعدي گويد:
بنشين يک نفس اي فتنه که برخاست قيامت
فتنه نادر بنشيند چو تو در حال قيامي
و نيز گويد : اي آتش خرمن عزيزان بنشين که هزار فتنه برخاست ، -
(3) چنين است در خ ق س بعضي نسخ بجاي اين مصراع : حيفم آيد که خرامي بتماشاي چمن،
344
سخني(1) بيغرض از بنده مخلص بشنو
اي که منظور بزرگان حقيقت بيني
نازنيني چو تو پاکيزه دل و پاک نهاد
بهتر آن است که با مردم بد ننشيني
سيل اين اشک روان صبر و دل حافظ برد
بلغ الطاقه يا مقله عيني بيني(2)
تو بدين نازکي و سرکشي اي شمع چگل
لايق بندگي(3) خواجه جلال الديني[329]
غزل 485
ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوي
من نگويم چه کن ار اهل دلي خود تو بگوي
بوي يک رنگي از اين نقش نميآيد خيز
دلق آلوده صوفي به مي ناب بشوي
سفله طبع است جهان بر کرمش تکيه مکن
اي جهان ديده ثبات قدم از سفله مجوي
دو نصيحت کنمت بشنو و صد گنج ببر[330]
از در عيش درآ و به ره عيب مپوي[331]
شکر آن را که دگربار رسيدي به بهار
بيخ نيکي بنشان و ره تحقيق بجوي(4)
روي جانان طلبي آينه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روي
(1) چنين است در خ س و سودي ، ساير نسخ: سخن،
(2) بلغ الطاقه يعني طاقتم رسيد يعني بآخر رسيد، سعدي گويد:
طاقت برسيد و هم نگفتم
عشقت که ز خلق مي نهفتم
، - و بيني بکسر باء امر حاضر مفرد مؤنث است از بان يبين بمعني جدا شدن و دور شدن ، يعني طاقتم بآخر رسيد از گريه اي چشم من دور شو و جداشو از من،
(3) چنين است در خ س ، بعضي نسخ : بر نگه
(4) چنين است در ت ط حم، خ و سودي: گل توفيق ببوي، ساير نسخ اين بيت را ندارند،
345
گوش بگشاي که بلبل به فغان ميگويد
خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوي[332]
گفتي از حافظ ما بوي ريا ميآيد
آفرين بر نفست باد که خوش بردي بوي
غزل 486
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوي
ميخواند دوش درس مقامات معنوي
يعني بيا که آتش موسي نمود گل(1)
تا از درخت نکته توحيد بشنوي
مرغان باغ قافيه سنجند و بذله گوي
تا خواجه مي خورد به غزلهاي پهلوي
جمشيد جز حکايت جام از جهان نبرد
زنهار دل مبند بر اسباب دنيوي[333]
اين قصه عجب شنو از بخت واژگون
ما را بکشت يار به انفاس عيسوي
خوش وقت(2) بوريا و گدايي و خواب امن[334]
کاين عيش نيست درخور اورنگ خسروي
چشمت به غمزه خانه مردم خراب(3) کرد
مخموريت مباد که خوش مست ميروي
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کاي نور چشم من بجز از کشته ندروي[335]
(1) يعني گل نمودار آتش موسي شد ، يعني آتشي که در وادي ايمن بر درخت عتيق بر آنحضرت ظاهر گرديد و آوازي از آن برآمد که يا موسي اني انا الله رب العالمين، و مصراع ثاني متمم همين معني است و مراد از نکته توحيد اشاره بهمان نداي درخت است،
(2) چنين است در جميع نسخ خطي موجوده نزد من، بعضي نسخ چاپي: خوش فرش،
(3) چنين است در اغلب نسخ، ق و سودي : سياه،
346
ساقي مگر وظيفه حافظ زياده داد
کشفته گشت طره دستار مولوي
غزل 487
اي بيخبر بکوش که صاحب خبر شوي
تا راهرو نباشي کي راهبر شوي[336]
در مکتب حقايق پيش اديب عشق
هان اي پسر بکوش که روزي پدر شوي[337]
دست از مس وجود چو مردان ره بشوي
تا کيمياي عشق بيابي و زر شوي[338]
خواب و خورت ز مرتبه خويش دور کرد
آن گه رسي به خويش که بي خواب و خور شوي[339]
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوي[340]
يک دم غريق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به يک موي تر شوي[341]
از پاي تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بي پا و سر شوي[342]
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زين پس شکي نماند که صاحب نظر شوي[343]
بنياد هستي تو چو زير و زبر شود
در دل مدار هيچ که زير و زبر شوي[344]
گر در سرت هواي وصال است حافظا
بايد که خاک درگه اهل هنر شوي[345]
غزل 488
سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهي[346]
گفت بازآي که ديرينه اين درگاهي
347
همچو جم جرعه ما کش(1) که ز سر دو جهان
پرتو جام جهان بين دهدت آگاهي(2) [347]
بر در ميکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهي[348]
خشت زير سر و بر تارک هفت اختر پاي
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهي
سر ما و در ميخانه که طرف بامش
به فلک بر شد و ديوار بدين کوتاهي
قطع اين مرحله بي همرهي خضر مکن[349]
ظلمات است بترس از خطر گمراهي
اگرت سلطنت فقر ببخشند اي دل[350]
کمترين ملک تو از ماه بود تا ماهي(3)
تو دم فقر نداني زدن از دست مده[351]
مسند خواجگي و مجلس تورانشاهي
حافظ خام طمع شرمي از اين قصه بدار
عملت چيست که فردوس برين ميخواهي
غزل 489
اي در رخ تو پيدا انوار پادشاهي
در فکرت تو پنهان صد حکمت الهي
(1) چنين است در خ س نخ ، ساير نسخ: جرعه مي،
(2) در بسياري از نسخ اينجا بيت ذيل را علاوه دارند:
با گدايان در ميکده اي سالک راه
بادب باش گر از سر خدا آگاهي
،
(3) خ ي اينجا بيت ذيل را علاوه دارند که در حقيقت از حيث معني و مضمون و قافيه عين بيت ششم است و گويا يکي ازين دو بيت اصلاح و عباره اخراي بيت ديگر بوده از خود خواجه و سپس بعضي نستاخ، هر دو را درين غزل ثبت کرده اند:
گذرت بر ظلماتست بجو خضر رهي که درين مرحله بسيار بود گمراهي،
(4) خ: منصب،
(5) چنين است در خ ، ساير نسخ: مزدش دو جهان ميخواهي، - نخ درين غزل بيت ذيل را علاوه دارد:
فکر و انديشه جميلست کنون ميبايد گوشوارش ز در و دانه تو را نشاهي،
348
کلک تو بارک الله بر ملک و دين گشاده
صد چشمه آب حيوان از قطره سياهي
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملک آن توست و خاتم فرماي هر چه خواهي
در حکمت(1) سليمان هر کس که شک نمايد
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهي
باز ار چه گاه گاهي بر سر نهد کلاهي
مرغان قاف(2) دانند آيين پادشاهي
تيغي که آسمانش از فيض خود دهد آب
تنها جهان بگيرد بي منت سپاهي
کلک تو خوش نويسد در شان يار و اغيار
تعويذ جان فزايي افسون عمر کاهي
اي عنصر تو مخلوق از کيمياي عزت
و اي دولت تو ايمن از وصمت تباهي
ساقي بيار آبي از چشمه خرابات
تا خرقهها بشوييم از عجب خانقاهي[352]
عمريست پادشاها کز مي تهيست جامم
اينک ز بنده دعوي و از محتسب گواهي
گر پرتوي ز تيغت بر کان و معدن افتد
ياقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهي
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشينان
گر حال بنده پرسي از باد صبحگاهي
جايي که برق عصيان بر آدم صفي زد[353]
ما را چگونه زيبد دعوي بيگناهي
حافظ چو پادشاهت گه گاه ميبرد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهي(3) [354]
(1) چنين است در خ ي ، ساير نسخ : حشمت،
(2) يعني عنقا، خواجه در غزل ديگر گويد:
ببر ز خلق و ز عنقا قياس کار بگير
که صيه گوشه نشينان ز قاف تا قافست
،
(3) در عموم نسخ موجوده نزد اينجانب باستثناي خ ر اينجا بيت ذيل : علاوه دارد:
يا ملجأ البرايا يا واهب العطايا
عطفاً علي مقل حلت به الدواهي
،
349
غزل 490
در همه دير مغان نيست چو من شيدايي(1)
خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي[355]
دل که آيينه شاهيست غباري دارد
از خدا ميطلبم صحبت روشن رايي[356]
کردهام توبه به دست صنم(2) باده فروش
که دگر مي نخورم بي رخ بزم آرايي
نرگس ار لاف زد از شيوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پي نابينايي
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروايي
جويها بستهام از ديده به دامان که مگر[357]
در کنارم بنشانند سهي بالايي
کشتي باده بياور که مرا بي رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دريايي
سخن غير مگو با من معشوقه پرست[358]
کز وي و جام ميام نيست به کس پروايي
اين حديثم چه خوش آمد که سحرگه ميگفت
بر در ميکدهاي با دف و ني ترسايي
گر مسلماني از اين است که حافظ دارد
آه اگر از پي امروز بود فردايي[359]
غزل 491
به چشم کردهام(3) ابروي ماه سيمايي
خيال سبزخطي نقش بستهام جايي[360]
(1) قاضي نورالله ششتري در مجالس المومنين در مجلس هفتم در شرح احوال فاضل مشهور جلال الدين دواني متوفي در سنه 908 گويد از جمله تأليفات وي شرحي است عرفاني بر اين غزل خواجه – اين شرح در اين اواخر در مجله «ارمغان» منطبقه طهران بچاپ رسيده است،
(2) چنين است در اکثر نسخ، بعضي ديگر: صنمي،
(3) بچشم کردن کنايه از انتخاب نمودن و نشان کردن باشد (برهان)
1 وَ ما اَمرُنا اِلّا واحِدَةٌ
2 دنياي ديگر (ر ک ف)
3 بي اعتباري جهان از نظر حافظ، دم را غنيمت شمردن
4 مرشد و دليل راه
5 توحيد کامل
6 علم رسمي و علم افاضي
7 علم فداي عيش (ر ک ف).
8 عشق و آفرينش
9 سبزه خط (ر ک ف).
10 انسان قبل الدنيا و بعد الدنيا (ر ک ف).
11 گدايي (ر ک ف).
12 اميد (اِنَّ لِرَبِّکُم في اَيامِ دَهرِکُم نَفََحاتٌ...).
13 عارف، نه حکيم
14 دنياي ديگر، معاد (ر ک ف).
15 انجوي: «گوهر معرفت اندوز» ر ک مقدّمه ص 116و ص 193.
16 عنايت الهي و سختي راه
17 گدايي (ر ک ف).
18 مرشد و ولي
19 «مزاد» لغت نامأنوس (ر ک ف).
20 تحقثير مدرسه
21 محبت
22 تسليم، نه مجادله با مرشد.
23 ]سحر خيزي و دعا[ (ر ک ف).
24 عقل و عشق (ر ک ف)
25 عبادت عارف
26 عبوديت نه ربوبيت
27 رک ضميمه
28 قلندري نه صوفيگري
29 اَرِني، لقاءالله
30 قيامت
31 اغتنام وقت به معني حقيقي (ر ک ف).
32 بيابان فنا
33 عزّت نفس عارفانه
34 عقل (ر ک ف).
35 شکايت از شيراز (رک ف).
36 اغتنام دم از نظر حافظ
37 حدّ حافظ
38 سخن اهل دل
39 شکايت
40 «مي» در قاموس حافظ، شراب موهوم
41 دوره انقباض روح
42 استمداد از ولي کامل
43 صداقت و محبّت و احسان
44 شکايت
45 قضا و قدر
46 وصل و لقاء الله
47 مجذوب سالک
48 خنده و گريه، شب و سحر (ر ک ف).
49 مقام ولايت عرفاني
50 نوعي تضاد و جمع هستي و نيستي
51 نوعي تضاد و جمع هستي و نيستي
52 شاه منصور
53 ظاهراً مقصود، حمد براي شفاي بيمار است؛ تمام اشعار حکايت از عيادت در حال مرض مي کند.
54 !!
55 خط خوش (ر ک ف).
56 نقد خرقه پوي و صوفي
57 ترجيح رند بر صوفي
58 نيروي محبّت
59 دامن دوست به دست آر..
60 پيراهن دريدن غنچه (ر ک ف).
61 درس از طبيعت
62 جامه بر تن دريدن (ر ک ف).
63 اشاره است به حديث «اِنّي لآنشِقُ رَوحَ الرَّحمنِ مِن طَرَفِ اليمَن» (ر ک ف).
64 سرانجام، قيامت (ر ک ف).
65 دم عرفاني
66 ديدار ديدن!! (ر ک ف).
67 گدايي (ر ک ف).
68 جامه در نيکنامي دريدن (ر ک ف).
69 دم عرفاني
70 قيامت (ر ک ف).
71 وَ مَن کانَ في هذِهِ اَعمي وَ اَضَلُّ سَبيلاً
72 شاه يحيي و درويش پروريدن
73 عشق پاک حافظ
74 طريقت
75ر ک ضميمه
76ر ک ضميمه
77 ر ک ضميمه
78ر ک ضميمه
79رک ضميمه
80رک ضميمه
81رک ضميمه
82ر ک ضميمه
83 ر ک ضميمه
84 سريان عشق
85 عارض لب (ر ک ف).
86 عطف به صحفه 189، راز پوشيدن زن، اين بيت حافظ نشان مي دهد ممدوح زن است (ر ک ف).
87 يا رب دعاي خسته دلان مستجاب کن.
88 زهد و توبه و طامات
89 باده پرستي
90 مجلس روحانيان
91 فقيه
92 قلندر
93 يا مَن هُوَ اختَفي لِفَرطِ نوِرِه
94 طرد خاطرات (ر ک ف).
95 زهد و عرفان
96 مرشد
97 عقل و عشق (ر ک ف).
98 حافظ پشمينه پوش
99 حافظ خود را تا پيري به عنوان زاهد و عالم وصف مي کند.
100 حضور نماز
101 گريه
102 مستي توأم با راز و نياز
103 جور محبوب
104 جور محبوب
105 جور محبوب
106 جور محبوب
107 جور محبوب
108 جور محبوب
109 فنا
110 ناله حافظ در محراب (ر ک ف).
111 شاه منصور
112 گدايي عرفاني (ر ک ف).
113 سختي راه و ضرورت گذشتن از همه چيز
114 همت پاک دينان
115 غم، هنر عشق
116 ]حافظ و شيرين پسر[ (ر ک ف).
117 بهشت (ر ک ف).
118 عموم فيض
119 حافظ و جبر
120 اَالدُّنيا مَزرِعَةُ الاخِرَةِ (ر ک ف).
121 عالم آخرت (ر ک ف).
122 سابقه رحمت بر غضب
123 دم عرفاني
124 آتش دين سوز زهد و ريا (زهد مذموم حافظ) آنچانانکه در ص 331 «رندي» تفسير شده است و «عيش» در ص 342 تفسير شده است (ر ک ف).
125 رک پاورقي ص 350.
126 مدح در پيرانه سري ولي به اميد عفو، و مي رساند که از ترس بوده است.
127 رک پاورقي ص 350
128 ابرو = حاجب
129 خطّ عذار (ر ک ف).
130 قصّه ارباب معرفت (ر ک ف).
131 دليل راه
132 وصال و وصول
133 درس شبانه، ورد سحرگاه (ر ک ف).
134 تسليم و رضا
135 شيخ و واعظ
136 شعر عربي
137 مرا آن ده که آن به
138 رأي پير از بخت جوان به
139 زاينده رود، شيراز
140 اختلاف ظرفيتها و مبرّا بودن او از همه
141 مدح شاه نصرة الدين (يحيي)، (ر ک ف).
142 وصال
143 مغبچه، آگاه کننده سالک (ر ک ف).
144 ]حافظ و شيرين پسر[ (ر ک ف).
145 پيري
146 حافظ و لُغز گويي (ر ک ف).
147 شرب ]ترکيب ضعيف[ (ر ک ف).
148 جيب قصب
149 عقل و عشق (ر ک ف).
150 ايمني از سقوط
151 ترک خود
152 عشق جاوداني حق با خود
153 وحدت وجود (رک ف).
154 سير و سلوک کرانه اش پيدا نيست.
155 رک ضميمه
156 طامات و خرافات
157 انجوي: مرغ سحر
158 خواب عدم (ر ک ف).
159 شراب کوثر و حور (ر ک ف).
160 کلمه اي غريب و نامأنوس است در زبان فارسي (ر ک ف).
161 زمانه هيچ نبخشد که باز نستاند
162 عشوه دنيا
163 سريان عشق در جميع موجودات
164 عشق خدا در دل انسان
165 حافظ خلوت نشين
166 مدح
167 نصرة الدين شاه يحيي (ر ک ف).
168 عشق، يگانه وسيله رهيدن از خود
169 خودبيني
170 گل و خار
171 هدف و مقصود آفرينش، عشق است
172 ترک معاشرت با نا اهلان
173 ثمره هجران وصل است
174 آمرزش نقد
175 مقام انسان
176 دم حافظ چه دمي است؟
177 لهجه شيرازي قديم
178 ايضاً لهجه شيرازي
179 ايضا لهجه شيرازي
180 ايضاً لهجه شيرازي
181 طريقت
182 مدح
183 دعاي صبح و آه شب (ر ک ف).
184 درويش خرسند
185 حافظ، همدم مرغان صبح خوان (ر ک ف).
186 غيرت (حسادت)
187 خط مشکين (ر ک ف).
188 صومعه و گوهر عشق
189 قرآن
190 سحر خيزي حافظ (ر ک ف).
191 حافظ و مسأله اختيار
192 حافظ و مسأله اختيار
193 سعي و عمل
194 عشق عمومي الهي
195 نقدحضور
196 روح، دل، خدا
197 جهان ديگر يا انسان قبل الدنيا (ر ک ف)
198 ]حافظ و شيرين پسر] (ر ک ف).
199 جذبه عارفانه
200 شکر انعام الهي
201 غم افتادگان
202 فروتني
203 ]خاطر مجموع[ (ر ک ف).
204 مقايسه شاه و درويش
205 تصوّف
206 صلح، نه جنگ
207 فقر و قناعت
208 سريان عشق، ارادت ولي کامل
209 ]مي صبوح و شکر خواب بامداد[ (ر ک ف).
210 توبه و گريه سحري (ر ک ف).
211 مکرّر در ص 25.
212 ولي کامل
213 ]شاهد هرجايي[ (ر ک ف).
214 ر ک ضميمه
215 تخت (ظ)
216 سريان عشق در جميع موجودات و ولايت ولي
217 سريان عشق در جميع موجودات و ولايت ولي
218 طريق عشق خطرناک است (ر ک ف).
219 انجوي: «مرا در اين ظلمات آنکه رهنمايي کرد نياز نيم شبي بود و گريه سحري» ]توبه و گريه سحري[ (ر ک ف).
220 جبر و اختيار، مقام وصول و لقاء الله
221 عقل و عشق (ر ک ف).
222 مستي عشق و مستي آب انگور
223 دم حافظ
224 لذّت ترک لذّت و ترک دنيا
225 از غنچه درآمدن (ر ک ف).
226 فراق و جدايي و نوحه و سريان عشق
227 تصوّف
228 فراق و جدايي
229 ]ترکيب ضعيف[ (ر ک ف).
230 خواجه تورانشاه
231 مدح
232 ]حافظ و شيرين پسر [ (ر ک ف).
233 شاهبازان طريقت
234 طور و وادي ايمن (رک ف).
235 غفلتها و موعظه عالي در اين باب
236 مفهوم بهشت از نظر حافظ، انسان بعد الدنيا (ر ک ف).
237 پير و مرشد
238 رک ضميمه
239 آنچه موسيقي به عارف مي آموزد (ذکر الله) ]موسيقي و سماع عرفاني[ (رک ف).
240 در انجوي اين بيت دوم مقدّم است و همان اصحّ است.
241 انجوي: «قصه باطل» و ظاهراً آن اصحّ است.
242 سلوک عارف
243 مجذوب سالک (ر ک ف).
244 شب زنده داري حافظ (ر ک ف).
245 حافظ شهر
246 ولايت عرفاني
247 جنون عشق، شرط راه
248 در اين بيت نيز مانند بيت صفحه 272 «زن» توصيف شده است.
249 ؟
250 انجوي: «بر سر بيمار مي کشي»، رک مقدمه انجوي ص 113.
251 عقل و مستي
252 پيري و جواني
253 دختر رز، گه گه دور انداختي
254 شمسة کَرمٍ
255 زاد راهروان
256 قلّاشي و لا ابالي گري
257 چهار چيز
258 دم حافظ
259 مدح
260 مدح
261 ابونصر ابوالمعالي
262 موسيقي، مثاني و مثالت (ر ک ف).
263 خط هلالي (ر ک ف).
264 خدا داند حافظ را غرض چيست (ر ک ف).
265 انجوي: «رفتم به باع تا که بچينم سحر گلي» (اين هم ظاهراً اصطلاحي است که بعد کرده اند).
266 اوضاع فلک
267 مي و عشق و ماه رمضان (ر ک ف).
268 روزه
269 خانقاه
270 مدح
271 بدنامي و نيکنامي
272 تو که کيميا فروشي...
273 نظامي
274 درد مطلوب
275 4اهل کام را در رندي راه نيست (تفسير بسيار خوب براي «رندي» ) همچنانکه در صفحه 281 «زهد مذموم حافظ» تفسير شده است «عيش» در ص 342 تفسير شده است (ر ک ف).
276 آدمي و عالمي ديگر
277 استغناي عشق
278 عقل و عشق (ر ک ف).
279 مال وقف
280 چون و چرا – عقل و عشق
281 طبيب جسم طبيب روح
282 ؟نفرت از ريا و سالوس
283 ضرورت غم در عشق الهي (ر ک ف).
284 انجوي: «به کشتزار..»
285 دعاي شب و نياز صبحدم (رک ف).
286 فارس يا بغداد؟
287 ايضاً مفهوم دم عرفاني
288 ايضاً مفهوم دم عرفاني
289 ذوق باده
290 شراب خانگي
291 دعاي شب خيزان (ر ک ف).
292 منع از طرب!!
293 مرشد و ولي کامل
294 خواب سحر (ر ک ف).
295 اين مصراع لااقل برابر است با آنچه در متن آمده است.
296 پيک خلوت راز
297 سخن رمزي حافظ (رک ف).
298 مي، رفيق، فراغت، کتاب (ر ک ف).
299 دنيا و آخرت
300 شکايت از حوادث زمان
301 شکايت از حوادث زمان
302 شکايت از حوادث زمان
303 شکايت از حوادث زمان
304 اعتماد به حق
305 شکايت از حوادث زمان
306 رأي برهمني
307 جام يک مني (اگر مقصود شراب انگور باشد گاو را مي ترکاند).
308 خمّ دني – ترکيب ضعيف (ر ک ف).
309 جام بيخودي
310 سالوس و تقوا
311 ايضاً جام يک مني!
312 ايضاً مي عرفاني
313 راه: مقام در موسيقي
314 موسيقي و عرفان (ر ک ف).
315 دم عرفاني حافظ (ر ک ف).
316 ايضاً موسيقي و عرفان
317 باختن سود و سرمايه در عشق
318 روزي، قسمت
319 دم حافظ (ر ک ف).
320 تصفيه نفس از تفرّق و نقش پراکنده (ر ک ف).
321 مدح خواجه جلال الدين
322 توأم بودن غم و نشاط در جهان (ر ک ف).
323 انسان از نظر عرفان (ر ک ف).
324 مَن اَخلَصَ لِلهِ اَربَعينَ صَباحاً... (ر ک ف).
325 پير، ولي کامل، قطب
326 مفهوم «عيش» از نظر حافظ، رک ص 319، آنچنانکه «زهد» در ص 281 و «رندي» در ص 329 تفسير شده است.
327 دردين
328 درس خلوت، الهام و اشراق
329مدح خواجه جلال الدين
330 پند و اندرز
331 عيش دنيوي (ر ک ف).
332 اختيار
333 عيش دنيوي (ر ک ف).
334 گدايي (ر ک ف).
335 اَلدُّنيا مَزرِعَةُ الاخِرَةِ (ر ک ف).
336 آگاهي عرفاني
337 خدمت ولّي و قطب تا رسيدن به مقام ولايت
338 فنا
339 رياضت و تزکيه نفس
340 بقاء الله
341 مقام اعتصام و جلو افتادن از گناه
342 ايضاً بقاء بالله
343 ايضاً آگاهي عرفاني
344 بقاء بعد الفناء
345 خدمت ولي و قطب
346 هاتف ميخانه (ر ک ف).
347 مي عرفاني و سرّ دو جهان
348 ولايت عرفاني
349 پير طريقت
350 سلطنت فقر (ر ک ف).
351 ايضاً فقر
352 مي عرفاني
353 برق عصيان بر آدم صفي (ر ک ف).
354 مدح
355 رک ضميمه
356 تصفيه دل با مصاحبت پير و مرشد و کامل
357 گريه
358 معشوقه (ر ک ف)
359 معاد (ر ک ف)
360 سبز خط (ر ک ف).
350
اميد هست که منشور عشقبازي من
از آن کمانچه ابرو رسد به طغرايي(1) [1]
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت
در آرزوي سر و چشم مجلس آرايي
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد
بيا ببين که کرا(2) ميکند تماشايي[2]
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد
که ميرويم به داغ بلندبالايي[3]
زمام دل به کسي دادهام من درويش
که نيستش به کس از تاج و تخت پروايي
در آن مقام که خوبان ز غمزه تيغ زنند
عجب مدار سري اوفتاده در پايي
مرا که از رخ او ماه در شبستان است
کجا بود به فروغ ستاره پروايي
فراق و وصل چه باشد رضاي دوست طلب[4]
که حيف باشد از او غير او تمنايي[5]
درر ز شوق برآرند ماهيان به نثار
اگر سفينه حافظ رسد به دريايي
(1) منشور بمعني فرمان پادشاهي مهر ناکرده است (منتهي الارب) و طغرا عبارت بوده از چند خط قوسي تو در توي متوازي شامل نام و القاب سلطان وقت که در بالاي فرامين بطرز مخصوصي رسم ميکرده اند و علامت صحه و امضاي فرمان بوده است، و «رسد بطغرائي» در بيت خواجه يعني بصحه برسد و بامضا و توقيع موشح گردد، و چون طغرا بشکل کمان بوده لهذا شعرا غالباً ابرو کمان و بلال را بدان تشبيه ميکرده اند، خواجه گويد در غزل ديگر: مطبوع تر ز نقش تو صورت نبست باز طغرانويس ابروي مشکين مثال تو (مثال نيز بمعني فرمان پادشاهي است)، و نيز گويد:
هلالي شد تنم زين غم که با طغراي ابوريش
که باشد مه که بنمايد ز طاق آسمان ابرو
، -
(2) گرا گرون بکسر کاف اول بمعني کرايه کردن و ارزيدن و لايق بودن است يعني بيک تماشا مي ارزد و لايق است، و منوچهري اين کلمه را «کري کردن« با ماله الف استعمال کرده است آنجا که گفته :
از حکيمان خراسان کو شهيد و رودکي
بو شوکور بلخي و بوالفتح بستي هکذي
گو بيائيده ببينيد اين شريف ايام ما
تا کند هرگز شما را شاعري کردن کري،
351
غزل 492
سلامي چو بوي خوش آشنايي
بدان مردم ديده(1) روشنايي
درودي چو نور دل پارسايان
بدان شمع خلوتگه پارسايي[6 و 7]
نميبينم از همدمان هيچ بر جاي
دلم خون شد از غصه ساقي کجايي
ز کوي مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشايي[8]
عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد ميبرد شيوه بيوفايي[9]
دل خسته من گرش همتي هست
نخواهد ز سنگين دلان موميايي
مي صوفي افکن کجا ميفروشند
که در تابم از دست زهد ريايي[10]
رفيقان چنان عهد صحبت شکستند
که گويي نبودهست خود آشنايي[11]
مرا گر تو بگذاري اي نفس طامع
بسي پادشايي(2) کنم در گدايي[12]
بياموزمت کيمياي سعادت
ز همصحبت بد جدايي جدايي[13]
مکن حافظ از جور دوران شکايت
چه داني تو اي بنده کار خدايي[14]
غزل 493
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است که بازآيي
(1) چنين است در جميع نسخ خطي موجود نزد اينجانب، بعضي نسخ چاپي: مردم ديده را ،
(2) نخ ي : پادشاهي،
352
دايم گل اين بستان شاداب(1) نميماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايي
ديشب گله زلفش با باد هميکردم
گفتا غلطي بگذر زين فکرت سودايي
صد باد صبا اين جا با سلسله ميرقصند
اين است حريف اي دل تا باد نپيمايي
مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پاياب(2) شکيبايي
يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايي[15 و 16]
ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست
شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايي
اي درد توام درمان در بستر ناکامي
و اي ياد توام مونس در گوشه تنهايي
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم(3)
لطف آن چه تو انديشي حکم آن چه تو فرمايي
فکر خود و راي خود در عالم رندي نيست[17]
کفر است در اين مذهب خودبيني و خودرايي[18]
زين دايره مينا خونين جگرم مي ده
تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينايي[19]
حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد
شاديت مبارک باد اي عاشق شيدايي
غزل 494
اي دل گر از آن چاه زنخدان به درآيي
هر جا که روي زود پشيمان به درآيي
(1) چنين است در اکثر نسخ، خ م : سيراب،
(2) چنين است در غالب نسخ قديمه، م ر ي: پايان ، - پاياب بمعني تاب و طاقت و مقاومت است (برهان)،
(3) نخ ي : پرگاريم،
353
هش دار که گر وسوسه عقل کني گوش
آدم صفت از روضه رضوان به درآيي[20]
شايد که به آبي فلکت دست نگيرد
گر تشنه لب از چشمه حيوان به درآيي
جان ميدهم از حسرت ديدار تو چون صبح
باشد که چو خورشيد درخشان به درآيي[21]
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآيي[22]
در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآيي
بر رهگذرت بستهام از ديده دو صد جوي
تا بو که تو چون سرو خرامان به درآيي
حافظ مکن انديشه که آن يوسف مه رو
بازآيد و از کلبه احزان به درآيي
غزل 495
مي خواه و گل افشان کن از دهر چه ميجويي
اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه ميگويي
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقي را
لب گيري و رخ بوسي مي نوشي و گل بويي
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بياموزد از قد تو دلجويي
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
اي شاخ گل رعنا از بهر که ميرويي
امروز که بازارت پرجوش خريدار است
درياب و بنه گنجي از مايه نيکويي
چون شمع نکورويي در رهگذر باد است
طرف هنري بربند از شمع نکورويي
354
آن طره که هر جعدش صد نافه چين ارزد
خوش بودي اگر بودي بوييش ز خوش خويي
هر مرغ به دستاني در گلشن شاه آمد
بلبل به نواسازي حافظ به غزل گويي
ايضاً له(1) ]23 [
الا اي آهوي وحشي کجايي
مرا با توست چندين آشنايي
دو تنها و دو سرگردان دو بيکس
دد و دامت کمين از پيش و از پس
بيا تا حال يکديگر بدانيم
مراد هم بجوييم ار توانيم
که ميبينم که اين دشت مشوش
چراگاهي ندارد خرم و خوش [24]
که خواهد شد بگوييد اي رفيقان
رفيق بيکسان يار غريبان
مگر خضر مبارک پي درآيد
ز يمن همتش کاري گشايد [25]
مگر وقت وفا پروردن آمد
که فالم لا تذرني فردا آمد [26 و 27]
چنينم هست ياد از پير دانا
فراموشم نشد، هرگز همانا (2)
که روزي رهروي در سرزميني
به لطفش گفت رندي رهنشيني
(1) چنين است عنوان عام اين اشعار در عموم نسخ قديمه بدون عنوان خاصي ولي در نسخ جديده: «مثنويات» يا «مثنوي»،
(2) اين بيت را فقط در ق دارد،
355
که اي سالک چه در انبانه داري
بيا دامي بنه گر دانه داري
جوابش داد گفتا دام دارم
ولي سيمرغ ميبايد شکارم [28]
بگفتا چون به دست آري نشانش
که از ما بينشان است آشيانش
چو آن سرو روان شد کارواني
چو شاخ سرو ميکن ديدهباني [29]
مده جام مي و پاي گل از دست
ولي غافل مباش از دهر سرمست [30]
لب سر چشمهاي و طرف جويي
نم اشکي و با خود گفت و گويي [31]
نياز من چه وزن آرد بدين ساز
که خورشيد غني شد کيسه پرداز
به ياد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران [32]
چنان بيرحم زد تيغ جدايي
که گويي خود نبودهست آشنايي
چو نالان آمدت آب روان پيش
مدد بخشش از آب ديدهي خويش[33]
نکرد آن همدم ديرين مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارکپي تواند
که اين تنها بدان تنها رساند [34]
تو گوهر بين و از خر مهره بگذر
ز طرزي کن نگردد شهره بگذر(1)
چو من ماهي کلک آرم به تحرير
تو از نون والقلم ميپرس تفسير[35]
(1) چنين است در خ و در اغلب نسخ ديگر (؟)، بعضي نسخ: بطرزي الخ ، نص : بطرزي کو نگردد شهره بگذر،
356
روان را با خرد درهم سرشتم
وز آن تخمي که حاصل بود کشتم [36]
فرحبخشي در اين ترکيب پيداست [37]
که نغز شعر و مغز جان(1) اجزاست [38]
بيا وز نکهت اين طيب اميد
مشام جان معطر ساز جاويد
که اين نافه ز چين جيب حور است
نه آن آهو که از مردم نفور است
رفيقان قدر يکديگر بدانيد
چو معلوم است شرح از بر مخوانيد
مقالات نصيحت گو همين است [39]
که سنگانداز هجران در کمين است
ايضاً له(2)
بيا ساقي آن مي که حال آورد
کرامت فزايد کمال آورد [40]
به من ده که بس بيدل افتادهام
وز اين هر دو بيحاصل افتادهام
بيا ساقي آن مي که عکسش ز جام
به کيخسرو و جم فرستد پيام
بده تا بگويم به آواز ني
که جمشيد کي بود و کاووس کي
بيا ساقي آن کيمياي فتوح
که با گنج قارون دهد عمر نوح
(1) چنين است در عموم نسخ حاضره نزد اينجانب، و بظن غالب «جان» تحريف است و صواب «جانش» بسکون نون و شين بايد باشد،
(2) چنين است عنوان اين اشعار در عموم نسخ قديمه، در نسخ جديده: «ساقي نامه»،
357
بده تا به رويت گشايند باز
در کامراني و عمر دراز
بده ساقي آن مي کز او جام جم
زند لاف بينايي اندر عدم
به من ده که گردم به تاييد جام
چو جم آگه از سر عالم تمام [41]
دم از سير اين دير ديرينه زن
صلايي به شاهان پيشينه زن
همان منزل است اين جهان خراب
که ديدهست ايوان افراسياب [42]
کجا راي پيران لشکرکشش
کجا شيده آن ترک خنجرکشش [43]
نه تنها شد ايوان و قصرش به باد
که کس دخمه نيزش ندارد به ياد
همان مرحلهست اين بيابان دور
که گم شد در او لشکر سلم و تور
بده ساقي آن مي که عکسش ز جام
به کيخسرو و جم فرستد پيام
چه خوش گفت جمشيد با تاج و گنج
که يک جو نيرزد سراي سپنج [44]
بيا ساقي آن آتش تابناک
که زردشت ميجويدش زير خاک [45]
به من ده که در کيش رندان مست
چه آتشپرست و چه دنياپرست [46]
بيا ساقي آن بکر مستور مست
که اندر خرابات دارد نشست
به من ده که بدنام خواهم شدن
خراب مي و جام خواهم شدن [47]
358
بيا ساقي آن آب انديشهسوز
که گر شير نوشد شود بيشهسوز
بده تا روم بر فلک شير گير
به هم بر زنم دام اين گرگ پير
بيا ساقي آن مي که حور بهشت
عبير ملايک در آن مي سرشت
بده تا بخوري در آتش کنم
مشام خرد تا ابد خوش کنم
بده ساقي آن مي که شاهي دهد[48]
به پاکي او دل گواهي دهد
ميام ده مگر گردم از عيب پاک [49]
بر آرم به عشرت سري زين مغاک
چو شد باغ روحانيان مسکنم [50]
در اينجا چرا تختهبند تنم [51]
شرابم ده و روي دولت ببين
خرابم کن و گنج حکمت ببين [52 و 53]
من آنم که چون جام گيرم به دست
ببينم در آن آينه هر چه هست [54 و 55]
به مستي دم پادشاهي زنم
دم خسروي در گدايي زنم
به مستي توان در اسرار سفت
که در بيخودي راز نتوان نهفت [56]
که حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخش دهد زهره آواز رود
مغني کجايي به گلبانگ رود
به ياد آور آن خسرواني سرود
که تا وجد را کارسازي کنم
به رقص آيم و خرقهبازي کنم [57]
359
به اقبال داراي ديهيم و تخت
بهين ميوهي خسرواني درخت
خديو زمين پادشاه زمان
مه برج دولت شه کامران(1)
که تمکين اورنگ شاهي از اوست
تن آسايش مرغ و ماهي از اوست
فروغ دل و ديدهي مقبلان
ولي نعمت جان صاحبدلان
الا اي هماي همايون نظر
خجسته سروش مبارک خبر
فلک را گهر در صدف چون تو نيست
فريدون و جم را خلف چون تو نيست
به جاي سکندر بمان سالها
به دانادلي کشف کن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستي و فتنهي چشم يار
يکي تيغ داند زدن روز کار
يکي را قلمزن کند روزگار
مغني بزن آن نوآيين سرود
بگو با حريفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است
که از آسمان مژدهي نصرت است
مغني نواي طرب ساز کن
به قول وغزل قصه آغاز کن
(1) در نسخ قديمه نام ممدوح درين اشعار مذکور نيست ولي در نسخ متأخره تخلص اين ابيات بمدح شاه منصور است اينچنين:
خديو جهان شاه منصور باد
غبار غم از خاطرش دور باد
بحمدالله اي خسرو جم نگين
شجاعي بميدان دنيا و دين
بمنصوريت شد در آفاق نام
که منصور بودي بر اعدا مدام
360
که بار غمم بر زمين دوخت پاي
به ضرب اصولم برآور ز جاي
مغني نوايي به گلبانگ رود
بگوي و بزن خسرواني سرود (1)
روان بزرگان ز خود شاد کن
ز پرويز و از باربد ياد کن [58]
مغني از آن پرده نقشي بيار
ببين تا چه گفت از درون پردهدار
چنان برکش آواز خنياگري
که ناهيد چنگي به رقص آوري [59]
رهي زن که صوفي به حالت رود
به مستي وصلش حوالت رود
مغني دف و چنگ را ساز ده
به آيين خوش نغمه آواز ده
فريب جهان قصهي روشن است
ببين تا چه زايد شب آبستن است
مغني ملولم دوتايي بزن
به يکتايي او که تايي بزن [60]
هميبينم از دور گردون شگفت
ندانم که را خاک خواهد گرفت
دگر(2) رند مغ آتشي ميزند
ندانم چراغ که بر ميکند [61]
در اين خونفشان عرصهي رستخيز
تو خون صراحي و ساغر بريز
به مستان نويد سرودي فرست
به ياران رفته درودي فرست
(1) چنين است در خ ، ولي اين بيت با جزئي اختلافي تقريباً عين بيت پانزدهم قبل ازين است،
(2) چنين است يعني «دگر» با دال در اصل نسخه خطي خ صريحاً ولي در چاپ «دگر» با واو چاپ شده،
361
ايضاًله(1)
تو نيک و بد خود هم از خود بپرس
چرا بايدت ديگري محتسب [62]
و من يتق الله يجعل له
و يرزقه من حيث لا يحتسب
ايضاًله
سراي مدرسه و بحث علم و طاق و رواق
چه سود چون دل دانا و چشم بينا نيست
سراي قاضي يزد ارچه منبع فضل است
خلاف نيست که علم نظر در آنجا نيست [63]
ايضاًله
آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه
که در اين مزرعه جز دانهي خيرات نکشت [64]
ناف هفته بد و از ماه صفر کاف و الف
که به گلشن شد و اين گلخن پر دود بهشت (2)
آنکه ميلش سوي حقبيني و حقگويي بود
سال تاريخ وفاتش طلب از ميل بهشت
ايضاًله
بهاء الحق و الدين طاب مثواه
امام سنت و شيخ جماعت [65]
چو ميرفت از جهان اين بيت ميخواند
بر اهل فضل و ارباب براعت
(1) چنين است عنوان جام اين اشعار در عموم نسخ قديمه، در نسخ جديده: مقطعات،
(2) بعضي نسخ: پر درد، بعضي ديگر: چون دود،
(3) اين قطعه را در خ ندارد ولي در نخ ق ي دارد، در نخ بيت اخير را ندارد،
362
به طاعت قرب ايزد ميتوان يافت
قدم در نه گرت هست استطاعت
بدين دستور تاريخ وفاتش
برون آر از حروف قرب طاعت
ايضاًله
قوت شاعرهي من سحر از فرط ملال
متنفر(1) شده از بنده گريزان ميرفت
نقش خوارزم و خيال لب جيحون ميبست
با هزاران گله از ملک سليمان ميرفت
ميشد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت
من هميديدم و از کالبدم جان ميرفت
چون هميگفتمش اي مونس ديرينهي من
سخت ميگفت و دلآزرده و گريان ميرفت
گفتم اکنون سخن خوش که بگويد با من
کان شکر لهجهي خوشخوان خوش الحان ميرفت
لابه بسيار نمودم که مرو سود نداشت
زانکه کار از نظر رحمت سلطان ميرفت
پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان
چه کند سوخته از غايت حرمان ميرفت [66]
ايضاًله
رحمان لايموت چو آن پادشاه را (2)
ديد آن چنان کز او عمل الخير لايفوت [67]
(1) چنين است در اغلبنسخ ، خ: متفرق ، نسخه ديگر: متغير،
(2) يعني شاه شجاع را ، بتصريح حافظ ابرو در تاريخ آل مظفر اين قطعه را خواجه حافظ در تاريخ وفات شاه شجاع که در سنه 786 روي داده گفته است، در خ اين قطعه را ندارد ولي در غالب نسخ ديگر موجود است،
363
جانش غريق رحمت خود کرد تا بود
تاريخ اين معامله رحمان لايموت
ايضاًله
به عهد سلطنت شاه شيخ ابواسحاق
به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد (1) [68]
نخست پادشهي همچو او ولايت بخش
که جان خويش بپرورد(2) و داد عيش بداد
دگر مربي اسلام شيخ مجدالدين
که قاضياي به از او آسمان ندارد ياد
دگر بقيهي ابدال شيخ امين الدين
که يمن همت او کارهاي بسته گشاد
دگر شهنشه دانش عضد که در تصنيف
بناي کار مواقف(3) به نام شاه نهاد [69]
دگر کريم چو حاجي قوام دريادل[70]
که نام نيک ببرد از جهان به بخشش و داد
نظير خويش بنگذاشتند(4) و بگذشتند
خداي عز و جل جمله را بيامرزاد
(1) رجوع شود براي شرح احوال اشخاص مذکور درين قطعه بحواشي آخر کتاب،
(2) چنين است با باء موحده در اول در اغلب نسخ چاپي و سودي و حبيب السير و فارسنامه ناصري، - خ ت ط: نپرورد (بانون در اول )، - اغلب نسخ خطي قديم اين ابيات را اصلاً ندارند، -
(3) اشاره است بکتاب مشهور «مواقف» در علم کلام تأليف قاضي عضدالدين عبدالرحمن ايجي معروف، رجوع شود بحواشي آخر کتاب،
(4) بنگذاشتند بتقديم باء موحده بر نون نفي، رجوع شود براي شواهد اين استعمال يعني ادخال باء زائده بر افعال منفيه بحواشي آخر کتاب،-
ايضاًله
خسروا گوي فلک در خم چوگان توشد
ساحت کون ومکان عرصهي ميدان تو باد
زلف خاتون ظفر شيفتهي پرچم توست
ديدهي فتح ابد عاشق جولان تو باد
اي که انشاء عطارد صفت شوکت توست
عقل کل چاکر طغراکش ديوان تو باد
طيرهي جلوهي طوبي قد چون سرو تو شد
غيرت خلد برين ساحت ايوان[71] تو باد
نه به تنها حيوانات و نباتات و جماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد(1) [72]
ايضاًله
دادگرا تو را فلک جرعه کش پياله باد
دشمن دل سياه تو غرقه به خون چو لاله باد
ذروهي کاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع
راهروان وهم را راه هزار ساله باد
اي مه برج منزلت چشم و چراغ عالمي
بادهي صاف دايمت در قدح و پياله باد
چون به هواي مدحتت زهره شود ترانهساز
حاسدت از سماع آن محروم آه و ناله باد
نه طبق سپهر و آن قرصهي ماه و خور که هست
بر لب خوان قسمتت سهلترين نواله باد [73]
(1) عين اين قطعه بصورت غزل با تغيير شده در مصراع اول به «باد» در سابق نيز در غزل 108 تکرار شده است و چون معلوم نيست که في الواقع اصل اين ابيات آيا قطعه بوده که بعدها بصورت غزل در آورده اند يا برعکس لهذا، عين هر دو غزل و قطعه را در جاي خود بطبيق نسخه خ باقي گذارديم،
365
دختر فکر بکر من محرم مدحت تو شد
مهر چنان عروس را هم به کفت حواله باد (1) [74]
ايضاًله
روح القدس آن سروش فرخ
بر قبهي طارم زبرجد
ميگفت سحر گهي که يا رب
در دولت و حشمت مخلد
بر مسند خسروي بماناد
منصور مظفر محمد
ايضاًله
به سمع خواجه رسان اي نديم وقتشناس
به خلوتي که در او اجنبي صبا باشد
لطيفهاي به ميان آر و خوش بخندانش
به نکتهاي که دلش را بدان رضا باشد
پس آنگهش ز کرم اين قدر به لطف بپرس
که گر وظيفه تقاضا کنم روا باشد [75]
ايضاًله
شمهاي از داستان عشق شورانگيز ماست
اين حکايتها که از فرهاد و شيرين کردهاند
هيچ مژگان دراز و عشوهي جادو نکرد
آنچه آن زلف دراز و خال مشکين کردهاند
ساقيا مي ده که با حکم ازل تدبير نيست
قابل تغيير نبود آنچه تعيين کردهاند [76]
(1) چنين است در خ (يعني اينکه اين قطعه در باب مقطعات درج شده است)، ولي در نسخ متداوله اين قطعه را بعلاوه يکي دو سه بيت ديگر بر آن در جزو غزليات در باب دال در ج کرده اند،-
366
در سفالين کاسهي رندان به خواري منگريد
کاين حريفان خدمت جام جهانبين کردهاند [77]
نکهت جانبخش دارد خاک کوي دلبران
عارفان آنجا مشام عقل مشکين کردهاند [78]
ساقيا ديوانهاي چون من کجا دربر کشد
دختر رز را که نقد عقل کابين کردهاند
خاکيان بيبهرهاند از جرعهي کاس الکرام(1)
اين تطاول بين که با عشاق مسکين کردهاند [79]
شهپر زاغ و زغن زيبا صيد و قيد نيست
اين کرامت همره شهباز و شاهين کردهاند (2)
ايضاًله
اعظم قوام دولت و دين(3) آنکه بر درش
از بهر خاکبوس نمودي فلک سجود [80]
با آن وجود و آن عظمت زير خاک رفت
در نصف ماه ذيقعد از عرصهي وجود
تا کس اميد جود ندارد دگر ز کس
آمد حروف سال وفاتش اميد جود
ايضاًله
دل منه بر دنيي و اسباب او
زانکه از وي کس وفاداري نديد [81]
(1) اشاره است بدون شک مصراع معروف که مثل شده است: و للارض من کاس الکرام نصيب،
(2) چنين است اين ابيات در خ ق يعني بصورت قطعه در باب مقطعات در آخر کتاب، ولي در نسخ متداوله ابيات مزبور بصورت غزل در باب دال مرقوم است بمطلع: نسبت رويت اگر با ماه و پروين کرده اند صورتي ناديده تشبيهي تخمين کرده اند و بعلاوه سه چهار بيت ديگر در آخر آن،
(3) يعني خواجه قوام الدين محمد صاحب عيار وزير شاه شجاع که در سنه 764 (=امند جود، با دال معجمه در امند) بامر پادشاه مزبور کشته شد، - اين قطعه را در خ ندارد ولي در اغلب نسخ ديگر موجود است،
367
کس عسل بينيش از اين دکان نخورد
کس رطب بيخار از اين بستان نچيد [82]
هر به ايامي چراغي بر فروخت
چون تمام افروخت بادش دردميد
بي تکلف هر که دل بر وي نهاد
چون بديدي خصم خود ميپروريد
شاه غازي خسرو گيتيستان
آنکه از شمشير او خون ميچکيد [83]
گه به يک حمله سپاهي ميشکست
گه به هويي قلبگاهي ميدريد
از نهيبش پنجه ميافکند شير
در بيابان نام او چون ميشنيد
سروران را بيسبب ميکرد حبس
گردنان را بيخطر سر ميبريد [84]
عاقبت شيراز و تبريز و عراق
چون مسخر کرد وقتش در رسيد
آنکه روشن بد جهانبينش بدو
ميل در چشم جهانبينش کشيد
ايضاًله
بر سر بازار جانبازان منادي ميزنند
بشنويد اي ساکنان کوي رندي بشنويد
دختر رز چند روزي شد که از ما گم شدهست[85]
رفت تا گيرد سر خود، هان و هان حاضر شويد
جامهاي دارد ز لعل و نيمتاجي از حباب
عقل و دانش برد و شد تا ايمن از وي نغنويد
هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم
ور بود پوشيده و پنهان به دوزخ در رويد
368
دختري شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست
گر بيابيدش به سوي خانهي حافظ بريد
ايضاًله
برادر خواجه عادل طاب مثواه
پس از پنجاه و نه سال از حياتش
به سوي روضهي رضوان سفر کرد
خدا راضي ز افعال و صفاتش
خليل عادلش پيوسته بر خوان
وز آنجا فهم کن سال وفاتش [86]
ايضاًله[87]
بر تو خوانم ز دفتر اخلاق
آيتي در وفا و در بخشش
هر که بخراشدت جگر به جفا
همچو کان کريم زر بخشش [88]
کم مباش از درخت سايه فکن
هر که سنگت زند ثمر بخشش[89]
از صدف ياد دار نکتهي حلم
هر که برد سرت گهر بخشش [90]
ايضاًله
زان حبه خضرا خور کز روي سبک روحي
هر کاو بخورد يک جو بر سيخ زند سي مرغ
زان لقمه که صوفي را در معرفت اندازد
يک ذره و صد مستي يک دانه و صد سيمرغ
369
ايضاًله
مجد دين سرور و سلطان قضات اسماعيل
که زدي کلک زبان آورش از شرع نطق [91]
ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف
که برون رفت از اين خانهي بينظم و نسق
کنف رحمت حق منزل او دان و آنگه
سال تاريخ وفاتش طلب از رحمت حق [92]
ايضاًله
بلبل و سرو و سمن ياسمن و لاله و گل
هست تاريخ وفات شه مشکين کاکل [93]
خسرو روي زمين غوث زمان بواسحاق
که به مه طلعت او نازد و خندد بر گل
جمعهي بيست و دوم ماه جمادي الاول
در پسين بود که پيوسته شد از جزو به کل (1)
ايضاًله
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم فال نيکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقي تخت عالي بخت رام
(1) اين قطعه را در خ ندارد ولي در ق ي و يک نسخه نسبتاً قديمي کتابخانه ملي طهران دارد، و عدد حروف مجموع اين شش کلمه يعني بلبل و سورد سمن و ياسمن و لاله و گل مطابق است با 757 که بقول حافظ ، برو تاريخ قتل شاه شيخ ابواسحق است، ولي بروايت مطلع السدين و روضه الصفا و حبيب السير تاريخ قتل او در سنه 758 بوده است،
370
ايضاًله
سرور اهل عمايم شمع جمع انجمن
صاحب صاحبقران خواجه(1) قوام الدين حسن [94 و 95]
سادس ماه ربيع(2) الاخر اندر نيمروز
روز آدينه به حکم کردگار ذوالمنن
هفتصد و پنجاه و چار از هجرت خيرالبشر
مهر را جوزا مکان و ماه را خوشه وطن
مرغ روحش کاو هماي آشيان قدس بود
شد سوي باغ بهشت از دام اين دار محن
ايضاًله[96]
دلا ديدي که آن فرزانه فرزند
چه ديد اندر خم اين طاق رنگين
به جاي لوح سيمين در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگين
ايضاًله
در اين ظلمتسرا تا کي به بوي دوست بنشينم
گهي انگشت بر دندان گهي سر بر سر زانو
(1) چنين است در خ ق س ، بعضي نسخ: حاجي،
(2) چنين است در اغلب نسخ از جمله ق نخ س ت ط و قدسي، در بعضي نسخ ديگر از جمله خ و چاپ اوليا سميع و حکيم: ربيع الاول، - و اين اخير مطابق است با تاريخ آل مظفر از محمود گيتي ملحق بتاريخ گزيده و با حبيب السير که در هر دو جا نيز وفات حاجي قوام الدين حسن را در ششم ربيع الاول سال 754 ضبط کرده اند ولي معذلک نگارنده گمان ميکند که صواب بطبق اکثريت نسخ ديوان همان ششم ربيع الآخر بايد باشد نه ششم ربيع الاول چه خواجه تصريح فرموده که آفتاب در جوزا بوده و ششم ربيع الآخر سال 754 مطابق است با يازدهم مه رومي قديم و بيستم يا بيست و يکم مه گريگوري سنه هزار و سيصد و پنجاه و سه ميلادي که تقريباً درست مطابق روز اول جوزا ميشده، در صورتيکه ششم ربيع الاول همانسال مطابق بوده با يازدهم آوريل، و مي «بيستم يا بيستم و يکم» آوريل گريگوري يعني روز آخر حمل يا اول ثور سال مذکور، -
371
بيا اي طاير دولت بياور مژدهي وصلي
عسي الايام ان يرجعن قوما کالذي کانوا (1) [97]
ايضاًله
اي معرا اصل عالي جوهرت از حرص و آز
وي مبرا ذات ميمون اخترت از زرق و ريو
در بزرگي کي روا باشد که تشريفات را
از فرشته بازگيري آنگهي بخشي به ديو
ايضاًله
ساقيا پيمانه پر کن زانکه صاحب مجلست
آرزو ميبخشد و اسرار ميدارد نگاه
جنت نقد است اينجا عيش و عشرت تازه کن[98]
زانکه در جنت خدا بر بنده ننويسد گناه
دوستداران دوستکامند و حريفان باادب
پيشکاران نيکنام و صفنشينان نيکخواه
ساز چنگ آهنگ عشرت صحن مجلس جاي رقص
خال جانان دانهي دل زلف ساقي دام راه
دور از اين بهتر نباشد ساقيا عشرت گزين
حال از اين خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه
(1) تضمين بيتي است از جمله ابياتي مشهور از فندرماني از شعرا، حماسه، و يکي دو بيت قبل و بعد آن براي ربط مطلب از قرار ذيل است: صفحنا عن بني ذهل و قلها القوم احون عسي الايام ان يرجعن قوماً کالذي کانوا فلما ضرح الشر فامسي و هو عريان و لم يبق سوي العدوان و ما هم کمادالوا و بعض الحلم عند الجهل لله له ادعان و في الشريخا و حين لا ينجيک احسان،
(2) عين اين تعبيرات با اندکي تقديم و تأخير در بيت پنجم از غزل 309 تکرار شده است و آن بيت اينست: صف نشينان نيکخواه و پيشکاران با ادب دوستداران صاحب اسرار و حريفان دوستکام،
372
ايضاًله
به گوش جان رهي منهي اي ندا در داد
ز حضرت احدي لا اله الا الله
که اي عزيز کسي را که خواريست نصيب
حقيقت آنکه نيابد به زور منصب و جاه
به آب زمزم و کوثر سفيد نتوان کرد
گليم بخت کسي را که بافتند سياه [99]
ايضاًله
به روز شنبهي سادس ز ماه ذي الحجه
به سال هفتصد و شصت از جهان بشد ناگاه
ز شاهراه سعادت به باغ رضوان رفت
وزير کامل ابونصر خواجه فتح الله (1) [100]
(1) اين قطعه را در هيچيک از نسخ خطي که نزد اينجانب حاضر است نيافتم و فقط در نسخ چاپي ايران و هند موجود است و بنابراين هيچ معلوم نيست که ار خواجه باشد ولي چون متضمن تاريخ وفات يکي از ممدوحين خواجه است ما نيز بتبع ساير نسخ چاپي آزاد اينجا درج کرديم ، و مراد از اين ابونصر خواجه فتح الله بدون شبهه خواجه برهان الدين فتح الله بن خواجه کمال الدين ابوالمعالي از روز راي معروف امير مبارزالدين محمد و يکي از ممدوحين خواجه است که در اواخر سال هفتصد و شصت قريب دو ماه بعد از ميل کشيدن چشم امير مبارزالدين بحکم شاه شجاع وزير مزبور را نيز بقتل آوردند (حبيب السير 2: 3: 25) ، ولي از سياق تاريخ آل مظفر از محمود گيتي مندرج در تاريخ گزيده ص 680 چنان بر ميايد که وي قتل او را در سنه 759 ميدانسته است (رجوع شود براي شرح احوال اين وزير بحواشي آخر کتاب ان شاءالله تعالي) ، - و مخفي نمانا و که متن حاضر مطابق چاپهاي طهران 1254 و 1259 و چاپ مشهد 1267 است، ساير چاپها مصراع ثاني را چنين دارند: بسال هفتصد و هشتاد در جهان ناگاه و آن بدون شبهه تحريف نساخ و غلط فاحش است چه قبل وزير مزبور چنانکه در فوق ملاحظه شد از يکي از دو سنه 759 يا 760 بيرون نبوده است و سنه 780 بيست سال ديرتر از آن واقعه است، و اين نکته را نز ناگفته نگذريم که از روي حساب ششم ذي الحجه سال 760 ممکن نيست که روز شنبه باشد چه غزه ذي الحجه آنسال پنجشنبه بوده است پس يا «سادس» بايد تحريف نساخ باشد بجاي کلمه ديگر يا شنبه سهو است بجاي روزي ديگر از ايام هفته،
373
ايضاًله
به من سلام فرستاد دوستي امروز
که اي نتيجهي کلکت سواد بينايي
پس از دو سال که بختت به خانه باز آورد
چرا ز خانهي خواجه به در نميآيي [101]
جواب دادم و گفتم بدار معذورم
که اين طريقه نه خودکاميست و خودرايي
وکيل قاضيام اندر گذر کمين کردهست
به کف قبالهي دعوي چو مار شيدايي [102]
که گر برون نهم از آستان خواجه قدم
بگيردم سوي زندان برد به رسوايي
جناب خواجه حصار من است گر اينجا
کسي نفس زند از حجت تقاضايي
به عون قوت بازوي بندگان وزير
به سيلياش بشکافم دماغ سودايي
هميشه باد جهانش به کام وز سر صدق
کمر به بندگياش بسته چرخ مينايي
ايضاًله
گدا(1) اگر گهر پاک داشتي در اصل
بر آب نقطهي شرمش مدار بايستي
ور آفتاب نکردي فسوس جام زرش
چرا تهي ز مي خوشگوار بايستي
وگر سراي جهان را سر خرابي نيست
اساس او به از اين استوار بايستي [103]
(1) چنين است در خ م و سودي، ت ط : جهان، حن و الف: زمانه گر، - ساير نسخ اين قطعه را ندارند،
(2) چنين است در جميع نسخ (؟) ،
(3) ط: نطفه (؟)،
374
زمانه گر نه زر قلب داشتي کارش
به دست آصف صاحب عيار بايستي
چو روزگار جز اين يک عزيز بيش نداشت
به عمر مهلتي از روزگار بايستي
ايضاًله
آن ميوهي بهشتي کمد به دستت اي جان
در دل چرا نکشتي از دست چون بهشتي
تاريخ اين حکايت گر از تو باز پرسند
سرجملهاش فروخوان از ميوهي بهشتي [104]
ايضاًله
خسروا دادگرا شيردلا بحرکفا
اي جلال تو به انواع هنر ارزاني
همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد
صيت مسعودي و آوازهي شه سلطاني
گفته باشد مگرت ملهم غيب احوالم
اين که شد روز سفيدم چو شب ظلماني
در سه سال آنچه بيندوختم از شاه و وزير
همه بربود به يک دم فلک چوگاني
دوش در خواب چنان ديد خيالم که سحر
گذر افتاد بر اصطبل شهم پنهاني
بسته بر آخور او استر من جو ميخورد
تيزه(1) افشاند به من گفت مرا ميداني [105]
هيچ تعبير نميدانمش اين خواب که چيست
تو بفرماي که در فهم نداري ثاني
(1) چنين است در خ فقط، ساير نسخ: تبره (يا) توبره،
375
ايضاًله
ساقيا باده که اکسير حيات است بيار
تا تن خاکي من عين بقا گرداني
چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست
به سر خواجه که تا آن ندهي نستاني
همچو گل بر چمن از باد ميفشان دامن(1)
زانکه در پاي تو دارم سر جانافشاني
بر مثاني و مثالث بنواز اي مطرب [106]
وصف آن ماه که در حسن ندارد ثاني
ايضاًله
پادشاها لشکر توفيق همراه تو اند
خيز اگر بر عزم تسخير جهان ره ميکني
با چنين جاه و جلال از پيشگاه سلطنت
آگهي و خدمت دلهاي آگه ميکني
با فريب رنگ اين نيلي خم زنگارفام
کار بر وفق مراد صبغه الله ميکني
آن که ده با هفت و نيم آورد بس سودي نکرد
فرصتت بادا که هفت و نيم با ده ميکني [107]
رباعيات
جز نقش تو در نظر نيامد(1) ما را
جز کوي تو رهگذر نيامد ما را
(1) دامن افشاندن از چيزي و بر چيزي کنايه از خويشتن را دور داشتن از آن است (بهار عجم)، يعني مانند گل که در اثر باد دامن بر چمن مي افشاند بر من دامن ميفشان يعني از من اعراض مکن و خويشتن را از من دور مدار، -
(2) بعضي نسخ: نيايد (در هر سه مصراع)،
376
خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نيامد ما را
ايضاًله
بر گير شراب طربانگيز و بيا
پنهان ز رقيب سفله بستيز و بيا
مشنو سخن خصم که بنشين و مرو
بشنو ز من اين نکته که برخيز و بيا
ايضاًله
گفتم که لبت، گفت لبم آب حيات
گفتم دهنت، گفت زهي حب نبات
گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا
شادي همه لطيفه گويان صلوات
ايضاًله
ماهي که قدش به سرو ميماند راست
آيينه به دست و روي خود ميآراست
دستارچهاي پيشکشش کردم گفت
وصلم طلبي زهي خيالي که توراست
ايضاًله
من باکمر تو در ميان کردم دست
پنداشتمش که در ميان چيزي هست
پيداست از آن ميان چو بربست کمر
تا من ز کمر چه طرف خواهم بربست
ايضاًله
377
تو بدري و خورشيد تو را بنده شدهست
تا بندهي تو شدهست تابنده شدهست
زان روي که از شعاع نور رخ تو
خورشيد منير و ماه تابنده شدهست(1)
ايضاًله
هر روز دلم به زير باري دگر است
در ديدهي من ز هجر خاري دگر است
من جهد هميکنم قضا ميگويد
بيرون ز کفايت تو کاري دگراست
ايضاًله
ماهم که رخش روشني خور بگرفت
گرد خط او چشمهي کوثر بگرفت [108]
دلها همه در چاه زنخدان انداخت
وآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت
ايضاًله
امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت
وز بستر عافيت برون خواهم خفت
باور نکني خيال خود را بفرست
تا در نگرد که بيتو چون خواهم خفت
(1) در مجمع الفصحا در شرح احوال قطران رباعي ذيل را که داراي عين همان قوافي رباعي متن است و باحتمال قوي اصل و اساس آن رباعي بوده بشاعر مزبور نسبت داده است:
تابنده آن رخان تابنده شوم
همچون سر زلفين تو تابنده شدم
در پيش تو اي نگار تابنده شدم
چون مهر فروزنده و تابنده شدم
، - در رباعي خواجه تابنده اول مرکب است از تاء بنده بمعني عبد، و تا بنده دوم مانند رباعي قطران بمعني در پيچ و تاب رفته و از غم يا از اشک بر خود پيچان شده است، و تابنده سوم بمعني فروزنده درخشان و متلالي، -
378
ايضاًله
ني قصهي آن شمع چگل بتوان گفت
ني حال دل(1) سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است که نيست
يک دوست که با او غم دل بتوان گفت
ايضاًله
اول به وفا مي وصالم درداد
چون مست شدم جام جفا را سرداد
پر آب دو ديده و پر از آتش دل
خاک ره او شدم به بادم برداد
ايضاًله
ني دولت دنيا به ستم ميارزد
ني لذت مستياش الم ميارزد
نه هفت هزار ساله شادي جهان
اين محنت هفت روزه غم ميارزد
ايضاًله
هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد
هر پاکروي که بود تردامن شد
گويند شب آبستن و اين است عجب
کاو مرد نديد از چه آبستن شد
ايضاًله
(1) چنين است در اکثر نسخ، الف حن: ني حال من سوخته دل،
379
چون غنچهي گل قرابهپرداز شود
نرگس به هواي مي قدح ساز شود
فارغ دل آن کسي که مانند حباب
هم در سر ميخانه سرانداز شود
ايضاًله
با مي به کنار جوي ميبايد بود
وز غصه کنارهجوي ميبايد بود
اين مدت عمر ما چو گل ده روز است
خندان لب و تازهروي ميبايد بود [109]
ايضاًله
اين گل ز بر همنفسي ميآيد
شادي به دلم از او بسي ميآيد
پيوسته از آن روي کنم همدمياش
کز رنگ ويام بوي کسي ميآيد
ايضاًله
از چرخ به هر گونه هميدار اميد
وز گردش روزگار ميلرز چو بيد (1)
گفتي که پس از سياه رنگي نبود
پس موي سياه من چرا گشت سفيد
ايضاًله
ايام شباب است شراب اوليتر
با سبز خطان بادهي ناب اوليتر
(1) يعني از چرخ و گردش روزگار هم اميدوار باش و هم ترسناک يعني نه بکلي مأيوس باش و نه بکلي اميدوار بلکه بين خوف و رجا ميزي (سودي)،
380
عالم همه سر به سر رباطيست خراب
در جاي خراب هم خراب اوليتر
ايضاًله
خوبان جهان صيد توان کرد به زر
خوش خوش بر از ايشان بتوان خورد به زر [110]
نرگس که کله دار جهان است ببين
کاو نيز چگونه سر درآورد به زر [111]
ايضاًله
سيلاب گرفت گرد ويرانهي عمر
وآغاز پري نهاد پيمانهي عمر
بيدار شو اي خواجه که خوش خوش بکشد
حمال زمانه رخت از خانهي عمر
ايضاًله
عشق رخ يار بر من زار مگير
بر خسته دلان رند خمار مگير
صوفي چو تو رسم رهروان ميداني
بر مردم رند نکته بسيار مگير
ايضاًله
در سنبلش آويختم از روي نياز
گفتم من سودازده را کار بساز
گفتا که لبم بگير و زلفم بگذار
در عيش خوشآويز نه در عمر دراز[112]
ايضاًله
381
مردي ز کنندهي در خيبر پرس
اسرار کرم ز خواجهي قنبر پرس
گر طالب فيض حق به صدقي حافظ
سر چشمهي آن ز ساقي کوثر پرس [113]
ايضاًله
چشم تو که سحر بابل است استادش
يا رب که فسونها برواد از يادش
آن گوش که حلقه کرد در گوش جمال
آويزهي در ز نظم حافظ بادش
ايضاًله
اي دوست دل از جفاي دشمن درکش
با روي نکو شراب روشن درکش
با اهل هنر گوي گريبان بگشاي
وز نااهلان تمام دامن درکش
ايضاًله
ماهي که نظير خود ندارد به جمال
چون جامه ز تن برکشد آن مشکين خال(1)
در سينه دلش ز نازکي بتوان ديد
مانندهي سنگ خاره در آب زلال
ايضاًله
در باغ چو شد باد صبا دايهي گل
بربست مشاطهوار پيرايهي گل
از سايه به خورشيد اگرت هست امان
خورشيد رخي طلب کن و سايهي گل
(1) چنين است ترتيب اين دو مصراع در خ ق حن، ساير نسخ بعکس اين ترتيب است،
382
ايضاًله
لب باز مگير يک زمان از لب جام
تا بستاني کام جهان از لب جام
در جام جهان چو تلخ و شيرين به هم است
اين از لب يار خواه و آن از لب جام
ايضاًله
در آرزوي بوس و کنارت مردم
وز حسرت لعل آبدارت مردم
قصه نکنم دراز کوتاه کنم
بازآ بازآ کز انتظارت مردم (1)
ايضاًله
عمري ز پي مراد ضايع دارم
وز دور فلک چيست که نافع دارم
با هر که بگفتم که تو را دوست شدم
شد دشمن من وه که چه طالع دارم
ايضاًله
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نيک و بد ندارم جز غم
يک همدم باوفا نديدم جز درد
يک مونس نامزد ندارم جز غم (2)
ايضاًله
(1) خ و بعضي نسخ ديگر: باز آي که باز از انتظارت مردم،
(2) چنين است اين رباعي در ق الف ، در ساير نسخ همه محرف و قوافي فاسد است،
383
چون باده ز غم چه بايدت جوشيدن
با لشگر غم چه بايدت کوشيدن
سبز است لبت ساغر از او دور مدار
مي بر لب سبزه خوش بود نوشيدن
ايضاًله
اي شرمزده غنچهي مستور از تو
حيران و خجل نرگس مخمور از تو
گل با تو برابري کجا يارد کرد
کاو نور ز مه دارد و مه نور از تو
ايضاًله
چشمت که فسون و رنگ ميبازد از او
افسوس که تير جنگ ميبارد از او
بس زود ملول گشتي از همنفسان
آه از دل تو که سنگ ميبارد از او
ايضاًله
اي باد حديث من نهانش ميگو
سر دل من به صد زبانش ميگو
ميگو نه بدانسان که ملالش گيرد
ميگو سخني و در ميانش ميگو
ايضاًله
اي سايهي سنبلت سمن پرورده
ياقوت لبت در عدن پرورده
همچون لب خود مدام جان ميپرور
زان راح که روحيست به تن پرورده
384
ايضاًله
گفتي که تو را شوم مدار انديشه
دل خوش کن و بر صبر گمار انديشه
کو صبر و چه دل، کنچه دلش ميخوانند
يک قطرهي خون است و هزار انديشه
ايضاًله
آن جام طرب شکار بر دستم نه
وان ساغر چون نگار بر دستم نه
آن ميکه چو زنجير بپيچد بر خود
ديوانه شدم بيار بر دستم نه
ايضاًله
با شاهد شوخ شنگ و با بربط و ني
کنجي و فراغتي و يک شيشهي مي [114]
چون گرم شود ز باده ما را رگ و پي
منت نبريم يک جو از حاتم طي
ايضاًله
قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشاي
ما را نگذارد که درآييم ز پاي
تا کي بود اين گرگ ربايي، بنماي
سرپنجهي دشمن افکن اي شير خداي[115]
ايضاًله
اي کاش که بخت سازگاري کردي
با جور زمانه يار ياري کردي
385
از دست جوانيام چو بربود عنان
پيري چو رکاب پايداري کردي
ايضاًله
گر همچو من افتادهي اين دام شوي
اي بس که خراب باده و جام شوي
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم
با ما منشين اگر نه بدنام شوي
بانجام رسيد طبع ديوان خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي قدس سره العزيز در شهر طهران بتاريخ ماه مرداد هزار و سيصد و بيست هجري شمسي مطابق رجب هزار و سيصد و شصت هجري قمري بسعي و اهتمام اينجانبان محمد قزويني و دکتر قاسم غني بخط حسن زرين خط
1 طغرا
2 که را مي کند- ترکيب ضعيف (ر ک ف).
3 انجوي: «که مرده ايم به داغ بلند بالايي». نسخه پژمان: «که مي رويم به ياد بلند بالايي»
4 مقام رضا، مافوق وصل و هجران
5 حيف باشد از او غير تمنّايي (مقايسه شود با شعر سعدي: خلاف طريقت بود کاوليا تمنّا کنند از خدا جز خدا)
6 نور دل پارسايان و خلوتگه پارسايي
7 دو بيت به استثناي مصراع دوم فوق العاده لطيف است.
8 پير و مرشد
9 حسن جهان، و بي وفايي آن
10 زهد ريايي (ر ک ف)
11 شکايت از رفيقان
12 گدايي (ر ک ف).
13 همنشي بد
14 خشنودي و تسليم به قسمت الهي و عدم اعتراض به جريان خلقت (ر ک ف).
15 شاهد و محبوب حافظ
16 شاهد هر جايي (ر ک ف)
17 رندي و تفسير آن (ر ک ف).
18 خودبيني و خودرايي
19 حلّ مشکل جهان با عرفان (ر ک ف)
20 آدم وسوسه عقل (رک ف)
21 با اينکه مخاطب دل است، منظور حقيقت است که در دل نهان است ]انسان قبل الدنيا[ (ر ک ف).
22 ]گل مراد شکفتن[ (ر ک ف)
23 انجوي: آهوي وحشي غربت انسان و تشبيه آن به آهوي وحشي، و در اين جهت فوق العاده عالي است. (ر ک ف).
24. عدم تجانس انسان با طبيعت
25. دليل راه براي بردن به عالم انس و ارجاع به اصل.
26. تعبيري عرفاني از آيه کريمه «لا تذرني فرداً» در مورد ولي و مرشد
27. ولي و مرشد و قطب
28. شکار سيمرغ
29. مراقبه
30. عبادت و ذکر عارفانه
31. اشک و زاري و گفتگوي با خود
32. ايضاً گريه
33. ايضاً گريه
34. پير طريقت، وسيله ايصال اين تنها (غريب) به آن تنها (فرد احد واحد)
35. رجوع شود به تفاسير عرفاني.
36. ؟
37. ترکيب روان و خرد
38. ؟
39. مقالات نصيحتگو
40. (انجوي : ساقي نامه و مغني نامه) ساقي نامه بهترين مفسر مفهوم «مي» در اصطلاح حافظ است.
41. مي کرامت فزا و کمال آور
42. مي و راز گشايي
43. بي اعتباري دنيا
44. شايد ]شيده [ اسم خاص است؟
45. بي اعتباري دنيا
46. زردشت
47. آتش پرستي (انتقاد)
48. بدنامي
49. مي و شاهي
50. مي و پاک کردن از عيب
51. باغ روحانيان
52. ر ک ص 235
53. مي و خرابي و گنج حکمت
54. من اخلص لله اربعين صباحاً جرت ينابيع الحکمه من قلبه علي لسانه (ر ک ف).
55. مي و روشن بيني
56. ر ک ص 96.
57. مي و کشف راز
58. وجد و رقص و خرقه بازي
59. مدح (شاه منصور؟)
60. بزرگان = پرويز و باربد
61. موسيقي از نظر عرفان
62. خداي يکتا
63. چراغ برکندن
64. موعظه
65. نقد از قاضي يزد
66. ماده تاريخ تورانشاه
67. ماده تاريخ فوت بهاءالدين
68. شکايت از حرمان
69. ماده تاريخ شجاع
70. مدح پنج شخص
71. قاضي عضد
72. ر ک ص 370.
73. ص 74: بستان
74. مبالغه در مدح (ر ک ف).
75. مبالغه در مدح
76. تقاضاي حواله
77. وظيفه از خواجه (ر ک ف).
78. قضا و قدر
79.رندان و خدمت جام جهان بين
80. عرفاني
81. ؟
82. مدح خواجه قوام الدين محمد و ماده تاريخ فوت او
83. پند و نصيحت
84. بي اعتباري دنيا
85. شاه غازي، امير مبارزالدين پدر شاه شجاع
86. حبسها و کشتنهاي بيجا
87. گم شدن دختر رز (جعاله)
88. ماده تاريخ
89. انجوي (ص 297) به پيروي از پژمان مدعي است که از حافظ نيست.
90 و 91 و 92. حلم
مي و سي مرغ و سيمرغ (اشاره به منطق الطير عطار)
93. نطق: لغت ضعيف (ر ک ف).
94. ماده تاريخ
95. ماده تاريخ شاه ابواسحاق (785).
96. انجوي ( ص 297 ) به پيروي از پژمان مدعي است که از حافظ نيست.
97. ماده تاريخ فوت قوام الدين حسن (754).
98. انجوي: اين حاجي قوام الدين حسن، هم اوست که در قطعه «رجال مملکت فارس» نيز خواجه از درگذشت او با تجليل و احترام ابراز تأثر مي کند.
(ر ک ص 363).
99. تضمين يک شعر عربي از شعراي حماسه
100. جنت نقد
101. جبرگرايي
102. تاريخ وفات ابونصر خواجه فتح الله
103. بست نشستن حافظ نزد حاکم از دست قرض خواهان !!! اما اگر مفهوم اين اشعار را جدي بگيريم از حافظ چگونه شخصي خواهيم ساخت؟
104. انجوي: شيوايي = افعي
105. بدبيني در جهان
106. ماده تاريخ
107. ؟ !!!
108. مثاني و مثالث (ر ک ف).
109. ؟
110. خط (ر ک ف).
111. دم حافظ
112 و 113. زر
114. عرض عمر نه طول عمر
115. علي عليه السلام (ر ک ف).
116. ] مجلس عشرت جامع الشرايط [ (ر ک ف).
117. علي عليه السلام (ر ک ف).
386
387
ضميمه
388
389
صفحه 52غزل 74:
3.ظاهراً جمله«اين همه نيست»به معنى«اين همه معدوم و باطل الذات» مىباشد.پس كلمه«نيست»ليس تامّه است نه ناقصه(الا كلّ شىءٍ ما خلا اللّه باطلٌ...)و اگر ناقصه باشد جمله به معنى اين است كه مثلاً كارگه كون و مكان اين همه با اهميت نيست و«اين همه»خبر كلمه«نيست»خواهد بود.
صفحه 102غزل 150:
6.مقصود اين است كه روز وقت خلوت و حالات خاص نيست(انّ لك فى النهار سبحاً طويلاً)شب است كه وقت خلوت و انس و فيضگيرى است(انّ ناشئة اللّيل هى اشدّ وطأً و اقوم قيلاً - و من اللّيل فتهجّد به نافلةً لك عسى ان يبعثك ربّك مقاماً محموداً).بنابراين،اين دو بيت در رديف ابياتى است كه از ذكر و ورد و مناجات و خلوت سحر ياد كرده است(ر ك ص 315).
صفحه 105غزل 154:
5.داو:نوبت بازى شطرنج و نرد،و دعوى كارى را نيز گفتهاند.اين لغت به صورت«داوطلب»در زمان ما مصطلح است(انجوى).
390
صفحه 115غزل 170:
3.در صفحه«قد»(مقدّمه) گذشت جامع ديوان اين بيت را«حافظ خلوت نشين»ضبط كرده ولى به نظر ما برخلاف نظر آقاى انجوى(مقدمه ص 103)«زاهد خلوت نشين»بهتر است زيرا با مصراع دوم مناسبتر است،ثانياً بعيد است كه حافظ نام خود را در مطلع بياورد.
صفحه 118غزل 175:
5.حافظ مكرّر عيش را مىستايد مثل اين بيت و بيت ص 111،امّا گاهى هم آن را قدح مىكند مثل اين كه:«از در عيش درآو به ره عيب مپوى»(رك ص 344).معلوم است كه يكى عيش معنوى است و يكى مادّى.
صفحه 121غزل 178:
5.ظاهراً يعنى كفر و نفى.در ورقههاى مربوطه گفتهايم كه به قول عطّار:«كفر،فقر درويشى است».
صفحه 162غزل 240:
10.جامه در نيكنامى دريدن(ر ك ف).بعيد نيست كه مقصود از«چاك شدن دامن در رندى»نفى عادات و رسوم است و مقصود از«جامه دريدن در نيكنامى»كه گاهى در مورد غنچه به كار مىرود - كه تبديل به گل مىشود- كامل شدن و از خامى در آمدن است.
صفحه 185غزل 274:
5.«سه ماه مى خور و نه ماه پارسا مىباش»[«سه ماه»]يعنى فصل بهار. در حافظ هميشه فصل بهار فصل عيش فرض شده و ظاهراً مقصود از«سال»دوره سلوك سالك است كه به چهار سفر تقسيم مىشود:از خلق به حق،از حق به حق با حق،از حق به خلق،و با حق در خلق.فقط دوره اوّل است كه دوره مىپرستى و جذبه و شور است؛دورههاى بعد، دوره آرامش است.
صفحه 193غزل 285:
1.«پير مى فروش»همان است كه در جاهاى ديگر به اين عنوان(صبا به تهنيت«پير مى فروش»
391
آمد)و يا به عنوان باده فروش(سرّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت در حيرتم كه«باده فروش»از كجا شنيد)آمده است.عليهذا مقصود در اين چند بيت اين است كه در عهد اين پادشاه همه به سوى معنى گراييدهاند:حافظ،مفتى،صوفى،شيخ،قاضى.ر ك ص 118 و ص 164.
2.مرگ شاه شجاع در 786 يعنى تقريباً پنج سال قبل از حافظ[بوده است.]اگر اين اشعار در زمان او گفته شده باشد،حافظ در آن وقت جوان نبوده است،ولى چون كلمه«محتسب»به كار رفته و گفته مىشود مقصود امير مبارزالدين است و او در 765 مرده،بعيد نيست كه حافظ در آن وقت كمى جوان بوده باشد.
صفحه 224غزل 328:
2.خاطر عاطر!!تركيبى است ضعيف در رديف وجود ذى جود،حضور مهر ظهور،معاويه عليه الهاويه،و چقدر تفاوت است ميان اين تركيب و تركيب مصراع اوّل بيت سوم(ر ك ف).
صفحه 257غزل 373:
3.فرق صوفى و عارف كه عارف جز درباره توحيد نمىانديشد و صوفى در منزل مكاشفات و خوارق عادات متوقّف و مدفون مىشود؛عارف و سالك واقعى به مكاشفات خود وقعى نمىنهد و آنها را براى راهنمايى كافى نمىداند و راهنمايى صرفاً از پير و مرشد كامل(رند قلندر)مىخواهد و بس،بر خلاف صوفى كه مكاشفات خود را جزمى مىپندارد و مىخواهد از همين مكاشفات به جايى برسد.
صفحه 271غزل 393:
3.انجوى:«راز پوشيدن»و اين اصح و انسب است.
4.آيه[67]سوره مؤمن:هو الّذى خلقكم من ترابٍ ثمّ من نطفةٍ...و لعلّكم تعقلون.
5.انجوى:«بر آب زدم»و اين با آهنگ حافظ مناسبتر است.
6.مفهوم مىپرستى حافظ
7.كشش و كوشش
8.واعظ بىعمل
9.جاى اين بيت همين جاست ولى در انجوى قبل از«مراد دل»و«به رحمت»آمده و نامناسب است و اگر بيت«مراد دل»بعد از بيت«به مىپرستى»باشد انسب است از نظر توالى.
392
10.خط عارض(ر ك ف).
صفحه 271غزل 394:
11.خال و خط
صفحه 297غزل 428:
7.وجود ممكن،ظلّ و عكس است(و شايد ناظر به وجود نفس است و اينكه«خود»بالاتر از«روح»است. ر ك ورقههاى«روح،خود واقعى و خود خيالى»آنجا كه اشعار شبسترى را نقل كردهايم).
صفحه 315غزل 452:
12.انجوى:«چو هر خبر كه شنيدم رهى به حيرت داشت از اين سپس من و ساقى و وضع،بىخبرى»(يا:از اين سپس من و رندى و وصف بىخبرى)
صفحه 319غزل 456:
4.خوشدلى به ذكر اللّه كه حيات قلب است و بر عكس:من اعرض عن ذكرى فانّ له معيشةً ضنكاً،ر ك ص 342.
صفحه 349غزل 490:
1.ظاهراً مقصود از«گرو دفتر»دست شستن از معلومات و مقصود از«گرو خرقه»ريختن تعيّنات است كه به منزله لباس است،و آنجا بايد عريان و بىتعيّن رفت(ر ك ف).
393
فهرست موضوعى
394
395
توجّه به نكات زير خواننده محترم را در استفاده از فهرست موضوعى كمك خواهد نمود:
1.ابياتى كه ذيل يك عنوان آمده است،الزاماً تمام ابياتى نيست كه در بردارنده آن مضمون و يا مشمول آن عنوان مىشوند،بلكه صرفاً ابياتى است كه استاد،آن عنوان را در كنار آنها يادداشت نمودهاند.بنابراين احياناً مىتوان بيت يا ابيات ديگرى را نيز به اين مجموعه ابيات افزود.
2.در پارهاى موارد ميان چند عنوان،ترادف يا تشابه مضمون وجود داشته است كه جهت اختصار،اين عناوين به يك عنوان ارجاع داده شده است و تمام ابيات مربوط به اين عناوين،ذيل عنوان مذكور آمده است.مثلاً عناوين:تفرقه و جمع روحى،حضور،خاطر مجموع،طرد خاطرات و مجموع شدن،به عنوان«كسب جمعيّت»ارجاع داده شده و ابيات مربوط به آنها ذيل اين عنوان آمده است.
3.در بسيارى از موارد،عناوين مرتبط و نزديك به يكديگر از حيث مضمون و محتوا،پس از عنوان اصلى آورده شده است تا از اين طريق خواننده گرامى با عناوينى كه حول و حوش و در ارتباط با عنوان اصلى است،آشنايى پيدا كند.به عنوان مثال بعد از عنوان اصلى«فنا»و ابيات مربوط به آن،عناوين وابسته به اين عنوان اين گونه آورده شده است:
-بقاء بعد الفناء-
-بيابان فنا-
-خطر بعد از فنا-
-خواب خوش فنا-
396
-مقام فنا-
-مقام فنا و بقاء باللّه-
-مقام فناى در توحيد-
بديهى است كه ابيات متعلّق به عناوين ياد شده در محلّ خود آمده است.اين امر،كار تحقيق در يك موضوع را براى خواننده محقّق تسهيل خواهد نمود.
4.در مواردى اندك،ابياتى اضافه بر ابيات نسخه حاضر(قزوينى)در نسخه انجوى آمده است و استاد در حاشيه ديوان نسخه انجوى خود،در كنار اين ابيات اظهار نظر كردهاند.ما اين ابيات را نيز در فهرست موضوعى آورده و آنها را در پاورقى با عبارت:[نسخه انجوى]مشخّص كردهايم.بعضى ابيات در هر دو نسخه (قزوينى و انجوى)موجود است،امّا استاد فقط در نسخه انجوى خود راجع به آنها اظهار نظر كردهاند.اين ابيات نيز در فهرست موضوعى آورده شده و در پاورقى با عبارت:[مطابق اظهارنظر استاد در حاشيه ديوان نسخه انجوى]مشخّص شدهاند.
5.فهرست موضوعى موجود عارى از نقص و ايراد نيست؛اميدواريم با تذكّرات مفيد دانش پژوهان و ادب دوستان،اين نقايص در چاپهاى بعدى مرتفع گردد،ان شاء اللّه.
397
آ
آب حرام
ترسم كه صرفه نبرد روز بازخواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
آبادى بعد از خرابى
1.مگر گشايش حافظ در اين خرابى بود
كه بخشش ازلش در مى مغان انداخت
2.اگر چه هستى عشقم خراب كرد ولى
اساس هستى من زان خراب آباد است
آب حيات-مى آب حيات
آب عنب
مستى به آب يكدو عنب وضع بنده نيست
من سالخورده پير خرابات پرورم
آتش پرستى
به من ده كه در كيش رندان مست
چه آتشپرست و چه دنياپرست
آتش دين سوز زهد و ريا
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو
آتش طور
1.شب تار است و ره وادى ايمن در پيش
آتش طور كجا،موعد ديدار كجا
2.مددى گر به چراغى نكند آتش طور
چاره تيره شب وادى ايمن چه كنم
آتش عشق
1.از آن به دير مغانم عزيز مىدارند
كه آتشى كه نميرد،هميشه در دل ماست
2.چه ساز بود كه در پرده مىزد آن مطرب
كه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
آدم
1.پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملك جهان را به جوى نفروشم
2.جايى كه برق عصيان بر آدم صفى زد
ما را چگونه زيبد دعوى بىگناهى
آدم و وسوسه عقل
هش دار كه گر وسوسه عقل كنى گوش
آدم صفت از روضه رضوان بدر آيى
آدمى و عالمى ديگر
آدمى در عالم خاكى نمىآيد بدست
عالمى ديگر ببايد ساخت،وز نو آدمى
آزادگى-استغنا
398
آزادگى در وابستگى به حق
خلاصى حافظ از آن زلف تابدار مباد
كه بستگان كمند تو رستگارانند
آزادگى عرفانى-استغنا
آزادى از ما سوا
گداى كوى تو از هشت خلد مستغنى است
اسير عشق تو از هر دو عالم آزاد است
آزادى عرفانى-استغنا
آزادى ميخوارگى-باز بودن و بستن در ميخانه
آسان گيرى
گفت آسانگير بر خود كارها كز روى طبع
سخت مىگيرد جهان بر مردمان سخت كوش
آغاز سلوك حافظ
همتم بدرقه راه كن اى طاير قدس
كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
آگاهى عرفانى
اى بىخبر بكوش كه صاحب خبر شوى
تا راهرو نباشى كى راهبر شوى
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زين پس شكى نماند كه صاحب نظر شوى
آمرزش نقد
آمرزش نقد است كسى را كه در اينجا
يارى است چو حورىّ و سرايى چو بهشتى
آنجا كه وصال مدام نيست-دوام وصل
«آن»در اصطلاح حافظ
از بتان«آن»طلب ار حسن شناسى اى دل
كاين كسى گفت كه در علم نظر بينا بود
آه سحر-سحرخيزى و دعا
آه سحر خيزان-سحرخيزى و دعا
آه سحر و توبه سحر-سحرخيزى و دعا
آه نيم شب-سحرخيزى و دعا
آيا حافظ خوش آواز بوده است؟
ز چنگ زهره شنيدم كه صبحدم مىگفت
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم
آيين زردشتى
به باغ تازه كن آيين دين زردشتى
كنون كه لاله برافروخت آتش نمرود
آيين شراب و خرقه
گفتم شراب و خرقه نه آيين مذهب است
گفت اين عمل به مذهب پير مغان كنند
آيينه سكندر
آيينه سكندر جام مى است بنگر
تا بر تو عرضه دارند احوال ملك دارا
399
ا
احتياج ما و استغناى او
سخن در احتياج ما و استغناى معشوق است
چه سود افسونگرى اى دل كه در دلبر نمىگيرد
احسان
توانگرا دل درويش خود بدست آور
كه مخزن زر و گنج و درم نخواهد ماند
بدين رواق زبرجد نوشتهاند به زر
كه جز نكويى اهل كرم نخواهد ماند
اختلاف ظرفيتها
هر كس از مهره مهر توبه نقشى مشغول
عاقبت با همه كج باختهاى يعنى چه
اختيار-جبر و اختيار
ادب عشق
گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولى
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
ارادت به ولىّ كامل
طفيل هستى عشقند آدمى و پرى
ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
اراده و طلب
1.دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
2.در بيابان طلب گرچه ز هر سو خطرى است
مىرود حافظ بيدل به تولاّى تو خوش
3.بىماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود
دامى به راهى مىنهم مرغى به دامى مىزنم
از شعر حافظ خون مىچكد
تير عاشق كش ندانم بر دل حافظ كه زد
اين قدر دانم كه از شعر ترش خون مىچكد
از غنچه درآمدن
سخن در پرده مىگويم چو گل از غنچه بيرون آى
كه بيش از پنج روزى نيست حكم مير نوروزى
استحقاق بهشت
نصيب ماست بهشت اى خداشناس برو
كه مستحق كرامت گناهكارانند.
استغنا
1.سرم به دنيى و عقبى فرو نمىآيد
تبارك اللّه از اين فتنهها كه در سر ماست
2.بيار باده كه در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان،چه هوشيار و چه مست
3.مرو به خانه ارباب بىمروّت دهر
كه گنج عافيتت در سراى خويشتن است
400
4.ز پادشاه و گدا فارغم بحمد اللّه
گداى خاك در دوست،پادشاه من است
5.درويش را نباشد برگ سراى سلطان
ماييم و كهنه دلقى كاتش در آن توان زد
6.زير بارند درختان كه تعلّق دارند
اى خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد
7.خوشا آن دم كز استغناى مستى
فراغت باشد از شاه و وزيرم
8.گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشيد،دامن تر كنم
عاشقان را گر در آتش مىپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم
9.سر به آزادگى از خلق بر آرم چون سرو
گر دهد دست كه دامن ز جهان در چينم
10.حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به كه بر قاضى حاجات بريم
استغناى عارف
به جدّ و جهد چو كارى نمىرود از پيش
به كردگار رها كرده به مصالح خويش
به پادشاهى عالم فرو نيارد سر
اگر ز سرّ قناعت خبر شود درويش(1)
-باد استغنا-
-فقر و قناعت و استغنا-
استغناى او از عبادت
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنى است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زيبا را
استغناى عشق
گريه حافظ چه سنجد پيش استغناى عشق
كاندرين دريا نمايد هفت دريا شبنمى
استمداد از ولىّ كامل
مدد از خاطر رندان طلب اى دل ور نه
كار صعب است مبادا كه خطايى بكنيم
اشك و زارى و گفت و گوى با خود
لب سر چشمهاى و طرف جويى
نم اشكى و با خود گفت و گويى
اشك و گريه
حافظ ز ديده دانه اشكى همى فشان
باشد كه مرغ وصل كند قصد دام ما
اصطلاح قمار
فغان كه با همه كس غائبانه باخت فلك
كه كس نبود كه دستى از اين دغا ببرد
اطاعت استاد و مرشد
سعى نابرده در اين راه به جايى نرسى
مزد اگر مىطلبى طاعت استاد ببر
اطوار و مراتب نفس
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد
كه چون شكنج ورقهاى غنچه تو بر توست
اعتراف به رندى و ميخوارگى
عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند
وين همه منصب از آن حور پرىوش دارم
اعتصام-مقام اعتصام
اعتماد به حق
به صبر كوش تو اى دل كه حق رها نكند
چنين عزيز نگينى به دست اهرمنى
اغتنام دم-دم عرفانى
(1)[نسخه انجوى]
401
اغتنام فرصت-دم عرفانى
اغتنام دم از نظر حافظ
عشرت كنيم ورنه به حسرت كشندمان
روزى كه رخت جان به جهانى دگر كشيم
اغتنام وقت به معناى حقيقى
قدر وقت ار نشناسد دل و كارى نكند
بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم
اقتباس و تأثّر از ادبيات عرب
1.منزل سلمى كه بادش هر دم از ما صد سلام
پر صداى ساربانان بينى و بانگ جرس
2.گر به سر منزل سلمى رسى اى باد صبا
چشم دارم كه سلامى برسانى ز منش
3.اى نسيم منزل ليلى خدا را تا به كى
ربع را بر هم زنم،اطلال را جيحون كنم
4.بيا اى طاير دولت بياور مژده وصلى
عسى الايّام ان يرجعن قوماً كالّذى كانوا
-مضامين عربى در شعر فارسى-
الهام سحرى-هاتف ميخانه
الهام عارفانه-الهام و اشراق
الهام عشق
تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن كرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسين من است
الهام معشوق
آنكه در طرز غزل نكته به حافظ آموخت
يار شيرين سخن نادره گفتار من است
الهام و اشراق
1.به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
2.مباحثى كه در آن مجلس جنون مىرفت
وراى مدرسه و قال و قيل مسأله بود
3.بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
4.تا نگردى آشنا زين پرده رمزى نشنوى
گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش
5.آن روز بر دلم در معنى گشوده شد
كز ساكنان درگه پير مغان شدم
6.تلقين و درس اهل نظر يك اشارت است
گفتم كفايتى و مكرّر نمىكنم
7.خواهم از زلف بتان نافه گشايى كردن
فكر دور است همانا كه خطا مىبينم
8.نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم اليقينى
ام الخبائث
آن تلخ وش كه صوفى امّ الخبائثش خواند
آشهى لنا و احلى من قبلة العذارا
امن،مى،رفيق
مقام امن و مى بيغش و رفيق شفيق
گرت مدام ميسر شود زهى توفيق
اندرز-پند و اندرز
انفاس سحر خيزان-سحرخيزى و دعا
انسان از نظر عرفان
در آستين جان تو صد نافه مدرج است
و ان را فداى طرّه يارى نمىكنى
انسان بعد الدنيا-معاد
انسان قبل الدنيا
1.تراز كنگره عرش مىزنند صفير
ندانمت كه در اين دامگه چه افتادست
2.گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون است
طلب از گم شدگان لب دريا مىكرد
402
3.پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملك جهان را به جوى نفروشم
4.چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانى است
روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
5.حافظا خلد برين خانه موروث من است
اندرين منزل ويرانه نشيمن چه كنم
6.سبزه خطّ تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلبكارى اين مهر گياه آمدهايم
7.گوهر جامجم از كان جهانى دگرست
تو تمنّا ز گل كوزهگران مىدارى
8.جايى كه برق عصيان بر آدم صفى زد
ما را چگونه زيبد دعوى بىگناهى
9.جان مىدهم از حسرت ديدار تو چون صبح
باشد كه چو خورشيد درخشان بدر آيى
10.ما به صد خرمن پندار زره چون نرويم
چون ره آدم خاكى به يكى دانه زدند(1)
انسان و خدا
1.حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست
باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست
2.خيال حوصله بحر مىپزد هيهات
چه هاست در سر اين قطره محال انديش
انسان و فرشته
فرشته عشق نداند كه چيست،قصّه مخوان
بخواه جام و گلابى به خاك آدم ريز
انسان كامل
1.اى صاحب كرامت شكرانه سلامت
روزى تفقّدى كن درويش بينوا را
2.آن سيه چرده كه شيرينى عالم با اوست
چشم ميگون،لب خندان،دل خرّم با اوست
گر چه شيرين دهنان پادشهانند ولى
او سليمان زمان است كه خاتم با اوست(2)
3.در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشهاى برون آى اى كوكب هدايت
4.به خط و خال گدايان مده خزينه دل
به دست شاه و شى ده كه محترم دارد
5.مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
كو به تأييد نظر حلّ معما مىكرد
6.گدايى در ميخانه طرفه اكسيرى است
گر اين عمل بكنى،خاك زر توانى كرد
بيا كه چاره ذوق حضور و نظم امور
به فيض بخشى اهل نظر توانى كرد
7.بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند
پير ما هر چه كند عين عنايت باشد
8.شبان وادى ايمن گهى رسد به مراد
كه چند سال به جان خدمت شعيب كند
9.كو كريمى كه ز بزم طربش غمزدهاى
جرعهاى دركشد و دفع خمارى بكند
10.آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشمى به ما كنند
11.اى دليل دل گم گشته خدا را مددى
كه غريب ار نبرد ره به دلالت برود
12.من اين مرقّع رنگين چو گل بخواهم سوخت
كه پير باده فروشش به جرعهاى نخريد
13.الا اى طوطى گوياى اسرار
مبادا خاليت شكّر ز منقار
14.به روى ما زن از ساغر گلابى
كه خواب آلودهايم اى بخت بيدار
15.بدان كمر نرسد دست هر گدا حافظ
(1)[نسخه انجوى]
(2).تمام اين غزل در مورد«قطب و انسان كامل»است.
403
خزانهاى به كف آور ز گنج قارون بيش(1)
16.مرحبا طاير فرّخ پى فرخنده پيام
خير مقدم،چه خبر؟دوست كجا،راه كدام؟
17.همتم بدرقه راه كن اى طاير قدس
كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
18.كار از تو مىرود مددى اى دليل راه
كانصاف مىدهيم وز راه اوفتادهايم
19.اشك آلوده ما گر چه روان است ولى
به رسالت سوى او پاك نهادى طلبيم
20.پيران سخن ز تجربه گويند،گفتمت
هان اى پسر كه پير شوى،پند گوش كن
21.دليل راه شو اى طاير خجسته لقا
كه ديده آب شد از شوق خاك آن درگاه
22.تو خود چه لعبتى اى شهسوار شيرين كار
كه در برابر چشمى و غايب از نظرى
23.تا چو مجمر نفسى دامن جانان گيرم
جان نهاديم بر آتش ز پى خوش نفسى
24.هواخواه توام جانا و مىدانم كه مىدانى
كه هم ناديده مىبينى و هم ننوشته مىخوانى
25.ثوابت باشد اى داراى خرمن
اگر رحمى كنى بر خوشهچينى
26.قطع اين مرحله بىهمرهى خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهى
27.ز كوى مغان رخ مگردان كه آنجا
فروشند مفتاح مشكل گشايى
28.مگر وقت وفا پروردن آمد
كه فالم«لا تذرنى فرداً»آمد
مگر خضر مبارك پى در آيد
ز يمن همتش كارى گشايد
29.مگر خضر مبارك پى تواند
كه اين تنها بدان تنها رساند
30.تو بندهاى گله از پادشه مكن حافظ
كه شرط عشق نباشد شكايت از كم و بيش
31.چو پير سالك عشقت به مى حواله كند
ننوش و منتظر رحمت خدا مىباش(2)
-مقام ولايت انسان كامل-
انسان مافوق كون و مكان-انسان و خدا
-عدم تجانس انسان و طبيعت-
-غربت انسان-
-مقام انسان-
اوضاع فلك
تا بى سر و پا باشد اوضاع فلك زين دست
در سر هوس ساقى،در دست شراب اولى
اهل بيت
حافظ اگر قدم زنى در ره«خاندان»به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
اهل خلوت و شب قدر
آن شب قدرى كه گويند اهل خلوت،امشب است
يا رب اين تأثير دولت،در كدامين كوكب است
اهل درد
بيا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندك و معنى بسيار
اهل وجد و حال
مطرب چه پرده ساخت كه در پرده سماع
بر اهل وجد و حال درهاى و هو ببست
(1).[اين بيت در ديوان نسخه انجوى به صورت بيت شماره 30 آمده است].
(2).[مطابق اظهارنظر استاد در حاشيه ديوان نسخه انجوى.]
404
ايمان در ره عشق
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق
چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست
ايمنى از سقوط
نگار مى فروشم عشوهاى داد
كه فارغ گشتم از مكر زمانه
405
ب
باختن سود و سرمايه در عشق
اى كه در كشتن ما هيچ مدارا نكنى
سود و سرمايه بسوزى و محابا نكنى
باد استغنا
بهوش باش كه هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند
باده ازلى
به هيچ دور نخواهند يافت هشيارش
چنين كه حافظ ما مست باده ازل است
باده به اندازه
صوفى ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ورنه انديشه اين كار فراموشش باد
باده پرستى
كار صواب باده پرستى است حافظا
برخيز و عزم جزم به كار صواب كن
باده پنهانى
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بربط و نى رازش آشكاره كنم
باده خوارى
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم
باده از خون رزان است،نه از خون شماست
باده عشق در رمضان-مى و صيام
باده فروش
سرّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت
در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد
-پير مى فروش-
باده گسارى در ماه شعبان-مى و صيام
باده ناب
ز زهد خشك ملولم كجاست باده ناب
كه بوى باده مدامم دماغ تر دارد
باده نويد فتح-
ساقى چو يار مهرخ و از اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم
باده و وسوسه عقل
ز باده هيچت اگر نيست،اين نه بس كه تو را
دمى ز وسوسه عقل بى خبر دارد
-حداكثر باده ستايى-
-ذوق باده-
-غمزدايى باده-
406
-فراغت آرى باده-
بارقه الهى
ننگرد ديگر به سر و اندر چمن
هر كه ديد آن سر و سيم اندام را
باز بودن(شدن)و بستن در ميخانه
1.در ميخانه بستهاند اگر
افتتح يا مفتّح الابواب
2.برسان بندگى دختر رزگو بدر آى
كه دم همت ما كرد ز بند آزادت
3.المنة للّه كه در ميكده باز است
زان رو كه مرا بر در او روى نياز است
4.بود آيا كه در ميكدهها بگشايند
گره از كار فرو بسته ما بگشايند
5.اى دل بشارتى دهمت محتسب نماند
وز مى جهان پر است و بت ميگسار هم
بخت - پير و مرشد
به روى ما زن از ساغر گلابى
كه خواب آلودهايم اى بخت بيدار
بدبينى به جهان
وگر سراى جهان را سر خرابى نيست
اساس او به از اين استوار بايستى
بدگويان
تو پندارى كه بدگو رفت و جان برد
حسابش با كرام الكاتبين است
بدنامى
1.همه كارم ز خود كامى به بدنامى كشيد آخر
نهان كى ماند آن رازى كزو سازند محفلها
2.زهد رندان نوآموخته راهى به دهى است
من كه بدنام جهانم چه صلاح انديشم
3.به من ده كه بدنام خواهم شدن
خراب مى و جام خواهم شدن
بدنامى و نيكنامى
شدهام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم
كه به همت عزيزان برسم به نيكنامى
برق عصيان بر آدم صفى-آدم
برق غيرت
برق غيرت چو چنين مىجهد از مكمن غيب
تو بفرما كه من سوخته خرمن چه كنم
بصارت
به روى يار نظر كن ز ديده منتدار
كه كار ديده نظر از سر بصارت كرد
بقاء باللّه
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
باللّه كز آفتاب فلك خوبتر شوى
از پاى تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بى پا و سر شوى
بقاء بعد الفناء
بنياد هستى تو چو زير و زبر شود
در دل مدار هيچ كه زير و زبر شوى
بلايا
مقام عيش ميسر نمىشود بىرنج
بلى به حكم بلا بستهاند عهد الست
بند نقاب
اى شاهد قدسى كه كشد بند نقابت
وى مرغ بهشتى كه دهد دانه و آبت
بوسه بر رخ آفتاب
روى نگار در نظرم جلوه مىنمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب مىزدم
407
بهار عرفانى
ابر آذارى بر آمد باد نوروزى رسيد
وجه مى مىخواهم و مطرب كه مىگويد رسيد
بهاى خرقه
1.من اين مرقّع رنگين چو گل بخواهم سوخت
كه پير باده فروشش به جرعهاى نخريد
2.قحط جود است آبروى خود نمىبايد فروخت
باده و گل از بهاى خرقه مىبايد خريد
بهشت
1.قدم دريغ مدار از جنازه حافظ
كه گر چه غرق گناه است مىرود به بهشت
2.بهشت اگر چه نه جاى گناهكارانست
بيار باده كه مستظهرم به همت او
-استحقاق بهشت-
-مفهوم بهشت از نظر حافظ-
بهشت روحانى و بهشت جسمانى
ز ميوههاى بهشتى چه ذوق دريابد
هر آنكه سيب زنخدان شاهدى نگزيد
بهشت فردوس
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع
گر چه دربانى ميخانه فراوان كردم
بيابان فنا
در بيابان فنا گم شدن آخر تا كى
ره بپرسيم مگر پى به مهمّات بريم
بىاعتبارى جهان از نظر حافظ
اعتمادى نيست بر كار جهان
بلكه بر گردون گردان نيز هم
بىاعتبارى دنيا
1.به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش مىباش
كه نيستى است سرانجام هر كمال كه هست
شكوه آصفى و اسب باد و منطق طير
به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست
به بال و پر مرو از ره كه تير پرتابى
هوا گرفت زمانى ولى به خاك نشست
2.كس عسل بىنيش از اين دكّان نخورد
كس رطب بىخار از اين بستان نچيد
بىاعتنايى به لذّت دنيا
از اين رباط دو در چون ضرورت است رحيل
رواق و طاق معيشت،چه سربلند و چه پست
بىپروايى از ملامت
گر من از سرزنش مدعيان انديشم
شيوه مستى و رندى نرود از پيشم
بىوفايى خلق
وفا مجوى ز كس ور سخن نمىشنوى
به هرزه طالب سيمرغ و كيميا مىباش(1)
بىوفايى دنيا
برو از خانه گردون بدر و نان مطلب
كان سيه كاسه در آخر بكشد مهمان را
هر كه را خوابگه آخر مشتى خاك است
گو چه حاجت كه به افلاك كشى ايوان را
-حسن جهان و بىوفايى آن-
(1).[مطابق اظهار نظر استاد در حاشيه ديوان نسخه انجوى.]
408
پ
پايان عمر
سيلاب گرفت گرد ويرانه عمر
و آغاز پرى نهاد پيمانه عمر
بيدار شو اى خواجه كه خوش بكشد
حمّال زمانه رخت از خانه عمر
پند حكيم
پند حكيم محض صواب است و عين خير
فرخنده آن كسى كه به سمع رضا شنيد
پند و اندرز
1.چو بر روى زمين باشى توانايى غنيمت دان
كه دوران ناتوانيها بسى زير زمين دارد
2.دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عيش درآ و به ره عيب مپوى
3.تو نيك و بد خود هم از خود بپرس
چرا بايدت ديگرى محتسب
و من يتّق اللّه يجعل له
و يرزقه من حيث لايحتسب
4.دل منه بر دنيى و اسباب او
زان كه از وى كس وفادارى نديد
-موعظه عارفانه-
پيام
اى باد اگر به گلشن احباب بگذرى
زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما
پير-انسان كامل
پيراهن دريدن غنچه
1.رسيد باد صبا،غنچه در هوادارى
ز خود برون شد و بر خود دريد پيراهن
2.خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
و آنجا به نيكنامى،پيراهنى دريدن
-از غنچه در آمدن-
-جامه بر تن دريدن-
-جامه در نيكنامى دريدن-
پير مى فروش
1.صبا به تهنيت پير مى فروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
2.احوال شيخ و قاضى و شرب اليهودشان
كردم صبحدم سؤال از پير مى فروش
پير طريقت-انسان كامل
پير و قطب-انسان كامل
پير و مرشد-انسان كامل
409
پيرى
به طهارت گذران منزل پيرى و مكن
خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده
پيرى حافظ
1.جامى بده كه باز به شادى روى شاه
پيرانه سر هواى جوانى است در سرم
2.هرگز به يمن عاطفت پير مى فروش
ساغر تهى نشد ز مى صاف روشنم
پيرى و جوانى
جوانى باز مىآرد به يادم
سماع چنگ و دست افشان ساقى
پيغام اهل راز
رباب و چنگ به بانگ بلند مىگويند
كه گوش هوش به پيغام اهل راز كنيد
پيك خلوت راز
تو پيك خلوت رازىّ و ديده بر سر راهت
به مردمى نه به فرمان چنان بران كه تو دانى
410
ت
تأسف از عدم وصول
اى دل شباب رفت و نچيدى گلى ز عيش
پيرانه سر مكن هنرى ننگ و نام را
تجرّد
دلم كه لاف تجرد زدى كنون صد شغل
به بوى زلف تو با باد صبحدم دارد
تجلّى
1.فغان كاين لوليان شوخ شيرين كار شهر آشوب
چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را
2.آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست
آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست
3.ستارهاى بدرخشيد و ماه منزل شد
دل رميده ما را رفيق و مونس شد
4.مژده اى دل كه دگر باد صبا باز آمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد
5.بيخود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
باده از جام تجلى صفاتم دادند
تجلى واحد-وحدت تجلى
-تمناى تجلى و فيض-
-وصول يا تجلى-
تحقير مدرسه
بر در مدرسه تا چند نشينى حافظ
خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم
تخته بند تن
1.چگونه طوف كنم در فضاى عالم قدس
كه در سراچه تركيب تخته بند تنم
2.چو شد باغ روحانيان مسكنم
در اينجا چرا تخته بند تنم
ترجيح رند بر صوفى
در اين صوفى و شان دردى نديدم
كه صافى باد عيش درد نوشان
ترجيح ميكده بر صومعه
1.بيا به ميكده و چهره ارغوانى كن
مرو به صومعه كانجا سياهكارانند
2.سر ز حسرت به در ميكدهها بر كردم
چون شناساى تو در صومعه يك پير نبود
ترجيح عالم عرفان بر فلسفه
حديث از مطرب و مى گو و راز دهر كمتر جو
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
411
ترك آزار
مباش در پى آزار و هر چه خواهى كن
كه در شريعت ما غير از اين گناهى نيست
ترك چون و چرا
مزن ز چون و چرا دم كه بنده مقبل
قبول كرد به جان هر سخن كه جانان گفت
ترك خود
نبندى زان ميان طرفى كمروار
اگر خود را ببينى در ميانه
ترك دنيا
مجو درستى عهد از جهان سست نهاد
كه اين عجوز،عروس هزار داماد است
-لذت ترك لذت و ترك دنيا-
ترك دنيا و خوشدلى
حافظا ترك جهان گفتن،طريق خوشدلى است
تا نپندارى كه احوال جهانداران خوش است
ترك معاشرت با نااهلان
1.دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با كافران چه كارت گر بت نمىپرستى
2.بياموزمت كيمياى سعادت
ز همصحبت بد جدايى جدايى
تركيب روان و خرد
فرح بخشى در اين تركيب پيداست
كه نغز شعر و مغز جان اجزاست
تركيب ضعيف
1.ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نيكى به جاى ياران فرصت شمار يارا
2.در خرابات طريقت ما بهم منزل شويم
كاين چنين رفتست در عهد ازل تقدير ما
3.سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنايى نه غريب است كه دلسوز من است
چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
4.روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست
مى ز خمخانه به جوش آمد و مىبايد خواست
5.چه ملامت بود آن را كه چنين باده خورد
اين چه عيب است بدين بىخردى وين چه خطاست
6.چنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشوييد حق به دست شماست
7.به روى يار نظر كن ز ديده منّتدار
كه كار ديده نظر از سر بصارت كرد
8.جز دل من كز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان كس نشنيديم كه در كار بماند
9.همچو گلبرگ طرى هست وجود تو لطيف
همچو سرو چمن خلد سراپاى تو خوش
10.چشم بيمار مرا خواب نه در خور باشد
من له يقتل داءٌ دنف كيف ينام
11.من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها مىكنى اى خاك درت تاج سرم
12.مددى گر به چراغى نكند آتش طور
چاره تيره شب وادى ايمن چه كنم
13.عشوهاى از لب شيرين تو دل خواست به جان
به شكر خنده لبت گفت مزادى طلبيم
14.دانى كه چيست دولت ديدار يار ديدن
در كوى او گدايى بر خسروى گزيدن
15.دامن كشان همى شد در شرب زر كشيده
صد ماه روز رشكش جيب قصب دريده
16.باد صبا ز عهد صبى ياد مىدهد
جان دارويى كه غم ببرد دردهاى صبىّ
17.اى مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود مىبرى و زحمت ما مىدارى
18.به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
412
بيا ساقى كه جاهل را هنىتر مىرسد روزى
19.دل گشادهدار چون جام شراب
سر گرفته چند چون خمّ دنى
20.مكدّر است دل آتش به خرقه خواهم زد
بيا ببين كه كرا مىكند تماشايى
21.سلامى چو بوى خوش آشنايى
بدان مردم ديده روشنايى
22.مجددين سرور و سلطان قضات اسمعيل
كه زدى كلك زبان آورش از شرع نطق
تزكيه نفس
1.نظر پاك تواند رخ جانان ديدن
كه در آيينه،نظر جز به صفا نتوان كرد
2.خواب و خورت ز مرتبه خويش دور كرد
آنگه رسى به خويش كه بىخواب و خور شوى
تسليم - رضا
تسليم به پير و راهنما
1.به مى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد
كه سالك بىخبر نبود ز راه و رسم منزلها
2.گفتگو آيين درويشى نبود
ورنه با تو ماجراها داشتيم
3.در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنود
زان كه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
تسليم عشق و دل در عقل و مصلحت(1)
رند عالم سوز را با مصلحت بينى چكار
كار ملك است آنكه تدبير و تأمل بايدش(2)
تصفيه دل با مصاحبت پير و مرشد كامل
دل كه آيينه شاهى است غبارى دارد
از خدا مىطلبم صحبت روشن رايى
تصفيه نفس-تزكيه نفس
تصفيه نفس از تفرّق و نقش پراكنده
خاطرات كى رقم فيض پذيرد،هيهات
مگر از نقش پراكنده ورق ساده كنى
تصوف
1.يك حرف صوفيانه بگويم اجازت است
اى نور ديده،صلح به از جنگ و داورى
2.ميى دارم چو جان صافى و صوفى مىكند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزى
-شكايت از تصوف عصر-
تضاد و جمع هستى و نيستى
گنج در آستين و كيسه تهى
جام گيتى نما و خاك رهيم
هوشيار حضور و مست غرور
بحر توحيد و غرقه گنهيم
تغزّل با پسر
1.گر چنين جلوه كند مغبچه باده فروش
خاكروب در ميخانه كنم مژگان را
2.بس غريب افتاده است آن مورخط گر درخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشكين غريب
3.اى نازنين پسر تو چه مذهب گرفتهاى
كت خون ما حلالتر از شير مادر است
4.بگشا بند قبا تا بگشايد دل من
كه گشادى كه مرا بود ز پهلوى تو بود
5.گر آن شيرين پسر خونم بريزد
دلا چون شير مادر كن حلالش
6.ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بت سنگين دل سيمين بنا گوش
(1)[ظاهراً مقصود تسليم عشق و دل شدن رند است در مواجهه با عقل و مصلحت.]
(2)[مطابق اظهار نظر استاد در حاشيه ديوان نسخه انجوى.]
413
نگارى،چابكى،شنگى كلهدار
ظريفى،مهوشى،تركى قباپوش
7.مجمع خوبى و لطف است عذار چو مهش
ليكنش مهر و وفا نيست،خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازى روزى
بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
8.چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل
ياد پدر نمىكنند اين پسران ناخلف
9.سبزپوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبيل
10.عشق من با خط مشكين تو امروزى نيست
ديرگاه است كزين جام هلالى مستم
11.ديشب به سيل اشك ره خواب مىزدم
نقشى به ياد خطّ تو بر آب مىزدم
12.خود ز پيرى من كى حساب برگيرد
كه باز با صنمى طفل عشق مىبازم
13.بگشا بند قبا اى مه خورشيد كلاه
تا چو زلفت سر سودا زده در پا فكنم
14.سبزه خطّ تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلبكارى اين مهر گياه آمدهايم
15.دوران همى نويسد بر عارضش خطى خوش
يا رب نوشته بد از يار ما بگردان
16.ز خطّ يار بياموز مهر با رخ خوب
كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
17.گرد لبت بنفشه از آن تازه و تر است
كاب حيات مىخورد از جويبار حسن
18.دل بدان رود گرامى چه كنم گر ندهم
مادر دهر ندارد پسرى بهتر از اين
19.خطّ عذار يار كه بگرفت ماه از او
خوش حلقهاى است ليك بدر نيست راه از او
20.آمد افسوس كنان مغبچه باده فروش
گفت بيدار شو اى رهرو خواب آلوده
21.به هواى لب شيرين پسران چند كنى
جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده
22.بياض روى تو را نيست نقش در خور از آنك
سوادى از خط مشكين بر ارغوان دارى
23.پدر تجربهاى دل تويى آخر ز چه روى
طمع مهر و وفا زين پسران مىدارى
24.عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى
اى پسر جام ميم ده كه به پيرى برسى
25.بر آن نقاش قدرت آفرين باد
كه گرد مه كشد خطّ هلالى
26.به چشم كردهام ابروى ماه سيمايى
خيال سبز خطى نقش بستهام جايى
27.ما هم كه رخش روشنى خور بگرفت
گرد خط او چشمه كوثر بگرفت
-خط-
تغزّل با زن
1.اى شاهد قدسى كه كشد بند نقابت
وى مرغ بهشتى كه دهد دانه و آبت
2.اى كه در كوچه معشوقه ما مىگذرى
بر حذر باش كه سر مىشكند ديوارش
3.گلبرگ را ز سنبل مشكين نقاب كن
يعنى كه رخ بپوش و جهانى خراب كن
4.زين خوش رقم كه بر گل رخسار مىكشى
خط بر صحيفه گل و گلزار مىكشى
5.سخن غير مگو با من معشوقه پرست
كز وى و جام ميم نيست به كس پروايى
تفاوت زاهد و رند
1.زاهد غرور داشت،سلامت نبرد راه
رند از ره نياز به دارالسلام رفت
2.دور شو از برم اى واعظ و بيهوده مگوى
من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم
تفرقه و جمع روحى-كسب جمعيت
414
تقاضاى حواله-وظيفه
تقدم عشق بر خلقت
1.نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
2.پيش از اين كاين سقف سبز و طاق مينا بر كشند
منظر چشم مرا ابروى جانان طاق بود
تقدير
بنوش باده كه قسّام صنع قسمت كرد
در آفرينش از انواع نوشدارو و نيش(1)
تقدير و تدبير
نيست امّيد صلاحى ز فساد حافظ
چونكه تقدير چنين است چه تدبير كنم
تقواى زاهد
فداى پيرهن چاك ماهرويان باد
هزار جامه تقوا و خرقه پرهيز
تقوا و عبادت
من نه از پرده تقوا به در افتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
تملق
1.حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است
از بهر معيشت مكن انديشه باطل
2.همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد
صيت مسعودى و آوازه شه سلطانى
3.چشم بر دور قدح دارم و جان بر كف دست
به سر خواجه كه تا آن ندهى نستانى
تملق عجيب
جبين و چهره حافظ خدا جدا مكناد
ز خاك بارگه كبرياى شاه شجاع
تمناى تجلى و فيض
صبا گر گذرى افتدت به كشور دوست
بيار نفحهاى از گيسوى معنبر دوست
تناسب نغمهها و حالات
مطرب عشق عجب ساز و نوايى دارد
نقش هر نغمه كه زد راه به جايى دارد
توأم بودن غم و نشاط در جهان
ترسم كزين چمن نبرى آستين گل
كز گلشنش تحمل خارى نمىكنى
توبه از زهد ريايى
بشارت بر به كوى مى فروشان
كه حافظ توبه از زهد ريا كرد
توبه از مى
با آنكه از وى غايبم وز مى چو حافظ تايبم
در مجلس روحانيان گه گاه جامى مى زنم
توحيد
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
توحيد كامل
گفتى كه حافظ اين همه رنگ و خيال چيست
نقش غلط مبين كه همان لوح سادهايم
توصيف زن-تغزّل با زن
توكل
1.به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد
2.ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
(1)[نسخه انجوى]
415
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش(1)
توكل در سلوك
تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافرى است
راهرو گر صد هنر دارد،توكل بايدش
تولاّ
در بيابان طلب گر چه ز هر سو خطرى است
مىرود حافظ بيدل به تولاّى تو خوش
(1)[نسخه انجوى]
416
ث
ثمره هجران،وصل است
هر چند كه هجران ثمر وصل برآرد
دهقان جهان كاش كه اين تخم نكشتى
417
ج
جاعل الظّلمات
سواد زلف سياه تو جاعل الظّلمات
بياض روى چو ماه تو فالق الاصباح
جام بيخودى
چون ز جام بيخودى رطلى كشى
كم زنى از خويشتن لاف منى
جام جهان نما
گرت هواست كه چون جم به سرّ غيب رسى
بيا و همدم جام جهاننما مىباش(1)
جام و سير طريق
ساقيا جام دمادم ده كه در سير طريق
هر كه عاشقوش نيامد در نفاق افتاده بود
جام يك منى
نوش كن جام شراب يك منى
تا بدان بيخ غم از دل بركنى
جامه بر تن دريدن
1.رسيد باد صبا غنچه در هوادارى
ز خود برون شد و بر خود دريد پيراهن
2.چو گل هر دم به بويت جامه در تن
كنم چاك از گريبان تا به دامن
تنت را ديد گل گويى كه در باغ
چو مستان جامه را بدريد بر تن
3.سخن در پرده مىگويم،چو گل از غنچه بيرون آى
كه بيش از پنج روزى نيست حكم مير نوروزى
جامه در نيكنامى دريدن
1.وه كه در دانهاى چنين نازك
در شب تار سفتنم هوس است
2.دامنى گر چاك شد در عالم رندى چه باك
جامهاى در نيكنامى نيز مىبايد دريد
3.خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
و انجا به نيكنامى پيراهنى دريدن
جان علوى
جان علوى هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
جاودانى
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
(1)[مطابق اظهار نظر استاد در حاشيه ديوان نسخه انجوى.]
418
جبر و اختيار
1.گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش،گو گناه من است
2.چرخ بر هم زنم از غير مرادم گردد
من نه آنم كه زبونى كشم از چرخ فلك
3.برو اى ناصح و بر درد كشان خرده مگير
كار فرماى قدر مىكند اين،من چه كنم
4.نيست امّيد صلاحى ز فساد حافظ
چونكه تقدير چنين است چه تدبير كنم
5.مكن به چشم حقارت نگاه در من مست
كه نيست معصيت و زهد بىمشيت او
6.تو به تقصير خود افتادى از اين در محروم
از كه مىنالى و فرياد چرا مىدارى
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند
سعى نابرده چه امّيد عطا مىدارى
7.به يمن همت حافظ اميد هست كه باز
آرى اسامر ليلاى ليلة القمر
8.گوش بگشاى كه بلبل به فغان مىگويد
خواجه تقصير مفرما،گل توفيق ببوى
9.به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد
گليم بخت كسى را كه بافتند سياه
جذبه عارفانه
گر چه رندى و خرابى گنه ماست ولى
عاشقى گفت كه تو بنده بر آن مىدارى
جرعه بر خاك
بيفشان جرعهاى بر خاك و حال اهل دل بشنو
كه از جمشيد و كيخسرو فراوان داستان دارد
جرعه كشى
به يكى جرعه كه آزار كسش در پى نيست
زحمتى مىكشم از مردم نادان كه مپرس
جگر گوشه مردم
مىخورد خون دلم مردمك ديده سزاست
كه چرا دل به جگر گوشه مردم دادم
جلوه-تجلى
جم و سرّ غيب و قلب عارف
گرت هواست كه چون جم به سرّ غيب رسى
بيا و همدم جام جهاننما مى باش
جنت نقد
جنت نقد است اينجا عيش و عشرت تازه كن
زان كه در جنت خدا بر بنده ننويسد گناه
جنون عشق،شرط راه
در ره منزل ليلى كه خطرهاست بسى
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى
جوانان چمن
اى صبا گر به جوانان چمن بازرسى
خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را
جوان شدن روزگار
رونق عهد شباب است دگر بستان را
مىرسد مژده گل بلبل خوش الحان را
جوانى
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظر باز
بس طور عجب لازم ايام شباب است
-پيرى و جوانى-
جور محبوب
چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من
ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من(1)
جهان ديگر-معاد
(1).[تمام اين غزل درباره«جور محبوب»است.]
419
چ
چاك شدن دامن در رندى
دامنى گر چاك شد در عالم رندى چه باك
جامهاى در نيكنامى نيز مىبايد دريد
چاه ذقن
در چاه ذقن چو حافظ اى جان
حسن تو دو صد غلام دارد
چاه زنخدان
1.مبين به سيب زنخدان كه چاه در راه است
كجا همى روى اى دل بدين شتاب كجا
2.اى فروغ ماه حسن از روى رخشان شما
آبروى خوبى از چاه زنخدان تو چه مىگويد
هزار يوسف مصرى فتاده در چه ماست
4.كشته چاه زنخدان توام كز هر طرف
صد هزارش گردن جان زير طوق غبغب است
5.در خم زلف تو آويخت دل از چاه زنخ
آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد
6.جان علوى هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
چراغ خلوتيان
ساقى بيا كه يار ز رخ پرده بر گرفت
كار چراغ خلوتيان باز در گرفت
چشم پاك
او را به چشم پاك توان ديد چون هلال
هر ديده جاى جلوه آن ماه پاره نيست
چهار چيز
از چار چيز مگذر گر عاقلى و زيرك
امن و شراب بيغش،معشوق و جاى خالى
چهل سال رنج و غصه حافظ
1.چل سال رنج و غصّه كشيديم و عاقبت
تدبير ما به دست شراب دو ساله بود
2.چل سال بيش رفت كه من لاف مىزنم
كز چاكران پير مغان،كمترين منم
420
ح
حافظ پشمينهپوش
سر مست در قباى زرافشان چو بگذرى
يك بوسه نذر حافظ پشمينهپوش كن
حافظ خلوتنشين
از فريب نرگس مخمور و لعل مى پرست
حافظ خلوت نشين را در شراب انداختى
حافظ در خلال سلوك
يا رب از ابر هدايت برسان بارانى
پيشتر زان كه چو گردى ز ميان برخيزم
حافظ در غربت
غم غريبى و غربت چو بر نمىتابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
حافظ شب زندهدار-سحرخيزى و دعا
حافظ شهر
من ار چه حافظ شهرم جوى نمىارزم
مگر تو از كرم خويش يار من باشى
حافظ و جبر-جبر و اختيار
حافظ و شيرين پسر-تغزل با پسر
حافظ و عبادت
زان باده كه در ميكده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
حافظ و مسأله اختيار-جبر و اختيار
حافظ همدم مرغان صبح خوان-سحرخيزى و دعا
-آغاز سلوك حافظ-
-«آن»در اصطلاح حافظ-
-آيا حافظ خوش آواز بوده است؟-
آيا حافظ ملامتى است؟-ملامتى بودن حافظ
-از شعر حافظ خون مىچكد-
-اعتراف به رندى و ميخوارگى-
-بىاعتبارى جهان از نظر حافظ-
-توصيف حافظ از خود-
-پيرى حافظ-
-چهل سال رنج و غصه حافظ-
-حد حافظ-
-دم از نظر حافظ-دم عرفانى
421
دم حافظ-دم عرفانى
دم حافظ چه دمى است؟-دم عرفانى
دم عرفانى حافظ-دم عرفانى
دم غنيمت شمردن حافظ-دم عرفانى
-زهد مذموم حافظ-
ستايش عيش توسط حافظ-عيش معنوى
سحرخيزى حافظ-سحرخيزى و دعا
-سخن سر بسته حافظ-
-سعى و عمل از نظر حافظ-
سفر حافظ به خارج شيراز-
-سلوك حافظ-
شب زندهدارى حافظ-سحرخيزى و دعا
شام و سحر حافظ-سحرخيزى و دعا
-شاهد و محبوب حافظ-
-شعر قدسى حافظ-
-طاعت حافظ-
-عشق پاك حافظ-
-علم و فضل حافظ در چهل سالگى-
-عيش و عشرت حافظ-
-غفلت حافظ-
قدح عيش توسط حافظ-عيش دنيوى
-كمال حافظ در پيرى-
-گريه حافظ-
-لغزگويى حافظ-
-مراحل وسط سلوك حافظ-
-مرثيه فرزند حافظ-
-مفهوم بهشت از نظر حافظ-
-مفهوم عيش از نظر حافظ-
-مفهوم مى پرستى حافظ-
-موفقيت پس از چهل سال-
-مى حافظ-
-مى حافظ و كشف راز روزگار-
-ميخوارگى حافظ-
-مى و ميكده حافظ-
-مى در قاموس حافظ-
ناله حافظ در محراب-سحرخيزى و دعا
-نماز حافظ-
حال دل و خبر دل
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
حبسها و كشتنهاى بيجا
سروران را بىسبب مىكرد حبس
گرد نان را بىخطر سر مىبريد
حجاب خودى
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست
تو خود حجاب خودى،حافظ از ميان برخيز
حديث عشق مافوق بيان-عرفان مافوق بيان است
حداكثر باده ستايى
بيا و كشتى ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز
حد حافظ
حافظ نه حدّ ماست چنين لافها زدن
پاى از گليم خويش چرا بيشتر كشيم
422
حريف خانه و گرمابه و گلستان
اگر رفيق شفيقى درست پيمان باش
حريف خانه و گرمابه و گلستان باش
حسادت-غيرت(حسادت)
حسن جهان و بىوفايى آن
عروس جهان گر چه در حدّ حسن است
ز حد مىبرد شيوه بىوفايى
حسن و عشق
من از آن حسن روزافزون كه يوسف داشت دانستم
كه عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را
حضور قلب-كسب جمعيت
حضور نماز
مىترسم از خرابى ايمان كه مىبرد
محراب ابروى تو حضور نماز من
حكمت بالغه-نظام احسن
حلقه اوراد
نرگس ساقى بخواند آيت افسونگرى
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
حلقه ذكر
مقيم حلقه ذكر است دل بدان امّيد
كه حلقهاى ز سر زلف يار بگشايد
حلم
كم مباش از درخت سايه فكن
هر كه سنگت زند ثمر بخشش
حل مشكل جهان با عرفان
1.حديث از مطرب و مى گو و راز دهر كمتر جو
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
2.زين دايره مينا خونين جگرم مى ده
تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايى
حمايت الهى
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
كه آشنا سخن آشنا نگه دارد
حيرت
1.گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند
دور نبود گر نشيند خسته و مسكين غريب
2.عشق تو نهال حيرت آمد
وصل تو كمال حيرت آمد
423
خ
خاطر مجموع-كسب جمعيت
خال مشكين
روى خوب است و كمال هنر و دامن پاك
لاجرم همت پاكان دو عالم با اوست
خال و خط
اى روى ماه منظر تو نوبهار حسن
خال و خط تو مركز حسن و مدار حسن
خانه خمّار
ما مريدان روى سوى قبله چون آريم چون
روى سوى خانه خمّار دارد پير ما
خدا در جهان
ما در پياله عكس رخ يار ديدهايم
اى بىخبر ز لذت شرب مدام ما
خداى يكتا
مغنّى ملولم دوتايى بزن
به يكتايى او كه تايى بزن
خدمت ولىّ كامل
1.چو كحل بينش ما خاك آستان شماست
كجا رويم بفرما از اين جناب كجا
2.گر در سرت هواى وصال است حافظا
بايد كه خاك درگه اهل هنر شوى
خدمت ولى و قطب تا رسيدن به مقام ولايت
در مكتب حقايق پيش اديب عشق
هان اى پسر بكوش كه روزى پدر شوى
خرابات از نظر عارف-همه جهان براى او
هر كه آمد به جهان نقش خرابى دارد
در خرابات بگوييد كه هشيار كجاست
خرابات مغان
در خرابات مغان نور خدا مىبينم
اين عجب بين كه چه نورى ز كجا مىبينم
خرقه آتش زدن عارف سالك
در خرقه چو آتش زدى اى عارف سالك
جهدى كن و سر حلقه رندان جهان باش
خرقه در گرو مى
1.صوفيان واستدند از گرو مى همه رخت
دلق ما بود كه در خانه خمّار بماند
2.مفلسانيم و هواى مى و مطرب داريم
آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند
3.گر شوند آگه از انديشه ما مغبچگان
بعد از اين خرقه صوفى به گرو نستانند
424
4.سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق ميكده از درس و دعاى ما بود
5.در همه دير مغان نيست چو من شيدايى
خرقه جايى گرو باده و دفتر جايى
خرقه سالوس
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
كجاست دير مغان و شراب ناب كجا
خرقه و گرو-خرقه در گرو مى
-بهاى خرقه-
خشنودى و تسليم به قسمت الهى
مكن حافظ از جور دوران شكايت
چه دانى تو اى بنده كار خدايى
خط
1.بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشكين غريب
2.سبزپوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبيل
3.ديشب به سيل اشك ره خواب مىزدم
نقشى به ياد خط تو بر آب مىزدم
4.ما هم كه رخش روشنى خور بگرفت
گرد خط او چشمه كوثر بگرفت
خط خوش
دوران همى نويسد بر عارضش خطى خوش
يا رب نوشته بد از يار ما بگردان
خط عارض
ز خطّ يار بياموز مهر با رخ خوب
كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
خط عذار
خطّ عذار يار كه بگرفت ماه ازو
خوش حلقهاى است ليك بدر نيست راه ازو
خط مشكين
1.عشق من با خط مشكين تو امروزى نيست
دير گاهى است كزين جام هلالى مستم
2.بياض روى تو را نيست نقش در خور از آنك
سوادى از خط مشكين بر ارغوان دارى
خط هلالى
بر آن نقاش قدرت آفرين باد
كه گرد مه كشد خطّ هلالى
-سبز خط-
خطر بعد از فنا
1.در ره عشق از آن سوى فنا صد خطر است
تا نگويى كه چو عمرم بسر آمد،رستم
2.طريق عشق،طريقى عجب خطرناك است
نعوذ باللّه اگر ره به مقصدى نبرى
خلوت
1.ببر ز خلق و چو عنقا قياس كار بگير
كه صيت گوشهنشينان ز قاف تا قاف است
2.گرت هواست كه با خضر همنشين باشى
نهان ز چشم سكندر چو آب حيوان باش
خلوت انس
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
«و ان يكاد»بخوانيد و در فراز كنيد
خلوت دل و اغيار
1.معشوق عيان مىگذرد بر تو وليكن
اغيار همى بيند از آن بسته نقاب است
2.خلوت دل نيست جاى صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
خلوت عارف
1.خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون كوى دوست هست به صحرا چه حاجت است
425
2.دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد
كه چو سرو پاى بند است و چو لاله داغ دارد
سر ما فرو نيايد به كمان ابروى كس
كه درون گوشه گيران ز جهان فراغ دارد
3.پرتو روى تو تا در خلوتم ديد آفتاب
مىرود چون سايه هر دم بر در و بامم هنوز
4.به كام و آرزوى دل چو دارم خلوتى حاصل
چه فكر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
-اهل خلوت و شب قدر-
-درس خلوت-
-چراغ خلوتيان-
-راز خلوتيان-
خلوتگه پارسايى-نور دل پارسايان
خلوتگه كاخ ابداع
بامدادان كه ز خلوتگه كاخ ابداع
شمع خاور فكند بر همه اطراف شعاع
خمّ دنى
دل گشادهدار چون جام شراب
سرگرفته چند چون خمّ دنى
خنده و گريه در شام و سحر-سحرخيزى و دعا
خواب خوش-فنا
ماييم و آستانه عشق و سر نياز
تا خواب خوش كرا بود اندر كنار دوست
خواب سحر-سحرخيزى و دعا
خواب عدم
هشيار شو كه مرغ چمن مست گشت،هان
بيدار شو كه خواب عدم در پى است،هى
خوبرويان شيراز
از بس كه چشم مست در اين شهر ديدهام
حقا كه مى نمىخورم اكنون و سرخوشم
خودبينى و خودرايى
خوديابى
حضورى گر همى خواهى ازو غايب مشو حافظ
متى ما تلق من تهوى دع الدّنيا و اهملها
خوشبينى به جهان-نظام احسن
خوشدلى به ذكر اللّه
نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشى
كه بسى گل بدمد باز و تو در گل باشى
خو گرفتن به درد
1.من و مقام رضا بعد از اين و شكر رقيب
كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت
2.خوش برآ با غصهاى دل كاهل راز
عيش خوش در بوته هجران كنند
426
د
دام كفر و دين
خم زلف تو دام كفر و دين است
ز كارستان او يك شمه اين است
دختر رز
1.به نيم شب اگرت آفتاب مىبايد
ز روى دختر گلچهر رز نقاب انداز
2.فريب دختر رز طرفه مىزند ره عقل
مباد تا به قيامت خراب طارم تاك
3.عروسى بس خوشى اى دختر رز
ولى گه گه سزاوار طلاقى
-گم شدن دختر رز-
-مى،دختر رز-
درد دين
نمىبينم نشاط عيش در كس
نه درمان دلى،نه درد دينى
درد عشق و محروميت
ز بخت خفته ملولم بود كه بيدارى
به وقت فاتحه صبح يك دعا بكند
درد مطلوب
1.بنازم آن مژه شوخ عافيت كش را
كه موج مىزندش آب نوش بر سر نيش
2.در طريق عشقبازى امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمى
درد و رنج و سوز
ز آستين طبيبان هزار خون بچكد
گرم به تجربه دستى نهند بر دل ريش
درد و هجران
1.تنم از واسطه دورى دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
2.به لطف خال و خط از عارفان ربودى دل
لطيفههاى عجب زير دام و دانه توست
3.دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد(1)
4.رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد
صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد(2)
5.طاير دولت اگر باز گذارى بكند
يار باز آيد و با وصل قرارى بكند
(1)و(2).موضوع هر دو غزل«درد و هجران»است.
427
درد و هجران بعد از وصال
اگر آن طاير قدسى ز درم باز آيد
عمر بگذشته به پيرانه سرم باز آيد
-خو گرفتن به درد-
-طبيب و درد-
-هجران و درد-
درس از طبيعت
طريق صدق بياموز از آب صافى دل
به راستى طلب آزادگى ز سرو چمن
درس خلوت
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم اليقينى
درس عشق
1.كنون كه بر كف گل جام باده صاف است
به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
2.سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
كه نه خاطر تماشا نه هواى باغ دارد
درس كشّاف
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير
چه وقت مدرسه و بحث كشف كشّاف است
درس و دعا در ميكده
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق ميكده از درس و دعاى ما بود
درك سرّ قضا به وسيله عرفان
مى بده تا دهمت آگهى از سرّ قضا
كه به روى كه شدم آگه و از بوى كه مست
درويش خرسند
در اين بازار اگر سودى است با درويش خرسندست
خدايا منعمم گردان به درويشى و خرسندى
درويش يك قبا
به تنگ چشمى آن ترك لشكرى نازم
كه حمله بر من درويش يك قبا آورد
-سيم و زر درويش-
دستگيرى دليل راه
تو دستگير شو اى خضر پى خجسته كه من
پياده مىروم و همرهان سوارانند
دعاى شبخيزان-سحرخيزى و دعا
دعاى شب و نياز صبحدم-سحرخيزى و دعا
دفتر در گرو مى-خرقه در گرو مى
دل غيبنما
دلى كه غيب نماى است و جام جم دارد
ز خاتمى كه دمى گم شود چه غم دارد
دلق پوش صومعه
خوش مىكنم به باده مشكين مشام جان
كز دلق پوش صومعه بوى ريا شنيد
دل و دين
مشو حافظ ز كيد زلفش ايمن
كه دل برد و كنون در بند دين است
دليل راه-انسان كامل
-دستگيرى دليل راه-
-ستايش از دليل راه-
-ناكامى بدون دليل راه-
دم-دم عرفانى
دم غنيمت شمردن-دم عرفانى
دم عرفانى
1.بيا كه قصر امل سخت سست بنياد است
428
بيار باده كه بنياد عمر بر باد است
2.مى بياور كه ننازد به گل باغ جهان
هر كه غارتگرى باد خزانى دانست
3.هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار
كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست
4.پنج روزى كه در اين مرحله فرصت دارى
خوش بياساى زمانى كه زمان اين همه نيست
5.چمن حكايت ارديبهشت مىگويد
نه عاقل است كه نسيه خريد و نقد،بهشت
6.امروز كه در دست توام مرحمتى كن
فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت
7.مگر كه لاله بدانست بىوفايى دهر
كه تا بزاد و بشد جام مى ز كف ننهاد
8.شب صحبت غنيمت دان كه بعد از روزگار ما
بسى گردش كند گردون،بسى ليل و نهار آرد
9.سر منزل فراغت نتوان ز دست دادن
اى ساروان فرو كش كاين ره كران ندارد
10.غنيمتى شمر اى شمع وصل پروانه
كه اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
11.به دور گل منشين بىشراب و شاهد و چنگ
كه همچو روز بقا هفتهاى بود معدود
12.ز ميوههاى بهشتى چه ذوق دريابد
هر آنكه سيب زنخدان شاهدى نگزيد
13.شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلى بستان
كه مهتابى دل افروز است و طرف لالهزارى خوش
14.ساقيا عشرت امروز به فردا مفكن
يا ز ديوان قضا خط امانى به من آر
15.حافظا تكيه بر ايام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فكنم
16.اعتمادى نيست بر كار جهان
بلكه بر گردون گردان نيز هم
17.قدر وقت ار نشناسد دل و كارى نكند
بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم
18.عشرت كنيم ور نه به حسرت كشندمان
روزى كه رخت جان به جهانى دگر كشيم
19.دسترنج تو همان به كه شود صرف به كام
دانى آخر كه به ناكام چه خواهد بودن
20.گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبى گذران است نصيحت بشنو
21.تا كى غم دنياى دنى اى دل دانا
حيف است ز خوبى كه شود عاشق زشتى
22.چو امكان خلود اى دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصتدان به فيروزى و بهروزى
23.نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشى
كه بسى گل بدمد باز و تو در گل باشى
24.چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت
حافظ مكن شكايت تا مى خوريم حالى
25.وقت را غنيمت دان آنقدر كه بتوانى
حاصل از حيات اى جان اين دم است تا دانى
كام بخشى گردون عمر در عوض دارد
جهد كن كه از دولت داد عيش بستانى
26.مى ده كه سر به گوش من آورد چنگ و گفت
خوش بگذران و بشنو از اين پير منحنى
27.آخر الامر گل كوزهگران خواهى شد
حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كنى
28.نمىبينم نشاط عيش در كس
نه درمان دلى،نه درد دينى
29.اين مدت عمر ما چو گل ده روز است
خندان لب و تازه روى مىبايد بود
30.دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عيش در آ و به ره عيب مپوى
31.بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار
كاخر ملول گردى از دست و لب گزيدن
دم نقد-دم عرفانى
429
دنيا و آخرت
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم
اگر چه در پيم افتند هر دم انجمنى
دنياى ديگر-معاد
دوام وصل
1.در بزم دور يك دو قدح دركش و برو
يعنى طمع مدار وصال دوام ما
2.حافظ دوام وصل ميسر نمىشود
شاهان كم التفات به حال گدا كنند
دود آه سينه مرد پخته
دود آه سينه نالان من
سوخت اين افسردگان خام را
دور فلك بر عدل است
1.روى خوبت آيتى از لطف بر ما كشف كرد
زان زمان جز لطف و خوبى نيست در تفسير ما
2.مرا به كار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست
3.پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد
4.دور فلكى يكسره بر منهج عدل است
خوش باش كه ظالم نبرد راه به جايى
دوره انقباض روح
آنكه بىجرم برنجيد و به تيغم زد و رفت
بازش آريد خدا را كه صفايى بكنيم
دوزخ فراق
آيتى بود عذاب انده حافظ بى تو
كه بر هيچكسش حاجت تفسير نبود
دولت فقر
دولت فقر خدايا به من ارزانى دار
كاين كرامت سبب حشمت و تمكين من است
ديدار ديدن
دانى كه چيست دولت ديدار يار ديدن
در كوى او گدايى بر خسروى گزيدن
ديده جان بين
ديدن روى تو را ديده جان بين بايد
وين كجا مرتبه چشم جهان بين من است
دير مغان عارف-صومعه زاهد
دين و دانش
به غير از آنكه بشد دين و دانش از دستم
بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بر بستم
430
ذ
ذكر خدا و فراموشى ما سوا
مرا در خانه سروى هست كاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستانى و شمشاد چمن دارم
ذكر و مناجات در خلوت سحر-سحرخيزى و دعا
ذوق باده
زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد كشت
عاقلا مكن كارى كاورد پشيمانى
ذوق و وجد
1.چه مستى است ندانم كه رو به ما آورد
كه بود ساقى و اين باده از كجا آورد
تو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گير
كه مرغ نغمهسرا ساز خوش نوا آورد
2.صبا وقت سحر بويى ز زلف يار مىآورد
دل شوريده ما را به بو در كار مىآورد
431
ر
راز پوشش زن
گلبرگ را ز سنبل مشكين نقاب كن
يعنى كه رخ بپوش و جهانى خراب كن
راز خلقت-سرّ غيب
راز خلوتيان
افشاى راز خلوتيان خواست كرد شمع
شكر خدا كه سرّ دلش در زبان گرفت
رازدارى
گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان
كان شوخ سر بريده بند زبان ندارد
راز دل و نامحرمان
محرم راز دل شيداى خود
كس نمىيابم ز خاص و عام را
راه-طريقت
راه:مقام در موسيقى
ساقى بدست باش كه غم در كمين ماست
مطرب نگاهدار همين ره كه مىزنى
راهرو-سالك
راه سلوك
1.از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بىنهايت
2.اين راه را نهايت صورت كجا توان بست
كش صد هزار منزل پيش است در بدايت
3.اى آنكه ره به مشرب مقصود بردهاى
زين بحر قطرهاى به من خاكسار بخش
راه عشق
راه عشق ار چه كمين گاه كمانداران است
هر كه دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
راهنما
نصيحت گوش كن جانا كه از جان دوستتر دارند
جوانان سعادتمند،پند پير دانا را
رأى برهمنى
مزاج دهر تبه شد درين بلا حافظ
كجاست فكر حكيمى و راى برهمنى
رخت در گرو مى-خرقه در گرو مى
432
رضا
1.در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد
زانكه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
2.گر تيغ بارد در كوى آن ماه
گردن نهاديم الحكم للّه
3.مكن از جور گردون شكايت
چه دانى تو اى بنده حكم خدايى
رضا به قضا
بيا كه هاتف ميخانه دوش با من گفت
كه در مقام رضا باش وز قضا مگريز
-مقام رضا براى سالك-
-مقام رضا مافوق وصل و هجران-
رفيق همراه سالك
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم
كه كيمياى سعادت رفيق بود رفيق
-امن،مى،رفيق-
-مى،رفيق،فراغت،كتاب-
رندان پارسا
1.خوبان پارسىگو بخشندگان عمرند
ساقى بده بشارت رندان پارسا را
2.مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ
ولى معاشر رندان پارسا مىباش
رندان و خدمت جام جهان بين
در سفالين كاسه رندان به خوارى منگريد
كاين حريفان خدمت جام جهان بين كردهاند
رند-ولى
رندان تشنه لب را آبى نمىدهد كس
گويى ولى شناسان رفتند از اين ولايت
رندى و تفسير آن
1.اهل كام و ناز را در كوى رندى راه نيست
رهروى بايد جهانسوزى،نه خامى بى غمى
2.فكر خود و راى خود در عالم رندى نيست
كفر است در اين مذهب خودبينى و خودرايى
-طريقه رندى-
-تفاوت زاهد و رند-
-فضيلت عشق و رندى-
-محتسب و رندى-
-ملحق شدن به رندان-
-ميخوارگى و رندى-
رود ارس
اى صبا گر بگذرى بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاك آن وادى و مشكين كن نفس
روزه-مى و صيام
روزه و عيد و مى-مى و صيام
روزى
بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كنى
خون خورى گر طلب روزى ننهاده كنى
روندگان طريقت
روندگان طريقت ره بلا سپرند
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
ريا
به دور لاله قدح گير و بىريا مى باش
به بوى گل نفسى همدم صبا مى باش(1)
رياضت-تزكيه نفس
(1)[مطابق اظهار نظر استاد در حاشيه ديوان نسخه انجوى.]
433
ريا كارى
مى خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب
بهتر ز طاعتى كه به روى و ريا كنند
رياى زاهد سالوس
رياى زاهد سالوس جان من فرسود
قدح بيار و بنه مرهمى بر اين دل ريش
ريا حلال شمارند و جام باده حرام
زهى طريقت و ملت،زهى شريعت و كيش(1)
(1)[نسخه انجوى]
434
ز
زاد راهروان
دع التّكاسل تغنم فقد جرى مثل
كه زاد راهروان چستى است و چالاكى
زاهد خام و انكار مى
زاهد خام كه انكار مى و جام كند
پخته گردد چو نظر بر مى خام اندازد
-تقواى زاهد-
-تفاوت زاهد و رند-
-رياى زاهد سالوس-
زاينده رود،شيراز
اگر چه زنده رود آب حيات است
ولى شيراز ما از اصفهان به زردشت
بيا ساقى آن آتش تابناك
كه زردشت مىجويدش زير خاك
زلف-دام
زلف دلبر دام راه و غمزهاش تير بلاست
ياد دار اى دل كه چندينت نصيحت مىكنم
زلف-زنّار
زلف دلدار چو زنّار همى فرمايد
برو اى شيخ كه شد بر تن ما خرقه حرام
زمره حضور
1.كى دهد دست اين غرض يا رب كه همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پريشان شما
2.بگذر به كوى ميكده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا كنند
3.پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب
تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم
زنخدان-چاه زنخدان
زهد خشك
1.ز زهد خشك ملولم كجاست باده ناب
كه بوى باده مدامم دماغ تر دارد
2.صوفى گلى بچين و مرقّع به خار بخش
وين زهد خشك را به مى خوشگوار بخش
3.زهد گران كه شاهد و ساقى نمىخرند
در حلقه چمن به نسيم بهار بخش
زهد ريايى
مى صوفى افكن كجا مى فروشند
كه در تابم از دست زهد ريايى
-توبه از زهد ريايى-
435
زهد مذموم حافظ
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو
زهد و توبه و طامات
ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم
با ما به جام باده صافى خطاب كن
زهد و عرفان
تسبيح و خرقه لذت مستى نبخشدت
همت درين عمل طلب از مى فروش كن
436
س
سابقه رحمت بر غضب
گفتم اى بخت بخسبيدى و خورشيد دميد
گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو
ساز و سوز در عشق
در عاشقى گزير نباشد ز ساز و سوز
استادهام چو شمع مترسان ز آتشم
سالك و سلوك
1.به كوى ميكده هر سالكى كه ره دانست
درى دگر زدن انديشه تبه دانست
2.در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست
در صراط مستقيم اى دل كسى گمراه نيست
3.حقا كزين غمان برسد مژده امان
گر سالكى به عهد امانت وفا كند
4.تشويق وقت پير مغان مىدهند باز
اين سالكان نگر كه چه با پير مىكنند
5.تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافرى است
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش(1)
6.چو پير سالك عشقت به مى حواله كند
بنوش و منتظر رحمت خدا مى باش(2)
-توكل در سلوك-
-رفيق همراه سالك-
-صدق در سلوك-
-مجذوب سالك-
سالوس و تقوا
دل به مى در بند تا مردانهوار
گردن سالوس و تقوا بشكنى
سبزه خط
1.سبزه خطّ تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلب كارى اين مهر گياه آمدهايم
2.به چشم كردهام ابروى ماه سيمايى
خيال سبز خطى نقش بستهام جايى
سبكبارى
از زبان سوسن آزادهام آمد به گوش
كاندرين دير كهن كار سبكباران خوش است
ستايش و نيايش
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
كه هر چه بر سر ما مىرود ارادت اوست
ستايش از دليل راه
اى گلبن جوان بر دولت بخور كه من
(1و2)[مطابق اظهار نظر استاد در حاشيه ديوان نسخه انجوى.]
437
در سايه تو بلبل باغ جهان شدم
سحرخيزى و دعا
1.به خدا كه جرعهاى ده تو به حافظ سحرخيز
كه دعاى صبحگاهى اثرى كند شما را
2.با دل سنگينت آيا هيچ درگيرد شبى
آه آتشناك و سوز سينه شبگير ما
3.مرغ خوشخوان را بشارت باد كاندر راه عشق
دوست را با ناله شبهاى بيداران خوش است
4.منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است
دعاى پير مغان ورد صبحگاه من است
5.بيار مى كه چو حافظ هزارم استظهار
به گريه سحرى و نياز نيم شبى است
6.چشم حافظ زير بام قصر آن حورى سرشت
شيوه جنّات تجرى تحتها الانهار داشت
7.روز در كسب هنر كوش كه مى خوردن روز
دل چون آينه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت مى صبح فروغ است كه شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد
8.كدام آهن دلش آموخت اين آيين عيّارى
كز اوّل چون برون آمد ره شب زنده داران زد
9.رقيب آزارها فرمود و جاى آشتى نگذاشت
مگر آه سحرخيزان سوى گردون نخواهد شد
10.گريه شام و سحر،شكر كه ضايع نگشت
قطره باران ما گوهر يكدانه شد
11.همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود
كه ز بند غم ايام نجاتم دادند
12.دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند
نياز نيم شبى دفع صد بلا بكند
13.سر مكش حافظ ز آه نيم شب
تا چو صبحت آينه رخشان كنند
14.هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يمن دعاى شب و ورد سحرى بود
15.مانعش غلغل چنگ است و شكر خواب صبوح
ورنه گر بشنود آه سحرم باز آيد
16.گوئيا خواهد گشود از دولتم كارى كه دوش
من همى كردم دعا و صبح صادق مىدميد
17.مرو به خواب كه حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد
18.تا كى مى صبوح و شكر خواب بامداد
هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر
19.حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاى تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
20.به هيچ ورد دگر نيست حاجت اى حافظ
دعاى نيم شب و درس صبحگاهت بس
21.ساقى چو شاه نوش كند باده صبوح
گو جام زر به حافظ شب زندهدار بخش
22.صبحخيزى و سلامت طلبى چون حافظ
هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم
23.اى نسيم سحرى بندگى من برسان
كه فراموش مكن وقت دعاى سحرم
24.من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه
ز بام عرش مىآيد صفيرم
25.سوز دل،اشك روان،آه سحر،ناله شب
اين همه از نظر لطف شما مىبينم
26.ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم
27.خنده و گريه عشّاق ز جايى دگر است
مىسرايم به شب و وقت سحر مى مويم
28.حافظ ار در گوشه محراب مىنالد رواست
اى نصيحت گو خدا را آن خم ابرو ببين
29.شوق لبت برد از ياد حافظ
درس شبانه،ورد سحرگاه
30.دعاى صبح و آه شب،كليد گنج مقصود است
بدين راه و روش مى رو كه با دلدار پيوندى
31.ز پرده ناله حافظ برون كى افتادى
438
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودى
32.بس دعاى سحرت مونس جان خواهد بود
تو كه چون حافظ شب خيز غلامى دارى
33.مى صبوح و شكر خواب صبحدم تا چند
به عذر نيم شبى كوش و گريه سحرى
34.چراغ ديده شب زندهدار من گردى
انيس خاطر امّيدوار من باشى
35.سزاى قدر تو شاها به دست حافظ نيست
جز از دعاى شبى و نياز صبحدمى
36.با دعاى شبخيزان اى شكر دهان مستيز
در پناه يك اسم است خاتم سليمانى
37.دريغا عيش شبگيرى كه در خواب سحر بگذشت
ندانى قدر وقت اى دل مگر وقتى كه درمانى
38.چه حلقهها كه زدم بر در دل از سر سوز
به بوى وصال تو در شبان دراز(1)
سختى و خطر راه
1.به بوى نافهاى كاخر صبا زان طرّه بگشايد
ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها
2.دور است سر آب از اين باديه هشدار
تا غول بيابان نفريبد به سرابت
3.شير در باديه عشق تو روباه شود
آه از اين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست
4.چو عاشق مىشدم گفتم كه بردم گوهر مقصود
ندانستم كه اين دريا چه موج خون فشان دارد
5.راه عشق ار چه كمينگاه كمانداران است
هر كه دانسته رود صرفه زاعدا ببرد
6.بهاى نيم كرشمه هزار جان طلبند
نياز اهل دل و ناز نازنينان بين
7.طريق عشق طريقى عجب خطرناك است
نعوذ باللّه اگر ره به مقصدى نبرى
-عنايت الهى و سختى راه-
سخن اهل دل
1.چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست
سخن شناس نه اى جان من خطا اينجاست
2.شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است
آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش
3.دوستان وقت گل آن به كه به عشرت كوشيم
سخن اهل دل است اين و به جان بنيوشيم
4.جان پرور است قصه ارباب معرفت
رمزى برو بپرس حديثى بيا بگو
سخن رمزى حافظ
1.خدا داند كه حافظ را غرض چيست
و علم اللّه حسبى من سؤالى
2.من اين حروف نوشتم چنانكه غير ندانست
تو هم ز روى كرامت چنان بخوان كه تو دانى
سخن سربسته حافظ
سخن سربسته گفتى با حريفان
خدا را زين معما پرده بردار
سخن عشق مافوق بيان است-عرفان مافوق بيان است
سرانجام
خوشتر از فكر مى و جام چه خواهد بودن
تا ببينيم سرانجام چه خواهد بودن
سرّ خدا و عارف سالك
سرّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت
در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد
(1)[نسخه انجوى]
439
سرشت علّيينى
نبود چنگ و رباب و نبيد و عود كه بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبيد
سرّ عهد ازل
گفتى ز سرّ عهد ازل يك سخن بگو
آن گه بگويمت كه دو پيمانه در كشم
سرّ غيب
1.عنقا شكار كس نشود دام باز چين
كانجا هميشه باد بدست است دام را
2.ز سرّ غيب كس آگاه نيست قصّه مخوان
كدام محرم دل ره در اين حرم دارد
3.در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز
هر كسى بر حسب فكر،گمانى دارد
4.ساقيا جام ميم ده كه نگارنده غيب
نيست معلوم كه در پرده اسرار چه كرد
-جم و سرّ غيب و قلب عارف-
سرّ قدر
برو اى زاهد خودبين كه ز چشم من و تو
راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود
سر منزل عنقا
من به سر منزل عنقا نه بخود بردم راه
قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
سروش ميخانه-هاتف ميخانه
سريان عشق
1.شراب خورده و خوى كرده مىروى به چمن
كه آب روى تو آتش در ارغوان انداخت
2.هر كه آيد به جهان نقش خرابى دارد
در خرابات بگوييد كه هشيار كجاست
3.كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست
در رهگذر كيست كه دامى ز بلا نيست
4.سر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست
كيست آن كش سر پيوند تو در خاطر نيست
5.روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست
منت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست
6.همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه كنشت
7.نه من بر آن گل عارض غزل سرايم و بس
كه عندليب تو از هر طرف هزارانند
8.عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت
فتنهانگيز جهان غمزه جادوى تو بود
9.از دام زلف و دانه خال تو در جهان
يك مرغ دل نماند نگشته شكار حسن
10.هر كسى با شمع رخسارت به وجهى عشق باخت
زان ميان پروانه را در اضطراب انداختى
11.نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
همه را نعرهزنان جامهدران مىدارى
12.طفيل هستى عشقند آدمى و پرى
ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
13.به بوى زلف و رخت مىروند و مىآيند
صبا به غاليه سايى و گل به جلوهگرى
14.ندانم نوحه قمرى به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمى دارد شبانروزى
سعى و عمل
1.مكن ز غصه شكايت كه در طريق طلب
به راحتى نرسيد آنكه زحمتى نكشيد
2.سعى نابرده در اين راه به جايى نرسى
مزد اگر مىطلبى طاعت استاد ببر
3.حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند
سعى نابرده چه اميد عطا مىدارى
سعى و كوشش-سعى و عمل
سفر حافظ و خارج شيراز
دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس
440
نسيم روضه شيراز پيك راهت بس
سلطنت فقر
اگرت سلطنت فقر ببخشند اى دل
كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهى
سلوك حافظ
من به سر منزل عنقا نه بخود بردم راه
قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
سلوك عارف
گر چه راهى است پر از بيم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشى
سلوك و طريقت
شب تار است و ره وادى ايمن در پيش
آتش طور كجا،موعد ديدار كجاست
سلوك و طلب و تولاّ
در بيابان طلب گر چه ز هر سو خطرى است
مىرود حافظ بيدل به تولاّى تو خوش
سلوك و مهاجرت از ارض طبيعت
مرغ سان از قفس خاك هوايى گشتم
به هوايى كه مگر صيد كند شهبازم
سماع
1.دلم ز پرده برون شد كجايى اى مطرب
بنال هان كه از اين پرده كار ما به نواست
2.در كنج دماغم مطلب جاى نصيحت
كاين گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است
3.چنگ خميده قامت مىخواندت به عشرت
بشنو كه پند پيران هيچت زيان ندارد
4.در سماع آى و ز سر خرقه برانداز و برقص
ورنه با گوشه رو و خرقه ما در سر گير
سوز سخن
بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزى كه در سخن باشد
سير معنوى
دگر ز منزل جانان سفر مكن درويش
كه سير معنوى و كنج خانقاهت بس
سير و سلوك كرانهاش پيدا نيست
بده كشتى مى تا خوش برانيم
ازين درياى ناپيدا كرانه
سيم و زر درويش
ترك درويش مگير ار نبود سيم و زرش
در غمت سيم شمار اشك و رخش را زر گير
441
ش
شادخوارى
كامم از تلخى غم چون زهر گشت
بانگ نوش شاد خواران ياد باد
شاهبازان طريقت
چه شكرهاست درين شهر كه قانع شدهاند
شاهبازان طريقت به مقام مگسى
شاهد قدسى
اى شاهد قدسى كه كشد بند نقابت
وى مرغ بهشتى كه دهد دانه و آبت
شاهد و محبوب حافظ
يا رب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم
رخساره به كس ننمود آن شاهد هر جايى
شباب-جوانى
شب زندهدارى-سحرخيزى و دعا
شب قدر و عبادت
شب قدرى چنين عزيز و شريف
با تو تا روز خفتنم هوس است
-اهل خلوت و شب قدر-
شراب انگور-مى،آب عنب
شراب بىخمار
شرابى بىخمارم بخش يا رب
كه با وى هيچ دردسر نباشد
شراب تلخ
شراب تلخ مىخواهم كه مرد افكن بود زورش
كه تا يكدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
شراب خانگى
محتسب نمىداند اين قدر كه صوفى را
جنس خانگى باشد همچو لعل رمّانى
شراب عرفانى
كرشمه تو شرابى به عاشقان پيمود
كه علم بىخبر افتاد و عقل بىحس شد
-مى عرفانى-
شراب كوثر و حور
فردا شراب كوثر و حور از براى ماست
و امروز نيز ساقى مهروى و جام مى
شراب موهوم
مىكشيم از قدح لاله شرابى موهوم
چشم بد دور كه بىمطرب و مى مدهوشيم
442
شراب و حور و قصور
زاهد اگر به حور و قصور است امّيدوار
ما را شرابخانه قصور است و يار حور
شراب و ساقى دو دام زيركان
شراب بيغش و ساقى خوش دو دام رهند
كه زيركان جهان از كمندشان نرهند
شرف صحبت جانان
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض اين است و گر نه دل و جان اين همه نيست
شريعت و طريقت
1.در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست
هر جا كه هست پرتو روى حبيب هست
2.گفتم شراب و خرقه نه آيين مذهب است
گفت اين عمل به مذهب پير مغان كنند
شعر رندانه
همچو حافظ به رغم مدعيان
شعر رندانه گفتنم هوس است
شعر قدسى حافظ
صبحدم از عرش مىآمد خروشى عقل گفت
قدسيان گويى كه شعر حافظ از بر مىكنند
شكار سيمرغ
جوابش داد گفتا دام دارم
ولى سيمرغ مىبايد شكارم
شكايت
1.حافظ ابناى زمان را غم مسكينان نيست
زين ميان گر بتوان به كه كنارى گيرند
2.ارغنون ساز فلك رهزن اهل هنر است
چون از اين غصّه نناليم و چرا نخروشيم
3.آسمان كشتى ارباب هنر مىشكند
تكيه آن به كه بر اين بحر معلّق نكنيم
شكايت از حرمان
پادشاها ز سر لطف و كرم بازش خوان
چه كند سوخته از غايت حرمان مىرفت
شكايت از حوادث زمان
ز تند باد حوادث نمىتوان ديدن
در اين چمن كه گلى بوده است يا سمنى
ببين كه در آينه جام نقشبندى غيب
كه كس به ياد ندارد چنين عجب ز منى
از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت
عجب كه بوى گلى هست و رنگ نسترنى
به صبر كوش تو اى دل كه حق رها نكند
چنين عزيز نگينى به دست اهرمنى
مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ
كجاست فكر حكيمى و راى برهمنى
شكايت از رفيقان
رفيقان چنان عهد صحبت شكستند
كه گويى نبودست خود آشنايى
شكايت از روزگار
شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار
مهربانى كى سرآمد شهرياران را چه شد
شكايت از شيراز(فارس)
1.آب و هواى فارس عجب سفله پرور است
كو همرهى كه خيمه از اين خاك بر كنم
2.سخندانى و خوشخوانى نمىورزند در شيراز
بيا حافظ كه تا خود را به ملكى ديگر اندازيم
شكايت از نبودن ياران و مهربانان و سالكان طريقت
گوى توفيق و كرامت در ميان افكندهاند
كس به ميدان در نمىآيد،سواران را چه شد
443
شكايت از هجران
صبا به چشم من انداخت خاكى از كويش
كه آب زندگىام در نظر نمىآيد
شكر نعم الهى
خوش كرد ياورى فلكت روز داورى
تا شكر چون كنى و چه شكرانه آورى
شكفتن گل مراد
1.گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد
كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد
2.ز روى دوست مرا چون گل مراد شكفت
حواله سر دشمن به سنگ خاره كنم
شيخ بىخانقاه
رطل گرانم ده اى مريد خرابات
شادى شيخى كه خانقاه ندارد
شيراز
شيراز و آب ركنى و اين باد خوش نسيم
عيبش مكن كه خال رخ هفت كشورست
-خوبرويان شيراز-
-زاينده رود،شيراز-
444
ص
صاحب ديوان
صاحب ديوان ما گويى نمىداند حساب
كاندرين طغرا نشان حسبة للّه نيست
صداقت و محبت و احسان
عيب درويش و توانگر به كم و بيش،بد است
كار بد مصلحت آن است كه مطلق نكنيم
صدق در سلوك
به صدق كوش كه خورشيد زايد از نفست
كه از دروغ سيه روى گشت صبح نخست
صراحى و كتاب-مجلس عشرت جامع الشرايط
صفاى خلوت خاطر
صفاى خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
صلاح و تقوا
1.چه نسبت است به رندى صلاح و تقوا را
سماع وعظ كجا،نغمه رباب كجا
2.من از رنگ صلاح،آن دم به خون دل بشستم دست
كه چشم باده پيمايش،صلا بر هوشياران زد
صلح،نه جنگ
يك حرف صوفيانه بگويم اجازت است
اى نور ديده صلح به از جنگ و داورى
صمد و صنم
ز جيب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
كه ما صمد طلبيديم و او صنم دارد
صنمپرستى در كوى عشق
گفتم صنمپرست مشو با صمد نشين
گفتا به كوى عشق هم اين و هم آن كنند
صومعه زاهد،دير مغان عارف
زاهد ايمن مشو از بازى غيرت زنهار
كه ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست
صومعه و گوهر عشق
ز كنج صومعه،حافظ مجوى گوهر عشق
قدم برون نه اگر ميل جست و جو دارى
صيد حرم
دگر به صيد حرم تيغ بر مكش زنهار
وز آن كه با دل ما كردهاى پشيمان باش
445
ض
ضرورت غم در عشق الهى
دوام عيش و تنعّم نه شيوه عشق است
اگر معاشر مايى بنوش نيش غمى
446
ط
طاعت حافظ
حاش للّه كه منم معتقد طاعت خويش
اين قدر هست كه گه قدحى مىنوشم
طاعت ديوانگان
وراى طاعت ديوانگان ز ما مطلب
كه شيخ مذهب ما عاقلى گنه دانست
طاعت و تقوا
مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست
كه به پيمانهكشى شهره شدم روز الست
طامات و خرافات
ساقى بيا كه شد قدح لاله پر ز مى
طامات تا به چند و خرافات تا به كى
طبيب جسم و طبيب روح
طبيب راه نشين درد عشق نشناسد
برو بدست كن اى مرده دل،مسيح دمى
طبيب و درد
طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق،ليك
چو درد در تو نبيند كرا دوا بكند
طرد خاطرات و مجموع شدن-كسب جمعيت
طرد خواطر-كسب جمعيت
طريق-طريقت
طريقت
1.در خرابات طريقت،ما به هم منزل شويم
كاين چنين رفتست در عهد ازل تقدير ما
2.در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست
در صراط مستقيم اى دل كسى گمراه نيست
3.هر راهرو كه ره به حريم درش نبرد
مسكين بريد وادى و ره در حرم نداشت
4.در طريقت رنجش خاطر نباشد مى بيار
هر كدورت را كه بينى چون صفايى رفت رفت
5.هر شبنمى در اين ره صد بحر آتشين است
دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد
6.راه عشق ار چه كمينگاه كمانداران است
هر كه دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
7.گذار بر ظلمات است خضر راهى كو
مباد كآتش محرومى،آب ما ببرد
8.در مقامات طريقت هر كجا كرديم سير
عافيت را با نظر بازى فراق افتاده بود
9.گفت و گوهاست در اين راه كه جان بگدازد
هر كسى عربدهاى اين كه مبين،آن كه مپرس
10.تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافرى است
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
447
11.چه دوزخى،چه بهشتى،چه آدمى،چه پرى
به مذهب همه كفر طريقت است امساك
12.وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت ما كافرى است رنجيدن
13.خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دريا دلى بجوى دليرى سرآمدى
طريق عشق خطرناك است-سختى و خطر راه
طريقه رندى
فرصت شمر طريقه رندى كه اين نشان
چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست
طلب و هجران
بى ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود
دامى به راهى مى نهم مرغى به دامى مىزنم
-اراده و طلب-
-عشق و طلب-
-ناآرامى ايام طلب-
طور-آتش طور
طوطى گوياى اسرار(پير و مرشد)
الا اى طوطى گوياى اسرار
مبادا خاليت شكّر ز منقار
طهارت و عصمت
چون طهارت نبود كعبه و بتخانه يكى است
نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود
448
ظ
ظهور و خفا
شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوهگرى كرد و رو ببست
449
ع
عارفان و ميخوارگى
ساقى ار باده از اين دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد
عارض لب
گرد لبت بنفشه از آن تازه و ترست
كآب حيات مىخورد از جويبار حسن
عارف،نه حكيم
فكر بهبود خود اى دل ز درى ديگر كن
درد عاشق نشود به به مداواى حكيم
عارف،نه فيلسوف
قدر مجموعه گل،مرغ سحر داند و بس
كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست
عارف و درك زبان تكوين
عارفى كو كه كند فهم زبان سوسن
تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد
عارف وقت خود بودن
1.من اگر باده خورم ورنه،چه كارم با كس
حافظ راز خود و عارف وقت خويشم
2.قدر وقت ار نشناسد دل و كارى نكند
بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم
عارف و كشف حقيقت
بيار تا در مى صافيت راز دهر بنمايم
به شرط آنكه ننمايى به كج طبعان دل كورش
عارف و مى،زاهد و تقوا
ما و مى و زاهدان و تقوا
تا يار سر كدام دارد
عالم آخرت-معاد
عالى مشربى
حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالى مشربى است
عاشق دردى كش اندر بند مال و جاه نيست
عبادت
ما مريدان روى سوى قبله چون آريم چون
روى سوى خانه خمّار دارد پير ما
عبادت تكوينى
غيرتم كشت كه محبوب جهانى ليكن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد
عبادت عارف
1.عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده
بجز از عشق تو باقى همه فانى دانست
450
2.زهى همت كه حافظ راست از دنيى و از عقبى
نيايد هيچ در چشمش بجز خاك سر كويت
3.صحبت حور نخواهم كه بود عين قصور
با خيال تو اگر با دگرى پردازم
4.باغ بهشت و سايه طوبىّ و قصر و حور
با خاك كوى دوست برابر نمىكنم
5.جهان فانى و باقى فداى شاهد و ساقى
كه سلطانى عالم را طفيل عشق مىبينم
6.مده جام مى و پاى گل از دست
ولى غافل مباش از دهر سر مست
عبادت عارفانه-عبادت عارف
عبادت عارف و عبادت زاهد
چو طفلان تا كى اى زاهد فريبى
به سيب بوستان و جوى شيرم
عبوديت،نه ربوبيت
حافظ چو ره به كنگره كاخ وصل نيست
با خاك آستانه اين در بسر بريم
عبور از ظلمات
گذار بر ظلمات است خضر راهى كو
مباد كآتش محرومى آب ما ببرد
عبور از منازل
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم
جرس فرياد مىدارد كه بربنديد محملها
عدل
ساقى به جام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد كه جهان پر بلا كند
عدل الهى
عنان كشيده رو اى پادشاه كشور حسن
كه نيست بر سر راهى كه دادخواهى نيست
عدل حاكم و سلطان
1.شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد
قدر يكساعته عمرى كه در او داد كند
2.عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گيران را ز آسايش طمع بايد بريد
عدل و عقل
در كارخانهاى كه ره عقل و فضل نيست
فهم ضعيف راى فضولى چرا كند
عدم اعتراض به جهان خلقت-نظام احسن
عدم تجانس انسان با طبيعت
كه مىبينم كه اين دشت مشوّش
چرا گاهى ندارد خرّم و خوش
عذر بدتر از گناه
رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقى سيمين ساق بود
عذرخواهى و پوزش طلبى
دارم اميد عاطفتى از جناب دوست
كردم جنايتى و اميدم به عفو اوست
دانم كه بگذرد ز سر جرم من كه او
گر چه پرىوش است وليكن فرشته خوست
عرض عمر نه طول عمر
گفتا كه لبم بگير و زلفم بگذار
در عيش خوش آويز نه در عمر دراز
عرفان مافوق بيان است
1.سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان
ساقيا مى ده و كوتاه كن اين گفت و شنود
2.اى آنكه به تقرير و بيان دم زنى از عشق
ما با تو نداريم سخن خير و سلامت
451
3.حديث عشق كه از حرف و صوت مستغنى است
به ناله دف و نى در خروش و ولوله بود
عزت نفس عارفانه
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به كه بر قاضى حاجات بريم
عزلت-خلوت
عشرت شبگير
عشرت شبگير كن،مى نوش كاندر راه عشق
شبروان را آشناييهاست با مير عسس
عشرت كامل-مجلس عشرت جامع الشرايط
عشق ازلى
ماجراى من و معشوق مرا پايان نيست
هر چه آغاز ندارد،نپذيرد انجام
عشق ازلى و ابدى دل
جز دل من كز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان كس نشنيديم كه در كار بماند
عشق الهى
1.در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
2.نداى عشق تو ديشب در اندرون دادند
فضاى سينه حافظ هنوز پر ز صداست
3.اى آفتاب خوبان مىجوشد اندرونم
يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت
عشق بر قهر و لطف خدا
اگر دشنام فرمايى و گر نفرين،دعا گويم
جواب تلخ مى زيبد لب لعل شكر خارا
عشق پاك حافظ
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن
عشق پيرى
پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد
وان راز كه در دل بنهفتم بدر افتاد
عشق جاودانى حق با خود
كه بندد طرف وصل از حسن شاهى
كه با خود عشق بازد جاودانه
عشق خدا
نشان اهل خدا عاشقى است با خود دار
كه در مشايخ شهر اين نشان نمىبينم
عشق خدا در دل انسان
گنج عشق خود نهادى در دل ويران ما
سايه دولت بر اين كنج خراب انداختى
عشق،راز هستى
1.خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
2.جلوهاى كرد رخت،ديد ملك عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عشق عمومى الهى-سريان عشق
عشق و آفرينش
رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمدهايم
عشق و طلب براى وصول
حافظ هر آنكه عشق نورزيد و وصل خواست
احرام طوف كعبه دل بى وضو ببست
عشق و عقل-عقل و عشق
عشق،هدف و مقصود آفرينش
عاشق شو ار نه روزى كار جهان سرآيد
ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستى
452
عشق،يگانه وسيله رهيدن از خود
اى دل مباش يكدم خالى ز عشق و مستى
وانگه برو كه رستى از نيستى و هستى
-آتش عشق-
-ادب عشق-
-ايمان در راه عشق-
-جنون عشق،شرط راه-
-حسن و عشق-
-تقدم عشق بر خلقت-
-درد عشق و محروميت-
-درس عشق-
-راه عشق-
-ساز و سوز در عشق-
-سخن عشق-
-فضيلت عشق و رندى-
-فقر و اخلاص و عشق-
-صنمپرستى در كوى عشق-
-غم عشق-
-غم،هنر عشق-
-مشكل عشق-
-نشانه سخن عشق-
عقل
يكى از عقل مىلافد،يكى طامات مىبافد
بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم
عقل و عشق
1.حديث از مطرب و مى گو و راز دهر كمتر جو
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
2.عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوش است
عاقلان ديوانه گردند از پى زنجير ما
3.حريم عشق را درگه بسى بالاتر از عقل است
كسى آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
4.بشوى اوراق اگر همدرس مايى
كه علم عشق در دفتر نباشد
5.در كارخانهاى كه ره عقل و فضل نيست
فهم ضعيف راى،فضولى چرا كند
6.عاقلان نقطه پرگار وجودند،ولى
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
7.رند عالم سوز را با مصلحت بينى چه كار
كار ملك است آنكه تدبير و تأمل بايدش
8.به درد عشق بساز و خموش كن حافظ
رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول
9.شاه شوريده سران خوان من بىسامان را
زانكه در كم خردى از همه عالم بيشم
10.چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
كج دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر كنم
11.در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
اين داغ كه ما بر دل ديوانه نهاديم
12.يكى از عقل مىلافد يكى طامات مىبافد
بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم
13.بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهى كه زلف ياركشى ترك هوش كن
14.نهادم عقل را ره توشه از مى
ز شهر هستىاش كردم روانه
15.گرد ديوانگان عشق مگرد
كه به عقل عقيله مشهورى
16.قياس كردم و تدبير عقل در ره عشق
چو شبنمى است كه بر بحر مىكشد رقمى
17.حديث چون و چرا دردسر دهد اى دل
پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمى
18.هش دار كه گر وسوسه عقل كنى گوش
453
آدم صفت از روضه رضوان بدرآيى
-تسليم عشق و دل در عقل و مصلحت-
عقل و مستى
خرد در زنده رود انداز و مى نوش
به گلبانگ جوانان عراقى
علم افاضى
1.اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مكتب تو چنين نكتهدان شدم
2.حاشا كه من به موسم گل ترك مىكنم
من لاف عقل مىزنم اين كار كى كنم
علم رسمى و علم افاضى
طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم
در راه جام و ساقى مه رو نهادهايم
علم فداى عيش
1.مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم
در كار چنگ و بر بط و آواز نى كنم
2.طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم
در راه جام و ساقى مه رو نهادهايم
علم و فضل حافظ در چهل سال
علم و فضلى كه به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
علم و عشق-عقل و عشق
علم هيأت عشق
عجب علمى است علم هيأت عشق
كه چرخ هشتمش هفتم زمين است
على عليهالسلام
1.حافظ اگر قدم زنى در ره«خاندان»به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
2.مردى ز كننده در خيبر پرس
اسرار كرم ز خواجه قنبر پرس
گر طالب فيض حق به صدقى حافظ
سرچشمه آن ز ساقى كوثر پرس
3.قسّام بهشت و دوزخ آن عقده گشاى
ما را نگذارد كه در آييم ز پاى
تا كى بود اين گرگ ربايى،بنماى
سر پنجه دشمن افكن اى شير خداى
عمل براى خدا نه براى آخرت
منت سد ره و طوبى ز پى سايه مكش
كه چو خوش بنگرى اى سرو روان اين همه نيست
عموميت فيض
بيا كه دوش به مستى سروش عالم غيب
نويد داد كه عام است فيض رحمت او
عنايت الهى و سختى راه
دام سخت است مگر يار شود لطف خدا
ورنه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم
عنقا
1.عنقا شكار كس نشود دام باز چين
كانجا هميشه باد بدست است دام را
2.ببر ز خلق و چو عنقا قياس كار بگير
كه صيت گوشهنشينان ز قاف تا قاف است
عيد رمضان و آزادگى ميخوارگى-مى و صيام
عيد صيام-مى و صيام
عيش پيرى
گر چه پيرم تو شبى تنگ در آغوشم كش
تا سحر گه ز كنار تو جوان برخيزم
عيش دنيوى
1.دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عيش درآ و به ره عيب مپوى
2.جمشيد جز حكايت جام از جهان نبرد
454
زنهار دل مبند بر اسباب دنيوى
عيش مادى-عيش دنيوى
عيش معنوى
1.اى دل ار عشرت امروز به فردا فكنى
سايه نقد بقا را كه ضمان خواهد شد
2.صبا به تهنيت پير مى فروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
عيش نقد-دم عرفانى
عيش و عشرت حافظ
1.اى دل ار عشرت امروز به فردا فكنى
مايه نقد بقا را كه ضمان خواهد شد
2.صبا به تهنيت پير مى فروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
3.دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عيش درآ و به ره عيب مپوى
455
غ
غربت انسان
1.شهباز دست پادشهم اين چه حالت است
كز ياد بردهاند هواى نشيمنم
2.الا اى آهوى وحشى كجايى
مرا با توست چندين آشنايى(1)
غزليات عراقى
غزليات عراقى است سرود حافظ
كه شنيد اين ره دلسوز كه فرياد نكرد
غفلت حافظ
1.غفلت حافظ در اين سرا چه عجب نيست
هر كه به ميخانه رفت بى خبر آيد
2.دلم رميده شد و غافلم من درويش
كه آن شكارى سرگشته را چه آمد پيش
غفلتها و موعظه عالى در اين باب
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
وه كه بس بىخبر از غلغل چندين جرسى
غم افتادگان
آن كس كه اوفتاد خدايش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خورى
غمزدايى باده
1.جام مينايى مى سدّ ره تنگدلى است
منه از دست كه سيل غمت از جا ببرد
2.اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نهيب حادثه،بنياد ما ز جا ببرد
3.گفتم هواى ميكده غم مىبرد ز دل
گفتا خوش آن كسان كه دلى شادمان كنند
غمزدايى مى-غمزدايى باده
غمزه-تير بلا
زلف دلبر دام راه و غمزهاش تير بلاست
ياد دار اى دل كه چندينت نصيحت مىكنم
غمزه تركان
حافظ چو ترك غمزه تركان نمىكنى
دانى كجاست جاى تو خوارزم يا خجند
غم،هنر عشق
ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق
برو اى خواجه عاقل هنرى بهتر از اين
(1).اين قطعه درباره غربت انسان و تشبيه آن به آهوى وحشى است و در اين جهت فوقالعاده عالى است.
456
غم عشق
يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب
كز هر زبان كه مىشنوم نامكرر است
غم مطلوب
1.گر ديگران به عيش و طرب خرّمند و شاد
ما را غم نگار بود مايه سرور
2.چه شكر گويمت اى خيل غم عفاك اللّه
كه روز بيكسى آخر نمىروى ز سرم
-توأم بودن غم و نشاط در جهان-
-ضرورت غم در عشق الهى-
غناى عارفانه-استغنا
غيرت
1.سركش مشو كه چون شمع از غيرتت بسوزد
دلبر كه در كف او موم است سنگ خارا
2.گنج قارون كه فرو مىشود از قهر هنوز
خوانده باشى كه هم از غيرت درويشان است
3.زاهد ايمن مشو از بازى غيرت زنهار
كه ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست
4.بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل كرد
باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد
5.غيرتم كشت كه محبوب جهانى ليكن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد
6.جلوهاى كرد رخت ديد ملك عشق نداشت
عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد
7.ساقى به جام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد كه جهان پر بلا كند
غيرت(حسادت)
چو سرو اگر بخرامى دمى به گلزارى
خورد ز غيرت روى تو هر گلى خارى
غيرت سالك
خوابم بشد از ديده درين فكر جگر سوز
كاغوش كه شد منزل آسايش و خوابت
غيرت صبا
مىخواست گل كه دم زند از رنگ و بوى دوست
از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت
غيرت و عبادت تكوينى
غيرتم كشت كه محبوب جهانى،ليكن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد
-برق غيرت-
457
ف
فالق الاصباح
سواد زلف سياه تو جاعل الظّلمات
بياض روى چو ماه تو فالق الاصباح
فتح قلب
ز كار ما و دل غنچه صد گره بگشود
نسيم گل چو دل اندر پى هواى تو بست
فراغت آرى باده
طبيب عشق منم باده ده كه اين معجون
فراغت آرد و انديشه خطا ببرد
فراق و جدايى-فراق و هجران
فراق و هجران
1.حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر
كنايتى است كه از روزگار هجران گفت
2.ندانم نوحه قمرى به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمى دارد شبانروزى
3.جدا شد يار شيرينت كنون تنها نشين اى شمع
كه حكم آسمان اين است اگر سازى و گر سوزى
فرج بعد از شدت
حافظ شكايت از غم هجران چه مىكنى
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
فرض ايزد گذاشتن
فرض ايزد بگذاريم و به كس بد نكنيم
وانچه گويند روا نيست نگوييم رواست
فروتنى
در كوى عشق شوكت شاهى نمىخرند
اقرار بندگى كن و اظهار چاكرى
فضيلت عشق و رندى
تحصيل عشق و رندى آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در كسب اين فضايل
فقر
تو دم فقر ندانى زدن از دست مده
مسند خواجگى و مجلس توران شاهى
فقر و افلاس و عشق
شاهدان در جلوه و من شرمسار كيسهام
بار عشق و مفلسى صعب است مىبايد كشيد
فقر و قناعت
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوى
كاين خاك بهتر از عمل كيمياگرى
فقر و قناعت و استغنا
ما آبروى فقر و قناعت نمىبريم
458
با پادشه بگوى كه روزى مقدّر است
فقر و گدايى در عرفان
ترك گدايى مكن كه گنج بيابى
از نظر رهروى كه در گذر آيد
-دولت فقر-
-سلطنت فقر-
فلاطون خمنشين
جز فلاطون خمنشين شراب
سرّ حكمت به ما كه گويد باز
فنا
1.حافظ از دولت عشق تو سليمانى شد
يعنى از وصل تواش نيست به جز باده به دست
2.به جانت اى بت شيرين دهن كه همچون شمع
شبان تيره مرادم فناى خويشتن است
3.سايهاى بر دل ريشم فكن اى گنج روان
كه من اين خانه به سوداى تو ويران كردم
4.بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار
كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم
5.اين كه من در جست و جوى او ز خود فارغ شدم
كس نديدست و نبيند مثلش از هر سو ببين
6.دست از مس وجود چو مردان ره بشوى
تا كيمياى عشق بيابى و زر شوى
-بقاء بعد الفناء-
-بيابان فنا-
-خطر بعد از فنا-
-خواب خوش-فنا-
-مقام فنا-
-مقام فنا و بقاء باللّه-
-مقام فناى در توحيد-
459
ق
قابليت فيض
روى جانان طلبى،آينه را قابل ساز
ورنه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روى
قبض و هجران
آن ترك پرى چهره كه دوش از بر ما رفت
آيا چه خطا ديد كه از راه خطا رفت
قبول دولتيان
چو زر عزيز وجود است نظم من آرى
قبول دولتيان كيمياى اين مس شد
قحط جود
قحط جود است آبروى خود نمىبايد فروخت
باده و گل از بهاى خرقه مىبايد خريد
قرآن
1.حافظا مى خور و رندى كن و خوش باش ولى
دام تزوير مكن چون دگران قرآن را
2.اى چنگ فرو برده به خون دل حافظ
فكرت مگر از غيرت قرآن و خدا نيست
3.عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانى در چارده روايت
4.حافظ به حق قرآن كز شيد و زرق باز آى
باشد كه گوى عيشى در اين جهان توان زد
5.زاهد ار رندى حافظ نكند فهم چه سود
ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند
6.گفتمش زلف به خون كه شكستى گفتا
حافظ اين قصه دراز است به قرآن كه مپرس
7.صبح خيزى و سلامت طلبى چون حافظ
هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم
8.نديدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنى كه اندر سينه دارى
قسمت-روزى
قصه ارباب معرفت-سخن اهل دل
قضا و قدر
1.حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مى آلود
اى شيخ پاكدامن معذور دار ما را
2.جام مى و خون دل هر يك به كسى دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
3.گر رنج پيش آيد و گر راحت اى حكيم
نسبت مكن به غير كه اينها خدا كند
4.چو قسمت ازلى بىحضور ما كردند
گر اندكى نه به وفق رضاست خرده مگير
5.مكن در اين چمنم سرزنش به خودرويى
چنانكه پرورشم مىدهند مىرويم
6.ساقيا مى ده كه با حكم ازل تدبير نيست
460
قابل تغيير نبود آنچه تعيين كردهاند
قطب-انسان كامل
قلاّشى و لااباليگرى
ساقى بيار جامى و ز خلوتم برون كش
تا در بدر بگردم قلاّش و لا ابالى
قلندر
از اين مزوّجه و خرقه نيك در تنگم
به يك كرشمه صوفى وشم قلندر كن
قلندران حقيقت
قلندران حقيقت به نيم جو نخرند
قباى اطلس آن كس كه از هنر عارى است
قلندرى،نه صوفيگرى
سوى رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامى و سجاده طامات بريم
461
ك
كار اهل دولت
روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مىكنم
در لباس فقر كار اهل دولت مىكنم
كرامات
با خرابات نشينان ز كرامات ملاف
هر سخن وقتى و هر نكته مكانى دارد
كس محرم راز نشد-سرّ غيب
كسب جمعيت
1.حضورى گر همى خواهى از او غايب مشو حافظ
متى ما تلق من تهوى دع الدّنيا و اهملها
2.كى دهد دست اين غرض يا رب كه همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پريشان شما
3.معشوق عيان مىگذرد بر تو وليكن
اغيار همى بيند از آن بسته نقاب است
4.هر آنكو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد
5.ز فكر تفرقه باز آى تا شوى مجموع
به حكم آنكه چو شد اهرمن،سروش آمد
6.خلوت دل نيست جاى صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود،فرشته درآيد
7.در خلاف آمد عادت بطلب كام كه من
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
8.هر مرغ فكر كز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طرّه توبه مضطراب مىزدم
9.پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب
تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم
10.خاطر به دست تفرقه دادن نه زيركى است
مجموعهاى بخواه و صراحى بيار هم
11.در راه عشق وسوسه اهرمن بسى است
پيش آى و گوش دل به پيام سروش كن
12.خاطرت كى رقم فيض پذيرد هيهات
مگر از نقش پراكنده ورق ساده كنى
13.ز سنگ تفرقهخواهى كه منحنى نشوى
مشو به سان ترازو تو در پى كم و بيش(1)
كشش و كوشش
1.دولت آن است كه بىخون دل آيد به كنار
ورنه با سعى و عمل باغ چنان اين همه نيست
2.به سعى خود نتوان برد پى به گوهر مقصود
خيال باشد كاين كار بىحواله برآيد
3.به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه
كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن
(1)[نسخه انجوى]
462
كلبه گدايى
بى تو در كلبه گدايى خويش
رنجهايى كشيدهام كه مپرس
كمال حافظ در پيرى
1.اين كه پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت
اجر صبرى است كه در كلبه احزان كردم
2.هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه كه ياد روى تو كردم جوان شدم
كمال و جمال خلقت-نظام احسن
463
گ
گدايى-گدايى عرفانى
گدايى عرفانى
1.گدايى در ميخانه طرفه اكسيرى است
گر اين عمل بكنى خاك زر توانى كرد
2.اى گدايان خرابات خدا يار شماست
چشم انعام مداريد ز انعامى چند
3.ترك گدايى مكن كه گنج بيابى
از نظر رهروى كه در گذر آيد
4.قصر فردوس به پاداش عمل مىبخشند
ما كه رنديم و گدا دير مغان ما را بس
5.رموز مصلحت ملك،خسروان دانند
گداى گوشهنشينى تو حافظا مخروش
6.من كه دارم در گدايى گنج سلطانى به دست
كى طمع در گردش گردون پرور كنم
7.گداى ميكدهام ليك وقت مستى بين
كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم
8.با چنين گنج كه شد خازن او روح امين
به گدايى به در خانه شاه آمدهايم
9.زاد راه حرم وصل نداريم مگر
به گدايى ز در ميكده زادى طلبيم
10.دانى كه چيست دولت ديدار يار ديدن
در كوى او گدايى بر خسروى گزيدن
11.به خرمن دو جهان سر فرو نمىآرند
دماغ و كبر گدايان و خوشهچينان بين
12.خوش وقت بوريا و گدايى و خواب امن
كاين عيش نيست در خور اورنگ خسروى
13.اگرت سلطنت فقر ببخشند اى دل
كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهى
14.مرا گر تو بگذارى اى نفس طامع
بسى پادشاهى كنم در گدايى
گدايى و گنج
1.هنگام تنگدستى در عيش كوش و مستى
كاين كيمياى هستى قارون كند گدا را
2.ترك گدايى مكن كه گنج بيابى
از نظر رهروى كه در گذر آيد
3.من كه ره بردم به گنج حسن بىپايان دوست
صد گداى همچو خود را بعد از اين قارون كنم
-فقر و گدايى در عرفان-
-كلبه گدايى-
گرو دفتر-خرقه در گرو مى
گروه از رق لباس و دل سيه
غلام همت دردى كشان يكرنگم
464
نه آن گروه كه از رق لباس و دل سيهند
گرهگشايى و خدمت
چو غنچه گر چه فروبستگى است كار جهان
تو همچو باد بهارى گرهگشا مىباش
گريه
1.دل بسى خون به كف آورد ولى ديده بريخت
اللّه اللّه كه تلف كرد و كه اندوخته بود
2.نقشى بر آب مىزنم از گريه حاليا
تا كى شود قرين حقيقت مجاز من
3.جويها بستهام از ديده به دامان كه مگر
در كنارم بنشانند سهى بالايى
4.لب سرچشمهاى و طرف جويى
نم اشكى و با خود گفت و گويى
5.به ياد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
6.چو نالان آمدت آب روان پيش
مدد بخشش از آب ديده خويش
گريه حافظ
چشم حافظ زير بام قصر آن حورى سرشت
شيوه جنّات تجرى تحتها الانهار داشت
گريه سحر-سحرخيزى و دعا
گريه شام و سحر-سحرخيزى و دعا
گل مراد شكفتن
1.گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد
كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد
2.دلا چو غنچه شكايت ز كار بسته مكن
كه باد صبح نسيم گرهگشا آورد
3.ز روى دوست مرا چون گل مراد شكفت
حواله سر دشمن به سنگ خاره كنم
4.چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
كز غنچه چو گل خرم و خندان بدر آيى
گل و خار
خار ار چه جان بكاهد،گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخى مى در جنب ذوق مستى
گم شدن دختر رز
دختر رز چند روزى شد كه از ما گم شدست
رفت تا گيرد سر خود هان و هان حاضر شويد
گناه و غفّاريت
سهو و خطاى بنده گرش اعتبار نيست
معنىّ عفو و رحمت آمرزگار چيست
465
ل
لب بحر فنا
بر لب بحر فنا منتظريم اى ساقى
فرصتى دان كه ز لب تا به دهان اين همه نيست
لذت ترك لذت و ترك دنيا
طريق كام بخشى چيست،ترك كام خود كردن
كلاه سرورى آن است كز اين ترك بر دوزى
لذت روحانى
ما در پياله عكس رخ يار ديدهايم
اى بىخبر ز لذّت شرب مدام ما
لغت نامأنوس(ضعيف)-تركيب ضعيف
لغزگويى حافظ
گفت حافظ لغز و نكته به ياران مفروش
آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده
لقاء اللّه
1.با تو آن عهد كه در وادى ايمن بستيم
همچو موسى ارنى گوى به ميقات بريم
2.تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين
خدا گواه كه هر جا كه هست با اويم
3.به يمن همّت حافظ اميد هست كه باز
ارى اسامر ليلاى ليلة القمر
-محجوبين عن لقاء ربّهم-
466
م
مال وقف
1.فقيه مدرسه دى مست بود و فتوا داد
كه مى حرام ولى به ز مال اوقاف است
2.بيا كه خرقه من گر چه رهن ميكدههاست
ز مال وقف نبينى به نام من در مى
مبارزه با حرص
سالها پيروى مذهب رندان كردم
تا به فتواى خرد حرص به زندان كردم
مبالغه و اغراق در مدح
1.نه به تنها حيوانات و نباتات و جماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
2.مظهر لطف ازل روشنى چشم امل
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع
3.تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم
انعام تو بر كون و مكان فايض و شامل
روز ازل از كلك تو يك قطره سياهى
بر روى مه افتاد كه شد حلّ مسايل
4.نه طبق سپهر و آن قرصه ماه و خور كه هست
بر لب خوان قسمتت سهلترين نواله باد
مثانى و مثالث
1.سلام اللّه ما كرّ اللّيالى
و جاوبت المثانى و المثالى
2.بر مثانى و مثالث بنواز اى مطرب
وصف آن ماه كه در حسن ندارد ثانى
مجذوب سالك
1.دلم رميده شد و غافلم من درويش
كه آن شكارى سرگشته را چه آمد پيش
2.بارها گفتهام و بار دگر مىگويم
كه من دلشده اين ره نه بخود مىپويم
در پس آينه طوطى صفتم داشتهاند
آنچه استاد ازل گفت بگو مىگويم
3.حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشى
مجلس روحانيان
ز در در آ و شبستان ما منور كن
هواى مجلس روحانيان معطر كن
مجلس عشرت جامع الشرايط
1.عشقبازى و جوانى و شراب لعل فام
مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام
2.جز صراحى و كتابم نبود يار و نديم
تا حريفان دغا را به جهان كم بينم
3.دو يار زيرك و از باده كهن دو منى
467
فراغتى و كتابى و گوشه چمنى
4.با شاهد شوخ شنگ و با بر بط و نى
كنجى و فراغتى و يك شيشه مى
مجموع شدن-كسب جمعيت
محبت
1.تا درخت دوستى بر كى دهد
حاليا رفتيم و تخمى كاشتيم
2.كمتر از ذره نه اى پست مشو عشق بورز
تا به خلوتگه خورشيد رسى چرخ زنان
محتسب غير از پادشه است
حديث حافظ و ساغر كه مىزند پنهان
چه جاى محتسب و شحنه پادشه دانست
محتسب و رندى
اى دل طريق رندى از محتسب بياموز
مست است و در حق او كس اين گمان ندارد
محتسب و منع ميخوارگى
1.برسان بندگى دختر رز گو بدر آى
كه دم همت ما كرد ز بند آزادت
2.المنة للّه كه در ميكده باز است
زان رو كه مرا بر در او روى نياز است
3.اگر چه باده فرح بخش و باد گل بيز است
به بانگ چنگ مخور مى كه محتسب تيز است
صراحيى و حريفى گرت به چنگت افتد
به عقل نوش كه ايام فتنهانگيز است
در آستين مرقّع پياله پنهان كن
كه همچو چشم صراحى زمانه خونريز است
4.بود آيا كه در ميكدهها بگشايند
گره از كار فرو بسته ما بگشايند
محجوبين عن لقاء ربّهم
ز روى دوست دل دشمنان چه دريابد
چراغ مرده كجا،شمع آفتاب كجا
مدح
1.گر چه دوريم از بساط قرب همت درو نيست
بنده شاه شماييم و ثنا خوان شما
2.جهان به كام من اكنون شود كه دور زمان
مرا به بندگى خواجه جهان انداخت
3.بلند مرتبه شاهى كه نه رواق سپهر
نمونهاى ز خم طاق بارگه دانست
4.خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
وز زبان تو تمناى دعايى دارد
5.بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصه او
به سمع پادشه كامگار ما نرسد
6.به تاج عالم آرايش كه خورشيد
چنين زيبنده افسر نباشد
كسى گيرد خطا بر نظم حافظ
كه هيچش لطف در گوهر نباشد
7.به يمن دولت منصور شاهى
علم شد حافظ اندر نظم اشعار
8.چندان بمان كه خرقه از رق كند قبول
بخت جوانت از فلك پير ژندهپوش
9.ساقيا مى ده كه رنديهاى حافظ فهم كرد
آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش
10.رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس
تا به خاك در آصف نرسد فريادم
11.صنمى لشكريم غارت دل كرد و برفت
آه اگر عاطفت شما نگيرد دستم
12.پايه نظم بلند است و جهانگير بگو
تا كند پادشه بحر دهان پر گهرم
13.وفادارى و حق گويى نه كار هر كسى باشد
غلام آصف ثانى جلال الحقّ و الدّينم
14.خسروا پيرانه سر حافظ جوانى مىكند
بر اميد عفو جان بخش گنه فرساى تو
15.داور دارا شكوه اى آنكه تاج آفتاب
468
از سر تعظيم بر خاك جناب انداختى
16.گر ديگرى به شيوه حافظ زدى رقم
مقبول طبع شاه هنر پرور آمدى
17.جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جببينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزى
18.صافى است جام خاطر در دور آصف عهد
قم فاسقنى رحيقا اصفى من الزّلال
الملك قد تباهى من جدّه و جدّه
يا رب كه جاودان باد اين قدر و اين معالى
19.حافظا گر نهدهد داد دلت آصف عهد
كام دشوار به دست آورى از خود كامى
مدح عجيب
محل نور تجلى است راى انور شاه
چو قرب او طلبى در صفاى نيست كوش
-تملق عجيب-
مدح زن-تغزل با زن
مدح صاحب ديوان
گر به ديوان غزل صدر نشينم چه عجب
سالها بندگى صاحب ديوان كردم
مدد ولىّ كامل
مددى گر به چراغى نكند آتش طور
چاره تيره شب وادى ايمن چه كنم
مذهب مى و معشوق
من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مى
زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهب است
مراحل وسط سلوك حافظ
برآى اى آفتاب صبح اميد
كه در دست شب هجران اسيرم
مراقبه
چو آن سر روان شد كاروانى
چو شاخ سرو مى كن ديدهباى
مراقبه كامل
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد
كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد
مرثيه فرزند(خودحافظ)
دلا ديدى كه آن فرزانه فرزند
چه ديد اندر خم اين اطاق رنگين
مرشد-انسان كامل
مرشد كامل-انسان كامل
مرشد و پير-انسان كامل
مرغ سحر
به شكر آنكه شكفتى به كام بخت اى گل
نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار
مستى توأم با راز و نياز
زاهد چو از نماز تو كارى نمىرود
هم مستى شبانه و راز و نياز من
مستى،شرط اول قدم است
مستى به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپردهاند به مستى زمام ما
مستى عشق و مستى آب انگور
مستى عشق نيست در سر تو
رو كه تو مست آب انگورى
مستى و راستى
از آن رو هست ياران را صفاها با مى لعلش
كه غير زا راستى نقشى در آن جوهر نمىگيرد
469
مستى و نياز
زاهد و عجب و نماز و من ومستى و نياز
تا تو را خود ز ميان با كه عنايت باشد
مشكل عشق
مشكل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
مضامين عربى در شعر فارسى
اى نسيم منزل ليلى خدا را تا به كى
ربع را بر هم زنم،اطلال را جيحون كنم
مظهر،نه ظاهر
ز شرم آنكه به روى تو نسبتش كردم
سمن به دست صبا خاك در دهان اندخت
مظهريت حسن
به بزمگاه چشمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طرّه مفتول خود گره مىزد
صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت
معاد
1.هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار
كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست
2.قدم دريغ مدار از جنازه حافظ
اگر چه غرق گناه است مىرود به بهشت
3.طالح و طالح متاع خويش نودند
تا كه قبول افتد و كه درنظر آيد
4.حاظا خلد برين خانه موروث من است
اندرين منزل ويرانه نشيمن چه كنم
5.هر دو عالم يك فروغ روى اوست
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
6.سبزه خطّ تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلبكارى اين مهر گياه آمدهايم
7.گوهر معرفت آموز كه با خود ببرى
كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم
8.از نامه سياه نترسم كه روز حشر
با فيض لطف او صد از اين نامه طى كنم
9.خوشتر از فكر مى و جام چه خواهد بودن
تا ببينيم سرانجام چه خواهد بودن
10.فرصت شمار صحبت كز اين دو راهه منزل
چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
11.تخم وفا و مهر در اين كهنه كشتزار
آنگه عيان شود كه بود موسم درو
12.هشيار شو كه مرغ چمن مست گشت هان
بيدار شو كه خواب عدم در پى است هى
13.خاك كوى تو به صحراى قيامت فردا
همه بر فرق سر از بهرمباهات بريم
14.گوهر جام از كال جهانى دگرست
تو تمنا ز گل كوزهگران مىدارى
15.بال بگشا و صفير از شجر طوبى زن
حيف باشد چو تو مرغى كه اسير قفسى
16.آدمى در عالم خاكى نمىآيد بدست
عالمى ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمى
17.دهقانان سالخورده چه خوش گفت با پسر
كاى نور چشم من به جز از كشته ندروى
18.گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد
آه اگر از پى امروز بود فردايى
معاشرت مردان خدا
يار مردان خدا باش كه در كشتى نوح
هست خاكى كه به آبى نخرد طوفان را
معرفت به قدر خود
تو را چنانكه تويى هر نظر كجا بيند
به قدر دانش خود هر كسى كند ادراك
معرفت حق از سير و سلوك حاصل مىشود و بس
راز درون پرده ز رندان مست پرس
470
كاين حال نيست زاهد عالى مقام را
معرفت حضورى و افاضى،نه اكتسابى و تصورى
معشوق چون نقاب ز رخ درنمىكشد
هر كس حكايتى به تصور چرا كند
معرفت ما به كنه غير ميسّراست-سرّ غيب
معشوقه-تعزّل با زن
معنى ميخوارگى
جام مىگيرم و از اهل ريا دور مىشوم
يعنى از اهل جهان پاكدلى بگزينم
مغبچه،آگاه كننده سالك
1.گر چنين جلوه كند مغبچه باده فروش
خاكروب در ميخانه كنم مژگان را
2.گر شوند آگه از انديشه ما مغبچگان
بعد از اين خرقه صوفى به گرو نستانند
3.آمد افسون كنان مغبچه باده فروش
گفت بيدار شو اى رهرو خواب آلوده
مفتاح
به صفاى دل رندان صبوحى زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
مفهوم گدا-گدايى عرفانى
مفهوم بهشت از نظر حافظ
بال بگشا و صفير از شجر طوبى زن
حيف باشد چو تو مرغى كه اسير قفسى
مفهوم عيش از نظر حافظ
نمىبينم نشاط عيش در كس
نه درمان دلى نه درد دينى
مفهوم مى پرستى حافظ
به مىپرستى از آن نقش خود زدم بر آب
كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
مقالات نصيحت گو
مقالات نصيحتگو همين است
كه سنگاند از هجران در كمين است
مقام اعتصام
يك دم غريق بحر خدا شو گمان مبر
كز آب هفت بحر به يك موى تر شوى
مقام انسان
تا كى غم دنياى دنى اى دل دانا
حيف است ز خوبى كه شود عاشق زشتى
مقام رضا براى سالك
به درد و صاف تو را حكم نيست خوش در كش
كه هر چه ساقى ما كرد عين الطاف است
مقام رضا ما فوق وصل و هجران
فراق وصل چه باشد رضاى دوست طلب
كه حيف باشد از او غير او تمنايى
مقام فنا
در مقامى كه به ياد لب او مىنوشند
سفله آن مست كه باشد خبر از خويشتنش
مقام فناء و بقاء باللّه
گفتم كه كى ببخشى بر جان ناتوانم
گفت آن زمان كه نبود جان در ميانه حايل
مقام فناى در توحيد
هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند
وانكه اين كار ندانست در انكار بماند
مقام وصول و لقاء اللّه-لقاء اللّه
مقام ولايت انسان كامل
پرتو روى تو تا در خلوتم ديد آفتاب
مىرود چون سايه هر دم بر در و بامم هنوز
471
مقام ولايت عرفانى-ولايت عرفانى
-خدمت ولى و قطب تا رسيدن به مقام ولايت-
مقايسه درويش و شاه
سلطان و فكر لشكر و سوداى تاج و گنج
درويش و امن خاطر و كنج قلندرى
مكاشفات
يا رب كجاست محرم رازى كه يك زمان
دل شرح آن دهد كه چه گفت و چه ها شنيد
مكاشفات صورى و معنوى
هم گلستان خيالم ز تو پر نقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن ساى تو خوش
مكاشفه در حال نماز
در نمازم خم ابروى تو با ياد آمد
حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد
ملامتى بودن حافظ
1.آنكه جز كعبه مقامش نبد از ياد لبت
بر در ميكده ديدم كه مقيم افتادست
2.گر مريد راه عشقى فكر بدنامى مكن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمّار داشت
وقت آن شيرين قلندر خوش كه در اطوار سير
ذكر تسبيح ملك در حلقه زنّار داشت
3.رطل گرانم ده اى مريد خرابات
شادى شيخى كه خانقاه ندارد
4.در شأن من به درد كشى ظن بد مبر
كآلوده گشت جامه ولى پاك دامنم
ملحق شدن به رندان
شراب و عيش نهان چيست كار بىبنياد
زديم بر صف رندان و هر چه بادا باد
ملك فراغت
اى شاه شير گير چه كم گردد ار شود
در سياه تو ملك فراغت ميسّرم
منت و مناعت
چو حافظ در قناعت كوش و ز دنيى دون بگذر
كه يك جو منت دونان دو صد من زر نمىارزد
منزل سلمى
قاصد منزل سلمى كه سلامت لادش
چه شود گر به سلامتى دل ما شاد كند
منع از طرب
پند عاشقان بشنو وز در طرب بازآ
كاين همه نمىارزد شغل عالم فانى
موسيقى
1.در كنج دماغم مطلب جاى نصيحت
كاين گش پر از زمزمه چنگ و رباب است
2.راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد
شعرى بخوان كه با او رطل گران توان زد
3.مطرب از درد محبت عملى مىپرداخت
كه حكيمان جهان را مژه خون پالا بود
4.كيست حافظ تا ننوشد باده بىآواز رود
عاشق مسكين چرا چندين تجمل بايدش
5.زبانت دركش اى حافظ زمانى
حديث بىزبانان بشنو از نى
6.چنگ در پرده همين مىدهدت پند ولى
عظت آنگاه كند سود كه قابل باشى
7.سلام اللّه ما كرّ اللّيالى
و جاوبت المثانى و المثالى
8.مى ده كه سر به گوش من آورد چنگ و گفت
خ
وش بگذران و بشنو از اين پير منحنى
ساقى به بىنيازى رندان كه مى بده
تا بشنوى ز صوت مغنّى هو الغنى
472
موسيقى از نظر عرفان
رهى زن كه صوفى به حالت رود
به مستى وصلش حوالت رود
موسيقى و سماع عرفانى-موسيقى
موسيقى و عرفان-موسيقى
موعظه-پند و اندرز
موعظه پير
نخست موعظه پير صحبت اين حرف است
كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد
موعظه عارفانه
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
وه كه بس بىخبر از غلغل چندين جرسى(1)
موفقيت پس از چهل سال
چهل سال رنج و غصه كشيديم و عاقبت
تدبير ما به دست شراب دو ساله بود
مى-آب حيات
آبى كه خضر حيات از او يافت
در ميكده جو كه جام دارد
مى،آب عنب
همت عالى طلب،جام مرصّعگو مباش
رند را آب عنب ياقوت رمّانى بود
مى از چشمه حكمت
حافظ از چشمه حكمت به كف آور جامى
بو كه از لوح دلت نقش جهالت برود
مى الست
خرم دل آنكه همچو حافظ
جامى ز مى الست گيرد
مى باقى
بده ساقى مى باقى كه در جنت نخواهى ياف
كنار آب ركناباد و گلگشت مصلاّ را
مى بهشتى در روز اجل
حافظا روز اجل گر به كف آرى جامى
يكسر از كوى خرابات برندت به بهشت
مى پرستى و يكرنگى
بر در ميخانه رفتن كار يكرنگان بود
خود فروشان را به كوى مى فروشان راه نيست
مى حافظ
به كوى ميكده گريان و سرفكنده روم
چرا كه شرم همى آيدم ز حاصل خويش
مى حافظ و كشف راز روزگار
بدين شكرانه مىبوسم لب جام
كه كرد آگه ز راز روزگارم
ميخانه و رشد
تا ابد بوى محبت به مشامش نرسد
هر كه خاك در ميخانه به رخساره نرفت
ميخوارگى حافظ
در شأن من به درد كشى ظن بد مبر
كآلوده گشت جامه ولى پاك دامنم
ميخوارگى،شب،نه روز
1.روز در كسب هنر كوش كه مى خوردن روز
دل چون اينه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت من صبح فروغ است كه شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد
2.عشرت شبگير كن،مى نوش كاندر راه عشق
شبروان را آشناييهاست با مير عسس
473
3.مى صبوح و شكر خواب صبحدم تا چند
به عذر نيم شبى كوش و گريه سحرى
ميخوارگى-فقر
روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مىكنم
در لباس فقر كار اهل دولت مىكنم
ميخوارگى و ريا كارى
بادهنوشى كه در او روى و ريايى نبود
بهتر از زهدفروشى كه در او روى و رياست
ميخوارگى و رندى
حافظا مى خور و رندى كن و خوش باش ولى
دام تزوير مكن چون دگران قرآن را
-آزادگى ميخوارگى-
-عارفان و ميخوارگى-
مى،دختر رز
به يم شبت اگرت آفتاب مىبايد
ز روى دختر گلچهر رز نقاباند از
مى در قاموش حافظ
مى كشيم از قدح لاله شرابى موهوم
چشم بد دور كه بى مطرب و مى مدهوشيم
مى دو ساله و محبوب چهارده ساله
مى دو ساله و محبوب چهارده ساله
همين بس است مرا صحبت صغير و كبير
مى سالخورده
غم كهن به من سالخوده دفع كنيد
كه تخم خوشدلى اين است پير دهقان گفت
مى صبوح و شكر بامداد
1.تا كى مى صبوح و شكر خواب بامداد
هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر
2.مى صبوح و شكر خواب صبحدم تا چند
به عذر نيم شبى كوش و گريه سحرى
مى عرفانى
1.كرشمه تو شرابى به عاشقان پيمود
كه علم بىخبر افتاد و عقل بىحس شد
2.چل سال رنج و غصه كشيدم و عاقبت
تدبير ما به دست شراب دو ساله بود
3.در بحر مايى و منى افتادهام بيار
مى تا خلاص بخشدم از مايى و منى
4.همچو جم جرعه ما كش كه ز سرّ دو جهان
پرتو جام جهان بين دهدت آگاهى
5.ساقى بيار آبى از چشمه خرابات
تا خرقهها بشوييم از عجب خانقاهى
6.چو پير سالك عشقت به مى حواله كند
بنوش و منتظر رحمت خدا مى باش(2)
مى عشق
چو پير سالك عشقت به مى حواله كند
بنوش و منتظر رحمت خدا مى باش
مى عشق و ماه رمضان-مى و صيام
مى كرامت فزا و كمالآور
بيا ساى آن مى كه حال آورد
كرامت فزايد كمال آورد(3)
مى و پاك كردن از عيب
ميم ده مگر گردم از عيب پاك
بر آرم به عشرت سرى زين مغاك
1 و 2[مطابق اظهار نظر استاد در حاشيه ديوان نسخه اجوى.]
3.«ساقى نامه»بهترين مفسر مفهوم«مى»در اصطلاح حافظ است.
474
مى و خرابى و گنج حكمت
شرابم ده و روى دولت ببين
خرابم كن و گنج حكمت ببين
من و رازگشايى
به من ده كه گردم به تأييد جام
چو جم آگه از سرّ عالم تمام
من و راز نهانى دانستن
صوفى از پرتو مى راز نهانى دانست
گوهر هر كس از اين لعل توانى دانست
مى و رسيدن به گنج
بيا بيا كه زمانى ز مى خراب شويم
مگر رسيم به گنجى در اين خراب آباد
مى و روشنبينى
من آنم كه چون جام گيرم به دست
ببينم در آن آينه هر چه هست
من و ساغر و راز دو عالم
هر آنكه راز دو عالم ز خطّ ساغر خوان
رموز جام جم از نقش خاك ره داست
مى و سيمرغ و سى مرغ
زان حبه خضرا خور كز روى سبك روحى
هر كو بخورد يك جو بر سيخ زند سى مرغ
زان لقمه كه صوفى را در معرفت اندازد
يك ذره و صد مستى يك دانه و صد سيمرغ
مى و شاهى
بده ساقى آن مى كه شاهى دهد
به پاكى او دل گواهى دهد
مى و صيام
ساقيا آمدن عيد مبارك بادت
وان مواعيد كه كردى مرواد از يادت
2.روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست
مى ز خمخانه به جوش آمد و مى بايد خواست
3.حافظ منشين بى مى و معشوق زمانى
كايام گل و ياسمن و عيد صيام است
4.ساقى بيار باده كه ماه صيام رفت
رده قدح كه موسم ناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا كنيم
عمرى كه بى حضور صراحى و جام رفت
5.بيا كه ترك فلك خوان روزه غارت كرد
هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
6.ماه شعبان منه از دست قدح كاين خورشيد
از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد
7.عيد است و آخر جنگل و ياران و انتظار
ساقى به روى شاه ببين ماه و مى بيار
8.زان باده كه در ميكده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
9.زان مى عشق كزو پخته شود هر خامى
گر چه ماه رمضان عزيز است اى دل
صحبتش موهبتى دان و شدن انعامى
مى و كشف راز
به مستى توان درّ اسرار سفت
كه در بيخودى راز نتوان نهفت
مى و گناه
بر آن سرم كه ننوشم من و گنه نكنم
اگر موافق تدبير من شود تقدير
مى و ماه صيام-مى و صيام
مى و مطرب عشق
من از ورع مى و مطرب نديد مى زين پيش
هواى مغبچگانم در اين و آن انداخت
475
مى و معشوق
ولى تو تا لب معشوق و جام مى خواهى
طمع مدار كه كار دگر توانى كرد
مى و معشوق و نفى بطالت
به هرزه بى مى و معشوق عمر مىگذرد
بطالتم بس از امروز كار خواهم كرد
مى و ميكده حافظ
سالها دفتر ماه در گرو صهبا بود
رونق ميكده از درس و دعاى ما بود
-امن،مى،رفيق-
-مى،رفيق،فراغت، كتاب-مجلس
عشرت جامع الشرايط
476
ن
ناآرامى يام طلب
قرار و خواب ز حافظ مدار اى دوست
قرار چيست،صبورى كدام و خواب كجا
ناز،نياز
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد
نازنين پسر-تغزل با پسر
ناز و كرشمه واعظ با شاهدان شهر بر سر منبر
اين تقويم تمام كه با شاهدان شهر
ناز و كرشمه بر سر منبر نمىكنم
ناكامى بدون دليل راه
به كوى عشق منه بىدليل راه قدم
كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
ناله در عين وصل
بلبلى برگ گلى خوشرنگ در منقار داشت
واندر آن برگ و نوا،خوش نالههاى زار داشت
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گفت ما را جلوه معشوق در اين كار داشت
ناله شب
با دل سنگينت آيا هيچ در گيرد شبى
آه آتشناك و سوز سينه شبگير ما
ناله شب بيداران-سحرخيزى و دعا
نام و ننگ-ننگ و نام
نشانه سخن عشق
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش كردى
آرى آرى سخن عشق نشانى دارد
نصيحت-پند و اندرز
نظام احسن
1.روى خوبت آيتى از لطف بر ما كشف كرد
زان زمان جز لطف و خوبى نيست در تفسير ما
2.مرا به كار جهان هرگز التفات نبود
رخ و در نظر من چنين خوشش آراست
3.پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد
4.حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد
اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد
5.خيز تا بر كلك آن نقاش جان افشان كنيم
كاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
6.دور فلكى يكسره بر منهج عدل است
خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل
7.مكن حافظ از جور دوران شكايت
477
چه دانى تو اى بنده كار خدايى
8.نيست در دايره يك نقطه خلاف از كم و بيش
كه من اين مسأله بى چون و چرا مىبينم(1)
نظر پير-نظام احسن
نفرت از ريا و سالوس
دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم
به آنكه بر در ميخانه بر كشم علمى
نفس باد يمانى
1.سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق
هر كه قدر نفس باد يمانى دانست
2.تا ابد معمور باد اين خانه كز خاك درش
هر نفس با بوى رحمان مىوزد باد يمن
نفى خانقاه
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازى
جام مى مغانه هم با مغان توان زد
نفى صومعه و اثبات ميكده-ترجيح ميكده بر
صومعه
نفى صومعه و رجوع به پير مغان
گر مد خواستم از پير مغان عيب مكن
شيخ ما گفت كه در صومعه همّت نبود
نقد حضور
اى كه در دلق ملمّع طلبى نقد حضور
چشم سرّى عجب از بىخبران مىدارى
نقد خرقهپوشى و صوفى
خدا را كم نشين با خرقه پوشان
رخ از رندان بىسامان مپوشان
نقد دل
نقد دلى كه بود مرا صرف باده شد
قلب سياه بود از آن در حرام رفت
نقد صوفى كه از لقمه شبهه مى خورد
صوفى شهر بين كه چون لقمه شبهه مى خورد
پاردمش دراز باد آن حيوان خوش عقلف
نقش جذبه يا حواله
1.دولت آن است كه بى خون دل آيد به كنار
ورنه با سعى و عمل باغ جنان اين همه نيست
2.به سعى خود نتوان برد پى به گوهر مقصود
خيال باشد كاين كار بى حواله برآيد
نقش عمل
گر چه وصالش نه به كوشش دهند
هر قدر اى دل كه توانى بكوش
نگارى كله دار
نگارى چابكى شنگى كله دار
ظريفى مهوشى تركى قباپوش
نماز حافظ
چون نيست نماز من آلوده نمازى
در ميكده زان كم نشود سوز و گدازم
نماز و قبله
ما مريدان روى سوى قبله چون آريم چون
روى سوى خانه خمّار دارد پير ما
-حضور نماز-
-مكاشفه در حال نماز-
ننگ و نام
1.در كوى نيكنامى ما را گذر ندادند
(1)[نسخه انجوى]
478
گر تو نمىپسندى تغيير كن قضا را
2.گر چه بدنامى است نزد عاقلان
ما نمىخواهيم ننگ و نام را
3.از ننگ چه گويى كه مرا نام ز ننگ است
وز نام چه برسى كه مرا ننگ ز نام است
4.گر مريد راه عشقى فكر بدنامى مكن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمّار داشت
5.ساقى بيار باده كه ماه صيام رفت
درده قدح كه موسم ناموس و نام رفت
6.هر آبروى كه اندوختيم ز دانش و دين
نثار خاك ره آن نگار خواهم كرد
نور دل پارسايان و خلوتگه پارسايى
درودى چو نور دل پارسايان
بدان شمع خلوتگه پارسايى
نور هدايت
سالك از نور هدايت ببرد راه به دوست
كه به جايى نرسد گر به ضلالت برود
نياز نيم شب-سحرخيزى و دعا
نيروى محبت-محبت
479
و
وادى ايمن
شب تار است و ره وادى ايمن در پيش
آتش طور كجا،موعد ديدار كجا
2.مددى گر به چراغى نكند آتش طور
چاره تيره شب وادى ايمن چه كنم
3.لمع البرق من الطّور و آنست به
فلعلّى لك آت بشهاب قبس
واردات عرفانى-الهام و اشراق
واعظ بىعمل
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس
كه وعظ بىعملان واجب است نشنيدن
-ناز و كرشمه واعظ-
وجد و حال
1.مغبچهاى مىگذشت راهزن دين و دل
در پى آن آشنا از همه بيگانه شد
2.صبا وقت سحر بويى ز زلف يارمىآورد
دل شوريده ما را به بو در كار مىآرد
-اهل وجد و حال-
وجد و رقص و خرقهبازى
كه تا وجد را كارسازى كنم
به رقص آيم و خرقه بازى كنم
وحدت تجلى
1.به يك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد
فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
2.حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد
اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد
3.هر دو عالم يك فروغ روى اوست
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
4.نديم و مطرب و ساقى همه اوست
خيال آب و گل در ره بهانه
وحدت وجود
1.روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست
منّت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست
2.حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد
اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد
3.گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين
گفتا به كوى عشق هم اين و هم آن كنند
4.نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
5.نديم و مطرب و ساقى همه اوست
خيال آب و گل در ره بهانه
480
وحشت راه و خطر آن-سختى و خطر راه
ورد صبحگاه-سحرخيزى و دعا
ورد و دعا و درس قرآن در شب تار-
سحرخيزى و دعا
وصل و وجد و حال
سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت برخيز كهآن خسرو شيرين آمد
وصول و لقاء اللّه-لقاء اللّه
وصول و وصال
1.روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد(1)
2.شب وصل است و طى شد نامه هجر
سلام فيه حتى مطلع الفجر
3.شكر خدا كه هر چه طلب كردم از خدا
بر منتهاى همت خود كامران شدم
4.تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين
خدا گواه كه هر جا كه هست با اويم
5.عيشم مدام است از لعل دلخواه
كارم به كام است الحمد اللّه
6.اى كه با سلسله زلف دراز آمدهاى
فرصتت باد كه ديوانهنواز آمدهاى
ساعتى ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسيدن ارباب نياز آمدهاى
وصول يا تجلى
نرگس عربده جوى و لبش افسون كنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست
-تأسف از عدم وصول-
-ثمره هجران وصل است-
-درد و هجران بعد از وصال-
-عشق و طلب براى وصول-
مقام رضا ما فوق وصل و هجران-
-مقام وصول و لقاء اللّه-
-ناله در عين وصل-
-هجر بعد از وصال-
وطن اصلى
هواى كوى تو از سر نمىرود آرى
غريب را دل رگشته با وطن باشد
وظيفه
1.رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
2.روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مىكنم
در لباس فقر كار اهل دولت مىكنم
3.دختر فكر بكر من محرم مدحت تو شد
مهر چنان عروس را هم به كفت حواله باد
4.پس آنگهش ز كرم اين قدر به لطف بپرس
كه گر وظيفه تقاضا كنم روا باشد
ولاى اوليا
فقير و خسته به درگاهت آمدهام رحمى
كه جز ولاى توام نيست هيچ دستاويز
ولايت عرفانى
1.گداى ميكدهام ليك وقت مستى بين
كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم
2.گر چه ما بندگان پادشهيم
پادشاهان ملك صبحگهيم
3.اى دل آن دم كه خراب از مى گلگون باشى
بى زر و گنج به صد حشمت قارون باشى
(1).موضوع اين غزل«وصول و وصال»است.
481
4.بر در ميكده رندان قلندر باشند
كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهى
ولايت ولى
به بوى زلف و رخت مىروند و مىآيند
صبا به غاليه سايى و گل به جلوهگرى
ولى كامل-انسان كامل
-خدمت ولى كامل-
-اطاعت از ولى كامل-
-استمداد از ولى كامل-
-مدد ولى كامل-
482
ه
هاتف ميخانه
1.چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژدهها دادست
2.بيا كه هاتف ميخانه دوش با من گفت
كه در مقام رضا باش وز قضا مگريز
3.سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهى
گفت باز آى كه ديرينه اين درگاهى
هجران بعد از وصال
شربتى از لب لعلش نچشيدم و برفت
روى مه پيكر او سير نديدم و برفت
هجران و درد
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
كه سر به كوه و بيابان ت داده اى ما را
-درد و هجران-
-درد و هجران بعد از وصال-
-فراق و هجران-
-قبض و هجران-
-شكايت از هجران-
-طلب و هجران-
-مقام رضا و ما فوق وصل و هجران-
هزار سال جرعه نوشى
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
كى ترك آبخورد كند طبع خو گرم
هستى اندر نيستى
ز بيخودى طلب يار مى كند حافظ
چو مفلسى كه طلبكار گنج قارون اس
همت پاكان روزهدار
عيد است و آخر گل و ياران در انتظار
ساغر به روى شاه ببين ماه و مى بيار
دل بر گرفته بودم از ايام گل ولى
كارى بكرد همت پاكان روزهدار
همت پاكدينان
كدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست
صفاى همت پاكان و پاكدينان بين
همنشين بد-ترك معاشرت با نااهلان
هنر عشق-غم،هنر عشق
483
مصرعهاى منتخب
آن كس كه گفت قصه ما هم ز ما شنيد
ساقى بيا كه عشق ندا مىكند بلند
كانكس كه گفت قصه ما هم ز ما شنيد
از مى كنند روزه گشا طالبان يار
گز فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست
از مى كنند روزه گشا طالبان يار
تو كه كيميا فروشى...
تو كه كيميا فروشى نظرى به قلب ما كن
كه بضاعتى نداريم و فكندهايم دامى
پاك شو اول...
غسل در اشك زدم كه اهل ريقت گويند
پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
خدا داند كه حافظ را غرض چيست
خدا داند كه حافظ را غرض چيست
و علم اللّه حبى من سؤالى
دامن دوست بدست آر...
دامن دوست بدست آر وز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
در هيچ سرى نيست كه سرّى ز خدا نيست
گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هيچ رى نيست كه سرّى ز خدا نيست
رأى پير از بخت جوان به
جوانا سر متاب از پند پيران
كه رأى پير از بخت جوان به
زمانه هيچ نبخشد كه باز نستاند
زمانه هيچ نبخشد كه باز نستاند
مجو ز سفله مروت كه شيئه لاشى
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است
آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش
لطيفهاى كه عشق از او خيزد
لطيفهاى است نهانى كه عشق از او خيزد
كه نام آن نه لعل و خطّ زنگارى است
مردى از خوى برون آيد و كارى بكند
شهر خالى است ز عشّاق بود كز طرفى
مردى از خويش برون آيد و كارى بكند
مكن به فسق مباهات...
دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات
مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
مرا آن ده كه آن به
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده كه آن به
يا رب دعاى خسته دلان مستجاب كن
حافظ وصال مى طلبد از ره دعا
يا رب دعاى خسته دلان مستجاب كن
يك قصه بيش نيست غم عشق
يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب
كز هر زبان كه مىشنوم نامكرر است
485
آيات قرآن
لاتذردنى فردا
مگر وقت وفا پروردن آمد
كه فالم«لا تذرنى فردا»آمد
الم تر الى ربّك كيف مدّ الظّل
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق شد
لا فيها غول و لا هم ينزفون،لا لغو فيها و لا تأثيم
شرابى بىخمارم بخش يا رب
كه با وى هيچ كس دردسر نباشد
و ما امرنا الاّ واحدة
1.اين همه عكس مى و نقش نگارين كه نمود
يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد
2.هر دو عالم يك فروغ روى اوست
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
و من كان فى هذه اعمى فهو فى الاخرة اعمى و اضلّ
سبيلا
فرصت شمار صحبت كز اين دو راهه منزل
چون بگذريم ديگر نتوان به هم ريسدن
و من يتوكّل على اللّه فهو حسبه
گرم صد لشكر از خوبان به قصد دل كمين سازند
بحمد اللّه و المنّة بتى لشكرشكن دارم
هو الّذى خلقكم من تراب ثم من نطفة...لعلّكم تعقلون
مراد دل ز تماشاى باغ عالم چيست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
486
احاديث
الدّنيا مزرعة الاخرة
1.تخم وفا و مهر در اين كهنه كشتزار
آنگه عيان شود كه بود موسم درو
2.مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
3.دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
كاى نور چشم من به جز از كشته ندروى
العبوديّة جوهرة كنهها الرّبوبية
جهان و هر چه درو هست سهل و مختصر
ز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار
انّ لربّكم فى ايّم دهركم نفحات...
غنچه گو تنگدل از كار فرو بسته مباش
كز دم صبح مدد يابى و انفاس نسيم
انّى لا نثق روح الرّحمن من طرف اليمن
1.سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق
هر كه قدر نفس باد يمانى دانست
2.تا ابد معمور باد اين خانه كز خاك درش
هر نفس با بوى رحمن مىوزد باد يمن
ربّ زدنى فيك تحيّرا
عشق تو نهال حيرت آمد
وصل تو كمال حيرت آمد
لا احصى ثناء عليك،انت كما اثنيت على نفسك
تو را چنانكه تويى هر نظر كجا بيند
به قدر دانش خود هر كسى كند ادراك
لا يسعنى ارضى و لا سمائى و لكين يسعنى قلب عبدى
المؤمن
خيال حوصله بحر مىپزد هيهات
چههاست در سر اين قطره محال انديش
من اخلص للّه اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة
من قلبه على لسانه
1.كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف
كه در شيشه برآرد اربعينى
2.شرابم ده و روى دولت ببين
خرابم كن و گنج حكمت ببين
487
كنت كنزا مخفيا...
1.خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
2.جلوهاى كرد رخت ديد ملك عشق نداشت
عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد
علمه بحاله يكفى عن مقالى
ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست
در حضرت كريم،تمنا چه حاجت است
يا من هوا اختفى لفرط نوره
حجاب ديده ادراك شد شعاع جمال
بيا و خرگه خورشيد را منور كن