|
بخش دوم
لوازم بقا و پيشرفت (فكري و اجتماعي) انقلاب اسلامي
فصل اوّل
انقلاباسلامي و لزومتدوين و تاسيسعلوم انساني و اجتماعي
جديد
چون
در تفكر مكتب اسلام، انسان به تمام وجود در ارتباط با
حقيقتاست ـ نه فقط با معرفت علمي و ذهني كه تنها يكي از
مراتب شناخت و هستياست. ـ علم و شناخت و مباحث هستي شناسي
پيوند و ارتباط عميق با «عمل وواقعيت» و در نتيجه «زندگي»،
«جامعه» و «تاريخ» انساني دارد. از اين رولازمه شناخت فلسفي
و هستي شناختي، تبيين ارتباط آن با «عمل» و «واقعيتعيني» و
زندگي انساني، با تمام ابعاد گوناگون و بنيادين آن ميباشد و
چونانسان عضوي از يك جامعه است، تفكّر فلسفي ناگزير پيوندي
تنگاتنگ ووجودي با عرصه «علوم اجتماعي و انساني» دارد. پس،
از نظرگاه واقعيفلسفهي كامل اسلامي، كه تا كنون متاسفانه
ابعاد سرنوشتساز مذكور در آنمغفول بوده است، ميان «وجود» و
«زمان» و «تفكر» و «تاريخ» ارتباطيتنگاتنگ و زنده وجود دارد.
لذا همچنانكه اشاره شد، تفكر فلسفي در عرصههستيشناسي اسلامي
احتياج به تبيين رابطه آن با عرصه «علوم انساني» دارد.در
غيراينصورت؛ همانگونه كه پيش از اين تاكنون نيز چنين بوده
است؛معرفت هستيشناختي تنها در عرصه مسائل ذهني و
مابعدالطبيعي مطرحميباشد. به اين ترتيب در متن تفكّر
اسلام، رابطهاي بنيادين و سرنوشتساز.ميان دو عرصه جهان
«متافيزيك» و عالم «فيزيك، طبيعت و جامعه و تاريخ»وجود دارد.
زيرا همچنانكه قرآن كريم ميفرمايد:
خداوند (همچنانكه) در آسمانها خداست در زمين (نيز) خداستو
يابه هر طرف رو كنيد در آن جا جلوه خدا را ميبينيد.
به
همين علت در نظر شامخ تفكر اسلامي ميان مفاهيم
«مابعدالطبيعي» ازيك سو و عرصههاي علوم انساني و اجتماعي
يعني اقتصاد، سياست، هنر،حقوق ، ادبيات و حكومت از سوي ديگر
ميبايست پيوندي نظري و هستيشناختي و در نتيجه «پديدار
شناسانه»، توسط متفكران برجسته و زمانشناسآن محقق شود. در
غيراين صورت همچنانكه اشاره شد فلسفه و حكمت تنهاجنبهاي
ذهني و نظري و بدون ارتباط با جهان و مسائل «انضمامي»،
"عيني" و"ناسوتي" مييابد. لذا شناخت فلسفي، تنها در مرتبهاي
از آن، يعني در ساحتمعرفت "ذهني" و "انتزاعي" تقرّر مييابد.
معرفت ذهني و انتزاعي تنها بهبخشي "از مراتب هستي" يعني
جهان "متافيزيك" تعلق ميگيرد و ديگر ابعادآن ـ شامل جهان
فيزيك و مسايل انساني كه جنبهاي انضمامي و اين جهاني
نيزدارد ـ را در بر نميگيرد. از اينرو ميان فلسفه و علوم
اجتماعي و تاريخي و نيزادبيات و هنر، كه بازگوكنندهي
جنبههاي واقعي، اين جهاني و انضمامي انسانميباشند، و در
نهايت، ميان فلسفه با عرصهي سياست و حكومت ديني، كه
دربرگيرندهي همهي ابعاد مابعدالطبيعي و طبيعي مذكور در
ارتباط با وجودانسانها ميباشد، ارتباط نظري و پيوندي وجودي،
هستي شناختي و در نتيجهپديدار شناسانه وجود دارد. تحقّق و
تشكيل "نظام ولايت" در عرصهي"حكومت" و زندگي اجتماعي و
سياسيِ مسلمين، شرط تحقق معرفت انسانهابه همه ابعاد هستي،
اعم از ماوراءالطبيعه و طبيعت است. در غير اين
صورت؛همانگونه پيش از اين و اكنون شاهد آن بودهايم؛ اسلام
و هستي، تنها درساحت ذهني و فردي آن مورد معرفت فلاسفهي
اسلامي قرار ميگيرد. اين امردر تمام مدارس علمي، اعم از
حوزه و دانشگاه مشهود ميباشد. در نتيجه اينامر، عدم هماهنگي
و تعامل و حتي وجود تضادهايي ميان تفكّر بنيادين وفلسفي
اسلام، با شرايط و مقتضيات زمان و تاريخ انساني، مطرح
ميشود. اينمسئله در نهايت موجب ظهور برخي پديدههاي
نامتعادل و مخرّب، از جملهظهور قشريّت، تحجّر، تعصّب و عدم
جامعيت "در انديشه" و "استبدادسياسي" در جوامع اسلامي
ميگردد. چنانكه پيش از اين، در جوامع اسلامي،شاهد چنين
پديدهها و ضايعات فكري و سياسي تلخ و بازدارنده؛ كه
موجبعقب ماندگي جوامع اسلامي از جوامع غربي در چند سده
حساس اخير گشته؛بودهايم. لذا به دليل فقدان حكومت واقعي و
جامع نگر اسلامي، و نيز وجوداستبداد سياسي بدنبال آن،
عليرغم پيشرفت بسياري از علوم الهي و طبيعيدر تمدّن
اسلامي، علوم انساني و اجتماعي از ركود زيان بخش، همواره
رنجبرده است و هرگز داراي رشدي چشمگير، در قياس با علوم
الهي و حتيطبيعي نبوده است. با توجه به مطالب فوق، هستي
شناسي اسلامي نه فقط بهعرصه مابعد الطبيعي حقيقت توجه
دارد، بلكه بر اساس آن، نسبت به ابعاد"انضمامي" و حتي
"مادي و اين جهانيِ" سرنوشت و واقعيات انساني و جهانبشري
نيز كاملاً نظر دارد. به همين جهت "تفكّر و نظر" دريك مسلمان
كاملبعد از تقرّر در ساحت انديشه فلسفي، در مراحل بعد، در
زندگي عيني و واقعيمسلمانها مبدّل به عمل و سرانجام "وجود"
ميگردد. البته اين همه، مبتني براصل بسيار بسيار حساس و
بزرگ معرفت شناختي و فلسفي "از سنخ هستيبودن علم و معرفت"
ميباشد. اما اگر علم را همانند برخي از متفكّران غيرشيعي،
چون "فخر رازي" از "مقوله اضافه" قلمداد كنيم، تنها به
ارتباط بيرونيو در نتيجه اعتباري (نه وجودي و تكويني) در
ساحت "علم" و "عمل"، "عقلو زندگي" و يا "هستي و زمان" معتقد
ميشويم. ثمره چنين انديشهاي در عرصهتفكّر، به عدم تطابق
"عقل با وحي" (و نفي دو علم بنيادين حكمت و عرفاننظري)، و
در عرصه حيات اجتماعي و سياسي، به جدايي "دين از
سياست"منتهي خواهد شد كه شرح مفصل آنها خود نياز به تحقيق
جامع ديگري دارد.از اينرو لازمه "علم"، "عمل" و سلوك
مسلمانها در همهي ابعاد فردي،خانوادگي، اجتماعي و سياسي
ميباشد و تحقق همه اين مراحل سلوك وزندگي فردي و اجتماعي،
مستلزم تشكيل حكومت اسلامي و ديني ميباشد. بهاين ترتيب
شناخت همهي مراتب هستي در عالم نظر و انديشه، ارتباط و
تناظربا مراتب سه گانهي، شناخت حسي (علم)، عقلي (فلسفه)
وحياني (دين) دارد.چنين شناخت كامل و جامعي نياز به تأسيس
زندهي علوم انساني و اجتماعيهماهنگ با سير و پيشرفت تاريخ
و مقتضيات زمان، بر اساس هستي شناسيبنيادين اسلامي دارد. با
توجه به محتواي اديان و مكاتب فكري كنوني، تنهاتفكّر
متعادل اسلامي، قادر به تبيين متعادل و سازنده اين مراتب
فكري وهستي شناختي ـ بدون هرگونه اعوجاج و عدم تعادل
ويرانگر (نظير تمدن وتفكّر كنوني غرب) ـ ميباشد. ارتباط و
تحقّق طولي اين سه مرتبه شناخت،منتهي به اعتقاد به
ارتباط متقابل ميان جهان متافيزيك با فيزيك، انسان با خداو
معرفت با ايمان و سرانجام معنويت با ماديت ميشود و نتيجه
عملي آنيگانگي دين و سياست" خواهد بود. چنانكه با توجّه به
تحقّق نظام ولايت، درشخصيت بنيانگذار كبير آن؛ حضرت امام
خميني(ره) تمام مراتبِ اصليِعلومِ اسلامي از "فقه"،
"فلسفه"، "عرفان" تا علم و عرصه "سياست" و مبارزه وحتي "هنر
و ادبيات" همه با پيوند و ترتيبي شگفتانگيز و كاملكننده
يكديگر،حضوري چشمگير و خيرهكننده داشته و نظام ولايت و
جمهوري اسلاميايران، محصول تحقّق چنين جامعيت شگفتانگيز
فكري و عملي ميباشد.اكنون با تحقّق نظام ولايت در ايران
اسلامي، در عرصهي ادارهي جامعه بهدليل وجود آزادي و حضور
صميمانهي مردم در صحنه و پيوند ميان حاكميتو مردم و طرح
مسائل مختلف جديد فكري، و سياسي كه بدور از هر نوعتراوشاتِ
نامتعادل دو جريان تحجّر و خصوصاً تجّدّد بوده؛ بيش از
گذشته،مسئلهي تأسيس علوم انساني و اجتماعي جديد اسلامي؛
كه قرنها به علّتوجود حكومتهاي جائز و برخي انديشههاي
سست صورت نپذيرفت؛ ازاهميت ويژهاي برخوردار است.
در
ارتباط با حضور برخي مخالفين نظام اسلامي در درون
جامعهياسلامي ـ از اهل كتاب كه مورد احترام اسلامند، تا
مشركين و حتي منافقينغيرفتنهگر ـ بايد بيان داشت كه نظام
اسلامي، با برخورد غني، عادلانه و متعادلاسلامي با آنها،
موجب رشد و نوعي تربيت فكري، اجتماعي و سياسي افرادجامعه
اسلامي ميگردد؛ به گونهاي كه مسلمين با چنين برخورد
فرهنگي وتحكيم مبانيِ خلوص و تقواي سياسي و اجتماعي، بدور
از هر نوعخودخواهيِ شبه مذهبي و انحصار طلبي غيرعادلانه، به
نوعي تعامل منطقي وفرهنگي با برخي لايههاي فكري پيشرفتهي
جهان كنوني مبادرت ميورزند.چرا كه كفر و شرك در برابر ايمان
و اسلام، هر چند محكوم و مذموم است،ولي مطابق بينش عميق
قرآني و اسلامي، وجود آنها درون جغرافياي مادي وفرهنگي
تاريخ بشري، موجبات تحقّق بركاتي بزرگ را؛ هم براي
مسلمانان وهم مخالفين غيرمعاند؛ فراهم ميآورد. از اينرو مشيت
كفر و شرك از سويخداوند بزرگ در تاريخ بشر سبب ظهور يك
سلسله بركات و حكمتهايعميق فكري و عرفاني براي مومنين
خواهد بود؛ چرا كه مطابق جهان بينيعرفاني اسلام، شيطنت
شيطان و ظهور كفر و شرك نيز به اذن تكويني و ارادهپروردگار
بزرگ، از حكمتي بسيار ژرف برخوردار ميباشد. چنانكه،
قرآنكريم ميفرمايد: «به هر طرف از مشرق و مغرب جهان هستي
رو كنيد با جلوهپر حكمت و راز و رمز الهي مواجه ميشويد». اين
لطيفه بزرگ خود محصولهمان مشيت پر راز و سازنده الهي است.
البته در جامعه اسلامي مخالفين نظامنه در عرصه فرهنگي و
نه سياسي و اخلاقي حق فتنه، فساد و توطئه ندارند(چنانكه در
غربِ طرفدار دموكراسي و مدعي دفاع از حقوق بشر،
اجازهيهيچگونه توطئهاي، حتي در مسائل عادي، به مخالفان
فكري و سياسي خودنميدهند). همچنين حق تبليغ و ترويج
اعتقادات ضد الهي و انساني خود؛ بهجز حق تبيين و اظهار نظر؛
ندارند. امّا ميتوانند به نحوي معقول، آزادانه بهطرح مسايل
و بحث پيرامون نظرات منطقي، علمي و حتي سياسي خود
بامسلمانان اقدام نمايند. اگرچه مسلمانان در وحي اسلامي، با
اهل كتاب، وخصوصاً منكران دين اختلاف نظر دارند، اما وجود
عقل و تفكّر "عقلاني" وانساني و منطقي ميتواند بنياد مباحثه،
اظهار نظر و تعامل مسالمت جويانه وسازندهي آنها با امت
اسلامي باشد، چرا كه مسلمانان و ساير انسانها در اعتقادبه
وجود عقل انساني و قوه منطق بشري، عليرغم عدم وحدت
اعتقادي وديني، با يكديگر تفاهم و اشتراك نظر دارند. توجّه
به اين امر بسيار مهم،ميتواند زمينهسازِ رشدِ مسلمين و نيز
كنترلِ عقلاني و هدايت مخالفينِبرخوردار از عقل سليم انساني
گردد.
فصل دوّم
جايگاه و رابطه انقلاب فرهنگي و توسعهدر انديشه حضرت
امامخميني(ره)
با
توجه به مباني اعتقادي و فرهنگي عميق دين مقدس اسلام و
انقلاباسلامي، مبني بر لزوم تحقق ارتباط ميان تفكر ديني با
عرصه زندگي اجتماعيو سياسي مسلمين، مسئله تحقق انقلاب
فرهنگي ژرف و بدنبال آن توسعهسياسي متعادل و همهجانبه
اسلامي در تمامي عرصههاي علمي، اقتصادي،اجتماعي و سياسي از
اهميت و اولويت خاصي برخوردار است. چون جهانغرب؛ كه از
تمدني پيشرفته و نيرومند ـ اما نامتعادل و بحرانزا ـ
برخورداراست و از اين رو بيشترين تأثير سرنوشت ساز مادي و
حتي فكري را درعرصه روابط بينالملل از خود بجا ميگذارد؛
ناگزير، در ابتدا، نگاهي هرچندنسبتاً طولاني به عمق تحولات و
مباني فكري و تاريخي آن، در عصر جديدمياندازيم تا با درك
ماهيت و ويژگيهاي تفكّر و تمدن غالب مغرب زميندر جهان
معاصر، بيش از پيش به راز و رمز انقلاب فرهنگي مورد نياز
انقلاباسلامي، كه ميبايست بر اساس اصول و مباني خالص
اسلامي صورت پذيردوقوف و بصيرت يابيم.
با
توجه به ماهيت تفكر و تمدن جديد غرب كه در قرون 15 و 16
ميلاديآغاز و تاكنون ادامه دارد، همهي دستاوردهاي عظيم
تكنولوژيك آن ديار،كه جهان غرب و بلكه بشري را در آستانه
تشكيل دهكده كوچك و واحدجهاني قرار داده است، همه مبتني بر
دو انقلاب عظيم فلسفي و علمي، از دورهرنسانس تا كنون بوده
است. بنا به اظهار برخي متفكران برجسته غرب، تحول وانقلاب
علمي و صنعتي بزرگ مغرب زمين، كه با دانشمندان بزرگي
چون«گاليله»، «كپلر» و «هاروي» آغاز و تا كنون ادامه دارد،
مبتني بر انقلاب فلسفيخاصي بوده است كه بزرگترين بوجود
آورندگان آن در قرون 16 و 17 دوفيلسوف برجسته يعني «رنه
دكارت» فرانسوي و «فرانسيس بيكن» انگليسيميباشند. اين دو
متفكر با ارائهي انديشهي فلسفي خاصي، كه در آن نگاهيجديد
به سه قلمرو جهان شناسي، انسان شناسي و الهيات وجود دارد،
به تدوينمتدلوژي «علم جديد» در همه رشتههاي مختلف آن، از
علوم تجربي تارياضيات اهتمام ورزيدند. بدنبال ارائهي چنين
چهارچوب فلسفي خاص، كهدر درون آن نگاه به علم از صورت
«كيفي» و صرفاً «مابعدالطبيعي» قرونوسطايي خود خارج و در
تقابل با آن به وجه «كمي» و «رياضي» و جديد آنتوجه گرديد،
انقلاب بزرگ صنعتي، نخست در كشور انگلستان و بعد سايركشورهاي
اروپا و امريكاي شمالي به وقوع پيوست و ادامه آن در زمان
مامنتهي به ظهور دستاوردهاي عظيم تكنولوژيك كنوني گشت. اما
با توجه بامباني فلسفي «علم جديد»، كه بر اساس اعتقاد به
مكتب «اصالت بشر(اومانيسم)» در برابر مكتب مبتني بر اصالت
«تعبد و ايمان صرف» در قرونوسطا قرار دارد، امروزه جهان غرب
در دو ساحت تفكر و زندگي دچاربحران گشته است، به نحوي كه
اين بحران حتي در اعتبار نظري علم جديد نيز،تشكيكي جدي وارد
ساخته است. چنانكه فيلسوف دانشمندي چون«برتراندراسل» در
قرن حاضر، به صراحت ميگويد: «هيچ چيز در خور يقيننيست» و
علوم تنها اعتبار علمي و تكنولوژيك دارد و يا فيلسوف
علمانگليسي «كارل پوپر» صريحاً اعلام ميكند كه علم
نميتواند معرفت بهماهيت پديدههاي طبيعت بيابد، بلكه تنها
شامل يك سلسله حدسهايي استكه در ارتباط با شناخت طبيعت،
«آزادانه» از سوي دانشمندان علوم طبيعيفرض، و ارائه ميشود
و نيز از اين رو بزعم وي، علوم بشري هيچ گونه اعتباريقيني
و قطعي ندارد. به همين جهت بسياري از متفكران معاصر غرب به
انتقادجدي از ماهيت و اعتبار علوم و تمدن جديد غرب مبادرت
ورزيدهاند.«راسل» با توجه به رشد سريع و كمي علوم جديد و
به علت مشكلات وتعارضات ناشي از آن در جهان غرب و معاصر،
هشدار ميدهد كه چون علمجديد، مبتني بر فلسفه و جهانبينياي
معتبري نميباشد و بلكه مبتني بر مكتب«شك و ترديد» ميباشد،
داراي اعتبار نظري و عيني نبوده و پيشبيني ميكند،تمدن
آينده انساني «تمدن مورچهاي» خواهد بود كه در آن آدميان
همچونزنبور كندوي عسل به نوعي تقسيم كار يكنواخت و صرفاً
مكانيكي ملالت آوردچار خواهند آمد. همچنين بزغم برخي متفكران
ديگر مغرب زمين، انسان
در
جهان فراصنعتي و پست مدرن آينده، بدون قدرت انتخاب و حتي
انديشهآزاد تنها مجبور به انجام وظائف از پيش تعيين شده
ماشيني خود توسطدانشمندان و تكنوكراتهاي متخصص خواهد بود. در
چنين شرايطي البتهزندگي انساني و معنوي او كه ريشه در
جهان غيرمكانيكي و مابعدالطبيعي داردمعنا و غايت انساني و
معنوي خود را از دست ميدهد و با نوعي بحران فكريو عملي
بزرگ مواجه خواهد گشت كه در نهايت منتهي به ظهور نوعي
موجود«تك ساختي» مصرف كننده انبوه توليدات مادي خواهد گشت.
چنانكه امروزما اين واقعيت را در غرب پيشرفته شاهديم البته،
در اين صورت، تفكر وفرهنگ زايل ميشود، به نحوي كه آدميان
به «فرهنگي با درجه صفر» و يانوعي انجماد فرهنگي و رواني
افسردگي بخش مبتلا خواهند گشت. چنينوضعيت رقتبار بشري در
برخي آثار هنري و رومانهاي نويسندگان معتقد بهمكتب «پوچي»
در قرن حاضر بخوبي مشهود است. لذا ميبايست به اين
نكتهبنيادين و اساسي وقوف كامل يافت كه هر نوع پيشرفت
علمي و در نتيجهتوسعه صنعتي و نيز اجتماعي ـ سياسي در گرو
ارائهي يك جهانبيني فلسفي واعتقادي خاصي است كه در درون
آن بايد تعريف ويژهاي از انسان، جهان ورابطه ميان آن دو،
و در نهايت، با مبدأ هستي يا جهان ماورأالطلبيعه
ارائه گردد. همچنانكه بيان گرديده، جهان در عصر جديد، در
واكنش به تفكرو تمدن عقب مانده قرون وسطايي و نظام مستبد
كليسا، تمام نگرش خود را بر اساس مكتب «اصالت بشر» و «ماديت»
قرار داد. از اينرو عليرغم
برخي
پيشرفتهاي بزرگ فلسفي و علمي و اجتماعي، سرانجام به
علتاعوجاج و عدم تعادل در جمع ميان دو نگرش معنوي و مادي
به هستي وانسان، در نگاه خود به انسان و جهان، سرانجام در
تمامي عرصههاي گوناگونفلسفي، علمي، زيست ـ محيطي و در
ارتباط انسان با انسان و رابطه جوامعنيرومند غرب با ديگر
ملل عالم، دچار يك سلسله بحرانهاي عميق شدهاست، به
گونهاي كه بوجودآورندگان انديشه دموكراسي و واضعان
منشورجهاني حقوق بشر امروزه خود بزرگترين عاملان سلطه و نقض
كنندگان حقوق همه ملل عالم و حتي در درون خود جوامع غربي،
نسبت به اقليتهاي اعتقاديو نژادي ميباشند. به همين جهت
بزعم بسياري از متفكران قرن حاضر درغرب، آينده جهان، ادامه
چنين تمدني نخواهد بود. «آندره مالرو» نويسندهبرجسته و
دولتمرد نامي زمان دوگل در فرانسه مينويسد: «قرن آينده
يانخواهد بود و يا مذهبي خواهد بود». از سوي ديگر در عصر
ارتباطات وتشكيل دهكده كوچك و واحد جهاني، تمدن انساني
علاوه بر اعتقاد بهجهانبيني و فلسفهي متعادل الهي ـ
انساني ـ نه آنچنان فلسفهاي كه در قرونوسطي و يا عصر جديد
غرب به نحوي نامتعادل و افراط و تفريطآميز آدميانشاهد آن
بودهاند ـ نياز به تفاهم و رعايت حقيقي حقوق همه ملتهاي
جهاندارد كه اين خود با اصل تشنجزدايي بينالمللي كامل
سازگار است، در حاليكه كشورهاي غربي و خصوصاً آمريكا امروزه
هنوز با طغياني جاهلانه وارتجاعي در برابر اين مقتضيات عصر
جديد، عامل سلطه، استثمار و در نتيجهتشنج جهاني ميباشد. اين
در حالي است كه برخي از متفكران و حتيسياستمداران منتقد و
واقعبين غربي متوجه اين تناقض و گذشتهگرايي
سياسيدولتمردان جهان غرب و عدم واقعبيني آنان نسبت به
واقعيات بزرگ جهانمعاصر گشتهاند و در اين مورد به آنها
هشدارهايي جدي داده و ميدهند. باتوجه به مباحث مذكور براي
تحقق توسعهاي همهجانبه (نه يك بعدي و كاملاًمادي و
نامتعادل، آنچنانكه در تمدن حاضر غرب شاهد آن هستيم) ما بايد
درابتدا، براي ارائهي تعريف جديد از انسان، جهان و رابطه
اين دو با يكديگر ونيز با مبدأ هستي با استفاده از منابع اصيل
قرآني و روايي و نيز با استفاده ازبرخي علوم انساني كنوني،
به طرح و تدوين يك نظريه جامع فلسفي مبادرتورزيم كه در
آن به نحو متعادل و همه جانبه، تعريفي جديد و اصيل از
انسان وخدا و جهان تدوين گردد. اين امر نياز به تقويت و
ارتقاي كيفي و همه جانبهدر عرصه تحقيقات بنيادين، در
رشتههاي علوم انساني خصوصاً در عرصهفلسفه و نگرش فلسفي به
علم (فلسفه علم) دارد. اين حقيقتي است كه غربيانهم اكنون
سخت به آن توجه نمودهاند تا با تدوين و طرح يك
چهارچوبمعرفتي صحيح از هستي، علوم پيشرفته موجود را از صورت
يك بعدي ومبتني بر فلسفه اصالت ماده خارج ساخته تا با
استفاده متعادل و انساني ازدستاوردهاي عظيم تكنولوژيك بشر
كنوني، از بحران موجود فكري،اخلاقي، و سياسي و زيست ـ محيطي
رهايي يابند. اين در حالي است كه دركشور ما بسياري از
متخصصان علوم پايه و فني، با علم به فقدان بينش فلسفي
وعدم آگاهي نسبت به علوم انساني متوجه اين جنبه از
تحقيقات اساسي گشتهاندليكن براي پيريزي يك توسعه همه
جانبه انساني، تنها تصور ميكنند كه باتحقق و فراگيري
تكنولوژي و علوم پايه و فني از جهان غرب و استفادهمتداول
از دستاوردهاي آن در بخشهاي مختلف كشور ميتوانند به
توسعهمورد نياز كشور اسلامي دست يابند. از سوي ديگر برخي
نظريه پردازان غربيو جهان چون «هانتينگتن»، «فوكوياما» و
خصوصاً «تافلر» به علت عدم وقوفكافي به مباني اعتقادي و
فلسفي تمدن معاصر غرب و جهان كنوني، نميتوانندريشههاي
تناقض و بحران جهان معاصر را عميقاً ارزيابي و به ارائه راه
حليهمهجانبه اهتمام ورزند و تنها به تحليل روبنايي علمي و
اقتصادي ـ سياسي ازجهان معاصر بسنده ميكنند. به همين دليل
جهان امروز عليرغم پيشرفتمحيرالعقول علوم تكنولوژيك، با يك
بحران همهجانبه اعتقادي، اخلاقي،سياسي و اقتصادي دست به
گريبان است. چنانكه «برژينسكي» در گردهماييعدهاي از
متفكران و دولتمردان غرب در كشور اتريش، اخيراً اظهار
داشتهاست كه مغرب زمين، هم اكنون به علت اعتقادات صرفاً
مادي و مبتني برمكتب نسبيت ارزشهاي فكري و اخلاقي، دچار
يك بحران اعتقادي،اخلاقي، اقتصادي و سياسي گرديده است. از
اين روي در كتاب (خارج ازكنترل)، براي خروج تمدن غرب از
اين بنبست، اعتقاد به يك اصولگراييمطلق گرايانه فكري و
ارزشي را ضروري و آن را پيشنهاد ميكند.
با
توجه به نكات ياد شده، همچنانكه بيان گرديد، به نظر
اينجانب،مهمترين اولويت تحقيقاتي مورد نياز كنوني كشور براي
تحقق تمدّن بزرگاسلامي نياز به تقويت بنيانهاي نظري علوم
انساني و خصوصاً رشته فلسفهدارد به گونهاي كه ارائهي يك
تعريف جديد، متناسب با مقتضيات جهانمعاصر، آن هم بر اساس
اصول و سنتهاي اصيل اسلامي و گذشته ـ نهآنچنانكه برخي
مدعيان متجدد غربگراي عصري كردن انديشه ديني توهم وپيشنهاد
ميكنند ـ از جهان هستي و رابطه انسان با انسان و طبيعت و در
نهايت بامبدأ غيب ضرورت دارد. از اين رو حضرت امام
خميني(ره) با ژرفبينيخاصي فرمودند: «تمام علوم چه علوم
طبيعي و چه علوم غير طبيعي باشد،آنكه اسلام ميخواهد، آن
مقصدي كه اسلام دارد اين است كه تمام اينها مهاربشود به
علوم الهي و به توحيد بازگردد».
در
اينجا براي اينكه به ژرفاي اين سخن بزرگ معظمله وقوف
كامل يابيم،نظر يكي از بزرگترين فيزيكدانان و جهان شناسان
تمام تاريخ علم مغربزمين ـ «ماكس پلانك» ـ را در نيمه اول
قرن حاضر متذكر ميگرديم:
به
اين ترتيب به جايي ميرسيم كه علم حدودي را كه از آنها
نميتواندتجاوز كند معين مينمايد و در عين حال نواحي ديگري
را نشان ميدهد كهاز حوزه فعاليت وي خارج است... نقطه
عزيمت ما از سرزمين يك علمخصوصي بود و در ضمن به يك رشته
مسايل رسيديم كه همه جنبه فيزيكيخالص داشتند ولي در پايان
كار از جهاني كه فقط جنبهي حسي داشت بهيك جهان واقعي
متافيزيكي رسيديم.
البته تحقق سخن حضرت امام(ره) مبني بر لزوم بازگشت همه
علوم به علمشريف توحيد نيازمند تحقق «انقلاب فرهنگي» بزرگي
است كه متأسفانهتاكنون در عرصه دانشگاهها و مراكز پژوهشي
تحقق نيافته است و در اين ميانغالب اساتيد رشتههاي فلسفه
و الهيات و عرفان كه ميبايست تاكنون به تدوينچهارچوب و
تعريف دقيقي از نگرش اسلام در خصوص جهانبيني فلسفيمتناسب
با تفكر و تمدن معاصر جهان براي هدايت علوم پايه و فني
اهتمامميورزيدند، با بيتفاوتي و سكوت، از اهتمام به چنين
مسئله سرنوشتسازيخودداري نمودند. حتي برخي از آنها با وجود
اعتقادات ديني و آشنايي باتفكّر جهان غرب، حضور در چنين
عرصه حياتي و ارتباط غيرمستقيم و علميبا عرصه حكومت و
سياست كشور اسلامي را نوعي كار «ايدئولوژيك» وسياسي صرف
تلقي كردند. از سوي ديگر با وجود چنين خلاء و فقر فرهنگي،بعضي
از اساتيد علوم اجتماعي، اقتصادي و سياسي كه فاقد فهم عميق
نسبت بهمباني فلسفي براي ايجاد چهارچوب مورد نياز انقلاب
فرهنگي در اينسرزمين الهي ميباشند، تحت تأثير مكاتب
اجتماعي و سياسي غرب، باطرفداري از بينش و فرهنگ علوم
انساني غرب، مروّج غربگرايي در عرصهعلوم انساني و سياسي
ميباشند. در اين ميان برخي از متخصصان علوم پايه وفني كه
مطالعاتي آزاد در مباحث فلسفي و ديني دارند با تلاش در
«عصريكردن معرفت ديني» سعي در انطباق اسلام با مكتب
«نئوپوزيتوسيم» غرب كهدر واقع مروج نوعي «ماترياليسم جديد و
علمي» ميباشد دارند. در اين جهتگروه كثيري از عالمان علوم
پايه و فني به صورت سطحي و شخصي معتقدندكه علوم مذكور،
هيچ ارتباطي با رشتههايي چون فلسفه و خصوصاً عرفان والهيات
و دين ندارند و بلكه در تباين و تخالف با علوم مذكور هستند و
خودداراي قلمروي كاملاً مستقل ميباشند. چنين بينش مادي و
حسي، هم اكنون درميان بسياري از دانشجويان و برخي اساتيد
علوم پايه و فني و همچنين علوماجتماعي و سياسي، به علت
فقدان و حضور يك جريان نيرومند و مترقيفرهنگ اسلامي ـ كه در
گذشته با متفكران و بزرگاني چون علامه طباطبائي،استاد شهيد
مطهري و... چنين بينش اصيل و بنياديني فراهم نمودند و اين
تلاشعظيم فرهنگي، در انطباق متعادل اصول اسلام با مقتضيات
عصر جديد، زمينهفرهنگي مورد نياز را براي تأسيس حكومت و
انقلاب اسلامي در دو دههگذشته بوجود آورد ـ وجود دارد. چنين
نگرشي، اقتباس كامل تفكر و تمدنغرب، از جمله توسعه فرهنگي،
اقتصادي و سياسي و همچنين كسب علومجديد و حتي بينش برخي
مكاتب فلسفي و الحادي و اومانيستي مغرب زمينرا در برخي
مراكز دانشگاهي و پژوهشي ريشهدار نمودهاند. اين مسئله ،
جامعهاسلامي ما را با يك بحران فرهنگي و فكري ژرف ريشهدار
مواجه ساخته و دراين ميان برخي از عالمان علوم پايه و فني
و نيز گروهي از مديران مراكزپژوهشي و اجرايي كشور، به علت
سنخيت رشته تخصصي خود با علوم مادي،به نحوي غيرصحيح، هنوز
همانند قرن 18 و 19 اروپا توهم ميكنند كه علومجديد مادي
مغرب زمين داراي ارزشي مطلق و كاملاً عيني ميباشد. در
حاليكه در قرن حاضر بر خلاف پندار بسياري از آنها كه سعي در
تفسير نامتعادلميان دين و حقايق ماورا الطبيعي بر اساس علوم
جديد مادي غرب دارند،بسياري از فيزيكدانان و جهانشناسان
بزرگ غرب همچون «ماكس پلانگ»،«انيشتين» و خصوصاً «جينز» و
«ادينگتون» و... سعي كامل در انطباق و تفسيرمباني علم جديد
فيزيك با برخي حقايق متافيزيكي و حتي عرفاني دارند. دراينجا
ما تنها به ذكر گفتار يكي از اين بزرگان و دانشمندان متعادل
و عاليقدراروپا مبادرت ميورزيم:
از
اين دورنما ما يك جهان روحاني را در كنار جهان فيزيكي
تشخيصميدهيم.
درست
در چنين شرايط فكري جهان معاصر، برخي متجددان
غربگرايداخلي، مدعي اقتباس فرهنگ و الگوي توسعه نامتعادل
معاصر جهانيميباشند و به اين وسيله دانشگاهها و مراكز
پژوهشي كشور را عليرغم برخيپيشرفتهاي علمي و فني اخير كه
اصلاح و تكميل آن به صورتي متعادل وهمهجانبه بسيار ارزشمند
و مغتنم ميباشد، با بحراني فرهنگي و اسلامي مواجهساختهاند
به گونهاي كه بارها رهبر معظم انقلاب با شِكوه از روند
كاردانشگاهها و مراكز مربوطه خواستار اسلامي شدن دانشگاهها و
مراكز پژوهشيشدهاند. ايشان تصريح نمودهاند كه سرنوشت آينده
كشور بستگي به همينتحقق اسلامي كردن دانشگاهها و مراكز
پژوهشي مربوطه دارد. اما در پاسخ بهچنين خواست بنيادين و
ضروري، بسياري از مسؤولين دانشگاهها تصورميكنند كه تنها با
صدور چند آئيننامه صوري و يا اجرايي و اداري ميتوان
بهانجام چنين مسئلهي خطيري مبادرت ورزيد، غافل از آنكه
مسئلهي اسلاميشدن دانشگاهها در مرحله نخست با ايجاد تحولي
فرهنگي و فكري در عرصهعلوم فلسفي و ديني و انساني و پس از
آن، با تكميل و هدايت علوم پايه و فني ـآن هم با فهم
ارتباط اين علوم مادي با برخي مباني معنوي و نظري
علومفلسفي و انساني كه خود ميتواند منجر به تحقق توسعهاي
همهجانبه در همهعرصههاي فرهنگي، اقتصادي، علمي و سياسي
گردد ـ ممكن و ميسر ميباشد.به اين وسيله كشور اسلامي ما قادر
به رفع مشكلات و نيازهاي مادي و همچنينمعنوي خود و بلكه
امت بزرگ اسلام خواهد گشت و ميتواند در دنياي بهبنبست
رسيده و بحراني و متناقض جهان كنوني كه دچار تعارضاتي
ريشهايدر همه عرصههاي فلسفي، علمي، اخلاقي، سياسي، و
زيست ـ محيطي است،با پي ريزي يك تمدن متعادل و بزرگ
اسلامي در آيندهاي نه چندان دور كه ـامروز سخت مورد نياز
جامعه بشري است ـ منادي رهايي بشر از بنبست وبحران موجود
در تمدن مبتني بر پيشرفت و آشوب و يا علم و توحش مدرنمعاصر
گردد. اما اگر چنانكه برخي اساتيد و مسئولان دانشگاهها و
مراكزپژوهشي تنها به كسب ظواهر فكري جهان غرب، آن هم با
اعتقاد به حجيتكامل آن، و تحقق و اقتباس يكسويه و
نامتعادل توسعه مادي از جهان غرباكتفاء كنند پس از سالها
كشوري خواهيم داشت همانند كشورهاي كرهجنوبي،تايوان و مالزي
كه عليرغم پيشرفتهاي بزرگ فني و علمي هرگز
نميتوانندپاسخگوي نيازهاي همهجانبه معنوي و مادي نظام
اسلامي و امت بزرگ اسلامباشد و در اين صورت مسئله «عدالت
اجتماعي» بمعناي اسلامي آن كه سختمورد توجه بنيانگذار كبير
انقلاب و مقام معظم رهبري و اساساً مكتبرهائيبخش اسلام
است تحقق نمييابد. با توجّه به مطالب گذشته، در فصلپاياني
و آينده به تبيين رسالت بزرگ فكري و سياسي انقلاب اسلامي،
هم درميان امت اسلام و دولتها و كشورهاي مسلمان (كه برخي
ابعاد آن از جملهايجاد نوعي بيداري، احساس مسؤوليت و وحدت
نسبي در ميان مسلمانانانقلابي تحققّ يافته است) و هم در
غرب و جهان معاصر و غير مسلمان ـ كه هماكنون با يك سلسله
چالشها و بحرانهاي اساسي در تمامي ابعاد فرهنگي،اخلاقي،
سياسي و حتي زيست محيطي مواجه گشته است و در آينده
باگسترش جهاني تفكّر همه جانبه و متعادل بنيانگذار جمهوري
اسلامي ايران وديانت مقدّس اسلام قابل رفع و حل خواهد بود
ـ خواهيم پرداخت.
|