فهرست مطالب

ييادداشت مترجم بر چاپ سوم 9
مقدّمه مترجم 11
پيش گفتار 19
سياست چيست؟ 21

فصل اوّل:
زندگانى سياسى امام حسن & در عهد رسول خدا ْ
سرآغاز 25
پيامبر اكرم ْ و آينده امت اسلامي 26
1. عاطفه پيامبر بيانگر موضع اوست 32
2. داستان مباهله 35
1. نمونه زنده 39
2. برنامه ريزى در خدمت رسالت 41
3. سياست هاى شوم 44
بازگشت به آغاز 47
مقابله و مبارزه با توطئه زشت 55
نمونه هاى تاريخى مهم 56
بعضى از موضع گيرى هاى امام حسن & 60
موضع گيرى هاى ديگرى از ائمه و ذريّه طاهرين آنها 65
قدم به قدم به دنبال رسول خدا ْ 68
3. گواهى حسنين } و نوشته ثقيف 71
4. بيعت رضوان 73
حسن و حسين } امامند و پيشوا 77

فصل دوم:
زندگانى سياسى امام حسن & در عهد شيخين
حسنين } و فدك 85
نقشه شگفت انگيز 88
سفارش على & 125
وصيّت امام حسن & 127
تشريع كنندگان جديد, يا پيغمبران كوچك 128
مبارزه ائمه { با توطئه شوم 133
موضع امام حسين& 144
حسنين واذان بلال 146
امام حسن & و پرسش هاى مرد بيابانگرد 147
سهم بندى بيت المال 154
امام حسن & در شورا 156

فصل سوم:
زندگانى سياسى امام حسن &: در عهد عثمان
امام حسن & در وداع با ابوذر 163
شركت امام حسن & در فتوحات 167
تفسير و توجيه 168
نظر درست 170
1 . آثار فتوحات بر مردمى كه سرزمينشان فتح مى شد 170
2. آثار فتوحات بر فاتحان 179
3. ائمه { و فتوحات اسلامي 192
امام حسن & و محاصره عثمان 201
معاويه, قاتل عثمان 208
زخمى شدن امام حسن & در دفاع از عثمان! 215
موضع قوى و نيرومند امام حسن & 218
آيا امام حسن & عثمانى بود؟! 222
سخن پاياني 241

كتابنامه 243







ييادداشت مترجم بر چاپ سوم

كتاب تحليلى از زندگانى سياسى امام حسن مجتبى & تاكنون دوبار چاپ شده است; چاپ اوّل در سال 1369 و چاپ دوم در سال 1372; اينك چاپ سوم كتاب را با تجديد نظر و تحرير نو و حروفچينى دوباره تقديم خوانندگان ارجمند مى كنم.
ترجمه كتاب در سال 1374 از سوى جهاد دانشگاهى كشور در دومين دوره انتخاب كتاب سال دانشجويى در بخش ترجمه به عنوان كتاب برگزيده دانشجويى معرفى شد.
اميدوارم چاپ جديد كتاب, مورد پسند خوانندگان ارجمند قرار گيرد و مترجم را از ارشادها و راهنمايى هاى ارزنده خود محروم نسازند.
15 رمضان 1416 هـ . ق.
ميلاد مسعود امام حسن مجتبى &
تهران, محمد سپهرى







مقدمه مترجم

سيره نويسان و تاريخ نگاران معمولاً در كتاب هاى خود به نقل حوادث و تاريخ وقايع و زندگى بزرگان و اقوام بسنده كرده اند و كمتر مايل بودند به تجزيه و تحليل آن بپردازند, و به جرأت مى توان گفت كه اصولاً به اين مسأله توجّهى نداشته اند, مگر عده اى انگشت شمار كه در لابه لاى بحث هاى خويش گاه و بى گاه بدان پرداخته و از بعد ديگرى به مسأله نگريسته اند.
مشهور آن است كه اولين سيره رسول اكرم ْ را محمّدبن اسحاق (م150هـ.ق.) از نسل سوم تدوين كنندگان مغازى و سير در مدينه, نوشت و پس از او عبدالملك بن هشام (م213 يا 218هـ.ق.) با حذف ها و زيادت هايى آن را تهذيب كرد. وى در كتاب خود تنها به ذكر وقايع و حوادث اكتفا كرد; سيره نويسان بعدى هم همين راه را ادامه دادند و بر مطالب وى چيزهايى اضافه كردند. آنچه مسلّم است اين كه كمتر به تجزيه و تحليل محتوا و بررسى وقايع پرداختند و اصولاً ميل نداشتند تحقيق كنند كه چرا فلان واقعه رخ داد و چرا فلان حادثه به وقوع پيوست, و يا چه علل و اسبابى باعث گرديد تا فلان خاندان روى كارآيد, و يا چه عواملى موجب شد تا فلان سلسله منقرض شود, و يا چه مسائلى سبب گرديد تا مسلمانان با اهل بيت پيامبر { چنان برخوردى داشته باشند كه در تاريخ مشهور است; البته در اين باره در كتاب هاى كلامى شيعه تا حدودى بحث شده است, اما در كُتب تاريخى بدان نپرداخته اند.
به هرحال بايد در يك كلمه گفت كه براى پاسخ به پرسش (چرا), روى خوش نشان ندادند و از كنار مسائل به سادگى و با اغماض گذشتند; شايد هم بنا به دلايلى كه فعلاً از ديد ما پنهان است, چنين چيزى برايشان اهميت نداشته است, آن طور كه امروزه ما اهميت آن را به شدت احساس مى كنيم, و يا از اهميت چندانى برخوردار نبوده است; همين برايشان مهم بود كه حوادث تاريخى را يكى پس از ديگرى برشمارند و براى آيندگان ـ بدون كم و كاست, همان طور كه به آنان رسيده ـ به ارث گذارند, تا امروز ما به اين ميراث فرهنگى افتخار كنيم. اين جداى از سيره نويسان دربارى و مزد بگيران سلاطين است كه تنها به نقل وقايع اكتفا نكردند, بلكه آن طور كه امرا و ملوك خواستند نوشتند و تنها يك سوى مسأله را ديدند; اين تاريخ نگاران بى صلاحيت طورى تاريخ را به تصوير كشيدند كه بايد با كمال تأسف بگويم: آنچه تحت اين نام در اختيار ما قرار گرفت, تنها و تنها تاريخ فرمانروايان و شاهانى است كه يكى پس از ديگرى بر اريكه قدرت تكيه زدند; از اين رو نمى توان به صراحت حكم كرد كه اين قلم به دستان, بى طرفانه و با كمال امانت دارى, تصويرى حقيقى حتى از زندگانى همين فرمانرواى
ان به دست داده باشند, تا چه رسد به اين كه حقايق را آن طور كه بوده براى نسل هاى بعدى بيان كرده باشند; شايد هم براى بيان حقايق, آزادى نداشتند و عواملى موجب گرديد تا چنين شيوه اى را پيش گيرند كه فعلاً برما پوشيده است.
به قول مؤلف محترم, چندان تعجب آور نيست اگر مى بينيم كه تاريخ نگار به امور پست و ناچيز مى پردازد و در وصف مجلس ميگسارى يا نديمان خليفه و سلطان, داد سخن مى دهد و نكته اى را فروگذار نمى كند, يا حوادثى را كه جز در عالم خيال و پندار نبوده, جعل و نقل مى كند, يا از كسانى سخن مى گويد كه قابل ذكر نيستند و يا اصلاً وجود نداشته اند.
در عين حال مى بينيم شخصيت هايى را كه در تاريخ اهميت و قدر و منزلت خاصى داشتند به كلى از ياد مى برد, يا در بيان نقش تاريخى آنان خود را به نادانى مى زند و حوادث با اهميتى را كه از همان فرمانروا يا ديگران سر زده و در سرنوشت امت و آينده آنان نقش مهمى داشته و تأثير به سزايى در تغيير مسير تاريخ ايفا نموده است, فرو مى گذارد و يا آشفته و مبهم بيان مى كند و در پرده اى از كتمان و ابهام در مى پيچد.
كتاب حاضر از دو جهت اهميت ويژه دارد:
1. در اين تأليف, نويسنده گرانمايه با ديدى محققانه به تجزيه و تحليل وقايعى همت گمارده است كه به طور مستقيم يا غيرمستقيم با زندگانى امام حسن & ارتباط دارد و در مواردى آن حضرت نقش فعالى در تكوين آن برعهده داشته است, مثل داستان مباهله و بيعت رضوان.
2. برخلاف تاريخ نگاران و سيره نويسان, به نقل حوادث و تاريخچه زندگانى امام حسن مجتبى & نپرداخته, بلكه زندگانى سياسى آن جناب را به طور دقيق تجزيه و تحليل كرده است.
البته همه شؤون زندگى امامان { در رابطه تنگاتنگ با مسائل سياسى ـ اجتماعى جامعه بوده و هيچ كدام به عنوان امام و رهبر معنوى امت اسلامى نمى توانستند از سير حوادث و امور جارى مسلمانان بركنار باشند, مگر اين كه مصلحت اقتضا كرده باشد كه مدتى در موضوع خاصى غير از امامت به تقيه پرداخته باشند, كه همين هم به نظر ما يك موضع گيرى سياسى مهم است و نبايد از نقش و اهميت مهم آن كاسته شود.
با اين حال, مؤلف گرانقدر به بررسى جنبه هايى از زندگى امام & پرداخته كه كاملاً و به طور صريح, رنگ و بوى سياسى دارد و با نظر دقيق و تفكر عميق ـ كه از ويژگى هاى علمى ايشان است ـ نكاتى جالب و در عين حال مهم و حساس براى خوانندگان, تجزيه و تحليل كرده است كه چه بسا تاكنون به ذهن كسى خطور نكرده است.
اين همان چيزى است كه ما از فقدان آن در كتاب هاى تاريخى خود رنج مى بريم و تأسف مى خوريم كه چرا بايد تاريخ 1400 ساله اسلام, تنها نقل حوادث باشد, آن هم نقلى كه شايد بتوان با اطمينان گفت: نمى توان به آسانى به صحت و سقم آن پى برد, البته همين نقل حوادث هم در جاى خود اهميت خاصى دارد كه ما از اين جهت از گذشتگان خويش ممنون هستيم.
شايان ذكر است كه مؤلف ارجمند در اين كتاب, تنها به بررسى و تحليل زندگانى سياسى حضرت مجتبى & در روزگار رسول اكرم ْ و خلفاى سه گانه مى پردازد و به مطالعه زندگانى حضرت در روزگار خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين & و سپس دوران امامت خود آن حضرت & نپرداخته است. ايشان علت را كمبود فرصت و مشغله هاى فراوان ذكر كرده است, كه ما اميدواريم به تحليل اين بخش از زندگانى سبط اكبر & و به روشنگرى در مورد وقايع اين دوره نيز اقدام نمايند, خصوصاً اين كه با حادثه اى مثل با شكوه ترين نرمش قهرمانانه تاريخ, يعنى صلح با معاويه مواجه هستيم. البته ايشان معتقد است كه قضيه صلح امام حسن & مورد بحث پژوهشگران واقع شده و دانشمندان و تاريخ نگاران بدان اهتمام ورزيده اند و ابعاد بسيارى از شرايط و جوانب آن را بررسى كرده اند, لكن ما معتقديم كه هر چند كتاب هاى ارزشمندى همچون صلح الحسن & از مرحوم شيخ راضى آل ياسين و صلح الحسن & از سيد محمد جواد فضل الله, درباره اين حادثه مهم تاريخ اسلام در دست داريم, با اين حال از تحليل هاى محققانه ايشان بى نياز نيستيم و آرزوى ما اين است كه هر چه زودتر اين خواسته, جامه عمل بپوشد, ان شاء
اللّه.
شكر و سپاس بى كران به درگاه ايزد منّان كه توفيق ترجمه اين اثر ارزنده را به اين بنده ناچيز ارزانى داشت; و ما توفيقى الاّ باللّه.
دوم ارديبهشت ماه 1368 هـ . ش.
پانزدهم رمضان 1409هـ .ق.
ولادت امام حسن مجتبى &
تهران, محمد سپهرى






سپاس پروردگار جهانيان را,
و درود و سلام بر محمّد و خاندان پاكش,
و لعنت و نفرين بر همه دشمنانشان
از نخستين تا آخرين, تا برپايى روز جزا!







پيش گفتار

زندگانى امام حسن & ارتباطى تنگاتنگ با زندگانى برادرش سيدالشهدا, امام حسين & دارد و حتى هر كدام عضوى از ديگرى به شمار مى رود; خصوصاً زندگانى سياسى آن دو, زيرا هر دو در وقوع حوادث و نيز تأثيرگذارى بر آن ها ـ چه در مرحله موضع گيرى و چه در مرحله نتايج و آثار ـ با هم شريكند.
اين ارتباط منحصر نيست به دوره اى كه به عنوان امام, مسؤوليت رهبرى و هدايت امت اسلامى را بر عهده داشتند, بلكه سراسر زندگانى آن دو, حتى آن موقع را كه در دامان پرمهر و محبت جدّ بزرگوارشان پيامبر اكرم ْ به سر مى بردند در بر مى گيرد, تا چه رسد به تحولاتى كه در روزگار خلفاى ثلاثه و دوران امامت ظاهرى پدرشان اميرالمؤمنين على & در جامعه اسلامى روى داد.
ما آثار مستقيم موضع گيرى امام حسن & را ـ حتى پس از شهادتش ـ در تمامى موضع گيرى ها و حوادث دوران امام حسين & مشاهده مى كنيم, چه امام به طور مستقيم مسؤوليت آن را بر عهده داشت و چه به طور غير مستقيم در آن نفوذ و تأثير گذاشت(1).
اين مسأله نه تنها به اين دليل است كه نقش هر كدام از آن دو به عنوان امام مى بايست تداوم بخش نقش ديگرى باشد, بلكه علاوه بر آن, از سويى معلول شرايطى است كه در آن مقطع زمانى با زندگانى آنان همراه بود, و از سوى ديگر به دليل مسؤوليت هاى خاصى بود كه در آن موقع مى بايست برعهده بگيرند.
از اين رو بر كسى كه مى خواهد زندگانى سياسى يكى از آن دو را مورد مطالعه و بررسى قرار دهد, لازم است كه زندگانى ديگرى را ناديده نگيرد و مواضع وى را در نظر داشته باشد, و بلكه اگر مى خواهد از مسائل مؤثر در فهم عميق تر چيزى كه در صدد مطالعه آن است و براى شناخت علل و اسباب و نتايج و آثار آن تلاش مى كند استفاده نمايد, بايد در ارتباط نزديك و تنگاتنگ با آن حركت كند.
ما در اين بحث مختصر, هر چند به دليل نداشتن فرصت كافى و كثرت گرفتارى ها نتوانستيم ـ ولو تا حدودى ـ در اين مسيرگام برداريم, با اين وصف, خيلى از آن فاصله نگرفته ايم و اگر بگوييم كه آثار و نشانه هاى اين حركت در بحث ما كاملاً از بين نرفته و تا حدودى در آن نمايان است, سخنى به گزاف نگفته ايم.
در پايان متذكر مى شوم, اين تحليل و بررسى كوتاه خواهد توانست تا حدودى سيماى روشنى از زندگانى سياسى حضرت مجتبى & را ترسيم نمايد و ما را در رسيدن به تصورى هر چند محدود از بعضى جريان هاى سياسى در آن برهه زمانى كمك نمايد.
1404/1/20 هـ . ق.
1362/8/5هـ . ش.
جعفر مرتضى عاملى







سياست چيست؟

گويند: كسى از حضرت امام حسن & درباره سياست پرسيد, حضرت & فرمود:
(هي ان تراعى حقوق الله وحقوق الاحياء وحقوق الاموات فاما حقوق اللّه فأداء ماطلب و الاجتناب عما نهى و أما حقوق الاحياء فهي أن تقوم بواجبك نحو اخوانك ولاتتأخر عن خدمة أمتك وأن تخلص لولي الامر ما أخلص لامّته. وأن ترفع عقيرتك في وجهه إذا حاد عن الطريق السوي وأما حقوق الأموات, فهي أن تذكر خيراتهم, وتتغاضى عن مساوئهم, فان لهم ربا يحاسبهم(1);
آن [سياست] رعايت حقوق خداوند و حقوق زندگان و حقوق مردگان است: اما حقوق خدا عبارت است از: انجام دادن آنچه امر فرموده و اجتناب از آنچه نهى نموده است; حقوق زندگان عبارت است از: ايفاى وظيفه در قبال برادران دينى و درنگ نكردن در خدمت به همكيشان و اخلاص نسبت به ولى امر, مادامى كه او نسبت به مردم اخلاص دارد و آن گاه كه از راه راست منحرف شود, فريادت را در برابرش بلند كنى; اما حقوق مردگان عبارت است از: ذكر خوبى هاى ايشان و خوددارى از بيان گناه و لغزش هاى آنان, زيرا آنان را خدايى است كه به اعمال آنان رسيدگى خواهد كرد.)







فصل اوّل
زندگانى سياسى امام حسن &
در عهد رسول خدا ْ




پيامبر اكرم ْ فرمود:
(لو كان العقل رجلا لكان الحسن1;
اگر قرار بود عقل به صورت انسانى مجسم شود, همانا به صورت حسن جلوه مى كرد.)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1.فرائد السمطين, ج2, ص68; خوارزمى, مقتل الحسين.







سرآغاز
بنا بر قول مشهور, امام حسن & در پانزدهم ماه مبارك رمضان, سال سوم هجرى در دوران زندگانى رسول اكرم ْ متولد شد و هفت سال از عمر شريفش را در دامان پرمهر و محبت جدش سپرى كرد. اين سال ها اگر چه بسيار اندك بود, اما كافى بود تا سيماى كوچكى از شخصيت پيامبر عظيم الشأن اسلام ْ را در امام متبلور سازد و آن حضرت را شايسته نشان افتخارى نمايد كه جدش بدو بخشيد, آن گاه كه برحسب روايت, خطاب به امام حسن & فرمود:
(أشبهتَ خلقى و خُلقى;(1)
تو از لحاظ آفرينش و خلق و خوى (صورت و سيرت) مانند من هستى.)
علامه پژوهشگر, على احمدى مى گويد:
اضافه مى كنم, مصاحبت و همنشينى با بزرگان, اثر روحى عظيمى بر انسان دارد; كسى كه با بزرگى معاشرت كند و با شخصيت عظيمى مصاحبت داشته باشد, آن قدر از نورش بر او مى تابد و چنان عطر معنوى اش او را در بر مى گيرد كه موجب غناى نفس و تعالى ذات است.
احاديث فراوانى كه درباره معاشرت و انتخاب دوست وارد شده, براين معنا اشاره دارد. اميرالمؤمنين & در خطبه قاصعه در مورد همنشينى و مصاحبت خود با پيامبر اكرم ْ مى فرمايد:
(ولقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امّه, يرفع لى فى كل يوم من اخلاقه علما ويأمرنى بالاقتداء….)(1)
اضافه مى كنم: رسول اكرم ْ نحله ارزشمندى به حسنين } عطا كرد, آن گاه كه فرمود: (اما الحسن فان له هيبتى وسؤددى وأما الحسين فله جودى وشجاعتى(1); هيبت و سيادت من از براى حسن است, و بخشش و شجاعتم از آن حسين.)

پيامبر اكرم ْ و آينده امت اسلامى
رسول اكرم ْ مسؤوليت هدايت و سرپرستى امت را بر عهده دارد و مسؤول تبليغ و حمايت از آينده رسالت و نيز وضع ضمانت هاى لازم در اين زمينه است.
هموست كه از طريق وحى از آينده اين مولود جديد آگاهى دارد, و هموست كه از همين راه مى داند كه نقش رهبرى مهمى در انتظار امام حسن & است و از سويى از جهت اين كه نماينده اراده الهى در پرورش و آماده سازى وى براى ايفاى اين نقش مهم و حساس است, مأموريت دارد تا خود شخصاً در پرورش حضرت شركت كند و دست به كار تربيت و پرورش او شود, چه در جهت ساخت شخصيت اين نوزاد به عنوان يك انسان كامل كه ويژگى هاى انسانى خاص خود را داشته باشد, و چه در جهت آماده كردن وى متناسب با مسؤوليت هاى بزرگى كه در زمينه هدايت و رهبرى امت برعهده خواهد گرفت.
از آن جايى كه اين مسؤوليت ها همان مسؤوليت هايى است كه پيامبر عظيم الشأن اسلام ْ برعهده داشت, طبيعى مى نمايد كه بايد آن كس كه جانشين وى مى گردد, همان صفات و صلاحيت هايى را داشته باشد كه در شخصيت مبارك آن حضرت متجلى بود.
بدين گونه بايد سخن رسول اكرم ْ به امام حسن & را كه فرمود: (تو از لحاظ آفرينش و خلق و خوى (صورت و سيرت) مانند من هستى) نشان لياقت و شايستگى براى احراز اين منصب الهى, يعنى وراثت و خلافت پيامبر اكرم ْ و جانشينى وصى او, على بن ابى طالب & تلقى كرد.
آرى فرق نمى كند, چه اين مسأله در ارتباط باشد با ساخت شخصيت اين نوزاد, متناسب با مسؤوليت هاى سنگينى كه بايد در زمينه هدايت, سرپرستى و رهبرى امت برعهده گيرد, و چه مربوط باشد به ايجاد فضاى روحى وروانى, مناسب در ميان امت اسلامى, كه مى بايست تسليم تلاش هاى بعضى از جناح ها در ربودن حق قانونى و مشروع امت در حفظ رهبرى الهى خويش نگردد, يا حداقل تحت تأثير تحريف ها, هوچيگرى ها و شايعات و حتى فعاليت هايى قرار نگيرد كه براى از بين بردن مبانى و اصول اساسى بينش اعتقادى و سياسى امت مسلمان صورت مى گيرد, و از سويى اسلام سعى دارد آن را در انديشه و شعور امت اسلامى تعميق و ترسيخ كند.
از اين جاست كه در مى يابيم چه رازى در اين مطلب نهفته است و پيامبر ْ چه هدفى را دنبال مى كند كه با تأكيدات مكرر خويش, گاهى به صراحت و گاهى به اشارت, بر نقشى كه امام حسن و برادرش امام حسين } درآينده در رهبرى امت اسلامى ايفا خواهند كرد تأكيد داشت و آن دو را براى مسؤوليت هاى بزرگى آماده مى گرد, تا بدان جا كه آشكار فرمود:
(الحسن والحسين امامان قاما او قعدا.)(1)
حسن و حسين امامند و پيشوا, چه شرايط براى رسيدن به خلافت و امامت ظاهرى آنان آماده شود و چه چنين شرايطى حاصل نشود.
همچنين خطاب به آن دو فرمود:
(أنتما الامامان ولامّـكما الشفاعة(1);
شما هر دو اماميد و پيشوا, و مادرتان را حق شفاعت است.)
در كتاب مودة القربى آمده كه پيامبر ْ به امام حسين & فرمود:
أنت سيد, ابن سيد, أخو سيد, وانت امام, ابن امام, أخو امام, وانت حجّة, ابن حجّة, أخو حجّة وأنت ابوحجج تسعة, تاسعهم قائمهم(1);
تو بزرگوار, پسر بزرگوار و برادر بزرگوارى, و تو امام, پسر امام و برادر امامى; و تو حجت خدا, پسر حجت خدا و پدر حجت هاى خدايى كه نه نفرند و آخرينشان قائمشان است.)
همچنين در روايتى درباره امام حسن & فرمود:
(وهو سيّد شباب اهل الجنّة وحجّة الله على الامّة, أمره امرى وقوله قولى, من تبعه فانّه منّى و من عصاه فانّه ليس منّي…(1);
و او سرور جوانان اهل بهشت است و حجت خدا در ميان امت, فرمان او فرمان من است و گفتارش گفتار من, هركس او را پيروى كند از من است و هركس از او نافرمانى كند از من نيست….)
روايات و احاديث زياد ديگرى نيز هست كه بيانگر امامت اين دو تن و نُه تن از فرزندان امام حسين & مى باشد, طالبان بدان جا مراجعه كنند(1).
آرى تمام آنچه گذشت بدين معناست كه رسول اكرم ْ بدين منظور علوم سودمند و حكمت هاى درخشان زيادى را در حسنين } دميد و شايستگى هاى كافى را در آن دو پرورش داد كه آنان را براى تصدى منصب خلافت و هدايت امت, پس از خويش آماده كند. از طرفى ملاحظه مى كنيم كه رسول اكرم ْ سعى دارد تا امور مربوط به آن دو را از لحاظ عقيدتى و تشريعى و حتى از نظر عاطفى و وجدانى به شخص خويش مربوط سازد, از اين رو فرمود:
(انا سلم لمن سالمتم و حرب لمن حاربتم.)(1)
بدين معنا احاديث زيادى وارد شده كه فعلاً مجال تتبع و استقصاى آن نيست.
در روايت ديگرى از انس بن مالك است كه گفت: روزى حسن بر پيامبر ْ وارد شد, خواستم او را از پيامبر دور سازم, پيامبر ْ فرمود:
(ويحك يا أنس, دع ابنى, وثمرة فؤادى, فان من آذى هذا فقد آذانى, ومن آذانى فقد آذى الله(1);
واى بر تو اى انس, فرزند و ميوه دلم را رها كن! هر كس اين كودك را اذيت كند, مرا اذيت كرده و هركس مرا اذيت كند, خداوند را آزرده است.)
رسول اكرم ْ مردم را از آنچه بر امام حسن & خواهد گذشت خبر داد و آن طور كه روايت شده فرمود:
(انّ ابنى هذا سيد, وسيصلح اللّه على يديه بين فئتين عظيمتين(1);
اين پسرم سيد است و اميد است خداوند به دست او ميان دو گروه بزرگ, صلح برقرار كند.)
پيشگويى هاى حضرت ْ در مورد سبط شهيد, امام حسين & نيز بسيار است كه در اين جا نمى توانيم متعرض آن ها گرديم, ان شاء اللّه در جاى خود خواهد آمد.
علاوه براين, مى بينيم كه پيامبر اكرم ْ دهان امام حسن & و گلوى امام حسين & را مى بوسد; اين اشاره صريحى است به سبب شهادت آن دو بزرگوار و اعلام همدردى با آن ها و نيز تأييدى است بر موضع گيرى ها و مسائل مربوط به آن دو.
اضافه بر اين, احاديث زيادى هست كه از نقش ائمه و موقعيت آن ها در ميان امت اسلامى به طور عام بحث مى كند, مثل حديث (باب حطّه) و حديثى كه مى فرمايد: (اينان دانشمندان الهى امتند) و نيز اين كه (معدن علم) مى باشند و يكى از (ثقلين); علاوه بر اين ها نيز احاديثى آمده است كه به مصائبى كه از سوى امت متوجه آنان خواهد شد اشاره دارد و فعلاً مجال تتبع و استقصاى آن نيست.
به هر حال, شواهد زيادى موجود است كه پيامبر اكرم ْ اهتمام زيادى داشت تا مبانى و اصولى را كه براى تشكيل بينش اعتقادى و سياسى صحيح و كامل در قبال نقش آينده حسنين } لازم و ضرورى است و از طرفى بيانگر ضمانت هاى كافى و دژ محكم و نفوذناپذيرى براى وجدان امت اسلامى در قبال هرگونه تحريف و تفسير باشد, كاملاً بيان و روشن كند; شواهد آن قدر زياد است كه فعلاً مجال استقصاى آن ها نيست.
علاوه بر مطالبى كه بيان شد, بر امور زير تأكيد مى كنيم:

1. عاطفه پيامبر بيانگر موضع اوست
امام حسن & محبوب ترين مردم نزد رسول اكرم ْ بود(1); محبّت حضرت نسبت به امام حسن و برادرش امام حسين } به حدى بود كه خطبه خود را در مسجد قطع كرد و از منبر فرود آمد تا آن دو را در آغوش گرم خود بگيرد.
علاوه بر احاديث و اخبارى كه در اين باره گذشت, روايات ديگرى نيز وارد شده كه در مباحث آتى خواهيم آورد; بايد بگوييم كه استقصاى تمام آن ها در اين فرصت كوتاه ممكن نيست.
همه مى دانند كه رسول خدا ْ در موضع گيرى ها و تمام كارهايى كه انجام مى داد و يا از انجام دادن آن ها اجتناب مى ورزيد, براساس منافع شخصى و خواسته هاى نفسانى يا تحت تأثير احساسات و عواطف گام بر نمى داشت, بلكه با تمام وجود و عواطف و احساسات و جميع افكار ونيروها و امكانات خود, فانى در خدا بود; از اين رو آن حضرت از خدا بود و به خاطر دين و رسالت الهى زندگى مى كرد و در راه محبت خدا و در حال لقاى پروردگارش رحلت فرمود; پس (خداى سبحان اول بود و استمرار بود و پايان); بدين معنا كه هر موضعى, از هر نوع و هراندازه كه باشد, اگر قدمى در راه خدمت به دين خدا و اعتلاى كلمه الهى نباشد, ممكن نيست كه از رسول اكرم ْ صادر شود, نه بدين معنا كه آن حضرت از عواطف و احساسات انسانى نوع بشر برخوردار نبود, يا اين كه به عواطف و احساسات خويش ميدان نمى داد تا آن طور كه حق طبيعى آن هاست, در زندگى تأثير مثبت داشته باشد يا حتى از آن ها استفاده مباح نمى كرد, بلكه مى خواهيم بگوييم: هرگاه اين عواطف و احساسات به صورت موضع گيرى هاى علنى و آشكار جلوه كند و حضرت رسول اكرم ْ در اظهار آن در ملأ عام و حتى گاهى اوقات بر روى منبر اصرار
داشته باشد, مى بايست در خدمت رسالت و براى رسيدن به اهداف عاليه رسول خدا ْ باشد, حتى آن جا كه حضرت از احساسات و عواطف خود در امور شخصى صرف استفاده مى كند, آن را عبادتى سرشار از بخشش و عطا و غنى از مواهب مى سازد كه بدو توان افزون داده و حضرتش را به قرب الهى نزديك سازد.
آرى آنچه ذكر نموديم, روايات و اخبار فراوانى را تفسير و تبيين مى نمايد كه از رسول اكرم ْ در مورد علاقه و محبت آن حضرت نسبت به حسنين } وارد شده است; مثلاً, حضرت در مورد امام حسن & فرمود:
(اللهم ان هذا ابنى و أنا أحبّه, وأحب من يحبّه(1);
خدايا اين كودك, پسر من است و من او را دوست مى دارم, او را دوست بدار و نيز هركس كه او را دوست مى دارد, دوست بدار!)
همچنين فرمود:
(أحبّ اهل بيتى اليّ الحسن والحسين…(1);
محبوب ترين فرد از خاندانم نزد من, حسن است و حسين….)
در اين باره روايات بسيارى وارد شده است.
اين موضع متمايز رسول اكرم ْ در قبال حسنين } و آن پرورش و تربيت بى نظير, بدون شك از دلالت ها و اشارت هاى مهم و فراوانى سرشار است كه ما به گوشه اى از آن اشاره كرديم.
سزاوار است در اين جا موضع گيرى و گفتار و رفتار رسول اكرم ْ را به هنگام تولد آن دو بيان كنيم تا مطلب بهتر روشن شود.
هنگامى كه مژده ولادت امام حسن & به گوش پيامبر ْ رسيد, به خانه دخترش زهراى بتول ے آمد و فرمود:
(يا أسماء هاتى ابنى; اى اسماء, فرزندم را بياور!) و يا فرمود: (هاتى ابنى(1); فرزندم را بياور!)
همچنين پيامبر اكرم ْ در نامگذارى اين مولود مبارك بر پروردگارش پيشى نگرفت, تا اين كه وحى الهى نازل شد و به پيامبر خبر داد: (خداوند متعال اين نوزاد را حسن ناميد). سپس حضرت گوسفندى را قربانى كرد و خود شخصاً موى سرش را تراشيد و به اندازه وزن آن, نقره صدقه داد و با دست مبارك بر سر او نوعى عطر مخلوط موسوم به (خَلوق) ماليد و نافش را بريد, و كارهاى ديگرى كه در اين باره نقل شده است و ما در اين جا بدان نمى پردازيم(1).
اين كه حضرت فرمود: (اى اسماء, فرزندم را بياور!), آن هم در اولين روز ولادت آن حضرت, بيانگر معنايى ژرف و هدفى والاست كه در داستان مباهله بدان اشاره خواهيم كرد.

2. داستان مباهله
از مسائل مربوط به زندگانى سياسى امام حسن & در روزگار جدش رسول خدا ْ داستان (مباهله) است. به نظر مرحوم علامه طباطبايى, اين مسأله در سال ششم هجرت يا قبل از آن بوده است(1).
خلاصه اين قضيه آن طور كه در تفسير قمى آمده چنين است:
گروهى از شخصيت ها و علماى عيسوى مذهب نجران به نزد پيامبر ْ آمدند و درباره عيسى با وى مناظره كردند; پيامبر ْ بر آنان اقامه حجت كرد, اما آنان نپذيرفتند. پس با هم قرار گذاشتند كه در پيشگاه خدا به مباهله بپردازند و نفرين هميشگى و خشم فورى خدا را براى دروغگويان بخواهند.
خداوند مى فرمايد:
(إِنَّ مَثَلَ عيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ * اَلْحَقُ مِنْ رَبِّكَ فَلاتَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرينَ * فَمَنْ حاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَاَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا ونِساءَكُمْ وَاَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثَمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ;(1)
به طور محقق, مثل عيسى نزد خدا نظير مثل آدم است كه خدا او را از خاك خلق كرد و سپس فرمان داد:باش! و او وجود يافت. حق همه اش از ناحيه پروردگار توست, پس مبادا از دودلان مردد باشى; پس هركس با تو درباره بندگى و رسالت عيسى مجادله كرد, بعد از اين كه از مطلب آگاه شدى, به ايشان بگو: بياييد ما فرزندان خود و شما فرزندان خود را, ما زنان خود را و شما زنان خود را, ما نفس خود را و شما نفس خود را بخوانيم و سپس مباهله كنيم و دورى از رحمت خدا را براى دروغگويان درخواست كنيم.)
وقتى برگشتند, رؤساى نجران (سيد و عاقب و اهتم) گفتند: اگر قومش را براى مباهله ما بياورد, مباهله مى كنيم, چون مى فهميم كه او پيغمبر نيست, و اگر با نزديكانش بيايد, مباهله نمى كنيم, چون هيچ كس عليه زن و بچّه خود اقدامى نمى كند, مگر اين كه در ادعايش صادق باشد.
در روز مقرر, پيغمبر ْ با على و فاطمه و حسنين { براى مباهله بيرون آمد. نصارا از مردم پرسيدند: اينان چه كسانى هستند؟ گفتند: اين مرد, پسر عمو و وصى و داماد او, على بن ابى طالب است, و اين زن, دختر او فاطمه, و اين دو كودك, پسرانش حسن و حسين هستند. نصارا سخت دچار وحشت شدند و به رسول خدا عرضه داشتند: ما حاضريم تو را راضى كنيم, ما را از مباهله معاف دار! رسول خدا ْ با اينان به جزيه مصالحه كرد و نصارا به ديار خود برگشتند.
اين, خلاصه اى بود از آنچه در تفسير قمى آمده است.
در بعضى از متون آمده: نصارا به پيامبر ْ گفتند: چرا با اصحاب بزرگوار و ياران و پيروان گرانمايه و شايسته ات با ما مباهله نمى كنى؟!
پيامبر ْ فرمود:
(اجل! أباهلكم بهؤلاء خير اهل الأرض وأفضل الخلق;
شگفتا! من با بهترين مردم روى كره زمين و نيكوترين آفريده هاى خدا با شما مباهله مى كنم.)
اسقف مسيحى به همكيشان خود گفت:
من چهره هايى مى بينم كه اگر از خدا بخواهند كه كوهى را از جا بكند, خواهد كند… آيا خورشيد را نمى بينيد كه رنگش دگرگون شده و افق را نگاه نمى كنيد كه ابرهاى سياه آن را در برگرفته, بادهاى سياه و سرخ وزيدن گرفته و از كوه ها دودى به هوا برخاسته است؟! عذاب به سوى ما روان شده است. به مرغان بنگريد كه آنچه را كه در سينه دارند قى مى كنند و به درختان نگاه كنيد كه چگونه برگ هايشان مى ريزد و به زمين بنگريد كه چگونه در زير پاى ما لرزان است(1).
................................................
طبرسى در مجمع البيان مى گويد: (مفسران اجماع دارند كه مراد از (ابناءنا) حسن و حسين است.)(1)
زمخشرى مى گويد: (در اين مسأله دليلى است بر فضيلت اصحاب كساء كه هيچ دليل ديگرى از آن قوى تر نيست.)(1)
ما در اين فرصت كوتاه نمى توانيم تمامى جوانب را در داستان مباهله آن طور كه بايد و شايد مورد بحث قرار دهيم, چه خود نيازمند تأليف جداگانه اى است; در اين جا تنها به چند نكته اكتفا مى كنيم:

1. نمونه زنده
اين كه پيامبر ْ امام حسن و حسين } را براى مباهله به همراه خود بيرون برد, يك مسأله عادى واتفاقى نبود, بلكه كاملاً در ارتباط بود با معانى و مضامين مهمى كه به شخصيت آن دو مربوط مى شد. حسنين } آن مصداق حقيقى و مثل اعلى و ميوه برترى بودند كه اسلام اهتمام زيادى در حفظ و نگهدارى آن داشت و مى كوشيد تا آن را به عنوان يگانه نمونه عالى سازندگى خلاق معرفى كند كه به بالاترين درجات رشد و كمال رسيده است, و حتى اسلام مى توانست پس از ناتوانى تمامى ادلّه و براهين, با تمام وضوح و روشنى و قاطعيت, در كاستن از حقد و كينه دشمنان, آن را به عنوان عزيزترين و گرانبهاترين چيزى معرفى كند كه مى توان پس از اين مرحله در اثبات حقانيت و صداقت خويش تقديم داشت; اين مسأله, يك نمونه زنده در اثبات حقانيت اسلام است.
امكان ندارد كه پيامبر خدا ْ در دعوى خويش دروغگو باشد, زيرا آمادگى دارد تا خود و كسانى را در راه اثبات اين مدّعا قربانى سازد, كه علاوه بر اين كه نزديك ترين مردم به اويند, در قله نضج و كمال دينى قرار دارند; همان طور كه ديديم, رؤساى نصاراى نجران نيز بدين امر اعتراف داشتند, زيرا اگر چه محبت نزديكان, خود يك امر طبيعى است و انسان را وادار مى كند تا هر آنچه را كه در كف دارد فدا كند, اما فكر از دست دادن آنها را به خود راه ندهد, ليكن آن چيزى كه اين محبت را دو چندان مى كند و آن را تحكيم مى نمايد و بسيارى از احتمالات فدا ساختن خانواده و نزديكان را از بين مى برد, اين است كه علاوه بر عامل قرابت نسبى, نزديكان از يك شخصيت متمايز با امتيازات, كمالات و فضيلت هايى برخوردار باشد كه ديگران فاقد آن هستند.(1)
اگر انسان آماده باشد تا چنين افرادى را از خانواده خويش فدا سازد, اين خود بهترين دليل در صدق مدعا و بارزترين گواه است كه اين فرد در دين, به طور كامل فانى است, و به خوبى بيان مى كند كه هدفش دنياى فانى و مال و منالى پست نيست.
آرى, اين همان نتيجه اى است كه از داستان مباهله كه نزاع اصلى در آن, پيرامون حضرت عيسى & دور مى زد به دست آمد.

2. برنامه ريزى در خدمت رسالت
از سوى ديگر, ممكن است بعضى تصور كنند, اين كه ما اين كودك و برادرش را مثل اعلى و يگانه نمونه خلاّقيت و سازندگى اسلام شمرديم, ناشى از پيروى كوركورانه و غير مسؤولانه از عواطف و احساسات متأثر از تعصب مذهبى است كه خود بر اثر لجاجت دشمنان برانگيخته شده است; اما حقيقت كاملاً برعكس است; آنچه ما ذكر كرديم, ناشى است از شعور سليم اعتقادى كه ادلّه و براهين, ما را بدان ملزم كرده است; اين دلايل تأكيد دارد كه پيشوايان و امامان ما, حتى در سنين طفوليت هم در سطح بالايى از شايستگى و لياقت براى پذيرفتن امانت الهى و رهبرى حكيمانه و آگاهانه امت اسلامى قرار داشتند; همان طور كه مى دانيد, وضع در مورد امام جواد & و امام مهدى(عج) ـ كه اراده الهى تعلق گرفت تا مسؤوليت رهبرى امت را در سال هاى اول زندگى عهده دار شوند ـ چنين بود, درست مانند پيامبر خدا, عيسى & كه كاملاً وضع او نيز به همين حال بود; خداى متعال درباره اش مى گويد:
(فَأَشارَتْ إلَيْهِ قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِى الْمَهْدِ صَبِيّاً * قال إِنّى عَبْدُاللّهِ آتيِنِيَ الْكِتابَ وَجَعَلَنى نَبِيّاً(1);
به فرزند اشاره كرد گفتند: ما چگونه با طفلى كه در گهواره است سخن گوييم؟ طفل گفت: همانا من بنده خدايم كه به من كتاب آسمانى عطا كرد و مرا پيامبر خود قرار داد.)
در مورد پيامبر خدا, يحيى & نيز وضع همين گونه بود; خداى سبحان درباره اش مى فرمايد:
(يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وآتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً;(1)
اى يحيى, كتاب را به نيرومندى بگير! و در كودكى به او دانايى عطا كرديم.)
آرى, حسنين } در ايام طفوليت در سطح بالايى از رشد و كمال انسانى قرار داشتند و تمامى صلاحيت ها و شايستگى ها را دارا بودند; شايستگى هايى كه موجب مى شد مورد عنايت پروردگار و شايسته نشان هاى افتخار زيادى باشند كه اسلام بر زبان پيامبر عظيم الشأن ْ به آن ها بخشيده است; از سويى اين ويژگى ها بود كه آن دو را قادر مى ساخت تا بتوانند مسؤوليت هاى سنگينى را در زمينه رهبرى حكيمانه امت به عهده گيرند. آرى مى بايست اين صفات و ويژگى ها را دارا باشند تا شركت دادن آن ها در دعوى و مباهله براى اثبات آن درست باشد.
آن طور كه علامه طباطبايى و استاد مظفر ـ قدس اللّه سرهما ـ اشاره كرده اند, مراد از اين آيه كه مى فرمايد: (فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ) اين است كه كاذبين كسانى هستند كه در يك طرف مباهله قرار دارند و اگر دعوى و مباهله بر سر آن, بين شخص رسول خدا ْ و سيد و عاقب و اهتم بود, لازم بود در آيه تعبيرى بياورد كه قابل انطباق بر مفرد و جمع هر دو باشد; مثلاَ بگويد: (فنجعل لعنة اللّه على الكاذب) يا (على من كان كاذبا),ولى از آنچه در آيه آمده است معلوم مى شود دروغگويى كه نفرين شامل حالش مى شود, جمعيتى است كه در يك طرف اين محاجّه قرار گرفته, حال يا در طرف رسول خدا يا در طرف نصارا. اين مطلب مى رساند كه هركس براى مباهله حضور يافت, در دعوى شريك است, زيرا كذب جز در آن نيست; بنابراين, على, فاطمه و حسنين { در دعوى و دعوت براى مباهله بر سر آن شريك بودند; اين از بالاترين مناقبى است كه خداى تعالى اهل بيت پيامبرش را بدان اختصاص داده است(1).
همان طور كه گذشت, زمخشرى مى گويد: (در اين مسأله دليلى است بر فضيلت اصحاب كساء كه هيچ دليل ديگرى از آن قوى تر نيست.)
طبرسى و ديگران گفته اند:
(ابن ابى علان كه يكى از پيشوايان معتزلى است مى گويد: اين آيه مى رساند كه حسنين در آن حال مكلف بوده اند, زيرا مباهله جز با فرد بالغ جايز نيست. اصحاب ما (شيعه اماميه) مى گويند: كمى سن از حد بلوغ, منافاتى با كمال عقل ندارد و احتلام كه در شرع مقدس حد بلوغ شناخته شده, فقط براى احكام شرعى است (واضح است كه عامه مردم مدنظرند). سن حسنين در حال مباهله به حدى بوده كه مانع از كمال عقل آن ها نيست; علاوه بر اين, ما معتقديم كه جايز است در مورد ائمه خرق عادت شود و چيزهايى به اينان داده شود كه به ديگران داده نشده است, و اگر سن كودكى ايشان در آن موقع طورى است كه معمولاً موقع كمال عقل در انسان نيست, ممكن است به خاطر امتيازهايى كه دارند, به طور استثنايى و خرق عادت, به آنان كمال عقل داده شده باشد, چه اينان نزد پروردگار از جايگاه و موقعيت خاصى برخوردارند و امتيازهايى دارند كه ساير افراد بشر ندارند. مؤيّد اين مطلب فرموده رسول اكرم ْ است كه در اوان كودكى آن دو فرمود: اين دو پسرم, حسن و حسين, امامند و پيشوا, چه شرايط براى رسيدن به خلافت و امامت ظاهرى آنان آماده شود و چه چنين شرايطى حاصل نشود.)(1)
اضافه مى كنم: از مطالبى كه مؤيد نظر علامه طباطبايى و علامه مظفر و ديگران است, (سوره هل أتى) است كه در شأن اهل كساء نازل شده است و خدا در آن, همه آن ها را به بهشت وعده مى دهد و از جمله اهل كساء, حسن و حسين } هستند.
همچنين شركت در بيعتِ رضوان; گواهى گرفتن آن دو در قضيه فدك توسط حضرت زهرا و ساير اقوال و موضع گيرى هاى پيامبر اكرم ْ در مناسبت هاى مختلف, مؤيد اين مدعاست.
تمامى اين مسائل بدين خاطر بود كه رسول اكرم ْ مى خواست مردم را از نظر روحى و وجدانى براى پذيرش امامت ائمه { ـ هرچند از سن كمى برخوردار باشند ـ آماده سازد; مثلاً در مورد امام جواد و امام مهدى } وضع چنين بود.

3. سياست هاى شوم
در آن زمان, سياست هاى منحرفى عرض اندام مى كرد كه لازم بود با آن مقابله نمود و دربرابر آن ايستاد و موضع گيرى كرد. ما در اين جا به چند مورد اشاره مى كنيم:
الف) آوردن زن, آن هم شخصيتى مثل حضرت زهرا ے كه نمونه عالى و منحصر به فرد زن مسلمان است, در يك چنين امر دينى خطير و سرنوشت سازى بدين منظور بود كه برداشت تنفرآور جاهليت از زن را محو سازد, چه آنان براى زن هيچ گونه ارزش و منزلت حائز اهميتى قائل نبودند, بلكه برعكس, زن را منبع شقاوت و بدبختيى مى دانستند كه براى قبيله خود ننگ و عار به همراه دارد و مظنّه خيانت است;(1) از اين رو احدى تصور نمى كرد روزى شاهد باشد كه زن در مسأله حساس و سرنوشت ساز و حتى مقدسى مثلِ مباهله شركت داشته باشد, تا چه رسد به اين كه شريك مدّعا و شريك دعوت براى اثبات آن باشد(1).
ب) آوردن حسنين } براى مباهله با نصاراى نجران به عنوان پسران رسول اكرم ْ با اين كه آن دو حضرت, فرزندان صديقه طاهره, دخت گرانقدر پيامبر بودند, آن چنان كه خواهيم ديد, از دلالتى مهم و معنايى ژرف و عميق برخوردار است.

ييك اشكال و پاسخ آن
قبل از پرداختن به اين مطلب و بيان مفاد آن, لازم ديديم به اشكال يكى از محققان (سيد مهدى روحانى) پاسخ دهيم كه مى گويد:
(اين آيه, تنها دلالتى كه دارد اين است كه آوردن فرزندان (اصحاب) اين دعوت جديد مطلوب است و بيشتر از اين چيزى نمى گويد, چنان كه فرمود: (ابناءنا) و نفرمود: (ابنائى), و در آيه چيزى كه بر لزوم آوردن فرزندان شخصِ صاحبِ دعوت دلالت كند وجود ندارد و همين كه فرزندانِ يكى از اصحابِ دعوت باشند, در صدق امتثال كافى است; پس آيه نمى رساند كه حسنين فرزندان رسول خدايند.)
در پاسخ مى گوييم:
1) امام على & در روز شورا به اين آيه مباركه استدلال كرد كه خداوند او را نفس پيامبر ْ و فرزندانش را فرزندان او و زنش را زن آن حضرت قرار داده است. امام كاظم & نيز با اين آيه بر هارون الرشيد احتجاج كرد و يحيى بن يعمر و نيز سعيدبن جبير ـ چنان كه خواهد آمد ـ بر حجاج استدلال نمودند. اين استدلال و احتجاج به واسطه يك امر تعبّدى صرف نبود, بلكه به ظهور آيه مباركه بود كه دشمن راهى جز تسليم وخضوع در برابرش نيافت و مجبور به پذيرش آن شد.
2) اگر مراد از (انباءنا) مطلق فرزندان اصحابِ دعوت بود, بايد مقصود از (أنفسنا) تمامى مردانى باشد كه اين دين را پذيرفته بودند, نه فقط شخص رسول اكرم ْ; بنابراين مناسب تر اين بود كه به جاى (أنفسنا) مى فرمود: (ورجالنا ورجالكم.) به علاوه مناسب نيست كه مقصود از (انفس) شخص رسول خدا ْ باشد و مراد از (أبناء) و (نساء), فرزندان و زنان ديگران, زيرا ظاهر اين است كه فرزندان و زنان همان كسانى مورد نظر است كه در لفظ (انفسنا) منظور است, زيرا اگر منظور از (انفسنا) شخص رسول اكرم ْ باشد و مراد از (ابناءنا) فرزندان ديگران,مثل اين بود كه بگوييم: (اگر ادعاى من نادرست باشد, فرزندان فلانى بميرند.)
3) گذشته از اين, مى بينيم كلمات (أنفسنا), (أبناءنا) و (نساءنا) به صيغه جمع آمده است, پس چرا بايد از (انفس) به دو تن و از (أبناء) نيز به دو تن و از (نساء) به يك تن اكتفا شود؟! اين خود دلالت مى كند كه افرادى كه رسول اكرم ْ با خود آورد, خصوصيت ويژه اى داشتند.
اگر مقصود, مجرد آوردن افرادى به عنوان نمونه بود, پس چرا از هر كدام به يك تن اكتفا نكرد؟! و اگر اختصاص يك گروه خاص به شرف معيّنى منظور است تا بيان شود كه تنها اينان هستند كه به قلّه فناى در اين دعوت كه مباهله بر سر آن است رسيده اند, پس صحيح خواهد بود اگر گفته شود: اين آيه بر وجود فضيلتى در اصحاب كساء دلالت مى كند كه هيچ فضيلتى بالاتر از آن نيست, خصوصاً با توجه به مطلبى كه از دو علامه بزرگوار, طباطبايى و مظفر در اين باره گذشت; آن جا كه گفتند: اينان در دعوى و در دعوت براى مباهله براى اثبات آن با رسول اكرم ْ شريكند.
بدين ترتيب روشن مى شود كه اين ادعا كه آيه بر چيزى بيشتر از امر به آوردن نمونه اى از فرزندان اصحاب اين دعوت دلالت نمى كند, قابل قبول نبوده و به هيچ عنوان نمى توان بدان اعتماد كرد.

بازگشت به آغاز
اشكالى بود كه مناسب ديديم بدان اشاره كنيم و بعضى از پاسخ هايى كه مى توان در رد آن داد. در اين جا مى خواهيم اشاره كنيم كه آوردن حسنين } براى مباهله به اين عنوان بود كه آن دو, فرزندان رسول اكرم ْ هستند ـ هر چند فرزند دخت گرانقدر آن حضرت بودند ـ تا ديگر مجالى براى انكار يا شك و ترديد براى احدى باقى نماند.
اينان خود اقرار دارند كه (اين آيه دلالت دارد كه هرچند حسنين فرزندان دخت پيامبر بودند, با اين حال مى توان گفت: آن دو پسران رسول اكرم ْ بودند, زيرا پيامبر ْ وعده داده بود كه فرزندان خود را بخواند و آن دو را خواند.)(1)
اين اقدام رسول اكرم ْ معانى و مفاهيم مهمى در برداشت, زيرا علاوه بر آنچه در فوق بدان اشاره كرديم و همان طور كه قبلاً متذكر شديم, هدف رسول خدا ْ اين بود كه برداشت تنفرآور جاهليت را در مورد فرزندان زايل سازد كه معتقد بودند: (در حقيقت, فرزندان پسر, فرزند فرد محسوب مى شوند نه فرزندان دختر). اين عقيده موجب مشكلات فراوان روانى, اجتماعى,اقتصادى و غيره مى شد و منطقى جز منطق جاهليت و تعصبات كور نداشت.
آنچه باعث مى گردد كه انسان نسبت به وضع مسلمانان اندوهگين باشد, اين است كه مى بينيم پس از رسول اكرم ْ اصرار ورزيدند كه بر همان برداشت جاهلى از فرزند باقى بمانند, چنان كه در آرا و فتاواى فقهى آنان كاملاً منعكس شد; از اين رو آيه قرآنى ذيل را مختص فرزندان پسر دانستند, بدون اين كه براى فرزندان دختر سهمى قائل باشند; اين آيه مى فرمايد:
(يُوصيكُمُ اللّهُ فى اَوْلادِكُم لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأنْثَيَيْنِ;(1)
حكم خـدا در حق فرزندان شمـا اين اسـت كه پسران, دو برابر دختران ارث برند.)
ابن كثير گويد: (گفته اند: اگر انسان چيزى را به فرزندان خويش هبه يا وقف كند, تنها فرزندان بلافصل و يا فرزندان پسرانش مى توانند از آن بهره مند شوند, و در اين باره به قول شاعر استدلال كرده اند كه گفت:
بنونا بنو آبنائنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الاباعد(1)
(فرزندان ما, فرزندان پسران مايند, اما فرزندان دختران ما, فرزندان مردان بيگانه اند.)
عينى گفته است: (دانشمندان قواعد دستورى عرب, اين فراز از شعر را گواه گرفته اند بر جواز تقديم خبر بر مبتدا, و كارشناسان مسائل ارث, آن را هم دليل بر اين گرفته اند كه تنها پسران پسر مى توانند از مالْ ارث ببرند و هم اين كه پيوند مردمان به يكديگر, از طريق پدران است; فقها نيز در باب وصيت از آن استفاده كرده و علماى معانى و بيان در بحث تشبيه آن را به كار برده اند.)(1)
قرطبى در تفسير خود نقل مى كند كه: (مالك بن انس, فرزندان دختر را در چيزى كه وقفِ فرزند يا فرزند فرزند شده, سهيم نمى دانست.)(1)
مالك, همان فردى استت كه اهتمام عباسيان درباره اش به جايى رسيد كه مى خواستند مردم را به زور وادار سازند كه به كتاب او (موطأ) عمل كنند(1). آن گاه كه منصور اموال عبدالله بن حسن را گرفت و فروخت و در بيت المال مدينه گذاشت, مالك بن أنس مخارج خود را از عين اين اموال برداشت(1). هرگاه منصور مى خواست كسى را والى مدينه كند, ابتدا با مالك مشورت مى كرد.(1)
آرى اين مالك با اين خصوصيات است كه چنين نظرى دارد و از آن دفاع مى كند.
محمدبن حسن شيبانى مى گويد:
(اكر كسى براى فرزند فلان كس وصيت كرد و آن كس, هم فرزند پسر داشت و هم فرزند دختر, وصيت از آنِ فرزند پسر است نه فرزند دختر.)(1)
آرى, خداى بزرگ اين مفهوم منفور جاهلى را لغو كرد, امّا اينان به پيروى از جوّ سياسى و در جهت اجراى اهداف حاكمان عباسى و اموى, كه در صدد تثبيت اين مفهوم بودند, گام برداشتند و آن را همچنان حفظ كردند و تا جايى پيش رفتند كه آن را در نظرهاى فقهى خود نيز منعكس كردند.
از طرف ديگر, لازم بود تا فرصت از كينه توزان و منحرفان ـ كه در آينده نزديك از اين مفهوم منفور براى رسيدن به مقاصد سياسى در ارتباط با موضوع امامت و خلافت و رهبرى پس از رسول اكرم ْ و درست در ارتباط با شخص كسانى كه پيامبر ْ آنان را در قضيه مباهله با خود بيرون برد و در حديث كسا و آيه تطهير و ديگر مواردى كه فعلاً مجال ذكر آن نيست, به اكرام و گراميداشت آنان پرداخت, بهره بردارى و سوء استفاده خواهند كرد ـ گرفته شود, زيرا كسانى كه پس از رسول اكرم ْ خواهان خلافت بودند, در سقيفه چنين احتجاج كردند كه ما اوليا و عشيره رسول خداييم ونيز ما عترت پيامبريم و با رسول خدا در پيوند خويشاوندى از ديگران نزديك تريم(1).
امويان كه روى كارآمدند, همين روش را پيمودند; طرح جهنمى آنان و هم ديگران در جهت تضعيف اهل بيت { و بركنارى آنان از صحنه سياسى و زعامت اسلامى و در نهايت, نابودى تبليغاتى, سياسى, اجتماعى و روانى و حتى جسمانى آنان حركت مى كرد و نوك تيز حملات آنان اولاً وبالذات متوجه كسانى بود كه خداى سبحان تطهير كرده و رسولش آنان را براى مباهله با اهل كفر و لجاج با خود بيرون برده است.
از بين بردن اهل بيت { به نحوى كه بيان كرديم, بر ايشان كارى مشكل و سخت و از سويى از هر چيز مهم تر بود, زيرا امت اسلامى مطالب فراوانى از پيامبراكرم ْ درباره آنان شنيده بودند و كاملاً آگاه بودند كه آيات قرآنى فراوانى در شأن آنان نازل شده است كه بيانگر فضايل آنان است, تا چه رسد به موضع گيرى هاى بسيار پيامبر ْ كه هيچ كس نمى توانست آن را ناديده گرفته يا لااقل تحريف و دگرگون جلوه دادن آن به سادگى امكان پذير نبود.
آرى, براى همين بود كه امويان تلاش داشتند تا وانمود كنند كه تنها آنان نزديكان پيامبر ْ و اهل بيت اويند, تاجايى كه ده تن از بزرگان اهل شام در برابر سفاح سوگند خوردند كه تا زمانى كه مروان كشته شد,جز بنى اميه نزديكانى براى پيامبر يا اهل بيتى كه از او ارث ببرند,سراغ نداشتند(1).
اروى, دختر عبدالمطلب, اين مسأله را براى معاويه, گوشزد كرد و گفت: (و پيامبر ما بود كه پيروز شد و نصرت و فيروزى از آن او شد, اما پس از او شما بر ما مسلط شديد و احتجاج كرديد كه با رسول خدا قرابت و خويشاوندى داريد….)(1)
كميت, شاعر اهل بيت, چنين مى سرايد:
وقالوا ورثناها أبانا واُمَّنا ولاورثتهم ذاك امٌّ ولاأب
(گفتند كه آن را پدر و مادرمان براى ما به ارث گذاشته اند, در حالى كه آن را نه مادرى برايشان به ارث گذارده بود و نه پدرى.)
ابراهيم بن مهاجر مى گويد:
أيها الناس اسمعوا أخبركم عجباً زاد على كل عجب…
عجباً من عبد شمس إنهم فتحوا للناس أبواب الكذب
ورثوا احمد فيما زعموا دون عباس بن عبدالمطلب
كذبوا واللّه ما نعلمه يحرز الميراث إلا من قرب(1)
(اى مردم! گوش فرا دهيد تا شگفتيى را كه از همه شگفتى ها بالاتر است براى شما بيان كنم; عجب از بنى عبد شمس كه درِ دروغگويى را بر روى مردم گشوده اند و مدعى اند كه آنان تنها وارث پيامبر بوده اند, نه عباس بن عبدالمطلب; به خدا دروغ گفته اند و آنچه ما مى دانيم, ارث به خويشاوندِ نزديك مى رسد نه خويشاوند دور.)
رسول اكرم ْ به هنگام تقسيم خمس بنى نضير يا خيبر, بنى عبد شمس را از جمله نزديكان خود خارج كرد, و چون عثمان و جبيربن مطعم اعتراض كردند و گفتند: نزديكى بنى عبد شمس وبنى هاشم به يك اندازه است, حضرت از آنان نپذيرفت. اين داستان در تاريخ معروف است و به تواتر نقل شده است(1).
سپس عباسيان روى كار آمدند و همين روش را در پيش گرفتند و وانمود كردند كه آنان نزديكان محمّد ْ پيامبر خدايند, تا بدين ترتيب حكومت خويش را شرعى جلوه دهند; حتى هارون بر مزار پيامبر حاضر شد و عرض كرد: (السّلام عليك يا رسول الله, السّلام عليك يا ابن عمّ). در مقابل, امام كاظم & پيش رفت و فرمود: (السّلام عليك يا رسول اللّه, السّلام عليك يا ابة). چهره هارون درهم شد و خشم و غضب بر او مستولى گشت(1).
عباسيان در ابتداى روى كار آمدن, رشته وصايت و دعوت خويش را به اميرالمؤمنين & پيوند دادند و در استفاده از عواطف و احساسات جريحه دار مردم, از ظلم و ستم و دردهايى كه علويان و اهل بيت { از سوى گذشتگان آنها (امويان) تحمل كرده بودند, سود جستند, اما ديدند اگر بخواهند حكومت خويش را تحكيم بخشند, ديگر نمى توانند به وجود كسانى كه با على & پيوند خويشاوندى نزديكترى از آنان دارند, به پيوند دادن خود با اميرالمؤمنين & ادامه دهند; از اين رو بعضى از اصول و پايه هاى فكرى و عقيدتى مردم را به بازى گرفتند. مهدى عباسى (آن طور كه به نظر مى رسد, مبتكر و صاحب اصلى اين فكر بايد پدرش منصور باشد) فرقه اى تأسيس كرد كه ادعا نمود:
(امامت بعد از پيامبر خدا ْ به عباس بن عبدالمطلب, سپس به پسرش عبدالله و سپس به فرزندش على رسيد, و همچنين تا اين سلسله به عباسيان منتهى شد. بيعت با على بن ابى طالب & را صحيح و معتبر مى شمردند, زيرا عباس ,خود, آن بيعت را صحيح و نافذ دانسته بود, و نيز ادعا مى كردند كه ارث مال عموست, نه دختر, و از اين رو حق خلافت از طريق فاطمه ے به حسن و حسين نمى رسد و در اظهار و تثبيت اين ادعا كوشش فراوانى كردند.)
تا جايى كه شاعر بنى عباس چنين سروده است:
أنّى يكون وليس ذاك بكائن لبنى البنات وراثة الاعمام
(چگونه مى شود كه ميراث عموها براى دخترزادگان باشد, در حالى كه چنين نيست و نخواهد شد.)
او با اين بيت به پول فراوانى دست يافت.
اين مطلب, موضوع گسترده و پرشاخ و برگى است و تا حدودى درباره آن در كتاب خود, زندگانى سياسى امام رضا &, به طور مشروح بحث كرده ايم, طالبان بدان جا رجوع كنند.(1)

مقابله و مبارزه با توطئه زشت
اگر چه اين جريان سياسى از حمايت و پشتيبانى زياد و اصرار فراوان حكام و دار و دسته آنان برخوردار بود, به گونه اى كه تمامى نيروها و امكانات مادى و معنوى خود را در راه تأكيد و تثبيت آن بسيج كردند, ليكن جريانى را در پيش روى خويش داشتند كه همچون كوهى مقاوم در مقابل آنان ايستاده بود و مانع موفقيت آنها در تحريف حقايق و تزوير تاريخ مى شد. اين جريان, وجود اهل بيت پيامبر { بود كه قوى ترين حجت ها و بزرگ ترين شواهد و قرائن را از قرآن و اخبار متواتر و موضع گيرى هاى پشت در پشت نبوى, از آنِ خود داشت و بسيارى از صحابه رسول اكرم ْ آن را مى دانستند و از پيامبر ْ ديده و شنيده و تابعان از آنها و ديگران از تابعان شنيده بودند.
از جمله اين شواهد و دلايل دندان شكن غيرقابل انكار (آيه مباهله) است. امويان و عباسيان در مواضع گوناگون تلاش فراوانى از خود به خرج دادند, تا فرزندى حسنين } را انكار كنند; از اين رو از سوى اهل بيت { و شيعيان آنها و ديگر افراد منصف, با احتجاجات و استدلال هاى قوى و شكننده اى مواجه شدند و موجب گرديد تا كوشش هاى آنان به ضرر خودشان تمام شود كه: (چاه كن خود به چاه است.)
خوب متوجه شدند كه اسلوب احتجاج و منطق, حق را نمايان مى كند; يعنى همان چيزى را كه آن ها تلاش مى كردند تا آن را مخفى نگهدارند و تحريف كنند; از اين رو سعى كردند تا از راه ارهاب و اكراه و اجبار, ائمه معصومين { و شيعيان مخلص آنان را از ميدان به در كنند و از انظار مردم دور نگه دارند, و آن گاه كه متوجه شدند اين روش نيز كارساز نيست, درصدد برآمدند تا از راه سم يا با شمشير, آنها را از ميان بردارند.

نمونه هاى تاريخى مهم
در اين جا نمونه هايى را ذكر مى كنيم كه بيانگر تلاش و كوشش مخالفان براى انكار فرزندى حسنين { و در برگيرنده استدلال و احتجاجات ائمه { در اين زمينه است. بعضى از آنها متضمن استدلال به آيه مباهله است:
1. ذكوان, غلام معاويه گويد:
معاويه گفت: مبادا بفهمم كه احدى اين دو كودك را فرزندان رسول خدا ْ مى نامد, بگوييد: فرزندان على &.
مدتى پس از آن, معاويه مرا امر كرد كه فرزندانش را به ترتيب شرافت بنويسم. پس فرزندان وى و فرزندان پسرانش را نوشتم و فرزندان دخترانش را رها كردم. نوشته را برايش آوردم, نگاهى به آن انداخت و گفت: واى بر تو! بزرگان فرزندانم را فراموش كرده اى؟ گفتم: كى؟ گفت: آيا فرزندان فلان دخترم فرزندانم نيستند؟ آيا فرزندان فلان دخترم فرزندانم به شمار نمى روند؟ گفتم: خدايا آيا فرزندان دخترانت فرزندان تو هستند, اما فرزندان فاطمه فرزند رسول خدا ْ نيستند؟! گفت: تو را چه شده؟ خدا تو را بكشد! احدى اين سخن را از تو نشنود.)(1)
2. امام حسن & چنين با معاويه احتجاج فرمود:
(فأخرج رسول الله ْ من الأنفس معه أبى, ومن البنين أنا وأخى, ومن النساء فاطمة أميّ, من النّاس جميعاً, فنحن أهله, ولحمه ودمه, ونفسه, و نحن منه و هومنّا;(1)
از ميان همه مردم, رسول خدا ْ از (أنْفُسْ), پدرم, و از فرزندان, من و برادرم, و از زنان, فاطمه مادرم را با خود برد. پس ما اهل بيت او و گوشت و خون او و نفس او هستيم, ما از اوييم و او از ماست.)
3. رازى در تفسير آيه شريفه:
(وَمِنْ ذُرِيَّتِهِ داوُدَ وَسُلَيْمانَ وَاَيُّوبَ وَيُوسُفَ… وَزَكَرِيّا وَيَحيى و عيسى)(1)
بعد از بيان اين كه آيه فوق بر فرزندى حسنين } دلالت دارد, مى گويد:
(گويند: ابوجعفر باقر در نزد حجاج بن يوسف به اين آيه استدلال كرد.)(1)
4. اميرالمؤمنين & در روز شورا بر اعضاى آن استدلال كرد كه خداى متعال او را نفس پيامبر ْ و فرزندانش را فرزندان او و زنش را زن او قرار داده است(1).
5. شعبى گويد:
نزد حجاج بودم كه يحيى بن يعمر, فقيه خراسان, را از بلخ ـ در حالى كه با آهن بسته شده بود ـ به پيش او آوردند. حجاج به وى گفت: تو مى گويى حسن و حسين فرزندان پيامبر ْ هستند؟ گفت: بلى. حجاج گفت: بايد دليل آن را به طور روشن و آشكار از كتاب خدا برايم بياورى, وگرنه اعضاى بدنت را يكى يكى قطع خواهم كرد. گفت: اى حجاج! آن را به طور واضح و آشكار از كتاب خدا مى آورم. شعبى گويد: از جرأت يحيى كه گفت:(اى حجاج) تعجب كردم. حجاج گفت: اين آيه را برايم نياورى كه مى گويد: نَدْعُ اَبْناءَنا وَاَبْناءَكُم. گفت: آن را به طور واضح و آشكار از كتاب خدا مى آورم و آن, اين آيه است كه مى فرمايد: (وَنُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ, وَمِنْ ذُريَّتِهِ داوُدَ وَسُلَيْمانَ… * وَزَكَرِيّا وَيَحْيى وَعيسى). پدر عيسى كيست و حال اين كه خدا او را به اولاد نوح ملحق كرده است؟! شعبى گويد: حجاج سرش را مدتى به زير انداخت, سپس بالا آورد و گفت: گويا من اين آيه را در كتاب خدا نخوانده بودم, او را رها سازيد.)(1)
در كتاب نورالقبس آمده: حجاج از او خواست تا ديگر آن را بيان نكند.
6. سعيدبن جبير نيز داستانى شبيه به داستان يحيى بن يعمر با حجاج دارد; از اين رو كلام را با بيان آن طولانى نمى كنيم(1).
7. روزى هارون الرشيد امام كاظم & را خواست و به آن جناب عرضه داشت: چگونه مى گوييد ما ذريّه رسول خداييم, با اين كه رسول خدا ْ پسر نداشت؟ و ذريّه و نسل هر انسانى از فرزند پسر باقى مى ماند, نه فرزند دختر و شما فرزندان دختريد, پس ذريه رسول خدا ْ نيستيد؟ امام كاظم & از او خواست كه مرا از پاسخ به اين سؤال معاف بدار, اماهارون نپذيرفت. حضرت چنين استدلال كرد كه قرآن در سوره انعام, عيسى را از ذريه ابراهيم مى داند با اين كه نسبت عيسى از طرف مادر به ابراهيم مى رسد. آن گاه امام كاظم & به آيه مباهله كه مى فرمايد: (ابناءنا) استدلال كرد(1).
8. عمروبن عاص كسى را نزد اميرالمؤمنين & فرستاد و چند چيز را بر او عيب گرفت. از جمله گفت: تو حسن و حسين را فرزندان رسول خدا مى نامى؟ حضرت & به فرستاده عمرو گفت:
(قل للشانى ء ابن الشانىء لو لم يكونا ولديه لكان ابتر كما زعم ابوك;(1)
به بدخواه پسر بدخواه بگو: اگر حسن و حسين فرزند رسول خدا ْ نبودند, آن طور كه پدرت پنداشت, ابتر و دم بريده بود.)
9. امام حسين & در كربلا عرض كرد:
(اللهم إنا اهل بيت نبيّك, وذريته وقرابته, فاقصم مَنْ ظلمنا, وغصبنا حقنا, انك سميع قريب;
خدايا! ما اهل بيت پيامبر تو و ذريه و نزديكان او هستيم; پس كسانى را كه بر ما ظلم كرده اند و حق ما را غصب نموده اند نابود كن! به راستى كه تويى شنونده نزديك.)
محمدبن اشعث گفت: چه قرابتى بين تو و محمد است؟!
امام حسين & عرضه داشت:
(اللهم انّ محمد بن الأشعث يقول: ليس بينى و بين محمد قرابة, اللهم أرنى فيه هذا اليوم ذلا عاجلا;
خدايا! محمدبن أشعث مى گويد: بين من و محمد قرابتى نيست; خدايا! در اين روز هرچه زودتر او را ذليل و خوار به من نشان ده!) پس خدا نفرين امام حسين & را اجابت فرمود.(1)
از سوى ديگر, ائمه { احتجاجات ديگرى نيز به (آيه مباهله) درباره خلافت اميرالمؤمنين وبرترى آن جناب و غيره دارند كه فعلاً مجال ذكر آنها نيست.(1)

بعضى از موضع گيرى هاى امام حسن &
آرى, ائمه { در مخالفت با كينه توزان و مغرضان و در ايستادگى با صلابت و محكم در مقابل سياست هاى آنان, تنها به موضع گيرى هاى استدلالى خويش اكتفا نكردند, بلكه آن را به ديگر مناسبت ها نيز كشاندند و در اعلان آن در ملأ عام استمرار و تداوم بخشيدند و در مناسبت ها و مواضع حساس زيادى بر آن تأكيد نمودند و طورى بطلان ادعاهاى پوچ و واهى آنان را برملا كردند كه جاى هيچ گونه شك و شبهه اى باقى نماند.
امام حسن & نيز مخالفت خود را در مناسبت ها و مواضع مختلفى بيان مى كرد و فقط به اظهار و بيان اين كه فرزند رسول خداست اكتفا نكرد, بلكه تأكيد مى ورزيد كه امامت و خلافت فقط و فقط حق اوست و با وجود او نوبت به كسانى مثل معاويه نمى رسد, زيرا معاويه نه تنها صفات و ويژگى هاى ضرورى و لازم براى امامت و خلافت رسول خدا ْ را ندارد,بلكه برعكس, به صفاتى متّصف است كه اساساً با خلافت و امامت در تضاد و تناقض است.
ما در اينجا به بعضى از موارد اشاره مى كنيم:
1. امام حسن & بلافاصله پس از شهادت پدرش على & براى مردم خطبه اى خواند و در آن فرمود:
(ايها النّاس! من عرفنى فقد عرفنى, ومن لم يعرفنى, فأنا الحسن بن على, آنا ابن النّبى وأنا ابن الوصى;(1)
اى مردم! هركس مرا شناخت كه شناخت, هركس مرا نشناخت, پس بداند كه منم حسن پسر على, منم پسر پيامبر و منم پسر وصى پيامبر.)
به كلمه (وصى) در عبارت اخير دقت كنيد.
در متن ديگرى آمده كه حضرت فرمود: (پس منم حسن پسر محمد ْ) و در مقتل خوارزمى آمده: (منم فرزند پيامبر خدا)(1).
همچنين امام حسن & آن روز فرمود:
(أنا ابن البشير النذير, أنا ابن الداعى الى اللّه باذنه, انا ابن السّراج المنير, انا ابن من أذهب اللّه عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً, انا من اهل بيت افترض اللّه طاعتهم فى كتابه;(1)
منم فرزند بشير, منم فرزند نذير, منم فرزند آن كس كه به اذن پروردگار مردم را به سوى او مى خواند, منم پسر چراغ تابناك, من از خاندانى هستم كه خداى تعالى پليدى را از ايشان دوركرده و به خوبى پاكيزه شان فرموده, من از خاندانى هستم كه خداوند طاعت ايشان را در كتاب خود واجب كرده است.)
ابن عباس برخاست و گفت: (اين, پسرِ دخترِ پيامبر شما و وصى امامتان است, پس با او بيعت كنيد!.)
در متن ديگرى دارد كه امام حسن & در آن هنگام فرمود:
(وعنده نحتسب عزانا فى خير الآباء رسول اللّه(1);
ما سوگوارى خود را در عزاى بهترين پدرها, يعنى رسول خدا ْ به حساب خدا موكول مى كنيم.)
2. در مناسبت ديگرى در شام, معاويه به اشاره عمروبن عاص از حضرت خواهش كرد كه بالاى منبر رفته و خطبه بخواند, به اين اميد كه شايد درمانده شود, پس حضرت بالاى منبر رفت و حمد و ثناى الهى را به جاى آورد. سپس خطبه مهمى ايراد كرد كه مطالبى را كه گذشت دربرداشت و در آن مطالب بسيار ديگرى نيز بيان فرمود.
راوى گويد:
(طولى نكشيد كه دنيا بر معاويه تيره و تار شد و آن عده از مردم شام و ديگران كه امام حسن & را نمى شناختند, او را شناختند).
سپس آن جناب از منبر پايين آمد. معاويه به حضرت گفت: (اى حسن! تو اميدوار بودى كه خليفه باشى, اما شايستگى آن را ندارى!)
امام حسن & فرمود:
(اما الخليفة فمن سار بسيرة رسول اللّه ْ و عمل بطاعة اللّه عزّوجلّ. وليس الخليفة من سار بالجور وعطّل السنن واتّخذ الدنيا اُمّا وأبا, وعباد اللّه خولاً, وماله دولاً, ولكن ذلك امر ملك اصاب ملكا, فتمتع منه قليلاً, وكأن قد انقطع عنه…(1);
خليفه آن كس است كه به روش پيامبر ْ سير كند و به طاعت خداى عزّوجل عمل نمايد. خليفه آن كس نيست كه با مردم به جور رفتار كند و سنت را تعطيل نمايد و دنيا را پدر و مادر خويش بگيرد و بندگان خدا را بَرده, و مال او را دولت خود [پندارد] زيرا اين, وضعيت پادشاهى است كه به سلطنت رسيده و مدت كمى از آن بهره مند شده و سپس لذت آن منقطع گشته است….)
همين قضيه پس از ماجراى صلح با معاويه, در كوفه بين حضرت و معاويه روى داده است, اما در مقتل خوارزمى آمده كه اين مسأله در مدينه اتفاق افتاد(1).
اين مسأله مؤيد گفته برخى است كه مى گويند: معاويه امام حسن & را مسموم كرد, زيرا آن حضرت براى رفتن به شام و مبارزه با او آماده مى شد(1).
3. در متن ديگرى آمده: معاويه از امام خواست كه بر فراز منبر رفته و براى مردم خطبه بخواند. حضرت بالاى منبر رفت و خطبه خواند. از جمله فرمود: منم پسر… منم پسر… تا جايى كه فرمود:
(لوطلبتم اِبناً لِنَبيّكم مابين لابتيها لم تجدوا غيرى وغير أخى;(1)
اگر همه جا را بگرديد تا براى پيامبرتان پسرى پيدا كنيد, بدانيد كه غير از من و برادرم, كسى را نخواهيد يافت).
4. در نص ديگرى دارد: معاويه از امام حسن & خواست تا بالاى منبر رفته و نسب خود را بيان كند. امام بالاى منبر رفت و فرمود:
(بلدتى مكّة ومني§, وأنا ابن المروة والصّفا, وأنا ابن النّبى المصطفي…;
شهر من مكه و مني§ است و منم فرزند مروه و صفا و منم پسر پيامبر برگزيده خدا…)
تا اين كه مؤذن اذان گفت و بدين جا رسيد: (أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه); حضرت رو به معاويه كرد و فرمود:
(أمحمد ابى أم أبوك؟! فان قلت ليس بأبى, كفرت وان قلت: نعم, فقد أقررت… أصبحت العجم تعرف حق العرب بأنّ محمّداً منها, يطلبون حقنا ولايردون الينا حقنا(1);
آيا محمد پدر من است يا پدر تو؟! اگر بگويى كه پدرم نيست, كفر ورزيده اى و اگر بگويى: آرى, پس اقرار كرده اى كه من پسر او هستم… اقوام غيرعرب, حقوق عرب را در اين كه محمد ْ از اينان است به رسميت شناختند; اينان حق ما را خواستارند, اما به ما برنمى گردانند.)
5. در مناسبت ديگرى معاويه از آن حضرت ْ خواست كه خطبه بخواند و آنان را موعظه كند. پس حضرت خطبه اى ايراد كرد و از جمله فرمود:
(أنا ابن رسول اللّه, انا ابن صاحب الفضايل, انا ابن صاحب المعجزات والدلايل, انا ابن اميرالمؤمنين, أنا المدفوع عن حقّي… انا امام خلق اللّه وابن محمّد رسول اللّه(1);
منم پسر رسول خدا, منم پسر صاحب فضايل, منم پسر صاحب معجزات و دلايل, منم پسر اميرمؤمنان, منم كه از حق خود بركنارم… منم امام خلق خدا و منم پسر محمد, رسول خدا ْ.)
معاويه ترسيد كه مبادا حضرت چيزى بگويد كه از گفتارش ميان مردم شورشى پديد آيد, گفت: آنچه گفتيد بس است. پس آن حضرت از منبر فرود آمد.
6. حتى معاويه را مى بينيم كه به اين مسأله اعتراف دارد و روزى به امام عرضه داشت: (خصوصاً تو اى ابومحمد! تو پسر رسول خدا ْ و سرور جوانان اهل بهشتى.)(1)
فرموده امام حسن & به ابوبكر و نيز گفته امام حسين & به عمر كه (از منبر پدرم فرود آى!), اگر مقصود از پدرم (ابى) رسول اكرم ْ باشد, در همين زمينه داخل است, و آن طور كه از اعتراف آن دو (ابوبكر و عمر) بر مى آيد, منظور, رسول اكرم ْ است (آن طور كه خواهد آمد), و در صورتى كه منظور از (أبى) پدرشان اميرالمؤمنين باشد ـ آن طور كه محقق پژوهشگر, سيّد مهدى روحانى, احتمال داده است ـ در زمينه احتجاجاتى داخل است كه در برترى على & بر ديگران در مسأله خلافت انجام داده اند, و بدين صورت از ابوبكر و عمر در اين زمينه, اعتراف صريح و مهمى گرفته اند.

موضع گيرى هاى ديگرى از ائمه و ذريّه طاهرين آنها
امام حسين & براى مردم خطبه خواند و فرمود:
(اقررتم بالطاعة, وآمنتم بالرسول محمّد ْ ثمّ انّكم زحفتم الى ذرّيته وعترته تريدون قتلهم… ألست أنا ابن بنت نبيّكم, وابن وصيّه, وابن عمّه(1);
به اطاعت و فرمانبردارى اعتراف كرديد و به رسول خدا محمّد ْ ايمان آورديد; سپس بر ذرّيه و عترت او يورش برديد و مى خواهيد آنان را به قتل برسانيد! آيا من دختر زاده پيامبر شما و فرزند وصى و پسر عمويش نيستم؟!
در جاى ديگر, آن گاه كه اوضاع جنگ بحرانى شد, فرمود:
(ونحن عترة نبيك, وولد حبيبك محمّد ْ؟ الّذى اصطفيته بالرسالة…(1);
و ما عترت پيامبر تو و فرزند حبيب تو محمد ْ هستيم كه او را به رسالت برگزيدى.)
در روز عاشورا, در وصف لشكر يزيد فرمود:
(فانما أنتم طواغيت الأمة… وقتلة اولاد الانبياء ومبيري عترة الاوصيا(1);
ييقيناً شما طاغوت هاى امت اسلامى هستيد…شماييد قاتلان فرزندان پيامبران و نابود كنندگان عترت اوصيا….)
آن گاه كه آنان را به خدا سوگند داد و فرمود:
(أنشدكم اللّه, هل تعرفونى؟; شما را به خدا سوگند مى دهم, آيا مرا مى شناسيد؟) اعتراف كردند و گفتند: (آرى, تو فرزند رسول خدا ْ و دخترزاده او هستى.)(1)
امام سجاد & نيز آن گاه كه خطبه غرّاى خود را در شام ايراد كرد, موضع مهمى اتخاذ كرد. در آن جا فرمود:
(أيها النّاس! انا ابن مكّة ومني§, انا ابن زمزم والصّفا, انا ابن من حمل الركن باطراف الرداء… انا من حمل على البراق وبلغ به جبرئيل سدرة المنتهي…;
اى مردم! منم فرزند مكه و منى, منم فرزند زمزم و صفا, منم فرزند آن كس كه حجرالأسود را در وسط رداى خود گذاشت و به مردم فرمان داد تا بردارند و خود با دستان خويش بر محل آن گذاشت… منم فرزند آن كس كه او را بر بُراق حمل كردند و جبرئيل او را به سدرة المنتهى رساند….)
نتيجه اين خطبه چنان شد كه مردم فرياد گريه برآوردند و يزيد ترسيد كه فتنه و آشوبى بر پا شود; پس به مؤذن دستور داد كه براى اقامه نماز اذان بگويد, اما حضرت سجاد & خطبه خود را ادامه داد و احتجاجات دندان شكن خود را عليه يزيد دنبال كرد; مردم پراكنده شدند و در آن روز نمازشان به هم ريخت(1).
عقيله بنى هاشم, زينب ے را مى بينيم كه در مقابل يزيد به پا مى خيزد تا بگويد:
( أمِنَ العدل يا ابن الطلقاء تخديرك حرائرك واماءك وسوقك بنات رسول اللّه سبايا؟… واستأصلت الشأفة باراقتك دماء ذريّة رسول اللّه ْ… ولتردنّ على رسول اللّه بما تحمّلت من سفك دماء ذرّيته وانتهكت من حرمته ولحمته(1);
اى پسر آزاد شده! اين عدالت است كه زنان و دختران و كنيزكان تو در پس پرده بنشينند و تو دختران پيغمبر را به عنوان اسير, اين و و آن سو ببرى؟ تو با ريختن خون فرزندان پيغمبر ْ ريشه را از بن كندي… با بارى كه از ريختن خون دودمان پيامبر ْ و شكستن حرمت عترت و پاره هاى تن او بر دوش مى كشى, به حضور رسول خدا ْ وارد خواهى شد.)
او در خطبه اى كه براى مردم كوفه ايراد كرد, فرمود:
(الحمد للّه والصّلاة على أبى, محمّد وآله الطّيبين الأخيار.)
در متن ديگرى چنين آمده:
(والصّلاة على أبى, رسول اللّه.)(1)
فاطمه ے, دختر امام حسين & نيز در خطبه اى كه براى مردم كوفه بيان كرد, گفت:
(وأنّ محمّداً عبده و رسوله وأنّ اولاده ذبحوا بشط الفرات;(1)
و شهادت مى دهم كه محمد بنده و فرستاده خداست و فرزندانش در كنار شط فرات كشته شدند.)

قدم به قدم به دنبال رسول خدا ْ
اين موضع گيرى ائمه { وذريّه طاهرينشان جز به پيروى از رسول خدا ْ ـ كه به جهان غيب مى نگريست و آينده را به عيان مى ديد ـ نبود. اخبار و احاديث زيادى از پيامبر ْ وارد شده كه بيان مى كند: پيامبر ْ اصرار زيادى داشت تا قضيه فرزندى حسنين } را آن چنان در وجدان امت اسلامى تثبيت كند كه مجالى براى شك و شبهه باقى نماند; به عنوان نمونه به موارد ذيل اشاره مى كنيم:
1. رسول اكرم ْ فرمود:
(هذان ابناى من أحبّهما فقد أحبّنى;(1)
اين دو, پسران من هستند; هر كس آن دو را دوست بدارد, مرا دوست داشته است.)
در متن ديگرى آمده:
(هذان ابناى, وابنا ابنتى; اللهم انى أحبّهما وأحبّ من يحبّهما;(1)
اين دو, پسران من و پسران دخترم هستند; خدايا! من آن دو را دوست مى دارم و نيز هر كس را كه آن دو را دوست بدارد, دوست مى دارم.)
در روايت ديگرى از عايشه آمده كه پيامبر ْ حسن را در آغوش مى گرفت و به سينه اش مى چسباند و مى فرمود:
(اللّهمّ انّ هذا ابنى وانا أحبّه فأحببه وأحبّ من يحبّه;(1)
پروردگارا! اين كودك, پسر من است و من او را دوست مى دارم; پس او را دوست بدار و هركس را كه او را دوست مى دارد, دوست بدار!)
2. رسول اكرم ْ به محض تولد يكى از آن دو [امام حسن و امام حسين] به اسماء فرمود:
(يا اسماء هاتى ابنى;اى اسما, فرزندم را بياور!)
3. حضرت مى فرمود:
(هذا ابنى سيّد;(1) اين پسرم سيد و سرور است.)
4. پيامبر ْ در مسجد مى نشست و مى فرمود:
(دعوا ابنى لى; فرزندم را برايم بخوانيد.)
راوى گويد: حسن دوان دوان آمد و پيامبر او را در آغوش گرفت… پيامبر ْ دهانش را بردهان او گذارد و گفت: (پروردگارا! من او را دوست مى دارم, تو نيز او را دوست بدار و كسى كه او را دوست دارد نيز دوست بدار!) پيامبر ْ اين جمله را سه بار تكرار فرمود.(1)
5. پيامبر ْ فرمود:
(كلّ ابن آدم ينتسبون الى عصبة أبيهم اü ولد فاطمة فانّى أنا أبوهم, وأنا عصبتهم;(1)
هريك از فرزندان آدم به خانواده پدرش نسبت مى برد, جز فرزندان فاطمه كه من پدرشان هستم و خانواده آنهايم.)
همين اندازه در اين باره كافى است, چه استقصاى جميع روايات با ذكر منابع, كار مشكل و بلكه غير ممكنى است و مى بايست براى مباحث آينده به اندازه كافى وقت و مجال داشته باشيم.
كسانى كه متون بيشترى دالّ بر فرزندى حسنين } مى خواهند, به الغدير(ج7, ص124 ـ 129) مراجعه كنند.(1)

3. گواهى حسنين و نوشته ثقيف
مى بينيم كه رسول اكرم ْ به هيأتى كه از طائف به مدينه آمدند, نوشته اى داد و على و حسنين { را بر آن شاهد گرفت.
ابوعبيد مى گويد:
(از اين حديث, مطالبى استفاده مى شود, از جمله: نوشتن امضاى حسنين } با اين كه كم سن و سال بودند. بعضى از علماى تابعين قبول داشتند كه امضاى بچه ها قبول مى شود و از نسب آنان سؤال مى شود. پس اين كار پسنديده اى است و در سنت پيامبر ْ هم آمده است.)(1)
كتّانى مى گويد:
(از اين حديث معلوم مى شود كه پيامبر اكرم ْ از لحاظ فقهى, شهادت كودكان و نوشتن نام آنان را در قراردادها قبل از رسيدن به سن بلوغ پذيرفته است, با اين كه شهادت آنان در صورتى پذيرفته مى شود كه پس از بلوغ ادا نمايند. همين طور از اين ماجرا مى فهميم كه شهادت پدر و پسر بر عقد واحد پذيرفته مى شود و اشكالى ندارد. اين مطلب در نورالنبراس نقل شده است.)(1)
محمد خليل هراس در پاورقى خود بر الاموال مى نويسد:
(نمى توان گفت كه اين عمل رسول خدا ْ خصوصيتى را براى حسنين ـ رضى اللّه عنهما ـ اثبات مى كند, زيرا اولاً: دليلى بر اين مطلب نداريم; ثانياً: مادامى كه طفل مميز است, مى بايست شهادتش را معتبر دانست, چه گاهى اوقات بدان احتياج پيدا مى شود.)(1)
ما از وى مى پرسيم: آيا پيامبر اكرم ْ غير از اين دو كودك كسى را از صحابه خود پيدا نكرد كه بر اين مسأله خطير ـ كه مربوط است به سرنوشت عدّه كثيرى ـ گواهى دهد؟! مگر آن موقع كه هيأت نمايندگى ثقيف به حضور پيامبر اكرم ْ شرفياب شد, آن حضرت تك و تنها بود؟ آيا آن گاه كه آن ها با هم به توافق رسيدند و حضرت رسول اكرم ْ معاهده را نوشت, كسى آن جا نبود كه بتواند شهادت دهد كه حضرت دو كودك خردسال را كه هنوز به سن پنج سالگى نرسيده بودند به گواهى نگيرد؟!
كوچك ترين مراجعه اى به متون تاريخى, اين احتمال را بسيار بعيد مى گرداند, زيرا اين متون به صراحت بيان مى كند كه رسول خدا ْ براى اعضاى هيأت نمايندگى ثقيف در حياط مسجد خيمه اى زد تا قرآن را بشنوند و مردم را در موقع نماز ببينند. از اين گذشته, خالد بن سعيد بن عاص در آن جلسه حضور داشت و خالدبن وليد, منشى رسول خدا ْ براى نوشتن قرارداد بود و با اين وصف, شهادت ندادند و رسول اكرم ْ آن دو را به گواهى نگرفت!
ابن رشد اندلسى در كتاب خود بداية المجتهد تأكيد دارد كه به اجماع مسلمين, شاهد بايد عادل باشد.
او مى گويد:
(مسلمين اتفاق دارند كه هر جا عدالت شرط است, بلوغ هم شرط است, اما در اين كه آيا كودكان مى توانند در مورد جراحت و قتل, عليه همديگر شهادت دهند, اختلاف نظر دارند. جمهور فقهاى بلاد را نظر بر اين است كه چنين شهادتى پذيرفته نيست, زيرا همان طور كه گفتيم: مسلمين اجماع دارند كه از جمله شروط شهادت, عدالت شاهد است, و نيز يكى از شروط عدالت, بلوغ مى باشد; پس كودكان نمى توانند شهادت بدهند و براى همين, در حقيقت چنين چيزى نزد مالك, شهادت نيست, بلكه قرينه حاليه است.)(1)
بدين ترتيب مى فهميم كه پيامبر اكرم ْ با اين كار مى خواست امتيازى را براى حسنين } اثبات كند, و از طرف ديگر, آن دو در اين سن بسيار كم در حد بالايى از تميز و تعقل بودند و شايستگى داشتند تا مسؤوليت هاى سنگينى را حتى در معاهده هاى مهم سياسى ـ مانند همين معاهده اى كه بين رسول ْ و هيأت نمايندگى ثقيف به امضا رسيد, بالاخص اين كه اين قبيله به دشمنى شديد با اسلام و مسلمين معروف بودند ـ بر عهده بگيرند.

4. بيعت رضوان
1. شيخ مفيد(ره) در مورد حسنين } مى گويد:
(از نشانه هاى روشن بر كمال ايشان و اختصاص خداوند به آن دو ـ صرف نظر از آنچه در داستان مباهله گذشت ـ اين است كه پيامبر ْ با آن دو بيعت كرد و در ظاهر با هيچ كودكى جز آن دو بيعت ننمود, و ديگر آن كه قرآن پاداش بهشت را در برابر كردار نيكشان قرار داد, با اين كه آن دو به ظاهر كودك بودند و درباره كودكان ديگر كه مانند آنان بودند, چنين آيه اى نازل نشد.
خداى تعالى مى فرمايد:وَيُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكيناً ويتيماً وَاَسيراً.)(1)
2. مأمون, خليفه عباسى, در ضمن احتجاجات خود بر خاندانش, در مورد امام جواد & گفت:
(واى بر شما! اين خانواده از ميان همه مردم به فضيلتى مختص شده اند كه مى بينيد كودكى و خردسالى مانع ايشان از كمال نيست. آيا نمى دانيد كه رسول خدا ْ دعوت خويش را با خواندن اميرالمؤمنين على & شروع كرد؟ در حالى كه على & در آن هنگام, كودكى ده ساله بود و رسول خدا ْ اسلام او را پذيرفت و بدان حكم كرد و كس ديگرى غير از او را در آن سن به دين اسلام دعوت نفرمود; و نيز با حسنين } با اين كه كمتر از شش سال داشتند بيعت كرد و جز آن دو با هيچ كودكى در آن سن بيعت نكرد. آيا هم اكنون به فضيلتى كه خداوند نصيب اين خانواده كرده است آشنايى نداريد, و نمى دانيد كه ايشان نژادى هستند كه يكى از ديگرى است و درباره آخرينشان همان جارى است كه درباره اولين آنها؟…)(1)
امام صادق & نيز فرمود:
(لم يبايع النّبى ْ من لم يحتلم اü الحسن والحسين, وعبداللّه بن جعفر وعبداللّه بن عباس رضى اللّه عنهم;
پيامبر ْ جز حسن و حسين و عبداللّه بن جعفر و عبداللّه بن عباس (رضى اللّه عنهم) با كودكى كه به سن احتلام (بلوغ) نرسيده بود بيعت نكرد.)
همچنين فرمود:
(ولم يبايع صغيرا اü منّا;(1)
پيامبر ْ با كودك خردسالى جز از خاندان ما بيعت نكرد.)
گفته مأمون و شيخ مفيد مى رساند كه عبداللّه بن جعفر وعبداللّه بن عباس را راويان اضافه كرده اند, زيرا مأمون و نيز شيخ مفيد قاطعانه منكرند كه پيامبر ْ با كودكى جز حسنين }بيعت كرده باشد و اين كه آن را در مقام احتجاج و استدلال آورده اند, دليل بر اين است كه اين مسأله در آن زمان مسلّم و قطعى بوده و آنچه كه در روايت اخير آمده, بعدها اضافه شده است.
روشن است كه اگر بيعت چنان است كه براى طرف مقابل تعهد آور باشد و مسؤوليت هاى معينى را در ارتباط با آينده دعوت و جامعه و نجات مردم از آسيب هاى آتى برعهده اش مى گذارد, چنان كه در بيعت رضوان بود, معلوم مى گردد كه پيامبر اكرم ْ در حسنين } لياقت و توان پذيرش اين مسؤوليت هاى سنگين را سراغ داشت و مى دانست كه به تعهدات خويش در اين باره عمل خواهند كرد.
ممكن است بعضى بگويند كه تكليف در آن موقع مشروط به رشد و تميز بوده است; لذا بيعت با آن دو, بيانگر هيچ نوع امتيازى برايشان نيست, بلكه تنها مى رساند كه در آن زمان از قوه تميز و تشخيص برخوردار بوده اند و به تبع آن تكليف متوجه آنها شده بود.
پاسخ ما اين است:
اولا: اين كه گويند: تكليف منوط به تميز بود, بايد دانست كه مهلت آن مدت ها پيش و درست در عام الخندق (سال چهارم يا پنجم هجرى) در مسأله پذيرش پسر عمر در جنگ به پايان رسيد و از آن زمان, تكليف مشروط به سن شد.(1)
ثانياً: برفرض كه در آن موقع تكليف منوط به تميز بوده باشد,اين سؤال مطرح است كه چرا اين مسأله از ميان تمام مردم به حسنين } اختصاص يافت؟ آيا معقول است كه بگوييم: در آن جا كسى مميز نبود؟ حتى در سن دوازه يا سيزده سالگى و امثال اين ها؟ بدون شك اين جريان بيانگر امتيازى خاص براى حسنين } است كه احدى از خلق خدا در آن شريك نيست, همان طور كه شيخ مفيد(ره) و مأمون گفته اند.
ثالثاً: در بسيارى از اوقات, صرف تكليف و تميز كافى نيست, زيرا طبيعتِ مسؤوليت مورد نظر اقتضا مى كند كه بايد در شخصى كه بدين منظور آماده مى شود, توانايى ها, ملكات و امكانات ايمانى و فكرى معينى وجود داشته باشد, و مورد بيعت رضوان نيز از اين قبيل موارد است.
آنچه اين مطلب را روشن مى كند, اين است كه مى بينيم بسيارى از كسانى كه آمادگى خود را براى پذيرش اين مسؤوليت ها اعلام كردند و بيعت آنان پذيرفته شد ـ چنان كه در بيعت با اميرالمؤمنين & در روز غدير و آن گاه كه خليفه شد و… وضع بدين منوال بود ـ به بيعت خود وفا نكردند و روشن گرديد كه آنها توانايى هايى را كه مى بايست در فردى كه تعهدى بدو سپرده مى شود و يا مسؤوليت هاى بزرگى را در ارتباط با رسالت و دين بر عهده مى گيرد, به وفور يافت شود دارا نبودند.

حسن و حسين } امامند و پيشوا
حالا معنا و مفهوم عميق اين گفته پيامبر ْ را مى فهميم كه فرمود:
(الحسن و الحسين امامان قاما أو قعدا.)
حسن و حسين امامند و پيشوا, چه شرايط براى رسيدن به خلافت و امامت ظاهرى آنان آماده شود و چه چنين شرايطى حاصل نشود.
ييا ديگر گفته هاى آن حضرت كه اين معنا را بيان مى كند, با اين كه عمرشان در آن زمان از عدد انگشتان يك دست تجاوز نمى كرد. امام حسن & بر كسانى كه به دليل صلحش با معاويه به وى اعتراض مى كردند به همين گفته پيامبر ْ استدلال مى كرد.(1)
بعضى مايلند ادعا كنند كه خلافت امام حسن & با انتخاب و بيعت مسلمين با آن حضرت بود, نه به وصيت كسى, حتى پدرش.(1)
اما گفته پيامبر و ساير مطالبى كه در اين باره گذشت, اين ادعا را تكذيب مى نمايد. ما روايات زيادى داريم كه مى گويد: اميرالمؤمنين & به خلافت امام حسن & بعد از خود وصيت كرده است. مى توان موارد زير را در اين جا برشمرد:
1. امام حسن & در نامه اى به معاويه نوشت:
(وبعد, فان اميرالمؤمنين عليّ بن ابى طالب لما نزل به الموتَ وüني هذا الامر بعده;(1)
وبعد [از حمد وسپاس خدا], آن گاه كه اميرالمؤمنين على بن ابى طالب در آستانه رحلت بود, امر خلافتِ را به من سپرد.)
در بعضى از منابع آمده:
(مسلمين خلافت را به من سپردند.)
2. ابن عباس پس از شهادت اميرالمؤمنين & گفت:
(اين دختر زاده پيامبر شما و وصى امامتان است, پس با او بيعت كنيد!)(1)
3. هيثم بن عدى گفت:
(بسيارى از مشايخى كه درك كردم, برايم حديث كردند كه على بن ابى طالب & خلافت را به حسن سپرد.)(1)
4. ابن ابى الحديد معتزلى حنفى درباره خلافت مى گويد:
(على درهنگام مرگ براى حسن پيمان گرفت.)(1)
5. گفته اند:
(جندبن عبداللّه بر على & وارد شد و گفت: يا اميرالمؤمنين! اگر تو را از دست داديم ـ خدا كند از دست ندهيم ـ با حسن بيعت كنيم؟ فرمود: آرى.)(1)
6. ابن كثير گويد:
(بنابر نص حديث سفينه, خلافت خلفاى چهارگانه, ابوبكر, عمر, عثمان و على, تحقق يافت, زيرا حديث سفينه مى گويد: خلافت پس از من سى سال به طول مى انجامد, سپس نوبت به حسن بن على مى رسد, و همين طور هم شد. چرا كه على & به خلافت وى پس از خود وصيت كرد و مردم عراق با او بيعت نمودند.)(1)
7. به نظر ابوالفرج و ديگران, هنگامى كه خبر رحلت اميرالمؤمنين و بيعت مردم با امام حسن & به ابوالاسود رسيد, برخاست و خطبه خواند; از جمله گفت:
(و به امامت فرزند رسول خدا و فرزند خودش و سلاله و شبيه پيامبر از لحاظ خلق و خوى (صورت و سيرت) وصيت كرد.)(1)
8. مسعودى معتقد است كه اميرالمؤمنين & فرمود:
(من به خلافت حسن و حسين سفارش مى كنم; پس سخن آنان را گوش دهيد و فرمانشان را اطاعت كنيد.)(1)
بسيارى از مؤلفان, سفارش امام على & به خلافت فرزندش, امام حسن & را در كتب خود آورده اند; [براى اطلاع بيشتر, مى توانيد] به آنها رجوع كنيد.(1)
9. اين ها علاوه بر ديگر اقوالى است كه از پيامبر ْ در اين باره آمده است; از جمله اين كه:
(شما هر دو اماميد و پيشوا و مادرتان را حق شفاعت است.)
همچنين اين گفته حضرت ْ كه فرمود:
(حسن و حسين امامند و پيشوا, چه شرايط براى رسيدن به خلافت و امامت ظاهرى آنان آماده شود و چه چنين شرايط حاصل نشود.)
علاوه بر اين, احاديث بسيارى است كه امامان را با اسامى آنان ذكر مى كند(1).
به علاوه نصوص زيادى است كه از طريق اهل بيت و شيعيان آنها به ما رسيده است و فعلاً مجال ذكر آن ها نيست.
10. آن گاه كه اميرالمؤمنين & رحلت كرد, مردم نزد امام حسن & آمدند و عرضه داشتند:
(تو خليفه و جانشين پدرت و وصى او هستى.)(1)
11. مسعودى گويد:
(گروهى از مردم گفته اند: على(رض) به دو فرزندش حسن و حسين وصيت كرد كه هر دو در آيه تطهير شريك وى بودند و اين گفتار بسيارى از كسانى است كه قائل به تعيين و نصب امام بوده اند.)(1)
12. على & فرمود:
(انت يا حسن وصيى, والقائم بالأمر بعدي;(1)
اى حسن! تو وصى و خليفه پس از من هستى.)
در نص ديگرى آمده:
(يابنيّ, أنت ولى الامر و ولى الدّم;(1)
اى پسرم! تو صاحب امر امامت و صاحب خون هستى.)
در نص ديگرى فرمود:
(الحسن والحسين فى عترتى, واوصيائى, وخلفائى;(1)
حسن و حسين از خاندان و اوصيا و جانشينان من هستند.)
13. شيعيان اتفاق نظر دارند كه (على بر امامت پسرش حسن تصريح كرده است.)(1)
همچنين ديگر اخبار و احاديثى كه در اين جا مجال تتبع و استقصاى آن نيست. در آغاز اين فصل, بعضى از رواياتى كه بر اين مطلب دلالت دارد بيان شد.
آنچه درباره زندگانى سياسى امام حسن & در عهد رسول اكرم ْ بيان كرديم كافى است و در اين فرصت كوتاه, بيش از اين امكان پذير نيست. در فصل آينده به بررسى زندگانى سياسى آن حضرت در روزگار (شيخين) مى پردازيم.
* * *







فصل دوم
زندگانى سياسى امام حسن &
در عهد شيخين







حسنين } و فدك

پيامبر عظيم الشأن اسلام, حضرت محمد ْ از دنيا رحلت فرمود. بعد از او شد آن چه نبايد مى شد. ابوبكر به ناحق بر مسند خلافت تكيه زد و على & ـ كه خداى سبحان او را شايسته و لايق خلافت رسول خدا ْ و امامت امت اسلامى قرار داده بود ـ خانه نشين شد. ميراث حضرت زهرا ے دخت گرامى پيامبر حق ـ كه از پدر به ارث برده بود ـ غصب گرديد و تمام مايملك او را كه پيامبر ْ خود در زمان حياتش به تملك دخترش در آورده بود و از جمله (فدك) توسط غاصبان خلافت مصادره شد. بين فاطمه ے و ابوبكر مشاجراتى درگرفت. ابوبكر از حضرت خواست كه در اثبات مدعاى خويش شاهد بياورد! حضرتش, اميرالمؤمنين &, حسنين } و ام ايمن را گواه گرفت, اما همان طور كه معروف است, ابوبكر شهود فاطمه را رد كرد و حقش را به وى باز نگرداند.
شريف مكه سرود:
ثم قالت: فنحلة لى من وا لدى المصطفى, فلم ينحلاها
فأقامت بها شهوداً, فقالوا بعلها شاهد لها وابناها(1)
(سپس فاطمه فرمود: پس فدك را كه اعطايى پدرم مصطفى است, به من باز گردانيد, اما ابوبكر و عمر آن را به حضرت ندادند, گواهانى اقامه كرد; پس گفتند: شوهرش گواه اوست و فرزندانش.)
بدين گونه حضرت زهرا ے كه به حكم آيه مباركه تطيهر و ديگر آيات قرآنى, معصوم بود و طورى نبود كه چيزى را بيان كند, مگر اين كه كاملاً با احكام شرع مقدس اسلام سازگار باشد, در برابر چشم و گوش و حتى با رضايت و تأييد سرور اوصيا, اميرمؤمنان &, حسنين } را به گواهى گرفت. از اين مسأله مى توان چنين نتيجه گرفت كه اميرالمؤمنين و حضرت زهرا } در حسنين با وجود اين كه عمرشان از هفت سال تجاوز نمى كرد ـ شايستگى و لياقت اداى شهادت را در چنين مسأله حساسى مى ديدند و اين كه نقش بارز و مهمى را در مسأله اى چنين خطير و سرنوشت ساز به آن دو واگذار كردند, يك اتفاق تصادفى و جداى از ضوابطى كه مواضع اهل بيت { را تنظيم مى كرد نبود, بلكه بر عكس, تداوم و استمرار مواضع رسول خدا ْ در قبال حسنين } در زمينه تربيت و آماده سازى و قراردادن آن دو در منصب قيادت و رهبرى امت بود.
از طرف ديگر نمى بايست از ارزش و اهميت اين مسأله بكاهيم, به اين اعتبار كه به يك حق مالى مربوط مى شود و از عقودى نيست كه مانند بيعت, بلوغ در آن شرط باشد; على الخصوص كه آن دو بزرگوار در هنگام اداى شهادت از نظر سنى بزرگتر بودند تا هنگام بيعت رضوان(1), نه ابداً نمى بايست چنين پنداشت, بلكه در شهادت دادن نيز بلوغ و عقل شرط است. با اين حال ـ همان طور كه گفتيم ـ عمرشان در هنگام اداى شهادت به هشت سال نمى رسيد.
به علاوه گواه گرفتن على و حسنين و ام ايمن ـ كه پيامبر ْ درباره اش فرمود: (اهل بهشت است) ـ از سوى حضرت زهرا, همان طور كه مرحوم هاشم معروف الحسنى مى گويد: براى اين بود كه
(حضرت مى خواست ردّ صريحى از اين قوم بر تصريحات رسول اكرم ْ درباره على & و فرزندانش ثبت كند. گذشته از اين, اگر حضرت زهرا بيست شاهد از بهترين اصحاب رسول خدا حاضر مى كرد, باز اينان حاضر نبودند كه خواسته حضرت را برآورده كنند, بلكه آن طور كه از سير حوادث بر مى آيد, حاضر بودند كه در قبال شهود حضرت, ده ها شاهد به عنوان معارضه و براى ردّ ادعاى آن حضرت اقامه كنند, همان طور كه شهادت على و ام ايمن را با شهادت عمرو عبدالرحمن بن عوف ـ آن طور كه ابن ابى الحديد مى گويد ـ مورد معارضه قرار دادند.)(1)
مرحوم حسنى كاملاً درست مى گويد كه روايت منقول از عمر, مؤيد فرموده وى و بلكه دليل آن است. عمر مى گويد:
(آن گاه كه رسول خدا ْ رحلت كرد, من و ابوبكر پيش على رفتيم و گفتيم:
درباره ماترك رسول خدا ْ چه مى گويى؟
ـ ما از تمامى مردم نسبت به رسول خدا ْ سزاوار تريم.
ـ در مورد آنچه در خيبر است؟
ـ آن نيز…
ـ آن چه در فدك مى باشد؟
ـ آن هم همين طور.
ـ به خدا قسم! اگر گردنمان را با ارّه جدا كنيد به شما نخواهيم داد(1).

نقشه شگفت انگيز
پس از آن كه على & از خلافت اسلامى كنار گذاشته شد و خانه نشين گرديد, حوادثى پيش آمد كه در تاريخ معروف و مشهور است. سياست نظام حاكم و كسانى كه بعد از آنان روى كار آمدند, امامت را از دو جهت هدف قرارداد:
1. دميدن روح يأس و نوميدى در مخالفان,خصوصاً شخص اميرمؤمنان & كه وى را نيرومندترين و حتى يگانه رقيب و مزاحم خويش مى ديدند و در نتيجه در همه بنى هاشم, و محو تمامى آثار تمايل و رقبت براى رسيدن به خلافت, زيرا براساس فهم ناقص و معادلات اشتباه خود گمان مى كردند كه مسأله امامت چيزى نيست مگر يك مسأله شخصى مربوط به على & و يك ميل و رغبت درونى و سركش در آن حضرت, كه رسول اكرم ْ آن را با تصريحات و تأكيدات و موضع گيرى هاى مكرر خود به منظور تثبيت و تحكيم اين مسأله به نفع او روشن و شعله ور ساخته است. درست است كه بنابر تعبير عمر, رسول اكرم در اين باره چيزهايى گفته و نيز تصريحات زيادى از سوى آن حضرت وارد شده, اما تا زمانى كه پيامبر ـ بنابر تعبير اينان (1) ـ تنها يك همرديف آنان به شمار مى رود, چه چيز مى تواند مانع از مخالفت با او باشد؟!
آرى مى توان آن ميل درونى را به فراموشى سپرد و از آن چشم پوشيده و با گذشت روزگار و درست آن موقع كه ديگران بر حكومت مسلّط شده و خود را نيرومند و قوى كرده اند, از رسيدن به آن مأيوس و نا اميد شد.
شاهد مطلب ما پرسش عمر از ابن عباس است كه پرسيد:
( ـ پسر عمويت را در چه حالى ترك گفتى؟
ـ گمان كردم كه منظورش عبداللّه بن جعفر است; گفتم او را در حالى ترك گفتم كه با همسالانش بازى مى كرد.
ـ منظورم او نبود, منظورم بزرگ شما اهل بيت است.
ـ وقتى كه او را ترك گفتم, از چاه براى نخلهاى فلانى آب مى كشيد و قرآن مى خواند.
ـ اى عبداللّه! برتو باد قربانى شتران, اگر اين مطلب را از من پنهان دارى: آيا از تمايل رسيدن به خلافت چيزى در دلش باقى مانده است؟
ـ آرى.
ـ آيا گمان مى كند كه رسول خدا ْ به خلافت او تصريح كرده است؟
ـ آرى, برايت بگويم كه درباره ادعايش از پدرم سؤال كردم, گفت: راست مى گويد.
ـ رسول خدا ْ درباره خلافت او چيزهايى گفته كه چيزى را اثبات و عذرى را بر طرف نمى سازد. گاهى اوقات برايش زمينه سازى مى كرد. در بستر مرگ هم مى خواست اسم او را به صراحت بيان كند, اما من به منظور حفظ اسلام و دلسوزى براى آن مانع شدم. به خداى كعبه سوگند كه ابداً قريش در مورد خلافت على اتفاق نمى كند.(1))
در اين داستان نكات مهمّى نهفته است كه لازم است روى آن قدرى توقف كنيم و به طور عميق و با واقع نگرى آن را بشكافيم و مورد بررسى قرار دهيم. خصوصاً اين قسمت سخن او را كه گفت: (رسول خدا ْ درباره خلافت او چيزهايى گفته كه چيزى را اثبات و عذرى را برطرف نمى سازد). بايد به وى گفت: پيامبر اكرم ْ روشهاى مختلف بيانى, از قبيل: تصريح, تلميح, كنايه, مجاز, حقيقت, قول و فعل را براى تثبيت و تأكيد مسأله امامت و خلافت على & به كار برد و حتى در غديرخم از مسلمانان حاضر براى او بيعت گرفت, و اگر بخواهيم تمامى سخنان و مواضع رسول خدا ْ را در اين باره جمع آورى كنيم, چندين مجلد را در برخواهد گرفت و مدت درازى هم از عهده انجام آن بر نخواهيم آمد.
پيامبر اكرم ْ در بستر بيمارى خواست آن را بر روى كاغذ بياورد تا در تاريخ ثبت شود و ديگر قابل خدشه نباشد, و با اين عمل خود ريشه اختلافات بعدى را ـ كه ممكن بود پس از حضرت ْ در ميان امت به وقوع پيوندد ـ بخشكاند و آن را ريشه كن سازد, اما اتهام پيامبر ْ به هذيان گويى از طرف شخص عمر, مانع عملى شدن چنين خواسته اى شد و آن را بى اثر و بلا فايده گذاشت و حتى موجب شد تا اختلافات و مشاجرات و جدايى هايى را به دنبال داشته باشد و امت مسلمان به هم پشت نموده و از هم روى گردان شوند. از اين رو پيامبر ْ چاره را در اين ديد كه از نوشتن آن صرف نظر كند.(1)
عمر خود با صراحت هر چه تمام به ابن عباس گفت:
(پيامبر مى خواست در آن نوشته, به نام على & تصريح كند, اما خدا چيز ديگرى اراده كرد و اراده خدا به وقوع پيوست, ولى منظور رسولش برآورده نشد. آيا هر آنچه رسول خدا ْ اراده كند, بايد حتماً عملى گردد؟!)(1)
او مدّعى شد كه براى حفظ اسلام, پيامبر ْ را از نوشتن آن منع كرده است.(1) واقعاً جاى بسى شگفتى است! آيا صحيح است كه بگوييم: عمر براى دلسوزى وحفظ اسلام از انجام خواسته رسول خدا ممانعت كرد؟ يا اين كه زيركاسه نيم كاسه اى بود؟!
چگونه اين ادعاى عمر در حفظ اسلام با استناد آن به اراده الهى و اين گفته اش كه: (آيا هر آنچه رسول خدا اراده كند, بايد حتماً عملى گردد؟) با همديگر سازگار است؟ آيا مى توان تصديق كرد كه غيرت عمر نسبت به حفظ اسلام از غيرت پيامبر اسلام ْ بيشتر بود؟ !يا اين كه وى با رأى ثاقب و فكر جوشانش چيزى را درك نمود كه (سرور بنى آدم) و (امام كل) و (عقل كل) و (مدبّر كل) نتوانست آن را درك نمايد و فهم كند؟! و آيا غيرت او بر اسلام مى تواند توجيه گر اتهام پيامبر ْ به هذيان گويى باشد؟ و ديگر پرسش هايى كه فعلاً مجال طرح آن نيست.
روايتى را كه عبدالرزاق صنعانى در ذيل نقل مى كند, دالّ بر اين است كه جهت گيرى سياست حاكم در دور ساختن على & از صحنه سياسى جامعه بود, طورى كه مردم كاملاً آن را درك مى كردند و اطمينان داشتند كه نظام حاكم مى خواهد على & را از منصب خلافت دور سازد, به گونه اى كه وى را از نامزدهاى خلافت نمى دانستند.
عبدالرزاق چنين روايت مى كند:
(عمر به يكى از انصار گفت: مردم چه كسى را بعد از من خليفه مى دانند؟ او نام چند تن از مهاجرين را برشمرد, اما از على & ذكرى به ميان نياورد. عمر گفت: چرا ابوالحسن را مطرح نمى كنند؟ به خدا سوگند كه وى بهترين ايشان است و اگر در مقام رهبرى امت قرار گيرد, آنان را به راه حق هدايت مى كند.)(1)
عمر در توجيه عمل خود در مورد تهيه مقدمات روى كار آمدن بنى اميه و ترتيب دادن شورا استدلال مى كند كه قريش در مورد على & متفق الرأى نيستند, يا اين كه قومش از وى روى گردان شده و اطاعتش نمى كنند.(1)
اما چرا قريش و قوم على & درباره خلافتش اتفاق رأى ندارند؟ چرا و چگونه درباره پيامبر اكرم ْ يك رأى بودند, با اين كه وى علت اول و آخر تمامى چيزهايى بود كه على & بر سرشان آورد؟ اگر اهل ايمان و اسلام باشند, چرا به حكم اسلام گردن ننهند و آن را نپذيرند؟ و اگر پيرو اسلام و قرآن نباشند, مخالفتشان مى تواند چه كار كند و چه ضررى براى على & دارد كه با وى مخالف باشند؟ و در اين صورت چه چيز مانع على & خواهد شد كه در مقابلشان بايستد و با آنها مبارزه و جهاد كند, همان طور كه پيش از آن پيامبر ْ با آنان جنگيد و على & بعداً به جهاد با آنان برخاست؟
در اين جا مى خواهيم به پرسش عمر از ابن عباس استشهاد كنيم كه چندى پيش گذشت. گفته عمر مطالبى را كه بيان كرديم تأييد مى نمايد; يعنى هيأت حاكمه تلاش مى كرد تا در نهايت على & مسأله امامت و خلافت را به فراموشى سپرده و از رسيدن به خلافت نااميد شود و از آن قطع اميد كند.
آنان فراموش كرده بودند كه تصدّى خلافت از سوى على & و فرزندانش, تنها يك مسؤوليت شرعى و يك تكليفى الهى است كه مانند ساير تكاليف شرعى, تساهل و تسامح در آن جايز نيست و از پذيرش آن نمى توان شانه خالى كرد و بلكه هيچ اختيارى در اين مورد از خود نداشتند. از سوى ديگر, خلافت يك مسأله مهم و خطير است كه در مرتبه بالاترى از ديگر تكاليف شرعى قرار دارد.
2. زمينه سازى براى تحكيم و تثبيت حكومت و خلافت به نفع افراد مورد نظر و ايجاد عوامل و شرايطى كه به اميرمؤمنان و ساير اهل بيت { در آينده دور و نزديك, مجال روى كار آمدن ندهد. اين هدفشان در تدابير سياسى چندى نمود پيدا كرد كه مى توانست به آنان اطمينان دهد كه كم كم به اهداف خويش مى رسند; براى مثال چند مورد را ذكر مى كنيم:
الف) در زمينه سياسى: گذشته از اين كه هواداران على & را از مراكز حساس و پست هاى كليدى دور ساختند, (1) مثل خالد بن سعيد بن عاص و محروم ساختن انصار هوادار على و اهل بيت { از راه يافتن به مراكز نفوذ و نيز برخوردارى از كوچك ترين حقوق اجتماعى خود(1), و گذشته از اين كه زر و سيم را براى بستن دهان مخالفان به خدمت گرفتند; چنان كه مشهور است:
پيامبر اكرم ْ ابوسفيان را براى جمع آورى زكات به منطقه اى اعزام كرده بود. پس از رحلت رسول اكرم ْ با مقاديرى مال الزكات به مدينه آمد. عمر به ابوبكر گفت:
(ابوسفيان از مأموريت بازگشته است و ما از شرّش در امان نيستيم; به نظر من هر آنچه را با خود آورده به او واگذار كن! ابوبكر همان كرد كه عمر گفت. ابوسفيان نيز راضى و خشنود گرديد.)(1)
آن گاه كه ابوسفيان در اوج خشم و عصيان عليه آنان بود, بدو خبر دادند كه ابوبكر پسرش را كارگزار خلافت كرده است; فى الفور گفت:
(خدايا! همان طور كه او خويشاوندى را به جاى آورد, ديگران نيز درباره اش حق خويشاوندى را رعايت كنند!)(1)
(چون مردم با ابوبكر بيعت كردند, اموال بيت المال را بينشان تقسيم كرد. سهم پيرزنى از قبيله بنى عدى بن نجار را با زيدبن ثابت فرستاد. پيرزن گفت: اين چيست؟ زيد گفت: سهمى است كه ابوبكر براى زنان اختصاص داده است. گفت: آيا مى خواهيد با اين مال دين مرا بخريد؟ گفتند: خير). روايت مى گويد كه زن مال را نپذيرفت و از قبول آن سرباز زد(1).
امام على & در اشاره صريحى به اين مطلب فرمود:
(خذوا العطاء ما كان طعمة, فاذا كان عن دينكم فارفضوه أشدّ الرّفض;(1)
سهم بيت المال را تا جايى كه به دينتان مربوط نمى شود بپذيريد, اما همين كه در قبال خريد دين شما بود, آن را به شدت رد كنيد.)
براى اطلاع از تلاش هاى هيأت حاكمه كه به منظور دادن رشوه به ابوذر انجام شد, رجوع كنيد به كتاب ما ( دراسات و بحوث فى التاريخ والاسلام) (ج1, بحث ابوذر, مسلمان يا سوسياليست).
آرى, علاوه بر موارد فوق, نظام حاكم پس از جريان سقيفه در صدد بود تا كار خود را محكم نمايد و به هيچ گونه مانورى ـ از هر نوع و از جانب هر كس كه باشد ـ مجال خودنمايى و اظهار وجود ندهد.
ابوبكر براى خلافت پس از خود به نفع عمر وصيت كرد. براى روى كار آمدن بنى اميه به زمينه سازى و مقدمه چينى پرداخت. وقتى كه ابوبكر در مرض موت بود, عثمان را خواست تا وصيت نامه اش را بنويسد. در همين حال ابوبكر به اغما فرو رفت و بى هوش شد. عثمان نام عمر را نوشت(1). چون ابوبكر به هوش آمد و از كار عثمان آگاه شد, گفت: (اگر عمر را وا مى گذاشتم, از تو چشم نمى پوشيدم.)(1)
گفت: (به خدا سوگند! تو نيز شايستگى خلافت را دارى). به تعبير مصعب زبيرى: (خدايت بيامرزد! كار درستى كردى. اگر اسم خودت را مى نوشتى, شايسته آن بودى.)(1)
مى توان از اين حادثه قدرى از تفاهم فيمابين ابوبكر و عثمان را دريافت, اما تفاهم ابوبكر و عمر از وضوح و روشنى بيشترى برخوردار است تا تفاهم ابوبكر و عثمان. شواهد دالّ بر اين ادعا بسيار زياد است. حتى ابوبكر آن گاه كه در مورد خلافت عمر با عبدالرحمن بن عوف مشورت كرد, بدان تصريح كرد و او خشونت عمر را به وى گوشزد كرد. ابوبكر گفت:
(اين خشونت از آن جهت است كه مرا نرم مى بيند; اگر كار به دست او افتد, بسيارى از خويهاى خود را رها مى كند. من در رفتارش دقت كرده ام, هرگاه در پيشامدى به فردى خشم گرفته ام, او نرمش خود را درباره او به من نشان داده, و چون نرمى كرده ام, سخت گيرى خود را به من نمايانده است.)(1)
چون خلافت به عمر رسيد, همين روش را در پيش گرفت و به مقدمه چينى براى روى كارآمدن بنى اميه پرداخت و جاده صاف كن آنان شد; به طور مثال, انديشه دقيق و برنامه حساب شده اش را در مورد شورا بيان مى كنيم:
عمر چنان براساس محاسبات دقيق, شورا را برنامه ريزى كرده بود, كه كاملاً مطمئن بود تنها فردى كه از شورا پيروز درخواهد آمد, عثمان است و بس. اگر به فرض بپذيريم كه عثمان هم به خلافت برگزيده نمى شد, باز هم قطعاً على نمى توانست پيروز شود, حضرت هم بدون شك اين مطلب را مى دانست. همان طور كه خود به محض خروج از شورا, با صراحت به ابن عباس گفت.(1)
از ديگر شواهد دالّ بر اهتمام عمر در اين باره اين است كه: در زمان خلافت وى, فرشى در جلوى خانه اش پهن مى كردند كه احدى روى آن نمى نشست, مگر عباس بن عبدالمطلب(1) و ابوسفيان بن حرب.
مبرد افزوده: (آن گاه عمر مى گفت: اين يكى عموى پيامبر است و آن يكى شيخ قريش.)(1)
عمر در مدينه زمينى را به سعيد بن عاص بخشيد. سعيد فزونى خواست; عمر گفت: همين تو را كافى است, نزد خودت باشد, به زودى كسى پس از من به خلافت مى رسد كه با تو خويشاوندى نزديكى دارد و به تو احسان خواهد كرد. سعيد مى گويد: خلافت عمر به پايان رسيد و عثمان جانشين او شد و خلافت را از راه شورا و رضايت به دست گرفت, به من احسان و نيكى كرد و خواسته ام را برآورده ساخت.(1)
ابوظبيان ازدى گويد:
(عمر به من گفت: اى ابوظبيان! چقدر مال از بيت المال مى گيرى؟ گفتم: دو هزار. گفت: با اين پول گوسفند و شترى خريدارى كن, چه به زودى كسانى از قريش روى كار مى آيند كه چنين مالى را از شما دريغ مى دارند.)(1)
حتى در مورد عمروعاص مى گفت: (روا نباشد كه عمرو بر روى زمين قدم گذارد, مگر اين كه امير باشد.)(1)
روزى معاويه به ابن حصين گفت:
(تنها چيزى كه صفوف مسلمين را از هم پاشيد و آنان را متفرق ساخت و اختلاف تمايلات آنان را به دنبال داشت, شورايى بود كه عمر آن را به شش تن محدود كرد مردى در ميان اعضاى آن نبود, مگر اين كه خلافت را براى خود مى خواست و قومش آرزوى خلافت او را داشتند و خود نيز به سوى آن گردن دراز كرده بود.)(1)
مى بينيم عمر با كعب الاحبار يهودى مشورت مى كند كه پس از وى ـ آن طور كه در كتاب هايشان آمده ـ چه كسى خلافت مى كند؟ كعب گفت: خلافت به على و اولادش نمى رسد و تأكيد كرد كه خلافت پس از شيخين به بنى اميه منتقل مى شود. عمر گفته او را تصديق كرد و در اين باره به روايتى استشهاد كرد كه درباره بنى اميه از رسول خدا ْ نقل مى كردند.(1)
ب) از سوى خليفه دوم تأكيدهاى خاصى درباره معاويه صورت مى گرفت و على رغم اين كه وى از طلقا (آزادشدگان پيامبر در صلح حديبيه(1)) بود, همت گماشت تا او را براى تصاحب خلافت آماده سازد و مقدمات روى كار آمدنش را مهيا كرد. كافى است متذكر شويم كه:
(عمر, معاويه را ساليان درازى در پست ولايت شام نگه داشت, بدون اين كه آن حسابرسى هاى دقيق همه ساله را كه نسبت به ساير كارگزارانش اعمال مى كرد(1), و حتى گاهى اوقات به حد اهانت مى رسيد, در حق وى اعمال كند, و از سوى ديگر ساير كارگزاران خود را بيش از دو سال در اين مقام باقى نمى گذاشت.)(1)
آن گاه كه معاويه از وى خواست كه (اوامرى صادر كن تا براساس آن حركت كنم, گفت: نه تو را به چيزى فرمان مى دهم و نه از چيزى باز مى دارم.)(1)
اين ها, گذشته از موارد خلافى بود كه عمر از وى سراغ داشت, اما با اغماض از آن مى گذشت, مثل رباخوارى و غيره.(درباره تظاهر معاويه به اعمال خلاف و ناشايست, رجوع شود به دلائل الصدق مرحوم مظفر).(1)
روزى معاويه نزد عمر مورد مذمّت و سرزنش قرار گرفت. عمر گفت: (جوانمرد قريش را نزد ما ملامت مكنيد! جوانمردى كه در حال خشم, خندان است.)(1)
عمر هر ماه, هزار دينار از بيت المال به معاويه مى داد. در نقل ديگرى دارد: در سال ده هزار دينار. با وجود اين, عده اى ادعا مى كنند كه عمر در سال دهم خلافت خود حج به جاى آورد و مخارجش شانزده دينار شد, گفت: (در اين مال اسراف كرديم.)(1)
عمر درباره معاويه مى گفت:
(از آدم قريش (آدم: فردى كه رنگش متمايل به سياهى است) و فرزند بزرگوارش پرهيز كنيد! كسى كه با حال رضا به خواب مى رود و در حال خشم, خندان است.)(1)
عمر يك بار به معاويه نگريست و گفت: (اين كسراى عرب است.)(1)
ييك بار به همنشينان خود گفت: (آيا با اين كه معاويه در ميان شماست, از كسرا و قيصر و سياست و كياست آن دو سخن مى گوييد)؟!(1)
وى تلاش داشت كه تمايل و اشتهاى معاويه را در رسيدن به خلافت شعله ور سازد; لذا گفت: (بپرهيزيد از اين كه پس از من متفرق شويد! اگر جدايى پيشه كنيد, بدانيد كه معاويه در شام است, و اگر به خود واگذار شويد, بنگريد كه چگونه آن را از چنگ شما مى ربايد), يا (خواهيد دانست كه اگر درباره خلافت به خود واگذار شويد, چگونه آن را از چنگ شما مى ربايد.)(1)
عمر به اعضاى شورا گفت:
(اگر بر هم حسادت كرديد و در انتخاب خليفه سستى ورزيديد و به هم پشت نموديد و بر يكديگر خشم گرفتيد, معاوية بن ابوسفيان خلافت را از چنگ شما خواهد ربود). معاويه در اين زمان از سوى عمر والى شام بود.(1)
در متن ديگرى دارد:
(عمر به اعضاى شورا گفت: اگر بر سر خلافت اختلاف كرديد, بدانيد كه معاويه از شام وارد خواهد شد و عبدالله بن ابى ربيعه از يمن و براى شما جز سابقه اسلام, فضيلتى قائل نخواهند شد.)(1)
از طرف ديگر, آن موقع كه اميرالمؤمنين از عثمان خواست تا معاويه را عزل كند, عثمان احتجاج كرد كه عمر او را به امارت گمارده است.(1) همچنين شخص معاويه, بر صعصعه وعده اى از صلحاى كوفه احتجاج كرد كه عمر او را به ولايت شام گمارده است(1). اين سخن بدين معناست كه گفتار عمر همچون شرع مقدس لازم الاتباع شده است.
كعب الاحبار نيز در زمان عثمان به خلافت معاويه اشاره مى كند.(1) معاويه به صراحت گفت كه براى خلافت از روزگار عمر زمينه سازى كرده است.(1)
ج) سياست تبعيض نژادى: اين سياست را حاكمان ناشايست زمان رواج دادند. از پيامبر ْ روايت كردند كه قريش بر ديگران برترى دارد و خلافت اسلام مال قريش است و بنى هاشم را به بهانه اين كه خلافت و نبوت (امامت و پيامبرى) در يك خاندان جمع نمى شود, از اين حكم استثنا كردند, در حالى كه مسأله كاملاً بر عكس بود و حتى خود عمر اين قاعده را با شركت دادن على & در شوراى شش نفره نقض كرد.
اين سياست را در سهم بندى بيت المال و برترى دادن عرب بر عجم, در مستمرى مجاهدان تعميم دادند و به دنبال آن در مسائلى از قبيل: ارث, ازدواج, آزادى بندگان, نماز و مسائل ديگرى كه فعلاً مجال تتبع آن نمى باشد, تبعيض را تداوم بخشيدند.(1)
شايد به واسطه همين سياست عمر در سهم بندى بيت المال براساس تبعيض نژادى بود كه او عدالت خويش را ستود, تا جايى كه گفت: (من عدالت را از كسرا آموخته ام), آن گاه خشيت و خداترسى و سيره اش را برشمرد.(1)
اگر اين نقل درست باشد, اين پرسش مطرح مى شود كه چرا عمر عدالت را از كسرا آموخت, و چرا از پيامبر عظيم الشأن اسلام عدالت نياموخت, و اساساً كسرا چه خشيتى داشت, و چه سيره اى از كسرا عمر را شگفت زده كرده بود كه سياست خود را با آن مقايسه مى كرد؟!
اما سياست اميرالمؤمنين & كاملاً برعكس سياست خلفاى پيشين بود. على & اولين كسى بود كه براى ضعيفان سهمى از بيت المال تعيين كرد(1) واحدى را بر ديگرى مقدم نداشت, چرا كه اصولاً براى فرزندان اسماعيل, فضلى بر فرزندان اسحاق قائل نبود(1), و نه در سهم بندى بيت المال ميان افراد تفاوت قائل بود و نه در موارد ديگر. به حضرت پيشنهاد چنين عملى شد, اما آن را نپذيرفت و رد كرد; زيرا وى كسى نبود كه براى دستيابى به پيروزى از ظلم وجور استعانت جويد(1).
حضرت على & در مناسبت ديگرى در استدلال بر اين مطلب كه در ميان مردم به روش اسلام رفتار مى كند فرمود:
(أرأيتم لو انى غبت عن الناس من كان يسير فيهم بهذه السيرة;(1)
آيا شما فكر مى كنيد كه اگر من از ميان مردم غايب شوم, كسى خواهد آمد كه به روش من با آنان رفتار كند؟!)
ابن عباس در نامه اى به امام حسن & نوشت:
(اين را مى دانى كه از آن جهت مردم از پدرت على & روى گردانيدند و به معاويه روى آوردند, كه او همه مردم را برابر مى شمرد و در تقسيم غنيمت ها و در آمدهاى دولتى بين همگان به تساوى رفتار مى كرد و اين عدالت بر مردم گران آمد.)(1)
مردى به ابوعبدالرحمن سلمى گفت:
(تو را به خدا سوگند! چه وقت بغض و دشمنى على را به دل گرفتى؟ آيا آن موقع نبود كه در كوفه مالى را تقسيم كرد و تو و خانواده ات را چيزى نداد؟ گفت: حالا كه مرا سوگند دادى, چرا.)(1)
به هرحال سياست عادلانه على & در تقسيم در آمدها, مهم ترين علتى بود كه مردم با وى به مخالفت برخاستند. در اين مورد, روايات بسيار زياد است.(1)
همين سياست على & در درازمدت, پيامدهاى مثبت بزرگى به دنبال داشت. حتى مى بينيم كه سياهان از محمدبن حنفيه و بنى هاشم طرفدارى و عليه عبداللّه بن زبير قيام مى كنند.
عيسى بن يزيد كنانى گويد:
(شنيدم كه مشايخ مى گويند: آن گاه كه مسأله ابن حنفيه مطرح بود, گروهى از سياهان به طرفدارى از او و عليه ابن زبير در مدينه تجمع كردند. عبداللّه بن عمر يكى از غلامان خود را در ميان آنها ديد كه شمشيرش را از غلاف كشيده است; به او گفت: رباح! غلام گفت: رباح, به خداى سوكند! ما خروج كرده ايم تا شما را از راه باطلى كه در پيش داريد به راه حق خود بازگردانيم, پس عبداللّه گريه اى كرد و گفت: خدايا! اين از گناهان ماست.)(1)
يياران مختار نيز از بردگان و موالى بودند و همين امر موجب گرديد تا اعراب از يارى وى دست بكشند و او را تك و تنها رها كنند.
د) از مسائلى كه موجب گرديد نام و آوازه عده اى شهره آفاق شود و گروهى ديگر به فراموشى سپرده شوند و ذكرى از آنها به ميان نيايد, اين بود كه اعراب از فتوحاتى كه در عهد خلفاى سه گانه (ابوبكر, عمر و عثمان) نصيب آنان شد, در توسعه و رفاه مادى و ارضاى احساسات قومى و گروهى خود, استفاده هاى بسيارى كردند. سياستى در كار بود كه اهتمام زيادى در تحكيم اين اعتقاد داشت كه واليان و امرا باعث اين فتوحات شده اند. علاوه بر سياست تبعيض نژادى, اين مسأله ياد شده نيز به وابستگى و علاقه مردم به حكام و امرا كمك كرد و موجب گرديد تا مردم تداوم حكومت و سلطنت آنان را خواستار باشند و تمايلى براى تغيير نظام حاكم ـ هر چند به مصلحت اصول و ارزش هاى اسلامى باشد ـ از خود نشان ندهند.
به علاوه, خليفه اول و دوم اظهار زهد و روى گردانى از دنيا مى كردند. اين خود موجب شد تا عده اى شهره آفاق گردند و عده اى ديگر به فراموشخانه تاريخ سپرده شوند و ديگر يادى و ذكرى از آن ها بر زبان ها جارى نگردد. اميرالمؤمنين در اشاره به اين مطلب فرمود:
(ان اوّل ما انتقصنا بعده, ابطال حقنا فى الخمس, فلما رق امرنا طمعت رعيان البهم من قريش فينا;(1)
همانا نخستين چيزى كه پس از آن حضرت [يا پس از غصب خلافت] از حقّمان كاسته و ضايع شد, ابطال حق ما در خمس بود. پس چون كار ما سست شد, چوپانانى از قريش در ما طمع ورزيدند.)
در جاى ديگر فرمود:
)ان العرب كرهت امر محمّد ْ و حسدته على ما اتاه اللّه من فضله, واستطالت أيّامه…. حتّى قذفت زوجته, ونفرت به ناقته, مع عظيم احسانه اليها, وجسيم مننه عندها وأجمعت مذكان حيّا على صرف الأمر عن أهل بيته بعد موته.
ولولا ان قريشا جعلت اسمه ذريعة الى الرياسة, وسلما الى العزّ والامرة, لما عبدت اللّه بعد موته يوما واحدا, ولاارتدّت فى حافرتها, وعاد قارحها جذعا, وبازلها بكراً.
ثم فتح اللّه عليها الفتوح. فأثرت بعد الفاقة, وتموّلت بعد الجهد والمخمصة, فحسن فى عيونها من الاسلام ما كان سمجا, وثبت فى قلوب كثير منها من الدين ما كان مضطربا. وقالت: لولا انه حق لما كان كذا….
ثم نسبت تلك الفتوح الى آراء ولاتها, وحسن تدبير الامراء القائمين بها, فتأكد عند النّاس نباهة قوم, وخمول آخرين, فكنا نحن ممن خمل ذكره, وخبت ناره, وانقطع صوته وصيته, حتى اكل الدهر علينا و شرب, ومضت السنون والاحقاب بما فيها, ومات كثير ممن يعرف, ونشأ كثير ممن لايعرف;(1)
اعراب از آنچه كه محمّد ْ آورد ناخشنود بودند و به خاطر فضيلتى كه خدا بدو بخشيده بود, به وى حسد ورزيدند و ايامش را طولانى ديدند و بر آنان سخت گذشت. همسرش را متهم كرده و با فرارى دادن شترى كه بر آن سوار بود, نقشه قتل او را كشيدند, با اين كه به آنان احسان و نيكويى فراوان كرد و حق بزرگى بر گردن آنان داشت. از همان زمانى كه در قيد حيات بود, متفق الرأى شدند تا خلافت را پس از مرگش از اهل بيت به نفع خويش بگردانند.
اگر قريش نام او را دستاويزى براى رسيدن به دنيا و نردبانى براى عزت و سرافرازى و حكومت قرار نمى داد, خداوند را يك روز هم پرستش نمى كرد و خود را در همان چاله اى گرفتار مى كرد كه پيش از اين در آن قرار داشت.
پس از آن خداوند فتوحاتى را نصيبشان كرد و پس از فقر به ثروت و پس از تنگدستى و گرسنگى به مال اندوزى رسيدند. چيزهايى كه از اسلام برايشان خوشايند نبود, در چشمانشان نيك آمد و آنچه كه از دين نزدشان مضطرب و متزلزل بود, در قلبشان جا گرفت و گفتند: اگر اين دين بر حق نبود, چنين وضعى پيش نمى آمد.
سپس اين فتوحات را به آرا و نظر واليان و حسن تدبير فرماندهان خود نسبت دادند; از اين رو گروهى بلند آوازه و گروهى ديگر به فراموشى سپرده شدند. ما از آن گروهى بوديم كه نام و آوازه مان به فراموشى سپرده شد و آتشمان به خاموشى گراييد. نه اسمى از ما باقى ماند و نه شهرتى و به طور كلى از بين رفتيم. روزگار گذشت و ساليان سال با همه فراز و نشيب هايى كه داشت سپرى شد و خيلى از كسانى كه قضايا را مى دانند مردند و بسيارى از كسانى كه چيزى نمى دانستند بزرگ شدند.)
علاوه بر اين, بخشى از سياست نظام حاكم اين بود كه اهل بيت { را نابود سازد و كارى كند كه ديگر احدى از مردم نامى از آنان نبرد. در جنگ صفين, امام حسن و امام حسين } و عبداللّه بن جعفر اقدام به جنگ كردند. در اين موقع اميرالمؤمنين & فرمود كه اگر امويان مى توانستند, از بنى هاشم دمنده آتشى را بر روى زمين باقى نمى گذاشتند.
عمربن عثمان بن عفان به امام حسن & گفت:
(مثل امروز نشنيدم كه پس از قتل خليفه (عثمان) احدى از فرزندان عبدالمطلب بر روى زمين باقى بماند… ننگ و نفرين بر من كه حسن و ساير فرزندان عبدالمطلب كه عثمان را كشتند, زنده باشند و بر روى زمين گام نهند.)
سپس روايت بيان مى كند كه عمروبن عاص و مغيرةبن شعبه, اميرالمؤمنين & را متهم كردند كه مى خواست پيامبر ْ را به قتل رساند و هم او بود كه ابوبكر را مسموم كرد و در قتل عمر وعثمان شركت داشت.(1)
(پس از شهادت اميرالمؤمنين & عدى بن حاتم بر معاويه وارد شد. معاويه در مورد محبت على & ـ كه هنوز روزگار, آن را در دل باقى گذاشته است ـ پرسيد. عدى گفت: هنوز همه محبت و عشق على & در سينه ام جاى دارد و هر گاه ذكرش به ميان مى آيد بر آن افزوده مى شود. معاويه گفت: من چيزى جز از بين بردن ياد او نمى خواهم. عدى گفت: معاويه! دل هاى ما به دست تو نيست.)(1)
عمروبن عاص, وليدبن عقبه و مغيرة بن شعبه وديگران نزد معاويه گرد آمده و به او گفتند:
(حسن ياد پدرش را زنده كرده است. هر چه گفت, مردم او را تصديق كردند و هر فرمانى كه داد, اطاعتش كردند و به دنبالش به راه افتادند و اگر ادامه پيدا كند, عظمت بيشترى به او خواهد داد. سپس از وى درخواست كردند كه حضرت را احضار كند تا او را تحقير كنند...)(1) .
شواهد تاريخى در اين باره بسيار است.
نشانه هاى پيروزى اين سياست در قبال اهل بيت { به زودى نمايان شد. همان طور كه ديديم, عمر پرسيد كه چه كسى را مردم پس از وى خليفه مى دانند, اما در پاسخ, يادى از على & نشنيد.
هـ) استفاده از بعضى از اعتقادات جاهليت و عقايد اهل كتاب, به منظور تثبيت پايه هاى حكومت به نفع غاصبان خلافت و در هم كوبيدن منابع و عوامل گوناگون مخالف و معارض ـ كه ائمه { با تمام توان و قدرت در مقابل اين اعتقادات جبهه گرفته و به تكذيب آن پرداختند ـ به طور مثال, چند نمونه از اين اعتقادات را بر مى شماريم:
ـ تثبيت اعتقاد به لزوم خضوع در مقابل حاكم و سلطان, هر چند ظالم, جبّار و ستمگر باشد.اين عقيده بنابر تصريح انجيل(1), از مسيحيت گرفته شده است. اينان براى تأييد عقيده خود احاديث زيادى از زبان رسول خدا ْ جعل كردند.(1)
ـ اصرار بر اعتقاد به جبر كه از بقاياى عقايد مشركان و اهل كتاب بود;(1) بدين معنا كه مادامى كه انسان بر انجام هرگونه حركتى مجبور و در اتخاذ هر موضعى آلت دست ديگرى است و از خود اراده اى ندارد, هر فعاليتى را كه برضد حاكمان جور انجام دهد, بى ثمر و بيهوده خواهد بود.
ـ با وجود ايمان, معصيت و گناه ضررى ندارد و ايمان عبارت است از اعتقاد قلبى و منافاتى ندارد كه انسان خود را ظاهراً كافر معرفى كند. بدين منظور گفتند:
(ايمان, اعتقاد قلبى است, هر چند كه انسان بدون تقيه اعلان كفر نمايد و بت پرستى پيشه كند, يا در بلاد اسلامى به دين يهوديت و نصرانيت باقى بماند و صليب به گردن آويزد و در بلاد اسلامى اعلان تثليث (عقيده به خدايان سه گانه: اب, ابن و روح القدس) نمايد و بر همين [سيره] باشد تا از دنيا برود.)(1)
هر چند اين اعتقاد مختص فرقه (مرجئه) بود, اما در ميان مردم آن زمان چنين عقيده اى رواج داشت, چرا كه هنوز مذهب اعتقادى اهل سنت شايع و غالب نشده بود.
معناى اين عقيده اين بود كه حكام و سلاطين مؤمن هستند, هر چند جنايات و گناهان بزرگى مرتكب شوند.
مى گويند: يزيدبن عبدالملك در صدد برآمد كه به روش و سيره عمربن عبدالعزيز عمل كند. چهل تن از بزرگان جمع شدند و سوگندها خوردند كه براى خليفه نه حسابى است و نه عذابى;(1) و آن موقع كه وليد از حجاج دعوت كرد تا با وى شراب بنوشد, حجّاج گفت: (اى اميرمؤمنان! حلال همان است كه تو حلال كرده اى.)(1)
حجّاج مدعى است كه از طرف حضرت حق تعالى به او وحى مى شود و جز براساس وحى الهى كارى انجام نمى دهد;(1) همين طور مدعى است كه به خليفه هم وحى مى شود.(1)
و) سياست حاكمان اين بود كه هر طور شده از احترام و قداست رسول اكرم ْ در نزد مسلمين بكاهند و خليفه را بر حضرتش برترى دهند و حتى حضرت را عارى از عصمت جلوه داده و وانمود كنند كه معصوم نبوده است. تا جايى كه قريش ـ در حيات رسول اكرم ْ ـ در تلاش براى منع عبداللّه بن عمروبن عاص از نوشتن احاديث رسول اكرم ْ گفتند: او بشرى است كه خشنود مى شود و غضب و خشم مى گيرد(1). كوشيدند تا از نام گذارى كودكان به نام مبارك حضرت جلوگيرى كنند و تا حدودى در اين كار توفيق يافتند.(1)
معاويه نيز افسوس مى خورد كه اسم پيامبر در اذان بيان مى شود و سوگند ياد كرد كه آن را از بين ببرد(1).
از اين گونه وقايع, شواهد زيادى در تاريخ وجود دارد كه ما تعدادى را در پيشگفتار كتاب خود, الصحيح من سيرة النبى الأعظم ْ آورده ايم. هر كس خواست, بدان مراجعه كند.
شايد هدفشان از امور ياد شده اين بود كه ميدان را براى كارهاى خلاف و ناشايستى كه ممكن بود از سوى هيأت حاكمه سرزند, باز كرده و اقوال و مواضع منفى حضرت را در قبال بعضى از اركان آن يا كسانى كه هيأت حاكمه آنان را براى برعهده گرفتن مناصب مهم حكومتى در آينده آماده مى كرد, كم اهميت جلوه داده و اثر آن اقوال را نابود سازند; و از سوى ديگر, مواضع مثبت حضرت را در قبال مخالفان هيأت حاكمه يا كسانى كه به ديده رقيب به آنان مى نگريستند, بى ارزش و كم اهميت سازند.
ز) اعتقاد به جواز توليت و رهبرى مفضول با بودن فاضل, از ديگر رشته ها و فروع اين سياست شوم بود. اين اعتقاد ابوبكر بود(1) كه بعدها به عنوان عقيده معتزله مطرح شد. آن گاه كه همه تلاش هاى آنان در جهت رفعت شأن خلفاى غاصبِ حق على & خنثى شد و كوشش هاى آنان در پايين آوردن مقام و منزلت على & و جعل احاديث باطل در مذمّت وى, و تلاش آنان در جهت به فراموشى سپردن فضائل و كرامات على & از سوى مردم با شكست مواجه گرديد.(1) آن موقع همه بافته هاى خود را پنبه ديدند و تمام تلاشهاى ناجوانمردانه خود را بر باد رفته.
ح) سياست تجهيل كه از طرف حاكمان ناشايست درباره امت مسلمان, خصوصاً مردم شام اعمال مى شد. تنها كافى است كه بدانيم, شخصى از يكى از رهبران و صاحب نظران و انديشمندان شام پرسيد: اين ابوتراب كه امام مسجد بالاى منبر او را لعن مى كند كيست؟ در پاسخ گفت: فكر مى كنم يكى از دزدان و راهزنان فتنه گر باشد.(1)
در جنگ صفين, هاشم مرقال از يكى از سپاهيان معاويه پرسيد كه چرا در جنگ شركت كرده اى؟ گفت: به من خبر داده اند كه على نماز نمى خواند.(1)
به معاويه خبر رسيد كه عده اى از اهالى شام با مالك اشتر و دوستانش مى نشينند و به بحث و استفاضه مى پردازند. به عثمان نوشت:
(كسانى را پيش من فرستاده اى كه شهر و ديار خود را فاسد كرده و شورانده اند. خاطرم هيچ آسوده نيست كه مردمِ تحت فرمانم را به نافرمانى واندارند و چيزهايى به آنها نياموزند كه هنوز نمى دانند و در نتيجه به افراد ياغى و سركش تبديل شوند و امنيت موجود, جاى خود را به شورش بدهد.)(1)
ييكى از اهالى حمص, عثمان را نصيحت كرد و گفت:
(مؤمن را به ايمانش وامگذار! بلكه او را مالى ده كه او را به صلاح دارد (بتواند مخارجش را برآورده كند); امين را بر امانت وامگذار! بلكه او را در كار خويش مورد بازخواست قرار ده! و بيمار را پيش سالم نفرست تا او را سلامت بخشد, بسا خدا به بيمار شفا دهد, اما بيمار, سالم را عليل گرداند. عثمان به او گفت: تو جز خير مرا نمى خواهى, و بر اثر اين نصيحت, زيدبن صوحان و دوستانش را بازگردانيد.)(1)
جمعى از فرماندهان لشكرى و كشورى شام در برابر سفّاح (سرسلسله عباسيان) سوگند ياد كردند كه تا زمانى كه مروان كشته شد, نزديكانى براى پيامبر يا اهل بيتى كه از او ارث ببرند, جز بنى اميه سراغ نداشته اند.
آن طور كه مى گويند: مردم شام پذيرفتند كه معاويه در راه صفين, نماز جمعه را در روز چهارشنبه اقامه كند.(1)
در وصيت معاويه به يزيد آمده:
(به اهل شام توجه كن! اينان رازدار تو باشند. هرگاه دشمنان تو سر بلند كنند و تو را نگران سازند, از اهل شام يارى بخواه, و اگر دشمن را شكست دادند, باز آنان را به محل خود برگردان! زيرا اگر در بلاد ديگر اقامت كنند, اخلاقشان تغيير كند.)(1)
آن گاه كه ابوذر در مقابل طغيان معاويه و تصاحب اموال مسلمانان در شام ايستاد, حبيب بن مسلمه به معاويه گفت:
(ابوذر نظر مردم را درباره شما تباه نموده, اگر نيازى به آن دارى, مردم را درياب!)(1)
بر حسب يك متن ديگر گفت:
(ابوذر با اين سخنان خود, نظر مردم را در باره تو خراب نموده و آنان را عليه تو مى شوراند. پس معاويه اين مطلب را به عثمان نوشت. عثمان در پاسخ نگاشت: او را به سوى من گسيل دار! چون ابوذر به مدينه رسيد, عثمان او را به ربذه تبعيد كرد.)(1)
آن گاه كه اهالى مصر به مدينه آمدند تا از عمر درباره علت عمل نكردن به بعضى از احكام قرآن از او بازخواست كنند, در پاسخ گفت:
(مادر عمر در عزايش گريه كند, آيا او را وادار مى كنيد كه مردم را براساس كتاب خدا به پاى دارد و حال اين كه خداى ما مى دانست ما گناهانى خواهيم داشت؟ وى آن گاه اين آيه را تلاوت كرد:
(اِنْ تَجْتَنِبُوا كبائر ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُـكَفِّر عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَنُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَريماَ;
اگر از گناهان بزرگى كه شما را از آن نهى كرده ايم دورى گزينيد, ما از گناهان ديگر شما در مى گذريم و شما را به مقامى بلند و نيكو مى رسانيم.)
آيا مردم مدينه مى دانند كه براى چه آمده ايد؟ گفتند: نه. گفت: اگر مى دانستند كه براى چه آمده ايد, شما را چنان عقوبت مى كردم كه ديگران عبرت بگيرند.
عمر وقتى اين مطلب را به آنان گفت كه از آنان اقرار گرفت كه نه قرآن را حفظ دارند و نه الفاظ آن را و نه رواياتى را كه درباره قرآن وارد شده مى دانند.)(1)
پس از سخنانى كه بين معاويه و عكرشه (دختر اطرش بن رواحه) ردوبدل شد, معاويه بدو گفت:
(هيهات اى مردم عراق! على بن ابى طالب شما را بيدار كرده است. ما قدرت تحمل شما را نداريم.)(1)
سپس دستور داد تا صدقات آنان را به خودشان برگردانند و با وى به انصاف رفتار كنند.
جاى بسى شگفتى است كه مى بينيم عمربن خطاب اصرار فراوانى دارد كه همدانى ها به شام نروند و مى بايست به عراق عزيمت كنند!(1) همين مطلب درباره قبيله بجيله نيز اتفاق افتاد.(1)
آن گاه كه سليمان بن عبدالملك به پدرش گفت كه مى خواهد كتابى در سيره و جنگ هاى پيامبر ْ و مقام و منزلت انصار در عقبه اول و دوم بنويسد, عبدالملك گفت: (چه لزومى دارد كتابى بنويسى كه در آن فضيلتى براى ما نباشد و چيزهايى را به مردم شام بياموزى كه نمى خواهيم آن را بدانند؟) بعداً سليمان به او خبر داد كه آنچه را نوشته بود پاره كرده است. عبدالملك گفت: كار درستى كردى.(1)
آن گاه كه از معاويه خواستند از سب و لعن على دست بردارد, گفت: (به خدا سوگند! از اين كار دست برندارم تا بر آن, كودكانْ بزرگ شوند و بزرگانْ پير. واحدى از مردم فضيلتى براى على بر زبان نياورد.)(1)
على & نامه اى به معاويه نوشت كه در آن آمده بود:
محمّد النّبى أخى وصهري وحمزة سيّد الشهداء عمّى
(محمد, پيغمبر خدا, برادر و پدر زن من است و حمزه سيدالشهدا عموى من.)
معاويه گفت: (آن را پنهان كنيد! تا مردم شام آن را نخوانند, مبادا به على متمايل شوند.(1)
در اين زمينه به سخنان مدائنى ـ كه بسيار مهم است - مراجعه كنيد.(1)
اميرالمؤمنين على & با تمام نيرو و توان خويش, در جهت نشر معارف اسلامى در ميان مردم و نجات آنان از ظلمات جهل به سوى نور علم كوشيد. آن حضرت فرمود:
(وركزت فيكم رأية الايمان ووقفتكم على معالم الحلال والحرام;(1)
و پرچم ايمان را در ميان شما استوار ساختم [تا گمراه نشويد] و شما را بر نشانه هاى حلال و حرام واقف ساختم.)
اين جداى از شعور و بينش سياسى است كه آن حضرت و فرزندانش در نشر آن همت گماشتند.
ط) برنامه دقيق و حساب شده اى طرح كردند كه مى توانست امت را از اطلاع بر بسيارى از راهنمايى ها و اقوال و موضع گيرى هاى پيامبر عظيم الشأن اسلام محروم گرداند. اين برنامه خطرناك در قالب منع نقل احاديث پيامبر به طور مطلق و يا براساس بيّنه, ظهور يافت و حتى با ضرب و حبس و تهديد به قتل, از نقل آن جلوگيرى كردند; سپس كتابت احاديث نبوى را ممنوع كرده و هر چه را توانستند, در عرض يك ماه از آنچه كه صحابه نوشته بودند جمع آورى كرده و سوزاندند.(1)
در مرحله بعدى, قصه پردازان را به نقل اسرائيليات تشويق كردند و احاديث فراوانى در تأييد آن ساختند.(1) آن گاه به افراد معينى اجازه دادند كه روايت نقل كنند.(1) و حتى ابوموسى هم از نقل حديث پيامبر ْ خوددارى كرد, تا نظر جديد خليفه دوم را در اين باره بداند.(1)
به علاوه, بزرگان صحابه را در مدينه حبس كردند و آنان را از رسيدن به مناصب مهم محروم كردند, تا مبادا به نشر احاديث پرداخته و از اين راه, خلافت را از آنان گرفته و به قبضه خود درآورند.(1) سپس مقرر كردند كه تنها امرا و حاكمان, حق فتوا دارند. روايت كردند كه رسول خدا ْ فرموده است! (براى مرد مؤمن با ايمان در امارت خيرى نيست.)(1)
حذيفه به عمر گفت: تو از افراد فاجر كمك مى گيرى. عمر گفت: من به آنان پست و مقام مى دهم تا از نيروى آنان استفاده كنم و در ضمن مراقبشان هم هستم.
عمر گفت: اهالى كوفه بر من چيره شده اند, فرد مؤمنى را بر آنان مى گمارم, قدرت و توان كارى ندارد; انسان فاجرى را به كار مى گمارم, فسق و فجور مى كند.(1)
بدين گونه كسانى كه اجازه فتوا و روايت از پيامبر ْ و بنى اسرائيل داشتند, فرصت يافتند تا آنچه مى خواهند به امت تزريق كنند و ملّت مسلمان را با افكار و معارف, اقوال و مواضع حقيقى يا ساختگى خود دمساز كنند, و نيز به تحريف و حتى نابودى بسيارى از حقايقى بپردازند كه آن را مخالف اهداف خويش مى ديدند. آن طور كه متون بسيارى تأكيد دارد, بخش معظم نشانه هاى دين از بين رفت و احكام شريعت مقدس محمدى محو و نابود گرديد.(1)
مى گويند: بيش از پانصد حديث در اصول احكام و همين اندازه در اصول سنن به امت اسلامى نرسيد.(1) اين امر موجب شد تا پرده سنگينى از شك و ترديد بر ده ها و بلكه صدها هزار و حتى ميليون ها(1) حديث ـ كه مى گفتند: نزد حافظان است يا هنوز هم در ميان كتاب ها محفوظ است ـ كشيده شود.
از اين رو مى بينيم كه به كذب و ساختگى بودن ده ها و بلكه صدها هزار حديث حكم مى كنند.(1) جهل و نادانى مردم به جايى رسيد كه يك سپاه كامل نمى دانستند اگر كسى مُحدِث نشود, نبايد دوباره وضو بگيرد و وضويش نقض نشده است!
(ابوموسى به منادى فرمان داد كه فرياد برآرد: بدانيد كه جز بر كسى كه محدث شده, بر فرد ديگرى وضو واجب نيست. راوى گويد: نزديك بود علم از بين برود و جهل و نادانى جاى آن را بگيرد و انسان از نادانى, مادرش را با شمشير بكشد.)(1) حتى (بسيارى از صحابه موافقت كردند كه بسيارى از نصوص را رها كنند, زيرا مصلحت خود را در آن ديدند.)(1)
ابن ابى الحديد معتزلى درباره على & مى گويد:
(دشمنانش گفتند: او اهل رأى و نظر نيست, زيرا وى به شرع مقدس اسلام مقيد بود و خلاف آن را روا نمى دانست و به چيزى كه دين تحريم مى كرد, عمل نمى كرد. خودش گفته است: اگر دين و تقوا جلوى مرا نمى گرفت, من زيرك ترين عرب بودم, اما خلفاى ديگر بر اساس مصلحت خود و موافق خواسته هاى درونى خويش عمل مى كردند, خواه مطابق احكام شرع باشد و خواه نباشد. ترديدى نيست كه هر كس براساس اجتهاد خود عمل كند و به معيارها و ضوابطى پاى بند نباشد كه مانع از انجام كارهايى مى شود كه آن را به مصلحت خود مى بيند, احوال دنيوى او به سامان نزديكتر است, و هر كس خلاف اين باشد, اوضاع او به آشفتگى و گسيختگى نزديكتر.)(1)
شايد موضعى كه عمر در قبال مصرى هاى معترض اتخاذ كرد, به همين امر اشاره داشته باشد. همين طور (بسيارى از فقها قياس را بر نص ترجيح دادند, تا جايى كه شريعت اسلامى دگرگون شد و اصحاب قياس, شريعت جديدى آوردند.)(1)
ابوايوب انصارى نيز جرأت نداشت به سنّت رسول خدا عمل كند, زيرا عمر هر كس را كه به سنّت رسول خدا ْ عمل مى كرد. مورد ضرب و شتم قرار مى داد.(1)
مالك بن انس در مورد مسلمانان خارج از مدينه تصريح مى كند: (درباره مردم خارج از مدينه براساس احكام صادره از سوى شاهان عمل مى شود.)(1)
درباره اصرار خلفا و ديگران, از قبيل مروان حكم و حجّاج بن يوسف در مخالفت با احكام پيامبر اكرم ْ در آينده مطالب بيشترى بيان خواهيم كرد.
حكّام و امرايى كه از طرف خليفه دوم, تنها به آنان اجازه فتوا داده شد, فرصت يافتند تا ندانسته و بلكه دانسته و آگاهانه مخالف روايات سرور جهانيان, رسول اكرم ْ فتوا دهند, زيرا از غائله اعتراض كسانى كه حق را مى دانستند در امان بوده و از آشكار شدن آن براى ديگران كه چيزى از حق نمى دانستند, هراسى نداشتند, و اگر واقع مطلب روشن مى شد, از مقام و منزلت آنان كاسته و مركزيتشان در موضع ضعف قرار مى گرفت و احكام و دستورات صادره از سوى آنان كارآيى كمترى مى داشت, و آنان چنين چيزى را خوش نداشتند. همين طور زمينه را آماده ساختند تا هر كس هر چه مى خواهد ادعا كند و در تأييد و تأكيد و يا تكذيب و تنفيد آن, احاديث مناسبى جعل نمايد.
از اين غائله نيز در امان بودند كه مبادا بسيارى از اقوال و افعال و مواضع رسول اكرم ْ و وقايع ثابتى كه به مركزيت و شخصيت كسانى ضربه مى زند كه مى خواهند آنان را بالا ببرند و در جهت اعتلاى مقام و منزلت آنان كوشش مى كردند, آشكار شود. فضائل و جايگاه و منزلت اهل بيت و خصوصاً سرور و بزرگشان اميرالمؤمنين على & و افرادى كه براساس افكار آگاه و وجدان هاى بيدار با حضرت و اهل بيت در ارتباط بودند و هوادارشان, و يا نظرى مثبت و حقيقى درباره آنان داشتند مطرح نمى شد.
به علاوه, اين سياست در قبال حديث و سنّت رسول اكرم ْ با آراى بعضى از فرقه هاى يهودى ـ كه پيروان آنان نفوذ فراوانى در دربار حاكمان آن زمان داشتند ـ كاملاً هماهنگ و منسجم بود.(1)

سفارش على &
على & و شيعيانش و نيز ديگر افراد آگاه و دورانديش امت اسلامى در مقابل اين توطئه پليد, با صلابت و استوارى هرچه تمام جبهه گرفتند. آن گاه كه عبدالرحمن بن عوف در نشست شورا خلافت را بر حضرت عرضه داشت, مشروط بر اين كه به سيره شيخين رفتار كند, امام آن را نپذيرفت و شديداً رد كرد. حضرت, قصه پردازانِ معركه گير را از مساجد بيرون راند و منع تحميلى نقل احاديث پيامبر ْ را لغو كرد.(1)
روايت كرده اند كه امام فرمود: (قيّدوا العلم, قيدوا العلم),(1) و اين جمله را دو بار تكرار كرد.
همچنين روزى فرمود:
(من يشترى منّا علماً بدرهم؟;
كيست كه علم و دانش زيادى از ما به يك درهم بخرد؟)
حارث اعور مى گويد: (من رفتم و چند صفحه به يك درهم خريدم و آوردم). در بعضى متون دارد: (حارث چند صفحه به يك درهم خريد و آن را به نزد على & آورد; پس على & دانش زيادى برايش نوشت.)(1)
على & فرمود:
(تزاوروا وتذاكروا الحديث ولاتتركوه يدرس;(1)
همديگر را زيارت كنيد و درباره حديث با هم به مذاكره بپردازيد و نگذاريد كه حديث مندرس شود!)
همچنين فرمود:
(اذا كتبتم الحديث فاكتبوه باسناده, فان يك حقاً كنتم شركاء فى الاجر, وان يك باطلاً كان وزره عليه;(1)
هرگاه حديث را مى نويسيد, حتماً سندش را هم ذكر نماييد! اگر حق بود, شما هم در اجر و پاداش آن شريك هستيد و اگر باطل بود, مسؤوليتش بر عهده گوينده اش است و بر شما چيزى نيست.)
در اين باره از اميرالمؤمنين & روايات زيادى نقل شده است.(1)

وصيّت امام حسن &
درباره اقدامات امام حسن & براى نابود ساختن اين توطئه پليد, در قبال علم و حديث و نيز درهم شكستن اين طوق تحميلى, يك متن تاريخى مى گويد: حسن بن على فرزندان خود و برادرش را جمع كرد و گفت:
(يا بنيّ, وبنى اخى, انكم صغار قوم يوشك أن تكونوا كبار آخرين فتعلموا العلم فمن لم يستطع منكم أن يرويه, فليكتبه وليضعه فى بيته(1);
اى فرزندان و برادرزادگانم, امروز شما كودكان قومى هستيد كه به زودى بزرگان نسل بعدى خواهيد بود; پس دانش بياموزيد و هركدام از شما نمى تواند روايت نقل كند, آن را بنويسد و در خانه اش نگه دارد.)
خطيب, قريب به همين مضمون از حسين بن على } روايتى نقل كرده و مى گويد: (جمعى گفته اند: حسين بن على. به نظر ما ـ همان طور كه در ابتدا بيان شد ـ حسن درست است; واللّه اعلم.)(1)
ما در اين جا در صدد بيان تفصيلى اين مطلب نيستيم. از خدا مى خواهم كه در فرصت ديگرى, توفيق انجام اين پژوهش را به ما عطا كند; ان شاء اللّه.

تشريع كنندگان جديد, يا پيغمبران كوچك
گفتيم: سياست نظام حاكم اقتضا مى كرد كه از ارزش و احترام پيامبر ْ در نظر امت كاسته شود و گروهى مورد تكريم و ستايش قرار گيرند و گروهى ديگر به فراموشى سپرده شوند. آن گاه كه نياز جامعه, احكام اسلامى و تعاليم دينى بيشترى را مى طلبيد, طبيعى است كه اقوال صحابه و خصوصاً خليفه اول و دوم, در رديف سنت پيامبر ْ و حتى بالاتر از آن مطرح شود. حكّام غاصب ـ براى رسيدن به مقاصدى كه داشتند ـ خود بدين امر كمك كردند. به عنوان نمونه اى دالّ بر مدّعا و دالّ بر نقشه هاى حكّام در اين باره, علاوه بر گفته عمر كه گفت: (انا زميل محمد; من هم رديف محمد هستم), به موارد ذيل اشاره مى كنيم:
1. شهاب هيثمى در شرح همزيه, در شرح گفته بوصيرى درباره صحابه كه: (تمامى آنها نسبت به احكام الهى, صاحب نظر و مجتهد هستند), مى گويد: يعنى خطا نمى كنند.(1)
2. شافعى گفت:
(نمى توانى حكمى را بيان كنى, مگر براساس يك اصل فقهى يا قياس بريك اصل. اصل عبارت است از: كتاب يا سنّت يا گفتار بعضى از اصحاب رسول خدا ْ و يا اجماع مردم.)(1)
3. بعضى درباره شافعيه مى گويند:
(جاى تعجب است كه برخى از اينان, مخالفت با شافعى را در يك مسأله به خاطر نص ديگرى از وى كه مخالف با نص دومى است اجازه مى دهند, اما مخالفت با وى را به خاطر نص رسول خدا ْ جايز نمى دانند.)(1)
4. ابوزهره راجع به فتاوى صحابه مى گويد:
(… مالك به اعتبار اين كه فتواى صحابه جزء سنت است, به آن عمل مى كرد و اگر احاديث نبوى با فتواى يكى از آنان تعارض مى داشت, قواعد و احكام باب تعارض را اجرا مى كرد; اين عمل مالك تمامى احاديث پيامبر, حتى احاديث صحيح را در بر مى گرفت.)(1)
بد نيست به سخنان شوكانى در اين زمينه رجوع كنيد.(1)
5. بعضى از مؤلفان اصول, در كتاب خود بابى گشوده اند تحت عنوان: (اقوال صحابه در مسائلى كه مى توان در آن نظر داد, نسبت به اقوال ديگران به سنّت ملحق است. گفته شده: اين مطلب, مختص قول ابوبكر و عمر است.)(1)
6. آن گاه كه عمر را از قضاوت پيامبر ْ, در مورد زنى كه زن ديگرى را به ضرب چوبى كشته بود, با خبر كردند, (تكبير گفت و براساس آن قضاوت نمود و گفت: اگر اين را نشينده بودم, در باره اش حكم ديگرى مى كردم.)(1)
7. على رغم اين كه عمر را از فرموده پيامبر اكرم ْ در مورد زنى كه بعد از افاضه, حيض مى شود خبر دادند, بر نظر خويش اصرار ورزيد.(1)
8. در داستان كنيه گذارى به ابوعيسى, على رغم اين كه به عمر خبر دادند كه پيامبر ْ اجازه داده و خودش نيز آنان را تصديق مى كرد, نه تنها از رأى خود برنگشت, بلكه اين عمل را گناه بخشوده رسول خدا ْ خواند.(1)
9. عمربن عبدالعزيز گفت: (آگاه باشيد! آنچه ابوبكر و عمر سنّت كرده اند, دين است; ما به آن عمل كرده و مردم را به انجام آن دعوت مى كنيم.) متقى هندى اضافه, كرده: (آنچه را ديگران سنت كرده اند, به خدا واگذار مى كنيم.)(1)
در كنزالعمال دارد: (فتواى عمر سنت است.)
10. در حادثه ديگرى عمر از مخالفت با پيامبر اكرم ْ برنگشت, تا اين كه مردى به اين آيه شريفه استدلال كرد:
(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ أُسْوَة.)(1)
11. روايت! كرده اند كه پيامبر ْ فرمود: (بر شما باد عمل به سنّت من و سنّت خلفاى راشدين!)(1) شافعى در حجّيت اقوال ابوبكر و عمر, به اين روايت استدلال كرده است.
12. عثمان بن عفّان گويد: (سنت, تنها سنت رسول خدا ْ و سنت دو يارش (ابوبكر و عمر) است!)(1)
13. عبدالرحمن بن عوف بر اميرالمؤمنين عرضه داشت: با تو بيعت مى كنم كه به سنت پيامبر ْ و سيرت شيخين, ابوبكر و عمر, عمل كنى. حضرت از پذيرش آن سرباز زد, اما عثمان پذيرفت و درنتيجه خلافت را به دست گرفت و از شورا پيروز در آمد.
14. آن گاه كه براى خلافت با عثمان بيعت كردند, خطبه اى خواند و گفت: (پس از عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر ْ, سه حق برگردن من داريد: پيروى از كسانى كه قبل از من بودند, در آنچه بر آن اجماع داريد و آن را سنت قرار داده ايد, و عمل به آنچه كه شما سنت نكرده ايد, اما مردم خيّر آن را با مشورت با بزرگان شما سنت قرار مى دهند.)(1)
15. امويان اصرار داشتند كه معاويه در منا نماز عثمان را بخواند. عثمان نماز را تمام به جاى آورده بود. با اين كه خود معترف بودند كه پيامبر ْ در منا نماز را قصر به جاى مى آورد, از تداوم آن جلوگيرى كردند.
عثمان خودش نيز در مقابل سنت رسول خدا ْ بر تحقق يافتن رأى و نظر خويش اصرار داشت و مى گفت: (اين انديشه اى است كه به ذهنم رسيده است.)(1)
عثمان از اميرالمؤمنين & خواست كه در منا نماز را اقامه كند. حضرت از پذيرش آن سرباز زد, مگر اين كه نماز رسول خدا ْ را اقامه كند, اما عثمان نپذيرفت و حضرت نماز را اقامه نكرد. (از آن پس حكام و امرا در منا نماز عثمان را اقامه مى كردند!)(1)
16. ربيعة بن شداد راضى نشد با على & بر كتاب خدا و سنت رسول اكرم ْ بيعت كند, بلكه گفت: با تو بر سنت ابوبكر و عمر بيعت مى كنم. امام به او فرمود:
(ويلك, لو أنّ ابابكر و عمر عملا بغير كتاب اللّه و سنة رسوله لم يكونا على شىء;(1)
واى برتو! اگر ابوبكر و عمر برخلاف كتاب خدا و سنت رسول اكرم ْ عمل كرده باشند, ارزشى ندارند.)
17. معاويه به نظر خويش اصرار ورزيد و حكم پيامبر اكرم ْ را با صراحت رد كرد.(1)
18. آن گاه كه ابودرداء مخالفت خود را با بعضى از كارهاى خلاف و ناشايست معاويه اعلام كرد و گفت كه پيامبر ْ از اين اعمال نهى كرده, معاويه گفت: من در انجام آن اشكالى نمى بينم.(1)
19. عطا در مورد عُمري§ به قضاوت رسول خدا ْ استدلال كرد. مردى ـ كه به تصريح برخى از روايات, زهرى بوده ـ اعتراض كرد: (اما عبدالملك بن مروان به آن حكم نكرد), يا گفت: (خلفا بدان قضاوت نمى كنند). عطا گفت: (بلكه عبدالملك در مورد بنى فلان براساس آن قضاوت كرد.)(1)
20. كسى به مروان اعتراض كرد كه چرا منبر را بيرون برده است, در حالى كه كسى از پيشينيان آن را بيرون نمى برد, و چرا قبل از نماز خطبه را شروع و در اثناى آن جلوس كرده است؟ مروان به او گفت: (آن سنت متروك شده است.)(1)
21. كار به جايى رسيد كه بعضى مدّعى شدند: هر كس با حجّاج مخالفت كند, با اسلام مخالفت كرده است.(1)
همچنين مطالبى از اين قبيل كه فعلاً مجال تتبع آن نيست.(1)
از طرف ديگر ادعا كردند: بر خليفه وحى نازل مى شود, خليفه از پيامبر اكرم ْ افضل است, بر حجاج و خلفا وحى نازل مى شود و….
چه راست فرمود اميرالمؤمنين & آن گاه كه در نامه خود به مالك اشتر نوشت:
(فانّ هذا الدين قد كان أسيراً فى أيدى الأشرار, يعمل فيه بالهوى, تطلب به الدنيا;(1)
اين دين در دست بدكرداران گرفتار بود, در آن, برپايه هوا و خواهش نفس كار مى كردند و به نام دين, دنيا را مى خوردند.)

مبارزه ائمه { با توطئه شوم
روش هايى را كه پيشوايان ما در راه مبارزه با اين توطئه شوم و پليد در پيش گرفتند, بسيار متنوع و خيلى زياد است. ما در اين جا تا حدودى از اين موضوع بحث خواهيم كرد كه به مواضع امام حسن & مربوط مى شود..
در مباحث قبلى, مطالبى راجع به موضع گيرى هاى ائمه { در قبال تبعيض نژادى و نيز گوشه هايى از مواضع اميرالمؤمنين و ديگر ائمه { و از جمله امام حسن & ـ درباره مسأله نقل احاديث و اخبار رسول خدا ْ ـ از نظرتان گذشت.
از آن جايى كه در چنين فرصت كوتاهى نمى توانيم همه مسائل را درباره مواضع ائمه { به منظور از بين بردن اين توطئه, مورد بحث و بررسى قرار دهيم و چنين امرى تأليف جداگانه اى در چندين مجلد مى طلبد, و نيز از آن جايى كه مهم ترين عنصرى كه هدف اين توطئه قرار گرفته, عنصر امامت و خلافت و نيز احقيّت ائمه { به خلافت است و به موضع گيرى صحيح در قبال آن مربوط مى شود و ديگر مسأله قابل ذكر و با اهميتى در اين باره باقى نمى ماند, بدين منظور در اين جا تنها به اشاره اى مختصر به گوشه هايى از موضع گيرى هاى ائمه { بالأخص امام مجتبى & اكتفا خواهيم كرد.
پيامدهاى خطرناكى كه چنين سياستى ـ كه گوشه هايى از بعضى رشته ها و فقرات آن به طور گذرا و سريع گذشت ـ در آينده به دنبال خواهد داشت, بر كسى پوشيده نيست, حال فرق نمى كند كه اين خطرها بر پيكر اسلام وارد آيد, يا مسلمين را هدف حمله هاى خود قرار دهد; نيز, در حال حاضر به وقوع پيوندد, يا در آينده و بلكه خطرهاى آينده عظيم تر و سخت تر است. پيامبر اكرم ْ در حديث معروفى فرمود: (در هر نسلى افراد عادل و شايسته اى هستند كه تحريف غلات و منحرفان را از اسلام دور كنند.)
ائمه { به ما نشان داده اند كه همواره از نزديك, حوادث را زير نظر داشته و مسائل را به دقت دنبال مى كنند و همواره در عمق جريانات به سر مى برند, تا جايى كه هر كس در تاريخ مطالعاتى داشته باشد, به خوبى در مى يابد كه مسائل اهل بيت { به طور عام و مسأله امامت و حقانيت آنان بر خلاف به طور خاص, همواره پويايى و عمق خود را در وجدان و شعور امت اسلامى حفظ كرده است و هرگونه نزاع و درگيرى در جامعه, به طور مستقيم يا غير مستقيم, با مسأله امامت ارتباط دارد. شهرستانى با صراحت مى گويد:
(واعظم خلاف بين الأمة خلاف الامامة, اذ ما سلّ سيف فى الاسلام على قاعدة دينية مثل ما سلّ على الامامة فى كل زمان;(1)
بزرگ ترين اختلاف در ميان امت مسلمان, اختلاف بر سر امامت بود. چرا كه در هيچ عصرى در اسلام به خاطر يك قاعده دينى شمشيرى چون شمشيرى كه به خاطر امامت كشيده شد, از غلاف بيرون نيامد.)
همان طور كه ديديم, اين نقشه شيطانى ـ كه بدان اشاره شد ـ در درجه اول امامت را هدف قرار داده بود. دشمنان دريافته بودند كه امامت, خطرهاى بزرگى را در درازمدت برايشان به دنبال خواهد داشت و تمامى نقشه هاى آنان را يكى پس از ديگرى نقش بر آب خواهد كرد.
از سوى ديگر, ملاحظه مى شود كه ائمه { همواره در صحنه حضور دارند و با دقت و آگاهى كامل, حوادث را دنبال مى كنند و مسؤوليت الهى و انسانى خود را در قبال سياستى كه كيان اسلام و سرنوشت مسلمين را در درازمدت تهديد مى كند, به خوبى حسّ مى كنند. براى همين بود كه راهى جز مقابله با اين سياست و تلاش براى نابودى آن در پيش نگرفتند. امامان اين كار را يك واجب شرعى و مسؤوليت الهى مى دانستند كه به هيچ وجه نمى توان در آن كوتاهى و سهل انگارى كرد و در اين باره شك و ترديد به خود راه داد. به تعبير بنده شايسته خدا, حجربن عدى كندى:
(ان هذا الامر لايصلح اü فى آل على بن ابى طالب.)(1)
تمامى اين فداكارى ها بدين خاطر بود كه به نظر ائمه { مسأله امامت, مسأله اصلى اسلام بوده. براساس اعتقاد به اين اصل است كه مسير انسان و خط فكرى, سياسى و حتى اجتماعى اش در زندگى مشخص مى گردد. پس سنگ زيرين و اساسى همه مفاهيم و اعتقادات و مسائلى كه به آنها اعتقاد و ايمان دارد و موضعى كه اتخاذ مى كند و سرانجامى كه به آن منتهى مى شود, (اعتقاد به امامت) است. بر اين اساس است كه ـ بنابرتعبير امام حسين(1) & به هنگام به خاك سپارى برادرش امام مجتبى & ـ ائمه { مى توانند عنصر مثبت و سازنده تقيه را به خدمت گيرند و براى دفع گروه باطل گرايان, با تفكرى ژرف و مبارزه اى درونى راه خدا را انتخاب كنند.(1)
امامان { در همه مسائل جز امامت و مسائل آن, از عنصر سازنده تقيه استفاده كردند, زيرا به خوبى مى دانستند كه تقيه همه مسائل را مى تواند حفظ كند, مگر امامت و احقيت آنان به خلافت را كه ممكن است موجب تضييع و نابودى آن گردد.
از اين رو به منظور دفع خطرى كه كيان اسلام و اساس آن را تهديد مى كرد, ضرورت داشت كه جان خود را فدا نمايند و به خطرات و مشكلات تن در دهند, تا (يُحِقُّ اللّهُ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَلَوْكَرِهَ الْمُجْرِمُونَ.).(1)
موضع امام كاظم & در قبال هارون الرشيد در كنار قبر رسول خدا ْ تنها يكى از شواهد زيادى است كه مى توان در اين باره ذكر كرد. موضوع از اين قرار بود كه هارون در كنار قبر پيامبر ْ حضور يافت و براى اين كه وانمود كند خلافتش به خاطر ارتباط نسبى با پيامبر ْ ـ چون پسر عموى حضرت بود ـ شرعى و قانونى است, عرضه داشت: (السّلام عليك يا ابن عم). امام كاظم & در مقابل فرمود: (السلام عليك يا ابة). آرى همين موضع امام, موجب دست گيرى و زندانى شدن حضرت گرديد. امام در زندان, شكنجه ها شد و با صبر و پايدارى و در حال توكل به خداى خويش به شهادت رسيد.
حتى آن موقع كه امام حسن & براى اطاعت امر خدا در گروه باطل گرايان و در موقعيت تقيه, ناچار شد با معاويه صلح كند, با تفكرى عميق و انديشه اى ژرف آن را برگزيد و كوشيد تا نه از مسأله امامت دست بردارد ـ اگر چه ابن قتيبه چنين نظرى دارد ـ و نه خلافت را به فراموشى سپارد ـ آن طور كه ديگران گمان كرده اند ـ بلكه از حكومت ظاهرى كناره گيرى كرد.(1) منظور معاويه از (امر), امارت و پادشاهى بود; چرا كه او نجنگيده بود تا روزه بگيرند و نماز بخوانند, (بلكه جنگيد تا بر آنان حكومت كند و زمام امور را به دست گيرد.)(1)
معاويه پس از صلح با امام حسن & گفت: (رضينا بها ملكا.)(1)
وى و ديگران در مناسبت هاى مختلف, از اين تفكر خويش پرده برداشته اند.(1) معاويه درباره خود گفت: (أنا اول الملوك.)(1) پس امام, نه خلافت را به آنان سپرد و نه امامت را.
همچنين سعد بن ابى وقاص به معاويه مى گفت: (السّلام عليك أيها الملك.)(1)
امام حسن & فرمود:
(ليس الخليفة من سار بالجور, ذاك مَلك مُلكاً يتمتع به قليلاً, ثم ينقطع لذته وتبقى تبعته;
خليفه كسى نيست كه با جور و ظلم عمل كند; چنين كسى پادشاهى است كه به سلطنت رسيده و مدت كمى از آن بهره مند شده و سپس لذت آن منقطع گشته است, اما بايد درباره اش حساب پس دهد.)
از سوى ديگر, از جمله شرايط صلح اين بود كه معاويه حق ندارد, نه خود را اميرالمؤمنين بنامد و نه امام حسن بن على نزد او شهادتى اقامه كند.(1) اين ماده به طور قاطع همان مطلبى را كه بيان كرديم تأييد مى نمايد.
اين موضع امام و تعبير حضرت به كلمه (امر) و نيز گنجانيدن ماده فوق در صلح نامه, همانند تعبيرى است كه پيامبر اكرم ْ از حكمران روم و قبط و ايران كرد; يعنى براى هر كدام به جاى ملك, عظيم اطلاق فرمود, بدين صورت: (عظيم الروم), (عظيم القبط)(1) و (عظيم فارس)(1); نفرمود: (ملك الروم) يا (ملك فارس) تا تأييدى بر پادشاهى آنان باشد.
در سخنان اميرالمؤمنين و ائمه معصومين { در اين باره مطالب زيادى است كه فعلاً مجال تتبع آن نيست.
پس معلوم است كه امام حسن & در امر امامت تقيه نكرد, بلكه حكومت دنيوى را كه در آيه مباركه (وَشاوِرْهُمْ فِى الأمْرِ) بدان اشاره شده, به معاويه تسليم كرد و او را حاكم و پادشاه و سلطان صرف ناميد, ولى امامت دينى و بيعت و خلافت شرعى او را به رسميت نشناخت.(1)
از سوى ديگر, امام حسن & در نامه ها و خطبه هاى خود به صراحت بيان فرمود كه معاويه را براى خلافت شايسته نمى داند و به منظور حفظ خون مسلمين و نجات جان شيعيان اميرالمؤمنين با وى صلح كرده است; حتى بلافاصله پس از تسليم حكومت بدو, طى خطبه اى فرمود:
انّ معاوية بن صخر زعم انّى رأيته للخلافة أهلاً ولم أرنفسي لها أهلاً, فكذب معاوية وأيم اللّه, لأنا أولى الناس بالناس فى كتاب اللّه وعلى لسان رسول اللّه ْ, غير انا لم نزل اهل البيت مخيفين مظلومين, مضطهدين, منذ قبض رسول اللّه ْ فاللّه بيننا وبين من ظلمنا حقنا…;(1)
معاويه, پسر صخر, مى گويد كه من او را شايسته خلافت مى دانم و خود را لايق اين امر نمى بينم, ولى معاويه دروغ مى گويد. به خدا سوگند! كه من از هر كس نسبت به مردم و رهبرى آنها شايسته ترم, هم در كتاب خدا و هم در زبان پيغمبر خدا, جز اين كه از آن موقع كه پيامبر رحلت فرمود, همواره ما اهل بيت او مورد ظلم و ستم بوده ايم و در حالت اضطراب و وحشت روزگار گذارانده ايم; پس خدا بين ما و كسانى كه در حق ما ظلم كرده اند…)
حضرت بلافاصله پس از بيعت مردم, به معاويه نوشت:
(فليتعجب المتعجب من توثّبك يا معاوية على امر لست من أهله;(1)
امروز اى معاويه! جاى شگفتى است كه تو به كارى دست زده اى كه به هيچ وجه شايستگى آن را ندارى!) از اين قبيل فرمايشات از حضرت زياد است.
از طرف ديگر ـ همان طور كه گذشت ـ برادرش امام حسين & او را به خاطر به كارگيرى عنصر سازنده تقيه و تفكر صحيح و درست ستود.
هنگامى كه به حسين & گفتند: امام حسن & كسانى را كه پس از صلح, از وى براى رهبرى انقلاب بر ضد معاويه دعوت كردند, رد نموده است, فرمود:
(صدق ابومحمّد, فليكن كل رجل منكم من احلاس بيته, مادام هذا الانسان حيا;(1)
ابومحمد راست و درست مى گويد, تا زمانى كه معاويه زنده است, بايد هر كدام از شما خانه نشينى پيشه كند.)
همچنين پس از شهادت برادرش, امام حسن &, طى نامه اى به مردم كوفه, از موضع حضرت در قضيه صلح دفاع كرد و به آنان دستور داد, تا زمانى كه معاويه در قيد حيات است, هيچ گونه تحركى نداشته باشند.(1)
امام حسن & خودش هم صلح با معاويه را از هزار ماه بهتر مى دانست. يك بار كه از حضرت درباره علت صلح سؤال شد, فرمود:
(لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ.)(1)
اين دفاع از صلح امام حسن & تنها براى اين بود كه امويان و شخص معاويه را رسوا كرد و او را وادار ساخت تا اهداف شوم خود را علنى كند, و نيز فرصت نابودى اسلام و از بين بردن اهل بيت و شيعيان را از امويان گرفت و راه را براى قيام و انقلاب امام حسين & و نابودى حكومت پليد امويان و محو آن از صفحه روزگار براى هميشه هموار كرد.(1)

مواضع مهم
مواردى از تأكيدات و تصريحات امام حسن & مبنى بر اين كه وى فرزند پيغمبر است و از اهل بيت او ـ كه خدا طاعتشان را واجب كرده ـ, بيان شد. امام حسن & با اين تصريحات مى خواست توطئه شوم و پليد دشمنان اهل بيت را خنثى سازد و مسأله امامت و اهل بيت { را در وجدان و شعور امت مسلمان زنده نگه دارد.
از موارد ديگر, وصيت امام حسن & است كه در آن فرمود وى را در كنار جدّ بزرگوارش دفن كنند. هر چند امام ـ همان طور كه خود در همين وصيت اشاره كرده و حوادث آينده او را تصديق كرد(1) ـ كاملاً مى دانست كه عايشه و بنى اميه بدين امر راضى نمى شوند, با اين وجود وصيت فرمود كه وى را در كنار پيغمبر خدا ْ دفن نمايند. باشد كه مسأله امامت و اهل بيت { پويايى خود را در جامعه حفظ كند. همين مسأله موجب گرديد تا دور قبر پيامبر ْ ديوارى كشيدند.(1)
اين وصيّت امام تنها براى اظهار همين ارتباط حضرت با پيامبر بود, ارتباطى كه امويان و دارو دسته آنان مى كوشيدند آن را از بين ببرند. از سوى ديگر, امام مى خواست با اين وصيت تأكيد نمايد كه اينان كسانى هستند مظلوم و ستم ديده كه عده اى ظالم حقوقشان را غصب كرده و ميراثشان را به تاراج برده اند, همان طور كه پدرش فرمود:
(أرى تراثى نهبا;(1)
ميراث خود را تاراج رفته مى بينم.)
امام مى خواست كينه و كراهت درونى حكام اموى و دار و دسته آنان از اهل بيت نبوّت { را كه خدا و رسولش بارها و بارها نه تنها به محبت آنان, بلكه به مودّتشان نيز امر كرده بود,(1) براى مردم روشن كند.

از منبر پدرم فرود آى!
در اين باب, امام حسن & موضع بسيار مهم ديگرى نيز دارد. اين موضع گيرى در قبال ابوبكر است. بدين صورت كه روزى امام خود را به مسجد رسول خدا رساند و ابوبكر را كه در جايگاه پيغمبر خدا نشسته بود و خطبه مى خواند, مخاطب ساخت و فرمود: (انزل عن منبر ابى; از منبر پدرم فرود آى.)
ابوبكر در پاسخ گفت: راست گفتى, به خدا سوگند! كه اين منبر پدر توست, نه منبر پدر من. پس اميرالمؤمنين & كسى نزد ابوبكر فرستاد و گفت: او كودك خردسالى است و ما به وى فرمان نداديم. ابوبكر گفت: ما نيز تو را متهم نمى كنيم.(1) بايد در اين فرمايش اميرالمؤمنين كه (ما او را فرمان نداديم) دقت كرد. اين مطلب نمى رساند كه حضرت مى خواست امام حسن & را تكذيب كند و يا اين كه موضع او را محكوم نمايد.
اميرالمؤمنين راست مى فرمايد; چه امام حسن & كسى نبود كه نياز به فرمان گرفتن از كسى داشته باشد. به فضل الهى و با احساس قوى و فكر ثاقب خويش متوجه نقشه دشمنان شده بود و از طرفى از نزديك با حوادث آشنايى داشت و بلكه در عمق آن مى زيست; از اين رو طبيعى است كه بداند مسؤول است كه اين توطئه را نقش بر آب كند و حقوق اهل بيت { را در وجدان و شعور امت زنده نگه دارد, و از طرفى نيز بر وصى پيامبر لازم بود كه مواظب باشد تا تشنجات و مسائل حادّى پيش نيايد كه به مصلحت اهل بيت و اسلام نباشد.

موضع امام حسين &
جاى هيچ گونه شگفتى نيست اگر مى بينيم كه سيدالشهدا, حسين بن على } نيز موضعى كاملاً مشابه موضع برادرش, منتها در قبال خليفه دوم, عمربن خطاب, اتخاذ مى كند. عمر او را گرفت و با خود به خانه برد و تلاش كرد تا از حضرت اقرار بگيرد كه آيا پدرش به او دستور داده يا خودش چنين تصميمى گرفته است. حضرت به عمر جواب منفى داد و به او فهماند كه خود اقدام به اتخاذ چنين موضعى كرده است. بعضى از روايات مى گويد كه عمر در همان جا اين سؤال را از امام پرسيد و امام جواب منفى داد. آن گاه گفت: به خدا سوگند! كه منبر پدر توست و آيا ما نعمتى غير از بركت وجود شما داريم؟ حتى موى سرمان نيز به بركت شما مى رويد.(1)
ابوبكر مصلحت نديد كه اميرالمؤمنين را در مورد موضع امام حسن متهم كند, اما عمر اكنون كه خود را در حكمرانى قوى و نيرومند احساس مى كند و اكنون كه اين موضع در زمينه سياسى به نفع كسانى غير از اهل بيت { تثبيت شده, تلاش دارد تا منبع و سرچشمه اين مخالفت ها را شناسايى كند و قبل از اين كه فرصت از دست برود و مادامى كه به نظر خودش قدرت انجام چنين عملى را دارد, آن را نابود كند. اين موضع گيرى هاى حسنين } مبارزه طلبى عميقى براى سلطه حاكم به شمار مى رفت, آن هم در دقيق ترين و خطيرترين مسأله اى كه حكومت سعى داشت امور مربوط به آن را به نفع خويش تثبيت كند; يعنى مسأله امامت, و از طرفى متوجه شد كه تا حدّ زيادى در اهداف خويش موفق بوده است. حال كه اين موضع گيرى هاى حسنين به وقوع مى پيوندند, تمامى معادلات خدشه ناپذير خود را بر هم زده مى بيند.
حسنين } دو شاخه از نهال امامت و درخت رسالت بودند كه به خوبى شرايط حاكم بر جامعه خود را درك و به طور صحيح و دقيقى آن را ارزيابى مى كردند و بر اين اساس به عنوان يك وظيفه شرعى و يك مسؤوليت الهى موضع گيرى مى كردند, اما تكليف شرعى و موضع پدرشان اگر چه در ظاهر امر با موضع اين دو تفاوت داشت, بدون شك ـ همان طور كه بدان اشاره كرديم ـ در خدمت همين اهداف بود و در همين راستا گام برمى داشت.

حسنين واذان بلال
شايد راه دورى نرفته باشيم, اگر بگوييم كه داستان اذان بلال هم ـ چنان كه در ذيل مى آيد ـ در خدمت همين اهداف قرار داشت و در مسيرى حركت مى كرد كه مواضع آن دو در قبال ابوبكر و عمر در آن سير مى كرد.
خلاصه داستان بدين قرار است: پس از رحلت پيامبر اكرم ْ بلال ديگر در مدينه نماند و در شام به سر مى برد. به خاطر خوابى كه ديده بود, روزى براى زيارت قبر رسول اكرم ْ به مدينه آمد. در حالى كه بر سر قبر پيامبر مناجات مى كرد, حسنين به منظور زيارت قبر جد و مادرشان متوجه قبر رسول اكرم شدند. چون بلال آن دو را ديد, غم و اندوه او تجديد شد. فوراً به سوى آن دو شتافت و آنان را در بغل گرفت و به سينه چسبانيد و گفت: (كأنّى بكما رسول اللّه; گويا با ديدن شما, رسول خدا ْ را مى بينم.)
به او گفتند:
(اذا رأيناك ذكرنا صوتك وأنت تؤذن لرسول اللّه و نشتهى أن نسمعه الآن بعد غيابك الطويل;
چون تو را ديديم به ياد صدايت افتاديم كه براى رسول خدا اذان مى گفتى. ميل داريم كه صدايت را پس از مدت مديدى كه آن را نشنيده ايم بشنويم.)
بلافاصله بلال بر بام مسجد رفت و شروع به گريستن كرد. صدايش از مسجد به سوى خانه هاى مدينه روانه شد: (الله اكبر), (لا اله الاّ اللّه), (محمّد رسول اللّه); عواطف و احساسات مردم تحريك شد و صداى گريه و شيون شهر مدينه را فرا گرفت.
ذهبى در كتاب خود, سير اعلام النبلاء, مى گويد: چون بلال گفت: (اشهد انّ محمّدا رسول الله), زنان از خانه هاى خود بيرون ريختند و مردم گمان كردند كه رسول خدا از قبر بيرون آمده است. ديده نشده كه مردان و زنان مدينه به حدّى كه آن روز گريه كردند, گريه كرده باشند.(1)
اين غير از اذانى است كه بلال به درخواست فاطمه زهرا ے گفت, زيرا همان طور كه روايت فوق به صراحت بيان مى كند, اذان بلال در پاسخ به دعوت حسنين } بعد از وفات حضرت زهرا ے بود.(1)

امام حسن & و پرسش هاى مرد بيابانگرد
امامت بر دو ركن اصلى و اساسى استوار است: 1. نص; 2. علم. از اين روست كه مى بينيم ائمه { على الدوام مى كوشيدند تا نص بر امامت را بيان و تثبيت نمايند. ديديم كه امام حسن & در بسيارى از اقوال و مواضع خود به اين مسأله توجه داشت و بدان اهتمام مى ورزيد. در يكى از خطبه هايش فرمود:
(ما هستيم كه خدا اطاعت ما را واجب كرده, و ما هستيم يكى از دو يادگار گرانبهاى رسول خدا ْ, و در اين مورد به حديث غدير و اعلميت و غيره استدلال فرمود.)(1)
اين شيوه عمومى ائمه { و شيعيان آزاده آنان بود. اميرالمؤمنين على & در راه كوفه و در مواضع ديگر, مردم را بر حديث غدير به گواهى گرفت.
امام حسين & در منى مردم را بر حديث غدير گواه گرفت, و ديگر مواضعى كه فعلاً مجال تتبع آن نيست.(1)
در مورد ركن دوم امامت, يعنى علم نيز وضع به همين منوال است. ائمه { همواره بر اين مطلب تأكيد داشتند كه تنها اينان وارثان علم رسول خدايند و جفر و جامعه و غير ذلك پيش آنهاست.(1)
از طرفى اميرالمؤمنين على & را ديديم كه سعى داشت از همان اوان كودكى امام حسن &, صفت علم امامت را در او اثبات كند, تا آگاهى اش از علومى كه ديگران به ذره اى از آن نرسيده اند, دليلى بر امامت و رهبرى حضرت باشد.
ملاحظه مى شود كه اميرالمؤمنين اهتمام مى ورزيد تا علم امام را براى كسانى كه خلافت را به دست گرفته اند و صاحبان اصلى آن را از حق خدادادى آنان محروم كرده و به كنارى زده اند اظهار كند, و در نتيجه به آنان و امت مسلمان بفهماند كه اينان شايستگى چيزى را كه در دست گرفته اند ندارند, چه رسد به اين كه كوچكترين حقى در آن داشته باشند.
در اين باره,آن حضرت اسلوبى در پيش گرفت كه موجب گرديد مردم آن را براى يكديگر نقل كنند و در مجالس خود از آن به عنوان يكى از نوادر نام ببرند. چرا كه پاسخ كودكى كه هنوز به سن ده سالگى نرسيده به پرسش هاى مشكل و غامض, چيزى است كه موجب دهشت و شگفتى مردم شده, توجه آنان را به خود جلب مى كند.
قاضى نعمان در كتاب شرح الاخبار به سند خود از عبادة بن صامت و جماعتى از ديگران نقل مى كند كه مرد بيابانگردى نزد ابوبكر آمده و گفت:
من در حال احرام چند تخم شتر مرغ را پخته و خورده ام; اكنون بگو تكليف من چيست و چه چيزى بر من واجب است؟
ابوبكر كه نتوانست پاسخ او را بدهد گفت:
قضاوت در اين مسأله بر من مشكل است, و او را به سوى عمر راهنمايى كرد. عمر نيز او را به عبدالرحمن معرفى كرد و او نيز در پاسخ مرد عرب درماند, و چون همگى درمانده شدند, آن مرد را به اميرالمؤمنين راهنمايى كردند و چون به نزد اميرالمؤمنين آمد, حضرت به حسنين اشاره كرده فرمود:
(سَلْ أى الغلامين شئت; از اين دو پسر, از هر كدام خواستى سؤال كن!)
حسن فرمود:
(يا اعرابى! ألك إبل؟; اى اعرابى! آيا شتردارى؟)
گفت: آرى.
فرمود:
فاعمد الى عدد ما أكلت من البيض نوقا, فاضربهنّ بالفحول, فما فصل منها فأهده الى بيت اللّه العتيق الذى حججت اليه;
به عدد تخم هايى كه خورده اى, شترهاى ماده را با شترهاى نر وادار به جفت گيرى كن و هر بچه شترى كه متولد شد به خانه خدا كه در آن حج به جاى آوردى هديه كن!)
اميرالمؤمنين & فرمود:
(انّ من النوق السلوب ومنها مايزلق;
[پسر جان!] شتران گاهى بچه مى اندازند و گاهى هم بچه مرده بِ دنيا مى آورند.
حسن & فرمود:
(ان يكن من النوق السلوب ومايزلق, فان من البيض مايمرق;
[پدر جان!] اگر شتران گاهى بچه مى اندازند و يا بچه مرده به دنيا مى آورند, تخم نيز گاهى فاسد و بى خاصيت مى شود.)
در اين وقت, حاضران صدايى شنيدند كه مى گفت:
(ايّها النّاس انّ الّذى فهّم هذا الغلام هو الذى فهّمه سليمان بن داود;
اى مردم! كسى كه به اين پسرك فهمانيد, همان كسى بود كه به [حضرت] سليمان فهمانيد.(1)
در اين جا داستان ديگرى نيز هست و آن داستان كسى است كه چون ديد فرد بى گناهى كشته مى شود, اقرار كرد كه قاتل واقعى من هستم. اميرالمؤمنين حكم كرد كه قصاص از اين مرد برداشته شود, زيرا اگر او انسانى را كشته, انسان ديگرى را زنده كرده است و هر كس انسانى را زنده كند, بر او قصاص نيست.
ابن شهر آشوب گويد:
(در كافى و تهذيب از امام باقر & روايت شده كه آن حضرت فرمود: اميرالمؤمنين & فتواى اين قضاوت را از فرزندش حسن جويا شد و او در پاسخ گفت: هر دو اين ها بايد آزاد شوند و خونبهاى مقتول از بيت المال پرداخت شود! على & پرسيد: چرا؟ امام عرض كرد: چون خداى تعالى فرموده:
(مَنْ اَحْياها فَـكَأَنَّما اَحْيَا النّاسَ جَميعاً;(1)
هر كس انسانى را زنده كند, گويا همه مردم را زنده كرده است.)
پرسش هاى ديگرى نيز هست كه اميرالمؤمنين & در مورد سداد, شرف و مروّت و نيز ديگر صفات از فرزندش امام حسن & پرسيده و امام & به يكايك آنها پاسخ فرموده است(1).
مردى پرسش هايى درباره ناس, اشباه الناس و نسناس از امام پرسيد, كه حضرت او را به امام حسن & راهنمايى كرد و آن حضرت به آنها پاسخ داد.(1)
از ديگر سوى, اميرالمؤمنين از فرزنش امام حسن & پرسيد:
(بين ايمان و يقين چقدر فاصله است؟ فرمود: چهار انگشت. فرمود چگونه؟ امام حسن & فرمود: ايمان آن است كه با گوش خود مى شنوى.)(1)
مردى خدمت اميرالمؤمنين & شرفياب شد و پرسش هايى از او كرد; از جمله سؤال كرد: وقتى انسان مى خوابد, روحش به كجا مى رود؟ چگونه انسان چيزى را به خاطر مى آورد و چيزى را از ياد مى برد, و چگونه افراد به دايى يا عموى خود شباهت پيدا مى كنند؟
اين مرد در نظر گرفته بود كه اگر حضرت به اين پرسش ها پاسخ دهد, بدان معناست كه كسانى كه حقش را غصب كرده اند, اهل ايمان نيستند و اگر از پاسخ آنها درماند, وى و ديگران در يك سطح بوده و با هم برابرند.
در آن موقع اميرالمؤمنين و فرزندش امام حسن } و سلمان(ره) در مسجد الحرام بودند. اميرالمؤمنين آن مرد را به امام حسن & هدايت كرد. امام حسن & طورى پاسخ داد كه آن مرد قانع شد. اميرالمؤمنين خبر داد كه او خضر است.(1)
معاويه كسى را نزد اميرالمؤمنين فرستاد تا از حضرت بپرسد: (فاصله ميان حق و باطل چه اندازه است؟ قوس و قزح و نيز مؤنث چيست؟ آن ده چيز كه برخى سخت تر از برخى ديگر است كدام است؟) اميرالمؤمنين & او را به امام حسن & راهنمايى كرد و حضرت به همه آنها پاسخ فرمود.(1)
پادشاه روم مسائلى را براى معاويه فرستاده و از او پاسخ خواست, اما معاويه در پاسخ آنها درماند. مسائل را براى امام حسن & فرستاد تا حضرت بدان پاسخ گويد.(1)
در بعضى از نصوص آمده كه پيامبر اكرم ْ پرسش هايى را به امام حسن & ارجاع داد تا بدانها پاسخ گويد.(1)
روزى اميرالمؤمنين & از فرزندش حسن & خواست كه نامه اى به عبداللّه بن جندب بنويسد; حضرت نوشت:
(انّ محمّدا كان امين اللّه فى أرضه, فلما ان قبض محمّدا كنّا اهل بيته, فنحن امناء اللّه فى أرضه عندنا علم البلايا والمنايا وانساب العرب ومولد الاسلام وانا لنعرف الرجل اذا رأيناه بحقيقة الايمان وبحقيقة النّفاق;
محمد, امين خدا بر روى زمين بود, و چون قبض روح شد, ما كه اهل بيت او هستيم, امناى الهى بر روى زمين مى باشيم. علم منايا و بلايا, انساب عرب و ظهور اسلام نزد ماست, و چون كسى را ببينيم, به حقيقت ايمان يا نفاق او پى مى بريم.)
پس به ذكر فضائل اهل بيت { پرداخت و فرمود:
(ونحن افراط الانبياء و نحن ابناء الاوصياء (ونحن خلفاء الارض);(1)
و ما هستيم سلاله انبيا و ابناى اوصيا (و ماييم خلفاى زمين).
سپس به ذكر منزلت اهل بيت و لزوم ولايت اميرالمؤمنين پرداخت اين نامه, نامه بسيار مهمى است; بد نيست به آن مراجعه نماييد.(1)
ابن عباس نقل مى كند كه گاو ماده اى از كنار حسن بن على } گذشت. حسن فرمود:
(هذه حبلى بعجلة انثى, لها غرّة فى جبهتها ورأس ذنبها أبيض;
اين گاو, گوساله ماده اى در شكم دارد, پيشانى سفيد است و سر دمش نيز سفيد است.)
به همراه قصاب به راه افتاديم, تا گاو را كشت. گوساله را به همان ترتيب يافتيم كه حسن & توصيف كرده بود. به او عرضه داشتيم: مگر خدا نمى فرمايد: (ويعلم ما فى الأرحام), پس چگونه آن را دانستى؟ فرمود:
(انا نعلم المخزون المكتوم الذى لم يطّلع عليه ملك مقرب ولانبى مرسل, غير محمّد وذريّته;(1)
ما مخزون مكتوم را كه نه ملك مقرب از آن مطلع است و نه پيامبر مرسل, جز محمّد و ذريه پاكيزه اش, مى دانيم.)
تفصيل اين مطلب و ساير پرسش ها, در منابع مذكور در پاورقى موجود است, بدان جا رجوع كنيد. از جمله آنچه كه حضرت درباره نوشته هاى روى بال ملخ بيان كرده و ابن عباس آن را از علم مى داند, در آن جا آمده است(1).

سهم بندى بيت المال
عمر در سهم بندى بيت المال سياست خاصى را دنبال كرد كه در ميان توده مردم و جامعه اسلامى پيامدهاى بدى به دنبال داشت و آثار سوئى از خود به جاى گذاشت, سياستى مبتنى بر تعصّبات جاهلى كه امتيازات مادى و نژادى(1) كاملاً در آن مشهود بود, در حالى كه اسلام و پيامبر اكرم ْ سعى زيادى در نابودى و ريشه كن كردن آن امتيازات داشتند. اهل بيت { و در رأس آنها اميرالمؤمنين & به شدّت اين سياست عمر را محكوم مى كردند. به همين خاطر , قريش كينه حضرت را به دل گرفتند و براى جنگ با او لشكرها بسيج كردند و شمشيرها كشيدند. چه حضرت آنان را از امتيازاتى كه عمر به آنها بخشيده بود و مهم ترين آن ها امتياز سهميه بندى بيت المال بود, محروم ساخت.(1)
اين سياست غلط در جهتى سير كرد و چيزى را پايه گذارى نمود كه خلفا و دار و دسته آنها فكرش را نكرده بودند و اصولاً مايل نبودند چنين مسأله اى پيش آيد, و اگر هم متوجّه آن بودند, ديگر راه فرارى از آن نداشتند. اين مسأله يك امر واقعى بود كه مى بايست آن را محافظت كرد و به نحوى به آن توجه نمود, يعنى اعتراف ضمنى و بلكه صريحى از جانب هيأت حاكمه و در رأس آنها عمربن خطاب, شخصيت قدرتمند و با نفوذ عرب, به فضائل حسنين } زيرا عمر آن دو را به رزمندگان بدر ملحق كرد تا مردم را به مقام ممتازى كه داشتند و كسى نمى توانست آن را ناديده بگيرد, يا خود را در مورد آن به نادانى بزند, آگاه نمايد.
روزى عمر مالى را تقسيم كرد و به اين دو, بيست هزار درهم بخشيد و به پسرش عبداللّه هزار درهم. پسرش او را ملامت كرد و گفت: تو هجرت و سابقه مرا در اسلام مى دانى و با اين حال بين من و اين دو كودك فرق مى گذارى و آنان را بر من مقدم مى دارى. (معلوم مى شود اين مسأله در اوايل خلافت عمر اتفاق افتاده است). عمر گفت: (واى بر تو! جدّى مثل جدّ آن دو برايم بياور تا به توهم به اندازه آنان بدهم.)(1)

امام حسن & در شورا
آن گاه كه عمربن خطاب مورد ضرب ابولؤلؤ قرار گرفت, شورايى براى تعيين خليفه پس از خويش تعيين كرد به نحوى كه در تاريخ معروف است. سپس به اعضاى شورا گفت:
(بعضى از شيوخ انصار را در شورا داخل كنيد, اما كسى از آنان در خلافت سهيم نيست و حسن بن على و عبداللّه بن عباس هم به خاطر خويشاوندى با پيامبر در شورا حاضر شوند, باشد كه از وجود آن دو در شورا بركتى نصيب شما گردد, اما در خلافت با شما شركت ندارند. فرزندم عبداللّه نيز به عنوان مشاور در شورا حضور مى يابد, اما سهمى در خلافت ندارد.)
سپس اينان در شورا حضور يافتند.(1)
به نظر مى رسد پس از وفات رسول اكرم ْ يعنى بعد از بيعت رضوان و بعد از قضيه فدك كه حضرت زهرا, حسنين } را به گواهى گرفت ـ به نحوى كه گذشت ـ اين اولين بارى بود كه امام حسن & به طور رسمى در يك مسأله سياسى ـ كه از نظر ديگران رسميت داشت ـ شركت مى كرد.
ملاحظه مى شود كه عمر تنها به ذكر امام حسن & بسنده كرد, ولى نامى از امام حسين & به ميان نياورد. شايد مسأله اى كه بين آن دو به وقوع پيوست و امام حسين & فرمود: از منبر پدرم فرود آى, هنوز از ياد خليفه دوم نرفته و هنوز كينه او را به دل داشت و همين موجب گرديد كه حسين & را در شورا شركت ندهد.
عبداللّه بن عباس را كه مورد احترام و اهتمامش بود, نام برد, شايد براى تلافى و جبران موضعى كه پدرش عباس در قبال آنان اتخاذ كرده بود. چه اگر نگوييم عباس در بسيارى از اوقات از شدت بحران بين على & و آنان مى كاست ـ چنان كه در بيعت با ابوبكر و مسأله ازدواج عمر با ام كلثوم, دختر اميرالمؤمنين & پيش آمد ـ لااقل بايد گفت كه وى هرگز متعرّض سلطنت و حكومت آنان نشد, و از همه بالاتر اين كه عباس در قتل سران قريش در جنگ بدر شركت نداشت; از اين رو مى بايست خدمات عباس را طورى جبران كرد, و براى همين بود كه فرزندش را به عنوان ناظر در شوراى تعيين خليفه شركت داد.
از سوى ديگر, عمر مى خواست كسانى را به عنوان همتاى امام حسن & مطرح كند و با شركت دادن ابن عباس و پسر خود در شورا مى خواست بگويد: درست است كه حسن & امتيازات خاصى دارد, اما ديگران هم تمامى امتيازات را از دست نداده اند و مانند وى از آن بهره اى دارند.
از طرفى مى بينيم كه عمر در اين مسأله نقش مهمى به پسرش عبداللّه واگذار كرد. عبداللّه پدرش را اسوه و الگويى مى دانست كه بايد از او فرمان برد و اوامرش را اطاعت كرد و در برابر نظرها و خواسته هاى او تسليم بود و از آن تعدى نكرد.
طبعاً عمر مى دانست كه شخصيت و شكوه وى تا چه اندازه در فرزندش تأثير داشته و كاملاً اطمينان داشت كه وى خواهد كوشيد مأموريت محوله را كاملاً اجرا كند. با اين وجود مى بايست كارى كرد كه جلو بسيارى از پرسش هاى مردم در اين باره گرفته شود و ديگر كسى نپرسد كه چرا عمر فرزندش را در شورا شركت داد و او را ناظر بر كار اعضاى آن و بلكه مشاور قرار داد.
هدف عمر از شركت دادن امام حسن & و ابن عباس در شورا ـ به نحوى كه آرزو مى كرد از حضور آنان در شورا بركتى نصيب اعضا شود ـ اين بود كه خود را در طرح اين نقشه, يك فردباورع و تقوا جلوه دهد, و از طرفى بسيارى از اتهامات و شك و ترديدهاى افراد شكاك را از خود دور ساخته و يا حداقل از شدت آنها بكاهد.
اين بود چيزى كه مى توانستيم در اين فرصت كوتاه از حادثه فوق, به طور اختصار براى شما بيان كنيم.
موضع اميرالمؤمنين & در شورا و سوگندهاى حضرت به مواضع و فضائل خود و اقوال پيامبر درباره اش, هرگونه دورانديشى عمر را باطل كرد و موجب تثبيت همان شك و ترديدهايى گرديد كه عمر از آن بيم داشت, و حتى آن را شعله ور گردانيد.
چرا امام حسن & حضور در شورا را پذيرفت؟ بايد متذكر شد كه اين نيز درست مانند حضور على & در اين شورا بود. چه اميرالمؤمنين & در شورا شركت كرد تا علامت سؤال بزرگى در مقابل نظر عمر قرار دهد كه گفته بود: نبوت و امامت ابداً در يك خاندان جمع نمى شود; يعنى حضرت مى خواست بفهماند كه اگر امامت و نبوت قابل جمع در يك خانواده نيست, پس چرا خود وى على & را كانديد خلافت كرده است؟! از طرف ديگر, امام & قصد داشت كه نگذارد مسأله امامت به فراموشى سپرده شود; از اين رو لازم دانست با شركت خود در شوراى كذايى, اين مسأله را در وجدان و شعور امت اسلامى زنده نگه دارد.
حضور امام حسن & نيز در اين شورا, بدين معنا بود كه از عمر اعتراف بگيرد كه وى از كسانى است كه حق دارد در امور سياسى و حتى بزرگ ترين و خطرناك ترين مسأله اى كه امت پيش روى دارد, مشاركت داشته باشد, و همين كه مردم نظاره گر شركت حضرت در اين شورا باشند, به حضرت امكان خواهد داد كه در آينده در قضاياى سرنوشت ساز, نظر خويش را اعلام كند, هر چند از وى پذرفته نشود. از سوى ديگر مى خواست به مردم نشان دهد كه مى توان گفت: (نه) و ميل داشت طواغيت اين كلمه را با گوش خود بشنوند و تنها به اين دليل كه يك نفر هاشمى گفته, نتوانند آن را رد كنند. چه, حالا حضرت مى تواند بگويد كه عمر (همان كسى كه تنها و تنها گفته هاى وى برايشان قابل قبول است) شركت بنى هاشم را در قضاياى مهم و سرنوشت ساز سياسى و حتى در همين مسأله پذيرفته است.
آرى, همه اين مطالب مى تواند توجيه گر و بلكه دليلى بر رجحان و حتى حتمى بودن مشاركت امام حسن & در شورا و اجابت خواسته عمر در اين زمينه باشد.
همچنين امام حسن & با اين عمل خود از عمر اعتراف گرفت كه وى كسى است كه بايد مردم با نظر تقدس به وى بنگرند و در اين حد با حضرتش معامله كنند. اين چيزى جز نتيجه اقوال و مواضع رسول اكرم ْ در قبال حسنين } نمى باشد, كه عمر و ديگر صحابه از حضرت ديده و شنيده بودند.
بنابراين هركس با آن دو طور ديگرى رفتار كند ـ هر چند از طرف عمر نصب شده و به او اطمينان داده باشد و مورد محبت و احترام او نيز باشد ـ متعدى و ظالم است; حتى خط و رأى كسى كه بر مردم حكمرانى دارد و علاقه و ارتباط خود را با وى به رخ ديگران مى كشد, در اين باره, با اين نظر عمر اختلاف دارد.
آرى, همان طور كه ديديم امام رضا & فرمود:
(ان الّذى دعاه للدخول فى ولاية العهد, هو نفس الذى دعا اميرالمؤمنين للدخول فى الشورى(1);
آنچه مورد پذيرش ولايت عهدى از سوى حضرت شد, همان چيزى است كه اميرالمؤمنين & را وادار كرد تا در شورا شركت كند.)
ما اين مطالب را در كتاب خود, زندگانى سياسى امام رضا & توضيح داده ايم, بدان جا رجوع كنيد.







فصل سوم
زندگانى سياسى امام حسن &
در عهد عثمان







امام حسن & در وداع با ابوذر

(يا عمّاه!
لولا انّه ينبغى للمودّع أن يسكت, وللمشيّع أن ينصرف, لقصر الكلام, وان طال الأسف وقد أتى من القوم اليك ما ترى, فضع عنك الدنيا بتذكّر فراغها, وشدّة ما اشتدّ منها برجاء مابعدها, واصبر حتّى تلقى نبيك ْ وهو عنك راض;(1)
اى عموجان! از آن جايى كه براى وداع كننده شايسته است كه سكوت كند و بدرقه كننده خوب است كه باز گردد سخن كوتاه خواهد بود, اگر چه تأسف طولانى و دراز است. اين مردم با تو كردند آنچه كه خود مشاهده مى كنى, پس دنيا را با يادآورى جدايى از آن, از خود واگذار, وسختى دشوارى ها و ناكامى هاى آن را به اميد روزهاى پس از آن, بر خود هموار كن, و شكيبايى و صبر پيشه كن تا اين كه پيامبر خدا ْ را در حالى ديدار كنى كه وى از تو خشنود و راضى باشد.)
ابن بود كلماتى كه امام حسن & خطاب به ابوذر بر زبان آورد, آن گاه كه با پدر و برادر و عمويش عقيل و پسر عمويش, عبداللّه بن جعفر, و ابن عباس با وى توديع مى كرد. آرى, ابوذر همان صحابى جليل القدرى كه در راه دين و حقيقت به مبارزه و جهاد بى امان با غاصبان خلافت و حاكمان ستمگر پرداخت و در اين مسير هرگونه ظلم و شكنجه و توهين را به جان خريد و سرانجام در تبعيدگاه خود (ربذه) تنها و غريب به ديار معشوق شتافت.
اين سخنان حضرت, نمايانگر موضع قوى و نيرومندش در قبال دخل و تصرفات و اعمال خلاف شرع و نارواى هيأت حاكمه بود. موضعى كه مبتنى بود بر حق و حقيقت و عقيده استوار.
امام حسن & با اين كلمات خود, در تحقق اهداف عالى ابوذر سهيم است, چرا كه در آن اوضاع و احوال لازم بود براى بيدارى امت مسلمان از خواب غفلت و آگاهى مسلمين از وقايعى كه مى گذشت و حوادثى كه به وقوع مى پيوست, فريادى برآورد و به آنان تفهيم نمود كه چنين نيست كه همواره بايد حاكم مؤاخذه نشود. حاكم, بر قانون تفوّق و برترى ندارد, بلكه بايد پشتيبان و مدافع قانون باشد و هرگاه مرتكب اعمال خلاف گرديد يا مقام و منصب را در خدمت هواهاى نفسانى و منافع خصوصى خود قرار داد, هر كس حق دارد در مقابل او موضع گيرى كند و از حق دفاع نمايد و از هيچ تلاش و كوششى در راه زدودن ظلم يا حيف و ميلى كه از وى سر زده دريغ نورزد.
از طرف ديگر, از آن جايى كه شرايط و اوضاع و احوال چنان است كه به اميرالمؤمنين و فرزندانش حسن و حسين { و پيروان مخلص آنان فرصت اتخاذ چنين موضعى را ـ آن طور كه ابوذر كرد ـ نمى دهد, لااقل بايد نظر خويش را كه همان نظر اسلام حقيقى است, در مورد ابوذر و موضع برحق او اعلان نمايند. اين كار مى تواند به موضع ابوذر ابعاد عظيم تبليغاتى, فكرى و سياسى داده, از آثارى كه در آينده به دنبال خواهد داشت حمايت كند. از اين رو على رغم ممانعت عثمان از بدرقه ابوذر, اميرالمؤمنين & دست دو فرزندش حسن و حسين } را گرفت و همراه برادرش عقيل و برادرزاده اش عبداللّه بن جعفر و ابن عباس براى توديع وى بيرون آمد. آن گاه برخورد حضرت با مروان پيش آمد و منجر به ماجراى ديگرى شد كه بين آنان و خليفه به وقوع پيوست. به اين حوادث, مورخان زيادى اشاره كرده اند.(1) اميرالمؤمنين & اقدامات ديگرى نيز انجام داد كه فعلاً مجال بررسى آن نيست.
اگر به دقّت در سخنان حضرت مجتبى & در وداع ابوذر بنگريم, خواهيم ديد كه حاوى موارد زير بود:
تأسف عميق از رفتار هيأت حاكمه با ابوذر, تشويق وى به ادامه مبارزه, رضايت پروردگار و خشنودى رسول اكرم ْ از اين عمل.
از طرفى امام & كوشيد تا تحمل اين ظلم عظيم و جنايت بزرگ را بر دوش ابوذر آسان كند و بينشى به او بدهد كه از شدت سختى بكاهد و رويارويى با سختى هايى را كه از اين به بعد در انتظار اوست, برايش قابل تحمل سازد; از اين رو فرمود:
(دنيا را با يادآورى جدايى آن , از خود واگذار و سختى دشوارى ها و ناكامى هاى آن را به اميد روزهاى پس از آن بر خود هموار كن!)
اين گفته هاى حضرت, بيانگر راز حقيقى (بينش توحيدى نسبت به دنيا و آخرت) است كه مى تواند شخصيت فرد مسلمان را از هر سلاح و قدرتى كه در دست طغيانگران و اشرار است, قوى تر و مستحكم تر نمايد, و از سوى ديگر قادر است انسان مسلمان را طورى بارآورد كه با رضايت و اطمينان تمام هر آنچه در اختيار دارد و حتى جان خويش را دركف اخلاص گذاشته, در اين راه فدا كند, و بالاتر از آن, وى را آن چنان سازد كه با احساسى مالامال از سرور و خوشحالى و بلكه سرشار از شادمانى و سعادت, چنين از جان گذشتگى كند.






شركت امام حسن & در فتوحات

1. گويند: طبرستان به دست سعيد بن عاص, سركرده مجاهدان مسلمان, در سال 30هـ. فتح شد.
پيش از آن, مردم طبرستان با سويد بن مقرن در زمان عمر به پرداخت خراج مصالحه كرده بودند, ولى در زمان عثمان, سعيد بن عاص به آن جا لشكر كشيد. حسن و حسين و ابن عباس از افراد سپاه سعيد بن عاص بودند.(1)
درباره شركت امام حسن & ابونعيم مى گويد:
(حسن به عنوان رزمنده وارد اصفهان شد و از آن جا به عزم ملحق شدن به مبارزان گرگان عبور كرد.)(1)
بنابر عقيده سهمى, امام حسن & و برادرش امام حسين & از كسانى بودند كه وارد گرگان شدند.(1)
2. درباره فتح آفريقا مى گويند:
عثمان به سال 26سال هجرى ارتشى را براى فتح آفريقا بسيج كرد. سردارى سپاه را به عبداللّه بن ابى سرح سپرد. در ميان جنگجويان سپاه تنى چند از صحابه بودند, از جمله: [عبداللّه] بن عباس, پسرا بن عمر, پسر عمروبن عاص, [عبداللّه] بن جعفر, حسن, حسين و [عبداللّه] بن زبير(1).

تفسير و توجيه
بعضى سعى كرده اند شركت امام حسن & در فتوحات را چنين توجيه كنند:
حضرت مجتبى علاقه داشت دامنه نفوذ اسلام گسترش يابد, و از آن جايى كه اين فتوحات را در خدمت دين و در جهت گسترش نفوذ اسلام مى ديد, به صفوف مجاهدان پيوست و وارد ميدان كارزار گرديد كه: (الجهاد باب من ابواب الجنّة) و اندوهى را كه به خاطر تضييع حق پدرش به دل داشت, براى نشر حقايق اسلامى در پرده مصلحت فرو پوشيد, زيرا آنچه براى اهل بيت { اهميت خاص داشت, اسلام بود و فدا شدن در راه آن و نه چيز ديگرى.(1)
به تعبير مرحوم حسنى:
بعيد نيست كه على بن ابى طالب و فرزندانش { در راه نشر اسلام و اعتلاى عقيده توحيدى,همه امكانات و نيروهاى خود را بسيج كنند, و اگر حق خود را در خلافت مطالبه مى كنند, به خاطر نشر اسلام و تعاليم رهايى بخش آن است. از اين رو اگر اسلام در مسير اصلى خود قرار گيرد, چه مانعى دارد كه آنان نيز سربازانى باشند در خدمت اسلام و مسلمانى; حتى اگر در اين راه, آزار و ايذايى نيز به آنها برسد, با جان و دل مى پذيرند. به راستى كه اميرالمؤمنين بارها فرمود: (واللّه ل§اُسَلِّمَنَّ ما سلمت امور المسلمين ولم يكن فيها جورٌ الاّ عليّ خاصة.)(1)
مرحوم حسنى, عدم شركت حسنين } در معركه هاى نبرد اسلامى در روزگار عمربن خطاب را على رغم اين كه درگيرى با مشركان در مناطق مختلف به شدت ادامه داشت و فتوحات يكى پس از ديگرى نصيب مسلمين مى شد و غنايم بسيار زيادى از اكناف و اطراف به سوى مدينه سرازير بود و با وجود اين كه امام حسن & در ساليان پايانى خلافت عمر, به سن بيست سالگى رسيده بود و معمولاً اين سن براى جنگيدن در ميدان هاى نبردى كه پير و جوان مسلمين براى شركت در آن از هم سبقت مى گرفتند, كاملاً مناسب است, چنين توجيه مى كند:
(شايد علت عدم شركت آن دو در جنگ هاى دوره عمر اين بود كه اميرالمؤمنين & از دخالت در امور دولتى و سياسى كناره گيرى كرده بود. ما شك نداريم كه عدم شركت امام در جنگ ها و فتوحات اسلامى, به خاطر شانه خالى كردن از بار مسؤوليت و تمايل به حفظ جان نبود, بلكه آن طور كه بيشتر راويان گفته اند, براى اين بود كه عمر به خاطر مصالح سياسيى كه بيشتر به نفع خود وى بود تا اسلام, بسيارى از بزرگان صحابه را ممنوع الخروج نموده و تقريباً چيزى شبيه زندگى اجبارى در مدينه بر آنان تحميل كرده بود. امام حسن & نيز به منظور خدمت به اسلام و نشر تعاليم آن و نيز براى حل مشكلاتى كه براى مسلمين پيش مى آمد, در كنار پدرش باقى ماند و از مدينه خارج نشد.)(1)

نظر درست
ما نيز نمى توانيم اين توجيه را بپذيريم و اعتقاد داريم كه حسنين } در هيچ كدام از فتوحات روزگار خلفا شركت نداشتند, و نيز معتقديم كه اين فتوحات عموماً به نفع اسلام نبود, بلكه برعكس ضربه اى بود بر پيكر اسلام. ما نظر خود را به صورت ذيل خلاصه مى كنيم:

1 . آثار فتوحات بر مردمى كه سرزمينشان فتح مى شد
واضح است كه به دنبال اين فتوحات, از طرف هيأت حاكمه هيچ گونه اهتمامى در جهت ارشاد, آموزش و پرورش و تربيت صحيح اسلامى مردم صورت نگرفت, تا عقيده اسلامى در درون آنان رسوخ كرده و به صورت يك نيروى عقيدتى درآيد كه بتواند وجدان و ضمير انسانى را با معانى اصيلْ بارور سازد, و از آن جا بر كليه حركات و سكنات افراد سايه افكند و روح آنان را با مفاهيم و خصايص اسلامى انسانى عالى غنا بخشيده, در سازندگى انسان مؤثر افتد و نقش خويش را در تبلور ويژگى ها و خصايص اخلاقى براساس همان مفاهيمى كه اعتقاد اسلامى را در وجدان و درون آنها شكوفا نموده, به منصّه ظهور رساند.
آرى, در خلال بيست سال, دامنه نفوذ اسلام به طورى گسترش يافت كه چندين برابر فتوحات اسلامى در عهد پيامبر عظيم الشأن اسلام گرديد, اما اختلاف اين و آن از زمين تا آسمان بود.
رسول اكرم ْبه اظهار مسلمانى و بيان شهادتين و انجام بعضى از شعائر و ظواهر اسلامى, به طور سطحى قناعت نمى كرد, بلكه براى مردم آن بلادْ معلمان و مربيانى اعزام مى كرد تا ضمن آموزش كتاب خدا و حكمت و احكام دينى, آنان را ارشاد و موعظه كنند.(1)
اما از آن طرف, فتوحات انجام شده در روزگار خلفا و امويان, هيچ گونه تعليم و تربيت و آموزش و پرورشى را به همراه نداشت و كادرهاى ورزيده اى كه مأموريت هاى آموزشى مهم را در قلمرو وسيع با ساكنان زياد انجام دهند, وجود نداشت. خلفا و فاتحان نيز به اين امر مهم و حياتى اهميت نمى دادند.
از تسليم شدگان تنها خواسته مى شد كه به يگانگى خدا و رسالت پيامبر اكرم ْ شهادت داده, بعضى از تكاليف و شعائر اسلامى را به صورت ظاهرى و خالى از محتواى اعتقادى و بدون رسوخ در درون وجدان به جاى آورند; از اين روست كه مى بينيم در بعضى از كتاب هاى تاريخ آمده است: بسيارى از مناطق توسط سپاهيان مسلمان فتح مى شد, اما پس از زمان اندكى به كفر و عصيان بر مى گشتند و براى بار دوم توسط مسلمين گشوده مى شد.(1)
پيامبر اكرم ْ از سوى خداوند مأمور بود كه از مردم, هم اسلام بخواهد و هم ايمان:
(قالَتِ الأعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا, وَلَمّا يَدْخُلِ الايمانُ فى قُلُوبِكُمْ.)(1)
خلفا و كشورگشايان مسلمان فقط ظاهر مسلمانى را از مردم مى خواستند و بس; ما اين سهل انگارى را در ميان قريش و ديگران به عيان مى بينيم, حتى بسيارى از صحابه رسول خدا ْ نيز همين روش را در پيش گرفته بودند. موسى بن يسار گويد:
(اصحاب رسول خدا ْ بيابانگردهاى خشنى بودند; ما ايرانيان كه آمديم, دين اسلام را خالص گردانيديم.)(1)
بدين ترتيب, مردمى كه سرزمينشان پس از رسول اكرم ْ فتح شد, بر همان آداب و رسوم و مفاهيم جاهلى حاكم بر حركات و سكنات و روابط و مناسبات اجتماعى خود به طور عام باقى ماندند, و اسلام نه در جانشان جاى گرفت و نه در ضميرشان ريشه دوانيد, چه رسد به اين كه در اسلام ذوب شوند و اسلام بر آنان حكمفرما باشد و در ميانشان حركت ايجاد كند. آثار و عواقب طولانى اين پديده, بسيار تأسف آور بود, زيرا در نظر آنانى كه از آن بهره بردارى مى كردند و از اسلام جز اسمى و از دين جز رسمى سراغ نداشتند, اين آداب و رسوم و مفاهيم جاهلى و انحرافات و روابط و مناسبات قبيله اى و طمع ورزيهاى شخصى و ديگر كارهاى غيرانسانيى كه به دنبال داشت, اگر نگوييم به نظرشان برگرفته از اسلام بود, بايد حداقل بگوييم كه آن را مخالف و معارض اسلام نمى ديدند و در نظرشان هيچ گونه تضاد و تعارضى با هم نداشت, و كار را به جايى رساندند كه اسلام به عنوان حافظ آن مطرح شد و اين مفاهيم و آداب و رسومْ لباس اسلام به تن كرد و رنگ دين به خود گرفت; از اين رو در پوشش اسلام و در زير چتر حمايتى آن در امن و امان به سر بردند.
اسلام در نفوس بسيارى از حاكمان و اعوان و انصارشان كه به خاطر مصاحبت پيامبر ْ و رؤيت آن حضرت در ميان توده مردمْ مكان و منزلتى داشتند, چندان رسوخ نكرده بود و بر انحرافات, مفاهيم و آداب و رسوم جاهليت باقى بودند و از مقام و موقعيت خود در راه تثبيت آن ها از هيچ كوششى فروگذار نكردند, حتى از راه جعل حديث و انتساب آن به رسول خدا ْ در اين راه كوشيدند. در تبعيض نژادى و برترى دادن عرب بر عجم و موارد ديگرى كه بدان اشارت رفت, وضع به همين منوال بود.
خلاصه اين كه گسترش اسلام و نشر تعاليم عالى آن, به هيچ وجه مورد اهتمام و كوشش زمامداران نبود.
هرگاه اسلامِ مردمْ ظاهرى و بدون بُعد عقيدتى و عارى از هرگونه اصول و قواعد علمى و فرهنگى باشد و در روح و روان و عقل و وجدان انسان طورى جايگزين نشود كه به صورت يك محرّك وجدانى و درونى درآيد, به تدريج متلاشى خواهد شد و در حركات و مواضع انسان اثرى از خود به جاى نخواهد گذاشت. از طرف ديگر, مردم به چنين اسلامى عادت خواهند كرد و اسلام به صورتى در نظرشان جلوه خواهد كرد كه هيچ منافاتى با انواع انحرافات و جنايات غير انسانى نداشته باشد. اگر نگوييم كه چنين اسلامى, به كالبد شكافى هاى بسيار دقيق و عميقى نيازمند است كه خيلى از نيروها و امكانات را به تحليل برده و بخش عظيمى از آن را به هدر خواهد داد, حداقل بايد بگوييم: هدايت اين مردم به سوى اسلام اصيل در درازمدت, كارى مشكل و طاقت فرسا خواهد بود, در حالى كه مى توانستند با پيروى و تأسى از رسول خدا ْ و حركت در خط پيامبر عظيم الشأن جلوِ بسيارى از اين مصائب و مشكلات را بگيرند و واقعه را قبل از وقوع علاج كنند.
از سوى ديگر, چنين جامعه اى از امنيت و مصونيت كافى برخوردار نخواهد بود, تا آن را از گزند حوادث و دستبرد اشرار و بيگانگان و حتى كسانى كه آن را وسيله اى براى انهدام و ضربه زدن به اسلام حقيقى قرارداده اند, نگهدارى كند. اسلامى كه مانع رسيدن آنها به انحرافات و خواسته ها و اميال نفسانى مى شود. با مراجعه به تاريخ در مى يابيم كه اين مسأله خصوصاً در زمان امويان و پس از آن تحقق يافت.
ييك متن تاريخى درباره جامعه عراق در عصر امام حسن & مى گويد:
(گروه هاى گوناگون از مردم با آن حضرت بودند. برخى از شيعيان او و پدرش, برخى از خوارج كه هدفشان تنها جنگ با معاويه بود و مى خواستند از هر راهى شده با معاويه بجنگند و برخى از آنان مردمانى فتنه جو و حريص به غنيمت هاى جنگى كه دين و ايمانى نداشتند, برخى نيز افراد دو دل بودند كه عقيده و ايمان محكمى به آن حضرت نداشتند و برخى ديگر روى غيرت و عصبيت قومى و پيروى از سران قبايل خود به سوى اسلام آمده بودند و دين و ايمانى نداشتند.)(1)
على رغم اين كه عراق نزديكترين منطقه به مركز خلافت اسلامى بود, و على رغم اين كه از سوى هيأت حاكمه نسبت به عراق كه مركز هدايت سپاهيان مسلمان براى فتح مناطق شرقى بود, عنايت خاصى مبذول مى شد, مى بينيم جامعه عراق در روزگار امام حسن & چنين وضعى داشت, تا چه رسد به مناطق ديگر كه يا دور از مركز خلافت بود يا به دلايلى بدانها اهميتى داده نمى شد. در مورد اين جامعه, در بحث خود درباره خوارج به طور مفصل صحبت كرده ايم. اميدواريم كه در آينده نزديك بتوانيم اين بحث را به پايان برسانيم, ان شاء اللّه.
در متن فوق,اين قسمت قابل ملاحظه است كه مى گويد: (برخى از شيعيان او و پدرش بودند…) چرا كه ما معتقديم اين عده آن قدر زياد نبودند كه بتوان آنها را در برابر سايرين مذكور در اين نص قرار داد و به حدى نبودند كه بتوانند در مقابل آنان عرض اندام كنند.
( زيرا مردم در مورد على & اكراه داشتند و در دل شك و ترديد. دل به دنيا بسته بودند, افراد مخلص در ميانشان كم بودند, مردم بصره با او مخالف بوده و كينه اش را به دل داشتند. اكثر كوفيان و قاريانِ آن در مقابل او بودند و مردم شام و اكثر قريش هم از حضرت دل خوشى نداشتند.)(1)
كشى از امام باقر & روايت كرده كه حضرت فرمود:
(كان عليّ بن أبى طالب & عندكم بالعراق, يقاتل عدوه ومعه اصحابه وما كان منهم خمسون رجلا يعرفونه حقّ معرفته و حقّ معرفة امامته(1);
على بن ابى طالب با شما در عراق بود. با اصحاب خود عليه دشمنش مى جنگيد, منتها در ميان آنها پنجاه نفر كه حق حضرت و امامتش را چنان كه بايد بشناسند, يافت نمى شد.)
در جنگ صفين على & به عدى بن حاتم فرمود:
(پيش بيا! عدى آن قدر نزديك شد كه گوشش در مقابل بينى على & قرار گرفت. حضرت فرمود: واى بر تو, عموم كسانى كه امروز با من هستند, بر من عصيان مى ورزند و نافرمانى ام مى كنند, اما معاويه در ميان كسانى است كه از او اطاعت مى كنند و فرمان مى برند.)(1)
از طرفى در آن زمان, رفتار حكّام با مردم عموماً اسلامى نبود. نگاهى گذرا به چگونگى برخورد آنان با مردم براى تبيين اين وضعيت كافى است. به عنوان نمونه به مطلب زير توجه فرماييد:
(اهالى افريقا نسبت به ساير ممالك, بسيار مطيع و آرام و فرمانبردار بودند, تا اين كه در زمان هشام بن عبدالملك اعيان و مبلّغان عراقى در افريقا رخنه كردند. آنها با مشورت و تبليغ عراقيانْ دست به عصيان زدند و پراكنده شدند كه تا به امروز (زمان مؤلف)اين وضعيت ادامه دارد. آنها مى گفتند: به سبب جرم و جنايت عمّالْ هرگز با اولياى امور خود مخالفت نمى كنيم. مبلّغان عراقى به آنها گفتند: اين عمّال و حكّام تبهكار به امر و اراده پيشوايان منصوب مى شوند و آنها مقصر و مسؤول هستند. اهالى افريقا گفتند: بايد آنها را امتحان كنيم.
عده اى حدود بيست و چند مرد به نمايندگى از مردم افريقا, به ديدار هشام آمدند. امّا به آنها اجازه ملاقات داده نشد. ناگزير بر(ابرش) وارد شدند و به او گفتند: به اميرالمؤمنين بگو كه امير ما با لشكرى كه از ما و سربازان خود تشكيل داده به جنگ مى رود, چون غنايمى به دست مى آوريم ما ر ا محروم كرده, آن را به لشكر خاص خود اختصاص مى دهد. آن گاه مى گويد: شما در اين حرمان ْبيشتر ثواب مى بريد, و چو ن بخواهيم يك شهر و قلعه را فتح كنيم, او ما را بر سايران مقدم مى دارد كه سپر لشكر او شويم. آن گاه مى گويد: اجر و ثواب شما در اين جانفشانى بيشتر است. از اين گذشته, لشكريان شكم گوسفندان را زنده زنده مى شكافند و بره ها را از شكم آنها بيرون آورده, پوست مى كنند و مى گويند: از اين پوست براى خليفه پوستين تهيه مى كنيم. براى يك پوست هزار ميش را مى كشند و ما اين كارها را تحمّل مى كنيم. سپس آنان ما را دچار گرفتارى ديگرى كردند و آن,اين كه هر دوشيزه زيبايى را از ميان ما مى ربودند. ما پس از اين ظلم و تجاوز اعتراض كرده گفتيم: ما در كتاب خدا و سنت رسول اللّه ْ نديده ايم كه چنين امرى جايز باشد. ما هم مسلمان هستيم. اكنون آمد
ه ايم بدانيم آيا اين كارها به دستور اميرالمؤمنين انجام مى گيرد يا نه.
آن ها مدتى در آن جا بدون نتيجه اقامت كردند, تا اين كه زاد و راحله آنان تمام شد و نااميد شدند. آن گاه صورتى از اسامى خود را نوشته به وزرا دادند و گفتند: اگر اميرالمؤمنين راجع به ما پرسيد, خبر دهيد كه ما از افريقا آمديم و نااميد برگشتيم. آن گاه به سوى افريقا رهسپار شدند. اول كارى كه كردند, عامل هشام را كشتند و پرچم تمّرد و عصيان برافراشتند و بر افريقا مستولى شدند. خبر شورش به هشام رسيد. وضع و حال نمايندگان را پرسيد. اسامى را به او دادند, دانست كه اين عده همان كسانى هستند كه بر ضد او قيام كرده اند.)(1)
ييك متن تاريخى ديگر مى گويد:
(قتيبة بن مسلم بر اهل طالقان وارد شد. عده زيادى از مردم آن جا را كشت, كه در تاريخ نظير آن شنيده نشده بود. در مسافت چهار فرسنگ از دو طرف, چوب هاى دار نصب كرده, عده بسيارى را در دو جانب جاده به دار كشيد كه همه به يك نسق به هم پيوسته بودند.)(1)
ييكى از فرماندهان در فتح گرگان, به اهالى شهر امان داد, به شرط اين كه حتى يك تن از آنها كشته نشود.اما حصار را كه گشود, به جز يك تن, تمام آن ها را كشت.(1)
فرمانده ديگرى با اهالى قنسرين مصالحه كرد. يكى از شرايط صلح اين بود كه قلعه و ديوار شهر را ويران كند و چنين هم كرد.(1)
والى خراسان از اهل ذمّه سمرقند و ماوراءالنهر خواست كه اسلام آورند و گفت: در صورتى كه مسلمان شوند و دعوتش را بپذيرند, از آنان جزيه نخواهد گرفت. آنان دعوتش را پذيرفته و اسلام آوردند, اما وى از آنان مطالبه جزيه كرد; آنان نيز اعلان جنگ كردند و با وى به نبرد پرداختند.(1)
هنگامى كه عقبة بن نافع, والى معاوية بن ابى سفيان, به افريقا وارد شد, مردم را از دم شمشير گذراند, زيرا وقتى اميرى وارد مى شد, از وى اطاعت مى كردند و بعضى هم اظهار اسلام مى نمودند, اما همين كه امير از آن جا بر مى گشت, پيمان مى شكستند و از اسلام بر مى گشتند.(1)
ابن اثير مى گويد:
(چون ايرانيان هجوم اعراب و غارت آن ها را در سواد ديدند, به رستم و فيروزان ـ كه هر دو از فرمانروايان ايرانى بودند ـ گفتند: اختلاف و كشمكش شما دو سردار به جايى رسيده كه ايران را تباه و ايرانيان را خوار نموده ايد.)(1)
امثال اين مطالب آن قدر زياد است كه مجال تتبع و استقصاى آن نيست. به همين خاطر بود كه مقاومت مردم در سرزمين هاى فتح شده شديدتر شد و بسيارى از آنان پيمان شكستند, به نحوى كه مسلمين مجبور شدند بسيارى از مناطق را بيش از يك بار فتح كنند. (در گذشته اشاره اى به اين مطلب داشتيم).

2. آثار فتوحات بر فاتحان
سياست هاى تبعيض در سهميه بندى بيت المال و برترى بخشيدن عرب بر عجم و اقامت اجبارى بزرگان صحابه در مدينه و سپردن پست هاى مهم و فرماندهى سپاهيان به گروهى خاص, غالباً براساس مقررات و معيارهاى اسلامى نبود, بلكه معيار اصلى اين بود: برخوردارى از حمايت هيأت حاكمه, يا ملاقات پيامبر ْ در برهه اى كوتاه و بالاخره قريشى بودن.
همين سياست ها بود كه از اين ملت پيروز, ملت مغرور و خودپسندى به وجود آورد كه حد و مرزى براى خود نمى شناخت و طبقه اى از ثروتمندان به وجود آورد كه مال و ثروتْ منكوبشان كرد و نعمت هاى فراوان مسرورشان ساخت و در اين راه هيچ گونه مانع و رادعى از طرف دين و وجدان سدّ راهشان نبود. اكثر آنان از فرزندان و اعضاى هيأت حاكمه و خويشان و نزديكانشان و به ويژه از قريش بودند. امت مسلمان هر جنايتى از اينان ديد. توسط همين ها بود كه اسلام به ورطه هلاك افتاد.
آرى, مناصب, مقهورشان ساخت و فتوحات به لحاظ غنايم و اسيرانى كه به همراه داشت و موجب گسترش نفوذشان گرديد, دهانشان را آب انداخت. هر يك به خود غرّه شد و ديگران را كوچك شمرد, خود را بزرگ ديد و تكبّر پيشه كرد. چه با واقعيات موجود, براساس تفكر جاهليت برخورد مى كردند كه قبيله را اساس هر چيزى مى دانست و به امت بهايى نمى داد. از طرفى فرد را مقياس هر چيز و منشأ تمامى برخوردها و مناسبات و تمامى مواضع و تحركات خود مى دانست, نه گروه را آنان شديداً به تقويت و تثبيت سلطنت و حكومت خود همت گماردند و با پول و رشوه, و وعده پست و مقام, انصار را در اطراف خود جمع كردند; سپس با ازدواجهاى قبيله اى سعى نمودند خود را با سران قبايل و طوايف قدرتمند نزديك كنند. براى نيل به اهداف مورد نظر, سياست هاى ديگرى نيز در پيش گرفتند كه در بسيارى از اوقات, خشونت و ارعاب, و قتل و كشتار, تنها يكى از آن ها بود.(1) همچنين به گسترش نفوذ و حكومت خود [در مناطق مختلف] به اين اعتبار كه در درجه اول, ملك شخصى و قبيله اى آنان است, ادامه دادند.(1)
اگر ابوبكر و عمر نمى دانستند كه خليفه اند يا پادشاه(1), معاويه, پسر ابوسفيان, خود را پادشاه بالفعل ناميد. عده ديگرى نيز خود را پادشاه مى دانستند. عمر هم خود را در بعضى از مناسبت ها پادشاه مى خواند.(1)
معاويه و امويان ـ وحتى بسيارى از مردم ـ آنان را ملوك قيصرى مى دانستند و در نظرشان اسلام و مسلمانى, تنها شعارى بود كه در خدمت اين پادشاهى قرار داشت و به تقويت آن كمك مى كرد; از اين رو اگر تشخيص مى دادند كه روزى مانع آنان از رسيدن به آمال و آرزوها و اهدافشان خواهد شد, آن را در هم كوبيده از ريشه نابود مى كردند.
پس استفاده كنندگان اصلى فتوحات ـ خصوصاً در درازمدت - همين قشر خاص بودند و هم اينان بودند كه اشياى نفيس را ربودند و زمين هاى بزرگ, طلا و غنائم خالصى را براى خود برداشتند, و نيز زنان زيبا ـ زنانى را كه به عنوان اسير و كنيز به اسارت درآورده بودند ـ مختصّ خود مى دانستند. در روزگار خلفاى سه گانه, ثروت اينان به ارقام افسانه اى رسيده بود. متون تاريخى, اين مطلب را تأييد مى كند.(1) در زمان حكومت امويان, اين ارقام افزايش يافت و چند برابر شد. حكومت اموى حد و مرزى براى خود قايل نشد. اين حكومت اشرافى, دين و ايمان چندانى نداشت. خالد قسرى, حقوق سالانه اش به بيست ميليون درهم مى رسيد. اين در حالى بود كه اموال اختلاسى وى از صد ميليون تجاوز مى كرد.(1)
مى بينيم عمربن خطاب كه گفته مى شود از زاهدترين مردم بود و حتى مى گويند: چون از دنيا رفت, مالى از خود بر جاى نگذاشت(1), آن طور كه بعضى از نصوص بيان مى كند, از بيت المال ارتزاق مى كرد و برخود بسيار سخت مى گرفت, زمانى دچار مخمصه و گرفتارى شديدى شد. با يارانش در اين باره مشورت كرد, آنان رأى دادند كه به اندازه قوت خود از بيت المال بخورد.(1)
همين عمر كه اين چنين درباره اش گفته مى شود, چهل هزار درهم صداق و مهريه يكى از همسرانش كرد,(1) و به يكى از دامادهايش كه از مكه بر او وارد شده بود, ده هزار درهم از اصل مال خود هبه كرد.(1)
مى گويند: يكى از فرزندان عمر, سهم الارث خود را به عبداللّه بن عمر, به صدهزار درهم فروخت.(1)
مؤيد اين مطلب, گفته ابويوسف است كه مى گويد:
(عمر چهار هزار اسب نشان دار در راه خدا داشت. به هر كس كه سهمش اندك بود يا نيازى داشت, يكى از آن ها را مى داد و به او گوشزد مى كرد كه اگر آن را خسته كنى يا علف و آب ندهى تا لاغر شود, ضامن هستى, اما اگر با آن به جهاد رفتى و زخمى برداشت يا تو خود آن را زخمى كردى, بر عهده تو چيزى نيست.)(1)
چنان كه به نظر مى آيد, اين اسب ها از آنِ خود عمر بود. وى اين عمل را به قصد نزديكى به خدا انجام مى داد و اگر درست باشد كه ارثِ يكى از فرزندان او صدهزار درهم بود, اين هم بعيد نمى نمايد.
اين در زمانى بود كه بسيارى از مردم در سخت ترين شرايطى كه يك انسان مى تواند زندگى كند, روزگار مى گذراندند و بسيارى از آنان تنها دو تكه پارچه داشتند كه با يكى عورت و باديگرى عقبشان را مى پوشاندند.
شايد به همين خاطر و براى دفاع از جنبه زاهدمآبانه خليفه است كه حسن بصرى تلاش دارد(1) تا از خليفه دوم در اين باره دفاع كند. وى ضمن تكذيب كسى كه مى گفت: (عمر به ثلث مالش ـ چهل هزار ـ وصيت كرد), كوشيد تا آن را چنين توجيه نمايد:
(به خدا سوگند چنين نيست! مال عمر كمتر از اين بود كه ثلث آن چهل هزار باشد. شايد وى به اين مال سفارش كرده و بازماندگانش آن را اجازه داده اند.)(1)
به هر حال مى توان شواهد و ادلّه فراوانى مبنى بر اهتمام شديد حكام و دارودسته آن ها در جمع آورى مال و ثروت و رسيدن به غنيمت ـ به حق يا به ناحق ـ, جمع آورى كرد. كافى است كه بدانيم: زياد, حكم بن عمرغفارى را به خراسان فرستاد. حكم, غنائم زيادى به دست آورد. زياد به او نوشت:
(اميرمؤمنان مرقوم داشته است كه سفيد و سرخ را براى او انتخاب كنيم و ذره اى طلا و نقره بين مسلمانان تقسيم نشود.) حكم از اجراى اين فرمان سرباز زد و آن را در ميان مسلمين تقسيم نمود. معاويه كسى را فرستاد كه او را دست بند زد و به زندان انداخت, تا اين كه با همان قيد و بندها جان داد و دفن گرديد. او مى گفت: (همانا من مخاصم هستم.)(1)
از زمان خليفه دوم آزار و اذيت مردم براى گرفتن خراج شروع شد.(1)
همان طور كه ديديم اينان از اهل ذمّه كه مسلمان مى شدند نيز خراج مى گرفتند و دليل مى آوردند كه خراج در حقيقت به منزله ماليات سرانه بندگان است و اسلام آوردن بنده, ماليات را از وى ساقط نمى كند. عمربن عبدالعزيز اين سياست را ادامه نداد و ماليات فوق را از ذمّيانى كه مسلمان مى شدند نمى گرفت.(1)
عمربن خطاب تلاش كرد تا از مردى كه اسلام آورده بود جزيه بگيرد. چه در نظر وى, اين مرد مسلمان شده بود تا در پناه اسلام باشد. آن مرد در پاسخ عمر گفت: اسلام, خودش پناه است. عمر نيز گفت: راست گفتى, اسلام خودش پناه است.(1)
داستان چند برابر كردن خراج نصاراى تغلب, توسط عمربن خطاب نيز معروف و مشهور است و نيازى به بيان ندارد.(1)
خالدبن وليد در حالى كه لشكريان خويش را مخاطب ساخته بود و آنان را براى فتح سرزمين سواد تشويق مى كرد, چنين گفت:
(آيا نمى نگريد كه چگونه غلات اين ديار همچون كوه بر روى هم قرار گرفته است؟ به خدا سوگند! اگر جهاد در راه خدا و دعوت مردم به سوى او هم بر ما واجب و چيزى جز معاش زندگى بر ما لازم نبود, باز هم نظر ما اين بود كه با مردم اين سرزمين بجنگيم, تا از ديگران نسبت به آن سزاوارتر باشيم و گرسنگى و فقر را براى كسانى واگذار كنيم كه در فقر و تنگدستى به سر مى برند و راهى را كه شما در پيش گرفته ايد و جهادى را كه شما انجام مى دهيد رها كرده اند.)(1)
در فتح (شاهرتا) بعضى از بردگان مسلمان به اهالى شهر امان مى دادند, اما مسلمانان از اين امر ناخشنود بودند, تا اين كه مسأله را با عمر بن خطاب در ميان گذاشتند. عمر نوشت: (برده مسلمان از مسلمانان است و امان او امان آنها.)
راوى مى گويد: (با اين بيان عمر, غنايمى كه بر آن اشراف پيدا كرده بوديم, از دست داديم.)(1)
ييكى از شعرا در هنگام مرگ مهلّب سرود:
الا ذهب الغزو المقرب للغني ومات الندى والجود بعد المهلّب
پس از مهلّب, هم جنگ هايى كه مردم را به پولدارى نزديك مى ساخت از بين رفت و هم جود و كرم در ميان مردم به خاموشى گراييد.
آرى, اين فتوحات براى پركردن جيب جنگجويان و احياناً تقويت بنيه نظامى آنان براى پيروزى بر خصم بود.
آنچه خالدبن وليد بيان كرد, تمام حقيقت نيست, زيرا آنچه به طبقه مستضعف سپاه مى رسيد, تنها بخش بسيار اندكى از غنايم بود كه براى رفع نياز و سدّ جوع آنها كافى نبود و آن قدر كم بود كه بلافاصله تمام مى شد, در حالى كه اينان جلوداران سپاه و طلايه داران فتح و پيروزى بودند. بسا كه بسيارى از آنان كسانى بودند كه روز پيش سرزمينشان فتح شده بود. همان طور كه درباره مردم افريقا گذشت (كسانى كه نزد هشام بن عبدالملك, خليفه اموى, آمدند تا از رفتار گارگزاران وى شكايت كنند) همين افراد از بسيارى از امتيازات محروم مى شدند, اما اكثرشان در اين جنگ ها منبعى براى عيش و نوش خويش فراهم ديده و از اين راه به مال و ثروتى هر چند ناچيز و اندك دست يافتند. همين امر موجب شد كه اگر هم در ميانشان كسى كم ترين اطلاعى از احكام اسلامى داشت, از تمامى اعمال و كردار شيطانى و غير اسلامى حاكمان چشم پوشى كرده, آن را ناديده بگيرد.
بعضى از نهضت ها كه عليه نظام حاكم شروع مى شد, گرچه گاهى نتايجى به همراه داشت, اما چيزى نمى گذشت كه در برابر ضربات خرد كننده و كوبنده نظام حاكمْ از پاى در مى آمد و به پايان مى رسيد.
به هر حال, جنگ براى به دست آوردن مال و غنيمت, صفت مشخصه اين فتوحات بود. آن چنان كه در نظر دارم ـ اگر چه على رغم بررسى زياد نتوانستم فعلاً آن را پيدا كنم ـ در بعضى از معركه ها طرف مقابل, اسلام خويش را اعلام مى كرد, اما چون فاتحان در اموال و زنانشان طمع داشتند, به آن وقعى نمى نهادند و حتى آنان را دروغگو قلمداد كرده و آن را ناديده مى گرفتند.(1)
در زمان رسول اكرم ْ نيز آثار اين پديده را مى بينيم, زيرا در آن موقع هنوز مسلمانان به مرحله نضج و كمال نرسيده بودند و با اسلام و احكام آن به نحو مطلوب و شايسته اى تعامل نداشتند و تمايلات جاهلى وطمع ورزى هاى دنيوى هنوز هم در ميان آنها ديده مى شد. حارث بن مسلم تميمى ـ كه پيامبر اكرم ْ وى را به همراه عده اى براى شركت در سريه اى اعزام كرده بود ـ مى گويد:
(چون به مغار رسيديم, اسبم را حركت دادم و از همراهانم پيشى گرفتم. مردم قبيله با آه و ناله به استقبال ما آمدند. به آنان گفتم: بگوييد: (لا اله الا اللّه) تا در امان باشيد. آنان نيز تهليل به جاى آوردند. همين كه همراهانم از راه رسيدند, مرا بر اين كار توبيخ و سرنش كردند و گفتند: ما را از غنيمتى محروم كردى كه به ما روى كرده بود. وقتى برگشتيم, ماجرا را خدمت پيامبر ْ عرض كردم. حضرت در حق من دعا كرد و مرا بر اين امر تحسين و آفرين گفت. آن گاه فرمود: خداوند در ازاى هر نفر از آنان برايت فلان و فلان مقدار ثواب و پاداش نوشته است.)(1)
ابن ابى الحديد معتزلى در مقام اصرار بر لزوم وارد شدن على & در شوراى شش نفره به دليل كينه و بغض شديد قريش و عرب نسبت به او, مى گويد:
(اما اسلام بسيارى از اعراب چنين نبود, چه گروهى از آنان به پيروى از سران قبايل خود اسلام آوردند و گروهى به طمع در غنائم, عده اى به خاطر ترس از شمشير مسلمان شدند و گروهى هم بنابر غيرت و عصبيت قومى و براى پيروز شدن بر ديگر قبايل, گروهى هم اسلام را پذيرفتند, زيرا با دشمنان و مخالفان اسلام, عداوت و دشمنى داشتند.)(1)
از همه اين ها گذشته, طبيعى مى نمايد كه زندگى همراه با تنعّم و رفاهِ هيأت حاكمه و اطرافيان آنان و نيز كام جويى از زنان زيبا و كنيزكان دلفريب, موجب گردد كه بذر رفاه طلبى و سلامت خواهى و تن پرورى در دل ها افشانده شود و سبب شود كه ديگران خود را به خطر انداخته و در راه كسب امتيازات بيشتر و حفظ آن, قربانى نمايند.
از طرف ديگر, همين كنيزكانى كه به جرگه مسلمين در نيامده بودند, يا هنوز اسلام و مسلمانى در قلوب آنان ريشه ندوانيده بود, در ميان جامعه اسلامى به سر مى بردند و تربيت و پرورش نوزادان مسلمان را بر عهده داشتند, چه اين كه اين كودكان, فرزندان خود كنيزكان بوده باشند يا فرزند مادران آزاده.
از اين رو مى بينيم كه بسيارى از اشراف و رؤساى آنان از مادرانى به دنيا آمده اند كه نصرانى بودند, مثل:
1. حارث بن ابى ربيعه مخزومى;
2. خالد قسرى;
3. عبيده سلّمى;
4. ابو اعور سلّمى,
5. حنظلة بن صفوان;
6. عبداللّه بن وليد بن عبدالملك;
7. يزيد بن اسيد;
8. عثمان بن عنبسة بن ابى سفيان;
9. عباس بن وليد بن عبدالملك;
10. مالك بن ضب كلبى;
11. شقيق بن سلمه, ابووائل;
12. عبداللّه بن ابى عمروبن حفص بن مغيره مخزومى;(1)
13. عمربن ابى ربيعه;(1)
14. ابوسلمة بن عبدالرحمن(1);
15. يوسف بن عمرو.(1)
طلحه نيز در زمان عمر با يك زن يهودى ازدواج كرد,(1) و با وجود اين كه عمر خود يك غلام نصرانى داشت كه مسلمان نشده بود و در زمان وفات خود آزادش كرد(1), به ابوموسى كه منشى اش يك برده نصرانى بود اعتراض كرد!(1) معلم فرزندان سعد بن ابى وقاص نيز نصرانى بود.(1)
اگر بخواهيم تمامى موارد را در اين جا برشماريم, بحث به درازا خواهد كشيد.
به هرحال, تربيت و پرورش نوزادان توسط اين كنيزكان, مى توانست از ميزان پاى بندى دينى مردم بكاهد و التزام اين كودكان را به احكام اسلامى به شدت كاهش دهد و طبيعتاً خطرى جديد براى اسلام و مسلمانان به همراه آورد; از اين روست كه مى بينيم امامان بزرگوار شيعه { مى كوشيدند تا بردگان و كنيزكان را با تعليمات اسلامى شايسته اى تربيت كنند و آنان را در راه خدا آزاد سازند.(1)
اسلام به طور وسيع و گسترده اى آزادى بردگان را تشويق كرده, براى اين كار, وسايل اجبارى و اختيارى زيادى قرار داده است كه خود مى تواند مسأله بردگى را از اساس از بين ببرد. دين اسلام, آزادى بردگان را امرى راجح و شايسته قرار داده كه هيچ وسيله اى نياز ندارد.
از سوى ديگر مى بينيم آن موقع كه حكام درصدد پرورش جوانان براى مناصب و مقامات عاليه و نيز شكوفايى شخصيت آنان بر مى آيند, از فتوحات اسلامى در زمينه ارضاى خواسته ها و اشباع غرور جوانى آنان بهره بردارى مى كنند, حتى معاويه, پسرش يزيد را وادار مى كرد كه فرماندهى سپاهى را كه براى فتح منطقه اى اعزام مى شد, بر عهده بگيرد.(1)
به علاوه, از فتوحات اسلامى در جهت دور ساختن معترضان و نيز كسانى استفاده مى نمودند كه از اعمال و دخل و تصرفات نا به جاى حكّام و اطرافيان آنان ناراضى بودند و صدا به اعتراض مى گشودند; براى نمونه و به عنوان شاهدى بر مدّعا, يك مورد را متذكر مى شويم:
آن گاه كه خشم و تنفّر عمومى از عثمان به اوج خود رسيد و اوضاع وخيم گرديد, مشاوران و كارگزاران خود را خواست و براى رويارويى و مقابله با تنفر و انزجار عمومى و خواسته هاى مردم كه مى گفتند: بايد عثمان عمّال خود را عوض كند و افراد بهترى به جاى آنان به كار گمارد, با آنان به مشورت پرداخت و نظر آنان را جويا شد.(1) اين كارگزاران عبارت بودند از: معاويه, عمروبن عاص, عبداللّه بن سعدبن ابى سرح, سعيدبن عاص و عبداللّه بن عامر(1).
عبداللّه بن عامر نظر خود را چنين اعلام كرد:
(اى اميرمؤمنان! رأى من اين است كه به آنان دستور جهاد دهى تا بدين طريق مشغول بوده و كارى به كار تو نداشته باشند و آنان را در جنگ ها زياد بدارى تا در برابرت نرم و رام شوند و همه به خود پرداخته و انديشه اى جز زخم پشت مركوب خود و شپش پوستين خويش نداشته باشند.)
در متن ديگرى اضافه مى كند:
(عثمان عاملان خويش را به محل كارشان پس فرستاد و گفت: با كسانى كه آن جا هستند سختى كنند و آنان را امر كرد كه مردم را در سپاه هاى اعزام شده, زياد نگه دارند و نيز تصميم گرفت مقررى آن ها را لغو كنند, تا اين كه مطيع شوند و به او نياز پيدا كنند.)(1)
هنگامى كه مردم مسلمان برخى از كارهاى عثمان را مورد انتقاد قرار دادند, معاويه نظر داد كه على و طلحه و زبير را بكشد و او رد كرد. معاويه گفت:
پس راه دوم را انتخاب كن!
ـ كدام راه؟
ـ آنان را از هم جدا كن تا دو تن با هم در يك شهر نباشند و آنان را در سپاه ها و لشكرها به جاهاى دور دست اعزام كن, تا اين كه زخم مركوب هر كدام برايش از نماز مهم تر باشد.
ـ شگفتا! بزرگان انصار و مهاجرين و كبّار صحابه رسول خدا ْ و ساير اعضاى شورا را از ديارشان اخراج كنم و بين آنان و خانواده شان جدايى افكنم!(1)
ييعقوبى درباره معاويه مى گويد:
(هرگاه از كسى چيزى به وى مى رسيد كه آن را خوش نمى داشت, با بذل و بخشش دهانش را مى بست و چه بسا كه او را سر به نيست مى كرد يا همراه سپاهيان به جنگ روانه مى كرد و او را جلو مى انداخت. بيشتر كار معاويه را مكر و خدعه تشكيل مى داد.)(1)
چيزهاى زياد ديگرى نيز در اين باره هست كه در اين فرصت كوتاه, مجال تتبع و استقصاى آن نيست.

3. ائمه { و فتوحات اسلامى
الف) با توجه به مطالبى كه گذشت روشن مى شود كه چرا اميرالمؤمنين & حتى در زمان خلافت خود, قدمى در جهت اين فتوحات و گسترش بلاد اسلامى برنداشت, بلكه سعى در تثبيت اصول عقايد و ارزش هاى والا و اصيل اسلامى و نشر تفكر قرآنى ناب محمدى ْ و دادن خط صحيح اسلام به امت و متصديان اداره امور مملكت داشت, چه در زمينه افكار و انديشه ها و چه در زمينه برخوردها و موضع گيرى ها و بلكه در زمينه تربيت و تزكيه نفس.
حضرت & در خطبه اى به اين مطلب اشاره كرده مى فرمايد:
(وركزت فيكم رأية الايمان, ووقفتكم على حدود الحلال والحرام;(1)
و پرچم ايمان را در ميان شما نصب نمودم [تا گمراه نشويد] و شما را بر حدود و مراتب حلال و حرام واقف ساختم.)
از طرف ديگر, اميرالمؤمنين & در ايّام خلافت و زمامدارى خود به پاكسازى و تصفيه جبهه داخلى از لوث وجود عناصر فاسدى پرداخت كه هنوز با مفاهيم جاهلى مى زيستند و مى خواستند بر امت مسلمان زورگويى نموده و مقدرات مسلمين را به بازى بگيرند و در راه رسيدن به اهداف شوم غير انسانى خود, از آن استفاده كنند.
ب) مسأله مهمّ ديگرى كه بايد در اين جا بدان اشاره كنيم, اين است كه در جهاد ابتدايى اجازه امام عادل شرط است و تا امام عادل اجازه ندهد, نمى توان به جهاد ابتدايى اقدام كرد.(1) ما عقيده داريم كه پيشوايان حق, اين فتوحات و شركت در آن را به مصلحت اسلام و مسلمانان نمى ديدند.
روايت شده كه حضرت صادق & به عبدالملك بن عمرو فرمود:
ييا عبدالملك, مالى لا اراك تخرج الى هذه المواضع التى يخرج اليها اهل بلادك؟
ـ قلت: وأين؟
ـ حدة, وعبادان, والمصيصة, وقزوين!
ـ انتظاراً لامركم والاقتداء بكم.
ـ اى واللّه, لو كان خيرا ما سبقونا اليه.(1)
ـ چه شده كه مى بينم با همشهرى هايت به سوى مناطقى كه مى روند خارج نمى شوى؟
ـ كجا؟
ـ حده, آبادان, مصيصه و قزوين!
ـ منتظر فرمان شما هستم و به شما اقتدا نموده ام.
ـ به خدا سوگند; اگر خيرى در آن بود, هرگز از ما پيشى نمى گرفتند.
رواياتى داريم دالّ بر اين كه ائمه { نه تنها شيعيان خود را براى شركت در اين جنگ ها ترغيب نمى كردند, بلكه بر عكس, آنان را از چنين اقدامى باز مى داشتند و حتى اجازه مرزدارى به آنها نمى دادند و كمك مالى آنان را در اين مورد, و لو اين كه نذر كرده باشند, قبول نمى كردند.(1)
آرى, درست است كه اگر دشمن به بلاد مسلمين هجوم آورد, بر همگان است كه براى دفاع از اساس اسلام به دفع تجاوز اقدام نمايند, اما نه به خاطر دفاع از حكّام و سلاطين.(1)
حضرت على & در روايتى مى فرمايد:
(لايخرج المسلم فى الجهاد مع من لايؤمن على الحكم ولاينفذ فى الفئ امر اللّه عزّوجلّ;(1)
مسلمان حق ندارد با كسى كه به حكم اسلام ايمان ندارد و در مورد غنائم, امر خدا را اجرا نمى كند, براى جهاد خارج شود.)
ماجراى زير مؤيد اين مطلب است:
(روزى عثمان ,بزرگان صحابه, مثل: على &, طلحه, زبير, سعيدبن زيد و سعد بن ابى وقاص را در مسجد رسول اكرم ْ جمع كرد و در مورد فتح افريقا با آنان مشورت كرد. اكثريت رأى دادند كه مصلحت ايجاب مى كند كه افريقا به دست غرض ورزان و هواپرستان و منحرفان نيفتد.)(1)
ائمه { بدون شك ميل داشتند كه دامنه نفوذ اسلام گسترش يابد و اسلام در سراسر گيتى منتشر شود, اما آن طور كه نصوص تاريخى بيان مى كند, راه و روشى را كه خلفا براى انجام آن در پيش گرفته بودند, اشتباه و خطرناك مى دانستند.
به هر حال, مطالبى كه گذشت, براى القاى شك و ترديد در صحّت آنچه كه به امام حسن و امام حسين } نسبت داده مى شود ـ كه در فتح گرگان و يا فتح افريقا شركت داشته اند ـ كافى است. با وجود اين, بسيارى از كتب تاريخى كه اسامى شخصيت هاى شركت كننده در فتح افريقا را ذكر كرده اند, نامى از اين دو نبرده اند. در صورتى كه حسنين } از شخصيت هايى بودند كه ذكرشان در مناسبت هايى اين چنين, براى سياست حاكم اهميت به سزايى داشت.
اين مطلب به ما مى فهماند كه زير كاسه, نيم كاسه اى بوده و اطمينان به آنچه گفته مى شود, بدون تحقيق و كاوش, كار خوبى نيست و بلكه ظلم به تاريخ و حقيقت است.
ج) مؤيد مدّعاى ما در عدم شركت حسنين } در فتوحات, مطلبى است كه علاّمه پژوهشگر, سيد مهدى روحانى, بيان كرده است. او مى گويد:
(على & دو فرزندش, حسن و حسين } را از شركت در معركه هاى جنگ صفين بازداشت. در يكى از روزها اميرالمؤمنين & متوجه شد كه فرزندش حسن & خود را آماده شركت در كارزار كرده است, بلافاصله فرمود:
املكوا عنّى هذا الغلام لايهدنى, فاننى أنفس بهذين على الموت, لئلا ينقطع بهما نسل رسول اللّه ْ;(1)
جلو اين پسر را بگيريد تا با مرگ خود پشت مرا نشكند كه من از آمدن اين دو (حسن و حسين }) به ميدان كار زار دريغ دارم. مبادا با مرگ آنها نسل رسول خدا ْ قطع شود.)
اين در زمانى است كه امام حسن & اولاد زيادى دارد. حال چگونه ممكن است آن دو را اجازه فرموده باشد كه همراه يك فرمانده اموى يا غير اموى از مدينه خارج شوند, آن هم در زمانى كه يا فرزندى نداشت و اگر هم داشت بسيار كم بود؟!
اين مطالب براى ما روشن مى كند كه آنچه به بعضى از بزرگان نسبت داده مى شود, مبنى بر شركت حسنين } در فتح گرگان و افريقا قبول دارد, غيرقابل اعتماد است و نمى توان آن را پذيرفت.
شايد هدف از طرح چنين مسائلى, دادن وجهه شرعى به خلافت عثمان و بيان اين مطلب باشد كه حتى اهل بيت { نيز آن را قبول داشته اند, تا بدين وسيله مردم را به قبول آن وادار نمايند. در موارد زيادى دارو دسته اموى و هواداران عثمانى چنين كرده اند.
د) اگر بخواهم بر اين نظر خويش اصرار ورزيده, آن را در توجيه شركت حسنين } در فتوحات زمان خلفا ـ آن طور كه عده اى گمان كرده اند ـ معتبر بدانم, بايد متذكر شوم كه بدون شك, جهاد و گسترش نفوذ اسلام, امرى است پسنديده و مورد رضاى شرع مقدس اسلام, اما اين بدان معنا نيست كه فتوحاتى كه در زمان خلفا با آن وضع خاص صورت گرفته, مورد رضاى اسلام و ائمه { بوده است, وگرنه چرا اميرالمؤمنين & اين جهاد مقدس را ترك نمود و مدت 25 سال در گوشه خانه نشست و دست روى دست گذاشت؟ آيا جز همين على & نبود كه طى ساليان دراز در روزگار رسول خدا ْ جنگ هايى را به انجام رساند و به مبارزه با هماوردان قريش پرداخت؟ مگر نه اين است كه در آن موقع هيچ جنگى بر پا نمى شد, مگر اين كه على & پرچمدار آن بود و قهرمانان عرب را به خاك مذلّت مى نشاند؟ آيا معقول است كه بگوييم: على & در اين مدت دراز (25 سال) به زهد و پرهيزگارى پرداخت و در انجام واجبات شرعى خود كوتاهى كرد و تعلل ورزيد؟!
ييا نه, مسأله چيز ديگرى است و آن اين كه حكام تمايل نداشتند كه على & در آن فتوحات و در هر آنچه تحت سيطره خود داشتند, شركت داشته باشد, و خودشان حضرت را همچون ساير بزرگان صحابه در مدينه محبوس كرده بودند.
البته اعتذار علاّمه مرحوم, هاشم معروف الحسنى, در اين باره همين است.(1)
تاريخ, تمامى اين نظرها را رد مى كند و تصريح دارد كه آنان مى خواستند على & با آن ها همراه باشد, خود حضرت از آن امتناع مى ورزيد.
مسعودى مى گويد:
(آن گاه كه عمر با عثمان بن عفّان در مورد جنگ با ايرانيان به شور و مشورت پرداخت, عثمان چيزهايى به وى گفت. از جمله گفت: سپاه اعزام كن و هر كدام را با سپاه بعدى تقويت نما و مردى را بفرست كه در كار جنگ, تجربه و بصيرت كافى داشته باشد!
عمر گفت: او كيست؟
ـ عليّ بن ابى طالب.
ـ پس او را ببين و با وى گفتگو كن! بنگركه آيا به اين كار راغب است يا نه؟!
عثمان بيرون شد و على را ملاقات كرد و با او به مذاكره پرداخت, اما على & اين را خوش نداشت و رد كرد. عثمان به نزد عمر آمد و جريان را به اطلاع او رساند.)(1)
بلاذرى نيز اين مسأله را به اختصار بيان كرده است; و مى گويد:
(عمر از على & خواست براى فرماندهى سپاه اسلام به قادسيه عزيمت كند; على & خواهش عمر را رد كرد; از اين رو عمر, سعدبن ابى وقاص را اعزام كرد.)(1)
در داستان ديگرى مى بينيم: آن هنگام كه ابوبكر در مورد اعزام اميرالمؤمنين & براى جنگ با اشعث بن قيس, با عمر مشورت كرد و گفت:
(تصميم گرفته ام على بن ابى طالب را فرمانده اين گروه كنم, زيرا وى فرد عادلى است كه به جهت فضل و دانش و شجاعت و نيز قرابتى كه با رسول خدا ْ دارد, مورد رضاى اكثريت مردم است.)(1)
عمر گفت:
(راست گفتى اى خليفه رسول خدا ْ! به درستى كه على همان طور است كه گفتى و بلكه بالاتر از آن است كه تو وصف كردى, لكن من از يك خصلت او بر تو خوف دارم.
ـ آن چه خصلتى است؟
ـ مى ترسم على از جنگ با اين قوم خوددارى كند و با آنان جهاد نكند, كه اگر چنين كرد, هيچ كس به طرف آنان حركت نخواهد نمود, مگر از روى اكراه و اجبار.(1) نظر من اين است كه على & را در كنارت در مدينه نگه دارى, چه از او بى نياز نيستى و لازم است در امور مملكت با وى مشورت كنى, به جاى وى عكرمه را بفرست!)(1)
به علاوه, در شامْ عمر از على & به ابن عباس شكايت كرد و گفت:
( از عموزاده ات به تو شكايت مى كنم. از او خواهش كردم كه با من از مدينه خارج شود, اما او خواهش مرا رد كرد, اما من هنوز هم او را سزاوار مى دانم.)(1)
از طرفى براى آنان خيلى بهتر بود كه مردم على & را به عنوان يك فرمانده نظامى تحت امر حكومت بشناسند, تا يك رقيب توانا و قدرتمند كه با گفته هاى رسول خدا ْ با آنان محاجّه و استدلال مى كند.(1)
اما چرا على & آن موقع كه عمر درباره جنگ با ايرانيان با حضرت مشورت كرد, نظر مساعد داشت؟ بايد در پاسخ به اين سؤال بگوييم: همان طور كه از متن كلام على & در اين باره معلوم است, هدف حضرت حفظ اساس و اصل اسلام بود. (علاقه مندان در اين باره به گفتار حضرت & در منابع تاريخى مراجعه كنند).
با توجه به مطالبى كه گذشت, مى توان اطمينان و بلكه قطع و يقين پيدا كرد كه حسنين } در جنگ هاى آن دوره شركت نداشته اند و آنچه در اين باره به آن دو نسبت داده مى شود, از اساسْ باطل است.
سهمى در كتاب تاريخ گرگان مى گويد:
(عباس بن عبدالرحمن مروزى در كتاب خود, تاريخ جرجان گفته است: حسن بن على و عبداللّه بن زبير در مسير خود به گرگان, از اصفهان گذر كردند. اگر اين گفته درست باشد, معلوم مى شود كه اين حادثه در زمان خلافت اميرالمؤمنين, على بن ابى طالب ـ رضى اللّه عنه ـ بوده است.)(1)
در مورد شركت بعضى از بزرگان و مخلصان صحابه در اين فتوحات, بايد متذكر شد كه ظاهراً از حقيقيت امر غافل بوده و منظورشان خدمت به دين خدا و يارى اسلام و مسلمين بوده است, و از طرفى آن طور كه بر مى آيد, از نظر پيشوايان معصوم درباره اين فتوحات بى اطلاع بوده اند, زيرا همان طور كه ديديم, آشكارا تلاش مى شد كه مردم نظر على & را در اين باره ندانند و چه بسا هيأت حاكمه, آنان را با اعمال فشار در چنين كارهاى مهمى اعزام مى كردند.







امام حسن & و محاصره عثمان

مورّخان مى گويند: هنگامى كه انقلابيان, عثمان را به محاصره خود در آوردند, على & دو فرزندش, حسن و حسين } را براى دفاع از عثمان به خانه اش فرستاد. طلحه و زبير نيز هر كدام فرزند خود را بدين منظور فرستادند.
مى گويند: بر اثر سنگ هايى كه مردم به طرف خانه عثمان پرتاب مى كردند, امام حسين & در كنار در خانه عثمان مجروح شد و خون بر صورتش جارى گرديد. آن گاه انقلابيان از ديوار خانه بالا رفته و عثمان را كشتند. اميرالمؤمنين & چون آشفته اى غمين از راه رسيد و يك دست خود را بلند كرد به صورت حسن زد و دست ديگرش را به سينه حسين, و ديگران را ملامت كرد و ناسزا گفت كه چگونه اميرالمؤمنين كشته شد و شما در خانه حاضر بوديد؟(1)
بعضى اين گفته را بعيد دانسته اند, زيرا رفتار ناهنجار عثمان نسبت به امام و فرزندانش, چنين اقدامى را بعيد مى گرداند;به علاوه, امام و فرزندانش نمى توانستند از مهاجرين و انصار و ياران شايسته رسول خدا ْ فاصله بگيرند و با آنان به مخالفت بپردازند. اگر بخواهيم بر اين گفته صحّه بگذاريم, بايد بگوييم: حضور حسن & در جبهه دفاع از عثمان, صرفاً براى اين بود كه كسى نتواند امام و فرزندانش را به شركت در انقلاب عليه عثمان متهم نمايد و آنان را شريك قتل او بداند(1).
از گفتار سيد مرتضى(ره) چنين بر مى آيد كه وى نيز در اين كه اميرالمؤمنين, على & فرزندانش حسن و حسين } را براى دفاع از عثمان فرستاده, شك و ترديد دارد. او مى گويد:
(اگر حضرت آن دو را فرستاده باشد, براى اين بوده كه مانع هتك حرمت و قتل عمد عثمان شوند و از منع خانواده و زنان عثمان از آب و غذا جلوگيرى كنند, نه اين كه مانع خلع وى توسط انقلابيان گردند.)(1)
تعبير مرحوم علامه حسنى(ره) چنين است:
(بعيد مى نمايد كه اميرالمؤمنين & دو ريحانه و گل خوش بوى رسول خدا را وارد آن معركه كرده باشد, تا از ظالمان دفاع كنند, در حالى كه خود و تمامى زندگى خويش را وقف دفاع از حق و عدالت و دادخواهى مظلومان و ستمديدگان كرده بود.)(1)
محقق ديگرى مى گويد:
(خليفه به دليل بدرفتارى با مسلمين مستحق قتل بود. قاتلان وى كسانى كه بدان راضى بودند, جمهور صحابه بزرگوار بودند و اصلاً معقول نبود كه حسنين } در مقابل اينان ايستاده باشند.)(1)
گوييم:
1. اين كه مى گويند: قاتل عثمان, بزرگان صحابه بودند يا لااقل بدين عمل رضايت داشتند, صحيح, اما بدون ترديد كسانى مثل طلحه و زبير نيز در ميان انقلابيان بودند و آنان تنها براى رسيدن به منافع دنيوى به پاخاسته بودند, تا يارى و پيروزى حق و مظلومان.
2. اين كه روايت مى گويد: طلحه و زبير نيز فرزندانشان را براى دفاع از عثمان فرستادند, از نظر ما شكى در بطلان آن نيست. بنابر منابع موثق, طلحه, زبير, عايشه و ديگران از سرسخت ترين دشمنان عثمان بودند. نيازى به ذكر منابع ديده نمى شود, چه اين مسأله از مسلّمات تاريخ است.
3. اين كه مى گويند: اميرالمؤمنين & به صورت حسن & سيلى زد و با دست ديگرش به سينه حسين & كوبيد, اين نيز نادرست است, زيرا امام بارها تكرار كرده بود كه: (از قتل عثمان نه مسرور گرديد و نه غمگين.)(1) همچنين امام على & كسى نبود كه حسنين } را به سستى و كاهلى در اجراى فرامين خود متهم كند, چه آن دو از كسانى بودند كه خداوند در قرآن كريم به طهارت آنان تصريح كرده است, و از سوى ديگر, پيامبر اكرم ْ در مواضع گوناگون بر مجد و فضيلت آن دو و نيز عشق و محبت خويش به آنان تأكيد كرده است.
4. در مورد دفاع حضرت از عثمان, نظر ديگرى نيز هست كه قابل تقدير مى باشد و شايسته است كه آن را تفسيرى صحيح و موضعى واقع بينانه و منطقى در قبال موضع اميرالمؤمنين در اين مسأله بدانيم, نه صرف ايراد اتهام به آن حضرت.
خلاصه, آنچه مى توان در توجيه دفاع حضرت از عثمان كافى دانست, اين است:
اگر چه اميرالمؤمنين خلافت عثمان را از اساس نامشروع مى دانست و بر همه كارهاى خلاف و تعدى هايى كه از سوى هيأت حاكمه به طور مستمر سر مى زد, كاملاً واقف بود و به عيان ملاحظه مى كرد كه فساد آنان به اوج رسيده و خطر آن جدى شده و ديگر قابل تحمل و اغماض نيست, با اين حال, راه چاره را در اين روش انفعالى خشن نمى دانست و علاج واقعه را بدين طريقْ مصلحت نمى ديد.
حضرت در مورد عثمان فرمود:
(انه استأثر فأساء الأثرة وجزعوا فأساؤوا الجزع…)(1)
عثمان خلافت را براى خود اختيار كرد و در آن استبداد به خرج داد, خودسرى نمود; پس بد كرد كه چنين امرى را اختيار نموده و در آن استبداد به كار برد و اينان بى تابى كرده, در اين بى تابى بد كردند.)
امام على & چنين موضعى اتخاذ كرد, چرا كه روش انقلابيان در قتل عثمان در آن شرايط و با آن وضع خاص نمى توانست به مصلحت اسلام باشد, بلكه برعكس باعث مى شد تا ضربه بزرگ و جبران ناپذيرى بر پيكر اسلام وارد آيد, زيرا چنين عملى به منفعت طلبان و هواپرستانى كه مترصّد فرصت و موقعيت مناسب بودند, فرصت مى داد كه با توجه به آثارى كه سياست حاكم در مفاهيم, تفكرات, نظرها و عقايد مردم بر جاى گذاشته, از جهل و ضعف و شرايط حاكم بر زندگى آنان سود جسته, به مطامع خويش دست يابند و شعار خون خواهى عثمان سرداده, آن را دستاويزى براى موضع گيرى در مقابل اسلام ـ كه در شخص اميرالمؤمنين & عينيت و تجسم يافته ـ قرار دهند و در مقابل آن حضرت با وقاحت تمام بايستند و شبهات و تشكيكاتى را در مورد حضرت و اصحاب مخلص وى القا نمايند. از همين مسأله بود كه جنگ هاى جمل, صفين و نهروان ـ آن طور كه در تاريخ ثبت شده ـ نشأت گرفت و به وقوع پيوست.
اميرالمؤمنين & كاملاً اين مطلب را درك مى كرد و بر آن وقوف داشت; تا جايى كه آن موقع كه اهالى يمن براى تبريك خلافت به خدمت حضرت مشرّف شدند, به آنان فرمود:
(انكم صناديد اليمن وساداتها, فليت شعرى, ان دهمنا امر من الأمور كيف صبركم على ضرب الطلا وطعن الكلا(1);
شما ريش سفيدان و بزرگان يمن هستيد, اى كاش مى دانستم اگر روزى مسأله اى برايمان پيش آيد و حادثه اى اتفاق بيفتد, قدرت جنگى شما چقدر است و تا چه اندازه مى توانيد صبر و پايدارى داشته باشيد و در مقابل دشمن استقامت كنيد!)
ييعنى حضرت از همان موقع, جنگ هايى را انتظار داشت كه مى بايست عليه طمع ورزان و منحرفان صورت گيرد.
اين مسائل در آن موقع وبال اسلام و مسلمين بود و مصائب و مشكلات بسيارى به دنبال داشت كه هنوز اسلام و مسلمين از آثار آن رنج مى برند و در زحمت هستند.
اگر اميرالمؤمنين على & ميل نداشت كه عثمان به آن كيفيت نامطلوب كشته شود, و اگر فرزندانش, حسن و حسين } را براى دفاع از او فرستاد و در دفاع از عثمان آن قدر كوشيد كه حتى مروان اعتراف كرد و گفت: (به قدرى كه على & از عثمان دفاع كرد,كسى از او دفاع ننمود. گفتند: پس چرا او را بر روى منبرها لعن مى كنيد؟ گفت: حكومت ما جز با اين كار استوار نمى گردد.)(1)
اگر على & خود فرمود:
(واللّه, لقد دفعت عنه حتى خشيت أن أكون اثما;(1)
به خدا سوگند آن قدر از او دفاع كردم كه ترسيدم گناهكار باشم.)
با اين وجود, حضرت نمى خواست كه دفاع او از عثمان موجب فهم غلط موضع حضرت در قبال عثمان و خطاكارى هاى او باشد; از اين رو خلاف كارى ها عثمان را تلويحاً و تصريحاً بيان مى كرد. همچنين جواب كسانى را كه نظر حضرت را درباره عثمان جويا مى شدند, گاهى صريح و گاهى مبهم مى داد, يا لااقل اجازه نمى داد كه غرض ورزان و فرصت طلبان از آن بهره بردارى كرده, آن را در راه رسيدن به مطامع خويش به كار گيرند.(1)
دفاع حضرت از عثمان و تلاش در دفع قتل او, بدين معنا نيست كه حضرت از خلاف كارى هاى شنيع عثمان و دار و دسته اموى سكوت كرده و دم فروبسته بود, يا خطرى كه اسلام را تهديد مى كرد و كيان اسلام را هدف قرار داده بود, ناديده گرفت, بلكه به طور مستمر و على الدّوام فرياد خويش را در مقابل آن بلند كرده, خطاهاى آنان را گوشزد مى كرد. در مناسبت هاى چندى سعى نمود كه عثمان را به راه راست نصيحت كند, تا جايى كه عثمان بر حضرت تنگ گرفت و امر كرد كه مدينه را به قصد ينبع ترك گويد.(1)
عثمان رو به امام حسن & كرد و گفت كه ميل ندارد به نصايح پدرش گوش فرا دهد, زيرا:
(هر موقع كه مردم از دست عثمان به على & شكايت مى بردند, حضرت, فرزندش حسن & را به نزد او مى فرستاد. وقتى كه اين فرستادن ها زياد شد, عثمان گفت: پدرت گمان مى كند كه آنچه او مى داند, احدى نمى داند. ما به آنچه مى كنيم از او آگاه تر هستيم; پس ديگر مزاحم ما نشود. از آن موقع به بعد, ديگر على & فرزندش را براى كارى نزد عثمان نفرستاد.)(1)
بدين ترتيب روشن مى شود كه يارى عثمان از سوى حسنين } كه به اشارت و فرمان پدرشان صورت گرفت, كاملاً با خط آنان كه همان خط اسلام ناب و اسلام صحيح بود, منسجم و هماهنگ است و در شمار قربانى هاى فراوانى است كه در راه دين خدا و به منظور اعتلاى كلمه حق تقديم كردند و خود دليل واضحى است بر دورانديشى و عمق تفكرشان.







معاويه, قاتل عثمان

راه دورى نرفته ايم اگر بگوييم كه معاويه از ابتدا دريافته بود, قتل عثمان به مصلحت و در خدمت اهداف اوست و نيز تمايل داشت بر سر عثمان آن بيايد كه آمد; چه عثمان از وى يارى خواست, اما معاويه در كمك رسانى بدو تأخير رواداشت و پيوسته چشم انتظار وقوع حوادث نامطلوبى براى او بود و آرزوى مرگش را داشت, و آن گاه كه نيرويى بسيج كرد و به سوى مدينه گسيل داشت, دستور داد كه در ذى خشب توقف كند و از آن جا جلوتر نرود و فرمانده را بر حذر داشت كه مبادا بگويد:
(حاضر چيزى را مى بيند كه غايب نمى بيند, چه در حقيقتْ حاضر در آن جا منم و غايب تو. گويد: سپاه معاويه مدتى در ذى خشب ماند تا اين كه عثمان كشته شد و آن گاه معاويه دستور داد به شام بازگردند. پس سپاهى را كه معاويه با وى فرستاده بود, به شام بازگرداند. هدف معاويه اين بود كه عثمان كشته شود و آن گاه به دعوى خون خواهى وى, مردم را به سوى خود بخواند.)(1)
على & در نامه اى به معاويه نوشت:
(ولعمرى, ماقتله غيرك ولا خذله سواك لقد تربصت به الدوائر وتمنّيت له الأمانى;(1)
به جان خودم سوگند! جز تو كسى او را نكشت وجز تو احدى او را خوار و بى دفاع نگذاشت. پيوسته چشم انتظار حوادث بد برايش بودى و آرزوى مرگش را داشتى.)
در نامه ديگرى به معاويه چنين نوشت:
(انك انما نصرت عثمان حينما كان النصرلك, وخذلته حينما كان النصر له;(1)
حقيقت اين است كه وقتى پشتيبانى از عثمان به نفع تو بود, به يارى اش برخاستى و آن گاه كه به نفع او بود, او را بى ياور و ناتوان گذاشتى.)
ابو ايوب انصارى به معاويه نوشت:
(ما را چه به قاتلان عثمان؟ آن كس كه چشم انتظار قتل او بود و مردم شام را از يارى رساندن به او بازداشت, تو بودى.)(1)
شبث بن ربعى براى معاويه نوشت:
(تو براى گمراه كردن و جلب آرا و تمايلاتشان و براى اين كه آنان را به زير فرمان خود درآورى, هيچ وسيله اى ندارى جز اين كه گفته اى: پيشوايتان به ناحق و مظلومانه كشته شد و ما به خون خواهى او برخاسته ايم. در نتيجه فرومايگان و افراد نادان برگرد تو فراهم آمده اند, در حالى كه براى ما مسلّم است كه تو در يارى او كوتاهى كردى. دلت مى خواست او كشته شود تا به اين جا برسى و دعوى خون خواهى او كنى.)(1)
طبرى گويد:
(همين كه نامه عثمان براى درخواست كمك به معاويه رسيد, وى چشم به قتل عثمان دوخت و اظهار مخالفت خود با اصحاب رسول خدا ْ را نيز خوش نداشت; چرا كه مى دانست آن ها بر خلع يا قتل عثمان اجماع كرده اند و آن گاه در يارى عثمان كوتاهى كرد و كندى پيشه ساخت.)(1)
ابن عبّاس به معاويه نوشت:
(به خدا سوگند كه تو چشم انتظار قتل عثمان بودى و مشتاق مرگش, و با اين كه وضعش كاملاً برايت روشن بود, نگذاشتى مردم تحت فرمان تو از او دفاع كنند, در حالى كه نامه سراسر استمداد و استغاثه اش به تو رسيد و تو اعتنايى به آن ننمودى, تا اين كه همان طور كه مقصود تو بود, به قتل رسيد… اگر او به ناحق و مظلومانه كشته شد, تو نيز ستمكارترين ستمكاران هستى.)(1)
ابن عبّاس نامه ديگرى نيز با همين عبارت به معاويه نوشت.(1)
منقرى گويد:
(وقتى خبر مرگ عثمان به معاويه رسيد, سخت دلتنگ شد و از اين كه عثمان را خوار و بى دفاع گذاشته, اظهار پشيمانى و ندامت كرد و طى اشعارى گفت:
ندمت على ما كان تبعى الهوي وقصري فيه حسرة و عويل(1)
من پشيمانم از اين كه تابع هوا گشتم و همين كافى است كه مرا به افسوس و شيون وادارد.)
در گفتگويى كه بين معاويه وابوطفيل كتّانى صورت گرفت, معاويه پرسيد:
(چرا از عثمان دفاع نكردى, در حالى كه وظيفه داشتى از او دفاع كنى؟ ابوطفيل گفت: به دليل همان چيزى كه تو را از يارى او منع كرد و تو در شام ماندى و مرگش را انتظار بردى. معاويه گفت: مگر همين كه به خون خواهى او برخاسته ام, يارى او نيست؟ ابوطفيل خنده اى كرد و گفت: وضع تو با عثمان چنان است كه جعدى شاعر گفته:
لا ألفينك بعد الموت تندبني وفى حياتي ما زودتنى زاداً(1)
تو را پس از مرگ خواهم ديد كه برايم نوحه سرداده اى, در حالى كه در زندگيم هيچ كمكى به من نكردى.
ييعقوبى نيز گفته است:
(معاويه به سپاه خود دستور داد تا در اوايل شام توقف كنند و در جاى خود بمانند, تا اين كه نزد عثمان رفته و از صحت و سقم امر آگاه شود. آن گاه معاويه نزد عثمان آمد و از مدّت محاصره وى پرسيد و گفت: خدمت تو رسيدم تا نظرت را جويا شوم و به نزد سپاهيان برگردم و سپس آنان را به پيش تو بياورم. عثمان گفت: به خدا سوگند, تو مى خواستى كه من كشته شوم, آن گاه بگويى كه من وليّ دم هستم, برگرد ومردم را براى يارى من بياور. وى برگشت و ديگر به نزد عثمان نرفت تا اين كه به قتل رسيد.(1))
معاويه در سخنانى كه به حجّاج بن خزيمه گفت, اعتراف كرد كه به فرياد رسى عثمان قيام نكرد و در حالى كه عثمان از وى كمك خواسته بود, به وى جواب مثبت نداد و در اين باره ابياتى چند سروده است.(1) اين ابيات همان ابيات لاميه اى است كه قبلاً به آن اشاره كرديم.
شهرستانى به صراحت مى گويد:
(همه عمّال و كارگزاران عثمان, يعنى معاويه, سعدبن ابى وقاص, وليد بن عقبه, عبداللّه بن عامر و عبداللّه بن سعد بن ابى سرح از يارى او دست كشيدند و ترك او گفتند, تا اين كه كشته شد.(1))
آن موقع كه معاويه بنى هاشم را در مدينه به قتل عثمان متّهم كرد, ابن عبّاس به او گفت:
(تو عثمان را كشتى, سپس حركت كردى و براى مردم به دروغ گفتى كه خون خواه او هستى. پس معاويه درماند و دم فرو بست.)(1)
محمّدبن مسلمه به معاويه نوشت:
(معاويه! به جانم سوگند كه تو جز دنيا چيزى نمى خواهى و جز از هواى نفس پيروى نمى كنى و اگر عثمان را پس از مرگش پشتيبانى مى كنى, در زمان حياتش او را خوار و بى دفاع گذاشتى.)(1)
اميرالمؤمنين در نامه اى به معاويه نوشت:
(اما بعد, فواللّه ما قتل ابن عمك غيرك وانى لأرجو أن الحقك به على مثل ذنبه واعظم من خطيئته;(1)
اما پس از حمد و ثناى الهى و درود و سلام بر رسول گرامى او, به خدا سوگند! عموزاده ات را كسى جز تو نكشت و من اميدوارم كه تو را به خاطر گناهى همانند او يا بزرگ تر از آن, به وى ملحق سازم.)
اصغ بن نباته نيز با همين عباراتى كه از ديگران نقل كرديم, با معاويه روبه رو شد.(1)
امام حسن & نيز به او گفت:
(ثم وüك عثمان فتربّصت عليه;(1)
عثمان تو را ولايت شام داد, اما تو چشم انتظار حوادث بد براى او بودى و آرزوى مرگش را داشتى.
معاويه به عمروبن عاص گفت:
(راست گفتى, با آنچه در دست ماست با او مى جنگيم و او را وادار مى كنيم تا مسؤوليت قتل عثمان را بر عهده بگيرد. عمرو گفت: واعجبا! كسى بايد ادعاى خون خواهى عثمان كند كه از همه مردم احقّ است, نه من و تو. گفت: واى بر تو, ما چرا[خون خواهى نكنيم]؟ عمرو گفت: زيرا تو او را تنها گذاشتى و با اين كه مردم شام با تو بودند, دست از يارى اش كشيدى, تا اين كه از يزيد بن اسد بجلى كمك خواست و او جواب مثبت داد و به سويش حركت كرد, اما من نيز او را آشكارا رها كردم و به فلسطين گريختم. معاويه گفت: فعلاً برايم از اين حرفها نزن.)(1)
چون نامه عثمان ـ كه در آن از معاويه كمك خواسته بود ـ به دست وى رسيد, مسوربن مخرمه بدو گفت:
(اى معاويه! عثمان كشته خواهد شد, اكنون بنگر كه به تو چه نوشته است. معاويه گفت: اى مسور! من فاش مى گويم كه عثمان در آغاز بدانچه خدا و رسول دوست داشتند عمل كرد و خدا نيز از وى راضى بود, ولى بعداً روش خود را تغيير داد و خدا نيز نظر خود را از او گرداند. آيا من مى توانم چيزى را كه خدا تغيير داده برگردانم؟)(1)
مى بينيد كه معاويه چگونه براى توجيه كوتاهى و سهل انگارى خويش در كمك و يارى عثمان به جبر استدلال مى كند.







زخمى شدن امام حسن & در دفاع از عثمان!

ما در صحّت محتواى روايتى كه مى گفت: امام حسن & در دفاع از عثمان زخمى شد, شك و ترديد داريم, زيرا گرچه ممكن است امام على & دو فرزنش يا تنها امام حسن & را براى دفاع از عثمان فرستاده باشد و آن دو نيز به نزد عثمان آمده و مأموريت محوّله از جانب پدر را به اطلاع او رسانده باشند, اما ظاهراً عثمان آن دو را رد كرد و دفاع آن دو را نپذيرفت; نصوص زير اين مطلب را روشن مى كند:
1. (على پسرش حسن را خواست و به او گفت: پسرم! به نزد عثمان برو و به او بگو: پدرم مى گويد: آيا ميل دارى كه تو را يارى كنم؟ حسن پيام پدرش را به عثمان رساند. عثمان بدو گفت: نه, من يارى او را نمى خواهم, زيرا رسول خدا ْ را ديدم… حسن سكوت كرد و به نزد پدر بازگشت و پاسخ عثمان را برايش باز گفت….)(1)
2. (وقتى مردم خانه عثمان را به محاصره خود درآوردند او روزه داشت… عثمان به حسن بن على كه در كنارش نشسته بود رو كرد و گفت: برادرزاده! تو را به خدا سوگند, به من بگو كه چرا از اين محل خارج نشدى؟ زيرا من مى دانم كه پدرت چقدر به تو علاقه دارد. پس حسن بيرون رفت و به دنبالش عبداللّه بن عمر نيز خارج شد.)(1)
3. (هرگاه مردم از حكومت عثمان به على & شكايت مى بردند, على فرزندش حسن را نزد عثمان مى فرستاد. چون اين كار زياد تكرار شد, به او گفت: پدرت مى پندارد هيچ كس نيست كه آنچه را او مى داند بداند, حال آن كه ما بهتر از او مى دانيم كه چه مى كنيم; بايد دست از ما بردارد. ديگر على & پسرش را بدين منظور نزد او نفرستاد.)(1)
ابن قتيبه گويد:
(سپس حسن بن على داخل شد و گفت: مرا به هرچه مى خواهى فرمان ده كه من در اختيار توام. پس عثمان به او گفت: اى برادرزاده! برگرد و در خانه ات بنشين تا اين كه فرمانى از جانب خدا برسد.)(1)
4. گروهى از مردم, از جمله سعد بن مالك و ابوهريره و زيد بن ثابت و حسن بن على همت كردند و جان بر كف آماده شدند تا از عثمان دفاع كنند. عثمان كس به نزدشان فرستاد و آنان را از تصميم خود آگاه كرد و از آنان خواست كه پراكنده شوند, آنان هم منصرف شدند.(1)
5.(عثمان كس به نزد على بن ابى طالب فرستاد كه به نزد من بيا. على پسرش حسين را فرستاد. عثمان به او گفت: اى برادزاده! آيا مى توانى از من در مقابل مردم دفاع كنى؟ حسين گفت: خير. عثمان گفت: پس به پدرت بگو كه نزد من آيد.حسن به نزد پدر آمد و سفارش عثمان را به او رساند. على برخاست تا نزد عثمان رود, پسرش محمّدبن حنفيه به سويش شتافت و مانع رفتن پدر شد… در همين اثنا فرياد برآمد كه عثمان كشته شد.)(1)
6. ابومخنف گويد:
(مروان حكم نگاهى به حسين بن على كرده و گفت: چه چيز تو را به اين جا آورده است؟ حسين گفت: وفاى به عهد و بيعتى كه با خليفه دارم. گفت: از نزد ما برو! پدرت مردم را عليه ما جمع كرده و تو در اين جا با ما هستى؟ برو كه ميل به جنگ ندارم و بدان امر نمى كنم.)(1)
آنچه گذشت, بيان مى كند كه عثمان يارى حسن يا حسنين } را نپذيرفت و آن دو در جنگ, عليه انقلابيان شركت نكردند. شايد اين عمل بارها تكرار شد و حضرت خود را براى دفاع از عثمان بر او عرضه كرد, اما هر دفعه عثمان او را رد كرد. همين موجب شك و ترديد در روايتى است كه مى گويد: امام حسن & در اين قضيه مجروح شد. همچنين عدم صحت روايتى را مى رساند كه برخورد امام على & را با حسنين } بيان مى كرد و ما آن را مردود و نادرست خوانديم.
ممكن است امام حسن & به خاطر احترام خاصى كه در ميان ديگران داشت و بدون اين كه در جنگ دخالتى داشته باشد, براى نجات برخى از افراد, به آنها كمك كرده باشد. در سخنانى كه بين حضرت و مروان حكم رد و بدل شد, حضرت به او فرمود:
(افلا أرقت دم من وثب على عثمان فى الدار, فذبحه كما يذبح الجمل, وأنت تثغوثغاء النعجة و تنادى بالويل والثبور. كالأمة اللكعاء. ألا دفعت عنه بيد؟ أو ناضلت عنه بسهم؟ لقد ارتعدت فرائصك وغشي بصرك فاستغثت بى كما يستغيث العبد بربه, فأنجيتك من القتل ومنعتك منه ثم تحت معاوية على قتلي؟! ولو رام ذلك لذبح كما ذبح ابن عفان;(1)
چرا كسى را كه در خانه عثمان بر او يورش برد و او را آن چنان كه شتران را مى كشند, به قتل رساند, نكشتى و خونش را بر زمين جارى نكردى؟ تو در آن موقع همچون گوسفندان صدايت را بلند كرده و همانند كنيزكان فرومايه و پست آه و واويلا سر داده بودى, چرا به كمك عثمان نشتافتى؟ چرا براى دفاع از او تيرى رها نكردى؟ آن هنگام بدنت سخت به لرزه آمده بود و پريشانى بر تو غالب بود. از من كمك خواستى و مرا به فريادرسى طلبيدى, چنان كه بنده از اربابش كمك مى خواهد و خود را در پناه او مى گيرد, من تو را از مرگ نجات دادم و مانع قتل تو شدم. بى انصاف! اكنون معاويه را بر قتل من ترغيب مى كنى؟! بدان كه اگر چنين مسأله اى پيش آيد, او همانند پسر عفّان كشته خواهد شد (و از تو كارى ساخته نخواهد بود).)

موضع قوى و نيرومند امام حسن &
از طرف ديگر, نص فوق به طور كاملاً آشكارى موضع بسيار نيرومند امام حسن & را بيان مى كند, و دلالت دارد كه موضع حضرت & چقدر قوى و نيرومند بوده است.
سخن پسر عاص گذشت كه به معاويه گفت:
(مردم به دنبالش راه افتادند. فرمان داد, اطاعت كردند, سخن گفت, تصديق نمودند. اين دو, كار را به جاهاى باريك ترى خواهند كشاند. چه خوب بود كه كسى را به دنبالش مى فرستادى تا او و پدرش را لعن مى كرديم و دشنام مى گفتيم و ارزش هر دو را در پيش ديگران پايين مى آورديم….)
سفيان بن ليلى به امام حسن & گفت:
(خدا مردم را درباره تو هم صدا كرده است.)(1)
ابوجعفر روايت كرده كه ابن عباس گفت:
(اولين خوارى و ذلت عرب, مرگ حسن & بود.)(1)
ابوالفرج گويد:
(… به ابواسحاق سبيعى گفته شد: چه هنگامى مردم خوار و ذليل شدند؟ گفت: آن موقع كه حسن رحلت كرد, زياد پسر ابوسفيان خوانده شد و حجربن عدى به قتل رسيد.)(1)
معاويه نيز اقرار دارد:
(حسن & كسى نيست كه بتوان او را دست كم گرفت….)(1)
در اين باره نصوص بسيارى وجود دارد كه در اين مختصر مجال تتبع آن نيست.
شايد بتوان عواملى را كه موجب گرديد موضع امام حسن & در قبال معاويه و امويان قدرت و اثر بيشتر و عظيم ترى داشته باشد, در موارد ذيل خلاصه كرد:
ييارى و نصرت عثمان توسط امام, عدم شركت حضرت در قتل مشركان قريش و ديگران (زيرا امام در آن موقع كودك خردسالى بود كه نمى توانست در جنگ هاى رسول خدا ْ عليه مشركان شركت جويد), مردم, سخنان و مواضع رسول اكرم ْ را در خصوص آن حضرت ديده و شنيده بودند. از طرف ديگر, تمامى مردم مى دانستند كه آيات قرآنى زيادى در مورد فضل و دانش آن حضرت نازل شده و خصلت هاى كريمانه اش را ستوده و تأكيد دارد كه مقام رهبرى آينده امت مسلمان را خداوند براى وى آماده و مهيا كرده است و نيز جاى هيچ گونه دستاويزى براى تضعيف مركزيت و قدرت امام & باقى نبود تا دشمنان بدان تمسّك جويند, و از طرفى حضرت با مسأله اى مثل حكميت ـ كه قبلاً پدرش از سوى معاويه و بنى اميه گرفتارش شده بود ـ مواجه نگرديد.
آرى, او فرزند كسى است كه قريش را تار و مار كرد و قهرمانان عرب را از پاى درآورد, آن هايى كه مى خواستند با همه حيله ها و وسايلى كه در اختيار داشتند, نور خدا را خاموش كنند. ضعف استدلال معاويه در مقابل امام حسن & وقتى روشن خواهد شد كه گفته ها و سخنان شخص معاويه را ملاحظه كنيم. او براى تصدّى پست خلافت, چيزى كه بتواند بدان استدلال كند نداشت, مگر اين كه بگويد: ولايتش طولانى تر, تجربه اش بيشتر, سياستش قوى تر و سنش از امام حسن & بزرگتر است.(1)
بعضى از پژوهش گران مسائل تاريخى مى گويند:
(بدين ترتيب معيارهاى خلافت به صورت معيارهاى مدل لباس و زيبايى اندام, طولانى تر, بزرگ تر, قديم تر و بيشتر بودن درآمد.)(1)
آنچه موجب تضعيف موضع امام حسن & و تقويت شوكت و جلال معاويه شد, مسائل مربوط به سپاه امام & و شرايط خاص حاكم بر جامعه اسلامى, على الخصوص مردم عراق, و نيز مسائل عقيدتى و اجتماعى و مسائل ديگر بود. اگر چه آن طور كه به نظر مى رسد عامل زمان در درازمدت به نفع امام حسن & تمام شد, خصوصاً بعد از تحول مختصرى كه بر اثر تلاش هاى اميرالمؤمنين در جامعه عراق در قبال اهل بيت { به وقوع پيوست.
درباره جامعه عراق, در بحث ديگرى در باب (خوارج) مطالبى بيان كرده ايم. در همين بحث نيز اشاراتى داشتيم كه شايد مفيد باشد, اما فعلاً مورد بحث ما نيست, چرا كه مربوط است به شرايط صلح امام حسن & و بايد در جاى خود مورد بحث و بررسى قرار گيرد.







آيا امام حسن & عثمانى بود؟!

عده اى مى كوشند تا بگويند: امام حسن & به معناى دقيق كلمه عثمانى بود; مى گويند:
(احتمالاً حسن & در گرايش به عثمان غلو كرده باشد, تا جايى كه روزى چيزى را كه خوش نداشت به پدرش گفت. راويان نقل كرده اند: روزى على & از كنار پسرش حسن عبور مى كرد و او در حال وضو گرفتن بود. به او گفت:
حسن! وضويت را كامل كن! حسن با اين سخن تلخ, پاسخ پدر را داد: ديشب مردى را كشتيد كه وضوى كامل مى گرفت. على گفت: خداوند اندوه تو را درباره عثمان طولانى كند.)
در نص بلاذرى آمده:
(مردى را كشتى كه وضوى كامل مى گرفت.)(1)
در داستان ديگرى مى گويند: [حسن & گفت:]
(اى اميرمؤمنان! من نمى توانم با شما سخن بگويم. آن گاه گريست. پس على فرمود: حرف بزن و همچون زن نوحه مكن! حسن گفت:
مردم عثمان را محاصره كردند; به تو امر كردم كه از آنان فاصله بگير و به مكه برو, تا اين كه مردم به هوش آمده, بيدار شوند, اما تو سرپيچى كردى. مردم او را كشتند, به تو امر كردم كه از آنان كناره بگير… امروز به تو امر كردم كه به عراق نرو, زيرا مى ترسم كه در آن ديار غريب, گمنام كشته شوى. پس على فرمود….)(1)
روايات ديگرى نيز هست كه همين معنا را مى رساند و فعلاً مجالى براى ذكر آن نيست.(1)
از نظر ما همه اين گفته ها مردود است, زيرا:
اولاً: چگونه مى توان بين اين حديث و حديث سابق جمع كرد كه مى گفت: اميرالمؤمنين فرزندانش حسن و حسين } را براى دفاع از عثمان فرستاد, و يا آن گاه كه از واقعه با خبر شد, چون آشفته اى حزين از راه رسيد و حسن را كه خون بر صورتش جارى بود, سيلى زد و با دست ديگرش به سينه حسين كوبيد, به اين گمان كه آن دو در مأموريت خود كوتاهى كرده اند؟ چگونه مى توان تهافت و تناقض بين اين دو حديث را بر طرف نمود؟!
ثانياً: هر كه در مواضع و زندگانى امام حسن & تتبّع و بررسى كند, در مى يابد كه امام همواره با اصرار فراوان, ياريگر پدر و مدافع حق غصب شده اش بود و در دفع استدلال هاى دشمنانش كوشش فراوان داشت. حتى در جنگ هاى نبرد جمل و صفين, خود را در اين راه در معرض خطرهاى بزرگ قرار داد, تا جايى كه ـ همان طور كه ديديد ـ پدرش فرمود: (جلو اين پسر را بگيريد!)
در مورد دفاع امام حسن & از اهل بيت { و حقانيّت آنان به خلافت, مواضع و اقوال آن حضرت آن قدر زياد است كه در اين فرصت كوتاه نمى توان همه آن را بيان كرد, ليكن به نمونه اى از آن ها اكتفا مى كنيم:
1. امام حسن & فرمود:
(انّ ابابكر و عمر عمدا الى هذا الامر و هو لنا كله فاخذاه دوننا و جعلا لنا فيه سهما كسهم الجدّة اما واللّه لتهمنّهما أنفسهما يوم يطلب الناس فيه شفاعتنا;(1)
راستى كه ابوبكر و عمر تمام توجه خود را به امر خلافت مبذول داشتند و آن را از چنگ ما ربودند, و حال آن كه همه اختيارات آن مال ما بود. پس بدون مشاركت دادن ما, آن را به دست گرفتند و براى ما سهمى همچون سهم جدّه قرار دادند. هان به خدا سوگند! آن روزى كه مردم شفاعت ما را طلب كنند, آن دو شديداً درگير نجات خود از غم و اندوهى هستند كه آنها را احاطه كرده است.)
شوشترى مى گويد:
(ظاهراً مراد حضرت از اين كه فرمود: مانند سهم جدّه, اين است كه آن دو از خلافت و باقى حقوق اهل بيت { تنها به قدر بخور و نمير به آنها مى دادند, همان طور كه والدين با جده رفتار مى كنند.)(1)
2. امام حسن & در خطبه اى فرمود:
(ولولا محمّد ْ واوصياؤه, كنتم حياري§ لاتعرفون فرضا من الفرائض…;(1)
اگر محمد ْ و اوصياى او نبودند, شما در بيابان جهل و ضلالت, سرگردان و حيران بوديد وفريضه اى از فرايض الهى را نمى شناختيد….)
اين مطلب را حضرت پس از بيان فرايض و تكاليف الهى فرمود. از جمله اين فرايض, ولايت اهل بيت { بود.
3. بعد از بيعت مردم با امام حسن & حضرت خطبه اى ايراد كرد و طى آن فرمود:
(پس, از ما اطاعت كنيد كه اطاعت ما واجب است, چرا كه به طاعت خداى عزّوجلّ و رسولش ْ مقرون گشته است. خدا مى فرمايد:
ييا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسُولَ وَاُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ فَاِنْ تَنازَعْتُمْ فى شَيْءٍ فَرُدُّوهُ اِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ.)(1)
4. اربلى مى گويد:
(بين معاويه و امام حسن نامه هايى مبادله شد. حسن & در اين نامه ها بر استحقاق خود به خلافت احتجاج كرد و بر كسانى كه بر پدرش پيشى گرفتند و خلافت رسول خدا ْ را به زور از چنگ آنان ربودند يورش برد.)(1)
امام حسن & در نامه اى به معاويه, بعد از اين كه مجاهده قريش پس از رحلت رسول خدا ْ را با اهل بيت { گوشزد كرده, چنين مى نويسد:
(وقد تعجّبنا لتوثّب المتوثبين علينا فى حقّنا وسلطان نبينا ْ… فأمسكنا عن منازعتهم مخافة على الدين ان يجد المنافقون والاحزاب بذلك مغمزا يثلمونه به… و بعد فان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب & لما نزل به الموت ولانّى الامر بعده;
ما به راستى در شگفتيم از كسانى كه در ربودن حقمان بر ما يورش برده و خلافت پيامبرش را كه حق مسلّم ماست, از چنگ ما ربودند… ما ديديم اگر در گرفتن حق خويش به منازعه با ايشان بپردازيم, ممكن است منافقان و ساير احزاب مخالف دين, وسيله اى براى خراب كارى و رخنه در دين به دست آورند و نيت هاى فاسد خود را عملى سازند, پس دم فرو بستيم… همانا اميرالمؤمنين, على بن ابى طالب & چون مرگ به سراغش آمد, امرخلافتِ پس از خود را به من واگذار كرد.)(1)
5. كافى است بگوييم كه پدرش او را به كوفه فرستاد. حضرت, ابوموسى اشعرى را كه مانع حمايت مردم كوفه از اميرالمؤمنين & مى شداز كارگزارى آن جا خلع كرد. امام حسن & پس از سفر به كوفه با ده هزار جنگجو به خدمت پدر رسيد. در اين قضيه, حوادث مهم و مهيّجى به وقوع پيوست كه بيانگر فناى مطلق امام حسن & در مسأله پدرش كه در نظر امام, مسأله اسلام و ايمان بود, مى باشد. حضرت جان به كف آماده بود تا براى دفاع از پدر, بهاى سنگينى بپردازد.(1)
6. امام حسن & با موضع قدرتمندى كه داشت, احتجاجات معترضان به مسأله حكميت را درهم كوبيد و استدلال هاى مهمى ايراد كرد كه قابل بحث و مطالعه بوده, بيانگر عمق تفكر و انديشه ژرف و آگاهى عميق حضرت نسبت به همه امور و مسائل مى باشد. (در اين باره به منابع مربوطه مراجعه فرماييد.)(1)
7. امام حسن & فرمود:
(نحن اولى الناس بالناس فى كتاب اللّه وعلى لسان نبيه;(1)
ما در كتاب خدا و سنّت رسول خدا ْ نسبت به مردم از خودشان سزاوارتريم.)
8. امام در خطبه اى فرمود:
(ان عليا باب من دخله كان مؤمنا و من خرج عنه كان كافرا;(1)
على & درى است كه هر كس از آن وارد شود, مؤمن و هر كس از آن خارج شود, كافر است.)
9. آن حضرت & به حبيب بن مسلمه فرمود:
(ربّ مسير لك فى غير طاعة اللّه;
چه بسا مسيرى را بپيمايى كه در طاعت خدا نباشد.)
حبيب گفت: اما مسير من به سوى پدرت از اين قبيل نيست.
حضرت فرمود:
(بلى واللّه! ولكنك اطعت معاوية على دنيا قليلة زائلة فلئن قام بك فى دنياك لقد قعد بك فى آخرتك ولو كنت اذ فعلت شراً قلت خيراً…;(1)
به خدا سوگند كه چنين است! لكن تو به خاطر مقدار كمى از دنياى زود گذر از معاويه پيروى كردى. اگر معاويه دنيايت را ساخت, آخرتت را ويران كرد; اگر كار بدى كردى, سخن خوبى گفتي….)
10. امام حسن & در خطبه اى اين اتهام را كه وى معاويه را سزاوار خلافت مى دانسته, رد كرده است. ما اين خطبه را در بحث (مبارزه ائمه { با اين توطئه) با ذكر منابع آورده ايم.
فعلاً به همين اندازه بسنده مى كنيم. از طرفى نيز قصد نداريم كه در اين باره به تفصيل سخن بگوييم, بلكه منظور ما اين است كه نمونه هايى از اين مطلب را بيان كنيم. راغبان مى توانند به كتب تاريخ و حديث مراجعه كنند.
ثالثاً: مطالب و كلماتى را كه به امام حسن & نسبت مى دهند كه وى آنها را به پدرش گفته است, نه تنها با ساده ترين اصول ادب اسلامى و اخلاق نيكوى انسانى منافات دارد, بلكه با اين مطلب كه خداوند سبحان وى را تطهير كرده و نيز با گفته هاى پيامبر ْ در حق حضرت و همچنين با اخلاق و سجاياى ارزشمندى كه از او سراغ داريم, در تضاد و تنافى است, خصوصاً اين كه ادعا مى كنند حضرت اين سخنان را به پدرش على & گفته است, در حالى كه وى قبل از هر كسى مى داند كه پيامبر ْ در مورد على & گفته است: (انه مع الحق والحق معه يدور معه حيث دار.)(1)
چگونه مى توان پذيرفت كه چنين سخنانى را امام مجتبى & بر زبان جارى كرده باشد, در حالى كه مردم كوچه و بازار عار دارند كه آن را بر زبان آورند,چه رسد به رابع اهل كساء و فردى كه از نظر اخلاق و خوى و سيادت و رفتار و سلوك, شبيه ترين مردم به رسول خدا ْ بود؟!
رابعاً: از همه اين ها گذشته, آيا معقول است كه بگوييم: امام حسن & نمى توانست خوب و كامل وضو بگيرد؟ در حالى كه در كنار جدّش, رسول اكرم ْ و پدر بزرگوارش, على & روزگارى را سپرى كرده بود و دريايى بى پايان از علم و فضيلت بود و از آغاز طفوليت به همه پرسش هايى كه از سوى جدّ گرامى اش, رسول اكرم ْ و پدرش, اميرالمؤمنين & در مناسبت هاى مختلف به وى حواله مى شد, پاسخ مى داد.(1)
خامساً: اگر ـ آن طور كه طه حسين مى پندارد ـ امام حسن & به معناى دقيق كلمه عثمانى بود, پس حتماً حضرت با تصرفات و اعمال ناشايست و خلاف شرع عثمان كه با كتاب و سنّت رسول اكرم ْ سازگار نبود, موافق بوده است! و حال اين كه چنين احتمالى در حق حضرت مجتبى كاملاً مرود است;(1) چرا كه خود در تعريف سياست فرمود:
(از جمله حقوق زندگان, اين است كه مادامى كه زمامدار با تو به درستى رفتار كند, تو نيز با وى به درستى و اخلاص عمل نمايى, و آن گاه كه از راه راست منحرف شود, فريادت را در برابر او بلند كني…).
و واضح است ـ همان طور كه طه حسين نيز قبول دارد ـ عثمان و كارگزارانش از مصاديق بارز اين فرمايش امام بودند.
سادساً: در مورد روايت ديگر مى گوييم: اين كه در اين روايت آمده كه حسن & به پدرش گفت كه مدينه را ترك كند, به نظر ما نمى تواند درست باشد; چرا كه طلحه و زبير و ديگر دنياخواهان و فرصت طلبان در كمين چنين موقعيّتى بودند, تا به اهداف شوم خود برسند. ابن ابى الحديد پس از ردّ اين نظر كه اميرالمؤمنين مى بايست از مردم فاصله مى گرفت و يا از مدينه به مزرعه اش (ينبع) مى رفت و در شورا شركت نمى كرد, تا آن ها وى را دعوت مى كردند و كسى را به دنبالش مى فرستادند, مى گويد:
(به نظر من اين رأى, رأى درستى نيست, زيرا اگر على & چنين مى كرد آنها عثمان يايكى را از ميان خود براى خلافت انتخاب مى كردند و آن قدر به على & تمايل و رغبت نداشتند تا او را دعوت كنند, بلكه بر عكس, كناره گيرى او از شورا خواسته ديرينه آن ها بود; چرا كه قريش شديداً كينه على & را به دل داشت و از او در غضب بود. من, اعراب و بالأخص قريش را در اين باره و در مورد انحرافشان ازعلى & ملامت نمى كنم, زيرا على & بود كه آنان را تارومار كرد و خونشان را بر زمين ريخت… حتى اگر اسلام آنان هم درست باشد, باز بغض و كينه ها باقى است…; اما اسلام اعراب چنين نبود. چه گروهى از آنان به پيروى از سران قبايل خود مسلمان شده بودند و گروهى نيز به طمع غنائم, عده اى به خاطر ترس از شمشير اسلام و گروهى هم بر اثر غيرت و عصبيت قومى و براى پيروزى بر ديگر قبايل. عده اى ديگر مسلمانى را انتخاب كردند, چون با دشمنان و مخالفان اسلام دشمنى داشتند.)(1)
مردم نمى توانستند در اين شرايط بحرانى به على & اجازه دهند كه از مدينه خارج شود و از طرفى نيز همين مردم بودند كه مدتها به دنبال حضرت روان بودند تا با وى بيعت كنند.
اما در اين كه روايت فوق مى گويد: (حسن & به پدرش گفت: منتظر باش تا اهالى شهرهاى ديگر هم براى بيعت بيايند), بايد بگويم: امام حسن & خود پس از شهادت پدرش چون مردم با او بيعت كردند, بيعتشان را پذيرفت و منتظر نماند تا اهالى ديگر شهرها با وى بيعت كنند.
حضرت مجتبى & آن هنگام كه درباره حكميت سخن مى گفت, در مورد ابن عمر فرمود:
(وثالثة: انه لم يجتمع عليه المهاجرون والانصار, الذين يعقدون الامارة, ويحكمون بها على الناس;(1)
و سوم: مهاجرين و انصار كه منعقد كننده امارت هستند و از راه امارت بر مردم حكومت دارند, در مورد وى (ابن عمر) اجماع و اتفاق نكردند.)
از سوى ديگر, آيا غيبت امام على & و خروج وى از مدينه مى توانست جلو بنى اميه و ديگر افراد بيمار و كوردل را بگيرد و نگذارد كه وى را به تحريك و تشويق مردم عليه عثمان متّهم كنند و نگويند كه مردم را براى محاصره عثمان گرد آورده است؟!
آرى, همان طور كه گذشت, حضرت به مزرعه خود (ينبع) رفت, اما اين كار نتوانست جلو آنان را بگيرد كه حضرت را متهم نكنند و بر او افترا نبندند.
اين كه مى گويد: امام حسن & با جنگ پدرش با طلحه و زبير مخالف بود, اين هم درست نيست. چرا كه وى خود به كوفه رفت و ابوموسى را عزل كرد و مردم را براى پيوستن به اميرالمؤمنين & ترغيب كرد تا پدرش بتواند به كمك آنان با عايشه و طلحه و زبير بجنگد و بالاتر از اين كه خود امام حسن & در اين جنگ شركت داشت. شايد منظور از نقل اين روايات, اين باشد كه امام على & را به دشمنى با عثمان و قتل او متهم كنند يا حداقل وانمود كنند كه حضرت, مردم را به قتل خليفه ترغيب كرده است; سپس اشكال كنند كه مسلمين در مورد خلافت على & اجماع نكردند و از سويى موضع كسانى را توجيه كنند كه دست از يارى امام كشيدند و او را تنها گذاردند.(1)
از سوى ديگر, ملاحظاتى به چشم مى خورد كه بايد متذكر شويم:
1. ظاهراً كسى كه امام على & را از ماندن در مدينه منع كرد, اسامة بن زيد بود, اما بعدها اين عمل با كمى تعديل و تغيير به امام حسن & نسبت داده شد. روايت مى گويد:
(اسامه به على & گفت: اى ابا الحسن! به خدا سوگند, تو از چشم و گوشم برايم عزيزترى. من تو را آگاه مى كنم كه اين مرد كشته خواهد شد; پس از مدينه خارج شو و به مزرعه خود (ينبع) برو!. زيرا اگر وى كشته شود و تو در مدينه شاهد ماجرا باشى, مردم تو را به قتل او متّهم خواهند كرد, اما اگر كشته شد و تو حضور نداشتى, احدى از مردم بعد از اين از تو كناره گيرى نخواهد كرد.
على & به او گفت:
(ويحك, واللّه انك لتعلم انى ما كنت فى هذا الامر اـ كالاخذ بذنب الأسد و ما كان لى فيه من امر ولانهى;
واى بر تو! به خدا سوگند, تو خوب مى دانى كه من در اين امر همچون كسى هستم كه از دم شير گرفته است, نه بدان امر كردم و نه از آن نهى نمودم.)(1)
2. درباره روايت وضو, در بعضى از كتاب ها آن را با كمى اختلاف به حسن بصرى ـ كه دو سال قبل از پايان خلافت عمر متولد شد(1)ـ نسبت مى دهند. ابن ابى الحديد مى گويد:
(از چيزهايى كه گفته شده, يكى اين است كه ابوسعيد, حسن بن بصرى با على & كينه داشت و او را مذمّت مى كرد… از وى نقل شده كه گفت: روزى على & او را ديد كه وضو مى گرفت. در وضو گرفتن وسواس به خرج مى داد; از اين رو آب زيادى ريخت. على & به او گفت: حسن! آب زيادى ريختى! گفت: اميرالمومنين! از خون هاى مسلمانان كه بيشتر ريخته نشد. على & گفت: آيا تو را ناراحت كرده است؟ گفت: آرى. على & فرمود: پس همواره غمگين و محزون باش! گويند: از آن پس همواره حسن بصرى عبوس و محزون بود, تا از دنيا رفت.)(1)
در روايت ديگرى [حسن بصرى] مى گويد:
(چون اميرالمؤمنين & به شهر ما (بصره) وارد شد, عبورش بر من افتاد كه وضو مى گرفتم. فرمود: اى جوان! نيكو وضو ساز تا خدا با تو نيكويى كند. سپس از پيش من رفت. به دنبال او روان شدم. برگشت و به من نگريست و فرمود: اى جوان! حاجتى دارى؟ عرض كردم: آرى, به من سخنى بياموز كه برايم سودمند باشد.)(1)
حسن بصرى سخنان على & را نقل مى كند, اما جواب خود را بيان نمى كند, بلكه تلاش دارد تا فضيلتى براى خود دست و پا كند كه شبهه انحراف وى از على & را مستبعد گرداند. در صورتى كه روايت ابن ابى الحديد, انحراف وى از حضرت & را به صراحت بيان مى كند. شايد روايتى نيز كه مى گويد: اميرالمؤمنين & وى را از مسجد بيرون كرد و نگذاشت كه سخن بگويد, به انحراف وى از حضرت & اشاره داشته باشد.(1)
حسن بصرى هر جا مى نشست, اگر موقعيت را مناسب مى ديد به يادآورى عثمان مى پرداخت و سه مرتبه بر او رحمت مى فرستاد و سه مرتبه نيز قاتلانش را لعن كرده و مى گفت: اگر ما آنان را لعن نكنيم, ديگران ما را لعن خواهند كرد. آن گاه ذكر على را به ميان مى آورد و مى گفت: اميرالمؤمنين ـ صلوات اللّه عليه ـ همواره از جانب خداوند مؤيد و پيروز بود تا اين كه حكميت را پذيرفت. سپس مى گفت: اگر حق با توست, پس چرا حكميت را مى پذيرى؟ اى بى پدر! چرا يك قدم پيش نمى روى؟(1)
بغض و كينه حسن بصرى نسبت به اميرالمؤمنين مشهور است. مردى نزد او آمد و گفت: ابا سعيد! مردم فكر مى كنند كه تو با على & كينه دارى. حسن گريست. روايت مى گويد: وى خود را از اين اتهام تبرئه و اميرالمؤمنين را تمجيد و ستايش كرد.(1)
در نص ديگرى دارد: آن مرد به وى گفت:
( به ما خبر رسيده كه مى گويى: اگر على در مدينه مى ماند و از خرماى خشك آن (نان خشك نيز آمده) مى خورد, برايش بهتر بود از كارى كه كرد. حسن به او گفت….)(1)
3. اين روايت ساختگى كه براى اهداف پست سياسى جعل شده, ما را به ياد روايت هاى ساختگى ديگرى مى اندازد كه براى همين منظور ساخته شده اند. از اين قبيل است روايتى كه داستان ازدواج ام كلثوم, دختر اميرالمؤمنين & با عمربن خطاب را بيان مى كند. در اين روايت آمده:
(اميرالمؤمنين به فرزندانش گفت: عمويتان [عمر] را داماد كنيد! گفتند: ام كلثوم زن است و اختيارش به دست خود اوست, هر كس را بخواهد انتخاب مى كند. سپس على & در حالى كه خشم گرفته بود, برخاست (گفت) تا بيرون رود, اما حسن دامان پدر را گرفت و عرض كرد: اى پدرجان! طاقت هجران تو را ندارم. على گفت: پس خواهرتان را به ازدواج او [عمر] درآورديد.)(1)
هدف اصلى از جعل اين روايت اين است كه بگويند: على & اهتمام زيادى به ازدواج دخترش با عمر داشت, در حالى كه حقيقت كاملاً برعكس است و نصوص تاريخى نيز برهمين امر دلالت دارد.(1)
امام صادق & نيز در اين مورد فرمود: (اين ناموسى بود كه به زور و غصب از ما گرفته شد.)(1)
4. روايت ديگرى مى گويد:
(اميرالمؤمنين & فرزندش امام حسن & را چنين توصيف كرد: حسن اهل خورد و خوراك و يكى از جوانان قريش است. آن هنگام كه درگيرى شديدى پيش آيد, شما را در جنگ از چيزى كفايت نمى كند.)(1)
در صورتى كه امام حسن & خود مى فرمايد:
(لم يكن معاوية بأصبر عند اللقاء ولا أثبت عند الحرب منى;(1)
معاويه در مواجهه با دشمن از من صبورتر و در جنگ از من با ثبات تر نبود.)
از سوى ديگر, حملات قهرمانانه حضرتش در دو نبرد جمل و صفين معروف و مشهور است, تا جايى كه اميرالمؤمنين & ـ همان طور كه قبلاً اشاره كرديم ـ از مردم خواست كه اين پسر را نگهدارند.(1)
از طرف ديگر, وقتى به معاويه خبر رسيد كه زياد بر امام حسن & جرأت پيدا كرده و جرى شده است, ابياتى برايش نوشت و فرستاد. (اين ابيات در سخنان علاّمه احمدى نقل خواهد شد.)
5. مدائنى گفته:
( امام حسن & از دختر مردى خواستگارى كرد. آن مرد با ازدواج دخترش با حضرت موافقت كرد, اما گفت: من دخترم را به همسرى تو در مى آورم, اما بدان كه تو مردى تهى دست, كثيرالطلاق و افسرده و دل تنگ هستى, لكن از نظر حسب و نسب از همه مردم بهتر و از لحاظ جدّ و پدر از همه بالاترى.)
از نظر ما جاى هيچ گونه شك و ترديدى نيست كه اين روايت هم ساختگى و مجعول است; چرا كه امام حسن & آدم فقير و بى بضاعتى نبود كه وى از حضرت به لفظ (ملق) [تهى دست] تعبير كند و از طرفى بخشش ها وجود و كرم حضرت چيزى نيست كه بتوان منكر آن شد. (طالبان به كتب تاريخ و حديث مراجعه كنند.)
در مورد كثرت طلاق و ازدواج حضرت & دانشمندان و پژوهشگران به قدر كافى بحث كرده اند; از اين رو نيازى به بحث مجدّد آن نمى بينيم و فعلاً متعرض آن نمى شويم; به طور مثال به كتاب هاى زير رجوع شود:
الف) صلح الحسن &, علامه سيد محمد جواد فضل الله(ره);
ب) حياة الحسن بن على &, باقر شريف القرشى.
در مورد اين كه آن مرد گفت: تو آدم افسرده و دل تنگى هستى, ابن ابى الحديد مى گويد:
(ما نمى توانيم آن را قبول كنيم, زيرا غَلِق به معناى [فرد] بسيار دل تنگ است و حال اين كه حسن & در ميان مردم, از همه سعه صدر بيشترى داشت و اخلاقش از همه نيكوتر بود.)(1)
آرى, مخالف و موافق اقرار دارند كه امام حسن & درخلق و خوى و خلقت و ساير خصلت هاى كريمانه و افعال نيكو به پيامبر اكرم ْ شبيه بود.
معلوم است كه منظور از جعل روايت فوق اين بوده كه وانمود كنند امام حسن & به خودى خود شخصيت مهمى نبوده, بلكه عمده فضيلتش اين است كه جدّش پيامبر اكرم ْ بود و پدرش على بن ابى طالب &…. وبالاتر اين كه بگويند: جز يافتن زنان زيبا و دل فريب و كام جويى از آنان و سپس واگذارى شان به ديگران, همّ و غمّ ديگرى نداشته است; پس چرا بايد يزيد دائم الخمر و فاجر, به خاطر كارهاى ناشايست خود مورد ملامت و سرزنش قرارگيرد؟ زيرا اگرچه وى نيز به دنبال خوش گذرانى و كام جويى از زنان است, اما صفاتى را كه حسن داشت, ندارد; نه كثيرالطلاق است و نه تنگ دست و نه افسرده و دل تنگ; همچنان كه در مورد ديگران نيز وضع به همين منوال است. ضرب المثل عربى است كه مى گويد:
(ما عشت اراك الدهر عجبا;
اگر عمر طولانى كنى, چيزهاى عجيب بينى.)
در پايان به عنوان حسن ختام, گفتار علاّمه احمدى را نقل مى كنيم كه مى گويد:
جاى شگفتى نيست كه سخنان دروغ و اكاذيب بى اساسى به حسنين } نسبت دهند. همين ها مى گويند: حسن & كه ديد در آن وضع بحرانى و خطرناك, پدرش قصد دارد خلافت را بپذيرد, به پدر گفت:
عقيده من اين است كه طلحه و زبير به قبول خلافت شما وادار نشوند و مردم را نيز همچنان به حال خود واگذارى تا در اين كار به مشورت باهم بپردازند, هرچند كه يك سال به طول انجامد. به خدا قسم! اگر يك سال به مشاوره مشغول باشند, باز از شما دست بردار نخواهند بود و بالاخره خلافت مال شماست و چاره اى جز قبول خلافت شما ندارند, و نيز بيعت طلحه و زبير را به خودشان واگذار! زيرا من در چهره آنان آثار كراهت و پيمان شكنى و مكر و خدعه را نمايان مى بينم.)(1)
سخنان ديگرى نيز به حضرت مجتبى & نسبت داده اند كه همين مضمون را مى رساند
به رغم تناقض گويى اين متون, متذكر مى شويم كه اين روايت به نفع طلحه و زبير ساخته شده, تا اظهار نمايد كه بيعت آن دو از روى اكراه و اجبار بوده و بيعت مردم هم از روى دورانديشى و مشاوره نبوده است. مى پرسيم: مگر امام حسن & سرپيچى پدرش را از قبول بيعت نمى ديد, و مگر با گوش خود نشنيد كه پدرش مى گفت: (دعونى والتمسوا غيرى; مرا واگذاريد و به دنبال ديگرى برويد؟!) آيا اصرار شديد على & را در ردّ تقاضاى مردم نمى ديد؟
مگر حسن & نديد كه چگونه مردم براى بيعت با على & همچون يال كفتار, زنجير وار به خانه حضرت هجوم آوردند, طورى كه نزديك بود حسنين } زير دست و پاى مردم پايمال شوند؟
آيا حسن & نديد كه همه مردم, حتى كودكان و پيران نيز از بيعت خود با على & مسرور و شادمان بودند؟
آيا مشاهده نكرد كه شخصيت هاى اسلامى آن روز اصرار مى كردند كه حضرت بيعت را بپذيرد؟ آيا نديد كه شخص طلحه و زبير پيشاپيش جمعيت بيعت كننده حركت مى كردند؟ سخنان مردم در آن روز, بهترين گواه بر مدعاى ماست.
آيا حسن & نمى ديد كه دشمن اموى ستمكار, مترصّد فرصتى است كه بر پيكر اسلام و مسلمين ضربه وارد كند و باقى مانده صحابه را از بين ببرد و نابود سازد؟
آيا امام حسن & نمى دانست كه با وجود ياور, بر عالِم فرض است كه قيام كند و خلافت را بپذيرد؟
آرى, امام حسن & همه آن مسائل را مى ديد و هم مى دانست و كلمات جاودانه اش در مناسبت هاى مختلف, دليل قاطعى است كه با سياست هاى پدر در بيعت و جنگ و ساير مواضع و مواقف كاملاً موافق بوده, وحضرتش را در گفتار و كردار و قول و عمل تأييد مى كرده است. مگر حسن & نبود كه مردم كوفه را براى جهاد در ركاب على & و عليه ناكثين تحريك و تشويق كرد, و مگر همو نبود كه در جنگ آن قدر غرق شده بود كه پدرش فرياد برآورد: اين پسر را نگهداريد؟!
دروغ ديگرى هم به امام مجتبى نسبت داده اند كه در ربذه ـ در حالى كه گريان بود ـ به پدرش گفت:
(امرتك فعصيتنى, فأنت اليوم تقتل بمضيعة لاناصر لك!;
تو را فرمان دادم, اما سرپيچى كردى. امروز در ديار غربت بدون ياور كشته مى شوى!)
اميرالمؤمنين فرمود:
(مالك تحن حنين المرأة؟ ما الّذى امرتنى فعصيتك؟;
تو را چه شده است كه مانند زنان نوحه مى كنى؟ مرا به چه فرمان دادى كه اطاعت نكردم.)(1)
ابن قتيبه نيز مطالبى نقل مى كند كه امام مجتبى & از همان اول قصد داشت خلافت را به معاويه واگذارد.
اقوال و سخنان امام حسن & همه اين گفته ها را تكذيب مى كند و از اساس باطل مى گرداند. چه, اين ها به طمع مال و مقام آن ها را ساختند و در ميان مردم شايع كردند كه بگويند: امام & آدم ضعيفى بود و نه مرد سياست و قاطعيت و تصميم و شجاعت.
اما ساير مواضع و احتجاجات حضرت & را در قبال معاويه و دار و دسته اموى و نيز خطبه ها, نامه ها و مواضع وى را در جنگ ها فراموش كرده يا از ياد برده اند و خود را به فراموشى زده اند! گويى به گوششان نخورده كه امام على & از مردم خواست كه مانع رفتن حسن به ميدان نبرد شوند, آن جا كه فرمود: (املكوا عنّى هذا الغلام لايهدنى).(1) حتى معاويه درباره حضرت به زياد نوشت:
اما حسن فابن الذى كان قبله اذا سار سار الموت حيث يسير
وهل يلد الرئبال الاّ نظيره وذا حسن شبه له و نظير
ولكنّه لويوزن الحلم والحجي بأمرٍ لقالوا: يذبل, وثبير(1)
(حسن فرزند همان كسى است كه هر جا مى رفت, مرگ نيز پا به پاى او قدم بر مى داشت. بچه شيرهمانند شير است و حسن نيز همانند پدر خويش است. اگر حلم و درايت اورا بتوان سنجيد, بايد گفت كه هموزن يذيل و ثبير (نام دو كوه) است.)
از اين گذشته, امامت به معناى حقيقى اش نزد اهل بيت { از مسلّمات بود, اما خدا بكشد آن هايى را كه به خاطر تعصّبات قومى و نژادى, حق آنان را غصب كردند و به خاطر رسيدن به دنيا همانند سگان به همديگر يورش بردند.
ما كاملاً مى دانيم كه تا چه اندازه اين گفته آنان به صحّت نزديك است كه: وى خون ريزى را خوش نداشت. منظورشان اين بوده كه پدرش على & و برادرش حسين & را مورد طعن و عيب جويى قرار دهند.
افسانه هاى ساختگى ديگرى از قبيل اين كه امام على & درباره حسن فرمود: در ميدان نبرد و كارزار, حسن كارايى ندارد و نمى تواند جاى چيزى را بگيرد; يا گفته معاويه ـ كه آن گاه كه مقدارى پول به حسنين و جعفر داد و گفت: حسن با اين پول براى دخترانش, عطر خواهد خريد ـ براى اين ساخته شد كه حرمت و احترام حضرت هتك نمايند و او را متهم نمايند كه وى دل باخته زنان بود, تا بدين وسيله سرپوشى برفسق و فجور يزيد بگذارند.
همچنين اين داستان را ساختند كه حسين & مخالف صلح حسن & با معاويه بود و از آن خشنود نبود; از اين رو به حسن اعتراض كرد و او نيز آن گونه جوابش داد كه هرگز شايسته مقام امامت نيست. در حالى كه حسين & در هنگام دفن امام حسن & او را به خاطر صلحش با معاويه مورد تمجيد و ستايش قرار داد. در كتاب شريف كافى روايت شده كه امام حسين & به منظور رعايت ادب هيچ گاه در مجلسى كه برادرش حسن حضور داشت سخن نمى گفت.
از طرفى مى بينيم كه امام حسين & پس از برادرش, تا معاويه زنده بود, پيمان صلح را به هم نزد و با او به جنگ برنخاست; در حالى كه مردم كوفه به حضرت نامه ها نوشته و او را براى جنگ با معاويه دعوت كردند.
والحمد للّه اولا و آخراً و ظاهرا و باطنا و صلاته وسلامه على عباده الّذين اصطفى محمّد وآله الطاهرين!

سخن پايانى
آنچه گذشت, اشاره اى بود مختصر, به زندگانى سياسى امام حسن & در روزگار پيامبر عظيم الشأن اسلام و در عهد خلفاى سه گانه. در نظر داشتيم كه اين تحليل و بررسى را تا زمان امامت و رهبرى حضرت & و سپس شهادتش تكميل كنيم, اما اوضاع و احوال, مانع از تحقق چنين خواسته اى شد. با اين حال:
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگى بايد چشيد
در اين جا مقدارى از بحث را كه به انجام رسيده, در اختيار خوانندگان گرامى قرار مى دهيم, باشد كه خداى متعال در فرصت ديگرى, توفيق اتمام بحث را به ما عطا كند, ان شاء اللّه.
متذكر مى شويم كه ما در اين بررسى و تحليل, عمداً آن قسمت از زندگانى امام حسن & را مورد مطالعه قرار داده ايم كه پژوهشگران به ندرت در كتاب هاى خود متعرّض آن شده اند.
در بعضى از مسائل ضرورت ايجاب كرده كه مطلب را با تفصيل بيشترى ارائه كنيم. چرا كه اگر بخواهيم موضع سياسيى را كه حضرت با آن درگير بود و برخورد داشت و با توجه به اوضاع و احوال مختلف, در قبال آن موضع گيرى مى كرد, با وضوح و روشنى بيشترى بررسى كنيم, چاره اى نداريم جز اين كه به اين تفصيل تن در دهيم.
به هر حال اگر بعضى از مطالب ارائه شده با نظرگاه هاى خوانندگان محترم يا با مطالبى كه به طور معمول و بدون بحث و تحقيق, شايع و رايج است مطابقت ندارد, از آنان پوزش مى طلبم.
در پايان, اميدوارم كه خوانندگان گرامى, راهنمايى ها و ديدگاه هاى خود را همچون تحفه اى ارجمند به نويسنده مرحمت كنند; از آنان تشكر و قدردانى مى كنم.
جعفر مرتضى عاملى
1404/9/19هـ.ق.
1363/1/3هـ.ش.




كتابنامه

قرآن كريم.

الف
1. الابانه, ابوالحسن اشعرى.
2. ابن حنبل, شيخ محمد ابوزهره, دارالفكر العربى.
3. اثبات الوصية, مسعودى, نجف.
4. اثبات الهداة, بحرانى.
5. الاحتجاج, طبرسى: 1386هـ.ق.
6. احقاق الحق (ملحقات), سيد شهاب الدين مرعشى نجفى, قم.
7. احياء علوم الدين, ابوحامد غزالى, دارالمعرفة, بيروت.
8. الاخبار الدخيله, شيخ محمد تقى شوشترى, غفارى, ايران.
9. الاخبار الطوال, دينورى, داراحياء الكتب العربيه: 1960م.
10. الاختصاص, شيخ مفيد, انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم.
11. اختلاف الحديث, شافعى, مطبوع در پاورقى كتاب الأم.
12. اختيار معرفة الرجال (معروف به رجال كشى كه شيخ طوسى آن را تنقيح و تهذيب نموده است), دانشگاه مشهد: 1348هـ.ق.
13. الادب فى ظل التشيع, شيخ عبداللّه نعمه.
14. الاذكياء, ابوالفرج ابن جوزى, نجف: 1389هـ.ق.
15. الارشاد, شيخ مفيد, نجف.
16. اسباب النزول, واحدى, مصر: 1387هـ.ق.
17. الاستيعاب, ابوعمر بن عبدالبر قرطبى, مطبوع در پاورقى الاصابه.
18. اسد الغابه, ابن اثير جزرى: 1280هـ.ق.
19. الاسرائيليات فى التفسير والحديث, رمزى نعناعة: 1390 هـ.ق.
20. اسعاف الراغبين, صبيان, در پاورقى كتاب نورالابصار.
21. الاصابة فى معرفة الصحابه, ابن حجر عسقلانى, مصر: 1328 هـ.ق.
22. اضواء على السنة المحمديه, محمّد ابورية, دارالمعارف, مصر.
23. الاعلاق النفيسه, ابن رسته, ليدن.
24. اعلام الورى, طبرسى, نجف: 1390 هـ.ق.
25. اعيان الشيعه, سيد محسن امين عاملى.
26. الأغانى, ابوالفرج اصفهانى.
27. اقرب الموارد, شرتونى, ايران: 1403 هـ.ق.
28. الالمام, تنويرى اسكندرانى, هند.
29. امالى, شيخ صدوق, الحيدريه, نجف.
30. امالى, شيخ طوسى, نجف.
31. امالى, شيخ مفيد, انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين, قم.
32. الامام الحسن بن على, محمّد حسن آل ياسين, بيروت: 1400هـ.ق.
33. الامام الحسن بن على, محمّد على دخيل, بيروت: 1394 هـ.ق.
34. الامام الحسين بن على, عبداللّه علايلى, كتابفروشى تربيت, بيروت.
35. الامام الصادق والمذاهب الاربعه, اسد حيدر, بيروت: 1392 هـ.ق.
36. الامامة والسياسه, ابن قتيبه دينورى, مصر: 1394 هـ.ق.
37. انجيل.
38. انساب الاشراف, بلاذرى, تحقيق محمودى, بيروت.
39. انيس الاعلام, محمّد صادق فخر الاسلام, تهران: 1355 هـ.ق.
40. الاوائل, ابوهلال عسكرى, دمشق: 1975م.
41. اهل البيت, توفيق ابوعلم. 1390 هـ.ق.

ب
42. بحارالانوار, علاّمه مجلسى (چاپ جديد), ايران.
43. البحر الرائق, ابن نجيم: 1311 هـ.ق.
44. البحر الزخار, ابن مرتضى: 1366هـ.ق.
45. بحوث فى تاريخ السنة المشرفه, اكرم ضياء عمرى, بيروت: 1395 هـ.ق.
46. بحوث مع اهل السنة والسلفيه, مهدى روحانى, بيروت: 1399 هـ.ق.
47. البدء والتاريخ, مقدسى: 1988م.
48. بداية المجتهد, ابن رشد اندلسى, مصر: 1386 هـ.ق.
49. البداية والنهايه, ابوالفداء ابن كثير: 1966م.
50. البرهان فى تفسير القرآن, بحرانى, آفتاب, تهران.
51. بغداد, ابن طيفور.
52. بلاغات النساء, ابن طيفور, دارالنهضة الحديثه, بيروت: 1972م.
53. بهج الصباغه, شيخ محمّد تقى شوشترى, ايران: 1397 هـ.ق.

ت, ث
54. التاريخ الاسلامى والمذهب المادى فى التفسير, كويت: 1969م.
55. تاريخ الامم والملوك, محمدبن جرير طبرى, استقامت.
56. تاريخ بغداد, خطيب بغدادى, دارالكتاب العربى, بيروت.
57. تاريخ تمدن اسلامى, جرجى زيدان, دار مكتبة الحياة, بيروت.
58. تاريخ جرجان, سهمى, هند: 1387 هـ.ق.
59. تاريخ الخلفاء, جلال الدين سيوطى, مصر: 1371 هـ.ق.
60. تاريخ الخميس, ديار بكرى, مصر: 1283 هـ.ق.
61. تاريخ الدولة العربيه, يوليوس فلهوزن, قاهره: 1958م.
62. تاريخ مختصر الدول, ابن العبرى, المطبعة الكاتوليكيه, لبنان.
63. تاريخ يعقوبى, ابن واضح, دار صادر, بيروت.
64. تأويل مختلف الحديث, ابن قتيبه دينورى, دارالجيل, لبنان: 1393 هـ.ق.
65. التبرك, تبرك الصحابة والتابعين بآثار الانبياء والصالحين, على احمدى ميانجى, دارالكتب الاسلاميه, بيروت.
66. التبيان فى تفسير القرآن, شيخ طوسى, نجف.
67. تبيين الحقايق, زيلعى: 1315 هـ.ق.
68. تحف العقول, ابن شعبه حرّانى, نجف: 1385.
69. تذكرة الحفاظ, ذهبى, دار احياء التراث العربى, بيروت.
70. تذكرة الخواص, سبط ابن الجوزى, نجف: 1383هـ.ق.
71. التراتيب الاداريه, كتانى, دار احياء التراث العربى, بيروت.
72. ترجمة الامام الحسن من تاريخ دمشق, ابن عسـاكر, تحقـيق محمـودى: 1400هـ.ق.
73. ترجمة الامام الحسين من تاريخ دمشـق, ابن عساكر, تحقيق محمودى: 1398 هـ.ق.
74. تشييد المطاعن, سيد محمد قلى: 1283 هـ.ق.
75. التفسير الحديث, محمد عزت دروزه, مصر: 1382 هـ.ق.
76. تفسير الخازن, مصر: 1317 هـ.ق.
77. تفسير عياشى, المكتبة الاسلامية ايران.
78. تفسير فرات, نجف.
79. تفسير قرآن عظيم, ابن كثير, منشورات دارالفكر.
80. تفسير قمى, على بن ابراهيم بن هاشم, بيروت: 1387 هـ.ق.
81. تفسير كبير, فخررازى, انتشارات دارالكتب العلميه, تهران.
82. تفسير نسفى, در پاورقى تفسير خازن.
83. تفسير نيشابورى, در پاورقى [جامع البيان] تفسير طبرى.
84. تقييد العلم, خطيب بغداد: 1974م.
85. تلخيص الشافى, شيخ طوسى: 1394 هـ.ق.
86. تلخيص المستدرك على الصحيحين, ذهبى (مطبوع در پاورقى مستدرك), هند: 1342 هـ.ق.
87. التوحيد واثبات صفات الرب, ابن خزيمه: 1393. هـ.ق.
88. تهذيب الاحكام, شيخ طوسى, نجف.
89. تهذيب تاريخ ابن عساكر, عبدالقادر بدران, دار المسيرة, بيروت.
90. تهذيب التهذيب, ابن حجر عسقلانى, دار صادر, بيروت.
91. تيسير المطالب فى امالى الامام ابى طالب, ابو طالب زيدى, بيروت: 1395هـ.ق.
92. تيسير الوصول, ابن بديع: 1896م.
93. الثقات, ابن حبان, هند: 1397 هـ.ق.

ج, ح, خ
94. جامع البيان (تفسير), طبرى, مصر: 1323هـ.ق.
95. جامع بيان العلم وفضله, ابن عبدالبر قرطبى, مصر: 1388 هـ.ق.
96. الجوهرة فى نسب على بن ابى طالب وآله, برى تلمسانى, اعلمى, بيروت: 1402 هـ.ق.
97. حاشية على سنن البيهقى, ابن تركمانى (مطبوع در پاورقى سنن بيهقى), هند: 1344 هـ.ق.
98. حديث الافك, جعفر مرتضى, دار التعارف, بيروت: 1400 هـ.ق.
99. حلية الاولياء, ابونعيم, دارالكتاب العربى, بيروت: 1387 هـ.ق.
100. حليم اهل البيت, موسى محمد على, المؤسسة العصريه, صيدا, بيروت.
101. حياة اميرالمؤمنين &, محمد صادق صدر, دارالتعارف, بيروت.
102. الحياة السياسة للامام الرضا &, جعفر مرتضى, جامعه مدرسين, قم.
103. حياة الحسن &, باقر شريف القرشى, نجف: 1375 هـ.ق.
104. حياة الصحابه, كاندهلوى, دار الوعى, حلب: 1391 هـ.ق.
105. الخرائج والجرائح, راوندى, مصطفوى, تهران.
106. الخراج, ابو يوسف, قاهره: 1392 هـ.ق.
107. خصائص اميرالمؤمنين, نسائى, حيدريه, نجف: 1388 هـ.ق.
108. الخطط والآثار, مقريزى, مصر: 1270 هـ.ق.

د, ذ
109. دراسات وبحوث فى التاريخ والاسلام, جعفر مرتضى, قم: 1400 هـ.ق.
110. الدر المنثور, جلال الدين سيوطى: 1377 هـ.ق.
111. دلائل الامامه, طبرى, نجف: 1383 هـ.ق.
112. دلائل الصدق, مظفر, ايران, 1395 هـ.ق.
113. ذخائر العقبى, طبرى, دار المعرفة, بيروت.
114. ذكر اخبار اصفهان, ابونعيم اصفهانى, ليدن: 1934م.

ر, ز
115. ربيع الابرار, زمخشرى, العانى, بغداد.
116. روضة الواعظين, فتال نيشابورى, حيدريه, نجف: 1386 هـ.ق.
117. الزهد والرقائق, ابن مبارك, ناشر: محمّد عفيف زعبى.

س
118. سرگذشت حديث, سيد مرتضى عسكرى.
119. السنة قبل التدوين, محمد عجاج الخطيب, قاهر: 1383 هـ.ق.
120. سنن ابن ماجه: 1373 هـ.ق.
121. سنن ابى داود, دار احياء السنة النبوية.
122. سنن ترمذى, المكتبة الاسلامية.
123. سنن دارمى, داراحياء السنة النبوية.
124. سنن كبرى, بيهقى, هند: 1344 هـ.ق.
125. سنن نسائى, دار احياء التراث العربى, بيروت.
126. السيادة العربية والشيعة والاسرائيليات, فان فلوتن.
127. سيرة الائمة الاثنى عشر, هاشم معروف الحسنى, دارالتعارف, بيروت.
128. السيرة الحلبيه, حلبى شافعى: 1320 هـ.ق.
129. سيرتنا وسنتنا, علاّمه عبدالحسين امينى, نجف: 1384 هـ.ق.

ش
130. شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد معتزلى, مصر: 1385 هـ.ق.
131. شرح نهج البلاغه, ابن ميثم بحرانى: 1384 هـ.ق.
132. شرف اصحاب الحديث, خطيب بغداد, دار احياء السنة النبويه.
133. الشعر والشعراء, ابن قتيبه دينورى, دار صادر, بيروت.
134. شواهد التنزيل, حسكانى, اعلمى, بيروت: 1393 هـ.ق.
135. الشيعة فى التاريخ, صيدا, لبنان: 1357 هـ.ق.

ص,ض
136. صحيح بخارى, مصر: 1309 هـ.ق.
137. صحيح مسلم, ناشر: محمد على صبيح و فرزندان, مصر.
138. الصحيح من سيرة النبى الاعظم ْ, جعفر مرتضى, قم: 1402 هـ.ق.
139. صفة الصفوه, ابوالفرج ابن جوزى, دارالوعى, حلب 1390 هـ.ق.
140. صلح الحسن &, آل ياسين, دارالكتاب العراقيه, كاظمين.
143. صلح الحسن &, محمد جواد فضل اللّه, دار الغدير, بيروت.
144. الصواعق المحرقه, ابن حجر هيثمى, دار الصباعة المحمدية, مصر.
145. ضحى الاسلام, احمد امين, مكتبة النهضة القاهرة, مصر.

ط, ع, غ
146. طبقات ابن سعد, كاتب واقدى, ليدن.
147. العبر (تاريخ ابن خلدون), اعلمى: 1391 هـ.ق.
148. العراق فى العصر الاموى, نجف: 1970م.
149. العقائد النسفيه: 1326 هـ.ق.
150. العقد الفريد, ابن عبد ربه اندلسى, دار الكتاب العربى.
151. علل الشرايع, شيخ صدوق, حيدريه, نجف: 1385 هـ.ق.
152. العلل ومعرفة الرجال, احمدبن حنبل, آنكارا: 1963م.
153. عيون الاخبار, ابن قتيبه دينورى, المؤسسة المصرية العامه: 1383 هـ.ق.
154. عيون اخبار الرضا, شيخ صدوق, قم: 1377 هـ.ق.
155. الغارات, ثقفى, چاپخانه حيدرى, ايران.
156. الغدير, علامه امينى, دارالكتاب العربى: 1397 هـ.ق.

ف, ق
157. الفائق, زمخشرى, ناشر: عيسى البابى حلبى و شركاء: 1981م.
158. فتح القدير, شوكانى, دارالمعرفه, بيروت.
159. الفتن, نعيم بن حماد, مخطوط.
160. الفتنة الكبرى, حسين, دارالمعارف, مصر.
161. فتوح ابن اعثم, هند: 1395 هـ.ق.
162. الفتوحات الاسلاميه, دحلان, ناشر: مصطفى محمّد, مصر.
163. فتوح البلدان, بلاذرى, تحقيق صلاح الدين منجد, مصر.
164. فتوح مصر و اخبارها, ليدن.
165. فجرالاسلام, احمد امين, بيروت: 1969.
166. الفخرى فى الآداب السلطانيه, ابن طباطبا, بيروت: 1385 هـ.ق.
167. فدك, قزوينى, قاهره: 1396. هـ.ق.
168. فرائد السمطين, جوينى, بيروت.
169. الفصل فى الملل والاهواء والنحل, ابن حزم اندلسى, بيروت: 1395 هـ.ق.
170. الفصول المهمه, ابن صبّاغ مالكى.
171. فضائل الخمسه, فيروزآبادى, نجف: 1383 هـ.ق.
172. الفوائد المجموعه, شوكانى, بيروت: 1392 هـ.ق.
173. فواتح الرحموت, ابن نظام الدين انصارى (مطبوع در پاورقى المستصفى غزالى): 1322 هـ.ق.
174. قاموس الرجال, محمّد تقى شوشترى, مركز نشر كتاب, تهران.
175. قضاء امير المؤمنين, محمّد تقى شوشترى, دار الشمالى, بيروت.

ك, ل
176. كافى, محمّدبن يعقوب, كلينى.
177. الكامل فى الادب, مبرد, دار نهضه, مصر.
178. الكامل فى التاريخ, ابن اثير, بيروت: 1385 هـ.ق.
179. الكشّاف, زمخشرى, دار الكتاب العربى, بيروت.
180. كشف الاستار عن مسند البزار, هيثمى, بيروت: 1399هـ.ق.
181. كشف الغمه, اربلى, علميه, قم.
182. كفاية الطالب, كنجى شافعى, حيدريه, نجف: 1390 هـ.ق.
183. الكفاية فى علم الروايه, خطيب بغدادى, المكتبة العلميه, مدينه.
184. كنز العمال, متقى هندى, هند: 1381 هـ.ق.
185. الكنى والالقاب, شيخ عباس قمى, نجف: 1389 هـ.ق.
186. لباب الآداب, اسامة بن منقذ, رحمانيه, مصر: 1354 هـ.ق.
187. لسان العرب, ابن منظور, دار صادر, بيروت.
188. لسان الميزان, ابن حجر عسقلانى, اعلمى, بيروت.
189. لطف التدبير, ابوعبداللّه اسكافى, مصر: 1946م.

م
190. مالك, محمد ابوزهره, دار الفكر العربى.
191. مالكيت خصوصى, على احمدى, قم.
192. مانزل من القرآن فى اهل البيت, ابن الحكم, ايران: 1395 هـ.ق.
193. المجروحون, ابن حبان, دارالوعى حلب, سوريه: 1396 هـ.ق.
194. مجلة المجتمع, كويت.
195. مجمع البيان, طبرسى, دار احياء التراث العربى, بيروت: 1379 هـ.ق.
196. مجمع الزوائد, هيثمى: 1967م.
197. مجموعة الرسائل المنيريه.
198. المحاسن والمساوى, بيهقى, مكتبه النهضه, مصر.
199. محاضرات الادباء, راغب اصفهانى.
200. المحبر, ابن حبيب: 1361هـ.
201. المراجعات, سيد عبدالحسين شرف الدين, صيدا: 1355 هـ.ق.
202. مروج الذهب, مسعودى, دارالاندلس, بيروت.
203. مستدرك صحيحين, حاكم نيشابورى, هند: 1342 هـ.ق.
204. المسترشد فى الامامه, حيدريه, نجف.
205. مسند ابوعوانه, هند: 1362 هـ.ق.
206. مسند احمدبن حنبل, مصر.
207. مشاكلة الناس لزمانهم, يعقوبى, بيروت: 1962م.
208. مشكل الأثار, طحاوى, هند: 1333 هـ.ق.
209. مصابيح السنّه, بغوى: 1294 هـ.ق.
210. مصادر نهج البلاغه, خطيب, اعلمى, بيروت: 1395 هـ.ق.
211. المصنّف, عبدالرزاق صنعانى: 1390 هـ.ق.
212. معانى الاخبار, شيخ صدوق, انتشارات جامعه مدرسين, قم.
213. معتزله.
214. معرفة علوم الحديث, حاكم نيشابورى, مدينه: 1397 هـ.ق.
215. المعرفة والتاريخ, يعقوب بن سفيان فسوى, بغداد: 1975م.
216. المغازى, محمّدبن عمر, واقدى, انتشارات اسماعيليان, تهران.
217. مقاتل الطالبيين, ابوالفرج اصفهانى 1970م.
218. مقارنة الاديان, احمد شلبى, مكتبة النهضة المصريه: 1972م.
219. مقالات الاسلاميين, ابوالحسن اشعرى, مصر: 1369 هـ.ق.
220. مقتل الحسين, مقرّم, مطبعة الآداب, نجف.
221. مقتل خوارزمى, قم.
222. مقدمه ابن خلدون, دار احياء التراث العربى, بيروت.
223. مقدمه مرآة العقول, سيد مرتضى عسكرى, تهران: 1398 هـ.ق.
224. مكاتيب الرسول, على احمدى, ناشر: مصطفوى, ايران.
225. ملل و نحل, شهرستانى, مصر: 1387 هـ.ق.
226. مناقب آل ابى طالب, ابن شهر آشوب, ناشر: مصطفوى, ايران.
227. مناقب امام على & ابن مغازلى, تهران: 1394 هـ.ق.
228. مناقب خوارزمى, حيدريه, نجف: 1385 هـ.ق.
229. مناقب شافعى, بيهقى, قاهره: 1391 هـ.ق.
230. منتخب الاثر, لطف اللّه صافى, ايران.
231. منتخب كنزالعمال, (مطبوع درپاورقى مسند احمد): 1313هـ.ق.
232. منهاج السنه, ابن تيميه, مصر: 1322 هـ.ق.
233. موطأ, مالك (مطبوع با تنوير الحوالك سيوطى).
234. الموفقيات, زبير بن بكا: 1972م.
235. الميزان فى تفسير القرآن, علامه محمد حسين طباطبائى, اعلمى, بيروت: 1394 هـ.ق.
236. ميزان الاعتدال, ذهبى, دارالمعرفه, بيروت.

ن
237. النزاع والتخاصم, مقريزى.
238. نزهة المجالس, صفورى شافعى, مصر: 1314 هـ.ق.
239. نسب قريش, مصعب زبيرى, دارالمعارف, مصر.
240. النصائح الكافيه, محمدبن عقيل, مطبعة النجاح, بغداد.
241. نصب الرايه, زيعلى: 1393 هـ.ق.
242. النص والاجتهاد, عبدالحسين شرف الدين, كربلا: 1386 هـ.ق.
243. نظرية الامامه, احمد محمود صبحى, دارالمعارف, مصر.
244. نورالابصار, شبلنجى شافعى, المطبعة اليوسفيه, مصر.
245. نورالثقلين, ابن جمعه حويزى, چاپخانه حكمت, قم.
246. نور القبس, يغمورى, تحقيق رودلف زلهايم: 1384 هـ.ق.
247. نهاية الارب, نويرى.
248. النهاية فى غريب الحديث, ابن اثير, دار احياء التراث العربى, بيروت.
249. نهج البلاغه, جمع اورى شريف رضى, استقامت.
250. نيل الاوطار, شوكانى, دارالجيل, بيروت: 1973م.

و, ه , ى
251. وسائل الشيعه, حرّ عاملى, ايران: 1385 هـ.ق.
252. وفاء الوفاء, سمهودى, بيروت: 1393 هـ.ق.
253 . وقعة صفين, نصربن مزاحم منقرى: 1382 . هـ . ق.
254. وفيات الاعيان, ابن خلكان, مصر: 1310 هـ.ق.
255. الهدى الى دين المصطفى, محمّد جواد بلاغى, نجف: 1385 هـ.ق.
256. ينابيع المودة, قندوزى حنفى, اسلامبول: 1301 هـ.ق.

(1)مانند: تربيت تنى چند از شخصيت هاى بزرگ; سخنان و خطبه هاى القا شده در منا سبت هاى گوناگون; صلح با معاويه براى حفظ كيان شيعه و رسوايى امويان و منافقان و برملا ساختن نيات شوم آنان كه از راه القاى سخنرانى و انجام دادن اعمال غيرانسانى و غيراسلامى در صدد ضربه زدن به شيعه و اسلام حقيقى بودند.
(1)باقر شريف القرشى, حياة الحسن &, ج1, ص 143(به نقل از: مجله عرفان, ج4, جزء 3 و نيز به نقل از : التذكرة المعلوفيه, ج9); على محمد دخيل, الامام الحسن بن على, ص 52 و 53; سيره ائمه اثنى عشر, ج 1, ص 525.
بعضى از محقّقان و پژوهشگران را عقيده بر آن است كه اين خبر, نقل به معناست يا هم از اساس باطل, ليكن من متوجه راز اين حرف نشدم.
(1)حياة الحسن &, ج1, ص29; سيرة الأئمة الاثنى عشر, ج1, ص513; صلح الامام الحسن &, ص15, (نقل از: غزالى, احياء العلوم).
در اين باره رجوع كنيد به: تاريخ يعقوبى, ج2, ص226; بحارالانوار, ج10; اعيان الشيعه, ج9. علامه محقق, على احمدى اين مطلب را از مراجع ذيل نقل كرده است:
كشف الغمّه, ص154; الفصول المهمّه; الاصابه, ج1, ص328; كفاية الطالب, ص267; تهذيب تاريخ ابن عساكر, ج4, ص202; ينابيع الموده, ص137; تاريخ الخلفاء, ص126 و 127; التنبيه والاشراف, ص261; بحارالانوار (نقل از: ارشاد مفيد; روضه كافى; اعلام الورى; عكبرى; ترمذى; شرف النبوه).
(1)(من همچون سايه اى به دنبال آن حضرت حركت مى كردم و او هر روز نكته اى تازه از اخلاق نيك براى من آشكار مى ساخت و مرا فرمان مى داد كه به او اقتدا كنم). (نهج البلاغه, خطبه 190).
(1)ر . ك: روضة الواعظين; كفاية الطالب, ص277; حلية الاولياء; تهذيب تاريخ ابن عساكر, ج4, ص214; كشف الغمه, ص154; ينابيع الموده, ص259; بحارالانوار (نقل از: قرب الاسناد); اسعاف الراغبين درپاورقى نورالابصار, ص116…. هنگامى كه اين بحث را بر علامه احمدى عرضه كردم, در حاشيه, اين منابع را نوشت.
(1)اهل البيت, ص307; ارشاد مفيد, ص220; مجمع البيان, ج2, ص453; كشف الغمه, ج2, ص159; روضة الواعظين, ص156; حياة الحسن, ج1, ص42; بحارالانوار, ج44, ص2; علل الشرايع, ج1, ص211; اثبات الهداة, ج5, ص135, 137 و 142; مناقب ابن شهرآشوب, ج3, ص367 (آن را خبر مشهور مى داند و در صفحه 394 مى گويد: (اهل قبله اجماع دارند كه رسول اكرم ْ فرمود…)); سيرة الأئمة الاثنى عشر, ج1, ص544 و 554 و گويد: (به اجماع محدثان.)
(1)نزهة المجالس, ج2, ص184; حياة الحسن, ج1, ص42; نقل از: نزهة المجالس; الاتحاف بحبّ الاشراف, ص129; اثبات الهداه, ج5, ص52.
(1)ينابيع الموده, ص168 و ر.ك: منهاج السنه, ج4, ص209; اثبات الهداه, ج5, ص129.
(1)فرائد السمطين, ج2, ص35; امالى صدوق, ص101; پيرامون اثبات امامت حضرت امام حسن & ر.ك: ينابيع الموده, ص441 ـ 443 و 487, نقل از: مناقب ابن شهر آشوب; فرائد السمطين, ج2, ص134, 140, 153 و 259 و در پاورقى از: غاية المرام, ص39; كفاية الاثر, ص289; عيون اخبار الرضا, باب6, ص32; بحارالانوار, ج3, ص303 و نيز ج36, ص283 و نيز ج43, ص248; امالى صدوق, ص359.
(1)ر.ك: ينابيع الموده, ص369 ـ 399; اثبات الهداة, ج5, ص132.
(1)ر.ك: سنن ترمذى, ج5, ص699; سنن ابن ماجه, ج1, ص52; ينابيع الموده, ص165, نقل از: ترمذى و ابن ماجه, و ص230, 261 و 370 از جامع الاصول و ديگر كتاب ها; روضة الواعظين, ص158; ذخائر العقبى, ص25; مقتل الحسين خوارزمى, ج1, ص5 و 61; ترجمه امام حسن از تاريخ ابن عساكر به تحقيق محمودى, ص97 و 98; ترجمه امام حسين از تاريخ ابن عساكر, ص100; الصواعق المحرقه, ص142; تهذيب تاريخ ابن عساكر, ج4, ص211; أسدالغابه, ج5, ص523; مجمع الزوائد, ج9, ص169; مناقب خوارزمى, ص91 و 211; مستدرك حاكم, ج3, ص149; ابن مغازلى, مناقب امام على, ص63; البداية والنهايه, ج8, ص205; تاريخ بغداد, ج7, ص137; مسند احمد, ج1, ص442; فرائد السمطين, ج2, ص38و 40 و در پاورقى از: الرياض النضره, ج2, ص189; المعجم الصغير طبرانى, ج2 ص3; المعجم الكبير, ج3, ص30; سمط النجوم, ج2, ص488; تهذيب الكمال.
(1)اهل البيت, ص274; ر.ك: سنن ابن ماجه, ج1, ص51.
(1)اسدالغابه, ج2, ص12; البدء والتاريخ, ج5, ص238; دلائل الامامه, ص64; سنن ترمذى, ج5, ص658, در مورد اين روايت مى گويد: اين يك روايت حسن و صحيحى است; و از سنن ابى داوود, ص219 و 520, در بسيارى از مصادر اين حديث, يك جمله به دنبال حديث اضافه شده و اين تعبير آمده كه (… فئتين من المسلمين) يا (… من المؤمنين) دو گروه بزرگ از مسلمانان يا مؤمنان, گمان ما آن است است كه اين جمله به وسيله راويان حديث به منظور سياسى خاصى اضافه شده است كه همان اثبات ايمان و اسلام براى كسانى كه بر ضد امام زمان خود قيام كرده بودند مى باشد, و شايد نخستين كسى كه اين جمله را به دنبال حديث افزوده است, خودِ معاويه بوده, چنان كه داستانى را كه مسعودى در مروج الذهب, ج2, ص430 نقل كرده, دليل و گواه بر اين مطلب است, وى مى گويد:
(زمانى كه پيك صلح امام حسن & به نزد معاويه آمد, تكبير گفت. زن معاويه سبب تكبير را پرسيد. معاويه گفت: صلح حسن نزد من آمد و من به ياد اين سخن رسول خدا ْ افتادم كه فرمود: ان ابنى هذا سيّد اهل الجنّة وسيصلح به بين فئتين عظيمتين من المؤمنين, و سپاس خداى را كه گروه مرا يكى از اين دو گروه قرار داد.)
(1)نسب قريش, ص25 ـ 33.
(1)تهذيب تاريخ ابن عساكر, ج4, ص205 ـ 207; الغدير, ج7, ص124.
(1)ر .ك: تهذيب تاريخ ابن عساكر, ج4, ص205 ـ 207 و 210; الغدير, ج7, ص124 ـ 129 و نيز ج10; سيرتنا وسنّتنا, ص11 ـ 15; فضائل الخمسه; فرائد السمطين; ترجمه امام حسن و ترجمه امام حسين از تاريخ ابن عساكر, تحقيق محمودى; الفصول المهمه مالكى; ترجمه امام حسن از انساب الاشراف; نورالابصار; الصواعق المحرقه; بحارالانوار, ج43 و 44; ارشاد مفيد; اسدالغابه; الاصابه; الاستيعاب (ترجمه حسنين); حياة الحسن &.
(1)ر.ك: بحارالانوار (شرح حال امام حسن &) و منابع پيشين.
(1)تاريخ الخميس, ج1, ص418; آل ياسين, الامام الحسن بن على }, ص16 و 17; حياة الحسن &, ج1, ص24 ـ 28, نقل از منابع پيشين و ديگر منابع درباره زندگى امام حسن &.
(1)الميزان, ج3, ص368.
(1)آل عمران(3) آيه 59 ـ 61.
(1)ر.ك: تفسير قمى, ج1, ص104; حياة الحسن &, ج1, ص49 ـ 51. عده زيادى از حافظان و مفسران, مسأله مباهله را به اختصار و تفصيل بيان كرده اند; در اين جا به بعضى اشاره مى كنيم:
تفسير عياشى, ج1, ص76 ـ 177; مجمع البيان, ج2, ص452 و 453; تفسير ابن كثير, ج1, ص370 و 371; تفسير عياشى, ج1, ص76 ـ 177; مجمع البيان, ج2, ص452 و 453; تفسير ابن كثير, ج1, ص370 و 371; تفسير طبرى, ج3, ص211 ـ 213, در اين تفسير آمده:
جرير گويد: (گفت: به مغيره گفتم: مردم در حديث نصاراى نجران روايت مى كنند كه على & در ميان همراهان رسول اكرم ْ بود. سپس گفت: اما شعبى آن را نگفته است. نمى دانم به خاطر بدبينى امويان نسبت به على & بوده است, يا اصلاً در حديث نبوده.)
ما مى گوييم: احتمال اول درست است, زيرا نام على & در حديث به طور متواتر آمده و شكى در آن نيست; چنان كه ديديم و در بحث هاى آينده نيز خواهد آمد.
ر. ك: تفسير نيشابورى, ج3, ص213 و 214; تفسيرفخررازى, ج8, ص80. رازى پس از بيان حديث عايشه كه مى گويد: رسول اكرم ْ اهل بيت را براى مباهله با خود برد و آنان را زير پارچه اى سياه رنگ جمع كرد و آيه تطهير را تلاوت كرد, مى گويد: (مفسران و محدّثان در صحّت اين روايت اتفاق نظر دارند); التفسير الحديث, ج8, ص108, نقل از: التاج الجامع للاصول, ج3, ص296, نقل از: مسلم و ترمذى; كشاف زمخشرى, ج1, ص368 ـ 370; ارشاد مفيد, ص97; الصواعق المحرقه, ص153 و 154; واحدى, اسباب النزول, ص58 و 59; صحيح مسلم, ج7, ص120 و 121; البداية و النهايه, ج5, ص54; حياة الصحابه, ج2, ص492; حقائق التأويل, ص110 ـ 112; صحيح ترمذى, ج5, 638; مناقب ابن شهرآشوب, ج3, ص368 ـ 370, نقل از: افراد بسيار زياد; ينابيع الموده, ص52 و 232 و 479; دلائل النبوه ابونعيم, ص298 و 299; فرائد السمطين, ج1, ص378 و نيز ج2, ص23ـ24; شواهد التنزيل, ج1, ص123 و 124 و 126 و نيز ج2, ص20; المسترشد فى الامامه, ص60; ترجمة الامام على & از تاريخ دمشق, ج1, ص206 (چاپ اول) و ص225 (چاپ دوم) محمودى; مناقب خوارزمى, ص59 و 60; كشف الغمه, ج1, ص232 و 233; الاصابه, ج2, ص503; معرفة ع
لوم الحديث حاكم, ص50; تفسير فرات, ص14 ـ 16 ـ 117; امالى طوسى, ج2, ص172 و نيز ج1, ص265; الجوهرة فى نسب على &, ص69; ذخائر العقبى, ص25; روضة الواعظين, ص164; ابن الحكم, مانزل من القرآن فى اهل البيت, ص50; ابن صباغ, الفصول المهمه, ص110; مستدرك الحاكم, ج3, ص150; اسدالغابه, ج4, ص26; سنن بيهقى, ج7, ص63; مسند احمد, ج1, ص185; ابن مغازلى, مناقب امام على &, ص263; و در پاورقى نقل از: نزول القرآن ابونعيم (مخطوط); درالمنثور, ج2, ص38 ـ 40; از مصادر پيشين و بيهقى در الدلائل, ابن مردويه, ابن ابى شيبه, سعيدبن منصور, عبدبن حميد, ابن المنذر; و تفسير برهان, ج1, ص286 ـ 290 از بعضى مصادر پيشين و از مقاتل و كلبى; تفسير الميزان, نقل از: بسيارى از مصادر پيشين و از: عيون اخبار الرضا; اعلام الورى; الخرائج والجرائح حلية الاولياء وطيالسى; فتح القدير, ج1, ص347 و 348; تفسير تبيان, ج2, ص485; تفسير نورالثقلين, ج1, ص288 ـ 290 از بعضى از منابع پيشين و از خصال, روضه كافى و ديگران; و نيز از نورالابصار, ص100; المنتقى, باب 38; در تفسير الميزان, ج3, ص235 گويد:
(ابن طاووس در كتاب سعد السعود گفته: من در كتاب ما نزل من القرآن فى النّبى و اهل بيته نوشته محمّد بن عبّاس بن مروان ديدم نوشته بود: خبر مباهله از 51 طريق نقل شده, و بعضى از افراد را كه طريق روايت به او منتهى مى شود, از صحابه دانسته است, از جمله: حسن بن على }, عثمان بن عفّان, سعدبن ابى وقاص, بكربن سمال, طلحه, زبير, عبدالرحمن بن عوف, عبداللّه بن عباس, ابورافع (غلام رسول خدا ْ), جابر بن عبداللّه, براء بن عازب وانس بن مالك را شمرد.)
ابن شهر آشوب در مناقب, ج3, ص368 و 369 افراد زير را اضافه كرده است: ابوالفتح محمدبن احمد بن ابوالفوارس, ابن البيع در كتاب معرفة علوم الحديث, احمد در الفضائل, ابن بطه در الابانه واشفهى در كتاب اعتقاد اهل السنه, خرگوشى در شرف النّبى, محمد بن اسحاق, قتيبة ابن سعيد, حسن بصرى, قاضى ابو يوسف, قاضى معتمد ابوالعباس, ابوالفرج اصفهانى در كتاب الاغانى از افراد بسيار زياد; و در پاورقى حقائق التأويل, ص110 از منابع پيشين; واز تاريخ الخلفاء سيوطى, 65; و از كامل ابن اثير, ج2, ص112; و از كنزالعمال, ج6, ص407; واز تفسير خازن و در پاورقى از تفسير البغوى.
منابع زياد ديگرى در مورد داستان مباهله وجود دارد كه در كتاب مكاتيب الرسول, ج1, ص180 و 181 ذكر شده است.
(1)مجمع البيان, ج2, ص452; ر.ك: تبيان طوسى, ج2, ص485; تفسير فخر رازى, ج8, ص80; حقائق التأويل, ص114, در اين كتاب آمده: دانشمندان اجماع دارند.
(1)كشاف, ج1, ص370; ر.ك: الصواعق المحرقه, ص153, نقل از: كشاف; ارشاد مفيد, ص99; الميزان, ج3, ص238.
(1)علاّمه محقق, احمدى معتقد است: امكان دارد زمانى كه عباس, حسنين } را براى استسقا (نماز باران) با خود بيرون برد و مانع از الحاق عمر به آن دو گرديد, و موقعى كه عمر به آنان تبرك جست, به او گفت: ديگرى را جز ما, با ما همراه مكن! (ديگران را با ما در هم مياميز!) به رسول اكرم اقتدا كرده باشد. (ر.ك: تبرّك الصحابة والتابعين, ص283 ـ 287.)
(1)مريم (19) آيه 29 و 30.
(1)همان, آيه 12.
(1)ر.ك: الميزان, ج3, ص224; دلائل الصدق, ج3, ص84.
(1)مجمع البيان, ج2, ص452 و 453; ر.ك: مناقب ابن شهر آشوب, ج3, ص368, گفتار ابن ابى علان در تبيان, ج2, ص485 نيز موجود است. ر.ك: ارشاد مفيد; بحارالانوار, بحثى دارد پيرامون ايمان على & در حالى كه به احتلام نرسيده بود.
(1)ر.ك: الصحيح من سيرة النبى الاعظم ْ, ج1, ص45 ـ 47.
(1)محقق پژوهشگر, سيد مهدى روحانى, معتقد است:
اين كه رسول اكرم ْ از بين ساير زنان, حضرت زهرا را براى مباهله با نصاراى نجران بيرون برد, در صورتى كه آيه مباركه عام است و با تعبير (نساءنا) از آن نام مى برد و نيز زنان رسول اكرم ْ بارزترين مصاديق اين تعبير قرآنى بودند, تا حدود زيادى همان مفهومى را در بردارد كه ارسال ابوبكر براى ابلاغ آيات سوره برائت و سپس عزل وى با استناد به قول جبرئيل كه (لايُبَلِّغُ عَنْكَ إلاّ اَنْتَ اَوْ رَجُلٌ مِنْكَ) در برداشت!
در مورد عموم كلمه (أنفسنا) كه حضرت تنها اميرالمؤمنين را با خود برد, و عموم كلمه (ابناءنا) كه فقط حسنين ـ عليهما السلام ـ را بدين منظور به همراه برد, همان را مى گوييم كه در مورد (نساءنا) گفتيم.
در پاسخ مى گوييم:
اولاً: بعضى از زنان رسول اكرم ْ مانند ام سلمه, نبايد مورد تعرض قرار گيرد, چه وى از بهترين و با فضيلت ترين زنان بود.
ثانياً: مقصود از (نساءنا) همسران نمى باشند, اگر چه در بعضى از آيات قرآنى بر آنان لفظ (نساء) اطلاق شده است. در اين جا منظور از (نساء) زنانى است كه به فرد منسوب مى باشند و دختر از اين قبيل است و بروى لفظ (نساء) اطلاق مى گردد.
ثالثاً: آنچه وى در اين جا گفته است, با مطلبى كه خودش در جاى ديگر بيان كرده تناقض دارد, چه در آن جا مى گويد: پيامبر ْ فاطمه را از ميان زنان شوهردار اين امت, به عنوان (زن مسلمان) براى مباهله با خود بيرون برد, نه به عنوان اين كه وى از زنان اوست, اما در اين جا چيز ديگرى فرموده است.
البته همان طور كه خواهد آمد, به نظر ما اين سخن اخير وى نيز نامقبول است, با اين حال با آنچه در اين جا بيان كرده تناقض دارد.
(1)تفسيرفخر رازى, ج8, ص81; فتح القدير, ج1, ص347; تفسير نيشابورى در پاورقى تفسير طبرى, ج3, ص214; تبيان, ج2, ص485, از ابوبكر رازى (غير از فخررازى); مجمع البيان, ج2, ص452; الغدير, ج7, ص122, نقل از: مجمع البيان و تفسير قرطبى, ج4, ص104.
(1)نساء (4) آيه 11.
(1)تفسير ابن كثير, ج2, ص155; الغدير, ج7, ص121, به نقل از آن.
(1)الغدير, ج7, ص122, نقل از: خزانة الادب, ج1, ص300.
(1)الغدير, ج7, ص123, نقل از: تفسير قرطبى, ج7, ص31.
(1)جامع بيان العلم, ج1, ص160; الامام الصادق والمذاهب الاربعه, ج1, ص165; اضواء على السنة المحمديه, ص298, نقل از: الانتفاء, ص41 و از شافعى.
(1)انساب الاشراف, ج3, ص88.
(1)الامام الصادق & والمذاهب الاربعه, ج1, ص164 و 165 و 494 ـ 507.
(1)حقائق التأويل, ص115.
(1)ر.ك: نهاية الارب, ج8, ص168; عيون الاخبار, ج2, ص233; العقد الفريد, ج4, ص258; تاريخ طبرى, ج3, ص220; الامامة والسياسه, ج1, ص14 و 15; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج6, ص7 ـ 11; الادب فى ظل التشيع, ص24, نقل از: علايلى, البيان والتبيين جاحظ والامام الحسين, ص186 و 190 و ديگران; زندگانى سياسى امام رضا & از منابع پيشين, ص53.
(1)النزاع والتخاصم, ص28; مروج الذهب, ج3, ص33; فتوح ابن اعثم, ج8; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج7, ص159; انساب الاشراف, ج3, ص159.
(1)العقد الفريد, ج2, ص120; ر.ك: الغدير, ج10, ص167.
(1)مروج الذهب, ج3, ص33; النزاع والتخاصم, ص28.
(1)السيرة الحلبيه, ج2, ص209; مجمع الزوائد, ج5, ص341, نقل از: احمد; نيل الاوطار, ج8, ص228, نقل از: احمد, بخارى, نسائى, ابن ماجه, ابى داوود و برقانى; سنن ابى داوود, ج3, ص145 و 146; سنن ابن ماجه, ج2, ص961; مغازى واقدى, ج2, ص696; الاصابه, ج1, ص226; بداية المجتهد, ج1, ص402; الخراج, ابويوسف, ص21; البداية والنهايه, ج4, ص200, نقل از: بخارى; مسند احمد, ج4, ص81 ـ 85; شرح نهج البلاغه, ج15, ص284; تشييد المطاعن, ج2, ص818 و 819, نقل از: زاد المعاد; سنن بيهقى, ج6, ص340 ـ 342; الدر المنثور, ج3, ص186, نقل از: ابى شيبه; البحر الرائق, ج5, ص98; تبيين الحقايق; ج3, ص257; نصب الرأيه, ج3, ص26 ـ 425 از افراد بسيار زياد; مصابيح السنه, ج2, ص70; صحيح بخارى, ج4, ص111 و نيز ج6, ص186; تفسير ابن كثير, ج2, ص312; فتح القدير, ج2, ص310; تفسير خازن , ج2, ص185; والنسفى در پاورقى خازن, ج2, ص186; تفسير طبرى, ج10, ص5; كشاف, ج2, ص221; سنن نسائى, ج7, ص130 و 131; مقدمه مرآة العقول, ج1, ص118 بعضى از محققان از منابع ذيل نقل كرده اند:
الاموال ابوعبيد, ص461 و 462; تفسير قرطبى, ج7, ص12; فتح البارى, ج7, ص174 و نيز ج6, ص150; تفسير المنار, ج10, ص7; ترتيب مسند شافعى, ج2, ص125 و 126; ارشاد السارى, ج5, ص202; المحلى, ج7, ص328.
(1)كشف الغمه, ج3, ص20.
(1)ص 66 ـ 73.
(1)همان, ج2, ص176.
(1)ينابيع الموده, ص479, نقل از: زرندى مدنى و نيز ص52 و 482; تفسير برهان, ج1, ص286; امالى طوسى, ج2, ص172.
(1)انعام (6) آيه 84 و 85.
(1)تفسير رازى, ج13, ص66; فضائل الخمسه, ج1, ص247, (نقل از: رازى).
(1)ينابيع الموده, ص266, نقل از: دار قطنى و الصواعق المحرقه, ص154; فضائل الخمسه, ج1, ص250; حياة اميرالمؤمنين, ص205, (نقل از: الصواعق المحرقه).
(1)تفسير رازى, ج2, ص194; مستدرك حاكم, ج3, ص164; فضائل الخمسه, ج2, ص148 و 247; الدر المنثور, ج3, ص28, نقل از: ابن ابى حاتم, ابوالشيخ, حاكم و بيهقى; الغدير, ج7, ص123, نقل از: تفسير ابن كثير, ج2, ص155; مقتل خوارزمى, ج1, ص89; ر.ك: العقد الفريد, ج5, ص20; نورالقبس, ص21و22.
(1)مقتل خوارزمى, ج1, ص89 و 90.
(1)نورالابصار, ص148 و 149; عيون اخبارالرضا, ج1, ص84 و 85; تفسير نورالثقلين, ج1, ص289 و 290;تفسير الميزان, ج3, ص230; تفسير برهان, ج1, ص289.
(1)شرح نهج البلاغه, ج20, ص334.
(1)مقتل خوارزمى, ج1, ص249 و مقتل مقرم, ص278, (نقل از: خوارزمى).
(1)ر. ك: بحارالانوار, ج49, ص188; الميزان, ج3, ص229 و 230; تفسير برهان, ج1, ص286 و 287 و غيره.
(1)مستدرك حاكم, ج3, ص172; ذخائر العقبى, ص138, (نقل از: دولابى); كشف الغمه, ج2, ص173 (نقل از: جنابذى).
(1)مقاتل الطالبيين, ص52; تفسير فرات, ص72 و70; مقتل خوارزمى, ج1, ص126; حياة الصحابه, ج3, ص526; مجمع الزوائد, ج9, ص146. وى گويد: اين حديث را احمد با اختصار زياد نقل كرده و اسناد احمد و بعضى از طرق بزار و طبرانى در كتاب الكبير حسان موجود است.
تفسير المطالب, ص179, نقل از: امالى طوسى, ص169; ارشاد مفيد; طبقات ابن سعد, ج2, ص25 و از جمهرة الخطب, ج2, ص7.
(1)ر.ك: مالكى, الفصول المهمه, ص146; تفسير فرات, ص70 و 72; كشف الغمه, ج2, ص159; ينابيع الموده, ص225 ـ 270 ـ 302 ـ 479 ـ 482, نقل از: ابوسعد, شرف النبوه; الكبير, طبرانى; بزار; زرندى, مدنى و ديگران; ارشاد مفيد, ص207; فرائد السمطين, ج2, ص120; مستدرك حاكم, ج3, ص172; مجمع الزوائد, ج9, ص46; حياة الصحابه, ج3, ص526; ذخائر العقبى, ص138 و 140, نقل از: دولابى, الذرية الطاهره; نزهة المجالس, ج2, ص186; المحاسن والمساوى, ج1, ص132 و 133; مناقب ابن شهرآشوب, ج4, ص11 و 12; احتجاج طبرسى, ج1, ص419; بحارالانوار, ج44; امالى طوسى, ج1, ص121; اعلام الورى, ص208; شرح نهج البلاغه, ج16, ص30.
(1)بحارالانوار, ج43, ص363.
(1)احتجاج طبرسى, ج1, ص419; الخرائج والجرائح, ص218; ذخائر العقبى, ص140, نقل از: ابوسعد; ر.ك: مقتل خوارزمى, ج1, ص126; بحارالانوار, ج44, ص122; المحاسن والمساوى, ج1, ص133; شرح نهج البلاغه, ج16, ص49; مقاتل الطالبيين, ص73; آل ياسين, الحسن بن على, ص110و114; تحف العقول, ص164.
(1)ذخائر العقبى, ص140, نقل از: ابوسعد; ر.ك: مقتل خوارزمى, ج1, ص126; بحارالانوار, ج44, ص122; المحاسن والمساوى, ج1, ص133; شرح نهج البلاغه, ج16, ص49; مقاتل الطالبيين, ص73; آل ياسين, الحسن بن على, ص110و 114; تحف العقول, ص164.
(1)الغدير, ج11, ص8, (نقل از: طبقات ابن سعد).
(1)مناقب ابن شهر آشوب, ج4, ص12, نقل از: العقد الفريد و مدائنى; ر.ك: مقتل خوارزمى, ج1, ص126; بحارالانوار, ج43, ص355 و 356; ابن قتيبه, عيون الاخبار, ج2, ص172.
(1)مناقب, ج4, ص12; بحارالانوار, ج43, ص356 و نيز ج44, ص121 و 122, نقل از: تحف العقول, ص232; الخرائج والجرائح, ص217 و 218.
(1)امالى صدوق, ص158.
(1)المحاسن والمساوى, ج1, ص122.
(1)مقتل مقرم, ص274, (نقل از: مقتل محمدبن ابى طالب حائرى).
(1)همان جا, نقل از: اقبال; مصباح المتهجد, و از آن دو در كتاب مزار بحارالانوار, ص107, باب (زيارته يوم ولادته.)
(1)مقتل خوارزمى, ج2, ص7; ر.ك: مقتل مقرم, ص282.
(1)امالى صدوق, ص140.
(1)ر.ك: مقتل خوارزمى, ج2, ص69 و 70; مقتل مقرم, ص442 و 443 از خوارزمى و نفس المهموم, ص242.
(1)بلاغات النساء, ص35 و 36; مقتل خوارزمى, ج2, ص64 و 65; مقتل مقرم, ح2, ص450 و 451.
(1)ر.ك: امالى طوسى, ج1, ص90; مقتل مقرم, نقل از: امالى طوسى و امالى فرزندش و كتاب لهوف, ابن نما, ابن شهر آشوب و احتجاج طبرسى.
(1)مقتل مقرم, ص390.
(1)ذخائر العقبى, ص124; صفة الصفوه, ج1, ص763; تاريخ ابن عساكر, ج4, ص206; كنزالعمال, ج6, ص221 ; الغدير, ج7, ص124, (نقل از: مستدرك حاكم, ج3, ص166, (نقل از: ترمذى).
(1)ينابيع الموده, ص165, نقل از: ترمذى; نسائى, خصائص امام على, ص124; مجمع الزوائد, ج9, ص180; ر.ك: مستدرك حاكم, ج3, ص166 و 171; ذخائر العقبى, ص124; خصائص امام على (پاورقى), نقل از: كفاية الطالب, ص200; كنزالعمال, ج6, ص220; ترمذى, ج2, ص240.
(1)كنزالعمال, ج16, ص262; مجمع الزوائد, ج9, ص176; تاريخ ابن عساكر (ترجمة الامام الحسن &), ص56 و در پاورقى آن از طبرانى, معجم كبير, ج1, ص20.
(1)مصادر اين روايت بسيار زياد است و تقريباً نيست كتابى كه آن را ذكر نكرده باشد.
(1)ذخائر العقبى, ص122, (نقل از: حافظ سلفى).
(1)الصواعق المحرقه, ص154; مستدرك حاكم, ج3, ص164; تاريخ بغداد, ج11, ص285; ينابيع الموده, ص261, فرائد السمطين, ج2, ص69; مقتل خوارزمى, ج1, ص68; احقاق الحق, ج9, ص644 و 645, نقل از: مصادر بسيار زيادى; ذخائر العقبى, ص121; فضائل الخمسه, ج3, ص149, نقل از: كنزالعمال, ج6, ص215 و 216; مجمع الزوائد, ج9, ص172.
(1)ر.ك: منابعى كه علامه احمدى بيان كرده, كه عبارتند از: ينابيع الموده, ص136 ـ 138 ـ 146 ـ 182 و 183 ـ 214 ـ 221 و 222 ـ 250 ـ 255 ـ 258 و 259 ـ 331; اسعاف الراغبين, ص132 و 133; كفاية الطالب, ص235 ـ 237; الفصول المهمه, ص158 و 159; تاريخ الخلفاء, ص126; تاريخ ابن عساكر, ج4, ص152 و 203 و 204.
(1)الاموال, ص279 و 280; ر.ك: التراتيب الاداريه, ج1, ص274; مكاتيب الرسول, ج1, ص273; طبقات ابن سعد, ج1, ص33.
(1)التراتيب الاداريه, ج1, ص274.
(1)الاموال (پاورقى), ص280.
(1)بداية المجتهد, ج2, ص457.
(1)ارشاد مفيد, ص219; قزوينى, فدك (پاورقى), ص16, (نقل از: ارشاد).
(1)احتجاج طبرسى, ج2, ص245; بحارالانوار, ج50, ص78, نقل از: طبرسى; ارشاد مفيد, ص363; تفسير قمى, ج1, ص184 و 185. انساب الاشراف, ج4, ص36; الحياة السياسية للامام الجواد & (بحث: تزويج المأمون ابنته له).
(1)ينابيع الموده, ص375, نقل از: فصل الخطاب, بخارى و نووى; ابن عساكر (ترجمه امام حسين &), ص150 و در پاورقى, نقل از: معجم كبير طبرانى; ترجمه امام حسين &, حديث 77; حياة الصحابه, ج1, ص250; مجمع الزوائد, ج6, ص40, نقل از طبرانى كه گويد: اين روايت مرسل است و رجال آن, افراد ثقه مى باشند. العقد الفريد, ج4, ص384 (بدون ذكر نام ابن عباس).
(1)ر.ك: حديث الافك, ص96 ـ 99.
(1)ر.ك: علل الشرايع, ج1, ص211.
(1)المجتمع الكويتيه (مجله); مجروح الذهب, ج2, ص414: اميرالمؤمنين & براى وى پيمان نگرفت. ر.ك: انساب الاشراف, ج3, ص31.
(1)ر.ك: مقاتل الطالبيين, ص55و56; فتوح ابن اعثم, ج4, ص151; مناقب ابن شهر آشوب, ج4, ص31; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج16, ص36 ـ 40; بحارالانوار, ج44, ص64, نقل از: كشف الغمه; قرشى, حياة الحسن &, ج2, ص29.
(1)الفصول المهمه, ص46; اعلام الورى, ص209; ارشاد مفيد, ص207; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج16, ص30; كشف الغمه, ج2, ص164; مقاتل الطالبيين, ص34 و 52; حياة الحسن &, ج2, ص10, نقل از: اثبات الهداة, ج5, ص134 ـ 139; بحار (نقل از: ابن مخنف).
(1)العقد الفريد, ج4, ص474 ـ 475.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج1, ص57.
(1)مناقب خوارزمى, ص278.
(1)البداية والنهايه, ج6, ص249.
(1)ر.ك: تيسير المطالب, ص179; قاموس الرجال, ج5, ص172; اغانى, ج6, ص121; الخرائج والجرائح, قريب به همين مضمون.
(1)اثبات الوصيه, ص152.
(1)ر.ك: بحارالانوار, ج10, ص89; اثبات الهداه, ج5, ص121 و 140 ـ 143; انساب الاشراف, ج2, ص502 ـ 504; آل ياسين, صلح الحسن &; اصول كافى, ج1, ص297 ـ 300.
(1)ر.ك: منتخب الاثر, حديث سفينه, حديث ثقلين و احاديث ديگر.
(1)همان, ص135; بحارالانوار, ج10, باب مصالحه حسن & (نقل از: الخرائج والجرائح).
(1)مروج الذهب, ج2, ص413.
(1)اثبات الهداة, ج5, ص140.
(1)همان, ص126; كشف الغمه; اصول كافى, ج1, ص299; صلح الحسن, ج1, ص520, (نقل از: كافى).
(1)اثبات الهداه, ج5, ص139.
(1)اثبات الهداه, ج5, ص133 و 138, نقل از: سيد مرتضى, شافى; كشف الغمه; اعلام الورى.
(1)ر.ك: المسترشد فى امامة على بن ابى طالب &, ص105 و 108; مروج الذهب, ج3, ص237; الصواعق المحرقه, ص35; تاريخ يعقوبى, ج2, ص469; سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص129 و 130, نقل از: الصواعق المحرقه وشرح المواقف; دلائل الصدق, ج3, ص38, نقل از: المواقف; قزوينى, فدك, ص16 و 17; مكاتيب الرسول, ج2, ص579, نقل از: مسعودى, حلبى و ابن ابى الحديد; مالكيت خصوصى, ص132, نقل از: منابع پيشين و نيز از جامع احاديث الشيعه, ج8, ص606; التهذيب; بحارالانوار, ج8, ص108, (نقل از: كشكول علامه).
ما در اين جا تنها منابعى را ذكر نموديم كه حسنين را در اين مسأله آورده اند و الا منابع اصل نزاع بين حضرت زهرا(س) و بين ابوبكر و هيأت حاكمه آن قدر زياد است كه فعلاً مجال ذكر آن ها نيست.
(1)ر.ك: فدك, ص16و 17.
(1)سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص130.
(1)مجمع الزوائد, ج9, ص40.
(1)هنگامى كه به عمر خبر دادند كه مردم وى را سرزنش مى كنند كه رعيت را آزار و اذيت مى كند و در بعضى از احكام دخل و تصرف مى نمايد; گفت: (من همتاى محمد هستم). (ر.ك: تاريخ طبرى, ح3, ص291); ر.ك: الفائق, ج2, ص11.
تفسير مطلب به اين كه: وى با پيامبر در غزوه قرقرة الكدر همراه بوده است, با طبع موضع و نيز با آنچه كه عمر مى خواهد در اين باره و در ردّ اعتراضات مردم اظهار كند نمى سازد, و خواهد آمد كه اينان حق تغيير بعضى از احكام و حتى حق تشريع را براى خود محفوظ مى دانستند.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج12, ص49; قاموس الرجال, ج6, ص398 و نيز ج7, ص188; ناسخ التواريخ (جلد مربوط به خلفا), ص72 ـ 80; مكاتيب الرسول, ج2, ص620; بهج الصباغه, ج6, ص244 و نيز ج4, ص381; بحارالانوار, ج6, ص213 و 266 و 292; علامه محقق, على احمدى ميانجى, مشاجرات عمر با ابن عباس را در كتاب ارزشمند خود به نام مواقف الشيعه مع خصومهم آورده است.
(1)ر.ك: بعضى از منابع در مكاتيب الرسول, ج2, ص618 ـ 626; دلائل الصدق, ج3, ص63 ـ 70; النص والاجتهاد, ص155 ـ 165; المراجعات, ص241 ـ 245.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج12, ص78 و 79.
(1)همان جا.
(1)المصنف, ج5, ص446.
(1)ر.ك: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج12, ص80 ـ 86.
(1)تهذيب تاريخ دمشق, ج5, ص51; تاريخ يعقوبى, ج2, ص133; المصنف, ج5, ص454; حياة الصحابه, ج2, ص20 و 21; طبقات ابن سعد, ج4, ص70.
(1)ر.ك: الصحيح من سيرة النبى الأعظم (از همين مؤلف), ج3, ص150 ـ 155 و 217 و 218. در باره تلاش عثمان براى رشوه دادن به ابن ابوحذيفه, ر.ك: انساب الاشراف, ج3, ص388.
(1)ابن ابى الحديد, ج2, ص44; دلائل الصدق, ج2, ص39, (نقل از: تاريخ طبرى).
(1)تاريخ طبرى, ج2, ص449; دلائل الصدق, ج2, ص39, (نقل از: تاريخ طبرى).
(1)حياة الصحابه, ج1, ص420, (نقل از: كنزالعمال, ج3, ص130).
(1)كنزالعمال, ج4, ص382.
(1)احدى را پيدا نكرديم كه در صحّت خلافت عمر اعتراض كرده باشد كه نام وى زمانى نوشته شد كه ابوبكر در حالت اغما بود, اما اين كار موجب اختلاف و فتنه نگرديد. در حالى كه خود مى گويند: كارى كه عمر كرد و در بستر مرگ رسول اكرم ْ وى را به هذيان گويى متهم كرد و مانع از نوشتن وصيت رسول ْ گرديد, كاملاً به جا بود, زيرا اگر آن نوشته بر روى كاغذ مى آمد, در آينده موجب اختلاف و فتنه انگيزى مى شد. سبحان اللّه! چگونه مى توان چنين ادعايى در حق رسول اكرم ْ كرد؟! (ر.ك: المراجعات; دلائل الصدق; النص والاجتهاد.)
(1)ر.ك: تاريخ طبرى, ج2, ص618; كامل ابن اثير, ج2, ص425; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج1, ص164; سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص356; حياة الصحابه, ج2, ص25, (نقل از: طبقات ابن سعد و كنزالعمال, ج3, ص145).
(1)ر.ك: نسب قريش, ص104; كنزالعمال,ج5, ص398 و399, نقل از: لالكائى, ابن سعد, حسن بن سفيان وابن كثير. وى آن را صحيح دانسته است.
(1)شرح نهج البلاغه, ج1, ص164; تاريخ طبرى, ج2, ص613.
(1)بحارالانوار, ج8, ص330; ر.ك: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج1.
(1)شايد عمر مى خواست با اين كار خود شخصيت هايى از بنى هاشم در مقابل على & بسازد كه هيچ گونه خطرى براى حكومت نداشته باشند.
(1)ر.ك: عقد الفريد, ج2, ص289; كامل مبرد, ج1, ص319.
(1)طبقات ابن سعد, ج5, ص21; منتخب كنزالعمال در پاورقى مسند احمد, ج4, ص389 ـ 390.
(1)جامع بيان العلم, ج2, ص18.
(1)فتوح مصر و اخبارها, ص180; الاصابه, ج3, ص2.
(1)عقدالفريد, ج2, ص281.
(1)ر.ك: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج12, ص81; فتوح ابن اعثم, ج3, ص87 و 88; چرا كه مسأله بسيار مهمى است.
(1)مؤلف محترم معتقد است كه طلقا كسانى هستند كه پيامبر اكرم ْ آنان را در صلح حديبيه آزاد كرد. استدلال ايشان چنين است: ابن عبدالبرّ تصريح دارد كه در صلح حديبيه, هشتاد تن از قريش به هنگام مذاكرات صلح قصد داشتند به سپاه اسلام تعرّض كنند, اما با هوشيارى مسلمين همگى اسير شدند. ابوسفيان و معاويه نيز جزء آنان بودند. پيامبر همگى را آزاد كرد و از بردگى رهانيد, چه آنان كه كافر بودن و طبق شريعت اسلامى بايد برده مسلمانان باشند. مشهور آن است كه پيامبر ْ در فتح مكه به اسيران فرمود: (اذهبوا أنتم الطلقاء); لذا مى گويند: طلقاء, آزاد شدگان فتح مكه اند. به نظر ما گفته اول ارجح است.
(1)دلائل الصدق, ج3, ص209 و 211; ر.ك: النص و الاجتهاد, ص271.
(1)التراتيب الاداريه, ج1, ص269.
(1)دلائل الصدق, ج3, ص212, نقل از: طبرى, ج6, ص184 والاستيعاب; ر.ك: عقدالفريد, ج1, ص14.
(1)دلائل الصدق, ج3, ص212 و 213, نقل از: مسند احمد, ج5, ص347; شرح نهج البلاغه, ج4, ص60.
(1)الاستيعاب (در پاورقى الاصابه), ج3, ص397; دلائل الصدق, ج3, ص211.
(1)دلائل الصدق, ج3, ص212, نقل از: تاريخ الخلفاء; الصواعق المحرقه (در سيره عمر).
(1)ابن قتيبه, عيون الاخبار, ج1, ص9.
(1)الاستيعاب (در پاورقى الاصابة), ج3, ص396 و 397. در اين كتاب آمده است: عمر هرگاه وارد شام مى شد يا به او نگاه مى كرد, مى گفت: (هذا كسرى العرب); الاصابه, ج3, ص434; اسدالغابه, ج5, ص386; الغدير, ج10, ص226, نقل از: منابع قبل; دلائل الصدق, ج3, ص212.
(1)الفخرى فى الآداب السلطانيه, ص105.
(1)الاصابه, ج3, ص434; البداية والنهايه.
(1)ر.ك: شرح نهج البلاغه, ج1, ص187; النص والاجتهاد (پاورقى), ص281, (نقل از: شرح نهج البلاغه).
(1)كنزالعمال, ج5, ص436, (نقل از: ابن سعد).
(1)انساب الاشراف, ج5, ص60; تاريخ ابن خلدون, ج2, ص143; الغدير, ج1, ص160, نقل از: دو منبع پيش و تاريخ طبرى, ج5, ص97 و كامل ابن اثير, ج3, ص63 و تاريخ ابوالفداء, ج1, ص168; النصائح الكافيه, ص174, (نقل از: طبرى).
(1)الغدير, ج9, ص35 از منابع زير:
تاريخ طبرى, ج5, ص88 ـ 90; كامل ابن اثير, ج3, ص57 ـ 60; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج1, ص158 ـ 160; تاريخ ابن خلدون, ج2, ص387 ـ 389; ابوالفداء, ج1, ص168.
(1)البداية والنهايه, ج8, ص127.
(1)ابن جوزى, الاذكياء, ص28.
(1)در مورد برترى قريش و عرب و سياست زشت تبعيض نژادى, ر.ك: لطف التدبير, ص199; المسترشد فى الامامه, ص115; الفائق زمخشرى, ج2, ص353; تلخيص الشافعى, ج4, ص14; المعرفة والتاريخ, ج2, ص483; محاضرات راغب, ج1, ص351 و نيز ج3, ص208; ابن قتيبه, عيون الاخبار, ج1, ص268 و 269 و 330; المحاسن والمساوى, ج2, ص278; تاريخ جرجان, ص486; الالمام, ج1, ص186; التراتيب الاداريه, ج2, ص20 و 21 و 313 و نيز ج1, ص205 و 207 و 208 و 225 و 331 و 444; الخراج, ص24; طبقات, ج2, ص338 و نيز ج3, ص293 و 337 و 338 و 345 و 349; المنار المنيف, ص59 و 109; ميزان الاعتدال, ج1, ص230; الايضاح, ص187; انساب الاشراف, ج2, ص141; عقد الفريد, ج3, ص412 ـ 418 و نيز ج2, ص233; ربيع الابرار, ج1, ص402 و 796 و 810; الاوائل, ج2, ص61; مالك, الموطأ (مطبوع با تنوير الحوالك), ج2, ص60; تاريخ يعقوبى, ج2, ص153 و 154; الهدى الى دين المصطفى, ج2, ص316 و 317; لسان الميزان, ج1, ص354 و 406; ابن طيفور,كتاب بغداد, ص38; كشف الاستار, ج1, ص51 و نيز ج2, ص161 و 227 و 292 ـ 295; مجمع الزوائد, ج4, ص192 و 275 و نيز ج1, ص89 و نيز ج10, ص32; مسند احمد, ج4, ص475; المجروحون, ج1,

ص129; ابويوسف, الخراج, ص45 ـ 50; الغدير, ج6, ص187; حياة الصحابه, ج2, ص82 و 230 ـ 233 و 413 و 415 و 447 و 753 و 754 و 801 و نيز ج3, ص488, نقل از: طبرى, ج5, ص19 و 23 و كنزالعمال, ج3, ص148 و نيز ج2, ص215 و 219 و بيهقى, ج6, ص349 و 350 و ابن سعد, ج3, ص122 و 212 و 216 و از مصادير ديگر.
شرح نهج البلاغه, ج8, ص109; بهج الصباغه, ج12, ص204; تاريخ طبرى, ج3, ص273 و نيز ج2, ص549; المصنف, ج1, ص411 و نيز ج4, ص485 و نيز ج5, ص441 و 474 و 476 و 496 و 497 و نيز ج6, ص47 و نيز ج7, ص278 و 279 و نيز ج8, ص380 و نيز ج10, ص103 و 104 و 300 ـ 302 و نيز ج11, ص55 و 56 و 58 و 86 و 325 و 439 و همچنين در پاورقى ها از منابع گوناگون.
كنزالعمال, ص206; طبقات ابن سعد, ج4, ص117 و نيز ج3, ص219; شوشترى, قضاء اميرالمؤمنين, ص263 ـ 265 و همچنين كتب ديگرى كه به اين بحث و بحث قوميت و قوميت گرايى پرداخته اند.
(1)احسن التقاسيم, ص18.
(1)الاعلاق النفيسه, ص199.
(1)الغارات, ج1, ص74 ـ 77; انساب الاشراف, ج2, ص141; سنن بيهقى, ج6, ص349; حياة الصحابه, ج2, ص112, نقل از: بيهقى; الغدير, ج8, ص240 و بهج الصباغه, ج12, ص197 ـ 207; تاريخ يعقوبى, ج2, ص183; روضه كافى, ص69.
(1)امالى مفيد, ص175 و 176; امالى طوسى, ج1, ص197 و 198; الغارات, ج1, ص75; بهج الصباغه, ج12, ص196; نهج البلاغه عبده, ج2, ص10; شرح نهج البلاغه, ج2, ص197; الامامة والسياسه, ج1, ص153; تحف العقول, ص126; اصول كافى, ج4, ص31; بحارالانوار, ج8, باب نوادر; وسائل الشيعه, ج11, ص82.
(1)المصنف, ج10, ص124.
(1)فتوح ابن اعثم, ج4, ص149; شرح نهج البلاغه, ج16, ص23; حياة الحسن بن على, ج2, ص26 و نقل از: جمهرة رسائل العرب, ج2, ص1.
(1)بهج الصباغه, ج12, ص197; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج7, ص39.
(1)ر.ك: بهج الصباغه, ج12, ص197 ـ 207; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج7, ص41.
(1)انساب الاشراف, ج3, ص295.
(1)امالى مفيد, ص224.
(1)شرح نهج البلاغه, ج20, ص298 و 299.
(1)احتجاج طبرسى, ج1, ص403; بحارالانوار, ج44, ص71.
(1)فتوح ابن اعثم, ج3, ص134.
(1)شرح نهج البلاغه, ج6, ص285; احتجاج طبرسى, ص402; بحارالانوار, ج44, ص70; الغدير, ج2, ص133, نقل از: ابن ابى الحديد و زبير بن بكار, المفاخرات و جمهرة الخطب, ج2, ص12 و شرح نهج البلاغه آملى, ج18, ص288 و اعيان الشيعه, ج4, ص67.
(1)ر.ك: رساله پولس به مردم روم; الهدى الى دين المصطفى, ج2, ص316.
(1)ر.ك: سنن بيهقى, ج8, ص157 و 159 و 164 و نيز ج4, ص115 و نيز ج6, ص310 و صحيح مسلم, ج6, ص17 و 20 و نيز ج2, ص119 و 122; كنزالعمال, ج3, ص167 ـ 170 و نيز ج5, ص465; عقد الفريد, ج1, ص8, 9; المصنف, ج11, ص329 و 335 و 339 و 344; الباب الآداب, ص260; درالمنثور, ج2, ص176 ـ 178; مقدمه ابن خلدون, ص194; الاسرائيليات فى التفسير والحديث; نظرية الامامه, ص417 و صفحات قبل و بعد; تاريخ بغداد, ج5, ص274; طبقات الحنابله, ج3, ص56 ـ 58; الابانه, ص9; مقالات الاسلاميين, ج1, ص323; مسند احمد, ج2, ص28 و نيز ج4, ص382 و 383; البداية والنهايه, ج4, ص226 و 249; مجمع الزوائد, ج5, ص224 و 229; حياة الصحابه, ج2, ص68 ـ 72 و نيز ج1, ص12; الاصابه, ج2, ص296; الكنى و الالقاب, ج1, ص167; الاذكياء, ص142; الغدير, ج6, ص117 و 128 و نيز ج7, ص136 ـ 146 و نيز ج8, ص256 و نيز ج9, ص393 و نيز ج10, ص46 و 302; مستدرك حاكم, ج3, ص290 و 513; السنة قبل التدوين, ص467; نهاية الارب, ج6, ص12 و 13; لسان الميزان, ج3, ص387 و نيز ج6, ص226 از ابودرداء مرفوعاً: (صلوا خلف كل امام وقاتلوا مع كل امير) و ر.ك: المجروحون, ج2, ص102; زندگانى سياسى امام رضا (متن و پ
اورقى), ص312.
(1)ر.ك: الكفاية فى علم الروايه, ص166; جامع بيان العلم, ج2, ص148 ـ 150; ضحى الاسلام, ج3, ص81; شرح نهج البلاغه, ج1, ص340 و نيز ج12, ص78ـ79; قاموس الرجال, ج6, ص36; الامامة والسياسه, ج1, ص183; الغدير, ج5, ص365 و نيز ج7, ص147 و نيز ج8, ص132 و نيز ج9, ص34 و 95 و 192 و نيز ج10, ص245 و 249 و 333; اخبار الدخليه (المستدرك), ج1, ص193 و 197; مقارنة الاديان, ص249 و 271; انيس الاعلام, ج1, ص257 و 279; التوحيد واثبات صفات الرب, ص80 ـ 82; مقدمه ابن خلدون, ص143 و 144; ابوالفرج, الاغانى, ج3, ص76;تأويل مختلف الحديث, ص35; عقدالفريد, ج1, ص206 و نيز ج2, ص112; تاريخ طبرى, ج2, ص445; بحوث مع اهل السنة والسلفيه, ص43 ـ 49 از منابع زيادى; المغازى واقدى, ص904; ربيع الابرار, ج1, ص821; الموطأ ج3, ص92 و 93; مصابيح السنه, ج2, ص67; مناقب شافعى, ج1, ص17; بخارى, ج8, ص208; در كتاب خطط مقريزى, ج3, ص297 آمده است: تنها (جهم) قائل به جواز خروج بر سلطان جائر بود…; حياة الصحابه, ج2, ص12 و 94 و 95 و 330 و نيز ج3, ص229 و 487 و 492 و 501 و 529, نقل از مصادر زير:
كنزالعمال, ج3, ص138 و 139 و نيز ج8, ص208 و نيز ج1, ص86; صحيح مسلم, ج2, ص86; ابوداوود, ج2, ص16; طبقات, ج7, ص417 و نيز ج5, ص148; انساب الاشراف, ج2, ص83 و 84 و 265; ترمذى, ج1, ص202; سنن ابن ماجه, ج1, ص209; سنن بيهقى, ج6, ص349 و نيز ج9, ص50; مسند احمد, ج5, ص245; مجمع الزوائد, ج1, ص135 و نيز ج6, ص3; تاريخ طبرى, ج3, ص281 و نيز ج4, ص124; البداية والنهايه, ج7, ص79.
المعتزله, ص7 و 39 و 40 و 87 و 91, 201 و 265, نقل از منابع: المنية والامل, ص12 وخطط مقريزى, ج4, ص181 و 182 و 186 و الملل والنحل, ج1, ص97 و 98 و العقائد النسفيه, ص85 وفيات الاعيان, ص494 و الامام الصادق والمذاهب الاربعه, ج3, ص45, نقل از: طبرى, ج3, ص207 و نيز ج6, ص33 و ترمذى, ص508 در نامه عمربن عبدالعزيز… تصريح به اين مطلب در كتاب هاى كلامى و كتب اهل سنت, آن قدر زياد است كه تقريباً قابل شمارش نيست. اين جانب سابقاً مطالبى را از تورات, پيرامون اين موضوع جمع آورى كرده بودم; از خداوند مى خواهم كه مرا به تكميل آن موفق بدارد.
(1)الفصل فى الملل والاهواء والنحل, ج4, ص204.
(1)البداية والنهايه, ج9, ص232; ر.ك: تاريخ الخلفاء, ص223 و 246.
(1)تهذيب تاريخ دمشق, ج4, ص70.
(1)همان, ص73; ر.ك: الامام الصادق & والمذاهب الاربعه, ج1, ص115.
(1)تهذيب تاريخ دمشق, ج4, ص72.
(1)ر.ك: سنن دارمى, ج1, ص125; جامع بيان العلم, ج1, ص85 و نيز ج2, ص62 و 63; مستدرك حاكم, ج1, ص104 و 105 و تلخيص مستدرك ذهبى در پاورقى آن; سنن ابوداوود, ج3, ص318; الزهد و الرقائق, ص315; الغدير, ج6, ص308 و 309 و نيز ج11, ص91; المصنف, ج7, ص34 و 35 و نيز ج11, ص237; احياء العلوم غزالى, ج3, ص171; الصحيح من سيرة النبى الإعظم (مقدمه).
(1)الغدير, ج6, ص309, (نقل از: عمدة القارى, ج7, ص143).
(1)الموفقيات, ص577; مروج الذهب, ج3, ص454; شرح نهج البلاغه, ج5, ص129 و 130; قاموس الرجال, ج9, ص20.
(1)الغدير, ج7, ص131, نقل از: سيره حلبى, ج3, ص386 والتمهيد باقلانى, ص195.
(1)ر.ك: اغانى, ج19, ص59.
(1)مروج الذهب, ج3, ص38.
(1)تاريخ طبرى, ج4, ص30; كامل ابن اثير, ج3, ص313; فتوح ابن اعثم, ج3, ص196; نصربن مزاحم, وقعة الصفين, ص354; شرح نهج البلاغه, ج8, ص36; الغدير, ج10, ص122 و 290; انساب الاشراف, ج2, ص184; ابن عساكر, ترجمه امام على &,ج3, ص99 و محمودى, نقل از: ابن عساكر, ج38, ح1139; المعيار و الموازنه, ص160.
(1)انساب الاشراف, ج5, ص43; الغدير, ج9, ص32; ر.ك: البداية والنهايه, ج7, ص165.
(1)المصنف, ج11, ص334.
(1)مروج الذهب, ج3, ص32; الغدير, ج10, ص196, (نقل از: مروج الذهب).
(1)الفخرى فى الآداب السلطانيه, ص112; عقدالفريد, ج4, ص373 (با اندكى تفاوت).
(1)الغدير, ج8, ص304, (نقل از: ابن ابى الحديد).
(1)امالى مفيد, ص122.
(1)حياة الصحابه, ج3, ص260, نقل از: كنزالعمال, ج1, ص228, (نقل از: ابن جرير).
(1)عقد الفريد, ج2, ص112; بلاغات النساء, ص104; ر.ك: صبح الاعشى.
(1)المصنف, ج11, ص50.
(1)الكامل فى التاريخ, ج3, ص441.
(1)اخبار الموفقيات, ص332 ـ 334; ر.ك: اغانى, ج19, ص59 (در يك قضيه ديگرى).
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج4, ص57; آل يس, امام حسن بن على }, ص125; النصائح الكافيه, ص72.
(1)البداية والنهايه, ج8, ص8 و 9.
(1)النصائح الكافيه, ص72 ـ 74.
(1)نهج البلاغه, خطبه 18.
(1)در اين باره و در مورد محدوديت و تقليل روايت احاديث, ر.ك: جامع بيان العلم, ج1, ص42 و 65 و 77 و نيز ج2, ص135 و 141 و 147 و 148 و 159 و 173 و 174 و 203; المصنّف, ج10, ص381 و نيز ج11, ص258 و 262 و 325 و 377; النسة قبل التدوين, ص91 و 92 و 97 و 98 و 103 و 104 و 113; تذكرة الحفّاظ, ج1, ص3 ـ 8; شرف اصحاب الحديث, ص87 ـ 93; تاريخ طبرى, ج3, ص273; كنزالعمال, ج5, ص406, نقل از: بيهقى و نيز ج10, ص174 و 179 و 180; مجمع الزوائد, ج1, ص149; تأويل مختلف الحديث, ص48; التراتيب الاداريه, ج2, ص427 ـ 432; طبقات, ج6, ص2 و نيز ج4, ص13 و 14 و نيز ج3, ص306 و نيز ج5 و ص70 و 140 و 173 و نيز ج2, ص100; سنن ابن ماجه, ج1, ص12; سنن دارمى, ج1, ص85 و نيز ج2, ص274; مكاتيب الرسول, ج1, ص61; اضواء على السّنة المحمديه, ص47 و 54 و 55; منتخب كنزالعمال, در پاورقى مسند احمد, ج4, ص61 ـ 64; كشف الاستار عن مسند البزار, ج2, ص196; حياة الصحابه, ج2, ص82 و 569 و 570 و نيز ج3, ص252 ـ 259 و 272 و 273 و 630 (از منابع مختلف); البداية و النهايه, ج8, ص106 و 107; تقييد العلم, ص50 - 53; مستدرك حاكم, ج1, ص102 و 110; تاريخ الخلفاء, ص138, نقل ا

ز: السلفى فى الطيورات; مشكل الآثار, ج1, ص499 ـ 501; مسند احمد, ج2, ص157 و نيز ج4, ص99 و 370 و نيز ج3, ص19; درالمنثور, ج4, ص159; وفاء الوفاء, ج1, ص483 و 488; تهذيب تاريخ ابن عساكر, ج6, ص114; حلية الاولياء, ج1, ص160; مآثر الانافه; الغدير, ج6, ص158 و 263 ـ 265 و 294 ـ 302 و نيز ج10, ص351 و 352 از منابع: كامل ابن اثير, ج2, ص227; ابن الشحنه, در پاورقى كامل, ج7, ص176; فتوح البلدان, ص53; صحيح بخارى, ج3, ص837; سنن ابوداوود, ج2, ص340; صحيح مسلم, ج2, ص234. النص والاجتهاد, ص151 از اين منابع: كنزالعمال, ج5, ص239, شماره 4845 و 4860 و ن 4865 و ن 4861 و 4862; كتاب الأم; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج3, ص120; المعتصر من المختصر, ج1, ص459; ابن كثير در مسند الصديق و صفين, ص248; التاج المكلل, ص265; شرح صحيح مسلم از نووى, ج7, ص127; از اين منابع نيز نقل شده است: قبول الاخبار بلخى, ص29; المحدث الفاضل, ص133; بخارى درحاشيه السندى, ج4, ص88; صحيح مسلم, ج3, ص1311 و 1694; الموطأ, ج2, ص964; رساله شافعى, ص435; مختصرجامع بيان العلم, ص32 و 33 و منابع بسيار زياد ديگر كه مجال تتبع آن نمى باشد; المجروحون, ج1, ص36
; احراق ماكتب فى تاريخ الخلفاء, ص138.
(1)ر.ك: التراتيب الاداريه, ج2, ص224 ـ 227 و 238 و 325 و 327 و 345; اضواء على السنة المحمديه, ص124 ـ 126 و 145 ـ 192; شرف اصحاب الحديث, ص14 ـ 17; فجرالاسلام, ص158 ـ 162; بحوث فى تاريخ السنة المشرفه, ص34 ـ 37; الزهد والرقائق, ص17 و 508; تقييد العلم, ص34 و در پاورقى از حسن التنبيه, ص192 و از مسند احمد, ج3, ص12 و 13 و 56 و نيز ر.ك: جامع بيان العلم, ج2, ص50 و 53; مجمع الزوائد, ج1, ص150 و 151 و 189 و 191 و 192; المصنف, ج6 و 109 و 110 و پاورقى هاى آن; مشكل الآثار, ج1, ص40 و 41; البداية والنهايه, ج1, ص6 و نيز ج2, ص132 و 134; كشف الاستار, ج1, ص108 و 109 و 120 و 122; حياة الصحابه, ج3, ص286; المجروحون, ج1, ص6; ذكر اخبار اصفهان, ج1, ص149.
(1)ر.ك: الصحيح من سيرة النبيّ الاعظم ْ, ج1, ص26.
حتى به احدى غير از امرا اجازه فتوا ندادند. ر.ك: جامع بيان العلم, ج2, ص174 و 175 و 194 و 203; منتخب كنزالعمال, در پاورقى مسند احمد, ج4, ص62; سنن دارمى, ج1, ص61; التراتيب الاداريه, ج2, ص367 و 368; طبقات ابن سعد, ج6, ص179; كنزالعمال, ج10, ص185, از افراد زياد و دينورى در كتاب المجالسه; المصنف, ج8, ص301 و در پاورقى از اخبار القضاة وكيع, ج1, ص83.
عثمان مردى را تهديد كرد كه اگر از كسى جز او استفتا كند, كشته خواهد شد. ر.ك: تهذيب تاريخ دمشق, ج1, ص54; حياة الصحابه, ج2, ص390 و 391 از تاريخ دمشق.
(1)مسند احمد, ج4, ص393 و در صفحه 372 مى گويد: انس ممنوع الروايه شد.
(1)ر.ك: تاريخ طبرى, ج3, ص426; مروج الذهب, ج2, ص321 و 322; مستدرك حاكم, ج1, ص110 و نيز ج3, ص120; كنزالعمال, ج10, ص180; تذكرة الحفاظ, ج1, ص7; شرح نهج البلاغه, ج20, ص20; سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص317 و 334 و 365; التاريخ الاسلامى والمذهب المادى فى التفسير, ص208 و 209; الفتنة الكبرى, ص17 و 46 و 77; شرف اصحاب الحديث, ص87; مجمع الزوائد, ج1, ص149; طبقات ابن سعد, ج2, ص100 و 112 و نيز ج4, ص135; حياة الصحابه, ج2, ص40 و 41 و نيز ج3, ص272 و 273, نقل از: طبرى, ج5, ص134 و كنزالعمال, ج7, ص139 و نيز ج5, ص239; در منبع اخير از ابن عساكر نقل مى كند كه وى صحابه را از گوشه و كنار جمع كرد و آنان را به خاطر نشر احاديث نبوى نكوهش و توبيخ كرد.
(1)البداية والنهايه, ج5, ص83; مجمع الزوائد, ج5, ص204, نقل از: طبرانى; حياة الصحابه, ج1, ص198 و 199 (نقل از: دو منبع فوق و كنزالعمال, ج7, ص38 و ابن عساكر و ديگران).
(1)الفائق زمخشرى, ج2, ص445 و نيز ج3, ص215; النصائح الكافيه, ص175; لسان العرب, ج11, ص452 و نيز ج13, ص346; الاشتقاق, ص179.
(1)ر.ك: الصحيح من سيرة النّبى الاعظم ْ, ج1, ص27 ـ 30; المصنف, ج2, ص63; مسند ابوعوانه, ج2, ص105; البحر الزخار, ج2, ص254; كشف الاستار عن مسند البزار, ج1, ص260; مسند احمد, ج4, ص428 و 429 و 432 و 441 و 444; الغدير, ج8, ص166; مروج الذهب, ج3, ص85; مكاتيب الرسول, ج1, ص62.
(1)مناقب شافعى, ج1, ص419; رشيد رضا, الوحى المحمدى, ص243.
(1)ر.ك: الكنى والالقاب, ج1, ص414; لسان الميزان, ج3, ص405; تذكرة الحفاظ, ج2, ص430 و 434 و 641 و نيز ج1, ص254 و 276 (اين كتاب, پر است از اين ارقام, هر كس خواست بدانجا مراجعه كند). التراتيب الاداريه, ج2, ص202 ـ 208 و 407 و 408.
(1)تاريخ الخلفاء, ص293; انساب الاشراف, ج3, ص96; ميزان الاعتدال, ج1, ص12 و 17 و 108 و 148 و 316 و 321 و 406 و 509 و 572 ر.ك: لسان الميزان, ج3, ص405 و نيز ج5, ص228; الفوائد المجموعه, ص426 و 427 و ساير كتبى كه از اين موضوعات درباره اخبار بحث مى كند و نيز ر.ك: المجروحون, ج1, ص63, 65, 96, 142, 155, 156, 185 (پيرامون حديث سازى براى شاهان) و نيز ج2, ص138 و 163 و 189 و نيز ج3, ص39 و 63.
(1)حياة الصحابه, ج1, ص505, نقل از: كنزالعمال, ج5, ص114 و معانى الآثار, ج1, ص27.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج12, ص83.
(1)همان, ج1, ص28.
(1)همان, ج12, ص84.
(1)المصنف, ج2, ص433.
(1)جامع بيان العلم, ج2, ص194.
(1)ر.ك: الصحيح من سيرة النّبى الاعظم ْ, ج1, ص26 و 27.
(1)سرگذشت حديث (پاورقى), ص28; ر.ك: كنزالعمال, ج10, ص122 و 171 و 172.
(1)تقييد العلم, ص89 و 90. در پاورقى گويد: (در مورد سهم على در حديث نويسى نگاه كن!)
(امين عاملى, معادن الجوهر, ج1, ص3).
(1)التراتيب الاداريه, ج2, ص259; طبقات, ج6, ص116; تاريخ بغداد, ج8, ص357; كنزالعمال, ج10, ص156; تقييد العلم, ص90 و در پاورقى از منابع پيشين و كتاب العلم ابن ابى خيثمه, والمحدث الفاصل, ج4, ص3.
(1)كنزالعمال, ج10, ص189.
(1)همان, ص129 با اين رمز آورده: (ك و ابونعيم و ابن عساكر.)
(1)ر.ك: همان, كتاب العلم.
(1)تقييد العلم, ص91; انوارالابصار, ص122; كنزالعمال, ج10, ص153; سنن دارمى, ج1, ص130; جامع بيان العلم, ج1, ص99; العلل ومعرفة الرجال, ج1, ص412; تاريخ يعقوبى, ج2, ص277 و در پاورقى تقييد العلم از منابع پيشين و از تاريخ بغداد, ج6, ص399 (من نيافتم) و از ربيع الابرار 12 از على & و ر.ك: التراتيب الاداريه, ج2, ص246 و 247, نقل از: ابن عساكر و بيهقى در المدخل.
(1)تقييد العلم, ص91.
(1)التراتيب الاداريه, ج2, ص366.
(1)مناقب شافعى, ج1, ص367 و 450.
(1)مجموعة المسائل المنيريه, ص32.
(1)ابن حنبل از ابوزهره, ص251 و 255 و مالك از ابوزهره, ص290.
(1)ابن حنبل از ابوزهره, ص254 و 255, (نقل از: ارشاد الفحول, ص214).
(1)فواتح الرحموت فى شرح مسلم الثبوت, ج2, ص186; التراتيب الاداريه, ج2, ص366 و 367.
(1)المصنف, ج10, ص57.
(1)الغدير, ج6, ص111 و 112 از چندين منبع.
(1)ر.ك: سنن ابى داوود, ج4, ص291; سنن بيهقى, ج9, ص310; تيسير الوصول, ج1, ص25; نهايه ابن اثير, ج1, ص283; الاصابه, ج3, ص388; الغدير, ج6, ص310 و 319 (نقل از: منابع پيشين و الاسماء والكنى, ج1, ص85).
(1)كنزالعمال, ج1, ص332 با رمز (كر); كشف الغمه, ج1, ص6. درنامه عمربن عبدالعزيز به ابوبكر و محمدبن عمروبن حزم آمده است: (براى من احاديثى از رسول خدا ْ بنويس كه نزد تو به ثبوت رسيده و نيز احاديث عمر را…); سنن دارمى, ج1, ص126; در تقييد العلم, ص105 و 106 و پاورقى هاى آن آمده است: (يا حديث عمرة بنت عبدالرحمن). وى يكى از زنان انصار است كه بيشتر احاديثى كه نقل مى كند از عايشه است. ر.ك: تاريخ الخلفاء, ص241.
(1)المصنف, ج1, ص382.
(1)ر.ك: الثقات, ج1, ص4; حياة الصحابه, ج1, ص12; شعرانى, كشف الغمه, ج1, ص6.
(1)سنن بيهقى, ج3, ص144; الغدير, ج8, ص100, نقل از: بيهقى. براى ديدن روايت صالح بن كيسان و زهرى, ر.ك: تقييد العلم, ص106 و 107 و نيز طبقات, ج2, ص135.
(1)حياة الصحابه, ج3, ص505, نقل از: تاريخ طبرى, ج3, ص446.
(1)ر.ك: البداية والنهايه, ج7, ص154; حياة الصحابه, ج3, ص507 و 508, نقل از: كنزالعمال, ج4, ص239 از ابن عساكر و بيهقى; الغدير, ج8, ص101 و 102, نقل از منابع زير:
انساب الاشراف, ج5, ص39; تاريخ طبرى, ج5, ص56; كامل ابن اثير, ج3, ص42; البداية والنهايه, ج7, ص154; ابن خلدون, ج2, ص386.
(1)ر.ك: اصول كافى, ج4, ص518 و 519; وسائل الشيعه, ج5, ص500 و 501; حاشيه ابن تركمانى در ذيل سنن بيهقى, ج3, ص144 و 145; الغدير, ج8, ص100, نقل از: بيهقى و المحلى, ج4, ص270 والغدير, ج8, ص98 ـ 116.
(1)بهج الصباغه, ج12, ص203.
(1)ر.ك: المصنف, ج11, ص201.
(1)ر.ك: شرح نهج البلاغه, ج5, ص130; موطأ (مطبوع با تنوير الحوالك), ج2, ص135; سنن بيهقى, ج5, ص280; سنن نسائى, ج7, ص277; شافعى, اختلاف الحديث (در پاورقى الأم), ج7, ص23; الغدير, ج10, ص184 از بعضى از اين منابع.
(1)المصنف, ج9, ص188; سنن بيهقى, ج6, ص174.
(1)المصنف, ج3, ص388.
(1)لسان الميزان, ج6, ص89.
(1)المصنف, ج11, ص258 و 259; و نيز ج9, ص88 و 475 و 476; طبقات, ج2, ص134 ـ 136.
(1)نهج البلاغه عبده, نامه 53.
(1)المال والنحل, ج1, ص24.
(1)البداية والنهايه, ج8, ص51.
(1)سخنان امام حسين & در كنار قبر برادرش, بنا بر نقل ابن قتيبه چنين است:
(اى ابامحمد, خدايت رحمت كند! اين تو بودى كه حقيقت را ديدى و شناختى و در مقابل گروه باطل گرايان با تفكرى ژرف و مبارزه اى درونى راه خدا را برگزيدى, به دنيا و زيبايى ها و ناگوارى هايش به ديده تحقير نگريستى وبا دستى پاك و خاندانى پاكيزه در دنيا زيستى و از آن گذشتى و فريبكارى ها و خيانت دشمنانت را به آسانى رد كردى و پاسخ گفتى و اين مايه شگفتى نيست, چه تو از دودمان رسالتى و از پستان حكمت نوشيده اى و اكنون به سوى روح و ريحان و بهشت پر نعمت پرواز كردى, خداى پاداش تو و ما را در اين سوك و مصيبت, بزرگ دارد و به ما شكيبايى عنايت فرمايد!).
(1)ر.ك: تهذيب تاريخ, ج4, ص123; عيون الاخبار, ج2, ص314; حياة الحسن بن على }, ج1, ص439 از عيون الاخبار; پيرامون تقيه ر.ك: الصحيح من سيرة النّبى الاعظم ْ, ج2, ص40 ـ 46.
(1)يونس(10) آيه 82.
(1)آل ياسين, الامام الحسن بن على }, ص108; شرح نهج البلاغه, ج16, ص22, نقل از: الامامة و السياسه, ج1, ص150 - 156 و الصواعق المحرقه, ص81.
(1)ر.ك: شرح نهج البلاغه, ج16, ص15 و 46; مقاتل الطالبيين.
(1)البداية والنهايه, ج6, ص200.
(1)آل ياسين, الامام الحسن بن على }, ص110 ـ 114, از منابع زير:
تاريخ طبرى, ج5, ص534 و 536 و 537; كامل ابن اثير, ج3, ص205; البداية و النهايه, ج6, ص220 و 221; تاريخ ابوالفداء, ج1, ص183; مروج الذهب, ج2, ص340.
(1)تاريخ يعقوبى, ج2, ص232.
(1)المصنف, ج1, ص291.
(1)بحارالانوار, ج44, ص2; ر.ك: سخنان صدوق(ره) در بحارالانوار, ج44, ص2 ـ 19 و علل الشرائع, ج1, ص212 به بعد.
(1)ر.ك: التراتيب الاداريه, ج1, ص142.
(1)كنزالعمال, ج4, ص274.
(1)ر.ك: آل ياسين, الامام الحسن بن على }, ص110 و 114 و شرح نهج البلاغه.
(1)امالى طوسى, ج2, ص172; احتجاج طبرسى, ج2, ص8; بحارالانوار, ج44, ص22 و 63 و نيز ج10, ص142; بهج الصباغه, ج3, ص448.
(1)ر.ك: شرح نهج البلاغه, ج16, ص34; بقيه منابع, در آينده در گفتارى تحت عنوان: آيا امام حسن & عثمانى بود؟ در نمونه شماره چهار از شواهد دال بر اين كه وى از حق پدرش دفاع مى كرد, خواهد آمد.
(1)اخبارالطوال, ص220 و 221.
(1)همان , ص222.
(1)آل ياسين, الامام الحسن بن على }, ص149.
(1)اخبارالطوال, ص220 و 221; بحارالانوار, ج44, ص2.
(1)ر.ك: بحارالانوار, ج44, ص141 ـ 143 و 151 ـ 156, (نقل از: عيون المعجزات, معتزلى, كافى, علل الشرائع, امالى مفيد, الخرائج والجرائح و ديگران); فتوح ابن اعثم, ج4, ص207 و 208; مناقب ابن شهر آشوب, ج4, ص44; امالى طوسى, ج1, ص161; علل الشرائع, ج1, ص225; الخرائج والجرائح, ص223; تذكرة الخواص, ص213; مقاتل الطالبيين, ص74 و 75; اخبارالطوال, ص221; شرح نهج البلاغه, ج16, ص14 و 15 و 50 ـ 51; تاريخ يعقوبى, ج2, ص225; ابن حمّاد, الفتن, ص40; تهذيب تاريخ, ج4, ص229 و 230; الجوهرة فى نسب الامام على وآله, ص32; وفاء الوفاء, ج2, ص48; آل ياسين, صلح الحسن, ص32; مجمع الزوائد, ج9, ص187; مقتل خوارزمى, ج1, ص139; كشف الغمه اربلى, ج2, ص211 و 212; ارشاد مفيد, ص212 و 213; حليم اهل البيت الامام الحسن بن على, ص252; ذخائر العقبى, ص142; اثبات الوصيه, ص160; الاستيعاب در پاورقى الاصابه, ج1, ص377; انصاب الاشراف, ج3, ص61 ـ 65, (نقل از: تاريخ ابن عساكر, ج12, ص63 و نيز ج4, ص99); واز اثبات الهداة, ج5, ص170; از اصول كافى, ج1, ص304 و از الخرائج و از نظم دررالسمطين, ص203; الغدير, ج11, ص14; انساب الاشراف, ج3, ص61.
(1)وفاء الوفاء, ج2, ص548, نقل از: كازرونى, شارح المصابيح. وى مى گويد: اين مطلب را از گروهى از دانشمندان سؤال كرده و عده اى اين پاسخ را به او داده اند.
(1)نهج البلاغه, خطبه شقشقيه.
(1)ر.ك: دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام, ج2, بحث: الحب فى التشريع الاسلامى; وتاريخ بغداد, ج1, ص141 و تاريخ الخلفاء, ص143.
(1)ر.ك: تاريخ الخلفاء, ص80, نقل از: ابونعيم وديگران; انساب الاشراف, ج3, ص26 و 27; الصواعق المحرقه, ص175, نقل از: دارقطنى; مناقب ابن شهر آشوب, ج4, ص40, نقل از: فضائل سمعانى, ابوالسعادات و تاريخ خطيب; سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص529; اسعاف الراغبين, در پاورقى نورالابصار, ص123, نقل از: دارقطنى; شرح نهج البلاغه, ج6, ص42 و 43; مقتل خوارزمى, ج1, ص93; ينابيع الموده, ص306; حياة الصحابه, ج2, ص394, نقل از: كنزالعمال وابوسعد و ابونعيم و حابرى; الغدير, ج7, ص126, نقل از: سيوطى, رياض النضره, ج1, ص139, كنزالعمال, ج3, ص132; حياة الحسن &, ج1, ص84.
(1)ر.ك: مقتل خوارزمى, ج1, ص145; الاصابه, ج1, ص333; امالى طوسى, ج2, ص313 و 314; اسعاف الراغبين, در پاورقى نورالابصار, ص123; حياة الصحابه, ج2, ص495 از كنزالعمال, ج7, ص105 از ابن كثير و ابن عساكر و ابن سعد و ابن راهويه و خطيب; الصواعق المحرقه, ص175, نقل از: ابن سعد و ديگران; احتجاج طبرسى, ج2, ص13; مناقب ابن شهر آشوب, ج4, ص40; تاريخ بغداد, ج1, ص141; كشف الغمه اربلى, ج2, ص42; حياة الحسن, ج1, ص84; الامام الحسين, از علايلى, ص305, نقل از: الاصابه; ينابيع الموده, ص168; تذكرة الخواص, 235; سيره ائمه اتنى عشر, ج2, ص15; كفاية الطالب, ص224, نقل از: مسند احمد و ابن سعد; تهذيب تاريخ ابن عساكر, ج4, ص324; تهذيب التهذيب, ج2, ص346 (وى آن را صحيح دانسته است); فضائل الخمسه, ج3, ص369; انساب الاشراف (پاورقى), ج3, ص27, نقل از: تاريخ ابن عساكر, ج13, ص15 يا 110 با اسناد متعددى; ترجمه امام حسين از تاريخ ابن عساكر, ص141 و 142 و در پاورقى از ابن سعد, ج8 و از كنزالعمال, ج7, ص105, نقل از: ابن راهويه و ديگران; الغدير, ص7, ص126, نقل از ابن عساكر.
(1)سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص352 و 531; ر.ك: اسدالغابه, ج1, ص208; قاموس الرجال, ج2, ص239; تاريخ دمشق, ج2, ص259 و سير اعلام النبلاء, ج1, ص358.
(1)ر.ك: قاموس الرجال, ج2, ص239 و 240.
(1)ر.ك: الغدير, ج1, ص198, نقل از: ابن عقده; مروج الذهب, ج2, ص431 و 432; مناقب ابن شهر آشوب, ج4, ص11 و 12; ينابيع الموده, ص482.
(1)ر.ك: الغدير. ج1; دلائل الصدق, ج3 و منابع ديگر.
(1)ر.ك: مكاتيب الرسول, ج1, ص59 ـ 89. در اين كتاب, پيرامون كتاب هاى (جفر) و (جامعه) و غيره واستشهادات ائمه { به آن ها, به طور مفصّل بحث شده است. جالب اين جاست كه بنى عباس تلاش مى كردند كه بگويند: صحيفه دولت نزد آنان است, لكن اين صحيفه به محمدبن حنفيه و سپس به على & مى رسد. ما به اين مطلب در كتاب زندگانى سياسى امام رضا & اشاره كرديم. امويان هم تلاش كردند تا چنين ادعايى داشته باشند. ر.ك: المحاضرات, ج2, ص343.
(1)مناقب ابن شهر آشوب, ج4, ص10; بحارالانوار, ج43, ص335 و 354 و 355, نقل از: مناقب; حياة الحسن &, ج1, ص86 و 87.
منابع ذيل, اين قضيه را نقل كرده اند, بدون اين كه محول شدن سؤال به امام حسن & را بيان كنند:
ذخائر العقبى, ص82; احقاق الحق, ج8, ص207; فرائد السمطين, ج1, ص342 و 343; الغدير, ج6, ص43 از بعضى از منابع مذكور و از كفاية الشنقيطى, ص57; الرياض النضره, ج2, ص50 و 194; ابن عساكر, ترجمه اميرالمؤمنين & (پاورقى), ج3, ص42 و 43, نقل از: بعضى از منابع مذكور و از تاريخ ابن عساكر, ترجمه محمدبن زبير, ج49, ص83 يا 498.
(1)مناقب ابن شهر آشوب, ج4, ص11; مائده(5) آيه 34.
(1)ر.ك: نورالابصار, ص121; تهذيب تاريخ دمشق, ج4, ص220 و 221; حلية الاولياء, ج2, ص36; البداية والنهايه, ج8, ص39; حياة الحسن &, ج1, ص138 ـ 140; كشف الغمه, ج2, ص194 و 195; ابن صبّاغ مالكى, الفصول المهمه, ص144; معانى الاخبار, ص243 و 245; تحف العقول, ص158 و 159, نقل از: شرح نهج البلاغه, ج4, ص250 و از بحارالانوار, ح17 و ديلمى, ارشاد القلوب, ج1, ص116 و از مطالب السؤل.
(1)تفسير فرات, ص8; بحارالانوار, ج7, ص150.
(1)عقد الفريد, ج6, ص268; ر.ك: بحارالانوار, ج43, ص357.
(1)اثبات الوصيه, ص157 و 158; احمدى از بحارالانوار, ج14, ص396; احتجاج طبرسى به طور مرسل و نيز از المحاسن وعلى بن ابراهيم.
(1)بحارالانوار, ج43, ص335; عيون اخبار الرضا &, ج1, ص66; تحف العقول, ص160 ـ 162, نقل از: ابن ابى الحديد, ج10, ص129 ـ 131; ظاهراً در بيان ارقام اشتباهى صورت گرفته است.
(1)ر.ك: ربيع الابرار, ج1, ص722.
(1)بحارالانوار, ج43, ص335.
(1)نسخه بدل.
(1)احمدى از بحارالانوار, ج7, ص96 ـ 99, نقل از: فرات و كنزالفوائد; معادن الحكمه, ج2, ص173, (نقل از: كافى و بصائرالدرجات).
(1)بحارالانوار, ج43, ص328 و 337.
(1)همان, ج48, ص337; الخرائج والجرائح, ص221.
رواياتى وجود دارد كه بر اين موضوع دلالت مى كند; به طور مثال, ر.ك: بحارالانوار, ج44, ص100 و 101, نقل از: احتجاج طبرسى از سليم بن قيس.
(1)در مورد سياست عمر در بذل و بخشش, به منابعى كه در مورد تبعيض نژادى گذشت رجوع كنيد, و نيز ر.ك: تاريخ يعقوبى, ج2, ص153 و 154; تهذيب تاريخ, ج4, ص321; سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص533; عبداللّه علايلى, الامام الحسين &, ص309; شرح نهج البلاغه, ج8, ص111; فتوح البلدان, ص548 ـ 566 و منابع ديگر.
(1)به منابعى رجوع كنيد كه در مورد تبعيض نژادى بيان شد.
(1)الامام الحسين & (پاورقى), ص309, (نقل از: تذكرة الخواص). علامه احمدى معتقد است كه اين تعليل عمر در مورد عملش, ممكن است اشاره به اين باشد كه كارى كه كرده, به خاطر انتساب آن دو به رسول خدا ْ بوده, نه به خاطر صفات و خصوصياتى كه خود دارند. شايد او مى خواست انظار عمومى را از آن منحرف كند. به نظرما اگر چه ممكن است منظور عمر اين باشد, ولى با اين وجود نمى توانست آن دو بزرگوار را ناديده بگيرد.
(1)الامامة و السياسه, ج1, ص24 و 25.
(1)مناقب ابن شهر آشوب, ج4, ص364; معادن الحكمه, ص192; عيون اخبار الرضا &, ج2, ص140; بحارالانوار, ج49, ص140 و 141; الحياة الساسية للامام الرضا &, ص306, نقل از آنان.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج8, ص253; الغدير, ج8, ص301, نقل از: شرح نهج البلاغه و وافى, ج3, ص107 و بحارالانوار, ج22, ص412 و436; تاريخ يعقوبى, ج2, ص172; ر.ك: روضه كافى, ج8, ص207.
(1)ر.ك: مروج الذهب, ج2, ص339 ـ 342; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج8 ,ص252 ـ 255; تاريخ يعقوبى, ج2, ص172 و 173; فتوح ابن اعثم, ج2, ص159 و 160.
(1)الفتوحات الاسلاميه, ج1, ص175; كامل ابن اثير, ج3, ص109; تاريخ طبرى, ج3, ص323; فتوح البلدان, ص411; تاريخ ابن خلدون, ج2, ص135; البداية و النهايه, ج7, ص154; حياة الحسن &, ج1, ص96; سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص356 و نيز ج2, ص17 (نقل از: ابن خلدون و طبرى).
(1)ذكر اخبار اصفهان, ج1, ص44 و نيز ر.ك: ص43 و 47.
(1)تاريخ جرجان, ص7.
(1)تاريخ ابن خلدون, ج2, ص128; حياة الحسن &, ج1, ص95; سيره ائمه اثنى عشر, ج2, ص16 ـ 18 و نيز ج1, ص535, (نقل از: ابن خلدون و الاستقصاء فى اخبار المغرب الاقصى, ج1, ص39).
(1)ر.ك: حياة الحسن &, ج1, ص95 و 96; سيره ائمه اثنى عشر, ج1 و 2, ص16 ـ 28.
(1)سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص36 و نيز ر.ك: ص317.
(1)همان, ص534 و نيز ر.ك: ص317.
(1)ر.ك: التراتيب الاداريه, ج1, ص248 ـ 477. رسول اكرم ْ مصعب بن عمير را به مدينه فرستاد كه اهل آن جا را تعليم دهد. در عهد نامه عمروبن حزم, حضرت ْ وى را به تعليم آنان امر مى كند. (ر.ك: مكاتيب الرسول, نامه رسول اكرم ْ به عمروبن حزم.)
در التراتيب الاداريه, ج1, ص41 آمده است: پيامبر ْ كسانى را كه همسايگان خود را تعليم نمى دادند, تهديد كرد. در صحيح بخارى, پاورقى فتح البارى, ج1, ص166, رسول اكرم ْ به نمايندگان عبدالقيس فرمود: (برگرديد به سوى اهل خودتان و آنان را تعليم دهيد!)
در غزوه بئر معونه ده ها تن از افرادى كه رسول خدا ْ براى تعليم احكام دين به سوى مردم فرستاده بود, كشته شدند. (به قضيه غزوه رجيع و ديگر قضايا نيز رجوع كنيد.)
بعضى از محققان مى گويند: بخش عظيمى از فتوحات اسلامى در ايران بود و ما بسيارى از دانشمندان و دين داران را در زمان تابعين از ايرانى ها مى بينيم. اين تنها از راه تعليم و تربيت و ارشاد آنان توسط صحابه و تابيعن و مردم مدينه امكان پذير بود, و اين همه تعاليم و ارشادهاى نقل شده, نمى تواند دليل بر عدم آن باشد.
گوييم: آن چه اينان گفته اند, ده ها سال پس از فتوحات بوده. همين طور تعداد دانشمندان و دين داران مورد نظر, با حجم فتوحات اسلامى در ايران تناسب ندارد. همچنين متعبدان كسانى بودند كه در مناطق نزديك به سرزمين هاى اسلامى سكونت داشتند و در مناطق دور دست, چنين دين دارانى سراغ نداريم.
به هر حال, علاوه بر اين كه تعداد چنين افرادى در حد مطلوب نبود و نيز در مناطق دور دست, افراد دين دار و دانشمندى وجود نداشت و علاوه بر اين كه پس از گذشت يك يا چند نسل به وقوع پيوست, بايد دانست كه اين امر در نتيجه تلاش هاى هيأت حاكمه نبود, بلكه بر اثر زحمات افراد خاصى بود كه احساس مسؤوليت مى كردند. على الخصوص اميرالمؤمنين در دوره حكومت خود و امامان بعد و نيز صحابه مخلص, اين زحمات را متحمّل شدند.
(1)به طور مثال ر.ك: تاريخ ابن خلدون, ج2, ص131 ـ 133; البداية والنهايه, ج7, ص121 ـ 156; فتوح ابن اعثم(فارسى) ص85; كامل ابن اثير, ج3, ص465; تاريخ طبرى, ج3, ص325; دحلان, الفتوحات الاسلاميه, ج1 (موارد زيادى را ذكر كرده است); المختصر فى اخبار البشر, ج1, ص186.
(1)حجرات (49) آيه 14.
(1)لسان الميزان, ج6, ص136; ميزان الاعتدال, ج4, ص227.
(1)كشف الغمه اربلى, ج2, ص165; ارشاد مفيد, ص193; اعيان الشيعه, ج4, ص15 و 50.
(1)الغارات, ج2, ص552.
(1)اختيار معرفة الرجال, ص6.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج8, ص77.
(1)كامل ابن اثير, ج3, ص92, 93; تاريخ طبرى, ج3, ص313.
(1)البداية والنهايه, ج9, ص78 ـ 81; كامل ابن اثير, ج4, ص545.
(1)تاريخ طبرى, ج3, ص324; كامل ابن اثير, ج3, ص110; البداية والنهايه, ج7, ص154.
(1)الفتوحات الاسلاميه, ج1, ص53; كامل ابن اثير, ج2, ص493; تاريخ طبرى, ج3, ص98.
(1)البداية والنهايه, ج9, ص259 و 260.
(1)كامل ابن اثير, ج3, ص465.
(1)همان, ج2, ص448.
(1)مانند ماجراى ابوذر, ابن مسعود, عمّار و ديگران… خصوصاً در زمان معاويه و بعد از او.
(1)اين داستان نيز معروف است كه (سواد را بوستان قريش) مى دانستند.
(1)ر.ك: طبقات, ج3, ص221; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج2, ص66; منتخب كنزالعمال در پاورقى مسند احمد, ج4, ص383 ـ 389; حياة الصحابه, ج3, ص476 و نيز ج2, ص36 و 37 و 256; التراتيب الاداريه, ج1, ص13; كنزالعمال, ج3, ص454 و نيز ج2, ص317 و نعيم بن حماد در الفتن; تاريخ الخلفاء, ص140; طبقات, ج3, ص306.
(1)الفتوحات الاسلاميه, ج2, ص290; حياة الصحابه, ج2, ص256, نقل از: كنزالعمال, ج2, ص137; طبقات, ج3, ص219 و از ابن جرير و ابن عساكر.
(1)ر.ك: مشاكلة الناس لزمانهم, ص12 ـ 18; الغدير, ج8 و 9; جامع بيان العلم, ج2, ص16 و 17; البداية والنهايه, ج7, ص164; ربيع الابرار, ج1, ص830; التراتيب الاداريه, ج2, ص24 ـ 435; عقد الفريد, ج4, ص322 ـ 324; حياة الصحابه, ج2, ص241 ـ 250 و ديگران.
(1)السيادة العربية والشيعة والاسرائيليات, ص24 و 25 و 32. (درآمد ساليانه خالد قسرى, ده ميليون دينار بود). (البداية والنهايه, ج9, ص325).
(1)ر.ك:طبقات, ج3, ص221, 222. جامع بيان العلم, ج2, ص301.
(1)منتخب كنز العمال در پاورقى مسند احمدبن حنبل, ج4, ص411.
(1)الفتوحات الاسلاميه, ج2, ص55; التراتيب الاداريه, ج2, ص405; البحر الزخار, ج4, ص100. گفته اند: ده هزار, انساب الاشراف, ج2, ص190.
(1)طبقات, ج3, ص219; الفتوحات الاسلاميه, ج2, ص390; حياة الصحابه, ج2, ص256, نقل از: ابن سعد و كنزالعمال, ج2, ص317 و ابن جرير و ابن عساكر; تاريخ الخلفاء, ص120.
(1)جامع بيان العلم, ج2, ص17.
(1)الخراج, ص51; پيرامون اموال عمر ر.ك: انساب الاشراف, ج2, ص190.
(1)المصنف, ج6, ص268 و 367; سنن بيهقى, ج7, ص209.
(1)جامع بيان العلم, ج2, ص17.
(1)مستدرك حاكم, ج3, ص442 و 443; تلخيص مستدرك ذهبى; حياة الصحابه, ج2, ص80 و 81, نقل از: مستدرك و ر.ك: الاستيعاب, ج1, ص316; الاصابه, ج1, ص347.
(1)المصنف, ج11, ص245 و ومابعد; ر.ك: تاريخ جرجان, ص107 و 108.
(1)ر.ك: تاريخ الدولة العربيه, ص235; تاريخ تمدن اسلامى, ج1, ص273 و نيز ج2, ص360, نقل از: ابن اثير, ج4, ص68 و 225 و 261 و نيز ج5, ص24 و 48 و 111; ابن خلكان, ج2, ص277; العراق فى العصر الاموى, ص66, نقل از: ابوعبيد, الاموال, ص48; والفتوحات الاسلاميه, ج1, ص249; فجرالاسلام, ص96, نقل از: كامل ابن اثير, ج4, ص179.
(1)المصنف, ج6, ص94; ر.ك: السيادة العربية والشيعة والاسرائيليات, ص26 ـ 56.
(1)سنن بيهقى, ج9, ص216; المصنف, ج6, ص50.
(1)العراق فى العصر الاموى, ص11, نقل از: تاريخ طبرى, ج4, ص9; ر.ك: كامل ابن اثير, ج2, ص488.
(1)المصنف, ج5, ص222و223; سنن بيهقى, ج9, ص94.
(1)گويا مؤلف به جريان خالدبن وليد و اسلام مالك بن نويره نظر داشته اند. بنگريد به تاريخ طبرى و كامل ابن اثير در وقايع دوره ابوبكر و جنگهاى موسوم به ردّه.
(1)كنزالعمال, ج15, ص330, از ابونعيم و حسن بن سفيان.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج13, ص300.
(1)المحبّر, ص305 و 306; ر.ك: الاعلاق النفيسه, ص213; نسب قريش, ص319; ربيع الابرار, ج1, ص328.
(1)الشعر والشعراء, ص349.
(1)حياة الصحابه, ج1, ص104; الاصابه, ج1, ص108.
(1)انساب الاشراف, ج3, ص88.
(1)المصنف, ج7, ص177 و 178.
(1)التراتيب الاداريه, ج1, ص102, نقل از: ابن سعد, ج2, ص109; حلية الاولياء, ج9, ص34 و از كنزالعمال, ج5, ص50 از ابن سعد, و سعيدبن منصور و ابن المنذر و ابن ابى شيبه و ابن ابى حاتم.
(1)ابن قتيبه, عيون الاخبار, ج1, ص43; درالمنثور, ج2, ص291, نقل از: ابن ابى حاتم و بيهقى درشعب الايمان.
(1)انساب الاشراف, ج2,ص292.
(1)ر.ك: دراسات و بحوث فى التاريخ والاسلام, ج1, بحث: (الامام السجاد باعث الاسلام.)
(1)ر.ك: المحاسن والمساوى, ج2, ص222; نسب قريش, ص129 و 130; تاريخ يعقوبى, ج2, ص229.
(1)ملاحظه مى شود كه همگى به استثناى عمروبن عاص كه در آن موقع معزول بود, از كارگزاران وى بودند.
(1)جالب است كه عثمان باكسانى در مورد عزل كارگزارانش مشورت مى كند كه مردم خواستار بركنارى آنان بودند.
(1)تاريخ طبرى, ج3, ص373; ر.ك: فتوح ابن اعثم, ج2, ص179; مروج الذهب, ج2, ص337; انساب الاشراف, ج5, ص89; كامل ابن اثير, ج3, ص149.
(1)النصايح الكافيه, ص86; الامامة والسياسه, ج1, ص31.
(1)تاريخ يعقوبى, ج2, ص238.
(1)نهج البلاغه عبده, ج1, ص153.
(1)ر.ك: وسائل الشيعه, ج11, ص32 به بعد; فروع كافى, ج5, ص20; تهذيب الاحكام, ج6, ص134 به بعد.
(1)تهذيب الاحكام, ج6, ص127; فروع كافى, ج5, ص19; وسائل الشيعه, ج11, ص32.
(1)ر.ك: وسائل الشيعه, ج11, ص22, نقل از: قرب الاسناد, ص150; تهذيب الاحكام, ج6, ص125 و 134; فروع كافى, ج5, ص121.
(1)وسائل الشيعه, ج11, ص22, نقل از: قرب الاسناد, ص150; فروع كافى, ج5, ص21; تهذيب الاحكام, ج6, ص125.
(1)وسائل الشيعه, ج11, ص34, نقل از: علل الشرايع, ص159 و خصال صدوق, ج1, ص163.
(1)فتوح ابن اعثم (فارسى), ص126.
(1)نهج البلاغه عبده, ج2, ص212; تاريخ طبرى, ج4, ص440; الفصول المهمه, ص82; اختصاص, ص179; تذكرة الخواص, ص324; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج1, ص244; ر.ك: المعيار والموازنه, ص151.
(1)سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص317 و 534. محقق پژوهشگر, سيد مهدى روحانى نيز همين علت را ذكر كرده است. خلاصه بيان وى چنين است:
(آنان از حضرت & خوف داشتند; چرا كه اگر آن بزرگوار با شايستگى ها و صفات تام و تمام, از قبيل: دانش بسيار, قدرت بيان, سياست, قرابت و نزديكى با رسول خدا ْ و شهادت اصحاب رسول اكرم ْ به سبقت وى در هر فضيلتى و با تمامى سوابق خوب و ارزشمندى كه داشت به جاى سعدبن ابى وقاص مى بود, آيا باز مى توان اطمينان داشت كه وى با سپاه خود يا با طايفه عظيمى به مركز خلافت نخواهد آمد و خليفه را از كار بركنار نخواهد كرد و حكم خدا را آن طور كه خود مى داند, درباره او اجرا نخواهد نمود؟!)
گوييم: شايد آنان چنين فكرى مى كردند, اما على & كسى نبود كه چنين كارى انجام دهد; چرا كه در چنين اقدامى خطر نابودى اسلام بود, و از طرفى مى دانستند كه رسول اكرم ْ از وى پيمان گرفته است كه به چنين اقدامى مبادرت نكند.
(1)مروج الذهب, ج2, ص309 و 310.
(1)فتوح البلدان, ص313.
(1)اين شهادت, ادعاى مغرضان را كه مى گويند: (وى بينش سياسى نداشت) رد مى كند.
(1)اين سخنان دلالت مى كند كه اميرالمؤمنين تا چه اندازه در نزد مردم از احترام و محبوبيت برخوردار بود, طورى كه اگر او نمى جنگيد, احدى از مردم به جنگ نمى رفت, اگر چه ممكن است در كنار او نمى جنگيدند.
(1)فتوح ابن اعثم, ج1, ص72.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج12, ص78.
(1)محقق پژوهشگر, شيخ على احمدى ميانجى مى نويسد:
(آيا مى توان پذيرفت كه خليفه اى كه خالد بن سعيد بن عاص را از فرماندهى سپاه عزل كرد, به اين خاطر كه او به على & تمايل دارد, مى خواهد كه على & در اين پستْ فرمانده باشد؟! مگر اين كه بگوييم: آن ها برنامه اى داشتند كه فرماندهى سپاه را به على & پيشنهاد كنند, اگر پذيرفت, در حكم تأييد خلافت آنان است, و پس از آن, وى را عزل نمايند و به مردم بگويند كه على & كفايت اين مقام را نداشت و در هر دو حال برنده خواهند بود. يا اين كه بگوييم: شرايط زمان ابوبكر با شرايط دوره عمر اختلاف داشت.)
(1)تاريخ جرجان, ص9.
(1)ر.ك: الصواعق المحرقه, ص115 و 116; مروج الذهب, ج2, ص344 و 345; الامامة والسياسه, ج1, ص42 ـ 44; انساب الاشراف, ج5, ص69 ـ 95; البدء والتاريخ, ج5, ص206; تاريخ مختصر الدول, ص105; سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص527 ـ 540 از ابن كثير; تاريخ طبرى, ج3, ص418و 419; دلائل الصدق, ج3, ص193, نقل از: بعضى از منابع پيشين و از ابن اثير و ابن عبدالبر; الفخرى في الآداب السلطانيه, ص98, در اين كتاب آمده: (ان الحسن قاتل قتالا شديدا حتى كان يستكفه وهو يقاتل عنه و يبذل نفسه دونه); عقدالفريد, ج4, ص290 و 291.
(1)ر.ك: حياة الحسن &, ج1, ص115 و 116.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج3, ص8.
(1)سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص428.
(1)آل ياسين, الامام الحسن بن على }, ص50 و 51.
(1)ر.ك: الغدير, ج9, ص69 ـ 77, نقل از منابع زياد.
(1)نهج البلاغه عبده, ج1, ص72.
(1)فتوح ابن اعثم, ج2, ص255.
(1)الصواعق المحرقه, ص53; النصائح الكافيه, ص88, (نقل از: دار قطنى).
(1)نهج البلاغه عبده, ج2, ص261; مصادر نهج البلاغه, ج3, ص189 از منابع بسيار; بهج الصباغه, ج6, ص79, (نقل از طبرى و در آن آمده: (والله ما زلت أذب عنه حتى انى لاستحيي…).
(1)ر.ك: الغدير, ج9, ص69 ـ 77.
(1)نهج البلاغه عبده, ج2, ص261; بهج الصباغه, ج6, ص79 از طبرى; مصادر نهج البلاغه, ج3, ص189 از منابع مختلف; الغدير, ج9, ص60 ـ 69 از منابع ديگر.
(1)الغدير, ج9, ص71, نقل از: عقدالفريد, ج2, ص274 و ازالامامة والسياسه, ج1, ص30.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج16, ص154; النصائح الكافيه, ص20 از بلاذرى; الامام على بن ابى طالب سيرة وتاريخ, ص166.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج3, ص411; الغدير, ج9, ص150; النصايح الكافيه, ص20 از كامل ابن اثير و بيهقى, المحاسن والمساوى; الامام على بن ابى طالب سيرة و تاريخ, ص167 از شرح نهج البلاغه.
(1)ر.ك: نهج البلاغه عبده, ج3, ص70; النصايح الكافيه, ص20; شرح نهج البلاغه بحرانى, ج5, ص81; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج4, ص57.
(1)الامامة والسياسه, ج1, ص109 و 110; الغدير, ج9, ص151 از آن و از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج1, ص260.
(1)وقعة صفين, ص187 و 188; تاريخ طبرى, ج3, ص570; الغدير, ج9, ص151, نقل از آن دو و از كامل ابن اثير, ج3, ص123 و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج1, ص342.
(1)تاريخ طبرى, ج3, ص402.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج16, ص155; الامام على بن ابى طالب سيرة و تاريخ, ص167 از شرح نهج البلاغه.
(1)فتوح ابن اعثم, ج3, ص256; مناقب خوارزمى, ص181; الامامة والسياسه, ج1, ص113; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج8, ص66; الغدير, ج10, ص325.
(1)وقعة صفين, ص79; الامام على بن ابى طالب سيرة وتاريخ, ص166 و 167; الغدير, ج9, ص151; فتوح ابن اعثم, ج2, ص266.
(1)مروج الذهب, ج3, ص؟; النصايح الكافيه, ص21; عقد الفريد, ج4, ص30, نقل از: تاريخ الخلفاء; الامام على بن ابى طالب سيره و تاريخ, ص168 والغدير, ج9, ص139 و 140, نقل از: تاريخ الخلفا, ص33 و تاريخ ابن عساكر, ج7, ص201 والاستيعاب در الكنى; الامامة والسياسه, ج1, ص151 و مسعودى.
(1)تاريخ يعقوبى, ج2, ص175.
(1)فتوح ابن اعثم, ج2, ص265.
(1)الملل والنحل,ج1, ص26; الشيعة فى التاريخ (پاورقى), ص142.
(1)تاريخ يعقوبى, ج2, ص223.
(1)الامامة والسياسه, ج1, ص101; الغدير, ج10, ص333.
(1)الغدير, ج9, ص76; عقدالفريد, ج4,ص334.
(1)تذكرة الخواص, ص85; مناقب خوارزمى, ص134 و 135.
(1)تذكرة الخواص, ص201.
(1)تاريخ يعقوبى, ج2, ص186; الامامة و السياسه, ج1, ص98.
(1)فتوح ابن اعثم, ج2, ص228.
(1)همان جا.
(1)همان, ص230.
(1)منابع اين مطلب قبلاً بيان شد.
(1)الامامة والسياسه, ج1, ص39; حياة الصحابه, ج2, ص134, نقل از: الرياض النضره, ج2, ص269.
(1)تاريخ طبرى, ج3, ص389.
(1)انساب الاشراف, ج5, ص94.
(1)همان, ص78.
(1)المحاسن والمساوى, ج1, ص135 و در پاورقى از: جاحظ, المحاسن والاضداد.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج16, ص46.
(1)همان, ص10.
(1)مقاتل الطالبيين, ص76; شرح نهج البلاغه, ج16, ص51.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج16, ص195.
(1)مقاتل الطالبيين, ص58; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج16, ص36; حياة الحسن &, ج2, ص33 و 35.
(1)محمد حسن آل ياسين, الامام الحسن بن على }, ص85.
(1)ر.ك: الفتنة الكبرى (بخش على وبنوه), ص176; انساب الاشراف, ج3, ص12 و نيز ج5, ص81; محمد حسن آل ياسين, الامام الحسن بن على }, ص50; سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص543.
(1)انساب الاشراف, ج2, ص216; تاريخ طبرى, ج3, ص474; ر.ك: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج1, ص226 و نيز ج19, ص117; سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص543.
(1)ر.ك: سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص542 و 544 و منابع ديگر.
(1)امالى مفيد, ص49; بهج الصباغه, ج4, ص569.
(1)بهج الصباغه, ج4, ص569.
(1)ينابيع الموده, ص480; امالى طوسى, ص56.
(1)ينابيع الموده, ص21;امالى مفيد, ص349; مروج الذهب, ج2, ص432; حياة الحسن, ج1, ص153; امالى طوسى, ج1, ص121; آل ياسين, صلح الحسن &, ص59; جمهرة الخطب, ج2, ص17 از مسعودى.
(1)كشف الغمه, ج2, ص165.
(1)ر.ك: مروج الذهب, ج2, ص432; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج16, ص34; مقاتل الطالبيين, ص55 و 56; فتوح ابن اعثم, ج4, ص151; مناقب ابن شهر آشوب, ج4, ص31; حياة الحسن &, ج2, ص29; بحارالانوار, ج44, ص54; آل ياسين, صلح الحسن &, ص82; احمدى از ناسخ التواريخ, ج5, ص84 و جمهرة رسائل العرب, ج2, ص9 و مكاتيب الائمه, ص3 و 4 و 7.
در بعضى از منابع آمده: (ولاّنى المسلمون الامر بعده). (ر.ك: الغدير, ج10, ص159).
(1)ر.ك: حياة الحسن &; سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص546 ـ 548.
(1)عقدالفريد, ج4, ص350; بحارالانوار, ح8, ص564; الامامة والسياسه, ج1, ص138; مناقب ابن شهر آشوب, ج3, ص193; حياة الحسن &, ج1, ص261; جمهرة خطب العرب, ج1, ص392.
(1)علامه احمدى, نقل از: ناسخ التواريخ, ج1, ص101 و بحارالانوار, باب احتجاجات حضرت &.
(1)كشف الغمه, ج2, ص198; بحارالانوار, ج43, ص350 از تفسير فرات و از ناسخ التواريخ, ج5.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج16, ص18.
(1)ر.ك: كشف الغمه, ج1, ص143 ـ 148.
(1)سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص544.
(1)همان, ص545.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج13, ص299 و 300.
(1)منابع اين مسأله چندى پيش گذشت, لكن نص مسأله را بيان نكرديم.
(1)ر.ك: سيد محمد جواد فضل اللّه, صلح الحسن &, ص211 ـ 219.
(1)فتوح ابن اعثم, ج2, ص227; انساب الاشراف, ج5, ص77.
(1)وفيات الاعيان, ج1, ص129.
(1)ر.ك: شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد, ج4, ص95; قاموس الرجال, ج3, ص135.
(1)امالى مفيد, ص119; بحارالانوار, ج77, ص424 و نيز ج80, ص310; تيسير المطالب, ص177 و 178.
(1)ر.ك: التراتيب الاداريه, ج2, ص272.
(1)عقدالفريد, ج2, ص235; كامل مبرد, ج3, ص216.
(1)عقدالفريد, ج2, ص229 و در پاورقى از امالى, ج3, ص194.
(1)البيان والتبيين, ج1, ص108.
(1)حياة الصحابه, ج2, ص527 از كنزالعمال, ج8, ص296.
(1)ر.ك: الفتوحات الاسلاميه, ج2, ص455 و 456 و منابع ديگر.
(1)فروع كافى, ج5, ص346; ر.ك: قاموس الرجال, ج10, ص406.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج16, ص11.
(1)همان, ص15.
(1)ر.ك: سيره ائمه اثنى عشر, ج1, ص546 و 549.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج16, ص21.
(1)حياة الحسن &, ج1, ص163 و 164, (نقل از: الامامة والسياسه, ج1, ص49).
(1)تاريخ طبرى, ص3107 و 3108.
(1)نهج البلاغه و تذكرة الخواص; تاريخ طبرى; وقعة صفين; بهج الصباغه, ج3, ص216 و 217 از آنان.
(1)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج16, ص195; آل ياسين, صلح الحسن, ص202.