فهرست مطالب

پيش گفتار 9

فصل اول: عبرت آموزى در قرآن و روايات
معناى عبرت آموزي 15
تفاوت درس با عبرت 16
عبرت آموزى در قرآن 18
داستان سرايى هدف دار 21
واژه عبرت و اعتبار در قرآن 23
عبرت جنگ بدر 23
عبرت غزوه بنى النضير 25
عبرت در قصه حضرت يوسف 26
عبرت در نابودى فرعون 28
عبرت آموزى در كلام پيامبرْ 29
عبرت آموزى در كلام امام على& 30
محورهاى عبرت در نهج البلاغه 31
الف) ناپايدارى دنيا 31
ب) سرنوشت ذلت بار شيطان 32
ج) سرنوشت جباران 33
د) عبرت از مجموعه تاريخ 34
عبرت آموزى در كلام ديگر امامان 35

فصل دوم: ارتجاع, خطر بزرگ
ارتجاع, خطر بزرگ 41

فصل سوم: عوامل زمينه ساز حادثه عاشورا
1. كنار گذاشتن وصاياى نبى اكرم ^ 49
تمسك به قرآن و عترت 58

فصل چهارم: عوامل زمينه ساز حادثه عاشورا
2. رنگ باختن معنويت 65
نقش معنويت در دعوت انبيا 66
معنويت در انقلاب عظيم پيامبرْ 68
انقلاب ارزش ها در بعثت پيامبر ْ 69
الف) نژاد 69
ب) تكاثر 70
مبارزه با نژاد پرستي 72
مبارزه با تكاثر در اموال و اولاد 73
مبارزه با ثروت پرستي 74
ارزش هاى الهى از ديدگاه مكتب 77
1. ايمان 77
2. تقوا 77
3.جهاد در راه خدا 78
4. علم رشد آور 79
5. سابقه درخشان 81
جلوه هاى ايثار و معنويت 82
رنگ باختن معنويت پس از پيامبر ْ 88
زمينه هاى رنگ باختن معنويت 89

فصل پنجم: عوامل زمينه ساز حادثه عاشورا
3. افول غيرت ديني 97
غيرت دينى راز عظمت امت اسلام 98
نفرت قلبى از منكر 100
خشم مقدّس 101
انبيا و خشم مقدس 102
خشم مقدّس در كلام امام على & 104
تساهل و تسامح در دين 108
معانى تساهل و تسامح در دين 108
1. سخت نبودن دين 108
2. منطقى و استدلالى بودن دين 110
3. معامله گرى بر سر دين 114
امام على و سازش ناپذيرى در اصول 117
الف) اصل حفظ اسلام 117
ب) حاكميت ارزش ها 117
ج) اصل عدالت 119
د) اصل رعايت قانون 122
بى تفاوتى در برابر منكر 126
1. بى تفاوتى قلبي 126
2. ابراز تنفر نكردن از منكر 126
3. توجيه گناه 128
4. هجمه به غيرتمندان 130
5 . معروف را منكر ديدن و منكر را معروف ديدن 132
زيان هاى تساهل و تسامح 136
1. نفوذ نامحرمان 136
2 . نابودى و هلاكت 139
تساهل و تسامح و بى ديني 141
حادثه عاشورا پيامد تلخ تساهل و تسامح 142

فصل ششم: ضمايم
بيانات مقام معظم رهبرى(مدّظله العالى) در ديدار با… 153
[درس هاى عاشورا] 154
[عبرت هاى عاشورا] 154
[پيام فورى عاشورا] 157
[حفظ آرمان ها, ارزش ها و معيارهاى الهى] 158
[انقلاب ما, انقلاب ارزش ها بود] 159
[تفاوت سازندگى با مادى گرايى] 161
[شبيخون فرهنگى دشمن] 164
[همه بايد امر به معروف و نهى از منكر بكنند] 164
[حضور نيروهاى حزب اللهى و بسيجى در صحنه] 166
بيانات مقام معظّم رهبرى (مدّ ظلّه العالى)در نمـاز جمعه 169
كتاب نامه 197








پيش گفتار

(نهضت عاشورا) مكتب الهام بخش و عبرت آموز براى همه كسانى است كه در پى زندگى آرمانى الهى اند.
آنان كه (حيات طيبه) قرآنى را مى جويند, اين نهضت الهى (اسوه) آنان است.
(عاشورا) يك جرقه نيست بلكه يك جريان است. جريان ستيز دائم حق با باطل, جريان ستيز دائم نور با ظلمت و….
بر اين اساس است كه امامان بزرگ شيعه عنايتى ويژه بر احياى اين نهضت الهى داشتند.
(نهضت عاشورا) حادثه ديروز نيست, بلكه حادثه عبرت آموز امروز و فردا و فرداهاست.
بزرگداشت اين حادثه فرصتى براى تبيين درس ها و عبرت هاى عاشوراست.
مقام معظم رهبرى ـ مدظله العالى ـ طى ساليان اخير بيشتر بر تبيين (عبرت هاى عاشورا) تأكيد داشته اند و سخنرانى ها و بيانات ارزشمندى در اين مورد ارائه داده اند.
ما در سلسله مباحثى كه تحت عنوان (پيام هاى عاشورا) تقديم خواهيم كرد, در پى تحليل حوادث عاشورا از اين منظر مى باشيم, در يك تحليل واقع بينانه از حادثه جانگداز عاشورا به اين نكته بر مى خوريم كه حداقل پنج عامل, اساسى ترين نقش را در پيدايش آن داشتند:
1 . كنار گذاردن وصاياى پيامبر اكرم ^;
2. رنگ باختن معنويت پس از پيامبر^;
3. افول غيرت دينى;
4. كوتاهى خواص از انجام رسالت خود;
5. نفوذ و حاكميت نفاق بويژه نفاق پنهان پس از پيامبر^.
درباره سه عامل اول در اين كتاب سخن خواهيم گفت و در مورد عامل چهارم دركتاب (رسالت خواص) به تفصيل سخن گفته ايم. (رسالت خواص) كه بحمدالله با استقبال گسترده امت عاشورايى مواجه شده و اينك در آستانه چاپ دهم قرار دارد, در حقيقت جلد دوم مجموعه پيام هاى عاشوراست و به يارى خداوند درباره عامل پنجم به زودى در كتابى تحت عنوان (سيماى نفاق از ديدگاه قرآن) اين مباحث را نيز پى خواهيم گرفت. اين كتاب قبلاً توسط حوزه نمايندگى ولى فقيه در نيروى زمينى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى چاپ شده و به يارى خداوند به زودى با ويرايش و اضافات فراوان تقديم علاقه مندان خواهد شد. كتاب حاضر قبلاً به ضميمه رسالت خواص در چاپ پنجم منتشر شده است ليكن به علت حجيم شدن كتاب فوق و استقبال فراوان از كتاب هاى كم حجم بر آن شديم بحث عبرت هاى عاشورا را به صورت مجزا و مستقل منتشر ساخته و آن را اولين جلد از مجموعه (پيام هاى عاشورا) قرار دهيم.
اين كتاب از دو بخش تشكيل شده است:
1. تحليل سه عامل از عوامل زمينه ساز حادثه عاشورا:
الف)كنارگذاردن وصاياى پيامبر^;
ب) رنگ باختن معنويت پس از پيامبر ^;
ج) افول غيرت دينى.
2 ـ متن دو سخنرانى مقام معظم رهبرى ـ مدظله العالى ـ پيرامون عبرت هاى عاشورا, با ويرايش و همراه با مصادر و منابع قطعات تاريخى, كه در رهنمودهاى معظم له آمده است.
اميد كه اين نوشتار نيز همانند كتاب (رسالت خواص) مورد توجه و عنايت امت حسينى و عاشورايى مان قرار گرفته و نقشى ارزنده در آگاهى عمومى داشته باشد.السلام عليك ياأابا عبدالله وعلى الأرواح التى حلّت بفنائك.

قم ـ سيّد احمد خاتمى
29 رمضان1420/ 17 ديماه 1378









فصل اول






عبرت آموزى در قرآن و روايات







معناى عبرت آموزى
(عبرت آموزى) يعنى حـوادث تلخ و شيرين گـذشته را آييـنه آيـنده قـرار دادن;
(عبرت آموزى) يعنى از حال به گذشته رفتن و گذشته را دقيق بررسى كردن و آن را فرا رو قرار دادن; (عبرت آموزى) يعنى به تاريخ به عنوان يك جريان نگريستن نه جرقّه;
(عبرت آموزى) يعنى به تاريخ به عنوان كلاس درس نگاه كردن نه سرگرمى و افسانه;
(واژه عبرت) از ريشه عبور است.
به (تعبير خواب) از آن جهت اين واژه اطلاق مى شود كه انسان را از ظاهر به باطن منتقل مى كند.
به (عبرت آموزى) اعتبار گفته مى شود; چون در حقيقت عبور از حال به گذشته است.(1)
(…فَاعتبِرُوا يا أولى الأبصار;(1)
پس اى اهل بصيرت عبرت بگيريد).

تفاوت درس با عبرت
در درس آموزى ما نقطه هاى افتخارآفرين عاشورا را محور و الگو قرار مى دهيم و آن ها را سرمشق زندگى پاكيزه خدا پسند معرفى مى كنيم; درس هايى همانند:
ـ فداكارى و گذشت از همه چيز در راه دين;
ـ شجاعت و دليرمردى;
ـ مواسات;
ـ قيام براى خدا;
ـ محبت و عشق به حضرت حق;
ـ آسيب پذير بودن جبهه دشمن;
ـ ولايت پذيرى و حركت در اين مسير;
ـ انس با شهادت;
ـ پاسدارى از ارزش هاى الهى;
و….
درس هايى كه مى تواند يك ملت را از ذلّت به عزّت برساند, جبهه كفر و استكبار را شكست دهد. آن چنان كه ملت بزرگ ايران با الهام از همين درس هاى عزت بخش, انقلابى عظيم به پا كرد, رژيم سر تا پا جنايت طاغوت را سرنگون و بر ويرانه هاى آن, نظام مقتدر و الهى جمهورى اسلامى ايران را برپا كرد.
اما در بحث عبرت آموزى تنها به (اوج ها) نگاه نمى كنيم, بلكه (حضيض ها) را هم مى بينيم, در اين بحث عوامل زمينه ساز اين حادثه, شيوه ها و روش هاى دشمن, و راز و رمز پيروزى و شكست در اين امتحان بزرگ مورد بحث قرار مى گيرد. تفسير عبرت آموزى در حادثه عاشورا را مقام معظم رهبرى (مدّظله) چنين تصوير فرمودند:
… اولين عبرتى كه ما را متوجه خود مى كند اين است كه ببينيم چه شد كه پنجاه سال بعد از درگذشت پيغمبر ْ جامعه اسلامى به آن حد رسيد كه كسى مثل امام حسين & ناچار شد براى نجات جامعه اين چنين فداكارى كند. اين كه حسين بن على } در مركز اسلام, در مدينه و مكّه با وضعيّتى مواجه شود, به طورى كه هر چه نگاه كند چاره اى جز فداكارى نيست; آن هم چنين فداكارى خونين و با عظمتى, اين قابل تأمل است.
مگر چه وضعى بود كه حسين بن على } احساس كرد كه اسلام فقط با فداكارى او زنده مى ماند واü از دست مى رود; ما بايد نگاه كنيم و ببينيم كه چه شد فردى مثل يزيد بر جامعه اسلامى حاكم شد؟ بايد ببينيم آن جامعه اسلامى چه آفتى پيدا كرد كه كارش به يزيد رسيد؟ چه شد كه بيست سال بعد از شهادت اميرالمؤمنين & در همان شهرى كه حكومت مى كرد, سرهاى پسران اميرالمؤمنين & را بر نيزه كردند و در آن شهر گرداندند…؟ چه شد كه ظرف بيست سال به اين جا رسيد؟… بايد بفهميم چه بلايى بر سر آن جامعه آمده كه سر حسين بن على } آقازاده اوّل دنياى اسلام و پسر خليفه مسلمين على بن ابى طالب } است, در همان شهرى كه پدر او بر مسند خلافت مى نشسته گردانده شد و آب هم از آب تكان نخورد؟!

عبرت آموزى در قرآن
بينش تاريخى قرآن كريم در خصوص حوادث, بينش (عبرت آموزى) است. قرآن كريم تاريخ را آيينه اى مى داند كه در آن مى توان تمامى حوادث زشت و زيبا را ديد و از اين حوادث الهام گرفت و سرنوشت آينده زندگى را با الهام از اين آيينه گويا انتخاب كرد. ستمگران, طاغوتيان و سرنوشت آنها را ديد و از انتخاب راه آنان كه سرنوشتى جز بوار و هلاكت در پى ندارد خوددارى ورزيد و صالحان و برگزيدگان حضرت حق و سرنوشت موفق آنها را ديد و با گزينش راه آنان سعادت خويش را تأمين كرد.
در بيش از ده آيه قرآن ترغيب و تشويق فراوان به (سير در ارض) شده است .(1) (سير در ارض) در فرهنگ قرآن به معناى جهانگردى بى هدف و احياناً با هدف اشباع غرايز حيوانى نيست بلكه به معناى بررسى حوادث تاريخى و ديدن جغرافياى حوادث به منظور عبرت آموزى است.
در بسيارى از اين آيات به دنبال تذكر به خيره سران, سخن از (سير در ارض) رفته است. قطعاً هدف قرآن از اين همه تأكيد اين نيست كه ترغيب به جهانگردى تفريحى بدون انگيزه هاى والاى انسانى بنمايد. بلكه هدف اين است كه انسان ها با اين سير, دل بيدار و چشم بينا پيدا كنند و در آيينه حوادث گذشته راه درست را از نادرست بيابند. بروند و ملك برتاراج رفته فراعنه, كاخ هاى ويران شده كسراها, قبرهاى درهم ريخته قيصرها, و استخوان هاى پوسيده و خاك شده نمرودها و سرزمين هاى بلاديده قوم لوط و ثمود را از نزديك تماشا كنند, و پندهاى خموشان را بشنوند و به خروش خفتگان در دل خاك گوش فرا دهند و آن چه را سرانجام بر سر خودشان خواهد آمد با چشم خويش ببينند:
به مصر رفتم و آثار باستان ديدم
به مصر آن چه شنيدم زداستان ديدم
بسى چنين و چنان خوانده بودم از تاريخ
به مصر از تو چه پنهان كه بر عيان ديدم
تو كاخ ديدى و من خفتگان در دل خاك
هنوز در طلب ملك جاودان ديدم
تو تاج ديدى و من ملك رفته بر تاراج
تو عاج ديدى و من مشت استخوان ديدم
تو تخت ديدى و من بخت واژگون از تخت
تو صخره ديدى و من سخره زمان ديدم
گذشته در دل آينده آن چنان پنهان داشت
به مصر از تو چه پنهان كه بر عيان ديدم
(أَوَ لَم يَسيروا فِى الأرض فَينظرُوا كيف كان عاقبةُ الّذين مِن قبلهم كانوا أشدَّ منهم قُوّةً وأثاروا الأرضَ و عَمَرُوها أكثرَ مِمّا عَمَرُوها و جاءَتهُم رُسُلُهُم بالبيّناتِ فما كان اللّه لِيَظْلِمَهُمْ ولكن كانوا أنفُسَهُم يَظلِمون;(1)
آيا آن ها در زمين نمى گردند تا بنگرند چگونه بوده است سرانجام كسانى كه پيش از آنان بودند؟ همان ها كه توانشان بيش تر بوده, و زمين را به شخم زدن زير و رو كرده و بيش تر از ايشان آباد ساخته بودند. پيامبرانشان با دلايل آشكار به سراغشان آمدند (اما به خيره سرى خود ادامه داده و به مجازات دردناك الهى گرفتار شدند.) خداوند هرگز بر آنها ستم نكرد ولى آن ها به خويشتن ستم نمودند).
(قل سيروا فى الأرض ثُمَّ انظُروا كيف كان عاقِبةُ المُكذّبين;(1)
بگو: در روى زمين بگرديد تا بنگريد سرانجام تكذيب كنندگان چگونه شد).
در اين آيات و امثال آن (نظر) هدفِ سير در ارض معرفى شده است و نظر يعنى (عبرت آموزى).
(عبرت آموزى) هدف نقل حوادث تاريخيِ فراوان در قرآن است. در هيچ يك از قصص انبيا از مسايل بى فايده يا كم فايده اى كه نقشى در هدايت ندارد سخن به ميان نيامده است. از تاريخ ولادت, تاريخ وفات, عدد اولاد, همسر يا همسران, و… سخنى نيست. و از سوى ديگر گاه يك حادثه آموزنده از زندگى پيامبرى را مانند بت شكنى ابراهيم, خشم مقدّس او, استقامت نوح و … چندين بار تكرار مى كنند, تا در سايه تكرار اين حادثه سازنده, بذر فضايل در جان ها پا گرفته و شجره طوباى كمالات جان بگيرد. در ديگر حوادث تاريخى نيز روال قرآن همين است, تا آن جا كه قرآن كريم دنبال كردن مسايل بى فايده در حوادث تاريخى را مهم و قابل پى گيرى نمى داند. به عنوان نمونه در داستان اصحاب كهف, قرآن كريم بر نكات برجسته و درس آموز اين بزرگ مردان تأكيد كرده است; درس هايى همانند:
الف) شكستن سدّ تقليد كوركورانه و هم رنگ نشدن با محيط فاسد;
ب) هجرت از محيط آلوده;
ج) مبارزه در پوشش تقيه;
د) امدادهاى شگفت آور خداوند در پى قيام للّه;
هـ) لزوم تكيه بر مشيت خداوند و استمداد از لطف بى پايان او;
و) جوانمردى در روش;
ز) لزوم بحث منطقى;
و….
و در عين حال در همين داستان از پى گيرى اين مسأله كه تعداد اصحاب كهف چند نفر بوده اند, خود دارى كرده و آن را موكول به علم خداوند نموده, پيامبرش را از بحث در اين زمينه نهى كرده است.(1)
آيه گوياى اين است كه تعداد اصحاب كهف مسأله مهمى نيست; مهم الهام گـرفتن از سيرت اين سرداران هجـرت و جهـاد در راه خداست.

داستان سرايى هدف دار
قرآن كريم داستان سرايى بى هدف و يا با اهداف انحرافى را محكوم مى كند و آن را شگرد منحرفان براى گمراه كردن مردم از راه خدا مى داند:
(ومن النّاس مَن يَشتَرِى لهوَ الحَديث لِيُضِلَّ عَن سبيل اللّه بغير عِلمٍ و يَتَّخذَها هُزُواً أولئك لَهُم عذابٌ مُهين;(1)
بعضى از مردم خريدار سخنان بيهوده اند تا به نادانى مردم را از راه خدا گمراه كنند و آيات الهى را به استهزا و سُخريه گيرند; براى آن ها عذاب خوار كننده است).
مصاديق گوناگونى براى (لهو الحديث) ذكر شده است از جمله:
ـ هرگونه سخن يا آهنگ سرگرم كننده و غفلت زا كه انسان را به گمراهى بكشاند;
ـ سخنان سُخريه آميزى كه به منظور محو حق و تضعيف پايه هاى ايمان مطرح مى شود;
ـ داستان ها و افسانه هاى خرافى كه سبب انحراف مردم از صراط مستقيم الهى مى گردد.(1)
شأن نزولى كه برخى از مفسران براى آيه فوق ذكر كرده اند, مؤّيد احتمال سوم است; گرچه آيه مفهوم عام و گسترده اى دارد.
گفته اند: اين آيه در باره نضر بن حارث است. او مرد تاجرى بود و به ايران سفر مى كرد و در ضمن داستان هاى ايرانيان را براى قريش بازگو مى كرد و مى گفت: اگر محمد براى شما سرگذشت عاد و ثمود را نقل مى كند, من داستان هاى رستم و اسفنديار و اخبار كسرى و سلاطين عجم را باز مى گويم, آن ها دور او را گرفته استماع قرآن را ترك مى گفتند.(1)
امامان { كه هاديان انسان هستند, در پى آن بودند كه جلو ابتذال در عرصه داستان و قصه را بگيرند و جامعه را به سوى همان چيزى هدايت كنند كه قرآن در پى آن است و به دنبال تاريخ و داستان هاى سازنده و جهت دار و هدايتگر انسان ها به ارزش هاى والاى انسانى باشند.

واژه عبرت و اعتبار در قرآن
مسأله عبرت آموزى از حوادث تاريخى, علاوه بر آن كه از ديد محتوايى مورد عنايت قرآن كريم است, از واژه (اعتبار) و (عبرت) نيز در برخى آيات استفاده شده است. به عنوان نمونه:

عبرت جنگ بدر
قرآن كريم عنايت خداوند به رزمندگان جنگ بدر و القاى رعب به دل دشمنان را مايه عبرت صاحبان بصيرت مى داند:
(قد كان لكم آية فى فِئَتَينِ التَقَتا فِـئَـةٌ تُقاتلُ فى سبيل اللّه و أُخرى كافِرةٌ يَرَونَهم مِثليهم رَأيَ العين و ا# يُؤيّدُ بنصرهِ مَن يَشاءُ إنّ في ذلكَ لعبرةً لأولى الأبصار;(1)
در آن دو گروهى كه به هم رسيدند براى شما عبرتى بود. گروهى در راه خدا نبرد مى كردند و گروه ديگر كافر بودند. آنان كافران را به چشم خود دو چندان خويش مى ديدند و خدا هر كس را كه بخواهد يارى مى دهد, و صاحب نظران را در اين عبرتى است).
عبرتى كه حضرت حق در پى گوشزد كردن آن است اين كه در جنگ ايمان حرف اول را مى زند, نه نيرو و سلاح! اگر ايمان بود عنايت خداوند هم هست:
(إن تَنصُروا ا# يَنصُركُم و يُثَبِّت أَقدامَكُم;(1)
اگر شما خدا را يارى كنيد خداوند شما را يارى كرده و ثابت قدم مى دارد).
امتى كه پشتيبانى نيرومند هم چون حضرت حق دارد شكست ناپذير است به شرطى كه وفادار به ايمان و اعتقاد خويش بماند.
(ولاتَـهِنُوا ولاتَحزَنُوا و أَنتُمُ الأعلَونَ إن كُنتم مُؤمنين;(1)
و سست نشويد و اندوهگين مباشيد و شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد).
مفهوم اين دو آيه آن است كه اگر در جنگ بدر پيروز شديد بدان دليل بود كه ايمان در جبهه توحيد موج مى زد. ايثارگرى بازار گرمى داشت, مسابقه براى فداكارى در راه خدا بود. در چنين فضايى يك نفر را ياراى مقاومت در برابر ده نفر بود:
(يا أيُّها النَبيُّ حَرِّضِ المؤمنينَ على القتال إن يكن منكُم عِشرونَ صابرونَ يَغلبوا مائتين و إن يكن منكم مائةٌ يَغلِبوا ألفاً من الّذين كفروا بأنّهم قومٌ لايَفقَهون;(1)
اى پيامبر مؤمنان را به جنگ برانگيز اگر از شما بيست تن باشند و در جنگ پايدارى كنند بر دويست تن غلبه خواهند يافت و اگر صدتن باشند بر هزار تن از كافران پيروز مى شوند; زيرا آنان مردمى عارى از فهمند).
در جنگ بدر از جهت ظاهرى هيچ گونه توازنى بين قواى دشمن و قواى اسلام نبود. دشمنان از جهت عِدّه و عُدّه برتر از مسلمانان بودند. ولى آن چه حرف اول را در اين جنگ زد اين ها نبود, ايمان بود و همين سبب شد كه آنان زبونانه به مكّه برگشتند و مسلمانان اولين ضربه كارى را بر پيكر كفر زدند.

عبرت غزوه بنى النضير
قرآن كريم در آيات اول سوره حشر, ماجراى غزوه بنى النضير و توطئه يهود عليه مسلمين و برخورد شديد لشكر اسلام با آنان و شكست سخت آن ها در برابر لشكر اسلام را بيان مى كند, آن گاه نتيجه گيرى مى كند و به عبرت آموزى فرمان مى دهد:
(فاعتَبِروا يا أُولى الأبصار;(1)
پس عبرت بگيريد اى صاحبان بصيرت).
دستور اين است كه صاحبان بصيرت اين حوادث را آيينه قرار داده, حوادث زندگى را با الهام از آن تحليل كنند. در اين آيينه ببينند كه تنها دژ تسخير ناپذير, دژِ ايمان است و دژهاى ديگر هر چند پولادين باشند, در برابر دژ ايمان فرو مى ريزند; آن چنان كه دژ يهود بنى نضير با همه استحكامى كه داشت فرو ريخت.
در شرايطى مسلمانان فاتح شدند كه نه در گمان مؤمنان بود كه پيروزى به دست آيد و نه دشمنان اين باور را داشتند:
(ما ظَنَنتمُ أنْ يَخرُجوا و ظَنُّوا أنّهم مانِعَتُهُم حُصونُهُم مِن ا#;(1)
و شما نمى پنداشتيد كه بيرون روند, آن ها نيز مى پنداشتند حصارشان را توان آن هست كه در برابر خدا نگهدارشان باشد).
آن جا كه ايمان به خداوند نباشد (رعب) و ترس بر آن حاكم مى گردد:
(و قَذَف في قُلُوبِهمُ الرُّعبَ; و در دلشان وحشت افكند).
بى ايمانى و كفر, خانه عنكبوتيِ بسيار سست و بى بنيان است و به مجرد برخورد با مختصر حادثه اى از درون متلاشى مى گردند:
(يُخربُونَ بُيُوتَهم بأيديهم و أيدِى المؤمِنين;(1)
خانه هاى خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب مى كردند).
آرى اين ها عبرت است نه براى آنان كه تنها بَصَر دارند بلكه براى آنان كه (بصيرت) دارند (أولى الأبصار).

عبرت در قصه حضرت يوسف
قرآن كريم پس از آن كه در سوره يوسف سرگذشت حضرت يوسف و برادرانش و انبيا و رسولان گذشته و اقوام مؤمن و بى ايمان را ذكر مى كند, مى فرمايد:
(لقد كان فى قَصَصِهم عبرةٌ لأُولى الأَلباب;(1)
به راستى در سرگذشت آنان, براى خردمندان عبرتى است).
اين سرگذشت ها آيينه اى است كه مى توانند عوامل پيروزى و شكست, كاميابى و ناكامى, خوشبختى و بدبختى, سربلندى و ذلت و خلاصه آن چه در زندگى انسان ارزش دارد و آن چه بى ارزش است, در آن ببينند آيينه اى كه عصاره تمام تجربيّات اقوام پيشين و رهبران بزرگ در آن به چشم مى خورد و آيينه اى كه مشاهده آن عمر كوتاه هر انسان را به اندازه عمر تمام بشر طولانى مى كند.
تنها سرگذشت حضرت يوسف كه قرآن (أحسن القصص) ناميده است,(1) مى تواند ده ها عبرت را پيش روى آدمى قرار دهد از جمله:
ـ نقش ارزنده ايمان و تقوا در سربلندى و سرافرازى در همين دنيا;
ـ نقش مخرّب حسد و آثار زيان بار آن و سرنوشت شوم حسودان;
ـ نقش عفت و پاكدامنى و ننگ بى عفتى و عظمت و شكوه پارسايى در برابر آن;
ـ خنثى شدن مكر و توطئه دشمنان در سايه استقامت بر ايمان;
ـ گذشت و عفو از موضع قدرت;
ـ احساس تنهايى نكردن در بحران تنهايى;
ـ مأيوس نشدن از رحمت خداوند;
و….
مهم آن است كه اين عبرت ها را از اين بهترين قصه ها بياموزيم. بسيارند كسانى كه هنوز به داستان يوسف به عنوان يك ماجراى عشقى جالب مى نگرندو با دادن شاخ و برگ هاى دروغين به اين داستان سعى دارند از آن ماجراى سكسى بسازند! اين نشان عدم شايستگى و كوته انديشى است وگرنه اصل داستان ارزش هاى والاى اخلاقى و انسانى را در خود جاى داده است.

عبرت در نابودى فرعون
در سوره نازعات به سرگذشت رسالت حضرت موسى & و طغيان فرعون پرداخته و پس از آن كه منش نادرست فرعون را مورد نكوهش قرار داده و اوج طغيان او را (أنا رَبُّكُم الأعلى;(1) من پروردگارِ بزرگ شما هستم) ذكر مى كند, مى فرمايد:
(فأَخَذَهُ ا#ُ نَكالَ الآخِرةِ و الأُولى إنّ فى ذلك لعبرةً لِمَن يخشى;(1)
پس خداوند او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت, در اين عبرتى است براى كسانى كه خدا ترسند).
در اين آيه شريفه ماجراى فرعون را به عنوان عبرتى براى آنان كه خشيت از حضرت حق دارند بيان شده است; يعنى فراوانند كسانى كه اين قصه ها را مى خوانند اما چشم عبرت بين ندارند!
اى خوشا چشمى كه عبرت بين بود عبرت از نيك و بدش آيين بود
در آيه ديگر همين مفهوم با واژه (آيه) ذكر شده است:
(فاليومَ نُنَجّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكونَ لِمَن خَلفَكَ آيةً و إنَّ كثيراً مِن النّاس عن آياتنا لَغافِلُون;(1)
پس امروز جسم تو را به بلندى مى افكنيم تا عبرتى براى آيندگان باشى و حال آن كه بسيارى از مردم از آيات ما غافلند).
با اين كه همه فرعونيان غرق شدند اما خداوند به امواج دستور داد بدن فرعون را بر نقطه مرتفعى از ساحل بيفكند(1) تا در معرض ديد همگان باشد. قرآن كريم در اين آيات بر بينش عبرت آموزى از تمام حوادث تاريخ تأكيد دارد.

عبرت آموزى در كلام پيامبرْ
در روايات نيز تأكيد فراوانى بر عبرت آموزى از حوادث تاريخى شده است. پيامبر گرامى اسلام ْ براين امر تأكيد داشت و دوستان خود را با اين بينش پروريد. در روايتى آمده است كه حضرت فرمود:
(انّ ربى أمرنى أن يكون نطقى ذكراً و نظرى عبراً;(1)
پـروردگارم به مـن فرمان داده كـه سخنم ذكر باشـد و نظـرم مايه عبرت).
ييعنى آن كه مأمورم دايم به ياد حضرت حق باشم و نگاهم پيوسته نگاه عبرت آميز باشد.
در سخنى ديگر فرمود:
(اعتبروا فقد خَلَت المثلات فيمن كان قبلكم;(1)
عبرت بگيريد! كه حوادث و مجازات پيشينيان برايتان عبرت آموز است).
در رهنمود ديگرى حضرت فرمود:
(أغفَلُ الناسِ مَن لم يتّعظ بتغيّر الدنيا من حالٍ إلى حال; (1)
غافل ترين مردم آن كس است كه از دگرگونى حوادث دنيا پند نياموزد).

عبرت آموزى در كلام امام على&
( عبرت آموزى) از مواعظ مورد تأكيد حضرت امام على& است. در ده ها سخن از مولا على& ابعاد اين مطلب شكافته شده است.
در برخى از اين كلمات نورانى, بر ثمره شيرين عبرت آموزى تأكيد شده است. فشرده كلمات مولا در اين زمينه اين است كه: عبرت آموزان از حوادث تاريخى راه درست زندگى را مى يابند و از افتادن در دامى كه پيشينيان افتادند مى رهند:
(الاعتبارُ منذرٌ ناصحٌ;(1)
عبرت آموزى هشدار دهنده دلسوز است).
(الاعتبارُ يَعودُ إلى الرشاد;(1)
عبرت آموزى انسان را به رشد هدايت مى كند).
(إنّ مَن صَرَّحَت لَهُ العِبَر عَمَّا بينَ يَدَيه من المثلات حَجَزَتهُ التّقوى عن تَقَحُّم الشُّبُهاتِ;(1)
كسى كه از اعمال و كردار گذشتگان و عواقب سوء آن عبرت گيرد تقوا وى را از فرو رفتن در آن گونه بدبختى ها باز مى دارد).
(الاعتبارُ يُثمر العصمةَ;(1)
ميوه عبرت آموزى از حوادث, مصونيت از خطاها و لغزش هاست).
(مَن كَثُر اعتبارُهُ قَلَّ عِثارُه;(1)
آن كسى كه بيش تر عبرت بياموزد, لغزشش كم خواهد شد).

محورهاى عبرت در نهج البلاغه
در برخى از اين كلمات, راهنمايى به محور عبرت آموزى است و اين كه از چه بايد عبرت گرفت.

الف) ناپايدارى دنيا
از ناپايدارى دنيا, از اين كه هيچ يك از جلوه هاى دنيا كه آدمى به آن دل مى بندد ماندگار نيست; تنها بايد دل به (باقى) بست كه ذات لايزال الهى است:
(اعتَبِروا بما قد رَأيتُم مِن مصارع القُرونِ قَبلَكُم: قد تَزايلَتْ أوصالُهُم و زالت أبصارُهُم و أسماعُهُم و ذَهَبَ شَرَفُهُم و عِزُّهُم و انقَطَعَ سُرورُهُم و نَعيمُهُم فبَدِّلوا بقُرب الأولادِ فَقدَها و بِصُحبَةِ الأَزواجِ مُفارَقَتَها لايَتَفاخَرونَ و لايَتَنا سَلون ولايتزاورُون و لايتحاورون;(1)
عبرت گيريد بدان چه ديديد از آنان كه پيش از شما بودند كه چگونه در خاك غنودند. اندامشان از هم گسيخت. ديده ها و گوش هايشان فروريخت, شرف و عزتشان رخت بربست و شادمانى و تن آسايى شان از هم گسست, نزديكى فرزندان به از دست دادن آنان كشيد و همنشينى همسران به جدا شدن از ايشان انجاميد. نه به هم مى نازند, و نه فرزندانى مى آورند و نه يكديگر را ديدار مى كنند و نه در كنار هم به سر مى برند).

ب) سرنوشت ذلت بار شيطان
گاه محور عبرت, سرنوشت ذلت بار سركشان و خيره سران است. آنان كه در برابر خدا طغيان كردند و ارشاد و هدايت پيامبران خدا را نپذيرفتند و سرانجام در همين دنيا سزاى كردار ناشايست خويش را ديدند. يكى از اينان شيطان است: او هم ايمان به خدا داشت, هم ايمان به معاد و هم عبادت شش هزار ساله! عبرت آميز است كه يك لحظه تكبر او را از عرش به حضيض آورد:
(فاعتَبِروا بما كان مِن فِعلِ ا# بإبليسَ إذ أَحبَط عَمَلهُ الطّويلَ و جهدَهُ الجهيدَ و كان قد عَبَدَا# ستَّةَ آلافِ سنَة لايُدرى أمِن سِنِي الدُّنيا أَم مِن سِنِي الآخِرَةِ عَن كِبْرِ ساعةٍ واحدةٍ;(1)
بنابراين از آن چه خداوند در مورد ابليس انجام داده عبرت گيريد كه اعمال طولانى و كوشش هاى فراوان او از بين رفت. او خداوند را شش هزار سال عبادت كرد كه معلوم نيست از سال هاى دنياست يا از سال هاى آخرت؟! اما با لحظه اى تكبر همه را نابود ساخت).

ج) سرنوشت جباران
گاه سخن از عبرت آموزى از اقوام سركش است:
(فاعتبروا بما أصاب الأُمم المستكبرين من قبلكم من بأس ا# وصولاته و وقائعه و مثلاته و اتَّعظوا بمثاوي خُدودهم و مَصارع جُنوبهم و استعيذُوا باللّه من لواقِح الكبر كما تَستعيذونه من طوارق الدَهر;
از آن چه به ملت هاى مستكبر پيشين از عذاب و كيفرها و عقوبت ها رسيده عبرت گيريد و نيز عبرت گيريد از تيره خاكى كه رخساره هاشان بر آن نهاده است و زمين هايى كه پهلوهايشان بر آن افتاده است و به خدا پناه بريد از كبرى كه در سينه ها داريد چنان كه بدو پناه مى بريد از بلاهاى روزگار كه پيش آيد).
گاهى على& شخصاً نام برخى از اقوام سركش را برده و به عبرت آموزى از سرنوشت آن ها دعوت كرده است:
(و إنّ لكم في القرون السّالِفَةِ لَعبرةً. أينَ العَمالِقَة و أبناءُ العَمالِقة؟ أَين الفَراعِنَةُ و أَبناءُ الفَراعِنَةِ؟ أين أَصحابُ مَدائنِ الرَّسِّ الّذينَ قَتَلُوا النَّبِيّينَ و أَطفَؤُوا سُنَنَ المرسَلينَ و أحْيَوْا سُنَنَ الجَبَّارينَ, أَين الّذين سارُوا بِالجُيُوشَ و هَزَمُوا بالأُلُوف و عَسكَرُوا العَساكِرَ و مَدَّنُوا المَدائنَ; (1)
همانا در روزگاران گذشته براى شما پند است. كجايند عملاقيان(1)و فرزندان آن ها؟ كجايند فرعون ها و فرزندانشان؟ كجايند مردمى كه در شهرهاى رس(1) بودند؟ همان ها كه پيامبران را كشتند و چراغ پر فروغ سنن آن ها را خاموش و راه و رسم ستمگران و جبّاران را زنده ساختند؟ كجايند آن ها كه با لشكرهاى گران به راه افتادند و هزاران نفر را هزيمت دادند, سپاهيان فراوان گرد آوردند و شهرها بنا نهادند).

د) عبرت از مجموعه تاريخ
گاهى نيز سخن از عبرت آموزى از مجموعه تاريخ است. تاريخ آزمايشگاه مسايل گوناگون زندگى بشر است. تاريخ آيينه اى است كه تمام قامت جوامع انسانى را در خود منعكس مى سازد, زشتى ها, زيبايى ها, كاميابى ها, ناكامى ها, پيروزى ها, و شكست ها و عوامل هر يك از اين امور را. به همين دليل, مطالعه تاريخ گذشتگان عمر انسان را درست به اندازه عمر آن ها طولانى مى كند; چرا كه مجموعه تجربيات دوران عمر آن ها را در اختيار انسان مى گذارد.
امام على& در وصيت بلند و پر محتوا به فرزندش چنين مى فرمايد:
(أى بُنَيَّ إنّي و إن لم أكن عُمِّرتُ عمَر مَن كان قَبلي فقد نَظَرتُ في أعمالِهم و فكَّرت في أَخبارِهم و سِرتُ في آثارهم حتّى عُدتُ كأحدهم بَل كأَنّي بما انتهى إليَّ مِن أُمورهم قد عُمِّرتُ مَعَ أوَّلِهم إلى آخِرهِم;(1)
فرزندم! هر چند من به اندازه همه آنان كه پيش از من بوده اند نزيسته ام, اما در كارهايشان نگريسته ام و در سرگذشت هاشان انديشيده ام و در آن چه از آنان مانده رفته و ديده ام كه گويى هم چون يكى از آنان شدم, بلكه با آگاهى كه از كارهايشان به دست آورده ام گويى چنان است كه با اولين تا آخرينشان زندگى كرده ام).

عبرت آموزى در كلام ديگر امامان
بينش عبرت آموزى از حوادث تاريخى, بينش امامان شيعه, اين مفسران واقعى قرآن كريم است. تشويق و دعوت فراوانى كه اين انوار تابناك به تفكر و انديشه نموده اند يكى از ابعاد آن باز كردن زاويه اى براى عبرت آموزى از پيشينيان است:
حسن صيقل گويد: از امام صادق& پرسيدم در باره آن چه كه مردم روايت مى كنند كه (يك ساعت انديشيدن بهتر از عبادت يك شب است), معناى آن چيست؟ اين چگونه انديشه اى است؟ حضرت فرمود:
(يمرّ بالخَربة أو بالدار فيقول: أين ساكنوك؟ أين بانوك؟ ما بالك لا§تتكلّمين!;(1)
از خرابه يا خانه اى كه مى گذرد بگويد: ساكنانت كجا هستند؟ سازندگانت كجايند؟ چرا سخن نمى گوييد؟)
هرگز شده زين خاك بجويى كه تنِ كيست
وين گرد غم آلود غبار بدن كيست
از زير قدومت شدى آگاه كه آيا
مأواى كه خواهد شد و يا كه وطن كيست
بر خاطر تو هيچ گذشته است به بستان
كاين پنبه نو خاسته آيا كفنِ كيست
آن غنچه خندان كه نمودست دهن باز
لب هاى پر از خنده و شكّر شكنِ كيست
آن خشت كه سر بر سرهم هشته به هر كاخ
اعضاى كه مى باشد و يا خاك تن كيست
آن رخنه ديوار كه بر ديده هويداست
چاك دل سوزان كه خندان دهن كيست
امروز كه خاك دگران شد چمن ما
تا روز دگر خاك من و تو چمن كيست(1)
اين نگاه است كه آدمى را از دل بستن به دنيا و مظاهر آن باز داشته و به عشق باقى على الاطلاق حضرت حق سوق مى دهد.
امام على & فرمود:
(إنّ التفكّر يدعوا إلى البرّو العمل به;(1)
تفكر و انديشه انسان را به نيكى و انجام دادن آن مى كشاند).
امامان شيعه { گاه با طرح عبرت آميز تاريخ آن چنان طوفانى در دل ها ايجاد مى كردند كه تمامى دنيا و جلوه هاى آن در برابر ديدگان شنونده رنگ مى باخت تا آن جا كه حتى شقى ترين دشمنان نيز به گريه مى افتادند؟






فصل دوم






ارتجاع, خطر بزرگ







ارتجاع, خطر بزرگ

جهتِ بحث (عبرت هاى عاشورا) اين است كه: چه عواملى دست به دست هم داد تا بعد از حدود نيم قرن از هجرت نبى اكرم ْ آن چنان فاجعه اى براى اسلام رخ داد تا امام حسين & راهى جز فدا كردن خود و عزيرانش نديد؟!
بررسى اين عوامل مى تواند مايه عبرتى براى حكومت نو پاى جان گرفته جمهورى اسلامى باشد. چرا كه وقتى انقلاب بزرگ پيامبر را آن عوامل به فاجعه اى بزرگ همچون كشته شدن حسين&, اين اسوه بزرگ صالحان تاريخ, كشانيد, بى ترديد اگر خداى ناكرده به جان انقلاب ما بيفتد همان بر سر انقلابمان خواهد آمد كه بر انقلاب بزرگ پيامبر رفت؟
چه كنيم تا ديگر شاهد حادثه جانگذاز عاشوراى ديگر نباشيم؟! اگر عبرت هاى عاشورا را درست درك كنيم و عبرت آموز باشيم قطعاً شاهد آن حوادث نخواهيم بود, وگرنه ….
خطر بزرگى كه پيوسته همه انقلاب هاى آزادى بخش و از جمله انقلاب بزرگ پيامبر را كه قرآن از آن به (بعثت) ياد مى كند, تهديد كرده و مى كند (ارتجاع) است. ارتجاع يعنى بازگشت به بينش ها و ارزش ها و اعمال جاهلى. ارتجاع يعنى احياى جاهليت, پشت پا زدن به ارزش هاى اصيل اسلامى و احياى دوباره ارزش هاى طاغوتى. اين خطرى است كه قرآن نيز آن را پيش بينى كرده است.
به هنگامى كه در جنگ احد شايعه قتل پيامبر اكرم ْ پخش شد تعداد زيادى از جبهه گريختند! قرآن كريم مى گويد چرا؟ مگر شما براى شخص مى جنگيديد؟ اگر آرمان و هدف خداست اگر پيامبر هم كشته شود بايد پاسدار اسلام ناب محمدى ْ باشيد:
(و ما محمّدٌ إü رسولٌ قد خَلَت مِن قبلهِ الرُّسُلُ أفإن ماتَ أوَ قُتِلَ انقَلَبتُم على أعقابكُم و مَن يَنقَلِب على عَقِبَيه فَلَن يَضُرَّ ا# شيئاً و سيجزى ا# الشّاكرين;(1)
محمّد ْ تنها فرستاده خدا بود و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بودند. آيا اگر او بميرد و يا كشته شود شما به عقب برمى گرديد (و با مرگ او اسلام را رها كرده به دوران كفر و بت پرستى بازگشت خواهيد كرد) و هر كس به عقب برگردد هرگز ضررى به خدا نمى زند و به زودى خداوند شاكران (و استقامت كنندگان) را پاداش خواهد داد).
در اين آيه شريفه بر سه نكته تأكيد شده است:
1. پيامبر هم همانند ديگر پيام آوران حق, رسالت ابلاغ پيام را دارد. همان گونه كه پيامبران پيشين از دنيا رفتند, او هم روزى از اين دنيا خواهد رفت: (إنّك ميّتٌ و إنّهم ميّتون;(1) همانا تو مى ميرى, آن ها نيز خواهند مرد).
2. نبايد مرگ پيامبر به معناى پايان پذيرفتن آرمان هاى بلند او باشد, شما بايد با همان استقامت و نشاط زمان حيات او پس از درگذشت او راه او را پى گيريد. زيرا در اين مكتب فرد پرستى جايگاهى ندارد و جايگاه اصلى از آن (آرمان گرايى) است.
3. آن كه ارتجاع به زيان خودتان است و خداوند از اين رهگذر زيانى نخواهد ديد كه:
(و قال موسى إن تكفُروا أنتم و مَن فى الأَرض جميعاً فإنَّ ا# لَغَنيٌ حَميد;(1)
و موسى به بنى اسرائيل گفت: اگر شما و همه مردم روى زمين كافر شويد (به خدا زيانى نمى رسد) چرا كه خداوند بى نياز و شايسته ستايش است).
گر جمله كاينات كافر گردند بر دامن كبرياش ننشيند گرد
ازآيه مذكور استفاده مى شود كه نگرانى ارتجاع امت پس از پيامبر قابل پيش بينى بوده است. ارتجاعى كه عامل اساسى آن پاسداران ارزش هاى جاهلى يعنى كفارند. آنان هستند كه به صورت مرئى يا نامرئى به احياى آن ارزش ها مى پردازند:
(يا أَيُّها الّذين ا§منوا إن تُطيعوا الّذين كفروا يَرُدُّوكم على أعقابكم فَتَنقَلِبوا خاسِرين;(1)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر از كسانى كه كافر شده اند اطاعت كنيد شما را به عقب باز مى گردانند و سرانجام زيانكار خواهيد شد).
متأسفانه بعد از پيامبر اكرم همين عوامل دست به كار شدند و زمينه ساز ارتجاع امت به قهقرا شدند.
اين عوامل ارتجاع را امام على& مى شناخت. آنان حتى وقتى در بحرانى ترين شرايط مولا ـ يعنى تنهايى حضرت ـ منافقانه به محضر حضرت آمدند و اعلان آمادگى براى حمايت از او كردند, دست رد به سينه آن ها زد:
مدعى خواست كه آيد به تماشاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
(ابوسفيان), اين دشمن ديرينه اسلام, در همان روزهاى آغازين غصب خلافت محضر مولا آمد و به حضرت عرض كرد: آمده ام با شما به عنوان خليفه! بيعت كنم و گفت: اگر اجازه دهى با جمعى انبوه, سواره و پياده ازتو حمايت خواهم كرد!
امام & درخواست او را رد كرد و به او فرمود: تو پيوسته به اسلام و مسلمين كينه داشته اى.(1)
انحراف سياسى و فرهنگى دست به دست هم داد تا سرانجام آرمان هاى بلند اسلام, كه پيامبر اكرم ْ خود را فداى تحقّق آن كرد, فراموش شد. ارزش والاى ايثار و فداكارى در راه خدا و شهادت طلبى جاى خود را به دنياپرستى داد.
ارزش الهى احساس مسؤوليت در برابر گناه,جاى خود را به بى تفاوتى داد. خوبان و نخبگان و چهره هاى مورد تأييد پيامبر اكرم ْ طرد شده, مطرودان پيامبر و تبعيد شدگان به امر حضرت, بازگشته و در عالى ترين سطوح خلافت نفوذ كردند! و اين يعنى ارتجاع!
ارتجاع تا آن جا ادامه يافت كه امام حسين & به اين باور رسيد كه اگر دست به قيام خونين نزند و جان خود و عزيزانش را فداى مكتب نكند چه بسا ديگر نامى از اسلام نماند.
***
چه عواملى سبب شد تا اين ارتجاع جا بگيرد؟
چگونه اين عوامل فاجعه جانگذار عاشورا را آفريدند؟
چند عامل نقش اساسى در تكوين حادثه عاشورا داشت:
1. كنار گذاردن وصاياى پيامبر اكرم ْ به ويژه در مورد رهبرى امت پس از خود;
2. رنگ باختن معنويت;
3. افول غيرت دينى;
4. كوتاهى خواصّ از اداى رسالت خود.






فصل سوم






عوامل زمينه ساز حادثه عاشورا


1. كنار گذاشتن وصاياى نبى اكرم ^






1. كنار گذاشتن وصاياى نبى اكرم ü

پيامبر بزرگ به عنوان رهبر تيزبين و بصير امت به خوبى حوادث دردناك پس از خويش را پيش بينى مى كرد و به عنوان ناصح و دلسوز امت راه نجات را پيش روى امت گذارد كه آن عبارت بود از: (تمسك به قرآن و عترت).
در حديث متواتر فرمود:
(إنّي تارك فيكم الثقلين كتابَ ا# و عترتي, ما إن تمسّكتم بهما لن تضِلّوا أبداً و إنّهما لن يفترقا حتّى يَردا عليّ الحوض;(1)
همانا من دو يادگار گرانبها را بين شما باقى گذاردم; يكى كتاب خداست و آن ديگر عترت من, تا زمانى كه به اين دو چنگ زنيد هرگز گمراه نخواهيد شد و اين دو تا قيامت تفكيك ناپذيرند).
در اين روايت شريف راه رهايى امت از فتنه ها, تمسّك به كتاب و عترت معرفى شده است; يعنى صرف دم زدن از كتاب يا عترت كافى نيست, آن چه مهم است عمل به كتاب خدا و پذيرش رهبرى و ولايت عترت است.
كتاب خدا به عنوان بهترين آيين نامه حيات طيبه الهى و هدايتگر به استوارترين راه هاى سعادت:
(إنّ هذا القرآن يهدى للَّتي هِيَ أقوَم;(1)
اين قرآن مردم را به آيينى كه مستقيم ترين و پا برجاترين آيين هاست هدايت مى كند).
در عرصه اعتقادات و قوانين اجتماعى, اقتصادى, سياسى, حكومتى, بهترين عقايد درست و قوانين زندگى ساز در اين كتاب است.
در عرصه اخلاق, بهترين برنامه هاى اخلاقى كه تأمين كننده سعادت اين جهان و آخرت مردم است, در اين كتاب عرضه شده است. ليكن اين كتاب آن گاه نقش هدايتى خود را ايفا خواهد كرد كه در كنار (عترت) باشد و مفسّر آن, خاندان پيامبر { و عترت پاكش, يعنى امامان معصوم{, باشند. اين كتاب هم مفسّر مى خواهد, و هم پاسدار حريم احكام آن. و اين هر دو (تفسير, پاسدارى) رسالت عترت است. و به حق قرآن منهاى عترت (مهجور و غريب) است و جا دارد كه پيامبر در قيامت از امت گله كند كه:
(و قال الرَّسُولُ يا ربِّ إنّ قَومِى اتَّخََذوا هذا القرآنَ مَهجوراً; (1)
پيامبر گفت اى پروردگار من, قوم من ترك قرآن گفتند).
امام راحل در وصيت نامه سياسى, الهى خويش سوگنامه غربت قرآن و عترت را چنين ترسيم فرموده اند:
اكنون ببينيم چه گذشته است بر كتاب خدا, اين وديعه الهى و ماتَرَك پيامبر اسلام ْ. مسايل اسف انگيزى كه بايد بر آن خون گريه كرد, پس از شهادت حضرت على & شروع شد. خودخواهان و طاغوتيان, قرآن را وسيله اى كردندبراى حكومت ضد قرآنى و مفسّران حقيقى قرآن و آشنايان به حقايق را كه سراسر قرآن را از پيامبر اكرم ْ دريافت كرده بودند و نداى (إنّى تارك فيكم الثقلين) در گوششان بود با بهانه هاى مختلف و توطئه هاى از پيش تهيه شده آنان را عقب زده و با قرآن, در حقيقت قرآن را كه براى بشريت تا ورود به حوض, بزرگ ترين دستور زندگى بوده و هست, از صحنه خارج كردند و بر حكومت عدل الهى كه يكى از آرمان هاى اين كتاب مقدّس بوده و هست, خط بطلان كشيدند و انحراف از دين خدا و كتاب و سنت الهى را پايه گذارى كردند تا كار به جايى رسيد كه قلم از شرح آن شرمسار است و هر چه اين بنيان كج به جلو آمد كجى ها و انحراف ها افزون شد.(1)
(غربت قرآن و عترت) يك وجه تشابه قرآن و عترت است, همان گونه كه قرآن مهجور شد, امام على& و فرزندان معصومش نيز تنها ماندند. امام على & فرمود:
مازلتُ منذُ قُبض رسولُ ا# مظلوماً;(1)
من از زمان وفات پيامبر ْ پيوسته مظلوم بوده ام).
قرآن كتاب همه قرون و اعصار است, و امامان نيز هدايتگر همه نسل ها, نه قرآن كهنه خواهد شد نه عترت. بالاتر آن كه گذشت زمان جلوه هاى بيش ترى از قرآن و عترت را به نمايش مى گذارد. در سخنى از ابن عباس نقل شده است:
(القرآن يفسّره الزمان; گذشت زمان قرآن را تفسير مى كند).
در روايتى حضرت امام رضا& از جدّ بزگوارش امام صادق& نقل مى كند كه شخصى از حضرت پرسيد: چرا پيوسته با انتشار قرآن و بحث از آن برتازگى و طراوت آن افزوده مى شود؟ حضرت فرمود:
(لأنّ ا# تبارك و تعالى لم يجعله لزمانٍ دون زمانٍ و لا لناسٍ دون ناسٍ; فهو في كلّ زمان جديدٌ و عند كلّ قومٍ غضٌّ إلى يوم القيامة;(1)
زيرا كه خداوند قرآن را براى زمان خاص يا مردمى خاص قرار نداده; بنابراين قرآن هميشه نو و نزد هر قومى تازه است).
همين طراوت را ما در عترت مى بينيم. سؤالى ساليان سال در ذهن ها مطرح بود كه با اين كه امام على& مى دانست به شهادت مى رسد چرا شب نوزدهم به مسجد رفت؟ با اين كه امام حسين& مى دانست كشته مى شود چرا به كربلا رفت؟ و… پاسخ همه اين سؤالات آن بود كه براى آنان تكليف بود كه آن راه را پيش گيرند و علم به شهادت مانع اداى وظيفه نيست, و شهادت در راه اداى تكليف (القاى نفس در تهلكه) نمى باشد, بلكه پشت پا زدن به تكليف, خود نوعى خودكشى است!.
اين جواب بارها گفته مى شد ولى براى بسيارى ملموس و عينى نمى شد, رزمندگان كفرستيز اسلام در هشت سال دفاع مقدّس پاسخ عملى و عينى به سؤال فوق را عرضه كردند, بسيارى از آنان مى دانستند كه در عملياتى كه در پيش دارند به شهادت مى رسند ولى عاشقانه به استقبال آن مى رفتند, چرا كه وظيفه, حضور مردانه در آن ميدان بود!
آيا نمى توانيم بگوييم با گذشت هزاروچهارصد سال زمان پرده از گوشه اى از چهره نورانى امامان برداشته شده است.
درباره صلح امام حسن & كتاب ها نوشته شد و سخنرانى ها ايراد گرديد, ولى هرگز به اندازه اى كه پذيرش قطعنامه از سوى امام راحل ـ قدّس سرّه ـ پرده از اسرار آن نرمش قهرمانانه برداشت, آن كتاب ها و خطابه ها نتوانست به اين ميزان روشنگر باشد.
كسى را ياراى پى بردن به عمق قرآن نيست, چرا كه قرآن كلام خداست, و ملكيان را چه رسد كه راه در حريم ملكوتيان بيابند؟! آرى تنها پيامبر و آل او, اين انوار تابناك الهى, در سايه قرب به حضرت حق, و فناى در جمال و جلال او به اين حريم راه مى يابند ولى ديگران هرگز! و اگر كسى چنين ادعايى كند ادعايى است گزاف!
امام على& فرمود:
(القرآنُ ظاهرُه انيق و باطنُه عميق;(1)
قرآن ظاهرى زيبا و باطنى عميق دارد).
ميزان بهره ورى هر كسى كه در كنار اقيانوس گسترده قرآن قرار مى گيرد به اندازه ظرفيت وجودى اوست, همين ويژگى را (عترت) نيز دارا هستند. آنان نيز درياى ناپيدا كرانه اند و هركس به هر ميزان كه از آنان شناخت پيدا كند در حقيقت به ميزان ظرفيت وجودى خود از آنان آگاهى يافته است و شخصيت آنان فوق آن است.
امام راحل ـ قدّس سره ـ در بخشى از پيام خويش به مناسبت برگزارى كنگره هزاره نهج البلاغهدر ارديبهشت ماه 1360 درباره امام على& چنين فرمودند:
ما در باره شخصيت على بن ابى طالب از حقيقت ناشناخته او صحبت مى كنيم يا شناخت محجوب و مهجور خود؟ اصلاً على& يك بشر ملكى و دنيوى است كه ملكيان از او سخن گويند يا يك موجود ملكوتى است كه ملكوتيان او را اندازه گيرى كنند؟ اهل عرفان در باره او جز با سطح عرفانى خود و فلاسفه الهيون جز با علوم محدوده خود با چه ابزارى مى خواهند به معرفى او بنشينند؟ تا چه حد او را شناخته اند, تا ما مهجوران را آگاه كنند, دانشمندان اهل فضيلت و عارفان اهل فلسفه با همه فضايل و با همه دانش ارجمندشان آن چه از آن جلوه تامّ حق دريافت كرده اند در حجاب وجود خود و در آينه محدود نفسانيت خويش است و مولا غير از آن است.(1)
درباره حضرت زهرا ے نيز فرمودند:
تمام ابعادى كه براى زن متصوّر است و براى يك انسان متصوّر است در فاطمه زهرا ے جلوه كرده بوده است… يك زن ملكوتى, يك انسان به تمام معناى انسان … او زن معمولى نيست, او موجود ملكوتيى است كه در عالم به صورت انسان ظاهر شده است, بلكه موجود الهى جبروتى در صورت يك زن ظاهر شده است; زنى كه تمام خاصه هاى انبيا در اوست, زنى كه اگر مرد بود نبى بود, زنى كه اگر مرد بود به جاى رسول اللّه ْ بود… از مرتبه طبيعت شروع كرده است, حركت كرده است, حركت معنوى, با قدرت الهى, با دست غيبى, با تربيت رسول اللّه ْ اين مراحل را طى كرده است تا رسيده است به مرتبه اى كه دست همه از او كوتاه است.(1)
از قرآن كريم برداشت هاى مختلفى شده است, و هر كسى به تناسب ذوق و استعداد خود سراغ قرآن رفته است; فيلسوف معارف فلسفى قرآن را مى گيرد, عارف سراغ معارف عرفانى قرآن مى رود, براى اديب جلوه هاى ادبى قرآن زيبا جلوه مى كند, همين ويژگى را امامان { دارند, و براى نمونه كافى است تنها نگاهى به چهره جامع نورگستر امام على& بيفكنيد. به تعبير استاد شهيد مطهرى رحمه اللّه:
به طور كلّى روح على يك روح وسيع و همه جانبه و چند بعدى است و همواره به اين خصلت ستايش شده است. او زمامدارى است عادل, عابدى است شب زنده دار, در محراب عبادت گريان و در ميدان نبرد خندان است. سربازى است خشن و سرپرستى است مهربان و رقيق القلب, حكيمى است ژرف انديش, فرماندهى است لايق, او هم معلم است و هم خطيب و هم قاضى و هم مفتى و هم كشاورز و هم نويسنده, او انسان كامل است و بر همه دنياهاى روحى بشريت محيط است.(1)
ديگر امامان نيز همين ويژگى را دارند كه (كلُّهم نورٌ واحد) اما افسوس كه نگذاشتند اين انوار تابناك جلوه گرى كرده جهان بشريت را با نور گسترده معارفشان, بيش از اين كه هست روشن كنند.
در بعضى روايات آمده است:
هرگاه پيامبرْ در مكّه صداى خود را به تلاوت قرآن مجيد و كلمات شيرين و جذاب و پرمحتواى خداوند بلند مى كرد, مشركان مردم را از او دور مى كردند و مى گفتند: سوت و صفير بكشيد و صدا را به شعر بلند كنيد تا سخنان او را نشنوند.(1)
همه اين جنجال ها و سردادن گفتار لغو, براى آن بود كه جلو جاذبيت قرآن را بگيرند, ولى نتوانستند و آرمان بلند پيامبر و شعاع قرآن روزبه روز گسترده شد و سراسر جهان را درنورديد.
همين سرنوشت را اهل بيت نيز داشتند; هم آن آغاز را و هم آن فرجام را! بمباران تبليغات عليه عترت به راه انداختند, ده ها روايت دروغ عليه آنان و صدها روايت در ـ به اصطلاح ـ مناقب دشمنان اهل بيت جعل و منتشر كردند تا سيماى نورانى آنان در هاله اى از ابرهاى تاريك تبليغات دشمن قرار گيرد, اما همان گونه كه تلاش هاى مذبوحانه دشمنان قرآن كارگر نيفتاد, در مورد عترت هم بى تأثير شد و سيماى نورانى اهل بيت از پسِ ابرها براى حق طلبان جلوه گرى كرد.
بهانه جويى ها در مورد قرآن بسيار بود, بهانه هايى كه تنها پوششى براى حق ناپذيرى بود.
گاه مى گفتند: چرا قرآن بر پيامبرْ نازل شد كه ثروت آن چنانى ندارد و بر يكى از ثروتمندان دو شهر بزرگ مكّه و طايف نازل نشد.(1)
گاه مى گفتند: اين قرآن از بت هاى ما بدگويى كرده است, اگر قرآن ديگر بياورى كه اين چنين نباشد به آن ايمان مى آوريم.(1)
گاه مى گفتند: چرا اين قرآن به تدريج نازل شده يك مرتبه از آسمان فرود نمى آيد.(1)
اينان نمى دانستند كه قرآن كتاب (تربيت و هدايت) است و روح تربيت (تدريج) است. يعنى همان گونه كه در عالم گياهان تربيت گل نياز به زمان دارد و بايد به تدريج پرورش يابد, تربيت انسان ها نيز اين چنين است و بايد قدم به قدم اين راه طى شود.
اين ها برخى از بهانه هاى مشركان براى نپذيرفتن هدايت حق بود.همين سرنوشت را (عترت) داشتند.
به راستى چرا پس از پيامبر سراغ على& براى خلافت نرفتند؟!
پاسخ آن است كه دليلى جز بهانه نداشتند!
اين كه سن على براى حكومت كم است.
اين كه او پدران و برادران و بستگان برخى از تازه مسلمانان را در جنگ ها كشته, مى ترسيم آنان تسليم او نشوند!
اين كه او اهل مزاح است و ….
روح سخن اين است كه اين ها همه بهانه بود و بس! پيامبر گرامى اسلام ْ به امر خداوند على& را طبق روايت متواتر و صحيح غدير به امامت امت نصب كرد و صلاح امت را در پيروى از او ديد, اما فرصت طلبان با اين بهانه هاى واهى امت را به مدت 25 سال از امامت امام حق على& محروم كردند و پس از آن كه مردم با حضرت بيعت كردند در طول حدود پنج سال حكومت حضرت هم, پيوسته جنگ ها عليه آن حضرت به راه انداختند و نگذاشتند شجره طيبه حكومت مولا جان بگيرد; زيرا مى دانستند جان گرفتن حكومت مولا همان, و افول ارزش هاى طاغوتى كه اينان پاسدار آن بودند همان!كه حضرتش فرمود:
(لو ثَبَتَتْ قَدَمايَ لغيّرتُ كثيراً من الأمور;
اگر حكومتم استحكام مى يافت بسيارى از امور را تغيير مى دادم).

تمسك به قرآن و عترت
پيامبر اسلام راه نجات امت از بحران ها را تمسّك به قرآن و عترت مى ديد.
تمسك يعنى چنگ زدن عملى به اين دو يادگار پيامبر!
تمسك يعنى پيروى از رهنمودهاى كتاب و عترت.
ارتجاع امت از آن جا شروع شد كه جاى تمسّك به احكام بلند و نورانى قرآن را, تمسّك به جلد و ظاهر آن گرفت.
همان ها كه گفتند (حَسبنُا كتاب اللّه; كتاب خدا ما را بس است), در واپسين لحظات عمر مبارك نبى اكرم ْ كتاب خدا را زير پا گذاشتند, كتابى كه به صراحت مى گويد:
(و ما ينطقُ عن الهوى * إن هُوَ إü وَحيٌ يُوحي§;(1)
سخن از روى هواى نفس نمى گويد, نيست اين سخن جز آن چه بدو وحى مى شود).
اينان در مقابل حضرت كه درخواست قلم و دوات كرد با كمال جسارت و بى پروايى گفتند: (إنّ الرجلَ لَيَهجُر; او هذيان مى گويد!).
اين كنار زدن قرآن, آن هم در زمانى كه پيامبر هنوز در قيد حيات است, نبود؟!
مگر اين صريح قرآن نبود كه در برابر حكم خدا و رسول تسليم باشيد, و با آن مخالفت نكنند:
(و ما كان لمؤمنٍ و لا مؤمنةٍ إذا قضيَ ا# و رسولُهُ أَمراً أن يكونَ لهمُ الخيرةُ مِن أمرِهِم و مَن يعص ا# و رسولَهُ فقد ضَلَّ ضَلالا مُبيناً;(1)
هيچ مرد و زن مؤمنى حق ندارند هنگامى كه خدا و پيامبرش به چيزى امر كردند, اختيارى از خود داشته باشند و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند به گمراهى آشكار گرفتار شده است).
پس چرا اين همه موضعگيرى صريح در برابر نص قرآن و نص دستور پيامبر گرامى اسلامى ْ شد.
نمونه ها در تاريخ اسلام فراوان است. اين مرثيه غربت قرآن است! آنان كه بايد پيشرو عمل به قرآن باشند با قرآن اين چنين رفتا كردند.
همين رفتار دردناك را با عترت نيز داشتند; مگر اجر رسالت (مودت فى القربى) نبود:
(قُل لا أَسئلُكُم عليه أَجراً إü المَوَدَّةَ فى القُربى;(1)
بگو من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى كنم جز دوست داشتن نزديكانم).
پس چرا با پاره تن پيامبر حضرت صديقه طاهره ے آن چنان رفتار ظالمانه شد؟!
اگر هر چيزى قابل انكار باشد اين قابل انكار نيست كه فاطمه را اذيت كردند و حضرت ناراضى از اذيت كنندگانش به ديدار خدا رفت و اين نفرت را با وصيت مظلومانه اش (مخفى بودن مراسم و قبر او) براى هميشه جاويد كرد.
آيا امام على& در افتخارات فراوانش بديلى دارد؟! هرگز!
تاريخ اسلام چهره اى را به درخشانى امام على & نمى شناسد! ورقْ ورق كتاب زندگى امام على & سند افتخار اوست! همين لياقت ها بود كه پيامبر به امر خداوند امام على & را به امامت منصوب كرد.
سعادت امت در آن بود كه با جان و دل اين وصيت ناصحانه پيامبر ْ را مى شنيدند و عمل مى كردند و سرلوحه برنامه زندگى خود را قرآن, و رهبران خود را عترت قرار مى دادند.
ولى افسوس كه چنين نشد و سرانجام على خانه نشين شد!
ابوذر و خوبان اصحاب پيامبر مطرود شدند! بيت المال چپاول شد! منحرفان و فرصت طلبان در عالى ترين سطوح خلافت نفوذ كردند. نامحرمان ارمغان بزرگ پيامبر را به غارت بردند و سرانجام, گل خوشبوى رسول اللّه ْ سالار شهيدان ابى عبداللّه & راهى جز فدا كردن خود و عزيزانش نديد.
و اين عبرتى بزرگ است براى صاحبان بصيرت.
اين عبرت مى گويد: پاسداران انقلاب بزرگ اسلامى بايد همواره حريم آن را با تمسك به كتاب و عترت, و با گوش جان سپردن و عمل كردن به وصيت نامه سياسى ـ الهى امام راحل كه در حقيقت تفسير زنده كتاب و عترت است, انقلاب عزيزمان را از آفات بيمه كنند; إن شاء اللّه.






فصل چهارم





عوامل زمينه ساز حادثه عاشورا


2. رنگ باختن معنويت







2. رنگ باختن معنويت

از عوامل مهم زمينه ساز حادثه عاشورا كم رنگ شدن معنويت در جامعه آن روز مسلمانان بود. مقام معظم رهبرى (مدظله العالى) در اين زمينه مى فرمايند:
دو عامل از عوامل اصلى اين گمراهى و انحراف عمومى است: يكى دور شدن از ذكر خدا كه مظهر آن صلات و نماز است; يعنى فراموش كردن خدا و معنويت از زندگى و فراموش كردن خدا و جدا كردن حساب معنويت از زندگى و فراموش كردن توجه و ذكر و دعا و توسل و طلب توفيق از خداى متعال و توكل بر خدا و كنار گذاشتن محاسبات خدايى از زندگى.و عامل دوم ( اِتَّبَعُوا الشَهَوات) است; يعنى دنبال شهوترانى ها و هوسرانى ها و در يك جمله دنيا طلبى ها رفتن و جمع آورى ثروت و مال بودن و التذاذ و به دام شهوات دنيا افتادن و اصل دانستن اين ها و فراموش كردن آرمان ها, اين درد اساسى و بزرگ ماست, ما هم ممكن است به اين درد دچار شويم.

نقش معنويت در دعوت انبيا
در تاريخ بشر دو نوع انقلاب به چشم مى خورد:
1. انقلاب هاى غير الهى, آنان كه انگيزه اى جز مسايل مادّى نداشتند, اگر خيلى انسانى فكر مى كردند در پى بهبود رفاه حال ديگران بودند و اگر نه فقط به خود مى انديشيدند و بس!
2. انقلاب هاى الهى كه قرآن كريم از آن به عنوان (بعثت) ياد مى كند:
(كان النّاسُ أُمَّةً واحدةً فَبَعَثَ ا#ُ النَّبِيّين مُبَشِّرينَ و مُنذرين;(1)
مردم (در آغاز) يك دسته بيش تر نبودند (و تضادى در بين آن ها وجود نداشت. تدريجاً جوامع و طبقات به وجود آمد) خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت دهند و انذار كنند).
(بعث) را عالمان لغت به(اثاره) معنا كرده اند(1) كه به معناى زير و رو كردن است. و اين واژه مرادف با (انقلاب) است.
و به حقّ انبيا انقلاب بزرگى در بشر به وجود آوردند, اگر آنان و انقلاب الهى شان نبود,امروز نامى از انسانيت و ارزش هاى انسانى نبود.
ستون فقرات اين انقلاب بزرگ دعوت مردم به خدا و بريدن از طاغوت بود. و اين يعنى دعوت به معنويت:
(و لقد بَعَثنا فى كُلِّ أُمّةٍ رسولاً أنِ اعبُدُوا ا# و اجتَنِبُوا الطّاغوتَ;(1)
و تحقيقاً ما در هر امتى پيامبرى برانگيختيم كه خداى يكتا را بپرستيد و از طاغوت اجتناب كنيد).
همه پيامبران آمده اند تا بشر بريده از حضرت حق را با خداوند آشتى دهند و به سوى او هدايت كنند:
(يا أيُّها النّبيُّ إنّا أَرسَلناكَ شاهِداً و مُبشّراً و نَذيراً * و داعياً إلى ا# بِإذنِه و سِراجاً مُنيراً;(1)
اى پيامبر ما تو را فرستاديم تا شاهد و مژده دهنده و بيم دهنده باشى و مردم را به فرمان خدا به سوى اللّه بخوانى و چراغى تابناك باشى).
هيچ پيامبرى با وعده نان, مسكن, آزادى! مردم را دعوت به مكتب نكرده است. بلى بى ترديد پيامبران در پى ساختن يك جامعه آباد به معناى دقيق كلمه, يعنى جامعه اى كه سياستش, فرهنگش, اقتصادش و … آباد باشد, بودند. آن ها بى ترديد در پى آن بودند كه انسان ها را به گونه اى بسازند كه خود عدالت گستر باشند:
(لقد أَرسَلنا رُسُلَنا بالبَيِّناتِ و أَنزلنا مَعَهُمُ الكتاب و الميزانَ لِيَقُومَ النّاسَُ بالقِسط;(1)
و تحقيقاً ما پيامبرانمان را با دلايل روشن فرستاديم و با آن ها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حق و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند).
انبيا با دلايل روشن, كتاب و ميزان و سلاح, در پى آن بودند كه مردم را به گونه اى بسازند كه خود مجرى عدالت گشته اين راه را با پاى خويش بپويند.
هدف نهايى (دعوت الى اللّه) است و آشتى مردم با خدا, انس با او, عشق به او, انقطاع به حضرتش!
غاية الغايات همه اين ها آن است كه (يعبدوننى لايشركون بى شيئاً); فقط بندگى خدا منهاى شرك.
ييعنى رفاه آرى! آبادانى آرى! اصلاح وضع سياسى و امنيتى آرى! اما همراه با معنويت.
رفاه و توسعه منهاى معنويت راه و روش انبيا و خوبان نيست. جامعه مطلوب قرآنى, جامعه اى است كه از جهت فرهنگى كاملاً توسعه يافته است.
***
معنويت, يعنى دعوت انسان ها به خداوند, روح اصلى دعوت همه انبيا بوده و جامعه مطلوب اسلامى, جامعه اى است كه ستون فقرات همه برنامه ريزى هايش را اين اصل تشكيل دهد.

معنويت در انقلاب عظيم پيامبرْ
پيامبر اكرم ْ در مدّت 23 سال تمام توان خويش را به كاربرد تا در تار و پود جامعه معنويت, يعنى بينش ها و ارزش هاى الهى را جايگزين سازد. در اين راستا رسالت خويش را با دعوت به مبدأ و معاد آغاز كرد. سوره هاى كوچك آخر قرآن, سوره هاى آغازين بعثت است كه محور اصلى آن ها مبدأ و معاد است. او انسان ها را با اين باور پروريد و به حق موفق شد.
اين روش بايد الهام بخش همه مربيان جامعه باشد, كه تربيت الهى را بايد با تحكيم مبانى عقيدتى شروع كرد كه در اين صورت انسان هايى تربيت مى شوند كه تا مرز شهادت از آرمان و عقيده حق خود دفاع مى كنند.

انقلاب ارزش ها در بعثت پيامبر ْ
پيامبر گرامى اسلام شالوده كار خويش را بر اعتقادات گذاشت و در پى آن به (انقلاب در ارزش ها) پرداخت. با ارزش هاى طاغوتى به ستيز پرداخت و ارزش هاى الهى را جايگزين آن ها ساخت.

الف) نژاد
در جامعه جاهلى در طول تاريخ (نژاد) حرف اول را مى زد. ترجيع بند اكثر دشمنان انبيا در برابر اين سؤال كه چرا بت پرستيد؟ اين بوده است كه پدرانمان چنين بودند! پس ما هم بايد چنان باشيم:
(و كذلِكَ ما أَرسَلنا مِن قَبلِكَ في قَريةٍ مِن نَذيرٍ إü قال مُترفُوها إنّا وَجْدنـِا ء§اباءَنا على أُمَّةٍ و إنّا على آثارِهِم مُقتَدُون;(1)
بدين گونه در هيچ شهر و ديارى پيش از تو پيامبرى انذار كننده نفرستاديم مگر اين كه ثروتمندان مست و مغرور گفتند: پدرانمان آيينى داشتند و ما به اعمال آن ها اقتدا مى كنيم).
عصر جاهليت زمان نبى اكرم ْ نيز مبتلا به همين ضد ارزش (قداست فوق العاده نژاد) بود:
(و إذا قيل لهمُ اتَّبِعُوا ما أَنزَل ا# قالوا بَل نَتَّبِعُ ما وَجَدنا عليه آباءَنا;(1)
هنگامى كه به آنها گفته شود از آن چه خدا نازل كرده پيروى كنيد مى گويند: نه, ما از آيينى پيروى مى كنيم كه پدران خود را بر آن يافتيم).

ب) تكاثر
ديگر ارزش طاغوتى (تكاثر) و فزون طلبى در مال و اولاد بود. براى آنان ثروت و اولاد و اقوام بيش تر يك ارزش بود:
مترفان يعنى ثروتمندان مغرور از خدا بى خبر كه در طول تاريخ با قدرت هاى باطل گره خورده بودند, در برابر انبيا جبهه مى گرفتند و حاضر نبودند حتى يك گام هم با انبيا همراه باشند, چون مى گفتند ما به تمام آن چه شما مبعوث شده ايد كافريم! در آيه بعد منطق طاغوتى آن ها چنين بيان شده است:
(و قالوا نحنُ أَكثَرُ أَموالاً و أَولاداً و ما نحن بِمُعَذَّبين;(1)
گفتند: اموال و اولاد ما از همه بيش تر است (و اين نشانه عنايت خدا به ماست) و ما هرگز مجازات نخواهيم شد).
ارزش را تنها منحصر در مال و قدرت هاى مادّى و افراد خود مى دانند و حتى معيار شخصيت در پيشگاه خدا را در اين چارچوب تصوّر مى كنند.
اين ارزشِ هميشه طاغوتيان بوده است: ثروت و امكانات مادّى!
مشركان ثروتمند قوم نوح نيز مى گفتند: چرا اين افراد اراذل و پست اطراف تو را گرفته اند و منظورشان از پستى, نداشتن مال و ثروت بود!:
(قالوا أَنُؤمِنُ لَكَ و اتَّبَعَكَ الأَرذَلوُن;(1)
آيا ما به تو ايمان بياوريم در حالى كه فرومايگان پيرو تو هستند).
طاغوتيان عصر پيامبر نيز از اين كه قرآن بر مرد تهيدستى نازل شده تعجب كرده مى گفتند:
(لَولا نُزّلَ هذا القرآنُ على رَجُلٍ مِنَ القَريتينِ عظيم;(1)
چرا اين قرآن بر شخصيت بزرگ و مرد ثروتمندى از سرزمين مكّه يا طائف نازل نشده است؟).
در ديد طاغوتى اينان (ثروت) ارزش است و ثروتمندان (ارزشمندان) جامعه هستند.
* * *
در سوره تكاثر ارزش طاغوتى كثرت افراد و جمعيت مورد نكوهش قرار گرفته است:
(بسم ا# الرّحمن الرّحيم * الهيكُمُ التكاثر * حَتّى زُرتُمُ المقابِر;(1)
بنام خداوند رحمان و رحيم. تفاخر و تكاثر شما را به خود مشغول داشته (و از خدا غافل كرده) تا آن جا كه به زيارت قبرها رفته قبور مردگان خود را هم برشمرديد).
از آيات فوق استفاده مى شود كه قبايلى از قريش بر كثرت جمعيت و افراد خود تفاخر مى كردند تا آن جا كه براى بالا بردن آمار افراد قبيله به گورستان مى رفتند, و قبرهاى مردگان خود را مى شمردند.
در نظر اينان بزرگ بودن يك قبيله فخرى محسوب مى شد.

مبارزه با نژاد پرستى
انقلاب بزرگ و تحوّلى كه نبى اكرم ْ به وجود آورد آن بود كه به مبارزه با اين ضد ارزش ها پرداخت و صراحتاً اعلام كرد كه: نژاد ملاك افتخار نيست.
حضرت در اولين سخنرانى پس از فتح مكّه فرمود:
(إنّ ا# تبارك و تعالى قد أذهب عنكم بالإسلام نخوة الجاهلية و التفاخر بآبائها و عشائرها. أيها الناس إنّكم من آدم و آدم من طين, ألا و إنّ خيركم عند اللّه و أكرمكم اليوم أتقاكم و أطوعكم له;
اى مردم, خداوند در پرتو اسلام افتخارات دوران جاهليت و مباهات به انساب را از ميان شما برداشت. همگى فرزند آدميد و او از گل آفريده شده است. بهترين شما نزد خدا و گرامى ترين شما امروز با تقواترين و مطيع ترين در برابر خداوند است).
سپس فرمود:
(إنّ الناس من عهد آدم إلى يومنا هذا مثل أسنان المُشط لافضل للعربي على العجمي ولا للأحمر على الأسود إü بالتقوى;(1)
همه مردم در روزگار گذشته و حال مانند دندانه هاى شانه مساوى و برابرند و عرب بر عجم و گندمگون بر سياه برترى ندارد و ملاك فضيلت تقواست).
در حديثى ديگر فرمود:
(كُلُّكُم بَنو آدم و آدم خُلِقَ من تُراب و لينتهين قوم يفخرون بآبائهم أوليكوننّ أهون على ا# من الجعلان;(1)
همه شما فرزندان آدميد و آدم از خاك آفريده شده; از تفاخر به پدران بپرهيزيد و گرنه نزد خدا از حشراتى كه در كثافت غوطه ورند پست تر خواهيد بود).

مبارزه با تكاثر در اموال و اولاد
در باره ارزش اولاد و بستگان نيز, منطق صريح قرآن آن است كه اين ها ارزش ذاتى ندارند. آرى فرزندان صالح سرمايه اى ارزشمندند امّا نفس زياد بودن آن ها ارزش محسوب نمى شود:
و ما أَموالُكُم ولا أَولادُكُم بالّتى تُقرِّبُكُم عِندَنا زُلفى إلا مَن آَمَنَ و عَمِلَ صالِحاً فَأُولِئِكَ لَهُم جزاءُ الضِّعفِ بما عَمِلوا وهُم فِى الغرُفاتِ آمِنون;(1)
اموال و فرزندتان چيزى نيست كه شما را به ما نزديك سازد مگر آنان كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انجام دادند كه پاداش اينان به سبب اعمالشان دوبرابر است و ايمن در غرفه هاى بهشت هستند).
مفهوم آيه اين است كه هرگز ثروت و فرزندان معيار ارزش نيستند. معيار (ايمان و عمل صالح) است و اگر اموال و اولاد در اين مسير قرار گيرند سرمايه اى مغتنم براى خود و پدر و مادرند و مايه قرب به حضرت حقّند.
تكليف آن است كه مراقب باشيم اموال و اولاد ما را از ياد خدا باز نداشته, در دوراهى هاى خدا و اين ها, خدا را بر گزينيم:
(يا أَيُّها الّذين آمنوا لا تُلهِكُم أَموالُكُم و لا أولادُكُم عَن ذِكرِ ا# و من يَفعَل ذلِكَ فأولئك هُمُ الخاسِرون; (1)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نكند و هر كه چنين كند زيانكار است).
(يا أَيُّها الّذين آمنوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُم و إخوانَكم أَولياءَ إنِ استَحبُّوا الكفرَ على الإيمان و مَن يَتَوَلَّهُم منكم فأُولئكَ هُمُ الظّالِمون; (1)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد پدران و برادرانتان را دوستان خود قرار ندهيد, اگر آن ها كفر را بر ايمان مقدم شمرند و هركس از شما دوستشان بدارد از ستمكاران خواهد بود).
بدين ترتيب قرآن كريم خط بطلانى بر اين ارزش جاهلى كشيد كه فرزندان و بستگان به عنوان يك ارزش ذاتى مطرح باشند.

مبارزه با ثروت پرستى
(ثروت) نيز از ديدگاه قرآن و پيامبر گرامى اسلام ْ ارزش نيست, بلى اگر از راه مشروع به دست آيد و در راه خدا صرف شود ارزش است; (ثروت) به خودى خود يك ارزش نيست و نبايد ثروتمندان خود را از ديگران برتر ببينند.
درست همان را كه در جاهليت به عنوان يك ارزش مى ديدند, اسلام عزيز بى ارزش تلقى كرد:
جمعى از ثروتمندان مستكبر و اشراف از خود راضى عرب به حضور پيامبرْ رسيدند و به پيامبر عرض كردند: اگر اين پا برهنه ها را كه بوى آن ها مشام انسان را آزار داده و از فرط فقر لباس خشن و پشمينه در تن دارند, يعنى سلمان, ابى ذر, خبّاب و…, از خود دورسازى ما نزدت خواهيم آمد, در مجلست خواهيم نشست و از سخنانت بهره خواهيم گرفت و در يك كلام مسلمان مى شويم! در اين هنگام آيه ذيل نازل شد:
(واصبر نَفسَكَ مَعَ الّذين يَدعون ربَّهم بالغَد§وَةِ و العَشيّ يُريدون وَجهَهُ ولا تَعدُ عَيناكَ عَنهُم تُريدُ زينَة الحيوةِ الدّنيا و لا تُطع مَن أَغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِكرِنا و اتَّبَعَ هَويِهُ و كان أَمرُهُ فُرُطاً;(1)
با كسانى باش كه پروردگارخود را صبح و شام مى خوانند و تنها خشنودى خدا را مى جويند, هرگز چشم هاى خود را به خاطر زينت هاى دنيا, از آن ها برمگير و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن; همان ها كه پيروى هواى نفس كردند و در كارهايشان اسراف مى ورزند).
اين آيه به پيامبر دستور داد هرگز تسليم اين سخنان فريبنده توخالى نشود و همواره در دوران زندگى با افراد با ايمان و پاك دلى چون سلمان و ابوذر باشد, هرچند دستشان از ثروت دنيا تهى و لباسشان پشمينه است.
به دنبال نزول اين آيه پيامبر به جست وجوى اين مؤمنان مخلص پرداخت (كه گويا با شنيدن اين سخن ناراحت شده و به گوشه اى از مسجد رفته و به عبادت پروردگار پرداختند). سرانجام آن ها را در آخر مسجد در حالى كه به ذكر خدا مشغول بودند يافت و فرمود:
حمد خدا را كه نمردم تا اين كه چنين دستورى به من داد كه با امثال شما باشم كه زندگى و مرگ با شما خوش است (مَعَكُم المحيا ومَعَكُم الممات).(1)
با اين روش پيامبر بزرگ عملاً اثبات كرد كه ارزش در اين مكتب ايمان است نه (پول و ثروت).
امام على & فرمود:
(و مَن أَتى غَنِّياً فتواضَعَ لهُ لِغناهُ ذَهَبَ ثُلُثا دينهِ;(1)
كسى كه نزد ثروتمندى رود و به خاطر ثروتش در برابر او فروتنى كند, دو سوم دينش از دست رفته است.
در سخنى ديگر امام على & تكبر فقيران در برابر ثروتمندان و مقهور ثروت آنان نشدن را ستوده است:
(ما أحسن تواضع الأغنياء للفقراء طلباً لما عندا# و أَحسَنُ مِنهُ تِيهُ الفُقَراء على الأَغنياء اتّكالاً على اللّه;(1)
چه نيكوست فروتنى ثروتمندان در برابر فقيران براى به دست آوردن آن چه نزد خداست و نيكوتر از آن بزرگ منشى مستمندان به اعتماد بر خدا در برابر اغنياست).
و به اين ترتيب اين ارزش جاهلى نيز در مكتب حيات بخش اسلام رنگ باخت.

ارزش هاى الهى از ديدگاه مكتب
پيامبر بزرگ به همان ميزان كه با ارزش هاى طاغوتى به ستيز برخاست بر جايگزينى ارزش هاى الهى تأكيد خاصى داشت. اين ارزش ها عبارتند از:

1. ايمان
اين ارزش اساسى ترين ارزش ها و مبناى ديگر ارزش هاست:
(أَفَمَن كان مؤمناً كمن كان فاسِقا لايستَوُون; (1)
آيا كسى كه ايمان آورده باشد همانند كسى است كه عصيان مى ورزد؟ نه, هرگز اين دو برابر نيستند).
بر اين اساس اولين معيار در همه گزينش هاـ چه در گزينش هاى شخصى مانند ازدواج و چه گزينش هاى اجتماعى و سياسى ـ بايد ايمان و اعتقاد و تعهد به مكتب وجود داشته باشد.

2. تقوا
تقوا عام ترين فضيلت اخلاقى است كه همانند خون در پيكره فضايل اخلاقى جريان دارد و به حدّى فراگير است كه تمام ابعاد زندگى فردى, اجتماعى, سياسى و… را شامل مى شود.
(تقوا) همان احساس مسؤوليت و تعهدى است كه به دنبال رسوخ ايمان در قلب بر وجود انسان حاكم مى شود و او را از فجور و گناه باز مى دارد. به نيكى و پاكى و عدالت دعوت مى كند, اعمال آدمى را خالص و فكر و نيت او را از آلودگى ها مى شويد.
امام على & فرمود:
(فإنّ التَّقوى في اليوم الحِرزُ و الجُنَّةُ و في غَد الطّريقُ إلى الجَنَّة;(1)
همانا تقوا در امروز دنيا براى انسان به منزله سپر است و در فرداى آخرت راه به سوى بهشت است).
آن كس كه از اين فضيلت بزرگ اخلاقى بهره مند شد گرامى ترين است:
(إنّ أَكرَمَكُم عندا# أَتقيكُم; (1)
همانا گرامى ترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست).

3.جهاد در راه خدا
جهاد در راه خدا و فداكارى و ايثار نشانه صداقت در دين است. دم زدن از دين منهاى فداكارى و ايثار در راه آن به هنگام ضرورت شعارى بيش نيست. بر اين اساس است كه قرآن كريم وصف (صداقت) را براى (شهيدان) و (رزمندگان) به كاربرده است:
(مِنَ المؤمنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدوا ا# عليه فَمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ و مِنهُم مَن يَنتَظِرُ و ما بَدَّلوا تَبديلاً; (1)
از مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستادند, بعضى بر سر پيمان خويش جان باختند و بعضى ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود نداده اند).
قرآن كريم, مؤمنان (صادق) را كسانى مى داند كه به دنبال ايمان در راه دين از جان و مالشان سرمايه گذارى مى كنند.
(إنَّما المؤمنون الّذين آمنوا با# و رسولِه ثُمّ لَم يَرتابوا و جاهَدوا بأموالهِم و أنفُسِهِم في سبيل ا# أُولئكَ هُمُ الصّادِقون;(1)
مؤمنان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده اند. پس هرگز شك و ترديدى به خود راه نداده و با مال و جان خود در راه خدا جهاد كرده اند. آن ها راستگويانند).
و بر اين اساس (جهاد در راه خدا) يك ارزش والاى الهى است; ارزشى كه ارج گذار آن خداوند است و تمامى آنان كه دل در كمند محبت او بسته اند بايد آن را ارج نهند.
بايد به اين ارزش الهى در همه عرصه ها به ويژه در گزينش ها بهاى شايسته داد, بايد حريم رزمندگان كفرستيز, حريم ويژه باشد آن چنان كه پيامبر اين حريم را برايشان نگاه داشت.

4. علم رشد آور
ديگر ارزش الهى, علم است. امّا نه هر علمى. از ديدگاه اسلام انباشتن ذهن از اصطلاحات و معلومات علم نيست. علم واقعى آن است كه رشد آور بوده و انسان را به راه صلاح و سعادت دعوت كند. حضرت موسى & از حضرت خضر خواستار علم رشد آور شد:
(قال لهُ موسى هَل أَتَّبِعُكَ على أَن تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمتَ رُشداً;(1)
موسى به خضر گفت: آيا من از تو پيروى كنم تا از آن چه به تو تعليم داده شده است و مايه رشد و صلاح است به من بياموزى؟).
ييعنى آن چه بايد در پى آن بود (رشد) است.
در اسلام ترغيب فراوان به فراگيرى همه علوم و فنون مورد نياز زندگى شده است اما تفاوتى كه دعوت اسلام در اين زمينه, با دعوت ديگر مكاتب بشرى و مادّى دارد اين است كه اسلام به اين علوم ديدگاه (آيه اى) دارد, يعنى همه اين علوم و فنون و قوانين دقيق حاكم بر آن ها نشانه اى از قدرت, علم و حكمت خالق هستى است. با اين ديد بايد سراغ علوم بشرى رفت تا اين علوم مايه رشد و سعادت بشر باشد.
قرآن كريم صاحبان اين علم (علم رشد آور) را مى ستايد و علمشان را ارج مى نهد:
(أَمَّن هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيلِ ساجِداً و قائماً يَحذَرُ الآخِرةَ و يَرجُوا رَحمة رَبِّهِ قل هَل يَستَوى الّذين يَعلَمُون والّذين لايَعلَمُون انما يتذكر اولوا الالباب;(1)
آيا آن كس كه در همه ساعات شب به عبادت پرداخته يا در سجود است يا در قيام و از آخرت بيمناك و به رحمت پروردگارش اميدوار است با آن كه چنين نيست يكسان است؟ بگو: آيا آن ها كه مى دانند با آن ها كه نمى دانند برابرند؟ تنها خردمندان متذكّر مى شوند).
در اين آيه شريفه به قرينه صدر آيه, تجليل و تكريم از علمى است كه جرقه عشق به خداوند را در دل و جان انسان روشن كرده او را به عبادت و بندگيِ پيوسته وا دارد و به حق چنين علمى شايسته تجليل و اين گونه عالم شايسته همه گونه تكريم و تعظيم است.

5. سابقه درخشان
ديگر ارزش قرآنى سابقه درخشان در دين همراه با لاحقه نيكوست. (سابقه) آن گاه ارزش است كه همراه با آينده درخشانى نيز باشد. زيرا فراوان بوده اند و هستند كه از سابقه اى افتخار آميز برخوردار بوده و نتوانستند اين سابقه را نگهدارند. (لاحقه) تاريك اينان (سابقه) درخشانشان را حبط مى كند. آنان كه در دوره غربت اسلام به آن گرويدند و تا پايان عمر در اين مسير قدم زدند, تحقيقاً ارج و مقامى بالاتر از كسانى دارند كه در دوره عزت اسلام به آن وادى آمدند:
(لايَستَوي مِنكُم مَن أَنفَقَ مِن قَبلِ الفَتحِ و قاتلَ أُولِئكَ أَعظَمُ دَرَجَةً مِنَ الّذين أَنفَقُوا مِن بَعد و قاتلُوا و كُù وَعَدَ ا# الحسنى و ا# بِما تَعملُون خَبير;(1)
كسانى كه قبل از پيروزى انفاق كردند و سپس جهاد نمودند با كسانى كه پس از پيروزى انفاق كردند يكسان نيستند. آن ها بلند مقام ترند از كسانى كه پس از فتح انفاق نمودند و جهاد كردند و خداوند به همه وعده نيك داده است, و خدا به آن چه انجام مى دهيد آگاه است).
اين ها (ايمان, تقوا, جهاد, علم رشد آور و سابقه درخشان در دين) بخشى از ارزش هاى الهى است كه مكتب عزت بخش اسلام جاى گزين ارزش هاى پوشالى جاهلى ساخت.
و به اين ترتيب پيامبر بزرگ با تحول در بينش ها و ارزش ها, بزرگ ترين جهاد و انقلاب را در بشر به وجود آورد. او در حقيقت انسان ها را از (ضلال مبين) كه همين بينش ها و ارزش ها و اعمال جاهلى بود در راه آورد و به بزرگراه سعادت و سرفرازى رهنمون ساخت. و اين هديه بزرگ خداوند به انسان ها بود.
ستون فقرات دعوت پيامبر اكرم ْ نيز همانند ديگر پيام آوران حضرت حق (دعوت به معنويت) بود. پيامبر بزرگ دنياى انسان ها را نيز آباد ساخت, ولى اساس دعوتش بينش ها و ارزش هاى الهى بود.

جلوه هاى ايثار و معنويت
پيامبر بزرگ با تحول در بينش ها و ارزش ها انسان هايى را پروريد كه به حق اسوه پاكى و ايثار و همه خوبى ها شدند.
او از مردمى كه تمام ارزش آن ها نژاد و قبيله و ثروت بود, انسان هايى ساخت كه حاضر شدند براى دفاع از مكتب از جان و مال و ثروت خويش بگذرند و در ميدان جهاد و شهادت آن چنان پيشگام شوند كه از شدّت اشتياق گاه كار به قرعه مى كشيد:
در جنگ بدر شوق شهادت آن چنان بود كه گاه پدر و پسر هردو خواستار شركت در جهاد مقدّس مى شدند, ولى چون ضرورت حضور يكى از آن ها در خانه بود كار به قرعه مى كشيد. به عنوان نمونه اين كار بين خثيمه و فرزندش صورت گرفت, قرعه به نام فرزندش افتاد و در جنگ بدر به شهادت رسيد.
ييك سال و اندى بعد در جبهه جنگ احد پدر (خثيمه) آمد و گفت: (تأسف مى خورم كه توفيق حضور در جنگ بدر را نيافتم, قرعه به نام پسرم افتاد و او به فيض شهادت رسيد. يا رسول اللّه, ديشب فرزند عزيزم را در عالم رؤيا ديدم كه در باغ هاى بهشت قدم مى زد و از ميوه هاى آن جا ميل مى كرد. او با يك نداى محبت آميز رو به من كرد و گفت: پدرجان, در انتظار تو هستم! اى پيامبر خدا, محاسن من سفيد گشته, استخوانم لاغر شده تقاضا مى كنم كه از خداوند براى من شهادت در راه خدا را طلب كنيد).(1) و گاه با اصرار و التماس از پيامبر اجازه حضور در جبهه ايثار و شهادت مى گرفتند.
در جنگ احد پيرمرد قد خميده معلولى كه يك پاى خود را از دست داده, در حالى كه چهار پسر خود را روانه ميدان جنگ كرد خود نيز آماده جهاد شد. خويشاوندانش او را باز داشتند و گفتند: تو معذورى! او به حضور پيامبر شرفياب شد و گفت: خويشان من مرا از شركت در جهاد باز مى دارند, نظر شما چيست؟ من آرزوى شهادت دارم و مى خواهم روحم به سوى بهشت پرواز كند؟!
پيامبر ْ فرمود:
(أما أنت فقد عَذَرك ا# و لاجهادَ عليك;
خدا تو را معذور شمرده و تكليفى متوجه تو نيست).
او اصرار و التماس نمود. پيامبر در حالى كه اقوام او وى را احاطه كرده بودند رو به آنان كرد و فرمود:
مانع نشويد تا در طريق اسلام شربت شهادت بنوشد. او موقعى كه از خانه بيرون آمد چنين گفت: (خدايا مرا موفق كن در راه تو كشته شوم و به سوى خانه ام باز مگردان).(1)
او در مكتب الهى اش نوجوانانى پروريد كه براى حضور در جبهه اصرار و التماس كرده اشك مى ريختند:
سعد بن ابى وقّاص گويد:
پيش از آن كه پيامبر ْ لشكر را سان ببيند, ديدم برادرم عمير بن ابى وقّاص ناراحت است و خود را در گوشه و كنار پنهان مى كند. گفتم: چرا چنين مى كنى؟ گفت: مى ترسم پيامبر ْ مرا از نوجوانان بشمرد و برگرداند و من سخت مشتاق شركت در جنگ و فيض شهادتم. سعد گويد: اتفاقاً پيامبرْ او را ديد و فرمان داد: برگرد. عمير چنان سخت و سوزناك گريه كرد كه پيامبر ْ را بر او رحمت آمد و اجازه داد در جنگ شركت كند. عمير كوچك اندام بود و ناچار شدم حمايل شمشيرش را چند گره بزنم كه كوتاه تر شود و دست و پايش را نگيرد. او در جنگ به شهادت رسيد در حالى كه شانزده سال بيش نداشت.(1)
نيز در تاريخ پيامبر ْ مى خوانيم:
برخى از جوانان روى پنجه پاى خود مى ايستادند تا قدشان را بلندتر نشان داده و اجازه حضور بيابند و گاه وقتى نوجوانى اجازه مى يافت, نوجوان ديگرى مى آمد و با اصرار مى گفت: (من هم توانايى او را دارم و حاضرم با او كشتى بگيرم تا اين مدعا اثبات شود) و بدين ترتيب با اصرار اجازه جهاد مى گرفتند.(1) و از اين نمونه ها در تاريخ اسلام فراوان است.(1)
او از مردمى كه تمام همتشان (من) بود و تأمين نيازهاى حيوانى, انسان هايى همچون (حنظله) پروريد كه از حجله عروسى به سرعت به سوى بستر شهادت رفت. او زنده اى بود كه از سرزمين مرده ابوعامرِ توطئه گر و دشمن سرسخت اسلام برخاست: (يخرج الحيّ من الميّت; او زنده را از مرده خارج مى سازد.) با اين كه پدر در دشمنى با اسلام ذره اى فرو گذار نمى كرد ولى او آن چنان عاشق و شيفته فداكارى در راه دين بود كه در شب جنگ احد, كه شب زفاف او بود, از پيامبر اجازه گرفت و فردا صبح از فرط شوقى كه به شهادت داشت غسل ناكرده به ميدان جنگ آمد و به شهادت رسيد. پيامبر اكرم ْ فرمود: (من مشاهده كردم كه فرشتگان حنظله را غسل مى دادند) و از آن زمان او (غسيل الملائكة) نام گرفت و فخر قبيله اوس شد. آنان حنظله را از مفاخر خود ياد كرده مى گفتند: (و منّا حنظلة غسيل الملائكة; از ماست حنظله كه فرشتگان او را غسل دادند).
پيامبر بزرگ از مردمى كه (قبيله و نژاد)خود را همچون بت مى پرستيدند, آن چنان انسان هايى ساخت كه در راه ايمان و عقيده خود اگر پدر و برادر را هم در جبهه كفر مى ديدند او را به قتل مى رساندند و اين نشان اوج صداقت و صميميت در ايمان است.
امام على & فرمود:
(و لَقد كُنّا معَ رسولِ ا# ْ نَقتُلُ آباءَنا و أَبناءَنا و إخوانَنا و أَعمامَنا ما يَزيدُنا ذلك إü ايماناً و تسليماً و مضيّاً على اللَّقَم و صَبراً على مَضَضِ اùَلَمِ وجِدّاً في جهادِ العدُوّ;(1)
ما در ميدان نبرد با رسول خدا بوديم, پدران, پسران, برادران و عموهاى خويش را مى كشتيم و در خون مى آلوديم. اين خويشاوندكشى ما را ناخوش نمى نمود بلكه بر ايمانمان مى افزود كه در راه راست پا برجا بوديم و در سختى ها شكيبا و در جهاد با دشمن كوشا).
پيامبر بزرگ از مردمى كه گاه بر سر هيچ جنگ هاى صد ساله به راه مى انداختند آن چنان انسان هاى ايثارگرى پروريد كه حتى در حساس ترين لحظات نيز (ايثار) منش آن ها شد:
(و يُؤثرُونَ على أَنفُسِهِم و لو كان بِهِم خَصاصة;(1)
آنان (انصار) مهاجران را بر خود مقدم داشته هر چند شديداً فقير باشند).
در روايتى آمده است:
فقيرى خدمت پيامبر ْ آمد و گفت: گرسنه ام. حضرت دستور داد از منزل غذايى براى او بياورند, ولى در منزل حضرت غذايى نبود, فرمود: (چه كسى امشب اين مرد را ميهمان مى كند؟) مردى از انصار اعلام آمادگى كرد و او را به منزل خويش برد اما جز مقدار كمى غذا براى كودكان خود چيزى نداشت, سفارش كرد غذا را براى ميهمان بياورند و چراغ را خاموش كرد و به همسرش گفت: (كودكان را هرگونه ممكن است چاره كن تا خواب روند), سپس زن و مرد بر سر سفره نشستند و بى آن كه چيزى از غذا را در دهان بگذارند دهان خود را تكان مى دادند, ميهمان گمان مى كرد آن ها نيز همراه او غذا مى خورند و به مقدار كافى خورد و سير شد و آن ها شب را گرسنه خوابيدند. صبح خدمت پيامبر ْ آمدند. پيامبر ْ نگاهى به آن ها كرد و تبسمى فرمود و بى آن كه به آن ها سخنى بگويد آيه فوق را تلاوت كرد و ايثار آن ها را ستود.(1)
به راستى تربيت اين گونه انسان ها را بايد معجزه اى از معجزات پيامبر ْ به حساب آورد. نمونه ديگرى از اين ايثار را جابربن عبدالله انصارى (اولين زاير كوى شهيدان كربلا) چنين ترسيم مى كند:
(در جنگ احد به بالين پدرم عبدالله رفتم, ديدم در حال جان دادن است, مرا صدا كرد و گفت: تشنه ام!
من رفتم ظرف آبى آوردم, وقتى خواستم به پدرم بدهم اشاره كرد: آب را به اين مسلمان كه در كنار من افتاده و تشنه است برسان. سراغ او رفتم. او به سومى اشاره كرد. سراغ سومى رفتم. او به چهارمى اشاره كرد, و هم چنين تا دهمى. وقتى به سراغ دهمين نفر رفتم ديدم كه او به شهادت رسيده است برگشتم به سراغ نهمى و هشتمى تا اولى ديدم همه به شهادت رسيده اند!).(1)
آرى پيامبر با روشن نگاه داشـتن چراغ معنويت, انسان هايى ايـن چنين پروريد.

رنگ باختن معنويت پس از پيامبر ْ
متأسفانه پس از پيامبر گرامى اسلام ْ با انحراف سياسى و فرهنگى كه به وجود آمد به تدريج معنويت رنگ باخت. دوباره پاسداران ارزش هاى جاهلى به احياى آن ها پرداختند, ارزش هاى الهى جاى خود را به ارزش هاى مادّى داد. در زمان پيامبر مسابقه به سوى جهاد و ايثار بود. اما بعد از حضرت مسابقه به سوى دنيا و متاع ناچيز آن بازارگرم يافت. تا ديروز, خواصّ (امير بر دنيا) بودند و دنيا را به هيچ مى انگاشتند, اما بعد از حضرت (اسير دنيا) شدند و جلوه هاى دنيا برايشان هم چون بت شد. و اين درد بى درمانى بود كه تا دوره حكومت عدل على & ادامه يافت. مشكل اساسى حكومت حضرت همين دنياپرستان بودند و بر همين اساس است كه بيش ترين عنصر موعظه در نهج البلاغه (تحقير دنيا و تشويق مردم به اعراض از آن) است.
ولى آن چنان دنيا معشوق و معبودشان شده بود كه آن همه مواعظ از دل برآمده بر دل سنگشان ننشست و به تعبير زيباى مقام معظم رهبرى (مدظله):
غمگينانه بايد گفت كه حتى عدل علوى و زهد علوى هم نتوانست موج مخرّب دنياطلبى را در آن دوران مهار كند و در نهايت شد آن چه شد.

زمينه هاى رنگ باختن معنويت
زمينه ساز اين انحراف بزرگ, انحراف سياسى بود كه بعد از پيامبر ْ در ميان امت اسلام جان گرفت. بى ترديد اگر سايه امامت عدل و زهد علوى از آغاز بعد رحلت پيامبر بر سر مردم سايه گستر بود, همان جوّ ايمان و ايثار و فداكارى ادامه مى يافت. بى ترديد حاكميت نقش مهم و مؤثرى در تعالى يا سقوط جامعه دارد. در سخنى از امام على & رسيده است:
(الناسُ بأمرائهم أشبه منهم بآبائهم;
مردم به حاكمانشان شبيه ترند تا به پدرانشان).
دومين عامل زمينه ساز دورى از معنويت, موج گسترده فتوحات در دوره خلفا بود. اين فتوحات گرچه بر جغرافياى كشور اسلامى افزود ليكن علاوه بر آن كه در اين ها فقط (فتح خاك) مطرح بود نه (فتح دل ها) و كارى فرهنگى براى هدايت و رشد مردم صورت نمى گرفت, اين فتوحات جامعه اسلامى را به سرعت به سوى مادى گرايى و دنياپرستى برد. زيرا كه غنايم اين جنگ ها از آنِ فاتحان بود و شركت در يكى از فتوحات بزرگ همراه با غنايم فراوانى بود كه كافى بود يك رزمنده با حضور در يكى از نبردها به اوج رفاه برسد. در حاشيه همه اين مسايل مديران اين برنامه (فتوحات) يك هدف ديگر را هم دنبال مى كردند و آن مشغول كردن مردم به جنگ هاى برون مرزى بود تا از امر مهم خلافت و امامت غافل شوند و اين مسأله اى است كه حتى در همان دوره برخى تيزبينان به آن رسيده بودند.
علاوه بر اين دو عامل, عامل سومى هم در رنگ باختن معنويت و گرم شدن تنور دنياگرايى نقش داشت و آن حاتم بخشى هاى فراوان عثمان از بيت المال بود. در دوره عثمان با بيت المال هم چون اموال شخصى خليفه برخورد شد و به تعبير امام على &:
(فيَتَّخِذُوا مالَ ا#ِ دُوَلاً;(1)
پس بيت المال را به غارت برند).
(بيت المال) در اين دوره (بيت مال مسلمانان) نبود بلكه بانك مركزى شخصى خليفه بود كه به هركس مى خواست و به هر مقدار مى بخشيد به ويژه به بستگان و نزديكانش:
(وقامَ معَهُ بَنُوا أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مالَ ا# خِضْمةَ الإِبِل نِبْتَةَ الرَّبيع;(1)
و بستگان پدرى اش برخاستند; آن ها هم چون شتران گرسنه اى كه بهاران به علف زار بيفتند و با ولع عجيبى گياهان را ببلعند براى خوردن اموال خدا دست از آستين برآوردند).
پرواضح است اين گونه حاتم بخشى ها حريصان بر دنيا را حريص تر كرده و تمام معنويت را تحت الشعاع قرار مى دهد.
رنگ باختن معنويت تأثير در روى آوردن به متاع دنيا دارد و متقابلاً آن هم تأثير در كم رنگ شدن معنويت دارد. اين حقيقت را قرآن كريم چنين تبيين مى كند:
(فَخَلَفَ مِن بَعدِهِم خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلِوةَ واتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيّاً;(1)
پس بعد از آن ها (پيامبران) فرزندان ناشايسته اى(1) روى كار آمدند كه نماز را ضايع كردند و پيروى از شهوات نمودند و به زودى مجازات گمراهى خود را خواهند ديد).
طبق اين آيه شريفه فرزندان ناخلف انبيا به جاى پيروى راه آنان, دو كار انجام دادند: 1. نماز را ضايع كردند; 2. رهرو شهوات شدند.
برخى گفته اند مقصود از اضاعه نماز در اين جا ترك آن است, برخى ديگر گفته اند تأخير آن از وقت است, گروهى ديگر گفتند مقصود انجام دادن اعمالى است كه نماز را در جامعه ضايع مى كند. ولى به نظر مى رسد معناى جامع تر از همه اين ها آن باشد كه اينان از معنويت فاصله گرفتند, چرا كه نماز در بسيارى از آيات قرآن (سمبل همه معنويات است). مرحوم علامه طباطبايى در ذيل آيه 37 سوره نور مى گويد:
(اقامه نماز سمبل عمل كردن به همه وظايف بندگى است).(1)
مقصود از پيروى شهوات, غوطه ور شدن در خواسته هاى نامشروع و حيوانى است. اين تأثير متقابل روى گردان شدن از معنويت و رو آوردن به شهوات دنياست.
در روايتى از حضرت امام على & رهروى شهوات چنين تفسير شده است:
(مَن بَنى الشديد ورَكِبَ المنظور ولَبِسَ المشهور).(1) در اين روايت سه مصداق براى اتّباع شهوات آمده: 1. ساختن خانه اى آن چنانى; 2. مركب هاى چشم پركن و طاغوتى; 3. لباس هاى زننده كه مايه انگشت نما شدن است.
آرى آن گاه كه معنويت و ارزش هاى الهى رنگ باخت, ارزش مى شود خانه آن چنانى, مركب طاغوتى, لباس مشهور!
پيامبر اكرم ْ به صراحت پيش بينى همين وضعيت را براى امت اسلام كرده است: در حديثى كه در بسيارى از كتب دانشمندان اهل سنت آمده چنين مى خوانيم: پيامبر هنگامى كه آيه (فخلف …) را تلاوت كرد, فرمود:
(يكون خلْفٌ من بعد ستّين أضاعوا الصَلاة واتَّبَعُوا الشَهَوات, فسوف يلقون غيّاً, ثمّ يكون خَلف يقرؤون الصلاة لايعدو تَراقيهم …;(1)
بعد از شصت سال افرادى روى كار مى آيند كه نماز را ضايع مى كنند و در شهوات غوطه ور مى شوند و به زودى نتيجه گمراهى خود را خواهند ديد و بعد از آن ها گروه ديگرى روى كار مى آيند كه قرآن را با آب و تاب مى خوانند ولى از شانه هاى آن ها بالا نمى رود (چون نه از روى اخلاص است و نه براى تدبر و انديشه براى عمل, بلكه از روى ريا و تظاهر است و يا قناعت كردن به الفاظ و به همين دليل اعمال آن ها به مقام قرب خدا بالا نمى رود)).
قابل توجه اين كه اگر مبدأ شصت سال را هجرت پيامبر ْ بگيريم, درست منطبق بر زمانى مى شود كه (يزيد) بر اريكه قدرت نشست و سالار شهيدان امام حسين & و يارانش شربت شهادت نوشيدند و بعد از اين باقى مانده دوران بنى اميه و بنى عباس است كه از اسلام به نامى قناعت كرده بودند و از قرآن به الفاظى.
اوج افول معنويت در دوره حاكميت يزيد بود; چرا كه در رأس حكومت گسترده اسلام شخصى قرار گرفته بود كه جز به شكم و شهوت نمى انديشيد و بى دينى و هرزگى او ضرب المثل بود, و در پى آن نيز امت اسلامى نيز آن بهاى شايسته را به معنويت نداده ماديت و مادى گرايى جاى آن را گرفته بود. پيامد اين انحطاط هم شهادت بزرگ انسان برگزيده خداوند, سالار شهيدان و ياران فداكارش بود.





فصل پنجم





عوامل زمينه ساز حادثه عاشورا


3. افول غيرت دينى








3. افول غيرت دينى

سومين عامل زمينه ساز عاشورا (افول غيرت دينى) بود.
(غيرت) يعنى دفاع از محبوب در برابر متجاوز.
طريحى غيرت را چنين معنا مى كند:
(والغيرة نفرةٌ طبيعيةٌ تكونُ عن بخل مشاركة الغير في أمر محبوبٍ له;(1)
غيرت, نفرت طبيعى است كه انسان از شركت ديگرى در امر محبوبش دارد).
جلوه شناخته شده غيرت, غيرت ناموسى است كه نشانه انسانيت انسان است و پيش از آن كه ارزش الهى باشد يك ارزش انسانى است. يعنى آن كه اين خصيصه حتى در كافر نيز ارزشمند است و خداوند انسان هاى غيرتمند را دوست دارد و آنان كه از اين خصلت والا محرومند به كلى از ساحت قدس حضرتش مطرودند.(1)
جلوه ديگر اين غيرت, غيرت دينى است. غيرت دينى, يعنى دين را به عنوان محبوب ترين ديدن و مدافع حريم آن بودن.
غيرت دينى, يعنى اجازه تجاوز به حريم دين به هيچ كس ندادن, داشتن خشم مقدّس در برابر متجاوزان به حريم دين, تلاش گسترده در راه نشر دين,امربه معروف و نهى ازمنكر و تولّى و تبرّى, داشتن روحيه دفاع از دين و آماده فداكردن همه هستى در راه آن.
امام على & فرمود:
(فإذا حضرتْ بليّةٌ فاجعلوا أموالكم دون أنفسكم, وإذا نزلت نازلةٌ فاجعلوا أنفسكم دون دينكم. فاعلموا أنّ الهالك مَن هَلَك دينَه والحريب مَن حرب دينه;(1)
آن گاه كه حادثه اى پيش آمد اموالتان را سپر جانتان قرار دهيد و در حفظ جانتان بكوشيد, اما اگر حادثه اى پيش آمد كه دينتان در معرض خطر قرار گرفت جانتان را فداى دينتان سازيد كه آن كس كه دينش از بين برود نابود است و غارت زده آن كس است كه دينش به غارت برود).

غيرت دينى راز عظمت امت اسلام
آيين انسان ساز اسلام, پيروان خود را با اين خصلت مى پسندد. و راز (خير)بودن امت اسلام, احياى اين ويژگى در بين آنان است:
(كُـنْتُمْ خَـيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوف وتَنْهَـوْنَ عَنِ الْمُنْكَر وتُؤْمِنُونَ بِاللّه;(1)
شما بهترين امتى هستيد از ميان مردم پديد آمده كه امربه معروف و نهى ازمنكر كرده و به خدا ايمان داريد).
مسلمانان تا زمانى يك (امت ممتاز) محسوب مى شوند كه غيرت دينى در بين آن ها زنده باشد و افول آن به معناى از امتياز افتادن آن هاست.
در اين آيه غيرت دينيِ (امربه معروف و نهى ازمنكر) بر ايمان به خدا مقدم داشته شده و اين علاوه بر آن كه نشان دهنده اهميت و عظمت اين خصلت است, گوياى آن است كه اين غيرت دينى است كه ضامن گسترش ايمان و اجراى همه قوانين فردى و اجتماعى اسلام است.
در روايات, غيرت دينى كه نوعاً از آن با امربه معروف و نهى ازمنكر ياد شده است, مايه قوام دين,(1) برترين اعمال(1), مايه استحكام جبهه ايمان,(1) مايه ذلت دشمنان دين,(1) مبناى برپايى احكام دين, راه انبيا, مايه آبادانى زمين(1) و… معرفى شده است.

نفرت قلبى از منكر
(غيرت دينى) فريضه اى است كه در هيچ شرايطى ترك شدنى نيست, حتى اگر انسان نتواند عملاً جلو متجاوزان به حريم دينى را بگيرد موظف است قلباً از آنان نفرت داشته باشد كه اين هم جلوه اى از غيرت دينى است.
و آنان كه حتى اين مرحله از غيرت دينى را در جان خود راه نداده باشند (مرده زنده نما) هستند.
در روايات, رضايت به گناه نيز گناه شمرده شده است; چراكه اين جلوه برجسته فقدان غيرت دينى است.
امام على & فرمود:
(الرّاضي بِفِعلِ قومٍ كالدّاخلِ فيهِ مَعَهُم وعلي§ كُلِّ داخلٍ في باطِلٍ إِثْمانِ: إثمُ الْعَمَلِ بِهِ وإثْمُ الرِّضي§ بِهِ;(1)
آن كس كه به كار جمعيتى راضى باشد هم چون كسى است كه در آن كار دخالت داشته است. و بر كسى كه داخل در باطلى مى شود دو گناه است: 1. گناه عمل به باطل; 2. گناه رضايت به آن).
در روايتى ديگر فرمود:
(أيُّها النّاسُ إنَّما يَجْمَعُ النّاسَ الرِّضي§ والسُّخْطُ وإنّما عَقَرَ ناقةَ ثَمودَ رَجُلٌ واحدٌ فعَمَّهُمُ ا#ُ بالعذابِ لمّا عَمُّوهُ بالرِّضي§ فقالَ سبحانَه: (فَعَقَروُها فأَصْبَحُوا نادِمِين) فما كان إü أن خارَتْ أَرضُهُم بالخَسْفَةِ خُوَارَ السِّكَّةِ الْمُحْماةِ في الأَرضِ الْخَوّارَة;(1)
اى مردم! رضايت و نارضايى بر عملى موجب وحدت پاداش و كيفر مردم مى گردد (يعنى عاملان و كسانى كه راضى به آن عملند در كيفر پاداش شريكند). ناقه (ماده شتر) ثمود را يك نفر بيش تر پى نكرد, اما عذاب و كيفر آن همه قوم ثمود را فراگرفت; زيرا همه به عمل او راضى بودند. خداوند فرمود: آن را پى كردند و سرانجام پشيمان شدند. سرزمين آنان هم چون آهن گداخته اى كه در زمين نرم فرو رود يكباره فريادى برآورد و فروكش كرد (و به اين طريق كيفر اعمال خلاف خود را ديدند)).

خشم مقدّس
از جلوه هاى برجسته غيرت دينى (خشم مقدّس) است. به همان اندازه كه در قرآن و روايات دعوت به مهر در برابر خودى ها شده, دعوت به خشم مقدّس در برابر كفار شده است و اين جلوه برجسته غيرت دينى است:
(محمّدٌ رَسُولُ ا#ِ والّذينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُم;(1)
محمد ْ فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سخت گير و در ميان خود رحيم و مهربانند).
(يا أَيُّها الّذينَ آمَنُوا مَن يَرْتَدَّ مِنْكُم عَن دِينهِ فَسَوْفَ يَأْتِي ا#ُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُم ويُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ علَى المؤمنينَ, أَعِزَّةٍ علَى الكافِرين;(1)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد هركس از شما از آيين خود بازگردد چه باك, كه خداوند در آينده جمعيتى را مى آورد كه آن ها را دوست دارد و آن ها نيز او را دوست دارند, در برابر مؤمنان فروتنند و در برابر كافران نيرومند و نفوذناپذير).
مهر و رحمت بجا و خشم بجا از صفات برجسته حضرت حق است. آن چنان كه خداوند (أرحمُ الراحِمين) است. ولى در مورد كسانى كه پرده درى و هتّاكى را به اوج برسانند, أشدّ المعاقبين است.
همان گونه كه خداوند (غفور و رحيم) است, (شديد العقاب) نيز هست.
چهارده بار در قرآن كريم خداوند با وصف (شديد العقاب) ستوده شده است و در يك آيه از مهر و قهر خداوند يك جا ياد شده است:
(اعْلَمُوا أَنّ ا#َ شَديدُ العِقاب وأنّ ا#َ غَفُورٌ رَحيم;(1)
بدانيد خداوند داراى مجازات شديد و در عين حال آمرزنده و مهربان است).
و برگزيدگان خداوند هم كسانى اند كه جانشان مملوّ از اين (خشم مقدّس) در برابر متجاوزان به حريم دين است.

انبيا و خشم مقدس
سمبل اين خشم مقدّس, انبيا و امامان بودند; حضرت ابراهيم & در قرآن سمبل (برائت از مشركان) است و به مسلمانان دستور داده شده كه در اين جهت او را الگوى خويش سازند:
(قد كانت لكم اسوة حسنةٌ فِى ابراهيم والّذين معه إذ قالوا لقومهم إنّا براؤُا منكم وممّا تعبدون من دونِ ا# كَفَرنا بكم و بَدا بيننا وبينكم العداوة وَالبَغْضاء أبداً حتّى تؤمنوا با# وَحْدَهُ;(1)
حضرت ابراهيم و يارانش براى شما سرمشق نيكويى هستند, هنگامى كه به قوم مشرك خود گفتند: ما از شما و آن چه غير از خدا مى پرستيد بيزاريم. به شما كافريم, و ميان ما و شما عداوت و دشمنى هميشگى آشكار شده است. و اين وضع ادامه دارد تا به خداى يگانه ايمان بياوريد).
ابراهيم (أبوالانبيا)ست و روش توحيدى او, اسوه و مقتداى همه ابراهيميان تاريخ است.
در حالات حضرت موسى & نيز مى خوانيم:
پس از اقامت چهل روزه در كوه طور به همراه برخى از برگزيدگانش, آن گاه كه برگشت, ديد سامرى منحرف قومش را به سوى گوساله پرستى برده است, به شدّت ناراحت شد. قرآن كريم اين خشم مقدّس را چنين ترسيم مى كند:
(ولَمّا رَجَعَ موسي§ إلي§ قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُوني مِن بَعْدي أَعَجِلْتُمْ أَمرَ رَبّكُمْ وأَلْقَى الأَلْـواحَ وأَخَـذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إنّ الْقَـوْمَ اسْتَضْعَفُوني وكادُوا يَقْتُلُونَني فلا تُشْمِتْ بِيَ الأَعْداءَ ولا تَجْعَلْني معَ القومِ الظّالِمين;(1)
هنگامى كه موسى خشمگين و اندوهناك به سوى قوم خود بازگشت, گفت: پس از من بد جانشينانى برايم بوديد (و آيين مرا ضايع كرديد), آيا در فرمان پروردگارتان (و تمديد مدت ميعاد او در قضاوت) عجله نموديد؟ سپس الواح را افكند و سر برادر خود را گرفت و به سوى خود كشيد. او گفت: فرزند مادرم! اين گروه مرا در فشار گذاردند و نزديك بود مرا به قتل برسانند, بنابراين كارى نكن كه دشمنان مرا شماتت كنند و مرا با گروه ستمگران قرار مده).
جلوه خشم مقدس حضرت موسى با انداختن الواح و مؤاخذه شديد برادر بود. و اين واكنش شديد و اظهار خشم اثر تربيتى فوق العاده در بنى اسرائيل گذاشت و صحنه را به كلى منقلب ساخت در حالى كه اگر موسى & مى خواست با كلمات نرم و ملايم آن ها را اندرز دهد شايد كم تر سخنان او را مى پذيرفتند.
امام على &, پيامبر بزرگ اسلام ْ را نيز به همين خشـم مقدّس مى ستايد:
(كان النبي ْ لايغضب للدنيا, فإذا أغضبه الحقّ لم يعرفه أحدٌ ولم يقم لغضبه شيء حتّى ينتصر له;(1)
پيامبر گرامى ْ هيچ گاه براى دنيا خشم نمى كرد اما آن جا كه جاى خشم مقدّس بود آرام نمى گرفت).

خشم مقدّس در كلام امام على &
امام على & در سخنان خود سخت بر اين بعد غيرت تأكيد دارد:
او تنها كسانى را توانمند بر نابودى مشركان مى داند كه جانشان كانون خشم مقدّس باشد:
(مَن أَحَدَّ سِنانَ الغَضَبِ لِلّهِ قَوِيَ علي§ قَتْلِ أَشِدّاءِ الباطِل;(1)
كسى كه سرنيزه خشم را به خاطر خدا تيز كند توانايى بر كشتن سردمداران كفر پيدا مى كند).
على & دل خونى دارد از بسيارى از ياران خويش كه چرا جانشان را اين خشم مقدّس نگرفته و در برابر تجاوز دشمنان آرامند:
(وقَدْ تَـرَوْنَ عُهُودَ ا#ِ مَنْقُوضَةً فلا تَغْضَبُونَ وأَنْتُم لِنَقْضِ ذِمَمِ آباءِكُم تَأْنَفُون;(1)
تحقيقاً مى بينيد قوانين و پيمان هاى الهى شكسته شده اما به خشم نمى آييد, در حالى كه اگر تعهّدات پدرانتان نقض گردد ناراحت مى شويد).
نيز در مقام گله از اكثريت ياران خويش مى فرمايد:
(فيا عَجَباً وا#ِ يُمِيتُ القَلْبَ ويَجْلِبُ الهَمَّ مِن اجْتِماعِ هِؤُلاءِ القومِ علي§ باطِلِهِم وتَفَرُّقِكُم عَن حَقِّكُم فقُبْحاً لَكُم وتَرَحاً حِينَ صِرْتُم غَرَضاً يُرْمي§ يُغارُ عليكم ولاتُغِيرُون وتُغْزَوْنَ ولا تَغْزُونَ ويُعْصَى ا#ُ وتَرْضَوْن;(1)
شگفتا! به خدا كه هماهنگى اين مردم در باطل خويش و پراكندگى شما در حق خود, دل را مى ميراند و اندوه را تازه مى گرداند. زشت باد روى شما و همواره قرين اندوه باشيد كه آماج تير بلاييد. بر شما غارت مى برند و ننگى نداريد, با شما پيكار مى كنند و به جنگى دست نمى گشاييد, خدا را نافرمانى مى كنند و خشنودى مى نماييد!)
حضرت به همان ميزان كه از بى حالى و سست عنصرى و تساهل اكثريت يارانش مى نالد, از غيرتمندان تجليل و تكريم فوق العاده مى نمايد, از اينان ابوذر است. اين حنجره مقدّس حق! اين فريادگر خستگى ناپذير عليه منكر! به هنگامى كه عثمان او را تبعيد كرد و بدرقه اش را ممنوع ساخت, تنها امام على & و فرزندانش و قنبر به بدرقه او رفتند و هريك جملاتى در تجليل از ابوذر گفتند.
امام على & ابوذر را چنين ستود:
(يا أباذرٍّ إنّك غَضِبْتَ لِلّهِ فارْجُ مَن غَضِبْتَ لَه;(1)
اى ابوذر تو به خاطر خدا خشم كردى و غضب نمودى پس به همان كس كه برايش غضب كردى (يعنى خداوند) اميدوار باش).
او هم در پاسخ اين محبت ها گفت:
(وإنّي وا#ِ ما أريد إلا ا#ِ عزّوجلّ صاحباً وما لي مع ا# وحشةً, حسبي ا# لاإله إü هو عليه توكّلتُ وهو ربّ العرش العظيم;(1)
به خدا قسم من جز خدا را در نظر ندارم و تا خدا دارم وحشتى مرا نيست. خداوند كه خدايى جز او نيست مرا بس است, بر او توكّل مى كنم و او پروردگار عرش بزرگ است).
نيز (مالك اشتر) را مى ستايد. اين سردار بابصيرت, خستگى ناپذير و شجاع لشكر مولا على & به هنگامى كه حضرت او را به استاندارى مصر مى گمارد, هم از مصريان غيرتمند تجليل مى كند كه در برابر منكر ايستادند و با برخورد با استاندار خائن خشم مقدّس خود را به نمايش گذاردند و هم از مالك اشتر:
(مِن عَبدِا#ِ عليٍّ أميرِالمؤمنينَ إلَى القومِ الَّذينَ غَضِبوا لِلّهِ حِينَ عُصِيَ في أرضِه وذُهِبَ بِحَقِّه;
نامه از بنده خدا على اميرمؤمنان است به مردمى كه براى خدا خشم كردند آن گاه كه خداوند در زمين معصيت شد و حق او از بين رفته بود).
(أمّا بعد, فقَدْ بَعَثْتُ إليكم عَبداً مِن عِبادِ ا#ِ لايَنامُ أيّامَ الْخَوْفِ ولايَنْكُلُ عَنِ الأعْداءِ ساعاتِ الرَّوْعِ أشَدَّ علَى الْفُجّارِ مِن حَرِيقِ النّارِ, وهُوَ مالِكُ بْنُ الْحارِثِ أخُو مَذْحج;(1)
تحقيقاً بنده اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم كه روزهاى بيم نخوابد و در ساعت هاى ترس از دشمن روى برنتابد. بر بدكاران تندتر بود از آتش سوزان. او (مالك بن حارث) از قبيله مذحج است).
* * *
و بدين ترتيب اين مطلب روشن شد كه اسلام هم دين مهر است هم قهر! هر كدام در جاى خود. كسانى كه فقط مهر اسلام را منهاى خشم مقدّس يا به عكس مطرح كنند, اسلام را نشناخته اند. مكتب عالى اسلام تجلّى حضرت حق است كه او هم مهر است و هم خشم.

تساهل و تسامح در دين
نقطه مقابل (غيرت دينى) تساهل و تسامح در دين به معناى معامله گرى بر سر دين است, چه اصول و چه فروع. حوزه اصلى اين نوع تسامح و تساهل در وادى سياست بود, بعداً به وادى دين كشانده شد.

معانى تساهل و تسامح در دين
تساهل و تسامح در دين در سه معنا به كار مى رود كه هريك حكم مخصوص خود را دارد:

1. سخت نبودن دين
دين اسلام دست انداز ندارد, دين زندگى است, حرج, ضرر و… در اين مكتب نيست. هدف شارع مقدّس اين است كه بندگان خدا با عمل به قوانين اين مكتب, دنيا و آخرت آباد داشته باشند.
اين معنا از تساهل در متن دين قرار دارد و روايات شريعت سمحه سهله مربوط به اين نوع از تساهل است:
(وما جَعَلَ عليكم في الدّينِ مِن حَرَج;(1)
و برايتان در دين هيچ تنگنايى پديد نياورد).
بر اساس اين آيه و ده ها روايت, فقها قاعده اى با عنوان (قاعده لاحرج) در كتاب هاى فقهى آورده اند كه مضمون آن اين است كه هر تكليفى كه براى انسان شاقّ بوده و انجام دادن آن همراه با مشكلات فراوان باشد از دوش انسان برداشته شده است, به عنوان مثال:
الف) نماز بايد مسبوق به طهارتِ وضو يا غسل باشد ولى اگر كسى آب نداشت يا استعمال آن برايش مضر بود, بايد با تيمّم نماز بخواند.(1)
ب) در باب روزه, همه مكلفند در ماه رمضان, اگر مسافر نباشند, روزه بگيرند, اما اگر كسى مريض يا مسافر بود, روزه ماه رمضان بر او نيست و بعداً بايد آن را قضا كند.(1)
ج) در باب جهاد, تكليف آن است كه همه در اين فريضه مقدّس شركت كنند, اما همين تكليف از افراد ناتوان برداشته شده است.(1)
اين استثنا مخصوص (جهاد) است اما در مسأله دفاع هركس به قدر توانايى خود بايد از كيان اسلام و نظام اسلامى دفاع كند و هيچ استثنايى در اين زمينه وجود ندارد.
د) در حج, (قربانى) روز عيد قربان در منا از واجبات است, اما كسانى كه توان تهيه قربانى را ندارند, ده روز روزه با تفصيلى كه در كتاب هاى فقهى گفته اند جاى آن را مى گيرد.(1)
اين ها برخى از جلوه هاى آسان گرفتن دين براى مردم است و به حق دين زندگى بايد چنين باشد كه:
(إنّ هِذا القرآنَ يَهدِى لِلَّتِى هِيَ أقوَم;(1)
اين قرآن به بهترين و استوارترين راه ها هدايت مى كند).

2. منطقى و استدلالى بودن دين
معناى دوم تساهل و تسامح آن كه اسلام عزيز براى نشر مكتب, با برهان و استدلال وارد ميدان شده, و اساس بر زور و اجبار نيست. اين معناى تساهل نيز مورد قبول است, زيرا كه شعار اسلام اين است: (قُل هاتُوا بُرْهانَكُم;(1) بگو برهانتان را بياوريد).
اولين شيوه مورد تأكيد اسلام در دعوت به راه خدا (حكمت) است:
(اُدْعُ إلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ والْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وجادِلْهُم بِالَّتِى هِيَ أحْسَن;(1)
با حكمت و اندرز نيكو به سوى راه پروردگارت دعوت نما و با بهترين شيوه با آنان مجادله كن).
نخستين گام در دعوت به سوى حقّ استفاده از منطق صحيح, حكمت و استدلال است و به عبارت ديگر دست انداختن در درون فكر و انديشه مردم و به حركت در آوردن آن و بيدار ساختن عقل هاى خفته, نخستين گام محسوب مى شود. شيوه پيامبر ْ و امامان معصوم{ در دعوت به دين همين روش بوده است. امام على & حتى در گرماگرم نبرد وقتى شخصى در باب توحيد سؤال كرد, على رغم اعتراض برخى كه اين چه وقت طرح اين پرسش است, به پاسخ منطقى و استدلالى برخاست.(1)
احتجاج هاى فراوان و بحث هاى زيادى كه پيامبر و امامان { با مخالفان كرده اند مؤيد اين روش است.
در اين بحث ها استدلال و برهان موج مى زند.(1) هم خود آنان مقيّد به اين روش بودند و هم به دوستانشان سفارش مى كردند از اين شيوه براى گسترش دين بهره گيرند.
اما در اين جا توجه به يك نكته ضرورى است و آن اين كه امامان در برابر افرادى كه (شبهه) داشتند, با آغوش باز هم شبهه را مى شنيدند و هم با آرامش و احترام به آن پاسخ مى گفتند. اما در برابر افرادى كه (شهوت خود پرستى) داشتند و در پى آن بودند كه اساس اعتقادات مردم را متزلزل كنند و براى رسيدن به اين هدف شيطانى, (القاى شبهه) مى كردند برخورد ديگرى داشتند. اينان توطئه گر فرهنگى هستند. توطئه فرهنگى اگر خطرناك تر از توطئه سياسى نباشد كم تر نيست; زيرا اين توطئه به صورت بنيادى نسلى را تباه كرده و از صراط مستقيم منحرف مى كند.
(بدعتگذاران در دين) از مصاديق بارز توطئه گران فرهنگى اند. اينان براى انحراف مردم دست در دين برده و آن را بازيچه خود قرار مى دهند و دين را آن گونه كه هوسشان مى خواهد تفسير مى كنند نه آن گونه كه خدا و پيامبر و امامان { تفسير كرده اند. اينان (شبهه) ندارند كه انسان با آنان بحث منطقى بكند بلكه (شهوت) دارند, شهوت نام! شهوت دنيا!
پيامبرْ وامامان ما { شديدترين برخوردها را با اين توطئه گران فرهنگى داشته اند:
بدعتگذاران را بدترين خلق خدا(1) و در روايتى آنان را سگان اهل آتش ناميده اند.(1) و فرموده اند: در برخورد با آنان, ابراز تنفر كرده با چهره عبوس برخورد كنيد(1) كه تكريم آنان تلاش در نابودى اسلام است.(1)
نيز دستور داده اند:
از بدعتگذاران اظهار برائت كنيد, آن ها را از حيثيت اجتماعى ساقط كنيد تا طمع فساد در اسلام و انحراف مردم را نداشته باشند كه اين سبب مى شود خداوند برايتان اجر نوشته , درجات شما را در آخرت بالا ببرد.(1)
هم چنين به عالمان دين, اين سنگرداران مكتب هم دستور داده شده كه در برابر آن ها موضع بگيرند كه در غير اين صورت مشمول لعنت خداوند واقع خواهند شد; نبى گرامى اسلام ْ فرمود:
(إذا ظَهَرَتِ البدعُ في أُمَّتِي فليظهر العالمُ علمَهُ فمَن لم يَفعلْ فعليه لعنةُ ا#;(1)
زمانى كه در امتم بدعت ها آشكار گشت بر عالم است كه علم خويش را آشكار كند, كه اگر چنين نكند لعنت خدا بر او باد).
نيز در مورد (غُلات) همين برخورد را ملاحظه مى كنيم, (غلات كسانى بودند كه با سوء استفاده از محبوبيت فوق العاده اهل بيت {, امامان را در حد خدايى يا پيامبرى بالا مى بردند و از اين راه مردم را به انحراف مى كشاندند. از زمان پيامبر گرامى اسلام ْ تا زمان امام عسكرى & اين مشكل پيوسته براى پيامبر ْ و امامان { مطرح بوده, اما اوج آن در زمان امام جواد , امام هادى و امام عسكرى { بوده است; چرا كه معمولاً اين امامان تحت نظر بوده دسترسى مردم به آنان آسان نبود. منحرفان از اين فرصت استفاده كرده به اغواى مردم مى پرداختند.
امامان ما با اين منحرفان نيز شديد برخورد مى كردند.
در روايتى امام صادق &فرمود:
(اِحذروا على شبابكم الغلاة لايفسدوهم; فإنّ الغلاة شرّ خَلْق ا#, يُصَغِّرونَ عظمةَ ا# ويدعون الربوبية لِعِباد ا# وا#ِ إنّ الغلاةَ لشرّ من اليهود والنصاري§ والمَجوس والّذينَ أشركوا;(1)
مراقب باشيد غلات جوانانتان را فاسد نسازند كه غلات بدترين بندگان خدا هستند عظمت خداوند را تحقيركرده و ادعاى خدايى براى بندگان خدا مى كنند. به خدا قسم همانا غلات بدتراز يهود و نصارا و مجوس و مشركان مى باشند).
اساس در اسلام منطق و برهان و استدلال است, اما در موردى كه برخى بخواهند با سوء استفاده از سماحت اسلام, به اضلال و انحراف پردازند و نسلى را به تباه بكشند اسلام با اينان برخورد كرده, جلو آزادى شان را مى گيرد. آزادى دراسلام به معناى باز بودن راه براى رشد استعدادهاست و قهراً مرز و حد دارد. و آزادى بى مرز و حد, همان كه منحرفان خواهان آنند, در اسلام نيست.

3. معامله گرى بر سر دين
سومين معناى تساهل و تسامح, كوتاه آمدن از دين و معامله گرى بر سر آن است. اين معنا از تساهل درمقابل (غيرت دينى) قرار دارد و به شدّت با مبانى اسلامى در تضادّ است.
طرفداران اين معنا از تساهل, آگاه يا ناآگاه به تحريف دين پرداخته و سرانجام مردم را از دين جدا خواهند كرد. قرآن و روايات و سيره پيامبر و امامان به مبارزه با اين معنا از تساهل پرداختند. از سيره پيامبر اكرم ْ استفاده مى شود كه بارها دشمنان حضرت, پيامبر را دعوت به اين تساهل كرده اند و از پيامبر جواب رد شنيدند. به عنوان نمونه:
جمعى از نمايندگان قبيله ثقيف خدمت پيامبر ْ آمدند و گفتند:
با سه شرط بيعت مى كنيم:
1. نماز نخوانيم;
2. بت هايمان را با دست خودمان نشكنيم;
3. اجازه دهى يك سال بت لات بماند و ما آن را عبادت كنيم.
پيامبر ْ فرمود:
دينى كه در آن ركوع و سجود نباشد به كار نمى آيد. و اما شكستن بت هايتان به دست خودتان مانعى ندارد اگر شما به اين امر تمايل نداريد ما خودمان مى شكنيم. در مورد عبادت لات هم من هرگز چنين اجازه اى به شما نمى دهم.
پيامبر اكرم ْ در اين مورد هرگز ازاصول و مبانى خويش كوتاه نيامد كه اين سخن خداست:
(ولَوْلا أن ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إلَيهِم شَيْئاً قَلِيلاً * إذاً لَأَذَقْنا§كَ ضِعْفَ الْحَيو§ةِ وضِعْفَ الْمَما§تِ ثُمَّ لاتَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيراً;(1)
و اگر نه آن بود كه پايدارى ات داده بوديم (و در پرتو مقام عصمت, تو را از انحراف ها مصون داشتيم) نزديك بود اندكى به آنان ميل كنى, آن گاه تو را دوچندان در دنيا و دوچندان در آخرت عذاب مى كرديم و براى خود ياورى در برابر ما نمى يافتى).
نيز در تاريخ حيات پيامبر گرامى اسلام مى خوانيم:
سران مشركان به حضرت پيشنهاد كردند كه:
اى محمدْ تو بيا از آيين ما پيروى كن, ما نيز از آيين تو پيروى مى كنيم! و تو را در تمام امتيازهاى خود شريك مى سازيم; يك سال تو خدايان ما را عبادت كن و سال ديگر ما خداى تو را عبادت مى كنيم. پيغمبر ْ فرمود:
پناه برخدا كه من چيزى را همتاى او قرار دهم:
(بسم ا# الرّحمن الرّحيم * قُل ياأيّها الكافِرونَ * لاأعْبُدُماتَعْبُدُونَ * ولاأنْتُم عابِدونَ ماأعْبُدُ * ولاأنا عابِدٌ ماعَبَدتُم * ولاأنْتُم عابِدونَ ماأعْبُدُ * لَكُمْ دِينُكُم ولِيَ دِينِ;(1)
به نام خداوند بخشنده مهربان. بگو: اى كافران آن چه را شما مى پرستيد نمى پرستم و نه شما آن چه را من پرستش مى كنم مى پرستيد و نه من هرگز آن چه را شما پرستش كرده ايد مى پرستم و نه شما آن چه را كه من مى پرستم عبادت مى كنيد. (حال كه چنين است) آيين شما براى خودتان و آيين من براى خودم).
اين سوره, سوره سازش ناپذيرى در اصول و مبانى است. لذا پيامبر بزرگ بعد از نزول سوره به مسجدالحرام آمد و در حالى كه جمعى از سران قريش در آن جا جمع بودند بالاى سر آن ها ايستاد و اين سوره را تا آخر بر آن ها خواند. آن ها وقتى پيام اين سوره را شنيدند كاملاً مأيوس شدند و به آزار حضرت و يارانش پرداختند.
اين سيره و روش پيامبر بزرگ بود. حضرت نه تنها در مبانى اهل معامله نبود بلكه در ارزش ها نيز معامله نكرد. وقتى مشركان پيشنهاد طرد مؤمنان صالح و فقير را دادند تا آن ها به مكتب نگروند, به دستور خداوند دست ردّ بر اين پيشنهاد زد و گفت: من هرگز اينان را طرد نمى كنم و زندگى و مرگ با آن ها لذت بخش است.

امام على و سازش ناپذيرى در اصول
روش تربيت شده بزرگ مكتب پيامبر ْ حضرت امام على & نيز همين بود.

الف) اصل حفظ اسلام
از اصولى كه براى امام على & بسيار مهم بود و در حقيقت جان خويش را فداى آن كرد (حفظ اسلام) بود. او براين اصل با كسى معامله نكرد. وقتى احساس كرد كه پى گيرى مسأله شايستگى خودش براى خلافت ديگر به مصلحت اسلام نيست و چه بسا نامحرمان از اين آب گل آلود استفاده كرده ضربه به اسلام بزنند, سكوت كرد, سكوتى تلخ و دردناك, اما براى خدا تحمل كرد. در همان روز هاى آغاز خلافت ابوبكر, ابوسفيان دشمن ديرينه اسلام سراغ مولا آمد و به اصطلاح اعلان وفادارى كرد و گفت: هرچه نيرو بخواهى در اختيارت مى گذارم. مولا به او پاسخ رد داد و فرمود: (من نيازى به سواره و پياده ات ندارم). چرا كه مولا مى دانست اين دشمن زخم خورده اسلام براى خدا اين پيشنهاد را مطرح نمى كند. مولا با او معامله نكرد, در حالى كه سياست بازان حرفه اى اساس سياستشان برمعامله گرى است.

ب) حاكميت ارزش ها
از اصول بسيار مهم براى مولا على & حاكميت ارزش ها بود. او در روزهاى آغاز حكومت صريحاً اين اصل را اعلام كرد:
( والَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً ولَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً ولَتُساطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ حتّي§ يَعُودَ أسْفَلُكُم أعْلاكُم وأعْلاكُم أسْفَلَكُم ولَيَسْبِقَنَّ سا§بِقُونَ كانوا قَصَّرُوا ولَيُقَصِّرَنَّ سَبّاقُونَ كانوا سَبَقُوا;(1)
سوگند به كسى كه پيامبر را به حق مبعوث كرد به سختى مورد آزمايش قرار مى گيريد و غربال مى شويد و همانند محتويات ديگ هنگام جوشش زير و رو خواهيد شد آن چنان كه بالا پايين و پايين بالا قرار خواهد گرفت. آنان كه به راستى دراسلام سبقت داشتند و كنار رفته بودند بار ديگر سركار خواهند آمد و كسانى كه با حيله و تزوير خود را پيش انداخته بودند عقب زده خواهند شد).
اين اعلان در حقيقت, اعلان حاكميت ارزش ها در حكومت مولا بود. بسيارى ازكسانى كه در ستيز با مولا على & در آمدند, مى خواستند مولا دست از ارزش هاى الهى بردارد و اگر او اهل معامله بود, هيچ مشكلى براى حكومتش پيش نمى آمد, نه جنگ با ناكثين داشت و نه با قاسطين و نه با مارقين! سران شورش جمل (طلحه و زبير) خواهان امتياز بيش تر از بيت المال و واگذارى استان هاى مهم و استراتژيك بصره و كوفه به خود بودند. مولا نه به خواسته اول آن ها تن داد (كه خواهيم گفت عدالت از اصول اساسى حكومت او بود) و نه به خواسته ديگرشان كه در عزل و نصب ها ايمان, تعهد, لياقت و… معيارش بوده و مولا مى ديد اينان جاه طلبند. اين ها حكومت را (لقمه چرب) مى دانند, و كسانى با اين تفكر, در كادر حكومتى مولا, كه اساس آن اين است كه مسؤوليت امانت است, جايى ندارند.
در همان روزهاى آغاز حكومت حضرت برخى پيشنهاد كردند كه فعلاً معاويه را در شام ابقا كند و بعد از آن كه حكومت حضرت استقرار يافت او را بر كنار نمايد. حضرت فرمود:
(لاوَا#ِ لاأستعمل معاويةَ يومين أبداً;
به خدا قسم حتى براى دو روز هم معاويه را به كار نمى گيرم).
اين, يعنى پاى بندى بر اصول و نفى تساهل و تسامح و معامله ناپذيرى بر سر اصول!

ج) اصل عدالت
از اصولى كه حضرت از آغاز تا پايان حكومتش بر آن پا فشرد (عدالت) بود.(عدالت) در منطق مولا على &اصل مقدّسى بود كه جانش را بر سر آن گذاشت: (قُتِلَ في محرابِ عبادته لشدَّةِ عَدالتِهِ; حضرت به خاطر شدت عدالتش در محراب به شهادت رسيد). حضرت بر همه ابعاد عدالت به ويژه عدالت در تقسيم بيت المال تأكيد خاصى داشت; زيرا در حكومت عثمان حاتم بخشى هاى بى حساب شد و با آن برخوردى همانند اموال شخصى شد. در حالى كه محروميت در كشور اسلام موج مى زد, عثمان بيت المال را در اختيار نزديكان خود گذاشته بود و آنان به معناى دقيق كلمه به غارت بيت المال پرداختند. حضرت اصل را براين گذاشت كه بايد (حق به حقدار برسد) و همه از امكانات بيت المال بهره مند شوند نه عده اى خاص و نورچشمى ها!(1)
او دراين جهت ابتدا از خود و بستگانش شروع كرد: عقيل چند بار خدمت امام & آمد و خواهان امتياز بيش تر از بيت المال بود ولى هربار كه مى آمد از امام جواب رد مى شنيد. عبداللّه بن جعفر داماد حضرت ازمولا خواست تا امتياز بيش ترى بگيرد, او هم جواب رد گرفت.(1)
از بصره (درّ قيمتى) براى مولا آورده شد. ام كلثوم دختر مولا عرض كرد اجازه فرماييد من از آن به عنوان زينت استفاده كرده و به گردنم بياويزم؟ حضرت اين درخواست را رد كرد و فرمود آن را در بيت المال قرار بده, آن گاه خطاب به دخترش فرمود:
(ليس إلى ذلك سبيلٌ حتى لاتبقى امرأة من المسلمين إü ولها مثل مالك;(1)
راهى ندارد كه تو از اين گردنبند قيمتى استفاده كنى مگر آن كه اين امكان براى همه زنان مسلمان باشد).
اين جلوه شكوهمند عدالت مولا على & نسبت به بستگان و نزديكان است. اجراى اين اصل براى كسانى كه در سايه بى عدالتى ها به آلاف و الوف رسيده بودند بسيارگران آمد, دست به دست يكديگر داده عليه مولا بحران ها آفريدند.
برخى به اصطلاح مصلحت انديشان پيشنهاد معامله گرى بر اين اصل به مولا دادند و گفتند براى حلّ مشكل فعلاً چندان بر اين اصل پافشارى نكن, گفتند:
اى امير مؤمنان, مردم عموماً عاشق دنيايند و براى آن تلاش مى كنند. اگر از اين اموال مقدارى بيش تر به اشراف عرب و به قريش و به كسانى كه مخالفت و جدايى شان را دوست ندارى مى بخشيدى وضع رو به راه تر مى شد و پراكندگى ايجاد نمى گرديد و بهتر مى توانستى در بين رعيت عدالت به خرج دهى و سرانجام بيت المال را به طور مساوى تقسيم كنى! حضرت در پاسخ اين پيشنهاد نادرست فرمود:
(أتَأْمُرُونِّي أن أطلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِيمَن وُلِّيتُ عليه. وا#ِ لاأطُورُ بهِ ماسَمَرَ سَمِيرٌ وماأَمَّ نَجْمٌ في السَّماءِ نَجْماً لَوْ كانَ الْمالُ لِي لَسَوَّيْتُ بَيْنَهُم, فَكَيْفَ وإنَّما§ الْمالُ مالُ ا#ِ;(1)
آيا به من دستور مى دهيد كه براى پيروزى خود از جور و ستم در حق كسانى كه بر آن ها حكومت مى كنم استمداد جويم؟ به خدا كه اين پيشنهاد را نمى پذيرم تا شب و روز برقرار و ستاره اى در آسمان پى ستاره اى بر آيد. اگر مال از آنِ من بود, همگان را برابر مى داشتم تا چه رسد كه مال, مال خداست).
به امام على & گزارش دادند كه عده اى در مدينه به معاويه پناهنده شده اند. حضرت در نامه اى به استاندار مدينه سهل بن حنيف انصارى نوشت:
به من خبر رسيده است از مردمى كه نزد تو به سرمى برند بعضى پنهانى نزد معاويه مى روند, دريغ مخور كه شمار مردانت كاسته مى گردد, و كمكشان گسسته است. براى آن ها همين گمراهى بس كه از هدايت حق به سوى كوردلى و جهل شتافته اند. آنان دنياپرستانى هستند كه روى بدان نهاده و شتابان در پى اش افتاده اند, عدالت را شناخته و ديدند و گزارش ها را شنيده اند.
و دانستند مردم در برابر عدالت يكسانند, پس گريختند تا تنها خود را به نوايى برسانند. دور بودند دور از رحمت خدا. به خدا قسم آنان از ستمى نگريختند و به عدالت نرسيدند).(1)
روح اين سخن آن است كه ارزش با حكومت حق و عدل است, بگذار آنان كه تحمل عدل را ندارند بروند كه ما اهل معامله با دنياطلبان نيستيم.

د) اصل رعايت قانون
از اصول تغييرناپذير در سيره امام على & رعايت (قانون) بود. حضرت رعايت قانون را براى همگان به ويژه براى كارگزاران خويش ضرورى مى ديد, در اين جهت با كسى مسامحه نكرد و با قانون شكنان سخت برخورد مى كرد. چه بسا برخى پس از اين برخورد مولا به معاويه پناهنده مى شدند ولى مولا اهل معامله با قانون شكنان نبود.
در بينش على& بيش از ديگران بايد كارگزاران حكومت حريم قانون را حفظ كنند كه گفته اند (حرمت امامزاده را بايد متوّلى آن نگه دارد). تنها در اين صورت مى توان از مردم توقع رعايت قانون را داشت كه:
اگر ملك زباغ رعيت خورد سيبي برآورند غلامان او درخت از بيخ
وقتى به مولا گزارشى مى رسيد كه كارگزارى دست به خيانت آلوده, حضرت به صرف اتهام او را از كار بركنار نمى كرد, بلكه تحقيق مى كرد, اگر گزارش نادرست بود از كارگزار خويش رفع اتهام مى كرد به عنوان نمونه: گزارش رسيد كه منذربن جارود عبدى در بيت المال خيانت كرده است. حضرت پس از بازجويى و تحقيق او را تبرئه كرده مورد عفو قرار داد.(1)
ولى اگر پس از تحقيق جرم ثابت مى شد, مولا درنگى در مجازات نمى كرد. به عنوان نمونه:
به مولا گزارش داده شد كه ابن هرمه كه مسؤول بازار اهواز بود خيانت كرده است. براى مولا خيانتش اثبات شد. به استاندار اهواز نامه نوشت:
آن گاه كه نامه اى به دستت رسيد بلافاصله ابن هرمه را از كار بركنار كرده و او را به زندان انداخته و اين را به مردم هم خبر بده و اين نظر را به ديگر كارگزاران حكومت نيز اعلان كن. مبادا غفلت و كوتاهى در اين امر كنى كه مورد غضب خدا قرار گرفته و به علاوه تو را با شديدترين وجهى از كار بركنار مى كنم و پناه بر خدا مى برم از اين كار. وقتى روز جمعه شد او را از زندان خارج ساز و 35 ضربه شلاق بر او بزن و او را دور بازار بگردان كه اگر كسى از او طلبى داشت يا پولى را به ناحق از كسى گرفته و اين اثبات شد, از اموال ابن هرمه حقش داده شود. سپس او را دوباره دست بسته, با ذلت به زندان بينداز و پاهاى او را در زندان با كمربند محكم ببند و فقط هنگام نماز پاهاى او را باز كن و مانع از اين نشو كه كسى براى او خوراكى, نوشيدنى, لباس, فرش بياورد ولى اجازه مده كسى با او آمدورفت كرده راه مكر و حيله را به او ياد داده او را اميدوار به خلاص كند. اگر گزارش رسيد كه كسى دست به اين كارزده او را تازيانه زده و زندانش كن تا آن كه توبه كند.
دستور بده كه زندانيان به حياط زندان آمده و از هواى آزاد استفاده كنند ولى به ابن هرمه چنين اجازه اى مده مگر آن كه خوف مرگش باشد. در اين صورت به او هم اجازه استفاده از هواى آزاد بده.
اگر ديدى ابن هرمه هم چنان طاقت تازيانه دارد بعد از يك ماه دوباره 35 ضربه تازيانه بر او بزن.
گزارش اجراى اين فرمان را به من ده. ضمناً حقوق اين خائن را هم قطع كن.(1)
اين دستور قاطع, الگويى الهام بخش براى همه مسؤولان نظام اسلامى دربرخورد با كارگزاران خائن است. يك برخورد اين چنينى كافى است كه جلو ده ها تخلف را بگيرد.
ممكن است كسانى اين برخورد را فوق العاده خشن ببينند. ولى اينان بايد بدانند يك برخورد قاطع خشن كه زمنيه تخلّف را بخشكاند, ضرورت يك حكومت آرمانگراست.
نيز در باره مصقلة بن هبيره شيبانى كارگزار امام على & در اردشيرخره آمده است, اسيرانى را به پانصد هزار درهم خريد كه بهاى آن را به بيت المال بپردازد. ولى مصقله پس از پرداخت دويست هزار درهم, بقيه را نپرداخت. امام على & او را به كوفه فراخواند و به او مهلت داد تا باقى مانده بدهكارى اش را بپردازد ولى او شبانه به شام گريخت و به معاويه پناهنده شد.(1) امام على & ضمن نكوهش كار زشت او(1) دستور داد منزلش را ويران كنند تا درس عبرتى براى ديگر كارگزاران خائن باشد(1).
امام على & به حدّى به اصل (رعايت قانون) پاى بند بود كه حتى از تخلّف نزديك ترين كسانش كه محبوب مولانيز بودند نگذشت.
امام باقر & فرمود:
(إن اميرالمؤمنين & أمر قنبراً أن يضرب رجلاً حدّاً فغلط قنبر, فزاده ثلاثة أسواط, فأقاده عليٌّ من قنبر ثلاثة أسواط;(1)
امير مؤمنان على & به قنبر دستور داد بركسى اجراى حد كند. او اشتباهاً سه ضربه اضافه زد. مولا آن را قصاص كرد و سه تازيانه بر قنبر نواخت).
نيز نقل كرده اند:
نجاشى شاعر مولا على & بود. در ماه رمضان شراب خورد. مولا ابتدا هشتاد ضربه تازيانه بر او نواخت و سپس بيست ضربه اضافه كرد. نجاشى گفت: هشتاد ضربه حقّم بود, چون شراب نوشيده ام, اين بيست ضربه چرا؟ حضرت فرمود: (براى آن كه حرمت ماه رمضان را شكستى).(1)
تسامح و تساهل به معناى معامله گرى و كوتاه آمدن از دين ربطى به دين ندارد; چه در اصول و چه در فروع. و اين معنا از تساهل است كه در برابر غيرت دينى قرار دارد.

بى تفاوتى در برابر منكر
از جلوه هاى برجسته تساهل و تسامح در دين, بى تفاوتى در برابر منكر است. معامله گران بر سر دين و طرفداران آزادى بى حد و مرز هم با گفتار و هم با رفتار خويش مروّج اين نوع تساهل و تسامحند.
بى تفاوتى در برابر منكر ابعادى دارد:

1. بى تفاوتى قلبى
عبارت از اين است كه انسان حتى قلباً هم از منكر بيزار نباشد كه اين واژگون شدن دين يك مسلمان است و در بخش قبل گفتيم: آنان كه راضى به گناه باشند و حتى قلباً از آن انزجار نداشته باشند, خود گنه كارند.

2. ابراز تنفر نكردن از منكر
غيرت دينى اقتضا دارد كه اگر كسى نمى تواند جلو منكرى را بگيرد حداقل بايد در برابر آن ابراز ناراحتى و تنفر كند, و اگر چنين نكند بى تفاوت است و قطعاً مشمول عذاب و قهر خداوند واقع خواهد شد.
امام على & فرمود:
(أمرنا رسولُ ا# ْ أن نلقى أهل المعاصي بوجوهٍ مكفهرّةٍ;
پيامبر گرامى اسلام ْ ما را مأمور ساخت كه با روى گرفته و خشمگين با اهل معصيت برخورد كنيم).
قرآن كريم بى تفاوت هاى بنى اسرائيل ـ آنان كه اظهار ناراحتى در برابر گناه نكردند ـ را مورد لعن و طرد خداوند مى داند:
(لُعِنَ الّذِينَ كَفَرُوا مِن بَنِى إسرائيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وعيسى ابنِ مريمَ ذلِكَ بِما عَصَوْا وكانوا يَعْتَدُونَ * كانوا لايَتَناهَونَ عَن مُنكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ماكانوا يَفْعَلُونَ;(1)
آن ها كه از بنى اسرائيل كافر شدند بر زبان داود وعيسى بن مريم لعن و نفرين شدند.اين به خاطر آن بود كه گناه مى كردند و تجاوز مى نمودند. آن ها از اعمال زشتى كه انجام مى دادند يكديگر را نهى نمى كردند. چه بدكارى انجام مى دادند!).
در حديثى از امام صادق & مى خوانيم:
(أما أنّهم لم يكونوا يدخلون مداخلهم ولايجلسون مجالسهم, ولكن كانواإذا لقوهم ضحكوا في وجوههم و أنسوا بهم;(1)
آگاه باشيد اينان (كه مورد لعنت قرار گرفتند) هرگز دركارها و مجالس گناهكاران شركت نمى كردند, بلكه جرمشان اين بود هنگامى كه آن ها را ملاقات مى كردند به صورت آن ها مى خنديدند و با آنان انس مى گرفتند).
در آيه مورد بحث بر اين مطلب تأكيد شده كه اظهار ناراحتى نكردن در برابر منكر جرمى است كه دو پيامبر بزرگ (داود و عيسى) مرتكبان آن را مستحق لعن مى دانند.

3. توجيه گناه
بعد ديگر بى تفاوتى, توجيه گناه است. توجيه گناه اگر از اصل گناه, معصيتش بيش تر نباشد كم تر نيست; زيرا توجيه گناه هم رضايت گناه را در پى دارد و هم استخفاف به آن را.
توجيه گناه;يعنى گناه را براى خود و ديگران به گونه اى جلوه دهد كه گويا جرمى صورت نگرفته است. قرآن كريم اين را از خصيصه هاى منافقان به شمار مى آورد.
هنگامى كه پيامبر گرامى اسلام مسلمانان را آماده جنگ تبوك مى ساخت, يكى از رؤساى طايفه (بنى سلمه) به نام (جدّ بن قيس), كه از منافقان بود, خدمت پيامبر آمد و عرض كرد: اگر اجازه دهى من در اين ميدان جنگ حاضر نشوم; زيرا علاقه شديدى به زنان دارم مخصوصاً اگر چشمم به دختران رومى بيفتد ممكن است دل از دست بدهم و مفتون آن ها شوم و دست از جنگ بكشم. در اين هنگام اين آيه نازل شد:
(وَمِنهُم مَن يَقُولُ ائذَن لِى ولاتَفْتِنِّى ألا فِى الْفِتنَة سَقَطُوا وإنّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالكافِرين;(1)
بعضى از آن ها مى گويند به ما رخصت ده تا در جهاد شركت نكنيم و ما را به گناه گرفتار مساز. آن ها هم اكنون در گناه سقوط كرده اند و جهنم كافران را احاطه كرده است).
اين آيه شريفه يك نمونه از بهانه تراشى و توجيه گناه را ذكر كرده است. عدم حضور در جبهه دفاع از دين به بهانه به گناه افتادن در آينده, خود گناهى بزرگ است; در حالى كه وظيفه آن است كه هم در جهاد مقدّس شركت كنند و هم فرمان صريح الهى را زيرپا نگذارند و پس از حضور در جبهه نيز, بايد چشم از گناه بپوشند و به دختران زيبا روى رومى ننگرند تا به گناه, آلوده نشوند!
اين گونه توجيهات نشان بى تفاوتى در برابر دين است.
همين خصيصه را برخى از منافقان در جنگ احزاب داشتند; محضر پيامبرْ عرض كردند:
خانه هاى ما بدون حفاظ است و هيچ يك از خانه هاى انصار هم چون خانه هاى ما نيست و ميان ما و طايفه (غطفان) كه از شرق مدينه هجوم آورده اند حايل و مانعى وجود ندارد. اجازه فرما به خانه هاى خود بازگرديم و از زنان و فرزندانمان دفاع كنيم:
(ويَسْتَأذِنُ فَرِيقٌ مِنهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وما هِيَ بِعَوْرَةٍ إن يُرِيدُونَ إü فِراراً;(1)
و گروهى از آنان از پيامبر رخصت (ترك جهاد) مى طلبيدند و مى گفتند خانه هاى ما را حفاظى نيست در حالى كه بدون حفاظ نبود. آن ها فقط مى خواستند از جنگ فرار كنند).
اين هم بهانه اى ديگر بود براى شانه خالى كردن از تكليف.
اين نسبت به توجيه گناه خود. بدتر از اين, توجيه گناه ديگران است كه گناه بسيار بزرگى است. گناه رابطه نامشروع پسر و دختر را به بهانه دوستى سالم پسر و دختر توجيه كردن! آلودگى و عشق هاى پست حيوانى را به نام عشق مقدّس خواندن! هرزگى و لاابالى گرى را با اين توجيه كه دين ارتباط دل با خداست, توجيه كردن و كوچك جلوه دادن! به بهانه توسعه سياسى, ميدان دادن به گروه هاى منحرف براى تاختن به معنويات و مقدسات پذيرفته شده مردم و… جلوه اى ديگر از توجيه نادرست گناه است كه ريشه در بى تفاوتى و حساس نبودن در برابر مقدسات دينى دارد.

4. هجمه به غيرتمندان
بعد ديگر بى تفاوتى, هتك غيرتمندان دينى است; خشك سر خواندن آن ها, فضول ناميدن آن ها, فالانژ خواندن غيرتمندان دينى و… تعابيرى است كه برخى از دشمنان دين يا بى تفاوت ها در برابر دين به خدمتگزاران پرشور كه جانشان مملوّ از غيرت دينى است, به كار مى برند. آنان بر اينند كه با اين چهره ها آن چنان برخورد كنند تا ديگر كسى را جرأت خروش و فرياد عليه بى دينى ها و منكرات نباشد! امام باقر& اينان را بد قومى معرفى كرده است:
(قال ابو جعفر&: بئس القومُ قومٌ يَعيبون الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر;
آنان كه بر امر به معروف و نهى از منكر عيب وارد مى كنند بد قومى هستند).
ولى غيرتمندان دينى بايد با نشاط, استوار, همچنان به راه خود ادامه داده و به تكليف خود عمل كنند.
تاريخ, چهره هايى به قداست انبيا و امامان در باب غيرت دينى سراغ ندارد. اينان در هجوم انواع تهمت ها و جسارت ها مردانه ايستادند و به تكليف خود عمل كردند و از ميدان به در نرفتند كه هدف اساسى دشمنان از ميدان بيرون كردن حافظان حريم دين است.
مگر پيامبر ما را مفترى(1), ساحر(1), مسحور(1), مجنون(1), شاعر(1) و… نخواندند.
مگر دشمنان حضرت شعيب پيروى از راه او را مايه خسران نديدند.(1) مگر حضرت هود پيغمبر را سفيه نخواندند؟(1)و….
در روايتى آمده است: علقمه به امام صادق& عرض كرد: مردم تهمت هاى بزرگى به ما مى زنند به حدى كه ديگر طاقت ما تمام شده است؟ حضرت فرمود:
رضايت مردم تحصيل كردنى و زبانشان كنترل شدنى نيست! شما چگونه توقع داريد كه از تير زبان مردم سالم بمانيد, در حالى كه انبيا و حجج خدا سالم نماندند: آيا يوسف را متّهم به زنا نكردند؟
آيا درباره ايوب نگفتند كه گناهانـش او را به اين روز (بيمارى سخت) انداخـته است؟
آيا داود را متهم نكردند كه عاشق همسر يكى از رزمندگانش شد. او را به جبهه فرستاد تا كشته شد و همسرش را به تزويج در آورد؟
آيا همه انبيا را متهم به ساحر بودن و دنيا طلب نكردند؟
آيا مريم دختر عمران را متّهم به زنا نكردند؟
آيا پيامبر ما را متّهم به اين نكردند كه شاعر و مجنون است؟ آيا حضرتش را متّهم نكردند كه عاشق همسر زيدبن حارثه شد و سرانجام با طلاق زيد او را به تزويج در آورد؟(1)
اين همه تهمت هاى بزرگ به اين مردان خدا زدند ولى آنان از راه خود عقب نشينى نكردند.

5 . معروف را منكر ديدن و منكر را معروف ديدن
اين بالاترين نوع بى تفاوتى در برابر دين است كه ديوار به ديوارِ كفر و شرك است.
گاه چنين است كه كسى قبول دارد فلان كار منكر است, ولى اعتراف مى كند كه مثلاً چه كنم, نمى توانم ترك كنم! اين فسق است. ولى اگر خداى ناكرده كسى بگويد نماز را قبول ندارم, اگر اين انكارش به انكار خدا برگردد, اين ارتداد است. يا بگويد حجاب را قبول ندارم اگر بازگشت به انكار خداوند كند اين ارتداد است. گاه تهاجم فرهنگى آن قدر گسترده مى شود كه جامعه مبتلا به بيمارى فوق مى شود: بى حجابى و بدحجابى را نشانه روشنفكرى و برداشت درست از دين معرفى كردن! هرزگى را خوش بر خوردى ديدن! حقّه بازى و مكر و حيله را, سياست و زيركى معرفى كردن, آن چنان كه برخى از كوته بينان اين را مايه ترجيح معاويه بر على& مى ديدند و مى گفتند معاويه از حضرت زيرك تر است. حضرت در پاسخ اين توهّم باطل فرمود:
(واللّهِ ما مُعاوِيَةُ بِأدْهَى مِنّي ولكِنَّهُ يَغْدِرُ ويَفْجُرُ ولَوْلا كَراهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِن أدْهَى النّاس;(1)
سوگند به خدا (معاويه) از من زيرك تر (سياستمدارتر) نيست, اما شيوه او پيمان شكنى و گنه كارى است. اگر نيرنگْ ناپسند و ناشايسته نبود من زيرك ترين مردم بودم).
ابن ابى الحديد مى گويد:
بعضى خيال كرده اند معاويه از على& سياستمدارتر بود ولى اين درست نيست; زيرا سياستمدارانى هم چون معاويه هرگز به هدف خود نخواهند رسيد مگر اين كه طبق نظريه خود و مقدماتى كه لازم مى بينند عمل كنند, خواه موافق دين و شريعت باشد يا نباشد (اگر سياست به اين معناى نامشروعش باشد معاويه سياستمدارتر بود) اما سياست امام& مقيّد به حق و عدالت و دين و شريعت بود و در تمام موارد هرجا كه با آيين حق موافق نبود اقدام نمى كرد ولى معاويه مقيد به اين اصل نبود.
معاويه در جنگ به روش زمامداران (هند) و (كسرى) عمل مى نمود, ولى على& به سربازانش دستور مى داد: شما شروع به جنگ نكنيد, بگذاريد آن ها شروع كنند, فراريان را تعقيب نكنيد, مجروحان را به قتل نرسانيد. اين سياست على& بود. او همواره در پى رضاى خدا بود. دست هاى خود را بسته بود جز در آن چه خدا رضايت داشت.
آن ها كه مى گويند معاويه سياستمدارتر بود لابد به مسأله قرآن بر سر نيزه و امثال آن تكيه مى كنند ولى حقيقت اين است كه امام در اين جا طريق پيشرفت را خوب مى دانست و اين طرفداران وى بودند كه در اثر سرپيچى از فرمان حضرت در دام افتادند.
از ديدگاه محدود و كوته بين منحرفان, (سياست) به معناى مكر و حيله است.
از ديدگاه قرآن كريم اين انحراف بينش معلول (هواپرستى) است:
(أفَرَأيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هَواهُ وأضَلّهُ اللّهُ عَلى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وقَلْبِهِ وجَعَلَ عَلي§ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَن يَهْدِيهِ مِن بَعدِ اللّهِ أفَلا تَذَكَّرُون;(1)
آيا آن كس كه هوسش را چون خداى خود گرفت و خدا از روى علم گمراهش كرد, و برگوش و دلش مهر نهاد و بر ديدگانش پرده افكند, ديده اى؟ اگر خدا هدايت نكند چه كسى او را هدايت خواهد كرد. چرا پند نمى گيريد؟)
از اين آيه استفاده مى شود كه هواپرستى از مهم ترين موانع درك حقيقت است و آنان كه در اين وادى سير مى كنند معروف را منكر, و منكر را معروف مى بينند.
در روايتى حضرت امام صادق& از جدّ بزرگوارش نبى اكرمْ نقل مى كند كه روزى حضرت فرمود:
(كيف بكم إذ أفسد نساؤكم وفسق شبابكم ولم تأمروا بالمعروف ولم تنهوا عن المنكر؟;
چه حالى خواهيد داشت وقتى زنانتان فاسد وجوانانتان فاسق شدند و امر به معروف و نهى از منكر نكرديد؟!)
گفتند: آيا چنين زمانى پيش مى آيد كه امت اسلام به اين فاجعه مبتلا شود؟ حضرت فرمود:
(نعم, وشرٌّمن ذلك كيف بكم إذا أمرتم بالمنكر ونهيتم عن المعروف;
بله, و بدتر از آن هم اتفاق خواهد افتاد. چه حالى خواهيد داشت آن گاه كه امر به منكر و نهى از معروف كنيد!)
اصحاب گفتند: آيا چنين اتفاقى خواهد افتاد؟ حضرت فرمود:
(نعم, و شرّ من ذلك كيف بكم إذ ا رأيتم المعروف منكراً والمنكر معروفاً;
بله, وبدتر از آن هم مى شود, چه حالى خواهيد داشت آن گاه كه معروف را منكر و منكر را معروف ببينيد).(1)
قرآن كريم امر به منكر و نهى از معروف را از ويژگى هاى منافقان مى شمرد. منافقان در فرهنگ قرآن آنانند كه به مكتب ايمان نياورده اند و فقط شعار آن را سر مى دهند و آنان سمبل عالى بى تفاوتى در برابر دينند:
(الْمُنافِقُونَ والمُنافِقاتُ بَعضُهُم مِن بَعْـضٍ يَـأمُرُون بِـالْمُـنْكَرِ ويَنْهَـونَ عَـنِ الْمَعْرُوف;(1)
مردان و زنان منافق همه همانند يكديگرند; آن ها امر به منكر و نهى از معروف مى كنند).

زيان هاى تساهل و تسامح
جامعه اى كه در آن غيرت دينى افول كرد, و تساهل و تسامح در دين, معامله گرى با دين و بى تفاوتى شيوه آن شد, آسيب پذير و آفت خيزاست.

1. نفوذ نامحرمان
اولين زيان, سلطه نامحرمان و به تعبير روايات (اشرار) بر جامعه است. در چنين جامعه اى خوبان كنار زده شده, اشرار زمام امور را به دست مى گيرند. اشرار و فرصت طلبان دنبال زمينه اى مى گردند تا اقتدار پيدا كنند. آنان همانند ميكرب هايى هستند كه در محيط پاك زمينه اى براى جولان ندارند, محيط فاسد زمينه ساز رشد آن هاست. و تساهل و تسامح و بى تفاوتى عامل مهم رشد اين منحرفان است.
محيط را دو چيز مى سازد: 1. گناه گنه كاران; 2. بى تفاوتى در برابر آنان. امام على& در واپسين لحظات عمر مباركش براى فرزندان و تمام شيفتگان حضرتش در طول تاريخ وصيت كرد, از جمله فرمود:
(لاتَتْرُكُوا الأمْرَ بِالْمَعْرُوفِ والنَّهيَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَيُوَلَّى عَليكم شِرارُكُم ثُمَّ تَدْعُونَ فَلايُسْتَجابُ لَكُم;(1)
امر به معروف ونهى از منكر را ترك نكنيد كه اشرار بر شما مسلّط مى شوند, سپس هرچه دعا كنيد مستجاب نمى شود).
تساهل و تسامح, جامعه را تبديل به عرصه تاخت و تاز فرصت طلبانى مى كند كه به چيزى كم تر از نابودى اساس اسلام ناب محمديْ فكر نمى كنند. فرصت طلبانى كه بى رحمانه بر اصول و مبانى و احكام مسلّم اسلام تاخته و با هر چه كه در اختيار دارند به مقابله بر مى خيزند. فرصت طلبانى كه اصول ارزش ها را بمباران مى كنند و با قلم هاى فاسد خود گوهر عفّت را از جامعه ربوده, هرزگى را روشنفكرى تلقى مى كنند. اين خطرى است كه بايد همه دلسوزان انقلاب, همه آن ها كه دلشان براى اسلام ناب محمديْ مى تپد, مراقب آن باشند و با آن مقابله كنند.
در اين زمينه شهيد آية الله مطهرى(قدس سره) سخنى جامع و عميق دارند:
رخنه و نفوذ افراد فرصت طلب در درون يك نهضت از آفت هاى بزرگ هر نهضت است وظيفه بزرگ رهبران اصلى اين است كه راه نفوذ و رخنه اين گونه افراد را سد نمايند. هرنهضت مادام كه مراحل دشوار اوليّه را طى مى كند, سنگينى اش بردوش افراد مؤمن, مخلص و فداكار است, امّا همين كه به بار نشست و يا لااقل (نشانه هاى بار دادن) آشكار گشت و شكوفه هاى درخت هويدا شد سر و كله افراد فرصت طلب پيدا مى شود, روز به روز كه از دشوارى ها كاسته مى شود و موعد چيدن ثمر نزديك تر مى گردد, فرصت طلبان محكم تر و پرشور تر پاى عَلَم نهضت سينه مى زنند تا آن جا كه تدريجاً انقلابيون مؤمن و فداكاران اوليّه را از ميدان به در مى كنند. اين جريان تا آن جا كليت پيدا كرده كه مى گويند: (انقلاب فرزند خور است) گويى خاصيت انقلاب اين است كه همين كه به نتيجه رسيد فرزندان خود را يك يك نابود سازد. ولى انقلاب فرزند خور نيست غفلت از نفوذ و رخنه فرصت طلبان است كه فاجعه به بار مى آورد.
جاى دورى نمى رويم. انقلاب مشروطيت ايران را چه كسانى به ثمر رساندند؟ و پس از به ثمر رسانيدن چه چهره هايى پست ها و مقامات را اشغال كردند؟ و نتيجه نهايى چه شد؟ سردار ملّى ها و سالار ملّى ها و ساير قهرمانان آزادى خواه همه به گوشه اى پرتاب شدند و به فراموشى سپرده شدند و عاقبت با گرسنگى و در گمنامى مردند, اما فلان الدوله ها كه تا ديروز زير پرچم استبداد با انقلابيون مى جنگيدند و طناب به گردن مشروطه چيان مى انداختند و مقام صدارت عظما رسيدند و نتيجه نهايى, استبدادى شد به صورت مشروطيت.
فرصت طلبى, تأثير شوم خود را در تاريخ صدر اسلام نشان داد. در دوره عثمان, فرصت طلبان جاى شخصيت هاى مؤمن به اسلام و اهداف اسلامى را گرفتند; (طريد) ها وزير شدند و كعب الاحبارها مشاور و اما ابوذرها و عمارها به تبعيدگاه فرستاده شدند و يا در زير لگد مچاله شدند.
… نهضت را اصلاح طلب آغاز مى كند نه فرصت طلب و هم چنين آن را اصلاح طلبِ مؤمن به اهداف نهضت مى تواند ادامه دهد نه فرصت طلب كه در پى منافع خويش است.
به هر حال, مبارزه با رخنه و نفوذ فرصت طلبان على رغم تظاهرات فريبنده شان يكى از شرايط اصلى ادامه يك نهضت در مسير اصلى است.(1)
اين عالم بزرگ, و فقيه با بصيرت, پيش از پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى هشدار فوق را مطرح كرده است و اينك در آستانه سومين دهه انقلاب, انقلاب نياز به فرصت طلب زدايى به خصوص در عرصه فرهنگ و انديشه دارد. قلمزنان فاسدى كه در رژيم طاغوت به خوش خدمتى براى ارباب مشغول بودند, امروز در عرصه برخى مطبوعات قلم مى زنند و بى شرمانه مقدّسات انقلاب را هتك مى كنند. اگر اين علف هاى هرزه از عرصه فرهنگ و هنر و انديشه چيده نشوند, خداى ناكرده ما بايد شاهد پايمال شدن آرمان هاى بلند انقلاب و بنيانگذار راحل آن حضرت امام خمينى(ره) باشيم و اين وصيت آن عزيز سفر كرده است:
من در ميان شما باشم و يا نباشم, به همه شما وصيت و سفارش مى كنم كه نگذاريد انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بيفتد.(1)

2 . نابودى و هلاكت
تساهل در دين, و بى تفاوتى در برابر منكرات, عامل نابودى است, اما در امت هاى قبل از اسلام, هلاكت, نابودى واقعى بود, مسخ مى شدند, زلزله و صاعقه همه آن ها را نابود مى كرد, زمين آن ها را فرو مى برد و… ولى از آن جا كه اين عذاب ها از امت اسلام برداشته شد, اين نابودى, نابودى آرمان و مكتب و در نتيجه عزت و شرف است كه تحقيقاً بدتر از نابودى ظاهرى است.
امام على& فرمود:
(واعلموا أنّ الهالك من هَلَكَ دينَه والحريبَ مَن حَرَبَ دينَه;
بدانيد آن كس كه دينش تباه شده باشد نابود است و غارت زده كسى است كه دينش را به غارت ببرند).
قرآن كريم هم منحرفان را نكوهش مى كند و هم افرادى كه در برابر انحراف ساكتند و هر دو را مستحق مجازات مى داند.(1)
اميرمؤمنان على& فرمود:
(أوحى الله تعالى إلى شعيب أنّي مهلك من قومك مائة ألف; أربعين ألفاً من شرارهم وستّين ألفاً من خيارهم فقال: هؤلاء الأشرار فما بالُ الاخيار؟ فقال: داهنوا أهل المعاصي فلم يغضبوا لغضبي;
خداوند به حضرت شعيب وحى كرد كه من تمامى صد هزار نفر قومت را نابود خواهم كرد چهل هزار نفر از گنه كاران و شصت هزار نفر از خوبان! حضرت شعيب عرض كرد: اشرار بايد نابود شوند, اما خوبان چرا؟ پاسخ شنيد: زيرا با اهل معصيت سازش كردند و براى من خشم نكردند).
اين نتيجه بى تفاوتى در برابر دين در امم و ملل گذشته بود. امّا پيامد بى تفاوتى در برابر دين, و تسامح و تساهل در ميان اين امت, نابودى اهداف بلند مكتب است, همان كه بعد از پيامبر اكرمْ اتفاق افتاد و سرانجام سالار شهيدان براى جلوگيرى از نابودى اساس مكتب قيام كرد و خود و عزيزانش را به مسلخ عشق فرستاد.(در اين باره با تفصيل بيش ترى سخن خواهيم گفت).

تساهل و تسامح و بى دينى
بى تفاوتى در برابر دين و تساهل و تسامح به تدريج انسان را به جدايى كامل از دين مى كشاند. و سرانجامِ راه بى تفاوت ها و بى دينان يكى است. ممكن است در ابتدا سخن از پيرايش و اصلاح دين باشد, امّا ذرّه ذرّه دينِ ساخته و پرداخته آن ها, دينى خواهد بود كه به همه چيز مى ماند جز دين! و مى شود هم چون شير بى سر و يال و دم و اشكم! نبى گرامى اسلامْ فرمود:
(إنّ الله يبغض المؤمنَ الضعيفَ الّذي لادينَ له, قيل له: وما المؤمنُ الضعيفُ الّذي لادينَ له؟ قال: الّذى لاينهى عن المنكر;(1)
خداوند از مؤمن ضعيف بى دين نفرت دارد. گفته شد: مؤمن ضعيف بى دين كيست؟ حضرت فرمود: آن كس كه نهى از منكر نمى كند).
در روايت ديگرى حضرت فرمود:
(لايحلّ لعين مؤمنةٍ ترى الله يعصى فتطرف حتّى تغيره;
حلال نيست كه مسلمانى با چشم خودش ببيند خداوند معصيت مى شود و بلافاصله در صدد برخورد با آن برنيايد).
امام صادق& فرمود:
(وإذا رأى المنكر فلم ينكره وهو يقدر فقد أحبّ أن يعصى الله ومَن أحبّ أن يعصى الله فقد بارَزَ اللهَ بالعداوة;(1)
اگر مسلمانى منكرى را ببيند و قدرت برخورد داشته باشد و نكند تحقيقاً معناى آن اين است كه دوست دارد خدا معصيت شود, و كسى كه دوست داشته باشد خداوند معصيت شود, علناً به جنگ با خداوند رفته است).

حادثه عاشورا پيامد تلخ تساهل و تسامح
بارزترين نمونه زيان عظيم بى تفاوتى وتساهل, حادثه جانگداز عاشوراست. بى ترديد اگر از آغاز در برابر منكرات عظيمى كه در جهان اسلام صورت مى گرفت مسلمانان به نهى از منكر بر مى خاستند و دنيا را به دين معامله نمى كردند و چند روز زندگى زودگذر دنيا را بر رضاى خدا ترجيح نمى دادند قطعاً كار به جايى نمى رسيد كه امام حسين& براى حفظ اساس اسلام عزيز جان خود و عزيزان و فرزندان و يارانش را فدا كند!
وقتى كه عمر گفت: اگر انحرافى از من ديديد تذكر دهيد, عده اى برخاستند و گفتند: اگر انحرافى ديديم با اين شمشير كج تو را به راه راست مى آوريم! براستى اگر اينان صداقت داشتند, چرا در برابر آن همه كجروى نايستادند؟!
* * *
اولين منكر بزرگى كه بعد از پيامبر اكرمْ صورت گرفت و مبنا و اساس انحرافات ديگر شد, انحراف رهبرى امت از مسير ترسيم شده پيامبرْ بود. پيامبر اكرمْ مى دانست تنها شخصيت وارسته اى كه مى تواند پس از او جامعه اسلامى را در همان راهى كه حضرتش مشخص كرده هدايت كند امام على& است. او به دستور خداوند حضرتش را طبق نص صريح و صحيح و متواتر غدير به امامت امت پس از خودش منصوب كرد. ولى متأسفانه پس از پيامبر اين نصب الهى ناديده گرفته شد, و امام على& از اين مسند, كه حق او بود, كنار گذاشته شد و در حقيقت حق همه مسلمانان تا روز قيامت ضايع شد; چرا كه اگر امامت على& برامت بود اينك جهان اسلام وضع ديگرى داشت. در برابر اين انحراف بزرگ, اعتراضى قابل توجه صورت نگرفت.
واقعاً انسان در درياى بهت و حيرت فرو مى رود كه 120 هزار نفرى كه در غديرخم با امام على& بيعت كردند كجا رفتند؟ چرا اعتراض نكردند؟ چرا خواصّ در سقيفه موضع نگرفتند؟
بلى فرصت طلبانى هم چون ابوسفيان كه هميشه درصددند كه از آب گل آلود ماهى بگيرند سراغ مولا آمدند و خواهان بيعت با حضرت شدند, ولى امام& مى دانست كه اينان قصد خيرخواهى ندارند و در پى آنند كه با استفاده از شرايط موجود, آب به آسياى خود بريزند! لذا دست رد به سينه آنان زد!
* * *
دومين منكرى كه جهان اسلام با بى تفاوتى از كنار آن گذشت (اذيت دختر پيامبرْ) بود.
مگر (مودت قربي§) طبق صريح آيه قرآن مزد رسالت نبود:
قُل لا أسْئَلُكُمْ عَلَيهِ أجْراً إü الْمَوَدَّةَ فى الْقُربى.(1)
و مگر فاطمه از مصاديق مسلّم و بى ترديد (قربى) نزد اهل سنت و شيعه نبود؟ پس چرا آن همه اذيت و آزار؟ و بدتر از آن چرا سكوت و بى تفاوتى در برابر اين منكر؟ مگر در حديث مشهورى كه در بيش از دويست كتاب اهل سنت, آمده ذكر نشده كه:
(فاطمة بضعة منّي من آذاها فقد آذاني;(1)
فاطمه پاره تن من است, هر كس او را بيازارد مرا آزرده است).
پس چرا او را آن چنان آزردند كه به علامت اعتراض, وصيت به اختفاى تجيهز و محل دفن خويش كرد؟ كسى را ياراى انكار اذيت و آزارهايى كه بر دخت مظلوم پيامبر اكرمْ رفته است نيست. در اين زمينه صدها شاهد تاريخى موجود است و طى ساليان اخير كتاب هاى مستقلى در اين باره نوشته شده است.(1)
چرا امت اسلام در برابر اين منكر لب فروبستند؟
چرا خواصّ آنان كه محبت پيامبرْ را به اين دخت ملكوتى خود مى دانستند فرياد بر نياوردند؟
آرى, بى تفاوتى هاى اين چنين سرانجامش حادثه جانگداز عاشوراست:
اين جا دخت پيامبر بين در و ديوار قرار گرفت, در حادثه عاشورا سر بريده عزيزانش بالاى نيزه ها رفت!
اين جا درِ خانه به آتش كشيده شد, در حادثه عاشورا نيز خيمه ها را به آتش كشيدند:
فاطميه آتشى افروختند خيمه هاى كربلا را سوختند
اين جا محسن شش ماهه شهيد شد و در حادثه كربلا نيز گلوى نازك على اصغر هدف پيكان دشمن قرار گرفت.
* * *
سومين منكرى كه پس از پيامبر اكرمْ بازار گرمى يافت آن كه احكام و قوانين مسلم اسلامى دستخوش تغيير و تحريف شد و زير بناى آن نه اجتهاد مطلوب كه سليقه و رأى بود! اجتهادهاى فراوان در مقابل نص صريح قرآن و پيامبرْ صورت گرفت.(1) در برابر اين منكر نيز جهان اسلام بى تفاوت گذشت و آن ها كه بايد نهى از منكر كنند, ساكت ماندند. چرا؟ آيا آن قدر براى برخى دنيا مهم بود كه تازيانه عمر سبب مى شد كه از حق لب فروبندند؟!
* * *
چهارمين منكر پس از پيامبر اكرم طرد بزرگان صحابه و مغضوب دستگاه واقع شدن آنان است. چهره هاى درخشانى هم چون ابوذر به جرم نهى از منكر آن چنان مطرود شدند كه آرامش زندگى به كلّى از آنان گرفته شد. ابوذرى كه پيامبرْ در وصف او فرمود:
(ما أظَلَّتِ الخضراء وما أقلَّتِ الغَبراء على ذي لهجةٍ أصدق من أبي ذرٍّ;(1)
آسمان و زمين چهره اى به صداقت ابى ذر به خود نديده است).
او را به جرم حق گويى تبعيد كردند وحتى بدرقه او را هم ممنوع كردند! باز هم كسى در برابر اين منكر فرياد بر نياورد و به جز امام على& و فرزندانش و قنبر و بعضى از خاصان صحابه, كس ديگرى به بدرقه ابوذر نيامد و ابوذر در غربت مظلومانه جان داد.
* * *
پنجمين منكر, كنار گذاردن ارزش هاى اسلامى بود. در بخش گذشته به تفصيل گفتيم پيامبر اكرمْ ضد ارزش ها و به عبارت ديگر ارزش هاى جاهلى را ملغا و ارزش هاى الهى را جايگزين آن ها نمود ولى متأسفانه پس از پيامبر دوباره ارزش هاى جاهلى احيا شد, دوباره تبعيضات نژادى جان گرفت, دوباره بين عرب و عجم جدايى افتاد, عرب بودن امتياز شد و عجم بودن نقطه ضعف! و متأسفانه فريادى در برابر اين منكر هم برنخاست. كسى نگفت كه چرا ارزش هاى جاهلى آرى و ارزش هاى قرآنى نه!
* * *
ششمين منكر بزرگ, غارت بيت المال بود. (بيت المال) كه در حقيقت پشتوانه اقتصادى جامعه اسلامى بود در تيول يك يا چند خانواده قرار گرفت و همانند اموال شخصى با آن رفتار شد, حاتم بخشى هاى بى رويه در آن صورت گرفت, كسانى در سايه غارت بيت المال به آلاف والوف رسيدند. دربرابر اين منكر نيز فريادى بر نخاست سهل است كه كسانى كه بايد در برابر اين منكر بزرگ اعتراض كنند خود سر در آخور اين غارتگرى ها داشتند! و خود شريك دزد بودند و رفيق قافله!
مجموعه اين بى تفاوتى ها دست به دست هم داد تا خلافت اسلامى به كلى از مسير خود منحرف شد و سرانجام زمام امر مسلمين به دست كسانى قرار گرفت كه تا ديروز در برابر اسلام صف كشيده بودند و تا آن جا كه در توان داشتند عليه اسلام به كار بردند. آرى, معاويه و يزيد بر اريكه خلافت اسلامى تكيه زدند. آنان كه از اسلام فقط نام آن را يدك مى كشيدند! و هر دو مصمّم بر اسلام زدايى بودند امّا معاويه در پوشش ضخيمى از نفاق و يزيد عريان و صريح به نبرد با مقدّسات دين آمد.
اين بى تفاوتى ها اسلام عزيز را در سراشيب قرار داد, سراشيبى كه اگر فداكارى هاى سالار شهيدان ابى عبدالله& نبود بى ترديد سرانجامش سقوط بود و در آن صورت نامى از اسلام و مكتب نبود! و اين سخن كاملاً حق است كه پيامبر بزرگوار اسلامْ فرمود: (حسينٌ منّي وأنا من حسين; حسين از من است و من از حسينم) چرا كه بقاى اين مكتب حيات بخش مديون فداكارى هاى او و ياران فداكار اوست.
او از آغاز قيام الهى اش به هنگامى كه مى خواست از مدينه حركت كند اعلان كرد كه انگيزه ام امر به معروف و نهى از منكر است; يعنى مى خواهم غيرت دينى را به نمايش گذارم و آن را احيا كنم:
(اللّهمّ إني أُحِبّ المعروف وأكره المنكر;(1)
خدايا من معروف را دوست و منكر را ناخوش مى دارم).
و در منشور جاويد نهضت الهى خويش فرمود:
(أريدُ أن آمُرَ بالمعروف وأنهى عن المنكر;
من اراده كرده ام امر به معروف و نهى از منكر كنم).
و به هنگامى كه خروش عاشورايى بر آورد فرمود:
(ألاترونَ أنّ الحقّ لايُعْمَلُ به وأنّ الباطلَ لايَتَناهى عنه ليرغب المؤمن في لِقاء الله محقّاً, فإنّي لا أرى الموتَ إü سعادة ولا الحياة مع الظالمين إü برماً;(1)
آيا نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و از باطل جلوگيرى به عمل نمى آيد. در اين شرايط بايد مؤمن مشتاق لقاى حق باشد (و با آغوش باز به استقبال شهادت رود) كه من مرگ در راه خدا را سعادت دانسته و زندگى با ستمگران را مايه ننگ مى دانم).
و اين عبرتى بزرگ از حادثه عاشوراست. پيام صريح اين عبرت اين است: بى تفاوتى در برابر منكرات (منكر سياسى, اجتماعى, اخلاقى, اقتصادى و…) خوره انقلاب اسلامى است. و آن چه اين انقلاب شكوهمند اسلامى, كه در تداوم قيام خونين عاشوراست را از خطرها بيمه مى كند احياى (غيرت دينى) است. دقيقاً همان كه امروز لبه تيز دشمنان و مهاجمان فرهنگى است. آنان با ده ها ماهنامه و هفته نامه و روزنامه بر آنند تا فروغ غيرت دينى را خاموش كنند و با دعوت به تساهل و تسامح در اصول در پى خاموش ساختن چراغ پر فروغ دينند, ولى هرگز نخواهند توانست كه نور حق را خاموش كنند:
(يُريدونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِأفواهِهِم واللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ ولَوْكَرِهَ الكافِرون;(1)
مى خواهند نور خدا را با دهان هايشان خاموش كنند ولى خدا كامل كننده نور خويش است, اگر چه كافران را خوش نيايد).





فصل ششم






ضمايم




ضميمه يكم


بيانات مقام معظم رهبرى(مدّظله العالى) در ديدار با نيروهاى
مقاومت بسيج 23/4/71 = 13 محرّم 1413

بسم الله الرحمن الرحيم
اين ديدار, ديدارى است بسيار مناسب و در وقت مناسبى هم هست. ايّام, ايّام عاشوراى حسينى است و شما برادران و خواهران هم از عاشورايى ها و حسينى ها هستيد. بسيج بيست ميليونى انقلاب اسلامى ثابت كرده كه در صراط حسين بن على} و عاشورا قدم بر مى دارد. آن چه كه من امروز عرض خواهم كرد مربوط به همين قضيه عاشوراست.
با وجود اين همه سخن كه درباره حادثه عاشورا گفته اند و گفته ايم و شنيده ايم, ولى باز هم جاى سخن و تأمل و تدبّر و عبرت گيرى نسبت به اين حادثه باقى است. اين حادثه عظيم از دو جهت مورد توجه قرار مى گيرد و بنده مى خواهم امروز بيش تر جهت دوم را مورد توجه قرار بدهم.

[درس هاى عاشورا]
جهت اول, درس هاى عاشوراست. عاشورا پيام ها و درس هايى دارد. عاشورا به ما درس مى دهد كه براى حفظ دين بايد فداكارى كرد. درس مى دهد كه در راه قرآن بايد از همه چيز گذشت. درس مى دهد كه در ميدان نبرد حق و باطل, همه افراد اعم از كوچك و بزرگ, زن و مرد, پير و جوان, شريف و وضيع و امام و رعيت با هم در يك صف قرار مى گيرند. درس مى دهد كه جبهه دشمن با همه توانايى هاى ظاهرى بسيار آسيب پذير است. همچنان كه جبهه بنى اميّه به وسيله كاروان اسيران عاشورا در كوفه آسيب ديد, در شام آسيب ديد, در مدينه آسيب ديد و بالأخره هم نهضت عاشورا به فناى جبهه سفيانى منتهى شد.
عاشورا به ما درس مى دهد كه در ماجراى دفاع از دين, بصيرت بيش از چيزهاى ديگر براى انسان لازم است. بى بصيرت ها بدون اين كه بدانند, فريب مى خورند و در جبهه باطل قرار مى گيرند چنان كه در جبهه ابن زياد كسانى بودند كه فُسّاق و فجّار نبودند ولى از بى بصيرت ها بودند. اين ها درس هاى عاشوراست. البته همين درس ها كافى است كه يك ملت را از ذلت به عزّت برساند. همين درس ها مى تواند جبهه كفر و استكبار را شكست بدهد. اين ها درس هاى زندگى ساز است. اين, آن جهت اول است.

[عبرت هاى عاشورا]
جهت دوم از جهات مربوط به حادثه عاشورا, عبرت هاى عاشوراست. عاشورا غير از درس, يك صحنه عبرت است. انسان بايد در اين صحنه نگاه كند تا عبرت بگيرد. عبرت بگيرد يعنى چه؟ يعنى خود را با آن وضعيت مقايسه كند و بفهمد در چه حال و وضعى قرار دارد. چه چيزى او را تهديد مى كند و چه چيزى براى او لازم است. اين را عبرت مى گويند. مثلاً هنگامى كه شما از جاده اى عبور مى كنيد و اتومبيلى را مى بينيد كه واژگون شده يا تصادف كرده و آسيب ديده و مُچاله شده و سرنشينانش نابود شدند, مى ايستيد و به آن صحنه نگاه مى كنيد, چرا؟ براى اين كه عبرت بگيريد. براى اين كه برشما معلوم بشود كه چه جور سرعت و حركت و چه جور رانندگى به اين وضعيت منتهى مى شود. اين هم نوع ديگرى از درس است اما درس از راه عبرت گيرى. حال مى خواهيم اين را يك قدرى بيش تر بررسى كنيم.
اولين عبرتى كه در قضيه عاشورا ما را متوجه خود مى كند اين است كه ببينيم چه شد كه پنجاه سال بعد از درگذشت پيغمبرْ جامعه اسلامى به آن حد رسيد كه كسى مثل امام حسين& ناچار شد براى نجات جامعه اين چنين فداكارى بكند. يك وقت اين فداكارى بعد از گذشت هزار سال از صدر اسلام است يا يك وقت در قلب كشورها و ملت هاى مخالف و معاند با اسلام است, اين يك حرفى است امّا اين كه حسين بن على& در مركز اسلام, در مدينه و مكه (مركز وحى نبوى) با وضعيتى مواجه شود به طورى كه هر چه نگاه كند ببيند چاره اى جز فداكارى نيست (آن هم فداكارى خونين و با عظمتى), اين قابل تأمل است. مگر چه وضعى بود كه حسين بن على} احساس كرد كه اسلام فقط با فداكارى او زنده مى ماند واü از دست مى رود؟ عبرت اين جاست, ما بايد نگاه كنيم و ببينيم كه چه شد كه فردى مثل يزيد بر جامعه اسلامى حاكم شد؟ جامعه اسلامى كه رهبر و پيغمبرش در مكه و مدينه پرچم ها را مى داد دست مسلمان ها و آن ها مى رفتند تا اقصا نقاط جزيرة العرب و مرزهاى شام, امپراتورى روم را تهديد مى كردند و سربازان دشمن نيز از مقابلشان فرار مى كردند و مسلمين پيروزمندانه برمى گشتند (مثل ماجراى تبو
ك) و جامعه اسلامى كه در مسجد و مَعبَر آن, صوت تلاوت قرآن بلند بود و شخصيتى مثل پيغمبرْ با آن لحن و نَفَس, آيات خدا را بر مردم مى خواند و مردم را موعظه مى كرد و آن ها را در جاده هدايت با سرعت پيش مى برد. چطور شد كه همين جامعه, همين كشور و همين شهرها آن قدر از اسلام دور شدند تا كسى مثل يزيد بر آن ها حكومت كرد؟ چرا بايد وضعى پيش بيايد كه كسى مثل حسين بن على} ببيند چاره اى ندارد جز اين فداكارى عظيم, كه در تاريخ بى نظير است. چه شد كه آن ها به اين جا رسيدند؟ اين همان عبرت است. ما بايد اين را امروز مورد توجه دقيق قرار بدهيم. ما امروز يك جامعه اسلامى هستيم. بايد ببينيم آن جامعه اسلامى چه آفتى پيدا كرد كه كارش به يزيد رسيد. چه شد كه بيست سال بعد از شهادت اميرالمؤمنين& در همان شهرى كه ايشان حكومت مى كرد سرهاى پسران اميرالمؤمنين& را بر نيزه كردند و در آن شهر گرداندند! كوفه همان جايى است كه اميرالمؤمنين& توى بازارهاى آن راه مى رفت, تازيانه بر دوش مى انداخت و مردم را امر به معروف و نهى از منكر مى كرد. فرياد تلاوت قرآن در آناء الليل وأطراف النّهار, از مسجد و تشكيلات آن بلند بود. اين همان شهر است
كه حالا دخترها و حرم اميرالمؤمنين& را به اسارت در بازار آن مى گردانند. چه شد كه ظرف بيست سال به اين جا رسيدند؟ جواب, اين است: رسيدند كه يك بيمارى وجود دارد كه مى تواند جامعه اى كه در رأس آن كسى مثل پيغمبر اسلامْ و اميرالمؤمنين& بوده است را در ظرف چند ده سال به آن وضعيت برساند. پس اين يك بيمارى خطرناكى است و ما هم بايد از اين بيمارى بترسيم. امام بزرگوار ما اگر خود را شاگردى از شاگردان پيغمبرْ محسوب مى كرد, سرفخربه آسمان مى سود. افتخار امام ما كجا و پيغمبرْ كجا؟ جامعه اى را كه پيغمبرْ ساخته بود, بعد از مدت چند سال به آن وضع دچار شد و لذا جامعه ما خيلى بايد مواظب باشد كه به آن بيمارى دچار نشود. عبرت اين جاست. ما بايد آن بيمارى را بشناسيم و آن را يك خطر بزرگ بدانيم و از آن اجتناب كنيم.

[پيام فورى عاشورا]
به نظر من امروز پيام عاشورا از ديگر درس ها و پيام هاى عاشورا براى ما فورى تر است. ما بايد بفهميم چه بلايى بر سر آن جامعه آمده كه سر حسين بن على }, آقا زاده اول دنياى اسلام و پسر خليفه مسلمين على بن ابى طالب&, در همان شهرى كه پدر او بر مسند خلافت مى نشسته است گردانده شد و آب از آب هم تكان نخورد. ببينيم چگونه از همان شهر افرادى آمدند به كربلا و او و اصحابش را با لب تشنه به شهادت رساندند و حرم اميرالمؤمنين& را به اسارت گرفتند. حرف در اين زمينه زياد است. من در پاسخ به اين سؤال يك آيه از قرآن را مطرح مى كنم. قرآن جواب ما را داده است. قرآن درد و بيمارى را به مسلمين معرفى مى كند. آن آيه اين است كه مى فرمايد: (فخلف مِنْ بَعدهِم خَلْفٌ اَضاعُوا الصّلوة واتبعوا الشّهَوات فَسَوف يَلقَون غَيّا).
دو عامل, عامل اصلى اين گمراهى و انحراف عمومى است: يكى دور شدن از ذكر خدا كه مظهر آن صَلوة و نماز است. يعنى فراموش كردن خدا و معنويت و جدا كردن حساب معنويت از زندگى و فراموش كردن توجه و ذكر و دعا و توسل و توفيق از خداى متعال و توكل بر خدا و كنار گذاشتن محاسبات خدايى از زندگى, و عامل دوم (اتبعوا الشهوات) است يعنى دنبال شهوترانى ها و هوس ها و در يك جمله (دنيا طلبى) رفتن و به فكر جمع آورى ثروت و مال بودن و التذاذ و به دام شهوات دنيا افتادن و اصل دانستن اين ها و فراموش كردن آرمان ها. اين درد اساسى و بزرگ است و ما هم ممكن است به اين درد دچار بشويم.

[حفظ آرمان ها, ارزش ها و معيارهاى الهى]
اگر در جامعه اسلامى ما آن حالت آرمان خواهى از بين برود يا ضعيف بشود و هر كسى به فكر اين باشد كه كلاه خودمان را از معركه به در ببريم تا در دنيايمان از ديگران عقب نيفتيم, ديگرى جمع كرده است و ما هم برويم جمع كنيم و خود و مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجيح بدهيم, معلوم است كه وضع به اين جا خواهد رسيد. نظام اسلامى با ايمان ها, با همت هاى بلند, با مطرح شدن و اهميت دادن و زنده نگه داشتن شعارها به وجود مى آيد و حفظ مى شود و پيش مى رود. معلوم است كم رنگ شدن شعارها, بى اعتنايى به اصول اسلام و انقلاب و همه چيز را با محاسبات مادى فهميدن و مطرح كردن, جامعه را به آن جا پيش خواهد برد كه به چنان وضعى برسد. به همين دليل آن ها به آن وضع دچار شدند. يك روز براى مسلمين پيشرفت اسلام و رضاى خدا و تعليم دين و معارف اسلامى و آشنايى با قرآن و معارف آن مطرح بود, دستگاه حكومت و اداره كشور, دستگاه زهد و تقوا و بى اعتنايى به زخارف دنيا و شهوات شخصى بود, نتيجه آن هم حركت عظيمى بود كه مردم به سمت خدا كردند. در چنان وضعيتى كسى مثل على بن ابى طالب&, خليفه مسلمين و كسى مثل حسين بن على&, شخصيت برجسته مى شود. چرا كه
معيارها در وجود اين ها بيش از ديگران است. وقتى معيار خدا, تقوا, بى اعتنايى به دنيا و مجاهدت در راه خدا باشد كسانى به صحنه عمل مى آيند كه اين معيارها را دارند. اين ها سر رشته كارها را به دست مى گيرند و جامعه, جامعه اى اسلامى خواهد بود. اما وقتى كه معيارهاى خدايى عوض بشود, هركسى كه دنيا طلب تر, شهوتران تر و براى به دست آوردن منافع شخصى زرنگ تر و با صدق و راستى بيگانه تر است, سركار مى آيد. آن وقت نتيجه اين مى شود كه امثال عمربن سعد و شمر و عبيدالله بن زياد مى شوند رؤسا و مثل حسين بن على& به مَذبَح مى رود و در كربلا به شهادت مى رسد. اين يك حساب دو دو تا چهارتاست.
كسانى كه دلسوزند نبايد بگذارند معيارهاى الهى در جامعه عوض بشود. اگر معيار تقوا در جامعه عوض شد معلوم است كه بايد خون يك انسان با تقوايى مثل حسين بن على& ريخته شود. اگر زرنگى و دست و پا دارى در كار دنيا و پشت سر هم اندازى و دروغگويى و بى اعتنايى به ارزش هاى اسلامى ملاك قرار گرفت, معلوم است كه كسى مثل يزيد بايد در رأس كار قرار بگيرد و كسى مثل عبيدالله بايد شخص اول كشور عراق بشود.

[انقلاب ما, انقلاب ارزش ها بود]
همه كار اسلام اين بود كه اين معيارها را عوض كند. همه كار انقلاب ما هم همين بود كه در مقابل معيارهاى باطل و غلط مادى جهانى بايستد و آن ها را عوض كند. دنياى امروز, دنياى دروغ, زور, شهوترانى و دنياى ترجيح ارزش هاى مادى بر ارزش هاى معنوى است. دنيا اين است. مخصوص امروز هم نيست. قرن هاست كه معنويت در دنيا رو به افول و ضعف بوده است. قدرتمندها تلاش كردند معنويت را از بين ببرند.
صاحبان قدرت, پول پرست ها و سرمايه دارها يك نظام و بساط مادى در دنيا چيدند كه در رأس آن قدرتى مثل قدرت آمريكاست كه از همه دروغگوتر, فريبگرتر, بى اعتناتر نسبت به فضايل انسانى و بى رحم تر نسبت به انسان هاست. چنين قدرتى در رأس است و دوستان او هم در مراتب بعد قرار مى گيرند. اين وضع دنياست. انقلاب اسلامى يعنى زنده كردن دوباره اسلام. زنده كردن (إنَّ أكرَمكُم عِنْدَاللّه أتقيكُم)(1) و انقلاب آمد تا اين بساط و اين تربيت غلط جهانى را بشكند و يك تربيت جديدى درست كند. اگر تربيت جهان, تربيت مادى باشد, معلوم است كه افرادى شهوتران, فاسد, روسياه و گمراه مثل محمد رضا بايد در رأس كار باشند و يك انسان با فضيلت و منوّر مثل امام بايستى يا در زندان و يا در تبعيد باشد. در چنان وضعيتى در جامعه جاى امام نيست. وقتى زور, فساد, دروغ و بى فضيلتى حاكم است, آن كسى كه داراى فضيلت, صدق, نور, عرفان و توجه به خداست جايش يا زندان هاست و يا در مقتل و مذبح و گودال قتلگاه است. وقتى كسى مثل امام بر سر كار آمد يعنى ورق برگشت. شهوترانى, دنياطلبى و وابستگى و فساد در انزوا رفت و تقوا, زهد, صفا و نورانيت, جهاد, دلسوزى براى انسان
ها, رحم و مروّت و برادرى و ايثار و از خود گذشتگى روى كار آمد. امام كه روى كار مى آيد يعنى اين خصلت ها و اين فضيلت ها روى كار مى آيد. اين ارزش ها مطرح مى شود.
اگر اين ارزش ها را نگه داشتيد نظام امامت باقى مى ماند. آن وقت امثال حسين بن على } ديگر به مذبح برده نمى شوند. اما اگر اين ها را از دست داديم چه؟ اگر روحيه بسيجى را از دست داديم چه؟ اگر به جاى توجه به تكليف و وظيفه و آرمان الهى به فكر تجمّلات شخصى خودمان افتاديم چه؟ اگر جوان بسيجى, مؤمن و با اخلاص را كه هيچ چيز نمى خواهد جز ميدانى براى مجاهدت در راه خدا, در انزوا قرار داديم و يك آدم پُررو, افزون خواه, پرتوقع و بى صفاى بى معنويت را مسلط كرديم چه؟ در اين صورت همه چيز دگرگون خواهد شد. اگر بين رحلت نبى اكرمْ و شهادت جگر گوشه اش در صدر اسلام پنجاه سال فاصله بود, ممكن است در روزگار ما اين فاصله خيلى كم تر بشود و فضيلت ها و صاحبان فضايل زودتر به مذبح بروند.
نبايد بگذاريم چنين چيزى پيش بيايد. بايد در مقابل انحرافى كه ممكن است دشمن بر ما تحميل بكند, بايستيم. عبرت گيرى از عاشورا اين است. نگذاريم روح انقلاب و فرزندان انقلاب در جامعه منزوى بشوند.

[تفاوت سازندگى با مادى گرايى]
عده اى مسايل را اشتباه گرفته اند. البته بحمداللّه امروز مسؤولين ما دلسوز و علاقه مندند و رييس جمهورى انقلابى و مؤمن بر سر كار است و مى خواهند كشور را بسازند. يك عده اى سازندگى را با مادى گرايى اشتباه گرفته اند. سازندگى چيزى و ماديگرى چيز ديگرى است.
سازندگى يعنى اين كه كشور آباد بشود و طبقات محروم به نوايى برسند. برادران و خواهران, سال هاى سال اين كشور را ويران كرده اند و بعد از انقلاب هم به مدت هشت سال به وسيله مهاجمين خارجى همان كارها را ادامه دادند. آيا اين شوخى است؟ كشور بايد ساخته شود و سازندگى تلاش لازم دارد. از پايان جنگ تا به امروز هنوز سه سال و اندى بيش تر نمى گذرد. از پايان جنگ تا امروز چيزى نگذشته است. اگر يك بمب درجايى بيفتد در يك لحظه همه چيز را ويران مى كند اما ساختن همان ويرانه مدت ها طول مى كشد. يك ساختمان, خانه و عمارت دو يا سه طبقه اى در يك لحظه منفجر مى شود, اما در يك لحظه ساخته نمى شود. يك كشور را هشت سال ويران كردند. مگر اين شوخى است؟ قبل از انقلاب خاندان منحوس پهلوى (كه لعنت خدا بر آن ها و بركارگزاران و دستيارانشان و لعنت بر خانواده قاجار و دستيارانشان باد) سال هاى متمادى اين مملكت را ويران كردند. بعد كه انقلاب آمد كشور را بسازد مگر دشمنان توانستند تحمل بكنند؟ امروزدر آمريكا دارند اسناد همكارى آمريكا با عراق در جنگ را افشا مى كنند. ما همين حرف ها را آن روز هم مى گفتيم. ما آن روز به طور قاطع مى گفتيم كه شرق و
غرب دارند از عراق حمايت مى كنند. يك عده كوته فكرهاى داخلى حرف ما را انكار مى كردند و مى گفتند به چه دليل اين طور مى گوييد؟ بفرماييد اين هم دليل امروز اسناد حمايت آمريكا از عراق را خود آمريكايى ها دارند افشا مى كنند و دارد معلوم مى شود كه در اين چند سال چه كمك هاى عظيمى به عراق كردند. شرق و غرب با هم, هم دست شدند و اين جنگ را به راه انداختند و مملكت را ويران كردند. بعد از سال ها ويرانگرى توسط حكام فاسد پهلوى و قاجار و بعد از چند سال ويرانگرى جنگ, حالا دولت جمهورى اسلامى به كمك مردم و كارگزاران و متخصصين و كاردان ها مى خواهند اين كشور را بسازند. معلوم است كه اين كار يك روز و دو روز و يك سال و دوسال نيست. اين همه مراكز مادى از بين رفته, اين همه امكان اشتغال نابود شده, اين ها چيزى نيست كه ظرف مدت كوتاهى ترميم شود. سازندگى يك مجاهدت و يك جهاد فى سبيل الله است. هر كسى كه در اين مجاهدت شركت بكند جهاد و خدمت كرده و در راه اداره و حفظ جامعه اسلامى كه يك واجب بزرگ است گام برداشته است و اين خيلى كار بزرگى است. سازندگى يك مسأله است و مادى گرى, ماده پرستى و دنيا طلبى مسأله ديگرى است. سازندگى همان

كارى بود كه على بن ابى طالب& مى كرد كه تا قبل از خلافت ادامه داشت (حتى شايد در دوران خلافت هم انجام مى شد كه البته من ترديد دارم.) آن بزرگوار با دست خودش نخلستان آباد مى كرد, زمين احيا مى كرد, درخت مى كاشت, چاه مى كند و آبيارى مى كرد. اين سازندگى است. دنيا طلبى و ماده طلبى كارى است كه عبيدالله بن زياد و يزيد مى كردند. چه وقت آن ها چيزى را به وجود مى آوردند و مى ساختند؟ آن ها فانى مى كردند, مى خوردند و تجملات را زياد مى كردند. اين دو تا را نبايد با هم اشتباه كرد. امروز يك عده به نام سازندگى خودشان را غرق در پول و دنيا و ماده پرستى مى كنند. آيا اين سازندگى است؟

[شبيخون فرهنگى دشمن]
آن چه كه جامعه ما را فاسد مى كند, غرق شدن در شهوات و از دست دادن روح تقوا و فداكارى است. بسيجى بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلت هاى اصلى انقلاب زنده بماند. دشمن از راه اشاعه فرهنگ غلط, فساد و فحشا سعى مى كند جوان هاى ما را از دست ما بگيرد. كارى كه از لحاظ فرهنگى دشمن مى كند نه تنها يك تهاجم فرهنگى بلكه بايد گفت يك شبيخون فرهنگى, يك غارت فرهنگى و يك قتل عام فرهنگى است. امروز دشمن دارد اين كار را با ما مى كند. چه كسى مى تواند از اين فضيلت ها دفاع كند؟ آن جوان مؤمنى كه دل به دنيا و منافع شخصى نبسته است.
او مى تواند بايستد و از فضيلت ها دفاع بكند. كسى كه خودش آلوده و گرفتار است نمى تواند از فضيلت ها دفاع بكند. اين جوان با اخلاص است كه مى تواند از انقلاب, اسلام و فضايل و ارزش هاى اسلامى دفاع كند.

[همه بايد امر به معروف و نهى از منكر بكنند]
لذا بنده چندى پيش گفتم همه بايد امر به معروف و نهى از منكر بكنند. الآن هم عرض مى كنم. نهى از منكر كنيد. اين واجب است. امروز امر به معروف و نهى از منكر, هم مسؤوليت شرعى و هم مسؤوليت انقلابى و سياسى شماست. به من نامه مى نويسند, بعضى تلفن مى كنند و مى گويند ما نهى از منكر مى كنيم اما مأمورين رسمى طرف ما را نمى گيرند. طرف فرد مقابل را مى گيرند. من عرض مى كنم مأمورين رسمى چه مأمورين انتظامى و چه مأمورين قضايى حق ندارند از مُجرم دفاع بكنند. مأمورين بايد از آمر و ناهى شرعى دفاع كنند. دستگاه حكومت ما بايد از آمر به معروف و ناهى از منكر دفاع بكند, اين وظيفه است. اگر كسى نماز بخواند و كسى ديگر به نمازگزار حمله كند, دستگاه هاى ما بايد از چه كسى دفاع كنند؟ از نمازگزار يا آن كسى كه سجاده را از زيرپاى نمازگزار مى كشد؟ امر به معروف و نهى از منكر هم همين طور است. امر به معروف هم مثل نماز واجب است. حضرت امير& در نهج البلاغه مى فرمايد: (وما أعمالُ البِرِّ كُلُّها والجهادُ في سبيل اللّه عندالأمر بالمعروف والنهي عن المنكر إü كَنَفَثَةٍ في بحرٍ لُجّيٍّ).(1)
يعنى اگر امر به معروف و نهى از منكر در مقياس وسيع و عمومى انجام شود, حتى از جهاد بالاتر است. پايه دين را امر به معروف و نهى از منكر محكم مى كند. اساس جهاد را امر به معروف و نهى از منكر استوار مى كند. مگر مسؤولين و مأمورين ما مى توانند آمر به معروف و ناهى از منكر را با ديگران مساوى قرار بدهند چه برسد به اين كه نقطه مقابل او را تأييد بكنند؟ البته جوان حزب الله بايد باهوش باشد, چشم هايش را باز كند, نگذارد كسى در صفوف او رخنه كند و به نام امر به معروف و نهى از منكر فسادى ايجاد بكند كه چهره حزب الله خراب بشود. بايد مواظب باشيد. اين به عهده خودتان است. من يقين دارم و تجربه هاى چند ساله هم نشان داده كه وقتى نيروهاى مؤمن و حزب اللهى براى انجام كارى به ميدان مى آيند يك عده عناصر بَدَلى و دروغين با نام اين ها در گوشه اى فساد ايجاد مى كنند تا ذهن مسؤولين را نسبت به نيروهاى مؤمن و حزب اللهى و مردمى چركين و بد كنند. مواظب باشيد. مسأله امر به معروف و نهى از منكر مثل مسأله نماز ياد گرفتنى است و شما بايد برويد و مسايل آن را ياد بگيريد. در هر مورد اين كه در كجا و چگونه بايد امر به معروف و نهى
از منكر كرد, مسايلى وجود دارد. البته من عرض بكنم, قبلاً هم گفته ام كه در جامعه اسلامى تكليف عامه مردم امر به معروف و نهى از منكر با لسان است اما اگر كار به برخورد بكشد, آن ديگر به عهده مسؤولين است كه بايد وارد بشوند و آن ها اين كار را بكنند. البته نقش مهم تر را هم, همين زبان دارد. چيزى كه جامعه را اصلاح مى كند نهى از منكر زبانى است. اگر مردم به آدم بدكار, خلافكار, كسى كه اشاعه فحشا مى كند و مى خواهد قُبح گناه را از جامعه ببرد, بگويند و ده, صد يا هزار نفر و به طور كلى افكار عمومى جامعه روى وجود و ذهن او سنگينى كند, اين براى او شكننده ترين چيزهاست.

[حضور نيروهاى حزب اللهى و بسيجى در صحنه]
اگر نيروهاى مؤمن, بسيجى و حزب اللهى يعنى همين عامه مردم مؤمن, همين اكثريت عظيم كشور عزيزما, همين هايى كه جنگ را اداره كردند, همين هايى كه از اول انقلاب تا به حال با همه حوادث مقابله كردند, نبودند و اگر بسيج و نيروى عظيم حزب الله نبود, ما هم در جنگ و هم در مقابل دشمنان گوناگون در اين چند سال شكست مى خورديم. ما آسيب پذير بوديم. وقتى كه كارخانه هاى ما را مى خواستند به تعطيلى بكشانند, نيروى حزب اللهى از داخل كارخانه بر سينه شان مى زد. وقتى مزرعه ما را در اوايل انقلاب مى خواستند آتش بزنند, نيروى حزب اللهى از همان وسط بيابان ها و روستاها و مزارع توى دهانشان مى زد. اگر خيابان ها را مى خواستند به اغتشاش بكشند نيروى حزب اللهى مى آمد در مقابلشان سينه سپر مى كرد. در جنگ هم كه معلوم است. اين است آن نيروى اصلى اين كشور, و نظام اسلامى متكى به اين نيرو است. اگر مردم يعنى همين نيروهاى مؤمن و حزب اللهى با نظام و دولت باشند (كه بحمدالله هستند) هيچ دشمنى نمى تواند كارى از پيش ببرد. اگر اين نيروى عظيم و شكست ناپذير مردمى در كنار و پشت سر مسؤولين باشد (كه بحمدالله هست) هيچ قدرتى نمى تواند با جمهورى اسلا
مى مقابله بكند. دشمنان ما از اين نيرو مى ترسند, مدتى است كه بلندگوهاى آمريكايى و صهيونيستى در تبليغات جهانى دارند جمهورى اسلامى ايران را به نظامى گرى و افزايش سلاح متهم مى كنند. مى گويند جمهورى اسلامى دارد سلاح هاى كشتار جمعى و اتمى درست مى كند و از فلان جا كلاهك اتمى آورده اند! اين ها حرف هايى است كه اگر هر عاقلى در دنيا تأمل كند مى فهمد دروغ است.آيا بمب اتم چيزى است كه بتوان آن را بى سر و صدا از كشورى به كشور ديگر منتقل كرد؟ خودِ آن ها مى فهمند كه دروغ است ولى شايعه درست مى كنند براى اين كه چهره نظام اسلامى را به نحوى معرفى كنند كه گويى با صلح و استقرار آن در دنيا مخالف است.
يكى از تلاش هاى خباثت آميز آمريكا عليه جمهورى اسلامى همين است. من عرض مى كنم شما اشتباه كرديد كه خيال كرديد قدرت جمهورى اسلامى در اين است كه بمب اتمى فراهم بكند يا در داخل بسازد. قدرت ما اين ها نيست. اگر قدرت ما اين بود كه جمهورى اسلامى مثلاً يك بمب اتمى درست بكند, صدها مثل آن را كشورهاى بزرگ دارند. اگر كسى مى توانست با بمب اتمى بر ديگران پيروز بشود, آمريكا و شوروى سابق و بقيه قدرت هاى خبيث دنيا بايد تا حالا صد بار جمهورى اسلامى را از بين برده بودند.
چيزى كه به يك نظام قدرت مى دهد بمب اتمى نيست. قدرت نظام اسلامى كه آمريكا و شوروى سابق و بقيه قدرت هاى ريز و درشت عالم تا امروز نتوانسته اند و نخواهند توانست با او مقابله كنند, قدرت ايمان نيروهاى حزب الله است. جمهورى اسلامى بايد اين نيرو و اين قدرت عظيم را حفظ كند. شما جوان ها بايد دايم در صحنه باشيد. بايد به طور دايم نشان بدهيد كه جمهورى اسلامى آسيب ناپذير است. نيروى مؤمن و بسيج و نيروهاى حزب الله در سراسر كشور و همه آحاد مؤمن در اين كشور بايد كارى بكنند كه اميد آمريكا و صهيونيست ها و بقيه قدرت هاى دشمن از جمهورى اسلامى به كلى قطع شود. خداوند ان شاء الله شما جوان هاى مؤمن و فداكار و با تقوا را محفوظ بدارد و ان شاء الله قلب مقدس ولى عصر (ارواحناه فداه) از همه شما خشنود باشد و ان شاء الله با قدرت ايمان و حضور شما همه كيدها و توطئه هاى دشمن خنثى گردد.
والسلام عليكم ورحمة اللّه وبركاته




ضميمه دوّم


بيانات مقام معظّم رهبرى (مدّ ظلّه العالى)در نمـاز جمعه
77/2/18 = يازدهم محرم 1418

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّه ربِّ العالمين أحمده وأستعينه وأستغفره وأتوكّل عليه وأصلّى وأسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته في خلقه و حافظ سرّه و مبلّغ رسالته, بشير رحمته و نذير نقمته سيّدنا ونبيّنا أبي القاسم المصطفى محمّد وعلى آله الأطيبين الأطهرين المنتجبين المظلومين المعصومين سيّما أبى عبداللّه الحسين & وسيّما بقية اللّه في الأرضين.
أوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه. همه شما عزيزان, برادران و خواهران نمازگزار را به تقواى الهى دعوت و توصيه مى كنم. اول و آخر, تقواست; و توصيه اصلى به توشه گيرى از تقواست. اگر بحثى هم مى كنيم, براى اين است كه بتوانيم مايه تقوا را در خودمان, درمردم و مستمعان نمازجمعه,إن شاء اللّه به مدد الهى تقويت كنيم.
امروز در خطبه اول, بحثى در باره ماجراى عاشورا عرض مى كنم. اگر چه در اين زمينه, بسيار سخن گفته شده است, ما هم عرايضى كرده ايم; اما هرچه اطراف و جوانب اين حادثه عظيم و مؤثر و جاودانه بررسى مى شود, ابعاد تازه يى, و روشنگرى هاى بيش ترى از اين حادثه, آشكار مى شود و نورى بر زندگى ما مى تاباند.
در مباحث مربوط به عاشورا, سه بحث عمده وجود دارد:
يكى بحث علل و انگيزه هاى قيام امام حسين است, كه چرا امام حسين قيام كرد; يعنى تحليل دينى و علمى و سياسى اين قيام. در اين زمينه, ما قبلاً تفصيلاً عرايضى عرض كرده ايم; فضلا و بزرگان هم بحث هاى خوبى كرده اند. امروز وارد آن بحث نمى شويم.
بحث دوم, بحث درس هاى عاشوراست, كه يك بحث زنده و جاودانه و هميشگى است; مخصوص زمان معينى نيست. درس عاشورا, درس فداكارى و ديندارى و شجاعت و مواسات و درس قيام للّه و درس محبت و عشق است. يكى از درس هاى عاشورا, همين انقلاب عظيم و كبيرى است كه شما ملت ايران پشت سر حسين زمان و فرزند ابى عبداللّه الحسين انجام داديد. خود اين, يكى از درس هاى عاشورا بود. در اين زمينه هم من امروز هيچ بحثى نمى كنم.
بحث سوم, در باره عبرت هاى عاشوراست, كه چند سال قبل از اين, ما اين مسأله را مطرح كرديم كه عاشورا غير از درس ها, عبرت هايى هم دارد. بحث عبرت هاى عاشورا مخصوص زمانى است كه اسلام, حاكميت داشته باشد. حداقل اين است كه بگوييم عمده اين بحث, مخصوص اين زمان است; يعنى زمان ما و كشور ما, كه عبرت بگيريم.
ما قضيه را اين گونه طرح كرديم كه چطور شد جامعه اسلامى به محوريت پيامبر عظيم الشأن, آن عشق مردم به او, آن ايمان عميق مردم به او, آن جامعه سرتاپا حماسه و شور دينى, و آن احكامى كه بعداً مقدارى درباره آن عرض خواهم كرد, همين جامعه ساخته و پرداخته, همان مردم, حتّى بعضى از همان كسانى كه دوره هاى نزديك به پيامبر را ديده بودند, بعد از پنجاه سال كارشان به آن جا رسيد كه جمع شدند, فرزند همين پيامبر را با فجيع ترين وضعى كشتند؟! انحراف, عقبگرد, برگشتن به پشت سر, ازاين بيش تر چه مى شود؟!
زينب كبرى ے در بازار كوفه, آن خطبه عظيم را اساساً بر همين محور ايراد كرد: (ألا ياأهلَ الكوفة, ياأهلَ الخَتَل والغَدَر, أتَبْكون؟!) مردم كوفه وقتى كه سر مبارك امام حسين را بر روى نيزه مشاهده كردند, و دختر على را اسير ديدند, و فاجعه را از نزديك لمس كردند, بنا كردند به ضجّه و گريه كردند. فرمود: (أتَبْكون), گريه مى كنيد؟! (فلارقات الدمعَة ولاهدئت الرنة); گريه تان تمامى نداشته باشد. بعد فرمود: (إنّما مَثَلُكُم كَمَثَلِ التي نَقَضَتْ غَزْلَها من بَعْدِ قُوّةٍ أنكاثاً تَتَّخِذونَ أيماكم دخلاً بينَكم).
اين, همان برگشت است; برگشت به قهقرا و عقب گرد. شما مثل زنى هستيد كه پشم ها يا پنبه ها را با مغزل نخ مى كند; بعد از آن كه اين نخ ها آماده شد, دوباره شروع مى كند نخ را از نو باز, و پنبه مى كند! شما در حقيقت, نخ هاى رشته خود را پنبه كرديد. اين, همان برگشت است. اين عبرت است.
هر جامعه اسلامى, در همين خطر هست. امام خمينى عزيز بزرگ ما, افتخار بزرگش اين بود كه بتواند يك امت عامل به سخن آن پيامبر باشد. شخصيت انسان هاى غير پيامبر و غير معصوم, مگر با آن شخصيت عظيم قابل مقايسه است؟ او, آن جامعه را به وجود آورد و آن سرانجام به دنبالش آمد. آيا هرجامعه اسلامى, همين عاقبت را دارد؟ اگر عبرت بگيرند, نه; اگر عبرت نگيرند, بله. عبرت هاى عاشورا اين جاست.
ما مردم اين زمان, بحمداللّه به فضل پروردگار, اين توفيق را پيدا كرده ايم كه راه را مجدداً برويم و اسم اسلام را در دنيا زنده كنيم و پرچم اسلام و قرآن را برافراشته نماييم. در دنيا اين افتخار نصيب شما ملت شد. اين ملت تا امروز هم كه تقريباً بيست سال از انقلابش گذشته است, قرص و محكم دراين راه ايستاده و رفته است; اما اگر دقت نكنيد, اگر مواظب نباشيم, اگر خودمان را آن چنان كه بايد و شايد, در اين راه نگه داريم, ممكن است آن سرنوشت پيش بيايد. عبرت عاشورا, اين جاست.
حالا من مى خواهم يك مقدار در باره اين موضوعى كه چند سال پيش آن را مطرح كردم و بحمداللّه ديدم فضلا در باره آن بحث كردند, تحقيق كردند, سخنرانى كردند و مطلب نوشتند, با توسّع صحبت كنم. البته بحث كامل دراين مورد, بحث نماز جمعه نيست; چون طولانى است, و إن شاءاللّه اگر عمرى داشته باشم و توفيقى پيدا كنم, در جلسه يى غير نماز جمعه, اين موضوع را مفصّل با خصوصياتش, بحث خواهم كرد. امروز مى خواهم يك گذر اجمالى به اين مسأله بكنم, و اگر خدا توفيق بدهد, در واقع يك كتاب را در قالب يك خطبه بريزم و به شما عرض بكنم.
اولاً حادثه را بايد فهميد كه چقدر بزرگ است, تا دنبال عللش بگرديم. كسى نگويد كه حادثه عاشورا, بالأخره كشتارى بود و چند نفر را كشتند. همان طور كه همه ما در زيارت عاشورا مى خوانيم: (لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّة وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصِيبَة); مصيبت, خيلى بزرگ است. رزيه, يعنى حادثه بسيار بزرگ. اين حادثه, خيلى عظيم است. فاجعه, خيلى تكان دهنده و بى نظير است.
براى اين كه قدرى معلوم بشود كه اين حادثه چقدر عظيم است, من سه دوره كوتاه را از دوره هاى زندگى حضرت ابى عبداللّه الحسين & اجمالاً مطرح مى كنم. شما ببينيد اين شخصيتى كه انسان در اين سه دوره مى شناسد, آيا مى توان حدس زد كه كار اين شخصيت به آن جا برسد كه در روز عاشورا يك عده از امت جدّش, او را محاصره كنند و با اين وضعيت فجيع, او و همه ياران و اصحاب واهل بيتش را قتل عام بكنند و زنانشان را اسير بگيرند؟
اين سه دوره, يكى دوران كودكى حضرت تا وفات پيامبر اكرم ْ است, دوم, دوران جوانى آن حضرت, يعنى دوران 25 ساله تا حكومت اميرالمؤمنين است. سوم دوران فترت بيست ساله, بعد از شهادت اميرالمؤمنين تا حادثه كربلاست.
در آن دورانِ زمان پيامبر اكرم, امام حسين عبارت است از كودك نورِ ديده سوگلى پيامبر. پيامبر اكرم دخترى به نام فاطمه دارد كه همه مردم مسلمان در آن روز مى دانند كه پيامبر فرمود: (إنّي لأغْضِبُ لِغَضَبِ فاطِمَة; اگر كسى فاطمه را خشمگين كند, من را خشمگين كرده است). (و أرْضا لِرِضاها; اگر كسى او را خشنود كند, من را خشنود كرده است). ببينيد, اين دختر چقدر عظيم المنزله است كه پيامبر اكرم درمقابل مردم و درملأ عام, راجع به دخترش اين گونه حرف مى زند; اين چيز عادى نيست.
پيامبر اكرم اين دختر را در جامعه اسلامى به كسى داده است كه از لحاظ افتخارات, در درجه اعلاست; يعنى على بن ابى طالب &. او جوان, شجاع, شريف, از همه مؤمن تر, از همه با سابقه تر, از همه شجاع تر و در همه ميدان ها حاضر است; كسى است كه اسلام به شمشير او مى گردد; هر جايى كه همه در مى مانند اين جوان جلو مى آيد, گره ها را باز مى كند و بن بست ها را مى شكند. اين داماد محبوب عزيزى كه محبوبيت او به خاطر خويشاوندى و اين ها نيست ـ به خاطر عظمت شخصيت اوست ـ پيامبر, دخترش را به او داده است. حالا كودكى از اين ها متولد شده است, و او حسين بن على است.
البته همه اين حرف ها در باره امام حسن & هم هست; اما من حالا بحثم راجع به امام حسين& است; عزيزترين عزيزان پيامبر; كسى كه رييس دنياى اسلام, حاكم جامعه اسلامى و محبوب دل همه مردم, او را در آغوش مى گيرد و به مسجد مى برد, همه مى دانند كه اين كودك, محبوب دلِ اين محبوبِ همه است. او روى منبر مشغول خطبه خواندن است, پاى اين بچه به مانعى مى گيرد و زمين مى افتد; پيامبر از بالاى منبر پايين مى آيد, اين بچه را بغل مى گيرد و او را آرام مى كند. ببينيد, مسأله اين است.
پيامبر در باره امام حسن و امام حسين شش, هفت ساله فرمود: (سَيّدا شَبابِ أهل الجَنَّة); اين ها سرور جوانان بهشتند. اين ها كه هنوز كودكند, جوان نيستند; اما پيامبر مى فرمايد سرور جوانان اهل بهشتند. يعنى در دوران شش, هفت سالگى هم در حد يك جوان است, مى فهمد, درك مى كند, عمل مى كند, اقدام مى كند, ادب مى ورزد و شرافت در همه وجود او موج مى زند. اگر آن روز كسى مى گفت كه اين كودك به دست امت همين پيامبر, بدون هيچ گونه جرم و تخلّفى, به قتل خواهد رسيد, براى مردم, غير قابل باور بود; همچنان كه پيامبر فرمود و گريه كرد و همه تعجب كردند كه يعنى چه, مگر مى شود؟!
دوره دوم, دوره 25 ساله بعد از وفات پيامبر تا حكومت اميرالمؤمنين است; جوان, بالنده, عالم و شجاع است, در جنگ ها شركت مى كند, در كارهاى بزرگ دخالت مى كند, همه او را به عظمت مى شناسند; نام بخشنده ها كه مى آيد, همه چشم ها به سوى او برمى گردد; در هر فضيلتى, در ميان مسلمانان مدينه و مكه, هر جايى كه موج اسلام رفته است, مثل خورشيدى مى درخشد; همه براى او احترام قايلند; خلفاى زمان, براى او و برادرش احترام قايلند; در مقابل او, تعظيم و تجليل مى كنند و نام آن ها را به عظمت مى آورند; جوان نمونه دوران و محترم پيش همه. اگر آن روز كسى مى گفت كه همين جوان, به دست همين مردم كشته خواهد شد, هيچ كس باور نمى كرد.
دوره سوم, دوره بعد از شهادت اميرالمؤمنين است; يعنى دوره غربت اهل بيت. امام حسن و امام حسين } باز در مدينه اند. امام حسين, بيست سال بعد از اين مدت, به صورت امام معنوى همه مسلمانان, مفتى بزرگ همه مسلمانان, مورد احترام همه مسلمانان, محل ورود تحسين همه, محل تمسّك و توسّل همه كسانى كه مى خواهند به اهل بيت اظهار ارادتى بكنند, در مدينه زندگى كرده است; شخصيت محبوب, بزرگ, شريف, نجيب, اصيل و عالم. او به معاويه نامه مى نويسد; نامه يى كه اگر هر كسى به هر حاكمى بنويسد, جزايش كشته شدن است. معاويه با عظمتِ تمام اين نامه را مى گيرد, مى خواند, تحمل مى كند و چيزى نمى گويد. اگر درهمان اوقات هم كسى مى گفت كه در آينده نزديكى, اين مرد محترم شريف عزيز نجيب ـ كه مجسم كننده اسلام و قرآن در نظر هر بيننده است ـ ممكن است به دست همين امت قرآن و اسلام كشته بشود, آن هم با آن وضع, هيچ كس تصور هم نمى كرد; اما همين حادثه باور نكردنى, همين حادثه عجيب و حيرت انگيز, اتفاق افتاد. چه كسانى كردند؟ همان هايى كه به خدمتش مى آمدند و سلام و عرض اخلاص هم مى كردند! اين يعنى چه؟ معنايش اين است كه جامعه اسلامى در طول ا
ين پنجاه سال,از معنويت و حقيقت اسلام تهى شده است; ظاهرش اسلامى است, اما باطنش پوك شده است; خطر اين جاست. نمازها برقرار است, نماز جماعت برقرار است, مردم هم اسمشان مسلمان است و عده يى هم طرفدار اهل بيتند!
البته من به شما بگويم كه در همه عالم اسلام,اهل بيت را قبول داشتند; امروز هم قبول دارند و هيچ كس در آن ترديد ندارد. حبّ اهل بيت در همه عالم اسلام, عمومى است; الآن هم همين طور است. الآن هم هر جاى دنياى اسلام برويد, اهل بيت را دوست مى دارند. آن مسجدى كه منتسب به امام حسين & است, و مسجد ديگرى كه در قاهره منتسب به حضرت زينب است, ولوله زوّار و جمعيت است. مردم مى روند قبر را زيارت مى كنند, مى بوسند و توسّل مى جويند.
همين يكى, دو سال قبل از اين, كتابى جديد ـ نه قديم; چون در كتاب هاى قديمى خيلى هست ـ براى من آوردند, كه اين كتاب در باره معناى اهل بيت نوشته شده است. يكى از نويسندگان فعلى حجاز تحقيق كرده, و در اين كتاب اثبات مى كند كه اهل بيت, يعنى على , فاطمه, حسن و حسين.ما شيعيان كه اين حرف ها جزو جانمان هست; اما آن برادر مسلمان غير شيعه, اين را نوشته و نشر كرده است.اين كتاب هم هست, من هم آن را دارم, و لابد هزاران نسخه از آن چاپ شده و پخش گرديده است.
بنابراين,اهل بيت محترمند; آن روز هم در نهايت احترام بودند; اما در عين حال وقتى جامعه تهى و پوك شد,اين اتفاق مى افتد. حالا عبرت كجاست؟ عبرت اين جاست كه چه كار كنيم جامعه آن گونه نشود. ما بايد بفهميم كه آن جا چه شد كه جامعه به اين جا رسيد. اين, آن بحث مشروح و مفصّلى است كه من مختصرش را مى خواهم عرض بكنم.
اول به عنوان مقدمه عرض بكنم, پيامبر اكرم نظامى را به وجود آورد كه خطوط اصلى آن چند چيز بود. من در ميان اين خطوط اصلى, چهار چيز را عمده يافتم:
اول, معرفت شفاف و بى ابهام; معرفت نسبت به دين, معرفت نسبت به احكام, معرفت نسبت به جامعه, معرفت نسبت به تكليف, معرفت نسبت به خدا, معرفت نسبت به پيامبر, معرفت نسبت به طبيعت; همين معرفت بود كه به علم و علم اندوزى منتهى شد و جامعه اسلامى را در قرن چهارم هجرى به اوج تمدن علمى رساند. پيامبر نمى گذاشت ابهام باشد. دراين زمينه, آيات عجيبى از قرآن هست كه مجال نيست عرض بكنم. در هر جايى كه ابهامى به وجود مى آمد, يك آيه نازل مى شد تا ابهام را برطرف كند.
خط اصلى دوم,عدالت مطلق و بى اغماض بود; عدالت در قضاوت, عدالت در برخوردارى هاى عمومى و نه خصوصى ـ چيزهايى كه متعلق به همه مردم است و بايد بين آن ها با عدالت تقسيم بشود ـ عدالت در اجراى حدود الهى, عدالت در مناصب و مسؤوليت دهى و مسؤوليت پذيرى. البته عدالت, غير از مساوات است; اشتباه نشود. گاهى مساوات, ظلم است. عدالت, يعنى هر چيزى را به جاى خود گذاشتن و به هر كسى حقّ او را دادن. او عدل مطلق و بى اغماض بود. در زمان پيامبر, هيچ كسى در جامعه اسلامى از چارچوب عدالت خارج نبود.
سوم, عبوديت كامل و بى شريك در مقابل پروردگار; يعنى عبوديت خدا در كار و عمل فردى, عبوديت در نماز كه بايد قصد قربت داشته باشد, تا عبوديت در ساختن جامعه, در نظام حكومت و نظام زندگى مردم و مناسبات اجتماعى ميان مردم; كه اين هم تفسير و شرح فراوانى دارد.
چهارم, عشق و عاطفه جوشان. اين هم از خصوصيات اصلى جامعه اسلامى است; عشق به خدا, عشق خدا به مردم; (يُحِبُّهُم وَيُحِبُّونَهُ)(1); (إنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِـبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ);(1) (قُـلْ إنْ كُنْتـُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِـعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ).(1) محبت و عشق, محبت به همسر, محبت به فرزند, كه مستحب است فرزند را ببوسى; مستحب است كه به فرزند محبت كنى; مستحب است كه به همسرت عشق بورزى و محبت كنى; مستحب است كه به برادران مسلمان محبت كنى و محبت داشته باشى; محبت به پيامبر, محبت به اهل بيت; (إü الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبي§).(1)
پيامبر اين خطوط را ترسيم كردند و جامعه را بر اساس اين خطوط بنا نمودند. پيامبر حكومت را ده سال همين طور كشاند. البته پيداست كه تربيت انسان ها كار تدريجى است; كار دفعى نيست. پيامبر در تمام اين ده سال تلاش مى كردند كه اين پايه ها استوار و محكم بشود و ريشه بدواند; اما اين ده سال, براى اين كه بتواند مردمى را كه درست بر ضدّ اين خصوصيات بار آمدند, متحوّل كند, زمان خيلى كمى است. جامعه جاهلى در همه چيزش, عكس اين چهار مورد بود; مردم معرفتى نداشتند, در حيرت و جهالت زندگى مى كردند, عبوديت هم نداشتند; طاغوت بود, طغيان بود, عدالتى هم وجود نداشت, همه اش ظلم بود, همه اش تبعيض بود.
اميرالمؤمنين در نهج البلاغه (خطبه دوم) در تصوير ظلم و تبعيض دوران جاهليت, بيانات عجيب و شيوايى دارد, كه واقعاً يك تابلوى هنرى است; (في فِتَنٍ داسَتْهُم بأخفافِها وَوَطِئَتْهُم بأظلافِها) ـ محبت هم نبود, دختر خودش را زير خاك مى كرد, كسى را از فلان قبيله بدون جرم مى كشت. (تو از قبيله ما يكى را كشتى, ما هم بايد از قبيله شما يكى را بكشيم!). حالا قاتل باشد, يا نباشد; بى گناه باشد, يا بى خبر باشد; جفاى مطلق, بى رحمى مطلق, بى محبتى و بى عاطفگى مطلق.
مردمى كه در آن جوّ بار آمدند, مى شود در طول ده سال آن ها را تربيت كرد, آن ها را انسان كرد, آن ها را مسلمان كرد; اما نمى شود اين را در اعماق جان آن ها نفوذ داد, به خصوص آن چنان نفوذ داد كه آن ها بتوانند به نوبه خود در ديگران هم همين تأثير را بگذارند. مردم داشتند پى درپى مسلمان مى شدند. مردمى بودند كه پيامبر را نديده بودند. مردمى بودند كه آن ده سال را درك نكرده بودند. اين مسأله (وصايت)ى كه شيعه معتقد است, در اين جا شكل مى گيرد. وصايت, جانشينى و نصب الهى, سرمنشأش اين جاست; براى تداوم آن تربيت است; واü معلوم است كه اين وصايت, از قبيل وصايت هايى كه در دنيا معمول است, نيست, كه هر كسى مى ميرد, براى پسر خودش وصيت مى كند. قضيه اين است كه بعد از پيامبر, برنامه هاى او بايد ادامه پيدا كند.
حالا نمى خواهيم وارد بحث هاى كلامى بشويم; من مى خواهم تاريخ را بگويم, و كمى تاريخ را تحليل بكنم, و بيش تر را شما تحليل بكنيد. اين بحث هم متعلّق به همه است; صرفاً مخصوص شيعه نيست. اين بحث, متعلّق به شيعه و سنّى و همه فرق اسلامى است. همه بايد به اين بحث, توجه كنند; چون اين بحث براى همه مهم است.
و اما ماجراهاى بعد از رحلت پيامبر. چه شد كه در اين پنجاه سال, جامعه اسلامى از آن حالت به اين حالت برگشت؟ اين اصل قضيه است كه متن تاريخ را هم بايستى در اين جا نگاه كرد. البته بنايى كه پيامبر گذاشته بود, بنايى نبود كه به همين زودى خراب شود; لذا در اوايل بعد از رحلت پيامبر كه شما نگاه مى كنيد, همه چيز ـ غير از همان مسأله وصايت ـ سرجاى خودش است; عدالت خوبى هست, ذكر خوبى هست, عبوديت خوبى هست. اگر كسى به تركيب كلى جامعه اسلامى در آن سال هاى اول نگاه كند, مى بيند كه على الظاهر, چيزى به قهقرا نرفته است. البته گاهى چيزهايى پيش مى آمد; اما ظواهر, همان پايه گذارى و شالوده ريزى پيامبر را نشان مى دهد. ولى اين وضع باقى نمى ماند; هرچه بگذرد, جامعه اسلامى به تدريج به طرف ضعف و تهى شدن پيش مى رود.
ببينيد, نكته يى در سوره مباركه حمد هست كه من مكرر در جلسات مختلف آن را عرض كرده ام. وقتى كه انسان به پروردگار عالم عرض مى كند (إهْدِنَا الصِّرا§طَ الْمُسْتَقِيم), ما را به راه راست و صراط مستقيم هدايت كن; بعد اين صراط مستقيم را معنا مى كند: (صِراطَ الَّذِينَ أنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ); راه كسانى كه به آنها نعمت دادى. خدا به خيلى ها نعمت داده است, به بنى اسرائيل هم نعمت داده است; (يابنِى إسرائيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الّتِي أنْعَمْتُ عليكُم).(1) نعمت الهى كه مخصوص انبيا و صلحا و شهدا نيست; (أوْلئِكَ مَعَ الَّذِينَ أنْعَمَ اللّهُ عليهم من النَّبِيِّينَ وَالصِّديقينَ).(1) آنها هم نعمت داده شده اند; اما بنى اسرائيل هم نعمت داده شده اند.
كسانى كه نعمت داده شده اند, دوگونه اند:
يك عده كسانى كه وقتى نعمت الهى را دريافت كردند, نمى گذارند كه خداى متعال بر آن ها غضب كند, و نمى گذارند گمراه بشوند. اين ها همان هايى هستند كه شما مى گوييد خدايا راه اين ها را به ما هدايت كن. (غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِم), با تعبير علمى و ادبى اش, براى (الَّذِينَ أنعمتَ عَلَيْهِم), صفت است; كه صفت (الَّذينَ), اين است كه (غَيرِ المَغْضوبِ عَلَيْهِمْ ولاالضّالِّين); آن كسانى كه مورد نعمت قرار گرفتند,اما ديگر مورد غضب قرار نگرفتند; (ولاالضّالّين), گمراه هم نشدند.
يك دسته هم كسانى هستند كه خدا به آن ها نعمت داد, اما نعمت خدا را تبديل كردند وخراب نمودند; لذا مورد غضب قرار گرفتند; يا دنبال آن ها راه افتادند, لذا گمراه شدند. البته در روايات ما دارد كه مراد از (الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِم), يهودند, كه اين, بيان مصداق است; چون يهود تا زمان حضرت عيسى, با حضرت موسى و جانشينانش , عالماً و عامداً مبارزه كردند. (ضالين), نصارا هستند; چون نصارا گمراه شدند. وضع مسيحيت اين گونه بود كه اول گمراه شدند ـ لااقل اكثريتشان اين طور بودند ـ اما مردم مسلمان نعمت پيدا كردند.
اين نعمت, به سمت (الْمَغْضُوبِ عَلَيهِم وَلاَالضّالّينَ) مى رفت; لذا وقتى كه امام حسين & به شهادت رسيد, در روايتى از امام صادق & نقل شده است كه فرمود: (فَلَمّا قُتِلَ الحسينُ اشْتَدَّ غَضَبُ اللّهِ على أهل الأرض);(1) وقتى كه حسين & كشته شد, غضب خدا در باره مردم شديد شد. معصوم است ديگر; بنابراين, جامعه مورد نعمت الهى, به سمت غضب سير مى كند; اين سير را بايد ديد. خيلى مهم است, خيلى سخت است. خيلى دقت نظر لازم دارد.
من حالا فقط چند مثال بياورم. خواص و عوام, هر كدام وضعى پيدا كردند. حالا خواصى كه گمراه شدند, شايد (مَغْضوب عليهم) باشند; عوام شايد (ضالّين) باشند. البته در كتاب هاى تاريخ, پُر از مثال است. من از اين جا به بعد, از تاريخ (ابن اثير) نقل مى كنم; هيچ از مدارك شيعه نقل نمى كنم; حتى از مدارك مورخان اهل سنتى كه روايتشان درنظر خود اهل سنت, مورد ترديد است ـ مثل ابن قتيبه ـ هم نقل نمى كنم. (ابن قتيبه دينورى) دركتاب الامة والسياسة, چيزهاى عجيبى نقل مى كند, كه من همه آن ها را كنار مى گذارم.
اين جناب ابن اثير, صاحب كامل درتاريخ است; كه آدم وقتى نگاه مى كند, حس مى كند كه كتاب او داراى عصبيّت عمرى و عثمانى است. البته احتمال مى دهم كه به جهتى ملاحظه مى كرده است. در قضاياى (يوم الدار) كه جناب عثمان را مردم مصر و كوفه و بصره و مدينه و غيره كشتند, وقتى كه روايات مختلف را نقل مى كند بعد مى گويد علت اين حادثه چيزهايى بود كه من آنها را ذكر نمى كنم, (لِعَلَلٍ); علت هايى دارد كه نمى خواهم بگويم.(1)
وقتى قضيه جناب ابى ذر را نقل مى كند و مى گويد معاويه جناب ابى ذر را سوار آن شتر بدون جهاز كرد و آن طور او را تا مدينه فرستاد و بعد هم به ربذه تبعيد شد, مى نويسد چيزهايى اتفاق افتاده است كه من نمى توانم بنويسم.(1) حالا يا اين است كه او واقعاً ـ به قول امروز ما ـ يك خودسانسورى داشته است, و يا اين كه تعصّب داشته است. بالأخره او نه شيعه است, و نه هواى تشيّع دارد; فردى است كه احتمالاً هواى عمرى و عثمانى هم دارد. همه آن چه كه من از حالا به بعد نقل مى كنم, از ابن اثير است.
چند مثال از خواص: خواص در اين پنجاه سال چگونه شدند كه كار به اين جاها كشيد؟ من دقت كه مى كنم, مى بينم همه آن چهار چيز تكان خورد; هم عبوديت, هم معرفت, هم عدالت, هم محبت. اين چند مثال را عرض مى كنم, كه عين تاريخ است.
(سعيد بن عاص), يكى از بنى اميّه بود; قوم و خويش عثمان بود. بعد از (وليدبن عقبة بن ابى معيط) ـ همان كسى كه شما فيلمش را در سريال امام على ديديد; همان ماجراى كشتن جادوگر در حضور او ـ (سعيد بن عاص) روى كار آمد, تا كارهاى او را اصلاح كند. در مجلس او, فردى گفت كه (ماأجودَ طلحة؟); طلحة بن عبداللّه,چقدر جواد و بخشنده است؟ لابد پولى به كسى داده بود, يا به كسانى محبّتى كرده بود كه او دانسته بود. (فقال سعيد: إنّ مَن لَهُ مثلُ النِشاستَج لَحَقيقٌ أن يكونَ جواداً). يك مزرعه خيلى بزرگ به نام نشاستج درنزديكى كوفه بوده است. شايد همين نشاسته خودمان هم از همين كلمه باشد.
در نزديكى كوفه, سرزمين هاى آباد و حاصلخيزى وجود داشته است كه اين مزرعه بزرگ كوفه, ملك طلحه صحابى پيامبر در مدينه است. (سعيدبن عاص) گفت: كسى كه چنين ملكى دارد, بايد هم بخشنده باشد! (واللّهِ لو أنّ لي مثلَه) ـ اگر من مثل نشاستج را داشتم ـ (لأعاشكم اللّه بِهِ عيشاً رغداً)(1), گشايش مهمى در زندگى شماها پديد مى آوردم; چيزى نيست كه مى گوييد اوجواد است!
حالا شما اين را با زهد زمان پيامبر و زهد اوايل بعد از رحلت پيامبر,مقايسه كنيد و ببينيد كه بزرگان و امرا و صحابه در آن چند سال, چگونه زندگى يى داشتند و به دنيا با چه چشمى نگاه مى كردند! حالا بعد از گذشت ده, پانزده سال, وضع به اين جا رسيده است.
نمونه بعدى, جناب ابوموسى اشعرى, حاكم بصره بود; همين ابوموساى معروف حكميت. مردم مى خواستند به جهاد بروند, او بالاى منبر رفت و مردم را به جهاد تحريض كرد. در فضيلت جهاد و فداكارى, سخن ها گفت. خيلى از مردم, اسب نداشتند كه سوار بشوند بروند. هر كسى بايد سوار اسب خودش مى شد و مى رفت. براى اين كه پياده ها هم بروند, مطالبى هم در باره فضيلت جهادِ پياده گفت; كه آقا جهادِ پياده, چقدر فضيلت دارد, چقدر چنين و چنان است! اين قدر دهان و نفسش در يك سخن گرم بود كه يك سرى از اين هايى كه اسب هم داشتند, گفتند ما هم پياده مى رويم; اسب چيست!
(فَحَمَلُوا إلى فَرَسِهِم); به اسب هايشان حمله كردند, آن ها را راندند و گفتند برويد, شما اسب ها ما را از ثواب زيادى محروم مى كنيد; ما مى خواهيم پياده برويم بجنگيم, تا به اين ثواب ها برسيم! عده يى هم بودند كه يك خرده اهل تأمّل بيشترى بودند; گفتند صبر كنيم, عجله نكنيم, ببينيم حاكمى كه اين طور در باره جهاد پياده حرف زد, خودش چگونه بيرون مى آيد؟ ببينيم آيا در عمل هم مثل قولش هست, يا نه; بعد تصميم مى گيريم كه پياده برويم يا سواره.
اين عين عبارت ابن اثير است; او مى گويد: وقتى كه ابوموسى از قصرش خارج شد, (أخْرَجَ ثقله من قَصْرِهِ على أربعين بَغْلاً); اشياى قيمتى كه با خودش داشت, سوار بر چهل استر با خودش خارج كرد و به طرف ميدان جهاد رفت. آن روز بانك نبود, حكومت ها هم اعتبارى نداشت. يك وقت ديد كه در وسط ميدان جنگ, از خليفه خبر رسيد كه شما از حكومت بصره عزل شده ايد. اين همه اشياى قيمتى را كه ديگر نمى تواند بيايد و از داخل بصره بردارد, راهش نمى دهند; هر جا مى رود, مجبور است با خودش ببرد. چهل استر,اشياى قيمتى او بود, كه سوار كرد و با خودش از قصر بيرون آورد و به طرف ميدان جهاد برد!
(فَلَمّا خَرَجَ تتعله بعنانه); اين هايى كه پياده شده بودند, آمدند و زمام اسب جناب ابوموسى را گرفتند, (وقالوا اِحْمِلْنا على بُعْد هذا الفُضولِ); ما را هم سوار همين زيادى ها بكن; اين ها چيست كه دارى با خودت به ميدان جنگ مى برى؟ ما داريم پياده مى رويم; ما را هم سوار كن. (وَارْغَب في الْمَشْيِ كما رَغِبْتَنا); همان طورى كه به ما گفتى پياده راه بيفتيد, خودت هم قدرى پياده شو و پياده راه برو. (فَضَرَبَ القومَ بِصَوْتِهِ); تازيانه اش را كشيد و به سر و صورت اين ها زد و گفت: برويد, بى خودى حرف مى زنيد! (فَتَرَكُوا دابة فَمَضَى)(1), متفرق شدند, اما البته تحمّل نكردند, به مدينه پيش جناب عثمان شكايت كردند; او هم ابوموسى را برداشت. اما ابوموسى يكى از اصحاب پيامبر و يكى از خواص و يكى از بزرگان است; اين وضع اوست!
مثال سوم. (سعدبن ابى وقّاص) حاكم كوفه شد. او از بيت المال قرض كرد. در آن وقت, بيت المال دست حاكم نبود. يك نفر را براى حكومت و اداره امور مردم مى گذاشتند, يك نفر را هم رييس دارايى مى گذاشتند, كه او مستقيم به خود خليفه جواب مى داد. حاكم در كوفه, (سعدبن ابى وقّاص) بود; رييس بيت المال, (عبداللّه بن مسعود) بود, كه از صحابه خيلى بزرگ و عالى مقام بود. او از بيت المال, مقدارى قرض كرد ـ حالا چند هزار دينار, نمى دانم ـ بعد هم ادا نكرد و نداد.
(عبداللّه بن مسعود) آمد مطالبه كرد; گفت پول بيت المال را بده. (سعدبن ابى وقّاص) گفت كه ندارم. بينشان حرف شد; بنا كردند باهم جار و جنجال كردن. جناب (هاشم بن عروة بن ابى وقّاص) ـ كه از اصحاب اميرالمؤمنين و مرد خيلى بزرگوارى بود ـ جلو آمد و گفت بد است, شما هر دو از اصحاب پيامبريد, مردم به شما نگاه مى كنند, جنجال نكنيد; برويد قضيه را به گونه يى حل كنيد. (عبداللّه مسعود) كه ديد نشد, بيرون آمد, او به هر حال مرد امينى است. رفت عده يى از مردم را ديد و گفت برويد اين اموال را از داخل خانه اش بيرون بكشيد. معلوم مى شود كه اموال بوده است. به (سعد) خبر دادند; او هم عده ديگر را فرستاد و گفت برويد و نگذاريد.
به خاطر اين كه (سعد بن ابى وقّاص), قرض خودش به بيت المال را نمى داد, جنجال بزرگى به وجود آمد. حالا (سعدبن ابى وقّاص) از اصحاب شوراست; در شوراى شش نفره, يكى از آن هاست; بعد از چند سال, كارش به اين جا رسيد. ابن اثير مى گويد: (فكان أوّل مانَزَعَ به بينَ أهل الكوفة)(1); اين اول حادثه يى بود كه بين مردم كوفه اختلاف شد; به خاطر اين كه يكى از خواص, در دنياطلبى اين طور پيش رفته است و از خود بى اختيارى نشان مى دهد.
ماجراى ديگر. مسلمانان به افريقيه رفتند ـ يعنى همين منطقه تونس و مغرب و اين ها ـ و آن جا را فتح كردند وغنايم را بين مردم و نظاميان تقسيم كردند. خمس غنايم را بايد به مدينه بفرستند. درتاريخ ابن اثير دارد كه خمس زيادى بوده است.(1) البته در اين جايى كه اين را نقل مى كند, آن نيست; اما در جاى ديگرى كه داستان همين فتح را مى گويد, خمس مفصّلى بوده كه به مدينه فرستاده است. خمس كه به مدينه رسيد, (مروان بن حَكَم) آمد: و گفت همه اش را به پانصد هزار درهم مى خرم; به او فروختند!(1)
اولاً پانصد هزار درهم, پول كمى نبود; ثانياً آن اموال, خيلى بيش از اين ها بود; كه يكى از چيزهايى كه بعدها به خليفه ايراد مى گرفتند, همين حادثه بود. البته خليفه عذر مى آورد و مى گفت اين رحم من است; من صله رحم مى كنم, و چون وضع زندگى اش هم خوب نيست, مى خواهم به او كمك كنم. بنابراين, خواص در ماديات غرق شدند.
ماجراى بعدى. (استعمل الوليد بن عقبة بن أبي معيط على الكوفة).(1) (وليدبن عقبة) را ـ همان وليدى كه باز شما او را مى شناسيد كه حاكم كوفه بود ـ بعد از (سعدبن ابى وقّاص) به حكومت كوفه گذاشت. او هم از بنى اميّه و از خويشاوندان خليفه بود. وقتى كه وارد شد, همه تعجب كردند; يعنى چه؟ آخر اين آدم, آدمى است كه حكومت به او بدهند؟! چون وليد, هم به حماقت معروف بود, هم به فساد!
اين وليد, همان كسى است كه آيه شريفه (إن جاءَكم فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا)(1), درباره اوست. قرآن اسم او را (فاسق) گذاشته است; چون خبرى آورد و عده يى در خطر افتادند; و بعد آيه آمد كه (إن جاءكم فاسقٌ بنبأٍ فَتَبَيَّنُوا); اگر فاسقى خبرى آورد, برويد تحقيق كنيد; به حرفش گوش نكنيد. آن فاسق, همين (وليد) بود. اين متعلّق به زمان پيامبر است.
معيارها و ارزش ها و جابه جايى آدم ها را ببينيد. اين آدمى كه در زمان پيامبر, در قرآن به نام (فاسق) آمده بود, همان قرآن را هم مردم, هر روز مى خواندند, حالا در اين جا حاكم شده است! هم (سعدبن ابى وقّاص) تعجب كرد, هم (عبداللّه بن مسعود) تعجب كرد! (عبداللّه بن مسعود) وقتى چشمش به او افتاد, گفت من نمى دانم تو بعد از اين كه ما از مدينه آمديم, آدم صالحى شدى ـ عبارتش اين است: (ماأدري أصلحتَ بعدَنا أم فَسَدَ النّاسُ)(1) ـ يا نه, تو سالم نشدى, مردم فاسد شدند كه مثل تويى را به عنوان امير به شهرى فرستادند!
(سعد بن ابى وقّاص) هم تعجب كرد; منتها از بُعد ديگرى.گفت: (أكِسْتَ بعدَنا أم حمقنا بعدك); تو كه آدم احمقى بودى, حالا آدم باهوشى شده يى,يا ما اين قدر احمق شديم كه تو بر ما ترجيح پيدا كرده يى؟! وليد در جوابش گفت: (لاتجزعن أبا إسحاق); ناراحت نشو (سعدبن ابى وقاص), (كل ذلك لم يكن); نه ما زيرك شديم, نه تو احمق شدى; (وإنّما هو المُلْك); مسأله, مسأله پادشاهى است! تبديل حكومت الهى ـ خلافت و ولايت ـ به پادشاهى, خودش داستان عجيبى است. (يَتَغَدَّاهُ قومٌ و يَتَعَشَّاهُ آخَرُونَ); يكى امروز متعلق به اوست, يكى فردا متعلق به اوست; دست به دست مى گردد.
(سعد بن ابى وقّاص), بالأخره صحابى پيامبر بود.اين حرف براى او خيلى گوشخراش بود كه مسأله, پادشاهى است. (فقال سعد: أراكم جَعَلْتُمُوها مُلْكاً); مى بينيم كه شما قضيه خلافت را به پادشاهى تبديل كرده ايد!
يك وقت جناب عمر, به جناب سلمان گفت: (أَمَلِكُ أنا أم خليفة؟); به نظر تو, من پادشاهم,يا خليفه؟ سلمان, شخص بزرگ و بسيار معتبرى بود, از صحابه عالى مقام و نظر و قضاوت او خيلى مهم بود; لذا عمر در زمان خلافت, به او اين حرف را گفت. (قال له سلمان), سلمان در جواب گفت: (إن أنت جَبَيْتَ من أرض المسلمين درهماً أو أقلّ أو أكثر); اگر تو از اموال مردم يك درهم, يا كمتر از يك درهم, يا بيشتر از يك درهم بردارى, (وَوَضعْتَهُ في غيرِ حقّه) ـ نه اين كه براى خودت بردارى ـ در جايى كه حق آن نيست, آن را بگذارى, (فأنْتَ مَلِكٌ لاخليفة); پادشاه خواهى بود, و ديگر خليفه نيستى.
او معيار را بيان كرد. در روايت (ابن اثير) دارد كه (فَبَـكي§ عمر)(1); عمر گريه كرد. موعظه عجيبى است. مسأله, مسأله خلافت است. ولايت, يعنى حكومتى كه همراه با محبت, همراه با پيوستگى با مردم و همراه با عاطفه نسبت به آحاد مردم است, فقط فرمانروايى و حكمرانى نيست; اما پادشاهى معنايش اين نيست و به مردم كارى ندارد. پادشاه, يعنى حاكم و فرمانروا; هركار خودش بخواهد, مى كند.
اين ها مال خواص بود. خواص درمدت اين چند سال, كارشان به اين جا رسيد. البته اين مربوط به زمان خلفاى راشدين است كه مواظب و مقيّد بودند, اهميت مى دادند, پيامبر را سال هاى متمادى درك كرده بودند, هنوز فرياد پيامبر در مدينه طنين انداز بود و كسى مثل على بن ابى طالب در آن جامعه حاضر بود. بعد كه قضيه منتقل به شام شد, ديگر مسأله از اين حرف ها بسيار گذشت. اين نمونه هاى كوچكى از خواص است.
البته اگر كسى درهمين تاريخ (ابن اثير), يا در بقيه تواريخ معتبردرنزد همه برادران مسلمان ما جستجو كند, هزارها نمونه ـ نه صدها نمونه ـ از اين قبيل هست. طبيعى است كه وقتى عدالت نباشد, وقتى عبوديت خدا نباشد, جامعه پوك مى شود; آن وقت ذهن ها هم خراب مى شود. يعنى در آن جامعه يى كه مسأله ثروت اندوزى و گرايش به مال دنيا و دل بستن به حطام دنيا به اين جاها مى رسد, در آن جامعه كسى هم كه براى مردم,معارف مى گويد, (كعب الاحبار)است; يهودى تازه مسلمانى كه پيامبر را هم نديده است! او در زمان پيامبر مسلمان نشده است, زمان ابى بكر هم مسلمان نشده است; زمان عمر مسلمان شد,و زمان عثمان هم از دنيا رفت.
بعضى مى گويند (كعب الاخبار), كه غلط است; (كعب الاحبار) است. احبار, جمع حبر است. حبر,يعنى عالم يهود. اين كعب, يعنى آن قطب علماى يهود بود, كه آمد مسلمان شد; بعد بنا كرد راجع به مسايل اسلامى حرف زدن. او در مجلس جناب عثمان نشسته بود كه جناب ابوذر وارد شد; چيزى گفت كه ابوذر عصبانى شد و گفت: تو حالا دارى براى ما از اسلام و احكام اسلامى سخن مى گويى؟! ما اين احكام را خودمان از پيامبر شنيده ايم.
وقتى معيارها از دست رفت, وقتى ارزش ها ضعيف شد, وقتى ظواهر پوك شد, وقتى دنياطلبى و مال دوستى بر انسان هايى حاكم شد كه يك عمر با عظمت گذرانده بودند و سال هايى را بى اعتنا به زخارف دنيا سپرى كردند و توانستند آن پرچم عظيم را بلند بكنند, آن وقت در عالم فرهنگ و معارف هم چنين كسى سررشته دار امور معارف الهى و اسلامى مى شود; كسى كه تازه مسلمان است و هرچه خودش بفهمد مى گويد ـ نه آن چه كه اسلام گفته است ـ آن وقت بعضى مى خواهند حرف او را بر حرف مسلمانان سابقه دار مقدم كنند!
اين مربوط به خواص است; آن وقت عوام هم كه دنباله رو خواصند. وقتى خواص به سَمتى رفتند, عوام مردم هم دنبال آن ها حركت مى كنند. بزرگ ترين گناه انسان هاى ممتاز و برجسته, اگر انحرافى از آن ها سربزند, اين است كه انحراف آن ها موجب انحراف بسيارى از مردم مى شود. وقتى ديدند سدّها شكست, وقتى ديدند كارها بر خلاف آن چه كه زبان ها مى گويد, جريان دارد, و بر خلاف آن چه كه از پيامبر نقل مى شود, رفتار مى گردد, آن ها هم آن طرف حركت مى كنند.
حالا يك ماجرا هم از عامه مردم. حاكم بصره, به خليفه در مدينه نامه نوشت كه مالياتى كه از شهرهاى مفتوح مى گيريم, بين مردم خودمان تقسيم مى كنيم; اما در بصره كم است, مردم زياد شده اند; اجازه مى دهيد كه دو شهر اضافه كنيم. مردم كوفه كه شنيدند حاكم بصره براى مردم خودش خراج دو شهر را از خليفه گرفته است, اين ها هم سراغ حاكمشان آمدند. حاكمشان كه بود؟ (عمار بن ياسر); مرد ارزشى, آن كه مثل كوهى استوار ايستاده بود.
البته از اين قبيل هم بودند ـ كسانى كه تكان نخوردند ـ اما زياد نبودند. پيش عمار ياسر آمدند و گفتند تو هم براى ما اين طور بخواه, و دوشهر هم تو براى ما بگير. عمار گفت: من اين كار را نمى كنم. بنا كردند به عمار حمله كردن و بدگويى كردن. نامه نوشتند, خليفه او را عزل كرد!
شبيه اين براى ابوذر و ديگران اتفاق افتاد. شايد خود(عبداللّه بن مسعود) يكى از همين افراد بود. وقتى كه رعايت اين سررشته ها نشود, جامعه از لحاظ ارزش ها پوك مى شود. عبرت, اين جاست.
عزيزان من!انسان اين تحوّلات اجتماعى را دير مى فهمد; بايد مراقب بود. تقوا يعنى اين. تقوا يعنى آن كسانى كه حوزه حاكميتشان, شخص خودشان است, مواظب خودشان باشند. آن كسانى هم كه حوزه حاكميتشان از شخص خودشان وسيع تر است,هم مواظب خودشان باشند, هم مواظب ديگران باشند. آن كسانى كه در رأسند, هم مواظب خودشان باشند, هم مواظب كلّ جامعه باشند كه به سمت دنياطلبى, به سمت دل بستن به زخارف دنيا و به سمت خودخواهى نروند.
اين معنايش آباد نكردن جامعه نيست, جامعه را آباد كنند و ثروت هاى فراوان به وجود بياورند; اما براى شخص خودشان نخواهند, اين بد است. هركس بتواند جامعه اسلامى را ثروتمند كند و كارهاى بزرگى انجام دهد, ثواب بزرگى كرده است. اين كسانى كه بحمداللّه توانستند در اين چند سال, كشور را بسازند و پرچم سازندگى را در اين كشور بلند كنند, كارهاى بزرگى را انجام بدهند, كارهاى خيلى خوبى كرده اند; اين ها دنياطلبى نيست. دنياطلبى آن است كه كسى براى خود بخواهد; براى خود حركت بكند; از بيت المال يا غير بيت المال, به فكر جمع كردن براى خود بيفتد; اين بد است.
بايد مراقب باشيم. همه بايد مراقب باشند كه اين طور نشود. اگر مراقبت نباشد, آن وقت جامعه همين طور به تدريج از ارزش ها تهيدست مى شود و به نقطه يى مى رسد كه فقط يك پوسته ظاهرى باقى مى ماند. ناگهان يك امتحان بزرگ پيش مى آيد ـ امتحان قيام ابا عبداللّه ـ آن وقت اين جامعه در آن امتحان, مردود مى شود!
گفتند كه به تو حكومت رى را مى خواهيم بدهيم. ريِ آن وقت, يك شهر بسيار بزرگ پُر فايده بود. حاكميت هم مثل استاندارى امروز نبود. امروز,استاندارهاى ما يك مأمور ادارى هستند; حقوقى مى گيرند و همه اش زحمت مى كشند. آن زمان اين طورى نبود; كسى كه مى آمد حاكم شهرى مى شد, يعنى تمام منابع درآمد اين شهر, در اختيار او بود, يك مقدار هم بايد براى مركز بفرستد, بقيه اش هم در اختيار خودش بود, هر كار مى خواست, مى توانست بكند, لذا خيلى برايشان اهميت داشت.
بعد گفتند كه اگر به جنگ حسين بن على نروى, از حاكميت رى خبرى نيست. اين جا يك آدم ارزشى,يك لحظه فكر نمى كند; مى گويد مرده شويِ رى را ببرند; رى چيست؟ همه دنيا را هم به من بدهيد, من به حسين بن على اخم هم نمى كنم, من به عزيز زهرا, چهره هم درهم نمى كشم; من بروم حسين بن على و فرزندانش را هم بكشم كه مى خواهيد به من رى بدهيد؟!
آدمى كه ارزشى باشد, همين است; اما وقتى كه درون تهى است, وقتى كه جامعه, جامعه دور از ارزش هاست, وقتى كه آن خطوط اصلى در جامعه ضعيف شده است, دست و پا مى لرزد; حالا حداكثر يك شب هم فكر مى كند. خيلى حِدّت كردند, يك شب تا صبح مهلت گرفتند كه فكر كنند. اگر يك سال هم فكر كرده بود, باز هم اين تصميم را گرفته بود; اين فكر كردنش ارزشى نداشت. يك شب فكر كرد, بعد گفت بله, من ملك رى را مى خواهم! البته خداى متعال همان را هم به او نداد. آن وقت عزيزان من! فاجعه كربلا پيش مى آيد.
دراين جا يك كلمه راجع به تحليل حادثه عاشورا بگويم و فقط اشاره يى بكنم. كسى مثل حسين بن على & كه خودش تجسّم ارزش هاست, قيام مى كند, براى اين كه جلو اين انحطاط را بگيرد. چون اين انحطاط داشت مى رفت, تا به آن جا برسد كه هيچ چيز باقى نماند; كه اگر يك وقت مردمى هم خواستند خوب زندگى كنند و مسلمان زندگى كنند, چيزى در دستشان نباشد. امام حسين مى ايستد, قيام مى كند, حركت مى كند و يك تنه در مقابل اين سرعت سراشيب سقوط قرار مى گيرد. البته در اين زمينه, جان خودش, جان عزيزانش, جان على اصغرش, جان على اكبرش و جان عباسش را فدا مى كند; اما نتيجه مى گيرد.
(وأنا من حسين) يعنى اين پيامبر, زنده شده حسين بن على است. آن روى قضيه, اين بود; اين روى سكه, حادثه عظيم و حماسه پُرشور و ماجراى عاشقانه عاشوراست, كه واقعاً جز با منطق عشق و با چشم عاشقانه, نمى شود قضاياى كربلا را فهميد. بايد با چشم عاشقانه نگاه كرد, تا فهميد حسين بن على در اين ـ تقريباً ـ يك شب و نصف روز, يا حدود يك شبانه روز ـ از عصر تاسوعا تا عصر عاشورا ـ چه كرده و چه عظمتى آفريده است; لذاست كه در دنيا باقى مانده است و تا ابد هم خواهد ماند. خيلى تلاش كردند كه حادثه عاشورا را به فراموشى بسپارند; اما نتوانستند…(1).






كتاب نامه

در تدوين اين نوشتار بيش ترين مصدر قرآن كريم و نهج البلاغه حضرت امام على& بوده است. و نيز از كتاب هاى ذيل استفاده شده است:
1 . الاحتجاج, ابى منصور احمد بن على بن ابى طالب الطبرسى, انتشارات اسوه.
2 . احقاق الحقّ, قاضى نورالله شوشترى و آية الله مرعشى نجفى, منشورات مكتبة آية الله المرعشى النجفى.
3 . اسد الغابة في معرفة الصحابة, عزالدين ابى الحسن على بن محمد الجزرى م630, المطبعة الاسلاميه, تهران .
4 . الاصول من الكافى, محمد بن يعقوب الكلينى الرازى, تصحيح على اكبر غفارى, چاپ سوم, دوجلد, دارالكتب الاسلاميه, تهران.
5 . بحارالأنوار, محمد باقر مجلسى, چاپ آخوندى, تهران.
6 . تذكرة الخواص, ابن الجوزى, مؤسسة اهل البيت, بيروت, 1401.
7 . تفسير البرهان, سيد هاشم بحرانى, مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان, قم.
8 . تفسير بيان السعادة, تأليف الحاج سلطان محمد جنابذى, منشورات مؤسسة الاعلمى للمطبوعات, بيروت.
9 . تفسير روح المعانى, آلوسى بغدادى, داراحياء التراث العربى, بيروت.
10 . تفسير الصافى, مولى محسن فيض كاشانى, مؤسسة الاعلمى, بيروت.
11 . تفسير فى ظلال القرآن, سيد قطب, دارالشروق.
12 . تفسير مجمع البيان, ابى على الفضل بن الحسن الطبرسى. دارالمعرفه.
13 . تفسير الميزان, علامه محمد حسين طباطبائى, مؤسسة الاعلمى, بيروت.
14 . التوحيد, ابى جعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى, دارالمعرفة, بيروت.
15 . حياة الامام حسين بن على&, باقر شريف القرشى, دارالكتب العلمية, قم.
16 . سبيل النجاة, حسين راضى.
17 . سفينة البحار, شيخ عباس قمى.
18 . سيرى در نهج البلاغه, شهيد آية الله مطهرى.
19 . سيره ابن هشام, منشورات مكتبة المصطفوى, قم.
20 . سيماى معصومين در انديشه امام خمينى(قدس سره), دفتر دوازدهم تبيان, مؤسسه نشر آثار امام خمينى قدس سره.
21 . شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد معتزلى, چاپ بيروت.
22 . صحيفه نور, امام خمينى(قدس سره).
23. ظلامات فاطمة, شيخ عبدالكريم عقيلى.
24 . الغدير, عبدالحسين احمد امينى, چاپ چهارم, منشورات مكتبة الامام اميرالمؤمنين العامه فرع تهران, 1396 ق.
25 . الفتوح, ابن اعثم, ابى محمد احمد بن اعثم كوفى, دارالكتب العلميه, بيروت.
26 . فهرست موضوعى غرر, دكتر سيد جلال الدين محدث, انتشارات دانشگاه تهران, 1361.
27 . كشف المراد, علامه حلّى, تحقيق آية الله حسن زاده آملى, مؤسسه انتشارات اسلامى, قم.
28 .كلمات قصار پندها و حكمت, امام خمينى, مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى, 1372.
29 . كنز العمال, علاء الدين على المتقى, تصحيح الشيخ صفوة السقاء, مؤسسة الرسالة, بيروت, 1399ق.
30 . كنز الفوائد, ابوالفتح شيخ محمد بن على بن عثمان الكراجكى الطرابلسى, تحقيق شيخ عبدالله نعمه, منشورات دارالذخائر.
31 . مأساة الزهراء, علامه سيد جعفر مرتضى العاملى, دارالسيرة.
32 . المحجة البيضاء, محمد بن مرتضى فيض كاشانى, تصحيح على اكبر غفارى, چاپ دوم, دفتر انتشارات اسلامى, قم.
33 . مجمع البحرين, شيخ فخرالدين الطريحى. تحقيق و نشر: قسم الدراسات الاسلامية مؤسسة البعثة, تهران.
34 . المراجعات, علامه سيدعبدالحسين شرف الدين, تحقيق حسين الراضى.
35 . مستدرك الوسائل, ميرزا حسين نورى طبرسى, تحقيق و نشر مؤسسة آل البيت لاحياء التراث, چاپ اول, 18 جلد, قم.
36 . معانى الاخبار, ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه, تصحيح على اكبر غفارى, منشورات جماعة المدرسين بالحوزة العلمية, 1361.
37 . المغازى واقدى, محمد بن عمر بن واقدى, تحقيق دكتر مارسدن جونس, نشر دانش اسلامى.
38 . مناقب آل ابى طالب, ابى جعفر رشيد الدين محمدبن على بن شهر آشوب السروى المازندرانى, قم, كتابفروشى مصطفوى.
39 . ميزان الحكمة, محمد محمدى رى شهرى.
40 . نهج البلاغه, شرح شيخ محمد عبده.
41 . نهج البلاغه, ترجمه شهيدى.
42 . نهج البلاغه (ترجمه و شرح گويا) محمد جعفر امامى و محمد رضا آشتيانى, زير نظر آية الله مكارم شيرازى.
43 . نهج السعادة, شيخ محمد باقر محمودى.
44 . نهج الفصاحة, ابوالقاسم پاينده, انتشارات جاويدان.
45 . النص والاجتهاد, علامه سيد عبدالحسين شرف الدين.
46 . نهضتهاى اسلامى در صد سال اخير, شهيد آية الله مطهرى, انتشارات صدرا.
47 . وسائل الشيعة, شيخ محمد بن الحسن الحرالعاملى, تحقيق و نشر داراحياء التراث العربى, چاپ چهارم, بيروت, 1391 ق.
48 . وقعة صفين, نصربن مزاحم منقرى, تحقيق و به شرح عبدالسلام محمد هارون, منشورات مكتبة آية الله العظمى المرعشى النجفى.
49 . يادنامه استاد شهيد مطهرى جمعى از نويسندگان, مؤسسه انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى.
50 . يادنامه كنگره هزاره نهج البلاغه, جمعى از نويسندگان, انتشارات بنياد نهج البلاغه, 1360.

(1)مجمع البحرين, ج2, ص1156.
(1)حشر (59) آيه 2.
(1)يوسف (12) آيه 109; حج (22) آيه 46و ….
(1)روم (30) آيه9.
(1)انعام (6) آيه11.
(1)كهف(18) آيه 22. داستان اصحاب كهف, در سوره كهف از آيه 9 تا 27 آمده است.
(1)لقمان (31) آيه 6.
(1)رك: مجمع البيان, ج7ـ 8, ص490.
(1)مجمع البيان, ج7 ـ 8, ص 490.
(1)آل عمران (3) آيه 13.
(1)محمد ْ (47) آيه 7.
(1)آل عمران (3) آيه 139.
(1)انفال (8) آيه 65.
(1)حشر (59) آيه 2.
(1)حشر (59) آيه 2.
(1)تفاسير مختلفى براى اين جمله شده است; از جمله آن كه مسلمانان از بيرون دژهاى آن ها را ويران مى كردند كه به داخل آن راه يابند و يهود از درون ويران مى كردند تا سالم به دست مسلمانان نيفتد و نتيجه اين همكارى ويران شدن استحكامات آن ها بود.
(1)يوسف (12) آيه 111.
(1)يوسف (12) آيه 3.
(1)نازعات (79) آيه 24.
(1)نازعات (79) آيه 25و 26.
(1)يونس (10) آيه 92.
(1)اين نكته از ماده (ننجيك) استفاده مى شود; زيرا ماده (نجوة) به معناى مكان مرتفع و زمين بلند است.
(1)نهج الفصاحه, ص172.
(1)كنز الفوائد, ج2, ص31.
(1)بحار الأنوار, ج77, ص173.
(1)بحار الأنوار, ج78,ص92.
(1)فهرست غرر, ص229.
(1)نهج البلاغه, خطبه 16.
(1)فهرست غرر, ص229.
(1)فهرست غرر, ص231.
(1)نهج البلاغه, خطبه 161.
(1)نهج البلاغه, خطبه 192.
(1)نهج البلاغه, خطبه 182.
(1)(عمالقه) يا (عماليق) نامشان در (عهد عتيق) مكرر آمده است; در سِفر تكوين است كه عماليق از كنيز اليفاز كه تمناع نام داشت زاده شد. اين قوم با يهوديان دشمنى داشتند, جدعون آن ها را شكست داد و داود نيز, و سرانجام نابود شدند. در تاريخ هاى اسلامى (عماليق) ازنسل (سام بن نوح) و يا حام بن نوح اند. سرزمين آنان ميان كنعان و مصر در دشت سينا, بوده است. و برخى گفته اند عمالقه طسم جديس و ثمودند. نهج البلاغه, ترجمه دكتر شهيدى, ص494 و ص495.
(1)( اصحاب الرسّ) كه نام آنان در سوره هاى (فرقان) و (ق) آمده است; قومى است بعد از ثمود كه در كنار چاهى به نام رس مى زيستند, پيامبرِ خود را هلاك كردند و گفته اند امت شعيب بودند و بعضى رس را رود ارس گرفته اند. همان, ص495.
(1)نهج البلاغه, نامه 31.
(1)اصول كافى, ج2, ص54, باب التفكر, ح2.
(1)از طائى شميرانى.
(1)كافى, ج2, ص55, باب التفكر, ح5.
(1)آل عمران (3) آيه 144.
(1)زمر (39) آيه 30.
(1)ابراهيم (14) آيه 8.
(1)آل عمران (3) آيه 149.
(1)شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد, ج1,ص218 ـ 221; تذكرة الخواص, ص128; نهج البلاغه, خطبه 5.
(1)المراجعات, ص72و 73; سبيل النجاة فى تتمة المراجعات, ص12. در اين دو كتاب اين حديث از ده ها منبع اهل سنت نقل شده است.
(1)اسراء (17) آيه 9.
(1)فرقان (25) آيه 30.
(1)صحيفه نور, ج21, ص170.
(1)نهج السعاده, ج2, ص448.
(1)بحار الأنوار, ج92, ص15.
(1)بحار الأنوار, ج78, ص206.
(1)يادنامه كنگره هزاره نهج البلاغه, سال1360, ص17 و 18
(1)سيماى معصومين در انديشه امام خمينى, ص177و 178.
(1)سيرى در نهج البلاغه, ص28و29.
(1)تفسير مراغى, ج24, ص125; تفسير روح المعانى, ج24, ص106.
(1)زخرف (43) آيه 31.
(1)يونس (10) آيه 15.
(1)فرقان (25) آيه 32.
(1)نجم (53) آيه 3و 4.
(1)احزاب (33) آيه 36.
(1)شوري§ (42) آيه 23.
(1)بقره (2) آيه 213.
(1)مجمع البحرين, ج1, ص164, چاپ مؤسسة البعثه.
(1)نحل (16) آيه 36.
(1)احزاب (33) آيه45و 46.
(1)حديد (57) آيه 25.
(1)زخرف (43) آيه 23.
(1)لقمان (31) آيه 21.
(1)سبأ (34) آيه 34ـ 35.
(1)شعراء (26)آيه 111.
(1)زخرف (43) آيه 31.
(1)تكاثر (102) آيه 1ـ 2.
(1)بحار الأنوار, ج 73, ص 293.
(1)فى ظلال القرآن, ج7, ص 538. به همين مضمون ميزان الحكمه, ج7, ص7, ح4.
(1)سبأ (34) آيه 37.
(1)منافقون (63) آيه 9.
(1)توبه (9) آيه 23.
(1)كهف (18) آيه 28.
(1)مجمع البيان, ج5 ـ 6, ص 718; تفسير قرطبى, ج10, ص390 و 391.
(1)نهج البلاغه, حكمت 228. نيز به همين مضمون: بحار الأنوار, ج73, ص169 و ج77, ص43 و 117.
(1)نهج البلاغه, حكمت 406.
(1)سجده (32) آيه 18.
(1)نهج البلاغه, خطبه 191.
(1)حجرات (49) آيه 13.
(1)احزاب (33) آيه 23.
(1)حجرات (49) آيه 15.
(1)كهف (18) آيه 66.
(1)زمر (39) آيه 9.
(1)حديد (57) آيه 10.
(1)مغازى واقدى, ج1, ص212 ـ 213.
(1)السيرة النبوية, ج2, ص90و 91; المغازى, ج1, ص265.
(1)اسدالغابة, ج4, ص148.
(1)سيره ابن هشام, ج3, ص70.
(1)مقاله (نمونه هايى از شوق شهادت در صدر اسلام), يادنامه شهيد مطهرى, ج2, ص197.
(1)نهج البلاغه, خطبه 56.
(1)حشر (59) آيه 9.
(1)مجمع البيان, ج9, ص260.
(1)اسدالغابة, ج1, ص257.
(1)نهج البلاغه, نامه 62.
(1)نهج البلاغه, خطبه 3.
(1)مريم (19) آيه 59.
(1)خَلْف به معناى فرزندان ناصالح و به اصطلاح ناخلف است و (خَلَفْ) به معناى فرزندان صالح.
(1)تفسير الميزان, ج 15, ص138.
(1)تفسير صافى, ج3, ص287; تفسير بيان السعادة, ج3, ص 9.
(1)تفسير الميزان, ج14, ص84.
(1)مجمع البحرين, ج2, ص1347.
(1)در اين زمينه بنگريد به: سفينة البحار, ج6, ص711 و 712, چاپ اسوه; ميزان الحكمة, ج3, ص2341, چاپ دارالحديث.
(1)سفينة البحار, ج1, ص476.
(1)آل عمران (3) آيه 110.
(1)عن الإمام على &: (قوام الشريعة الأمر بالمعروف.) (فهرست غرر, ص18).
(1)عن الإمام على &: (الأمر بالمعروف أفضل أعمال الخلق.) (فهرست غرر, ص18).
(1)عن الإمام على &: (من أمَرَ بالمعروف شد ظهور المؤمنين.) (نهج البلاغه, حكمت 31).
(1)عن الإمام على &: (من نهى عن المنكر أرغم أُنوف الكافرين. (نهج البلاغه, حكمت 31).
(1)عن الإمام الباقر &: (إنّ الأمر بالمعروف والنهى عن المنكر سبيل الأنبياء ومنهاج الصُلَحاء, فريضةٌ عظيمةٌ, بها تُقامُ الفرائض وتأمن المذاهب وتحلّ المكاسب وتردّ المظالم و تعمر الأرض وينتصف من الأعداء.) (وسائل الشيعه, ج11, ص395).
(1)نهج البلاغه, حكمت 154.
(1)نهج البلاغه, خطبه 201.
(1)فتح (48) آيه 29.
(1)مائده (5) آيه 54.
(1)مائده (5) آيه 98.
(1)ممتحنه (60) آيه 4.
(1)اعراف (7) آيه 150.
(1)المحجة البيضاء, ج5, ص303.
(1)نهج البلاغه, حكمت 174.
(1)نهج البلاغه, خطبه 106.
(1)نهج البلاغه, خطبه 27.
(1)نهج البلاغه, خطبه 130.
(1)بحارالأنوار, ج22, ص427.
(1)نهج البلاغه, نامه 38.
(1)حج (22) آيه 78.
(1)مائده (5) آيه 6.
(1)بقره (2) آيه 184.
(1)فتح (48) آيه 17. نيز در اين زمينه رك: سوره توبه(9) آيه 91.
(1)بقره (2) آيه 196.
(1)اسراء (17) آيه 9.
(1)بقره (2) آيه 111.
(1)نحل (16) آيه 125.
(1)التوحيد, شيخ صدوق, ص83.
(1)در اين زمينه رك: اصول كافى, كتاب التوحيد والحجة; التوحيد مرحوم شيخ صدوق; الاحتجاج, مرحوم طبرسى كه اخيراً انتشارات اسوه آن را به صورتى زيبا تصحيح و تحقيق و چاپ كرده است.
(1)عن رسول اللّه ْ: (أهل البدع شرّ الخلق والخليقة). ( كنز العمال, ج1, ص28, ح1095).
(1)عن رسول اللّه ْ: (أهل البدع كلاب أهل النار) ( كنزالعمال, ج1, ح1094).
(1)عن رسول اللّه ْ: (إذا رأيتم صاحب بدعة فاكفهروا في وجهه) ( كنز العمال, ج1, ص388; ح1676).
(1)عن رسول اللّه ْ: (من أتى ذا بدعةٍ فوقّره فقد سعى في هدم الإسلام) (بحار الأنوار, ج72, ص265).
(1)وسائل الشيعة, ج11, ص508.
(1)اصول كافى, ج1, ص54, باب البدع والرأى والمقاييس, ح2.
(1)بحار الأنوار, ج35, ص266.
(1)اسراء (17) آيه 74 و75.
(1)سوره كافرون(109).
(1)نهج البلاغه, خطبه 16.
(1)رك: مناقب, ج1, ص313.
(1)شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد, ج1, ص215.
(1)بحار الأنوار, ج40, ص106.
(1)نهج البلاغه, خطبه 126.
(1)نهج البلاغه, نامه 70.
(1)سفينة البحار, ج2, ص582.
(1)مستدرك الوسائل, ج3, ص207.
(1)شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد, ج3, ص127 ـ 145.
(1)نهج البلاغه, خطبه 44.
(1)كشف المراد, ص389.
(1)كافى, ج7, ص260.
(1)وقعة صفين, ص425.
(1)مائده (5) آيه 78 ـ 79.
(1)تفسير نور الثقلين, ج1, ص661; تفسير برهان, ج1, ص492.
(1)توبه (9) آيه 49.
(1)احزاب (33) آيه 13.
(1)سجده (32) آيه 3.
(1)يونس (10) آيه 2; ص(38) آيه 4.
(1)اسراء (17) آيه 47.
(1)صافات (37) آيه 36; قلم (68) آيه 3 و 51.
(1)صافات (37) آيه 36.
(1)اعراف (7) آيه 90.
(1)اعراف (7) آيه 66.
(1)سفينة البحار, ج2, ص511.
(1)نهج البلاغه, خطبه 200.
(1)جاثيه (45) آيه 23.
(1)بحار الأنوار, ج97, ص74.
(1)توبه (9) آيه 67.
(1)نهج البلاغه, نامه 47. نيز به همين مضمون تهذيب, ج6, ص176; بحارالأنوار, ج100, ص72.
(1)نهضتهاى اسلامى در صد سال اخير, ص96 ـ 99.
(1)كلمات قصار پندها و حكمت, امام خمينى, ص 97.
(1)داستان اين منحرفان در سوره اعراف, آيه 161 تا 166 ذكر شده است.
(1)معانى الأخبار, ص344; وسائل الشيعه, ج11, ص399.
(1)مستدرك الوسائل, ج12, ص177.
(1)شورى (42) آيه 23.
(1)در ملحقات احقاق الحق نام و مشخصات اين منابع آمده است.
(1)مانند: مأساة الزهراء در دو جلد از علامه سيد جعفرمرتضى; ظلامات فاطمة الزهراء از شيخ عبدالكريم عقيلى و….
(1)مرحوم علامه شرف الدين در كتاب ارزنده النصّ والاجتهاد حدود صد مورد از اين گونه اجتهادها كه در حقيقت تجاوز به حريم احكام دين است را ذكر كرده است.
(1)الغدير, ج8, ص312 وص313.
(1)الفتوح, ابن اعثم, ج5, ص20; بحارالأنوار, ج44, ص328.
(1)تحف العقول, ص245.
(1)صف (61) آيه ٌ 8.
(1)حجرات (49) آيه 13.
(1)نهج البلاغه, حكمت 374.
(1)مائده (5) آيه 54.
(1)بقره (2) آيه 222.
(1)آل عمران (3) آيه 31.
(1)شوري§ (42) آيه 23.
(1)بقره(2) آيه 40.
(1)نساء(4) آيه 69.
(1)بحار الأنوار, ج42, ص223, ح32.
(1)الكامل, ج3, ص167.
(1)همان, ج3, ص114.
(1)همان, ج3, ص138.
(1)همان, ج3, ص99.
(1)همان, ج3, ص82.
(1)همان, ج3, ص90.
(1)همان, ج3, ص91.
(1)همان, ج3, ص82.
(1)حجرات (49) آيه 6.
(1)الكامل, ج3, ص83.
(1)همان, ج3, ص59.
(1)روزنامه جمهورى اسلامى,19 ارديبهشت 1377.