فهرست مطالب
مقدّمه 7
نـام و كنـيـه 11
دوران كـودكـي 13
ازدواج با عبداللّه بن جعفر 16
شوهر حضرت زينب % 17
در كـوفــه 19
شمه اى از فضايل زينب % 22
عبادت 22
فداكارى و جهاد در راه دين 28
فصاحت و بلاغت 31
سفر تاريخى زينب % به كربلا 35
ورود زينب % به كربلا و ماجراى شب و روز عاشورا 39
در شـب عاشـورا 41
در روز عـاشـورا 45
گوشه اى ديگر از شجاعت آن بزرگوار 57
عصر عاشورا 61
روز يازدهم محرم 63
به سـوى كوفـه 68
در كــوفــه 70
خطبه آتشين زينب % 77
در مجلس پسر زياد 86
جلوگيرى زينب % از قتل امام$ 93
در شــــام 95
مسير اهل بيـت& 100
ورود بـه شـام 102
دربارگـاه يزيـد 105
اشعار كفرآميز يزيد 109
خطبه زينب % در شام 113
بازگشت به مدينه 125
مقدّمه
باسمه تعالى
درباره حضرت زينب % بسيار گفته و نوشته اند, گرچه ميدان گفتن و نوشتن همچنان باز و گسترده است. به حقيقت هنگامى ارزش وجودى اين كريمه اهل بيت & آشكارتر مى شود كه بدانيم جامعه آن روزگار با زن چگونه برخورد مى كرد: در جامعه مبتنى بر سنّتهاى جاهلى آن زمان, بيابان گردان را تنها سه چيز به كار مى آمد: شمشير, شتر و شعر. آنان با شمشير از جان خود حفاظت و به حقوق يكديگر تجاوز مى كردند; با شتر ـ كه صبورى آن در بيابانها زبانزد است ـ راههاى دشوار را مى بريدند و با شعر هويت, خاطرات و عواطف خود را ثبت مى كردند. لذا به حقّ گفته اند: (الشعر ديوان العرب).
در نظامى كه خون را با خون مى شستند و به اندك بهانه اى جنگهاى درازمدّت راه مى انداختند و زنان يكديگر را به يغما مى بردند, زن موجودى زايد و دست و پاگير به شمار مى رفت و داشتن دختر در خانواده ننگ بود. از اين رو اگر به مردى مژده مى دادند صاحب دخترى شده است انديشناك مى شد و بر سر دو راهى زنده به گور كردن نوزاد و يا با خوارى بزرگ كردنش قرار مى گرفت. قرآن كريم اين رويّه زشت را اين گونه گزارش مى كند:
(وإذا بُشّر أحدهم بالأنثى ظلّ وجهُه مسوّداً وهو كظيم * يتوارى من القوم من سوء ما بُشّر به أيمسكه على هونٍ أم يدسّه في التراب ألاساء مايحكمون;(1) چون به يكى شان مژده دختر دهند, چهره اش [از خشم] سياه شود و خودخورى كند و از ناگوارى خبرى كه به او داده اند, از قوم خود پنهان شود و [با خود بينديشد كه] آيا او را به خوارى نگه دارد يا در خاكش نهان كند. چه بد است داورى آنان.)
البته نتيجه اين درنگ در موارد بيشمارى به زنده به گور كردن نوزادان دختر مى انجامد, كه قرآن كريم از آن پرده برداشته و اين سنّت جاهلى را رسوا كرده است.
ليكن از آن جا كه سنّت خداى متعال بر شكستن اين سنّت پليد و ارزش گذاشتن به زن تعلّق گرفت. در همين جامعه, پيامبرى با كتاب و روشى روشن برانگيخت و به او دخترى عطا كرد كه به (كوثر) ملقّب گشت. اين كوثر جارى در طول تاريخ, همواره الگوى زنان بوده است و بهترين جلوه جمال الهى. حضرت زينب % نيز دختر اين زن و تربيت شده اوست و همه كمالات مادر به اضافه روح حضرت على $ را در خود دارد; زنى كه سكوتش يادآور شكيبايى مادر است و سخنش پژواك خطبه هاى آتشين على $ در جمل وصفين; زنى كه تا خاموش است, همه فاطمه % است و آن گاه كه دهان مى گشايد يكسر على $ است. اين زبان على $ در كام, بزرگترين رسول عاشوراى حسينى براى همه تاريخ بوده است.
از اين رو, هر چه درباره اين بانوى بزرگوار بگوييم كم گفته ايم و هنوز حقّ مطلب را درست ادا نكرده ايم كه:
گربريزى بحر را در كوزه اي چند گنجد قسمت يك روزه اى
مؤلف را در اين مختصر ادعايى نيست و اگر اين كتاب مقبول اهل نظر واقع شود, ناشى از حسن ظنّ آنان به آن بود. با اين حال به پاس اين حسن ظن, نويسنده بر آن شد تا آن را با اصلاحات و ويرايشى تازه به دوستداران اهل بيت و عقيله آن تقديم كند تا چه قبول افتد و كه در نظر آيد.
اينك كتاب زندگى حضرت زينب % نوشته حضرت حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاى رسولى محلاتى ـ زيده عزّه الشريف ـ با اصلاحات و ويرايش تازه به دوستداران اهل بيت & و عقيله آنان تقديم مى شود. و ما توفيقى الاّ باللّه.
نـاشـر
نـام و كنـيـه
(زينب) در لغت به معناى درخت نيكو منظر آمده, و ممكن است مخفف از (زين و أب) باشد; يعنى زينت پدر. از تواريخ و روايات استفاده مى شود كه, اميرالمؤمنين $ دو يا سه دختر به نام زينب داشته كه بانوى شجاع كربلا زينب كبرى بوده است و چنانكه شيخ مفيد و برخى ديگر گفته اند: زينب صغرى همان خواهر مادرى زينب, يعنى اُمّ كلثوم بوده است, ولى همان شيخ مفيد(ره) در پايـان كلام خود در زمره فرزندان على $ زينبِ صغراى ديگرى را نام مى برد كه مادرش كنيز بوده است.
از القاب حضرت زينب % ـ كه در روايات آمده ـ (عقيله) يا عقيله بنى هاشم به معناى زن ارجمند و يكتا در خاندان خود است و در سند خطبه فدك آمده كه, ابن عباس آن را از عقيله بنى هاشم, يعنى زينب % نقل مى كند.
در كنيه هاى زينب % (امّ عبداللّه) و نيز (امّ كلثوم) ذكر شده كه روى اين نقل, زينب (ام كلثوم كبرى) است و خواهرش (ام كلثوم صغرى). اما در بسيارى از كتابها, مانند مناقب ابن شهر آشوب و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, خواهر آن بانوى معظمه را ام كلثوم كبرى مى دانند و براى زينب % چنين كنيه اى ذكر نكرده اند.
دوران كـودكـى
دختر بزرگوار فاطمه % با اين كه پنج يا شش سال بيشتر از عمر خود, مادر عزيزش را درك نكرد و درسنين پنج يا شش سالگى مادر را از دست داد, در همين سنين اندك چنان تربيت شده بود كه از فاطمه % حديث و روايت نقل كرده و چند تن از تاريخ نويسان و محدثان, سند خطبه (فدك) را به همين بانوى بزرگوار, يعنى حضرت زينب رسانده و از او نقل كرده اند, از آن جمله: ابوالفرج در مقاتل الطالبين در ترجمه (عون بن عبداللّه بن جعفر) مى گويد:
مادر عون, زينبِ عقيله, دختر على بن ابى طالب است…. و زينب همان زنى است كه ابن عباس خطبه فدك فاطمه % را از او روايت كرده و در آغاز خطبه مى گويد: اين خطبه را عقيله ما, زينب دختر على $ براى ما روايت كرد…(1).
از محدثان, مرحوم شيخ صدوق دركتاب علل در باب (علل الشرايع واصول الاسلام) قسمتى از اوايل خطبه فدك را ـ كه علل احكام در آن ذكر شده ـ نقل و سند آن را اين گونه ذكر كرده است:
(حَدَثَنا§ مُحَمَّدُبْنُ مُوسَي§ بْنُ الْمُتَوَكِّل, قِالَ: حَدَّثنا§ عَلى بْن الْحُسَيْنِ الْسَّعْدآبا§ديْ, عَنْ اَحْمدِبْنِ اَبي عَبْداللّهِ الْبَرقِيّ, عَنْ اِسماعِيلِ بْنِ مِهْرانِ, عَنْ اَحْمَدِبْنِ مُحَمَّدِبْنِ جا§بِرٍ, عَنْ زَينَبَ بِنْتِ عَليٍ, قِالَتْ فاطِمَةُ % فِي خُطْبَتها§:….)(1)
بر خواننده محترم پوشيده نيست كه نقل چنين خطبه اى از طرف دخترى كه در سن پنج يا شش سالگى است و حفظ آن كلمات با آن همه بلاغت و جامعيت, دلالت بركمال رشد وفهم وعلم و دانايى او مى كند و مى توان گفت: بهره اى الهى بوده و جنبه فوق العادگى داشته است.
از رواياتى كه دلالت بر كمال و رشد دختر اميرالمؤمنين $ در سن كودكى مى كند, حديث ديگرى است كه از شيخ جعفر نقدى در كتاب زينب كبرى نقل شده كه مى گويد: روزى اميرالمؤمنين $ زينب را ـ كه در سن طفوليت به سر مى برد ـ روى زانوى خود نشانيد و به او فرمود: بگو: (احد) يعنى يكى. زينب گفت: (احد). بدو فرمود: بگو: (اثنين) يعنى دو تا. زينب ساكت شد. على $ بدو گفت: سخن بگو! زينب گفت: زبانى كه به گفتنِ يكى گردش كرده چگونه دو تا بگويد؟
على $ دختر را به سينه چسبانيد و او را بوسيد(1).
نگارنده گويد: از سخنان حضرت زينب % در طول مسافرت كربلا و كوفه و شام و خطبه ها و سخنرانى هايى كه در فرصتهاى مختلف در برابر ستمكاران و طاغيان آن زمان و مردم ديگر ايراد فرموده به خوبى معلوم مى شود كه مراتب علم و دانش و كمال آن بانوى بزرگوار از راه تحصيل و تعليم و اكتسابى نبوده و ـ همان طور كه اشاره شد ـ بهره اى الهى و جنبه خارق العادگى داشته است و شاهد اين مطلب, كلام امام چهارم $ است كه پس از خطبه كوفه او را مخاطب ساخته, بدو چنين گفت:
(يا عَمَةُ اُسْكُتِى اَنْتِ ـ بِحَمْدِ اللّهِ ـ عِالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٌ, وَفَهمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَةٌ…! عمه جان آرام باش و سكوت اختيار كن كه تو ـ بحمد اللّه - دانشمندى هستى كه معلم نديده و فهميده اى هستى كه كسى تو را فهم نياموخته….)
ازدواج با عبداللّه بن جعفر
از گوشه و كنار اخبار و تواريخ به دست مى آيد كه در ميان ياران و نزديكان اميرالمؤمنين $ افراد زيادى بودند كه آرزو داشتند به افتخار همسرى عقيله بنى هاشم حضرت زينب كبرى نايل شوند, ولى هرگاه نزد اميرالمؤمنين $ از اين مقوله سخن به ميان مى آوردند با مخالفت آن حضرت مواجه مى شدند تا آن كه عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب (برادر زاده اميرالمؤمنين $) براى اين منظور قدم پيش نهاد و كسى را از طرف خود براى خواستگارى به خانه آن حضرت فرستاد و على $ تقاضاى او را قبول فرمود و مهريه او را نيز ـ بر طبق مهريه مادرش فاطمه 480% درهم قرار داد(1).
شوهر حضرت زينب %
عبداللّه بن جعفر (شوهر زينب) يكى از شخصيتهاى مشهور اسلام و از سخاوتمندان به نام و معروف است و پدرش جعفر بن ابى طالب از مسلمانان شجاع و دلير صدر اسلام و سخنوران و فصحاى عرب بود كه به جرم ايمان آوردن به خدا و رسول و مبارزه با شرك و بت پرستى ناچار شد با همسرش (اسماء بنت عُمَيس) از وطن مألوف خود, شهر مكه به كشور بدآب و هوا و سوزان حبشه مهاجرت كند و متجاوز از دوازده سال در غربت و دور از پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد و برادرانش عقيل و على $ به سر برد و از تمام خويشان و نزديكان و دوستان و زندگى مألوف خود چشم بپوشد و به شرحى كه در زندگانى پيغمبر اسلام ذكر شده, در آن جا نيز مورد تعقيب مشركان قريش و نمايندگانى كه براى بازگرداندن آنان به حبشه فرستاده بودند, قرار گرفت و در حضور پادشاه حبشه نجاشى ـ بدان گونه كه ذكر شده ـ با كمال شهامت و راستى از دين و آيين پيغمبر بزرگوار خود دفاع كرد تا جايى كه پادشاه حبشه و كشيشان مسيحى را سخت تحت تأثير سخنان شيوا و گرم و دور از هرگونه تعصب و خلاف گويى خويش قرار داد.
در كـوفــه
چنانكه مى دانيم على بن ابى طالب $ نزديك چهارسال از پايان عمر خود را در كوفه گذرانيد; چرا كه از سويى بيشتر هواخواهان آن حضرت در كوفه بودند و از سوى ديگر, كوفه براى نبرد با معاويه ـ كه در شام بود ـ و خوارج ـ كه در نهروان بودند ـ نزديكتر و آماده تر از مدينه بود, به شرحى كه در جاى خود ذكر شده است.
مورخان نوشته اند: اميرالمؤمنين $ مركز خلافت خود را از مدينه به كوفه منتقل كرد; زينب نيز با شوهرش عبداللّه بن جعفر به كوفه آمد و در آن جا ساكن شدند. عبداللّه بن جعفر در جنگ صفين جزء لشكريان آن حضرت بود و فرماندهى گروهى از سربازان على $ را در عهده داشت.
در اين مدت دختر بزرگوار آن حضرت, يعنى زينب نيز به ارشاد و تعليم زنان كوفه اشتغال داشت و نقل شده است كه: زينب % دركوفه مجلس درسى براى زنها تشكيل داد و براى آنها قرآن را تفسير مى كرد در يكى از روزها به تفسير سوره (كهيعص) مشغول بود كه اميرالمؤمنين $ از در وارد شد و از دخترش پرسيد: (كهيعص) را تفسير مى كنى؟ عرض كرد: آرى.
على $ فرمود: اى نور ديده, اين حروف رمزى است در مصيبت وارده بر شما عترت پيغمبر # و سپس سخنانى در اين باره به زينب فرمود…(1).
* * *
نگارنده مى گويد: با توجه به مقام و احترامى كه دختر اميرالمؤمنين در كوفه پيدا كرده بود خواننده محترم مى داند كه ماجراى اسارت زينب % و بى احترامى هايى كه جنايتكاران بنى اميه و گماشتگان و دار و دسته آنان بر آن بانوى بزرگوار پس از ماجراى جانگداز كربلا در همين شهر وارد كردند, تا چه اندازه براى دختر اميرمؤمنان ناگوار و دشوار بود و چه صبر و شكيبايى عجيبى در برابر اين مصايب سخت از خود نشان داد و چگونه براى رضاى خداى سبحان اين ناملايمات و اهانت ها را بر خود هموار كرد, تا آن جا كه وقتى عبيداللّه بن زياد در آن مجلس ميشوم و مفتضح از وى مى پرسد:
(كَيْفَ رَأيْتِ صُنْعَ اللّهِ بِأخيك؟ رفتار خدا را در مورد برادرت حسين چگونه ديدى؟)
زينب % با كمال شهامت و قدرتى كه حكايت از نيروى فوق العاده ايمانى او مى كرد در پاسخ آن جنايتكار تاريخ اظهار فرمود:
(ما رَأيْتُ مِنْهُ اِلاّ جَميلاً!; من از خداى تعالى جز نيكى و زيبايى چيزى نديدم!)
و به راستى اگر براى دختر بزرگوار على $ اين بانوى كم نظير اسلام در تاريخ, جز همين يك فضيلت چيز ديگرى از او به يادگار نمانده بود, در معرفى عظمت و شخصيت والاى او كافى بود!
شمه اى از فضايل زينب %
اين بانوى بزرگوار به مانند مادر بزرگوار خود, حضرت فاطمه % ابعاد مختلف وجودى داشته است كه ما به گوشه اى از آنها اشاره مى كنيم.
عبادت
شكى نيست بزرگترين وسيله تقرب به درگاه پروردگارمتعال و وصول به مقام قرب و كمال, عبادت و بندگى در پيشگاه مقدس او است و هر كس به هر مرتبه و مقام كه رسيده از اين راه دست يافته است. اين آيه تأمل برانگيز و جالب قرآن كريم اساساً هدف خلقت را عبادت ذكر كرده و مى فرمايد:
(وَمِا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالاِنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُونَ;(1) نيافريدم جن و انس را جز براى آن كه مرا بپرستند.)
البته عبادت خدا صرفاً به خواندن چند ركعت نماز و يا انجام ساير عبادتهاى بدنى و مالى به تنهايى نيست, بلكه معناى عبادت ـ چنان كه علماى لغت ذكر كرده اند ـ غايت خضوع و تسليم و اظهار ذلت(1) در پيشگاه خداى تعالى است كه نماز و روزه و ساير اعمال, مصاديقى است از آن مفهوم كلى و راهى است براى رسيدن به آن مقام عالى كه به دستور شرع مقدس و رهبران اسلام بايد انجام داد. و اين را هم بايد دانست كه عبادت دوجنبه دارد: جنبه فعل و جنبه ترك; و به همان گونه كه در مداواى بيمار پرهيز از غذاهاى مضر مهمتر از انجام كارهاى لازم و خوردن دارو است, در باب عبادت و رسيدن به كمال انسانيت و هدف خلقت نيز, ترك گناه مهمتر از به جا آوردن و انجام عبادتهاى بدنى و مالى است و از همين رو در روايات فرموده اند: (اِنَّ اَشَّدَ الْعِبادةِ الْوَرَع;(1) سخت ترين عبادت, ورع و پارسايى از گناه است.) و يا فرموده اند: (اَفْضَلُ الْعِبادَةِ الْعِفافُ;(1) بهترين عبادتها پاكدامنى و پارسايى است.)
بارى دامنه اين بحث وسيع است و ما به همين چند جمله اكتفا كرده و شاهد اين سخن را از زندگانى بانوى قهرمان داستان كربلا, حضرت زينب كبرى % براى خواننده محترم مى آوريم:
ازنيشابورى (يكى از مورخان) نقل شده كه گفته است:
(زينب در فصاحت و بلاغت و پارسايى و عبادت همانند پدرش على $ و مادرش فاطمه % بود.)(1)
از برخى تاريخ نگاران ديگر نقل شده كه مى نويسد: (تهجد و شب زنده دارى زينب % در تمام مدّت عمرش ـ حتى شب يازدهم محرم ـ ترك نشد. از حضرت سجاد $ روايت شده كه فرمود: در آن شب عمه ام زينب را ديدم در جامه نماز نشسته و مشغول عبادت است.)(1)
مرحوم بيرجندى در كبريت احمر مى گويد: از برخى مقاتل معتبر از امام سجاد $ نقل نشده كه فرمود: عمه ام زينب با تمام مصيبتهايى كه بر او وارد شده بود از كربلا تا شام هيچ گاه نوافل خود را ترك نكرد.
نيز روايت كرده كه چون امام حسين $ براى وداع زينب آمد از جمله سخنانى كه به او فرمود اين بود:
(يا اُخْتاهُ! لا§ تَنْسِينِى فِى صَلا§ةِ الْلَّيْلِ; خواهر جان مرا در نماز شب فراموش نكن.)
درباره شب عاشوراى زينب % از كتاب مثيرالاحزان از فاطمه دختر امام حسين $ نقل شده كه درباره حضرت زينب مى گويد:
(وَأَمّا عَمّتي زَينَبُ, فَإنَّها لَمْ تَزَلْ قا§ئمَةً فِى تِلْكَ اللَّيْلَةِ ـ اَيْ عاشِرَةِ مِنَ الْمُحَرَّمِ ـ فِي مِحْرا§بِها§ تستغيثُ اِلي§ رَبِّها§, وما§ هَدأتْ لَنا§ عَينٌ وَلا سَكَنَتْ لَنا زَفَرَةٌ;(1) واما عمه ام زينب, پس وى همچنان در آن شب در جايگاه عبادت خود ايستاده بود و به درگاه خداى تعالى استغاثه مى كرد, و در آن شب چشم هيچ يك از ما به خواب نرفت و صداى ناله ما قطع نشد.)
از حضرت سجاد $ نقل كرده كه آن حضرت فرمود:
(اِنَّ عَمَّتي زَيْنَبُ, كا§نَتْ تُؤَدِّي صَلَواتَها§مِنْ قِيا§مِ [اَلْفرا§ئضَ وَالنّوا§فِلَ] عِنْدَ مَسِيرِنا مِنَ الْكُوفَةِ اِليَ الشّامِ, وَفى بَعْضِ الْمَنازِلِ تُصَلِّي مِن جُلُوسٍ لِشِدَّةِ الْجُوع والضَّعْفِ مُنْذُ ثَلا§ثِ ليالِ; لأنَّها كانَتْ تَقْسِمُ ما§ يُصِيبُها§ مِنَ الطّعا§مِ عَلى الاطْفالِ; لاَنَّ الْقَومَ كَانُواْ يَدْفَعُونَ لِكُلِّ و§احِدٍ مِنّا رَغيفاً وا§حِداً مِنْ الخبْزِ في الْيَومِ وَاللَّيْلَةِ;(1) همانا عمه ام زينب, همه نمازهاى واجب و مستحب خود را در طول مسير ما از كوفه به شام ايستاده مى خواند و در بعضى از منزلها به جهت گرسنگى وضعف نشسته نمازگزارد; زيرا سه شب بود غذايى را كه به او مى دادند ميان اطفال تقسيم مى كرد; چون آن مردمان (سنگدل) در هر شبانه روز به ما يك قرص نان بيش تر نمى دادند.)
اين بود نمونه و گوشه اى از عبادتهاى بدنى و انجام نماز واجب و نافله زينب; و ضمناً بزرگترين خصلت نيكى كه در يك انسان وجود دارد ايثار و مقدم داشتن ديگران برخود است و از اين حديث, مقام ايثار زينب % نيز معلوم مى شود كه چگونه سه شبانه روز بر گرسنگى صبر مى كند و سهم غذاى خود را به اطفال خردسال و معصوم امام $ مى دهد!
از اين جنبه كه بگذريم, خود همين مسافرت تاريخى و تحمل آن همه مرارتها و مصيبتهايى كه در طول تاريخ بشريت كم نظير و يا بى نظير است.
و قيام دربرابر طاغوتها و ستمگران زمان و رسوا ساختن و محكوم كردن آنها, با آن سخنان نافذ و خطبه هاى آتشين كه اظهار هر جمله اش احتمال خطرهايى جانى براى خود او وديگران داشت.
و درك و رشد دادن به مردم نادان و يا بزدل و ترسويى كه يكسره خود را در برابر ياغيِ زمان باخته و يا با مشتى درهم و دينار سعادت ابدى و آخرت خود را به دنياى ناپايدار و لذت زودگذر جهان فانى فروخته بودند…
وبيدار كردن مردم بى دركى كه گول تبليغات دستگاه ديكتاتورى بنى اميه را خورده و امام حسين $ را به عنوان اخلالگر لازم القتل مى دانستند…
و رساندن پيام مقدس حجت زمان و سرور آزادگان حضرت اباعبداللّه الحسين $ كه جنايتكاران كوفه و شام خيال كردند آن نداى مقدس را در ميان شنهاى تفتيده نينوا خاموش كردند, به دورترين نقاط جهان حتى به گوش يهوديان و مسيحيان و بيگانگانى كه در مجلس يزيد براى تماشا يا تبريك آمده و اجتماع كرده بودند…
و خلاصه انجام يك سلسله رسالتهاى الهى و تاريخى كه پشت مردان جهان در حمل آن خم مى شد و از عهده شان خارج بود…
هركدام از آنها عبادت بزرگى بود كه اين بانوى بزرگوار و تربيت شده مكتب على و زهرا ^ اداى آنها را به عهده گرفت و غايت خضوع و تسليم خود را بدين وسيله به پيشگاه مقدس پروردگار خويش اظهار نمود.
فؤاد كرمانى شاعر معاصر درباره تسليم و رضاى زينب مى گويد:
تسليم و رضا نگر كه آن دخت بتول
در مقتل كشتگان چو فرمود نزول
شكرانه سرود: كاى خداوند جليل
قربانى ما به پيشگاه تو قبول!
و آن شاعر ديگر در مدح وى سروده:
زورق ايمان به وى شناخته ساحل
كشتى عرفان زوى فراشته لنگر
فخر سماواتيان و دختر حيدر
بانوى عصمت وراست فاطمه مادر
دختر اگر اين بُدى نداشتى اى كاش
دايه امكان به بطن الا دختر
نخل شريعت از او گرفت شكوفه
دين محمد از او رسيد به افسر
جاه مؤيد به عون اوست مهيا
عزت سرمد به نصر اوست ميسّر.
فداكارى و جهاد در راه دين
ايمان به خدا آثار و لوازمى دارد و مسؤوليتها و تعهداتى به دنبال مى آورد كه هر كس نمى تواند بدانها جامه عمل به پوشاند و به آثار و لوازم آن عمل نمايد. و از آن جمله است مبارزه و جهاد در راه پيشبرد اين هدف مقدس و پيكار با بى دينان, و گذشت و فداكارى در اين راه از مال و جان. و اين حقيقت راخداى جهانيان در ضمن چند آيه از جمله آيه زير بيان فرموده است:
(وَالّذِينَ آمَنُواْ وَهاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالّذِينَ آوَوْاو نَصَرُوا اُولئكَ هُمُ الْمؤمِنُونَ حَقّاً…;(1) آنان كه ايمان آورده و مهاجرت كردند و در راه خدا پيكار و جهاد نمودند و هم آنان كه (مؤمنان) را پناه داده و يارى كردند, مؤمن واقعى و حقيقى اينهايند….)
در جاى ديگر فرمود:
(اِنَّما الْمُؤمِنُونَ الْذينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتا§بُوا وَجا§هَدُوا بِأمْوا§لِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ فِي سَبيلِ اللّهِ اُولئكَ هُمُ الصَّادِقُونَ(1); به راستى مؤمنان تنهاكسانى هستند كه به خدا و رسول اوايمان آورده و آن گاه شك نياورند و با مال وجان خود در راه خدا جهاد كنند, اينهايند راستگويان.)
به همين دليل است كه خداى تعالى مجاهدان را بر ديگران به مراتبى فضيلت و برترى داده و در آيه مباركه مى گويد:
(اَلَّذِينَ آمَنُوا وَهاجَرُوا فِي سَبيلِ اللّهِ بِاَمْوالِهِمْ وَانْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ;(1) آنان كه ايمان آورده و مهاجرت كرده و در راه خدا با مال و جان خويش جهاد كردند درجه آنان در پيشگاه خدا برتر و بزرگتر از ديگران است….)
و در آن آيه ديگر فرمود:
(فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى القاعِدِيْنَ اَجْراً عَظيماً; (1) خداوند مجاهدان را بر خانه نشينان به پاداشى بزرگ فزونى بخشيده….)
منظور از جهاد, همان جهد و كوشش و پيكار در راه خدا و فداكارى و گذشت در اين راه است و اين كار از هر كسى به نحوى ساخته است و در موقعيت هاى خاصى شايسته است. به همين جهت است كه جهاد با شمشير در ميدان جنگ از زنها برداشته شده و بر آنها واجب نيست; اما اگر از راههاى ديگرى ـ كه با ساختمان وجودى و عفت و شخصيت آنان سازگار باشد ـ بتوانند خدمتى در اين راه انجام دهند يكى از نشانه هاى ايمان و كمال آنهاست و از اين رو در شرح زندگانى سيده زنان جهان, حضرت صديقه كبرى آمده است: آن بانوى بزرگوار در راه مبارزه با بى دينان و بدعتگذاران از تمام فرصتهايى كه پيش مى آمد استفاده مى كرد و تا جايى كه مقدور بود از طريق سخنرانى و تذكر و گفتگوى با صحابه, خطرهايى را كه به دنبال انحراف در رهبرى و نافرمانى و سرپيچى از دستور پيغمبر احساس مى كرد و مسلمانان را تهديد مى نمود گوشزد فرمود, و چون ديد از اين راه نتيجه مطلوب عايدش نمى شود حتى از طريق گريه و ناله, نارضايتى خود را از نظام حاكم و انحرافاتى كه پيش آمده بود اظهار مى داشت.
ييادگار اين بانوى بزرگ, يعنى زينب كبرى % نيز همانند مادرش فاطمه زهرا % وقتى احساس كرد مسؤوليت بزرگ جهاد در راه دين و پيكار و مبارزه با بى دينان به دوشش گذاشته شده و در اين راه بايد از مال و منال و شوهر و فرزند بگذرد و حتى اگر لازم شود از دادن جان نيز دريغ نكند, با كمال شهامت و فداكارى از خانه و كاشانه و شوهر وزندگى آسوده و خوشى كه داشت دست كشيد و فرزند يا فرزندان خود را نيز براى قربانى به همراه خود به قربانگاه نينوا آورد و در همه جا, يارى مهربان و دلسوز براى رهبر عالى قدر اين قيام و نهضت مقدس, يعنى حضرت اباعبداللّه الحسين ـ روحى وارواح العالمين له الفداء ـ بود.
چون عصر عاشورا شد و آن حجت الهى به درجه شهادت رسيد و سهم عمده ديگرى از اين مبارزه مقدس بر سهم قبلى افزوده شد و بار تازه اى از اين مسؤوليت سنگين به دوش اين بانوى شجاع نهاده شد با كمال شهامت و بزرگوارى و گذشت و فداكارى چون كوهى پولادين و سدى آهنين در برابر دشمنان منحرف و گرگان خون خوار ضدّ دين و انسانيت قيام كرد و حتى در موارد چندى جان فرزند برومند امام $ و حجة اللّه زمان, يعنى حضرت سجاد $ را از مرگ حفظ كرد و در سخت ترين اوضاع و پر خفقان ترين محيطها در برابر جنايتكاران و ستمگران بى دين بدون هيچ واهمه اى از دين و آيين خود و مسلمانان دفاع كرد و هر كلمه از سخنان پرمعنا و روح بخشش و نيز هر جمله از نطقها و سخنرانى هايش همچون تير كارى و شهاب سوزانى بود كه بر قلب دشمنان مى نشست و با كمال سرفرازى و موفقيت اين مسؤوليت سنگين را به خوبى انجام داد, و بارى را كه مردان بزرك نمى توانستند به صورت دسته جمعى به منزل برسانند, اين بانوى با عظمت, يك تنه و به تنهايى به منزل رسانيد.
دليل و شاهد اين گفتار و تفصيل اين اجمال را ـ ان شاء اللّه ـ در صفحات آينده در شرح ماجراى سفر تاريخى زينب % به كوفه و شام خواهيد خواند.
اين رباعى هم از فؤاد كرمانى است كه در شجاعت زينب سروده است:
سرحلقه آن زنان كه بودند اسير
بود آن علويه اشجع از شير دلير
انديشه به دل نداشت زان كوه سپاه
زيرا كه به چشم او جهان بود حقير.
فصاحت و بلاغت
از نظر فصاحت و بلاغت همان يكى دو خطبه اى كه از آن بانوى بزرگوار در بازار كوفه و مجلس يزيد نقل شده و همچنين گفتگويى كه با پسر زياد بن ابيه نموده و ـ ان شاء اللّه ـ در صفحات آينده متن و ترجمه اش را خواهيد خواند, بهترين و بزرگترين گواه بر اين مطلب است و به راستى اين شهامت در سخن و بلاغت از يك بانوى داغ ديده و مصيبت رسيده, با آن همه صدمات و گرسنگى ها و تشنگى ها و بى خوابى ها و ناملايمات, جز بر كرامت بر چيز ديگرى نمى توان حمل كرد و به گفته يكى از اساتيد ـ رحمه اللّه تعالى ـ بدون نيروى الهى و مدد غيبى مقدور نيست.
و در جاى خود خواهيد خواند كه وقتى در بازار كوفه آن سخنرانى پرشور و بليغ و جالب را در ميان آن جمعيت انبوه ـ كه مركب از دهها هزار جمعيت بود ـ ايراد فرمود مردم حيرت زده به هم نگاه مى كردند و دستها را به دندان مى گزيدند. راوى آن خطبه نقل مى كند: پيرمردى را كه در كنار من ايستاده بود مشاهده كردم كه چنان تحت تأثير سخنرانى دختر اميرالمؤمنين قرارگرفته و مى گريست كه ريشش از اشك چشمش تر شده بود و دست به سوى آسمان بلند كرده و مى گفت:
پدر و مادرم فداى ايشان كه سالخوردگانشان بهترين سالخوردگان و خردسالان ايشان بهترين خردسالان و زنانشان بهترين زنان و نسل آنها والاتر و برتر از همه نسلها است:
كُهُولُهُمْ خَيْرُ الْكُهُولِ وَنَسْلُهُمْ اِذا عُدَّ نَسْل, لايَبُورُ وَلا§ يُخْزي§
هنگامى كه در برابر آن مرد پليد وجنايتكار, يعنى پسر زياد قرار گرفت چنان پاسخش را با فصاحت و بلاغت داد و بدين وسيله چنان مشتى به دهانش كوبيد كه آن دشمن غدّار و رذالت پيشه خون خوار, با همه عداوتى كه به آن خاندان پاك و مطهر داشت, نتوانست تعجب خود را از آن همه شيوايى و رسايى سخن, آن هم در قالب الفاظى با آن زيبايى و ايجاز, پنهان دارد و با تبديل عنوان (فصاحت) ـ كه يكى از كمالات بزرگ به شمار مى رود ـ به عنوان (سجع گويى و شاعرى), تحقيرآميز گفت:
(اِنَّ هِذِهِ لَسَجّاعَةٌ, وَلَعمْرِى لَقَدْ كا§نَ اَبُوها§ سَجّاعاً شاعِراً; به راستى كه اين زن در علم سجع گويى زبر دست است, پدرش نيز سجع گو و شاعر بود.)
زينب % نيز در پاسخش فرمود:
(ما§ لِلْمَرْأةِ وَللِسَّجا§عَةِ, اِنَّ لِى عَنِ السَّجا§عَةِ لَشُغْلاً, وَلكِن صَدْرِي نَفَثَ بِما قُلْتُ; زن را با سجع گويى چه كار؟ مرا بدان دل بستگى نيست و آنچه شنيدى سوز سينه ام بود كه به زبان جارى شد!)
نگارنده مى گويد: آنچه در اين باره بيشتر جلب توجه مى كند و عظمت دختر اميرالمؤمنين $ را بهتر و بيشتر جلوه گر مى سازد اين مطلب است كه زينب % نزد معلمى درس اين علم را نخوانده و براى ياد گرفتن آن آموزگارى نديده بود, بلكه بهره اى الهى و كمالى ذاتى بود كه خداى تعالى به او عنايت فرموده بود و:
(ذ§لِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشا§ءُ مِنْ عِبا§دِهِ.)
و شاهد بر اين گفتار همان جمله اى است كه از امام سجاد $ نقل شده كه پس از ايراد خطبه بازار كوفه بدو فرمود:
(يا عَمَّةُ! اُسْكُتِي فَانْتِ بِحَمْدِاللّهِ عا§لِمَةٌ غَيْرُ مُعَلّمَةٌ وَفَهِمَةٌ غَيْرُ مَفْهّمَةٌ….)
محمد غالب شافعى, يكى از نويسندگان مصرى گفته است:
(يكى از بزرگترين زنان اهل بيت از نظر حسب و نسب و از بهترين بانوان طاهر ـ كه داراى روحى بزرگ و مقام تقوا و آيينه تمام نماى مقام رسالت و ولايت بوده ـ حضرت سيده زينب, دختر على بن ابى طالب ـ كرّم اللّه وجهه ـ است كه به نحو كامل او را تربيت كرده بودند و از پستان علم و دانش خاندان نبوت سيراب گشته بود, به حدى كه در فصاحت و بلاغت يكى از آيات بزرگ الهى گرديد و در حلم و كرم و بينايى و بصيرت در تدبير كارها در ميان خاندان بنى هاشم و بلكه عرب مشهور شد و ميان جمال و جلال و سيرت و صورت و اخلاق و فضيلت جمع كرده بود [آنچه خوبان همگى داشتند او به تنهايى دارا بود]. شبها در حال عبادت بود و روزها را روزه داشت و به تقوا و پرهيزكارى معروف بود….)(1)
سفر تاريخى زينب % به كربلا
بهترين جلوه گاه براى شناخت شخصيت وجودى زينب % همان سفر تاريخى كربلا و مطالعه ماجراى جانگداز واقعه (طف) و به دنبال آن, خواندن داستان اسارت زينب و همراهان او در كوفه و شام و برخورد با ستمگران و ياغيان آن زمان است, كه تاريخ جزئيات آن را ثبت كرده و عظمت فوق العاده دختر على $ را جلوه گر ساخته است و همان قسمتهاى اندكى كه در اين مسافرت ثبت شده, مى تواند بهترين نمونه و الگو براى معرفى شخصيت والا و روح با عظمت و كمالات وجودى آن بزرگ بانوى اسلام در طول عمر پنجاه و چند ساله اش باشد و ما را از جستجو بحث بيشتر در اين باره بى نياز و مستغنى سازد.
نخستين مطلبى كه در آغاز اين بحث جالب توجه است اين مطلب است كه چگونه زينب بدون شوهر خود, عبداللّه به هم راه برادرش حضرت ابا عبداللّه $ اقدام به اين سفر كرد و اساساً چرا عبداللّه بن جعفر به هم راه آنان نرفت.
برخى گفته اند: شدت علاقه زينب به برادرش به حدى بود كه هنگام ازدواج با عبداللّه شرط كرده بود كه هرگاه امام حسين $ خواست به سفرى برود زينب بتواند به هم راه برادر مسافرت كند و عبداللّه از او جلوگيرى نكند. نگارنده نمى داند اين نقل تا چه اندازه اعتبار دارد, امّا قدر مسلم اين است كه زينب با رضايت عبداللّه به اين سفر پر خطر و تاريخى اقدام نموده و ظاهراً دليل نرفتن عبداللّه با امام $ اين بود كه براى او مسلم نبود سرنوشت امام $ به جنگ و شهادت منجر خواهد شد, اگر چه براى خود امام حسين $ و برخى از نزديكان احياناً مطلب روشن و مسلم بوده است. از اين رو عبداللّه در مكّه ماند(1), چنان كه افراد ديگرى از نزديكان امام $ نيز, چون برادرش محمد حنفيه و برخى از عموزادگانش به همين علت همراه امام $ نرفتند و اساساً براى بسيارى از مسلمانان باور كردنى نبود كه بنى اميه تا اين حد پيش بروند كه عزيزترين افراد مسلمانان را هدف تير و شمشير قرار دهند و به چنين جنايت بزرگى دست بزنند. اگر چه از مثل جوان بى تجربه و عياشى مانند يزيد ـ كه بويى از حقيقت اسلام به مشامش نرسيده بود و با حيله و تزوير و اعمال نفوذ پدرش معاويه روى كار
آمده بود ـ. چنين اعمالى بعيد به نظر نمى رسيد!
عبداللّه در عين حال روى همين خطر احتمالى, كوشيد تا شايد امام $ را از اين سفر خطرناك منصرف سازد و چون با مخالفت آن حضرت $ روبه رو شد و فهميد امام $ تصميم قطعى گرفته سفر كند و نمى تواند آن حضرت را از اين راه منصرف سازد. لذا دو فرزند عزيز خود, (عون) و (محمد) را به هم راه حضرت زينب فرستاد و به آنها سفارش كرد همه جا از امام $ حمايت كرده و به آن بزرگوار حدّاكثر احترام را بگذارند.
تفصيل ماجرا را طبرى و ديگران اين گونه نقل كرده اند: چون امام حسين $ از مكه به سمت كوفه حركت كرد, عبداللّه بن جعفر نامه اى نوشت و به وسيله دو فرزندش, عون و محمد به نزد آن حضرت فرستاد وى در آن نامه نوشته بود:
شما را به خدا سوگند مى دهم كه چون نامه مرا خواندى از اين سفر باز گرد كه من ترس آن را دارم اتفاقى بيفتد كه سبب هلاكت خاندانت باشد و اگر شما هلاك شوى نور زمين خاموش مى شود; زيرا مردم امروز به وسيله تو به راه مى آيند و مردمان با ايمان به تو اميد دارند, پس شتاب مكن كه من به دنبال نامه ام خدمت شما خواهم رسيد.
عبداللّه بن جعفر پس از فرستادن اين نامه به نزد عمروبن سعيد بن عاص كه از طرف يزيد حاكم و فرماندار مكه بود رفت و بدو گفت: نامه اى براى حسين $ بنويس و به او اطمينان بده كه اگر به مكه باز گردد در اين جا امنيت دارد و به هر وسيله اى شده او را اميدوار كن تا آسوده خاطر شود و از اين راه بازگردد عمروبن سعيد گفت: توبه هرگونه كه مايل هستى نامه اى بنويس و به نزد من آر تا من آن را مهر و امضا كنم. عبداللّه بن جعفر نامه اى نوشت و به نزد او برده و عمرو آن را امضا كرد. عبداللّه براى محكم كارى زيادتر به وى گفت: اين نامه را به همراه برادرت يحيى بن سعيد بفرست تا با رفتن او اطمينان بيشترى پيدا كند. عمروبن سعيد اين كار را هم كرد و عبداللّه با يحيى هر دو از مكه خارج شده و خود را به امام $ رساندند و نامه حاكم مكه را به آن حضرت داده و اصرار به بازگشت او نمودند.
امام $ در پاسخ آن دو فرمود: من جدم رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ را در خواب ديده ام و او به من دستورى داده كه بايد آن را انجام دهم, جه به سود من باشد و چه به زيان! آن دو پرسيدند: آن خواب چيست؟ فرمود: آن را به كسى نگفته ام و نخواهم گفت تا آن گاه كه پروردگار خود را ديدار كنم و از اين جهان بروم.
عبداللّه بن جعفر با شنيدن اين سخنان از بازگشت امام نا اميد شد و به دو فرزند خود عون و محمد دستور داد ملازم آن حضرت باشند و آن دو نيز به همراه امام $ به كربلا آمدند و در آن روز به شهادت رسيدند(1).
ورود زينب % به كربلا و ماجراى شب و روز عاشورا
در صفحات قبل اشاره شد كه دختر بزرگوار اميرمؤمنان تا پيش از شهادت برادر ارجمندش امام حسين $ كه بار سنگين تبليغ پيام آن حضرت به گوش مردم آن زمان به دوشش نيامده بود و مسؤوليت قافله سالارى و سرپرستى بازماندگان امام $ به عهده اش محول نشده بود تحمل كمترى از خود در برابر آن حوادث سهمگين و مصيبتهاى سختى كه به فاصله اندكى براى وى و ديگران پيش آمد, نشان مى داد; اما از ساعت شهادت امام $ به بعد, گويا نيروى شكيبايى و تاب و توانش در برابر حوادث ناگوار چندين برابر شد و همچون كوه عظيمى آن مصيبت هاى كمرشكن را يكى پس از ديگرى برخود هموار مى ساخت و مى توان گفت: آن استقامت عجيب و پايدارى او از رسيدن مددهاى غيبى و آمدن نيروى الهى به كمك آن بانوى بزرگ حكايت مى كند.
روى قانون مسلم سنت الهى نيز بايد اين گونه باشد, مگر نه آن است كه خداى تعالى خود فرموده است:
(اِنَّ الَّذينَ قا§لُوا ربُّنَا اللّهُ ثَمَّ اسْتَقا§مُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ اَلاَّ تَخا§فُواْ وَلا تَحْزَنُوا;(1) آنان كه گفتند پروردگار ما خداست و سپس استقامت ورزيدند, فرشتگان بر آنها نازل شوند كه نترسيد و بيمناك نباشيد.)
و هم او فرموده:
(اِنْ تَنْصُرُ اللّه يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ اَقْدامَـكُمْ…;(1) اگر خدا را يارى كنيد او هم شما را يارى مى كند و قدمهايتان را ثبات مى دهد (و محكم مى كند).)
رفتار امام $ نيز با خواهرش مى تواند شاهدى بر اين مطلب باشد كه اين مدد غيبى و موهبت الهى به وسيله آن حضرت به زينب منتقل و تفويض شد, چنانكه از كتاب اكمال الدين صدوق(ره) نقل شده كه زينب % به مقام وصايت و نيابت امام $ در كربلا نايل گرديد و امام حسين $ در ظاهر به خواهرش زينب % وصيت فرمود, تا بدين وسيله جان امام بعد از خود, حضرت على بن الحسين را حفظ كند(1).
در شـب عاشـورا
شيخ مفيد(ره) از امام چهارم حضرت على بن الحسين $ روايت كرده كه فرمود: در شب عاشورا من در خيمه ام نشسته بودم و عمه ام زينب از من پرستارى مى كرد, در آن هنگام پدرم به خيمه خود رفت و (جون) غلام آزاد شده ابى ذر غفارى نزد او نشسته بود و شمشير آن حضرت را اصلاح مى كرد. پدرم شروع به خواندن اشعار زير ـ كه حكايت از بى وفايى دنيا مى نمود ـ كرد كه شاعر مى گويد:
يا§ دَهْرُ, اُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلِ كَمْ لَكَ بِالاِشْرا§قِ وَالاَصِيلِ
مِنْ صا§حِبٍ اَوْ طا§لِبٍ قَتِيلِ وَالدَّهْرُ لا§ يَقْنَعُ بِالْبَديلِ
واِنَّمَا الاَمْرُ اِليَ الْجَليلِ وَ كُلُّ حَيٍّ سالِكٍ سَبيلٍ
و اين اشعار را دو يا سه بار تكرار كرد و من از خواندن اين اشعار مقصود او را دانسته و گريه گلويم را گرفت اما خوددارى كردم و به هر ترتيبى بود خاموش شدم و دانستم بلانازل شده است.
ولى عمه ام زينب چون دلش نازكتر از من بود با شنيدن اين اشعار از آن حضرت, بى تاب شد و نتوانست خوددارى كند و از اين روبى تابانه از جابرخاست و به نزد امام $ دويد و گفت:
(وا§ثَكْلا§هُ لَيْتَ الْمَوتَ اَعدَمَنِي الحَيا§ةَ! اَلْيَوْمُ ما§تَتْ اُمِّى فا§طِمَةُ وَاَبِى عَلِيٌّ وَاَخِى الحَسَنُ, يا§ خَليفَةَ الْماضِينَ وَثُمالَ الْبا§قِينَ! آه از اين مصيبت! اى كاش مرگ من رسيده بود! امروز چنان است كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنيا رفته اند. اى بازمانده گذشتگان واى دادرس بازماندگان!)
امام $ كه چنان ديد نظرى به خواهر افكنده و بدو فرمود:
(يا§ اُخَيَّةُ! لا§يُذْهِبَنَّ بِحِلْمِكِ الْشَّيْطانُ! خواهرجان! مواظب باش شيطان, حلم و شكيبايى ات را از كفت نربايد!)
اين جمله را گفت و به دنبال آن, اشك چشمان امام $ گرفت و سپس فرمود:
(لَوْتركَ الْقَطا§لَنا§مَ! اگر مرغ (قطا) را به حال خود وا مى گذاشتند آسوده مى خوابيد!)
زينب با شنيدن اين جمله تأثر و اندوهش بيشتر شده گفت:
(يا§ وَيْلَتا§هُ! اَفَتغْتَصِبُ نَفْسَك اِغْتِصاباً؟ فَذاكَ اَقْرَحُ لِقَلْبِي وَاَشدُّ عَلي§ نَفْسِي! اى واى بر من! آيا دل به مرگ نهاده اى؟ اين بيشتر دل مرا ريش مى كند و بر من سخت تر و ناگوارتر است!)
و به دنبال آن دست برد و گريبان خود را چاك زده و بى حال روى زمين افتاد!
امام $ كه چنان ديد برخاسته آب به صورت خواهر پاشيد و با كلمات زير او را دلدارى داده و آرام نمود:
(يا اُخْتا§هُ! اتَّقى اللّهَ, وَاعْلَمِى اِنَّ اَهْلَ الأَرْضِ يَمُوتُونَ وَاَهْلَ السَّما§ءِ لا§يَبْقُونَ, واِنَّ كُلَّ شَيْءٍ ها§لِكٌ الاّ وَجْهَ اللّهِ الَّذي خَلَقَ الخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ, وَيَبْعَثُ الْخَلْق وَيُعِيدُهُمْ وَهُوَ فَرْدٌ وَحْدَهُ! جَدِّي خَيْرٌ مِنّى واَبِي خَيْرٌ مِنّي وَاُمِّي خَيْرٌ مِنّي واَخِي خَيْرٌ مِنِّى وَ لِى وَلِكُلِّ مُسْلِمِ بِرَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ; خواهرجان! پرهيزكارى پيشه كن و به آن شكيبايى كه خدا بهره ات سازد بردبار باش; و بدان كه اهل زمين مى ميرند و اهل آسمان نخواهند ماند و همه چيز هلاك مى شود جز خداوندى كه آفريدگان را به قدرت خود آفريد و مردم را برانگيزاند و اوست يگانه بى همتا. (خواهر جان!) جد من (رسول خدا) از من بهتر بود و مادرم از من بهتر بود و پدرم از من بهتر بود و برادرم به از من بود (و همه از اين جهان رفتند) و من و هر مسلمانى بايد به رسول خدا تأسّى كنيم.)
امام با اين سخنان زينب را آرام كرد و به دنبال آن, زينب را سوگند داد كه خواهرم بايد در كشته شدن من گريبان چاك نزنى و روى خود را نخراشي… و سفارشى در اين باره به زينب كرد كه شاعر پارسى زبان مرحوم عمّان سامانى اين گونه به نظم درآورده است:
جان خواهر در غمم زارى مكن
با صدا بهرم عزادارى مكن
هرچه باشد تو على را دخترى
عصمت اللهى و زهرا پرورى
معجر از سر, پرده از رخ وامكن
آفتاب و ماه را رسوا مكن
خانه سوزان را تو صاحب خانه باش
با زنان در همرهى مردانه باش
گر خورد سيلى سكينه, دم مزن
عالمى زين دم زدن بر هم مزن
هست بر من ناگوار و ناپسند
از تو زينب گر صدا گردد بلند
با تو هستم جان خواهر همسفر
تو به پا اين راه كوبى من به سر.
بارى امام $ مانند اين كه با اين سخنان ضمن سفارش خواهر به صبر و سكون و بردبارى يك نوع تصرف تكوينى هم در دل زينب نمود و او را براى روبه رو شدن با آن مصايب دشوارى كه ـ از آن به بعد ـ با آن مواجه شد آماده كرد; زيرا وضع دختر فاطمه % از آن ساعت به بعد تغيير كرد و ديگر از آن گونه بى تابى ها از او ديده نشد.
در روز عـاشـورا
شاهد گفتار بالا را در رفتار دختر شجاع على $ در روز عاشورا به خصوص مى توان مشاهده كرد; زيرا همان زينب كه با شنيدن چند شعر كه حكايت از مرگ برادر مى كرد آن گونه در شب بى تاب مى شود, فرداى همان روز سعى مى كند تا برادر بزرگوارش را در برابر كشته جوان عزيزش دلدارى دهد و فكر او را به خود متوجه سازد; همان بانوى محترمى كه در آن شب از خبر شهادت و كشته شدن برادر به حالت بى هوشى مى افتد در روزهاى بعد از آن, در چند مورد با متانت و شكيبايى خود سبب شد تا جان برادرزاده اش, حضرت على بن الحسين ^, امام وقت را از مرگ حفظ كند.
در تواريخ در ماجراى غم انگيز روز عاشورا چند جا نام زينب % مذكور است: يكى در وقتى كه على اكبرِ حسين $ به روى زمين افتاد و پدر را به بالين خود طلبيد. نقل شده كه: زينب خود را به ميدان رسانيد و روى كشته على اكبر انداخت و صدا را به (يا اُخَيا§هُ, ويَا ابْنَ اُخَياهُ, وَوا§مُهْجَةَ قَلْباهُ!) و امثال اين جملات بلند كرد و ـ چنانكه در بالا اشاره شد ـ به گفته برخى از اهل دانش, زينب اين كار را كرد تا برادرش حسين $ را به خود متوجه سازد و بدين وسيله از شدت اندوهى كه با ديدن پيكر آغشته به خون و قطعه قطعه على اكبر به آن حضرت دست داده بود بكاهد.
در جاهاى ديگرى هم كه نام بانوى بزرگوار ما در روز عاشورا ذكر شده همه جا به عنوان كمك كارى از جان گذشته و حامى و ياورى كه سر بر كف نهاده تا از هدف مقدس برادرش حمايت كند, نام برده شده و چهره مجاهد فداكارى را دارد كه يكسره, مصيبتهاى سهمگين را كه برخودش وارد مى شد به ديار فراموشى سپرده وداغ آن همه كشته و عزيزان و نوجوانان سر و اندام زيباى خود را ياد برده و خود را براى اجراى فرمان امام $ و مأموريتهاى خطرناكى كه به نام او صادر مى شد مهيا كرده است!
ييك جا مى بينيم فرزند كوچك امام حسن $ به نام عبداللّه كه با ديدن عموى عزيزش كه روى خاك افتاده و گرگان خون خوار كوفه و شام اطراف بدن مطهرش را گرفته اند و هر كدام مى خواهند خون پاك آن حضرت را بريزند, از خيمه بيرون مى دود تا خود را به عمو بر ساند شايد بتواند آن درندگان خون آشام را از دور بدن آن حضرت پراكنده كند, در اين جا امام $ خواهر را مخاطب ساخته صدا مى زند:
(يا§ اُخْتا§هُ اِحْبِسِيهِ! خواهر جان اين كودك را نگه دار!)
زينب فوراً مى دود و عبداللّه را مى گيرد, اما آن كودك معصوم دست خود را از دست عمه مى كشد و سرانجام خود را به عمو مى رساند و روى بدن نازنين آن حضرت, به دست آن سنگدلان شربت شهادت مى نوشد.
و در جاى ديگر مشاهده مى كنيم, در آخرين ساعتها كه امام $ براى وداع و خداحافظى به نزد زنها مى آيد باز زينب را مخاطب ساخته و مى گويد:
(ناوِلينِي وَلَدِيَ الصَّغيرَ حتّى اُوَدِّعَهُ! خواهرم فرزند كوچكم را بياور تا با او وداع كنم.)
و چون زينب على اصغر را به دست آن حضرت مى دهد حرملة بن كاهل تيرى به گلوى نازنين آن طفل مى زند و آن كودك معصوم را در بغل پدر شهيد مى كند و امام $ بدن خون آلود آن طفل را به زينب مى سپارد.
باز در تاريخ مى نويسند: براى آخرين بار كه امام $ به نزد بانوان حرم مى آيد محرم اسرار خود زينب را مى طلبد و از او جامه كهنه اى مى خواهد تا زير لباسهاى خود بپوشد و به خواهر عزيز خود مى گويد:
(يا§ اُخْتا§هُ! اِيتيني بِثَوْبٍ عَتِيقٍ لا§يَرْغَبُ اَحَدٌ فِيهِ مَنَ الْقَوْمِ اَجْعَلُهُ تَحْتَ ثِيا§بِي لَئلاّ اُجَرَّدُ مِنْهُ بَعْدَ قَتْلِي! خواهرم! جامه كهنه اى برايم بياور كه احدى از اين مردم در آن رغبت نكند تا آن را زير لباسهايم بپوشم شايد پس از كشته شدن بدنم را برهنه نكنند!)
و زينب نيز جامه اى با اين خصوصيات مى آورد و به دست برادر مى دهد و روى همان نشانه, صبح روز بعد به سراغ بدن مطهر برادر مى رود اما بدن را برهنه مى بيند و آن جامه كهنه را هم در تن آن حضرت مشاهده نمى كند.
و خلاصه همه جا همچون كوهى استوار خود را آماده كرده تا فرمان مطاع امام زمان خود را انجام دهد و بى دريغ در راه اطاعت او فرمان بردارى كند و خدا مى داند آن لحظه آخرى كه برادر را براى رفتن به ميدان شهادت بدرقه مى كند با چه نيروى عجيبى خود را نگه مى دارد و چگونه استقامت و بردبارى از خود نشان مى دهد كه امام $ اسرارى را به او مى گويد و وصايايى به او مى كند, بهتر است اين ماجراى غم انگيز را از زبان شاعر خوش قريحه و دل سوخته پارسى زبان براى شما بازگو كنيم:
عمّان سامانى در اين باره گويد:
خواهرش بر سينه و بر سر زنان
رفت تا گيرد برادر را عنان
سيل اشكش بست بر شه راه را
دود آهش كرد حيران, شاه را
شه سراپا گرم شوق و مست ناز
گوشه چشمى بدان سو كرد باز
ديد مشكين مويى از جنس زنان
بر فلك دستى و دستى بر عنان
زن مگو مردآفرين روزگار
زن مگو بنْتُ الجَلال اُخْتُ الوَقار
زن مگو خاك درش نقش جبين
زن مگو دست خدا در آستين
از قفاى شاه رفتى هر زمان
بانگ مهلاً مهلاً اش بر آسمان
كاى سوار سرگران كم كن شتاب
جان من لختى سبكتر زن ركاب
تا ببويم آن شكنج موى تو
تا ببوسم آن رخ دلجوى تو
* * *
پس زجان بر خواهر استقبال كرد
تا رخش بوسد الف را دال كرد
شد پياده بر زمين زانو نهاد
بر سر زانو سر بانو نهاد
همچو جان خود در آغوشش كشيد
اين سخن آهسته درگوشش دميد:
كى عنان گير من آيا زينبى
يا كه آه دردمندان در شبى؟!
پيش پاى شوق زنجيرى مكن
راه عشق است اين, عنان گيرى مكن
درفراقت از توجانم عذرخواه
رو كه رفتم, حق تو را پشت و پناه
رو يتيمان مرا غمخوار باش
دربلا و در شدايد يار باش
رو كه هستم من به هر جا همرهت
آگهم از حال قلب آگهت
چون شوى بر ناقه عريان سوار
در به در گردى به هر شهر و ديار
نيستم غافل دمى از حال تو
آيم از سر هر كجا همراه تو
رو كه سوى شام خواهى شد روان
با على آن قبله گاه عارفان
و آن شاعر ديگر, محزون رشتى در اين باره گفته است:
خواهرا! ناموس حق را داورى
بر يتيمانم تو جاى مادرى
زينبا! غارت شود چون خيمه ها
جمع كن اطفال حيران مرا
پيكرم بينى چو اندر خاك وخون
پا منه از نقطه طاقت برون
خواهرا! در ماتمم افغان مكن
موى سر, اندر غمم افشان مكن
خواهرا! چون بر سنان بينى سرم
بردبارى كن به حقّ مادرم
بارى در تاريخ آمده كه چون زينب مشاهده كرد امام $ روى زمين افتاد و لشكر بى شرم و مأموران ننگين پسر مرجانه و يزيد اطراف بدن مطهرش را براى كشتن آن حضرت گرفته اند از خيمه بيرون آمد و پسر سعد را مخاطب ساخته به عنوان سرزنش و ملامت و به صورتى تحقيرآميز بدو فرمود:
(يَابْنَ سَعْدٍ! اَيُقْتَلُ اَبُوعَبْدِ اللّهِ وأنتَ تَنْظُرُ اِلَيهِ؟ اى پسر سعد! آيا ابوعبداللّه الحسين كشته مى شود و تو مى نگرى؟)
ييعنى چگونه تن به اين ننگ و پستى مى دهى كه فرزند عزيز فاطمه % و پسر پيغمبر خدا را در پيش روى تو بكشند و تو كه ادعاى مسلمانى مى كنى و خود را انسان مى دانى و از نظر قرابت و ارتباط با آن حضرت نيز, هر دو از تيره قريش و از شهر مكه و اهل حجاز هستيد هيچ گونه دفاعى از او نمى كنى؟ و اين گونه بى تفاوت هستى؟
ابن سعد كه تا به آن ساعت سرمست پيروزى و مغرور امارت و رياست بر لشكر پسر زياد بود و جز چاپلوسى و اظهار ذلت و خوارى چيز ديگرى نديده بود و در فكر بود تا هر چه زودتر غايله پايان پذيرد و به حكومت رى ـ كه همه اين ننگها را براى رسيدن به آن بر خود خريده بود ـ برسد و پيوسته خوابهاى طلايى رفتن به استان رى و تكيه زدن بر تخت حكومت و فرمانروايى آن خطه را مى ديد, چنان از اين جمله كوتاهى كه در آن موقع حساس از دهان دختر شجاع اميرالمؤمنين $ خارج شد يكه خورد و چون پتك محكم و آهنينى بر مغز او كوبيده شد و افكار طلايى و پايه هاى كاخ غرور او را در هم فرو ريخت كه ناخواسته و بى اختيار به گريه پرداخت و سيلاب اشك از ديدگانش فرو ريخت و بر محاسنش سرازير شد و براى آن همه تيره روزى و بدبختيى كه براى خود خريدارى كرده بود زار زار شروع به گريستن نمود, اما صورت خود را از بانوى قهرمان كربلا برگرداند تا زينب آثار شكست او را در چهـره اش نبيند و احياناً هدف جمـلات ديگرى از سخنان كوبنده و ملامـت آميز دختر فداكار و با شهامت زهرا % ـ كه همچون تيرهاى كارى بود ـ قرار نگيرد!
اما دختر على $ از پاى ننشست و نگاهى به سمت آن قوم بى شرم كرده و صدا زد: (اَما§ فيكُم مُسلِمٌ; آيا در ميان شما مسلمان نيست؟)
بارى زينب % با همين يكى ـ دو جمله كوتاه چنان تزلزلى در اركان لشكر دشمن و روحيه آنها افكند كه تا پايان عمر ننگينشان اثر گذارد و بلكه به نقل پاره اى از تواريخ از همان جا گروهى را به فكر قيام برضد بنى اميه و حكومت دست نشانده آنها در كوفه انداخت و خود را از معركه كنار كشيده و بعداً به (توّابين) معروف شده و به دستيارى مختار حكومت عبيداللّه بن زياد را در كوفه سرنگون كردند.
بلكه مى توان گفت: همان مرثيه هاى زينب بر بالين برادرش و همان رو كردن به سوى مدينه و سخن گفتن با جدش رسول خدا #, و مادرش و بلكه طرز رفتار و كردارش در عصر روز عاشورا و صبح روز بعد, جنبه تبليغى داشت و كاملاً حساب شده و دقيق بود و با همان سخنان و اعمال خود, زمينه انقلاب برضد ستمگران را در ميان مردم فراهم كرده و از اين فرصتى كه پيش آمده بود حداكثر استفاده را براى به ثمر رساندن قيام مقدس امام $ نمود. چنانكه مادرش فاطمه % نيز از چنين فرصتها و وسايل گاهى استفاده مى كرد و انحرافاتى را كه پيش آمده و ظلمهايى را كه به او شده بود به گوش فريب خوردگان دستگاه خلافت غاصبانه مى رسانيد.
* * *
براى نمونه بد نيست برخى از مرثيه هايى را كه در تاريخ نقل شده در اين جا براى شما بياوريم:
از مرحوم سيد بن طاووس(ره) در كتاب لهوف نقل شده كه از حميد بن مسلم روايت مى كند: عصر عاشورا زنان را از خيمه ها بيرون ريختند و آن خيمه ها را آتش زدند, در اين وقت زنان صيحه مى زدند و چون چشمشان به كشتگان افتاد لطمه به صورت زدند.
راوى گويد: به خدا سوگند, دختر على $ را فراموش نمى كنم كه در مرثيه برادرش حسين $ با صوتى حزين و دلى غمگين مى گفت:
(يا مُحَمَّداهُ! صَلَّى عَلَيْكَ مَلائِكَةُ الْسَّماءِ! هِذا حُسَيْنٌ مَرَمَّلُ بالدِّماءِ, مُقَطَّعُ الأَعْضاءِ, وَبنِاتُكَ سَبايا. اِلى اللّهِ الْمُشْتَكي§, وإلى مُحَمَّدٍ المُصْطَفي§, وَاِلي§ عَلِيٍّ الْمُرْتَضي§, وَاِلي§ فا§طِمَةَ الْبَتُولَ, وَاِلي§ حَمْزَةَ سَيِّدِ الشُّهَداءِ.
ييا مُحمَّداهُ! هِذا§ حُسَيْنٌ بِالْعراءِ تُسفي§ عَلَيْهِ الصَّبا, قتيل اَوْلادِ الْبَغايا. واكرُباه! اَلْيَوْمُ ماتَ جَدِّى رَسُولُ اللّه, يا§ اَصْحابَ مُحَمَّدا§هُ! هِؤلاءِ ذُرّيَّةِ الْمُصْطَفي§ يُساقُونَ سَوْقَ الْسَّبايا(1); كه اى محمد, درود فرستند بر تو فرشتگان آسمان, اين حسين است كه به خون آغشته و اعضاى بدنش از هم جدا و دخترانت اسير شده. شكوه ما به درگاه خداست و به پيشگاه محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا وحمزه سيد الشهدا!
اى محمد, اين حسين است كه در اين دشت, روى زمين افتاده و باد صبا بر پيكر او گرد و غبار مى افشاند; و كشته اولاد زناست!
اى دريغا و افسوس! كه امروز (به راستى) جدم رسول خدا كشته شد. اى اصحاب و ياران محمد! آخر اينان فرزندان حضرت مصطفى هستند كه همچون اسيران آنان را مى برند!)
* * *
خواننده محترم با دقت و تأمل در همين چند جمله كوتاه كه بانوى شجاع و قهرمان كربلا در آن صحنه پر از رعب و وحشت و پيش روى سربازان رذل و پست عمربن سعد و سرلشكران مغرور و سرمست, به صورت شكوه و مرثيه ذكر مى كند به خوبى مى تواند درك كند كه دختر اميرالمؤمنين $ با چه شجاعت و شهامتى جنايات آنها را به رخشان مى كشد و چگونه اعمال وحشيانه آنان را محكوم مى كند و چه بذرى براى انقلابهاى آينده در دل آنها و ديگران كه آن سخنان به گوششان مى رسيد مى پاشد و چگونه ضد اسلام بودن حكومت و عمال جنايتكار او را به گوش لشكريانى كه هر گروه آن از شهر و ديارى جداگانه بود مى رساند! تا آن جا كه مى فرمايد: (امروز جدم رسول خدا كشته شد!)
گويا مى خواهد بگويد: امروز با كشتن حسين در حقيقت پيغمبر را كشتيد! قرآن و احكام و شريعت مقدس او را كشتيد! زحمات و رنجهاى چندين ساله او را كشتيد! و…. زيرا حسين $ در اين قيام و نهضت هدفى جز احياى احكام اسلام و شريعت مقدس جدش نداشت و حسين $ براى جلوگيرى و دفاع از حريم اسلام كشته شد….
به دنبال آن, اصحاب پيغمبر را مخاطب ساخته مى فرمايد:
(اى اصحاب محمد!…)
با اين كه معلوم نيست حتى يكى از اصحاب و ياران پيغمبر در كربلا حضور داشته و شاهد آن ماجرا و مخاطب سخنان زينب باشد, اما زينب % مى داند كه اين سخنان او در آن جا يادداشت و ضبط مى شود و به گوش مردم مى رسد و آنها كه در آن جا حضور دارند و هر گروه و دسته اى از شهر و ديارى به آن جا آمده اند ـ هر كدام به صورت نوارهاى ضبط صوتى هستند كه اين جملات را به خاطر مى سپارند و احياناً به عنوان خبرنگار آنها را يادداشت مى كنند و پس از مراجعت به شهرهاى خود, آنها را باز مى گويند… و سرانجام درتاريخ ثبت مى شود.
آرى زينب % با بصيرت و بينايى كاملى كه داشت اينها را مى دانست, و به جاى آن كه از ديدن اجساد به خون آغشته برادرها و برادرزاده ها و جوانان خويش شكيبايى و توان خود را از دست بدهد و صدا را به گريه و شيون بلند كند و مانند زنان معمولى ديگر از زمين و زمان شكايت كند, از بدبختى خود بنالد و احياناً از شدت ناراحتى سخنان ناروايى بر زبان جارى سازد, به جاى همه اينها, از اين فرصت زودگذر به نفع دين و هدف مقدس برادر شهيدش ـ كه در اين راه از هر چه دراختيار و امكان داشت گذشت ـ استفاده مى كند و براى به ثمر رساندن آن نهضت مقدس از اين موقعيت حساس كمال بهره بردارى را مى كند.
گوشه اى ديگر از شجاعت آن بزرگوار
و در نقل ديگرى است كه اين گونه گفت:
(يا مُحَمَّداهُ! بَناتُكَ سَبايا و ذُرِّيَتُكَ مُقَتَّلَةٌ, تُسْفي§ عَلَيْهِمْ ريحُ الْصَّبا, وَهِذا§ حُسَيْنٌ مَحْزُوزُ الْرَأسِ مِنْ الْقَفا, مَسْلُوبُ الْعِمامَةِ وَالْرِداءِ, بِاَبي مَنْ اَضْحي§ عَسْكَرُهُ فِي يَوْمِ الاِثْنِيْنِ نَهْباً, بِأَبِي مَنْ فُسْطاطُهُ مُقَطَّعُ الْعُري§, بِأَبِي مَنْ لا§غائِبٌ فَيُرْتَجى, وَلا§ جَريحٌ فَيُداوى, بِأَبِي مَنْ نَفْسِي لَهُ الفِداءُ, بِأَبِي الْمَهْمُومُ حَتّى قَضي§, بِأَبِي الْعَطْشا§نُ حَتّي§ مَضي§, بِأَبِى مَنْ شَيْبُهُ تَقْطُرُ بِالدِّماءِ, بِأَبِي مَنْ جَدُّهُ مُحَمَّدٌ الْمُصْطَفي§ بِأَبِي مَنْ جَدُّهُ رَسُولُ الهِ السَّماءِ, بأَبِي مَنْ هُوَ سِبْطُ نَبِيّ الْهُدي§, بِأَبِي مُحَمَّدٌ الْمُصْطَفي§, بِأَبِي خَدِيجَةُ الْكُبْري§ بِأَبِي عَلِيُّ الْمُرْتَضي§ بِأَبِي فاطِمَةُ الزَّهْراءُ سَيِّدَةِ النِّساء, بِأَبِي مَنْ رُدَّتْ لَهُ الشَّمْسُ حَتي§ صَلّي§;(1) اى محمّد! (بنگر كه) دختران تو اسير و فرزندانت كشته اند, و باد صبا بر آنان مى وزد و اين حسين (تو) است كه سرش را از قفا بريدند و عمامه و ردايش را ربودند. پدرم فداى آن كس كه روز دوشنبه(1)
سپاهش به تاراج رفت. پدرم فداى آن كسى كه بندهاى خيمه هاى او را گسيختند. پدرم فداى آن كسى كه به سفر نرفته تا اميد بازگشت او باشد و مجروح و زخمدار نيست تا بتوان او را مداوا كرد. پدرم فداى آن كس كه از محاسن او خون مى چكد. پدرم فداى آن كس كه جدش محمد مصطفى است. پدرم فداى آن كس كه جدش پيغمبر خداست. پدرم فداى محمد مصطفى و خديجه كبرى و على مرتضى و فاطمه زهرا بانوى زنان جهان, پدرم فداى آن كس كه خورشيد براى او بازگشت تا نماز بگزاشت.)
* * *
در اين سخنان نيز دختر با شهامت على $ وزهرا % سخن خود را در قالب مرثيه وبه عنوان گريه و زارى بر كشته برادر, از اسارت دختران پيغمبر و كشته شدن فرزندان آن حضرت شروع مى كند و اين جنايت غيرقابل جبران را ـ كه به دست همان شنوندگان و تماشاچيان صورت گرفته بود ـ به يادشان مى آورد و رسوايى و ننگى را كه با كشتن فرزند دلبند پيغمبر براى خود خريدارى كردند به رخشان مى كشد, و ضمناً براى ثبت شدن در تاريخ, جزئيات اين جنايت تاريخى, يعنى چگونگى قتل آن حضرت, بلكه روز شهادت را يادآورى مى نمايد. و كار را براى مورخ دقيق نيز آسان نموده(1), بلكه اين مسؤوليت را نيز خود انجام مى دهد. حضرت زينب % در پايان سخنان خويش يكى از فضايل و كرامات بزرگ پدرش $ را نيز كه شايد به دست فراموشى سپرده شده و يا به دست بنى اميه و دشمنان على $ از بين رفته بود ـ در خاطرها زنده و تجديد مى كند ـ و اجر و پاداش نقل حديث در فضايل پدرش على $ را نيز ـ كه يكى از عبادتهاى بزرگ به خصوص در آن محيط و زمان بود ـ تحصيل مى نمايد. و خلاصه كارى مى كند كه راوى حديث مى گويد:
(فَاَبْكَتْ وَاللّهِ كُلُّ عَدوٍّ وَصَدِيقٍ! به خدا سوگند, زينب كارى كرد كه هر دشمن و دوستى را به گريه انداخت.)
راوى نقل نكرده كه خود زينب هم در وقت بيان آن سخنان گريه مى كرد يا نه و معلوم نيست آن بانوى شكيبا در آن فرصت حساس تحت تأثير آتش سوزان دل قرار گرفته باشد و اشك و گريه او را بى تاب كرده باشد, بلكه آنچه براى او اهميّت داشت همان گريه تماشاچيان و به خصوص دشمنانى بود كه سخنان او را مى شنيدند و اين گونه تحت تأثير سخنان اوقرار گرفته بودند!
زينب % مى دانست كه اين گريه ها انقلابهايى را به دنبال دارد و همين قطره هاى اشك, دير يا زود سيل بنيان كنى مى شود و كاخ بيدادگرى يزيد و عمال ننگينش را ويران خواهد كرد, بلكه همين سخنان به صورت حماسه هايى درخواهد آمد كه با نقل و ذكر آنها در مجالس و محافل, هميشه و در طول تاريخ جلو ظلم و طغيان ستمگران ديگرى چون يزيد را خواهد گرفت.
با دقت و بررسى در اين سخنان و نيز گفتارهاى ديگرى كه در گوشه و كنار تاريخ, از زينب % نقل شده است مى توان به شخصيت والاى اين بانوى بزرگ پى برد و سرِّ آن همه عظمت را ـ كه سبب شده تا نويسندگان و مورّخين نامى جهان اسلام و ديگران در برابر اين بانوى با عظمت سر تعظيم فرود آورند ـ درك كرد.
عصر عاشورا
محدث قمى(ره) در ضمن وقايع عصر عاشورا از كتاب اخبار الدول قَرمانى نقل مى كند: وقتى آن بى شرمان به خيمه هاى امام $ ريختند و غارت خيمه ها و سوزاندن آنها را شروع كردند, شمربن ذى الجوشن پيش آمد و آهنگ قتل حضرت على بن الحسين $ را ـ كه بيمار و مريض بود ـ كرد. در اين وقت زينب دختر على بن ابى طالب $ بيرون آمد و گفت:
به خدا سوگند, نمى گذارم او را بكشيد تا من هم كشته شوم!
شمر كه چنان ديد از كشتن آن حضرت صرف نظر كرد(1).
اين هم يك فضيلت ديگر از فضايل بانوى شجاع و دلير كربلا % است كه بدين وسيله جان امام زمان خود را حفظ كرد و آن حضرت را از كشته شدن به دست آن ناپاكان بى شرم نجات داد.
ييكى از شاعران پارسى زبان درباره زينب گويد:
آن كه بعد از شاه مظلومان, قيام عام كرد
وز قيامش روزگار كفر كيشان شام كرد
روز عاشورا به پاس حرمت خون حسين
يارى از دين خدا و مظهر علاّم كرد
عترت آل عبا را كرد محفوظ از خطر
سرنگون چتر ولواى مردم بدنام كرد.
روز يازدهم محرم
طبق گفته مورخين مى دانيم كه, پسر سعد عصر عاشورا سر مقدس حضرت اباعبداللّه $ و جوانان و ياران شهيدش را از بدن جدا كرده به وسيله خولى اصبحى و شمر و ديگران در دو نوبت به كوفه فرستاد و خود و جمعى از لشكريانش آن شب را در كربلا ماندند و روز ديگر, نزديك ظهر پس از دفن كشتگان خود, كودكان و خواهران امام $ و زنان بازمانده ديگر را به سمت كوفه حركت دادند.
كيفيت حركت دادن آن بانوان محترم و سوار كردن آنان بر آن شتران بى جهاز و محمل هاى بى روپوش و بى فرش و طرز رفتار آن مردم سنگدل و تندخو ـ كه همه چيز خود, حتى شرف و انسانيت را در برابر چند سكه پول سياه و يا وعده هاى توخالى پسر زياد از دست داده بودند ـ با آن كودكان بى گناه و معصوم و… وصف شدنى نيست و چنان است كه نه نويسنده نيروى نوشتن آن را دارد و نه خواننده تاب شنيدنش را, به خصوص كه آنها را در وقت رفتن از كنار كشتگان عزيز خود عبور دادند. ديگر خدا مى داند چه روزى بر آنها گذشت و چه حالى داشتند و چه صحنه دلخراشى پديد آمد… كه باز هم در تاريخ آمده و دوست و دشمن به حال آنان گريستند.
شاعر دل سوخته پارسى زبان در اين باره گويد:
چو بر مقتل رسيدند آن اسيران
به هم پيوست نيسان وحزيران(1)
يكى مويه كنان گشتى به فرزند
يكى شد موكنان بر سوگ دلبند
يكى از خون به صورت غازه مى كرد
يكى داغ على را تازه مى كرد
به سوگ گل رخانِ سرو قامت
به پا گرديد غوغاى قيامت
نظر افكند چون دخت پيمبر
به جان خُلد نار دوزخى زد
زنيرنگ سپهر نيل صورت
سيه شد روزگار آل عصمت
تو را طاقت نباشد از شنيدن
شنيدن كى بود مانند ديدن.
در كتاب كامل الزيارة از امام سجاد $ روايت شده كه در حديثى به مردى به نام (زائده) فرمود:
در آن حال كه ما را از كنار كشتگان عبور دادند, من به آن اجسادى كه روى زمين افتاده و كسى آنها را به خاك نسپرده بود نگاه مى كردم و مشاهده آن منظره, سخت بر من ناگوار آمد و سينه ام را در هم فشرد و اضطراب و نگرانى ام از ديدن آن اجساد شديد شد و چيزى نمانده بود كه جان از تنم بيرون برود!
عمه ام, زينب كبرى دختر على $ وقتى حال مرا ديد گفت:
(مِالِى اَراكَ تَجُودُ بِنَفْسِك يا بَقِيَّةَ جَدِّي وَاَبِي وَاخْوَتي؟ تو را چه شده كه مى بينم جان خود را به كف گرفته و مى خواهى قالب تهى كنى؟ اى بازمانده جد و پدر و برادرم.)
در پاسخ اوگفتم:
چگونه بى تاب نشوم و شكيبايى از كفم نرود با اين كه به چشم خود سرور خود و برادران و عموها و عموزادگان خود را مى بينم كه بدنهاشان به خون آغشته, روى زمين افتاده و جامه هاشان را از تنشان بيرون كرده و كسى نيست آنها را كفن و دفن كند! نه كسى به سوى آنان مى رود و نه انسانى به ايشان نزديك مى شود!
گويا اينان از خاندان (ديلم) و (خزر) هستند (و از اهل اسلام و مسلمين نيستند)! عمه ام زينب كه اين سخنان را شنيد به من گفت:
آنچه مشاهده مى كنى مبادا تو را بى تاب كند كه به خدا سوگند اين ماجرا روى عهد و پيمانى بود از رسول خدا كه از جد و پدر و عمويت گرفته و همانا خداى تعالى از گروهى از اين ملت, كه سركشان و فرعونيان امت آنان را نمى شناسند, اما در ميان اهل آسمانها معروف هستند ـ پيمان گرفته كه بيايند و اين اعضاى پراكنده (و بدنهاى قطعه قطعه و جسدهاى به خون آغشته) را جمع آورى كرده و به خاك بسپارند. در اين سرزمين براى قبر پدرت (سيدالشهدا) نشانه و علامتى نصب خواهند كرد كه با گذشت زمانها و شب و روزها از بين نخواهد رفت…
پيشوايان كفر و پيروان ضلالت و گمراهى كوشش زيادى خواهند كرد تا آن قبر مطهر را محو كنند و آثار آن را ويران كرده و از بين ببرند, اما از اين تلاش و كوشش هيچ نتيجه اى نگرفته و بلكه روز به روز اين آثار آشكارتر مى شود و كار او برتر و بالاتر مى رود.
امام سجاد فرمايد:
من از عمه ام پرسيدم: اين عهد و پيمان را از كجا دانستى و اين خبر را از كجا شنيدى؟
پاسخ داد: اين مطلب را ام ايمن, از پيغمبر براى من نقل كرد.
سپس به دنبال آن, حديث مفصلى از ام ايمن نقل مى كند(1).
اين هم فضيلت بزرگ و يا فضيلتهاى بزرگ ديگرى از اين بانوى بزرگوار, كه در اين حديث ذكر شده است.
از اين جالبتر آن كه در برخى از كتابها نقل شده چون خواست از آن سرزمين برود كنار بدن مطهر برادر آمده و دستهاى خود را زير آن جسد قطعه قطعه و بى سرانداخت و آن را روى دست بلند كرده گفت:
(اَللّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنّا هِذا الْقَلِيلَ مِنْ الْقُرْبانِ! خدايا اين قربانى كوچك را از خاندان ما قبول فرما(1)!)
به راستى اگر اين نقل, معتبر و صحيح باشد دليل بزرگ ديگرى بر عظمت روح و نيروى فوق العاده دختر بزرگوار على $ است كه گذشته از اين كه با ديدن آن منظره جان خراش خود را نباخته بلكه با اين عمل و گفتار خود, درس شجاعت و شهامت و استقامت و پايدارى در راه دين به همه مردان و زنان آزاده مسلمان مى دهد و خود اين عمل و گفتار در شكست روحيه دشمن تأثيرى شگفت انگيز دارد و حقانيّت گوينده را به اثبات مى رساند, كه بر اهل بصيرت پوشيده نيست و در تاريخ نمونه هاى فراوانى دارد.
به سـوى كوفـه
بدين ترتيب اسيران و پردگيان حرم آل عصمت را از كربلا به سوى كوفه حركت دادند و دختر اميرالمؤمنين $ نيز همچون سپهسالار و قافله سالارى جديد كه با شهادت رهبر عالى قدر و فرمانده فاتح جنگ, مأموريت يافته بود تا دنبال فتح و پيروزى گذشته او را بگيرد و براى فتح سنگرهاى تازه به مسافرت ديگرى دست بزند و به منظور شكست كامل دشمن تا پايتخت وى به تعقيب او برود…
با دلى سرشار از ايمان و قلبى لبريز از اطمينان و اميد به شكست قطعى و نابودى حتمى دشمن حركت كرد و همه آن مصيبتهاى جانكاه و منظره هاى دل خراش و گرسنگى ها و تشنگى ها و خستگى ها نتوانست تزلزلى در روح با عظمت او به وجود آورد و همچون كوهى آهنين به سرپرستى يتيمان و دلجويى بازماندگان و اداى مأموريت خطيرى كه به عهده اش واگذار شده بود قيام فرمود.
اين مطلب را يكى از شعراى پارسى زبان به صورت جالبى در قالب نظم در آورده و از زبان بانوى قهرمان كربلا اين گونه بازگو مى كند:
گر به خون, قانون آزادى نوشتى در جهان
من هم آن را, با اسيرى رفتنم امضا كنم
تا شود ثابت كه حق جاويد و باطل فانى است
زين زمين تا شام غم, برنامه ها اجرا كنم
تا يزيد دون نگويد فتح كردم زين عمل
مى روم تا آن جنايت پيشه را رسوا كنم.
و به گفته آن شاعر ديگر:
پرچم تبليغ بر دوش من از امروز شد
بهر تبليغ رسالت با يتيمان مى روم
من به دنبال سرت چون سايه تا شام خراب
بهر اثبات حق و تفسير قرآن مى روم.
در كــوفــه
از تواريخ چنين استفاده مى شود ابن سعد روز يازدهم اهل بيت را به كوفه حركت داد تا شب خود را به كوفه رسانيد و فرداى آن روز (روز دوازدهم) پسر زياد مجلسى به عنوان جشن پيروزى در دارالاماره و قصر حكومتى خود تشكيل داد و اهل بيت را به آن مجلس وارد كردند…
با توجه به فاصله كربلا تا كوفه ـ كه حدود ده فرسنگ راه است ـ مى توان فهميد كه بر سر آن مصيبت رسيدگان و زنان داغديده و كودكان پدر و برادر از دست داده, بر روى آن مركبهاى تندرو و بدون جهاز…, آن هم باحال گرسنگى و تشنگى و بى خوابي…, چه گذشته است كه به راستى نه نويسنده نيروى تشريح بيشتر آن را دارد و نه خواننده و شنونده طاقت خواندن و شنيدنش را. به خصوص آن كه نوشته اند: شمر بن ذى الجوشن مأمورانى را گماشته بود تا مراقب زنان و كودكان باشند كه آنها گريه و زارى نكنند و اگر صداشان به گريه بلند شد آنها را بزنند و با كمال خشونت رفتار كنند.
به راستى انسان وقتى پا از دايره انسانيّت خود بيرون نهد و بخواهد غرايز حيوانى خود را اشباع كند چه حيوان درنده و جه جانور خطرناكى مى شود, كه براى رسيدن به اميال نفسانى به صغير و كبير و پير زن و كودك خردسال و خلاصه به هيچ كس رحم نمى كند و هيچ منطقى او را آرام نمى سازد….
بارى به نقل برخى از مقاتل, آن شب ـ كه شب دوازدهم محرم بود ـ خاندان پيغمبر را در پشت كوفه در بيابانى فرود آوردند و صبح فرداى آن روز وارد شهر كردند. حالا آيا كسى بود كه در آن شب براى اين كودكان معصوم و بى گناه خيمه اى بزند يا جامه مرتبى داشتند كه آنها را از سرما حفظ كند و آيا آب و غذايى به آنها دادند؟ و آيا خواب به چشم آنها رفت؟… خدا مى داند!
به هر صورت, صبح فردا شهر كوفه را كنترل كردند و مجلس پسر زياد را آراستند و مطابق نقل برخى از تاريخ نويسان حكومتى كاملاً نظامى در شهر برقرار كردند; سر هر كوى و بر زن و محله اى مأمورانى مسلح وسربازانى را گماردند. از كتاب زينب بنت على نقل شده كه نوشته است: چهار هزار سرباز مسلح در شهر پراكنده شدند تا كوفه را به كنترل شديد خود درآورند و همه اين كارها را از ترس شيعيان على $ و طرفداران اهل بيت & ـ كه در كوفه سكونت داشتند ـ انجام دادند تا جلو خطر احتمالى را بگيرند.
در ميان اين مراقبتها و سانسورها, خاندان پيغمبر را وارد شهر كردند و سرهاى كشتگان را نيز كه شب و روز قبل (شب و روز يازدهم) به كوفه رسيده بودند, بر سر نيزه ها كرده و جلو آنها گرفتند و اهل بيت را نيز به صورت اسيران روم وزنگ به دنبال سرها سوار بر شتران ومحملهاى بى روپوش و جهاز سوار كرده و اطراف آنها را سربازان مسلح گماشته و از كوچه و بازار و مسيرى كه تا قصر حكومتى و دارالاماره بود عبور مى دادند.
بيشتر مردم كوفه ـ به جز همان سركردگان و جنايتكارانى كه اين جنايت هولناك و بى نظير تاريخى را انجام داده بودند, و به غير از افراد كمى از مردم شهر كه از ماجرا مطلع بودند ـ نمى دانستند اينان كيانند و از چه اسيرانى هستند و از كجا مى آيند؟
از اين رو نقل مى كنند كه زنى از اهل كوفه سر خود را از بام خانه به زيرآورد و از آنها پرسيد:
(مِنْ اَيّ الاسِاري§ اَنتُنَّ؟ شما از كدام اسيران و شهر و ديارى هستيد؟).
گفتند:
(نَحْنُ اُسا§ري§ آلِ مُحَمَّدٍ! ما اسيران از خاندان پيغمبريم!).
آن زن كه چنان ديد, از بام خانه به زير آمد و مقدارى جامه و لباس تهيه كرد و به نزد آنها آورده و به ايشان داد و آنها به وسيله آن جامه ها خود را پوشاندند(1).
باز مى نويسند: مردم كوفه از روى ترحم و دلسوزى, نان و خرما به دست كودكانى كه در ميان اسيران بودند مى دادند و ام كلثوم آنها را مى گرفت و بر زمين مى افكند و فرياد مى زد: اى اهل كوفه صدقه بر ما حرام است(1)!
تدريجاً از اين گفتگوها مردم دانستند كه اينها خاندان امام حسين $ هستند و سرهايى هم كه بر نيزه است سر آن حضرت و جوانان و ياران اوست.
هياهو در شهر پيچيد و مردم گريه كنان به سرعت خود را به مسيرى كه آنان را به سوى دارالاماره مى بردند رسانده و مشغول تماشا شدند و آن مناظر رقت بارى كه ديدن آن را باور نداشتند از نزديك مى ديدند.
ييكى از شاعران پارسى زبان آن منظره را به نظم درآورده و از زبان زينب اين چنين مى گويد:
ديد چه زينب به كوفه غارت دين است
شور قيامت چه روز بازپسين است
شهر پرآشوب و مرد و زن به تماشا
بر سر نى شاهباز صدر نشين است
خلق به انگشت مى كنند اشارت
بر سر نى كاين سر امام مبين است
كرد برون سرچه خود زمحمل عريان
گفت كه: يا للعجب حسين من اين است!
خواند: (هِلا§لاً لَمّـِا اسْتَتَمَّ كَمالا)(1)
ديد قمر منخسف در ابر نشين است
گفت كه: اى ماه من! چه وقت غروب است
رخ بنما دل ز فُرْقَت تو غمين است
نيزه بلند است و دست كوته و دل خون
صبر كنم دل مگر به صبر عجين است!
سرشكنم پاى نيزه سرت اى شه
حاصل از عمر مگر به چشم همين است!
از يك سو يادگار برادرش, حضرت على بن الحسين را دست بسته و سوار بر شتر برهنه به صورت اسيرى دستگير شده در غل و زنجير مشاهده مى كند و از سوى ديگر, سربريده برادر عزيز و محبوب خود را ـ كه عشق و علاقه به او, زينب را به اين سفر كشانده ـ برفراز نيزه مى نگرد.
خواهران و برادرزادگان و زنان ديگر را با سروصورت باز و به شكل اسيران خارج از دين اسلام, در ميان مردمى مى بيند كه آن همه محبت و بزرگوارى از پدرش على $ ديده بودند و بدو ارادت مى ورزيدند.
كودكان بى پناه و معصومى را كه آن همه گرسنگى و تشنگى و رنج و تعب ديده و آن همه كتك از اين سربازان و مردم بى شرم خورده با قيافه هاى لاغر و رنگهاى زرد و پريده مى نگرد.
اما در برابر همه اين مناظر دلخراش و مصيبتهاى كمرشكن… به ياد رسالت تاريخى خود مى افتد; آن رسالتى كه خداى تعالى به دوشش نهاده و عشق به حق و ايمان به خدا وى را به قبول اين مسؤوليت پرخطر واداشته و براى رساندن اين بارسنگين كمر همّت بسته و به همه اين مصيبتها تن داده و در ميان اين درياى پرتلاطم و خروشان بلا گام نهاده است همان رسالتهايى كه پيش ازاين ذكر شد; يعنى رسالت بيدار كردن مردم فريب خورده, رسالت بيان مظالم و جنايتهاى دستگاه جبار و طاغوتى يزيدبن معاويه, رسالتى كه به دنبال رسالت برادر بزرگوار و شهيدش به دوش او افتاده و براى او مسؤوليت ايمانى والهى آورده, رسالت رساندن پيام امام $ به گوش مردم كوفه و شام, رسالت مبارزه با خودكامگى و ستم و بى عدالتى و فساد تا سرحد شهادت و اسارت….
بارى انجام اين مسؤوليت ها و انديشه به ثمر رساندن همين رسالتها بود كه زينب % را همچون كوهى محكم در برابر آن حوادث سهمگين پابرجا نگاه داشت و در برابر آن طوفانهاى بلا همانند سدى آهنين به مقاومت واداشت و درصدد بهره بردارى از اين اجتماع عظيمى كه به سرعت فراهم شده بود و با شناختن آن اسيران, صداها را به گريه و زارى بلند كرده بودند برآمد و بلادرنگ براى انجام اين منظور دست به كار شد و در اين جا زينب % تنها وسيله اى كه در اختيار دارد زبان گويا و بيان فصيح و بليغ و شجاعت و شهامت است كه از پدرش اميرالمؤمنين $ و مادرش فاطمه % به ارث برده و اكنون مى تواند بهترين بهره بردارى را از اين فرصت بكند و هدف مقدس برادر بزرگوارش را دنبال نمايد.
خطبه آتشين زينب %
سخنرانى تاريخى و خطبه آتشين و انقلابى زينب % را چند تن از مورخان و محدّثان, مانند طبرسى و صاحب كتاب طراز المذهب و سيد در لهوف و ديگران در كتابهاى خود نقل كرده اند و ما در اين جا, ابتدا متن آن را از كتاب احتجاج طبرسى نقل كرده و آن گاه براى شما ترجمه مى كنيم:
حديث را از شخصى به نام (حذيم)(1) روايت كرده كه مى گويد:
هنگامى كه حضرت على بن الحسين ^ را به همراه زنان از كربلا به كوفه آوردند, زنان اهل كوفه (با ديدن آنها) به شدت مى گريستند و گريبانها چاك زده و مردان نيز با آنها گريه مى كردند.
زين العابدين $ ـ كه بيمار بود ـ در همان حال بيمارى با آوازى ضعيف آهسته فرمود:
(اِنَّ هِؤُلا§ء يَبْكُونَ فَمَنْ قَتَلْنِا غَيْرُهُمْ؟! اينان بر ما مى گريند پس چه كسى جز اينها ما را كشت؟!)
در اين وقت زينب دختر على بن ابى طالب $ به جانب مردم اشاره كرد كه ساكت باشيد. راوى, يعنى همان (حذيم) گويد:
به خدا سوگند تا به آن روز زنى را به اين حيا و عفت و به آن سخنورى و بيان نديده بودم; چنان بود كه گويا از زبان اميرالمؤمنين على $ سخن مى راند.
زينب در آغاز اشاره به مردم كرد كه ساكت باشيد. با همان اشاره زينب, نفسها در سينه ها حبس شد و زنگ شتران از صدا افتاد و سپس شروع به سخنرانى كرده چنين گفت:
(اَلْحَمْدُ للّهِ وَالْصَّلا§ةُ عَلي§ أبِى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّيبينَ الاَخْيا§رِ, اَمّا بَعْدُ: يا§ اَهْلَ الْكُوفَةِ, يا اَهْلَ الْخَتْلِ وَالْغَدْرِ وَالْخَذْلِ, ألا فَلا§ رَقَأتَ الْدَّمْعَةُ وَلا§ هَدَأتِ الزّفْرَةُ. اِنَّما§ مَثَلُكُمْ كَمَثَلِ الّتي نَقَضَتْ غَزْلَها§ مِنْ بَعْدِ قُوّةٍ اَنْكاثاً تَتَّخِذُونَ اَيْما§نَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ. هَلْ فيكُمْ اِلاّ الصَّلَفَ وَالْعُجْبَ وَالشَّنَفَ وَالكَذِبَ وَمَلَقَ الاما§ءِ وَغَمْزَ الأعْدا§ءِ, اَوْ كَمَرْعيً عَلي§ دِمْنَةِ اَوْ كَفِضَّةٍ عَلي§ مَلْحُودَةٍ, ألابِئْسَ ما§ قَدَّمَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ أَنْ سَخِطَ اللّهُ عَلَيْكُمْ وَفي الْعَذابِ أنْتُمْ خالِدُونَ.
اَتَبْكُونَ؟ أَجَلْ وَاللّهِ فَابْـكُوا فَاِنَّكُمْ أَحْرِياءَ بِالبكا§ء, فَابْكُوا كثيراً وَاضْحِكُوا قَليلاً, فَقَدْ اَبليتُمْ بعا§رها§ وَمُنيتُمْ بِشَنارِها, وَلَنْ تَرْحَضُوها§ اَبَداً وَاَنّى تَرْحَضُونَ؟ قَتْلَ سَليلِ خا§تَم النّبُوَةِ وَمَعْدِنِ الْرِّسا§لَةِ وَسَيد شَبا§بِ اَهْلِ الْجَنَّةِ, وَمَلا§ذِ حَرْبِكُمْ مَعا§ذِ حِزْبِكُمْ وَمَقَرّ سِلْمِكُمْ, وَ آسي§ كَلْمَكُمْ وَمَفْزَعَ نا§زَلْتُـكُمْ, وَالْمَرْجِعَ اِليْهِ عِنْدَ مُقاتِلَتِكُمْ, وَمَدْرَءِ حُجَجِكُمْ وَمَنارِ مَحَجَّتِكُمْ, بَلْ ساءَ ما§ قَدَّمْتُمْ لاَنْفُسِكُمْ وَساءَ ما§تَزِروُنَ لَيْومِ بَعْثِكُمْ.
فَتَعْساً تَعِساً وَنكْساً نَكِساً لَقَدْ خا§بَ الْسَّعْى وَتَبَّتِ الاَيْدِيُ وَخَسِرَتِ الصَّفْقَةُ وَبُؤتُمْ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ, وَضُرِبَتْ عَلَيْكُمْ الْذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ.
اَتَدْرونَ وَيْلَكُمْ أَيَّ كَبَدٍ لِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّه عَلَيْـهِ وَآلِـهِ قَريْتُـمْ؟ وَاَيَّ عَهْـدٍ لَهُ نَكَثْتُمْ؟ وَأَيّ كَريمَةٍ لَهُ اَبْرزْتُمْ؟ وَاَيّ حُرْمَةٍ لَهُ هَتَكْتُمْ؟ وَاَيَّ دَم لَهُ سَفْكَتُمْ؟ لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً اِدّاً تَكادُ السّما§واتُ يَتَفَطّرْنَ مِنْهُ وَتَنْشَقُّ الأَرْضُ وَتَخَرُّ الْجِبا§لُ هَدّاً. لَقَدْ جِئْتُمْ بِها§ صَلْعا§ءَ عَنْقا§ءَ سَوْئاءَ فَقْما§ءَ شَوْها§ء خَرْقاءَ كَطِلاعِ الأَرْضِ وَمَلاءُ السَّما§ء.
أفَعَجِبْتُمْ أنْ تَمْطُرَ الْسَّما§ءُ دَماً وَلَعذابُ الا§خِرَة أَخْزي§ وَهُمْ لا§يُنْصَروُنَ, فلا§ يَسْتَخِفَنَّكُمْ المُهَلُ فَاِنَّهُ ـ عَزَّوَجَلَّ ـ لايَحْفَزهُ الْبِدارُ وَلايُخْشي§ عَلَيْهِ فَوْتُ الثّارِ, كَلاّ اِنَّ رَبَّكَ لَنا§ وَلَهُمْ لَبِالْمِرْصاد; سپاس و ستايش خاص خداست و درود بر پدرم محمد و بر خاندان پاك و برگزيده اش باد. و بعد: اى مردم كوفه! اى مردمان دغل پيشه و فريب كار و بى حميت و حيله گر! آيا مى گرييد؟ اشكتان خشك نشود و ناله هايتان پايان نپذيرد! به راستى كه حكايت شما حكايت آن زنى است كه رشته خود را پس از اين كه محكم بافته بود (پنبه مى كرد و) باز مى نمود. شما سوگندهاتان را دستاويز فساد قرار داده ايد!
شما چه داريد جز لاف زدن و فريب دادن و دشمنى و دروغ! و همچون كنيزان چاپلوس و دشمنان سخن چين! يا همانند سبزه و گياهى كه بر فراز سرگين رويد و يا نقره اى كه روى قبر را بدان اندود كرده باشند (ظاهرى زيبا و فريبنده و باطنى بدبو و گنديده)(1)!
به راستى كه بد توشه اى براى خود پيش فرستاديد كه خشم خدا بر شماست و در عذاب جاويدان هستيد! آيا مى گرييد؟ آرى بگرييد كه به خدا سوگند شايسته گريستن هستيد, بسيار هم بگرييد و اندك بخنديد كه ننگ آن گريبانگير شما شد و وبال آن شما را در بر گرفت و هرگز لكه اين ننگ را از دامان خود نتوانيد شست! چگونه ننگ كشتن فرزند خاتم پيمبران و معدن رسالت و آقاى جوانان بهشت را پاك خواهيد كرد! آن كه در جنگ سنگر شما بود و پناه حزب و دسته شما! و در هنگام صلح سبب آرامش دلتان و مرهم زخمتان و در جنگها مرجع شما و بيانگر دليلهاى روشن و چراغ هدايت شما بود!
به راستى كه چه قدر بد است آنچه را براى خود از پيش فرستاديد و چه بد است بارگناهى را كه براى روز جزا بر دوش خود نهاديد!
نابودى و سرنگونى بر شما! كوششتان به نوميدى انجاميد, و دستهاتان بريده شد, و سوداگرى شما زيان كرد! و به خشم خدا باز گشتيد, و خوارى و بيچارگى را براى خود مسلم و قطعى كرديد!
واى بر شما! (هيچ مى دانيد) چه جگرى از رسول خدا پاره كرديد؟ و چه پيمان محكمى را شكستيد؟ و چه پردگيانى را از او از پرده بيرون افكنديد؟ و چه حرمتى را از او هتك كرديد؟ و چه خونى ازاو ريختيد؟ كار بسيار بزرگ و شگفتى انجام داديد كه نزديك است آسمانها از هول اين كار از هم بشكافد و زمين متلاشى گردد و كوهها از هم بپاشند!
مصيبتى بس دشوار وبزرگ و بد و كج و پيچيده و شوم كه راه چاره در آن بسته و در عظمت به پرى آسمان و زمين است(1). آيا تعجّب مى كنيد اگر آسمان خون ببارد! و به راستى كه عذاب آخرت خوار كننده تر خواهد بود و يارى نخواهيد شد.
و اين مهلت و تأخير در كيفر الهى شما را خيره نكند, كه خداى ـ عزوجل ـ در انتقام عجله نمى كند و ترسى از فوت و از دست رفتن انتقام خون ندارد! و حتماً پروردگار در كمينگاه شماست!)
سپس اشعار زير را خواند:
ما§ذا§ تَقُولُونَ اِذْ قا§لَ النَّبِيُّ لَكُمْ:
ما§ذا§ صَنَعْتُمْ وَاَنْتُمْ آخِرُ الاُمَمِ(1)
بِأَهْـلِ بَيْتِـي وَاَوْلادِي وَتَكْرِمَتِـي
مِنْهُمْ اُسا§ري§ وَمِنْهُمْ ضُرِّجوا بِدَمٍ(1)
ماكانَ ذا§كَ جَزا§ئِى اِذْ نَصَحْتُ لَكُمْ
اِنْ تَخْلُفوني بِسُوءٍ فِي ذَوِى رَحِمٍ(1)
اِنِّي لاَخْشي§ عَلَيْكُمْ أَنْ يَحِلَّ بِكُمْ
مِثْلُ الْعَذابِ الَّذي اَوْدَي§ عَلي§ اِرَمِ(1)
راوى گويد: زينب ديگر چيزى نگفت و روى خود را از آنها گردانيد.
اما مردم با شنيدن اين سخنان ملامت انگيز حيرت زده و مبهوت مى گريستند و دستهاى خود را از حسرت و اندوه به دندان مى گزيدند و متوجه پيرمردى كه در كنار من ايستاده بود شدم و اورا ديدم كه مى گريست و ريشش از اشك تر شده بود و دستش را به سوى آسمان بلند كرده و مى گفت: پدر و مادرم فداى اينها, كه سالخوردگانشان بهترين سالخوردگان و زنانشان بهترين زنان و جوانانشان بهترين جوانان است! نسل اينها نسلى بزرگوار و داراى فضيلتى عظيم و بزرگ هستند.
آن گاه اين شعر را نيز خواند:
كُهُولُكُمْ خَيْرُ الْكُهُولِ وَنَسْلُكُـمْ
اِذا§ عُدَّ نَسْـلٌ لا§يَبُورُ وَلا§يُخْـزي§(1)
در اين وقت حضرت على بن الحسين $ متوجه زينب % شده و فرمود:
(يا§ عَمَّةُ! اُسْكُتِي فَفِي الْبا§قِي مِنَ الْما§ضِي اِعْتِبا§رٌ, وَاَنْتِ ـ بِحَمْدِ اللّهِ ـ عا§لِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٌ وَفَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَةٌ…; عمه جان! آرام و خاموش باش كه باقى ماندگان بايد از گذشتگان پند گيرند و تو ـ الحمد للّه ـ ناخوانده دانا و نياموخته خردمند هستي…).
* * *
در اين جا حديثى از (مسلم جصاص) (گچ كار) نقل شده كه اساتيد فن حديث در صحت و اعتبار آن ترديد كرده اند و خلاصه اش اين است كه گويد: پسر زياد مرا براى مرمت و گچكارى دارالاماره اجير كرده بود و من مشغول كار بودم كه ناگهان هياهويى به گوشم خورد, از شاگرد خود پرسيدم: چه خبر است؟ گفت: مردى خارجى بر يزيد خروج كرده و او را كشته اند و اكنون سر او را وارد شهر مى كنند و چون نام خارجى را پرسيدم گفت: حسين بن على است….
دنباله اين نقل مفصل است كه هر كه خواهد مى تواند در كتاب منتهى الامال و ترجمه نفس المهموم بخواند و آن قسمت كه مربوط به بانوى ما حضرت زينب است ـ آن است كه مى گويد: چون زينب چشمش به سر برادر افتاد پيشانى خود را به چوب جلو محمل زد كه خون از زير مقنعه او جارى شد و با سوز و گداز به سوى آن سر اشاره كرده و اين اشعار را خواند:
يا§هِلالاً لَمَّا اسْتَتَمَّ كَما§لاً غا§لَهُ خَسْفُهُ فَأَبْدي§ غُرُوبا§(1)
ما§تَوَهَّمْتُ يا§شَقِيقَ فُؤَادِي! كا§نَ هِذا§ مُقَدَّراً مَكْتُوبا(1)
يا§ اُخَيَّ! فا§طِمُ الْصَغِيرَةُ كَلِّمْها§ فَقَدْ كا§دَ قَلْبُها§ اَنْ يَذُوبا§(1)
يا§ اُخَيَّ! قَلْبُكَ الشَّفِيقُ عَلَيْنا§ ما§ لَهُ قَدْ قَسي§ وَصا§رَ صَلِيباً؟!(1)
يا§اُخَيَّ! لَوْ تَري§ عليّاً لَدَى الأَسْرِ مَعَ الْيُتْمِ لا§يَطِيقُ وُثُوبا§!(1)
كُلَّما§ اَوْجَعُوهُ بِالضَّرْبِ نا§دا§ كَ بِذُلٍّ يَفِيضُ دَمْعاً سَكُوبا§(1)
يا§ اُخَيَّ! ضُمَّهُ اِلَيْكَ وَقَرِّبْهُ وَسَكِّنْ فُؤادَهُ الْمَرْعُوبا§(1)
ما§ اَذَلَّ الْيَتِيمُ حِينَ يُنادِي بِأَبِيهِ وَلا يَرا§هُ مُجِيبا§!(1)
و چنانكه گفته شد برخى از اهل حديث در صحت اين روايت ترديد كرده اند و بعيد دانسته اند زينب % با آن دل محكم و صبر و سكونى كه داشته چنين كارى كرده باشد و چنين سخنانى گفته باشد, گذشته از آن كه حديث مزبور از كتابهاى معتبر نيز نقل نشده است.
استاد مرحوم شعرانى ـ رضوان اللّه عليه ـ در اين باره مى گويد: (ما همان را گوييم كه در قصه طفلان مسلم و عروسى قاسم گفتيم و همه كتب قديمه به ما نرسيده است و قرينه اى بر كذب اينها نداريم. بلى اگر شرط نقل حديث, وجود يقين بود و از كتب معتبره يقين حاصل مى شد بايستى به همان اكتفا كنيم, اما هر دو مقدمه ممنوع است; نه يقين شرط است و نه از كتب معتبره قديمه يقين حاصل مى شود, بلى ظنى كه از آنها حاصل مى شود قويتر از ظن ديگر است.)
به نظر نگارنده, مرحوم استاد پاسخ اشكال دوم اين حديث را داده, ولى از قسمت اول اشكال بحثى به ميان نياورده است. برخى هم براى تصحيح اين قسمت, عمل آن بانوى معظمه را معلول عظمت و بزرگى مصيبت دانسته و آن را نظير رفتار موسى بن عمران $ با برادرش هارون و گرفتن سر و ريش او از روى غضب, پس از مراجعت از كوه طور و يا چاك زدن گريبانش در هنگام فوت هارون يا چاك زدن حضرت عسكرى $ گريبان خود را در مرگ برادرش سيد محمد… وامثال آنها دانسته و هيچ بعيد نشمرده اند ـ واللّه العالم.
در مجلس پسر زياد
كسى كه با كتابهاى تاريخ و مقاتل سروكار داشته باشد مى داند كه پسر زياد, حداكثر رذالت و بى شرمى را در مورد خاندان پيغمبر انجام داد و بدون ترديد اگر سروكار اين خاندان مظلوم و پاك, با هر كافر و بى دين و بيگانه اى افتاده بود به اين اندازه به آنها ستم روا نمى شد.
از وضع مجلسى كه به عنوان جشن پيروزى ترتيب داد و ستمها و اعمال ننگينى كه در آن مجلس و در مقابل ديدگان حضار و زنان و كودكان و خواهران امام $ انجام داد چيزها نوشته اند و در برابر, همگى شهامت و شجاعت و قوت قلب دختر اميرالمؤمنين $ را در برابر آن سفاك تاريخ, ستوده و داستانها نقل كرده اند.
كيفيت ورود زينب % و وضع لباس و جامه او را در آن مجلس به گونه اى رقت بار و غم انگيز نوشته اند. شيخ مفيد(ره) در ارشاد مى نويسد:
(دَخَلَتْ زَيْنَبُ عَلى ابْنِ زِيا§دٍ وَعَلَيْها§ اَرْذَلُ ثِيابِها§ وَهِيَ مُنَكَّرَةٌ; هنگامى كه زينب به مجلس پسر زياد درآمد پست ترين جامه را پوشيده بود و به طور ناشناس وارد شد.)
در منتخب طريحى است:
(وَ كا§نَتْ تَتَخَفَّي§ بَيْنَ النِّساءِ وَهِيَ تَسْتُرُ وَجْهَها بِكُمَّهِا; لاَنَّ قِنا§عَها§ أُخِذَ مِنْها; خود را در ميان زنان مخفى مى كرد و صورت خود را با آستين مى پوشانيد چون مقنعه اش را از او گرفته و ربوده بودند.)
در تاريخ طبرى و ابن اثير است كه در گوشه اى نشست و زنان و دختران دور او را گرفته و نشستند.
به هر صورت پسر زياد متوجه شد و پرسيد:
ـ اين زن ناشناس كيست؟
كسى پاسخ او را نداد. براى بار دوم و سوم سؤال كرد و در اين وقت يكى از كنيزان پاسخ داد:
(هِذِهِ زَيْنَبُ بِنْتُ فا§طِمَةَ بِنْتُ رَسُولِ اللّهِ ـ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ; اين زن, زينب دختر فاطمه دختر رسول خدا # است.)
پسر زياد ـ كه سرمست جنايات و پيروزى خود بود ـ همين كه آن بانوى بزرگوار را شناخت درصدد برآمد تا پيروزى خود را به رخ دختر بزرگوار على $ بكشد و در ضمن, استفاده اى تبليغاتى هم از اين مجلس و مكالمه با زينب به نفع حكومت خون خوار و رسواى يزيد بنمايد, ولى فكر نمى كرد طرف مكالمه و سخنش شير زن تاريخ و بانوى بزرگى است كه در برابر او با منطق محكم و نيرومند خود سبب رسوايى يزيد و همه ستمگران و فاسقان روزگار خواهد شد و با پاسخهاى دندان شكن, ياوه هاى او را درهم خواهد كوبيد.
پسر زياد با كمال بى شرمى دهان باز كرده گفت:
(اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذي فَضَحَكُمْ وَقَتَلَكُمْ وَاَكْذَبَ اُحْدُوثَتَكُمْ; سپاس خداى را كه شما را رسوا كرده و كشت و افسانه شما را دروغ نمود.)
بيچاره خيال مى كرد هركس در راه مبارزه با باطل كشته شد و به شهادت رسيد رسوا و دروغش نمودار گشته است؟ و شايد اين قدر مى فهميده ولى براى انحراف افكار و وارونه جلوه دادن حقايق اين گونه سخن گفته, زيرا آن را به خدا نسبت داده است. اما زينب % براى خنثى كردن تمام نقشه هاى عوام فريبانه و آشكار كردن حقيقت بلافاصله در جواب او فرمود:
(اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذِى اَكْرَمَنا§ بِنَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ وَطَهَّرَنا§ مِنَ الرِّجْسِ تَطْهِيراً اِنَّما§ يُفْتَضَحُ الْفاسِقُ وَيَكْذِبُ الْفا§جِرُ وَهُوَ غَيْرُنا§ وَالْحَمْدُ لِلّهِ; ستايش خداى را سزاست كه ما را با پيغمبرش گرامى داشته و از پليدى, به خوبى پاكمان گردانيد. آن كسى كه رسوا شود بى شك و ترديد فاسق است و آن كس كه دروغ مى گويد فاجر و تبهكار است, و چنين كسى مانيستيم و ديگران هستند و ستايش مخصوص خداست.)
پسر زياد ـ كه انتظار نداشت و يا باور نمى كرد ـ با چنين زن دانشمند و با شهامتى رو به رو شود جهت سخن را تغيير داده گفت:
(كَيْفَ رَأَيْتِ صُنْعَ اللّهِ بأَخِيكِ وَاَهْلِ بَيْتِكِ؟ رفتار خدا را با برادر و خاندانت چگونه ديدى؟)
بانوى قهرمان با بيانى كه حكايت از كمال ايمان و تسليم او در پيشگاه با عظمت حق تعالى مى كرد با لحنى افتخارآميز و تكان دهنده و كوبنده در جواب فرمود:
(ما§ رَأَيْتُ اِلاّ جَمِيلاً. هِؤلا§ء قَوْمٌ كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمُ الْقَتْلَ فَبَرَزُوا اِلي§ مَضاجِعِهِمْ: وَسَيَجْمَعُ اللّهُ بَيْنَكَ وَبَيْنَهُمْ فَتُحاجَّ وَتُخاصَمْ فَانْظُرْ لِمَنْ يَكُونُ الْفَلَجُ يَوْمَئِذٍ, هَبَلَتْكَ اُمُّكَ يَابْنَ مَرْجا§نَةَ! من جز نيكى نديدم. اينان مردمانى بودند كه خداوند كشته شدن (و شهادت در راه حق) را براى آنها مقدر فرموده بود و آنان نيز (با كمال افتخار) به آرامگاه خود شتافتند; ولى بدان كه به زودى خداى (با عظمت) ميان تو و ايشان جمع خواهد كرد و تو را مورد بازخواست و احتجاج قرار خواهد داد. پس نگران باش كه در آن روز, پيروزمند چه كسى خواهد بود (تو يا آنها)؟ اى پسر مرجانه,مادر به عزايت بنشيند!)
دختر شيردل على $ با اين چند جمله كوتاه هم از حريم خداى تعالى دفاع كرد و هم از نهضت مقدس برادر و خاندان بزرگوارش, و ضمناً او را از كيفر سختى كه در انتظارش بود بيم داد و در پايان نيز صولت قدرت او را با كمال شجاعت در هم شكست و راه را براى اعتراض ديگران نيز گشود و روى هم رفته درسى هم به مادران و خواهران ديگرى كه در طول تاريخ اسلام عزيزان و برادران خود را در راه اعتلا و سربلندى اسلام از دست مى دهند داد كه چگونه با ستمگران مغرور و خودسرى كه با كشتن مردان بزرگوار اسلام خود را پيروز به حساب مى آورند روبه رو شوند و منطقشان را در هم بكوبند.
بارى همين چند جمله كوتاه به اندازه اى كوبنده و دندان شكن بود كه اهل تاريخ مى نويسند: پسر زياد را چنان خشمگين ساخت كه در صدد قتل زينب برآمد و عمروبن حريث يكى از سركردگان لشكرش كه در آن جا حاضر بود و در چهره پسر زياد اين فكر را مشاهده كرد, براى آرام ساختن و جلوگيرى او از چنين كارى گفت:
اى امير! او زنى بيش نيست و زنان را به گفتارشان مؤاخذه نكنند.
و بدين ترتيب بهانه اى براى صرف نظر كردن پسر زياد از اين فكر به او ياد داد, اما باز هم براى خالى كردن عقده حقارت خود و خاموش كردن زبان گوياى دختر اميرالمؤمنين $ ساكت نشد و اين بار ديگر از خدا و دين سخن به ميان نياورده و حربه عوام فريبى و قلب حقايق را كنار گذارده انگيزه واقعى خود را در اين جنايت هولناكى كه انجام داده بود به زبان آورده گفت:
(دلم از كشته شدن برادر گردنكش و نافرمانان خاندانت شفا يافت (و خنك شد).)
زينب هم فرمود:
(لَقَدْ قَتَلْـتَ كَهْلِـي وَقَطَعْتَ فَرْعِـي وَاجْتَثَثْتَ اَصْلِي فَاِنْ يَشْفِكَ هِذا§ فَقَدْ اشْتَفَيْتَ; تو كه سرور مرا كشتى و خاندان مرا برانداختى و ريشه مرا بر كندى, اگر شفاى دل تو در اين است كه شفا يافتى.)
پسر زياد براى پوشاندن رسوايى خود با يك جمله به اين گفتگوى پرمخاطره اى كه براى او بسيارگران تمام شده بود, خاتمه داده گفت:
(اين زن, سجع وقافيه نيكو مى آورد و سخن به سجع وقافيه مى گويد, پدرش هم سجع گوى و شاعر بود!)
زينب نيز در پاسخش فرمود:
(يَابْنَ زِيا§دٍ! ما§ لِلْمَرْأَةِ وَالسِّجا§عَةِ! اِنَّ لِي عَنِ السِّجا§عَةِ لَشُغْلاً وَلِكِنْ صَدْرِى نَفَثَ بِما§ قُلْتُ; اى پسر زياد! زن را با سجع گويى چه كار! من از سجع گويى روى گردانم; ولى سوز سينه ام بود كه بر زبان آمد!)
* * *
در اين جا پسر زياد ديگر مصلحت نديد با زينب سخن بگويد و بيش از اين خود را در انظار حاضران رسوا و شرمنده سازد از اين رو متوجه حضرت على بن الحسين $ ـ كه به صورت اسير او را به مجلس آورده بودند ـ گرديده و با او به گفتگو پرداخت و با همان شيوه نخست, دوباره نام خدا را بر زبان جارى ساخت و چون نام آن حضرت را پرسيد و بدو گفتند:
نامش على بن الحسين است.
ـ مگر على بن الحسين را خدا در كربلا نكشت؟
امام $ در جوابش فرمود:
(قَدْ كانَ لِى اَخٌ يُسَمّي§ عَلِياً قَتَلَهُ النَّاسُ! من برادر ديگرى داشتم كه نامش على بود و مردم او را كشتند!)
پسر زياد كه دوباره با منطق كوبنده ديگرى روبه رو شد و اين جا نيز تيرش به سنگ خورد با تندى و خشم گفت:
نه, خدا او را كشت!
و امام $ در پاسخش اين آيه را قرائت فرمود. و از زبان قرآن پاسخش را داد كه راه سخن را بر او ببندد:
(اَللّهُ يَتَوفي§ الأَنْفُسَ حِينَ مَوتها§! خدا جانها را در وقت فرا رسيدن مرگشان مى گيرد!)
ييعنى هنگام مرگ برادر من نرسيده بود كه خدا جانش را بگيرد, بلكه اين لشكريان تو بودند كه او را به قتل رساندند.
پسر زياد كه با شنيدن اين آيه قرآنى و پاسخ دندان شكن آن حضرت, ديگر مجال سخن از دستش گرفته شده و راهى براى عوام فريبى او نمانده بود دست و پاى خود را گم كرد و سخت خشمگين شد و به آن حضرت پرخاش كرده و گفت:
تو اين جرأت را دارى كه پاسخ مرا بدهى و هنوز اين دل را دارى كه گفتار مرا رد كنى؟!
به دنبال آن دستور قتل امام $ را صادر كرد گفت:
او را ببريد و گردنش را بزنيد!
جلوگيرى زينب % از قتل امام $
زينب % كه چنان ديد از جا برخاست و دستهاى خود را حلقه وار به گردن امام سجاد $ انداخت و گفت:
(يَاابْنَ زِيادٍ! حَسْبُكَ مِنْ دِمائِنا§… وَاللّهِ لا أفا§رِقْهُ فَاِنْ قَتَلْتَهُ فَاَقْتُلْنِي مَعَهُ; اى پسر زياد! اين اندازه خون كه از ما ريخته اى تو را بس است… به خدا سوگند من از او جدا نخواهم شد تا اگر او را بكشى مرا هم با او به قتل رسانى!)
پسر زياد لختى به آن منظره رقت بار نگاه كرد و گفت:
پيوند خويشى عجيب است به خدا سوگند اين زن را چنان ديدم كه به راستى حاضر است (براى حفظ جان برادر زاده اش) با او كشته شود!
آن گاه دستور داد زين العابدين $ را رها كنند و از قتل آن حضرت صرف نظر كرد.
بدين ترتيب, زينب % براى چندمين بار جان امام $ را حفظ كرد و خود را سپر او قرار داد.
در نقل ديگرى است كه امام $ به حضرت زينب فرمود:
(اُسْكتي يا§ عَمَّتِي! حَتّي§ اُكَلِّمَهُ; عمه جان! خاموش باش تا من جوابش را بگويم.)
آن گاه پسر زياد را مخاطب ساخته فرمود:
(اَبِالْقَتْلِ تُهَدِّدُني؟ اَما§ عَلِمْتَ اَنَّ الْقَتْلَ لَنا§ عا§دَةٌ وَكَرامَتُنا§ مِنَ اللّهِ الشَّهادَة؟! آيا مرا به قتل تهديد مى كنى؟ مگر نمى دانى كه عادت و روش ما كشته شدن (در راه حق و فضيلت) و شهادت افتخارماست؟!)
در شــــام
درست روشن نيست خاندان پيغمبر و كاروان اسيران اهل بيت چند روز در كوفه ماندند; امّا آنچه مسلم است همان خطبه و سخنرانى زينب و گفتگوى او با پسر زياد و برخورد مختصرى كه بازماندگان امام $ با مردم كوفه داشتند وضع شهر را به نفع آنان تغيير داد و مردم را با جنايات دستگاه جبار بنى اميه آشنا كرد و آثار آن همه تبليغات وسيعى را كه معاويه و پس از او, پسرش يزيد, انجام داده بودند به كلى از بين برد و خلاصه شهر كوفه در هنگام رفتن اهل بيت به شام, غير از كوفه اى بود كه آنان را بدان جا وارد كردند واساساً به گفته يكى از نويسندگان فقيد, مرحوم آيتى اين خود بزرگترين اشتباهى بود كه كشندگان امام $ انجام دادند كه بازماندگان امام $ را به صورت اسير به كوفه و شام بردند و موجبات آن همه رسوايى و ننگ را براى خود فراهم ساخته و به وسيله همان افراد داغديده و اسير, حقايق پشت پرده را برخلاف خواسته و ميل خود آشكار ساختند.
در اين جا قسمتى از نوشته تحليلى ايشان را ـ كه به نظر نگارنده جالب بود ـ ذيلاً براى شما نقل مى كنيم:
من معتقدم اگر ابن سعد و ابن زياد هر چند براى مصلحت خود پس از شهادت امام $ و يارانش به اهل بيت پيغمبر اظهار ادب و احترام مى كردند و آنان را در همان مصيبتى كه خود به وجود آورده بودند تسليت مى گفتند و از دفن شهدا مانع نمى شدند, بلكه آنها را پيش از كشته هاى خود دفن مى كردند و اهل بيت را از همان كربلا با احترام وتجليل و تكريم به مدينه مى فرستادند, هرزگيهاى دشمنان از طرفى و تبليغات عميق و تكان دهنده اهل بيت از طرفى ديگر پيش نمى آمد و البته شهادت امام $ و فاجعه كربلا به اين صورت در دنيا منعكس نمى شد و دشمنان امام هم تا اين پايه بى آبرو و رسوا نمى گشتند.
اين هم كار خدا بود كه دشمن, خود با زور و جبر, مبلغان توانايى را به عنوان اسيرى ببرد و در شهرها بگرداند و به آنها فرصت دهد براى مردمى كه بيشتر تماشاگر اين حادثه اند سخن بگويند و خود را به آنان معرفى كنند و همه جا رسول خدا را به عنوان پدر يا جد خود نام ببرند.
نخستين فرصتى كه به دست اهل بيت آمد و توانستند داد سخن بدهند روز دوازدهم محرم بود كه آنها را وارد شهر كردند. ديدن شهر كوفه براى اهل بيت بسيار غم انگيز بود, چه بيشتر مدت خلافت اميرالمؤمنين در سال 41 همراه برادرشان امام حسن $ از كوفه به مدينه رفته بودند. اكنون پس از بيست سال به صورت اسيرى وارد شهرى مى شدند كه در حدود چهار سال در آنجا سلطنت كرده بودند و مردم عراق ـ كه در جنگهاى جمل و صفين و نهروان اصحاب و ياران على $ بوده اند ـ اكنون فرزند وى را كشته اند و فرزندان ديگر او را اسير كرده اند, امّا سخنوران اهل بيت كه گويى از مدينه و حجاز به كوفه و عراق آمده اند تا سخن بگويند و براى همين است كه مردم در كوچه و بازار فراهم گشته اند كار خود را از همان روز دوازدهم آغاز كردند و هر كدام به نسبت سخن گفتند و آن گاه كه مجال سخن گفتن در بازار و دم دروازه را از دست دادند, ديگر جمعيتى جز در مجلس ابن زياد در اختيارشان نبود. همان جا اگر چه به عنوان جواب دادن به سؤالهاى ابن زياد حرف خود را مى زدند و كار خود را مى كردند و آن گاه كه به زندان كوفه بر مى گشتند, خطبه ها و سخنان اين گويندگان شجاع و بى نظير در سينه
هاى مردم جا گرفت, دلها را تكان داد, تشخيص مردم را عوض كرد, اشكها را جارى ساخت و مردم را به اشتباه بزرگشان توجه داد, احساسات مردم را بر انگيخت, مردم را به ارزش اين قيام متوجه ساخت, مجال تحريف اين حادثه را از دست دشمن گرفت, فاجعه كربلا را به همان صورتى كه بوده است در تاريخ ثبت كرد, تشنگى هاى اهل بيت را ثبت كرد, هرزگيهاى دشمن را ثبت كرد….
* * *
اكنون به ترجمه قسمتى از گفتار يكى از نويسندگان سنّى مصرى نيز در اين باره توجه فرماييد: استاد توفيق ابوعلم, رئيس هيأت مديره مسجد نفيسه خاتون و معاون اوّل وزارت دادگسترى مصر, در كتاب فاطمه زهرا درباره دخترش زينب مى نويسد:
هر كس تاريخ زندگانى و مبارزات عقيله بنى هاشم (زينب) را به دقت بررسى نمايد با ما هم عقيده خواهد شد كه نهضتى كه حسين $ عليه كفر و ارتداد بر پا نمود اگر زينب نمى بود و وظايف سنگين خود را پس از شهادت برادر انجام نمى داد و زمام امر را بر مراحل اسارت خانواده پيغمبر در دست نمى گرفت اين چنين سامان نمى يافت و آن رستاخيز خونين به چنين نتيجه مطلوب نمى رسيد.
آرى, خلود و جاودانگى نهضت حسينى تنها در گرو همت عالى اين بانوى بزرگ است كه در واقع حلقه اتصال و پيوند آن فاجعه بلا با قرون و نسلهاى آينده گرديده است.
ييزيد امر را بر مردم مشتبه ساخته و وارونه جلوه داده بود و چنين وانمود مى كرد لشكرى را كه به كارزار كربلا اعزام داشته براى قلع و قمع گروهى از خوارج عراق است و آن سرها كه به حضورش آورده اند سرِ گردنكشان و شكنندگان عصاى (وحدت) مسلمين است, اما درهمين اوضاع و احوال بود كه زينب دهان خونين به سخن گشود و مردم كوفه و شام را از حقيقت حال آگاه ساخت و به آنان اعلام نمود كه اينك خود و اين زنانى كه از كربلا تا شام در اسارت آورده اند جز دختران و خاندان رسول خدا نيستند. با اين كار, ننگ رسوايى اين جرم فجيع را بر دامان پليد يزيد و يارانش جاودانه كرد.
زينب ضمن سخنان بليغى كه در كوفه و شام در مجلس يزيد ايراد نمود, پرده از روى كار به يك سو زد و افكار خفته و بى خبر را بيدارى و هوشيارى داد و حقيقت امر را كه يزيد و يارانش بيهوده مى كوشيدند تا از ديده و انديشه مسلمانان پنهان نموده و بر آن جنايت هولناك پرده اشتباه افكنند برملا و آشكارا ساخت.
آرى, زينب تنها كسى بود كه مسؤوليت نگهدارى عيال واولاد حسين و ياران او را به عهده گرفت, تا آن گاه كه ايشان را از اين سفر پرمخاطره به مدينه باز گردانيد.
مسير اهل بيـت &
بارى, خاندان بزرگوار پيغمبر را به سوى شام حركت دادند و مسيرى را كه براى بردن آنها از كوفه تا شام انتخاب كرده بودند, دوازده شهر و يا قصبه و قريه بود كه برخى نام آنها را به اين شرح نوشته اند:
تِكْريت, لينا, جُهَيْنه, مَوْصِل, سينور, حَما§ة, مَعَرّة النُعْمان, كَفَر طاب, حِمْص, بَعْلَبَـك, دَيْر را§هب, حَرّان.
برخى جاهاى ديگر را بدان اضافه كرده و نام برده اند, مانند: قادِسِيّه, حرار, عروه, ارض صلينا, وادى نخله, ارمينا, كحيل, تل عفة, جبل سنجاو, عين الورد, دعوات, قِنَّسرين, حَلَب, كه جمعاً بيست و پنج منزل وجايگاه مى شود. برخى هم تا چهل جا را نام برده اند كه در بيشتر اين شهرها يا قصبات وقتى مأموران پسر زياد و همراهان وارد مى شدند و مردم از ماجرا و وضع اسيرانى كه همراهشان بودند مطلع گشته و آنها را مى شناختند, با عكس العمل شديد و تنفّر و انزجار اهالى و ساكنان روبه رو شده و بريزيد و كشندگان امام $ نفرين و لعنت مى فرستادند و در برخى از جاها برخوردهايى هم ميان آنها با مأمورين رخ مى داد و در چند جا نيز آنها را به شهر و قصبه ها راه ندادند, كه ـ ان شاء اللّه ـ در جاى خود شرح آن ذكر خواهد شد. از بانوى بزرگوار ما حضرت زينب % در كتابهاى معتبر تاريخى سخنى و يا خطبه اى در طول اين راه نقل نشده جز چند شعرى كه در پاره اى از نقلهاى غير معتبر آمده است كه آن مكرمه در قادسيه به صورت مرثيه خوانده است, مانند:
ما§تَتْ رِجا§لِي وَأَفْنى الدَّهْرُ سا§داتى
وَزادَنى حَسراتٍ بَعْدَ لَوعا§تى
يَسِيرُونَنِا عَلي§ الأَقْتابَ عا§رِيَة
كَأَنَّنا§ بَيْنَهُمْ بَعْضُ الْغَنِيما§تِ
عَزَّ عَلَيْكَ رَسُولَ اللّهِ ما§ صَنَعُوا
بِأهْلِ بَيْتِكَ يا§ نُوْرَ البَرِيّاتِ!
ورود بـه شـام
ييزيد سرمست و مغرور و دار و دسته حيوان صفت او ـ كه شهادت امام $ و ياران او را پيروزى بزرگى براى خود مى پنداشتند ـ براى ورود خاندان آن حضرت ـ كه به صورت اسيران جنگى بودند ـ جشن و چراغانى مفصلى ترتيب داده بودند و هر گوشه شهر را به نحوى آذين بسته و دسته هاى خواننده و نوازنده را در نقاط مختلف شهر مستقر ساخته و به شادى و پايكوبى واداشته بودند.
در خبرى كه از سهل بن سعد ساعدى نقل شده مى گويد: من آن روز از شام مى گذشتم و مى خواستم به بيت المقدس بروم و چون با آن منظره روبه رو شدم, حيرت كردم و هرچه انديشيدم چه عيدى است كه من اطلاع ندارم و مردم اين گونه شادى مى كنند؟ تا جمعى را مشاهده كردم كه با هم گفتگو مى كردند و چون از آنها پرسيدم: آيا شما عيدى داريد كه من نمى دانم؟!.
گفتند: اى پيرمرد مثل اين كه غريب اين شهر هستى؟
گفتم: من سهل بن سعد هستم كه افتخار درك محضر رسول خدا محمد # را داشته و آن حضرت را ديده ام!
گفتند: به راستى اى سهل, عجيب است كه از آسمان خون نمى بارد و زمين اهل خود را فرو نمى برد! پرسيدم: براى چه؟ مگر چه شده؟
گفتند: اين سر حسين بن على است كه براى يزيد مى آورند….
از كامل بهايى نقل شده كه گفته است: خاندان پيغمبر را سه روز در خارج شهر شام نگه داشتند تا شهر را چراغان و زينت كنند. در اين سه روز به نحوى بى سابقه شام را تزيين كردند و سپس گروه بسيارى, حدود پانصد هزار نفر از زن و مرد براى تماشا به استقبال كاروان اسيران از شهر خارج شدند و اميران و سركردگان نيز دف زنان و رقص كنان و پاى كوبان حركت كردند… و همچنان وضع مردم و جشن و سرور آنها را شرح مى دهد تا آن كه مى نويسد:
و آن روز, روز چهارشنبه شانزدهم ربيع الاول بود و در بيرون شهر نيز جمعيّت به قدرى زياد بود كه همانند روز محشر در ميان يكديگر موج مى زدند و براى يزيدبن معاويه سراپرده وسيع و تختى نصب كرده و اطراف آن را به انواع جواهرات مرصع نموده و كرسيهاى زرين و سيمين در اطراف آن نهاده بودند… و به هر صورت, از اين نقلها معلوم مى شود چه تهيه عجيبى براى اين جشن نامبارك و ميْشُوم ديده و چه مراسمى برپا كرده بودند….
نمى دانم بر خاندان مظلوم و داغديده اهل بيت پيغمبر با ديدن آن مناظر و احوال چه گذشته است!
از بانوى قهرمان ما در اين مراسم و اوضاع و احوال سخنى نقل نشده است, مگر پس از ورود به مجلس يزيد, كه در آن جا آن چنان غرور و نخوت يزيد را در هم مى شكند و او را با چند جمله كوبنده و يك سخنرانى پرمغز و فصيح, چنان رسوا مى كند كه مجال هرگونه عوام فريبى و عذر و بهانه اى را از او در اين جنايت هولناكى كه انجام داده بود مى گيرد و به اشتباه و عذرخواهى اش وامى دارد و چنان حساب شده و دقيق و با قدرت قلب, محاكمه اش مى كند كه محدّثان و مورخان عموماً شجاعت او را در اين محاكمه و گفتگو, ستوده و نقل كرده اند.
از آن جمله ابن حجر عسقلانى است كه در كتاب الاصابة در ترجمه خطبه زينب % مى نويسد:(1)
(… وَحَضَرَتْ عِنْدَ يَزِيدِ بْنَ مُعا§وِيَةَ وَكَلا§مُها§ لِيَزِيدِ بْنِ مُعا§وِيَةَ حِينَ طَلَبَ الشّامِيُّ اُخْتَها§ فا§طِمَةَ, مَشْهُور يَدُلُّ عَلي§ عَقْلٍ وقُوَّةِ جِنان; … و در مجلس يزيد بن معاويه حاضر شد و گفتگوى وى با يزيدبن معاويه در وقتى كه آن مرد شامى, خواهرش فاطمه را مى خواست مشهور است و دليل برخرد و عقل و شجاعت و قوت قلب اوست.)
دربارگـاه يزيـد
در توصيف بارگاه افسانه اى يزيد در تاريخ چيزها نوشته اند كه به نظر اغراق آميز مى آيد, اما با توجه به اين كه معاويه و يزيد در صرف بيت المال مسلمانان براى عياشى و حفظ مقام و موقعيت خود هيچ گونه حد و مرزى قائل نبودند و هيچ حساب و كتابى هم در كار نبود و از اشعار كفرآميز و سخنان و اعمال و رفتارشان هم به خوبى معلوم مى شود كه ايمانى به خدا و روز جزا نداشته اند, چندان بعيد هم نيست كه جاى شرح و توضيح بيشتر در اين جا نيست.
از جمله حوادث دردناك براى دختر اميرالمؤمنين $ در آن بارگاه مَيْشُوم و آن مجلسى كه از هر جهت آراسته و تماشاچيان و سركردگان بنى اميه و افسران و صاحب منصبان و حتى نمايندگان كشورهاى بيگانه در آن حضور داشتند, يكى همان داستانى است كه در گفتار ابن حجر بدان اشاره شده و شيخ مفيد(ره) و ديگران آن را نقل كرده اند. شيخ(ره) در كتاب ارشاد از فاطمه دختر امام حسين $ ماجرا را چنين نقل كرده است:
چون ما را در آن مجلس وارد كردند و پيش روى يزيد نشستيم مردى سرخ رو از مردم شام چشمش به من افتاد و چون بهره اى از زيبايى داشتم روبه يزيد كرد و گفت: اى اميرالمؤمنين, اين دخترك را به من ببخش!
من كه اين سخن را از آن مرد شنيدم به خود لرزيدم وخيال كردم چنين چيزى ممكن است و مى توانند ما را به كنيزى ببرند؟ از اين رو به جامه عمه ام درآويختم و به او چسبيدم, ولى عمه ام مى دانست كه اين كارنشدنى است و رو به آن مرد كرده گفت:
نه به خدا سوگند, دروغ گفتى و خود را پست و زبون كردى كه چنين درخواستى نمودى. به خدا سوگند, نه تو چنين كارى مى توانى انجام بدهى و نه يزيد!
از اين سخن زينب به سختى خشمگين شده گفت:
ـ تو دروغ گفتى من چنين كارى مى توانم بكنم و اگر بخواهم انجام مى دهم!
زينب فرمود: نه به خدا سوگند, هرگز چنين كارى نمى توانى بكنى, مگر آن كه از دين ما بيرون بروى و دين و آيين ديگرى اختيار كنى؟
ييزيد از فرط خشم و جوش آمد و با كمال بى شرمى و وقاحت گفت:
آيا با من اين گونه گستاخانه سخن مى گويى؟ آن كس كه از دين بيرون رفت, پدر و برادرت بودند؟!
زينب در پاسخش فرمود:
ـ اگر تو مسلمانى, هم خودت و هم جد و پدرت, جز به دين و آيين خدا و برادر من هدايت نيافته ايد؟
ييزيد ـ كه سخت خشمناك و درمانده و مفتضح شده بود ـ ديگر نمى فهميد چه مى گويد و زبان به دشنام باز كرده به زينب گفت:
ـ دروغ گفتى اى دشمن خدا!
زينب فرمود:
اكنون كه تو بر ما امير و فرمانروا هستى (قدرت در دست تو است) به ستم بر ما دشنام مى دهى و به سلطنت خود بر ما چيره گشته (و مغرور هستى)؟
ييزيد كه ديگر سرافكنده و شرمنده شده بود خاموش شد و سخنى نگفت, اما مرد شامى دوباره سخن خود را تكرار كرده گفت:
ـ اين دخترك را به من ببخش!
ييزيد كه همه رسوايى و شرمندگى اش را از همان سؤال و درخواست آن مرد مى ديد با تندى و ناراحتى بدو گفت:
ـ دور شو خدا مرگت بدهد!
در كتاب لهوف اين گونه آمده است: مرد شامى پس از اين سؤال, از يزيد پرسيد: مگر اين دخترك كيست؟
پاسخ داد: دختر حسين است.
آن مرد پرسيد: حسين پسر فاطمه و على بن ابى طالب؟
گفت: آرى.
مرد گفت: خدا تو را لعنت كند آيا عترت پيغمبر را مى كشى و خاندان و بچه هاى او را اسير مى كنى؟ به خدا سوگند من خيال كردم اينان اسيران روم هستند.
ييزيد كه با رسوايى تازه اى روبه رو شده بود بدو گفت: به خدا سوگند هم اكنون تو را هم به آنها ملحق خواهم كرد. سپس دستور داد گردنش را زدند.
اشعار كفرآميز يزيد
جانشين و فرزند كثيف معاويه براى اين كه بيشتر قدرت خود را به رخ حاضران بكشد و سياهترين ورقها را به پرونده تاريك و پر از جنايت و ظلم خود بيفزايد, دستور داد سرمقدس امام $ را در تشتى نهاده پيش رويش بگذارند. بر طبق نقل سيّد(ره) در كتاب لهوف, دستور داد چوب خيزرانى برايش آوردند و با آن چوب به دندانهاى پيشين سرمقدس امام $ مى كوبيد و اين اشعار را ـ كه به صراحت كفر او را آشكار مى سازد ـ خواند:
لَيْتَ اَشْياخِى بِبَدْرٍ شَهدوا جَزَعَ الخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الاَسَلْ(1)
لاَهَلَّوُا وَاسْتَهَلُّوا فَرَحاً ثُمَّ قا§لُوا: يا§ يَزِيدُ لاتَشَلْ!(1)
قَدْ قَتَلْنا§ الْقَوْم مِنْ سا§دا§تِهِمْ وَعَدَلْناهُ بِبَدْرٍ فَاعْتَدَلْ(1)
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا§ خَبَرٌ جا§ءَ وَلا§ وَحْيٌ نَزَلْ!(1)
لَسْـتُ مِنْ خِنْدِفَ اِنْ لَمْ اَنْتَقِمْ مِنْ بَنِي اَحْمَدَ ما§كانَ فَعَل!(1)
اين منظره و اين اعمال ننگين به اندازه اى جنون آميز و شرم آور بود كه حاضران مجلس را متأثر وناراحت كرد و صداى اعتراض از گوشه و كنار برخاست.
ابوبرزه اسلمى يكى از حاضران به سخن آمده گفت:
واى بر تو اين يزيد! آيا چوب دستى خود را به دهان حسين فرزند فاطمه مى زنى؟ من گواهى مى دهم كه خودم ديدم پيغمبر خدا ثناياى او و برادرش حسن را مى مكيد و بدانها مى گفت: شما سيد جوانان اهل بهشت هستيد و خداوند بكشد و لعنت كند قاتل شما را و دوزخ را براى آنها آماده كند….
ييزيد خشمناك شد و بلادرنگ دستور داد ابوبرزه را از مجلس كشان كشان بيرون بردند.
باز مى نويسند: زنى از زنان هاشمى در سراى يزيد بود وقتى آن منظره را ديد شيوه كنان فرياد زد:
(يا§ حُسَيْنا§ه! يا§ سَيِّدَ اَهْلِ بَيْتا§هُ! يَابْنَ مُحَمَّدا§هُ! يا رَبِيعَ الأرامِلِ وَاليَتا§مي§! يا§ قَتِيلَ اَوْلادِ الأَدْعِياء!)
شيخ مفيد(ره) مى نويسد: يحيى بن حكم برادر مروان ـ كه پيش يزيد نشسته بود ـ با خواندن دو شعر زير, مراتب انزجار خود را از عمل پسر زياد و تأثر خود را از آن منظره اين گونه اظهار داشت:
لَها§مٌ بِأَدْنَى الْطَّفِ اَدْني§ قَرابَةً
مِنِ ابْنِ زيادِ الْعَبْدِ ذِى الْحَسَبِ الوَغْل(1)
اُمَيّةُ اَمْسي§ نَسْلُها§ عَدَدُ الْحِصي§
وَبِنْتُ رَسُولِ الله لَيْسَ لَها نَسْلِ(1)
ييزيد با ناراحتى دست خود را محكم بر سينه يحيى بن حكم زد و گفت: ساكت شو!
در نقلى آمده است: زينب % وقتى آن سر مطهر را ديد دست به گريبان برد و گريبان چاك زد و با آوازى سوزناك ـ كه دلها را ريش مى كرد ـ گفت:
(يا§ حُسَيْنا§هُ! يا§ حَبِيبَ الله! يَابْنَ مَـكَةَ وَمِني§! يَابْنَ فا§طِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ نِسا§ءِ الْعا§لَمِينَ! يَابْنَ بِنْتِ الْمُصْطَفي§!)
راوى حديث مى گويد: به خدا سوگند هركس را كه در مجلس بود گريانيد و يزيد خاموش نشسته بود.
خطبه زينب % در شام
در اين جا بهترين فرصت به دست زينب آمد تا حقايق را بگويد, ورفتار ننگين يزيد, اين بهانه را به دست دختر على $ داد تا او و دودمان بنى اميه را براى هميشه در تاريخ رسوا كند و صولت و قدرت توخالى و پوشالى خون خوار و ستمگر تاريخ اسلام را در هم بشكند و درس شجاعت و مبارزه با ستم را به همه زنان آزاده و بلكه مردان روزگار بدهد. از اين رو درنگ را جايز ندانسته براى ايراد يك سخنرانى كوبنده و مهم خود را آماده كرد و از جا برخاست و سخنرانى ذيل را ـ كه سيد(ره) و طبرسى و ديگر محدثان شيعه و فريد وجدى در دائرة المعارف و صاحب كتاب بلاغات النساء و ديگران از نويسندگان اهل سنت به اجمال و تفصيل و با مختصر اختلافى نقل كرده اند ـ ايراد كرد. ما متن آن را از كتاب نفس المهموم براى شما مى آوريم:
(اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعا§لَمِينَ وَصَلِّى اللّهُ علي§ رَسُولِهِ وَآلِهِ اَجْمَعِيْنَ, صَدَقَ اللّهُ سُبْحانَهُ: (ثُمَّ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ اَسا§ؤُ السُّوأَى اَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللّهِ وَ كا§نُوا بِها§ يَسْتَهْزِؤُنَ.)(1) اَظَنَنْتَ يا يَزِيدُ, حَيْثُ اَخَذْتَ عَلَيْنا§ اَقْطارَ الأَرْضِ وآفاقَ السَّماءِ فَاَصْبَحْنا نُساقُ كَما§ تُساقُ الاُسا§رى, اِنَّ بِنا عَلَى اللّهِ هَوا§ناً وَبكَ عَلَيْهِ كَرامَةَ؟ واِنَّ ذ§لِـكَ لَعِظَمِ خَطَرِكَ عِنْدَهُ فَشَمَخْـتَ بِاَنْفِكَ وَنَظَرْتَ فِي عِطْفِـكَ؟ جَذْلانَ مَسْرُوراً حَيْثُ رَأَيْتَ الدُنْيا§ لَكَ مُسْتَوثقَةً وَحِينَ صَفا§لكَ مُلكنا§ وَسُلْطانِنا؟ فَمَهْلاً مَهْلاً اَنَسِيْتَ قَوْلَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ: (وَلا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَروا اَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لاَِنْفُسِهِمْ اِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدا§دُوا اِثْماً وَلَهُمْ عَذابٌ مُهِيْنٌ)!(1)
أَمِنَ العَدْلِ يَابْنِ الطُّلَقاءِ تخْديركَ حَرائرَك وامائَك وسَوْقُكَ بَنا§تَ رَسُول اللّهِ سَبايا؟ قَدْ هَتَكْتَ سُتُورَهُنَّ واَبْدَيْتَ وُجُوهَهُنَّ؟ تَحَدو بِهِنَّ الاَعْداءُ مِنْ بَلَدٍ اِلي§ بَلَدٍ وَيَسْتَشْرِفْهُنَّ اَهْلُ المَناهِلِ وَالْمَنا§قِل؟ وَيَتَصَفَّحُ وُجُوههُنَّ القَريبُ وَالبَعِيدُ وَالدَنِيُّ وَالشَّريفُ؟ وَلَيْسَ مَعَهُنَّ مِنْ رِجالِهِنَّ وليٌّ وَلا§ مِنْ حُماتِهِنَّ حُمِيُّ؟ وَ كَيْفَ يُرْتَجي§ مُراقَبَةُ مَنْ لَفَظَ فُوهُ اَكْبادِ الاَزْكِياءَ؟ وَنَبَتَ لَحْمُهُ مِنْ دِما§ءِ الشُّهَداء؟ وَ كَيْفَ لا§يستبطأ في بُغْضِنا اَهْلَ الْبَيْتِ مَنْ نَظَرَ اِلَيْنا بِالشَّنفِ وَالشّنآنِ وَالاِحَن والاضْغا§نِ؟ ثُمَّ تَقُولُ غَيْرَ مُتَأَ ثِّم وَلا مُسْتَعَظْمِ: (لاَهَلُوا وَاسْتَهَلُّوا فَرَحاً * ثُمَّ قا§لُوا يا يَزِيدُ لاتَشَلْ) مُنْتَحِياً عَلي§ ثَنايا اَبِي عَبْدِ اللّهَ سَيد شَبا§بِ أَهْلِ الْجَنَّةِ تَنْكُتُها بِمِحْضَرَتِكَ؟
وَكَيْفَ لا§تَقُولُ ذ§لِكَ وَقَدْ نَكَأَت الْقُرْحَةُ واسْتَأْصَلَتِ الشا§فَةُ بِارِاقَتِكَ لِدِما§ءِ ذُرِّيَّةِ مُحَمَّدٍ # وَنُجُومِ الأَرْضِ مِنْ آلِ عَبْدِ المُطَّلبِ؟ وَتَهْتَفُ بِأشْياخِكَ؟ زَعَمْتَ اِنَّكَ تُنادِيهِمْ فَلْتَرَوْنَ وَشيكاً مَوْردَهُمْ, وَلَتَوَدَّنَ اِنَّكَ شَلَلْتَ وَبَكَمْتَ وَلَمْ تَـكُنْ قُلْتَ ماقُلْتَ وَفَعَلْتَ ما§فَعَلْتَ.
اَللّهُمَّ خُذْ لَنا بِحقّنا وَانْتَقِمْ مِمَّنْ ظَلَمَنا, وَاحْلِل غَضَبَكَ بِمَنْ سَفَكَ دِما§ئَنا§ وَقَتَلَ حُماتَنا, فَوَ اللّهِ ما فَرَيْتَ اِلاَّ جِلْدَكَ وَلا حَزَزْتَ اِلاَّ لَحْمَكَ وَلَتَرِدَنَّ عَلي§ رَسُولِ اللّهِ ـ صَلَّى اللّه عَلَيْهِ وآلِهِ ـ بِما§ تَحَمَّلْتَ مِنْ سَفكِ دِما§ءِ ذُرِّيَتِهِ وانْتَهَكْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ فِي عِتْرَتِهِ وَلِحْمَتِهِ, حَيْثُ يَجْمَعُ اللّهُ شَمْلَهُمْ وَيَلُمَّ شَعَثَهُمْ وَيَأخُذَبِحَقِّهِمْ (وَلاتَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فِي سَبيلِ اللّهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون) وَكَفي§ بِاللّهِ حاكِما§ وَبِمُحَمَّد # خَصيماً وبِجبرئيلَ ظهيراً.
وَسَيَعْلَمُ مَنْ سَوَّلَ لكَ وَمَنْ مَكَّنَكَ رِقا§بَ الْمُسْلِمينَ, بئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلا وَ اَيُّـكُمْ شَرُّ مَكاناً واَضْعَفُ جُنْداً, وَلَئِنْ جَرَتْ عَلي§ الدَّواهِى مُخاطَبَتُكَ اِنِّى لاسْتَصغِرُ قَدْرَك وَاَسْتَعْظِمُ تَقرِيعَكَ وَاَسْتَكْثِرُ تَوبِيخَكَ, لكِنْ العُيُونَ عَبْرى والصُّدورُ حَرى.
اَلا§ فَالعَجَبُ كُلُّ العَجَبُ لِقَتْلِ حِزْبِ اللّهِ النُجَباءِ بِحِزْبِ الشَّيْطانِ الطُّلَقاءِ؟ فَهِذِهِ اِلاَيْدي تَنْطِفُ مِنْ دِمائِنا§ وَالاَفْوا§هُ تَتَحَلَّبُ مِنْ لُحُومِنا, وَتِلْكَ الجُثَثُ الطّواهِرُ الزَّوا§كِى تَنْتابُها العَواسِلُ وتَعْفِرُها اُمُّهاتُ الفَراعِلِ؟
وَلَئِن اتَّخَذْتَنا مَغْنماً لَتَجِدَنا وَشيكاً مَغْرَماً حِينَ لاتَجدُ اِلاَّ ما§ قَدَّمَتْ يَدا§كَ وَما رَبُّكَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ, فَاِلى اللّهِ المُشْتَكي§ وعَلِيهِ المُعَوَّلُ, فَكِدْ كَيْدَكَ وَاسعْ سَعْيَكَ, وَناصِبْ جَهْدَكَ. فَوَاللّهِ لا§تَمْحُوذِكْرنا وَلا تُميتُ وَحَيْنا وَلا§ تُدْرِكُ اَمَدَنا§ وَلا تَرْخَصُ عَنْكَ عا§رُها§, وَهَلْ رَأيُكَ اِلاَّ فَنَدٌ وَاَيّامُكَ اِلاَّ عَدَدٌ, وَجَمْعُكَ اِلاَّ بَدَدُ, يَوْمَ يُنادِى الْمُنادِى: (اَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلى الظالِمِينَ!)
فَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ الَّذي خَتَمَ لاَوَّلنا بالسعادَةِ وَالمَغْفِرَةِ وَلاخِرِنا بالشَّهادةِ والرَّحْمَةِ, نَسْأَلُ اللّه اَنْ يُكْمِلَ لَهُمُ الثَّوا§بَ وَيُوجِبَ لَهُمْ الْمَزِيدَ ويُحْسِنَ عَلَيْنا الْخِلا§فَةَ اِنَّهُ رَحيمٌ وَدُودٌ, حَسْبُنَا اللّه وَنِعْمَ الْوَكيلُ! ستايش خداى را كه پروردگار جهانيان است و درود خدا بر محمد و خاندانش باد.
به راستى كه خداى سبحان درست فرمود: سرانجام كسانى كه عمل زشت انجام داده و كار بد كردند بدان جا مى انجامد كه آيات خداى را دروغ شمرده و آنها را مسخره و استهزا مى كنند.
اى يزيد! آيا چنان پندارى, اينك كه فضاى آسمان و زمين را بر ما تنگ كرده اى و ما را همانند اسيران به هر شهر و ديار سوق داده و كشانده اى, ما نزد خدا خوار و زبون هستيم! و تو در پيشگاه خدا گرامى و عزيز هستى؟
و اين تسلطى كه بر ما پيدا كردى به خاطر مقامى است كه در پيش خدا دارى؟
و به همين جهت باد به دماغ انداخته و با غرور و نخوت به اطراف خود مى نگرى و مسرور و شادمانى از اين كه مى بينى دنيا بر وفق مراد و كام تو و كارها طبق دلخواه توست و ملك و پادشاهى ما بر تو صافى و هموار گشته است! اندكى آهسته تر و آرامتر!
مگر گفتار خداى عزّوجل را فراموش كرده اى كه فرمايد:
آنان كه كافر شدند گمان نكنند مهلتى كه ما به آنها داده ايم براى ايشان خوب است (وخير آنها را خواهيم) بلكه ما آنها را مهلت دهيم تا بر گناه خود بيفزايند و عذابى خوار كننده در پيش دارند.)
اى پسر آزاد شدگان(1) آيا اين قانون عدل و انصاف است كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده جاى دهى, ولى دختران رسول خدا را به صورت اسيران بدين سوى و آن سوى كشانى؟ پرده حجاب ايشان را بدرى و سر و رويشان را بگشايى; ودشمنان, ايشان را از شهرى به شهرى ببرند و افراد بيگانه و فرومايه چهره آنها را بنگرند؟
(نه مردى براى سرپرستى آنها به جاى گذارده اى و نه حمايت كننده اى دارند!)
آرى چگونه مى توان اميد عاطفه و دلسوزى داشت از كسى كه جگر پاكان را بجود و از دهان بيرون افكند و گوشتش از خون شهيدان اسلام روييده شده؟! و چگونه از دشمنى و عداوت به ما كوتاهى كند, كسى كه همواره با ديده بغض و كينه به ما نگاه مى كند؟
و آن وقت با كمال گستاخى (اشعار پيروزى مى خوانى) و بى باكانه و بدون آنكه عمل خود را گران بدانى اجداد خود را به يادآورده و مى گويى:
در آن وقت از شدت خوشحالى فرياد مى زدند و مى گفتند: اى يزيد دستت درد نكند!
واين اشعار را در حالى كه چوب بر لب و دندانِ ابى عبداللّه (سيد جوانان اهل بهشت) مى زنى قرائت مى كنى؟
چرا چنين نگويى؟ تويى كه با ريختن خون فرزندان پيغمبر # و ستارگان خاندان عبدالمطلب, زخم دل را جريحه دار كردى و ريشه را سوزاندى؟ اكنون بزرگان خود را صدا مى زنى و مى پندارى كه آنها را مى خوانى (و از آنها نازِ شست و آفرين مى خواهى).
غافل از اين كه خودت نيز به زودى به آنها ملحق مى شوى, آن وقت در آن جا آرزو مى كنى كه اى كاش دستت خشك شده بود و زبانت لال گشته بود و آنچه را گفتى, نمى گفتى و آنچه را كردى انجام نمى دادى!
بار خدايا! داد ما را از اينان بستان و انتقام ما را از اين ستمگران بگير و خشم خود را بر كسانى كه خون ما را ريختند و ياران ما را كشتند فرو ريز!
اى يزيد به خدا سوگند, (با اين جنايتهايى كه انجام دادى) نشكافتى مگر پوست بدن خود را و پاره پاره نكردى مگر گوشت خود را; و به زودى به نزد رسول خدا # در آيى در حالى كه بار سنگين ريختن خون او وهتك حرمت خاندان او و پاره هاى تن او را به گردن دارى! در آن روزى كه خداوند پيغمبر و فرزندان و خاندانش را كنار يكديگر جمع كند و پراكندگى شان را برطرف سازد و داد آنها را از دشمنانشان باز ستاند.
گمان مبر, كسانى را كه در راه خدا كشته شدند, مرده اند, بلكه آنان زنده اند و در پيشگاه پروردگارشان روزى مى خورند!
همين بس است كه حاكم (و قاضى) خداست و دادخواه محمد # است و جبرئيل پشتيبان است!
(اين را هم بدان:) آن كسانى هم كه كار را براى تو فراهم ساخته و تو را بر گردن مسلمانان سوار كردند به كيفر خود خواهند رسيد و بدانند كه ستمگران را بدكيفرى در پيش است و خواهند فهميد كدام يك از شما بدبخت تر و سپاه كدام يك ضعيفتر است.
اگر مصيبتهاى روزگار كار مرا به اين جا كشانيده كه ناچار شدم تو را طرف سخن خود قرار داده و با چون تويى گفتگو كنم, با اين حال (ارزشى براى تو قائل نيستم) قدر و مقام تو را بسيار پست مى دانم و به سختى تو را سرزنش كرده و نكوهش و توبيخ بسيار دارم!
اما چه كنم (كه با اين حال) چشمها گريان و سينه ها (در فراق عزيزان) سوزان است (و بى تابى ما بدان خاطر است نه آن كه از تو ترسى در دل داشته باشيم)!
آه! اين ماجرا چقدر شگفت انگيز است كه, حزب خدا به دست حزب شيطان و آزادشدگان كشته مى شوند و اين دستهاى شما به خون ما آغشته شود و گوشتهاى ما از دهنهاى شما بريزد و آن بدنهاى پاك و پاكيزه را گرگان بيابان, سركشى كنند و كفتارها در خاك بغلتانند!
اگر تو كشتن و اسارت ما را امروز براى خود غنيمتى مى دانى به همين زودى بايد غرامت سنگين اين كار را بپردازى; آن هنگامى كه چيزى جز آنچه به دست خود فرستاده اى نيابى و پروردگار سبحان به بندگان ستم نمى كند!
شكوه ما تنها به خداى تعالى است و بر او اعتماد داريم!
(اى يزيد) اكنون هر نقشه و توطئه اى دارى درباره ما انجام ده و از هر كوششى در اين باره فروگذار مكن, اما به خدا سوگند (هرچه كنى) نمى توانى نام و نشان ما را محو كنى و سروش ما را بميرانى و به حدّ ما نتوانى رسيد و ننگ اين اعمال ننگين و ستمها را نتوانى شست.
بدان كه رأى و تدبيرت سست و روزگارت اندك و انگشت شمار و جمعيت تو رو به پراكندگى است, در آن روز كه منادى خدا فرياد زند: همانا لعنت خدا بر ستمكاران باد!
با اين همه, من خداى را ستايش مى كنم كه آغاز زندگى ما را به سعادت و آمرزش مقرر فرمود و پايان آن را شهادت و رحمت قرار داد و از خداى تعالى مى خواهيم كه پاداش نيك خود را بر شهيدان ما كامل گرداند, كه به راستى او بهترين دوست و مهربان است و او ما را كافى و بهترين مدافع و وكيل است.
* * *
اين بود مضمون سخنرانى جالب و آتشين دختر فاطمه % كه با نهايت كوششى كه نگارنده داشت بدين گونه در قالب الفاظ فارسى درآورد و كسى كه با ادبيّات عرب سرو كار داشته باشد مى داند كه استعارات و كنايات و فصاحت و بلاغت و در عين حال شجاعت در ايراد اين خطابه به حدّى است كه نمى توان خصوصيّات آن را در الفاظ فارسى درآورد و بر روى هم, چنانكه گفتيم بانوى شجاع كربلا با تمام محدوديتى كه داشته و فشارهايى كه از آن همه مصيبت و صدمات جسمى و روحى بر او وارد شده, در اين سخنرانى نسبتاً كوتاه همه چيز را گفته و به طورى حساب شده و جامع سخن گفته كه راه هرگونه عذر و بهانه را بر دشمن خون خوار و ضدانسانى خود بسته و خلاصه از اين فرصت كوتاه و حساس, حداكثر استفاده را براى محكوم ساختن و كوبيدن جبار و ياغى زمان خود نموده است! بدان سان كه تزلزلى در دستگاه سلطنت پسر معاويه انداخت و او را ناچار كرد تا به نحوى براى اين تنديها و افشاگريهاى دختر على $ محمل و عذرى بتراشد و افكار حاضران را از تدبّر در سخنان زينب و آثار آن, به سوى ديگرى متوجه سازد و از همين روست كه مى گويند: يزيد پاسخ همه حقگويى هاى زينب را با يك شعر داد و گفت:
يا صَيْحَةً تُحْمَدُ مِنْ صَو§ائحِ مِا أَهْوَنَ الْمَوْتَ عَلَى النَّوائحِ!
فريادى است شايسته كه از حلقوم فرياد زننده اى بيرون آيد و تحمل مرگ بر زنان نوحه گر آسان نيست!)
او با خواندن اين شعر مى خواست به حاضران مجلس بفهماند كه سخنان تند و سرزنشها و افشاگريها و اهانتها, از احساسات قلبى و تأثيرات درونى اين زن سرچشمه گرفته و روى حساب و اساسى نيست؟
اما كجا…!
زينب كار خود را كرده بود و رسالت سنگين و پرمخاطره خود را به انجام رسانيده بود آبروى يزيد و خاندان كثيف بنى اميه را برده و پرده از روى جناياتشان برداشته بود كه ديگر با خواندن اين شعر و امثال آن جبران پذير نبود و طولى نكشيد كه يزيد را ناچار كرد تا از جناياتى كه انجام داده بود اظهار ندامت و پشيمانى كند و گناه را به گردن پسر بى اصل و نسب زياد بيندازد و خود را در قتل سيدالشهداء $ مبرّا سازد و به دنبال آن در صدد دلجويى و نوازش خاندان پيغمبر بر آمده و از آن مصيبتها و اهانتهايى كه به آنها شده است عذرخواهى كند تا بدين وسيله احساسات مردم مسلمان شام را كه سخت بر ضد او تحريك شده و بيم انفجار و انقلابى از اين ناحيه مى رفت آرام كند و از اين روست كه مى نويسند:
ييزيد, زين العابدين و بانوان را خواست و پس از عذرخواهى و اظهار ندامت و پشيمانى از آنچه پيش آمده مسؤوليت وقايع را به گردن پسر زياد انداخت. وى به آنها پيشنهاد كرد كه اگر مايليد با كمال عزت و احترام در شام بمانيد و يا به شهر وموطن اصلى خود, مدينه باز گرديد.
خاندان پيغمبر # كه مى دانستند اين پيشنهاد يزيد جز از روى ناچارى و ترس از عكس العمل مردم شام صورت نگرفته و هدفى جز عوام فريبى ندارد باز هم از اين فرصت كوتاهى كه به دست آمده بود براى بهره بردارى بيشتر و كامل كردن رسالت تاريخى خويش بدو گفتند:
نخست ما را آزاد بگذاريد تا براى كشتگان خود عزادارى كنيم; چون از روزى كه عزيزان ما را كشته اند نگذاشته اند ما براى آنها اشك بريزيم.
بر طبق نقلى, وقتى يزيد پيشنهاد مزبور را كرد حضرت زين العابدين $ فرمود: من بايد در اين مورد با عمه ام زينب مشورت كنم; چون سرپرست يتيمان و غمگسار اسيران اوست و چون با زينب در اين باره مذاكره كرد حضرت زينب اين پيشنهاد را داد. به هر صورت, بانوى شجاع و قهرمان ما, در تشكيل چنين مجلسى ـ كه به طور وضوح به رسوايى بيشتر يزيد و بنى اميه منجر مى شد و تكميل كننده مجلسها و تبليغات و سخنرانى هاى قبل بود ـ نقش اصلى و اساسى داشته كه بر اهل تاريخ و اطلاع پوشيده نيست.
اين مطلب براى يزيد هم به خوبى روشن بود كه تشكيل چنين مجلسى به زيان او و سلطنت او پايان مى پذيرد, اما چون خودش قول داده بود كه هر خواسته اى داشته باشند انجام دهد, ناچار موافقت كرد و خانه وسيعى را در اختيار اهل بيت پيغمبر گذارد و مراسم عزادارى امام $ در كنار قصر يزيد برپا شد و مرثيه خوان مجلس نيز بيشتر همان بانوى بزرگ (حضرت زينب %) بود. از جمله مرثيه هاى منظومى كه از آن مخدره در مجلس مزبور نقل شده اين است:
اَما§ شَجا§ك يا§ سَكَنُ, قَتْلَ الْحُسَيْنِ وَالْحَسَن
ظَمْآنَ مِنْ طُولِ الْحَزَنِ, وَكُلُّ وَغْدٍ نا§هِلُ
يَقُولُ يا§ قَوْمَ اَبِي, عَلِيٌّ الْبِرُّ الوَصيِّ
وَفا§طِمُ اُمِّى الَّتى, لَهَا التُّقي§ وَالنّا§ئِلُ
مَنُّوا عَلَى ابْنِ اْلمُصْطَفي§, بِشَرْبَةٍ يُحْيِى بِها§
اَطْفا§لَنا§ مِنَ الْظَّما§ءِ حَيْثُ الْفُرا§تِ سا§ئِلُ
بارى با تشكيل مجلس مزبور غلغله اى در شام بر پا شد و زنان هاشمى و ديگران, دسته دسته و گروه گروه براى تسليت زينب و بازماندگان ديگر امام $ به خانه مزبور مى آمدند و دختر اميرالمؤمنين $ نيز جزئيات شهادت امام $ ومصايب ديگرى را كه بر آنها وارد شده بود, به صورت نثر و نظم براى زنان شامى بيان مى داشت و بر طبق نقلى هفت روز اين برنامه ادامه داشت كه يزيد ناچار شد به هر عنوانى شده از ادامه آن وضع جلوگيرى كند و چنانكه برخى گفته اند: وسايل حركت خاندان عصمت را به مدينه فراهم كرد و يا به گفته برخى: خود آنها رفتن به مدينه را بر ماندن در شام ترجيح دادند و يزيد نيز كه منتظر چنين فرصتى بود آنان را به سرعت به مدينه فرستاد.
بازگشت به مدينه
در اين كه اهل بيت چند روز در شام توقف كردند و آيا در مراجعت به مدينه به كربلا آمدند يا نه؟ روايات مختلفى نقل شده و به طور يقين در هيچ يك از اين دو موضوع نمى توان اظهار عقيده كرد و دليل معتبرى هم در دست نيست; به خصوص درمورد آمدن اهل بيت به كربلا و زيارت آنان در اربعين و برخورد آنان با جابربن عبداللّه بر سر قبر حضرت اباعبداللّه الحسين $ كه بر فرض صحت اين نقل بعضى احتمال داده اند در مراجعت از شام و در اربعين سال بعد بوده و احتمالات ديگرى كه فعلاً جاى ذكر آنها نيست و بايد در جاى ديگر ذكر شود.
به طور مسلم اگر چنين ماجرايى اتفاق افتاده باشد, طبعاً قبايل اطراف نيز با خبر شده اند و در آن جا اجتماع كرده اند و اگر زينب % نيز همراه آنان آمده باشد باز هم اين فرصت به دست بانوى بزرگوار ما آمده تا بر روى تربت برادر و بر سر قبر آن شهيد جاويدان, درد دلهاى خود و مظالم دستگاه يزيد و جيره خواران كثيف او را برملا كند و بذر انقلاب را در همان سرزمينى كه با كمال قساوت و بى رحمى عزيزانش را به خاك و خون كشيدند بيفشاند. شاعر پارسى زبان (اختر طوسى) براى آن بانوى بزرگوار و مظلوم, زبان حالى سروده بدين گونه:
پس از تو جان برادر چه رنجها كه كشيدم
چه شهرها كه نگشتم چه كوچه ها كه نديدم
به سخت جانى خود اين قدر نبود گمانم
كه بى تو زنده به شام بلا و كوفه رسيدم
برون نمود در آن دم چه شمر پيرهنت را
به تن ز پنجه غم جامه هر زمان بدريدم
چه ماه چهارده ديدم سر تو را به سرنى
هلال وار ز بار مصيبت تو خميدم
زتازيانه و طعن سنان وطعنه دشمن
دگر ز زندگى خويش گشت قطع اميدم.
هنگام ورود به مدينه نيز همين فرصت به دست آمده بود, اما در اين جا احساسات قلبى وى با ديدن در و ديوار شهر مدينه تحريك مى شود و به ياد آن روزى مى افتد كه از اين شهر درهمراهى برادران و برادرزادگان و فرزندان خود بيرون رفته و اكنون با يتيمان و داغديدگان بدان جا باز مى گردد. ديدن آن منظره براى دختر على $ بسيار ناگوار و رقت بار بود, به خصوص هنگامى كه نزديكان و خويشان نزديك, به استقبال او آمده و با او روبه رو مى شدند.
به هر ترتيب باورود اهل بيت به مدينه, شهر يكپارچه ماتم سرا شد. هر روز كه ازورود آنان به شهر مى گذشت گويا مصيبت تازه تر و زمينه تازه اى براى انقلاب بر ضد حكومت مركزى شام فراهم مى شد. همان گونه كه مى دانيم و درتاريخ ثبت شده پس از گذشت يكى ـ دو سال, شهر مدينه بر ضد بنى اميه و يزيد قيام كرد كه منجر به (واقعه حَرّه) شد. تدريجاً در شهرهاى ديگر, چون مكه و كوفه, پرچم مخالفت با يزيد برافراشته شد. شهرهاى مزبور از دست يزيد بيرون آمد و چهارسال يا قدرى بيشتر طول نكشيد كه شر اين خاندان كثيف, يعنى فرزندان ابوسفيان از سرّ مسلمانان رفع شد و بنى مروان به حكومت رسيدند.
به طور قطع اگر حضرت زينب % به مدينه آمده باشد, در انجام اين خدمت بزرگ سهم به سزايى دارد و به همين نسبت بر گردن مسلمانان جهان براى هميشه حقّ بزرگى را داراست و گرنه مسلّم بود اگر يزيد فرصتى پيدا مى كرد و مى توانست, آثار اسلام را به كلى از بين مى برد.
(1)نحل(16) آيه 58 ـ 59.
(1)مقاتل الطالبيين, ترجمه رسولى محلاتى, ص 89.
(1)علل الشرايع, ج1, ص236.
(1)رياحين الشريعة, ج3, ص54. نظير اين حديث درباره حضرت ابوالفضل $ نيز روايت شده است واللّه العالم.
(1)درمقدار مهريه حضرت فاطمه % اختلاف وجود دارد و مهريه 480 درهم يكى از همين اقوال است.
(1)جزايرى, خصائص زينبيه, ص27.
(1)ذاريات (51) آيه 56.
(1)راغب دركتاب مفردات گويد: (اَلْعُبُودِيَّةُ اِظْهارُ التَّذَلُّلِ, وَالْعِبادَةُ اَبْلَغُ مِنْها; لأنَّها غايَةُ التَّذَلَّلِ; عبوديت به معناى اظهار ذلت و خضوع است و عبادت معناى كاملترى دارد كه آن غايت خضوع و اظهار ذلت باشد.)
2و(1)اصول كافى, انتشارات اسلاميه, ج3, ص126 ـ 129.
(1)بانوى شجاع قهرمان كربلا, ص61.
(1)رياحين الشريعه, ج3, ص61.
(1)همان, ص62.
(1)همان جا.
(1)انفال (8) آيه 74.
(1)حجرات (49) آيه 15.
(1)توبه (9), آيه 20.
(1)نساء (4), آيه 95.
(1)مجله الاسلام, سال اول, شماره 27.
(1)برخى هم مانند استاد توفيق ابوعلم در كتاب فاطمه زهرا %, ص79 گفته اند: ناتوانى و عجز عبداللّه از مسافرت سبب شد تا نتواند به اين سفر برود, و اين هم نظريه اى است كه چندان بعيد به نظر نمى رسد; زيرا سن عبداللّه در آن وقت حدود 72 سال بوده است.
(1)تاريخ طبرى, ج4, ص291 ـ 292; مفيد, ارشاد, ج2, ص70.
(1)فصلت(41), آيه 30.
(1)محمد (47) آيه 7.
(1)رياحين الشريعه, ج3, ص58. متن حديث كه از حكيمه نقل شده اين گونه است: (فالحسين اُوصى إلى اخته بنت على $ فى الظاهر, فكان مايخرج عن على بن الحسين ^ من علم ينسب الى زينب ستراً على على بن الحسين.)
(1)نفس المهموم, ص 199.
(1)نفس المهموم, ص199.
(1)ر.ك: پاورقى صفحه بعد.
(1)در ميان مورخين اختلافى است كه روز عاشوراى سالى كه امام حسين $ را شهيد كردند چه روزى بوده است: برخى انكار كرده اند كه روز دوشنبه باشد. استاد ما, مرحوم شعرانى به تفصيل در اين موضوع بحث و از روى حساب دقيق تاريخى و زيجها ثابت كرده روز دوشنبه بوده است. براى اطلاع بيشتر ر.ك: شيخ عباس قمى, نفس المهموم, ترجمه ابوالحسن شعرانى, ص202 (پاورقى).
(1)نفس المهموم, ص200.
(1)يعنى اشك و خون, چون (نيسان) (ماه ريزش باران) (وحزيران) (موسم جوشش خون و حجامت) است.
(1)كامل الزيارة, ص261 ـ 266.
(1)به نقل از: بانوى شجاع زينب كبرى, ص142.
(1)لهوف, ص85.
(1)نفس المهموم, ص213.
(1)ترجمه و شرحى بر اين جمله در صفحات آينده خواهد آمد.
(1)و در پاره اى از نسخه ها (حذام) با ذال و يا(حزام) با زاى نقطه دار است.
(1)به گفته آن شاعر:
ظاهرت چون گور كافر پر حُلَل باطنت قهر خدا عزَّوجل
ظاهرت چون بوذر و سلمان بود باطنت همچون ابوسفيان بود
از برون طعنه زنى بر بايزيد وز درونت ننگ مى دارد يزيد.
(1)مرحوم استاد شعرانى ـ رضوان اللّه عليه ـ پس از ترجمه اين قسمت به همان گونه كه در بالا آمد مى گويد: اين غايت جهد ماست در ترجمه اين خطبه بليغ و آن كس كه از كلام و مزاياى آن اندكى داند مى داند كه چنين خطبه اى از زن پرده نشين بلكه از مردان نيز, بى نيروى الهى و مدد غيبى متعذر است. كه مى تواند بگويد: (وهل فيكم الا الصلف…) تا آخر تام المعنى و صحيح اللفظ و موجز و وافى؟ و اگر بلغا, صفحات پر كنند مانند اين چند كلمه نتوانند خوى مردم را مجسم نشان دهند چنانكه در آيينه, بر فرض آن كه خود فهميده باشند.
(1)چه خواهيد گفت هنگامى كه پيغمبر به شما بگويد: اين چه كارى بود كه كرديد با اين كه شما آخرين امتها بوديد؟
(1)به خاندان و فرزندان وعزيزان من كه برخى به صورت اسيرى درآمده و دسته اى به خون آغشته شدند؟
(1)پاداش من كه خيرخواهى شما را كردم اين نبود كه باخويشان و نزديكانم پس از من اين رفتار ناهنجار را انجام دهيد.
(1)به راستى من مى ترسم كه عذابى بر شما نازل گردد مانند همان عذابى كه قوم (ارم) را هلاك و نابود كرد.
(1)پيران شما بهترين پيران و نسل شما ـ هرگاه نسلى به شمار درآيد ـ نابود و خوار نگردد.
(1)اى ماه يك شبه كه هنوز كامل نشده بودى خسوف تو را فرا گرفت و از نظر پنهان گشتى!
(1)اى پاره قلب من, تصور نمى كردم (چنين پيش آيد) و اين امرى مقدور نوشته شده بود!
(1)اى برادر با اين فاطمه خردسال سخن بگوى كه نزديك است دل او (از غصه) آب شود!
(1)اى برادر دل تو نسبت به ما مهربان بود, چه شده كه اكنون دلت سخت شده است و نامهربان گشته اى؟
(1)اى برادر, كاش (فرزندت) على را هنگام اسيرى با يتيمان ديگر مى ديدى كه ياراى حركت ندارد!
(1)هرگاه او را كتك مى زدند تو را به يارى مى طلبيد و از ديده اشك مى باريد!
(1)برادرجان! او را در آغوش گرم خودگير و نزديك ببر و قلب وحشت زده اش را آرام كن.
(1)چقدر خوار است يتيمى كه پدرش را بخواند و جوابش را ندهد!
(1)ج4, ص314.
(1)اى كاش بزرگان قبيله من ـ كه در جنگ بدر كشته شدند ـ اكنون بودند و زارى قبيله خزرج را از زدن شمشيرها و نيزه ها مى ديدند!
(1)در آن وقت از شدت خوشحالى فرياد مى زدند و مى گفتند: اى يزيد دستت درد نكند!
(1)ما بزرگان اينها را كشتيم به جاى آنها كه از ما در بدر كشتند, و (اكنون) سر به سر شد.
(1)بنى هاشم با سلطنت وحكومت بازى كردند و گرنه خبرى نيامده بود و وحيى نازل نشده بود!
(1)من از دودمان خندف نيستم اگر از فرزندان احمد انتقام كارهايى را كه كردند نگيرم!
نگارنده گويد: شعرنخست و شعرسوم از ابن زِبَعْرى است كه در جنگ احد سروده و آن سه شعر ديگر از خود آن بى شرم است. (خندف) نام زنى است كه نسب بنى اميه به او مى رسد.
(1)سرهايى كه در كنار طف (كربلا) جدا شد ازنظر خويشاوندى نزديكتر از پسر زياد و بنده اى است كه نسب پستى دارد.
(1)اكنون اميه روزگارى دارد كه دودمانش به شماره ريگهاست, اما دختر رسول خدا # دودمانى ندارد؟!
(1)روم (30) آيه 10.
(1)آل عمران(3) آيه 178.
(1)اشاره به داستان فتح مكه است كه پيغمبر به مردم مكه و از آن جمله ابوسفيان فرمود: (إذهبوا فأنتم الطلقاء; برويد كه همه آزاد شده هستيد.
براى اطلاع بيشتر ر.ك: رسولى محلاتى, زندگانى پيغمبر اسلام, ص 563.