فهرست مطالب
مقدّمه 13
اى مردم! بدانيد كه من فاطمه ام
توضيح مفردات 22
فاطمه % بر معرفى خود تأكيد مى كند 28
متن 28
شرح 28
محتواى انقلاب 35
متن 35
شرح 35
مراد از يوم اللّه چيست؟ 36
ويژگى رسالت پيامبر 40
انقلاب نمونه 40
قاطعيت و انعطاف ناپذيري 43
شرح اوضاع گذشته جزيرة العرب 48
متن 48
شرح 48
جغرافياى عربستان 51
حكومت 52
تعصبهاى قبيلگي 52
خونريزى و جنگ 54
غارت 55
زنده به گور كردن دختران 56
بت پرستي 57
بتهاى نامدار 58
عقيده به روز رستاخيز 62
برداشت عرب از نبوت و معاد 63
رواج رباخواري 64
به كجا رسيدند!؟ 65
شرح خدمتهاى مولاى متقيان $ 66
متن 66
شرح 66
پايدارى على $ در جنگها از زبان حذيفه 70
رنج پذيرى على $ در راه خدا 73
متن 73
شرح 74
كوشا در اجراى فرمان خدا 76
متن 76
شرح 76
نزديك به رسول خدا # 77
متن 77
شرح 78
على, اميرالمؤمنين $ 79
متن 79
شرح 79
فرار ديگران در جنگها 80
متن 80
شرح 80
بازگويى دوران ركود پس از انقلاب
توضيح مفردات 91
دشمن خارجى و داخلي 95
متن 95
شرح 95
1 . دشمن خارجي 96
2 . دشمنان داخلي 97
تكرار سنّت بنى اسرائيل 102
روش و سنّت بنى اسرائيل 103
تكرار اين تاريخ 108
معيار قبح پرستش گوساله 108
معناى وسيع عبادت 113
هشدار قرآن كريم 114
هشدار پيامبر 117
حزب سرّى و متشكّل 122
فعاليت آشكار 125
نخستين موفقيت حزب 128
پوسيده شدن دين 141
متن 141
شرح 141
1 . دين چيست؟ 142
2 . جامعيت قرآن 144
3 . دين و پاسخ به مشكلات 146
4 . دين وسيله سلطنت نيست 147
5 . ضرورت پاسخ گويى به نيازهاى علمي 148
متن 151
شرح 151
سيماى خليفه اول قبل از اسلام 151
توبيخ انصار! 155
متن 155
شرح 156
سقوط در فتنه 161
متن 161
شرح 161
متن 163
شرح 163
سرآغاز استخفاف اسلام 172
متن 176
شرح 176
امامت يك امر ملكوتى است 178
تبعيض در ايمان به پيامبران 187
وقايع پس از رحلت پيامبر 191
متن 191
شرح 191
زهراى طاهره % خليفه را به محاكمه مى كشد.
توضيح مفردات 206
متن 216
شرح 216
متن 95
شرح 95
صديقه طاهره % و آنان كه حق را يارى نكردند (انصار)
توضيح مفردات 234
نياكان انصار 239
شرح 239
جانفشانيهاى انصار 242
سرانجام كار انصار 244
شرك بعد از ايمان 252
متن 252
شرح 252
موانع قيام 256
متن 256
شرح 256
متن 262
شرح 262
متن 265
شرح 265
پاسخ خليفه
توضيح مفردات 278
شرح 279
بحث پيرامون حديث (انا معاشر الانبيا…) 283
مقام اول 283
مقام دوم 294
پاسخ صديقه طاهره %
توضيح مفردات 301
شرح 303
توطئه غصب فدك 305
متن 305
شرح 305
خليفه و اجماع مسلمانان 308
متن 308
شرح 308
فاطمه % و مردم
توضيح مفردات 324
شرح 326
فاطمه % و على $
توضيح مفردات 334
شرح 335
پاسخ اول 337
پاسخ دوم 339
مقدّمه
در شهر زنجان در ايام فاطميه اوّل رسم خوبى است; بازار سه روز به مناسبت مصيبت زهراى اطهر % تعطيل مى شود(1) و مردم در مساجد جمع شده و عزادارى نموده ,و در ضمن از بيانات علماى شهر استفاده مى نمايند.
شهر زنجان خصوصيتى كه دارد اين است كه علماى آن شهر علاوه برسِمَت امام جماعت و تدريس, بايد منبر هم بروند و مثل شهرهاى ديگر نيست كه امام جماعت شدن قابل تفكيك از منبر رفتن باشد; لذا مى بينيم امام جماعت, شخصى و منبر را كسى ديگر اداره مى كند و روى همين سنت, علماى بزرگى در آن شهر به منبر رفته و مردم آن شهر با منبرهاى پرمحتواى بزرگان علم, تربيت يافته اند و مجتهدان بزرگى در آن شهر وظيفه تبليغ را به دوش داشتند. بر همين اساس, نوعاً واعظانى كه از بيرون وارد اين شهر مى شدند, مورد استقبال قرار نمى گرفتند, روى اين جهت بود كه مردم پاى منبر عالمان درس خوانده زياد نشسته بودند و مطالب تازه واردان چندان جلوه نمى كرد. روى همين تقيدى كه در آن شهر هست, در ايامى كه در زنجان بودم, در اين سه روز منبر مى رفتم و نوعاً محور سخن (خطبه صديقه طاهره %) بود.
يادم هست قبل از سال 42 بود , در ايام فاطميه % يك شب درخواب, حضرت آيت اللّه, نابغه دهر, حاج شيخ محمدحسين اصفهانى(غروى) صاحب حاشيه بى نظير كفايه و مكاسب شيخ اعظم ـ قدّس سرّهما ـ كه در اوان اول تكليف به دستور حضرت والد ـ قدس سرّه ـ از ايشان تقليد مى كردم را ديدم. ايشان در عالم رؤيا به من فرمودند كه از صديقه طاهره % براى شما دستورى دارم; ايشان به من فرمودند كه به شما بگويم كه شما خطبه آن طاهره مرضيه % را شرح كنيد. از خواب بيدار شدم و از همان ايام يادداشتهايى برداشتم و شرح بسيار مفصّلى فراهم شد كه شايد قسمت فدك آن درخور يك كتاب مستقل باشد. بعد به پيشنهاد بعضى, آن شرح مفصل را تلخيص نموده و اكنون در دو جلد (كه جلد اول: بخش معارف خطبه و جلد دوم: بخش تشريح اوضاع مسلمانان پس از رحلت پيامبر عظيم الشأن اسلام # است) تقديم دوستداران اهل بيت & مى نمايم.
اميدوارم كه اين سعى ناچيز مورد قبول قرين الشرف, صديقه طاهره % واقع شود, آمين!
اى مردم!
بدانيد كه من فاطمه ام
ثُمَّ قالَتْ: اَيّها النّاسُ!
اِعْلَمُوا اَنّي فاطِمةُ!
وَاَبِي مُحَمَّد
اَقُولُ عَوداً وَبداءً
وَلااَقُولُ مااَقُولُ غَلَطاً وَلااَفْعلُ مااَفْعَلُ شَطَطاً
لَقَدْ جائَكُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ماعَنِتُّم حَرِيصٌ
عَلَيْكُمْ بِالْمُؤمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ(1).
فَاِنْ تَعْزُوهُ وَتَعْرِفُوهُ تَجِدُوهُ اَبِي دُونَ نِسائِكُمْ
وَاَخا اِبْنَ عَمّي دُونَ رِجالِكُمْ
وَلَنِعْمَ الْمُعَزِّي اِلَيْهِ #
فَبَلَّغَ الرِّسالَةَ صادِعاً بِالنذارَةِ
مائِلاً عَلى مَدْرَجَةِ الْمُشْرِكِينَ
ضارِباً ثَبَجَهُمْ, آخِذاً بِاَكْظامِهِمْ
دَاعِياً اِلى سَبِيلِ رَبِّهِ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ
يُكَسِّرُ اْلاَصْنامَ
وَيَنْكِتُ الْهامَ
حَتّى اِنْهَزَمَ الْجَمْعُ وَوَلُّوا الدَّبْرَ
حَتّى تَفَرّى اللَّيْلَ عَنْ صُبْحِهِ
وَاَسْفَرَ الْحَقَّ عَنْ مَحْضِهِ
وَنَطَقَ زَعِيمُ الدِّينِ
وَخَرَسَتْ شَقاشِقُ الشَّياطِينَ
وَطاحَ وَشِيظُ النِّفاقِ
وَانْحَلَّتْ عُقَدُ الْكُفْرِ وَالشِّقاقِ
وَفُهْتُمْ بِكَلِمَةِ اْلاِخْلاصِ
وَنَفَرٌ مِنْ الْبِيضِ الْخِماصِ
وَكُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنْ النَّارِ
مُذْقَةِ الشّارِبِ, وَنُهْزَةِ الطّامِعِ
وَقَبْسَةَ الْعَجْلانِ
وَمُوطِئ اْلاَقْدامِ
تَشْرَبُونَ الطَّرْقَ, وَتَقْتاتُونَ القِدَّ وَالْوَرَقَ
اَذِلَّةً خاسِئِينَ
تَخَافُونَ اَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِكُمْ
فَاَنْقَذَكُمْ اللّهُ تَعالَى بِمُحَمَّدٍ #
بَعْدَ اللَّتيا وَالّتِي
بَعْدَ اَنْ مُنِيَ بِبُهْمِ الرِّجالِ
وَذُوبانِ الْعَرَبِ
وَمَرَدَةِ اَهْلِ الْكِتابِ
كُلّما اَوْقَدُوا نارَاً لِلْحَرْبِ اَطْفَأَها اللّهُ
او نَجَمَ قَرْنٌ لِلشَّيطانِ
اَوْ فَغَرَتْ فاغِرةٌ مِنْ الْمُشْرِكِينَ
قَذَفَ اَخاهُ فِي لَهَواتِها
فَلايَنْكَفِي حَتّى يَطَأَ صِماخِها بِاَخْمُصِهِ
وَيُخْمِدُ لَهْبِها بِسَيْفِهِ
مَكْدُوداً فِي ذاتِ اللّهِ
مُجْتَهِداً فِي اَمْرِ اللّهِ
قَرِيباً مِنْ رَسُولِ اللّهِ
سَيِّداً فِي اَوْلِياءِ اللّهِ
مُشَمِّراً ناصِحاً, مُجِدّاً كادِحاً
وَاَنْتُمْ فِي رِفاهِيَّةٍ مِنْ الْعَيْشِ
وا§دِعُونَ فاكِهُونَ آمِنُونَ
تَتَرَبَّصُونَ بِنا الدّوائِر
تَتَوكَّفُونَ الأَخْبار
وَتَنْكِصُونَ عِنْدَ النَّزالِ
وَتَفِرُّونَ مِنَ الْقِتالِ.
آنگاه خطاب به حاضران در مسجد گفت: اى مردم!
بدانيد من بى شبهه فاطمه هستم
و پدرم محمّد # .
اين نخستين و آخرين گفتار من با شماست.
آنچه را كه مى گويم نه از راه صواب به خطا رفته و نه بعمد از آن كجروى دارم.
چيزى كه قابل ترديد نيست; از ميان خودتان پيامبرى به سوى شما آمد.
و آنچه كه رنج شما در آن بود بر وى سخت گران بود و حريص بر سعادت شما و سخت مهربان و داراى عفو و بخشش بود
و چنانچه اين پيامبر را شناسايى كنيد, مى بينيد كه پدر من است و نه پدر زنان شما و برادر پسر عمّم و نه برادر مردهاى شما مى باشد.
وه! چه نيكو نسبتى, درود خدا بر وى و فرزندانش باد!
او رسالت خود را در حالى كه صفهاى مشركان را مى شكافت
و از راه آنها سخت بركنار بود,
همچنان بر گروه مشركان مى كوفت
كه راه نفس كشيدن بر آنان مى گرفت
و به راه پروردگارش به حكمت و اندرز نيكو مى خواند
و بتها را درهم مى شكست
و سرهاى مشركان را به زمين مى انداخت, ابلاغ كرد.
سرانجام, سپاه گردآمده دشمن شكست خورد و عقب نشينى كرد
و بامداد اسلام از افق تاريك شرك به درآمد
و چهره تابناك حق جلوه گر شد
و زعيم دين لب به سخن گشود
و آواى شياطين, خاموش
و گروهك نفاق, هلاك
و همبستگى كفر و نفاق ازهم متلاشى شد
و شما مردم كلمه اخلاص [لااله الاّ الله] را
به همراه گروهى از مجاهدان سفيد رو به زبان را نديد
و شما قبل از رسالت پيامبر # در نزديكى آتش سهمناك نابودى بوديد
و در حقارت به مانند آبكى در دهان و لقمه اى روى زبان ـ كه هضم و بلعيدن آن بسيار آسان ـ
و پاره آتشى كه شتابزده اى آن را بربايد
و زورمندان در زير پايشان لگدمال كنند بوديد
و از گندابى مى نوشيديد و از گوشت مردار خشكيده تغذيه مى كرديد
و در ذلت بوديد و مطرود از اجتماع بشرى به سر مى برديد
و همواره در بيم ابرقدرتهاى اطرافتان بوديد كه هستى شما را نربايند.
در اين هنگام بود كه خداى متعال شما را از چنان وضع فلاكت بار و شرايط سخت,به وسيله محمد # نجات بخشيد;
اما نجاتى از پس حوادث بزرگ و كوچك
و از پس دست و پنجه نرم كردن با مردان دلير
و گرگان عرب!
و شورشيان اهل كتاب.
هر وقت آتش جنگى به پا مى شد,
يا شاخى از شيطان نمودار مى شد
و يا دهانى از مشركان براى فروبردن شما گشوده مى شد,
پدرم برادرش را [مولا ـ صلوات اللّه عليه ـ ]
به گلوگاه آن حوادث هولناك گسيل مى داشت.
او هم با پايمردى تا سر آن فتنه انگيزان را به خاك نمى ماليد
و با شمشير شرربارش آتش فتنه را خاموش نمى كرد برنمى گشت
او در راه خدا رنج پذير!
كوشا در اجراى فرمان او,
پيوسته نزديك به رسول خدا , با پيوند نزديك رسول خدا # ,
سرورى از اولياى خدا
و هميشه آماده براى جهاد, خالص و زحمتكش و كوشـا در راه اسـلام بـود;
اما شما در كمال آسايش خاطر, راحت و در ايمنى,
در انتظار هلاكت ما
و جوياى خبر سقوط مجاهدان اسلام به سر مى برديد
و به هنگام نبرد رويا روى, عقب نشينى كرده و از كارزار فرار مى كرديد.
توضيح مفردات
عوداً وبدأً: آخرين و اولين گفتارم.
غَلَطَ: اشتباه كردن در سخن; لذا فرمود: لااقول ما اقول غلطاً .
شطَطْ: دورى و تجاوز از حق, افراط در دورى در مكان, مانند شَطّت الدّار; يعنى, خانه بسيار دور است و در حكم, مانند آن كه در آيه شريفه آمده: (لقد قلنا اذاً شططاً; يعنى, گفتار بسيار دور از حقيقت گفته ايم.)
عزيز عليه: دشوار و گران است بر او.
ماعنتّم: آنچه موجب مشقت و دشوارى شما باشد.
حريص عليكم: بسيار مشتاق و خواهان.
تعزوه: نسبت بدهيد او را.
صادعاً: از صدع: آشكار كردن و شكافتن و به جاى آوردن فرمان.
مدرجه: راه و مَحلّه و مركز.
نذاره: به كسر نون از ماده انذار: بيم دادن.
مائلاً: اگر مائلاً على مدرجة المشركين باشد, به معناى در حالى كه حمله مى برد به مركز مشركان ; اگر مائلاً عن مدرجة المشركين باشد; يعنى, از راه و مركز مشركان, منحرف بود.
ثَبَجْ: وسط هر چيز و عمده آن , ميان پشت و كتِف.
اكظام: جمع كظم (به فتح كاف وظا): گلو, دهان, راه تنفس.
ينكت: با نون و تا از نكت: به رو انداختن, به سر درافكندن را مى گويند; طَعَنه فَنَكَته: شمشير زد او را, پس به سر در افكند.
اَلْهام: جمع هامّه: سرها , كنايه از بزرگان قوم.
انهزم: شكست خورد.
ولّوا الدبر: پشت برگرداندند, كنايه از شكست.
تفرى الليل عن صبحه: شب شكافت صبح را.
اَسْفَرَ: روشن شد.
محض: خالص.
شقاشق: جمع شِقْشِقَه (به كسر شين اول و دوم): آنچه اشتر مست از دهان بيرون كند, كنايه از سخنورى است.
طاح: هلاك شد.
وشيظ: مردمان رذل و پست و جلف. جوهرى گويد: وشيظ: برخى از مردم هستند كه داراى ريشه واحدى نباشند و در مقابل, وسيط; يعنى, شريف.
انحلّت: گشوده شد.
عُقَدْ: جمع عقده: گره ها.
شقاق: مخالفت و عناد.
فُهتُم: به زبان آورديد.
كلمة الاخلاص: كلمه لااله الا اللّه.
نَفَرٌ: مردم (كمتر از ده نفر وبه بيشتر از ده نفر گفته نمى شود).
بيض: به كسر با, جمع ابيض: سفيدپوستان.
خماص: جمع اخمص: گرسنگان; في نفر من البيض الخماص: در ميان گروهى از سفيدرويان گرسنه شكم بر اثر روزه (كنايه از اهل ورع و تقواست).
شَفَاء: به فتح شين: طرف هرچيز و كنار آن, شفا حُفـرة: كنـار گـودال.
مذقة: به ضم ميم: نوشابه اندك آب; مذقة الشارب: نوشيدن يك جرعه آب.
نُهْزَة: به ضم نون و سكون ها و فتح زا: فرصت.
قُبسة: به ضم قاف: شعله كوچك آتش; قَبَسُة العَجلان: شعله اى از آتش كه شخص با شتاب و عجله بردارد (كنايه از حقارت و پستى در برابر قدرتهاى بزرگ آن عصر است).
موطئ: به فتح ميم وطا: لگدكوب; (وطئ الاقدام) مثل مشهورى است در مذلّت و مغلوبيت و در اين جا مراد, لگدكوب ملتهاست.
الطَرْقَ: به فتح طا و سكون را: گنداب, آب آميخته به بول شتر.
تقتاتون: از قوت به معناى غذا; يعنى, آذوقه خود قرار مى داديد.
القِدّ: به كسر قاف و تشديد دال: پوست بز دباغى نشده (كنايه از اشياى پست است, و احتمال دارد از قديد; يعنى, گوشت خشك شده در آفتاب باشد, و در نسخه اى (ورق) برگ درخت است).
تقتاتون القدّ: قوت قرار مى داديد از پوست دباغى نشده چهارپايان (كنايه از وخامت اوضاع اقتصادى است).
اَذلَّه: جمع ذليل: خوارها و زبونها.
خاسئين: جمع خاسئ: ذليل و رانده شده (كنايه از مطرود بودن است) و در آيه شريفه است: (كونوا قردة خاسئين) ـ خطاب به طاغيان بنى اسرائيل ـ: بشويد بوزينه ها در حالى كه پست و رانده شده ايد, و در دعاهاست: (واخسأ شيطاني) به همزه وصل; يعنى, شيطان مرا از من ذليل و دور كن!
يتخطّفكم: بربايند, از تخطّف: ربودن با سرعت.
انقذكم: نجات بخشيد.
اللَّتيا والّتي: به فتح لام در اللتيا: رويدادهاى بزرگ و كوچك.
ذؤبان: به ضم ذال و سكون همزه, جمع ذئب: گرگان.
ذُؤُبان العرب: سركردگان عرب (كنايه از خطرناك بودن آنهاست).
مني: به ضم ميم و كسر نون: گرفتار شد.
بُهَم الرجال: به ضمّ با و فتح ها (مثل غُرَف جمع غُرفَه): مردان دلير; بُهَمْ جمع بُهْمَة.
مَرَدَة: به فتح ميم و را و دال, جمع مارد: طغيانگران و سركشان.
أطفاها: فعل ماضى از إطفأ, به معناى خاموش كردن.
نَجَم: آشكار شد; نجم: (به سكون جيم) آشكار شدن و روييدن گياهها.
قَرْن: به فتح قاف و سكون را: شاخ.
فَغرت: به فتح فا و غين: گشوده شد; فَغَر فاغرة ٌ: گشوده شد دهانى, ظاهراً در گشوده شدن دهان استعمال مى شود. در صحيفه ملكوتيه سجاديه ـ صلوات اللّه عليه ـ است: (اعوذ بك من عقاربها الفاغِرةِ افواهها; بارالها! پناه مى برم به تو از عقربهاى جهنم كه دهانهاى خود را گشوده اند.)
قَذَفَ: فعل ماضى از قذف: انداختن.
لَهَوات: به فتح لام و ها, جمع لِهاة بر وزن حصاة: زبانك دهان (كنايه از محل احاطه و گلوگاه دشمن و وسط معركه جنگ).
فلاينكفئ: برنمى گشت, دست بردار نبود.
يطأ: مضارع از مصدر وطئ: لگدكوب مى كرد.
صِماخ: به كسر صاد: سوراخ گوش و خود گوش; يطأ صماخها, (كنايه ازبين بردن و سركوب نمودن).
أََخْمَصْ: به فتح همزه و سكون خا و فتح ميم, بر وزن احمر: فرو رفتگى كف پاى كه به زمين نمى رسد.
اِخماد: مصدر: خاموش كردن.
لَهَبُها: لَهَبْ بر وزن فرس, به فتح لام و هاء: شعله آتش كه همراهش دود نباشد.
مكدود: اسم مفعول از كدّ, به فتح كاف: رنج پذير, رنج بر.
مشمّراً: اسم فاعل از (شمّر ازاره عن ساقه): بالا زد پيراهن خود را از ساق پا (كنايه از آمادگى كامل و مصمّم بودن براى خدمتگزارى).
كادح: رنجبر, زحمتكش. مجتهد: بسيار كوشا و نستوه.
رفاهية: تن آسايى; رفاهية من العيش: در فراخى زندگى, و در نسخه اى به جاى رفاهية (بُلْهَنيَةٍ من العيش) آمده كه به همان معناست.
وادعون: آسوده خيالان, تن آسايان (جمع وديع يا وادع).
فاكهون: مزاح كنندگان.
دوائر: جمع دايره: به حوادث نامطلوب دايره مى گويند. در قرآن كريم است: (عليهم دائرة السوء; بر آنها باد حوادث و رويدادهاى بد و تلخ.)
تتربّصون: انتظار مى كشيديد.
تتوكّفون: توقع مى داشتيد, از مصدر توكّف: توقع داشتن.
تنكصون: از آن خيرى كه به طرف آن رفته بوديد برمى گشتيد, عقب نشينى مى كرديد
نزال: به كسر نون: رويارويى دو طرف در جنگ.
فاطمه % بر معرفى خود تأكيد مى كند
متن: ثم قالت: ايّها الناس! اعلموا انّي فاطمه! وأبي محمّد اقول عوداً وبَدْءاً ولااقول مااقول غلطاً, ولاأفعل ماأفعل شططاً. لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ماعنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم….
شرح: سپس فرمود: اى مردم! بدانيد كه من فاطمه هستم! و پدرم محمّد # و اين اولين و آخرين گفتارم با شماست و آنچه را كه مى گويم از راه غلط نبوده و آنچه را كه انجام مى دهم از راه كجروى نيست. براستى پيامبرى از ميان شما بر شما مبعوث شد كه رنج شما بر وى سخت و گران بود و به سعادت شما حريص و به مؤمنان, بسيار مهربان و داراى عفو و بخشش بود, و چنانچه اين پيامبر را نسبت بدهيد و او را شناسايى كنيد, مى بينيد كه پدر من است و نه پدر زنان شما, و برادر پسر عمّم است و نه برادر مردهاى شما مى باشد….
در اين فراز, فاطمه %از شيوه هاى جارى در اصول محاكمات استفاده فرموده, ابتدا به معرفى خود مى پردازد; چه اين كه حكم, تابع موضوع آن است; وقتى موضوع حكم ثابت شد, قهراً حكم آن ثابت خواهد شد.
از اين رو مى بينيم فاطمه % نخست مى فرمايد: من فاطمه هستم! پدرم محمد #! تأكيد مى كند من فاطمه هستم; وقتى فاطمه بودن ثابت شد, صدّيقه بودن, و سيدة النساء العالمين من الاولين والآخرين بودن ثابت مى شود, پس هرچه مى گويد, عين صواب و محض حق است.
فاطمه % به آن مردم فريب خورده و سالوس زده كه سخنان او را مى شنيدند, بر اين نام تأكيد مى كند كه احدى با آن نام ناآشنا نيست و مكرر اين نام را از زبان پيامبر # همراه با احترام فراوان و عظمت شنيده بودند. وقتى مردم فهميدند فاطمه, فاطمه است, ديگر ثبوت حكم ضرورى است و آنچه مى گويد راست و عين حقيقت است.
پيامبر گرامى # مكرر و به اندك مناسبتى فاطمه را ستايش مى فرمود و رفتارى با وى مى كرد كه از مقام هيچ پدرى نسبت به فرزندش معهود نيست. هنگامى كه فاطمه % وارد مى شد, پيامبر جلو پايش بلند مى شد و سينه و پيشانى اش را مى بوسيد(1), آنگاه مى فرمود: (هي بضعة منّي وهي قلبي و روحي التي بين جنبي, فمن آذاها فقد آذاني, ومن آذاني فقد آذى اللّه(1); فاطمه پاره تن من است و او دل و جانى كه در درون من است مى باشد.پس هركس او را بيازارد, مرا آزار داده است و هركس مرا آزار بدهد, خدا را آزار داده است….)
از جمله القابى كه مكرر دخترش فاطمه % را به آن ملقب فرموده (صدّيقه) است. اين هيأت از صيغه هاى مبالغه است و مذكرش (صدّيق) مى باشد. خداى متعال در قرآن از قول چند نفر كه مأمور شدند تعبير خواب عزيز مصر را از يوسف $ بپرسند, نقل مى كند كه آنان در خطاب به يوسف چنين گفتند: (يوسف ايّها الصّديق; يوسف اى بسيار راستگو….)
چون يكى از آنان در طول معاشرت, عصمت و تقواى يوسف را ديده بود, همه را در اين لقب خلاصه كرد.
اما در مورد فاطمه %, پيامبرى كه (ماينطق عن الهوى) به فاطمه % لقب صدّيقه مى دهد(1). اگر خطاب رفيقان يوسف از مردم متعارف بوده و احتمال مبالغه و خطا برود چنين احتمالى در خاتم انبيا # نيست و يقينى است.
همه اين معرّفيها در ميان مسلمانها مسلّم بوده و كسى را گمان اندك شبهه اى در آن نمى رود(1), مگر اينكه كسى در اصل نبوت پدرش شك آورد و جز يك نفر در ميان فرزندان پيامبر, فاطمه نام نداشت; بنابراين در اثبات سخنان خود فقط لازم بود خود را معرفى فرمايد: (من فاطمه هستم) و چنان كه گفتيم با ثبوت موضوع (فاطمه) ترتب همه احكام بر وى از نظر حقوقى ضرورى خواهد بود.
نمونه چنين كارى را هم در رفتار خود پيامبر هم مى بينيم در آيه شريفه (والرسول يدعوكم في اُخريكم)(1) كه راجع به هزيمت در جنگ اُحد است, قرآن مى فرمايد: رسول شما در طرف ديگر جبهه, شما را به سوى خود فرا مى خواند. در تفسير اين آيه شريفه آمده است كه رسول الله # صدا مى زد: أيها الناس! أنا رسول اللّه! مردم كجا فرار مى كنيد؟ من رسول اللّه هستم و ديگر بيانى نفرمود; زيرا فقط اثبات رسول اللّه كافى بود كه فرد مسلمان متعهد به خود آيد. آرى كجا مى توان روگرداند؟ زيرا روگرداندن از رسول, روگرداندن از خداست و آن كفر است.
فاطمه % نيز به روش پدر بزرگوارش كافى است كه بفرمايد: أيها الناس! أنا فاطمة وأبى محمّد # زيرا بلافاصله معلوم خواهد شد كه فاطمه, صدّيقه و فاطمه سيدة نساء العالمين است.
پس از معرفى خود با تأكيد مى فرمايد: (أقول عوداً وبداً; اولين و آخرين سخنم هست.) چنين تأكيدى براى اتمام حجت است. بنابراين چنين گفته اى غلط و تجاوز از حق و عدالت نخواهد بود. چه اينكه تجاوز از حق به دو جهت است:
1 . انسان به راه خطا برود, ولى قصد صواب داشته باشد, و از آن تعبير به قصور مى شود, مثل افرادى كه در تحرّى و جستجوى حق هستند, اما به خطا دچار مى شوند.
2 . انسان بعمد تجاوز از حق نمايد و برانگيزه هواى نفس, حق را ناديده بگيرد و آن را (شطط) و به تعبير ديگر (تقصير) مى گويند.
بر اين اساس است كه صديقه طاهره % تأكيد مى كند كه گفتارم نه از روى جهت اولى (ولا أقول ماأقول غلطاً) است و نه از روى جهت دومى (شطط) است, بلكه متن حق و محض واقع است. سپس در معرفى بنيانگذار اسلام با الهام از قرآن كريم چنين مى فرمايد:
لقد جائكم رسول من انفسكم…
پيامبر شما از ميان خودتان برخاسته و از شما جدا نيست, پس هرگونه رنج و ناملايماتى كه بر شما وارد شود بر او گران است و از صميم قلب سعادت شما را آرزومند است و به مؤمنان, رؤوف و مهربان است(1). اگر كمى دقت كنيد, خواهيد ديد كه او پدر من و نه پدر زنهاى شما و برادر پسر عمويم و نه برادر مردان شماست. وه چه نيكو نسبتى! و چه انقلاب حياتبخشى در اجتماع مرگبار شما آفريد.
محتواى انقلاب
متن: فبلغ الرسالة صادعاً بالنذارة مائلاً عن مدرجة المشركين ضارباً ثبجهم أخذاً بأكظامهم داعياً إلى سبيل ربّه بالحكمة والموعظة الحسنة…
شرح: پس بدين سان پيامبر مهربان, رسالت خود را در حالى كه صفهاى مشركان را مى شكافت و از راه آنها سخت منحرف بود ابلاغ كرد, و چنان بر گرده مشركان كوفت تا راه نفس كشيدن را بر آنان بست و چنين رسالتى همراه با دعوت به راه خدا با حكمت و موعظه حسنه بود.
در اين فراز, صديقه طاهره پس از معرفى بنيانگذار اسلام, به رسالت سنگين پيامبر در آن شرايط دشوار اشاره مى فرمايد و محتواى انقلاب را با تذكر دادن به (ايام اللّه) به بهترين وجهى بيان مى كند.
در قرآن كريم مى فرمايد:
(ولقد ارسلنا موسى بآياتنا ان اخرج قومك من الظلمات الى النور وذكّرهم بأيام اللّه, انّ في ذلك لآيات لكل صبار شكور(1);
براستى ما موسى را با نشانه هاى خود فرو فرستاديم كه قوم خود را از تاريكيها به نور هدايت درآرد و آنان را به (ايام اللّه) روزهاى خدا يادآور سازد, و در چنين رسالتى نشانه هايى از هدايت براى مردم استوار و سپاسگزار خواهد بود.)
مراد از يوم اللّه چيست؟
مراد از ايام اللّه, انقلابهاى بنيادى و اجتماعى است كه به دست پيامبران و فقط با اتكاى به نيروى ايمان براى واژگون ساختن اساس جهل و ستم با تجهيزات سياسى ظاهرى, كه درست در نقطه مقابل دعوت انبيا قرار دارد مى باشد. فرق انقلاب انبيا & با ديگر انقلابها كه به دست فاتحان تاريخ صورت گرفته, اين است كه هدف آنان از انقلاب, غلبه و به دست گرفتن اهرم قدرت است و در زير سپر كلماتى زيبا و فريبا, مانند: رهايى توده ها, استقرار آزادى, مراعات حقوق و مانند اين رقم وعده هاى دلنشين, فقط هدف, نيل به قدرت است كه با فريب مردم به مقصد برسند; اما به شهادت تاريخ, اين انقلابها مانند انقلاب فرانسه از آزادى حيوانى سر درآورده, و يا مانند انقلاب روسيه, به قيافه شديدترين خفقان و تبديل انسانها به ابزار كار درآمد.
على $ در نهج البلاغه زمينه رشد قدرتهاى باطل را در جامعه بشرى در همين نكته مى داند, كه باطل را در لباس حق جلوه مى دهند و موجب گمراهى در جامعه مى شوند:
(انما بدء وقوع الفتن اهواء تتبع, و احكام تبتدع, يخالف فيها كتاب اللّه ويتولى عليها رجال رجالاً على غير دين اللّه. فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على المرتادين. ولو ان الحقّ خلص من لبس الباطل لانقطعت عنه ألسن المعاندين, ولكن يؤخذ من هذا ضغث ومن هذا ضغث فيمزجان, فهنالك يستولى الشيطان على اوليائه وينجو الذين سبقت لهم من اللّه الحسنى(1);
ريشه فتنه ها فقط در پيروى از هواى نفس و اغراض حيوانى است كه موجب بدعت گذاردن احكام جديد مى شود كه مخالف با احكام كتاب خداست, و در اين شرايط است كه برخى از مردم بر اساس غير دين الهى بر برخى ديگر مسلط شده و زمام امور را به دست مى گيرند; زيرا اگر باطل از آميختگى به حق رها مى شد, هيچ وقت بر جويندگان حق مستور نمى ماند, و اگر حق هم به طور عريان ظاهر مى شد, زبان معاندان قطع مى شد, ولى همواره فتنه جويان قسمتى از حق و قسمتى از باطل را گرفته و باهم در مى آميزند; در اين هنگام است كه عرصه استيلاى شيطان هموار مى شود و افرادى از اين لغزشگاه, سالم به در مى شوند كه از طرف خداى متعالى, نيكى بر آنان مقرر گرديده.)
مولاى متقيان على $ در اين قسمت با بيان بسيار رسا ريشه انقلابها را بازگو مى كند كه نمى شود بنيان فتنه ها و انقلابها در اصلْ همه باطل و دعوت به چيزى باشد كه سازگار با فطرت انسان نباشد, بلكه عده اى براى به دست آوردن قدرت, به انقلابها و فتنه ها نامهاى بسيار زيبا و فريبنده اى مى دهند و به آن قيافه حق مى پوشانند, از قبيل: آزادى, حاكميت قانون, حقوق بشر و… و همين در آميختن است كه زمينه جذب را فراهم كرده و عده اى را فريب مى دهند.
ولى اساس دعوت انبيا به طور روشن و بسيار مشفقانه و به اصطلاح قرآن (بلاغ مبين) دعوت آشكار است كه با مطالعه در تاريخ آنان (انبيا) اين حقيقت, كاملاً روشن است كه جز استقرار عدالت بر طبق دستور الهى منظور ديگرى نداشته اند, و روى همين انگيزه الهى است كه انبيا با جامعه بشرى برخورد فريبكارانه نداشته و از نخستين گام, هدف رسالت خود را به طور عريان به مردم بازگو كرده اند و روى ضرورت در اثر مقاومت مستكبران كه درقرآن از آنان به (ملأ)(1) تعبير شده, جهت پيشبرد هدف خود دست به اسلحه زده اند:
(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط وانزلنا الحديد فيه بأس شديد ومنافع للناس(1)…;
به طور تحقيق, فرستادگان خود را با نشانه هاى روشن فرستاديم و با آنان جهت هدايت جامعه, كتاب و ميزان نيز فرستاديم تا مردم را به قسط و عدالت وادارند, و آهن را نيز فرو فرستاديم كه در آن هيبت و صلابت زياد و منفعتهاى بسيار براى مردم است.)
با دقت در اين آيه شريفه, هدف از قيام انبيا برپايى مردم به قسط و عدل معرفى شده, و به كار بردن اسلحه پس از آن براى رفع مانع بوده كه پيوسته در طول تاريخ انبيا, طيف خاصى كه از آن ياد شده, به عنوان مانع در سر راه انبيا بروز كرده اند كه بناچار براى ازبين بردن مانع دست به اسلحه زده اند و منظورى هم جز اجراى فرمان الهى نداشتند.
در قرآن از قول پنج پيامبر نقل مى فرمايد:(ومااسئلكم عليه من اجر ان اجرى الاّ على ربّ العالمين(1); از شما هيچگونه مزد و اجرى درخواست نمى كنم, و پاداش من نيست مگر بر خداى عالميان.
ويژگى رسالت پيامبر
انقلاب نمونه
صادعاً بالنذارة: كلمه صَدَعَ در قرآن مكرر آمده, مانند:(فاصدع بما تؤمر) اى پيامبر! نقشه ها و توطئه هاى مشركان را با قاطعيت بشكاف. راغب در مفردات گويد: (الصدع الشق في الاجسام الصلبة) صدع, شكافتن اجسام سخت است. پس مفهوم كلمه صدع, شكافتن ساده نيست, بلكه در جسم سخت و به هم فشرده است, و در آيه شريفه; يعنى, شكافتن صفوف كاملاً به هم پيوسته مشركان است. ترجمه جمله صادعاً بالنذارة, چنين مى شود: بنيانگذار نهضت الهى با دادن بيم, صفهاى مشركان را مى شكافت….
يكى از ويژگى دعوت پيامبر را همراه بودن با بيم و انذار مى فرمايد; زيرا در مقابل افراد سخت ابتدا انذار, سپس وارد عمل شدن, بيشتر موجب تأثير شكاف در صفهاى آنان مى شود; از اين روست كه در قرآن, تمام پيامبران وبالخصوص پيامبر ما به وصف (نذير) خيلى بيشتر از (بشير) آمده است.
حال ببينيم چرا در دعوت پيامبر, جهت بيم دادن موجب تفرقه و شكاف در صفهاى دشمن قرار داده شده, در حالى كه دعوت انبيا مشتمل بر اميد و بشارت نيز هست؟ (ومانرسل المرسلين الاّ مبشرين ومنذرين…(1).)
توضيح اين نكته كه چرا جنبه بيم دادن بيشتر است, در اين است كه اگر ما در عمل عاقلان دقت كنيم, مى بينيم در مرحله نخست خود را از ورطه هلاكت نجات مى دهند و عمده نظر آنان رهايى از خطرى است كه تهديدشان مى كند, و بر همين اساس است كه عاقلان در مواقع تحريك براى نيل به كمالى, ابتدا به بيان آفت و گرفتاريها كه در پى آن است مى پردازند, مثلاً براى وادار ساختن به مشورت مى گويند: ترك مشورت ندامت آور است, و يا بدون دورانديشى مبادرت به كارى موجب گرفتارى است. شايد جهت آن اين باشد: هرچند هوا و هوس جزء سرشت آدمى است, اما با اين همه اصل سعادت بر نعمت و سعادت است و آفتها عارضى و به جهت مراعات نمودن مقرراتِ طبيعى كارهاست.
آدم و همسرش در بهشت متنعم بودند و اندك تذكر كافى بود كه بفرمايد: (كلا منها رغداً حيث شئتما) با وسعت و فراخى از نعمتهاى بهشت به هر نحو كه مى خواهيد استفاده كنيد…; ولى عمده بيم آفت بود كه ممكن است در اثر عدم رعايت مقررات, دامنگير آنان بشود, بدين جهت در آن طرف; يعنى, بيم دادن بيشتر سعى شده:
(ان هذا عدوّ لك ولزوجك فلايخرجنكما من الجنة فتشقى, ان لك اَلاّتجوع فيها ولاتعرى, وانك لاتظمؤ فيها ولاتضحى;(1)
براستى اين شيطان دشمن تو و همسرت هست, پس مواظب باشيد شما را از بهشت بيرون نكند كه دچار رنج و مشقت مى شويد, و بر تو است كه در اين جا نه گرسنگى و نه تشنگى و نه برهنگى و نه آفتاب زدگى بكشيد.)
در اين آيه شريفه ابتدا با بيم دادن و معرفى دشمن, به منافع ماندن در بهشت اشاره مى فرمايد. پس بدين سان مى بينيم عاقلان بر حسب فطرت عقلى, نجات از آفتها را اهميت بيشتر مى دهند, چه اينكه نجات از آفتها همراه با نعمتهاست.
اما اگر ضرر و خطر به صورت ديگرى ظاهر بشود, به اين طريق كه بزرگى فرمان بدهد, عقل به ملاحظه جهت مولويت (سرپرستى) حكم مى كند كه پس از صدور و ابلاغ فرمان اگر تخلف و سرپيچى به عمل آمد, در اين صورت مؤاخذه و عقوبت متخلف بر خلاف عدالت نخواهد بود, و همين احتمال ضرر و عقوبت مولوى در آخرت است كه انبيا جامعه بشرى را به آن بيم داده اند و اساس تبليغ انبيا را تشكيل مى دهد و خلاصه دعوتشان چنين است كه ما از سوى پروردگار براى دعوت شما جامعه بشرى مأموريت داريم و گواه دعوت, اين معجزه ها و نشانه هايى است كه حاكى از صداقت ماست, و چنانچه از دعوت ما كه از طرف بارى تعالى است سرپيچى كنيد, خطر بسيار بزرگى در انتظار شماست.
در اين نقطه حساس است كه انسان بيش از دو راه در پيش خود نمى بيند: يا دعوت كنندگان الهى دروغ مى گويند, و يا در ادعا صادق هستند.به طور مسلّم هرمنصفى نمى تواند آنان را به دروغ متهم نمايد; ناچار راه دومى در مقابل عقل انسان است كه بر اساس حكم عقل بايد انسان مصونيت از اين خطر را براى خود تأمين كند.
بر همين اساس است كه مى بينيم همه انبيا بويژه پيامبر گرامى # بر حسب نقل قرآن مأمور مى شود كه خود را چنين معرفى نمايد:(وقل انّي أنا النذير المبين(1); بگو اى پيامبر! من بيم دهنده آشكار هستم.) يا در جاى ديگر مى فرمايد:(و اوحى اليّ هذا القرآن لانذركم به ومن بلغ(1); به من اين قرآن وحى شده تا با آن شما و هركسى كه قرآن به او رسيده بيم دهم.)
يادگار نبوت هم بر اساس الهام از قرآن مى فرمايد كه: يكى از ويژگى پيامبر # ابلاغ كوبنده و شكننده همراه با بيم و انذار بوده است.
قاطعيت و انعطاف ناپذيرى
مائلاً عن مدرجة المشركين: يكى ديگر از ويژگى انقلاب پيامبر, قاطعيت و انعطاف ناپذيرى در قبال راه و صفهاى مشركان است.
تاريخ پيامبر # شاهد اين معناست كه مشركان و كافران در اوايل بعثت, دست به هر وسيله اى زدند كه تا رسول اللّه # را شايد از دعوتش بازدارند, ولى هرگز موفق نشدند. در اين آيه به اين معنا اشاره مى فرمايد:
(وان كادوا ليفتنونك عن الّذي اوحينا اليك لتفتري عليناغيره واذاً لأتخذوك خليلاً ولولا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئاً قليلاً, اذاً لأذقناك ضعف الحيوة وضعف الممات ثم لاتجد لك علينا نصيراً(1);
مشركان و كافران كم مانده بود تو را از آنچه به تو وحى مى كنيم بلغزانند و آنگاه با تو دوست شوند, و اگر صيانت ما از تو نبود, براستى كم مانده بود كه به طرف آنان تمايل كنى و در اين صورت [تسليم و انعطاف] به خواست آنان بود كه بدرستى دو برابر عذاب دنيا و دو برابر عذاب آخرت را به تو مى چشانيديم و ديگر كسى را در برابر اين عذاب, كمك و ياور نمى يافتى.)
در اين آيه شريفه با تأكيد بر (تثبيت) صيانت و استوارى, به طور كلى خط انبياى الهى را در مقابله با صفهاى مشركان روشن مى فرمايد. مشركان سعى فراوان كردند, ولى قاطعيت و انعطاف ناپذيرى پيامبر, آنان را از صحنه خارج ساخت. ابن اثير در تاريخ كامل چنين مى نويسد:
(سپس مجادله در ميان آنان درگرفت, تا اينكه بين آنان شكاف افتاد و كينه ها بر همديگر بسته شد و قريش در مورد رسول خدا # زياد به گفتگو پرداخته وهمديگر را به جنگ و مقاومت در برابر وى دعوت مى كردند, و يك بار به نزد ابوطالب رفته وگفتند: اى ابوطالب! تو در نزد ما از سن و شرافت بيشترى برخوردار هستى, مى خواهيم پسر برادر خود را نصيحت كنى كه به ما كارى نداشته باشد. به خدا سوگند! ما در برابر ناسزاگويى وى بر خدايان و پدران ما و بى عقل كردن ما ساكت نمى نشينيم, تا از اين كار دست بردارد و يا درگير شويم و يكى از طرفين هلاك شود… ابو طالب خواسته و تهديد قريش را به پيامبر گزارش كرد و گفت: خود و مرا نگهدار و بر من چيزى را تحميل مكن كه طاقت آن را ندارم. پيامبر چنين پنداشت كه عمويش نظرش نسبت به وى تغيير يافته و ديگر آن حضرت را يارى نكرده و از يارى پيامبر ناتوان شده است. پيامبر گفت: اى عموى بزرگوارم! اگر خورشيد را در دست راست من قرار دهند و ماه را در دست چپ من تا از اين رسالت دست بردارم, هرگز! يا كشته مى شوم و يا اينكه خدا كمك فرموده و پيروز شوم…(1).)
و نيز در تاريخ كامل مى گويد:
(وقتى كه ابوطالب ديد قبيله بنى هاشم پيشنهاد وى را مبنى بر حمايت پيامبر قبول كردند, مسرور شد و از آنان سپاسگزارى نموده و فضيلت پيامبر را بر آنان بازگو كرد. هنگام مرگ ابوطالب, قريش به نزد وى آمده و به او گفتند: تو بزرگ و سرور مايى و به پسر برادرت بگو كه باما منصفانه رفتار نمايد و به او امر كن از ناسزا گويى خدايان خوددارى كرده, تا او را با خداى خودش رها سازيم!
ابوطالب پيامبر را احضار نمود و گفت. اينان بزرگان قبيله تو هستند و از تو مى خواهند از ناسزا گفتن به خدايان آنان خوددارى نموده, تا در مقابل, آنان هم تو را با خداى خود رها سازند.
پيامبر فرمود: اى عمو! آيا آنان را دعوت نكنم به چيزى كه خير آنان در آن است و آن كلمه اى است كه اگر بگويند, عرب را بر خود خاضع نموده و بر غير عرب حاكم مى شوند؟!
ابوجهل گفت: آن كلمه چيست كه تا ما ده برابر آن را به تو بدهيم؟
گفت: بگوييد: لااله الاّ اللّه.
همگى ناراحت شده و متفرق شدند و گفتند: چيز ديگرى از ما بخواه.
رسول اللّه # در پاسخ گفت: اگر خورشيد را در دست من بگذاريد, چيز ديگرى را از شما درخواست نخواهم كرد.)(1)
پس يكى از ويژگى انبيا آن است كه در برابر مخالفان ستيزه گرِ خود كوچكترين انعطافى نشان نداده اند و استوار در مقابل آنان ايستاده اند, و اين قاطعيت را صديقه طاهره % در جمله هاى بعدى اين فراز, چنين تصوير مى كند:
ضارباً ثبجهم: پيامبر چنان بر گردنهاى مشركان كوفت كه
آخذاً باكظامهم: راه نفس كشيدن را بر آنان گرفت, و مراد از گرفتن راه نفس كشيدن; يعنى, چنان ضربه قاطع بود كه آنان را در جا ميخكوب كرده و مجال هرگونه توطئه اى را از آنان گرفت و نقشه هاى باطل آنان را از بين برد.
داعياً الى سبيل ربه بالحكمة والموعظة الحسنة: دعوت پيامبر يكسان نبود, بلكه سطح فكر مردم را مراعات مى فرمود, و چنان نبود كه يكنواخت بر همه بتازد, بلكه با مردمان فهميده با بيانات محكم و با مردم متعارف با اندرزهاى نيكو كه فراخور درك آنان بود و آنان نيز خوب آنها را درك مى كردند كه به جز خيرخواهى هدف ديگرى در كار نيست, رسالت خود را ابلاغ مى كرد; اما با چنين نرم خويى در برابر بتها هرگز انعطاف نشان نداد.
يكسر الاصنام: با تمام قاطعيت بتها را مى شكست.
و ينكت الهام: و با سركردگان كفر و شرك به ستيز برخاسته و سر آنان را به رو به خاك مذلّت مى انداخت.
حتّى انهزم الجمع وولّوا الدبر: تا اينكه در اثر كوشش و پيگيرى بى امان و جهاد مستمر, هيبت كفار شكسته شد و جمعشان از هم پاشيد و رو به فرار گذاشتند.
حتى تفرى اللّيل عن صبحه: و شب كفر و ضلالت از صبح ايمان وهدايت جدا و حق چهره خود را آشكار كرد.
ونطق زعيم الدين: و پس از آن همه مجاهدت و جانفشانى, زعيم دين با كمال حريت و آزادى لب به سخن گشود.
وخرست شقاشق الشياطين: حركت شيطان باز ايستاد و سخن آنان خاموش شد و شياطين كفر و عناد پس از سخنوريها به خاموشى گراييدند.
وطاح وشيظ النفاق: و گروهكهاى نفاق هلاك شدند.
وانحلت عقد الكفر والنفاق: و همبستگى كفر و دو دستگيها درهم گشوده شد.
وفهتم بكلمة الاخلاص: و بدون پروا از مشركان, كلمه اخلاص (لااله الاّ اللّه) را بر زبان جارى ساختيد.
في نفر من البيض الخماص: تمام اين مجاهدتها به همراهى دسته بسيار اندكى از اهل ورع و تقوا از مجاهدان صدراول انجام پذيرفت.
شرح اوضاع گذشته جزيرة العرب
متن: كنتم على شفا حفرة من النار مذقة الشارب ونهزة الطامع وقبسة العجلان وموطئ الاقدام, تشربون الطرق وتقتاتون القدّ والورق, اذلة خاسئين تخافون ان يتخطفكم الناس من حولكم فانقذكم اللّه تعالى بمحمدٍ…
شرح: يادگار نبوت به روش كتاب آسمانى (قرآن كريم) رفتار فرموده و مردم را به تيره روزيهاى قبل از اسلام تذكر مى دهد, همچون قرآن كريم كه بنى اسرائيل را به اوضاع نابسامان و هرج ومرج و روزهاى بدى كه داشتند متذكر مى كند كه در چنگال فرعونيان گرفتار بودند, تا قدر نعمت رهايى از آن گرفتاريها را بدانند و وضع فعلى به صورت عادى و مكرر در نيايد. قرآن در مورد بنى اسرائيل مى فرمايد:
(واذ قال موسى لقومه اذكروا نعمة اللّه عليكم, اذ انجيكم من آل فرعون يسومونكم سوء العذاب ويذبحون ابناءكم ويستحيون نساءكم وفي ذلكم بلاء من ربّكم عظيم(1);
اى پيامبر! به ياد آر هنگامى كه موسى $ به قوم خود گفت: به ياد آوريد نعمت خدا را بر خودتان, آن زمانى را كه شما را از آل فرعون نجات داد كه آنان شما را با شكنجه وعذاب بد به رنج و مشقت مى انداختند و پسران شما را سر مى بريدند وزنهاى شما را باقى مى گذاشتند, تا آنان را به كنيزى خود درآورند, و در اين دگرگونى از جانب پروردگار امتحان بزرگى است.)
و نيز با جمله (تخافون ان يتخطفكم الناس) اشاره به آيه ذيل مى فرمايد:
(واذكروا اذ انتم قليل مستضعفون في الارض تخافون ان يتخطفكم الناس فآويكم وايّدكم بنصره ورزقكم من الطيّبات لعلّكم تشكرون(1);
مسلمانان! متذكر باشيد شما جمعيت اندك و مستضعفى بوديد در روى زمين, كه همواره در بيم آن بوديد كه شما را بربايند, خداوند متعال به شما مأوا داد و با نصرت خود شما را كمك نمود و از طيبات به شما روزى داد, تا باشد كه سپاسگزار باشيد.)
طبيعت اكثر نوع انسان مگر عده اندكى, بر تأثيرپذيرى از جوّ روز است و همين طبيعت است كه انسان را از حساب گذشته و آينده باز مى دارد و از ياد مى برد كه در چه وضعى بود و اكنون به چه نعمتى رسيده است, و بدين جهت است كه مربيان بشرى براى توجه دادن به نعمتها كه اساس شكرگزارى است, بيشتر به ياد آورى نعمتها تأكيد مى كنند كه چه بودى و چه شدى, و مبادا تكرار نعمتها آنها را از ارج بيندازد.
به همين مناسبت يادگار نبوت, مسلمانان حاضر در مسجد را كه از بزرگان اسلام بودند و مخصوصاً انصار را متوجه مى سازد كه (كنتم على شفا حفرة من النار) در اثر شرك و كفر در لبه و پرتگاه آتش بدبختى و فلاكت بوديد, اشاره به آيه شريفه است:
(واعتصموا بحبل اللّه جميعاً ولاتفرقوا واذكروا نعمة اللّه عليكم اذ كنتم اعداء فألّف بين قلوبكم فأصبحتم بنعمته اخواناً, وكنتم على شفا حفرة من النار فأنقذكم منها كذلك يبيّن اللّه لكم آياته لعلكم تهتدون(1);
به ريسمان استوار الهى چنگ زنيد و پراكنده نشويد و به ياد آوريد نعمت خدا را بر خودتان هنگامى كه دشمنِ يكديگر بوديد, خدا ميان قلبهاى شما الفت داد, در نتيجه به نعمت خدا باهم برادر شديد, و در كنار گودالى از آتش بوديد, پس خدا شما را از آن نجات داد, اين چنين خدا آيات خود را به شما روشن مى كند, تا باشد كه راه بيابيد.)
بعد در شرح دوران قبل از اسلام چنين شرح مى دهد: شما عرب آن چنان جمعيت بى قدر و ارج بوديد, به مانند نوشابه بى ارزشى براى نوشنده كه هر طمعكارى به آن دست مى يافت و شعله كوچكى كه شتابزده از آتش برمى دارد, پايمال زورمندان بوديد و از آبهاى آلوده به پيشاب شتران مى نوشيديد و گوشت خام و برگ درختان را غذاى خود قرار مى داديد و رانده شدگان خوارى بوديد كه بيم آن داشتيد ابرقدرتان از اطراف, شما را در ربايند.
جغرافياى عربستان
در شرح اين قسمت به شرح كوتاهى از جغرافياى عربستان و تاريخ قبل از اسلام مى پردازيم:
(عربستان بزرگترين شبه جزيره دنيا, در جنوب قاره آسيا واقع است. وسعت و مساحت آن بيش از سه ميليون كيلومتر و اكثر آن را صحراهاى لم يزرع تشكيل مى دهد, و حاشيه باريكى از زمينهاى مسكونى, اطراف آن را فراگرفته و غالباً محصور به دريا و ريگزار بيكران, عمده خاك آن را تشكيل مى دهد. آب درّه ها از بارانهايى است كه اغلب در ريگزارها فرو مى رود و پس از مدت كوتاهى, دوران كم آبى فرامى رسد; صحرانشينان مجبورند از نقطه اى به نقطه ديگر در جستجوى آب و چراگاه در حركت باشند, و يكى از عوامل برخورد قبايل همين جستجوى چراگاه است….)(1)
حكومت
(اعراب بدوى تابع حكومتى نبودند ونظم سياسى نداشتند و اساس مليّت و جامعه آنان را قبيله تشكيل مى داد (قبيله مجموع چند خانواده و قوم و خويشاوند است كه همگى از شيخ قبيله كه معمولاً از كهنسال ترين افراد قبيله و تجربه اندوزترين آنان بوده به سر مى بردند). شيخ قبيله موقعيت خود را در اثر تدبير و جوانمردى و شجاعت به دست آورده و بيشتر در زمينه جنگى رهبرى را به عهده دارد و نيز در كارهاى عمومى قبيله و رفع دعاوى افراد قبيله نظر مى دهد. رياست شيخ به طرز استبداد كامل نيست و در امور مهم با انجمنى كه از بزرگان قوم و سران خاندانها تشكيل شده مشورت مى كند. براى انتخاب شيخ قبيله پس از مرگ پيشواى سابق, همين بزرگان بايد اقدام كنند, و گاهى بر سر به دست آوردن اين منصب, ميان فرزندان شيخ و برادرها و احياناً ساير نزديكان, كشمكش درمى گرفت و كار به جنگ و خونريزى مى كشيد….)(1)
تعصبهاى قبيلگى
(قوم و قبيله, واحد مستقلى بود كه بايد در همه چيز به خود متكى باشد; چون تمام اقوام و قبايل ديگر اصولاً بيگانه به شمار مى رفتند و هيچ گونه حقوق و احترامى از نظر افراد اين قبيله نداشتند. غارت اموال و كشتن افراد و دزديدن و ربودن زنان, جزء حقوق قانونى آنان بود, مگر اينكه با قبيله پيمانى داشته باشند كه آن هم معمولاً ديرى نمى پاييد و يك جسارت كوچك كافى بود كه آن پيمان را درهم شكنند, و در اين هنگام, بهانه براى حمله مجدد به دست مى آمد. بدين ترتيب افراد يك قبيله, تنها حامى و تكيه گاه خود را قبيله خويش مى دانند و بدان بى دريغ دل بسته اند, و وسيله يادآورى مفاخر قبيله و نگهدارى انساب و شاخه هاى قبيله و افزون نشان دادن افراد, هرچند با شمارش مردگان گور خود, به مقام برترنمايى برمى آمدند….)(1)
چنانچه در قرآن كريم وارد شده: (الهيكم التكاثر, حتى زرتم المقابر(1); شما را باليدن به مال و اولاد تا هنگام مرگ مشغول داشت, تا اينكه مردگان را براى بزرگداشت به حساب مى آوريد!)
على $ در نهج البلاغه مى فرمايد: اول كسى كه بناى اساس عصبيت را بنا نهاد شيطان بود:
(الذي وَضَعَ أساسَ العَصَبية ونازَعَ اللّه رِداءَ الجَبريّة(1);
شيطانى كه اساس عصبيت را بنا نهاد و با خدا با لباس برترطلبى به منازعه پرداخت.)
ولى امام در آخر همين خطبه مى فرمايد: آنچه كه به تعصب جنبه رذيله مى دهد, تعصبى است كه بر اساس هيچ و پوچ باشد, مثل تعصبهاى بر اساس رنگ, قبيله و نژاد; اما تعصب در برابر مكارم اخلاق كه از فطرت الهى و والاى انسانى نشأت مى گيرد, از صفات حسنه به شمار مى رود:
(فان كان ولابدّ من العصبيةِ فليكن تعصُّبُكم لمكارِمِ الخصالِ و محامدِ الافعالِ ومحاسنِ الامورِ(1);
اگر قرار است انسان تعصب در مسأله اى داشته باشد, سعى كند تعصب خود را در خصلتهاى عالى انسانى و انجام بهترين كارها و ستوده ترين امور به كار برد.)
خونريزى و جنگ
(سرزمين عربستان مردمان دلير و سخت جان دارد و اين لازمه سختى زندگى و موقعيت جغرافيايى است, حال اگر عصبيت جاهلى هم به اين طبيعت ضميمه شد, معلوم است كه چه حوادث خونبارى مى آفريند. از طرفى هرقبيله, زن و مال و جان ديگران را شكار قانونى خود مى دانستند و از طرف ديگر, قبيله مورد تجاوز واقع شده هم, در انتقام, حاضر است حتى تمام افراد قبيله متجاوز را از دم تيغ بگذراند.
صحرانشينان مى گفتند: خون را جز خون نمى شويد, و مهمترين حوادث از يك برخورد ساده دو فرد از دو قبيله شروع مى گشت و گاهى مانند جنگ (بُسوس) چهل سال طول مى كشيد, تا وقتى كه تقريباً مرد جنگجويى در دو قبيله باقى نمى ماند!
يكى از بزرگترين مصيبتهاى فرد بَدَوى آن بود كه قبيله اى او را طرد يا خلع كند; بدين ترتيب وى ديگر منسوب به قبيله اى نبود و مورد حمايت قرار نمى گرفت و هيچ قدرت قانونى, پاسدار جان و مال او نبود و در نتيجه هركس حق داشت او را بكشد يا به بردگى بگيرد و يا اموالش را غارت كند!)
غارت
(غارت از جمله راههاى رسمى امرارمعاش بود; چه معلوم شد كه اموال ديگر قبايل در پيش هر قبيله احترام قانونى ندارد و اين رسم عمومى حتى ميان قبايل مسيحى, مانند (بنى تغلب) غارتگرى رايج بود, اما در اثناى غارتگرى خونريزى مجاز نبود.
در جاهليت عربى, زن حق نداشت آزادانه از حقوق خود استفاده بنمايد و مرد حق داشت آنچه كه از مهريه قرار داده مى شد نگهدارى نمايد و به اين وسيله به او ضرر رسانده وتجاوز كند, و نيز حق داشت او را ـ پا در هوا ـ معلّقه و بلاتكليف نگه دارد.)(1)
از زنان سلب آزادى مى كردند به نحو (عضل) كه در قرآن از آن نهى شده است; يعنى, در جاهليت عرب پس از طلاقْ مانع بودند كه زن شوهر ديگرى بكند, در اين آيه چنين مى فرمايد:
(واذا طلقتم النساء فبلغن اجلّهن, فلاتعضلوهنّ ان ينكحن ازواجهنّ(1);
اگر زنها را طلاقْ داديد و آنها پس از طلاق مدت معين عده را گذراندند, از ازدواج با شوهرانشان جلوگيرى ننماييد.)
از جمله راههاى به دست آوردن زن آن بود كه در سر زن مردى به خاطر به چنگ آوردن او جنگ در مى گرفت و اگر غالب مى شد بى هيچ قيد و شرطى او را تصرف مى نمود, و يكى از اين ظلمهاى روشن, عمل خالدبن وليد است كه به امر ابوبكر در درگيرى تحميلى با مالك بن نويره انجام داد. بلافاصله پس از كشتن مالك, زن زيبايش را گرفت و سر مالك را به منزله سنگ زير ديگ كرد.
زنده به گور كردن دختران
بعضى از قبيله هاى عرب, مانند بنى اسد و بنى تميم, دختران خود را زنده به گور مى كردند, چنان كه در قرآن است:
(واذا بُشِّر احدُهم بالانثى ظلّ وَجْهُه مسودّاً وهو كظيم, يَتَوا§ري§ من القوم من سوء ما بشّر به اَيمسِكُه على هونٍ ام يُدُسّه في التراب اَلا§سا§ءَ مايحكمون(1);
(اگر به يكى از آنها بشارت نوزاد دختر مى دادند, چهره اش تيره مى شد و خشم خود را فرو مى برد و از شنيدن اين خبر ننگ آور, از چشمهاى مردم پنهان مى شد و سرگشته مى شد كه آيا قبول خوارى نموده و دختر را نگهدارى نمايد و يا او را در خاك پنهان كند, واقعاً چه داورى بدى است.)
چرا داشتن دختر عار بود؟ چون دختر نمى تواند مرد جنگاورى باشد و از قبيله دفاع نمايد و يا ممكن است در آينده در دست دشمنان قبيله اسير شود, پس غيرت ايجاب مى كرد كه او را زنده به گور كنند! و نيز كشتن اولاد از ترس فقر از عادتهاى عرب جاهلى بود كه قرآن از آن به عنوان يكى از عادتهاى بس نكوهيده ياد مى كند:
(ولاتقتلوا اولادكم خشية املاق نحن نرزقهم و اياكم انّ قتلهم كان خطأً كبيراً(1);
از ترس فقر اولاد خود را نكشيد, ما هستيم كه شما و آنها را روزى مى دهيم. براستى كشتن آنها (طفل بى گناه) جنايت بس بزرگى است.)
بت پرستى
بت پرستى, دين رايج عرب بود و به صورتهاى گوناگون در ميان آنان نفوذ داشت. برخى معتقدند كه پايه گذار بت پرستى در حجاز (عمروبن لحى) بود. مى نويسند: (هبل) را او از شام به مكه آورد, معروفترين خدايان كعبه هبل بود, به شكل انسان ساخته شده بود و تيرهاى مقدس را كه كاهن براى فال گرفتن به كار مى برد, جلوى او گذارده بودند(1).
كلبى در كتاب (الاصنام) مى نويسد: دامنه بت پرستى تا آنجا توسعه پيدا كرد كه بتهايى را به شكل حيوان و گياه و انسان و جنّ و فرشتگان و ستارگان ساخته مى شد و حتى سنگ را مى پرستيدند(1).
بتهاى نامدار
بتهاى نامدار كه نام آنها در قرآن آمده: (لات) در طائف به صورت سنگى چهار گوش بود و نزديك طائف چمن و چراگاه خاصى داشت كه حرم بود و قطع درخت و شكار و خونريزى در قلمروى آن روا نبود, و مردم مكّه و ديگران به زيارت آن مى رفتنـد.
(عُزّا) خداى بسيار عزيز كه معادل ستاره زهره بود, در نخله (شرق مكه) قرار داشت و بيش از ساير بتها اعتبار داشت. حرم عزّا از سه درخت تشكيل شده بود و قربانى انسان هم بدان تقديم مى شد. (منات): قديمى ترين بتها بت منات بود كه عقيده داشتند خداى قضا و قدر, بخصوص فرمان مرگ جانداران در دست اوست, و محل اين بت در قديد (ميان مكه و مدينه) در كنار دريا بود, و همين بت مورد احترام شديد قبيله هاى ازد, اوس و خزرج بود, تا اينكه چنان كه ابن كلبى نوشته, مولاى متقيان $ به فرمان پيامبر # آن را در سال دوم هجرى شكست. اين سه بت, خدايان مؤنّث و تمثالهاى ملائكه بودند!
يكى از عادتهاى قريش آن بود, در وقت طواف به دور كعبه مى گفتند: (واللات والعزّى ومناة الثالثة الاخرى, فانهنّ الغرانيق العلى وان شفاعتهن ترتجى) و يا اين جمله را تكرار مى كردند: (بنات اللّه وهنّ يشفعن اليه; اين سه بت, دختران خدا هستند و آنها در پيشگاه خدا شفاعت خواهند نمود.) در جواب اين خرافات, قرآن چنين مى فرمايد:
(أفرأيتم اللات والعزّى, ومَناةَ الثالثة الاخرى, ألكم الذكر وله الانثى, تلك اذاً قسمة ضيزى, اِنْ هي الاّ اسماء سمّيتموها انتم و آباؤكم ماانزل اللّه بها من سلطان(1);
آيا براستى شما فكر مى كنيد لات وعزّا و منات سوّمى بر چيزى قادرند كه آنها را عبادت مى كنيد؟ و آيا براستى فكر مى كنيد ملائكه دختران خدا و پسرها فرزندان شما هستند؟ اگر چنين پندارى درست باشد, چه تقسيم ظالمانه اى است! اين پندارها نيست مگر ساخته و پرداخته شما و پدرانتان, و دليلى از ناحيه خدا بر آنها نيامده است.)
(بَعْل) مظهر روح چشمه ها و آبهاى زيرزمين بود. در آيه شريفه مى فرمايد: (أتدعون بعلاً وتذرون احسن الخالقين(1); آيا شما در مشكلهاى خود بعل را صدا مى زنيد و بهترين آفريننده را ترك مى كنيد!؟.)
علاوه بر خدايان عمومى, هريك از عربها در خانه خود بتى از چوب يا فلز يا سنگى كه شكل معينى نداشت درست كرده و هروقت به خانه مى رفتند, دور آن طواف مى كردند و در هنگام مسافرت از آن اجازه مى گرفتند و آن را همراه خود مى بردند.
در شهرهاى يمن و حرّان و قسمت شمالى عراق, مركز (صابئين) بود و در آن شهرها ستارگان مورد احترام بودند. عقيده به نجوم و ارتباط حركتهاى ستارگان با مقدرات زمينى بسيار قوى بود. هريك از ستارگان را خداى يكى از حوادث مى دانستند. تمثالهاى مريخ و مشترى و زهره را در محرابگاه نصب مى كردند و از آنها كمك مى خواستند و قربانى هم به آنها تقديم مى كردند. فكر صابئى احياناً در توجه به فرشته و جن جلوه مى كرد. ملائكه را دختران خدا و مؤثر در حوادث مى دانستند و براى خدا همسرى از جن تصور مى كردند. طايفه (بنى مليح) در خزاعه جن را پرستش مى كردند; طايفه (حمير) خورشيد, (كنانه) ماه, (لخم) و (جذام) مشترى, (طيّ) سهيل و قبيله (قبيس) شعرى و (اسد) عطارد را مى پرستيدند(1).
در تاريخ طبرى آمده: نخل مقدسى در نجران بود كه نذرها را به صورت سلاح و پارچه و لباس بر آن مى آويختند. قربانى شتر و گوسفند در مكّه, در كنار انصاب مختلف ـ كه بت يا قربانگاه بود ـ رواج داشت; در قرآن كريم آمده است كه قسمتى از محصول و چهارپايان را براى بتهاى خود قرار مى دادند:
(وجعلوا للّه ممّا ذرأ من الحرث والانعام نصيباً فقالوا هذا للّه بزعمهم وهذا لشركائنا فماكان لشركائهم فلايصل الى اللّه وماكان للّه فهو يصل الى شركائهم ساء ما يحكمون;
كفار مكه براى خدايان خود آنچه خدا از زراعت و چهارپايان آفريده قرار مى دهند و به گمان خود مى گويند: اين براى خداست و قسمت ديگر براى شريكان (بتها) اوست و از آنچه قسمت پروردگار بود, به خدا نمى رسد و آنچه از سهم خداست به شريكان مى رسد, راستى چه داورى بدى مى كنند.)(1)
عقيده به روز رستاخيز
عقيده به روز رستاخيز كمتر در ميان عربهاى جزيره به چشم مى خورد. عده اى از آنها چنانچه قرآن نقل مى كند: (وقالوا ان هي الاّ حياتنا الدنيا ومانحن بمبعوثين(1); وگفتند: (جز زندگى دنياى ما [زندگى ديگرى] نيست و برانگيخته نخواهيم شد.) يا مى گفتند: (وقالوا ماهي الاّ حياتنا الدنيا نموت و نحيا ومايهلكنا الاّ الدهر ومالهم بذلك من علم ان هم الاّ يظنون(1); وگفتند: (غير از زندگانى دنياى ما[چيز ديگرى] نيست; مى ميريم و زنده مى شويم و ما را جز طبيعت هلاك نمى كند.) و[لى] به اين [مطلب] هيچ دانشى ندارند [و] جز [طريق] گمان نمى سپرند.)
در دائرة المعارف فريد وجدى(1) از ژرژ لابوم نقل مى كند كه: بعضى معتقد بودند كه روح وقتى از بدن جدا شد به صورت مرغى در مى آيد كه پيوسته اطراف قبر پرواز مى كند و نوحه سرايى مى نمايد و او وسيله خبررسانى فرزندان و باقيماندگان است, و اگر كشته شده باشد, مرغ فرياد مى زند: سيرابم كنيد! تا باقيماندگان انتقام كشته را از كشنده بگيرند.
برداشت عرب از نبوت و معاد
عرب جاهلى چنين مى پنداشت كه پيامبر بايد از خوردن و آشاميدن و همسر گرفتن و فرزند داشتن و در بازار راه رفتن خوددارى نمايد, و هيچ يك از اينها با شأن رسالت و پيامبرى سازگار نيست. در قرآن كريم به همه آنها اشاره شده; مثلاً, از آنها نقل مى كند كه:
(مالِ هذا الرسول يأكل الطعام ويمشى في الاسواق لولا انزل اليه ملك فيكون معه نذيراً(1);
اين چگونه پيامبرى است كه غذا مى خورد و در بازارها به راه مى افتد, و چرا ملكى به همراه او فرستاده نشده تا همراه او مردم را بيم دهد.)
مى بينيم مشركان بر اساس فطرت الهى اگر چه در مقام عمل مى خواستند اين فطرت را ناديده بگيرند, ولى اصل ضرورى بودن پيامبر را نمى توانند انكار نمايند و بلكه به خيال باطل خود, پيامبر را بى نياز و بالاتر از نياز به غذا وهمسر مى پنداشتند, و به اصطلاح اشكال در صغراى قضيه بوده نه كبرا.
در مورد معاد هم نمى توانستند به حساب فكر كوتاه خود باور كنند چگونه انسان دو باره پس از مرگ زنده مى شود. قرآن استبعاد اين افراد را چنين نقل مى كند: (أاذا كنّا عظاماً ورفاتاً إنّا لمبعوثون خلقاً جديداً(1); آيا وقتى كه ما استخوان شده و پوسيديم, باز با خلقت ديگر مبعوث خواهيم شد!؟) و يا در آيه ديگر مى فرمايد: (ان هي الاّ حياتنا الدنيا نموت و نحيا ومانحن بمبعوثين(1); جز اين زندگى دنيا كه زنده مى شويم و مى ميريم حيات ديگرى نيست, و ما مبعوث نخواهيم شد.)
رواج رباخوارى
طبرى مى گويد: هنگامى كه زمان طلب فرا مى رسيد, بستانكار به بدهكار مى گفت: وام را مى دهى يا به مبلغ ربا مى افزايى؟ اگر بدهكار قدرت تأديه وام را داشت, مى داد و گرنه به مبلغ ربا در هرسال افزوده مى شد. شايد به همين جهت آيه شريفه اشاره مى فرمايد: (ياايّها الذين آمنوا لاتأكلوا الربا اضعافاً مضاعفة(1); اى افرادى كه ايمان آورده ايد! ربا را به چند برابر افزون نخوريد.)
از مظاهر انحطاط جامعه جاهلى, شيوع زنا بود. هر مرد مى توانست با چند زن ارتباط نامشروع برقرار بكند, و همان طور نيز زن مى توانست با چند مرد ارتباط نامشروع جنسى برقرار بكند, تا جايى كه زنها را بالاجبار وادار به زنا مى كردند: (ولاتكرهوا فتياتكم على البِغاء اِنْ اَرَدْنَ تحصّناً(1); و دخترهاى خود را مجبور به زنا و فجور نكنيد, و براى درآوردن پول به اين ننگ اقدام ننماييد.)
به كجا رسيدند!؟
ازچنين اوضاع فلاكت بار در عرض مدت كم رهايى يافته و به جايى رسيدند كه آن را مهيار ديلمى چنين خلاصه مى كند:
مابَرِحَتْ مُظْلِمَةً دُنْياكُمْ حَتّى اَضاءَتْ كَوْكَبٌ فِي هاشمٍ
بِنْتُم بِهِ وَكُنْتُمْ مِنْ قَبلِهِ سِرٌّ يَمُوتُ فِي ضُلُوع كاتمٍ
فَصارَ هَلْ مِنْ مَلكٍ مُسالمٍ يَقُولُ هَلْ مِنْ مَلكٍ مُقاوم
اى عرب! همواره دنياى شما تاريك و وحشتناك بود,تا اينكه ستاره درخشانى از طايفه هاشم درخشان شد.
به بركت تعليمهاى حيات بخش او بود كه در جهان قد علم كرديد, در حالى كه پيش از آن خيلى گمنام بوده و بسان رازى كه در سينه رازدار پنهان مى شود بوديد.
تا آن جا رسيديد كه همان دسته پراكنده و دور از تمدن و معنويت كه به قدرتهاى اطراف مى گفتيد با ما با مسالمت رفتار كنيد, گفتيد: آيا توان مقاومت در برابر ما را داريد؟
شرح خدمتهاى مولاى متقيان $
متن: كلما اوقدوا ناراً للحرب اطفأها اللّه او نجم قرن للشيطان وفغرت فاغرة من المشركين قذف اخاه في لهواتها فلاينكفئُ حتى يطأ صماخها باخمصه ويخمد لهبها بسيفه.
شرح: هروقتى كه صفهاى دشمنانْ متشكل شده و در صدد روشن كردن آتش جنگ مى شدند, خدا آن را خاموش ساخته, و يا شاخى از شيطان وحيله اى از مشركان براى ازهم پاشيدن اجتماع مسلمانان گسترده مى شد, برادر خود را براى درهم كوبيدن آنان به گلوگاه دشمن مى انداخت, و اوهم از جبهه جنگ برنمى گشت, تا اينكه سرهاى دشمن را لگدكوب نموده و آتش جنگ را با شمشير خود خاموش مى كرد.
خلاصه, اين قسمتْ شرح فشرده اى از فداكارى مولاى متقيان $ و هميشه در كنار رسول خدا # بودن وى و كفايت در جنگهاى هولناك به دست خيبرگشاى وى مى باشد, و از طرفى از كنار آمدن و كناره گيرى زمامداران اسلام و دست به عصا حركت كردن آنان مى باشد.
دلسوزى و مراقبت براى دين و نگهدارى آن, چنان گوهر گرانبهايى است كه با خون شهيدان اسلام و كوشش مجاهدان و در رأس آنها رسول اكرم # به دست آمده; اين امر ايجاب مى كند كه زمامدار بايد كسى باشد كه مجاهدتهاى وى در مواقع هولناك كه هنوز اثرى از پيروزى اسلام نيست ثابت باشد, و اين حقيقت به اتفاق جز در وجود مقدس مولا ثابت نيست, بلكه فرار كردن آنها در نزد منصفانِ از سيره نويسان, ثابت و روشن است. اين امتياز را در زمان ايراد اين خطبه, مستحفظانِ از امت و اصحاب رسول اكرم # آن را بخوبى مى دانستند; چنان كه خود مولا مى فرمايد:
(ولقد علم المستحفظون من اصحاب محمّد # اني لم اردّ على اللّه ولاعلى رسوله ساعة قط ولقد واسيته بنفسي في المواطن التي تنكصُ فيها الابطال وتتاخر فيها الاقدام(1);
دانشمندانِ از صحابه كه حفاظت اسلام به عهده آنان بود, خوب مى دانستند كه من حتى يك لحظه بر خدا ورسولش رونياوردم, و در معركه هاى هولناك كه پهلوانان از شركت در آن سرباززده و قدمْ پس مى نهادند, براستى استوار مانده و مواسات نمودم, و اين مواسات در اثر شجاعتى بود كه خدا مرا با آن گرامى داشته بود.)
ابن ابى الحديد در شرح اين قسمت مى گويد: يكى از فضيلتهاى مختص آن حضرت همين مواسات است; او مى گويد:
(اين مواسات يكى از ويژگيهاى برتر مولا ـ صلوات اللّه عليه ـ است كه هيچ منكرى ندارد; در جنگ احد در كنار رسول اكرم # پايدار بود, اما ديگران فرار كردند, و نيز در جنگ حنين و خيبر استقامت كرد و عده اى كه پيامبر پيش از او براى فتح خيبر فرستاده بود فرار كردند, اما مولا همچنان مى جنگيد, تا خدا به دست او فتح را نصيب اسلام نمود.)(1)
همچنين او مى گويد: (محدثان آورده اند: هنگامى كه در جنگ اُحد رسول اللّه # جراحت سخت برداشت, مردم گفتند: محمد # كشته شد. لشكرى از مشركان او را ديدند كه در ميان كشته شدگان افتاده, اما هنوز زنده است, آهنگ او كردند. به على $فرمود: اينها را از من بران. مولاى متقيان$ نيز به آن لشكر حمله ور شد و رئيس آنان را كشت; آنگاه لشكرى ديگر آهنگ حمله به رسول اللّه # نمود, باز فرمود: ياعلى! اينها را از من بران. مولا $ حمله ور شد و لشكر را به عقب زده و پراكنده نموده و رئيس آنان را به قتل رسانيد. باز لشكر سومى به آهنگ كشتن رسول اللّه # حمله كرد, همچنان به على $ فرمان دفاع داد, مولا نيز اين لشكر را عقب رانده و رئيس آنان را كشت. پس از اين واقعه, رسول اكرم # مى فرمود: جبرئيل $ به من گفت: براستى اين دفاع على $ مواسات است. من به جبرئيل گفتم: چرا اين گونه نباشد, در حالى كه او (على $) از من است و من نيز از اويم. آنگاه جبرئيل گفت: من هم از شما (دو تن) هستم.
باز محدثان روايت كرده اند مسلمانان در روز شكست مسلمانان و حمله مشركان و دفاع مولاى متقيان $ از آسمان صداى هاتفى را شنيدند كه ندا در مى داد: (لاسيف الاّ ذوالفقار ولافتى الاّ عليّ) شمشيرى نيست مگر ذوالفقار, و جوانمردى نيست جز على $. آنگاه رسول اللّه # به حاضران فرمود: نمى شنويد!؟ اين صداى جبرئيل است(1).
اما در واقعه حنين, مولا $ با تنى چند از بنى هاشم با رسول اللّه # پس از آنكه مسلمانانْ پشت به جنگ كرده و فرار كردند, همچنان پايدارى نموده و گروهى از قبيله هوازن را در برابر چشمش به قتل رسانيد, تا پس از مدتى انصار به جبهه جنگ برگشتند و قبيله هوازن شكست سختى خورد و اموالش به غنيمت مسلمانها درآمد, و داستان فتح خيبر هم كه مشهور است.
باز ابن ابى الحديد در شرح فرمايش مولا ـ صلوات اللّه عليه ـ كه به حضرت امام حسن $ مى فرمايد:
(لاتدعونَّ الى مبارزةٍ و ان دعيت اليها فاجب فان الداعي إليها باغ و الباغي مصروعٌ(1);
هرگز مردم را به مبارزه نه طلب, و اگر به مبارزه خوانده شدى اجابت كن, چه اينكه دعوت كننده ستمگر است و هرستمگر به زمين مى خورد.)
چنين مى گويد:(نشنيديم كه على $ كسى را به مبارزه بخواند, مگر اينكه كسى او را به اسم مى خواند و يا به طور عموم دعوت به مبارزه مى كرد; امام در اين وقت به طرف او رفته و با او پيكار مى كرد.
در روز بدر, پسران ربيعة بن عبدشمس, بنى هاشم را به مبارزه دعوت كردند على $ با آنان به جنگ پرداخت و وليد را كشت. على در كشتن عُتْبه با حمزه مشاركت داشت, و در جنگ احد, طلحه پسر ابى طلحه دعوت به مبارزه كرد و على با آن به مقابله پرداخت و او را كشت. در روز خيبر, مرحب دعوت به مبارزه كرد و على پس از مبارزه او را كشت; اما مبارزه على در جنگ خندق با عمرو بن عبدود, مسأله اى نبود كه از آن به عنوان حادثه بزرگ و يا عظيم ياد كرد, بلكه بالاتر از اينهاست. اين حادثه به گونه اى است كه شيخ ما (ابوالهذيل) در جواب سائلى كه پرسيد: كدام يك در نزد خدا منزلتى عظيم دارند, على يا ابوبكر؟ گفت: به خدا قسم! مبارزه على با عمرو در جنگ خندق, معادل تمام اعمال مهاجر و انصار و طاعات آنها و برتر مى باشد, تا چه رسد به ابوبكر تنها.
پايدارى على در جنگها از زبان حذيفه
از حذيفة بن اليمان روايتى نقل شده كه مناسب مقام و بلكه رساتر از گفته ابوالهذيل است. قيس بن الربيع از ابوهارون عبدى, از ربيعة بن السعدى روايت كرده كه گفت: به نزد حذيفة اليمان آمدم و گفتم: يااباعبداللّه! مردم در باره مناقب على بن ابى طالب $ مطالبى نقل مى كنند كه اهل بصيرت به آنان مى گويند: شما در مدح اين مرد افراط مى كنيد آيا شما روايتى براى من نقل مى كنيد, كه براى مردم نقل كنم؟
گفت:
اى ربيعه! آنچه كه در باره على از من سؤال مى كنى و اينكه حديثى از براى او نقل كنم, به خداى جان آفرين كه جان حذيفه در دست اوست قسم! اگر تمام اعمال امّت محمّد # را از وقت بعثت پيامبر تا امروز در يك كفّه ترازو قرار دهند و يك عمل على $ را در كفّه ديگر, عمل على $ بر آنها برتر خواهد شد. ربيعه گفت: يااباعبداللّه! اين مدح, غير قابل پذيرش و گمان مى كنم دچار زياده روى شدى و مبالغه كردى. حذيفه گفت: اى مردم لئيم و خوار! چگونه غير قابل پذيرش است؟ كجا بودند مسلمانان در جنگ خندق, وقتى كه عمرو و پيروانش بر آنان عبور مى كرد, ترس و وحشتْ آنان را فراگرفته بود و به مبارزه دعوت مى كرد, از ترسْ عقب نشينى كردند تا اينكه على به مبارزه او رفته و او را كشت؟ به خدا قسم! همين عمل على در آن روز, از نظر اجر اخروى بالاتر از اعمال امت محمد # تا به امروز و تا روز قيامت است! و در حديث مرفوع آمده: رسول اللّه # در آن روز وقتى كه على $ به طرف عمرو رفت, فرمود: تمام پيكره ايمان به مبارزه تمام پيكره شرك رفت.
ابوبكر بن عياش گفته است: على بن ابى طالب $ ضربه اى زده است كه پربارتر از او در تاريخ اسلام نيست, و آن هم ضربه على در جنگ خندق به عمرو است! و براستى على هم نيز ضربه اى خورد كه در تاريخ اسلام از آن ضربه شومتر نيست. (يعنى ضربه ابن ملجم ـ لعنة اللّه عليه ـ)
در حديث مرفوع آمده است: رسول اللّه # وقتى كه على به مبارزه عمرو رفت, همواره دستهاى خود را به طرف آسمان بلند نمود و با سَرِ باز به راز و نياز مشغول بود و چنين مى گفت:
بارالها! تو در جنگ بدر عبيده را از من گرفتى و حمزه را در جنگ اُحد, على را امروز خودت حفظ كن! پروردگارا! مرا تنها نگذار و تو از بهترين وارثان هستى.
جابر بن عبداللّه انصارى مى گويد: به خدا قسم! داستان كشتن على $ عمرو را در روز احزاب و شكستن مشركان, پس از آن مسأله اى نيست كه چيزى شبيه او باشد, مگر آنچه كه خدا در داستان طالوت و جالوت نقل فرموده: (فهزموهم باذن اللّه وقتل داود جالوت; پس بدين سان آنان به اذن خدا آنان را شكست داد و داوود, جالوت را كشت.)
عمروبن ازهر از عمروبن عبيد از حسن روايت مى كند: وقتى كه على $ عمرو را كشت, سر او را جدا كرده و آورد به پيش روى پيامبر # انداخت و عمر و ابوبكر برخاستند و به سر بوسه زدند! ديدند رسول خدا # لااله الاّ اللّه گويان مى فرمود: اين پيروزى است, يا اين آغاز پيروزى است(1).
چنانچه بخواهيم شرح پايدارى و دلاورى مولا ـ صلوات اللّه عليه ـ را درجنگهاى اسلام و پا كشيدن زمامداران نا بحق صدر اسلام را برشمريم, از وضع شرح خطبه خارج مى شويم(1).
شيخ در مورد شرح دليريهاى مولا چنين مى گويد:
(جهاد كه با آن پايه هاى اسلام استوار و با استوارى آن, دستورها و قوانين اسلامْ محكم و مستقر مى گردد, اميرالمؤمنين على $ را از آن بهره وافرى است كه در ميان مردم شهرت يافته و در نزد خاصه و عامه منتشر شده و هيچ يك از دانشمندان در اين مهم اختلافى نداشته و مردم فهميده نيز در درستى آن نزاعى ندارند و هيچ كس نمى تواند در اين حقيقت ترديد داشته باشد, مگر ساده لوحان كم فهم كه در اخبار تأمل كافى نمى نمايند, و نيز هيچ يك از ناظران آثار در آن دچار شك و ترديد نشده است, مگر كسى كه از سر عناد, آزرمى از ننگ و عار ندارد, چنين امر روشنى را انكار نمايد.)(1)
رنج پذيرى على $ در راه خدا
متن: مكدوداً في ذات اللّه
شرح: على در راه خدا رنج پذير بود. ابن دأب(1) مى گويد مولاى متقيان $ در جنگ احد هشتاد جراحت به پيكرش وارد آمده بود. جراحتى كه فتيله ها, پارچه ها از يك طرف داخل آنها مى كردند و از طرف ديگرِ جراحتها بيرون مى آوردند! رسول اللّه # به عيادتش آمد, در حالى كه مانند قطعه گوشت كوبيده در روى پوستى افتاده بود. رسول اكرم # از ديدن اين همه جراحت شمشيرها و اسلحه كارى گريست و فرمود: (ان رجلاً يصيبه هذا في اللّه لحقّ على اللّه ان يفعل به ويفعل; مسلّماً مردى را كه اين همه در راه خدا فداكارى نمايد, بر خدا حق است كه او را چنين و چنان بكند.)
مولا ـ صلوات اللّه عليه ـ در حالى كه مى گريست جواب داد: اى رسول خدا! پدرم و مادرم فداى تو باد! سپاس خداى را كه مرا موفق كرد و در جنگ, نه پشت به دشمن كردم و نه فرار نمودم, پدرم و مادرم فدايت, چگونه از فيض شهادت محروم شدم!؟
فرمود:چنين نيست, شهادت در آينده نصيب تو خواهد شد. رسول اللّه فرمود: ابوسفيان پيام داده و به حمراء الاسد(1) وعده گذاشته.
عرض كرد: پدر و مادرم فدايت! به خدا سوگند! اگر پيكرم را به دوش بكشند ـ و به بدتر از اين حال باشم ـ دست از دامن تو برنمى دارم!
آنگاه در اثر اين كوشش و استقامت, آيه نازل شد:
(وكأين من نبي قاتل معه ربيون كثير فما وهنوا لما اصابهم في سبيل اللّه وماضعفوا ومااستكانوا واللّه يحب الصابرين(1);
و چه بسيار پيامبرانى كه در ركاب آنان مردان خداييِ زيادى به جنگ مى پردازند و هرگز در راه خدا آنچه به آنان از صدمه ها مى رسد, به خود سستى و ضعف و زبونى راه نمى دهند, و خدا دوستدار صابران است.)
نسيبه جراحه و زن ديگر كه مجروحان رزمنده را معالجه مى كردند, به رسول اللّه # گفتند كه: على $ چه بردبار است و هيچ از درد اين همه جراحت ناله نمى كند, و گفتند: يارسول اللّه #! اين همه پارچه كه به زخمهاى فراوانش مى گذاريم, آن هم از محلّى پارچه را داخل و از جاى ديگر بيرون مى آوريم, نديديم كه از درد بنالد و همه را كتمان مى كند.
آنگاه ابن وأب مى گويد: در هنگامى كه به شهادت رسيد, جراحتهاى پيكر مباركش از فرق سر تا قدمها هزار جراحت بود.
كوشا در اجراى فرمان خدا
متن: مجتهداً في امر اللّه
شرح: در اجراى فرمان الهى بسيار كوشا بود. اشاره به اين آيه شريفه است:
(ياايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف يأتي اللّه بقوم يحبّهم ويحبونه اذلة على المؤمنين اعزة على الكافرين يجاهدون في سبيل اللّه ولايخافون لومة لائم ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشاء واللّه واسع عليم(1);
اى افرادى كه ايمان آورده ايد! هركس از شما از دين خودش برگشت, بزودى خدا قومى را خواهد آورد كه خدا آنان را دوست مى دارد و آنان نيز خدا را دوست مى دارند, در قبال مؤمنانْ سخت فروتن و در مقابل كافرانْ سركش و در راه خدا مجاهده مى كنند و از ملامت ملامت گران ترسى به خود راه نمى دهند, و اين فضل الهى است كه به هركس بخواهد ارزانى مى دارد, و خدا واسع و داناست.)
به نقل آيت اللّه على الاطلاق, علامه حلّى ـ قدس سرّه ـ در كتاب كشف الحق از ثعلبى, كه او در تفسيرش آورده كه مراد از (فسوف يأتي اللّه) على بن ابى طالب $ مى باشد.
در تفسير مجمع البيان, در ذيل همين آيه, از عمار و حذيفه و ابن عباس روايت كرده اند كه: (هم اميرالمؤمنين على $ واصحابه حين قاتل من قاتل من الناكثين والقاسطين والمارقين.) مى توان گفت كه مسلّماً از بارزترين مصداقهاى اين آيه شريفه, عبارت از مولاى متقيان$ است, زيرا اين اوصاف را رسول اكرم # كه (ماينطق عن الهوى) مى باشد, در باره آن بزرگوار فرمود; زيرا رسول اللّه # در فتح خيبر پس از ردّ پرچمدار ـ كه مردم را از يهوديان خيبر مى ترساند, چنان كه مسلمانان او را نيز مى ترسانيدند ـ فرمود:
(لأعطين الراية غداً رجلاً يحب اللّه ورسوله ويحبه اللّه ورسوله كراراً غير فرّار لايرجع حتى يفتح اللّه على يده ثم اعطاها اياه;
فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه دوست مى دارد خدا و رسولش را و خدا ورسولش نيز او را دوست مى دارد; پى درپى به دشمن حمله مى كند, و ابداً فرار نمى كند و از جنگ بر نمى گردد, تا خدا به دست او فتح و پيروزى پيش مى آورد.)(1)
نزديك به رسول خدا #
متن: قريباً من رسول اللّه
شرح: نزديك به رسول خدا #; يعنى, مولاى متقيان خويشاوندى نزديك و مؤكد داشت, زيرا پسر عم ابوينى رسول اكرم # و هم دامادش كه تأكيد خويشاوندى است. اشاره به اين آيه شريفه است:
(وهو الذي خلق من الماء بشراً فجعله نسباً وصهراً وكان ربّك قديراً(1);
و او آن پروردگارى است كه از آبْ بشر را آفريد و او را داراى نسب و خويشاوندى از ناحيه زن و يا شوى قرار داد, چه اينكه پروردگار تو تواناست.)
ثعلبى در تفسير خود به سند از ابى قتيبه تميمى, از ابن سيرين روايت كرده كه او گفت: من از ابن سيرين در تفسيرآيه شريفه: (وهو الذي خلق…) شنيدم گفت: آيه در خصوص پيامبر وعلى بن ابى طالب نازل گشت. رسول اكرم # فاطمه % را به على ـ صلوات اللّه عليه ـ تزويج نمود, در حالى كه او فرزند عمويش بود; پس على $ هم خويشاوندى نسبى دارد و هم خويشى دامادى(1).
كراچكى در كنز الفوائد به سند خود از ابن عباس روايت كرده كه: در تفسير آيه (وهو الذي…) گفت: آيه در مورد رسول اكرم # نازل شد, هنگامى كه دخترش را به على $ تزويج نمود, علاوه بر اينكه قرابت نسبى هم داشت.
على, اميرالمؤمنين
متن: سيداً في اولياء اللّه
شرح: و بزرگ اولياى خدا. بزرگى و مهترى با فضيلتهاى معنوى و دارا بودن حد اكمل تقوا مى باشد. چنانچه در اين آيه شريفه آمده: (انّ اكرمكم عند اللّه اتقكم; ارجمندترين شما با تقواترين شماست.)
كتابهاى فريقين مشحون از فضيلتهاى مولاى متقيان است. اين در صورتى است كه بحث در معيار بزرگى باشد, و اگر عنوان سيادت و بزرگى باشد, آن هم نيز در روايات وارده از طريق عامه و خاصه فراوان است كه ما به روايتى كه در حليةالاولياى ابونعيم اصفهانى آمده بسنده مى كنيم.
در اين كتاب آمده: رسول اكرم # فرمود:
(يا انس اسكب لي وضوءً [ثم قال] فصلّى ركعتين ثم قال ياانس يدخل عليك من هذا الباب اميرالمؤمنين وسيد المرسلين وقائد الغرالمحجلين وخاتم الوصيين(1);
اى انس! آب وضو را براى من بريز. سپس دو ركعت نماز گزارد, و آنگاه گفت: اى انس! از اين در بر تو وارد مى شود اميرالمؤمنين وسيدالمسلمين وپيشواى پيشانى سفيدان و خاتم اوصيا.)
در مناقب ابن شهرآشوب آمده: (انا سيد النبيّين وعلى سيد الوصّيين وفي الخبر للحسين $ انت السيد و ابن السيد و اخو السيد; من بزرگ پيامبرانم, تو بزرگ اوصيا هستى, و در خبر آمده كه حضرت رسول به حضرت حسين $ فرمود: تو بزرگى و زاده بزرگى و برادر بزرگى.)
فرار ديگران در جنگها
متن: و تنكصون عند النزال و تفرون عند القتال
شرح: و در رويارويى جا زده و به عقب برگشته و از معركه فرار مى كرديد. ابن ابى الحديد پس از نقل جنگ اُحد از تاريخ واقدى مى گويد:
(راويان از اهل حديث اختلاف نكرده اند كه در آن روز ابوبكر فرار نكرده و در گروه استقامت كنندگان ثابت ماند. اگر چه از او نقل نشده جنگ بكند و كسى را بكشد, و خودِ ثابت ماندن جهاد است و همين به تنهايى كفايت مى كند!)(1)
بسيار شگفت انگيز است كه به اتفاق تواريخ, زنهاى مدينه كه فرار مردها را مى ديدند, سرزنش كرده, دوك ونخ مى دادند كه تو زنى, دوك برگير و نخ بريس. قرآن هم مى فرمايد: (والرّسول يدعوكم في اخريكم…) پيامبر شما را مى خواند, اين ثبات بى خاصيت به چه درد مى خورد كه نه كشتنى باشد و نه پيكارى و نه حركت و نه صدايى. مى بايست به حكم (ولكم في رسول اللّه اسوة حسنة…) با اقتدا و تأسى به رسول اكرم # حداقلْ فراريان را به عودت به جنگ مى خواند, زيرا فرار از ميدان جنگ به حكم قرآن كريم گناه كبيره است. در اين صورت انسان چگونه به خود اجازه مى دهد كه همچنان در جاى خود ثابت بماند؟ علاوه براينكه خودِ ثبات به معناى جهاد باشد, چه دليلى بر اين تنزيل هست!؟ بلكه (انها كلمة هو قائلها) ولن يصلح العطار ماافسد الدهر.
همچنين ابن ابى الحديد مى گويد:
(در عمر بن خطاب اختلاف شده كه آيا در آن روز ثابت مانده است يا نه. تمام راويان به اتفاق گفته اند كه عثمان ثابت نماند; واقدى ذكر كرده كه ثابت نماند, ولى محمدبن اسحاق و بلاذرى گفته اند كه وى با اشخاصى كه ثابت ماندند بوده و فرار نكرده است, و نيز به اتفاق گفته اند كه ضراربن خطاب فهرى سرش با نيزه شكافته شد و گفت: اين نعمتى است كه بايد سپاسگزارى كرد; اى پسر خطّاب! چه اينكه من قسم خورده ام هيچ مردى را از قريش نكشم, و اين داستان را محمدبن اسحاق و غير او نقل و روايت كرده اند و در اين اختلافى نيست. اختلاف در اين است كه آياشكافته شدن سر وى در هنگام فرار بوده و يا در هنگام مقاومت؟ افرادى كه اين واقعه را نقل مى كنند, مى گويند در موقع فرار نيزه سرش را شكافته است, و كسى نگفته كه او همزمان با عثمان فرار كرد و به طرفى رفت كه او بدان جا فرار مى كرد, و فقط به كوه پناهنده شد; و اين هم عيبى ندارد و گناه نيست, چه اينكه افرادى كه با رسول اللّه # مقاومت مى كردند, همه شان به كوه پناهنده شده و از كوه بالا رفتند; ولى شايسته است كه فرق گذاشته شود بين كسى كه در آخر درگيرى پناهنده شد و بين كسى كه هنوز جنگ
ادامه داشت به كوه پناه بردند.)(1)
همچنين طبرسى در مجمع البيان آورده:
(كسى در شكست احد و فرار مسلمانها با رسول اكرم # پايدار نماند, مگر ابودجانه وعلى $ و چنانچه گروهى به رسول اللّه # حمله ور مى شدند, على بر آنها حمله مى كرد و آنها را از پيش روى رسول اكرم # مى راند, وعلى به قدرى شمشير زد كه بالاخره شمشيرش شكست. رسول اللّه # شمشير خود را كه ذوالفقار نام داشت به على $ داد.)
تا آن جا كه مى گويد:
(وعلى بامشركان جنگ مى كرد, تا در سر و رو و دو دست و شكم و پاهايش هفتاد جراحت وارد شد.)
ابن ابى الحديد مى گويد:
( در سال 608 در نزد محمدبن سعد علوى موسوى, فقيه شيعه اماميه, در منزلش در بغداد در درب الدواب حاضر شدم, و براى او كسى مغازى واقدى را مى خواند(1) حديث كرد بر من ابن ابى سَبره از خالدبن رياح, از ابوسفيان مولاى پسر ابواحمد گفت: از محمدبن مسلّمه شنيدم كه مى گفت: به دو گوشم شنيدم و به دو چشم ديدم كه رسول اللّه # در روز احد, وقتى كه مردم بر كوه پناهنده مى شدند و او آنان را دعوت مى كرد و آنان ترتيب اثر نمى دادند, مى فرمود: به طرف من بياييد اى فلان! و اى فلان! من رسول خدا هستم. هيچ يك از آن دو ترتيب اثر نداده و به راه خود ادامه دادند.
در اينجا ابن سعد به من اشاره كرد كه بشنوم, و گفتم: چه چيزى در اين روايت هست؟ گفت: اين يافلان و يافلان, كنايه از آن دو نفر است. گفتم: شايد آن دو نفر نباشند و ديگرى باشد. گفت: در بين صحابه كسى جز آن دو نفر نيست كه ناقلْ ناگزير از حيا باشد كه از فرار آنان با كنايه صحبت كند. گفتم: اين گفته تو پندارى بيش نيست. گفت: بامن مجادله نكن. سپس قسم خورد كه واقدى به غير آن دو نفر كسى ديگر را در نظر ندارد, و اگر غير آن دو نفر بود به طور صريح اسم مى برد; و از مخالفت من با او در چهره اش برافروختگى ظاهر شد.)(1)
گر چه اين احتمال در حديث ابن ابى سبره هست, ولى فرموده سيد فقيه منصفانه است, ومانع از تصريح فقط حياى نويسنده نيست, چنانچه سيد فرموده, چه اينكه امكان دارد از راه تقيه مجبور به كنايه بوده است.
(تفرّون من القتال): در جنگ حنين كه پس از فتح مكّه در سال هشتم هجرى واقع شد, مفسران و تاريخ نويسان اسلامى همگى اين را در كتابهاى خود آورده اند كه: وقتى رسول خدا # نماز صبح را با اصحاب خود به جاآورد, به طرف وادى حنين روانه شد. لشكرهاى هوازن از هرناحيه محاصره شدند و بنى سليم كه در پيش بودند, پشت سر آنان شكست خوردند و خدا بين آنان و دشمنانشان فاصله انداخت, به جهت غرورى كه به زيادى خود پيدا كردند, و على $ در حالى كه پرچم در دست او بود, با عده قليلى با آنان به جنگ پرداخت و شكست خوردگان از مقابل رسول خدا # گذشتند, بدون اينكه منتظر پيامبر # باشند. عباس بن عبدالمطلب لگام استر پيامبر # را گرفته بود, فضل از طرف راست و ابوسفيان بن حرث بن عبدالمطلب از طرف چپ, و نوفل بن حرث و ربيعة الحرث با نه نفر از بنى هاشم و دهم آنان ايمن بن ايمن بودند.
بازگويى دوران ركود
پس از انقلاب
فَلمّا اِخْتارَ اللّهُ لِنَبِيِّهِ # دارَ اَنبِيائِهِ
وَمأوَى اَصْفِيائِهِ
ظَهَرَ فِيكُمْ حَسِيكَةُ النِّفاقِ
وَسَمَل جِلبابُ الدِّينِ
وَنَطَقَ كاظِمُ الغاوِينَ
وَنَبَغَ خامِلُ الآفِلِينَ
وَهَدَرَ فَنِيقُ المُبْطلين
فَخَطَرَ فِي عَرصاتِكُمْ
وَاَطْلَعَ الْشَّيْطانُ رَأسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ
هاتِفاً بِكُمْ
فَأَلفاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجِيبِينَ
وَلِلغَرَّةِ فِيهِ مُلاحِظِينَ
ثُمَّ اِسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ غِضاباً
فَوَسَمْتُمْ غَيْرَ اِبِلِكُمْ
وَاَوْرَدْتُمْ غَيْرَ شِرْبِكُمْ
هذا وَالْعَهْدُ قَرِيبٌ
وَالْكَلْمُ رَحِيبٌ
وَالْجَرْحُ لَمّا يَنْدِمِلْ
وَالْرَسُولُ لَمّا يُقْبَر
اِبْتِدَاراً زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ
اَلافِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَاِنَّ جَهَنَّمَّ مُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ
فَهيهاتَ مِنْكُمْ
وَكَيْفَ بِكُمْ
وِاَنَّى تُؤْفَكُونَ
وَكِتابُ اللّهِ بَيْنَ اَظْهُرِكُمْ
اُمُورُهُ ظاهِرَةٌ
وَاَحْكامُهُ زاهِرَةٌ
وَاَعْلامُهُ باهِرَةٌ
وَزَوَاجِرُهُ لائِحَةٌ
وَاوامِرُهُ وَاضِحَةً
وَقَدْ خَلَفْتُمُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ
اَ رَغْبَةً عَنْهُ تُرِيدُونَ
اَمْ بِغَيْرِهِ تَحْكُمُونَ
بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلاً
وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ اْلاِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرِينَ
ثُمَّ لَمْ تَلْبَثُوا اِلاّ رَيْثَ اَنْ تَسْكُنَ نَفْرَتَها
وَيُسْلِسَ قِيادُها
ثُمَّ اَخَذْتُمْ تُورُونَ وَقْدَتَها, وتَهيجُونَ جَمْرَتَها
وَتَسْتَجِبُونَ لِهِتافِ الشَّيْطانِ الغَوِيِّ
وَاِطْفاءِ اَنْوارِ الدِّينِ الْجَلِيِّ
وَاِخْمادِ سُنَنِ النَّبِيِّ الصَّفِيِّ
تَسُرُّونَ حَسْواً فِي اِرْتِغاءٍ
وَتَمْشُونَ لِأهْلِهِ وَوُلْدِهِ فِي الْخَمْرِ وَالضَّرَّاءِ
وَنَصْبِرُ مِنْكُمْ عَلى مِثْلِ حَزِّ الْمُدى
وَوَخْزِ السَّنانِ فِي الْحَشاء
پس وقتى كه خدا به پيامبرش منزلگاه انبيا
ومأواى اصفياى خود را (آخرت) برگزيد.
خار نفاق كه در دلها خليده بود آشكار گشت
و لباس دين پوسيده شد
و گمراهانى كه لب فرو بسته بودند زبان گشودند
و فرومايگان گمنامْ با قدر و منزلت شدند
و باطل گرايان به صدا در آمده
و در قلمرو شما به تكاپو پرداختند (زمينه براى شيطان فراهم شد)
و از نهانگاه خود سر درآورد
و شما را به سوى خود خواند
و شما را به دعوت خود پذيرا يافت
و بر فريبش آماده;
سپس شما را برانگيخت, شما را بسيار چالاك يافت و به هيجان آورد و ديد كه در راه او چه خشمناك مى باشيد,
و در نتيجه مركبى غير از مركب خودتان براى خود نشانه كرديد
و بر چشمهْ آبى را نديد كه شما را در آن نصيبى نخواهد بود.
اين شتابزدگيها انجام گرفت. هنوز ديرى از رحلت پيامبر نگذشته
و جراحت درونى ما در فراق رسول اكرم # التيام نپذيرفته
و پيكر پاكش به خاك سپرده نشده است.
هدف از اين شتابزدگى دست يافتن به خلافت بود كه به فتنه در نيافتيد,
ولى در فتنه فرو رفتيد و جهنم فراگيرنده كافران است.
چه دور شديد
و چه شد بر شما
و چرا از راه خود منحرف شديد!؟
در حالى كه كتاب خدا در فرا روى شماست,
دستوراتش روشن
و احكام آن واضح
و نشانه هاى آن پيداست
و نهى ها و امرهاى آن آشكار است;
شما آن را به پشت سرگذاشتيد,
آيا رغبتى به آن نداريد
و يا جايگزينى بجز قرآن انتخاب كرده ايد؟
و چه انتخاب بدى!
و هركسى بجز اسلام دينى را انتخاب كند, از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است.
سپس پس از اينكه در اين مركب خلافت استقرار يافته و افسارش در دستتان سهل شد,
آتش فتنه ها را دامن زده و شعله ها برافروختيد
وبا جان ودل به نداهاى گمراه كننده شيطان پاسخ داده
و به خاموش كردن انوار روشن دين
و از بين بردن سنتهاى پيامبر پاك پرداختيد!
آهسته آهسته و در پرده, آثار دين را محو مى كنيد
و در پى فرصت هستيد كه كينه هاى خود را كه از پيامبر در سينه داريد, در اهل بيت او عملى سازيد,
و اين را بدانيد بسان كسى كه با كارد و نيزه پيكرش چاك چاك شود,
در برابر شما استقامت و صبر مى كنيم!
توضيح مفردات
حسيكة يا حسكة: خار, كينه و عداوت در دل; حسكه, كنايه از خليدن و ناراحت كردن باطن هم هست.
سَمِلَ: پوسيده شد.
جلباب: روپوش.
كاظم: ساكت, خاموش.
غاوين: گمراهان; كاظم الغاوين: گمراهان خاموش.
نبغ: ظاهر شد.
خامل: ساقط, زبون, گمنام.
فنيق: رئيس ارجمند; الفَنيق من الفُحول: شتر نر نجيبى كه بر آن سوار نشوند و آن را نرنجانند.
المبطلين: بيهوده گرايان.
فَخَطَر: خطر, دم جنبانيدن حيوان و به راست و چپ زدن آن, كنايه از استقلال در تصرف است; يعنى, رئيس ديگر با اطمينان خاطر در ساحت و حوزه شما مشغول شد.
عرصات: ساحتها.
اطلع: از گوشه آشكار شد.
مَغرزه: جاى خزيدن.
فالفاكم: پس يافت (او) شما را.
الغرة: خدعه; يعنى, شيطان يافت شما را كه با استراق نظر در مراقبت و انظار او هستيد.
اَحْمَسِكُمْ: شما را به خشم تهييج كرد.
فوسمتم: از وسم: اثر داغ كردن حيوان با آتش, مالك حيوان به آن وسيله حيوان را مشخص مى كند كه اشتباه نشود; يعنى, داغ و علامت زديد, غير از شتر خودتان را (خلافت).
اوردتم: از ورود; يعنى, به كنار آب رسيدن, بدون آنكه در آب داخل گردد; يعنى, به كنار آب رسيدند.
شرب: به كسر شين: سهميه آب.
الكلم: بروزن فَلْس: جراحت و زخم.
رحيب: وسيع, گشاد.
جُرح: به ضم جيم و جراحة به فتح جيم: زخم.
لـمّا يندمل: هنوز جراحت بهبودى نيافته.
لـمّا يقبر: هنوز دفن نشده.
هيهات: دور است (اسم فعل) نجم الائمه فرموده: به معناى تعجب نيز هست.
اَنّى: مانند حتى, كلمه استفهام, مثلاً انّى يكون هذا; يعنى, چگونه اين كار عملى مى شود؟
تُؤفكون: مجهول, از افك: هركارى است كه از راه خود منحرف گردد.
بين اظهركم: ميان شما.
زاهرة: از زهر, به معناى درخشيدن, درخشان, فروزان.
اعلامه: نشانه هاى آن.
باهرة: نور چيره و غالب.
زواجر: جمع زاجر, به معناى منع و قدغن كردن.
نيّره: روشن.
يبتغ: طلب كند.
لم تلبثوا: درنگ نكرديد, از لبث, به معناى درنگ نمودن.
ريثما: به اندازه چيزى, مثلاً مى گويند: وقف ريثما صلّينا: او به اندازه اى كه ما نمازگزارديم ايستاد.
يسلس: آسان شود.
قياد و مقود: ريسمانى كه با آن حيوانى را بكشند.
لم تبرحوا: دست بردار نشديد, از بَرَحَ, به معناى كنار شدن از جا و محل.
اخذتم: شروع كرديد.
تورون: آتش جنگ را روشن كرديد.
وقدة: بر وزن تمره: شعله.
تهيجون: به هيجان درآورديد.
جمرة: قطعه شعله ور شده از آتش.
هُتاف: به ضم ها, بر وزن غراب: بانگ
غويّ: گمراه, اطفا, خاموش كردن.
اهماد: خاموش كردن.
سنن: به فتح سين و نون: روش و راه.
تَسرُّون حسواً في ارتغاء: مثلى است در عرب: ظرف شيرى را كه بالاى آن سرشير است, در ظاهر نشان بدهد كه سرشير آن را مى خورد, و در واقع خود شير را مثلى است براى كسى كه در عملى بظاهر به سود كسى است, اما در واقع به مصلحت خويش باشد.
خَمَر: به فتح ميم, خَمَر الوادى: نهانگاه صحرا.
الضَراء: به فتح ضاد ومدّ بدون تشديد: درختهاى به هم پيچيده در صحرا.
حَزّ: به فتح حا: بريدن.
المُدى: به ضم ميم, جمع مديه: كارد تيز.
وَخْز: به فتح واو و سكون خا و زا: با تير يا نيزه زدن, اما نه به قدرى كه بشكافد.
دشمن خارجى و داخلى
متن: فلما اختار اللّه لنبيّه # دار انبيائه و مأوى اصفيائه ظهر فيكم حسيكة النفاق وسمل جلباب الدين, ونطق كاظم الغاوين ونبغ خامل الآفلين وهدر فنيق المبطلين فخطر في عرصاتكم.
شرح: هنگامى كه خدا برگزيد براى پيامبرش منزلگاه پيامبران و آرامگاه برگزيدگان خود را, در ميان شما خار نفاق آشكار شد و پوشش دين پوسيد و گمراهان ساكت, به سخن درآمدند, و پست مرتبه و گمنامانْ با قدر و منزلت شده و مركب اهل باطل به صدا درآمده و در ميدانهاى شما به جولان درآمدند.
در اين فراز, صديقه طاهره % به يك سنت الهى اشاره مى فرمايد, كه در هر انقلاب الهى و ايام اللّه, اين سنّتْ جارى شده و آن دوران ركود پس از انقلاب است كه در صورت جريانهاى خاصى جلوه مى كند واساس انقلاب را تهديد نموده و يا به انحراف مى كشاند. حضرت با روشن نمودن آن جريانهاى انحرافى, به مسلمانان هشدار مى دهد, كه قبل از شرح ناگزير از بيان مقدمه اى هستيم:
هر انقلاب و حركت الهى و ايام اللّه را در رهايى از بندهاى جاهليت و بردگى و بهبودى اوضاع اجتماع, دو خطر تهديد مى كند: دشمن خارجى و دشمن داخلى.
1 . دشمن خارجى
دشمنانى كه با انقلاب تضاد دارند و آن را به ضرر منافع و دستگاه رياست و مقام و منصب خويش مى دانند, مسلّم است كه چنين افراد آنچه كه در توان دارند در برانداختن انقلاب و نهضتى كه منافع همه جانبه آنان را تهديد كرده و در معرض سقوط قرار داده, به جنگ و مقابله برخواهند خواست; زيرا انقلاب آنچه را كه موقعيت آنها در گرو آن است, از رياست و ثروت تهديد مى كند; و اينان نيز دو طبقه هستند:
اول: طبقه فرمانروايان كه در اثر ظلم و بيدادگرى و غصب حقوق جامعه به دوش مردم سوار شده و همه مواهب را از آن خود مى دانند, و با در دست داشتن قدرت شيطانى, طبقات مردم را مطابق ميل خود عليه قيام انبيا و مصلحان تاريخْ بسيج مى كنند; از اين طبقه, قرآن به (مستكبرين) تعبير مى نمايد.
دوم: طبقه اسير در دست آنان كه از اين طبقه, قرآن به (مستضعفين) نام مى برد, و عذر آنان را در پيروى از مستكبرانْ مسموع نمى داند, و اين دشمنان خارجى كه در طول تاريخ در رويارويى صف انبيا قرار گرفته اند, قرآن كريم وعده پيروزى قطعى را بر اين دشمنان آشكار در صورت پايدارى مؤمنان مى دهد:
(ولقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين, انهم لهم المنصورون, وانّ جندنا لهم الغالبون(1);
و به تحقيق سخنان ما از پيش براى بندگانِ فرستاده ما گفته شد, كه براستى آنان پيروز, و لشكر ما بر آنان غالب خواهند شد.)
اما پيروزى انبيا و پيروان را مشروط به تقوا دانسته:
(…فاوحى اليهم ربّهم لنهلكنّ الظالمين, ولنسكننّكم الارض من بعدهم ذلك لمن خاف مقامي و خاف وعيد(1);
آنگاه پروردگارشان (انبيا) به آنان وحى كرد: ما حتماً ستمكاران را هلاك خواهيم ساخت, و شما را در سرزمين آنها جايگزين خواهيم نمود, اما به شرط اينكه از مقام عدل و وعده عقوبتم بترسيـد.)
2 . دشمنان داخلى
طبقه ديگر, دشمنان بسيار خطرناك و نقابدار داخلى هستند و بى شبهه خطر اينان طرف مقايسه با خطر دشمنان روياروى نيست و بلكه هزاران بار بدتر از آن است, قرآن كريم از آنان به (منافقين) تعبير مى نمايد, و كتاب الهى پر از معرفى آنان و هشدار به مسلمانان كه آگاه از خطر آنان باشند, و با معرفى ترفند آنان از فريب و تزوير و چند چهرگى كه اينك به صورت داغترين مؤمنان درآمده اند, بتدريج تلاشهاى طاقت فرساى انبيا و توده طرفدار انبيا را به هدر داده و آن را از داخل پوسانده و بى محتوا سازند.
ما به چند آيه از صدها آيه در وصف و معرفى آنان به عنوان نمونه اكتفا مى كنيم:
(الذين يتربّصون بكم فان كان لكم فتح من اللّه قالوا ألم نكن معكم وان كان للكافرين نصيب قالوا ألم نستحوذ عليكم ونمنعكم من المؤمنين فاللّه يحكم بينكم يوم القيامة ولن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلاً, انّ المنافقين يخادعون اللّه, وهو خادعهم واذا قاموا الى الصلوة قاموا كسالى يراؤون الناس ولايذكرون اللّه الاّ قليلاً, مذبذبين بين ذلك لاالى هؤلاء ولا الى هؤلاء ومن يضلل اللّه فلن تجد له سبيلاً(1);
آنانى كه در مراقبت و انتظار شما مؤمنان به سر مى برند (و تماشاگر اوضاع و منتظر پيشامد هستند و تابع فتح و غلبه و جز رياست و مقام هدفى ندارند و از هرطرف باشد براى آنها مطرح نيست و ابداً پايگاه ايمانى و اعتقادى ندارند) آنان چنانچه از جانب خدا فتح و پيروزى نصيب شما شد, مى گويند: آيا ما با شما (همرزم) نبوديم؟ و اگر پيروزى نصيب كافران گرديد, مى گويند: آيا در غلبه برمؤمنان و دفاع از حريم شما نبوديم؟
(اين منافقان را) خدا در روز رستاخيز در ميانشان داورى خواهد كرد و هرگز بر مؤمنان راهى ندارند. منافقان خدا را فريب مى دهند, در حالى كه خدا فريب دهنده آنها مى باشد; و هنگامى كه به نماز ايستند, با كسالت مى ايستند و آنان ريا و خودنمايى به مؤمنان مى نمايند و اندكى خدا را به ياد نمى آورند. آنان خط قاطعى ندارند, گاهى به سوى مؤمنان و زمانى درراه كافران هستند, نه از آنان, و نه از اينان, و كسى را كه خدا گمراه سازد, هرگز راهى براى اصلاح او نخواهى يافت.)
در اين آيات شريفه, يكى از چهره هاى منافقان را خدا تصوير مى كند كه مى بينيم خدا آنان را نه از دشمنان خارجى كه در خط كفر هستند معرفى فرموده, و نه از مؤمنان; پس اينان هدفى جز رياست و جاه و مقام در سر ندارند و با دستيابى به مقصد خود, ناچار چهره واقعى دين و مكتب را هرچند بتدريج باشد, تابع خواسته خود خواهند نمود, و از دين هرچه به رياست آنان صدمه نداشت گرفته, و آنچه مانع و خار راه گرديد بشدت سركوب مى كنند.
بروز اختلاف پس از رحلت انبيا از مكررات تاريخ است, و ظهور و بروز دشمنان داخلى مى بايست بر حسب سنت الهى براى امتحان و ورزيده و پخته شدن مردم ـ كه اين ورزيدگى در كوران اين رويدادها انجام مى شود ـ عملى شود, و امر نوظهورى در اين امت نيست; مثلاً, در جنگ جمل مى بينيم كه مردى در باره گروه مخالف سؤال مى كند و بديهى است چنين سؤالى پديده جنگى است ميان على $ و ديگران كه دشمنان نقابدار كه در انتظار غروب آفتاب وحى بودند, ولى آنان در ميان مردم با چهره ديانت جلوه كرده بودند. اينك گفتگوى آن مرد با على $:
(اصبغ بن نباته گفت: در آغاز جنگ جمل در كنار اميرالمؤمنين بودم; مردى گفت: يااميرالمؤمنين! گروهى كه ما اينك آماده پيكار با آنان هستم, مانند ما تكبير مى گويند و بسان ما نماز به جاى مى آورند, حال به چه مجوزى پيكار با آن روا باشد؟
مولا $ فرمود: به دليل آيه اى كه خداوند متعال در كتاب خود فرو فرستاده.
مرد پرسيد: من به قرآن احاطه ندارم و نمى دانم كدام آيهْ مجوز جنگ ما با اينان است, يااميرالمؤمنين! مرا تعليم ده كه آن كدام آيه است؟
مولا فرمود: به استناد آيه اى كه در سوره بقره است, جنگ با اينان را جايز مى دانم و آن, اين آيه است:
(تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض منهم من كلم اللّه ورفع بعضهم درجات و آتينا عيسى ابن مريم البينات وايدناه بروح القدس ولو شاء اللّه مااقتتل الذين من بعدهم من بعد ماجائتهم البينات ولكن اختلفوا فمنهم من آمن ومنهم من كفر ولو شاء اللّه مااقتتلوا ولكنّ اللّه يفعل مايريد(1);
آن پيامبران, بعضى را بر بعضى ديگر برترى داديم. از آنان كسى است كه با خداتكلم كرد و بعضى را بر ديگر انبيا برترى داديم, و به عيسى بن مريم معجزه هاى روشن داديم و به روح القدس مددش كرديم, و اگر خدا مى خواست, آنانى كه پس از پيامبرانشان بودند (با آن همه معجزه ها و بينه ها كه جاى انكار و اختلافى را به شرط غلبه ايمان و تقوا باقى نمى گذارد) دست به كشتار نمى زدند, اما به پيروى از هواهاى نفس منافقان و دشمنان داخلى, اختلاف را تا سر حد خونريزى به راه انداختند. در اين وقت بود كه امتها به دو قسم منقسم شدند: بعضى ايمان آوردند و بعضى ديگر كافر شدند; و اگر خدا مى خواست (با اجبار و تهديد و عذابها) دست به خونريزى نمى زدند, اما خدا بر حسب حكمت خود آنچه را كه خواهد انجام مى دهد.)
مرد سائل كه اين آيه را از مولا شنيد گفت: كفر القوم وربّ الكعبة…; به خدا سوگند! كه اين گروه (پيروان عايشه) كافر هستند….)(1)
پس مى بينيم كه در اين گفتگو چگونه امام $ چهره واقعى گروه مقابل را روشن مى كند و با استدلال از آيه شريفه, ستيز با آنان را توجيه مى فرمايد. اينان همان دشمنان نقابدار داخلى هستند كه خطر آنان به مراتب بيشتر است.
حميدى كه از بزرگان محدثان عامه است, در كتاب (جمع بين الصحيحين) خود نقل مى كند:
(قال حذيفة اخبرني عن رسول اللّه # انه قال في اصحابي اثني عشر منافقاً منهم ثمانية لايدخلون الجنة حتى يلج الجمل في سمّ الخياط.)
در ميان اصحاب رسول اللّه # دوازده نفر منافق هستند, كه از آنان هشت نفر به بهشت داخل نمى شوند, تا اينكه شتر از سوراخ سوزن بگذرد (كنايه از محال بودن ورود آنان به بهشت است, بسان گذشتن شتر از سوراخ سوزن).
تكرار سنّت بنى اسرائيل
در آخر كتاب (صحيح بخارى) بابى وارد است به اسم (باب قول النبى # لتتبعنّ سنن من كان قبلكم) آنگاه به سند خود از ابوسعيد خدرى از رسول اكرم # كه فرمود:
(لتتبعنّ سنن من قبلكم شبراً بشبر وذراعاً بذراع حتى لو دخلوا جحر ضبّ لتتبعوهم قلنا يارسول اللّه اليهود والنصارى قال فمن!؟;
البته روش پيشينيان از امتها را پيروى خواهيد كرد, وجب به وجب و ذراع به ذراع, حتى اگر آنان به سوراخ سوسمارى داخل بشوند, البته شما هم پيروى خواهيد كرد. گفتيم: يارسول اللّه #! مرادْ يهود و نصاراست؟ فرمود: پس كدام!؟)
ابن اثير در كتاب (جامع الاصول) در كتاب فتن, از عبداللّه بن عمروبن عاص نقل كرده كه رسول اللّه # فرمود:
(ليأتينّ على اُمّتي مااَتى عَلى بَني اِسْرائيل حَذْوَ الْنَعْلِ بِالنعل حتى ان كان منهم من يأتي اُمّه علانيه! ليكون في امّتي من يصنع ذلك;
البته آنچه بر بنى اسرائيل آمده, بر امت من نيز خواهد آمد, درست مانند تطبيق نعل; به نعل حتى اينكه اگر آنها آشكارا با مادر خود زنا كنند, در اين امت هم فردى پيدا خواهد شد كه همان را انجام دهد!)
ابن اثير در كتاب نهايه در باب (الخاء مع الشين) آورده:
(لتركبنّ سنن من كان قبلكم ذراعاً بذراع حتى لو سلكوا خشرم دَبرٍ لسلكتموه! الخشرم مأوى النحل والزنابير وقد يطلق عليهما انفسهما. والدبر النحل;
البته شما از راه وروش پيشينيان خود پيروى خواهيد كرد, وجب به وجب, حتى اگر آنان به سوراخ زنبور داخل شوند, شما هم نيز داخل خواهيد شد!)
روش و سنّت بنى اسرائيل
قرآن كريم در باره بنى اسرائيل مى فرمايد:
(ولقد جائكم موسى بالبيّنات ثم اتخذتم العجل من بعده وانتم ظالمون, واذ اخذنا ميثاقكم ورفعنا فوقكم الطور خذوا ماآتيناكم بقوة واسمعوا قالوا سمعنا وعصينا واُشربوا في قلوبهم العجل بكفرهم قل بئسما يأمركم به ايمانكم ان كنتم مؤمنين(1);
براستى موسى با آيات و بيّنات ـ كه مجالى براى شك و انحراف و سرپيچى از فرمانهايش باقى نمى ماند ـ بسوى شما آمد; آنگاه آن چنان (در غيبت چند روزه موسى) مرتد و از ايمان برگشتيد و گوساله را پرستيديد و برخود ستم كرديد; و زمانى را به ياد آريد كه ما پيمان مؤكّد و محكم از شما گرفتيم (بر ايمان و توحيد و عمل به تورات) و كوه طور را بر فرازتان بلند كرديم كه با قوت و قدرت, آنچه كه از دستورها به شما داديم بگيريد و بشنويد و عمل نماييد. گفتيد: شنيديم و نافرمانى مى كنيم و به سبب كفر و ضلالت و گمراهى شان در دوستدارى گوساله سامرى (افراط و غلو نمودند; مثل اينكه رگ و ريشه قلبهاى آنان با محبت گوساله آبيارى شده; بسان آب نوشيدنى كه به اعماق بدن انسان نفوذ مى كند, گوساله پرستى نيز مانند معشوق و محبوب حاضر در نزدشان بود). بگو (اى پيامبر!) چه بد ايمانى است كه شما را به عبادت گوساله وا مى دارد, اگر در واقع ايمان داشته باشيد!)
قرآن كريم در اين آيه شريفه و درآيات نظير اين سخت تهديد مى نمايد, چنانچه دستورهاى دينى مو به مو عمل نشد و سليقه ها دخالت نمود, دين توحيد نه فقط تبديل به شرك خواهد شد, بلكه آن به صورت قبيح ترين بت پرستى و به صورت پرستش گوساله ـ كه معلول مسخ شدن فطرت خدادادى است ـ جلوه خواهد كرد, و اين چنين بت پرستى قبيح و زشت خواهد بود, چون زاييده تحريفهاى دين توحيد بوده, و به همين جهت خداى متعال مى فرمايد: دين و ايمانى كه فرمان پرستش گوساله را صادر مى نمايد, حكومت گوساله و يا آنچه كه در حكم آن است جايگزين حكومت (اللّه) قرار مى گيرد, چنين ايمانى بسيار بد و دينى مسخ شده است.
در طى دوران ممتد حكومت فرعون, بنى اسرائيل با بت پرستى خو گرفته بودند و در اثر تكرار بت پرستى, فطرتشان به صورت ديگرى درآمده و مسخ شده بود, و دستورهاى حيات بخش كتاب آسمانى تورات, هرچند هم آهنگ فطرت اصلى و منحرف نشده آنان است, اما چه فايده, اينك فطرت الهى مسخ شده, به هر وسيله شده مى خواهند از قيد اين دين نو كه به توحيدشان مى خواند رهايى يابند. عجيب است, خداى متعال نقل مى كند:
(وجاوزنا ببني اسرائيل البحر فأتوا على قوم يعكفون على اصنام لهم قالوا ياموسى اجعل لنا إلهاً كما لهم ءالهة قال انّكم قوم تجهلون, انّ هؤلاء متّبر ما هم فيه وباطل ماكانوا يعملون, قال أغير اللّه أبغيكم إلهاً وهو فضّلكم على العالمين(1);
ما بنى اسرائيل را از دريا گذرانديم; آنان بر گروهى گذشتند كه آنان بر بتها معتكف بودند. گفتند: اى موسى! براى ما هم خدايى قرار بده, همچنان كه آنان را خدايان هست. موسى گفت: شما قومى نادان هستيد, براستى اينان آنچه در دست دارند هلاك شدنى و كردارشان بيهوده و باطل است. گفت: غير از خدا را براى شما خدا قرار دهم؟ در حالى كه او شما را به عالميان برترى بخشيده.)
فطرتِ مسخ شده مانند فطرت فرد ترياكى است كه در اثر سوء اختيار و كثرت استعمال سَمّ اين ماده مخدرآن چنان به سراپاى وجود او نفوذ كرده است كه اگر يك لول آن را هم مصرف كند, باز در طلب آن است, در حالى كه در آغاز اگر يك ذره از آن را مصرف مى كرد, هلاك مى شد و اين چنين فطرت مانند بدن تغيير پيدا مى كند و ترياك تلخ مانند شهدْ شيرين مى گردد; پس دقت و مراقبت كامل و كافى لازم است, طبعى كه به حالت جاهليت خو گرفته به همان حالت نيز برنگردد.
بنى اسرائيل به جاهليت قبل از موسى خو گرفته بودند, اندك غفلت كافى است كه دو باره به حكم سنخيت و عادت ديرينه, بساط بت پرستى با كريه ترين قيافه خودنمايى كند, بويژه به فرموده صديقه طاهره %: (كاظم الغاوين ـ گمراهان خاموش) كمينى در قدم به قدم موسى بن عمران نهاده و در فرصت مناسب ضربه كارى را بزنند.
خداى متعال از موسى بن عمران $ حكايت مى كند كه به خاطر روشن بينى الهى, از وضع بنى اسرائيل آگاه بود; از اين رو در مدت غيبت كوتاه خود سخت دربيم بود: (وقال موسى لأخيه هارون اخلفني في قومي واصلح ولاتتبع سبيل المفسدين(1); موسى به برادرش هارون گفت: تو جانشين من باش و اصلاح كن و از راه مفسدان پيروى مكن.)
موسى بر حسب سنّت امت ها رهسپار ميقات گرديد. منافقان امتش با اينكه حكم خلافت هارون را از موسى بن عمران شنيده بودند و مى دانستند كه خليفه موسى برادرش هارون است و كارشان به او سپرده شده و بايد خلافت و ولايت هارون را از جان و دل بپذيرند و در فرمان او باشند, با اين همه با غايب شدن موسى $ به تعبير صديقه طاهره %: (فنيق المبطلين: رئيس بيهوده گويان) و شخصيت زبون و بى ارج و منزلتى كه تا حالْ خاموشى گزيده بود, با به صدا در آوردن گوساله, بنى اسرائيل را به پرستش آن دعوت كرد. هارون با مشاهده يكه تازى سامرى و گرويدن قومش به وى گفت: (ياقوم انّما فتنتم به وان ربّكم الرحمن فاتبعوني واطيعوا امري(1); اى قوم من! اين جريان, فتنه و امتحان حق تعالى است و پروردگار شما خداى رحمان است, پس از من پيروى نماييد و (در عبادت خداى واحد فقط) فرمان مرا اطاعت كنيد.) اما چه سود, سنخيت و خوگرفتنْ فطرتشان را مسخ كرده بود,ميثاق الهى را ناديده گرفتند و از فرمان هارون, خليفه موسى درآمده و به پرستيدن گوساله و لبيك گفتن به دعوت سامرى, از جان و دل شتافتند.
تكرار اين تاريخ
به حكم روايات متواتر از فريقين ـ كه نمونه اى از آن را از كتابهاى معتبر عامه نقل كرديم ـ بايد همه وقايع امتهاى سابق و بالخصوص بنى اسرائيل در اين امت مو به مو تكرار شود. يكى از وقايع مهم كه قرآن ذكر كرده, همان پرستش گوساله است كه بايد به حكم همان روايات, در اين امت نيز واقع شود.
معيار قبح پرستش گوساله
براى به دست آوردن اينكه آيا پرستش گوساله در اين امت هم واقع شده يا نه, بايد ديد معيار قبح در گوساله پرستى چيست, آن وقت روشن خواهد شد كه مع الاسف در اين امت, تاريخ بنى اسرائيل تكرار و امت اسلامى هارون امت را ترك گفته و به پرستش گوساله روى آوردند!
خداى متعال معيار براى نهى از پرستش گوساله را در قرآن كريم در طى دو آيه توبيخ بنى اسرائيل و هشدار به امت اسلامى, با ارجاع به فطرتشان بيان مى كند: (افلا يرون اَلايرجع اليهم قولاً ولايملك لهم ضراً ولانفعاً(1); آيا نمى بينيد كه آن عِجْل گفتارى بر آنان باز نمى گويد, و توان آن را ندارد كه به آنان ضرر و يا سودى برساند؟)
در آيه ديگر مى فرمايد: (ألم يروا انّه لايكلّمهم ولايهديهم سبيلاً(1); آيانديدند گوساله هرچند بانگى درآورد با آنان سخنى نمى گويد و راهى را به آنان هدايت نمى كند؟) خلاصه آنكه معيار خدايى آن است كه مالك ضرر و نفع بندگان خود باشد,ووقتى مسأله اى را سؤال كردند جوابش را بشنوند و در نتيجه هدايت و رهبرى شوند. از گوساله ميان تهى كه فقط از آن بانگى بدون شعور و بدون محتوا روى مى دهد كارى ساخته نيست; نه قدرت نفع رسانى و نه آسيب زدن را دارد و نمى تواند جوابگوى سؤالها باشد(1).
از تأمل در اين دو آيه شريفه به دست مى آيد كه معيار نكوهش از پرستش گوساله از آن جهت كه جسم است نيست, زيرا ممكن است خداوند ـ عز اسمه ـ براى مصلحتى مانند تثبيت روح خشوع و تسليم كه روح اسلام است, فرمان بدهد كه در برابر جسمى جامد, مثل سنگ خشوع نمايند و به دور آن بچرخند, چنان كه دراعمال حج و عمره اين فرمان را داده و طواف دور خانه را به حكم (الطواف في البيت صلوة) كه جز سنگ و گل نيست عبادت قرار داده, و يا دست ماليدن به قطعه سنگى را كه موسوم به (حجر الاسود) است عبادت مستحب قرار داده, و يا در برابر مخلوقى مانند آدم $ سجده را بر فرشتگان واجب نموده; پس بخوبى مى فهميم كه معيار قبح پرستش گوساله, جسم بودن آن نيست, بلكه خداى جهان آفرين ـ جلّ مجده ـ مردم را به راه راست و سعادت آفرين ـ كه همه ابعاد زندگى انسانى را تأمين كند ـ هدايت مى فرمايد, و در اين هدايت از هدايت ديگرى بى نياز مى باشد, و اگر خود به رهبر ديگرى نياز داشته باشد, صلاحيت رهبرى را ندارد; چنانچه در آيه شريفه مى فرمايد:
(قل هل من شركاءكم من يهدي الى الحقّ, قل اللّه يهدي للحقّ, أفمن يهدي الى الحق أحق ان يتّبع أمّن لايهدّي اِلاّ ان يهدى فما لكم كيف تحكمون(1);
آيا در شريكان كه براى من قرار داده و راهبرشان مى دانيد, هست كسى كه به سوى حق راهبرى نمايد؟ بگو: خدا به حق رهبرى مى كند; پس كسى كه به حق رهبرى مى كند, سزاوارتراست براى پيروى نمودن, يا كسى كه خود در هدايت نيازمند ديگرى است؟ پس چه شده بر شما كه اين گونه حكم مى كنيد!؟)
پس هادى و رهبرى كه از طرف خدا رهبرى مى كند (خواه پيامبر و يا جانشين او) بايد جوابگوى همه سؤالها و در راهنمايى بى نياز از ديگران باشد. رهبران شيعه, ائمه معصومين & از مولاى متقيان و اولاد طاهرينش اين ادعا را نموده, و به شهادت تاريخ از عهده اين ادعاى بزرگ برآمده اند. مولاى متقيان $ مكرر مى فرمود: (سلوني قبل ان تفقدوني; از من سؤال كنيد, پيش از آنكه مرا نيابيد.) نفرمود از چه سؤال نماييد, متعلق را حذف فرمود تا شامل هرگونه سؤال گردد.
صدوق ـ رضوان اللّه عليه ـ به سند معتبر نقل مى كند كه:
قال رسول اللّه #: (ماينقلب جناح طائر في الهواء الاّ وعندنا فيه علم(1); هيچ پرنده اى در هوا پرنمى زند, مگر ما را در او علم است.) مولا مكرر مى فرمود: (لوسنّيت لي الوَسادةُ لحكمت بين اهل التوراة بتوراتهم و بين اهل الانجيل بانجيلهم; اگر مسند حكومت بر من فراهم شود در ميان اهل تورات به تورات و در ميان اهل انجيل به انجيل حكم مى كنم.)(1)
........................................
معناى وسيع عبادت
عبادت در اسلام فقط آوردن اعمال خاص نيست, بلكه مفهوم وسيعى دارد. در روايت نبوى است: (من اصغى الى ناطق فقد عبده; هركس به ناطقى گوش دهد, براستى او را پرستش نموده است.)
صدوق در طى حديث طولانى مى فرمايد:
(ان ادنى مايخرج به الرجل من الايمان ان يقول للحصاة:هذه نواة ثم يدين بذلك و يبرء ممن خالفه(1); كمترين چيزى كه با آن شخص از ايمان (اسلام) خارج مى شود, آن است كه سنگ ريزه را هسته (ميوه) بنامد و بگويد: آن هسته هست; سپس آن را به عنوان دين بپذيرد و از مخالفانش بيزارى جويد.) پس دين چنين مفهوم وسيعى دارد.
پس به حكم اينكه گفتيم: معيار توبيخ گوساله نه از آن جهت است كه جسم است, بلكه اگر كسى مالك ضرر و نفع نباشد و نتواند جوابگوى همه سؤالها باشد و خود در هدايت به موضوعها و احكام احتياج به ديگرى داشته باشد, هرچند از افراد گوساله نيست, اما حكم آن را به جهت داشتن معيار قرآنى دارد, و نيز به حكم اينكه گفتيم: عبادت معناى وسيعى دارد, گوش دادن به نطق و گفتن يك اسمى به جاى اسم ديگرى به عنوان دين, شرك و خروج از اسلام است; از اين رو دانستن شخصى به عنوان خليفه رسول رب العالمين كه مى فرمايد: (ماينقلب جناح طائر…) كه خود رهبران اقرار به جهل و عجز از جواب دادن سؤالها نمايند, در حكم گوساله خواهد بود, و آن را رهبر دانستن عبادت و شرك و خروج از ايمان است, و از اين جا فرمايش بعدى صديقه طاهره % كه مى فرمايد: (اَاَشركتم بعد الايمان…) روشن مى گردد كه اغلب مسلمانان, نادانان و ستمكاران را به عنوان خليفه رسول ربّ العالمين برخود گرفتند و در چه شركى افتادند و چگونه گوساله پرست شدند.
حيدرعلى, پسر ميرزا محمدحسن شيروانى, پس از نقل روايت (لتتبعنّ سنن بنى اسرائيل) مى گويد: (اقول تأمّل عبادة هذه الامة العجل وعصيان هارونها(1); پس از اينكه داستان تكرار روش بنى اسرائيل در اين امت شنيدى, تأمل كن اين امت چگونه گوساله پرست شده و هارونشان را نافرمانى كردند.
هشدار قرآن كريم
از جمله (ظهر فيكم حسيكة النفاق…) بخوبى به دست مى آيد آنچه كه از خار نفاق در باطن بوده, پس از رحلت پيامبر آشكار مى گردد, و در باطن براى واژگون سازى عده اى فعاليت داشته اند و توطئه هاى سرّى در جريان بوده, و همان حالت نفاق كه در باطن بوده, اينك آشكار گشت, پس بايد در دو جهت بحث نمود: ابتدا در فعاليت سرّى كه در قرآن كريم به عنوان هشدار و در تاريخ از طريق عامه به شبكه سرّى تعبير شده است, و بعد در فعاليت شتابزده و آشكار.
قرآن كريم مى فرمايد: (اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلاتخشوهم واخشونى; امروز كافران از آسيب رساندن بر دين شما مأيوس شده اند, پس ترسى از آنان نداشته باشيد و از من بترسيد.) يعنى از مقام عدل من بترسيد.
در دعاى بعد از زيارت ثامن الائمه ـ صلوات اللّه عليه ـ آمده: (جللت ان يخاف منك الاّ العدل; بزرگتر از آنى كه به جز مقام عدل تو مورد بيم و خوف باشى.)(1) مقتضاى قاعده به نظر سطحى آن است كه بفرمايد: (فلاتخشوهم وارجوني), از كفّار نترسيد و به من اميدوار باشيد و توكل داشته باشيد; زيرا مى بينيم كه فتح و پيروزى در جنگ بدر را كه جز يك فتح بيش نيست, خداى متعال آن را براى برطرف ساختن دلسردى و سستى مسلمانان در جنگ احد گوش زد مى فرمايد:
(اذ همت طائفتان منكم ان تفشلا واللّه وليّهما وعلى اللّه فليتوكّل المؤمنون, و لقد نَصَرَكُمْ اللّهُ ببدر واَنتم اذلّة فاتّقوا اللّه لعلّكم تشكرون(1);
هنگامى كه دو طايفه از مؤمنان مى خواستند سستى به خود راه دهند, خداوند وليّ و متصرف در كار آنهاست و بر خدا مؤمنان توكل كنند. بى شك خدا شما را در بدر وقتى كه به ذلت افتاده بوديد يارى نمود, پس از خدا بترسيد و به خدا اميدوار باشيد, كه در اين صورت شكرگزار نعمت پيروزى گذشته خواهيد بود.)
در اين آيه شريفه جلوِ سستى و تن دادن به زبونى مؤمنان را پس از فتح و پيروزيى كه نصيب آنان شده, مى گيرد و به آنها دلدارى داده و به داشتن دل قوى اميدوارى مى دهد. خدايى كه براى يك پيروزى گذشته اين چنين دلدارى مى دهد و روح اميدوارى را بارور مى سازد, حال چرا پس از اين همه پيروزى كه مسلمين از شر مشركان و كافران رهايى يافته اند, خداوند مثلاً نمى فرمايد كه: لاتخشوهم و اَرجوني وتوكّلوا عليّ!؟ زيرا ديگر ترسى و بيمى از خارج نيست, بلكه ترس از خود مسلمانهاست كه نكند يك دفعه خار حسدها و كينه ها بيرون بزند و كار را به اختلاف داخلى بكشاند, كه مبادا زحمات رسول اكرم # با آن همه جان فشانى و كوششهاى طاقت فرسا, فداى هوس جاه و مقام جاه پرستان حسود و عنود گردد, و توطئه ها ادامه يابد, و بالاخره نكند كه خلافت الهى مبدل به سلطنت گردد.
هشدار پيامبر
رسول اكرم # نيز كاملاً در لحظه هاى آخر عمر مبارك خود ـ به اتفاق مورخان ـ بشدت نگران و ناراحت بود, چون مى دانست به محض اينكه رهسپار دار انبيا شد, منافقان امت كه در كمين بودند بيرون آمده و آنچه كه رسول اكرم بنيانگذارى فرموده از ميان خواهند برداشت. شاهد اين نگرانى عميق, روايات بسيارى است كه در صحيح بخارى و در ديگر كتابها و جوامع حديث از طريق عامه آمده; از باب نمونه به اندكى از بسيار اكتفا مى كنيم:
بابى است به اين عنوان (باب قول النبي # لاترجعوا بعدى كفاراً يضرب بعضكم رقاب بعض)(1). در اين باب رواياتى آورده كه همه آنها در همان مضمون عنوان است; از جمله اين روايت: (عن ابن عمر انه سمع النبيّ # يقول: لاترجعوا بعدي كفاراً يضرب بعضكم رقاب بعض;
ابن عمر مى گويد: شنيدم پيامبر مى فرمود: پس از من به كفر برنگرديد و بعضى گردن بعض ديگر را بزند.)
باز به سند خود از ابن عباس نقل مى كند: (قال النبي #: لاترتدوا بعدي كفّاراً يضرب بعضكم رقاب بعض; فرمود: پس از من مرتد نشويد و بعضى گردن بعض ديگر را بزند.)
باز ابوزرعه از جدش جرير نقل كرده:
(قال: قال لي رسول اللّه # في حجة الوداع: استنصت الناس ثم قال لاترجعوا بعدي كفّاراً يضرب بعضكم رقاب بعض;
گفت: پيامبر در حجة الوداع به من فرمود: مردم را ساكت كن; سپس فرمود: پس از من به كفر برنگرديد و بعضى گردن بعضى ديگر را بزند.)
باز در كتاب حدود نظير اين عبارت را از رسول اكرم در خطبه حجة الوداع در ضمن نقل, قسمتى از آن را بيان كرده, در آن جا به اين تعبير است: (ويحكم او ويلكم لاترجعنّ بعدي كفاراً يضرب بعضكم رقاب بعض.) باز صريحتر از اينها در نگرانى پيامبر اسلام # از سعيدبن جبير, از ابن عباس, از رسول اكرم # كه پس از وصف محشر فرمود:
(ثم يؤخذ برجال من اصحابي ذات اليمين وذات الشمال فأقول: اصحابي! فيقال: انهم لايزالوا مرتدّين على اعقابهم منذ فارقتهم فأقول كما قال العبد الصالح عيسى بن مريم: كنت عليهم شهيداً مادمت فيهم فلما توفّيتني كنت انت الرقيب عليهم وانت على كل شيء شهيد;
سپس گروهى از اصحاب من در محشر به طرف راست و چپ از جايگاه من (كه در روايات ديگر به حوض تعبير شده) منحرف مى شوند, آنگاه مى گويم: اينها اصحاب من هستند, كجا مى روند!؟ جواب مى رسد كه: همين اصحاب تو پس از اينكه آنها را مفارقت نمودى به اعقابشان برگشت نمودند; يعنى, از اسلام خارج شده و به كفر بازگشتند….)
باز در آخر تفسير سوره مائده از سعيدبن جبير, از ابن عباس در طى خطبه اى در شرح اوضاع محشر نقل مى كند كه: رسول اكرم # فرمود:
(الا وانه سيجاء برجال من اُمّتي فيؤخذ بهم ذات الشمال فأقول: ياربّي اصحابي! فيقال: انك لاتدري مااحدثوا بعدك فأقول كما قال العبد الصالح…(1);
آگاه باشيد! به طور تحقيق چنين است كه مردانى از امت مرا در محشر مى آورند و آنها را به طرف چپ (از جايگاه من) مى برند, آنگاه مى گويم: اى پروردگار! اينان اصحاب من هستند! سپس جواب مى آيد: تو نمى دانى پس از تو اينان چه حادثه هايى را آفريدند. آنگاه من مى گويم, چنانچه عبد صالح, عيسى بن مريم گفت: من مادامى كه در ميان آنان بودم بر آنان مراقب و گواه بودم, و از هنگامى كه مرا قبض روح نمودى, تو خود بر آنان مراقب و گواهي….)
پس بدين سان رسول اكرم # نگرانى خود را ابراز مى كرد كه اصحابش چه حادثه هايى پس از ارتحالش, به بار خواهند آورد.و مراد از حادثه ها (مااحدثوا بعدك) آن نيست كه آنان مرتكب گناهى شدند, چون ارتكاب گناهان موجب فسق است, حتى اگرچه گناه كبيره باشد, بلكه مراد فتنه هايى است كه موجب ارتداد و مخالفت با آن كسى است كه رسول اكرم # آن را به وصايت خود نصب فرموده بود; زيرا به اجماع مسلمانان(1) حادثه مهم ديگر بلافاصله پس از مرگ اتفاق نيفتاده تا موجب ارتداد و خروج از دين و رجوع به اعقاب باشد, جز مسأله خلافت و ولايت.
بنابراين بر طبق روايات صحيح بخارى و منابع ديگر(1) نگرانى شديد رسول اكرم ثابت مى شود و هم هشدار آن بزرگوار, كه نه فقط رجال اصحابْ مرتد مى شوند, بلكه به حكم خطبه حجة الوداع نگران اكثر مسلمانان بود كه در خطر ارتداد قرار مى گيرند; و چه نگرانى بالاتر از آنكه آن همه زحمت و جانفشانى, دست خوش ملعبه چند رياست طلب واقع گردد.
واقدى مى گويد:
(طلحة بن عبيد اللّه و ابن عباس و جابر بن عبداللّه (ظاهراً انصارى باشد) مى گويند: رسول خدا # بركشته شدگان احد نماز خواند و فرمود: من بر اينان شاهد و گواهم. ابوبكر گفت: يارسول اللّه! آيا آنان برادران ما نيستند كه اسلام آوردند, به همان گونه كه ما اسلام آورديم, و مجاهده كردند, بدان گونه كه ما مجاهده كرديم؟ گفت: چرا! ولكن آنان اجر و پاداش خود را با خرج كردن ازبين نبردند, ولى نمى دانم شما پس از من چه حادثه هايى برپا خواهيد ساخت. در اين وقت ابوبكر گريه كرد و گفت: ما پس از تو زنده خواهيم ماند؟)(1)
نگارنده گويد: ابوبكر با فطانت خود فهميد كه در جمله (اَنَا على هؤلاء شهيد) تعرّضى به ديگران است كه در حال حيات هستند; لذا ابوبكر استدراك مى كند كه آنان چه امتيازى بر ما دارند كه در روز رستاخيز ما محروم خواهيم بود؟ زيرا مسلّم است كه در روز قيامت به مفاد آيه شريفه (يوم ندعوا كلّ اناس بامامهم(1); هرگروه را با پيامبرش دعوت خواهيم كرد) و نيز به مفاد آيه ديگر: (فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنا بك على هؤلاء شهيداً(1); چگونه است وقتى كه از هرامتى شهيدى مى آوريم و تو را بر آنان شاهد مى آوريم پيامبر شاهد بوده و بر امتش شهادت خواهد داد, و گرنه خارج از امتش خواهد بود.
پيامبر درجواب ابوبكر پاسخ داد: آنان ثوابهاى خود را ازبين نبرده و زحمتهاى خود را ازبين نبردند. اين روايت به منزله شارح و حاكم بر ساير رواياتى است كه در آن به اصحاب تعبير شده; يعنى, مراد از اصحاب, آن اصحابى است كه ثواب خود را وسيله اكل قرار ندهند.
پس از فرمايش پيامبر, ابوبكر گريه مى كند! اين چنين گريه اى از قبيل گريه فرزندان يعقوب است كه دروغين بوده, زيرا به نص قرآن آنان يوسف را به چاه انداختند و پس از آن در نزد يعقوب گريستند: (وجاؤوا اباهم عشاء يبكون)(1). اين چنين گريه اى دروغين است, زيرا گريه از تأثر اينكه يوسف را گرگ خورده, با گريه از تحسر فراق يوسف نمى سازد. گريه ابوبكر هم با حادثه هاى بعدى و بلايى كه به سر اهل بيت پيامبر فروريخت نيز سازگار نيست, و عمل بعدى نشانگر اين حقيقت است كه آن گريه, گريه شوق بوده و يا گريه تحسّر!
حزب سرّى و متشكّل
از بدو طلوع اسلام, گروهى با هوشيارى خود دريافتند كه كار اسلام بالا خواهد گرفت. لازم دانستند كه با فراهم نمودن يك حزب قوى, در اين انقلاب پيروزمند براى خود جاى باز كنند. اساسى افراد اين حزب سرّى چنانچه از تاريخ به دست مى آيد, بدين قرار است:
(ابوبكر گروهى را به اسلام آورد كه دسته جمعى به دعوت او مسلمان شده و به رسول اكرم # ايمان آوردند. آنان عبارتند از: عبدالرحمن بن عوف, عثمان, سعدابن ابى وقاص, طلحه, زبير, و پس از چندى ابوعبيده جراح به آنان پيوست.)(1)
از اين قطعه تاريخ يگانگى آنان و اينكه ابوبكر در ميانشان شخصيت برجسته بوده و به دعوت او اين افراد ايمان آوردند روشن مى شود. (ابوعبيده جرّاح از جمله كسانى بود كه با عثمان بن مظعون, و عبدالرحمن بن عوف و پيروانش قبل از دخول پيامبر # به خانه ارقم اسلام آوردند.)(1)
اينان وحدت خود را حفظ نموده و در جريانهاى گوناگون اثر همبستگى را به هم نشان دادند; مثلاً: (ابوعبيده جرّاح وقتى كه على را به مسجد آوردند تا با اكراه بيعت كند و امام امتناع از بيعت مى نمود ابوعبيده اظهار داشت: يااباالحسن! تو جوانى و آنان سالخوردگان قريش هستند, تو تجربه آنان را ندارى. ابوبكر از تو به جهت سالخوردگى و تجربه اندوزى اش, به خلافت شايسته تر است! تو فعلاً تسليم خلافت او باش, چنانچه زنده ماندى به تو هم نوبت خواهد رسيد!)(1)
در حكومتى كه پس از سقيفه تشكيل شد, خلافت به دست ابوبكر و قضاوت به دست عمر, و اختياردار اموال عمومى, ابوعبيده گرديد; به عبارت ديگر, رياست جمهورى ابوبكر, وزارت اقتصاد به دست ابوعبيده جرّاح, و رئيس ديوان عالى عمر معين شد.
ابن اثير مى نويسد: (وقتى كه ابوبكر به خلافت رسيد, ابوعبيده به او گفت: من مال را تأمين مى كنم; و عمر به وى گفت: قضاوت را من به عهده مى گيرم.)(1)
ابوعبيده جراح در سال هجده هجرى در شام, در زمان خلافت عمر درگذشت; اما پنج عضو ديگر به كارگردانى ابوبكر و عمر همچنان پايدار بودند, و آنان از سال اول بعثت تا نيم قرن بعد در كمك به همديگر و دفاع از منافع خود هوادار هم بودند, و در همه صحنه هاى سياسى اين نيم قرن حساس كه مدخليت تامه در شكل دادن تاريخ اسلام را دارد, نقش اساسى را عهده دار بوده اند. آنان كه از آغاز مى ديدند رسول اكرم # در هرفرصت گاهى تصريحاً و گاهى تلويحاً براى خلافت بعد از خود, مولاى متقيان $ را كانديد و معرفى مى نمايد, عهد و پيمان بر قرار كردند كه در برابر مولا قرار بگيرند. اما سه نفر از اين جمعيت (ابوبكر و عمر و عثمان) موفق شدند و طلحه و زبير نيز جنگ جمل را به راه انداختند. چنانچه سعدبن ابى وقاص در شوراى عمر نقش مخالف مولا را به خود گرفت.
با داشتن چنين صحنه هايى از تاريخ, بخوبى روشن مى شود كه يك حزب سياسى نيرومند در فعاليت سرّى بوده, و اين صحنه هاى تاريخ, كشف از توطئه قبلى مى نمايد. عمر در وقت وفات خود گفت: (اگر ابوعبيده زنده بود, او را به خلافت برمى گزيدم). مسلّم است كه اين آرزوى گزينش ابوعبيده, روى قرار فعاليتهاى قبلى است, و گرنه مانند ابوعبيده در ميان صحابه كم نبوده.
فعاليت آشكار
پيامبر اسلام # روز دوشنبه نزديك ظهر رحلت نمود. در اين هنگام ابوبكر در بيرون مدينه در جُرْف(1), و عمر در مدينه بود(1). عمر, و مغيرةبن شعبه آمدند روى رسول اكرم # را پس زدند. عمر گفت: عجبا! از هوش رفته. مغيره گفت: سوگند به خدا! پيامبر وفات كرده. عمر گفت: تو دروغ مى گويى, پيامبر نمرده, و با اين گفتار مى خواهى فتنه برانگيزى, مگر پيامبر تا منافقان را ريشه كن نساخته مى ميرد. آنگاه عمر بشدت تهديد نمود و گفت: هركس بگويد پيامبر مرده است, دمار از روزگارش درخواهم آورد. ابن اُمّ مكتوم, مؤذّن نابيناى پيامبر اين آيه را خواند:
(ومامحمد الاّ رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم(1);
محمد جز اينكه پيامبر است نيست, قبل از وى پيامبرانى درگذشته, اگر او بميرد و يا كشته شود, شما به گذشته هاى خود برمى گرديد.)
عباس, عموى پيامبر آمد به عمر استدلال كرد كه پيامبر مرده, اما با اين همه عمر اصرار داشت كه هرگز پيامبر نمرده! تا ابوبكر را كه در منزلش در خارج مدينه و به انتظار نشسته بود مطلع سازد, وبه محض اطلاع وارد مدينه گرديد, ديد كه عمر ايستاده مردم را تهديد مى كند. ابوبكر پس از ورود خطبه مختصرى خواند و آيه اى را كه ابن مكتوم خواند و در رأى عمر تأثيرى نكرده بود خواند. عمر گفت: عجبا اين آيه در قرآن است!؟ ابوبكر گفت: آرى. از گفتار ابوبكر بظاهر اطمينان پيدا كرد.
ابن هشام مى گويد: (عمر گفت: وقتى كه ابوبكر اين آيه را خواند, پاهايم ياراى حركت نداشته و يقين كردم پيامبر مرده است.)(1)
ابن ابى الحديد مى گويد: (مااگر چه معتقديم عمر آنچه از او در اين واقعه سرزد بالاتر از اين است كه چنين برخوردى بكند, ولى در هنگام مرگ رسول خدا از فتنه امامت ترسيد كه نكند دسته اى به آن دست يابند از انصار و يا غير انصار, و نيز از ارتداد وبرگشت مردم از اسلام ترسيد, چه اينكه هنوز اسلام ضعيف بود; و از خونريزى بيم داشت, چه اينكه اكثريت عرب به جهت كشته شدگان خود انتقامى نگرفته بودند, در انتظار فرصتى بودند كه انتقام خود را بگيرند, مصلحت ايجاب مى كرد براى آرامش مردم چنين برخوردى بكند كه پيامبر خدا # نمرده. عمر با ايجاد چنين شبهه اى در قلب آنان آهنگ بد را در قلب آنان شكست و پنداشتند كه عمر راست مى گويد, و از دست زدن به هرماجرايى بازداشت, به گمان اينكه پيامبر نمرده و همچون موسى $ از قوم خود پنهان شده. عمر به آنان مى گفت: پيامبر همچون موسى از نظرهاى شما پنهان شده و برمى گردد و دست آنانى را كه مردم را با مرگ وى در فتنه افكندند قطع خواهد كرد.)(1)
آيا اين عمل جز اين را مى رساند كه عمر با اين نيرنگ و دسيسه مى خواست افكار مسلمانان را تا رسيدن ابوبكر مشغول دارد و به تصديق ابن ابى الحديد مردم, ديگر به سراغ انصار و بنى هاشم (اهل بيت) نروند; زيرا كسى كه اگر توطئه ها صورت نمى گرفت حتماً خلافت را پس از رحلت خاتم انبيا # به دست مى گرفت, مولاى متقيان $ بود, زيرا پس از آن جانفشانيها كه به قول صديقه طاهره: (هرگاه شاخى از شيطان ظهور مى كرد و يا دهان مشركان گشوده مى شد, برادرش را به گلوگاه دشمن مى انداخت, و او هم تا دشمن را گوش مالى نمى كرد برنمى گشت) ديگر جايى براى غير باقى نمى ماند.
ابن ابى الحديد از قول زبيربن بكّار نقل مى كند: (هنگامى كه با ابوبكر بيعت شد, خويشاوندان تيمى او افتخار كردند. محمدبن اسحاق گفته كه عموم مهاجران و اكثريت انصار شكى نداشتند صاحب خلافت پس از رسول اكرم # مولاى متقيان $ است.)(1)
البته براى سعدبن عباده انصارى فعاليت مى كردند. سعدبن عباده, رئيس قبيله خزرج انصار بود و خزرجيها به دور او جمع بودند, ولى با وجود مهاجران و بالاخص رقيبش در قبيله اوس, خلافت براى او ميسر نبود; و براى ابوبكر عده اى مانند عمر, و ابوعبيده جرّاح و مغيرةبن شعبه, و عبدالرحمن عوف و عده ديگر از اعضاى حزب سرّى فعاليت داشتند.
نخستين موفقيت حزب
ابن ابى الحديد و طبرى نوشته اند: گروهى از انصار در سقيفه بنى ساعده به رياست سعدبن عباده جمع شدند و گفتند: بعد از محمد # سعدبن عباده, زعيم و رئيس قبيله خزرج را به جاى او برگزينيم! در اين هنگام قيس مريض و در بستر بود. در همان حال, وى را به سقيفه آوردند. وى خطبه خواند و در امتيازهاى انصار سخنها گفت. بالاخره پس از تبادل نظر, قرار بر اين شد كه سعد خلافت را به دست گيرد و نيز مقرر شد كه اگر چنانچه مهاجران زير بار نرفته و به سوابق و قرابت احتجاج بنمايند, قرار بر (منّا امير ومنكم امير) مى گذاريم. سعد كه اين سخن را شنيد گفت: (هذا اول الوهن; اين اولين سستى است.)
عمر از جريان اجتماع انصار آگاه گرديد. كسى به دنبال ابوبكر كه در منزل رسول اللّه # بود فرستاد, كه هرچه زودتر بيرون آى!
ابوبكر جواب فرستاد: (انّي لمشغول; من سخت مشغولم).
عمر دوباره كسى را فرستاد, گفت: (اخرج فقد حدث امر لابدّ ان تحضره; اتفاقى مهم روى داده كه بايد خود حضور به هم رسانى.)
ابوبكر بيرون آمد, عمر جريان اجتماع انصار و گفتگوى آنان را به اطلاع ابوبكر رسانيد.
عبارت ابن ابى الحديد چنين است: (فمضيا مسرعين نحوهم ومعهما ابوعبيدة) آنگاه هردو باشتاب همراه با ابوعبيده خود را به سقيفه رساندند. ابوبكر سخنرانى كرد و گفت: مهاجران, خويشاوندان رسول اللّه # و فرزندان او مى باشند. سپس گفت: (نحن الامراء وانتم الوزراء ولانقضي دونكم الامور) ما مهاجران, فرمانروا مى شويم, شما انصار وزيران ما باشيد. هرگز كارى بدون مشورت و صواب ديد شما انجام نخواهيم داد, و بدون رأى شما به حل و فصل امور نخواهيم پرداخت.
در اين هنگام حباب بن منذر جموح بلند شد و گفت: اى انصار! خلافت از آن شماست, آن را محكم نگهدارى نموده و از دست بيرون ندهيد, هيچ كسى ياراى مخالفت با شما را ندارد. شما عزيزان و قدرتمندان و گروهى انبوه و از هيبت و سطوت و احترام خاص برخوردار هستيد. اكنون همه مردم به شما چشم دوخته اند, مبادا ميان خود اختلافى رخ دهد و مانع از نيل به هدف; يعنى, زمامدارى و خلافت گردد; و چنانچه اينان (مهاجران) تسليم نگرديدند, در اين صورت ـ ديگر چنانچه ابوبكر گفت: نحن الامراء وانتم الوزراء معنا ندارد ـ فمنا امير ومنكم امير; يك امير از ما و يك امير از شما!
عمر بلند شد و گفت: هرگز! مگر دو شمشير در يك نيام مى گنجد!؟ به خدا سوگند! هرگز عرب به فرماندهى شما انصار تن در نمى دهد, در حالى كه پيامبرش از قبيله شما نيست; و گفت: (ومن ينازعنا سلطان محمّد ونحن اوليائه وعشيرته; كيست كه با ما در سلطنت محمد # به نزاع برخيزد, در حالى كه ما دوستان و خويشاوندان وى هستيم.)
حباب بن منذر گفت: اى انصار! قدرت را در دست خود محكم نگاه داريد و به حرفهاى اين مرد (عمر) گوش ندهيد,و اگر مهاجران با شما هم رأى نشدند, آنان را از مدينه بيرون برانيد, شما سزاوار زمامدارى و خلافت و نيز لياقت آن را داريد. مگر نه اسلام به بركت شمشير شما قبيله انصار رونق گرفت (انا جذيلها المُحكِّك, و عذيقها المرجّب انا ابوشبل في عريسه, واللّه ـ ان شئتم ـ لنعيدها جذعه) يعنى من مرد ميدان و يكه تاز عرصه خلافتم!
به خدا سوگند! اگر بخواهيد اين جنگ را از نو شروع مى كنيم و با هركس به مقام منازعه آمد مى ستيزيم.
عمر در جواب گفت: (اذن يقتلك اللّه; در اين موقع خدا تو را مى كشد.)
حباب بن منذر گفت: اى عمر! بلكه خدا تو را مى كشد.
ابوعبيده گفت: اى انصار! شما در آغاز اسلام نخستين ياورانش بوديد, حال روا مداريد كه اول ويرانى آن نيز به دست شما انجام گيرد.
بشير بن سعد, كه او از قبيله خزرج انصار بود و رقيب سعدبن عباده و بر وى رشك مى برد, گفت: اى انصار! در اين شكى نيست كه محمد # از قريش و با اينان (مهاجران) خويشاوند است, و بى شك خويشاوندْ سزاوارتر به مقام او مى باشد.
(ابتداراً زعمتم خوف الفتنة)
در اين جمله (ابتداراً) به اصطلاح نحوى مفعول مطلق است و عامل آن محذوف است. جمله چنين است: ابتدرتم ابتداراً; شتاب نموديد نوع خاصى از شتاب.
برگرديم به تاريخ. همين كه سخن ابوعبيده تمام شد, ابوبكر ديگر درنگ روا نديد, به عجله و شتاب تمام از جاى خود پريد و گفت: اينك عمر و ابوعبيده, با هركدام كه صلاح مى بينيد بيعت كنيد.
بالاخره پس از رد و بدلهاى تعارفاتى, آن دو گفتند: جايى كه تو باشى نوبت به ما نمى رسد; تو فاضلترين مهاجران و جانشين رسول اكرم # در نماز هستى, دستت را برآور تا باتو بيعت كنيم. همين كه دست خود را براى گرفتن بيعت از آن دراز كرد, بشيربن سعد به آن دو سبقت گرفته و او را بيعت كرد.
حباب بن منذر به بشير گفت: تو از رشك و حسدى كه به پسر عمويت سعدبن عباده دارى بيعت كردى.
گفت: نه چنين است, من نخواستم سروصدا و اختلاف به راه اندازم; و قبيله اوس كه ديدند يكى از بزرگان قبيله خزرج بيعت كرد, رئيس قبيله موسوم به اُسيدبن حضير, او نيز به رشكى كه در دل از سعد داشت بيعت كرد. پس از بيعتِ اسيد همه قبيله اوس كه در سقيفه بودند بيعت كردند, و به اين ترتيب, بيعت اين خلافت ناميمون تمام شد.
طرفداران اين خلافت ـ كه در تاريخ اسلام موجب انحراف اسلام از راه حقيقى خود شد ـ مى گويند: به اجماع مسلمانها بيعت اين خلافت تثبيت گرديده.اينك اقرار ابن ابى الحديد:(1)
بنى هاشم وزبير بيعت ننمودند و در منزل مولاى متقيان $ اجتماع نمودند. آنگاه عمر و گروهى ديگر مانند اسيدبن حضير, رئيس اوس, و مسلم بن اسلم به خانه فاطمه % رفتند و گفتند: همه مسلمانها با ابوبكر بيعت كردند, شما نيز مانند ساير مسلمانان با او بيعت كنيد. بنى هاشم به اين سخن ترتيب اثر نداده, زبير كه در داخل خانه بود با شمشير حمله ور شد.
عمر گفت: اين سگ را دريابيد. مسلم بن اسلم شمشير را از دست زبير گرفت و به ديوار زد. آنگاه مولا ـ صلوات اللّه عليه ـ و زبير و بنى هاشم را براى گرفتن بيعت با ابوبكر به طرف مسجد بردند.
مولاى متقيان $ در ميان راه مى فرمود: انا عبداللّه و اخو رسول اللّه #. تا در برابر ابوبكر ايستاد, آنگاه خطاب به مولا گفتند: با ابوبكر بيعت كن! فرمود:
(انا احق بهذا الامر منكم لاابايعكم وانتم اولى بالبيعة لي, اخذتم هذاالامر من الانصار واحتججتم عليهم بالقرابة من رسول اللّه # فاعطوكم المقادة وسلموا اليكم الامارة وامّا اَحتجّ عليكم بمثل مااحتججتم على الانصار فانصفونا ان كنتم تخافون اللّه من انفسكم واعرفوا لنا من الامر مثل ماعرفت الانصار لكم. والاّ فبدوا بالظلم وانتم تعلمون;
من به خلافت از شما سزاوارترم و با شما بيعت نمى كنم, شما اولى هستيد كه با من بيعت كنيد. خلافت را از انصار به دليل خويشاوندى با رسول اكرم # گرفتيد, اينان فرماندهى را در اختيار شما گذاشتند و تسليم شما نمودند. اينك من به همان دليل كه خودتان به انصار استدلال نموديد دليل مى آورم; پس اگر ترسى از خدا در دلتان است, ما را انصاف دهيد و از خلافتى كه انصار براى شما شناختند, شما نيز همان را در ما بشناسيد, و گرنه برگرديد به ظلم و ستم كه خودآگاه هستيد.)
عمر گفت: دست بردار نيستيم, تا از تو با ابوبكر بيعت بگيريم.
مولاى متقيان $ فرمود: (احلُبْ يا عمر! لك شطره اشدد له اليوم امره, ليردّ عليك غداً; اى عمر! اينك بدوش, قسمتى از اين شير دوشيده از آن توست, امروز كار را به منفعت او محكم كن, تا فردا به تو برگرداند.)
آنگاه ابوعبيده گفت: يااباالحسن! تو در سن جوانى هستى و اينان سالخوردگان قريش هستند و تو تجربه آنان و آشنايى به امور آنان را ندارى, و ابوبكر را در اين امر از تو قويتر مى دانم, به اين خلافت رضايت بده, اگر زنده ماندى و عمر به تو مجال داد, تو به اين امر به جهت برترى و خويشى و سابقه اسلام و جهاد شايسته ترى.
سبحان اللّه! جوانى كه در جنگ احد هاتف الهى صدا مى زند: لافتى الاّ عليّ لاسيف الاّ ذوالفقار, وپيامبر اسلام # مكرر مى فرمود: اقضاكم عليّ, وصدها عبارتهاى نظير آن, و آن همه دوران دلاورى و وسعت احاطه و معرفت به امور ناديده گرفته مى شود و مولا را به عقب مى زنند. اگر مولا تجربه نداشت و احاطه نداشت, پس چرا عمر پس از چهار سال در همه امور مملكت اسلامى, ناچار از مشورت با مولاى متقيان مى گردد؟ چنان كه مى بينيم عامه به حد تواتر نقل كرده اند كه عمر گفت: لولا على لهلك عُمر.
اين حقايق تاريخى, سرّ تعبير صديقه طاهره: (حسيكة النفاق; خار نفاقى كه در دلها خليده) بود, براى ما روشن مى كند كه چگونه با برنامه هاى سرّى و پشت پرده در زمان پيامبر, و بيرون زدن آن پس از رحلت آن بزرگوار, برنامه امامت و زعامت الهى را از مسير خود دگرگون ساختند.
مرحوم آية اللّه سيد محمد باقر صدر در بيان اين توطئه سرّى, در كتاب فدك چنين مى گويد:
(در اين داستان مى بينيم وقتى عمر داستان سقيفه را شنيد كه انصار در آن اجتماع نموده, ابوبكر را باخبر ساخت. مسلّم است با خبر شدن عمر, اين داستان را به طريق وحى نبوده. مى بينيم پس از آمدن ابوبكر وقانع شدن وى به اينكه پيامبر وفات كرده, عمر فقط ابوبكر را با خبر مى سازد!
پاسخ منطقى اين گونه عمل, جز اينكه اتحاد مثلثى با برنامه معين راجع به خلافت ميان وى و ابوبكر و ابوعبيده بوده است, نيست.
حال به فرضهايى كه اين احتمال را مسجّل مى نمايد رجوع مى كنيم:
1 . چنانچه گفته شد, چرا عمر فقط ابوبكر را از جريان سقيفه با خبر مى سازد و او را به بيرون از دارالنبوة مى خواند و پس از جواب ابوبكر كه (انّي لمشغول) با اشاره مجدد متوجه جريان مى شود, ناگهان خارج شده و با شتاب تمام روانه سقيفه مى شود؟ زيرا چه اشكال داشت كه پس از خبر دادن به ابوبكر و جواب اعتذار او, شخصى ديگر از بزرگان مهاجران را بخواهد؟
اين اصرار در بيرون ساختن ابوبكر و پس از اطلاع با شتاب رفتن به سقيفه را وجهى نمى ماند, جز همان اتحاد سرّى, وگرنه اگر هدف فقط راندن انصار از صحنه و سپردن حق به مهاجران بود, حال كه ابوبكر اعتذار نمود, ديگرى از بزرگان مهاجر را براى اين كار معرفى مى كرد. بايد توجه داشت كه عمر در خبر دادن به ابى بكر, واسطه را مى فرستد و خود شخصاً حاضر نمى شود; زيرا اگر خود مى رفت, ممكن بود پرده از توطئه برافتد و بنى هاشم از آن بويى ببرند. عمر در دفعه دوم كه بر حسب قاعده بايد خودش مى رفت, باز واسطه را مى فرستد و اين بار به ابوبكر پيغام مى دهد كه جريانى اتفاق افتاده كه لازم است ابوبكر شخصاً در آن جريان حضور به هم رساند; بنابراين به نظر مى آيد ضرورتى براى حضور ابى بكر نمى ماند, مگر اينكه قراردادى بوده و هدف, اجراى همان قرارداد است.
2 . انگيزه اصرار عمر در اينكه پيامبر # وفات نيافته و تهديد آنانى كه مى گفتند: پيامبر فوت كرده, با وجود استماع آيه از ابن مكتوم, چند چيز مى تواند باشد: اول اينكه از شدت علاقه, عقل و شعور خود را در آن ساعت رحلت پيامبر # از دست داده بود; دوم اينكه واقعاً ـ با دست ندادن شعور ـ يقين كرده كه پيامبر # وفات يافتنى نيست; سوم اينكه غرض خاص سياسى باشد.
اما احتمال اول كه عمر شعور خود را از دست بدهد, به شهادت تاريخ, عمر از علاقه مندان به رسول خدا نبود, چه اينكه اگر چنين علاقه اى بود, به اين زودى اندوهِ از دست دادن رسول اكرم # از سر بيرون نمى كرد, آن هم به اين زودى كه يك ساعت بعد در سقيفه چنان حال طبيعى بگيرد و مشغول بحث و جدال گردد! و مسلّم است شخصى كه در حد از دست دادن شعور به كسى علاقه مند باشد, لااقل چند روزى حوصله گفت وشنود عادى را ندارد, تا برسد به اينكه در شوراى به آن عظمت مشغول بحث و مجادله گردد.
اما احتمال دوم, كه واقعاً يقين كند پيامبر مردنى نيست, اين هم درست نيست; زيرا قبل از ارتحال به چند روز و يا به چند ساعت چگونه شخصى كه اعتقاد دارد پيامبر مردنى نيست, در هنگام شدت مرض رسول خدا # كه فرمود: دوات و قلم حاضر كنيد تا چيزى را بنويسم كه هرگز با وجود آن اختلاف ننماييد, عمر مانع شد و گفت: حسبنا كتاب اللّه; و چنانچه در صحاح عامه آمده نيز گفت: (ان النّبي…) كه قلم ياراى نوشتن آن را ندارد؟ پس به طور مسلّم يقين داشت كه رسول اللّه # را مرگ و يا مرض درمى يابد.
در تاريخ ابن اثير آمده كه قبل از آنكه ابوبكر آيه شريفه (ومامحمد الاّ رسول…) را تلاوت كند, عمربن زائده آيه را تلاوت كرد (علاوه از تلاوت ابن ام مكتوم) باز خليفه قانع نشد, تا ابوبكر در رسيد و پس از شنيدن آيه از او, عمر قانع گرديد!
حال كه اين دو احتمال بى وجه شد مى ماند احتمال سوم كه غرض از آن, ايجاد هرج و مرج و سرگرم داشتن مردم و يا معطوف داشتن فكرها به اين نقطه كه آيا پيامبر مرده, و يا اينكه پيامبر نمى ميرد, از فكر بيعت كردن با خليفه حقيقى و يا ديگرى غير از ابوبكر بازدارد, تا ابوبكر بيايد و تدبيرى كه قبلاً آماده كرده بودند با حضور ابوبكر عملى سازند. از اين رو مى بينيم پس از حضور ابوبكر, عمر اطمينان خاطر حاصل مى كند كه كار از خاندان هاشم بيرون رفت, و با كمال فراغتِ خاطر مشغول جمع آورى اخبار و فعاليت و تدبيرهاى بعدى گرديد.
3 . شكل حكومتى كه پس از بيعت تشكيل يافت; زيرا به تصريح ابن اثير, خلافت به دست ابوبكر, و رسيدگى به بيت المال به دست ابوعبيده, و قضاوت به عهده عمر گذاشته شد. اين سه مسؤوليت كه هركدام اركان حكومت را تشكيل مى دهد, نمى توان گفت كه به طور تصادفى بوده, بلكه چنين تقسيمى حاكى از توطئه و برنامه قبلى بوده است.
4 . عمر در وقت مرگش مى گفت: (اگر ابوعبيده زنده بود, كار خلافت را به او مى سپردم). ابن ابى الحديد از تاريخ طبرى نقل مى كند: (همين كه عمر را خنجر زدند, به او گفته شد: چه كسى را جانشين خود مى كنى؟ گفت: كى را جانشين كنم, اگر ابوعبيده زنده بود, او را جانشين مى كردم و اگر مورد سؤال قرار بگيرم, به پروردگارم مى گويم كه: از پيامبرت شنيدم مى فرمود: ابوعبيده, امين اين امت است!) تا آن جا كه مى گويد: (به او گفتند: سفارشى ندارى؟ گفت: گفتارم را به شما در يك كلام جمع مى كنم, كه بايد سرپرستى شمارا فردى به دست بگيرد كه او در اجراى حق از همه بالاتر باشد)(1) و اشاره به حضرت على $ فرمود.
مسلّماً لياقت و خلافت ابوعبيده موجب نشده كه عمر اين آرزو را بنمايد, زيرا بر حسب اين روايت به لياقت مولا هم اذعان داشت, اما نخواست مسؤوليت خلافت را در حال زندگى و مرگ به عهده بگيرد, و نيز امانت ابوعبيده به تنهايى نمى تواند سبب اين آرزو باشد, زيرا پيامبر اسلام # فقط از ابوعبيده تمجيد نمى كرد, بلكه عده بسيارى از صحابه از طرف قرين الشرف نبوى به بالاترين از اين تمجيد مخصوص مى شدند; مانند: سلمان و مقداد و ابوذر, چنانچه در صحاح عامه و شيعه وارد شده است.
5 . صديقه كبرا ـ صلوات اللّه عليها ـ حكومت ابوبكر را به حزب سياسى تعبير مى فرمود: (تفرون من القتال ويتوكفون الاخبار….)
6 . مولاى متقيان $ به عمر فرمود: (احلب ياعمر حلباً لك شطره…). از اين جمله بخوبى روشن است كه ميان آن دو قرارداد سرّى بوده تا به يارى هم براى ربودن خلافت برخيزند و با برنامه مشخصى تعقيب نمايند, وگرنه روز سقيفه به تنهايى آن وسعت را نداشت تا اين محاسبات سياسى در آن انجام بگيرد و خلافت را تقسيم كنند.
7 . مسعودى(1) نامه اى را از معاويه به محمدبن ابى بكر نقل مى كند كه در آن معاويه, ابوبكر و عمر را شريك در غصب حق مولاى متقيان مى داند, و تشكيلات مخفى را براى قيام عليه امام $ به آنان نسبت مى دهد. از جمله در قسمتى از آن نامه آمده:
(ما و پدر تو در ميان ما, بدرستى بر فضيلت پسر ابى طالب آشنا بوديم, و حق او بر ما لازم و اطاعت او بر ما واجب, ولى از وقتى كه بارى متعال آنچه در باره پيامبر # مقدّر كرده بود برگزيد و وعده خود را به وسيله او ظاهر و تمام كرد و بر مردم اتمام حجت كرد و به سوى خود برگرفت, پدر تو و فاروق (عمر) نخستين فردى بودند كه حق او را قطع كرده و با خلافت وى مخالفت كردند و بر اين هدف اتفاق داشته و هماهنگى فراهم كرده و على را به بيعت ابوبكر دعوت كردند و على خوددارى كرد و باز ايستاد, و بر او سخت گرفته و مشكلات بزرگى را بر او وارد ساختند.)
از جمله (اتفاق داشته و هماهنگى فراهم كرده…) چنين به نظر مى آيد كه تمام فعاليتها با نقشه ريزى و توطئه هاى قبلى انجام گرفته است(1).
خلاصه اينكه كاملاً روشن است كه كار سقيفه خلق الساعه نبوده و مسلّماً نتيجه توطئه قبلى بوده, كه هم قرآن به آن هشدار داده بود و نيز رسول گرامى # تصريحاً و تلويحاً ـ چنان كه اشارت رفت ـ گوشزد فرموده بود. به قول شاعران زبردست شيعه, در جواب عمر كه گفته بود: (بيعة ابى بكر كانت فلتة; بيعت ابوبكر حادثه بدون تدبير بود) چنين گفته اند:
ولكن امراً كان ابرم بينهم وان قال قوم فلتة غير مبرم(1)
ولى مسأله خلافت امرى بود كه در ميانشان قبلاً طرح ريزى شده بود, اگرچه گروهى گفتند: حادثه بدون تدبير بود.
و ديگرى گفته:
زعموها فلتة ماحيد لاوربّ البيت والركن المشيّد
انما كانت اموراً نسجت بينهم اسبابها نسج البرود
چنان مى پندارند كه حادثه دفعى بود, نه به خداى كعبه و ركن استوار قسم!
آن چنان شد سقيفه را از پيش در بين خود بافته بودند, همچون بافته هاى بُرد.
پوسيده شدن دين
متن: سمل جلباب الدين
شرح: در هنگام رحلت رسول خدا # به دار انبيا, پوشش دينْ پوسيده و كهنه شد, در حالى كه در كمال طراوت بود.
در اين جمله, صديقه طاهره % اشاره مى فرمايد كه با غلبه شما به امر خلافت, دين پوسيده و كهنه شد. در اينجا اين سؤال پيش مى آيد, مخالفان اهل بيت & كه به قدرت رسيدند, هريك در طول تاريخ به فتوحاتى نايل شده و جهان گشايى نموده اند و اسلام و قرآن را در اقطار جهان ترويج نمودند, و به شهادت تاريخ, جهان گشايى نه فقط در عصرِ به اصطلاح خلفاى راشدين بوده, بلكه در عصر اغلب خلفاى بنى اميه و بنى العباس اتفاق افتاده و دنيا با دين جامع و كامل روبه رو شد; پس چگونه است كه صديقه طاهره % مى فرمايد: پوشش دين پوسيده شد!؟
اينك پاسخ, واللّه المستعان; اما اين كه چگونه به محض رحلت رسول اكرم # و اشغال خلافت, دين پوسيده شد, چون اساس پوسيدگى در آن وقت گذاشته شد و در همان زمان, پوسيدگى دين با تصدّى نااهل و نادان شروع گرديد.
خشت اوّل گر نهد معمار كج تا ثريا مى رود ديوار كج
اما اينكه با به قدرت رسيدن مخالفان اهل بيت گسترش اسلام شروع گرديد, بايد قبلاً فهميد كه تازگى و طراوت و زنده بودن دين با چه چيز صورت مى گيرد. آيا خود دين مى تواند خود را محافظت نمايد و پيش برود يا نه؟ مسلّماً جواب منفى است; زيرا قانون بدون عملى شدن آن در جامعه و به وسيله مردم, نخواهد توانست قدرت خود را حفظ كند و تا دين در اجتماع رسمى و عملى نشود, پس از مدتى به كلى ازبين رفته و از خاطره ها محو خواهد شد, و حتى بر فرض اينكه معارف و محتواى آن در پايه اى بلند باشد, آيا دين با فتوحات و لشگركشى به اقطار جهان و در نتيجه, آوازه بلندش مى تواند نگهدار خود باشد؟ پاسخ اين سؤال نيز منفى است. دين با آوازه بلند و طرفداران بسيار, باز قدرت نگهدارى خود را ندارد; چون اين ادّعا از اهميت بيشترى برخوردار است, پاسخ آن در طى مقدماتى داده مى شود.
1 . دين چيست؟ دين مجموعه اى است از عقيده ها و عملها كه آدمى با داشتن آن عقيده ها و پيروى از آن اعمال به كمال مناسب خود نايل مى گردد. مرحوم بلاغى چنين تعريف مى كند:
(الدين في هذا المقام عبارة عن روابط الانسان مع مقام الالهية من حيث الاعتقاد بما يرجع الاله ورسله وكتبه و عبادته والطاعة والشريعة(1);
دين در اين مقام عبارت از روابط انسان با مقام الهى است, از جهت اعتقاد به چيزى كه به خدا و پيامبران و كتابهاى آسمانى و اطاعت و شريعت ارتباط دارد.)
توضيح آنكه انسان را افكار مختلف زير سؤال قرار مى دهد, از خود مى پرسد اين جهان هستى آيا سازنده و مدبرى دارد يا نه, و بر فرض داشتن آن, مى توان به درك آن نايل شد يا نه؟ آيا او همه صفات كمالى را داراست يا نه؟ و يكى از صفات كمالى, حكيم بودن ذات متعال است; آنگاه اين سؤال پيش مى آيد: به چه علّت و حكمتى اين خلقت را بنا نهاد, و غرض از خلقت آدمى و پديده هاى ديگر چيست؟ آيا اين خلقت آغاز و انجامى دارد يا نه؟ آيا در انجام چگونه خواهد شد؟ تكليف آدمى با اين همه اختلافها در عقايد و افكار چيست؟ آيا در مدتى كه در اين جهان به سر مى برد, ناچار از تمدن و حكومت است؟ حكومتش چگونه است؟ آيا اعمال خودش چگونه است؟ اصلاً در عالمْ حسن و قبحى وجود دارد و يا همه اين حرفها بافته خيال و اوهام است؟ آيا عمل و رفتار انسان راجع به خود و بستگان و جامعه اش چگونه است؟ اين افكار و صدها از اين قبيل سؤالها را بايد اين مجموعه الهى به اسم دين جوابگو باشد.
2 . جامعيت قرآن: ادعاى قرآن آن است كه اين مجموعه به اسم دين اسلام آن چنان جامع است, كه كتابش گواه صادق و غالب بر كتابهاى آسمانى كه درباره پاسخگويى به اين سؤالها براى بشر فرود آمده, و جوابگوى همه پرسشها در همه موضوعها خداشناسى و جهان بينى و ساير موضوعها كه تاكنون به فكر بشر رسيده و يا خواهد رسيد. دليل بر اين ادعا آيه شريفه است, و در باره كتاب آسمانى, قرآن اين چنين مى فرمايد:
(وانزلنا اليك الكتاب بالحقّ مصدقاً لما بين يديه من الكتاب ومهيمناً عليه(1);
ما كتاب را به حق به سوى تو فرو فرستاديم كه تصديق كننده همه كتابهاى آسمانى و حاكم بر آنهاست.)
پس كتاب الهى به همه كتابهايى كه پاسخگوى سؤالها چه درباره خداشناسى و جهان بينى و سؤالهاى ديگر بوده و دچار انحراف شده, نظارت و سيطره دارد. پس قرآن هم در اوج عظمت خود چنان است كه پاسخگوى همه سؤالها و ضامن اصلاح همه ابعاد زندگى بشر مى باشد.
جامعه اصلاح شده و تكامل يافته داراى خصلت ويژه اى است; چنان جامعه اى با عمل به دستورهاى جامعه نمونه, الگويى براى همه جهانيان خواهد شد و آنان را از افراط و تفريط در همه شؤون اعتقادى و عملى و فردى و اجتماعى و سياسى و اقتصادى و در يك كلمه (آيين مملكت دارى) بازداشته و بر آنان شاهد و مراقب بوده و از انحراف جلوگيرى خواهد كرد. قرآن خطاب به جامعه اسلامى كه پيروان اسلام هستند چنين مى فرمايد:
(وكذلك جعلناكم امة وسطاً لتكونوا شهداء على الناس ويكون الرسول عليكم شهيداً(1);
و بدين گونه شما را امتى ميانه قرار داديم, تا بر مردم گواه باشيد, و پيامبر بر شما گواه باشد.)
مراد از شهيد, مراقبت و نظارت است و اين معنا از خود قرآن استفاده مى شود. خدا از قول عيسى بن مريم $ نقل مى كند كه:
(ما قلت لهم الا ما أمرتنى به ان اعبدوا الله ربى و ربكم و كنت عليهم شهيداً مادمت فيهم فلما توفيتنى كنت انت الرقيب عليهم وانت على كل شىء شهيد(1);
جز آنچه مرا بدان فرمان دادى [چيزى] به آنان نگفتم; [گفته ام] كه: خدا, پروردگار من و پروردگار خود را عبادت كنيد, و تا وقتى در ميانشان بودم بر آنان گواه بودم; پس چون روح مرا گرفتى, تو خود بر آنان نگهبان بودى, و تو بر هر چيز گواهى.)
از جمله (انت الرقيب عليهم) پس از (فلما توفيتني) در قسمت دوم و در آخر آيه مجدداً مى فرمايد: (وانت على كل شيء شهيد) به دست مى آيد كه شهيد همان رقيب و ناظر مى باشد. به طور خلاصه آنكه خدا از عيسى بن مريم $ بازخواست مى كند كه اين انحراف در عقيده عيسويان و غلوّ و افراط در باره تو و مادرت كه خدا مى پندارند از كجا نشأت گرفته, و مگر تو مراقب آنها نبودى كه نگذارى منحرف گردند!؟ جواب مى دهد: مادامى كه من در ميانشان بودم, شهيد و مانع از غلوّ و تجاوزشان بودم.
پس شهيد از نظر خود قرآن, يعنى ناظر و مراقب, و با استفاده از اين توجيه قرآنى, معناى آيه (وكذلك …) چنين مى شود: ما مسلمانان را در تمام شؤون و جهتهاى زندگى ناظر و مراقب جهانيان قرار داديم; البته چنين نظارتى نه به تنهايى, بلكه در تحت نظارت و مراقبت پيامبر اكرم #, زيرا در قرآن مى فرمايد:
(هو سماكم المسلمين من قبل و في هذا ليكون الرسول شهيداً عليكم وتكونوا شهداء على الناس(1);
و او پيش از قرآن و در قرآن شما را مسلمان ناميد, تا رسول خدا بر شما ناظر و مراقب بر شما, و شما نيز ناظر و مراقب جهانيان باشيـد.)
3 . دين و پاسخ به مشكلات: حالْ دينى كه مى خواهد به همه جهانيان ناظر و آنها را در همه جهتها از افراط و تفريط نگهدارى كند, ناگزير بايد پاسخگوى همه سؤالها باشد و جواب كافى و لازم را بدهد, و گرنه افراد بشر در برابر سؤالها آرام نمى گيرد, و اگر جواب كافى يافت و از تنگناى سؤال (چرا) و (به چه علت) ـ كه همواره در باطن انسانها هست ـ رهايى يافت, آرام مى گيرد, و الاّ در ورطه افراط و يا تفريط دچار خواهد شد. چه اينكه بدون نور نبوت, انسان با وجود اختلاف عقيده ها در زمينه هاى گوناگون راه صواب را نپيموده و خلأ فكرى خود را آن طورى كه با سعادت واقعى او ارتباط دارد پرنخواهد ساخت. در چنين هنگامى كه نور نبوت در ميان نباشد, دين بالطبع كهنه و رو به افسردگى خواهد نهاد, و چون دين چنين است, مى بينيم در آغاز نبوت رسول اكرم # از هرسو روى به حضرتش نهاده و سؤالهاى گوناگون مى نمودند, و دين جديد را بالفطره پاسخگوى همه جهتها مى دانستند. و اينكه اين همه در قرآن (يسئلونك) تكرار گرديده بر روى همين اساس است.
پس دين جهانى و باقى تا روز قيامت بايد در همه ادوار و قرون به همه فكرها مسلّط بوده و با اصلاح آنها و هدايت به حد وسط الهى, آنها را نگهدارى و نظارت نمايد; در غير اين صورت, اختلاط فكرهاى ديگر آن را پوسيده خواهد نمود و بايد همه افكار را تحت سيطره خود قرار بدهد, تا پويايى خود را حفظ نموده و از زوال مصون باشد.
4 . دين وسيله سلطنت نيست: بايد هدف از قدرت يافتن و خاضع كردن ملل ديگر, وسيله اى باشد براى داده هاى نوينى كه به طور كلى حياتِ آنان را تجديد نمايد; و اگر فقط هدف از استيلاى بر ديگران سلطنت و فرمانروايى باشد, اين همان است كه قرآن از آن به (علو في الارض) تعبير فرموده و از آن بشدت تحذير شده و فرموده: آخرتِ با سعادت از آن كسانى است كه چنين هواهايى در سر نداشته باشند: (تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لايريدون علواً في الارض ولافساداً)(1) و چنين حالتى بالاتر از استكبار است. (استكبرت ام كنت من العالين) واز فرعون به بدى ياد مى كند, آن جا كه مى گويد: (ان فرعون عَلَى في الارض). پس, از ديدگاه اسلام و قرآن به قدرت رسيدن وسيله است براى پياده كردن معارف و علوم الهى, تا زمينه براى عمل به دستورهاى سعادت آفرين فراهم شود.
5 . ضرورت پاسخ گويى به نيازهاى علمى: پس از فتوحات وجهان گشايى كه راه براى ملل متمدن قديم, مانند هند و مصر و يونان و چين و ساير ملتهاى ديگر باز شده و به اسلام روى آوردند, چون رسوبهايى از دين و افكار خود در آنان بود, مى بايست دين تازه با تحرك فكرى و اسلوب تازه با آن رسوبها به مبارزه پرداخته, تا بتواند آن افكار را تحت الشعاع قرار داده و بر آنها سيطره و غلبه داشته باشد, و اگر قدرت تحرك و طراوت نداشته باشد, همان افكار كهنه با توجيهات مختصرى و تطبيق آن با دين جديد, چهره دين را دگرگون و فرسوده ساخته و بلكه بدتر مى كند.
چنين دينى كه واجد تحرك و پويايى باشد, بايد جوابها و راه حلهاى گسترده و وسيع و كافى را در همه شؤون داشته باشد, تا بتواند در برخوردها مهيمن و غالب شود. آيا متصور است چنين دينى بدون شهيد و مراقب باشد؟
بدون ترديد چنين مكتبى بايد قطب علمى داشته باشد كه در تحت نظارت او اداره شود, و اين نظارت در زمان پيامبر # با خود پيامبر و پس از وى قطبى كه بتواند چنين نظارتى داشته باشد, بجز اوصياى طاهرينش ـ كه از گوشت و پوست و استخوان خود پيامبر هستند ـ چه كسى مى تواند باشد, تا دين را پس از قدرت رسيدن و دوران بازسازى در همه جهتها اداره نمايد, وگر نه دين پوسيده و كهنه مى گردد, و دين بدون قيّم و ناظر بسان شتر و گاو و پلنگى است كه يك واحد مركب از فكرهاى التقاطى ديگران خواهد شد.
پس از طرح اين مقدمه ها چنين نتيجه مى گيريم كه بايد دين الهى در مقابل جولان فكرى بشر كه شعله اى از لايتناهى است و نقطه انجامى ندارد حركت نموده و به تمام سؤالها پاسخ لازم و كافى را بدهد, وگر نه دين پوسيده و كهنه مى شود و چنين دينى بايد برخوردار از شاهد و مراقبى در هرعصر از طرف ذات احديت باشد, تا بتواند پابه پاى تكامل فكر بشرى خلأ موجود را پركند; لذا مى بينيم كه مولاى متقيان $ مكرر مى فرمود: (سلونى قبل ان تفقدونى; پيش از آنكه مرا نيابيد, هرسؤالى داريد مطرح كنيد.)
روى همين اساس است كه صديقه طاهره % مى فرمايد: (سمل جلباب الدين; پوشش دين پوسيده شد) يعنى با انحراف خلافت از خليفه حقيقى, دين الهى فاقد شاهد و مراقب و قطب علمى شد و چنين دينى به فرسودگى كشيده مى شود, اگر چه كشورگشايى بشود و بر محيط جغرافيايى اسلام افزوده گردد, بدون اينكه دين تازه با افكار نو خود مرزهاى تفكر را بگشايد و خلأ فكرى آن جوامع را پركند, و نشانه چنين فرسودگى هم اكنون پس از چهارده قرن بخوبى مشاهده مى شود.
اسلام گرچه مرزهاى هندوستان و ديگر كشورها را گشود, ولى از نظر فكرى در ديار هندوستان مغلوب افكار تند بوداييان شد و به صورت اسلام تصوفى به قلب اسلام برگشت و آن هم با آن همه فرقه هاى گوناگون.
از اين طرف در مقابل فلسفه يونان نتوانست توجيه هاى لازم را ارائه دهد, قهراً مطالب فيلسوفان يونان در لباس اسلام به محيط اسلامى برگشت. آرى مى بينيم بدين سان دينى كه فاقد شاهد و مراقب شد, اين چنين فرسوده مى شود كه با انحطاط و ضعف فكرى و علمى مسلمانان, كار به جايى رسيد كه مى بايست مسلمانان تحرك علمى داشته و شاهد و ناظر بر مردم جهانيان باشند. هم اينك براى حل كوچكترين مسأله علمى خود بايد مستشار از خارج بياورند. حتى آثار اين فرسودگى در زمان خليفه دوم بخوبى مشاهده مى شود. علماى يهود و نصارا براى رفع مشكلهاى علمى مى آمدند و از فن الهيات سؤال مى كردند, ولى جوابى دريافت نكرده و در عوض تكفير مى شدند و به قول سعدى:
چو حجت نباشد جفا خوى را به پرخاش درهم كشد روى را
متن: و نطق كاظم الغاوين و نبغ خامل الافلين, و هدر فنيق المبطلين فخطر في عرصاتكم.
شرح: خشمِ فروخورده گمراهان به سخن درآمد, و گمنامان پست مرتبه ظاهر شدند, و پيشتازان باطل گرا در عرصه شما ميدان دارى نمودند.
اين سه عنوان تعبير از يك فرد است كه فعلاً با غروب آفتاب نبوت و رسالت, خفاش وار ميدان دارى مى نمايد.
سيماى خليفه اول قبل از اسلام
خليفه اول در اينكه قبل از انقلاب رسم و عنوانى نداشته, عامه در كتابهاى خودشان متعرض شده اند. از باب نمونه ابن اثير در النهايه مى گويد:(في حديث ابى بكر و النسابه: انك من زَمعات قريش, الزَمَعه بالتحريك التلعة الصغيره اى لست من اشرافهم)(1) و جوهرى در صحاح مى گويد:(الزمع رذال المال يقال هو من زمعهم). در استيعاب آورده: (لما بويع لابى بكر جاء ابوسفيان بن حرب الى عليّ ـ صلوات اللّه عليه ـ فقال غلبكم على هذا الامر ارذل بيت في قريش!)
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه آورده كه زبير بن بكار در موفقيات حكايت كرده كه ابوبكر در جاهليت به قيس بن عاصم منقرى گفت: (ماحَمَلَكَ عَلى اَنْ وَأَدْتَ؟ چه چيز تو را وادار كرد كه دختر خود را زنده بگور بكنى؟ گفت: (مخافة ان يخلف عليهن مثلك; ترسيدم مثل تو بر آنها صاحب و شوهر گردد.)
باز ابن ابى الحديد در شرح خود آورده: (عبدالملك بن مروان در جواب نامه مصعب بن زبير نوشت: (امّا ماذكرت من وفائك فلعمرى لقد وفى ابوك (زبير) لتيم و عديّ بُعداء قريش و زعانفها; اما آنچه كه نوشتى از وفاى خودت, به جان خودم سوگند! پدرت به تيم و عدى, مطرودان واراذل قريش, وفا نمود. (زعانف: جمع زعنف: رَذل و پست).
در استيعاب از سعيدبن مسيب نقل كرده:
(قال لما قبض رسول اللّه ارتجت مكّة فسمع بذلك ابوقحافه فقال ماهذا؟ قالوا قبض رسول اللّه # قال امر جَلَلٌ. قال فمنّ وَلّى بعده قالوا ابنك! قال فهل رضيت بذلك, بنو عبدمناف و بنوالمغيرة قالوا نعم. قال لامانع مااعطى اللّه, ولامعطى لما منعه اللّه(1);
گفت: وقتى كه روح رسول خدا # به ملأ اعلى پيوست, صدايى در مكه پيچيد و ابوقحافه آن صدا را شنيد و گفت: چيست اين صدا؟ گفتند: رسول خدا # رحلت فرمود. گفت: اتفاق بزرگى است. گفت: چه كسى بعد از او زمام امور را به دست خواهد گرفت؟ گفتند: پسر تو! گفت: به اين مسأله پسران عبدمناف و پسران مغيره رضايت داده اند؟ گفتند: آرى. گفت: هيچ كس مانع از عطاى الهى و هيچ بخشنده اى برچيزى كه خدا او را منع كند نخواهد شد.)
كلبى در كتاب (مثالب صحابه) آورده:
(لم يكن له نسب شريف ولاحسب منيف و كان في الاسلام خياطاً وفي الجاهلية معلم الصبيان ونعم ماقيل ـ كفى للمرء نقصاً ان يقال, باٌنّه معلّم اطفالٍ وان كان فاضلاً ـ وكان ابوه سلبى الحال ضعيفاً وكان كسبه اكثر عمره من صيد القمارى و الدماسى لايقدر على غيره فلما عمى و عجز ابنه عن القيام به التجاء الى عبداللّه بن جذعان من رؤساء مكّة فنصبه ينادي على مائدته كل يوم لاحضار الاضياف وجعل له على ذلك مايعونه من الطعام;
ابوبكر داراى نسب شريف و خاندان نجيب و اصيل نبود, و هنگامى كه اسلام را پذيرفت خياطى مى كرد و در زمان جاهليت معلم بچه ها بود, و چه خوب سروده شاعر: براى نقصان شخصى كفايت مى كند كه بگويند: او معلّم اطفال بوده, اگرچه فاضل و دانشمند هم باشد;و پدرش شخص وارونه حال و ضعيفى بود و اكثر عمرش را به صيد كبوتر و… مى پرداخت و چيز ديگرى قادر نبود تا كور شد و پسرش از رسيدگى به وى ناتوان شد, به عبداللّه بن جذعان, از رؤساى مكه, ملتجى شد و او هم او را براى صدا زدن مهمانان روزانه بر گمارد و از اين باب بر او مقررى قرار داد.)
ابن حجر در (صواعق محرقه) آورده:
(واخرج الحاكم انّ اباقحافه لمّا سمع بولاية ابنه, قال هل رضي بذلك بنو عبدمناف و بنوالمغيرة. قالوا نعم. قال: اللهم لاواضع لما رفعت ولارافع لما وضعت;
حاكم مى گويد: وقتى كه ابوقحافه خلافت پسرش را شنيد, گفت: آيا به اين امر بنو عبدمناف و بنو مغيره راضى هستند؟ گفتند: آرى. گفت: بارالها! كسى را تو بلند كنى كسى نمى تواند او را فرونشاند, وكسى را كه تو فرونشانى كسى نمى تواند او را بلند كنـد.)
در كتاب (الزام النواصب) آمده: (اجمع النسابون ان اباقحافه كان يعلم اولاد اليهود; علماى نسب اجماع دارند كه ابوقحافه اولاد يهود را درس مى داده.)
در عبارت پيشين خطبه حضرت زهرا %, جمله (ظهر فيكم حسيكة النفاق) كه جواب از جمله (لما اختار اللّه…)(1) است, اشاره به يكى از خواص شيطان است كه قرآن كريم با اشاره به آن مى فرمايد: (من شر الوسواس الخناس). در مجمع البحرين گفته: وسواس خناس; يعنى, شيطان, زيرا خَنَسَ; يعنى, چيزى پس از پنهان شدن باز ظاهر شود, و اين يكى از خصلتهاى شيطان است; وقتى كه انسان خدا را متذكر شد, پنهان شده و وقتى از قلبْ ياد خدا رفت بيرون مى آيد. و رسول خدا # را قرآن ذكر مى نامد: (فاتّقوا اللّهَ يااولى الالباب الذين آمنوا قد انزل اللّه اليكم ذكراً, رسولاً يتلوا عليكم آيات اللّه(1); اى صاحبان عقل كه ايمان آورده ايد! از خدا پروا داشته باشيد! چه اينكه به تحقيق خدا بر شما ذكر و رسولى فرستاد كه بر شما آيات خدا را مى خواند.)
پس بنابراين ذكر خداوندى (رسول اكرم #) از ميان شما غايب شد, نوبت چگونه به شيطان خناس مى رسد كه نطق بكند و اظهار وجود نمايد!
توبيخ انصار!
متن: (وَاَطْلَعَ الشِّيطانُ مِنْ مَغْرَزِهِ هاتِفاً بِكُمْ فَاَلْفاكمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجِيبِينَ وَلِلغرّةِ فِيه مُلاحِظينَ, ثُمَّ اِسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ خِفافاً وَاَحْمَشَكُمْ فَاَلْفاكُمْ غِضاباً فَوَسَمْتُمْ غَيْرَ اِبِلِكُمْ وَاَوْرَدْتُمْ غَيْرَ شِرْبِكُمْ, هذا وَالْعَهْدُ قَرِيبٌ وَالْكَلْمُ رَحِيبٌ وَالْجَرحُ لَمّا يَنْدَمِلْ وَالرّسولُ لَمّا يُقْبَرْ;
و شيطان از نهانگاه خود سر درآورد و شما را به سوى خود خواند و شما را به دعوت خود پذيرا يافت و بر فريبش آماده, سپس شما را به قيام كردن فراخواند, شما را بسيار چالاك يافت و به هيجان آورد, ديد كه در راه او چه خشمناك مى باشيد و در نتيجه مركبى غير از مركب خودتان براى خود انتخاب كرديد, و بر چشمهْ آبى را نديد كه شما را در آن نصيبى نخواهد بود. اين شتابزدگيها انجام گرفت, هنوز ديرى از رحلت پيامبر نگذشته و جراحت درونى ما در فراق رسول اكرم # التيام نپذيرفته, و پيكر پاكش به خاك سپرده نشده است!)
شرح: سياق اين چند جمله, سياق توبيخ و سرزنش است, و چون لحن آن بسيار تند است, حتماً كارهايى كه پس از رحلت رسول اكرم # صورت گرفته, همه نه از راه قهر و غلبه و بدون اختيار و علاقه بود, بلكه همگى از راه رضا و رغبت و كمال ميل بوده, و چون چنين است سزاوار توبيخ و سرزنش مؤكّد مى باشد.
در جمله هاى شريفه فوق دو قسم هماهنگى با قرآن كريم از شريكةالقران به نظر مى آيد: هماهنگى لفظى و معنوى; هماهنگى لفظى در به كار بردن لفظ خفاف كه در قرآن كريم آمده: (اِنْفِرُوا خِفافاً و ثقالاً(1); به طور دسته جمعى به بيرون شهر چه سبكبار و چه گران بار كوچ كنيد) و هماهنگى معنوى را در به كاربردن لفظ استجابت نه اجابت, كه آن نيز در چندين مورد از قرآن كريم به صورتهاى مختلف آمده, اعمال فرموده.
يادگار نبوت ـ صلوات اللّه عليها ـ حاضران جلسه سخنورى را ـ كه اكثر آنان را انصار تشكيل مى داد ـ توبيخ مى فرمايد كه شما با آن همه سوابق درخشان خدمت به اسلام از عهده امتحان الهى برنيامديد و با سهل انگارى و كمال ميل و علاقه, امامت و خلافت كبراى الهى را ازبين برديد, و اين آمادگى كامل را با دو گونه بيان مجسم مى فرمايد:
1. فألفاكم لدعوته مستجيبين: استجابت دعوت و نه اجابت كه در آن اشاره به گفتار خود ابليس است:
(وَقَالَ الشّيطانُ لَمّا قُضِيَ اْلاَمْرُ إنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدْتُكُمْ فَأخْلَفْتُكُمْ وَماكانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلطانٍ الاّ اَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلاتَلُومُونِي وَلُومُوْا اَنْفُسَكُمْ(1); و شيطان هنگامى كه كار تمام شد (و حكم شقاوت كافران صادر گرديد) گفت: نبود مرا به شما قدرت و تسلطى جز اينكه شما را (به سوى باطل) خواندم, پس شما آن را با جان و دل پذيرفتيد, پس مرا ملامت نكنيد و خود را ملامت كنيد) فى المثل اگر گفتم برو كلاه فلانى را بياور! علاوه بر آن شما سر را هم آورديد! شما شيطان را نه تنها اجابت, بلكه از جان و دل او را استجابت نموده و به او رضا و رغبت داشتيد.)
2 . و للغرة فيه ملاحظين: در مصباح المنير آمده: لَحظتُهُ بالعين, ولَحَظْتُ اِليه راقبته و نظرت اليه بمؤخّر العين عن يمين و يسار و هو اشدّ التفاتاً من الشَزَر; يعنى, نگريستم با چشم و نگاه كردم به سوى او, يعنى او را كاملاً پاييدم و نگاه كردم به سوى او با دو طرف چشم از راست و چپ, و اين تعبير توجه بيشتر را مى رساند از اينكه گفته شود: نظرت اليه شَزَراً; يعنى, او را تند و خيره نگاه كردم. صديقه طاهره: ـ صلوات اللّه عليها ـ (لَحَظَ) را با باء و الى تعديه نفرمود و بلكه با (فى) و للغرة فيه ملاحظين تعبير فرمود, تا توجه و التفات كامل را برساند; مانند قرآن كريم كه كلمه (نَظَر) را با حرف الى و باء تعديه نفرمود, آن جا كه فرمود: (فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجومِ, فَقالَ اِنِّي سَقِيمٌ)(1) يعنى ابراهيم $ نگاه خود را به ستارگان دوخت و مستقر ساخت. در اين آيه, خداى متعال كلمه نَظَرَ كه مرادف لَحَظَ مى باشد را با في تعديه فرمود, تا برساند نگاه كردن ابراهيم به ستارگان (مانند: نگاه كردن ستاره شناس) همراه با دوختن چشم و تعمّق و تدبّر بوده و لذا با فاء (تفريع: نتيجه گرفتن) عطف فرموده و گفت: (فقال انّي سقيم).
استفاده بيمارى از ستارگان, فقط از عهده ستاره شناس ساخته است نه از هر نگاه سطحى.
در اين جمله هم شريكة القرآن مى فرمايد: شما هم تمام چشمتان را به شيطان و به دعوت فريب آميز او دوخته بوديد و شيطان زمينه را در شما كاملاً مهيّا ديد, حال كه زمينه كاملاً مهيا شد (ثُمّ اِسْتَنْهَضَكُمْ) او هم شما را به نهضت طلبيد. شريكة القرآن اين جمله را به ثم عطف فرمود تا فاصله و بُعد بسيار اين خيزش را در برابر خلافت الهى برساند, زيرا ميان انصار ـ كه محفوف به آثار نبوت و مندهش از نزول قرآن بودند و در راه اسلام متحمل زحمتها و مشقتهايى گرديدند, و پيامبر عظيم الشأن اسلام # آن همه به خلافت بلافصل مولاى متقيان $ تأكيدهاى فراوان فرموده بود ـ اين سابقه ها كجا و ناديده گرفتن آن عهدها و زيرپا گذاشتن آن همه پيمانها و ميثاقهاى مؤكّد كجا!
اين چنين عطفى مانند عطف به ثم در اين آيه شريفه است:
(اَلْحَمْدُ لِلّهِ الّذي خَلَقَ السّمواتِ والاَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُماتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ(1);
سپاس مخصوص خداوندى است كه آسمانها و زمين را آفريد و تاريكيها و نور را قرار داد (با اين همه كه مانند و عديلى ندارد و فاصله بسيار بين خدا و بتها هست) سپس كافران به خدا مانند و عديل قرار مى دهند!)
(فوجدكم خفافاً و احمشكم فألفاكم غضاباً;
شيطان ديد عجب سبكبال و چالاك هستيد و از تهيج او چقدر غضبناك و مصمم در اجراى فرمانش مى باشيد.
دو نمونه از چالاكى آنان در فرمان بردن از شيطان:
1 . سيد بزرگوار, صاحب الكرامات الباهرة, رضى الدين ابو القاسم على بن موسى بن جعفر بن محمد الطاووس الحسنى الحسينى, در كتاب نفيس كشف المهجة (ص43) آورده:
(سزاوار آن بود كه ماجراى سقيفه را مستور بدارند و آنچه كه مايه رسوايى است آشكار ننمايند. چه رسوايى از آن بالاتر كه پيكر پيامبر مفترض الطاعه را كه خدا امر به تعظيم و بزرگ داشتن فرموده و هم او سبب آنچه به سعادت دنيا و آخرت رسيده اند گشته, همچنان انداختند و آن قدر صبر نكردند تا آن پيكر مقدس راغسل و كفن نموده و حق مصيبت بزرگ از دست رفتن چنان پيامبر عظيم الشأن را ادا نمايند, بلكه با كمال شتابزدگى پيكر پاكش را بى غسل رها كرده و خود در طلب رياست و دنيادارى شدند; دنيايى كه خداى متعال آنها را به زهد در آن امر فرموده, و آن چنان رهاكردند كه گوئيا در آرزوى مرگش بوده اند!)
2 . فقيد علم و تشيع, شهيد آيةاللّه سيد محمدباقر صدر ـ رضوان اللّه عليه ـ در كتاب فدك (ص83) آورده:
(اما انصار در بى اهميت شمردن و بى اعتنايى به نصوص خلافت كبراى الهى (در خصوص مولاى متقيان ـ صلوات اللّه عليه ـ) به همه مسلمانان سبقت جستند! هنگامى كه حرص خلافت و آز امارت آنان را واداشت كه در سقيفه بنى ساعده مجلس شورايى تشكيل بدهند تا به يكى از قبيله انصار بيعت گيرند, و در نتيجه مولاى متقيان ـ صلوات اللّه عليه ـ نتوانست در وقت احتجاج به خلافت خود و تثبيت آن از طريق نصوص و روايات نبوى, گواهان و همراهى از انصار در جهت تحكيم ـ خلافت منصوص ـ پيدا كند, زيرا اگر بعد از صورت گرفتن بيعت به صحت آن نصوص شهادت مى دادند, مسلماً گرفتار تناقض ننگينى مى شدند.)
سقوط در فتنه
متن: ابتداراً خوف الفتنة! الا في الفتنة سقطوا واِنّ جهنم لمحيطة بالكافرين.
شرح: حضرت زهرا % در اين قطعه, هماهنگ با آيه شريفه (توبه(9) آيه49) به يكى از مصاديق, به عذر اجتناب از فتنه و در عين حال سقوط در فتنه اشاره فرموده, كه كار آنان نيز به عذر اجتناب از فتنه بود, اما در عين حال وقوع در فتنه عظيم. يكى از منافقان در عذر تخلف از شركت در جنگ تبوك به رسول اكرم # گفت:
(ومنهم من يقول ائذن لي ولاتفتني الا في الفتنة سقطوا, وانّ جهنّم لمحيطة بالكافرين(1);
برخى از آنان مى گويند به من اجازه عدم شركت را بده, و مرا به فتنه نيانداز آگاه باش در عين اجتناب از فتنه در فتنه فرو رفتند و جهنم به كافران احاطه دارد.)
عذر عدم شركت منافقان به اين منطق بود كه يكى از آنان چنين بيان مى كند: چون من شيفته زنان هستم, مى ترسم دلباخته زيبارويان روميان (بنى الاصفر) بشوم. خدا در جواب اين عذر وقاحت آميز فرمود: هشيار باش! با اين ترك جهاد, خود در فتنه افتادند, زيرا با اين عذر دروغ و بهانه جويى در صدد فرار از جنگ مى باشند, وگرنه كسى كه عازم به جهاد در راه خدا مى باشد, شيفته محبوب واقعى خود مى باشد:
به حقش كه تا حق جمالم نمود دگر هرچه ديدم خيالم نمود
چنين فردى برتر از جمال ازلى محبوبى ندارد, لذا با كمال اخلاص جانش را نثار مى كند. و چنين دلباخته و متيّمى (اقتباس از دعاى كميل: (واجعل قلبي بحبّك متيّماً; و قلب مرا به حب خود اسير و شيدا قرار ده!)) با زيبارويان چه كار. پس آن كسى كه عذر مى آورد كه از فتنه زيبارويان در هراسم, دروغ مى گويد, شوق جنگ ندارد و ذوق لقاء اللّه در سرش نيست, و چنين فرد متخلّفى كافر است و جهنم به كافران احاطه دارد.
شريكة القرآن مى فرمايد: اين ابتدار و شتاب به ربودن خلافت, شتاب خاصى بود, چون فرمود: (ابتداراً) اى ابتدرهم ابتداراً; يعنى, شتاب كرديد, ولى شتاب مخصوصى!
ابن ابى الحديد در بيان اين شتاب چنين مى گويد: (عمر در پيشاپيش او (ابوبكر) مى دويد و آن قدر نعره زده بود كه دهانش كف كرده و اطرافيانش كه پيراهنهاى صنعا (پايتخت يمن) در تن داشتند او را احاطه كرده بودند, در بين راه هركس را مى ديدند بشدت او را مى زدند و به پيش مى كشيدند و از او با ماليدن دستش به دست ابوبكر (چه بخواهد و چه نخواهد) بيعت مى گرفتند!)(1)
همچنين ابن ابى الحديد در مقام اعتذار از خوف فتنه, از قول عمر چنين نقل مى كند: (ابن عباس از عمر نقل مى كند كه در منبر گفت: فلمّا خِفت الاختلاف قلت لأبى بكر: ابسط يدك ابايعك…; همان وقت كه از اختلاف ترسيدم, به ابوبكر گفتم: دستت را بگشا تا تو را بيعت كنم. او هم دستش را گشود و من با او بيعت كردم… چون ترسيدم اگر بيعت نگرفته محل را ترك كنم و بيعت به ديگرى اتفاق بيفتد, در چنين حالى يا بايد با آن شخص بيعت مى كرديم و يا خوددارى مى نموديم و در هر دو صورت مستلزم محذوراتى بود; زيرا اگر بيعت مى كرديم بيعت, به كسى بود كه در باطن به بيعت او تن نداده ايم, و اگر خوددارى مى شد, بيم خونريزى و جنگ مى رفت.)(1)
متن: الا في الفتنة سقطوا و انّ جهنّم لمحيطة بالكافرين.
شرح: آگاه باشيد كه خود با عذر واهى (ترس از فتنه) در فتنه افتاديد و مسلماً جهنم به كافران احاطه دارد.
آرى به هيچ وجه اين شتابزدگى از جهت غمخوارگى به ا سلام نبود, بلكه هواى رياست و خلافت آنها را به شتابزدگى واداشته بود, مبادا ديگران به حق و يا به ناحق آن را به دست آورند. اينك با ارائه دو دليل مى بينم كه آنان بجز ربودن خلافت, هوايى در سر نداشتند:
1 . اگر آنان در واقع غمخوار اسلام و مسلمانان بودند, مى بايست آن را كه خود در باطن اعتقاد به لياقت و كفايتش داشتند مقدم مى داشتند, و اين نكته از فرمايش مولى المتقين در خطبه شقشقيه استفاده مى شود كه مى فرمايد: (لقد تقمّصها ابن ابي قحافة وهو يعلم اَنّ محلّى منها محلّ القطب من الرحى(1); پيراهن خلافت را فرزند ابى قحافه به تن خويش كرد, در حالى كه به طور تحقيق او مى دانست كه محل من در خلافت به منزله محور و قطب در آسياب است); يعنى چگونه محور آسياب ركن در چرخيدن سنگ با نظام خود مى باشد, همان گونه محل مولا در خلافت, مانند همان محور است.
عمربن الخطاب مكرر مى گفت: (لولا على لهلك عمر(1)) و يا مى گفت: (لابقيت لمعضلة ليس لها ابوالحسن(1)) خداى متعال مرا در هيچ مشكلى بدون ابوالحسن قرار ندهد. علاوه از نصوص متواتر غدير و غيره كه هر دو حاضر و ناظر بودند, و در تبريك به منصب خلافت مولا در غدير مشاركت داشتند, و اگر دلشان به حال اسلام مى سوخت, لازم بود بر فرض اينكه اگر بدون توطئه هم مردم مدينه يكجا و يكدل با آنان بيعت مى كردند و ابداً هم نصى از رسول اكرم # راجع به خلافت مولا نبود, آنها به جهت غمخوارگى به اسلام, مولا را مقدم مى داشتند, و همه با كمال خلوص نيت به آن بزرگوار بيعت مى نمودند; و چنانچه در ظاهر كه ابوعبيده و عمر به ابوبكر گفتند كه: با بودن تو نوبت به ما نمى رسد! همگى اين جمله را به مولا مى گفتند. و چه خوب به مقام مولا معرفت و شناخت داشتند و على رغم اين شناخت چه ستمهايى كه مرتكب نشدند!
انسانى كه واجد مقام خلوص باشد همواره واقع را آن طور كه هست مى بيند. نمونه اى از غمخوارى و فداكارى براى مصلحت جامعه و كشور, رفتار وزيرخارجه ژاپن, آن طور كه نقل شده مى باشد. مى گويند: وزير مربوطه وقتى مشاهده كرد معاون وى در دفاع و حفظ منافع كشورش ماهرتر و هشيارتر مى باشد و آن بهتر مى تواند به كشورش خدمتگزارى نمايد, به آسانى از منصب خطير خود استعفا مى دهد تا معاونش بهتر بتواند از منافع كشورش دفاع نمايد. آرى منطق غمخوارى اين است كه انسان مصلحت شخصى خود را فداى مصلحت جمعى نمايد.
2 . اگر آنان براستى مصلحت اسلام را خواستار بودند و هوايى ديگر به سر نداشتند, چرا از تصميم آخرين لحظه هاى رسول اكرم # جلوگيرى و ممانعت نمودند!؟ ابن ابى الحديد جريان را اين طور شرح مى دهد:
(در هر دو صحيح بخارى و مسلم از ابن عباس نقل مى كند كه چنين گفت: وقتى كه رسول خدا # در حال احتضار بود, تنى چند از صحابه, از جمله عمربن الخطاب حاضر بود. رسول خدا # فرمود: بياريد براى شما نامه اى بنويسم كه هرگز پس از آن دچار گمراهى نشويد. آنگاه عمر گفت: مرض او را فراگرفته (والعياذ بالله حرف بى حساب مى زند) در نزد شما قرآن هست, كتاب خدا كافى است (احتياجى به نوشته ديگر نيست. گوئيا رسول اكرم # اين را نمى دانست كه كتاب خدا كافى است!) حاضران جلسه در اثر اين گفته به مجادله پرداختند و دچار اختلاف شدند. بعضى از آنان مى گفتند: نامه را حاضر سازيد تا رسول خدا # آنچه مايه اختلاف است براندازد, و برخى ديگر مى گفتند: حق همان است كه عمر گفت! تا آنكه اختلاف ميان حاضران بالا گرفت و بگومگوها زياد شد. حضرت فرمود: برخيزيد! و آنان برخواستند.
بعد از اين ماجرا ابن عباس مكرر مى گفت: بزرگترين مصيبت از آنجا آغاز شد كه مانع نوشتن نامه شدند و نگذاشتند نامه اى را كه موجب ازبين رفتن اختلاف بود بنويسد(1)). كسى كه براستى غمخوار اسلام باشد, بايد از فتنه بترسد و مى بايست فرصت مزبور را غنيمت شمرده, با دل و جان نامه را آماده مى ساخت. حال مدلول نامه چه بود ـ از قرائن قطعيه آشكار است كه در مورد خلافت بود ـ كارى نداريم, چون فعلاً در مقام اثبات اين هستيم كه مدعيان خلافت غمخوار اسلام نبودندو جز رياست, هوايى ديگر به سر نداشتند, و به فرمايش مولا:
(كأنّهم لم يسمعوا اللّه سبحانه يقول: (تِلك الدارُ الاخرةُ نجعلها للّذين لايُريدون عُلوّاً في الارض ولافساداً والعاقبة للمُتقين) بلى! واللّه لقد سمعوها ووعوها, ولكنهم حليت الدنيا في أعينهم وراقهم زِبْرِجُها(1);
گويى آنان مثل اينكه قول خداى سبحان را نشنيدند كه مى گويد كه: جهان آخرت را براى كسانى كه اراده علو و رياست در روى زمين و فساد را ندارند قرار داديم, و عاقبت از آن متقين است. آرى, سوگند به خدا! خوب شنيدند و خوب فهميدند, ولى دنيا در چشمشان شيرين و در مقابل زينت دنيا دل باختند!)
(الا في الفتنة سقطُوا) ترك جهاد در ركاب رسول خدا # فتنه است, و لازمه آن غلبه جهل بر نادانى و كفر بر ايمان و شركِ بر توحيد است. در اين مورد هم پس زدن خليفة اللّه, حامل امانت كبراى الهى, خود فتنه بود كه به عنوان جلوگيرى از فتنه اتفاق افتاد. چنانچه در زيارت جامعه غير معروفه آمده است:
(يدعونه الى بيعتهم التي عم شؤمُها الاسلام, وزرعت في قلوب اهلها الاثام وعقت سلمانها, وطردت مقدادها, ونفت جندبها, وفتقت بطن عمارها وحرّفت القرآن وبدّلت الاحكام وغيّرت المقام, واباحت الخمس للطلقاء وسلّطت اولاد اللعنا على الفروج والدماء, وخلطت الحلال بالحرام, واستخفّت بالايمان والاسلام وهدّمت الكعبة واغارت على دار الهجرة يوم الحرّة, وابرزت بنات المهاجرين والانصار للنكال والسوئة, والبستهن ثوب العار والفضيحة(1);
او را (مولاى متقيان ـ صلوات اللّه عليه ـ) به بيعتشان دعوت مى كردند, بيعتى كه نحوست و شومى آن تمام اسلام را فراگرفت و در قلب همه مسلمانان تخم گناه را كاشت, بيعتى كه به سلمان عاق شد(1), و مقداد از جامعه دولت اسلامى طرد(1) شد,و جندب (ابوذر(1)) تبعيد شد, و شكم عمار(1) شكافته شد, و عملاً قرآن تحريف شد, و احكام و مقام عوض شد, و خمس بر آزادشدگان پيامبر مباح شد, و اولاد لعنت شدگان را بر ناموسها و خونها مسلط كرد, و حلال و حرام را مخلوط نمود, و اسلام و ايمان را سبك شمرد, و حقيقت كعبه را ويران نمود, و به دار هجرت (مدينه) غارتگرانه در روز (حرة) حمله برد, و دختران انصار و مهاجران را براى شكنجه و بيدادِ بس حاد به بيرون ريخت و بر آنان لباس عار و رسوايى پوشانيد.)
در اين فراز از زيارت به تحريف قرآن اشاره مى فرمايد, به عنوان يكى از هزار و مشتى از خروار (اولو الامر) كه عبارت از معصومين ـ صلوات اللّه عليهم ـ مى باشد, تطبيق به معاويه و يزيد پسر او و وليدبن يزيدبن عبدالملك, اين دزدان و غاصبان خلافت شد, تا جايى كه حجاج بن يوسف در زمان عبدالملك بن مروان به خليفه گفت: خليفة اللّه! و گفت: خلافت مقامى والاتر از نبوت است و آسمان و زمين با خليفه استوار است, و خليفه در نزد خدا بالاتر از ملائكه مقربين است. سؤال مى شد چگونه خلافت بالاتر از نبوت است؟ در جواب مى گفت: آيا جانشين شخص مهمتر است, يا كسى كه پيام او را مى برد؟
خالدبن عبداللّه قسرى (فرماندار مكه) از طرف هشام بن عبدالملك گفت: هشام ـ والعياذ باللّه ـ بهتر از پيامبر است(1). تا آن جا كه (اولو الامر) به وليدبن يزيدبن عبدالملك, معروف به سكّير بنى مروان منطبق شد. شبى قرآن را باز كرد, در اول صفحه ديد اين آيه است: (واستفتحوا وخاب كلّ جبار عنيد من ورائه جهنم ويسقى من ماء صديد). فرمان داد قرآن را آويختند و تير و كمان را گرفت و قرآن را تيرباران نمود و گفت:
اَتُوعدني بجبّار عنيد فها اٌنا ذاك جبّار عنيد
اذا لاقيت ربك يوم حشر فقُل للّه: مزقني الوليد
آيا مرا تهديد مى كنى كه ستمگر معاندى هستم؟ آرى من همان هستم, اگر پروردگارت را در قيامت ديدى بگو: مرا وليد پاره كرد!(1).
سرآغاز استخفاف اسلام
اساس استخفاف اسلام و ايمان در زمان خلفاى ثلاثه; يعنى, بنيانگذاران سلطنت بنى اميه آغاز شد, گرچه در اين باره در كتابهاى كلامى شيعه مفصل بحث شده, ولى ما به جهت اختصار به تاريخ تمدن اسلامى جرجى زيدان بسنده مى كنيم: (طلب الامويون الخلافة لانفسهم وهم يعلمون ان اهل البيت احق بها منهم(1); آنگاه كه بنى اميه خلافت را براى خود دست وپا مى كردند, خود خوب مى دانستند كه اهل بيت پيامبر # سزاوارتر از خودشان به آن منصب مى باشند و دليل اهل بيت براساس صحيح استوار مى باشد. فقيهان و متقين در فرصتهاى مناسب به فضيلت اهل بيت توجه داده و خلفاى اموى را به جهت انجام منكرات و مخالفتهاى شرعى نصيحت مى كردند, و از ظلمها و تجاوزها كه در راه رسيدن به خلافت به حريم فضيلت و انسانيت انجام مى دادند پرهيز مى دادند و در دعوت به تقواى الهى قصور نورزيدند…. تا نوبت خلافت به عبدالملك بن مروان رسيد. وى بناى كارش را بر فشار و سختگيرى نهاد و در سال 75هـ. ق پس از كشتن عبداللّه بن زبير به مكّه رفت و از آن جا به مدينه ـ كه مركز دوستان و ياران اهل بيت بود ـ رفت و در آن جا خطابه اى ايراد كرد و در آن خطابه چنين گفت: امّا بعد. من خليفه م
ستضعف, يعنى, عثمان و خليفه مدارا كننده, يعنى, معاويه و خليفه بى عقل و سفيه, يعنى, يزيدبن معاويه نيستم. هشيار باشيد! من اين امت را جز با شمشير معالجه نخواهم كرد تا همگى مطيع و رام گرديد…. سوگند به خدا! پس از اين اگر كسى مرا به تقواى الهى تذكر دهد, گردن او را خواهم زد.
سپس جرجى زيدان مى گويد: هم او نخستين كسى است كه بناى نهى از منكر را در اسلام شكست و بناى نهى از معروف را گذاشت.).
يكى از مواردى كه موجب خفت اسلام شد, همان است كه در اين زيارت شريفه به آن اشاره مى فرمايد: (وهدمت الكعبه) بيعتى كه كعبه را ويران ساخت. باز در تاريخ تمدن اسلامى آمده: (وقتى به وى (عبدالملك) بشارت خلافت داده شد, قرآن مى خواند, قرآن را بست و گفت: اين آخرين ديدار من با تو است! او بسيار تظاهر به ديندارى مى كرد و وقتى كه به خلافت رسيد, دنيادارى بر او غلبه كرد و دين را فراموش كرد.
از چنين آدمى تعجب نيست كه به فرماندارش, حجاج بن يوسف, دستور دهد كه كعبه را با منجنيق ويران سازد, و عبداللّه بن زبير كه پناهنده به حرم الهى بود كشته و سرش را از تن در مسجدالحرام جدا نمايد. همان كعبه اى كه جنگ در آن حريم جايز نبوده, ولى او حلال شمرده و لشگريانش تا سه روز در وسط مسجدالحرام مسلمانان را مى كشتند, و سرانجام خانه كعبه را با خاك يكسان نموده و در ميان سنگهاى كعبه آتش برافروختند, و تا آن تاريخ چنين فاجعه و هتك حرمتى در اسلام اتفاق نيفتاده بود.)(1)
(واغارت على دار الهجرة يوم الحرّة) در روز (حرّه) به دارالهجرة هجوم برده شد و خلاصه آن فاجعه تاريخ اين است كه مسعودى در مروج الذهب مى نويسد:
(وقتى كه ستمگرى يزيد و كارگزاران وى فراگير شد, و كفر وى در نتيجه كشتن فرزند پيامبر # و شرابخوارى, و فرعونيت وى ظاهر شد, بلكه فرعون در رفتار با رعيت خود از يزيد عادلتر بود, مردم استاندار وى (عثمان بن محمدبن ابى سفيان) و مروان بن حكم و ساير بنى اميّه را از مدينه خارج كردند….
يزيد در حركت تلافى جويانه, سپاهى از شام به فرماندهى مسلم بن عقبه مرى به طرف مدينه فرستاد…. وقتى سپاه به (حره)(1) رسيد, مردم آن جا ـ كه در ميان آنان عبداللّه بن مطيع عدوى و عبداللّه بن حنظله غسيل انصارى بود ـ با آن سپاه به جنگ پرداختند و جنگ بزرگى درگرفت و عده زيادى از مردم در اين جنگ كشته شدند, از بنى هاشم و قريش و انصار, و از آل ابى طالب, عبداللّه بن جعفربن ابى طالب, و جعفربن محمدبن علي بن ابى طالب كشته شدند, و از ساير قريش نود و خورده اى و نيز از انصار به همان تعداد كشته شدند, و از ساير مردم چهار هزار نفر كه شناسايى شده بود كشته شدند, و از مردم بيعت گرفتند كه عبدقنّ(1) يزيدبن معاويه هستند! و اسبان خود را در مسجد رسول # بستند و اسبان, مسجد را كثيف كردند, و هزار دختر از زنا حامله شدند)(1) و به همين اشاره مى كند: و ابرزت بنات المهاجرين والانصار….
با بيان اين مطالب, روشن شد كه مسؤوليت اين همه گناه و گناههاى بعدى تا روز قيامت بر دوش كسانى است كه بنيانگذار اين بيعت شوم بوده اند, و آن اولى و دومى است: (ولَيَحْمِلُنَّ اَثْقالَهمْ وَاَثْقالاً مَعَ اَثْقالِهِمْ ولَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ القِيامَةِ عَمّا كانُوا يَفْتَرُونَ(1); والبته در روز قيامت علاوه بر بارهاى سنگين گناه خود, سنگينى گناه ديگران هم بر دوش داشته, و در آن روز از آنچه سست برخورد كرده اند سؤال خواهد شد.)
و اين همان نكته اى است كه خود صديقه طاهره % در وقتى كه زنان انصار و مهاجر به عيادت آن حضرت آمده بودند فرمود: (اما لعمرو اللّه, لقد لقحت فتنة ريثما تنتج ثم احتلبوها طلاع القعب دماً عبيطاً; آگاه باشيد! به خدا سوگند! تخم فتنه اى بارور شده است, به زودى ثمر مى دهد, آنگاه نتايجش را با كاسه هاى پر از خون تازه بدوشيد.
متن: فهيهات منكم و كيف بكم و انّى تؤفكون و كتاب اللّه بين اظهركم, اموره ظاهرة و احكامه زاهرة واعلامه باهرة, و زواجره لائحة, واوامره واضحة وقد خلّفتموه وراء ظهوركم, اَرغبة عنه تريدون, اَم بغيره تحكمون, بئس للظالمين بدلاً, ومن يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه وهو في الآخرة من الخاسرين.
شرح: در اين فراز هم صديقه طاهره توبيخ و سرزنش شديد در باره غصب خلافت و امامت كبراى الهى مى نمايد, كه امامت همان ادامه نبوت ختميه است, چگونه خلافت در دسترس شما قرار مى گيرد (فهيهات منكم و كيف بكم؟) اين منصب خلافت الهى در جايگاهى بسيار رفيع و منظر اعلى و افق مبين قرار دارد, و بسيار با شما فاصله دارد, و چگونه به دروغ اين مقام را بر خود مى بنديد؟ در حالى كه كتاب خدا ميان شماست, يعنى در آيات الهى به طور روشن آمده كه منصب خلافت, منصب الهى است, و شما را به آن دسترسى نيست.
آياتى كه به اين موضوع به طور صريح دلالت دارد فراوان است(1), و ما فقط در اين بخش به شرح يك آيه از سوره بقره با استفاده از كلمات سيدنا الاستاد العلامة الحكيم ـ رفع اللّه درجته ـ در تفسير الميزان بسنده مى كنيم:
(وَاِذ ابْتَلى اِبْراهِيمَ رَبُّه بِكَلِماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنِّي جاعِلُكَ لِلْنَّاسِ اِماماً قَالَ وَمِنْ ذرّيَّتِي قالَ لاَيَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ(1);
و وقتى كه پروردگار ابراهيم, او را با كلماتى مورد آزمايش قرار داد ـ (مانند امتحان به آتش افتادن, مهاجرت به مكّه, گذاشتن خاندان خود در صحراى بى آب و علف, گرفتارى با عمو و قوم مشركش, تهديد به سنگسار شدن و ذبح فرزندش) به ابراهيم فرمود: من تو را براى مردم امام و رهبر قرار مى دهم. ابراهيم گفت: از ذريه من هم امام قرار بده. خدا فرمود: عهد من هرگز به ستمكاران نمى رسد.)
مراد از امامت چيست؟ گفته اند: مراد از امامت در اينجا همان نبوت است, زيرا امام; يعنى, پيشوا و راهبر, و چون پيامبر چنين است, پس مراد همان نبوت است, و ابراهيم $ از خدا نبوت را درخواست مى كرد.
ولى اين تفسير, درست به نظر نمى رسد, زيرا منصب امامتى كه حضرت ابراهيم آن را از خدا مسألت مى نمايد, درست هنگامى است كه آن را دارا نبوده, زيرا كلمه اماماً مفعول ثانى جاعلك مى باشد, و از قواعد مسلّمه نحو است كه اسم فاعل اگر به معناى ماضى باشد عمل نمى كند. شرط عملش آن است كه به معناى حال يا استقبال باشد, در اين صورت دو مفعول مى گيرد; بنابراين (جاعلك للناس اماماً) وعده به چيزى است كه ابراهيم $ هنوز به آن نرسيده, و انتظار داشت كه در آينده به او داده شود. علاوه براينكه مضمون اين آيه به ابراهيم $ از طريق وحى بوده, و وحى هم بجز از نبى امكان ندارد. پس اگر مراد از امامت, نبوت باشد, ابراهيم $ چيزى را طلب مى كرده كه در او حاصل بوده. پس نتيجه اين مى شود كه ابراهيم $ در حال واگذارى امامت از خداى متعال پيامبر بوده و مقام بالاترى پس از امتحانها به وى موهبت مى شود و آن منصبى است كه بالاتر از منصبى است كه فعلاً داراى آن منصب است; پس معناى امامت در آيه,نبوت نيست, بلكه مقامى بالاتر و والاتر از آن است.
امامت يك امر ملكوتى است
امامت چيست؟ امامت با استفاده از قرآن كريم, عبارت از راهبرى و هدايت به وسيله يك امر ملكوتى است كه پيوسته همراه امام است. و امامت در اصطلاح قرآن صرف نشان دادن راه سعادت از بدبختى نيست, كه وظيفه هرنبى و هرمؤمن است, بلكه نشان دادن راه است با آن امر ملكوتى. چنانچه از اين دو آيه استفاده مى شود: (وَجَعَلْناهُمْ أئِمَةً يَهْدُونَ بِاَمْرِنا(1); ما آنان را رهبرانى قرار داديم كه با امر ما هدايت مى كنند) و (وَجَعلْنا مِنْهُمْ اَئِمّةً يَهْدُونَ بِاَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَكانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ(1);و از آنان رهبرانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مى كنند, چون آنان داراى صبر و استقامت و به آيات ما يقين داشتند .)
امر الهى چيست؟ امر الهى همان است كه در اين دو آيه به آن اشارت رفته است.
(انما امرُهُ اِذا اَرادَ شَيئاً اَنْ يَقُولَ لَه كُنْ فَيَكُونُ, فَسبْحانَ الّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كلِّ شَيٌٍْ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ(1);
امر خدا عبارت از آن است كه وقتى خدا چيزى را اراده فرمود به او مى گويد: باش! مى شود; پس منزه است آن خدايى كه ملكوت (پادشاهى و حكومت) هرچيزى در دست اوست, و همه به پيش او برميگردند.)
همچنين آيه (وَمااَمْرُنا اِلاّ وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بالْبَصَرِ(1); و نيست امر ما مگر يكى, همچون يك چشم برهم زدن.)
مستفاد از اين دو آيه شريفه عبارت از آن است كه امر الهى را (ملكوت كل شيء) ناميده; يعنى, سلطنت و حاكميت بر هرچيز; و به عبارت ديگر همه موجودات و اشيا داراى دو وجهه مى باشد: يكى وجهه خلقتى كه به سبب آن از موجودات اين عالم مادى شمرده مى شود, و ديگرى وجهه ربوبى كه به وسيله آن به عالمى وابسته است كه منزه از تغيير و تدريج است و متصل به عالم ملكوت است, و از اين نظر برتر از اوصاف و احوال عالم مادّى است. پس معناى (يهدون بأمرنا) كه صفت خاصّه و فصل مميز امام ذكر شده, عبارت از همان امر ملكوتى است, و امامت عبارت از تصرف ولايتى در اعمال انسانها, و هدايتش به معناى ايصال به مطلوب و نه صرف نشان دادن راه است كه گفتيم: وظيفه هرنبى و مؤمن است كه با ارشاد و موعظه دلالت نمايد; و آنچه كه در كار هدايت و ايصال به مطلوب لازم باشد در تصرف امام است, يعنى ملكوت دلها و اعمال آنها در نزد امام و جنبه ربوبى و ملكوتى و غيبى همه انسانها در پيشگاه مقدس امام حاضر است. پس امامت مقامى است كه اعمال بندگان (چه خير و يا شر) با ملكوت آن در نزد او حاضر باشد, و او به هردو راه سعادت و شقاوت مهيمن و غالب است. به همين مناسبت د
ر آيه شريفه آمده: (يَوْمَ نَدْعُوا كلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ(1); روزى كه تمام مردم را با امام خودشان فرا مى خوانيم.)
امام كه گفته شد جنبه امرى و ملكوتى اشيا به اذن اللّه در نزد ا حاضر است, بايد بذاته سعيد باشد,چه اينكه كسى كه جائزالخطاء والشقاء باشد, چه بسا به ظلم و شقاوت آلوده مى شود و در اين صورت, ديگر سعادت ذاتى نخواهد داشت و بايد ديگرى او را به هدايت و سعادت برساند, و اين مفاد آيه شريفه است: (اَفَمَنْ يَهْدِي اِلَى الْحَقِّ اَحَقُّ اَنْ يُتََّبَعَ اَمْمَنْ لايَهدِي اِلاّ اَنْ يُهْدى(1); آيا كسى كه به حق هدايت مى كند شايسته تر است كه از حق تبعيت و پيروى كند, يا كسى كه هدايت نمى كند؟ مگر اينكه خود مورد هدايت واقع شود.)
در اين آيه شريفه ميان هادى الى الحق و غير آن, يعنى مصداق (لايهتدى الاّ ان يهدى) و مهتدى بغير مقابله قرار داده شده, و معناى مقابله آن است كه هادى بايد خود مهتدى به نفس باشد, زيرا كسى مهتدى به غير باشد نمى تواند هادى الى الحق باشد.
همچنين آيه ديگرى به آن دلالت دارد:
(وَجَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَهْدُونَ بِاَمْرِنا وَاَوْحَيْنا اِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَاِقامَ الصَّلاةِ وَاِيتاء الزَّكاةِ وَكانُوا لَنا عابِدِينَ(1);
آنان را رهبرانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مى كنند, و بر آنان انجام خيرات و اقامه نماز و پرداخت زكات را وحى نموديم, و آنان بر ما عبادت مى كنند.)
در اين آيه, فعل الخيرات كه مصدر مضاف است دلالت بر وقوع دارد, پس معنا چنين مى شود: خيرات كه فعل امام است, چون براساس وحى الهى است با تأييد ربانى انجام شده و حتى با فعل خيرات متحد است و اين طور نيست كه فقط صورت اين افعال در ذهن آن بزرگواران نقش بندد. پس نتيجه اينكه امام حتماً و بالضروره از گمراهى و معصيت مصونيت دارد, و گرنه فاقد سعادت ذاتى و به تعبير قـرآن هـادى الى الحق نمى تواند باشد, و اينكه هر امامى معصوم است, و عكس نقيض اين موجبه كليه چنين خواهد بود: (كل لامعصوم, لاامام) است; يعنى, كسى كه فاقد عصمت است, امام نيست.
پس به اين نتيجه مى رسيم كه هركس در مدت عمرش هرچند در مقدار محدود و مشخصى مشرك و يا معصيت ديگر از او صادر گردد, چون در حين ارتكاب آن عمل, هدايتش بايد به عهده ديگرى باشد, هرگز نمى تواند امام باشد. پس به مفاد آيه (واذ ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات…) ظالمى را كه آيه ذكر كرده (لاينال عهدي الظالمين) عهد خدا به ظالمان نمى رسد, هرچند بسيار اندك باشد, و هرچند بعد توبه نمايد, چه اينكه عهد خدا (منصب امامت) منصب بس خطيرى است و شامل ستمگران نمى شود.
علامه سيدنا الاستاد استدلال بسيار محكمى را از بعضى از استادان خود نقل مى فرمايند: (از دلالت آيه به عصمت امام سؤال شد؟ در پاسخ فرمودند: مردم برحسب تقسيم عقلى (داير بين نفى و اثبات و حاصر)(1) از چهار قسم بيرون نيستند: 1 . ظالم در همه عمر; 2 . غير ظالم در همه عمر; 3 . ظالم در اول عمر نه در آخر عمر; 4 . عكس سومى, ظالم در آخر عمر نه در اول عمر.
حال مقام و منزلت ابراهيم $ بالاتر از آن است كه از پيشگاه خداى درخواست امامت را به قسم اول و چهارم نمايد; يعنى, ظالم در همه عمر و ظالم در آخر عمر نه در اول عمر, مى ماند دو قسم ديگر: 1 . غير ظالم در تمام عمر; 2 . ظالم در اول عمر و نه در آخر عمر. خدا فرموده: عهد من به ظالم; يعنى كسى كه در اول عمر ظالم بوده و در آخر نبوده نمى رسد; مى ماند آنكه در همه عمر هيچ وقت ظالم نبوده, امامت به آن مى رسد.)
پس از بيان فوق, مطالب زير به دست مى آيد:
امامت منصب الهى است, و امام بايد معصوم و مؤيد من عنداللّه باشد, و امام ولايت و هدايت تكوينى آنها را دارد و از نظر آن بزرگوار اعمال مردمان پنهان نيست, و امام هادى بدون مهتدى است, و كسى كه واجد اين مراتب باشد, بالطبع پاسخگوى نياز معاشى و معادى مردم خواهد بود(1). وقد خلفتموه وراءكم ظهريّاً
اينك كه ثابت شد منصب امامت در كمال رفعت وعظمت است, و امام حتى در كمترين زمانى اصلاً به شرك كه ظلم عظيم, و يا گناه ديگرى به حكم (وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَه(1);هركسى از حدود و احكام الهى تجاوز نمايد به نفس خود ظلم كرده) متلبس نمى گردد, چنين شخصى بعد از رسول اكرم # نمى توان بجز همان شخصى باشد كه در روز غدير و صدها مورد ديگر تعيين فرموده باشد. پس كنار زدن چنين شخصى كه از طرف خدا منصوص شده, و آوردن كسى كه سابقه بت پرستى آنان مشخص است, و در موارد متعدد عاجز از بديهى ترين مسائل دينى بوده اند, به معناى پشت سر گذاشتن كامل قرآن و رجوع به جاهليت است, كه صديقه طاهره % به آن اشاره فرمود.
در شرح اين مورد خوانندگان محترم را به كتاب مستطاب (الغدير) علامه امينى ـ رضوان اللّه عليه ـ سفارش مى كنم, ولى از باب نمونه داستانى را كه زمخشرى در كشاف آورده بسنده مى كنيم:
(از ابوبكر به معناى (ابّ) كه در آيه شريفه (وفاكهةً وابّاً) آمده سؤال شد؟ در جواب گفت: كدام آسمانى به سر من سايه مى اندازد, و كدام زمينى مرا بر روى خود حمل مى كند, اگر من در كتاب خدا بدون دانش سخن بگويم؟)(1)
حقّا كه در عوام فريبى مهارت كامل داشته و از جهلش مزورانه عذر آورده! سبحان اللّه! اين فريبكار كجا و باب مدينة العلم كجا كه مى فرمايد: از هرآيه از كتاب خدا از من سؤال كنيد, جواب شايسته را خواهيد شنيد كه تفسير آن چيست, و مورد نزولش, و وقت آن كدام است; خواهيد شنيد كه كدام آيه در شب نازل شده يا روز, و يا در سفر و يا در حضر.
زمخشرى مى گويد:
(عمر نيز اين آيه را تلاوت نمود و گفت: تمام معناى آيه را متوجه شدم جز (ابّ) و سپس عصايى كه در دست داشت به زمين انداخت و گفت: به خدا سوگند! همه اينها تكلف است.
اى فرزند مادر عمر! اگر معناى (ابّ) را ندانى باكى به تو نيست. آنگاه خطاب به مسلمانان گفت: آنچه از معناى آيه را فهميديد به او عمل نموده و آنچه نمى فهميد تركش نماييد!)(1)
گرچه عذر اين جهالت را زمخشرى آورده و تعصب جاهلانه كار خود را كرده, و ما به جهت اختصار از ذكر آن صرف نظر كرديم, در حالى كه اگر اندك تأمّلى داشتند, مى فهميدند كه (ابّ) در آيه در مقابل فاكهة آمده, و خداوند متعال بعد از اين آيه به طور لف ونشر مرتّب, (اَبّ) را تفسير نموده: (فاكهة و ابّاً متاعاً لكم ولأَنعامكم) كه اَبّ متاع انعام و مانند ميوه است به آنها; يعنى, چراگاه و مرتع.
اين مشتى از خروار و اندكى از بسيار جهالت و نادانى اينان در برابر مسائل دينى و قرآنى است, و با اين زمينه است كه صديقه طاهره مى فرمايد: (فهيهات منهم) اينها كجا و منصب خلافت و جانشينى رسول اكرم # كجا!
اينك اين بنده, بى هيچ ارزنده نيز با جدّه بزرگوارم ـ صلوات اللّه وسلامه عليها ـ هم صدا شده و به ساحت مقدسش عرضه مى دارم:
نعم يا بنت رسول اللّه # هيهات منهم و كيف بهم لو جاء ابوك # بهؤلاء الكفرة شهيداً فيومئذ يودّ الذين كفروا وعصوا الرسول لوتسوى بهم الارض ولايكتمون اللّه حديثاً.
آرى, اين نابكاران به هواى رياست چند روزه دنيا قرآن كريم را پشت سر انداختند, با اينكه احكامش روشن و نشانه هايش فروزان و فرمانهايش واضح و آشكار است.
اَرغبة عنه تريدون؟ ام بغيره تحكمون, بئس للظّالمين بدلاً, ومن يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه وهو في الآخرة من الخاسرين.
صديقه طاهره % در بيان اينكه چگونه به قرآن پشت كردند, مسأله را در قالب قياس بيان فرموده كه صغراى قياس را خود ترتيب فرموده و كبرا را از قرآن كريم اقتباس فرموده اند: اين كارها, يعنى حذف خليفه رسول رب العالمين, و غصب فدك و تغيير مسير صحيح اسلام, به طور منفصله مانعة الخلو, يا اعراض و روگردانيدن از قرآن است, هرچند حكم به غير آن نباشد, و يا حكم به غير قرآن است كه ملازم با اعراض از قرآن است, و در هردو صورت مستلزم گرفتن دينى به غير از اسلام است, اين صغراى قياس; اما كبراى آيه شريفه: (وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْه وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنْ الْخاسِرِينَ(1); هركس بجز اسلام دينى را انتخاب كند, هرگز از او پذيرفته نخواهد شد, و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود.)
حال بايد بيان شود به چه دليل حذف خليفه رسول خدا # و غصب فدك, اعراض از قرآن و حكم به غير آن است, در حالى كه در ظاهر اينان قرآن را ترويج مى نمودند و اسلام را در گوشه و كنار عالم بظاهر بسط و نشر دادند.
بايد در بيان اين قسمت باز از قرآن شاهد بياوريم:
(اِنَّ الّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَرسلِهِ وَيُرِيدُونَ اَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّهِ وَرُسُلِهِ وَيَقُولُونَ نُؤمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ و يُرِيدُونَ اَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلا,ً اُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقّاً وَاَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً, وَالّذِينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَلَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اَحَدٍ مِنْهُمْ اُولئِكَ سَوْفَ يُؤْتِيهِمْ اُجُورَهمْ وَكانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِيماً)(1);
كسانى كه به خدا و پيامبرانش كافرند, مى گويند: به بعضى از پيامبران مؤمن, و به بعضى ديگر كافريم, ومى خواهند (از پيش خود) راهى پيش گيرند, اينان براستى كافر حقيقى هستند, و براى كافران عذاب خواركننده اى آماده كرده ايم; و كسانى كه به خدا و پيامبران خدا ايمان دارند و فرق بين آنان نمى گذارند, بزودى به پاداش خود رسيده, و خدا بسيار بخشنده و مهربان اسـت.)
تبعيض در ايمان به پيامبران
خداى متعال در اين چند آيه معيار كفر به خود و پيامبرانش را (تبعيض در ايمان به پيامبران) مى فرمايد; پس تبعيض در ايمان به پيامبران, مساوى است با كفر به خدا و همه پيامبران, در حالى كه در ظاهر ادعاى ايمان به خدا و پيامبرانش را دارند, و نيز روشن مى شود كه ايمان به اصطلاح اصول فقه (عام مجموعى) است و قابل تبعيض نيست, و ايمان به همه انبيا مگر به يكى از آنان, مساوى است با كفر به خدا و همه پيامبران. اين تبعيض, كفر حقيقى است و جهت عدم قبولى تبعيض در ايمان و مساوى بودن آن با كفر حقيقى, آن است كه حقيقت ايمان تسليم به حكم خداى متعال است و خود ايمان و اذعان, يك واحداست كه با متعلقش مشخص مى شود, خواه به يك فرد باشد و يا هزاران فرد, خواه متعلق آن خود پيامبر باشد يا وصى بر حق آن; و اينكه روح ايمان تسليم است, اين معنا را امام جعفر صادق $ مى فرمايد:
(اِنّكم لاتكُونُون صالِحِينَ حَتّيً تَعْرِفُوا وَلاتَعْرِفُونَ حَتّى تُصدّقُوا ولاتُصدّقُونَ حتّى تُسلّمُوا اَبواباً اَرْبَعةً لايَصْلَح اَوّلُها الاّ بآخرِها…(1);
شما از صالحان نخواهيد بود, مگر اينكه شناخت و معرفت داشته باشيد, و به معرفت هم نخواهيد رسيد, مگر اينكه تصديق داشته باشيد, و به مقام تصديق هم نخواهيد رسيد, مگر اينكه به دربهاى چهارگانه ايمان تسليم شويد, و اينكه اولين درب آن جز با درب آخرين آن اصلاح نمى شود; يعنى, اول آنها با آخرين آنها شايسته و نيكو و نافع خواهد بود; و گمراهند پيروان سه گانه و در سردرگمى فوق العاده گرفتارند(1). خدا جز عمل شايسته را نمى پذيرد, و اعمال را جز با شرايط و پيمانها قبول نمى كند; پس هركس به شرط و عهد خدا عمل كرد, عملش داراى ثواب و به وعده نيكوى الهى نايل مى شود. خداى بزرگ و متعال به بندگان خود راههاى هدايت را خبرداده, و در آن راه روشناييهايى قرار داده كه چگونه راه را بپيمايند, چه اينكه مى فرمايد: (وَاِنِّي لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صالِحاً ثمَّ اهْتَدى(1); براستى من بسيار بخشنده ام به كسى كه توبه, ايمان و عمل صالح را انجام داده و بعد اهتدا (راه يافتن) يافت.)
همچنين مى فرمايد: (اِنّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتّقِينَ(1); به تحقيق خداوند متعال از متقين خواهد پذيرفت). پس كسى كه از خدا ترسيد در اجراى فرمانش, خدا را ملاقات خواهد كرد در حالى كه به آنچه حضرت محمد # آورده ايمان داشته. چه دورند و بسيار افسوس بر قومى كه پيش از آنكه هدايت يابند مردند و يقين داشتند كه با ايمان مرده اند, ولى در حقيقت مشرك از دنيا رفتند و نمى دانستند, چه اينكه كسى كه به خانه از درب آن وارد شود هدايت شده است, و كسى كه از غير درب وارد شود در طريق گمراهى است. خداى متعال طاعت ولى امرش را به طاعت رسولش و طاعت رسولش را به طاعت خود پيوند زده, پس در نتيجه كسى كه اطاعت ولاة امر را ترك كند, در حقيقت اطاعت خدا و رسولش را ترك كرده است; (و بدانيد! اگر شخصى عيسى بن مريم $ را انكار نموده و ديگر پيامبران را قبول كند, او ايمان نياورده است.)
پس معلوم شد كه ايمان به خدا و رسولش آنگاه صورت صحيح و مقبول خواهد داشت كه اصلاً تبعيضى در ميان نباشد, و اگر كسى مطابق رأى خود و بر وفق هواى نفس تصرف و تبعيضى روا دارد, او در منطق قرآن كافر حقيقى است, اگر چه از روى مصالحى احكام ظاهرى اسلام, از قبيل طهارت بدن و توارث بر او جارى شود. از اينجا معناى زيارت شريفه روز غدير مولاى متقيان ـ صلوات اللّه عليه ـ معلوم مى گردد: (اشهد ـ يااميرالمؤمنين ـ ان الشاك فيك ماآمن بالرسول الامين(1); گواهى مى دهم ـ يااميرالمؤمنين ـ كسى كه در تو شك كند (يعنى در خلافت و وصايت بلافصل آن حضرت) چنين كسى به رسول امين # ايمان نياورده) زيرا ايمان و تسليم به رسول امين آن است كه به همه امرايى كه آن حضرت تعيين فرموده ايمان آورده باشد و تبعيضى روا نداشته باشد, وگرنه تبعيض مساوى با كفر است. همچنين در آن زيارت شريفه است: (وانه القائل لك: والذي بعثني بالحق ماآمن بي من كفر بك ولااقرّ باللّه من جحدك(1); و آن حضرت بود كه در باره شما فرمود: قسم به خدايى كه مرا به حق مبعوث فرمود! به ما ايمان نياورده كسى كه تو را كافر شود, و به خدا اقرار نكرده كسى كه تو را انكار كند.)
وقايع پس از رحلت پيامبر
متن: ثم لم تلبثوا الاّ ريث ان تسكن نفرتها و يسلس قيادها ثم اخذتم تورون وقدتها, و تهيجونَ جمرتها و تستجيبون لِهتاف الشيطان الغويّ, واطفاء انوار الدين الجليّ واخماد سنن النبي الصفي تسرون حسواً في ارتغاء, وتمشون لاهله وولده في الخمر و الضرّاء ونصبر منكم على مثل حزّ المدى, ووخز السنان في الحشاء.
شرح: اين فراز به وقايعى كه پس از رحلت رسول اكرم # اتفاق افتاد اشاره مى فرمايد. اين دو جمله: (ثم لم تلبثوا الاّ ريث) و(ثم اخذتم تورون وقدتها) عطف به جمله: (وسمتم غير ابلكم) مى باشد, وسرّعطف به (ثم) فاصله زمانى است كه بين تصدى خلافت و توطئه براندازى اهل بيت عصمت واقع شده. در اين فراز, خلافت به چهارپايى كه رمنده و نفرت كننده است تشبيه شده, و استقرار خلافت به آرام گرفتن آن چهارپا. از مطالعه ماجراى حادثه ها پس از رحلت رسول اكرم # كاملاً به دست مى آيد كه عمده مانع در نظر كارگردانان خلافت; يعنى, مثلث ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح, بنى هاشم بود; زيرا حزب حاكم سه دسته معارض داشت: انصار, بنى اميه, بنى هاشم; ولى با اولى و دومى به آسانى مى توانستند كنارآمده و غلبه نمايند, عمده رقيب خطرناك در نظر آنان همانا بنى هاشم بود; زيرا بنى هاشم در جامعه اسلامى از قداست خاصى برخوردار بودند, مردم آنان را خويشاوندان نبى اكرم # دانسته و با ديده احترام به آنان مى نگريستند, و نيز خصوصيت ديگر آنان اين بود كه با همان دليلى كه ابوبكر به كرسى خلافت نشست, همان دليل در بنى هاشم به طور بيشترى بود(1), و اين مسأله در
آتيه براى آنان مسأله ساز بود. ناچار به فكرشان رسيد هم اكنون كه زمام قدرت در دستشان است راههاى شورش بنى هاشم را در آينده ببندند.
در مقام چاره جويى اين خطر بزرگ, در مرحله نخست و كوتاه مدت, قيام عليه دولتِ در دست تشكيل را فتنه ناميدند, و بالطبع هركه با دولت فعلى در مقام معارضه باشد, فتنه جو خواهد بود, و به اين تدبير سريع آنان در بخش گذشته به (زعمتم خوف الفتنه) اشاره فرمود; و اما تدبير آنان در دراز مدت عبارت بود: از الغاى هرگونه امتيازها در بنى هاشم, پايين آوردن مقام و منزلت آنان و حذف آنان از مناصب حكومتى. در اجراى برنامه اول لازم ديدند كه با اهل بيت & با خشونت هرچه تمامتر بويژه با رئيس آنان, مولاى متقيان $ رفتار نمايند, كه در آغاز بيعت خليفه اول, آن ماجرا ها را پيش آوردند(1).
خود خليفه كه بر كرسى خلافت استقرار يافت, بعد از پايان سخنرانى صديقه طاهره ـ صلوات اللّه عليها ـ به نقل ابن ابى الحديد خليفه, بسيارناراحت شد و به منبر رفت و خطبه اى به اين مضمون خواند: (ايّها النّاس ماهذه السرعة الى كلّ قالة…; اى مردم! چه با سرعت به هر صدايى و قيل وقالى متوجه مى شويد) كجا اين فكرهاى باطل در زمان رسول خدا # بود؟ هركه شنيده بازگويد و هركه شاهد است سخن بگويد. اين حرف به مثابه ـ نعوذ باللّه ـ روباهى است كه گفتند: شاهد تو كيست؟ در جواب دُم خود را بلند كرد! اينان تقويت كننده هرفتنه هستند, اوست كه مى گويد: پس از خاموشى فتنه دوباره بپا خيزيد و از ضعيفان يارى جسته و زنان را به كمك خود مى خواند; مانند ام طحال (زن آلوده و فاسد) را مى مانند كه از خويشاوندان خود آن كس كه فاسد بود دوست مى داشت!)
آنگاه ابن الحديد مى گويد:
از نقيب ابويحيى جعفربن يحيى پرسيدم كه: اين تعرضها به كى است؟ گفت: تعرض نيست, تصريح است. گفت: اگر تصريحى بود از تو سؤال نمى كردم. او خنديد وگفت: تعريض به على بن ابى طالب ـ صلوات اللّه عليه ـ است. گفتم: همه اين توهينها به على است؟ گفت: آرى, كجا هستى موضوع حكومت و سلطنت است. گفتم: مگر انصار چه مى گفتند؟ گفت: برخى از آنان نام على را بردند, ترسيد كه اوضاع منقلب گردد, اين خطبه همه را خاموش كرد(1).
در اجراى برنامه دوم و دراز مدت, خليفه احدى از بنى هاشم را در سياست و اداره امور كشورى شركت نداد, به خلاف بنى اميه كه آنان را به منصبهاى حساس برگمارد, و اين تصميم حساس را در مورد بنى هاشم مى توان از گزارش گفتگويى كه بين ابن عباس و عمر اتفاق افتاده به دست آورد.
(ابن عباس از وى درخواست فرماندارى شهر حمص را نمود. عمر گفت: اگر شما را به يك مركز مهم اسلامى منصوب نمايم بيم آن دارم پس از من تدبير خلافت به آن گونه كه ترتيب داده ايم, عملى نگردد)(1).
از اين گزارش بخوبى به دست مى آيد, برنامه طورى طرح ريزى شده بود كه در آينده هم بنى هاشم از صحنه سياست حذف شوند, و مى بينيم كه اين تصميم خانمان برانداز عليه خاندان نبوت چگونه عملى شد, و چگونه خليفه از بازگشتن بنى هاشم به صحنه سياست در هراس بودند كه راه بازگشت آنان را در زمانهاى بعد با تمهيد مقدماتى با گماردن بنى اميه در مناصب حكومتى بستند. در راستاى همين سياست است كه مى بينيم بنى اميه در دوران هردو خليفه داراى مناصب عالى بودند, مانند: يزيد بن ابى سفيان, و معاويةبن ابى سفيان, ونيز از كيفيت تدبيرى كه عمر در طرح شورا ريخته بود معلوم بود, كه هدف برگزيده شدن عثمان, بزرگ خاندان بنى اميه, دشمن شماره يك خاندان بنى هاشم مى باشد.
خلاصه, غرض هردوخليفه آن بود كه بنى اميه به خلافت برسند, و پرواضح است اين پذيراييها از بنى اميه, دشمن شماره يك خاندان هاشم, عبارت از انتقال دادن خصومت از صورت فردى به خصومت پايدار و تحكيم آن در نسل آينده است. پس بدين سان آن دو خليفه نخستين سنگ بنياد خلافت بنى اميه را نهادند, و با پايين آوردن مرتبه خاندان بنى هاشم و تقويت دشمنان سرسخت آنان, شعله هاى آتش را روشن ساختند (تهيجُون جَمْرَتها) و آن چنان به بانگ شيطان گمراه كننده با دل و جان گوش فرادادند كه در تاريخ نظير آن كم است (تَسْتَجِيبُونَ لهتاف الشيطان الغويّ.)
هدف ديگر از الغاى امتيازهاى بنى هاشم آن بود كه مى خواستند اختصاص رسول اكرم # به آن خاندان را سلب نمايند, و اسلحه فكرى را ـ كه ممكن است به وسيله بنى هاشم هرچند در زمانهاى دور به وسيله آن قيام كنند ـ از دست آنان بگيرند, و نيز اسلحه مادّى (فدك) محكم ديگرى كه بنى هاشم مى تواند زمينه شورش آنان باشد, بايد از دستشان گرفته شود; يا به عبارت ديگر, با طرد آنان از منصبهاى حكومتى و الغاى امتيازها به آنچه آنان در مورد اين خاندان مى خواستند تأمين شد, ولى با در دست داشتن فدك, از كجا معلوم بنى هاشم در فرصت مناسب عليه دولتهاى دست نشانده قيام ننمايند؟ پس براى حصول اطمينان بيشتر لازم ديدند كه فدك نيز از تصرف آنان خارج شود, و اين وسيله اقتصادى و اسلحه محكم در دست بنى هاشم نباشد, وگرنه چه اشكالى داشت, آنان حكومت مى كردند و فدك هم در دست آنان مى ماند؟
دليل اين مطلب, نقل ابن ابى الحديد از قول صديقه طاهره % كه در مقابل ابى بكر فرمود: (وعده فرمود تمام عايدات فدك را در مصالح مسلمين مصرف نمايند)(1) با اين همه از پس دادن فدك خوددارى كرده و سرباز زدند.
قاعده بر اين است كه اگر ـ العياذ باللّه ـ بر طبق وعده اى كه فرموده بودند عمل نمى شد, آنگاه از تصرف آن بزرگوار خارج مى كردند. اين شتاب در غصب فدك وجهى جز آنكه بيم آن داشتند كه به عنوان مصالح عامه, عايدات سرشار فدك را در راه تشييد مبانى حكومت خود اختصاص دهند نداشت, و از طرفى با گرفتن فدك با يك تير چند نشان زدند. از جمله اينكه زهراى طاهره و صديقه ـ صلوات اللّه عليها ـ كه سندى محكم و عالى براى خلافت مولاى متقيان ـ صلوات اللّه عليه ـ بود و مى شد از اين وسيله محكم در مقابل انصار احتجاج نمود(1), با غصب فدك اين دو وسيله بسيار كارى را از دست مولاى متقيان $ خارج كردند و به هر دو مقصد نايل شدند. چه آنكه با غصب فدك, منزلت رفيع اهل بيت عصمت و طهارت را ـ كه قرآن مى فرمايد: (انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت) ـ زير سؤال بردند, زيرا با گرفتن آن به مسلمين اعلان كردند ادعاى زهراى اطهر ـ صلوات اللّه عليها ـ كه فدك را پيامبر # به زهراى طاهره % بخشيده بود و لااقل به عنوان ارث پدرى اصلاً قابل طرح نيست, حتى اگر براى تثبيت ادعاى خود شاهد هم بياورد, تا چه برسد به خلافت, زيرا كسى كه ـ العياذ بالل
ّه ـ بناحق ادعاى مالكيت سرزمينى را بنمايد و در آن اصرار ورزد, براى او بسيار ساده است چنانچه صلاح ديد, براى پسر عمويش و شوهرش ادعاى خلافت نمايد.
پس با غصب فدك دو امتيازى كه اهل بيت عصمت و طهارت ـ سلام اللّه عليهم اجمعين ـ واجد آن بودند و ديگران (انصار و بنى اميه) داراى چنين امتيازى نبودند, و آن طهارت و قداست خاص آنان در قلوب مردم و بودن سرمايه مالى كه امكان شورش را براى آنان فراهم مى ساخت, از دست آن بزرگواران خارج ساختند, و با جعل روايت به مردم نشان دادند كه اهل بيت & ممكن است به ادعاى ناحق, مالى را كه بايد در مهمات دولت اسلامى مصروف گردد به ملك خود درآورند, وصديقه طاهره تقيه نقيه زكيّه ـ صلوات اللّه عليها ـ نيز مانند يك فرد عادى از دعوى كذب منزه نيست, چه اينكه وقتى درباره فدك چنين ادعايى مى كند, ادعاهاى ديگر او نيز از اين قبيل خواهد بود! اين است كه مى فرمايد: (تستجيبون لهتاف الشيطان الغويّ; چه از صميم دل به بانگ شيطان فريبگر پاسخ داديد!)
زهراى طاهره %
خليفه را به محاكمه مى كشد.
وَاَنْتُمْ تَزْعَمُونَ ـ الآنَ ـ اَنْ لااِرْثَ لَنا!؟
اَفَحُكْمِ الْجاهِليةِ يَبْغُونَ وَمَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُكْماً
لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ؟
اَفَلا تَعْلَمُونَ!؟
بَلَى تَجَلَّى لَكُمْ كَالشَّمْسِ الضاحِيَةِ اَنِّي اِبْنَتُهُ
اَيُّهَا المُسْلِمُونَ! ءَاُغْلَبُ عَلَى اِرثَيْهِ!؟
يابْنَ اَبِي قُحافَةَ! اَ فِي كِتابِ اللّهِ اَنْ تَرِثَ اَباكَ وَلااَرِثُ اَبِي؟ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً فَرِيّاً!
اَفَعَلى عَمْدٍ تَرَكْتُمْ كِتابَ اللّهِ وَنَبَذْتُمُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ اِذْ يَقُولُ: وَوَرِثَ سُلَيْمانُ دَاووُدَ
وَقَالَ فِي مااقْتَصَّ مِنْ خَبِرِ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيّا اِذْ قالَ: فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ
وَقَالَ: وَاُولُوا اْلاَرْحامِ بَعْضُهُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ اْلاُنْثَيَيْنِ
وَقَالَ: إنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلوَالِدَيْنِ وَاْلاَقْرَبِينَ حَقّاً عَلَى الْمُتَّقِينَ
وَزَعَمْتُمْ اَنْ لاحُظْوَةَ لِي وَلااِرْثَ مِنْ اَبِي!؟
اَفَخَصَّكُمْ اللَّهُ بِآيَةٍ اَخْرَجَ اَبِي مِنْها؟
اَمْ قَدْ تَقُولُونَ: اَنَّ اَهْلَ مِلَّتَيْنِ لايَتَوَارَثانِ.
اَوَلَسْتُ اَنا وَاَبِي مِنْ اَهْلِ مِلَّةٍ واحِدَةٍ؟
اَمْ اَنْتُمْ اَعْلَمُ بِخُصُوصِ الْقُرْآنِ مِنْ اَبِي وَابْنِ عَمِّي؟ فَدُونَكَها مَخْطُومَةً مَرْحُولَةً! تَلْقاكَ يَوْمَ حَشْرِكَ
فَنِعْمَ الْحَكَمُ اللَّهُ, وَالزَّعِيمُ مُحَمَّدٌ وَالْمَوْعِدُ الْقِيامَةُ
وَعِنْدَ السَّاعَةِ يَخْسِر الْمُبْطِلُونَ, وَلايَنْفَعكُمْ اِذْ تَنْدِمُونَ
وَلِكُلِّ نَبَأٍ مُسْتَقَرٌّ وَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ وَيَحِلَّ عَلَيْهِ عَذَابٌ مُقِيمٌ!
هم اكنون شما چنين مى پنداريد كه ما را ارثى نيست!؟
آيا در پى حكم جاهليت هستيد؟ چه كسى حكمش از خدا بهتر است ( البته) براى كسانى كه اهل يقين و باورند؟
آيا نمى دانيد (كه من دختر پيامبر شما)هستم!؟
آرى مانند آفتاب تابان به شما روشن است كه من دختر او (پيامبر گرامى) هستم.
اى مسلمانان! آيا رواست كه من در ميراث پدر خود مغلوب شوم!؟
اى فرزند ابوقحافه! آيا در كتاب خداست كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم؟ عجب بهتان بزرگى است!
آيا از روى عمد كتاب خدا را ترك گفته و در پشت سر انداختيد كه مى گويد: (سليمان از داوود ارث برد)
و در حكايتى كه از سرگذشت يحيى بن زكريا نقل فرموده كه: گفت:(خدايا!ازجانب خود فرزندى به من ببخش كه از من و از آل يعقوب ارث ببرد!)
و فرمود: (در كتاب خدا خويشاوندان در ارث از يكديگر اولى هستند)
وفرمود: (خداوند به شما در باره فرزندان توصيه مى كند كه سهم پسران دو برابر دختران است)
و فرمود: (اگر شخص مالى را پس از خود باقى گذاشت, براى پدر و مادر و خويشاوندان نزديك به طور شايسته وصيت كند, اين بر همه پرهيزكارانْ حق است)
و شما چنين مى پنداريد كه مرا بهره اى و ارثى از پدرم نيست!؟
آيا خداوند به شما آيه اى نازل كرده و در آن پدرم را خارج ساخته؟
يا مى گوييد: من و پدرم پيرو دو مذهب جداگانه اى هستيم و پيروان دو مذهب ارث نمى برند.
آيا من و پدرم اهل يك دين و ملت نيستيم!؟
آيا شما به خاص قرآن و عامش از پدر و پسر عمويم داناتر هستيد!؟
پس بگير ارث مرا (يا خلافت را) كه همچون مركب آماده و مهار شده, آماده بهره بردارى است, اما بدان! در روز حشر با تو روبه رو خواهد شد.
در دادگاهى شايسته كه داور آن خدا, و به سرپرستى محمد #, و به هنگام قيامت و در آن روز است كه باطل گرايان در زيان خواهند بود, و آن وقت پشيمانى سودى ندارد.
و براى هرخبرى قرارگاهى است و بزودى مى دانيد كه چه كسى دچار عذاب خواركننده و عذابى جاويدان خواهد شد!
توضيح مفردات
ابوقحافه: به ضم قاف و حاء بى نقطه: پدر ابوبكر كه اسمش عثمان بن عامر بود.
فريّاً: بر وزن غنياً: تهمت بزرگ و عجيب. اقتباس از آيه شريفه كه يهود به مريم % كه مسيح نوزاد را به دنيا آورد گفتند: (فآتت به قومها قالوا يامريم لقد جئت شيئاً فرياً) فرزند را به سوى قومش آورد كه او را در آغوش داشت, گفتند: اى مريم! چه دروغ عجيب و چه امر مهمى را آورده اى! راغب در مفردات مى گويد: (قيل معناه عظيماً و قيل عجيباً و قيل مصنوعاً, و كل ذلك اشارة الى معنى واحد) گفته شده: معناى فرى; يعنى, عظيم, و نيز عجيب, و نيز به معناى ساختگى, كه همه اشاره به يك معناست. ظاهراً مرا د راغب در باره اعتقاد يهود در مورد مسيح نوزاد, هرسه معنا جمع است: عجيب بود, بزرگ بود و در عين حال ساختگى.
حُظْوة: با حاء بى نقطه و ظاء با نقطه بر وزن عُدّة و حظوة, به ضم حاء و به كسر آن: محبوبيت و منزلت. حظّى بر وزن فعيل; يعنى; ارجمند و منزلت دار.
فدونكها: اسم فعل, به معناى امر است; يعنى, بگير مركب و شتر خلافت را!
مَخْطُومةً: مهار شده, از خَطَمتُ الْبعير; يعنى, مهار را بر دماغ شتر زدم.
مَرْحُولةً: افسار زده, وجُل شده (آماده).
اَلْحَكَمْ: داور, حاكم.
در بخش گذشته, موضوع سخن در تصدى ناحق آنان به منصب امامت كه عهد و امانت الهى بود, و اينكه دست زدن به چنين كارى عين خروج از دين اسلام و گرفتن دينى غير از آن است: (ومَنْ يَبْتَغِ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه وهو في الآخرة من الخاسرين) اينك اين قطعه نيز در بيان يك مورد ديگر از بى اعتنايى به احكام قرآن و انداختن به پشت سر مى باشد. لازم به تذكر است كه ادعاى ارث و استدلال به قرآن, بعد از گفته آن صديقه طاهره % به اينكه رسول گرامى # فدك را به عنوان (نحله)(1) و هديه از طرف پدر بزرگوارش بود, استدلال ........................................ فرمود, و چون آن مواجه با رد شد, با اقامه دعوى ارث ـ كه قرآن به آن شهادت مى دهد ـ از خود دفاع فرمود, و چون آن نيز با نيرنگ جعل حديث و نسبت دروغ به رسول اكرم # پس زده شد, ناچار به يكى از مخالفتهاى علنى با حكم اللّه در قرآن مجيد و احياى رسوم جاهليت; يعنى, محروميت دختران از ميراث پدرشان صورت تحقق يافت اشاره فرمود, كه اينك شما حكم كرديد ارثى براى ما (اهل البيت) نيست: (افحكم الجاهلية يبغون ومن احسن من اللّه حكماً لقوم يوقنون; آيا [با منع ميراث فدك] پس حكم جا
هليت را طلب مى كنى!؟ كيست كه حكمش نيكوتر از خدا باشد براى اهل يقين؟)
(ايها المسلمون أاُغلب على ارثيه) جمله شريفه لحن استغاثه و دادخواهى را دارد; يعنى, اى مسلمانان! اين گونه داريد نگاه مى كنيد و ارث مرا مى برند؟ هان! به يارى قرآن برخيزيد كه قرآن را زير پا مى گذارند, و اين سرآغاز نقطه انحراف از احكام اسلام است, و طولى نمى كشد كه تاريخ بنى اسرائيل تكرار مى شود, كه در تاريخ بنى اسرائيل قرآن مى فرمايد: (يحرفون الكلم عن مواضعه)(1) كلمات و احكام قرآن نيز از قرارگاه واقعى خود منحرف مى گردد; و اين ستم بر من و غصب ارث, سنگ زيربناى آن است كه خليفه آن را بنيانگذارى مى كند.
زهراى طاهره ـ صلوات اللّه وسلامه عليها ـ در مسجد نبوى ـ كه بيدادگاه خليفه بايد آن را ناميد ـ ادعاى ارث را با مهارتى كه سزاوار مقام والا و ارجمندش مى باشد مطرح فرمود, دعوى در حقيقت, مركّب از صغرا و كبراى قياس است; صورت قياس چنين است:(انا فاطمه ابنة النبى #, وكل ابنة نبي ترث عن ابيها فانا ارث عن ابي; من فاطمه دختر پيامبر اسلام هستم, و هر دختر پيامبرى از پدرش ميراث بر است, پس من از پدرم ارث مى برم.)
در مقام بيان صغراى قياس, علاوه از معرفى در بخشهاى گذشته كه فرمود: (اعلموا ايّها الناس! انّي فاطمه وابي محمد #) در اين بخش هم فرمود: (افلاتعلمون بلى قد تجلى لكم كالشمس الضاحيه) آيا پس از اين معرفيها باز نمى دانيد كه من دختر پيامبرتان هستم؟ نه بخوبى مى دانيد و مانند آفتاب درخشان به شما روشن است كه من (فاطمه) دخترش (پيامبر #) هستم; پس در صغراى قياس شك و شبهه اى باقى نمى ماند, اما راجع به كبراى قياس كه هر دختر پيامبر از پدرش ارث مى برد, دو قسم استدلال فرمود:
1 . ارث بردن فرزندان انبيا بالخصوص از پدرانشان, مانند ارث بردن سليمان بن داوود از پدرش^ و مانند ارث بردن يحيى از زكريا ^ است.
2 . استدلال به عمومات قرآن در ارث و وصيت كه مسلّماً شامل رسول اكرم # مى شود, و چنانچه با دقت به عبارتهاى شريفه بنگريم, پى به مهارت مى بريم; زيرا برحسب مقتضاى طبيعت استدلال, فرمود كه متبادر از ارث و اطلاق ميراث, همانا ميراث مال و اعيان خارجيه است, چنانچه در آيه شريفه به اين ظهور اطلاقى تصريح شده: (ولله ميراث السموات والارض.)(1)
آيه در مقام نكوهش بخيلان است مى فرمايد: براى خداست ميراث آسمانها و زمينها; و هرگز متبادر از آيات ميراث انبيا, ميراث مال و حكمت نيست, هرچند آن هم به استعمال مجازى جايز باشد, چنانچه مى بينيم حاضران جلسه و مستمعان خطبه, حتى خود خليفه (مدّعى) ايرادى از اين جهت وارد نساخت, فقط تشبث به آوردن روايت و (مخصّص) نمود, و اين تكلّف كه مراد از ميراث ارث نبوت باشد, تكلّفى است كه از طرفداران بعدى مى باشد كه ان شاء اللّه جواب كافى را شرح خواهيم داد.
آيه (وورث سليمان داوود و قال ياايها الناس)(1) وجه دلالتش به اين بيان است: مراد خداى متعال از ارث, نبوت و علم نيست, زيرا در آيه ديگر آمده: (وداوود وسليمان اذ يحكمان في الحرث اذ نفشت فيه غنم القوم وكنّا لحكمهم شاهدين, ففهمناها سليمان و كلاًّ آتينا حكماً وعلماً(1); به ياد آريد داستان داوود و سليمان را كه هردو در باره مزرعه حكم كردند كه در آن مزرعه گوسفندان قومْ شبانه چريدند و ما شاهد حكم آنان بوديم كه آن دو پيامبر به هر دو متخاصمان چه حكمى دادند) پس آن داورى و قضاوت را ما به سليمان فهمانديم [كه چگونه عادلانه قضاوت نمايد] و به هر يك از آن دو, حكم و علم داديم) و مراد از حكم همان نبوت است. همچنين راجع به يحيى مى فرمايد: (وآتيناه الحكم صبيّاً)(1) ما به يحيى در حالى كه طفل بود نبوت را داديم. نبوت در سليمان $ در حال حيات پدرش موهبت شده بود, ديگر احتياجى نيست كه خدا بفرمايد: سليمان بعد از درگذشت داود نبوت را از داود ارث برد. پس به اين قرينه قطعى مراد از (ورث) همان ميراث مالى است, چنانچه صديقه طاهره اشارت فرمود.
اما ارث يحيى از زكريا كه فرمود: (وانى خفت الموالِى من ورائى وكانت امرأتى عاقراً فهب لى من لدنك ولياً, يرثنى ويرث من آل يعقوب واجعله ربّ رضيّاً)(1) من از خويشاوندان و اقاربى كه از من ارث مى برند مى ترسم, و زن من نازاست و از او فرزندى ندارم كه او وارث من باشد; پس از جانب خود ولييّ [و جانشينى] به من مرحمت فرما كه او از من ارث مالم را ببرد و او را مورد رضايت خود قرار بده.
پرواضح است مقام منيع نبوت در زكريا $ مانع از آن است كه ترسى داشته باشد كه نزديكانش علم و نبوتش را ارث ببرند (چه شايستگى آن را داشته باشند يا نه) زيرا در صورت اول دادن منصبى از طرف خداى حكيم به كسى كه لياقت آن را دارد هرگز موجب ترس نمى شود زيرا خدا خود داناست كه آن منصب را به چه كسى عنايت فرمايد (اللّه اعلم حيث يجعل رسالته; خدا داناتر است كه رسالت خود را در كجا قرار دهد). در صورت دوم و عدم شايستگى, بازترس معنا ندارد, زيرا خدا هرگز خلاف حكمت رفتار نمى كند, و مقام شامخ نبوت را به افراد نالايق و نااهل و معصيت كار نمى دهد. پس بنابراين در هردو صورت, ترس از انتقال نبوت معنا ندارد, و به اين قرينه قطعيه ثابت مى شود كه ترس زكريا $ از ارث, انتقال مال بوده كه برحسب شريعت از مورّث به وارث ـ اعم از صالح و فاسد, متقى و فاجر ـ منتقل مى شود. پس زكريا $ مى ترسيد كه ماترك او را خويشاوندان ارث برش صرف در مناهى و معصيت نمايند, لذا از خداى متعال درخواست فرزندى شايسته بر ارث مالش نمود, چنانچه از تتمه دعايش (بار الها او را مرضيّ خود قرار بده) استفاده مى شود; زيرا درخواست اين قيد با ارث بردن مسأله نبوت مناس
ب نيست, زيرا مانند آن است بگويد: (ربّ هب لى من ذريتى نبياً واجعله عاقلاً وديّناً رشيداً) زيرا مرتبه نبوت, فوق مرتبه هاى متوسط و مقام شامخى است كه عقل و علم و رشدْ همه را جامع است, پس درخواست ذريه باقيه قرينه واضحى است كه مراد از ارث در فرمايش زكريا: يرثنى ويرث من آل يعقوب, همانا ارث مال است, چنان كه شريكة القرآن ـ صلوات اللّه عليها ـ فرمود.
آيه شريفه: (واولوا الارحام بعضهم اولى ببعض في كتاب اللّه(1); و خويشاوندان بعضى از بعضى ديگر در كتاب خدا اولى هستند.) دلالتش به اين است كه خداى متعال ـ عزاسمه ـ در اين آيه شريفه حق توارث را به خويشاوندان مورث مرحمت فرموده, و قبل از نزول اين آيه شريفه, ارث از جمله آثار و حقوق ولايت و دوستى در دين بود. پس از آنكه خداوند متعال به اسلام عزت بخشيد, به اين آيه شريفه حق توارث با ولايت دينى را نسخ فرمود و حق ارث را منحصراً به نزديكان و خويشاوندان, به ترتيب الاقرب فالاقرب مطلقاً مقرر فرمود (چه مورِّث نبى باشد يا غير نبى) چنان كه ظاهر آيه شهادت مى دهد.
آيه (يوصيكم اللّه في اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين(1); خداوند شما را در باره فرزندانتان وصيت مى كند: سهم پسر دوبرابر سهم دختر است). دلالت اين مثل دلالت آيات ديگر, مانند: (كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم)(1) و يا آيه شريفه (فمن كان منكم مريضاً او على سفر فعدة من ايام اخر)(1) و يا (حرمت عليكم الميتة والدم ولحم الخنزير ومااهل لغير اللّه به والمنخنقة والموقوذة والمتردية والنطيحة ومااكل السبع الاّ ماذكّيتم)(1) بسيار روشن است, در تمام اين آيات, نبى اكرم # در تكليف با ديگران مشاركت داشته و ابداً فرقى بين پيامبر و امتش نيست; چيزى كه هست مخاطب در اين آيات, شخص شخيص نبى اكرم # است كه هم خود عمل كند و هم به ديگران از امتش برساند, و به همين جهت اختصاص در خطاب به تكليف خود پيامبر مى رساند كه آن بزرگوار از همه افراد ديگر به التزام و امتثال اين تكليفها اولويت دارند.
همچنين آيه ديگر: (ان ترك خيراً الوصية للوالدين والاقربين بالمعروف حقاً على المتقين(1); اگر مالى باقى بگذارد براى پدر و مادر و نزديكان به طور پسنديده وصيت نمايد, و اين حقى است برپرهيزكاران). اين آيه شريفه در خصوص وصيت به پدر و مادر و خويشاوندان است نه ارث, لكن از امر به وصيت به آن استفاده مى شود كه پدر و مادر و خويشاوندان اولويت دارند, و آيه دلالت حتمى دارد كه وصيت به وارث جايز است.
فقيه محقق, مقداد, مى فرمايد: (دلالت آيه بر جواز وصيت علاوه بر وارث از اين آيه بخوبى ظاهر است, زيرا والدين حتماً ارث بر هستند, همان گونه الاقربين شامل هرقريب, خواه مانند اولاد وارث باشد يا خويشاوند غير وارث فعلى, زيرا كلمه الاقربين جمع محلّى به ألف ولام است كه افاده عموم مى نمايد)(1). خلاصه اينكه اين آيه شريفه افاده توارث خويشاوندان را مى نمايد, زيرا از امر به وصيت به آنان استفاده مى شود كه آنان از اولويت برخوردار هستند. اين آيه هم دلالتش بر ارث به طور عموم است كه شامل انبيا & خواهد بود.
در تتمه اين قسمت به اين نكته بايد توجه داشت, برخى از متعصبان عامه دردلالت اين آيات مناقشاتى دارند, با اينكه همه آنها موهون و پايه ندارد, ولى مع الوصف علماى اماميه بالاخص غواص بحار انوار اخبار ائمه اطهار & علامه مجلسى در فتن و محن بحار(1) متعرض آنها شده و به نحو احسن جواب داده, شكر اللّه سعيه و اجزل مثوبته واخذ بنا على منهاجه!
متن: زعمتم اَنْ لاحظوة لي ولاارث من ابي افخصّكم اللّه
شرح: در اين بخش شريكة القرآن ـ صلوات اللّه عليها ـ براى استوار كردن جوانب استدلال و محكم كردن آن, به اشكالاتى كه امكان ورود آن است پرداخته و پاسخ مى دهند:
ايراد اول: اين ايراد را پس از گرفتن چند اقرار طرح مى فرمايند, اول اينكه قبول داريد كه عموم و اطلاقات آيه, من و پدرم را شامل است, زيرا چنانچه اشاره شد, كسى از حاضران از جمله خود خليفه ايرادى نگرفت كه مراد از اين آيات, ميراث مالى نيست. دوم اينكه قبول داريد كه در قرآن كريم آيه ارثى كه مخصوص به شماها باشد و صريحاً پدرم را از آن عموم بيرون كرده باشد نيست, و مضمون آيه چنين باشد: (ورثه همه ارث مى برند, بجز نبى اكرم #) و اين نكته را با افخصّكم اللّه بيان فرمود. سوم اينكه اعتراف داريد من و پدرم اهل دو دين و آيين نيستيم; يعنى ـ العياذ باللّه ـ من در دين پدرم نباشم و به اين جهت ارث نبرم, و به اين مطلب اشاره فرمود: (ام تقولون اهل ملتين لايتوارثان اَوَلَسْتُ اَنا وابي من اهل ملة واحدة, آيا مى گوييد: ما اهل دو دين و آيين هستيم كه از همديگر ارث نمى برند!؟ آيا من و پدرم اهل يك دين نيستيم!؟)
پس از گرفتن اين اقرارها, باز جاى اشكال باقى است كه همه مراتب سه گانه فوق مورد تصديق است, يعنى قبول دارند كه آيه ارث اطلاق دارد و نيز قبول دارند كه پيامبر # از عموم آيه بيرون نيست و نيز اهل دو آيين نيستند; ولى ممكن است گفته شود اين عمومات نيز شامل حضرت فاطمه % و حضرت پيامبر # است, منتها با دليل منفصل از آيه اثبات مى شود: كه عمومات شامل آن بزرگواران نمى شود و آن دليل هم روايتى است كه خليفه به آن در مقابل حضرت فاطمه % استناد كرد. يادگار نبوت كه نمونه (اوتيت جوامع الكلم) مى باشند, با يك جمله كوتاه و پرمعنا به پيامد فاسد استناد خليفه اشاره مى فرمايد: (ام انتم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من ابي و ابن عمّى.)
توضيح آنكه اگر با دليل منفصل از آيات, اثبات شود كه مراد از عموم آيات غير از حضرت فاطمه % و حضرت پيامبر # است, از دو حال خارج نيست: يا اين است كه رسول اللّه # آن مخصص و دليل منفصل را ابلاغ فرموده و يا نه ـ والعياذ باللّه ـ آن را مهمل گذاشته و ابلاغ نفرموده, و در صورت دوم عدم ابلاغ يا از راه تقصير بوده و يا قصور, و مراد از قصور; يعنى جهل به مخصص است, و مسلّماً هردو صورت در حقّ رسول گرامى # محال و ممتنع است, زيرا در صورت اول; يعنى, ابلاغ مخصص بيش از سه قسم نيست:
1 . يا به همه مردم ابلاغ فرموده;
2 . فقط به اهل بيت & ابلاغ فرموده و مردم را در جريان نگذاشته;
3 . به مردم ابلاغ فرموده و از اهل بيت & مخفى داشته, هر سه صورت باطل است.
اما صورت اولى; يعنى, ابلاغ به همه مردم, موقعيت ايجاب مى كرد خليفه كه در روايت خود [متفرّد = تنها] بود استشهاد نمايد, زيرا در اين صورت روايت, متواتر مى شد كه (فرزندان انبيا از پدرشان ارث نمى برند) و در اين صورت اصلاً خود مردم مجالى به استشهاد خليفه نمى دادند و در تفويت كلام خليفه روايت را از رسول گرامى # نقل مى كردند, در حالى كه خليفه چنين كارى را نكرد, و خود علماى اصول از عامه به اين نكته كه غير خليفه آن روايت را نقل نكرده تصريح مى كنند. در بحث اصول در فصل (تخصيص كتاب به خبر واحد) مثالى كه مى آورند براى تخصيص, به اين روايت خليفه مثال مى زنند. خود عايشه نيز به اين موضوع اقرار دارد كه پدرش در اين روايت متفرد مى باشد.
ابن حجر در صواعق,و متقى هندى در كتاب كنزالعمال در بخش فضايل ابوبكر, از ابوالقاسم بغوى و ابن عساكر از عايشه روايت كرده اند كه او در حديثى گفته:
(ان الناس اختلفوا في ميراث رسول اللّه, فما وجدوا عند احد من ذلك علماً فقال ابوبكر: سمعت رسول اللّه # يقول: انّا معاشر الانبياء لانورث ماتركناه صدقة;
همانا مردم در ميراث رسول اللّه # اختلاف كردند, پس روايتى در اين مورد از احدى پيدا نكردند. در اين هنگام ابوبكر گفت: از رسول خدا # شنيدم كه فرمود: ما طايفه پيامبران ارث نمى گذاريم و هرچه از ما باقى بماند صدقه است);
اما صورت دوم كه مخصص را رسول گرامى # فقط به اهل بيت ابلاغ فرموده لازم مى آيد ـ والعياذ باللّه ـ صديقه طاهره % با يقين به اينكه حقى در فدك ندارد, باز به باطل اقامه دعوى نمايد! و هم مولاى متقيان $ آن بزرگوار را در اين باطل تقرير و تثبيت نمايد! و نيز پيامبر # در ابلاغ تقصير و كوتاهى فرموده باشد, زيرا مسأله عمومى را چرا بايد به مردم ابلاغ ننمايد؟ اما صورت سوم كه به مردم ابلاغ نمايد و از اهل بيت & پوشيده نگهدارد, در اين صورت لازم مى آيد مسأله به اين اهميت را چگونه از اهل بيت خود & مخفى بدارد, در حالى كه آن بزرگواران معدن وحى و حاملان احكام مى باشند!؟ و هيچ مسلمان با انصافى نمى تواند به اين مطلب زبان بگشايد.
پس هرسه صورت باطل شد و در نتيجه مقدم اين قياس كه بودن مخصص منفصل براى عموم آيات ارث است هم باطل خواهد شد, و به اين استدلال با بيان فشرده اشاره مى فرمايد:(ام انتم اعلم بخصوص القرآن وعمومه من ابي و ابن عمّي!؟ آيا شما به عموم قرآن و خصوص قرآن از پدر و پسر عمويم آگاهتر هستيد!؟)
ابن ابى الحديد به اين حقيقت كه خلفا با رذالت رفتار كردند تصريح مى كند:
(ابن الحديد از بعضى از گذشتگان, كلامى نقل مى كند كه مضمونش سرزنش و تعجب از موضع دو خليفه در قبال حضرت زهرا % پس از رحلت پيامبر گرامى # است: (وقد كان الاجلّ ان يمنعهما التكرم عما ارتكباه من بنت رسول اللّه فضلاً عن الدين). بهترين عمل آن بود كه نجابت و بزرگوارى آن دو, مانع از اين برخورد نابجا با دخت پيامبر # مى شد, تا چه برسد به اينكه اقتضاى ديندارى اين است). سپس ابن ابى الحديد مى گويد: (هذا الكلام لاجواب له; اين كلام جوابى ندارد!)(1)
در ذيل گفتار ابن الحديد از بعضى از سلف, سيد فقيه اهل بيت, آية اللّه شرف الدين ـ اعلى اللّه درجته ـ چنين مى فرمايد:
نه فقط اقتضاى بزرگوارى و نجابت ايجاب مى كرد كه چنين رفتارى را با دخت پيامبر گرامى بكنند, بلكه براساس موازين شرعى قضاوت هم مى بايست كه حكم را به نفع زهراى اطهر % صادر مى كردند كه فدك ملك فاطمه طاهره % مى باشد, و اين مطلب هرچند موازين شرعى فراوان دارد و بر اهل انصاف پوشيده نيست, اما آنچه كه مهم است و در اين مقام كفايت مى كند, اين است كه حاكم محكمه به يقين مى دانست كه مدعى مسأله در منزلت و مقام, بسيار عظيم و هم طراز مريم % و برتر از آن است. ابن عبدالبر در كتاب الاستيعاب(1) در شرح حال صديقه طاهره آورده كه رسول اكرم # به حضرت فاطمه % فرمود: (الاترضين ان تكوني سيدة نساء هذه الامّة؟) آيا خشنود نمى شوى كه سرور زنان عالم باشى؟)
سيد بزرگوار پس از نقل فضايل و مناقب زهراى طاهره از كتابهاى عامه چنين مى فرمايد:
(زهراى طاهره را در پيشگاه خداوند منزلت و آبرويى بود كه به درستى و صحت ادعايش اطمينان حاصل مى شد, به قسمى كه ابداً احتياج به شاهد نداشت, چه هرگز زبان مباركش به باطل گشوده نشده بود, و هرگز به جز حق سخن نمى گفت. پس دعوى چنين شخصى به تنهايى كافى در صدق ادعاى وى و بلكه چنين ادعايى در حد فوق تمام قرار دارد, و هركسى كه آن بزرگوار را مى شناخت, در اين مسأله شك و ترديدى ندارد, و در اين سخن كه گفتيم: كسى كه صديقه طاهره % را مى شناسد نمى تواند شك كند, حتى خود ابوبكر بهتر از همه به صدق گفتار و صحت مدعايش واقف بود; ولى حقيقت مطلب آن چيزى است كه ابن ابى الحديد در اشاره به راز عدم قبول ابوبكر فرمايش حضرت فاطمه % از آن پرده بر مى دارد و مى گويد كه: از استادم على بن الفارقى, كه از بزرگان بغداد و استاد و مدرس در مدرسه غربى بغداد بود, سؤال كردم: (آيا فاطمه % در ادعاى خود كه فدك نحله (بخشش) بود صادق بود؟ گفت: آرى. گفتم: پس چرا ابوبكر با اينكه مى دانست فاطمه % راست مى گويد به گفته وى ترتيب اثر نداد؟ در پاسخ تبسمى نمود و پاسخى بسيار ظريف و زيبايى داد, او مردى بسيار با وقار و كم شوخى ومتين بود, او گفت: اگ
ر ابوبكر به مجرد ادعاى فاطمه % فدك را به وى واگذار مى كرد, فردا ناگزير مى شد در مقابل ادعاى خلافت براى همسرش تسليم شود و او را از مقام خلافت متزلزل كند, زيرا در چنين روزى ديگر هيچ گونه عذرى از او پذيرفته نمى شد, چه اينكه خود امضا كرده بود كه او در ادعايش صادق است و نيازى به گواه ديگر ندارد)(1).
آنگاه سيد بزرگوار شرف الدين چنين ادامه مى دهد:
(و با همين شيوه ابوبكر شهادت مولاى متقيان $ را در مورد نحله بودن فدك براى فاطمه % رد كرد در حالى كه يهوديان خيبر با همه رذالتشان و با آن بلايى كه مولا $ به سر آنان آورد ساحت مقدسش را از شهادت دروغ منزه دانستند, و نيز با اين شيوه و با خلط سخنى به سخن ديگر كسى كه متصرف و صاحب يد بود او را مدعى جلوه داده و مطالبه بينه نمودند! در حالى كه مى دانيم بينه بر ابوبكر بود كه بايد مى آورد, و اين مسأله اى بود كه در شب برنامه ريزى شده بود.)(1)
مرحوم حجة الحق, آية اللّه على الاطلاق, حاج شيخ محمدحسين اصفهانى ـ قدّس سرّه ـ چنين مى فرمايند:
ياويلهم قد سألوها البينة على خلاف السنة المبينة
واى بر آنان, از آن بزرگوار بينه مطالبه كردند! و اين عمل آنان بر خلاف سنت روشن پيامبر # است.
سپس باز مرحوم شرف الدين مى فرمايد:
(فراموش شدنى نيست جبهه گيرى ابوبكر در مقابل فاطمه % كه گفت: من صدق گفتار شما را نمى دانم! در حالى كه فرمايش آن بزرگوار به تنهايى از روشن ترين موازين قضايى بود كه حكم كند.
با قطع نظر از اين دليلهاى روشن, مسلّم مى شماريم كه آن بزرگوار مثل ساير زنان صالحه در اثبات ادعايش نياز به بينه دارد. آيا شهادت على $ كه برادر پيامبر و منزلتش مانند منزلت هارون به موسى بود كفايت نمى كرد؟ ديگر بعد از تعين در مرافعات چه چيزى لازم در فصل مرافعه است؟ مگر رسول خدا # شهادت خزيمة بن ثابت را برابر با دو شاهد قرار نداد!؟ و به ذات حق سوگند! على $ در مسأله شهادت از خزيمه و امثال او شايسته هر فضيلت بود.
باز اگر ما فروتر آمده و بپذيريم كه شهادت على $ هم مانند يك نفر شاهد عادل است, چرا ابوبكر از صديقه طاهره نخواست كه به جاى شاهد ديگر قسم يادكند؟ و در صورت خوددارى از قسم ادعايش را رد مى كرد. هرگز اين موازين را مراعات نكرد و همه را زير پايش گذاشت; آرى شهادت ام ايمن و مولاى متقيان $ را رد كرد, همان طور كه ملاحظه مى كنيد ردّ يكطرفه و بر اساس تصور و برداشت فردى است, چه اينكه چگونه مى توان شهادت على $ را نپذيرفت, در حالى كه على $عدل قرآن و با قرآن, و قرآن با او بوده و هرگز ازهم جدا نمى شوند, و او در آيه مباهله نفس مصطفى # است, چنانچه شاعر مى گويد:
وهو في آية التباهل نفس المـ صطفى ليس غيره اياها
و او (على $) در آيه مباهله نفس مصطفى و غير از على كسى نفس مصطفى نشده است.
شخصيتى اين چنين در چنين محاكمه اى شهادتش مردود اعلام مى شود! واقعاً چه مصيبت بزرگى است كه با او روبه رو مى شويم و بايد گفت: (انّا للّه و انّا اليه راجعون.)(1)
صديقه طاهره %
و
آنان كه حق را يارى نكردند (انصار)
ثُمَّ رَمَتْ بِطَرْفِها نَحْوَ اْلاَنصارِ فقالتْ:
يامَعْشَر النَقِيبَةِ
وَاَعْضادِ الْمِلَّةِ
وَحَضَنَةِ اْلاِسْلامِ
ماهذِه الْغَمِيزةُ في حَقّي
والسِنَةُ عَنْ ظُلامَتي
اَمّا كَانَ رَسولُ اللّهِ # اَبِي يَقُولُ:
(اَلْمَرءُ يُحفَظُ فِي وُلدِهِ)
سَرْعانَ مااَحْدَثْتُمْ
وَعَجْلانَ ذا اِهالَةٍ
وَلَكُمْ طاقَةٌ بِما اُحاولُ
وقوّةٌ عَلى مااَطْلبُ وَازاوِلُ
اَتَقُولُونَ: ماتَ مُحمّدٌ #
فخَطْبٌ جَليلٌ
اسْتَوسَعَ وَهْنُهُ
وَاسْتَنْهَرَ فَتْقُهُ
وَانْفَتَقَ رَتْقُهُ
وَاَظْلَمتِ اْلاَرضُ لِغَيْبَتِهِ
وَكُسِفَتِ الْنّجومُ لِمصيبَتِهِ
وَاَكْدَتِ اْلآمالُ
وَخَشَعَتِ الْجِبالُ
وَاُضيعَ الْحَرِيمُ
وَازِيلَتِ الْحُرمَةُ عِنْدَ مَماتِهِ
فَتِلكَ ـ وَاللّه ـ اَلنازِلَةُ الْكُبْرى
والْمصيبةِ العظمَى
لامِثلُها نازِلَةٌ
وَلابائِقَةٌ عاجِلَةٌ
اَعْلَنَ بِها كِتابُ اللّهِ ـ جَلَّ ثَناؤُهُ ـ فِي اَفْنِيَتكُمْ
في مُمْساكُمْ وَمصبِحِكُمْ
هُتافاً وَصِراخاً
وتِلاوَةً وَاَلْحاناً
وَلَقبْلَه ماحَلَّ بِاَنْبِياءِهِ وَرُسُلِهِ
حكمٌ فَصْلٌ وَقَضاءٌ حَتْمٌ
(وَمامحَمَّدٌ اِلاّ رَسولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُسُلُ اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قتُِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلب عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرِينَ(1).)
ايهاً بَنى قِيلَة!ءَاُهْضَمُ تُراث اَبى؟
وَاَنْتُمْ بِمَرْيًً مِنِّي وَمَسْمَعٍ وَمُنْتَديً وَمَجْمَعٍ
تَلْبَسكُمْ الدَّعْوَةُ وَتَشْملُكُمْ الخُبْرةُ
وَاَنْتم ذَوُو العَدِدِ وَالعُدّة وَالاداةِ وَالقُوّةِ وَعِنْدَكُم السِّلاح وَالجُنْدُ
توافِيكُمْ الدَّعْوَةُ فَلاتجُِيبُونَ وَتَأتِيكُمْ الصَرخَةُ فَلاتُغِيثُونَ
وَاَنْتُمْ موصُوفُونَ بِالْكِفاحِ, مَعْرُوفُونَ بِالْخَيْرِ وَالصَّلاحِ
وَالنُّخْبَةُ الّتي انْتُخِبَتْ وَالخِيرةُ الّتي اخْتيرَتْ قاتَلْتُمْ العربَ
وَتَحَمَّلْتُمُ الكَدَّ وَالتَّعَبَ وَناطحتُمُ الامَمَ وَكافَحْتُمُ البُهَمَ
لانَبْرحْ وَتَبْرَحُونَ: نَأْمُرُكُمْ فَتَأتَمِرُونَ حَتّى اِذا دَارَتْ
بِنا رَحى اْلاِسْلامِ وَدَرَّ حَلْبُ اْلاَيامِ
وَخَضَعَتْ ثُغْرَةُ الشِّرْكِ وَسَكَنَتْ فورَةُ اْلإِفْكِ
وَخَمَدَتْ نِيران ُالْكفْرِ وَهَدَءَتْ دَعْوَةُ الْهَرْجِ وَاسْتَوْسَقَ نِظامُ الدِّينِ
فَانّى حِرْتُمْ بَعْدَ الْبَيانِ, وَاَسْرَرُْتمْ بَعْدَ اْلاِعْلانِ!
وَنَكَصْتُمْ بَعْدَ اْلاِقدامِ, وَاَشْرَكْتُمْ بَعْدَ اْلاِيمانِ
اَلا! تقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا اَيْمانَهُمْ وَهَمُّوا بِاخْراجِ الرّسولِ وَهُمْ
بَدَؤُوكُم اَوَّلَ مَرَّةٍ اَتَخْشونَهُمْ فَاللّهُ اَحَقُّ اَنْ تَخْشُوهُ اِنْ كنْتُمْ مُؤْمِنِينَ.
اَلا! قَداَرَى اَنْ قَدْ اَخْلَدْتُمْ اِلى الْخَفْضِ
وَاَبْعَدْتُمْ مَنْ هُوَ اَحَقُّ بِالْبَسْطِ وَالْقَبْضِ
وَخَلَوتمْ بِالْدَّعَةِ وَنَجَوْتُمْ مِنَ الضِّيقِ بِالْسَّعَةِ
فَمَجَجْتُمْ ماوَعَيْتُمْ وَدَسَعْتُمْ الّذِي تَسَوَّغتُم
(فَاِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَمَنْ فِي اْلاَرْضِ جَمِيعاً فَاِنَّ اللّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ.)(1)
الا! وَقَدْ قُلْتُ ماقُلتُ عَلى مَعْرِفَةٍ مِنِّي
بِالْخَذْلَةِ الَّتِي خامَرْتكُمْ وَالْغَدْرَةِ الَّتِي اِسْتَشْعَرَتْها قُلُوبُكُمْ
وَلكِنّها فَيْضَةِ النَّفْسِ وَنَفْثَةُ الغَيظ وَخَوْرِ القَنا وَبَثَّةُ الصَّدْرِ
وَتَقْدِمة الْحُجَّةِ فَدُونَكمُوها فَاحْتَقبُوها دَبِرَةَ الظَّهْرِ نَقِبَة الخُفّ
باقِيَةَ العارِ مُوسُومَةً بِعَصبِ اللّهِ وَشَنارِ اْلاَبَدِ مُوصُولَةً
بِنارِ اللّهِ الْمُوقِدةِ الّتِي تَطَّلِعُ عَلَى اْلاَفْئِدةِ فَبِعَيْنِ اللّهِ ماتَفْعَلُونَ
(وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا اَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ)(1)
وَاَنَا ابْنَةُ نَذِيرٍ لَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ
فَاعْمَلُوا اِنّا عامِلُونَ وَانْتَظِرُوا اِنّا مُنْتَظِرُونَ
سپس به طرف انصار توجه فرمود و چنين گفت:
اى بزرگ مردان!
و اى بازوان ملت
و نگهبانان اسلام!
اين كوتاه بينى و سست نگرى در حق من چرا؟
و اين خواب آلودگى در برابر ستمى كه به من مى رود چرا؟
آيا رسول خدا # پدرم نمى گفت: (احترام مرد را در فرزندانش نگهداريد؟)
چه زود حادثه بار آورديد
و چه با شتاب بيراهه رفتيد!
با اينكه شما توانايى انجام مقصد مرا داريد
و نيروى كافى در جهت دستيابى به هدف مرا داريد.
آيا مى گوييد: محمد # را مرگ درگرفت (و همه چيز تمام شد و خاندان نبوت گم شد؟)
آرى, مرگ او حادثه بزرگى بود كه اثر آن همه جا را گرفت
و شكافش آشكار گرديد
و پيچيدگى آن همه گير شد
و روى زمين با غيبتش تيره گشت
و ستارگان در مصيبتش گرفته شدند
و آرزوها به آخر رسيد
و كوهها فروتنى كرد
و حريمها درشكست
و حرمتها به هنگام مرگش درهم ريخت.
فقدان پيامبر ـ به خدا ـ فاجعه بزرگ و مصيبتى بس عظيم, كه همچون مصيبت سختى مثل او
و بدبختى مانند او نيامده.
اين كتاب خداى ـ عزّ وجلّ ـ در خانه هاى شماست,
كه در صبح و شام,
بلند و آهسته,
و به صورت عادى و يا با لحن مطبوع مى خوانيد كه مى گويد:
قبل از پيامبر هم به پيامبران گذشته حادثه حتمى و قطعى (مرگ) جارى شده: (نيست محمد جز اينكه پيامبر است و پيش از او پيامبرانى آمده اند [و رفته اند] پس اگر او بميرد و يا كشته شود, شما به پيشينه خود (جاهليت) خواهيد برگشت; شما مطمئن باشيد, اگر كسى برگردد زيانى به خدا نمى رسد, و خداوند سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.)
هان اى فرزندان قيله! (كنيه انصار به شرحى كه خواهد آمد).
آيا مرا از ارث پدر محروم سازند در حضور شما, مى بينيد و مى شنويد و در مجلسى و مجمعى كه من شما را مى خوانم و از ظلمى كه به من مى رود آگاه هستيد!؟
و شما افراد زيادى داريد و ساز و برگ و نيروى (دفاع از مرا) داريد.
به نداى من پاسخ نمى دهيد, و به فرياد من فريادرسى نمى كنيد.
شما مردان جنگى و به خير و صلاحْ معروف و شناخته شده ايد.
شما برگزيدگان و صالحانى بوديد كه به جنگ با عرب انتخاب شديد,
و در اين راه متحمل رنج و زحمت شديد, و با امتها شاخ به شاخ و رو در روى شجاعان ايستاديد, و پيوسته به شما فرمان مى داديم و شما فرمانبر بوديد, تا اينكه [در اثر فداكاريهاى شما] آسياب اسلام به كارافتاد و خير و بركت روزگار جارى شد و نعره شرك فروشدو دروغ از جوشش افتاد و آتش كفر خاموش شد و صداى ازهم پاشيدگى فرونشست و نظام دين به ترتيب افتاد.
پس چرا اين گونه بعد از بيان و اعلان, سرگشتگى و پنهان كارى مى كنيد,
و پس از آغاز, عقب نشينى, و پس از ايمان, به شرك برگشتيد!؟
چرا با قومى كه پيمان خود را شكستند و در صدد بيرون راندن رسول خدا #
و آنان آغازگر جنگ در نخستين بودند جنگ نمى كنيد؟
آيا از آنان مى ترسيد؟ پس خدا شايسته ترس است اگر ايمان داشته باشيد.
هشيار باشيد! مى بينم به خوشگذرانى و راحت طلبى رو آورده ايد, و كسى را كه شايسته دخل و تصرف در كارهاست كنار زديد,
و به تن پرورى در گوشه اى آرام تن داديد.
و از فشارها و سختيها[ى مسؤوليت] به فضاى باز بى احساسى روى آورديد.
آنچه را از ايمان برگرفته بوديد به بيرون افكنديد, و آنچه را كه به گوارايى فرو برده بوديد بالا آورديد, و بدانيد اگر شما و تمام افراد روى زمين كافر شوند (از ملك و قدرت خدا چيزى نمى كاهد زيرا) خدا سخت بى نياز و سپاسگزار است.
و من آنچه را كه گفتم [نه از راه جهالت به حال شما بود, بلكه] از روى معرفت گفتم.
به سبب عدم ياورى كه در خميره شماست, و نيرنگ و فريبى كه در صميم دلهاى شماست, موجب شد كه غصه هاى دل لبريز شده و خشمها بيرون بريزد.
و در نتيجه, استقامت شما در مقابل شدايد كم شد و آنچه در دل داشتيد ظاهر كرديد. آنچه گفته شد اتمام حجت بود.
حال بگيريد اين مركب خلافت را
و آنچه از وزر و وبال است به او حمل كنيد!
اما اين مركب پشتش زخم و پايش مجروح
و ننگ آن ابدى, و نشان غضب الهى كه شعله آن سر از سينه ها در مى آورد خواهد بود.
آنچه كه انجام مى دهيد همه را خدا مى بينيد,
و چه زود ستمگران خواهند دريافت درچه بازگشت سختى قرار خواهند گرفت;
و من دختر ترساننده از عذاب شديدى كه در پيش داريد مى باشم.
پس شايسته است كه ما و شما در انجام وظيفه خود فروگذار نباشيم, و در انتظار نتيجه اعمال خود باشيم.
توضيح مفردات
رمت: از رمى; يعنى, انداختن و پرت كردن, ولى در اينجا مراد انداختن نگاه است; و به عبارت ديگر, توجه نظر. در بعضى نسخه ها به جاى رمت, رَنَتْ با نون دوم به جاى ميم آمده از ماده رنى يرنو رنوّاً; يعنى, نگاه خود را ادامه دادن كه در معنا نزديك به معناى رَمْى است.
طَرف: با فتحه طاء و سكون راء به معناى چشم و يا نگاه است.
معشر: جماعت.
نقيبه: از نَقْب: شاهد قوم كه گفته او مورد قبول طايفه خود باشد; و به عبارت ديگر, چهره هاى با نفوذ و شناخته شده.
اعضاد: جمع عضد به معناى نصرت و بازو كه ميان شانه و آرنج دست مى باشد, و از آن جهت به آن عضد گفته مى شود كه بازو سبب قوّت انسان بر اعمال است كه در آيه شريفه هست: (ماكنت متخذ المضلين عضداً) اى عوناً و ناصراً.
حضنته: جمع حاضن به معناى حافظ و نگهدارنده.
غميزة: خليل گويد: (ضعفة في العمل و جهلة في العقل(1); سستى در عمل, و نادانى در عقل است.)
سِنة: غنودن; يعنى, خواب سبك (گفته شده: سَنة, سنگينى در سر و نعاس, سنگينى در چشم و نوم, سنگينى در قلب است.)(1)
ظُلامة: به معناى مظلمه, آن چيزى كه ستمگر از شما گرفته باشد و شما در پى گرفتن آن باشيد.
سرعان, عجلان: هردو اسم فعل به معناى سَرَعَ و عَجَلَ; يعنى, چه با سرعت و با شتاب.
عجلان ذا اهالة:اِهالَة پِى و مانند آن است كه ذوب شود و عجلان به معناى سرعت است, و اين مثلى است براى خبرى كه او در تعجب باشد. در شرح قاموس فارسى چنين گويد: (و خبرى كه در معناى تعجب هست مى باشد و از اين است كه در او معناى تعجبى هست. آنچه گفته مى شود كه: سرعان ما صنعت كذا; يعنى, چه زود كرد آنچه كرد چنين; و اما گفته ايشان در مثل (سرعان ذا اهالة) پس اصل او اين است كه مردى بود از براى او ميش لاغرى بود كه روان مى شد آب بينى او از سوراخهاى بينى او; پس گفته شد از براى او كه: چيست اين؟ پس گفت كه: چَرْبِشْ اوست. پس گفت سؤال كننده كه: (سرعان ذا اهالة) و زده مى شود اين مثل از براى كسى كه خبر مى دهد به بودن چيزى پيش از وقت او.)(1)
خطب: به فتح: امر عظيم.
استوسع: از وسعت: گشاد شد.
وهنه: در بعضى نسخه ها وهيه آمده; يعنى, لباسى كه پوشيده و پاره شده باشد.
استنهر فتقه: فتق: شكاف استنهر به معناى استوسع است.
اَكْدَتِ الامال: خيرش تمام شده و منقطع شده, (اِكداء آمال) كنايه از, ازبين رفتن امير است.
بائقة: شر و بلا.
افنيتكم: جمع فنا, به كسر فا: جوانب منزل از بيرون و يا عرصه گشاد روبه روى منزل.
هتافاً: به ضم ها: آواز بلند.
صراخاً: صداى بلند, هر دو به يك معنا مى شود.
تلاوة: تلاوة به كسر; يعنى, قرائت.
الحاناً: اَلحان: جمع لَحن به معناى (با طرب و ترجيع خواندن و نيكو كردن قرائت و يا شعر و غنا)(1) به قرينه مقابله, با صداى خوب خواندن.
ايهاً: اسم فعل است, به معناى امر, و به كسى كه از كسى ديگر ادامه گفتار و يا عملى را بخواهد (اِيهٍ) گفته مى شود. ابن سكّيت گويد:( اگر لفظ اِيهٍ را (به كلمه بعد) وصل كردى با تنوين مى خوانى, مثل اينكه مى گويى: (اِيهٍ حدّثنا) و وقتى خواستى معناى دور كردن به لفظ اِيهٍ را برسانى با فتح همزه اَيهاً مى گويى, كه به معناى هيهات; يعنى, دور است.)(1)
اَاُهضَمُ: از هضم به معناى شكستن, ظلم كردن , بازداشتن و نقص.
منتدى: مجلس و محل مشورت.
كفاح: بدون زره و سپر به استقبال دشمن رفتن.
ناطحتم: نَطَحَ الكبش از باب ضرب: شاخ به شاخ شدن.
بُهَمْ: با ضم, جمع بهمَة: مجهولى كه شناخته نشود, قهرمان.
درّ حَلبَ: درّ; يعنى, جريان و كثرت.
حَلَبْ: شير دوشيده شده.
ثغرة: به ضم ثاء و غين: مقصود در اينجا خضوع گردنكشان.
افك: دروغ. فورة: هيجان.
خَمَدتْ: فرو نشستن شعله هاى آتش.
هدأت: آرامش پيدا كرد.
الهَرج: با فتحه فتنه.
استوسق: نظم يافت.
نَكَثَ: نقض كرد.
قداَرى: رؤيت در اينجا به معناى علم است.
اَخْلَدْتُمْ: از خلود, يعنى, ركون كردن و مايل شدن.
خَفضْ: آسايش زندگى.
الدّعة: راحت و آرامش.
الدَّسْعَ: مانند منع بيرون انداختن شتر, نشخوار خود را.
مجّ: ريختن. وعيتم: از وعاء; يعنى, ظرف وعيتم; يعنى, آن چيزى را كه حفظ كرده بوديد به بيرون ريختيد.
تسوّغتم: از ساغ الشراب; يعنى, به سهل و آسانى نوشيده شود.
الفيض: در لغت به معناى كثرت آب و جريان اوست و گفته مى شود: فاض الخبر; يعنى, شايع شد, و فاضَ صَدرُهُ بِالسّر; يعنى, سر را ظاهر كرد, و مراد از فيضه در اينجا عدم تاب و توانايى نفس به ضبط و نگهدارى آنچه داشت.
النَفَث: مانند نفخ فوت كردن است و آن كمتر از آب دهان است, يعنى, فوت كردن بدون آب دهن.
نفثة المصدور: آه كشيدن از درد سينه, براى كسى كه در سينه اش درد باشد (چه درد ظاهرى و يا باطنى). چه اينكه گاهى انسان خشمگين نفس بلندى مى كشد و از حرارت قلب آرامش پيدا مى كند.
خَوْرُ القنا: خَوْر: ضعف و سستى.
القنا: نيزه شايد مراد ضعف نفس در مقابل شدايد و يا دريغ كردن از نصرت و يا سستى نشان دادن در برابر دشمن.
بثة: نشر و اظهار هست, و نيز به معناى غمى كه انسان توانايى كتمان او را ندارد و اظهار مى كند. (انما اشكو بثّى وحزنى الى اللّه).
تَقْدِمَةُ الحجة: قبل از وقت, اعلام كردن تا طرف به غفلت و بى خبرى عذر نياورد.
فاحتقبوها: از حَقَبَ: آن ريسمانى است كه رحل را به شكم شتر مى بندند و آماده سوار شدن مى شود.
الدَبَرْ: زخمى كه در پشت شتر و يا هر مركوبى باشد.
النَقَبْ: نازك شدن پاى شتر.
العار: عيبى كه در معرض زوال نباشد.
الشنار: عيب و عار.
المنقلب: برگشت گاه, سرنوشت.
نياكان انصار
شرح: انصار لقب دو قبيله اوس و خزرج است كه از طرف رسول خدا # به اين لقب مشرف شدند; زيرا آنان به هنگام مهاجرت حضرتش به مدينه به ياورى و طرفدارى و حمايت از آن حضرت قيام نمودند. نسب انصار را در تاريخ كامل چنين ذكر مى كند: (اوس و خزرج فرزند حارثه, حارثه فرزند ثعلبةالعنقاء, فرزند عمرو مزيقياء, فرزند عامر ماء السحاب, فرزند حارثةالعطريف, فرزند امرءِ القيس البطريق, فرزند ثعلبة, فرزند مازن, فرزند ازد, فرزند غوث, فرزند مالك, فرزند زيد, فرزند كهلان, فرزند سباوى, فرزند يشجب, فرزند يَعرب, فرزند قحطان (پدر بزرگ عرب). مادر و جده اعلاى آنان قَيْله بود, فرزند كاهل بن عُذرة بن سعد, و به همين مناسبت به انصار بنى قيله مى گويند.)(1)
آنگاه در تاريخ كامل به بعضى از ويژگيهاى نامبردگان از اجداد و نياكان انصار مى پردازد, تا به ازد مى رسد و مى گويد: جايگاه ازد در شهر مأدب يمن بود, تا كاهنى عمرو را از سيل بنيان كن خانمان برانداز عَِرِمْ و اينكه اكثر اهالى به سرنوشت عمل خود, يعنى تكذيب انبياى الهى ـ كه به آنان مبعوث شده بودند ـ گرفتار خواهند شد. خبر داد عمروبن عامر پس از اين آگاهى هرچه از اموال و زمين داشت به فروش رسانده, خود و پيروانش از مأدب كوچ نمودند و در شهرهاى مختلف اقامت گزيدند. خزاعه ساكن حجاز شد, غسّان در شام مسكن گزيد, و هنگامى كه ثعلبة بن عمروبن عامر از مدينه گذر مى كرد, اوس و خزرج (فرزندان حارثه) در يثرب (مدينه) ساكن شدند. يثرب هم در آن اوان داراى روستاها و بازارها بود و هم در آن سرزمين چندين قبيله از يهود بنى اسرائيل و غير از آنان زندگى مى كردند, و از جمله آنان يهود قُريظه و نضير و بنى قينقاع و بنى ماسلّه و بنى زعورا مى باشد.
يهود در مدينه قلعه هايى ساخته بودند كه به هنگام خطر در آنان متحصن شوند, اوس و خزرج نيز در مدينه وارد به قبيله هاى يهود مزبور شدند, تازه واردها نيز به روش يهود منازل و قلعه هايى بنا نمودند, و پيوسته بزرگى و زعامت با يهود بود, تا اينكه از بزرگ يهوديان به اسم (اخطيون) عملى ننگين سرزد و موجب سقوط آنان گرديد, و بدين سان رياست به دست اوس و خزرج افتاد.
اين دو قبيله با كمال اتحاد و صفا به همزيستى ادامه دادند, تا اينكه جنگ سُمير روى داد و اين نخستين جنگى بود كه ميان دو قبيله اوس و خزرج درگرفت; و پس از اين جنگ ـ به تفصيلى كه نيز در تاريخ كامل و ديگران گفته اند ـ عداوت و دشمنى شدت يافت. در كامل مى گويد: (وافترقوا وقد شبّت البغضاء في نفوسهم و تمكنت العداوة بينهم(1) ; متفرق گشته و دشمنى در دلهاى آنان جوانه زد و عداوت ريشه دوانيد.)
انصار در ايام جاهليت برحسب رسم مشركين به مكه مى آمدند. رسول اكرم # در مكه آنان را ملاقات مى فرمود و رسالت الهى خود را به آنان بازگو مى فرمود و استمداد مى جست, آنان نيز به حضرتش گرويدند و تعهد هرگونه يارى و جانفشانى را در راه ترويج اسلام به حضرتش دادند, و براساس تعهد صادقانه آنان بود كه رسول اكرم # با گروهى به مدينه هجرت فرمود(1).
جانفشانيهاى انصار
علاّمه مجلسى ـ رضوان اللّه عليه ـ از مرحوم طبرسى چنين نقل مى كند:
(عن زرارة عن ابى جعفر ـ صلوات اللّه عليه ـ: ما سلّت السيوف ولااقيمت الصفوف في صلاة ولاذحوف ولاجهر باذانٍ ولاانزل اللّه تعالى ياايّها الّذين آمنوا حتى اَسلَمَ ابناء القيلة الاوس و الخزرج(1);
امام باقر $ فرمود: شمشيرها كشيده نشد, و صفها در نماز و جنگ بسته نشد, و به صداى بلند اذانى گفته نشد, و خدا آيه (ياايها الذين آمنوا) را فرو نفرستاد, مگر اينكه فرزندان قيله (اوس و خزرج) اسلام را پذيرفتند.)
مولاى متقيان مى فرمايد:
(هم واللّه ربّوا الاسلام كما يربّى الفلو مع غنائمهم بايديهم السباط وألسنتهم السِلاط(1);
به خدا سوگند!ايشان [ انصار] اسلام را پرورش دادند, همچون پرورش كُرّه اسب با رنج و كوشش [و يا با ثروتمندى در صورتى كه عِناء غِناخوانده شود] و با دستهاى باز و سخاوتمندشان و زبانهاى سخنورشان. )
در شرح جمله فوق بعد از عبارتهايى مى گويد:
(انصار بودند كه خداى متعال دين خود را با آنان يارى فرمود و به وسيله آنان اسلام را كه در نهان بود آشكار ساخت, و اگر آنان نمى بودند, مهاجران هرگز توان جنگيدن با قريش و عرب را در حمايت از رسول اكرم # را نداشتند, و اگر مدينه جايگاه انصار نبود هرگز پناهگاهى براى مهاجران نبود, و در افتخار آنان روز حمراءالاسد كافى است, روزى كه رسول اكرم # آنان را پس از شكست در جنگ اُحد و به شهادت رسيدن گروهى از انصار به مقاومت و پايدارى در برابر قريش به خارج مدينه دعوت كرد, با اينكه همگى در جنگ جراحت برداشته بودند و تا در مقابله با قريش حماسه ها آفريدند, و با اينكه همچنان خون از جراحتهايى كه برداشته بودند مى ريخت, آن دلاوران همچون شير گرسنه كه به شكار خود حمله ور مى شود به دشمن حمله كردند, و چه بسيار ازاين روزهاى پرافتخار در تاريخ آنان ثبت شده است….)
آنگاه چنين ادامه مى دهد:
(انصار بودند كه مى گفتند:
(لولا عَلى بن ابيطالب ـ صلوات اللّه عليه ـ في المهاجرين لاَبيْنا لاِنفسنا ان يذكر المهاجرون معنا او ان يقرنوا بنا ولكن رُبّ واحدٍ كالف بل الوف);
اگر نبود على بن ابى طالب ـ صلوات اللّه عليه ـ در ميان مهاجران, ما هرگز زير بار اينكه مهاجران را همدوش نام ما ببرند نمى رفتيم و يا در رديف ما به شمار آيند; اما چه بسا يك تن با هزار يا هزاران برابرى مى كند.)
بعد ابياتى را در مدح انصار از وزير مغربى نقل مى كند:
انّ الّذي اَرسى دعائم اَحَمدٍ وَعَلاَ بدَعْوتِهِ عَلى كِيوَانِ
ابناء قيلة وارثوا شرف العلي وعَراعِر الاقيال من قَحْطانِ
بسيوفهم يوم الوَغَى واكفَّهم صَرَبْت مصاعب مُلكه بجران
لولا مَصارِعُهم وصِدق قِراعِهم خرّت عروش الدين لِلاَذْقانِ
(برپاكننده پايه هاى نهضت محمّدى # و دعوتش را به ستاره كيوان و زحل و رساننده فرزندان قِيله (انصار) بودند, آن وارثان شرافت و بزرگى, وشرافتمندان از بزرگان قحطان (جد اعلاى عرب, اول ناطق به لغت عرب) و به شمشيرهاى آنان در روز جنگ و به دست آنان دشواريهاى نهضتش بسهولت گراييد, و اگر نبود شهادت طلبى و شمشير زدنهاى آنان از روى صدق و صفا, حتماً پايه هاى دين فرو مى ريخت.)(1)
سرانجام كار انصار
با اين همه بايد گفت كه: (ملاك الامر خواتيمه; معيار حساب كار, فرجامش مى باشد). با كمال تأسف هواى ملك و رياست مجال نداد كه به يارى دختر پيامبر, صديقه طاهره % برخيزند, بجاست كه خاتمه اين گفتار غم بار را با سخنان فقيد سعيد, شهيد آية اللّه علاّمه سيد محمدباقر صدر ـ رضوان اللّه تعالى عليه ـ پايان دهيم:
(اما انصار در سبك شمردن و كم ارج ساختن نصوص نبوى در خلافت بلافصل مولاى متقيان بر همه مسلمانان سبقت گرفتند, وقاحت و بى شرمى, كار آنان را به جايى رساند كه دست به تشكيل شورايى در سقيفه بنى ساعده زدند, تا در آنجا به يكى از انصار دست بيعت بدهند! و براى مولاى متقيان $ در بدست آوردن حق مشروع و وظيفه الهى و آوردن شهود هيچ راهى و سپاهى باقى نگذاردند, زيرا اگر با بيعتِ سابق, شاهدان على $ را تصديق مى نمودند, بر خود اتهامِ تناقض گويى را در يك روز, حتمى و مسجّل مى كردند, و هرگز آنان زير بار چنين كارى نمى رفتند, هرچند در آن مجلس شورا (سقيفه بنى ساعده) اوسْ ابوبكر را بيعت كردند, و گروه ديگر مى گفتند: ما تن بجز خلافت على $ نمى دهيم, و خودِ اين برخورد ايجاد تفرقه و اختلاف افكنى بود, اما با اين همه به تناقض گويى اولى نمى رسد, زيرا معناى مجلس مشورت بالطبع, يعنى كار خلافت بايد با انتخاب انجام شود و نص در اين موضوع نيست.)(1)
مضحكتر آنكه بعضى از آن اشقيا اعتذار مى كردند كه يااباالحسن! اگر اين گفتارها و احتجاجها را قبل از بيعت با ما مى كردى, ما هرگز از بيعت تو شانه خالى نمى كرديم و به جان و دل مى پذيرفتيم! سبحان اللّه! شكستن عهد الهى و غدير را به آسانى ناديده گرفته, و به خود اجازه شكستن بيعت با انسانى ظلوم و جهول را نمى دادند! (وليحملُنَّ اثقالهم واثقالاً مع اثقالهم وليسئلُنَّ يوم القيمة عمّا كانوا يفترون(1); در روز قيامت علاوه بر به دوش كشيدن گناهان سنگين خود, گرانى گناهان ديگران را بر دوش خود خواهند كشيد, و از آنچه عمل كرده اند باز خواست خواهند شد.)
هدف از جمله هاى: معشر النقيبة: اى گروه سرشناس و با نفوذ, اعضادالملّة: بازوان دين و آيين, حضنة الاسلام: نگهبانان اسلام, موصوفون بالكفاح: شما به نبرد و دليرى متصف هستيد, النخبة التي انتخبت: برگزيدگان و انتخاب شده ها, الخيرة التي اختيرت: نيكان برگزيده شده, تهيج آنان با ذكر سابقه هاى درخشانى است كه انصار (بنى قيله) دارند, كه چه شد با آن همه سوابق, اين چنين به خاموشى و بازنشستن از گرفتن حقْ گرايش كرديد؟ آيا رسول خدا پدرم نمى فرمود: و رعايت و نگهدارى و احترام شخص پس از درگذشت, در رفتار با بازماندگانش معلوم مى گردد!؟
مبادا چنين باشد كه آنچه در دل داشتيد تحت نفوذ و قدرت و عظمت شخصيت وى قرار گرفته بوديد و عقده و خشمهاى درونى خود را نمى توانستيد آشكار نماييد, هم اكنون با فقدان آن بزرگوار, آن خشمها و كينه ها را در اهل بيت ـ كه وجود تداومى آن بزرگوار مى باشند ـ خالى مى كنيد, و چه زود اين عقده ها منفجر شد! و بر خلاف تأكيدهاى پدرم رسول اللّه # در حق اهل بيت, در كوبيدن و برگرداندن خلافت از محور اصلى و آسمانى خود و قرار دادن آن به مشورت و انتخاب پرداختيد, و به اسم جلوگيرى از فتنه, شما را در فتنه ها انداختند (عجلان ذا اهالة) همان طورى كه در بخش مفردات توضيح داده شد, اين مثل درباره بازگو كردن حادثه اى است كه در شرف وقوع است و آن در ميل به چربى و تصور اينكه حيوان چربى كه مايه نيروى بدن است, باشتاب به سقيفه روى آورديد, ولى با آب دماغ كثيف (فتنه ها) عوضى گرفتيد!
سپس مى فرمايد در شما استعداد قيام عليه حكومت جائر موجود است: (ولكم طاقة بما احاول وقوة على مااطلب و ازاول… وانتم ذوو العَدد والعُدّة وعندكم السلاح والجُنة) اينك در شما نيروى قيام براى برانداختن حكومت جائر و غاصب موجود است, به دليل اينكه شما بوديد كه پيرامون بنيانگذار اسلام را گرفتيد, هم اكنون لازم است كه اطراف وجود امتدادى او (مولاى متقيان) را بگيريد, و اسلحه را تا كار را تمام نكرده و صحنه اسلام را از لوث وجود منافقان پاك نكرده ايد, زمين نگذاشته و آرام نگيريد; و از طرفى شما انصار, جنگ آزموده و خود پخته, و صحنه هاى حساس نبرد ديده مى باشيد. آن همه تحمل رنج و مشقت در زير فرمان ما (لانَبْرَحُ و تَبرحُونَ نَأْمُرُكُمْ فَتَأْتَمرُونَ) كار ما فرماندهى و كار شما فرمانبرى بود, حال چه شد!؟ كجا رفت آن مجاهدتها, آن جانفشانيها كه در نتيجه اش گردش آسياى اسلام به خاموشى كفر گراييد!؟ اكنون هم همان زمينه شرك و كفر به صورت اسلام جلوه گرى مى كند, پس موجبات قيام و انقلاب كاملاً موجود است.
با آن همه سوابق درخشان, ممكن است عذر بياورند كه بنا به دلايلى مى توانستند دست به قيام بزنند, ولى صديقه طاهره % اين عذرها را موجه نمى دانند. يكى از آن عذرها ممكن است نبودن و مطرح نكردن صاحب حق, حقوق خود را باشد, چون در آن جلسه حاضر نبود, در پاسخ مى فرمايند: و انتم بمرأى ومسمع. چگونه مى تواند عدم حضور عذر باشد, در حالى كه شما مى بينيد و مى شنويد, و در مجلسى كه ظلم به من مى رود آگاه هستيد و فرياد مى كنم پاسخ نمى دهيد!؟ ونيز ممكن است فقدان زعيم اسلام و ازبين رفتن پيامبر گرامى # را عذر بياورند كه موجب دهشت و درهم ريختن و پراكندگى افكار شده بود, اَيقولون مات محمد # اما اين عذر نيز موجه نبوده و موجب نمى شود كه در بازپس گيرى حق كوتاهى ورزند. آرى, رحلت محمد # ضايعه بزرگى بود, ولى دو بعد دارد: يك بعد, بزرگى و جبران ناپذيرى ضايعه, و بعد ديگر تشخيص و انجام وظيفه در چنين رويداد بزرگ. به بعد اولى با جمله هايى چون فخطب جليل… آرى, رحلت رسول اكرم # رويداد بس بزرگ و سستى آن وسعت يافته, و موجى است كه شكافى بس فراخ در پهنه وجود انداخت.
درست است كه اين حادثه نظيرى نمى توان براى آن يافت, زيرا حرمت خاندان پيامبر كه آيه تطهير در باره آنان نازل شده بود از ميان رفت, ولى با تصديق بزرگى مصيبت, اين نيز نمى تواند عذر موجه باشد; چه اينكه اين حادثه, بعد ديگر قرآنى دارد كه عذر كوتاه آمدن آنان را ناموجه مى كند, و آن معيار قرآنى عبارت است از:( اعلن بها كتاب اللّه في افنيتكم)(1). در قرآن آيه اى است كه به هنگام شكست مسلمانان در جنگ اُحد, در اثر تخلف از فرمان پيامبر # به تفصيلى كه در تفاسير و كتابهاى تاريخ آمده, نازل شده; يكى از مشركين با صداى بلند فرياد زد:
(اَلا انّ محمّداً # قد قتل) توجه! محمد كشته شد. اين شايعه دروغين تأثير نامطلوبى در روحيه رزمندگان اسلام به جاى گذاشت, حالت خودباختن و در نتيجه فرار از صحنه جنگ پيش آمد و موجب هزيمت بيشتر آنان گرديد. براى اين حادثه به جهت خودسازى مسلمانها آيه نازل شد: (ومامحمّد الاّ رسول قد خلت من قبله الرسل) محمّد # جز پيام آورى بيش نيست كه پيش از او رسولان ديگر در گذشته اند [وى نيز به همان سنت, دير يا زود درخواهد گذشت] حال اگر اين سنت حتمى الهى در حق وى جارى شد و از دنيا رفت و يا كشته شد, آيا شما با مرگ او به دوران پيش بازگشته و به جاهليت خود بازگشت خواهيد نمود!؟
پيام و روح آيه اين است, شما بايد تربيت يافتگان قرآن باشيد, قرآن در مقابله با هر حادثه اى كه پيش مى آيد, هرچند سهمگين باشد دستورالعملى دارد, و آن اينكه هرچند در نظام دين الهى, حتماً محور و قطب الهى لازم و بايسته است, با اين همه مسلمانان بايد آن چنان باشند كه اگر آن محور از دست رفت, آنان همچنان پابرجا باشند, و نمى بايست با انتشار شايعه درگذشت و كشته شدن رسول, اين چنين ازهم پاشيده گردند, و بر فرض چنين اتفاقى افتاده بود, مى بايست شما تا به دست آوردن پيروزى نهايى, به گرمى هرچه بيشتر به جنگ ادامه مى داديد, كه اگر بيگانه اى به صحنه جنگ بى خبرانه وارد مى شد, اصلاً احساس نمى كرد كه زعميم خودشان را از دست داده اند. مسلّماً اگر ايمان شما راسخ و پا برجا بود, هرگز مرتكب اين گناه بزرگ (پشت به جنگ كردن) نمى شديد, كجا مانده كه به آن زودى پا به فرار بگذاريد! پس شما شخص پرست بوده ايد, نه خداپرست!
صديقه طاهره, شريكة القرآن % مى فرمايد: اكنون همان صحنه تكرار شده, فرقى كه هست, در گذشته مرگ رسول خدا # شايعه اى بيش نبود, اما اين بار واقعيت دارد, در آن صحنه دشمن بى نقاب در معركه جنگ بود, اما اين دفعه دشمن با نقاب اسلام در صحنه است و با نقاب اسلام معركه گردانى مى كند. پس به حكم آيه شريفه, هرچند قائد و زعيم را مرگ فراگرفته و از اين بعد مصيبتى بس سنگين عايد مسلمانها گشته, ولى از نظر بعد ديگر شما بايد به پيكار خود ادامه دهيد, چه اينكه به مفاد (وانتم موصوفون بالكفاح) و در برانداختن حكومت جور كوتاهى نكنيد.
سپس مى فرمايد: (حتى دارت بنا رحى الاسلام; تا اينكه به وسيله ما آسياب اسلام به راه افتاد). با آن همه شجاعت و دلاورى و جانفشانى انصار, بر طبق قاعده بايد مى فرمود: (دارت بكم رحى الاسلام; به وسيله شما آسياب اسلام به راه افتاد) ولى چنين نفرمود, بلكه فرمود: به وسيله ما آسياب اسلام به راه افتاد. شايد نكته آن اين است كه هرچند انصار جانفشانيهاى بسيار نمودند, ولى جزء اخير علت تامه با استقامت و پايمردى مولاى متقيان $ و به تعبير زيارتهاى وارده (سيف اللّه المسلول(1); شمشير كشيده خدا) نبود, كار جنگ خاتمه پيدا نمى كرد; چنانچه در بخش گذشته فرمود: (او نجم قرن الشيطان ) اگر شاخى از شيطان سرميزد و يا دهانه جنگى از مشركان باز مى شد, برادرش را در گلوگاههاى آنان مى انداخت, و تا آنان را گوش مالى نمى كرد و لهيب آتش فتنه را با شمشيرش خاموش نمى كرد, آرام نمى گرفت.)
در زيارت ششم مولاى متقيان چنين آمده:
(الّذِي جَعَلْتَهُ سَيْفاً لِنُبُوَّتِهِ وَآيَةً لِرِسالَتِهِ وَشاهِداً عَلى اُمَّتِهِ… وَباباً لِسِرِّهِ وَمِفْتاحاً لِظَفَرِهِ حَتّى هَزَمَ جُيُوشُ الشِّرْكِ بِاِذْنِكَ(1);
[مولايى كه] او را براى نبوت شمشير, و كرامت و معجزه اى براى رسالت, و شاهدى بر امت رسول… و بابى براى سرّ او, و كليدى براى پيروزى رسول قرار دادى, تا اينكه لشگريان شرك به اذن تو مغلوب شدند.)
شرك بعد از ايمان
متن: واشركتم بعد الايمان.
شرح: خطاب به همه حاضران, اعم از مهاجر و انصار, همگى پس از ايمان مشرك شديد. مطلب بسيار مهم را شريكة القرآن بيان مى كند ـ والعياذ باللّه ـ سخن گزافى به زبان نمى آورد, قاطعانه به همه حاضران مى فرمايد كه شما پس از ايمان مشرك شديد; اين فراز صغرا را بيان مى فرمايد كه جامعه تان به شرك آلوده شده, و بايد به فرماندهى ما اهل بيت به جنگ برخيزيد, و كبراى اين قياس را بعد از اقتباس از آيه شريفه كه فرمود: (الاتقاتلون قوماً نكثوا بعد ايمانهم) بيان مى فرمايد. درباره هر دو مقدمه به نحو اختصار بحث مى كنيم:
درباره اينكه اكثر مردم مشرك شدند, در بخش توحيد اين شرح گفته شد كه آيه شريفه (فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطاغُوتِ وَيُوْمِنْ بِاللّهِ فَقَدْ اِسْتَمسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لاانْفِصامَ لَها) دلالت دارد بر اينكه توحيد در اسلام امرى بسيط نيست و مركب است, به اين معنا كه اسلام و قرآن فقط به اين اكتفا ننموده كه ايمان فقط پذيرش خدا نيست, بلكه نجات از شركهاى گوناگون و رسيدن به عروة الوثقى واقعيت توحيد را تشكيل مى دهد, كه اول نفى طاغوت, بعد ايمان به خدا; به طورى كه اگر اين مجموع تحقق يافت, آنگاه تمسك به ريسمان الهى صورت يافته وگرنه تمسك به ريسمان الهى نيست, و هرگونه ايمانى همراه با نفى طاغوت نباشد, سخت سست بنياد و در معرض ازهم گسستگى است(1).
از طرفى از وقوع طاغوت در مقابل اللّه در آيه شريفه استفاده مى كنيم: طاغوت آن است كه در مقابل شأنى از شؤون كبريايى و الهى ايستادگى كردن و خود را جازدن و از تسليم به ذات احدى سر باز زدن. مسلّم است كه اللّه ذات مستجمع (دربرگيرنده) جميع كمالها و همه شؤون به طور وجوب ذاتى داراست كه واجب الوجود بالذات, واجب الوجود من جميع الجهات است. در همه شؤون, خواه شأن خالقيت و آفريدن, خواه ولايت و فرمانروايى و خواه ولايت تشريع و قانونگذارى, همه از آن ذات واحد ربوبى است; پس اگر كسى در يكى از شؤون تسليم ذات احدى نشد و خود را در مقابل ذات احديت قرار داد, مسلّماً طاغوت خواهد بود; مثلاً اگر كسى در ولايت تشريعى و قانونگذارى برآمده و به خود حق دهد كه در برابر احكام الهى قانون وضع كرده و جعل حكمى نمايد, اين بى شبهه به حكم نصّ الهى گرفتار شرك شده, زيرا (اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ) حكم و قانون فقط در اختيار اوست.
شيعه و سنى در تفسير اين آيه شريفه اتفاق نظر دارند كه (اتّخاذ ربّ) در آيه (اِتّخذُوا اَحْبارَهم وَرُهْبانَهم اَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ وَما اُمِرُوا اِلاّ لِيَعْبُدُوا اِلهاً واحداً لااِلهَ اِلاّ هُوَ سُبحانَهُ وَتَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ)(1) آنان بزرگان و راهبها را براى خود ربّ (خدا) گرفتند در حالى كه بجز عبادت خداى يكتا مأمور نبودند, و خداى متعال پاك و بالاتر از آن است كه براى او شريك قرار دهند. يهود و نصارا نه اينكه بزرگان دينى خود را به عنوان خدا مورد پرستش قرار دادند, بلكه آنان در برابر احكام تورات و انجيل احكام و قوانينى جعل كردند و مردم را به عمل كردن به قوانين مجعول خودشان واداشتند. پس بدين سان مى بينيم خداوند متعال تعبد به قانون غير از قانون خدا را در حد پرستش و شرك ناميده, زيرا حق قانونگذارى و تعيين حكومت, مخصوص ذات الهى است, و هركس در شأنى از شؤون خدايى بدون اذن او دخالت كرد طاغوت است, و بدون تبرى جستن از او تمسك به عروة الوثقى ميسر نخواهد بود.
حكومت خدا در جامعه بشرى بدون واسطه در پيامبران و يا مع الواسطه در اوصياى پيامبران خلاصه و مشخص شده است: (وما ارسلنا من رسول الاّ ليُطاع باذن اللّه(1); هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه به اذن خدا اطاعت شوند) و هركس در برابر آنان قد علم نمود, خود از بزرگترين طاغوت است و يكى از اركان توحيد نفى طاغوت است كه تا آن نفى صورت نگيرد, توحيد به عمل نيامده و نفى توحيد شرك است. پس كسى كه در برابر حكومت حق و الهى مولاى متقيان $ قد برافراشت, از بدترين اقسام طاغوت, و تسليم به او به حكم قرآن ـ با تحقيقى كه كرديم ـ شرك خواهد بود, هرچند بظاهر به زبان كلمه توحيد را جارى سازد; بنابراين نبايد شك داشت همه افرادى كه با شنيدن آن همه نصوص از رسول اكرم # مانند انصار بناى سقيفه را نهادند و خلافت را از مسير تعيين شده الهى ـ جلت عظمته ـ منحرف ساختند و در نتيجه آماده شدند براى غير مولا بيعت بگيرند, همه بى شبهه مشرك هستند, ولى نبايد اين نكته را فراموش كرد كه احكام ظاهرى اسلام بر آنان بار است; اما بيان كبراى قياس كه هركس اين گونه باشد بايد به قتال و جهاد با او قيام كرد, از آيه شريفه كه صديقه طاهره بعد از ج
مله (اشركتم بعد الايمان) مى فرمايند, استفاده مى شود(1).
موانع قيام
متن: الا قد ارى قد اخلدتم الى الخفض و ابعدتم من هُو احقّ
شرح: در اين فراز, موانع قيام عليه حكومت جائر و علتهاى روانى آن را بيان مى فرمايد:
اخلاد به خفض; همان طورى كه دربخش لغتها گفته شد, اخلاد به معناى ركون و اعتماد نمودن است, به تصور اينكه آن شيء و يا حالت باقى ماندنى است, چون خلودْ مصونيت شيء از تباهى و فساد است و هرچه كه به آن تباهى دير رسد, عرب آن را خلود مى گويند. خفض تن آسايى; يعنى الآن مى بينم كه شما بشدت تمايل به تن آسايى پيدا كرده ايد, نكته لطيف تعبير در اين است كه جمله (وابعدتم من هو احق) با واو به جمله (اخلدتم) عطف فرمودند. فاء شايد اشاره باشد به نكته اى كه فلاسفه و از جمله صدرالمتألهين در فرق ميان غايت و حركت بيان كرده اند; در فرق ميان غايت و حركت گفته اند: در غايت, شعور و التفات و توجه هست, ولى در حركت, لازم نيست توجه و التفات باشد. اگر جمله (وابعدتم) با فاء گفته مى شد, آنگاه به معناى نتيجه و غايت مى شد كه التفات و توجه را لازم دارد, بر خلاف انتهاى حركت كه شعور و توجه را لازم ندارد. با عطف به واو, شريكة القرآن مى خواهند بفرمايند كه: شما انصار نه اين است كه با گرايش به تن آسايى قصد اين را داشتيد كسى را كه اولى و احق به خلافت بود پس بزنيد, ولى نتيجه و نهايت و طبيعت تن آسايى در شما آن شد كه بدون توجه به
طرف باطل و حكومت ظالمانه كشيده بشويد, و در ضمير ناخودآگاهتان خواهان دنيا و عيش و نوش آن بوديد, لاجرم به سويى كشيده شديد كه به جهت تأمين تن آسايى با تضييع حقوق ملت رو به رو شديد.
در اين جمله, صديقه طاهره همچون قرآن در مورد پرستش گوساله به وسيله بنى اسرائيل كه چرا بنى اسرائيل به طرف گوساله پرستى رفتند؟ مى فرمايد:(واشربوا في قلوبهم العجل بكفرهم قل بئس مايأمركم به ايمانكم ان كنتم مؤمنين(1);به جهت كفرشان محبت گوساله در جانهايشان آبيارى شده بود! بگو: به چه بد چيزى ايمان شما امر مى كند, اگر واقعاً ايمان داشته باشيد) و چون بين اشيا سنخيت است و تشابهْ علت انضمام است, تن آسايى با تضييع حقوق ملت تشابه دارد, همچنانچه كفر با گوساله پرستى تشابه دارد.
خلوتم بالدعة; يعنى شما را هدفى جز تن آسايى نبود, زيرا كسى كه با شخصى خلوت نمود, معنايش اين است كه غير او را از محضرش مى راند و با مقصود خود خلوت مى كند, يعنى به عوض مقصدهاى عاليه كه امت اسلامى به حكم قرآن مأمور اجراى آن در بسيط زمين بود, از دست داديد و فقط رفاه و تن آسايى را براى خود قبله و مقصود قرار داديد, و در نتيجه كسى را انتخاب خواهيد كرد كه آن را تأمين نمايد, و هنوز كار تمام نشده دست از يارى پيامبر كه در وجود تداومى اش, يعنى مولاى متقيان ـ صلوات اللّه عليه ـ است دست برداشتيد, اما آن هم تأمين نشد, و تاريخ گواه صادقى است برگفته هاى صديقه طاهره كه چه جنگهاى خونينى بر سر خلافت برپاشد و چه فتنه هايى مثل فتنه عبداللّه بن زبير و غيره ايجاد شد!
ونجوتم من الضيق بالسعة; يعنى شما با سهل انگارى و كوتاهى در مورد دستورات اسلام, از تنگناى معيشت به وسعت و گشايش نجات يافتيد. توضيح آنكه از مجموع معرفيهايى كه رسول اكرم # از مولاى متقيان $ مى فرمود, و نيز از آثار و گفتارش كاملاً آشكار بود, اگر چنانچه اختيار ولايت و حكومت الهى به دست آن بزرگوار بيفتد, تمام برنامه هاى پيامبر اسلام # عملى خواهد شد, و جز قسط و عدل چيز ديگرى نخواهد بود; اما انصار به خيال خام خودشان و با انتخاب عجولانه خواستند از تنگنايى عمل به قرآن و قانونهاى آسمانى حيات بخش رهايى يابند, ولى طولى نكشيد كه گرفتار حكومت عثمان و بنى اميه شدند كه خود در زمان حكومتش فرمود: (ولكنني آسى اَنْ يَلِيَ امر هذه الاُمة سفهائها و فجارها فيتخذون مال اللّه دولاً وعباده خولاً (1); ولى چيزى كه مرا محزون و غمگين مى سازد اين است كه سرپرستى اين امت به دست سفيهان و تبهكاران بيفتد و مال خدا را در دست بگردانند و بندگان خدا را به بندگى بكشند) و اين نكته را كه اگر حكومت به دست مولاى متقيان باشد جز عدل و قسط نخواهد بود, از توصيف و تمجيدهايى كه رسول اكرم # نسبت به مولاى متقيان $ در برابر شكايتهايى از مو
لا به عرضش مى رساندند به دست مى آيد, كه اگر زمام خلافت به دست مولا بيفتد, جز عدل و مساوات و الغاى امتيازهاى خبرى نيست, و ما در اينجا به چند روايت معتبر از طريق عامّه اكتفا مى كنيم:
1 . مسلم از ابو سعيد خدرى روايت مى كند:
(شكى على بن ابيطالب الناس الى رسول اللّه # فقام فينا خطيباً فسمعته يقول: ايّها الناس! لاتشكوا علياً فواللّه انّه لاخيشن في ذات اللّه وفي سبيل اللّه(1);
اى مردم! از على شكايت نكنيد! پس به خدا سوگند! او از همه در ذات خدا و در راهش خشن تر است.)
2 . ابن عبدالبر از زينب بنت كعب بن عجره كه او گفت:
(اشتكى الناس علياً فقام رسول اللّه # خطيباً فسمعته يقول: ايها الناس لاتشكو علياً فواللّه انه لاخيشن في ذات اللّه من ان يشتكى به(1);
اى مردم! از على شكايت نكنيد! پس به خدا سوگند! او خشن تر است در ذات خدا از اينكه از او شكايت بشود.)
3 . ابن عبدالبر به سند خود از اسحاق بن كعب بن عجره نقل كرده كه رسول اللّه # فرمود:(على مخشوشن في ذات اللّه(1); على در ذات خدا بسيار فوق العاده خشن است و نرمش پذير نيست.)
4 . ابو نعيم از اسحاق بن كعب بن عجره عن ابيه كه گفت: رسول خدا # فرمود: (لاتسبوا علياً فانه مموس في ذات اللّه(1); على را دشنام ندهيد! زيرا او شيداى ذات خداست) و هيچ عاطفه و احساسى او را از اجراى حكم الهى باز نمى دارد.
5 . ابن عبدالبر از عايشه نقل كرده كه او گفت: (وقالت عايشه لمّا بلغها قتل على, لتصنع العربُ ماشآءت فليس لها احدٌ ينهاها(1); هنگامى كه خبر كشته شدن مولا $ را به او دادند, گفت: اكنون عرب آنچه دلش مى خواهد انجام بدهد, انجام دهد, ديگر كسى نيست كه آنان را نهى كند!)
يك نمونه از سرسختى على $ در اجراى عدالت آن چيزى است كه در مجالس مفيد و امالى طوسى آمده است:
(گروهى از اصحاب مولاى متقيان هنگامى كه مردم از اطرافش پراكنده و ملحق به معاويه مى شدند, تا شايد از دنياى وى بهره مند گردند, به مولا چنين پيشنهاد مى كردند: يااميرالمؤمنين! اين اموال (بيت المال) را به اشراف عرب و قريش و به بزرگان از عجم و به افرادى كه ممكن است آسيبى از آنان به اسلام و به حكومت تو وارد شود و بدين وسيله از فرار آنان و پيوستن به معاويه جلوگيرى كنيد, قسمت فرماييد. مولا در پاسخ فرمود: (اَتأمرون ان اطلب النصر بالجور؟ لاواللّه, ماافعل ماطلعت شمس ولاح في السماء نجم; آيا به من پيشنهاد مى كنيد پيروزى را به وسيله جور و ستم به دست آورم؟ نه به خدا قسم! تا آنگاه كه خورشيد و ستارگان طلوع و غروب دارند, هرگز چنين كارى انجام نخواهم داد!) آنگاه فرمود: (به خدا سوگند! اگر مال از آنِ من بود به طور مساوى در ميان آنان تقسيم مى كردم, چه رسد به اينكه مال, مال خداست.)(1)
اين است روش مولاى متقيان $ كه رسول اكرم # با تأكيد به آن و بازگو كردن آن به مردم, روشن مى فرمود كه شيوه على $ جز اجراى عدالت و حدود و قوانين اسلامى نيست, ولى متأسفانه آنان را ياراى تحمل چنان عدالتى نبود.
متن: فمججتم ماوعيتم و دسعتم الّذي تسوغتم
شرح: يا اين تقاعد و بازنشستن آنچه تا حال در درونتان از ايمان به خدا و رسول و جهاد فى سبيل اللّه بود و هنوز جذب بدنتان نشده از دهان بيرون ريختيد. اين جمله نيز مانند فرازهاى ديگر پر معناست, توضيح آنكه مراد از تغذيه آن است كه آن غذا و مواد لازم و ضرورى بدن كاملاً جذب شده و آنچه ازبين مى رود جايگزين گشته و مبدل به نيرو و توان بدنى گردد, و هرچه از مقدمات خوردن, يعنى لقمه و جويدن و فروبردن وساير اعمال گوارش انسان, همه جنبه, مقدماتى داشته و براى نيرو گرفتن و جايگزين شدن آنچه ازبين رفته است, و گرنه چنانچه گفتيم: خوردن و دريافت لذت غذاها ذاتاً مطلوب نيست, حال اگر كسى روى نياز طبيعى به طرف غذا رفت و آن را در دهان گذاشت و پس از جويدن و احساس لذت و پاره اى مقدمات ديگر آن را از دهان بيرون انداخت, و تصور كرد كه همين مقدار كافى است و غايت مطلوب حاصل شده, به طور مسلّم در نهايت بى عقلى و ابله است, زيرا هنوز بسيار از مقدمات ديگر لازم دارد كه غذا توان بخش باشد و به تمام اعضا و جوارح بدن قوت و قدرت لازم را برساند, و در نتيجه اين بازگرداندن ابلهانه غذا, بدن نظام خود را بكلى از دست داده و هلاك خواهد گرديد
; تعليمات دينى و اسلام و قرآن نيز همچون غذا با نور حجت عصر بايد با روان آدمى آميزش پيدا كند, زيرا هدف اصلى از تعليمات كتاب و سنت آن است كه در انسان دگرگونى ايجاد نمايد. در دعاى حفظ قرآن پس از چند جمله چنين مى خوانيم:
(اسألك ان تصلي على محمد وآل محمدٍ وان ترزقني حفظ القرآن, واصناف العلم واَن تثبتها في قلبي وسمعي وبصري و ان تخالط بها لحمي و دمي وعظامي و مخي و تستعمل بها ليلي ونهاري برحمتك وقدرتك فانه لاحول ولاقوة الاّ بك ياحي ياقيوم(1);
بارالها! از تو مى خواهم كه بر محمد وآل محمد درود بفرستى, و حفظ قرآن و علمهاى گوناگون را بر من روزى دارى, و قرآن و علمهاى ديگر را در قلب و گوش و چشم من استوار سازى, و آنها را با گوشت و خون و استخوان و مخ من مخلوط كنى, و شب و روز مرا با قرآن وعلمهاى ديگر با رحمت و قدرت خود به كاربندى! چه اينكه هيچ دگرگونى و نيرويى نيست جز به نيروى تو, اى حَى اى قيوم!)
آرى, غرض تحول كلى درآدمى است, و حتى انبار كردن معلومات الهى و قرآنى را بدون تحول اساسى نه فقط كافى نمى داند, بلكه به درازگوشى تشبيه مى كند كه كتابى چند بر آن بارشده: (كمثل الحمار يحمل اسفاراً.)(1)
نه محقق بود نه دانشمند چارپايى بر او كتابى چند
و چنانچه غذا اگر به سير نهايى خود در بدن آدمى رسيد, ديگر برگرداندن آن محال است, زيرا ديگر آن غذا صورت و فعليت خود را از دست داده و در جهان تن فانى و به بقاى او باقى گشته, قرآن و نور ايمان نيز اگر به سير نهايى خود در آدمى برسند, با بدن و روح انسان عجين شده و در تحت ولايت و قبض و بسط وليّ و حجت الهى عصر تبديل به نور مى گردد, و ديگر برگرداندن در چنين فردى زمينه نخواهد داشت; زيرا روح آدمى با معلومات الهى ونورانى, صورت فعلى پيدا كرده است.
پس از اين توضيح, دو جمله شريفه فوق را توضيح مى دهيم: انصار اكتفا به لذت ابتدايى غذاى ايمان و جهاد در راه اسلام نمودند و هنوز در تحت مراقبت ولى اللّه الاعظم و وصى رسول ربّ العالمين به درجه نهايى نرسيده و به مرحله تحول اساسى نايل نگشته بودند, كه با تقاعد و سستى خود آنچه را كه خورده بودند همه را بيرون ريختند, و همان گونه كه مولاى متقيان $ مى فرمايد: (الا انّ بليتكم عادت كهيئتها الاولى(1); آگاه باشيد! بلاى جاهليت مانند صورت اوّلى بازگشته است.)
سپس صديقه طاهره % به آيه شريفه (اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَمَنْ فِي اْلاَرْضِ جَمِيعاً اِنَّ اللّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ; اگر نه تنها شما, بلكه هركسى كه در كره زمين است كافر شويد, خدا بى نياز و حميد است) استشهاد فرمود.
هرچه كنى بخود كني گر همه نيك و بد كنى
اين انتخاب عجولانه و شتاب ابلهانه بلايى بود كه به سوء اختيار خودتان خود را گرفتار كرديد, وگرنه خدا و اولياى الهى بى نياز و به جهت غناى ذات الهى نياز به ستايش ستايشگران ندارد و خود ذات, ستايشگر ذات است.
متن: الا وقد قلت ماقلت على معرفة منّي بالخذلة التي خامرتكم… وانتظروا انّا منتظرون.
شرح: يادگار نبوت ـ صلوات اللّه عليها ـ در اين قسمت از خطبه مى خواهند اعلام فرمايند: حركت و فعاليت من با اين معرفتى كه از ضمير شما دارم و از درون شما با خبرم و از سرّ آگاهم, به اميد تأثير و پذيرش از ناحيه شما نيست, زيرا محبت دنيا و جاه طلبى چنان بر شما مستولى شده كه جايى براى تأثير موعظه و اندرز باقى نيست, اما در اثر لبريزى هيجان نفس و به درد آمدن روح انسان و كمى تاب و تحمّل, ناچار به سخن آمدم, حال كه اين گونه رفتار كرديد, بگيريد اين شما و اين مركب خلافت و آن را دو پشته بار كنيد! اما بدانيد كه از عهده سوارى اين مركب بر نخواهيد آمد, چه اينكه سرانجام پشتش مجروح و پاهايش شكاف برخواهد داشت و هرگز شما را به مقصد سعادت نايل نخواهد ساخت و ننگ دائمى همراهتان خواهد بود, و آن حد وسط و صراط مستقيم را براى هميشه از دست خواهيد داد.
پس از اينكه مركب خلافت و زمامدارى به دست نابكاران افتاد, در عيادتى كه زنهاى انصار از آن بزرگوار كردند چنين فرمود: (راستى از ابوالحسن چه عيبى و چه ايرادى ديدند؟ نه به خدا! از شدت شمشيرش كه در برابر شجاع و غير شجاع يكسان عمل مى كرد, و از بى باكى او در برابر مرگ, و از سرسختى و انعطاف ناپذيرى در برابر دشمن, و از خشم و غضب در برابر اجراى اراده الهى است. به خدا سوگند! اگر اين قومْ خود را از به دست گيرى زمام خلافت باز مى داشتند و به كسى كه رسول خدا # به او واگذار كرده بود واگذار مى كردند و او به دست مى گرفت, با كمال آرامش و مهارت او را حركت مى داد, بدون اينكه دهان مركب از فشار مجروح شود, و قافله سالارى كه هرگز احساس سنگينى و رنج و تعب نمى كرد, و در نهايت همراهان را بدون اينكه خسته و ملول بشوند, به چشمه صاف و گوارايى كه هرگز با گل ولاى مخلوط نيست مى رساند.)
آرى, مولاى متقيان $ به فيض روح القدس و مدد الهى مى توانست عدالت اقتصادى را در جامعه اسلامى مراعات نمايد چنانچه; در بيان هدف از پذيرش خلافت خود مى فرمايد:
(اللّهم انّك تعلم انّه لم يكن الّذي كان منّا, منافسة في سلطان, ولاالتماس شيء من فضول الحطام ولكن لنرد المعالم من دينك ونظهر الاصلاح في بلادك فيأمن المظلومون من عبادك وتقام المعطلة من حدودك(1);
بار الها! تو بخوبى مى دانى كه آنچه ما انجام داديم, (نظير جنگ با قاسطان و مارقان و ناكثان) نه به خاطر رقابت در نيل به جاه وجلال و به دست آوردن قدرت بود, و براى به چنگ آوردن حُطام دنيا و ثروت اندوزى نبود, بلكه هدف براى برگرداندن آثار دين تو و اصلاحات در جامعه اسلامى, تا ستمديدگانِ از بندگان تو احساس امنيت نموده, و احكام تعطيل شده الهى برپا شود.)
طولى نكشيد آنچه صديقه طاهره % پيش بينى فرموده بود در جامعه اسلامى جوانه زد. در زمان خلافت عمربن الخطاب با ايجاد امتياز طبقاتى, جراحتى ديگر و عظيم بر پشت اين مركب خلافت وارد شد, عمربن الخطاب شركت كنندگان بدر را به ديگر رزمندگان, و مهاجران را به انصار, و زنهاى پيامبر اسلام # را به ديگران در تقسيم بيت المال امتياز و ترجيح داد(1).
اين بدعت موجب شد كه دوباره سنت جاهليت و امتيازهاى موهوم قبيله و نژاد تجديد گردد, و گروهى مشغول رسيدگى به انساب شدند, و از نو امتيازهاى عدنانى و قحطانى تجديد گرديد, و جزء افتخارها شد, و روز به روز هم به دايره آن اضافه شده, تا اينكه يكى از گرفتاريهاى عمده مولاى متقيان در زمان خلافت آن بزرگوار بود.
در خطبه قاصعه مى فرمايد:
(ولقد نظرت فما وجدت احداً من العالمين يتعصب بشيء من الاشياء الاّ عن علة غيركم, فانكم تتعصبون لاٌمر مايعرف له سبب ولاعلة.)(1)
من ملاحظه مى كنم و كسى را در اين عالم پيدا نكردم متعصب باشد, مگر اينكه روى علت و جهت عاقلانه اى تعصب دارد, بجز شما كه بدون دليل, تعصب و سرسختى مى كنيد!)(1)
با طرح شورا كه به وسيله عمر با كمال مهارت مقدمه اى براى خلافت عثمان بود و سرانجام بنى اميه خلافت را به سلطنت جائرانه بنى اميه, يعنى پيروزى نظام اشرافى در غالب دين تبديل كردند. در وقتى كه سقيفه برپا شد, ابوسفيان براى جمع آورى زكات در خارج مدينه بود. وقتى كه وارد مدينه شد, رسول اللّه # رحلت فرموده بود; از اوضاع حكومت پرسيد, گفتند: ابوبكر به خلافت انتخاب شد. پرسيد: كدام ابوبكر؟ همان ابوالفصيل؟ گفتند: آرى همان ابوالفصيل. در جواب گفت: (اِنّي لاَرى عجاجة لايطفئها الاّ الدم) من بخوبى گرد و غبارى كه هوا را آلوده ساخته مى بينم و آن را جز خونريزى بر طرف نمى سازد.
از اين سخن بخوبى بوى خون استشمام مى شود. در چنين هنگام به عنوان حق السكوت, ابوسفيان هرچه از صدقات جمع آورى كرده بود همه را به وى بخشيدند, و به قول معروف باز دماغ ابوسفيان تر نشد. قول دادند كه فرزندش يزيد بن ابى سفيان, فرماندار شام خواهد شد. وقتى ابوسفيان وعده امارت و حكومت شام را شنيد بسيار شاد شد و گفت: عجب صله رحمى! سپس با تجليل فراوان, خليفه اول يزيد بن ابى سفيان را امير لشكر براى فتح شام نمود و معاويه و ابوسفيان را در زير پرچم او مأموريت داد.
پس از درگذشت يزيد بن ابى سفيان, ابوبكر معاويه را به حكومت شام برگزيد, و معاويه در بقيه خلافت ابوبكر و تمام مدت خلافت عمر و عثمان والى شامات بود(1); و به طورخلاصه بنيانگذار تبديل خلافت الهى به سلطنت جابرانه (بنى اميه) بودند(1). اين هم يكى ديگر از زخمهاى عميقى بود كه بر پشت مركب خلافت وارد شد; نيكلسون در اين باره چنين مى گويد:
(مسلمانان پيروزى بنى اميه و در رأس آنان معاويه را پيروزى نظام اريستوكراسى و شرك و بت پرستى به حساب مى آورند. اين نظام همان, نظامى بود كه رسول اكرم # و يارانش عليه آن مى جنگيدند, و صبر و استقامت و جهاد فراوانى در براندازى آن به كار بردند, و در روى خرابه هاى آن, نظام عدل اسلامى را بنا كردند; دينى سهل و آسان كه همه مردم در آن در گرفتارى و خوشى يكسان, و محوكننده حكومت و رهبريت گروه خاص كه ناداران را كوچك شمرده و ناتوانان را به ذلت و خوارى كشيده و اموال آنان را غارت نمايند.)(1)
عمر از مرگ يزيد بن ابى سفيان بسيار بى تابى نمود و استاندارى شام را به معاويه نوشت. روزى از بزرگان صحابه به عمر گفتند: معاويه در شام بر اساس عدالت رفتار نمى كند و لباسهاى ابريشم بر تن مى كند و در ظرفهاى طلا و نقره غذا صرف مى كند. عمر در پاسخ گفت:
(دعونا من ذم فتيً من قريش من يضحك في الغضب, ولاينال ماعنده الاّ على الرضا, ولايؤخذ مافوق رأسه الاّ من تحت قدميه(1);
مرا واگذاريد از سرزنش راد مرد قرشى كه در هنگام خشم خندان است, و آنچه كه در نزد او به چيزى دست يافته مى شود, جز با رضا و خشنودى نيست, و چيزهاى بلندى را از زير پايش مى شود برداشت (كارهاى مهم را به آسانى مى توان به وسيله او انجام داد).
علاوه بر اين گفتارها دفاع غايبانه خليفه ثانى از معاويه موجب به طمع انداختن وى به خلافت كبراى اسلامى شد, زيرا در مقام تهديد اعضاى شورا كه تعيين كرده بود گفت: (انّـكم ان تحاسدتم و تقاعدتم و تدابرتم و تباغضتم غلبكم على هذا معاوية ابن ابى سفيان(1); اگر شما بر همديگر حسد كرديد و عقب نشينى نموده و به همديگر پشت نموده و در نتيجه به جنگ و ستيز پرداختيد, اين معاوية بن ابى سفيان بر شما غلبه خواهد كرد!)
پاسخ خليفه
فَأَجَابَها اَبُو بَكْرٍ عَبْدُ اللّهِ بْنَ عُثْمانَ وَقالََ:
يااِبْنَةَ رَسُولِ اللّهِ # لَقَدْ كَانَ اَبُوكَ بِالْمُؤْمِنِينَ
عَطُوفاً كَرِيماً, رَؤُوفاً, رَحِيماً, عَلَى الكَافِرِينَ
عَذاباً أَلِيماً وَعِقاباً عَظِيماً, اِنْ عَزَوْناهُ
وَجَدْناهُ اَباكَ دُونَ النِّساءِ وَاَخا اِلْفكَ
دُونَ اْلاَخِلاّءِ, آثَرَهُ عَلى كُلِّ حَمِيمٍ وَساعَدَهُ
فِي كُلِّ اَمرٍ جَسِيمٍ لايُحِبُّكُمْ اِلاّ سَعِيدٌ وَلايُبْغِضُكُمْ اِلاّ
كُلُّ شَقِيٍّ فَأَنْتُمْ عِتْرَةُ رَسُولِ اللّهِ الْطَّيّبُونَ
وَالْخِيَرَةُ الْمُنْتَجَبُونَ عَلى الْخَيْرِ اَدِلَّتُنا وَاِلى الْجَنَّةِ مَسالِكُنا
وَاَنْتِ ياخِيَرَةَ النِّسآءِ وَابْنَةَ خَيْرِ اْلاَنْبِياءِ
صادِقَةً فِي قَوْلِكَ سابِقَةً فِي وُفُورِ عَقْلِكَ
غَيْرُ مَرْدُودَةٍ عَنْ حَقِّكَ وَلامَصْدُودَةٍ عَنْ صِدْقِكِ
وَاللّهُ, ماعَدَوْتُ رَأْيَ رَسُولِ اللّهِ وَلاعَمِلْتُ
اِلاّ بِاِذْنِهِ وَاِنَّ الرَّائِدَ لايَكْذِبُ اَهْلَهُ
وَاِنِّي اُشْهِدُ اللّهَ وَكَفَى بِهِ شَهِيداً اِنِّي سَمِعْتُ
رَسُولَ اللّهِ # يَقُولُ: نَحْنُ مَعاشِرُ اْلاَنْبِياءِ
لانُوَرِّثُ ذَهَباً وَلافِضَّةً وَلاداراً وَلاعِقاراً
وَاِنَّما نُوَرِّثُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَالْعِلْمَ وَالنُّبُوَّةَ
وَما كَانَ لَنا مِنْ طُعْمَةٍ فَلِوالى اْلأَمْرُ بَعْدَنا اَنْ يَحْكُمَ
بِحُكْمِهِ وَجَعَلَنا ماحَاوَلْتُهُ فِي الْكِراعِ وَالسِّلاحِ
يُقاتِلُ بِها المُسْلِمُونَ وَيُجاهِدُونَ الْكُفّارَ
وَيُجالِدُونَ الْمَرَدَةَ الْفُجَّارَ وَذلِكَ
بِاِجْماعٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ لَمْ اَنْفَرِدْ بِهِ وَحْدِي
وَلَمْ اَسْتَبِدَ بِما كَانَ الرَّأْيُ فِيهِ عِنْدِي
وَهذِهِ حالِي وَمالِي هِي لَكِ وَبَيْنَ يَدَيْكِ
لانَزْوِي عَنْكِ وَلانَدَّخِرْ دُونَكِ
اَنْتِ سَيِّدَةُ اُمَّةِ أَبِيكِ وَالشَّجَرَةُ الطَّيِّبَةُ
لِبَنيكِ لايُدْفَعُ مالِكِ مِنْ فَضْلِكِ
وَلايُوضَعُ فِي فَرْعِكِ وَاَصلِكِ
حُكْمُكِ نافِذٌ فِي مامَلَكَتْ يَدايَ
فَهَلْ تَرَيْنَ اَنْ اُخالِفَ فِي ذلِكَ اَباكِ #
سپس ابوبكر, عبداللّه بن عثمان, پاسخ فاطمه % را چنين داد:
اى دختر رسول خدا! # هماناپدر گرامى شما به مؤمنان
رؤوف و مهربان و كريم بود, و بر كافران
عذاب دردناك و شكنجه بزرگ, اگر در پى نسبت خانوادگى باشيم,
آن بزرگوار پدر شما نه زنان ديگر است, و برادر شوهر شما و نه ديگر دوستان,
و مى بينيم كه نبى اكرم # [شوهر شما را] بر هردوستى ترجيح
داد و در هركار بزرگ شوهر شما پيامبر را مساعدت مى نمود.
شما را دوست نمى دارد مگر خوشبخت, و دشمن نمى دارد مگر بدبخت;
پس شما خاندان پاك رسول اللّه هستيد و برگزيده نجيبان.
راهنمايان بر هرخير و دليل بر راه بهشت;
و شما بالاخص برگزيده زنان و دختر بهترين پيامبران هستيد,
در گفتار راستگو, و در عقل و درايت بر ديگران سابق,
و هرگز در حق شما كوتاهى و در راه راستى كه در پيش داريد
مانعى ايجاد نخواهد شد. به خدا سوگند! من از رأى رسول
خدا تجاوز نمى كنم, و هرگز عملى بدون اذنش انجام نخواهم داد.
چه اينكه پيشرو و قافله سالار, به مردمان قافله دروغ نمى گويد,
و خدا را در اين مسأله شاهد مى گيرم, و شهادت او كافى است
كه از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: ما طايفه انبيا
طلا و نقره و خانه و مزرعه را به ارث نمى گذاريم,
و آنچه از ما به ارث باقى مى ماند كتاب و حكمت و دانش و نبوت است!
و آنچه از وسيله قوت ما باقى مانده باشد, اختيار او در دست ولى امر بعد از ماست,
كه آنچه صلاح مى داند در باره او حكم كند;
و آنچه را كه شما در باره فدك مطالبه مى كنيد, ما آن را براى تهيه اسب و اسلحه براى رزمندگان اسلام قرار داديم, كه با آن با كافران و بدكاران تبهكار بجنگند,
و اين مسأله چيزى نيست كه من به تنهايى در باره او تصميم گرفته باشم, بلكه به اجماع تمام مسلمانان انجام داده ام.
اين است حال من, و آنچه در اختيار من است از آن شما و در اختيار شماست,
از شما دريغ نمى ورزم و به غير از شما ذخيره نمى كنم.
شما سرور بانوان امت پدر گرامى تان هستيد, و درخت پاك وريشه
فرزندانتان مى باشيد, و هرگز آنچه از فضيلت و برترى بر خوردار هستيد قابل انكار نيست, و در حقوق شما (چه اصل و چه فرع) كوتاهى نخواهد شد,
فرمان شما در مايملك شخصى من مطاع و نافذ است.
آيا بدين سان صلاح مى دانيد كه در اين مورد با فرمان پدر گرامى شما # مخالفت كنم!؟
توضيح مفردات:
عزوناه: از ماده عَزَوَ به معناى بستگى و خويشاوندى.
واخا اِلْفِكِ: در بعضى نسخ اخاً لبعلك آمده و هردو به يك معناست; چون اِلف به معناى رفيق, يار, همدم و همراه آمده است.
الاخلاء: جمع خليل و خُلاّن هم جمع آن آمده است.
خليل: دوست ويژه, دوستى كه بر اساس پاكى و صداقت باشد.
حميم: نزديك, خودمانى.
مصدودة: ممنوع.
عدوتُ: از ماده عَدَى; يعنى, تجاوز
رائد: آن كسى كه در پيش روى قافله حركت نموده و به آنان مراتع و جايگاه ميوه را نشان مى دهد.
الكُراع: به ضم كاف: دسته اسب.
يُجالدون: از جلد: جنگيدن و دست و پنجه نرم كردن.
مردة: جمع مارد: طاغى, سركش, نافرمان.
لاتزوي عنكِ: از زوئ: يعنى از شما پنهان نيست.
لاتدخر دونك: از ذَخَرَ اِدََّخَرَ: براى روز مبادا كنارگذاشت, پس انداز كردن.
شرح: ابو بكر كنيه خليفه اول, اسمش عبداللّه, پدرش عثمان, كنيه اش ابوقحافة بن عامربن عمروبن كعب سعدبن تيم بن مرةبن كعب بن لوى بن غالب بن فهر القرشى التميمى. اسم ابوبكر در جاهليت عبدالكعبه بود, رسول خدا # آن را به عبداللّه تغيير داد. وى را نيز عتيق مى ناميدند. ابوبكر در سر دو سال و دوازده شب پس از رحلت رسول اكرم # فوت كرد(1).
حال بايد بررسى كرد هدف خليفه از تواضع ظاهرى چيست؟ ابن ابى الحديد از كتاب سقيفه جوهرى نقل مى كند كه: چگونه ابوبكر به مولى المتقين جسارت نمود و گفت: (انما هو ثعالة شهيده ذَنَبهُ; رُوباهى است كه دمش را شاهد مى آورد!)
سپس گفت: (يستعينون بالضعفه و يستنصرون بالنسآء; از زنان و از ضعيفان طلب كمك و يارى مى كنند!(1))
با دقت در اين گفتار روشن مى شود كه ابوبكر صديقه طاهره را كه سيدة نساء العالمين من الاولين والآخرين است, يك فرد عادى از زنها به حساب آورده و از آن بزرگوار به عنوان (ضعفه: ناتوانان) ياد مى كند. اين برداشت واقعى خليفه است, حال چگونه شد كه در اين مقام بدين سان تواضع و فروتنى نشان مى دهد و با (اَنْتِ ياخيرة النساء!) خطاب مى كند!؟ اين نيست مگر يك مكر و حيله و فريب. وى با اين كلمات متواضعانه و تعريف و تمجيد ظاهرى و منافقانه مى خواهد عواطف مسلمانان را عليه صديقه طاهره % بسيج نمايد, مى خواهد بگويد: پدر بزرگوار شما آن گونه به مؤمنان رحيم و رؤوف بود, حال چه شد كه شما اكنون بر خلاف رويه پدر مهربان, مهاجران و بويژه انصار را سرزنش كرده و مى كوبى!؟ پس از اين برخورد دوگانه كاملاً روشن مى شود, واقعيت چهره همان است كه ابن ابى الحديد از جوهرى نقل مى كند, و اين تواضع و فروتنى همه ساختگى است. اگر چه در واقع صديقه طاهره ـ صلوات اللّه عليها ـ همان گونه و بلكه بالاتر از آن هست كه خليفه مى گفت, ولى برخورد خليفه در مقابله دوّم منافقانه بود و به اصطلاح كذب مجزى داشت.
مانند اين در قرآن آمده, در باره منافقان خدا مى فرمايد: (واللّه يعلم اِنك لرسوله واللّه يشهد ان المنافقين لكاذبون(1); محققاً خدا مى داند كه شما رسول او هستيد, و خدا گواه است كه منافقان دروغ مى گويند.) خليفه اول در اين برخورد مى خواهد به مردم بفهماند كه وى جز ارادت و اخلاص به خاندان وحى و نبوت در ضمير ندارد, و از خلق عظيم رسول اكرم # ياد مى كند, تا اين نكته را برساند كه شما بر خلاف رأفت پيامبر, چرا سوابق مجاهدت و جانفشانيهاى انصار را فراموش كرده, اين گونه آنان را سرزنش مى كنيد!؟ خطاب عتاب آميز صديقه طاهره را كه از كانون محبت سرچشمه گرفته بود و هدفى جز دلسوزى و غمخوارى امت نبود, به صورت قدرناشناسى از مجاهدان صدر اسلام منعكس سازد, و به اين گفتار دلسوزانه رنگ حق نشناسى بدهد, و با تأكيد به اينكه غرضى جز اجراى فرمان رسول اللّه # نيست و هرگز قصد خيانت و عداوت با خاندانش را ندارد, و روايتى را كه به رسول اكرم # نسبت مى دهد, با كمال صدق و صفا بوده و از راه صميميت به امت پدرش مى باشد, تا شك و ترديد را از قلبهاى مسلمانان نسبت به روايتى كه نقل مى كند برطرف سازد, و براى اثبات اينكه در د
ل غرض و مرضى ندارد, مال خود را به سيدة النساء پيشكش مى كند. اين هم نيرنگ ديگرى است, زيرا خود ابوبكر نيك مى داند كه زهراى طاهره % تربيت شده پدر بزرگوارش و پاره تن او مى باشد و هرگز زير بار منّت اين چنينى نمى رود; و انگهى, اگر اين پيشكش از روى صفا و صميميت بود بهتر بود كه آن را به مسلمانان مى داد و از حق فاطمه اطهر % حاتم بخشى نمى نمود.
سپس جهت پذيرايى از مردم مى گويد: اخذ فدك تصميم فردى نبود و مسلمانان اجماع كردند. سبحان اللّه! در كدام تاريخ نوشته شده كه غصب فدك به آراء عمومى گذارده شده و همه مسلمانان به غصب آن رأى داده باشند!؟ در حالى كه اين توطئه تصميم افراد خاص و باند حاكم بود و بر اساس آن انجام گرفت و هيچ يك از مسلمانان از آن خبردار نبودند, و اگر روايتى كه خليفه نقل مى كند درست باشد, چنانچه با قسم غليظ ياد مى كند, ديگر چه نيازى به اجماع مسلمانان است؟ چه اينكه رسول اكرم # مفترض الطاعة است: (ماآتيكم الرسول فخذوه, ومانهاكم عنه فانتهوا; آنچه از امرى كه رسول خدا براى شما مى آورد پذيرفته, و آنچه را كه نهى مى كند, از آن دورى كنيد.)
همچنين به مقتضاى قول رسول اكرم # كه فرمود: (الكذب ريبة والصدق طمأنينة; در دروغ شك و ترديد و در راست آرامش و سكون است) معلوم است كه باطن خليفه از اين روايت متزلزل است و ممكن است كسى در مقام انكار بيايد و بگويد: غير از خليفه كسى اين حديث را از پيامبر اكرم # نقل نكرده; براى جلوگيرى و دفع اين سؤال مقدّر, با اظهار اعتماد به مردم و شركت آنان در تصميم گيرى كلى, زبان آنان را بسته و كسى لب به اعتراض نگشايد, زيرا با وجود روايت از رسول اكرم # نيازى به انضمام سند ديگرى نيست, و اجماع و اتفاق در آن صورت حجيّت دارد كه سند ديگرى نباشد (في طلعة الشمس مايغنيك عن زحل; در طلوع خورشيد به قدرى نور هست كه تو را از نور زحل بى نياز مى كند).
در حديثى كه ابوبكر نقل مى كند لازم است در دو مقام بحث كنيـم:
اول: سند روايت, دوم متن روايت.
بحث پيرامون حديث (انا معاشر الانبيا…)
مقام اول
قراين قطعى و يقينى در دست است كه دلالت مى كند اين حديث كذب محض است. چه اينكه روايات متعددى در حد تواتر از رسول اكرم # در مورد صديقه طاهره و مولاى متقيان نقل شده, كه همه قراين قطعى هستند, كه با وجود آن روايات نمى تواند اين روايت صحيح باشد و كذب است. حال به طور گذرا به اين روايات اشاره مى كنيم:
1 . رسول اكرم # فرمود: (فاطمة سيدة نساء العالمين) و يا (سيدة نساء اهل الجنة). اين روايت را احمد حنبل در مسند خود, و بخارى و مسلم و ترمذى و نسائى و ابن ماجه و ابن حبّان در صحيح خود, و ابن ابى شيبه و حاكم در مستدرك, و ابويعلى و روبانى و عقيلى و طبرانى و ابن عساكر و صاحب استيعاب و ديگران, از حذيفه از ابوسعيد خدرى از ابن عباس از عايشه از رسول اكرم # روايت كرده اند.
2. حضرت فاطمه و على ^ از عترت و اهل بيت و آنان معادل قرآن هستند, و اين دو هرگز از هم جدايى ندارد: (انى تارك فيكم الثقلين او الخليفتين, كتاب اللّه و عترتى اهل بيتى ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابداً, فانهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض.)
بيش از سى نفر از صحابه, اين حديث را از رسول اللّه # نقل كرده و شنيده اند, به اين ترتيب: على اميرالمؤمنين وسيدالوصيين ـ صلوات اللّه عليه ـ عبداللّه بن عباس, ابوذر غفارى, جابر انصارى, عبداللّه بن عمر, حذيفة بن اُسيد, زيدبن ارقم, عبدالرحمن عوف, ضميرة الاسلمى, عاصم بن ليلى, ابورافع, ابوهريرة, عبداللّه بن حنطب, زيدبن ثابت, ام سلمه, ام هانى بنت ابى طالب $ خزيمة بن ثابت, سهل بن سعد, عدى بن حاتم, عقبة بن عامر, ابوايوب انصارى, ابوسعيد خدرى, ابوشريح خزاعى, ابوقدامه انصارى, ابوليلى, ابوالهيثم بن التيهان. راويان بعد از ام هانى هريك مستقلاً روايت كرده اند و در رحبه كوفه ايستادند با هفت نفر از قريش و آن هفت نفر شهادت دادند كه آنهاهم از رسول خدا # اين حديث را شنيده اند و مجموعاً سى نفر مى شوند. براى اطلاع بيشتر به كتاب شريف (عبقات) مراجعه شود كه دو جلد آن مخصوص اين حديث شريف است; رضوان اللّه تعالى على مؤلفه.
3 . ابن نجار و بيهقى به سند خود از ابن عباس روايت كرده اند كه ابن عباس گفت: پرسيدم از رسول خدا # از كلماتى كه در مقام توبه, خداوند متعال به آدم تعليم نمود, و در اثر توسل به آنها توبه اش قبول شد كدام است؟ فرمود: (سأل بحق محمد و على وفاطمة والحسن والحسين &) خداوند متعال توبه آدم $ را قبول فرمود. پس بنابر مفاد اين روايت, حضرت على و فاطمه ^ از جمله كلمات تعليم شده مى باشد.
4 . حضرت على و فاطمه ^ از جمله افرادى هستند كه خداوند متعال پيامبرش را مأمور نمود كه با نصاراى نجران مباهله كند, در مراسم مباهله شركت داشتند. مسلم در صحيح خود, و ترمذى در صحيح خود, ابونعيم در دلايل, بيهقى در سنن خود, ابن ابى شيبه, سعيدبن منصور, و عبدبن حميد, و ابن جرير, و ابن منذر, حاكم در مستدرك, ابن مردويه, تفسير ثعلبى, واحدى در اسباب نزول, ابن اسحاق در مغازى, موفق بن احمد, ابن المغازلى, حموينى, فصول مالكى, سيوطى در دُر منثور, و در روايات اهل بيت & آيه مباهله را به حضرت على و فاطمه و حسنين تفسير نموده اند, و در اين آيه كريمه خداوند متعال رسول گرامى را امر نمود كه على را نفس خود بخواند, تا مردم بدانند كه على تالى مرتبه نبوت ختمى و ولايت عامه و زعامت كبرا و قيام به امر امت و سياست است.
5 . حضرت على و فاطمه ^ از جمله اهل بيت هستند كه در آيه شريفه به آن تأكيد شده است: (انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيراً)(1) خدا پليدى را از اهل بيت برده و آنان را پاك و مطهر كرده است.
6 . على ـ صلوات اللّه عليه ـ اميرالمؤمنين است. احمد بن حنبل در مسند خود از ابن عباس, سيوطى در دُرالمنثور, و ابونعيم در حلية الاولياء از ابن عباس كه رسول اللّه # فرمود: (ماانزلت آية فيها ياايّها الذين آمنوا الاّ وعليّ رأسها واميرها; هيچ آيه اى نازل نشده در آن ياايّها الذين آمنوا باشد, مگر اينكه على در رأس آن و امير آن مى باشد.)
7 . توصيف و ذكر مناقب اين دو بزرگوار به لسانهاى مختلف, (على باب مدينة العلم) (على مع الحق يدور معه حيثما دار) (على اقضى الامّة) و مناقب ديگر, پس با چنين توصيفهايى از زبان پيامبر اكرم # كه (وماينطق عن الهوى) در باره اين دو بزرگوار معلوم مى شود كه اين دو بزرگوار, معصوم و از هر رجسى منزه هستند, از رجس طمع به بيت المال مسلمانان و يا مخفى داشتن حديثى كه از رسول اكرم # شنيده باشند. آيا با وجود چنين امتيازاهايى چگونه متصور است اصرار در به دست آوردن فدكى بنمايد كه اصلاً حق شخصى در آن نداشته باشد, و بلكه از بيت المال و در ملك عموم مسلمانان است!؟ آيا چنين عملى غصب اموال عمومى, يعنى فقيران وايتام و ضعيفان نيست؟ آيا در مقابل چنين درخواستى مولاى متقيان $ با آن سختگيرى كه در باره فرمانداران خود در مورد بيت المال داشت, چرا عكس العمل نشان نداد؟ و حالى كه مطابق روايات عامه, مولاى متقيان تا زمان عمر فدك را مطالبه مى فرمود و زهراى اطهر ^ از ابوبكر گاهى به عنوان (نِحْلهِ: پيشكش) و گاهى به عنوان ارث مطالبه فرموده است. از طرف ديگر رسول اكرم # با آن شدت محبت كه به هر دوى اين بزرگوار داشتند ـ چنا
نچه گذشت ـ چگونه آنان را از واقعيت امر كه فدك بيت المال و از اموال عمومى است مطلع نمى سازد, و آنان را از اين حكم باعظمت ـ العياذ باللّه ـ بى اطلاع نگاه مى دارد؟ و يا اينكه آن دو بزرگوار از اين حكم الهى اطلاع داشته, ولى در مقام عمل اعتنايى نداشته باشند. چنين احتمالى با بودن على $ باب مدينة العلم و نفس الرسول و كسى كه لحظه اى از حق جدا نمى شود و كسى كه آيه تطهير در شأن خود و همسرش نازل شده و يا سيدة نساء العالمين است, چگونه سازگار است؟ آيا مى شود اين خيال باطل را كرد كه على $ و زهراى اطهر % در اموال عمومى تصرف عدوانى و به اسم ملك شخصى خود تصرف نمايند؟ آيا اين سؤال برانگيز نيست كه چگونه اين دو بزرگوار با وجود حديثى كه ابوبكر نقل مى كند, چرا اصرار در برگرداندن فدك مى نمايند؟ جواب تمام اين سؤالها فقط يك پاسخ دارد و آن اين است كه آن دو بزرگوار بخوبى مى دانستند كه چنين حديثى از رسول اكرم # نيامده بود, لذا با كمال اطمينان خاطر و بى اعتنايى به آنچه ابوبكر نقل مى كند, در مطالبه سهم خود اصرار مى ورزيدند.
اگر گفته شود كه اصرار به مطالبه به جهت آن بود كه محكمه قضايى بر طبق موازين اسلامى تشكيل نشده بود, و بدان جهت اين دو بزرگوار اصرار در مطالبه سهم خود داشتند و اعتنايى به گفتار ابوبكر نمى نمودند, و وجه عدم انطباق به موازين شرعى آن است كه در اين جريان, ابوبكر مدعى بود و هم او بود كه به فدك استيلا داشت, بلكه مى بايست با صديقه طاهره % در محكمه حاضر بشوند, و قاضى اين محكمه هم بايد كسى باشد كه روايت را از رسول اللّه # شنيده باشد نه خود ابابكر كه مدعى است, و در اين جريان, ابوبكر مراعات اين موازين اسلامى را ننمود و خود هم مدعى بود و هم قاضى.
در جواب بايد گفت كه: اين مقدمات موجب نمى شود كه زهراى اطهر % چنانچه خود عامه گفته و نوشته اند, ابوبكر را به كلى ترك نمايد و تا روز وفاتش حاضر به ملاقات و گفتگو با وى نگردد, و مى بايست اين دو بزرگوار در صورت احتمال صدق اين روايت ـ هرچند ردّ ابابكر با موازين قضا مطابقت نداشته باشد ـ زهراى اطهر % اين گونه ابوبكر را ترك نكند و مولاى متقيان $ با قاطعيت, ابوبكر را غادر (فريبكار) و متجاوز و خائن نداند. چه اينكه بنا به گفته عمر در جواب حضرت على $ و عباس, عموى پيامبر و على $ كه به جهت مطالبه ارث به نزد عمر رفته بودند, در جواب آنان گفت: (فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً(1); پس شما دو نفر (ابا بكر) را دروغگو, گناهكار, فريبكار, خائن مى دانيد).
يا اينكه در مورد خود مى گويد: (فرأيتمانى كاذباً آثماً غادراً خائناً(1); شما من را دروغگو و گناهكار و فريبكار و خائن مى دانيد.)
پس بنابراين با در دست داشتن مقام و قداست صديقه طاهره % و مولاى متقيان $ و اينكه آنان التزام كامل به احكام شريعت طاهره دارند, ايجاب مى كند كه چون بر احكام قرآن و سنت رسول اكرم # از همه بالاتر احاطه داشتند, يقين به كذب روايت از رسول اكرم # داشتند و اندك اعتبارى به آن قائل نبودند.
علاوه بر اين دليلها, اعتبار عقلى هم حكم مى كند كه فاطمه زهرا % و اهل بيت مى بايست قبل از همه كس اين حديث را از رسول اكرم # شنيده باشند, زيرا رسول اكرم # به حكم آيه شريفه (وانذر عشيرتك الاقربين; بستگان نزديك خود را دعوت و انذار كن). مى بايست ممنوعيت انبيا را از ارث گذاشتن را به عشيره و بستگان نزديك خود مى فرمود, تا مبادا آنان بر خلاف حق اقامه دعوى نمايند, دعوايى كه قرنهاست ميان بزرگان سر و صدا انداخته.
در تأييد مطلب فوق مى بينيم هيچ يك از زوجات پيامبر # غير از عايشه خبردار نبودند, چون همسران رسول # خواستند شخصى را پيش عثمان فرستاده و ميراث خود را از خليفه درخواست كنند, در پاسخ آنان عايشه گفت: مگر رسول خدا # نگفت: (لانورث, ما تركنا صدقة.)(1)
احمد بن حنبل در مسند خود در حديثى گفت: (عمر به على و عباس گفت: ابوبكر براى من حديث كرد و قسم خورد كه راست مى گويد كه او شنيده است پيامبر # ارث نمى گذارد و هرچه از او ميراث باقى بماند مال مستمندان مسلمين و مساكين است.)
اگر واقعاً چنين روايتى را عمر و ديگران از پيامبر # شنيده بودند, ديگر لازم نبود كه ابوبكر قسم ياد كند كه او راست مى گويد! و شاهد بر اين مطلب, گفته عايشه (دختر ابوبكر) است. در صواعق ابن حجر و كنزالعمال و مختصر كنزالعمال, در فضايل ابوبكر آمده است كه ابوالقاسم بغويّ و ابوبكر در غيلانيات و ابن عساكر از عايشه نقل كرده اند كه: (مردم در ميراث رسول خدا # اختلاف كردند, و در نزد كسى در اين مورد علمى (حديثى) پيدا نكردند, فقط ابوبكر گفت: از رسول خدا # شنيدم كه فرمود: انّا معاشر الانبياء لانورث, ماتركناه صدقة.)
اگر گفته شود در روايتى كه در صحيح بخارى, مالك بن اوس مى گويد: (ان عمر ناشد علياً و العباس باللّه انهما هل يعلمان ان رسول اللّه # قال: لانورث ماتركناه صدقة فقالا نعم(1); عمر, على و عباس را به خدا قسم داد كه آيا آنان مى دانند كه رسول خدا فرمود: ما ارث نمى گذاريم, هرچه باقى گذاشتيم صدقه است؟ در جواب گفتند: آرى.)
از اين فراز استفاده مى شود كه بجز ابوبكر, ديگران هم از پيامبر # اين روايت را شنيده بودند. در پاسخ گفته مى شود كه: اين روايت قرينه كذبش در خود آن نهفته است زيرا در صدر روايت مالك بن اوس نقل مى كند كه عمر از عباس و على به مضمون روايت اقرار گرفت و در ذيل آن آمده كه عمر در مقام سرزنش آن دو بزرگوار مى گويد: (جئتنى ياعباس تسألنى نصيبك من ابن اخيك, و جائنى هذا (يريد علياً) يريد نصيب امرأته من ابيها!(1); آمدى اى عباس و از من سهم پسر برادرت را مطالبه مى كنى, و اين (على) آمده و از من نصيب زنش را مطالبه مى كند!)
با قطع نظر از مقام عصمت مولاى متقيان $ مقام زهد و تقواى آن بزرگوار به هيچ منصفى پوشيده نيست, بنابراين چگونه متصور است كه آن بزرگوار باعلم به اينكه رسول اللّه # حكم خدا را در ممنوعيت انبيا از موروث بودن, و اينكه متروكات آنان صدقه عامه و به همه مسلمانان تعلق دارد, مى دانسته و مع الوصف درخواست ارث كند و آن را از مسلمانان غصب نمايد! و اين خيلى بدتر از غصب ملك شخصى است, زيرا مسلمانان مشتمل برفقير و زمين گير و يتيم و مسكين است, و چگونه متصور است كه على در غصب حقوق يك مشت ضعيف و ناتوان, چندين سال تا زمان عمر پافشارى كند!؟
فرضاً كسى در مقام زهد و تقواى مولا از روى خيانت شك آورد, اما در اينكه على $ و عباس داراى شرافت و آبرومند و اينكه مقيد بودند كه آبروشان نرود بوده اند و در آن شكى نيست, چگونه با اعتراف به روايت لانورث… و مطالبه فدك با آبروى خود بازى مى كنند!؟ زيرا معنا و مفهوم چنين عملى اين است كه ايّها المسلمون! اين چند سال پافشارى ما در مطالبه فدك ـ با اينكه روايت را شنيده و حكم اللّه را مى دانستيم ـ راه خطا بوده و هدف از مخالفت چندين ساله, دستيابى به اموال مسلمانان و اكل مال بر باطل بوده!!
راستى بايد پرسيد: كدام صاحب شعورى حتى از طبقات پايين جامعه عمداً كارى مى كند كه آبرو و حيثيت خود را متزلزل سازد!؟ سبحان اللّه! چنين فردى كه چنين قصدى دارد, چرا عمر او را كانديد خلافت مسلمانان مى نمايد!؟ مگر مى شود غاصب را امين معين نمود!؟
ابن حجر عسقلانى متوجه اين تناقض عجيب در اين روايت شده و چنين مى گويد: (وفي ذلك اشكال شديد…). در مضمون اين روايت اشكال شديد است, زيرا اصل داستان اين است كه عباس و على مى دانستند كه پيامبر فرموده: (لانورث…). پس اگر اين حديث را از پيامبر شنيده بودند, پس چرا او را از ابوبكر مطالبه مى كردند؟ و اگر از ابوبكر شنيده و در زمان او به طورى كه بر ايشان اطمينان حاصل شده كه اين روايت از پيامبر # است, پس چگونه و چرا او را از عمر مطالبه مى كردند؟)(1)
اگر گفته شود كه عمر, عثمان و عبدالرحمن و زبير و سعدبن ابى وقاص را مانند على و عباس سوگند داد, آنان هم تصديق نمودند كه اين خبر از رسول خدا # است, پس خبر واحد نشد و از چند طريق ثابت مى شود. در پاسخ گفته مى شود: در روايت مالك بن اوس چنين آمده: (انشدكم باللّه الذي باذنه تقوم السمآء والارض هل تعملون ان رسول اللّه # قال: (لانورث ماتركناه صدقة)(1). در اين فراز مى گويد كه: عمر سوگند داد كه آيا اين روايت را از پيامبر مى دانيد؟ آنان در جواب گفتند: آرى. سؤال از علم است نه از شنيدن, آنان نيز به اعتماد روايت ابوبكر گفتند كه: مى دانيم, پيامبر # چنين روايتى را فرموده است, علاوه بر اينكه اين عده متهم هستند و در باره حضرت على $ عداوت باطنى داشتند, و شهادت چنين افرادى قابل اعتماد نيست.
سؤال ديگرى كه ممكن است پيش آيد, در اين باره روايت ديگرى هم هست كه اثبات مى كند كه متروكات پيامبر صدقه است, و آن روايت ابوهريره از رسول اكرم # است كه فرمود:(لايقتسم ورثتي ديناراً, ماتركت بعد نفقة نسائى و مؤونة عاملى, فهو صدقة(1); ورثه من نبايد طلا را تقسيم نمايند, آنچه باقى مى ماند پس از نفقه عيال و مخارج عامل من, همه اش صدقه است.)
پاسخ از اين روايت اين است كه اين روايت با آنچه آنان از ابوبكر روايت مى كنند در تعارض است; چه اينكه اگر روايت ابوبكر اين است كه كل ماترك پيامبر صدقه است, به چه مناسبت نفقه نساء و عامل استثنا شده, و اگر گفته شود كه از روايت ابوبكر نفقه نساء و نفقه عامل به طور تخصيص خارج شده, جواب اين است: سبحان اللّه! چگونه پيامبر براى عامل و نفقه همسران پيش بينى فرموده, اما به بضعه (پاره تن) خود فكرى نكرده!؟ و اين حديث دروغ است از ناحيه ابى هريره به خاطر تقرب به خلفا و حاكمان.
پس با در دست داشتن اين قراين قطعى روايت خليفه از اعتبار ساقط مى شود.
مقام دوم
بر فرض اينكه حديث از حيث سند اشكالى نداشته باشد, متن حديث به آنچه ابوبكر به او استشهاد نموده دلالت ندارد, زيرا متبادر از حديث مزبور, خبر است نه انشا(1); يعنى انبيا به مناسبت مقام زهد و ورع كه دارند, آنچه از مال دنيا در اختيار دارند در راه خدا به مصرف مى رسانند و چيزى از متروكات مالى باقى نمى گذارند, زيرا مقام شامخ آنان اقتضا دارد كه اهميتى به جمع مال ندهند, و آنچه مناسب مقام انبياست, عبارت از ميراث علم و حكمت است, نه مال و باغ و زمين, و بر اين نكته در حديث تصريح شده: (لانورث ذهباً ولافضة ولا داراً ولاعقاراً و انما نورث الكتاب والحكمة والعلم والنبوة.)
اين جمله ها خبر از شأن رفيع خود رسول اكرم # و ساير انبيا & مى دهد, و كاشف از اراده قانونى و تشريعى نيست كه ما انبيا به عنوان ارث چيزى را باقى نمى گذاريم و آنان از قانون كلى ارث مستثنا باشند, يعنى آن قدر شرافت و بزرگوارى دارند كه آنچه دارند در راه خدا مى دهند, ديگر موضوعى براى ارث باقى نمى ماند. قرينه ديگر اينكه اين حديث, خبر است نه انشا; از متروكات مهم از قبيل: طلا و نقره و خانه و ملك اسم مى برد و اين مناسب مقام خبر است, و اگر انشا بود مناسبت مقام ايجاب مى كرد كه حقيرترين مال را ذكر نمايد, به اين بيان: (نحن معاشر الانبياء لانورث حتى التافه القليل; ما طايفه انبيا ارث نمى گذاريم, حتى اشياى بى ارزش و قليل را.)
اگر اشكال شود مناسب مقام شارعيت و قانونگذارى رسول اكرم # آن است كه همواره در مقام انشا باشد نه خبر, جواب آن است كه: انشا در اين مقام بى ثمر است, زيرا فرض اين است كه در حال حيات پيامبر # به جز ذات شريفش پيامبرى نبود تا تعبير به جمع شود, و از تعبير جمع به دست مى آيد كه مراد پيامبر گزارش عملكرد انبياست, و اگر مرادْ شخص نبى اكرم # باشد, آن وقت وجهى براى تعبير به جميع نمى ماند و تعبير بدون حكمت مى شود.
اگر گفته شود:در صورت خبر بودن كذب لازم مى آيد, زيرا بودند از انبيا, مانند سليمان بن داوود كه متروكات داشتند, جواب آن است كه اين قبيل اخبار خبر از قاعده عقلى نيست كه استثنا پذير نباشد, بلكه بر اساس اكثريت جارى است و خروج يك فرد يا چندين فرد مضر نيست.
امّا اينكه خليفه گفت: باز پس گيرى فدك به اجماع مسلمانان بود! در جواب گفته مى شود: لابد مراد از اجماع, سكوت مردم است و گرنه كجا با مردم مشورت كردند تا مردم رأى بدهند!؟ وانگهى اين چه اجماعى است كه بزرگان صحابه, مانند سلمان و ابوذر و مقداد و سعدبن عباده و همه بنى هاشم شركت نداشتند!
پاسخ صديقه طاهره %
فَقالَتْ ـ عَلَيْها السَّلامُ ـ: سُبْحانَ اللّهِ! ماكانَ رَسُولُ اللّهِ# عَنْ كِتابِ اللّهِ صادِفاً وَلالأَِحْكامِهِ مُخالِفاً
بَلْ كانَ يَتْبَعُ أَثَرَهُ وَيَقْفُو سُورَهُ
أَفَتَجْمَعُونَ إِلى الْغَدْرِ اِعْتِلالاً عَلَيْهِ بِالزُّورِ؟
وَهذا بَعْدَ وَفاتِهِ شَبِيه بِما بُغِيَ لَهُ مِنْ الْغَوائِلِ فِي حَياتِهِ
هَذا كِتابُ اللّهِ حَكَماً عَدْلاً وَناطِقاً فَصْلاً
يَقُولُ يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ, وَوَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ
فَبَيَّنَ ـ عَزَّ وَجَلَّ ـ فِيما وَزَّعَ عَلَيْهِ مِنْ اْلاَقْساطِ وَشَرَعَ
مِنْ الْفَرائِضِ وَالْمِيراثِ وَاَبَاحَ مِنْ حَظِّ الذُكْرانِ
وَاْلاُناثِ مااَزَاحَ عِلَّةَ الْمُبْطِلِينَ وَاَزَالَ التَظَنِّي
وَالشُّبُهاتِ فِي الْغابِرِينَ, كَلاّ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ اَمْراً
فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى مَا تَصِفُونَ.
فَقالَ اَبُو بَكْر:ٍ صَدَقَ اللّهُ وَصَدَقَ رَسُولُهُ
وَصَدَقَتْ اِبْنَتُهُ, اَنْتِ مَعْدِنُ الْحِكْمَةِ وَمَوْطِنُ الْهُدى وَالرَّحْمَةِ
وَرُكْنُ الدِّينِ وَعَيْنُ الْحُجَّةِ لااَبْعُدُ صَوابَكِ وَلااُنْكِرُ خِطابَكِ
هؤُلاءِ المسلمون بَيْنِي وَبَيْنَكَ, قَلَّدُونِي ماتَقَلَّدْتُ
وَبِاتِّفاقٍ مِنْهُمْ اَخَذْتُ مااَخَذْتُ غَيْرَ مُكابِرٍ وَلامُسْتَبِّدٍ
وَلامُسْتَأْثِرٍ, وَهُمْ بِذلِكَ شُهُودٌ.
پس صديقه طاهره % فرمود: سبحان اللّه! هرگز رسول خدا از كتاب خدا رو نمى گرداند
و با احكام آن مخالفت نمى نمود,
بلكه پيوسته پيرو قرآن بود و از آنچه سوره هايش مشتمل بر آن بود تبعيت مى كرد.
آيا حال تصميم بر مكر و نيرنگ داريد و با دروغ بستن به او
عذر مى آوريد!؟ و اين حيله شما شبيه توطئه هايى است كه به هنگام
زنده بودن پيامبر براى ازبين بردن او انجام مى شد.
اينك اين كتاب خدا داور و دادگر و گوينده حق است, و چنين مى گويد:
([و فرزندى كه] از من و از فرزندان يعقوب ارث مى برد) و نيز مى گويد:
(و سليمان از داوود ارث برد.)
خداى ـ بزرگ و قادر ـ در تقسيم سهم هر يك از ورثه, نصيب آنان را
چه مرد و چه زن روشن فرمود به طورى كه ديگر جايى براى بهانه باطل گرايان,
و گمان و شبهه هاى آيندگان باقى نماند.
نه اين چنين است كه عمل مى كنيد!
بلكه هواهاى نفسانى و تسويلات شيطانى است,
و در اين هنگام جز صبر جميل نيست, و از خدا در مقابل آنچه وصف مى كنيد (عمل مى كنيد) مدد مى جويم.
ابوبكر در جواب چنين گفت:
خدا و رسولش راست گفت,
و شما نيز, اى دخت پيامبر #! شما معدن حكمت و مركز هدايت و رحمت,
و ركن دين و سرچشمه حجت هستيد, و درستى فرمايش شما را بعيد نمى دانم, و خطابه شما را انكار نمى كنم; ولى اين مسلمانان بين من و شما داورند, و آنان اين خلافت را بر گردن من انداختند, و آنچه گرفته ام به اتفاق و تصميم آنان گرفته ام, بدون هيچ زور و استبداد و خودپرستى, و آنان به اين گواه هستند.
توضيح مفردات
صادفاً: از صدف: اعراض كننده.
يقفو: از قَفَوَ; يعنى, پيروى كردن (در آيه شريفه است: (لاتَقْفُ ماليس لكَ به علم(1); به آنچه كه علم ندارى پيروى مكن!))
سُوَر: به ضم سين و فتح واو: جمع سوره است, هرجايى كه مرتفع باشد, واز همين لفظ است سور مدينه, به سوره قرآن, سوره گفته مى شود, چون ابتداى سوره قرآن به منزله جايگاه مرتفعى است كه از سوره قبلى مشخص مى شود.
اَفتجمعون: آيا تصميم گرفته ايد؟
الغدر: خيانت, ضد وفا.
اعتلال: بهانه جويى و علت تراشيدن.
الزور: دروغ.
بُغِيَ: فعل مجهول: طلب مى شده.
الغوائل: جمع غائله: فساد و شر و تبهكارى.
حَكَمْ: قاضى و داور.
ناطقاً فصلاً: گوينده قاطع در مباحثه و مخاصمه.
وزّع: از توزيع: تقسيم كرد.
اقساط: جمع قسط, و به كسر قاف: حصه و نصيب.
فرائض: جمع فريضه: سهم ميراثى كه در قرآن كريم معين شده, مانند: نصف و سدس و ثمن, در مقابل ميراثى كه مطلق ارث باشد.
ازاح: از ازاحة: بر طرف ساختن و دور كردن.
التظني: گمان بردن.
الغابرين: جمع غابر, كه هم به معناى گذشته و باقيمانده و آيندگان استعمال مى شود, و در اين مورد به معناى آيندگان است.
كلاّ: چنين نيست.
سوّلت: از تسويل, به معناى زيبا ساختن چيزى كه زيبا نيست, و جلوه دادن و سپس آن عمل و گفته را انجام دادن.
لاابعد: دور نمى دانم, بعيد نمى دانم.
قلدوني: از تقليد: به گردن آويختن.
غير مكابر: غير معاند, يعنى تصرف فدك از راه عناد نبود.
مستأثر: ترجيح دهنده خود برديگران, تك روى.
شرح: صديقه طاهره % پس از دليل آوردن از قرآن كريم, تعجب مى فرمايد كه چگونه ممكن است رسول اكرم # بر خلاف ظاهر قرآن سخنى و يا حرفى بزند و آن را از ما اهل بيت كتمان كند, آيا رأفت و رحمتش به شما بيشتر از ماست!؟ سپس مى فرمايد: شما هم اكنون مرتكب دو گناه بزرگ شديد: به آن حضرت نسبت دروغ مى دهيد: (افتجمعون الى الغدر اعتلالاً عليه بالزور؟) تصميم گرفته ايد به خيانت و به دروغ علت تراشى كنيد و به او نسبت دروغ بدهيد! و غصب فدك, اين دو گناه غائله بزرگى است, مانند همان توطئه هايى است كه در زمان حيات پيامبر # انجام مى شد.
ممكن است در اينجا چنين گفته شود كه: حديث مذكور ـ در صورت صحت ورودش ـ با عموم آيات ارث مخالفتى ندارد, و فقط با آياتى كه ارث را در انبيا اثبات مى كند مخالفت دارد, زيرا در اصول بحث شده مراد از مخالفت قرآن در اخبار و احاديث اهل بيت & مخالفت به به نحو تباين و يا عموم خصوص من وجه است, ومخالفت به نحو عموم و خصوص مطلق و يا اطلاق و تقييد, عرفاً به آن مخالفت گفته نمى شود, زيرا با تأملْ زايل مى شود, يعنى نوعاً خاص و مقيد قرينه است بر عام و مطلق, و حديث مذكور با آيات ارث نسبت عموم و خصوص مطلق را دارد, پس با قرآن مخالفتى ندارد(1).
جواب از اين سؤال اين است كه در اصول بحث شده, عام دو گونه است: پاره اى از عامهاست كه قرينه خارجيه دلالت دارد كه عموم, مراد جدى است و به هيچ وجه تخصيص بردار نيست, و به عبارت فنى, عام (آبى از تخصيص است, يعنى لسان عام طورى است كه تخصيص بردار نيست). در چنين صورتى برگشت مخالفت به مخالفت تباينى است, چه اينكه وقتى خاص را بر عام قرينه و حاكم مى كنند, در صورتى كه عام در عموم ظاهر باشد, ولى وقتى قرينه قطعى قائم شد كه عام بدون خاص مراد واقعى و جدى مولاست, در اين صورت, خاص باعام تنافى داشته, و قرينه ظهور عام در عمومْ مبدل به نص مى شود; و پاره اى از عامهاست كه ظهور عام متكى بر قرينه خارجى نبوده و فقط ظهور عام هست, در اين صورت, خاص چون ظهورش اقواست مقدم بر ظهور عام خواهد بود و تخصيص مى دهد, و سرّ تخصيص اين است كه چون ظاهر عام مراد به اراده استعمالى است, ولى ممكن است اراده جدى در عام نباشد. در چنين صورتى تا مادامى كه قرينه اى نيامده, بناى عاقلان برظهور عام است و با آمدن مخصص قرينه برعدم اراده استعمالى كه عام است ثابت شده و مراد جدّى در عموم عامْ مراد نبوده, بلكه خاصْ كاشف از عدم اراده جد
يى بر ظهور عام است, وچون ظهور قرينه بر ذى القرينه حاكم است, لذا تعارضى نخواهد بود.
پس از روشن شدن اين مقدمه, گفته مى شود: نسبت روايت مذكور از ناحيه خليفه اول با آيات ارث از قبيل اول است, يعنى با فرمايشات صديقه طاهره % كه قرينه خارجيه قطعيه است, كه مراد جدى از آيات ارث, عموم آيات شريفه بوده و عموم آن تخصيص بردار نيست و تعارض ميان روايت و ظاهر آيات ارث درست مى شود, و به طور مسلّم عموم آيات در مقام تعارض, مقدم مى شود.
توطئه غصب فدك
متن: و هذا بعد وفاته شبيه
شرح: توطئه غصب فدك و نسبت دادن به پيامبر عظيم الشأن پس از مرگ آن بزرگوار, همانند توطئه زمان حياتش مى باشد. اين داستان را از زبان واقدى دقت فرماييد:
(پس از مراجعت ازجنگ تبوك, گروهى از منافقان به حيله نشسته و ميان خود به مشورت پرداختند كه در پيش رو دره اى است, با رم دادن مركب پيامبر # و انداختن در قعر دره حضرت را به كشتن دهند. هنگامى كه حضرت به بالاى آن دره رسيد و مسلمانان خواستند كه با آن حضرت از بالاى دره حركت كنند, خبر توطئه به آن حضرت رسيده بود. آن حضرت به مردم فرمان داد كه آنان از ميان دره ـ كه راهى فراخ و هموار داشت ـ بروند و خود حضرت از بالاى دره به حركت ادامه دهند. عمار ياسر جلو دار ناقه حضرت و حذيفه از پشت مواظب بود. وقتى كه به بالاى دره رسيدند, ناگهان متوجه شدند كه گروهى دور ناقه رسول اللّه را گرفته اند. حضرت به خشم آمده, به حذيفه فرمان راندن آنان را دادند و حذيفه با عصاى آهنى كه داشت به صورت مركبهاى آنها زد, و آنان متوجه شدند كه پيامبر از توطئه آنان با خبر شده, از بالاى دره با شتاب خود را به پايين دره رسانده و در ميان مردم خود را انداختند تا شناخته نشوند, و حذيفه پس از متفرق كردن آنان برگشت و همچنان در كنار ناقه بود تا از آن دره گذشتند. رسول گرامى # از حذيفه پرسيدند: آيا از آن گروه شناسايى حاصل كردى؟ به عرض رساند: يار
سول اللّه ! مركب چند نفر, فلان و فلان را شناختم, اما خود آن گروه نقاب به صورت داشتند و در تاريكى نتوانستم آنان را بشناسم…)(1)
اين گروه هرچند به مقصد اصلى خود موفق نشدند, ولى توانستند بار و لوازم و اثاثيه اى كه بار ناقه رسول خدا # بود به زمين بيندازند. همچنين واقدى مى گويد:
(اُسيدبن حضير به رسول اللّه گفت: يارسول اللّه! خودتان آنان را شناسايى فرموده و به ما معرفى فرماييد تا سرهاى آنان را در پيش شما حاضر كنيم, و من به رئيس قبيله خزرج فرمان مى دهم و آن هم كفايت منافقان قبيله خود را مى نمايد, تا به كى با اينان با مدارات رفتار كنيم. اكنون كه اسلام شوكت و قدرت دارد, دليلى براى تأخير سياست اينان نمى بينم, و رسول خدا # در جواب فرمودند: (براى من دشوار است كه مردم بگويند: محمد وقتى كه جنگ بين او و مشركان به پايان رسيد, دست به كشتار ياران خود زد!)(1)
پس به تصريح روايت واقدى در ميان اصحاب بوده اند گروهى كه در صدد كشتن رسول اكرم # بوده اند, و از فرمايش پيامبر # كه فرمودند: براى من دشوار است…, معلوم مى شود آن عده نامدار بوده اند و در آغاز نهضت در مكه و به هنگام هجرت با رسول خدا # همكارى نموده اند و در رديف بنيانگذاران انقلاب نبوى # شمرده مى شدند, به نحوى كه كشته شدن آنان موجب مى گرديد كه مردم مقام شامخ نبوت را با دستگاه سلطنت همسان بدانند, و بگويند: اين جباران و پادشاهان هستند كه پس از پيروزى و انتقال قدرت, افراد برجسته اى را كه با آنان همكارى نموده اند ازبين مى برند, و از اين جهت معروف شده: (الثورة كالهرّة تأكل ولدها; انقلاب به مثابه گربه است كه بچه اش را مى خورد) و اين شيوه معمولى قدرتهاست.
پس از توجه به اين نكته شايد وجه اينكه به اُسيد مى فرمايند كه: اگر من چنين عملى را انجام دهم, اين سؤال در مردم ايجاد مى شود كه نكند كه اين پيامبر نيز همانند يكى از زمامداران دنيوى است, نهايت, اينكه در زير پوشش نبوت چنين كارى را انجام مى دهد.
خليفه و اجماع مسلمانان
متن: هؤلاء المسلمين تقلّدوني فيما تقلدت و باتفاق منهم اخذت ما اخذت
شرح: در اين فراز, خليفه در مقابل صديقه طاهره ادعاى اجماع امت و اتفاق آراء را مى نمايد كه مردم به خلافت وى رأى داده اند, و عامه هم در تصحيح خلافت وى اجماع را حجت قطعى مى دانند, و حجت بودن اجماع را مستند به فرمايش رسول اكرم # مى دانند كه فرموده: (لاتجتمع اُمتي على الخطاء) و يا (لاتجتمع على الضلال) و اصل اين روايت نيز خود خليفه است. در روايت صدوق از امام صادق $ است كه:
(مولاى متقيان ـ صلوات اللّه عليه ـ از خليفه سؤال فرمود: چرا به اين امر با عظمت اقدام كردى؟ در جواب گفت
(حديث سمعته من رسول اللّه #, انّ اللّه لاتجتمع اُمتي على ضلال ولمّا رأيت اجتماعهم اتبعت حديث النبيّ # واَحَلْتُ ان يكون اجتماعهم على خلاف الهدى فاعطيتهم قود الاجابة ولو علمت ان احداً تخلف لامتنعت(1);
حديثى از رسول خدا # شنيدم كه فرمود: (امت من برگمراهى اجتماع نمى كنند) و چون اجتماع مسلمانان را ديدم, از حديث پيامبر پيروى كردم و محال دانستم كه اجتماع آنان بر خلاف هدايت باشد, و اگر مى دانستم يك نفر هم از رأى به خلافت من تخلف مى كرد, از پذيرفتن خلافت امتناع مى كردم.)
جواب پس از تسليم صحت روايت, متبادر از اين روايات آن است, پس از اينكه امت در مورد كارى به مشورت نشستند و با اختيار و تأمل و با اتفاق آراء آن را انتخاب كردند, چنين اجتماعى در ضلالت و گمراهى نخواهد بود و چنين شرايطى در بيعت ابوبكر نبود, كما اينكه مولا در ذيل همين روايت اشاره و تصريح مى فرمايد; زيرا وقتى اهل حلّ و عقد را با اكراه وادار به بيعت بكنند چنين بيعتى ربطى به مضمون روايت نخواهد داشت, و شاهد بر اين مسأله در سقيفه فقط عمربن خطاب با ابوعبيده و چند نفر ديگر بيعت كردند و اهل حل و عقد را در مقابل قضيه انجام شده قرار دادند, و از طرفى هم رقابتى كه بين دو قبيله اوس و خزرج انصار بود, زمينه را كاملاً براى موفقيت بيعت با خليفه آماده كرد; چنانچه خود خليفه در اوايل خلافت در خطبه اى كه خواند و در مقام عذرخواهى برآمد, به اين نكته اشاره مى كند, و خطبه مزبور را ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جوهرى در كتاب سقيفه, و ابن ابى الحديد در جلد دوم شرح نهج البلاغه (ص32) ذكر كرده, و در آن خطبه چنين مى گويد: (ان بيعتى كانت فلتة وقى اللّه شرها و خشيت الفتنه; همانا بيعت با من از روى بى مشورتى و دفعى بود و خدا ا
ز گزند او حفظ فرمود و از آشوب و فتنه در هراس بودم). عمر نيز در خطابه خود اين چنين تعبير نموده: (ثم بلغنى ان قائلاً منكم يقول واللّه لومات عمر بايعت فلاناً فلايغترَن امرؤ ان يقول انما كانت بيعة ابى بكر فلتة و تمت, الا انّها قد كانت كذلك و لكنّ وقى اللّه شرها)
(به من خبر رسيده بعضى از شماها(1) چنين مى گويد كه: به خدا قسم! اگر عمر بميرد با فلانى بيعت خواهم كرد; اما نبايد كسى به اين سخن فريب بخورد كه بيعت ابى بكر بدون فكر و مقدمه و بر خلاف رويّه و بى حساب بوده(1), درست است كه خلافت ابوبكر به همان گونه بوده و خداوند از شر اين كار بى حساب امت را حفظ فرمود, ولى در ميان شما كسى مثل او نيست, و پس از اين هر بيعتى بايد با مشورت باشد. حال اگر دو نفر مستبدانه رفتار كرده, بدون مشورت و اتفاق به ديگرى بيعت نمايد, رأى آنان رسمى نبوده و خود را در معرض كشتن قرار داده; و به هنگام رحلت پيامبر # به ما خبر رسيد كه انصار در مقام مخالفت با ما در سقيفه گردآمده, ونيز على و زبير و طرفدارانشان با ما به مخالفت برخاستند…). در پايان خطبه چنين مى گويد: (از اختلاف شديد آراء و بلند شدن صداها در بيم شدم كه اسلام ازبين برود, به ابابكر گفتم: دستت را پيش بياور, و او دستش را پيش آورد و من بيعت كردم….)(1)
با چنين وضعى چگونه مى توان ادعاى اتفاق آراء نمود با اينكه اهل سنت در مؤلفات خودشان به وجود اختلاف تصريح مى كنند. علاوه بر اين, هيچ يك از اهل بيت نبوت و رسالت و مهبط وحى حاضر نبودند و همگى در خانه مولاى متقيان ـ صلوات اللّه عليه ـ گردآمده بودند و در ميان آنان سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و زبير و خزيمةبن ثابت ابى بن كعب دو فروبن عمر انصارى و براء بن عازب خالدبن سعيد العاص اموى, از بزرگان و مشاهير و مسلّماً بنا به تعبير خودشان از اهل حل و عقد بوده اند, پس چگونه مى شود با غيبت اهل بيت ـ كه عدل كتاب خدا و كشتى نجات امت است ـ اجماع تحقق پذيرد!؟
ممكن است كسى اشكال نموده و بگويد: اختلاف و بلند شدن سر و صدا و بالا گرفتن اختلافها لازمه طبيعى هر مجلس مشورتى است, خصوصاً در امور مهم كشورى, و به همين مناسبت است كه مى بينيم در ملل متمدن, هريك از حزبها با گرايشهاى مختلفى كه دارند, گاهى چنان اختلاف بالا مى گيرد كه كار به ناسزاگويى مى كشد, اما با وجود اختلاف, با قبول اكثريتْ طرفهاى ديگر هم مى پذيرند و رسميت آن را قبول مى كنند.
پاسخ از اين اشكال اين است كه چنانچه گفتيم: متبادر از اين روايت آن است كه در امورى كه عاقلان در آن به مشورت مى نشينند و از اين طريق به واقع برسند, و از طرفى هم نمى دانند مصلحت واقعى چيست, در چنين صورتى است كه خداوند متعال بنا بر نقل, خليفه امت را از خطا و گمراهى باز مى دارد, همچنان كه در تفرقه نيز خداى متعال اين امت را از محذورات باز مى دارد; در قرآن مى فرمايد: (وان يتفرقا يغن اللّه كلاًّ من سعته(1);و اگر آنان متفرق شوند, خداوند هردو گروه را بى نياز مى كند) و به طور مسلّم اين روايت در مقامى است كه در موارد مشورتى, واقع امر مجهول باشد, مانند حكم ظاهرى كه واقع امر براى ما روشن نيست. لذا مى بينيم كه چه بسا رأى اكثر بر خلاف مصلحت باشد, و با خود اين روايت نمى توان مورد مشورت را تشخيص داد, و اصحاب اماميه و هرانسان منصفى در مورد خلافت اميرالمؤمنين $ نظرشان اين است كه واقع با وجود نصوص غدير و غير آن كاملاً روشن و هيچ گونه ترديدى و ابهامى نداشت, تا نوبت به اجماع و در دستور كار مشورت اهل حل و عقد باشد, چون در صورتى كه واقع در دست باشد نوبت به حكم ظاهرى نمى رسد.
بر فرض تسليم كه امر خلافت هم براى مردم نهفته بود و نياز به كشف از جهت اجماع مردم بود, به طور مسلّم اكثريت طبيعى مراد از حديث است, نه اقليتى كه با چنگ زدن به نيرنگ و فريبْ خود را تحميل كنند; و در ماجراى خلافت مى بينيم اكثر اهل حل و عقد مخالفت نموده و كناره گيرى كردند. ما جهت روشن شدن اين حقيقت تاريخ ـ كه بسيار تلخ و دردآور است ـ به فرازهايى از جريان سقيفه از زبان ابن ابى الحديد گوش مى دهيم. در شرح خطبه شقشقيه در احوال ابن ابى خطاب چنين مى گويد:
(عمر همان كسى است كه بيعت ابوبكر را استوار ساخت, مخالفان را از صحنه بركنار كرد, شمشير زبير را شكست, به سينه مقداد كوفت و در سقيفه حق سعدبن عبادة را پايمال نموده و گفت: سعد را بكشيد! خدا او را بكشد! و بينى حباب بن منذر را كه در روز سقيفه گفت: من صاحب رأى هستم كه در امثال اين حادثه نظر من راهگشا, و در زيادى تجربه و آگاهى به موارد آن بسان درخت خرما هستم كه بار زيادى داشته باشد, و هركسى از خاندان هاشم به خانه فاطمه % پناه برده بود تهديد نمود و آنان را از آنجا خارج ساخت, و اگر نبود فعاليت او, پايه خلافت براى ابوبكر استوار نمى شد.)(1)
يكى از بزرگان اهل حل وعقد امت, عباس بن عبدالمطلب, عموى پيامبر # بود كه حاضر نشد خلافت ابابكر را بپذيرد, و نيز اكثر مهاجرين نبودند, و باز در اين زمينه ابن ابى الحديد در جريان سقيفه از براء بن عازب چنين نقل مى كند:
(در سقيفه ايستاده بودم كه يكدفعه متوجه شدم ابوبكر مى آيد, و با او عمر و ابوعبيده و جماعتى از اصحاب سقيفه, در حالى كه… و به هركسى مى رسيدند مى زدند و ابوبكر را جلو انداخته و دست آن را به دست ابوبكر به عنوان بيعت مى كشيدند, بدون اعتنا به اينكه طرف مايل به اين بيعت هست يا نه… و در شبِ پس از روز سقيفه مقداد و سلمان و ابوذر و عبادةبن صامت و ابوهيثم تيهان و حذيفة بن يمان و عمار را ديدم كه در نظر داشتند مسأله خلافت را در ميان مهاجرين به شورا بگذارند, و اين خبر به ابوبكر و عمر رسيد. آنان شخصى را به نزد ابى عبيده و مغيرةبن شعبه فرستادند و از نظر آنان در اين مورد جويا شدند. مغيره در پاسخ چنين گفت: به نظر من در اين مسأله سهمى به عباس و پسرانش قرار دهيد, تا او را از على بن ابى طالب جدا كنيد.)(1)
از اين فراز تاريخ معلوم مى شود كه كار سقيفه به رسوايى كشيده تا جايى كه بزرگان مهاجرين بنا گذاشته اند انتخاب اوّلى را لغو نموده و دست به تشكيل شوراى ديگرى كه در آن فقط مهاجرين هستندبزنند از شنيدن اين تصميم, آن دو احساس خطر كرده و با مشورت ابوعبيده جراح و مغيرة بن شعبه, با دادن سهميه كافى به عباس بن عبدالمطلب او را در برابر مولا قرار بدهند, و او را بدين وسيله از گروه بنى هاشم كه در جبهه مخالف بودند جدا سازند. براء بن عازب نيز مى گويد: ابوبكر و عمر با مغيرة بن شعبه شب دوم رحلت رسول اكرم # در سقيفه حضور داشتتند ابوبكر خطبه خواند و در آخر خطبه خطاب به عباس بن عبدالمطلب چنين گفت:
(ما آمده ايم به شما و نسل آينده شما در اين امر (خلافت) سهمى قرار دهيم, به دليل اينكه عموى رسول اللّه هستى, اگر چه در نظام انتخابات, مسلمانان به اتفاق به هركسى رأى دادند تمام حق از آن اوست, چه اينكه مردم در مسأله خلافت موقعيت شما و خانواده شما را مى ديدند, و با وجود اين امتياز, شما و بنى هاشم را كنار زدند, چه اينكه رسول اللّه # هم از ماست و هم از شماست.)
در اين هنگام عمر در ميان سخنان او برخاست و همچون او در خشونت و تهديد كردن و در وقت حساس وارد عمل شدن چنين گفت:
(آرى به خدا! متوجه باشيد! ما از روى نياز دست روى شما دراز نكرديم, ولى براى ما اشكال تراشى در اجتماع مسلمانان از طرف شما دشوار آمد كه مشكلهايى براى شما و مسلمانان پيش بيايد, به فكر خود و عموم مسلمانان باشيد.)
سپس آرام شد.عباس زبان به سخن گشود, خدا را حمد و ثنا گفت, و سپس چنين گفت:
(…اگر دليل شما در اشغال منصب خلافت وابستگى به رسول خدا # است, پس حق ما را گرفته ايد, و اگر به اتفاق مسلمانان است, ما هم جزو مسلمانان بوده و در مسأله شما از مسلمانان نه پيش افتاديم و نه در وسط قرار گرفتيم و نه از مكان او دور هستيم. پس بدين رو اگر انتخاب به وسيله مسلمانان بوده, پس مسأله انتخاب تمام نشده, چون ما راضى نيستيم, پس چرا مى گويى در اجتماع مسلمانان اشكال تراشى مى كنيد و چه حرف دور از حقى است; و اما حقى كه به من واگذار مى كنى اگر از حق شخصى خودت مى باشد, از اين عطا و بخشش باز بايست, و اگر حق مسلمانان است, از آن تو نيست كه در آن حكم كنى, و اگر مسأله خلافت حق ماست, ما حاضر نيستيم كه قسمتى از آن را به تو واگذار كنيم و از قسمت ديگر صرف نظر كنيم; و نظرم در اين گفته ها اين نيست كه شما را از آنچه به دست آورده ايد محروم كنم, ولى چون شما استدلال مى كنيد پاسخ آن بايد با استدلال داده شود.
اما اينكه مى گويى رسول خدا از ما و شماست, آرى درست است, رسول خدا # به مثابه درختى است كه ما شاخه او و شما همسايه او هستيد; و اما گفته تو اى عمر, كه از شورش مردم بر ما بيمناك هستى, پس آنچه شما بر آن پيشى گرفته ايد سرآغاز شورش است, و از خداوند از اين فتنه استمداد مى طلبم.)(1)
به طور خلاصه اينكه بر فرض ثبوت روايت(1), موضوع خلافت به اتفاق آرا نبوده و خليفه در اين مورد مرتكب كذب شده و جز توطئه, تحميل و زور در اين جريانْ امر ديگرى دخالت نداشته است; و علاوه لسان اين روايت اين نيست كه اتفاقْ تحقق پذيرفته, چون قضيه خبريه و از قبيل قضاياى حقيقيه است و مفادش ثبوت حكم بر فرض تحقق موضوع است, نه اينكه موضوعْ محقق شده است; و به عبارت ديگر, هيچ وقت حكمْ موضوع خود را درست نمى كند, بر فرض تحقق موضوع, حكم مترتب است, چه اينكه رتبه موضوعْ مقدم بر حكم است و اين روايت در مقام بيان حكم است نه تحقق موضوع.
فاطمه % و مردم
فالتفتت فاطمةُ (سَلامُ اللّه عَلَيْها) اِلًى النّاسِ وَقالَتْ:
مَعاشِرَ النّاسِ! اَلْمُسْرِعَةِ اِلى قيلِ الباطِل
اَلْمُغْضِيَةِ عَلَى الْفِعْلِ الْقَبِيْحِ الخْاسِرِ
(اَفَلاتَتَدَبَّروُنَ الْقُُرآنَ
اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها)(1)
(كَلاّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِكُمْ)(1)
مااَسَأْتُمْ مِنْ اَعْمالِكُمْ
فَاَخَذَ بِسَمْعِكُمْ وَاَبْصارِكُمْ
ولبِئْسَ ما تأَوَّلْتُمْ وَسآءَ ما بِهِ اَشَرْتُمْ وَشَرَّما مِنْهُ اِعْتَضْتُمْ
لَتََجِدُنَّ ـ وََاللّه ـ مَحْمِلَهُ ثَقيلاً وَ غِبَّهُ وَبيلاً
اِذا كُشِفَ لَكُمُ الْغِطاءُ وَبانَ ماوَرائَهُ الضَّرّاءُ
(وَبَدا لَكُمْ مِنْ رَبَّـكُمْ مالَمْ تَـكُونُوا تَحْتَسِبونَ)(1)
وَ (خَسِرَ هُنالِكَ الْْمُبْطِلُوُنَ)
ثُمَّ عَطَفَتْ عَلى قَبْرِ النَّبِي # وقالَتْ:
قَدْ كانَ بَعْدَكَ أَنْباءٌ وَهَنْْبَثَةٌ
لَوْ كُنْتَ شاهِدَها لَمْ تَـكْبِرُ الْخَطْبُ
اِنّا فَقَدْناكَ فَقْدَ الاَرْضِ وابِلَها
وَاخْتَلَّ قَوْمُكَ فَاشْْهَدْهُمْ وَقَدْنَـكِبُوا
وَكُلُّ اَهْلٍ لَهُ قُرْبى وَمَنْزِلَةٌ
عِنْدَ الاِلهِ عَلَى الاَدْنَيْنَ مُقْتَرِبُ
اَبْدَتْ رِجالٌ لَنا نَجوى صُدُورِهِمْ
لمّا مَضَيْْتَ وَحالَتْ دُونَكَ التُّرْبُ
تَجَهَّمَنا رِجالٌ وَاسْتُخِفَّ بِنا
لَمّا فُقِدْتَ وَكُلَّ الاَرْضِ مُغْتصَبٌ
وَكُنْتَ بَدْراً وَنُوراً يُسْتَضاءُ بِهِ
عَلَيْكَ تُنْزَلُ مِنْ ذِي الْعِزَّةِ الْكُتُبُ
وَكانَ جِبْرَيلُ بِالآياتِ يُونِسُنا
فَقَدْ فُقِدْتَ فكُلُّ الْخَيْرِ مُحْتَجِبٌ
فَلَيْتَ قَبْلَكََ كانَ الْمَوْتُ صادَفَنا
لَمَّا مَضَيْتَ وَحالَتْ دوُنَكَ الْـكُثُبُ
اِنّا رُزِئْـنا بِما لَمْ يُرْزَ ذُو شُجَنِ
مِنَ الْبَرِيّةِ لاعُجْمٌ وَلاعَرَبٌ
سپس صديقه طاهره % متوجه به مردم شد و فرمود:
اى مردم! شتاب كننده به گفتار باطل و بيهوده
و از كارهاى زشت و زيان دار چشم پوشنده
آيا در قرآن تدبر و انديشه نمى كنيد؟
و يا بر دلهاى شما قفلها زده شده.
نه چنين نيست, بلكه در اثر اعمال بد شما
قلبها مهرزده شده و در نتيجه, شنوايى گوش
و بينايى چشم از شما گرفته شده, و چه آيات الهى را
بد تأويل نموديد و چه رأى بد از خود نشان داديد
و چه بد اوضاع را عوض كرديد.
بى گمان در خواهيد يافت سنگينى بارگران
و سرانجام بسيار بدى را وقتى كه پرده از جلوى
چشمتان كنارزده شد و آنچه از زيانها
در پس پرده بود به شما روشن گرديد و آنچه
به فكرتان از رنج و شكنجه نمى رسيد آشكار گرديد,
آنجاست كه باطل گرايان زيان مى بينند.
سپس متوجه قبر پيامبر # شد و فرمود:
پس از تو خبرها و گفتارهاى گوناگون رخ داد,
اگر تو مى بودى آنها روى نمى داد.
همانا مثل زمينى هستيم كه بارانهاى درشت خود را از دست داده
و قوم تو پريشان و مختل گرديده اند. بنگر كه چه نكبتها بار آمده,
هر اهل بيت پيامبر كه او را منزلتى در پيشگاه خداوند است او را احترام مخصوص
كه به ساير اقربا بدان منزلت ترجيح دارند, غير از اهل بيت تو يارسول اللّه!
مردمانى آنچه در دلها (از حقد و كينه) به ما داشتند, آنگاه كه تو در گذشتى و خاكها
ميان ما و شما حايل شد فاش كردند.
مردمانى با ترشرويى با ما روبه رو شدند و ما را سبك شمردند و آنچه از زمين در دست
ما بود به غصب از دست ما خارج كردند.
شما نورى بوديد كه از روشنى آن استفاده مى شد.
و بر شما از طرف رب العزة كتابها نازل مى شد
جبرئيل $ با آياتى كه مى آورد مايه انس ما بود;
اينك كه شما را از دست داديم راه هرخيرى از ما پوشيده شد.
اى كاش! پيش از شما مرگْ ما را فرا مى گرفت.
به هنگامى كه شما اين دنيا را ترك فرموده و ريگها ميان ما و شما حايل شد,
ما را مصيبتى و اندوهى رسيد كه به هيچ اندوهناكى از مردمان
(چه عجم و چه عرب) نرسيده بود.
توضيح مفردات
المسرعة: گروه شتابنده.
قيل الباطل: گفتار بيهوده وگزاف.
المغضيه: چشم پوشنده.
ران: بر قلب مهرزده شود, رَانَ يَرِينُ عَلى قَلْبِهِ,يعنى زنگار بر دلش احاطه يافت, برخى گفته اند: رَينْ گناه بر روى گناه است تا اينكه قلب سياه شود و اين در اثر غلبه گناه است(1).
تاوّل: تاوّل و تاويل: تفسير كلامى است كه معانى مختلف داشته باشد, تفسير آن از ظاهر آن صحيح نيست و از غير لفظ و ظاهر تفسير مى شود.
اشاره: به بهترين وجهى در امرى دستور دادن.
اعتضتم: عوض كرديد. محمله: بر دوش گرفتن آن.
غبّه: با كسر غين و تشديد باء: عاقبت و سرانجام.
وبيلاً: داراى وزر و وبال; عذاب وبيل: شديد.
ضرّاء: زمين هموارى كه در آن درندگان باشد(1).
هنبثة: گفتارهاى گوناگون بى اساس.
وابل: بارانهاى درشت دانه.
قُربى: حق صاحبان قرابت و نزديكى.
تُرْبُ: بر وزن فُعْلُ به معناى خاك.
التجهّم: روى ترش كردن.
مُغْتَصب: مبنى بر مجهول; يعنى, مغصوب, غصب شده.
كُثُبْ: با دو ضمه, جمع كثيب: به تل از شن گفته مى شود.
شَجَنْ: غم و اندوه.
العجم: در مقابل عرب است.
رجل اعجمى: مرد غير عرب
شرح: اين بخش در توبيخ حاضران كه مهاجرين و انصار را تشكيل مى دادند مى باشد, و آنان را به گروه شتابنده به پذيرش گفتار باطل و چشم پوشندگان از كردار زشت و زيانبار توصيف فرمود. براستى كه عبارت شريفه به مصداق (صدر من اهلها ووقع في محلّها) مى باشد و همه را شريكةالقرآن ^ از آيات قرآن كريم استفاده و اقتباس فرموده, كه همه كجرويها در نتيجه سوء اختيار خودشان مى باشد و اثر اعمال زشت است كه اساسش را محبت دنيا تشكيل مى دهد, زيرا حرص به رياست دنيا موجب شد كه ميان انصار اختلاف و شكاف ايجاد شود و همان اختلاف, زمينه را براى بهره مندى خليفه و اطرافيانش فراهم ساخت, لذا با كلمه كوبنده ردع (كلاّ: نه اين چنين است) تعبير مى فرمايد, كه هرچه به سرتان آمد و آنچه خواهد آمد همه را خود سبب و علت شده ايد, وگر نه شيطان هم علت بدبختى شما نيست, بلكه همان كشش و ميل باطنى است كه در اثر اعمال قبيح فطرت قلب شده و اصالت و پاكى خود را از دست مى دهد و طبيعت گرايش به باطل را پيدا مى كند.
چنانچه در گذشته شرح شد, شيطان مى گويد: (مالي الاّ ان دعوتكم فاستجبتم لي فلاتلوموني ولوموا انفسكم(1)) من كارى نكردم مگر يك دعوت, و اين شما تبهكاران بوديد كه با جان و دل به سراغ من آمديد و مرا استجابت نموديد, پس مرا سرزنش نكرده و خود را سرزنش كنيد, و در نتيجه, اعمالى از شما سرزد كه گوش شنوا و چشم عاقبت بين را از شما برگرفت.
اما چه كار بد و نكوهيده از شما سرزد:
1 . آيات الهى را بد تأويل و تفسير نموديد و در نتيجه, حق اهل بيت عصمت و طهارت را غصب كرديد.
2 . آنچه تصميم گرفته و نتيجه مشورت شما شد, بسيار بد و هلاكت مسلمانان را در برخواهد داشت, و اين دو نشانه انحراف از مسير اصلى خلافت و امامت كبراى الهى است كه آن را با دست خود منحرف ساختيد.
3 . و آنچه را كه ازدست داده و ديگرى را به جاى آن گرفتيد شر بود, و وقتى متوجه خواهيد شد كه از جلو ديدگان شما پرده عالم طبيعت برداشته شود و فراسوى اين عالم خاكى را به رأى العين مى بينيد, آنگاه خواهيد يافت با بارى گران و وزر و وبال سنگين با بدبختى قرين هستيد, و آنچه اندر وهم شما نيايد خود را در شكنجه و عذاب درخواهيد يافت; اما اينكه در آينده چگونه از مسير صحيح خود منحرف شده و پيامدهاى ناگوار و هولناك در انتظار امت اسلامى نشسته, اين مسأله را در ديدارى كه با زنهاى انصار و مهاجرين با حضرت انجام دادند بيان فرموده: (واللّه لو تكافوا عن زمام نبذه رسول اللّه # اليه لاعتلقه ولسار بهم سيراً سُجُحاً; به خدا سوگند اگر آنان زمامى كه رسول خدا # به او (على $) واگذار كرده بود خود را باز مى داشتند, بر او متعلق مى شد و آنان را در مسيرى بسيار سهل و نرم قرار مى داد). سپس از اوضاع و آينده مسلمانان خبر مى دهد:(امّا لَعَمر اِلهكَ لَقَدْ لَقَحتْ, فَنظِرة رَيْثَ ماتَنْتُجُ ثُمّ احْتَلِبُوا طِلاعَ القَعْبِ دَماً عَبِيطاً, وذعافاً ممقراً; به خدا سوگند! اوضاعْ آبستن حوادثى شد, به اندازه دوران وضع حمل ناقه بيشتر
در انتظار نخواهيد ماند, سپس قدحهايى از خون تازه خواهيد دوشيد و به سمّ كشنده و مهلكى گرفتار خواهيد شد.
فاطمه %
و على $
ثُمّ انْكَفَأَتْ % وَ اميرُالْمُؤْمِنينَ يَتَوَقَّعُ
رُجُوعَها اِلَيْهِ وَ يَتَطَلَّعُ طُلُوعَها عَلَيْهِ
فَلَمَّا اسْتَقَرَّتْ بِهَا الدّارُ قالَتْ لأَِميرِالْمُؤْمِنِيْنْ $
يَابْنَ اَبيطالِب! اشْتَمَلْتََ شِمْلَةَ الْجنينِ
وَقَعَدَتْ حُجْرَةَ الظَّنينِ! نَقَضْتَ قادِمَةَ الاَجْدَلِ
فَخانَكَ ريشُ الاَعْزَلِ! هذا ابْنُ اَبي قُحافَهَ
يَبْتَزُّنى نُحَيْلَةَ اَبي وَبُلْغَةَ ابْني لَقَدْ اجْهَرَ خِصامِى
وَاَلْفَيْتُهُ اَلَدَّ في كَلامي حَتى حَبَسَتْني قَيْلَةُ نَصْرَها
وَالْمُهاجِرَةُ وَصْلَها وَغَضَّتِ الْجَماعَةُ دُونى طَرْفَها
فَلاداِفِعَ وَلامانِعَ خَرَجْتُ كاظِمَةً وَعُدْتُ راغِمَةً
اَضْرَعْتَ خَدَّكَ يَوْمَ اَضَعْتَ حَدَّكَ
اِفْتَرَسْتَ الذِّئابَ وَافْتَرَشْتَ التُّرابَ
ماكَفَفْتُ قائِلاً وَلااَغْنَيْتُ باطِلاً وَلاخِيارَ لي
لَيْتَني مِتُّ قَبْلَ هَنِيَّتى وَدُونَ ذِلَّتي
عَذيريَ اللّهُ مِنْكَ عادِياً وَمِنْك حامِياً
وَيْلايَ في كُلِّ شارِقٍ ماتَ الْعَمَدُ
وَوَهَنِ الْعَضُدُ شَـكْواي اِلى اَبي
وَعَدْوايَ اِلى رَبّي اللّهُمَّ اَنْتَ اَشَدُّ قُوَّةً وَحَوْلاً وَاَحَدُّ
َبْأساً وَتَنْـكِيْلاً.
فَقالَ اَمِيْرُالْمُؤْمِنِيْنَ $ لاوَيْلَ عَلَيْكَ اَلْوَيْلُ لِشانِئِكِ
نَهْنِهي عَنْ وَجْدِكِ يَا ابْنَةَ الصَّفْوَةِ
وَبَقِيَّةَ النُّبُوَّةِ فَماوَنَيْتُ عَنْ ديني وَلااَخْطَأْتُ مَقْدُوري
فَاِنْ كُنْتِ تُريدين الْبُلْغَةَ فَرِزْقُكِ مَضْمُونٌ
وَكَفيلُكِِ مَأمُونٌ وَمااَعَدَّ لَكِ اَفْضَلُ مِمّا قُطِعَ
عَنْكِ فَاحْتَسِبِي اللّهَ, فَقالَتْ: حَسْبِيَ اللّهُ وَاَمْسكتْ.
سپس حضرت صديقه طاهره ـ صلوات اللّه عليها ـ برگشت ومولا در انتظار مراجعتش
و درخشيدن سيماى مباركش بود. وقتى كه در خانه قرار گرفت به مولا فرمود:
اى فرزند ابى طالب! آيا مانند كودكى كه در جنين است, پرده پوشيده اى
و در خانه نشسته اى مانند كسى كه به او تهمت زده شده است. شاه پرهاى بازها را درهم مى شكستى, اما اكنون از پر و بالهاى مرغان ناتوان فرومانده اى!؟
اينك فرزند ابى قحافه, عطيه پدر و قوت و معيشت فرزندانم را به ظلم مى ربايد,
آشكارا با من دشمنى مى ورزد و به سختى در سخن من مى تازد
و جسورانه مجادله مى كند. كارم به جايى كشيده كه انصار دست از يارى من
برداشته و مهاجرين ديگر رشته دوستى را گسسته اند و مردمان, ديگر هم چشم
از يار و ياورى ام پوشيده اند. اينك نه مدافعى دارم نه ممانعت كننده اى,
با دلى آكنده از خشم بيرون شدم و با نهايت خوارى و خفت برگشته ام.
آرى, آن روز شكست خوردى كه تندى و حدّت خود را ضايع ساختى.
روزگارى گرگان را شكار و پاره مى كردى, اما هم اكنون خاك نشينى را اختيار كرده اى!؟
جواب گوينده را نمى دهى و باطلى را از سر راه برنمى دارى.
من هم ديگر چاره را از دست داده ام, اى كاش! پيش از اين خوارى و ذلت مرده بودم.
(دلم تنگ است, بجز شما اين عقده ها را پيش چه كسى خالى كنم؟)
و عذرخواه من در اين سخنان كه با شما باز گفتم و كم حرمتى كه صادر شد, خداى من است.
چه مرا وابگذارى و يا حمايت فرمايى,
واى بر من در هرطلوع آفتاب, تكيه گاه و محل اعتمادم مُرد, بازويم سست شد, به پيشگاه پدرم شكايت مى برم و از پروردگارم دادخواهى مى كنم. بارالها! قوت و قدرت تو از همه بيشتر و عذاب و نكال تو از همه شديدتر است.
آنگاه مولاى متقيان فرمود: هرگز بر تو سختى و ناگوارى نيست, همه ناگواريها از آن دشمن بدخواه شماست,
غم و اندوهتان را فرونشانيد, اى دختر برگزيده عالميان و يادگار پيامبر آخر الزمان!
من كه در دينم هرگز سستى نورزيدم و از حدّ توانم دور نشده ام, اگر مقصود شما روزى به قدر كفاف است, آن را خداى ضمانت فرموده و خدا ضامن استوارى است, و آنچه را كه براى شما (در آخرت) مهيا و آماده شده, برتر از آن است كه از دست شما گرفتند; بنابراين, مسأله را به خدا واگذاريد.
صديقه طاهره ـ بأبى هى و اُمّى ـ فرمود:
حسبى الله; و ديگر سخنى نفرمود.
توضيح مفردات:
انكفأت: رجوع فرمود, از انكفاء به معناى رجوع كردن است.
شملة الجنين: ممكن است با كسر شين باشد كه اين وزن, هيأت را مى رساند; يعنى, پوشيده شدنى, مانند جنين; و ممكن است به فتح شين خوانده شود, و آن پوشش كوچكى است كه كودك را به آن مى پيچند, ولى بهتر قرائت با كسر است كه نوع منزوى شدن و كنار بودن مولا $ را مى رساند.
حجرة الظنين: گوشه گيرى شخص متهم در اتاق كوچك.
قادمة الاَجْدل: شهپر عقاب.
ريش الاعزل: پر مرغان ضعيف.
يَبتزّنى: مى ربايد.
نحيله: عطيه كوچك.
اَلّدفى كلامى: خصومت ورزيد در سخنگويى با من.
كاظمةً: در حال كه خشم خود را فروبرده بودم.
راغمة: در حال خفت و ذلّت.
افترستَ: دريدى و پاره كردى.
ذئاب: گرگان, جمع ذئب.
هينتى: هِينَه بر وزن سِدره و جِلسه, مصدر هانَ يَهُونُ, يعنى, خفت و خوارى.
عذير: عذرخواه.
عادياً: در حال تجاوز و ستم.
شارق: آفتاب تابان.
العَمَدْ: ستون.
نهنهى: بازدار.
عدواى: طلب انتقام من در برابر ستمى كه رفته.
وَجْدكِ: حزن و غم.
شانِئَك: دشمن بدخواه تو.
ونيت: عجز و ناتوانى.
البُلغة: روزى كافى.
شرح: ممكن است كسى در اين بخش اشكالى به نظرش بيايد و آن اينكه صديقه طاهره ـ صلى الله عليها و على ابيها و بعلها و بنيها ـ از همه بيشتر به مقامهاى پسرعم و شوهر خود واقف و آشنا بود, و آن بزرگوار حجت ربَ العالمين, و چنانچه در دعاى صبح روز جمعه وارد شده: (اَشهد انّهم فى علم اللّه وطاعته كمحمّدٍ #(1)) مى باشند, و بالاخص مولاى متقيان برحسب روايت ابى وهب قصرى از امام صادق $ مى گويد:
وارد مدينه شدم و به محضر حضرت رسيدم و گفتم: جانم فداى شما باد, در حالى به محضرتان مى رسم كه قبر اميرالمؤمنين $ را زيارت نكرده ام. حضرت در جواب فرمود: چه كار بدى كردى, و اگر نبود كه تو از شيعيان ما هستى شما را نمى پذيرفتم! آيا زيارت نمى كنى كسى را كه خداى متعال او را زيارت مى كند و انبيا او را زيارت مى كنند و مؤمنان او را زيارت مى كنند!؟ در جواب گفتم: جانم فدايت, اين نكته را نمى دانستم. فرمود: بدان! اميرالمؤمنين $ در نزد خدا از تمام ائمه افضل است, و بر آن بزرگوار است ثواب اعمال آنان(1).
پس اين پرخاش صديقه طاهره % چگونه توجيه مى شود!؟
از اين اشكال دو جواب مى شود داد, و برگشت هردو به اين است كه صديقه طاهره % از اينكه مى ديدند خلافت عظماى الهى از محور خود خارج شده و چگونه اسلام وارونه خواهد شد در رنج بودند, و هم از نظر حكمتى چنين برخوردى حكيمانه بوده است, به شرحى كه گفته خواهد شد.
پاسخ اول
نظير چنين پرخاشى از پيغمبر اولوالعزم و معصومى ديگر هم صادر شده, و مى توان نام چنين پرخاشى را (پرخاش مقدس) ناميد, به اين شرح كه: هارون $ در زمان غيبت برادرش موسى بن عمران $ اندك تخلف و سرپيچى از اطاعت امر خدا و فرمان شريك نبوت خويش نكرده بود, و وظيفه خود را به هنگام غيبت برادرش به نحو احسن انجام داده بود, و اسرائيليان را از نيرنگ و شعبده سامرى و واداشتن وى آنان را به پرستش گوساله كاملاً برحذر داشته بود, اما چه سود! چه اينكه سامرى كار خود را كرد, و آن سبك سران به حكم سنخيت يا اينكه نشانه هاى بسيار و معجزه هاى فراوان از كليم خدا, موسى بن عمران $ ديده بودند, ولى به حكم اينكه سنخيت, علت انضمام است, و آيه شريفه (وَاُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ) همه آن آيات و نشانه هاى الهى را ناديده گرفته و در زمان كوتاهى كه حضرت موسى $ غيبت داشت, به پرستش گوساله ساخت سامرى شتافتند. كليم خدا پس از مراجعت از طور هرگز فكر نمى كرد با آن همه سوابق و ديدن آيات نه گانه الهى, اسرائيليان به اين سرعت به عقب برگشته و رسوم جاهليت را بپذيرند, و اوضاع را كاملاً برخلاف انتظار ديد, در چ
نين وقتى بود كه برحسب نقل قرآن, موسى $ به سختى برآشفت:
(وَاَلْقَى اْلاَلْوَاحَ وَاَخَذَ بِرَأْسِ اَخِيهِ يَجُرُّهُ اِلَيْهِ(1) وَلَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ ياقَوْمِ اِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَاِنَّ رَبَّـكُمُ الْرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِى وَاَطِيعُوا اَمْرِى, قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ حَتَّى يَرْجِعَ اِلَيْنا مُوسى(1). قَالَ يابْنَ اُمَّ لاتَأْخُذْ بِلِحْيَتِى وَلابِرَأْسِى اِنِّى خَشِيْتُ اَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي اِسْرائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِى (1);
موسى $ الواح را انداخت [با اينكه خلاف احترام و تعظيم كلام الهى بود] و سر برادر خود را گرفت و به طرف خود كشيد; و هارون از پيش اتمام حجت نموده و گفته بود: شما فريب سامرى را خورديد, و پروردگار شما رحمن و بخشنده است, پس مرا پيروى نموده و از فرمان من اطاعت نماييد! ولى اسرائيليان گفتند: ما تا برگشتن موسى همچنان به عبادت گوساله ادامه خواهيم داد, و هارون به موسى [^] گفت: اى پسر مادر! از محاسن و سر من مگير, چه اينكه در بيم آن شدم كه بگويى در ميان بنى اسرائيل تفرقه افكندى و از قول من مراقبت ننمودى.)
چنين برخوردى از موسى $ با اينكه هارون بجز انجام وظيفه كارى نكرده بود, جز تعصب و سرسختى در راه حق و فرياد و پرخاشگرى در راه مبارزه با باطل نيست.
يادگار خاتميت هم كه مى ديد به حكم سنخيت و رسوب جاهليت و گوساله پرستى در صميم دل آنان, با وجود آن همه تأكيد پيامبر اسلام #, مسلمانان هارون امت را ترك كرده و اطراف عِجل را گرفته اند, بشدت ناراحت شد, و انگيزه ناراحتى صديقه طاهره, از كفران عظيم امت اسلامى و عبادت طاغوت در برابر نعمت بزرگ وصايت و خلافت بود, كه با حذف هارون امت چه سرنوشت سختى در انتظار امت است; و به مصداق فرمايش پيامبر #: (بدأ الاسلام غريباً و سيعود غريباً كما بُدأ فطوبى للغرباء(1); اسلام با غربت آغاز شد و بزودى همچون آغاز, به غربت بازخواهد گشت, پس خوشا به حال غريبان!)
مسلمانان با حذف هارون امت ديرى نمى كشد باز دوباره به حالت غربت برمى گردد, پس ناراحتى و پرخاش آن بزرگوار نشان دهنده عظمت فاجعه است, نه اينكه يادگار نبوت مى خواست به هارون امت از راه پرخاش اعتراض نمايد.
پاسخ دوم
حكمتى در قضيه بود كه صديقه طاهره مى خواست كه روشن شود. حضور آن حضرت در اجتماع مردم مطابق رضايت كامل مولاى متقيان بوده, و آنچه از فاطمه مرضيه ـ صلوات اللّه عليها ـ صادر شده همه به عنوان همدردى و مطابق خواسته قلبى مولا $ بوده و نه اينكه ـ العياذ بالله ـ فاطمه % بدون رضايت همسرش كارى را بدون صلاح ديد انجام داده, و اين پرخاش صديقه طاهره و تسلّى و دلدارى مولا $ در جواب بازگوكننده, رضايت كامل آن حضرت از اين برخورد سازنده صديقه طاهره است. راستى اگر نبود حضور و خطبه روشنگر بضعه (پاره تن) رسول الله # در حساس ترين مرحله تاريخ اسلام, ما از چه منبع موثقى مى توانستيم به جريان نفاق حاكم در صدر اسلام با تبليغ گسترده حاكمان آن روز پى ببريم؟
باز فرازى در اين بخش هست كه نياز به توضيح دارد. ممكن است گفته شود: از جواب مولا $ كه فرمود: (فان كنت تُريدين البلغة فرزقك مضمون) اگر مقصود شما روزى باشد, روزى به قدر كفاف را خدا ضامن است و خدا ضامن استوار و درستى است; اين سؤال پيش مى آيد: مگر انگيزه حضرت از ايراد خطبه به خاطر رزق و روزى بود, تا چنين جوابى را مولا $ در پاسخ بفرمايند؟ آيا با وجود پايه معرفتى صديقه طاهره % در حد عصمت مى تواند چنين پاسخى داشته باشد؟ و آيا مضمون و محتوا و استخوان بندى خطبه كه مملو از معارف الهى و با بيانى شكافنده, انحراف عظيم دست اندركاران سقيفه و نفاق حاكم برجامعه اسلامى را بازگو مى كند, نشان دهنده آن نيست كه فرياد صديقه طاهره % به جهت سرنوشت بدى كه در انتظار مسلمانان است مى باشد, نه رزق و روزى!؟
پاسخ اين سؤال با دقت در خطبه و با توجه به پرخاش مقدس صديقه طاهره % روشن مى شود كه مسلّماً مولا $ در اين جواب در مقام آن نبوده كه حضرت را نسبت به رزق و روزى تأمين دهد, بلكه از آنجايى كه زهراى طاهره % از جريان وارونه كردن هدفهاى پيامبر عظيم الشأن اسلام # و سرنوشت بدى كه در انتظار اسلام و مسلمانان بود, قلب مباركش در رنج بود, با جمله هاى آرام بخش, اين چنين: اى دختر برگزيده و يادگار نبوت! من هرگز در اداى وظيفه كوتاهى نكردم…,با اين جمله هاى نرم و فروتنانه در مقام تسلى و آرامش دادن آن حضرت بودند, وگرنه همين سؤال در جمله (فماونيت عن دينى; در دينم كوتاهى نكردم) هست. مگر صديقه طاهره % در مقام و عظمت مولا $ نمى فرمايد: (مكدوداً فى ذات اللّه, مجتهداً في امر اللّه). پس مسلم صديقه طاهره % مى دانستند كه مولا $ كوتاهى نفرموده. به اين قرينه و قراين ديگر اين جمله هاى مولا $ در معانى اصلى و ابتدايى آن مراد نيست و به اصطلاح علم بلاغت, در اين فراز هدف از ايراد اين جملات فايده خبر و يا لازم فايده خبر نيست(1), بلكه گاهى اوقات هدف از جمله خبريه بجز هدف دوگانه, از قبيل استرحام(1) و يا اظهار تحسر(1)
و تسلى و… است, كه هدف از سياق جمله ها به دست آورده مى شود. در اين فرازهم مولا به جهت تسلى خاطر صديقه طاهره % با اين گونه جمله ها حضرت را نوازش مى فرمايند و هدف تأمين از روزى كفاف نيست.
(1)گرچه اخيراً مى شنوم اين سنت حسنه به سردى گراييده است و اميدوارم اهالى زنجان نگذارند اين سنت فاطميه به فراموشى سپرده شود, ان شاء الله تعالى.
(1) توبه(9) آيه 129.
(1)صحيح ترمذى, ج2, ص319, از عايشه امّ المؤمنين: قالت: (مارأيت احداً اشبه سمتاً * و هدياً برسول اللّه صلّى اللّه عليه (وآله) وسلم في قيامها و قعودها من فاطمة بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه (وآله) وسلّم قالت: وكانت اذا دخلت على النبي صلّى اللّه عليه (وآله) وسلم قام اليها فقبّلها واجلسها في مجلسه وكان النبي صلّى اللّه عليه (وآله) وسلّم اذا دخل عليها قامت من مجلسها فقبّلته في مجلسها). ابوداوود در صحيح خود (ج33) در باب ماجاء في القيام, ص223; حاكم در مستدرك, ج 4, ص272; بخارى در الادب المفرد, ص136. * سَمت: راه و روش نيكو.
مستدرك در بخش عايشه ام المؤمنين قالت: (مارأيت احداً كان اشبه كلاماً وحديثاً من فاطمة برسول اللّه صلّى اللّه عليه (وآله) وسلّم وكانت اذا دخلت عليه رَحَّ * بها وقام اليها فأخذ بيدها فقبّلها واجلسها في مجلسه.) نظير اين روايت را از عايشه, بخارى در ادب المفرد, ص141; ابو عمرو در استيعاب, ج2, ص751 و بيهقى در سُنن خود نقل نموده اند و بيهقى اضافه مى كند: و كان (يعنى پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ) اذا دخل عليها رحّبت به و قامت و اخذت يده فَقَبَّلَتْه.* ترحيب: مرحباً گفتن; يعنى, پيامبر(ص) به فاطمه(س) مى فرمود: مرحباً بك.
(1)كشف الغمه ج2ص24; صحيح بخارى, كتاب بدء الخلق در باب مناقب قرابة رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ از مسورةبن مخرمة, ان رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ قال: (فاطمة بضعة * منّي فمن اغضبها اغضبني.)
كنز العمال, ج6, ص220 در كنزالعمال از ابن ابى شيبه; نسايى در خصائص ص35; بخارى در كتاب نكاح از مسورة بن مخرمة از رسول اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: (فانّما هي فاطمة بضعة منّي يُريبني ما ارابها ويؤذينى ما آذاها). ابو داوود در صحيح, ج12, صحيح مسلم در باب فضائل فاطمه ـ سلام اللّه عليها ـ, روى بسنده عن المسورةبن مخرمة قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: (انّما فاطمه بضعة منّي يؤذيني ماآذاها.)
صحيح ترمذى, ج2, ص319 از عبد اللّه بن زبير از رسول اللّه صلى اللّه عليه (وآله) وسلم: (انّما فاطمة بضعة منّي يؤذيني ماآذاها وينصبني ما انصبها.)
* بَضْعَة: در نهايه ابن اثير (ص82) آمده: وفي الحديث: فاطمة بَضْعة منّي البَضْعة بالفتح القطعة من الّلحم و قد تكسُر اى انها جزء منّي كما ان القطعة من اللحم جزء من الّلحم. ترجمه در حديث آمده فاطمة بضعة منّي: بضعه به فتح باء و گاهى مكسور هم مى شود: قطعه اى از گوشت را مى گويند; يعنى, فاطمه جزئى از من است, چنانچه يك قطعه از گوشت جزئى از آن است صدّيقه: در كتاب الرياض النضرة, ج2, ص252: روى ابوسعيد ـ في شرف النبوة ـ ان رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ قال لعليّ ـ عليه السلام ـ: (اوتيتَ ثلاثاً لم يعطهن احد ولا انا, صهراً مِثلي ولم اوت انا مثلي و اوتيت زوجة صدّيقه مثل ابنتي ولم اوتَ مثلها زوجة واوتيت الحسن والحسين من صلبك ولم اوت من صلبي مثلهما, ولكنكم مِنّي وَاَنا منكم.
حاكم در مستدرك از عايشه با سند روايت كرده: انّها اذا ذكرت فاطمة ـ سلام اللّه عليها ـ بنت النبي صلّى اللّه عليه (وآله) وسلّم قالت: مارأيت احداً كان اصدق لهجةً منها الاّ ان يكون الذي ولدها آنگاه حاكم مى گويد:
هذا حديث صحيح على شرط مسلم. نظير همين روايت را ابوعمرو در استيعاب, ج2, ص751 و در حليةالاولياء, حافظ ابونعيم از عايشه روايت نموده اند.
(1)در مجمع البحرين آمده: الصّديق, فعّيل للمبالغة في الصدق. آنگاه از طريق اماميه نقل كرده كه حلبى از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل مى كند كه: (فاطمة صدّيقة لم يكن يغسلها الاّ صدّيق; فاطمه بسيار راستگو بود و جز راستگويى (صدّيق) نمى شود او را غسل بدهد. نگارنده گويد: از اين روايت كاملاً به دست مى آيد, مراد ائمه و پيامبر از اين لقب, معناى لغوى آن نبوده, بلكه با اين لفظ از مقام شامخ عصمت تعبير نموده اند.
(1)آيةاللّه مجاهد و بزرگوار, شيخ جواد بلاغى در تفسير آلاء الرحمن (ص282) مى فرمايد: و استفاض بل تواتر من حديث الفريقين انّ فاطمه عن الرسول الاكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ ان فاطمه بنته ـ عليهاالسلام ـ سيدة نساء العالمين وسيدة نساء اهل الجنة ومن ذلك مارواه: احمد, والبخارى, ومسلم, والترمذى, النسّائى, و ابن ماجه, وابن حبّان في صحيحه, وابن ابى شيبه, والحاكم, وابويعلى, والروبّانى, والعقيلي, والطبراني, وابن عساكر, وصاحب الاستيعاب وغيرهم عن حذيفه و ابى سعيد الخدرى و ابن عباس, و عايشه: فاطمة عن رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ والاحاديث بذلك عن طرق الشيعة كثيرة جداً.
در كتاب استيعاب, ج4, ص1893 مى گويد: فاطمة بنت رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ سيدة نساء العالمين ـ على ابيها وعليها سلام ـ كانت هي و اختها ام كلثوم اصغر بنات رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ تا آن جا كه مى گويد: والذي تسكن اليه النفس على ماتواترت به الاخبار في ترتيب بنات رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ انّ زينب الاُولى ثم الثانية رقية ثم الثالثة ام كلثوم ثم الرابعة فاطمةالزهراء ـ صلوات اللّه عليها ـ.
مؤلف استيعاب كه مورخ و محدث از اهل سنت است, اگر عنوان سيدة نساء العالمين براى زهراى طاهره مسلّم نبود و در رواياتشان به شهادت فقيه بزرگوار بلاغى متواتر نبود ذكر نمى كرد.
ابن اثير در كتاب جامع الاصول مى گويد: اما فاطمة رضي اللّه عنها فان خديجة ولدتها, تا آن جا كه مى گويد: وهي اصغر بناته في قول وهي سيدة نساء العالمين.
(1)آل عمران(3) آيه 153.
(1)با طرح اين آيه شريفه صديقه طاهره به يك نكته اساسى در مقام رهبرى اشاره مى فرمايند كه: بايد كسى رهبرى و خلافت را عهده دار بشود كه غمخوار و رؤوف به مردم باشد. امام ثامن ـ عليه السلام ـ مى فرمايد:(الامام, الامّ البرّة; رهبر و امام همچون مادر مهربان است).(اصول كافى و عيون اخبارالرضا) اين مهربانى در مورد خود پيامبر و اهل بيتش به حكم همين آيه شريفه قطعى است كه رسالتش را بر همين اساس آغاز كرد و به انجام رسانيد, و چون مسأله امامت و رهبرى بسيار مهم است, بايد در مدعيان رهبرى ـ كه حداقل مشكوك هستند ـ هشيار بود.
(1)ابراهيم(14) آيه5.
(1)نهج البلاغه, خطبه 50.
(1)چشم پركن ها, يعنى, طبقه اى از مردم كه در اثر ثروت اندوزى و در دست گرفتن مناصب قدرت, مردم به آنان با ديد بزرگى و بيمناكانه مى نگرند.
(1)حديد (57) آيه 25.
(1)شعراء(26) آيه 109.
(1)انعام (6) آيه 48.
(1)طه(20) آيات 117 و 118 و 119.
(1)حجر (15) آيه 89.
(1)انعام(6) آيه 19.
(1)أسراء (17) آيات 73 و 74 و 75.
(1)تاريخ ابن اثير, ج2, ص64 و 65.
(1)همان جا.
(1)ابراهيم(14) آيه 6.
(1)انفال (8) آيه 26.
(1)آل عمران (3) آيه103.
(1)محمد خاتم پيامبران, ص31.
(1)تاريخ سياسى اسلام, ج1, ص13 ـ 15, ترجمه پاينده.
(1)تاريخ عرب ,ص38.
(1)تكاثر(102) آيه 1 و 2.
(1)نهج البلاغه, خطبه 192 (معروف به خطبه قاصعة).
(1)همان جا.
(1)محمد خاتم پيامبران, ص34 ـ 36.
(1)بقره (2) آيه 232.
(1)نحل(16) آيه 58 و 59.
(1)اسراء(17) آيه 31.
(1)محمد خاتم پيامبران, ص 42.
(1)همان جا.
(1)نجم (53) آيه 19 ـ 23.
(1)صافّات (37) آيه.
(1)محمد خاتم پيامبران, ص44.
(1)از اين آيات قرآن و از آيات ديگر استفاده مى شود كه عرب جاهلى به خداى آفريدگار نامرئى جهان اعتقاد داشته و او را مدبر و آفريدگار آسمانها و زمين و همه اجرام مى دانستند, و اينكه ذات اقدس او با چشم ديده نمى شود. آنچه كه قرآن آنان را مورد سرزنش قرار مى دهد, بدون دليل و برهان به پرستش آنها پرداختن است; زيرا طواف, يك نوع پرستش است كه انسان به دور چهار ديوار انجام مى دهد و فرقى كه در طواف و سنگى كه خود مردم جاهليت دور آن طواف مى نمودند هست, همانا واجد بودن برهان و به قول قرآن (سلطان) است كه در طواف هست و در سنگ نيست: (ماانزل اللّه بها من سلطان.)
بنابراين همان طورى كه در بحث شرك از نظر قرآن گذشت, معيار قرآنى در جلوگيرى از پرستيدن سنگ و نظاير آن (فقدان اذن) و نبودن دستور از طرف پروردگار جهان است, نه از آن جهت كه گل و يا سنگ است. بر اين اساس اگر طواف به سنگ و گلْ مورد اذن واقع شد, عين پرستش ذات احديت است.
شفاعت قرار دادن عرب جاهلى هم نيز از اين گونه است كه افرادى را بدون اذن از پيش خود شفيع قرار داده بودند و توبيخ آنان از آن جهت است كه چرا بدون اذن شفيع قرار داده اند, كه اين آيات به همين معنا اشاره مى فرمايد: (ولايشفعون الاّ لمن ارتضى) و يا آيه ديگر: (من ذا الذي يشفع عنده الاّ باذنه.) مفهوم اين آيات, اين است كه اگر اذن باشد, شفيع قرار دادن اشكال ندارد. روى همين جهت در دعاهاى وارده از ائمه طاهرين(ع) چنين آمده: (و شفّعني في جميع ماسألتك) (دعاى عاليه مضامين) (بارالها! معصوم مورد نظر را شفيع قرار بده, در همه آنچه كه از تو مسألت كردم); يعنى, تو اذن بده تا او شفاعت نمايد.
(1)انعام(6) آيه 29.
(1)جاثيه (45) آيه24.
(1)ر.ك: ماده (حَمَدَ).
(1)فرقان(25) آيه 7.
(1)اسراء(17) آيه 98.
(1)مؤمنون(23) آيه 37.
(1)آل عمران(3) آيه 130.
(1)نور(24) آيه 33.
(1)نهج البلاغه, خطبه 197.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج14, ص250.
(1)همان, ص251.
(1)نهج البلاغه, كلمات قصار, شماره 233.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج19, ص230.
(1)براى مطالعه بيشتر به كتابهاى تاريخ اسلام و از جمله ارشاد شيخ مفيد مراجعه كنيد.
(1)ارشاد, ص30.
(1)ابو الوليد عيسى بن يزيد بن بكربن دأب بر وزن فلس, هم عصر موسى هادى عباسى و سرآمد دانشمندان عصر خود در ادبيات عرب و تاريخ بود, و در نزد خليفه عباسى منزلت بس ارجمند داشت, و در هنگام ورود به مجلس او را بالشى مخصوص بود و اين مهمترين منزلت در نزد خليفه بود كه ديگران از آن محروم بودند, و حتى روزى خليفه عباسى به وى گفت: هر روز يا شبى كه تو را نبينم, خيال مى كنم كه كسى ديگر را نخواهم ديد. (الكنى والالقاب, ج1, ص281).
(1)حمراء الاسد: محلى است در هشت ميلى مدينه كه در جنگ احد مسلمانان مشركان را تا آن جا تعقيب نمودند (ياقوت حموى, معجم البلدان).
(1)آل عمران(3) آيه 146.
(1)مائده(5) آيه 54.
(1) طبرسى, ج3, ص208.
(1)فرقان (25) آيه 54.
(1)محمدباقر مجلسى, بحارالانوار, ج35, ص361.
(1)ابونعيم اصفهانى, حليةالاولياء, ج1, ص63.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج15, ص21.
(1)همان, ج15 ص20.
(1)مغازى واقدى, ج1 ص237.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج15, ص23.
(1)صافات (37) آيه 171 ـ 173.
(1)ابراهيم (14) آيه 13 و 14.
(1)نساء(4) 141 ـ 143.
(1)بقره (2) آيه 253.
(1)احتجاج طبرسى, ج1, ص248.
(1)بقره (2) آيه 92 و 93.
(1)اعراف (7) آيه 138.
(1)اعراف (7) آيه142.
(1)طه(20) آيه90.
(1)طه(20) آيه 89.
(1)اعراف(7) آيه 148.
(1)آيه شريفه (الاّيرجع اليهم قولاً…) عموم بدلى و در سياق نفى است كه هرگونه گفتار را جواب نمى دهد; پس هادى سبيل كه فرد اعلاى آن ذات اقدس الهى است, قدرت جوابگويى همه سؤالها را داشته باشد. (طه (20) آيه 89).
(1)يونس(10) آيه 35.
(1)عيون اخبار الرضا(ع), ج1, ص33.
(1)ابن ابى الحديد در ج2, ص276 در شرح اين قسمت از خطبه:(نحن الشعار و الخزنة والابواب لاتؤتى البيوت الاّ من ابوابها فمن اتاها من غير ابوابها سمي سارقاً) مى فرمايد: مراد از خزنة; يعنى, خزينه هاى علم و درهاى آن; رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ فرمود: (انا مدينة العلم وعلي بابها; من شهر علمم و على در آن است.) (ومن اراد الحكمة فليأت الباب وقال(ص) فيه ـ عليه السلام ـ: خازن علمي و تارة اخرى: (عيبة علمي) هركس جوياى حكمت باشد, به آن در بشتابد; و در باره على فرمود: خزانه دار علم من هست; و مرتبه ديگر فرمود: معدن علم من هست.)
در مناقب ابن شهرآشوب, ج1, ص 261 و 262 مى گويد: قال النبي ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ انا مدينة العلم وعلي بابها فمن اراد العلم فليأت الباب, رواه احمد من ثمانية طرق (مراد احمدبن حنبل است) و ابراهيم الثقفى من سبعة طرق, و ابن بطّه من ستة طرق, والقاضي الجعافي من خمسة طرق, وابن شاهين من اربعة طرق, والخطيب البغدادى من ثلاثة طرق, ويحيى بن معين من طريقين, وقد رواه: السمعانى, والقاضي المارودى, وابومنصور الشكرى, وابوالصلت الهروى, وعبدالرزاق و شريك عن ابن عباس و مجاهد و جابر و ابن شهرآشوب به اين حديث براى مسائل ديگر استدلال مى كند, مى گويد: به مفاد اين حديث, واجب است كه به اميرالمؤمنين رجوع كنيم, زيرا از خود به شهر كنايه آورده و اينكه وصول به اين علم فقط از جهت على(ع) است, زيرا على را به منزله در قرار داده كه داخل نمى شوند مگر از در; و اين حديث بر عصمت على(ع) دلالت دارد, زيرا كسى كه معصوم نباشد, وقوع قبيح از او رواست در چنين صورتى اقتدا و پيروى كردن از چنين شخصى قبيح است, و برگشت چنين امرى به اين است كه پيامبر امر به قبيح مى فرمايد, و اين هم بر آن بزرگوار جايز نيست; و نيز اين حديث دلالت دارد
كه على(ع) اعلم از ديگران است, چه اينكه اگر چنين نبود, ما مى بينيم آنان در ميانشان اختلاف است و بعضى بر بعضى ديگر رجوع مى كنند, ولى على(ع) از آنان بى نياز است. پس بدين رو پيامبر(ص) بر ما ولايت و امامت على(ع) را روشن مى كند, و اينكه اخذ علم و حكمت (چه در حال حيات و چه پس از وفات) بجر از على صحيح نيست, همان طورى كه خدا مى فرمايد: به خانه ها از در وارد شويد; و در حساب (على بن ابى طالب) و باب (مدينة العلم) هردو 218 هست.
در كتاب بصائر الدرجات, ص62 به سند خود از حسين بن علوان, از امام صادق(ع) نقل مى كند كه فرمود: خداى متعال پيامبران اولى العزم را برترى داد و برترى آنان به علم است, و به ما علم آنان را ميراث قرار داد و ما را در علم بر آنان برترى بخشيد, و بر رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ چيزى را تعليم فرمود كه به آنان تعليم نفرموده بود, و به ما هم علم آنان و علم رسول(ص) را ارزانى داشت.
باز در همان كتاب, ص62 از عبدالله وليد السمان نقل مى كند كه گفت امام صادق ـ عليه السلام ـ به من فرمود: اى عبداللّه! شيعه در باره على و موسى و عيسى ـ عليهم السلام ـ چه مى گويد؟ گفتم: از كدام احوال سؤال مى فرماييد؟ گفت: در باره علم! اما در فضلْ آنان مساوى هستند. گفتم: جانم به فدايت! چه چيز در باره آنان بگويم؟ و بعد فرمود: على به خدا قسم! اعلم است; سپس فرمود: اى عبداللّه! مگر نمى گويند آنچه براى رسول خدا علم است, براى على هم هست؟ گفتم: چرا مى گويند. فرمود: پس به آنان دليل بياور كه خداى متعال به موسى(ع) فرمود: (وكتبنا في الالواح من كل شيء) (اعراف(7) آيه45). پس خدا به ما روشن كرد به جهت وجود (مِنْ تبعيض در مِن كل شيء) بر موسى تمام علم را بيان نفرموده, ولى درباره محمد ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ مى فرمايد: (وجئنا بك على هؤلاء شهيدا) نساء (4) آيه41) و (ونزلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شيء) نحل (16) آيه89).
(1)عيون اخبار الرضا, ص303.
(1)حيدر على بن محمد شيروانى, ماروية العامة من مناقب اهل البيت ـ عليهم السلام ـ ص396.
(1)در سوره بقره (2) آيه 209 خطاب به مسلمانها مى فرمايد: (فان زللتم من بعد جاءتكم البينات فاعلموا انّ اللّه عزيز حكيم; اگر پس از آمدن دليلها و حجتهاى روشن لغزيديد, پس بدانيد خدا غالب و حكيم است; يعنى, اگر طبق دستورهاى پيامبرتان رفتار نموديد, آن وقت نتايج سودمند آن را خواهيد ديد, وگرنه به خدا نمى توانيد غالب و چيره شويد, او غالب است و برخلاف حكمت رفتار نمى كند.
(1)آل عمران(3) آيه 122 و 123.
(1)صحيح بخارى (كتاب ديات) ص62.
(1)همان (كتاب تفسير القرآن), ص69.
(1)چنانچه شهرستانى (ابو الفتح عبدالكريم, فقيه, فيلسوف و متكلم, از بزرگان علماى اشاعره, كتابهاى بسيار تأليف كرد; از آن جمله: كتاب مشهور ملل و نحل, و كتاب نهاية الاقدام في علم الكلام, متولد 479, متوفاى 548) در كتاب ملل و نحل, ج1, ص16 مى گويد: (و اعظم خلاف بين الامة خلاف الامامة اذ ماسلّ سيف في الاسلام على قاعدة دينيّة مثل ماسلّ على الامامة في كل زمان; بزرگترين اختلاف در ميان امت, اختلاف امامت است. چه اينكه در اسلام براى برپايى قاعده اى مثل امامت, در هرزمان شمشير كشيده نشده.)
(1)فتح البارى, ج13, ص32.
(1)عين عبارت واقدى: (صلّى رسول اللّه على قتلى اُحد, وقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: اَنَا على هؤلاء شهيد. فقال ابوبكر: يارسول اللّه! أليسوا اخواننا اسلموا كما اسلمنا وجاهدوا كما جاهدنا. قال: بلى. ولكن هؤلاء لم يأكلوا من اجورهم شيئاً. ولاادرى ماتحدثون بعدي. فبكى ابوبكر, وقال: انا لكائنون بعدك؟) (مغازى واقدى, ج1, ص310).
(1)اسراء (17) آيه 71.
(1)نساء (4) آيه 41.
(1)يوسف (12) آيه 16.
(1)تاريخ طبرى, ج3, ص1166 و 1167.
(1)طبقات ابن سعد, ج3, ص298; شرح ابن ابى الحديد, ج6, ص12.
(1)همان جا.
(1)تاريخ كامل ابن اثير, ج2, ص420.
(1)موضع على ثلاثة اميال من المدينة نحو الشام و به كانت اموال لعمربن الخطاب ولاهل المدينة (معجم ياقوت).
(1)طبقات ابن سعد, ج2, ص56.
(1)آل عمران(3) آيه 144.
(1)سيره ابن هشام, ج2,306.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج2, ص42.
(1)همان, ج6, ص21.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج6, ص11.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج1, ص190.
(1)مسعودى, مروج الذهب, ج3, ص22.
(1)فدك در تاريخ, ترجمه محمود عابدى, ص71 ـ 75.
(1)محمدبن هانى المغربى.
(1)تفسير آلاء الرحمن, ص166.
(1)مائده(5) آيه 48.
(1)بقره (2) آيه 143.
(1)مائده (5) آيه 117.
(1)حج(22) آيه 78.
(1)قصص(28) آيه 83.
(1)ص 131
(1)الاستيعاب, ج3, ص976.
(1)(فلمّا اختارالله لنبيّه دار انبيائه ومأوى اصفيائه ظهر فيكم حسيكة النفاق)
(1)طلاق(65) آيه 10 و 11.
(1)توبه (9) آيه 41.
(1)ابراهيم (14) آيه 22.
(1)صافّات (37) آيه 88 و 89.
(1)انعام (6) آيه 1.
(1)توبه(9) آيه 49.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج1, ص219.
(1)همان, ج2, ص25.
(1)نهج البلاغه صبحى صالح, خطبه (3).
(1)گنجى شافعى, كفايةالطالب, ص69 به نقل از: عسكرى, نجم الدين, على والخلفاء, ص127.
(1)همان جا.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج2, ص55.
(1)نهج البلاغه صبحى صالح, خطبه 3.
(1)مفاتيح الجنان.
(1)خلافت به سلمان عاق شد به چه معناست؟ اگر فرزند, سركشى را نسبت به والدين به حد اعلى برساند, آن را عقوق مى نامند. سلمان هم به يك حساب پدر اين امت بود, زيرا بعضى از مورّخان سنّ شريفش را بيش از سيصد سال گفته اند, و از طرفى به طريق مستفيض در روايات اهل بيت وارد شده: (سلمان منّا اهل البيت). اين تنزيل را اگر بدقت بنگريم, مرتبه اى از عصمت را به سلمان اثبات مى كند, زيرا عمده اثر اهل بيت بودن همان است كه در آيه شريفه مى فرمايد: (انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهّركم تطهيراً) و به فرموده اهل بيت ـ عليهم السلام ـ سلمان جزو اهل بيت و آيه شريفه هم شامل او خواهد بود.
پس چنين فردى مانند پدر مهربان خواهد بود. نامبرده خطبه اى پس از خلافت اوّلى و كناره گيرى مولاى متقيان ـ عليه السلام ـ ايراد كرده, و عقوق امت را به وى و مولاى متقيان فاش ساخته. در طى خطبه مفصلى سلمان چنين مى فرمايد:
(الا ياايّها النّاس! اسمعوا حديثى ثم اعقلوه عنّي! قد اوتيت العلم كثيراً, ولواخبركم بكلّ ما اعلم لقالت طائفة: لمجنون, وقالت طائفة اخرى: اللّهم اغفر لقاتل سلمان! الا! ان لكم منايا تتبعها بلايا, فان عند على ـ صلوات اللّه عليه ـ علم المنايا وعلم الوصايا وفصل الخطاب على منهاج هارون بن عمران قال له رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ: انت وصيّي وخليفتي بمنزلة هارون من موسى, ولكنّكم اصبتم سنة الاولين واخطأتم سبيلكم والذي نفس سلمان بيده لَتَركَبُنَّ طبقاً عن طبق سنة بني اسرائيل القذة بالقذة, اما واللّه! لوولّيتموها علياً لأكلتم من فوقكم ومن تحت ارجلكم; اى مردم! گفته مرا خوب توجه كنيد و سپس در آن تأمل كنيد! مرا علم فراوانى موهبت شده كه اگر به همه آنچه مى دانم خبر دهم, گروهى مى گويند: سلمان ديوانه است, و گروهى ديگر مى گويند: خدا قاتل سلمان را بيامرزد! هشيار باشيد! مرگهايى در انتظار شما و سپس بلاها و گرفتارى, و در نزد على ـ عليه السلام ـ علم مرگها و دانش وصيّتها, وفصل الخطاب درست بر رويّه و راه هارون بن عمران است. رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ به وى فرمود: تو وصى من هستى و تو
خليفه و جانشين مَسند منى, منزلت تو از من, مانند منزلت هارون از موسى است; ولكن اين مردم, درست روش امتهاى گذشته را تعقيب نمودند و راه راست خود را به خطا از دست دادند. سوگند به خدايى كه جان سلمان در دست قدرت اوست! حتماً شما امت (محمد ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ) به همان راه و روشى خواهيد رفت كه بنى اسرائيل رفتند, همچون شباهت پيكان به پيكان. به خدا! اگر اختيار خلافت را به دست على ـ عليه السلام ـ مى داديد و از آن مانع نمى شديد, همواره از آسمان و زمين از نعمتهاى الهى بهره مند مى شديد.) (بهجةالآمال فى شرح زبدة المقال, ج4, ص418).
(1)آرى مقداد از جامعه و دولت اسلامى به جرم اينكه به گفتار و وصيت پيامبرش مثل كوه استوار و پابرجا بود طرد شد. اين بيعت شوم چنين شخصيتى را طرد نمود كه عظمت و مقام و جلالت شأن او در ميان عامه و خاصه از خورشيد روشنتر است, و رسوخ ايمانش آن چنان بود كه در جنگ بدر به رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ گفت: (واللّه يارسول اللّه مانقول لك كما قالت بنواسرائيل: اذهب انت وربّك فقاتلا انّا هيهنا قاعدون; به خدا قسم! اى رسول خدا! ما در باره تو آنچه كه بنواسرائيل به موسى گفتند: برو تو و پروردگارت جنگ كنيد, ما در اين جا نشسته ايم, نخواهيم گفت, و در مقابل تو از راست و از چپ و از پيش رو و از پشت سر جنگ و دفاع خواهيم نمود.) (مامقانى, تنقيح المقال, ج3, ص245). چنين منطق و استوارى, رسول خدا را مسرور و شادمان و آثار شادى در سيمايش هويدا شد, و روايت شده: (لم يبق احد الاجال جولة الاّ المقداد فان قلبه كان مثل زبرالحديد; كسى باقى نماند, مگر اينكه در قلبش مسائلى گذشت, مگر مقداد همچون فولاد قلبش محكم و استوار بود.)(تنقيح المقال, ج3, ص245).
مولاى متقيان در باره عملكرد حكومت باطل در نهج البلاغه مى فرمايد: (فهنالك تذل الابرار و تعز الاشرار) در حكومت باطل, نيكان ذليل و اشرار عزت و آقايى مى يابند (خطبه 216).
(1)جندب بن جناده, معروف به ابوذرغفارى از بزرگان علما و صحابه و زهّاد بود. رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ در باره وى فرمود: (مااظلت الخضراء ولااقلت الغبراء على ذي لهجة اصدق من ابي ذر. مَنْ سرّه اَن ينظر الى زهد عيسى بن مريم, فلينظر الى ابى ذر; آسمان سايه نيفكند و زمين برنداشت بركسى كه از ابوذر راستگوتر باشد. هركسى از ديدن زهد عيسى مسرور مى شود, به ابوذر نگاه كند) (سنن ابن ماجه, به نقل از: شريف قرشى, باقر, الرسول الاعظم مع خلفائه).
چنان شخصيت عظيمى با كمال غربت در زمان عثمان به جرم حق گويى! به صحراى ربذه تبعيد شد در حالى كه اطرافيان عثمان در غنايم جنگى غوطه ور بودند.
(1)عمار يكى از قطبها و ركنهاى مسلّم اسلامى است; در جاهليت متحمل شكنجه ها گرديد. رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ در معرفى عمار فرمود: (ان عمّار مُلا ايماناً من قرنه الى قدمه واختلط الايمان بدمه و لحمه; همانا عمار از فرق تا قدم مملو از ايمان است, ايمان با خون و گوشت عمار درآميخته است.) (علامه امينى, الغدير, ج9, ص23).
سبدى پر از جواهر از غنائم جنگى بود. عثمان آن را يكجا به يكى از زنهايش داد كه با آن زينت كند. مولاى متقيان ـ عليه السلام ـ, در اين كار شديداً از عثمان انتقاد فرمود. عمار هم در تأييد مولا سخنانى گفت. عثمان خشمگين شده و به عمار گفت: (يابن المتكأ! تجتري عليّ; اى پسر شكم گنده! به من جرأت پيدا كردى! به محافظان خود دستور داد او را بگيرند. او را گرفته, آنچه قدرت داشتند با دست و لگدْ اين صحابى بزرگوار را به جرم نهى از منكر آنچنان زدند كه عمار از هوش رفت, و به همان حال او را به منزل ام سلمه بردند. آن چنان بيهوش شده بود كه نماز ظهر و عصر و مغرب از وى فوت شد, و هنوز وقت عشا باقى بود كه به هوش آمد و وضو ساخت و نماز عشا را به جاآورد و گفت: (سپاس خداى را كه اين اولين روزى نيست به خاطر خدا اذيت و آزار مى شويم) و در اثر همين ضرب, عمار به فتق مبتلا شد الغدير, ج9, ص15).
(1)جرجى زيدان, تاريخ التمدن الاسلامى, ج4 ص364, به نقل از: الاغانى, ج19, ص630.
(1)تتمة المنتهى, ص91; تاريخ التمدن الاسلامى, ج4, ص364.
(1)تاريخ التمدن الاسلامى, ج4, ص362.
(1)همان ج4, ص79.
(1)الحرّة: به فتح و تشديد: زمينى كه داراى سنگهاى سياه باشد و از همان است حرّة مدينه.
(1)قِنّ: خالص و غير قابل فروش.
(1)مروج الذهب, ج3, ص78 و 79.
(1)عنكبوت (29) آيه 13.
(1)ر .ك: سيد على بهبهانى, مصباح الهداية فى اثبات الولايه.
(1)بقره (2) آيه 124.
(1)انبياء (21) آيه 73.
(1)سجده (32) آيه 24.
(1)يس (36) آيه 82 و 83.
(1)قمر (54) آيه 50.
(1)اسراء (17) آيه 71.
(1)يونس (10) آيه 35.
(1)انبياء (21) آيه 73.
(1)يعنى مردم از اين چهار قسم مذكور خارج نبوده و محصور در اين چهار قسم مى باشند.
(1)تفسير الميزان, ج1, ص273 ـ 279.
(1)طلاق (65) آيه 1.
(1)ج3.
(1)كشاف, ج3.
(1)آل عمران (3) آيه 85.
(1)نساء (4) آيه 150 ـ 152.
(1)اصول كافى, ج1, ص139.
(1)در شرح اين قسمت, مرحوم علامه مجلسى (قده) از پدر بزرگوارش در شرح اربعه چنين مى گويد: (مراد از دربهاى چهارگانه همان چهار امرى است كه در آيه فوق (طه,28) بدان اشاره رفته است; يعنى: توبه, ايمان, عمل صالح و اهتداى به ولايت اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و پيروان سه گانه, ترك كنندگان امر چهارم كه ولايت ائمه ـ عليهم السلام ـ است). اين وجه يكى از وجوه خمسه است كه علامه مجلسى ذكر مى فرمايد. (علامه مجلسى, مرآة العقول, ج2, ص305).
(1)طه (20) آيه 82.
(1)مائده (5) آيه 27.
(1)مفاتيح الجنان, زيارت اميرالمؤمنين در روز غدير. اين زيارت به اسناد معتبر از حضرت ابوالحسن الهادى الامام النقي ـ صلوات اللّه وسلامه عليه ـ نقل شده از خداوند متعال عاجزانه مسألت دارم كه توفيق شرح اين قبيل زيارتها را به اين بنده منت گذاشته و نصيب فرمايد (انه سميع مجيب).
(1)همان جا.
(1)ابن هشام مى گويد: مولاى متقيان ـ عليه صلوات الله الملك المنان ـ سؤال فرمود: در سقيفه چه صحبت شد؟ در جواب گفتند: انصار مى خواستند از خودشان خليفه تعيين كنند. فرمود: چرا به حديث پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ استناد نكرديد كه فرمود: (به نيكوكارانشان محبت كنيد و از گنهكارانشان درگذريد). پرسيدند: اين حديث به چه وجه دلالت دارد؟ فرمود: اگر خلافت دست آنان باشد, پيامبر به چه كسى وصيت مى كند كه آنان را رعايت كنيد!؟ آنان بايد مردم را رعايت كنند. اين مطلب دليل است كه آنان موصى اليهم هستند نه وصيّ, پس از انصار نمى شود خليفه تعيين نمود.
فرمود: ديگران چه گفتند؟ در جواب گفتند كه: آنان هم استدلال كردند كه خليفه پيامبر بايد از مهاجران و از قريش و از خويشاوندان پيامبر و از شاخه هاى درخت نبوت باشد. مولا ـ صلوات اللّه عليه ـ در جواب تبسمى كرده و فرمود: (احتجوا بالشجرة واضاعوا الثمرة; آنان به درخت استناد جسته, ولى ميوه آن را ضايع مى كنند). و معلوم است كه مراد از ميوه شجره نبوت كيست. آيا مى شود شجره نبوت, ميوه اى بهتر از مولاى متقيان و اوصياى طاهرينش ـ عليهم السلام ـ باشد؟ سپس اين شعر را خواند:
فَاِنْ كُنْتَ بِالشورى ملّكْتَ اُمُورَهُمْ فَكَيْفَ بِهذا: وَالمُشِيرُونَ غُيّبُ
وَاِنْ كُنْتَ بِالقُرْبى حَجَجْتَ خَصِيمَهُمْ فَغَيْرُكَ اَوْلَى بِالنَّبِيِّ وَاَقْرَبُ
اگر با شورا زمام خلافت را به دست گرفته اى, اين چه شورايى است كه رأى دهندگان آن غايب هستند!؟ و اگر به سبب قرابت, خصم را منكوب و محكوم كرده اى, در حالي كه غير از تو به پيامبر سزاوارتر و قوم و خويشى نزديكتر است!؟ (سيره ابن هشام, ج4, ص ).
ابن قتيبه دينورى در (الامامة والسياسة) ص:15 آورده: (عباس عموى پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ به همين سبك با ابوبكر استدلال كرد: اگر به خاطر پيامبر خلافت را گرفته اى كه حق ما را گفته اى, و اگر به پشتيبانى مؤمنان بوده, ما در صف مؤمنان از ديگران سبقت داريم و اگر امر خلافت با مؤمنان و انتخاب آنانست, پس چگونه اين انتخاب انجام گرفت كه ما از آن بيزاريم و كراهت داريم).
(1)شهرستانى در بيان فرقه نظاميه; يعنى, اصحاب ابراهيم بن سيّار نَظّام ـ كه از بزرگان متكلمان اسلامى است و تاكنون آراء فلسفى وى مورد بحث و نظر است ـ از وى نقل مى كند كه: او گفته: (انّ عمر ضرب بطن فاطمه ـ صلوات اللّه عليها ـ يوم البيعة حتى ألقت المحسن من بطنها, وكان يصيح احرقوا الدار بمن فيها وماكان في الدار غير على وفاطمة والحسن والحسين; عمر در روز بيعت به شكم فاطمه ـ عليها سلام ـ زد و در اثر آن محسن سقط شد, و عمر فرياد مى زد: خانه را با صاحبان و ساكنان آن آتش بزنيد, و در آن غير از على و فاطمه و حسن و حسين نبود.) (ملل ونحل, ج1, ص77).
و همين مطلب را ابن قتيبه در كتاب الامامة والسياسة (ص12 و 13) و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغة (ج1, ص34) و تاريخ طبرى (ج3, ص223) و تاريخ ابى الفداء (ج1, ص156) و تاريخ يعقوبى (ج2, ص105) و مروج الذهب (ج1 ,ص404) نقل كرده اند, و مسلّماً اين تدبير از خليفه و مشاوران بود كه به دست فظ غليظ پسر خطاب اجرا مى گرديد.
محمد حافظ ابراهيم, نويسنده و شاعر معروف مصر و شاگرد شيخ محمد عبده, هم چنين سروده:
وَقَوْلةٌ لِعَلِيٍّ قَالَها عُمَرُ اَكْرمُ بِسامِعِها اَعْظمْ بِمُلْقِيها
حَرَّقتُ دارَكَ لااَبْقِي عَلَيْكَ بِها اِنْ لَمْ تُبايِعْ وَبِنْتِ الْمُصْطَفى فِيها
ماكان غَير اَبِى حَفْصٍ (كنيه عمر) لِقائِلِها اِمامِ فارِسِ عَدْنانٍ وَحامِيها
عمر سخنى به على گفت چه شنونده ارجمندى و چه گوينده بزرگى, گفت: خانه ات را اگر از بيعت سربزنى آتش مى زنم, و هرگز از آنچه لازم است كوتاهى نمى كنم. در حالتى كه دختر مصطفى در آن خانه بود! و گوينده اين سخن, به رهبر شهسوار, از قبيله عدنان و حمايت كننده آنان جز عمر كس ديگر نبود.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج16, ص214.
(1)تلخيص از: مروج الذهب, ج, ص330.
(1)شرح نهج البلاغة, ج4, ص80.
(1)چنانچه مولاى متقيان ـ عليه السلام ـ براى اتمام حجت اين كار را عملى كرد و در بدو خلافتِ شوم با زهراى صديقه ـ سلام اللّه عليها ـ به در منازل مهاجرين و انصار مى رفتند و با آنها احتجاجهايى مى فرمودند.
(1)توضيح: هنگامى كه خداى متعال قلعه هاى خيبر را با انداختن رعب در قلب يهوديان براى پيامبرش فتح كرد, در اثر آن فتح, اهالى فدك نيز مرعوب شده با كمال ذلت تن به صلح دادند. به اين ترتيب كه نصف سرزمين آنها و بعضى گفته اند: تمام آن سرزمين به ملك رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ درآمد, رسول گرامى نيز چنين صلحى را امضا فرمود; بنابراين, نصف سرزمين فدك مسلّماً ملك خاص رسول اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ به مضمون آيه شريفه: (فما اوجفتم عليه من خيل ولاركاب) بود كه احدى از مسلمانان را در آن حقى نبود.
در بين مسلمين اين مسأله متفق عليه است. وقتي كه خداى متعال آيه (وآت ذا القربى حقّه) (اسراء (17) آيه 26) كه به تصديق علماى عامه در مدينه نازل شده, و در بعضى قرآنهاى مطبوع در مصر, چندين آيه را كه از سوره (اسراء) كه در مكه نازل شده استثنا نموده و گفته است كه در مدينه نازل شده, همين آيه 26 از آن سوره است. رسول اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ به مفاد اين آيه شريفه, فدك را به فاطمه ـ صلوات اللّه عليها ـ هديه و هبه فرمود. در زمان حيات رسول اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ فدك مدتها در تصرف و ملك فاطمه ـ صلوات اللّه عليها ـ بود, تا اينكه از تصرفش به عنوان اينكه از بيت المال است درآوردند;و اين مسأله كه فدك به هبه و نحله رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ در تصرفش بود, مورد اتفاق ائمه اهل البيت ـ عليهم السلام ـ و شيعيان آنان است و در نزد آنان جاى هيچ گونه شبهه و ترديد نيست كه فدك در تصرف و ملك آنان بود, تا غاصبان از تصرفش درآوردند. چنانچه مولاى متقيان ـ عليه السلام ـ به عثمان بن حنيف, فرماندارش در بصره, چنين مرقوم مى فرمايد: (بلى كانت في ايدينا فدك من كلّ مااظلته السمآء فشحت
عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرين, ونعم الحكم اللّه; آرى در دست ما فدك بود, از تمام آنچه آسمان به آن سايه افكنده بود كه آن هم گروهى بر آن بخل و حسد ورزيدند, و گروه ديگرى آن را سخاوتمندانه رها كردند [و از دست ما خارج گرديد] و بهترين حاكم خداست (نهج البلاغه, كتاب 54).
در اين معنا روايات متواتره از ائمه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ وارد شده و هم بزرگان حديث با سندهاى صحيح از ابوسعيد خدرى روايت كرده اند كه او گفت: وقتى كه آيه شريفه (وآت ذا القربى حقّه) نازل گرديد, رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ فدك را به فاطمه بخشش فرمود. اين حديث آن چنان در درجه اعلاى صحت است كه مأمون با همين حديث فدك را به اولاد صديقه طاهره ـ صلوات اللّه عليها ـ برگرداند. صديقه طاهره ـ سلام اللّه عليها ـ با دعوى اينكه به عنوان هبه مالك فدك است, به محاكمه خليفه قيام فرمود.
فخررازى در تفسير آيه فيء از سوره مباركه حشر, جلد هشتم مفاتيح الغيب به اين معنا تصريح نموده, و از باب مشت نمونه خروار از دليلها بسيار, براى مزيد اطلاع خوانندگان گرامى نقل مى شود. فخر رازى چنين مى گويد: (وقتي كه رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ رحلت فرمود, فاطمه ـ سلام اللّه عليها ـ ادعا كرد كه پيامبر فدك را به وى بخشيده بود; و ابوبكر به فاطمه گفت: شما عزيزترين مردم به من در حال نادارى, و محبوبترين آنان در حال تمكن و دارايى هستيد, ولى من صحت ادعاى شما را نمى بينم, پس چگونه حكم كنم كه فدك از آن شماست, در حالي كه فقط ام ايمن و غلام رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ شهادت دادند؟ پس بدين سان ابوبكر از فاطمه ـ عليهاالسلام ـ شاهدى كه بشود شهادت او را در شرع پذيرفت مطالبه كرد, و شاهدى نبود.)
در اينجا مناسب است سخن استاد محمود ابوريه مصرى را نقل كنيم, او مى گويد: (سخنى كه لازم است بصراحت بگويم, اين است كه آن چنان بود برخورد ابوبكر با فاطمه ـ صلوات اللّه عليها ـ دختر رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ و رفتارش در خصوص ميراث پدرش, زيرا اگر ما قبول كنيم كه عموم قطعيِ كتاب را با خبر واحدِ ظنى مى توان تخصيص داد (اشاره به همان خبر جعلى خليفه: نحن معاشر الانبياء لانورّث وماتركناه صدقة) و فرض كنيم چنين جمله را رسول اكرم فرموده, با اين همه ابوبكر مى توانست قسمتى از متروكات پدرش; يعنى; فدك را به فاطمه ـ صلوات اللّه عليها ـ ببخشد, و از حق امامت و خلافت خود حسن استفاده را بنمايد, زيرا حق خليفه است كه هركس را كه خواست مى تواند مخصوص به هديه و هبه نمايد چنانچه بعضى از متروكات رسول اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ را به زبيربن عوام و محمدبن مسلمه بخشيد; مضافاً براينكه همين فدك را عثمان با استفاده از حق زعامت خود به مروان بخشيد.( مجله: الرسالة المصريه, عدد 518, سال 11, ص451).
(1)نساء (4) آيه 46.
(1)آل عمران (3) آيه 180.
(1)نمل (27) آيه 16.
(1)انبياء (21) آيه 78 و 79.
(1)مريم (19) آيه 12.
(1)همان, آيه 5 و 6.
(1)انفال (6) آيه 75.
(1)نساء (4) آيه 11.
3و(1)بقره (2) آيه 185.
(1)مائده (5) آيه 3.
(1)بقره (2) آيه 180.
(1)كنز العرفان ,ج2, ص90.
(1)در چاپ جديد از جلد 28 شروع مى شود.
(1)شرف الدين, النص و الاجتهاد, ص71 (تحقيق ابومجتبى).
(1)ج4, ص375.
(1)النص والاجتهاد, ص84, نيز ر . ك: شرح ابن ابى الحديد, ج16, ص284.
(1)النص والاجتهاد, ص84, نيز ر . ك: شرح ابن ابى الحديد, ج16, ص284.
(1)النص والاجتهاد, ص84 ـ 86.
(1)آل عمران / 144.
(1)ابراهيم (14) آيه 8
(1)شعراء (26) آيه 227.
(1)ترتيب كتاب العين, ص611.
(1)لسان التنزيل, ص213.
(1)شرح قاموس, 1, ج597. (چاپ سنگى).
(1)ابن اثير, النهاية فى غريب الحديث والاثر, ج4, ص242.
(1)مجمع البحرين, ماده (اى هـ).
(1)ابن اثير, تاريخ كامل, ج1, ص655.
(1)همان, ص659.
(1)همان جا.
(1)بحار, ج22, ص312.
(1)نهج البلاغة, حكمت 465.
(1)شرح نهج البلاغة, ج20, ص184.
(1)فدك, ص 83.
(1)عنكبوت (29) آيه 13.
(1)ممكن است از جمله (اعلن بها كتاب اللّه ـ جلّ ثناؤه ـ في افنيكم) استفاده نمود كه قرآن كريم در زمان رسول اكرم تدوين و جمع آورى شده, و در مورد تلاوت و قرائت و در دسترس صبحگاهان و شامگاهان بوده, زيرا خطاب به امت اسلامى حاضر در جلسه مى فرمايد: اعلن بها كتاب اللّه; يعنى, كتاب خدا آن را اعلان كرده, همان قرآنى كه در خانه هايتان در شبانه روز آهسته و يا بلند مى خوانيد. ظهور (كتاب اللّه) در مجموع قرآن است, مگر قرينه باشد كه مراد بعض آن است. معلوم مى شود قرآن در عصر رسول اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ تدوين شده بوده و همه مسلمانها از تلاوت آن با شيوه هاى گوناگون آهسته و بلند بهره مند بوده اند. پس اين گفتار كه قرآن در عهد رسول اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ تدوين نشده بوده, بعد در زمان خلفا تدوين شده, عارى از صحت است. (ر . ك: خوئى, سيد ابوالقاسم, البيان, ص68).
(1)مفاتيح الجنان, ص355.
(1)همان جا.
(1)چنانچه اين معناى تركيبى توحيد را از سبك تعبير استفاده مى كنيم, زيرا (مَنْ) از حروف شرط است و كلمه (فقد استمسك) جزاى شرط است, مثل اينكه فرموده: به شرط نفى طاغوت و ايمان به خدا, تمسك محقق است.
(1)توبه (9) آيه 31.
(1)نساء (4) آيه 64.
(1)اشاره به آيه 13 سوره توبه است: (الا تقاتلون قوماً نكثوا ايمانهم و هموا باخراج الرسول….)
(1)بقره (2) آيه 93.
(1)نهج البلاغه صبحى صالح, نامه 62.
(1)صحيح مسلم, ج3, ص134.
(1)الاستيعاب, ج2, ص736.
(1)همان, ص465.
(1)حلية الاولياء, ج1, ص68.
(1)الاستيعاب, ج2, ص469.
(1)مجالس مفيد, ص95; و امالى طوسى, ج1 ص121 و 197; نهج البلاغه صبحى صالح, خطبه 126.
(1)شيخ كلينى, اصول كافى, ج2, ص419.
(1)جمعه (62) آيه 5.
(1)نهج البلاغه فيض الاسلام, ج1, ص66, خطبه 16.
(1)نهج البلاغه عبده, ص242.
(1)ابوعبيده, الاموال, ص224.
(1)نهج البلاغه, خطبه 192 (صبحى صالح).
(1)نهج البلاغه صبحى صالح, خطبه 192.
(1)الكامل, ج2, ص404.
(1)در صحاح اهل سنت آمده كه رسول اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ فرمود: (الخلافة بعدي ثلثون سنة ثم يعود مُلكاً عضوضاً; خلافت پس از درگذشت من سى سال است و پس از آن به صورت سلطنت استبدادى شديد در خواهد آمد).علامه ـ رضوان اللّه عليه ـ در كتاب شريف (نهج الحق) از اهل سنت نقل فرموده: رسول اكرم معاويه را لعن مى كرد و مى فرمودند: اللعين ابن اللعين الطليق بن الطليق.
(1)حياة الامام حسين ـ عليه السلام ـ ج2, ص117.
(1)الاستيعاب, ج3, ص418.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج1, ص187.
(1)الاستيعاب, ج3,ص977.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج16, ص214.
(1)منافقون (63) آيه 1.
(1)احزاب (33) آيه 33.
(1)صحيح مسلم, ج6, ص151; فتح الباري فى شرح البخارى, ج6, ص254.
(1)صحيح مسلم, ج6, ص151.
(1)صحيح مسلم, ج6, ص153.
1و(1)فتح الباري فى شرح البخارى, ج6, ص242 و 243.
(1)فتح الباري فى شرح البخارى, ج6, ص255.
(1)فتح الباري فى شرح البخارى, ج6, ص243.
(1)فتح الباري فى شرح البخارى, ج12, ص5.
(1)يعنى اين حديث چون خبر است, كاشف از اراده قانونى و تشريعى نيست, چه اينكه اراده قانونى نوعاً در قالب انشا بيان مى شود.
(1)اسراء (17) آيه 36.
(1)عامه در كتابهاى اصول خود در باب تخصيص ظاهر كتاب به خبر واحد, اين حديث منقول از خليفه را به عنوان شاهد مثال مى آورند.
(1)مغازى واقدى, ص1042.
(1)مغازى واقدى ,ص1042.
(1)بحار الانوار, ج8, ص79; خصال صدوق, ج2, ص548.
(1)اين شخص بنا به نوشته ابن حجر عسقلانى, طلحةبن عبيداللّه بوده, (فتح البارى فى شرح البخارى, ج11, ص178).
(1)چون لغت (فَلْتَة) به معناى (الامر الذي يقع من غير احكام) (العين خليل, ماده فَلَتَ, ص635) يعنى كارى را بدون فكر و تدبر در اطرافش انجام دهند, فلتة گفته مى شود: ولذا گفته مى شود (افلت الامر) يعنى بدون درنگِ لازم كار را انجام دادم; و مجهول از اين ماده: (اُفْتُلِتُ) به معناى مرگ مفاجاة است.
(1)فتح البارى فى شرح البخارى, ج11, ص175; صحيح بخارى, ج4, ص119.
(1)نساء (4) آيه 130.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج1, ص174.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج1, ص219.
(1)شرح ابن ابى الحديد, ج1, ص220.
(1)در سند اين روايت فقط احمدبن عبداللّه ميمون تغلبى, بنا به گفته ابن حجر زاهد و ثقه است, ولى بقيه رجال سند, مهمل و يا مجهول است. (خصال, ج2, ص 548 (پاورقى)).
(1)محمد (74) آيه 24.
(1)زمر (39) آيه47.
(1)غافر (40) آيه 78.
(1)همان جا.
(1)همان جا.
(1)ابراهيم (14) آيه 22.
(1)مفاتيح الجنان (اعمال روز جمعه).
(1)كامل الزيارات, ص38; بحارالانوار, ج97, ص257.
(1)اعراف (7) آيه 150.
(1)طه (20) آيه 90 و 91.
(1)همان, آيه 94.
(1)متّقى هندى, كنز اعمال, حديث 1192; بحارالانوار, ج8, ص12
(1)اصل در جمله خبريه براى دو هدف است: 1. فهماندن مخاطب مضمون جمله را, و به اين گفته مى شود: فايده خبر; مثل: (ولد النبى في عام الفيل و اوحى اليه في سن الاربعين; پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ در عام الفيل متولد شد و در سن چهل به او وحى شد). 2. فهماندن مخاطب به اينكه متكلمْ عالم به حكم است, و به اين گفته مى شود: لازم فايده خبر, مثل: (لقد نهضت من نومك مبكراً; امروز صبح سحرخيز بودى) يعنى من از سحر خيزى تو آگاهم.
(1) استرحام: طلب رحم و بخشش كردن, مثل اين شعر ابراهيم بن مهدى به مأمون:
اَتيتُ جُرماً شَنيعاً وَاَنت للعفو اهلٌ
فان عفوتَ فَمنٌّ وان قتلتَ فعدل
من مرتكب گناه بزرگى شدم, ولى تو شايسته عفو و بخشش هستى, اگر ببخشى منت نهاده اى و اگر بكشى برطبق عدل رفتار كرده اى.
(1)اظهار تحسر: بروز دادن حسرَت; مثل شعرى كه مولا ـ عليه السّلام ـ در كنار جنازه عمار ياسر فرمودند:
اَلاياايّها الموت لست تاركي ارحنى فقد افنيت كل خليلى
اراك بصيراً بالذين اُحبّهم كأنّك تنحو نحوهم بدليلٍ
الا اى مرگ! چرا مرا آسوده نمى گدارى؟ مرا آسوده بگذار تمام دوستان مرا فانى كردى, تو را چنان بصير مى بينم, آنان كه من اورا دوست دارم گويى با راهنما در پى آنان هستى.
در شعر اولى و دومى هدف, فهماندن مضمون جمله ها به مخاطب نيست, بلكه در شعر اولى هدف طلب عفو و بخشش است, و در شعر دوم هدف اظهار حزن و اندوه از فقدان دوست صميمى, و در اين فراز هم مولا با اين جمله ها روح آزرده زهراى اطهر ـ سلام اللّه عليها ـ را تسلى مى دهند.