فهرست مندرجات
اخلاق جنسى در اسلام و جهان غرب

1
بسم الله الرحمن الرحيم
2

3

اخلاق جنسى در اسلام و جهان غرب

متفكر شهيد

استاد مرتضى مطهرى


4

اخلاق جنسى در اسلام و جهان غرب

اثر متفكر شهيد استاد مرتضى مطهرى

چاپ هفتم : 12 ارديبهشت 1372

تعداد : 10000 نسخه

ليتوگرافى , چاپ و صحافى , مؤسسه چاپ فجر تلفن : 3119796

ناشر : انتشارات صدرا ( با كسب اجازه از شوراى نظارت بر نشر آثار استاد شهيد )

كليه حقوق چاپ و نشر محفوظ و مخصوص ناشر است

تهران - ناصر خسرو روبروى دارالفنون كوچه دكتر مسعود تلفن 305130


5

بسم الله الرحمن الرحيم

ومن آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها وجعل بينكم موده و رحمه


6

بنام خداوند بخشاينده مهربان

يكى از نشانه هاى او اين است كه از خود شما براى شما همسر آفريد تا با او آرام گيريد و ميان شما مهر و محبت قرار داد .

قرآن مجيد سوره روم آيه 21


7
فهرست مندرجات
عنوان صفحه
علاقه جنسى يا گناه ذاتى در جهان قديم11
اخلاق جنسى و عقايد متفكرين جديد19
عقيده ويل دورانت 22
عقيده برتراندراسل23
نظريات طرفداران اخلاق نوين جنسى25
تحليل و انتقاد از اخلاق نوين جنسى27
سيستم نوين جنسى و مواد آن31
راسل و مشكل بهبود نژاد بشر34
ارزيابى اصول سيستم نوين جنسى37
اصل آزادى38
قسمت دوم
اجتماع خانوادگى و جنبه عمومى و خصوصى آن43
اصل لزوم پرورش استعدادهاى طبيعى49
آيا اخلاق اسلامى با رشد طبيعى استعدادها مباين است51
سببهاى طغيان و سركشى قواى نفسانى55
كشتن نفس يعنى چه ؟57
آشفتگى غرائز و ميلها59
انضباط جنسى , غريزه عشق69
دموكراسى در اخلاق69
رشد شخصيت از نظر غريزه جنسى 70
عقيده راسل درباره زناشوئى و اخلاق76
عشق و عفت 79
ويل دورانت و اخلاق نوين جنسى81
عشق رمانتيك از نظر برتراند راسل84
نظر ويل دورانت پس از خاتمه شهوت 90

9

بسم الله الرحمن الرحيم

مقدمه

كتاب حاضر , مشتمل بر سلسله مقالاتى است از متفكر شهيد استاد مرتضى مطهرى كه در حدود سال 1353 به طور مسلسل در مجله (( مكتب اسلام )) درج مى گرديد و در زمان حيات استاد توسط يكى از ناشران غير متعهد , بدون اطلاع ايشان به صورت رساله اى كوچك - به همين صورت كه مشاهده مى گردد - منتشر گرديد , و البته موجب آزردگى خاطر استاد شد چرا كه مقالاتى كه در يك مجله و با فواصل زمانى چاپ مى شوند , براى آنكه به صورت كتاب منتشر شوند نياز به يك بازبينى دارند , و به علاوه ظاهرا استاد شهيد اين بحث را به عنوان


10
بحثى مرتبط با مسئله (( نظام حقوق زن در اسلام )) در نظر گرفته بودند و خود براى انتشار آن طرحى داشتند . ولى در عين حال ايشان از انتشار اين رساله جلوگيرى به عمل نياوردند , و علت اينكه كتاب حاضر فاقد مقدمه اى از استاد شهيد مى باشد همين امر است .

اميد است اين اثر همچون ديگر آثار گرانقدر آن عالم جاودان در تبيين حقايق اسلامى مفيد و مؤثر افتد .

شوراى نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مرتضى مطهرى


11
علاقه جنسى يا گناه ذاتى

براى ما مسلمانان كه علاقه دو همسر را بيكديگر يكى از نشانه هاى بارز وجود خداوند مى دانيم ( 1 ) و نكاح را (( سنت )) و تجرد را يكنوع (( شر )) حساب مى كنيم هنگاميكه مى خوانيم يا مى شنويم بعضى از آئين ها علاقه جنسى را ذاتا پليد , و آميزش جنسى را ( ولو با همسر شرعى و قانونى ) موجب تباهى و سقوط مى دانند دچار تعجب

1 - و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها وجعل بينكم موده و رحمه - سوره روم آيه 21 - يعنى يكى از نشانه هاى او اين است كه خود شما براى شما همسر آفريد تا با او آرام گيريد و ميان شما مهر و محبت قرار داد .


12
مى شويم .

عجب تر آنكه مى گويند : دنياى قديم عموما گرفتار اين وهم بوده است .

برتراند راسل فيلسوف اجتماعى مشهور معاصر مى گويد : (( عوامل و عقايد مخالف جنسيت در اعصار خيلى قديم وجود داشته و بخصوص در هر جا كه مسيحيت و دين بودا پيروز شد عقيده مزبور نيز تفوق يافت و سر تارك مثالهائى از اين فكر عجيب مبنى بر اينكه چيز ناپاك و تباهى در روابط جنسى وجود دارد ذكر مى نمايد .

در آن نقاط دنيا نيز كه دور از تأثير مذهب بودا و مسيح بوده است اديان و راهبانى بوده اند كه طرفدارى از تجرد مى كرده اند , مانند (( اسنيت ها )) در ميان يهوديان و بدين طريق يك نهضت عمومى رياضت در دنياى قديم ايجاد شد . در يونان و روم متمدن نيز طريقه كلبيون جاى طريقه اپيكور را گرفت . افلاطونيان نو نيز باندازه كلبيون رياضت طلب بوده اند .

از ايران , اين عقيده ( دكترين ) بسمت باختر پخش شد كه ماده عين تباهى است و به همراه آن اين اعتقاد به وجود آمد كه هر گونه رابطه جنسى ناپاك است و اين عقيده با جزئى اصلاح , اعتقاد


13
كليساى مسيحيت محسوب گرديد )) ( 1 ) .

اين عقيده قرنها وجدان انبوه عظيمى از افراد بشر را تحت نفوذ ترس آور و نفرت انگيز خود قرار داده و به عقيده روانكاوان نفوذ اين عقيده , اختلالات روانى و بيماريهاى روحى فراوانى را موجب شده است كه از اين جهت مانند ندارد .

منشأ پيدايش اينگونه افكار و عقايد چيست ؟ چه چيز سبب مى شود كه بشر به علاقه و ميل طبيعى خود به چشم بدبينى بنگرد و در حقيقت جزئى از وجود خود را محكوم كند ؟ مطلبى است كه مورد تفسير متفكرين قرار گرفته است و ما اكنون در صدد كاوش در آن نيستيم , مثلا علل گوناگونى مى توانند در گرايش بشر به اين گونه افكار و آراء دخيل باشند .

ظاهرا علت اينكه فكر پليدى (( علاقه و آميزش جنسى )) در ميان مسيحيان تا اين حد اوج گرفت , تفسيرى بود كه از بدو تشكيل كليسا , از طرف كليسا براى مجرد زيستن حضرت عيسى مسيح , صورت گرفت . گفته شد علت اينكه مسيح تا آخر مجرد زيست پليدى ذاتى اين عمل است و به همين جهت روحانيين و

( 1 ) كتاب زناشوئى و اخلاق صفحه 25 و 26


14
مقدسين مسيحى شرط وصول به مقامات روحانى را آلوده نشدن به زن در تمام مدت عمر دانستند و (( پاپ )) از ميان اينچنين افرادى انتخاب مى شود . به عقيده ارباب كليسا تقوا ايجاب مى كند كه انسان از ازدواج خوددارى كند , راسل مى گويد : (( در رسالات قديسين به دو يا سه توصيف زيبا از ازدواج برمى خوريم , ولى در ساير موارد , پدران كليسا از ازدواج به زشت ترين صورت ياد كرده اند .

هدف رياضت اين بوده كه مردان را متقى سازد بنابراين , ازدواج كه عمل پستى شمرده مى شد بايستى منعدم شود . (( با تبر بكارت درخت زناشوئى را فرو اندازيد )) اين عقيده راسخ سن ژروم درباره هدف تقدس است )) ( 1 ) .

كليسا ازدواج را به نيت توليد نسل جايز مى شمارد . اما اين ضرورت , پليدى ذاتى اين كار را از نظر كليسا از ميان نمى برد , علت ديگر جواز ازدواج , دفع افسد به فساد است يعنى به اين وسيله از آميزشهاى بى قيد و بند مردان و زنان جلوگيرى مى شود .

راسل مى گويد : (( طبق نظريه سن پول , مسئله توليد نسل هدف فرعى بوده و هدف اصلى ازدواج همان جلوگيرى از فسق بوده است ,

( 1 ) زناشوئى و اخلاق صفحه 30


15
اين نقش اساسى ازدواج است كه در حقيقت دفع افسد به فاسد شمرده است )) ( 1 ) كليسا ازدواج را غير قابل فسخ , و طلاق را ممنوع مى شمارد , گفته مى شود كليسا خواسته است بدين وسيله ازدواج را تقديس و از تحقير آن بكاهد . ممكن است علت ممنوعيت طلاق و غير قابل فسخ بودن ازدواج از نظر كليسا اين باشد كه خواسته است براى كسانى كه از بهشت تجرد رانده شده اند جريمه و مجازاتى قائل باشد .

چنانكه مى دانيم عقايد تحقير آميز راجع به خود زن در ميان ملل و اقوام قديم مبنى بر اين كه زن انسان كامل نيست , برزخى است ميان انسان و حيوان , زن داراى نفس ناطقه نيست , زن به بهشت هرگز راه نخواهد يافت ! و امثال اينها زياد وجود داشته است , اين عقايد و آراء تا آنجا كه از حدود ارزيابى زن تجاوز نمى كند اثر روانى , غير از احساس غرور در مرد و احساس حقارت در زن ندارد . اما عقيده پليدى علاقه و آميزش جنسى مطلقا روح زن و مرد را متساويا آشفته مى سازد و كشمكش جانكاهى ميان غريزه طبيعى از يك طرف و عقيده مذهبى از طرف ديگر به وجود مى آورد . ناراحتى هاى روحى كه عواقب وخيمى بار مى آورد همواره از كشمكش ميان تمايلات طبيعى و

( 1 ) زناشوئى و اخلاق صفحه 31


16
تلقينات مخالف اجتماعى پيدا مى شود . از اين جهت است كه اين مسئله فوق العاده مورد توجه محافل روانشناسى و روانكاوى قرار گرفته است .

با توجه به نكات فوق منطق عالى اسلام فوق العاده جلب توجه مى كند , در اسلام كوچكترين اشاره اى به پليدى علاقه جنسى و آثار ناشى از آن نشده است , اسلام مساعى خود را براى تنظيم اين علاقه بكار برده است .

از نظر اسلام روابط جنسى را فقط مصالح اجتماعى حاضر يا نسل آينده محدود مى كند و در اين زمينه تدابيرى اتخاذ كرده است كه منجر به احساس محروميت و ناكامى و سركوب شدن اين غريزه نگردد .

متأسفانه دانشمندانى امثال برتراند راسل كه از عقايد مسيحيت و بودائى و غيره در اين زمينه انتقاد مى كنند , درباره اسلام سكوت مى نمايند . راسل در كتاب زناشوئى و اخلاق همين قدر مى گويد : (( كليه بانيان مذاهب باستثناء محمد ( ص ) و كنفوسيوس , اگر بتوان مسلك او ( كنفوسيوس ) را مذهب ناميد , توجهى به اصول سياسى و


17
اجتماعى نداشته و كوشيده اند تكامل روح را از راه اشراق , تفكر و فنا فراهم كنند )) ( 1 ) به هر حال از نظر اسلام , علاقه جنسى نه تنها با معنويت و روحانيت منافات ندارد , بلكه جزء خوى و خلق انبياء است .

در حديثى مى خوانيم : من اخلاق الانبياء حب النساء ( 2 ) رسول اكرم ( ص ) و ائمه اطهار ( ع ) طبق آثار و روايات فراوان كه رسيده است , محبت و علاقه خود را به زن در كمال صراحت اظهار مى كرده اند و بر عكس روش كسانى را كه ميل به رهبانيت پيدا مى كردند سخت تقبيح مى نمودند .

يكى از اصحاب رسول اكرم ( ص ) به نام عثمان بن مظعون كار عبادت را به جائى رسانيد كه همه روزها روزه مى گرفت , و همه شب تا صبح به نماز مى پرداخت , همسر وى جريان را باطلاع رسول اكرم ( ص ) رسانيد , رسول اكرم ( ص ) در حالى كه آثار خشم از چهره اش هويدا بود از جا حركت كرد و پيش عثمان بن مظعون رفت , و به او فرمود : اى (( عثمان )) بدان كه خدا مرا براى رهبانيت نفرستاده است , شريعت من

( 1 ) زناشوئى و اخلاق صفحه 86

( 2 ) وسائل جلد 3 صفحه 3


18
شريعت فطرى آسانى است , من شخصا نماز مى خوانم و روزه مى گيرم و با همسر خودم نيز آميزش مى كنم , هر كس مى خواهد از دين من پيروى كند بايد سنت مرا بپذيرد . ازدواج و آميزش زن و مرد با يكديگر جزء سنتهاى من است .

مطالبى كه درباره پليدى علاقه جنسى و آثار ناشى از آن گفتيم مربوط به گذشته دنياى غرب بود , دنياى غرب در زمان حاضر در زمينه اخلاق جنسى نسبت به گذشته , باصطلاح يك دور 180 درجه اى زده است امروز همه سخن از تقديس و احترام علائق و روابط جنسى و لزوم آزادى و برداشتن هر قيد و بندى در اين زمينه است , در گذشته آنچه گفته شده است بنام دين بوده و امروز نقطه مقابل آنها بنام علم و فلسفه پيشنهاد مى شود .

بدبختانه ما از ضرر افكار قديم غربيها با همه ضعيف بودن وسايل ارتباطى ميان اقوام و ملل , مصون نمانديم و كم و بيش در ميان ما رخنه كرد , اما افكار جديدشان در اوضاع و احوال حاضر سيل آسا بسوى ما روان است ( در قسمت دوم اين بحث درباره افكار جديدى كه در زمينه اخلاق جنسى در جهان پيدا شده بحث مى شود ) .


19

در صفحات گذشته بحث مختصرى در اطراف عقيده رائج جهان قديم به پليدى ذاتى روابط جنسى مطلقا , و تأثير سوء عميق اين عقيده در آشفته ساختن ضمير بشر ايراد و به منطق عالى خدائى اسلام در اين زمينه اشاره شد در اين صفحات آراء و عقايد متفكرين جديد در اين زمينه كه درست در نقطه مقابل اسلاف خودشان است مورد بحث و تحقيق قرار مى گيرد .

اخلاق جنسى ( 1 )

اخلاق جنسى قسمتى از اخلاق به معنى عام است . شامل آن عده از عادات و ملكات و روشهاى بشرى است كه با غريزه جنسى بستگى دارد .

حياء زن از مرد , غيرت ناموسى مرد , عفاف و وفادارى زن


20
نسبت به شوهر , ستر عورت , ستر بدن زن از غير محارم , منع زنا , منع تمتع نظرى و لمسى از غير همسر قانونى , منع ازدواج با محارم , منع نزديكى با زن در ايام عادت , منع نشر صور قبيحه , تقدس يا پليدى تجرد جزء اخلاق و عادات جنسى بشمار مى روند .

اخلاق جنسى به حكم قوت و قدرت فوق العاده غريزه كه اين قسمت از اخلاق بشرى وابسته به آن است , همواره مهمترين بخشهاى اخلاق به شمار مى رفته است . ويل دورانت مى گويد : (( سر و سامان بخشيدن به روابط جنسى هميشه مهمترين وظيفه اخلاقى به شمار مى رفته است , زيرا غريزه توليد مثل , نه تنها در حين ازدواج بلكه قبل و بعد آن نيز مشكلاتى فراهم مى آورد . و در نتيجه شدت وحدت همين غريزه و نافرمان بودن آن نسبت به قانون و انحرافاتى كه از جاده طبيعى پيدا مى كند , بى نظمى و اغتشاش در سازمانهاى اجتماعى توليد مى شد )) ( 1 ) .

نخستين بحث علمى و فلسفى كه در اينجا به ميان مى آيد اين است كه سرچشمه اين اخلاق چيست ؟ چطور شد كه مثلا خصيصه حيا

( 1 ) تاريخ تمدن , جلد اول , صفحه 69


21
و عفت در زن پيدا شد ؟ چرا مرد در مورد زن خود غيرت مى ورزد ؟ آيا اين غيرت همان حسادت معمولى است كه بشر آنرا در همه جا محكوم كرد و استثناء در اين يك مورد آنرا پسنديده مى داند ؟ يا چيز ديگر است ؟ اگر همان حسادت است علت استثناء چيست ؟ و اگر چيز ديگر است چگونه مى توان آنرا توضيح داد ؟ همچنين منشأ زشت شمردن كشف عورت , فحشاء , ازدواج با محارم و غيره چيست ؟ آيا سرچشمه اينها خود فطرت و طبيعت است ؟ آيا فطرت و طبيعت براى اينكه به هدفهاى خود نائل آيد و به زندگى بشر كه طبعا اجتماعى است نظام بدهد اين احساسات و عواطف را در بشر نهاده است ؟ يا علل ديگرى در كار بوده و در طول تاريخ در روحيه بشر اثر كرده تا تدريجا جزء ضمير اخلاقى بشر قرار گرفته است .

اگر سرچشمه اين اخلاق , طبيعت و فطرت است چرا اقوام ابتدائى و اقوام وحشى زمان حاضر كه هنوز مانند اقوام ابتدائى زندگى مى كنند , اين خصائص را , لااقل به شكلى كه انسان متمدن دارد , ندارند ؟ و به هر حال اصل و منشأ هر چه باشد و گذشته بشريت به هر نحو بوده است , امروز چه بايد كرد ؟ بشر در زمينه اخلاق جنسى چه راهى را بايست پيش بگيرد كه به سرمنزل سعادت نائل آيد ؟


22

آيا اخلاق جنسى قديم را بايد حفظ كرد ويا بايد آنرا در هم ريخت و اخلاق نوين جايگزين آن ساخت .

ويل دورانت , با اينكه ريشه اخلاق را نه طبيعت , بلكه پيش آمدهائى كه احيانا تلخ و ناگوار و ظالمانه بوده است مى داند ! مدعى است كه اين اخلاق هر چند معايبى دارد اما چون مظهر انتخاب اصلح در مسير تكامل است بهتر اين است حفظ شود .

وى درباره احترام بكارت و مسئله حيا و احساس شرم مى گويد : (( عادات و سنن قديمى اجتماع , نماينده انتخاب طبيعى است كه انسان در طى قرون متوالى پس از گذشتن از اشتباهات بيشمار كرده , و به همين جهت بايد گفت با وجود آنكه احترام بكارت و احساس شرم , از امور نسبى هستند و با وضع ازدواج از راه خريدارى زن ارتباط دارند و سبب بيماريهاى عصبى مى شوند , پاره اى فوائد اجتماعى دارند و براى مساعدت در بقاى جنسى يكى از عوامل بشمار مى روند ( 1 ) .

فرويد و اتباع وى عقيده ديگرى دارند , مدعى هستند كه اخلاق كهن را در امور جنسى بايد واژگون كرد و اخلاق جديدى

( 1 ) تاريخ تمدن جلد اول صفحه 74 .


23
را جايگزين آن نمود . به عقيده فرويد و اتباع وى , اخلاق جنسى كهن بر اساس محدوديت و ممنوعيت است و آنچه ناراحتى بر سر بشر آمده است از ممنوعيتها و محروميتها و ترسها و وحشتهاى ناشى از اين ممنوعيتها كه در ضمير باطن بشر جايگزين گشته آمده است .

برتراند راسل نيز در اخلاق نوينى كه پيشنهاد مى كند همين مطلب را اساس قرار مى دهد .

او به عقيده خود در زمينه اخلاق جنسى از منطقى دفاع مى كند كه در آن احساساتى از قبيل احساس شرم , احساس عفاف و تقوا , غيرت ( حسادت از نظر او ) و هيچ گونه احساس ديگرى از اين گونه كه وى و امثال او آنها را (( تابو )) مى خوانند وجود نداشته باشد .

معانى و مفاهيمى از قبيل : زشتى , بدى , رسوائى در آن راه نيابد , فقط متكى به عقل و تفكر بوده باشد , محدوديت جنسى را فقط آنقدر مى پذيرد كه در مورد ممنوعيتهاى غذائى قابل پذيرش است . وى در كتاب (( جهانى كه من مى شناسم )) در فصل مربوط به اخلاق تابو در پاسخ پرسشى كه از وى مى شود به اينكه : (( آيا هيچ گونه پند و اندرزى براى كسانى كه بخواهند درباره امور جنسى خط مشى درست و عاقلانه اى در پيش گيرند داريد ؟ )) مى گويد : (( ... بالاخره لازم


24
است كه مسئله اخلاق جنسى را هم مانند ساير مسائل مورد بررسى قرار دهيم . اگر از انجام عملى زيانى متوجه ديگران نشود دليلى نداريم كه ارتكاب آنرا محكوم كنيم ... ))

اشكال در پاسخ پرسش ديگر به اينكه : (( بنا به عقيده شما بايد هتك عصمت را محكوم ساخت ولى شما اعمال منافى عفت معمولى را چنانچه خسارتى بار نياورد محكوم نمى كنيد ؟ )) مى گويد : (( بله همين طور است , ازاله عصمت ( بكارت ) يك تجاوز جسمى در ميان افراد است , اما اگر با مسائل اعمال منافى عفت مواجه شديم آنوقت بايد موقعيت را در نظر گرفت و ملاحظه كرد در چنين موقعيت حساس دلائلى براى ابراز مخالفت وجود دارد يا نه ؟ )) ( 1 )

ما فعلا وارد اين بحث نمى شويم كه آيا احساساتى از قبيل حيا و غيره كه امروز اخلاق جنسى ناميده مى شوند ريشه فطرى و طبيعى دارد يا ندارد , زيرا اين بحث دامنه درازى دارد همين قدر مى گوئيم اين توهم پيش نيايد كه واقعا علوم به آنجا رسيده كه ريشه اين مسائل را به دست آورده است آنچه در اين زمينه ها گفته شده جز يك عده فرضها , و تخمين ها نيست , و خود فرض كننده ها به هيچ وجه

( 1 ) جهانى كه من مى شناسم صفحه 68 - 67


25
وحدت نظر ندارند . مثلا فرويد منشأ پيدايش احساس حيا را چيزى مى داند , راسل چيز ديگر , ويل دورانت چيز ديگر , كه ما براى پرهيز از اطاله از ذكر آنها خوددارى مى كنيم علت اصلى تمايل اين افراد به غير طبيعى بودن اين احساسات عدم موفقيت براى توجيه صحيح اين احساسات است .

ما فرض مى كنيم اين احساسات هيچ گونه وسيله طبيعى ندارد , و مى خواهيم مانند هر امر قراردادى ديگر بر مبناى مصالح فرد و اجتماع و سعادت بشريت براى اينها تصميم بگيريم , ببينيم منطق و تعقل به ما چه مى گويد ؟ آيا منطق و تعقل ايجاب مى كند براى باز يافتن كامل سلامت روان و براى رسيدن اجتماع به حد اكثر مسرت و سعادت تمام قيود و حدود و ممنوعيت هاى اجتماعى را بشكنيم يا خير ؟ مقتضاى منطق و تعقل اين است كه با سنن و خرافاتى مبتنى بر پليدى علاقه جنسى مبارزه كنيم و در عين حال موجبات طغيان و عصيان و ناراحتى غريزه را به نام آزادى و پرورش آزادانه فراهم نكنيم . طرفداران اخلاق جنسى نوين نظرات خود را بر سه اصل مبتنى كرده اند :

1 - آزادى هر كسى تا آنجا كه مخل به آزادى ديگران نباشد بايد محفوظ بماند .


26

2 - سعادت بشر در گرو پرورش تمام استعدادهائى است كه در وجود وى نهاده شده است , خودپرستى و بيماريهاى ناشى از آن مربوط به آشفتگى غرائز است .

آشفتگى غرائز از آنجا ناشى مى شود كه ميان غرائز تبعيض شود , بعضى ارضاء و اشباع و بعضى ديگر همچنان ارضاء نشده باقى بمانند .

عليهذا براى اينكه انسان به سعادت زندگى نائل آيد بايد تمام استعدادهاى او را متساويا پرورش و توسعه داد .

3 - رغبت بشر به يك چيز در اثر اقناع و اشباع كاهش مى يابد و در اثر امساك و منع , فزونى مى گيرد براى اينكه بشر را از توجه دائم به امور جنسى و عوارض ناشى از آن منصرف كنيم يگانه راه صحيح آن است كه هر گونه قيد و ممنوعيتى را از جلو پايش برداريم و به او آزادى بدهيم . شرارتها و كينه ها و انتقامها همه ناشى از اخلاق خشن جنسى است .

اينها است اصولى كه اخلاق نوين جنسى را بر آنها نهاده اند و ما بايد انشاءالله م واد پيشنهادى اين مكتب نوين را با بحث و تحقيق كافى در اصول سه گانه فوق مورد بررسى قرار دهيم .


27
اخلاق جنسى ( 2 )

وعده داديم كه اصولى را كه (( اخلاق نوين جنسى )) بر روى آنها پايه گذارى شده است تحليل و انتقاد كنيم .

ولى به نظر مى رسد , قبل از بيان انتقادات طرفداران اين سيستم اخلاقى , نسبت به اخلاق كهن جنسى و بيان مواد جديدى كه در زمينه اصلاح اخلاق جنسى پيشنهاد مى كنند , انتقاد از اصول نامبرده چندان مفيد نخواهد بود .

ممكن است افرادى كه اطلاع كافى ندارند طرح مباحث بالا را چندان لازم و مفيد ندانند اما به نظر ما بحث در اين گونه مسائل در اجتماع حاضر بسيار ضرورت دارد , نه تنها از آن جهت كه افكار فلاسفه و مفكرين معروف و مشهورى را به خود جلب كرده است , بلكه از آن نظر كه اين افكار در ميان طبقه جوان در حال پيشرفت و


28
توسعه است , و چه بسا جوانانى هستند كه سرمايه فكريشان وافى نيست كه به بررسى منطقى اين مسائل بپردازند , ممكن است شخصيت و شهرت صاحبان اين افكار آنها را تحت نفوذ و تأثير خود قرار دهد و عقيده پيدا كنند كه اين سخنان صد در صد مطابق با منطق است .

به نظر ما ضرورت دارد خوانندگان محترم را در جريان بگذاريم و آگاه كنيم كه افكارى كه در اين زمينه از غرب برخاسته و جوانان ما تازه با الف باى آن آشنا شده اند و احيانا تحت عنوانهاى مقدسى نظير (( آزادى )) و (( مساوات )) با جان و دل , آنها را مى پذيرند به كجا منتهى مى شود ؟ آخر اين خط سير كجا است ؟ آيا اجتماع بشر , قادر خواهد بود در اين مسير گام بردارد و راه خود را ادامه دهد ؟ يا اينكه اين كلاهى است كه براى سر بشر خيلى بزرگ است . اين راهى است كه ادامه دادن آن جز فناء بشريت چيزى در بر ندارد ؟

از اين رو ما لازم مى دانيم كه در اينجا ولو به نحو اختصار اين مسائل را طرح كنيم و البته تفصيل كامل آنها را در جاى ديگر ذكر خواهيم كرد ( 1 ) .

( 1 ) كتاب مبانى فلسفى حقوق زن كه در دست تأليف است .


29

مدعيان اصلاح اخلاق جنسى ادعا مى كنند كه اخلاق كهن جنسى علل و اسباب و سرچشمه هائى داشته است كه اكنون از ميان رفته يا در حال از ميان رفتن است , اكنون كه آن علل در كار نيست , دليل ندارد كه ما باز هم اين سيستم اخلاقى را كه احيانا توأم با خشونت هم بوده است ادامه دهيم .

بعلاوه امورى كه منشأ پيدايش اين اخلاق شده جرياناتى جاهلانه و يا ظالمانه بوده است كه با آزادى و عدالت و حيثيت ذاتى انسانى منافات دارد , عليهذا به خاطر انسانيت و عدالت هم كه باشد بايد با اين اخلاق مبارزه كرد .

مى گويند اخلاق كهن جنسى را امور ذيل به وجود آورده است : مالكيت مرد نسبت به زن , حسادت مردان , كوشش مرد براى اطمينان به پدرى خود , اعتقادات مرتاضانه و راهبانه به پليدى ذاتى رابطه جنسى , احساس پليدى زن نسبت به خود به واسطه عادت ماهانه زنانه , و پرهيز مرد از او در اين مدت , مجازاتهاى شديدى كه زن در طول تاريخ از ناحيه مرد ديده است , و بالاخره عوامل اقتصادى كه زن را همواره نيازمند به مرد مى كرده است .

اين علل و اسباب چنانكه واضح است يا ريشه تعدى و


30
ستمگرى دارد و يا از خرافات ناشى شده است و شرائط محدود زندگى آن وقت چنين ايجاب مى كرده است . اكنون كه مالكيت مرد نسبت به زن از ميان رفته است , اطمينان پدرى را از راه استفاده از داروهاى ضد آبستنى كه در اثر پيشرفت طب پيدا شده , بدون بكار بردن روشهاى خشونت آميز قديم مى توان بدست آورد , عقايد مرتاضانه و راهبانه بسوى زوال و نيستى مى رود , احساس پليدى عادت زنانه را با بالا بردن سطح معلومات , و تفهيم اينكه يك عمل ساده وظايف الاعضائى بيش نيست مى توان از بين برد , دوران آن مجازاتهاى سخت و شديد هم ديگر سپرى شده است , عوامل اقتصادى كه زن را اسير مى كرد ديگر وجود ندارد و زن امروز استقلال اقتصادى خود را باز يافته است , بعلاوه دولت تدريجا دستگاههاى خود را بسط مى دهد و زن را در ايام باردارى و زايمان و شيردادن تحت حمايت خود قرار مى دهد و او را از مرد بى نياز مى كند و در حقيقت دولت جانشين پدر مى شود . حسادتها را با تمرينهاى اخلاقى بايد از ميان برد و با وجود اينها ديگر لزومى ندارد ما همچنان به اين اخلاق كهن بچسبيم .

اين است انتقادات و خرده گيريهائى كه بر اخلاق كهن جنسى


31
گرفته مى شود و اين است دلائلى كه ايجاب مى كند حتما رفورمى در اين بخش از اخلاق بشرى صورت گيرد .

اكنون ببينيم چه موادى در اين سيستم اخلاقى پيشنهاد مى شود , البته از اول بايد توجه داشته باشيد كه همه اين مواد اصلاحى بر محور شكستن قيود كهن و رفع منعها و محدوديتهاى قانونى گذشته مى چرخد .

اولين موضوعى كه مورد توجه قرار گرفته است كاميابى آزادانه زنان و مردان از معاشرت هاى لذت بخش جنسى است و به عبارت ديگر آزادى عشق است , مى گويند زن و مرد نه تنها قبل از ازدواج بايد از معاشرتهاى لذت بخش آزادانه جنسى بهره مند باشند , بلكه ازدواج نيز نبايد مانعى در اين راه بشمار آيد , زيرا فلسفه ازدواج و انتخاب همسر قانونى اطمينان پدر است به پدرى خود نسبت به فرزندى كه از زن معينى بدنيا مى آيد , اين اطمينان را با بكار بستن داروهاى ضد آبستنى كه مخصوصا پيشرفت طب امروز آنها را به بشر ارزانى داشته است مى توان بدست آورد . بنابراين هر يك از زن و مرد مى توانند علاوه بر همسر قانونى , عشاق و معشوقه هاى فراوانى داشته


32
باشند , زن مكلف است كه در حين آميزش با عشاق خود از داروى ضد آبستنى استفاده كند و مانع پيدايش فرزند او گردد , ولى هر گاه تصميم گرفت كه صاحب فرزند گردد الزاما بايد از همسر قانونى خود استفاده كند .

(( كمونيسم جنسى )) تنها از آن نظر قابل عمل نيست كه رابطه نسلى را ميان پدران و فرزندان قطع مى كند , بشر از اعتماد نسلى نمى تواند صرف نظر كند , هر پدرى مى خواهد فرزند خود را بشناسد و هر فرزندى مى خواهد بداند از كدام پدر پيدا شده است .

فلسفه ازدواج و انتخاب همسر قانونى همين است و بس , اختصاص جنسى را به همين اندازه بايد محدود كرد , و با تأمين رابطه نسلى به وسيله فوق موجبى براى تحديد بيشتر وجود ندارد .

برتراند راسل مى گويد : (( جلوگيرى وسائل ( وسائل ضد آبستنى ) توليد نسل را ارادى كرده و آنرا از صورت يك نتيجه اجتناب ناپذير روابط بيولوژيك ( توليد قهرى فرزند در اثر آميزش ) بيرون آورده است . به دلائل متعدد اقتصادى كه در فصول پيش شرح داديم , محتملا پدر براى تربيت و اعاشه اطفال كمتر اهميت خواهد داشت , بنابراين دليلى نيست كه مادرى براى پدرى اطفال خود همان


33
مردى را انتخاب كند كه خاطرش را براى عاشقى و رفاقت مى خواهد .

(( مادر )) آينده ممكن است شانه از زير اين تعهد خالى كند بدون آنكه لطمه اى بسعادت او وارد شود . براى مردان , انتخاب مادر اطفال خود از اين هم آسان تر و ساده تر خو اهد بود . كسانى كه مانند من معتقدند كه روابط جنسى فقط هنگامى مسئله اجتماعى و ( قابل تجديد ) محسوب مى شود كه طفلى به وجود آيد بايد مثل من اين دو نتيجه را بگيرند : اولا عشق بدون بچه آزاد است ( و ثانيا ) ايجاد اطفال بايد تحت مقرراتى شديدتر از آنچه امروز هست قرار گيرد )) ( 1 ) .

(( راسل )) بعدا به حل يك مشكل اجتماعى ديگر نيز مى پردازد و آن مشكل بهبود نژاد بشر است . مى گويد وقتى روابط جنسى بر اين اساس قرار گرفت , اجتماع مى تواند فقط به زنان و مردان معينى كه از لحاظ شخصى و ارثى واجد شرايطى باشند اجازه توليد نسل بدهد , آن زنى كه پروانه توليد نسل دارد از مردانى كه از لحاظ ارثى ارجح شناخته شوند براى تخم گيرى و توليد نسل استفاده مى كند , در حالى كه مردان ديگرى كه عشاق خوبى خواهند بود از حق

( 1 ) زناشوئى و اخلاق صفحه 122


34
پدرى محروم خواهند بود ( 1 ) .

راسل كم كم به گفته ها و پيشنهادهاى خود جنبه اخلاقى نيز مى دهد و به اندرز و موعظه مى پردازد , چون معتقد است يكى از ريشه هاى اخلاق جنسى كهن حسادت است , مردان و زنان را به ترك حسادت توصيه مى كند , مى گويد : (( در طريقى كه من پيشنهاد مى كنم راست است كه زوجين را از وفادارى نسبت به يكديگر مبرى مى دارم , اما در عوض تكليف دشوار منكوب كردن حسادت را به عهده شان مى گذارم , يك زندگى هشيارانه بدون تسلط بر نفس غير ممكن است , در اين صورت بهتر است يك احساس شديد و مزاحم را چون حسادت تحت انتظام درآوريم و نگذاريم مانع نمو عمومى احساسات عاشقانه بشود , اشتباه اخلاق قديمى در آن نيست كه كف نفس را توجيه مى كند بلكه در آن است كه در مورد استعمال آن اشتباه مى نمايد )) ( مقصود راسل اين است كه قدما از لحاظ اخلاقى به كف نفس توصيه مى كردند , من نيز به كف نفس توصيه مى كنم , اما نظر قدما در كف نفس بر اين بود كه غريزه جنسى محدود گردد و نظر من به اين است كه جلو حسادت در امر جنسى كه نامش را

( 1 ) زناشوئى و اخلاق صفحه 123


35
غيرت گذاشته اند گرفته شود مردان آنگاه كه با عشقبازيهاى همسران خود مواجه مى شوند و احساس ناراحتى مى كنند بايد كف نفس و اغماض كنند , مزاحم آنها نشوند بلكه از آن مرد بيگانه كه همسر محبوب آنها را خوشحال و مسرور كرده اند شكرگذار باشند ) .

هم او مى گويد : (( ايجاد فرزندان بايد فقط در ازدواج صورت گيرد و روابط بيرون از ازدواج به وسائل مختلف خنثى گردد , و شوهران هم نسبت به عشاق همانقدر غمض عين داشته باشند كه شرقيان نسبت به غلامان خنثى ( مقصود غلامان اخته و خواجه سرايان است ) داشتند , اشكال اساسى اين طريق , اطمينان اندكى است كه به وسائل ضد آبستنى از يك طرف و صميميت زنان از طرف ديگر ( كه از عشاق خود باردار نشوند و به ريش شوهر نبندند ) مى توان داشت اما اين اشكال با مرور زمان كاهش خواهد يافت )) .

رفورم و اصلاح ! به همين جا خاتمه پيدا نمى كند , موضوعات ديگرى نظير ستر عورت , ممنوعيت ازدواج با محارم , نشر صور قبيحه , استمناء , تمايل به هم جنس , سقط جنين , آميزش در ايام عادت و امثال اينها نيز مورد بحث قرار مى گيرد . بعضى از اين موضوعات از قبيل لزوم ستر عورت و منع نشر صور باصطلاح قبيحه صريحا مورد انتقاد


36
قرار گرفته و بعضى ديگر از قبيل استمناء از حوزه اخلاق خارج دانسته شده است و در قلمرو طب بشمار آمده است , احيانا از نظر طبى اگر غير مجاز شناخته مى شود كسى كه بسلامت خود علاقمند است آنرا ترك مى كند , به هر حال نمى تواند ممنوعيت اخلاقى داشته باشد !

اكنون نوبت آن است كه ما اصول اساسى و اركان اصلى اين سيستم اخلاقى را كه قبلا بيان كرديم دقيقا بررسى كنيم , سپس فلسفه اخلاق جنسى اسلامى را كه با اخلاق جنسى قديم و جديد غرب مغاير است توضيح دهيم , تا يك بار ديگر روشن شود يگانه مكتبى كه صلاحيت رهبرى بشر را دارد اسلام است , و هم روشن شود كه كار غرب در فلسفه اجتماعى به هذيان و پريشانگوئى رسيده است , وقت آن است كه غرب مانند همه زمانهاى ديگر , با همه تقدمى كه در علوم و صنايع دارد , فلسفه زندگى را از شرق بياموزد .


37
اخلاق جنسى ( 3 )

در قسمت گذشته از اين بحث اصول اخلاق باصطلاح نوين جنسى تشريح شد , اكنون نوبت آن است كه اصول و پايه هائى كه اين مكتب بر روى آنها بنا شده است ارزيابى نمائيم .

آن اصول عبارت است از :

1 - آزادى هر فردى مطلقا محترم است و بايد محفوظ بماند , مگر آنجا كه مزاحم آزادى ديگران باشد , بعبارت ديگر : آزادى را جز آزادى نمى تواند محدود كند .

2 - سعادت بشر در گرو پرورش استعدادهائى است كه در نهاد دارد , خودپرستيها و ناراحتيهاى روحى , ناشى از آشفتگى غرائز , و بالاخص غريزه جنسى است , و آشفتگى غرائز از عدم ارضاء


38
و اشباع آنها ناشى مى گردد .

3 - آتش ميل و رغبت بشر , در اثر منع و محدوديت , فزونى مى گيرد , و مشتعل تر مى گردد و در اثر ارضاء و اشباع كاهش مى يابد و آرام مى گيرد , براى انصراف بشر از توجه دائم به امور جنسى و جلوگيرى از عوارض ناشى از آن , راه صحيح اين است كه هر گونه قيد و ممنوعيتى را در اين راه از جلو پايش برداريم چنانكه ملاحظه مى شود , اصل اول از اصول بالا , فلسفى و اصل دوم تربيتى و اصل سوم روانى است .

اين سه اصل را ما از مجموع گفته ها و نظرات طرفداران اين سيستم اخلاقى استنباط مى كنيم و الا هيچكدام از آنان به اين ترتيب و تفصيل اصول سيستم اخلاقى خود را بيان نكرده اند .

اصل آزادى

طرفداران اين سيستم اخلاقى از آن جهت به اين اصل كه تكيه گاه و اساس اصلى حقوق فردى بشمار رفته , تكيه كرده اند كه به گمان آنها اين سلسله مسائل فاقد جنبه اجتماعى مى باشد زيرا به عقيده آنها آزادى جنسى يك فرد به حقوق ديگران ضربه نمى زند , فقط آنجا كه پاى فرزند و اطمينان پدرى و فرزندى به ميان مى آيد , حق


39
شوهر پيدا مى شود و لازم مى گردد كه زن از باردار شدن از غير شوهر قانونى خود , خوددارى كند , و تا زمانى كه وسائل ضد آبستنى در كار نبود لازم بود براى صيانت اين حق مرد , زن عفاف و تقوا را رعايت كند تا نسبت به شوهر خود وفادار بماند فعلا با وسائل موجود چنين ضرورتى در كار نيست .

عليهذا در اينجا درباره دو قسمت بايد تحقيق شود : يكى اينكه آزادى را جز آزادى ديگران و لزوم رعايت آنها نمى تواند محدود كند , ديگر اينكه روابط جنسى از ناحيه اطمينان پدر و فرزندى , با اجتماع و زندگى عمومى و حقوق اجتماعى ارتباط ندارد . اما قسمت اول بايد ببينيم آن چيزى كه آزادى را باصطلاح حق مسلم بشر قرار مى دهد چيست ؟ بر خلاف تصور بسيارى از فلاسفه غرب آن چيزى كه مبنا و اساس حق و آزادى و لزوم رعايت و احترام آن مى گردد ميل و هوى و اراده فرد نيست , بلكه استعدادى است كه آفرينش براى سير مدارج ترقى و تكامل به وى داده است , اراده بشر تا آنجا محترم است كه با استعدادهاى عالى و مقدسى كه در نهاد بشر است هماهنگ باشد و او را در ميبلا ترقى و تعالى بكشاند , اما آنجا كه بشر را به سوى فنا و نيستى سوق مى دهد و استعدادهاى نهانى


40
را به هدر مى دهد احترامى نمى تواند داشته باشد , ما در آينده انشاءالله مستقلا و به طور تفصيل تحت عنوان انسان و آزادى مسئله آزادى را طرح خواهيم كرد , اينجا همين قدر يادآورى مى كنيم كه بسيار اشتباه است اگر خيال كنيم معنى اينكه انسان آزاد آفريده شده اين است كه : به او ميل و خواست و اراده داده شده است , و اين ميل بايد محترم شناخته شود مگر آنجا كه با ميل ها و خواستهاى ديگران مواجه و معارض شود و آزادى ميل هاى ديگران را به خطر اندازد , ما ثابت مى كنيم كه علاوه بر آزاديها و حقوق ديگران , مصالح عاليه خود فرد نيز مى تواند آزادى او را محدود كند .

بزرگترين تيشه اى كه به ريشه اخلاق زده شده به نام آزادى و از راه همين تفسير غلطى است كه از آزادى شده است !

وقتى كه از آقاى (( راسل )) سؤال مى شود آيا خود را به هيچ يك از سيستمهاى اخلاقى مقيد مى دانيد ؟ جواب مى دهد : آرى , ولى جدا ساختن اخلاق از سياست كار دشوارى است , به عقيده من علم اخلاق بايستى بدين طريق عرضه شود : فرض كنيد زيدى بخواهد فلان عمل را كه براى خودش مفيد بوده و در عين حال به همسايگانش زيان مى رساند انجام دهد , اگر زيد بدين طريق براى همسايگان خود ايجاد


41
مزاحمت كند آنان گرد هم جمع شده و خواهند گفت : (( ما به هيچ وجه موافق نيستيم بايد كارى كرد كه او سوء استفاده نكند )) بنابراين ملاحظه مى شود كه كار ما به يك امر جنائى مختوم مى گردد و اين قضيه كاملا منطقى و عقلانى است , روش اخلاقى من عبارت از ايجاد هماهنگى بين منافع عمومى و خصوصى افراد اجتماع مى باشد ( 1 ) .

اين روش اخلاقى از لحاظ عملى بودن كمتر از مدينه فاضله افلاطون نيست , آقاى راسل در اخلاق , مقدساتى را به رسميت نمى شناسد , معانى و مفاهيمى كه انسان آنها را برتر از منافع مادى شخص خود بداند و به خاطر آنها ميل و خواست و اراده خود را محدود كند سراغ ندارد , اخلاقى را كه مبتنى بر چنين معانى و مفاهيم باشد اخلاق (( تابو )) مى خواند , يگانه چيزى را كه مقدس مى شمارد آزادى خواست و اراده و ميل است , آزادى اراده و ميل را فقط با مواجه شدن با ميل و اراده ديگران در جهت مقابل , قابل تحديد مى داند , آنگاه گرفتار اين بست مى شود كه در اين صورت چه قدرتى مى تواند آزادى شخص را محدود كند و او را در مقابل

( 1 ) جهانى كه من مى شناسم صفحه 65 - 64


42
آزاديهاى ديگران وادار به تسليم و احترام نمايد . مى گويد : قدرت منع و جلوگيرى ديگران , مى گويد : من كه به خاطر منافع خودم مى خواهم منافع ديگران را به خطر اندازم آنها به خاطر منافع خودشان با يكديگر اتفاق خواهند كرد و جلو مرا خواهند گرفت و من ناچار تسليم خواهم شد و اجبارا منافع خصوصى خود را با منافع عمومى هماهنگ خواهم كرد .

آقاى راسل مى خواهد با اين بيان منافع خصوصى را حافظ و نگهدار حقوق عمومى معرفى كند , همين جا است كه عقيم بودن فلسفه اخلاقى او روشن مى گردد .

بديهى است اگر فرض كنيم هميشه افراد اجتماع يا گروههاى اجتماعى داراى قدرت و هميشه افراد و گروهها , آماده اتفاق و اتحاد عليه متجاوز مى باشند و هميشه يك فرد كه داراى قدرت كمترى است تصميم مى گيرد عليه منافع اكثريت گام بردارد , البته در اين صورت فرضيه آقاى راسل درست از آب در خواهد آمد . اما آيا هميشه افراد و گروهها داراى قدرت مساوى هستند ؟ آيا هميشه كسانى كه مورد تجاوز قرار مى گيرند آماده اتفاق و اتحادند ؟ آيا هميشه فرد عليه منافع اكثريت تصميم مى گيرد ؟ متجاوز تا به زور و


43
قدرت خود اعتماد نداشته باشد دست به تجاوز نمى زند .

اخلاقى كه آقاى راسل پيشنهاد مى كند قادر است تنها به ضعيفان توصيه كند كه از زور نيرومندان بترسند و به حقوق آنها تجاوز نكنند اما قادر نيست زورمندانى را كه عليه ناتوانان اتفاق مى كنند و اطمينان دارند كه مى توانند اعتراض آنان را با قوه قهريه پاسخ دهند به ترك تجاوز توصيه كند چونكه طبق اين فلسفه عمل آنها ضد اخلاقى نيست . زيرا آنها ضرورتى نمى بينند كه منافع خصوصى خود را با منافع عمومى هماهنگ كنند . اين فلسفه اخلاقى بهترين توجيه كننده حق زورگوئى و ديكتاتورى است , عجب اين است كه آقاى راسل شعار خود را در همه عمر آزاديخواهى و حمايت از حقوق ناتوانان قرار داده است اما فلسفه اى كه براى اخلاق ساخته است پايه هاى ديكتاتورى را استحكام مى بخشد . در فلاسفه غرب از اين نمونه ها باز هم هست كه فيلسوفى فلسفه اش يك جور حكم ميكند و شعار زندگيش طور ديگر .

اما قسمت دوم : اين قسمت مربوط به اين است كه ازدواج و تشكيل اجتماع خانوادگى تا چه حد جنبه فردى و خصوصى دارد و تا چه حد جنبه عمومى و اجتماعى ؟ بدون شك در ازدواج , تمتع


44
شخصى و مسرت فردى وجود دارد , انگيزه افراد در انتخاب همسر بهره مند شدن از مسرت و لذت بيشتر زندگى است , اكنون بايد ببينيم آيا از آن نظر كه دو فرد بنام زن و شوهر مى خواهند زندگى مشترك و مقرون به خوشى و مسرتى تشكيل دهند و از شيرينى هاى زندگى بهره مند گردند , بهتر و عاقلانه تر اين است كه كانون خانوادگى را كانون خوشيها و كاميابيهاى جنسى قرار دهند و حداكثر مساعى خود را براى لذت بخش نمودن اين كانون صرف كنند و اما اجتماع بيرون , اجتماع بزرگ محيط كار و فعاليت و برخوردهاى ديگر باشد , يا بهتر اين است كه لذائذ و كاميابيهاى جنسى از محيط خانوادگى به اجتماع بزرگ كشيده شود , كوچه و خيابان و مغازه ها و محيط هاى ادارى و باشگاهها و تفريحگاههاى عمومى همه جا آماده انواع كاميابيهاى جنسى نظرى و لمسى و غيره بوده باشد ؟

اسلام طريق اول را توصيه كرده است , اسلام اصرار فراوانى دارد كه محيط خانوادگى آمادگى كامل براى كاميابى زن و شوهر از يكديگر داشته باشد , زن يا مردى كه از اين نظر كوتاهى كند مورد نكوهش صريح اسلام قرار گرفته است , اسلام اصرار فراوانى به خرج داده كه محيط اجتماع بزرگ , محيط كار و عمل و فعاليت


45
بوده و از هر نوع كاميابى جنسى در آن محيط خوددارى شود , فلسفه تحريم نظر بازى و تمتعات جنسى از غير همسر قانونى , و هم فلسفه حرمت خودآرائى و تبرج زن براى بيگانه همين است .

كشورهاى غربى كه اما اكنون كوركورانه از آنها پيروى مى كنيم راه دوم را انتخاب كرده اند . كشورهاى غربى در انتقال دادن كاميابيهاى جنسى از كانون خانوادگى به محيط اجتماعى بيداد كرده اند و جريمه اش را هم مى دهند , فرياد متفكرينشان بلند است , آنها وقتى كه مى بينند برخى كشورهاى كمونيستى جلو اين كارها را گرفته و مانع هدر دادن نيروهاى جوانان در اجتماع شده اند , به چشم غبطه به آنها مى نگرند .

اگر زندگى و خوشى و مسرت در زندگى را مساوى با اعمال شهوت بدانيم و چنين فرض كنيم كه هر كس بيشتر مى خورد و مى خوابد و عمل آميزش انجام مى دهد او از مسرت و خوشى بيشترى بهره مند است و به عبارت ديگر اگر استعدادهاى بهجت زاى انسانى و موجبات ناراحتيهاى او را محدود بدانيم به آنچه حيوانات دارند , البته انتقال كاميابيهاى جنسى از كانون خانوادگى به اجتماع بزرگ لذت و مسرت بيشترى خواهد داشت .


46

اما اگر بتوانيم تصور كنيم كه اتحاد روح زن و شوهر و عواطف صميمانه اى كه احيانا تا آخرين روزهاى پيرى كه غريزه جنسى فعاليتى ندارد باقى است , براى زندگى ارزش بيشتر و بالاترى دارد , اگر بتوانيم تصور كنيم كه لذتى كه از يك مرد از مصاحبت همسر مشروع و وفادارش با لذتى كه يك مرد از مصاحبت يك زن هر جائى مى برد تفاوت دارد كوچكترين ترديدى در اين جهت نخواهيم كرد كه به خاطر بهره مند شدن از مسرت بيشتر و آرامش بيشتر , لازم است عواطف جنسى افراد را محدود به همسر قانونى كرده است و محيط و كانون خانوادگى به اين كار و اجتماع بزرگ را به كار و فعاليت اختصاص دهيم .

مطلب مهمتر جنبه هاى اجتماعى مسئله ازدواج است , تنها براى اين نيست كه زن و مرد از مصاحبت يكديگر لذت بيشترى ببرند , ازدواج و تشكيل كانون خانوادگى ايجاد كانون پذيرائى نسل آينده است , سعادت نسلهاى آينده بستگى كامل دارد به وضع اجتماع خانوادگى . دست تواناى خلقت براى ايجاد و بقاء و تربيت نسلهاى آينده علائق نيرومند زن و شوهرى را از يك طرف و علائق پدر و فرزندى را از طرف ديگر به وجود آورده است .


47

عواطف اجتماعى و انسانى , در محيط زندگى رشد مى كنند , روح كودك را حرارت محيط فطرى و طبيعى چند صد درجه پدر و مادر نرم و ملايم مى كند .

ما وقتى كه مى خواهيم عواطف دو نفر را نسبت به يكديگر تحريك كنيم , مى گوئيم افراد يك ملت برادر يكديگرند , يا مى گوئيم افراد بشر همه برادر يكديگر و عضو يك خانواده هستند , قرآن كريم عواطف پاك ايمانى مؤمنين را به عواطف برادرى تشبيه مى كند : انما المؤمنون اخوه , عواطف برادرى تنها از خويشاوندى و هم خونى پيدا نمى شود , عمده اين است كه دو برادر در يك كانون محبت بزرگ مى شوند , راستى اگر عواطف برادرى كه ناشى از كانون با صفا و پر مهر خانوادگى است از ميان برود , آيا افراد اجتماع مى توانند كوچكترين عواطفى نسبت به يكديگر داشته باشند ؟

مى گويند در اروپا تا حدود زيادى عدالت هست اما عواطف بسيار كم است , حتى در ميان برادران و پدران و فرزندان عواطف كمى مشاهده مى شود . بر خلاف مردم مشرق زمين .

چرا ؟ براى اينكه اين گونه عواطف در كانونهاى با صفا و صميمى و پر مهر خانوادگى رشد مى كند , اما در اروپا چنين صفا و


48
صميميت و وحدت و يگانگى ميان زنان و شوهران وجود ندارد . چرا اين يگانگى كه معمولا در مشرق زمين ميان زنان و شوهران وجود دارد , در آنجا وجود ندارد ؟ براى اينكه در آنجا عواطف جنسى زن و مرد به يكديگر اختصاص ندارد , هر كدام به طور نامحدود مى توانند لااقل از تمتعات نظرى و لمسى در اجتماع بزرگ بهره مند شوند .
49
اخلاق جنسى ( 4 )

اصل (( آزادى )) كه پايه فلسفى اخلاق باصطلاح نوين جنسى است به طور اجمال در صفحات قبل مورد بحث قرار گرفت , در اينجا مى خواهيم اصل لزوم پرورش استعدادهاى طبيعى انسان را كه پايه تربيتى اين سيستم اخلاقى است بررسى كنيم , پس از آن البته به بررسى پايه روانى آن خواهيم پرداخت ) .

به استناد اصل لزوم پرورش استعدادها گفته مى شود كه تربيت سعادتمندانه براى فرد و مفيد به حال اجتماع آن است كه سبب گردد استعدادهاى فطرى و طبيعى بشر بروز و ظهور كند و شكوفان و بارور گردند .

شكوفان شدن استعدادها علاوه بر اينكه موجب مسرت خاطر


50
و نشاط كامل فرد مى گردد , تعادل روحى او را حفظ مى كند و او را آرام نگه مى دارد و در نتيجه اجتماع نيز از او آسايش مى بيند . بر خلاف جلوگيرى و تحت فشار قرار دادن آنها كه موجب هزاران ناراحتى و اضطراب و جنايت و انحراف مى گردد .

گفته مى شود اخلاق جنسى كهن به دليل اينكه مانع رشد و شكوفان شدن يك استعداد كامل طبيعى و فطرى يعنى غريزه جنسى يا غريزه باصطلاح (( عشق )) است و عشق را خبيث مى داند محكوم است , اخلاق نو به دليل آنكه عشق را آزاد و محترم مى شمارد و با موجبات رشد و تقويت آن به مبارزه بر نمى خيزد مزيت و رجحان دارد .

ما براى اينكه بررسى كامل از اين اصل كرده باشيم , لازم است مطالب ذيل را رسيدگى كنيم :

1 - آيا اخلاق اسلامى با رشد طبيعى استعدادها مباين است ؟

2 - كشتن نفس يعنى چه ؟

3 - اخلاق نوين جنسى بزرگترين عامل آشفتگى غرائز و مانع رشد طبيعى و استعدادها است .

4 - دموكراسى در اخلاق .

5 - مقايسه اخلاق جنسى با اخلاق اقتصادى و اخلاق


51
سياسى .

6 - مهجورى و مشتاقى .

7 - رشد شخصيت از نظر غريزه عشق .

آيا اخلاق اسلامى با رشد طبيعى استعدادها مباين است ؟

اينكه مى گويند استعدادهاى طبيعى را بايد پروراند و نبايد از آن جلوگيرى كرد , مورد قبول ما است , اگر ديگران فقط از راه آثار نيكى در پرورش استعدادها و آثار سوئى كه در منع و جلوگيرى از پرورش آنها ديده اند به لزوم اين كار توصيه مى كنند ما علاوه بر اين راه از راه ديگر كه باصطلاح برهان (( لمى )) است بر اين مدعا استدلال مى كنيم .

ما مى گوئيم خداوند نه عضوى از اعضاء جسمانى را بيهوده آفريده است و نه استعدادى از استعدادهاى روحى را و همانطورى كه همه اعضاى بدن را بايد حفظ كرد و به آنها غذاى لازم بايد رساند , استعدادهاى روحى را نيز بايد ضبط كرد و به آنها غذاى كافى داد تا سبب رشد آنها شود .

ما فرضا از راه آثار به لزوم پرورش استعدادها و عدم جلوگيرى


52
از آنها پى نبرده بوديم (( خداشناسى )) ما را به اين اصل هدايت مى كرد .

همچنان كه مى بينيم در صد سال پيش كه هنوز درست به آثار نيك پروراندن استعدادها و آثار سوء ترك پرورش آن پى نبرده بودند , دانشمندانى به همين دليل به حفظ اعضاء بدن و مهمل نگذاشتن قواى نفسانى توصيه مى كردند .

پس در اثر لزوم پروراندن استعدادها به طور كلى جاى ترديد نيست , بلكه مفهوم لغت تربيت كه از قديم براى اين مقصود انتخاب شده است همين معنى را مى رساند , لغت تربيت مفهومى جز پروراندن ندارد عليهذا بحث در اين نيست كه آيا بايد استعدادها را پرورش داد يا نه ؟

بحث در اين است كه راه صحيح پرورش طبيعى استعدادهاى بشر كه به هيچ وجه نوع آشفتگى و بى نظمى و اختلال منجر نشود چيست ؟

ما ثابت مى كنيم كه رشد طبيعى استعدادها و از آن جمله استعداد جنسى تنها با رعايت مقررات اسلامى ميسر است و انحراف از آن سبب آشفتگى و بى نظمى و حتى سركوبى و زخم خوردگى اين استعداد مى گردد , اكنون لازم است نظرى به منطق اسلام در زمينه


53
اخلاق و تربيت به طور كلى و اجمال بيفكنيم :

برخى كوته نظران مى پندارند كه اخلاق و تربيت اسلامى با رشد طبيعى استعدادها مباين است و بر اساس جلوگيرى و منع آنها بنا شده است , اينان تعبيرات اسلامى را در زمينه تهذيب و اصلاح نفس بهانه و مستمسك قرار داده اند , در قرآن كريم پس از چندين سوگند , به صورت مؤكدى مى فرمايد : قد افلح من زكيها يعنى به حقيقت رستگار شد آن كس كه نفس خويش را پاكيزه كرد .

از اين جمله فهميده مى شود كه اولا قرآن كريم آلوده شدن ضمير انسان را ممكن مى شمارد , و ثانيا پاكيزه كردن ضمير را از آن آلودگيها در اختيار خود شخص مى داند و ثالثا آنرا لازم و واجب مى شمارد و سعادت و رستگارى را در گرو آن مى داند .

اين سه مطلب هيچ كدام قابل انكار نيست , هيچ مكتب و روشى نيست كه نوعى آلودگى را در روان و ضمير انسان ممكن نشمارد و به پاكيزه كردن روان از آن آلودگى توصيه نكند , ضمير انسان مانند تركيبات بدنى او اختلال پذير است انسان آن اندازه كه از ناحيه شخص خود در اثر آلودگيها و اختلالات روحى آزار مى بيند از ناحيه طبيعت يا انسانهاى ديگر آزار نمى بيند لهذا


54
رستگارى انسان بدون پاكى و تعادل روانى ميسر نيست , در آنچه مربوط به اين تعبير قرآنى است جاى شبهه نمى باشد .

در قرآن كريم تعبير ديگرى هست كه نفس انسان را با صفت اماره بالسوء ( فرمان دهنده به شر ) توصيف مى كند اين تعبير اين پرسش را پيش مى آورد كه آيا از نظر قرآن كريم طبيعت نفسانى انسان شرير است ؟

اگر قرآن از جنبه فلسفه نظرى , طبيعت نفسانى انسان را ذاتا شرير مى داند ناچار در فلسفه علمى راهى كه انتخاب مى كند اين است كه پروراندن و رشد دادن اين موجود شرير بالذات خطا است , بايد آنرا همواره ضعيف و ناتوان و تحت فشار و زجر قرار داد و مانع ظهور و بروز و فعاليت وى شد و احيانا آنرا بايد از ميان برد , يا از نظر قرآن كريم طبيعت نفسانى شرير بالذات نيست , بلكه در حالات خاصى و به سبب عوارضى سر به طغيان و شرارت بر مى دارد , يعنى قرآن از جنبه فلسفه نظرى , به طبيعت نفسانى بد بين نيست و آنرا منشأ شرور نمى داند و قهرا در فلسفه علمى راهى كه انتخاب مى كند نابود كردن و يا ضعيف نگهداشتن و موجبات طغيان فراهم نكردن است .

در اين صورت پرسش دومى پيش مى آيد و آن اينكه چه


55
چيزهائى سبب طغيان و اضطراب و سركشى قواى نفسانى مى گردد ؟ و از چه راهى مى توان آنرا آرام كرد و به اعتدال برگرداند .

ما به هر دو پرسش پاسخ مى دهيم :

كوته نظران , همين قدر كه ديده اند اسلام نفس را به عنوان (( فرمانده شرارت )) ياد كرده است كافى دانسته اند كه اخلاق و تربيت اسلامى را متهم كنند به اينكه به چشم بدبينى به استعدادهاى فطرى و منابع طبيعى وجود آدمى مى نگرد و طبيعت نفسانى را شرير بالذات , و پروراندن آن را خطا مى شمارد .

ولى اين تصور خطا است , اسلام اگر در يكجا نفس را با صفت اماره بالسوء ياد كرده است در جاى ديگر با صفت النفس اللوامه يعنى ملامت كننده خود نسبت به ارتكاب شرارت و در جاى ديگر با صفت النفس المطمئنه يعنى آرام گيرنده و به حد كمال رسيده , ياد مى كند .

از مجموع اينها فهميده مى شود كه از نظر قرآن كريم طبيعت نفسانى انسان مراحل مختلفى مى تواند داشته باشد , در يك مرحله به شرارت فرمان مى دهد , در مرحله ديگر از شرى كه مرتكب شده است ناراحت مى شود و خود را ملامت مى كند , در مقام و مرحله ديگر


56
آرام مى گيرد و گرد شر و بدى نمى گردد .

پس اسلام در فلسفه نظرى خود طبيعت نفسانى انسان را شرير بالذات نمى داند و قهرا در فلسفه عملى خود نيز مانند سيستمهاى فلسفى و تربيت هندى , يا كلبى يا مانوى يا مسيحى , از روش نابود كردن قواى نفسانى و يا لااقل حبس با اعمال شاقه آنها پيروى نمى كند , همچنانكه دستورهاى عملى اسلام نيز شاهد اين مدعا است .

اين مطلب كه نفس انسان در مقامات و مراحل و شرائط خاصى بشر را واقعا به شرارت فرمان مى دهد و حالت خطرناكى پيدا مى كند مطلبى است كه اگر در قديم اندكى ابهام داشت , امروز در اثر پيشرفتهاى علمى در زمينه هاى روانى كاملا مسلم شده است , از همه شگفت تر اين است كه قرآن كريم در توصيف نفس نمى گويد : داعيه بالسوء ( دعوت كننده بسوى بدى و شر ) مى گويد : اماره بالسوء ( فرمان دهنده به بدى و شر ) قرآن كريم در اين تعبير خود اين مطلب را مى خواهد بفهماند كه احساسات نفسانى بشر آنگاه كه سر به طغيان بر مى آورد بشر را تنها بسوى جنايت و اعمال انحرافى دعوت نمى كند بلكه مانند يك قدرت جابر مسلط ديكتاتور فرمان مى دهد , قرآن با


57
اين تعبير تسلط و استيلاء جابرانه قواى نفسانى را در حال طغيان بر همه استعدادهاى عالى انسانى مى فهماند . و اين رازى است كه در دورانهاى اخير روانشناسى كشف نشده بود .

امروز ثابت شده كه احساسات منحرف احيانا به طرز مرموزى بر دستگاه ادراكى بشر فرمان مى راند و مستبدانه حكومت مى كند , و دستگاه ادراكى ناآگاهانه فرمانهاى آنرا اجرا مى كند !

اما پاسخ پرسش دوم كه چه چيزهائى موجب طغيان و آشفتگى و چه چيزى سبب آرامش و تعادل روحى مى گردد ؟ ما پاسخ اين پرسش را آنگاه كه در اطراف پايه سوم اخلاق نوجنسى كه پايه روانى است بحث مى كنيم ذكر خواهيم كرد .

كشتن نفس يعنى چه ؟

يك پرسش ديگر باقى است و آن اينكه اگر از نظر اخلاقى اسلامى استعدادهاى طبيعى نبايد نابود شود , پس تعبير به نفس كشتن , يا ميراندن نفس كه احيانا در تعبيرات دينى و بيشتر در تعبيرات معلمين اخلاق اسلامى و بالاخص در تعبيرات عارف مشربان اسلامى آمده است , چه معنى و چه مفهومى دارد ؟ پاسخ


58
اين پرسش از آنچه قبلا گفتيم روشن شد , اسلام نمى گويد طبيعت نفسانى و استعداد فطرى طبيعى را بايد نابود ساخت , اسلام مى گويد : (( نفس اماره )) را بايد نابود كرد , همچنانكه گفتيم , نفس اماره نماينده اختلال و به هم خوردگى و نوعى طغيان و سركشى است كه در ضمير انسان به علل خاصى رخ مى دهد , كشتن نفس اماره معنى خاموش كردن و فرو نشاندن فتنه و طغيان را در زمينه قوا و استعدادهاى نفسانى مى دهد , فرق است ميان خاموش كردن فتنه و ميان نابود كردن قوائى كه سبب فتنه مى گردند , خاموش كردن فتنه چه در فتنه هاى اجتماعى و چه در فتنه هاى روانى مستلزم نابود كردن افراد و قوائى كه سبب آشوب و فتنه شده اند نيست , بلكه مستلزم اين است كه عواملى كه آن افراد و قوا را وادار به فتنه كرده است از بين برده شود . بعدا خواهيم گفت كه اين نوع ميراندن گاهى به اشباع و ارضاء نفس حاصل مى شود و گاهى به مخالفت با آن .

اين نكته بايد اضافه شود كه در تعبيرات دينى , ما هرگز كلمه اى كه به معنى (( نفس كشتن )) باشد , پيدا نمى كنيم , تعبيراتى كه هست كه البته از دو سه مورد تجاوز نمى كند بصورت ميراندن نفس است .


59
اخلاق جنسى ( 5 ) آشفتگى غرائز و ميلها

مسائل را يك جانبه ديدن و از جوانب ديگر غفلت كردن , گاهى زيانهاى جبران ناپذيرى به دنبال خود مى آورد .

كاوشها و كشفيات روانى در يك قرن اخير ثابت كرد كه سركوبى غرائز و تمايلات و بالاخص غريزه جنسى , مضرات و ناراحتيهاى فراوانى ببار مى آورد , معلوم شد اصلى كه مورد قبول شايد اكثريت مفكرين قديم بود كه هر اندازه غرائز و تمايلات طبيعى ضعيف تر نگهداشته شوند ميدان براى غرائز و نيروهاى عاليتر مخصوصا قوه عاقله بازتر و بى مانع تر مى شود اساسى ندارد , غرائز سركوب شده و ارضاء نشده , پنهان از شعور ظاهر , جرياناتى را طى مى كنند كه چه از نظر فردى و چه از نظر اجتماعى فوق العاده


60
براى بشر گران تمام مى شود و براى اينكه تمايلات و غرائز طبيعى بهتر تحت حكومت عقل واقع شوند و آثار تخريبى به بار نياورند بايد تا حد امكان از سركوب شدن و زخم خوردگى و ارضاء نشدن آنها جلوگيرى كرد .

روانشناسان ريشه بسيارى از عوارض ناراحت كننده عصبى و بيماريهاى روانى و اجتماعى را احساس محروميت , خصوصا در زمينه امور جنسى تشخيص دادند , ثابت كردند كه محروميتها مبدأ تشكيل عقده ها , و عقده ها احيانا بصورت صفات خطرناك مانند ميل به ظلم و جنايت , كبر , حسادت , انزوا و گوشه گيرى , بدبينى و غيره تجلى مى كند .

اصل بالا در موضوع زيانهاى سركوب كردن غرائز از نوع كشفيات فوق العاده با ارزش روانى است و در رديف ارزنده ترين موفقيتهاى بشر است .

مردم غالبا بواسطه انس به محسوسات و آشنائى بيشتر با آنها براى كشفياتى ارزش زياد قائل مى شوند كه در زمينه امور فنى و صنعتى و استخدام قواى طبيعت بى جان صورت گرفته باشد .

اما كشفياتى كه در زمينه مسائل روانى و روحى صورت


61
مى گيرد كمتر مورد توجه عامه مردم مى تواند قرار بگيرد , ولى از نظر مردم دانشمند و آگاه اهميت مطلب محفوظ است .

هر چند كم و بيش در حكمتهائى كه از گذشتگان به يادگار مانده و بالاخص در آثار اسلامى نشانه هاى زيادى از توجه به اين حقيقت ديده مى شود , و عملا بسيارى از معلمان و مربيان اخلاق از آن استفاده مى كرده اند اما به طور مسلم اثبات علمى اين حقيقت و كشف قوانين مربوط به آن از موفقيتهاى علمى قرن اخير است .

اكنون ببينيم اين اصل چگونه مورد استفاده قرار گرفت ؟

آيا مانند كشفيات پزشكى , مثلا پنى سيلين , مورد استفاده قرار گرفت , متأسفانه پيچيدگى و چند جانبه بودن مسائل روانى از يك طرف , ارتباط موضوع و تمايلات بشر كه خواه ناخواه در كور كردن بصيرت تأثير دارد از طرف ديگر , نگذاشت آن استفاده اى كه بايد بشود صورت گيرد , بلكه خود اين اصل , بهانه و وسيله اى شد در جهت مخالفت , يعنى براى اينكه موجبات سركوب شدن غرائز و پيدايش آثار خطرناك روانى و اجتماعى ناشى از آن خصوصا در زمينه امور جنسى بيشتر فراهم گردد , بر عقده ها و تيرگيهاى روانى افزوده گردد .


62

آمار بيماريهاى روانى , جنونها , خودكشيها , جنايتها , دلهره ها و اضطرابها , يأسها و بدبينى ها , حسادتها و كينه ها به صورت وحشتناكى بالا رود , چرا ؟ براى اينكه سركوب نكردن غرائز به معنى آزاد گذاشتن ميلها , و آزاد گذاشتن ميلها به معنى رفع تمام قيود و حدود و مقررات تفسير شد .

پس از آنكه قرنها عليه شهوت پرستى به عنوان امرى منافى اخلاق و عامل بر هم زدن آرامش روحى و مخل به نظم اجتماعى و به عنوان نوعى انحراف و بيمارى , توصيه و تبليغ شده بود , يك باره ورق برگشت و صفحه عوض شد . جلوگيرى از شهوات و پابند بودن به عفت و تقوا و تحمل قيود و حدود اخلاقى و اجتماعى , عامل بر هم زدن آرامش روحى و مخل به نظم اجتماعى و از همه بالاتر امرى ضد اخلاق و تهذيب نفس معرفى شد .

فريادها بلند شد , محدوديتها را برداريد تا ريشه مردم آزارى و كينه ها و عداوتها كنده شود , عفت را از ميان برداريد , تا دلها آرام بگيرد و نظم اجتماعى برقرار گردد , آزادى مطلق اعلام كنيد تا بيماريهاى روانى رخت بربندد .


63

بديهى است اين چنين فرضيه به ظاهر شيرين و دلپذيرى , به عنوان اصلاح مفاسد اخلاقى و اجتماعى , طرفداران زيادى خصوصا در ميان جوانان مجرد پيدا مى كند .

ما در كشور خودمان مى بينيم چه كسانى از آن طرفدارى مى كنند , چه از اين بهتر كه خود را در اختيار دل , و دل را در اختيار هوس قرار دهيم و در عين حال عمل ما اخلاقى و انسانى شمرده شود و نام ما در ليست محصلين اخلاقى اجتماعى قرار گيرد , هم فال است و هم تماشا , هم كامجوئى است و هم خدمت به نوع , هم تن پرورى است , و هم اصلاح نفس , هم شهوت است و هم اخلاق , بى شباهت به عشق مجازى كه در ميان برخى از متصوف مابان خودمان معمول بوده نيست , چه از اين بهتر كه آدمى از مصاحبت شاهدى زيبا روى بهره مند گردد و اين كار او سلوك الى الله شمرده شود !

نتيجه چه شد ؟ از اول معلوم بود . آيا بيماريهاى روانى معدوم شد ؟ آرامش روحى جاى اضطراب و دلهره را گرفت ؟ خير متأسفانه نتيجه معكوس بخشيد , بدبختى بر بدبختيهاى پيشين افزود , تا آنجا كه بعضى از پيش قدمان آزادى جنسى كه تيز هوشتر


64
بودند سخن خود را به صورت تفسير و تأويل پس گرفتند , گفتند از حدود مقررات اجتماعى چاره اى نيست غريزه را از تمتعات جنسى نمى توان بطور كامل ارضاء و اشباع كرد , بايد ذهن را متوجه مسائل عالى هنرى و فكرى كرد و غريزه را بطور مستقيم بسوى اين امور هدايت نمود , فرويد يكى از اين افراد است .

اخلاقى كه امثال راسل از آن تبليغ مى كنند و نام آنرا اخلاق نوين گذاشته اند همان است كه ثمره اش آشفتگى بيش از پيش غرائز و تمايلات است و بر خلاف مدعاى آنها كه اخلاق كهن را متهم به آشفته ساختن روح مى كنند , سيستم اخلاقى خود آنها سزاوار اين اتهام است .

امروز پديده هاى اجتماعى خاصى و به عبارت ديگر مشكلات اجتماعى مخصوصى پيدا شده كه افكار علماء اجتماع را به خود مشغول داشته است .

در جامعه امروز جوانان بطور محسوسى از ازدواج شانه خالى مى كنند , حاملگى و زائيدن و بچه بزرگ كردن بصورت امر منفورى براى زنان در آمده است .

زنان به اداره امر خانه كمتر علاقه نشان مى دهند , ازدواجهائى


65
كه نمونه وحدت روح است جز در ميان طبقاتى كه به مقررات اخلاق كهن پايبندند كمتر ديده مى شود , جنگ اعصاب بيش از پيش رو به افزايش است بالاخره آشفتگى روحى عجيبى محسوس و مشهود است .

گروهى مى خواهند اين عوارض را لازمه قهرى انقلاب صنعتى جديد بدانند و راه برگشت را بدين وسيله ببندند , در صورتيكه اينها ربط زيادى به زندگى صنعتى و از ميان رفتن زندگى كشاورزى ندارد .

اين عوارض ناشى از يك نوع به اصطلاح انقلاب فكرى است و افراد خاصى هستند كه مسئوليت عمده اين بدبختى بشريت را دارند .

راسل در گفتار خود دچار تناقض گوئيها مى گردد , گاهى سخت از آزادى جنسى حمايت مى كند كه در شماره هاى پيش برخى عبارات او را نقل كرديم , و گاهى اجبارا لزوم يك سلسله حدود و قيود اجتماعى را در اين زمينه مى پذيرد .

ما براى اينكه سخن طولانى نشود از نقل و انتقاد آنها خوددارى مى كنيم .

حقيقت اين است كه اشباع غريزه و سركوب نكردن آن يك


66
مطلب است , و آزادى جنسى و رفع مقررات و موازين اخلاقى مطلب ديگر , اشباع غريزه با رعايت اصل عفت و تقوى منافى نيست بلكه تنها در سايه عفت و تقوى است كه مى توان غريزه را به حد كافى اشباع كرد و جلو هيجان هاى بيجا و ناراحتيها و احساس محروميتها و سركوب شدن هاى ناشى از آن هيجانها را گرفت .

به عبارت ديگر (( پرورش )) دادن استعدادها غير از (( پر دادن )) به هوسها و آرزوهاى پايان ناپذير است .

يكى از مختصات و امتيازات انسان از حيوانات اين است كه دو نوع ميل و تمنا در بشر ممكن است پيدا شود , تمناهاى صادق , تمناهاى كاذب .

تمناهاى صادق همانها است كه مقتضاى طبيعت اصلى است , در وجود هر انسانى طبيعت ميل به صيانت ذات , به قدرت و تسلط , به امور جنسى , به غذا خوردن و امثال اينها هست , هر يك از اين ميلها هدف و حكمتى دارد , بعلاوه همه اينها محدودند ولى همه اينها ممكن است زمينه يك تمناى كاذب واقع شوند , اشتهاى كاذبى كه افراد در مورد خوردنيها پيدا مى كنند مشهور و معروف همه است .


67

در بعضى از ميلها و غرائز كه غريزه جنسى از آنها است اين تمنا غالبا بصورت يك عطش روحى در مى آيد , يعنى قناعت و پايان پذيرى را در آن راه نيست .

غريزه طبيعى را مى توان اشباع كرد , اما تمناى كاذب خصوصا اگر شكل عطش روحى به خود بگيرد , اشباع پذير نيست .

اشتباه كسانيكه براى جلوگيرى از سركوبى غرائز و به منظور رشد استعدادها , رژيم اخلاق آزاد را باصطلاح پيشنهاد كردند ناشى از اين است كه اين تفاوت شگرف انسان و حيوان را ناديده گرفتند و به اين جهت توجه نكردند كه ميل به بى نهايت در سرشت انسان نهفته است , انسان چه در زمينه پول و اقتصاديات , چه در زمينه سياست و حكومت و تسلط بر ديگران و چه در زمينه امور جنسى اگر زمينه مساعدى براى پيشروى ببيند در هيچ حدى توقف نمى كند , خيال كردند كه حاجت جنسى در وجود بشر فى المثل نظير حاجت طبيعى هر كسى به ادرار و خالى كردن مثانه است , منع و حبس ادرار از نظر پزشكى مضرات فراوانى دارد , اما خالى كردن آن حدود و شرائطى ندارد . اگر فرضا كسى قدم به قدم در كوچه ها و خيابانها محل مناسب و پاكيزه و مجانى براى ادرار بيابد بيش از


68
مقدار حاجت به آنها توجهى نخواهد كرد .

نهايت جهالت است كه غريزه جنسى , يا غريزه قدرت طلبى يا پول پرستى بشر را از اين قبيل بدانيم و توجه خود را تنها به جنبه هاى محروميت و اشباع نشدن غريزه معطوف كنيم و عوارض حيرت آور و پايان ناپذير جهت مخالف را ناديده بگيريم .

اگر انسان در اين زمينه ها مانند حيوانات ظرفيت محدود و پايان پذيرى مى داشت احتياجى نبود نه بمقررات سياسى و نه بمقررات اقتصادى و نه بمقررات جنسى , از نظر اخلاقى نيز نه نيازى به اخلاق سياسى و اجتماعى بود , نه به اخلاق اقتصادى و نه به اخلاق جنسى , همان ظرفيت محدود طبيعى همه مشكلات را حل مى كرد .

اما همچنانكه از مقررات و اخلاق محدود كننده , در روابط اجتماعى و امور اقتصادى و از (( عفت و تقوى سياسى و اجتماعى )) گريزى نيست , از مقررات و اخلاق محدود كننده جنسى و از (( عفت و تقوى جنسى )) نيز گريزى نمى باشد .


69
اخلاق جنسى ( 6 ) انضباط جنسى , غريزه عشق

دموكراسى در اخلاق

رشد شخصيت از نظر غريزه عشق

در دموكراسى اخلاق نيز مانند سياست , بايد اصول آزادى و دموكراسى حكمفرما باشد مطلب صحيح و درستى است , يعنى انسان بايد با غرائز و تمايلات خود مانند يك حكومت عادل و دموكرات با توده مردم رفتار كند .

ولى عده اى آنجا كه پاى مسائل اخلاقى در ميان مى آيد ,


70
يا آنجا كه انسان در مقابل خودش قرار گرفته و بايد درباره رفتار خودش با خودش قضاوت كند , عمدا يا سهوا دموكراسى را با خودسرى و هرج و مرج و بى بند و بارى اشتباه مى كنند , اسلام درباره اخلاق جنسى همان را مى گويد كه جهان امروز درباره اخلاق سياسى و اخلاق اقتصادى پذيرفته است .

اخلاق سياسى به غريزه قدرت و برترى طلبى مربوط است و اخلاق اقتصادى به حس افزون طلبى , همچنانكه اخلاق جنسى مربوط است به غريزه جنسى , از نظر لزوم آزادى از يك طرف و لزوم انضباط شديد از طرف ديگر هيچ تفاوتى ميان اين سه بخش اخلاق نيست , معلوم نيست چرا طرفداران اخلاق نوين جنسى اين گشاده دستى ها را تنها درباره اخلاق جنسى جايز مى شمارند ؟

رشد شخصيت از نظر غريزه جنسى

يكى از مسائل مهم اخلاق جنسى مسئله عشق است . چنانكه مى دانيم فلاسفه از قديم الايام براى عشق فصل مخصوصى باز كرده و به بررسى ماهيت آن پرداخته اند , ابن سينا رساله خصوصى در عشق فراهم آورده است , عرفا عشق را در همه اشياء سارى , و عشق انسان به انسان را مظهر آن حقيقت كلى دانسته اند .


71

شعراء اهل ادب با آنكه شهوت را امرى حيوانى و پست شمرده اند , عشق را ستايش كرده و به آن افتخار كرده اند تا آنجا كه مقايسه عقل و عشق و ترجيح عشق بر عقل بخشى از ادبيات ما را تشكيل مى دهد .

عشقى كه مورد ستايش واقع شده و از غير مقوله شهوت دانسته شده است تنها عشق الهى نيست , حتى عشق انسان به انسان نيز در بعضى از اقسامش امرى شريف و خارج از مقوله شهوت معرفى شده است .

نقطه مقابل اين عده , افرادى بوده و هستند كه عشق را چه از لحاظ مبدأ و چه از لحاظ كيفيت و چه از لحاظ هدف , جز حدت و شدت غريزه جنسى نمى دانند و به عشق مقدس , ايمان و اعتراف ندارند , از نظر اين عده استعمال عشق در مورد خداوند نيز خارج از نزاكت و ادب و عبوديت است .

از نظر دسته اول , عشق تقسيماتى دارد , يكى از اقسام آن عشق انسان به انسان است , اين عشق نيز به نوبه خود بر دو قسم است جسمانى و نفسانى ( و به تعبير ديگر : حيوانى و انسانى ) ولى از نظر دسته دوم عشق تقسيمات و اقسامى ندارد , هر چه هست


72
همان شهوت است و بس .

امروز در ميان بعضى از فلاسفه جديد عقيده سومى پيدا شده است , از نظر اين عده ريشه همه عشقها امر جنسى است , ولى همين امر جنسى در شرائط خاصى تدريجا تغيير شكل مى دهد و خاصيت جنسى و شهوانى خود را از دست مى دهد و جنبه روحى و معنوى به خود مى گيرد .

اين عده به دو گونگى عشق قائل هستند . اما به معنى دو گونگى از لحاظ حالت و كيفيت و هدف و آثار , نه دو گونگى از لحاظ ريشه و مبدأ . از نظر اين عده جاى تعجب نيست كه يك امر مادى شكل معنوى بخود بگيرد , زيرا ميان ماديات و معنويات آنچنان ديوار غير قابل عبورى وجود ندارد و به قول يكى از اهل نظر (( هر امر معنوى , اصل و پايه طبيعى دارد و هر امر مادى يك گسترش و بسط معنوى )) ( 1 ) .

ما فعلا نمى خواهيم وارد اين بحث عميق روانى و فلسفى بشويم و به نقل و نقد عقايد و آراء زيادى كه در اين باره قديما و جديدا گفته شده بپردازيم , در اينجا همين قدر مى گوئيم خواه عشق

( 1 ) لذات فلسفه صفحه 135


73
ريشه غير جنسى داشته باشد و خواه نداشته باشد , و به فرض اول خواه بتواند تغيير شكل و ماهيت بدهد و جنبه معنوى و روحانى پيدا كند , خواه نكند , در اين جهت نمى توانيم ترديد داشته باشيم كه عشق از لحاظ آثار روانى و اجتماعى , يعنى از لحاظ تحولاتى كه در روح فرد ايجاد مى كند و از لحاظ تأثيراتى كه در خلق آثار هنرى و ذوقى و اجتماعى دارد , با يك شهوت ساده حيوانى كه هدفش صرفا ارضاء و اشباع است تفاوت بسيار دارد .

حالت خاص شهوانى تا وقتيكه صورت شهوانى دارد مقرون به خودخواهى است و در اين حالت انسان به موضوع شهوت به چشم يك ابزار و وسيله نگاه مى كند , اما همينكه شكل عشق به خود گرفت , موضوع دلخواه آنچنان اصالت پيدا مى كند كه حتى از جان خواستار عزيزتر و گرانبهاتر مى گردد و خواستار فدائى موضوع دلخواه خود مى شود , يعنى شخص خواستار از (( خودى )) بيرون مى رود و لااقل خودى او خودى طرف را نيز در بر مى گيرد , از اين رو است كه عشق به عنوان مربى , كيميا , معلم و الهام بخش خوانده شده است .


74

سعدى مى گويد :

هر كه عشق اندر او كمند انداخت
بمراد ويش به بايد ساخت
هر كه عاشق نگشت , مرد نشد
نقره فائق نگشت تا نگداخت

يا مثلا حافظ مى گويد :

بلبل از فيض گل آموخت سخن , ورنه نبود
اين همه قول و غزل , تعبيه در منقارش

ادبيات جهان پر است از اين تعبيرات .

عشق را , هم غربى ستايش كرده , هم شرقى , اما با اين تفاوت كه ستايش غربى , از آن نظر است كه وصال شيرين در بر دارد , و حداكثر از آن نظر كه به از ميان رفتن خودى فردى كه همواره زندگى را مكدر مى كند و به يگانگى در روح منجر مى شود , و دو شخصيت بسط يافته و يكى شده توأم با يكديگر زيست مى كنند و از حداكثر لطف زندگى بهره مند مى گردند .

اما ستايش شرقى از اين نظر است كه عشق فى حد ذاته


75
مطلوب و مقدس است : به روح , شخصيت و شكوه مى دهد , الهام بخش است , كيميا اثر است , مكمل است , تصفيه كننده است , نه بدان جهت كه وصالى شيرين در پى دارد و يا مقدمه همزيستى پر از لطف در روح انسانى است , از نظر شرقى اگر عشق انسان به انسان مقدمه است , مقدمه معشوقى عاليتر از انسان است و اگر مقدمه يگانگى و اتحاد است , مقدمه يگانگى و وصول به حقيقتى عالى تر از افق انسانى است ( 1 ) .

خلاصه اينكه در مسئله عشق نيز مانند بسيارى از مسائل ديگر طرز تفكر شرقى و غربى متفاوت است , غربى در عين اينكه در آخرين مرحله , عشق را از يك شهوت ساده جدا مى داند و به آن صفا و رقتى روحانى مى دهد , آنرا از چهارچوب مسائل زندگى خارج نمى سازد , و به چشم يكى از مواهب زندگى اجتماعى به آن مى نگرد , اما شرقى عشق را در مافوق مسائل عادى زندگى جستجو مى كند .

اگر آن فرضيه را بپذيريم كه مى گويد عشق از لحاظ ريشه و هم از لحاظ كيفيت , هدف و آثار , جز غريزه جنسى نيست , عشق

( 1 ) رجوع شود به الهيات اسفار .


76
در اخلاق جنسى فصل جداگانه اى نخواهد داشت , آنچه درباره لزوم و عدم لزوم پرورش غريزه جنسى , گفته شد در اين باره كافى است . و اما اگر عشق را از لحاظ ريشه و لااقل از لحاظ كيفيت و آثار روانى اجتماعى , با غريزه جنسى مغاير دانستيم ناچاريم فصل جداگانه اى براى لزوم و عدم لزوم پرورش اين استعداد باز كنيم . لزوم اشباع غريزه جنسى كافى نيست كه عشق را مجاز بشماريم , همچنانكه اشباع غريزه جنسى براى پرورش اين حالت نيمه معنوى كافى نيست و محروميت از اين موهبت ممكن است عوارضى داشته باشد كه با اشباع حيوانى غريزه جنسى چاره پذير نيست .

راسل در زناشوئى و اخلاق مى گويد : (( كسانيكه هرگز از وحدت صميمانه و عميق رفاقت پرشور يك عشق طرفينى بوئى نبرده اند , در حقيقت شيرينى جنبه هاى زندگى را نچشيده اند و بى آنكه خود بدانند محروميت از آن , عواطف آنان را بسوى قساوت , حسادت و زورگوئى سوق مى دهد )) .

معمولا گفته مى شود كه مذهب دشمن عشق است , باز طبق معمول اين دشمن اينطور تفسير مى شود كه چون مذهب , عشق را


77
با شهوت جنسى يكى مى داند و شهوت را ذاتا پليد مى شمارد , عشق را نيز خبيث مى شمارد .

ولى چنانكه مى دانيم اين اتهام درباره اسلام صادق نيست , درباره مسيحيت صادق است , اسلام شهوت جنسى را پليد و خبيث نمى شمارد تا چه رسد به عشق كه يگانگى و دوگانگى آن با شهوت جنسى مورد بحث و گفتگو است .

اسلام محبت عميق و صميمى زوجين را به يكديگر محترم شمرده و به آن توصيه كرده است و تدابيرى به كار برده كه اين يگانگى و وحدت هر چه بيشتر و محكمتر باشد .

نكته اى كه در اينجا هست و از آن غفلت شده اين است : علت اينكه گروهى از معلمان اخلاق با عشق از نظر اخلاقى به مخالفت برخاسته اند و لا اقل آنرا اخلاقى نشمرده اند ضديت عقل و عشق است . عشق آنچنان سركش و نيرومند است كه هر جا راه پيدا مى كند به حكومت سلطه عقل خاتمه مى دهد , عقل نيروئى است كه به قانون فرمان مى دهد و عشق باصطلاح تمايل به آنارشى دارد و پابند هيچ رسم و قانونى نيست , عشق يك نيروى انقلابى انضباط ناپذير آزادى طلبى است , عليهذا سيستم هائى كه اساس خود را بر


78
پايه عقل گذاشته اند نمى توانند عشق را تجويز كنند . عشق از جمله امورى است كه قابل توصيه و تجويز نيست , آنچه در مورد عشق قابل توصيه است اين است كه اگر به حسب تصادف و به علل غير اختيارى پيش آيد , شخص بايد چگونه عمل كند تا حداكثر استفاده را ببرد و از آثار مخرب آن مصون بماند .

مطلب عمده اى كه در اينجا هست رابطه عشق و عفت است . آيا عشق به مفهوم عالى و مفيد خود در محيط هاى به اصطلاح آزاد , بهتر رشد مى يابد و يا عشق عالى توأم با عفت اجتماعى است , محيط هائى كه در آنجا زن به حال ابتذال در آمده است , كشنده عشق عالى است ؟

اين مطلبى است كه در قسمت آينده كه آخرين قسمت اين بحث است مطرح خواهد شد .


79
اخلاق جنسى ( 7 ) عشق و عفت

ويل دورانت مى گويد : در سر تا سر زندگى انسان , به اتفاق همه (( عشق )) از هر چيز جالب تر است , و تعجب اينجا است كه فقط عده كمى درباره ريشه و گسترش آن بحث كرده اند در هر زبانى دريائى از كتب و مقالات , تقريبا از قلم هر نويسنده اى درباره عشق پيدا شده است و چه حماسه ها و رامها و چه اشعار شورانگيزى كه درباره آن به وجود آمده است , با اين همه چه ناچيز است تحقيقات علمى محض درباره اين امر عجيب , و اصل طبيعى آن , و علل تكامل و گسترش شگفت انگيز آن , از آميزش ساده (( پروتوزوئا )) تا


80
فداكارى (( دانته )) و خلسات (( پترارك )) و وفادارى (( هلوئيز , به ابلارد )) ( 1 ) .

ما در صفحات قبل گفتيم آنچه مجموعا از گفته هاى علماى قديم و جديد درباره ريشه و هدف عشق و يگانگى يا دو گانگى آن با ميل جنسى استنباط مى شود سه نظريه است , و گفتيم عشق هم در غرب و هم در شرق از شهوت تفكيك شده و امر قابل ستايش و تقديسى شناخته شده است , ولى اين ستايش و تقديس آنطور كه ما استنباط كرده ايم از دو جنبه مختلف بوده است كه قبلا توضيح داده شد .

مطلب عمده در اينجا رابطه عشق و عفت است , بايد ببينيم اين استعداد عالى و طبيعى در چه زمينه و شرائطى بهتر شكوفان مى گردد ؟ آيا آنجا كه يك سلسله مقررات اخلاقى به نام عفت و تقوى بر روح مرد و زن حكومت مى كند و زن به عنوان چيزى گرانبها دور از دسترس مرد است اين استعداد بهتر به فعليت مى رسد يا آنجا كه احساس منعى به نام عفت و تقوى در روح آنها حكومت نمى كند و اساسا چنين مقرراتى وجود ندارد و زن در نهايت ابتذال در اختيار

( 1 ) لذات فلسفه , صفحه 117 .


81
مرد است ؟ اتفاقا مسئله اى كه غير قابل انكار است اين است كه محيط هاى باصطلاح آزاد مانع پيدايش عشقهاى سوزان و عميق است , در اين گونه محيط ها كه زن به حال ابتذال درآمده است , فقط زمينه براى پيدايش هوسهاى آنى و موقتى و هر جائى و هرزه شدن قلبها فراهم است .

اين چنين محيطها , محيط شهوت و هوس است نه محيط عشق به مفهومى كه فيلسوفان و جامعه شناسان آنرا محترم مى شناسند , يعنى آن چيزى كه با فداكارى و از خود گذشتگى و سوز و گداز توأم است , هشيار كننده است , قواى نفسانى را در يك نقطه متمركز مى كند , قوه خيال را پر و بال مى دهد و معشوق را آنچنانكه مى خواهد در ذهن خود رسم مى كند نه آنچنانكه هست , خلاق و آفريننده نبوغها و هنرها و ابتكارها و افكار عالى است !

بهتر است اينجا مطلب را از زبان خود دانشمندانى كه طرفدار اصول نوينى در اخلاق جنسى مى باشند بشنويم . ويل دورانت مى گويد : (( يونانيان شعر عاشقانه را گر چه در مورد غير طبيعى آن ( عشق مرد بمرد ) مى شناختند , داستانهاى هزار و يك شب نشان


82
مى دهد كه سرودهاى عاشقانه از قرون وسطى جلوتر بوده , ولى ترغيب عفت و پاكدامنى از طرف كليسا كه او را به علت دور از دسترس بودن جذابيت بخشيد مايه نضج غزل عاشقانه گرديد , حتى لارشكوفو نويسنده نيش زن مى گويد : (( چنين عشقى براى روح مانند جان براى بدن است )) ... اين استحاله ميل جسمانى را به عشق معنوى چگونه توجيه كنيم ؟ چه موجب مى شود كه اين گرسنگى حيوانى چنان صفا و لطف بپذيرد كه اضطراب جسمانى به رقت روحى تبديل شود ... آيا رشد تمدن است كه به علت تأخير انداختن ازدواج موجب مى شود تا اميال جسمانى برآورده نشود و بدرون نگرى و تخيل سوق داده شود و محبوب را در لباس رنگارنگى از تخيلات اميال نابرآورده جلوه گر سازد ؟ آنچه بجوئيم و نيابيم عزيز و گرانبها مى گردد , زيبائى به قدرت ميل بستگى دارد و ميل با اقناع و ارضاء ضعيف و با منع و جلوگيرى قوى مى گردد )) ( 1 ) هم او مى گويد : (( به عقيده ويليام جيمس , حيا امر غريزى نيست , اكتسابى است , زنان دريافتند كه دست و دل بازى مايه طعن و تحقير است و اين امر را به دختران خود ياد دادند ... زنان بى شرم جز در موارد زودگذر ما

( 1 ) لذات فلسفه صفحه 133


83
براى مردان جذاب نيستند . خوددارى از انبساط , و امساك در بذل و بخشش بهترين سلاح براى شكار مردان است , اگر اعضاى نهانى انسان را در معرض عام تشريح مى كردند توجه ما به آن جلب مى شد ولى رغبت و قصد به ندرت تحريك مى گرديد .

مرد جوان به دنبال چشمان پر از حيا است و بدون آنكه بداند حس مى كند كه اين خوددارى ظريفانه از يك لطف و رقت عالى خبر مى دهد , حيا و در نتيجه عزيز بودن زن و معشوق واقع شدن او براى مرد پاداشهاى خود را پس انداز مى كند و در نتيجه نيرو و شجاعت مرد را بالا مى برد و او را به اقدامات مهم وا ميدارد و قوائى را كه در زير سطح آرام حيات ما ذخيره شده است بيرون مى ريزد )) ( 1 ) .

هم او مى گويد : (( امروز لباسهاى سنگين فشارآور كه مانند موانعى بودند از ميان رفته اند , و دختر امروز خود را با جسارت تمام از دست لباسهاى محترمانه اى كه مانع حمل بود رهانيده است , دامنهاى كوتاه بر همه جهانيان به جز خياطان نعمتى است و تنها عيبشان اين است كه قدرت تخيل مردان را ضعيف تر مى كند و شايد

( 1 ) لذات فلسفه , صفحه 130


84
اگر مردان قوه تخيل نداشته باشند زنان نيز زيبا نباشند ! )) ( 1 ) .

برتراند راسل در كتاب زناشوئى و اخلاق در فصلى كه به عنوان (( عشق رمانتيك )) باز كرده است مى گويد : (( اصل عشق رمانتيك اين است كه معشوق خود را بسيار گرانبها و به دست آوردنش را بسيار دشوار بدانيم . ... بهاى زيادى كه براى زن قائل مى شدند نتيجه روانشناسى اشكال تصرف وى بود )) ( 2 ) . و نيز مى گويد : (( از لحاظ هنر مايه تأسف است كه به آسانى بتوان به زنان دست يافت و خيلى بهتر است كه وصال زنان دشوار باشد بدون آنكه غير ممكن گردد ! ... در جائى كه اخلاقيات كاملا آزاد باشد انسانى كه بالقوه ممكن است عشق شاعرانه داشته باشد عملا بر اثر موفقيتهاى متوالى به واسطه جاذبه شخصى خود , ندرتا نيازى به توسل به عالى ترين تخيلات خود خواهد داشت )) ( 3 ) .

و نيز مى گويد : (( كسانى هم كه افكار كهنه را پشت سر گذاشته اند در معرض خطر ديگرى در مورد عشق به مفهوم عميقى

( 1 ) لذات فلسفه صفحه 165

( 2 ) زناشوئى و اخلاق صفحه 35

( 3 ) زناشوئى و اخلاق صفحه 39 - 40


85
كه ما براى آن قائليم قرار گرفته اند , اگر مردى هيچ گونه رادع اخلاقى در برابر خود نبيند , يكباره تسليم تمايلات جنسى شده و عشق را از كليه احساسات جدى و عواطف عميق جدا ساخته و حتى آنرا با كينه همراه مى سازد )) ( 1 ) .

عجبا ! آقاى راسل در اينجا دم از اخلاقيات مى زند , مقصود او از اخلاقيات چيست ؟ او كه عفت و تقوى را محكوم مى كند , حتى ازدواج را مانع عشق بلكه مانع هيچ گونه تمتع از غير همسر شرعى و قانونى نمى داند و معتقد است كه زن فقط بايد كارى بكند كه از غير همسر قانونى باردار نشود , او كه زنا را جز در صورت عنف و يا در صورتى كه صدمه جسمى برطرف وارد شود مجاز مى شمارد ! او كه اخلاق را جز تطبيق كردن و هماهنگ ساختن منافع خود با اجتماع نمى داند , او كه چنين فكر مى كند چه تصور صحيحى از اخلاقى كه مانع ورادع تمايلات جنسى و پرورش دهنده احساسات لطيف عشقى باشد دارد ؟ !

به هر حال آنچه مسلم است اين است كه محيطهاى اشتراكى جنسى يا شبه اشتراكى كه آقاى راسل و امثال او پيشنهاد و آرزو

( 1 ) زناشوئى و اخلاق صفحه 64


86
مى كنند كشنده (( عشق )) به مفهومى است كه فيلسوفان از آن دم مى زنند و آنرا اوج حيات و حد اعلاى شور زندگى مى خوانند , از او به عنوان معلم و مربى , الهام بخش و كيميا ياد مى كنند , و كسى را كه همه عمر از آن بى نصيب مانده است , لايق انسانيت نمى شمارد .

يادآورى دو نكته لازم است يكى اينكه تفكيك عشق از شهوت و اينكه عشق , هم از لحاظ كيفيت , هم از لحاظ هدف با شهوت حيوانى و جنسى مغاير است از آن جمله مسائل روحى است كه با اصول ماترياليستى سازگار نيست , ولى به هر حال مورد قبول كسانى است كه در مسائل روحى مادى فكر مى كنند , راسل يك جا اعتراف مى كند كه : مى گويد : (( عشق چيزى بالاتر از ميل به روابط جنسى است )) ( 1 ) . در جاى ديگر مى گويد : (( عشق براى خود غايت و اصول و اخلاق خاصى دارد كه بدبختانه تعاليم مسيحيت از يك طرف و عناد عليه اصول اخلاق جنسى كه قسمتى از نسل جوان امروز طالب آنند ( و خود راسل آتش افروز اين عناد است ! ) از طرف ديگر , آنها را تحريف و واژگون مى سازد )) ( 2 ) .

( 1 ) زناشوئى و اخلاق ص 62

( 2 ) زناشوئى و اخلاق ص 65


87

نكته ديگر اينكه به نظر مى رسد اين حالت روحى كه مغاير با شهوت جنسى لا اقل از لحاظ كيفيت و هدف شناخته شده است دو نوع است و به دو صورت مختلف ظهور مى كند , يكى به صورت حالت پر شور و پر سوز و گدازى كه در نتيجه دور از دسترس بودن محبوب و هيجان فوق العاده روح و تمركز قواى فكرى در نقطه واحد از يك طرف , و حكومت عفاف و تقوى به روح عاشق از طرف ديگر , تحولات شگرفى در روح ايجاد مى كند , احيانا نبوغ ميافريند . و البته هجران و فراق شرط اصلى پيدايش چنين حالتى است و وصال مدفن آن است و لااقل مانع است كه به اوج شدت خود برسد و آن تحولات شگرفى كه مورد نظر فيلسوفان است به وجود آورد .

اين گونه عشقها بيشتر جنبه درونى دارد , يعنى موضوع خارجى بهانه اى است براى اينكه روح از باطن خود بجوشد و براى خود معشوقى آنچنانكه دوست دارد بسازد , و از ديدگاه خود آنطور كه ساخته نه آنطور كه هست ببيند , كم كم كار به جائى مى رسد كه به خود آن ساخته ذهنى خو مى گيرد و آن خيال را بر وجود واقعى و خارجى محبوب ترجيح مى دهد .

نوع ديگر آن مهر و رقت و صفا و صميميتى است كه ميان


88
زوجين در طول زمان , در اثر معاشرت دائم و اشتراك در سختيها و سستيها و خوشيها و ناخوشيهاى زندگى و انطباق يافتن روحيه آنها با يكديگر پديد مى آيد , اگر اجتماع پاك و ناآلوده باشد , و تمتعات زوجين همانطورى كه اصول عفاف و تقوى ايجاب مى كند به يكديگر اختصاص يابد , حتى در دوران پيرى كه شهوت خاموش است و قادر نيست زوجين را به يكديگر پيوند دهد , آن عاطفه صميمانه سخت آنها را به يكديگر مى پيوندد .

نفقه دادن مرد به زن و شركت عملى زن در مال مرد , از همه بالاتر اختصاص كانون خانوادگى به استمتاعات جنسى , و اختصاص محيط بزرگ به كار و فعاليت , از علل عمده اين صفا و صميميت است . تدابيرى كه اسلام در روابط زوجين و غيره به كار برده است , سبب شده كه در محيطهاى اسلامى بر خلاف محيط اروپاى امروز اين گونه صميميتها و مهر و صفاها و عشقها زياد پيدا شود .

نوع اول مشروط به هجران و فراق است , تازيانه فراق روح را حساستر و آتشين تر مى كند بر خلاف اين نوع از عشق كه ما آنرا صفا و صميميت مى ناميم و اختصاص به زوجين دارد در اثر وصال و نزديكى كمال مى يابد .


89

نوع اول در حقيقت پرواز و كنش و جذب و انجذاب دو روح متباعد است و نوع دوم وحدت و يگانگى دو روح معاشر , فرضا كسى در نوع اول ترديد كند , در نوع دوم نمى تواند ترديد داشته باشد .

در آيه قرآن آنجا كه پيوند زوجيت را يكى از نشانه هاى وجود خداوند حكيم عليم ذكر مى كند , با كلمه مودت و رحمت ياد مى كند چنانكه مى دانيم , مودت و رحمت با شهوت و ميل طبيعى فرق دارد , مى فرمايد : (( ومن آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا وجعل بينكم موده ورحمه )) .

يعنى يكى از نشانه هاى خداوند اين است كه از جنس خود شما براى شما جفت آفريده است , و ميان شما و آنها مهر و رأفت قرار داده است .

مولوى چه خوب اين نكته را دريافته است آنجا كه مى گويد :

زين للناس حق آراسته است
زآنچه حق آراست كى تانندرست
چون پى يسكن اليهاش آفريد
كى تواند آدم از حوا بريد

90
اين چنين خاصيتى در آدمى است
مهر , حيوانرا كم است , آن از كمى است
مهر و رقت وصف انسانى بود
خشم و شهوت وصف حيوانى بود

ويل دورانت اين صفا و صميميت را كه پس از خاتمه شهوت نيز دوام پيدا مى كند اين طور توصيف مى كند :

(( عشق به كمال خود نمى رسد مگر آنگاه كه با حضور گرم و دلنشين خود تنهائى پيرى و نزديكى مرگ را ملايم سازد , كسانيكه عشق را فقط ميل و رغبت مى دانند فقط به ريشه و ظاهر آن مى نگرند , روح عشق حتى هنگامى كه اثرى از جسم بجا نمانده باشد باقى خواهد بود .

در اين ايام آخر عمر كه دلهاى پير از نو با هم مى آميزند , با شگفتگى معنوى , جسم گرسنه به كمال خود مى رسد )) ( 1 ) .

با همه اختلافى كه ميان اين دو نوع عشق وجود دارد و يكى مشروط به هجران است و ديگرى به وصال , يكى از نوع ناآرامى

( 1 ) لذات فلسفه صفحه 224


91
و كشش و شور است و ديگرى از نوع آرامش و سكون , در يك جهت مشتركند .

هر دو گلهاى با طراوتى مى باشند كه فقط در اجتماعاتى كه بر آنها عفاف و تقوى حكومت مى كنند مى رويند و مى شكفند محيطهاى جنسى يا شبه اشتراكى جنسى نه قادرند عشق باصطلاح شاعرانه و رمانتيك به وجود آورند , و نه مى توانند در ميان زوجين آنچنان صفا و رقت و صميميت و وحدتى كه بدان اشاره شد به وجود آورند .