فهرست عناوين

1

اخلاِق سياسي‌

(مجموعه‌ از چشم‌ انداز امام‌ علي‌(ع))

مقصود رنجبر

‌به‌ سفارش‌ كانون‌ انديشه‌جوان‌

ناشر: مؤسسه‌ فرهنگي‌ دانش‌ و انديشه‌ معاصر

فهرست عناوين
مقدمه2
مبناي‌ خوب‌ و بد اعمال‌ هم‌ جهان‌بيني‌ است‌:3
 سياست‌ اخلاقي4
 رويكرد عدم‌ پايبندي‌ به‌ اخلاق6
 اخلاق سياسي‌ و اخلاق مسؤوليت‌7
أ. اخلاق  سياسي‌ در انديشه‌ امام‌ علي‌(ع)9
ــ مباني‌ فكري‌ انديشه‌ حضرت‌ علي‌(ع) درباره‌ اخلاق  سياسي‌10
ــ وجوه‌ مهم‌ انديشة‌ امام‌ علي‌(ع) دربارة‌ سياست‌ و اخلاق 11
      1. حق‌مداري‌ و اخلاق  سياسي‌11
     2. آخرت‌گرايي‌؛ مبناي‌ نگرش‌ اخلاقي‌ به‌ سياست‌12
     3. اخلاق  فردي‌ و اخلاق  سياسي‌13
      4. غايت‌ سياست‌ از ديدگاه‌ امام‌13
      5. روش‌ زمامداري‌ اخلاقي‌ از ديدگاه‌ امام‌13
      6. عدالت‌؛ مبناي‌ سياست‌ اخلاقي‌14
      7. اخلاق  سياسي‌، مصلحت‌ سياسي‌14
      8. رعايت‌ حدود الاهي‌ در سياست14
      9. كرامت‌ انساني‌ و سياست‌ اخلاقي14
      10. اخلاق  كارگزاران‌ سياسي‌14
      11. نفي‌ قدرت‌طلبي‌15
      12. وفاي‌ به‌ عهد16
      13. حقوق‌ مردم‌ در قبال‌ حكومت‌17
      ب‌. اخلاق  سياسي‌ در سيره‌ امام‌ علي‌ (ع)18
      ج‌. مقايسه‌اي‌ بين‌ امام‌ علي‌(ع) و دشمنانش20
دو رويكرد متضاد دربارة‌ اخلاق  و سياست‌21
سخن‌ پاياني24
     در اين‌ دفتر سه‌ تصوير از حكومت‌ ارائه‌ شد.24

 


2

مقدمه

رابطه‌ اخلاق‌ و سياست‌ از مهم‌ترين‌ مباحث‌ فلسفي‌ و انديشة‌ سياسي‌ است‌.چگونه‌ مي‌توان‌ بين‌ سياست‌ و اخلاق‌ پيوند ايجاد كرد و سياستي‌ اخلاقي‌ بنيان‌نهاد؟ براي‌ پاسخ‌ به‌ اين‌ سؤال‌ لازم‌ است‌ مفاهيمي‌ چون‌ اخلاق‌، اخلاق‌ سياسي‌و سياست‌ اخلاقي‌ تبيين‌ شود. به‌ طور كلي‌، حوزة‌ اخلاق‌ حوزة‌ بايدها و نبايدهااست‌. اخلاق‌ مي‌گويد كه‌ چه‌ كاري‌ خوب‌ يا بد است‌. در اخلاق‌ سخن‌ از خوب‌و بد اعمال‌ فردي‌ است‌. يك‌ فرد بايد از چه‌ اعمالي‌ اجتناب‌ كند و به‌ چه‌اعمالي‌ رغبت‌ داشته‌ باشد. از اين‌ نظر، هر فعلي‌ يا اخلاقي‌ است‌ يا غيراخلاقي‌؛يعني‌ از ديد انسان‌ها يا افراد يك‌ جامعه‌، بعضي‌ از اعمال‌ خوبند و بايد موردتشويق‌ واقع‌ شوند و بعضي‌ از كارها بدند و بايد از ارتكاب‌ آن‌ها جلوگيري‌شود. فيلسوفان‌ اخلاق‌، براي‌ تبيين‌ امور اخلاقي‌ و تفكيك‌ آن‌ها از امورغيراخلاقي‌، تلاش‌هاي‌ بسيار انجام‌ داده‌اند تا مرز خير و شر و نيكي‌ و بدي‌ ازهمديگر جدا شود. در مكاتب‌ الاهي‌ نيز، تخلق‌ مؤمنان‌ به‌ اخلاق‌ نيك‌ وپسنديده‌ از مهم‌ترين‌ اهداف‌ به‌شمار مي‌آيد.

سؤال‌ مهمي‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ مطرح‌ است‌، ميزان‌ تشخيص‌ فعل‌ اخلاقي‌ ازغيراخلاقي‌ است‌؟ چه‌ عملي‌ خوب‌ و چه‌ عملي‌ بد است‌؟ در اين‌ زمينه‌ مكاتب‌مختلفي‌ وجود دارد. استاد شهيد مطهري‌ اين‌ مكاتب‌ را در قالب‌ نظريه‌هاي‌احساسي‌، وجداني‌ و... مورد بحث‌ قرار داده‌ است‌ كه‌ توضيح‌ آن‌ها در اين‌مختصر نمي‌گنجد. برخي‌ از ديدگاه‌ها بر اطلاق‌ اصول‌ اخلاقي‌ دلالت‌ دارندو برخي‌ بر نسبيت‌ آن‌ها. با وجود اين‌، بسياري‌ از مكاتب‌ بر حسن‌ و قبح‌ ذاتي‌برخي‌ از اعمال‌ معتقدند. از ديدگاه‌ اسلامي‌، برخي‌ اعمال‌ بشر حسن‌ و قبح‌ذاتي‌ دارند كه‌ در همه‌ جا و همه‌ فرهنگ‌ها و آيين‌ها مشتركند.علامه‌طباطبايي‌ دربارة‌ مبناي‌ اخلاق‌ معتقد است‌:

خوب‌ و بد (حسن‌ و قبح‌ در اعمال‌) دو صفت‌ اعتباري‌ مي‌باشند كه‌ درهر فعل‌ صادر و كار انجام‌ گرفته‌، اعم‌ از فعل‌ انفرادي‌ و اجتماعي‌،معتبرند.


3

مبناي‌ خوب‌ و بد اعمال‌ هم‌ جهان‌بيني‌ است‌:

هر نظام‌ اخلاقي‌ اولاً مبتني‌ است‌ بر جهان‌بيني‌ در آن‌ نظام‌؛ و اختلاف‌دربارة‌ نظريه‌هاي‌ اخلاقي‌ از اختلاف‌ در جهان‌بيني‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد.ثانياً مبتني‌ است‌ بر انسان‌شناسي‌ فلسفي‌ در آن‌ نظام‌، ديدگاه‌ها و انظارمردم‌ در تعيين‌ تشخيص‌ حق‌ و باطل‌، خوب‌ و بد، حسن‌ و قبح‌... .

علامه‌ طباطبايي‌ به‌ تأثير جهان‌بيني‌هاي‌ مختلف‌ در تفاوت‌ ديدها ونگرش‌هاي‌ اخلاقي‌ تأكيد مي‌كند، ولي‌ معتقد است‌ امور اخلاقي‌ اموري‌ مطلق‌و غيرنسبي‌اند:

اين‌ كه‌ گفته‌ مي‌شود انظار مردم‌ در اجتماعات‌ مختلفه‌ در تشخيص‌حسن‌ و قبح‌ مختلف‌ است‌، چه‌ بسا صفاتي‌ كه‌ از نظر افراد يك‌ اجتماع‌مستحسن‌ و از نظر اجتماع‌ ديگر قبيح‌ شمرده‌ مي‌شوند، اين‌ سخن‌صحيح‌ است‌؛ ولي‌ نه‌ از اين‌ جهت‌ كه‌ در لزوم‌ پيروي‌ از اصول‌ و فروع‌فضايل‌ و دوري‌ از رذايل‌ اختلافي‌ در كار است‌؛ بلكه‌ تمام‌ اختلافات‌در تطبيق‌ مصاديق‌ است‌.

بنابراين‌، اصل‌ تبعيت‌ از اصول‌ و فضايل‌ انساني‌ به‌ عنوان‌ فعل‌ اخلاقي‌ نزدتمام‌ مكاتب‌ پذيرفته‌ شده‌ است‌ و در تطبيق‌ اصول‌ با مصاديق‌ تفاوت‌ وجوددارد. البته‌ حسن‌ و قبح‌ ذاتي‌ اعمال‌ در فلسفة‌ اخلاق‌ بحثي‌ مهم‌ است‌. از لحاظ‌اخلاقي‌، بعضي‌ افعال‌ ذاتاً خوب‌ و برخي‌ ذاتاً بدند. در هر حال‌، درباره‌برخي‌ از افعال‌، نوعي‌ اتفاق‌ نظر همگاني‌ وجود دارد.

بحث‌ مهم‌ ديگر در اخلاق‌ غايت‌ اخلاق‌ است‌. غايت‌ اخلاق‌ چيست‌ وعلماي‌ اخلاق‌ فعل‌ اخلاقي‌ را داراي‌ چه‌ هدفي‌ مي‌دانند؟ از اين‌ نظر، فعل‌اخلاقي‌ در راستاي‌ كمال‌ انسان‌ و رسيدن‌ او به‌ سعادت‌ است‌ و فعل‌ غيراخلاقي‌در جهت‌ آلوده‌ شدن‌ افراد به‌ رذايل‌ و دوري‌ از سعادت‌ و كمال‌ فردي‌.بنابراين‌، هدف‌ و غايت‌ اخلاق‌ از مباحث‌ مهم‌ فلسفة‌ اخلاق‌ به‌ شمار مي‌آيد.


4

 سياست‌ اخلاقي

به‌ طور كلي‌ مي‌توان‌ گفت‌ اگر در اخلاق‌ سخن‌ از خوب‌ و بد افعال‌ فردي‌است‌، در سياست‌ اخلاقي‌، از خوب‌ و بد افعال‌ سياسي‌ گفت‌وگو مي‌شود. كدام‌عمل‌ سياسي‌ خوب‌ است‌ و كدام‌ بد است‌؟ در سياست‌ از چه‌ اعمالي‌ بايد دوري‌جست‌ و چه‌ اعمالي‌ را بايد تشويق‌ كرد؟ اخلاق‌ سياسي‌ به‌ دنبال‌ پاسخ‌ به‌ اين‌پرسش‌ها است‌ و كساني‌ كه‌ در پي‌ بنيان‌ نهادن‌ دولت‌ و سياست‌ اخلاقي‌ بوده‌اند،جز رواج‌ اعمال‌ خوب‌ در سياست‌ هدفي‌ نداشته‌اند. در واقع‌ مي‌توان‌ گفت‌اخلاق‌ سياسي‌ به‌ دنبال‌ وارد كردن‌ بايدها و نبايدهاي‌ اخلاقي‌ در حوزة‌ سياست‌است‌. بنابراين‌، مفاهيمي‌ چون‌ اخلاق‌ سياسي‌، سياست‌ اخلاقي‌ يا دولت‌اخلاقي‌ مفاهيمي‌ تقريباً هم‌ خانواده‌اند.

تعبيري‌ ديگر از اخلاق‌ سياسي‌ نيز وجود دارد كه‌ مبناي‌ آن‌ تمايز اخلاق‌سياسي‌ و سياست‌ اخلاقي‌ است‌. شايد ايمانوئل‌ كانت‌، فيلسوف‌ آلماني‌، بهتراز همه‌ در اين‌ زمينه‌ بحث‌ كرده‌ است‌. وي‌ مي‌گويد:

وقتي‌ سياست‌ اخلاقي‌ متوقف‌ مي‌شود، اخلاق‌ سياسي‌ آغاز مي‌شود.هدف‌ سياست‌ اخلاقي‌ تنظيم‌ روابط‌ تازة‌ اجتماعي‌ و اقتصادي‌ براساس‌توزيع‌ عادلانه‌تر امكانات‌ است‌. سياست‌ اخلاقي‌ وسيله‌اي‌ در خدمت‌رفاه‌ بيش‌تر انسان‌ است‌. اما اخلاق‌ سياسي‌ در جهت‌ معكوس‌ اين‌هدف‌ حركت‌ مي‌كند. اخلاق‌ سياسي‌ انسان‌ را وسيله‌ و پول‌ و ثروت‌ وتوليد را هدف‌ مي‌داند. به‌ طور خلاصه‌، هدف‌ «سياست‌ اخلاقي‌» اخلاقي‌كردن‌ سياست‌ و هدف‌ اخلاق‌ سياسي‌، سياسي‌ كردن‌ اخلاق‌ است‌.

از اين‌ جهت‌، مراد از اخلاق‌ سياسي‌، به‌ بازي‌ گرفته‌ شدن‌ اخلاق‌ از سوي‌سياستمداران‌ است‌ كه‌ در اين‌ جا مورد نظر ما نيست‌. دربارة‌ مبناي‌ سياست‌اخلاقي‌ بايد گفت‌ همان‌ طور كه‌ مباني‌ و مصاديق‌ اخلاق‌ فردي‌ براساس‌جهان‌بيني‌هاي‌ مختلف‌ متفاوت‌ است‌، در اين‌ زمينه‌ هم‌ جهان‌بيني‌ها ومكاتب‌سياسي‌ مختلف‌ آراي‌ گوناگون‌ ارائه‌ مي‌دهند. باوجود اين‌، در زمينة‌اخلاق‌ سياسي‌ نيز برخي‌ اصول‌ اساسي‌ كه‌ مورد اجماع‌ همگاني‌ باشد، يافت‌مي‌شوند. عدالت‌، صداقت‌، تعهد به‌ عهد و پيمان‌، صلح‌، اجتناب‌ از ظلم‌ وفساد، رعايت‌ حقوق‌ مردم‌ در سياست‌ از امور مطلوب‌ و خير هستند؛ هر چندكه‌ در تطبيق‌ آن‌ها با مصاديق‌، اختلاف‌ نظرهايي‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد.

به‌طور كلي‌، مي‌توان‌ گفت‌ سياست‌ اخلاقي‌ دو بعد مهم‌ دارد: روش‌حكومت‌ و سياستمداري‌ و غايت‌ حكومت‌ و سياست‌. هم‌ روش‌ سياسي‌ بايداخلاقي‌ باشد و هم‌ غايت‌ سياست‌. در عين‌ حال‌، هر يك‌ از اين‌ ابعاد عناصري‌مشخص‌ دارند. روش‌ سياسي‌ مي‌تواند اموري‌ چون‌ اخلاق‌ زمامداران‌ وكارگزاران‌ سياسي‌، روش‌ رسيدن‌ به‌ قدرت‌ سياسي‌ و حفظ‌ آن‌، رعايت‌ حقوق‌مردم‌ و اجتناب‌ از ستم‌ را شامل‌ شود. غايت‌ سياست‌ اخلاقي‌ از غايت‌ اخلاق‌فردي‌ قابل‌ اقتباس‌ است‌. همان‌ طور كه‌ غايت‌ اخلاق‌ فردي‌ كمال‌ و سعادت‌فردي‌ است‌، غايت‌ سياست‌ اخلاقي‌ هم‌، كمال‌ و سعادت‌ جمعي‌ است‌. در واقع‌،روش‌ و غايت‌ در سياست‌ اخلاقي‌ ملازم‌ همديگرند. بدون‌ روش‌ اخلاقي‌ درسياست‌ نمي‌توان‌ انتظار غايت‌ اخلاقي‌، سعادت‌ جمعي‌ و جامعة‌ سالم‌ داشت‌.بنابراين‌، تعهد حكومت‌ به‌ روش‌هاي‌ اخلاقي‌ در سياست‌ موجب‌ تحقق‌ غايت‌سياست‌ اخلاقي‌ مي‌شود كه‌ كمال‌ جمعي‌ انسان‌ها در يك‌ جامعه‌ است‌. كساني‌كه‌ براي‌ دولت‌ هدف‌ اخلاقي‌ در نظر مي‌گيرند، بر عمل‌ دولت‌ تأكيد بسيارمي‌ورزند و معتقدند حاكم‌ موظف‌ است‌ انسان‌ها را به‌ سوي‌ فضيلت‌هايي‌ كه‌موجب‌ سعادتشان‌ مي‌شود، هدايت‌ كند.

در طول‌ تاريخ‌، نظريه‌هايي‌ در عرصة‌ سياست‌ ارائه‌ شده‌ است‌ كه‌ برخي‌ ازآن‌ها در قالب‌ ايده‌آليسم‌ و برخي‌ در قالب‌ رئاليسم‌ سياسي‌ قابل‌ مطالعه‌اند.جدال‌ فكري‌ ايده‌آليسم‌ سياسي‌ و رئاليسم‌ سياسي‌، تاريخي‌ و ديرپا است‌. البته‌ايده‌آليسم‌ بيش‌تر در حد يك‌ انديشه‌ باقي‌ مانده‌ است‌ و بيش‌تر مي‌توان‌ آن‌ رادر قالب‌ سياست‌ نظري‌ مورد مطالعه‌ قرار داد ولي‌ رئاليسم‌ مكتب‌ غالب‌ درسياست‌ عملي‌ بوده‌ است‌. حاكم‌ كردن‌ ارزش‌هاي‌ اخلاقي‌ در سياست‌ ازعناصر مهم‌ ايده‌آليسم‌ شمرده‌ مي‌شود. نوع‌ توجه‌ و نحوة‌ نگرش‌ آن‌ها به‌اخلاق‌ سياسي‌ و سياست‌ اخلاقي‌ از وجوه‌ مهم‌ تمايز اين‌ دو مكتب‌ سياسي‌است‌. در ايده‌آليسم‌ سياسي‌، اخلاق‌ في‌نفسه‌ و صرف‌نظر از آثار عمل‌ اخلاقي‌،امري‌ مطلوب‌ و لازم‌ است‌؛ ولي‌ در رئاليسم‌ سياسي‌، فعل‌ اخلاقي‌، با نتايجش‌پيوند انكارناپذير دارد و هدف‌ مورد نظر است‌ نه‌ وسيله‌.

البته‌ يكي‌ از اهداف‌ تمام‌ نظريه‌هاي‌ سياسي‌، اخلاقي‌ كردن‌ حوزة‌ سياست‌است‌ و با نوعي‌ تجويز سياسي‌ همراهند. در درون‌ هر يك‌ از اين‌ مكتب‌ها،طيف‌هاي‌ مختلفي‌ قابل‌ مشاهده‌ است‌. در ايده‌آليسم‌ برخي‌ نظريه‌ها به‌ صورت‌انتزاعي‌ و ذهني‌ مطرح‌ شده‌ است‌ و برخي‌ به‌ صورت‌ عملياتي‌ و براي‌ عمل‌كردن‌ در سياست‌. با وجود اين‌، به‌ طور كلي‌ ايده‌آليسم‌ در حد يك‌ مكتب‌فكري‌ باقي‌ مانده‌ است‌. در درون‌ ايده‌آليسم‌ مي‌توان‌ به‌ نظرية‌ افلاطون‌ اشاره‌كرد كه‌ در حد يك‌ نظرية‌ صرفاً انتزاعي‌ و كاملاً ذهني‌ مطرح‌ است‌. نظرية‌ امام‌علي‌(ع) را مي‌توان‌ درون‌ اين‌ مكتب‌ مطرح‌ كرد؛ لكن‌ ايده‌هاي‌ سياسي‌ امام‌،تنها يك‌ نظرية‌ انتزاعي‌ و آرماني‌ نيست‌ و آن‌ حضرت‌ در پي‌ اجراي‌ آن‌هابوده‌است‌.


5

در درون‌ رئاليسم‌ سياسي‌ هم‌ طيف‌هاي‌ مختلفي‌ قابل‌ مشاهده‌ است‌. دريك‌ بعد از اين‌ مكتب‌ كه‌ بيش‌تر جنبة‌ عملي‌اش‌ مورد نظر است‌، نوعي‌بي‌توجهي‌ و غفلت‌ از اخلاق‌ ملاحظه‌ مي‌شود. بعضي‌ از طيف‌هاي‌ اين‌ مكتب‌به‌ توجيه‌ روي‌ مي‌آورند و مفهومي‌ خاص‌ از اخلاق‌ سياسي‌ را ارائه‌ مي‌دهندكه‌ با اخلاق‌ سياسي‌ و سياست‌ اخلاقي‌ مورد نظر ايده‌آليست‌ها كاملاً متفاوت‌است‌. در نگاه‌ اين‌ طيف‌ها، اخلاق‌ چيزي‌ است‌ كه‌ بتواند منافع‌ فردي‌ و سياسي‌را تأمين‌ كند. رئاليست‌ها در واقع‌ سياست‌ را تابع‌ مصلحت‌ مي‌دانند و اين‌ امررا غيراخلاقي‌ قلمداد نمي‌كنند؛ زيرا بر تلقي‌هاي‌ خاص‌ از اخلاق‌ كه‌توجيه‌گرانه‌ است‌، استوار مي‌نمايد.

ديدگاه‌ حضرت‌ علي‌(ع) دربارة‌ اخلاق‌ سياسي‌ در چارچوب‌ نظرية‌ايده‌آليسم‌ سياسي‌ قرار مي‌گيرد. حضرت‌ علي‌(ع) به‌ دنبال‌ اخلاقي‌ كردن‌سياست‌ است‌. چنان‌ كه‌ گذشت‌، تفاوت‌ ديدگاه‌ امام‌ با ايده‌آليسم‌ افلاطوني‌ دراين‌ است‌ كه‌ حضرت‌ علي‌(ع) به‌ دنبال‌ عملي‌ ساختن‌ نظرية‌ خويش‌ بوده‌ است‌.حضرت‌ علي‌(ع) هم‌ از لحاظ‌ روش‌ سياسي‌ و هم‌ از لحاظ‌ غايت‌ سياسي‌ به‌دنبال‌ اخلاقي‌ كردن‌ سياست‌ بود. اين‌ مقاله‌ ديدگاه‌ حضرت‌ علي‌(ع) دربارة‌اخلاق‌ سياسي‌ را تبيين‌ مي‌كند و عناصر اصلي‌ اخلاق‌ سياسي‌ را از ديدگاه‌ آن‌بزرگوار مورد مطالعه‌ قرار مي‌دهد. البته‌ قبل‌ از بررسي‌ ديدگاه‌ امام‌ ديدگاه‌هاي‌رئاليستي‌ در اين‌ زمينه‌ تبيين‌ مي‌شود. هدف‌ از ارائة‌ اين‌ بحث‌ مقدماتي‌ نشان‌دادن‌ تصويري‌ از سياست‌ حاكم‌ در طول‌ تاريخ‌ بشر و رابطة‌ آن‌ با اخلاق‌ است‌.اتفاقاً حضرت‌ علي‌(ع) در دورة‌ زمامداري‌اش‌ خود با يكي‌ ازغيراخلاقي‌ترين‌ حاكمان‌ رو به‌ رو بود و تقابل‌ وي‌ با معاويه‌ تفاوت‌ سياست‌اخلاقي‌ و سياست‌ غيراخلاقي‌ را به‌ طور كامل‌ نشان‌ مي‌دهد.

چنان‌ كه‌ گفته‌ شد، رويكرد غالب‌ در مكتب‌ رئاليسم‌ سياسي‌، از لحاظ‌عملي‌، رويكرد عدم‌ توجه‌ به‌ اخلاق‌ و در واقع‌ زيرپا گذاشتن‌ اصول‌ اخلاقي‌است‌. اين‌ رويكرد را مي‌توان‌ عدم‌ اعتقاد به‌ اخلاق‌ ناميد كه‌ در طول‌ تاريخ‌جريان‌ غالب‌ شمرده‌ مي‌شود.


6

 رويكرد عدم‌ پايبندي‌ به‌ اخلاق

تاريخ‌ سياست‌ نشان‌ دهندة‌ حاكميت‌ سياست‌ غيراخلاقي‌ است‌. معمولاًغيراخلاقي‌ترين‌ حوزة‌ بشري‌ حوزة‌ سياست‌ است‌ و زمامداران‌ به‌ طور كلي‌ به‌اصول‌ اخلاقي‌ پايبند نبوده‌اند. زمامداران‌ در طول‌ تاريخ‌، نه‌ در سياست‌ روش‌اخلاقي‌ داشتند و نه‌ حكومت‌ را داراي‌ غايت‌ اخلاقي‌ مي‌دانستند. مهم‌ترين‌هدف‌ سياست‌ غيراخلاقي‌ كسب‌، حفظ‌ و افزايش‌ قدرت‌ است‌ و براي‌ رسيدن‌به‌ آن‌ از همه‌ ابزارها بهره‌ مي‌برد. در اين‌ قبيل‌ سياست‌ها و روش‌هاي‌ سياسي‌،اصول‌ اخلاقي‌ به‌ طور كامل‌ تابع‌ سياست‌ حاكم‌ بوده‌، اعمال‌ و رفتار پادشاهان‌مورد استفاده‌ قرار مي‌گيرد. ويژگي‌ اصلي‌ سياست‌ غيراخلاقي‌ استبداد است‌ كه‌تمام‌ اصول‌ اخلاقي‌ ميان‌ حكام‌ و مردم‌ را تخريب‌ مي‌كند. در واقع‌ مي‌توان‌گفت‌ اوج‌ عملكرد ضداخلاقي‌ يك‌ زمامدار استبداد است‌ كه‌ هم‌ نفس‌ آن‌غيراخلاقي‌ است‌ و هم‌ آثار ضداخلاقي‌ بسيار گسترده‌اي‌ دارد. البته‌ كردارفرمانروايان‌ مستبد همواره‌ باتوجيه‌ همراه‌ است‌؛ زمامداران‌ كه‌ از لحاظ‌ اصول‌اخلاقي‌ در پايين‌ترين‌ سطوح‌ ممكن‌ قرار دارند، مورد تقديس‌ واقع‌ مي‌گردندو در برخي‌ از موارد تا حد پرستش‌ بالا برده‌ مي‌شوند. مفهوم‌ «فرّ ايزدي‌» درسنت‌ فكري‌ و پادشاهي‌ ايراني‌ از اين‌ قبيل‌ است‌. براي‌ پادشاهان‌ ايراني‌ نوعي‌فرّ ايزدي‌ قائل‌ بودند، در حالي‌ كه‌ پادشاهان‌ داراي‌ بدترين‌ اوصاف‌ اخلاقي‌بودند و تمام‌ اصول‌ اخلاقي‌ را زيرپا مي‌گذاشته‌اند. در سنت‌ فكري‌ و پادشاهي‌كشورهاي‌ ديگر نيز همين‌ مسأله‌ مشاهده‌ مي‌شود. محورهاي‌ اين‌ رويكرد، هيچ‌گاه‌ به‌ طور رسمي‌ تبيين‌ نشده‌، ولي‌ مبناي‌ عمل‌ بسياري‌ از زمامداران‌ بوده‌است‌. ماكياولي‌، در تبيين‌ و توجيه‌ اين‌ رويكرد تلاش‌ كرده‌ است‌. گروهي‌ماكياولي‌ را نخستين‌ و يكي‌ از صريح‌ترين‌ شارحان‌ سياست‌ مبتني‌ بر قدرت‌مي‌دانند. رويكردي‌ كه‌ توسط‌ او تبيين‌ شد، رويكرد غالب‌ در سياست‌ بود كه‌در عمل‌، نفي‌ اخلاق محور آن‌ به‌ شمار مي‌آمد. در اين‌ ديدگاه‌، هيچ‌گونه‌ارتباطي‌ ميان‌ اخلاق و سياست‌ وجود ندارد، معمولاً اخلاق تابع‌ سياست‌ است‌و حاكمان‌ طبق‌ ميل‌ خود همة‌ مسائل‌ را توجيه‌ مي‌كنند


7

 

 اخلاق سياسي‌ و اخلاق مسؤوليت‌

 در مكتب‌ رئاليسم‌ سياسي‌، نظرية‌ ديگري‌ هم‌ وجود دارد كه‌ به‌ مفهومي‌خاص‌ از اخلاق سياسي‌ معتقد است‌. در اين‌ مفهوم‌، هدف‌ مهم‌ تأمين‌ منافع‌فردي‌ و ملي‌ در سياست‌، امري‌ اخلاقي‌ شمرده‌ مي‌شود. اين‌ گروه‌ ازصاحب‌نظران‌ معتقدند اخلاق سياسي‌ قواعد و الزاماتي‌ دارد كه‌ رعايت‌ آن‌براي‌ سياستمداران‌ ضروري‌ است‌. اين‌ الزامات‌ چه‌ بسا موجب‌ صدور اقدامات‌و افعالي‌ از سوي‌ سياستمداران‌ شود كه‌ براساس‌ فرم‌هاي‌ اخلاقي‌ عمومي‌،اموري‌ غيراخلاقي‌اند. ماكس‌ وبر اين‌ اخلاق را «اخلاق مسؤوليت‌» مي‌خواندو ضمن‌ دفاع‌ از آن‌ براساس‌ مكتب‌ واقع‌گرايي‌ وجوه‌ تفاوت‌ آن‌ از اخلاق متعارف‌ را توضيح‌ مي‌دهد. از نظر وي‌، مرد سياستمدار داراي‌ الزاماتي‌ است‌كه‌ او را به‌ ارتكاب‌ اعمال‌ به‌ ظاهر غيراخلاقي‌ ناگزير مي‌سازد؛ ولي‌ در عمل‌چاره‌اي‌ جز اين‌ ندارد. سياستمداران‌ نمي‌توانند به‌ قواعد اخلاق عمومي‌ پايبندباشند؛ زيرا آنان‌ را از رسيدن‌ به‌ اهدافشان‌ بازمي‌دارد و در مقابل‌ رقيبان‌ ناكام‌مي‌سازد. او اين‌ موضوع‌ را در سياست‌ داخلي‌ و خارجي‌ صادق‌ مي‌داند. البته‌وبر عدم‌ پايبندي‌ سياستمداران‌ به‌ قواعد اخلاق عمومي‌ و متعارف‌ را به‌ مفهوم‌بي‌قيدي‌ اخلاقي‌ و بي‌بندوباري‌ نمي‌داند. و معتقد است‌ در حوزة‌ سياست‌،اخلاق ديگري‌ حاكم‌ است‌ كه‌ به‌ خاطر مصالح‌ سياسي‌، رعايت‌ آن‌ ضرورت‌دارد.

از نظر ماكس‌ وبر، سياست‌ در هر دو حوزة‌ داخلي‌ و خارجي‌، مبارزة‌بي‌امان‌ براي‌ كسب‌ قدرت‌ است‌ و «سياست‌ قدرت‌» همواره‌ بر روح‌ و ذهن‌سياستمداران‌ حاكم‌ است‌. او، بر همين‌ اساس‌، حوزة‌ اخلاق مسؤوليت‌ و اخلاقسياسي‌ را تفكيك‌ مي‌كند. اين‌ تفكيك‌ بر تلقي‌اي‌ خاص‌ از ارزش‌ها مبتني‌است‌ و از فلسفة‌ اخلاق كانت‌ نشأت‌ مي‌گيرد.

وبر اوج‌ تعارض‌ ميان‌ ارزش‌ها و واقعيت‌ها را در سياست‌ جست‌وجومي‌كرد و تا حد زيادي‌ اين‌ امر را طبيعي‌ مي‌دانست‌. به‌ همين‌ دليل‌، برتفكيك‌ حوزه‌هاي‌ اخلاق و سياست‌ تأكيد مي‌ورزيد و هر كدام‌ راداراي‌ قواعد اخلاقي‌ خاص‌ خود مي‌دانست‌.

از سوي‌ ديگر ماكس‌ وبر نيز تأكيد مي‌كند كه‌ سياستمدار براي‌ رسيدن‌ به‌اهداف‌ خودگاهي‌ به‌ وسايل‌ ظاهراً غيراخلاقي‌ نياز دارد و براساس‌ «ارادة‌معطوف‌ به‌ قدرت‌»، استفاده‌ از اين‌ ابزار تقريباً اجتناب‌ناپذير است‌؛ زيرا تنهاراه‌ نيل‌ به‌ اهداف‌ سياسي‌ شمرده‌ مي‌شود.

در واقع‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ مبناي‌ اين‌ تفكرات‌ مكتب‌ واقع‌گرايي‌ است‌ كه‌ درانديشه‌هاي‌ ماكياولي‌ و نيچه‌ هم‌ نمود پيدا كرده‌ است‌ و ماكس‌ وبر به‌ آن‌چهرة‌ جديدي‌ بخشيده‌ است‌.

برخي‌ ديگر از انديشمندان‌ واقع‌گرا حوزة‌ روابط‌ بين‌الملل‌ را حوزه‌اي‌كه‌ در آن‌ اخلاق مفهومي‌ متفاوت‌ پيدا مي‌كند، فرض‌ كرده‌اند.

بنابراين‌، واقع‌گرايي‌ سياسي‌ با رعايت‌ اصول‌ اخلاقي‌ متعارف‌ در حوزة‌سياست‌ مخالفت‌ مي‌كند و اين‌ مسأله‌ را در سياست‌ بين‌الملل‌ بيش‌تر موردتأكيد قرار مي‌دهد. البته‌ اين‌ بدان‌ معنا نيست‌ كه‌ سياستمدار در امورغيرسياسي‌ و شخصي‌ هم‌ از قواعد حاكم‌ براخلاق متعارف‌ مستثنا شود. تنهادر حوزة‌ مسؤوليت‌هاي‌ سياسي‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ از اخلاق مسؤوليت‌ در مقابل‌اخلاق اعتقاد دفاع‌ كرد.

وبر نيز بر اين‌ مسأله‌ نيز تأكيد مي‌كند كه‌ اخلاق اعتقاد و اخلاق مسؤوليت‌لزوماً با هم‌ متناقض‌ نيستند. او اين‌ دو را مكمل‌ هم‌ مي‌داند و معتقد است‌مجموعة‌ هر دو نوع‌ اخلاق است‌ كه‌ انسان‌ مدعي‌ رسالت‌ سياسي‌ را مي‌سازد.به‌ همين‌ دليل‌، تأكيد مي‌كند پذيرش‌ تفكيك‌ ميان‌ اخلاق مسؤوليت‌ و اخلاقاعتقاد، لزوماً بدان‌ معنا نيست‌ كه‌ پرستش‌ قدرت‌ يا بي‌اعتنايي‌ به‌ ارزش‌هاي‌اخلاقي‌، وجه‌ ذاتي‌ اخلاق سياسي‌ است‌.

از نظر وبر تفاوت‌ مرد سياستمدار با مرد اخلاقي‌ در اين‌ است‌ كه‌سياستمدار مصلحت‌ عمومي‌ و مدينه‌ را بر رستگاري‌ روحي‌ خويش‌ ترجيح‌مي‌دهد؛ در حالي‌ كه‌ مرد اخلاقي‌ تنها از فرمان‌هاي‌ ايمان‌ خود، بدون‌ توجه‌ به‌نتايج‌ آن‌ها، تبعيت‌ مي‌كند. در اين‌ جا پرسش‌ بسيار مهم‌ رخ‌ مي‌نمايد: مگرجمع‌ مصلحت‌ جمعي‌ و رستگاري‌ روحي‌ سياستمدار غيرممكن‌ است‌؟ بايدگفت‌ در حالي‌ كه‌ پاسخ‌ ايده‌آليست‌ها بدين‌ پرسش‌ منفي‌ است‌. واقع‌ گرايان‌ به‌اين‌ سؤال‌ پاسخ‌ مثبت‌ مي‌دهند.

به‌ هر حال‌، واقع‌گرايان‌ مواد خام‌ تحليل‌هاي‌ سياسي‌ خود را از واقعيت‌هاي‌سياست‌ و اقدامات‌ سياسي‌ مردان‌ سياستمدار مي‌گيرند؛ و تاريخ‌ را بزرگ‌ترين‌آزمايشگاه‌ فرضيات‌ خود قرار مي‌دهند و به‌ نتايج‌ مذكور مي‌رسند. باوجوداين‌، تئوري‌ وبر در زمينة‌ اخلاق مسؤوليت‌ و اخلاق اعتقاد با انتقاداتي‌ هم‌روبه‌ رو شده‌ است‌. لئو اشتراوس‌ متفكر برجستة‌ فلسفة‌ سياسي‌، ريشة‌ اين‌تفكيك‌ را دغدغة‌ ماكس‌ وبر براي‌ تفهيم‌ تضاد بنيادين‌ اخلاق دنيوي‌ و اخلاقاخروي‌ مي‌داند.


8

آرون‌ نيز در اين‌ زمينه‌ معتقد است‌ ماكس‌ وبر با توجيه‌ مطلق‌ سياست‌قدرت‌ در تمام‌ قالب‌هاي‌ آن‌ به‌ پوچ‌ گرائي‌ مي‌گرايد و اين‌ همان‌ ايرادي‌ است‌كه‌ اشتراوس‌ نيز به‌ انديشه‌هاي‌ وبر وارد مي‌داند. او معتقد است‌، اگر براساس‌قراردادگرايي‌ محض‌، دربارة‌ مفاهيمي‌ چون‌ اخلاق  و عدالت‌ انديشه‌ كنيم‌،نمي‌توان‌ هيچ‌ گونه‌ نظام‌ ارزشي‌ پايدار تأسيس‌ كرد.

با وجود اين‌ مي‌توان‌ گفت‌، نظرية‌ وبر مي‌توانست‌ از افتادن‌ در دام‌ نهيليسم‌مطلق‌ در امان‌ بماند. وجود تضاد ميان‌ دو نوع‌ اخلاق  ياد شده‌ واقعيتي‌ تاريخي‌است‌؛ ولي‌ آن‌ گونه‌ كه‌ وبر مطرح‌ مي‌كند مطلق‌ و بنيادين‌ نيست‌. در واقع‌ماكس‌وبر، علاوه‌ بر انگيزه‌هاي‌ نژادپرستانه‌اي‌ كه‌ در خصوص‌ برتري‌ ملت‌آلمان‌ داشت‌ و در پي‌ توجيه‌ قدرت‌طلبي‌ آن‌ها بود، در گريز از سنت‌ايده‌آليستي‌ حاكم‌ بر فلسفه‌ اخلاق  آلمان‌ در دام‌ واقع‌گرايي‌ و قراردادگرايي‌مفرط‌ و مطلق‌ مي‌افتد و نمي‌تواند حد فاصل‌ ايده‌آليسم‌ و رئاليسم‌ قرار گيرد.او، افزون‌ بر تفكيك‌ اخلاق  سياست‌ از اخلاق  اعتقاد، در اخلاق  نيز به‌ نوعي‌نسبيت‌ انگاري‌ مي‌رسد؛ نسبيت‌ انگاري‌اي‌ كه‌ در آن‌ گزينش‌ «خوب‌» و «بد» يا«خدا» و «شيطان‌» به‌ يك‌ اندازه‌ قابل‌ ستايش‌ و تحسين‌ يا نكوهش‌ و ملامت‌است‌ و از سياست‌ و كنش‌ سياسي‌ بسيار فراتر مي‌رود.

به‌ راستي‌ چگونه‌ مي‌توان‌ از دام‌ ايده‌آليسم‌ و عمل‌گرايي‌ يا رئاليسم‌ به‌ يك‌اندازه‌ رها شد. آيا راه‌ حل‌ ميانه‌اي‌ وجود دارد كه‌ ميان‌ اخلاق  سياست‌ و اخلاق اعتقاد در كنش‌ انساني‌ آشتي‌ ايجاد كرده‌، و هم‌ راهي‌ به‌ سوي‌ اهداف‌ باشد وهم‌ راهي‌ براي‌ رستگاري‌ روحي‌ سياستمدار؟ آيا به‌ راستي‌ يك‌ سياستمدار يابايد فضليت‌ مدينه‌ را انتخاب‌ كند يا سعادت‌ و رستگاري‌ روحي‌ خويش‌ را؟چگونه‌ مي‌توان‌ به‌ روشي‌ در اقدام‌ سياسي‌ دست‌ يافت‌ كه‌ هم‌ از آفات‌ايده‌آليسم‌ و غفلت‌ از واقعيت‌هاي‌ سياست‌ داخلي‌ و بين‌الملل‌ مصون‌ باشد وهم‌ از فروافتادن‌ در دام‌ نسبي‌گرايي‌؟ تاريخ‌ بيانگر اين‌ واقعيت‌ است‌ كه‌سياستمداران‌ يا با توسل‌ به‌ امور غيراخلاقي‌ به‌ اهداف‌ خويش‌ رسيده‌اند و يا باتوسل‌ به‌ ايده‌آليسم‌ و اخلاق گرايي‌ انتزاعي‌، ـ بي‌ آن‌ كه‌ آرمان‌ اخلاقي‌ را درجامعه‌ فراگير سازند ـ موجب‌ نابودي‌ منابع‌ بسيار شده‌اند.

انديشه‌هاي‌ نو دربارة‌ رابطة‌ اخلاق  و سياست‌، در واكنش‌ به‌ ايده‌آليسم‌حاكم‌ بر تاريخ‌ فلسفة‌ غرب‌، در دوران‌ جديد شكل‌ گرفته‌ است‌ و داده‌هاي‌ آن‌به‌طور كامل‌، تاريخي‌ و متأثر از برداشت‌ واقع‌بينانه‌ از ذات‌ انسان‌ و جوهرسياست‌ است‌.

 


9

أ. اخلاق  سياسي‌ در انديشه‌ امام‌ علي‌(ع)

بي‌ترديد انديشة‌ امام‌ علي‌(ع) درباره‌ رابطة‌ اخلاق  و سياست‌، در قالب‌ايده‌آليسم‌ سياسي‌ قابل‌ مطالعه‌ است‌؛ چون‌ مهم‌ترين‌ هدف‌ حضرت‌،اخلاقي‌كردن‌ سياست‌ به‌ مفهوم‌ كامل‌ آن‌ بود. ديدگاه‌ امام‌ علي‌(ع) دربارة‌سياست‌، ديدگاهي‌ كاملاً اخلاقي‌ به‌ مفهوم‌ ايده‌آليستي‌ آن‌ است‌. همان‌ طور كه‌پيش‌تر گفته‌ شد، حضرت‌ ديدگاه‌هاي‌ خود را صرفاً انتزاعي‌ يا چون‌ افلاطون‌آرمان‌شهري‌ مطرح‌ نكرده‌ است‌. او در عمل‌، در دوران‌ زمامداري‌ خود، به‌دنبال‌ اخلاقي‌ كردن‌ سياست‌ و ارائة‌ طرحي‌ عملي‌ دربارة‌ سياست‌ اخلاقي‌ بود.عظمت‌ انديشه‌ و عمل‌ امام‌ دربارة‌ سياست‌ اخلاقي‌، زماني‌ نمايان‌تر مي‌شود كه‌نحوة‌ رفتار دشمن‌ و رقيب‌ اصلي‌ وي‌ يعني‌ معاويه‌ را مورد مطالعه‌ قرار دهيم‌.حضرت‌ علي‌(ع) در مقابل‌ تمام‌ نيرنگ‌ها، پيمان‌شكني‌ها، ناجوانمردي‌ها وقساوت‌هاي‌ معاويه‌ حتي‌ يك‌ بار از اصول‌ اخلاقي‌ سياسي‌ مورد نظر خودعدول‌ نكرد. در واقع‌، امام‌ در مقابل‌ كساني‌ قرار گرفته‌ بود كه‌ اخلاق  سياسي‌ وفردي‌ برايشان‌ معنا نداشت‌.

 


10

ــ مباني‌ فكري‌ انديشه‌ حضرت‌ علي‌(ع) درباره‌ اخلاق  سياسي‌

به‌طور كلي‌ ديدگاه‌هاي‌ امام‌، كاملاً جنبة‌ درون‌ ديني‌ دارد و تمام‌ مؤلفه‌هاي‌تشكيل‌ دهندة‌ انديشة‌ امام‌ علي‌(ع) دربارة‌ سياست‌، از قرآن‌ و سنت‌ پيامبر(ص)گرفته‌ شده‌ است‌. او به‌ اسلام‌ ايماني‌ عميق‌ داشت‌ و در عمل‌ كاملاً به‌ اصول‌اخلاقي‌ آن‌ پايبند بود. پتروشفسكي‌ در اين‌ زمينه‌ مي‌نويسد:

علي‌ پروردة‌ محمد(ص) و عميقاً به‌ وي‌ و اسلام‌ وفادار بود... . علي‌ تاسر حد شور و عشق‌، پاي‌بند دين‌ بود. صادق‌ و راستكار بود، در اموراخلاقي‌ بسيار خرده‌گير بود و از نامجويي‌ و مال‌پرستي‌ به‌ دور وبي‌شك‌ هم‌ مردي‌ سلحشور و هم‌ شاعر و تمام‌ صفات‌ لازمة‌ اولياءاللهدر وجودش‌ جمع‌ بود.

بايد گفت‌ كه‌ تأثير تربيت‌هاي‌ پيامبر اكرم‌ (ص) بود كه‌ شخصيتي‌ اين‌گونه‌ ازحضرت‌ علي‌(ع) خلق‌ كرده‌ بود و همين‌ ويژگي‌هاي‌ شخصيتي‌ ايشان‌ بود كه‌موجب‌ شد جايگاه‌ عظيمي‌ نزد پيامبر پيدا كند:

از سوي‌ پيامبر به‌ مقام‌ ولايت‌ و وصايت‌ و خلافت‌ برگزيده‌ شد. پسرخوانده‌ و پرورش‌ يافته‌ و تعليم‌ گرفته‌ پيغمبر(ص) بود.... خليل‌ بن‌احمد فراهيدي‌ در مقايسه‌ علي‌(ع) با ساير صحابه‌ گفته‌ است‌:اسلامش‌ بر همه‌ مقدم‌ و علمش‌ از همه‌ بيش‌تر و شرفش‌ از همه‌ بالاتر وزهدش‌ از همه‌ بالاتر و شوقش‌ به‌ جهاد از همه‌ افزون‌تر بود... .دوستانش‌ از ترس‌ و دشمنانش‌ از بغض‌ و حسد فضايل‌ او را كتمان‌كردند و با اين‌ همه‌ شرق‌ و غرب‌ عالم‌ پر از فضايل‌ اوست‌.

حضرت‌ علي‌ خود بارها به‌ اين‌ مسأله‌ و نقش‌ تربيتي‌ پيامبر اكرم‌(ص) درشكل‌گيري‌ شخصيت‌ خود تأكيد كرده‌ است‌:

شما مي‌دانيد مرا نزد رسول‌ خدا چه‌ رتبت‌ است‌، و خويشاونديم‌ با اودر چه‌ نسبت‌ است‌. آنگاه‌ كه‌ كودك‌ بودم‌ مرا در كنار خود نهاد و درسينه‌ خويشم‌ جا داد.... و من‌ در پي‌ او بودم‌ ـ در سفر و حضر ـ چنان‌كه‌شتر بچه‌ در پي‌ مادر. هر روز براي‌ من‌ از اخلاق  خود نشانه‌اي‌ بر پامي‌داشت‌ و مرا به‌ پيروي‌ آن‌ مي‌گماشت‌.

امام‌ صادق‌(ع) حديثي‌ را از پيغمبر اكرم‌(ص) نقل‌ مي‌كند كه‌ در وصيت‌ به‌حضرت‌ علي‌(ع) مي‌فرمايد:

اي‌ علي‌ سفارش‌ مي‌كنم‌ تو را در جان‌ خود به‌ خوي‌هايي‌، نگاهدار آن‌هارا از من‌. پس‌ از آن‌ گفت‌: خداوندا، اعانت‌ فرما او را. اما اولي‌: راست‌گفتاري‌ است‌، خارج‌ نشود از دهان‌ تو دروغي‌ هيچ‌گاه‌، و دومي‌:پرهيزگاري‌ است‌، جرأت‌ مكن‌ بر خيانت‌ هرگز، سوم‌: ترسناكي‌ ازخداوند است‌ چنان‌كه‌ گويي‌ او را مي‌بيني‌، چهارم‌: گريه‌ بسيار از ترس‌خداوند است‌، پنجم‌: بخشيدن‌ تو است‌ مال‌ و خونت‌ را در راه‌ دينت‌،ششم‌: گرفتن‌ طريقه‌ من‌ است‌ در نماز و روزه‌ و صدقه‌ام‌... . بر تو بادنيكويي‌هاي‌ اخلاق  پس‌ از آن‌ را ارتكاب‌ كن‌ و بدي‌هاي‌ اخلاق  پس‌، ازآن‌ها دوري‌ كن‌.

در واقع‌ شخصيتي‌ كه‌ اسلام‌ از امام‌ علي‌(ع) پديد آورد، شخصيتي‌ كاملاًاخلاقي‌ بود كه‌ جز حقيقت‌ به‌ هيچ‌ چيز نمي‌انديشيد. از سوي‌ ديگر، انديشه‌هاي‌اميرمؤمنان‌ دربارة‌ سياست‌ اخلاقي‌، در فضايي‌ مطرح‌ شده‌ است‌ كه‌ امام‌ درمقابل‌ غيرمعتقدان‌ به‌ اخلاق  قرار داشت‌. اين‌ مسأله‌ نشان‌ مي‌دهد انديشه‌هاي‌وي‌ كاملاً اصيل‌ است‌ نه‌ انفعالي‌ و واكنشي‌. به‌ گونه‌اي‌ كه‌ مي‌توان‌ گفت‌، امام‌علي‌(ع) براي‌ سامان‌ دادن‌ به‌ انديشة‌ سياسي‌ خود، هيچ‌ استنادي‌ به‌ داده‌هاي‌تاريخي‌ ندارد و وقتي‌ از تاريخ‌ سخن‌ مي‌گويد، به‌ نحوي‌ از آن‌ نتيجه‌گيري‌مي‌كند كه‌ مؤيد ايده‌آليسم‌ سياسي‌اش‌ باشد.

در بررسي‌ انديشة‌ سياسي‌ امام‌ علي‌(ع)، به‌ هيچ‌ انديشة‌ سياسي‌ كهن‌ و نونيازمند نيستيم‌ و انديشة‌ آن‌ حضرت‌، در هيچ‌ قالبي‌ از انديشه‌هاي‌ غربي‌نمي‌گنجد؛ هرچند با تفكر سنتي‌ بيش‌تر قرابت‌ دارد.

بايد گفت‌ امام‌ علي‌(ع) در انديشه‌ و عمل‌ هيچ‌ نسبتي‌ با مدل‌ غالب‌حكمراني‌ در طول‌ تاريخ‌ بشر، به‌ ويژه‌ حكومت‌هاي‌ شرقي‌، ندارد؛ زيرا محوراصلي‌ انديشه‌ و عمل‌ امام‌، مبارزه‌ با ستم‌ و خودكامگي‌ و احترام‌ به‌ كرامت‌ وحقوق‌ انساني‌ است‌. از اين‌ بعد مي‌توان‌ انديشة‌ امام‌ علي‌(ع) را، در مقايسه‌ باانديشه‌هاي‌ غربي‌، با برخي‌ از عناصر دموكراسي‌ چون‌ تأكيد بر حقوق‌ انسان‌نزديك‌ دانست‌.

 


11

ــ وجوه‌ مهم‌ انديشة‌ امام‌ علي‌(ع) دربارة‌ سياست‌ و اخلاق

همان‌طور كه‌ قبلاً گفته‌ شد، مراد از سياست‌ اخلاقي‌، اخلاقي‌ كردن‌ سياست‌در روش‌ و غايت‌ است‌. روش‌ سياسي‌ عناصري‌ چون‌ راه‌ رسيدن‌ به‌ قدرت‌،روش‌ حكومت‌، ساخت‌ سياسي‌، اخلاق  زمامدار و كارگزاران‌ سياسي‌، رعايت‌حقوق‌ مردم‌ و اجتناب‌ از ستم‌ را شامل‌ مي‌شود.

از ديدگاه‌ امام‌ علي‌(ع) مباني‌ اخلاقي‌ بر جهان‌بيني‌ اسلامي‌ كاملاً منطبق‌است‌. به‌ طور كلي‌، تمام‌ انديشه‌هاي‌ امام‌ علي‌(ع) از قرآن‌ و سنت‌ رسول‌اكرم‌(ص) اقتباس‌ شده‌ است‌. اين‌ مسأله‌ در بحث‌ فعلي‌ اهميت‌ بسيار دارد؛ زيراپيامبر اكرم‌(ص) فلسفة‌ بعثت‌ خود را اتمام‌ مكارم‌ اخلاقي‌ مي‌داند و مي‌فرمايد:

براي‌ تكميل‌ فضيلت‌هاي‌ اخلاقي‌ مبعوث‌ شدم‌.

اين‌ روايت‌ بيانگر اهميت‌ اخلاق  از ديدگاه‌ اسلام‌ است‌. در اسلام‌ قرب‌الاهي‌ غايت‌ اخلاق  است‌ و موجب‌ سعادت‌ و كمال‌ فردي‌ مي‌شود. بنابراين‌،خداوند و دستورهاي‌ وي‌، هم‌ مبناي‌ اخلاق  است‌ و هم‌ غايت‌ اخلاق .

 

1. حق‌مداري‌ و اخلاق  سياسي‌

مبناي‌ اخلاق  از ديدگاه‌ امام‌ علي‌(ع) حق‌ مداري‌ و دستورهاي‌ الاهي‌ است‌.امام‌ به‌طور كامل‌ تابع‌ فرمان‌هاي‌ الاهي‌ بود و اصول‌ اخلاقي‌ را از دستورهاي‌الاهي‌ استنباط‌ مي‌كرد. از اين‌ رو، جوهر انديشه‌هاي‌ اخلاقي‌ امام‌ علي‌(ع)تفكيك‌ مطلق‌ حق‌ و باطل‌ و اطاعت‌ كامل‌ از حق‌ است‌. حضرت‌ در اين‌ باره‌مي‌فرمايد:

سوگند به‌ خدايي‌ كه‌ جز او خدايي‌ نيست‌، من‌ در جاده‌ حق‌ قدم‌برمي‌دارم‌.

از نظر حضرت‌ علي‌(ع) تشخيص‌ حق‌ اهميت‌ حياتي‌ دارد؛ ولي‌ پيروي‌ ازحق‌ مهم‌تر است‌.

به‌ همين‌ دليل‌ در انديشه‌ امام‌ علي‌(ع) نسبي‌گرايي‌ راه‌ ندارد. جوهر انديشة‌امام‌ علي‌(ع) تفكيك‌ مطلق‌ «حق‌» و «باطل‌» و «نيكي‌» و «بدي‌» است‌ و تمام‌مبارزاتش‌ براي‌ نشان‌ دادن‌ تفاوت‌ «حق‌» و «باطل‌» بود.

حضرت‌ علي‌(ع) نزاع‌ اصلي‌ انسان‌ها را نزاع‌ حق‌ و باطل‌ مي‌داند و با بينشي‌مذهبي‌ و الاهي‌ بزرگ‌ترين‌ عامل‌ اختلاف‌ افراد بشر را پيروي‌ آن‌ها از حق‌ وباطل‌ مي‌داند:

دو راه‌ وجود دارد: حق‌ و باطل‌؛ و براي‌ هر يك‌ از اين‌ دو پيرواني‌است‌. پس‌ اگر پيروان‌ باطل‌ بسيار باشد، از قديم‌ هم‌ بسيار بود و جاي‌شگفتي‌ نيست‌ و اگر پيروان‌ حق‌ كم‌ باشد، اميد است‌ كه‌ بسيار گردد.

بر همين‌ مبناست‌ كه‌ امام‌ حتي‌ حكومت‌ را با همين‌ معيار از مردم‌ مي‌پذيرد.

به‌ خدا قسم‌، اين‌ كفش‌ نزد من‌ از امارت‌ و حكومت‌ بر شما محبوب‌تراست‌؛ مگر اين‌ كه‌ حقي‌ را ثابت‌ گردانم‌ يا باطلي‌ را براندازم‌.

امام‌ علي‌(ع) معتقد است‌ اگر در زماني‌ حق‌ و باطل‌ با هم‌ در آميزند، تنهاكساني‌ كه‌ مورد لطف‌ خدا قرار دارند، نجات‌ مي‌يابند:

پس‌ اگر باطل‌ از امتزاج‌ و آميختگي‌با حق‌ جدا باشد و با آن‌ دربياميزد،مردم‌ حق‌جو منحرف‌ نمي‌شوند؛ (زيرا مردم‌ حق‌ را با باطل‌ اشتباه‌مي‌گيرند و باطل‌ را حق‌ مي‌پندارند) و اگر حق‌ از پوشش‌ باطل‌ جداشود و آزاد گردد، زبان‌ بدخواهان‌ از آن‌ قطع‌ مي‌گردد؛ لكن‌ قسمتي‌ ازحق‌ و قسمتي‌ هم‌ از باطل‌ گرفته‌ و مخلوط‌ مي‌شوند. در اين‌ جا است‌ كه‌شيطان‌ بر اولياي‌ خود مسلط‌ مي‌شود و فريب‌شان‌ مي‌دهد، ولي‌ نجات‌مي‌يابند آناني‌ كه‌ مورد لطف‌ الاهي‌ هستند و از جانب‌ خدا نيكي‌ به‌ آن‌هاشده‌.

و كساني‌ كه‌ از حق‌ پيروي‌ مي‌كنند در پيشگاه‌ خدا شايسته‌ترند.

همانا برترين‌ مردم‌ نزد پروردگار كسي‌ است‌ كه‌ عمل‌ به‌ حق‌ را بيش‌تراز باطل‌ دوست‌ داشته‌ باشد؛ هر چند حق‌ به‌ او زيان‌ رساند واندوهگين‌اش‌ كند و باطل‌ به‌ او سود رساند.

البته‌ طبيعي‌ است‌ كه‌ امام‌ علي‌ (ع) به‌لحاظ‌ مباني‌ فكري‌ خويش‌ از حق‌ وباطل‌ تعبيري‌ كاملاً درون‌ ديني‌ دارند و معتقد هستند كه‌ حق‌ سرچشمه‌ الاهي‌دارد و منشأ حقانيت‌ هر امري‌ ديني‌ و الاهي‌ است‌ و ملاك‌هاي‌ آن‌ كاملاً معين‌و مشخص‌ است‌. و بالتبع‌ در عرصة‌ سياست‌ و حكومت‌ نيز اثبات‌ حق‌ و عمل‌ به‌آن‌ را وظيفه‌ اصلي‌ حاكم‌ مي‌دانند. از اين‌ منظر تفكيك‌ اخلاق  از سياست‌غيرممكن‌ مي‌شود؛ اخلاق  جزئي‌ از سياست‌ مي‌گردد و سياستي‌ كه‌ از مداراخلاق  خارج‌ شود، در واقع‌ از مدار حق‌ خارج‌ شده‌ است‌. اخلاق  مداري‌ درسياست‌ نتيجة‌ حق‌مداري‌ در انديشة‌ سياسي‌ است‌. حضرت‌ علي‌(ع) درباره‌پيروي‌ خويش‌ از حق‌ مي‌فرمايد:

از آن‌ هنگام‌ كه‌ حق‌ را به‌ من‌ نمودند، در آن‌ دو دل‌ نگرديدم‌.

البته‌ حق‌ براي‌ حضرت‌ علي‌ (ع) مفهومي‌ اجتماعي‌ هم‌ دارد و از نظر ايشان‌در صحنه‌ اجتماع‌ حق‌ و باطل‌ همواره‌ روياروي‌ هم‌ هستند و ايشان‌ هميشه‌ درجبهه‌ حق‌ قرار دارند:


12

بدانيد كه‌ من‌ با دو كس‌ مي‌ستيزم‌: آن‌ كه‌ چيزي‌ را خواهد كه‌ حق‌ آن‌ راندارد، و آن‌ كه‌ حقي‌ را كه‌ بر گردن‌ اوست‌ نگزارد.

 

2. آخرت‌گرايي‌؛ مبناي‌ نگرش‌ اخلاقي‌ به‌ سياست‌

در نظام‌ اخلاقي‌ حضرت‌ علي‌(ع) غايت‌ نهايي‌ آخرت‌ است‌. هدف‌ تمام‌انديشه‌ها و افعال‌ امام‌ كسب‌ سعادت‌ اخروي‌ و نزديكي‌ به‌ خدا است‌. او در اين‌زمينه‌ ذره‌اي‌ كوتاه‌ نمي‌آيد و غايت‌ اخروي‌ افعال‌ خود را هيچ‌گاه‌ از نظر دورنمي‌دارد.

چنان‌ كه‌ گذشت‌، اشتراوس‌ ناسازگار دانستن‌ اخلاق  دنيوي‌ و اخلاق اخروي‌ را مشكل‌ اساسي‌ وبر به‌ شمار مي‌آورد. او تأكيد مي‌كند جامعه‌شناس‌نبايد دغدغة‌ اين‌ مسأله‌ را به‌ خود راه‌ دهد؛ زيرا وظيفه‌ علوم‌ اجتماعي‌ مطالعة‌علمي‌ پديده‌هاي‌ اجتماعي‌ است‌؛ ولي‌ بايد گفت‌ كه‌ شكاف‌ اصلي‌ در همين‌اخلاق  دنياگرا و اخلاق  آخرت‌گرا است‌. اخلاق  و سياست‌ امام‌ علي‌(ع) اخلاق و سياستي‌ كاملاً آخرت‌گرا است‌ و به‌ همين‌ دليل‌، در گسترة‌ اخلاق  امام‌هيچ‌گونه‌ مصالحه‌اي‌ را نمي‌پذيرد.

امام‌ دنيا را تنها گذرگاه‌ مي‌داند، گذرگاهي‌ كه‌ بيش‌ از موقعيتش‌ بدان‌پرداختن‌ موجب‌ خسران‌ است‌.

دنيا از من‌ دور شو كه‌ مهارت‌ بر دوشت‌ نهاده‌ است‌ گسسته‌ و من‌ ازچنگالت‌ به‌ در جسته‌ام‌ و از ريسمان‌هايت‌ رسته‌ و از لغزش‌گاه‌هايت‌دوري‌ گزيده‌ام‌. كجايند مهتراني‌ كه‌ به‌ بازيچه‌هاي‌ خود فريب‌شان‌دادي‌؟ كجايند مردمي‌ كه‌ با زيورهايت‌ دام‌ فريب‌ بر سر راهشان‌نهادي‌. آنك‌ در گورها گرفتارند و در لابه‌ لاي‌ لحدها ناپديدار.

براين‌ اساس‌ هر عملي‌ كه‌ دنيا و اهداف‌ و منافع‌ دنيوي‌ را بر آخرت‌ وسعادت‌ اخروي‌ انسان‌ ترجيح‌ دهد، مردود است‌. هيچ‌ هدف‌ عالي‌ دنيوي‌ انسان‌را مجاز نمي‌كند به‌ آن‌چه‌ موجب‌ كيفر اخروي‌ است‌، نزديك‌ گردد. اين‌ديدگاه‌ در نگاه‌ امام‌ به‌ «سعادت‌» ريشه‌ دارد كه‌ عنصر اصلي‌ انديشة‌ سياسي‌ امام‌است‌. در نتيجه‌ هر عملي‌ كه‌ به‌ سعادت‌ اخروي‌ انسان‌ منجر شود، پسنديده‌ و هرعملي‌ كه‌ به‌ زيان‌ اخروي‌اش‌ انجامد، ناپسند است‌. اين‌ مسأله‌ در تمام‌حوزه‌هاي‌ سياسي‌، اجتماعي‌، فردي‌ و جمعي‌، زندگي‌ انسان‌ حاكم‌ است‌. پس‌نمي‌توان‌ در سياست‌ براساس‌ مشي‌ غيراخلاقي‌ عمل‌ كرد؛ زيرا موجب‌ كيفراخروي‌ مي‌شود.

البته‌ تأكيد بر اين‌ مسأله‌ به‌ معناي‌ بي‌توجهي‌ به‌ دنيا در انديشة‌ امام‌ علي‌(ع)نيست‌. از ديد وي‌، غايت‌ زندگي‌ سعادت‌ اخروي‌ است‌ و اعمال‌ دنيوي‌ تا جايي‌ارزشمندند كه‌ بتوانند انسان‌ را بدين‌ هدف‌ رهنمون‌ شوند؛ چنان‌چه‌ كه‌ بين‌منافع‌ دنيوي‌ و غايت‌ اصلي‌ تعارض‌ ايجاد شود، بي‌ترديد قرب‌ الاهي‌ بر منافع‌دنيوي‌ ترجيح‌ دارد. همين‌ برداشت‌ موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ در نهج‌البلاغه‌ مطالبي‌با ظاهر متعارض‌، دربارة‌ دنيا به‌ چشم‌ مي‌خورد. در واقع‌، غفلت‌ از اين‌ نوع‌نگاه‌ امام‌ به‌ دنيا و آخرت‌ سبب‌ متعارض‌ ديدن‌ سخنان‌ ايشان‌ مي‌شود. جوهرديدگاه‌ حضرت‌ علي‌(ع) دربارة‌ دنيا در اين‌ عبارت‌ نهفته‌ است‌:

اين‌ دنيا جايگاه‌ صدق‌ و واقع‌يابي‌ است‌ براي‌ كسي‌ كه‌  واقعيت‌ آن‌ رادريابد.

ولي‌ در جاي‌ ديگر هم‌ مي‌گويد:

من‌ اين‌ دنياي‌ فريبنده‌ را به‌ رويش‌ انداخته‌ام‌. من‌ اين‌ دنيا را به‌ اندازة‌خود محاسبه‌كرده‌ام‌ و من‌ به‌ اين‌دنيا با چشمي‌ مي‌نگرم‌ كه‌ شايستة‌ آن‌است‌.

به‌ هر حال‌ آن‌چه‌ مي‌توان‌ از نهج‌البلاغه‌ استنباط‌ كرد اين‌ است‌ كه‌، منظورامام‌ كم‌ ارزش‌ جلوه‌ دادن‌ دنيا نيست‌. هدف‌ وي‌ تنظيم‌ رابطة‌ خويش‌ با دنيااست‌. در اين‌ رابطه‌، آخرت‌ غايت‌ است‌ و دنيا وسيله‌ و اين‌ وسيله‌ تا زماني‌ كه‌در خدمت‌ غايت‌ نهايي‌ باشد، بسيار ارزشمند است‌؛ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ حضرت‌ آن‌را دار صدق‌ مي‌خواند. بدين‌ سبب‌، مي‌فرمايد:

اگر كسي‌ دنيا را به‌ عنوان‌ ابزار و وسيله‌ بنگرد، دنيا بيدارش‌ مي‌كند؛ولي‌ اگر آن‌ را هدف‌ بداند، كورش‌ مي‌سازد.

و در جاي‌ ديگر:

آگاه‌ باشيد كه‌ دنيا پشت‌ كرده‌، شتابان‌ مي‌رود و آخرت‌ روي‌ آورده‌،مي‌آيد.

البته‌ اين‌ نگاه‌ به‌ معناي‌ بي‌عملي‌ در دنيا نيست‌ بلكه‌ ايشان‌ انسان‌ها را به‌تلاش‌ در همين‌جا فرا مي‌خواند.

دنيا محل‌ حركت‌، كوشش‌ و عمل‌ است‌ و آخرت‌ عالم‌ حسابرسي‌ ونتيجه‌گيري‌ است‌.

امام‌ علي‌(ع) تفاوت‌ خود با كساني‌ چون‌ معاويه‌ و عمروعاص‌ را در توجه‌خويش‌ به‌ آخرت‌ و غفلت‌ آنان‌ مي‌داند و غافلان‌ از آخرت‌ نمي‌توانند پيروحق‌ باشند.

فرق‌ من‌ و عمر و عاص‌ در اين‌ است‌ كه‌ ياد مرگ‌ نمي‌گذارد به‌ فكربازي‌ و لهو باشم‌ و فراموشي‌ آخرت‌ نمي‌گذارد او حق‌ را بگويد.


13

در واقع‌ مي‌توان‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ دنيا في‌ نفسه‌ نه‌ مذموم‌ است‌ نه‌ممدوح‌. نوع‌ نگاه‌ و عمل‌ انسان‌ها است‌ كه‌ دنيا را مذموم‌ يا ممدوح‌ مي‌كند.

3. اخلاق  فردي‌ و اخلاق  سياسي‌

آيا امام‌ علي‌ (ع) به‌ كاركرد جداگانه‌ اخلاق  در دو حوزه‌ فردي‌ و حوزه‌سياسي‌ اعتقاد دارد؟ بي‌ترديد در انديشة‌ اخلاقي‌ حضرت‌، هرگز تفكيك‌اخلاق  فردي‌ و اخلاق  سياسي‌ را مشاهده‌ نمي‌شود و بر ضرورت‌ تلازم‌ اخلاق فردي‌ و اخلاق  سياسي‌، تأكيد مي‌كند. اخلاق  فردي‌ درپي‌ فضليت‌ و سعادت‌فردي‌ و اخلاق  سياسي‌ به‌ دنبال‌ فضيلت‌ و سعادت‌ جمعي‌ است‌. حضرت‌علي‌(ع) كه‌ مظهر عيني‌ و تجسم‌ مطلق‌ اخلاق  فردي‌ بود و قرب‌ الاهي‌ را غايت‌نهايي‌ زندگي‌ مي‌دانست‌، در سياست‌ به‌ دنبال‌ سعادت‌ جمعي‌ بود. اين‌ امر دوبعد دارد:

1. پايبندي‌ حضرت‌ به‌ اخلاق  در امور سياسي‌، بخش‌ جدايي‌ناپذير انديشة‌اخلاقي‌ او است‌. اگر امام‌ نمي‌تواند در زندگي‌ فردي‌ خويش‌، امر غيراخلاقي‌مرتكب‌ شود، در سياست‌ نيز به‌ طريق‌ اولي‌ قادر به‌ چنين‌ كاري‌ نيست‌؛ چون‌ باهدف‌ نهايي‌ و غايت‌ اصلي‌ زندگي‌ او كه‌ قرب‌ الاهي‌ و سعادت‌ اخروي‌ است‌،كاملاً تضاد دارد. بنابراين‌، حضرت‌ علي‌(ع) نمي‌تواند تفكيك‌ اخلاق  فردي‌از اخلاق  سياسي‌ را بپذيرد.

2. هدف‌ حضرت‌ علي‌(ع) در سياست‌، هدايت‌ مردم‌ به‌ سوي‌ سعادت‌ است‌و اين‌ جز با پايبندي‌ حكومت‌ و كارگزارانش‌ به‌ اصول‌ اخلاقي‌ در سياست‌ممكن‌ نيست‌؛ يعني‌ علاوه‌ بر سعادت‌ فردي‌، سعادت‌ جمعي‌ نيز هدف‌ حضرت‌علي‌(ع) شمرده‌ مي‌شود. از اين‌ رو مي‌فرمايد:

اي‌ مردم‌، سوگند به‌ خدا، من‌ شما را به‌ هيچ‌ طاعتي‌ تحريك‌ نمي‌كنم‌،مگر اين‌ كه‌ خودم‌ در آن‌ طاعت‌ به‌ همة‌ شما سبقت‌ مي‌گيرم‌؛ و شما رااز هيچ‌ معصيتي‌ نهي‌ نمي‌كنم‌ مگر اين‌ كه‌ خود پيش‌ از شما از ارتكاب‌آن‌ گناه‌ امتناع‌ مي‌ورزم‌.

 

4. غايت‌ سياست‌ از ديدگاه‌ امام‌

همان‌ طور كه‌ قبلاً گفته‌ شد، در سياست‌ اخلاقي‌، هدف‌ اخلاقي‌ كردن‌سياست‌ در غايت‌ و روش‌ است‌. براي‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ غايت‌، بايد روش‌حكومت‌ اخلاقي‌ باشد. روش‌ سياسي‌ عناصري‌ مانند راه‌ رسيدن‌ به‌ قدرت‌،اخلاق  زمامداران‌ و كارگزاران‌ سياسي‌، رعايت‌ حقوق‌ مردم‌، و اجتناب‌ ازستم‌ را شامل‌ مي‌شود. در ديدگاه‌ حضرت‌ علي‌(ع) حكومت‌ بايد در دو بعدغايت‌ و روش‌ به‌ اخلاق  مقيد باشد.

از لحاظ‌ غايت‌، حضرت‌ علي‌(ع) در نامه‌اش‌ به‌ مالك‌، يكي‌ از اهداف‌اصلي‌ حكومت‌ را اصلاح‌ اهل‌ مصر مي‌داند. اين‌ يك‌ حكم‌ كلي‌ است‌ كه‌ براساس‌ آن‌، اصلاح‌ اهل‌ يك‌ مملكت‌ از اهداف‌ اصلي‌ حكومت‌ به‌ شمارمي‌آيد. مراد از اصلاح‌، هدايت‌ اخلاقي‌ مردم‌ به‌ سوي‌ سعادت‌ جمعي‌ ورهنمون‌ شدن‌ آن‌ها به‌ پيروي‌ از دستورهاي‌ الاهي‌ و عقل‌ و غلبه‌ بر هواي‌ نفس‌و شهوت‌ است‌. در واقع‌ در ميان‌ اهداف‌ چهارگانه‌اي‌ كه‌ حضرت‌ علي‌(ع) درفرمان‌ خود به‌ مالك‌ بر مي‌شمارد، اصلاح‌ مردم‌ مهم‌ترين‌ هدف‌ است‌ و ديگرموارد، مقدمة‌ تحقق‌ اين‌ هدف‌ شمرده‌ مي‌شوند. علامه‌ جعفري‌ مي‌نويسد:

اين‌ فرمان‌ مبارك‌ كه‌ تنظيم‌ شدة‌ يك‌ شخصيت‌ كمال‌ يافتة‌ الاهي‌است‌... اساسي‌ترين‌ هدف‌ خود را، پس‌ از تنظيم‌ امور اقتصادي‌ كه‌عامل‌ ادامة‌ حيات‌ طبيعي‌ است‌ و پس‌ از آماده‌ كردن‌ عرصة‌ اجتماع‌براي‌ اصل‌ زندگي‌، اصلاح‌ مردم‌ معرفي‌ مي‌كند و با اين‌ هدف‌ به‌ضرورت‌ تكاپوي‌ امور سياسي‌ و حقوقي‌ و فرهنگي‌ و اخلاقي‌ در به‌وجود آوردن‌ زمينة‌ تكامل‌ تأكيد مي‌كند.

حضرت‌ علي‌(ع) در عبارتي‌ ديگر آشكارتر بر اين‌ مسأله‌ تأكيد مي‌ورزد:

بيعتي‌ كه‌ شما با من‌ نموده‌ و به‌ زمامداري‌ انتخابم‌ كرديد، يك‌ پديدة‌ناگهاني‌ و محاسبه‌ نشده‌ نبود. كار من‌ و شما يكي‌ نيست‌. من‌ شما رابراي‌ خدا مي‌خواهم‌ و شما مرا براي‌ خودتان‌ مي‌خواهيد.

بنابراين‌، حضرت‌ غايت‌ خود از حكومت‌ را هدايت‌ مردم‌ به‌ سوي‌ خداونداعلام‌ مي‌دارد.

 

5. روش‌ زمامداري‌ اخلاقي‌ از ديدگاه‌ امام‌

بعد دوم‌ سياست‌ اخلاقي‌، روش‌ اخلاقي‌ در سياست‌ است‌ كه‌ عناصر آن‌پيش‌تر ذكر شد.

از اين‌ بعد، اخلاق  سياسي‌ در انديشه‌ و سيرة‌ حضرت‌ علي‌(ع) در قالب‌ديدگاه‌ وي‌ دربارة‌ نهاد حكومت‌ و ويژگي‌هاي‌ زمامداران‌ قابل‌ مطالعه‌مي‌نمايد. در انديشة‌ امام‌ دولت‌، به‌ معناي‌ نهاد دارنده‌ و اعمال‌ كنندة‌ قدرت‌است‌ و مفاهيمي‌ چون‌ سلطه‌، برتري‌ جويي‌، تحكيم‌ و قدرت‌طلبي‌ در آن‌ راه‌ندارد. اين‌ نگاه‌ با انديشه‌ و برداشت‌ غالب‌ آن‌ دوران‌ كه‌ حكومت‌ را به‌ طوركامل‌ به‌ مفهوم‌ سلطه‌طلبي‌ مي‌گرفتند، كاملاً متفاوت‌ است‌. در اين‌ زمينه‌، نوع‌نگاه‌ به‌ سياست‌ و حكومت‌ بسيار تعيين‌ كننده‌ مي‌نمايد. اگر كسي‌ قدرت‌حكومتي‌ را به‌ معناي‌ سلطه‌ و برتري‌جويي‌ بر ديگران‌ بداند، رعايت‌ اخلاق سياسي‌ برايش‌ غيرممكن‌ است‌. حضرت‌ علي‌(ع) مي‌كوشيد با تلقي‌ رايج‌ ازدولت‌ و حكومت‌ مقابله‌ كند. او در عهدنامة‌ حكومتي‌اش‌ به‌ مالك‌ اشتر توصيه‌مي‌كند فهم‌ خود از دولت‌ و قدرت‌ را اصلاح‌ كرده‌، انديشة‌ سياسي‌اش‌ راساماني‌ درست‌ دهد:


14

هرگز مگو من‌ به‌ مقام‌ فرماندهي‌ نصب‌ شده‌ام‌، فرمان‌ مي‌دهم‌، بايداطاعت‌ شود. زيرا اين‌ تلقين‌ نابكارانه‌ وارد كردن‌ فساد در قلب‌ است‌ وعامل‌ سستي‌ و تزلزل‌ در دين‌ و نزديك‌ شدن‌ به‌ دگرگوني‌ها... .

به‌ همين‌ دليل‌ حضرت‌ علي‌(ع) بعد از رسيدن‌ به‌ قدرت‌، هيچ‌ تفاوتي‌ با قبل‌از آن‌ نكرد و براي‌ او كوخ‌ و كاخ‌ به‌ يكسان‌ ارزش‌ داشت‌ و هيچ‌كدام‌ تأثيري‌ برمنش‌، شخصيت‌ و رفتار سياسي‌، اجتماعي‌ او نمي‌گذاشت‌.

 

6. عدالت‌؛ مبناي‌ سياست‌ اخلاقي‌

از ديد حضرت‌ علي‌(ع)، عدالت‌ عنصر ذاتي‌ و مهم‌ترين‌ ركن‌ سياست‌است‌. انديشة‌ سياسي‌ امام‌، بدون‌ درك‌ مفهوم‌ و اهميت‌ عدالت‌ از نظر وي‌ قابل‌درك‌ نيست‌. در مقام‌ عمل‌ هم‌ امام‌ در اجراي‌ عدالت‌ هيچ‌گونه‌ انعطافي‌ رانمي‌پذيرفت‌ كه‌ اين‌ امر مشكلات‌ بسيار براي‌ حضرت‌ ايجاد كرد. از ديدگاه‌امام‌ (ع)، وجه‌ تمايز اصلي‌ حكومت‌ اسلامي‌ با ديگر حكومت‌ها عدالت‌ ودوري‌ از ستم‌ است‌ چون‌ تمام‌ اصول‌ اخلاقي‌ كه‌ انسان‌ها در شرايط‌ عادي‌ بدان‌پايبندند، در شرايط‌ ظالمانه‌ از ميان‌ مي‌رود. به‌ همين‌ دليل‌ حضرت‌ علي‌(ع)تمام‌ توان‌ خويش‌ را براي‌ مبارزه‌ با بي‌عدالتي‌ به‌ كار برد تا اصول‌ اخلاقي‌ را درمردم‌ و در ميان‌ زمامداران‌ پايدار كند.

 

7. اخلاق  سياسي‌، مصلحت‌ سياسي‌

به‌طوركلي‌ عنصر مصلحت‌ در حكومت‌هاي‌ مختلف‌ جايگاهي‌ مهم‌ دارد وبراساس‌ آن‌، گاه‌ حكومت‌ها اصول‌ اخلاقي‌ و پايبندي‌ به‌ حقيقت‌ را ناديده‌ مي‌گيرند.

امام‌ علي‌(ع) در هيچ‌ موقعيتي‌ حقيقت‌ را فداي‌ مصلحت‌ نمي‌كند؛ چنان‌ كه‌مي‌فرمايد:

سوگند به‌ خدايي‌ كه‌ پيامبر را به‌ حق‌ برانگيخته‌ و او را بر همة‌ مردم‌برگزيده‌ است‌، سخني‌ جز صدق‌ نمي‌گويم‌.

در جاي‌ ديگر مي‌فرمايد:

سوگند به‌ خدايي‌ كه‌ جز او خدايي‌ نيست‌، من‌ در جادة‌ حق‌ قدم‌برمي‌دارم‌.

حق‌طلبي‌ و پرهيز از گفتار خلاف‌ واقع‌، زمينة‌ مهم‌ حاكميت‌ اخلاق  درسياست‌ است‌ كه‌ در حكومت‌ و زندگي‌ امام‌ آشكارا ديده‌ مي‌شود.

 

8. رعايت‌ حدود الاهي‌ در سياست

بعد مهم‌ ديگري‌ كه‌ مي‌تواند در زمينة‌ اخلاق  سياسي‌، انديشة‌ سياسي‌حضرت‌ علي‌(ع) را تبيين‌ كند، تأكيد وي‌ بر ضرورت‌ رعايت‌ حدود الاهي‌ ازسوي‌ حكومت‌ است‌. توجه‌ به‌ حدود الاهي‌ در سياست‌، سياست‌ را به‌ طوركامل‌ اخلاقي‌ مي‌كند و زمامداران‌ را از توسل‌ به‌ روش‌هاي‌ غيراخلاقي‌ درپيشبرد اهداف‌ سياسي‌ باز مي‌دارد. امام‌ هدف‌ سياست‌ را نيز اجراي‌ حدودالاهي‌ مي‌شمارد. در نتيجه‌، براي‌ رسيدن‌ به‌ اهداف‌ سياسي‌، زير پا گذاشتن‌حدود الاهي‌ را به‌ هيچ‌ وجه‌ روا نمي‌داند. طبيعي‌ است‌ كه‌ اين‌ امر به‌ خودي‌خود مي‌تواند زمينه‌ساز حاكميت‌ اخلاق  در حوزة‌ سياست‌ شود.

 

9. كرامت‌ انساني‌ و سياست‌ اخلاقي

بعد ديگري‌ كه‌ تعيين‌ كنندة‌ نگرش‌ حضرت‌ علي‌(ع) به‌ سياست‌ اخلاقي‌است‌، اهداف‌ و ويژگي‌هاي‌ حكومت‌ در نظر او است‌. در حكومت‌ امام‌ كرامت‌انسان‌ در عالي‌ترين‌ درجه‌ ممكن‌ رعايت‌ مي‌شد. حضرت‌ به‌ كرامت‌ ذاتي‌انسان‌ها معتقد بود و براساس‌ كرامت‌ انسان‌ با مردم‌ رفتار مي‌كرد. ميزان‌ اهميت‌ارزش‌ انساني‌ افراد در نظر حضرت‌، بر سيرة‌ حكومتي‌ وي‌ و حاكميت‌ اخلاق بر سياست‌، تأثيري‌ تعيين‌ كننده‌ داشت‌. در نگاه‌ امام‌ انسان‌ها بدون‌ توجه‌ به‌ دين‌و اعتقادشان‌ كرامت‌ دارند و حكومت‌ بايد به‌ ارزش‌ انساني‌ آنان‌ احترام‌بگذارد. اين‌ مسأله‌ به‌ طور كامل‌ در آغاز نامة‌ حضرت‌ به‌ مالك‌ اشتر آمده‌است‌. امام‌ مردم‌ را دو دسته‌ مي‌داند، يا برادران‌ ديني‌ زمامدارند و يا در خلقت‌با او برابر؛ بر اين‌ اساس‌، به‌ مالك‌ توصيه‌ مي‌كند با مردم‌ همچون‌ جانور درنده‌برخورد نكند و خوردنشان‌ را غنيمت‌ نشمارد.

اين‌ فرمان‌ در زماني‌ صادر شد كه‌ زمامداران‌ همچون‌ درندگان‌ با مردم‌رفتار مي‌كردند و هيچ‌ يك‌ از حقوق‌ اولية‌ افراد را محترم‌ نمي‌شمردند.بي‌ترديد حكومتي‌ كه‌ بر مبناي‌ فكري‌ كرامت‌ انسان‌ها استوار باشد، نمي‌توانددر برخورد با آنان‌ اخلاق  و اصول‌ اخلاقي‌ را زير پا نهد. بدين‌ سبب‌، امام‌ با هرگونه‌ تبعيض‌ ميان‌ مسلمان‌ و غيرمسلمان‌، مرد و زن‌ و موافق‌ و مخالف‌حكومت‌، مقابله‌ مي‌كرد و آن‌ را با مباني‌ فكري‌ حكومت‌ خويش‌، ناسازگارمي‌دانست‌.

 

10. اخلاق  كارگزاران‌ سياسي‌

بعد مهم‌ ديگري‌ كه‌ امام‌ در انديشة‌ سياسي‌ خود بدان‌ توجه‌ دارد، اخلاق كارگزاران‌ سياسي‌ است‌. حضرت‌ نوع‌ رفتار كارگزاران‌ در سطوح‌ مختلف‌ رازمينة‌ اصلي‌ حاكميت‌ اخلاق  سياسي‌ و تأمين‌ شدن‌ غايت‌ حكومت‌ اخلاقي‌مي‌داند. از اين‌ رو، كارگزارانش‌ را به‌ رعايت‌ حدود الاهي‌ و تقوافرمي‌خواند. امام‌ علي‌(ع) تقوا را به‌ عنوان‌ دژ مصونيت‌ اولياي‌ خداوند اين‌گونه‌ توصيف‌ مي‌كند:


15

تقواي‌ الاهي‌ اولياي‌ خدا را در حمايت‌ خود قرار داده‌، آنان‌ را از تجاوزبه‌ حريم‌ منهيات‌ الاهي‌ بازداشته‌ و ترس‌ از خدا را ملازم‌ دل‌هاي‌ آنان‌قرار داده‌ است‌ تا آن‌ جا كه‌ شب‌هايشان‌ را بي‌خواب‌ و روزهايشان‌ رابي‌آب‌ گردانيده‌ است‌.

از ديد امام‌ علي‌(ع)، تقوا دژي‌ مستحكم‌ و نفوذناپذير و بهترين‌ توشة‌آخرت‌ است‌:

همانا تقوا كليد درستي‌ و توشة‌ قيامت‌ و آزادي‌ از هر بندگي‌ و نجات‌ ازهر تباهي‌ است‌.

با توجه‌ به‌ اين‌ امر امام‌ در مرحله‌ اول‌ بيش‌ از همه‌ خود را به‌ تقوافرامي‌خواند و در عين‌ حال‌ خود را كاملاً مقيد به‌ آن‌ معرفي‌ مي‌كند.

همانا درستي‌ گفتار خويش‌ را ضمانت‌ مي‌كنم‌ و عهدة‌ خود را در گروگفتار خويش‌ قرار مي‌دهم‌. اگر عبرت‌هاي‌ گذشته‌ براي‌ يك‌ شخص‌آينه‌ قرار گيرد، تقوا جلوي‌ او را از فرورفتن‌ در كارهاي‌ شبهه‌ناك‌مي‌گيرد. به‌ خدا سوگند، كلمه‌اي‌ از حق‌ را نپوشاندم‌ و دروغي‌ بر زبان‌نياوردم‌.

در مرحله‌ دوم‌، امام‌ زمامداران‌ را بيش‌ از ديگران‌ به‌ تقوا سفارش‌ مي‌كند وآنان‌ را به‌ رعايت‌ پرهيزگاري‌ سزاوارتر مي‌داند. در نامه‌ حضرت‌ به‌عثمان‌بن‌حنيف‌ آمده‌ است‌:

آگاه‌ باش‌ كه‌ هر پيروي‌ را پيشوايي‌ است‌ كه‌ از او پيروي‌ مي‌كند و از نوردانش‌ او روشني‌ مي‌گيرد. بدان‌ كه‌ پيشواي‌ شما بسنده‌ كرده‌ است‌ ازدنياي‌ خود به‌ دو جامة‌ فرسوده‌ و دو قرص‌ نان‌ را خوراك‌ خويش‌ قرارداده‌. بدانيد كه‌ شما چنين‌ نتوانيد كرد؛ ليكن‌ مرا ياري‌ كنيد به‌ پارسايي‌و پاكدامني‌ و درستكاري‌. به‌ خدا، از دنياي‌ شما زري‌ نيندوختم‌ و ازغنيمت‌هاي‌ آن‌ ذخيرت‌ ننمودم‌. و بر جامة‌ كهنه‌ام‌ نيفزودم‌.

حضرت‌ از همة‌ واليان‌ خويش‌ مي‌خواست‌، از خدا و عذاب‌ آخرت‌ بترسندو در برابر زخارف‌ دنيوي‌ فريفته‌ نشوند. در نامه‌ ارزشمندش‌ به‌ مالك‌ اشترچنين‌ مي‌خوانيم‌:

او را فرمان‌ مي‌دهد به‌ ترس‌ از خدا و مقدم‌ داشتن‌ طاعت‌ خدا بر ديگركارها، و پيروي‌ از آن‌چه‌ در كتاب‌ خود فرموده‌ از واجب‌ و سنت‌ها كه‌كسي‌ جز با پيروي‌ كردن‌ آن‌ راه‌ نيك‌ بختي‌ را نپيمود و جز با نشناختن‌ وضايع‌ ساختن‌ آن‌ بدبخت‌ نبود؛ و اين‌ كه‌ خداي‌ سبحان‌ را ياري‌ كند به‌دل‌ و دست‌ و زبان‌، چه‌ او ياري‌ هر كه‌ او را يار باشد پذيرفته‌ است‌ وارجمندي‌ آن‌ كس‌ كه‌ او را ارجمند سازد به‌ عهده‌ گرفته‌.

با توجه‌ به‌ اين‌ تأكيدات‌ امام‌، معلوم‌ مي‌شود حضرت‌ براي‌ زمامداران‌،اخلاقي‌ ويژه‌اي‌ را قائل‌ نيست‌. بلكه‌ واليانش‌ را بيش‌ از عموم‌ مردم‌ به‌ تقوا وپرهيزكاري‌ فرامي‌خواند و خود، بيش‌ از واليانش‌ با تقوا و پرهيزگاري‌ مأنوس‌است‌. در واقع‌، منشأ اين‌ بينش‌ علي‌(ع) عبوديت‌ محض‌ خداوند است‌؛عبوديتي‌ كه‌ در هيچ‌ مقامي‌ فراموش‌ نمي‌شود و در مقام‌ خلافت‌ و زعامت‌بيش‌تر مورد تأكيد قرار مي‌گيرد؛ زيرا كه‌ در اين‌ مقام‌، زمينة‌ ستمگري‌ و فسادبسيار است‌. افزون‌ بر اين‌، حضرت‌ علي‌(ع) خلفا را الگوي‌ مردم‌ مي‌داند وتقواي‌ زمامدار را عامل‌ پاكي‌ و درستكاري‌ مردم‌ و ستم‌ حاكم‌ را زمينه‌سازگسترش‌ ستم‌ و فساد همگاني‌ مي‌شمارد.

 

11. نفي‌ قدرت‌طلبي‌

چنان‌ كه‌ گذشت‌ در مكتب‌ رئاليسم‌، كسب‌ قدرت‌ مهم‌ترين‌ هدف‌ سياست‌،عالي‌ترين‌ ارزش‌ و مبناي‌ توجيه‌ اقدامات‌ ضداخلاقي‌ سياستمدار است‌. او دراين‌ راه‌ مي‌تواند در سطوح‌ فردي‌ و ملي‌، برخي‌ از اصول‌ اخلاقي‌ را زيرپاگذارد؛ به‌ گفتة‌ ماكس‌ وبر، زمامدار فضيلت‌ مدينه‌ را بر رستگاري‌ روحي‌خويش‌ ترجيح‌ مي‌دهد.

در ديدگاه‌ امام‌ علي‌(ع) قدرت‌ چه‌ ارزش‌ و جايگاهي‌ دارد؟ منبع‌ قدرت‌ وهدف‌ از كسب‌ آن‌ چيست‌؟ آيا قدرت‌ با مسؤوليت‌ همراه‌ است‌ يا صاحب‌قدرت‌ تنها از مزاياي‌ آن‌ بهره‌ مي‌برد؟ در نگاه‌ امام‌ علي‌(ع) قدرت‌ في‌نفسه‌هيچ‌ ارزشي‌ ندارد و در عالي‌ترين‌ تحليل‌، صرفاً وسيله‌ است‌ براي‌ رسيدن‌ به‌اهداف‌ انساني‌. از ديد امام‌ قدرت‌ هرگز هدف‌ نيست‌ و به‌ همين‌ دليل‌ ايشان‌ درطول‌ زندگي‌اش‌ هيچ‌ گاه‌ به‌ خاطر قدرت‌ حركتي‌ انجام‌ نداد. اين‌ مسأله‌ افزون‌بر حوزة‌ سياست‌ و قدرت‌ سياسي‌ در همة‌ حوزه‌هاي‌ ديگر نيز مصداق‌ دارد.امام‌ علي‌(ع) آشكارا بر اين‌ مسأله‌ تأكيد مي‌ورزد و خداي‌ را چنين‌ مي‌خواند:

خدايا، تو مي‌داني‌ كه‌ اگر خلافت‌ را پذيرفتم‌، نخواستم‌ در قدرت‌ بركسي‌ پيشي‌ گيرم‌ يا از اوان‌ دنيا چيزي‌ براي‌ خود بيندوزم‌؛ بلكه‌ بدان‌اميد پذيرفتم‌ كه‌ معالم‌ دين‌ تو را بازسازي‌ كنم‌ و نظم‌ و صلاح‌ را دربلاد تو آشكار سازم‌ تا بندگان‌ مظلوم‌ تو آسوده‌ شوند و حدود و احكام‌تو را كه‌ تعطيل‌ كرده‌ بودند، دوباره‌ برپاي‌ دارم‌.


16

حضرت‌ علي‌(ع) واقعاً استثنايي‌ است‌. به‌ طور كلي‌ انسان‌ها درپي‌ كسب‌قدرت‌ و ثروتند و اين‌ مسأله‌ بر اساس‌ حب‌ نفس‌ كاملاً طبيعي‌ است‌؛ ولي‌اميرمؤمنان‌(ع) هيچ‌ گاه‌ با انگيزة‌ ارضاي‌ نفس‌ خويش‌ عمل‌ نكرد و جهاد وسكوت‌ و زمامداري‌اش‌ همه‌ براي‌ كسب‌ رضاي‌ خداوند بود:

اگر آن‌ اجتماع‌ عظيم‌ نبود، اگر تمام‌ شدن‌ حجت‌ و بسته‌ شدن‌ راه‌ عذر برمن‌ نبود و اگر پيمان‌ خدا را دانشمندان‌ نبود كه‌ در مقام‌ پرخوري‌ستمگر و گرسنگي‌ ستمكش‌ ساكت‌ ننشينند و دست‌ روي‌ دست‌بگذارند، همانا افسار خلافت‌ را روي‌ شانه‌اش‌ مي‌انداختم‌ و مانند روزاول‌ كنار مي‌نشستم‌.

امام‌ علي‌(ع) در پذيرش‌ خلافت‌ جز اصلاح‌ و تدبير امور مردم‌ انگيزه‌اي‌ندارد. او براي‌ رسيدن‌ به‌ حكومت‌ نه‌ علاقه‌ نشان‌ مي‌دهد و نه‌ به‌ هيچ‌ وسيلة‌غيراخلاقي‌ متوسل‌ مي‌شود. اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ خلافت‌ را حق‌ خود مي‌داند.حضرت‌ نسبت‌ خود را با خلافت‌ اين‌ گونه‌ توصيف‌ مي‌كند:

نسبت‌ من‌ به‌ خلافت‌ همانند محور آهنين‌ سنگ‌ زيرين‌ آسيا (كه‌ سنگ‌ديگر بر گرد آن‌ مي‌چرخد) نسبت‌ به‌ آسيا است‌. سيل‌ از دامن‌ من‌سرازير مي‌شود و هيچ‌ صاحب‌ بال‌ و پري‌ نمي‌تواند بر بلنداي‌ من‌ اوج‌بگيرد.

باوجود اين‌، امام‌ مصلحت‌ امت‌ اسلامي‌ را بر حق‌ شخصي‌ خويش‌ ترجيح‌داد؛ هرگز براي‌ رسيدن‌ به‌ خلافت‌ و قدرت‌ برنامه‌ريزي‌ نكرد و تا زماني‌ كه‌مردم‌ به‌ او روي‌ نياوردند، به‌ قدرت‌ روي‌ نياورد. راز اين‌ كردار در بينش‌الاهي‌ حضرت‌ نهفته‌ است‌. قدرت‌ براي‌ او هيچ‌ ارزشي‌ ندارد؛ انديشه‌ ورفتارش‌ تجسم‌ عيني‌ اخلاق  قرآني‌ است‌ و قدرت‌ و خلافت‌ را تنها زماني‌ باارزش‌ مي‌داند كه‌ بتواند به‌ وسيلة‌ آن‌ عدالت‌ را اجرا كند. از اين‌ رو، حكومت‌در نظرش‌ از كفش‌ كهنه‌ بي‌ارزش‌تر است‌. عبداللهبن‌ عباس‌ مي‌گويد:

نزد حضرت‌ علي‌(ع) رفتم‌ در حالي‌ كه‌ نعلين‌ خود را پينه‌دوزي‌ مي‌كرد.از من‌ پرسيد: بهاي‌ اين‌ نعلين‌ چقدر است‌؟ گفتم‌: هيچ‌ بهايي‌ ندارد.فرمود: به‌ خدا اين‌ را از حكومت‌ شما دوست‌تر دارم‌ مگر اين‌ كه‌به‌وسيله‌ آن‌ حقي‌ را اقامه‌ كنم‌ و باطلي‌ را دفع‌ كنم‌.

از اين‌ نظر حكومت‌ و قدرت‌، نيز تا زماني‌ ارزش‌ شمرده‌ مي‌شود كه‌وسيله‌اي‌ براي‌ تحقق‌ اهداف‌ عالي‌ وي‌ باشد؛ و گرنه‌ در به‌ دست‌ آوردن‌حكومت‌ و قدرت‌ هيچ‌ انگيزه‌ و رغبتي‌ ندارد. به‌ همين‌ دليل‌، حضرت‌ هيچ‌مصلحت‌بيني‌ دروغين‌ را بر نمي‌تابد؛ براي‌ رسيدن‌ به‌ عالي‌ترين‌ اهداف‌ هم‌ به‌وسيلة‌ غيراخلاقي‌ متوسل‌ نمي‌شود.

حتي‌ بسياري‌ از انسان‌هاي‌ صالح‌، گاه‌ براي‌ توجيه‌ برخي‌ از اقدامات‌ناصواب‌ خود، به‌ اهداف‌ مقدس‌ خويش‌ توسل‌ مي‌جويند و بسياري‌ از افرادبراي‌ توجيه‌ اقدامات‌ خويش‌، هدف‌ را كافي‌ مي‌دانند. حضرت‌ علي‌(ع)در اين ‌باره‌ مي‌فرمايد:

شما از من‌ مي‌خواهيد پيروزي‌ را به‌ قيمت‌ ظلم‌ و جور دربارة‌ آن‌ كه‌والي‌ اويم‌ بجويم‌. به‌ خدا كه‌ نپذيرم‌ تا جهان‌ برآيد و ستاره‌اي‌ در آسمان‌پي‌ ستاره‌اي‌ برآيد. اگر مال‌ از آن‌ من‌ بود، همگان‌ را برابر مي‌داشتم‌؛حال‌ آن‌ كه‌ مال‌ مال‌ خدا است‌.

امام‌ در موقعيتي‌  اين‌ مطلب‌ را بيان‌ مي‌كند كه‌ در تمام‌ دنيا، ستم‌ بر مردم‌ وحيله‌گري‌ در حكومت‌، سنت‌ غالب‌ به‌ شمار مي‌آمد و مردم‌ حيله‌گري‌ را نشانة‌برتري‌ و زيركي‌ مي‌پنداشتند. آن‌ بزرگوار اين‌ ذهنيت‌ را به‌ شدت‌ محكوم‌مي‌كند و مي‌فرمايد:

ما در زماني‌ زندگاني‌ مي‌كنيم‌ كه‌ اكثر مردم‌ آن‌ حيله‌گري‌ و مكرپردازي‌را هوشياري‌ و زيركي‌ مي‌شمارند و نادان‌ها اين‌ گونه‌ فريب‌ دهنده‌ها رابه‌ چاره‌پردازي‌ نسبت‌ مي‌دهند. عذرشان‌ چيست‌؟ خدا نابودشان‌ كند.آدم‌ سياستمدار حيله‌پرداز حقيقي‌ تمام‌ راه‌هاي‌ حيله‌ را احساس‌مي‌كند، ولي‌ از اقدام‌ به‌ آن‌چه‌ احساس‌ مي‌كند، فرمان‌ و جلوگيري‌ خدامانع‌ مي‌گردد. پس‌ از اين‌ احساس‌ ترك‌ مي‌كند، و اقدام‌ نمي‌نمايد؛ ولي‌كسي‌ كه‌ درد دين‌ ندارد، در كمين‌ انجام‌ آن‌ مي‌نشيند.

امام‌ اين‌ گونه‌ حيله‌گري‌ را تقبيح‌ مي‌كند و مي‌فرمايد: اگر تقوا و خداترسي‌نبود، زيرك‌ترين‌ مردان‌ عرب‌ بودم‌.

به‌ خدا سوگند معاويه‌ از من‌ زيرك‌تر نيست‌؛ ليكن‌ شيوة‌ او پيمان‌شكني‌ و گنهكاري‌ است‌. اگر پيمان‌ شكني‌ ناخوشايند نمي‌نمود،زيرك‌تر از من‌ كسي‌ نبود. لكن‌ هر حيله‌گري‌ به‌ گناه‌ برانگيزاند و هر چه‌به‌ گناه‌ برانگيزاند، دل‌ را تاريك‌ مي‌كند.

 

12. وفاي‌ به‌ عهد

يكي‌ از مهم‌ترين‌ ابعاد انديشة‌ سياسي‌ امام‌ وفاي‌ به‌ عهد است‌ حضرت‌علي‌(ع) هيچ‌ گاه‌ پيمان‌شكني‌ نكرد و حتي‌ وقتي‌ مي‌توانست‌ از طريق‌پيمان‌شكني‌ حيله‌هاي‌ دشمن‌ را خنثا كند، به‌ اين‌ كار مبادرت‌ نورزيد و هرگزنبايد پيمان‌ شكني‌ كرد، اگر چه‌ موجب‌ پيروزي‌ شود.


17

اين‌ روش‌ با شيوه‌هاي‌ معمول‌ سياسي‌ تفاوت‌ آشكار دارد و در طول‌ تاريخ‌تنها امام‌ بدان‌ پايبند ماند. حضرت‌ در نامه‌هاي‌ حكومتي‌ متعدد به‌ امراي‌ خودآن‌ها را به‌ پايبندي‌ بر عهد سفارش‌ اكيد مي‌كند، براي‌ نمونه‌ به‌ مالك‌ اشترمي‌نويسد:

به‌ عهد خويش‌ وفادار باش‌؛ چه‌ آن‌ كه‌ مردم‌ با همة‌ هواهاي‌ گوناگون‌ ونظرات‌ مخالفي‌ كه‌ با هم‌ دارند، نسبت‌ به‌ هيچ‌ يك‌ از واجب‌هاي‌ الاهي‌چون‌ بزرگ‌ شمردن‌ وفاي‌ به‌ عهد، همداستان‌ نيستند.

آن‌ بزرگوار با پيشنهاد يارانش‌ براي‌ شكستن‌ عهد خويش‌ در جنگ‌ صفين‌مخالفت‌ كرد و بدان‌ها فرمود:

واي‌ بر شما، آيا بعد از رضا و عهد و پيمان‌ بازگرديم‌؟ مگر نيست‌ كه‌خداوند تعالي‌ فرمود به‌ قرارهاي‌ خود وفا كنيد.

در جوامع‌ استبدادي‌ كهن‌، جز خواست‌ها و اميال‌ دروني‌ پادشاه‌، هيچ‌ عهدو پيماني‌ وجود نداشت‌. در دوره‌هاي‌ متأخرتر نيز، شكستن‌ پيمان‌ براي‌ كسب‌پيروزي‌ و شكست‌ دشمن‌، پديده‌اي‌ رايج‌ به‌ شمار مي‌آيد. امام‌ علي‌(ع) هرگزپيمان‌شكني‌ نمي‌كرد و در اغلب‌ نامه‌هايش‌ كارگزارانش‌ را به‌ وفاداري‌ به‌ پيمان‌فرامي‌خواند. مبناي‌ استدلال‌ وي‌ آية‌ قرآني‌ «اوفوا بالعقود» است‌ كه‌ نشان‌مي‌دهد حضرت‌ بين‌ اخلاق  فردي‌ و اصول‌ عام‌ اخلاقي‌ و اخلاق  سياسي‌ هيچ‌تفاوتي‌ نمي‌بيند.

 

13. حقوق‌ مردم‌ در قبال‌ حكومت‌

آن‌چه‌ از همة‌ مطالب‌ پيش‌ گفته‌ برجسته‌تر مي‌نمايد، ديدگاه‌ امام‌ دربارة‌حقوق‌ مردم‌ در قبال‌ حكومت‌ است‌. امام‌، زماني‌ بر حقوق‌ مردم‌ در برابرحكومت‌ تأكيد مي‌كرد كه‌ پيروي‌ كامل‌ از فرمانروايان‌ وظيفة‌ مردم‌ به‌ شمارمي‌آمد. امام‌ با تأكيد بر حق‌ مردم‌ در انتخاب‌ حكومت‌، حقوق‌ متقابل‌ حاكم‌ ومردم‌ را چنين‌ برمي‌شمارد:

بزرگ‌ترين‌ اين‌ حقوق‌ متقابل‌، حق‌ حكومت‌ بر مردم‌ و حق‌ مردم‌ برحكومت‌ است‌. فريضة‌ الاهي‌ است‌ كه‌ براي‌ همه‌ بر همه‌ حقوقي‌ مقررفرموده‌. اين‌ حقوق‌ را ماية‌ انتظام‌ روابط‌ مردم‌ و عزت‌ دين‌ آنان‌ قرارداده‌ است‌. مردم‌ هرگز روي‌ صلاح‌ و شايستگي‌ نخواهند ديد، مگرحكومت‌شان‌ صالح‌ باشد و حكومت‌ها هرگز به‌ صلاح‌ نخواهند آمد،مگر توده‌ ملت‌ استوار و با استقامت‌ باشند.

در جاي‌ ديگر مي‌فرمايد:

مردم‌ مرا بر شما حقي‌ است‌ و شما را بر من‌ حقي‌، بر من‌ است‌ كه‌ خيرخواهي‌ از شما دريغ‌ ندارم‌، و حقي‌ را كه‌ از بيت‌ المال‌ داريد بگزارم‌،شما را تعليم‌ دهم‌ تا نادان‌ نمانيد و آداب‌ آموزم‌ تا بدانيد. اما حق‌ من‌ برشما اين‌ است‌ كه‌ به‌ بيعت‌ وفا كنيد و نهان‌ و آشكارا حق‌ خير خواهي‌ اداكنيد. چون‌ شما را بخوانم‌ بياييد، و چون‌ فرمان‌ دهم‌ بپذيريد و از عهده‌برآييد

امام‌ اصلاح‌ امور مردم‌ را هدف‌ نهايي‌ حكومت‌ مي‌دانست‌ و عدالت‌ رامعيار تشخيص‌ حكومت‌ صالح‌ به‌ شمار مي‌آورد. او از ستم‌ حاكم‌ به‌ مردم‌ به‌شدت‌ متنفر بود و مي‌فرمود:

هيچ‌ عاملي‌ براي‌ تغيير نعمت‌ خدا و تعجيل‌ نقمت‌ او مؤثرتر از قدرت‌يافتن‌ بر ظلم‌ نيست‌، چرا كه‌ خداوند همواره‌ دعاي‌ مقهورين‌ مظلوم‌ رامي‌شنود و در كمين‌ ظالم‌ است‌.         

اي‌ مالك‌ برحذر باش‌ از خون‌هاي‌ مردم‌ و ريختن‌ غيرحلال‌ آن‌ كه‌ هيچ‌عاملي‌ در كيفر الاهي‌ مؤثرتر و بازخواست‌ او عظيم‌تر در زوال‌ نعمت‌ وكوتاه‌ شدن‌ مدت‌ (حكومت‌) شتاب‌آورتر از ريختن‌ خون‌ به‌ ناحق‌نيست‌.

ترس‌ از خداوند و عقوبت‌ الاهي‌ بر انديشة‌ امام‌ علي‌(ع) حاكم‌ بود. از اين‌رو، در سفارش‌ كارگزارانش‌ به‌ عدالت‌ و پرهيز از ستم‌ از هر فرصتي‌ بهره‌مي‌برد و مي‌فرمود:

من‌ از رسول‌ خدا شنيدم‌ كه‌ گفت‌: روز رستاخيز امام‌ ستمگر را بياورندو او را نه‌ ياري‌ بود نه‌ كسي‌ كه‌ از سوي‌ او پوزش‌ خواهد. پس‌ او را دردوزخ‌ افكنند. و در آن‌ چنان‌ گردد كه‌ سنگ‌ آسيا گردد. سپس‌ او را به‌ ته‌دوزخ‌ استوار ببندند.

به‌ همين‌ دليل‌ در موقعيت‌ خويش‌ به‌ عنوان‌ خليفة‌ مسلمين‌ مي‌فرمايد:

به‌ خدا اگر شب‌ را روي‌ شتر خار مانم‌ بيدار... خوش‌تر دارم‌ تا روزرستاخيز به‌ خدا و رسول‌ (ص) در آيم‌، در يكي‌ از بندگان‌ ستمكار...چگونه‌ به‌ كسي‌ ستم‌ كنم‌ به‌ خاطر نفسي‌ كه‌ به‌ كهنگي‌ و فرسودگي‌شتابان‌ است‌.

به‌ همين‌ دليل‌ به‌ همگان‌ توصيه‌ مي‌كند كه‌ با او آن‌گونه‌ كه‌ با سلاطين‌ جابرسخن‌ مي‌گويند سخن‌ نگويند.

افزون‌ بر اين‌ بعد، حضرت‌ مصلحت‌ حكومت‌ را نيز در عدالت‌ وخودداري‌ از ستمگري‌ مي‌دانست‌. در نامة‌ حكومتي‌اش‌ به‌ مالك‌ اشتر چنين‌هشدار مي‌دهد:


18

همواره‌ دادگستر باش‌ و از خشونت‌ بپرهيز؛ چرا كه‌ خشونت‌ مردم‌ را به‌گريز از كشور و جلاي‌ وطن‌ مي‌كشاند و ستم‌، مردم‌ را به‌ شمشيرفرمي‌خواند.

به‌ هر حال‌، آن‌چه‌ زندگي‌ علي‌(ع) را از ديگران‌ ممتاز مي‌كند، سازگاري‌كامل‌ عمل‌ و انديشه‌ در زندگي‌ او است‌. تاريخ‌ افراد خيرخواه‌ و برخوردار ازانديشه‌هاي‌ عالي‌ بسيار ديده‌ است‌؛ اما اين‌ بزرگان‌ يا هرگز فرصت‌ عمل‌ نيافتندو يا هنگام‌ عمل‌ از تطبيق‌ كردار و انديشه‌هايشان‌ ناتوان‌ ماندند. حضرت‌علي‌(ع) از لحاظ‌ نوع‌ انديشه‌ در طول‌ تاريخ‌ بي‌نظير است‌ و از نظر عمل‌ كامل‌به‌ انديشه‌ها و گفته‌هاي‌ خود بي‌نظيرتر. امام‌ علاوه‌ بر پايبندي‌ به‌ اصول‌ عالي‌اخلاقي‌ و انساني‌ و جوانمردي‌، مطيع‌ محض‌ اوامر و نواهي‌ الاهي‌ بود و هيچ‌عاملي‌ نتوانست‌ وي‌ را از عمل‌ به‌ گفته‌ها و رفتار براساس‌ انديشه‌هايش‌ بازدارد.

 

ب‌. اخلاق  سياسي‌ در سيره‌ امام‌ علي‌ (ع)

حضرت‌ علي‌(ع) از زمان‌ ظهور اسلام‌ همواره‌ در جبهة‌ حق‌ بود و رفتار وشجاعت‌ و جوانمردي‌اش‌ تصويري‌ زيبا از اسلام‌ را متجلي‌ مي‌كرد. او جلوة‌واقعي‌ و كامل‌ حق‌ به‌ شمار مي‌آيد. در رفتار و كردار، جهاد، گذشت‌ و ايثار،تقوا و خلوص‌، پاسداري‌ از اسلام‌، جنگ‌ با شرك‌ و تفكر جاهلي‌، دانش‌،ايمان‌ و عمل‌ عالي‌ترين‌ نمونه‌ از تربيت‌شدگان‌ مكتب‌ قرآن‌ و رسول‌(ص) بود.

حضرت‌ علي‌(ع) از آغاز بعثت‌ پيامبر اكرم‌(ص) در راه‌ حق‌ مجاهده‌ كرد وهيچ‌گاه‌ براي‌ هواي‌ نفس‌ و قدرت‌طلبي‌ دست‌ به‌ شمشير نبرد. او در تمام‌جنگ‌هاي‌ صدر اسلام‌ يك‌ هدف‌ را تعقيب‌ مي‌كرد و آن‌ ترويج‌ دين‌ اسلام‌ وحاكم‌ كردن‌ اخلاق  ديني‌ بر اخلاق  جاهلي‌ بود. يكي‌ از زيباترين‌ جلوه‌هاي‌انگيزة‌ الاهي‌ حضرت‌، پيكار خندق‌ است‌. در اين‌ جنگ‌ سرنوشت‌ساز كه‌پيروزي‌ در آن‌ براي‌ هر دو جبهة‌ حق‌ و باطل‌ تعيين‌كنندة‌ مسير آينده‌ بود،حضرت‌ علي‌(ع) با عمرو بن‌ عبدود، پهلوان‌ نامدار سپاه‌ دشمن‌، روبه‌روگشت‌. وقتي‌ امام‌ بر عمرو غلبه‌ يافت‌، دشمن‌ با انداختن‌ آب‌ دهان‌ به‌ وي‌ اهانت‌كرد. حضرت‌ او را رها ساخت‌ و پس‌ از مدتي‌ به‌ هلاكت‌ رساند. امام‌ دربارة‌راز اين‌ عمل‌ خود فرمود: در آن‌ لحظه‌ عصباني‌ بودم‌ و ترسيدم‌ اگر او را به‌حال‌ عصبانيت‌ بكشم‌، كردارم‌ از روي‌ هواي‌ نفس‌ باشد نه‌ به‌ خاطر خدا. به‌همين‌ خاطر رهايش‌ كردم‌ و وقتي‌ بر خشم‌ خويش‌ غالب‌ گشتم‌، بر او حمله‌ بردم‌.

حضرت‌ در تمامي‌ عرصه‌هاي‌ زندگي‌، مظهر كامل‌ عبوديت‌ الاهي‌ بود. اين‌امر در شخصيت‌ سياسي‌ وي‌ به‌ طور كامل‌ آشكار است‌.

پس‌ از رحلت‌ پيامبر اكرم‌(ص) ابوبكر به‌ خلافت‌ رسيد. ابوسفيان‌ كه‌ درپي‌فرصتي‌ براي‌ ايجاد فتنه‌ در جامعة‌ نوپاي‌ اسلامي‌ بود، از اميرمؤمنان‌(ع)خواست‌ خلافت‌ ابوبكر را نپذيرد و گفت‌: «اگر بخواهم‌ زمين‌ را از سرباز واسب‌ پر مي‌كنم‌ و خلافت‌ را از او مي‌ستانم‌.» حضرت‌ علي‌ كه‌ نيك‌ مي‌دانست‌ابوسفيان‌ از غصب‌ خلافت‌ خشنود است‌، به‌ او گفت‌:

اي‌ ابوسفيان‌ مؤمنان‌ نسبت‌ به‌ يكديگر نصحيت‌گرند؛ اما منافقان‌مردمي‌ حليه‌گرند و به‌ يكديگر خيانت‌ مي‌كنند. اگر چه‌ خانه‌ها وبدن‌هاشان‌ به‌ يكديگر نزديك‌ باشند.

امام‌ علي‌(ع) مي‌دانست‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ حق‌ خود در خلافت‌ رسول‌الله(ص)نبايد به‌ هر وسيله‌اي‌ دست‌ نيازد و مصلحت‌ امت‌ را بر حق‌ فردي‌ خويش‌ترجيح‌ دهد. به‌ همين‌ دليل‌، درخواست‌ ابوسفيان‌ را رد كرد و تا زماني‌ كه‌مردم‌ به‌ او روي‌ نياوردند، هرگز براي‌ كسب‌ قدرت‌ گام‌ برنداشت‌.

در دوران‌ خلافت‌ خلفاي‌ سه‌ گانه‌(ابوبكر، عمر و عثمان‌)، حضرت‌علي‌(ع) هيچ‌ اقدامي‌ جهت‌ تضعيف‌ آنان‌ انجام‌ نداد، و همواره‌ آن‌ها را درتدبير امور ياري‌ كرد. براساس‌ سياست‌ رايج‌ در جوامع‌ بشري‌، حضرت‌علي‌(ع) بايد زمينة‌ لازم‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ قدرت‌ را، حتي‌ به‌ بهاي‌ تضعيف‌ خلفا،فراهم‌ مي‌آورد؛ اما او تنها رضا و عبوديت‌ خداوند را در نظر داشت‌ و هيچ‌گونه‌ پيمان‌شكني‌ را، حتي‌ با عالي‌ترين‌ اهداف‌ مجاز نمي‌دانست‌. اين‌ در حالي‌است‌ كه‌ حضرت‌ همواره‌ بر حق‌ خويش‌ در خلافت‌ تأكيد كرده‌ و خلفاي‌ پيش‌از خود را نامشروع‌ مي‌داند. او حكومت‌ را حق‌ مسلم‌ خود مي‌داند؛ ولي‌ براي‌رسيدن‌ بدان‌، هيچ‌ روش‌ نامشروعي‌ را انتخاب‌ نمي‌كند و حتي‌ از دادن‌وعده‌اي‌ كه‌ نتواند بدان‌ وفا كند، مي‌پرهيزد. امام‌ علي‌(ع) از پايمال‌ شدن‌ حق‌خويش‌ توسط‌ خلفا ناراضي‌ بود؛ ولي‌ براي‌ تثبيت‌ موقعيت‌ خود هرگزنخواست‌ موقعيت‌ خلفا را تضعيف‌ كند. علاوه‌ بر اين‌ براي‌ پشتيباني‌ از اسلام‌ وتضمين‌ تداوم‌ آن‌ از هيچ‌ كوششي‌ دريغ‌ نمي‌ورزيد اين‌ تلاش‌ شامل‌ مباحثات‌كلامي‌ با يهوديان‌ و مسيحيان‌، راهنمايي‌ و ارشاد خلفا در امر مملكتداري‌،قضاوت‌ و داوري‌ در دادخواهي‌هاي‌ دشوار و بيان‌ احكام‌ دين‌ و.... بود.


19

پس‌ از خلافت‌ عمر، در شوراي‌ شش‌ نفري‌ انتخاب‌ خليفه‌ قرار گرفت‌. امام‌اصولاً اين‌ شورا را مشروع‌ نمي‌دانست‌ و از اين‌كه‌ با مرداني‌ چون‌ عثمان‌ وطلحه‌ همپايه‌ گرديده‌ است‌ ناراضي‌ بود. حضرت‌ در اين‌ باره‌ مي‌فرمايد:

شگفتا كسي‌ كه‌ در زندگي‌ مي‌خواست‌ خلافت‌ را واگذارد، چون‌ اجلش‌رسيد كوشيد تا آن‌ را به‌ عقد ديگري‌ درآورد... من‌ آن‌ مدت‌ دراز را باشكيبايي‌ به‌ سر بردم‌، رنج‌ ديدم‌ و خون‌ دل‌ خوردم‌. چون‌ زندگاني‌ او به‌سر آمد، گروهي‌ را نامزد كرد، و مرا در جمله‌ آنان‌ در آورد، خدا را چه‌شورايي‌! من‌ از نخستين‌ چه‌ كم‌ داشتم‌، كه‌ مرا در پايه‌ او نپنداشتند، ودر صف‌ اينان‌ داشتند، ناچار با آنان‌ انباز، با گفتگوشان‌ دمساز گشتم‌. امايكي‌ از كينه‌ راهي‌ گزيد و ديگري‌ داماد خود را بهتر ديد، اين‌ دوخت‌ وآن‌ بريد، تا سومين‌ به‌ مقصود رسيد.

با وجود اين‌ نارضايتي‌ بازهم‌ درستي‌ و راستي‌ را فداي‌ قدرت‌طلبي‌ نكرد.عبدالرحمان‌بن‌عوف‌ به‌ او گفت‌: با تو بيعت‌ مي‌كنم‌ كه‌ طبق‌ كتاب‌ خدا و سنت‌پيامبر(ص) و روش‌ ابوبكر و عمر با مردم‌ رفتار كني‌، حضرت‌ فرمود:مي‌پذيرم‌؛ ولي‌ طبق‌ كتاب‌ خدا و سنت‌ پيامبر و آن‌چه‌ خود مي‌دانم‌، عمل‌خواهم‌ كرد. عبدالرحمان‌ شرط‌ خود را با عثمان‌ در ميان‌ نهاد و او پذيرفت‌.اين‌ ماجرا سه‌ بار تكرار شد و پاسخ‌ حضرت‌ علي‌(ع) و عثمان‌ همواره‌ يكسان‌بود. آنگاه‌ عبدالرحمان‌ با عثمان‌ بيعت‌ كرد. امام‌ مي‌توانست‌ شرط‌عبدالرحمان‌ را بپذيرد و پس‌ از رسيدن‌ به‌ خلافت‌، براساس‌ كتاب‌ خدا و سنت‌رسول‌(ص) عمل‌ كند؛ ولي‌ چون‌ تقوا و ترس‌ از خداوند معيار تمام‌ اعمال‌ ورفتار او است‌، هرگز نمي‌تواند پيمان‌ خود را زير پا نهد. تفاوت‌ حضرت‌علي‌(ع) با عثمان‌ و ديگران‌ در همين‌ جا است‌. عثمان‌ نيز وعده‌ كرده‌ بود طبق‌كتاب‌ خدا و سنت‌ رسول‌ خدا(ص) و شيخين‌ عمل‌ كند و بني‌اميه‌ را بر مردم‌مسلط‌ نسازد؛ ولي‌ وقتي‌ به‌ خلافت‌ رسيد، به‌ هيچ‌ يك‌ از وعده‌هايش‌ عمل‌نكرد.

البته‌ اين‌ را هم‌ بايد اضافه‌ كرد عمر تركيب‌ شورا را به‌ نحوي‌ تعيين‌ كرده‌بود كه‌ انتخاب‌ عثمان‌ به‌ عنوان‌ خليفه‌ در آن‌ قطعي‌ باشد چنان‌كه‌ عبدالفتاح‌عبدالمقصود در اين‌ زمينه‌ مي‌نويسد:

وصيت‌ عمر بدين‌ شورا مانند قرارداد رسمي‌ بود كه‌ آن‌ مرد مظلوم‌ بايدمغلوب‌ باشد.

در دوره‌ خلافت‌ عثمان‌، حضرت‌ علي‌(ع) با آن‌ كه‌ از تضييع‌ حق‌ خويش‌ناراضي‌ بود، به‌ سكوتش‌ ادامه‌ داد و تا آن‌ جا كه‌ مي‌توانست‌ در مقابل‌شورشيان‌ مقاومت‌ كرد تا عثمان‌ نجات‌ يابد.

پس‌ از قتل‌ عثمان‌، زماني‌ كه‌ مردم‌ يكپارچه‌ به‌ امام‌ روي‌ آوردند و بيعت‌كردند، برخي‌ مانند سعدابي‌وقاص‌، عبدالله بن‌عمر و اسامة‌بن‌زيد از بيعت‌سرباز زدند. برخي‌ از ياران‌ امام‌ خواستند به‌ زور از آنان‌ بيعت‌ بگيرند؛ ولي‌ بانهي‌ حضرت‌ روبه‌رو شدند.

پس‌ از بيعت‌، طلحه‌ و زبير با هدف‌ مخالفت‌ و پيمان‌شكني‌ نزد حضرت‌شتافتند و گفتند: مي‌خواهيم‌ براي‌ به‌ جاي‌ آوردن‌ اعمال‌ عمره‌ به‌ مكه‌ رويم‌.امام‌ آنان‌ را در رفتن‌ آزاد گذاشت‌ و فرمود: هدفتان‌ حيله‌ است‌ نه‌ عمره‌.اصولاً حضرت‌ علي‌(ع) در تمام‌ دوران‌ خلافت‌ خود، مانع‌ حركت‌ مردم‌ ازحوزة‌ حكومتي‌اش‌ نمي‌شد؛ هرچند به‌ سوي‌ شام‌ روند. چون‌ براساس‌ اصول‌اخلاقي‌ حاكم‌ بر انديشة‌ وي‌ هرگز قصاص‌ قبل‌ از جنايت‌ روا نيست‌.

حضرت‌ درباره‌ پيمان‌ شكني‌ آنان‌ مي‌فرمايد:

چون‌ به‌كار برخاستم‌ گروهي‌ پيمان‌ِ بسته‌ شكستند، و گروهي‌ از جمع‌دينداران‌ بيرون‌ جستند و گروهي‌ ديگر با ستمكاري‌ دلم‌ را خستند.

امام‌ پس‌ از رسيدن‌ به‌ خلافت‌ هرگز نخواست‌ اقدامي‌ غيرعادلانه‌ مرتكب‌شود و در مقابل‌ خواست‌هاي‌ نارواي‌ طلحه‌ و زبير كه‌ حكومت‌ بصره‌ و كوفه‌ رامي‌خواستند مقاومت‌ كرد؛ در حالي‌ كه‌ براساس‌ اصول‌ حاكم‌ بر سياست‌ جوامع‌بشري‌ مي‌توانست‌ تا زمان‌ تثبيت‌ قدرت‌ خود به‌ خواست‌ آنان‌ تن‌ دهد. برخوردامام‌ با كارگزاران‌ منصوب‌ عثمان‌ نيز از همين‌ زاويه‌ قابل‌ تحليل‌ است‌. او پس‌از رسيدن‌ به‌ خلافت‌ بي‌درنگ‌ به‌ عزل‌ كارگزاران‌ عثمان‌ پرداخت‌. نزاع‌ معاويه‌با وي‌ نيز رهاورد همين‌ تصميم‌ بود. اگر امام‌ معاويه‌ را عزل‌ نمي‌كرد، نبردصفين‌ و پيامدهاي‌ آن‌ تحقق‌ نمي‌يافت‌؛ ولي‌ حضرت‌ علي‌(ع) معاويه‌ راناشايست‌ و ناصالح‌ مي‌دانست‌ و با آن‌ كه‌ از فرجام‌ كردارش‌ آگاه‌ بود، در جهت‌عزل‌ وي‌ گام‌ برداشت‌. خطبه‌ صدويكم‌ نهج‌البلاغه‌ به‌ درستي‌ اين‌ سخن‌ گواهي‌مي‌دهد:


20

گويي‌ او را مي‌بينم‌ كه‌ از شام‌ بانگ‌ برداشته‌ است‌ و پرچم‌هاي‌ خود راپيرامون‌ كوفه‌ برافراشته‌ چون‌ ماده‌ شتر بدخو كه‌ دوشنده‌ خود را بادندان‌ بدراند و سرها بر زمين‌ بگستراند. دهانش‌ گشاده‌، ستم‌ و بيداد رابنياد نهاده‌، به‌ هر سو تازان‌، حملة‌ او سخت‌ گران‌. به‌ خدا كه‌ شما را دراين‌ سوي‌ و آن‌ سوي‌ زمين‌ پراكنده‌ گرداند، چندان‌ كه‌ جز اندكي‌ به‌مقدار سرمه‌ چشم‌ از شما باقي‌ نماند.

قبل‌ از آغاز پيكار صفين‌، لشكريان‌ معاويه‌ زودتر از ياران‌ امام‌ به‌ آب‌رسيدند و آن‌ها را محروم‌ ساختند. در اين‌ موقعيت‌، با اين‌كه‌ حضرت‌ قصدداشت‌ غائله‌ از طريق‌ مذاكره‌ پايان‌ پذيرد، در اين‌ امر توفيق‌ نيافت‌ و يارانش‌ رابا خطبه‌اي‌ حماسي‌ به‌ عقب‌ راندن‌ لشگريان‌ معاويه‌ تحريك‌ كرد و سپاه‌ امام‌ باحمله‌اي‌ سريع‌ دشمن‌ را عقب‌ راند. پس‌ از دستيابي‌ به‌ آب‌، برخي‌ از ياران‌حضرت‌ قصد داشتند لشگريان‌ معاويه‌ را از آن‌ محروم‌ سازند. امام‌ آن‌ها را ازاين‌ كار بازداشت‌ و فرمود: دوست‌ ندارم‌ آن‌ها را دشنام‌ دهيد. انتظار دارم‌ درحق‌ آنان‌ دعاي‌ خير كنيد.

اصولاً مشي‌ امام‌ بر جلوگيري‌ ازبروز جنگ‌ بود و قبل‌ از آغاز جنگ‌ تمام‌تلاش‌ خود را براي‌ جلوگيري‌ از آن‌ انجام‌ مي‌داد. اين‌ رويه‌ را هم‌ در جنگ‌جمل‌، هم‌ در جنگ‌ صفين‌ و هم‌ در جنگ‌ نهروان‌ در پيش‌ گرفت‌ ولي‌ نتيجه‌اي‌نگرفت‌. قبل‌ از آغاز جنگ‌ جمل‌ نامه‌ها و پيغام‌ها و قاصدهاي‌ مختلفي‌ رابه‌سوي‌ عايشه‌ و طلحه‌ و زبير روانه‌ ساخت‌ و آنان‌ را از عاقبت‌ كار خويش‌آگاه‌ كرد ولي‌ آنان‌ به‌ هيچ‌ عنوان‌ زير بار حق‌ نرفتند.

همچنين‌ قبل‌ از آغاز جنگ‌ يارانش‌ را از پيشدستي‌ در حمله‌ و دشنام‌ دادن‌به‌ لشگريان‌ معاويه‌ بازداشت‌:

با آنان‌ جنگ‌ نكنيد تا زماني‌ كه‌ آنان‌ جنگ‌ را آغاز كنند؛ چرا كه‌ ـ سپاس‌خدا را ـ حجت‌ با شما است‌؛ و رها كردن‌ آن‌ها تا دست‌ به‌ پيكارگشايند، حجتي‌ ديگر براي‌ شما بر آن‌ها است‌. اگر به‌ خواست‌ خداشكست‌ خوردند و گريختند، آن‌ را كه‌ پشت‌ كرده‌ نكشيد و كسي‌ را كه‌دفاع‌ از خود نتواند آسيب‌ مرسانيد. و زخم‌ خورده‌ را از پا در مياوريد.زنان‌ را با زدن‌ برميانگيزانيد؛ هر چند آبروي‌ شما را بريزند يا اميرانتان‌را دشنام‌ گويند كه‌ توان‌ زنان‌ اندك‌ است‌.

 

ج‌. مقايسه‌اي‌ بين‌ امام‌ علي‌(ع) و دشمنانش

 


21

دو رويكرد متضاد دربارة‌ اخلاق  و سياست‌

اميرمؤمنان‌ در موقعيتي‌ اين‌ روش‌ سياسي‌ و اخلاقي‌ را پيش‌ گرفته‌ بود كه‌دشمن‌ از هيچ‌ گونه‌ نيرنگي‌ خودداري‌ نمي‌كرد. معاويه‌ و عمروبن‌عاص‌ براي‌رسيدن‌ به‌ قدرت‌ به‌ هر روشي‌ متوسل‌ مي‌شدند.

معاويه‌ و عمروعاص‌ در عمل‌ به‌ طور كامل‌ تابع‌ سياست‌ قدرت‌ به‌ مفهوم‌مطلق‌ آن‌ بودند و رويارويي‌ امام‌ با اين‌ اشخاص‌، از لحاظ‌ اخلاقي‌، بسيارمعنادار است‌.

جنگ‌ امام‌ علي‌(ع) با معاويه‌ نبرد دو طرز فكر كاملاً اخلاقي‌ و كاملاًغيراخلاقي‌، جنگ‌ دين‌ با بي‌ديني‌ و جنگ‌ اخلاق  با بي‌اخلاقي‌ بود. همان‌ طوركه‌ مهم‌ترين‌ منبع‌ انديشه‌ و عمل‌ امام‌ علي‌(ع) اعتقاد مطلق‌ وي‌ به‌ اصول‌اسلامي‌ و اخلاقي‌ است‌، مهم‌ترين‌ منبع‌ فكر و عمل‌ معاويه‌ رسيدن‌ به‌ قدرت‌حتي‌ با زيرپا گذاشتن‌ اصول‌ اسلامي‌ و اخلاقي‌ است‌. حضرت‌ علي‌(ع)حكومت‌ را به‌ خاطر حاكم‌ كردن‌ اصول‌ اسلامي‌ و احكام‌ اخلاقي‌ اسلام‌مي‌خواست‌ و معاويه‌ براي‌ زيرپا نهادن‌ آن‌ اصول‌ و ارضاي‌ هوس‌هاي‌ خويش‌.اين‌ تفاوت‌ بسيار مهم‌ است‌. معاويه‌ هرگز در سياست‌ روش‌ اخلاقي‌ پيش‌نمي‌گرفت‌ و هدفي‌ جز كسب‌ قدرت‌ و به‌ حكومت‌ رساندن‌ بني‌اميه‌ نداشت‌.عبدالفتاح‌ عبدالمقصود در اين‌ زمينه‌ مي‌نويسد:

فرمانرواي‌ شام‌ به‌ ناحق‌ خواستار حكومت‌ بود و بدون‌ داشتن‌ شيوه‌ وسيره‌اي‌ اسلامي‌ در ميان‌ مردم‌ مي‌گرديد و سياست‌ خود را اجرامي‌كرد. اگر شعائر و مناسك‌ و آداب‌ مذهبي‌، همچنان‌ در شام‌ اجرامي‌شد و از ميان‌ نرفته‌ بود و اگر آداب‌ و رسوم‌ و صورت‌ ظاهرعبادت‌ها در چارچوب‌ معمولي‌ و عادي‌ خود حفظ‌ مي‌شد، بايد گفت‌كه‌ دين‌ در حقيقت‌، صرفاً عبارت‌ از پوسته‌ و رويه‌ نيست‌. دين‌ عبارت‌است‌ از ارزش‌ها و اصول‌ و بنيان‌هايي‌ كه‌ همگي‌ باهم‌ به‌ پيش‌مي‌روند.

تصويري‌ كه‌ تاريخ‌ از معاويه‌ و عمروعاص‌ ارائه‌ مي‌دهد، با آن‌چه‌ماكياولي‌ در سياست‌نامه‌اش‌ تبيين‌ كرده‌، كاملاً منطبق‌ است‌. اصول‌ سياسي‌معاويه‌ حتي‌ با اصول‌ جوانمردي‌ كه‌ رعايت‌ آن‌ها در دوره‌ جاهليت‌ درجزيرة‌العرب‌ مورد تأكيد بود، متضاد مي‌نمود. البته‌ مشكل‌ حضرت‌ علي‌(ع)تنها معاويه‌ نبود بلكه‌ از آغاز زمامداراي‌ روياروي‌ كساني‌ قرار گرفت‌ كه‌ به‌اصول‌ اخلاقي‌ پايبند نبودند. طلحه‌ و زبير كه‌ در نخستين‌ جنگ‌ مقابل‌ امام‌ايستادند، پيمان‌شكن‌ بودند و بيعت‌ خود با حضرت‌ را زيرپا نهادند. معاويه‌ نيزاز همان‌ آغاز، روش‌ دروغ‌ و نيرنگ‌ پيش‌ گرفت‌. او به‌ خاطر منافع‌ سياسي‌،امام‌ را به‌ دروغ‌ به‌ قتل‌ عثمان‌ متهم‌ كرد؛ در حالي‌ كه‌ خود مي‌دانست‌ دشمني‌ اوبا عثمان‌ بسيار بيش‌تر از حضرت‌ علي‌(ع) است‌. امام‌ اين‌ نكته‌ را بارها درنامه‌هايش‌ به‌ معاويه‌ گوشزد كرد. البته‌ اين‌ تذكرات‌ در روش‌ معاويه‌ هيچ‌تأثيري‌ نمي‌گذاشت‌. معاويه‌ در غارت‌ بيت‌المال‌ مسلمانان‌ هيچ‌ گونه‌ مانعي‌پيش‌ روي‌ خود نمي‌ديد و آن‌ را براي‌ تحقق‌ اهداف‌ شخصي‌ به‌ كار مي‌گرفت‌.اين‌ امر از دوران‌ خلافت‌ عثمان‌ آغاز شد و پس‌ از آن‌ همچنان‌ ادامه‌ يافت‌.معاويه‌ از هر روشي‌ براي‌ جذب‌ ياران‌ حضرت‌ علي‌(ع) استفاده‌ مي‌كرد وزماني‌ كه‌ موفق‌ به‌ جذب‌ آنان‌ نمي‌شد، براي‌ از ميان‌ بردنشان‌ از هر روشي‌ بهره‌مي‌برد. وعده‌ و وعيدهاي‌ معاويه‌ بسيار تأثيرگذار بود و رخنه‌هاي‌ اساسي‌ درلشكر حضرت‌ علي‌(ع) پديد آورد. طه‌ حسين‌ در تحليلي‌ از زندگاني‌حضرت‌ علي‌(ع) مي‌نويسد:

علي‌(ع) بر اساس‌ روشي‌ عمل‌ مي‌كرد كه‌ در آن‌ فقط‌ انسان‌هايي‌ كه‌آخرت‌ را به‌ دنيا ترجيح‌ مي‌دادند، مي‌توانستند راضي‌ باشند؛ ولي‌معاويه‌ دنياي‌ افراد را تأمين‌ مي‌كرد. حضرت‌ علي‌(ع) در دوره‌اي‌ براين‌ اساس‌ عمل‌ مي‌كرد كه‌ ديگر روحية‌ حاكم‌ در صدر اسلام‌ دگرگون‌شده‌ و دنياپرستي‌ در ميان‌ مسلمانان‌ رواج‌ يافته‌ بود. به‌ همين‌ دليل‌مردم‌ نمي‌توانستند در مقابل‌ وسوسه‌هاي‌ مادي‌ معاويه‌ مقاومت‌ كنند.

روش‌ معاويه‌ پيمان‌شكني‌ بود و به‌ هيچ‌ يك‌ از پيمان‌ها و وعده‌هاي‌ خودوفا نمي‌كرد. عبدالفتاح‌ عبدالمقصود در اين‌ باره‌ مي‌نويسد:

به‌ هيچ‌ وجه‌ از اين‌ شخص‌ كه‌ براي‌ به‌ دست‌ آوردن‌ قدرت‌ و حكومت‌پيوسته‌ مي‌كوشيد، شنيده‌ يا ديده‌ نشده‌ است‌ كه‌ در ضمن‌ سير وحركت‌ به‌ سوي‌ هدف‌ ناچار شده‌ باشد كه‌ وسايل‌ و ابزار رسيدنش‌ را به‌طرف‌ جاده‌ مستقيم‌ و درست‌ برگردانيده‌ باشد يا راه‌ سرشت‌هاي‌ والا باارزش‌ انساني‌ در پيش‌ گيرد؛ زيرا در تمام‌ اين‌ مدت‌ آن‌چه‌ وي‌ را به‌نيازش‌ مي‌رسانيد و حاجتش‌ را برآورده‌ مي‌كرد، انحراف‌ وكجروي‌بود.

معاويه‌ از لحاظ‌ شخصيتي‌، در مقايسه‌ با امام‌ علي‌(ع) ضعف‌هايي‌ بسيارخردكننده‌ و تحقيرآميز داشت‌ و براي‌ جبران‌ اين‌ كمبودهاي‌ جدي‌ از هروسيله‌اي‌ سود مي‌جست‌. عرب‌ آن‌ روز امام‌ علي‌(ع) را در شجاعت‌، شهامت‌،پايمردي‌ در امر الاهي‌، عدالت‌، برابري‌ و اصول‌ والاي‌ انساني‌ بالاترين‌مردمان‌ مي‌دانست‌ و اين‌ براي‌ معاويه‌ بسيار سنگين‌ بود. او همچنين‌ مي‌دانست‌هيچ‌ گاه‌ نمي‌تواند در پيكار نظامي‌ بر امام‌ چيره‌ شود. از اين‌ رو، براي‌ غلبه‌ برحريف‌ اصول‌ اولية‌ اخلاقي‌ را هم‌ زيرپا مي‌گذاشت‌. در آيين‌ معاويه‌ دادگري‌ بابيداد و ستم‌، راستگويي‌ با دروغ‌ و وفاداري‌ با خيانت‌ تفاوت‌ نداشتند. در نگاه‌او، همة‌ نيكي‌ها و بدي‌ها ابزار سلطه‌جويي‌ و هوسراني‌ بودند و تا هنگامي‌ كه‌وي‌ را به‌ اهدافش‌ مي‌رساندند، تفاوت‌ نداشتند. معاويه‌ مصداق‌ بارز و بسياربرجستة‌ رويكرد اول‌ به‌ سياست‌ است‌ كه‌ شايد بتوان‌ پايمال‌ كردن‌ حقوق‌ مردم‌را مهم‌ترين‌ عنصر و حداقل‌، مهم‌ترين‌ نتيجة‌ آن‌ قلمداد كرد. حضرت‌ علي‌(ع)مردم‌ را به‌ حق‌ و عدالت‌ دعوت‌ مي‌كرد؛ ولي‌ معاويه‌ از براي‌ پيشبرد اهداف‌خود بهره‌ مي‌برد. عبدالفتاح‌ عبدالمقصود دربارة‌ آن‌ دوران‌ مي‌نويسد:


22

جان‌ها شروع‌ به‌ منحرف‌ شدن‌ از راه‌ راست‌ كردند، ايده‌هاي‌ والاي‌معنوي‌ رو به‌ سراشيب‌ سقوط‌ گذاشتند، ارزش‌ها واژگونه‌ شدند،پيشاني‌ها به‌ سوي‌ دنيا روي‌ گذاشتند و دل‌ها از خدا دور گرديدند. درنظر اكثريت‌ عظيم‌ مردم‌، سخن‌ آخر و تعيين‌ كننده‌ در اختيار ماديات‌قرار داشت‌ و در هنگام‌ سنجش‌ مزايا و ارزيابي‌ اشخاص‌، برتري‌ از آن‌ماده‌ بود كه‌ در دو ركن‌ قدرت‌: شمشير و ثروت‌ نمايان‌ مي‌گرديد.

در واقع‌ اين‌ همان‌ خطري‌ بود كه‌ پيامبر بارها هراس‌ خود را نسبت‌ به‌ وقوع‌آن‌ در بين‌ مسلمانان‌ ابراز كرده‌ بود. چنان‌كه‌ از حضرت‌ نقل‌ مي‌شود كه‌ فرمود:

آن‌چه‌ بيش‌ از هر چيز دربارة‌ شما انديشناكم‌ آن‌ است‌ كه‌ شكوفه‌هاي‌خوشي‌ و لذات‌ دنيوي‌ به‌ روي‌ شما گشوده‌ شود.

خود حضرت‌ هم‌ در اين‌ باره‌ مي‌فرمايد:

همانا كران‌ تا كران‌ را ابر فتنه‌ پوشيده‌ است‌ و راه‌ راست‌ ناشناسا گرديده‌است‌.

معاويه‌ به‌ ياري‌ مشاور حيله‌گري‌ چون‌ عمروعاص‌ به‌ خوبي‌ توانست‌ ازاركان‌ قدرت‌ استفاده‌ كند. او مطمئن‌ بود امام‌ هرگز اين‌ شيوه‌ها را در مقابل‌ وي‌به‌ كار نمي‌گيرد و در صلح‌ و جنگ‌ به‌ آيين‌ جوانمردي‌ پايبند است‌. از نظرحضرت‌ علي‌(ع) اصول‌ اخلاقي‌ را بايد در هر حال‌ و در مقابل‌ هر كس‌، حتي‌در برابر كسي‌ كه‌ به‌ اصول‌ اخلاقي‌ و فضايل‌ انساني‌ ايمان‌ ندارد، مراعات‌ كرد.به‌ همين‌ دليل‌، حضرت‌ هيچ‌ يك‌ از نيرنگ‌ها، پيمان‌شكني‌ها وناجوانمردي‌هاي‌ معاويه‌ را پاسخ‌ نمي‌داد. امام‌ در پاسخ‌ به‌ نامه‌ معاويه‌مي‌نويسد:

به‌ تو چه‌ كه‌ فاضل‌ كيست‌ و مفضول‌ كدام‌ است‌؟ سياستمدار كيست‌ ورعيت‌ كدامند؟

حضرت‌ در نامه‌اي‌ ديگر به‌ معاويه‌ اين‌ گونه‌ مي‌نويسد:

اي‌ معاويه‌، كي‌ بود كه‌ شما گردانندگان‌ سياست‌ مردم‌ و واليان‌ امر امت‌بوديد، با اين‌ كه‌ نه‌ در ميدان‌ مسابقه‌ خيرات‌ و كمالات‌ انساني‌ قدمي‌برداشته‌ايد و نه‌ از شرفي‌ عالي‌ برخورداريد.

امام‌ در اين‌ نامه‌ چهرة‌ واقعي‌ معاويه‌ و سياستش‌ را نمايانده‌، به‌ مفهوم‌واقعي‌ سياست‌ اشاره‌ مي‌كند و به‌ معاويه‌ يادآور مي‌شود كه‌ تو از چنين‌ سياستي‌بيگانه‌اي‌؛ آن‌ قدر بيگانه‌ كه‌ حتي‌ شايستة‌ حرف‌ زدن‌ در اين‌ ميدان‌ نيستي‌؛ چون‌سياست‌ اخلاقي‌ نيازمند برتري‌ در زمينة‌ خيرات‌ و كمالات‌ انساني‌ است‌ وافرادي‌ چون‌ تو نمي‌توانند در چنين‌ مسابقه‌اي‌ وارد شوند. به‌ هر حال‌، امام‌علي‌(ع) در دورة‌ زمامداري‌ خود روياروي‌ روش‌ سياسي‌اي‌ قرار گرفت‌ كه‌همواره‌ در طول‌ تاريخ‌ حاكم‌ بود و معاويه‌ مظهر واقعي‌ آن‌ به‌ شمار مي‌آمد.امام‌، با در پيش‌ گرفتن‌ روش‌ مطلقاً اخلاقي‌، درپي‌ ارائة‌ الگويي‌ نو و سنت‌سياسي‌اي‌ مناسب‌ بشر بود. او در اين‌ راه‌ چنان‌ عمل‌ كرد كه‌ الگويي‌ جاودان‌ ازسياست‌ عملي‌ اخلاقي‌ كه‌ در آن‌ اصول‌ اخلاقي‌ و پيگيري‌ سعادت‌ جمعي‌مهم‌ترين‌ هدف‌ سياست‌ است‌، ارائه‌ داده‌.

اختلاف‌ بنيادين‌ روش‌ اين‌ دو در تفاوت‌ اساسي‌ نگرش‌ آن‌ها به‌ زندگي‌ريشه‌ دارد كه‌ در جملات‌ زير متبلور است‌. حضرت‌ علي‌(ع) در آغاز جنگ‌صفين‌ به‌ يارانش‌ فرمود:

اي‌ مردم‌، اين‌ جا جايي‌ است‌ كه‌ هر كس‌ شك‌ و ترديد در حقانيت‌ نبردبه‌ خود راه‌ دهد، در (حقانيت‌) روز قيامت‌ ترديد كرده‌ و هر كس‌ كه‌ درآن‌ درماند، در روز قيامت‌ درمانده‌ است‌.

در مقابل‌ جملات‌ بالا معاويه‌ گفت‌:

به‌ خدا سوگند، دوست‌ دارم‌ چندان‌ ثروت‌ و مكنت‌ به‌ معتمدان‌ (وياران‌) علي‌(ع) دهم‌ و چنان‌ مال‌ و منالي‌ ميانشان‌ پخش‌ كنم‌ كه‌ (در نظرايشان‌) دنياي‌ من‌ بر آخرت‌ او بچربد.

خود حضرت‌ علي‌ (ع) تفاوت‌ خود با افرادي‌ چون‌ معاويه‌ و عمروعاص‌را اين‌گونه‌ بيان‌ مي‌كند:

شگفتا از پسر نابغه‌ (عمروعاص‌) شاميان‌ را گفته‌ است‌  من‌ مردي‌ لاغ‌گويم‌ با لعب‌ بسيار، عبث‌ كارم‌، و كوشا در اين‌ كار. همانا، آن‌چه‌ گفته‌نادرست‌ بوده‌، و به‌ گناه‌ دهان‌ گشوده‌، همانا بدترين‌ گفتار، سخن‌ دروغ‌است‌. اما او مي‌گويد و دروغ‌ مي‌گويد. وعده‌ مي‌دهد و خلاف‌ آن‌مي‌پويد... . پيمان‌ را به‌ سر نمي‌برد و پيوند خويشان‌ را مي‌برد. چون‌سخن‌ جنگ‌ در ميان‌ باشد، دلير است‌ و بر امر و نهي‌ چير، و چون‌ تيغ‌از نيام‌ برآيد و وقت‌ كارزار در آيد، بزرگ‌ترين‌ نيرنگ‌ او اين‌ است‌ كه‌عورت‌ خويش‌ گشايد. به‌ خدا سوگند، ياد مرگ‌ مرا از لاغ‌ باز مي‌دارد وفراموشي‌ آخرت‌ او را نگذارد كه‌ سخن‌ حق‌ بر زبان‌ آرد.


23

 


24

سخن‌ پاياني

در اين‌ دفتر سه‌ تصوير از حكومت‌ ارائه‌ شد.

1. الگوي‌ سنتي‌ حكومت‌ كه‌ در آن‌ ستمگري‌ شيوة‌ رايج‌ است‌؛ اخلاق  درهر حال‌ تابع‌ سياست‌ شمرده‌ مي‌شود و سياست‌ جز قدرت‌طلبي‌ مفهومي‌ ندارد.معيار سياست‌ و اخلاق  قدرت‌ فردي‌ است‌ كه‌ بدون‌ حاكميت‌ هيچ‌ نوع‌

قانوني‌ اعمال‌ مي‌شود و در نتيجه‌ اخلاق  و هر چيز ديگر قرباني‌ سياست‌

است‌.

2. سياست‌ نوين‌ كه‌ در آن‌ حوزة‌ اخلاق  و حوزة‌ سياست‌ تفكيك‌ مي‌شودو حاكمان‌ بدين‌ وسيله‌ اقدامات‌ غيراخلاقي‌ خود در داخل‌ و خارج‌ مرزها راتوجيه‌ مي‌كنند.

3. تبعيت‌ كامل‌ سياست‌ از اخلاق  كه‌ در انديشه‌ و رفتار امام‌ علي‌(ع) متبلورشده‌ است‌. حضرت‌ علي‌(ع) تنها زمامداري‌ است‌ كه‌ در انديشه‌ و عمل‌ سياست‌را تابع‌ اخلاق  مي‌داند. البته‌ اين‌ مسأله‌ به‌ معناي‌ عدم‌ توجه‌ حضرت‌ به‌ مصالح‌ ومنافع‌ سياسي‌ نيست‌؛ چون‌ منفعت‌گرايي‌ در ذات‌ همة‌ انسان‌ها نهفته‌ است‌ وتقريباً اثبات‌ آن‌ به‌ استدلال‌ نياز ندارد. حضرت‌ علي‌(ع) از مصلحت‌جويي‌غافل‌ نيست‌؛ ولي‌ حتي‌ مصلحت‌جويي‌ سياسي‌ را براساس‌ ارزش‌هاي‌ اخلاقي‌تعقيب‌ مي‌كند و تا وقتي‌ مصلحت‌جو است‌ كه‌ با اخلاق  و اصول‌ ارزشي‌ تضادنداشته‌ باشد. در نگاه‌ حضرت‌، تمام‌ عناصر حكومت‌ علوي‌ بايد چنين‌ باشند واصول‌ اخلاق  را بر اعمال‌ و رفتار خود حاكم‌ سازند. الگوي‌ حضرت‌ علي‌(ع)در حكومت‌ و سياست‌ الگويي‌ جاودان‌ است‌ و با تكامل‌ فكري‌ و سياسي‌ بشرمي‌توان‌ به‌ تحقق‌ آن‌ اميدوار بود.

الگوي‌ امام‌، الگويي‌ منحصر به‌ فرد است‌ و اگر با ساختار سياسي‌ مناسب‌همراه‌ شود، مي‌تواند عالي‌ترين‌ الگوي‌ سياسي‌ و زمامداري‌ را براي‌ تأمين‌سعادت‌ بشر ارائه‌ دهد. مبناي‌ انديشة‌ امام‌ علي‌(ع) وحي‌ و آموزه‌هاي‌ الاهي‌است‌ نه‌ تأملات‌ فلسفي‌. به‌ همين‌ دليل‌، محور، احكام‌ الاهي‌ است‌ و حكومت‌را براي‌ اجراي‌ فرمان‌هاي‌ الاهي‌ در دست‌ مي‌گيرد. امام‌ علي‌(ع) قدرت‌ راامانت‌ مي‌داند؛ مردم‌ را به‌ انتقاد از خود فرامي‌خواند و در عين‌ حال‌ حضرت‌حق‌ را معيار همه‌ چيز و همه‌ كس‌ مي‌شمارد و حكومت‌ را تا زماني‌ مشروع‌مي‌داند كه‌ درپي‌ حق‌ باشد. در جنگ‌ جمل‌، وقتي‌ جواني‌ دچار شبهه‌ مي‌شودكه‌ آيا طلحه‌ و زبير و عايشه‌ در جبهة‌ باطل‌ و به‌ خاطر باطل‌ شمشير مي‌زنند، به‌او مي‌فرمايد:

حق‌ معيار افراد است‌ نه‌ افراد معيار حق‌. اگر حق‌ را تشخيص‌ دهي‌،تشخيص‌ طرفداران‌ حق‌ و باطل‌ دشوار نخواهد بود.

به‌ همين‌ دليل‌، روش‌ ايشان‌ از روش‌هاي‌ متعارف‌ به‌ شدت‌ فاصله‌ مي‌گيردتا جايي‌ كه‌ برخي‌ بر سياستمدار نبودن‌ حضرت‌ تأكيد مي‌كنند.

شايد بتوان‌ گفت‌، از نظر احترام‌ به‌ كرامت‌ انساني‌ و تأكيد بر ضرورت‌رعايت‌ حقوق‌ مردم‌ توسط‌ حكومت‌، انديشه‌ و عمل‌ امام‌ علي‌(ع) بي‌نظيراست‌. از اين‌ نظر مي‌توان‌ اصول‌ حاكم‌ بر انديشة‌ سياسي‌ وي‌ را با اصول‌دموكراتيك‌ مقايسه‌ كرد، چرا كه‌ ماهيت‌ دموكراتيك‌ محتواي‌ انديشه‌اش‌انكارناپذير است‌. حضرت‌ علي‌(ع) دربارة‌ مردم‌ نيز نگاهي‌ حق‌ محور داشت‌.او مردم‌ را نه‌ به‌ طمع‌ مي‌افكند و نه‌ مأيوس‌ مي‌ساخت‌. تا وقتي‌ مردم‌ پيرو حق‌ ودين‌ بودند، به‌ آن‌ها نزديك‌ مي‌گشت‌ و چون‌ از راه‌ راست‌ منحرف‌ مي‌شدند،از آن‌ها فاصله‌ مي‌گرفت‌ تا بدون‌ مدارا حكم‌ خداوند را درباره‌شان‌ اجرا كند.آن‌چه‌ در اواخر عمر دربارة‌ مردم‌ كوفه‌ بر زبان‌ رانده‌ است‌، در همين‌ امر ريشه‌دارد. او از اين‌ كه‌ مردم‌ شام‌ از باطل‌ و امام‌ باطل‌ خود پيروي‌ مي‌كردند وكوفيان‌ از حق‌ و امام‌ حق‌ خويش‌ بهره‌ نمي‌بردند، به‌ شدت‌ ناخشنود بود؛ ولي‌هيچ‌ گاه‌ آنان‌ را به‌ كاري‌ كه‌ دوست‌ نداشتند مجبور نمي‌كرد و به‌ پيروي‌ ازخويش‌ ناگزير نمي‌ساخت‌. حضرت‌ امور مردم‌ را علني‌ اداره‌ مي‌كرد؛ در اموربزرگ‌ و مهم‌ با آن‌ها به‌ مشورت‌ مي‌پرداخت‌ و اگر در كاري‌ مخالفت‌مي‌كردند، نظرشان‌ را مي‌پذيرفت‌. اين‌ روش‌ با الگوي‌ سنتي‌ غالب‌ در سياست‌تعارض‌ اساسي‌ دارد و به‌ تفكر دموكراسي‌ كه‌ در دوران‌ جديد مطرح‌ شده‌است‌، بسيار نزديك‌ مي‌نمايد. در دموكراسي‌ فاصلة‌ اخلاق  و سياست‌ بسياركم‌تر از الگوي‌ اول‌ است‌؛ ولي‌ در روش‌ سياسي‌ حضرت‌ علي‌(ع) هيچ‌فاصله‌اي‌ بين‌ اخلاق  و سياست‌ وجود ندارد و سياست‌ كاملاً تابع‌ اخلاق  است‌ وزمامدار بايد براساس‌ اخلاق  و عدالت‌ عمل‌ كند.

به‌ نظر مي‌رسد، اگر ارزش‌ها و اصول‌ اخلاقي‌ مورد تأكيد امام‌ را درساخت‌ دموكراتيك‌ تعقيب‌ كنيم‌، فاصلة‌ اخلاق  و سياست‌ بسيار كم‌تر مي‌شود.تاريخ‌ بشر نشان‌ دهندة‌ اهميت‌ ساختار سياسي‌ در چگونگي‌ زمامداري‌ است‌.اجراي‌ اصول‌ و اهداف‌ مورد نظر حضرت‌ در قالب‌ ساخت‌ دموكراتيك‌مي‌تواند موجب‌ خلق‌ الگويي‌ جديد شود و سعادت‌ دنيوي‌ و اخروي‌ بشر راتأمين‌ كند. در پايان‌ توجه‌ به‌ يكي‌ از شورانگيزترين‌ خطبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌دربارة‌ اخلاق  سودمند مي‌نمايد:


25

پس‌ اگر ناچار از تعصب‌ هستيد، عصبيت‌ خود را براي‌ اخلاق  نيكو وكردارهاي‌ پسنديده‌ و امور زيبا قرار بدهيد كه‌ خاندان‌هاي‌ اصيل‌ وبزرگ‌منش‌ عرب‌ و رؤساي‌ قبايل‌ به‌ آن‌ موصوف‌ بودند؛ تعصب‌ به‌داشتن‌ اخلاق  مطلوب‌ عقلا و آرمان‌هاي‌ بزرگ‌ و درجات‌ بالاي‌ارزش‌ها و آثار پسنديده‌ كه‌ از خود به‌ يادگار مي‌گذاشتند. پس‌ تعصب‌بورزيد به‌ خصلت‌ها و عادات‌ پسنديده‌ مانند حمايت‌ و حفظ‌ حقوق‌همسايگي‌ و وفا به‌ پيمان‌ و اطاعت‌ نيكوكار و مخالفت‌ با خودخواهي‌ وفراگرفتن‌ فضل‌ و فضيلت‌ و بزرگ‌ شمردن‌ معصيت‌ قتل‌ نفس‌ و انصاف‌به‌ خلق‌ و فرو بردن‌ غضب‌ و پرهيز از فساد روي‌ زمين‌.

 

. قرآن‌ مجيد.

. نهج‌البلاغه‌، ترجمة‌ سيد جعفر شهيدي‌