عنوان صفحه
امدادهاى غيبى در زندگى بشر

1

امدادهاى غيبى در زندگى بشر

به ضميمه : چهار مقاله ديگر

نوشته : استاد شهيد مرتضى مطهرى


2

امدادهاى غيبى در زندگى بشر

نوشته : استاد شهيد مرتضى مطهرى

ناشر : انتشارات صدرا

تيراژ : پنجاه هزار نسخه

چاپ و صحافى : چاپ رودكى

كليه حقوق متعلق به نويسنده است .


3
فهرست
عنوان صفحه
مقدمه 6 - 5
پيشگفتار (( سخنرانى آقاى بهروز بوشهرى )) 9 - 7
خورشيد دين هرگز غروب نمى كند 48 - 11
امدادهاى غيبى در زندگى بشر 94 - 49
مديريت و رهبرى در اسلام 124 - 95
رشد اسلامى 157 - 125
در پيرامون محلل 171 - 159

4

5

بسمه تعالى

مقدمه چاپ اول

آنچه اكنون به صورت يك رساله از نظر خواننده محترم مى گذرد مجموع پنج گفتار است كه در زمانها و مكانهاى دور از يكديگر تكوين يافته اند .

دو گفتار از اين پنج گفتار , تا كنون مكرر به چاپ رسيده است , دو گفتار ديگر براى اولين بار چاپ و منتشر مى شود و گفتار پنجم سرگذشت خاصى دارد كه اشاره خواهم كرد .

گفتار اول ( خورشيد دين هرگز غروب نمى كند ) زمانا بر همه اينها مقدم است . اين گفتار متن يك سخنرانى است كه در سال 1345 شمسى مقارن ايام (( مبعث رسول اكرم )) در دانشكده نفت آبادان ايراد و بلافاصله از ضبط صوت استخراج شد و پس از اصلاح و تدوين و تفصيل بيشتر چاپ و منتشر گشت .

گفتار دوم ( امدادهاى غيبى در زندگى بشر ) در سال 1346 مقارن نيمه شعبان در دانشگاه پهلوى شيراز ايراد شد و پس از استخراج و اصلاح و يك سلسله اضافات با گفتار اول توأم گشت و هر دو گفتار به صورت رساله كوچكى به نام (( امدادهاى غيبى در زندگى بشر )) مكرر چاپ و نشر يافتند .

در مقدمه اى كه بر همين رساله كوچك در سال 1348 نوشتم آرزو كردم كه توفيق يابم لااقل سه گفتار ديگر ضميمه اين دو گفتار بشود , اين آرزو محقق نشد تا امسال كه توفيق حاصل شد و سه گفتار ديگر ضميمه گشت .


6

گفتار سوم كه عنوان (( رهبرى و مديريت در اسلام )) را يافته است متن يك سخنرانى است كه در چند سال قبل مقارن ايام بعثت در مدرسه عالى مديريت كرمان , تحت عنوان بالا ايراد شده است . اين گفتار تقريبا عين همان سخنرانى است , يعنى اصلاحات و اضافات كمى در آن صورت گرفته است .

گفتار چهارم درباره رشد اسلامى است . اين گفتار اصلاح شده و تفصيل يافته يك سخنرانى است كه آن هم در چند سال قبل در حسينيه اصفهانيها در آبادان ايراد شد و پس از استخراج از ضبط صوت در اختيار اين بنده قرار گرفت . اين بنده باز هم تحت اين عنوان سخنرانى كرده ام . از جمله در حدود پنجسال پيش در حسينيه هدايت لاهيجان به مناسبت افتتاح آن مؤسسه . ولى متنى كه در اينجا مورد استفاده و اصلاح قرار گرفت همان است كه در آبادان ايراد شد .

گفتار پنجم كه عنوان (( فيلم محلل )) دارد بصورت سخنرانى ايراد نشده است , بلكه عين مقاله اى است كه در بهمن ماه 1350 در انتقاد از يك فيلم مغرضانه كه در همان ايام نشان داده مى شد در روزنامه كيهان نوشتم و مورد استقبال قرار گرفت . اين مقاله تا آنجا كه من اطلاع دارم در شيراز در همان ايام به صورت مستقل چاپ و پخش شده است .

اول تير ماه 1354 هجرى شمسى

12 جمادى الثانية 1395 هجرى قمرى

مرتضى مطهرى


7
پيشگفتار سخنرانى آقاى بهروز بوشهرى رئيس انجمن اسلامى دانشجويان

ميهمانان ارجمند , استادان گرامى و دوستان عزيز , بدون شك ما در يك نقطه حساس از حيات تاريخ اجتماعى خويش واقع شده ايم : در ميان دو فضاى غير موافق و دو موقعيت مخالف .

گذشته اى داريم با فرهنگ سرشار و گرانبهايش از يك طرف , و آنچه را كه تمدن امروز جهان و مخصوصا تمدن غرب براى ما به ارمغان آورده است , از طرف ديگر .

ما در اين ميان وظيفه اى استوار و سنگين داريم , زيرا كه گسستن پيمان همه جانبه با گذشته خردمندانه نيست و از طرفى تسليم بدون انديشه به تمدن و ره آورد امروز هم كارى است غير عاقلانه . ما كوشيده ايم كه از ميان فرهنگ گذشته و اصيل خود اصول عالى و زنده اش را بشناسيم و با ديدى هر چه روشن تر اصول زنده تمدن امروز را نيز فرا گيريم .

البته ما مى توانستيم همچون خاشاكى باشيم و بر روى امواج تعصبات و خرافات گذشتگان بهر طرف كشيده شويم و يا آنكه در گرداب فساد تمدن غرب سقوط كنيم .

ولى ما تصميم گرفتيم خود موجى باشيم , جوشى داشته باشيم و خروشى , و بدين خاطر مبارزه اى پى گير در پيش گرفتيم هم با خرافات و تعصبات گذشتگان و هم با زشتيها و بد انديشيهاى جهان تازه .

اين تكاپو و پيكار مقدس را براى شناخت هر چه بيشتر و همه جانبه


8
اصول عالى انسانى ادامه ميدهيم , بخاطر مثبت بودن و بخاطر انسان بودن . اما دور از تنگ نظريها و وازدگيها .

در راه خويش نسبت به تمام ايده ها و عقايد از هر نوع , موافق يا مخالف بردبار بوده ايم و بردبار نيز خواهيم بود و از تمام انديشه ها هر چند كه گرد عقايد مختلف هم دور زند صميمانه و با آغوش باز استقبال مى كنيم .

در سير اين تكاپو و كوشش فعاليتهائى داشته ايم كه نمونه اشتياق گرم دوستان است در راهى كه انتخاب كرده ايم .

كتابخانه شبانه روزى را كه در سالهاى پيش بنا نهاده ايم همراه با همكارى همه جانبه دوستان رونق بيشترى بخشيديم . نماز جمعه ترتيب داديم و در جلسات بحث و گفتگو آن شركت كرديم تا محيطى با صميميت و همفكرى بيشتر ايجاد كنيم , جلسات سخنرانى و بحث و انتقاد داشتيم تا اينكه آن اصول اصيل و انسانى را در انديشه هاى تنهايمان و به همراهى يكديگر باز شناسيم , كلاسهاى تقويتى تشكيل داديم تا در راهى كه انتخاب كرده ايم بيشتر مثبت باشيم .

چند كوشش ديگر نيز داشتيم كه هر كدام يادآور محبت و معرفت صميميت دوستانه تمامى ما دانشجويان است . و جشنى داريم كه خاطره اين موفقيتها را همه ساله زنده مى كند . آن جشن را امشب برگزار كرديم به خاطر بزرگداشت روز مبعث حضرت رسول , روز برگزيده شدن محمد , مردى كه از صحراى عربستان برخاست و در آن محيطى كه معيار و مقياس سنجش ارزشها بر پايه ماديات بود فرياد زد (( ان اكرمكم عندالله اتقيكم , يعنى اى مردم گرامى ترين و برگزيده ترين شما در نزد خداوند درستكارترين و پرهيزكارترين شماست )) . بدين خاطر ما امروز را محترم مى شماريم .

من اين روز را تبريك مى گويم به تمام كسانى كه براى آن ارزش مى نهند و آنرا گرامى مى شمارند , و تشكر مى كنم از همگى شما مهمانان ارجمند به خاطر اينكه لطف نموده و قدم رنجه كرده و در جشن ما شركت فرموديد و حقيقتا كه به آن رونق بخشيديد . به خصوص سپاسگزارم از جناب آقاى مطهرى استاد محترم دانشگاه تهران كه لطف فرمودند و با وجود همه گرفتاريهائى كه از نظر كار تدريس در دانشگاه و غيره


9
داشتند از راه دور براى ايراد سخنرانى در جشن ما از تهران به آبادان تشريف آوردند .

تشكر مى كنم از اولياء محترم دانشكده به خاطر كمك هاى آنها كه ما را در برگزارى اين جشن يارى كردند , و سپاسگزارم از تمامى دوستان دانشجوى خود به خاطر همراهى و همفكرى صميمانه ايشان و زحماتى كه در برگزارى اين جشن كشيدند و به خصوص از اعضاى كميته تفريحات شوراى دانشجويان متشكرم كه تزئين سالن را به عهده گرفتند .

در پايان اضافه مى كنم : آنچه كه به پيشگاه دوستان تقديم داشته ايم به خاطر هدفى بوده است انسانى كه به مقياس گرم كانون دانشجوئى ما محدود شده است .


10

11
1 خورشيد دين هرگز غروب نمى كند

12

13

بسم الله الرحمن الرحيم

قبل از آنكه وارد صحبت شوم اين عيد سعيد را كه روز مبعث خاتم الانبياء است , روز توحيد است و به همين جهت روز آزادى بشر است , روز رستاخيز جهان انسانى است , روز عقل و علم است , به همه حضار محترم تبريك عرض مى كنم .

عرض كردم كه روز توحيد و روز آزادى است . آرى بدون شك اسلام منادى توحيد در جهان است . فرياد (( لا اله الا الله )) را , فرياد اينكه جز خدا چيز ديگرى شايسته پرستش و عبادت , خضوع و كرنش نيست و بشر جز در پيشگاه حق در پيشگاه هيچ موجودى اعم از مجرد و مادى نبايد خضوع نمايد , اين فرياد را اسلام بر آورد :

(( ... تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم أن لا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضا بعضا اربابا من دون الله )) .

اين آيه همان آيه اى است كه رسول اكرم به عنوان بخشنامه به نام سران جهان آن روز فرستاد .

روز عقل و علم است . راستى آيا عجيب نيست مردى


14
امى و درس نخوانده و در سرزمين اميت , براى اولين بار كه مبعوث مى شود و انقلاب روحى و معنوى پيدا مى كند , انقلابى كه اتصال به غيب و ملكوت جهان دارد , با اين جمله ها با بشريت مواجه مى شود : (( اقرأ باسم ربك الذى خلق )) : (( قرائت كن به نام پروردگار كه آفريد )) . (( خلق الانسان من علق )) : (( انسان را از خون بسته ( يا حيوانى زالو شكل ) آفريد )) . (( اقرأ و ربك الاكرم )) : (( بخوان كه پروردگار تو از همه كريمتر است )) . (( الذى علم بالقلم )) : (( آنكه قلم بدست بشر داد , خواندن آموخت , نوشتن آموخت , علم آموخت و فكر داد )) .

نويسنده كتاب (( محمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت )) در كتاب خود مى گويد : من واقعا به همه مسلمانان جهان تبريك مى گويم كه پيغمبر آنها با اينكه در سرزمين اميت مبعوث شد سخن خود را با علم و سواد و معلومات و دفتر و كتاب و قلم شروع كرد .

عرض كردم اين روز , روز رستاخيز انسانيت است . زيرا در اين روز تنها او برانگيخته و مبعوث نشد , او برانگيخته و مبعوث شد و از مبعوث شدن او جهانى برانگيخته و مبعوث شد , دنيائى بپا خاست , انقلابى عظيم و همه جانبه بپا شد . انقلابى كه در آن واحد در دو جبهه بود : در دو جبهه متخالف و متضاد , هم برونى و هم درونى , هم اخلاقى و هم اجتماعى , هم معنوى و هم دنيائى . مى دانيم كه انقلابات مقدس اجتماعى منتهاى هنرشان اينست كه در طبقه محروم و مظلوم روح حياتى بدمند و آنها را به قيام در برابر طبقه استثمارگر وادار كنند . ماهيت انقلاب اسلامى تنها اين نبود كه


15
طبقه اى را به جان طبقه ديگر بياندازد .

البته اين كار را كرد , اين روح را دميد و مردم را به قيام در برابر ظلم وادار كرد , اما كارش تنها اين نبود . كارى بالاتر و انقلابى عظيم تر نيز به پا كرد كه جز از او و كسانى از طراز او يعنى پيغمبران , ساخته نيست . انقلاب درونى ايجاد كرد , يعنى بشر را حتى عليه تبهكاريهاى خودش به قيام واداشت . اين خصوصيت منحصرا از مذهب است كه قادر است آدمى را عليه تبه كارى و جنايتكارى شخص خودش به قيام وادارد , كه از خود حساب بكشد , خود را ملامت كند , و خود را به پاى محكمه عدل و انصاف بكشد .

برويم دنبال مطلب اصلى خودمان , عنوان اين سخنرانى چنانكه مى دانيد اينست : (( خورشيد دين هرگز غروب كردنى نيست )) بايد بگويم همين مجلس امشب ما در اين محل و در اين كانون گواه صادقى است بر اينكه خورشيد دين غروب نمى كند و روز بروز در آسمان انسانيت ظاهرتر مى شود .

شما مى بينيد كه اسلام پس از چهارده قرن در مثل اين كانون كه كانون دانش است , يك مركز فرهنگى است , تجلى مى كند , و كانون هائى نظير اين كانون را كه مسلما نه اولين آنها خواهد بود و نه آخرينشان , فتح مى كند . اين چه چيزى است ؟ اين چه نيروئى است ؟ اين چه قدرتى است ؟ آيا اين قدرت غروب كردنى است ؟ تمام شدنى است يا نه ؟


16
آيا دين اجل و پايان دارد ؟

من امشب مى خواهم در جواب يك سؤال بحث كنم . آن سؤال اين است : اين دنياى ما دنياى تغيير و تحول است , در اين دنيا و از اين امورى كه ما به چشم خود مى بينيم هيچ چيزى نيست كه براى هميشه باقى بماند , همه چيز عوض مى شود , كهنه مى شود , برچيده مى شود , دوران عمرش منقضى مى شود , و به نهايت مى رسد . آيا دين نيز همين طور است ؟ آيا دين در تاريخ بشر دوره بخصوصى دارد كه اگر آن دوره بخصوص گذشت , دين هم حتما و به حكم جبر بايد برود و جاى خود را به چيز ديگرى بدهد ؟ يا اينطور نيست ؟ براى هميشه در ميان مردم باقى خواهد بود , هر اندازه عليه دين نهضت و قيام بشود باز دين به شكل ديگر ظاهر مى شود .

اينكه عرض كردم به شكل ديگر , مقصودم اين است كه بعد از مدت موقتى دوباره باز مى گردد , رفتنى نيست .

ويل دورانت كه شخصا لادين است , در كتاب (( درسهاى تاريخ )) ضمن بحث درباره (( تاريخ و دين )) با نوعى عصبانيت مى گويد : (( دين صد جان دارد , هر چيزى اگر يك بار مى رانده شود براى هميشه مى ميرد مگر دين كه اگر صد نوبت ميرانده شود باز زنده مى شود . اين را كه دين مردنى نيست مى خواهم بر پايه علمى براى شما بيان كنم كه طبق قانون طبيعت چه چيز در دنيا از ميان رفتنى است و چه چيز براى هميشه باقى خواهد ماند ! البته نمى خواهم راجع باشياء خارج از اجتماع بشر صحبتى كرده باشم , بحثم فعلا راجع به پديده هاى


17
اجتماعى است , راجع به آن چيزهائى است كه در زندگى اجتماعى ما هست , ببينيم طبق قانون خلقت چه چيزهائى براى هميشه باقى خواهد ماند , و چه چيزهائى از ميان مى روند و زمان آنها را فرسوده و كهنه مى كند .
معيار جاودانگى ها

پديده هاى اجتماعى در مدتى كه باقى هستند حتما بايد با خواسته هاى بشر تطبيق كنند . به اين معنى كه يا خود آن پديده ها خواسته بشر باشند و يا تأمين كننده خواسته هاى بشر بوده باشند , يعنى يا بايد بشر خود آنها را بخواهد , از عمق غريزه و فطرتش آنها را بخواهد , و يا بايد از امورى باشند كه ولو اينكه انسان از عمق غريزه آنها را نمى خواهد و خودشان مطلوب طبيعت بشر و هدف تمايلات بشر نيستند اما وسيله مى باشند يعنى وسيله تأمين خواسته هاى اوليه بشر مى باشند و حاجت هاى او را بر مى آورند .

در ميان خواسته هاى بشر باز دو جور خواسته داريم : خواسته هاى طبيعى و خواسته هاى غير طبيعى , يعنى اعتيادى . خواسته هاى طبيعى آن چيزهائى است كه ناشى از ساختمان طبيعى بشر است , يك سلسله امور است كه هر بشرى به موجب آنكه بشر است خواهان آنهاست , و رمز آنها را هم هنوز كسى مدعى نشده كه كشف كرده است . مثلا بشر علاقمند به تحقيق و كاوش علمى است , همچنين به مظاهر جمال و زيبائى علاقه دارد , به تشكيل كانون خانوادگى و توليد نسل با همه زحمتها و


18
مرارتهايش علاقمند است . به همدردى و خدمت به همنوع علاقمند است .

اما چرا بشر علاقمند به تحقيق است ؟ اين حس كاوش و حقيقت جوئى چيست ؟ چرا بشر علاقمند به جمال و زيبائى است ؟ چرا وقتى مجلس جشنى مثل اين مجلس ترتيب داده مى شود هم هيئت مديره آن جشن و هم حضار , از اينكه وضع سالن مرتب و مزين باشد خوششان مى آيد و لذت مى برند ؟ چرا به تشكيل كانون خانوادگى علاقمند است ؟ چرا در انسان حس همدردى و ترحم نسبت بديگران وجود دارد ؟ اينها يك سلسله سؤالاتى است كه وجود دارد , ما خواه جواب اين (( چرا )) ها را بدهيم و خواه نتوانيم بدهيم چيزى كه براى ما قابل ترديد نيست اينست كه اين خواسته ها طبيعى است .

غير از اين خواسته هاى طبيعى احيانا يك سلسله خواسته هاى ديگرى هم در ميان بسيارى از افراد بشر هست كه اعتيادات ناميده مى شوند . اعتيادات قابل ترك دادن و عوض كردن است . اكثريت قريب باتفاق , شايد بيش از صدى 99 و يا هزارى 999 مردم عادت به چاى دارند , عده كثيرى به سيگار عادت دارند و از آنها كمتر به مشروب و ترياك عادت دارند , از آنها كمتر به هروئين عادت دارند , اينها كم كم بصورت خواسته در مى آيد و انسان به همان اندازه كه يك امر طبيعى را مى خواهد اين امرى را كه طبيعت ثانوى او شده است , مى خواهد . اما اين خواسته ها مصنوعى است لذا قابل ترك دادن است , قابل اين است كه اين فرد را بطورى كه بكلى آن كار را فراموش كند , ترك دهند . يا نسل آينده را طورى


19
تربيت كنيم كه اساسا فكر اين چيزها را هم نكند .

اما امور طبيعى اينطور نيست , قابل ترك دادن نيست , جلوى يك نسل را اگر بگيريم نسل بعدى خودش بدنبال او مى رود , به عنوان مثال :

در اوائل كمونيسم تنها موضوع اشتراك مال مطرح نبود , موضوع از ميان رفتن اصول خانوادگى هم در بين بود , تحت عنوان اينكه اختصاص هر جا كه باشد سبب بدبختى بشر است , چه بصورت مالكيت مال و ثروت و چه بصورت اختصاص زن و شوهرى , ولى اين موضوع نتوانست در دنيا جائى براى خودش باز كند . چرا ؟ براى اينكه علاقه به تشكيل خانواده علاقه فطرى است . يعنى هر فردى در طبقه خودش مايل است زن داشته باشد و آن زن انحصار به خودش داشته باشد , براى اينكه فرزندى كه از اين زن پيدا مى كند فرزند خود او باشد , يعنى علاقه به فرزند , علاقه به اينكه وجودش در نسلش ادامه پيدا كند , يك علاقه فطرى است , انسان فرزند را امتداد وجود خود مى داند . گوئى انسان باداشتن فرزند , وجود خود را باقى مى پندارد . وقتى فرزند ندارد خودش را منقطع و بريده فرض مى كند .

همچنانكه انسان مى خواهد با گذشته خودش نيز ارتباط داشته باشد مى خواهد پدر خودش را بشناسد , تبار خودش را بشناسد . بشر نمى تواند اينطور زندگى كند كه نداند از لحاظ نسلى از كجا آمده است ؟ از كدام مادر ؟ از كدام پدر ؟ و همچنين نمى تواند طورى زندگى كند كه نفهمد چگونه و بچه شكلى وجودش امتداد پيدا مى كند و از اين افرادى كه بعد بوجود آمده اند كداميك


20
از اينها فرزند اويند ؟

نه , اينها بر خلاف خواسته طبيعى بشر است , لهذا دنيا ديگر زير بار اين حرف نرفت , اين حرف مسكوت ماند , يكبار در دو هزار و سيصد سال پيش افلاطون اين پيشنهاد را كرد منتها براى يك طبقه نه عموم طبقات ( طبقه حاكمان فيلسوف و فيلسوفان حاكم ) و آنرا تنها راه جلوگيرى از سوء استفاده ها تشخيص داده بود , اما بعد خود افلاطون از اين پيشنهاد خود پشيمان شد , بعد در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم دوباره اين پيشنهاد شد و اين بار نيز بشر آنرا قبول نكرد , چرا ؟ چون بر خلاف طبيعت است .

حكما قاعده اى دارند , مى گويند (( القسر لا يدوم )) يعنى يك امر غير طبيعى دوام پيدا نمى كند , هر جريانى كه غير طبيعى باشد باقى نمى ماند و تنها جريانى كه طبيعى باشد قابل دوام است . مفهوم مخالف اين سخن اينست كه جريان هاى طبيعى قابل دوام است , امكان بقاء دارد , ولى جريان هاى غير طبيعى امكان دوام ندارد .

عليهذا اگر دين بخواهد در اين دنيا باقى بماند بايد داراى يكى از اين دو خاصيتى كه عرض كردم بوده باشد يا بايد در نهاد بشر جاى داشته باشد , در ژرفناى فطرت جا داشته باشد , يعنى خود در درون بشر بصورت يك خواسته اى باشد كه البته در آن صورت تا بشر در دنياست باقى خواهد بود و يا لااقل اگر خودش خواسته طبيعى بشر نيست , بايد وسيله باشد , بايد تأمين كننده خواسته يا خواسته هاى ديگر بشر باشد اما اين هم بتنهائى كافى نيست , بايد آن چنان وسيله تأمين كننده اى باشد كه چيز


21
ديگرى هم نتواند جاى او را بگيرد , يعنى بايد چنين فرض كنيم كه بشر يك رشته احتياجات دارد كه آن احتياجات را فقط دين تأمين مى كند , چيز ديگرى غير از دين و مذهب قادر نيست آن احتياجات را تأمين كند . و الا اگر چيزى در اين دنيا پيدا شد كه توانست مثل دين يا بهتر از دين آن حاجت و آن خواسته را كه دين تأمين مى كرده است تأمين كند , آن وقت دين از ميان مى رود , خصوصا اگر بهتر از دين هم تأمين كند .

در پيشرفت تمدن چقدر چيزهاست كه به چشم خودمان مى بينيم زود به زود عوض مى شود , يك چيزى مى آيد و فورا جاى آنرا مى گيرد يك مثال محسوس عرض كنم , خيلى ساده , تا چند سال پيش همه ما جوراب نخى مى پوشيديم , يك مرتبه اين جوراب هاى نايلونى آمد . تا آمد بلا درنگ جورابهاى نخى از بين رفت , و حتى كاسبها و آن كسانى كه كارشان و شغلشان كار جوراب نخى فروشى بود , اگر به كار ديگرى تغيير شغل ندادند همه از بين رفتند , چون بشر عاشق چشم و ابروى جوراب نخى نيست , جوراب مى پوشد براى اينكه جوراب داشته باشد , پوششى براى پاداشته باشد , مى خواهد دوام داشته باشد , قشنگ و زيبا باشد , لطيف باشد , وقتى يك چيزى آمد كه دوامش از اين بهتر و خودش هم لطيف تر و صرفه اش نيز بيشتر است ؟ اين بايد برود دنبال كارش زيرا زمانى خواسته هاى بشر را تأمين مى كرد و تا آن زمان هم جا داشت , حالا چيزى ديگرى پيدا شده كه آن خواسته را خيلى بهتر از آن تأمين مى كند .

چگونه است كه وقتى چراغ برق آمد چراغ موشى


22
را بايد از سرويس خارج كرد ؟ صنار هم آنرا نمى خرند , بشر چراغ موشى را براى چكار مى خواست ؟ آنرا براى حاجتى مى خواست ؟ چراغ برق آمد هم نورش از آن بهتر بود و هم دود نمى كرد , پس ديگر چراغ اولى را مى اندازد دور , بايد برود , چون خواسته اى را كه او تأمين مى كرد , برق خيلى بهتر از آن تأمين مى كند .

اما اگر چيزى باشد كه در اجتماع بشر آن چنان مقام و موقعيتى داشته باشد كه هيچ چيز ديگر قادر نباشد جاى آنرا بگيرد , آن خواسته اى را كه او تأمين مى كند , هنرى كه او دارد , كارى كه او دارد , هيچ چيز ديگر نتواند كار او را انجام دهد , نتواند هنر او را داشته باشد , ناچار باقى مى ماند .

شما در اين شركت نفت خودتان اگر در جائى كارگرى داشته باشيد و كارگرى بهتر از او پيدا كنيد , خيلى دلتان مى خواهد آن كارگر اول خودش استعفاء داده كنار رود و آن كسى كه بهتر است بيايد جاى او را بگيرد , اما اگر كارگر اولى هنر منحصر بفردى داشته باشد امكان ندارد بگذاريد برود , نازش را مى كشيد و نگهش مى داريد .

پس دين اگر بخواهد باقى باشد يا بايد خودش جزو خواسته هاى بشر باشد , يا بايد تأمين كننده خواسته هاى بشر باشد , آن هم بدين شكل كه تأمين كننده منحصر بفرد باشد .

اتفاقا دين هر دو خاصيت را دارد , يعنى هم جزو نهاد بشر است , جزو خواسته هاى فطرى و عاطفى بشر است و هم از لحاظ تأمين حوائج و خواسته هاى بشرى


23
مقامى را دارد كه جانشين ندارد و اگر تحليل كنيم معلوم مى شود اصلا امكان ندارد چيز ديگرى جايش را بگيرد .
فطرى بودن دين

قرآن راجع به قسمت اول كه دين را خدا در نهاد بشر قرار داده اينطور مى فرمايد : (( فأقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التى فطر الناس عليها )) توجه خويش را به سوى دين حقگرايانه پايدار و استوار كن . همانا اين فطرة الله را كه همه مردم را بر آن آفريده , نگهدار .

على ( ع ) نيز انبياء را اينطور تعريف مى كند : خدا انبياء را يكى پس از ديگرى فرستاده تا اينكه وفاى آن پيمانى را كه در نهاد بشر با دست خلقت بسته شده از مردم بخواهند , از مردم بخواهند با آن پيمانى كه با زبان بسته نشده و روى كاغذ نيامده بلكه روى صفحه دل آمده , روى عمق ذات و فطرت آمده , قلم خلقت او را در سر ضمير , در اعماق شعور باطن بشر نوشته است , بان پيمان باوفا باشند .

غرضم استشهاد نبود كه از راه استشهاد بقرآن مدعاى خود را اثبات كرده باشم بلكه خواستم عرض كنم كه اين نظريه را براى اولين بار قرآن ابراز داشته است كه دين جزو نهاد بشر است و قبل از اسلام چنين تزى در جهان وجود نداشت , تا قرن هفدهم و هيجدهم و نوزدهم ميلادى بشر در اين زمينه ها هزار گونه فكر مى كرد , در حاليكه اكنون مى بينيم كاوشهاى روانى


24
هماهنگ با قرآن مى گويد : (( فطرة الله التى فطر الناس عليها )) .
نظريات در باره علل پيدايش دين

راجع باينكه دين چگونه در ميان مردم پيدا شد و آيا از ميان خواهد رفت يا نه , حرفها و فرضيه ها آنقدر زياد است كه اگر بخواهيم همه آنها را بر شماريم وقت زيادى مى گيرد , به اجمال برايتان عرض مى كنم : زمانى آمدند گفتند دين مولود ترس است , بشر از طبيعت مى ترسيده , از صداى غرش رعد مى ترسيده , از هيبت دريا مى ترسيده , از صداى غرش رعد مى ترسيده , از هيبت دريا مى ترسيده , و نتيجه ترس سبب شده كه فكر دين در سر مردم پيدا شود . يكى از حكماى قديم روم بنام لوكريتوس گفته است : نخستين پدر خدايان ترس است , در زمان ما هم بوده و هستند كسانى كه همين فرضيه قديمى و كهنه را تأييد مى كنند و مكرر در سخنان خود بعنوان يك فكر تازه آنرا بازگو مى نمايند .

بعضى گفتند علت پيدايش دين جهل و نادانى بشر است , بشر مى خواسته حوادث جهان را تعليل نمايد و براى آنها علت ذكر كند و چون علتها را نمى شناخته است , علت ماوراء طبيعى براى حوادث فرض كرده است .

بعضى ديگر گفته اند علت اينكه بشر بسوى دين گرائيده علاقه ايست كه بنظم و عدالت دارد , وقتى كه در دنيا از طرف طبيعت يا اجتماع بى عدالتى مى بيند براى اينكه تسكينى جهت آلام درونى خود پيدا كند دين


25
را براى خويشتن مى سازد .

صاحبان فرضيه هاى فوق گفتند : علم را توسعه بدهيد , دين از ميان مى رود . چنين فرض كردند كه با توسعه علم خود به خود دين از ميان مى رود , عالم شدن مساوى است با بيدين شدن .

بعضى آمدند براى پيدايش دين يك علت ديگر فرض كردند و گفتند دين وسيله ايست براى كسب امتياز در جامعه هاى طبقاتى . اين فرضيه ماركسيست هاست , گفتند بشر در ابتدا زندگى اشتراكى داشته است , آن وقتى كه زندگى ابتدائى و قبيله اى بوده است , در آنزمان اساسا دينى وجود نداشته , بعلل خاصى مالكيت پيدا مى شود . جامعه طبقاتى بوجود مى آيد , فئوداليسم بوجود مى آيد , بعد از فئوداليسم كاپيتاليسم پيدا مى شود , طبقه حاكم بوجود مى آيد و طبقه محكوم , مظلوم و رنجبر و زحمتكش , بالاخره در جامعه فئوداليستى و كاپيتاليستى طبقه حاكمه براى اينكه منافع خود را حفظ كند دين را اختراع مى كند تا طبقه محكوم در مقابل او قيام نكند دين وسيله ايست , افسارى , پوزبندى است براى طبقه مظلوم و محكوم از طرف طبقه ظالم و حاكم .

صاحبان فرضيه هاى ديگر گفتند علم چاره كننده دين است , اگر علم بيايد دين از ميان مى رود , اما اين فرضيه , يعنى فرضيه ماركسيست ها , علم را چاره كننده دين نميدانند , اينها بعد از اينكه ديدند علم آمد و دين باقى ماند و ديدند دانشمندان طراز اولى همچون پاستور و غيره در آستانه دين زانو زدند , گفتند خير , علم چاره


26
كننده دين نيست , دين اساسا مولود جهل نيست , مولود ترس هم نيست , مولود علاقه فطرى انسان به نظم و عدالت هم نيست , دين اختراع طبقه حاكمه در مقابل طبقه محكوم است تا وقتى كه جامعه طبقاتى وجود دارد ولو آنكه علم بعرش هم برسد باز دين هست . جامعه اشتراكى بوجود بياوريد , طبقات را از ميان ببريد , طبقات را كه از ميان برديد دين هم خود بخود از ميان خواهد رفت دين يك ابزارى است , يك دامى است , يك شبكه ايست كه طبقه حاكم نصب كرده است , وقتى خود آن طبقه از بين رفت ابزار كارش هم از ميان مى رود , خلاصه اينكه مساوات كامل برقرار كنيد , دين از ميان خواهد رفت .

اين فرضيه نيز نتوانست در دنيا براى خود جائى باز كند . زيرا از طرفى علما ثابت كردند دين از مالكيت قديمتر است , در دوران اشتراكى اولى هم دين بوده است , در همان دوران اشتراك اوليه و پيش از پيدايش جامعه هاى طبقاتى هم دين بوده است و پرستش وجود داشته , از طرف ديگر اين توجيه و تفسير با واقعيت تاريخ تطبيق نمى كند و تاريخ دوران گذشته حتى خلاف اين نظريه را نيز نشان مى دهد , دين هميشه از ميان طبقات ضعيف و محكوم ظهور كرده است . رهبران دينى اشخاصى چون موسى بوده اند , با گروهى زير دست و بيچاره در مقابل قومى حاكم و مسلط , يعنى فرعون و فرعونيان .

وقتى پيغمبر اسلام ظهور كرد چه كسانى از او حمايت كردند ؟ متنفذين و پولدارها و رباخوارها ؟


27
آنها همانها هستند كه پيغمبر اكرم عليه آنها قيام كرد , قرآن اينها را با كلمه (( ملأ )) تعبير مى كند , يعنى اشراف , اين ها همه مخالف بوده اند . اينهائى كه اين طبقه را تشكيل مى دادند همان رهبران مخالفين آن حضرت بودند از قبيل : ابوسفيان , ابوجهل , وليد بن مغيره , اينها همه از گردن كلفتان درجه اول عربستان بوده اند .

اما آنهائى كه بعنوان ياران و گروندگان پيغمبر اكرم اسمشان را در تاريخ مى بينيم از قبيل : عمار ياسر , ابوذر غفارى , سلمان پارسى , عبدالله بن مسعود و نظائر آنها جزو طبقات زير دست و محكوم و مظلوم اجتماع بوده اند .

تقريبا در يك سال و نيم پيش كه خروشچف هنوز سقوط نكرده بود , در روزنامه هاى اطلاعات و كيهان خبرى را خواندم و اتفاقا همان وقت در سخنرانى ايكه در تهران داشتم آنرا نقل كردم و گفتم بخوانيد و تعجب كنيد , آن وقت (( بن بلا )) رئيس جمهور پيشين الجزاير هنوز بر سر كار بود , بن بلا گفته بود وقتى خروشچف به الجزاير آمد من باو گفتم كه اسلام مى تواند در شمال آفريقا بعنوان نيروى محرك و نيروى انقلابى عظيمى بكار رود , خروشچف تصديق كرد و گفت بله , يكنفر ديگر هم از تئوريسين هاى كمونيست كه گويا از فرانسه يا ايتاليا به الجزاير آمده بود , او هم پذيرفته بود كه اسلام در شمال آفريقا مى تواند عامل تحرك اجتماع و عامل مبارزه با امپرياليسم بوده باشد , من اين را در مجلس آن شب نقل كرده و گفتم آقايان اينها همان


28
كسانى هستند كه تا پنجاه سال پيش مى گفتند دين افيون ملتهاست , اختراعى است كه طبقه حاكم عليه طبقه محكوم كرده است , ولى حالا كه اسلام را از نزديك مى بينند و يك مسلمان انقلابى مثل (( بن بلا )) اسلام را براى آنها تشريح مى كند , تصديق مى كنند كه اسلام مى تواند محرك تاريخ باشد .

بنابراين , فرضيه فوق هم راجع به مبدأ و منشأ پيدايش دين منسوخ شد و از بين رفت .

فرضيه اى هم فرويد آورد , اين فرضيه را هم براى شما نقل مى كنم . از نقل اين فرضيه هاى گوناگون حداقل اينقدر مى توانيد استنباط كنيد كه در مغرب زمين در ميان مخالفين دين وحدت نظرى وجود ندارد , هر يك از مخالفين چيزى مخصوص بخود گفته است .

فرويد گفت : دين نه ناشى از ترس است , نه از جهل است , نه عكس العمل در مقابل بى نظمى ها است , و نه عاملى است در راه كسب امتيازات طبقاتى . او , همانطوريكه همه حوادث اجتماع را با غريزه جنسى تحليل و توجيه مى كرد , خواست دين را هم از اين راه توجيه كند و نتيجتا گفت : بشر در اجتماع از نظر جنسى محروميت هائى پيدا مى كند كه موجب مى شود غريزه عقب رانده شده و به شعور ناخودآگاه رود . وقتى كه آنجا رفت قيود اجتماعى جلويش را مى گيرد كه بيرون نيايد اما در آن صورت اين محروميت ها از راهها و به شكلهاى ديگرى بروز مى كند كه يكى از آنها دين است . دين ريشه اش تمايل جنسى است و نه چيز ديگر . او هم چنين مى گفت كه ريشه اخلاق هم تمايلات جنسى


29
است , علم هم ريشه اش جنسى است .

اگر از او مى پرسيديم آيا بعقيده شما دين چه موقعى از ميان مردم خواهد رفت , مى گفت : آزادى جنسى مطلق بدهيد , بطورى كه هيچ محروميت جنسى وجود نداشته باشد , در آن صورت دين هم وجود نخواهد داشت , اما طولى نكشيد كه فرويد خودش هم از حرف خودش پشيمان شد . شاگردهايش نيز از او نپذيرفتند . در همين جاست كه نظريه فطرى بودن دين و اينكه دين جزو نهاد بشر است پيدا مى شود .

نظريه فطرى بودن دين

در مورد فطرى بودن دين دانشمندان زيادى نظر داده اند . يكى از آنها روانشناس بسيار معروف جهانى و شاگرد فرويد , يونگ است . او مى گفت اينكه آقاى فرويد مى گويد دين از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش مى كند درست است . ولى اينكه او خيال مى كند عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمايلات جنسى اى كه بشعور باطن گريخته اند مى باشد بى اساس است . انسان يك روان ناخودآگاه فطرى و طبيعى دارد . روان ناخودآگاه بشر بر خلاف ادعاى فرويد , صرفا انبارى كه از شعور ظاهر در آن چيزهائى ريخته شده و پر شده باشد نيست , بعبارت ديگر شعور باطن هرگز بصورت يك ظرف خالى كه فقط از شعور ظاهر چيزى بگريزد و آنجا رفته و آنرا پر كند نيست , او مى گفت : فرويد به قضيه روان ناخودآگاه خوب پى برده بود , اما بعدا


30
باشتباه خيال كرد كه روان ناخودآگاه فقط از عناصر مطرود از شعور ظاهر تشكيل مى گردد . خير , روان ناخود آگاه جزء سرشت بشر است , عناصر رانده شده مى روند آنجا و به آن ملحق مى شوند , دين جزء امورى است كه در روان ناخود آگاه بشر بطور فطرى و طبيعى وجود دارد .

روانشناس و فيلسوف معروف امريكائى ويليام جيمز كتابى نوشته كه خيال مى كنم بنام (( دين و روان )) چاپ شده , من چاپ شده آنرا نديده ام در 5 يا 6 سال پيش كه يكى از دوستان آنرا ترجمه كرده بود نسخه خطى ترجمه را آورد پيش من كه ببينمش , ترجمه اش را آن وقت خواندم , در آن موقع هنوز اسمى روى كتاب نگذاشته بود , شنيده ام حالا چاپ شده . ويليام جيمز روان شناسى تجربى را بسبك مخصوص خود ابداع كرده است و روى مسائل روانى مذهبى سالها مطالعه كرده , سالها افراد را , بيماران را و غير بيماران را مورد تجربه و آزمايش قرار داده و روى ايشان مطالعه كرده است . اين شخص در كتاب خود مى گويد : درست است كه سرچشمه بسيارى از اميال درونى ما امور مادى طبيعى است , ولى بسيارى از آنها هم از دنيائى ماوراى اين دنيا سرچشمه مى گيرد . او همچنين مى گويد : دليل اينكه اصولا بسيارى از كارهاى بشر با حسابهاى مادى جور در نمى آيد همين است . مى گويد : من در هر امر (( مذهبى )) هميشه نوعى وقار و صميميت , وجد و لطف , محبت و ايثار مى بينم , حالات روانى مذهبى خواصى دارد كه آن خواص با هيچ حالت از حالات بشر تطبيق


31
نمى كند . مى گويد بهمان دليل كه يك سلسله غرايز مادى ما را با اين دنيا پيوند مى دهد , غرايز معنوى هم ما را با دنياى ديگر پيوند مى دهد . اين مرد تعبيرات عجيبى دارد . گاهى مى گويد اين فلسفه هائى كه بشر بوجود آورده , يعنى فلسفه هاى ماوراى طبيعى بمنزله ترجمه هائيست كه انسان از زبان ديگرى انجام داده باشد , يعنى اينهائى را كه بشر خيال مى كند در مسائل ماوراى طبيعت با فكر و عقل خود بدان رسيده اينها در واقع نداى دل خود اوست . قلب او و دل او با زبان ديگرى انجام داده باشد , يعنى اينهائى را كه بشر خيال ميكند در مسائل ماوراى طبيعت با فكر و عقل خود بدان رسيده اينها در واقع نداى دل خود اوست . قلب او و دل او با زبان ديگرى , با نور ديگرى , با روشنائى ديگرى آنها را دريافته و بعد با زبان عقل به آنها شكل فلسفى داده است .

آلكسيس كارل جراح و فيزيولوژيست معروف فرانسوى كه بعدها مقيم امريكا شده , همان شخصى كه كتاب (( انسان موجود ناشناخته )) را كه بسيار جالب و عميق است نوشته , و يك بار هم برنده جايزه نوبل شده , راجع به حقيقت دعا كتابى دارد بنام (( نيايش )) كه ترجمه هم شده است . او مى گويد : دعا عالى ترين حالت مذهبى در انسان است و حقيقت آن پرواز روح بشر است بسوى خدا , هم او مى گويد در وجدان انسان شعله فروزانى است كه گاه و بيگاه انسان را متوجه خطاهاى خويش مى كند , متوجه گمراهيها و كج فكريهايش مى سازد , همين شعله فروزان است كه انسان را از راه كجى كه مى رود باز مى دارد . او مى گويد گاهى انسان در حالات معنوى خود جلال و ابهت آمرزش را احساس مى كند .

در اين زمينه گفته ها زياد است اينها را براى اين


32
گفتم كه اولا بدانيد در ميان خود منكرين دين راجع بمنشأ دين و اينكه دين ناشى از چيست ؟ آيا ناشى از ترس است ؟ ناشى از جهل است ؟ و يا از چيز ديگرى است ؟ وحدت نظرى وجود ندارد و ثانيا بسيارى از دانشمندان معروف و مشهور جهان به فطرى و طبيعى بودن حس دينى نظر داده اند و آن را جزء لاينفك وجود بشر بشمار آورده اند .

در اينجا بد نيست نظريه معروف ترين دانشمند عصر ما را در باره حس دينى و مبنا و منشأ آن نيز براى شما نقل كنم اخيرا مجموعه اى منتشر شده است كه حاوى يك سلسله نامه يا مقاله يا سخنرانى از فيزيسين و رياضى دان معروف و بزرگ عصر ما آلبرت اينشتاين است . در اين مجموعه فصلى دارد تحت عنوان (( مذهب و علوم )) در اين جا اينشتاين نظر خود را در باره مذهب و وظيفه اى كه علوم و هنرها در زمينه مذهب دارند بيان مى كند . اين دانشمند مدعى است كه احساسات موجد مذهب متفاوت است , علت گرايش بمذهب را در همه طبقات نمى توان يكسان دانست .

او مى گويد : (( براى يك انسان ابتدائى , ترس : ترس از مرگ , ترس از گرسنگى , ترس از جانور وحشى , ترس از مرض , ايجاد كننده زمينه مذهبى است . فكر محدود و عدم رشد عقل انسان بدوى براى خود موجودات كم و بيش شبيهى مى سازد , اين موجودات را با دست و فكر خود مى سازد و بعد از اين آفريدن باين فكر مى افتد كه چگونه از خشم آنها جلو بگيرد , چطور بر سر لطف شان بياورد . اينگونه مذهب را مذهب ترس بايد


33
ناميد و خدائى كه در اين مذهب پرستيده مى شود خداى واقعى نيست منجر به نوعى بت پرستى مى شود )) .

مى گويد : (( خصيصه اجتماعى بشر نيز يكى از تبلورات مذهب است . يك فرد مى بيند پدر و مادر , خويشان و رهبران و بزرگان ميميرند يك يك اطراف او را خالى مى گذارند , پس آرزوى هدايت شدن , دوست داشتن , محبوب بودن و اتكاء و اميد داشتن بكسى , زمينه قبول عقيده بخدا را در او ايجاد مى كند )) .

به عقيده اينشتاين خدائى كه ناشى از اين احتياج است نيز خداى واقعى نيست , صفاتى كه براى او فرض مى شود همه صفات انسانى است , كتاب مذهبى يهوديان و همچنين انجيل اين چنين خدائى را معرفى مى كنند , اين مذهب نسبت بمذاهب ترس يك درجه تكامل يافته است . آنگاه چنين مى گويد : (( ولى فراموش نشود كه در اين بين عده قليلى از افراد و اجتماعات يافت مى شوند كه يك معنى واقعى از وجود خدا را وراى اين اوهام دريافته اند كه واقعا داراى خصائص و مشخصات بسيار عالى و تفكرات عميق و معقول بوده بهيچ وجه قابل قياس با آن عموميت عقيده نيستند )) .

مقصودش اينست كه گمان نرود در ميان اجتماعاتى كه آن دو نوع مذهب وجود داشته و دارد همه افراد فكرشان در باره خدا سطحى است , افرادى هم در همان جماعات يافت مى شوند كه خدا را آنچنان كه شايسته قدس و جلال او هست در نظر مياورند و پرستش مى نمايند .

آنگاه چنين مى گويد : (( يك عقيده و مذهب ثالث


34
بدون استثناء در ذهن همه وجود دارد , گرچه با شكل خالص و يكدست در هيچ كدام يافت نمى شود . من آن را (( احساس مذهبى آفرينش يا وجود )) مينامم . بسيار مشكل است كه اين احساس را براى كسى كه كاملا فاقد آن است توضيح دهم , بخصوص كه در اينجا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال مختلفه تظاهر مى كند نيست . در اين مذهب , فرد بكوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى كه در ماوراى امور و پديده ها در طبيعت و افكار تظاهر مينمايد پى مى برد . او وجود خود را يك نوع زندان مى پندارد , چنانكه مى خواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يكباره بعنوان حقيقت واحد در يابد )).. .

مطابق اين بيان در انسان و حداقل در افراد رشد يافته انسانها چنين احساسى وجود دارد كه مى خواهد از وجود محدود خود خارج شود و خود را بقلب هستى رساند . در انسان ميلى وجود دارد كه آرام نمى گيرد مگر آنكه خود را با خدا و منبع هستى متصل ببيند . اين همان است كه قرآن كريم فرموده است :

(( الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله 0 الا بذكر الله تطمئن القلوب ))

(( تنها با ياد خدا و جاى گرفتن خدا در قلب است كه دل آدمى آرامش خويش را باز مى يابد )) . مولوى معنوى ما اين عشق و احساسى را كه اينشتاين (( احساس آفرينش )) نام نهاده است , چه خوب و عالى در هفت قرن قبل از اينشتاين بيان كرده است :


35
جزئها را رويها سوى كل است
بلبلان را عشق با روى گل است
آنچه از دريا بدريا مى رود
از همانجا كامد آن جا مى رود
از سر كه سيل هاى تند دو
وز تن ما جان عشق آميزد و

من نمى دانم ما چه جور آدمهائى هستيم همين قدر كه كسى در يكجا نوشت دين بطور كلى ناشى از ترس يا جهل است خيال مى كنيم همانطورى كه كشف شده آب تركيبى از اكسيژن و ئيدروژن است و در لابراتوارهاى معظم دنيا هم مسلم و قطعى شده است , اين مطلب هم كه دين ناشى از ترس يا جهل است به همين صورت است . نه آقا , اينطور نيست . اگر اندك توجهى بكنيد مى بينيد حتى در ميان خود منكرين دين راجع به اينكه دين از چه ناشى شده و از كجا آمده وحدت نظرى وجود ندارد . نظريات مختلفى از طرف آنها ابراز شده و همه رد شده است , حتى اكثريت دانشمندان امروز توحيد را پذيرفته اند , اصول دين را پذيرفته اند , اگر دين حقيقتا مولود جهل بوده آيا معنى داشت كه اينشتاين دانشمندترين انسان عصر حاضر هم خداپرست باشد , نه تنها او كه دانشمندترين انسان عصر خود بود , بلكه دنياى علم به سوى قبول (( فطرة الله التى فطر الناس عليها )) پيش مى رود .

دين سرمايه زندگى

اما قسمت دوم , بايد عرايضم را خيلى كوتاه كنم ,


36
قسمت دوم اينكه بگوئيم چگونه دين تأمين كننده خواسته هاى بشر است و جانشين هم ندارد , زمانى خيال مى كردند اگر تمدن پيشرفت كرد ديگر جائى براى دين نيست , امروز ديگر معلوم شده كه پيشرفت علم و تمدن نيازى را كه بشر به دين براى يك زندگى خوب دارد رفع نمى كند بشر هم از لحاظ شخصى احتياج به دين دارد و هم از لحاظ اجتماعى نيازمند دين است , همين قدر كه ابديت به فكر بشر مى آيد , به جهان ديگر پيوند پيدا مى كند , اين قدرت فكرى و تصورى در او احساسات و تمايلات ابديت خواهى به وجود مى آورد . پيدايش اين گونه تصورات وسيع و گسترده و پيدايش اينگونه تمايلات و خواسته هاى عظيم و پهناور در انسان با ساختمان بدنى و جسمانى محدود و فانى شونده انسان به هيچوجه جور نمى آيد . يعنى وقتى كه از يك طرف آن تصورات و تمايلات عظيم را در خود احساس مى كند و از طرف ديگر به ساختمان محدود و فانى شونده و زودگذر مادى خود مينگرد مى بيند اشتهاى لقمه اى در او پيدا شده كه به اصطلاح براى دهانش خيلى بزرگ است , آرزوى كلاهى را پيدا كرده است كه نه تنها براى سر او بلكه , براى سر چرخ و فلك هم گشاد است , اينجا است كه يك عدم تعادل عجيب و ناراحت كننده اى ميان آرزوها و خواسته ها از يك طرف و ميان استعداد جسمانى خود از طرف ديگر مى بيند , تصور محروميت از ابديت او را خرد مى كند , غبطه مى برد به حال حيوانات كه حدود فكرشان با حدود استعداد جسمانى شان منطبق است , در باره بقاء و ابديت فكر نمى كنند تا آرزويش در دلشان پيدا شود و از تصور
37
رسيدن به آن آرزو و از تصور فنا و نيستى رنج ببرند .

راستى هم اگر بنا بشود انسان فانى شونده باشد عدم تعادل و عدم تناسب عجيبى ميان افكار و تمايلات روحيش از يك طرف و ميان استعداد و توانائيش از طرف ديگر وجود دارد , اين سئوال پيش مى آيد كه اگر بنا است اين موجود مات وفات شود اين تفكرات و تصورات و تمايلات وسيع و پهناور چقدر بيهوده و موذى و خردكننده است .

بسيارى از تلاشهاى بشر براى جاويد ماندن نام و عنوان و يادگارهايش بعد از خودش , مولود همين احساس و آرزو است , ولى البته به صورت غير منطقى , خيال مى كند اگر كارى كند كه نامش , مجسمه اش , يادگارهايش , آثارش , سرگذشتهايش بعد از خودش جاويد بماند خودش جاويد مانده است , و خود را از چنگال فنا و نيستى نجات داده است , بسيارى از جنايتها را بشر براى رسيدن به اين نوع جاودانه شدن انجام مى دهد , اما كيست كه در همان وقت نداند كه اين تلاشها بيهوده است , من كه نيست و نابود باشم , شهرت و نام من چه لذتى مى تواند براى من داشته باشد ؟ !

لذت از شهرت و افتخار و نام و عنوان فرع بر بقا . و حيات خود من است .

تنها چيزى كه اين احساس و اين احتياج را به صورت كامل و مطمئن تأمين مى كند احساسات و عقائد مذهبى و پرستش است .

مرحوم فروغى در جلد دوم كتاب آئين سخنورى , سخنرانيها و خطابه هاى بزرگى را كه در دنيا ايراد شده


38
ترجمه كرده است , در بين آنها چند خطابه از ويكتور هوگو نويسنده معروف فرانسوى است , هوگو در يكى از خطابه هاى خيلى عالى اش مى گويد : (( راستى اگر انسان اينطور فكر كند كه عدم است و بعد از اين زندگى نيستى مطلق است , ديگر اصلا براى او زندگى ارزشى نخواهد داشت , آن چيزى كه زندگى را براى انسان گوارا و لذت بخش مى سازد , كار او را مفرح مى سازد , به دل او حرارت و گرمى مى بخشد , افق ديد انسان را خيلى وسيع مى كند , همان چيزى است كه دين به انسان مى دهد , يعنى اعتقاد به جهان ابديت , اعتقاد به خلود , اعتقاد به بقاء بشر , اعتقاد به اينكه تو اى بشر ! فانى نيستى و باقى خواهى بود , تو از اين جهان بزرگترى , اين جهان براى تو يك آشيان كوچك و موقتى است , اين جهان فقط يك گاهواره است , براى دوران كودكى تو است , دوران بيشتر دوران ديگرى است )) .

از تولستوى حكيم معروف روسى مى پرسند ايمان چيست . آنرا براى ما تعريف كن . مى گويد : ايمان همان چيزى است كه انسان با آن زندگى مى كند , سرمايه زندگى است . واقعا عجب جمله ساده و پر مغزى است .

ايمان همان چيزى است كه بشر با آن زندگى مى كند شما اين جمله را مقايسه كنيد با طرز تفكر يك عده سبك مغز بى خبر و بى اطلاع كه خيال مى كنند دين براى بشر (( سربار )) است , بيدينى نوعى آزادى و سبكبارى است ! اينها خيال مى كنند , پا بند نبودن بهر چيزى نامش آزادى است , بنابراين پا بند نبودن به عقل و انسانيت و اخلاق و شرافت چون بالاخره هر چه هست پا بند نبودن است


39
سبكبارى و آزادى است . اما اين حكيم عاليقدر روسى چقدر خوب ارزش (( سرمايه )) هاى معنوى را درك كرده است , او نمى گويد ايمان (( سربار )) است مى گويد (( سرمايه است )) . من هنگامى كه اين سخن تولستوى را ديدم بياد شعر معروف ناصر خسرو افتادم , آنجا كه بفرزندش خطاب كرده مى گويد :
زد دنيا روى زى دين كردم ايراك
مرا , بى دين , جهان , چه بود و زندان
مرا پورا ز دين ملكى است در دل
كه آن هرگز نخواهد گشت ويران
دين , پشتوانه اخلاق و قانون

ركن اساسى در اجتماعات بشرى اخلاق است و قانون , اجتماع قانون و اخلاق مى خواهد و پشتوانه قانون و اخلاق هم فقط و فقط دين است .

اينكه مى گويند اخلاق بدون پايه دينى هم استحكامى خواهد داشت , هرگز باور نكنيد , درست مثل اسكناس بدون پشتوانه است كه اعتبارى ندارد , مثل اعلاميه حقوق بشر است كه فرنگيان منتشر كردند و مى كنند و خودشان هم قبل از ديگران عليه آن قيام كرده و مى كنند , چرا ؟ چون متكى به ايمانى كه از عمق وجدان بشر برخاسته باشد نيست .

ژرژ بيدو كه زمانى خودش رهبر سوسياليستهاى فرانسه بود وقتى كه خواستند به الجزاير استقلال بدهند آمد جزو سازمان هاى آدم كشى ها قرار گرفت , كه چرا به


40
اينها استقلال مى دهيد ! بلى اينها هستند امضاء كنندگان اعلاميه حقوق بشر و ...

قانون هم همينطور است , آزادى چطور ؟ آزادى هم همينطور است , تمام مقدساتى كه اجتماع بشر دارد : عدالت , مساوات , آزادى , انسانيت و همدردى , هرچه كه به فكر شما برسد , تا پاى دين در ميان نباشد حقيقت پيدا نمى كند .

آلكسيس كارل مى گويد : مغزها خيلى پيشرفته اما افسوس كه دلها هنوز ضعيف است , دل را فقط ايمان قوى مى كند , تمام مفاسد بشريت از اينست كه مغزها نيرومند شده و دلها ضعيف و ناتوان باقى مانده اند , آيا تمدن چه مى كند , تمدن براى انسان ابزار مى سازد , ابزارهاى خوب , انصافا ابزارهاى خوب اختراع مى كند , اما آدمها را چطور ؟ چه چيز مى تواند آدم ها را عوض كند ؟ چه چيز مى تواند به آدمها هدف هاى مقدس و عالى بدهد ؟ چه چيز است كه مى تواند ارزش هاى بشرى را عوض كند ! كارى كند كه همدردى و صاحبدلى تا بدان حد ارزش داشته باشد كه از صميم قلب بگويد :

دنيا نيرزد آنكه پريشان كنى دلى
زنهار بد مكن كه نكرده است عاقلى

انسانيت مساوى است با دين و ايمان , و اگر دين و ايمان نباشد , انسانيتى نيست .

اشكالات

خوب , ديگر عرايض خود را بايد خاتمه دهم


41
مطالبى بود كه ديگر تفصيلا به بيان آنها نمى رسم , از آن جمله اينكه اگر دين فطرى است چرا گروههائى از مردم از دين خارج مى شوند ؟ راجع به اين موضوع اندكى شرح مى دهم : اين مطلب خود مطلبى است كه علل اعراض گروه زيادى از مردم از دين چيست ؟ اين سؤال مخصوصا براى كسانى كه توجه به خدا و ديانت را امرى فطرى مى دانند بيشتر طرح مى شود . حتى بعضى اين سؤال را با تعجب طرح مى كنند , ما نخست سخن يكى از دانشمندان امريكائى را در اين زمينه نقل مى كنيم بعد نظر خود را بيان خواهم كرد . ذكر اين مطلب از آن جهت لازم است كه در يافتن راه اصلاح اجتماع بما كمك مى نمايد .

در كتاب (( اثبات وجود خدا )) كه مجموعه مقالاتى است از عده اى دانشمندان در باره خدا , مقاله اى است تحت عنوان (( بكار بردن روشهاى علمى )) , از يك دانشمند امريكائى بنام (( والتر اسكارلند برگ )) . اين مرد در مقدمه گفتار خود در باره علت عدم ايمان بعضى از دانشمندان بخدا بحث مى كند , مى گويد : (( اينكه توجه بعضى از دانشمندان در مطالعات علمى منعطف بدرك وجود خدا نمى شود علل متعددى دارد كه ما از آن جمله دو علت را ذكر مى كنيم :

نخست اينكه غالبا شرايط سياسى استبدادى يا كيفيت اجتماعى و يا تشكيلات مملكتى انكار وجود صانع را ايجاب مى كند . دوم اينكه فكر انسانى هميشه تحت تأثير بعضى اوهام قرار دارد و با آنكه شخص از هيچ عذاب روحى و جسمى بيم نداشته باشد باز فكر او در اختيار و انتخاب راه درست كاملا آزاد نيست . در خانواده هاى


42
مسيحى اغلب اطفال در اوائل عمر به وجود خدائى شبيه انسان ايمان مى آورند مثل اينكه بشر بشكل خدا آفريده شده است . اين افراد هنگامى كه وارد محيط علمى مى شوند و بفرا گرفتن و تمرين مسائل علمى اشتغال مى ورزند اين مفهوم انسانى شكل و ضعيف خدا نمى تواند با دلائل منطقى و مفاهيم علمى جور در بيايد و بالنتيجه بعد از مدتى كه اميد هر گونه سازش از بين مى رود مفهوم خدا نيز بكلى متروك و از صحنه فكر خارج مى شود . علت مهم اين كار آن است كه دلائل منطقى و تعريفات علمى وجدانيات يا معتقدات پيشين اين افراد را عوض نمى كند و احساس اينكه در ايمان بخدا قبلا اشتباه شده و همچنين عوامل ديگر روانى باعث مى شوند كه شخص از نارسائى اين مفهوم بيمناك شود و از خداشناسى اعراض و انصراف حاصل كند )) .

اين دانشمند دو علت براى اعراض از دين و خدا ذكر كرده است : يكى نامساعد بودن بعضى از محيطهاى اجتماعى كه الزاما ماترياليسم را يك عقيده رسمى ميشناساند . ديگر سوء تفاهمى كه در مسئله خدا براى دانشمندان پيدا مى شود . علت اين سوء تفاهم آن است كه فكر و عقيده خدا را در كودكى از كسانى فرا مى گيرد كه مدعى خداشناسى هستند ولى خدا را نمى شناسند , ذات خدا و صفات خدا و طرز دست اندركار بودن خدا در كار عالم را طورى تعليم مى كنند كه با عقل و علم و منطق جور نمى آيد , يك مفهوم نامعقولى از خدا و دين بمردم تعليم مى كنند , بديهى است كه دانشمند پس از آنكه با عقل و علم و منطق آشنا شد نمى تواند


43
معانى و مفاهيم نا معقول و غير منطقى را بپذيرد . ناچار آن ايمان نا معقول جاى خود را در ذهن دانشمند به انكار و نفى ميدهد و چون مى پندارد عقيده بخدا جز بهمان شكل غير منطقى نبايد باشد منكر خدا مى شود .

اين سخن , سخن بسيار درستى است , مسلما علت انكار و اعراض بسيارى از افراد تحصيل كرده اينست كه مفاهيم مذهبى و دينى بطرز صحيحى به آنها تعليم نشده است , در واقع آن چيزى كه آنها انكار مى كنند مفهوم واقعى خدا و دين نيست , چيز ديگرى است .

افرادى مانند من كه با پرسش هاى مردم درباره مسائل مذهبى مواجه هستيم كاملا اين حقيقت را درك مى كنيم كه بسيار از

افراد تحت تأثير تلقينات پدران و مادران جاهل يا مبلغان بيسواد افكار غلطى در زمينه مسائل مذهبى در ذهنشان رسوخ كرده است و همان افكار غلط اثر سوء بخشيده و آنها را در باره حقيقت دين و مذهب دچار ترديد و احيانا انكار كرده است . از اينرو كوشش فراوانى لازم است صورت بگيرد كه اصول و مبانى مذهبى بصورت صحيح و واقعى خود با افراد تعليم و القا شود .

اين بنده شخصا سالهاست كه اين مطلب را احساس كرده ام و وظيفه خود دانسته ام كه فعاليت هاى مذهبى خود را تا حدودى كه توانائى دارم در راه تعليم صحيح و معقول مفاهيم دينى و مذهبى متمركز كنم . تجربه نشان داده است كه اينگونه فعاليتها بسيار ثمر بخش است .

ولى علت اعراض از دين منحصر به اينها نيست ,


44
علتهاى ديگر هم در كار است .

يكى از چيزهائيكه موجب اعراض و تنفر مردم از خدا و دين و همه معنويات مى شود آلوده بودن محيط و غرق شدن افراد در شهوت پرستى و هوا پرستى است , محيط آلوده همواره موجبات و تحريك شهوات و تن پرورى و حيوان صفتى را فراهم مى كند . بديهى است كه غرق شدن در شهوات پست حيوانى با هرگونه احساس تعالى اعم از تعالى مذهبى يا اخلاقى يا علمى يا هنرى منافات دارد . همه آنها را ميميراند . آدم شهوت پرست نه تنها نمى تواند احساسات عالى مذهبى را در خود بپروراند , احساس عزت و شرافت و سيادت را نيز از دست مى دهد , احساس شهامت و شجاعت و فداكارى را نيز فراموش مى كند , آنكه اسير شهوات است جاذبه هاى معنوى اعم از دينى و اخلاقى و علمى و هنرى كمتر در او تأثير دارد . لهذا اقوام و ملتهائى كه تصميم مى گيرند روح مذهب و اخلاق و شهامت و شجاعت و مردانگى را در ملتى ديگر بكشند وسائل عياشى و شهوترانى و سرگرميهاى نفسانى آنها را فراهم و تكميل مى كنند .

در تاريخ اندلس اسلامى يعنى اسپانياى فعلى مى خوانيم كه نقشه اى كه مسيحيان براى تصرف اندلس و بيرون كشيدن آن از دست مسلمين كشيدند اين بود كه بصورت دوستى و خدمت وسائل عياشى براى آنها فراهم كردند . باغها و بوستانها وقف ساختن شراب و نوشانيدن مسلمين شد , دختران زيبا و طناز در خيابانها بدلربائى و عاشق سازى پرداختند . سرگرميهاى شهوانى از هر جهت فراهم شد و روح ايمان و جوانمردى مرد .


45
پس از اين جريان بود كه توانستند مسلمانان را بيدرنگ از دم تيغ بگذرانند .

استعمار غرب نيز اين برنامه را در قرون اخير بصورت دقيقى در كشورهاى اسلامى اجرا كرد . بهر حال غرق شدن در شهوات حيوانى عامل ديگرى است براى اينكه تعالى دينى در وجود بشر ضعيف و احيانا منفور گردد .

در زبان دين اين مطلب اينطور بيان شده كه وقتى دلها را كدورت و تيرگى و قساوت مى گيرد . نور ايمان در دلها راه نمى يابد .

(( ان الله لا يهدى القوم الفاسقين )) .

يكى ديگر از موجبات اعراض و روگرداندن از دين جنگ و ستيزى است كه برخى از داعيان و مبلغان دينى بيخرد ميان دين و ساير غرائز فطرى و طبيعى بشر ايجاد مى كنند و دين را بجاى اينكه مصلح و تعديل كننده غرايز ديگر معرفى كنند آنرا ضد و منافى و دشمن ساير فطريات بشر معرفى مى كنند .

اين مطلب احتياج بتوضيح دارد . بشر فطريات زيادى دارد . در سرشت بشر تمايل به بسيار چيزها نهاده شده است . همه اين تمايلات مربوط بامورى است كه بشر در سير تكاملى خود به آنها احتياج دارد . يعنى هيچ تمايل بيهوده و لغوى كه احتياج به كشتن و ميراندن داشته باشد در وجود بشر نهاده نشده است . همچنانكه هيچ عضو لغو و بيهوده اى در بدن بشر خلق نشده است . در سرشت انسان تمايلات زيادى هست از آن جمله است تمايل به ثروت , تمايل به محبوبيت اجتماعى , تمايل بعلم و


46
حقيقت جوئى , تمايل بتشكيل خانواده و انتخاب همسر و امثال اينها . تمايل دينى نيز يكى از تمايلات طبيعى انسان است . هيچ يك از اين تمايلات با يكديگر سر جنگ ندارند , بين آنها تضاد و تناقض واقعى نيست . هر كدام از آنها سهمى و خطى و بهره اى دارد . اگر سهم و حظ و بهره هر يك از آنها بعدالت داده شود هماهنگى كامل ميان آنها برقرار مى شود . هماهنگى و ناراحتى و جنگ و ستيز آنگاه بر مى خيزد كه انسان بخواهد سهم بعضى از آنها را بديگرى بدهد . يكى را گرسنه نگهدارد و ديگرى را بيش از حد لازم اشباع نمايد . يكى از مختصات دين اسلام اين است كه همه تمايلات فطرى انسان را در نظر گرفته . هيچ كدام را از قلم نينداخته و براى هيچكدام سهم بيشترى از حق طبيعى آنها نداده است . معنى فطرى بودن قوانين اسلامى هماهنگى آن قوانين و عدم ضديت آنها با فطريات بشر است . يعنى اسلام گذشته از اينكه از نظر ايمان و پرستش خدا پرورش دهنده يك احساس فطرى است , از نظر قوانين و مقررات نيز با فطرت و طبيعت و احتياجات واقعى بشر هماهنگ است .

بعضى از مقدس مابان و مدعيان تبليغ دين , به نام دين با همه چيز بجنگ بر مى خيزند , شعارشان اينست اگر مى خواهى دين داشته باشى پشت پا بزن به همه چيز , گرد مال و ثروت نگرد ترك حيثيت و مقام كن , زن و فرزند را رها كن , از علم بگريز كه حجاب اكبر است و مايه گمراهى است , شاد مباش و شادى نكن , از خلق بگريز و بانزوا پناه ببر . و امثال اينها . بنابراين اگر


47
كسى بخواهد به غريزه دينى خود پاسخ مثبت بدهد بايد با همه چيز در حال جنگ باشد . بديهى است وقتى كه مفهوم زهد , ترك وسائل معاش و ترك موقعيت اجتماعى و انزوا و اعراض از انسانهاى ديگر باشد وقتى كه غريزه جنسى پليد شناخته شود و منزه ترين افراد كسى باشد كه در همه عمر مجرد زيسته است . وقتى كه علم دشمن دين معرفى شود و علما و دانشمندان بنام دين در آتش افكنده شوند و يا سرهاشان زير گيوتين برود مسلما و قطعا مردم به دين بدبين خواهند شد .

مربيان دين بايد اول بكوشند خودشان عالم و محقق و دين شناس بشوند و بنام دين مفاهيم و معانى نامعقولى در اذهان مردم وارد نكنند كه همان معانى نامعقول منشأ حركتهاى ضد دينى مى شوند , ثانيا در اصطلاح محيط بكوشند و از آلودگيهاى محيط تا حدود امكان بكاهند ثالثا از همه مهمتر و بالاتر اينكه بنام دين و باسم دين با فطريات مردم معارضه و مبارزه نكنند آن وقت است كه خواهند ديد مردم (( يدخلون فى دين الله افواجا )) از خداوند متعال مسئلت مى نمائيم كه همه ما را براه راست هدايت فرمايد و ما را از دينداران واقعى قرار دهد .

بار ديگر امشب را كه شب مبعث خاتم پيامبران ( ص ) است بهمه حضار محترم تبريك مى گويم و به ذكر دعائى سخن خود را خاتمه ميدهم . دعا بقول آلكسيسر كارل پرواز روح است . آقايان خيال نكنند دعا كهنه مى شود , يا تمدن و تجدد ايجاب مى كند كه دعا نكنند


48
خير , دعا اظهار عبوديت است , امتناع از دعا استكبار بر خداوند متعال است كه زشت ترين استكبارها است . (( و قال ربكم ادعونى استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين )) دعا كمال انسانيت است , دعا بر قرار شدن پيوند بنده با خدا است , پيوند خدا با بنده قطع ناشدنى است , از آن سر هميشه ارتباط هست . با دعا از اين طرف نيز پيوند و ارتباط برقرار مى شود و زمينه فيض گيرى فراهم تر مى گردد . و انسان در حال دعا با باطن و ضمير خود متوجه آفريننده و مبدأ و نقطه اى كه از آنجا آمده ميشود و از او استمداد مى كند و سعادت و سلامت و توفيق ميطلبد , مغفرت و آمرزش مسئلت مى كند .

دعاى امشب من يك جمله بيشتر نيست : خدايا به همه ما اراده و همت عنايت فرما كه از اين برنامه سعادت بخش اسلامى كه در مثل امشبى از جانب تو طرح شده و بوسيله خاتم پيامبران تو بما رسيده است بهره ببريم و استفاده كنيم و به آن عمل نمائيم .

چه خوب گفته اقبال لاهورى :

بمنزل كوش تو همچو مه نو
در اين نيلى فضا هر دم فزون شو
مقام خويش اگر خواهى در اين دير
بحق دل بند و راه مصطفى رو

49
2 امدادهاى غيبى در زندگى بشر

50

51

قبل از آنكه وارد بحث خودم بشوم اين عيد سعيد را كه عيد اميد و آروز است و متعلق به آينده بشريت است , يعنى تعلق دارد به شخصيتى كه براى آينده بشريت ذخيره شده است به همه حضار محترم تبريك عرض مى كنم .

موضوع بحث همانطور كه در كارت هاى دعوت ملاحظه فرموده ايد (( امدادهاى غيبى در زندگى بشر )) است .

خودم توجه داشته و دارم كه اين موضوع و اين عنوان در ذهن بسيارى از افراد اعم از اينكه در اين جلسه شركت كرده باشند و يا شركت نكرده باشند توهماتى به وجود مى آورد , فكر مى كنند كه بنا است به اصطلاح يك سلسله موضوعات خرافى در اينجا مطرح شود . شايد بعضى آنقدر ساده دل باشند كه خيال كنند شايد موضوعاتى از قبيل تسخير جن و طلسمات و غيره قرار است در اين جلسه بحث شود !

مسلما عده اى با شنيدن عنوان مددهاى غيبى خواهند گفت در عصر علم و دانش و تجربه و آزمايش كه بشر همه چيز را تحت تسلط مشاهدات عينى و حسى


52
و لمسى خود در آورده است مددهاى غيبى يعنى چه ؟ در اين عصر كه عصر نور و روشنائى است بحث در اطراف غيب و نهان و پشت پرده و بالاخره ماوراء الطبيعه معنى ندارد .

آرى به اين نكته توجه داشته و داريم , شايد هم تعمدى در كار بوده كه چنين عنوانى انتخاب شود كه احيانا همچو سؤالاتى و ترديد و انكارهائى به وجود آيد و قهرا آمادگى بيشترى براى تأمل در آنچه گفته مى شود پيدا شود .

بايد عرض كنم كه مطلب درست عكس اين است , يعنى اين انكارها و اعراضها و اين ادعاها : كه در عصر علم و دانش سخن از مسائلى از قبيل مددهاى غيبى بى معنى است , ضد علم است و با روح علمى ناسازگار است , نوعى جهالت است بلكه بدتر از جهالت است .

آيا از جهل بدتر هم چيزى هست ! بلى از جهل بدتر هم هست و آن جمود است . هم چنانكه از نظر مال و ثروت و اقتصاد , از فقر بدتر هم هست و آن غرور و اتكاء به دارائى خويش است , يعنى اينكه انسان فكر كند آنچه دارد او را از همه چيز حتى از فعاليت و كار و فكر بى نياز مى كند . اين از فقر بدتر است . آينده اين حالت از آينده فقر خطرناكتر است .

جهل بد است از آن جهت كه صرفا نيستى و فقدان علم است , اما چه بسا جاهلها و نادانها و فاقد العملها كه با عشق و شور و شوق زائد الوصفى در پى تحصيل علم و دانش مى روند و آينده روشنى در انتظار آنها است . و اى بسا عالمى كه به آنچه دارد مغرور است و خيال مى كند


53
آنچه او ميداند كل دانش است و از اينرو به دانش خود مغرور مى گردد . و اين غرور يك دنيا جهل و تاريكى بوجود مى آورد . دانش بشر هميشه نسبت به آنچه حقيقت است , يعنى نسبت به كل دانش اندك است : (( و ما أوتيتم من العلم الا قليلا )) عالم واقعى هميشه به نادانى و جهل خود اعتراف دارد , عالم واقعى بدون دليل چيزى را انكار نمى كند و بدون دليل چيزى را نمى پذيرد . عالم اگر جامد و مغرور بود عالم نيست . عالم اگر بى دليل چيزى را پذيرفت يا بى دليل چيزى را انكار كرد روح علمى ندارد , او خزانه و انبارى است از يك سلسله فورمولها و اطلاعات , هر چه باو داده شده ياد گرفته و ضبط كرده است اما در روح خودش يك روشنائى و يك مقياس براى قبول و انكار وجود ندارد . پس روحش روح علمى نيست .

اگر شخصى را ديديد كه در همه رشته ها گواهى نامه تحصيلى دارد , در عين حال سخنى را بدون دليل قبول يا انكار مى كند بدانيد عالم واقعى نيست . علم در ذات خود هرگز مستلزم جمود يا غرور نيست , علم بشر را در مقابل حقايق خاضعتر و تسليم تر و در قبول و انكار محتاطتر مى كند .

پس جمود كه بدتر از جهالت است عبارت است از روح ضد تحقيق , عبارت است از حالتى كه مقدس ترين روحيه را كه روحيه تحقيق و كاوشگرى است از بشر ميگيرد , شايد بشود گفت همانطوريكه جمود از جهل زشتتر است , حس تحقيق از خود علم مقدس تر است . علم آنگاه مقدس و قابل احترام است كه با روح تحقيق توأم باشد . روح تحقيق آنگاه وجود دارد كه بشر به


54
نقص علم و اطلاعات خود معترف باشد .

حديث لطيفى هست مبنى بر اينكه علم در سه درجه است , تعبير حديث اينست كه علم سه وجب است , بشر همين كه بوجب اول علم مى رسد تكبر باو دست ميدهد و همين كه بوجب دوم ميرسد تواضع و فروتنى باو دست ميدهد زيرا معلومات خود را در برابر مجهولات ناچيز مى بيند وقتى كه بوجب سوم ميرسد مى فهمد كه هيچ چيز نمى فهمد و مى گويد معلومم شد كه هيچ معلوم نشد .

بو على سينا رباعى معروفى دارد , مى گويد :

دل گرچه در اين باديه بسيار شتافت
يك موى ندانست ولى موى شكافت
اندر دل من هزار خورشيد بتافت
آخر به كمال ذره اى راه نيافت

بزرگترين دانشمند فيزيك و رياضى و در واقع بزرگترين دانشمند طبيعت شناس عصر ما اينشتاين است . در مقدمه (( خلاصه فلسفى نظريه نسبيت )) مى گويد : بشر پس از آشنا شدن با فيزيك جديد همين قدر مى تواند ادعا كند كه با الفباى كتاب آفرينش آشنا شده است نه بيشتر . يعنى مثل بشر از نظر آشنائى با حقايق جهان مثل كودكى است كه تازه بدبستان رفته و الفباى يك زبان را شناخته است , اين كودك تا وقتى كه بتواند كتاب هاى علمى كه بان زبان نوشته شده است بخواند و بفهمد , چقدر فاصله دارد ؟ بشر امروز نيز تا وقتى كه بتواند كتاب طبيعت را بخواند همين قدر بلكه بيشتر فاصله دارد .


55

من امشب نمى خواهم بشما بگويم هر چه من ميگويم بپذيريد , من امشب به عنوان يك گوينده مذهبى در اين مركز علمى ميخواهم از همان خاصيتى استفاده كنيم كه هميشه دين در برابر علم داشته است . دين هميشه محرك علم بوده است بسوى تحقيق .

ويليام جيمز مى گويد : دين هميشه نشانه هائى از چيزهائى داده است كه عقل و علم بشر هرگز به آنجا راه نداشته است . اما همين نشانه ها سبب شده كه عقل و علم بتحقيق پردازد و بالاخره به كشفياتى نائل گردد . امروز مورد قبول علما است كه بسيارى از مسائل علمى كه بشر به آنها رسيده است محرك اوليه اش دين بوده است .

من كه امشب مسأله (( مددهاى غيبى )) را عنوان مى كنم ميخواهم محرك روح تحقيق و توجه شما باشم .

غيب يعنى چه ؟

غيب يعنى نهان , پشت پرده , يعنى آن چيزهائى كه از حواس ظاهرى ما نهان است و پشت پرده محسوسات واقع شده است . قرآن كريم اين كلمه را زياد بكار برده است , گاهى تنها , مثل اينكه مى فرمايد : (( الذين يؤمنون بالغيب )) يعنى آنانكه به غيب ايمان دارند . يا ميفرمايد : (( و عنده مفاتيح الغيب لا يعلمها الا هو )) يعنى كليدهاى غيب نزد خداست و جز او كسى از آنها آگاه نيست . و گاهى همراه با كلمه شهادت , مثل اينكه ميفرمايد : (( عالم الغيب و الشهادة )) . خداوند هم به غيب آگاه است و هم به شهادت .


56
فلاسفه اسلامى از همين تعبير قرآنى استفاده كرده , جهان طبيعت را عالم شهادت , و جهان ملكوت را عالم غيبت اصطلاح كرده اند .

در ادبيات عرفانى ما از غيب و نهان و پشت پرده و اينكه راز نهان و پشت پرده و ماوراء ظاهرى هست زياد سخن رفته و لطف و زيبائى خاصى به آن داده است .

حافظ مى گويد :

ز سر غيب كس آگاه نيست قصه مخوان
كدام محرم دل ره درين حرم دارد

هم او ميگويد :

ما از برون در شده مغرور صد فريب
تا خود درون پرده چه تدبير مى كنند

خيام مى گويد :

اسرار ازل را نه تو دانى و نه من
وين خط معما نه تو خوانى و نه من
هست از پس پرده گفتگوى من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانى و نه من

براى ايمان و اعتقاد ما به عالم شهادت , حواس ما كافى است . اساسا اين عالم از آن جهت شهادت ناميده شده است كه ما با حواس خود با آن سر و كار داريم و محسوس و ملموس ما است , عليهذا نيازمند به معرف و معلمى براى اينكه بوجود چنين جهانى مؤمن بشويم نيستيم . نيازمندى ما به معلم و تعليم و تحقيق براى


57
آشنا شدن بيشتر با حقايق آن است . اما اين حواس براى ايمان و اعتقاد به جهان غيب كافى نيست , براى ايمان و اعتقاد به جهان غيب قوه عقل كه خود مرتبه غيب وجود ما است بايد دست بكار و فعاليت بشود . و يا قوه اى نهان تر و مخفى تر از عقل بايد غيب را شهود نمايد .

مولوى ميگويد :

جسم , ظاهر , روح , مخفى آمده است
جسم , همچون آستين , جان همچو دست
باز عقل از روح , مخفى تر بود
حس بسوى روح , زودتر ره برد
روح وحى از عقل پنهان تر بود
زانكه او غيب است و اوزان سر بود
آن حسى كه حق بدان حس مظهر است
نيست حس اينجهان , آن ديگر است
حس حيوان گر بديدى آن صور
با يزيد وقت بودى گاو و خر
غير فهم و جان كه در گاو و خر است
آدمى را فهم و جانى ديگر است
باز غير فهم و جان آدمى
هست فهمى در نبى و در ولى

پيغمبران راهنمايان جهان غيبند , آمده اند كه مردم را به غيب و ماوراى ظاهر و محسوسات , مؤمن و معتقد نمايند . پيغمبران به اينكه مردم بوجود غيب ايمان داشته باشند اكتفا نكرده اند , پيغمبران آمده اند كه ميان مردم و غيب رابطه برقرار كنند , حلقه اتصال


58
ميان مردم و جهان غيب باشند , مردم را مؤمن بمددهاى غيبى و عنايتهاى خاص غيبى در شرايط خاصى بنمايند . اينجا است كه مسأله غيب عملا با زندگى بشر تماس پيدا مى كند .
پرده غيب

گفتم غيب يعنى نهان , پس پرده . اين پرده چيست ؟ چگونه پرده ايست كه جلو چشم ما كشيده شده كه نمى توانيم ببينيم , آيا واقعا پرده اى وجود دارد كه بايد پس برود تا ببينيم يا اينكه اين تعبيرات كنايه از حقايق ديگرى است . اتفاقا همين تعبير پرده در خود قرآن كريم نيز آمده است در باره اهل قيامت ميفرمايد : (( و لقد كشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد ))

يعنى امروز پرده را از جلوى تو برداشتيم , اينك ديده تو باز است و مى توانى همه چيز را ببينى . جمله معروفى منسوب است به حضرت امير ( ع ) : (( لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا )) يعنى فرضا پرده برافتد بر يقين من افزوده نمى شود . مسلما اين پرده از نوع ماده و جسم نيست , اين پرده جز حجاب محدوديت حواس ما كه تنها امور نسبى و محدود را درك مى كند نميباشد .

محدود و نامحدود

بحسب فرض اولى عقل , موجود بر دو قسم است : محدود و نامحدود . وقتى محدود را تعريف كنيم نامحدود


59
هم روشن مى شود , شما كه در اينجا نشسته ايد يك نقطه معين و يك مقدار معين از فضا را اشغال كرده ايد و در نقطه ديگر و جاى ديگر نيستيد , و اگر بخواهيد در نقطه ديگر در روى صندلى ديگر بنشينيد , ناچار بايد اين نقطه را رها كنيد و با حركت , خود را به نقطه ديگر منتقل نمائيد , يعنى نمى توانيد در عين اينكه در اين نقطه هستيد در آن نقطه باشيد , شما از نظر مكان محدود به مكان خاصى هستيد .

همينطور است از لحاظ زمان , ما در اين زمان هستيم و در زمانهاى پيش نبوده ايم همچنان كه در زمان هاى بعد نخواهيم بود .

حالا اگر موجودى از نظر مكانى و زمانى نامحدود باشد بمعنى اينست كه هيچ مكانى و هيچ زمانى از او خالى نيست و در همه زمانها و همه مكانها هست , بلكه محيط بر مكان و زمان است . و در اين وقت است كه حواس ما از درك چنين موجودى عاجز و ناتوان است . و ما به اين دليل يك شيئى خاص را مى بينيم كه محدود است و در جهت معين قرار دارد , قابل اشاره است , و شكل دارد . اگر نامحدود باشد و شكل و جهت نداشته باشد قهرا نخواهيم توانست او را ديد .

ما يك آواز را به اين دليل مى شنويم كه گاهى هست و گاهى نيست , اگر يك آواز ممتد و يك نواخت هميشه با پرده گوش ما سر و كار داشته باشد هرگز او را نخواهيم شنيد . غزالى مى گويد ما از آن جهت نور را مى شناسيم كه گاهى هست و گاهى نيست , در يك جا هست و يك جا نيست , اگر وضع نور چنين مى بود كه


60
هميشه جهان روشن بود . بطور يكنواخت هم روشن بود , سايه و تاريكى نبود , افول و غروبى نبود , در اين وقت چيزى را كه هرگز نمى شناختيم و بوجودش پى نمى برديم همين نور بود كه ظاهرترين اشياء است و ظاهر كننده چيزهاى ديگر است . پس ما نور بود را بكمك ضدش كه ظلمت است مى شناسيم و وجودش را تصديق مى كنيم :

محمود شبسترى عارف معروف مى گويد :

اگر خورشيد بر يك حال بودى
شعاع او بيك منوال بودى
ندانستى كسى كاين پرتو اوست
نبودى هيچ فرق از مغز تا پوست
جهان جمله فروغ نور حق دان
حق اندر وى ز پيدائى است پنهان
چو نور حق ندارد نقل و تحويل
نيايد اندر او تغيير و تبديل

اينكه ميگويند : (( تعريف الاشياء باضدادها )) در مورد چيزهائى است كه ما از راه حواس به وجود آنها پى مى بريم .

اهل معرفت و عرفان ميگويند : حق متعال از كثرت ظهور در خفا است , يعنى حيثيت ظهور و خفا در او يكى است , او از اين جهت مخفى است كه هيچگونه غياب و افول و غروبى ندارد و هيچ چيز و هيچ جا از او خالى نيست .


61
يا من هو اختفى لفرط نوره
الظاهر الباطن فى ظهوره

در ادبيات فارسى تمثيل عالى و لطيفى از زبان ماهى و آب آورده شده كه خيلى جالب است . گوينده و سراينده آنرا نمى شناسم , مى گويد :

بدريائى , شناور ماهيى بود
كه فكرش را چو من كوتاهيى بود
نه از صياد تشويقى كشيده
نه رنجى از شكنج دام ديده
نه جان از تشنگى در اضطرابش
نه دل سوزان ز داغ آفتابش
در اين انديشه روزى گشت بى تاب
كه مى گويند مردم : آب , كو آب ؟
كدام است آخر آن اكسير جانبخش
كه باشد مرغ و ماهى را روان بخش
گر آن گوهر متاع اين جهان است
چرا يا رب ز چشم من نهان است
جز آبش در نظر شام و سحر نه
در آب آسوده وز آبش خبر نه
مگر از شكر نعمت گشت غافل
كه موج افكندش از دريا به ساحل

62
او تاييد خورشيد جهان تاب
فكند آتش به جانش دورى آب
جان از تشنگى بر لب فتادش
به خاك افتاد و آب آمد به يادش
ور آواز دريا چون شنفتى
بروى خاك غلطيدى و گفتى
اكنون يافتم آن كيميا چيست
كاميد هستيم بى او دمى نيست
دريغا دانم امروزش بها من
كه دستم كوته است او را ز دامن

آرى يك ماهى كه همه عمر در آب زيسته , و در راست و چپ و بالا و پائين و مبدأ و مقصد و مسير خود جز آب , چيزى نديده است , چيزى را كه درك نمى كند و او را نمى بيند و در وجودش شك مى كند و ارزش آن را نمى يابد همان آب است , اما همين كه لحظه اى از آب خارج شد و وارد دنياى ضد آب شد بوجود و ارزش و اهميت آب پى ميبرد و آنرا مى شناسد .

مقصود اينست كه غيب بودن غيب , و راز غيب بودنش مربوط بمقدار توانائى دستگاههاى حسى و ادراكى ما است نه بوجود حائل و مانعى ميان دستگاه ادراكى و حسى ما و غيب .

مولوى تمثيلى عالى راجع به محدوديت حواس بشر آورده است كه بسيار قابل توجه است , مى دانيم كه در دوره جديد دانشمندان و فلاسفه اروپا ابتكار اساسى كه در فلسفه به خود نسبت مى دهند اين است كه در باره


63
حدود ادراكات بشرى به بحث و كاوش پرداخته اند و بعضى از فلاسفه بزرگ و درجه اول اروپا , اساس فلسفه شان نقادى دستگاههاى انديشه بشر است . دو اثر بزرگ كانت فيلسوف بزرگ آلمانى عبارت است از (( نقادى عقل نظرى )) . و (( نقادى عقل عملى )) . اينكه چقدر از اين نقاديها واقعا ابتكار است و چقدر در جهان , بالاخص جهان اسلام , سابقه دارد از بحث فعلى ما خارج است , همين قدر عرض مى كنم كه در فلسفه و حكمت اسلامى بيش از هر كار ديگر كار نقادى صورت گرفته است ولى نه باسم نقادى , باسم هاى ديگر . و آن نقاديها ارزش و عمق زيادترى از نقاديهاى اروپائى دارد . اين مطلب بايد در جاى ديگر مفصل و مستدل بحث شود .

مولوى در بيان محدوديت حس بشر , چند صد سال پيش از آنكه اروپائيان در صدد بيان تعيين حدود حس بر آيند اين مثل را مى آورد كه : هنديها فيلى را به سرزمينى كه فيل نديده بودند آوردند و آنرا در خانه اى تاريك قرار دادند . مردم يك يك بدرون خانه مى رفتند و به او دست مى سائيدند و پس از بيرون آمدن بر اساس لامسه خود در باره فيل قضاوت مى كردند , آنكه دستش خرطوم فيل را سائيده بود , در جواب كسانى كه پرسيدند فيل چه شكل بود گفت درست بشكل ناودان خانه است . آنكه دستش گوش فيل را لمس كرده بود , در جواب پرسش اينكه فيل چگونه است گفت فيل عينا به شكل بادبزن است . آنكه دست خود را به پشت فيل ماليده بود . گفت فيل مانند يك تخت است . ديگرى كه دستش با پاى فيل تماس پيدا كرده بود گفت فيل مانند يك استوانه است :


64
پيل اندر خانه اى تاريك بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از براى ديدنش مردم بسى
اندر آن ظلمت همى شد هر كسى
ديدنش با چشم چون ممكن نبود
اندر آن تاريكيش كف مى بسود
آن يكى را كف به خرطوم او افتاد
گفت همچون ناو دانستش نهاد
آن يكى را دست بر گوشش رسيد
آن بر او چون باد بيزن شد پديد
آن يكى را كف چو بر پايش بسود
گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكى بر پشت او بنهاد دست
گفت خود آن پيل چون تختى بد است
همچنين هر يك به جزئى مى رسيد
فهم آن مى كرد , هر جا مى تنيد
از نظر گه گفت شان بد مختلف
آن يكى دالش لقب داد آن , الف

مولوى آنگاه چنين نتيجه گيرى مى كند :

چشم حس همچون كف دست است و بس
نيست كف را بر همه آن دسترس
در كف هر كس اگر شمعى بدى
اختلاف از گفتشان بيرون شدى

لامسه نسبت به باصره محدود است , باصره قادر


65
است يك حجم بزرگ مانند فيل را به همه اعضاء و اندامهايش بصورت يك موجود سه بعدى ادراك كند . اما لامسه , آن هم با كف يك دست فقط باندازه مساحت كف دست را مى تواند ادراك كند . بستگى دارد به شانس , كه كف دست به كجاى اندام فيل اصابت كند . پس نسبت لامسه به باصره نسبت يك حس محدود بيك حس نامحدود ( البته نامحدود نسبى ) است و عينا همين نسبت ميان تمام حواس ما و قوه عاقله ما برقرار است .
جهان غيب

اما اينكه عقل ها از چه راه وجود جهانى ديگر را اكتشاف مى كنند ؟ چه آثار و علائمى در اين جهان وجود دارد كه عقل را به جهان ديگر رهبرى مى كند ؟ مطلبى است كه از عهده اين بحث مختصر خارج است ولى اشاره به اين مطلب بد نيست و آن اينكه علم و فلسفه در تحليل نهائى خود به آنجا رسيده است كه اصل و مايه هر امر مادى حركت است . علوم بطريقى و فلسفه بطريق ديگر اين نظر را اثبات و تأييد كرده است .

از نظر فلسفه همه چيز در ذات و جوهر خود متغير است , تمام جهان يك قافله در حال (( سير و حركت را تشكيل مى دهد )) , اما نه قافله اى كه تنها كارش انتقال از مكانى به مكان ديگر است بلكه قافله اى كه كارش انتقال از وجودى بوجود ديگر است و البته بصورت اتصالى و استمرارى . صدرالمتألهين شيرازى با براهين متقن ثابت كرده است كه حتى جواهر عالم در تغييرند , يعنى همان


66
چيزى كه امثال ارسطو و بو على محال مى دانستند او جايز بلكه واقع و ضرورى و حتمى مى داند . از نظر اين فيلسوف , جهان يك واحد حركت است , دائما در حال حدوث و فنا است , يك حدوث دائم و مستمر است . طبق اين نظر غير قائم بالذات بودن جهان , يعنى قائم بالغير بودن جهان , واضحتر و روشن تر از آن است كه نيازى بتوضيح داشته باشد . طبق اين نظر بحث در اين نيست كه جهان در يك لحظه اى از عدم بوجود آمد پس علتى آن را بوجود آورده است , بلكه بحث در اين است كه جهان تدريجا و دائما از عدم بوجود مى آيد و استمرارا دستى او را بوجود مى آورد و فانى مى كند .
جنبش ما هر دمى خود اشهد است
كو گواه ذوالجلال سرمد است
گردش سنگ آسيا در اضطراب
اشهد آمد بر وجود جوى آب
يا خفى الذات محسوس العطا
انت كالماء و نحن كالرحى
تو چو جانى , ما مثال دست و پا
قبض و بسط دست , از جان شد روا
تو چو عقلى , ما مثال اين زبان
اين زبان از عقل دارد اين بيان
تو مثال شادى و ما خنده ايم
كه نتيجه شادى فرخنده ايم
تو بهارى , ما چو باغ سبز و خوش
او نهان و آشكارا بخششش

67
اى برون از وهم و قال و قيل من
خاك بر فرق من و تمثيل من

اين جهان , هستى خود را , نظم خود را , حيات و نشاط خود را از جهان ديگر دارد . اين جهان بمنزله كف است و آن جهان دريا .

جنبش كف ها , ز دريا روز و شب
كف همى بينى دريائى عجب
ما چو كشتى ها بهم برمى زنيم
تيره چشميم و در آب روشنيم
اى تو در كشتى تن رفته بخواب
آب را ديدى نگر در آب آب
آب را آبى است كو ميراندش
روح را روحى است كو مى خواندش
عشق , بحرى , آسمان بر وى كفى
چون زليخا در هواى يوسفى
دور گردان را ز موج عشق دان
گر نبودى عشق بفسردى جهان
كى جمادى محو گشتى در نبات ؟
كى فداى روح گشتى ناميات ؟
روح كى گشتى فداى آن دمى ؟
كز نسيمش حامله شد مريمى ؟
هر يكى بر جا فسردى همچو يخ
كى بدى پران و جويان چون ملخ
ذره ذره عاشقان آن جمال
رو كند سوى علو همچون نهال

68
سبح لله هست اشتابشان
تنقيه تن مى كند , از بهر جان
مددهاى غيبى

گذشته از اينكه اشياء در اصل هستى خود از غيب مدد مى گيرند , بعبارت ديگر سراسر طبيعت مدد غيبى است , در زندگى بشر يك سلسله مددهاى غيبى خاصى هم وجود دارد . يعنى چه ؟ مگر مددهاى عمومى و خصوصى در كار است ؟ بلى لازم است قبلا اصطلاحى از قرآن ذكر كنم و سپس به توضيح مطلب بپردازم .

قرآن خداوند را هم با صفت رحمان و هم با صفت رحيم ياد مى كند . بسم الله كه خود آيه اى از قرآن است هم مشتمل بر رحمان است , هم مشتمل بر رحيم رحمان و رحيم دو مشتق از رحمت مى باشند , با اين تفاوت كه رحمت رحمانى عبارت است از رحمت عمومى كه شامل همه موجودات است . وجود هر موجودى براى آن موجود رحمت است , وسائلى كه براى ابقاء و ادامه وجود او آفريده شده است رحمت است .

اما رحمت رحيميه عبارت است از الطاف و دستگيرى هاى خاصى كه يك موجود مكلف در اثر حسن انجام وظيفه مستحق آن مى گردد , لطف خاصى است كه طبق قانون خاص , نه قانون عام طبيعت , شامل حال مى گردد .

پيامبران آمده اند كه ما را به اينگونه مددهاى غيبى مؤمن نمايند , اگر چنين ايمانى در ما پيدا شود ما عملا


69
با خداوند وارد معامله و بده و بستان مى شويم , احساس مى كنيم كه نيكى كرديم و خداوند بما پاداش نيك داد , ما را حفظ و نگهدارى كرد , بر عكس , بدى كرديم و كيفر ديديم . بهر حال بشر در زندگى خاص خود , اعم از زندگى فردى يا اجتماعى احيانا مشمول لطف ها و رحمتهاى خاصى مى شود كه او را دستگيرى مى كند و از سقوط نجات مى دهد , خداوند در باره رسول اكرم مى فرمايد : (( الم يجدك يتيما فاوى 0 و وجدك ضالا فهدى 0 و وجدك عائلا فاغنى )) .

اما در نمازهاى پنجگانه مى گوئيم (( اياك نعبد و اياك نستعين )) . خدايا تنها تو را مى پرستم و تنها از تو كمك مى خواهم . اين خود نوعى استمداد از غيب است .

انواع امدادها

كمكهاى غيبى گاهى به صورت فراهم شدن شرائط موفقيت است و گاهى به صورت الهامات و هدايتها و روشنيها و روشن بينى ها . ولى بايد دانست كه اينگونه الطاف غيبى گزاف و رايگان نيست , چنين نيست كه انسان در خانه اش بنشيند دست روى دست بگذارد و منتظر باشد (( دستى از غيب برون آيد و كارى بكند )) خير چنين انتظاراتى بر خلاف ناموس و آفرينش است . دو آيه از قرآن ذكر مى كنيم يكى در مورد مددهائى كه به صورت فراهم شدن شرائط موفقيت است و ديگر در مورد مددهائى كه به صورت الهامات و هدايتهاى معنوى است , ببينيد قرآن چه شرائطى ذكر مى كند و چگونه


70
است كه به صورت گزاف و رايگان رخ نمى نمايد .

در مورد اول مى گويد : (( ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم )) اگر خدا را يارى كنيد خداوند شما را يارى مى كند و ثابت قدمتان مى دارد . ببينيد يارى الهى را كه مدد غيبى است مشروط مى كند به يارى قبلى خدا يعنى به اينكه خدمت و عمل و مجاهدتى در راه خير عموم صورت بگيرد و مخصوصا در راه خدا باشد يعنى لله و فى الله باشد . يعنى هم عمل و مجاهدت و كوشش شرط است و هم اخلاص و حسن نيت .

در مورد دوم مى گويد : (( و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين )) يعنى آنانكه در راه ما كوشش و جديت به خرج مى دهند ما راههاى خود را به آنها ارائه مى دهيم , خداوند با نيكوكاران است . در اين آيه نيز هم كوشش را و هم اينكه (( در راه ما )) باشد ذكر مى كند , هم صرف نيروى بدنى و هم صرف نيروى روحى را شرط قرار مى دهد و در اين صورت است كه هدايت و روشنى باطنى به انسان داده مى شود . مى بينيد كه سخن از مددهاى گزاف و رايگان نيست .

على عليه السلام جمله بسيار جالبى دارد در زمينه نصرت هاى الهى و اينكه در چه شرائطى مددها و تأييدات غيبى مى رسد . اين جمله در نهج البلاغه است مى فرمايد : (( و لقد كنا مع رسول الله نقتل آبائنا و أبنائنا و اخواننا و أعمامنا , ما يزيدنا ذلك الا ايمانا و تسليما و مضيا على اللقم و صبرا على مضض الالم و جدا فى جهاد العدو , و لقد كان الرجل منا و الاخر من عدونا يتصاولان تصاول الفحلين , يتخالسان انفسهما ايهما


71
يسقى صاحبه كأس المنون , فمرة لنا من عدونا و مرة لعدونا منا فلما رأى الله صدقنا انزل لعدونا الكبت و انزل علينا النصر ... و لعمرى لو كنا نأتى ما أتيتم ما قام للدين عمود و لا اخضر للايمان عود )) .

على عليه السلام در اين جمله ها جديت و اخلاص مسلمانان صدر اول را كه منتهى شد به نصرت هاى عظيم الهى و اينكه اگر آن همه مجاهدتها و اخلاصها نميبود پيروزى هم نبود توصيف مى كند . ميفرمايد : آنگاه كه در خدمت رسول اكرم بوديم , در راه ايمان و عقيده با پدران و پسران خود ميجنگيديم و از اينكه شمشير بر روى آنها و برادران و عموهاى خود بكشيم و آنها را بكشيم پروا نداشتيم . اين چنين پيشامدهاى سخت ما را سست نميكرد و بر استقامت و ثبات قدم و صبر و پيشروى ما ميافزود , چنان بود كه گاهى در ميدان جنگ يكى از ما و يكى از دشمنان ما در جنگ تن به تن مانند دو شتر نر خشمناك بهم مى پيچيدند , هر يك مى خواست جان ديگرى را بر بايد , گاه ما بردشمن و گاه دشمن بر ما پيروز ميشد . چون صدق نيت ما مشهود ذات حق گشت ( يعنى چون صدق نيت ما به حقيقت پيوست , زيرا تحقق هر چيزى مساوى است با مشهود بودن آن براى ذات حق , خداوند خذلان را بر دشمن ما و نصرت را بر ما نازل فرمود , يعنى چون ما هم ميكوشيديم و هم كوشش ما در راه حقيقت بود و دشمن ما ميكوشيد اما نه در راه حقيقت بلكه در راه دفاع از باطل و از هواى نفس , خداوند ما را مدد فرمود ... بخدا قسم اگر ما مانند امروز شما بوديم نه استوانه اى


72
از دين بر پا ميشد و نه درختى براى اسلام و ايمان سبز مى گشت .

قرآن كريم در داستان اصحاب كهف چنين مى فرمايد :

(( انهم فتية آمنوا بربهم و زدناهم هدى و ربطنا على قلوبهم اذ قاموا )) يعنى آنها گروهى جوانمرد بودند كه پروردگار خويش را شناختند و بدو ايمان آوردند و ما بر هدايت و روشنائى آنها افزوديم و بقلب آنها قوت بخشيديم , زيرا آنها بپاخاسته بودند و عقائد سخيف قوم خود را مورد حمله قرار داده بودند .

در اينجا نيز هم سخن از مدد غيبى به صورت هدايت و روشن بينى است و هم سخن از تقويت نيروى اراده است و هر دو را مشروط كرده است به دو چيز : يكى قيام و به پا خاستن و ديگر لله و فى الله بودن قيام .

اينكه زندگى انسان اگر مقرون بحق جوئى و حقيقت خواهى و اخلاص و عمل و كوشش باشد مورد حمايت حقيقت قرار ميگيرد و از راههائى كه بر ما مجهول است دست غيبى ما را تحت عنايت خود قرار ميدهد , علاوه بر اينكه يك امر ايمانى است و از لوازم ايمان به تعليمات انبياء است , يك حقيقت تجربى و آزمايشى است , البته تجربه و آزمايش شخصى و فردى . يعنى هر كسى لازم است در عمر خويش چنين كند تا اثر لطف و عنايت پروردگار را در زندگى خود ببيند و چقدر لذت بخش است معامله با خدا و مشاهده آثار لطف خدا .

كار خيلى سختى نيست , مراحل اوليه اش آسان است , انسان ميتواند با پيمودن راه خدمت بخلق , كمك بضعيفان , مخصوصا احسان بوالدين , بشرط اخلاص و حسن نيت ,


73
كم و بيش آثار لطف خدا را همراه خود ببيند , من خودم ميتوانم ادعا كنم كه براى خودم اين مسائل جنبه آزمايشى دارد , عملا لطف پروردگار را در اين شرائط وجدان كرده ام .

داستانى از مرحوم آية الله بروجردى اعلى الله مقامه بياد دارم :

در سالهاى اولى كه ايشان از بروجرد به تهران و از تهران به قم آمدند و در اثر در خواست حوزه علميه در قم اقامت فرمودند , و البته آمدنشان بطهران دنبال يك كسالت شديد بود كه احتياج به جراحى پيدا كرد و ايشان تحت عمل قرار گرفتند . پس از چند ماه اقامت در قم , تابستان رسيد و حوزه تعطيل شد , ايشان تصميم گرفتند بزيارت مشهد بروند زيرا در حال شدت بيمارى نذر كرده بودند كه اگر خداوند ايشان را شفا داد بزيارت حضرت رضا عليه السلام تشرف حاصل كنند .

يكى از مراجع تقليد حاضر براى بنده نقل كردند كه ايشان در يك جلسه خصوصى اين تصميم را ابراز فرمودند و ضمنا باصحاب خودشان كه در آن جلسه شركت داشتند فرمودند كداميك از شما با من خواهيد آمد . ما گفتيم تأملى مى كنيم و بعد جواب مى دهيم . ولى ما در غياب ايشان مشورت كرديم و اساسا صلاح نديديم ايشان فعلا از قم به مشهد بروند , بيشتر روى اين جهت فكر مى كرديم كه ايشان تازه بمركز قم آمده اند و هنوز مردم ايران , مخصوصا مردم تهران و مشهد كه در مسير و مقصد مسافرت ايشان هستند ايشان را درست نمى شناسد و بنابراين تجليلى كه شايسته مقام ايشان هست از ايشان


74
بعمل نخواهد آمد . لهذا تصميم گرفتيم ايشان را از اين سفر منصرف كنيم , ولى ميدانستيم كه اين جهت را نمى شود با ايشان در ميان گذاشت . بناشد عذرهاى ديگرى ذكر كنيم از قبيل اينكه چون تازه عمل جراحى صورت گرفته است ممكن است اين مسافرت طولانى با اتومبيل ( آنوقت هواپيما و قطار در راه مشهد و تهران نبود ) صدمه داشته باشد .

در جلسه بعد كه ايشان مجددا مطلب را عنوان كردند ما كوشيديم هر طور شده ايشان را منصرف كنيم , ولى يكى از حضار مجلس آنچه ما در دل داشتيم اظهار داشت و ايشان فهميدند كه منظور اصلى ما از مخالفت با اين مسافرت چيست ؟ ناگهان تغيير قيافه دادند و با لحنى جدى و روحانى فرمودند : من هفتاد سال از خداوند عمر گرفته ام و خداوند در اين مدت تفضلاتى بمن فرموده است كه هيچ كدام از آنها تدبير خود من نبوده است , من در همه اين مدت كوشش داشته ام ببينم چه وظيفه اى دارم كه بان عمل كنم , حالا پس از هفتاد سال شايسته نيست خودم بفكر خودم باشم و براى شئونات شخصى خودم بينديشم , خير , ميروم .

آرى يك فرد در زندگى عملى خود اگر كوشش و اخلاص را توأما داشته باشد خداوند او را از راههائى كه خود آن فرد نمى داند تأييد مى فرمايد : (( ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم )) شما اگر حقيقت را يارى كنيد حقيقت بيارى شما ميايد .


75
تفاوت تفكر الهى و تفكر مادى

تفاوت تفكر مادى و تفكر الهى در همين جا است . از نظر يك نفر مادى در حساب عالم هيچ گونه تفاوتى ميان راه حق و راه ناحق نيست . عدل و ظلم , حق و ناحق , خوبى و بدى از نظر نظام كلى و جملى عالم , حساب خاصى ندارد . گوش جهان به اين معانى و مفاهيم بدهكار نيست . اساسا جهان چشم و گوش و عقل و هوشى ندارد كه به اين چيزها برسد و آنرا كه در راه حق و عدالت و اخلاق و انسانيت و نيكوكارى و اخلاص گام بر ميدارد تأييد كند و آنرا كه در اين راه گام برنميدارد تأييد نكند . ولى از نظر انسان الهى , در حساب كلى جهان ميان اين دو تفاوت است . حقيقتى در كار است و به حمايت مردان راه حق بر مى خيزد .

ما در كتاب انسان و سرنوشت تحت عنوان تأثير عوامل معنوى در سرنوشت گفته ايم كه : (( از نظر جهان بينى مادى , عوامل مؤثر در اجل , روزى , سلامت , سعادت و خوشبختى منحصرا مادى است . تنها عوامل مادى است كه اجل را دور يا نزديك مى كند , روزى را توسعه مى دهد يا تنگ مى كند , به تن سلامت مى دهد يا ميگيرد , خوشبختى و سعادت را تأمين يا نابود مى كند اما از نظر جهان بينى الهى علل و عوامل ديگرى كه عوامل روحى و معنوى ناميده مى شوند نيز همدوش عوامل مادى در كار اجل و روزى و سلامت و سعادت و امثال اينها مؤثرند . از نظر جهان بينى الهى , جهان يك واحد زنده و با شعور است , اعمال و افعال بشر حساب و عكس العمل دارد , خوب و


76
بد در مقياس جهان بى تفاوت نيست , اعمال خوب يا بد انسان مواجه مى شود با عكس العمل هائى از جهان كه احيانا در دوره حيات و زندگى خود فرد به او ميرسد )) ...

هم در آن كتاب گفتيم : (( از نظر مادى سنن تشريعى يعنى مقرراتى كه بايد بشر بانها عمل كند حساب مخصوصى در ميان سنن تكوين ندارد , حق و باطل , درست و نادرست , عدالت و ستم يك جور حساب دارد . جهان نسبت بطرفداران آنها بيطرف است . اما از نظر مكتب الهى جهان نسبت به اين امور و طرفداران آنها بيطرف نيست : طرفدار اهل حق و عدالت و درستى و صاحبان آرمان هاى مقدس است . يك نفر مادى هر اندازه بمسلك و روش و آيين خود مؤمن و معتقد باشد و هر اندازه آرمانش مقدس و عمومى و دور از خودخواهى و نفع پرستى باشد بيش از اين عقيده ندارد كه بهر اندازه سعى و كوشش و مجاهدت در راه تحقق بخشيدن به آرمان خود بخرج دهد نتيجه ميگيرد , اما يك نفر مسلمان مؤمن و معتقد عقيده دارد كه جهان طورى ساخته شده كه اگر او در راه حق و حقيقت فداكارى كند دستگاه جهان بحمايت او برميخيزد و او را از پشتيبانى خود بهره مند مى كند . صدها هزار برابر نيروئى كه او در راه هدف مقدس خود مصرف مى كند نيروى ذخيره در جهان هست كه در چنين شرايطى بيارى او بكار ميافتد . از نظر مكتب مادى يك نفر طرفدار حقيقت و عدالت همانقدر بايد به اثر فعاليت خود مطمئن و اميدوار باشد كه يك نفر طرفدار ظلم و باطل بفعاليتهاى خود و اثر آنها مطمئن است . زيرا بعقيده او از نظر جهان و جريان كلى عالم


77
فرقى ميان اين دو نفر نيست . ولى از نظر مكتب الهى بين اين دو تفاوت بسيار است )) .
الهام و اشراق

يكى از انواع مددهاى غيبى الهامات و اشراقاتى است كه احيانا بدانشمندان مى شود و ناگهان درى از علم بروى آنها گشوده مى شود و اكتشافى عظيم رخ مى دهد .

آنچه معمولا ما از راههاى حصول علم مى شناسيم دو تا است : يكى تجربه و مشاهده عينى , ديگر قياس و استدلال . بشر از راه مطالعه و مشاهده عينى طبيعت با رموز و اسرار طبيعت آشنا مى شود , يا در اثر قوه استدلال و قياس نتيجه اى را پيش بينى و استنتاج مى كند . اين گونه موفقيتها عادى است , لازمه قطعى و جبرى مقدماتى است كه بشر عملا بكار برده است . گو اينكه از يك نظر دقيق فلسفى در همين موارد نيز يك منشأ الهامى وجود دارد . ولى اين نظر از افق اين بحث ما خارج است . حاجى سبزوارى مى گويد :

والملهم المبتدع العليم
حى قديم منه عظيم

ولى آيا همه معلوماتى كه در طول تاريخ عمر بشر براى بشر حاصل شده است از يكى از اين دو راه بوده است و لا غير ؟ يا راه سومى هم وجود دارد ؟ بعقيده بسيارى از دانشمندان راه سومى هم هست . شايد اغلب اكتشافات بزرگ از نوع برقى بوده كه ناگهان در روح و مغز دانشمند جهيده و روشن كرده و سپس خاموش شده است .


78

ابن سينا معتقد است كه چنين قوه اى در بسيارى از افراد با اختلاف و تفاوت هائى وجود دارد جمله آيه شريفه : (( يكاد زيتها يضيى ء و لو لم تمسسه نار )) را بر همين قوه كه در بعضى افراد احيانا به صورت شديدى وجود دارد حمل مى كند .

غزالى در كتاب (( المنقذ من الضلال )) مدعى مى شود كه بسيارى از معلومات بشر كه مربوط به احتياجات زندگى است ابتدا بصورت الهام صورت گرفته است . غزالى در باره وحى و نبوت كه بحث مى كند مى گويد كسى كه در وحى و نبوت شك مى كند , يا در امكانش شك مى كند يا در وقوعش , و يا در باره شخص معين شك مى كند كه آيا وحى به او رسيده يا خير . بعد مى گويد بهترين دليل امكان آن , وقوع آن است . زيرا بشر يك سلسله اطلاعات در باره دواها و علاجها و در باره نجوم دارد كه تصور نميرود از طريق تجربه توانسته باشد آنها را بدست آورد فقط بايد گفت لطف الهى از طريق الهام بشر را هدايت كرده است .

خواجه نصير الدين طوسى نيز در باره احتياج به وحى و نبوت كه بحث مى كند مدعى مى شود برخى صنايع را بشر از طريق الهام آموخته است .

مولوى همين معنى و مضمون را به نظم آورده است آنجا كه مى گويد :

اين نجوم و طب وحى انبياء است
عقل و حس را سوى بيسوره كجا است
عقل جزوى عقل استخراج نيست
جز پذيراى فن و محتاج نيست

79
جمله حرفت ها يقين از وحى بود
اول او , ليك عقل آن را فزود

ممكن است بسيارى از افراد گمان كنند كه اين سخن كه برخى از دانشها از طريق الهام به بشر القاء مى شود امروز كهنه شده است و طرفدارانى ندارد , در جهان امروز مبدأ و منشأ دانش را صرفا حواس ظاهره بوسيله مشاهده عينى و تكرار مشاهده و تجربه مى دانند و بجز آن به چيزى معتقد نيستند .

ولى اينطور نيست . امروز جمع بسيارى از دانشمندان , بسيارى از فرضيه ها را نوعى الهام به دانشمند تلقى مى كنند . الكسيس كارل در كتاب (( انسان موجود ناشناخته )) يكى از طرفداران نظريه اشراق و الهام است , او مى گويد :

(( به يقين اكتشافات علمى تنها محصول و اثر فكر آدمى نيست , نوابع علاوه بر نيروى مطالعه و درك قضايا , از خصائص ديگرى چون اشراق و تصور خلاقه برخوردارند , بوسيله اشراق چيزهائى را كه بر ديگران پوشيده است مى يابند و روابط مجهول بين قضايائى كه ظاهرا با هم ارتباطى ندارند مى بينند و وجود گنجينه هاى مجهول را بفراست در مى يابند و بدون دليل و تحليل آنچه را دانستنش اهميت دارد مى دانند )) .

و هم او مى گويد :

(( دانشمندان را بدو دسته مى توان تقسيم كرد , يكى منطقى و ديگرى اشراقى . علوم ترقى خود را مرهون اين دو دسته متفكر است . در علوم رياضى نيز كه اساس و


80
پايه كاملا منطقى دارد معهذا اشراق سهم گرفته است ... در زندگى عادى نيز مانند قضاياى علمى , اشراق يك عامل شناسائى قوى و در عين حال خطرناكى است , و تميز آن از توهم گاهى دشوار است ... فقط مردان بزرگ و پاكان ساده دل مى توانند با آن به كمال اوج زندگى معنوى برسند . اين موهبت حقا شگفت انگيز است و درك واقعيت بدون دليل و تعقل را غير قابل تفسير مى نمايد )) .

الكسيس كارل عده اى از دانشمندان رياضى را نام مى برد و مدعى مى شود كه اينها منطقى هستند يعنى معلومات خويش را منحصرا از طريق كسب و استنتاج منطقى بدست آورده اند , و عده اى از رياضى دانان را نام مى برد و مدعى مى شود كه اينها اشراقى و الهامى هستند .

دانشمندان ديگر نيز اين نظر را تأييد كرده اند . اخيرا يكى از دوستان فاضل مقاله اى تحت عنوان : (( نقش شعور باطن در تجسسات علمى )) يكى از دانشمندان رياضيدان فرانسوى بنام (( ژاك هادامارا )) ترجمه كرده و بمن ارائه داد , در آنجا چنين نوشته بود :

(( وقتى ما بشرائط اكتشافات و اختراعات ميانديشيم محال است بتوانيم اثر ادراكات ناگهانى درونى را ناديده بگيريم . هر دانشمند محققى كم و بيش اين احساس را كرده است كه زندگى و مطالب علمى او از يكرشته فعاليتهاى متناوب كه در عده اى از آنها اراده و شعور وى مؤثر بوده و بقيه حاصل يك سلسله الهامات درونى مى باشد تشكيل شده است )) .

الان يادم نيست كه در چه كتابى خواندم كه اينشتاين


81
دانشمند بزرگ عصر ما نيز چنين عقيده اى در باره فرضيه هاى بزرگ داشته و مدعى بوده است كه مبدأ پيدايش فرضيه هاى بزرگ نوعى الهام و اشراق است .
خلاصه

پس مجموعا معلوم شد كه در زندگى افراد بشر انواعى از مددهاى غيبى وجود دارد : به صورت تقويت دل و اراده , بصورت فراهم شدن اسباب و وسائل مادى كار , بصورت هدايت و روشن بينى , بصورت الهام افكار بلند علمى . پس معلوم مى شود بشر به خود واگذاشته نيست دست و عنايت پروردگار در شرائط خاصى او را دستگيرى مى كند , از ضلالت و گمراهى و سرگردانى و از عجز و ضعف و ناتوانى نجات مى دهد .

مددهاى غيبى اجتماعى

حالا كه در باره يك فرد چنين است , در باره جامعه بشريت چطور ؟ آيا ممكن است كه گاهى عنايت غيبى به كمك جامعه بشريت برخيزد و آنرا نجات دهد ؟

اتفاقا هميشه يا غالبا نوابغى كه پيدا شده اند , پيامبران عظيم الشأنى مانند ابراهيم و موسى و عيسى و محمد صلوة الله عليه و عليهم كه ظهور كرده اند , در شرائطى بوده كه جامعه بشريت سخت نيازمند بوجود آنها بوده است . آنها مانند يكدست غيبى از آستين بيرون آمده اند و بشريت را نجات داده اند . مانند بارانى


82
بوده اند كه در بيابانى بر تشنه اى ببارد , مصداق قول خدا بوده اند :

(( و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين . )) خداوند بواسطه وجود آنها بر بيچارگان و مظلومان منت نهاد و آنها را براى نجات اين خوار شمرده شدگان مبعوث فرمود .

على عليه السلام عصر و زمينه بعثت رسول اكرم را اينطور توصيف مى فرمايد : (( أرسله على حين فترة من الرسل و طول هجعة من الأمم و انتقاض من المبرم و انتشار من الامور و تلظ من الحروب و الدنيا كاسفة النور ظاهرة الغرور على حين اصفرار من ورقها و اياس من ثمرها )) يعنى خداوند او را در دوره اى مبعوث فرمود كه فترت و فاصله اى در آمدن پيامبران رخ داده بود , ملتها در خوابى گران و طولانى فرو رفته بودند , كارها پراكنده , تنور جنگها داغ بود . جهان را تاريكى فرا گرفته و غرور و فريب در آن نمايان بود . برگ درخت بشريت بسوى زردى گرائيده اميدى به ميوه اين درخت نمى رفت .

پيامبران معمولا در مواقعى ظهور كرده اند كه بشريت و لااقل محيط اجتماعى ظهور آنها در يك پرتگاه خطرناكى قرار داشته و آنها سبب نجات و اصلاح اجتماع خود شده اند . قرآن كريم خطاب بمردم عصر رسول اكرم چنين مى فرمايد : (( و كنتم على شفا حفرة من النار فأنقذكم منها )) شما در پرتگاه سقوط در آتش بوديد كه خداوند ( بوسيله رسول مكرم ) شما را از آن نجات داد .

مى گويند : (( عند انتهاء الشدة تكون الفرج )) . شدت كه


83
به نهايت رسد فرج طلوع مى كند . اگر گفته اند (( پايان شب سيه سفيدى است )) و امثال اينها , همه حكايت مى كند از نوعى تجارب كه بشر در گردش عالم داشته است و همه حكايت مى كند از اينكه گردش عالم بر خلاف نظر مادى مذهبان گزاف و بيهوده نيست .
مهدويت در اسلام

مسئله مهدويت در اسلام و بالاخص در تشيع يك فلسفه بزرگ است , اعتقاد به ظهور منجى است , نه در شعاع زندگى يك قوم و يك ملت و يا يك منطقه و يا يك نژاد بلكه در شعاع زندگى بشريت . مربوط به اين نيست كه يك منجى بيايد , و مثلا شيعه را يا ايران را يا آسيا را يا مسلمانان جهان را نجات دهد , مربوط به اين است كه يك منجى و مصلح ظهور كند و تمام اوضاع زندگى بشر را در عالم دگرگون كند و در جهت صلاح و سعادت بشر تغيير بدهد .

ممكن است افرادى خيال كنند كه دليلى ندارد در عصر علم و دانش , در عصرى كه بشر زمين را در زير پاى خود كوچك مى بيند و آهنگ تسخير آسمانها را دارد تصور كنيم كه خطرى بشريت را تهديد مى كند و بشريت نيازى به چنين مدد غيبى دارد . بشريت روز بروز مستقلتر و بالغتر و كاملتر مى شود و طبعا نيازمنديش بكمك ها و مددهاى غيبى ( بفرض قبول آنها ) كمتر مى گردد . عقل و علم تدريجا اين خلأها و نيازها را پر مى كند و از ميان مى برد . خطر , آن زمان بشريت را تهديد مى كرد كه


84
جهالت و نادانى حكمفرما بود . و افراد بشر بموجب جهالت و نادانى موجبات نيستى خود را فراهم مى كردند , تعادل و توازن را در زندگى بهم مى زدند . اما پس از روشن شدن فضاى جهان بنور علم و دانش ديگر خطرى نيست .

متأسفانه اين خيال , خيال باطلى است . خطراتى كه به اصطلاح در عصر علم و دانش براى بشريت است از خطرات عصرهاى پيشين كمتر نيست , بيشتر است و عظيم تر است .

اشتباه است اگر خيال كنيم منشأ انحرافات بشر هميشه نادانى بوده است . علماء اخلاق و تربيت همواره اين مسأله را طرح كرده و مى كنند كه آيا تنها منشأ انحرافات بشر نادانى است ؟ و بنابراين (( تعليم )) كافى است براى مبارزه با انحرافات و يا اينكه نادانى يكى از علل انحرافات بشر است . انحرافات بشر بيشتر از ناحيه غرائز و تمايلات مهار نشده است , از ناحيه شهوت و غضب است : از ناحيه افزون طلبى , جاه طلبى , برترى طلبى , لذت طلبى و بالاخره نفس پرستى و نفع پرستى است . بدون شك نظريه دوم صحيح است .

اكنون ببينيم در عصر ما كه به اصطلاح عصر علم و دانش است غرائز بشر , شهوت و غضب بشر , حس جاه طلبى و برترى طلبى بشر , حس افزون طلبى بشر , حس استخدام و استثمار بشر , نفس پرستى و نفع پرستى بشر , و بالاخره ستمگرى بشر در چه حالى است ؟ آيا در پرتو علم همه اينها ساكن و آرام شده و روح عدالت , و تقوا , و رضا بحق خود و حد خود , و عفاف , و راستى و درستى جايگزين آن شده است يا كار كاملا بر عكس


85
است . غرائز بشر بسى ديوانه تر از سابق گشته است و علم و فن ابزار و آلت كارى ئى شده در دست اين غرائز , فرشته علم در خدمت ديو شهوت قرار گرفته , دانشمندان و عساكر علم خادمان سياستمداران و عساكر جاه طلبى و مدعيان (( انا ربكم الاعلى )) گشته اند ! ؟

گمان نمى كنم بتوان كوچكترين ترديدى در اين مطلب روا داشت كه پيشرفتهاى علمى كوچك ترين تأثيرى روى غرائز بشر نكرده است بر عكس بشر را مغرورتر و غرائز حيوانى او را افروخته تر كرده است . و بهمين جهت خود علم و فن امروز بصورت بزرگترين دشمن بشر در آمده است , يعنى همين چيزى كه بزرگ ترين دوست بشر است بزرگ ترين دشمن بشر شده است . چرا ؟

علم چراغ است , روشنائى است . استفاده از آن بستگى دارد كه بشر اين چراغ را در چه مواردى و براى چه هدفى بكار ببرد . بقول سنائى براى مطالعه يك كتاب از آن استفاده كند و يا براى دزديدن يك كالا در شب تاريك , و

(( چو دزدى با چراغ آيد گزيده تر برد كالا ))
.

بشر علم را همچون ابزارى براى هدفهاى خويش استفاده مى كند . اما هدف بشر چيست و چه بايد باشد ؟ علم ديگر قادر نيست هدف هاى بشر را عوض كند , ارزشها را در نظرش تغيير دهد , مقياس هاى او را انسانى و عمومى بكند . آن ديگر كار دين است , كار قوه اى است كه كارش تسلط بر غرائز و تمايلات حيوانى و تحريك غرائز عالى و انسانى او است . علم همه چيز را تحت تسلط خويش قرار مى دهد مگر انسان و غرائز او را . انسان علم را در اختيار مى گيرد و در هر جهت كه


86
بخواهد آنرا بكار مى برد . اما دين انسان را در اختيار مى گيرد , جهت انسان را و مقصد انسان را عوض مى كند .

ويل دورانت در مقدمه (( لذات فلسفه )) در باره انسان عصر ماشين مى گويد : (( ما از نظر ماشين توانگر شده ايم و از نظر مقاصد فقير )) .

انسان عصر علم و دانش با انسان ما قبل اين عصر در اينكه اسير و بنده خشم و شهوت خويش است هيچ فرق نكرده است . علم نتوانسته است آزادى از هواى نفس را باو بدهد . علم نتوانسته است ماهيت حجاجها , چنگيزها , نادرها , ابو مسلم ها , سزارها را عوض كند . آنها با همان ماهيت به علاوه مقدار زيادى نفاق و دوروئى و تظاهر بر جهان حكومت مى كنند با اين تفاوت كه علم دست آنها را درازتر كرده است , تيغ يك ذرعى شان تبديل شده به موشك بمب افكن قاره پيما .

آينده جهان

ما بدليل اينكه مؤمن و مسلمانيم و در عمق ضميرمان اين اصل وجود دارد كه : ((

جهان را صاحبى باشد خدا نام
)) هر چه در دنيا پيشامدهائى مى شود هرگز احساس خطر عظيم , خطرى كه احيانا بشريت را نيست و نابود كند و كره زمين را تبديل بتوده خاكستر كند و زحمات چند هزار ساله بشريت را كأن لم يكن نمايد نمى كنيم . در ته دل خودمان باور داريم كه سالهاى سال , قرنها , شايد ميليونها سال ديگر , در روى اين زمين زندگى و حيات
87
موج خواهد زد . فكر مى كنيم بعد از ما آنقدر مسلمانها بيايند و زندگى كنند و بروند كه فقط خدا عدد آنها را مى داند . آرى ما در ته دل خود اينطور فكر مى كنيم , و هرگز اين انديشه را بخود راه نمى دهيم كه ممكن است عمر جهان يعنى عمر بشر و عمر زمين ما به پايان رسيده باشد .

تعليمات انبياء نوعى امنيت و اطمينان خاطر بما داده است و در واقع در ته قلب خود به مددهاى غيبى ايمان و اتكا داريم . بما اگر بگويند يك ستاره عظيم در فضا در حركت است و تا شش ماه ديگر به مدار زمين مى رسد و با زمين ما برخورد مى كند و در يك لحظه زمين ما به يك توده خاكستر تبديل مى شود باز هم با همه ايمان و اعتقادى كه به پيش بينى هاى دانشمندان داريم بخود ترس راه نمى دهيم , در ته دلمان يك نوع ايمان و اطمينانى هست كه بنا نيست بوستان بشريت كه تازه شكفته است در اثر باد حوادث ويران گردد .

آرى همانطورى كه باور نمى كنيم زمين ما بوسيله يك ستاره , يك حادثه جوى نيست و نابود شود , باور نمى كنيم كه بشريت بدست خود بشر و بوسيله نيروهاى مخربى كه بدست بشر ساخته شده منهدم گردد . آرى ما بحكم يك الهام معنوى كه از مكتب انبياء گرفته ايم باور نمى كنيم .

ديگران چطور ؟ آيا آنها هم باور نمى كنند ؟ آيا همين اطمينان و خوشبينى نسبت به آينده انسان و زمين و زندگى و تمدن و خوشبختى و بهروزى و عدالت و آزادى در آنها وجود دارد ؟ ابدا .


88

هر چندى يك بار در روزنامه ها , در نطق ها و سخن رانيهاى گردانندگان سياست جهان آثار بدبينى شومى نسبت به آينده بشريت و تمدن مشاهده مى كنيم . اگر از آن درسى كه دين بما آموخته صرف نظر كنيم و ايمان به مددهاى غيبى را از دست بدهيم و تنها بر اساس علل ظاهرى حكم كنيم بايد به آنها حق بدهيم كه بدبين باشند . چرا بدبين نباشند ؟ در دنيائى كه سرنوشتش بستگى پيدا كرده به دگمه اى كه انسانى فشار دهد و پشت سرش وسائل مخرب كه قدرت آنها را خدا ميداند بكار بيفتد , در دنيائى كه براستى بر روى انبارى از باروت قرار گرفته و جرقه اى كافى است كه يك حريق جهانى بوجود بياورد , چه جاى خوشبينى به آينده است ؟

راسل در كتاب اميدهاى نو ميگويد :

(( زمان حاضر زمانى است كه در آن حس حيرت توأم با ضعف و ناتوانى همه را فرا گرفته است . مى بينيم بطرف جنگى پيش مى رويم كه تقريبا هيچكس خواهان آن نيست . جنگى كه همه مى دانيم قسمت اعظم نوع بشر را بديار نيستى خواهد فرستاد . و با وجود اين مانند خرگوشى كه در برابر مار افسون شده باشد خيره خيره بخطر نگاه مى كنيم بدون آنكه بدانيم براى جلوگيرى از آن چه بايد كرد ؟

در همه جا داستان هاى مخوف از بمب اتمى و هيدروژنى و شهرهاى با خاك يكسان شده و خيل قشون روس ( 1 ) و قحطى و سبعيت و درنده خوئى براى يكديگر

1 - در زمانى كه كتاب اميدهاى نو نوشته ميشد , غرب از روس وحشت داشت , اما اكنون عامل چين بميان آمده و هر دو از آن ميترسند , مثل معروفى است در خراسان : ( ديوانه بجه كه مست آمد ) .


89
نقل مى كنيم ولى با اينكه عقل حكم مى كند كه از مشاهده چنين دور نمائى بر خود بلرزيم , چون جزئى از وجودمان از آن لذت ميبرد و شكافى عميق روح ما را بدو قسمت سالم و ناسالم تقسيم مى كند , براى جلوگيرى از بدبختى تصميم قاطعى نمى گيريم )) .

چه تصميمى ؟ مگر بشر قادر است چنين تصميمى بگيرد ؟

هم او مى گويد : (( دوره بوجود آمدن انسان نسبت بدوره تاريخى طولانى , ولى نسبت بدوره هاى زمين شناسى كوتاه است . تصور مى كنند انسان يك ميليون سال است كه بوجود آمده , اشخاصى هستند و از آن جمله اينشتاين كه بزعم آنها بسيار محتمل است كه انسان دوره حيات خود را طى كرده باشد و در ظرف سنين معدودى موفق شود با مهارت شگرف علمى خود , خويشتن را نابود كند )) .

انصافا اگر بر اساس علل مادى و ظاهرى قضاوت كنيم اين بدبينى ها بسيار بجا است . فقط يك ايمان معنوى , ايمان به (( امدادهاى غيبى )) و اينكه جهان را صاحبى باشد خدانام لازم است كه اين بدبينى ها را زايل و تبديل به خوشبينى كند و بگويد بر عكس , سعادت بشريت , رفاه و كمال بشريت , زندگى انسانى و زندگى مقرون به عدل و آزادى و امن و خوشى بشر , در آينده است و انتظار بشر را مى كشد .

اگر اين بدبينى را بپذيريم واقعا مسأله صورت عجيب و مضحكى بخود مى گيرد , مثل بشر مثل طفلى مى شود كه در اولين لحظه اى كه قادر مى شود چاقو بدست


90
بگيرد آن را بشكم خود ميزند , خودكشى مى كند و كوچكترين حظى از وجود خود نميبرد .

مى گويند از عمر زمين در حدود چهل ميليارد سال مى گذرد و از عمر انسان در حدود يك ميليون سال , مى گويند اگر همه زمين و حيوان و انسان را كه بر روى زمين بوجود آمده , كوچك كنيم و نسبت بگيريم , مثلا عمر زمين را يكسال فرض كنيم و نسبت بگيريم , هشت ماه از اين سال گذشته و اساسا جاندارى در آن وجود نداشته است , در حدود ماه نهم و دهم اولين جاندارها بصورت ويروسها , باكتريها و موجودات تك سلولى بوجود آمده است . در هفته دوم ماه آخر سال پستانداران بوجود آمده اند , در ربع آخر از ساعت آخر از روز آخر سال انسان بوجود آمده است , دوره اى كه دوره تاريخى انسان بشمار مى رود و انسان قبل از آن در حال توحش در جنگلها و غارها زندگى ميكرده است شصت ثانيه اخير آن است , كه در اين شصت ثانيه اخير است كه استعداد انسان ظهور كرده و عقل و علم بشر دست اندر كار شده و تمدن عظيم و شگفت آور بوجود آمده است و انسان استعداد خود را كم و بيش بظهور رسانده است . در همين شصت ثانيه است كه انسان خليفة الله بودن خود را بثبوت رسانيده است . حالا اگر بنا باشد كه انسان بهمين زودى با مهارت شگرف علمى خود , خود را نابود كند و اگر واقعا انسان با قدرت علمى خود گور خود را به دست خود كنده باشد و چند گامى بيشتر تا گور خود فاصله نداشته باشد . اگر واقعا چنين خودكشى اجتماعى در انتظار بشر باشد بايد بگوئيم خلقت اين موجود بسى بيهوده و عبث


91
بوده است .

آرى يك نفر مادى مسلك مى تواند اين چنين فكر كند ولى يك نفر تربيت شده در مكتب الهى اينطور فكر نمى كند , او مى گويد : ممكن نيست كه جهان بدست چند نفر ديوانه ويران شود , او مى گويد درست است كه جهان بر سر پيچ خطر قرار گرفته است ولى خداوند همانطور كه در گذشته البته در شعاع كوچكترى اين معجزه را نشان داده , بر سر پيچهاى خطر بشر را يارى كرده و از آستين غيب مصلح و منجى رسانده است , در اين شرائط نيز چنان خواهد كرد كه عقلها در حيرت فرو رود . او مى گويد : كار جهان عبث نيست , او مى گويد اگر چنان شود كه مادى مذهبان مى گويند و ظهور انسان در روى زمين مصداق مثل معروف عربى بشود (( ما أدرى أسلم ام ردع . )) يا مصداق سخن حافظ بشود كه :

راستى خاتم فيروزه بو اسحاقى
خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود
با حكمت و عنايت پروردگار منافى خواهد بود :
اذ مقتضى الحكمة والعناية
ايصال كل ممكن لغاية

خير , عمر جهان بپايان نرسيده است , هنوز اول كار است , دولتى مقرون به عدل و عقل و حكمت و خير و سعادت و سلامت و امنيت و رفاه و آسايش و وحدت عمومى و جهانى در انتظار بشريت است , دولتى كه در آن دولت حكومت با صالحين است و انتخاب اصلح به معنى واقعى در آن صورت خواهد گرفت . روز بهروزى خواهد رسيد (( و اشرقت الارض بنور ربها )) . روزى كه (( اذا قام


92
القائم حكم بالعدل , ارتفع فى ايامه الجور و أمنت به السبل , و اخرجت الارض بركاتها و لا يجد الرجل منكم يومئذ موضعا لصدقته و لا بره و هو قوله تعالى (( و العاقبة للمتقين )) . در آنروز بعدالت حكم شود و ستم براى هميشه رخت بربندد , راهها امن گردد , زمين بركات و استعدادهاى خود را ظاهر گرداند و حداكثر استفاده از منابع و خيرات زمين صورت گيرد , فقيرى پيدا نشود كه مردم صدقات و زكوات خود را باو بدهند و اينست معنى سخن خدا : عاقبت از آن متقيان است .

بجاى اينكه مأيوسانه بنشينيم و بگوئيم كار بشر تمام شده و بشر بدست خود گور خود را كنده و چند گامى بيشتر با آن فاصله ندارد و روزهاى خوش بشر دارد بپايان مى رسد , مى گوئيم :

باش تا صبح دولتش بدمد
كاين هنوز از نتائج سحر است

همانطور كه ظهورهاى گذشته پس از سختى هائى بوده , قطعا اين ظهور نيز پس از سختيها و شدت ها خواهد بود . هميشه برقها در ظلمتها ميجهد .

على عليه السلام اشاره بظهور مهدى موعود مى كند و چنين مى فرمايد :

(( حتى تقوم الحرب بكم على ساق باديا نواجذها , مملوئة اخلافها , حلوا رضاعها , علقما عاقبتها , الا و فى غد و سيأتى غد بما لا تعرفون يأخذ الوالى من غيرها عمالها على مساوى أعمالها و تخرج الارض له افاليذ كبدها و تلقى اليه سلما لمقاليدها فيريكم كيف عدل السيرة


93
و يحيى ميت الكتاب و السنة )) .

يعنى جنگ قد علم خواهد كرد در حاليكه دندان هاى خود را نشان مى دهد . پستانهايش پر است و آماده است , شروع كار شيرين است و عاقبت آن تلخ همانا فردا و فردا چيزى ظاهر خواهد كرد كه او را نمى شناسيد و انتظارش را نداريد آن حاكم انقلابى هر يك از عمال حكومتهاى قبلى را بسزاى خويش خواهد رسانيد , زمين پاره هاى جگر خود را از معادن و خيرات و بركات براى او بيرون خواهد آورد و كليدهاى خود را با تمكين به او تسليم خواهد كرد . آن وقت به شما نشان خواهد داد كه عدالت واقعى چيست و كتاب خدا و سنت پيامبر را احياء خواهد كرد .

على عليه السلام نيز از يك آينده عبوس و خشمناك و جنگهاى وحشتزا ياد مى كند ولى على در پايان اين شب سيه يك سفيدى ميمونى را نويد مى دهد . قرآن كريم هم مى فرمايد :

(( و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون )) يعنى ما از پيش اطلاع داده ايم كه وارث اصلى زمين , بندگان صالح و شايسته ما خواهند بود . براى هميشه زمين در اختيار ارباب شهوت و غضب و بندگان جاه و مقام و اسيران هواى نفس نخواهد بود .

آرى اينست فلسفه بزرگ مهدويت , در عين اينكه پيش بينى يك سلسله تكانهاى شديد و نابسامانيها و كشتارها و بى عدالتى ها است : پيش بينى يك آينده سعادت بخش و پيروزى كامل عقل بر جهل , توحيد بر شرك , ايمان بر شك , عدالت بر ظلم , سعادت بر شقاوت است .


94
لهذا نويد و آرزو است .

(( اللهم انا نرغب اليك فى دولة كريمة تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله و تجعلنا فيها من الدعاة الى طاعتك و القادة الى سبيلك و ترزقنا بها كرامة الدنيا و الاخرة )) .


95
3

مديريت و رهبرى

در اسلام


96

97

(( و اذا ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما , قال و من ذريتى , قال لا ينال عهدى الظالمين )) .

در ابتدا , عيد سعيد ولادت با سعادت آزاد مرد بزرگ جهان , حسين بن على عليه السلام را به همه حضار محترم تبريك عرض مى كنم .

مجلس و مجمع ما مجمع شريفى است و از مجامع كم نظير مى باشد , زيرا از يك جنبه و از يك بعد مجمع علمى است و از جنبه و بعد ديگر مجمع دينى است . از بعد مكانى علمى , و از بعد زمانى دينى محسوب مى شود . در مكانى جمع شده ايم كه محل دانش است , محل تعليم و تعلم است و مركز يكى از مقدس ترين مقدسات بشرى است . و در زمانى گرد هم آمده ايم كه آن زمان بوجود مقدس خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله و فرزند بزرگوارش سالار شهيدان حسين بن على عليه السلام , تعلق دارد , زيرا علاوه بر آن كه امشب , شب ولادت حسين بن على است , چند روزى بيشتر از روز رستاخيز انسانيت , روز نجات بشر , روز توحيد , روز بعثت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله نمى گذرد , عليهذا اين ايام , ايامى


98
است كه به رهبر بزرگ انسانيت متعلق است .

از اين نظر است كه عرض مى كنم مجمع ما از جنبه و بعد مكانى , علمى و از جنبه و بعد زمانى , دينى است و در واقع مظهر مقدسترين همكاريها , اتحادها , پيمانها و همبستگيها يعنى اتحاد دين و دانش است .

براى بشريت هيچ چيز گرانتر و مشئوم تر از جدائى دين و دانش نيست , اين جدائى تعادل اجتماع بشرى را از بين مى برد . هم دنياى قديم هم دنياى جديد گاه دچار بى تعادلى شده و تعادل خود را از دست داده است . زمانى مردم گرايش هاى دينى خود را جدا از علم جستجو مى كردند , اين بيمارى عمده دنياى قديم بود , همچنانكه بيمارى عمده دنياى جديد اين است كه عده اى در جستجوى علم منهاى دين هستند . اكثر انحرافات و بدبختيهائى كه بشر امروز را تهديد مى كند ناشى از اين است كه علم را جدا از ايمان مى خواهد . همان سعادت آن روز بر سر بشر سايه خواهد گسترد كه وى عميقا پى ببرد كه به اين هر دو اصل مقدس نيازمند است , بداند كه مرغى است كه به دو بال نياز دارد , بالى از دانش و بالى از ايمان , بهمين جهت عرض كردم مجمع ما از مجامع بسيار كم نظير است زيرا مظهر و نشانه اى از اين اتحاد مقدس است .

موضوعى كه دوستان عزيز از من خواسته اند تا درباره آن صحبت كنم (( رهبرى و مديريت در اسلام )) است . موضوع , وسيع و مطلب بسيار است و من سعى خواهم كرد در اين وقت كم , تا آنجا كه ميسر است اين موضوع را روشن نمايم .


99

براى آنكه بمسئله رهبرى و مديريت از نظر اسلام توجه كنيم با دو مفهوم از مفاهيم اسلامى بايد آشنا شويم .

رشد در اصطلاحات اسلامى

يكى از آن دو مفهوم در اصطلاحات اسلامى , بالاخص در فقه اسلامى بنام (( رشد )) ناميده مى شود . اصطلاحى است مأخوذ از قرآن مجيد . مفهوم ديگرى كه بهتر و درست تر بايد با آن آشنا شويم مفهوم امامت و به وجهى هدايت است , در اين باره توضيح مختصرى مى دهم تا نتايجى را كه مى خواهم , بتوانم از عرايض خود بگيرم .

رشد كلمه اى است كه از قرآن مجيد گرفته شده است . قرآن مجيد در مورد كودكان بى سرپرست كه داراى ثروت هستند اين اصطلاح را به كار برده است , در مورد يتيمان مى فرمايد : يتيمانى كه سرپرست خود را از دست داده اند و مملوك و ثروتى دارند تا زمان بلوغ بر آنها قيمومت كنيد و ثروتشان را در اختيارشان قرار ندهيد . البته بلوغ شرط لازم است ولى كافى نيست زيرا علاوه بر بلوغ (( رشد )) لازم است , تعبير آيه اينست :

(( حتى اذا بلغوا النكاح فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم )) براى آنكه ثروتشان را در اختيارشان قرار دهيد , رسيدن به حد بلوغ طبيعى يعنى بلوغ نكاح و بلوغ جنسى كافى نيست : زمانى كه رشد در آنها احساس شد مى توان ثروت را در اختيارشان قرار داد . در فقه و


100
سنت اسلامى نظير همين مطلب در مورد ازدواج آمده است . در فقه اسلامى محرز و مسلم است كه براى ازدواج , تنها عقل و بلوغ كافى نيست يعنى يك پسر به صرف آنكه عاقل و بالغ است نمى تواند با دخترى ازدواج كند همچنانكه براى دختر نيز عاقله بودن و رسيدن به سن بلوغ دليل كافى براى ازدواج نيست , علاوه بر بلوغ و علاوه بر عقل , رشد لازم است . عقل غير از رشد است و مسئله ديگرى است , افراد يا عاقل اند و يا مجنون , عاقلها به دو نوع تقسيم مى شوند : يا رشيد هستند يا غير رشيد . يعنى انسان عاقل و بالغ ممكن است رشيد باشد و ممكن است غير رشيد .

قبل از توضيح اين اصطلاح لازم است براى رفع اشتباه به يك اصطلاح شايع امروز خودمان در زبان فارسى اشاره كنم .

در اصطلاح متداول فارسى امروز , به كسى رشيد مى گوئيم كه اندام خيلى موزون و برازنده اى داشته باشد , عرب اين را رشيق مى گويد نه رشيد . رشد در اصطلاح فقهى مربوط به اندام نيست , يك نوع كمال روحى است . مثلا در مورد ازدواج پسرى كه مى خواهد ازدواج كند بايد معنى و هدف و ارزش نتايج ازدواج را درك كند و قدرت تشخيص و انتخاب و اراده داشته باشد . به صرف تلقين اين و آن شخصى را به عنوان همسر انتخاب نكرده باشد . همچنانكه دختر نيز براى انتخاب همسر بايد رشد داشته باشد .

به ياد دارم كه در قباله هاى قديم وقتى اسم زوج و زوجه را مى نوشتند , در باره زوج مى نوشتند : (( العاقل


101
البالغ الرشيد )) و درباره زوجه مى نوشتند : (( العاقلة البالغة الرشيدة )) . يعنى اين مرد كه ازدواج كرده است , مردى عاقل , بالغ و رشيد است و اين زن هم زنى عاقله و بالغه و رشيده است , يعنى علاوه بر عقل و بلوغ داراى رشد است . اينها كه در قباله هاى قديم نوشته مى شد به معنى اين بود كه عاقدها مى خواستند مدعى شوند كه ما رعايت همه جوانب فقهى را كرده ايم . اما واقعا و عملا آيا اين امر مهم رعايت مى شد يا نه ؟ آيا واقعا به مسأله رشد پسران و دختران بر طبق فقه اسلامى عمل مى شد يا نه مطلب ديگرى است و تا حدى شرم آور است .
تعريف رشد

اگر بخواهيم كلمه رشد را به مفهوم عام خودش كه شامل همه انواع رشدها در همه موارد بشود تعريف كنيم بايد بگوئيم : رشد يعنى (( اينكه انسان شايستگى و لياقت اداره و نگهدارى و بهره بردارى يكى از سرمايه ها و امكانات مادى و يا معنوى كه به او سپرده مى شود داشته باشد )) يعنى اگر انسان در هر ناحيه از نواحى زندگى كه حكم يك شأن و وسيله اى را دارد شايستگى اداره و نگهدارى و بهره بردارى از آن را داشته باشد چنين شخصى در آن كار و در آن شأن رشيد است . حال آن چيز هر چه مى خواهد باشد , همه آن چيزها و اشيائى كه وسايل و سرمايه هاى زندگى هستند . سرمايه به مال و ثروت انحصار ندارد مردى كه ازدواج مى كند خود ازدواج و زن و فرزند و كانون خانوادگى , وسايل و به تعبير ديگر


102
سرمايه هاى زندگى او هستند , و يا شوهر براى زن و زن براى شوهر حكم سرمايه را دارد .
رشد ملى

رشد فقط به فرد منحصر نمى شود , در مورد ملتها نيز سرمايه هاى طبيعى , فرهنگى و انسانى و امثال آن سرمايه هائى است كه در اختيار ملتها قرار دارد , و رشد ملى عبارت است از لياقت و شايستگى يك ملت براى نگهدارى و بهره بردارى و سود بردن از سرمايه ها و امكانات طبيعى و انسانى خود , به هر اندازه كه لياقت و شايستگى اداره و بهره بردارى از آنها را دارد , به همان اندازه رشيد است .

رهبرى و مديريت كه موضوع اصلى بحث است خود مستلزم نوعى از رشد است . زيرا رهبرى در حقيقت عبارتست از بسيج كردن نيروى انسانها و بهره بردارى صحيح از نيروهاى انسانى .

من براى توضيح بيشتر مقدمتا دو مثال از رشد فردى و شخصى مى آورم سپس وارد مسئله رهبرى مى شوم . عرض كردم رشد يعنى قدرت اداره و قدرت بهره بردارى از امكانات و سرمايه ها .

رشد فردى و اخلاقى

اولين رشدى كه انسان بايد از آن بهره مند باشد رشد فردى , شخصى و اخلاقى است . اين سؤال پيش


103
مى آيد كه آيا اغلب افراد مى توانند اين سرمايه را اداره و از آن بهره بردارى كنند ؟ باور كنيد كمتر كسى است كه چنانكه بايد از سرمايه هاى فردى و شخصى خود بهره بردارى كند , به مناسبت اينكه مجمع ما مجمع علمى است و همانطورى كه در آغاز سخن عرض كردم مجمع ما دو بعدى است يكى از دو مثال متناسب است با بعد علمى مجمع ما و ديگرى با بعد دينى آن . مثال اول كه متناسب با بعد علمى مجمع ما است مربوط است به قواى هوشى و قواى ادراكى انسان .
مديريت حافظه

افراد از نظر هوش , فهم , استعداد و حافظه با يكديگر اختلاف دارند . انسان هاى رشيد از حافظه خود بهره بردارى صحيح مى كنند ولى آدمهاى غير از رشيد , ممكن است حافظه بسيار نيرومندى نيز داشته باشند اما نتوانند از آن استفاده كنند . آدم غير رشيد تصور مى كند . حافظه يك انبار است . انباريكه بايد دائما آن را پر كند , هر چه پيدا كرد آنجا پرت كند . عينا مانند انبار يك خانه كه احيانا وارد مى شوى مى بينى يك تكه حلبى , يك قطعه فلز , يك ميز شكسته , يك صندلى شكسته در آنجا افتاده است . اما آدمى كه رشيد باشد در بهره بردارى از حافظه خود دقت مى كند . اولين كارى كه انجام مى دهد عمل انتخاب است . يعنى حافظه خود را مقدس مى شمارد , حاضر نيست هر چه شد در آن سرازير كند . حساب مى كند كه دانستن چه چيزهائى براى او


104
مفيد است و چه چيزهائى بى فايده است . مفيدها را درجه بندى مى كند و مفيدترها را انتخاب مى كند سپس آنها را به حافظه خويش مى سپارد آن چنانكه امانتى را به امينى مى سپارد , در خود سپردن دقت مى كند , يعنى واقعا و به طور دقيق و روشن آن را وارد ذهن مى كند و سپس تحويل حافظه مى دهد .

مثلا كتابى را مطالعه مى كند , يكبار مى خواند . انسان كتاب را بار اول به قصد لذت مى خواند در اين صورت نمى تواند در مورد مطالب كتاب , حساب و قضاوت كند , دور دوم مى خواند , حتى قويترين حافظه ها نيازمند است كه يك كتاب مفيد را لااقل دوبار پشت سر هم بخواند , پس از آن مطالب را تجزيه و تحليل و دسته بندى مى كند و هر مطلبى را با توجه به اينكه از چه دسته مطالب است به حافظه مى سپارد , بعد كوشش مى كند كه كتاب ديگرى را در دستور مطالعه قرار دهد كه در موضوع كتاب پيشين است , حتى الامكان تا از موضوعى فارغ نشده است و در حافظه به صورت روشن و منظم نسپرده است وارد موضوع ديگر نشود . اشتباه است اگر انسان يك كتاب را مانند يك سرگرمى مطالعه كند و قبل از آنكه مطالب كتاب درست جذب ذهن شده باشد و ذهن فرصت تجزيه و تحليل پيدا كرده باشد به كتاب ديگر و موضوع ديگر بپردازد . امروز كتب تاريخى , فردا روانشناسى و پس فردا مثلا كتب مذهبى مطالعه كند همه مخلوط مى شوند و حكم انبارى بى نظم را پيدا مى كند .

انسان رشيد كتابها و مطالبى را كه براى خود لازم مى داند جمع مى كند آنها را مكررا مطالعه و دسته بندى


105
و سپس خلاصه مى كند . خلاصه را يادداشت و به حافظه خود مى سپارد بعد به موضوع ديگر مى پردازد . چنين فردى اگر حافظه اش ضعيف هم باشد از آن حداكثر استفاده را مى كند و مثل كسى مى شود كه كتابخانه منظمى با قفسه هاى مرتب دارد , كتابخانه اى كه هر قفسه اش به كتاب هاى معينى در رشته خاص مربوط مى شود به طورى كه هر كتابى را كه بخواهد فورا دست مى گذارد روى آن و آن را مى يابد اما اگر غير از اين باشد همانند آدمى است كه كتابخانه اى با هزارها كتاب داشته باشد اما كتابها را روى يكديگر ريخته است . هر وقت كتابى را بخواهد دو ساعت بايد دنبالش بگردد تا پيدا كند . اين بود مثالى از مديريت صحيح و ناصحيح در مورد بهره بردارى از يكى از قواى هوشى و عقلانى انسان .
رشد در عبادت

مثال دوم از مديريت فردى كه با بعد دينى و مذهبى مجمع ما متناسب است مسئله عبادت است . بايد اعتراف كنيم كه ما راه عبادت را نيز نمى دانيم , يعنى ما از نظر عبادت نيز قادر به اداره خود به نحو صحيح نيستيم . غالبا خيال مى كنند كه چون عبادت خوب است پس هر چه بيشتر بهتر . فكر نمى كنند كه عبادت آنگاه اثر خود را مى بخشد كه جذب روح شود و روح از آن به طور صحيح تغذيه نمايد . همانطور كه معنى استفاده از غذاى خوب اين نيست كه هر چه بيشتر بهتر , معنى استفاده از


106
عبادت نيز آن نيست . عبادت بايد با نشاط روح توأم باشد . مقصودم اين نيست كه قبلا بايد نشاطى وجود داشته باشد , تا عبادت شروع شود , بسا افرادى كه هيچ وقت نشاط پيدا نكنند , خود نشاط تدريجا با عبادت و انس با ذكر خدا پيدا مى شود , اگر روى اصول صورت گيرد تدريجا انس و علاقه و نشاط پيدا مى شود . مقصود اينست كه ظرفيت انسان براى عبادت يك ظرفيت محدود است , فرضا انسان عبادت را با نشاط آغاز كند پس از مدتى كه بدن خسته شد نشاط هم از بين مى رود و عبادت جنبه تحميلى پيدا مى كند و در حكم خوردنى نامطبوع و مهوعى مى گردد كه عكس العمل بدن اينست كه آن را به وسيله استفراغ يا وسيله ديگر دفع نمايد , نه حكم غذاى مطبوع را كه عكس العمل بدن اينست كه آن را جذب كند .

پيغمبر اكرم ( ص ) خطاب بجابر بن عبدالله انصارى فرمود : يا جابر (( ان هذا الدين لمتين فاوغل فيه برفق و لا تبغض الى نفسك عبادة الله )) : يعنى دين اسلام دينى است متين و محكم و منطقى و مبتنى بر ملاحظات دقيق روانى و اجتماعى , عليهذا با مدارا و عبادت خود را مبغوض و منفور نفس خودت قرار مده , يعنى طورى عمل نكن كه نفست عبادت را دشمن بدارد بلكه طورى عمل كن كه نفس , عبادت را دوست بدارد و به آن با ميل و رغبت اقبال نمايد و در خود جذب نمايد . بعد اضافه فرمود : (( فان المنبت لا ارضا قطع و لا ظهرا ابقى )) يعنى آنكه چند منزل يكى را مى راند نه مسافت را طى مى كند و نه پشت سالم براى مركب خود باقى مى گذارد .


107
سواره اى كه ميزان توانائى مركوب را در نظر نمى گيرد و تنها شلاق را مى شناسد و شلاقكش , دو منزل يكى , و سه منزل يكى , ميتازد يك وقت مى بيند كه حيوان در حالى كه پشتش زخم شده زانو برزمين زد و خوابيد و قدم از قدم بر نمى دارد زيرا نمى تواند بردارد .

پيغمبر اكرم در حديث ديگر فرمود : (( طوبى لمن عشق العبادة و عانقها )) خوشا بحال افرادى كه به عبادت عشق مى ورزند و آنرا در آغوش مى گيرند . در اين حديث رسول اكرم مى خواهد بفرمايد تنها كسانى از ثمرات و نتايج عالى عبادت بهره مند مى گردند كه عبادت را طورى انجام دهند كه قلب آنها عاشقانه عبادت را انتخاب كند و بپذيرد . خوب عبادت كردن و از مواهب آن بهره مند شدن حساب و قاعده و باصطلاح مكانيسمى دارد و مربوط است بحسن مديريت خود , يعنى خود را , احساسات خود را , عواطف خود را , غرائز خود را و بالاخره قلب و دل خود را خوب اداره كردن . دل و احساس و عاطفه از هر چيز ديگر بيشتر نيازمند بمديريت صحيح است . اكنون برمى گرديم به مديريت اجتماعى .

امامت و رهبرى امت

گفتم رشد يعنى قدرت مديريت , وقتى كه انسان مى خواهد انسانهاى ديگر را اداره كند يعنى وقتى كه موضوع رشد , اداره انسانهاى ديگر باشد آنرا مديريت و رهبرى مى ناميم , اين نوع از رشد در اصطلاح اسلامى (( هدايت )) و بتعبير رساتر (( امامت )) ناميده مى شود .


108

دقيق ترين كلمه اى كه بر كلمه امامت منطبق مى شود همين كلمه رهبرى است . فرق نبوت و امامت در اينست كه نبوت راهنمائى و امامت رهبرى است . نبوت , ابلاغ , اخبار , اطلاع دادن , اتمام حجت و راهنمائى است . راهنما چه مى كند ؟ راه را نشان مى دهد . وظيفه اش بيش از اين نيست كه راه را نشان دهد , ولى بشر علاوه بر راهنمائى به رهبرى نياز دارد .

يعنى نيازمند است به افراد يا گروه و دستگاهى كه قوا و نيروهاى وى را بسيج كنند , حركت دهند , سامان و سازمان بخشند . نبوت راهنمائى است و يك منصب است , اما امامت رهبرى است و منصب ديگرى است . پيغمبران بزرگ هم نبى و هم امام هستند . پيغمبران كوچك فقط نبى بودند و امام نبودند , رهنما بودند ولى رهبر نبودند . اما پيغمبران بزرگ هر دو منصب و هر دو شأن را داشته اند . هم شأن راهنمائى و هم شأن رهبرى . ابراهيم , موسى , عيسى هر كدام رهنما و رهبراند . خاتم الانبياء رهنماى رهبر است . قرآن مجيد بر اين اصل بسيار تكيه مى كند و در معارف شيعه اين اصل قرآنى جاى شايسته خود را دارد .

اين نكته را بايد يادآورى كنم كه آنچه قرآن تحت عنوان رهبرى از آن بحث مى كند مافوق رهبرى است كه بشريت مى شناسد , رهبريى كه بشريت مى شناسد از حدود رهبرى در مسايل اجتماعى تجاوز نمى كند ولى منظور قرآن از رهبرى , علاوه بر رهبرى اجتماعى رهبرى معنوى يعنى رهبرى بسوى خدا است و آن خود حساب دقيق و حساسى دارد و از رهبريهاى اجتماعى بسى دقيقتر و


109
حساستر است , فعلا مجال بحث درباره اين جهت نيست .
ابراهيم , رهبر و امام

قرآن درباره ابراهيم حرف عجيبى مى زند و مى گويد : (( و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات )) ...

خداوند ابراهيم را در مراحل بسيار مورد آزمايش قرار داد و ابراهيم از اين آزمايشها پيروز بيرون آمد .

ابراهيم از پيغمبرهائى است كه سرگذشت عجيبى دارد و آزمون ها برايش پيش آمده و در همه آنها كمال موفقيت و پيروزى را داشته است .

در ميان قوم بابل به نبوت مبعوث شد و يك تنه با عقائد منحط و شرك آميز قوم خود كه همه را فرا گرفته بود مبارزه كرد , همه بتها را باستثناى بت بزرگ شكست . تبر بت شكنى را به گردن بت بزرگ انداخت , به علامت اينكه بت ها با يكديگر نزاع كرده و بت بزرگ ساير بتها را به اين روز انداخته است .

ابراهيم با اين كار خود نيروى فطرى عقلى خفته مردم را بيدار كرد . زيرا فطرتا درك مى كنند كه ممكن نيست , جمادات با يكديگر به نزاع برخيزند , همين جا به خود مى آيند كه پس چرا انسان عاقل شاعر مدرك , سر به آستان اين موجودات لا يشعر فرود آورد . ابراهيم مكرر مورد غضب و خشم نمرود قرار گرفت تا آن جا كه او را در گودالى , حتى مى توان گفت در دريائى , از آتش انداختند ولى او از سخن خود دست بر نمى داشت . ابراهيم


110
از طرفى با عقائد منحط و خرافى و تقليدى خود درگير بود و پيروز مى گشت , و از طرف ديگر با نمرود درگيرى شديد پيدا كرد و تا ميان آتش رفت و در همان حال يك آزمون عجيب الهى به سراغش آمد , يعنى از طرف خدا بامرى مأمور شد كه جز يك تسليم كامل هيچ نيروئى نمى تواند آنرا اطاعت كند , امرى كه درباره اش صادر شد اين بود كه فرزند جوان عزيزت را بدست خود در راه خدا بايد فداكنى و سر ببرى . ابراهيم تصميم به انجام اينكار گرفت و در آخرين مرحله كه تصميم ابراهيمى ظهور كرد از جانب خداوند ندا رسيد كه يا ابراهيم تو عمل كردى و ما آنچه از تو مى خواستيم همين بود . ما از تو همين حد از تسليم را مى خواستيم , ما كشتن فرزند از تو نمى خواستيم .

ابراهيم اين منازل و مراحل را طى كرد و پشت سر گذاشت , بعد از همه اينها بود كه به او گفته شد اكنون شايسته امامت و رهبرى هستى . ابراهيم از نبوت و رسالت گذشت تا به رهبرى رسيد .

در حديث است : (( اتخذ الله ابراهيم نبيا قبل ان يتخذه رسولا و اتخذه رسولا قبل ان يتخذه خليلا و اتخذه خليلا قبل ان يتخذه اماما )) ( 1 ) .

خلاصه معنى حديث اينكه : ابراهيم اول نبى بود و هنوز رسول نبود , رسول شد و هنوز خليل نبود , و خليل الله شد , و هنوز امام و رهبر نبود , بعد از همه اينها بمقام امامت و رهبرى رسيد .

مفاد آيه كريمه : (( و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات

1 - اصول كافى , جلد اول , كتاب الحجه .

111
فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما )) , اينست كه : پس از آنكه ابراهيم همه مراحل را طى كرد و از همه آزمايشها پيروز و موفق بيرون آمد و باصطلاح فارسى از هفتخوان گذشت , ما باو اعلام كرديم كه هم اكنون وقت آن رسيده است كه ما تو را امام و رهبر قرار دهيم .

امامت و رهبرى انسانها , چه در بعد معنوى و الهى , و چه در بعد اجتماعى عاليترين درجه و مقام و پستى است كه از طرف خدا بيك انسان واگذار مى شود , مدالى كه باين نام به سينه كسى مى چسبانند عاليترين مدالها است . ابراهيم هم نبى و هم امام بود لهذا رهبر قوم خويش بود .

اينكه عرض كردم نبوت , راهنمائى و امامت رهبرى است مقصودم اين نيست كه انبياء اين منصب را كه بالاتر است نداشتند . همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم نبوت و امامت دو منصب است كه در انبياء بزرگ هر دو منصب جمع است و در انبياء كوچك يكى از آن دو , كما اينكه در ائمه , امامت و رهبرى هست ولى نبوت يعنى رهنمائى جديد نيست چون راه همان راهى است كه پيغمبر نمايانده است . و ائمه مردم را در همان راه كه پيغمبر از طرف خداوند ارائه كرده است , حركت مى دهند , بسيج مى كنند و راه مى برند , اين مفهوم امامت از نظر اسلام است .

دنياى امروز به مسأله رهبرى و مديريت تنها از جنبه اجتماعى مينگرد : يعنى تنها اين جنبه و اين بعد را شناخته است . ولى همين را كه شناخته است بسيار اهميت مى دهد و به حق اهميت بسيار مى دهد . (( انسان


112
نيازمند رهبرى است )) . اهميت فوق العاده رهبرى بر سه اصل مبتنى است . اصل اول مربوط است به اهميت انسان و ذخائر و نيروهائى كه در او نهفته است كه معمولا خود به آنها توجه ندارد . در اسلام به مسئله متوجه كردن انسان به خود , به عظمت و شرافت خود و نيروهاى عظيمى كه در او است توجه شده است . قرآن مجيد مى گويد : وقتى كه انسان را خواستيم بيافرينيم فرشتگان را امر كرديم كه باين موجود سجده كنند . مى گويد انسان بر فرشتگان در تعليم اسماء الهى پيشى گرفت , مى گويد آنچه در زمين است براى انسان آفريده شده است : (( و جعلنا لكم ما فى الارض جميعا )) (( سخر لكم ما فى السموات و الارض )) اى بشر در تو چيزهاست , تو خيال نكن مشتى آب و خاك هستى . خودت را با موجودات ديگر مقايسه نكن .
ريشه تفاوت انسان و حيوان از نظر رهبرى

اصل دوم مربوط است به تفاوت انسان و حيوان , انسان با اينكه از جنس حيوان است از نظر مجهز بودن به غرائز با حيوان تفاوت دارد : يعنى ضعيف تر از حيوان است . حيوانات بيك سلسله غرايز مجهز هستند و نياز چندانى بمديريت و رهبرى از خارج ندارند , زيرا غريزه كارش راهنمائى و رهبرى بصورت خودكار است . مورچه بسلسله غرايزى مجهز است كه بطور خودكار و اتوماتيك وى را در زندگى رهبرى مى كند . اميرالمؤمنين على ( ع ) در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه


113
موضوع مجهز بودن مورچه را به غرايز زندگى بيان و تشريح مى كند . ساير حشرات نيز بدين منوال هستند .

انسان با اينكه از نظر نيروها مجهزترين موجودات است و اگر بنا بود با غريزه رهبرى شود مى بايست صد برابر حيوانات مجهز به غرايز باشد , در عين حال از نظر غرايزى كه او را از داخل خود هدايت و رهبرى كنند , فقيرترين و ناتوان ترين موجود است . لهذا به رهبرى , مديريت و هدايت از خارج نياز دارد . اين همان اصلى است كه مبنا و فلسفه بعثت انبياء است . و هنگامى كه فلسفه بعثت انبياء را مورد بحث قرار مى دهيم متكى باصل نياز بشر به راهنمائى و رهبرى هستيم . يعنى بشر موجودى است مجهز بذخائر و منابع قدرت بيشمار و در عين حال , در ذات خود فوق العاده بى خبر و سرگردان و خود از ذخائر و منابع وجود خود , نا آگاه , نه مى داند كه چه دارد و نه مى داند كه چگونه آنها را رهبرى كند و مورد بهره بردارى قرار دهد . لهذا نيازمند است كه رهبرى گردد , راه باو نشان داده شود و نيروهايش سامان يابد و سازمان پيدا كند . بايد او را آزاد كرد و به حركت آورد .

قوانين خاص حاكم بر زندگى بشر

اصل سوم مربوط به قوانين خاص زندگى بشر است . يك سلسله اصول بر رفتار انسان حكومت مى كند كه اگر كسى بخواهد بر بشر مديريت داشته باشد و وى را رهبرى كند جز از راه شناخت قوانينى كه بر حيات


114
و بر روال زندگى بشر حاكم است , ميسر نيست .

پس بشر موجودى است كه بيك سلسله نيروها مجهز است و بهدايت و رهبرى و به پيشوا و پيشوائى نيازمند است . موجودى است كه رهبرى و به حركت در آوردن و بهره بردارى از نيروهاى وى تابع يك سلسله قوانين بسيار دقيق و ظريف است كه شناخت آن قوانين كليد راه نفوذ در دلها و مسلط شدن بر انسانها است .

رهبرى رسول اكرم

قرآن مجيد تعبير عجيبى راجع به پيغمبر اكرم دارد .

(( الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم )) .

اين پيامبر امى كه در تورات و انجيل از او ياد شده است , چيزهاى خوب را بر آنها حلال مى كند و پليديها را حرام مى نمايد و بار سنگين را از دوش آنها بر مى دارد و غلها را از مردم باز مى كند .

كدام بار سنگين و كدام غل و زنجير ؟ بارهايى از سنگ و يا غل و زنجيرهائى از آهن ؟ از چوب ؟ نه , بلكه بارهايى سنگين از عادات و خرافات و غل و زنجيرهاى روحى كه بر نيروها و بر استعدادهاى معنوى بشر گذاشته شده بود . همانها كه نتيجه اش جمود , افسردگى , يأس و بدبختى بود .

پيغمبر اين نيروهاى بسته را باز كرد . مديريت


115
اجتماعى يعنى اين . رهبرى يعنى اين . مجهز كردن نيروها , تحريك نيروها , آزاد كردن نيروها , و در عين حال كنترل نيروها و در مجراى صحيح انداختن آنها , سامان دادن , سازمان بخشيدن و حرارت بخشيدن بانها .

مديريت صحيح از ضعيف ترين ملتهاى دنيا , قوى ترين ملتها را مى سازد , آنچنانكه رسول اكرم كرد و اين معجزه رهبرى بود .

در اين زمينه سخن بسيار است . اگر بخواهيم توجه اسلام را باصول رهبرى و مديريت درك كنيم دو راه بايد طى كنيم :

ضرورت مطالعه سيره اولياء

طريق اول مطالعه بسيار عميق سيره اولياء دين , مخصوصا شخص رسول اكرم و اميرالمؤمنين است . اگر انسان روش آنها را مطالعه كند متوجه مى شود كه چقدر بر اصول دقيق رهبرى منطبق است , نتايج شگرفى كه از رهبرى خود در دنيا گرفته اند , سابقه ندارد . اين موفقيت به جهت آن بود كه كليد رمز را در دست داشتند . از جانب خداى انسان آمده بودند و خداى انسان كليد رمز انسان را در دست دارد .

از ميان سيره هاى مختلف رسول خدا , سيره آن حضرت در لشكركشى و سياست , در تبليغ اسلام , در رفتار با دشمنان , با مشركين , با اهل كتاب و در خانواده بايد دقيقا مطالعه شود كه هر كدام از آنها يك كتاب درس بما مى آموزند . سيره عملى پيغمبر اكرم در رهبرى


116
و دستورهائيكه در اين زمينه مى دهد خيلى عجيب است . بقدرى روانشناس است و بقدرى متوجه راه و رسم انسانها است كه حدى بر آن متصور نيست . متد انسان اداره كردن را مى داند . معاذ بن جبل را براى تبليغ , هدايت و رهبرى و راهنمائى به يمن فرستاد . چند جمله دارد كه براى همه ما دستورالعمل است در حاليكه اكثرا بر خلاف رفتار مى كنيم . مى فرمايد : (( يسر و لا تعسر , بشر و لا تنفر و صل بهم صلوة اضعفهم )) يعنى تو كه اكنون بمنظور تبليغ اسلام و دعوت مردم با سلام و ترغيب و تشويق آنها بسوى اسلام بسراغ مردم مى روى , بر آنها آسان بگير , سخت نگير , با سختگيرى نمى توان كسى را رهبرى كرد . ديگر اينكه بمردم بشارت بده مزاياى دنيوى و اخروى اسلام را براى مردم بگو , نويدهاى اسلام را بر مردم عرضه كن , تمايل آنها را برانگيز , ترغيب شان كن . از راه تخويف و ايجاد هراس وارد مشو , كارى نكن كه مردم احساس تنفر كنند , هنگام نماز با اين مردم تازه مسلمان كه هنوز ذائقه شان لذت عبادت را نچشيده است , و بعلاوه همه نوع افراد در ميان مأمومين هست بعضى پيرند , عليلند , ناتوانند تو رعايت حال اضعف را معمول بدار يعنى حساب كن در ميان آنها از همه ناتوان تر كيست ؟ وقتى كه ركوع مى كنى چهل تا سبحان ربى العظيم و بحمده نگو . تو نماز خود را با او تطبيق بده , كسى را در نماز خواندن ناراحت نكن .
وظايف خاص رهبر

از نظر اسلام , شخص رهبر از آن نظر كه رهبر


117
است و نقطه مركزى جامعه اسلامى است و اوست كه بايد روحها را اداره كند و ارضاء نمايد و بسيج كند , وظائفى دارد كه ديگران چنين وظيفه اى ندارند و خود رهبر نيز در غير پست رهبرى چنين وظيفه اى ندارد .

همه ما از زهد خارق العاده اميرالمؤمنين على عليه السلام خصوصا در دوره زعامت و رهبرى آن حضرت داستانها شنيده ايم . داستان ذيل كه معروف است و غالبا شنيده ايم . از نظر مسئله رهبرى و وظائف خاص رهبر فوق العاده روشنگر است .

اميرالمؤمنين در دوران خلافت , بخانه شخصى در بصره بنام علاء بن زياد حارثى وارد شد , پس از يك سلسله گفتگوها آن مرد از برادرش عاصم بن زياد شكايت كرد كه زهدگرا شده است , زن و زندگى را رها كرده و جامه درشت پوشيده و منحصرا به عبادت و رياضت پرداخته است . اميرالمؤمنين دستور داد او را احضار كردند همينكه با آن قيافه زاهدانه ظاهر شد بتندى باو فرمود (( يا عدى نفسه )) اى ستمگرك بر خود اين چه كارى است كه مى كنى ؟ چرا بر خود جفا مى كنى ؟ آيا گمان كردى خداوند كه نعمتهاى پاكيزه دنيا را خلق كرده است آنها را بر تو حرام نموده است و اگر از آنها استفاده كنى از تو مؤاخذه خواهد كرد كه چرا نعمت حلال مرا خوردى ؟ تو كوچكتر از آن هستى . عاصم كه اين عتابها را شنيد جواب بسيار روشنى داشت او . خود على ( ع ) كه جلو چشمش بود ميديد كه دو تكه لباس بيشتر تنش نيست يكى را روى دوش انداخته و يكى را بكمرش بسته است . غذاى على را هم ميدانست كه نان جو خشك


118
است , تعجب كرد كه از على چنين سخنانى را دارد مى شنود , تعجب كرد كه على اول زاهد , او را بواسطه زهدش ملامت مى كند , لهذا گفت يا اميرالمؤمنين خودت هم كه همين طورى . من بتو اقتدا كردم , لباس تو كه از من ژنده تر است , غذاى تو از من بدتر است . اميرالمؤمنين باو فرمود : اشتباه كردى , آنچه تو در من مى بينى رهبانيت و تحريم حلال خدا نيست . من رهبرم , من امامم , من زعيم جامعه ام . رهبران و زعما تكليف جداگانه دارند فرمود : (( ان الله فرض على ائمة المسلمين أن يقدروا انفسهم بضعفة الناس كى لا يتبيغ بالفقير فقره )) خداوند براى كسى كه مى خواهد مردم را رهبرى كند وظيفه خاصى قرار داده است , تو از افراد عادى هستى . من بايد بتمام افراد ملت خود و رعاياى خودم نگاه كنم و ببينم پائين ترين طبقات كدام است ؟ آنكه دستش از همه كوتاه تر است كدام است ؟ البته منهم مايلم كه سطح زندگى آنها بالا برود . اما تا وقتى در مملكت من افرادى هستند كه توانائى ندارند و نمى توانند لباس بهترى از آنچه من اكنون بتن دارم بپوشند . تا وقتيكه در مملكت من ژنده پوش و نان جو خور بالاضطرار هست . من بحكم آنكه رهبرم و ميخواهم مردم را هدايت و رهبرى كنم بايد با آنها همدل و همدرد باشم , بايد خود را با فقيرترين مردم اجتماع تطبيق دهم اگر غير از اين باشد آن فقير حق دارد به هيجان بيايد , اعتراض كند و فريادش به آسمان بلند شود زيرا خيال مى كند دروغ مى گويم كه در فكر او هستم ولى حالا باور مى كند كه راست مى گويم . اصول رهبرى
119
ايجاب مى كند كه من اين چنين زندگى كنم .

اين مطلب كه رهبر در پست رهبرى وظيفه خاص دارد ضمنا يك معما را حل مى كند , آن مسئله معما مانند , اينست كه مى بينيم سيره ائمه اطهار عليهم السلام از نظر سخت گرفتن بر خود و از نظر باصطلاح زاهدانه زندگى كردن فى المثل متفاوت است , امام جعفر صادق ( ع ) يك جور لباس مى پوشيد , اميرالمؤمنين طور ديگر , اين خود يك معما است كه چرا رهبران اختلاف روش دارند ؟

حل معما به اينست كه بدانيم كه موقعيت اجتماعيشان متفاوت بود بعلاوه موقعيت زمانيشان نيز فرق داشت . امام جعفر صادق ( ع ) فرمود : اگر امروز مى بينيد من لباس عالى مى پوشم و پيغمبر و على نمى پوشيدند , زمان آنها با زمان من فرق داشت , سطح زندگى مردم امروز با مردم آن زمان هم فرق مى كند .

دستورات اسلام در مورد رهبرى

طريق دوم براى آشنايى با اصول رهبرى اسلام مراجعه به متون دستورهاى اسلامى در اين زمينه است . اعم از آنچه در قرآن خطاب به پيامبران عموما در روبرو شدن با امتها , و رسول اكرم خصوصا نسبت به امت اسلامى آمده است . و همچنين دستورهايى كه در باب نحوه امر به معروف و نهى از منكر و دستورهايى كه در نحوه ارشاد جاهل و وعظ و اندرز غافل و آنچه در زمينه شرايط تبليغ و مبلغ وارد شده كه همه آنها يك كتاب پر حجم مى شود , و ما ناچاريم در اينجا به اشاره قناعت


120
كنيم و بگذريم .

مسائل رهبرى با روان بشر سروكار دارد , جلب همكارى روانها و بحركت در آوردن آنها بسوى هدفى مقدس و عالى مهارت و ظرافت فوق العاده مى خواهد , كار هر كس نيست , امروز پس از پيشرفتهاى حيرت انگيز روانشناسى و جامعه شناسى و بالاخره انسان شناسى هنگاميكه سيره رهبرى اولياء خدا را مطالعه مى كنيم مى بينيم بر دقيقترين ملاحظات روانى و بر اصول دقيق علمى رهبرى منطبق است , و باين ترتيب بود كه مى توانستند تا اعماق دلهاى مردم نفوذ كنند . مردم آنچه داشتند در طبق اخلاص مى گذاشتند . حال شرايط رهبرى چيست ؟ داستان مفصلى است كه متأسفانه فرصت نيست .

در اواخر عرايضم براى آنكه ايام بعثت رسول اكرم است و امشب شب ولادت امام حسين ( ع ) است دو سه مثال از سيره پيغمبر اكرم و از حسين بن على ( ع ) براى نمونه عرض مى كنم كه چگونه مى شود مردى يتيم كه در ابتداء حتى فاميل خود او با وى مخالفند بجائى مى رسد و طورى در قلبها نفوذ مى كند كه ابوسفيان متمدن و لااقل آشنا با تمدنهاى زمان ( 1 ) در داستان فتح مكه , وقتى از نزديك رهبرى پيغمبر اكرم را ديد گفت : به خدا قسم من هم قيصر روم و در بار قيصر روم و هم

1 - وقتى كه مى گويند عرب جاهلى فكر نكنيد كه تمام اعراب اين چنين بودند . افرادى نظير ابوسفيان با تمدن زمان خودشان حداكثر آشنائى را داشتند . ثروتمندان و اشرافى بودند كه بدو مركز تمدن بزرگ آن وقت جهان , روم و ايران مسافرت بسيار كرده بودند .


121
در بار پادشاهان ايران را ديده ام ولى پيشوائى مانند اين مرد كه در ميان مردم و اجتماع خود اين چنين نفوذ داشته باشد نديده ام !

جنگ تبوك , جنگى است كه در شرايط بسيار سخت , در وقتيكه قحطى شديدى مدينه را از پا در آورده بود واقع شد . مردم در فقر و گرسنگى سختى بسر مى بردند . فصل خرما پزان بود , تازه خرماها رسيده و مردم انتظار مى كشيدند كه از قحطى در آيند و باصطلاح شكمى از عزا در آورند . در همين شرايط , داستان تهديد حوزه اسلام از ناحيه شمال يعنى روم پيش آمد . پيغمبر اكرم مصلحت ديدند كه بمرز روم لشكركشى كنند . و اعلام بسيج عمومى كردند , منافقين سعى بسيار كردند كه كارشكنى كنند ولى موفق نشدند . در چنين شرائطى پيغمبر سى هزار نفر را بسيج كرد , اين سپاه از بس دچار مضيقه و سختى بود (( جيش العسرة )) ( سپاه سختى ) لقب يافت . مسلمانان مركب كافى نداشتند يعنى هر سه چهار نفر يك مركب داشتند , آنقدر آذوقه كم داشتند كه گاه با يك خرما قناعت مى كردند و گاه يك خرما را يك نفر بدهان مى گذاشت , مقدارى مى مكيد و باقى را بديگرى ميداد . ولى چون رهبر گفته بود برويم , بدنبالش به راه افتادند .

ابوذر سوار شتر لاغرى بود با اين شتر لاغر هر چه مى آمد نمى رسيد . سه نفر قبلا تخلف كرده بودند , به پيغمبر گفته شد فلانكس رفت . فرمود : اگر خيرى در او باشد خدا او را بما مى رساند و اگر خيرى در او نيست بهتر كه اين نقطه ضعف در ميان ما نباشد , نفر دوم


122
رفت , نفر سوم رفت و درباره آنها هم رسول خدا همان جمله را تكرار كرد , گفتند يا رسول الله ابوذر هم رفت , باز همان جمله را تكرار فرمود . اما ابوذر تخلف نكرده بود , شترش از حركت مانده بود . ابوذر پياده شد بار و بنه را بدوش گرفت . در اين هواى گرم پياده مى رفت . بنقطه اى از سنگلاخهاى راه تبوك رسيد . به جائى رسيد كه لابلاى سنگها از بارانى كه قبلا آمده بود آبى جمع شده بود , آب نسبتا سردى بود , مشكى همراه خود داشت . آن را پر آب كرد و آب سرد را بدوش كشيد و راه افتاد لشكر اطراق كرده بود يكدفعه چشمشان بيك سياهى افتاد كه از دور مى آيد . يا رسول الله يك سياهى از دور مى آيد . فرمود : بايد ابوذر باشد . سياهى نزديك شد و نزديكتر آمد . بله , ابوذر بود , اما آن چنان گرما , و گرسنگى و خستگى بر اين مرد اثر گذاشته بود كه صورت و چهره اش سياه و لبهايش مثل دو چوب خشك شده بود . پيغمبر اكرم به چهره اش نگاه كرد . ديد از تشنگى دارد هلاك مى شود . فرمود زود به او آب برسانيد . با صداى ضعيفى گفت : آب همراهم هست . پس چرا ننوشيدى ؟ گفت آب سردى بود , خواستم بنوشم . فكر كردم خوب است اول حبيبم پيغمبر بنوشد بعد من .

مراجعت آن سه نفر ديگر نيز داستان عجيبى به دنبال دارد مسلمين بدون اينكه جنگى رخ دهد برگشتند , مردم منتظر بودند ببينند پيغمبر اكرم در باره متخلفين چه تصميمى مى گيرد ؟ يا رسول الله با اين متخلفين چه كنيم ؟ فرمود معاشرت با آنها را تحريم كنيد , با آنها سخن مگوئيد و هم صحبت نشويد . همينكه مسلمين وارد


123
مدينه شدند اين سه نفر جلو آمدند گفتند سلام عليكم , مسلمين اعتنا نكردند , گفتند حال شما چطور است ؟ باز كسى جواب نداد , با هركسى حرف زدند جوابى نشنيدند . به خانه هايشان رفتند زن و بچه هايشان فهميدند كه پيغمبر اكرم به اصطلاح امروز آنها را بايكوت كرده است . از آن ساعت زنها و بچه هاشان هم سياست منفى سكوت را در باره آنها پيش گرفتند , با زنهايشان حرف زدند جواب ندادند . با بچه هايشان حرف زدند جواب ندادند . اين سه نفر آنچنان تنها ماندند كه در اين شهر يكنفر حاضر نبود با آنها صحبت كند . زنهايشان غذا مى پختند و جلوشان مى گذاشتند ولى كلمه اى حرف نمى زدند تا آنجا كه خودشان فهميدند چون مرتكب گناه شده اند بايد توبه اى جدى نمايند و خداوند توبه آنها را بپذيرد و به پيامبرش اعلام كند و از طريق پيامبر مردم نيز توبه آنها را قبول شده تلقى كنند . پس از بالا بايد شروع كرد گنه كاريم و خدا را بايد راضى كنيم . سربكوه گذاشتند و چندين روز بحال توبه بودند تا خداوند توبه شان را قبول كرد .

داستان حسين بن على ( ع ) از نظر حسن رهبرى و نفوذ رهبر شگفت انگيز است , داستان اين هفتاد و دو تن از نظر رهبرى و رهبرى پذيرى نمونه بى نظيرى در جهان است و با اينكه رهبر روز اول اعلام مى كند كه ما در راه هدف كشته مى شويم توانست نفوس مستعد را گرد آورد . گروهى فدائى ساخت تا آنجا كه به درستى قسم خوردند كه جان ناقابل ما قابل قربان تو نيست , گفتند بخدا قسم دوست داشتيم هزار بار كشته مى شديم


124
و زنده ميشديم . و جان خود را ميداديم . و در عمل نشان دادند كه راست گفتند .

خدايا ترا به حقيقت دين مقدس اسلام و بعظمت قرآن و به مقام وجود مقدس خاتم الانبياء قسم ميدهم كه ما را از فيض رهبرى وجود مقدس خاتم الانبياء بهره مند فرما . به مسلمين سرافرازى و عزت عنايت فرما , به همه كسانى كه در اين جلسه و امثال اين جلسات و همه كسانى كه بدين مقدس اسلام خدمت مى كنند توفيق عنايت فرما .


125
4 رشد اسلامى

126

127

موضوع بحث (( رشد اسلامى )) است , رشد يكى از مفاهيم اسلامى است كه در مورد بعضى احكام و مسئوليتها آورده مى شود .

نشنيده ايد كه مى گويند چند چيز از شرايط تكليف است : يكى عقل است , اگر انسانى عاقل نباشد و مجنون باشد طبعا از نظر اسلامى تكليفى متوجه او نيست . و ديگر بلوغ است . انسان نابالغ مانند انسان غير عاقل در هيچ قانونى مكلف شناخته نميشود و مسئوليتى به عهده او واگذار نمى شود .

يك مفهوم ديگر هم در مقررات و قوانين اسلامى هست كه حاكى از عمق تعليمات اين دين مقدس است كه اگر چه اسلام آنرا بعنوان يكى از شرايط تكليف تعيين نكرده است و اين خود يك راز و رمز بزرگى دارد ولى باصطلاح فقها شرط بعضى از احكام وضعى و شرط قبول بعضى از مسئوليتها مى باشد و آن نامش (( رشد )) است .

رشد از نظر اصطلاح اسلامى , در مقابل آن چيزى است كه شفاهت ناميده مى شود . آدم رشيد آدمى است كه سفيه نيست , و اين با عقل فرق مى كند . عقل در مقابل


128
جنون است , آدم مجنون اساسا مكلف نيست و حتى نمى شود به او گفت : برو خودت را معالجه كن , تكميل كن , عقل خودت را كامل كن , زيرا از اين حد پائين تر است . ولى رشد در مقابل جنون قرار نگرفته است . رشد بدين معنى است كه انسان در عين اينكه عاقل است نه ديوانه , اگر ديوانه بود بايد به تيمارستان برده مى شد و سروكارش با طبيب و دارو بود , آرى در عين اينكه عاقل است و ديوانه نيست و از طبيب و دارو برايش كارى ساخته نيست , لياقت مسئوليتى كه بعهده اش گذاشته مى شود ندارد . در قرآن كريم مى خوانيم كه درباره يتيمان مى فرمايد : (( حتى اذا بلغوا النكاح فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم )) يعنى ... تا يتيمان بحد بلوغ برسند , در آن وقت اگر احساس رشد در آنها كرديد مال و ثروت آنها را در اختيار آنها قرار دهيد .

اسلام مى گويد : بالغ شدن كافى نيست كه يتيم از تحت قيمومت خارج شود و ماليكه مال خود اوست در اختيار خودش قرار دهيم و بگوئيم بسن بلوغ رسيده است , حالا كه بسن بلوغ قانونى رسيده پس مال و ثروتش را در اختيار خودش قرار دهيم . قرآن مى گويد : يك شرط ديگر هم هست و آن رشد است , بعد از اينكه بحد بلوغ رسيد تازه بايد در باره او آزمايش صورت بگيرد كه آيا رشد دارد يا ندارد , آيا اگر سرمايه اى را در اختيار او قرار بدهيم مى تواند آن را نگه دارد و بهره بردارى كند يا نه ؟ اى بسا افرادى كه بسن بلوغ قانونى رسيده و بالغ قانونى هستند , اما رشد ندارند يعنى نمى توانند ثروت را نگهدارى و از آن بهره بردارى كنند . ممكن


129
است افراد ديگرى بيايند اينها را گول بزنند و از چنگشان خارج كنند .

همان طور كه اشاره شد عقل و جنون يك چيز است , رشد و بى رشدى چيز ديگر است , جنون بيمارى است و چاره اش طبيب و دارو است و بى رشدى معلول نقص در تعليم و تربيت است , بى رشدى نا آگاهى و بى هنرى است نه بى عقلى .

اسلام در مسأله ازدواج نيز بلوغ و عقل را كافى نمى داند نمى گويد يك پسر با يك دختر بصرف اينكه بسن بلوغ رسيدند و از نظر پزشكى هم عاقل تشخيص داده شدند كافى است كه اين پسر يا دختر بتوانند ازدواج بكنند . بلكه مى گويد پس از آنكه عاقل بودند و بسن بلوغ رسيدند تازه بايد يك مرحله ديگر هم طى كرده باشند يعنى بايد بمرحله رشد رسيده باشند . البته منظور تنها رشد جسمانى نيست , منظور اينست كه رشد فكرى و روحى داشته باشند يعنى بفهمند كه ازدواج يعنى چه ؟ تشكيل كانون خانوادگى يعنى چه ؟ عاقبت اين بله گفتن چيست ؟ بايد بفهمد اين بلكه كه مى گويد چه تعهدهائى و چه مسئوليتهائى بعهده او مى گذارد و بايد از عهده انجام اين مسئوليتها بر آيد . و همچنين آيا براى يك دختر صرف اينكه عاقل بود , يعنى ديوانه نبود و بالغ بود , يعنى بسنى رسيده بود كه مثلا اگر ازدواج بكند مى تواند توليد فرزند كند , كافى است كه ازدواج بكند ؟ يعنى آيا (( بلى )) او كافى است براى تشكيل كانون خانوادگى يا نه ؟ بلكه يك شرط ديگر هم لازم است و آن رشد است يعنى بفهمد چه مى كند , بفهمد كه اين (( بلى )) او چه عواقبى دارد و چه


130
تعهدى و چه مسئوليتى بعهده او ميگذارد و چه كارى بايد انجام بدهد .

اين است مفهوم رشد كه در قبول همه مسئوليتها شرط است منتها , با عقل و با بلوغ اين تفاوت را دارد كه بلوغ يك سير طبيعى دارد و در اختيار ما نيست كه آنرا جلو بياندازيم و يا عقب بياندازيم , بى عقلى هم بيمارى است و كسى كه اين نقص را دارد خود او مسئوليت ندارد , در اين جهت , ديگران مسئوليت دارند كه اگر قابل معالجه است بروند معالجه كنند , ولى رشد يك امر اكتسابى است . يعنى يك امرى است كه چون عاقل هستيم , بالغ هستيم , موظفيم آن را كسب كنيم .

تعريف و اقسام رشد

حالا من يك تعريف جامع و مانعى در باره رشد عرض بكنم بعد مطالبى را كه در نظر دارم در باره (( رشد اسلامى )) بعرض شما برسانم : اگر بگوئيد تعريف رشد چيست ما كلمه رشد را چگونه تعريف بكنيم ؟ عرض مى كنم رشدها متفاوت است , هر مسئوليتى رشد مخصوص بخود لازم دارد , (( رشد يعنى لياقت و شايستگى براى نگهدارى و بهره بردارى از امكانات و سرمايه هائى كه در اختيار انسان قرار داده شده است )) .

اين معنى رشد است . اگر انسان در يك موضوع بخصوص اين لياقت و اين شايستگى را داشت , رشد مخصوص آن موضوع را دارد . فرض كنيد شما مى خواهيد براى يك مؤسسه اقتصادى , يك مدير عامل تعيين كنيد و


131
مسئوليت داخلى اينجا را بعهده آن شخص معين بگذاريد , آن شخص معين ممكن است لياقت نگهدارى و بهره بردارى و اداره اينجا را داشته باشد و ممكن است نداشته باشد , مسأله مديريت كه امروز مى گويند , يكى از فروع مسأله رشد است . پس چنين شخصى اگر لياقت و شايستگى نگهدارى اينجا و حداكثر بهره بردارى از اين امكانات و از اين سرمايه را داشته باشد , اين شخص رشد مدير عاملى را دارد و اگر چنين لياقت و شايستگى رشدى را ندارد نبايد چنين مسئوليتى را بعهده او گذاشت .

امروز مسأله مديريت , چه مديريت بازرگانى , چه مديريت صنعتى , چه مديريت ادارى , چه مديريت روحانى فوق العاده مورد توجه عصر ما است , عصر ما را مى گويند عصر مديريت يعنى عصرى كه بشر توجه پيدا كرده است كه انسانها بايد در كارهائى كه به آنها واگذار مى شود رشد ( به تعبير اسلامى ) داشته باشند و نداشتن آن هم عذر نيست , بايد برويم كسب كنيم و تحصيل نمائيم .

رشد حيوان غريزى و رشد انسان اكتسابى است

يك تفاوت انسان و حيوان در همين مسأله رشد است , كه رشد حيوان رشد غريزى و رشد طبيعى است ولى رشد انسان رشد اكتسابى است . يعنى حيوان بطور غريزى نسبت بسرمايه هايى كه خداوند براى زندگيش قرار داده آگاه است , سرمايه هاى خودش را مى شناسد .

حيوان نه تنها آگاهى غريزى و شناخت غريزى نسبت بسرمايه ها و امكانات خود دارد بلكه لياقت نگهدارى , و


132
بهره بردارى هم بنحو غريزى دارد , بحكم غريزه ميداند كه چگونه از سرمايه خودش بهره بردارى كند و چگونه اين سرمايه خودش را حفظ و نگهدارى كند .

زنبور عسل امكانات خود را مى شناسد , بسرمايه هاى خود آگاه است , و بحكم غريزه مى داند كه از سرمايه هايى كه دارد چگونه نگهدارى كند و چگونه بهره بردارى نمايد .

ولى اين انسان است , اين خليفة الله است كه همه راههايى كه حيوانات ديگر به حكم غريزه و تحت قيمومت قانون خلقت و سرپرستى طبيعت انجام مى دهند اين موجود خليفة الله بايد با پاى خودش و به انتخاب خودش و با مسئوليت خودش انجام بدهد , خودش بايد اينها را براى خودش بدست آورد . آرى رشد براى انسان يك امر اكتسابى است , انسان بايد انواع رشدها را براى خودش كسب كند و به دست بياورد .

همين امروز جمله اى عوامانه مربوط باين موضوع بيادم افتاد گاهى اوقات در تعبيرات عاميانه جمله ها و كلماتى پر از معنى يافت مى شود , نميدانم اين جا هم اين اصطلاح رايج است يا رايج نيست , دهاتيهاى خراسان وقتيكه مى خواهند بگويند فلان بچه بالغ شده مى گويند خودش را شناخته است . جمله پر معنائى است يعنى چنين فرض مى كنند كه قبل از اين اصلا خودش , خودش را نمى شناخت . خودش از خودش آگاه نبود و حالا بمرحله اى رسيده است كه خودش را مى شناسد , در صورتيكه قبلا هم خودش را بصورت شناسنامه اى ميشناخت , مى دانست نامش چيست ؟ نام پدرش چيست ؟ اهل چه شهرى است و


133
تابع چه كشورى است ؟ اشاره باين است كه نوعى آگاهى ديگر و شناسائى ديگر هست غير از اين نوع آگاهى ديگر و شناسائى ديگر هست غير از اين نوع آگاهى و شناسائى خود , كودك در حال كودكى آن آگاهى و شناسائى رابخود ندارد اگر چه اى بسا انسانهائى كه هفتاد سال و هشتاد سال و نود سال عمر مى كنند و مى ميرند ولى خودشان را نمى شناسند . نه خود فردى خودشان را مى شناسند و نه خود ملى خودشان را مى شناسند , نه خود انسانى خودشان را مى شناسند و نه خود اسلامى خودشان را مى شناسند . مقصود اينست كه مردم ما اجمالا بنوعى ديگر از شناخت نسبت بخود و شئون و حيثيات و شخصيت خود توجه داشته اند .
شرايط و امكان رشد

از اينجا معلوم شد كه در مسأله رشد , اول چيزى كه لازم است مسئله شناخت است . ما مى خواهيم رشد بدست آوريم , مى خواهيم لياقت نگهدارى و بهره بردارى از سرمايه ها را پيدا كنيم , مى خواهيم شايستگى اين مسئوليت بزرگ را كسب كنيم , ميخواهيم بفهميم كه آيا در فلان موضوع رشد داريم يا نداريم , از كجا بفهميم ؟ شرط اول و ركن اول رشد , شناخت صحيح است . در درجه اول بايد ببينيم آيا از وجود امكاناتى كه خداوند تبارك و تعالى در اختيار ما قرار داده است و سرمايه هائى كه در طول تاريخ پيدا كرده ايم آگاه هستيم ؟ آيا اينها را مى شناسيم ؟ آيا از وجودشان آگاهى داريم يا نه ؟ يا شرط اول رشد را كه آگاهى و شناخت و اطلاع بر سرمايه ها و


134
امكانات موجود است فاقديم .

بعد از مرحله شناخت , مرحله قدرت , لياقت , شايستگى , توانائى براى نگهدارى و براى بهره بردارى است .

حالا كه با مفهوم رشد آشنا شديم و ديديم كه در مسئوليتهاى اسلامى توجه خاصى به مفهوم رشد شده است و رشد هم يك امر اكتسابى است و يك مسئوليت جداگانه به عهده انسان مى آورد كه بايد تحصيل رشد نمايد , بايد بدانيم كه انواع مسئوليتها و انواع رشدها داريم , رشد اخلاقى داريم , رشد اجتماعى داريم , رشد سياسى داريم , رشد ملى داريم .

رشد اسلامى

در ميان رشدها يك رشد است كه ما نام آنرا (( رشد اسلامى )) ميگذاريم . و بحث ما امشب درباره رشد اسلامى است يعنى چه ؟

يعنى در ميان همه مسئوليتهائى كه داريم يك مسئوليت هم در باره خود اسلام داريم . اسلام بعنوان يك سرمايه معنوى و يك ثروت معنوى و يك امكان فوق العاده كه در اختيار ما است . ما در مقابل اين سرمايه معنوى مسئوليت داريم , چه مسئوليتى ؟ مسئوليت شناخت , مسئوليت حفظ , مسئوليت نگهدارى , مسئوليت بهره بردارى . ما بايد حساب خودمان را برسيم , آيا ما مردم ؟ مسلمان چنين رشدى داريم ؟ آيا شناخت ما در باره اسلام شناخت صحيحى است ؟ آيا ما اسلام را مى شناسيم ؟ تا


135
سرمايه خودمانرا نشناسيم و از وجود آن آگاه نباشيم و ارزش سرمايه خودمانرا ندانيم كه چيست شرط اول رشد را واجد نيستيم و از همان قدم اول لنگ هستيم .

وقتيكه وارد اين مسئله مى شويم مى بينيم كه متأسفانه مطلب از همين قرار است . ما امروز آن اولين شرط رشد اسلامى را كه شناخت اسلام و سرمايه هاى اسلامى است نداريم , ما فرهنگ اسلامى را نمى شناسيم , بلكه هنوز نمى دانيم كه اسلام هم فرهنگى دارد , ما تاريخ درخشان خودمانرا نمى شناسيم , نميدانيم كه ما يك تاريخ بسيار درخشان اسلامى داشته ايم و داريم , ما شخصيتهاى بزرگ خود را كه نقش بزرگى در تمدن عالم و در تحول جهان داشته اند هنوز نميشناسيم و به همين جهت بخودمان اعتماد نداريم و خودمانرا حقير مى پنداريم . بدين معنى كه تاريخ خودمان را تاريخ لاغر و حقيرى مى پنداريم . اگر ما چيزى را ندانيم و نشناسيم چگونه ميتوانيم آنرا حفظ و نگهدارى كنيم و از آن بهره بردارى نمائيم .

قرآنهاى نفيس

شايد من اين داستان را در يك يا دو سخنرانى ديگر هم گفته باشم : كه دو سه سال پيش بود و شايد شما هم در روزنامه خوانده باشيد , يكى از مدير كل هاى آستان قدس رضوى , اعلام كرد كه در حدود سيصد يا چهار صد جلد قرآن نفيس خطى در ميان ورق پاره هائى كه در صندوقها براى دور ريختن و دفن كردن ريخته بودند كشف شد . اين قرآنها را قبلا داخل صندوقهائى ريخته بودند و


136
مى خواستند به عنوان ورقهاى پاره آنها را دور بريزند ولى چون آيات قرآن بود و نبايستى زير دست و پا بيفتد در صندوقهائى ريخته بودند كه سر فرصت ببرند در خارج دفن كنند و خوشبختانه قبل از آنكه دفن بشود به وسيله يك مرد رشيد و قدرشناس كشف شد و از دفن آنها جلوگيرى به عمل آمد .

قضيه چه بوده است ؟ قضيه اين است كه در طول تاريخ چند صد ساله اى كه مرقد مقدس حضرت رضا ( ع ) مورد توجه زائران بوده است از تمام طبقات از سلاطين گرفته , تا وزراء , ثروتمندان ديگر , هنرمندان , خطاطان , خوشنويسان و همه طبقات مختلف قرآن هاى نفيسى كه در خانواده ها داشتند , قرآن هائى با خطوط بسيار عالى و در حقيقت شاهكار خطى و با تذهيب هاى بسيار عالى كه نمونه عالى هنر و زيبائى بوده است و بايد در محل امنى اين سرمايه هنرى اسلامى حفظ شود آنها را به آستانه حضرت رضا ( ع ) اهداء مى كردند , بعدها در اثر بى لياقتى نسلهاى بعدى اين مردم نالايق اين افراد غير رشيد , اين افرادى كه ارزش هيچ چيزى را درك نمى كنند ماه رمضان كه مى شد و بچه ها مى آمدند قرآن بخوانند . همين قرآن هاى نفيس خطى را در اختيار بچه مكتبى ها مى گذاشتند كه بيايند قرآن بخوانند . اين بچه ها هم كه تازه به اصطلاح مى خواستند قرآن ياد بگيرند آنها را ورق ورق و تكه تكه مى كردند وقتيكه ورقها پاره مى شد مى گفتند اين قرآنها ديگر قابل استفاده نيست و آنها را زير زمين دفن كنيد .

حالا ببينيد چقدر از اين قرآن هاى نفيس كه نشانه ذوق و ايمان و ابتكار و هنر پيشينيان بوده است و نشانه


137
تمدن اين قوم و ملت بوده است , نشانه علاقه مفرط مردم به كتاب مقدس مذهبيشان بوده است مى بردند زير خاكها دفن مى كردند نمى فهميدند چه چيزى را دارند دفن مى كنند اين علامت بى رشدى است , علامت نشناختن هنر گذشتگان , نشناختن قدر احساس گذشتگان و علامت نشناختن ارزش اجتماعى آنها براى يك ملت و سرافرازى آنها در برابر ملتهاى ديگر است .

يادم هست كه استاد بزرگوار ما حكيم عاليقدر مرحوم آقا ميرزا مهدى آشتيانى (( اعلى الله مقامه )) كه واقعا مرد حكيم و فيلسوفى بود و در حدود بيست و پنج سال قبل به قم آمده بودند و تدريس مى كردند , قضيه اى نقل كردند , ايشان گفتند رفته بودم به يكى از كتاب فروشيها و كتابى مى خواستم , كتاب فروش يك نسخه خطى از كتابى كه من نمى شناختم و در رياضيات بود به من ارائه داد و گفت آقاى ميرزا اين كتاب شايد بدرد شما بخورد , شما از من بخريد , گفتم قيمتش چقدر است ؟ گفت : ده تومان , با پول آن موقع ده تومان خيلى زياد بود و منهم نداشتم كه بدهم ولى وقتى كه كتاب را نگاه كردم اجمالا فهميدم كه از كتابهائيست كه رياضيون اسلامى نوشته اند و ممكن است ارزش زيادى داشته باشد , گفتم من ميخرم , بشرط آنكه در قيمتش تخفيف بدهى , كتاب فروش حاضر نشد تخفيف بدهد , اما هنوز آن كتاب روى آن ويترين بود و ما داشتيم چانه مى زديم كه يك مرد خارجى وارد شد و چشمش به كتاب افتاد , پرسيد قيمت اين كتاب چقدر است ؟ كتاب فروش گفت ده تومان او فورا ده تومان را داد و مثل برق بيرون رفت , بعد ما فهميديم اين كتاب


138
دست به دست شده و در همين تهران ميان نسخه شناسها مبالغ هنگفتى تقويم شده كه براى ما قابل تصور نبود . معلوم شد اولا خود كتاب از نظر محتوى بسيار نفيس بوده و ثانيا نسخه منحصر بفرد بوده و كتاب را برده اند براى كتاب خانه هاى اروپا , معلوم شد كه اين آدم از اروپا , از يكى از كتاب خانه هاى اروپا مأموريت داشته كه اين كتاب را و شايد با بعضى كتاب هاى ديگر نظير اين كتاب را از كتاب خانه هاى مشرق زمين پيدا كند و ببرد .

اين تفاوت يك ملت رشيد و لايق است كه حتى ارزش سرمايه هاى ديگر آنرا هم درك مى كند و بعد كتابهاى آن جا را جمع مى كند و ضميمه كتابخانه خودش مى نمايد . با ملتى كه چنين سابقه درخشانى داشته است و به اين حد بى لياقتى رسيده كه اصلا نمى داند چنين سرمايه هائى هم دارد و بايد آنرا حفظ و نگهدارى نمايد . شما الان اگر بخواهيد بهترين كتاب هاى مشرق زمين و نسخه هاى بسيار عالى اسلامى را پيدا كنيد , در كجا مى توانيد پيدا كنيد ؟ در تهران مى توانيد پيدا كنيد ؟ در اصفهان مى توانيد پيدا كنيد ؟ خير در كتابخانه هاى اروپا يا امريكا يا شوروى مى توانيد پيدا كنيد يا لااقل در آنجا بهتر مى توانيد پيدا كنيد .

خوشبختانه در برخى از كشورهاى اسلامى مانند تركيه و هند و تا حدى مصر و ايران بعضى كتابخانه هاى با ارزش هست از هم اكنون بايد قدر آنها را بدانيم . اين يك نمونه كوچكى است كه من دارم براى شما عرض مى كنم .


139
ابنيه تاريخى

تا چند سال پيش ابنيه تاريخى كه ما در همين مملكت داريم در وضعى بود كه هر كسى مى آمد و مى رفت و هر كار دلش مى خواست مى كرد , اگر بچه اى مى رفت چشمش به يك كاشى مى افتاد , ميخ بر مى داشت و مى زد به آن كاشى و مى شكست هيچكس نبود كه جلويش را بگيرد در صورتى كه اگر مردمى ديگر چنين شاهكارهائى داشته باشند كه در ششصد سال پيش , در هفتصد سال يا سيصد چهار صد سال پيش به وجود آورده اند و علامت سابقه فرهنگ و تمدن آنها بشمار مى رود , حاضر نخواهند شد يك آجر آنرا به قيمت يك ميليون دلار بدهند . پس ما چرا اينطور هستيم , براى اينكه درك نداريم , شناخت نداريم مثال خيلى زياد است .

از شخصيت موثق و محترمى اخيرا شنيدم كه توجه به حفاظت گنبد مسجد شيخ لطف الله كه در اصفهان است از زمانى آغاز شد كه يكنفر ايران شناس معروف يعنى پروفسور پوپ كه اخيرا فوت كرد و در اصفهان طبق وصيت خودش دفن شد آمد و به طور جدى به اولياء امور تذكر داد كه اگر اين اثر را حفظ نكنيد و خراب شود به بشريت خيانت كرده ايد , اين گونه آثار و شاهكارها به بشريت تعلق دارد و تجلى زيبائى روح بشريت است . پس از اين تذكر بود كه ما در صدد حفظ و نگهدارى بر آمديم .

دانشمندان اسلامى

يكى از ذخائر بزرگ ما دانشمندان گرانقدر ما


140
هستند , نمى دانم چطور شده كه در ما حس تنفر از گذشته پيدا شده است , شايد اين تنفر مولود احساس حقارت نسبت به گذشته است , غالبا خيال مى كنند كه در گذشته دانشمندى كه بشود او را به حساب آورد در ميان ما وجود نداشته است . برخى گمان مى كنند كه مثلا طب ابن سينا در حدود معالجات پير زنان قديمى بوده است , يا گمان مى كنند رياضيات رياضيون ما از قبيل ابن هيثم , خوارزمى و خيام در حدود اطلاعات دانش آموزان دبيرستانى امروز بوده است . كار به جائى كشيده است كه ما ارزش دانشمندان خود را بايد از زبان ديگران بشنويم , يعنى امروز اگر از امثال بوعلى و فارابى و ابوريحان بيرونى و خيام رياضى و خواجه نصير الدين طوسى و مولوى و سعدى و حافظ تجليل و تكريم مى كنيم بدليل اينست كه مى بينيم در تاريخ علوم و ادبياتى كه اروپائيان نوشته اند اين شخصيتها موقعيت برجسته اى دارند و بعضى از آنها از نوابغ طراز اول جهان بشمار مى روند , و لهذا هر شخصيتى را كه اروپائيان به رسميت نشناسند خودمان جرئت نمى كنيم از او نام ببريم .

تا چند سال پيش كه صدرالمتألهين شيرازى عارف و حكيم الهى معروف ما از زبان فرنگيها معرفى نشده بود ملت ما باور نمى كرد كه اين فيلسوف در رشته خود انديشه هاى بسيار بلندى داشته است اما اخيرا به وسيله بعضى مستشرقين مقام فلسفى ا و در محافل علمى جهان اعلام شد كم و بيش ما هم در نوشته هاى خود نامى از او مى بريم .


141
مقررات اسلامى

از همه سرمايه ها بالاتر و مهمتر و پرارزشتر كه مادر و منبع ساير سرمايه ها است خود مقررات اسلامى است . آنچه تاكنون مثال آورديم در باره ميراث فرهنگ و تمدن اسلامى بود , از خود اسلام يعنى از متن اسلام , از مقررات اسلام مثال بزنيم :

سالها است كه در اثر بى رشدى ما , در اثر بى لياقتى ما , در اثر عدم شناخت ما از اسلام و فلسفه اجتماعى و انسانى اسلام , مقررات اسلام به عنوان چيزهائى دور ريختنى تدريجا از مدار زندگى اجتماعى ما خارج مى شود و به جاى آنها مقررات موضوعه و مجعوله ديگران جانشين مى گردد .

آيا در اينكار مطالعه اى به عمل مى آيد ؟ يعنى ما واقعا نشستيم و مطالعه كرديم و ديديم مثلا مقررات جزائى اسلام , مقررات قضائى اسلام , مقررات خانوادگى اسلام قادر به تنظيم صحيح اجتماع و خانواده نيست ؟ اگر از روى مطالعه كارى صورت گيرد جاى گله نيست , متأسفانه توجه و مطالعه نداريم .

به عنوان مثال يكى از قوانين جزائى اسلام را ذكر مى كنم مخصوصا مثالى انتخاب مى كنم كه از نظر مخالفين جاى ايراد زيادى است .

مجازات دزدى

در قوانين جزائى اسلام مسئله بريدن انگشتان دزد را ذكر مى كنم كه امروز جار و جنجال راه انداخته اند و


142
مى گويند دنياى امروز ديگر نمى پسندد كه دست دزد را ببرند , تلويحا مى خواهند بگويند ما از خود رشد نداريم ما از خود شناخت نداريم , ما از خود تشخيص نداريم . ما از خود تميز نداريم , ما از خود فهم و انتخاب نداريم , ما موظف و بلكه محكوميم كه پسند ديگران را بپسنديم , تشخيص ما تابع تشخيص ديگران باشد .

اگر بناست از خود فكرى نداشته باشيم و تشخيص نداشته باشيم ديگران به جاى ما و براى ما فكر كنند و تشخيص دهند كه سخنى نداريم . اما اگر بنا است يكذره به خود جرئت دهيم كه فكر كنيم و تشخيص داشته باشيم عرض مى كنم چرا بريدن انگشتان خائن و دزد ناروا است ؟

مطلب از چند صورت خالى نيست يا بايد بگوئيم دزدى مجازات ندارد , از باب اينكه مسئله مهمى نيست , هر كس دزدى كرد نبايد كارى به كارش داشت و احيانا اگر مجازات مى شود آن چنان ملايم باشد كه بار ديگر تشويق شود و تكرار كند , و يا بايد بگوئيم دزد را نبايد مجازات كرد بلكه تربيت كرد و نجات داد , اين سخن خيلى فريبنده و عوام پسند است اما سخن در اين نيست كه يا تربيت يا مجازات , سخن در اينست كه آنجا كه تربيت مثبت و ملايم مؤثر نشد چه بايد كرد ؟ آيا مجازات خود آخرين دواى تربيت نيست , و يا بايد بگوئيم كه بريدن انگشت دزد خشونت است و بايد به كمتر از آن مثلا چند ضربه شلاق قناعت كرد . جواب اينست ملاك خشونت و ملايمت چيست ؟ دزدى ضرر به امانت است , ضربه به ناموس اجتماع است , دائما مى بينيم و مى خوانيم كه خود


143
دزدى احيانا منجر به كشتن ها و كشته شدنها و دست و پا شكستن ها و ناقص الخلقه شدنها مى شود . بايد ديد چه مجازاتى قادر است كه نقش آخرين دوا را بازى كند , تجربه نشان داده است كه در جاهائى كه اين مجازات اجرا نمى شود صدها و هزارها دزدى مى شود و خانمانهائى سقوط مى كند و آدم هائى كشته مى شوند و آدم هاى ديگرى ناقص العضو مى گردند , اما آن جا كه اين قانون اجرا مى شود با بريدن انگشتان يك دزد به كلى باب دزدى با همه تبعات و آثار قهريش از بين مى رود , بريدن انگشتان خيانت يك خائن خشونت نيست , بلكه جلوگيرى از خشونت است . جلوگيرى از يك سلسله خشونت هاى صد درجه سختتر است .

البته اين نكته بايد ناگفته نماند كه از نظر اسلام قوانين جزائى آنگاه اجرا مى شود كه قبلا صريحا اعلام شده باشد و مرتكب با آگاهى به اينكه مجازات چيست مرتكب جرم شده باشد . نكته ديگر اينكه از نظر اسلام مجازات آخرين دوا و آخرين عامل تربيتى اجتماع است . اسلام نمى گويد يگانه راه منحصر جلوگيرى از دزدى يا جنايت ديگر مجازات است , اسلام از همه عوامل ديگر استفاده مى كند و از آن جمله مجازات .

مسئله ديگر كه بايد گفته شود اينست كه برخى به چيز ديگر چسبيده اند و مى گويند فرض كنيم كه در يك كشورى دست دزد را ببرند , دست كدام دزد را مى برند ؟ البته دست آفتابه دزد را , دست كسى را مى برند كه طبق قوانين موجود عملش سرقت شمرده شود و حال آنكه ممكن است در همان كشور افرادى از قوانين ظالمانه


144
موجود استفاده كنند و حقوق حقه ديگر انرا به حكم قانون به خود اختصاص دهند و چون عملشان از نظر قوانين دزدى نيست مجازات دست بريدن در باره آنها اجرا نشود , پس چه فايده از چنين قانونى ؟ نتيجه اين چنين قانون اينست كه يك مفلوك بيچاره كه از روى اضطرار دزدى مختصرى مرتكب شده است دستش بريده شود اما دزد زر و زوردار كه صدها هزار برابر او به حقوق عامه مردم تجاوز كرده است مصون و محفوظ و محترم بماند .

اين ايراد از ايرادهاى ديگر سستر و مضحكتر است , مگر معنى اينكه مجازات دزدى بريدن انگشتان است اينست كه از نظر وضع قوانين وضع به هر منوال بود , و يا دزد اگر زر و زور داشت نبايد متعرض او شد . مسئله بريدن انگشتان دزد در اسلام جزئى از يك طرح كلى است كه شامل وضع و اجراء قوانين عادلانه نيز هست .

عدم توجه به مسئوليتها

مسأله عدم توجه ما به مسؤليت حفظ و نگهدارى مقررات اسلامى از راه عدم شناخت ما به فلسفه نظامات اجتماعى , سياسى , حقوقى , جزائى , خانوادگى اسلام و عدم قدرت و توانائى ما بر دفاع از آنها , يكى از مسائل بسيار حساس است .

خوشبختانه در سالهاى اخير تا حدى بيدارى پيدا شده است , افراد بيدار وقتيكه عميقا نظامات اسلامى را مطالعه مى كنند از دو جهت در شگفت مى مانند .

يكى از جهت عمق اعجاز آميز فلسفه هاى اجتماعى


145
اسلام كه جز شعاع وحى هيچ قدرتى ديگر نمى تواند چنين بينش نافذى داشته باشد , ديگر از جهت كمال بى خبرى و بى لياقتى مدعيان حراست و نگهبانى اين مقررات .
بى خبر از آنچه در جهان اسلام مى گذرد

مثالى ديگر از بى رشديهاى خودمان بياورم : يك جامعه زنده از جمله خصوصياتش اينست كه هر ناراحتى كه بر يك عضو وارد آيد , تمام پيكر آگاه و بلكه بى تاب مى شود و همدردى مى كند . جمله معروف رسول اكرم را همه شنيده ايم : (( مثل المؤمنين فى تواددهم و تراحمهم كمثل الجسد اذا اشتكى بعض تداعى له سائر اعضاء جسده بالحمى و السهر )) . خاصيت موجود زنده اينست كه اگر دردى عارض عضوى شود همه پيكر با خبر مى شود و همدردى مى كند . يك جامعه زنده نيز همينطور است , يك جامعه زنده از سرگذشت هاى دردناك اعضاء خودش بى خبر نمى ماند همچنانكه بى تفاوت نيز نمى ماند , حداقل با خبر شدن است .

در سخنرانيهاى (( خطابه و منبر )) كه به مناسبت , درباره نماز جمعه بحث كردم روايت معروف حضرت رضا عليه السلام را نقل و تفسير كردم . در آنجا امام مى فرمايد : (( و انما جعلت الخطبة يوم الجمعة لان الجمعة مشهد عام فاراد ان يكون للامير سبب الى موعظتهم و ترغيبهم فى الطاعة و ترهيبهم من المعصية و توقيفهم على ما اراد من مصلحة دينهم و دنياهم و يخبرهم بما ورد عليهم من الافاق ... )) يعنى در روز جمعه از آن جهت خطابه ( به جاى دو ركعت


146
از چهار ركعت ) قرار داده شده كه روز جمعه روز اجتماع عمومى است ( بر همه واجب است در شعاع يك فرسخ از مركز اقامه نماز جمعه شركت كنند ) و اين وسيله اى است كه فرمانده مسلمين به اين وسيله مردم را موعظه مى كند , بطاعات ترغيب , و از معاصى تحذير مى نمايد . ديگر اينكه مردم را در جريان مصالح دين و دنياشان قرار مى دهد . سوم اينكه گزارش خبرهائى كه در جهان رخ داده به آنها مى دهد .

شاهد من همين جمله اخير است كه : اسلام نماز هفتگى جمعه را واجب كرده است براى امورى , از آن جمله براى آگاهى از آنچه در جهان ( بالخصوص جهان اسلام ) مى گذرد .

ولى وقتى كه ما در تاريخ شش يا هفت قرن اخير خودمان دقت مى كنيم بى خبرى محض را مى بينيم . يكى از حساسترين و شريفترين عضوهاى اين پيكر , ظالمانه بريده مى شود و ساير اعضاء آگاه نمى شوند . داستان اندلس اسلامى كه يكى از سه مركز تمدن عظيم اسلامى بود و اروپا نهضت خود را و تمدن خود را مديون تمدن اسلامى اندلس است , مثال خوبى است براى ما , اين عضو عزيز و شريف به فجيع ترين شكلى قطع مى شود . اما شرق اسلامى تا صدها سال آگاه نمى شود كه چنين حادثه اى رخ داده است .

امروز هم كم و بيش حوادثى براى اين جامعه كه بسيار دردناك است , مثل جريان فيليپين و غيره رخ مى دهد و كمتر آگاهى در باره آنها هست تا چه رسد به همدردى .


147
رشد از نظر آموزش و پرورش

قبلا گفتيم كه حيوانات نيز در شعاع حيات خود از نوعى رشد بهره مندند , به طور غريزى سود و زيان خود را تشخيص مى دهد و بطور غريزى آمادگى و لياقت نگهدارى و بهره بردارى از امكانات خود را دارند , آنچه را كه آگاهى ندارند و يا لياقت بهره بردارى ندارند , چيزهائى است كه در نظام خلقت جزء امكانات آنها قرار نگرفته است , ولى رشد انسان اكتسابى است , بايد انسان آنرا تحصيل كند , آگاهيهاى لازم انسان كسبى است , همچنانكه قدرتها و توانائيها و لياقتها و آمادگى هاى انسان براى نگهدارى و بهره بردارى از امكاناتى كه در نظامات خلقت , در خور فعاليت او قرار داده شده نيز اكتسابى است . آموزش و پرورش بطور كلى متوجه اين دو جهت است , آموزشها متوجه آگاهى بخشيها است كه يك ركن رشد است , و پرورشها متوجه توانائى بخشيها است كه ركن دوم آن است .

وسعت ميدان رشد انسانى

اكنون مى گوئيم تفاوت ديگر رشد حيوان با رشد انسان اينست كه رشد حيوان (( حالى )) و (( منطقه )) اى است ولى رشد انسان نه محدود به زمان حال است , بلكه شامل ماضى و استقبال هم هست و نه محدود به منطقه زندگى است , شامل مكانهاى نامحدود مى شود .


148
قدرت پيش بينى

رشد انسان از نظر گذشته و ماضى همان است كه قبلا اشاره شد , يعنى آگاهى به سرگذشت و تاريخ خود و بهره بردارى از امكانات تاريخى . اما از نظر آينده و مستقبل عبارت است از قدرت پيش بينى آينده , يعنى حوادث آينده را پيش بينى كردن و پيشاپيش آنها را تحت ضبط و كنترل در آوردن , و بعبارت ديگر بر زمان سوار شدن و هدايت و رهبرى زمان را بر اساس قوانين و سننى كه بر زمان و تاريخ حاكم است بر عهده گرفتن .

نمونه اش را كم و بيش در ميان بعضى ملل پيشرفته مى بينيم كه چگونه حوادث را پيش بينى مى كنند و پيشاپيش باستقبال حوادث ميروند و حتى الامكان حوادث را تحت ضبط و كنترل خود قرار ميدهند .

باستقبال آينده رفتن و آنرا تحت كنترل در آوردن كه علامت رشد اجتماعى است , فرع بر اينست كه انسان آينده را پيش بينى كند البته پيش بينى علمى يعنى بر اساس قوانين علمى , نه پيش بينى از قبيل پيش بينى هاى غيب گويان كه همه ساله از فروردين عده اى حوادث سال آينده را پيشگوئى مى كنند و صرفا يك سرگرمى است واحدى هم آخر سال حساب نميكند كه اين مهملات چه از آب در آمد . پيش بينى علمى آينده فرع و شناخت عوامل زمان حال است . بعبارت ديگر فرع شناخت مقتضيات زمان است , پس پيش بينى آينده فرع بر شناختن زمان حال است , پس شرط رشد , شناختن زمان و مقتضيات آن است . مردمى كه عصر و زمان خود را بدرست درك


149
نمى كنند و نميشناسند بطريق اولى نمى توانند آينده را پيش بينى كنند و تحت ضبط و كنترل خود در آورند .

آنچه تاكنون گفتيم علائم منفى بى رشديها بود , يعنى بيخبريها , بى تفاوتيها , بى اطلاعى از شرائط زمان , پيش بينى نكردنها , جز جلو پاى خود نديدنها و امثال اينها . اين (( بى )) ها هر كدام به نوبه خود نشان بى رشدى است .

علائم مثبت بى رشدى

حالا چند نمونه هم از علائم مثبت بى رشدى بگوئيم . شايد در ميان ما (( با )) ها كمتر از (( بى )) ها و حركتها كمتر از سكونها نشان بى رشدى نباشد . در اينجا ناچاريم خيلى بطور اشاره بگوئيم و بگذريم :

انتشارات و مطبوعات

الف - انتشارات و مطبوعات هر مردمى نمايانگر سطح رشد آنها است .

يك نگاهى با آثار منتشره ما به نام اسلام و دين و مذهب مى تواند سطح رشد جامعه ما را بفهماند . دو مقايسه در اينجا لازم است , يكى مقايسه ميان مطبوعات دينى و اسلامى زمان حاضر ما با آثار و كتب قرون اوليه اسلاميه خودمان . اگر كتابهاى اين زمان خودمان را با كتاب هاى هزار سال پيش خودمان مقايسه كنيم موجب شرمندگى خواهد بود . فرنگيها مى گويند اگر بكتابهاى غربى مى-


150
خواهيد رجوع كنيد بدان كتابها رجوع كنيد كه تاريخش بشما نزديكتر است زيرا كتب غربى هر چه جلو آمده بهتر و متقن تر و علمى تر و تحقيقى تر شده است , ولى اگر بكتابهاى شرقى و اسلامى مى خواهيد رجوع كنيد هر چه مى توانيد بكتاب هائى رجوع كنيد كه تاريخش از شما دورتر است و مربوط است بقرون اوليه اسلامى , زيرا هر چه جلوتر آمده بى ارزش تر شده است .

البته مقدارى مبالغه است , ولى بدون شك كتابهاى باصطلاح تبليغى و دفاعى اسلامى ما همين طور است , اغلب اينها زيانشان از سودشان بيشتر است , غالبا بجاى آنكه آگاه كننده و بيدار كننده باشند , تخديرى و منحرف كننده اند . بجاى آنكه هدايت كننده باشند گمراه كننده اند . شايد علت عمده اين امر بى نظمى و بى تشكيلاتى سازمان روحانيت ما است هر كه از مادر خود قهر كرده هوس مى كند در باره اسلام كتاب بنويسد و مينويسد و احيانا از يك مقام مشهور و روحانى هم تقريظ مى گيرد و ديگر واويلا و وا مصيبتا .

مصارف نيروهاى مغزى

ب - نيروهاى مغزى متفكران هر قوم كه مى توانند افكار و انديشه هاى بديع عرضه بدارند از جمله سرمايه هاى ذى قيمت آن قوم بشمار ميرود . ولى بايد ديد اين سرمايه ها صرف چه مسائلى مى شود ؟ آنچه كه به رشد و بى رشدى مربوط است , داشتن و نداشتن مغزهاى قوى نيست , بلكه اينست كه اين نيروهاى مغزى صرف چه


151
مسائلى ميشود ؟ مغز قوى مانند بازوى قوى است , داشتن بازوى قوى بخودى خود مولد نيست , فرضا يك بازوى قوى دائما خاك شوره زار را زير و رو كند و از نقطه اى به نقطه ديگر ببرد چه فائده اى دارد ؟

گاهى برخى جامعه ها نيروهاى مغزى شان , يعنى شريفترين و عزيزترين سرمايه انسانيشان صرف مسائلى بى فائده و يا كم فايده مى شود . يعنى در ميان هزاران مسائل مشكل نظرى و عملى كه فوريت دارد و سخت مورد نياز اجتماع است , تنها توجه مغزها با يك سلسله مسائل تكرارى است كه اگر حل شدنى بوده است تا حالا هزار بار حل شده است و اگر هم حل ناشدنى است تا ابد حل نخواهد شد . ولى عادت عرف بر اين جارى است كه نبوغها و استعدادها صرف همان مسايل تكرارى شود و محصول قابل توجهى نداشته باشد . مثل اينكه مثلا در ميان ما عادت بر اين جارى است كه مقدار بسيار زيادى از نيروها صرف حل شبهه (( ابن قبه )) و يا شبهه اى از اين قبيل كه هزار بار حل شده است بشود و حال اينكه هزارها مسأله مهمتر از شبهه ابن قبه , و فوريتر و حياتى تر و مورد نيازتر از شبهه ابن قبه داريم واحدى در فكر آنها نيست . گوئى تا دامنه قيامت تنها مشكلى كه مرتب درباره اش بايد انديشيد همين مشكل است و چند مشكل ديگر شبيه اين مشكل . در اينجا بيش از اين توضيحى نمى توانم بدهم .

حساسيتها

يكى ديگر از علائم رشد و بى رشدى , حساسيتهاى اجتماعى است , جامعه ها در حساسيت نشان دادنها با يكديگر


152
اختلاف دارند . اشتباه است اگر خيال كنيم كه يك جامعه باصطلاح دينى حساسيتهايش هميشه رنگ و شكل دينى دارد و احيانا انگيزه دينى هم دارد , ولى آيا اگر حساسيتها در موضوعات دينى بود و حتى انگيزه ها هم دينى بود كافى است كه آن حساسيتها را با آن دين و مصالح آن دين منطبق بدانيم ؟ جواب اينست : نه , نكته مهم همين جا است .

گاهى مردم بعلل خاص اجتماعى درباره بعضى مسائل بسيار اصولى دين حساسيت خود را از دست مى دهند , گوئى شعورشان نسبت بان اصول خفته است , به چشم خود مى بينند كه آن اصول پايمال مى شود ولى ككشان باصطلاح نميگزد . ولى در باره بعضى مسائل كه از نظر خود دين جزء اصول نيست , جزء فروع است , يا احيانا جزء فروع هم نيست , جزء شعائر است , يا خير جزء اصول است ولى بالاخره اصلى است در عرض اصلهاى ديگر , آن چنان حساسيت نشان مى دهند كه حتى تو هم خدشه اى بر آن , يا شايعه دروغ خدشه بر آن , آنها را بجوش مياورد .

گاهى هم حساسيتهاى كاذب در جامعه بوجود مياورند يعنى مردم در باره امورى حساسيت نشان مى دهد كه دليلى ندارد . يكى از آقايان نقل ميكردند كه در يكى از شهرستانها مردى از كسبه كه خيلى مقدس بود , خدا باو فرزندى نداده بود جز يك پسر , آن پسر برايش خيلى عزيز بود , طبعا لوس و ننر و حاكم بر پدر و مادر بار آمده بود , اين پسر كم كم جوانى برومند شد . جوانى , فراغت , پولدارى , لوسى و ننرى دست بدست هم داده بود و او را جوانى هرزه بار آورده بود , پدر بيچاره خيلى


153
ناراحت بود و بچه بسخنانش گوش نميداد , و از طرفى چون يگانه فرزند پدر بود , پدر حاضر نمى شد طردش كند , ميسوخت و ميساخت . كار هرزگى فرزند بجائى رسيد كه كم كم در خانه پدر كه هيچوقت جز مجالس مذهبى مجلسى تشكيل نميشد بساط مشروب پهن ميكرد . تدريجا زنان هر جائى را مياورد , پدر بيچاره دندان به جگر مى گذاشت و چيزى نمى گفت .

در آن اوقات تازه (( گوجه فرنگى )) به ايران آمده بود . عده اى عليه اين گوجه ملعون فرنگى ! تبليغ مى كردند به عنوان اينكه فرنگى است و از فرنگ آمده حرام است و مردم هم نمى خوردند و تدريجا مردم آن شهر حساسيت شديدى درباره گوجه فرنگى پيدا كرده بودند و از هر حرامى در نظرشان حرامتر بود . در آن شهر به اين گوجه (( ارمنى بادمجان )) مى گفتند , اين لقب از لقب (( گوجه فرنگى )) حادتر و تندتر بود , زيرا كلمه گوجه فرنگى فقط وطن اين گوجه را مشخص مى كرد , ولى كلمه (( ارمنى بادمجان )) مذهب و دين آن را معين كرد ! قهرا در آن شهر تعصب و حساسيت مردم عليه اين تازه وارد بيشتر بود .

روزى به آن حاجى كه پسرش هرزه و لا ابالى شده بود و خودش خون مى خورد و خاموش بود , اهل خانه خبر دادند كه امروز آقا پسر كار تازه اى كرده است , يك دستمال (( ارمنى بادمجان )) با خود به خانه آورده است .

پدر وقتى كه اين خبر را شنيد ديگر تاب و توان را از دست داد آمد پسر را صدا زد و گفت : پسر شراب خوردى صبر كردم , دنبال فحشاء رفتى صبر كردم , قمار كردى صبر كردم , خانه ام را مركز شراب و فحشاء كردى


154
صبر كردم , حالا كار را بجايى رسانده اى كه (( ارمنى بادمجان )) به خانه من آورده اى , اين ديگر براى من قابل تحمل نيست . ديگر من از تو پسر گذشتم بايد از خانه من به هر گورى كه مى خواهى بروى .

اين نمونه اى بود از حساسيتهايى كه در مورد هيچ و پوچ و يا در مورد امور جزئى پيدا مى شود , صد برابر حساسيتى است كه در مورد امور اساسى پيدا مى شود , كار حساسيت به جائى مى رسد كه تحمل (( ارمنى بادمجان )) از تحمل شراب و قمار و فحشاء دشوارتر مى گردد .

اما نمونه حساسيتهاى كاذب در مورد مسائل اصلى . حتما تعجب مى كنيد كه چگونه ممكن است در مورد مسائل اصولى , حساسيتهاى كاذب بوجود آيد , تعجب ندارد , دليل كاذب بودنش اينست كه اصول ديگر در همان درجه يا بالاتر پايمال مى شود , و هيچ حساسيتى نيست پس معلوم مى شود آنجا هم كه حساسيت هست , حساسيتى كاذب است .

مگر ديده نشده است كه از ناحيه اى ضربات سخت بر پيكر اسلام وارد شده است و بمقدسات درجه اول , مثلا بشخص رسول اكرم ( ص ) , در كمال صراحت اهانت شده و افتراها بوجود مقدسش بسته شده است , گروهها از اين راه منحرف شده اند , مردم با علم و اطلاع حساسيت زيادى نشان نداده اند و به تأسف و ناراحتى قلبى قناعت كرده اند . ولى در همان حال روى يك مسأله اى كه احيانا ناشى از يك غفلت و اشتباه بوده و غرضى در كار نبوده است , اى بسا تذكر دوستانه مشكل را حل مى كرد چه جار و


155
جنجال راه مى افتد كه جز دشمنان اسلام كسى از آن سود نمى برد .
انفاقات

نمونه ديگر براى نشان دادن رشد و بى رشدى , انفاقات مردم است , پولهايى كه مردم به عنوان انفاق و فى سبيل الله مصرف مى كنند , نوع مصارفى كه انتخاب مى كنند نمايانگر سطح رشد اسلامى مردم است .

قرآن كريم در باب اثر انفاقات بيان عجيبى دارد , هم براى انفاقات بجا و مصارف مفيد ( در اصطلاح قرآن : (( فى سبيل الله )) مثل مى آورد و هم براى انفاقات غلط مثل مى آورد .

مثلى كه براى انفاقات بجا مى آورد اينست :

(( مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل فى كل سنبلة مأة حبة و الله يضاعف لمن يشاء و الله واسع عليم )) ( 1 ) : داستان كسانى كه اموال خويش را در راه خدا انفاق مى كنند داستان دانه اى است كه هفت خوشه رويانيده باشد و در هر خوشه صد دانه باشد , و البته خدا براى هر كدام بخواهد از اين هم بيشتر ( دو برابر ) مى دهد . خدا گشايش دهنده و دانا است . اين اثر انفاقاتى است كه به جا و در راه خدا , يعنى راه خير عموم مصرف شود , كه حداقل هفتصد برابر مى شود .

اما مثلى كه براى انفاقات غلط مى آورد :

1 - سوره بقره 261 .


156

(( مثل ما ينفقون فى هذه الحيوة الدنيا كمثل ريح فيها صر أصابت حرث قوم ظلموا انفسهم فاهلكته و ما ظلمهم الله و لكن انفسهم يظلمون )) ( 2 ) : داستان اينها ( كافران و معاندان ) كه انفاق مى كنند در اين دنيا داستان بادى است كه سرمائى در خود دارد و به زراعت مردمى كه بخود ستم كرده اند اصابت مى كند پس آنرا تباه مى سازد , همانا خدا به آنها ستم نمى كند , خود ستم مى كنند . در هر دو آيه سخن از (( انفاق )) است , يك انفاق آن اندازه ثمر بخش است كه هفتصد برابر بازده دارد , اما انفاق ديگر نه تنها بازده ندارد , بلكه اثر معكوس دارد , بلائى است كه محصولات ديگر را نيز تباه مى سازد .

از نظر قرآن انفاقات مؤمنان واقعى همواره از نوع اول است و انفاقات كافران از نوع دوم .

پس همانطور كه برخى نوشته ها بجاى اينكه راهنما و راه گشا و تحرك بخش باشد , اثر معكوس مى بخشد , منحرف كننده و تخدير كننده و انجماد آور است , برخى انفاقات نيز نه تنها اثر مفيدى ندارد , بلكه خاصيت آفت براى محصولات ديگر را پيدا مى كنند , نظير تغذيه اى است كه انگلهاى داخلى بدن مى كنند , كه نه تنها اثرى براى بدن ندارد و بدن از آن مواد تغذيه نمى كند , بلكه دشمنانى كه خود را ببدن چسبانيده اند تغذيه مى شوند و نيرو مى گيرند و بدن را از پا در مى آورند .

خوب است مطالعه اى در مورد ثروتهائى كه مردم به عنوان انفاقات و مبرات خرج مى كنند به عمل آيد

2 - سوره آل عمران 113 .


157
تا معلوم گردد چه نيروهائى از اين ثروتها تغذيه مى شوند , نيروهاى پيشرو و خدمتگزار ؟ يا نيروهاى مخرب و بازدارنده ؟
برخورد با فرصتها

علامت ديگر رشد و بى رشديها طرز برخورد با فرصتها است يعنى از فرصت استفاده كردن ها و فرصت از دست دادنها است كه ديگر مجالى براى تفصيل نيست .

شايد از مجموع آنچه گفته شده تا حدى بتوانيم وضع خودمان را از نظر رشد اسلامى دريابيم . آيا ما يك جامعه رشيد مسلمانيم ؟ آيا ما از سرمايه هاى خود آگاهيم ؟ آيا شايستگى نگهدارى و بهره بردارى از سرمايه هاى خود را كه بهر حال اما نتهائى است كه تاريخ بما سپرده است داريم ؟ علائم چه نشان مى دهد ؟

در هر حال نبايد مأيوس باشيم بايد بيشتر به مسئوليتهاى خود توجه داشته باشيم , بايد بدانيم كه رشد بهر حال اكتسابى است , بايد آنرا تحصيل كنيم , رشد جامعه خود را بالا ببريم . وظيفه اصلى رهبران دينى جز اين نيست .


158

159
5 در پيرامون محلل

160

161
فيلم محلل فيلمى كه سراسر قلب , مسخ و تحريف است

پيغمبر اكرم ( ص ) . مردى كه كار تكرار طلاق را به محلل بكشاند و نيز شخص محلل را لعن كرده است .

چند هفته قبل اعلانى بسيار وقيح و زننده در روزنامه ها ديده مى شد كه علاقمندان به عفت عمومى را سخت ناراحت كرده بود و غالبا در باره زنندگى آن اعلان صحبت مى كردند . از قرائن پيدا بود بنا است كه فيلمى تحت عنوان (( محلل )) نشان داده شود , هدف فيلم هم از اول معلوم بود , طولى نكشيد كه شنيديم نمايش آن فيلم آغاز شده و در بسيارى از سينماهاى پايتخت و شهرستانها نشان داده مى شود .

از وقتى كه اين فيلم شروع شد روزى نيست كه آشنايان دور و نزديك حضورا و يا بوسيله تلفن به اين بنده مراجعه نكنند و درباره اثر گمراه كننده آن سخن


162
نگويند . عقيده آنها اين بود كه هر چند اين فيلم از نظر هنرى و فكرى مبتذل است اما نظر باينكه طورى تنظيم شده كه قانون (( محلل )) را كه در (( قرآن مجيد )) به آن تصريح شده است بى پايه و ستمگرانه جلوه مى دهد و طبعا در (( روحيه طبقه جوان )) كه از ماهيت و فلسفه آن بى خبرند اثر بدى مى گذارد , لازم است لااقل در مقاله اى به آن پاسخ داده شود و ماهيت حقيقى اين قانون توضيح داده شود .

من نمى خواستم در اين باره چيزى بنويسم . عذرم اين بود كه نقد يك فيلم كار من نيست , اگر در اين زمينه چيزى به صورت كتاب يا مقاله منتشر شده بود اظهار نظر من صحيح بود , نه چيزى كه به صورت فيلم ارائه داده شده و اطلاعات من در باره آن منحصر است به يك سلسله مسموعات . كسانى كه فيلم را ديده بودند بعضى بطور خلاصه و بعضى بطور تفصيل متن فيلم را در اختيار من قرار دادند و عذر مرا قطع كردند و به هر حال پاى مطلبى در ميان است كه در نص آيه كريمه قرآن بدان تصريح شده است .

من پياده آن فيلم را بر روى كاغذ خواندم . ديدم سراسر قلب و مسخ و تحريف است چه از نظر قانون محلل و چه از نظر واقعياتى كه در جامعه ما در گذشته و حال جريان داشته و دارد . تهيه كننده فيلم از آن جا كه نظر تبليغاتى داشته و نمى توانسته با خود واقعيت مواجه گردد زيرا ارائه عين واقعيت از وجهه تبليغاتى كه او در نظر داشته است نتيجه معكوس مى داده يعنى به نفع قانون محلل تمام مى شده است , ناچار بر خلاف اصل


163
صداقت رفتار كرده است . هم قانون محلل را مسخ كرده است و هم صحنه هائى ساختگى كه مشابه آنها هيچوقت در جامعه ما وجود نداشته و ندارد آفريده است . در حقيقت به جامعه ايكه خود در آن زندگى مى كند افترا بسته و بهتان زده است . وظيفه يك فيلمساز اين است كه جريانات واقعى را روى صحنه بياورد و انتقاد كند نه آنكه صحنه هاى صد در صد خيالى از خود بسازد و بدروغ جامعه خود را متهم سازد و موجبات گمراهى افكار را نسبت به جامعه فراهم كند اين است كه اين فيلم گذشته از جنبه اسلامى از جنبه ملى نيز يك خيانت است . من اين مطلب را از دو جنبه مورد بحث قرار مى دهم يكى از نظر قانون اسلامى و ديگر از نظر تطابق فيلم با واقعيتها و جريان هاى اجتماعى , اما از نظر اول :
مجازات طلاقهاى مكرر

قانون محلل در اسلام از توابع قانون طلاق است . نوعى مجازات عاطفى است . تدبيرى است از مجراى احساسات براى جلوگيرى از تكرار طلاق , آمارها و تجربه ها نشان مى دهد كه اين قانون اثر فوق العاده در جلوگيرى از طلاق داشته است .

حلال مبغوض

طلاق از نظر اسلام (( حلال مبغوض است )) پيغمبر اسلام در روايتى كه شيعه و سنى بالاتفاق روايت كرده اند


164
فرمود : (( مبغوضترين حلالها در نزد خداوند طلاق است )) و هم آن حضرت فرمود : (( ازدواج كنيد و طلاق ندهيد كه عرش الهى از طلاق مى لرزد )) .

طلاق , حلال مبغوض است يعنى چه ؟ يعنى در عين اينكه در حد يك حرام منفور و مبغوض است اسلام مانع اجبارى در جلو آن قرار نمى دهد و اين خود از يك فلسفه كلى در نظام خانوادگى ريشه مى گيرد كه مورد توجه اسلام است . از نظر اسلام علقه زوجين يك علقه طبيعى است و مكانيسم خاص دارد . علاقه زوجين به يكديگر با اينكه طرفينى است باين شكل است كه از جانب مرد آغاز مى شود و علاقه زن بمرد از نوع پاسخگوئى است . به همين جهت مقام زن در محيط خانوادگى مقام يك محبوب و مراد است .

اسلام تدابيرى از مجراى عواطف بكار مى برد كه نظام خانوادگى بر همين پايه محفوظ بماند يعنى شعله عشق و علاقه مرد هميشه روشن بوده و زن نيز پاسخ گوى آن باشد . آنچه از نظر اسلام مبغوض و منفور است اينست كه اين شعله خاموش گردد و كانون خانوادگى بسردى گرايد , اما اگر احيانا باين صورت در آمد و زن در قلب مرد سقوط كرد ديگر نبايد زن را بزور بمرد چسبانيد . زنى كه بزور قانون بمرد تحميل شده باشد حالت امام جماعتى را دارد كه اهل محل باو ارادتى نميورزند و او بازور پاسبان ميخواهد خود را مقتداى مردم كند . اسلام هر كوشش اجبارى را براى بقاء زن در چنان محيطى لغو و بيهوده و بر خلاف اساس روابط خانوادگى ميداند , اساس روابط خانوادگى بر حاكميت متقابل زن و مرد


165
است , يعنى حاكميت زن بر مرد از لحاظ عاطفى و احساسى , و حاكميت مرد بر زن از لحاظ فكرى و رهبرى و مديريت در محيط خانواده . اينست كه طلاق از نظر اسلام در عين اين كه سخت مبغوض و منفور است حلال است , يعنى آنجا كه تدابير مختلف براى ابقاء علقه زوجين مفيد نيفتاده چاره اى نيست جز طلاق .
تدبير عاطفى

يكى از تدابير اسلام براى جلوگيرى از طلاق كه از طريق عاطفه بكار برده و در حقيقت نوعى مجازات است قانون محلل است . اگر مردى زن خود را طلاق داده و بعد در عده ( 1 ) رجوع كرد و يا بعد از انقضاء عده با او ازدواج كرد آنگاه بار ديگر او را طلاق داد و باز در عده رجوع كرد و يا بعد از انقضاء عده با او ازدواج كرد سپس براى نوبت سوم طلاق را تكرار كرد ديگر حق ندارد براى بار چهارم با آن زن ازدواج كند مگر آنكه آن زن با مرد ديگرى ازدواج كرده باشد و آن ازدواج بطور طبيعى منجر بطلاق و يا فوت زوج شده باشد . آن ازدواج ديگر قطعا بايد دائم باشد نه موقت , و هم بايد عادى و طبيعى باشد يعنى نمى توانند از اول بشرط طلاق ازدواج كنند , و هم بايد زن با شوهر جديد عملا هم بستر شده باشد .

1 - معنى عده , يعنى پس از آنكه زن در پاكى طلاق داده شده بايد باندازه دو بار كه عادت زنانگى ببيند صبر كند . همين كه براى بار سوم وارد عادت زنانگى شد عده او تمام است و مى تواند شوهر كند . البته مدت عادت در زنان فرق مى كند .


166

در سوره مباركه بقره آيه 229 ميفرمايد : (( طلاق فقط دو بار است , سپس يا بشايستگى نگهداشتن و يا بنيكى رها كردن )) .

قرآن بعد توضيحى در باره مهر مى دهد كه مرد حق ندارد از مهر چيزى پس بگيرد . مگر بعنوان خلع , آنگاه مى گويد (( اگر نوبت سوم آن زن را طلاق داد ديگر آن زن بر آن مرد حلال نمى شود تا آن زن با مرد ديگرى ازدواج كند , اگر آن مرد ديگر آن زن را طلاق داد مانعى نيست كه زن و مرد اول بار ديگر ازدواج كنند بشرط آنكه گمان ببرند حدود خدا را بپا ميدارند و بشرايط عمل مى كنند اينها است مقررات و حدود الهى براى مردمى كه ميدانند )) .

پس معلوم شد با گفتن مرد به شخصى كه برو زن مرا سه طلاقه كن امكان اينكه زن سه طلاقه شود نيست , بايد جريان به نحوى كه گفته شد طى شود و الا نه زن سه طلاقه مى شود و نه نيازى به محلل پيدا مى شود نياز به محلل آنگاه پيدا مى شود كه طلاق سه بار تكرار شود و در فاصله طلاقها رجوع يا ازدواج مجدد صورت گيرد . پس از طلاق سوم اين مجازات برقرار مى شود .

اما در اين فيلم چنين وانمود شده كه با گفتن برو زن مرا سه طلاقه كن , دفتر دار مى تواند زن را سه طلاقه كند و بعد هم چاره اى جز محلل نيست .

از امام هشتم در باره فلسفه اين حكم پرسش شد كه به چه علت اگر مردى سه بار زن خويش را طلاق داد ديگر آن زن بر او حرام است مگر آنكه مرد ديگرى با آن زن ازدواج كند و طلاق دهد يا بميرد , امام فرمود براى اينكه آن مرد سه بار در كارى وارد شد كه مورد كراهت


167
خداوندى است , خداوند به اين سبب اين مجازات را مقرر كرد كه مردم طلاق را سبك نشمارند و زنان را آزار نرسانند . يعنى بدانند مانند جامه اى نيست كه مرد هر ساعتى خواست آن را بپوشد و هر ساعتى خواست آن را بكند .

اكنون شما در مورد طلاق چه مى گوئيد ؟ يا بايد نظر كليساى كاتوليك را بپذيريد كه چون ازدواج پيمان مقدسى است طلاق به هيچوجه نبايد در كار باشد , و يا نقطه مقابل آن را قبول كنيد , يعنى طلاق را آنقدر سبك بشماريد كه در هر شرايطى اين پيمان قابل فسخ باشد و عملا هر مرد و هر زن در طول عمرش دهها بار ازدواج كند و طلاق بدهد و طلاق بگيرد آن چنانكه در زندگى هنر پيشگان هاليوود , ديده مى شود و يا بالاخره مى پذيرد كه جلو طلاق را به كلى نبايد گرفت و با زور هم نمى توان اجتماع خانوادگى را كه يك اجتماع طبيعى و عاطفى است حفظ كرد پس همه تدابير را چه به صورت تشويق و چه به صورت مجازات از طريق همان عواطف بايد به كار برد . قانون محلل چنين تدبيرى است .

قانون محلل در جلوگيرى از طلاق تأثير بسزائى داشته و همواره بشكل يك تهديد دردناك جلو چشم مردان بوده است . مردانى كه يك در صد احتمال مى داده اند كه به سراغ زن اول خود خواهند رفت از مبادرت به طلاق سوم خوددارى كرده اند و به همين دليل است كه بسيار كم اتفاق افتاده است كه چنين نيازى پيدا شود و كار به محلل بكشد . هر كدام از ما , در طول عمر خود يا اصلا طلاقى را كه نياز به محلل پيدا كرده باشد سراغ ندارد و يا اگر سراغ داشته باشد حتما از يك واقعه و


168
دو واقعه تجاوز نمى كند . كدام مجازات است كه اينقدر قدرت جلوگيرى داشته باشد .
مطلاقيت

اين نكته را اضافه كنيم كه در اسلام (( مطلاقيت )) و (( ذواقيت )) يعنى اينكه كسى مكرر زن بگيرد و طلاق دهد و باز زنان ديگر و بخواهد زنان متعدد را بچشد و تجربه كند سخت نهى شده است و عملى مبغوض خداوند معرفى شده است و همچنين محلل واقع شدن پيغمبر اكرم در روايتى كه شيعه و سنى نقل كرده اند هر مردى را كه كار طلاق را به آنجا مى رساند كه نياز به محلل پيدا شود لعنت فرمود هم خود محلل را و البته مورد لعن موردى نيست كه ازدواج و طلاق محلل به صورت طبيعى و عادى صورت گرفته باشد مقصود جائى است كه شخص به منظور يك لذت موقت ازدواج كند .

نگاهى به جامعه خودمان

اما نظر دوم يعنى از نظر جريانات و واقعياتى كه در جامعه ما مى گذرد آيا واقعا آنچه در جامعه مى گذرد ولو در ميان طبقه به اصطلاح بازارى همان است كه در اين فيلم ارائه داده شده است , يا اين فيلم صرفا خواسته افترائى ببندد و توهينى وارد كند , آيا قانون محلل كه يك مجازات است براى جلوگيرى از طلاقهاى مكرر عملا از عهده جلوگيرى بر نيامده و در نتيجه دائما زنها


169
سه طلاقه ميشوند و نياز بمحلل پيدا مى شود و در نتيجه علاوه بر افراد عادى گروهى محلل حرفه اى هميشه وجود داشته و دارند كه كارشان اينست , حتى نرخشان هم معلوم است تا آنجا كه حاجى بازارى وقتى كه به يكى از مساجد مى رود مى بيند همان محلل هاى حرفه اى با هم در باره شغلشان و در آمدشان در ماه صحبت مى كنند آيا اينطور است و يا تهيه كننده فيلم نظرش صرفا توهين به جامعه ايرانى است ؟

ثانيا آيا تاكنون كسى شنيده است كه در دستورات مذهبى وارد شده باشد و يا عملا در جامعه ما كسى ديده باشد كه زنان هنگام هم سخن شدن با مرد بيگانه انگشت خود را بدهان خود كنند و وضع مضحكى بوجود آورند . آيا جز اينست كه تهيه كننده فيلم خواسته است جامعه ما را بر خلاف آنچه بوده و هست معرفى نمايد . آنچه در قرآن مجيد آمده و زنان با تقواى ما عملا به آن رفتار كرده اند و دستورى است بسيار معقول و منطقى , اين است كه زنان هنگام سخن گفتن با بيگانگان با عشوه و ناز و تحريك آميز كه هوس بيماردلان را تحريك مى كند سخن نگويند . اين كجا و آن وضع مسخره آميز كجا ؟

بالاتر اينكه در اين فيلم آنجا كه زن مطلقه به عقد همسايه در مى آيد , شوهر سابق براى اينكه مانع هم خوابگى آنها شود از وسيله اى استفاده مى كند كه اروپائيان آن را (( كمربند عفت )) مى نامند يعنى يك شلوار زرهى فلزى قفل دار . در قرون وسطى شواليه هاى اروپا كه به زنان خود اعتماد و اطمينان نداشتند در غياب خود كه به سفر مى رفتند از اين شلوارها براى زنان خود


170
استفاده مى كردند و كليد آنرا با خود مى بردند , اين عدم اعتمادها و اين رسمها و اين شلوارها در جامعه ما هرگز وجود نداشته و حتى يك نفر از مردم ما آن را نمى شناسد هر كس شنيده فقط از قرون وسطاى اروپا شنيده , اما تهيه كننده فيلم چنين وانمود مى كند كه در جامعه ما وجود داشته و دارد و اگر فرنگيها در شش هفت قرن قبل در ميانشان معمول بوده است در جامعه ما هنوز هم وجود دارد ! آيا اگر يك خارجى اين فيلم را ببيند جز اين مى فهمد كه استفاده از كمربند عفت در ايران معمول بوده و هنوز هم در ميان آنها معمول است .
ابتذال هنرى

تهيه كننده فيلم از يك طرف اجراء قانون محلل را آنقدر جارى و سارى مى داند كه گروهى محلل حرفه اى برايش مى تراشد , و از طرف ديگر يك فرد بازارى را كه معمولا بيش از ديگران از مسائل دينى مطلع است از وجود چنين قانونى بى خبر اعلام مى كند . تهيه كننده فيلم قهرمان فيلم خود را يك بازارى قرار مى دهد و آنگاه بدون توجه به روحيه صنفى و طبقه اى او كه محافظه كارانه است و مانند هر سرمايه دار ديگرى مشكلات خود را زيركانه حل مى كند , كارد به دستش مى دهد و او را وادار به عربده كشيدن مى كند كه (( لكه ننگ را جز با خون نمى شود پاك كرد )) . قهرمان فيلم از طرفى بازارى و متدين است و تنها وجدانش اين مشكلات را به وجود آورده و در جستجوى راه حل وجدانى است و اگر نه از


171
نظر قانونى آنچنانكه در فيلم تنظيم شده هيچ مانعى در كارش نيست , از طرف ديگر مانند فردى كه هيچ رادع و مانع وجدانى و روحى ندارد كوشش مى كند كه عملا از اجراى قانون محلل شانه تهى كند . گاهى به دنبال كسى مى رود كه ناتوانى جنسى داشته باشد و گاهى از كمربند عفت استفاده مى كند .

دفتر دار ايرانى هم آنقدر بى خبر است كه نمى داند اذن طلاق در حال عصبانيت كافى نيست , و نمى داند طلاق شرايطى دارد و طبعا تا شرايط حاصل شود چند روز و گاهى يكماه يا بيشتر اجراء صيغه تأخير مى افتد و احيانا زوجين در اين بين آشتى مى كنند , و نمى داند كه معنى سه طلاقه كردن اينست كه طلاق بايد سه نوبت متوالى كه بين آنها دو بار رجوع صورت گرفته باشد و يا عده منقضى شده باشد صورت بگيرد .

آخر كار هم ناراحتى وجدانى شرعى قهرمان فيلم با بهانه قرائت نشدن طلاقنامه كه صرفا براى فرار از قانون مى تواند بهانه باشد نه براى راحتى وجدان بر طرف مى شود .

نمى توان گفت كه تهيه كننده فيلم اينها را نمى دانسته و اين تناقضات را درك نمى كرده است . ولى يك فيلم تبليغاتى ,

نمى تواند از اين تناقضات كه كمترين اثرش ابتذال هنرى است خالى باشد .