پيرامون جمهورى اسلامى

- 2

بسم الله الرحمن الرحيم


- 1

1

پيرامون جمهورى اسلامى

متفكر شهيد استاد مرتضى مطهرى


2

پيرامون جمهورى اسلامى

اثر متفكر شهيد استاد مرتضى مطهرى

چاپ چهارم : زمستان 1367

تعداد : 10000 نسخه

چاپ و صحافى : چاپخانه علامه طباطبائى

ناشر : انتشارات صدرا ( با كسب اجازه از شوراى نظارت بر نشر آثار استاد شهيد )

تهران : ناصرخسرو , مقابل دارالفنون , كوچه دكتر مسعود - تلفن 305130

كليه حقوق چاپ و نشر براى ناشر محفوظ است


3
فهرست مطالب
عنوان صفحه
مقدمه 5
ديباچه 9
شعرى از استاد شهيد در غم فراق امام خمينى 11
متن خير مقدم بازگشت امام به ايران - به قلم استاد شهيد - 15
بخش اول : مصاحبه با استاد شهيد 19
بخش دوم : وظائف حوزه هاى علميه 29
وظائف اصلى 35
وظائف فعلى 37
بخش سوم : زنان و انقلاب اسلامى 41
به عنوان مقدمه : نقش بانوان در تاريخ معاصر ايران 43
نقش زن در جمهورى اسلامى 49
بخش چهارم : اهداف روحانيت در مبارزات 69
بخش پنجم : آزادى عقيده 87
جلسه اول : فرق فكر و عقيده و اشتباه اعلاميه جهانى حقوق بشر در اين باب 89
جلسه دوم : اسلام و آزادى تفكر 113
^ 4 ^
بخش ششم : يادداشتها 137
اسلام و انقلاب 139
اقسام انقلاب 143
انقلاب اسلامى يا اسلام انقلابى ؟ 145
انقلاب حقيقى 147
مسائل حكومت 149
1 - تعريف حكومت 150
2 - لزوم و ضرورت حكومت 151
3 - حق حاكميت 152

5
مقدمه

(( پيرامون جمهورى اسلامى )) مجموعه اى است متشكل از چند بخش بخش اول عبارت

است از يك مصاحبه مطبوعاتى كه در تاريخ 27 1 58 يعنى دو هفته قبل از
شهادت استاد مطهرى با ايشان انجام شده است و متن كامل آن براى اولين بار منتشر مى شود بخش دوم مقاله اى است از استاد شهيد پيرامون (( وظائف حوزه هاى علميه )) بخش سوم شامل يك مقاله ناقص تحت عنوان (( نقش بانوان در تاريخ معاصر ايران )) و نيز يك سخنرانى تحت عنوان (( نقش زن در جمهورى اسلامى )) مى باشد كه هر دو بعد از پيروزى انقلاب اسلامى نگارش و ايراد شده است علت نقص آن مقاله را بايد ترور خائنانه استاد شهيد دانست چرا كه آن مقاله آخرين نوشته استاد است به طورى كه پس از شهادت آن بزرگوار در محل كارشان يافت شد و قصد داشتند آنرا به صورت مقدمه در چاپ جديد كتاب (( مسئله حجاب )) بگنجانند . بخش چهارم اين كتاب را يك سخنرانى استاد تحت عنوان (( اهداف روحانيت در مبارزات )) تشكيل مى دهد كه در آبان 1357 يعنى چند ماه قبل از پيروزى انقلاب اسلامى در دانشگاه صنعتى تهران ايراد شده است . اين سخنرانى
6
سرگذشتى دارد كه خوب است بدان اشاره شود :

در آن ايام گروههاى غير اسلامى و اكثرا چپگرا هفته اى را به عنوان هفته وحدت اعلام كرده بودند و منظورشان وحدت گروههاى مسلمان و غيرمسلمان در نهضت موجود و در نتيجه دخالت دادن خود در رهبرى نهضت بود سمينارى در دانشگاه صنعتى تهران تشكيل داده و از جناحهاى مختلف سخنران دعوت كردند از جناح اسلامى نيز چند نفرى را دعوت كرده بودند دانشجويان كه از اهداف آنها مطلع بودند نزد استاد شهيد آمده و با اظهار اينكه افرادى كه از جناح اسلامى دعوت شده اند چندان قوى نيستند و احيانا خود انحراف فكرى دارند و ممكن است نتوانند حق مطلب را ادا كنند , ايشان را دعوت به سخنرانى نمودند استاد ابتدا به دليل مشغله زياد نپذيرفت ولى با اصرار فراوان دانشجويان و دوستان سرانجام اين دعوت را اجابت نمود هنگامى كه استاد شهيد در آن مجمع به عنوان سخنران پشت تريبون قرار گرفت بسيارى از شركت كنندگان چپگرا به عنوان اعتراض جلسه را ترك كردند استاد در آن جلسه ضمن تأكيد بر رهبرى بلامنازع امام , به طور ضمنى فهماند كه اتحاد جناح عظيم اسلامى با جناح ماركسيستى امكان پذير نبوده و از نظر اسلام مردود است به اين ترتيب تمام رشته هاى چپگرايان در چند روز قبل سمينار پنبه شد و پس از سخنرانى استاد تظاهرات عظيمى از طرف دانشجويان مسلمان در صحن دانشگاه به حمايت از رهبرى امام بر پا شد و آن سمينار براى هميشه تعطيل گرديد .

بخش پنجم اين كتاب متشكل از دو سخنرانى استاد شهيد درباره (( آزادى عقيده )) است كه در پائيز 1348 در حسينيه ارشاد ايراد شده است بخش ششم نيز يادداشتهايى است از استاد شهيد


7
پيرامون (( اسلام و انقلاب )) و مسائل ديگر ضمنا به تناسب مطالب كتاب , آنرا با يك شعر و يك نوشته از استاد شهيد درباره امام آغاز كرديم . از خداوند توفيق خدمت مسئلت داريم .

انتشارات صدرا


8

9
ديباچه

10

11
شعرى از استاد شهيد در غم فراق امام خمينى

بعد از 15 خرداد كه در زندان شهربانى بوديم آقاى بكائى تبريزى اشعار ذيل را كه از مردى بنام ( ذوالقدر ) مى باشد در پشت مثنوى من به عنوان يادگار نوشتند :

نشد ابرو خم از سنگينى بار قفس ما را
كه اين سنگين سبكتر باشد از بال مگس ما را
به رغم عدل و آزادى خلاف هر چه در عالم
به جرم راستى افكنده در زندان , عسس ما را
تنك پرمايگان توبه فرما را زما برگو
گرانجانيم و نتواند خريدن هيچكس ما را
خود آزادى به دست آور كه كس نفرستد اين گوهر
از آنسوى بحار و ساحل رود ارس ما را
دموكراتش لقب بخشند هر خود راى و خودكامى
در اين مكتب كه معنى واژگون گرديده اسما را
ز بيت المال ملت گنجها سهم تبه كاران
بيات آجر و صبحانه آب و عدس ما را

12
اينجانب با اينكه فاقد طبع شعر است يك روز اشعار بالا را با ابيات ذيل استقبال كرد :
ز منزلگاه آن محبوب , ياران را خبر نبود
همى آيد به گوش از دور آواز جرس ما را
صبا از ما ببر يك لحظه پيغامى به روح الله
كه اى ياد تو مونس روز و شب در اين قفس ما را
به رغم كوشش دشمن نخواهد بگسلد هرگز
ميان ما و تو پيوند تا باشد نفس ما را
سزاوار تو اى جان كنج زندان نيست منزلگه
سزد گر خون ببارد از دو ديده هر نفس ما را
رواق منظر ديده مهياى قدوم تو
كرم فرما و بپذير از صفا اين ملتمس ما را
تمام ملت ايران فكنده چشم بر راهت
به راه عدل و آزادى , نه باك از هيچكس ما را

13

شعر

بعد از 15 خرداد كه در زندان شهربانى بوديم آقاى بكائى تبريزى اشعار ذيل را كه از مردى بنام ذوالقدر مى باشد در پشت مثنوى من بعنوان يادگار نوشتند :

نشد ابرو خم از سنگينى بار قفس ما را
كه اين سنگين سبك تر باشد از بال مگس ما را
به رغم عدل و آزادى خلاف هر چه در عالم
به جرم راستى افكنده در زندان , عسس ما را
تنك پرمايگان توبه فرما را زما برگو
گرانجانيم و نتواند خريدن هيچكس ما را
خود آزادى به دست آور كه كس نفرستد اين گوهر
از آنسوى بحار و ساحل رود ارس ما را
دموكراتش لقب بخشند هر خود راى و خودكامى
در اين مكتب كه معنى واژگون گرديده اسما را
ز بيت المال ملت گنجها سهم تبه كاران
بيات آجر و صبحانه آب و عدس ما را

اينجانب با اينكه فاقد طبع شعر است يك روز اشعار بالا را با ابيات ذيل استقبال كرد :

ز منزلگاه آن محبوب , ياران را خبر نبود
همى آيد به گوش از دور آواز جرس ما را
صبا از ما ببر يك لحظه پيغامى به روح الله
كه اى ياد تو مونس روز و شب در اين قفس ما را
به رغم كوشش دشمن نخواهد بگسلد هرگز
ميان ما و تو پيوند تا باشد نفس ما را
سزاوار تو اى جان كنج زندان نيست منزلگه
سزد گر خون ببارد از دو ديده هر نفس ما را
رواق منظر ديده مهياى قدوم تو
كرم فرما و بپذير از صفا اين ملتمس ما را
تمام ملت ايران فكنده چشم بر راهت
به راه عدل و آزادى , نه باك از هيچكس ما را

14

15
متن خير مقدم بازگشت امام خمينى به ايران كه در فرودگاه مهرآباد تهران قرائت شد . - به قلم استاد شهيد -

بسم الله الرحمن الرحيم (( جاء الحق و زهق الباطل 0 ان الباطل كان زهوقا 0 الا ان حزب الله هم الغالبون ))

اى روح خدا و اى ابراهيم بت شكن اسلام و اى بنده پاكباز حق و اى جان عزيز ملت ايران ! به عرض برسانم كه :

رواق منظر چشم من آشيانه توست
كرم نما و فرودآكه خانه خانه توست

ملت ايران چه چيزى از جان عزيزتر دارد كه نثار مقدم فرخنده رهبر فداكار و روشن بينش نمايد , و چه ثنايى بالاتر از اين سراغ دارد كه او را بنده پاكباز حق بخواند .

اى بنده پاكباز خدا ! اى مسلمان محمدى ! اى شيعه صادق ! اى آيت خدا ! ملت ايران در شخصيت شما و از تجربه زندگى شما بالاخص در شانزده سال اخير زعامت امت كه بر شما سپرده شد مصداق عينى وعده خدا به رزمندگان و پويندگان راهش را مشاهده


16
مى كند كه اگر به يارى خدا بشتابيد به يارى شما مى شتابد و شما را ثابت قدم نگاه مى دارد , و هر كسى از آن خدا باشد خدا از آن اوست .

هجرت شما از وطن عزيز در 14 سال پيش تحت فشار و اجبار سمبلهاى استبداد و استعمار , ياد آور هجرت جد مكرمتان رسول خدا ( ص ) و ياران بزرگوار اوست كه به گناه خواستارى جامعه توحيدى از شهر و ديار خود رانده شدند .

(( الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق الا ان يقولوا ربنا الله )) و بازگشت امروزتان يادآور فتح مبين و عظيم مكه است كه سمبلهاى زر و زور و بتهاى فلزى و گوشتى يكى پس از ديگرى از مقر حكمرانى به زير آورده شدند و حكومت خدايى جايگزين حكومت طاغوتى گرديد . (( لقد صدق الله الرويا بالحق لتدخلن المسجد الحرام ان شاء الله امنين )) .

ملت ايران , جان بر كف در انتظار فرمان رهبر عظيم الشأن خويش است و تا برقرارى جامعه توحيدى , جامعه اى كه در آن , انسان از قيد بندگى انسان آزاد باشد و بهره كشى انسان از انسان , ملغى گردد و از ناهمواريها و نابرابريهاى مصنوعى اثرى نماند و بتهاى سياسى , اقتصادى و اجتماعى يكسره سرنگون گردند و مساوات , برابرى و برادرى به معنى واقعى كلمه برقرار شود و آثار استبداد 2500 ساله و استعمار 400 ساله محو گردد و در يك كلمه , بندگى از آن خدا و حكومت , حكومت الهى باشد , از پاى نخواهد نشست .

جاى چندين هزار شهيد , شهيدان 15 ساله اخير كه حركت انقلاب مقدس اسلامى ما را با خون سرعت بخشيدند خالى است كه بازگشت مظفرانه رهبر خود و شكوفه هاى به ثمر رسيده نهال انقلاب را به چشم خود ببينند اگر امروز در ميان ما نيستند ارواح


17
پاكشان ناظر و شاهد خواهد بود .

و السلام عليك و على الارواح التى حلت بفنائك و رحمه الله و بركاته .

برقرار باد جامعه توحيدى و جمهورى اسلامى به رهبرى امام خمينى .


18

19
بخش اول مصاحبه با استاد شهيد

20

21

بسم الله الرحمن الرحيم

مصاحبه مطبوعاتى با استاد شهيد دو هفته قبل از شهادت

سؤال : آينده انقلاب اسلامى را چگونه مى بينيد ؟

جواب : در مسائل اجتماعى براى آينده نمى توان به صورت قطعى پيش بينى كرد يعنى مسائل اجتماعى پيچيده تر از آن است كه يك نفر آن طورى كه مثلا يك منجم و متخصص ستاره شناسى خسوف و كسوف را پيش بينى مى كند بتواند وضع جامعه را پيش بينى كند البته يك مطلب ديگر هست كه درباره آن هم بدون تكيه بر يك نوع ديد الهى يعنى جهان بينى الهى نمى شود نظر داد و آن اينست كه آينده جامعه بشريت چه آينده اى است ؟ ما معتقديم كه حركت جامعه ها و حركت انسانها به سوى استقلال هر چه بيشتر فكرى و آزادى بيشتر از جبر محيط طبيعى و محيط اجتماعى و وابستگى بيشتر به ايمان و ايدئولوژى است و البته ما آينده را پيش بينى مى كنيم كه آينده بشريت آينده جامعه توحيدى است , جامعه توحيدى , هم به مفهوم فكرى و اعتقادى و هم به مفهوم اجتماعى .


22

و اما آينده بالخصوص انقلاب اسلامى ايران در اين مورد نيز به اصطلاح معروف تنبؤ يعنى پيامبر يگرى نمى شود كرد كه به طور جزم آينده اى را پيش بينى نمود ولى به صورت اميدوارى , براى ما وضع حاضر بسيار بسيار اميدوار كننده است كه انقلاب اسلامى در آن جهت خودش به آن ثمر اسلامى اى كه بايد برسد , در آينده انشاء الله خواهد رسيد .

سؤال : يعنى منظورتان اينست كه انقلاب اسلامى ايران در آينده مى تواند الگويى براى كشورهاى ديگر باشد ؟

جواب : اينچنين ما فكر مى كنيم , ما فكر مى كنيم كه مى تواند الگويى باشد , البته بعد از آنكه وضع داخلى خودش را سامان بدهد و از يك نوع نابسامانيها و يك رگه هاى بيگانه اى كه در آن وجود دارد خودش را خالص بكند .

سؤال : استاد ! به نظر شما چه شرايطى براى تداوم انقلاب لازم است ؟ آيا همانطور كه در يك سرى از سخنرانيهايتان فرموديد , عدالت و آزادى , معنويت و استقلال كافى به نظر مى رسد ؟

جواب : نه , همانطورى كه توجه كرديد آنچه كه من در آن سخنرانيها گفته ام , به عنوان شرايط است شرايط يعنى چيزهايى كه بدون آنها مشروط امكان پذير نيست اما معنيش اين نيست كه حتما وجود آنها كافى است و هيچ شرط ديگرى در كار نيست معمولا وقتى كه مى گويند شرائط , به اصطلاح شرط لازم را بيان مى كنند نه شرط كافى آنچه كه من در آنجا گفتم يك سلسله از شرائط لازم بود مقصود من اين بود كه اين انقلاب اسلامى اگر بخواهد سلب كننده آزاديها باشد , اين يك آفتى است در آن , و اگر بخواهد نسبت به عدالت اجتماعى به معنى دقيق كلمه حساسيت كافى نداشته باشد به


23
خطر خواهد افتاد اگر تحت تاثير مكتبهاى ماترياليستى معنويت را كوچك و ضعيف بشمارد و گرايش مادى زياد پيدا بكند باز به خطر خواهد افتاد اگر استقلال را چه استقلال سياسى , چه استقلال اقتصادى و چه استقلال مكتبى يعنى اينكه اسلام را به عنوان يك مكتب مستقل بشناسد و معرفى بكند نه اينكه از مكتبهاى ديگر قسمتهايى را بگيرد و مخلوط بكند , كوچك بشمارد باز در خطر است .

من در آن جزوه اى كه به نام نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير منتشر شد , بحثى كرده ام تحت عنوان آفات نهضت در آنجا مسائلى را ذكر كرده ام غير از شرائط مذكور , و هشدارهايى داده ام از آن جمله است مسئله رخنه فرصت طلبان هميشه يك نهضت بعد از آنكه پيروز شد و يا قبل از آنكه پيرز بشود در وقتى كه آثار و علائم پيروزى پيدا مى شود و دوران سختيهاى محض منقضى مى گردد , فورا افراد فرصت طلب كه از هر فرصتى استفاده مى كنند خودشان را مى اندازند توى نهضت و بعد هم آنچنان تندتر از ديگران شعار مى دهند و داد و فرياد مى كنند كه صداى انقلابيون اول را تقريبا تحت الشعاع قرار مى دهند و اگر مراقبت نشود و جلوى اين فرصت طلبها اعم از افراد فرصت طلب يا گروههاى فرصت طلب گرفته نشود قهرا نهضت به خطر خواهد افتاد همچنين در آنجا گفته ام كه يك نهضت خدايى يعنى يك نهضت مذهبى ضرورتا بايد در آن خلوص حكمفرما باشد و اگر نوعى ناخالصى , هوا , هوس , طمع , بالخصوص در رهبران نفوذ پيدا بكند , نهضت مذهبى زود از بين خواهد رفت , يعنى نهضتهاى مذهبى بالخصوص ( همه نهضتها اينچنين است ولى نهضتهاى مذهبى بالخصوص ) از نظر رخنه كردن


24
هوا و هوسها و مطامع , عجيب آسيب پذير است و در همان جزوه اين آيه را ذكر كرده ام كه قرآن مى گويد : اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون قرآن به گونه اى تهديد مى كند كه بعد از اين از من بترسيد يعنى از اينكه كارى بكنيد كه عقوبت الهى طبق سنت الهى شامل حال شما بشود و شما ديگر اين لياقت و استحقاق را از دست بدهيد بترسيد كه آنوقت طبق سنت الهى كه اگر مردمى از نظر اخلاق و روحيه فاسد شدند , خداى متعال هم وضع اجتماعى آنها را تغيير مى دهد [ , خداند وضع اجتماعى شما را تغيير خواهد داد] همچنين عوامل ديگرى در آنجا ذكر كرده ام از قبيل كوتاهى كردن در عرضه كردن ايدئولوژى اسلامى به طور كامل و جامع , و كوتاهى كردن در پاسخگويى به معترضها و در مقابله كردن با ايدئولوژيها كه زياد بايد جنبيد و زياد در اين زمينه كار كرد و الا اگر در اين جهت كوتاهى بشود باز نهضت رخنه پيدا مى كند چيزهاى ديگرى هم گفته ام كه درآن كتاب هست .

پس بنابراين آنچه كه من در آن سخنرانيها گفتم قسمتى از شرطهاى لازم بوده نه همه شرطها .

سؤال : استاد ! در حال حاضر به نظر مى رسد كه نسل جوان نياز مبرمى به دانستن و فرا گرفتن اسلامى دارد و استقبال بى نظيرى هم مى كند آيا به نظر شما براى اقناع اين نسل از نظر فلسفه و احكام و دستورات اسلامى صرفا مجالس سخنرانى در محافل و مساجد كافى است و يا بايستى براى اين كار مركزى به همين منظور تاسيس مى شود ؟

جواب : ابدا سخنرانى و مقاله و امثال اينها كافى نيست بلكه همين طورى كه توجه داريد مراكزى براى اين منظور لازم است . دانشكده ها و احيانا وجود يك دانشگاه كه در آن به سبك كلاسيك


25
تدريس بشود لازم است , دانشگاهى كه در آن علوم و معارف اسلامى تدريس بشود و علوم ديگر هم تا آنجا كه مربوط به علوم و معارف اسلامى مى شود مثل مسائل روانشناسى , جامعه شناسى , مكاتب فلسفى و بالخصوص فلسفه مادى در آن آخرين حد و آخرين نظريه اش تدريس بشود و اسلام بايد به صورت فنى و علمى و كلاسيك رسما تدريس بشود والا سخنرانى كه يك كار آزاد و متفرقه است هرگز كافى نخواهد بود .

سؤال : وزارت امر به معروف و نهى از منكر كه امام هم راجع به آن اشاره اى فرمودند چه خواهد بود و يا چه بايد باشد , آيا با اين دانشگاههايى كه شما فرموديد ارتباطى مى توند داشته باشد ؟

جواب : آنچه ايشان فرمودند وزارت امر به معروف نيست اگر وزارت باشد يعنى اگر اسمش را وزارت بخواهيم بگذاريم معنايش اينست كه دستگاهى وابسته به دولت باشد و از بودجه دولت هم استفاده بكند و قهرا تحت مقررات و ضوابط دولتى باشد و زير نظر نخست وزير وقت و وزيرى كه از ناحيه نخست وزير تعيين مى شود باشد بلكه مقصودشان يك مؤسسه مستقل و وابسته به روحانيت است و اين نظريه بر اساس نظريه ديگرى است كه ايشان درباره روحانيت دارند كه روحانيت بايد مستقل بماند همچنانكه در گذشته مستقل بوده است , و نهضتهايى كه روحانيت كرده به دليل مسستقل بودنش بوده اينكه روحانيت شيعه توفيق پيدا كرده كه چندين نهضت و انقلاب را در صد ساله اخير رهبرى بكند به دليل استقلالش از دستگاههاى حاكمه وقت بوده حالا هم كه باز حكومت , حكومت اسلامى مى شود , با اينكه حكومت اسلامى است , ايشان معتقدند كه روحانيت بايد مستقل و به صورت مردمى مانند هميشه باقى بماند و


26
روحانيت آميخته با دولت نشود ايشان با اينكه روحانيت به طور كلى وابسته به دولت شود آنچنانكه روحانيت اهل تسنن هست به شدت مخالفند ولو در دوره حكومت اسلامى , و نيز با اينكه روحانيين بيايند جزء دولت بشوند و پستهاى دولتى را رسما اشغال بكنند , مخالفند اين كارهايى كه بالفعل كميته ها دارند كه در راس كميته ها غالبا روحانيين قرار گرفته اند , يك امر اضطرارى و اجبارى است يعنى در شرائطى كه قواى انتظامى از هم پاشيده شد و تنها قوه و قدرتها در مساجد باقى ماند و افراد مسلمان اسلحه ها را در دست گرفتند , چون اين افراد جز از روحانيين محل از كس ديگر معمولا اطاعت نمى كردند , خودبخود بدون اينكه طرحى برايش ريخته شده باشد , به جاى اين مراكز انتظامى و كلانترى ... و كميته ها به وجود آمد و از اول هم اين مطلب عنوان شد و هميشه گفته شده امروز هم گفته مى شود كه وجود كميته ها موقت است و بايد هر چه زودتر و هر چه بهتر باز دستگاههاى انتظامى دولتى بيايند مشغول كارشان بشوند و كميته ها هم پستها را تحويل آنها بدهند به هر حال روحانيت نه به طور مجموعه و دستگاه روحانيت بايد وابسته به دولت بشود و نه افرادى از روحانيين بيايند پستهاى دولتى را به جاى ديگران اشغال كنند بلكه روحانيت بايد همان پست خودش را كه ارشاد و هدايت و نظارت و مبارزه با انحرافات حكومتها و دولتهاست , حفظ بكند در آينده هم همين پست را بايد حفظ بكند البته اين به معنى تحريم نيست , به معنى پيشنهاد است ممكن است يك وقتى ضرورت ايجاب بكند كه يك فرد[ روحانى] معينى چون كس ديگرى نيست [ , يك پست دولتى را اشغال كند] ديگر نمى گوئيم چون بر روحانيين تحريم شده[ نبايد چنين بشود] مثلا پست وزارت آموزش و پرورش را
27
در نظر مى گيريم اگر در شرايطى قرار بگيريم كه اتفاقا يك فرد غير روحانى صالحى[ براى تصدى اين پست] نباشد ولى افراد صالح روحانى كه ضمنا تجربه در كار آموزش و پرورش هم زياد دارند و بهتر از ديگران مى توانند انجام دهند وجود داشته باشند ديگر نبايد گفت كه اينها به دليل اينكه روحانيند نبايد[ متصدى اين پست شوند ] , تحريم شده بر اينها نه , معناى مطلب اينست كه در شرائطى كه روحانى و غير روحانى هر دو وجود دارند و غير روحانى لااقل در شرائطى مساوى با روحانى وجود دارد تا چه رسد كه در شرائط بهتر وجود داشته باشد , اولويت با غير روحانى است اين مؤسسه , يعنى همان كارى كه روحانيين بايد انجام دهند ولى با تشكيلات تا حالا هم امر به معروف و نهى از منكر مى كردند ولى به وسيله منابر و سخنرانيها و مقاله ها كه يك چيز ناقصى بود اين كار مى خواهد به صورت يك تشكيلات منظم در بيايد كه تمام مملكت را بپوشد , كلاس داشته باشد , اصلا امر به معروف كلاس داشته باشد , آموزش ببينند هر كسى كه چهار تا منبر ياد گرفت به خودش حق ندهد كه برود امر به معروف و نهى از منكر كند آن كسى كه مى خواهد امر به معروف و نهى از منكر بكند بايد كلاس ببيند و ياد بگيرد و مجاز باشد براى اين كار و محدود باشد به طورى كه آن كسى كه در يك رشته مى تواند امر به معروف و نهى از منكر بكند و نه در رشته ديگرى , از حد خودش تجاوز نكند به علاوه همه مراكز امر به معروف و نهى از منكر كه بايد تمام كشور را بپوشاند با يكديگر در ارتباط باشند و از يك مركز دستور بگيرند و يك نوع هماهنگى باشد و در حقيقت يك نوع پرورش دينى و مذهبى هماهنگ وجود داشته باشد .

سؤال : آيا قدرت اجرائى هم مى توانند داشته باشند ؟


28

جواب : البته خود امر به معروف و نهى از منكر به حسب اصل قانون مى تواند قدرت اجرائى هم داشته باشد ولى فعلا جزء اين طرح نيست چون قرار است يك طرح ديگرى كه اين را هم لابد شنيده ايد اجرا شود و آن اينست كه يك ارتش ملى اسلامى به وجود بيايد كه هسته اش هم ريخته شده به نام پاسداران انقلاب كه آنها بايد تربيت اسلامى و نظامى پيدا كنند و از نظر ايدئولوژيكى تعليمات ببينند اين در كنار امر به معروف و نهى از منكر خواهد بود احيانا يك رابطه اى هم ميان اينها عنداللزوم برقرار شود مانعى ندارد ولى فعلا جزء طرح نيست يعنى فعلا آنهايى كه قدرت اجرائى دارند به صورت يك دستگاه مستقل كه الان شروع به كار هم كرده اند وجود دارند .


29
بخش دوم وظائف حوزه هاى علميه

30

31

بسم الله الرحمن الرحيم

وظائف حوزه هاى علميه

حوزه هاى علميه و محيطهاى روحانى ما , مسؤول پاسدارى ايمان جامعه اسلامى و دفاع از اصول و فروع دين مقدس اسلام از ديدگاه مذهب شيعه , و تعليم و تبليغ آنها , و عهده دار پاسخگوئى به نيازهاى مذهبى مردم مسلمانند .

دشوارى و سنگينى اين مسؤوليتها در همه زمانها يكسان نيست , بستگى دارد به درجه تمدن و سطح فرهنگ جامعه و ميزان آگاهى مردم به مسائل مختلف از يك طرف , و درجه فعاليت نيروهاى مخالف از طرف ديگر .

همانطور كه در حديث شريف كافى آمده است : العالم بزمانه لا يهجم عليه اللوابس آشنائى با اوضاع و جريانات زمان و شناخت عوامل دست اندركار اجتماع , امكان پيش بينى مى دهد و با پيش بينى ها مى توان به مقابله با حوادث ناگوار شتافت همچنانكه امكان بهره بردارى از فرصتهاى مساعدى كه تحولات زمان پيش مى آورد , به وجود مى آورد .


32

بديهى است كه مفهوم مخالف جمله گرانقيمت فوق اينست : الجاهل بزمانه يهجم عليه اللوابس آنكه نمى داند در جهانى كه زندگانى مى كند چه مى گذرد ؟ چه عواملى دست اندر كار ساختن جامعه به ميل خود هستند ؟ چه تخمهائى در زمان حاضر پاشيده مى شود كه در آينده سر بر خواهند آورد ؟ روزگار آبستن چه حوادثى است ؟ هرگز نمى تواند به مقابله با نيروهاى مهاجم برخيزد و يا از فرصتهاى طلائى زودگذر اغتنام جويد

واضح است كه توجه و بى توجهى قشرى كه مسؤوليت هدايت و رهبرى و رعايت و پاسدارى جامعه خود را دارند از نظر آگاهى به اوضاع اهميت فوق العاده بيشترى دارد .

اگر وضع امروز خود را با هشتاد سال پيش ( پيش از مشروطيت ايران ) مقايسه كنيم مى بينيم روحانيت آنروز مواجه بوده با جامعه اى بسته و راكد , با جامعه اى كه هيچگونه واردات فكرى نداشته جز آنچه از حوزه علمى دينى صادر مى شده است فرضا از آن حوزه ها جز رساله اى عملى يا كتابهائى در حدود جلاء العيون و حليه المتقين و معراج السعاده صادر نمى شده است , آن جامعه نيز مصرف فكرى جز اينها نداشته است .

ولى امروز اين توازن به شدت بهم خورده است امروز به طور مستمر از طريق دبستانها , دبيرستانها , دانشگاهها , مؤسسات آشكار و پنهان نشر كتاب , وسائل ارتباط جمعى از قبيل راديو , تلويزيون , سينماها , روزنامه ها , مجلات هفتگى و ماهانه و سالانه , كنفرانسها , سخنرانيها , و از طريق برخورد با مردمى كه از سرزمينهاى ديگر به كشور ما آمده اند و از طريق مسافرتها به كشورهاى خارج , هزاران نوع انديشه به اين جامعه صادر مى شود , كه اگر انديشه هائى


33
كه از حوزه هاى علمى دينى و يا وسيله شخصيتهاى مبرز مذهبى در خارج اين حوزه ها صادر مى شود - با اينكه نسبت به گذشته در سطح بالاترى قرار گرفته است - با آنچه از جاهاى ديگر صادر مى شود مقايسه شود رقم ناچيزى را تشكيل مى دهد و مى توان گفت نزديك به صفر است .

حتى خود حوزه هاى علميه ما هم اكنون يكى از بازارهاى پررونق انديشه هائى است كه از كانونهاى غير مذهبى و يا ضد مذهب صادر مى شود .

اينجا است كه هر فرد متدين آگاه , ضرورت تجديد نظر در برنامه هاى حوزه هاى علميه را شديدا احساس مى كند .

نكته اى كه ضرورت دارد از آغاز مورد توجه قرار گيرد اينست كه هر گونه تجديد نظر و تحول در برنامه هاى حوزه هاى علميه بايد بر اساس همان فرهنگ غنى و قديم اسلامى و ادامه همان راه و تسريع در حركت آن و آفت زدائى از آن بوده باشد همين فرهنگ كه از جوهر حياتى نيرومندى برخوردار است و متأسفانه در اثر غفلت پاسداران آن قسمتهاى مهمى از آن به فراموشى سپرده شده و دچار زنگ زدگى شده و قسمتهائى از آن به نوعى آفتها دچار شده , بايد از نو احيا شود و از عناصرى كه فرهنگهاى جديد به وجود آورده اند تغذيه كند و مسير رشد و توسعه و تكامل خود را طى نمايد .

لازم به تأكيد است كه هر گونه تجديد نظر مبنى بر جايگزين ساختن يك فرهنگ ديگر به جاى فرهنگ اصيل هزار و سيصد ساله اسلامى , خيانت به اسلام و مسلمين است و نتيجه اى جز كشاندن امت اسلامى به دامن فرهنگ و تفكر بيگانه شرقى يا غربى , چپ يا راست , ندارد .


34

خوشبختانه تحولات جديد و پيشرفتهاى علوم جديد ضمن اينكه مسئوليتها را دشوارتر و سنگينتر كرده , فرصتهاى بسيار مناسبى نيز به وجود آورده و اصالت فرهنگ اسلامى را روشنتر و زمينه شكوفائى آنرا فراهمتر كرده است .

حوزه هاى علميه ما اگر از محدوديتهاى مصنوعى كه خود براى خود به وجود آورده اند خارج گردند و با استفاده از پيشرفت علوم انسانى جديد به احياء فرهنگ كهن خود و آراستن و پيراستن آن بپردازند و آنرا تكميل نمايند و به پيش سوق دهند ( كه آمادگى تكامل و پيشروى دارد ) مى توانند از اين انزواى حقارت آميز علمى خارج شوند و كالاهاى فرهنگى خود را در زمينه هاى مختلف معنوى , فلسفى , اخلاقى , حقوقى , روانى , اجتماعى , تاريخى با كمال افتخار وسربلندى به جهان دانش عرضه نمايند .

بديهى است كه انجام چنين رسالت مقدسى نيازمند به شوراها و طرحهاى متعدد , هر كدام براى مدت معين است آنچه در اين اوراق ذكر مى شود , ارزش اينكه نام طرح به آن داده شود , ندارد , يك سلسله تذكرات است كه به نظر نويسنده از نظر (( وظائف )) و مسؤوليتها رسيده است و در اين اوراق يادداشت مى شود .

اين وظائف را در دو بخش ذكر مى كنيم بخش اول تحت عنوان وظائف اصلى و بخش دوم تحت عنوان وظائف فعلى .

منظور از وظائف اصلى مجموع امورى است كه ايده آل و كمال مطلوب در حوزه هاى علميه محسوب مى شود , كه اگر اين حوزه ها در صدد بر آمدند و امكانش را تحصيل كردند همه آنها را بايد انجام دهند , و منظور از وظائف فعلى , مجموع كارهائى است كه در حال حاضر شروع به آنها در امكان مدرسين عاليقدر فعلى حوزه علميه قم


35
است . بديهى است كه هر اندازه به حول و قوه الهى , بر امكانات تدريجا افزوده شود , قسمتهائى از وظائف اصلى جزء وظائف فعلى قرار مى گيرد .
وظائف اصلى

1 - احياء همه علومى كه هم اكنون جزء علوم اسلامى محسوب مى شود : از تفسير , حديث , درايه , رجال , فقه , اصول , ادبيات , تاريخ اسلام , تاريخ ملتهاى مسلمان , كلام اسلامى , فلسفه اسلامى , عرفان اسلامى , اخلاق اسلامى , منطق اسلامى , با توجه به سير تحولى و تاريخى آنها و مشخص ساختن نقش شخصيتهائى كه در پيشبرد اين علوم مؤثر بوده اند يعنى علاوه بر اينكه خود اين علوم مشمول احياء و اصلاح و آرايش و پيرايش قرار مى گيرند , تاريخ تحول اين علوم نيز دقيقا مشخص مى شود .

2 - حفظ و نگهدارى و نگهبانى مواريث فرهنگى اسلامى , اعم از علمى و فنى از طريق فهرست كردن و گردآوردن در حد امكان .

3 - برقرارى رابطه علمى با همه مراكز علمى اسلامى در كشورهاى عربى , آفريقائى , آسيائى , اروپائى , و اطلاع از فعاليتهاى اسلامى در آن مراكز .

4 - تقويت و ترويج زبان عربى در حد مكالمه كامل و استفاده وافى از هر نوع كتاب عربى به زبان معاصر .

5 - آشنائى هر فرد لااقل با يك زبان خارجى در حد استفاده از كتابها و سخنرانيها .


36

6 - ادبيات فارسى در جنبه هاى ارتباط با فرهنگ اسلامى و شناختن زبان فارسى به عنوان زبان دوم اسلامى .

7 - آشنائى با علوم انسانى جديد از قبيل روانشناسى , جامعه شناسى , جغرافى جهانى , تاريخ جهانى , در حد بيگانه نبودن .

8 - اطلاع بر فلسفه اخلاق , تعليم و تعلم مكاتب اخلاقى گوناگون قديم و جديد و مقايسه با اخلاق اسلامى , در حد اجتهاد و تخصص .

9 - اطلاع بر فلسفه تاريخ و تعليم مكاتب مختلف اين فلسفه و روشن ساختن فلسفه تاريخ از نظر قرآن , در حد اجتهاد و تخصص .

10 - اطلاع بر مكاتب و سيستمهاى اقتصادى جهان و تعليم و تعلم آن مكاتب و روشن ساختن اصول اقتصاد اسلامى , در حد تخصص و اجتهاد .

11 - شناخت ماهيت تمدن و فرهنگ اسلامى , توأم با مقايسه با همه تمدنها و فرهنگهاى ديگر , و روشن ساختن اصالت آن و مميزات آن و معرفى روح اين فرهنگ .

12 - تاريخ اديان در حد آشنائى و بيگانه نبودن , و احيانا در حد تخصص و اجتهاد .

13 - تعليم مكتبهاى رائج الحادى معاصر به صورت بسيار دقيق از قبيل ماركسيسم , اگزيستانسياليسم , نهليسم و غيره , و نقد آنها با موازين اسلامى .

14 - تعليم مكاتب حقوقى قديم و معاصر و مقايسه با حقوق اسلامى به عنوان حقوق تطبيقى .

15 - فلسفه تطبيقى بر اساس تعليم زنده ترين مكاتب فلسفى معاصر و مقايسه با فلسفه اسلامى .


37

16 - منطق تطبيقى بر اساس تعليم روشهاى منطقى جديد , بالخصوص منطق سمبوليك و مقايسه با منطق اسلامى .

17 - سيره نبوى و سيره ائمه اطهار عليهم السلام به صورت تحليلى و تفسيرى .

18 - مسائل قرآنى شامل تاريخ نزول آيات و سور , اعجاز قرآن , محكم و متشابه قرآن , ناسخ و منسوخ قرآن , معارف قرآن و غيره .

19 - نقش اساسى شيعه در علوم و فرهنگ اسلامى .

20 - تاريخ جهادهاى علمى و اخلاقى و اجتماعى شيعه .

21 - بحثهاى مربوط به امامت , خصوصا با توجه به انحرافات جديد .

22 - اثبات امامت به طور عام و امامت هر يك از ائمه به نحو خاص ( جزء كلام است ) .

23 - مسائل مربوط به وحى و نبوت و اثبات علمى بودن وحى ( جزء كلام است ) .

24 - مسائل مربوط به معاد ( مندرح در كلام است ) .

25 - مسائل مربوط به توحيد ( مندرج در كلام است ) .

26 - رشته اى شدن و تخصصى شدن به علوم و ادبى , تاريخى , اصول دينى , فروع دينى و غيره .

وظائف فعلى

آنچه فعلا در امكان آقايان مدرسين است و از هم اكنون بايد شروع به كار شود : .

1 - كلام جديد - با توجه به اينكه كلام علمى است كه دو


38
وظيفه دارد يكى دفاع و رد شبهات و ايرادات به اصول و فروع اسلام و ديگر بيان يك سلسله تأييدات براى اصول و فروع اسلام , كلام قديم تماما متوجه اين دو قسمت است , و با توجه به اينكه در عصر ما شبهاتى پيدا شده كه در قديم نبوده و تأييداتى پيدا شده كه از مختصات پيشرفتهاى علمى جديد است و بسيارى از شبهات قديم در زمان ما بلاموضوع است همچنانكه بسيارى از تأييدات گذشته ارزش خود را از دست داده است , از اينرو لازم است كلام جديدى تأسيس شود .

در كلام جديد حداقل مسائل زير مورد بحث قرار مى گيرد :

الف - فلسفه دين , علل پيدايش آن از نظر روانشناسان و جامعه شناسان , نظريات مختلفى كه در اين زمينه داده شده و همه نقض و طرد شده است , مسأله فطرت دينى و بحث عميق انسانى درباره فطرت و فطريات , آينده دين و مذهب , مهدويت در اسلام .

ب - وحى و الهام از نظر علوم روانى جديد ( مسأله نبوت ) .

ج - بررسى مجدد ادله توحيد با توجه به ايرادات و شبهاتى كه ماديين جديد بر براهين توحيد از آن جمله برهان نظم و برهان حدوث و برهان وجوب و امكان و غيره كرده اند و با توجه به تأييدات جديد در همه آن زمينه ها و همچنين بحث اساسى درباره شبهات ماديين در همه زمينه ها خصوصا در زمينه عدل الهى و عنايت الهى .

د - بحث امامت و رهبرى از جنبه اجتماعى با توجه به مسائل مهمى كه امروز در مسائل مربوط به مديريت و رهبرى گفته شده است , و با توجه به مسائل مربوط به جنبه معنوى امامت و انسان كامل در هر زمان .


39

ه - مسائل خاص حضرت رسول و قرآن و شبهاتى كه در اين زمينه شده است .

2 - فلسفه تاريخ با توجه به مكاتب قديم و جديد از نظريه ابن خلدون گرفته تا نظريه توئن بى در زمان حاضر و مخصوصا نظريه ماركسيسم در اين بخش , از اسلام و مقتضيات زمان نيز بحث مى شود .

3 - فلسفه اخلاق , مشتمل بر بيان همه فلسفه هاى اخلاق قديم و جديد , مذهبى و غير مذهبى و تدوين يك فلسفه اخلاق متقن اسلامى و بطور كلى بحثى در تعليم و تربيت اسلامى .

4 - اقتصاد اسلامى با تبيين مشخصات اقتصاد سرمايه دارى و اقتصاد سوسياليستى و وجوه اشتراك و افتراق اقتصاد اسلامى با هر يك از آنها .

5 - فلسفه اجتماع از نظر تطبيقى و بيان اصول اجتماعى اسلام و جامعه ايده آل اسلامى .


40

41
بخش سوم زنان و انقلاب اسلامى

42

43

بسم الله الرحمن الرحيم

به عنوان مقدمه

نقش بانوان در تاريخ معاصر ايران

از چاپ اول كتاب مسأله حجاب ده سال و اندى و از چاپ اول كتاب نظام حقوق زن در اسلام در حدود شش سال مى گذرد در اين دو كتاب وضع و موقع زن , نقش زن در زندگى , وظائف زن , حقوق زن بررسى شد و منطق اسلام در اين مسائل روشن گشت در فاصله اين ده سال تحولى شگرف در زندگى ما ايرانيان پديد آمد , انقلابى عظيم و خيره كننده رخ داد كه چشم جهانيان را خيره كرد , همه را به اعجاب و تحسين واداشت , كشور ايران وارد مرحله نوينى از تاريخ خود شد , رژيم كهن شاهنشاهى را به دور افكند و دست اندر كار تحقق بخشيدن نظامى اسلامى است و سر آن دارد حوزه وسيع منطقه اسلامى را كه صدها ميليون مسلمان را در بر گرفته است به راه خود بكشاند و جهان سومى به نام جهان اسلامى بيافريند .

اكنون ضرورت ايجاب مى كند كه وضع و موقع زن در اين ده سال و در جريان اين انقلاب عظيم اسلامى مورد بررسى قرار گيرد كه بانوان در اين انقلاب چه سهم و نقشى داشته اند و چه عواملى


44
موجب گشت كه بانوان در اين مقطع تاريخى بى نظير سهم عمده اى به خود اختصاص دهند .

انقلاب اسلامى ايران ويژگيهائى دارد كه در مجموع خود آنرا در ميان همه انقلابات جهان بى نظير و بى رقيب ساخته است يكى از آن ويژگيها ذى سهم بودن بانوان است .

بانوان سهم بزرگى از انقلاب را به خود اختصاص دادند و اين حقيقتى است كه جملگى برآنند رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامى ايران بارها با تكريم و تحسين از نقش فعال بانوان ياد كرده اند و احيانا سهم آنانرا عظيمتر از سهم مردان شمرده اند رهبر انقلاب اسلامى ايران با تيزبينى و تيزهوشى خاص خود در يافته بودند كه انقلاب اسلامى ايران بدون شركت بانوان به ثمر نخواهد رسيد , از اينرو شركت آنانرا در مراسم انقلابى واجب و لازم شمردند , و حتى موافقت پدر يا شوهر را لازم ندانستند .

بانوان با ايمان ما , پس از آنكه از فرمان رهبر آگاه شدند با حفظ اصول و موازين اسلامى از هيچگونه فداكارى در راه به ثمر رساندن انقلاب خوددارى نكردند , پا به پاى مردان راهپيمايى كردند , شعار دادند , در تظاهرات شركت كردند , شهيد دادند , زندان رفتند , شكنجه كشيدند , آواره خانه و خانواده شدند , دربدرى كشيدند , محروميتها متحمل شدند .

به نظر مى رسد اينچنين نقش تاريخى براى زن در جهان بى سابقه است در تاريخ اسلام خودمان تنها در صدر اسلام است كه مى بينيم بانوان نقش مؤثرى از نظر سياسى يا نظامى يا فرهنگى ايفا كرده اند , در دوره هاى متأخر تدريجا اين نقش ضعيف شده و احيانا به صفر رسيده است و همين جهت ايجاب مى كند كه تحقيق كنيم


45
چه عواملى موجب گشت كه زن بار ديگر در صحنه تاريخ ظاهر شود و تاريخ را از ( مذكر ) بودن محض خارج كند و آنرا (( مؤنث )) ( ‌ مذكر - مؤنث ) نمايد ؟

پيش از آنكه وارد اين بحث شويم ياد آورى اين نكته ضرورى است كه منظور ما از نقش داشتن و نقش نداشتن زن در تاريخ , نقش مستقيم و ظاهر شدن زن در صحنه تاريخ است , اما نقش غير مستقيم و پشت جبهه و صحنه را زن همواره براى خود محفوظ داشته است .

زنان در طول تاريخ تنها مولد و زاينده مردان و پرورش دهنده جسم آنها نبوده اند , بلكه الهام بخش و نيرو دهنده و مكمل مردانگى آنها بوده اند زنان از پشت صحنه و از پشت جبهه جنگ همواره به مردان مردانگى مى بخشيده اند ما در بسيارى از اشعار حماسى عربى و فارسى مى بينيم كه دليران و دلاوران در حماسه هاى خود زنانرا مخاطب قرار داده و از مردانگى و شجاعت و دلاورى خود داد سخن داده اند , گوئى مرد آگاهانه و يا ناآگاهانه از همه دليريها و دلاوريهاى خود رضايت و تحسين و جلب رضايت زن را منظور مى داشته است اگر فرصتى دست دهد و قطعات ادبى نظم و نثر كه در اين زمينه انشاء شده يك جا گرد آيد يك فراز جالب و قابل مطالعه اى از نظر جامعه شناسى فراهم مى گردد اينكه مى گويند زن آفريننده عشق است و عشق آفريننده مرد و مرد آفريننده تاريخ , ناظر به نقش غير مستقيم زن در سازندگى تاريخ است .

زن نقش سازندگى غير مستقيم تاريخى خود را مديون اخلاق ويژه جنسى خويش , يعنى حيا و عفاف و تقوا و دور باش زنانه خويش است آنجا كه زن دور باش حيا و عفاف را حفظ نكرده و


46
خود را به ابتذال كشانده اين نقش تاريخى را از دست داده است به حق در مورد حيا و عفاف زن گفته شده است :

(( حيا پاداشهاى خود را پس انداز مى كند و در نتيجه نيرو و شجاعت مرد را بالا مى برد و او را به اقدامات مهم وا مى دارد , قوائى را كه در زير سطح آرام حيات ما ذخيره شده است بيرون مى ريزد )) ( 1 ) .

از اينرو گوئى نوعى تضاد و تعارض ميان اين دو نقش وجود دارد : يا نقش غير مستقيم و از صحنه بيرون بودن و يا نقش مستقيم و پشت جبهه را رها كردن و نقش غير مستقيم نداشتن اما در حقيقت تضاد و تعارض غير قابل جمعى در كار نيست يك راه باريك و ظريف وجود دارد كه زن اگر از آن راه برود هر دو نقش را در آن واحد مى تواند ايفا كند آن راه باريك و ظريف همان است كه بانوان ما در ده ساله اخير طى كردند ويژگى دخالت زن در انقلاب اسلامى ايران در اينست كه زن مسلمان ايرانى در عين اينكه در صحنه تاريخ ظاهر شد و مستقيما در كار سازندگى تاريخ با مرد شركت كرد , پشت جبهه را رها نكرد , حيا و عفاف و پوشش لازم را از كف نداد , دور باش خويش و كرامت و عزت زنانه خويش را محفوظ داشت و خويشتن را مانند زن غربى و زن مدل پهلوى به ابتذال نكشانيد .

زنان از نظر نقش تاريخى دوره هاى سه گانه اى را طى كرده اند در برخى دوره ها و بر اساس برخى طرز تفكرها دخالت

1 - ويل دورانت , لذات فلسفه , صفحه 133 .


47
مستقيم زن در ساختن تاريخ منفى است در اين دوره ها زن جز در اندرون خانه كارى ندارد و نمى تواند داشته باشد و صرفا يك كالاى اندرونى است طبعا در چنين شرائطى هيچيك از استعدادهاى انسانيش يعنى تفكر , آگاهى , بيدارى , آزادگى , اراده و اختيار و انتخاب , هنر و خلاقيت و ابداع و حتى عبادت و سلوك عارفانه الى الله رشد لازم را طى نمى كند در اينگونه جوامع در حكم يك وسيله و ابزار زندگى خانوادگى است , يك (( شى ء )) است و به حكم اينكه محيط زندگى زن محدود است به درون خانواده و در بازار به اصطلاح آزاد دسترسى به او ميسر نيست , براى مرد عزيز و گرانبها است از اينرو زن در چنين دوره ها و چنين محيطها يك (( شى ء گرانبها )) است مانند هر (( شى ء نفيس و گرانبهاى )) ديگر از قبيل برليان و الماس و غيره در اينگونه دوره ها تاريخ طبعا (( مذكر )) است , زنان نقش مستقيم و محسوس و ملموس در ساختن تاريخ ندارند اگر ما به تاريخ گذشته پيش از نيم قرن اخير خودمان برويم عينا همين وضع را مى بينيم , مى بينيم زن وجود دارد اما به صورت يك (( شى ء عزيز و نفيس و گرانبها )) و معمولا بى دخالت در تاريخ و حوادث تاريخى .

در برخى جوامع زن خانه را رها كرده و وارد اجتماع شده است , در شؤون علمى , هنرى , فكرى , سياسى شريك مرد شده است و به صورت (( شخص )) در آمده است , اما نظر به اينكه مدار خويش را به كلى رها كرده و حريم را به كنار زده و خود را رايگان در دسترس مرد قرار داده و در اماكن عمومى , كاباره ها , دانسينگها , حاشيه خيابانها حضور و آمادگى خود را اعلام داشته است , ارزش و بهاى خود را از دست داده است در اين جوامع زن شخص است اما


48
(( شخص بى بها )) در اينگونه جوامع زن حضور خود را در صحنه تاريخ ثابت كرده در حالى كه پشت جبهه را رها كرده است نقش مستقيم خود را در سازندگى تاريخ به كف آورده اما نقش غير مستقيم را كه از آن كمتر نيست از كف داده است .

آنجا كه زن نقش غير مستقيم خود را از دست مى دهد هم خود را تباه مى سازد و هم مرد را زن (( مدل پهلوى )) كه نزديك چهل سال قشر عظيمى از جامعه زن ايرانى را تشكيل مى داد از اين نوع بود ... ( 1 ) .

1 - افسوس كه منافقان فرصت نگارش بقيه مقاله را به استاد ندادند .


49

بسم الله الرحمن الرحيم

نقش زن در جمهورى اسلامى

الحمد لله رب العالمين بارى ء الخلائق اجمعين و الصلوه و السلام على سيدنا و نبينا ابى القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين .

موضوعى كه امشب اعلام شده است كه درباره آن سخن گفته بشود (( ويژگيهاى جمهورى اسلامى )) است جمهورى اسلامى ويژگيهايى دارد يكى از آن ويژگيها كه اعلان كرده اند من در اين جلسه درباره اش صحبت بكنم , (( نقش زن در جمهورى اسلامى )) است درباره اين مسئله از جنبه هاى مختلفى مى توان صحبت كرد يكى اينكه نقش زنان در به ثمر رسيدن جمهورى اسلامى و در واقع نقش زنان در انقلاب اسلامى ايران كه منتهى به جمهورى اسلامى مى شود چيست ؟ و ديگر اينكه نقش زن در آينده چيست ؟ در رژيم جمهورى اسلامى زنان چه نقش اجتماعى خواهند داشت ؟ در آن جامعه اى كه جامعه اسلامى خواهد بود و با رژيم جمهورى اسلامى اداره مى شود , خانمها چه نقشى خواهند داشت ؟ آيا نقش خواهند


50
داشت و يا نخواهند داشت ؟ و اما قسمت اول راجع به اينكه زنها چه نقشى در اين انقلاب اسلامى داشتند ؟

اتفاقا يكى از جنبه هاى جالب و حيرت انگيز انقلاب اسلامى ايران كه مى دانيد يك انقلابى است كه معيارهاى جامعه شناسان را در هم ريخته و معادلات آنها را بهم زده است[ همين مسئله است] يعنى يك انقلابى با يك ويژگيهايى در يك جامعه اى پيدا شده كه از نظر آنها كه براى خودشان يك معيارهايى دارند غيرقابل پيش بينى و غير قابل سنجش بوده است در غرب اين تبليغ زياد شده است به طورى كه براى خود آنها باور آمده است كه زن در جامعه اسلامى از حقوق محروم بوده و هست و زنها عنصرهايى ناراضى در ميان مسلمانان هستند و بنابراين اگر به آنها عرضه شود كه يك انقلابى در جهت اسلامى مى خواهد پيدا بشود , انقلابى كه مى خواهد خواهان برقرارى ارزشهاى اسلامى باشد زنها حتما در جبهه مخالف شركت خواهند كرد چون بر اساس فرضيه آنها زنها از اسلام و از جامعه اى كه با معيارهاى اسلامى اداره بشود ناراضيند پس بنابراين در اين انقلاب شركت نخواهند كرد ولى در عمل زنها نه تنها شركت كردند بلكه اگر آنها شركت نمى كردند , اين خود واقعيتى است كه اين انقلاب به ثمر نمى رسيد چون زنان نه فقط شركت مستقيمشان مؤثر بود , شركت غير مستقيمشان يعنى تأثيرى كه روى شوهران , روى فرزندان , روى پدران , روى برادرانشان داشتند از تأثير مستقيم خودشان كمتر نبود و اين خود يك مسئله فوق العاده اى است .

مرد الهامگير از زن است و اگر در يك جريان اجتماعى زنها هماهنگى نداشته باشند , از تأثيرمرد هم فوق العاده مى كاهند و بر عكس اگر زنها نقش موافق و احساسات موافق داشته باشند , نيروى


51
مردها را هم چند برابر مى كنند يعنى نه تنها ترمزى براى مردها نمى شوند , نيروى محركى هم براى مردها به شمار مى روند , و اين مطلب در اين نهضت فوق العاده مشهود بود البته عرض كردم اين علاوه بر نقش مستقيم فوق العاده و خارق العاده اى است كه خانمها در اين قضايا داشتند و آن شركتشان در تظاهرات و راهپيمائيها آنهم با حفظ ميزانها و معيارهاى اسلامى و با شعارهاى اسلامى و از اينها بالاتر جلوى گلوله ها رفتن است كه در روز هفده شهريور در ميدان شهدا آن طورى كه معمولا نقل مى كنند و فيلمها نشان مى دهد زنها بيشتر از مردها شهيد دادند و اين زنها بودند كه در ميدان شهدا نشستند و مورد رگبار ظالمانه دشمن قرار گرفتند و چقدر زن در آنجا شهيد شد ! و اين فاجعه هفده شهريور نقطه عطف عجيبى در اين انقلاب اسلامى بود , يعنى جريانى بود كه همان وقت گفته شد كه فرماندار نظامى وقت تهران رفت پيش شاه بعد از اين تيرباران عجيب مردم كه بيش از هزار نفر به شهادت رسيدند و تا سه هزار شهيد هم گفته اند و فكر مى كردند كه ديگر انقلاب را خواباندند همانطور كه در پانزده خرداد مشاهده كرديد در پانزده خرداد زنان نقش زيادى نداشتند بعد از پانزده خرداد يك نوع حالت وحشت و عقب نشينى ولو براى مدت موقت در مردم پيدا شد فاجعه خونين پانزده خرداد پانزده سال اين انقلاب را عقب انداخت بعد از فاجعه هفده شهريور كه از نظر كشتار از فاجعه پانزده خرداد مهمتر بود گفتند كه فرماندار نظامى وقت رفت پيش شاه و گفت قربان ! تا بيست و پنج سال ديگر خيالتان راحت باشد ولى از فردايش دو مرتبه قضيه شروع شد اگر زنها شركت نمى داشتند مطمئنا از فردايش هر زنى دست بچه خودش را مى گرفت , دست شوهر خودش را مى گرفت
52
مى گفت ديگر نمى گذارم از خانه بروى بيرون , ولى از فردايش بيشتر تشويق و ترغيب كردند و اين فاجعه نه تنها وقفه اى ايجاد نكرد و چوب لاى چرخ انقلاب نگذاشت بلكه حركت موتور انقلاب را شديدتر و تندتر كرد حالا ريشه اين قضيه چيست ؟ چه تحولى در طول اين ده بيست سال رخ داد كه زنان توانستند يك چنين نقش اجتماعى انقلابى را ايفا كنند .

در اينجا من مى خواهم به يك اصل كلى كه هم براى مردها و هم براى زنها مفيد است اشاره كنم و آن اينكه انسان با دو بال حركت مى كند يكى بال آگاهى است انسان بى خبر جاهل اصلا از محيط خودش آگاه نيست , اصلا نمى داند چه مى گذرد او به افق حيوان بلكه به افق جماد نزديك است اصلا نمى داند چه خبر است انسان اگر بخواهد حركت بكند , بايد آگاه باشد و بداند , بايد بفهمد و درك بكند , بايد عالم باشد و با دانش آشنايى داشته باشد , با انواع دانشها از آن جمله دانش اجتماعى آدم بى خبر و ناآگاه كور است آدم كور چه حركت تندى مى تواند بكند ؟ آدمى كه از چشم ظاهر محروم است , وقتى در خيابان راه مى رود مى بينيد با چه احتياطى عصايش را به زمين مى زند و قدم بر مى دارد ؟ ! ولى همان آدم اگر چشم داشته باشد , با چه سرعتى در خيابان حركت مى كند ؟ به صورت مارپيچ از لاى ماشينها خودش را رد مى كند در حالى كه يك آدم كور اگر بخواهد از يك طرف خيابان به طرف ديگر آن برود , نمى تواند مگر ديگرى دستش را بگيرد .

مستبدها و استعمارگرها سالهاى زياد از ناآگاهى و بى خبرى مردم استفاده مى كردند مردم ناآگاه و بى خبر بودند , هر كارى دلش مى خواست مى كرد , هر جنايتى مرتكب مى شد , اگر


53
جنايتى در يك شهر مرتكب مى شد شهر ديگر خبردار نبود و در خود آن شهر هم يك عده متوجه مى شدند و يك عده متوجه نمى شدند استعمار غرب سالها بلكه قرنها كوشش مى كرد در بى خبر نگه داشتن مردم تا مردم بى خبر بودند خيال او راحت بود مثل معروف مى گويند دزد دشمن مؤذن است چرا ؟ چون مردم تا خوابند دزد مى تواند دستبرد بزند ولى وقتى كه مؤذن رفت بالاى مناره و فرياد كرد : الله اكبر الله اكبر خواب آلوده ها بيدار مى شوند وقتى بيدار شدند دزد ديگر نمى تواند دستبرد بزند دزد در حال خواب و در تاريكى مى تواند دستبرد بزند نه در بيدارى و نه در روشنايى .

در گذشته مردم ما از نظر اخلاقى تا حدى سلامتهايى داشتند واقعا اين جهت را نمى شود انكار كرد كه مردم قديم از خيلى لحاظهاى اخلاقى مردم سالمى بودند , كمتر دزدى مى كردند , كمتر دروغ مى گفتند , كمتر مشروبخوارى مى كردند , كمتر فسق و فجور مى كردند , مردمانى بودند از نظر اخلاقى سليم اما مردم اخلاقى سليم ناآگاهى بودند در آنوقت دشمن به اخلاق مردم كارى نداشت او از نداشتن چشمشان استفاده مى كرد , از كوريشان استفاده مى كرد , از بى خبريشان استفاده مى كرد اما همه را براى هميشه نمى شود بى خبرنگه داشت هر كارى بكنيد , آخرش آگاهى از هر روزنه اى و از هر گوشه اى باشد پيدا مى شود يك آدم آگاه هم كه در ميان مردم پيدا شود ميليونها نفر را آگاه مى كند شما ببينيد يك سيد جمال پيدا شد در صدسال پيش , يك سيد يك لاقبا , يك سيد تك , هيچ چيز هم نداشت , هيچ وسيله اى نداشت يك طلبه چند سالى در قزوين , مختصرى در تهران , چهار سالى هم در نجف تحصيل كرد سرپرشورى داشت به فكر آگاه سازى ملل مسلمان افتاد راه افتاد با


54
آن مشكلاتى كه مسافرتها در آن زمان داشت اكثر كشورهاى اسلامى را گردش كرد و از نزديك مطالعه نمود ايران را كه خودش ايرانى بود ديده بود به تركيه رفت آن زمان دوره عثمانى بود تركيه مركز خلافت اسلامى بود يعنى در واقع همه كشورهاى اسلامى غير از كشور ايران كه شيعه بود زير نفوذ تركيه آنوقت بود , يا جزئش بودند و يا تحت الحمايه اش بودند مصر رفت , مدتها در مصر ماند , سفر مكه رفت , حجاز را ديد , هند رفت , هندوستان را كاملا از نزديك مطالعه كرد , افغانستان رفت , همه اين كشورهاى اسلامى را پا زد , از نزديك مطالعه كرد و در همه جا هم به افشاگرى و بيدارسازى پرداخت به علاوه به كشورهاى اروپايى رفت , دنياى غرب را شناخت , به مقاصد و نيات دنياى غرب آگاه شد , ريشه دردها را شناخت , ريشه دردها را در استبداد داخلى و استعمار خارجى تشخيص داد بيمارى روانى مردم را جدايى دين از سياست دانست ديد عجب فكر خطرناكى را استعمار در ميان مردم تبليغ كرده كه دين يك مسئله است , سياست مسئله اى ديگر , كار دين را به دينداران واگذاريد , كار دين جايش مسجد است دين يعنى در مسجد و معبد بودن , دعا و نماز خواندن ميدان سياست و ميدان اجتماع چيز ديگرى است همين چندى پيش بعد از رفتن شاه و قبل از آمدن امام , ديديد انورسادات اين عامل استعمار خارجى چه حرفى زد ؟ ! او هم به مردم مصر گفت بايد در مصر جدايى دين از سياست حفظ شود , دين مال مساجد و معابد است سيد جمال فكر جدايى دين از سياست را به كلى محكوم كرد كه اسلام دين سياست است , اسلام دين اجتماع است پيغمبر اسلام همين قدر كه از آن اسارت مكه خارج شد و هجرت كرد به مدينه و يك محيط آزاد پيدا كرد , اول كارى كه كرد حكومت تشكيل داد
55
خودش در رأس يك حكومت قرار گرفت .

غرض اينكه يك نفر با نداشتن هيچ وسيله اى توانست به ملتهاى مسلمان آگاهى ببخشد تمام نهضتهاى اسلامى كه در كشورهاى اسلامى رخ داده مثل نهضت مشروطيت در ايران , انقلاب استقلال در عراق , نهضتهاى آزاديبخش در هندوستان , در افغانستان , در تركيه , در مصر , در هر يك از كشورهاى عربى , بذرش را سيد جمال در صد سال پيش كاشت .

مردم را براى هميشه نمى شود ناآگاه نگه داشت گذشته از اين خود پيشرفت و توسعه تمدن خواه ناخواه منجر به يك سلسله بيداريها مى شود ماشين چاپ كه اختراع شد , مطبوعات خواه ناخواه زياد مى شود استعمار چه بخواهد چه نخواهد , افكار پخش مى شود و انواع وسائل ارتباطى ديگرى كه هست اين بود كه به فكر نيرنگ ديگرى افتادند و آن اينست كه آن بال ديگر را خراب كنند بال ديگر چيست ؟ بال اراده , بال احساس شرف و كرامت ذات و اينكه من انسان هستم , بال اخلاق تا وقتى كه مردم جاهل بودند , برنامه فاسد كردن انسانها از نظر اخلاق چندان براى استعمار مطرح نبود , نيازى به آن نبود ولى از روزى كه ديدند آگاهى تدريجا دارد پيدا مى شود , نمى شود جلوى آگاهى را گرفت و مردم با براى هميشه در بى خبرى گذاشت , گفتند حالا وقت اينست كه آن بال ديگر را از مردم بگيريم و آن , بال اخلاق , بال پاكى و طهارت است اينجا بود كه به مسئله اشاعه انواع فساد اخلاقها به عنوان يك مخدر و يك امر تخدير كننده پرداختند ولى اين مسئله را به اين نام نمى گفتند , همان را هم به نام تمدن مى گفتند , به نام پيشرفت , به نام آزادى به نام تمدن و پيشرفت و


56
آزادى , از راه فساد اخلاق , بى حسى ايجاد مى كردند انسان اگر عالم و آگاه هم بشود , وقتى كه خلقش , روحيه اش فاسد شد , نه تنها آن آگاهى به سود خودش و به سود جامعه اش نيست بلكه همان آگاهى بيشتر به زيان جامعه اش تمام مى گردد مى شود : ( چو دزدى با چراغ آيد گزيده تر برد كالا ) تا روزى كه دزد نبود چراغ نداشت , از روزى كه چراغ پيدا كرد , دزدش كردند كه از آن چراغ به نفع دزدى استفاده كند اين يك برنامه اى بود كه اشخاص آگاه متوجه آن بودند .

در حدود هفده سال پيش شايد چند ماهى قبل از انقلاب پانزده خرداد , در آبادان مى خواستند يك سينما بسازند در كنار مسجد بعد از فوت مرحوم آيه الله بروجردى بود در زمان حيات ايشان نمى توانستند اين كار را بكنند هنوز هم مراجع بعدى قوت و قدرتى پيدا نكرده بودند از اين خلا فورا مى خواستند اينجور استفاده ها ببرند علماى خوزستان داد و فرياد كردند كه حالا سينما مى خواهيد بسازيد چرا كنار مسجد ؟ ! آمدند قم و تهران و علما هم شروع كردند به اقدام كردن به انواع مختلف اقدامها : تلگرافها , اعتراضها , انتقادها يكى از روحانيون كه مأمور شده بود برود با يكى از مقامات در اين زمينه صحبت بكند كه آقا آخر اين چه مرضى است كه شما داريد , خود او براى من نقل كرد كه من به آن مقام گفتم آقا ! من فعلا راجع به سينما حرفى ندارم من نمى خواهم به شما بگويم سينما نداشته باشيد چون گوش نمى كنيد اين كارهاى شما از نظر خودتان حساب شده است چه منطقى در اينجا داريد ؟ ( گفت خيلى صريح و رك با او حرف زدم ) گفتم ممكن است بگوئيد كه ما مى خواهيم از اين راه تمدن را توسعه بدهيم ممكن است بگوئيد كه ما مى خواهيم


57
از اين راه چنين بكنيم آخرش گفتم ممكن است منظورتان از اينكه سينماها را اينقدر كمك مى دهيد و امكانات و تسهيلات برايشان فراهم مى كنيد اين باشد كه جوانها بروند آنجا و در آن محيط خلوت تعليماتى به آنها بدهيد و آنها را سرگرم يكديگر بكنيد براى چه ؟ منظورتان اينست كه جوانها اعم از پسر و دختر فيلشان ياد هندوستان سياست نكند , سرشان گرم عياشى و عشقبازيها و معشوقه گيريها و بوى فرند و گرل فرند و امثال اينها بشود و آنچنان سرگرم و بى حس اين مسائل بشوند كه ديگر به فكر سياست نيفتند گفت تا اين را گفتم قاه قاه زد زير خنده ( نخست وزير وقت هم بود يعنى مى خواست چند روز ديگر نخست وزير شود ) و گفت همين است .

اينهايى كه هروئين وارد مى كردند يعنى خاندان[ شاه] كه هنوز هم دنباله سفارشات وارد مى شود ( مى گفتند الان دارد لباس بچه از گمرك مى رسد ولى داخل آنها هروئين است ) به آدرس همين شاهزاده خانمها , همينهايى كه آنهمه دم از آزادى و حقوق بشر مى زدند و دم از آزادى زن مى زدند ببينيد اينها چه نوع آزادى مى خواستند ؟ ! براى چه اين كار را مى كردند ؟ واقعا فقط به طمع پول بود و مى خواستند استفاده پولى ببرند ؟ ! اينقدر اينها پول بلند كردند كه ديگر من خيال نمى كنم كه اين هم از آن نظر باشد ممكن است به اين جهت هم باشد ولى جهت عمده اين بود كه اين اعتيادها مردم را بى حس مى كند , مردم را بى روح مى كند , مردم را بى اراده و بى تصميم مى كند , از انسانيت و اخلاق انسانى ساقط مى كند .

مسئله آزادى زن را مطرح كردند آيا واقعا اينها مى خواستند به زنها آزادى بدهند ؟ اينها كه يك ذره به مردها حاضر نيستند آزادى بدهند , آيا مى خواستند به زنها آزادى بدهند ؟ يا نه , ديدند جلوى


58
آگاهى مرد و زن هيچكدام را نمى شود گرفت , بالاخره نمى شود ايران مدرسه نداشته باشد , بايد داشته باشد تا كلاس شش هم بخوانند چشمهايشان باز مى شود , ديپلمه شوند بيشتر چشمهايشان باز مى شود ولى بايد اين عنصر را از نظر اخلاقى فاسد كرد كه آگاهى نه تنها به او نتيجه ندهد بلكه نتيجه معكوس بدهد آنوقت آمدند دبيرستانهاى مختلط تأسيس كردند براى چه ؟ هدف چه بود ؟ دانشگاهها كه وضع عجيبى داشت در حدود دوازده سال پيش , از دانشكده ادبيات ( آنوقت من در دانشكده الهيات تدريس مى كردم ) از من دعوت شد كه در دوره فوق ليسانس و دكتراى آنجا كه كلاسهاى آن معمولا چهار پنج نفر بيشتر نيستند تدريس كنم دعوت رسمى شد , ابلاغ صادر شد من هم نمى رفتم اصرارهاى خيل زيادى شد و دلائل بسيارى آوردند كه چنين نيازى به فلسفه اسلامى هست و اگر شما بياييد چنين و چنان مى شود و من يك روز روز رفتم تا رفتم داخل سالن دانشكده ادبيات , واقعا وحشت كردم ( آن كلاس در زير زمين تشكيل مى شد ) من سالن سينما را تا آنوقت نديده بودم هنوز هم نديده ام ولى آنچه را كه درباره سالن سينما شنيده بودم آنجا شهود كردم حقيقتا شرمنده شدم از آن اطاق كه بيرون آمدم بروم زير زمين براى درس , از يك كنارى خودم را كشيدم , سم را پائين انداختم رفتم آنجا چهار كلمه درس گفتم و گفتم خدا حافظ اينجا جاى من نيست .

ولى در اين بينها جريانهاى ديگرى رخ داد و آن اينكه با اين فساد اخلاق در ميان پسران آگاه و دختران آگاه و بالخصوص در ميان خانمها مبارزه شد , مبارزه عجيب و شديدى منطقى در ميان آمد كه خود منطق اسلام بود : اى خانم ! اى زن ! تحصيل بكن , درس


59
بخوان ولى پوشش اسلامى را هم حفظ كن حجاب در اسلام زندانى شدن زن نيست من مى توانم با كمال افتخار سهم خودم را در اينجا ذكر بكنم و خدا را شكر مى كنم كتاب ( مسئله حجاب ) را كه من در آنوقت نوشتم و اين منطق معتدل اسلام را ذكر كردم و خوشبختانه تا به حال بيش از بيست بار و هر بار در بيش از ده هزار نسخه چاپ شده و مرتب هم هنوز مى خواهند , نقش بسيار عظيم و فوق العاده اى داشته است من نقش زن را در آنجا روشن كرده ام كه اى زن ! تو بايد پوشش داشته باشى و فلسفه پوششت هم اينست تو نبايد خودآرايى بكنى شركت زن در مجامع به معنى اختلاط با مرد نيست اين همدوشى كه اينها مى گويند كلك و حقه است تو مى توانى عفاف و پاكى خودت را حفظ كنى , پوشش اسلامى خودت را حفظ بكنى , آگاهى خودت را هم به دست آورى شما ديديد كه در طول اين چند سال كم كم قشرى به وجود آمد از خانمهاى تحصيلكرده بدون آنكه در دام فساد اخلاق گرفتار شوند يعنى قشرى خانم به وجود آمد هم آگاه و هم پاك در پسرها هم همينطور , يعنى متقابل بود امكان ندارد پسر فاسد باشد و دختر درست پسرها و دخترهاى ما آگاهى و پاكى را توأما به دست آوردند يك آدم آلوده كثيف شهوتران , چه پسر و چه دختر نمى تواند از او مجاهد به وجود بيايد مجاهد مخلوق آگاهى و پاكى هر دو است يك روح آگاه و پاك مى تواند مبارز و مجاهد باشد يادتان هست در چند سال پيش چقدر[ با حجاب دختران محصل] مبارزه مى شد ؟ دشمن اينها را خوب حساب كرده بود و خوب آگاه بود و خوب احساس خطر مى كرد چرا چند سال پيش اول سال تحصيلى يك دفعه از طرف مأمورين ساواك كه پستهاى عالى در وزارت آموزش و پرورش داشتند ريختند در مدارس
60
دخترانه , بى خبر داخل كلاسها شدند و روسريها را از سر محصلين كشيدند ؟ آيا فقط منظور شهوترانى شخصى داشتند ؟ اينها از اين حرفها خيلى دارند احساس خطر مى كردند از نظر آنها دبيرستانهايى ( چه پسرانه و چه دخترانه ) كه در اين كشور به وجود آمد كه هم تعليم مى داد و هم تربيت دينى و مذهبى مى كرد كانون خطر بود براى آنها و بالاخص از ناحيه دبستانها و دبيرستانهاى درست اسلامى دخترانه خطر را بيش از همه جا احساس مى كردند آيا در دو سه سال پيش نبود كه دانشگاه تصميم گرفت ( البته همه اطلاع داشتند , ما هم اطلاع داشتيم كه اين تصميم بعد از فرمانى بود كه از دربار صادر شده بود و آن كسى هم كه بيش از همه جوش و جلاى اين كار را داشت خواهر دوقلوى شاه بود ) كه نبايد يك خانم با حجاب وارد دانشگاه بشود ؟ براى چه ؟ اينها آزادى مى خواستند ؟ يا ديدند عجب ! دخترها دارند با سواد مى شوند , پاكى خودشان را هم دارند حفظ مى كنند و در آينده اينها خطرى خواهند بود , اينها به صورت زنان مبارز در خواهند آمد و چه مقاومت شكوهمندى در همان شرائط اختناق خانمها كردند گفتند ما بايد دانشگاه برويم و بايد هم پوشش اسلامى خودمان را حفظ كنيم اينجا بود كه در جوانان ما اعم از پسر و دختر , دو بال به موازات يكديگر روئيد : بال آگاهى و بال اراده و عفاف و پاكى , و با اين دو بال بود كه اينها توانستند در فضاى مبارزه پرواز و حركت بكنند .

اين مطلب , مقدمه اى بود براى اين حرف : اينهايى كه در اين ايام اخير كه مسئله پوشش اسلامى مطرح شد باز به نام آزادى و حقوق زن شروع كردند به داد و فرياد كردن كه آزادى ما از بين رفت چه كسانى بودند ؟ من به خودشان كار ندارم كه چه كسانى بودند , شما


61
بهتر مى دانيد چه كسانى بودند اينها همان افرادى بودند كه در دوره سابق رهبرى خواهرهاى شاه را پذيرفته بودند آيا آنها براى زن آزادى مى خواستند ؟ همينهايى بودند كه در دو سه ماه پيش به عنوان حمايت از قانون اساسى داشتند ميتينگ مى دادند , راهپيمايى مى كردند چه كسانى مبارزه كردند ؟ فيلمهايش وجود دارد , همه شما در راهپيمائيها ديده ايد زنان آزاد به قول آنها بودند يا زنان آزاد به قول ما بودند ؟ آيا پوشش اسلامى دارها بودند يا بى پوششهاى اسلامى بودند ؟ چه كسانى بودند كه جلوى گلوله رفتند و شهيد شدند ؟ اينها بودند يا آنها ؟

اين بود كه اين آگاهى اى كه در طول اين ده بيست سال به مردم داده شد , اين اسلام راستينى كه واقعا راستين به مردم تفهيم شد نقش اساسى داشت البته در اينجا رهبرى رهبر فوق العاده مؤثر بود مى دانيد كه چه چوبهايى لاى چرخ انقلاب گذاشتند در سفرى كه خود ما رفتيم پاريس , ايشان با آن تيز هوشى و دوربينى اى كه دارند صريحا و اكيدا گفتند ( قبلا هم گفته بودند ) شركت خانمها در تظاهرات و راهپيمائيها ولو با منع صريح پدران و شوهرانشان مواجه شوند , واجب است شوهرها و پدرها حق ندارند كه مانع شركت اينها بشوند در ايامى كه در تهران بودند در دبستان علوى , مى دانيد كه پيش از ظهر را اختصاص داده بودند به آقايان و بعد از ظهر را به خانمها و مخصوصا خانمها كه مى آمدند همجوم خيلى زياد مى شد و خانمهايى كه بيشتر احساساتى مى شدند , بيحال مى شدند عده اى در آنجا گفتند ممكن است اين برنامه كم كم منجر به تلفات بشود هر روز چندين نفر از اين خانمها بيهوش مى شوند , بيحال مى شوند , گريه مى كنند , فرياد مى كنند و اين برنامه خانمها بايد تعطيل بشود . به


62
آقا پيشنهاد شد كه اين برنامه خانمها را اجازه بدهيد كه تعطيل شود گفتند ما شاه را با همينها بيرون كرديم همينها شده را از مملكت بيرون كردند من برنامه را تعطيل نمى كنم در اعلاميه اخيرشان فرموده اند كه زنان همدوش مردان , برابر با مردان در اين انقلاب سهيمند بلكه جلوتر از مردان , كه اين يك واقعيت است .

ولى ما بايد كوشش بكنيم كه اين را از دست ندهيم صراط مستقيم باريك است كمى از اين طرف برويم پرت مى شويم , كمى از آن طرف برويم هم پرت مى شويم , اندكى به نام عفت و عصمت و پاكى , زن را بكشانيم به گوشه صندوقخانه ها , پرت شده ايم , يك ذره به نام دخالت خانمها در اجتماعات و فعاليتها حريم ( 1 ) را بشكنيم نيز از آن طرف افتاده ايم شركت ملازم با اختلاط نيست شركت ملازم با نوعى التذاذ جنسى از يكديگر بردن نيست پيغمبر اكرم در مسجد مدينه , زنها را اجازه مى داد مى آمدند , مردها را هم اجازه مى داد مى آمدند زنها را منع نكرد ولى يك دفعه فرمود اى كاش ما براى خانمها در ديگرى از مسجد باز بكنيم ( دلش نمى خواست كه زنها و مردها از يك در داخل و خارج شوند به يكديگر تنه مى زنند , فساد از همين جا پيدا مى شود ) كه بعد باب النساء را ساختند و الان هم در همان محل در مسجد مدينه درى هست به نام باب النساء كه مخصوص زنها است زنها و مردها مى آمدند در مسجد پيغمبر , پاى وعظ پيغمبر مى نشستند , وقتى كه خارج مى شدند چون كوچه هاى مدينه تنگ بود ازدحام جمعيت ميشد , زن و مرد با يكديگر مخلوط مى شدند , مرد جوان بود , زن جوان

1 - در (( مسئله حجاب )) اين حدود كاملا مشخص شده .


63
بود , احيانا به يكديگر تنه مى زدند فرمود بهتر اينست كه زنها از وسط حركت كنند مردها از كنار يا شايد عكسش را فرمود پيغمبر اكرم خوش نداشت كه اين حركت به صورت اختلاط باشد منطق صحيح همين است .

بنابراين شركت زن در فعاليتهاى اجتماعى ملازم اينست كه در شرائطى كه فتنه انگيز است مثل ازدحامها[ اختلاط نباشد و حريم رعايت شود] البته در غير ازدحام اشكالى ندارد مثلا در اتوبوس زنها نشسته اند , مردها هم نشسته اند , ازدحام نباشد اشكالى ندارد من هميشه حتى در كتاب مسئله حجاب اعتراض كرده ام به طرز زيارت رفتن در اعتاب مقدسه كه از قديم هم معمول بوده زن و مرد قاطى مى روند بعد به يكديگر فشار مى آورند ولو اينكه در حرم امام رضا باشد كار درستى نيست در قديم الايام زيارتگاهها اينقدر شلوغ نبوده ولى در اين سالها كه اينقدر شلوغ شده حق اينست كه ساعاتى را مثلا پيش از ظهر را به مردها و بعدازظهر را به زنها اختصاص بدهند يا بالعكس , يك چنين كارى بكنند لااقل در مواقع ازدحام چنين كارى بكنند اين طرز زيارت رفتن با روح اسلامى چندان سازگار نيست پس ما نه از آن طرف بيفتيم و نه از اين طرف ما بايد حد وسط و حد اعتدال را حفظ كنيم اسلام دين معتدل است .

پيغمبر اكرم زنها را در جنگها شركت مى داد ولى آنها كارى را كه بيشتر متناسب با زنها بود انجام مى دادند احيانا در يك مواقع شدت زنها هم شمشير بر مى داشتند چنانكه در جهاد اسلامى اگر موقع دفاع بشود , زن و مرد و كوچك و بزرگ , همه بايد شركت بكنند و شركت مى كنند ولى رسول اكرم حتى الامكان زنها را به كارهاى متناسب با خودشان مثل پانسمان كردن مى گماشت نسيبه جراحه


64
زنى است كه در جنگ احد شركت كرد و در جنگها زياد شركت مى كرد و يكى از كارهايش جراحى بود به اين معنى كه زخمها را پانسمان مى كرد او و زنهاى ديگرى وسائل پانسمان را با خود به ميدان جنگ مى بردند و مجروحين را پانسمان مى كردند كه اين خود همكارى است و احيانا اتفاق مى افتاد كه همين نسيبه خودش مى جنگيد , در جنگ احد خيلى جنگيده است و خودش جزء مجروحين شد ضربتى روى شانه اش فرود آمد به قدرى اين ضربه سنگين و هولناك بود كه بعد از اينكه معالجه شد , گودالى روى شانه اش باقى ماند و بعد كه پيرزن شده بود دخترهايى كه آن دوره را درك نكرده بودند هى مى آمدند از او توضيح مى خواستند كه بگو چطور شد كه روى شانه تو اينطور شد ؟ و او هم با طول و تفصيل برايشان نقل مى كرد .

منطق اسلام يك منطق معتدل است بعد از اين هم جامعه اسلامى و جمهورى اسلامى بدون شركت زنها قابل دوام نيست در پيش نويس قانون اساسى براى زنها موقع بسيار به جا و مناسبى پيش بينى شده است عناوين اوليه با عناوين ثانويه به اصطلاح در آنجا اشتباه نشده است من هنوز آن پيش نويس را نديده ام كه بخواهم از روى ديده خودم اظهار نظر بكنم هنوز فرصت نكرده ام ببينم ولى اجمالا مى دانم كه چنين است من در پاريس وقتى كه در جلسه خلوتى در خدمت امام بودم و صحبت مى كردم , داشتم مسائلى را كه امروز مطرح است و بالخصوص براى فرنگيها نسبت به حكومت آينده مطرح است يك يك بيان مى كردم , تا يكى دوتايش را گفتم , فرمودند مسئله زن ديدم خود ايشان بيش از اينكه من توجه داشته باشم , به اين مسئله توجه دارند در كمال صراحت در


65
مصاحبه هايشان كه در روزنامه ها هم چاپ شد , همانوقت اظهار نظر كردند كه زنها حق رأى دادن و حق رأى گرفتن دارند كه يك دفعه در يك مصاحبه كه خبرنگاران اطلاعات و كيهان هر دو رفته بودند پاريس و با ايشان مصاحبه كرده بودند , اين قسمت افتاده بود بعد , از آنجا به خود من تلفن شد كه اين قسمت را حتما در آنجا بگنجانيد منتها چون گفتند به اطلاعات بگو من به اطلاعات گفتم و در اطلاعات چاپ شد ولى در كيهان چون از آنجا غفلت شد كه به من گفته شود , اين قسمت چاپ نشد اينكه اين قسمت در اطلاعات بود , به خاطر اين بود كه خود آقا پيغام دادند كه حتما اين قسمت بايد چاپ شود .

ولى اين را هم توجه داشته باشيد كه اينها به معنى اختلاط نيست وارد شدن زن در اجتماع به معنى اينكه اجتماع محيط شهوترانى بشود نيست و نخواهد بود اين به معنى اينست كه زن و مرد دو انسانند و در انسانيت متساوى و متشابه يعنى در آنچه كه به انسانيت انسان مربوط مى شود برابر و همانند يكديگرند ولى در عين حال مرد انسان مذكر است و زن انسان مؤنث در خود طبيعت ميان مرد و زن تفاوتهايى هست , زن چيزهايى از احساسات , عواطف , طرز تفكر , طرز برداشتها , توانائيها و استعدادهاى بدنى دارد كه مرد ندارد و مرد خصوصياتى دارد كه زن ندارد در عين حال كه در انسانيت با يكديگر متشابه و متساوى هستند , اين جهت را هم نبايد فراموش كنيم كه در متن خلقت و فطرت , مدار زن و مدار مرد تفاوتهايى دارند ما نبايد تحت تأثير فرنگيها اختلافات و تفاوتهايى را كه ميان زن و مرد هست كه دست خلفت و دست خدا گذاشته است براى اينكه ايندو مكمل يكديگر باشند ناديده بگيريم يعنى اگر زنها در


66
خلقت جسمى و خلقت روحى عينا مانند مردها بودند نقص بود و اگر مردها عينا مانند زنها بودند نيز نقص بود ايندو طورى خلق شده اند كه مكمل يكديگر هستند ما اين حساب را نبايد فراموش كنيم من در كتاب نظام حقوق زن در اسلام گفته ام كه تساوى حقوق زن و مرد يك مسئله است , تشابه حقوق زن و مرد مسئله ديگر است اينها از نظر حقوق متساويند ولى متشابه نيستند تساوى توجه به كميت است ارزش كمى حقوق زن و مرد برابر با يكديگر است بلكه من ثابت مى كنم كه ارزش كمى حقوق زن بيشتر از مرد است و بايد هم به يك دليل خاص بيشتر باشد ولى از نظر كيفى چطور ؟ از نظر كيفى اينطور نيست وظائف كيفى ايندو در يك قسمتهايى متفاوت است حقوق اينها از نظر كيفيت از يك جنبه هايى متفاوت است مجازاتهاى اينها از نظر كيفى در يك مواردى متفاوت است تساوى حقوق زن و مرد و تشابه حقوق زن و مرد نبايد با يكديگر اشتباه شود يكى از افتخارات حقوق اسلامى اينست كه حقوق زن و مرد را متساوى مى داند ولى متشابه نمى داند .

قانون اساسى پيش نويسى دارد كه عده اى از علما و مدرسين قم ديده اند و قرار است عده زياد ديگرى از صاحبنظران ببينند و بعد هم در اختيار همه مردم قرار داده بشود و همه صاحبنظران در آينده روى آن اظهار نظر بكنند تصويب قانون اساسى غير از رفراندم است در رفراندم فعلا ما رژيم را تعيين مى كنيم كه آيا رژيم ما جمهورى اسلامى باشد يعنى رژيمى باشد كه شكل رژيم جمهورى است و محتواى آن اسلامى ؟ اما اينكه مواد قانون اساسى بر اساس رژيم جمهورى اسلامى چگونه بايد باشد , همه صاحبنظران بايد اظهار نظر بكنند كه در كادر اسلامى چگونه بايد نظر داد . الان ما


67
قانون اساسى تمام شده نداريم روى اين پيش نويس همه مردم مى توانند اظهار نظر كنند ولى بر طبق معيارهاى اسلامى به هر حال در قانون اساسى آينده آنچه كه من فكر مى كنم همين است : از ويژگيهاى جمهورى اسلامى در آينده اينست كه زن و مرد داراى حقوق متساوى و نه داراى حقوق متشابه هستند در كتاب (( نظام حقوق زن در اسلام )) فرق ايندو را با يكديگر تا حدود زيادى توضيح داده ام .

وصلى الله على محمد و آله الطاهرين


68

69
بخش چهارم اهداف روحانيت در مبارزات

70

71

بسم الله الرحمن الرحيم

اهداف روحانيت در مبارزات

خدايا به ياد تو و به نام تو و به اميد تو موضوع سخن همان طورى كه شنيديد اهداف روحانيت در مبارزات است , و من در اين جلسه ضمن اينكه به اهداف كلى روحانيت در مبارزات خودش در طول تاريخ اشاره مى كنم , بيشتر مى خواهم هدفهاى روحانيت را در نهضت اسلامى معاصر موجود تشريح بكنم ما امروز نهضتى اسلامى و تاريخى و عظيم و كم سابقه اگر نگوئيم بى سابقه داريم موجود كه از بطن جامعه ما برخاسته است و ما در متن آن قرار گرفته ايم و روحانيت ما اين نهضت را رهبرى مى كند مى خواهيم هدفهاى اين نهضت را بشناسيم اگر مى گوئيم هدفهاى روحانيت يعنى هدفهاى اين نهضت , چون مى دانيم كه امروز تمام قشرها و طبقات مختلف ملت ايران در روحانيت تجسم پيدا كرده است و روحانيت در آن شخص بسيار بسيار بزرگ تاريخى ( گريه استاد ) كه نامش و يادش قلب مرا به لرزه در مى آورد يعنى استاد بزرگوار ما آيه الله العظمى آقاى خمينى تجسم يافته است ابوالعلاى معرى معروف در جلسه اى كه با سيد مرتضى علم الهدى براى اولين بار ملاقات كرد و شخصيت و عظمت او را ديد بعد كه از او سؤال كردند چه ديدى و كجا بودى و


72
چگونه آدمى ديدى ؟ شعر معروفى دارد , مى گويد :
لو جئته لرايت الناس فى رجل
و الدهر فى ساعه و الارض فى دار

مى گويد اگر بيايى آنجا ببينى , تمام مردم را در فرد و تمام دهر و روزگار و ساعات را در يك لحظه و تمام زمين را در يك خانه منحصر مى بينى كمتر در تاريخ سابقه دارد كه ملتى و خواسته هاى ملتى در يك فرد اينچنين تشخص و تجسم پيدا كند و اين هميشه در جايى است كه آن فرد از فرديت خودش خارج شده است و تجسم ايده هاى عالى جامعه است بنابراين هدفهاى روحانيت يعنى هدفهاى اين نهضت و هدفهاى اين نهضت يعنى هدفهاى روحانيت .

ما اگر بخواهيم هدفهاى اين نهضت را تشريح بكنيم آنهم در يك جلسه , بهتر اينست كه يك مقايسه اجمالى بكنيم ميان هدفهاى اين نهضت و هدفهايى كه بعضى مصلحان اسلامى مثل سيد جمال الدين اسدآبادى به صورت فردى در قيامهاى اصلاحى خودشان داشته اند و نيز هدفهاى نهضتهاى صد ساله اخير كه يا به رهبرى روحانيت و يا به شركت و تاييد روحانيت صورت گرفته است و هر كدام هدفى داشته است مثل جنبش تنباكو كه يك نهضت ضد استعمارى آنهم ضد استعمار اقتصادى بود , و يا نهضت استقلال عراق كه آن هم مانند نهضت تنباكو به رهبرى روحانيت صورت گرفت : بعد از جنگ بين الملل اول و متلاشى شدن حكومت عثمانى انگليسها عراق را احتلال و اشغال كردند روحانيت شيعه در آنجا قيام كرد آيه الله ميرزاى شيرازى كوچك ( جنبش تنباكو را ميرزاى شيرازى بزرگ و جنبش عراق را ميرزاى شيرازى كوچك اداره و رهبرى كرد ) فرمان جهاد داد , مسلمانان كشته هاى زيادى دادند تا بالاخره استقلال عراق را به دست آوردند آن نهضت هم يك مبارزه


73
ضد استعمارى بود ولى ضد استعمار سياسى و ديگر مبارزه و جنبش مشروطيت كه در آن , روحانيت يكى از دو شريك بزرگ بود يعنى روحانى و غير روحانى هر دو در آن شركت داشتند جنبشى بود كه ماهيت سياسى داشت , جنبشى بود ضد استبدادى و ديگر , جنبش ملى شدن صنعت نفت در بين سالهاى 29 تا 32 كه آن هم جنبش بزرگى بود در كشور ما , يك جنبش ضد استعمار اقتصادى كه باز در اين نهضت روحانيت شريك و مؤيد بود ولى منحصر به روحانيت نبود اين نهضت هم ماهيت ضد استعمارى داشت بنابراين جنبش تنباكو ماهيت ضداستعمار اقتصادى , جنبش عراق ماهيت ضد استعمار سياسى , جنبش مشروطيت ماهيت ضد استبداد و جنبش نهضت ملى شدن صعنت ملى شدن صنعت نفت ماهيت ضد استعمار اقتصادى داشته است .

ما مى توانيم نهضت امروز را با هر يك از اين نهضتها مقايسه كنيم ببينيم آيا شبيه يكى از اينها هست ؟ و شبيه كداميك از اينهاست ؟ و يا شبيه هيچكدام نيست ؟ دومين چيزى كه بايد مقايسه بكنيم اينست كه يك سلسله حركتها و نهضتهاى كوچك و بزرگ ديگر هم در كشور ما وجود داشته و دارد : نهضتهايى براى آزداى , نهضتهايى براى دموكراسى , نهضتهايى به نام حقوق بشر , نهضتهايى بر ضد استثمار كه اين نهضت را با هر يك از اينها هم مى توان مقايسه كرد كه آيا شبيه يكى از اينهاست ؟ اگر هست شبيه كداميك است و يا شبيه هيچكدام نيست .

در اينجا لازم است مطلبى را عرض بكنم كه تشريح هدفهاى يك نهضت از ماهيت آن نهضت جدا نيست همچنانكه از رهبرى آن


74
نهضت جدا نيست ما نمى توانيم رهبرى يك نهضت را تشريح بكنيم بدون آنكه ماهيت يا هدفهاى آن نهضت را بشناسيم , يا هدفهايش را تشريح كنيم بدون آنكه توجه به ماهيتش داشته باشيم , و يا ماهيتش را تعريف بكنيم بدون آنكه توجه به هدفها و رهبريهايش داشته باشيم نهضتها و جنبشها اولا خود يك واقعيتى دارند يعنى هر جنبشى خودش يك پديده عينى اجتماعى است نه مجموع يك سلسله كارهاى پراكنده , يك واحد واقعيتدار اجتماعى است ثانيا بعضى چنين خيال مى كنند كه نهضتهاى اجتماعى دنيا شكلهايشان فرق مى كند اما ماهيت و هدفهاى آنها هميشه يك چيز بيشتر نيست شكل نهضتهاست كه يك نهضت مثلا سياسى است , يك نهضت فرهنگى است : فلسفى , ادبى , يا علمى , صنعتى , و يك نهضت مذهبى است خيال مى كنند كه اينها به شكل نهضتها مربوط است و به ماهيت و محتواى آنها مربوط نيست كما اينكه در اين صورت قهرا هدفهاى اصيل هم در همه جا يكى است صورت و ظاهر هدفها و مقصدها متفاوت است , يكى را آدم خيال مى كند سياسى است , يكى را خيال مى كند فرهنگى است , يكى را خيال مى كند نظامى است , يكى را خيال مى كند ادبى است , يكى را خيال مى كند اقتصادى است ماهيت همه يكى است اين البته نظريه بسيارى نادرستى است و از نشناختن انسان و جامعه انسان ناشى مى شود يكى از تحقيرهاى بزرگى كه به انسانيت شده است همين است كه خواسته اند براى تمام جامعه ها , براى تمام نهضتها و براى تمام جنبشها ماهيت مادى قائل بشوند و جنبه هاى معنوى يعنى جنبه هاى انسانى و انسانيت را يك امر غير اصيل و روبنايى و فرعى و طفيلى و يك امرى كه مقوم واقعيت نهضتها نيست بدانند يعنى در هر نهضتى برداشتى اقتصادى از تاريخ و
75
برداشتى تاريخى از اقتصاد و برداشتى تاريخى و اقتصادى از انسان بدون برداشتى انسانى از تاريخ و جامعه و اقتصاد و تحقيرى از اين بالاتر بر انسان وارد نشده است جنبشها مسلما متفاوت است , بعضى ماهيت سياسى دارد , بعضى ماهيت فرهنگى دارد , بعضى ماهيت علمى دارد , بعضى ماهيت مذهبى دارد اينها با يكديگر مختلف و متفاوت است سيد جمال را به عنوان يك فرد در نظر مى گيريم اهداف او مشخص است و خودش مشخص كرده است شخصيتى بود ضد استبداد و ضد استعمار در هر سه شكل استعمار : استعمار سياسى , اقتصادى و فرهنگى كه همه اينها در كلمات سيد جمال مطرح است مردى بود طرفدار بازگشت به اسلام نخستين , به قرآن و سنت و سيره سلف صالح به قول خودش و مبارزه با خرافاتى كه به اسلام در طول تاريخ بسته شده است مردى بود طرفدار يك نهضت فرهنگى در جهان اسلام و طرفدار علم , و بالخصوص مردى بود كه همبستگى دين و سياست را تبليغ كرد و اين را در حدودى كه براى يك فرد مقدور بود به جامعه اسلامى تفهيم كرد كه مسئله جدايى دين از سياست نيرنگى است كه سياستبازان عالم ساخته اند در دين بالخصوص دين اسلام , سياست يكى از عزيزترين اجزاء است و جدا كردن سياست از اسلام به معنى جدا كردن يكى از عزيزترين اعضاء اسلام از پيكر اسلام است و ديگر مسئله اتحاد اسلام به تعبير خود او يكى از هدفهاى سيد جمال اتحاد اسلام يعنى مى خواست با اين تفرقه هايى كه استبدادها در طول حدود چهارده قرن و استعمار در طول سه چهار قرن اخير به وجود آورده است , چه تفرقه هاى به صورت مذهبى و چه تفرقه هاى به صورت ملى و چه به صورتهاى ديگر مبارزه كند و معتقد بود كه يك روح واحد بر
76
تمام ملل اسلامى حاكم است و نيازمند به بيدارى است .

ممكن است بپرسيد آيا در نهضت فعلى هدفهاى روحانيت همان هدفهاى سيد جمال است ؟ جواب اينست : آرى و نه آرى يعنى تمام هدفهاى سيد جمال در هدفهاى اين نهضت مندرج است مى بينيم رهبران نهضت همه اينها را طرح كرده اند و در مردم ما هم آگاهى نسبت به همه اينها پيدا شده است امروز در مردم ما آگاهى ضد استبداد , ضد استعمار , ضد خرافه , طرفدارى از اتحاد و وحدت اسلام , طرفدارى از همبستگى دين و سياست , طرفدارى از علم و مدرسه و فرهنگ , همه اينها هست اما نه , يعنى هدفهاى اين نهضت محدود به هدفهاى سيد جمال نيست هدفهاى سيد جمال به عنوان يك مصلح بزرگ اسلامى يك جز و يك قسمت از هدفهاى نهضت اسلامى بزرگ ماست .

آيا هدف اين نهضت همان هدف جنبش تنباكو است يعنى ضديت با استعمار اقتصادى ؟ آرى و نه آرى يعنى آن هم جزء هدفهاى اين نهضت است و نه , اما منحصر به آن نيست آيا ضد استعمار سياسى است نظير انقلاب عراق ؟ باز آرى و نه , آن هم جز هدفهاست ولى محدود به آن نيست آيا ضد استبداد است ؟ آرى و نه آيا ضد استعمار اقتصادى است مثل نهضت ملى شدن صنعت نفت ؟ باز آرى و نه آيا اين نهضت ضد استثمارى است ؟ آرى و نه ضد استثمار هست اما محدود به آن نيست آيا براى آن چيزى است كه امروز آن را حقوق بشر مى نامند ؟ باز آرى و نه ما به آنچه كه طرفداران حقوق بشر مى گويند احترام مى گزاريم ولى به عنوان جزئى از هدفهاى نهضت اسلامى خودمان نه به عنوان تمام هدفهاى اين نهضت دموكراسى چطور ؟ باز آرى و نه .


77

علتش اينست كه اين نهضت ماهيت صد در صد اسلامى پيدا كرده و در تمام اقشار جامعه ما نفوذ كرده است آنهم چه نفوذى ! وقتى كه مثلا يك دعوت به تعطيلى , دعوت به اعتصابى از ناحيه رهبران و بالخصوص رهبر بزرگ صادر مى شود , در تمام اقشار اين مملكت طنين مى افكند , در شهر همان مقدار طنين دارد كه در روستا , در ميان با سواد همان مقدار طنين دارد كه در ميان بى سواد , در ميان كارگر همان مقدار طنين دارد كه درميان كارمند و در ميان كشاورز و در ميان معلم و در ميان طلبه و دانشجو , چون سر و كارش با يك نوع آگاهى ديگرى است كه نامش خدا آگاهى است تذكرات , تذكرات پيامبرانه است , همه هدفها را با نورافكن خود آگاهى خدايى مى بيند ما هيچ نهضتى از نهضتهاى صد ساله اخير و نيز قبلش را و هدفهاى هيچ مصلحى و هيچ قيامى چه اسلامى و چه غير اسلامى را نمى شناسيم كه بتوانيم نهضت موجود و هدفهايش را با آن مقايسه بكنيم تنها نهضتى كه شايد بشود اين نهضت را با آن مقايسه كرد و در واقع نهضت ما بچه و خلف صالح آن نهضت است , نهضت صدر اسلام است مادامى كه در تحت رهبرى رسول اكرم يا اميرالمؤمنين على ( ع ) بود و يا در يك دوره اى كه همان رهبرى تا حد زيادى حكومت مى كرد نهضت صدر اسلام محدود به هيچيك از اين حدود نيست .

اينست كه اين نهضت در ابتداى كار دست انداخته است روى حساسترين و اساسى ترين نقطه ها يعنى همان كارى كه در صدر اسلام شد دردوره هاى بعد روحانيت فكر مى كرد نوعى تقسيم كار ميان خودش و مؤمنين برقرار كرده است و آن اينست كه وظيفه خودش را گذشته از وظائف خاص روحانى : تعليم و آموزش اسلام و


78
تربيت اسلامى , نظارت و كنترل جامعه در حد امر به معروف و نهى از منكر مى دانست و مى خواست مسلمانان ديگر , طبقات و قشرهاى ديگر , اين وظيفه را به درستى انجام دهند اين بود كه با انحرافات مبارزه مى كرد ولى بيش از اين ديگر جلو نمى آمد ولى امروز نهضت ما دارد از نهضت صدر اسلام پيروى مى كند يعنى قبل از هر چيزى به سراغ نظام حاكم فاسد مى رود و به اينجا رسيده است كه تا نظام حاكم فاسد وجود دارد هر اقدام ديگرى يا بى فايده است يا كم فايده اينست كه شما مى بينيد در صدر برنامه نهضت روحانيت ما مسئله حكومت اسلامى مطرح است در صورتى كه در جنبشهاى ديگر اين مسئله يا اصلا مطرح نبوده است و يا اگر بوده است به اين صراحت مطرح نبوده است اين هدف در صدر همه هدفهاى نهضت روحانيت ما قرار گرفته است و امروز رهبرى روحانيت در اثر تجربه هاى زياد و طولانى به همين نتيجه كه گفتم رسيده است و معتقد است كه تا آن اساس درست و اصلاح نشود و در حقيقت تغييرى بنيادين در تشكيلات اجتماعى به وجود نيايد كوشش براى تأمين ساير هدفها به نتيجه نمى رسد و در حقيقت بايد گفت بى مورد است البته اين مطلب هست : نهضتهاى اسلامى در عين اينكه از نظر اصول كلى از يك كادر معين خارج نيستند , از نظر اهداف كوچك و جزئى ( 1 ) ولى در صدر اسلام ما پديده اى به نام استعمار به مفهومى كه امروز وجود دارد نداشته ايم اينكه ملتى ملت ديگر را در خدمت خودش قرار بدهد , بر مقدرات آن ملت حكومت بكند , به جاى آن ملت بر آن ملت سياست براند و حكومت كند , به جاى آن ملت از منابع اقتصادى او استفاده

[ - 1 افتادگى از نوار است] .


79
كند , فرهنگ خودش را با لطائف الحيل بر فكر و مغز آن مردم تحميل بكند , يك پديده جديد است , مربوط به عصر جديد است از عمرش سه چهار قرن بيشتر نمى گذرد كه يك ملتى در حالى كه خودش را آزاد مى پندارد , به ظاهر هم خودش را آزاد و مستقل مى بيند و همه چيز دارد , در باطن تحت قيمومت يك ملت ديگر است و آن ملت با دستهاى نامرئى خود دارد او را غارت مى كند اين يك پديده جديد است ولى مبارزه با اين پديده جديد در كادر كلى اصولى اسلامى وجود دارد اسلام كه در صدر برنامه خودش مبارزه با ظلم و غارتگرى را قرار داده است , وقتى كه مبارزه با ظلم و غارتگرى فرد را تحمل نمى كند , به طريق اولى ظلم و غارتگرى يك ملت را بر ملت ديگر تحمل نمى كند چون اسلام در تعليماتش نشان داده است كه براى حقوق جامعه حساسيت بيشترى از حقوق فرد قائل است امير المؤمنين در جمله اى كه در يكى از نامه هايشان هست و در نهج البلاغه است مى فرمايد : اعظم الخيانه خيانه الامه و افظع الغش غش الائمه يعنى بزرگترين خيانتها خيانت به جامعه است , خيانت به فرد هرگز در حد خيانت به جامعه نيست بنابراين اسلام با استعمار هم مبارزه دارد گو اينكه استعمار در آن زمان نبوده در زمان اميرالمؤمنين مبارزه بر ضد استعمار آنچنانكه در اين زمانها وجود دارد وجود نداشته ولى در برنامه و طرحهاى اسلام چيزهايى كه شامل مبارزه با استعمار هم بشود به نحو اكيد و شديد وجود دارد اصول كلى هست كه اين اصول كلى در همه جا وجود دارد .

جمله هايى است در نهج البلاغه و عين همين جمله ها در يكى از خطابه هاى حسين بن على ( ع ) هست كه آن خطابه در آن مجتمع معروف در دوره ديكتاتورى و اختناق عجيب معاويه كه دو


80
نفر اگر مى خواستند حديثى در فضيلت على ( ع ) نقل بكنند در صندوقخانه هم به زحمت جرئت مى كردند ايراد شده است حسين بن على ( ع ) از اجتماع حج در منى و عرفات استفاده فرمود , كبار صحاب را در آنجا جمع كرد و تصميم قيام اصلاح طلبانه خودش را اعلام كرد و همين جمله ها را كه از پدرش است , به آنها فرمود اين جمله ها يك كلياتى را براى همه هدفهاى اسلامى به طور كلى گذشته از اينكه هر زمانى خصوصياتى دارد كه زمان ديگر ندارد مشخص مى كند .

آن جمله ها اينست : اللهم انك تعلم انه لم يكن الذى كان منا منافسه فى سلطان و لا التماس شيى ء من فضول الحطام يعنى خداوندا ! تو خودت مى دانى كه حركتها , جنبشها , قيامها , اعتراضها , جنگيدنها و مبارزه هاى ما , رقابت در كسب قدرت نبود , براى تحصيل قدرت براى يك فرد نبود , به عنوان جاه طلبى نبود , براى جمع آورى مال و منال دنيا و براى زياده طلبى در مال و منال دنيا نبود و نيست پس هدف چيست ؟ ولكن لنرد المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك فيأمن المظلومون من عبادك و تقام المعطله من حدودك اين چهار جمله يك كادر كلى را مشخص مى كند مقدمتا بايد عرض بكنم كه امروز يك اصطلاحى رائج شده است كه اين اصطلاح نبايد ما را به اشتباه بيندازد امروز وقتى مى گويند اصلاح يعنى سامان دادنهاى آرام تدريجى غير بنيادى ولى وقتى كه مى خواهند بگويند تغييرات بنيادى مى گويند انقلاب آيا در اصطلاح اسلام هم وقتى مى گويند ( اصلاح ) مقصود همين است ؟ نه , در اصطلاح اسلامى وقتى گفته مى شود اصلاح , نقطه مقابل افساد است اعم از آنكه تدريجى و ظاهرى و به اصطلاح عرضى باشد يا بنيادى و جوهرى .


81

مى گويد هدف ما اول اينست : لنرد المعالم من دينك سيد جمال مى گفت بازگشت به اسلام راستين كه در واقع ترجمه فارسى همين جمله است سنتهاى اسلامى هر كدام نشانه هاى راه سعادت است , معالم دين است , علامتهاى راه رستگارى است كه با اين علامتها بايد راه سعادت و تكامل را پيمود خدايا ! ما مى خواهيم اين نشانه ها را كه به زمين افتاده و رهروان , راه را پيدا نمى كنند , اسلام فراموش شده را باز گردانيم .

و نظهر الاصلاح فى بلادك خيلى جمله عجيبى است ! نظهر يعنى آشكار كنيم اصلاح نمايان و چشمگير , اصلاحى كه روشن باشد , در شهرهايت به عمل آوريم انقدر اين اصلاح اساسى باشد كه[ تشخيص آن] احتياج به فكر و مطالعه نداشته باشد علائمش از در و ديوار پيداست , به عبارت ديگر سامان به زندگى مخلوقات تو دادن , شكمها را سير كردن , تن ها را پوشانيدن , بيماريها را معالجه كردن , جهلها را از ميان بردن , اقدام براى بهبود زندگى مادى مردم , زندگى مادى مردم را سامان دادن كه على ( ع ) در نامه اى هم كه به مالك اشتر نوشته است وقتى كه هدفهاى او را براى حكومت ذكر مى كند كه تو چه وظيفه اى دارى , از جمله مى گويد : و استصلاح اهلها و عماره بلادها انسانها را اصلاح بكنى و شهرها را عمران بكنى .

هدف سوم : فيأمن المظلومون من عبادك آنجا كه رابطه انسان با انسان , رابطه ظالم و مظلوم است , رابطه غارتگر و غارت شده است , رابطه كسى است كه از ديگرى امنيت و آزادى را سلب كرده است , هدف ما اينست كه مظلومان از شر ظالمان نجات پيدا كنند در آن فرمانى كه به مالك اشتر نوشته است , جمله اى


82
دارد كه عين آن در اصول كافى هم هست به او مى فرمايد مالك ! تو بايد به گونه اى حكومت بكنى كه مردم تو را به معنى واقعى تأمين كننده امنيتشان و نگهدار هستى و مالشان و دوست عزيز خودشان بدانند نه يك موجودى كه خودش را به صورت يك ابوالهول درآورده و هميشه مى خواهد مردم را از خودش بترساند , با عامل ترس مى خواهد حكومت بكند بعد فرمود من اين جمله را از پيغمبر غير مره شنيده ام يعنى نه يك بار پيغمبر اكرم بعضى جمله ها را كه خيلى به آنها عنايت داشته مكرر مى گفته و به يك بار قناعت نمى كرده است اميرالمؤمنين مى فرمايد كه من اين جمله را غير مره يعنى نه خيال كنى كه يك بار بلكه مكرر از پيغمبر شنيدم كه لن تقدس امه حتى يؤخذ للضعيف حقه من القوى غير متتعتع پيغمبر فرمود هرگز امتى ( كلمه امت مساوى است با آنچه امروز جامعه مى گوئيم ) , جامعه اى به مقام قداست , به مقامى كه قابل تقديس و تمجيد باشد كه بشود گفت اين جامعه جامعه انسانى است نمى رسد مگر آنوقت كه وضع به اين منوال باشد كه ضعيف حقش را از قوى بگيرد بدون لكنت كلمه , وقتى ضعيف در مقابل قوى مى ايستد لكنتى در بيانش وجود نداشته باشد اين شامل دو مطلب است : يكى اينكه مردم به طور كلى روحيه ضعف و زبونى را از خود دور كنند و در مقابل قوى هر اندزه قوى باشد شجاعانه بايستند , لكنت به زبانشان نيفتد , ترس نداشته باشند كه ترس از جنود ابليس است و ديگر اينكه اصلا نظامات اجتماعى بايد طورى باشد كه درمقابل قانون , قوى و ضعيفى وجود نداشته باشد پس على ( ع ) مى گويد در برنامه ما يعنى در برنامه حكومت اسلامى ما فيأمن المظلومون من عبادك بندگان

1 - اين حديث در نهج البلاغه به اين صورت آمده : فانى سمعت رسول الله ( ص ) يقول فى غير موطن لن تقدس امه لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوى غير متتعتع .


83
ستمديده تو خدايا در امنيت قرار گيرند , چنگال ستمگر را قطع كنيم .

چهارم : و تقام المعطله من حدودك در اصطلاح امروز وقتى مى گويند حدود , اصطرح فقه است گاهى اصطلاح خاص فقه با اصطلاح حديث متفاوت است و خود فقه هم به اين مطلب توجه دارد امروز وقتى مى گوئيم ( حدود ) يعنى قوانين جزائى اسلام , ولى در اصطلاح خود قرآن يا در اصطلاح پيغمبر اگر گفته مى شود حدود : تلك حدود الله فلا تعتدوها يعنى مطلق مقررات اسلامى اعم از قوانين جزائى يا قوانين غير جزائى در يك جامعه فاسد گاهى حدود الهى , قوانين الهى ( جزائى يا غير جزائى ) به حالت تعطيل در مى آيد وقتى به حالت تعطيل در آمد , چون بى حساب وضع نشده است , نظام اجتماعى در همان قسمت مربوط به آن قانون به حالت نيمه تعطبل در مى آيد اعم از آنكه آن قانون الهى به طور كلى تعطيل شده باشد يا نه , به صورت تبعيض در آمده باشد يعنى در مورد بعضى اجرا مى شود , در مورد بعضى ديگر اجرا نمى شود , قانون قدرتش براى به تله انداختن قوى , ضعيف است و براى گرفتار كردن ضعيف , قوى است اين يك مورد از موارد تعطيل حدود الهى است مى بينيد على ( ع ) چقدر حساسيت نشان مى دهد كه قانون خدا تعطيل بردار نيست ولو در مورد فرزند خودم مى شنود كه عبدالله بن عباس پسر عموى عزيز و مورد احترامش ( كه واقعا هم از جهاتى مرد بزرگى بوده ولى خوب معصوم نبوده , اشتباهى كرد ) مرتكب خطايى شده به على خبر دادند كه ابن عباس پسر عموى بزرگ تو , دانشمند و عالم تو , سياستمدار و مورد اعتماد تو از بيت المال تصرفى كرده است , از آن تصرفاتى كه امروز ( 1 ) اصلا كسى آنها

[ - 1 اشاره به قبل از انقلاب اسلامى است] .


84
را به حساب نمى آورد على ( ع ) نامه اى نوشته كه اين نامه در نهج البلاغه هست : پسر عباس ! من از تو ديگر انتظار نداشتم , به خدا قسم اگر چنين و چنان بشود و اگر چنين بكنى , با آن شمشيرى كه به هر كس زدم يكسره به جهنم رفت و حساب و كتابى ندارد , تو را آدم خواهم كرد بعد مى گويد پسر عباس ! به خداى عالم قسم اگر حسن و حسين هم چنين كارى بكنند با همين شمشير مى زنمشان و مى زد اين مقدار حساسيت در مقابل اجراى قانون الهى !

حكومت اسلامى يعنى حكومتى كه براى اجراى قانون تا اين اندازه حساسيت داشته باشد بنازم حكومتهايى را كه يك چوپان بهايى سنگسرى ( 1 ) آن در ظرف ده سال[ به آن ثروت مى رسد و] با كمال افتخار در روزنامه مصاحبه مى كند , دو تا دستش را مى آورد عكسبردارى مى كند و مى گويد به كورى چشم اين مردم هر يك از اين انگشترهاى من چهل ميليون تومان ارزش دارد على ( ع ) مى گويد وقتى كه در جامعه چنين چيزهايى وجود داشته باشد ( او يك چيزهايى كوچكترى را مثال مى زند ) و لو ان امرء مسلما مات على هذا اسفا ما كان به ملوما بل كان به عندى جديرا به خدا قسم اگر مرد مسلمان وقتى اينجور چيزهاى را مى شنود از غصه بميرد از نظر من مورد ملامت نيست , شايسته است درباره چه بود ؟ آيا درباره قضيه اى نظير كارهاى چوپان سنگسرى بود ؟ نه [ , درباره اين بود كه] چرا از دست يا پاى زن غير مسلمان كه در ذمه اسلام است به زور دستبند يا خلخالش يعنى آن زينتى كه زنان عرب به پايشان مى بستند را بيرون كردند وقتى كه امنيت اينقدر نباشد كه يك زن [ - 1

منظور هژبر يزدانى است] .

85
غير مسلمان كه در ذمه اسلام است , ايمنى نداشته باشد كه بيايند زينتش را از تنش به زور بكشند و ببرند و آب از آب تكان نخورد , در چنين شرائطى اگر انسان مسلمان بميرد مورد ملامت نيست و بلكه شايسته است .

ما با الهام از آن جمله هايى كه على ( ع ) در ابتداى سخنش گفتن مى گوئيم : خدايا نيت پاك[ عطا فرما] , ما براى شكم قيام نكرديم , براى سير شدن قيام نكرديم براى سير كردن قيام كرديم يك نهضت اسلامى نهضت انسانگرا به معنى واقعى كلمه است چون نهضتى است كه از فطرت انسان ناشى مى شود نه از شكمش , يك نهضت انسانگرا به تمام معنى خالص و پاك , و من اميداورم همانطورى كه احساس مى كنم در رهبرى نهضت خلوص هست , در مردم ما و در جامعه ما نيز صفا و خلوص باشد كه هست به عنوان يك برادر به همه شما برادران و خواهران مسلمان توصيه مى كنم حالا كه در اين نهضت عظيم و بزرگ شركت كرده اند ( و من همبستگى را اينطور تعبير مى كنم كه همه حس كرده ايم كه يك نهضت ماهيتا اسلامى با هدفهاى اسلامى دارد به وسيله روحانيت و بالاخص شخص بزرگ , عزيز عزيزان و جان و روح ملت ايران و قهرمان قهرمانان حضرت آيه الله خمينى رهبرى مى شود همبستگى يعنى همه با هم , پشت سر اين رهبر بزرگ , همه با هم در پى اهداف اسلامى , همه با هم براى اصلاح خود , خود را اصلاح كنيم , خودمان را بسازيم ) رابطه تان را با خداى خودتان محكم بكنيد , به ياد خدا باشيد , نام خدا را زياد بر زبان بياوريد , به خدا اعتماد داشته باشيد كه هر كس در راه خدا حركت و قيام كند خدا او را تأييد مى كند , از نمازتان غفلت نكنيد , از


86
روزه تان غفلت نكنيد , از تقوى غفلت نكنيد , از عفاف غفلت نكنيد , از اخلاص غفلت نكنيد .

وقتى كه ملتى خالص و مخلص به دنبال رهبرى خالص و مخلص حركت كند تمام قدرتهاى دنيا , استعمار سياهش و استعمار سرخش , چپش و راستش , غربيش و شرقيش هم قيام بكنند محال ممتنع است كه از عهده او برآيند .

ما سابقا در روايات اسلامى مى ديديم كه خورشيد پيش از عدل كلى الهى و به اصطلاح معروف در آخر الزمان از مغرب طلوع مى كند با خودمان فكر مى كرديم يعنى چه ؟ مى فهميديم مقصود از خورشيد جز خورشيد اسلام چيز ديگرى نيست اينچنين تعبير مى كرديم كه لابد از اين جهت است كه ملتهاى غرب از نظر علم و فرهنگ پيشرفته ترند و آنها زودتر از ما به حقايق اسلام آگاه خواهند شد اگر ما اسلام را زير پا بگذاريم , اسلام از غرب به وسيله خود ملتهاى غرب طلوع مى كند يك ماهى است به فكر افتاده ايم كه خدايا مثل اينكه خورشيد از شرق به غرب رفت ( 1 ) كه از غرب طلوع بكند , و ما سپيده دمش را داريم مى بينيم , فجرش را داريم مى بينيم , فلقش را داريم مى بينيم .

خدايا ! به ما شايستگى شركت فعال در اين نهضت عظيم اسلامى عنايت بفرما پروردگارا ! به ما شايستگى طلوع خورشيد اسلام از مغرب بر ما عنايت بفرما , وجود مقدس آن رهبر بزرگ را در سايه عنايت خودت تا رسيدن به آخرين مقصد محفوظ بدار , به همه ما توفيق حركت در راه رضاى خودت عنايت بفرما .

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

1 - اشاره به هجرت امام عزيز به پاريس است .


87
بخش پنجم آزادى عقيده

88

89
جلسه اول فرق فكر و عقيده و اشتباه اعلاميه جهانى حقوق بشر در اين باب

90

91

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدلله رب العالمين بارى ء الخلائق اجمعين و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروه الوثقى لا انفصام لها و الله سميع عليم .

يكى از انواع آزاديها كه از انواع آزادى اجتماعى شمرده مى شود , به اصطلاح امروز آزادى عقيده و تفكر است انسان در جميع شئون حياتى خود بايد آزاد باشد يعنى مانعى و سدى براى پيشروى و جولان او وجود نداشته باشد , سدى براى پرورش هيچيك از استعدادهاى او در كار نباشد يكى از مقدسترين استعدادهايى كه در بشر هست و شديدا نيازمند به آزادى است , تفكر است و فعلا عرض مى كنيم فكر و عقيده كه بعد ميان ايندو تفكيك خواهيم كرد بلكه مهمترين قسمتى از انسان كه لازم است پرورش پيدا بكند تفكر


92
است و قهرا چون اين پرورش نيازمند به آزادى يعنى نبودن سد و مانع در جلوى تفكر است , بنابراين انسان نيازمند به آزادى در تفكر است امروز هم مى بينيم مسئله اى بسيار بسيار مهم و قابل توجه به نام آزادى عقيده در جهان مطرح است خصوصا بعد از انتشار اعلاميه هاى حقوق بشر در مقدمه اعلاميه جهانى حقوق بشر اينطور مى خوانيم : (( ظهور دنيايى كه در آن افراد بشر در بيان عقيده آزاد و از ترس و فقر فارغ باشند به عنوان بالاترين آرمان بشرى اعلام شده است )) . در اينجا عقيده اعم است از عقيده اجتماعى و سياسى و عقيده مذهبى پس در واقع بزرگترين آرزوى بشرى اينست كه جهانى آزاد به وجود بيايد كه در آن بيان عقيده هر كسى آزاد باشد , هر كسى حق داشته باشد هر عقيده اى را مى خواهد , انتخاب بكند و نيز در اظهار و بيان عقيده اش آزاد باشد در آن دنيا ترس و فقر هم نباشد , امنيت كامل برقرار باشد , رفاه اقتصادى كامل در كار باشد چنين دنيايى به عنوان آرمان بشرى اعلام شده است در ماده نوزدهم اين اعلاميه چنين مى خوانيم : (( هر كسى حق آزادى عقيده و بيان دارد و حق مزبود شامل آنست كه از داشتن عقائد خود بيم و اضطرابى نداشته باشد در كسب اطلاعات و افكار و در اخذ و انتشار آن به تمام وسائل ممكن و بدون ملاحظات مرزى آزاد باشد )) .

ما مى خواهيم اين مسئله را از نظر اسلام بررسى بكنيم كه از نظر اسلام آيا آزادى فكر و عقيده صحيح است يعنى اسلام طرفدار آزادى فكر و عقيده است يا طرفدار آن نيست ؟ اينجاست كه ما بايد ميان فكر و آنچه كه امروز غالبا عقيده ناميده مى شود فرق بگذاريم فرق است ميان فكر و تفكر و ميان عقيده تفكر قوه اى است در انسان ناشى از عقل داشتن انسان چون يك موجود عاقلى است , موجود


93
متفكرى است . قدرت دارد در مسائل تفكر كند به واسطه تفكرى كه در مسائل مى كند حقايق را تا حدودى كه برايش مقدور است كشف مى كند , حال هر نوع تفكرى باشد , تفكر به اصطلاح استدلالى و استنتاجى و عقلى باشد يا تفكر تجربى خداوند تبارك و تعالى به انسان چنين نيرويى داده است , به انسان عقل داده است كه با آن فكر كند , يعنى مجهولات را كشف كند انسان , جاهل به دنيا مى آيد در آن آيه شريفه مى فرمايد : خداوند شما را خلق كرد[ در حالى كه چيزى نمى دانستيد] اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا انسان جاهل به دنيا مى آيد و وظيفه دارد كه عالم بشود چگونه عالم بشود ؟ با فكر و درس خواندن بايد عالم بشود اين را ما تفكر مى گوئيم كه انسان در هر مسئله اى تا حدودى كه استعداد آن را دارد بايد فكر كند و از طريق علمى آن مسئله را به دست آورد آيا اسلام يا هر نيروى ديگرى مى تواند چنين حرفى بزند كه بشر حق تفكر ندارد ؟ نه , اين يك عملى است لازم و واجب , و لازمه بشريت است اسلام در مسئله تفكر نه تنها آزادى تفكر داده است بلكه يكى از واجبات در اسلام تفكر است , يكى از عبادتها در اسلام تفكر است ما چون فقط قرآن خودمان را مطالعه مى كنيم و كتابهاى ديگر را مطالعه نمى كنيم كمتر به ارزش اينهمه تكيه كردن قرآن به تفكر پى مى بريم شما هيچ كتابى نه مذهبى و نه غير مذهبى پيدا نمى كنيد كه تا اين اندازه بشر را سوق داده باشد به تفكر , هى مى گويد فكر كنيد , در همه مسائل : در تاريخ , در خلقت , راجع به خدا , راجع به انبياء و نبوت , راجع به معاد , راجع به تذكرات و تعليمات انبياء و كه در قرآن كريم زياد است تفكر حتى عبادت شمرده مى شود مكرر شنيده ايد احاديث زيادى را كه به
94
اين عبارت است : تفكر ساعه خير من عباده سنه , تفكر ساعه خير من عباده ستين سنه , تفكر ساعه خير من عباده سبعين سنه يك ساعت فكر كردن از يك سال عبادت كردن افضل است , از شصت سال عبادت كردن افضل است , از هفتاد سال عبادت كردن افضل است اين تغيير تعبيرات همان طور كه بسيارى از علما گفته اند به واسطه اينست كه نوع و موضوع تفكرها فرق مى كند يك تفكر است كه انسان را به اندازه يك سال عبادت جلو مى برد , يك تفكر است كه او را به اندازه شصت سال عبادت جلو مى برد , يك تفكر است كه او را به اندازه هفتاد سال عبادت جلو مى برد در احاديث ما وارد شده است : كان اكثر عباده ابى ذر التفكر اكثر عبادت ابى ذر فكر كردن بود يعنى ابى ذرى كه شما او را تالى سلمان مى شماريد و بلكه شايد هم رديف سلمان بشود او را شمرد , يعنى ديگر بعد از معصومين تقريبا مى توان گفت مردى نظير اينها در درجه ايمان نيامده است , خيلى خدا را عبادت مى كرده است ولى بيشترين عبادت ابوذر فكر كردن بود .

گذشته از اينها در اسلام , اصلى است راجع به اصول دين كه وجه امتياز ما و هر مذهب ديگرى مخصوصا مسيحيت همين است اسلام مى گويد اصول عقائد را جز از طريق تفكر و اجتهاد فكرى نمى پذيرم يعنى جنابعالى بايد موحد باشى , خداشناس باشى اما چرا خداشناس باشم , به چه دليل ؟ مى گويد دليلش را خودت بايد بفهمى , اين يك مسئله علمى است , يك مسئله فكرى و عقلى است همين طور كه به يك دانش آموز مى گويند اين مسئله حساب را خودت بايد بروى حل بكنى , من حل بكنم به دردت نمى خورد , آنوقت به دردت مى خورد كه اين مسئله را خودت حل بكنى , اسلام


95
صريح مى گويد : لا اله الا الله يك مسئله است , اين مسئله را تو بايد با فكر خودت حل بكنى من اعتقاد داشته باشم به لا اله الا الله , من درك بكنم لا اله الا الله را براى تو كافى نيست خودت بايد اين مسئله را طرح بكنى و خودت هم بايد آن را حل بكنى .

ركن دوم اسلام چيست ؟ محمد رسول الله اسلام مى گويد اين هم مسئله ديگرى است كه باز تو بايد مثل يك دانش آموز حلش بكنى يعنى فكر كنى و آنرا حل نمايى معاد چطور ؟ معاد را هم تو بايد مثل يك مسئله حل بكنى , بايد فكر بكنى , بايد معتقد باشى و همچنين ساير مسائل گو اينكه حل كردن اين دو مسئله به حل ساير مسائل كمك مى كند ولى به هر حال از نظر اسلام اصول عقائد , اجتهادى است نه تقليدى يعنى هر كسى با فكر خودش بايد آنرا حل بكند .

پس اين ادل دليل براينست كه از نظر اسلام نه تنها فكر كردن در اصول دين جايز و آزاد است يعنى مانعى ندارد , بلكه اصلا فكر كردن در اصول دين در يك حدودى كه لااقل بفهمى خدايى دارى و آن خدا يكى است , پيغمبرانى دارى , قرآن كه نازل شده از جانب خداست , پيغمبر از جانب خداست , عقلا بر تو واجب است[ مى گويد] اگر فكر نكرده اينها را بگويى من از تو نمى پذيرم .

از همين جا تفاوت اسلام و مسيحيت بالخصوص و حتى ساير اديان روشن مى شود در مسيحيت درست مطلب برعكس است يعنى اصول دين مسيحى , ماوراى عقل و فكر شناخته شده است اصطلاحى هم خودشان وضع كردند كه اينجا قلمرو ايمان است نه قلمرو عقل يعنى براى ايمان يك منطقه قائل شدند و براى عقل و فكر منطقه ديگر گفتند حساب عقل و فكر كردن يك حساب است , حساب ايمان و تسليم شدن , حساب ديگرى است تو مى خواهى فكر


96
كنى در قلمرو ايمان حق فكر كردن ندارى قلمرو ايمان فقط قلمرو تسليم است , حق فكر كردن در اينجا نيست ببينيد تفاوت ره از كجاست تا به كجا ؟ يكى اصول دين خودش را , منطقه ممنوعه براى عقل و فكر اعلام مى كند , و ديگرى نه تنها منطقه ممنوعه اعلام نمى كند , بلكه منطقه لازم الورود اعلام مى كند كه عقل بايد در اين منطقه وارد بشود , اگر وارد نشود من چيزى را نمى پذيرم اين , معنى آزادى تفكر است .

بنابراين اگر كسى واقعا در اين مسائل فكر كند , آيا از نظر اسلام حق دارد ؟ مسلم حق دارد , لازم هم هست فكر كند آيا اگر كسى واقعا به فكرش از نظر منطقى يك چيزى مى رسد در باب خدا , در باب قيامت , در باب نبوت , فكر مى كند و يك اشكال به ذهنش مى رسد , حق دارد اين اشكال را به ديگران بگويد كه براى من در اين مسئله شبهه اى پيدا شده است , بيائيد اين شبهه را براى من حل بكنيد ؟ البته آزاد است , اشكالش بايد حل بشود سؤال كردن در مسائل اصول دين , امر واجب و لازمى است از پيغمبر اكرم سؤال مى كردند , از على ( ع ) سؤال مى كردند , از ساير ائمه اطهار سؤال مى كردند , زياد هم سؤال مى كردند و آنها هم جواب مى دادند اين كتابهاى احتجاجاتى كه ما داريم ( و غير آنها ) نشان ميدهد در زمينه اصول دين در اسلام چقدر حق آزادى بيان و حق آزادى سؤال داده شده است تا وقتى كه انسان روحش روح تحقيق و كاوش است و انگيزه اش واقعا تحقيق و كاوش و فكر كردن است , اسلام مى گويد بيا فكر كن , هر چه بيشتر فكر و سؤال بكنى , هر چه بيشتر برايت شك پيدا شود , در نهايت امر بيشتر به حقيقت مى رسى , بيشتر به واقيت مى رسى اين مسئله را ما مسئله فكر مى ناميم .


97

اما عقيده چطور ؟ عقيده البته در اصل لغت اعتقاد است اعتقاد از ماده عقد و انعقاد و است , بستن است , منعقد شدن است بعضى گفته اند حكم گرهى را دارد دل بستن انسان به يك چيز دو گونه است ممكن است مبناى اعتقاد انسان , مبناى دل بستن انسان , مبناى انعقاد روح انسان همان تفكر باشد در اين صورت عقيده اش بر مبناى تفكر است ولى گاهى انسان به چيزى اعتقاد پيدا مى كند و اين اعتقاد بيشتر كار دل است , كار احساسات است نه كار عقل به يك چيز دلبستگى بسيار شديد پيدا مى كند , روحش به او منعقد و بسته مى شود , ولى وقتى كه شما پايه اش را دقت مى كنيد كه اين عقيده او از كجا پيدا شده است ؟ مبناى اين اعتقاد و دلبستگى چيست ؟ آيا يك تفكر آزاد اين آدم را به اين عقيده و دلبستگى رسانده است يا علت ديگرى مثلا تقليد از پدر و مادر يا تأثر از محيط و حتى علائق شخصى و يا منافع فردى و شخصى ؟ [ , مى بينيد به صورت دوم است] و اكثر عقائدى كه مردم روى زمين پيدا مى كنند , عقائدى است كه دلبستگى است نه تفكر .

آيا بشر از نظر دلبستگيها بايد آزاد باشد ؟ اين دلبستگيهاست كه در انسان تعصب و جمود و خمود و سكون به وجود مى آورد , و اساسا اغلب , عقيده دست و پاى فكر را مى بندد عقيده كه پيدا شد , اولين اثرش اينست كه جلوى فعاليت فكر و آزادى تفكر انسان را مى گيرد چون دل بسته است به آن حب الشيى ء يعمى و يصم چيزى كه انسان به آن دل بست , چشم بصيرت را كور مى كند , گوش بصيرت را كر مى كند , ديگر انسان نمى تواند حقيقت را ببيند و نمى تواند حقيقت را بشنود مثلا بت پرستهايى بتها را


98
پرستش مى كردند و مى كنند آيا اين را ما بايد براى آنها تفكر حساب بكنيم و عقيده و اعتقاد آنها را يك اعتقاد زائيده از فكر و عقل آزاد تلقى بكنيم ؟ يا يك دلبستگى و يك جمود و يك خمودى كه ناشى از يك سلسله تعصبات و تقليدهايى است كه طبقه به طبقه به اينها رسيده است شما هيچ مى توانيد باور بكنيد كه يك بشر با فكر و عقل آزاد خودش به اينجا برسد كه بت را بايد پرستش كرد , هبل را بايد پرستش كرد ؟ ! آيا شما هيچ مى توانيد احتمال اين قضيه را بدهيد كه يك بشر از فكر آزاد ( يعنى فكر مدرسه اى , همان فكرى كه اسلام در اصول عقائد خواسته است ) و فكر منطقى به اينجا برسد كه گاو را بايد پرستش كرد ؟ ! همانطورى كه الان ميليونها نفر در هندوستان گاو را پرستش مى كنند آيا ممكن است يك عده از افراد بشر از روى فكر آزاد و باز و بلامانع و منطقى و تفكر درسى حتى به اينجا برسد كه اعضاى تناسلى را بايد پرستش كرد كه هنوز در ژاپن ميليونها نفر با اين عقيده وجود دارند ؟ ! نه , هيچوقت عقل و فكر بشر ولو ابتدايى ترين عقل و فكر بشر باشد , او را به اينجا نمى رساند اينها ريشه هايى غير از نقل و فكر دارد , مثلا در ابتدا افرادى پيدا مى شوند سود جو و استثمارگر كه مى خواهند افراد ديگر را به زنجير بكشند ( و اين در دنيا زياد بوده و هست ) مى خواهند رژيمى به وجود آورند اين رژيم يك تكيه گاه اعتقادى مى خواهد , بدون تكيه گاه اعتقادى امكان پذير نيست آن كسى كه اول تأسيس مى كند خودش مى فهمد كه چه مى كند دانسته كارى را انجام مى دهد يعنى دانسته خيانت مى كند يك موضوعى را , يك بتى را , يك گاوى را , يك اژدهايى را به يك شكلى در ميان مردم رائج مى كند مردمى اغفال مى شوند , اول هم خيلى به آن دلبستگى ندارند ولى چند سالى مى گذرد , بچه هاى اينها
99
به دنيا مى آيند , بچه ها مى بينند پدر و مادرها چنين مى كنند , همان كار پدر و مادرها را تعقيب مى كنند , نسل به نسل كه مى گذرد و سابقه تاريخى پيدا مى كند , جزء سنن و مأثر ملى مى شود , جزء ترادسيونها مى شود , جزء غرور و افتخارات ملى مى شود , ديگر نمى شود آنرا از افراد بشر گرفت درست مثل گچى كه در ابتدا كه با آب مخلوط مى شود يك ماده شلى است , آنرا به هر شكلى كه بخواهيد در مى آوريد , ولى وقتى كه بالاخره به يك شكلى درآمد , تدريجا خشك مى شود و هر چه خشكتر مى گردد , سفتتر مى شود بعد به يك حالتى مى رسد كه با كلنگ هم نمى شود آنرا خرد كرد .

آيا با اينها بايد مبارزه كرد يا نبايد مبارزه كرد ؟ يعنى آيا آزادى فكر كه مى گوئيم بشر فكرش بايد آزاد باشد شامل عقيده به اين معنا مى شود ؟ مغالطه اى كه در دنياى امروز وجود دارد در همين جاست از يك طرف مى گويند فكر و عقل بشر بايد آزاد باشد , و از طرف ديگر مى گويند عقيده هم بايد آزاد باشد , بت پرست هم بايد در عقيده خودش آزاد باشد , گاو پرست هم بايد در عقيده خودش آزاد باشد , اژدها پرست هم بايد در عقيده خودش آزاد باشد هر كسى هر چه را كه مى پرستد , هر چيزى را به عنوان عقيده براى خودش انتخاب كرده بايد آزاد باشد و حال آنكه اينگونه عقائد ضد آزادى فكر است , همين عقائد است كه دست و پاى فكر را مى بندد آنوقت مى آيند تعريف مى كنند كه بله انگلستان يك كشور صد در صد آزادى است , تمام ملل در آنجا آزادى دارند , بت پرست بخواهد بت پرستى كند , دولت به او آزادى مى دهد , گاو پرست هم بخواهد گاو پرستى كند چون آنجا مركز آزادى است , به او آزادى مى دهند حتى وسيله برايش فراهم مى كنند ,


100
معابد و معبودهاى آنها را محترم مى شمارند , بله , بشر عقيده اى دارد بايد آزاد باشد ! خود اعلاميه حقوق بشر همين اشتباه را كرده است اساس فكر را اين قرار داده است كه حيثيت انسانى محترم است بشر از آن جهت كه بشر است محترم است ( ما هم قبول داريم ) چون بشر محترم است , پس هر چه را خودش براى خودش انتخاب كرده , هر عقيده اى كه خودش براى خودش انتخاب كرده محترم است عجبا ! ممكن است بشر خودش براى خودش زنجير انتخاب كند و به دست و پاى خودش ببندد ما چون بشر را محترم مى شماريم [ , او را در اين كار آزاد بگذاريم ؟] ! لازمه محترم شمردن بشر چيست ؟ آيا اينست كه ما بشر را هدايت بكنيم در راه ترقى و تكامل يا اينست كه بگوئيم آقا ! چون تو بشر هستى , انسان هستى و هر انسانى احترام دارد , تو اختيار دارى , هر چه را كه خودت براى خودت بپسندى من هم براى تو مى پسندم و برايش احترام قائلم ولو آنرا قبول ندارم و مى دانم كه دروغ و خرافه است و هزار عوارض بد دارد , اما چون تو خودت براى خودت انتخاب انتخاب كرده اى من آنرا قبول دارم ! آن چيزى كه خودش براى خود انتخاب كرده زنجير است او براى دست و پاى فكر خودش زنجير انتخاب كرده , تو چطور اين زنجير را محترم مى شمارى ؟ ! اين محترم شمردن تو اين زنجير را , بى احترامى به استعداد انسانى و حيثيت انسانى اوست كه فكر كردن باشد تو بيا اين زنجير را از دست و پايش باز كن تا فكرش آزاد باشد .

ملكه انگستان رفت به هندوستان , به همه معابد رفت , در همه جا احترام گزارد , وقتى مى خواست به فلان بتخانه وارد بشود قبل از آنكه به كفشكن معروف برسد از بيرون كفشهايش را درآورد و


101
گفت اينجا معبد است , اينجا محترم است با اينكه مى گفت من خودم مسيحى هستم و بت پرست نيستم اما[ در آنجا گفت] از باب اينكه يك عده انسانها اين بتها را محترم مى شمارند , من بايد آنها را محترم بشمارم , عقيده آزاد است !

يك عده اى مى گويند ببينيد ما چه ملتى هستيم ! ما در دو هزار و پانصد سال پيش اعلاميه حقوق بشر را امضا كرديم كورش وقتى كه وارد بابل شد با اينكه خودش بت پرست نبود و تابع مثلا دين زردشت بود , معذلك گفت تمام معابد بت پرستى اى كه در اينجا هست , محترم است پس ما ملتى هستيم طرفدار آزادى عقيده اين بزرگترين اشتباه است از نظر سياسى هر چه مى خواهيد , تمجيد بكنيد زيرا اگر كسى بخواهد ملتى را به زنجير بكشد بايد تكيه گاه اعتقادى او را هم محترم بشمارد اما از نظر انسانى اين كار صددرصد خلاف است .

كار صحيح كار ابراهيم ( ع ) است كه خودش تنها كسى است كه يك فكر آزاد دارد و تمام مردم را در زنجير عقائد سخيف و تقليدى كه كوچكترين مايه اى از فكر ندارد , گرفتار مى بيند مردم به عنوان روز عيد از شهر خارج مى شوند و او بيمارى را بهانه مى كند و خارج نمى شود بعد كه شهر خلوت مى شود وارد بتخانه بزرگ مى شود يك تبر بر مى دارد , تمام بتها را خرد مى كند بعد تبر را به گردن بت بزرگ مى آويزد و مى آيد بيرون عمدا اين كار را كرد براى اينكه به نص قرآن كريم بتواند فكر مردم را آزاد بكند شب وقتى كه مردم بر مى گردند و به معبد مى روند مى بينند اوضاع واژگونه است مثل اينست كه اين بتها خودشان با همديگر دعوا كرده باشند و همديگر را كشته باشند تنها بتى كه باقى مانده است , بت بزرگ است . چه


102
كسى اين كار را كرده است ؟ به حكم فطرت مى فهميدند كه اين بتهاى بيجان خودشان نمى توانند به جان همديگر بيفتند لابد كار يك موجود شاعر است انا سمعنا فتى يذكرهم يقال له ابراهيم يك جوانى بود به نام ابراهيم كه به اينها بدگويى مى كرد , نكند كار او باشد ابراهيم را احضار كنيد تا از او بازپرسى كنيم أ انت فعلت هذا بالهتنا يا ابراهيم ابراهيم ! آيا تو اين كار را كردى : قال بل فعله كبيرهم فاسئلوهم ان كانوا ينطقون نه , من نكردم علامت جرم را شما دست كس ديگر مى بينيد , مى آئيد يقه مرا مى چسبيد ؟ علامت جرم كه همراه بت بزرگ است چرا به سراغ من آمده ايد ؟ از خودشان بپرسيد تا جواب بدهند ؟ فرجعوا الى انفسهم با خودشان فكر كردند كه راست مى گويد با اين عمل رجعوا الى انفسهم يعنى فكرشان را از زنجير عقيده آزاد كرد اين را مى گويند عمل انسانى .

موسى بن عمران عملش انسانى است كه وقتى مى بيند قومش گوساله سامرى را به عنوان يك بت انتخاب كرده اند و دارند پرستش مى كنند گفت : لنحرقنه ثم لننسفنه فى اليم نسفا به خدا آتشش مى زنم , به خدا خاكسترش را هم بر باد مى دهم براى اينكه اگر مى ماند چه مى كرد ؟ غير از اينكه مردمى را در زنجير يك خرافه گرفتار مى كرد مگر اثر ديگرى داشت ؟ واقعا قوم موسى كه آمدند گوساله را پرستش كردند فكر آزادشان آنها را به آنجا كشاند ؟ يا چون از دريا بيرون مده بودند , چشمشان افتاده بود به مردمى كه بتهايى دارند و[ آنها را] سجده مى كنند , و تا آنوقت هم بت سجده كردن را نديده بودند , خوششان آمده بود يا موسى اجعل لنا الها كما لهم آلهه سرگرميهاى خوبى دارند , اينها خوب چيزهايى است , از اينها خوشمان مى آيد . موسى ! همانطور كه اينها چنين چيزهايى دارند ,


103
براى ما هم قرار بده يك زمينه خوشايند بشرى .

عمل صحيح عمل خاتم الانبياست سالهاى متمادى با عقيده بت پرستى مبارزه كرد تا فكر مردم راآزاد كند اگر عرب جاهليت هزار سال ديگر هم مى ماند همان بت را پرستش مى كرد ( همانطورى كه حتى در ملتهاى متمدن مثل ژاپن هنوز بت پرستى وجود دارد ) و يك قدم به سوى ترقى و تكامل برنمى داشت اما پيغمبر آمد اين زنجير اعتقادى را از دست و پاى آنها باز كرد و فكرشان را آزاد نمود و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم قرآن اسم آن چيزى را كه اروپايى مى گويد بشر را بايد در آن آزاد گذاشت , زنجير مى گذارد مى گويد شكر اين را بكنيد كه خدا به وسيله اين پيغمبر اين بارهاى گران يعنى خرافه ها را از دوش شما برداشت اين زنجيرهايى را كه خودتان به دست و پاى خودتان بسته بوديد , برداشت .

در جنگ بدر اسرا را آورده بودند طبق معمول اسير را براى اينكه فرار نكند مى بندند آوردند پيش پيغمبر پيغمبر يك نگاهى به اينها كرد و بى اختيار تبسم نمود آنها گفتند ما از تو خيلى دور مى دانستيم كه به حال ما شماتت بكنى فرمود شماتت نيست , من مى بينم شما را به زور اين زنجيرها بايد به سوى بهشت ببرم , به زور من بايد اين عقائد را از شما بگيرم .

بنابراين بسيار تفاوت است ميان آزادى تفكر و آزادى عقيده اگر اعتقادى بر مبناى تفكر باشد , عقيده اى داشته باشيم كه ريشه آن تفكر است , اسلام چنين عقيده اى را مى پذيرد , غير از اين عقيده را اساسا قبول ندارد آزادى اين عقيده آزادى فكر است اما عقائدى كه بر مبناهاى وراثتى و تقليدى و از روى جهالت به خاطر فكر نكردن و


104
تسليم شدن در مقابل عوامل ضد فكر در انسان پيدا شده است , اينها را هرگز اسلام به نام آزادى عقيده نمى پذيرد .

آيا مى دانيد علت اينكه در دنياى اروپا آزادى دين و آزادى عقيده را اينطور فرض كردند كه عقيده بشر بايد به طور كلى آزاد باشد به همان معنايى كه خودشان مى گويند , چيست ؟ اين آزادى عقيده به اين حد افراط كه شما امروز در دنياى اروپا مى بينيد , بخشى از آن عكس العمل يك جريان بسيار شديد و سختى است كه در دنياى اروپا بوده جريانى است كه همه شنيده ايد : جريان و محكمه تفتيش عقائد اينها قرنها در چنگال تفتيش عقائد بودند كليسا مى آمد تجسس و جستجو مى كرد ببيند آيا كسى در مسائلى كه كليسا درباره آن اظهار نظر كرده است ولو مثلا راجع به فلكيات باشد اعتقادى[ برخلاف نظر كليسا دارد يا نه ؟] ! آيا اگر مثلا كليسا اظهار نظر كرده است كه عناصر چهار تاست يا خورشيد به دور زمين مى چرخد , در اين مسائل كسى فكرى برخلاف اين دارد ؟ ولو فكر او فكر علمى و فلسفى و منطقى بود , تا مى ديدند چنين فكرى پيدا شده برخلاف آنچه كليسا عرضه داشته است , فورا آن را به عنوان يك جرم بزرگ تلقى مى كردند , به محكمه اش مى كشاندند و شديدترين مجازاتها از نوع سوختن زنده زنده[ را در مورد او اعمال مى كردند] شما تاريخ اروپاى قرون وسطى را بخوانيد كه در اين جهت مشرق زمين نظير ندارد يك وقت ديگر هم عرض كردم از نظر فجيع بودن جنايت , ما هر چه كه مشرق زمين را توصيف بكنيم , هر چه كه منبريها در منابر حتى مبالغه بكنند راجع به بنى اميه و بنى العباس و حتى حجاج بن يوسف ثقفى , هرگز به پاى اروپائيهاى قرون وسطى نمى رسد , به پاى اروپايى امروز هم نمى رسد مجازات زنده زنده


105
آتش زدن به سادگى انجام مى شد تاريخ آلبرماله ( قسمت قرون وسطاى آن ) را بخوانيد مثلا مى نويسد يك دسته زن را ( با اينكه زن بيشتر مورد ترحم است ) به يك جرم خيلى كوچكى زنده زنده آتش زدند چقدر دانشمندانى كه به جرم اظهار نظر در مسائلى كه كليسا درباره آنها اظهار نظر علمى كرده است آنهم مسائلى كه مربوط به اصول دين نيست مثل اينكه عناصر چندتاست يا زمين مى گردد كه مسئله مذهبى نيست[ كشته شدند] كليسا در مسئله كليات اظهار نظر كرده است , هيچ عالمى ديگر حق ندارد در اين مسائل برخلاف آنچه كليسا اظهار نظر كرده است بگويد قهرا عكس العمل آن تشديدها اين خواهد بود كه بگويند هر جا پاى مذهب در كار بيايد , هر جا كه نام دين و مذهب باشد , مردم آزادند هر عقيده اى را مى خواهند داشته باشند ولو بخواهند گاو را پرستش كنند .

جهت ديگر اينست كه از نظر طرز تفكر بعضى از فلاسفه اروپا دين و مذهب هر چه مى خواهد باشد , مى خواهد به صورت بت پرستى باشد , مى خواهد به صورت گاوپرستى باشد , مى خواهد به صورت گاو پرستى باشد , مى خواهد به صورت خداپرستى باشد , امرى است مربوط به وجدان شخصى هر فرد يعنى هر فردى در وجدان خودش نيازمند است كه يك سرگرمى به نام مذهب داشته باشد اين مقدارش را قبول كرده اند كه انسان نمى تواند بدون سرگرمى مذهبى باشد همينطورى كه در مسئله هنر هم اين حرف را مى زنند : انسان نيازمند است يه يك سرگرمى هنرى , به يك سرگرمى شعرى مسائلى كه مربوط به وجدان شخصى هر فرد است اصلا خوب و بد ندارد , راست و دروغ ندارد , حق و باطل ندارد , حق و باطل و راست و دروغش بستگى دارد به پسند شما هر چه را كه شما بپسنديد آن خوب است مثالى برايتان عرض


106
مى كنم :

اگر كسى از شما بپرسد در ميان رنگهاى لباسها كدام رنگ بهتر است , جواب چيست ؟ هر كس جواب مطلق بدهد بگويد بهترين رنگها كه همه مردم بايد آن رنگ را براى لباس خود انتخاب كنند فلان رنگ است , آدم جاهلى است جواب اينست كه در مسئله رنگها , ذوقها و سليقه ها مختلف است , هر كسى رنگ مخصوصى را براى لباس خود مى پسندد از من نپرس كه بهترين رنگها براى همه مردم چيست ؟ از من بپرس تو كدام رنگ را براى لباسهايت معمولا انتخاب مى كنى ؟ , تا من بگويم فلان رنگ يا در ميان خورشها كداميك از همه بهتر است ؟ كسى نمى تواند جواب مطلق بدهد كه فلان خورش بهترين خورش است , اين خورش را بايد انتخاب كرد و ساير خورشها را بايد دور ريخت نه , تو حق دارى از ذوق و سليقه خودت حرف بزنى انسان احتياج دارد يك خورشى را با برنج مصرف بكند , هر كسى هر خورشى را مى پسندد همان خوب است اينها را ما مى گوئيم مسائل سليقه اى و شخصى كه خوب و بد مطلق ندارد , خوب و بدش بستگى دارد به پسند انسان , هر كسى هر چه را مى پسندد همان خوب است .

در مسائل مذهبى و دينى چون آنها نمى خواهند به واقعيتى براى دين و نبوت اعتراف كرده باشند و قبول كنند كه واقعا پيغمبرانى از طرف خدا آمده اند و يك راه واقعى براى بشر نشان داده اند و سعادت بشر در اين است كه آن راه واقعى را طى بكند , مى گويند ما نمى دانيم واقع و ريشه مذهب چيست ولى همينقدر مى فهميم كه انسان بدون مذهب نمى تواند زندگى بكند , يكى از شرائط زندگى انسان , يكى از سرگرميهاى زندگى انسان اينست كه


107
انسان به يك موضوعى به عنوان مذهب سرگرمى داشته باشد , حالا مى خواهد آن چيزى كه به عنوان معبود گرفته , خداى يگانه باشد , يا انسانى به نام عيساى مسيح يا گاو يا فلز و يا چوب , فرق نمى كند بنابراين نبايد مزاحم افراد شد هر كسى به ذوق و سليقه خودش هر چه را انتخاب مى كند , همان خوب است .

ايراد ما هم همين است . ما مى گوئيم طرز تفكر شما در باب دين غلط است , آن دينى كه تو مى گويى عقيده به آن دين آزاد است , اصلا من قبولش ندارم من دين را به عنوان يك راه واقعى براى سعادت بشر معتقدم , در راه واقعى براى سعادت بشر نبايد گفت عقيده يك انسان ولو آن عقيده بر مبناى تفكر نباشد آزاد است باز مثال عرض مى كنم : آيا شما در مسئله بهداشت و يا در مسئله فرهنگ هرگز مى گوييد كه عقيده آزاد است ؟ آيا شما هرگز اين حرف را مى زنيد كه اعتقاد هر مردمى راجع به بهداشت آزاد است ؟ ! اگر مردم منطقه اى دلشان مى خواهد كه تراخم داشته باشند , صدى نودشان تراخم دارند , خودشان تراخم را انتخاب كرده اند , آيا شما مى رويد از آنها اجازه مى گيريد كه آيا به ما اجازه مى دهيد كه تراخمهاى شما را معالجه كنيم ؟ يا از هر طريق ممكن كه بتوانيد ولو آنها را اغفال كنيد و گولشان بزنيد , ولو دست و پايشان را ببنديد تراخمشان را معالجه مى كنيد و مى گوييد من به اينها خدمت كردم , خودشان نمى فهمند .

مردم ديگر فرهنگ را نمى خواهند شما مى رويد برايشان مدرسه باز كنيد , مى آيند در مدرسه را مى بندند و مبارزه مى كنند تعليمات اجبارى چطور است ؟ اعلاميه جهانى حقوق بشر چرا ضد تعليمات اجبارى قيام نمى كند ؟ چرا نمى گويد بشر آزاد است و به


108
همين جهت كسى حق ندارد تعليمات را اجبارى كند چون تعليمات اجبارى ضد آزادى بشر است ؟ برعكس , همين اعلاميه جهانى حقوق بشر در ماده بيست و شش تعليمات در حدود ابتدايى را اجبارى مى داند يعنى حق آزادى را از بشر در اين قضيه سلب مى كند چرا ؟ مى گويد براى اينكه راه سعادت بشر است غلط كرده آنكه مى گويد من مى خواهم جهالت را انتخاب بكنم , من نمى خواهم با سواد شوم , او نمى فهمد به زور بايد با سوادش كرد , به زور بايد به او خدمت كرد .

اما در باب دين و مذهب اين حرف را نمى زنند براى اينكه چنين فرض كرده اند كه بهداشت يا فرهنگ يك واقعيتى است و سعادت بشر در اين واقعيت است اما دين يك سليقه فردى و شخصى است , يك احتياج درونى است مثل يك عطشى است كه انسان پيدا مى كند كه بايد به يك وسيله اى تسكين پيدا كند به قول آنها انسان نياز پيدا مى كند به پرستش , يك وقت در خودش احساس مى كند كه بايد پرستش كند اين نياز خودش را با يك پرستشى بايد رفع كند , هر چه را پرستش بكند فرق نمى كند , يك تقديس و پرستشى بايد بكند , هر چه شد اينجاست كه مى گويند عقيده محترم است و فرقى ميان عقيده و تفكر نمى گذارند بنابراين در اينجا دو ايراد وارد است يكى اينكه دين را نبايد به عنوان يك مسئله سليقه اى وجدانى شخصى از قبيل انتخاب رنگ لباس در نظر گرفت ثانيا انتخاب دين با انتخاب رنگ لباس فرق مى كند يعنى اگر بشر يك عقيده ضد عقل انتخاب بكند , آن عقيده ديگر به عقل و فكرش مجال فعاليت و پيشرفت نمى دهد .

بنابراين خلاصه عرايض امشب ما اين شد كه در اسلام


109
آزادى تفكر هست و آزادى عقيده اى كه بر مبناى تفكر درست شده باشد هست اما آزادى عقيده اى كه مبنايش فكر نيست هرگز در اسلام وجود ندارد آن آزادى معنايش آزادى بردگى است , آزادى اسارت است , آزادى زنجير در دست و پا قرار دادن است بنابراين حق با انبياء بوده است نه باروشى كه دنياى امروز مى پسندد حق با انبياء بوده است كه اينگونه زنجيرها را از دست و پاى بشر مى گرفتند , پاره مى كردند و در نتيجه مى توانستند بشر را وادار به تفكر بكنند ما مى بينيم كه اسلام از يك طرف با بت پرستيها به آن شدت مبارزه مى كند , و از طرف ديگر به همان بت پرست مى گويد اگر مى خواهى خدا را بپذيرى , در حالى كه بت را پذيرفته اى قبول ندارم بايد خدا را با عقل آزاد بپذيرى , و فى الارض آيات للموقنين و فى انفسكم افلا تبصرون . خدا را مى خواهى بپذيرى ؟ همين جورى قبول نيست , برو روى زمين مطالعه كن , روى مخلوقات زمين مطالعه كن , در گياهها مطالعه كن , در خلقت حيوانات مطالعه كن , در خلقت خودت مطالعه كن , در بدن و روحت مطالعه كن , در آسمانها مطالعه كن اينقدر مى گويد راجع به توحيد مطالعه كن كه انسان بايد عالم بشود , خود بخود يك علمى به دست مى آورد تا از مجراى علم به توحيد برسد , به معاد برسد , به نبوت برسد : ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولى الالباب الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار . همانا در خلقت اين آسمانها و زمين نشانه هايى وجود دارد برويد سراغ اين نشانه هاى ما , برويد درباره اين نشانه ها فكر كنيد اما به شرط اينكه لب و مغز داشته باشيد , روح داشته باشيد , فكر داشته باشيد ببينيد تا چه اندازه
110
عقل و فكر انسان را آزاد مى كند .

آيه ديگر قرآن مى گويد : لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى دين و ايمان اجبارى نيست راه واضح است , من فقط از شما تفكر مى خواهم , دقت مى خواهم اساسا ايمانى كه اسلام مى خواهد , قابل اجبار كردن نيست , امكان اجبار ندارد مگر مى شود كسى را آن طورى كه اسلام از او ايمان مى خواهد , مجبور كرد ؟ اگر ممكن باشد كه بچه اى را به فلك ببندند , اينقدر چوب به او بزنند تا يك مسئله را حل بكند , چنين چيزى نيز ممكن است زيرا چوب كسى نمى تواند مسئله حل بكند او را بايد آزاد گذاشت , فكرش را بايد آزاد گذاشت تا مسئله را حل بكند عقيده اسلامى يك چنين چيزى است .

در شأن نزول آيه لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى نوشته اند عده اى از انصار يعنى مردم مدينه از اوس و خزرج قبل از اينكه پيغمبر اسلام تشريف بياورند به مدينه , بچه هايشان را مى فرستادند نزد يهوديها چون آنها نسبت به بت پرستهاى مدينه متمدنتر بودند و بعضى از ايشان ( ده بيست نفر ) سواد خواندن و نوشتن هم داشتند برعكس اعراب بت پرست كه سواد خواندن و نوشتن نداشتند اينها بچه هايشان را اغلب مى فرستادند پيش آنها كه تربيت شوند و چيزهايى ياد بگيرند اين بچه ها كه مى رفتند پيش يهوديها مى ديدند كه ثقافت و فرهنگ آنها نسبت به پدر و مادر و قبيله خودشان خيلى بالاتر است , به آنها علاقمند مى شدند و احيانا به دين ايشان در مى آمدند وقتى كه اسلام آمد به مدينه , بت پرستها مسلمان شدند ولى اكثر يهوديها به دين خودشان باقى ماندند الا عده الا عده كمى كه آنها هم مسلمان شدند در ميان بچه هايى كه تحت تربيت يهوديها بودند , عده اى به همان دين يهود باقى ماندند تا قضيه بنى النضير پيش


111
آمد . قرار شد كه بنى النضير دراثر خيانتى كه كرده بودند , نقض عهد و پيمانى كه كرده بودند , مهاجرت كنند , جلاى وطن كنند و از آنجا بروند بچه هاى انصار كه به اينها علاقمند بودند و با اينها محشور بودند و حتى دينشان را هم انتخاب كرده بودند , گفتند اگر بناست اينها بروند , ما هم با اينها مى رويم پدرها خواستند مانع آنها شوند , گفتند شما حق نداريد برويد , شما بايد بمانيد و بايد هم مسلمان شويد آمدند پيش پيغمبر اكرم , فرمود نه , بايد ندارد , شما بايد اسلام رابر آنها عرضه كنيد , اگر پذيرفتند , پذيرفتند و اگر نپذيرفتند ما اسلام اجبارى هرگز نمى خواهيم : لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى . ديگر اكنون حقيقت آشكار شده است , راه هدايت از راه ضلالت آشكار است , اگر كسى راه هدايت را نگيرد جز بيمارى چيز ديگرى نيست .

اسلام با آن عقيده هايى كه غالبا تكيه گاه يك رژيمهاى ظالمانه است مبارزه كرده اسلام در همين ايران خودمان آمد چه كرد ؟ تا آنجا كه مى خواست تكيه گاه يك رژيم فاسد را از بين ببرد مبارزه كرد , بعد خود اسلام را عرضه كرد گفت اختيار با خودتان , مى خواهيد اسلام را بپذيريد مى خواهيد نپذيريد , اين متن تاريخ است شرقى و غربى از تاريخ را پذيرفته است هيچ دينى آزادى عقيده به معنايى كه عرض مى كنم , آزادى عقيده واقعى را به اندازه اسلام رعايت نكرده است اين مورخين غربى هستند كه به اين مطلب اعتراف دارند و لهذا در صدر اسلام اكثريت قريب به اتفاق مردم ايران , زردشتى بودند ايرانيها در زمانى مسلمان شدند كه اتفاقا حكومتشان حكومت عرب نبود , حكومت ايرانى بود ايرانيان در زمانى كه


112
حكومتشان حكومت ايرانى شد تدريجا مسلمان شدند و الا در زمان حكومت عرب مسلمان نبودند و مسلمان هم نشدند و اعراب هم آنها را مجبور به اسلام نكردند .

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته


113
جلسه دوم اسلام و آزادى تفكر

114

115

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين بارى ء الخلائق اجمعين و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم .

لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى

بحث ما درباره آزادى عقيده بود در جلسه گذشته بحثى شد درباره اينكه چگونه عقيده اى صحيح است آزاد باشد و چگونه عقيده اى صحيح نيست آزاد باشد و آزاد بودن بشر در آن برخلاف حيثيت شرافتى انسان است عرض كرديم معتقدات بشر بر يكى از دو پايه مى تواند باشد گاهى پايه اعتقاد بشر يك تفكر آزاد است , انسان با يك عقل و فكر آزاد از روى تأمل و انديشه واقعى عقيده اى را براى خود انتخاب مى كند ولى گاهى عقيده اى به بشر تحميل مى شود از هر راهى ولو از راه تقليد آباء و اجداد , و بعد انسان به آن عقيده خو مى گيرد و آن عقيده بدون آنكه با قوه تفكر او كوچكترين .


116
ارتباطى داشته باشد , در روح او مستقر مى گردد اولين خاصيت و اثر اينگونه عقائد اينست كه جلو تفكر آزاد انسان را مى گيرد و به صورت زنجيرى براى عقل و فكر انسان در مى آيد اينگونه عقائد عبارتست از يك سلسله زنجيرهاى اعتيادى و عرفى و تقليدى كه به دست و پاى فكر و روح انسان بسته مى شود , و همان طورى كه يك آدم به زنجير كشيده و به غل بسته شده خودش قادر نيست آن زنجير را از دست و پاى خودش باز بكند , شخص ديگرى لازم است تا با وسائلى كه در اختيار دارد آن را از دست و پا و گردن او باز بكند , ملتهايى هم كه نه از روى تفكر , عقائدى را پذيرفته اند بلكه از روى يك نوع عادت , تقليد , تلقين و آن عقائد را پيدا كرده اند چون فكر آنها را به زنجير كشيده است , نيروى ديگرى لازم است كه اين زنجيرها را پاره كند عرض نمى كنم كه يك زنجير ديگرى به دست و پاى او بنهد و عرض نمى كنم كه يك فكر و عقيده اى حتى يك عقيده اى مبتنى بر فكرى را به او تحميل بكند بلكه مى گويم كه او را از اين زنجيرها آزاد بكند تا بتواند خودش آزادانه فكر كند و عقيده اى را بر مبناى تفكر انتخاب بكند اين از بزرگترين خدمتهايى است كه يك فرد مى تواند به بشر بكند يكى از كارهاى انبيا همين بوده است كه اينگونه پايگاههاى اعتقادى را خراب بكنند تا فرد آزاد شده بتواند آزادانه درباره خودش , سرنوشت و اعتقاد خودش فكر كند در اين زمينه مثال خيلى زياد است براى اينكه اجمالا بدانيد انسان در حالى كه در زنجير يك عادت گرفتار است , اصلا نمى تواند درباره آن فكر بكند , يك مثال كوچك برايتان عرض مى كنم , قياس بگيريد .

يكى از معاريف صحابه رسول خدا آمد در مقابل حضرت ايستاد و عرض كرد يا رسول الله ! من هر چه فكر مى كنم , مى بينم


117
نعمتى كه خدا به وسيله تو بر ما ارزانى داشت بيش از آن اندازه اى است كه ما تصور مى كنيم ظاهرا اين سخن را در وقتى گفت كه پيغمبر اكرم به دخترشان يا به يك دختر بچه ديگرى مهربانى مى كرد بعد يك جريان قساوت آميزى را از خودش نقل كرد كه واقعا اسباب حيرت است و خود او آنوقت حيرت كرده بود كه چگونه بوده است كه چنين كارى را انجام مى داده اند مى گويد من از كسانى بودم كه تحت تأثير اين عادت قرار گرفته بودم كه دختر را نبايد زنده نگه داشت , دختر مايه ننگ است و اين مايه ننگ را بايد از ميان برد بعد نقل مى كند كه زنش دخترى مى زايد و سپس دختر را مخفى مى كند و به او مى گويد من دخترم را از ميان بردم دختر بزرگ مى شود , شش هفت ساله مى شود يك روز اين دختر را مى آورد به اين پدر نشان مى دهد به اطمينان اينكه اگر ببيند يك چنين دختر شيرينى دارد ديگر كارى به كارش نخواهد داشت , و بعد با چه وضع قساوت آميزى همين مرد اين دختر را زنده به گور مى كند مى گويد حالا من مى فهمم كه ما چه جانورهايى بوديم و تو چطور ما را نجات دادى ما آنوقتى كه اين كار را مى كرديم فكر مى كرديم چه كار خوبى داريم مى كنيم .

مسئله اينكه بشر در چه چيزهايى بايد آزاد باشد و در چه چيزهايى نمى تواند آزاد باشد و اصلا فكر آزادى درباره آنها غلط است , انيست : بعضى چيزهاست كه اصلا اجبار بردار نيست يعنى نمى شود بشر را مجبور كرد كه آن را داشته باشد , خود موضوع قابل اجبار نيست , اگر تمام قدرتهاى مادى جهان جمع شوند و بخواهند با زور آنرا اجرا بكنند قابل اجرا نيست مثلا محبت و دوستى اگر يك فرد فرد ديگر را دوست نداشته بشاد , آيا با زور مى شود او را


118
دوستدار و عاشق وى كرد ؟ چنين چيزى محال است اگر تمام قدرتهاى جهان جمع شوند و بخواهند يك فرد را كه فرد ديگر را دوست ندارد , به زور دوستدار او بكنند , امكان ندارد , زيرا اين قلمرو , قلمرو زور نيست بر عكس , اگر كسى كسى را دوست دارد باز با زور نمى توان آن دوستى را از دل او بيرون آورد .

يكى از چيزهايى كه خودش طبعا زور بردار نيست و چون زور بردار نيست موضوع اجبار در آن منتفى است ايمان است آنچه كه اسلام از مردم مى خواهد ايمان است نه تمكين مطلق اعم از آنكه ايمان داشته باشند يا ايمان نداشته باشند , آن به درد نمى خورد , نمى تواند پايدار بماند , تا زور هست باقى است , زور كه رفت آن هم منتفى مى شود به انتفاء علت خودش قرآن كريم هميشه دم از ايمان مى زند و حتى در موردى كه عده اى از اعراب باديه نشين آمدند ادعا كردند كه ما هم ايمان آورديم [ , خطاب به پيامبر ( ص] ( مى فرمايد به اينها بگو شما نگوئيد ما ايمان آورديم , قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم شما همينقدر مى توانيد بگوئيد ما اسلام آورديم يعنى يك اسلام ظاهرى , اما نمى توانيد بگوئيد ما ايمان آورديم پيغمبر از مردم ايمان مى خواهد اسلام فقط اثرش اينست كه همينقدر كه كسى اظهار اسلام بكند , شهادتين را بگويد , مسلمين از جنبه اجتماعى مى توانند او را در زمره خودشان حساب كنند و از نظر حقوق اجتماعى مساوى خودشان بدانند يعنى اگر مرد است مى توانند به او زن بدهند , اگر زن است در شرائطى مى توانند با او ازدواج بكنند و همچنين ساير احكام حقوقى اى كه افراد مسلمان نسبت به يكديگر دارند اما آيا اسلام فقط آمده است كه يك اجتماع اسلامى كه از


119
مقررات اسلامى تمكين بكند ايجاد كند ؟ نه , اين يك مرحله است اسلام آمده است ايمان , عشق , شور و محبت در دلها ايجاد كند ايمان را كه نمى شود به زور به كسى تحميل كرد آيه لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى شايد غير از آن جهتى كه در هفته پيش عرض كردم ناظر به اين جهت است كه تو از مردان ايمان مى خواهى , مگر با اجبار هم مى شود كسى را مؤمن كرد ؟ ! اينست كه قرآن مى فرمايد مردم را با حكمت دعوت كن : ادع الى سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه مردم را با دليل و منطق دعوت كن تا روح و قلب آنها را خاضع بكنى , تا عشق و محبت در دل آنها ياجاد بكنى در آيه ديگر مى فرمايد : فذكر انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر اى پيغمبر ! وظيفه تو گفتن و ابلاغ و يادآورى است , تو كه مسلط بر اين مردم نيستى كه بخواهى به زور آنها را مؤمن و مسلمان بكنى پس بعضى از موضوعات است كه خود آن موضوعات زور بردار و اجبار بردار نيست طبعا در اينگونه مسائل بايد مردم آزاد باشند , يعنى امكانى غير از آزادى وجود ندارد .

يك سلسله مسائل ديگراست كه در آنها مى شود مردم را اجبار كرد ولى اجبار براى مردم كمال نيست آن كمالى كه در آن كار مى خواهند به اجبار پيدا نمى شود مثلا در اخلاقيات , مردم موظفند راستگو باشند , امين باشند , به يكديگر خيانت نكنند , عادل باشند مى شود مردم را مجبور كرد كه دروغ نگويند , امين باشند , اگر خيانت كردند , دزدى كردند دستشان هم بريده شود ولى اين از نظر مقررات اجتماعى است در اينگونه مسائل يك جنبه ديگرى هم وجود دارد كه جنبه اخلاقى مطلب است و آن اينست كه اخلاق از انسان مى خواهد راستگو باشد , امين باشد . آنچه كه اخلاق


120
مى خواهد اين نيست كه انسان راست بگويد بلكه اينست كه انسان راستگو باشد يعنى راستگويى ملكه روحى او باشد , تربيت او باشد , تقوى در روح او وجود داشته باشد كه راستى و درستى و امانت و آن چيزهايى كه فضائل اخلاقى گفته مى شود به طبع ثانوى از روح او صادر شود يعنى وقتى كه راست مى گويد نه به خاطر ترس از قانون باشد كه اگر دروغ بگويد قانون مجازاتش مى كند , يا امانت داشته باشد نه به خاطر اينكه اگر خيانت بكند قانون مجازاتش مى كند , بلكه امانت داشته باشد به دليل اينكه امانت را براى خودش فضيلت و انسانيت مى شمارد راستگو باشد براى اينكه راستى را براى خودش شرف و كمال مى داند و از دروغ تنفر دارد و آن را زشت مى داند پس راستى , درستى , امانت آنوقت براى بشر فضيلت و كمال است كه به صورت يك تربيت درآيد نه صرف اينكه فقط عمل و اجرا بشود اينگونه مسائل هم قابل اجبار نيست يعنى به اين شكل[ كه كمال مقصود در انسان ايجاد شود] قابل اجبار نيست .

يكى ديگر از مسائلى كه بشر بايد در آن آزاد باشد نه از نظر اينكه اصلا قابل اجبار نيست بلكه از جنبه هاى ديگرى , رشد بشر است بشر اگر بخواهد رشد پيدا بكند بايد در كار خودش آزاد باشد , در انتخاب خودش آزاد باشد شما بچه تان را تربيت مى كنيد , خيلى هم علاقمند هستيد كه او آن طورى كه دلتان مى خواهد از آب در بيايد ولى اگر هميشه از روى كمال علاقه اى كه به او داريد در تمام كارها از او سرپرستى كنيد يعنى مرتب به او ياد بدهيد , فرمان بدهيد : اين كار را بكن , از اينجا برو , اگر مى خواهد چيزى بخرد همراهش برويد , هى به او دستور بدهيد : اين را بخر , آن را نخر , محال است كه اين بچه شما يك آدم با شخصيت از آب در بيايد . در


121
حدودى براى شما لازم است بچه تان را هدايت كنيد و در حدودى هم لازم است او را آزاد بگذاريد يعنى هم هدايت و هم آزاد گذاشتن ايندو وقتى با يكديگر توأم شد , آنوقت بچه شما اگر يك استعدادى هم داشته باشد , ممكن است كه يك بچه با تربيت كاملى از آب درآيد در يكى از كتابهاى حيوان شناسى خواندم بعضى از پرندگان[ به روش خاصى پرواز را به بچه يشان ياد مى دهند] مثل اينكه كركس را مثال زده بود نوشته بود اين حيوان وقتى مى خواهد پرواز را به بچه اش ياد بدهد بعد از اينكه اين بچه پر درآورد , يعنى حجازش از نظر جسمانى كامل شد ولى چون هنوز پرواز نكرده پرواز كردن را بلد نيست , او را با نوك خودش بر مى آورد مى اندازد روى بال خودش و پرواز مى كند يك مقدار كه بالا رفت , يك دفعه اين بچه را رها مى كند او به حكم اجبار شروع مى كند به پر و بالا خودش و پرواز مى كند او به حكم اجبار شروع مى كند به پر و بال زدن ولى پر و بالهاى نامنظم , گاهى بالا مى رود گاهى پائين , گاهى افقى مى رود , گاهى عمودى مادر هم مراقب و مواظبش است تا وقتى كه احساس مى كند خسته شده كه اگر او را نگيرد سقوط مى كند آنوقت او را مى گيرد و دو مرتبه روى بال خودش مى گذارد باز مقدارى او را مى برد و ضمنا به او ارائه مى دهد كه اينطور بايد حركت كرد و بال زد همينكه رفع خستگيش شد دو مرتبه آزادش مى گذارد باز مدتى پر و بال مى زند و همينطور مدتها بچه خودش را اينطور تربيت مى كند تا پرواز كردن را به او ياد بدهد يعنى راهنمايى را با به خود واگذاشتن توأم مى كند تا آن بچه پرواز كردن را ياد بگيرد .

بسيارى از مسائل اجتماعى است كه اگر سرپرستهاى اجتماع افراد بشر را هدايت و سرپرستى نكنند , گمراه مى شوند . اگر


122
هم بخواهند ولو با حسن نيت ( تا چه رسد به اينكه سؤ نيت داشته باشند ) به بهانه اينكه مردم قابل و لايق نيستند و خودشان نمى فهمند آزادى را از آنها بگيرند به حساب اينكه مردم خودشان لياقت ندارند , اين مردم تا ابد بى لياقت باقى مى مانند مثلا انتخابى مى خواهد صورت بگيرد , حالا يا انتخاب وكيل مجلس و يا انتخاب ديگرى ممكن است شما كه در فوق اين جمعيت قرار گرفته ايد واقعا حسن نيت هم داشته باشيد و واقعا تشخيص شما اين باشد كه خوب است اين ملت فلان فرد را انتخاب بكند , و فرض مى كنيم واقعا هم آن فرد شايسته تر است اما اگر شما بخواهيد اين را به مردم تحميل بكنيد و بگوئيد شما نمى فهميد و بايد حتما فلان شخص را انتخاب بكنيد , اينها تا دامنه قيامت مردمى نخواهند شد كه اين رشد اجتماعى را پيدا كنند اصلا بايد آزادشان گذاشت تا فكر كنند , تلاش كنند , آنكه مى خواهد وكيل بشود تبليغات كند , آن كسى هم كه مى خواهد انتخاب بكند مدتى مردد باشد كه او را انتخاب بكنم يا ديگرى را , او فلان خوبى را دارد , ديگرى فلان بدى را دارد يك دفعه انتخاب كند , بعد به اشتباه خودش را پى ببرد , باز دفعه دوم و سوم تا تجربياتش كامل بشود وبعد به صورت ملتى در بيايد كه رشد اجتماعى دارد و الا اگر به بهانه اينكه اين ملت رشد ندارد بايد به او تحميل كرد , آزادى را براى هميشه از او بگيرند , اين ملت تا ابد غير رشيد باقى مى ماند رشدش به اينست كه آزادش بگذاريم ولو در آن آزادى ابتدا اشتباه هم بكند صد بار هم اگر اشتباه بكند باز بايد آزاد باشد مثلش مثل آدمى است كه مى خواهد به بچه اش شناورى ياد بدهد بچه اى كه مى خواهد شناورى ياد بگيرد آيا با درس دادن و گفتن به او ممكن است شناورى را ياد بگيرد , اگر شما انسانى
123
را صد سال هم به فرض ببريد سر كلاس هى به او بگوئيد كه اگر مى خواهى شناورى را ياد بگيرى اول كه مى خواهى خودت را در آب بيندازى , به اين شكل بينداز , دستهايت را اينطور بگير , پاهايت را اينطور , بعد دستهايت را اينطور حركت بده , پاهايت را اينطور , امكان ندارد كه او شناورى را ياد بگيرد بايد ضمن اينكه قانون شناورى را به او ياد مى دهيد , رهايش كنيد برود داخل آب , و قهرا در ابتدا يك چند دفعه مى رود زير آب , مقدارى آب هم در حلقش خواهد رفت , ناراخت هم خواهد شد ولى دستور را كه مى گيرد ضمن عمل شناورى را ياد مى گيرد والا با دستور فقط بدون عمل آنهم عمل آزاد ممكن نيست شناورى را ياد بگيرد يعنى حتى اگر او را ببريد در آب ولى آزادش نگذاريد و همه اش روى دست خودتان بگيريد , او هرگز شناور نمى شود .

اينها هم يك سلسله مسائل است كه اصلا بشر را بايد در اين مسائل آزاد گذاشت تا به حد رشد و بلوغ اجتماعى لازم برسد از جمله اينهاست رشد فكرى همين طورى كه براى شناورى بايد مردم را آزاد گذاشت , از نظر رشد فكرى هم بايد آنها را آزاد گذاشت اگر به مردم در مسائلى كه بايد در آنها فكر كنند از ترس اينكه مبادا اشتباه بكنند , به هر طريقى آزادى فكرى ندهيم يا روحشان را بترسانيم كه در فلان موضوع دينى و مذهبى مبادا فكر بكنى كه اگر فكر بكنى و يك وسوسه كوچك به ذهن تو بيايد , به سر در آتش جهنم فرو مى روى , اين مردم هرگز فكرشان در مسائل دينى رشد نمى كند و پيش نمى رود دينى كه از مردم در اصول خود تحقيق مى خواهد ( و تحقيق هم يعنى به دست آوردن مطلب از راه تفكر و تعقل ) خواه نا خواه براى مردم آزادى فكر قائل است مى گويد اصلا من از تو (( لا اله الا


124
الله )) ى را كه در آن فكر نكرده اى و منطقت را به كار نينداخته اى نمى پذيرم نبوت و معادى را كه تو از راه رشد فكرى انتخاب نكرده اى و به آن نرسيده اى من از تو نمى پذيرم پس ناچار به مردم آزادى تفكر مى دهد مردم را از راه روحشان هرگز نمى ترساند , نمى گويد مبادا در فلان مسئله فكر بكنى كه اين , وسوسه شيطان است و اگر وسوسه شيطان در تو پيدا شد به سر در آتش جهنم مى روى در اين زمينه احاديث زيادى هست از آن جمله است كه پيغمبر اكرم فرمود : از امت من نه چيز برداشته شده است يكى از آنها اينست : الوسوسه فى التفكر فى الخلق يا : التفكر فى الوسوسه فى الخلق يعنى يكى از چيزهايى كه امت مرا هرگز به خاطر آن معذب نخواهند كرد , اينست كه انسان درباره خلقت , خدا و جهان فكر بكند و وساوسى در دلش پيدا بشود مادامى كه او در حال تحقيق و جستجو است , هر چه از اين شكها در دلش پيدا بشود , خدا او را معذب نمى كند و آن را گناه نمى شمارد در حديث معروفى است ( اين حديث در فرائد شيخ , كتاب اصولى كه طلاب مى خوانند نقل شده است ) كه يك عرب بدوى آمد خدمت رسول خدا عرض كرد : يا رسول الله ! هلكت تباه شدم پيغمبر اكرم فورا درك كرد فرمود فهميدم چه مى خواهى بگويى لابد مى گويى شيطان آمد به تو گفت : من خلقك ؟ تو هم در جوابش گفتى كه مرا خدا آفريده است شيطان گفت : من خلقه ؟ خدا را كى آفريده اس ؟ تو ديگر نتوانستى جواب بدهى گفت يا رسول الله همين است پيغمبر فرمود : ذلك محض الايمان ( عجبا ! ) فرمود چرا تو فكر كردى كه هلاك شدى ؟ ! اين عين ايمان است يعنى همين تو را به ايمان واقعى مى رساند , اين تازه اول مطلب است چنين فكرى كه در روح تو پيدا شد , اين شك
125
كه پيدا شد[ بايد براى رفع آن تلاش كنى] شك منزل بدى است ولى معبر خوب و لازمى است يك وقتى بد است كه تو در همين منزل بمانى : شيطان به تو گفت تو را چه كسى خلق كرده است ؟ گفتى خدا گفت خدا را چه كسى خلق كرده ؟ گفتى ديگر نمى دانم , بعد هم سرجايت نشستى اين شك تنبلهاست , هلاكت است اما تو كه چنين آدمى هستى كه وقتى چنين شك و وسوسه اى در تو پيدا شد , در خانه ننشستى , از مردم هم رودربايستى نكردى و نگفتنى كه اگر من به مردم بگويم چنين شكى كرده ام , مى گويند پس تو ايمانت كامل نيست , معلوم مى شود كه يك حس و طلبى در تو هست كه فورا آمدى نزد پيغمبرت سؤال بكنى كه اگر من چنين شكى پيدا كردم چه كنم ؟ آيا اين شك را با يك عمل رد بكنم , با يك فكر رد بكنم ؟ ذلك محض الايمان

[ اين عين ايمان است] . چرا از چنين چيزهايى مى ترسى ؟ !

اينست آزادى در تفكر پس اسلام كه رشته تقليد را از اساس پاره كرده است و مى گويد من اصول دين را بدون آنكه آزادانه آنرا درك كرده باشيد نمى پذيرم , چنين مكتبى آيا اصلا امكان دارد كه مردم را مجبور بكند به اينكه بيائيد اسلام را به زور بپذيريد ؟ همين طور كه در عمل هم نكرد آنچه كرد غير از اين بود كه مردم را مجبور به اسلام كرده باشند آنچه كرد مبارزه با آن عقائد خرافى اى بود كه يك ذره با عقل و فكر بشر سر و كار نداشت , فقط زنجيرى شده بود براى عقل و فكر زنجيرها را برداشت گفت حالا آزادانه فكر كن تا بفهمى مطلب از چه قرار است يا اگر با كشورهايى جنگيد , با ملتها نجنگيد , با دولتها جنگيد يعنى با كسانى جنگيد كه اين زنجيرهاى خيالى و اجتماعى را به دست و پاى مردم بسته بودند .


126
اسلام با حكومتهاى جابر جنگيد كجا شما مى توانيد نشان بدهيد كه اسلام با يك ملت جنگيده باشد ؟ و به همين دليل ملتها در نهايت شوق و رغبت اسلام را پذيرفتند كه يكى از آنها ايران خودمان بود .

يكى از صفحات بسيار درخشان تاريخ اسلام كه متأسفانه مذاهب ديگر در اينجا صفحات تاريخشان سياه و تاريك است , همين مسئله آزادى عقيده اى بود كه مسلمين پس از آنكه حتى حكومت را در دست گرفتند به ملتها دادند و اين نظير ندارد ( متأسفانه ما آن طورى كه بايد و شايد در اين مسائل دقت و فكر نمى كنيم . ) من جز اينكه شما را در اينگونه مسائل راهنمائى بكنم كه تاريخ را مطالعه بكنيد , راه ديگرى ندارم چون فعلا چنين وقتى نداريم شما جلد سوم تاريخ آلبرماله را كه تاريخ قرون وسطى است بخوانيد ببينيد مسيحيها همينهايى كه امروز دارند در ميان ما تبليغ مى كنند كه اسلام با زور پيشروى كرده است , چه جناياتى براى تحميل عقيده مسيحيت مرتكب شده اند چه درباره خود مسيحيان يعنى فرقه هاى بدعتى مسيحيت به قول خودشان و چه درباره مسلمين و غير آنها تاريخ زردشتيها را بخوانيد مخصوصا توصيه مى كنم تاريخ دوره ساسانيان , ايران قبل از اسلام را بخوانيد و مخصوصا ببينيد روابطى كه زردشتيهايى كه حكومت را در دست داشتند و موبدها كه در آن دستگاهها متنفذ بودند با عيسويان آن دوره داشتند ( حالا مانويان و مزدكيان به جاى خود ) , آزارهايى كه درباره عيسويها و يهوديها كردند چه بوده است ؟ ! جلد سيزدهم تاريخ تمدن ويل دورانت را بخوانيد باز راجع به مظالم مسيحيهاست همچنين جلد يازدهم تاريخ تمدن ويل دورانت را بخوانيد كه راجع به اسلام است , مخصوصا قسمتهاى مختلفى كه خود او نشان مى دهد كه


127
اسلام و مسلمين چقدر براى آزاديهاى ملتهايى كه تحت فرمان آنها بودند احترام قائل بودند چنين چيزى در تاريخ جهان نظير ندارد به عنوان نمونه جلد دوم كتاب محمد خاتم پيامبران يك مقاله بسيار عالى از يكى از اساتيد دارد به نام كارنامه اسلام لااقل مى توانيد چند صفحه اول آن مقاله را بخوانيد كه راجع به انگيزه تمدن اسلامى بحث كرده است اگر چه به طور فشرده بحث كرده است آنجا مى توانيد مطلب را كاملا به دست آوريد چون آن بحث يك بحث بسيار آزادى است علما راجع به علل پيدايش و گسترش تمدن اسلامى خيلى بحث كرده اند دو علت اساسى برايش ذكر نموده اند اولين علت تشويق بيحدى است كه اسلام به تفكر و تعليم و تعلم كرده است چون اين ديگر در متن قرآن است علت دومى كه براى پيدايش و گسترش تمدن اسلام ذكر كرده اند كه چطور شد اسلام توانست از ملتهاى مختلف نامتجانس كه قبلا از يكديگر كمال تنفر را داشتند چنين وحدتى به وجود آورد ؟ , احترامى است كه اسلام به عقائد ملتها گذاشت به قول خودشان تسامح و تساهلى كه اسلام و مسلمين راجع به عقائد ملتهاى مختلف قائل بودند لهذا در ابتدايى كه اين تمدن تشكيل مى شد هسته اولى مسلمانها را اعراب حجاز تشكيل مى دادند كه تمدنى نداشتند كم كم ملتها آمدند مسلمان شدند در ابتدا عده كمى از آنها مسلمان شدند , بقيه يا يهودى بودند يا زردشتى يا مسيحى و يا صابئى ( مخصوصا صابئيها خيلى زياد بودند , زردشتى خيلى كم بوده است ) مسلمين به قدرى با اينها با احترام رفتار كردند و اينها را وارد كردند در ميان خودشان كه كوچكترين دوگانگى با آنها قائل نبودند , و همين سبب شد كه تدريجا خود آنها در اسلام هضم شدند يعنى عقائد اسلامى را پذيرفتند .
128

در اين زمينه نمونه زياد است از زمان حضرت امير شروع مى كنم ما در تاريخ اينطور مى خوانيم كه اميرالمؤمنين على ( ع ) در زمان خلافتشان مكرر اين جمله را مى فرمود كه تا من زنده هستم هر سؤالى داريد از من بپرسيد كه اگر بميرم و در ميان شما نباشم ديگر كسى را پيدا نخواهيد كرد كه اينگونه از شما بخواهد كه از او سؤال كنيد : سلونى قبل ان تفقدونى نوشته اند يك مرتبه شخصى از پاى منبر بلند شد و با يك تجاسرو بيان جسارت آميزى گفت : ايها المدعى ما لا يعلم و المقلد ما لا يفهم انا السائل فاجب . اى مدعى ( العياذ بالله ) جاهل و اى كسى كه نفهميده حرف مى زنى ! من سؤال مى كنم تو جواب بده وقتى به قيافه اش نگاه كردند ديدند اتفاقا به مسلمين هم نمى خورد فقط قيافه اش را توضيح داده اند كه آدم لاغر اندامى بود و موى مجعد و درازى داشت , كتابى را هم به گردنش آويخته بود كانه من مهوده العرب يعنى قيافه اش شبيه بود به عربهايى كه يهودى شدند تا اينگونه جسارت كرد اصحاب اميرالمؤمنين با ناراحتى بپاخاستند و خواستند اذيتش كنند , اين كسيت كه جسارت مى كند ؟ ! على ( ع ) جمله اى دارد , فرمود بنشينيد ان الطيش لا يقوم به حجج الله و لا تظهر به براهين الله . فرمود اين شخص سؤال دارد , از من جواب مى خواهد شما خشم گرفتيد , مى خواهيد خشونت به خرج بدهيد , غضب كرديد , عصبانيت به خرج مى دهيد , با عصبانيت نمى شود دين خدا را قائم و راست كرد , با عصبانيت برهان خدا ظاهر نمى شود بنشينيد سرجايتان بعد رو كرد به آن مرد و فرمود : اسئل بكل لسانك و ما فى جوانحك فرمود بپرس با تمام زبانت يعنى هر چه مى خواهد دل تنگت بگو هر چه در درون دل دارى بگو همين يك جمله كافى بود كه اين آدم را از ابتدا نرم كند شروع كرد به سؤال


129
كردن . چندين سؤال كرد و حضرت جواب دادند متأسفانه در نقل متن سؤال و جوابها ذكر نشده است همين قدر نوشته اند كه در آخر يك مرتبه ديدند آن شخص گفت : اشهد ان لااله الا الله و ان محمدا رسول الله .

اسلام اساسا در اينگونه مسائل , خفه شو و اين حرفها ندارد در زمان خود پيغمبر مى آمدند سؤال مى كردند , حضرت جواب مى داد شما در تاريخ مى خوانيد كه على ( ع ) در زمان خلافت شيخين مخصوصا زياد به مسجد مى رفت و[ در بيان علت اين كار] مى فرمود براى اينكه صيت اسلام در جهان بلند شده است , از اطراف و اكناف مردم دانشمندى مى آيند , سؤالاتى دارند , كسى بايد به آنها جواب بدهد گاهى اصحاب خاص خودش مثل سلمان و ابى ذر را مى فرستاد و به آنها مى فرمود برويد در مسجد , مراقب باشيد اگر افرادى پيدا شدند كه راجع به اسلام سؤالاتى داشتند مبادا كسى باشد كه نتواند جواب آنها را بدهد , مبادا آدم جاهلى باشد به عنف آنها را رد كند اگر ديديد يك دانشمندى از يك جاى جهان پيدا شد و سؤالاتى درباره اسلام داشت فورا بيائيد مرا خبر كنيد كه بروم جوابهايش را بدهم .

حتى بنى اميه عليرغم اينهمه تبليغاتى كه عليه آنها مى شود و بسيارى از آن تبليغات ( حدود صدى نود آن ) درست است , اگر آنها را قياس بكنيم با بسيارى از حكومتهاى ديگر كه در جهان بودند , باز آنها بهتر بودند مخصوصا در دوره بنى العباس آزادى عقيده ( تا آنجا كه با سياست برخورد نداشت ) فراوان بود اين داستان را من در (( داستان راستان )) تحت عنوان (( توحيد مفضل )) نقل كرده ام : مفضل بن عمر يكى از اصحاب امام صادق ( ع ) است . رفت در


130
مسجد مدينه نماز بخواند . خلوت هم بود خودش مى گويد (( بعد از نماز من درباره پيغمبر و عظمت او فكر مى كردم )) در همان حال ابن ابى العوجاء كه يكى از زنادقه بود يعنى اصلا خدا را قبول نداشت , آمد يك كنارى نشست بطورى كه فاصله زيادى با مفضل نداشت بعد يكى از همفكرانش هم آمد كنار او نشست شروع كردند با همديگر صحبت كردن در بين صحبتها يك دفعه ابن ابى العوجاء گفت من هر چه فكر مى كنم درباره عظمت اين آدم كه در اينجا مدفون شده , متحيرم ! ببين چه كرده است ! چگونه به گردن مردم افسار زده است ! در پنج وقت صداى شهادت به پيامبرى او بلند است شروع كرد به كفر گفتن راجع به خدا , پيغمبر , قيامت و مفضل آتش گرفت , نتوانست طاقت بياورد آمد نزد او و با عصبانيت گفت اى دشمن خدا ! در مسجد پيغمبر خدا چنين سخنانى مى گويى ؟ ! او پرسيد تو كسيتى و از كدام نحله از نحله هاى مسلمين هستى ؟ از اصحاب كلامى ؟ از فلان فرقه هستى ؟ بعد گفت اگر از اصحاب جفعربن محمد هستى ما همين حرفها و بالاتر از اينها را در حضور خودش مى گوئيم , با كمال مهربانى همه حرفهاى ما را گوش مى كند به طورى كه ما گاهى پيش خودمان خيال مى كنيم كه تسليم حرف ما شد و عنقريبا او هم حرف ما را قبول مى كند بعد با يك سعه صدرى شروع مى كند به جواب دادن , تمام حرفهاى ما را جواب مى دهد يك ذره از اين عصبانيتهايى را كه جنابعالى داريد او ندارد ابدا عصبانى نمى شود مفضل بلند مى شود مى رود خدمت امام صادق ( ع ) و مى گويد يا ابن رسول الله ! من يك چنين گرفتارى پيدا كردم حضرت تبسم مى كند و مى فرمايد ناراحت نباش اگر دلت مى خواهد , فردا صبح بيا من يك سلسله درس توحيدى به تو
131
مى گويم كه بعد از اين اگر با اين طبقه مواجه شدى بدانى چه جواب بدهى كتاب (( توحيد مفضل )) كه امروز در دست است مولود اين جريان است .

همين ابن ابى العوجاء يك سال در فصل حج رفته بود مسجد الحرام ! با رفقاى زنديق خودش حلقه اى را تشكيل داده بودند و با هم سخن مى گفتند ظاهرا ابن مقفع هم در آنجا بوده يك وقت ابن مقفع مى گويد اين مردم را ببين مثل گاوى كه به خرمن بسته باشند دور اين سنگها مى چرخند و در بين اينها يك نفر آدمى كه قابل صحبت كردن باشد نيست مگر آن شيخ جالس كه آنجا نشسته ابن ابى العوجاء گفت تو درباره او هم مبالغه مى كنى , او هم چيزى نيست گفت نه , اين غير از آنهاست بينشان مباحثه در گرفت ابن مقفع گفت حالا اگر خيلى دلت مى خواهد برو از او يك سؤال بكن من با او صحبت كرده ام , برو با او صحبت كن رفت اما چقدر جسارت آميز ! ابتدا كه نشست , گفت يا ابن رسول الله ! مى دانى آدم وقتى راه حلقش سرفه بگيرد بايد سرفه كند فرمود بله گفت آدم شك هم كه در دلش پيدا مى شود بايد بگويد فرمود بله گفت من مى گويم : الى ما تدوسون هذا البيدر و تحومون حوله حوم البقر ( و از اينگونه تعبيرات ) تا كى شما مى خواهيد مثل گاو دور اين خرمن بچرخيد ؟ بعد شروع كرد به سؤال كردن راجع به خدا , كه امام صادق ( ع ) جواب داده , و متنش در كتب حديث هست گفت اگر خدا راست است چرا خودش را نشان نمى دهد ؟ حضرت فرمود خدا چگونه خودش را نشان بدهد از اين بهتر ؟ يك صانع چگونه مى تواند خودش را صنعتش نشان بدهد كه خدا خودش را در اين عالم نشان نداده است ؟ آيا خدا خودش را در خلقت تو نشان نداد ؟ در خلقت آسمان


132
و زمين نشان نداد ؟ در چشم و دست و پا و جحاز هاضمه و ريه ات نشان نداد ؟ در فلان گياه نشان نداد ابن ابى العوجاء مى گويد آنقدر گفت كه يك مرتبه پيش من مجسم شد كه الان خدا خودش در مى آيد و مى خواهد خودش را به من نشان بدهد .

بخشى از كتابهاى حديثى ما احتجاجات است مثلا بحارالانوار يك جلد در احتجاجات دارد ما يك كتاب داريم در احتجاج : احتجاج طبرسى بايد اين احتجاجات را خواند اينها مباحثاتى است كه علماى اديان ديگر و به طور كلى دانشمندان ديگر كه بعضى از آنها دهرى و مادى مسلك , بعضى يهودى , بعضى مسيحى , بعضى زردشتى , بعضى صابئى و حتى بعضى بت پرست بودند , با ائمه عليهم السلام داشته اند اينها مى آمدند نزد ائمه سؤال مى كردند , جواب مى شنيدند و مى رفتند كسى نمى گفت تو چه حقى دارى در دولت مقتدر اسلامى چنين حرفهايى بزنى مخصوصا مباحثات و احتجاجات حضرت رضا ( ع ) كه در متن كتب تاريخ و حديث مضبوط است عجيب است دولت هارون و دولت مأمون از مقتدرترين دولتهايى است كه جهان به خودش ديده است يعنى اينها اگر مى خواستند جلوى آزادى عقيده را بگيرند , به حد اعلا مى توانستند و كسى جرئت مخالفت نداشت هارون اجازه مى داد متكلمين بيايند در آنزمان هنوز فرقه هاى متكليمن توسعه زياد پيدا نكرده بود فرقه هاى مختلف متكلمين اسلامى مى آمدند , شروع مى كردند به مباحثه كردن , آنهايى كه عقائد اعتزالى داشتند , آنهايى كه عقائد اشعرى داشتند و حتى آنها كه شيعه بودند با اينكه اينها دشمن درجه اول شيعه بودند معذلك به متكلمين شيعى كم و بيش اجازه مى دادند كه بيايند در اين مجالس بحثهاى خودشان را مطرح


133
بكنند . مأمون كه داستانى است ! با اينكه او از نظر سياسى آدم سنى مسلكى بود و متعصب هم بود يعنى پايه سياستش بر احترام شيخين و بر تسنن بود و مى دانيم كه در مسائل سياسى چقدر شيعه را اذيت مى كرد و همين كافى است كه امام رضا ( ع ) را شهيد كرد , ولى همين آدم تا آنجا كه به سياستش برخورد نداشت در مسائل مذهبى آزادى مى داد خودش مباحثاتى دارد به نفع تشيع و عليه تسنن كه يك قاضى ترك چند سال پيش كتابى نوشت به نام ( تشريح و محاكمه در تاريخ آل محمد ) به فارسى هم ترجمه شده من وقتى آن كتاب را خواندم ديدم يكى از بهترين احتجاجات و مباحثاتى كه به نفع شيعه شده است و استدلال شده بر امامت اميرالمؤمين , همين مباحثه اى است كه مأمون با علماى اهل تسنن كرده است مأمون هر عيبى داشت ولى يك مرد دانشدوست و دانش طلب عجيبى بود .

شما نظير و شبيه اينها را در كجا پيدا مى كنيد ؟ اين براى چه بود ؟ براى اينكه اسلام به منطق خودش اعتماد داشت اسلام چون به منطق خودش اعتماد داشت هيچوقت نمى آمد مردم را بترساند بگويد درباره اين مسائل فكر نكن , درباره خدا فكر نكن , بلكه مى گفت هر چه دلت مى خواهد فكر كن ولى به شرط اينكه اساسى فكر كنى , روى منطق فكر كنى , در حدودى كه يك بشر مى تواند فكر كند يك وقت مثلا تو مى گويى من مى خواهم حقيقت خدا را به دست آورم به تو مى گويند آيا تو حقيقت يكى از مخلوقات خدا را به دست آورده اى كه مى خواهى حقيقت خدا را به دست آورى ؟ آيا تو حقيقت همين نور حسى را به دست آورده اى ؟ الان هم كه علم اينهمه پيشرفت كرده است , از بحث در حقيقت اشياء خوددارى مى كند ولى مى گويد اينكه ما نرسيم به كنه و حقيقت اشياء دليل


134
نمى شود كه وجود اشياء را انكار بكنيم اگر از ما بپرسند حقيقت برق چيست نمى دانيم , حقيقت ماده چيست نمى دانيم , حقيقت انرژى چيست نمى دانيم , حقيقت نور چيست نمى دانيم , اما وجود اينها را انكار نمى كنيم حقيقت حيات چيست ؟ يك بشر هنوز پيدا نشده است كه ادعا بكند من مى توانم بگويم حقيقت حيات چيست اما وجود حيات را انكار نمى كنيم چون آثار حيات را مى بينيم به خدا در اين حدود همه مردم مى توانند معرفت پيدا كنند كه خدايى هست , ذات لايزالى هست , ذات ازلى و ابدى هست , ذات ازلى و ابدى هست , ذاتى كه بى نياز از همه چيز است , ذاتى كه مبدأ همه اشياء است , ذاتى كه عالم است به مخلوقات خودش , قادر است بر همه چيز در اين حدود همه مى توانند درك كنند حالا راز قضا و قدر را فرض كنيم هيچكس نتواند درك كند يا بعضى افراد بتوانند درك كنند ولى افراد ديگر نتوانند درك كنند , اين مضربه جايى نيست اينست كه اسلام نه تنها به مردم اجازه مى دهد بلكه فرمان مى دهد كه در اينگونه مسائل فكر كنند , درباره معاد فكر كنند , و نمونه تفكر به دست مردم مى دهد , درباره نبوت فكر كنند , و درباره ساير مسائل چرا ؟ روى اطمينانى است كه اسلام به منطق خودش دارد روى اين حساب است كه پايه اين دين روى منطق و فكر و تفكر است .

من مكرر در نوشته هاى خودم نوشته ام : من هرگز از پيدايش افراد شكاك در اجتماع كه عليه اسلام سخنرانى كنند و مقاله بنويسند , متأثر كه نمى شوم هيچ , از يك نظر خوشحال هم مى شوم چون مى دانم پيدايش اينها سبب مى شود كه چهره اسلام بيشتر نمايان بشود وجود افراد شكاك و افرادى كه عليه دين سخنرانى مى كنند , وقتى خطرناك است كه حاميان دين آنقدر مرده و بى روح


135
باشند كه در مقام جواب بر نيايند يعنى عكس العمل نشان ندهند اما اگر همين مقدار حيات و زندگى در ملت اسلام وجود داشته باشد كه در مقابل ضربت دشمن عكس العمل نشان بدهد , مطمئن باشيد كه در نهايت امر به نفع اسلام است همان طورى كه در طول سى چهل سال اخير , كسروى پيدا شد عليه شيعه بالخصوص و احيانا عليه اسلام چيزها نوشت توده ايها آمدند در مسائل ماديگرى حرفها زدند و به اساس اسلام اعتراض كردند , افراد ديگرى پيدا شدند كه به نام حمايت از مليت ايرانى عليه اسلام سخنانى گفتند اينها بدون اينكه خودشان بخواهند و قصد داشته باشند , به طور غير مستقيم آنقدر به اسلام خدمت كردند كه خدا مى داند يعنى وقتى كسروى آن كتابها را نوشت تازه دست علماى اسلام رفت روى كاغذ و مسائلى را كه در طول چند قرن در اثر اينكه اعتراض و تشكيك و ايرادى نشده بود پرده هايى از ابهام روى آنها را گرفته بود و كم كم خرافات و اوهامى هم درباره آنها پيدا شده بود , تشريح كردند اصلا مردم نمى دانستند مثلا در باب امامت چه بايد بگويند , در باب تشيع چه بايد بگويند , در باب تقيه جه بايد بگويند , در باب بداء چه بايد بگويند آنوقت علما شروع كردند به آشكار ساختن حقايق از زير پرده هاى اوهامى كه در طول چند قرن در اثر نبودن شكاك و اين دشمنان خدمتگزار به وجود آمده بود , و يك سلسله از مسائل خيلى بهتر روشن شد توده ايها آمدند چقدر توانستند به طور غير مستقيم بدون اينكه خودشان بخواهند به منطق فلسفى و منطق اجتماعى اسلام خدمت بكنند يعنى اينها سبب شدند كه دستهاى علماى اسلام از آستين بيرون آمد و چه آثار نفيسى در اين زمينه منتشر شد .

يك دين زنده هرگز از اينگونه حرفها بيم ندارد . يك دين


136
زنده آنوقت بيم دارد كه ملتش آنقدر مرده باشند كه عكس العمل نشان ندهند و متأسفانه ما در گذشته گاهى چنين چيزى داشته ايم مثلا در اوايل مشروطيت عده اى آمدند گفتند قوانين جزائى اسلام به درد امروز نمى خورد يك نفر ما نديديم پيدا شود كه يك كتاب بنويسد از منطق اسلام در اين زمينه حمايت بكند بعد عده اى روى غرض و عده اى روى جهالت و نادانى آمدند قوانين جزائى اسلام را يكباره بوسيدند و كنار گذاشتند , نسخ شده تلقى كردند و رفتند قوانين جزائى كشورهاى خارجى را ترجمه كردند اين اسباب تأسف است والا اكنون كه در مسائل ديگر حقوقى اسلام مثل حقوق زن , و مسائل اقتصادى اسلام يك جنبشى در ميان مسلمين مى بينيم هيچ جاى نگرانى نيست يعنى در نهايت امر پيروزى با مسلمين است .

اساسا دينى كه منطقش بر اساس فكر و عقل است , بر اساس حساب است , بر اساس فلسفه است , بر اساس يك سلسله مصالح است , در اين جهت نگرانى ندارد روى همين حساب از صدر اسلام تا كنون آن آزادى تفكرى كه اسلام به مسلمين و به ملل ديگر درباره اسلام داده , هيچ ملت ديگرى نداده است و اين از افتخارات اسلام است .

خدايا ! به همه ما توفيق عنايت كن كه حقايق اسلام را از روى بصيرت و تحقيق درك كنيم .

خدايا ! به ما غيرت و حيات و جنبش عنايت كن .

خدايا ! خير دنيا و آخرت به همه ما كرامت بفرما , پنبه هاى غفلت از گوش ما بيرون كن .

خدايا ! اموات همه ما را ببخش و بيامرز .

رحم الله من قرء الفاتحه مع الصلواه


137
بخش ششم ياد داشتها

138

139
اسلام و انقلاب

1 - اول بايد انقلاب را تعريف كنيم , سپس انواع انقلابها را توضيح دهيم و سپس درباره علل و انگيزه ها و موجبات انقلاب بحث نمائيم .

اما تعريف : انقلاب به حسب مفهوم لغوى پشت و رو شدن و يا دگرگون شدن است تعبير انقلب على وجهه يعنى پشت و رو شد و برگشت و تغيير جهت داد انقلبتم على اعقابكم 0 فانقلبوا بنعمه من الله و فضل 0 قالوا انا الى ربنا منقلبون 0 و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون 0 و قلبوا لك الامور 0 فاصبح يقلب كفيه 0 قد نرى تقلب وجهك فى السماء فلنولينك قبله ترضيها 0 و تقلبك فى الساجدين .

مجموعا در قرآن كلمه انقلاب مفهوم ( برگشتن ) داخلى يك شيى ء را يعنى عوض شدن جهت رو و پشت يا زير و زبر را مى فهماند و با رجوع فرق دارد برگشتن سنگ از هوا رجوع هست ولى انقلاب نيست .

انقلاب در فقه و فلسفه اصطلاح خاص دارد غيراز اصطلاح لغت كه قرآن هم بر همان اصطلاح جارى است در فقه در كتاب طهارت , انقلاب و استحاله را از مطهرات مى شمارند . در باب


140
استحاله مى گويند : كالغدوه تصير ترايا والخشبه المتنجسه اذا صارت رمادا اوالماء المتنجس بخارا والكلب ملحا وهكذا كالنطفه تصير حيوانا و الطعام النجس جزء من الحيوان و در باب انقلاب مى گويند : كالخمر ينقلب خلاسواء كان بنفسه او بعلاج ( عروه الوثقى , باب مطهرات ) سيد در مسأله 5 مطهرات عروه مى گويد : الانقلاب غير الاستحاله , اذ لا تتبدل فيه الحقيقه النوعيه بخلافها و لهذا لا تطهر المتنجسات به وتطهر بها ولى آقاى حكيم در مستمسك مى گويد با انقلاب هيچ چيز پاك نمى شود حتى نجاسات , و طهارت خمر منقلب به خل استثنا است و در تحرير الوسيله استحاله و انقلاب خمر به خل را در يك مقوله قرار داده و گوئى نظر بر اينست كه انقلاب الخمر الى الخل نيز نوعى تبدل حقيقت است پس استثنا نيست .

فلاسفه اصطلاحا تغيير كيفى را استحاله مى نامند و انقلاب را تغيير ماهوى - بر عكس اصطلاح امثال سيد در عروه الوثقى - و بنابر اصالت ماهيت , انقلاب ذات را محال مى دانند و لهذا تغيير ماهوى و كيمياوى عناصر به يكديگر را طرفداران اصالت ماهيت محال مى دانستند بر خلاف اصات وجوديها بلكه طبق نظر اصالت وجوديها هر حركت اشتدادى مستلزم انقلاب آنا فانا ماهوى است :

كون المراتب فى الاشتداد
انواعا استنار للمراد
( منظومه سبزوارى )

سيد صدرالدين دشتكى در وجود ذهنى به نوعى انقلاب و تغيير ذاتى و ماهوى قائل است :

و قبل بالانفس و هى انقلبت
( منظومه سبزوارى )

ولى انقلاب در عصر ما يك مفهوم اجتماعى پيدا كرده است كه با اصطلاحات فلسفى نزديك است - نه با اصطلاح لغوى


141
يا فقهى - و آن عبارت است از تغيير بنيادى در جامعه , يعنى دگرگون شدن جامعه از بن و از بيخ و از اساس به عبارت ديگر درهم ريختن نظم حاكم هرگاه با شدت و سرعت و مقرون به نوعى عصيان و تمرد و انكار و نفى و طرد باشد يعنى گروهى عليه گروهى ديگر كه نظم حاكم قائم به آنهاست و آنها آن نظم را حفظ كرده اند و آن نظم آنها را و وضع آنها را [ , قيام مى كنند] قيام انقلابى با زور و عنف آن نظم را براى جايگزين كردن نظم ديگرى بر هم مى زند .

پس انقلاب نوعى عصيان و طغيان است عليه نظم موجود و وضع حاكم به منظور برقرارى نظمى و وضعى مطلوب پس انقلاب مبتنى است بر نارضائى و خشم از وضعى و آرزو و طلب وضعى ديگر .

ولى صرف نارضائى از وضعى و آروزى وضعى ديگر كافى نيست بلكه انكار و نفى وضع حاضر ضرورى است همچنانكه طلب و جستجو و تلاش و جهاد براى وضعى ديگر ضرورت دارد عليهذا ممكن است نارضائى و حتى خشم باشد اما مقرون به سكون و سكوت و حديث نفس و رؤيا .

اينجاست كه ارزش مكتب و ايدئولوژى روشن مى شود تنها آن ايدئولوژى مى تواند مفيد و انقلابى و راهگشا باشد كه عنصر انكار و نفى و طرد در متن تعليماتش قرار گرفته باشد فرق اسلام و مسيحيت در همين جا است كه اسلام مشتمل بر جهاد و امر به معروف و نهى از منكر است كه عنصر شورش و هجوم بر وضع موجود است و مسيحيت فقط دم از صلح و سازش با هر وضعى مى زند .

اقبال در مورد خصلت انقلابى قرآن مى گويد :

نقش قرآن چونكه در عالم نشست
نقشه هاى پاپ و كاهن را شكست

142
فاش گويم آنچه در جان مضمر است
اين كتابى نيست چيز ديگر است
چونكه در جان رفت جان ديگر شود
جان چو ديگر شد جهان ديگر شود

انقلاب در مفهوم اجتماعيش اولا ارادى است و لهذا ديگر مفهوم فعل لازم را ندارد , مفهوم فعل متعدى را دارد مى گوئيم انقلاب كرد نه اينكه منقلب شد ثانيا در جهت تكامل اطلاق مى شود نه در هر عوض شدنى , كه دگرگونى در جهت سقوط , انقلاب ناميده نمى شود ثالثا بر نوعى نفى و انكار و عصيان استوار است .


143
اقسام انقلاب

انقلاب يا فردى است يا اجتماعى يعنى يا فرد انقلاب مى كند و يا جامعه انقلاب فردى يا حيوانى است يا انسانى هر عشقى خود نوعى انقلاب است و بحث است درباره عشق كه آيا ماهيت حيوانى دارد يا انسانى بوعلى رساله اى دارد در عشق , و ملاصدرا فصل مبسوطى در اسفار در اين باره دارد كه قسمتهايى را از شيخ اقباس كرده است و ما وارد بحث آن نمى شويم .

آنچه امير خجستانى گفت كه از ديوان حنظله بادغيسى متأثر شده است كه :

مهترى گر به كام شير در است
شو خطر كن زكام شير بجوى
يا بزرگى و عز و مكنت و مال
يا چو مردانت مرگ رو ياروى

نوعى انقلاب به اصطلاح وهمى بود ( برزخ ميان حيوانى و انسانى ) توبه خود نوعى انقلاب انسانى است توبه انقلاب وجدان اخلاقى و انسانى انسان است عليه حيوانيت و سبعيت او از نظر فردى انقلابها گاهى خشمى است يعنى ناشى از عقده هاست كه نوعى انفجار عقده است , و گاهى انقلاب جاه طلبى است كه در امير خجند نمونه اش را ديديم , و گاهى فكرى و فرهنگى است كه در


144
برخى افراد طالب علم نمونه هاى عجيبى ديده مى شود كه همه چيز را فداى علم مى كنند , و گاه وجدانى و فطرى و الهى است مثل توبه .

ولى اگر در تعريف انقلاب تكامل را داخل كنيم , انقلاب خشمى و جاهى انقلاب نيست , به علاوه جنبه انتخابى و ارادى ندارد ولى البته عصيان هست , عصيان عقده هاى مكتوم عليه نظم حاكم بر شعور ظاهر وسيله وجدان معقول و تلقين و تقليدها و عادات اجتماعى .

توحيد اسلام نفى و اثبات است , كفر به طاغوت و ايمان به الله است از اين جهت است كه ايمان اسلامى يك ايمان انقلابى است , طغيان عليه نظم طاغوتى حاكم بر روح و بر جامعه براى برقرارى نظم الهى بر روح و يا بر جامعه .

صرف نارضائى و خشم براى انقلاب كافى نيست , روحيه تعرض و تهاجم و نفى و انكار لازم است اينجاست كه نقش مكتب ظاهر مى شود اسلام مشتمل بر عنصر شورش و تعرض است و آن عبارتست از فرمان جهاد و فرمان امر به معروف و نهى از منكر .

1 - سرايت عجيب انقلاب اسلامى ايران در ستوان فقرات استبداد و استعمار از طريق نفوذ در روحيه گروههاى دست پائين ارتش .

2 - شناخت ماهيت انقلاب از راه شناخت رهبرى امام خمينى كه ندايش از قلب تاريخ اين مملكت برخاست .


145
انقلاب اسلامى يا اسلام انقلابى ( 1 ) ؟

1 - فرق انقلاب اسلامى يعنى انقلابى كه ماهيت اسلامى و راه اسلامى و هدف اسلامى دارد با اسلام انقلابى يعنى اسلامى كه ماهيت و راه و هدف انقلابى دارد به عبارت ديگر فرق ميان آنجا كه اسلام هدف و معيار انقلاب است با آنجا كه انقلاب , هدف و معيار اسلام است .

2 - رجوع شود به ... و مسئله نقش وارد كردن خود آگاهى طبقاتى و تضاد طبقاتى در شعور مردم و اينكه از نظر اسلام انقلابى يگانه راه همين است بر خلاف انقلاب اسلامى كه به هويت اسلامى و هويت الهى قائل است .

3 - راجع به ريشه مذهب , از ديده اسلام انقلابى , خود اسلام و مذهب راستين تاريخ خاسته از طبقه محروم است و هميشه جنگها جنگ مذهب عليه مذهب بوده است و كفر خود مذهب است

[ - 1 اصطلاح (( اسلام انقلابى )) به وسيله گروههاى فرقان و منافقين رايج شد البته ممكن است افراد ديگرى نيز اين اصطلاح را به كار برده باشند بدون آنكه مقصود آنها را در نظر داشته باشند] .


146
نه بى مذهبى , و اينكه اسلام همواره دعوت به جنگ با مذهب كفر كرده است نه به جنگ با لامذهبى مثلا ماترياليسم و ماركسيسم كه اين جنگها اختراع مذهب شرك است !

4 - يكى از تفاوتهاى اين دو بينش قضاوت درباره اخلاق است از نظر اسلام انقلابى , مبارزه محور است , آنتى تز بودن , محور و اساس است ( آنچنانكه در اخلاق ماركسيستى گفته ايم ) بر خلاف انقلاب اسلامى .

5 - تفاوت ديگر در خوشبينى و بدبينى نسبت به گذشته و تاريخ است از نظر اسلام انقلابى گذشته سراسر ظلم و ظلمت و تاريكى است و جهان تاكنون به ناحق و باطل برپا بوده است , بر خلاف انقلاب اسلامى كه[ معتقد است] همواره غلبه با حق است .

6 - تفاوت ديگر در آينده تاريخ است كه هر دو به آينده تاريخ و بشريت خوشبينند اما اسلام انقلابى آينده را و پيروزى را از محرومين مى داند و انقلاب اسلامى از انسان مؤمن عامل به رشد فكرى و اخلاقى و پيوستگى به عقيده و ايمان رسيده .

7 - از نظر اسلام انقلابى در طول تاريخ همواره مذهب عليه مذهب مى جنگيده نه مذهب عليه لامذهبى , و اكنون نيز وظيفه مذهب جنگيدن عليه مذهب است پس مذهب توحيد و شرك همواره در برابر يكديگر بوده اند نه مثلا اسلام و مسيحيت يا يهوديت , يا اسلام و الحاد , اسلام و ماترياليسم كه اين جنگها انحراف است !

8 - از نظر اسلام انقلابى خاستگاه مذهب توحيدى محرومينند و خاستگاه مذهب شرك , اغنيا و مترفين , و جنگ مذهب با مذهب همين جنگ دو طبقه است !


147
انقلاب حقيقى

در كتاب خاك و آدم صفحه 63 از زبان وينوبا پيامبر اصلاح ارضى هندوستان در عصر ما مى نويسد : (( اى مردم هندوستان , انقلاب حقيقى انقلابى است كه اول در اذهان و ارواح و ضمائر افراد قومى به عمل آيد ... )) .

حقيقت همين است و بايد گفت هر انقلابى انقلاب در روح است و اگر نه نام هرج و مرج و بى نظمى و بلوا و غوغا دارد انقلابهاى روحى هم درجات دارد يكوقت انقلاب خشم و غضب است يعنى انقلاب قوه غضبيه و تحرك حس انتقام است و يكوقت انقلاب عاقله يعنى انقلاب فرهنگى است و يكوقت انقلاب وجدان يعنى انقلاب اخلاقى و عاطفى و تربيتى است و البته همه انقلابها به هم پيوستگى دارد ولى بايد دانست كه وجود انقلاب انتقامى بدون انقلاب عاقله فقط جنبه احساسات دارد و منطق و حالت ندارد و بلااثر است و مايه استفاده دشمن بيدار و آگاه و مجهز به منطق است و بلكه ضميمه شدن انقلاب فرهنگى بدون انقلاب وجدانى نيز به جائى نمى رسد زيرا بشر ابزار و اجزاء ماشين نيست كه بتوان تنها با نيروى علم افراد را به يكديگر متصل كرد پيوندها و روابط


148
اجتماعى را جز عواطف مخصوص كه از ناحيه دين تقويت شود تشكيل نمى دهد تنها مغز نمى تواند جامعه بشريت را اداره كند تا پاى قلب به ميان نيايد كمااينكه با عاطفه تنها بدون عقل و بدون قدرت و حس دفاع نمى تواند كار مهمى انجام دهد پس سه چيز بايد بهم توأم شود : قدرت و تحرك دفاعى و فرهنگ و سيع و وجدان سالم و بيدار و آگاه هر چند ما نام همه آنهايى كه گفته شد انقلاب گذاشتيم ولى مى تون گفت انقلاب مفهوم مضيقترى دارد همه آنها تحول هست ولى انقلاب نيست انقلاب يك نوع عصيان و تمرد است عليه وضع حاكم و مسلط موجود بنابراين شورش فكرى عليه افكار و عقائد موجود و انقلاب وجدانى عليه رسوم جائرانه موجود نيز انقلاب است مثلا سقراط يك مرد انقلابى بود اما تنها در جنبه فكرى و جنبه اخلاقى نه در جنبه اجتماعى در هر فرد در هر حال بايد روحيه عصيان و تمرد و انقلاب بوده باشد آنچه در قرآن به عنوان كفر به طاغوت ذكر شده همين است .
149
مسائل حكومت

1 - تعريف حكومت

2 - لزوم حكومت

3 - حق حاكميت

4 - چه كسى شايسته است حكومت كند ( شرائط حاكم ) و اين با حق حاكميت دو مسئله است و معمولا به يكديگر خلط مى شود .

5 - شكل و سيستم حكومت .


150
1 - تعريف حكومت

اگر حكومت را بخواهيم تعريف كنيم يك وقت هست آنچه را كه وجود دارد و وجود داشته به عنوان امرى موجود تعريف مى كنيم مثلا حكومت امروز ايران , عراق , شوروى , چين , فرانسه , انگليس كه شكلهاى مختلفى دارند و البته جامع مشترك هم براى همه آنها مى توان پيدا كرد و يك وقت حكومت را به عنوان امرى كه بايد باشد مى خواهيم تعريف كنيم كه قهرا تعريف امرى اعتبارى خواهد بود و اين امور از طريق نوع نيازى كه به آنها هست كه اعتبار مى شوند و از طريق آثارى كه بر آنها مترتب مى شود تعريف مى شوند .

جامعه نيازمند است به حكمران ( 1 ) , وضع قانون , اجراى قانون , مصالح كلى جامعه كلى جامعه در مقابل فرد , وحدت , تأمين امكانات اجتماعى , دفاع از هجوم اقوام و ملل ديگر , جلوگيرى از تجاوزات افراد در داخل و حفظ آزادى و امنيت افراد از تجاوز افراد ديگر , مديريت , قضاوت و فصل خصومات , ارتباط و عهد و پيمان و معامله با واحدهاى اجتماعى ديگر , تعليم و تربيت , بهداشت , حفظ مواريث فرهنگى .

از ميان آنچه در بالا گفته شد قانون ( مجلس شورا ) , دفاع از

1 - حكمران بالضروه يعنى كسى كه مطاعبت مشروع دارد نه كسى كه به زور خود را تحميل كرده است و آن كسى كه مطاعبت مشروع دارد به دو گونه ممكن است : يكى به نحو ولايت , و ديگر نه نحو وكالت آنچه در فقه مطرح است به عنوان ولايت حاكم مطرح است اين بحث را در فصل حق حاكميت نيز مى توان طرح كرد .


151
هجوم خارجى ( وزارت دفاع ) , حفظ امنيت داخلى ( وزارت كشور و شهربانى و ژاندارمرى ) , ارتباط و عهد و پيمان با ساير واحدهاى اجتماعى ( وزارت امور خارجه ) , فصل خصومت ( وزارت دادگسترى ) از اركان دولت و حكومت است و به منزله مقوم است , ولى تعليم و تربيت ( وزارت آموزش و پرورش , وزارت علوم ) , حفظ مواريث فرهنگى ( وزارت فرهنگ و هنر ) , بهداشت عمومى ( وزارت بهدارى ) , مديريت صنعت ( وزارت صنايع و معادن ) , تجارت ( وزارت بازرگانى ) , مخابرات ( وزارت پست و تلگراف و تلفن ) , روشنايى ( وزارت برق و نيرو ) , روشنايى ( وزارت برق و نيرو ) , اوقاف ( وزارت اوقاف ) و امثال اينها امورى است كه به واسطه توسعه تمدن ضرورت نوعى هماهنگى كلى پيش آمده و حكومت مسئول هماهنگى و مديريت آنها است و الا در گذشته تلگراف و تلفن نبود , فقط پست بود كه معلوم نيست دولتى بوده يا ملى برق و نيرو هم نبود ولى بهداشت , فرهنگ و هنر , آموزش و پرورش و امثال اينها بود ولى ملى بود و امروز در بعضى كشورها اين امور ملى است و دولت به عنوان مظهر وحدت و مظهر مديريت و مظهر امكانات و تسهيلات اجتماعى براينها نظارت مى كند .

پس دولت و حكومت در حقيقت يعنى مظهر قدرت جامعه در برابر هجوم خارجى و مظهر عدالت و امنيت داخلى و مظهر قانون براى داخل و مظهر تصميمهاى اجتماعى در روابط با خارجى .

2 - لزوم و ضرورت حكومت

ماركسيسم دولت را و دين را ساخته احتياج عمومى جامعه نمى داند بلكه ساخته يك طبقه مى داند كه پس از پيدايش مالكيت


152
و اختصاص منابع ثروت به يك طبقه , آن طبقه دولت را يعنى در واقع زور را به عنوان يك نيروى بيرونى براى اخضاع طبقه استثمار شده و دين را به عنوان يك نيروى درونى براى اقناع آن طبقه اختراع كرد , و در دوره اشتراكى قبلى نه دين بوده و نه دولت , در اشتراك نهايى نيز همچنين .

ولى همچنانكه گفتيم آنجا كه جامعه بى طبقه نيز باشد , عدالت داخلى خود به خود اجرا نمى شود و جرم خود به خود از بين نمى رود كه حفظ امنيت داخلى نيازمند به يك قدرت متمركز نباشد , و همچنين يك جامعه اشتراكى نيز نيازمند به دفاع ملى و نيازمند به روابط خارجى است و نيازمند به فصل خصومات و اجراء حدود و مجازاتها است مگر اينكه فرض كنيم آينده بشريت يكپارچه است پس دشمن خارجى وجود ندارد و رابطه با خارج وجود ندارد پس نه وزارت دفاع لازم است نه وزارت خارجه چون ريشه همه تجاوزات و عصيانها مالكيت است پس نيازى به دادگسترى و همچنين به شهربانى و ژاندارمرى و بالاخره به حفظ امنيت نيست , پس نياز به دولت نيست .

ولى باز هم اين سؤال پيش مى آيد كه نيازهاى ثانوى ناشى از توسعه تمدن ايجاب مى كند ارشاد و هدايت و مديريت را در عصر توسعه پس نياز به دولت و حكومت به عنوان اين مظهر هست .

3 - حق حاكميت

حق حاكميت از كى است ؟ در اينجا چند گونه تصور وجود داشته و دارد :

الف - حق طبيعى اينكه حق طبيعى يك تخمه و يك نژاد


153
است . برخى نژادها آسمانى هستند همان عقيده اى كه در ايران قديم وجود داشته در مورد آسمانى نژاد بودن شاهان , و تخمه شاهى , و نژاد بودن پس حقى طبيعى و موروثى مى شود ( نظير زنبور عسل ) ( 1 ) .

ب - حق الهى , به معنى اينكه حاكميت اعم از وضع قانون و وضع مصوبات فرعى و حكم به مفهوم فقهى , يعنى برمبناى مصالح موقت ( فرمان ) نظير معبوديت است , نظير فصل قضاء است , نظير افتاء است , جز خداوند كسى شايسته نيست ( و ريشه اين مطلب همان فلسفه نبوت است كه ايدئولوژى و وضع قانون بشرى جز وسيله خدا ميسر نيست , قهرا در مقام اجرا نيز ولايت الهى شرط است ) و افرادى كه نه به دليل خاصيت طبيعى و موروثى بلكه به دليل خاصيت تقرب و عدالت و علم اين حق را پيدا مى كنند و قهرا ماهيت حكومت , ولايت بر جامعه است نه نيابت از جامعه و وكالت از جامعه فقه هم اين مسئله را به عنوان ولايت حاكم مطرح كرده است , از نوع ولايتى كه بر قصر و غيب دارد پس ملاك , انتخاب مردم نيست , انطباق با معيارهاى الهى است و با آن انطباق خود به خود حاكم مى شود و مانعى نيست كه در آن واحد دهها حاكم شرعى و ولى شرعى وجود داشته باشد .

ج - حق طبقه برگيرنده و اشراف است نه به ملاك اينكه حكومت فن است و تخصص و مهارت مى خواهد و تخصص و مهارت ناشى از دو چيز است يكى استعداد و ديگرى اكتساب , از اين جهت مانند پزشكى است , مانند استادى است , مانند قضاوت است كه فقط حق متخصصان است و ديگران نه حق اشتغال به اينها را و نه

1 - نظريه اليگارشى كه يك نژاد ( نه يك خانواده ) را حق حاكميت برايش قائل است ( نظريه ارسطو ) غير اين نظريه است و جداگانه بايد طرح شود .


154
حق انتخاب آنها را[ دارند] . ( نظريه افلاطون ) .

د - حق عموم مردم است از باب اينكه همه مردم على السويه آفريده شده اند ( بر خلاف نظريه اول ) و حكومت يك امر دنيايى است و مذهب نبايد در اين امور دخالت كند و يا اساسا منكر مذهب شده اند , و بالاخره به مردم تعلق دارد نه به خدا اعم از اينكه قائل به خدا بشويم يا نشويم ( بر خلاف نظريه دوم ) و ديگر اينكه امتياز طبقه اريستوكرات از ديگران در مسئله بعدى است كه چه كسى بايد حكومت كند و يا بايد انتخاب يا انتصاب شود و نه در حق حاكميت ( بر خلاف نظريه سوم ) .

پس وضع قانون , اجراى قانون , تعيين واضع و مجرى قانون همه بر عهده مردم است ( دموكراسى ) .

ه - وضع قانون كلى , الهى است ولى تعيين حاكم براى وضع قوانين جزئى و حكم بر طبق مصالح و آمريت بر عهده مردم و حق مردم است ( اصل بيعت و اصل شورا ) , نظريه اهل تسنن , و شرط حاكم حداكثر عدالت و سياست است نه فقاهت و فيلسوفى .

د - نظريه بالا با تفاوت ميان عصر حضور و عصر غيبت و با تفاوت در ضرورت فقاهت و عدالت حاكم ( قابل انطباق بر فقه شيعه ) ولى انتخابگرها يا ساير فقها هستند ( نوعى حكومت اريستوكراسى ) و يا انتخاب آنها نظير انتخاب مرجع تقليد با عامه است ( نوعى دموكراسى ) ( 1 ) .

[ - 1 اين يادداشت ادامه داشته است ولى استاد شهيد فرصت تكميل آن را نيافته است] .


155

1 - فرق است ميان حق حاكميت و ميان حق ناشى از صلاحيت براى حكومت .

2 - فرق است ميان حاكم به معنى وكيل و حاكم به معنى ولى جامعه دومى از آنجا ناشى مى شود كه فلسفه نبوت ناشى مى شود و ديگر از آنجا ناشى مى شود كه هدف حكومت تأمين زندگى مادى است يا چيزى بيشتر .

3 - فرق است ميان حكومت بر مردم براى مردم كه ضرورى است و حكومت مردم بر مردم .

4 - آزادى را چه چيز محدود مى كند ؟ به عقيده ( ميل ) هيچ چيز مگر زيان فرد ديگر يا جامعه به عقيده ( لاك ) مصلحت فرد و مصلحت جامعه يعنى اكثريت به عقيده ما مصلحت انسانيت به طور كلى .

5 - آيا عامه براى خاصه ( انسان كامل ) آفريده شده اند يا به عكس ؟ نظريه بوعلى .