درسهائى از نهج البلاغه

سلسله درسهاى اسلامى

( 7 )

درسهائى از نهج البلاغه

استاد سيد على خامنه اى


2

شناسنامه كتاب

نام : درسهائى از نهج البلاغه

نويسنده : استاد سيد على خامنه اى

ناشر : انتشارات سيد جمال

تيراژ : 5000 جلد

با همكارى واحد ايدئولوژى روزنامه جمهورى اسلامى

حق چاپ براى ناشر محفوظ است .


3

بسمه تعالى

قبلا آگاهيهاى مختصرى در مورد نهج البلاغه بايستى به خواهران و برادران عرض كنم , نهج البلاغه همانطوريكه مى دانيد مجموعه خطبه ها و نامه ها و كلمات متفرقى است كه از مولاى متقيان امير مومنان صلوات الله عليه براى ما به يادگار مانده , كتاب شريف نهج البلاغه به سه بخش تقسيم مى شود . بخش خطبه ها , بخش نامه ها و بخش كلمات قصار كه از آن به[ ( حكم] ( يعنى كلمات حكمت آميز هم تعبير مى شود . البته اين سخنان حكمت آميز برخى از ميان همين خطبه ها و نامه ها انتخاب شده . از تاريخ تدوين كتاب نهج البلاغه حدودا هزار سال مى گذرد يعنى مرحوم سيد رضى كه اين كتاب را تدوين كردند و اين خطبه ها و نامه ها را جمع آورى كردند در حدود سال 400 هجرى و اواخر قرن سوم به اين كار دست زدند . بنابر اين نهج البلاغه كتابى هزار ساله است .

البته قبل از آن كه سيد رضى به اين كار دست بزنند اين خطبه ها و كلمات و نوشته ها در كتابهاى حديث و تاريخ بصورت پراكنده يافت مى شد ولى به اين صورت تدوين شده و جمع آورى شده نبودند و كسانى هم قبل از سيد رضى اين كار را به يك نحوى شروع كردند , منتهى نه به صورتى كه سيد رضى انجام داد . بنابراين ما مرهون زحمت و ابتكار اين عالم بزرگوارى هستيم كه نهج البلاغه را براى ما باقى گذاشت .

نكته ديگرى كه بايد به آن توجه داشت اينست كه علاوه بر


4
خطب و نامه ها و كلماتى كه در نهج البلاغه هست تعداد زيادى خطبه و نامه و جمله حكمت آميز از اميرالمؤمنين بصورت متفرق در كتابهائى وجود دارد و علماى متاخر سعى كردند كه آنها را هم جمع آورى كنند و كتابهائى بعنوان مستدرك نهج البلاغه يعنى تدوين شده چيزهائى كه در نهج البلاغه نيست فراهم بياورند . پس ما امروز غير از نهج البلاغه كه خود گنجينه غنى و ارزشمندى هست چند كتاب ديگر هم داريم كه اينها را بعدا با خصوصيات و نام و نشان معرفى مى كنم و چون بعضى از آنها به چاپ هم رسيده بعدا براى شما مى آوريم تا شما كلا يك آشنائى كتاب شناسى به نهج البلاغه و دنباله هاى آن پيدا كنيد .

مطلب ديگرى كه درباره نهج البلاغه بايد بدانيد اينست كه از سالها پيش كسانى ادعا كردند كه نهج البلاغه كتاب معتبرى نيست . حالا انگيزه آنها چه بود , قابل حدس است . زيرا مضامينى كه در اين كتاب هست منافع گروهى يا قشرى يا طبقه اى يا اصحاب فرقه اى را تهديد مى كند و براى اين دستجاب بهترين راه اينست كه آن كتابى را كه شامل بر اين مطالب هست از اعتبار بيندازند . همچنانكه در مورد يك شخصيت هم همينطور است . آن كسانيكه شخصيت امام على بن ابيطالب عليه السلام را مخالف با منافع شخصى يا گروهى خودشان مى دانستند طبيعى بود كه آن شخصيت را مورد خدشه قرار بدهند . در مورد كتاب آن حضرت هم عينا همين مطلب صادق است . گفتند نهج البلاغه اعتبار ندارد . دليل بى اعتبارى نهج البلاغه را هم اين ذكر كردند كه اين كتاب سند ندارد . و همانطور كه مى دانيد نهج البلاغه از مقوله حديث است يعنى ما براى فهم معارف اسلامى به


5
كتاب و حديث اتكاء مى كنيم . كتاب يعنى قرآن . قرآن از لحاظ سند جاى شبهه و ترديد ندارد اما حديث براى اينكه جاى شبهه و ترديد برايش نباشد لازمست سند داشته باشد , يعنى معلوم باشد كه اين حديث را چه كسى نقل كرده و از كى نقل كرده و او از كى نقل كرده تا برسد به معصوم , امام يا پيغمبر و اين نقل كننده ها همه , مردمان مورد وثوقى باشند , قابل اطمينان باشند . اين دقت و وسواسى است كه بحق محدثين بزرگ ما و فقهاى بزرگ ما براى استخراج و استنباط احكام الهى همواره در احاديث بخرج داده اند لذا ما يك رشته علم داريم بنام[ ( رجال] ( , كه موضوع اين علم , شناسائى چهره[ ( روات] ( است ( راويان ) . يك رشته علم ديگر داريم به نام[ ( درايت يا درايه] ( كه موضوع آن شناخت حديث است , كه چگونه حديثى صحيح و چگونه حديثى سقيم و غير قابل اتكاء است . پس اين دقت , كه حديث بايستى سند داشته باشد و آن سند معتبر باشد در جاى خود , بسيار دقت لازم و خوبى است و شما بايد بدانيد كه فقهاى ما اين دقت را در فهم احكام اسلامى بكار بردند و اينكه امروز در فهم بر روى تخصص تكيه مى شود , بخاطر همين است كه غير متخصص هر حديثى كه دستش دادند اگر با عقلش , با برداشت و دريافت و زمينه ذهنيش منطبق بود آن را قبول مى كند و اگر نبود قبول نمى كند و رد مى كند و اين دين را به دو گانگى و چند گانگى و ضعف و بى پرو پايگى مى كشاند . اما اگر متخصص بخواهد يك حديثى را مورد استناد قرار دهد دقت مى كند و هم وسيله اين دقت را دارد و مى تواند حديث را بشناسد و هم اهميت اين دقت را مى داند بنابراين , اين دقت و وسواس كاريست بجا و فقهاى ما در شناخت احكام اسلامى و معارف اسلامى اين دقت را بكار برده اند .
6

خوب , اين حضرات گفتند كه نهج البلاغه سند ندارد , و چون سند ندارد و خود حديث است و حديث بايستى با سند باشد تا معتبر باشد پس نتيجه مى گيريم كه نهج البلاغه معتبر و قابل استفاده نيست . اتفاقا به يك معنا اينها راست مى گويند يعنى شما كتاب نهج البلاغه را كه باز كنيد وقتى يك خطبه اى را مى خواهد نقل كند ننوشته كه اين خطبه را كى نقل كرد از كى و او از كى , تا برسد به اميرالمؤمنين . تا شما بتوانيد روى اين واسطه ها و روات تحقيق كنيد و ببينيد راستگو بودند يا نبودند . توى نهج البلاغه چنين سلسله سندى وجود ندارد در حاليكه توى كتاب وسائل الشيعه كه يك كتاب حديث است يا توى كتاب كافى و ديگر كتب حديث حتى كتب تاريخ قديمى مثل طبرى مثل ابن اثير و مثل يعقوبى و غيره كه كتابهاى تاريخ هستند در آنها سلسله سند ذكر شده . خوب اينها مى گويند چون توى نهج البلاغه سند ذكر نشده و حديث بى سند هم قبول نيست پس نهج البلاغه معتبر نيست و اما جواب : اولا آنچه در نهج البلاغه نقل شده از كتب حديث نقل شده و در كتب حديث همه اينها داراى سلسله سند است به ما نگويند كو سلسله اسناد نهج البلاغه ؟ زيرا همين خطبه ها و همين نامه ها در كتابهاى حديث شيعه و سنى بطور متفرق و تدوين نشده وجود دارد و در آنها سندهاى اينها موجود است . يكى از نويسندگان عرب در چند سال قبل از اين , كتابى تاليف كرد كه من شايد بعدا در خلال بحثى كه ممكن است بكنم در مورد كارهائى كه پيرامون نهج البلاغه شده اين كتاب را دقيقا به شما معرفى كنم , بنام مدارك نهج البلاغه و مسانيده كه بنده اين كتاب را دارم . اين شخص توى اين كتاب مدارك خطبه ها را از كتاب هاى حديث نقل كرده و اين


7
خطبه ها را اين نامه ها و اين كلمات در آن كتابها با سندهاى صحيح خود ذكر شده . بنابراين بصرف اينكه در كتاب موجود نهج البلاغه سندى براى اين كلمات نيامده ما نبايستى تصور كنيم كه اين كلمات بدون سند است .

ثانيا : سند در حديث البته وسيله اطمينان انسان است اما وسيله ديگرى هم براى اطمينان مى شود فرض كرد و آن متن حديث است وقتى كه شما به متن يك سخن و يك گفتار نگاه مى كنيد و اين متن را داراى مضمونى معجزه آسا مى بينيد همانطوريكه انشاء الله در آينده در تفسير كلمات اميرالمؤمنين مشاهده خواهد شد و مى بينيد كه يك انسان در يك جمله چيزى را ذكر كرده كه فراتر از انديشه معمولى و عادى آن زمان است و بشر در طول چند قرن توانسته آن مضامين و آن مفاهيم را درك كند و يا مى بينيد كه در يك سخن خبر از آينده اى داده شده آن آينده جز براى انسانى مثل اميرالمؤمنين كه با دانش بى پايان الهى مرتبط و متصل هست قابل پيشگوئى نيست و مى بينيد كه اين همه با الفاظى در حدى بالاى فصاحت و بلاغت ادا شده , به روشنى در مى يابيد كه اين سخن , سخن يك انسان معمولى نيست و جز سخن يك امام معصوم چيز ديگرى نمى تواند باشد و لذا شما مى بينيد كه سيد رضى در آن زمان كه اين كتاب را تدوين كرد و اين خطبه ها را جمع كرد يا يك جاهائى در ذيل يك كلماتى مى گويد كه اين كلام در سخن بشر بى نظير است . و در آن زمان كسى از فصحاء و بلغاء و انديشمندان و اسلام شناسان و مخالفان اسلام به سيد رضى نگفتند و ايراد به اين حاشيه او نكردند كه تو چگونه مى گويى كه اين سخن بى نظير است , اين سخن قابل اهميتى مثلا نيست , بنابراين ناظران و شنوندگان سخن رضى


8
هم در طول اين هزار سال همواره قبول داشتند كه پاره اى از مطالب كتاب شريف نهج البلاغه فراتر از سخن انسان است و بالاتر از حد دانش معمولى بشر در آن روزگار است .

بنابراين با اينكه در خود كتاب نهج البلاغه سلسله سندى براى اين كلمات ذكر نشده و انتصابش را به اميرالمؤمنين با يك زنجيره اى از روات و محدثان نمى توانيم مشخص كنيم اما بى گمان اين كتاب معتبر است و رسيده و صادر شده از اميرالمؤمنين . اين هم مطلب دوم .

مطلب سوم اينست كه نهج البلاغه همانطوريكه مى دانيد و من حالا هم به اجمال اشاره كردم خطبه ها و نامه هاى على ( ع ) است خطبه ها يعنى سخنرانى ها , نه خطبه هاى نماز جمعه , شايد بعضى از اينها مضمون خطب نماز جمعه هم باشد اما اميرالمؤمنين در موضع يك معلم و يك اسلام شناس و نيز در موضع يك حاكم با مردم خود حرف مى زد . و سخنرانى مى كرد و اين سخنان مجموعه آن سخنرانى هاست . ناگزير اين سخنان ضمن اينكه خطوط كلى انديشه اسلامى را در خود منعكس مى كند ناظر به مسائل روز , يعنى مسائل جارى و مشكلات زندگى امير المؤمنين نيز هست . ما در زمان خودمان و در دوره ايكه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى پديد آمده وجوه مشابه زيادى ميان وضعيت جامعه خود و وضعيت جامعه اميرالمؤمنين بدست مى آوريم اگر چه از جهات فراوانى وضع ما شبيه به وضع جامعه مدينه در هنگام هجرت پيغمبر است از لحاظ دشمنان و جبهه بنديها و خصومتها و بقيه مسائل . اما شگفتا كه از جهات متعددى نيز وضع جامعه ما شبيه به وضع جامعه علوى است جامعه كوفه , و مى دانيد كه فرق ميان وضع اجتماعى در حكومت پيغمبر و حكومت على اين بود كه در حكومت پيغمبر جبهه دشمن يك جبهه


9
شناخته شده و صريح بود يعنى در ميان گروههائى كه با اسلام و پيامبر در آن روز مى جنگيدند هيچ گروهى نبود كه با پيغمبر يك شعار مشترك داشته باشد . كفار قريش شعارشان مشخص بود يهوديان مدينه همين طور , شعار خودشان را داشتند . ابرقدرتهاى شرق و غرب همينطور . نصاراى نجران را چنانچه يكى از جناحهاى در جنگ با پيغمبر در نظر بگيريم باز هم همينطور بودند . و خلاصه يك گروه متشكل كه بخواهد همان شعارى را بدهد كه خود پيغمبر مى داد و در عين حال صريحا در مقابل پيغمبر سينه به سينه بايستد وجود نداشت . لذا پيغمبر زجر زياد كشيد اما هرگز در دوران حكومت خود آن غم سنگينى را كه على بن ابيطالب در زمان حكومت خود لمس مى كرد لمس نكرد . منافقين در زمان پيغمبر بودند اما آنها كسانى نبودند كه اولا به آن صورت متشكل باشند . ثانيا در مقابل پيغمبر صريحا و جبهه به جبهه نمى جنگيدند با همان شعار , تا مردم ترديد كنند كه اين شعار درست است يا آن شعار , شعار از زبان پيغمبر درست است يا از زبان رقيب پيغمبر , چنين ترديد و حيرتى براى مردم وجود نداشت . ثالثا همان منافقين هم عمدتا براى مردم كم و بيش شناخته شده بودند يعنى عبدالله بن عبيد كه رئيس منافقين بود شناخته شده بود كه اين رئيس منافقين است كه حتى پسر عبدالله بن عبيد ميشناخت پدرش را كه رئيس منافقين است و به پيغمبر گفت كه من حاضرم او را بكشم يا اگر بگوئى توى مدينه راهش ندهم كه ما در درس تاريخ اسلام به اين نكته مختصرا اشاره كرديم . اما در زمان اميرالمؤمنين اينطور نبود , جبهه هائى وجود داشتند كه با على مى جنگيدند و دقيقا شعارشان شعار على بود آنهم از چهره هاى ممتاز و برجسته و سابقه دارد . مثلا جبهه ناكثين
10
يعنى بيعت شكنان كه همان جبهه جنگ جمل باشد , جبهه طلحه و زبير و عايشه , اينها كه با على مى جنگيدند با چه شعارى مى جنگيدند , با شعارى كه دقيقا خود اميرالمؤمنين هم مى داد , شعار اسلام , شعار طرفدارى از حق .

يا جبهه قاسطين , جبهه معاويه ( جبهه شام ) آنچنان حرف مى زد و تظاهر مى كرد كه براى بيننده و شنونده بيطرف ترديد بوجود مى آمد كه او چه مى گويد اين چه مى گويد , او راست مى گويد يا اين راست مى گويد . شما نامه هاى معاويه به على را نگاه كنيد دقيقا مثل نامه هاى على به معاويه است اميرالمؤمنين مى نويسد : من اميرالمؤمنين على ابن ابيطالب الى معاوية ابن ابى سفيان او در جواب مى نويسد : من امير المؤمنين معاويه بن ابى سفيان الى على بن ابيطالب . او نمى گويد من امير الكافرين , او نمى گويد من اميرالمشركين , او هم , خودش را امير مؤمنان مى داند . بعد على ابن ابيطالب مثلا در نامه مى نويسد اى معاويه تقوى پيشه كن , از خدا بترس , خون مسلمانها را اينطور به هدر نده . معاويه هم دقيقا در جواب همين ها را مى نويسد كه اى على از خدا بترس , بين مسلمانها اختلاف ايجاد نكن اتقو الله ( تقواى خدا پيشه كن ) . در تعبيرات معاويه خطاب به على فراوان است . خوب دو جبهه دارند با هم مى جنگند با يك شعار . خوب طبيعى است كه هر دو هم حق نيستند , يكى حق است و يكى باطل . مشكل على اينست كه جبهه روبرويش يك جبهه صريح نيست , جبهه اى كه با طرح يك شعار يك دفعه على بتواند مردم را از دو راه و متفرق كند نيست , هر چه على بگويد او هم مى گويد . البته على ابن ابيطالب حرف گفتنى خيلى داشت در دنيا , اما همه حرفهاى گفتنى لزوما فهميدنى هم


11
نيست . خيلى از حرفهاست كه انسان مى تواند بگويد اما نمى تواند قول دهد كه شنوندگان آدم مى توانند آن حرف را بفهمند يا بپذيرند و غم على اين است . اين كه شما شنيديد كه على ابن ابيطالب مى رفت لب چاه را باز مى كرد و با چاه درد دل مى كرد , حالا يا واقعيت دارد يا سمبليك است و هر چه هست حرف خوب و درستى است اين بخاطر اين بود كه جز يك عده اى كه به على ايمان مى آوردند و آنهم نه به خاطر اينكه او را مى شناختند و عبادتش را مى ديدند و معاويه را دورادور بدگوئيش را شنيده بودند , بلكه به دليل خاصى على را دوست داشتند و به او مؤمن بودند , جاى اين شبهه و اشتباه براى همه وجود مى داشت كه خوب از كجا معلوم است كه اين راست مى گويد و او نمى گويد . در جنگ صفين اينها نماز جماعت مى خواندند , آنها هم نماز جماعت مى خواندند , اينها با خضوع و خشوع آنها هم با خضوع و خشوع , لذا خصوصيت زمان على عليه السلام اينست كه جو جامعه , جو نفاق است نه به اين معنا كه مردم منافق هستند نه , اتفاقا در جبهه معاويه هم مردم منافق نبودند , مردم صادق بودند مگر غير از اينست ؟ آن كسى كه در راه معاويه جانش را دارد مى دهد , آن عرب قبائلى عشايرى دور و بر شام كه از وقتى منطقه او مسلمان نشين شده معاويه را ديده , چون مى دانيد از اول كه شام فتح شد برادر معاويه كه يزيد بن ابوسفيان باشد در آنجا حاكم بوده زمان عمر بن خطاب بود و اينها به هر حال مورد علاقه و توجه خليفه دوم بودند ( خانواده سفيان ) و آنها را گذاشت استاندار و مردم شام از اول كه چشم به اسلام باز كردند معاويه را شناختند بعد هم كه يزيد بن ابوسفيان مرد برادرش معاويه ابن سفيان در آنجا حاكم بود ,
12
اصلا اسلام را از زبان اينها مى شناختند , درباره آنها اينقدر حرف خوب شنيده بودند كه اينها كاتب وحى پيغمبر بودند , خواهر اينها زن پيغمبر بوده , چون پيغمبر پدر مؤمنين است زن پيغمبر مادر مؤمنين است پس معاويه هم دائى مؤمنين است و همانطور كه مى بينيد معاويه را خالوالمؤمنين مى گويند . جزو تعبيراتى است كه الان هم در بسيارى از كتب اهل سنت و جماعت , برادران سنى مان هست و خلاصه اينكه وقتيكه با على مى جنگيد . از روى اخلاص مى جنگيد و منافق نبود اما جو كلا يك جو مشتبه و منافق بود , جو كدر و غبار آلوده بود بر خلاف جو زمان پيغمبر كه جو صاف و روشن بود . و اين يك بحثى است كه شايد در ضمن رسيدگى به بيانات اميرالمؤمنين صلوات الله عليه من يك قدرى بيشتر فرصت كنم درباره اين بحث , نيمى تاريخى و نيمى كلامى برايتان يك قدرى شرح و توضيح دهم . در جاى خود , انشاء الله خواهم گفت . پس زمان اميرالمؤمنين يك چيز ديگر است . زمان ما هم در اين ويژگى و مميزه به زمان على ابن ابيطالب شبيه است . اگر چه از لحاظ كلى اجتماعى قبلا كه از لحاظ جبهه گيريها , دشمنيها , خصومتها , نحوه خصومتها , جناحهاى متخاصم شبيه زمان پيغمبر است اما از اين لحاظ كلى هم شبيه زمان على ابن ابيطالب است . امروز در جامعه ما مدعيان اسلام مترقى گروههائى هستند كه سينه بسينه هم قرار گرفته اند و داريم مى بينيم و مدعيان طرفدارى از خط امام كسانى هستند كه بر روى هم حتى گاهى شمشير مى كشند . اينها مدعى هستند كه آنها هم مدعى هستند جو كلا جو نفاق است . كسانى كه مدعى هستند بسود جمهورى اسلامى و يا در جهت خط نه شرقى , نه غربى حركت مى كنند گاهى آنقدر فاصله
13
بين اينها زياد است كه هيچ تعبيرى از روابط اينها جز روابط خصومت آميز و دشمنانه نمى شود كرد , نمى شود گفت اينها با هم اختلاف نظر دارند يا اختلاف سليقه دارند اصلا گوئى 180 درجه با هم اختلاف دارند يعنى دقيقا در جهت ضد هم . اينها هم يك عده قبول كننده و پذيرنده و طرفدار پيدا مى كنند و آنها هم يك عده پذيرنده طرفدار و قبول كننده پيدا مى كنند . پس جو , جو مشابهى است با جو زمان اميرالمؤمنين . خوب اين مقدمه بود . چون چنين است پس نهج البلاغه براى ما از دو نظر اهميت پيدا مى كند : اولا از نظر طرح مسائل اصولى اسلام , طرح مسئله الله , طرح مسئله انسان و مشخص كردن ديدگاه هاى اسلام درباره انسان , طرح مسئله نبوت و موضوع نبوت در تاريخ انسان , و شان نبى و رسالت نبى و از اين قبيل مسائلى كه در باب نبوت است و . . . و خلاصه نهج البلاغه از يك نظر مسائل اصولى اسلام را براى ما مطرح مى كند , كه اين امروز براى ما يك وسيله شناخت اسلام است و لازم است و از يك نظر نهج البلاغه اشاره مى كند به مسائل اجتماعى در محيطى منافقانه و مشتبه و چون ما در چنان محيطى امروز قرار داريم پس مسائل زندگى و مسائل سياسى و مشكلات و دردها و احيانا راه حلها , اگر راه حلى در مسئله اى وجود داشته باشد مى تواند از نهج البلاغه شناخته و الهام گرفته شود , پس از اين نظر هم نهج البلاغه براى ما مهم است . اين هم موضوع سوم .

موضوع چهارم همانطور كه گفتيم اينها موضوعاتى است كه براى آشنائى بيشتر شما با نهج البلاغه لازمست گفته شود تا طرح مباحثى از نهج البلاغه با اين آشنائيها انجام بگيرد و مفيدتر شود , موضوع چهارم اينست كه بسيارى از خطبه هاى نهج البلاغه متاسفانه ناقص


14
است يعنى يا از آغاز خطبه و يا از پايان خطبه يك بخش افتاده است حتى گاهى سيد رضى وسط يك خطبه در نهج البلاغه را انداخته و حذف كرده . خطبه را نقل مى كند بعد به يك جائى مى رسد قطع مى كند بعد زيرش مى نويسد و منها يعنى از همان خطبه است و بعد يك تكه ديگر را نقل مى كند , مثل كارى كه امروز گاهى خبرنگارها و روزنامه نگارها مى كنند مثلا مى نويسند ( وى در بخشى ديگر از سخنان خود چنين گفت ) اين عمل را منها مى گويند . اين منها يعنى اين خوب حالا آن قسمتى كه وسط اين دو بخش از سخنان على وجود داشته آن چيست ؟ ما نمى دانيم و اين مشكلى در كار ما ايجاد مى كند . و چرا سيد رضى اينكار را كرده است ؟ و اين چرا براى ما يك نكته اى را ميفهماند كه بعد به آن نكته اشاره مى كنيم . آن چرا اين است كه نهج البلاغه همچنانكه از نامش پيداست شيوه و راه بلاغت و فصاحت يعنى جمع شده صرفا بلحاظ هنرى .

البته نه اينكه سيد رضى فقط جنبه هنرى , از جنبه شيوائى لفظ , اين كتاب را جمع آورى كرده , به مضامينش اعتنائى يا توجهى نداشته قطعا داشته , منتهى سيد رضى آن مرد شاعر فصيح زبان آور كه يكى از بزرگترين شعراى عرب در زمان خودش است با يك ديد شاعرانه و سخن شناسانه با نهج البلاغه برخورد كرده , گشته تا كلمات زيبا را پيدا كند . البته كلمات على ابن ابيطالب زيبا و در حد عالى فصاحتش هم داراى مضامين عالى است . آن هم كه از لحاظ فصاحت و بلاغت در آن حد بالا نباشد باز داراى مضامين عالى است , اما سيد رضى بيشتر به اين جهت توجه داشته , آنوقت در يك خطبه مثل اينكه در يك قصيده , مثل اينكه مثل شما بخواهيد


15
در يك غزل يك تك بيت انتخاب كنيد آن تك بيتى را كه زيباتر هست مى خواهيد يادداشت كنيد بعد مى رسيد به يك جائى كه مى بينيد نه اين برايتان چشم گير نيست آن را مى اندازيد و يك چيز ديگر يادداشت مى كنيد , بيت بعدى را يادداشت مى كنيد و همينطور , سيد رضى اين كار را كرده , لذا رشته سخن از هم گسسته است . حالا آن نكته اى كه گفتم ما بدست مى آوريم از اين , اينست كه ما امروز بعد از هزار سال از تدوين نهج البلاغه بيشتر قدر نهج البلاغه را ميدانيم تا يك عالم بزرگ در قرآن چهارم هجرى . و ما در قرآن چهاردهم هجرى هستيم يعنى بشريت بطور طبيعى به سختى پيش رفته كه سخن على و پيام على و آهنگ اسلام از حنجره على برايش مغتنم تر هست تا قرنها پيش , و اين چيز بسيار مهمى است كه شما ببينيد آن زمانى كه رضى اين سخنان را جمع مى كرد : اولا در جهان اسلام كم بودند كسانيكه به على بن ابيطالب و سخن او با آن چشمى نگاه كنند كه امروز شما نگاه مى كنيد و اين انديشه و اين جريان فكرى در اقليت قرار داشت . ثانيا آنهائى هم كه بودند و به سخن على مى رسيدند و آن را جمع مى كردند بيش از آنچه كه به محتوا اهميت بدهند يا لااقل به همان اندازه كه به محتوى اهميت مى دادند به لفظ و قالب هم آنچنان بهائى مى دادند كه اگر جائى قالب به آن زيبائى و شيوائى . حاضر بودند آنرا قيچى كنند و بگذارند كنار و آن زيباترهايش را جمع كنند . اگر شما بوديد اين كار را نمى كرديد يعنى اگر امروز شما به جاى رضى هزار سال پيش بوديد يقينا اين كار را نمى كرديد سعى مى كرديد كه از محتوى كلام على بيشتر استفاده كنيد پس ما در اين روزگار از شيعه قرن چهارم قدر شناستر به على گرايش مندتر
16
و نسبت به سخن او و هدايتى كه از اين سخن بر مى خيزد قدردان تر و مشتاق تريم پس تاريخ دارد به طرف على پيش مى رود و اين يك واقعيت است و كوشش كنيم كه مادر پيشرفت تاريخ به سمت على و پيام على كوشاتر باشيم . البته من سعى خواهم كرد كه در آنجاهائيكه وسط خطبه افتاده يا اول يا آخر خطبه افتاده اگر بتوانم با استفاده از منابع و مدارك ديگرى كه در اختيار هست و با كمك گيرى از برادران جوانى كه به من كمك خواهند كرد يا همين حالا كمك مى كنند آنها را پيدا كنم و خطبه را تا آنجائى كه مى شود كامل كنم و بعد براى شما شرح و تفصيل دهم . اين هم نكته و مقدمه چهارم .

مطلب پنجم : امهات مسائل نهج البلاغه چند چيز است :

1 - اعتقادات البته اعتقادات را به شيوه متكلمان قرن سوم و چهارم مطرح نكرده بلكه همراه با يك بينش و ذوق معنوى و عرفانى و معنى كرده و لذا اگر انسان در باب توحيد كلام على را بشنود خواهد ديد كه از لحاظ كل قواره بيان و سخن كلام على متفاوت است با كلام مثلا خواجه نصيرالدين طوسى كه يك متكلم و فيلسوف اسلامى است و هر متكلم و استدلال كننده ديگر . پس اول انديشه و فكر اسلامى و افكار اسلامى مثل توحيد مثل انسان مثل قيامت مثل نبوت مثل مسئله امامت و ساير مسائل اصولى اسلامى .

2 - مسائل اجتماعى و سياسى با تيتر درشت يعنى آنهائيكه ناظر بر سياست كلى اجتماع مى باشد و چه آنهائيكه ناظر به سياست جزئى مثلا چگونگى اداره كشور و روابط حاكم با زير دستان , با مردم يا مثلا نامه به مالك اشتر به مصر , فرمان معروف , برخورد با دشمن , قاطعيت همراه با اجتناب از كينه توزيهاى بيجا , دقيقا


17
مرز دشمنى و دوستى را حركت كردن و دچار ساده لوحى و ساده انديشى نشدن , وسائل فراوان ديگر اجتماعى چه مربوط به آن زمان و چه مربوط به كل جامعه , به كل تاريخ اين هم يك رشته ديگر از بحثهاى نهج البلاغه است .

3 - اخلاق : تربيت نفس , تهذيب و تزكيه انسان , اين سه فصل بزرگ و كلى و سه عنوان اصولى از نهج البلاغه است البته فصل بندى نهج البلاغه كاريست كه تاكنون انجام گرفته و كسانى اين كار را كرده اند نه بطور كامل , از جمله مرحوم مطهرى در كتاب سيرى در نهج البلاغه يك چنين كارى را كرده اند البته ايشان نهج البلاغه را فصل بندى نكرده اند , بلكه موضوعاتى از نهج البلاغه را انتخاب كردند و همانطور كه خودشان گفتند يك گشت و گذارى در نهج البلاغه كردند و اين موضوعات را مطرح كرده اند و درباره هر كدام توضيحى نوشته اند و آنچه را كه از نهج البلاغه خودشان مى فهميدند يا از ساير منابع فكرى اسلامى , آن را با استناد به جملاتى از اين كتاب ذكر كردند , نوعى فصل بندى است نه يك فصل بندى كامل , ديگرانى هم اينكار را كرده اند در آن فصل بندى هر يك از اين سه بخش , يعنى بخش عقايد , بخش اخلاق و بخش زندگى عملى و اجتماعى يعنى سياسى اجتماعى داراى فصول فراوانى خواهد بود و ما سعى مى كنيم تا آنجائى كه بشود اول مسائل مربوط به زير بناى فكرى و عقايد را مطرح كنيم . اگر ديديم كه برادران و خواهران پسنديدند همان را ادامه مى دهيم و اگر ديديم كه نه مايل هستند كه از مسائل سياسى اجتماعى مطرح شود از آنها مطرح مى كنيم يا همينطور اخلاق و . . . اين را انشاء الله


18
شما معين خواهيد كرد ممكن است نه با زبان بلكه با منش و اظهار عملى . بهر حال خواهيم فهميد بعد از چند جلسه كه بحث را چگونه ادامه دهيم , نظر خود من تاكنون بر اين بوده . و بالاخره آخرين مطلبى كه در اين باب , در باب مقدمات نهج البلاغه عرض مى كنم مربوط مى شود به شيوه كار خودمان در اين كلاس .

چند شيوه كار مطرح مى شود . يك شيوه اى كه سالها پيش داشته ام و اين راه را پيموده ام گزينش بخشهاى برجسته اى از كتاب شريف نهج البلاغه و شرح و تفصيل و بيان وافى و كافى از آن است البته شيوه هاى ديگرى هم براى بحث وجود دارد از جمله اينكه يك خطبه را مى گيريم از اول تا آخر معنا مى كنيم و از جمله اينكه بحث را موضوعى كامل بكنيم چون آن شيوه اى كه من قبلا ارائه كردم مى تواند موضوعى باشد نه موضوعى كامل , يعنى نيمه موضوعى مى تواند باشد . كه البته اين كار سوم در صورتيكه وقت و فرصتى وجود ميداشت اولى تر بود و مفيد تر , منتهى در اين شرايطى كه ما قرار داريم وقت و مجال فراوانى نيست كه هر هفته اى بتوانيم چندين ساعت صرف وقت كنيم و به آن صورت كامل موضوعى , مباحث را دسته بندى كنيم . آن شكل اول بنظرم مناسب ميرسد كه از هر خطبه اى بخشى را انتخاب مى كنيم و آن را درسى قرار مى دهيم و آن را دقيقا برايتان شرح مى دهيم و روشن مى كنيم كه على چه مى خواهد بگويد , جان كلام چيست ؟ البته اگر بتوانم فرصت كنم انشاء الله سعى مى كنم آنرا بنويسم قبلا بصورت مختصرى به شما بدهم , بعد هم اينجا برادرها و خواهرها پلى كپى كنند در اختيار شما بگذارند اما الان حقيقتش اين است كه بشما قول نمى دهم كه حتما اين كار را بكنم , اين كارى است كه قبلها مى كرديم و بهترين شيوه كار اين بود كه درسى را كه مى خواهيم شروع كنيم قبلا


19
پلى كپى شود و داده شود تا ذهن شما آماده شود تا بتوانيد درست بحث كنيد الان نمى دانم كه چقدر خواهم رسيد كه اين كار را بكنم بهر حال آنچه مسلم است ارائه بحث از نهج البلاغه از باب عقايد و اصول فكرى و ايدئولوژيك مانند خدا , انسان , قيامت , امامت , نبوت و غيره ذلك و آنهم بصورت اينكه از بخشهاى مختلف نهج البلاغه آن , گزينشهايى انجام بگيرد و گزيده ها ايجاد شرح و تفصيل و تبديل شود مفيد مى تواند باشد به اميد اينكه انشاءالله اصل مطلب را در جلسه آينده شروع كنيم و اين مقدمات را هم شما بخاطر داشته باشيد .

من تا حالا روى مسئله نبوت و توحيد بيشتر فكر كردم كه اگر در اين مورد بحث كنيم مى تواند مفيد باشد اگر پيشنهاد ديگرى هم برادران و خواهران داشته باشند مى توانند بعد بگويند تا ببينيم كه چه خواهيم كرد .

الان خطبه خاصى در نظرم نيست البته خطبه اول در باب نبوت و در باب توحيد هر دو مطلب دارد مى توانيد به خطبه اول و خطبه دوم مراجعه كنيد . و در خطبه چهارم هم ظاهرا در مورد نبوت بحث شده . سئوالاتى شده كتبا , كه آنها را با اجازه خواهران و برادران جواب مى دهم .

سئوال : شما فرموديد كه نهج البلاغه كاملا معتبر است آيا به اين معناست كه تمام كلمات نهج البلاغه كاملا مستند است اگر چنين است پس چرا آقاى منتظرى در مورد هن نواقص العقول فرمودند اين مستند نيست و نظير اين گفته در نهج البلاغه باز هم هست كه بنظر من با روح قرآن تطابق ندارد نظر شما چيست ؟

جواب : البته ببينيد وقتيكه يك كتاب حديث را ما مى گوئيم


20
معتبر است معنايش اين نيست كه تك تك اين احاديث آنچنان معتبر است كه شما بتوانيد بگوئيد كه هيچ سخن غير معتبرى در اين كتاب نيست . درباره هيچ كتاب حديثى با اين حرف را نمى زنيم از جمله درباره نهج البلاغه . يك وقت هست كه يك واحد غير قابل تفكيك از كسى به سند صحيحى نقل شده اين البته اگر معتبر باشد بايد همه اش معتبر باشد اما يك وقت هست اين واحد غير قابل تفكيك نيست اين چند صد روايت است در حقيقت , آن كه سند دارد معتبر است و آن كه سند ندارد معتبر نيست , ما خواستيم بگوئيم آن كه گفته مى شود چون در اين كتاب سلسله سندى ذكر نشده است پس اين كتاب معتبر نيست اين حرف غلط است , زيرا كه بابت محتويات اين كتاب سندهايى وجود دارد كه در مصادر اين كتاب , يعنى كتابهائى كه نهج البلاغه از آنها نقل نشده وجود دارد , آن سلسله سندها ذكر شده , بنده قول نمى دهم كه همه مطالب نهج البلاغه يعنى همه آن خطبه ها داراى سلسله سندى باشد و اما بخصوص اين مثاليكه شما زديد كه هن نواقص العقول درباره اين جمله خيلى حرف مى شود زد كه هيچگونه اهانتى به زن هم نباشد و هيچگونه منافى با روح قرآن نداشته باشد و جمله درستى باشد نه فقط درباره اين جمله , درباره خيلى از جمله هائيكه درست فهميده نمى شود . ما راه حل درست در برابر جملاتيكه بنظرمان نادرست مى آيد اين نيست كه فورا بگوئيم اين سند ندارد خوب ممكن است فردا يكى برايش سند پيدا كند بعدش چى ؟ بله , بايد فكر كنيم ببينيم كه آيا از روايت مى توانيم چيزى را بفهميم و كشف كنيم كه اين منافى با قرآن نباشد يا نه . اگر منافات با قرآن داشته باشد سند هم داشته باشد مى زنيمش به ديوار ,
21
خودشان به ما دستور دادند , خود ائمه گفته اند كه ما خالف كتاب الله فتر هوا على الجدار هر روايتى كه با قرآن مخالف و منافات دارد بزنيدش به ديوار , يعنى اصلا قبولش نكنيد فذروه بيندازيدش يعنى اعتنا به آن نكنيد اگر ثابت شد كه منافات دارد به دنبال سندش ديگر نمى رويم سند هم داشته باشد , سند بسيار موثقى هم باشد وقتيكه مخالف با قرآن است هر كه گفته مى اندازيم دور , بحث در اينست كه آيا اين جمله اميرالمؤمنين چه مى خواهيد بگويد و مى شود اين جمله را از غير قابل قبول بودن بيرون آورد , و بنده حالا در آن مقام نيستم كه آن را شرح كنم اما حال فرض كنيد اگر على بن ابيطالب اشاره اش به زن آن زمان باشد باز هم شما شك داريد به اين , آيا زنى كه در زمان على تازه از زير بار جاهليت قبل از پيغمبر كمرش راست شده و بيرون آمده , واقعا تربيتش , فرهنگش , انديشه اش , رسايى انديشه اش قوت انديشه اش , بقدر مردها بود ؟ مطمئنا نبود . ممكن است شما در بين چهره هاى ارزنده زمان على بن ابيطالب چهره سه تا چهار تا زن را كه بنام شخصا مى بينيد در مقابل آن تعداد زياد مردان مومن , اين اهانت به زن نيست كه زن را مظلوم قرار داده اند و نگذاشتند كه از لحاظ سطح معرفت آن پرواز لازم را بكند . شما به زمان خودمان نگاه كنيد قبل از اين انقلاب وضع زنها چه بود ؟ شما همه دخترهاى خانه بوديد وضع مادرانتان چگونه بود ؟ وضع خودتان تا پنج , شش سال پيش چطور بود ؟ البته همه تان را نمى گويم بعضى از شماها . آن چه فرهنگى است ؟ آن چه عقل كاملى است كه در زندگى پا بند پوچ ترين و بى معنى ترين مسائل زندگى است ؟ تجملات ! مثلا فرض كنيد يك چيزى را به گوشش يا به دستش يا به سينه اش تما بايد آويزان
22
كند خوب اين چيز بى منطقى نيست ؟ و اين در ميان زنان بيشتر از مردان بود , نه اينكه در ميان مردان نبود . انقلاب آمد و شما را به ميدان آورد حرف اينست كه جنس زن از لحاظ طبيعت تا از لحاظ خصلت ذاتى هيچگونه كمبود و كسرى ندارد اما اگر چنانچه اين جنس را در زندان , در زنجير گذاشتند و مانع از رشدش شدند چى ؟ رشد نكرد چى ؟ فرض كنيم كه دو نفر رفيق يكى را ده سال بگذارند در يك سلولى و نگذارند از سلول بيرون بيايد , ده سال توى يك تبعيدگاه نگهش دارند نگذارند هيچگونه استفاده اى بكند و آن يكى ديگر همان ده سال را برود درس بخواند , مطالعه كند , مسافرت كند , دنيا را ببيند , رجال را ببينيد , انديشمندان را ببينيد , خوب اينها مثل هم هستند ؟ نه دومى كاملتر از آن يكى است اما آيا تقصير آن برادرى است كه در زندان يا در سلول يا تبعيدگاه مانده و نتوانسته او تقصيرى دارد ؟ نه تقصيرى ندارد اما اين يك واقعيت است . على شايد نظر به واقعيت زمان خودش دارد كه مى گويد : هن ناقصات العقول و ناقصات الايمان و ناقصات الحضوض يعنى كم بهره . كم بهره يعنى چه ؟ اين مال دوران اسارت و انحطاط زن است كه زن كم بهره است , بهره اى از زندگى نمى برد , اسير است , زير فشار است , محكوم به اين است كه آنچه مى خواهد نتواند انجام دهد , محكوم به اين است كه آنچه مى خواهد بفهمد نتواند بفهمد اگر به اين معنا مى گيريد , برداشتهايش برداشتهاى كاملا درستى نيست پس در ترجمه هم اثر گذاشته يعنى شما وقتى نگاه كنيد از ترجمه اى كه ايشان كرده بود يك كتاب زيباى شيواى مترقى آنچنانى را نمى شنويد , استشمام نمى كنيد ترجمه ديگر يست مال داريوش شاهين اتفاقا خوب است اما دو عيب
23
دارد يكى اينكه چون متن نهج البلاغه را همراه ترجمه اش چاپ نكرده بنابراين نمى شود متن و ترجمه را به آسانى با هم تطبيق داد و من يك جاهائى متن و ترجمه را با هم تطبيق كردم , يك جاهائى معناى جمله هائى را كه ترجمه كرده خيلى خوب ميفهمد و يك جاهائى هم سخت اشتباه مى كند كه معلوم است درست نمى فهميده . جاهائى هم سخت اشتباه مى كند كه معلوم است درست نمى فهميده . اصلا ترجمه كار لطيفى است و چند تا خطبه را آقاى مبشرى ترجمه كرده . ( اسد الله مبشرى ) چند نامه و چند خطبه را ظاهرا ترجمه كرده كه آنها را هم من همه اش را نگاه نكردم آن دو سه سال پيش كه چاپ شده بود , يك مرور كردم آثار صحت در آن ديدم و تا الان در كل بهترين ترجمه اى كه من ديدم ترجمه آقاى طالقانى است .

ترجمه ديگرى كه الان يادم نيست هان ترجمه آقاى انصارى هم هست كه اصلا خوب نيست ترجمه جعفرى را هم من نديده ام و حالا آن را كه من ديده ام مى گويم ترجمه آقاى طالقانى كه بنام سيد محمود حسينى چاپ شده البته غلط چاپى دارد اما ترجمه خوبى است مى دانيد يك سخن كوتاه و زيبا را اگر كسى بخواهد ترجمه كند بخواهد ترجمه كند به فارسى يا به زبان ديگر بايد در يك جمله زيبا و كوتاه ترجمه كند صرف اينكه مقصود را بيان كند كافى نيست آن مى شود يك شرح , ايشان انصافا عباراتش هم خوب است و كوتاه هم هست اما البته به هيچ وجه معنايش اين نيست كه اصلا اشتباه ندارد , ايشان هم اشتباه دارد ايشان هم در مواردى جمله را اشتباه كرده اند و در مواردى عبارات , عبارات خيلى خوبى نيست اما در مجموع بهتر از آنهاى ديگر است البته ناقص است همه نهج البلاغه نيست و بخشى از نهج البلاغه است .


24
حالا اميدواريم كه بتوان ترجمه هاى خوبى فراهم كرد . ترجمه جواد فاضل اصلا ترجمه نهج البلاغه نيست آن نهج البلاغه جواد فاضل است نه نهج البلاغه على ( ع ) .

سئوال : شما گفتيد كه سيد رضى از كتب احاديث و تاريخ براى تدوين نهج البلاغه استفاده كرده آيا نمى شود قسمتهاى حذف شده از همان كتب را بدست آورد ؟

جواب : البته در ضمن صحبت گفتيم كه اميدواريم اين كار را بتوانيم بكنيم .

آيا در وسايل الشيعه تحريفاتى است ؟ ظنى الدلاله چيست ؟ ظنى الصدور بودن نهج البلاغه چيست ؟

اينها اين اصطلاحات در آيه است اما در وسائل الشيعه تحريفاتى نيست نه , وسائل تحريف ندارد همان چيزى است كه شيخ حر عاملى صاحب وسائل نوشته و همان دست ما آمده اين تحرف توش نيست اما اينكه آيا حديث ضعيف توش هست ؟ بله در وسائل حديث ضعيف هست همه احاديثش متقن و صحيح نيست . اما اينكه ظنى الدلاله چيست ؟ آن متنى از متون اسلام را كه وقتى گفته مى شود معناى آن بطور قاطع و صريح مشخص نباشد بلكه صدى مثلا هشتاد اينست كه معناى اين جمله اين باشد يك صدى بيست هم هست كه معنايش چيز ديگرى باشد . اين را مى گويند ظنى الدلاله كه دلالتش قطعى و يقينى نيست , بلكه ظنى است مظنون است , ظنى الصدور يعنى همين كه يقين نداريم كه اين حديث از امام صادر شده مثل آن حديث بى سند كه قبلا برايتان مفصلا ذكر كرديم .

سئوال : نام آن قسمتيكه غير از خطبه ها و نامه ها و كلمات قصار


25
است چيست ؟

غير از اينها نگفتيم چيزى هست , همان كلمات قصار را حكم مى گويند يعنى جملات حكمت آميز .

سئوال : اگر امكان دارد اصول دين را و فروع دين را بطور خلاصه از ديدگاه نهج البلاغه بررسى نمائيد ؟

البته فروع دين كه شما مى گوئيد يعنى نماز , روزه , زكوه , خمس , حج , جهاد اگر اينها را بخواهيم بررسى كنيم يك دوره فقه را بايد بررسى كنيم اما اصول دين را در يك دوره مى توانيم بررسى كنيم نمى دانم اما اميدواريم .

سئوال : نحوه برداشت از مفاهيم و فصول نهج البلاغه را مختصرا توضيح دهيد ؟

جواب : من نمى دانم مقصود چيست از اينكه نحوه برداشت را توضيح دهم نحوه برداشت را در هنگام كار وقتيكه مطرح كرديم و برداشت كرديم برايتان روشن مى شود كه از نهج البلاغه چگونه استفاده مى شود اولا ما سعى داريم كه معناى هر كلمه را دقيقا بفهميم اشتباه نكنيم در معناى كلمات , بعد جمله بندى را بفهميم بعد جو و فضاى زندگى على و فضاى صدور اين سخن را درست بشناسيم در مجموع اينها معناى جمله فهميده مى شود .

سئوال : شما گفتيد كه نهج البلاغه بيشتر بخاطر جنبه هنرى كه داشت در آن زمان جمع آورى شد آيا اين امكان وجود ندارد كه جمع آورنده آن بخاطر زيباتر كردن خطبه ها در آن دست برده باشد ؟ خير بهيچوجه زيرا جمع كننده آن خودش را در مقابل اين كلمات زيبايى و هنرى حقير مى دانست . اين مثل اين مى ماند كه شما بگوييد


26
كه مثلا فلان كسى كه ديوان حافظ را جمع كرده ( دكتر غنى ) يا آن علامه قزوينى كه ديوان حافظ را جمع كرده يا خلخالى از كجا معلوم است كه در شعر حافظ دست نبرده براى اينكه زيبا ترش كند . شعر حافظ از سطح اندازه معمولى كه غنى و قزوينى و خلخالى نه اين آقاى خلخالى عبدالرحيخ خلخالى مى توانند بگويند و بشنوند بالاتر است زيبايى آن زيبايى است كه يك انسان شاعر هنرمندى مثل سيد رضى وقتى نگاه مى كند به اين جرثومه هنر , يعنى نهج البلاغه حقارت مى كند , اگر بتواند از كلمات على فرض كنيم چيزى را اقتباس مى كند و در كلام خودش مى گنجاند كه كلام خودش زيبا شود نه اينكه از خودش ببرد در كلام على , اين اولا . ثانيا سيد رضى مردى است كاملا امين و امكان ندارد كه ما چنين فرضى را در مورد او بكنيم .

والسلام عليكم


27

بسمه تعالى

مسئله نبوت

از جمله موضوعاتى كه در نهج البلاغه در چند جا تكرار شده و رسيدگى به آن علاوه بر اينكه موضوعى را از نهج البلاغه براى ما روشن مى كند بلكه وسيله اى است براى فهميدن يك مسئله اساسى از اسلام , مسئله نبوت است . مسئله نبوت را نه تنها بعنوان يك مسئله قابل تعقيب در نهج البلاغه مى توان بررسى كرد بلكه آن را مى توان بعنوان يكى از مسائل بسيار اصولى و مهم ايدئولوژى اسلامى مورد پى گيرى و فهميدن قرار داد . بارها در بحثهاى مختلف , گفته ام كه براى دست يافتن به مسائل متعددى از انديشه اسلامى و ايدئولوژى اسلامى مى شود بحث نبوت را محور قرار داد و در طيف وسيعى از مطالب و مباحثى كه برگرد اين محور قرار مى گيرد مسائل بسيارى از اسلام را جا داد و از جمله مسئله توحيد را , و معتقديم كه اگر بخواهيم به مسئله توحيد از ابعاد اجتماعى و كلا انقلابى آن نگاه بكنيم بايد آن را بعنوان مسئله اى از مسائل نبوت تحت بررسى و پيگيرى قرار دهيم . پس شيوه بحث ما در اين فصل آشكار شد , ما عناوين مختلفى و فصول گوناگونى از بحث نبوت را مطرح مى كنيم و در ذيل اين عناوين سخن على بن ابيطالب ( ع ) در نهج البلاغه را پيش مى كشيم و آن را شرح مى كنيم , هم بحث ما تسلسلى خواهد داشت و مسئله عمده اى از مسائل اسلامى آشكار خواهد شد و هم بخشهاى مهمى از نهج البلاغه شريف , ترجمه و تفسير خواهد شد .


28

براى اينكه شروع مباحث نبوت در نهج البلاغه آشكار بشود , من يك مقدمه كوتاهى را عرض مى كنم . ما در اين بحث به مسئله وحى نميپردازيم بلكه به نبوت به چشم يك واقعيت تاريخى و يك حادثه ترديد ناپذير نگاه مى كنيم . بى گمان در تاريخ بشريت , حادثه اى كه ما نام آنرا نبوت مى گذاريم اتفاق افتاده , در وجود اين حادثه ميان ما و ميان بى اعتقادان به نبوت اختلافى نيست , اختلاف در تفسير اين حادثه است , اختلاف در مضمون پيامى است كه در اين حادثه وجود دارد اما در اصل حادثه , در اين واقعيت تاريخى ميان و ما و هيچيك از انسانهائى كه با تاريخ سر و كار دارند , اختلافى وجود ندارد , موسى يك پديده ايست كه در تاريخ واقع شده , عيسى از نظر آن كسانيكه قبول دارند , عيسى بوده است همينطور , ديگر پيامبران با تاريخچه هاى كم و بيش روشن يا مبهم همينطور . ما نبوت را در اين بحث به اين چشم نگاه مى كنيم . يعنى اين واقعه را , اين حادثه تاريخى را در نظر مى گيريم بعد در اطراف اين بحث مى كنيم . اولا بحث مى كنيم كه در هنگام ورود اين حادثه تاريخى زمينه اجتماعى چگونه بوده ؟ يعنى اين حادثه در چه موقعيت زمانى و تاريخى و در چه وضعيت اجتماعى واقع شده است ؟ بعد بررسى مى كنيم كه اين حادثه از كجاى جامعه سر برآورده ؟ از كدام طبقه ؟ از كدام قشر ؟ از چه تيپ انسانى ؟ آيا از پادشاهان ؟ آيا از مستضعفان ؟ آيا از عالمان و متفكران و انديشمندان ؟ از كدام طبقه ؟ بعد بحث و مطالعه مى كنيم , كه اين حادثه داراى چه جهت گيرى بود ؟ آيا بسود يك طبقه خاصى مى انديشيد ؟ آيا بسود مادى مى انديشيد ؟ آيا به جنبه هاى عرفانى و معنوى مى انديشيد ؟ چه مى گفت ؟ چه مى خواست بكند ؟


29
داراى چه جهت گيرى و چه سمت گيرى اجتماعى و فكرى بود ؟ همچنين در اين بحث مى كنيم كه وقتى اين حادثه واقع شد نخستين شعارى كه اين پيام آور , نمى گوئيم پيام آور از غيب , تا كسانى بگويند ما به غيب اعتقادى نداريم , اين اختلاف را مى گذاريم براى بعد . بهر حال حادثه اى بود كه كسى در آن پيامى ارائه مى كرد , اين پيامى كه اين پيام آور ارائه مى كرد آيا مخالفانى يا موافقانى در جامعه داشت يا نه ؟ اگر داشت كه بودند ؟ از چه قشرهائى ؟ با چه انگيزه هائى ؟ با كدام ابزار مخالفت ؟ در مخالفان . و نيز از چه قشرهائى و با چه انگيزه هائى در موافقان و با كدام ابزار از ابزارهاى كمك و معاونت . همچنين بحث مى كنيم آنچه كه بعنوان هدف در اين پيام مطرح بود چه بود ؟ آيا هدف در اين حادثه عبارت از رفاه زندگى مادى بود ؟ برداشتن فاصله طبقاتى بود ؟ بالا بردن سطح انديشمندى و هوشمندى بود ؟ مخالفت با قدرتها بود ؟ يا توجيه قدرتها بود ؟ چه بود ؟ اينها سئوالهائى است كه براى شناختن آن حادثه , حادثه اى كه بيگمان يك واقعيت اجتماعى است , لازم است و پاسخ به اين سئوالها روشنگر آن حادثه خواهد بود . اين قبيل بحثها كه حدودا شامل پانزده , شانزده سئوال در پيرامون مسئله نبوت است يعنى پيرامون اين حادثه و واقعيت تاريخى كه شايد براى ما مطرح است . جوابهائى را بدنبال مى آورد كه وقتيكه آنها را از متون اسلامى گرفتيم يك منطقه عظيمى از انديشه اسلامى براى ما روشن مى شود . از جمله اين سئوالها يكى هم اينست كه اين پيام آور به چه يا به كه دعوت مى كرد , مسئله توحيد مطرح مى شود و اين جاست كه توحيد بعد اجتماعى , انقلابى , سياسى و اقتصادى پيدا مى كند و از اين قبيل . ما همين رشته بحث را مى آوريم .
30
در نهج البلاغه البته كوشش مى كنيم كه در هر يك از اين بحثها بسنده نكنيم به ترجمه و تفسير بيان مولا , بلكه در اطراف آن مسئله , بحث مشروح ترى بكنيم البته محور سخن نهج البلاغه است . اما از آيات يا از مباحث ذهنى و عقلى هم انشاءالله بهره خواهيم گرفت . حالا بعد از اين مقدمه .

اولين بحثى كه مطرح است زمينه ظهور نبوتها است , نبوتها در چه موقعيت زمانى , در چه زمينه ذهنى و اجتماعى بروز كردند ؟ در ميان چگونه مردمى ؟ اين به ما كمك خواهد كرد كه پيام نبوتها را بهتر بشناسيم . در اين باره در نهج البلاغه در چند جا به سئوال ما پاسخ داده شده است . من از اول نهج البلاغه شروع مى كنم و اين پاسخها را به مرور اينجا مطرح مى كنم و در اطرافش حرف مى زنيم البته شما ميدان وسيعى داريد براى فكر كردن , خود انديشى و كامل كردن مطلب و البته كمك كردن به من در جستن نمونه هاى ديگرى از بيان مولا در سراسر نهج البلاغه , بعد از آنكه اين جملات را من خواندم و معنا كردم بعد در اطراف همين مسئله اى كه در اينجا مطرح شده در نهج البلاغه , فرصت خواهيم داشت كه بطور كلى هم بحث كنيم .

سئوال چه بود ؟ سئوال اينست كه زمينه اجتماعى و فكرى و اقتصادى ظهور نبوتها چيست ؟ در خطبه اول به دو مناسبت در اين زمينه بحث شده . يك جا در آن قسمتى از خطبه اول نهج البلاغه است كه در باره ظهور پيامبران بحث مى كند , خطبه اول خطبه مفصلى است كه در آن از توحيد و از خلقت آسمان و زمين و خلقت فرشتگان و مسائل ديگرى صحبت مى شود و از خطبه هاى بسيار پر مغز است . يك قسمت از اين خطبه اينست كه اين دو سه جمله اولى كه مى خوانم مربوط به


31
بحث ما نيست و من هم اينجا آنها را يادداشت نكردم آن قسمتى كه اينجا يادداشت كردم بعد در اختيار برادران مى گذارم كه آدرسش را هر يك از برادران و خواهران خواستند بتوانند براحتى پيدا كنند يا عين عبارت را بنويسند . اين قسمت مربوط به بحث است , دو سه جمله از قبل مى خوانم براى اينكه ارتباط مطلب روشن شود اينطور مى فرمايد : واصطفى سبحانه من ولده انبياء اخذ على الوحى ميثاقهم و على تبليغ الرسالة اما نتهم , از فرزندان آدم خداى متعال كسانى را برگزيد كه در معناى اصطفى و نوع برگزيدن بحث ديگرى هست كه احتمالا در خلال يكى از مباحث و فصول مسئله نبوت مطرح خواهد شد , اينجا مطرح نمى كنيم اخذ على الوحى ميثاقهم پيامبرانى را خدا برگزيد كه از آنها براى وحى پيمان گرفت و على تبليغ الرسالة اما نتهم آنها را امانتدار رساندن رسالت الهى كرد اين دو سه جمله مقدمه اين بحث ما است . بعد جمله مربوط به بحث كنونى ماست و او اين است كه من از رو مى خوانم .

لما بدل اكثر خلقه عهد الله اليهم فجهلوا حقه و اتخذو الانداد معه و احتالتهم الشياطين عن معرفته و اقتطعتهم عن عبادته فبعث فيهم رسله كه باز از اينجا به بعد مربوط به اين بحث ما نيست فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه ليستاد و هم ميثاق فطرته و يذكروهم منسى نعمته والى آخر .

اين بخش مورد بحث ما همين جملاتى است كه اينجا يادداشت شده ترجمه اش را هم من نوشته ام .

. . . لما بدل اكثر خلقه عهدالله اليهم , فجهلوا حقه , واتخذوا الانداد معه , واحتالتهم الشياطين عن معرفته , واقتطعتهم عن


32
عبادته فبعث فيهم رسله . . . ( خطبه اول )

. . . زمانيكه بيشترين آفريدگان خدا , فرمانى را كه وى به انسانها سپرده است , دگرگونه كردند .

پس حق خدا را ندانستند و رقيبانى را با و پذيرفتند , و شيطان ها آنانرا از شناخت او باز داشته و از عبوديت او باز گردانده بودند در چنين دورانى بود كه خدا پيامبرانش را در ميان آنان برانگيخت . . . . عهد الله اليهم

كقوله تعالى . وقضى ربك الا تعبدوا الا اياه .

و قوله تعالى : الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين

و قوله تعالى : واشهد هم على انفسهم : الست بربكم ؟ قالوا بلى .

زمانيكه انبياء در آن زمان ظهور مى كردند با اين عبارات مشخص شده : زمانيكه بيشترين آفريدگان خدا فرمانى را كه وى به انسانها سپرده است دگرگونه كردند پس حق خدا را ندانستند و رقيبانى را با او پذيرفتند و شيطانها آنان را از شناخت او باز داشته و از عبوديت او برگردانده بودند و در چنين دورانى بود كه خدا پيامبرانش را در ميان آنان برانگيخت .

اين زمينه ظهور پيامبران است . در يك بيان از بيانهاى مولا , البته من اين قسمتها را برايتان تشريح مى كنم خود شما فرصت خواهيد داشت براى اينكه روى اين قسمتها بيشتر مطالعه كنيد و نظر كنيد و اى بسا به آفاق تازه اى دست پيدا كنيد . آنچه در اين فراز آمده چند چيز است , چند خصوصيت براى جامعه جاهلى است يعنى آن جامعه اى


33
كه در آن بعثت انبياء واقع مى شود ذكر شده و آن چند خصوصيت آن هاست :

اولا : بيشترين آفريدگان خدا در اين زمان فرمانى را كه خدا به انسان سپرده دگرگونه كرده اند منظور از فرمانى كه خدا به انسان سپرده چيست ؟ فرمان كه ما اينجا كلمه عهد را به جاى آن ترجمه كرديم منظور آن منشورى است كه حاكمى و بزرگى براى زير دست خود مى نويسد ابلاغى كه رئيسى به مرئوس خود مى دهد , عهد مالك اشتر كه به غلط در فارسى , بعضى ترجمه مى كنند عهدنامه مالك اشتر كه از كلمه عهدنامه در فارسى , پيمان و قرار داد تبادر مى شود و اميرالمومنين چنين قرار دادى با مالك اشتر بستند و منظور قرار داد اين است . منظور فرمان امام به مالك اشتر است به همين معنا است . عهد پيغمبر به اميرالمومنين به همين معناست يعنى فرمان يعنى منشور . در آن روزگار بيشترين آفريدگان خدا ( منظور بيشترين انسانها است ) فرمانى را كه خدا به انسان داده , آن منشور الهى را دگرگونه كردند , از اين منشور منظور چيست ؟ در قرآن در چند جا به اين منشور اشاره شده است , بعضى جاها با همين كلمه عهد يعنى با همين لغت و واژه اى كه در اين خطبه بكار رفته و بعضى جاها با واژه ها و عنوان هاى ديگر . از جمله اين آيه است كه :

الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبد الشيطان

آيا من به شما فرمان ندادم اى فرزندان آدم كه شيطان را عبوديت نكنيد پس عهد خدا چيست ؟ عبوديت نكردن از شيطان است . در آيه ديگرى : و قضى ربك الا تعبد و الا اياه خدا حكم كرده است و فرمان داده است كه عبوديت نكنيد مگر او را . پس اينجا هم فرمان خدا و عهد الهى يعنى عبوديت


34
فقط خدا . در يك آيه ديگر قرآن اينطور آمده و اشهد هم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى شهدنا خدا انسانها را در دوران پيشين در دوران زر ( به تعبير روايات ) بر خويشتن گواهشان كرد آنها را از خود آنها به عليه خود آنها گواهى گرفت به اينگونه كه گفت الست بربكم آيا من پروردگار شما نيستم قالوا بلى انسانها با زبان فطرت و طبيعت و طينت خودشان گفتند چرا . يعنى انسانيت بطور طبيعى اعتراف كرده به اينكه بنده خداست و بايد خدا را عبوديت كند . اين عهدى كه اميرالمومنين در اين خطبه به آن اشاره مى كند اين عهد است , انسان ها فرمانى را كه خدا به آنها سپرده و آنها را موظف به انجام آن فرمان كرده اين را دگرگونه كردند . خدا فرمان داده بود كه از شيطانها , از بتها , از رقباى پندارى خدا يعنى خداوندان زر و زور و خدا يگونگان در جامعه به هر نحو و با هر عنوان اطاعت نشود اما انسانها اين فرمان را دگرگونه كرده بودند بعضى بتها را عبادت مى كردند و بعضى هم خود را بت كرده و بر انسانهاى ديگر تحميل كرده بودند پس خصوصيت بارز آن دوران اينست كه بيشترين انسانها در روزگارى كه نبوتها در آن ظهور مى كنند فرمان الهى را يعنى لزوم عبوديت انحصارى الله را دگرگونه مى كنند و اين نتايج بر اين دگرگونه كردن بار مى شود پس حق خدا را ندانستند و رقيبانى را با او پذيرفتند و شيطانها آنها را از شناخت او باز داشته و از عبوديت او برگردانده بودند در اين دوران خدا نبوتها را و بعثتها را در جامعه بوجود مى آورد . اين يك بحث يعنى در يك بيان از بيانات اميرالمومنين . حال اين را بعنوان شرح و تفصيل عرض مى كنم فعلا متن كلام نهج البلاغه را دارم معنا مى كنم . باز در خطبه اول به جاى ديگر منتها در اينجا به مناسبت ظهور پيغمبر
35
اسلام و نه بطور مطلق ظهور همه پيامبران , اين كلمات ذكر شده منتها اين را مى دانيم كه زمينه ظهور همه پيامبران يكسان و يكنواخت است يعنى در همان شرايط اجتماعى كه پيغمبر اسلام ظهور كرده از لحاظ خطوط كلى دقيقا در همان زمينه هاست كه موسى و عيسى و ابراهيم و هزاران پيغمبر ديگر ظهور كردند . بنابراين آنچه در مورد زمينه ظهور اسلام در اينجا ذكر شده تطبيق مى كند با ظهور پيامبران ديگر و بعثتهاى ديگر . آن جمله اينست : و اهل الارض يومئذ ملل متفرقه و اهواء منتشره و طرائق متشتتة بين مشبة لله بخلقه او ملحد فى اسمه او مشير الى غيره .

ترجمه : مردم روى زمين در آن هنگام فرقه هاى جدا جدا , داراى درسهاى پراكنده , و شيوه هاى گوناگون بودند . كسانى خدا را با آفريدگانش همانند مى كردند و كسانى در نام او فرومانده و به او نرسيده بودند و كسان ديگرى به حقيقتى جز او اشاره مى كردند . و اين كلمات , كلمات بسيار پر مغزى است و من بطور كوتاهى اين كلمات را براى اين كه فهميده بشود مقصود مولا , شرح مى كنم . مردم روى زمين در آن هنگام كه پيامبر ظهور مى كند , فرقه هاى جدا , جدا , يعنى يك انديشه همه گير و همه گستر بر ذهنها حاكم نبود و اين نشانه عدم وجود يك فرهنگ قابل پذيرش مى باشد و يا نشانه جدائيها و اختلافهاى فراوان ميان انسانهاست كه خود اين از نشانه هاى جهالت است . داراى هوسهاى پراكنده , هوسهاى پراكنده به دو معنا مى تواند باشد . معناى ساده تر اينكه انسانها در هر بخشى از بخشهاى جامعه يا در هر بخشى از بخشهاى روى زمين داراى خواستها و جهت گيريهاى ويژه خودشان بودند , كسانى در اين گوشه يا در اين طبقه يا در اين قشر و در اين


36
صنف به چيزى شوق مى ورزيدند و كسانى در قشر و طبقه و صنف و شغل ديگر به چيز ديگر . آرمانهاى مشتركى در جامعه وجود نداشت و اين هم نشانه انحطاط يك جامعه است معناى دومى كه براى اين جمله[ ( هوسهاى پراكنده] ( مى شود فرض كرد اينست كه هوسها در سطح زندگى مردم پراكنده شده بود يعنى وقتى شما نگاه مى كردى در سراسر عالم چند قطب و چند قدرت بيشتر وجود نداشت . در ايران ساسانيان بودند و طاغوتهاى ساسانى , در رم امپراطوران روم بودند در حبشه سلطانى و طاغوت ديگرى و در چند نقطه عالم[ ( چندين مستبد خود كامه ديكتاتور در راس زندگى مردم قرار داشتند هر جا هر طاغوتى در راس يك جامعه اش قرار داشت آنچه در سطح جامعه مشاهده مى شد و احساس مى شد هوسها و كامجوئى هاى آن طاغوت بود . اگر در جامعه ايرانى آن زمان كاستها وجود داشتند , طبقات نفوذ ناپذير وجود داشت , اگر ظلم بود , اگر آقايى بى حد و حصر بر همنان و اشراف و نظاميان و خانواده هاى بزرگ و اشرافى بر مردم تحميل مى شد اين در حقيقت به معناى كامجوئى آن طاغوتى بود كه در راس قرار داشت او اينطور مى خواست و اگر مردم در زير فشار ظلم طبقاتى و اقتصادى فرهنگى و اخلاقى دست و پا مى زدند , اين در حقيقت گوشه اى و جلوه اى از كامجوئى آن طاغوت بزرگ را نشان مى داد . بنابراين هوس يك انسان در بخش عظيمى از جامعه بشريت و خانواده بشريت مشاهده مى شد و محسوس و ملموس بود . دنيا در يك چنين وصفى بود . شيوه هاى گوناگونى مردم داشتند , كسانى خدا را با آفريدگانش همانند مى كردند آن كسانى كه بر طبق فطرت و جاذبه قلبى و روحى خودشان احساس مى كردند كه خدائى و آفريننده اى وجود دارد اين خدا را در شكل
37
مخلوقات , در شكل موجودات كوچك و محدود و ناقصى مى ديدند . عده اى گاو را مى پرستيدند به عنوان خدا , عده اى يك گاو پر خور قطور , هيكل مند را مى پرستيدند بعنوان خدا , عده اى بت چوبى و سنگى يا هر نوع بت ديگر را , بنابراين خدا را بر طبق اجابت فطرت دعوت فطرت , اجابت مى كردند و مى پرستيدند اما اين خدا را بدرستى نمى شناختند , گمراهى از اين بزرگتر و واضح تر چه مى شود و كسانى در نام او فرومانده و به او نرسيده بودند . يك نوع انحراف در ذهن مردم خدا جو و خداشناس همين مى تواند باشد كه در اسم خدا فرو بمانند و نتوانند از اسم به آنطرف تر بروند , يك نمونه اش را مادر دورانهاى باستانى و قديم مى بينيم مثلا آن كسانيكه با وجود خدا بطور مبهم آشنا بودند چون نمى توانستند خدا را درست بشناسند الله را همين اسم الله يا اسم منان را يا اسم اله را مى گرفتند و اسم را مى پرستيدند . اگر از آنها مى خواستى كه مصداق اين اسم را برايت معين بكنند از حقيقت خدا چيزى نمى دانستند لذا اين اسم را در اين بت يا آن بت يا آن بت منعكس مى يافتند و نمونه ديگرش را ما مى توانيم امروز در بعضى از ايدئولوژيهاى التقاطى ببينيم كه اينها خدا را قبول مى كنند اما اگر از آنها بپرسى كه خدا چيست ؟ مى بينى در مفهوم خدا در معنا و مضمون اين كلمه در مى مانند , خدا را به معناى كل وجود معنا مى كنند خدا را به معناى قوانين حاكم بر طبيعت معنا مى كنند , خدا را به معناى سنتهاى علتى و معلولى كه در طبيعت و تاريخ و انسان وجود دارد معنا مى كنند , خدا را با معناى واقعى خودش يعنى آن ذات مستقل واجب الوجود و ترديد ناپذير كه آفريننده اين عالم است و نه خود اين عالم , با اين مفهوم برجسته فلسفى قابل استدلال نمى -
38
توانند بشناسند , در اسم خدا در مى مانند , در اسم خدا توقف مى كنند و از اسم آنطرف را نمى دانند . وقتى كه اسم الله , ذات الله را نتوانند بشناسند طبيعى است كه معرفت عشق , عرفان , جاذبه هاى معنوى , كشش هاى اخلاقى كه همه بر مبناى توحيد و عرفان و شناخت خداست در يك چنين عناصرى بوجود نمى آيد , خيلى روشن است وقتى كه انسان خدا را مجموعه قوانين آفرينش دانست براى او مناجات بى معناست , براى او سوز و گداز عاشقانه و عارفانه امام سجاد يك عمل پوچ است , براى او دعا و توجه به ذكر بى معنى است , در حقيقت آنچه او قبول دارد الله نيست , مفهوم الله نيست , معناى الله نيست , اسم الله است , لذا بخاطر اين است كه اميرالمومنين در اينجا مى گويد او ملحد فى اسمه و كسانى در نام او فرومانده و به او نرسيده . اينهم جزو نشانه هاى مردمى است كه در دوران ظهور نبوت ها وجود داشتند و اين نشانه انحطاط اديان و انحراف مذاهب است در آن زمان . اينهم يك جمله از اميرالمومنين در همين خطبه اول .

در خطبه دوم اميرالمومنين در همين زمينه يك بيان مشروح ترى دارد . من ترجيح مى دادم كه آن بحثى را كه مى خواهم بكنم بلافاصله بعد از همين دو جمله اى كه از خطبه اول نقل كردم باشد . اما آنچه از خطبه دوم اينجا نوشتم كه برايتان بخوانم اولا بسيار جالب است و اشاره به زمينه هاى اجتماعى دارد و جملات هم جملات بسيار زيبائى است منتهى ترجمه اش را ننوشته ام , نرسيده ام ترجمه كنم اينها را با جملات متناسب و شيوائى در ترجمه كلام اميرالمومنين انتخاب شود البته از جمله خطبه هائى است كه من در گذشته در سال چهل و نه يا پنجاه آنوقتهائى كه درس نهج البلاغه مى داده ام در مشهد , آن


39
جا ترجمه كردم و توى جزوه هاى پلى كپى درآمده , احتمال مى دهم در دست برادران در بخش انتشارات حزب , ترجمه همين بحثى كه الان مى خوانم , باشد كه من نرسيدم از آنها بگيرم و بهر حال اگر دست اينها نبود مجددا مينشينم همين را با كلمات متناسب تر و زيباترى ترجمه اش را تنظيم مى كنم و در اختيارتان مى گذارم . و اما عين جملات اين است , ما خطبه دوم است : والناس فى فتن انجذم فيها حبل الدين , و تزعزعت سوارى اليقين , و اختلف النجر , و نشتت الامر , و ضاق المخرج , و عمى المصدر , فالهدى خامل , والعمى شامل , عصى الرحمن و نصر الشيطان , و خذل الايمان , فانهارت دعائمه , و تنكرت معالمه , و درست سبله , و عفت شركه , اطاعوا الشيطان فسلكوا مسالكه , و ورد و امناهله , بهم سارت اعلامه و قام لوائه , فى فتن داستهم با زخفافها , و وطئتهم باظلافها , و قامت على سنابكها , فهم فيها تائهون حائرون جاهلون مفتونون , فى خير دار و شرجيران , نومهم سهود , و كحلهم دموع , بارض عالمها ملجم , و جاهلها مكرم . ( خطبه دوم )

در هنگام بعثت پيامبران , مردم در فتنه هائى , دستخوش فتنه هائى بودند كه در آن ريسمان دين گسسته بود و دستگيره هاى يقين و باور سست شده بود . و اختلف النجر و تشتت الامر راهها , تشتت و دگرگونى و اختلاف پيدا كرده بود و كار به پراكندگى گرائيده بود . و ضاف المخرج و عمى المصدر . راه گريز از اين فتنه بر مردم تنگ شده بود و جايگاه بهره گيرى بر مردم مبهم و تاريك مانده بود فالهدى خامل و العمى شامل . هدايت در آن روزگار . فرو افكنده و كم رنگ


40
بود , كورى و نابينائى همه گير بود . عصى الرحمن و نصر الشيطان . خداى رحمن عصيان مى شد سرپيچى مى شد اما شيطان مورد نصرت و يارى قرار مى گرفت , و خذل الايمان . و ايمان , بى ياور و بيپشتوانه مى ماند .

فانهارت دعائمه و تنكرت معالمه و درست سبله و عفت شركه پايه هاى ايمان متزلزل و ويران بود نشانه هاى ايمان گم بود , راههاى ايمان فراموش شده بود . اطاعوا الشيطان فسلكوا مسالكه . مردم از شيطانها فرمان مى بردند پس راه شيطانها را مى پيمودند , و وردوا مناهله . به سر منزلى كه آنها هدايت مى كردند فرود مى آمدند . لابهم سارت اعلامه . پرچم شيطان بوسيله همين مردم . مردم بى خبر و بى جاهل در همه جا گردانيده مى شد و بر افراشته مى شد . و قام لوائه . و لواى شيطان بر پا مى گشت . فى فتن داستهم باخفافها . مردم در فتنه هائى , دستخوش فتنه هائى بودند كه اين فتنه ها مردم را در زير سم خود مانند حيوان وحشى و ناآرامى لگدمال مى كرد . و وطئتهم باظلافها آنها را پايكوب مى كرد . وقامت على سنابكها و فتنه مانند حيوان پيروزمندى كه طعمه خود را زير دست و پاى خود له كرده و گردن برافراشته , بعد از سركوبى مردم گردن بر مى افراشت فهم فيها تائهون مردم در فتنه ها گم گشته بودند . فى خيردار و شرجيران .

در بهترين خانه ها با بدترين همسايگان زندگى مى كردند . نومهم سهود . خواب آنان بد خوابى بود . و كحلهم دموع . سرمه چشمشان اشكها بود . بارض عالمها ملجم .

در سرزمينى زندگى مى كردند كه عالمان لجام زده بودند . و جاهلها مكرم و جاهلان عزيز و گرامى زيستند . اين زمينه بعثت


41

پيامبران است در كلام اميرالمؤمنين و شما اگر اين كلام را مورد دقت قرار دهيد مى بينيد يك تصوير است , يك نقاشى است , يك اثر بمعناى واقعى كلمه هنرى است براى نشان دادن اوضاع و احوال جاهلى . در اين ترسيم هنرى , در اين تابلو كه على بن ابيطالب در يك خطبه كه ايستاده روى منبر و براى مردم حرف زده , يك حرف زدن معمولى , در اين تابلويى كه على در اين حرف زدن ترسيم كردم بيشترين قلم از بدبختيها و نابسامانيها و نارسائيهاى جامعه مشاهده مى شود هم از جنبه هاى فكرى , مردمى هستند كور , راه بجائى نبرده , حيران , سرگشته , هدفشان را نمى دانند چيست ؟ نمى دانند براى چه صبح از خواب بر مى خيزند , شايد مى دانند فكر مى كنند كه مى دانند اما اشتباه مى كنند , و اين جمله را اضافه كنم كه ما چون خودمان , همه ما دوران اختناق را ديديم , خيلى روشن مى توانيم مضموم اين كلمات على بن ابيطالب را بفهميم , دقيقا ترسيمى از اوضاع زمان ماست , زمان مظلوميت ملت ايران . و زمانى قربانى شدن ملت ايران در زير دست و پاى جلادان خاندان پهلوى و رژيم مزدور آمريكائى . و من در آن روزگار كه اين خطبه را تشريح مى كردم كه هم ترجمه كرده ام اين خطبه را در آن روز هم شرح دادم و البته متأسفانه هرگز اينها چاپ نشده بلكه پلى كپى شد و دست افراد بود حالا اينجا بچه ها بعد از اينكه دوران اختناق تمام شد تازه بفكرند كه اينها را چاپ كنند . هر كلمه اى كه مى نوشتم از روى وجدان و احساس مى نوشتم يعنى دقيقا چيزهائى بود كه آن روز ما لمس مى كرديم همه آنچه كه در اين خطبه و امثال اين خطبه از ميان زمينه ظهور پيامبران آمده گام بگام و كلمه بكلمه تطبيق مى كرد بر وصفى كه ما آن روز مى گذرانديم . از


42
لحاظ فكرى مردم در سطح بسيار نازل , مردم حيرت زده , مردم فريب خورده , شما به اين دو سه سال آخر نگاه نكنيد يادتان بيايد اگر سنتان كفاف مى دهد از آن روزى كه در بسيارى از شهرستانهاى ايران كسانى از فريب خوردگان به معناى واقعى كلمه توى كاميونهاى مى شدند كف مى زدند , ساز مى زدند , نى لبك مى زدند و جاويد شاه مى گفتند و راه مى رفتند . وجدان بيدار گروهى از مردم سخت زخم ديده و جريحه دار بود اما اين وجدان عمومى جامعه ما نبود دقيقا انسان آن را مى بيند , آن كسى هم كه سوار نمى شد كف بزند عملا كف ميزد . آنكسى كه سرش به كار و زندگى بود در هر كسوتى نه فقط در سكوت كارمندان و حقوق بگيران دولت بلكه حتى در كسوت روحانيون , كسانى بودند و بسيار بودند و كم نبودند كه در عمل در رفتار بى تفاوت و خونسرد خودشان تحسين كننده و پذيرنده روش هاى طاغوت بودند , فريب خورده بودند , تائهون , همه گم , همه سرگشته و حيرت زده , هيچ كس نمى دانست كه امروز كه از خواب بلند شده دنبال چه مى خواهد برود ؟ چرا مى دانستند دنبال كار روزانه شان بايد بروند اما آن كار نبود , هدف چيست ؟ براى چه دنيائى ؟ براى كدام آينده ؟ انسان زنده است به تلاشى كه مى كند براى رسيدن به آن تصوير آرمانى خود . اگر زندگى آرمانى را از انسان يعنى از ذهن انسان بگيريد , انسان هيچ كارى ندارد .

جز كار دراز گوش آسياب . در جا زدن , در شكل تحرك , در جا زدن هم نوعى تحرك است , اما در حقيقت سكون است چه تحركى ؟ زندگى چنين حالتى دارد . خانه بهترين خانه ها بود . زمين خدا با اين همه نعمت و سرزمين انسانها , سرزمين وجدان انسانها و استعداد


43
انسانها و همه زمينه هاى نيكى كه در انسانها آنروز هم بود و امروز بروز كرده , اين نقطه هائى درخشنده اى كه شما در ملت ايران امروز مى بينيد , اينها كه خلق الساعه و دفع الساعه نبود اگر شما امروز مى بينيد كه جوان ما , دختر ما , پسر ما , پدر و , مادر ما , در عالمى از احلام انقلابى , روياهاى انقلابى بايد تعبير كنم بسر مى برند , روياهايى كه تعبير آنها در زندگى روز مره خودشان هم دارند لحظه به لحظه لمس مى كنند اينها كه در ظرف يك لحظه , يك لحظه انقلابى اينطور نشدند . انسان كه ناگهان 180 درجه تغيير ماهيت نمى دهد . درد اين ها بود منتها پنهان اين سرزمين خيرات و بركات الهى در انسانها و در طبيعت بود اما با بدترين همسايگان , اين سرزمين همسايگان بدى داشت , صاحبان و مالكان بدى داشت , اختيار داران بدى داشت , اين يك خصوصيت . بعد در مورد ايمان , در مورد يقين خصوصيت نيست شدن يقين ها و بقيه خصوصياتى كه در اين خطبه هست كه حالا من اين متنش را مى گذارم در اختيار برادرها مى توانيد بگيريد يادداشت كنيد و مى توانيد هم مراجعه كنيد از روى خود نهج البلاغه بنويسيد , ترجمه اش را هم ميدهم دقت كه بكنيد مى بينيد دقيقا همان زمينه هائى است كه ما اينها را خوشبختانه , ما مردم در بخشى از عمرمان , بعضى ها دو سال بعضى پنج سال بعضى ها بيست سال آزموديم اين زمينه بعث پيامبران , و اميرالمؤمنين مى گويد در يك چنين شرايطى , در يك چنين اوضاع و احوالى كه بعضيش را در آن بيان اول و بعضى را در بيان دوم و مشروح ترش را در اين بيان سوم , بيان آخر ملاحظه كرديم , در يك چنين شرايطى پيامبران مبعوث شدند و اين براى ما يك بحث بسيار
44
مهم فكرى است كه من آن بحث را بر مبناى آنچه كه در اين كلمات مشاهده كرديد و ديديد انشاء الله در جلسه بعد مشروحا موضع فكرى خودمان را در زمينه بعثت پيامبران بيان مى كنم و روشن مى كنم . و اين براى ما از لحاظ فكرى و از لحاظ فلسفه تاريخ و تسلسل تاريخى بسيار مهم است و متاسفانه مشاهده مى شود كه در بعضى از انديشه ها و فكرهاى ناسالم زمينه بعثت پيامبران بد فهميده مى شود و بد تعبير مى شود و بر اساس آن استنتاج ها و تحليل هاى غلط و مادى انجام مى گيرد به اميد اينكه انشاءالله هفته آينده بتوانيم اين بحث را به همين ترتيبى كه گفتيم دنبال كنيم . و اما پاسخ سئوالات .

آدرس آيات قرآن را نيز بدهيد ؟ متقابلا عرض مى كنم لطفا ياد بگيريد كه به كشف آلايات مراجعه كنيد و المعجم المفهرس و يا هر كشف الايات ديگرى , خودتان بلد بشويد اين را از بنده ديگر آدرس آيات را بعد از اين نخواهيد .

آيا خطبه ها و كلمات قصار نهج البلاغه مستند ميباشد ؟ نظرتان درباره نواقص العقول و نواقص الايمان چيست ؟ مراجعه بفرمائيد به نوار بحث ما در هفته گذشته . و خواهش مى كنم كوشش نكنيد ميانه ما و خواهرها را بيشتر از اين بهم نزنيد .

فرق نبوت و بعثت چيست ؟ اگر امكان دارد خطبه ها را بنويسيد .

در مورد فرق نبوت و بعثت . بعثت يعنى برانگيخته شدن يعنى موجودى كه در حالت خواب بيخبرى , غفلت و گم گشتگى است يا جامعه اى كه در حالت خواب و بيخبرى و گم گشتگى است , اين ناگهان از خواب بيدار مى شود اين را مى گويند بعثت , و اما نبوت چيست ؟ نبوت در حقيقت آن عامل اصلى بعثت است يعنى وقتى كه اتصال


45
با خدا و ارتباط با وحى و آمادگى هاى لازم براى اين ارتباط در انسانى بوجود مى آيد بعد اين انسان مبعوث مى شود , برانگيخته مى شود , پس بعثت نتيجه نبوت است , تا كسى نبى نباشد از پيش پروردگار , آن چنان بعثتى نخواهد يافت . اما اينكه خطبه ها را بنويسم اين هفته كه نوشتم هفته هاى بعد هم انشاءالله خواهم نوشت البته كوشش مى كنم بلكه بتوانم زودتر اين را بدهم به برادران , در اينجا برادرانى كه دست اندر كارند تا اينها را پلى كپى كنند با ترجمه هايش در اختيار شما بگذارند .

آيا اين بحث اميرالمؤمنين عموميت دارد بر كل جامعه ها ؟ مثلا براى جامعه هاى فاسد غرب كه بحق اكثرت مردم آنها نيز فاسد هستند نيز صدق مى كند يا نه اين جامعه ها نابودند ؟

خبر اين بر همه جوامع تاريخ و در همه دورانهاى تاريخ صدق مى كند , البته اينجا اين را اضافه كنم كه اين بحثى است كه در اواخر نبوت , اين مطرح مى شود كه در يك دورانى از عمر بشر پيامبرانند كه مبعوث مى شوند بعد در يك دوران ديگرى كه سلسله بعثت هاى نبوى قطع شده و پيامبر خاتم آمده و ديگر بعثت نبوى به آن صورت نيست آنوقت مسئله چيست ؟ العلماء ورثه الانبياء عالمان و آگاهان دين وارثان پيامبرانند . آنوقت بعثت از ناحيه انسانهاى دين شناس , از ناحيه عالمان بوقوع مى پيوندد .

سوال : خواهش مى كنم در صورتيكه وقتتان اجازه بدهد در مورد دوران زر و روز الست بيشتر توضيح بدهيد .

چون من در ضمن كلام گفتم كه عالم زر و روز الست مى پرسند كه عالم زر و روز الست چيست ؟ بايد بگويم تا كنون دانش ما نه فقط دانش


46
طبيعى و مادى , بلكه حتى دانش فكرى و اسلامى ما هم آنچنان نشده است كه ما بتوانيم دقايق دوران زر , عالم زر و روز الست را بفهميم و بشناسيم , تنها چيزى كه وجود دارد اين آيه است كه خواندم و رواياتى در مورد عالم زر و آنچه تا امروز به ذهن من مى آيد كه ممكن است فردا يك چيز بيشترى بفهمم و اين عوض بشود , آنچه تا حالا ميفهمم اين است كه اين يك زبان سمبليك , روز الست و عالم زر يك اشاره است , يك رمز است , بيان يك حقيقتى است در يك زبان رمزى , يعنى يك تعبير سمبليك . اين ميخواهد اين حقيقت را بيان كند آن حقيقتى كه در ضمن اين بيان سمبليك ذكر شده اين است مى خواهد اين حقيقت را بگويد كه طبيعت و طينت انسانها مخاطب خدا قرار مى گيرد نه اينكه خدا حرف مى زند . با آنها . يعنى طبيعت انسان و فطرت آدمى به وجود خدا و به ربوبيت خود گواهى مى دهد و اين شاهدى است عليه ما در باطن و وجود خودمان . اگر ما خدا را قبول نكنيم در عمل و در ذهن , در اندرون من خسته دل گفت ندانم چيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغا , در اندرون ما خدا ناشناسان ( اگر خداى ناكرده خدا ناشناس باشيم ) زبان گويائى هست كه شهادت مى دهد به ربوبيت پروردگار يعنى فطرت .

سئوال : اگر زمينه ظهور پيامبران يكسان بود پس چرا كتاب قرآن با ديگر كتابهاى آسمانى فرق مى كند .

جواب : خير زمينه ها يكسان است دورانهاى انسان متفاوت است . يعنى بزبان خيلى ساده آنچه امروز نام ظلم را بر او مى گذاريد در قرن بيستم در اين دنياى مدرن و پيشرفته , آنچه شما امروز اسم ظلم بر روى آن مى گذاريد در حقيقت و ماهيت خود متفاوت نيست به


47
آنچه در زمان اردشير بابكان مثلا اسمش را ظلم مى گذاريد , امروز هم ظلم يعنى تبعيض طبقات , يعنى دو گانگى زندگيها , يعنى زور گوئى انسانى بر انسان ديگر , و جمعى بر جمع ديگر , يعنى خود كامگى يك انسان در قبال يك جامعه , امروز معناى ظلم همين است مگر غير از اين است ؟ ظلم به سياهان چيست در آفريقاى جنوبى ؟ ظلم به ارزشهاى شريف انسانى چيست در كشورهاى راقى و مترقى ؟ دقيقا همينها در آن دوران هم وجود داشت , در آن دوران هم تبعيض است كه نامش ظلم است اختلاف طبقاتى , زور گوئى و گردن كلفتى , خودكامگى و كامجوئى .

البته نوع كاموجوئى امروز با نوع كامجوئى آنروز فرق مى كند اما كامجوئى فرقى نمى كند . امروز كامجوئى به اين است كه آقاى اناسيس ( بعنوان يك نام ) داراى جزاير گوناگون , املاك گوناگون , گردش مى كند , سوار هواپيمائى اختصاصيش مى شود , شامش را در كاليفرنيا مى خورد , ناهار فردايش را در پاريس مى خورد عصرش را در هاليود در فلان رقاصخانه مى رقصد , با فلان جور هواپيما , با فلان جور كشتى و . . .

آنروز هم يك آقاى قارونى يك اناسيس زمانى وجود داشت , او هم در اين فاصله كوتاه زمانى از هاليود به پاريس نمى توانست خودش را برساند اما روز يك جور كامجوئى مى كرد , شب يك جور كامجوئى مى كرد , عصر يك جور كامجوئى مى كرد , با ظلم عليه فلان غلام بدبخت يك جور كامجوئى مى كرد , با نواختن فلان كنيزك زيبا يك جور كامجوئى مى كرد اينها . . . كامجوئى و كامرانى و خودكامگى و به خود انديشيدن و انسانها را نديدن و ارزشهاى انسانى را نفهميدن و فضيلتهاى ديگران


48
را ندانستن در همه دورانهاى تاريخ يك جور است پس انسانيت امروز دقيقا از همان چيزى رنج مى برد كه در دورانهاى اول تاريخ , و لذا علاج انسانيت هم امروز همان چيزى است دقيقا كه در دورانهاى اوليه تاريخ بوده است . نوع كارها , شكل كارها , مصداق هاى كارها فرق مى كند .

اين زمينه هاى ظهور انبياء كه از قول حضرت على فرموديد تقريبا همان نشانه هاى ظهور حضرت مهدى نيست و تفاوتش با هم چيست ؟

البته در مورد حضرت مهدى من بايد بشما بگويم كه قبل از ظهور حضرت مهدى دنيا به يك كمال نسبى رسيده , حكومت حضرت مهدى را كه من تعبير كردم از آن به جامعه مهدوى , جامعه مهدوى را ما يك جامعه انسانى عادلانه صد در صد مى دانيم و معتقديم كه از اين صد در صد , پنجاه درصد , شصت درصد , هفتاد درصد , هشتاد درصدش را بايد شما و نسلهاى بعد از شما تامين كنند تا حضرت مهدى بيايد و آن صد در صد را در دنيا كامل كند . بنابر اين قبل از ظهور حضرت مهدى دنيا به يك صلاح نسبى رسيده , همچنانكه امروز كه ايران يك حكومت جمهورى اسلامى دارد كه البته اسلام صد در صد نيست اما در صد قابل توجهى از اسلام در آن وجود دارد و البته همه دنيا نيست , اما در يك منطقه حساس دنيا هست . اين روزگار به خاطر وجود اين جمهورى با اين خصوصيات , يقينا به دوران مهدى ( ع ) نزديكتر است تا دوران قبل و دوران قبل از او و قبل از او .

لطفا شماره جمله ها و قسمتهاى خطبه ها را مشخص كنيد ؟


49

اين معنايش اين است كه شما بگوئيد لقمه را بجويد و در دهان من بگذاريد خوب بنده شماره خطبه را به شما مى گويم بگرديد در خطبه شماره جمله را گير بياوريد .

تمام اين نشانه ها كه گفته شد درست است كه در اين انقلاب شده و در تمام دنيا اين نشانه ها هست آيا ممكن است امام زمان ظهور كند ؟

البته كه ممكن است و چيز ديگرى هم ممكن است و آن اين است كه اگر شما مى بينيد در دنيا اين نشانه ها وجود دارد كشف كنيد كه بعثتهائى در سراسر دنيا امكان پذير است و اين معناى آن حرفى كه ما بارها فرياد زديم كه در آستانه افول قدرتهاى بزرگ جهانى قرار داريم و اين چرا ممكن نيست , بلكه ممكن است و اين را باور كنيد و من با همه دل و با همه وجود باورم است كه دنيا نه ايران , وارد مرحله جديدى شده , دنيا وارد مرحله جديدى شده با انقلاب شما . مسئله , مسئله تغيير حكومت ايران نيست , مسئله اين است كه دنيا با اين انقلاب وارد شد در يك مرحله جديدى . دوران پوزخند زدن به قدرتهاى بزرگ , زل زل توى چشم قدرت مداران جهانى نگاه كردن و آنها را به بازى گرفتن . ملتهاى ضعيف و دولتهاى كوچك على الظاهر مانند حيوان ضعيفى مى مانند كه ميرود روى پشت فيل و گوش فيل را ميجود و آن حيوان عظيم الجثه با آن هيكلش نه گردن دارد كه بر گردد و نه مى تواند كارى بكند , مجبور است خودش را بغلطاند شايد اين حيوان هم كه بگوشش مثل كنه چسبيده , اين هم زير بدن او له شود اما احتمال خورد و خمير شدن خودش در اين بازى , بيشتر است .

والسلام عليكم


50

51

بسم الله الرحمن الرحيم

بحث جلسه قبل , همانطوريكه يادتان هست در اين باب بود كه زمينه بعثت پيامبران چيست ؟ كه نيمه كار ماند در آن جلسه ما دو سه بخش از نهج البلاغه شريف را بيان كرديم تا با استفاده از كلمات و جملات آنها , نشان بدهيم كه زمينه بعثت پيامبران چيست ؟

اما آنچه كه امروز مى خواهم عرض كنم بحثى است در دنباله مطالب گذشته كه بعنوان تكميل و جمع بندى بحث گذشته ما . گفته مى شود در بحث ما دو دوره مورد نظر است . يكى دوره قبل از بعثت و ديگرى دوره بعد از بعثت .

اگر دوران بعد از بعثت را بنام دوران اسلامى بناميم , مناسب است كه دوران پيش از بعثت را همچنانكه مصطلح نيز هست . دوران جاهلى نامگذارى كنيم .

آنچه را كه فعلا ذكر مى كنم مميزات و مشخصات دوران جاهلى است .

دوران جاهليت

بطوريكه از گفتار اميرالمومنين بر مى آيد , آن دورانى است كه مردم در آن دوران , دچار دو گونه نابسامانى و كمبود بودند :

1 - نابسامانى مادى

2 - نابسامانى معنوى

1 - نابسامانى مادى : نابسامانى مادى مردم اينست كه از


52
لحاظ رفاه در سطح پائينى قرار مى گيرند و اين موضوع در خطبه اى كه در جلسه قبل گفته شده هست , و همچنين در ديگر خطب نهج البلاغه نيز مورد تصريح قرار گرفته كه رفاه و امنيت نيست . در قرآن هم به نبودن رفاه و نبودن امنيت در دوران جاهلى اشاره شده , در سوره ايلاف ميفرمايد :

فليعبدوا رب هذا البيت الذى اطعمهم من جوع و امنهم من خوف

آنها را از گرسنگى به سيرى رسانديم و از نا امنى به امنيت , در آيات ديگرى هم اشاره اى به اين معنا شده .

2 - نابسامانى و كمبود معنوى : نابسامانى و كمبود معنوى مردم عبارتست از گمراهى مردم . گمراهى يعنى چه ؟ يعنى حيرت كه عبارت از اينست كه مردم يك راه روشنى در مقابلشان نيست , زندگى آنها از يك آرمان برخوردار نيست و اين بزرگترين درد براى يك انسان و يك جامعه است , دنبال يك چيز بالا و والائى نمى گردد , فقط دنبال گذراندن زندگى و وقت كشى و حداكثر تامين نيازهاى ضرورى زندگيش مى باشد , آرمان خواهى و آرمان طلبى در زندگيش نيست , نمونه اش را شما در زندگى دوران اختناق غالب مردم خودمان مى توانيد ببينيد كه از يك آرمان خواهى برخوردار نبودند و فعالترين شان دنبال گذراندن زندگى بود در آن شرايط چنين فردى , فرد مطلوبى بحساب مى آمد و اينكه فلانى سرش بكار خودش گرم است , يك تعريف بحساب مى آيد . اما كسى كه بدنبال كار هم نبود و سرگرميش الواتى و خيابان گردى و بيابان گردى بود , ديگر بهتر . بطور كلى قشرهاى متوسط مردم يعنى بازارى , كارگر , زن خانه دار , جوان دانشجو , بيشتر


53
دنبال گذرانيدن نيازهاى معمولى زندگيشان بودند .

وضع مردم , مردم دنبال نان در جامعه دوران اختناق ما , مثل آن اتوموبيلى مى ماند , كه مى آيد بنزين گيرى مى كند از اين پمپ بنزين , بعد راه مى افتد ( آقا كجا مى روى ؟ ) ميروم سراغ پمپ بنزين بعدى . ميرود به سمت پمپ بنزين بعدى , تا بنزين مصرفى در طول راه را جبران نمايد . باز راه مى افتد ( بطرف كجا ؟ ) باز به طرف پمپ بنزين سومى و آنجا بنزين مى گيرد و راه مى افتد و همينطور مرتب عمر اين اتوموبيل بين اين جايگاه تا جايگاه ديگرى براى گرفتن بنزين مصرف مى شود , يعنى كارى كه با اين ماده انرژى زا انجام مى دهد دقيقا كاريست در راه بدست آوردن دوباره انرژى همين ماده انرژى زا , مردم ما اينجورى بودند .

كاسبى مى كردند تا نان بدست بياورند بخورند , و جان بگيرند ( جان بگيرند كه چه بشود ؟ ) كه كاسبى كنند . كه از آن كاسبى چه بدست بياورند ؟ تا با زنان بدست بياورند و باز بخورند و باز بتوانند كاسبى كنند . يعنى زندگى مردم مرتب بين خوردن و طلب خوردن دور مى زند . اين وضع زندگى عامه مردم ما در آن روز بود و اين موضوع براى شما جوانها ( با آن خاصيت ايده آليستى و آرمان خواهى كه داريد , ) آنهم در اين دوران انقلاب زياد قابل لمس نيست , چون الان همه شما آرمان داريد و بدنبال آرمان خود حركت مى كنيد و نيروى جاذبه اى شما را بسوى خودش مى كشد . دنبال چه مى گردى آقا ؟ دنبال استقرار حكومت اسلامى , دنبال از بين بردن ابر قدرتها , اين ها هم آرمان است . آن كسى كه ظريف تر و بالاتر و بهتر فكر مى كند , دنبال تعالى و تكامل انسانى , دنبال عروج انسانى مى گردد اينها


54
هم براى او آرمان است . در حال حاضر اين آرمانها هستند كه جامعه امروز را در مقابل جامعه ديروز بى آرمان قرار مى دهند . جامعه بى آرمان جامعه ايست كه حفظ آرمان خواهى در او نيست , چنين جامعه اى يك جامعه گمراه است . پس گمراهى كه در دوران جاهلى , يعنى قبل از بعثت ها و قبل از انقلاب انبياء وجود داشته , مظهر اولش عبارتست از نداشتن حس آرمان خواهى . مردم سرگيجه داشتند , دور خودشان دور مى زدند , بقول روايت كحماره الطاعونه مثل چهارپايى كه سنگ آسياب را مى چرخاند , مرتب حركت مى كند و مرتب هم همانجا است , شايد روزى ده كيلومتر , پانزده كيلومتر اين حيوان راه مى رود , اما از اين چهار ديوار يك قدم حتى فراتر نمى گذارد دائما توقف و در جا . اين يك نشانه ديگر گمراهى تباه . از اين بدترش اينست كه , دنبال آرمانهاى تباه گر , آرمانهاى ويرانگر حركت كند . وقتى يك انسان در يك جامعه آرمان ندارد دنبال پر كردن ضرورتهاى نقد زندگى است . اما ديگرى مى بينيد كه از اين ضرورت هاى نقد زندگى , بلند پروازانه تر مى انديشد و حركت مى كند . ( دنبال چه مى گردد ؟ ) در دوران جاهلى , دنبال نخست وزير شدن , دنبال وزير شدن و اين چيزها كه , آرمان هاى آن جامعه هستند مى رود . يعنى فرق بين يك جوان محصل معمولى در دوران جاهلى كه , مى خواهد درسش را بخواند , بعد هم يك شغلى پيدا كند و مشغول زندگى معمولى و روزمره اش بشود و نانى بدست بياورد , با جوانى كه به نان معمولى بخور و نمير زندگيش قانع نيست بلكه سعى دارد يك كسى بشود , يك رئيسى بشود , يا برسد به يك مقام بالائى . فرق اين دو , فرق بين آنكسى است كه در يك بيابان گمراهى دائما درجا
55
ميزند و آن كسى كه در همين بيابان بسوى مرداب و پرتگاه دارد مى شتابد . او آرمان دارد . اما يك آرمان گمراه كننده ؟ تباه كننده ؟ ! كه اگر اين آرمان تحقق پيدا بكند نه فقط خود او را از بين خواهد برد بلكه گاهى ملتى را نابود خواهد كرد . همچنانكه قرآن مى گويد : الم تر الى الذين بدلوا نعمت الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار جهنم يصلونها و بئس القرار ( سوره 14 آيه 28 29 )

آنكسانيكه نعمت خدا را كفران كردند و نه فقط خود را بلكه قوم خود را نيز به سرزمين نابودى و هلاكت كشاندند . كه همان جهنم باشد . همه اين قدرتمداران عالم و سلطه جويان از اين قبيلند , همه اين سرمايه داراى بزرگ و جهانى كه بدنبال تامين شبكه عظيم اقتصادى و پولى , هر جنايتى را انجام مى دهند , اينها آرمان خواه هستند . اينها هم آرمانى دارند . اما چه آرمانى ؟ آرمانى زشت ؟ آرمانى تباه كننده .

تمام كسانيكه در تاريخ منشاء فسادهاى بزرگ شدند اينها از اين قبيلند . اينها گمراهى هاى معنوى مى باشند كه شامل زر و زور و تزوير هر سه مى شوند .

كسانى هم هستند كه آرمانشان از مقوله مال يا قدرت مادى نيست , بلكه از مقوله و جاهت ها و قدرتهاى معنوى و فريب گر و مزدورانه است , ولى بهر حال آرمان تباه گر .

گمراهى يعنى اين , جامعه جاهلى كه انبياء و اولياء در آن مبعوث شدند و ظاهر مى شوند , زمينه اش زمينه گمراهى است .

آنچه در اين جامعه چشمگيرتر از همه است , گمراهى انسان هاست . اين گمراهى انسانها چه نتايجى دارد ؟ چه نمودارهائى را


56
در جامعه ترسيم مى كند ؟ وقتى در يك جامعه , آرمانهاى شريف و والا مطرح نيست , ( يعنى گمراهى به آن تعبيرى كه ما گفتيم وجود دارد . ) آرمانهاى مادى از نوع زر , پول پرستى بر يك عده اى مسلط مى شود و اينها را مى كشاند دنبال ساختن فراورده هاى مادى , ( يعنى افزايش دادن حجم فرآورده هاى مادى ) اما افزايش حجم فرآورده هاى مادى و انحصار طلبى مادى چه لوازمى را بدنبال دارد ؟ و با افزايش حجم فرآورده هاى مادى شخصى , در جاى ديگر چه ايجاد مى شود ؟ مسلما خلاء و تهيدستى , يعنى همانطوريكه اميرالمومنين فرمودند :

ما رايت نعمتا موفوره الا وفى جانبها حق مضيع ( هيچ نعمت وافر و سرشارى را من نديدم مگر اينكه در كنار او حق ضايع شده اى را ديدم . ) يعنى اختلاف طبقاتى مادى بوجود آمد . اختلاف طبقاتى به نوبه خود ايجاد شكاف هر چه وسيعتر و عميق تر ميان طبقات است . خود اختلاف طبقاتى كمك مى كند به تداوم و شدت يافتن هر چه بيشتر اين اختلاف طبقاتى , اختلاف ميان طبقات مسائل ديگرى را هم بدنبال خود بوجود مى آورد , از قبيل تقسيم غير عادلانه قدرت اجتماعى , البته ما عقيده نداريم كه قدرتهاى اجتماعى همواره قبل از زرمندى و مال دارى بوجود مى آيد بلكه عكسش هم صادق است . گاهى پولداران بخاطر اينكه پول دارند بر جامعه مسلط مى شوند و قدرت اجتماعى را قبضه مى كنند و گاهى قدرتمندان اجتماع بدليل قدرتى كه در جامعه دارند و سلطه اى كه دارند , زر را هم بسوى خود جلب مى كنند و انحصار طلبى مادى مى كنند .

بنابراين هر كدام از اينها مى تواند علت آن ديگرى باشد . البته با در نظر گرفتن منشاء اختلافات طبقاتى ميتوان گفت موارد اقتصادى


57
و اجتماعى موجب مى شود كه استثمار , ظلم , فريب و انواع و اقسام تحميل و تحميق در جامعه بوجود بيايد . منشاش چيست ؟ گمراهى , سلطه آرمانهاى تباه گر , و يا فقدان حس آرمان خواهى و فقدان آرمانهاى شريف و والا . و اينجاست كه تحليل اسلامى و تحليل مادى مقابل هم قرار مى گيرند زيرا , بنابر تحليل مادى تصورات ذهنى , اندوخته ها , باورها , ايمانها و همه چيزهائى كه روح و ذهن و فكر انسان را تشكيل مى دهند ناشى از موقعيت و موضوع مادى و اقتصادى است يا به تعبير كاملتر , آنچنانكه ماديون اصطلاح مى كنند , موضع طبقاتى , كه موضع طبقاتى شامل موضع اجتماعى و اقتصادى و حتى فكرى و فرهنگى است . اما بر طبق تحليل اسلامى مطلب بعكس است , اول گمراهيهاست كه بر يك جامعه حاكم مى شود , حيرت زدگى هاست كه يك جامعه را زير فشار و زير سلطه ميگيرد .

و بر اساس گمراهى است كه اختلاف طبقاتى بوجود مى آيد , بر اساس گمراه بودن فكر است كه دو طبقه در جامعه بوجود مى آيد و يك طبقه بر ديگرى ظلم مى كند و يك طبقه بار ظلم ديگرى را تحمل مى كند كه هر دو گناه و هر دو گمراهى است . و اين وضعيت جوامع قبل از بعثت پيامبران است شما در همين خطبه اگر دقت كنيد مى بينيد كه اميرالمؤمنين وقتى وضعيت دوران جاهلى قبل از پيغمبر اسلام را ترسيم مى كند . اگر چه به جنبه هاى نقص و محروميت و فقدان رفاه مادى و امنيت اشاره مى كند , و اينها را هم مورد تعرض قرار مى دهد , ولى بيشترين تكيه بر روى گمراهيهاى معنوى است . زيرا پيغمبران مى آيند خلاء گمراهى هاى معنوى را پر كنند و از بين ببرند . حالا براى اينكه مرور ديگرى با اين ديد روى خطبه داشته باشيم


58
سريعا يكبار ديگر اين بخش از خطبه را مرور مى كنيم . بعد شرح كوتاهى نسبت به بخشى از فرازهاى اين خطبه مى دهم .

خطبه دوم - احمده استتماما لنعمته . . . شروع مى شود از اين بخش مى گذاريم كمى بعدش تا ميرسد به شهادت , به رسالت پيغمبر از اين جا بخش مورد نظر ما شروع مى شود ارسله بالدين المشهور خدا پيامبر را با آئين شناخته شده و معروف و العلم الماثور با پرچم و درخشش بيشتر و پيشاهنگ . والكتاب المسطور با كتاب بر نوشته شده و تدوين يافته والنور الساطع با نورى ساطع و پرتو افكن والضياء اللامع با پرتوى درخشنده والامر الصادع با مطلبى آشكار . فرستاد ازاحة للشبهات تا شبهه ها را بر طرف كند . شبهه و اشتباه از يك ريشه هستند و شبهه ها يعنى آميزش ها و اختلاف هائى كه ميان حق و باطل در ذهن و در انديشه انسان بوجود مى آيد . شبهه و اشتباه از يك ريشه هستند و شبهه ها يعنى آميزش ها و اختلاف هائى كه ميان حق و باطل در ذهن و در انديشه انسان بوجود مى آيد . يعنى جامعه در باور خود دچار اشتباه مى شود . چيزهائى را كه واقعيت ندارد باور مى كند , واقعيت هاى واضح و آشكار را به ناباورى ميسپارد . در دوران رژيم گذشته مردم چيزى به نام سلطنت را باور كرده بودند و پذيرفته بودند و چيزى بنام امامت را بكلى از ياد برده بودند , اين را مى گويند شبهه . ( اشتباه كردن ميان يك حق و يك باطل ) , يك واقعيت زشت نادرست را پذيرفته بودند و آن را باور كرده بودند و يك حقيقت بين روشن انكار ناپذير را بدست فراموشى سپرده بودند ازاحة للشبهات تا شبه ها را از بين ببرد , شبهه , ناظر به ذهن انسان است يعنى اشتباهات ذهنى را بر طرف مى كند واحتجاجا بالبينات تا با مردم بوسيله استدلالهاى واضح و روشن , احتجاج , را استدلال كند يعنى مردم را از پيچ و خم استدلالهاى فلسفى و دست


59
و پاگير بيرون بياورد . نه اينكه استدلال فلسفى غلط است و نه اينكه نبايد به فلسفه رو آورد , همچنانكه امروز يك عده اى خوششان مى آيد كه تكرار كنند و مرتب به فلسفه اسلامى بدگوئى كنند ( فلسفه كلاسيك و مدون اسلامى ) . منتها عنوان بدگوئيشان اين است كه به فلسفه يونانى بدگوئى مى كنند كه البته فلسفه يونانى را خود علما و فلاسفه اسلامى زدوده اند و از فلسفه اسلامى قرنهاست كه بيرون رانده اند , در پاسخ يك عده اى على الظاهر بصورت معمولى و در باطن بدفاع از آنها دارند منتشر مى كنند و شايعه مى كنند كه فلسفه اسلامى يك فلسفه التقاطى است زيرا فلسفه ارسطوئى در آن هست , غافل از اينكه فلسفه ارسطوئى چيزى نيست كه داخل فلسفه اسلامى بشود , يك اصول عقلى و يك مقدمات و مبادى عقلى هست كه عقل هر انسانى بدانها مى رسد . تازه اگر ارسطو يا غير ارسطو آنها را تدوين كرده و اينها ابزار و قالبها و ظرفها و مظروف باشند و محتواى توحيد اسلامى در اينها ريخته شده اين كه جرم يك فلسفه نيست , اين را بهش التقاطى نميگويند , التقاطى معنايش اينست كه , انسان چيزى درست كند مركب از يك فلسفه اى با جهان بينى مادى و فلسفه ديگرى با جهان بينى الهى , ( 180 درجه با هم مخالف هستند ) . بعد يك مخلوطى از اين دو فلسفه بوجود مى آيد كه اصلا چنين چيزى قابل قبول و قابل پذيرش نيست , آن مى شود التقاطى بنابراين ما نمى خواهيم فلسفه را رد كنيم , ما اين را مى خواهيم بگوئيم كه بهترين استدلالها در دوران يك انقلاب , براى تحريك مردم و براى آگاه كردن مردم , از آنچه بر آنها مى گذرد و راه غلطى كه در آن هستند و راه درستى كه بايد انتخاب بكنند , استدلال با بينات است , ( چيزهاى واضح و قابل قبول براى هر عقل روشن را ) هم
60
چنانكه در استدلالات انبياء هست , بخدا دعوت مى كنند , بخداى واحد , بدون اينكه هيچگونه استدلال معنوى معمولى كتابى توى كتاب انبياء باشد , بلكه به فطرت و باور معمولى انسانها ارجاع مى دهند كه اتفاقا استدلال متين و محكمى هم هست , همچنانكه در انقلاب خود ما مى بينيد اينهمه استدلالهاى روشنگرانه براى اينكه ما بايد در مقابل غرب بايستيم , استدلالات روشنفكرانه براى اينكه ما بايستى مبارزه كنيم . اين چيزها يك ميليونيم از مردم اين مملكت را به معناى واقعى كلمه قانع نكرد , زيرا همان روشنفكرى هم كه اين حرفها را ميزد , قبلا قانع نبود بدليل اينكه در ميدان مبارزه نيامد . اما فرمان امام سخن امام كه با صراحت يك واقعيتهائى را بيان مى كرد ميگفت كه چرا مردم از دين , از عبادت خدا , از جامعه اسلامى از آنچه كه به آن معتقدند دور نگه داشته مى شوند . ميگفت كه : اين رژيم ظالم حاكم بر مردم ايران يك رژيم وابسته است , چيزهائى بود كه مردم در زندگى خودشان اگر نگاه مى كردند , بروشنى آنها را در مى يافتند و همين گفتنها , آن حركت عظيم را در جامعه ما بوجود آورد احتجاجا بالبينات اين شيوه پيغمبران است , استدلال با برهانهاى روشن و بين , برهانهائى كه براى مردم داراى عقل و داراى هوش , ولو غير ممتاز ( مردم متوسط ) بطور طبيعى قابل قبول است و تحذيرا , بالايات تا مردم را با آيات و نشانه هاى خدا بترساند و بر حذر دارد , ( مراد از آيات , آيات عذاب است ) يوم ياتى بعض آيات ربك كه در قرآن هم هست , آيه در يك استدلال , در يك تعبير , در يك اصطلاح , در آنجائى كه صحبت مسائل تاريخى است در قرآن , آيه بمعناى آن نشانه هاى عذاب , آن دگرگونى هاى تاريخى بكار مى رود و تخويفا بالمثلاث .
61
مردم را از عقوبتهائى كه دامنگير امتها و ملتها مى شود خواست بترساند و بگويد كه شما هم دچار آن عقوبتها خواهيد شد . اين فرستادن پيغمبر به اين خاطر بود , آنوقت از اينجا به بعد همان تابلوى ايست كه اميرالمومنين ترسيم مى كند والناس فى فتن مردم در فتنه هائى دست و پا مى زدند , دستخوش فتنه هائى بودند كه در آن فتنه ها اين خصوصيات وجود داشت . اين فتنه اى كه اميرالمومنين از او ياد مى آورد و اسم مى آورد فتنه اى است كه بيشتر بلاى جان دل و معنويت مردم است , بلاى هدايت مردم است , مردم را گمراه كرده پيش از آنچه كه بلاى زندگى مادى و رفاه ظاهرى مردم باشد !

والناس فى فتن انجذم , فيها حبل الدين در آن ريسمان دين گسسته شده , و تزعزعت سوارى اليقين رشته يقين و ايمان قاطع از مردم گرفته شده و متزلزل شده , و اختلف النجر راه درست ميان مردم مورد اختلاف قرار گرفته و تشتت الامر كارها , تشتت شده , يعنى آن هدف و ايمان و آرمانى كه بايد مردم همه به آن متوجه باشند , همه مردم به آن متوجه نيستند و ضاق المخرج گريزگاه بر مردم تنگ شده و عمى المصدر چشم حقيقت بين از مردم گرفته شده فا الهدى خامل هدايت فرو مرده است و العمى شامل كورى همه گير است عصى الرحمن خداى متعال مورد عصيان و نافرمانى قرار گرفته و نصر الشيطان شيطان از سوى مردم يارى شده و خذل الايمان ايمان تنها مانده و كسى بيارى ايمان نمى شتابد . فانهارت دعائمه و تنكرت معالمه و درست سبله وقتى نگاه مى كنيد مى بينيد اميرالمومنين در اين خطبه در ترسيم اوضاع جاهليت قبل از بعثت پيغمبر ما بيشترين چيزى را كه مورد توجه قرار مى دهد جنبه هاى معنوى است و جنبه هاى فكرى


62
و جنبه هاى قلبى جامعه است , نظريه اين است كه در آن جامعه هدايت نبود , ( پيغمبر مى آيد چه بكند ! مى آيد خلاء را پر كند ) . وقتى هدايت انجام گرفت آنوقت دنيا هم درست مى شود , وقتى مردم آرمان خواهى را باز يافتند , از حالت بى تفاوتى , همانطور كه گفتم از حالت بين اين پمپ بنزين و آن پمپ بنزين بيرون آمدند , غير از خوردن و آشاميدن و سد نيازهاى معمولى زندگى , يك عنصر جديد و بالاترى , يك انگيزه شريفترى هم در حركات آنها و تلاش آنها حاكم شد , و اين عنصر بالاتر و والاتر , از نوع آرمانهاى ويرانگر و تباه گر نبود , وقتى مردم اينجورى شدند , آنوقت اقتصاد , وضع اجتماعى و سياسى اين مردم هم پيش ميرود , اختلاف طبقاتى ميان اين مردم هم از ميان مى رود , بتهاى زر و زور هم در جامعه شكسته مى شوند , و اين چيزى است كه در صدر اسلام و در همه نبوتها تجربه شده و در جامعه خود ما و در انقلاب خود ما هم اين تجربه شده ( اگر بگذارند كه اين تجربه به پايان برسد ) به همين دليل است كه ما مى گوئيم اين انقلاب همه فرمولهاى سياسى و اجتماعى و انقلابى را باطل كرد , زيرا طبق آن فرمولها بايستى مسئله از يك انگيزه مادى شروع بشود , از اختلاف طبقاتى و جنگ طبقاتى , البته در آنجاهائى كه جنگ ميان استعمارگر و مستعمره ( استعمار شده ) وجود ندارد .

كه آن يك نوع جنگ ديگر است مثل جامعه خود ما كه استعمارگرى به آن صورت وجود نداشت , يك جامعه مستعمره نبود . بلكه جامعه به حسب ظاهر , حكومتى از خودش و سيستم سياسى خودمانى و محلى و اهلى داشت , و بر اساس آن تحليلها منشاء بروز تحولات اجتماعى و انقلاب مى بايست تضاد طبقاتى و جنگ طبقاتى و اختلاف طبقاتى مى بود .


63
بود . ( طبقه استثمار شده بشورد بر ضد طبقه استثمار كننده ) كه اين انگيزه به اين شكل در جامعه ما بوقوع پيوست , اما واقعيت قضيه اين است كه در اينجا دقيقا همان تجربه نبوتها تكرار شده يعنى چه ؟ يعنى مردم از لحاظ ذهنى در ضلالت بودند و از لحاظ فكرى گمراه بودند . يك عامل هدايت بوجود آمد . پيدا شد و ذهن مردم را آگاه كرد , بهوش شان آورد به آن ميثاقى كه هر انسانى با خدا دارد ( عبوديت فقط خدا ) آشنايشان كرد . ليستاء دوهم ميثاق فطرته كه معنا شد . ويذكر و هم من . . . نعمته . عامل انقلاب در ايران ما را متوجه نعمتهاى فراوان خدا و انسانيت و توان قدرت اجتماعى خودمان كرد و همين توده هاى ميليونى مردم كه ساليان دراز زورگوئى اربابان و سران و اينكه آنان را ارباب بدانند مورد قبول داشتند و دم برنمى آوردند , همين توده هاى مردم ناگهان با اين هدايت بخود آمدند , حركت كردند هيجان براه انداختند . چون هدايت شده بودند , و هر لحظه كه بگذرد اين هدايت بيشتر خواهد شد , و اين هدايت گسترش پيدا خواهد كرد و اين هدايت عمق پيدا خواهد كرد , و آن كسانيكه مى خواهند اين انقلاب تداوم پيدا كند بايد بيشترين تكيه شان بر روى عمل دادن همين هدايت ذهنى و فكرى مردم باشد كه ايمان مردم را زياد كنند و اعتقادشان را به اسلام , به خدا , عميق كنند .

آنها را نسبت به آنچه كه شأن انسان و وظيفه انسان است بيشتر آگاه كنند . اين خلاصه آن چيزى است كه در مجموع بصورت جمع بندى شده از اين خطبه و خطبه هاى مشابه اين , كه چند جمله اش را گفتم ميتوان بدست آورد . بطور كلى دو خطبه همانطور كه داريم اطاعوا الشيطان مردم در دوران جاهلى اطاعت شيطان را مى كردند فسلكوا


64
مسالكه راههاى شيطان را ميرفتند , وورد و امناهله با آبشخورى كه شيطان فرودشان مى آورد , فرود مى آمدند , اين شرح مربوط به اين قسمت , تا دو سه سطر و هفت هشت جمله بعد از اين , ترسيم كننده وضع فكرى و روحى جامعه جاهلى قبل از بعثت مى باشد .

يعنى كاروان سرگشته و راه گم كرده اى كه در كويرى بى پايان با مرارت و تلخى راه مى سپارد و هر قدم كه بر مى دارد يك قدم از هدف دورتر مى افتد , و جامعه به هر ترتيب كه داراى حركتى و پويشى است , ناكاميها , تيره روزيها , ستم كشيها و ذلتها و فسادها و پوسيدگيها و جنايتها و پوچيها و حرز رفتن ها و ديگر نابسامانيهايش يكسره برميگردد به فرمانبرى مردم از شيطانها , از عناصرى كه به اتكاء تسلط و تمكن اجتماعى خود اعم از زر و زور و تزوير , نعمتهاى ارجمند خدا را يعنى استعدادها , منابع سرشار حياتى زمان و فرصت زود گذر عمرها را با ناسپاسى و قدر نشناسى ( كفر , كفران ) در گورستان جامعه جاهلى مدفون ساخته يا در راه منافع خود و نه منافع خلق بكار افكنده است هرگز پروائى از آن نداشتند كه اين بهره مندى اختصاصى به زبان و حتى به هلاكت ديگران يعنى صاحبان آن سرمايه هاى ارزنده تمام شود . اطاعوا الشيطان دقيقا توى اين خطبه تكيه بر اطاعت از شيطان است و شيطان يعنى نيروهاى شر آفرين و فساد آفرين و انحطاط آفرين يعنى بتهاى زر و زور و تزوير , به حكم همين فرمانبرى است كه در چنان جامعه اى مردم فقط راهى را مى پيمايند كه بزرگان و گروههاى مسلط در برابر آنان قرار داده اند , راهى را كه در آن هيچ پايان دلخواهى در انتظارشان نبوده و جز اسارت و فقر و جهل افزاينده چيزى براى آنان ببار نمى آورد و تنها منافع گروه مسلط را بر آورده


65
ميسازد كه آنان را بدين راه كشانيده است و اين راه , ( راه شيطان ) راه آفرينندگان شر و فساد و انحطاط است فسلكوا مسالكه جهان بينى اسلام , انسان را موجودى انديشمند , تصميم گيرنده و نوآور مى شناسد . تفكر , اختيار , ابتكار , اين سه خصلت اصلى انسان است و همين ويژگيها و در راس آنها نيروى انديشه آگاهى بخش است كه هر حركتى و پيشرفتى را براى او ممكن تحقق ميسازد پس مهمترين و اصولى ترين عامل حركت تاريخ و جامعه درك و تشخيص و آگاهى حركت زاست , آن چيزى كه انسانها را حركت مى دهد آگاهى است , حركتهاى خود بخودى , حركتهاى كور هرگز به يك تحول , به يك انقلاب نخواهد انجاميد , هيچگاه هم تاريخ اين را نشان نداده است , نگاه كنيد كتاب مادر ماكسيم گوركى با هزار زحمت مى خواهد ثابت كند كه در روسيه تزارى حركتهاى كارگرى بود كه توانست انقلاب را بوجود بياورد در همان كتاب مادر اگر دقت كنيد خواهيد ديد كه حركتهاى كوركورانه كارگرى هيچ كار نمى توانست انجام دهد . اگر آگاهى بخشى ها , روشنگريها و هدايت ها وجود نميداشت . همه آنچه كه آنها به عنوان حركتهاى خودبخودى در تاريخ انقلابها و حركت ها و تحولهاى اجتماعى ذكر كردند دقيقا عكس نظر آنها را نتيجه مى دهد , و اگر روشنفكرى و آگاهى , و هدايت است كه جامعه را بحركت در مى آورد پس همه تحليل هاى مادى و آنچه كه به نام جنگ طبقاتى و مبارزات طبقاتى در گفته تحليل گران مادى وجود دارد همه اش خلاف واقع و دروغ محض خواهد بود . بنابراين مهمترين عامل حركت تاريخ و جامعه , درك و تشخيص و آگاهى حركت زاست , همه عناصر ديگرى كه عامل حركتهاى خودبخودى بحساب
66
مى آيند منهاى اين يكى يا بى اثرند و يا داراى اثرى نامطلوب . اثر نامطلوبش در بسيارى از اين حركتهائى كه در دنيا ديده شده قابل رويت است و من الان يادم نيست يك داستانى است از همين داستان ها از اين آقايان چپ انديش , شروع مى كنند به درست كردن رمانها و قصه هائى كه غالبا تحريف واقعيتهاست . براى مثال : كتاب همسايه ها , يك رمان است كه مال زمان مصدق است . آنچنان قضاياى دوران مصدق و نهضت ملى شدن صنعت نفت را تحريف كرده و چهره دكتر مصدق را در مقابل حزب توده زشت جلوه داده كه هر آدمى كه آشنائى با قضاياى سال 30 , 31 , 32 داشته باشد و اطلاع داشته باشد ميداند كه اين دروغ محض است . ( چرا اينكار را كردند ؟ ) براى اينكه بتوانند تحليلى را كه قوام و پايه و مايه اهداف ماركسيستى و تفكر ماركسيستى كلا بر آن قرار دارد پر و پا قرص و ريشه دار نشان دهند , حاضرند واقعيتها را تحريف كنند . اينها يك تصورى پيش خودشان درست مى كنند اول نتيجه را در نظر مى گيرند بعد مقدمات را بر مبناى آن نتيجه مى سازند معناى واقعى كلمه حادثه را تحليل نمى كنند تا بر مبناى تحليل حادثه يك قانون بدست بياورند اول در مورد حادثه تصميم مى گيرند بر مبناى قانونى كه پذيرفته اند , آنوقت حادثه را مى سازند . در جاى ديگر مى كوشند تا به حركتهاى خود بخودى و كور بها بدهند ليكن در همانجا هم حركتهاى كور اثرهاى منفى ميبخشد , نه فقط جامعه را به پيش نميبرد نه فقط تاريخ را قدم به قدم جلو نمى كشاند بلكه متوقف مى كند , خرابتر و ضايع تر و زمينه ها را نابودتر مى كند . اين واقعيتى است كه سرنوشت اجتماعات جاهلى بدينگونه رقم مى خورند و عناصر واپس گرا و ضد تعالى انسان ( سرد -
67
مداران نظام جاهلى ) براى حفظ روابط ظالمانه آن نظام ناچارند راه نفوذ هر گونه انديشه نجات بخش را بر مغزها ببندند ( راه هدايت و نمو ) , اين جز بوسيله آموزشهاى تخدير كننده و زهر آگين كه خلا ذهن و فكر مردم را انباشته سازد و زمينه آگاهى را نابود كند ميسر نيست . نتيجه آنكه مردم در جامعه جاهلى تنها همان چيزى را مى بينند و مى فهمند و مى آموزند و بازگو مى كنند كه شيطانها خواسته و پسنديده و تدارك ديده اند و همچون گوسفندان فقط در آبشخورى فرود مى آيند كه اين چوپانان خائن فرودشان آورده اند و از همان آبى سيراب مى گردند كه اينان نوشانيده اند . وورد وا مناهله از همه دردناكتر آنست كه در سايه سعى و عمل اينان است كه كار آنان بالا مى گيرد و سرمايه زندگى جنايتكاران بوسيله مردم مستضعف و جانفشانى اينان است كه دشمن آن سلطه جويان و سلطه گران از پاى مى افتد و هيچگاه نميبينى كه يكى از اين سردمداران كفر كشته شود .

نمونه بارز سردمداران كفر , معاويه را در برابر على ( ع ) مى بينيم كه على ( ع ) چگونه با او سخن مى گويد . گفته[ : ( من على و تو ( معاويه ) جنگ داريم بيا تو ميدان با هم بجنگيم] ( . لكن حقيقت اين است كه شيطانها هرگز حاضر نيستند كه خودشان به ميدان بيايند پرچم آنها بر دوش مستضعفان است پرچم آنها بر دوش مظلومان , انسانهائى كه نردبان خود كامگى و سلطه جوئى و قدرتمدارى آنها شده اند , به اين طرف و آن طرف گردانده مى شود . و در روى دوش مستضعفان و با آخرين رمق زندگى آنان است كه بساط قدرت مستكبران حل مى شود .


68

بهم سارت اعلامه و قام لواؤه زندگى براى مستضعفان همه ترس است و دلهره و سراسيمگى , همه نادارى است و ناتوانى , همه نادانى است و نا آگاهى , گرسنگى و كار توان فرساد بيداد مى كند . بى قدرى و زبونى بر همه آرمانهاى انسانى لبخند تمسخر مى زند در تحليلهاى اسلامى ما روى اين بيقدرى و زبونى انسان در دوران جاهلى تكيه بسيار داريم .

و اين در تحليل هاى اسلامى فقط مطرح است و در تحليلهاى مادى باز اين مطرح نيست يعنى انسان از ديدگاه قرآن و لقد كرمنابنى آدم است و ما از اصول دين , اصول انديشه و ايدئولوژى اسلامى وقتى كه نگاه مى كنيم دوميش را تكريم انسان مى دانيم اول توحيد و دوم تكريم انسان , انسان بيقدر نبايد باشد . در هر جامعه اى كه انسان قدر دارد , از حيث اينكه انسان است نه از حيث اينكه داراى مقام است و عالم زاست يا روشنفكر است نه !

از حيث اينكه انسان داراى خدا , داراى اراده , داراى تحرك و داراى نيرو است , از اينجهت برايش ارزش قائلند . اين جامعه , صالح و رو به صلاح است بر عكس هر جامعه اى كه انسان از حيث انسانيت قدر و بهائى ندارد و بحرفش اعتناد نمى شود ديكتاتورى هست ( ديكتاتورى عامى ) , اين جامعه , جامعه صالحى نيست , رو به صلاح هم نيست , امروز بجز جامعه ايران كه پرتو اسلام بدان تابيده همه جوامع دنيا از يكى از آن دو راهى كه گفتم خالى نيست , يا اختناق سياه است مثل جامعه اى باصطلاح سوسياليستى كه ديكتاتورى پرولتاريا بر آنها حاكم است ( كه تنها چيزى كه به مشام رهبران اين مراكز باصطلاح طرفدارى كارگر و زحمتكش نخورده همان مستمندى كارگر و


69
دهقان مى باشد . ) و يا از نوع استبدادى كه در كشورهاى مستبد پادشاهى است مثل مصر , عراق , عربستان و امثال ذلك . و يا از نوع تحميق ( بمعناى واقعى كلمه در دنياى غرب شاهدش هستيم ) يعنى سرگرم كردن مردم به شهوتها , به سكس , به شرب خمر , به انواع و اقسام بدبختيها و فسادها و تباهيها .

هيچ جائى مثل جامعه اسلامى نيست كه به مردم به صرف اينكه فقط انسان هستند حق راى بدهد و بگويد راى يك دكتر با راى يك كشاورز دهات دور افتاده جنوب خراسان يكى است و يك اندازه ارزش دارد اين ارزش جامعه اسلامى ايست و اگر بهمين ترتيب به پيش برويم مسلما بسمت اسلام پيش رفته ايم . اما در همين جامعه اسلامى هم اگر راى گيرى و تصميم گيرى و نظر دهى و خواستن و قضاوت كردن و فهميدن باز در يك عده خاص منحصر بشود ( آن عده هر كه مى خواهند باشند ) و ديگران ملزم باشند كه هر چه مى فهمند از طريق آنها باشد , آنوقت بدانيد جامعه دارد از اسلام فاصله مى گيرد . بهر حال بى قدرى و زبونى بر همه آرمانهاى انسانى و جاهلى لبخند ميزند و از هيچ كران افق , ابر رحمتى بر قشرهاى فرو افتاده سايه نمى افكند در جائى كه قحطى و خشك سالى و طوفان و زلزله و بيمارى نيز فقط دامن اين مردمان را مى گيرد و گوئى از آسمان نيز بلا ميبارد در زمانيكه انسان اسير است و بدام كشيده شده و گرسنه و خسته و وحشت زده و بيهوده و سرگشته و فساد آلوده و پوسيده و عجيب غافل با اين همه اينان بر سر آشتى هستند بردبارى مى كنند و اين فتنه است . وقتى مى گويند فلانى مفتون ( فتنه زده ) است يعنى اينكه مبهوت , فريفته مجذوب ميباشد . فتنه : راهزن دل و انديشه انسان است . چون فيلى مست


70
آدمى را زير لگد مى كوبد و دمار از روزگار و غبار از قالب خاكيش بر مى آورد كه وسوسه زندگى نيز از خاطرش مى رود .

فى فتن داستهم با خفافها . ووطئتهم باظلافها , و قامت على سنابكها ,

قبلا ترجمه كرده ام , سرگردان و حيرت زده , نا آگاه و فريب خورده , غافل از هدف و از مسير , سر در كمين صيادان خونريزوپاى در گذرگاهى بى فرجام در كوير فتنه هاى راه مى سپرند , جان كندنشان را پيش از يك روز زيستن بى مردابهائى نيست , چهار پائى را مى نمايند كه هميشه ميرود و دائما داراى همان وضع اوليه مى باشد و تغييرى نمى يابد . اميرالمومنين در همين خطبه آورده است شما خنده بر لبان بيرنگ روزگار افسرده , راحت و امن و رفاه رخت بر بسته , بى قرارى و ناشادى و ترس و اضطراب سايه بر سرها گسترده , خار و خوف تلخ كاميها بستر زندگى را فرو پوشانيده , و خواب راحت از چشمها گرفته , عقده ذلتها و نامرديها اشك حسرت و برگونه ها روان ساخته .

نومهم سهود و كحلهم دموع خوابشان بدخوابى يا بى خوابى است و سرمه چشمشان اشك پيغمبران در يك چنين زمينه هائى است كه مبعوث مى شوند . دقيقا براى اينكه اين خلاءها را پر كنند . پيغمبران فقط براى رفع فقر نيامده بودند هدفشان فقط ايجاد رفاه نبود فقط براى رفع جهل نيامده بودند , هدفشان فقط سواد آموزى نبود بلكه هر كدام از اينها جزئى از مجموعه بزرگى هست كه هدف انبياء را تشكيل مى دهد و انبياء آمده اند براى اينكه ضلالت


71
و گمراهى و حيرت انسانها را از بين ببرند پس هدف انبياء هدايت است و تعالى بخشيدن به انسان , البته در بين آن و بعنوان يك مقدمه بيگمان رفاه مادى , امنيت اجتماعى و كندن ريشه جهل و اختلاف طبقاتى و غيره . . . نيز در هدف انبياء گنجانده شده است . فعلا اين مقدار بس است تا به سئوالات جواب دهيم . [ ( نا تمام] (
سئوالات

س : فرموديد كه دليل اختلاف طبقاتى مادى , گمراهى است , پس بنابراين اين دليل گمراهى چيست ؟

ج : دليل گمراهى بكار نيفكندن انديشه است , زيرا انديشه با پرورش , با تربيت , با استخراج , مى تواند كشف كند , مثلا اگر اين چراغ نور افكن قوى را تميزش كردند , مى تواند ماهيت نورانى خود را نشان دهد والا , اگر بتدريج غبارات گوناگون رويش را گرفت ديگر پرتوى نخواهد داشت . انديشه هم بهم چنين . چرا كه تحت تاثير عوامل گوناگونى ممكن است از كار بيفتد , مهمترين آنها هوسها و هواهاست عوامل معنوى ديگر هم دارد و البته قدرتمندان نيز هم در اين مورد بى تاثير نيستند . ولى باز هم با اين ترتيب دنبال يك عامل اقتصادى و مادى براى انحراف فكرى , نبايد گشت . در مورد انديشه هم اينكه انديشه فطرت نيست بلكه انديشه آن نيروئى است در انسان كه مى تواند تحليل و تجزيه كند . و از مخلوط كردن چند چيز يك استنتاج بدست بياورد . يك نتيجه كلى بدست بياورد . اين معناى انديشه است و لذا قدرت استقلال دارد و مى تواند براى شما در آنچه انجام داده است دليل بياورد ولى حيوان نه .


72

س : مولا على ( ع ) در يكى از خطبه ها فرمودند : من حق را از درون باطل بيرون مى كشم , با توجه به اين گفتار برداشت عده اى التقاطى را براى توجيه تضاد ديالكتيكى چگونه تفسير مى كنيد ؟

ج : اينها از هر آيه اى و هر حديثى هر چه دلشان بخواهد مى توانند در بياورند و اگر بنا باشد انسان پر و پاى حرفش به جائى بند نباشد , خوب بنده 10 ساعت برايتان مرتب مثل اينها مى بافم . مثلا در جلسه اى در همين مقوله بنا كردم چند تا آيه را خواندن و چند تا استنتاج التقاطى كردن . ديدم حضار خوششان آمد كه چه حرف جالبيست . گفتم نخير , همه اينها كه گفتم تمامش غلط است تضاد ديالكتيكى به هيچ وجه را از اين جمله من كه حق را از درون باطل بيرون مى كشم , بدست نمى آيد بلكه معنايش اين است : آنچه كه آميخته از حق و باطل هست . مثل بسيارى ا ز حرفهائى كه مى زنند , من ما بين حق و باطل آن جدائى ايجاد مى كنم فرقان ( فارق ) ايجاد مى كنم , اينكه به قرآن مى گويند فرقان , بخاطر همين است . چون يفرق بين الحق و الباطل . حق و باطل را از هم جدا مى كنند , من حق را از باطل بيرون مى كشم معنايش همين است . يعنى در آن سخنى كه مجموعه اى از حق و باطل هست و بمردم تحميل شده و بخورد آنها داده شده , من حقش را كنار مى زنم , باطلش را هم كنار مى زنم , مى گويم اين حق است , اين باطل است , اين معناى كلمه است , اين هنر همه انديشمندانى است كه حق را مى شناسند .

س : جامعه بى طبقه توحيدى چيست ؟ آيا در توحيد طبقه وجود دارد با اين شعار , انحرافى است ؟

ج : جامعه بى طبقه يعنى آن جامعه اى كه در آن تمايز قانونى


73
ميان دو قشر وجود ندارد , كه البته اگر در جامعه اى امتياز قانونى وجود داشته باشد بر مى گردد به يك فلسفه به يك جهان بينى , مثل كاستها در دوران ساسانى و دوران انديشه هاى غلط زرتشتى آن روزگار . كسى با كلمه طبقه مخالف نيست . با مفهوم بى طبقه هم مخالف نيست , البته بى طبقه به معناى اين نيست , كه مردم همه پول به يك اندازه گيرشان مى آيد , ثروت همه يك اندازه باشد . نخير معناى بى طبقه اين است كه وقتى شما بر بنده ترجيح قانونى نداشته باشيد و هر دو از فرصتها و اختيارات جامعه يكسان بهره مند شويم . در چنين شرايطى , و در ميدان وسيع زندگى و جامعه همان اندازه بهره مند مى شويد كه من , نه بيشتر از من , هر دو ميدويم , و اگر شما بيشتر از من جون داشتى همت داشتى , عقل داشتى و بيشتر دويدى , بيشتر گيرت آمد , مال خودت است و كسى هم نمى گويد به من بده , البته اگر فاصله من و شما زياد باشد مى گويند كمكش كن ( ارفاق ) , اسلام مى گويد فرصتها و امكانات بطور برابر و مساوى ميان همه افراد تقسيم مى شود . همه امكان با سواد شدن , امكان هوشمند شدن , كارگير آوردن , خوب كار كردن , و . . . را دارند حال اگر در صورت تساوى امكانات , بنده تنبلى كردم و شما زرنگى كرديد , خيلى خوب ! نوش جانتان ! مى گويند شما بايد هر چه گير مى آوريد در اين صندوق بريزيد و اين تنبل هم هر چه گير مى آورد در اين صندوق بريزد . بعد معدل گيرى كنند , خير ! چنين چيزى در اسلام نيست لذا در اسلام تلاش و كار آزاد است . بر خلاف جوامع سوسياليستى كه تلاش و كار آزاد نيست و همه در كارهاى توليدى و خدمات در استخدام دولت هستند , و اين جامعه بى طبقه است , ولى با يك
74
فرهنگ غلط . اما جامعه توحيدى يعنى چه ؟ جامعه اى كه در آن طبقات قشرهاى مردم از لحاظ بر خوردارى هاى حقوقى و قانونى و حكمى در يك ميزان واحدى و سطح واحدى قرار دارند , از لحاظ احكام , قضاوت مقرارت اجتماعى ميان حاكم جامعه ( اميرالمومنين ) و يك فرد معمولى توى اين جامعه , يك يهودى هم كه ذمه اسلام است . مثل مسلمانان است . فرقى نمى كند وقتى حاكم , اينها را كه با هم دعوا دارند احضار مى كند , ( قاضى هم على را احضار مى كند هم يهودى را احضار مى كند ) و با هر دو به يك زبان حرف ميزند , هيچ گونه امتيازى نيست . شامل توجيه هم نيست . ( همان طبقه ) حالا تعبير[ ( توحيدى] ( تعبيرى اسلامى است و از فرهنگ اسلام است , وليكن جامعه بى طبقه اگر چنانچه مضمونش درست است اما فرهنگش فرهنگ ماركسيستى است . طبقات اجتماعى را ماركسيستها هستند كه مطرح كردند و به آن شكل اسمش را آورده اند . ما معتقد به مفهوم طبقه به آن شكلى كه ماركسيستها مى گويند اصلا نيستيم . طبقه به معنايى كه ماركسيستها مى گويند اصلا نيستيم . طبقه به معنائى كه ماركسيستها ميگويند غلط است و برداشتى كه آنها از طبقه دارند , اين است : طبقه يعنى گروهى از مردم كه از لحاظ فرهنگ و فكر و ايدئولوژى اخلاقى و چه و . . . در يك محدوده اى متمايز از محدوده اى است كه گروه ديگر وجود دارند . اينها را قبول نداريم , و اين كلمه طبقه و بى طبقه و جنگ طبقاتى و . . . تمام مربوط به ماركسيستهاست و اين آقايان مجاهدين هم آمده اند آن را كفار توحيدى گذاشته و مى گويند جامعه بى طبقه توحيدى . . . اينها التقاطى هستند زيرا يك كلمه از فرهنگ اسلامى گرفته اند ( توحيدى ) , و يك كلمه از فرهنگ ماركسيستى ( بى طبقه ) گفتند جامعه بى طبقه توحيدى
75
بنظر من , يكى بس است يا بگوئيد توحيدى ( فرهنگ اسلامى ) و يا بگوئيد بى طبقه ( فرهنگ و ماركسيستى ) و از اين حالت دو گانگى بيرون بيائيد .

س : شما استعدادها را مطرح كرديد آيا استعداد تمام انسانها يكى است ؟

ج : نه من نگفتم كه استعدادهاى تمام انسانها با سنگ ترازو برابر هستند و همه در فهميدن و انجام دادن تمام كارها داراى استعداد يكسان مى باشند اينطور نيست وليكن استعدادها ناپاينند و هر فردى بالاخره در كارى استعدادى دارد مثلا كسيكه در رياضى ضعيف است در نقاشى ممكن است استعداد خارق العاده اى داشته باشد و همين طور تا به آخر و در مجموع , انسانى نيست كه از خرمن استعدادها بهره اى نبرده باشد .

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته


76

77

بسم الله الرحمن الرحيم

بحث نبوت :

درباب نبوت , بحثى است درباره منشاء اجتماعى خود پيامبران و تأمل در اين مسئله كه پيامبران وابسته به چه گروهى از گروههاى اجتماعى بودند ؟ از ثروتمندان و اشراف و از قدرت مندان و حاكمان يا از مستمندان , مستضعفان و پا برهنگان ؟

اين بحث از اين نظر اهميت دارد كه وقتى نبوت را يك پيام جديد , و بعثت را يك انقلاب در جامعه مى شماريم و نبى را محور اصلى اين انقلاب و سلسله جنبان اين حركت و نهضت مى دانيم , خوبست بدانيم كه سلسله جنبان حركتهاى توحيدى در طول تاريخ وابسته بكداميك از طبقات اجتماعى و اقتصادى بوده اند . در اين مسئله از منابع فرهنگ اسلامى يعنى قرآن و از حديث و نهج البلاغه نشانه ها و دلايل متعددى داريم , ولى فعلا در اين بحث بر نهج البلاغه تكيه مى كنيم . در اين جهت قسمتى از خطبه بزرگ و معروف و پر مطلب قاصعه ( كه بنابر تقسيم بندى نهج البلاغه صبحى صالح خطبه شماره 192 و بنابر تقسيم بندى فيض الاسلام 234 است ) را بررسى مى كنيم .

قسمتهاى مختلف اين خطبه البته جاى تامل و دقت اين از جهات گوناگونى دارد , بخش مورد نظر ما اين قسمت است ( اواسط خطبه ) .


78

فلور خص الله فى الكبر لاحد من عباده , لرخص فيه لخاصه انبيائه و اوليائه , ولكنه سبحانه كره اليهم التكابرورضى لهم التواضع , فاصعوا بالارض خدودهم و عفروا فى التراب وجوهم , و خفضوا اجنحتهم للمؤمنين و كانوا اقواما مستضعفين .

ترجمه : اگر خداوند ( بنا بود كه ) بر كسى از بندگانش اجازه ( رخصت ) تكبر ميداد همانا اين رخصت را به پيامبران و ياران ويژه خود عطا مى كرد ولى خداى سبحان آنها را از كبر ورزيدن بيزار ساخت و براى آنها تواضع را پسنديد , پس آنان چهره بر زمين سودند و جبهه به خاك آلودند و بال تواضع براى مومنان گستردند مردمى مستضعف بودند كه خدا به گرسنگى و سختى و بيمناكيشان آزموده و با تحمل دشواريهاى جانگزار پيراسته بود .

( اين خطبه درباره چند موضوع بحث مى كند از جمله تكبر , كه اين موضوعات با هم مرتبطتند )

در بحث تكبر و خود پسندى و خود محورى , امام على ( ع ) مى فرمايد :

[ ( اگر قرار بود بندگان خدا اجازه خود بينى و خود پسندى و خود محورى و تكبر داشتند ( از طرف خدا ) , بايد بندگان خوب خدا اين رخصت را پيدا مى كردند .

اگر تكبير چيز خوبى بود , بايد اجازه تكبر به پيامبران خدا و اولياء او داده مى شد . در حاليكه اين كار صورت نگرفته ( و خداوند تكبر و خود بزرگ بينى را در چشم پيامبران زشت نمايانده است] (

( دقت كنيد ) پيامبران از خود بزرگ بينى بيزار و متنفرند براى آنها تواضع را چيز مناسبى دانسته است . تواضع يعنى خود


79
را فرو نهادن , خود را در طبقات نازل قرار دادن , و اينها عملا همين كار را كردند . مردمانى خاكسار و خاكنشين شدند . اولا در مقابل خدا جبهه و چهره بخاك سودمند و در پيش خدا سجده كردند و كبر نورزيدند و ثانيا پيش مومنين متواضع بودند , بال در مقابل مومنين فرود آوردند , اين تعبير در قرآن هم هست .

و احفض لهما جناح الذل من الرحمة در مقابل پدر و مادر بال ذلت فرود آور ( يعنى خودت را در مقابل آندو كوچك و ذليل كن ) حيوانى , كبوترى و يا مرغى را ديده ايد كه با فرزندان خود , چگونه بالش را مى خواباند و با اينها مهربان برخورد مى كند و اين كنايه اى است از تواضع ( و خفضوا اجنحتهم للمومنين ) .

خود اينها هم ( پيامبران ) جزء مستضعفين بوده اند و در شعار مردم مستضعف يعنى توده مردم . ( مستضعف به معناى پا برهنگان و گرسنگان و مستمندان نيست , معناى عميق تر و وسيع ترى دارد كه بعدا ذكر خواهد شد )

خود اينها جزو طبقات مستضعف بوده اند , عملا هم با دردهاى مردم مستمند آشنا بودند . مردم مستمند يكى از دردهايشان گرسنگى است , خدا انبياء را به گرسنگى آزموده بود . از قول موسى ( ع ) در قرآن آمده است كه مى فرمود : خدايا من به چيزى كه تو برايم بفرستى نيازمندم . در روايت است كه نان مى خواست كه شكمش را سير كند . گرسنه ماند . و نان مى خواست و دعا مى كرد كه خدايا نانى بفرست . انبياء رنج گرسنگى و درد گرسنگان را فهميده بودند , سختيها و محنتهاى زندگى را آزموده بودند . جزء مردمى نبودند كه وقتى


80
گفته مى شود هفت ساعت يا ده ساعت كار , ندانند يعنى چه !

وقتى گفته مى شود كار بدنى , عرق ريختن , توى گرما و . . . نفهمند يعنى چه !

جسمشان را بكار انداخته بودند و معناى سختى را مى فهميدند . از جمله خصوصيات مستضعفين حالت بيمناكى است . ( اين حالت بيمناكى كه در غالب توده مردم است ) . بيمناك از فردا , بيمناك از تهى ماندن كيسه , بيمناك از آمدن يك دست نيرومند كه پشت گردن او را بگيرد و بيك كارى وادار كند . اين حالت مخصوص مستضعفين است و مستضعف به معناى وسيع همواره اين حالت را دارد . خاطر جمع نيست , در بيم است , در دغدغه است , در هراس است , نه اينكه آدم ترسويى است خير . بلكه اطمينان به فردا , به آينده و به وضع موجود ندارد . هر آن ممكن است مثل عقابى , شاهينى بالاى سرش بيايد و او را تحت فشار و زحمت قرار دهد . اين حالت را انبياء داشتند . در ترجمه فوق ذكر شد كه خداوند با گرسنگى و سختى و بيمناكى آنان را آزموده بود . و خلاصه در يك كلام , دشواريها و ناخشنوديها و ناخوشاينديها , آنچنان زندگى آنان را در بر گرفته بود كه اينها پيراسته شده بودند مثل طلايى كه در كوره وارد مى شود و فشارها و سختيها و دم و دود و گرما و آتش او را پيراسته مى كند .

اين مطلبى است كه در اين حديث درباره پيامبران آمده است .

پيغمبر يك آدم اتو كشيده ناز پرورده اى نيست كه يك مرتبه از كاخى بيرون بيايد و مردم را به انقلاب دعوت كند . بين او و مردم عادى فاصله اى نيست , در برج عاج و زندگى مرفه غنوده نيست .


81
انسانى است مثل همه انسانهاى جامعه جاهلى , رنج كشيده , درد كشيده , زندگى را آزموده اين انسان بزرگى است كه نام پيغمبر بر آن مى نهيم . ( رسولا من انفسهم ) .
توضيحى برواژه مستضعف

همواره در جامعه جاهلى دو گونه انسان وجود دارد . يك دسته انسانى كه جامعه را تدبير مى كند و پيش مى برد و اختيار و زمام امور جامعه در دست اينهاست و دسته ديگر انسانى كه زمامدار امور جامعه نيستند و در جامعه هيچ كاره اند و بيكاره . ( هيچ كاره نه معناى آنكه كار نمى كند . حجم كار فرعون را با حجم كار انسانى كه تخته سنگهاى چند مترى را از كوهها تا مصر حمل مى كردند مقايسه كنيد . ده پشت فرعون هم اين اندازه كار نكرده بودند كه يك آدم اينگونه زحمت مى كشيد . )

حجم كار مستضعفان زيادست , اما در جريان امور جامعه هيچ گونه اختيارى , اراده اى شخصيتى اظهار وجودى , اظهار نظرى ندارند . اين دو گونه انسان , دست اول اقليت هستند يعنى خاندانهاى قدرتمند كه البته بين اين خاندانها قدرت تقسيم مى شود . بعضى از قدرت سهم بيشترى دارند و بعضى سهم كمتر . اينها را مى گويند مستكبر , اختيار داران جامعه , بزرگان جامعه كه قدرت ميان آنها تقسيم شده است و مردم عادى را كه هيچگونه اختيارى در اداره امور جامعه ندارند به آنها مستضعف مى گويند ضعيف شمرده شده , ضعيف قرار داده شده , كسى كه بر جو عمومى هيچكاره است . مثلا در رژيم طاغوتى گذشته , همين مملكت اداره كنندگان و تصميم گيرندگان مملكت , يك تعداد افراد محدودى بودند . درست است


82
چيزى بنام مجلس شورا بود , اما همگى در يكى دو سال اخير , مخصوصا در همين چند ماه آخر كه برنامه مجلس بيرون مى آيد شاهد بوديم كه يك كلمه حرفى , از بالا ديكته شده بود و همين كلمه را مجلس مى بايست بيرون مى داد و . . . بظاهر نمايندگان مردم , در باطن بى اختيار محض . چه كسى تصميم مى گرفت ؟ شاه و مشاوران و سياست مداران آمريكائى در ارتباط با اربابان خود . در رده پائين تر چه كسى تصميم مى گرفت ؟ سرمايه داران بزرگ كه با همين رجال مملكتى زدوبند داشتند . در درجه پائين تر استاندار . . .

قدرت بطور نا متناسب بين صاحبان قدرت تقسيم شده بود . يعنى يكجا قدرت متمركز بود . اگر همه وزراء و وكلاء و مدير كل ها و . . . يك تصميمى مى گرفتند اما شخص شاه معدوم بدبخت , يك تصميم ديگرى مى گرفت , همان تصميم او معتبر بود . يعنى قدرت يكجا متمركز بود و ترشحاتى هم از آن اينجا و آنجا خورده بود . بقيه مردم هيچ كاره . با آمريكا و شوروى رابطه داشته باشيم يا نه ؟ به من و تو مربوط نيست . صنايع مملكت , كشاورزى , دامدارى و . . . تقويت بشود ؟ بما چه ؟ اخلاق چگونه ترويج بشود ؟ دخالت نكن . . .

هيچ اختيارى در جريان كلى جامعه و تصميمات آن در دست توده مردم نبود , راى و دمكراسى و انتخابات مطلقا وجود نداشت . اين يك نمونه بارزش است كه در جامعه ديروز مملكت خود مشاهده كرديم . البته مخصوص آن جامعه نيست . الان در كشورهاى سوسياليستى هم دقيقا همين طور است , منتها به شكل آبرومندترى . يعنى يك حزب اختيار اداره مملكت را در دست دارد . ( حزب كمونيست ) در همه كشورهاى سوسياليستى , كسى كه با حزب كمونيست آشنا باشد ,


83
مى بيند كه كادرهاى بالا تصميم مى گيرند , كادرهاى پائين هيچكاره اند . يعنى در حقيقت همه تصميمات مملكت در آن كادرهاى بالا و در شوراهاى عالى و در شخص دبير كل و افرادى از قبيل او گرفته مى شود . بقيه مردم اصلا اراده اى در اين جهت ندارند و لذا اينجاست كه اراده انسانها شكوفا نمى شود . ( غالبا در ورزشهاى جهانى از جمله همين المپيك اخير مسكو مشاهده شد كه نفرات اول مسابقات روسى و يا از كشورهاى سوسياليستى است , شايد به اين دليل باشد كه بر اين جوان روسى , راه هرگونه شكوفا شدن و اعمال و آزادى غير از راه ورزش , بسته شده است و بنابراين استعدادش در اين جهت شكوفا مى شود ) .

در جوامع غربى هم كم و بيش همينگونه است , ( البته در جوامع غربى آنجا كه نام آزادى و دمكراسى باشد , مثل كشورهاى متمدن مانند آمريكا و اروپا و . . . ) امروز متاسفانه كسانى در مملكت ما تلاش مى كنند كه آزادى و دمكراسى كشور ما را تبديل به آزادى و دمكراسى غربى بكنند , با اينكه آنجا آزادى واقعى وجود ندارد . ( در آمريكا مردم تصورشان اين است كه آزادانه نماينده انتخاب مى كنند , يا مثلا در آلمان غربى و . . . در واقع اينطور نيست , يك جريان و يك طيف خاص مردم را بيك طرف مى برد كه خواه و ناخواه به آن , راى يا نظر خود را بدهند . انتخابات اخير آمريكا و كشمكشهاى بين حزب دمكرات و حزب جمهوريخواه بهترين گواه اين امر است ) .

پس عموما در كشورهاى مختلف دنيا مردم دو گونه اند و دو طبقه اند , مستضعف و مستكبر , توده مردم مستضعف خود بر دو گونه اند . مستمند و غير مستمند .


84

آن آدم فقير بدبخت كشاورز , كه روزى 15 ساعت در آفتاب يا در برف و باران كار بدنى مى كند مستضعف است و آن كسى كه آنقدر هم زجر نمى كشد , داراى يك زندگى معمولى و يك دكان و يا يك كار ادارى و يا . . . نيز مستضعف است . چرا ؟

زيرا به هيچ انگاشته شده است , ضعيف گرفته شده است , مورد بى اعتنايى قرار گرفته شده است و در تدبير جامعه و امور جامعه هيچ كار محض است . اين معناى مستضعف و مستكبر است .

انبياء ( بر طبق بيانات اميرالمؤمنين ( ع ) در اين خطبه ) جزء طبقات مستضعف جامعه اند , جزو مردمى هستند كه اراده و اختيار و كار خاصى در جامعه به عهده آنها نيست , جزو همين توده مردم هستند . بعنوان مقدمه تبيين اين مطلب , از واقعيتهاى تاريخ خود و تاريخ اسلام و اديان شرحى داده شود .

1 - حضرت موسى ( ع ) مولود يك خانواده بنى اسرائيلى است . مستضعف , زير فشار محكوم . اما از لحظه بعد از تولد بدامان يك خانواده 100 درصد مستكبر مى افتند . اگر چه زائيده زن فرعون نيست . اما فرزند سوگلى خانواده فرعون مى شود . يعنى به طبقه فرعون رفته و در همين طبقه بزرگ مى شود . بهترين وسايل زندگى , گواراترين غذاها و مرفه ترين امكانات زندگى و تجمل و راحت و زينت برايش آماده مى شود . ( يك اشرافزاده و شاهزاده كامل ) , تا موقعى كه احساس مى كند بايد از آنجا بگريزد , ( وقتى كه فرعون متوجه مى شود كه دارد در خانواده خود دشمن را مى پروراند ) . موسى دعوت خود را شروع كرده بود كه اين احساس و توجه در فرعون بوجود آمد . دعوت به الله . به اين دليل و نشانه كه امت پيدا كرد , مومن پيدا كرد , زن


85
فرعون به او ايمان آورد . يعنى در داخل قصر سلطنتى تبليغات انقلابى را شروع كرد و ادامه داد . عضو گيرى مى كرد . زن فرعون مومن آل فرعون و . . . فرعون احساس خطر مى كند و موسى را تحت تعقيب قرار مى دهد و آنگاه كه موسى احساس خطر مى كند به مصر مى گريزد و . . . اما موسى پيامبر شده بود و به انقلاب دعوت مى كرد . چه وق ت ؟ آنوقتى كه در قصر فرعون بود , در خانه سلطنت و در نقطه بالاى استكبار . ( اينها كه ذكر شد تا بدينجا همه در قرآن است و در اين مقوله به روايات و احاديث استناد نشد ) .

2 - پيغمبر ما ( ص ) در يك خانواده از لحاظ قبائلى در سطح بالا , متولد شد , او نوه سوگلى و عزيز رئيس مكه يعنى عبدالمطلب بود . ( حال اين رئيس آدم خوبى بود , مومن بخدا و صالح بوده و مثل فرعون نبود بحث ديگرى است , اما در هر حال رئيس مكه بود ) . آنگاه كه پدرش عبدالله كه از عزيزترين فرزندان عبدالمطلب بود , جوانمرگ شد , فرزند او را ( محمد ص ) را عبدالمطلب زير بال خودش گرفت و او را پرورش داد تا چهار سالگى . و در يك چنين وضعى پيامبر ما رشد كرد ( البته اين سوگلى ( محمد ) با آن سوگلى ( موسى ) فرق دارد . اين عزيز رئيس يك قبيله بود و آن عزيز يك سلطان عظيم الشان . اما بهر حال هر دو فرزند محبوب يك خانواده بزرگ و محترم بودند . ) بعد كه عبدالمطلب از دنيا رفت تحت كفالت ابوطالب آمد . البته ابوطالب به آن درجه از عظمت و احترام ( عبدالمطلب ) نبود اما بهر حال يك شخصيت ممتاز بود . جزو توده مردم زير دست و پا نبود . مدتى گذشت و ابوطالب همچون پدرى از محمد ( ص ) كفالت مى كرد تا اينكه او دچار فقر شد و پيغمبر در اوان كودكى از اين


86
عمو جدا شد , مدتى گذشت و . . . در آن هنگام پيغمبر با خديجه ( يك زن ثروتمند ) ازدواج كرد . 15 سال به بعثت پيامبر مانده بود . اول كارگزار و عامل و شاگرد خديجه شد و بعد شوهر او . با هم ازدواج كردند و ثروت خديجه در اختيار پيغمبر قرار گرفت و پيغمبر ثروتمند نسبى شكل مدينه ماند . تا كى ؟ تا لحظه بعثت . يعنى تا وقتى كه به سن چهل سالگى برسد و مبعوث شود ثروت خديجه در اختيار او بود . اين ثروت تا آن موقع از بين نرفته بود باين دليل كه شما مى گوئيد اسلام با شمشير على ( ع ) و ثروت خديجه پيش رفت . پس پيغمبر اولا در يك زندگى اشرافى بدنيا آمد و ثانيا تا هنگام بعثت با يك وضع مرفه و زندگى متمول زندگى كرد . البته پس از بعثت , چون خرج اين دعوت ( دعوت مردم به الله ) زياد بود , اين پولها را خرج كرد و بعد از آن فرصت اينكه باز برود و تجارت كند و پول در آورد نداشت , و تمام زندگيش صرف دعوت و تبليغ و انقلاب مى شد . بعد دچار فقر شد . . . اين هم پيغمبر ما .

3 - از پيامبران ديگر با وجودى كه تاريخ روشنى در دست نيست , اما آنچنانكه از روايات و احاديث بر مى آيد آنها هم انواع و اقسامى داشتند .

ايوب پيامبر مورد آزمايش قرار گرفت . آزمايش اين بود كه باغستان ها و درختان او همه از بين رفتند پس باغستان داشت , درخت داشت , ملك داشت . . .

داود پيامبر از يك منشاء روستايى و دهاتى بود , يعنى آدم معمولى , اما بقدرت و حكومت رسيد و از فرماندهان شد .


87

سليمان در خانه اين فرمانده ( داود ) بدنيا آمد . آنوقتى كه داود بحكومت و قدرت رسيد , فرزندش سليمان متولد شد . سليمان كه يك پيغمبر الهى است ( و ما بين او و موسى ( ع ) از نظر قداست و طهارت و تقوا و روحيه انقلابيگرى و . . . و پيامبرى هيچ فرقى نيست ) , اما همين پيامبر الهى برگزيده خدا , در خانه يك حاكم يعنى داود بدنيا آمد و فرزند اوست .

ابراهيم در خانه يك بت تراش بدنيا آمد و آنطور كه از تاريخ اقوام و اديان گذشته مى دانيم بت تراشان , نه تنها جزو طبقات پائين و مستضعف نبوده , بلكه از مقدسين و محترمين محسوب مى شدند . پس پيامبران در مواردى ( نه همه جا ) در خانواده هاى مرفه و حتى داراى قدرت و حكومت متولد شده و رشد يافته اند .

پس اينجا دو مطلب در كنار هم داريم :

1 - اميرالمؤمنين ( ع ) در اين خطبه فرموده اند كه پيامبران مردمى بودند از مستضعفان و متواضع و خاك نشين و خاكسار .

2 - پيغمبران در منشأهاى اجتماعى مرفه و بالا ( بعضى از آنها ) متولد شده اند .

آيا ايندو مطلب با هم منافات دارند ؟ خير

بحث اصلى اين نيست كه روشن شود اينها با هم منافات دارند يا خير . بلكه اينجا مى خواهيم يك مسئله اصولى را روشن كنيم : مى خواهيم افسانه پندارى لزوم وابستگى انقلابيون به طبقات پرولتر ( بقول كمونيستها ) و طبقات مستمند و پا برهنه و كارگر بوجود آمده باشند , اين خلاف است . آن چيزى كه ضرورت دارد آراستگى انقلابى به اخلاق انقلابى است . ( دقت كنيد ) لازم است كه انقلابى ,


88
( چه رهبر و پيشروان انقلاب , و چه توده انقلابى ) با اخلاق انقلابى و با خصلت ها و خلق و خوى انقلابى آميخته و آراسته باشد . ماديون و مفسران ماركسيسم بغلط تصور مى كنند , آن كسى كه مى تواند از اين اخلاق انقلابى و خوى و خصلت برخوردار باشد كه خود از طبقه پرولتر و مستمند و پا برهنه باشد . ( اين غلط است و لازم نيست ) . چرا كه : انسان هميشه انسان است و در همه جا انسان است , يعنى تربيت پذير است , اصلاح پذير است , مى تواند اخلاق درست انقلابى و خلق و خوى طرفداران از مستضعفين را پيدا كند و داشته باشد , همانسان كه انبياء داشته اند . و اينكه اميرالمؤمنين ( ع ) مى فرمايد :

وكانوا قوما مستضعفين . . . به اين معناست كه انبياء از اين خلق و خوى و روحيه و خصلت برخوردار بودند .

درست است كه تربيت اشرافى , انسان را اشرافى مى پرورد , اما درست نيست كه بگوئيم تربيت خاندان اشرافى بر روى انسان ديگرى كه در چنين خاندانى پرورش يافته غير قابل زوال و تغيير ناپذير است . آنوقتى كه هدايت خدا ( يا به صورت تفكر و تدبر و بيدارى وجدان خود شخص و يا بصورت تعليم و پيام آورى و تربيت و تزكيه از سوى استادان اخلاق يعنى پيامبران و جانشينان آنها ) به اين جسمهاى مريضى كه تحت تاثير تربيت اشرافيت هستند بتابد , اين افسردگى را از آنها خواهد برد و آنها را به خلق و خوى انقلابى , خواهد آراست .

و اين تاريخ نبوتهاست .

و اين سليمان , داود , موسى , عيسى محمد و بقيه كسانى است كه مى توانيم نام ببريم .


89
خلاصه :

در بحث منشاء اجتماعى پيامبران دو نكته فهميده مى شود : اول اينكه پيامبران با خوى و خصلت مستضعفان و با اخلاق انقلابى و يا روحيه ستيزه گرى با نظام موجود طبقاتى طاغوت , برگزيده و مبعوث شدند .

يعنى آنان هنگام بعثت ( و حتى قبل از آن ) با جهت گيرى اخلاقى و اجتماعى ضد استكبار و ضد مستكبرين برگزيده مى شدند . پس داراى خصلت مستضعفان و جانبدارى از آنان هستند .

دوم اينكه جانبدارى از اين خصلت لزوما بدين معناست كه از لحاظ طبقاتى و خانوادگى ( وابستگيهاى طبيعى ) نيز جزو خانواده هاى مستضعفان هستند . مى توانند باشند , مى توانند نباشند , و آنچنانكه ذكر شد , حتى در همان هنگامه رسالت و بعثت و شروع انقلاب مى توانند در همان زندگى مرفه و سطح بالا برگزيده شوند .

لزومى ندارد در آنهنگام و قبل از آن به بيگارى و كارگرى . . . رفته باشد . بله , بايد رنج كشيده باشد و رنج كشيدگى خود را تحمل كند ( و مى كند ) ولى اين بدان معنى نيست كه از زندگى خود و طبقه خود ببرد .

انسان والا مى تواند بفهمد و درك كند و دلسوزى كند .

به دنباله بحث مستضعف و مستكبر بايد اضافه كرد كه اين تقسيم بندى ( مستضعف و مستكبر ) مخصوص جوامع جاهلى است , در جوامع توحيدى اصلا اين تقسيم بندى وجود ندارد , در جامعه توحيدى


90
نه مستضعف داريم و نه مستكبر . حاكم و هيئت حاكمه و خليفه و ولى امر و دولت و . . . داريم اما اينها هيچ كدام مستكبر نيستند ( كه اداره امور جامعه را خود شخصا به عهده داشته باشند ) .

مردم عادى هم كه كارشان كارگرى , كاسبى , بنائى و دهقانى و ادارى و . . . باشد داريم اما اينها هيچ كدام مستكبر نيستند . يعنى خود اختيار دار امور اجتماعى خود بقدر نسبت خود در كل جامعه مى باشند .

وضعيت كنونى ايران , اگر چه اسلامى 100 درصد و حتى 50 درصد و . . . نيست و كمتر از آن است ) , اما در عين حال , تك تك آحاد مردم , امروز اختيار دارند . يعنى بقدر ظرفيت و به نسبت يك نفر در 36 ميليون , ( اين يكنفر ) داراى اراده و راى است . و مى بينيم كه جريانهاى عظيم اجتماعى را مردم دارند تعيين مى كنند . سياست امروزه ايران را راى مردم تعيين مى كند كه شايد اين امر از لحاظ اسلوبها و شيوه هاى سياسى بين المللى غلط باشد , اما حقيقت امر اين است كه اگر تمايل مردم به فلان جريان و فلان عمل و فلان قطع و وصل , نبود , يقينا دولت ( كه خودش هم از افراد مسلمان و وابسته به همين طبقات پائين تشكيل شده است ) هم , آن توان و جرات و گستاخى را نداشتند , كه بتوانند اين راهها را باز كنند و آن قطع و وصلها را انجام دهند و اين موضعگيريها را بكنند . اين يك نمونه از خواست اسلامى و مملكت اسلامى است ( با اينكه هنوز اسلامى كامل نيست ) .

و وقتى به اسلام كامل رسيديم آنوقت نقش هر انسانى در اداره كل مملكت معلوم مى شود , تا بدانجا كه : يسعى بذمتهم ادنا هم : كمترين انسانها ميتوانند ( از طرف جامعه اسلامى ) قول بدهند .


91
اگر امروز درباره فلان مسئله سياسى جهانى در خطبه نماز جمعه در مقابل آن جمعيت انبوه مردم , فلان دولت را , فلان كار را . . . تقبيح كنيم يا فلان قرار را با فلان دولت بگذاريم يا خواستار نقص آن شويم , نه آن دولت مخاطب ترتيب اثر مى دهد و نه دولت خودمان . اما در جامعه كامل اسلامى , مقام غير مسئول نداريم . يك نفر انسان در آن جامعه صد در صد اسلامى كه البته تربيت و فرهنگ اسلامى بر همه غالب شده , مى تواند در يك موقعيت حساس يك قرار داد ببندد . قرار داد ترك مخاصمه و دولت اسلامى مجبور و موظف است كه به قرار داد عمل كند . گرچه آن يكنفر , نه وزير است و نه فرمانده نظامى و نه ديپلمات - بلكه يك آدم معمولى , يك فرد بازارى , يك زن خانه دار , در يك موقع خاصى تصميم مى گيرد و يك كارى انجام ميدهد و اين مورد قبول است : يسعى بذمتهم ادناهم يعنى عهد و پيمان يك جامعه اسلامى را يك فرد حامل است .

البته اين با آداب و فرهنگ جامعه كنونى ما قابل عمل نيست . آنوقتى عملى است كه جامعه پيش برود و به اسلام نزديكتر شويم . اينرا اضافه كنيم كه اگر مى گوئيم فلان چيز فعلا قابل عمل نيست , اين بدان معنى نيست كه اسلام قابل پياده شدن نيست . خير . بلكه بدين معناست كه ما پخته نشده ايم . مردم دنيا نپخته است . بايد قدرى ديگر جوش بخوريم . پخته بشويم , آنموقع قابل عمل است .

بحث آينده درباره اين است كه نيروهاى موافق و مخالف با پيامبران كيانند ؟

والسلام


92
پرسش و پاسخ

س : فرموديد كه ثروت خديجه و شمشير على ( ع ) باعث پيش رفت اسلام شد , آيا اين تعبير انحرافى نمى شود كه ثروت و ماديات باعث پيشرفت اسلام شده ؟

ج : نمى گوئيم ثروت به تنهائى نقش داشت , اما بى نقش هم نبود و اين غير قابل انكار است . وقتى عده اى از طرف پيامبر به اين طرف و آنطرف گسيل مى شدند و خرج داشتند و . . . اگر پيغمبر كم پول بود , نمى توانست گرسنگان بى پول را كه به او ايمان آورده اند سير كند . بنابراين مال موثر بود و اين به معناى نفى تاثير معنويت و ديناميسم ايدئولوژى و انديشه اسلامى نيست . اما همان ديناميسم در مقام عمل , تحرك خارجى , پيشرفت و توسعه احتياج به يك مقدار ماديات دارد . همان طور كه به نيروى بدنى كار و فعاليت نيز محتاج است .

س : مستضعف را از وجه سياسى - اجتماعى معنى كرديد , آيا نبايد آن را از لحاظ اقتصادى و فرهنگى نيز توضيح داد ؟

ج : وقتى كه در يك جامعه عده اى مستضعف به مفهوم ذكر شده هستند , اينها فعاليت سياسى اقتصاديشان هم تحت تاثير قدرت مندان است . يعنى هر جا قدرت بود , فعاليت اقتصادى هم در آنجا متمركز است . ( در رژيم گذشته ايران بنگريد كه هيچ كار توليدى و اقتصادى صورت نمى گرفت مگر با شركت و دخالت رژيم , بطور مستقيم يا غير مستقيم ) . بنابراين وجه اقتصادى تابع وجه


93
سياسى است البته ممكن است گفته شود قدرت سياسى ناشى از قدرت اقتصادى است , اين ممكن است ولى كليت ندارد . گاهى قدرت سياسى موجب جذب پول است و گاهى پول موجب تصرف قدرت سياسى و هر دو بهم مرتبطند . اما عملا در جامعه اى كه سياست يكجا متمركز است , اقتصاد نمى تواند مستقل از قدرت سياسى رشد و گسترش پيدا كند .

وجه فرهنگى نيز در دست كسانى است كه ( فرهنگ به مفهوم معمول و رايج آن , نه در مفهوم انقلابى ) از قدرت سياسى و اقتصادى بهره مند باشند . اگر تعداد كسانيكه از طبقات پائين امكان را دارند مقايسه كنيد مى بينيد كه اصلا قابل مقايسه نيست .

پس استضعاف وقتى در جامعه اى از جنبه سياسى بوجود آمد , اقتصاد و فرهنگ رايج و متداول مستضعفين نيز تحت تاثير قرار مى گيرد .

س : آيا اين روايت كه از ائمه درباره استضعاف ذكر شده صحت دارد ؟ مستضعف كسانى هستند كه در راه خدا تلاش و كوشش كردند اما نتوانستند به هدف خود كه استقرار نظام الهى است برسند و برترين آنها انبياء و اولياء هستند و بعد از آنها مومنين كه در راه خدا تلاش مى كنند .

ج : اين روايت مى تواند درست باشد . كه همه انبياء در شمار مستضعفانند و همه كسانيكه در خدمت و در كنار آنان كار كرده اند اين مصداق مستضعفان است نه مفهوم استضعاف .

والسلام عليكم و رحمه الله


94

95

بسم الله الرحمن الرحيم

بدنباله بحث نبوت با چند موضوع مواجه هستيم .

1 - گزينش پيامبران به چه صورت بوده است ؟

2 - تعهدات پيامبران در مقابل خدا چيست ؟

3 - زمينه اجتماعى , فرهنگى و فكرى ظهور پيامبر چيست ؟

در اين مقوله بحثهاى مذكور را از خطبه اول بررسى مى كنيم .

1 - واصطفى سبحانه من ولده انبيأ اخذ على الوحى ميثاقهم و على تبليغ الامانة رسالتهم .

اصطفا : زبده گزينى - ولد ‌ جمع ولد ‌ فرزندان .

خداى سبحان , از نسل او ( آدم ) انبياء را , زبده گزينى كرد , ( احتمالا در تعبير ولده يك لطفى باشد , يعنى از نسل او كه در فارسى سليس به مفهوم فرزندان است ) . ( در حالى ) كه بر مراعات وحى , از آنان ميثاق گرفت و بر رساندن امانت ( قيام ) آنان را موظف گردانيد .

[ ( زبده گزينى] ( يك مسئله حساس و اساسى است . بر حسب لغت عربى[ ( زبده گزينى] ( يعنى در ميان يك مجموعه خالصى را جدا كردن . يعنى اينكه هر گونه انتخابى را[ ( اصطفا] ( نمى گويند , انتخاب مى گويند . گزينش تنها را اصطفاء نمى گويند .

اصطفاء يعنى گزينش را به صورتى كه نيكها و بهترها را از


96
يك مجموعه , بدست آوردن . در حقيقت شيره كشى كردن - از يك مجموعه سره و ناسره سره آن را از اين مجموعه بيرون كشيدن .

انبياء انسانهائى هستند كه از لحاظ جسمى و تركيب اصلى روحى , انسان هستند , اما همين انسان , از لحاظ احراز رتبه ها و آن مقام هائى كه لازمه اش پيچيدگى است , از يكنوع ساده , يك يكنوع ساده , يك افراد ممتاز را بوجود آورده است .

لذا پدران و مادران انبياء هيچكدام , آلودگى شرك و آلودگيهاى بشرى نداشته اند .

اصطفاء يعنى يك نسل تربيت شده , خود , نسل تربيت شده والاترى را به جامعه تحويل دهد . مثلا پيغمبر اسلام ( ص ) از يك خانواده پاك و طيب و طاهر , بدنيا آمده است . از پدر و مادرى ( كه اين جنس فاخر و ممتاز آميخته و تركيب و مجموع آندو است ) كه به نوبه خود نيز جنسهاى فاخرى بوده اند . عبدالله در رديف پدران از ديگران ممتازتر بوده است و آمنه در رديف مادران .

( اين امتياز از لحاظ معنوى و اخلاقى است , نه جنبه هاى خانوادگى واشرافى گرى و خون و نژاد و ثروت و . . . )

وقتى كه پدر بنوبه خود تربيت شده است و مادر نيز بنوبه خود , اين دو وقتى با يكديگر آميخته شوند , يك تربيت بهترى را , يك فرزند والاترى را , به جامعه تحويل مى دهند .

مسلما پيامبرى كه قبل از موسى ( ع ) ظهور كرد , از معنويت كمترى برخوردار بود , تا پيغمبرى كه بعد از و بعد از عيسى ( ع ) و . . . براى اينكه اين پيامبر بعدى , محصول تربيتهاى قبلى است . يعنى همه آنها فرهنگهاى الهى و معنوى در او هم موثر مى افتد . بنابراين


97
اصطفاء به مفهوم يك چنين زبده گزينى است .

2 - در بخش دوم على ( ع ) تعهد پيغمبر را ذكر مى كند . اخذ على الوحى ميثاقهم و على تبليغ الامانه رسالتهم . خداوند به پيغمبر دو تعهد را سپرده است :

الف - در مقابل وحى الهى متعهد است , او موظف است از خود چيزى نگويد , هر چه مى گويد از الهام الهى باشد , نظرات شخصى را در رسالت , دخالت ندهد .

ب - تبليغ كند ( برساند ) . هر چه را گرفته , نگاه ندارد , پيش خود دفن نكند آنچه را گرفته به مردم رساند .

3 - وضعيت اجتماعى , فرهنگى , فكرى زمان ظهور پيامبر :

در 5 جمله اميرالمؤمنين ( ع ) زمينه كلى ذهنى و عملى مردم , در هنگام ظهور پيامبران را دقيقا ذكر مى فرمايد :

لما بدل اكثر خلقه عهد الله اليهم فجهلوا حقه و اتخذوا الانداد معه واحتالتهم الشياطين عن معرفته و اقتطعتهم عن عبادته .

ترجمه : هنگاميكه بيشترين بندگان خدا , فرمان الهى را به آنان ( خود ) را , دگرگونه كرده بودند , پس حق او را نشناختند و با او رقيبانى را به خدائى گرفته بودند . و شيطانها آنها را در شناخت خدا دور نگاهداشته و از عبوديت او بر كنار داشته بودند .

هنگاميكه اكثر خلقه دگرگونه كرده بودند , نه همه بندگان خدا , اكثريت آنان . خداوند يك دستور العمل براى بندگان هميشه دارد و بيشترين آنها در آن زمينه اجتماعى , آن دستور العمل را دگرگونه كرده بودند . چرا اكثر خلقه ( نه همه خلق ) زيرا كه در هيچ زمانى تاريكى مطلق وجود نداشته است . هيچ زمانى نبوده


98
است كه يك راهنما پيام آور و معلمى از سوى خدا در ميان مردم نباشد , و آن معلم ناگزير تعدادى از معلمين و پيروان را با خود داشته اند .

و آنگاه كه بيشتر مردم , اينچنين كردند فرمان او را در جامعه ناديده گرفته و آن دستور العمل كلى را كه به وسيله سلسله نبوتها به مردم داده شده , تغيير دادند , تعصبها و جهالتها و غرضها , تاثير گذاشت و برنامه زندگى عوض شد و مسير زندگى معين شده به وسيله پيامبران تغيير يافت . ( 1 )

الف - فجهلوا حقه - حق خداوند نا شناخته مى ماند , يعنى يكمرتبه انسان , احساس مى كند كه خدا چكاره است ؟ بود و نبود خداوند در جامعه چه تاثيرى دارد ؟ ( فرهنگ جامعه غربى امروز را بنگريد مى بينيد كه آنان , غربيها , خلاء خدا را در زندگى احساس نمى كنند . چون از فطرت اصلى كه همان اهل خدا , مى خواهند دور مانده اند . خدا را فراموش مى كنند , نه اينكه اسم خدا به گوششان نخورد , حتى گاهى على الظاهر معتقد بخدا هم هستند , اما حق او را در جامعه فراموش كرده اند . موضع و جايگاه خدا را در جامعه نمى دانند ) .

1 - دقت كنيد كه اول اين جملات بجز جمله اول كه با[ ( ف] ( شروع مى بود بقيه با و مى باشد , كه معنى چنين مى شود : پس حق او را نشناختند و . . . يعنى ميتوان نتيجه گرفت كه اين چهار فراز و چهار جمله كه به دنبال جمله اول آمده اند , نتيجه و ثمره آن هست . يعنى وقتى فرمان خدا را در جامعه اى ناشناخته ماند , اين چهار ثمره و نتيجه را به دنبال خواهد داشت .


99

اين عهد خدا با مردم چيست ؟ فرمان خدا , خداوند متعال يك دستور العمل كلى , براى طرح كلى زندگى انسانها داده و يك جريانى را مشخص نموده كه بايد مردم در آن جريان حركت كنند . اين جريان همانست كه پيغمبران از اول تا آخر به آن دعوت مى كردند , يعنى توحيد , تكريم انسان , برابرى انسانها از لحاظ حقوق , از لحاظ طبيعت , از لحاظ اخلاق و . . . اين برنامه الهى است . اين يك فرمان و يك پيمان است . پيمان خدا با مردم . طاغوتها اين جريان را عوض مى كنند . كارى مى كنند كه مردم بجاى خدا از بندگان خدا اطاعت كنند و عبادت . خداوند مردم را به تكريم انسان فرا مى خواند و طاغوتها , بر تحقير انسان و ذليل كردن او .

بنابراين تبديل فرمان الهى يعنى اينكه , آن جريان الهى را عوض كردن و به دنبال عوض شدن آن : فجهلو حقه حق خدا كه ناديده گرفته شد , جامعه يك جامعه طاغوتى است . و بعد ب واتخذوا الاندادمعه انداد : شبيهان و رقيبانى را با خدا به خدايى گرفتند .

رقيب خدا را به خدايى گرفتن فقط اين نيست كه يك شيئى را عبادت كنند , بلكه وقتى حق خدا ناشناخته ماند , دانسته نشد كه خدا سر رشته دارامور تكوين و تتشريع است ( يعنى هم چنانكه قوانين تكوينى عالم , در اختيار خداست , گردش آسمان و زمين و شب و روز و انسان و ولادت و مرگ و . . . در اختيار اوست و در قبضه قدرت او , قانون گذارى يعنى تشريع , يعنى اداره جامعه و زندگى هم در اختيار خداست و اين موضوع و جايگاه خدا در جامعه است ) , وقتى اينها شناخته نشد , انداد را , يعنى رقيبان را , با


100
خدا بخدائى مى گيرند . فكرى را , مغزى را , بعنوان راهنما , انسانى را به عنوان حاكم , سنتها و شيوه هاى غلطى را به عنوان دستور العمل زندگى , قبول مى كنند و جاى خالى خدا را با جهالتها , طاغوتها , و ندانستنيها پر مى كنند . ( البته مسلم است كه اينها از نظر ما رقيب هستند و خداوند رقيب واقعى ندارد ) .

وقتى مردم مصر , سرنوشت خودشان را دست فرعون يا انور سادات مى دهند ( فرعون انور سادات هر دو يكى هستند , يعنى فرعون همان انور سادات است و بعكس . خيال نشود فرعون شاخ داشته و . . . يا كارهاى غير طبيعى مى كرده است ) وقتى مردم سر رشته امور را به انور سادات دادند , براى خدا رقيب گرفته اند . و اتخذو الانداد معه .

ج - و احتالتهم الشياطين عن معرفته .

شياطين انسانها را از معرفت و شناخت خدا هم دور نگاه داشتند . چون حق خدا در اين جامعه ناشناخته مانده , شيطانها هم آن فراغ و خدائى را كه در ذهن و روح انسان , ( از خدا ناشناسى ) بوجود مى آيد , خلاء را بيك گونه پر كرده اند . و اين ظلم بزرگترى است .

گاهى انسان چيزى را ندارد و ميداند كه ندارد , اما درد بزرگتر آن است كه انسان چيزى ندارد و نمى داند كه ندارد , زيرا جاى آن با چيز ديگر پر شده است . عطش انسان با آب گل آلود , فرو نشانده شده است ( و اين بزرگترين ظلمى است كه در حق انسان مى شود , عطش خدا جوئى و خدا خواهى او بنحوى فرو نشانده شود ‌ نا آگاهى تحميلى بر انسان ) .

( بعد خواهيم ديد كه پيغمبران همه اين كارها را جبران مى كنند .


101
از وظائف پيغمبران اين است كه اين خلاها را پر كنند ) .

در هر حال پيامبران در چنين زمينه اى ظهور مى كنند واحتا لتهم الشياطين عن معرفته .

شيطان ها , انسان را از معرفت خدا دور نگه داشته اند , به اين كيفيت كه خلا ذهن را پر كرده اند . شيطان را نبايد با ابليس اشتباه گرفت . ابليس آن موجودى است كه از عبادت آدم سرباز زده و تعبد قرآنى ما ايجاب مى كند كه اعتقاد به ابليس داشته باشيم . اين موجود زنده است تا الى يوم الوقت المعلوم از خدا خواست كه او را تا قيامت زنده نگه دارد و خدا به او اين قول را نداد , بلكه قول داد كه تا روز وقت معلوم او را زنده نگه دارد .

اين موجود را نبايد به هيچ تعبيرى ديگر , تاويل و تعبير نمود . ما بايد عادت كنيم كه سخن قرآن را بطور دقيق قبول كنيم , نه آنچنانى كه پيش داوريها و پيش قضاوتهاى ما ايجاب مى كند .

اما شيطان مفهوم ديگرى دارد , شيطان كليتا به نيروهاى شر آفرين , فساد آفرين و انحراف آفرين در فرهنگ قرآن گفته مى شود . بهمين دليل هم شياطين الانس و الاجن داريم . شيطانهائى از جنس آدم كه راه مى روند , لباس مى پوشند و . . . و شياطين از جن .

اين شيطانها گاهى در وجود خود انسان هستند . خود خواهيها هوسها , افزون طلبيها , تجاوزها , غفلتها و امثال آن شيطانهاى درونى هستند . و گاهى در بيرون پادشاهان , قلدران , گردنكشان , روحانيون فاسد , گمراه كنندگان , مناظر شهوت انگيز و . . . شيطانهاى بيرونى هستند .

اگر ما از درون شيطانى نداشته باشيم , از بيرون هم شيطانها


102
روى ما اثر نمى گذارند . به همين دليل نمى توانيم گناه كجيها و انحرافهاى خود را گردن شرايط اجتماعى , يا گردن آن كسى كه ما را به غفلت وادار كرد , بگذاريم . هم چنانكه در جنگى بين مستكبرين و مستضعفين مى گويند كه , نه خودتان بوديد و ما به شما گفتيم و مى خواستيد گوش نكنيد . با هم دعوى دارند , هر دو هم راست مى گويند .

هم حق با مستضعفين است و هم با مستكبرين , هر دو حرف درست مى زنند و در عين حال هر دو محكومند .

د - واقتطعتهم عن عبادته .

آنگاه كه انسان خدا را نشناخت . خيلى طبيعى است كه او را عبادت نيز نمى كند او را عبوديت نكند ( عبوديت يعنى عمل تسليم آميز در مقابل خدا كه معاون همان عبادت است ) و پيامبران در اين زمينه ظهور مى كنند , واحتالتهم الشياطين عن معرفته و اقتطعتهم عن عبادته .

خلاصه

1 - خداوند پيامبران را زبده گزينى ( اصطفاء ) نموده .

2 - از آنان دو تعهد گرفته بود , يكى آنكه از آنچه از وحى مى گرفتند بگويند , دوم آنكه آنچه را از وحى گرفته اند پنهان و كتمان نكنند .

3 - در زمان ظهور پيامبران , به علت نشناختن حق , مردم رقيبانى با خدا گرفته بودند و شيطانها نيز آنها را از مسير حق جوئى خارج و از ياد خدا غافل نمود .

در بحث آينده علل بعثت انبيأ را بررسى مى كنيم .

والسلام عليكم و رحمه الله


103

بسم الله الرحمن الرحيم

وظايف و مسئوليتهاى پيامبران

در درس گذشته ديديم كه پيامبران زبده گزين شده وظايف و مسئوليتهائى را در قبال مردم و خداوند دارند . اينكه در پى آن ميرويم كه اين مسئوليتها را بيابيم .

در اين بيان مسئله تشكيل يك جامعه توحيدى و حكومت نبوى مطرح نيست ( نه به اين معنى كه اينها جزء ماموريتهاى پيغمبران نبوده است , كه قطعا هست . . . و پيغمبران مى آيند تا جامعه باب انسان را تشكيل بدهند ) .

در اينجا اگر صحبت از ماموريتها پيغمبر آورده مى شود منظور تحولى است كه نبى بايد در انسان بوجود آورد . چون ايجاد يك جامعه قسط و عدل و توحيدى بى ابزار انسانى ممكن نيست و يك انقلاب اجتماعى هرگز نمى تواند جدا از يك انقلاب انسانى درونى باشد . بعد از آنكه بعثت از دل نبى و از باطن نبى آغاز شد , در سطح انسانها ( بعثت ) بوجود مى آيد . يعنى آن انفجار درونى نبى , بنوبه خود به اشتغالها و انفجارهاى ديگرى به تعداد انسانهاى مومن و بپا خاسته منتهى مى شود .

وسيله و زمينه اين بعثتها , هرگاه بوجود آمد , آنوقت كار جامعه سازى و تشكيل نظام توحيدى است ( و ماموريت پيامبران


104
در رابطه با انسانها ايجاد همين زمينه بعثت است )

اينك مسئوليتهاى نبى را در رابطه با انسانها از زبان امام على ( ع ) :

فبعث فيهم رسله واتراليهم انبيائه ليستادوهم ميثاق فطرته ويذكروهم منسى نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ و يثيروالهم دفائن العقول و يروهم الايات المقدره .

ترجمه :

پس ( خداوند ) پيامبرانش را در ميان آنها بر انگيخت و انبيائش را پى در پى بسوى آنان فرستاد ( 1 ) تا :

الف - گزاردن پيمان الهى را از آنان بخواند ( 2 )

ب - و نعمت فراموش شده خدا را به يادشان آورد .

ج - و با رسانيدن پيام ( تبليغ ) , حجت را بر آنان تمام كند .

د - و گنجينه هاى پنهان انديشه ها را بر آنان بشوراند .

ه - و نشانه هاى قدرت را به آنان بنماياند .

اين خط كلى ارتباط پيغمبر با انسان و باطن اوست . يعنى وسائل و شيوه هاى آدمسازى پيامبران در آغاز كار , براى ايجاد بعثت و براى هميشه بصورت بنيان گذارى جامعه اسلامى بر همين پايه ها .

در تمام ابعاد جامعه اسلامى از تعليم و تربيت و اقتصاد و

1 - واتر ‌ پى در پى فرستاد . از مشتقات اين لغت تواتر و متواتر بهمين معناست .

2 - ليستادوا ‌ طلب ادا كردن , طلب گزاردن پيمان .


105
حكومت و روابط انسانى و . . . چيزى يافت نمى شود و نبايد يافت شود كه با اين اهداف مغايرت و منافات داشته باشد .

مثلا اگر در جامعه اسلامى چيزى پيدا شد كه بجاى ياد آورى كردن و ياد آور بودن ( يذكروهم ) , غفلت آور باشد , بر خلافت مبنا و حكمت بعثت پيامبران است . يا مثلا همه نمودارهاى اجتماعى در نظام اسلامى , آن چيزهائى كه ساخت اصلى و فرعى جامعه اسلامى را تشكيل مى دهد بايستى وادار كننده به اداى ميثاق و پيمان باشد ( ليستادوهم ميثاق فطرته ) . . .

اين پنج برنامه دقيقا هموار كننده و جبران كننده خلاهائى است كه در هنگام فقدان نبوت يعنى در عصر جاهليت در بين انسانها بوده است , كه آنها را در همين خطبه در درس قبل تحت عنوان زمينه هاى فكرى و اجتماعى و . . . دوران بعثت خوانديم ( لما بدل اكثر خلقه عهدالله اليهم . . . ) اين فرمان ( عهد ) چيست ؟ فرمان عبوديت انسان بطور مطلق در برابر خداوند . انسان در برابر خداوند متعهد است كه غير خدا را عبودت نكند . عبوديت غير خدا يعنى تسليم در مقابل غير خدا , چه تسليم ذهنى و جوارحى و چه تسليم اعتقادى و چه تسليم عملى و جسمى . انسانها موظفند ( در برابر خدا ) كه اين تسليم را در مقابل غير خدا نداشته باشند . اما اين قرار داد به معناى اين نيست كه انسان با داشتن قدرت تصميم و اراده و بعد از انسان بودن با خداوند يك قرار داد را امضاء كرده است بلكه :

سرشت انسان و ساخت او اين چنين است كه با عبوديت منطبق است .

بندگى و عبوديت خدا در فطرت و سرشت انسان نهفته است .


106

الم اعهد اليكم يا بنى آدم الاتعبد والشيطان انه لكم عدو مبين و ان اعبدونى هذا صراط مستقيم ( 1 )

آيا با شما پيمان نبستم كه عبادت شيطان نكنيد ( 2 ) و مرا بپرستيد كه اين راه مستقيم است .

پيامبران وقتى مى آيند از انسانها مى خواهند آن فرمان خدا را ( عهد الله . . . ) را كه تغيير داده اند كه تغيير و تحريف را از بين ببرند و رابطه انسان با خدا بر مبناى همان ميثاق كه با خدا بسته بر قرار شود . ليستأ دوهم ميثاق فطرته . يعنى وادار كردن انسان به اينكه پيمان فطرت خود را با خدا محترم بشمارد و بر طبق آن عمل كند . اين پر كردن همان خلاى است كه در دوران جاهليت ايجاد شده است . و هم چنانكه در درس قبل ديديم در هنگام بعثت حق خدا از سوى مردم ناشناخته مانده بود : فجهلوا حقه , در چنين زمينه اى پيامبران ظهور مى كنند تا يذكرو هم منسى نعمته ‌ نعمت فراموش شده را ياد آورى كنند ( 3 ) طلب ادا كردن ميثاق فطرت فقط يك امر تعارف آميز نيست . طلب ادا كردن اين ميثاق يك مفهوم عام و مطلقى دارد كه اين مفهوم هم شامل تبليغ با گفتن و

1 - سوره يس - 60 و 61

2 - با آن معنائى كه در درس قبل درباره شيطان شد .

3 - با اين توضيحات ملاحظه مى گردد كه پيامبران ماموريت دارند خلاء هاى ناشى از دوران جاهليت را پر كرده و نقصها و كمبودها را بر طرف گردانند .

4 - سوره نحل - 125


107
بيان كردن , هم با احتجاج و استدلال كردن و حجت را بر حريف و خصم تمام كردن , هم با تعليم و آموختن و هم با تزكيه و با برخوردهاى حساب شده او را پاك كردن و از آلودگيها بيرون آوردن و . . . مى شود , همه اينها در طلب ادا انجام مى گيرد .

در قرآن مجيد مى خوانيم : ادع الى سبيل ربك بالحكمه والموعظه الحسنه و جادلهم بالتى هى احسن . . ( 4 )

يعنى با ذهنهاى ساده مردم و آن كسى كه سنگر استدلال مخالف دارد اول بالحكمة يعنى با استدلال با آنها روبرو شو .

اول پايه هاى استدلالى بايد محكم و متين و استوار بشود و بعد الموعظه الحسنه مسئله موعظه هست كه نتيجه موعظه , تزكيه است . پاك شدن ذهن و روح .

و سرانجام و جادلهم بالتى هى احسن يعنى راه استدلالهاى غلط را بر آنها بستن و مجادله كردن و آنها را قانع كردن .

پيغمبر در رابطه خود با انسانها مجبور است موانع فكرى و ذهنى و موانع فهم را بر دارد . رژيمهاى حكومتى وافرادى كه اين موانع را ايجاد مى كنند مورد دشمنى پيامبران هستند و پيامبران با آنان مبارزه مى كنند و جهاد اسلامى هم در رديف همين طلب ادا قرار مى گيرد .

پس طلب كردن شامل حكمت , استدلال كه اولين قدم است تا جهاد كه بر داشتن موانع است , ميشود .

ميثاق فطرت و سرشت طبيعى انسان ( عبوديت خدا و نپرسيدن غير خدا ) با ساخت طبيعى عالم منطبق است . بنابراين


108
همه احكام و مقررات كه در تشريع ( 1 ) بر عهده انسان گذاشته شده منطبق با فطرت انسان است . همچنانكه در چندين آيه قرآن اين مسئله روشن شده است . مثلا در آيه زير :

فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التى فطر الناس عليها , لاتبديل لخلق الله . . . ( 2 ) .

ترجمه : جهت و وجه خود را براى دين ( آموزش و تكليف خدا به انسان ) قرار ده . ( دين ) سرشت خدائى است كه انسان را بر طبق آن سرشته است . دگرگونى در آفرينش خدا نيست .

يا مثلا در سوره الرحمن مى بينيم برخى آيات ناظر به ساختمان و خصوصيات انسان و عصر خلقت اوست . الرحمن - علم القرآن خلق الانسان ( 3 )

و برخى ناظر و حاكى از بعضى پديده هاى طبيعى است .

الشمس و القمر بحسبان ( 4 ) ماه و خورشيد بر طبق يك حساب قرار دارد و حركت مى كنند والنجم والشجر يسجدان ( 5 ) گياهان و ستارگان , سجده مى كنند ( 6 )

والسماء رفعها و وضع الميزان ( 7 ) آسمان را بر افراشت و ميزان

1 - در درس گذشته فرق بين تكوين و تشريع توضيح داده شد .

2 - سوره روم - 30 - 3 و 4 و5 و 6 و 7 و 8 و 9 سوره الرحمن آيه 2 الى 9 .

6 - سجده كردن نه مانند انسان , بلكه خضوع و تسليم اين پديده هاى طبيعى در مقابل خدا و حركت بر طبق قاعده معين .


109
را نهاد يعنى ترازو را قرار داد ترازو مال گياه و خورشيد و درخت كه نيست بلكه براى انسان است , يعنى ميزان و وزن و تشخيص نيك و بد كه ممكن است انسان انجام دهد , اينها را قرار داد تا :

الا تطغوا فى الميزان ( 8 ) - در ميزان طغيان و تجاوز نورزيد . يعنى از آن قاعده و روال و قانون تخطى نكنيد . قوانين تكوينى و تشريعى . اين همسانى اين دو نوع را معين مى كنند و لذا بدنباله آن مى فرمايد و اقيمو الوزن بالقسط ( 9 ) وزن را بپا داريد , اندازه را اقامه كنيد و از روى قسط و عدل يعنى هر آنچه بصورت مقررات و قوانين و احكام براى انسان از سوى دين معين مى شود دقيقا منطبق است با قواعد و قوانين طبيعى حاكم بر جهان و انسان .

انسان موظف است رابطه خود ( رابطه عمل خود ) را با فطرت ( قوانين طبيعى ) حفظ كند و لذا وقتى انسان يا جامعه بر خلاف مقررات الهى حركت كند , بر خلاف فطرت انسان و فطرت جهان , حركت كرده و ساخته شده است . پيامبران مى آيند تا اين ميثاق فطرت ( پيمان انسان با خدا كه از درون انسان ميجوشد و به معناى همسان كردن عملكرد و حركت انسان است با ساخت جهان ) را انسان عمل كند و آن را ادا كند .

ب - و يذكروهم منسى نعمته نعمتهاى فراموش شده را بياد بياوريد .

انسان خيلى از نعمتها را فراموش مى كند . از جمله نعمتهائى كه انسان فراموش مى كند و از همه مهمتر است نعمت خود انسان و آن

من انسانى او است و اين پايه و محور همه نعمتهاى خداست


110
.

در قرآن مى خوانيم : نسوا الله فانسيهم انفسهم ( 1 ) خدا را فراموش كردند پس خدا هم آنها را بخود فراموشى دچاركرد .

من انسانى آن نعمت فراموش شده بزرگ , اگر چه يك چيز بيشتر نيست اما آثار و نمودارهاى گوناگونى دارد . فراموش كردن خود به اين معناست كه انسان , ابزارها و وسائلى را كه مى تواند به او معرفت و شناخت بدهد , فراموش كند . ابزار انديشه , ابزار اراده , ابزار ابتكار , ابزار مسئوليت پذيرى اگر يكى از اين چهار ابزار را از او بگيريم , انسان نيست .

انسان با انديشمندى و قدرت تحليل و تركيب , بالاخره فهم معرفت و شناخت را پيدا مى كند و راهها را مى يابد . با اختيار , قدرت انتخاب پيدا مى كند . چون صفت اختيار در انسان است قدرت و خصلت انتخابگرى دارد . اگر مختار نباشد , نمى تواند انتخابگرى هم باشد , گرچه آگاهى داشته باشد .

وقتى راه درست را با شناخت از راه نادرست , تشخيص داد و آن را انتخاب كرد , با نوآورى مى تواند خود را متكامل كند و بن بستها را باز كند و اگر اين نوجورى و ابتكار در انسان نبود جاده تكامل هرگز پيموده نمى شد و انسان در تمدن , فرهنگ , صنعت , و معرفت و اخلاق و . . . هرگز پيش نميرفت .

و آنگاه كه با معرفت انتخاب كرد , مسئوليت دارد . زيرا كه در پيش روى او كردنها و نكردنهاى زيادى مطرح مى شود , اگر نشناسد , مسئوليتى ندارد و اگر نشناسد و نتواند انتخاب كند , باز مسئوليتى

1 - حشر - 19


111
ندارد ولى آنگاه كه شناخت و مختار بود مسئول است .

انسان در جامعه جاهلى همه يا بخشى از اين چهار خصوصيت را فراموش مى كند انبياء مى آيند و اين بخش ( يا بخشهاى ) فراموش شده را به او ياد آورى مى كنند ( 2 ) .

ج ويحتجوا عليهم بالتبليغ - با رسانيدن پيام حجت را بر آنان تمام كنند .

اگر پيغمبر , خود را موظف به تبليغ نداند , وحى الهى احتكار مى شود و پيغمبر دو محور اصلى نبوت را ( كه در درس قبل توضيح داده شده ) انجام نداده است .

و اذا خذالله ميثاق الذين اوتوا الكتاب لتبيننه للناس و لاتكتمونه ( 3 ) و بياد آرهنگاميكه خداوند گرفت پيمان كسانى را كه كتاب به آنها داده شده بود ( پيامبران و اولياء و بندگان برگزيده و برجسته خدا ) كه بايد به مردم و براى مردم آن را تبيين كنند و آن را كتمان نكنند .

2 - اينجاست كه انسان مى فهمد چگونه افراد بى فرهنگ با دست خالى بر عليه نظام موجود مى شورند و پيروز مى شوند و مستحكمترين نظام سياسى آن روز را بهم ميريزند . باين خاطر كه احساس مى كردند در مقابل كل جريانات عالم مى توانند مقاومت كنند و بايستند . نعمتى را كه فراموش كرده بودند ( خود بودنشان ) بيادشان آوردند ( انبياء ) با ( ياد آوردن خدا ) و آنوقت خدا هم آنها را ياد كرد و اثر نسيان خدا كه نسيان خود بود از بين رفت و پيروز شد .

3 - سوره آل عمران - 187 .


112

اگر پيغمبر اين وظيفه را انجام ندهد كارها تنگ است ( در جامعه اسلامى هم , بايد صرف تبليغ لنگ نماند , پس اگر ما در جامعه اى ديديم كه تبليغ يعنى رساندن پيام خدا لنگ ماند , بايد كشف كنيم كه اين نظام و جامعه اسلامى نيست ) .

و يثيرو الهم دفائن العقول - و گنجينه هاى پنهان شده را براى آنان بشورانند گنجينه انديشه و انديشمندى و تعقل . خصوصيتى كه در همه انسانهاست و در سرشت ذاتى همه است . حال ممكن است در جامعه اى , سرزمينى , نسلى و . . . اين قدرت نباشد يا كم باشد , نه به دليل خصوصيت جغرافيائى يا نژادى يا كم هوشى و . . . ( آن چنان كه به غلط امروز , رسم شده است ) بلكه بايد دانست كه دستهاى قدرتمندان وسلطه ى جويان , مانع انديشيدن و صحيح انديشيدن مى شوند , جلو چشم انسان را گرفته و مانع ديدن او مى شوند . اجازه رشد مغزها و ورزش ذهنها را با وسائل و طرق مختلف از انسان مى گيرند ( مانند نظام غلط آموزشى فعلى در كشورهاى عقب مانده اين ذهنى كه به فرمول عادت كرده , ورزش نمى كند , رشد نمى يابد و در نتيجه ناقص مى ماند ) . بنابراين نيروى انديشيدن در همه انسانهاست . اما اين نيرو را ( كه مانند يك گوهر گرانبهاست ) , بعضى مى گيرند و دفن مى كنند ( سنتها و عادتها و نظامها ) و دفينه بوجود مى آورند , گنجينه است و ثروت , اما هيچ سودى عايد نمى شود . مانند گنجى كه انسان رويش خوابيده باشد و از گرسنگى بميرد . اين گنجينه ( قدرت تفكر ) زير پرده اوهام , گرد و غبار و خار و خاشاك تصورات غلط و باطل , افسانه ها و مطالب تحريف شده , اباطيلى به نام دين و فلسفه و علم . . . پنهان شده است , يكعده سردمداران


113
زور و زر و تزوير قدرت انديشيدن را از انسان مى گيرند و يا وسائل آن را در اختيارش نمى گذارند ( همانند پادشاهان , سرمايه داران , كاهنها , روحانى نماها و . . . ) از اين طرف كاهنها ( مظهر تزوير زمزمه هاى باطل و فريبنده داشتند و از آنطرف صاحبان زور و زر مانع رشد و انديشه مى شدند ( و ميشوند ) ( واين همان برنامه استعمارى است در كشورهاى مستعمره ) . پيغمبران در مقابل اين حالت قيام مى كنند و مقاومت , و دفينه هاى انديشمندى را در انسانها مى شورانند او را به تعقل وادار مى كنند . در آيات زير دقت كنيد :

افلا ينظرون الى الابل كيف خلقت ( 1 ) آيا در چگونگى آفرينى شتر نمى نگرند انسان را به تفكر در هر پديده از پديده هاى عالم از جمله شتر ( كه براى عرب آن روز يك چيز واضحى بود و هر روز و شب و در خواب و بيدارى آن را مى ديدند ) و اميدارد و از آن امر عادى يك چيز شگفت انگيز مى سازد .

فلينظر الانسان الى طعامه ( 2 ) بايد انسان به خوراك خود بنگرد .

انا صببنا الماء صبا ثم شققنا الارض شقا . . . ( 3 ) باران را بارانديم و زمين را شكافتيم و دانه رارويانديم .

اين حوادث در نظر انسان بسيار عادى است اما وقتى كه انسان بر آنها فكر كند , ذهن خود را بكار اندازد , ذهن فعال مى شود و شما مى بينيد كه جامعه اسلامى در صدر اسلام , از آن

1 - سوره غاشيه 17 .

2 و 3 - سوره عبس 24 و 26 .


114
جهالت و بلاهت و بى نصيب از فكر و انديشه در فاصله كوتاهى به آن درجه مى رسد كه اولين بنيان گزاران علوم تجربى و دانشگاههاى بزرگ از مسلمين سرچشمه مى گيرد . بنابراين پيامبران دفينه هاى عقول را در انسان بر مى شورانند .

هويروهم آيات المقدوره - نشانه هاى قدرت را به آنان بنمايانند .

پيامبران قدرت خدا را ارائه مى دادند و به آنها مى فهماندند كه قدرت الهى در كجا متجلى است . به عنوان مثال على ( ع ) در ادامه همين خطبه تعدادى از آيات الهى را بيان مى كند تا مردم را به انديشيدن وادار كند . ( نه فقط اين موضوعات , بلكه اينها نمونه هستند ) .

من سقف فوقهم مرفوع ومهاد تحتهم موضوع و معايش تحبيهم و اجال تضنيهم و اوصاب تهرمهم و احداث تتابع عليهم .

ترجمه : از سقفى كه بر فراز آنها بر افراشته شده و بسترى كه در زير پاى آنان قرار داده شده , و وسيله هاى زندگى كه آنان را زنده نگه ميدارد و اجلهائى كه آنان را از بين مى برد و دردهائى كه آنان را پير مى كند و حوادثى كه پى در پى بر آنان وارد مى شود . . . -

اين سقف بالاى سر ما چيست ؟ آسمان است , در يك نگاه كيهان , فضا , ستارگان , و . . . چيزى كه همه بدان عادت كرده ايم , اما انسان را به اين فكر مى اندازد كه اين چيست ؟ آنوقت راه انديشمندى و فهم بر او باز مى شود , مانند نيوتن كه از يك حادثه طبيعى و تكرارى ( كه ميليونها بار تكرار شده بود و كسى روى آن نينديشيده بود ) ناگهان بيك حقيقت بزرگ مى رسد . سئوال برايش


115
مى شود كه اينكه مى افتد چرا رو به بالا نمى رود , به چپ و راست متمايل نمى شود ؟ انسان را به فكر مى اندازد و به دنبال آن يك پاسخ مهم يعنى نيروى عظيم جاذبه , كشف مى شود . همه پيشرفتهاى علمى در زمينه اختر شناسى , بخاطر همين دقت بوده است . و انبياء اين دقت و سئوال را براى انسان مطرح مى كرده اند .

- اين بسترى كه زير پاى اوست چيست ؟ زمين است . زمين از چه آفريده شده ؟ زيرش چيست ؟ اگر بكاويم بكجا ميرسيم , زمين شناسى , معدنيابى و . . . همه از اينها سرچشمه مى گيرد .

- اين خوراكى كه انسان را زنده نگاه مى دارد از كجا آمده , چگونه ساخته شده و چرا لازم است و چرا دنبالش ميرويم و . . .

- در يك لحظه انسان حرف مى زند و راه مى رود و . . . و در يك لحظه بعد مى ميمرد و سرد و خموش و افسرده بيك گوشه مى افتد .

- چه حادثه هائى انسان را پير مى كند ؟ در يك زمان انسان شاد و با نشاط و در زمان ديگر خسته و فرسوده و ضعيف و نحيف و بى توان كار و كم كار و . . . چرا اينگونه مى شود ؟

- حوادثى كه پى در پى براى انسان به وجود مى آيد , همه زندگى حادثه است , حوادث طبيعى شخصى و . . . در پى مطالعه اين حوادث به حادثه گردان و حادثه آفرين و قانونهاى حاكم بر حوادث و . . . پى مى برد .

اين دقت در آفرينش و زندگى و مرگ و پيرى و جوانى و حوادث و . . . سئوالاتى را براى انسان بر انگيخته و ذهن او را فعال مى نمايند و در نتيجه :

و يثيرو الهم دفائن العقول و يروهم الايات المقدره

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته


116

117

بسم الله الرحمن الرحيم

تداوم رسالت انبياء

در بحث نبوت , يكى از مسائل , پيوستگى سلسله نبوتهاست . على ( ع ) در خطبه اول مى خواهد خط نبوت را بصورت يك خط ممتد و پيوسته در طول تاريخ تا زمان پيغمبر اسلام ترسيم كند . هرگز هيچ زمانى و هيچ مكانى در طول تاريخ يافت نمى شود كه پيامبرى يا نشانه پيامبرى در گذشته اى , وجود نداشته باشد . يعنى يا يك پيغمبر بين مردم بوده كه مبعوث و مرسل بوده و انذار و تبشير ميكرده است . يا چيزى در دنباله پيغمبر بوده , كه آنهم در حكم بودن پيغمبر است .

اينك مى گويند زمين از حجت خالى نيست . بدين معنانيست كه در يك امت و جامعه , هميشه يك پيامبرى بوده , اين لزومى ندارد كه تا يك پيامبرى از دنيا مى رفت , يكى ديگر سر جاى او ايستاده بود . بلكه وقتى پيغمبر در اين امت و جامعه از دنيا مى رفت , تا زمانى كه پيغمبر ديگرى جايگزين او شود چيزى در دنباله پيامبران بعنوان جانشين آنان بود . ( از جمله در جزيره العرب ) . سالها بود كه پيامبرى نيامده بود تا آنگاه كه پيامبر اسلام آمد . اين مطلب در خطبه 88 بيان شده است . ارسله على حين فطره من الرسل و طول هجعة من الامم .

اينك بحث پيوستگى نبوت را در نهج البلاغه دنبال مى كنيم .

ولم يخل سبحانه خلقه من نبى مرسل او كتاب منزل او حجة


118
لازمة او محجة قائمة .

خداوند سبحان خلقش را خالى نگذارد از پيامبرى فرستاده شده , يا كتابى فرود آمده يا دليلى ثابت و يا راهى پايدار و آشكار .

در بيان فرق ميان نبى و رسول مى گويند نبى آنكسيست كه از خدا خبر را گرفته و رسول كسيكه علاوه بر گرفتن اين خبر , مامور ابلاغ و پيام گذارى نيز شده است . البته اين حرف صد در صد مورد تائيد نيست زيرا كه پيام را گرفتن براى ابلاغ است نه چيز ديگر , ممكن است طور ديگر فرض كنيم و آن اينكه , نبى پيام را گرفته اما وقت ابلاغ آن هنوز نرسيده است . نه اينكه تكليف پيام گذارى ندارد . همانسان كه پيامبر خود ما وحى و پيام را در شب قدر دريافت كرد انا انزلناه فى ليلة القدر اما در طول 23 سال آنرا ابلاغ كرد . ولا تعجل بالقرآن قبل ان يقضى عليه وحيه ( 1 )

پس نبى مرسل يعنى پيامبرى كه پيام گذار است , يعنى پيامش را دارد بالفعل به مردم مى گويد .

او كتاب منزل معناى نزول كتاب چيست ؟ آيا اين نزول مكانى است ؟ . . .

1 - بد نيست بدانيم انزال بمعناى دفعتا و بيكباره نازل كردن است - انا انزلناه فى ليلة القدر يعنى ما همه قرآن را در شب قدر فرستاديم . بر خلاف كلمه نزلنا يعنى تدريجا نازل كرديم بنابراين همه قرآن بر پيامبر نازل شده بود و او به تناسب آيات آنرا در طول زمان مى خواند , البته اين تناسب را وحى نيز معين مى كرد .


119

نازل كردن كتاب يعنى آنرا در مرحله الفاظ , مفاهيم و حقايق را آوردن . اين خود نوعى تنزل دادن مفاهيم و معارف عالى است و آنگاه اين مفاهيم را در حد تفكر و درك انسان قرار دادن . وقتى كه خداوند اين مفاهيم عاليه را در زبانى قابل فهم مردم و در تعبيراتى قابل گنجانده شدن در ذهن مردم , در آورد , در واقع آنرا تنزل داده و پائين آورده است . والا قبل از نزول قرآن ( به اين شكل موجود ) اين معارف و حقايق وجود داشته است در عالم واقع , و خداوند متعال آنها را در قالب كلمات و الفاظ مندرج كرد و به قلب پيغمبر داد و او با زبان مردم آنها را بيان كرد . همانند يك استاد كه معارفى را كه در ذهن خود دارد تنزل داده و آنها را ساده مى كند و در ذهن و فكر و قلب شاگرد خود مى ريزد البته اينرا نازل نمى گويند . چون هر چند كه استاد عاليقدرتر و شاگرد هم ابتدائى تر باشد در عين حال يك فاصله معقول و معمولى است . اما فاصله معارف الهى البته با آن علو و تعالى . با قلب انسان معمولى ديگرى فاصله شگرفى است . و لذا كتاب منزل يعنى كتاب فرود آمده و فرود فرستاده شده اوحجة لازمة , حجت ‌ دليل , هر چيزى كه بتوان با آن خصم را قانع كرد با آن احتجاج نمود . لازم ‌ ثابت غير قابل زوال - غير قابل انكار ( با آنكه دليل و حجت در عربى بر هم منطبق نيستند اما در فارسى حجت را به دليل معنى مى كنيم ) .

پس او حجة لازمة ‌ يعنى با دليلى ثابت .

او حجة قائمة ‌ يا راهى آشكار و پايدار .

محجة ‌ جاده - راه ( واضح و آشكار ) .

قائمة ‌ ( راهى ) كه الان موجود است - ( راه ) قابل رفت و


120
آمد .

در طول زمان , در هر امتى اين 4 چيز بوده است :

الف - يا پيامبرى بوده است ( مانند موسى , عيسى , ابراهيم و . . . كه بنابر حديثى 124000 پيامبر بوده است ) .

ب - يا اگر خود پيامبر نبوده , كتاب پيامبر بوده است . ( هم چنانكه در دنباله همين خطبه اول دارد كه : و خلف فيكم ما خلقت الانبياء فى اممها اين پيامبر هم در ميان شما همان چيزى را گذارد كه ساير پيامبران در ميان امتهاى خود - يعنى كتاب را ) كتاب , يعنى مجموعه تدوين شده معارف و احكام و همه پيغمبران آنرا داشته اند . منتهى كتاب برخى از آنان , كتابى است كه براى نخستين بار بر خود او نازل شده ( و از اين نمونه چند پيغمبر بيش نداريم ) و برخى ديگر , كتاب باقيمانده از پيامبر قبلى , كه اى بسا اين كتاب بد فهميده مى شده يا عين كتاب از بين رفته بوده است , يا چيزى بر آن افزوده و يا از آن كاسته شده است و اين پيغمبر مى آيد و همين كتاب را تصحيح شده و مدون و درست و بى نقص و بى اضافى , ارائه مى دهد و يا تاويل و تفسير درست مى كند . ( مثلا عده اى بعد از موسى تورات را بد مى فهميدند . آلوده با انديشه هاى شرك آلود , پيامبرانى نظير سليمان , داود و يوشع و . . . مى آمدند و آنرا با مفاهيم صحيح بر مردم بيان مى كردند . ) اين عمل در زمان خود ما نيز مشهود است , فهم معارف قرآنى در زمان ما ( با توجه به محفوظ ماندن عين قرآن و مفاهيم و حقايق آن ) با زمانهاى قبل بسيار فرق دارد . در گذشته اين معارف را بسيار بد مى فهميدند . چرا كه معارف حاكم بر اذهان . معارف غلطى بود . معارف تعريف شده و مانع درست


121
فهميدن قرآن مى شد . اما هم اكنون درست فهميده مى شود و اى بسا در آينده چيزهائى بفهمند از آن , كه ما آنها را نمى فهميم ( طبق روايات , مى گويند روزى كه امام عصر ( عج ) ظهور خواهند نمود , دين جديدى را خواهند آورد . آتى بدين جديد - همچنانكه امروز فتوى دهندگان سنى و غير سنى گفته اند , دينى كه امروز در ايران رايج و معمول است , اسلام نيست و درست هم مى گويند اسلام آنها نيست . اسلام تحريف شده اى كه با همه ضد اسلامها و طاغوتها و شرك ها بسازد نيست , آن اسلام كه آيزنهاور كلنگ مسجدش را بزمين بزند نيست ! اسلامى كه قرآنش را آريامهر و . . . ! چاپ كند نيست . اين اسلام با آن اسلامها بعضى جاها 180 درجه و برخى ديگر 120 درجه و 90 و . . . فاصله دارد . )

اين كتاب تا وقتى كافى است كه از آن چيزى كم نشده باشد و يا بر آن اضافه , و مفاهيم آن بد و عوضى ارائه نشود و در تفسير آن مسائل نادرست , از سوى اين و آن گفته نشود . زمان خود موسى مصداق او نبى مرسل و درست بعد از او كتاب منزل است . موسى خود در هنگام تيه ( يعنى آن 40 سال سر گردانى بنى اسرائيل كه مى خواستند بيت المقدس را پيدا كنند ) در آن زمان موسى از دنيا رفت و وقتى بنى اسرائيل وارد بيت المقدس شدند موسى در بينشان نبود و شاهد پيروزى نهائى نشد . اما كتاب او , كتاب خوب و كامل و تحريف نشده اش در بين آنان بود . زيرا اگر تحريف شده بود بنى اسرائيل نمى توانستند پيروز شوند و بعد از موسى جامعه موسوى ( از حمله جوامعى كه بعد از پيغمبر تشكيل شد با قدرت و حكومت , جامعه موسوى بود موسى مقدمات انقلاب را فراهم كرد و مردم


122
را حركت داد اما نتوانست آن جامعه مطلوب را ببيند و مردم خود جامعه موسوى يا اسلامى يا . . . را ايجاد كردند ) . ايجاد شد .

بوسيله جانشينان موسى , يوشع بن نون - كالب بن يوحنى چون اينها در بين مردم بودند كتاب بصورت سالمى در ميان آنان بود و چون موفقيت عايدشان شد و توانستند آن ديناميسم الهى , اسلامى , توحيدى را تعقيب كنند , پيداست كه كتاب در بينشان تحريف نشده بود .

ج با دليلى ثابت و غير قابل انكار در بين مردم بود . مانند دوران بعد از عيسى ( ع ) پس از آنكه وى به آسمانها عروج كرد ( او كشته نشد و از دنيا نرفت ) , عيسويان دچار يك ظلم دو گانه شدند يكى ظلم امپراتورى روم كه مشرك و كافر بود و بشدت اين آئين توحيدى و مترقى را تحت فشار گذاشت و ديگرى ظلم بنى اسرائيليان غير عيسوى ( يهوديان ) , كه آنها هم اسرائيلى بودند و از همين نژاد و ملت , اما پيام عيسى را با ديده قبول نگاه نكردند . مرتجعين سنت گراى اسرائيلى در نتيجه ايندو ظلم , آنان ساليان سال در اختناق و در خفاء - در كانالهاى زير زمينى در روم و شام و خاور ميانه و . . . زندگى مى كردند . اجتماعات نداشتند . نمى توانستند ميراث نبوت را آزادانه بيكديگر برسانند . حواريون عيسى ( ع ) مجبور بودند , كوله بار رنج و حزنشان بر دوش و از اين شهر و به آن شهر و از اين ديار به آن ديار حركت كنند و پيام عيسى را برسانند . اين موجب شد كه كتاب انجيل كه در دست عيسى بود در دسترس مردم نباشد و انجيل را الان با چهار روايت مى بينيد - متى , مرقس , لوقا , يوحنى , اين انجيلها عين آن آيات و آثار و حكم عيسى ( ع ) نيست .


123
پس كتاب نبود بلكه حجة لازمة بود . دليل غير قابل انكار هيچ كس نمى توانست رسالت عيسى ( ع ) را تكذيب كند . بدليل وجود اين رنج و اين راه , بدليل وجود احكام تورات بدليل رهنمودهاى عيسى ( ع ) . عيسى ( ع ) احكام تورات را معتبر و قابل پيروى شمرده بود اما بشكل تعديل شده . به ايندليل پيروان او نمى توانستند از او تخطى كنند و ملزم به پذيرش دستورات او بودند , آن معارفى كه دست بدست در لابلاى اين رنجها و دردها , به نسل يا نسلهاى بعدى رسيده بود , آنها را به حركت و تلاش واميداشت . اينهم حجة لازمة .

د - يا راهى روشن و آشكار . راه روشن عبارتست از احكامى كه در خود كتاب اگر نيست اما در دست مردم است .

در قسمتى از حديث منقول از امام حسن عسگرى ( ع ) كه در آن شرايط فقهاء را بيان مى كنند , يك نفر از امام سئوال مى كند كه چرا علماى يهود و نصارى - احبار و رهبان , در قرآن مذمت شده اند در حاليكه علماى اسلام مورد مدح هستند ؟ فرق بين علماى يهود و نصارى با علماى اسلام چيست ؟

امام پاسخ مفصلى مى دهند كه خلاصه اش اينست كه علماى ما هم بطور مطلق مورد ستايش نيستند آنها هم در صورتى مورد ستايش هستند كه داراى اين خصوصيات باشند .

اما اگر آنها هم داراى همان كجيها و كجرويها و بدبختيها و روسياهى هاى علماى يهود و نصارى باشند مورد مذمت هستند . آنها ( علماء يهود و نصارى ) تابع قدرتها بودند و . . . و اگر چه حقايق براى آنها ( مردم گذشته ) واژگونه جلوه داده شده بود , اين علماء , براى مردم , دين را بدرستى نقل


124
نكرده بودند .اما مردم مى توانستند با تكيه بر يك اصولى فطرى , كجروى راهى را كه به آنان نما يانده شده بود , بفهمند . مردم هر زمانى يك اصول فطرى پذيرفته شده در ميان آنان است كه اين اصول محصول آموزش مستمر قرونى انبياء است . آنان در طول قرنها اين آموزش را بصورت رنگى ثابت در جامعه ها در آوردند و اينها در جوامع هست و با اتكاء به اينها مى شود حق را از باطل تشخيص داد . ( مثلا اگر كسى از علماء و داعيان راه خدا با دشمنان خدا مى سازد بدون هيچ استدلالى مى توان گفت كه اين بد است , خيلى واضح است كه راهش غلط است و خيلى اين مسئله طبيعى است . مگر ممكن است كسى را كه به ادعا در راه پيغمبر است و در عمل راه ابوجهل را مى رود , راهش را درست دانست ؟ ) مردم به بينه دل خودشان و بر طبق باورهاى فطرى و طبيعى خود مى توانند راه درست را از غلط تشخيص دهند . محجة قائمة همان باورهاى درست است . راههاى روشن و هميشه استوار .

پس هميشه در طول تاريخ اين خط روشن ( 4 گانه ) را تا زمان پيغمبر اكرم ( ص ) داشته ايم .

البته گاهى در يك گوشه اى پيغمبرى بوده و در گوشه ديگر در همانموقع پيغمبرى ديگر . جاى ديگر كتابى از پيمبرى ديگر و . . . و اينها كاملا ممكن است و همه جا رد پاى هدايت خدائى به چشم مى خورد ( حتى در بين اقوام وحشى ) .

رسل لاتقصر بهم قلة عدد هم و الاكثره المكذبين لهم .

پيامبرانى كه كم بودن تعدادشان و زيادى دروغ نگاران آنها را وادار به كوتاهى نمى كند .


125

از اين دو جمله فهميده مى شود كه پيامبران هرگز ناكام نماندند و همگى كامياب بودند . طبيعى است كه تعداد آنان كم بوده است ( تعداد 124000 در مقابل جمعيت زمين از ابتدا تاكنون كه بالغ بر چندين ميليارد است چند ميليونيم يا چند ميليارديم هم نمى شود ) . . .

و تعداد دشمنان و دروغ انگاران هم زياد .

دروغ انگار يعنى كسى كه پيغمبر راهش را , حرفش را , رسالتش را , داعيه اش را و . . . همه را تكذيب مى كند . يعنى دشمنانى كه در مقابل پيغمبر ساكت نمى نشينند . در عين حال كه خود , كم بودند و دروغ انگاران زياد . دچار قصور نمى شدند . كوتاهى نمى كردند ( قصور در فارسى بمعناى عمدا كوتاهى كردن است . ) اما در عربى بمعناى تاموفق بودن يعنى نتوانستن براى انجام و ادامه كار است . ) پيغمبران ناكام نبودند و توانستند رسالت خود را بخوبى انجام دهند . درست است كه خيلى از آنان را كشتند . اما همان كه كشته شد كارش را انجام داد . مقصود پيامبران رساندن پيامى بود كه ( چه در عالم ذهنيت و چه در عالم عينيت ) مى توانست مردم را به سوى جامعه رستگارى نهائى پيش برد . اين هدف نهائى انبياء بود . هدف عمومى و كلى آنان , پيامبران نه تنها براى زمان خود بفكر عروج انسانى انسانها بودند بلكه در اين فكر بودند كه اين جريان كلى رستگارى انسان و تكامل تاريخى ( نه فردى ) بوسيله آنها انجام گيرد و در اينكار موفق بودند . حتى آن پيامبرى كه كشته شد . حرفش را زد و خطش را در تاريخ گذاشت و اين خط ديگر پاك نمى شود . هر چند كه روى آن خط را بپوشانند اما سالى , ساليانى , قرنى مى گذرد و آن پوشش برداشته مى شود و آن خط دوباره خوانده مى شود .


126

مدرس يك پيامى داشت در زمان اختناق رضا خانى . سياست موازنه منفى يا به تعبير خود و عدمى يعنى نه به شرق باج دهيم و نه به غرب , پيام او بود , پيام سياسى و اجتماعى . مى گفت نبايد دين از سياست جدا شود . او را گرفتند , دهنش را بستند , تبعيدش كردند , به او زهر دادند و با عمامه اش او را خفه كردند ( و قبر او هم اكنون در كنار مزرعه كوچكى در كاشمر است . در قبرستان ) او رفت و تمام شد و در بيابانها او را به زير خاك كردند . . . اما بتدريج پس از او در زمان دكتر مصدق يكى از حرفهايش زنده شد . همان موازه منفى , يعنى نه اين و نه آن ( قبلا هم اين و هم آن بود , يك امتياز به رويتر مى دادند و در مقابل روسها حق خود را مطالبه مى كردند . باز انگليسها امتياز مى خواستند و بعد روسها . . . در 1919 وثوق الدوله طى قرار دادى جنوب را به انگليس داد و روسها اعتراض كردند و در مقابل شمال را هم به آنان داد موازنه مثبت ) مدرس گفت نه اين و نه آن . بعد از فوت او , پس از 18 يا 20 سال , حرف او زنده شد . همينطور حرف سيد جمال و . . . همان پيام آوران حق و عدل و سخنوران دلسوز . عمده اين بود كه اينان , شجاعت و شهامت و فداكارى داشتند كه حرفشان را بزنند و خطشان را بنگارند . اين پيام كه نوشته ميشد كارشان تمام ميشد . حالا اگر ميگذاشتند كه اين پيام را خود در جامعه عمل كند چه بهتر .

كفى آب خوردن پس از بد سگال
به از عمر هفتاد و هشتاد سال

چه بهتر كه انسان پس از رنج و زحمت ببيند كه فرعون به درك واصل شد و مردم آزاد شدند , اما اگر هم نشد چيزى از او كم نشده نوشته و در تاريخ ثابت مانده است .


127

رسل لاتقصربهم . . . دچار قصور نمى كند آنها را نه اينكه نكرد . در آينده هم نخواهد كرد . ( 1 )

س 1 - آيا حضرت عيسى ( ع ) بعد از امام مهدى ( ع ) ظهور خواهد كرد ؟

جواب - بلى , طبق روايات همين است .

س 2 - ميدانيم كه تورات و انجيل دستخوش تحريف شده , آيا قرآن به چه دليل از اين امر مستثنى است ؟

جواب - كتابهائى درباره عدم تحريف قرآن نوشته شده . كتابى است بنام البيان ) تاليف آيه ا . . . خوئى بخش تحريف اين كتاب بوسيله يك نفر ( احتمالا آقاى جعفر سبحانى ) ترجمه شده , با مراجعه به آن شرح مبسوطى در اين باره در مييابيد . با استدلالهاى متقن ثابت كرده اند كه يك واو هم از آن كم نشده است . در زمان خليفه سوم , يكنفر اين آيه قرآن را يا ايها الذين آمنوا ان كثيرا من الاحبار والرهبان لياكلون اموال الناس بالباطل و يصدون عن سبيل الله و الذين يكنزون الذهب و الفضعه ولاينقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم ( 2 ) .

1 - على ( ع ) مى توانست بجاى لاتقصر , لم تقصر بگويد يعنى نمى كرد ( دچار كوتاهى نمى كرد ) اما با اين بيان شايد چنين مى خواهد بگويد كه طبيعت جهان و روال طبيعى آن اينست كه آن دست قدرتمند فداكارى كه پيامش را داد , اگر قطع شود , پيام خواهد ماند .

2 - سوره توبه ( برائت ) آيه 34 .


128

( همانا بعضى از علماء يهود و نصارى مال مردم را به ناحق مى خورند و آنانكه طلا و نقره بر هم انباشته مى كنند و در راه خدا آنرا انفاق نمى كنند به عذاب دردناكى بشارت ده ) كه در اين آيه دو گروه احبار و رهبان و گروه زر اندوزان كوبيده شده اند ) .

بدون واو در وسط آيه خواند يعنى گفت : . . . بالباطل الذين يكنزون . . .

( كه در اين صورت چنين معنى مى شود كه برخى علمأ يهود و نصارى مال مردم را به ناحق مى خورند , آنان كه طلا و نقره بر هم انباشته مى كنند و . . . ) ( در اين حالت فقط يك گروه كوبيده شدند , زر اندوزان از احبار و رهبان ) يعنى والذين را به الذين تبديل كرد . عبدالله بن مسعود شمشيرش را برداشت و روى دوش گذاشت و گفت اگر آيه را با واو نخوانى با اين شمشير خروج مى كنم .

اينقدر حساس بودند , آيه را خودشان از پيغمبر شنيده بودند در سينه ها و نوشته هايشان ضبط كرده بودند . و با قيمت جانشان از آن حفاظت مى كردند . در زمان پيغمبر قرآن آمد و تدوين شد و بعد از او قاريان , حافظان و تلاوتگران همواره خواندند و مجال كم و زياد شدن در قرآن را ندادند .

س 3 - فرق بينه و حجت چيست ؟

جواب - حجت دليلى است كه براى احتجاج كردن و مجادله با خصم از آن استفاده مى كنيم . اما بينه براى قانع كردن خود انسان است . دليل واضح و روشن را بينه گويند . بينه خود انسان را قانع مى كند ولى براى احتجاج و استدلال نيست .


129

س 4 - آيا درست است كه مى گويند قرآن در زمان عمر نوشته

- خير - قرآن بوسيله پيامبر گفته شده و دهها نفر نوشته اند خود پيامبر تدوين و جمع آورى شد , بدين ترتيب كتف شتر , روى پوست آهو مينوشتند , در زمان او اين قرآن ها را با همان ترتيب در مجموعه هائى


130

131

بسم الله الرحمن الرحيم

ختم نبوت

. . . در درس قبل خوانديم كه هرگز خلق خدا از پيامبر مرسلى يا كتاب منزلى , خالى نبوده است ( تداوم خط انبياء ) .

در ادامه آن درس , امام ( ع ) مى خواهد اين مسئله را اشاره كند كه پيامبران همه هم جهت بوده اند , هر چند پيروان آنها امروز در مقابل هم قرار دارند , پيروان موسى در مقابل پيروان عيسى و پيروان عيسى در مقابل پيروان پيامبر خاتم . اما در ميان خود پيامبران بدينگونه نيست . پيامبران همه در جهت واحدى قرار داشتند . هر يك كه مى آمد آنكسرا كه بعد از او خواهد آمد , خبر مى داد . آنكسانى هم كه بعد مى آمدند از پيامبران قبلى ياد مى كردند .

موسى ( ع ) خبر داده ( يا باو خبر داده شده ) كه پس از او عيسى ( ع ) خواهد آمد و عيسى ( ع ) هم از موسى ( ع ) و پيامبران پيشين ياد مى كرده است .

پس ما بين پيامبران هيچ تنازعى نيست . همه با هم همدل و آشنا و هم جهت هستند , و اين دعوا و اختلاف و زد و خورد كه بين پيروان هر يك از آنهاست كارى غير منطقى و خود خواهانه است .

من سابق سمى له من بعده او غابر عرفه من قبله .

( پيامبرانى كه قبلا توصيف شدند ) پيشى گرفته اى كه براى او ناميده شده است آنكس كه پس از اوست , يا از پس آمده اى كه


132
پيغمبر قبلى او را معرفى كرده است .

بنابراين , پيامبران قبلى و بعدى همديگر را كاملا ميشناختند و از وجود هم و از آمدن هم , آگاه بودند .

ايندو جمله در ادامه جملات قبلى است . ( در سراسر تاريخ انسان , هرگز هيچ فاصله اى پيدا نمى شود كه پيامبرى يا دنباله رو پيامبرى ( مثل امامان و كتاب ) در ميان مردم نبوده باشد كه حجت را بر مردم تمام كنند . )

على ذلك نسلت القرون ( 1 ) .

بر اين روال و منوال نسلها پيوسته و پى در پى آمده اند . ( بر روال گذشته كه ذكر شد , تداوم بعثت انبياء و خالى نبودن زمين از حجت و آگاهى پيامبران از يكديگر . )

و مضت الدهو روسلفت الاباء و خلقت الابناء .

و ( بر همين روال ) زمانها در نور ديده شدند و پدران در گذشته و پسران جاى نشين شدند .

باين ترتيب بموازات حركت انسان , حركت انبياء هم ادامه پيدا كرد . تا . . .

1 - قرون هم بمفهوم قرنها , سده ها و هم بمفهوم نسلهاى انسانى است . در اينجا قرون بمفهوم دوم يعنى نسلهاى انسانى استعمال شده است .

نسلت هم بمعناى پى در پى گذشتن است . نسلهائى كه در جمله فوق ترجمه كرديم . ترجمه نسلت نيست بلكه ترجمه قرون است .


133

الى ان بعث الله سبحانه محمدا رسول الله ( ص ) .

. . . تا اينكه خداوند سبحان محمد ( ص ) , فرستاده اش را بر انگيخت و مبعوث نمود در اينجا وارد بحث مربوط به پيغمبر خاتم مى گردد .

اين سلسله نبوتها و جريان پيامبرى طى شد و يكى پس از ديگرى بار را به همديگر دادند تا نوبت به خاتم ( ص ) رسيد .

خداوند ويرا بر انگيخت براى اينكه :

لانجا زعدته و تمام نبوته .

براى اينكه وعده خود را محقق كنند و نبوت را بپايان رساند .

خداوند چه وعده اى داده كه حتما بايد محقق و منجز شود ؟

در مواردى از آيات قرآن صحبت از مژده آمدن پيامبر است ( با همين تعبير مژده , بشارت ) از جمله در سوره صف آيه 8 ميفرمايد :

و اذا قال عيسى ابن مريم يا بنى اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التواره و مبشرا برسول ياتى من بعدى اسمه احمد

يعنى . . . من بشارت دهنده هستم ( عيسى ) به پيامبرى كه بعد از من مى آيد و نام او احمد است .

و در ادامه اين آيات مى آيد :

هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله

وعده الهى اينست كه جريان نبوت بر همه جريانات فكرى و تجربه هاى اجتماعى بشر فائق گردد . البته نه به اين معنا كه در زمان


134
خود پيامبر لازم بود حتما همه جريانهاى فكرى تحت تاثير نبوت و رسالت اسلام قرار گيرد ( ممكن بود قرار بگيرند و ممكن بود نگيرند همچنانكه عملا نگرفت و پيامبر آنقدر فرصت نيافت ) و با زنه به اين معنى كه در دراز مدت اين پيامبر مى بايست بر همه اديان , و همه مليتها و همه ملتها و مكتبها پيروز شود . ( البته اينكار بارها در تاريخ اسلام عملى شده و حكومت اسلام عالمگير گرديده , اما اين آيه مى خواهد اين مفهوم را بيان كند ) .

ظهور حق يك مفهوم ظريفترى دارد :

( انديشه بشر و تفكر انسان , به مقتضاى خلاقيت , ابداع و ابتكار دائما راههاى نو را در مقابل انسان مى گذارد , ايدئولوژيها بهمين صورت بوجود مى آيند و منتشر مى شوند و رشد مى يابند . افلاطون فيلسوف اجتماعى يك طرحى براى زندگى اجتماعى انسان مى دهد . يقينا پيش از او و بعد از او بسيار بوده اند متفكرينى كه راههاى نوى براى انسان و زندگى اجتماعى او و انديشه و تفكرش ارائه داده اند .

اما آن زمان بطور مطلق راه انبياء بر همه راههائى كه بشر ارائه كرده و خواهد كرد , غلبه و رجحان و ظهور دارد كه همه محتواى فرهنگ نبوتها بمردم گفته شود زمانيكه موسى ( ع ) راه خود را ارائه داد محققا راه خدا بود اما هيچكس ادعا نمى كند كه خطى كه موسى پيشنهاد مى كرد , كاملترين خط و راهى است كه به بشر ارائه شده است . زيرا مكتب موسى ( ع ) باب اداره آن زمان بود .

ظرفيتش آنقدر نبود كه زندگى انسان را در طول تاريخ تا آخر در بر گيرد و در خود بگنجاند . اى بسا مكاتبى كه بعد از قرنها از سوى انسانها و نه از سوى خدا ارائه شود كه از مكتب موسى كاملتر


135
باشد . بنابراين مكتب موسى مكتبى نبود كه بر همه دينها پيروز شود چرا ؟ زيرا كه خط نبوت بپايان نرسيده بود . پيمانه فرهنگ پيامبرى لبريز نشده بود . موسى بخشى از اين پيمانه را پر كرد و عيسى هم بخش ديگر را . و بيشتر ارائه نمى دادند , چون انسان و انديشه او هنوز آماده نبود . والا خداوند بخلى نداشت كه همه آنرا بوسيله اولين پيامبرش بفرستد , اما اولين پيامبر با انسانهائى سر و كار داشت كه از لحاظ گنجايش مغزى و ذهنى ضعيف بودند .

مثل اينكه معلم رياضيات عالى را براى كلاس اول و دوم دبستان بگذارند . آن بچه چيزى نمى فهمد . آن معلم را براى 10 يا 15 سال بعد مى گذارند .

پيغمبر اسلام , با پر كردن فرهنگ نبوت و ارائه همه آنچه كه در آگاهى و انديشه بشر وجود دارد , بر همه انديشه هاى بشرى پيروز شد و فائق آمد (. 1 )

ليظهره على الدين كله بمعناى ظهور و غلبه پيامبر بر همه دينهاست .

اين وعده الهى است , ظهور اسلام بر همه اديان .

چه وقت اين وعده عملى مى شود ؟ تا آنگاه كه آخرين پيامبر نيامده است وعده عملى نمى شود , پس خداوند رسول خاتم ( ص ) را فرستاد لانجازعدته ( عده يعنى وعده ) و تمام نبوته .

كامل كردن نبوت علاوه بر آنكه تفسيرى بر همان جمله قبلى

1 - براى درك بهتر به كتاب ختم نبوت اثر استاد شهيد مطهرى مراجعه شود .


136
است , گوياى آن خطى است كه طبق آن خط انسان مستقيما با خدا ارتباط پيدا مى كند , يعنى وحى تا آنزمان ( تا ارسال رسول خاتم ) لازم است و از آن ببعد بوحى و جبرئيل و . . . نيازى نيست .

از همه آنچه كه گذشته و ارائه شده است , انسان مى تواند راههاى نو را بشناسد و به شناختهاى جديد برسد و راه زندگى را از آنچه كه گفته شده خود استخراج و استنباط و درك كند .

آخرين نقطه پايانى نبوت كه نقطه اوج نبوتها نيز هست , آخرين پيامبر است . بنابر اين خداوند اين پيامبر را مبعوث كرد لانجا زعدته و تمام نبوته تا وعده اش را محقق كرده و نبوت را به كمال رساند ( تمام يعنى كامل شدن ) .

الى ان بعث الله سبحانه محمدا رسول الله ( ص ) لانجاز عدته و تمام نبوته ما خوذا على النبيين ميثاقه مشهوره سماته كريما ميلاده

تا اينكه خداوند سبحان محمد ( ص ) فرستاده خود را مبعوث كرد براى تحقق بخشيدن وعده خود و بپايان رساندن نبوت در حاليكه پيمان او را از پيامبران ( قبلى ) گرفته بود , و نشانه هاى او شناخته شده بود , و ميلاد او با شرف و شرافتمندانه بود .

ماخوذا على النبيين ميثاقه : تعهد پيامبر را از پيامبران قبلى گرفته بود . تعهد از آنان گرفته بود كه به او ايمان بياورند . نوح , ابراهيم , موسى و عيسى و . . . همه بايد باو ايمان داشتند , پيامبرى كه از نسل خود آنان و بدنبال آنان خواهد آمد . همچنانكه قبلا هم ذكر شد كه پيامبران قبلى از پيامبران بعدى خبر مى دادند . پيغمبر اكرم ( ص ) در اوج قله نبوت بود و سايرين پائينتر از او و هيچ


137
مانعى ندارد كه منتظر چنين پيامبرى بودند و موظف بودند به او ايمان آورده و اعتقاد و محبت داشته باشند .

اما يك مفهوم ظريفترى هم بذهن مى رسد , تعهدى كه از پيامبران گرفته مى شود از نوع تعهدات زبانى يا قلمى يا . . . نيست اين فرمان دادن و تعهد و پيمان بستن , يك مفهوم فطرى و طبيعى دارد . در قرآن هم همين مفهوم در چندين جا است . الم اعهد اليكم يا بنى آدم . . .

پيامبران همه نسبت به پيامبر خاتم يك تعهد طبيعى داشتند و آن تعهد طبيعى عبارتست از اينكه آن انديشه بشر را تقويت كنند و آماده براى ظهور آخرين رسول باشند .

همان تعهدى كه معلمين كلاس اول و دوم و . . . و پنجم نسبت به معلمان بعدى دارند هر چند كه ممكنست همديگر را نشناسند . در كلاس دوم ابتدائى معلم مى گويد

4 ‌ 2 + 2 معلم دبيرستان هم در سال آخر مى گويد 4 ‌ 2 + 2 و هيچگاه نمى گويد 0 01
بيشتر يا كمتر است , اما همين مفهوم را با يك بيان وسيعتر و عميقتر و با معارف بيشترى بيان مى كند . تعهد معلم قبلى در مقابل معلمان بعدى چيست ؟ اين است كه آن انديشه را بر طبق روال صحيح بپرورد و پايه را آنچنان در ذهن او بچيند كه بتوان بر آن پايه مطالب و معالم بعدى را بنيان گذارى كرد .

تعهد پيامبران در مقابل پيامبر اسلام از نوع اين تعهد است .

مشهوره سماته صفات و نشانه هاى او شناخته شده بود .

سمه ( سمت و سمات ) يعنى نشانه هاى ( دعاى سمات هم كه عصرهاى جمعه خوانده مى شود بمفهوم نشانه ها و صفات خداست ) .


138

نشانه هاى پيامبر , يعنى علامتهاى جسمى و خانوادگى و روحى و چگونگى برخورد و نشست و برخاست و . . . او قبلا گفته شده بود . بايندليل كه عده معدودى بتوانند آگاهانه او را بشناسند و باويقين كنند . البته آنان كه به او ايمان مياورند از برنامه هاى بعدى او حتما او را ميشناختند . اما كسانى هم از اول كار لازم بود او را شناخته و بدو ايمان آورند . همچون سلمان فارسى كه از فارس حركت كرد و از روى همين نشانه ها پيامبر را يافت و شناخت و بدو ايمان آورد .

كريما ميلاده ولادت او شرافتمندانه بود .

هيچ نقطه ضعفى در ولادت پيامبر نيست . پدر و مادر پاكدامن بودند . اگر وضع زمانى و مكانى ولادت را هم بسنجيم ولادت او شرافتمندانه و با كرامت بود .

پاسخ به سئوالات

س 1 - آيا وحى حالت ارتباط پيامبر با خداست يا نه افراد خاصى هم مى توانند و با توجه به اين امر مى توان گفت كه خداوند بعد از ختم نبوت بانسانهاى پاك خود الهام مى كند ؟

ج وحى يعنى مفاهيم خاصى با الفاظش بر پيامبر نازل شده است . به اعتقاد مسلمين الفاظ قرآن , وحى است , همين الفاظ به وسيله جبرئيل به پيامبر رسيده است و غير از اين است كه بنده يا شما يا امام چيزى يك مرتبه قلبمان برات مى شود ( بذهنمان مى رسد ) مطلبى را مى فهمند , اين نبوت نيست . الهامات قلبى است كه بر


139
انسانهاى با ايمان و صاف و صادق و صميمى و خالص بيشتر پيش مى آيد اما نه باين معنا كه واردات قلبى در حدود وحى است . وحى خيلى بالاتر از اين حرفهاست .

س - چرا وقتى پيامبران در صف و جبهه واحدى بوده اند , پيروانشان كه اجرا كننده فرامين آنها هستند با هم يك جهت و يك راه نبودند ؟

ج - پيروانشان گول خورده اند . با گذشت زمان دستهاى مغرض و جاهل از آستينها بدر آمده و پيروانشان را فريب داد . علاوه بر اين تعليمات پيامبران را تحريف نيز كردند .

س - ولايت فقيه چيست و آيا جزو اصول دين است يا فروع دين ؟

ولايت فقيه متشكل از دو كلمه است . ولايت به مفهوم سر پرستى و اداره و فقيه به مفهوم دين شناسى .

پس ولايت فقيه يعنى اداره كردن و سرپرستى دين شناسان در جامعه اما اينكه ولايت فقيه جزء اصول است يا فروع بايد گفت كه جزو فروع است نه اصول . دين اعتقادات است . ولايت يك نظام است و نظام و خصوصيات آن جزء فروع دين است .

اما اگر كسى فروع دين را هم قبول نداشته و آن را انكار كرد كافر است .

س - نقطه افتراق و نقطه اشتراك اديان توحيدى چيست ؟

نقطه اشتراك اديان توحيدى ( يعنى اديان الهى , زيرا اديان الهى غير توحيدى نداريم ) عبارت است از اصول فكرى كه ارائه مى دهند .


140

اگر نقطه افتراقى بينشان وجود داشته باشد در احكامى است كه براى آن مرحله از زندگى انسانى ارائه مى دهند .

س - اجتهاد چيست ؟

ج - در مفهوم لغوى اجتهاد يعنى كوشش و تلاش و در مفهوم اصطلاحى عبارت است از اينكه انسان مجتهد با كوششى كه كرده است و درسى را كه چندين سال طول مى كشد خوانده است و زحمتى كه كشيده است , با مهارتى كه كسب كرده از كتاب و سنت و حديث و . . . احكام دين و مقررات فقهى و اسلامى را استنباط مى كند .

اين استنباط همچنانكه ذكر شد تخصص مى خواهد و به آن متخصص مجتهد مى گويند .

س - چرا پيامبر در عربها ظهور كرد و به عنوان مثال در ايرانيها ظهور نكرد ؟ آيا اين درست است كه اگر او در عربها ظهور نكرده بود تمدن عربى فراموش شده بود ؟

ج - خير , درست نيست . زيرا كه خانه خدا هم در بخشى از اعراب قرار دارد .

اعراب يك ملتند . يك تمدن و يك فرهنگ و يك تاريخ . هم چنانكه تركها و تاجيكها و اسپانيولى ها الان فراموش نشده اند , اعراب هم فراموش نمى شدند .

و اينكه چرا پيامبر اسلام در بين اعراب ظهور كرد , نمى توان دليل قطعى و حتمى داد اما شايد باين دليل بوده كه در ميان ملل آنزمان از همه بى نقش تر و از سوئى تربيت نشده تر و ستيزه گرتر , عربها بودند . بى نقشى و تحت تاثير قرار گرفتنشان زمينه مساعدى براى پذيرش اسلام بود و دعوت پيامبر .


141

البته تربيت نشده بودنشان مانع دعوت نبود , بلكه موجب تلاش و زحمت بيشتر براى پيامبر بود .

شايد اگر اين آئين در بين ملل ديگر ظهور مى كرد , قانع كردن آنها بسيار دشوارتر بود . عربها اگر چه به زنجير خرافات بسته شده بودند اما شجاعت فداكارى و سختى پذيرى و زير هيچ قدرت طاغوتى نبودن و . . . اينها وجوهى هستند براى گزينش عربها از جهت بعثت .

والسلام عليكم


142

143

بسم الله الرحمن الرحيم

وضعيت مومنان هنگام بعثت , قبل و بعد از آن

. . . در بخشى ديگر از خطبه هاى نهج البلاغه به نام قاصعه ( 1 ) مسائلى كه قبلا از خطبه اول بيان شد ( در باب نبوت از قبيل وضعيت مردم در دوران جاهليت , كيفيت زمان ظهور و بعثت يك پيامبر , وضعيت در حالت چگونگى مردم بعد از بعثت و . . . ) مطرح مى گردد . در اين بخش امام ( ع ) وضعيت مردمى را قبل از پيدايش نبوت و بعد از آن ترسيم مى كند , مردمى كه در دوران جاهليت اوضاع و احوالى بطور طبيعى بر زندگيهاى جاهلى آنان حكومت مى كند و سپس با ظهور و بعثت پيامبرى , بعد از مبارزه و مجاهدت و تلاش به پيروزى مى رسند . اين بخش از اين نظر مهم و مفيد است كه با زمينه هائى كه از خطبه اول درباره زمينه ظهور و وظايف نبى و . . . در ذهن پديده آمده , اكنون از اين خطبه به جمع بندى و نتيجه برسيم .

در بخشى از اين خطبه ( كه منظور ماست ) چنين مى خوانيم .

1 - از خطبه قاصعه در تحليل تاريخى در نهج البلاغه , سنت هاى تاريخ , يكسانى سنتها , عبرت گيرى از سنتها و . . . استفاده مى شود .


144
مومن در فشار و سختى

و تدبروا احوال الماضين من المومنين قبلكم كيف كانوا فى حال التمحيص و البلاء .

در احوال گذشتگان پيش از خود , از مومنان بنگريد و تدبر كنيد ( تدبر يعنى ژرف انديشى , دقت كردن , در اعماق چيزى فرو رفتن ) و اين جمله يعنى : گذشته را كه مى نگريد از آن سرسرى عبور نكنيد , در آن بينديشيد و تدبر كنيد , به اعماق حوادث بنگريد , زيرا كه صورت و ظاهر آنها چيزى به انسان نمى آموزد . انسان وقتى دنبال علل رفت و پيگيرى كرد , دنبال گيرى كرد , اين علل را يافته و پند مى پذيرد . تدبر يعنى دنباله گرفتن - از ريشه دبر به معنى پشت و پى . بنگريد كه چگونه در حالت شدت و فشار و آزمون بوده اند .

تمحيص يعنى شدت و فشار , فشارى كه از هر طرف به انسان و جامعه وارد مى آيد . بلاهم به مفهوم آزمون و آزمايش است . ( و بدان علت در عرف اسلامى و فرهنگ قرآن به حوادث تلخ و سخت بلاء مى گويند كه آنها هماره آزمونى براى انسان بوده و انسان تا از حوادث دشوار نگذارد و نتواند در اين حوادث , راه درست را انتخاب كند , انسان كاملى نيست ) . سختيها اعم از گرسنگى و عذاب و شكنجه و زندان رفتن و كابل خوردن و . . . تا سختيهاى بزرگ و بزرگتر , هم چون سختيهاى امروز جامعه ما . برخورد با حوادث و جريانات سياسى شناخت چهره ها و جبهه ها و جهت گيريها . ( به مفهوم درست كلمه ) تمحيص است .

الم يكونوا اثقل الخلايق اعباء واجهدا لعبا دبلاء واضيق


145
اهل الدنيا حالا ( 1 )

آيا آنان ( مومنان ) سنگين بارترين آفريدگان و بلاكش ترين بندگان و از همه اهل دنيا در تنگنا و مضيقه بيشترى نبوده اند ! ؟

در احوال مومنان قبل از خود بنگريد كه چگونه در فشار و سختى بوده اند , آيا آنان سنگين بارترين , بلاكش ترين و تنگ روزگارترين مردم دنيا نبوده اند ؟

مومنان بارشان از همه سنگينتر , سختيهايشان از همه بيشتر , و از لحاظ وضع اقتصادى بيش از همه در تنگى و مضيقه بوده اند .

مثلا قبل از آنكه موسى ( ع ) دين خود را ظاهر كند و نهضت موسوى را براه اندازد . مومنين قبل از او از همه سنگين بارتر بودند و به همين ترتيب در همه جوامعى كه پيامبرى ظهور كرده و بعثتى شده است . قبل از ظهور اين پيامبر و قبل از بعثت او , و قبل از وقوع اين انقلاب اسلامى ( كه همه انقلابهاى انبياء اسلامى بوده است ) .

مومنين از همه بارشان سنگين تر بوده است

چرا ؟ الف - بار معاش و زندگى خود را بر دوش دارند , ديگران , غير مومنان به آسانى حاضرند در خدمت قدرتها قرار گرفته و با آنها بسازند و از زندگى مرفه برخوردار شوند در حاليكه مومنين اين چنين نيستند در خدمت قدرتهاى ظالم قرار نمى گيرند . هميشه

1 - اثقل از ثقل به مفهوم سنگينتر و سنگين ترين . خلائق به مفهوم آفريدگان اعباء يعنى سنگينيها از عبا به مفهوم بار سنگين . اضيق از ضيق به مفهوم تنگى و فشار و تنگنا .


146
مومنين واقعى , آنها كه روح ايمان را درك كرده اند , هرگز با قدرت هاى ستمگر لحظه اى نمى سازند و نمى توانند بسازند . آنها را مى كوبند و اگر نتوانند , حداقل بدانان كمك و اعانت نمى كنند . ( 1 ) بنابراين مومنان در حكومتهاى ظالمانه همواره با سختى روبرويند و آسايش ندارند . اين را در روايات اسلامى نيز مى توان ديد . اين سنگين بارى , بار عائله و زندگى .

ب - بار تحميلات قدرتهاى ستمگر . مومن كه با قدرتهاى ستمگر مى جنگد , علاوه بر تامين زندگى خويش , مجبور است بار تجملات و تحميلات آن قدرتمندان را هم بر دوش گيرد , همه ميدانيم رژيم گذشته مخارج سنگين و هزينه هاى گزافى داشت , و اين مخارج و هزينه ها بر دوش كسانى بود كه با آن دستگاه نمى ساختند و آنانكه با او ميساختند نه فقط بار تحميلات بر گردنشان نبود كه حتى خود نيز بهره ميبردند .

ج - بار تحميل سياسى قدرتها را در جامعه بر دوش گرفتن . و اين سختر است . در يك جامعه وقتى يك جمع مومن با قدرت ظلم

1 - اخوان شعرى دارد با نام گرگها و سگها كه دقيقا در آن حالت مومن عصيانگر را با همه سختيها و دشواريها و در مقابل راحت طلبان آماده خور را كه البته تن به ذلت هم مى دهند , و مبارزه مومنان با ستمگران و سازشكارى منافقان و كافران مسالمت جوى را - در آن شعر ترسيم مى كند , گرگ حيوانيست فرارى از صاحبخانه و براى لقمه نانى خود را به بلا مى اندازد اما سگ همواره قلاده بر گردن , در خانه ارباب , ته مانده غذا را مى خورد و . . .


147
مى جنگند , آن قدرت تحميلات سياسى دارد يعنى نمى گذارد آنها حرف بزنند و عقايدشان را بيان كنند و حتى عقيده و انديشه آزادى با خود داشته باشد . او را مجبور مى كند كه انديشه خود را ( انديشه ظلم ) بپذيرد . اختناق و خفقان حاكم بر اين جامعه خود يك بار سنگين بر دوش مومنانى است كه حاضر نيستند مطيع عقايد و افكار و برنامه هاى دشمن شوند و سلطه قدرت حاكم را بپذيرند .

پس سخت ترين و سنگينترين بارها بر دوش مومنانست .

و اجهد العباد بلاء - بلاكش ترين بندگان . زيرا كه مومن نمى تواند مبارزه نكند و همواره در حال مبارزه است تا كى ؟ حتى لاتكون فتنة تا آنگاه كه فتنه و فساد در جامعه هست مومن مبارزه مى كند . گاهى هجومى و گاهى دفاعى . به همين دليل در روايتى چنين مى خوانيم . المومن مجاهد - مومن همواره مشغول جهاد است . در دولت باطل بنحوى و در دولت حق بنحوى ديگر مبارزه مى كند . در دولت باطل با سازماندهى و مبارزات زير زمينى و مخفى و تقيه و در دولت حق با پاسدارى در راه خدا , كار سياسى , ايدئولوژيكى و نظامى مى كند , و علنا با دشمن مى جنگد بهر حال مومن همواره در حال مبارزه بوده و بار بسيار سنگين مبارزه را بر دوش دارد و بلاى مبارزه بلاى سختى است . زيرا كه مبارزه فقط زخم خوردن و رنج كشيدن به تنهائى نيست , ناكاميها , ترس و رعبها و دلهره ها در راه مبارزه انسان هست . مبارز كسى است كه مرعوب و دچار ترس و دلهره نگردد . ( اين كه در تعبيرات امام مى بينيم كه ما چكار به پيروزى داريم , ما مبارزه مى كنيم براى رضاى خدا و انجام وظيفه به همين دليل است كه انسان دچار رعب و ترس نشود ) .


148

پس مبارزه از همه بلاها و آزمونهاى زندگى دشوارتر و سختتر است .

واضيق اهل الدنيا حالا و تنگدست ترين مردم دنيا . از همه مردم تنگ روزگارترند , زيرا كه در اختناق هستند . در فقر هستند , در فشار و در تقيه هستند .

تحميل و فشار طاغوت

اتخذتهم الفراعنة عبيدا فساموهم سوء العذاب و جرعوهم المرار فلم تبرح الحال بهم فى ذل الهلكه و قهر الغلبه لايجدون حيله فى امتناع ولاسبيلا الى دفاع ( 1 )

فرعون ها آنان را بردگان گرفته بودند , پس آنان را به سختى به عذاب مى كشاندند و تلخى ها را بدانان مى چشاندند . پس هميشه حال آنان در خوارى هلاكت ( 2 ) و سرپنجه سيطره قدرتمندان بوده

1 - ساموا از همان يسومون سوء العذاب ( آنها را به عذاب بدترين مى كشاندند ) به مفهوم كشاندن و چشاندن است و مرار از مر به معنى تلخ و تلخى است ( الحق مر , حق تلخ است ) و فلم تبرح يعنى هميشه . بعضى ديگر از افعال مانند لم يزل , لايزال , مازال , مابرح , به معناى هميشه و استمرار است . حيله نيز به معنى تدبير و راه يافتن است .

2 - هلاكت به معناى مردن نيست , بيشتر هلاكت معنوى است ( لاتلقوا بايد يكم الى التهلكة - با دست خود , خود را به هلاكت نيندازيد ) . هلاكت معنوى يعنى در بدبختى و نابسامانى زندگى بوده است .


149
است نه تدبيرى از سرپيچى مى توانستند كرد و نه راهى براى دفاع داشتند .

اينكه گفته مى شود فراعته آنان را بنده خود گردانيده اند , نه به اين مفهوم است كه آنان غلامان خانه زاد آنان بوده اند , بلكه بندگى عبوديت به معناى تحصيل اطاعت است . آنكس كه اجبارا بايد از كسى ديگر خواه ناخواه اطاعت كند . عبادت غير خدا و مطيع غير خدا شدن . البته گاهى غير از خدا , از خدا حرف مى زند , اگر تسليم او شدند در حقيقت تسليم خدا شده اند , اما وقتى غير خدا از خود نفس خود مى گويد , اگر در اين صورت تسليم او شدند تسليم غير خدا نشده اند , لذا در روايت آمده است .

من اصغى الى ناطق فقد عبده فان كان ينطق الناطق عن الله فقد عبدالله و ان كان ينطق عن لسان ابليس فقد عبدالابليس .

آنكس كه به سخن گوينده اى گوش فرا دهد او را پرستيده است . اگر گوينده از خدا سخن مى گفت شنونده خدا را پرستيده و اگر گوينده از زبان ابليس سخن مى گفت شنونده شيطان را پرستيده است . ابليس چيزى خارج از وجود انسان نيست , گاهى نفس انسان شيطان است , هواى انسان , و . . .

بنابراين كسانى را كه فراعنه آنها را عبيد خود كرده بودند . يعنى اطاعت و فرمانبرى خود را بر آنان تحميل مى كردند .

و راهى هم به دفاع ( از خود و حيثيت انسانى خود ) نداشتند و نمى جستند و نمى يافتند . اين وضعيت يك امت است كه با قدرت مسلط طاغوتى با رنج دست به گريبان است . پيروان انبياء و طرف داران آنها و مومنان و گروندگان بدانان - اين وضعشان قبل از پيروزى .


150
نمايشنامه وضعيت مردم در سه پرده

مانند يك نمايشنامه كه در پرده اول ( قبل از بعثت ) رنج و سختى است و در پرده سوم پيروزى آنان , و در بين اين دو پرده , پرده دوم استقامت آنهاست . مومنان تا آنگاه كه مقاومت نكرده و مبارزه نكنند , هرگز اين وضعيت برايشان پيش نمى آيد ( پيروزى )

حتى اذا راى الله سبحانه جد الصبر منهم على الاذى فى محبته والاحتمال للمكروه من خوفه جعل لهم من مضايق البلاء فرجا

تا هنگاميكه خداى سبحان مقاومت جدى را از آنان ديد كه در راه محبت او ( خدا ) مبارزه مى كردند و تحمل مكروه و ناپسند و ناخوشايند را از ترس خدا از آنان مشاهده كرد .

براى آنان از تنگناهاى بلا , گشايش و فرج قرار داد .

در اين جملات امام جهت مبارزه را كه در راه او است مشخص مى فرمايد . تحمل ( 1 ) سختيهاى مبارزه براى خدا و در راه محبت او عشق بدو ( فى محبته ) تحمل چيزهاى ناخوشايند مانند گرسنگى زجر , زندان , كتك خوردن و . . . از ترس خدا ( من خوفه ) آنگاه كه خداوند اين صبر و استقامت را از آنان ديد , پيروزى نتيجه اين صبر است ( جعل لهم من المضايق فرجا ) ( 2 )

1 - احتمال يعنى تحمل كردن .

2 - مضايق جمع مصيقه يعنى تنگناها - و فرج يعنى گشايش


151
پيروزى

فابدلهم العزمكان الذل و الامن مكان الخوف

( خداوند ) تغيير داد عزت را بجاى ذلت ( آنان ) . ( آنان را بر جاى عزت نشانيد و ذلت آنان را به عزت بدل كرد ) و ايمنى را بجاى ترس و بيمناكى و نگرانى آنان را به آرامش باز گردانيد .

بعد از صبر و مقاومت تنگناها گشوده شد و فرجى فراهم آمده و عزت بجاى ذلت , ايمنى به جاى ترس و بيم نصيبشان مى گردد .

مهمترين مسئله براى ما مستضعف , همين دو چيز است . عزت بجاى ذلت ( تحمل خوارى را نكند و عزيز و سربلند باشد ) ( 1 ) و خاطر جمع بودن و ايمنى بجاى ترس و مشوش بودن ( كه از هيچ دشمنى ترس و واهمه تاختن بر خورد ندارد ) شرافتمندانه در ميدانها مى جنگد و مى كشد و يا كشته مى شود . بر زندگى روز مره خود ايمن است كه دستى بى اختيار بر او گشوده خواهد شد . در حكومت طاغوت زندگى انسان دست خوش طاغوت بود , ايمنى از جان , مال , اخلاق و . . . نبوده . اما وقتى كه حكومت در اختيار الله و خود مردم مستضعف است , اين چنين نگرانيها و تشويشى وجود ندارد .

حكومت خود

فصاروا ملوكا حكاما و ائمة اعلاما

( و در نتيجه ) آنان حكمرانان اختيار دار و پيشوايان راهنما

1 - عزت يعنى سربلندى و مفتخر , احساس خوارى و ننگ نكردن


152
گرديدند .

ملوك ( جمع ملك ) به مفهوم صاحب اختيار و كسى كه مالك امر است ( البته در فارسى به مفهوم شاه و پادشاه , ترجمه مى شود , اما در فرهنگ قرآنى لزوما بدين معنى نيست ) چه كسانى صاحب اختيار فرمانروا مى شوند ؟ مومنين . جامعه مومنين .

يعنى مؤمنين فرمانروايان صاحب اختيار يك جامعه مى شوند . صحبت بر سر يك نفر و يك قشر و يك طبقه نيست , يك جامعه مومن صاحب اختيار و فرمانروا مى گردند , ملوك و حكام مى گردند . اين جامعه زنده است . يك قلب طپنده است . خود جامعه كلا يك نبض زنده اند .

راهنماى ديگران

و اينان الگو و نشانه و پرچم هستند ( و اعلام يعنى پرچمها , علامتها , نشانه ها ) .

بنابراين در نتيجه :

ائمه , پيشوايان امتهاى ديگر و ملل مستضعف شدند و ديگران هم از آن تقليد كردند و حركت نمودند . ( همچون اين راهپيمائيهاى ميليونى كه اول بار از ايران شروع شد و يك حكومت را ساقط كرد ) و ديگران هم اين راه را الان در دنيا خوب دانسته و انجام مى دهند اين شد علم يعنى راهنما و نشانه . يك ملت وقتى مبارزه كرد و به پيروزى رسيد پيشواى ديگران مى شود و بقيه از آنان تقليد مى كنند .

و لقد بلغت الكرامة من الله لهم مالم تذهب الامال اليه بهم .


153

و از سوى خداوند براى آنان فضل و كرامت و لطف رسيد ( تا بدانجا كه ) آرزوهاى آنان راه نيافته بود ( نبرده يا نرفته بود ) وضعى كه خودشان نيز تصور نمى كردند . ( همچون ملت ايران ملت مؤمن ايران كه در فكر پيروزى بود , اما اين قدر كه در ميان ملل مستضعف الگو شود و اسوه و امام و اعلام , به اين صورت تصورش را هم نمى كردند . الان در كشورهاى مصر , عراق , كويت , كشورهاى خليج فارس , عربستان سعودى , آفريقا , سياهان آمريكا و . . . در بين الملل آنان هيجان عجيبى افتاده و شوق كارى را كه ايرانيها كرده اند و آرزوى آن را مى كنند ) .

نتيجه : دو مطلب كلى از اين خطبه :

1 - وقتى در اين خطبه نمودار بدبختيهاى مردم ارائه مى شود بيشتر به جنبه هاى معنوى تكيه مى شود . اختناق , سنگين بارى , نمى گويد گرسنگى و . . . سنگين بارى انسان بيشتر معنوى است . يك بليه معنوى است . گرسنگى بليه مادى است . روى اين جنبه تكيه نمى كند نه اينكه اين جنبه هاى مادى مهم نيست , خير آن حل شده است . زيرا انسان بالاخره نان خود را براى زنده مانده پيدا مى كند . اما چيزى كه مطرح است آن بار سنگين , بار تامين كردن خواستهاى شيطانى است كه بر او نابحق حكومت مى كند , بار تحميلات فكرى , عدم امنيت يا فشار و اختناق و . . . نبايد تصور كرد كه انسان براى گرسنگى همواره مبارزه مى كند . بسيارى براى گرسنگى و شكم اصلا مبارزه نمى كنند . براى شرف و انسانيت مى جنگند . خيلى طبيعى


154
است كه به انسانى اگر اهانت كنى از تو روى گردان مى شود ولى اگر نان ندادى چه بسا بعدا به سويت بيايد . كرامت و شرافت انسانى ( كه جنبه معنوى دارد ) برايش عزيزتر از هر چيزى است . و آن براى مبارزه بيش از هر چيزى انسان را بر مى انگيزد و تحريك مى كند .

2 - بحث اين است كه در جامعه مومن , وضع به اين صورت است كه با رفتن يك حكومت مستكبر , مستكبرين ديگر , جاى آنان را نمى گيرند . در جامعه جاهلى مردم بر دو گونه اند : 1 - مستكبر 2 - مستضعف .

اما در جامعه خدايى مردم يك گونه اند , نه مستضعف و نه مستكبر . بنابراين ما فقط با استكبار مبارزه نمى كنيم بلكه با استضعاف نيز سر ستيز داريم . اين دو در جامعه لازم و ملزوم يكديگرند . وقتى در جامعه اى استضعاف باشد استكبار هم است و وقتى استكبار باشد استضعاف هم هست . اسلام مى آيد تا نه مستكبرى بماند و نه مستضعفى .

چرا كه وقتى فرعون ( يا فراعنه ) با بعثت موسى ( و انبياء ) از بين مى رفتند , گروه ديگرى نمى آمدند ( از مستكبرين ) حكومت را بدست گيرند , مومنين خود حاكم مى شدند . اين مردم و جامعه اند كه خود حكومت را بدست مى گيرند و اين چيزى است كه در حكومت انبياء نيز هست .

دوران خاتم الانبياء ( ص ) ( واقعا ) و خلفاى راشدين ( نسبتا ) يك حكومت واقعى بود . مردم واقعا اختيار دار كار خويش بودند و هر چه از زمان پيامبر دورتر مى شويم اين وضع نابسامانتر مى شود يعنى دخالت مردم بتدريج كمتر مى شود . در زمان خود پيامبر مردم


155
با وجود پيامبر حسابى نقش دارند . البته به پيغمبر محبت و علاقه دارند و حرفش را مى پذيرند . اما از روى اراده و شعور مى پذيرند . نه كور كورانه و تحميلى و در اثر ترس و فشار تبليغاتى . خود به اين نتيجه مى رسند كه بايد حرف او را بپذيرند و باز خود هستند كه استناج مى كنند و تصميم مى گيرند .

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته