فهرست رساله نور على نور
رساله نور على نور

1

رساله

نور على نور

در ذكر و ذاكر و مذكور

نوشته :

حضرت آيت الله حسن حسن زاده آملى

چاپ دوم با اضافات و توضيحات


2

نام كتاب : رساله نور على نور , در ذكر و ذاكر و مذكور

مؤلف : حضرت آيه الله حسن حسن زاده آملى

ناشر : انتشارات تشيع

تيراژ : 3000 نسخه

نوبت چاپ : چاپ دوم با اضافات و توضيحات

تاريخ نشر : تابستان 1371

چاپ : چاپخانه نمونه

حروفچينى : فرانشر

آدرس ناشر : قم چهل و پنج مترى صدوق 12 مترى شهيد مطهرى پلاك 5


3

بسم الله الرحمن الرحيم


4

5
فهرست رساله نور على نور
مقدمه : كلماتى چند حول مكانت و منزلت دعاء است 9
فصل اول : چهل كلمه مبارك منتخب ذكر و دعا از قرآن كريم و چهارده تبصره در بيان بعضى از اسرار است 13
فصل دوم : در بيان سر اينكه ادعيه مأثوره حائز لطائفى خاص اند كه در روايات يافته نمى شوند و در آن يك تبصره است 31
فصل سوم : در اينكه خداوند در هر چيز به كم اكتفاء كرد و حد براى آن معين فرموده است مگر در ذكر و دعا , و در آن چهار تبصره است 35
فصل چهارم : در بيان عدد مأثور در بعضى ادعيه و اذكار است 53
فصل پنجم : در بيان اوقات و امكنه است و در آن يك تبصره است 56
فصل ششم : در بيان طهارت داعى است 62
فصل هفتم : در احتراز از دعاى ملحون است و در آن دو تبصره است 65
فصل هشتم : در دعاى ماثور و غير مأثور است و در آن يك تبصره است 71
فصل نهم : در دو مطلب است يكى در اختلافات سنوح احوال دعات , و ديگر در بيان نحوه افاضه القاءات . و در آن يك تبصره است 75
فصل دهم : در ادب مع الله است كه به هفت قلم آراسته شده است. و در آن سه تبصره است . قلم اول اينكه در ادب مع الله حضور قلب بايد , دوم اينكه بدون اذن تصرف نكند , سوم اينكه عبادت حبى باشد , چهارم اينكه خدا را به اسماى حسنى بخواند , پنجم در موضوع وقايه است , ششم در عدم اعتداى در دعا است هفتم در تعظيم اسماء الله تعالى است 79
فصل يازدهم : در سر استجابت دعا است . و در آن دو تبصره است 99
فهرست اضافات و توضيحات مبسوط
توضيح چهاردهم : در بيان اينكه انسان كامل اسم اعظم الهى است 118
توضيح پانزدهم : در بيان اكثار و دوام ذكر , براى حصول نتيجه126
توضيح بيست و چهارم : در بيان خواص و آثار قرائت آيه([ سخره](127
توضيح سى و هشتم : در بيان ذكر يونسى و مسبحات ست 131
توضيح پنجاه و چهارم : در بيان مراتب پنجگانه نون و حمد و ذكر و نكاح و قيامت و قلب و . . 135
توضيح صد و بيست و پنجم : در بيان معنى حديث شريف([ من قال لا اله الا الله دخل الجنه]( 146
توضيح صد و سى و يكم : در بيان اينكه مقام قرب هر كس به اندازه بندگى و عبوديت اوست 148
توضيح صد و سى و هشتم : در بيان جنت و اقسام آن و اضافه آن به ضمير ياى متكلم در آيه آخر سوره فجر 150
توضيح صد و چهلم : در بيان مراتب و اقسام طهارت در انسان152
توضيح صد و شصت و يكم : در بيان اصل هشام بن سالم و حديث من بلغ 158
توضيح دويست و بيست و دوم : در بيان معنى قول خداى عزوجل([ فيها يفرق كل امر حكيم]( 165
فهرست آثار قلمى مؤلف محترم170

7

بسم الله الرحمن الرحيم و اذا سالك عبادى عنى فانى قريب اجيب دعوه الداع اذا دعان فليستجيبوا لى و ليؤمنوا بى لعلهم يرشدون ( 1 )

( قرآن كريم سوره بقره آيه 187 )

سپاس خداى را كه ذكر او شفا و اسم او دوايست و سامع دعا و دافع بلا يست . درود بر ختم رسل كه سيد اصفيايست , و بر آل او كه اولشان آدم اولياء الله و آخرشان خاتم اوصيايست . و بر همه انبياء و اولياء تا سخن از قرآن و دعايست .

و بعد چنين گويد ملتجى به ظل لواى حمد حسن حسن زاده آملى طبرى سقيه الله و اياكم شرابا طهورا :

اين رساله يك مقدمه و يازده فصل در دعا و ذكر و مناجات است و به نام([ نور على نور در ذكر و ذاكر و مذكور]( مسمات است . و در حقيقت خوان آراسته ايست كه خواص از آن بهره مى برند , اولئك لهم رزق معلوم .

مقدمه : كلماتى چند حول مكانت و منزلت دعاء است .

فصل اول چهل كلمه مبارك منتخب ذكر و دعا از قرآن كريم و چهارده تبصره در بيان بعضى از اسرار است .

فصل دوم در بيان سر اينكه ادعيه مأثوره حائز لطائفى خاص اند كه در روايات يافته نمى شوند و در آن يك تبصره است .


8

فصل سوم در اينكه خداوند در هر چيز به كم اكتفاء كرد و حد براى آن معين فرموده است مگر در ذكر و دعا , و در آن چهار تبصره است .

فصل چهارم در بيان عدد مأثور در بعضى ادعيه و اذكار است .

فصل پنجم در بيان اوقات و امكنه است . و در آن يك تبصره است .

فصل ششم در بيان طهارت داعى است .

فصل هفتم در احتراز از دعاى ملحون است . و در آن دو تبصره است .

فصل هشتم در دعاى مأثور و غير مأثور است . و در آن يك تبصره است .

فصل نهم در دو مطلب است يكى در اختلافات سنوح احوال دعات , و ديگر در بيان نحوه افاضه القاعات . و در آن يك تبصره است .

فصل دهم در ادب مع الله است كه به هفت قلم آراسته شده است . و در آن سه تبصره است . قلم اول اينكه در ادب مع الله حضور قلب بايد , دوم اينكه بدون اذن تصرف نكند , سوم اينكه عبادت حبى باشد , چهارم اينكه خدا را به اسماى حسنى بخواند , پنجم در موضوع وقايه است , ششم در عدم اعتداى در دعا است , هفتم در تعظيم اسماء الله تعالى است .

فصل يازدهم در سر استجابت دعا است . و در آن دو تبصره است .


9
مقدمه

دعا كليد عطاء و وسيله قرب الى الله تعالى و مخ عبادت و حيات روح و روح حيات است .

دعا كوبه باب رحمت رحيميه و سبب فتوح بركات شرح صدر و نور و ضياى سر است .

دعا موجب رسوخ حب ذكر الهى در دل , و منزه نفس از رين شواغل است .

دعا توشه سالكان حرم كبرياى لا يزال , و شعار عاشقان قبله جمال , و دثار عارفان كعبه جلال است .

دعا سير شهودى و كشف وجودى اهل كمال و تنها رابطه انسان با خداى متعال است .

دعا معراج عروج نفس ناطقه به اوج وحدت , و ولوج به ملكوت عزت است .

دعا مرقات ارتقاى انسان به مقام ولايت , و رفرف اعتلاى وى به مرتبت خلت است .

دعا واسطه اسم اعظم گرديدن انسان و دست يافتن به كنوز قرآن و دارا شدن رموز تصرف طبايع اجرام و اركانست .

دعا كاسر قلب و جابر آن به انا عند المنكسره قلوبهم است . يعنى دل از ذكر و دعا شكسته شود و دل شكسته درست ترين و ارزنده ترين كالاى بازار هستى است كه خدا در دل شكسته است . الهى اگر يكبار دلم را بشكنى از من چه بشكن بشكنى .


10

دعا ياد دوست در دل راندن و نام او به زبان آوردن و در خلوت با او جشن ساختن و در وحدت با او نجوى گفتن و شيرين زبانى كردن است .

دل بى دعا بها ندارد , و دل بى بها بها ندارد قل ما يعبؤبكم ربى لولا دعاؤكم ([ بگو اگر دعاى شما نباشد پروردگار من شما را چه وزن نهد و به شمار آورد]( . صادق آل محمد صلوات الله عليهم فرمود : عليكم بالدعاء فانكم لا تقربون بمثله ( 2 )

( كافى معرب ج 2 ص 339 )

جمود عين و خمول لسان از كور دلى است . هر چند كه محبت و عشق اساس ذكر و دعايند ولى در آغاز از ذكر و مناجات و دعا محبت به بار آيد و در انجام , محبت , ذكر و مناجات و دعا و سوز و گداز مى آورد .

در اول ذكر آرد انس با يار
در آخر ذكر از انس است و ديدار
چنانكه مرغ تا بيند چمن را
نيارد بستنش آنگه دهن را
شود مرغ حق آن فرزانه سالك
كه با ذكر حق است اندر مسالك
خوش آنگاهى دل از روى تولى
شرف يابد ز انوار تجلى
چگونه مرغ حق نايد به حق حق
چو مى بيند جمال حسن مطلق

در مكانت و منزلت دعا و مقامات آن آيات قرآنى را لسان مبين است , و رواياتى در اسرار و آداب دعا از پيشوايان دين است كه مشايخ علم را برانگيختند و بر آن داشته اند تا در دعا كتابها نوشته اند , و صحيفه ها گرد آورده اند , و در پيرامون آن با تنويع موضوعات عديده بحثها پيش كشيده اند , و درهايى از رحمت به سوى نفوس مستعده گشوده اند , و به نامهاى دلنشين و طرب انگيز و جان فزا از قبيل([ مفتاح الفلاح]( و([ عده الداعى]( و([ فلاح السائل]( و([ قوت القلوب]( و([ مصباح المتهجد]( و([ روضه الاذكار]( و([ البلد الامين ]( و([ منهاج العارفين]( و([ منهاج النجاح]( و نظائر آنها ناميده اند , تا از اين اسامى عطر آگين نيز مشام ارواح را معطر سازند , و قلوب را به رياض قدس سوق دهند , و نفوس را به مجالس انس كشانند .


11

اميد آنكه در حوزه هاى علميه صحف ادعيه و اذكار كه از ائمه اطهار ما صادر شده اند , و بيانگر مقامات و مدارج و معارج انسانند از متون كتب درسى قرار گيرند , و در محضر كسانى كه زبان فهم و اهل دعا و سير و سلوكند و راه رفته و راه نمايند درس خوانده شوند .

در نظر اين كمترين اول([ مفتاح الفلاح]( شيخ بهائى , و پس از آن([ عده الداعى]( ابن فهد حلى , و بعد از آن([ قوت القلوب]( ابوطالب مكى و سپس ([ اقبال]( سيد بن طاوس , و در آخر انجيل اهل بيت و زبور آل محمد([ صحيفه كامله سجاديه]( در عداد كتب درسى در آيند كه نقش خوبى در احياى معارف اصيل اسلامى است . البته فهم و تعليم و تعلم آنها بدون معرفت به علوم ادبى و معارف نقلى و عقلى و عرفانى صورت پذير نيست , از تو حركت و از خدا بركت ليس للانسان الا ما سعى . و شك نيست كه نيل بدين معارف نورى الهى از بسيار مباحث رائج و دراج , به مراتب مفيدتر است بلكه به نسبت و قياس در نمى آيد , آن كجا و اين كجا . معلم بزرگ آيه الله مرحوم آخوند ملاحسينقلى همدانى كه به فرموده بعضى از مشايخ ما سيصد تن از اولياء الله در محضر انور او تربيت شده اند , مى فرمود : كتاب([ مفتاح الفلاح]( شيخ بهائى براى عمل كردن خوب است .

ششمين كتاب جامع عظيم الشأن([ كافى]( ثقه الاسلام كلينى كتاب دعا است در شصت باب , حافل چهار صد حديث از وسائط فيض الهى كه هر باب آن درى به روضه رضوانست , و هر حديث آن شاخه اى از شجره طوباى ايمان . تا چه رسد به جوامع كبار از قبيل([ وافى]( و([ بحار الانوار]( و([ عوالم]( و([ فصل الخطاب ]( و نظائر آنها .

جزء دوم مجلد نوزدهم([ بحار]( صد و سى و يك باب و خاتمه , در اذكار و ادعيه است كه چندين برابر كتاب([ كافى]( ياد شده است . علاوه اينكه در كتب و ابواب ديگر([ كافى]( و([ بحار]( نيز به مناسباتى در ادعيه و اذكار احاديثى روايت شده است .


12

اين درر روايات و غرر احاديث دلالت دارند كه سفراى الهى و وسائط فيض ربوبى تا چه اندازه در تمام شئون و احوال و اطوار و اوقات زندگيشان اعتناى تام و عشق و شوق شديد به ذكر و مناجات و دعا داشتند و ياران و پيروان و شاگردانشان را بدان ترغيب مى فرمودند .

در ايفاى مباحث حول دعاء حق اين است كه بايد آيات قرآنى را در اين باب و ابواب كتب دعاء جوامع روائى و روايات آنها را بطور استيفاء مورد تحقيق و استفاده قرار داد تا به اسرار اذكار و ادعيه در افعال و احوال گوناگون انسان معرفت به وجه كمال حاصل گردد , و لكن به رجاء اينكه لعل الله يحدث بعد ذلك امرا , اينك به ذكر فصول موعود معهود اكتفا مى كنيم كه هر فصل خود اصلى در اين امر است و له الخلق و الامر .


13
فصل اول چهل كلمه منتخب ذكر و دعا از قرآن كريم

شايسته است كه انسان نازل در منزل يقظه و عارف به منطق وحى يكدوره قرآن كريم را به دقت به اين عنوان قرائت كند كه اسمايى را كه خداوند سبحان بدانها خويشتن را وصف مى فرمايد , و نيز آنچه را ملائكه او را بدانها نداء مى كنند , و نيز دعاى انبياء و اوليا را كه خداوند سبحان در پيش آمد شدائد اوضاع و احوال آنان از زبانشان نقل فرموده است كه در آن شدائد احوال و اوضاع خداى تعالى را به اسمى خاص و دعائى مخصوص خوانده اند , انتخاب كند .

بديهى است كه نمونه آن شدائد احوال براى ديگران به فراخور قابليت و شرائط زمانه و روزگار آنان پيش مى آيد و كأن هر يك از آن اشخاص و حالات عنوان نوعى دارد كه در هر كوره و دوره و در هر عصر و زمان در ديگران طورى ظهور و بروز مى نمايد , اين كس نيز در پيش آمدهاى زندگى خود كه شما به با آن حالات است خداوند را بدان اسم و دعا و ذكر و مناجات بخواند و آن را وسيلت نجات و سعادت خود قرار دهد چنانكه از تدبر و غور در بسيارى از آيات و تأمل و دقت در بسيارى از روايات حث و تحريص بدين دستور العمل استفاده مى شود . و ما در اين مطلب مهم به تمسك يك آيت و يك روايت تبرك مى جوييم كه خردمند را بسند است :

مثلا خداوند سبحان در فضيلت ذكر يونسى در سوره مباركه انبياء فرموده


14
است : و ذاالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات([ ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين]( فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤمنين . ( 3 )

در تأثير اين ذكر شريف يعنى لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين به سه جمله فاستجبنا له , و نجيناه من الغم , و كذلك ننجى المؤمنين دقت به سزا اعمال گردد , به خصوص به جمله اخير كه مفاد آن عام است كه وعده فرموده است شامل همه مؤمنين مى باشد , و با جمع محلى به الف و لام و فعل مضارع كه دال بر تجدد زمان و حصول تدريجى آن براى ابد است تعبير فرموده است , فتبصر .

و نيز به عنوان مثال در اين روايت شريف كه جدا از غرر روايات است دقت لازم بعمل آيد : شيخ صدوق رضوان الله تعالى عليه در مجلس دوم([ امالى]( , حديث دوم آن را به اسنادش روايت كرده است : عن هشام بن سالم و محمد بن حمران عن الصادق عليه السلام و نيز در تفسير([ مجمع البيان]( طبرسى قدس سره آمده است كه روى هشام بن سالم و ابان بن عثمان عن الصادق عليه السلام قال :

عجبت لمن فزع من اربع كيف لا يفزع الى اربع ؟ ! عجبت لمن خاف كيف لا يفزع الى قوله : ([ حسبنا الله و نعم الوكيل](

, فانى سمعت الله عزوجل يقول بعقبها : فانقلبوا بنعمه من الله و فضل لم يمسسهم سوء .

و عجبت لمن اغتم كيف لا يفزع الى قوله : ([ لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين]( فانى سمعت الله عزوجل يقول بعقبها : فنجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤمنين .

و عجبت لمن مكر به كيف لا يفزع الى قوله : ([ افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد]( فانى سمعت الله عزوجل يقول بعقبها : فوقيه الله سيئات ما مكروا .

و عجبت لمن اراد الدنيا و زينتها كيف لا يفزع الى قوله : ([ ما شاء الله لا قوه الا بالله]( فانى سمعت الله عزوجل يقول بعقبها : ان ترن انا اقل منك مالا


15
و ولدا

فعسى ربى ان يؤتين خيرا من جنتك و عسى موجبه . ( 4 )

چنانكه ملاحظه مى فرمائيد امام عليه السلام از آيات ياد شده استنباط گسترش تأثير اذكار مذكور براى ابد مى فرمايد كه اختصاص به مقام خاص و مورد مشخص ندارند . هر كس براى نجات از غم به ذكر يونسى ذاكر باشد مشمول رحمت و كذلك ننجى المؤمنين مى شود , و به همين و زان در رهائى از خوف و مكر سوء و در روى آوردن دنيا و زينت آن به كريمه هاى ياد شده .

تبصره : نكته ديگرى در اين حديث شريف است كه چرا امام عليه السلام نفرموده است قال الله عزوجل بلكه مكرر فرموده است فانى سمعت الله عزوجل , سر آن چيست ؟ در حديث كب از چهل حديث نكته([ 717 هزار و يك نكته]( ( ص 565 567 ط 1 ) اشاراتى در بيان اين سر مستسر آورده ايم شايد ممدى باشد . ( 5 ) و بالاخره در نيل به اينگونه حقايق صادره از بيت عصمت و وحى به لسان انسانهاى كامل , استاد زبان فهم بايد زيرا كه بيان اسرار به گفتار نيايد و اگر پاره اى به زبان آيد زيان به بار آرد . لذا فرموده اند : عارف سر مى دهد و سر نمى دهد .

به موضوع بحث بر گرديم : اين كمترين وقتى توفيق يافته است كه به قرائت يك دوره قرآن كريم , آياتى را به همان نحو كه گفته شده است استخراج كرده است كه به ذكر برخى از آنها كه يك اربعين است با اشارات به بعضى از لطائف نكات در ضمن بعضى از آيات به عنوان تبصره در اين صحيفه تبرك مى جويد . هر چند قرآن تمامى آن ذكر است چنانكه يكى از نامهاى شريف آن ذكر است : ص , و القرآن ذى الذكر .

1 و علم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملائكه فقال انبئونى باسماء هؤلاء ان كنتم صادقين

قالوا([ سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا انك انت العليم الحكيم]( ( بقره : 32 ) ( 6 )


16

2 فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هو التواب الرحيم ( بقره : 38 ) ( 7 ) و يا آدم اسكن انت و زوجك الجنه الى قوله سبحانه قالا([ ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنكون من الخاسرين]( ( اعراف : 23 ) ( 8 )

تبصره : فيض در([ تفسير صافى]( در تفسير آيه نخستين آورده است كه : فى الكافى عن احدهما عليهما السلام : ان الكلمات :

لا اله الا انت سبحانك اللهم و بحمدك عملت سوءا و ظلمت نفسى فتب على فاغفرلى و انت خير الغافرين .

لا اله الا انت سبحانك اللهم و بحمدك عملت سوءا و ظلمت نفسى فاغفرلى و ارحمنى انك انت ارحم الراحمين . ( 9 )

لا اله الا انت سبحانك اللهم و بحمدك عملت سوءا و ظلمت نفسى فتب على انك انت التواب الرحيم .

و روايات ديگر نيز در تفسير آن آمده است به موضوع ياد شده([ تفسير صافى]( و مجلد([ 14 وافى]( ص 86 و به([ تحف العقول]( رجوع شود .

3 و اذ يرفع ابراهيم القواعد من البيت و اسمعيل([ ربنا تقبل منا انك انت السميع العليم]( ( بقره : 128 ) ( 10 )

4 و الهكم اله واحد([ لا اله الا هو الرحمن الرحيم]( ( بقره : 164 ) ( 11 )

5 فمن الناس من يقول ربنا آتنا فى الدنيا و ما له فى الاخره من خلاق و منهم من يقول([ ربنا آتنا فى الدنيا حسنه و فى الاخره حسنه و قنا عذاب النار]( اولئك لهم نصيب مما كسبوا والله سريع الحساب ( بقره : 203 ) ( 12 )

6 آيه الكرسى : الله لا اله الا هو الحى القيوم الى قوله سبحانه هم فيها خالدون]( ( بقره : 256 258 )

تبصره : بدانكه در رواياتى كه بيان مى شود مثلا در اين آيه و يا در آن دعا و اسماء , اسم اعظم است نوعا آن آيات و ادعيه حائز دو اسم شريف([ الحى القيوم]( اند يعنى در اين


17
دو اسم شريك اند . عارف عبدالرزاق قاسانى در([ شرح منازل]( گويد : و قد جرب القوم ان الاكثار من ذكر([ يا حى يا قيوم يا من لا اله الا انت]( يوجب حيوه العقل ( 13 ) ( ص 36 ) ط 1 )

صفات حيوه و علم و اراده و قدرت و سمع و بصر و كلام , ائمه سبعه و امهات صفات الهى اند , و حيوه امام ائمه است كه وجود غير او تصور نمى شود مگر بعد از وجود او . و همچنين اسماء مشتق از آنها يعنى اسم حى امام عالم و مريد و قادر و سميع و بصير و متكلم است و اين هفت اسم ائمه سبعه باقى اسمايند , و حى امام ائمه اسماء است و قيوم يعنى قائم بذاته مقوم و مقيم لغيره , و الوهت رب مطلق بودن است . الحمد لله رب العالمين هو فى السماء اله و فى الارض اله فافهم .

تبصره : اين كمترين را در نكته([ 479 هزار و يك نكته]( اشاراتى لطيف و دقائقى شريف در بيان اسم اعظم است كه براى نفوس مستعده معدى تام است اگر خواهى رجوع كن ( 14 ) ( ص 239 248 ط 1 ) . و نيز در بند ششم([ دفتر دل]( نظما بدان اشاراتى شده است ( ص 292 298 ) . و نيز درباره اكثار ذكر شريف يا حى يا قيوم يا من لا اله الا انت در نكته([ 913 هزار و يك نكته]( مطالبى داريم رجوع بفرمائيد ( 15 ) ( ص 752ج 2 ط 1 ) .

7 آخر سوره بقره : ([ آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المؤمنون]( تا آخر سوره .

8 ([ لا اله الا هو العزيز الحكيم]( . ( آل عمران : 7 ) ( 16 )

9 هو الذى انزل عليك الكتاب الى قوله سبحانه ([ ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب ]( ( آل عمران : 9 ) ( 17 )

10 الذين يقولون([ ربنا اننا آمنا فاغفر لنا ذنوبنا و قنا عذاب النار]( . ( 18 ) ( آل عمران : 17 )

11 ([ قل اللهم مالك الملك الى قوله سبحانه و ترزق من تشاء بغير


18

حساب]( . ( آل عمران : 28 )

12 هنالك دعا زكريا ربه قال([ رب هب لى من لدنك ذريه طيبه انك سميع الدعاء ]( ( آل عمران : 39 ) ( 19 )

13 و كاين من نبى قاتل معه ربيون كثير الى قوله سبحانه([ ربنا اغفر لنا ذنوبنا و اسرافنا فى امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين]( فاتيهم الله ثواب الدنيا و حسن ثواب الاخره و الله يحب المحسنين . ( 20 )

( آل عمران : 149 )

14 قال عيسى ابن مريم([ اللهم ربنا انزل علينا مائده من السماء تكون لنا عيدا لاولنا و آخرنا و آيه منك و ارزقنا و انت خير الرازقين]( ( 21 )

( مائده : 115 )

15 ([ انى وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض حنيفا و ما انا من المشركين]( ( انعام : 80 ) از قول ابراهيم عليه السلام . ( 22 )

16 ([ قل ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين لا شريك له و بذلك امرت و انا اول المسلمين]( ( انعام : 164 ) ( 23 )

17 آيه سخره : ([ ان ربكم الله الذى خلق السموات و الارض فى سته ايام الى قوله سبحانه ان رحمه الله قريب من المحسنين]( ( اعراف : 55 57 )

تبصره : قرائت آيه سخره به نص معصوم كه در حديث اول باب([ ما يفصل به بين دعوى المحق و المبطل فى امر الامامه]( از كتاب حجت([ اصول كافى]( ( ج 1 ص 279 معرب ) روايت شده است موجب صفاى نفس و اطمينان آن بر اسلام و ايمان , و تنور قلب به يقين , و دفع شر شياطين , و نفى خواطر است . تفصيل آن را در نكته ([ 978 هزار و يك نكته]( ( ص 799 802 ط 1 ) با نقل روايات و ماخذ آنها و اقوال مشايخ علم ذكر كرده ام رجوع بفرمائيد . ( 24 )

آيت سخره مگر سخره كند مسخره را
يا كه افسر به سر قابل افسار شده است

19

18 و الى مدين اخاهم شعيبا الى قوله سبحانه قال الملا الذين استكبروا من قومه لنخرجنك يا شعيب و الذين آمنوا معك من قريتنا او لتعودن فى ملتنا قال او لو كنا كارهين قد افترينا على الله كذبا ان عدنا فى ملتكم بعد اذ نجينا الله منها و ما يكون لنا ان نعود فيها الا ان يشاء الله ربنا([ وسع ربنا كل شى ء علما على الله توكلنا ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين]( . ( اعراف : 90 ) ( 25 )

19 فان تولوا فقل([ حسبى الله لا اله الا هو عليه توكلت و هو رب العرش العظيم ]( ( آخر توبه ) ( 26 )

20 فما آمن لموسى الا ذريه من قومه الى قوله سبحانه فقالوا([ على الله توكلنا ربنا لا تجعلنا فتنه للقوم الظالمين و نجنا برحمتك من القوم الكافرين]( ( 27 )

( يونس : 87 )

21 رب قد آتيتنى من الملك و علمتنى من تأويل الاحاديث([ فاطر السموات و الارض انت وليى فى الدنيا و الاخره توفنى مسلما و الحقنى بالصالحين]( . ( 28 )

( يوسف : 102 )

22 قل([ هو ربى لا اله الا هو عليه توكلت و اليه متاب]( . ( رعد : 30 ) ( 29 )

23 ([ رب اجعلنى مقيم الصلوه و من ذريتى ربنا و تقبل دعاء ربنا اغفرلى و لوالدى و للمؤمنين يوم يقوم الحساب]( . ( ابراهيم : 42 ) ( 30 )

24 و من الليل فتهجد به نافله لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا و قل([ رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعل لى من لدنك سلطانا نصيرا]( . ( اسراء : 81 ) ( 31 )

تبصره : صاحب([ فتوحات مكيه]( در آخر باب هيجدهم كه در معرفت علم متهجدين است در تفسير اين كريمه گويد([ : و اعلم ان المقام المحمود الذى للمتهجد يكون لصاحبه دعاء معين و هو قول الله تعالى لنبيه صلى الله عليه و اله و سلم يأمره به : ([ و قل رب ادخلنى]( الايه]( . آنگاه در تفسير آن لطائفى آورده است , فراجع . ( 32 )


20

25 ان الذين اوتوا العلم من قبله اذا يتلى عليهم يخرون للاذقان سجدا و يقولون([ سبحان ربنا ان كان وعد ربنا لمفعولا]( ( اسراء : 109 ) ( 33 )

26 و قل([ الحمد لله الذى لم يتخذ ولدا و لم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له ولى من الذل و كبره تكبيرا]( ( آخر اسراء ) . ( 34 )

27 ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا اذ اوى الفتيه الى الكهف فقالوا([ ربنا آتنا من لدنك رحمه و هيى لنا من آمرنا رشدا]( ( 35 )

( كهف : 11 )

28 و ايوب اذ نادى ربه([ انى مسنى الضر و انت ارحم الراحمين]( فاستجبنا له فكشفنا ما به من ضر الايه . ( انبياء : 84 ) ( 36 )

29 و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات ان([ لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين]( فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤمنين . ( انبياء : 88 ) ( 37 )

تبصره : درباره ذكر يونسى و سه كريمه ديگر , حديث امام صادق عليه السلام در قبل گفته آمد . و نيز درباره ذكر يونسى به نكته 754 كتاب([ هزار و يك نكته ]( رجوع بفرمائيد . ( 38 )

تبصره : نكته اى ديگر كه خيلى اهميت بسزا در كريمه ياد شده است نون است كه يونس عليه السلام ذوا النون است يعنى صاحب نون است و نون حوت است چنانكه در روايات منصوص است . و سوره قلم مصدر به ن است : ن و القلم و ما يسطرون . و در آخر آن فرموده است : و لا تكن كصاحب الحوت اذ نادى و هو مكظوم لولا ان تداركه نعمه من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم . ( 39 ) اين نعمت يا يكى از وجوه آن , همان ذكر مذكور يونسى است .

و در سوره صافات فرموده است : و ان يونس لمن المرسلين اذ ابق الى الفلك المشحون فساهم فكان من المدحضين فالتقمه الحوت و هو مليم فلولا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون فنبذناه بالعراء و هو سقيم


21

و انبتنا عليه شجره من يقطين و ارسلناه الى مائه الف او يزيدون فامنوا فمتعناهم الى حين ( آيه 140 149 ) ( 40 )

آنكه فرمود : فلولا انه كان من المسبحين اين تسبيح همان ذكر مبارك يونسى است . القمى فى سوره يونس و قد سأل بعض اليهود اميرالمؤمنين عليه السلام عن سجن طاف اقطار الارض بصاحبه ؟ فقال : يا يهودى اما السجن الذى طاف اقطار الارض بصاحبه فانه الحوت الذى حبس يونس فى بطنه الى ان قال عليه السلام فنادى فى الظلمات : ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين . فاستجاب له و امر الحوت ان يلفظه , فلفسظه على ساحل البحر الحديث . ( 41 )

و عن الباقر عليه السلام قال : لبث يونس فى بطن الحوت ثلاثه ايام , و نادى فى الظلمات ظلمه بطن الحوت و ظلمه الليل و ظلمه البحر : ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين فاستجاب له ربه فاخرجه الحوت الى الساحل الحديث . ( تفسير صافى در سوره قصص و ص ) . ( 42 )

راويان ثقه حسن جمال صمدى
به صد اسناد دو صد گونه روايت دارد
ظلمات دل نون شب ذوالنونى را
ذكر يونس به دل حوت كفايت دارد

حالا در اين چند حديث در معانى ن و مراتب و مظاهر آن تدبر بفرمائيد :

فى الدر المنثور فى تفسير ن و القلم و ما يسطرون عن ابن عباس قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : ان اول ما خلق الله القلم و الحوت , قال : اكتب , قال : ما اكتب ؟ قال : كل شى ء كائن الى يوم القيامه . ثم قرا([ : ن و القلم و ما يسطرون]( فالنون الحوت , و القلم القلم . ( 43 )

عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم قال : ان اول شى ء خلق الله القلم , ثم خلق النون و هى الدواه , ثم قال له : اكتب الحديث ( ص 91ج 14 بحار , و در منثور در تفسير سوره قلم ) . ( 44 )

و فى المجمع عن الامام الباقر عليه السلام : ن نهر فى الجنه , قال له الله : كن مدادا فجمد و كان ابيض من اللبن و احلى من الشهد . ثم قال للقلم : اكتب فكتب القلم ما كان و ما هو كائن الى يوم القيامه ( 45 )


22

و فى الخصال عنه عليه السلام قال : لرسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : عشره اسماء , خمسه فى القرآن , و خمسه ليست فى القرآن , فأما التى فى القرآن : محمد و احمد و عبدالله و يس ون . ( 46 )

الاختصاص : سأل ابن سلام النبى صلى الله عليه و آله عن ن و القلم ؟ قال : النون اللوح المحفوظ و القلم نور ساطع , و ذلك قوله : ن و القلم و ما يسطرون الخبر . ( 47 )

در([ معانى الاخبار]( باسنادش از ابراهيم كرخى روايت كرده است كه قال : سألت جعفر بن محمد عليهما السلام عن اللوح و القلم , فقال : هما ملكان . ( 48 )

و عن معاويه بن قره , عن ابيه قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : ن و القلم و ما يسطرون قال : لوح من نور , و قلم من نور يجرى بما هو كائن الى يوم القيامه . ( 49 )

( بحارج 14 ط 1 ص 91 , در منثور در تفسير سوره قلم ) .

و عن ابن عباس قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : النون اللوح المحفوظ , و القلم من نور ساطع ( بحار ص 91 ج 14 , و در منثور تفسير سوره قلم ) . ( 50 )

نيشابورى در تفسير([ غرائب القرآن]( گويد : و عن بعض الثقات : ان اصحاب السحر يستخرجون من بعض الحيتان شيئا منه يكتبون منه , فيكون النون و هو الحوت عباره عن الدواه . و يعضده ما روى ان النبى صلى الله عليه و آله و سلم قال : اول شى ء خلق الله القلم , ثم خلق النون و هو الدواه الخ . ( 51 )

و قريب به همين مضمون از بيضاوى در تفسير([ انوار التنزيل]( آمده است . سبحان الله كه در كتب تراجم حيوانات نوشته اند كه برخى از ماهيان مواد سياهى از خود اخراج مى كند به طورى كه براى جلوگيرى دشمن آب درياى اطراف خود را سياه مى كند تا دشمن بدو دست نيابد . و در مقابل آن نيز در قعر دريا يك نوع ماهى است كه از تنش نور مى دهد و دور خود را روشن مى كند .

ن به اول ما صدر نيز تفسير شده است كه حيات كل و آب حيات كل است ن ملك يؤدى الى القلم و هو ملك , و القلم يؤدى الى اللوح ( 52 ) الحديث . و به وجهى ما سواى صادر نخستين نسبت به او ارض اند , و نون حوت است , و زمين بر پشت حوت است . و در بعضى از روايات از اميرالمؤمنين عليه السلام منقول است كه اسم حوتى كه زمين بر آنست يهموت


23
است و در بعضى از نسخه ها بلهوت است . و نيز به نهر و نهر به مداد و مداد به نور در روايات تفسير شده است .

ن اول ما صدر دوات است كه منشأ كتابت جميع كلمات نورى وجودى شده است ون حوت شده است كه از آن ماده سياهى مركب پديد مى آيد . ون حوت آب حيات همه و حامل همه ارضين و و و .

ن را به مداد تفسير كرد مدادى كه نور است و همه حروف و كلمات وجودى از اين مداد نور نوشته شده است پس وجود در هر جا كه قدم نهاد نور است . مداد حروف كتبى مركب است كه بهترين آن مركب سياه است .

بود قرآن كتبى آيت عين
بود هر آيت او رايت عين
الف در عالم عينى الوف است
بمانند الف ديگر حروف است
حروف كتبيش باشد سياهى
حروف عينيش نور الهى

حقيقت محمديه صلى الله عليه و اله و سلم به حسب عروج صادر نخستين است و يكى از اسماى آن حضرت نون است و نون صادر نخستين كه حامل ارض است يعنى آن رق منشور و نور مرشوشى كه كلمات نورى وجودى بر او منتقش اند و كل شى ء احصيناه فى امام مبين . و پوشيده نيست كه حيات حوت به آب است و كان عرشه على الماء .

مرحوم مير در اول([ جذوات]( گويد :

عينان عينان لم يحفظهما رقم
فى كل عين من العينين عينان
نونان نونان لم يكتبهما قلم
فى كل نون من النونين نونان ( 53 )

نون را چون حمد و ذكر و اقسام نكاحات و انواع قيامت و قلب و حضرات , پنج مرتبه است . در اين امر به نكته([ 663 هزار و يك نكته]( رجوع شود ( 54 ) ( ص 454 456ج 1 ط 1 ) و بند([ 33 تمهيد القواعد]( در شرح([ قواعد التوحيد]( كه قال اقول سى و سومين آنست نيز مطلوبست ( ص 93 97 ط 1 ) و عرش نيز پنج عرش است . رساله([ عقله المستوفز]( شيخ عارف محيى الدين عربى در اقسام پنجگانه عرش و نيز


24
درن و لوح و قلم مطلوبست . و اگر كسى در نون و حوت و لوح و قلم طالب تفسير و تفصيل بيشتر مى باشد به شرح ما بر([ فصوص فارابى]( شرح فص پنجاه و هشتم آن رجوع بفرمايد .

سيوطى در([ جامع صغير]( از حضرت رسول صلى الله عليه و اله و سلم روايت كرده است : دعوه ذى النون اذ دعابها و هو فى بطن حوت ([ لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين]( لم يدع بها رجل مسلم فى شى ء قط الا استجاب الله له ( 55 )

تبصره : شيخ عارف محيى الدين عربى فص يونسى([ فصوص الحكم]( را به حكمت نفسيه در كلمه يونسيه عنوان داده است . و فص يونسى به مناسبت ذكر يونسى در ذكر و ذاكر و مذكور است . شارح قيصرى در بيان اختصاص حكمت نفسيه به كلمه يونسيه مطلبى شريف دارد كه مضمون آن به ترجمه اين كمترين چنين است :

نفس ناطقه انسانى چون حاوى صفات الهى و صفات كونى و معانى كلى و جزئى است مظهر اسم شريف جامع الهى است , و چون نفس ناطقه انسانى به اين لحاظ مظهر اسم جامع است برزخ صفات مذكور است و از اين جنبه برزخيت تعلق به ابدان گرفته است چه برزخ آنى است كه در او صفت طرفين جمع است طرفى كه روحانى محض است و طرفى كه جسمانى صرف , لذا خليفه الله است .

كلمه يونسيه را با حكمت نفسيه از اين رو مقارن كرده است كه نفس را با يونس عليه السلام شباهت ها است : چنانكه خداوند يونس را در دريا به حوت مبتلا كرد نفس را به تعلق در جسم مبتلا نموده است و چنانكه يونس را در ظلمات ندا كرد كه : لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين و خداوند در حق او فرمود : و نجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤمنين و همچنين نفس در عين ظلمات طبيعت و بحر هيولانى و جسم ظلمانى به رب خود توجه نموده است , پس وحدانيت و فردانيت حق براى او منكشف شده است و به آن اقرار نموده است و به عجز و قصور خود اعتراف كرده است , پس خداوند او را از مهالك طبيعت نجات داده


25
و در انوار شريعت و طريقت و حقيقت داخل نموده است كه اين سه در مقابل آن ظلمات ثلاث كه ظلمات طبيعت و بحر هيولانى و جسم ظلمانى مى باشند مقابله كرده است . حديث رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم است كه : الشريعه اقوالى , و الطريقه افعالى و الحقيقه احوالى ( 56 ) و خداوند به نفس ناطقه نعيم روحانى را در عين جحيم جسمانى روزى كرده است .

و نيز مقارنه كلمه يونسى با حكمت نفسى از مناسبات ديگر بين نفس و يونس است كه حوت رحم , نطفه مشتمل بر روحانيت نفسى كه انوار آن مجرد است را مى بلعد و در ظلمات ثلاثى كه يكى رحم و ديگر مشيمه و ديگر پوست نازكى است كه در آن جنين قرار مى گيرد . و نيز از جهت ديگر مناسباتى كه آن را راسخون در علم مى دانند .

30 و زكريا اذ نادى ربه([ رب لا تذرنى فردا و انت خير الوارثين]( فاستجبنا له و وهبنا له يحيى و اصلحنا له زوجه انهم كانوا يسارعون فى الخيرات و يدعوننا رغبا و رهبا و كانوا لنا خاشعين ( انبياء : 91 ) . ( 57 )

31 انه كان فريق من عبادى يقولون([ ربنا آمنا فاغفرلنا و ارحمنا و انت خير الراحمين]( ( مؤمنون : 113 ) . ( 58 )

32 آيه نور : الله نور السموات و الارض الى قوله سبحانه و الله بكل شى ء عليم ( سوره نور : 36 ) .

اكثار و دوام آيه نور موجب انكشاف حقايق است چنانكه خودش نور است نور عين و عين نور است و با آداب آن نور على نور است چنانكه عددش نور است و با اين عدد كه در نزد خواص با شرائطى منظور است سبب شرف حضور باهر النور مولود عام نور است . از رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم است كه : اللهم اجعل لى فى قلبى نورا و فى سمعى نورا و فى بصرى نورا ( 59 ) مطلبى ديگر در نكته([ 737 هزار و يك نكته]( مسطور است . ( 60 )


26

33 و الذين يقولون([ ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قره اعين و اجعلنا للمتقين اماما]( ( فرقان : 75 ) . ( 61 )

تبصره : چند آيه آخر سوره مباركه فرقان , از آيه و عباد الرحمن الذين يمشون على الارض هونا تا آخر سوره براى اهل بصيرت دستور العمل كلى است . خداوند سبحان توفيق عطا فرمايد كه قرآن كريم را كه همه آن دستور العمل و برنامه الهى مدينه فاضله ساز و انسان ساز است كه ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم در متن امور و شئون زندگى خودمان بكار بنديم . همچنانكه درست نگهدارى هر صنعت را كتابى و دفتر و دستورى است انسان را نيز كه بزرگترين صنعت الهى است كتابى به نام قرآن است كه دستور صانع اين صنعت عظيم براى حفظ و درست نگهدارى و به كمال و سعادت رساندن آن است و الله سبحانه ولى التوفيق .

اى برادر ملكت با عالم ملك است , و خيالت با عالم مثال , و عقلت با عالم عقول . قابل حشر با همه اى و داراى سرمايه كسب همه . صادق آل محمد صلوات الله عليهم فرموده است : ان الله عزوجل خلق ملكه على مثال ملكوته , و اسس ملكوته على مثال جبروته ليستدل بملكه على ملكوته و بملكوته على جبروته . ( 62 ) درست بخوان و درست بدان .

34 و اتل عليهم نبأ ابراهيم الى قوله سبحانه ([ رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين و اجعل لى لسان صدق فى الاخرين و اجعلنى من ورثه جنه النعيم]( ( شعراء : 84 86 ) . ( 63 )

35 الله لا اله الا هو رب العرش العظيم ( نمل : 27 ) ( 64 )

تبصره : عالم جليل سيد عليخان شيرازى مدنى در كتاب([ كلم طيب]( نقل فرموده است كه اسم اعظم خداى تعالى آنست كه افتتاح او الله و اختتام او هو است و حروفش نقطه ندارد و لا يتغير قرائته اعرب ام لم يعرب ( 65 ) , و اين در قرآن مجيد در پنج آيه مباركه از پنج سوره است : بقره و آل عمران و نساء و


27
طه و تغابن .

راقم گويد كه آن شش آيه در شش سوره است كه يكى هم در سوره نمل است كه همين آيه ياد شده است .

الله لا اله الا هو الحى القيوم ( آيه الكرسى , بقره : 256 ) . ( 66 )

الله لا اله الا هو الحى القيوم نزل الكتاب بالحق الايه ( آل عمران : 3 ) ( 67 ) .

الله لا اله الا هو ليجمعنكم الايه ( نساء : 86 ) . ( 68 )

الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ( طه : 9 ) . ( 69 )

الله لا اله الا هو رب العرش العظيم ( نمل : 27 ) . ( 70 )

الله لا اله الا هو و على الله فليتوكل المؤمنون ( تغابن : 14 ) . ( 71 )

بلكه بايد گفت كه اين اسم اعظم در هفت آيه قرآن كريم است كه آيه شصت و سه سوره مباركه غافر كه سوره مؤمن است از آن جمله است : ذلكم الله ربكم خالق كل شى ء لا اله الا هو فانى تؤفكون ( نكته 479 هزار و يك نكته ) . ( 72 )

بلكه با آيه شماره نوزده كه از آخر توبه نقل كرده ايم در هشت موضع قرآن كريم آمده است و مشابه آن را در آيات ديگر نيز مى توان يافت , فتدبر .

36 الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يؤمنون به و يستغفرون للذين آمنوا([ ربنا وسعت كل شى ء رحمه و علما فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك و قهم عذاب الجحيم ربنا و ادخلهم جنات عدن التى و عدتهم و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم انك انت العزيز الحكيم و قهم السيئات و من تق السيئات يومئذ فقد رحمته و ذلك هو الفوز العظيم]( ( 73 )

( مؤمن كه سوره غافر است : 9 11 ) .

تبصره : در اين آيه كريمه حق سبحانه فرموده است كه حاملان عرش و آنانى كه در حول آنند براى مؤمنان استغفار مى كنند . و نيز در اول سوره شورى فرمود : و الملائكه يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض ( 74 ) . ونيز در سوره احزاب


28
فرمود : يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكره و اصيلا و هو الذى يصلى عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات الى النور و كان بالمؤمنين رحيما ( 75 ) ( 42 44 ) آن استغفار و اين صلوه بدين معنى است كه مخرج نفوس انسانى از نقص به كمالند . نقص ظلمات است و كمال نور است چنانكه فرمود : ليخرجكم من الظلمات الى النور .

37 للفقراء المهاجرين الى قوله سبحانه يقولون([ ربنا اغفر لنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان و لا تجعل فى قلوبنا غلا للذين آمنوا ربنا انك رؤوف رحيم]( ( حشر : 11 ) . ( 76 )

38 هفت آيه اول سوره مباركه حديد : بسم الله الرحمن الرحيم سبح لله ما فى السموات و الارض الى قوله سبحانه و هو عليم بذات الصدور .

تبصره : ثقه الاسلام كلينى در باب نسبت از([ اصول كافى]( ( ج 1 معرب ص 72 ) به اسنادش از عاصم بن حميد روايت كرده است كه قال : سئل على بن الحسين عليهما السلام عن التوحيد ؟ فقال : ان الله عزوجل علم انه يكون فى آخر الزمان اقوام متعمقون فأنزل الله تعالى : قل هو الله احد , و الايات من سوره الحديد الى قوله : و هو عليم بذات الصدور . فمن رام وراء ذلك فقد هلك .

يعنى : چون خداوند مى دانست در آخر الزمان اقوامى مدقق خواهند آمد سوره قل هو الله احد و اوائل سوره حديد را نازل فرمود براى اينكه عجز عرب بيابانى مانع بود از اينكه آيه هو الاول والاخر و الظاهر و الباطن را بفهمد . اما مثل آخوند ملا صدرا معنى اين آيه را ادراك مى كند چنانكه خود گويد كه من پيوسته در اين آيات تفكر مى كردم تا وقتى اين حديث را ديدم از شوق گريه كردم .

تبصره : اين تبصره دستورى در مسبحات ست است . اين سور مسبحات ششگانه سورى اند كه در ابتداى آنان بعد از تسميه سبح و يسبح و سبح است كه عبارت از سوره حديد و حشر و صف و جمعه و تغابن و اعلى است . آنچه كه


29
بايد اينجا درباره مسبحات ست بگويم در نكته([ 754 هزار و يك نكته]( آورده ام رجوع بفرماييد ( 77 ) . خداوند سبحان توفيق يقظه و مراقبت و حضور و ذكر و دعا و مناجات مرحمت فرمايد .

در اينجا شايسته است دستورى بسيار بسيار گرانقدر و ارزشمند به رسم بهترين تحفه و عطيه به حضور گوهر شناس قدردان تقديم بدارم . و آن اين كه قاضى قضاعى در([ دستور معالم الحكم و مأثور مكارم الشيم من كلام اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه الصلوه و السلام]( بدين صورت نقل روايت كرده است كه :

البراء بن عازب قال : دخلت على على عليه السلام فقلت : يا اميرالمؤمنين سألتك بالله الا خصصتنى باعظم ما خصك به رسول الله صلى الله عليه و سلم مما خصه به جبريل مما ارسله به الرحمن عزوجل .

فقال : لولا ما سألت ما نشرت ذكر ما اريد ان استره حتى اضمن لحدى اذا اردت ان تدعو باسم الله الاعظم فاقرا من اول الحديد ست آيات , و آخر الحشر هو الله الذى لا اله الا هو , الى آخرها . فاذا فرغت فتكلمت فقل : يا من هو كذلك افعل بى كذا و كذا . فوالله لو دعوت به على شقى لسعد .

قال البراء : فوالله لا ادعو بها لدنيا ابدا . قال على عليه السلام : اصبت , كذا اوصانى رسول الله صلى الله عليه و سلم غير انه امرنى ان ادعو بها فى الامور الفادحه .

([ براء بن عازب گويد : بر اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شدم و آن جناب را به خدا سوگند دادم كه مرا به اعظم اسمايى كه خداوند رحمن جبرئيل را به ارسال آن مخصوص داشت و وى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را و آن حضرت شمارا , مخصوص گردان . فرمود : اگر سئوال تو نمى بود من اراده داشتم كه آنرا تا در لحدم نهاده شوم پوشيده بدارم .

هرگاه خواهى خدا را به اسم اعظم وى بخوانى , شش آيه اول حديد ( بعد از بسم الله الرحمن الرحيم تا و هو عليم بذات الصدور ) و آخر حشر از هو الله الذى


30

لا اله الا هو تا آخر سوره را بخوان , و پس از آن بگو اى كسى كه چنانى با من چنين كن ( يعنى حاجت خود را بخواه ) كه سوگند به خداوند اگر بر شقى بخوانى سعيد مى گردد . براء گفت : قسم به خدا من آنرا براى دنيا نمى خوانم . امام عليه السلام فرمود : همين صواب است , رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم مرا هم اينچنين وصيت فرمود جز اينكه مرا امر كرد كه خدا را بدان در كارهاى بزرگ و دشوار روزگار بخوانم](

و بدانكه هيچ حاجتى براى انسان شريف تر و عزيزتر از قرب الى الله نيست كه لقاء الله است و([ رساله لقاء الله]( ما در وصول بدان زاد راه است .

39 قد كانت لكم اسوه حسنه فى ابراهيم و الذين معه الى قوله سبحانه ([ ربنا عليك توكلنا و اليك انبنا و اليك المصير ربنا لا تجعلنا فتنه للذين كفروا و اغفر لنا ربنا انك انت العزيز الحكيم]( ( ممتحنه : 5 و 6 ) . ( 78 )

40 ([ رب اغفر لى و لوالدى و لمن دخل بيتى مؤمنا و للمؤمنين و المؤمنات و لا تزد الظالمين الا تبارا]( ( آخر سوره نوح ) . ( 79 )

اين چهل كلمه مبارك منتخب و مؤثر اين بنده است و ديگرى شايد كلمات ديگر را بر گزيند كه قرآن را با هر نفس مستعد تجلى خاص است , و هر كس را در كنار اين مأدبه الهى طعمه و لقمه به فراخور اوست و به اندازه خود از آن بهره مند است .


31
فصل دوم ادعيه حائز لطائفى خاص اند كه در روايات يافته نمى شود

ادعيه مأثوره هر يك مقامى از مقامات انشائى و علمى ائمه دين است . لطائف شوقى و عرفانى و مقامات ذوقى و شهودى كه در ادعيه نهفته اند و از آنها مستفاد مى شوند در روايات وجود ندارند و ديده نمى شوند زيرا در روايات مخاطب مردم اند و با آنان محاورت داشتند و به فراخور عقل و فهم و ادراك و معرفت آنان با آنان تكلم مى كردند و سخن مى گفتند نه به كنه عقل خودشان هر چه را كه گفتنى بود . فى الكافى عن الصادق عليه السلام : ما كلم رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم العباد بكنه عقله قط . ( 80 )

و روايت ديگر نيز قال رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم : انا معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس على قدر عقولهم ( 81 ) ( سفينه البحارج 2 ص 214 ماده عقل عن و ط 161 )

اما در ادعيه و مناجاتها با جمال و جلال و حسن مطلق , و محبوب و معشوق حقيقى به ر از و نياز بودند لذا آنچه در نهانخانه سر و نگار خانه عشق و بيت المعمور ادب داشتند به زبان آوردند و به كنه عقل خودشان مناجات و دعا داشتند . مثلا سيد بن طاوس در([ مجتنى]( ( ص 23 ط 9 ) آورده است : الدعاء المروى عن مولانا على بن موسى الرضا عليهما السلام : يا بدى يا بديع , يا قوى يا منيع , يا على يا رفيع , صل على من شرفت الصلوه با الصلوه عليه . ( 82 )

دعاى عرفه حضرت امام سيد الشهداء عليه السلام در توحيد , و دعاى زيارت جامعه كبير حضرت امام على نقى عليه السلام در ولايت و بيان مقام انسان كامل ولى , عديل يكديگر در


32
اين دو اصل اصيل و ركن ركين معارف انسانى اند .

توقيع مبارك حضرت بقيه الله عجل الله تعالى فرجه الشريف را در بيان مقام انسان لسانى است كه بايد گفت : كل الصيد فى جوف الفرا . شيخ عارف حافظ رجب برسى صاحب([ مشارق انوار اليقين]( بعضى از فقره هاى آنرا شرح كرده است ( ص 139 ط بمبئى ) بلكه بعضى از دانشمندان پيشين بر آن شرحى نوشته اند نوشته است كه نسخه اى از آن در تصرف را قم است چنانكه بر زيارت جامعه شروح بسيار نوشته اند . خداوند سبحان توفيق نيل به لباب صحف مكرمه منطق اهل بيت عصمت و وحى را به همگان مرحمت بفرمايد .

توقيع شريف را سيد اجل ابن طاوس در([ اقبال]( به اسنادش بدين صورت روايت كرده است : و من الدعوات فى كل يوم من رجب ما رويناه ايضا عن جدى ابى جعفر الطوسى رضى الله عنه فقال : اخبرنى جماعه عن ابن عياش قال : مما خرج على يد الشيخ الكبير ابى جعفر محمد بن عثمان بن سعيد رضى الله عنه من الناحيه المقدسه ما حدثنى به خير بن عبد الله قال : كتبته من التوقيع الخارج اليه : بسم الله الرحمن الرحيم , ادع فى كل يوم من ايام رجب :

اللهم انى اسألك بمعانى جميع ما يدعوك به ولاه امرك , المأمونون على سرك , المستبشرون ( المستسرون خ ) بأمرك , الواصفون لقدرتك , المعلنون لعظمتك . و أسألك بما نطق فيهم من مشيتك فجعلتهم معادن لكلماتك , و اركانا لتوحيدك و آياتك و مقاماتك التى لا تعطيل لها فى كل مكان , يعرفك بها من عرفك , لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك الخ . ( 83 )

ضمير را يك جا([ هم]( آورده و فرمود : فجعلتهم معادن لكلماتك , و يك جا([ ها]( آورد و فرمود : لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك , چنانكه حق سبحانه فرمود : و علم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملائكه ( بقره : 32 ) فافهم .

شگفت تر از اين آنكه فرمود : لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك .


33
و اين همانست كه باز آن وسائط فيض الهى فرمودند : نزلونا عن الربوبيه و قولوا فينا ما شئتم ( 84 ) . اين چنين انسان را در اصطلاح صحف عرفانى كون جامع گويند كه از مرتبه غماء تا مقام عماء را كه برزخ بين غيب مطلق و مرتبه واحديت است حائز است , يعنى برزخ جامع بين حضرت وجوب و حضرت امكان است و صاحب قلب احدى جمعى است . و چنانكه اسم جلاله امام ائمه اسماء قبله و كعبه آنانست , كون جامع كه مظهر اتم اين اسم شريف و به معنى واقعى و مطابقى كلمه آيه الله است امام و قبله و كعبه كل است .
كعبه است كامل و همه طائف به گرد وى
بنگر مقام مظهر اسم جلاله چيست

مثلا در حضرات خمس گويند : حضرت غيب مطلق , و حضرت شهادت مطلقه , و حضرت غيب مضاف , و حضرت شهادت مضافه , و حضرت كون جامع .

و يا در اقسام پنچگانه نكاح گويند : اول آن توجه الهى ذاتى از حيث اسماء اول و اصلى كه مفاتيح غيب هويت الهى و حضرت كونى است . و دوم آن نكاح روحانى , و سوم آن نكاح طبيعى ملكوتى , و چهارم آن نكاح عنصرى سفلى , و پنجم آن اختصاص به انسان است كه مجمع بحرين غيب و شهادت است .

و علامه قيصرى به اقتفاى حضرت بقيه الله و تتمه النبوه و قطب الورى در([ شرح فصوص الحكم]( چه نيكو گفته است :

([ و مرتبه الانسان الكامل عباره عن جمع جميع المراتب الالهيه و الكونيه من العقول و النفوس الكليه و الجزئيه ومراتب الطبيعه الى آخر تنزلات الوجود , و تسمى بالمرتبه العمائيه ايضا فهى مضاهيه للمرتبه الالهيه , و لا فرق بينهما الا بالربوبيه و المربوبيه , لذلك صار خليفه الله ( ص 11 ط 1 ) . و الكون الجامع هو الانسان الكامل المسمى بادم , و غيره ليس له هذه القابليه و الاستعداد]( . ( 85 )

( ص 62 ) .

چون معدن كلمات الله است خليفه الله است كه بصفات مستخلف متصف است . و


34
اعظم شروط خلافت علم به جميع مراتب و اهل هر مرتبه و علم به حقوق و احكام آنانست كه چنين كسى بايد مبين حقائق اسماء على الاطلاق بوده باشد . بلكه اين معدن كلمات الله را فوق مقام خلافت است زيرا كه مقام خلافت ناظر به انباء و رسالت و وساطت است و ممكن است كه انسان ولى كامل را الوكت نباشد , فافهم و تدبر ترشد ان شاء الله تعالى .
سينه آن گنجينه قرآن فرقانست و بس
سينه سيمينه سر خيل خوبانست و بس
نغمه عنقاى مغرب آيد از آن سوى قاف
مشرق شمس حقيقت قلب انسانست و بس
قرصه مهر و مه اندر عرصه كيهان دل { روشنى شعله شمع شبستانست و بس
غرقه درياى نور وحدت اندر كثرتش
هر طرف رو آورد بر روى جانانست و بس
ماء دافق كون جامع از غمايش تا عماست { لوحش الله عقل در اين نكته جيرانست و بس

تبصره : رجب ماه ولايت , و شعبان شهر رسول الله , و رمضان شهر الله است . و اهل ولايت در آغاز شهر ولايت آماده براى ادراك اسرار شهر الله به خصوص ليله مباركه قدر مى شوند . و آن كه گفته ايم رجب شهر ولايت است در صدور توقيع مبارك از حضرت ولى الله و امر آنجناب كه ادع فى كل يوم من ايام رجب توجه داشته باش . و در فصل پنجم در تأثير اوقات به احوال ذاكر و داعى در اين امر اشارتى خواهد آمد .


35
فصل سوم خداوند در هر چيز به كم اكتفا كرد مگر در ذكر و دعا

خداوند در هر چيز به كم اكتفا كرده است و حد براى آن معين فرموده است مثلا نماز پنج مرتبه , روزه يكماه , زكوه از نصاب مقدار معينى , ولى براى ذكر حدى معين نفرموده است . و اين مطلب مضمون روايت است در كتاب دعاى([ اصول كافى ]( كه ثقه الاسلام كلينى باسنادش روايت كرده است عن ابن القداح , عن ابى عبد الله عليه السلام قال : ما من شى ء الا و له حد ينتهى اليه الا الذكر فليس له حد ينتهى اليه : فرض الله عزوجل الفرائض فمن اداهن فهو حدهن , و شهر رمضان فمن صامه فهو حده و الحج فمن حج فهو حده الا الذكر فان الله عزوجل لم يرض منه بالقليل و لم يجعل له حدا ينتهى اليه . ثم تلا هذه الايه : ([ يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا وسبحوه بكره و اصيلا]( ( احزاب : 42 ) . ( 86 )

فقال : لم يجعل الله عزوجل له حدا ينتهى اليه الحديث ( ج 2 ص 361 معرب ) .

فقال : لم يجعل الله عزوجل له حدا ينتهى اليه - الحديث ( ج 2 ص 361 معرب ) .

عدم حد ذكر براى اين است كه انسان بايد جزئيات كار خود را موافق با حكم الهى قرار دهد و همواره با حفظ مراقبت و حضور به ياد حق سبحانه باشد رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكر الله ( نور : 38 ) . ( 87 )

و فى الكافى باسناده الى الحلبى عن ابى عبد الله عليه السلام قال : لا بأس بذكر الله و انت تبول فان ذكر الله عزوجل حسن على كل حال , فلا تسأم من ذكر الله ( 88 ) ( ج 2 ص 360 معرب ) بلكه دستور ذكر از شريعت مطهره در حد خلاء رسيده است . به([ يازده رساله]( ما رجوع شود ( ص 444 ط 1 ) . ( 89 )


36

تبصره : خداوند سبحان فرمود : ان الصلوه تنهى عن الفحشاء و المنكر و لذكر الله اكبر ( 90 ) ( عنكبوت : 46 ) . و فرمود : اقم الصلوه لذكرى ( 91 ) ( طه : 15 ) . و رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم گفت : جعلت قره عينى فى الصلوه ( 92 ) . صلوه سبب مشاهده است , و مشاهده محبوب قره عين محب است , زيرا كه صلوه مناجات بين حق تعالى و عبد اوست چنانكه فرمود : فاذكرونى اذكركم , و رسولش فرمود : المصلى يناجى ربه . ( 93 )

كيست مصلى كسى كوست مناجى دوست
آه كه نشناختى سر عبادات را
طاعت عادى تو بعد ز حق آورد { قرب بود در خلاف آمد عادات را

و چون صلوه مناجات است پس صلوه ذكر حق است و كسى كه ذكر حق كند همنشين حق است و حق همنشين او است , و كسى كه جليس ذاكر خود است او را مى بيند و الا جليس او نيست . لذا امير عليه السلام فرمود : لم اعبد ربا لم اره . ( 94 ) پس صلوه , مشاهده و رؤيت است يعنى مشاهده عيانى روحانى و شهود روحى در مقام جمعى است , و رؤيت عينى در مظاهر فرقى است . و به عبارت اخصر , مشاهده در مقام جمعى است و رؤيت در مظاهر فرقى . پس اگر مصلى صاحب بصر و عرفان نباشد كه نداند حق تعالى براى هر چيز و از هر چيز متجلى است حق را نمى بيند .

حال بدان كه كريمه : و لذكر الله اكبر يك وجه آن اين است كه : ذكر خداوند در نماز بزرگترين چيزى از اقوال و افعال كه صلوه شامل آنها است مى باشد يعنى هيچيك از آنها به بزرگى ذكر الهى نيست .

و وجه ديگر آن اينكه : ذكر خداوند عبدش را بزرگتر از ذكر عبد مراورا است زيرا كه كبريا حق تعالى راست . پس عبارت هم شامل است ذكر خداوند عبد را , و هم ذكر عبد خدا را چنانكه فرمود : فاذكرونى اذكركم , و فرمود : جزاء و فاقا . و فاق


37
مصدر دوم باب مفاعله است كه از دو طرف است پس اذكرونى اذكركم جزاء و فاق است .

اين تبصره خلاصه اى از سؤال يكصد و بيست و نهم باب هفتاد و سوم([ فتوحات مكيه]( و فص محمدى([ فصوص الحكم]( است .

واقعه اى شيرين اينكه : يكى از اهل ولاء كه با هم موالات داشتيم در مراقبتى به لقاء من رآنى فقد رآنى فان الشيطان لا يتمثل بى تشرف حاصل كرده است از آن حضرت صلى الله عليه و آله ذكر خواست , فرمود : من به شما ذكر سكوت مى دهم .

و نيز واقعه اى شگفت براى راقم پيش آمده است كه آن را در([ دفتر دل]( چنين ثبت كرده است :

شبى در را به روى خويش بستم
به كنج خانه در حيرت نشستم
فرو رفتم در آغاز و در انجام
كه تا از خود شدم آرام و آرام
بديدم با نخ و سوزن لبانم
همى دوزند و سوزد جسم و جانم
بگفتند اين بود كيفر مر آنرا
رها سازد به گفتارش زبان را
چو اندر اختيار تو زبانت
نمى باشد بدوزند اين لبانت
از آن حالت چنان بى تاب گشتم
كه گويى گويى از سيماب گشتم
ز حال خويش ديدم دوزخى را
چشيدم من عذاب برزخى را

فص يونسى([ فصوص الحكم]( در ذكر و ادب مع الله است كه سبب اختصاص فص بدان همان ذكر يونسى است . و در اين فص و شروح آن حقايقى در ذكر است , و اين كمترين را نيز در اين مقام در شرح بر آن مطالب نفيس است . شيخ در فضيلت و اسرار ذكر لطائفى دارد از آن جمله گويد :

([ و ما احسن ما قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : الا انبئكم بما هو خير لكم و افضل من ان تلقوا عدوكم فتضربوا رقابهم و يضرب رقابكم ؟ ذكر الله . و ذلك انه لا يعلم قدر هذه النشأه الانسانيه الا من ذكر الله الذكر المطلوب منه فانه تعالى جليس من ذكره , و الجليس مشهود الذاكر , و متى لم يشاهد الذاكر الحق الذى جليسه فليس بذاكر]( . ( ص 383 ط 1 )


38

يعنى([ : چه نيكو فرموده است رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم كه([ : آيا شما را خبر ندهم به آنچه كه جهاد و غزوه شما در راه خداست ؟ آن ذكر بارى سبحانه است]( . زيرا قدر اين نشأه را نمى داند مگر آن كسى كه خدا را ذكر مى كند به ذكر مطلوب , چه اينكه حق تعالى جليس ذاكرش است , و جليس , مشهود ذاكر است , و هرگاه ذاكر حق سبحانه را كه جليس او است مشاهده نكند ذاكر نيست]( .

سعى كن كه ذكر را قلب بگويد كه عمده حضور قلب است وگرنه ذكر با قلب ساهى پيكر بى روان و كالبد بى جانست , و در حديث آمده است كه : ليس الذكر قولا باللسان فقط ( 95 ) . بلكه خداوند سبحان فرمود : و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هويه و كان امره فرطا ( كهف : 29 ) . ( 96 )

و فرمود : فويل للقاسيه قلوبهم من ذكر الله اولئك فى ضلال مبين ( 97 ) ( زمر : 23 )

و فرمود : و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال و لا تكن من الغافلين ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون ( آخر اعراف ) . ( 98 )

در اين كريمه در مقام بسيار شامخ عنديت نيز تدبر داشته باش كه كسانى در نزد او هستند چگونه اند ؟ آرى آنكه با جمال و جلال و حسن مطلق محشور است سخنى جز او ندارد .

در اول ذكر آرد انس با يار
در آخر ذكر از انس است و ديدار
چنانكه مرغ تا بيند چمن را
نيارد بستنش آنگه دهن را
شود مرغ حق آن فرزانه سالك
كه با ذكر حق است اندر مسالك
چگونه مرغ حق نايد به حق حق
چو مى بيند جمال حسن مطلق
اگر خواهى كه يابى قرب درگاه
حضورى مى طلب درگاه و بيگاه
اگر خواهى مراد خويش حاصل
ز ياد حق مشو يك لحظه غافل
چو قلب آدمى گرديد ساهى
ز ساهى مى نبينى جز سياهى

39
دل ساهى دل قاسى عاصى است
دل عاصى است كو از فيض قاصى است

و بخصوص كه حق سبحانه فرموده است : اقم الصلوه لذكرى ( طه : 15 ) . درست در آيه تأمل شود كه حق تعالى صلوه را وسيله ذكر قرار داده است . شيخ بهائى در آخر شرح حديث دوم كتاب([ اربعين]( گويد([ : قال بعض الاكابر : انما كان الفكر افضل الاعمال لانه عمل القلب و هو افضل من الجوارح فعمله اشرف من عملها , الا ترى الى قوله تعالى : اقم الصلوه لذكرى ؟ فجعل الصلوه وسيله الى ذكر القلب . و المقصود اشرف من الوسيله .

در ترجمه([ قطب شاهى]( آن را چنين ترجمه كرده است([ : بعضى از اكابر گفته اند : سبب اينكه مرتبه فكر بر مرتبه عبادت رجحان يافته آنست كه فكر عمل قلب است و عبادت عمل جوارح و اعضا , و هيچ شك نيست كه قلب اشرف از اعضا است . پس عمل او نيز اشرف باشد از عمل اعضا چنانچه آيه كريمه : اقم الصلوه لذكرى اشعار به آن دارد چه كه مفسرين ذكر را در اين آيه تفسير به فكر كرده اند يعنى بر پاى داريد نماز را به واسطه فكر من , و مقرر است كه مقصود اشرف از وسيله مى باشد پس فكر كه مقصود است اشرف باشد از نماز كه وسيله و سبب حصول آنست]( .

ولكن حق اين است كه كلمه ذكر را ابهامى نيست كه حمل بر فكر شود و به همان تعبير قرآنى شيرين و دلنشين است كه ذكر به ياد حق بودنست , هر چند فكر در عبارت فوق در اين مقام به همان مفاد ذكر است . كيف كان مطلب مهم در ذكر قلبى اين است كه بدانى همانطور كه طفل در مدت دو سال يا كمتر و بيشتر مطابق استعداد و اعتدال مزاجش از شنيدن كلام و اراده تكلم كم كم به نطق مى آيد و گويا مى شود , قلب سالك صادق هم بر اثر مداومت در حضور و انصراف فكر به قدس جبروت و دوام ذكر حق , به نطق مى آيد كه حتى ذكر قلب شنيده مى شود , و اين نطق نيز مانند نطق ظاهرى بنابر استعداد باطنى سالكان متفاوت است . و خود


40
ذكر هم مطابق تقلب قلب در اشخاص يا در يك شخص مطابق احوال و اوقات وى مختلف است كه مطابق دولت ذكر و توجه قلبى الفاظ مناسب آن چون كلمه طيبه لا اله الا الله و يالله و يا حى يا قيوم و نحو آنها مسموع مى گردد .

و در اين اطوار قلبى گاهى تمثلهايى نيز پيش مى آيد بلكه اشرف از تمثل , كشفهاى بى مثالى روى مى آورد :

صعود برزخى چون گشت حاصل
بيابى بس تمثلهاى كامل
مثالى همنشين و همدم تو
فزايد نور و بزدايد غم تو
چو سر سالك آيد در تمثل
تمثلهاست در دور و تسلسل
كه تا كم كم ز لطف لا يزالى
بيابى كشفهاى بى مثالى
چو دادى تار و پودت را به تاراج
عروج احمدى يابى به معراج

چون سخن از تمثل پيش آمد گوييم : همه تمثلها از ادراكات انسان است و در صقع ذات او مثال تمثل مى يابد . و چون آن را در چندين نكته([ هزار و يك نكته]( بيان كرده ايم و بسيارى از اشارات لطيف كه در عداد اسرار و رموز معارف است در آن آورده ايم در اينجا به ذكر همين مطلب شريف نا گفته اكتفا مى كنيم و آن اينكه : در روايات عديده آمده است كه پيغمبر اكرم و ائمه اطهار و نيز حضرت سيده نساء عالمين صديقه طاهره سلام الله عليهم اجمعين در وقت احتضار مؤمن براى او حاضر مى شوند . اين حضور همان تمثل است كه بر اثر حصول انصراف تام از اين نشأه براى شخص حاصل مى شود كه صور بذر معارف و عقائد حقه او و نتيجه اعمال وى مى باشند . و اگر در غير زمان و احتضار چنين انصراف دست دهد تمثلهايى روى مى آورند نظير فتمثل لها بشرا سويا , چون ملاك همان تمثل است چنانكه در كلام الهى تمثل به حكم كلمه([ فا]( متفرع بر افعال قبل است كه اذ انتبذت من اهلها مكانا شرقيا فاتخذت من دونهم حجابا فارسلنا اليها روحنا , و بعد از آن فرمود : فتمثل لها بشرا سويا , فتبصر ( 99 ) . در لام([ لها]( هم دقت و تدبر بسزا لازم است كه لام اضافه


41
اعتبارى نيست چنانكه گويى([ هذا المتاع لزيد]( بلكه لام نسبت حقيقى مانند له ملك السموات و الارض است , فافهم .

البته در حضور آن بزرگان در چندين روايت تصريح شده است كه به تمثل است ولى مى توان گفت كه : تمثل براى اكثرى مردم است , و اوحدى از مردم را حضور آنان فوق تمثل مى باشد , تا جانت در چه پايه باشد , اگر مثالى باشد در مثال خود مى بيند , و اگر عقلى باشد ادراك عقلى دارد , فتدبر ترشد ان شاء الله تعالى .

و رواياتى كه تمثل و حضور رسول و ائمه عليهم السلام در آنها آمده است گاهى پنج تن اصحاب كساء را اسم مى برد , چنانكه در([ بحار]( از([ محاسن]( به اسنادش از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه . . . و يقال امامك رسول الله و على و فاطمه عليهم السلام . و در روايت بعدش دارد كه : اما فاطمه فلا تذكرها ( 100 ) ( ج 3 ط 1 ص 142 ) . پس آنكه در روايات ديگر حضرت فاطمه سلام الله عليها اسم برده نشد , وجه آن از اين روايت معلوم شده است , و سر آن شايد اين باشد كه علاوه بر اينكه بايد مقام و عصمت زن محفوظ باشد و در زبان نيفتد , مبادا مقدس متقشفى تفوه كند كه چگونه هر كسى او را رؤيت مى كند و حال اينكه نا محرم است ؟ و الله تعالى اعلم . به موضوع بحث كه ذكر و دوام آن بود باز گشت كنيم :

شايسته است كه به چند حديث از غرر احاديث و درر كلمات اهل بيت عصمت و وحى در فضيلت ذكر و حث به دوام آن تبرك جوييم به رجاء آنكه نفس مستعدى از آن توشه بردارد و بهره اى عائد ما گردد . پيش از نقل احاديث گوييم كه : همت در استقامت بايد نه قناعت به حال فقط كه اصحاب حال ممكن است اهل قيل و قال شوند اما شهود طلعت سعادت و اعتلاى به جنت قرب و مكاشفات انسانى اهل همت راست .

خداوند سبحان فرمود : ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه ( 101 ) ( فصلت : 31 ) و الو استقاموا على الطريقه لاسقيناهم ماء غدقا ( 102 ) ( جن : 17 ) . ماء غدق يعنى آب بسيار . و به روايت([ مجمع البيان]( امام صادق عليه السلام آن را


42
به علم كثير تفسير فرمود , قال : معناه لافدناهم علما كثيرا يتعلمؤنه من الائمه . ( 103 )

و به روايت([ كافى]( , امام باقر عليه السلام در تفسير آن فرمود : يعنى لو استقاموا على ولايه اميرالمؤمنين على و الاوصياء من ولده عليهم السلام و قبلوا طاعتهم فى امرهم و نهيهم لاسقيناهم ماء غدقا , يقول لاشربنا قلوبهم الايمان . ( 104 )

آب به علم تفسير شده است , زيرا كه آب صورت علم است چه اينكه علم سبب حيات ارواح است و آب سبب حيات اشباح چنانكه ابن عباس ماء را در اين آيه انزلنا من السماء ماء , به علم تفسير كرده است . و ايمان نيز علم است زيرا كه ايمان تصديق است و علم يا تصور است و يا تصديق . بلكه علوم و ادراكاتى فوق تصور و تصديق و فوق طور عقل اند , و ايمان بر تمام مراتب و مراحل آن علوم و ادراكات نيز صادق است .

و هر عمل و ذكرى كه كمتر از اربعين باشد چندان اثر بارزى ندارد و خاصيت اربعين در ظهور فعليت و بروز استعداد و قوه و حصول ملكه امرى مصرح به در آيات و اخبار است , و در ادامه عمل به يكسال تا ادراك ليله القدر شود هم در جوامع روايى از اهل بيت عصمت و وحى روايت شده است , چنانكه در نقل احاديث مشاهده مى گردد :

1 روى عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم قال : ارتعوا فى رياض الجنه , فقالوا : و ما رياض الجنه ؟ فقال : الذكر غدوا و رواحا . فاذكروا , و من كان يحب ان يعلم منزلته عند الله فلينظر كيف منزله الله عنده فان الله تعالى ينزل العبد حيث انزل العبد من نفسه . الا ان خير اعمالكم و ازكاها عند مليككم و ارفعها عند ربكم فى درجاتكم و خير ما طلعت عليه الشمس ذكر الله سبحانه و تعالى . اخبر عن نفسه فقال : انا جليس من ذكرنى . و اى منزله ارفع من منزله جليس الله تعالى . ( 105 )

( باب([ 13 ارشاد القلوب]( ديلمى )

بيا با ياد او مى باش دمساز
بيا خود را براى او بپرداز

43
گرت حفظ ادب باشد مع الله
شوى از سر سر خويش آگاه
بر آن مى باش تا با او زنى دم
چه مى گويى سخن از بيش و از كم
لبانت را گشا تنها به يادش
هر آنچه جز به يادش ده به بادش
برون آيكسر از وسواس و پندار
كه تا بينى حقيقت را پديدار
چو رستى از مناهى و ملاهى
بتابد در تو انوار الهى

2 كتاب دعاى([ كافى]( ( ج 2 ص 361 معرب ) : فيما ناجى الله تعالى به موسى عليه السلام قال : يا موسى لا تنسنى على كل حال فان نسيانى يميت القلب . ( 106 )

3 و نيز روايت فرموده است كه : قال الله عزوجل لعيسى عليه السلام : يا عيسى اذكرنى فى نفسك اذكرك فى نفسى , و اذكرنى فى ملاك اذكرك فى ملا خير من ملا الادميين . يا عيسى الن لى قلبك و اكثر ذكرى فى الخلوات . و اعلم ان سرورى ان تبصبص الى , و كن فى ذلك حيا و لا تكن ميتا ( ص 364 ج 2 ) . ( 107 )

4 و نيز در([ كافى]( روايت كرده است باسناده عن ابى جعفر عليه السلام قال : ما اخلص العبد الايمان بالله عزوجل اربعين يوما او قال : ما اجمل عبد ذكر الله عزوجل اربعين يوما الا زهده الله فى الدنيا , و بصره داعها و دواعها , فاثبت الحكمه فى قلبه و انطق بها لسانه الحديث ( ج 2 ص 14 ) . ( 108 )

و سيوطى در([ جامع صغير]( از خواجه عالم صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه : من اخلص لله اربعين يوما ظهرت ينابيع الحكمه من قلبه على لسانه . ( 109 )

([ 5 اصول كافى]( باب استواء العمل و المداومه عليه ( ج 2 ص 67 معرب ) : عن ابى عبد الله عليه السلام قال : اذا كان الرجل على عمل فليدم عليه سنه ثم يتحول عنه ان شاء الى غيره , و ذلك ان ليله القدر يكون فيها فى عامه ذلك ما شاء الله ان يكون . ( 110 )

6 و عنه عليه السلام : احب الاعمال الى الله عزوجل ما داوم عليه العبد و ان قل ( 111 )

7 و عنه عليه السلام : اياك ان تفرض على نفسك فريضه فتفارقها اثنى عشر هلالا . ( 112 )


44

8 و عنه عليه السلام قال : كان على بن الحسين صلوات الله عليهما يقول : انى لاحب ان اداوم على العمل و ان قل . ( 113 )

9 و عن ابى جعفر عليه السلام قال : ما من شى ء احب الى الله عزوجل من عمل يداوم عليه و ان قل . ( 114 )

اين پنج روايت در حث و ترغيب بر مداومت عمل اند , در برخى فرموده اند كه خداوند سبحان دوام عمل را دوست دارد هر چند اندك باشد , و در برخى فرموده اند عمل را تا يكسال هلالى ادامه دهيد تا عمل , ليله القدر را ادراك كنيد سپس اگر خواهيد به عمل ديگر پيشى گيريد .

10 قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : لا تكثروا الكلام بغير ذكر الله فان كثره الكلام بغير ذكر الله قسو القلب , ان ابعد الناس من الله القلب القاسى . ( 115 )

( اولين حديث([ امالى]( شيخ طوسى وج([ 2 اصول كافى]( ص 94 معرب )

11 امام سجاد عليه السلام در مناجاه الذاكرين گويد : و آنسنى بالذكر الخفى . . . فلا تطمئن القلوب الا بذكرك . . . استغفرك من كل لذه بغير ذكرك , و من كل راحه بغير انسك , و من كل سرور بغير قربك . ( 116 )

نقل مطلبى بسيار شريف را از([ منيه المريد]( عالم جليل شيخ زين الدين على بن احمد عاملى صاحب([ شرح لمعه]( مشهور به شهيد ثانى اعلى الله مقامه در تبيين مراتب علماء و ذكر كردن قلب , در اين مقام نيك مناسب مى بينيم و آن اينكه :

([ قال بعض المحققين : العلماء ثلاثه : عالم بالله غير عالم بامر الله , و هو عبد استولت المعرفه الالهيه على قلبه فصار مستغرقا بمشاهده نور الجلال و الكبرياء فلا يتفرغ ليعلم علم الاحكام الا ما لا بد منه .

و عالم بامر الله غير عالم بالله , و هو الذى عرف الحلال و الحرام و دقائق الاحكام لا يعرف اسرار جلال الله .

و عالم بالله و بامر الله فهو جالس على الحد المشترك بين عالم المعقولات و عالم المحسوسات فهو تاره مع الله بالحب له , و تاره مع الخلق بالشفقه و الرحمه .


45
فاذا رجع من ربه الى الخلق صار معهم كواحد منهم كانه لا يعرف الله , و اذا خلا بربه مشتغلا بذكره و خدمته فكانه لا يعرف الخلق . فهذا سبيل المرسلين و الصديقين .

و هو المراد بقوله صلى الله عليه و آله و سلم سائل العلماء و خالط الحكماء , و جالس الكبراء . فالمراد بقوله : سائل العلماء , العلماء بامر الله غير العالمين بالله , فامر بمسائلتهم عند الحاجه الى الاستفتاء . و اما الحكماء فهم الذين لا يعلمؤن اوامر الله فامر بمخالطتهم و اما الكبراء فهم العالمون بهما فامر بمجالستهم لان فى مجالستهم خير الدنيا و الاخره .

و لكل واحد من الثلاثه ثلاث علامات : فللعالم بامر الله الذكر باللسان دون القلب , و الخوف من الخلق دون الرب , و الاستحياء من الناس فى الظاهر و لا يستحيى من الله فى السر . و العالم بالله ذاكر خائف مستح .

اما الذكر فذاكر القلب لا اللسان , و الخوف خوف الرجاء لا خوف المعصيه , و الحياء حياء ما يخطر على القلب لا حياء الظاهر .

و العالم بالله و بامره له تسعه اشياء : الثلاثه المذكوره للعالم بالله فقط , و الثلاثه المذكوره للعالم بامر الله فقط , مع ثلاثه اخرى : كونه جالسا على الحد المشترك بين عالم الغيب و الشهاده , و كونه معلما للمسلمين , و كونه بحيث يحتاج الفريقان الاولان اليه و هو مستغن عنهما . فمثل العالم بالله و بامر الله كمثل الشمس لا تزيد و لا تنقص , و مثل العالم بالله فقط كمثل القمر يكمل تاره و ينقص اخرى , و مثل العالم بامر الله كمثل السراج يحرق نفسه و يضى ء لغيره]( انتهى .

اين محقق گويد([ : علماء برسه قسم اند : عالم بالله فقط , و عالم بامر الله فقط , و عالم به هر دو . اولى كسى است كه معرفت الهى بر قلب او مستولى شده و در مشاهده نور جلال و كبريا مستغرق است و در علم به احكام فروع به حد ضرورت اكتفاء مى كند . دومى كسى است كه به دقائق احكام فرعى آشنا و به اسرار جلال الهى نا آشنا است . و سومى در حد مشترك و برزخ بين عالم معقول و عالم محسوس است كه بارى از روى دوستى به خداوند با اوست و بارى از روى شفقت ورحمت به خلق با آنان . با خلق


46
چنان بسر مى برد كه گويى جز خلق نمى شناسد , و با خدايش چنان خلوت مى كند و به ذكر او مشتغل است كه گويى جز خدا نمى شناسد . و اين فرقه سوم مرسلين و صديقين اند . و آنكه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فرمود([ : از علماء بپرس , و با حكماء آميزش داشته باش , و با كبراء همنشين باش]( , مراد از علماء عالم بامر الله است , وحكماء عالم بالله , و كبراء عالم به هر دو .

و هر يك را سه نشانه است : عالم بامر الله را ذكر لسان وخوف و حياى ظاهرى است , و عالم بالله را هم ذكر و خوف و حياء است ولى ذكر قلبى , و خوف رجاء نه خوف معصيت , و حياى از آنچه بر دل خطور مى كند نه حياى ظاهرى . و عالم به امر الله و بالله را علاوه بر آن شش چيز سه ديگر است : يكى اينكه جالس بر حد مشترك بين عالم غيب و شهادت است و برزخ بين هر دو است , دوم اينكه معلم مسلمانانست , سوم اينكه آن دو فريق نيازمند بدو و وى از آنها بى نياز است]( .

قيصرى را در شرح فص يونسى([ فصوص الحكم]( بيانى در تعريف حقيقت ذكر و مراتب آن بنهايت بلند پايه و بغايت نيكوست كه صاحبدل متوغل در تو حيد را بكار آيد و آن اينكه([ : حقيقه الذكر عباره عن تجليه لذاته بذاته من حيث الاسم المتكلم اظهارا للصفات الكماليه و وصفا بالنعوت الجلاليه و الجماليه فى مقامى جمعه و تفصيله كما شهد لذاته بذاته فى قوله : شهد الله انه لا اله الا هو . و هذه الحقيقه لها مراتب :

اعلاها و اوليها ما فى مقام الجمع من ذكر الحق نفسه باسمه المتكلم بالحمد و الثناء على نفسه .

و ثانيها ذكر الملائكه المقربين و هو تحميد الارواح و تسبيحها لربها .

و ثالثها ذكر الملائكه السماويه و النفوس الناطقه المجرده .

و رابعها ذكر الملائكه الارضيه و النفوس المنطبعه مع طبقاتها .

و خامسها ذكر الابدان و ما فيها من الاعضاء . و كل ذاكر لربه بلسان يختص به , فان ذكر الله سار فى جميع العبد]( ( ص 383 ط 1 ) .


47

عارف حسين خوارزمى در ترجمه آن گويد([ : بدان كه حقيقت ذكر عبارت است از تجلى حق مرذات خود را به ذات خود از حيثيت اسم متكلم از براى اظهار صفات كماليه و كشف نعوت جلاليه و جماليه , هم در مقام جمع و هم در مقام تفصيل چنانكه گواهى داد از براى ذات خود هم بذات خود كه شهد الله انه لا اله الا هو . و اين حقيقت را مراتب است :

اعلى و اولاش ( اولايش ) آنست كه متحقق شود از حق در مقام جمع از ذكر او سبحانه نفس خود به اسم متكلم به حمد و ثنا بر نفس خويش .

دوم ذكر ملائكه مقربين كه آن تحميد ارواح و تسبيح ايشانست پروردگار خود را .

و سيوم ذكر ملائكه سماويه و نفوس ناطقه مجرده است .

چهارم ذكر ملائكه ارضيه ونفوس منطبعه به حسب طبقاتش .

و پنجم ذكر ابدان است و آنچه در وى است از اعضاء . و هر يكى ذاكر پروردگار خويش است به لسانى كه بدو اختصاص دارد , چنانكه شيخ بدين معنى اشاره مى كند كه([ فان ذكر الله سار فى جميع العبد]( يعنى ذكر بارى سارى در جميع عبد است . يعنى در روح و قلب و نفس و قواى روحانيه و جسمانيه اوست بل در جميع اجزايش . و اين سريان نتيجه سريان هويت الهيه ذاكره مر نفس خود را به نفس خود است ]( انتهى .

اين ذكر سارى در جميع عبد سارى در جميع موجودات است زيرا بقاى موجودات به هويت الهيه است كه در همه سارى است بلكه موجودات جز شئون نورى و آيات اسمائى اين هويت نيستند كه هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن . لذا هر جا كه اين هويت است عين حيات و علم و شعور و ديگر اسماء جمالى و جلالى است هر چند هر موجودى به جهت ظهور دولت اسمى بدان اسم ظاهر غالب ناميده مى شود و ديگر اسماء و صفات به لحاظ و اعتبار مادر تحت دولت و استيلاء آن اسم واقع مى شوند . پس اين هويت ساريه كه به نام وجود مساوق حق است عين ذكر است و خود ذاكر و


48
مذكور است تسبح له السموات السبع و الارض و من فيهن و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم ( اسراء : 45 ) . ( 117 )
چو يك نور است در عالى و دانى
غذاى جمله را اين نور دانى
بود بر سفره اش از مغز تا پوست
يكايك مغتذى از سفره اوست
بر اين خوان كرم از دشمن و دوست
همه مرزوق رزق رحمت اوست
ازين سفره چه شيطان و چه آدم
به اذن حق غذا گيرند با هم
چو رزق هر يكى نور وجود است
به شكر رازقش اندر سجود است
همه حسن و همه عشق و همه شور
همه وجد و همه مجد و همه نور
همه حى و همه علم و همه شوق
همه نطق و همه ذكر و همه ذوق

و چون به سرايت ذكر در جميع عبد آگاهى يافتى بر آن باش كه يكپارچه ذكر باشى و به ذكرت ذاكر كه خودت ذكر و ذاكر و مذكور خودى , و آن مقامات پنجگانه ذكر را دارايى و در خودت دارى و آن تويى ولا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون ( 118 ) ( حشر : 20 ) . مگر ندانستى كه هر كجا سلطان وجود نزول اجلال فرمود جميع عساكر اسماء و صفاتش ملتزم ركاب او هستند و كجا است كه خالى از نور وجود است ؟ و كدام موطن است كه در حيطه اين سلطان نباشد ؟ و با نور وجود حقى كه غير متناهى است و به تعبير ديگر وحدت شخصيه حقه حقيقيه اين وجود است , و به عبارت ديگر([ بسيط الحقيقه كل الاشياء]( , و به بيان مبين خود او كه الصمد است كدام ذره اى را با او بينونت شى ء از شى ء يعنى بينونت عزلى است هر چند بينونت وصفى است كه از نقص آنها منزه است .

توجه به مطلبى در ذكر كه سر آن برهان لزوم ذاكر كامل با بدن طبيعى در نشأه عنصرى و سلسله زمان است كه ديگران به طفيل اويند , در اينجا لازم است و آن اينكه : شيخ عارف محيى الدين عربى در فص يونسى([ فصوص الحكم]( و شارح آن علامه قيصرى افاده فرموده اند كه([ : و لابد ان يكون فى الانسان جزء يذكر به ويكون


49
الحق جليس ذلك فيحفظ باقى الاجزاء بالعنايه كما يحفظ العالم بوجود الكامل الذى يعبد الله فى جميع احواله لذلك لا تخرب الدنيا و لايستاصل ما فيها مادام الكامل فيها او من يقول : الله الله , كما جاء فى الحديث الصحيح : لا يقوم الساعه و على وجه الارض من يقول : الله الله . فكذلك وجود العالم الانسانى لا يخرب و لا يفنى و يكون محفوظا بالعنايه الالهيه ما دام جزء منه ذاكرا للحق]( ( ص 385 ط 1 ) .

يعنى([ چاره نيست از جزوى در انسان كه ذاكر حق باشد , و حق جليس آن جزء بود . پس اين جزء به واسطه اختصاص به عنايت الهيه حفظ باقى اجزاء مى كند لا جرم دوام و بقاى سائر اجزاء به بركت آن جزء است چنانكه محفوظ بودن عالم به وجود كاملى است كه در جميع احوال به عبادت حق قيام مى نمايد و لهذا دنيا به سمت خرابى موسوم نمى شود و آنچه در وى است استيصال نمى پذيرد مادام كه چنين كامل و حق جوى و الله گوى در وى است , چنانكه در حديث صحيح آمده است : لا يقوم الساعه و على وجه الارض من يقول : الله الله . پس همچنين عالم وجود انسانى خراب نمى شود وفانى نمى گردد بلكه محفوظ مى باشد به عنايت الهيه مادام كه جز وى از و ذاكر حق باشد]( .

ترجمه فوق را از شرح و ترجمه حسين خوارزمى نقل كرده ام و سخن بيشتر و براهين ديگر را در لزوم انسان كامل با بدن عنصرى در نشأه طبيعى , از رساله([ نهج الولايه]( اين كمترين طلب بايد كرد .

و بعنوان مزيد بصيرت در مراتب پنجگانه ذكر و سريان آن در همه مراتب شخص انسان اين چند فقره كلام نبى و وصى را بايد نصب العين قرار داد كه نبى صلى الله عليه و آله و سلم در شب نيمه شعبان در سجده خود مى گويد : سجد لك سوادى و خيالى , و آمن بك فؤادى ( 119 ) كه هر پنج مرتبه را شامل است .

و وصى به تفصيل گويد : اللهم نور ظاهرى بطاعتك , و باطنى بمحبتك , و قلبى بمعرفتك , و روحى بمشاهدتك , و سرى باستقلال اتصال حضرتك يا ذا الجلال و الاكرام . ( 120 )


50

تبصره : حديث لا يقوم الساعه و على وجه الارض من يقول : الله الله در دو جاى([ اسفار]( عنوان شده است , و مولى صدر در آن بيانى دارد , يكى در آخر فصل اول فن پنجم جواهر و اعراض ( ج 2 ط 1 ص 160 ) , و ديگر در آخر فصل سوم باب يازدهم كتاب نفس آن ( ج 4 ط 1 ص 157 ) و در حقيقت ماخذ گفتارش و معنايى كه براى حديث بيان فرموده است از همان موضع مذكور فص يونسى است . و نظر شريفشان در بيان حديث و به خصوص در باره وجه الارض خيلى لطيف و دقيق است و مراجعه بدان براى كسى كه زبان فهم است خالى از لطف نيست .

تبصره : خداوند سبحان در معارج قرآن فرمود : ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخير منوعا الا المصلين الذينهم على صلوتهم دائمون ( 121 ) ( 20 24 ) , و در نساء فرمود : فاذا قضيتم الصلوه فاذكروا الله قياما و قعودا و على جنوبكم ( 122 ) ( 104 ) , در آل عمران فرمود : الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم ( 192 ) , و در طه فرمود : اقم الصلوه لذكرى ( 15 ) كه صلوه را وسيله ذكر قرار داده است . و دانستى كه مقصود اشرف از وسيله است , بنابراين در كريمه على صلوتهم دائمون دقت شود تا دانسته شود كه دوام در ذكر دوام صلوه است و دائم الذكر , دائم الصلوه است . اين نه قول من است , قول باقر علوم اولين و آخرين صلوات الله عليه است كه در اول جزء دوم نوزدهم([ بحار]( از تفسير عياشى روايت شده است :

ابو حمزه الثمالى عن ابى جعفر عليه السلام قال : لا يزال المؤمن فى صلوه ما كان فى ذكر الله ان كان قائما او جالسا او مضطجعا لان الله يقول : الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم ( 123 ) الايه . و فى روايه اخرى عن ابى حمزه عن ابى جعفر عليه السلام مثله ( ص 3 ط 1 ) . امام فرموده است : تا در ياد خدايى همواره در نمازى . خوشا آنانكه دائم در نمازند .

اگر اهل نمازى و نيازى
برون آاز دعاوى مجازى
بيا از صحبت اغيار بگذر
بيا از هر چه جز از يار بگذر

51
ترا زينت بود نام الهى
به از اين تاج كرمنا چه خواهى
عزيز من حيات تو الهى است
كه عقل و نقل دو عدل گواهى است
طبيعت بر حياتت گشت حاكم
نباشد جز تو بر نفس تو ظالم
بيا نفس پليدت را ادب كن
حيات خود الهى را طلب كن

تبصره : الفاظى كه ذكر در ضمن آن متحقق است بسيار است , نهايتش ارباب حال كلمه لا اله الا الله را اختيار كرده اند بنابر چند وجه : از آن جمله يكى آنست كه حروف آن از حروف اشرف اسماء كه لفظ الله است تركيب يافته و حروف بيگانه در ميان نيامده .

دوم ذكر خفى كه ايشان را نهايت اهتمام به شان آن هست در ضمن آن بيشتر متحقق مى شود , چه در حروف آن حرف شفوى كه محتاج به حركت لب باشد نيست , و مى توان در ميان مردم بر وجهى به آن قيام نمود كه كسى را اطلاع حاصل نشود بخلاف اذكار ديگر مثل سبحان الله و الحمد لله والله اكبر و امثال آن كه نه بر اين وجه است .

سوم آنكه اشتمال آن به حرف الف كه اشرف حروف تهجى است و قوام جميع حروف به اوست چنانچه هيولاى حروفش گفته اند و در ميان حروف او را قطب مى گويند , بيشتر است از سايرين .

چهارم آنكه اشتغال به آن باعث در آمدن به حصن الهى است و رستگارى از عذاب او كه لا اله الا الله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابى . و وجوه ديگر نيز گفته اند .

شيرين تر اينكه , مؤيدين جندى در شرح فص شيثى([ فصوص الحكم]( در بيان مراتب توحيد گويد([ : ان العامه من اهل الله يرون التوحيد و هو سته وثلاثون مقاما كليا نطق بها القرآن فى مواضع عده فيها ذكر لا اله الا الله فى كل موضع منها نعت مقام من مقامات التوحيد([ شرح جندى بر فصوص]( ص 260 و([ مصباح الانس]( ص 195 ) . ( 124 )


52

با توجه به توحيد قرآنى كه در([ رساله وحدت از ديدگاه عارف و حكيم]( بطور مستوفى بيان شده است , و با توجه به اينكه اسم جلاله امام ائمه اسماء است , و نيز با توجه به الوهت و اشتقاق معنى الله از اله و يا وله يا هاء كنايه و يا غيرها , عذوبت ذكر لا اله الا الله در كام ذاكر شيرين تر خواهد بود . در([ مصباح الانس]( برخى از اين مباحث عنوان شده است ( ص 120 ) و نكته([ 633 هزار و يك نكته]( در فضيلت لا اله الا الله مطلوبست ( 125 ) . و فكر و ذكر را دو بال مرغ جان ملكوتيت]( در طيران و عروج به اوج سعادتت بدان . و بدانكه خيالات تو تنها كارى كه براى تو رسيده اند اين است كه تو را از سير به ديار ملكوت يعنى از اين طيران و عروج باز داشته اند . خيالات را براى حيوانات بگذار تو انسانى با عقل و عاقل و معقول باش .

زهد فروشى را حكايت كنند كه اين كريمه را انتخاب كرد و تلاوت مى كرد : قيل يا نوح اهبط بسلام منا وبركات عليك و على امم ممن معك و امم سنمتعهم ثم يمسهم منا عذاب اليم ( هود : 49 ) زيرا كه چند حرف شفوى مكرر يعنى با وميم و واو در آن جمعند و مرائى را به كار آيند بخصوص ذيل آن و على امم ممن معك الخ .


53
فصل چهارم در بيان عدد ماثور در بعضى ادعيه و اذكار

در بعضى از ادعيه و اذكار بيان عدد دعا و ذكر و يا عدد ايام آنها از معصوم صادر شده است . در حفظ عدد سهل انگارى نشود با اينكه اعمال مستحبه اند . و بايد به دستور اهتمام داشت چه در حفظ و مراعات صورت آن و چه در عدد آن , يعنى هر چه دستور العمل است به هر صورت و عدد بايد به همان منوال عمل شود و هيچ نحوه تخطى و مداخله در آن روا نبود چه عمل به دستور عددى خود يك نحو تاديب و تعويد نفس است . علاوه اينكه عالم جليل محمود بن محمد دهدار متخلص به عيانى و صاحب([ مفاتيح المغاليق]( در اول رساله([ خلاصه جواهر الاسرار]( گويد :

([ حضرت امام به حق ناطق جعفر بن محمد الصادق عليه السلام فرموده است كه : بدانيد اسماء الله به منزله دفائن اند و عدد به منزله ذراع آن مساحت , اگر ذراع كمتر فرانهى به دفين نرسى و اگر زياده بگيرى نيز نرسى بلكه در گذرى]( .

فاضل شوشترى فتح الله بن محمد رضا حسينى مرعشى در اوائل كتاب شريف([ وفق المراد فى علم الاوفاق و الاعداد]( گويد([ : اكابر اهل تحقيق گفته اند كه عدد به منزله حوض آبى است كه در آن غسل ارتماسى كنند اگر عمق آب زياده از حد باشد موجب غرق مى شود و اگر كم , غوطه خوردن ميسر نيست .

و گفته اند كه عدد حكم دندانه كليد دارد كه به زياد يا كم نمودن آن در وا نمى شود كما قيل([ : الاعداد ارواح و الحروف اشباح , والعدد كاسنان المفتاح اذا


54
نقصت او زادت لا يفتح الباب . و الزياده على العدد المطلوب اسراف , و النقص منه اخلال]( . ( 126 )

يكى از مشايخ روايت مى كرد كه در سوره مباركه يس اسمى هست كه بر طرف مى شود به بركت آن كورى مادر زاد و پيسى . او را گفتند كه آيا اگر كسى تمام سوره را بخواند نفعى از اين مقوله كه مى گويى به او خواهد رسيد ؟ جواب داد : هرگاه حكيم يك دوا را براى مرضى مقرر كرده باشد و آن دوا در دكان عطارى باشد و مريض برود و تمام ادويه دكان او را بخورد آيا نفعى به او خواهد رسيد ؟ همچنين است اين اعمال]( . اين بود آنچه را شوشترى نقل كرده است .

و ما به ذكر دو حديث شريف در اين موضوع تبرك مى جوييم و بدان اكتفا مى كنيم :

حديث اول : ثقه الاسلام كلينى در كتاب دعاء([ اصول كافى]( ( حديث 17 باب القول عند الاصباح و الامساءج 2 ص 383 معرب ) , روايت فرموده است به اسنادش عن العلاء بن كامل قال : سمعت ابا عبد الله عليه السلام يقول : ([ واذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفه و دون الجهر من القول]( عند المساء : لا اله الا الله وحده لا شريك له , له الملك و له الحمد يحيى و يميت و يميت و يحيى و هو على كل شى ء قدير . قال : قلت : بيده الخير . قال : ان بيده الخير و لكن قل كما اقول لك عشر مرات , و اعوذ بالله السميع العليم حين تطلع الشمس و حين تغرب عشر مرات ( 127 ) .

در اين حديث ملاحظه مى فرماييد كه علاء خواست بيده الخير را زياده گراند و يا از روى استفهام گفت بيده الخير اضافه شود , امام فرمود كه البته خير در دست اوست , ولكن همانطور كه من به تو گفته ام بگو .

حديث دوم : دعاى غريق است كه شيخ اجل صدوق در([ اكمال الدين]( به اسنادش روايت فرمود : عن عبد الله بن سنان قال : قال ابو عبد الله عليه السلام ستصيبكم شبهه فتبقون بلا علم يرى و لا امام هدى , لا ينجو منها الا من دعا بدعاء الغريق .


55
قلت : و كيف دعاء الغريق ؟ قال : تقول : يا الله يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبى على دينك . فقلت : يا مقلب القلوب والابصار ثبت قلبى على دينك . فقال : ان الله عزوجل مقلب القلوب و الابصار ولكن قل كما اقول : يا مقلب القلوب ثبت قلبى على دينك ( بحار ط 1 جزء دوم ج 19 ص 276 ) .

([ عبد الله سنان گفت : امام صادق عليه السلام فرمود : بزودى شبهه اى به شما مى رسد پس بدون علمى يعنى پرچم و نشانه اى راهنمايى كند و بدون پيشوايى هدايت نمايد مى مانيد , از آن شبهه رهايى نمى يابد مگر كسى كه دعاى غريق بخواند . گفتم : دعاى غريق چگونه است ؟ فرمود : مى گويى : يا الله يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبى على دينك . من گفتم : يا مقلب القلوب والابصار . امام فرمود : البته خداى عزوجل مقلب القلوب و الابصار است ولكن چنانكه مى گويم بگو : يا مقلب القلوب ثبت قلبى على دينك ]( .

در اين حديث مى بينيد كه عبد الله سنان خواست و الابصار را اضافه نمايد امام اجازه نفرمود , فتبصر .


56
فصل پنجم در بيان اوقات و امكنه دعا

اوقات را در تاثير دعا و احوال داعى , دخلى بسزا است و اگر ابن الوقت و بالاتر از آن ابو الوقت شده اى طوبى لك و حسن ماب . مطلقا شب را در ادعيه و اذكار و خلوت و فكر شانى شايان است . ليل غيب است و انسان را به غيب و باطن مى كشاند و مى رساند .

بعضى از مشايخم از استادش حكايت كرد كه گفت : خداوند سبحان مى فرمايد : الليل لى .

حق تعالى فرموده است : ان ناشئه الليل هى اشد وطا و اقوم قيلا ان لك فى النهار سبحا طويلا ( 128 ) ( مزمل : 7 8 ) . روز بر اثر كسب معاش و تحصيل معاد و تزاول هر كس در حرفه و صنعت و شغلى كه دارد فراغ بال داشتن دشوار است مگر براى اوحدى از افراد كه مظهر اسم شريف يا من لا يشغله شان عن شان مى باشد كه ضابط جميع حضراتست و او را حضرتى از حضرتى باز نمى دارد به تحقيقى كه در فص اسحاقى([ فصوص الحكم]( به منصه ظهور رسيده است . اما شب هنگام انزواى از خلق و انقطاع از مشاغل روز است كه انسان را به خلوت و وحدت مى كشاند و خلوت و وحدت به توحد مى رسانند و تا انسان به توحد نرسيده است به ادراكات عقلى و سير انفسى نائل نمى گردد كه تعلق با تعقل جمع نمى شود . و ما هر چه را كه ادراك مى كنيم از حيث احديت وجودى خود ادراك مى كنيم نه با تفرغ بال .


57
و سير نفس به تعبير علامه ابن فنارى در([ مصباح الانس]( ( ص 295 ط 1 ) عبارت از تلبس نفس به احوال متعاقبه است و اين احوال و اردات نورى است كه عائد نفس مستعد صافى سائر مى گردد , وشب را در صفاى نفس و عروج آن دخلى تمام است سبحان الذى اسرى بعبده ليلا ( 129 ) حكم روى وصف عنوانى عبد رفته است . و من الليل فتهجد به نافله لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا ( 130 ) ( اسراء : 2 و 80 ) . نكته([ 483 هزار و يك نكته]( در اين مقام مطلوب است . ( 131 )

آيات و روايات در حث و ترغيب در خلوت و تهجد شب و استغفار اسحار بسيار است . آن نيكبختى كه در ورطه من كيستم افتاد به دنبال درمان دردش مى رود و به نگهداشتن برنامه و يافتن استاد و دل به دست آوردن چاره خود مى كند و چنين كس را با شب انس سرشار است كه صاحبدل است و طالب ديدار است .

ز دل بسيار گفتى و شنيدى
شب ديوانه دل را نديدى
شب ديوانه دل يك طلسم است
كه تعريفش برون از حد و رسم است
ادب كردى چو نفس بى ادب را
گشايى اين طلسم بو العجب را
دل ديوانه رند جهانسوز
چو شب آيد نخواهد در پيش روز
بود آن مرغ دل بى بال و بى پر
كه شب خو كرده با بالين و بستر
به شب مرغ حق است و نطق حق حق
چو مى بيند جمال حسن مطلق
دلى كو بلبل گلزار يار است
شب او خوشتر از صبح بهار است
شب آيد تا كه دل در محق و در طمس
نمايد سورت و الليل را لمس
شب آيد تا كه انوار الهى
بتابد بر دل پاك از تباهى
خوشا صوم و خوشا صمت و خوشا فكر
خوشا اندر سحرها خلوت ذكر

شك نيست كه مناسبات زمانيه از اتم مناسبات است چنانكه نفس كينونت در شهر الله مبارك رمضان براى نفوس مستعده اثر تكوينى دارد , و در نزل و قدوم ماه اصب رجب براى رجبيون شهود خاصى است چنانكه در([ فتوحات مكيه]( در وصف رجبيون عنوان شده است , و چند بار اين شهود خاص رجبى به بعضى از


58
فقرا نيز روى آورده است والحمد لله رب العالمين . و سيد بن طاوس در كتاب([ اقبال]( گفته است : ان لاوقات القبول اسرارا لله جل جلاله ما تعرف الا بالمنقول ( 132 ) ( آخر باب 6 از اعمال ذى الحجه ص 527 ط 2 ) . و برخى به معقول نيز شناخته مى شود و با شعورى مرموز ادراك مى شود .

ديلمى در باب بيست ويكم([ ارشاد القلوب]( آورده است كه : قال على بن الحسين عليهما السلام : ان بين الليل والنهار روضه يرتع فى نورها الابرار , ويتنعم فى حدائقها المتقون ( 133 ) الحديث . مراد از روضه ما بين الطلوعين است , و نور به فتح نون به معنى شكوفه است .

در كتاب دعاى([ كافى]( بابى در اوقات و احوال اميد اجابت دعاء است ( ج 2 ص 346 ) حديث ششم آن به اسنادش از امام صادق عليه السلام است كه فرمود :

قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : خير وقت دعوتم الله عزوجل فيه الاسحار , وتلا هذه الايه فى قول يعقوب عليه السلام : سوف استغفر لكم ربى . قال : اخرهم الى السحر . ( 134 )

و بدانكه امكنه را هم چون اوقات تاثيرى خاص است و اگر فى مقعد صدق عند مليك مقتدر قرار گرفته اى كه([ ليس عند ربك صباح و لا مساء]( گوارا بادت . و روايات در اين باب نيز بسيار است . بلكه ارباب عزائم و مباشر ان اعمال غريبه از اوفاق و غيره در جمالى مكانى خاص مى گزينند , ودر جلالى مكانى خاص , چنانكه عيانى در ([ مفاتيح المغاليق]( در هر يك از اعمال جمالى و جلالى بدان نص دارد و اين كلامى حق است و بسط و تفصيل آن خواص را بكار آيد , و نقل شواهد در هر يك از امور مذكوره موجب اطاله رساله مى شود , علاوه اينكه بسيارى از آنها خارج از حد و حوصله اكثرى است .

مثلا در جوامع روائيه آمده است كه فرائض را در يك محل مخصوص و معين منزل بخوانيد يعنى براى خود مصلاى خاصى براى اداى فرائض قرار دهيد و در وقت احتضار شما را در آنجا گذارند كه موجب تخفيف شدايد و غمرات موت


59
است . ولى نوافل را در اماكن متعدد بخوانيد كه براى شما شاهد باشند .

تبصره : آنكه گفته ايم انسان آنچه را ادراك مى كند از حيث توحد و احديت وجودى خود ادراك مى كند از اينرو است كه معانى را كه علوم و حقائق اند صورت جمعى و وحدانى است كه تفرق و تشتت از آن عالم طبيعت است و بين غذا و مغتذى سنخيت شرط است , فافهم .

و اين توحد و احديت وجودى بدون اطمينان خاطر حاصل نمى شود و با اضطراب خاطر نيل به صور جمعى معارف الهى صورت نمى يابد , و همچنين با حديث نفس و هوا جس نفسانى ذكر و دعا صافى و خالص نمى گردند و اثر شايسته نمى دهند . نمى بينى كه حق سبحانه مى فرمايد : يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى . ( 135 ) و در رب مضاف به خود هم تامل و دقت بنما تا بيابى كه رب تو كيست و هر كس مى گويد ربى و يا رب . اين رب همان جدول وجودى هر كلمه نورى موجودى از ذره تا بيضا است كه از بحر بيكران وجود مطلق و صمد حق منشعب است .

جدولى از بحر وجودى حسن
بيخبر از جدول و درياستى

و اين ارباب كلمات جزئيه در راه استكمال اند كه به رب كامل مكمل خود برسند كه ان الى ربك المنتهى . آن ارباب نهرهايند و اين رب رود نيل قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى لنفدا البحر قبل ان تنفد كلمات ربى و لو جئنا بمثله مددا ( كهف : 110 ) . ( 136 )

اين نكته عليا همانست كه عارف صدر قونوى در تفسير فاتحه افاده فرموده است , و علامه ابن فنارى در([ مصباح الانس]( نقل كرده است كه :

([ ان الرب اسم كلى سار بجميع معانيه فى جميع الاسماء الكليه و الجزئيه و ظاهر فى كل اسم بحسبه , فكل موجود حقيقته منتشاه من حقيقه الهيه اصليه او فرعيه الى ما لا يتناهى , كان الوجود المضاف اليه الظاهر فى المراتب الكونيه


60
روحا و مثالا و حسا متعينا من حضره اسم متعين بتلك الحقيقه الالهيه فكان ذلك الاسم ربه المتولى لتربيته]( .

تا اينكه پس از بيان حكم عام وخاص ربوبيت گويد([ : و اما نبينا محمد صلى الله عليه و آله و سلم فله المنهل الاعلى و هو التجلى الاول الذى نوره اولا و ربه ثانيا , و هو اصل جميع الاسماء و التعينات العلميه و الوجوديه و منتهاها كما قال تعالى : وان الى ربك المنتهى , و قال تعالى : قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى الايه . فان ربه هو التجلى الاول الذى هو مسمى هو وباطن الاسم الله]( ( مصباح ص 151 ) . ( 137 )

در جنت و اقسام آن و اضافه آن به ضمير ياى متكلم در كريمه ياد شده لطايفى در دو نكته 707 و([ 921 هزار و يك نكته]( آورده ايم رجوع شود . ( 138 )

خواجه طوسى در شرح فصل هشتم نمط نهم([ اشارات]( در بيان نفس مضطربه و مطمئنه بيانى شيرين دارد كه به ترجمه آن اكتفا مى كنيم :

([ رياضت بهائم يعنى رام كردن آنها اين است كه رائض آنها را از اقدام بر حركاتى كه بدان راضى نيست باز دارد و بر آنچه كه بدان راضى است وا دارد تا بر طاعت وى خو گيرند .

و قوه حيوانى كه مبدا ادراكات و افاعيل حيوانى در انسانست هرگاه طاعت قوه عاقله ملكه اش نشود به منزله بهيمه رام نشده است كه گاهى شهوتش و گاهى غضبش او را به سوى ملايمش مى خوانند . و اين دو يعنى شهوت و غضب بارى به سبب آنچه كه قوه حيوانى به ياد آن مى آيد و بارى به سبب آنچه كه از حواس ظاهره بدو مى رسند بر انگيزاننده قوه متخيله و متواهمه اند , پس قوه حيوانى به حسب اين دواعى حركات مختلف حيوانى مى نمايد و قوه عاقله را در تحصيل خواسته هايش استخدام مى كند . لذا او قوه اماره ايست كه از وى افعال مختلف به اختلاف مبادى صادر مى شوند و قوه عقليه از روى كره وى را فرمان مى برد و پريشانست .

اما چون قوه عاقله او را به سبب منع كردنش از تخيلات و توهمات و احساسات


61
و از افاعيل بر انگيزاننده شهوت و غضب رام كرد و بر آنچه كه مقتضاى تعقل عملى است واداشت تا بر اطاعت او خو كرد و در خدمت او ادب يافت و به امر او فرمان برد و از نهى وى سرپيچى نتواند كرد , قوه عقليه آرميده مى شود و از وى چنان افعال مختلف به اختلاف مبادى صادر نمى گردند و باقى قوا همگى فرمانبر اويند و وى را گردن مى نهند]( پايان .

و چون نفس مطمئنه شد مخاطب به خطاب يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى مى گردد . و در رب مضاف به كاف خطاب , و عباد و جنت مضاف به ياء متكلم بايد خيلى دقت به كار برد . نفس مطمئنه شدن همان و مخاطب به خطاب مذكور شدن همان . و به نكته 707 و([ 921 هزار و يك نكته]( رجوع شود .


62
فصل ششم در بيان طهارت داعى

شرط بسيار مهم تاثير اذكار و ادعيه و اوراد و نظائرها طهارت انسانست كه صرف لقلقه لسان سودى نبخشد . بلكه مبادا موجب قساوت و بعد هم بشود زيرا كه ذكر عارى از فكر است يعنى قلب بى حضور است , و قلب بى حضور چراغ بى نور است و شخص بى نور از ادراك حقايق دور است . و مثل ذكر بى حضور مثل كورى است كه در دست او مشعل نور است .

در اين بيان رساى محقق خواجه نصير الدين طوسى در شرح فصل هشتم نمط نهم([ اشارات]( شيخ رئيس كه در مقامات عارفين است دقت شود كه گويد([ : ان العباده تجعل البدن بكليته متابعا للنفس , فان كانت النفس مع ذلك متوجهه الى جناب الحق بالفكر صار الانسان بكليته مقبلا على الحق و الا فصارت العباده سببا للشقاوه كما قال عزوجل : فويل للمصلين الذين هم عن صلوتهم ساهون]( . ( 139 )

ببايد بود دائم در حضورش
كه تا بينى تجليهاى نورش
حضورى را فؤاد مستهام است
حضورى را مقام لا مقام است

اين كمترين بحث از طهارت و مراتب آن را در رساله([ وحدت از ديدگاه عارف و حكيم]( به تفصيل تحرير كرده است بدانجا رجوع شود ( 140 ) ( ص 41 46 ط 1 ) .

بطور اجمال بدان كه گناه را مراتب است از گناه پيش پا افتاده چون سرقت و كذب تا انسان به جايى مى رسد كه عبادتش را گناه مى بيند و بعد خودش را كه


63
([ وجودك ذنب لا يقاس به ذنب]( ( 141 ) . و ذنب دنس است , و طهارت شست وشوى ادناس و اقذار است از دنس ظاهرى تا آنى كه لايقاس به ذنب . و به فرموده صادق آل محمد صلوات الله عليهم شراب طهور هل اتى , انسان را از هرگونه ذنب مطه ر است . به رساله ياد شده رجوع شود .

بدانكه بذر سعادت , مراقبت است و مراقبت كشيك نفس كشيدن و پاسبان حرم دل بودن است ولا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون ( 142 ) ( حشر : 20 ) . و تمام عبادات و ادعيه و اذكار براى به بار رساندن اين تخم رستگارى است . همت بگمار تا اين دستور بسيار بسيار گرانقدر را كه در آخر ([ جامع الاخبار]( منسوب به صدوق از كشاف حقائق امام به حق ناطق ابو عبد الله جعفر صادق عليه الصلوه و السلام روايت شده است حلقه گوش خود قرار دهى و آن اينكه : القلب حرم الله فلا تسكن فى حرم الله غير الله . ( 143 )

بيا بشنو حديث عالم دل
ز صاحبدل كه دل حق راست منزل
امام صادق آن بحر حقايق { چنين در وصف دل بوده است ناطق
كه دل يكتا حرم باشد خدا را { پس اندر وى مده جا ما سوا را
بود اين نكته تخم رستگارى { كه بايد در زمين دل بكارى
پس اندر حفظ او كن ديده بانى
كه تا گردد زمينت آسمانى

صائن الدين على بن تر كه در فصل پنجاه و هشتم([ تمهيد القواعد]( كلامى به غايت كامل در بيان مراقبت دارد كه([ : ان دوام المراقبه التى هى عباره عن ملاحظه الحقيقه المطلقه فى تنوعات تعيناتها بحيث لا يغيب عن الواحد الظاهر بكثره المظاهر , مما يستجلب تلك الكمالات و يستحصل به سائر العلوم و المعارف]( انتهى . ( 144 )

اين معنى لطيف در دوام مراقبت اهل كمالى را كه صفوت صفاى خلاصه خاصه الخاصه اند به كار آيد . جعلنا الله و اياكم منهم بمنه و كرمه .

در آخر ماده غفل([ سفينه البحار]( گفته است : و عن لب اللباب : و فى الخبر : ان


64
اهل الجنه لا يتحسرون على شى ء فاتهم من الدنيا كتحسرهم على ساعه مرت من غير ذكر الله . ( 145 )

مهمترين شعب تزكيه , تطهير سر و ذات انسان از شك و ريب در ايمان بالله است كه با نور معرفت از ظلمات اوهام و وساوس بدر آيد و به حليت توحيد حقيقى كه توحيد قرآنى است متحلى گردد . و اگر همت بگمارى كه يك انسان قرآنى بشوى كه در حق تو صدق آيد لا يمسه الا المطهرون خوشا به حالت .

حال بدانكه آنچه را مى شنوى آنرا مس مى كنى و آنچه را مى گويى نيز اينچنين است . و آنچه را مى خورى هم مس مى كنى و همه انحاء ادراكات تو ممسوس تست و تمام احوال و نيات و شئون و اطوار تو ممسوس تست , آن انسان قرآنى باش كه لا يمسه الا المطهرون . و با نا محرم جليس مباش خواه نامحرم آشنا و خواه نا محرم بيگانه . و مقصودم از اين نا محرم مطلق مرد و زنى است كه محرم ولايت الهى و ولايت اولياء الله نيست . و بند هجدهم([ دفتر دل]( هم در اين امر مطلوبست , و آن اينكه :

سخن بنيوش و ميكن حلقه گوش
مكن اين نكته را از من فراموش
حذر بى دغدغه از صحبت غير
چه در مسجد بود غير و چه در دير
كه اغيارند نا محرم سراسر
چه از مرد و چه از زن اى برادر
دل بى بهره از نور ولايت
بود نا محرم از روى درايت
ز نا محرم روانت تيره گردد
قساوت بر دل تو چيره گردد
چه آن نا محرمى بيگانه باشد
و يا از خويش و از همخانه باشد
ترا محرومى از نا محرمانست
كه نا محرم بلاى جسم و جانست
مرا چون ديده بر نا محرم افتد
ز اوج انجلايش در دم افتد
به روز روشن است اندر شب تار
به نزد يار خود دور است از يار
همين نا محرم است آن ناس نسناس
كه استيناس با او آرد افلاس

65
فصل هفتم در احتراز از دعاى ملحون

غرض ما در اين فصل احتراز از لحن در دعا است . يعنى سخن در دعاى ملحون و اعراب ادعيه و اذكار است كه عبارت دعا را صحيح بايد خواند زيرا دعاى ملحون به سوى خدا بالا نرود .

با اختلاف اعراب كلمات در معانى آنها نيز تغيير حاصل مى شود و صورت مخالف با معنى مى گردد و لفظ ملحون موجب نفرت طبع سامع مى گردد . در([ اصول كافى ]( از جميل بن دراج روايت شده است كه قال ابو عبد الله عليه السلام : اعربوا حديثنا فانا قوم فصحاء ( ج 1 ص 42 معرب ) . و در روايت ديگر آمده است كه آنحضرت فرمود : نحن قوم فصحاء اذا رويتم عنا فاعربوها ([ عده الداعى]( ص 10 ط 1 ) . ( 146 )

از حضرت امام ابو جعفر جواد عليه الصلوه و السلام روايت است كه انه قال : ما استوى رجلان فى حسب و دين قط الا كان افضلهما عند الله عزوجل آدبهما . قال : قلت : جعلت فداك قد علمت فضله عند الناس فى النادى و المجالس فما فضله عند الله عزوجل ؟ قال عليه السلام : بقراءه القرآن كما انزل , و دعائه الله عزوجل من حيث لا يلحن , و ذلك ان الدعاء الملحون لا يصعد الى الله عزوجل . ( باب([ 49 ارشاد القلوب ديلمى]( و([ عده الداعى]( ص 10 ) .

امام فرمود([ : دو مرد برابر در حسب و دين آن كه اديب تر است در نزد خدا


66
برتر است . راوى گفت : فدايت شوم هر آينه فضل اديب را نزد مردم در انجمنها و مجالس دانستم فضل او نزد خداى عزوجل چگونه است ؟ فرمود : زيرا قرآن را چنانكه نازل شده است قرائت مى كند , و در خواندن خداى عزوجل دعا را درست مى خواند چه اينكه دعاى نادرست به سوى خداى عزوجل بالا نمى رود]( .

ابن فهد در([ عده]( گويد([ : ان الاحكام تتغير بتغير الاعراب فى الكلام , الا ترى الى قوله صلى الله عليه و آله وسلم حين سئل : انا نذبح الناقه و البقره و الشاه و فى بطنها الجنين انلقيه ام ناكله ؟ قال صلى الله عليه و آله و سلم : كلوه ان شئتم فان ذكاه الجنين ذكاه امه . فبعض الناس يروى ذكاه الثانى ( كذا الذكاه الثانيه ظ ) بالرفع فيكون معناه ان ذكاه امه تبيحه وهى كافيه عن تذكيته . و بعض رواها بالنصب فيكون معناه ان ذكاه الجنين مثل ذكاه امه فلا بد فيه من تذكيه له بانفراده و لا تبيحه ذكاه امه . فافهم ذلك فانه من مغاص الفهم و رقيق العلم]( .

يعنى([ با دگرگونى اعراب , احكام نيز دگرگون مى شوند مثلا از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدند كه شتر و گاو و گوسفند را تذكيه مى كنيم و در آنها جنين است . آيا آن را بياندازيم يا بخوريم ؟ فرمود : اگر خواهيد بخوريد زيرا كه ذكات جنين ذكات مادر اوست . در اين جمله ذكاه الجنين ذكاه امه اگر ذكات دوم را به رفع بخوانيم معناى آن چنين است كه ذكات جنين همان ذكات مادر اوست كه جنين را نبايد تذكيه كرد بلكه به تذكيه مادر , او نيز مذكى است يعنى ذكات مادر مبيح اكل اوست . و اگر به نصب بخوانيم معناى آن چنين است كه ذكات مادر اوست يعنى جنين را بايد مثل مادرش تذكيه كرد كه اگر شتر است به نحر و اگر گاو و گوسفند است به ذبح]( .

اين سخنى سخت استوار است كه معانى و احكام به تغير اعراب متغير مى گردند و شواهد در پيرامون آن بسيار است . لذا مى بينيم كه اهتمام و عنايت علماى سابق ما در ضبط قراءات قرآنى و اجازات روايى تا چه اندازه بوده است چنانكه


67
كتب قراءات و درايه و اقسام اجازات گواهند . و كتب مربوطه در اين امور و نقل وقايع قرائى و ادبى در آنها بدان حد است كه ورود در آنها موجب خروج از موضوع رساله خواهد شد . و نه تنها مسلمانان اهتمام در قراءات داشتند بلكه در رسم الخط قرآن نيز همت گماشتند كه به همان صورت مكتوب كتاب وحى محفوظ مانده است يعنى رسم الخط قرآن سماعى است و كتاب([ نثر المرجان فى رسم نظم القرآن ]( تاليف عالم نبيل محمد غوث را در اين امر اهميت بسزا است .

تبصره : كلام امام جواد عليه السلام محمول بر ترغيب و حث فرا گرفتن علوم ادبى و ناظر به مدح و فضيلت آن علوم است كه دعاى به اعراب صحيح را كمال و رتبتى است كه در ملحون آن نيست نه اينكه اعراب و معرفت نحو يكى از شروط و آداب دعا باشد . عبارت دعا مقبول بودن كه مراد از تعبير به صعود آنست غير از استجابت دعا و حال و دل شكسته داشتن است . صحت لفظ را شانى است و رتبت معنى را شانى ديگر و چون جمع شوند نور على نور است . لذا منطق وحى و سفراى حق و هاديان خلق قاطبه مرد و زن اعم از عوام و خواص را به دعا و ذكر و رابطه با پروردگار دعوت فرمودند و بدانان وعده و نويد داده اند كه لحن نادرستشان به صورت دست در مى آيد و مقبول مى شود كه انما الاعمال بالنيات , و نيه المرء خير من عمله ( 147 ) , و در هر دو حديث رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم است و در عين حال آنانرا به فرا گرفتن علوم ادب خوانده اند .

مثلا اگر عوامى به زبان عاميانه رائج وصيت كند كه فلانى را از ثلث مال من نا محروم نكنيد , يقين داريم مراد اين است كه او را محروم نكنيد كه وصى بايد از ثلث مال موصى بطور متعارف چيزى به او دهد . و رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : سين بلال در نزد خداوند شين است .

و فرمود : ان الرجل الاعجمى من امتى ليقرا القرآن بعجميه فتعرفه الملائكه على عربيه ( عده الدعى ص 13 ط 1 ) . ( 148 )


68

وفى الكافى باسناده الى حفص , عن موسى بن جعفر عليهما السلام : يا حفص من مات من شيعتنا ولم يحسن القرآن علم فى قبره ليرفع الله به من درجته الحديث . ( ص 443ج 2 معرب ) . ( 149 )

ابن فهد رضوان الله تعالى عليه در([ عده الداعى]( نقل كرده است كه : جاء رجل الى اميرالمؤمنين عليه السلام فقال : يا اميرالمؤمنين ان بلالا كان يناظر اليوم فلانا فجعل يلحن فى كلامه و فلانا يعرب ويضحك من بلال . فقال اميرالمؤمنين عليه السلام : يا عبد الله انما يراد اعراب الكلام و تقويمه لتقويم الاعمال و تهذيبها , ما ينفع فلانا اعرابه و تقويمه لكلامه اذا كانت افعاله ملحونه تنج لحن ؟ و ماذا يضر بلالا لحنه فى كلامه اذا كانت افعاله مقومه احسن تقويم و مهذبه احسن تهذيب ؟ .

يعنى([ : مردى نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و بدان حضرت عرض كرد كه : بلال با فلانى مناظره مى كند و الفاظ وى ملحون است و آنكس عباراتش معرب و صحيح است و به بلال مى خندد . امام فرمود : اى بنده خدا اعراب و تقويم كلام براى تقويم و تهذيب اعمال است , آنكس را اگر افعال او نادرست باشد اعراب كلامش سودى ندهد , و بلال را كه افعالش بدرستى آراسته است لحن الفاظش زيانى نرساند ]( .

آرى با الفاظ بازى كردن و عبارت پردازى كردن حرفى است و دل آگاه و سوز و گداز داشتن و با حسن مطلق بسر بردن امرى ديگر است . و چه بسا ارباب مقال و سرگرم به قيل و قال و انباشته از اصطلاحات اند كه دل مرده و روح افسرده دارند همانطور كه در([ دفتر دل]( ثبت است :

گمانت اين كه با خرج عبارات
به كر و فر و ايماء و اشارات
سوار رفرفستى و براقى
ورم كردى و پندارى كه چاقى

نحوى و صرفى بودن حرفى است و آدم بودن و سلوك الى الله داشتن امر ديگر , اگر در يكجا جمع شدند چه بهتر . و مطلب عمده اين است كه جوهر نفس داعى


69
ملحون نباشد . آيا ماجراى مرد نحوى را در كشتى با كشتيبان كه عارف رومى در مجلد اول([ مثنوى]( آورده است شنيده اى ؟ :
آن يكى نحوى به كشتى در نشست
رو به كشتيبان نمود آن خود پرست
گفت هيچ از نحو خواندى گفت لا
گفت نيم عمر تو شد بر فنا
دل شكسته گشت كشتيبان ز تاب
ليك آندم گشت خاموش از جواب
باد كشتى را به گردابى فكند
گفت كشتيبان بدان نحوى بلند
هيچ دانى آشنا كردن بگو
گفت نى از من تو سباحى مجو
گفت كل عمرت اى نحوى فناست
زانكه كشتى غرق در گردابهاست

در عين حال بايد سعى شود كه قرآن كريم و ادعيه اعم از ماثور و غير ماثور صحيح قرائت شود . فى الكافى عن ابى عبدالله عليه السلام قال : اعرب القرآن فانه عربى ( 150 ) ( ص 450ج 2 معرب ) . و مع ذلك فاقراوا ما تيسر من القرآن ( المزمل : 21 ) . ( 151 ) تدبر تر شد ان شاء الله تعالى .

تبصره : روايت ذكات جنين , صحيح آن اين است كه ذكات دوم مرفوع و خبر اول است كه ذكاه جنين همان ذكاه ام او است بلى اگر جنين زنده خارج شود بايد او را نحر يا ذبح كرد . و شقوق بحث آن موكول به كتب فقهى است و روايات مربوط به آن در سماء و عالم([ بحار]( و اقوال طائفه اى از علماء نقل شده است ( ج 14 ط 1 ص 818 ) . ورود بحث در آن سبب خروج از موضوع رساله مى شود . مرحوم مجلسى در همين مورد بعد از نقل اخبار گويد([ : واعلم ان المقطوع به فى كلام الاصحاب ان تذكيه الام تكفى لتذكيه الجنين وحله اذا تمت خلقته و اشعر و اوبر . و الحكم فى الاخبار مختلف ففى بعضها منوط بتمام الخلقه , و فى بعضها بالشعروا لوبر , و فى بعضها بالشعر , و فى بعضها بتمام الخلقه و الشعر و كان بينها تلازم فيحصل الجمع بين الجميع كما قال فى([ س]( : و من تمام الخلقه الشعر و الوبر ,


70
والمشهور بين المتاخرين انه لا فرق بين ان تلجه الروح و عدمه لاطلاق النصوص]( ( 152 ) . آنگاه حديثى را كه از([ عده]( ابن فهد نقل كرده ايم فرموده است از عامه روايت شده است([ : و قد روى العامه عن النبى صلى الله عليه و آله وسلم : انا نذبح الناقه]( الحديث . ( 153 )
71
فصل هشتم در دعاى ماثور و غير ماثور

در اين فصل بحث از دعاى ماثور و غير ماثور است و نتيجه مستفاد آن براى اهل بصيرت بسيار گرانقدر است . ماثور آنست كه از پيغمبر و امام منقول است . و خواندن غير ماثور خواه شخص را قدرت آن باشد كه از خود انشاء كند , و يا ديگرى انشاء كرده است بخواند , جائز است و كسى آن را حرام ندانسته است و مانع نشده است چنانكه در ابتداى تصنيف و تاليف و وعظ و خطابه و صلوه جمعه و عيدين و نظير آنها حق سبحانه را هر كس به لسان خود حمد و ثناء مى كند , و سيره علماء بر اين سارى است و آن را روا دارند . نقل نكته([ 884 هزار و يك نكته]( در بيان اين مطلب لازم است كه آنچه را در اين فصل بايد بگوئيم در آنجا بطور اجمال گفته شده است , و آن اينكه : اهل بصيرت بايد به ذيل اين حديث شريف توجه تام داشته باشند :

فى كتاب الطب لابى عتاب عبد الله بن بسطام و اخيه الحسين بن بسطام النيسابوريين : و حدثنا ابو عتاب عبد الله بن بسطام قال : حدثنا محمد بن خلف قال : حدثنا الوشاء قال : حدثنا عبد الله بن سنان , عن اخيه محمد بن سنان قال : قال جعفر بن محمد عليهما الصلوه والسلام : ما من احد تخوف البلاء فتقدم فيه بالدعاء الا صرف الله عنه ذلك البلاء . اما علمت ان اميرالمؤمنين عليه السلام قال : ان رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم قال : يا على ! قلت : لبيك يا رسول الله ! قال : ان الدعاء يرد البلاء و قد ابرم ابراما .

قال الوشاء : فقلت لعبد الله بن سنان : هل فى ذلك دعاء موقت ؟ قال : اما


72
انى فقد سالت عن ذلك الصادق عليه السلام فقال : نعم , اما دعاء الشيعه المستضعفين ففى كل عله من العلل دعاء موقت , و اما دعاء المستبصرين فليس فى شى ء من ذلك دعاء موقت لان المستبصرين البالغين دعاؤهم لا يحجب ( ص 33 ط 1 ) . ( 154 )

اين نكته مستبصر را قره العين است . و بر اين مبنى سيد بن طاوس رحمه الله در دعاء هلال شوال([ اقبال]( ( ص 305 ط رحلى ) فرمايد([ : فصل فيما نذكره من كيفيه الدخول فى شهر شوال و ما انشاناه عند رؤيه هلاله الى قوله و اما ما يقال عند رؤيه هلال شوال فقد قدمنا فى كتاب عمل الشهر دعاء انشاناه يصلح لجميع الشهور , فان لم يجده فليقل عند رؤيه الهلال المذكور : اللهم انك قد مننت علينا بضياء البصائر و الابصار]( ( 155 ) الخ , كه از منشئات خود سيد است و نظائر آن از علماى مستبصر بسيار است . مرحوم استاد علامه طباطبائى صاحب([ تفسير الميزان ]( مى فرمود : سيد بن طاوس و ابن فهد صاحب([ عده الداعى]( و سيد بحر العلوم از كمل بوده اند . علاوه اينكه ذيل حديث مذكور سرى مستسر براى اهل سر است و اشارات قرآنى نيز بدان بسيار است از جمله در آيات سوره صافات تدبر شود انتهى .

اين بود قسمتى از نكته ياد شده كه نقل آن را در اينجا لازم دانسته ايم . امام عليه السلام فرمود : دعاء موقت براى شيعه مستضعف است اما شيعه مستبصر براى او دعاء موقت نيست كه خود مى داند چه بگويد و چگونه بخواهد زيرا كه بالغ است يعنى به حد بلوغ عقلى و رشد فكرى رسيده است و به زبان آمده است و به فعليت رسيده است . و لما بلغ اشده و استوى آتيناه حكما و علما ( قصص : 15 ) . ( 156 )

قرآن كريم بسيارى از غرر دعاها و حكم و كلمات برگزيدگان حق سبحانه را نقل فرموده است اين بزرگان خودشان منشى آنها بوده اند و از ديگرى ذكر و دعا نگرفته اند . آرى انسان مستبصر بالغ چنين است كه خود لسان الله مى گردد و به بلوغ كمال خود مى داند كه چگونه بخواهد و بخواند و ادب مع الله را مراعات كند و او را با چه زبانى وصف كند .


73

و آنكه گفته ايم : از جمله در آيات سوره صافات تدبر شود , غرض ما اين است كه خداوند سبحان در آن فرموده است : سبحان الله عما يصفون الا عباد الله المخلصين ( 157 ) ( 160 161 ) . و به تقرير دلپذير صاحب([ تحفه الملكوك فى السير و السلوك([ : [( يعنى ايشان مى توانند ثناى الهى به آنچه سزاوار بارگاه اوست بجا آورند , و صفات كبريايى را بشناسند و اين غايت مرتبه مخلوق است و نهايت منصب ممكن . و تا ينابيع حكمت به امر خداوند بى ضنت از زمين دل ظاهر نشود بنده اين جرعه را نتواند كشيد , و تا طى مراتب عالم ممكنات را نكند و ديده در مملكت وجوب و لاهوت نگشايد به اين مرتبه نتواند رسيد . آرى تا كشور امكان را در ننوردد پا بر بساط عند ربهم نتواند گذاشت , و لباس حيات ابديه نتواند پوشيد و حال آنكه بندگان مخلص را عطاى حيات ابديه ثابت و در نزد پروردگار خود حاضرند ولا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ( 158 ) و رزق ايشان همان رزق معلوم است كه در حق مخلصين فرمود : اولئك لهم رزق معلوم ]( . ( 159 )

تبصره : به مناسبت بحث در دعاى غير ماثور , اينك درباره حديث من بلغ نيز به اختصار گوييم : اگر دعائى روايت شده است ثوابى كه در آن روايت راجع به آن دعا مذكور است به خواننده آن داده مى شود هر چند واقعا از معصوم نباشد چنانكه در روايات فريقين آمده است , و به همين حكم است اگر طريق روايت دعا ضعيف و اسناد آن سست باشد و آن كه آگاه به ضعف سند است به قصد قربت مطلق دعا را مى خواند نه به قصد ورود و خصوصيت .

در مجلد اول([ بحار الانوار]( ( ص 149 ط 1 ) بابى بدين عنوان است([ : باب من بلغه ثواب من الله على عمل فاتى به]( آنگاه مرحوم مجلسى چند روايت از([ ثواب الاعمال]( صدوق و([ محاسن]( برقى و([ كافى]( كلينى در موضوع من بلغه نقل فرموده است از آن جمله اينكه([ : سن : ابى , عن على بن الحكم , عن هشام بن سالم , عن ابى عبد الله عليه السلام قال : من بلغه عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم شى ء من الثواب فعمله كان اجر ذلك له و ان كان


74
رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لم يقله]( . ( 160 ) و بعد از نقل اين حديث فرموده است : ([ هذا الخبر من المشهورات رواه الخاصه و العامه باسانيد و رواه ثقه الاسلام فى الكافى]( الخ .

در كتب اصول فقه نيز در پيرامون آن بحث شده است و رد و ايراد به ميان آورده اند . ورود در هر بحث موجب خروج از موضوع رساله مى شود . نكته([ 646 هزار و يك نكته]( نيز در اين موضوع است . ( 161 )


75
فصل نهم در اختلافات سنوح احوال دعات و نحوه افاضه القاءات

دو مطلب در اين فصل براى اهل ذكر و دعا و وحدت و خلوت و سلوك و رياضت كه به كمال انقطاع الى الله نائل آمده اند اهميت بسزا دارد كه حقا سهل انگارى در توجه بدين دو مطلب نارواست و بايد اين كنوز اسرار را قدر دانست .

مطلب اول اينكه : در كتب و رسائل ارباب سير و سلوك مثل([ تحفه الملوك]( سيد بحر العلوم و غيرها , سنوح احوالى از خودشان در اثناء سير و سلوك خبر مى دهند مثلا در همين([ تحفه]( فرمايد([ : و از جمله آثار , به صدا آمدن قلب است , و در مبادى آوازى مانند آواز كبوتر و قمرى از او ظاهر شود , و بعد از آن صدائى چون انداختن مهره در طاس كه در آن پيچد مسموع شود]( الخ .

و همچنين ديگران حكاياتى از خود دارند . غرضم اين است كه آگاهى بدين گونه احوال رهزنت نشود كه بايد به همان كيفيت براى توهم پيش آيد چه اينكه وجودات مقيده را احكام متخالفه است و هر يك را حكمى خاص . براى هر شخص به وفق اقتضاى استعداد و تركيب مزاج و قابليت او در اثناى سير و سلوك وارداتى روى مى آورد . همانطور كه چهره ها و لهجه ها مختلف اند استعدادها نيز مختلف اند و مطابق اختلاف استعداد واردات قلبى و آثار وجودى و استفاضه فيض الهى مطلقا گوناگون اند والله فضل بعضكم على بعض فى الرزق ( 162 ) ( نحل : 72 ) , و لقد فضلنا بعض النبيين على بعض ( اسراء : 56 ) تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض ( 163 )


76
( بقره : 254 ) . پس اگر پشت به اين ده و رو به شهر آورده اى اين نكته حلقه گوشت باد و فراموشت مباد .

آن كه از([ تحفه]( نقل كرديم كه از جمله آثار به صدا آمدن قلب است , در قصيده لاميه ديوان اين كمترين چند اثر گفته آمد از آن جمله اينكه :

شبى در انتظار مقدم دوست
زمژ گانم شدى باران و ابل
بشستم ديدگانم را كه يارم
ببينم روى آن نيكو خصائل
بناگه ما سوى در لرزه آمد
كه گويى شش جهت بودى زلازل
صداهاى مهيب رعد آشام
چنان كز قله ها آيد جنادل
همى گفتم كه رو آورد دشوار
همى گفتم كه اللهم سهل
همى گفتم قيامت گشت قائم
همى گفتم كه اللهم مهل
كه تا لطف جناب دوست ما را
رهانيد از چنان احوال هائل

مطلب دوم اينكه : آنچه عائدت مى شود و القاءات و تمثلاتى كه به تو روى مى آورد , همه درونى اند نه بيرونى , و به عبارت روشن تر همانطور كه در فصل پنجم گفته ايم هر يك از كلمات وجودى جدولى از بحر وجود است كه آن بحر ملكوت اوست فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء واليه ترجعون ( 164 ) ( يس : 84 ) . اين انتساب كلمات نورى موجودات بوجود حقيقى كه حق سبحانه است همانست كه كمل اهل توحيد فرموده اند([ : هويه كل شى ء فى الحقيقه شعاع هو يته]( ( 165 ) . و از اين شعاع تعبير به رب شى ء و سر و حصه وجودى او نيز مى شود . اين حديث صادقى است سلام الله تعالى عليه : يفصل نورنا من نور ربنا كشعاع الشمس من الشمس . ( 166 )

وايضا : ان روح المؤمن لا شد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمش بها ( 167 ) ( كافى معرب ج 2 ص 133 ) . پس تعبير به شعاع ناص است كه اشياء به تمامتشان از علم به عين نازل نشده اند بلكه نازل شده اند در حالى كه متصل به اصل خودشانند و اصلشان همان ملكوتشان است كه بيده ملكوت كل شى ء و اليه ترجعون , فافهم .


77

در ميان اين جدولها انسان بزرگترين جدول بحر وجود است . اگر اين جدول درست تصفيه و لا يروبى شود مجراى آب حيات و مجلاى ذات و صفات مى گردد . غرض اينكه آنچه بر تو فائض مى شود در تو فائض مى شود انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها ( 168 ) ( رعد : 18 ) . و در تو كارخانه اى به نام دستگاه خيال است كه از قدرت كامله حق سبحانه معانى را صور مى دهد , هر معنى را به صورتى مناسب وى كه مظهر اسم شريف مصور است . پس بدان كه در تحصيل علوم و معارف و اعتلاى به مقام قرب الى الله و لقاء الله به انتظار اينكه چيزى از خارج حقيقت تو از در در آيد و در نزد تو صورت يابد و حضور بهمرساند نبايد باشى بلكه آن علوم و معارف و تمثلات آنها همه در تو تحقق مى يابند , و آن اعتلاء ارتقا و اشتداد وسعه وجودى تو به حسب كمال يعنى اتصات گوهر ذات تو به صفات ربوبى و تخلق تو به اخلاق الهى است . و بيان نحوه اين فيضان ومسائل ديگر در حول اين امور را به نحو مستوفى در كتاب ([ دروس اتحاد عاقل به معقول]( مدلل و مبرهن ساخته ايم الحمد لله رب العالمين .

و بدان كه چون اين جدول تصفيه و لا يروبى شود , انوار الهى زلال و صافى در وى پديد آيد , و گرنه مثل حقائق الهيه در جداول مثل باران كه از آسمان نازل مى شود پاك و پاكيزه است و در جداول و مجارى و اوديه و لجنهاى زمين رنگ و بو مى گيرد خواهد بود .

در باب دهم([ مصباح الشريعه]( آمده است كه :

([ ولتكن صفوتك مع الله تعالى فى جميع طاعاتك كصفوه الماء حين انزله من السماء . يعنى([ : بايد صفاى تو با خداى تعالى در همه طاعات تو مانند صفاى آب زمانى كه خداوند آنرا از آسمان فرو مى بارد بوده باشد]( .

و نيز بدان كه اگر چاهى حفر كنى كه به آب نرسيده باشد , و بخواهى از بيرون سطل سطل از اينجا و از آنجا در او آب بريزى بالاخره آن چاه مفيد نمى افتد و آب نمى دهد و به كارت نمى آيد , و آن وقت چاه آب خوراكى نافع خواهد بود


78
كه به آب رسيده است و از خود او آب بجوشد كه هر چه بكشى جريان آب بيشتر و گواراتر خواهد بود , مثل شخص انسان نيز اينچنين است از فرا گرفتن يك اصطلاح و مفهوم از اين , و فرا گرفتن يك اصطلاح و مفهوم از آن بخواهد به فعليت برسد و به كمال خود نائل آيد مثل آن چاه به آب نرسيده و از اينجا و از آنجا پيمانه پيمانه در او آب ريختن است . سعى كن تا به آب برسى با اينكه از آب بريده نيستى . وچون به آب رسيده اى آنوقت استكه حسن حال داراى و ابتهاج تو به وصف نمى آيد . در دعاى ماثور آمده است كه : اللهم غير سوء حالنا بحسن حالك . پس خداى تعالى حسن حال دارد , آرى اين حسن حال همانست كه شيخ در فصل هجدهم نمط بهجت و سرور([ اشارات]( فرمود([ : اجل مبتهج بشى ء هو الاول بذاته]( . فافهم .

و نيز بدان كه احوال اين جدولها در مكاشفات و مشاهدات انسان حتى در رؤياهاى مناماتش اثر مى گذارد و آنها را رنگ مى دهد , پس درست بينديش و در راه تحصيل عقائد حقه در كنف استادى تربيت شده و راه پيموده خويشتن را رهايى دهى و سعادت ابدى را به دست آورى ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم .

تبصره : در اقسام القاءات و تميز صحيح آنها از سقيم در نفحه دوازدهم([ نفحات]( صدرالدين قونوى ( ص 97 ط 1 چاپ سنگى ) و در([ مصباح الانس]( علامه ابن فنارى ( ص 15 ط 1 ) و در شرح علامه قيصرى بر ديباچه([ فصوص الحكم]( شيخ عارف محيى الدين عربى ( ص 55 و 56 ط 1 ) به طور مستوفى و مفصل عنوان شده است , اگر خواهى رجوع كن كه مائده هايى پر از عائده و فائده اند .


79
فصل دهم در ادب مع الله

غرض ما در اين فصل اين استكه مطلب اهم در دعا ادب مع الله است و آن به هفت قلم آراسته مى شود :

الف در ادب مع الله حضور قلب بايد كه در خطاب و مناجات توجه به حق بايد وگرنه دعاء با انصراف قلب به غير و عدم توجه به حق سبحانه محض سوء ادب است و اين دعا قرب نياورده بعد مى آورد . بر آن باش تا مقام عنديت را حائز شوى فى مقام صدق عند مليك مقتدر , كه عبدالله عند الله است . به نكته([ 483 هزار و يك نكته]( رجوع شود . ( 169 )

همه عند اللهى اى خواجه گر عبد اللهى
همه انست به خدا هست اگر انسانى

ب و ديگر ادب مع الله ايجاب مى كند كه بدون اذن و امر به تصرف در برنامه اى از برنامه هاى چرخ نظام تكوينى , و حكمى از احكام كتاب تشريعى , دست تصرف به چيزى دراز نكند . و اگر چيزى به تو دادند ادب اقتضا مى كند كه در ازاى آن عبد شكور باشى نه اينكه بى اجازه مولى آن را به هر نحو بخواهى صرف كنى . و چه بسيار از اولياء الله كه به آنان دست تصرف عطاء شده است و لكن ادب و معرفتشان مانع از اعمال تصرف شده اند . همانطور كه در فص لوطى([ فصوص الحكم]( آمده است ([ : فان اوحى اليه بالتصرف بجزم تصرف , و ان منع امتنع , و ان خير اختار ترك التصرف الا ان يكون ناقص المعرفه]( الخ .

ترجمه آن به تحرير حسين خوارزمى اينكه([ : اگر وحى آيد به تصرف تصرف


80
كند , و اگر وحى آيد به منع تصرف ممتنع گردد . و اگر تخيير كرده شود ميان تصرف و ترك تصرف , اختيار ترك تصرف كند . پس ظاهر شود به مقام عبوديت , و تصرف را به حضرت حق باز گذارد از براى تادب به آداب عبوديت و ملازمت آنچه ذات او اقتضاء مى كند از عجز و ضعف , مگر كه مخير ناقص المعرفت باشد پس تصرف كند و طريق تادب بين يدى الله را مسلوك ندارد به واسطه آنكه نداند كه وصف ذاتى او ضعف و فقر و مسكنت و عجز است و وقوف نزد ذاتيات اشرف و اعلى است . و ملاحظه اين معنى نكند كه تخير در حق او شايد كه ابتلاء من الله باشد , اما چون عارف كامل مى داند كه تاثير و تصرف بنده را عارضى است و ذاتى حق است و مخصوص به حضرت او پس هرگاه كه تصرف كند در عالم به همت , آن تصرف از امر حق باشد]( .

ج دگر ادب مع الله اقتضاء مى كند كه از او جز او را نخواهى كه اين عبادت احباب و احرار است . اين امر از بلند همتى عبد است . كسانى كه دون همت اند به وفق دنائت خود طلب دارند . يكى از مشايخ ما رضوان الله تعالى عليه ما را ترغيب مى فرمود به مثل دعاى سحر حضرت امام محمد باقر عليه السلام ( اللهم انى اسالك من بهائك بابهاه و كل بهائك بهى . . . ) كه در آن بهاء و جمال و جلال و عظمت و نور و رحمت و علم و شرف است و حرفى از حور و غلمان نيست , اگر بهشت شيرين است , بهشت آفرين شيرين تر است .

چرا زاهد اندر هواى بهشت است
چرا بيخبر از بهشت آفرين است

در اين معانى در ديگر رسائل چون رساله([ لقاء الله]( و([ مجموعه مقالات]( به تفصيل بحث كرده ايم و رواياتى از غرر احاديث نقل نموده ايم , نياز به اعاده و تكرار نيست .

و مطلبى كه در اينجا توصيه آن مهم است اينكه : سعى كن حركت تو چون حركت ايجادى باشد . حركت ايجادى حركت حبى است و از آن تعبير به سير حبى نيز مى شود . و اين حركت فوق حركت طبيعى اعم از نقلى و جوهرى و حركات اعراض


81
است كه در فلسفه عنوان مى شود و در حقيقت شانى از شئون حركت حبى و ظلى از آنست . اصطلاح سير حبى ماخوذ از ماثور كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف ( 170 ) است([ . الحركه التى هى وجود العالم حركه الحب , و قد نبه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم على ذلك بقوله : كنت كنزا مخفيا لم اعرف فاحببت ان اعرف . فلولا هذه المحبه ما ظهر العالم فى عينه , فحركته من العدم الى الوجود حركه حب الموجد لذلك]( ( 171 ) الخ ( فص موسوى([ فصوص الحكم]( , شرح قيصرى ص 456 ) .

غرض اينكه چنانچه از آن سوى سير حبى است سعى كن كه ترا نيز از اين سوى سير حبى باشد . و دانستى كه([ السير عباره عن تلبس الاحوال المتعاقبه]( ( 172 ) براى عبد سالك هيچ نهجى شيرين تر از سير حبى نيست .

جهان در سير حبى شد هويدا
تو مى گو جمله شد از عشق پيدا
نباشد غير حبى هيچ سيرى
نه خود سير است عشق و نيست غيرى

در باب بيستم([ مصباح الشريعه]( آمده است كه : قال الصادق عليه السلام : لقد دعوت الله مره فاستجاب لى , ونسيت الحاجه لان استجابته باقباله على عبده عند دعوته اعظم و اجل مما يريد منه العبد و لوكانت الجنه و نعيمها الابد و لكن لا يعقل ذلك الا العالمون العابدون المحبون العارفون صفوه الله و خواصه ( 173 )

د دگر اقتضاى ادب مع الله اين است كه خداى عزوجل را به اسماى حسنى بخوانيم ولله الاسماء الحسنى فادعوه بها ( 174 )

در اين كريمه دقت در امر ادعوه بها شود كه دعوت حق تعالى بايد به اسماء حسنى باشد هر چند كه او را اسماى غير متناهى است . و اسماء و صفات عين ذاتند و همه اسماى او حسنى اند و لكن سخن در ادب دعاء است . حق سبحانه را اسماى حسناى غير متناهى است مطلبى است , و دعوت او به لحاظ ادب داعى به اسماى حسنى بوده باشد مطلبى ديگر است . در اين مقام بايد از اهل سر و آداب دانان حرف بشنوى و سخن بياموزى تا اهل تميز گردى .

در اين مثل كه به عرض مى رسانيم اگر دقت شود شايد تا اندازه اى به مقصود


82
نزديك گرديم : انسانى به شما احسانى كرده است و مى خواهيد او را بستاييد و يا به اسمى بخوانيد , اين انسان را اوصاف و اسماء گوناگون است كه همه آنها در حفظ نظام وجود انسانى او اصيل اند و با فقدان يكى از آنها نقص و اختلال در نظم او پيش خواهد آمد و انسان سالم و تمام نخواهد بود . مثلا عطسه و تنفس واكل و قواى هضم و باه و غضب و دفع و جذب و نظائرها كه هر يك آنها در كمال او دخيل اند و چه بسا كه با فساد و عدم يكى از آنها باقى نماند و تن به مرگ دهد , اما چون بخواهى او را بخوانى و وصف كنى ادب اقتضاء مى كند كه نداء و وصف به اسمائى خاص باشد چون يا محسن و يا كريم و يا جواد و يا واهب و يا معطى و نظائر آنها , نه اينكه خطاب كنى به يا عاطس و يا متنفس و يا من له قوه الباه و نظائر اينها كه هر چند براى انسان عنصرى اين احوال و اوصاف و اسماء ضرورى و حسنى است ولكن ادب خطاب و محاوره اقتضا مى كند كه اسماى ادبى غير اين اسما مانند اسماى دسته قبل بوده باشند . به همين وزان است سر كريمه ولله الاسماء الحسنى فادعوه بها , فافهم و تبصر .

و از اينجا به معنى توقيفيت اسماء پى مى برى كه سر اين حكم شريف اعنى توقيفيت اسماء چيست . آرى اين حكم شريف را اسرار دقيق ديگر نيز هست كه در رساله([ توقيفيت اسما]( آورده ايم و به تفصيل و مستقصى و مستوفى در مسائل توقيفيت اسماء بحث و تحقيق كرده ايم . ( 175 )

بعضى از مشايخ , صفات سلبيه را به همين معنى دانسته است , يعنى آن اسماء و صفاتى كه اطلاق آنها در دعاء و نداء بر خداوند سبحان , از روى ادب حائز نمى باشد . و نعم ما قال . مع ذلك كله به اين گفتار عارف رومى هم توجهى شود :

موسيا آداب دانان ديگرند
سوخته جان و روانان ديگرند
عاشقانرا هر زمان سوزيدنى است { برده ويران خراج و عشر نيست
گر خطا گويد و را خاطى مگو
گر شود پر خون شهيد آنرا مشو

83
خون شهيدان را ز آب او ليتر است
اين خطا از صد صواب او ليتر است
تو ز سرمستان قلاوزى مجو
جامه چاكان را چه فرمائى رفو
ملت عشق از همه دنيا جدا است
عاشقانرا مذهب و ملت خدا است

تبصره : در عبارات سلاك الى الله تعالى نظما و نثرا كلماتى از قبيل وجود و موجود و واجب الوجود بذاته و تجلى و عشق و عاشق و معشوق و ساقى و جام و شراب و خمر و سكر و اشباه و نظائر آنها ديده مى شود كه دسته اى از آنها را ماخذ قرآنى و روائى است , و دسته ديگر بر اصطلاحات خاص اين فريق است . همچنانكه اديب و فقيه و اصولى و متكلم و محدث و قارى و غيرهم را اصطلاحاتى است و اين اصطلاحات محض قراردادى هر طايفه راست كه بر آن اصطلاح نه آيتى دارند و نه روايتى و نه لزومى به داشتن آنست . . . به ذكر چند آيت و روايت تبرك مى جوييم :

1 الا عباد الله المخلصين اولئك لهم رزق معلوم فواكه و هم مكرمون فى جنات النعيم على سرر متقابلين يطاف عليهم بكاس من معين بيضاء لذه للشاربين لا فيها غول و لا هم عنها ينزفون ( صافات : 41 48 ) . ( 176 )

2 مثل الجنه التى و عد المتقون فيها انهار من ماء غير آسن وانهار من لبن لم يتغير طعمه و انهار من خمر لذه للشاربين و انهار من عسل مصفى و لهم فيها من كل الثمرات و مغفره من ربهم , الايه ( محمد ( ص ) : 16 ) . ( 177 )

3 ان المتقين فى جنات و نعيم الى قوله سبحانه يتنازعون فيها كاسا لا لغو فيها و لا تاثيم ( طور : 18 24 ) .

4 ان للمتقين مفازا . حدائق و اعنابا و كواعب اترابا و كاسا دهاقا لا يسمعون فيها لغوا و لا كذابا جزاء من ربك عطاء حسابا ( نبا : 32 37 ) . ( 178 )

5 والسابقون السابقون اولئك المقربون فى جنات النعيم الى قوله تعالى يطوف عليهم ولدان مخلدون باكواب و اباريق و كاس من معين لا يصدعون عنها و لا ينزفون ( واقعه : 11 20 ) . ( 179 )


84

6 ان الابرار لفى نعيم على الارائك ينظرون تعرف فى وجوههم نضره النعيم يسقون من ر حيق مختوم ختامه مسك و فى ذلك فليتنافس المتنافسون و مزاجه من تسنيم عينا يشرب بها المقربون ( مطففين : 23 29 ) . ( 180 )

7 ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا عينا يشرب بها عباد الله يفجرونها تفجيرا الى قوله سبحانه و يطاف عليهم بانيه من فضه و اكواب كانت قواريرا قوارير من فضه قدروها تقديرا و يسقون فيها كاسا كان مزاجها زنجبيلا الى قوله تعالى و سقيهم ربهم شرابا طهورا ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا . ( هل اتى : 6 23 ) ( 181 )

8 در تفسير و سقيهم ربهم شرابا طهورا كلامى معجز نظام از سلاله نبوت صادق آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين مروى است كه مسحه اى از علم الهى و قبسى از نور مشكوه رسالت و نفحه اى از شميم رياض امامت است , و آنرا امين الاسلام طبرسى در تفسير شريف([ مجمع البيان]( بدين صورت روايت كرده است :

اى يطهرهم عن كل شى ء سوى الله اذ لا طاهر من تدنس بشى ء من الاكوان الا الله . رووه عن جعفر بن محمد عليهما السلام . ( 182 )

چنانكه در ديگر كتب و رسائلم گفته ام : من در امت خاتم صلى الله عليه و آله و سلم , از عرب و عجم كلامى بدين پايه كه از صادق آل محمد صلوات الله عليهم در غايت قصواى طهارت انسانى روايت شده است از هيچ عارفى نه ديده ام و نه شنيده ام .

حديث به صورت مفرد يعنى روى روايت نشده است بلكه به صيغه جمع يعنى رووه مروى است . پس حديث خيلى ريشه دار است كه جمعى آن را روايت كرده اند .

رب ابرار ساقى ابرار است و در اين رب و اضافه آن به([ هم]( , هم مطلبى است كه :

نهفته معنى نازك بسى است در خط يار
تو فهم آن نكنى اى اديب من دانم

85
و در فصل پنجم بدان اشارتى نموده ايم . طهور در لغت عرب صيغه مبالغه طاهر است يعنى طاهر پاك است و طهور پاك پاك كننده . پس شرابى كه از دست ساقيشان مى نوشند , علاوه بر اينكه پاك است پاك كننده هم هست .

آب مضاف ممكن است كه طاهر باشد اما مسلما طهور نيست ولكن مطلق آن هم طاهر است و هم طهور .

اين شراب ابرار را از چه چيز تطهير مى كند ؟ امام عليه السلام فرموده است از هر چه كه جز خداست , زيرا طاهر از دنس اكوان جز خدا نيست . دنس چرك است و اكوان موجودات . و مراد نقص امكانست كه خداوند از نواقص ممكنات طاهر است زيرا كه صمد حق است .

اين شراب انسان را از ما سوى الله شست و شو مى دهد و اينچنين انسان به نور شهود مى يابد كه هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن . و حقيقت فاينما تولوا فثم وجه الله برايش تجلى مى كند .

در عبارات اهل دل كه خطاب به ساقى مى شود و شراب طلب مى كنند مراد همين سقيهم ربهم شرابا طهورا است , و شراب اين آيه و خمر در آيات ياد شده را به فارسى تعبير به([ مى]( مى كنند . و كاس را گاهى به قدح و گاهى به جام و پيمانه و پياله تعبير مى نمايند . اين عالم نامور روحانى جامع علوم عقلى و نقلى اسلامى ملا مهدى نراقى است كه گويد :

بيا ساقيا من به قربان تو
فداى تو و عهد و پيمان تو
مئى ده كه افزايدم عقل و جان
فتد در دلم عكس روحانيان
شنيدم ز قول حكيم مهين
فلاطن مه ملك يونان زمين
كه مى بهجت افزا و انده ز داست
همه دردها را شفا و دواست
نه زان مى كه شرع رسول انام
شمرده خبيث و نموده حرام
از آن مى كه پروردگار غفور
نموده است نامش شراب طهور
بيا ساقى اى مشفق چاره ساز
بده يك قدح زان مى غم گداز

86

9 تاسع([ بحار]( ( ص 580 ) به نقل از([ خرائج]( قطب راوندى , قال الباقر عليه السلام : خرج على عليه السلام يسير بالناس حتى اذا كان بكر بلاء على ميلين او ميل تقدم بين ايديهم حتى طاف بمكان يقال له المقدفان فقال عليه السلام : قتل فيها مائتا نبى و مائتا سبط كلهم شهداء , و مناخ ركاب و مصارع عشاق , شهداء لا يسبقهم من كان قبلهم و لا يلحقهم من بعدهم . ( 183 )

در اين حديث كلمه عشاق ذكر شده كه جمع عاشق است , و معشوق اين عاشق حق سبحانه و تعالى است .

10 باب عبادت([ اصول كافى]( ( ج 2 معرب ص 68 ) باسناده الى عمروبن جميع عن ابى عبد الله عليه السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : افضل الناس من عشق العباده فعانقها و احبها بقلبه و باشرها بجسده و تفرغ لها , فهو لا يبالى على ما اصبح من الدنيا على عسر ام على يسر . ( 184 )

اين روايت([ اصول كافى]( است كه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : افضل الناس من عشق العباده . . .

11 ماده ع ش ق([ سفينه البحار]( النبوى صلى الله عليه و آله و سلم : ان الجنه لا عشق لسلمان من سلمان للجنه . ( 185 )

([ 12 صحيفه ثانيه سيد الساجدين عليه السلام]( كه عالم محدث جليل شيخ حر عاملى صاحب([ وسائل الشيعه]( جمع آورى فرموده است . امام در مناجات العارفين آن صحيفه چنين خطاب دارد : الهى فاجعلنا من الذين توشجت اشجار الشوق اليك فى حدائق صدورهم , و اخذت لوعه محبتك بمجامع قلوبهم , فهم الى اوكار الافكار ياوون , وفى رياض القرب و المكاشفه يرتعون , و من حياض المحبه بكاس الملاطفه يكرعون . ( 186 )

امام مى فرمايد([ : ما را از كسانى قرار ده كه جام ملاطفت را از حوضهاى محبت سر مى كشند]( .

ساقى حسن فداى تو خم ده پياله چيست
امروز ده به نقد و به فردا حواله چيست

87
بى شغلم و سزاست به خمخانه كار من
مزدم قبول توست كتاب و قباله چيست

13 محدث شهير سيد جزائرى در([ انوار نعمانيه]( در عنوان نور فى الحب و درجاته روايت نقل كرده است از ابن عباس عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم انه قال : من عشق و كتم و عف غفرالله له و ادخله الجنه ( ص 303 طبع حاج موسى ) . ( 187 )

و خود سيد گويد([ : الحب هو ميل الطبع الى الشى ء الملتذ , فان تاكد ذلك الميل و قوى سمى عشقا]( . ( 188 ) تا اينكه در بيان مراتب آن گويد([ : اما المرتبه الرابعه و هى العشق فاشتقاقه من العشقه و هى نبت يلتف على الشجره من اصلها الى فرعها فهو محيط بها كما ان العشق محيط بمجامع القلب]( . تا پس از نقل حكايتى گويد([ : و هذه الحاله قد كانت فى الحب الحقيقى و ذلك ان اميرالمؤمنين عليه السلام لما كانت النصال تلج فى بدنه الشريف من الحروب كان الجراح يخرجها منه اذا اشتغل بالصلاه لعدم احساسه بها ذلك الوقت لاشتغال قلبه بعالم القدس و ملك الجبروت الى قوله وهكذا عشاق الله سبحانه]( . ( 189 )

و نيز سيد در ص 307 همان نور ياد شده اميرالمؤمنين عليه السلام را به سيد العاشقين وصف مى كند و مى گويد : روى انه قال رجل لسيد العاشقين اميرالمؤمنين عليه السلام : ما بال وجهك تعلوه الانوار و انت على هذا الحسن والجمال ( 190 ) الحديث . و آن جناب يك محدث نامور از شاگردان صاحب([ بحار الانوار ]( است . و چه خوش فرمود كه : حب چون قوى گردد عشق ناميده مى شود , و عشق از عشقه مشتق است و آن گياهى است كه آن را به فارسى پيچك گوييم , بر درخت مى پيچد چنانكه از بيخ تا شاخه هاى آنرا فرا مى گيرد . و حب چون قوى گردد چون عشقه همه قلب را فرا گيرد كه عشق ناميده مى شود .

حال اگر يك شخص پليد حب مفرط يعنى عشق غير عفيف شهوانى به خواسته هاى نفسانى داشته باشد و روايتى هم در نكوهش چنين عشق مذموم هوى و هوس آمده باشد چه ربطى با عشق حقيقى با كمال مطلق و علاقه شديد و اكيد به قرب الى الله و لقاء الله دارد تا بر سر الفاظ دعوا و نزاع باشد ؟ سعى كن تا در حب


88
به خدا صادق باشى خواه در لفظ محب خوانده شوى و خواه عاشق . در([ امالى]( صدوق به اسنادش روايت شده است عن المفضل قال : سالت ابا عبد الله عليه السلام عن العشق , قال : قلوب خلت عن ذكر الله فاذاقها الله حب غيره . ( 191 ) بديهى است كه اين حديث در مذمت عشق نفسانى غير عفيف است , و سخن در عشق حقيقى با خدا است و اطلاق عاشق و معشوق بر حق سبحانه هيچگونه خطاب خلاف ادب نيست علاوه اينكه اجازه روايى را هم نقل كرده ايم .

مرحوم فيض صاحب([ وافى]( و([ صافى]( در رساله([ گلزار قدس]( نيز در اين مقام همين بيان را دارد و خلاصه آن اينكه گويد([ : و اما آنچه گروهى از قاصران گمان كرده اند كه نسبت عشق و محبت به جناب الهى روا نيست از جمود طبع ناشى شده و بناى آن بر قصور است از شناختن جناب الهى , و معنى عشق نيست مگر فرط محبت و استيلاى آن كه در قرآن مجيد از آن به شدت حب تعبير شده چنانكه مى فرمايد : والذين آمنوا اشد حبالله .

داستان نصل با اميرالمؤمنين عليه السلام را كه از([ انوار]( سيد جزائرى نقل كرده ايم , عارف جامى نيكو به نظم در آورده است و آن را شيخ بهائى در دفتر چهارم([ كشكول]( نقل كرده است ( ص 412 ط 1 ) :

شير خدا شاه ولايت على
صيقلى شرك خفى و جلى
روز احد چون صف هيجا گرفت
تير مخالف به تنش جا گرفت
غنچه پيكان به گل او نهفت
صد گل محنت ز گل او شكفت
روى عبادت سوى محراب كرد
پشت بدرد سر اصحاب كرد
خنجر الماس چو بند آختند
چاك به تن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچه زنگار گون
آمد از آن گلشن احسان برون
گل گل خونش به مصلى چكيد
گشت چو فارع ز نماز آن بديد
اين همه گل چيست ته پاى من
ساخته گلزار مصلاى من

89
صورت حالش چو نمودند باز
گفت كه سوگند به داناى راز
كز الم تيغ ندارم خبر
گرچه ز من نيست خبر دارتر
طاير من سدره نشين شد چه باك
گر شودم تن چو قفس چاك چاك
جامى از آلايش تن پاك شو
در قدم پاكروان خاك شو
شايد از آن خاك بگردى رسى
گرد شكافى و به مردى رسى

14 اين روايت را سيد حيدر آملى در([ جامع الاسرار]( ( ص 205 ) و در([ نقد النقود فى معرفه الوجود]( ( ص 676 ) از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده است . و نيز فيض كاشانى در ضمن كلمه نوزدهم([ قره العيون]( و كلمه سى و پنجم ([ كلمات مكنونه]( گويد : روى محمد بن جمهور الاحسائى عن اميرالمؤمنين عليه السلام انه قال : ان لله تعالى شرابا لاوليائه اذا شربوا ( منه ) سكروا , و اذا سكروا طربوا , و اذا طربوا طابوا , و اذا طابوا ذابوا , و اذا ذابوا خلصوا , و اذا خلصوا طلبوا , و اذا طلبوا و جدوا , و اذا وجدوا وصلوا , واذا وصلوا اتصلوا , و اذا اتصلوا لا فرق بينهم و بين حبيبهم . ( 192 )

15 قوله سبحانه و تعالى : فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا وخر موسى صعقا ( اعراف : 144 ) . ( 193 )

16 قال جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام : والله لقد تجلى الله عزوجل لخلقه فى كلامه و لكن لا يبصرون ([ قوت القلوب]( ابو طالب مكى ج 1 ص 100 ط مصر , و([ كشكول]( شيخ بهائى ص 625 ط 1 ) . ( 194 )

مانند همين كلام عرشى صادق آل محمد صلوات الله عليهم از سيد اوصياء اميرالمؤمنين على عليه السلام در چند موضع روايت شده است , يكى در خطبه([ 145 نهج البلاغه]( : فتجلى سبحانه لهم فى كتابه من غير ان يكونوا راوه بما اريهم من قدرته . ( 195 )

و ديگر در خطبه 184 آن : تجلى صانعها للعقول . ( 196 )


90

و ديگر در([ روضه كافى]( خطبه اى كه در ذى قار اداء فرموده است ( ص 271 ط رحلى ) و نيز در([ وافى]( فيض ( ج 14 ص 22 ) : فتجلى لهم سبحانه فى كتابه من غير ان يكونوا راوه .

و ديگر در خطبه([ 106 نهج]( : الحمد لله المتجلى لخلقه بخلقه . ( 197 )

17 فهو الذى تشهد له اعلام الوجود على اقرار قلب ذى الجحود . ( 198 )

([ نهج البلاغه]( خطبه 49 ) .

الحمد لله الدال على وجوده بخلقه ([ نهج]( خطبه 150 ) . ( 199 )

الدال على قدمه بحدوث خلقه , و بحدوث خلقه على وجوده . ( 200 )

( خطبه([ 183 نهج]( .

كائن لا عن حدث , موجود لا عن عدم ([ نهج]( خطبه 1 ) . ( 201 )

18 امام سوم سيد الشهداء عليه السلام در دعاى عرفه فرموده است : كيف يستدل عليك بما هو فى وجوده مفتقر اليك ([ اقبال]( سيد بن طاوس ص 349 رحلى ) . ( 202 )

19 و اميرالمؤمنين عليه السلام در جواب سؤال رهبان از وجه الله فرموده است : فهذا الوجود كله وجه الله , ثم قرا : فاينما تولوا فثم وجه الله . ( 203 )

([ جامع الاسرار]( سيد حيدر آملى ص 211 )

20 و نيز از جناب وصى حضرت امام على عليه السلام سؤال كردند كه وجود چيست ؟ گفت : به غير وجود چيست ؟([ كشف الحقائق نسفى ص 31 ) .

بسى موجب شگفتى است كه بعضى از منتحلين به دين حتى در اطلاق تجلى و متجلى و وجود و موجود به نزاع برخاسته اند .

شايسته است كه برخى از اصطلاحات متوغلين در توحيد و ارباب ذوق و عرفان و اهل ايمان و ايقان را براى زيادت بصيرت ديگران و آشنايى آنان عنوان كنيم :

انسان مرد كامل است نه صورت انسانيه , و در حديث قدسى آمده است :


91
الانسان سرى و انا سره . ( 204 )

پير مغان اميرالمؤمنين على عليه السلام است .

بزم مجلس خاص اهل حق است .

تجلى نور مكاشفه است كه بر دل عارف سالك متجلى شود .

ترسا و ترسا بچه مرد روحانى كه از صفات ذميمه نفس پاك است .

خرابات مقام فنا و خراباتى اهل فنا را گويند .

خال كنايه از وحدت ذات مطلقه است .

خط عبارت از ظهور تعلق ارواح به اجسام است .

خمار و باده فروش پيران كامل و مرشدان و اصل را گويند .

دير مغان كنايه از مجلس عرفا و اولياست .

رند اشاره به اوليا و عرفا است كه وجود ايشان از غبار كدورات بشريت صافى و پاك گشته است .

ساقى كنايه از فياض مطلق است , و در بعضى مواضع مراد از ساقى كوثر است .

ساغر و صراحى مراد دل عارف است و آن را خمخانه و ميخانه و ميكده نيز گويند .

شاهد كنايه از معشوق است .

شراب كنايه از سكر محبت و جذبه حق است .

عشق كنايه از مقام ولايت مطلقه علويات عارفى است .

غمزه و كنار و بوسه كنايه از فيوضات و جذبات قلبى است .

قلندر كنايه از صاحب مقام اطلاق است حتى از قيد اطلاق .

كليسا و كنشت كنايه از عالم معنى و شهود است .

مشاهده و مكاشفه و محاضره حضور قلب انسانست .

زلف كنايه است از مرتبه امكانيه از محسوسات و معقولات .

تبصره : آنكه امام عليه السلام در تفسير كريمه وسقيهم ربهم شرابا طهورا فرمود : اين شراب ابرار را از هر چه جز خداست تطهير مى كند , اين همان معنى اشمخ


92
و ارفع والاترين مقام وحدت است كه محققان اهل الله تعالى در صحف نورى عرفانى عنوان كرده اند , از جمله عارف جندى در شرح فص شيثى([ فصوص الحكم]( ( ص 260 ط 1 ) و ابن فنارى در([ مصباح الانس]( ( ص 195 ) :

([ ان العامه من اهل الله يرون التوحيد و هو سته و ثلاثون مقاما كليا كما نطق بها القرآن فى مواضع عده فيها ذكر لا اله الا الله فى كل موضع منها نعت مقام من مقامات التوحيد .

و اما الخاصه فيرون الوحده فان التوحيد فيه كثره الموحد و الموحد و التوحيد و هى اغيار عقلا عاديا , والوحده ليست كذلك .

و اما خاصه الخاصه فيرون الوحده فى الكثره ولا غيريه بينها .

و خلاصه خاصه الخاصه يرون الكثره فى الوحده .

و صفاء خلاصه خاصه الخاصه يجمعون بين الشهودين . و هم فى هذا الشهود الجمعى على طبقات : فكامل له الجمع , و اكمل منه شهوده ان يرى الكثره فى الوحده عينها و يرى الوحده فى الكثره كذلك شهودا جمعيا , و يشهدون العين الا حديه جامعه بين الشهودين فى الشاهد و المشهود . و اكمل و اعلى و افضل ان يشهد العين الجامعه مطلقه عن الوحده و الكثره و الجمع بينها , و عن الاطلاق المفهوم فى عين السواء بين ثبوت ذلك كلها لها و انتفائه عنها . و هؤلاء هم صفوه صفاء خلاصه خاصه الخاصه]( .

يعنى([ : عامه توحيد گويند , و خاصه وحدت بينند , و خاصه آنان وحدت در كثرت , و خلاصه اينان كثرت در وحدت , و صفاء اين فريق كامل جامع شهودين است . و جمع شهودى به چند طبقه است : كاملى كه گفته آمد , و اكمل از وى كثرت را در وحدت عين وحدت , و وحدت را در كثرت عين كثرت بيند كه عين احديت جامع بين الشهودين در شاهد و مشهود است . و اكمل از وى آنكه عين جامع را مطلق از هر گونه اطلاق و تقييد مى بيند و اين صفوت صفا است]( . غرض اينكه شراب طهور اين رتبت اخير را كه منتهى غايت آمال عارفان است مى بخشد , خدا روزى همه كناد .


93

ه دگر اقتضاى ادب مع الله كه بسيار بسيار اهميت بسزا دارد , موضوع وقايه است زيرا الخير بيديك والشر ليس اليك . يعنى عبد خود را وقايه حق سبحانه قرار دهد تا به تقواى خواص متصف شود و متقى بدين معنى گردد . زيرا كه تقواى عوام اتقاى از نواهى است , و تقواى خواص اتقاى از اسناد كمالات و افعال و صفات به خودشان , و تقواى اخص از كمل اتقاى از اثبات وجود غير با حق سبحانه به حسب ذات و صفت و فعل است . و اين سه وجه مراتب تقواى لله است كه آن قبل از وصول به مقام جمع است . اما مراتب تقواى بالله و فى الله نزد بقاى بعد از فنا است . و لازم هر مرتبه از مراتب تقوى فرقان است قوله تعالى : ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا ( 205 ) . پس اعظم و ارفع فرقانات مقام فرق بعد از جمع است

( شرح قيصرى بر([ فصوص الحكم]( ص 199 ) .

شيخ عارف در فص آدمى([ فصوص الحكم]( در تادب در پيشگاه حق سبحانه به تفسير كريمه يا ايها الناس اتقوا ربكم الذى خلقكم من نفس واحده ( 206 ) تمسك جسته گويد([ : فقوله : اتقوا ربكم , اجعلوا ما ظهر منكم وقايه لربكم , واجعلوا ما بطن منكم و هو ربكم وقايه لكم فان الامر ذم و حمد فكونوا وقايته فى الذم , و اجعلوه وقايتكم فى الحمد تكونوا ادباء عالمين]( .

خوارزمى در بيان آن گويد([ : چون شيخ استشهاد به آيت كرد به ذكر مطلع آن قيام نمود و سالك را در حضرت حق تادب تعليم داد تا نوريت او زيادت شود و در مهالك اباحت نيفتد چه توحيد افعال مقتضى خير و ثمر است به حق . پس اگر سالك هر دو را به حق اسناد كند پيش از زكاء و طهارت نفس شايد كه در بوادى اباحت هلاك شود و بعد از طهارت نفس به اسناد قبايح به حق موسوم گردد به نسبت اساءت ادب . لا جرم اتقا را به معنى اتخاذ وقايه داشت و گفت : معنى آيت اين است كه وقايه سازيد آنچه ظاهرست از شما كه آن جسد است با نفس منطبعه مر پروردگار خود را يعنى نسبت كنيد نقايص را با نفس خويش تا وقايه رب خود باشيد در ذم .


94
و آنچه از شما باطن است و آن روحى است كه تربيت شما مى كند وقايه خويش سازيد در حمد يعنى نسبت كنيد كمالات را به رب خود چنانكه حق سبحانه و تعالى از زبان ملائكه خبر مى دهد كه سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا . چه امر ذم است و حمد , پس شما وقايه او باشيد در ذم , و او را وقايه خود سازيد در حمد تا سلوك مسالك ادب و ابتهاج مناهج علم به تقديم رسانيده باشيد , و در نسبت كمالات به حق شما را از ظهور انيات و تقيد به قيد هستى خلاصى دست دهد و شيطان را بر شما سلطانى نباشد . آرى :
علتى بدتر ز پندار كمال
نيست در جان تو اى مغرور ضال

و شيخ در حكمت قدريه مى گويد : لا قدره ولا فعل الا لله خاصه . ( 207 ) لا جرم سرمايه هر كمال و پيرايه هر جمال اوست]( .

در قرآن كريم در ادب انبياء عليهم السلام مع الله تعالى از چندين وجه بايد ادب آموخت كه ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم . ( 208 )

تعبير حضرت آدم صفى مؤدب به آداب الله چنين است : ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين ( 209 ) ( اعراف : 22 ) . و ابليس بى ادب مى گويد : فبما اغويتنى لاقعدن لهم صراطك المستقيم ( 210 ) ( اعراف : 17 ) . آن فرخنده آيين ظلم را به خود نسبت مى دهد و اين كافر كيش اغوا را به حق تعالى .

حضرت ابراهيم خليل الرحمن مى فرمايد : الذى خلقنى فهو يهدين والذى هو يطعمنى و يسقين واذا مرضت فهو يشفين والذى يميتنى ثم يحيين ( 211 ) ( شعراء : 79 82 ) . بيمارى را به خود نسبت مى دهد و شفا و هدايت و اطعام و سقى و اماته و احيا را به حق سبحانه .

در ذكر يونسى از حضرت يونس پيغمبر عليه السلام دانسته اى كه : و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين الايه ( انبياء : 87 ) .


95

و خداوند سبحان از ايوب پيغمبر عليه السلام حكايت فرموده است : وايوب اذ نادى ربه انى مسنى الضر و انت ارحم الراحمين ( انبياء : 83 ) .

و حضرت خاتم صلى الله عليه و آله و سلم را وصف فرموده است كه : وانك لعلى خلق عظيم ( 212 ) ( قلم : 5 ) و با اين وصف احدى را عديل او نمى يابى .

و ديگر اقتضاى ادب مع الله عدم اعتداى در دعاء است كه انه لا يحب المعتدين ( 113 ) ( اعراف : 56 ) . و فى المجمع([ عن ابى مجلز : قيل : هو ان يطلب منازل الانبياء فيجاوز الحدفى الدعاء]( . ( 214 )

تبصره : در اين مقام ارشاد به مطلبى ضرورى است و آن اينكه مظاهر ولايت مطلقه و وسائط فيوضات الهيه انسانها را به نداى تعالوا به سوى خود كه در قله شامخ معرفت قرار گرفته اند دعوت كرده اند يعنى ما را ببينيد و به سوى ما بالا بياييد , و دعوت آن ارواح طاهره و افواه عاطره , حاشا كه به سخريه و استهزاء و هزل و لغو باشد قالوا اتتخذنا هزوا قال اعوذ بالله ان اكون من الجاهلين ( بقره : 67 ) ( 215 ) پس اگر نيكبختى ندايشان را به حقيقت نه به مجاز لبيك بگويد تواند كه به قدر همت خود به مقاماتى منيع و درجاتى رفيع ارتقاء و اعتلاء نمايد و به قرب نوافل بلكه به قرب فرائض نايل آيد هر چند به فضل رتبت عبوديت و نبوت و رسالت و امامت تشريعى منادى دست نمى يابد . اين امر همان ولايت تكوينى است كه بايد در كناره سفره رحمت رحيميه تحصيل كرد . ما اين مسائل را در رسائل([ نهج الولايه]( و([ انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه]( به ميان آورده ايم و با برهان عقلى و نقلى و اشارات لطيف عرفانى بحث كرده ايم . و در([ دفتر دل]( نيز ثبت شده است كه :

تعالو را شنو از حق تعالى
ترا دعوت نموده سوى بالا
چه بودى مر تعالى را تو لايق
تعالوا آمدت از قول صادق
چه مى خواهى در اين لاى و لجنها
چرا دورى ز گلها و چمنها
تويى آخر نگار همنشينش
بزرگى جانشين بى قرينش

96
نبودت هيچ فعل و تميزى
درين حدى كه سلطان عزيزى
چه بعدى حال چون سرمايه دارى
به راه افتى و كام دل بر آرى

لذا آنكه طلب منازل انبيا را تجاوز در دعا مى داند بايد فرق بين نبوت تشريعى و نبوت مقامى بگذارد . و نبوت مقامى را در اصطلاح خاصه اعنى اهل ولايت , نبوت عامه گويند , و گاهى به نبوت تعريف در مقابل نبوت تشريع نيز تعبير مى كنند . و شيخ رئيس نيز بدين نبوت عام در فصل دوم مقاله چهارم نفس([ شفاء]( كه از غرر فصول كتاب نفس است ايمائى مى فرمايد ( ص 336ج 1 ط 1 ) . در نبوت عامه انباء و اخبار معارف الهيه است يعنى ولى در مقام فناى فى الله بر حقائق و معارف الهيه اطلاع مى يابد و چون از آن گلشن راز باز آمد از آن حقائق انباء يعنى اخبار مى كند و اطلاع مى دهد . چون اين معنى براى اولياء است و اختصاص به نبى و رسول تشريعى ندارد در لسان اهل ولايت به نبوت عامه و ديگر اسماى ياد شده تعبير مى گردد .

خواجه طوسى در([ تجريد]( مطلبى بسيار شريف به اين عبارت دارد([ : و قصه مريم و غيرها تعطى جواز ظهورها على الصالحين]( . ( 216 )

آرى ظهور كرامات و خوارق عادت براى غير پيغمبران هم جائز است چنانكه براى مريم سلام الله عليها و غير وى كه از انبياء نبودند كرامات ظهور كرده است ولكن بايد به آداب آنها بود تا چنان قابليت حاصل شود . واذكر فى الكتاب مريم اذا نتبذت من اهلها مكانا شرقيا . فاتخذت من دونهم حجابا فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا ( 217 ) ( مريم : 17 18 ) . و تامل بنما در آل عمران كه خداوند سبحان مى فرمايد : اذ قالت امرات عمر ان رب انى نذرت لك ما فى بطنى محررا الى قوله تعالى يا مريم اقنتى لربك و اسجدى و اركعى مع الراكعين ( 218 )

( 36 44 )

نشد تا جان تو بى عيب و بى ريب
درى روى تو نگشايند از غيب

در عين حال بايد توجه داشت چنانكه در پيش گفته ايم عبادت حبى باشد كه عبادت احرار است نه براى ظهور كرامات و خوارق عادات و وصال حور و


97
جنات كه آن عبادت مزدوران است . تو بندگى كن , به از آنچه كه مى پندارى به تو مى دهند . بلكه اگر عبادت قربه الى الله نباشد باطل است .

ز ديگر اقتضاى ادب مع الله تعالى تعظيم اسماء الله است مطلقا چه به حسب لفظ و چه به حسب توجه و نيت و چه اسماى تدوينى و چه اسماى تكوينى . فتدبر ترشد ان شاء الله .

در روايات مى بينى كه وسائط فيض الهى حق سبحانه را نام با تعظيم مثلا به تبارك و تعالى , و يا به عزوجل و نحو آنها نام مى برند . و همچنين است ادب تعظيم با اسماى شريف وسائط فيض الهى صلوات الله تعالى عليهم حق سبحانه و تعالى به پيغمبر اكرم خطاب فرمود كه : عظم اسمائى .

آرى اگر در جايى خود مولى جل شانه اجازه نفرموده است به همان نحو كه امر فرمود بايد امتثال شود مثل تكبيره الاحرام و آن چنان است كه مرحوم حجه الاسلام سيد محمد باقر رشتى در([ تحفه الابرار]( به تفصيل افاده فرموده است كه :

([ تكبيره الاحرام ركن نماز است پس اخلال به آن موجب بطلان نماز است خواه عمدا بوده باشد يا سهوا , تفاوتى در اين باب نمى باشد ما بين آنكه اخلال به نفس آن بوده باشد يا به جزء آن يا به امر معتبر در آن . و اخلال به جزء اعم است از اينكه احد جزئين تكبيره بوده باشد , يا بعض اجزاى هر يك از جزئين , خواه به تبديل بوده باشد يا به اسقاط . بنابراين هرگاه اتيان به لفظ جلاله نمايد بدون خبر , يا به عكس آن اگر چه در هر دو صورت محذوف منوى او بوده باشد نماز باطل خواهد بود .

و همچنين در صورت تبديل خواه تبديل جلاله نمايد به اسم ديگر از اسماى الهى جل جلاله مثل اينكه گويد : الرحمن اكبر , او الخالق اكبر و هكذا . يا تبديل اسم تفضيل نمايد به مثابه آن مثل اينكه گويد : الله اعظم و نحوه . يا تبديل هر دو نمايد


98
مثل : الرحمن اعظم و نحوه . يا تبديل اجزاء هر يك از جزئين كه بوده باشد نمايد .

از اين قبيل است اداى حروف را از مخرج حرف ديگر نمودن مثل اداى همزه از مخرج عين , يا اداى هاء از مخرج حا , و هكذا در جميع صور نماز باطل خواهد بود .

و همچنين است حال در صورت زيادتى . خواه زيادتى كلمه بوده باشد مطابق واقع دال بر تعظيم الهى جل شانه مثل اينكه گويد : الله جل شانه اكبر , او الله الا فضل اكبر , او الله اكبر من ان يوصف , او الله اكبر من كل شى ء , يا به نحو ديگر در جميع صور نماز محكوم به بطلانست]( .


99
فصل يازدهم در سر استجابت دعا

غرض ما در اين فصل سر استجابت دعا است كه دعا نيز از اسباب مؤثره است و مخالف سنت جاريه الهى نيست .

انسان در نسبت و اسناد و رابطه فروع و كيفر و پاداش به اصول و علل و موجبات آنها در تكوينيات عاجز است , و به حكم عادت و مشاهده و تجربه برخى را به اصلش اسناد مى دهد و مى داند از اوست اما نمى داند كه چگونه از او پديد آمده است و در ادراك سر و حقيقت آن ناتوان است . مثلا اگر نشنيده و يا نديده بود كه در نظام تكوين خوشه انگور از رز مى رويد چگونه آن را به تاك نسبت مى داد ؟ و به راستى خوشه انگور با مو چه سنخيت دارد ؟ با اينكه مى دانيم اين ميوه از آن به ظهور آمده است و اين فرع بر آن اصل متفرع است .

اگر يكى از ما فرضا به طور ابداع در اين نشاه خلق مى شد و اين همه الوان ميوه ها جداى از درختها و بوته ها را مى ديد چگونه مى توانست مثلا هر يك از خوشه موز و خرما و انگور و توت را به درختش نسبت دهد و بگويد هر يك از اين چهار خوشه از هر يك از آن چهار درخت پديد آمده است .

و همچنين در جزاى افعال و احوال و اقوال و نيات انسان مى دانيم به حكم محكم برهان و منطق حق قرآن جزاى وفاق است يعنى بين هر فعل و جزايش موافقت و مناسبت است و روى حساب است . خداوند سبحان در نبا فرموده است : جزاء


100
وفاقا , و فرموده است : جزاء من ربك عطاء حسابا , و فرموده است : وما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم ( 219 ) ( شورى : 30 ) . چنانكه بين غذاها و داروها با مزاج نسبتى خاص است و غذاها را در اعتدال مزاج و عدم آن دخلى تمام است . و چنانكه مى دانيم در احكام الهى آنچه مامور به است در آن مصلحتى است , و آنچه كه منهى عنه است در آن مفسدتى است .

در بعضى از موارد نسبت بين فعل و جزاء را به خوبى پى مى بريم , و در بعضى موارد آگاهى اندكى بدان پيدا مى كنيم , ودر بعضى ها چيزكى مى بوييم , و در بسيارى از موارد در وجه نسبت مى مانيم چنانكه در وجه نسبت بين فواكه و ديگر اثمار با اصولشان عاجزيم .

مثلا در مجلس هشتاد و چهارم([ امالى]( صدوق به اسنادش روايت شده است عن مجاهد , عن ابى سعيد الخدرى قال : اوصى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم على بن ابى طالب عليه السلام فقال : يا على لا تجامع امراتك بشهوه امراه غيرك فانى اخشى ان قضى بينكما ولد ان يكون مخنثا مؤنثا مخبلا .

يعنى([ : در وقت صحبت خيال زن ديگرى را در خاطر نياور كه فرزند مخنث آيد ]( . اهل نظر در وجه مناسبت بين فعل و جزاى نكاح بدان وصف چيزى پى مى برند و بدان آگاهى مى يابند اما پى بردن به وجه مناسبت بين همين فعل و جزاى آن كه در اين روايت آمده است و آنرا سيوطى در([ جامع صغير]( نقل كرده است كار آسان نيست و آن اينكه : من وطا امراته وهى حائض فقضى بينهما ولد فاصابه جذام فلا يلو من الا نفسه . در اين حديث نيل به وجه عليت نكاح در حال حيض ومعلول آن كه مجذوم شدن ولد است , دشوار است و بسيارى تحليل طبى و كاوش علمى به طرق عديده لازم است تا علت آن به دست آيد . و از اين گونه روايات بى شمار است كه در فهم مناسبت بسيارى از آنها قادريم و در بسيارى از آنها عاجز .


101

و اگر در مبانى عقلى و طبيعى و روانشناسى درست تامل شود يعنى به سر اين قضيه بتيه كه علم و عمل دو گوهر انسان سازند و اغذيه و اوقات و امكنه حتى احوال و امزجه والدين در حين انعقاد نطفه و بعد از آن دخلى بسزا در نحوه تكون ولد و اخلاق و اوصاف ديگر ظاهرى و باطنى وى دارند به خوبى آگاهى حاصل گردد , معلوم شود كه انسان ساخته از چه عواملى است . بلكه مشاهده مى گردد كه عوارض درونى انسانى بر اثر روى آوردن احوال گوناگونش خواه مادى و خواه معنوى در تغيير رنگ رخسار و دگر گونى مراج و افكار و همه آثارش اهميت بسزا دارند و عواملى بسيار قوى اند . و انسان در حقيقت معجون افعال و احوال و نيات و سعى خود است و به عبارت ديگر انسان اعمال خود است و جزاء نفس اعمال است انه عمل غير صالح ( هود : 46 ) .

گناه و ثواب را , دعا و ذكر و حضور و مراقبت را نيز تكوينا در ذات انسان بلكه در بيرون از ذاتش آثار عجيب و غريبى است . چنانكه انسانى كه فكرش را به دوام منصرف به قدس جبروت كرده است شروق نور حق در سرش صفا و جلائى و نور و ضيائى پديد مى آورد زيرا كه خو پذير است نفس انسانى و آنكه مصاحب با ملكوتيان است به خوى آنها در مى آيد و كسى كه به صفات آنها متصف شده است سعادتمند است و سعادت انسان همين است , و به قول شريف فارابى در([ مدينه فاضله([ : [( السعاده وهى ان تصير نفس الانسان من الكمال فى الوجود الى حيث لا تحتاج فى قوامها الى ماده , و ذلك ان تصير فى جمله الاشياء البريئه عن الاجسام فى جمله الجواهر المفارقه للمواد و ان تبقى على تلك الحال دائما ابدا الا ان رتبتها تكون دون رتبه العقل الفعال . و انما تبلغ ذلك بافعال ما اراديه , بعضها افعال فكريه و بعضها افعال بدنيه]( ( 220 ) الخ ( ص 66 ط مصر ) . و آن كس كه به صفات ملكوتيان در آمده است صاحب عزم و همت و اراده مى گردد همتى كه به قول شيخ اجل ابن سينا در فصل دوم مقاله چهارم كتاب نفس([ شفاء]( كه از مهمترين فصول آنست([ : وقد


102
يتفق فى بعض الناس ان تخلق فيه القوه المتخيله شديده جدا غالبه حتى انها لا تستولى عليها الحواس ولا تعصيها المصوره , و تكون النفس ايضا قويه لا يبطل التفاتها الى العقل و ما قبل العقل انصبابها الى الحواس . فهؤلاء يكون لهم فى اليقظه ما يكون لغيرهم فى المنام ( 221 ) ( ص 366ج 1 ط 1 ) . بلكه به قول شيخ عارف صاحب([ فصوص الحكم]( در فص اسحاقى آن گويد([ : بالوهم يخلق كل انسان فى قوه خياله ما لا وجود له الا فيها , و هذا هو الامر العام , و العارف يخلق بهمته ما يكون له وجود من خارج محل الهمه ولكن لا تزال الهمه تحفظه]( الخ .

يعنى([ : هر انسانى اعم از عارف به حقايق و صور از خواص , و غير او از عوام قادر است كه فقط در قوه خيال خود خلق كند نه در خارج آن , ولى عارف كامل متصرف در وجود با همت خود در خارج محل همت خلق مى كند و همواره همت حافظ آن مخلوق اوست]( .

پس سر استجابت دعا را كه به اذن الله تكوينى در نفوس انسانى تحقق مى يابد از اينجا در ياب كه بر دعا و ذكر و ثواب و گناه تكوينا آثارى مترتب است , و اين امر مخالف با سنت جاريه الهى نيست هر چند در فهم نسبت ميان گناه مثلا با آثار سوء آن در بسيارى از موارد عاجزيم . و چون به روايات رجوع مى كنيم مى بينيم كه سفراى الهى مى فرمايند : حيوانات گوناگون صور ملكات انسانند و انسان منحرف مطابق ملكات زشتى كه اكتساب كرده است در قيامت , با صورى كه از آن ملكات مى باشند محشور مى گردد و به صورتهاى آن حيوانات در مى آيد , چنانكه انسان در صراط مستقيم نيز از ملكات حسنه اى كه كسب كرده است , صور ارواح طيبه و ملائكه عالين و مهيمين و سيماهاى شيرين دلنشين در صقع ذات او متحقق مى گردند و با آنها محشور خواهد بود , لذا بدن اخروى به مكسوب و مكتسب تقسيم مى گردد كه لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت . و اين ابدان را انسان با خود از اين نشاه مى برد يعنى بذر و ريشه آنها در اينجا تحصيل شده است فافهم .


103

دعاى معروف كميل دعاى خضر عليه السلام است كه حضرت وصى عليه السلام آن را به شاگردش كميل تعليم داد و به نام او شهرت يافت , تفصيل آن را در رساله([ ولايت تكوينى]( نوشته ام([ مجموعه مقالات]( ص 64 66 ) . ( 222 )

در دعاى كميل آمده است : اللهم اغفر لى الذنوب التى تهتك العصم , اللهم اغفر لى الذنوب التى تنزل النقم , اللهم اغفر لى الذنوب التى تغير النعم , اللهم اغفر لى الذنوب التى تحبس الدعاء , اللهم اغفر لى الذنوب التى تنزل البلاء . ( 223 )

و در باب تفسير ذنوب از([ اصول كافى]( ( ج 2 معرب ص 324 ) از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه قال عليه السلام : الذنوب التى تغير النعم البغى , و الذنوب التى تورث الندم القتل , و التى تنزل النقم الظلم , و التى تهتك الستر شرب الخمر , والتى تحبس الرزق الزنى , والتى تعجل الفناء قطيعه الرحم , و التى ترد الدعاء و تسظلم الهواء عقوق الوالدين . ( 224 )

فهم ارتباط اين گونه ذنوب با كيفر آنها كه در اين پنج فقره آمده است و ظاهرا امام عليه السلام بيان بعضى از مصاديق را فرموده است نه به نحو انحصار , براى اوحدى از آحاد رعيت با تامل و تفكر به دست مى آيد , و به همين وزان ظاهر اينكه خداوند سبحان فرموده است : ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم ( 225 ) ( رعد : 12 ) معلوم مى گردد كه آن فقره هاى دعا و نظائر آنها بيانگر همين كريمه اند . ولكن به باب عقوبات المعاصى از كتاب([ كافى]( ( ج 2 معرب ص 277 ) و باب اصناف عقوبات الذنوب از كتاب([ وافى]( فيض ( ج 3 ص 173 ) رجوع شود مى بينى كه معصوم فرموده است : اذا فشا الزنا ظهرت الزلازل . و يا اينكه ولم يمنعوا الزكاه الا منعوا القطر من السماء ( 226 ) و مانند آنها از احاديث بسيار ديگر كه در وجه ادراك عليت بين ذنوب و عقوبات آنها عاجزيم , و معصوم آنچه را كه مى فرمايد محض حقيقت است . و به مفاد اين گونه روايات عارف رومى در اول دفتر اول([ مثنوى]( گويد :


104
ابر برنايد پى منع زكات
و از زنا افتد و با اندر جهات
هر چه آيد بر تو از ظلمات و غم
آن ز بى باكى و گستاخى است هم

گويا انسان به فهم ارتباط دعا و اثر آن بهتر و روشن تر از نسبت بسيارى از ذنوب و آثار آنها كه عقوبات متفرع بر آنها است پى مى برد . بدين بيان كه آدمى در توجه و ذكر و دعا به اخلاق ملكوتيان متخلق مى گردد و به اوصاف عقول قادسه متصف مى گردد كه واجد رتبه ولايت تكوينى و صاحب مقام([ كن]( مى گردد , و با چنين نفس قدسى اعتلاء به ملكوت يافته اقتدار بر تصرف در ماده كائنات مى يابد و خارق عادت و معجزه و كرامت از او بروز و ظهور مى كند . و همه معجزات و كرامات و خوارق عادات مبتنى بر اين اصل قويم اند .

شيخ رئيس نمط دهم([ اشارات]( را كه در اسرار آيات است در بيان همين مطلب مهم قرار داده است . مرادش از آيات , غرائبى است كه از اولياء الله صادر مى شود , و مرادش از اسرار , وجوه و علل صدور آنها از آنانست . و در اين نمط شريف همت گماشته است كه ظهور اين غرائب را بر مذاهب طبيعت و روش برهان عقلى و مشهودات و مجربات عادى مردم بيان كند و حقا نمط هاى سوم و هفتم و هشتم و نهم و دهم اين كتاب عظيم در معرفت نفس يعنى روانشناسى از ذخائر بسيار گرانقدرند .

و نيز در آخر مقاله چهارم كتاب نفس([ شفاء]( بدان اصل قويم كه اشارت نموده ايم كلامى كامل در غايت اتقان و احكام دارد كه سزاوار است به نقل آن تبرك جوييم و به ترجمه آن تشرف يابيم . و دانسته باد كه نقل كلام اين اعاظم نه از اينروى است كه حق از رجال دانسته شود كه سيره مقلدين است بلكه انتخاب قول حق در تاييد مرام است كه سنت محققين است . بارى شيخ گويد :

([ و كثيرا ما تؤثر النفس فى بدن آخر كما تؤثر فى بدن نفسها تاثير العين العائنه و الوهم العامل . بل النفس اذا كانت قويه شريفه شبيهه بالمبادى اطاعها العنصر الذى فى العالم و انفعل عنها و وجد فى العنصر ما يتصور فيها . و ذلك لان النفس


105
الانسانيه سنبين انها غير منطبعه فى الماده التى لها لكنها منصرفه الهمه اليها , فان كان هذا الضرب من التعلق يجعل لها ان تحيل العنصر البدنى عن مقتضى طبيعته فلا بدع ان تكون النفس الشريفه القويه جدا تجاوز بتاثيرها ما يختص بها من الابدان اذا لم يكن انغماسها فى الميل الى ذلك البدن شديدا قويا , وكانت مع ذلك عاليه فى طبقتها قويه فى ملكتها جدا , فتكون هذه النفس تبرى المرضى و تمرض الاشرار , و يتبعها ان تهدم طبايع و ان تؤكد طبايع و ان تستحيل لها العناصر فيصير غير النار نارا و غير الارض ارضا , و تحدث ايضا بارادتها امطار و خصب كما يحدث خسف و وباء كل بحسب الواجب العقلى . و بالجمله فانه يجوز ان يتبع ارادته و جود ما يتعلق باستحاله العنصر فى الاضداد فان العنصر بطعبه يطيعه و يتكون فيه ما يتمثل فى ارادته اذا العنصر بالجمله طوع للنفس و طاعته لها اكثر من طاعته للاضداد المؤثره فيه . وهذه ايضا من خواص القوى النبويه . و قد كنا ذكر نا خاصيه قبل هذه تتعلق بقواها المتخيله , و تلك خاصيه تتعلق بالقوى الحيوانيه المدركه , و هذه خاصيه تتعلق بالقوه الحيوانيه المحركه الاجماعيه من نفس النبى العظيم النبوه]( ( ص 345ج 1 ط رحلى ) .

يعنى([ : چه بسيار كه نفس چنانكه در بدن خود تاثير مى كند , در بدن ديگر تاثير مى كند مانند تاثير شور چشم و وهم كارى . بلكه هرگاه نفس قوى و شريف شبيه به مبادى باشد عنصر اين عالم او را اطاعت كند و از وى منفعل شود و آنچه كه در نفس تصور شده است در اين عنصر موجود مى گردد . و اين مطلب بدين سبب است كه بزودى بيان خواهيم كرد گوهر نفس بحسب ذات خود منطبع در ماده اى كه مراور است نيست بلكه نفس همت خود را بدان ماده كه بدن اوست منصرف گردانيده است . پس چون بدين تعلق , عنصر بدنى را از مقتضاى طبيعتش احاله مى كند و دگرگون مى گرداند اگر نفس بدرستى شريف و قوى هرگاه در ميل به بدنش سخت فرو رفته نباشد تاثيرش به بدنهاى ديگر كه بدو اختصاص مى يابند تجاوز كند , تازه اى نيست .


106
و مع ذلك اگر بحسب تكوين جدا در طبقه خود عالى و در ملكت خود قوى بوده باشد , چنين نفس بيماران را شفا دهد و اشرار را بيمار گرداند و طبايعى را ويران و طبايعى را استوار كند و عناصر به اطاعت او استحاله شوند كه آتش جز آتش و زمين جز زمين گردد , و به ارادت وى باران فرود آيد و فراوانى روى نمايد . چنانكه خسف و وباء پديد آيد يعنى زمين فرو ببرد و بيمارى و با حادث شود . همه اين امور به حسب واجب عقلى است يعنى به اقتضاى حكم محكم برهانست]( .

و به همين مضمون در فصل بيست و پنجم نمط دهم([ اشارات]( كه در اسرار آيات است فرمود :

([ ولعلك تبلغك عن العارفين اخبار تكاد تاتى بقلب العاده فتبادر الى التكذيب , و ذلك مثل ما يقال : ان عارفا استسقى للناس فسقوا , او دعا عليهم فخسف بهم و زلزلوا او هلكوا بوجه آخر , او دعا لهم فصرف عنهم الوباء و الموتان و السيل و الطوفان , او خشع لبعضهم سبع , او لم ينفر عنهم طائر , او مثل ذلك مما لا يؤخذ فى طريق الممتنع الصريح , فتوقف و لا تعجل فان لامثال هذه اسبابا فى اسرار الطبيعه و ربما يتاتى لى ان اقتص ( اقص خ ) بعضها عليك]( .

يعنى([ : شايد ترا از عارفان اخبارى برخلاف عادت رسد كه بنابراين به تكذيب آنها مبادرت كنى چنانكه گويند : عارفى براى مردم باران خواست و باران آمد , يا برايشان شفا خواست و شفا يافتند , يا بر آنان نفرين كرد و زمين آنان را فرو برد و يا به زمين لرزه گرفتار شدند و يا به وجه ديگر هلاك شدند , يا آنان را دعا كرده و وباء و مرگ و سيل و طوفان از آنها دفع شد , يا درنده رامشان شد , و يا پرنده از آنها نرميد و مانند اينها كه نبايد در راه ممتنع صرف اخذ شود , پس توقف كن و شتاب مكن كه امثال اين امور را در اسرار طبيعت اسبابى است و شايد برايم ميسر شود كه برخى از آنها را برايت بخوانم]( انتهى .

نماز استسقاء در شريعت محمديه على صادعها الصلوه و السلام با


107
جمعيت و دستورات خاصى بيان شده است كه در تاثير نفوس اهميت بسزا دارند . و بطور اصل كلى نفوس مجتمع متحد را اثر يك نفس كلى الهى قوى است . و يكى از فضيلتهاى نماز جماعت و حلقه ذكر و مجتمع دعا اين است كه هر انسانى يك صفت يا بيشتر از اوصاف خوبى و كمالات انسانى را دارد و به فرض اگر يك انسان كامل باشد تا چه اندازه واسطه نزول بركات خواهد بود , انسانهاى گرد آمده در صلوه و ذكر و دعاء كان يك انسان كامل و يا ظل و مثال او را تشكيل مى دهند كه آن مجتمع نزول بركات خواهد بود . چنانكه به تعبيرى تصور و صور علمى علل عاليه , مبادى صور و موجودات مادون خود باذن الله تعالى مى باشند . پس تاثير دعا و نفرين و ظهور معجزات و خوارق عادات و منامات همه مستند به علل و اسباب واجب خودند و رابطه بين اين نحو آثار و عللشان برقرار است چنانكه بين آثار ديگر و عللشان در تسلسل اسباب و مسببات . هر چند عله العلل و مسبب الاسباب على الاطلاق حق مطلق در مظاهر و شئونش است زيرا كه هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن ( حديد : 4 ) الله يبدؤا الخلق ثم يعيده ( 227 ) ( يونس : 36 ) و اليه يرجع الامر كله ( هود : 123 ) . ( 228 )

ابن خلكان در شرح حال شيخ رئيس نقل كرده است كه([ : وكان اذا اشكلت عليه مساله توضا و قصد المسجد الجامع و صلى و دعا الله عزوجل ان يسهلها عليه و يفتح مغلقها([ [( تاريخ ابن خلكان]( ج 1 ط 1 ص 167 ) . يعنى([ هرگاه مساله اى بر وى دشوار مى شد , وضو مى گرفت و به مسجد جامع مى رفت و نماز مى گزارد و خداى عزوجل را مى خواند كه آن را بر وى آسان گرداند و آن در بسته را به روى او بگشايد]( .

در اين كريمه و روايت آن به دقت توجه شود تا معلوم گردد كه نفوس قدسى را باذن الله تعالى چگونه دست تصرف در ماده كائنات است : قوله عز من قائل : فلما آسفونا انتقمنا منهم فاغرقنا هم اجمعين ( 229 ) ( زخرف : 57 ) . و فى الكافى و التوحيد عن الصادق عليه السلام انه قال فى هذه الايه : ان الله تبارك و تعالى لاياسف كاسفنا


108
ولكنه خلق اولياء لنفسه ياسفون و يرضون و هم مخلوقون مربوبون , فجعل رضاهم رضا نفسه , و سخطهم سخط نفسه ( تفسير صافى ) . ( 230 )

ملاى رومى در([ مثنوى]( به مضمون آن گويد :

تا دل مرد خدا نامد به درد
هيچ قومى را خدا رسوا نكرد

پس استجابت دعا امرى خلاف سيرت و سنت الهى نيست بلكه يكى از علل و اسباب تحول و تبدل در عالم طبيعت , نفس متصف به صفات ربوبى و متخلق به اخلاق الهى است كه باذن الله در ماده كائنات تصرف مى كند . و بايد به معنى واقعى اين اذن توجه داشت كه اذن تكوينى است كه معيت قيوميه با هر چيز دارد همانطور كه در حديث قدسى آمده است : انا بدكم اللازم يا موسى . و در قرآن كريم به موسى و هارون عليهما السلام فرموده است : لا تخافا اننى معكما اسمع و ارى ( 231 ) . و نيز فرموده است : و ما كان لرسول ان ياتى بايه الا باذن الله ( 232 ) ( مؤمن : 79 , رعد : 39 ) . و از عيسى پيامبر صلوات الله عليه حكايت فرموده است كه : انى قد جئتكم بايه من ربكم انى اخلق لكم من الطين كهيئه الطير فانفخ فيه فيكون طيرا باذن الله و ابرى الاكمه و الابرص و احى الموتى باذن الله الايه ( آل عمران : 50 ) . ( 233 )

و نيز فرموده است : واذ تخلق من الطين كهيئه الطير باذنى فتنفخ فيها فتكون طيرا باذنى و تبرى الاكمه و الابرص باذنى و اذ تخرج الموتى باذنى ( 234 ) ( مائده : 111 ) كه معجزه را اسناد به حضرت عيسى عليه السلام داد و در عين حال فرمود : باذنى .

و به نوح نجى سلام الله عليه فرمود : اصنع الفلك باعيننا و وحينا ( 235 ) ( هود : 38 , مؤمنون : 28 ) و هم فرموده است : وظللنا عليهم الغمام و انزلنا عليهم المن و السلوى ( 236 ) ( اعراف : 161 ) كه ضمير متكلم مع الغير آورده است و فهم آن بسيار لطيف و دقيق است كه هم فعل الله است و هم فعل نوح و موسى عليهما السلام است نه اينكه دو كس و دو فاعل مستقل بلكه فعل نوح و موسى نيست مگر فعل الله , فافهم


109
.

و همچنين در آياتى كه خداوند متعال فعلش را در مقام استيلا و سلطنت و قدرت مطلقه ضمير متكلم وحده مى آورد , و در مقاميكه اسباب را دخالت مى دهد ضمير متكلم مع الغير مى آورد دقت بسزا لازم است .

تبصره : در سر استجابت دعا بايد به اين چند مطلب توجه داشت :

الف : نفس ناطقه انسانى موجودى مشترك بين طبيعت و عقل است لذا مبحث نفس نيز مشترك بين علم طبيعى و الهى است كه برخى از مسائل آن به عنوان كتاب نفس در طبيعيات مطرح مى شود چون نمط سوم([ اشارات]( و كتاب نفس([ شفاء]( و غيرهما , و برخى در الهيات چون چهار نمط آخر([ اشارات]( و برخى از فصول الهيات([ شفاء]( .

ب مطلب ديگر توحيد حق سبحانه و تعالى به منطق كامل قرآنى يعنى توحيد اسلامى كه موضوع مباحث كتب حكمت متعاليه و صحف عرفانيه است يعنى([ ان البارى تعالى كل الاشياء و مع كونه كل الاشياء لا يوجد فيه شى ء من الاشياء حتى يكون هناك كثره لا بالفعل و لا بالقوه]( ( 237 ) فافهم . و از آن در اصطلاح فنى خودشان تعبير به وحدت شخصى وجود مى كنند كه وجود مساوق حق است يعنى هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن ( حديد : 4 ) . زبان ابراهيم خليل و يوسف صديق عليهما السلام است : قال بل ربكم رب السموات و الارض الذى فطرهن ( 238 ) ( انبياء : 57 ) , فاطر السموات والارض انت و ليى فى الدنيا و الاخره ( 239 ) ( يوسف : 102 ) . غرض در توجه به معنى فطر و فاطر در توحيد حقيقى است .

چو ابراهيم و يوسف باش ذاكر
جناب حق تعالى را به فاطر
كه بى دور و تسلسلهاى فكرى
بيابى دولت توحيد فطرى
ترا صد شبهه ابن كمونه
نماند خردلى بهر نمونه

ج مطلب ديگر اينكه نفس ناطقه انسانى منطبع در ماده نيست و چون عارى از مواد و قوه و استعداد است نسبت تعلق او با غير از بدنش را امكان هست چنانكه


110
موجود مفارق عقلانى را كه وجودى احدى الذات و ذو وضع نيست نسبت او با جميع ماديات متساوى است . و به حكم برهان و عرفان بدن انسان از آن حيث كه بدنست مرتبه نازله نفس است مطلقا . و تعلق را انحاء گوناگون است كه لازم نيست هرگونه تعلق نفس با غير خود به نحوه تعلق او با بدنش باشد تا پندارى كه از تعلق لازم آيد كه آن متعلق بدن نفس شود . و در اين امر به مطلب شامخى كه از حديث شريف امام صادق عليه السلام در تثليث عالم و آدم در ضمن شماره 33 فصل اول گفته ايم ناظر باش .

د مطلب ديگر در توحد و تجمع و عزم و همت و اراده نفس استكه اگر از رنگ تعلق رهايى يابد و صاحب همت باشد آثارى شگفت از وى صادر گردد . لذا ارواح كمل توانند در آن واحد در اماكن مختلف حاضر باشند كه بدون تقييد و انحصار در صور كثيره در آيند و آن صور بر او صادق آيند كه همه از منشات او و مثالهاى قائم به او هستند به نحو قيام فعل به فاعل . در اين معنى به فصل پنجم از فصول سابقه تمهيد جملى([ مصباح الانس]( ابن فنارى ( ص 37 ط 1 ) رجوع شود كه گويد([ : الانسان الكامل مظهر له من حيث الاسم الجامع , و لذا كان له نصيب من شان مولاه ]( الخ . ( 240 )

و همچنين قيصرى در آخر فصل ششم مقدماتش بر شرح([ فصوص الحكم]( كه گويد : ([ والنفوس الانسانيه الكامله ايضا يتشكلون باشكال غير اشكالهم المحسوسه و هم فى دارالدنيا لقوه انسلاخهم من ابدانهم , و بعد انتقالهم ايضا الى الاخره لازدياد تلك القوه بارتفاع المانع البدنى , ولهم الدخول فى العوالم الملكوتيه كلها]( الخ ( ص 33 ط 1 ) . ( 241 )

و نيز در شرح فص اسحاقى گويد([ : العارف يخلق بهمته اى بتوجهه و قصده بقوته الروحانيه صورا خارجه عن الخيال موجوده فى الاعيان الخارجيه كما هو مشهور من البدلاء بانهم يحضرون فى آن واحد فى اماكن مختلفه و يقضون


111
حوائج عباد الله]( ( ص 197 ط 1 ) . ( 242 )

و بدين مضمون عارف رومى در دفتر دوم([ مثنوى]( گويد :

شير مردانند در عالم مدد
آن زمان كافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند
آن طرف چون رحمت حق مى دوند

و همچنين عارف سيد حيدر آملى در اين موضوع در كتاب([ اسرار الشريعه و انوار الحقيقه]( ( ص 160 ) بيانى شريف دارد . و نيز مولى صدرالمتالهين در([ مفاتيح غيب]( گويد([ : لولا اشتغال النفس بتدبير قواها الطبيعيه و انفعالها عنها لكان لها اقتدار على انشاء الاجرام العظيمه المقدار الكثيره العدد فضلا عن التصرف فيها بالتدبير و التحريك اياها]( ( ص 627 ط 1 ) . ( 243 )

و فيض را نيز در([ حق اليقين]( ( 312 ط رحلى ) در اين موضوع مطالبى شريف است . و بخصوص فص شيثى([ فصوص الحكم]( و مشروح و مفصل تر از آن اواخر([ مصباح الانس]( كه فصلى در سر دعا و احكام آنست ( ص 258 ط 1 ) .

با در نظر گرفتن اين مطالب كه اصول و امهات در معرفت به سر استجابت دعايند آگاه مى شوى كه انسان قابل حشر با همه است و از هيچ چيز بريده نيست , و به قدر ارتباطش با طبايع و نفوس و عقول تاثير دارد و تاثر مى يابد , و با اين ارتباط و تعلق وحدت نظام انسانى و كيانى مطابق لسان حال و استعداد نفوس و حصول شرايط دعا مطلقا چه له و عليه به استجابت رسد . والله يقول الحق و هو يهدى السبيل .

تبصره : در دعا بايد توجه داشت كه هيچگاه داعى با دست خالى بر نمى گردد . زبان روايات در اين امر بسيار شيرين است . اتم فوائد و اهم مصالح آن اصلاح جوهر نفس ناطقه و لسان استعداد است كه انسان آنرا در دعا بر اثر تقرب به حق سبحانه تحصيل مى كند . خلاصه آنچه كه براى تحصيل آن به دعا نشسته اى بهتر از آنكه مى خواهى عائدت مى شود . و اگر آن حاجت مخصوص تو بر آورده نشد غمين مباش كه تبديل به احسن شده است . وقال ربكم ادعونى استجب لكم ( غافر : 61 ) . ( 244 )


112
ادعونى يعنى مرا بخوانيد كه اين دعا مطلقا مستجاب است . آرى پس از چند آيه بعد از آن فرمود : هو الحى لا اله الا هو فادعوه مخلصين له الدين الحمدلله رب العالمين . ( 245 )

الحمدلله رب العالمين كه رساله به اسم الهى افتتاح و به حمد الهى اختتام يافت , و معنى نور على نور بر منصه ظهور نشست . و در شب يكشنبه دوازدهم جمادى الاخر 1406 ه ق ‌ 3 / 12 / 1364 ه ش در بلد طيب و دارالعلم قم به پايان رسيد .

حسن حسن زاده آملى


113
اضافات و توضيحات

باسمه تعالى

اين بخش از رساله , شامل ترجمه آيات , روايات , ادعيه و اقوال حكماء و عرفاء است , بعلاوه برخى توضيحات لازم كه از ديگر آثار علمى مؤلف محترم نقل شده است , و با شماره مسلسل در متن كتاب مشخص گرديده است .

و از حجه الاسلام و المسلمين جناب آقاى حسن رمضانى كه متون عربى ترجمه نشده رساله را به فارسى برگردانده اند تشكر و قدردانى مى شود .


114

115
اضافات و توضيحات

1 چون بندگان من درباره من از تو بپرسند بگو من نزديكم و به نداى كسى كه مرا بخواند پاسخ مى دهم , پس به نداى من پاسخ دهند و به من ايمان آورند تا ره راست يابند .

2 به دعاء تمسك جوئيد كه به هيچ چيز همانند دعاء به خداوند نزديك نمى شويد .

3 و ذوالنون را آنگاه كه خشمناك برفت و پنداشت كه هرگز بر او تنگ نمى گيريم و در تاريكى ندا داد هيچ خدايى جز تو نيست تو منزه هستى و من از ستمكاران هستم . دعايش را مستجاب كرديم و او را از اندوه رهانديم و مؤمنان را اين چنين مى رهانيم .

4 در شگفتم براى كسى كه از چهار چيز بيم دارد , چگونه به چهار چيز پناه نمى برد ؟

در شگفتم براى كسى كه ترس بر او غلبه كرده , چگونه به ذكر([ حسبنا الله و نعم الوكيل ]( پناه نمى برد . زيرا بتحقيق شنيدم كه خداوند عزوجل به دنبال ذكر ياد شده فرمود : پس ( آن كسانى كه به عزم جهاد خارج گشتند و تخويف شياطين در آنها اثر نكرد و به ذكر فوق تمسك جستند ) همراه با نعمتى از جانب خداوند ( عافيت ) و چيزى زائد بر آن ( سود در تجارت ) بازگشتند وهيچ گونه بدى به آنان نرسيد .

و در شگفتم براى كسى كه اندوهگين است , چگونه به ذكر([ لااله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ]( پناه نمى برد . زيرا بتحقيق شنيدم كه خداوند عزوجل به دنبال ذكر فوق فرمود : پس ما ( يونس را در اثر تمسك به ذكر ياد شده ) از اندوه نجات داديم و همين گونه مؤمنين را نجات مى بخشيم .

و در شگفتم براى كسى كه مورد مكر و حيله واقع شده , چگونه به ذكر([ افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد ]( پناه نمى برد . زيرا بتحقيق شنيدم كه خداوند عزوجل به دنبال ذكر


116
فوق فرمود : پس خداوند ( موسى را در اثر ذكر ياد شده ) از شر و مكر فرعونيان مصون داشت .

و در شگفتم براى كسى كه طالب دنيا و زيبائيهاى دنياست , چگونه به ذكر([ ما شاء الله لا قوه الا بالله ]( پناه نمى برد . زيرا بتحقيق شنيدم كه خداوند عزوجل بعد از ذكر ياد شده ( از زبان مردى كه فاقد نعمتهاى دنيوى بود , خطاب به مردى كه از آن نعمتها بهره مند بود ) فرمود : اگر تو مرا به مال و فرزند , كمتر از خود مى دانى پس اميد است خداوند مرا بهتر از باغ تو بدهد . . .

و لفظ([ عسى]( در آيه اخير به معنى ايجاب است يعنى اميدى است كه بالضروره محقق مى گردد .

5 قال جعفر بن محمد الصادق : و قد سالوه عن شى ء لحقه فى الصلاه خر مغشيا عليه , فلما سرى عنه قيل له فى ذلك , فقال : مازلت اردد الايه على قلبى حتى سمعتها من المتكلم بها , فلم يثبت جسمى لمعانيه قدرته تعالى ( قوت القلوب ابوطالب مكى , ج 1 , ص 100 , ط مصر ) .

شيخ بهائى در اواخر كشكول ( ص 625 , ط 1 ) گويد : وروى فى الكتاب المذكور عنه يعنى روى العارف القاسانى فى تاويلاته عن الامام الصادق عليه الصلاه والسلام انه خر مغشيا عليه فى الصلاه فسئل عن ذلك ؟ فقال : مازلت اردد الايه حتى سمعتها من المتكلم بها .

نقل الفاضل الميبدى فى شرح الديوان عن الشيخ السهروردى انه قال بعد نقل هذه الحكايه عن الصادق عليه السلام : ان لسان الامام فى ذلك الوقت كان كشجره موسى عند قول انى انا الله . و هو مذكور فى الاحياء فى تلاوه القرآن .

راقم حروف گويد : حديث شريف در كلمه پنجاه كلمات مكنونه فيض نيز روايت شده است و در حاشيه چاپ هند آن مرقوم است كه آن آيه اياك نعبد واياك نستعين است . و آنكه امام فرمود : حتى سمعتها من المتكم بها , سرى غريب براى اهل سر است و در روايات ديگر نيز كه معصوم مى فرمايد آيات قرآن را از خداوند شنيده ام اينچنين اند مثلا شيخ صدوق در حديث دوم مجلس امالى به اسنادش روايت مى كند . ( حديث در صفحه 14 نقل شده است ) .


117

حديث سيزدهم كتاب فضل قرآن كافى ( ج 2 , ص 440 , معرب ) باسناده عن الزهرى قال : قال على بن الحسين عليهما السلام : لومات من بين المشرق و المغرب لما استو حشت بعد ان يكون القرآن معى و كان عليه السلام اذا قرا([ مالك يوم الدين ]( يكررها حتى كاد ان يموت .

سيد بن طاوس حديث مذكور را در فلاح السائل چنين نقل فرموده است : فقد روى ان مولانا الصادق عليه السلام كان يتلو القرآن فى صلوه فغشى عليه , فلما افاق سئل ما الذى اوجب ما انتهت حالك اليه ؟ فقال عليه السلام ما معناه : ما زلت اكرر آيات القرآن حتى بلغت الى حال كاننى سمعتها مشافهه ممن انزلها على المكاشفه و العيان , فلم تقم القوه البشريه بمكاشفه الجلاله الالهيه .

6 و نامهاى چيزها را به آدم بياموخت سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرد و گفت اگر راست مى گوئيد مرا به نامهاى اين چيزها خبر دهيد . گفتند منزهى تو , ما را جز آنچه تو به ما آموخته اى دانشى نيست تويى داناى حكيم .

7 آدم از پروردگارش كلمه اى چند فرا گرفت پس خدا توبه او را پذيرفت زيرا او توبه پذير و مهربان است .

[ 8 آدم و حوا] گفتند اى پروردگار ما به خود ستم كرديم و اگر ما را نيامرزى و بر ما رحمت نياورى از زيان ديدگان خواهيم بود .

9 در كافى از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام نقل شده كه يكى از اين دو بزرگوار فرمود : بتحقيق كلماتى را كه حضرت آدم عليه السلام از خداوند فرا گرفت و بدانها توبه اش مقبول درگاه حضرت احديت شد عبارت است از اذكار زير :

لا اله الا انت . . . الخ , يعنى خدائى بجز ذات يكتاى تو نيست . بارالها ترا ستايش و تقديس مى كنم . بد كردم و بخود ظلم روا داشتم , پس توبه ام را بپذير و مرا مورد آمرزشت قرار ده كه تو بهترين آمرزندگانى .

لا اله الا انت . . . الخ , يعنى خدائى بجز ذات يكتاى تو نيست . بارالها ترا ستايش و تقديس مى كنم , بد كردم و بخود ظلم روا داشتم پس مرا بيامرز و مورد رحمتت قرار ده كه


118
تو رحم كننده ترين رحم كنندگانى .

لا اله الا انت . . الخ , يعنى خدائى بجز ذات يكتاى تو نيست . بارالها تراستايش و تقديس مى كنم , بدكرم و بخود ظلم روا داشتم پس توبه ام را بپذير كه تو توبه پذير و مهربانى .

10 و هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايه هاى خانه خدا را بالا بردند گفتند اى پروردگار ما از ما بپذير كه تو شنوا و دانا هستى .

11 و خداى شما خدايى است يكتا , خدايى جز او نيست , بخشاينده و مهربان است .

12 برخى از مردم مى گويند : اى پروردگار ما , ما را در دنيا چيزى بخش , اينان را در آخرت نصيبى نيست , و برخى از مردم مى گويند : اى پروردگار ما , ما را هم در دنيا چيزى بخش و هم در آخرت و ما را از عذاب آتش نگه دار . اينان از آنچه خواسته اند بهره مند مى شوند و خدا به سرعت به حساب هر كسى مى رسد .

13 بتحقيق قوم به تجربه يافته اند كه مداومت بر ذكر([ يا حى يا قيوم يا من لا اله الا انت]( موجب حيات عقل است .

14 انسان كامل اسم اعظم الهى است :

در الله ذاتى و وصفى , و در اسم اعظم اشارتى مى كنيم : برهان مطلب نخستين را در اول الهيات اسفار طلب بايد كرد كه از فصل نخستين تا هشتم موقف اول آن در توحيد و معرفت الله ذاتى است , و هشتم آن در توحيد و معرفت الله وصفى كه الوهت يعنى وصف عنوانى اله و رب عالم بودن است چنانكه در مفتتح فصل گويد : فى اثبات وجوده و الوصول الى معرفه ذاته , و در مفتتح هشتم گويد : فى ان واجب الوجود لا شريك له فى الالهيه و ان اله العالم واحد ( ص 19 , ج 3 , ط 1 ) .

و نيز الهيت را در آخر فصل چهارم موقف ثانى الهيات معنى و تفسير كرده است ( ص 29 ) و مقصود از تشعيب اين است كه همان ذات واجب الوجود يكتا اله و رب العالمين است فافهم , بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين .

سلطان بحث الوهت را بنحو مستوفى در مصباح الانس در شرح خاتمه تمهيد جملى


119
كلى طلب بايد كرد ( ص 119 چاپ سنگى ) و در شرح قيصرى بر فص نوحى فصوص الحكم ( ص 148 ط 1 ) , و بر ابراهيمى آن ( ص 173 ) و بر يعقوبى آن ( ص 217 ) , و در اين بيان امام صادق عليه السلام در نيل بدين سر مقنع تدبر شود كه فرمود : اسم الله غيره الخ ( ج 1 , كافى , ص 88 , معرب ) در مطلب نخستين به همين ايماء اكتفا مى كنيم و در اسم اعظم به اجمال و اختصار سخن مى گوييم :

بدانكه اسماء لفظى , اسماء اسماء و اظلال آنهايند و عمده خود اسمايند كه حقائق نوريه و اعيان كونيه اند و به اين ظل و ذى ظل اشاره كرده اند كه للحروف صور فى عوالمها , چنانكه شيخ اكبر محيى الدين عربى در درمكنون و جوهر مصون در علم حروف آورده است و شيخ مؤيد جندى هم در شرح فصوص گويد : اعلم الاسم الاعظم الذى اشتهر ذكره و طاب خبره و وجب طيه و حرم نشره من عالم الحقايق و المعانى حقيقه و معنى , و من عالم الصور و الالفاظ صوره و لفظا الخ ( ص 70 , ط 1 ) , كيف كان در استرواح از اين سر مقنع گوييم : سر هر چيز لطيفه و حقيقت مخفى او است كه از آن تعبير به حصه وجودى آن نيز مى كنند و همين سر و حصه وجودى , جدول ارتباط به بحر بيكران متن اعيان است .

جدولى از بحر وجودى حسن
بيخبر از جدول و درياستى

حال بدانكه الوهت چون ظل حضرت ذات است و امهات اسماء الوهت كه حى و عالم و مريد و قادراند به منزلت ظلالات اسماء ذاتند , پس اعظم اسماء حقيقت الوهيت , اسم الله است .

و اسم اعظم در مرتبه افعال اسم قادر و قدير است كه ام اند زيرا اسم خالق و بارى و مصور و قابض و باسط و امثال آنها بمنزله سدنه اسم قادرند .

و اعظميت اسماء را مرتبت ديگر نيز هست كه اختصاص به تعريف دارد , پس هر اسمى كه در تعريف حق سبحانه اتم از ديگرى است اعظم از آنست , خواه تعريف در مرتبت لفظ و كتابت باشد و خواه در مرتبت خارج از آن كه عين خارجى خواهد بود و اين راجع به همان سر و حصه ياد شده است كه اسم اعظم اختصاص به انسان كامل مى يابد , من رانى فقد راى الله , پس وجود خاتم اعظم اسماء الله است و همچنين ديگر كلمات تامه و اسماى


120
حسنى الهى . تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض ( بقره , 254 ) , ولقد فضلنا بعض النبيين على بعض ( الاسراء , 56 ) . و در كافى به اسنادش از معاويه بن عمار از ابى عبد الله عليه السلام روايت كرده است : فى قول الله عزوجل ولله الاسماء الحسنى فادعوه بها , قال : نحن والله الاسماء الحسنى التى لا يقبل الله من العباد عملا الا بمعرفتنا ( ج 1 , ص 111 , معرب ) .

اسم اعظم خاتم صلى الله عليه و آله نصيب كسى نمى شود , آرى بدان قدر كه به آن حضرت تقرب عينى جستى نه اينى , به اسم اعظم حق نزديك شدى . و چون قرآن بين دفتين , صورت كتبيه خاتم است اين اسم كتبى نيز اسم اعظم است چنانكه دانسته شد . از اين بيان تعريفى وجه جمع روايات عديده در اسم اعظم را بدست آورده اى , حال با توجه به اصول مذكور در اين چند نقل آتى دقت شود :

الف در تفسير اخلاص مجمع روايت شده است : عن اميرالمؤمنين عليه السلام انه قال رايت الخضر فى المنام قبل بدر بليله فقلت له علمنى شيئا انتصر به على الاعداء فقال قل : يا هو يا من لا هو الا هو , فلما اصبحت قصصت على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فقال يا على علمت الاسم الاعظم , الحديث .

ب حجت كافى ( ج 1 , ص 179 , معرب ) باسناده عن ابى جعفر عليه السلام ان اسم الله الاعظم على ثلاثه و سبعين حرفا و انما كان عند آصف منها حرف واحد فتكلم به فخسف بالارض ما بينه و بين سرير بلقيس حتى تناول السرير بيده ثم عادت الارض كما كانت اسرع من طرفه العين , و نحن عندنا من الاسم الاعظم اثنان و سبعون حرفا , و حرف واحد عندالله استاثر به فى علم الغيب عنده و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم .

ج باب نوزدهم مصباح الشريعه : سئل رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم عن اسم الله الاعظم فقال كل اسم من اسماء الله اعظم ففرغ قلبك عن كل ما سواه وادعه باى اسم شئت فليس فى الحقيقه لله اسم دون اسم بل هو الله الواحد القهار . در حديث معراجى كه رسول الله صلى الله عليه و آله مخاطب به يا احمد يا احمد است امر به عظم اسمائى فرموده است . كان عارف بسطامى از اين كلمه سامى اقتناص كرده است كه شخصى از او پرسيد اسم اعظم


121
كدام است ؟ گفت تو اسم اصغر به من بنماى كه من اسم اعظم به تو بنمايم , آن شخص حيران شد , پس گفت : همه اسماء حق عظيم اند .

د باقر علوم الاولين و الاخرين عليه السلام در دعاى عظيم الشان اسحار شهر الله مبارك و غير آن فرمود : اللهم انى اسالك من اسمائك با كبرها و كل اسمائك كبيره .

ه در تفسير ابوالفتوح رازى است كه حضرت امام صادق را پرسيدند از مهمترين نام اسم اعظم , حضرت فرمود به او در اين حوض سرد رو , در آن آب رفت و هر چه خواست بيرون آيد فرمود منعش كردند تا گفت يا الله اغثنى , فرمود : اين اسم اعظم است . پس اسم اعظم بحالت خود انسان است .

و فى البحار باسناده الى ابى هاشم الجعفرى قال : سمعت ابا محمد عليه السلام يقول : بسم الله الرحمن الرحيم اقرب الى اسم الله الاعظم من سواد العين الى بياضها ( ج 19 , جزء دوم , ص 18 , ط كمپانى ) . و قريب بدين حديث در اول فاتحه تفسير صافى آمده است : العياشى عن الرضا عليه السلام انها اقرب الى اسم الله الاعظم من ناظر العين الى بياضها . و رواه فى التهذيب عن الصادق عليه السلام .

ز سيد اجل عليخان شيرازى مدنى در كتاب كلم طيب نقل فرموده كه اسم اعظم خداى تعالى آنست كه افتتاح آن الله و اختتام آن هو است و حروفش نقطه ندارد و لا يتغير قرائته اعرب ام لم يعرب و اين در قرآن مجيد در پنج آيه مباركه از پنج سوره است : بقره و آل عمران و نساء و طه و تغابن . راقم گويد كه آن شش آيه در شش سوره است كه يكى هم در سوره نمل است :

الله لا اله الا هو الحى القيوم تا آخر آيه الكرسى ( بقره 256 ) .

الله لا اله الا هو القيوم نزل عليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه وانزل التوريه والانجيل من قبل هدى للناس و انزل الفرقان ( آل عمران 3 )

الله لا اله الا هو ليجمعنكم الى يوم القيمه لا ريب فيه و من اصدق من الله حديثا ( نساء 8 ) .

الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ( طه 9 ) .


122

الله لا اله الا هو رب العرش العظيم ( نمل 27 ) .

الله لا اله الا هو و على الله فليتوكل المؤمنون ( تغابن 14 ) .

بلكه بايد گفت كه اين اسم اعظم در هفت آيه قرآن كريم است كه آيه شصت و سه سوره مباركه غافر كه سوره مؤمن است از آن جمله است ذلك الله ربكم خالق كل شى ء لا اله الا هو فانى تؤفكون . اين آيه كريمه همانست كه عالم جليل محمود دهدار متخلص به عيانى در كنوز الاسماء در تحصيل اسم اعظم فرموده است :

حنه در سوره انجيل بخوان
بدرستى كه همانست همان
هست در مصحف ما بعد سه ميم
در ميانهاى سور در حم

زيرا حنه مادر مريم سلام الله عليهما است و آن سج است , و انجيل به بعد ابجدى م است كه غافر قرآنست چه مؤمن چهلمين سوره آنست و بيت بعد توضيح قبل است زيرا كه سه ميم به بعد مذكور كه آن را اعداد اجزاى جفرى و عدد وسط ابجدى نيز گفته اند , چنانكه ناظم در اول جواهر الاسرار آورده است و از حضرت وصى عليه السلام روايت كرده است , لط است كه بعد سه ميم غافر است , فتدبر . دل داده اى درباره همين آيه كريمه گفته است :

دلم در بند دلدارى به دام است
كه نامش كعبه هر خاص و عام است
نشانت مى دهم گر مى شناسى
دو ميم و چار كاف و هشت لام است

ح در غالب مقامات مقالات بيت وحى كه در زبر آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين از اسم اعظم سخن رفت , در الحى القيوم شركت دارند .

در جواب سؤال صد و سى و يكم باب هفتاد و سوم فتوحات مكيه گويد : ما راس اسمائه الذى استوجب منه جميع الاسماء ؟ الجواب : الاسم الاعظم لا مدلول له سوى عين الجمع و فيه الحى القيوم ( ص 133 , ج 2 , ط بولاق ) .

شرط هر يك از اسماى ذات و صفات و افعال حيوه است و امهات اسماء و صفات هفت است : حيوه و علم و اراده و قدرت و سمع و بصر و كلام است كه آنها را ائمه سبعه گويند و امام ائمه صفات حيوه است و امام ائمه اسماء حى كه دراك فعال است , فتبصر .


123

اسم مفرد محلى به الف و لام , افاده استغراق و شمول مى كند و جمله اسميه بخصوص خبر محلى به الف و لام و مخصوصا اگر كنايه در بين فاصله باشد , افاده انحصار بوجه اتم نمايد , فافهم .

قيوم فوق قائم است , چنانكه كثرت مبانى حاكم است كه هم قائم به ذات خود است و هم نگه دار غير است , يعنى ما سواه قائم به او هستند , به اين معنى كه متن اعيان است و اعيان شئون و اطوار او , فهو سبحانه قيوم كل شى ء مما فى السموات و الارض , الممسك لهما ان تزولا و لئن زالتا ان امسكهما من احد بعده . و به اين معنى لطيف قيصرى در اول مقدمات شرح فصوص نظر دارد كه فهو القيوم الثابت بذاته و المثبت لغيره .

خواجه طوسى در آخر نمط چهارم شرح اشارات شيخ رئيس در تفسير آن گويد : القيوم برى ء عن العلائق اى عن جميع انحاء التعلق بالغير , و عن العهد اى عن انواع الاحكام و الضعف و الدرك و ما يجرى مجرى ذلك , يقال فى الامر عهده اى لم يحكم بعد , وفى عقل فلان عهده اى ضعف , و عهدته على فلان اى ما ادرك فيه من درك فاصلاحه عليه , و عن المواد اى الهيولى الاولى و ما بعدها من المواد الوجوديه , و عن المواد العقليه كالماهيات , و عن غيرها مما يجعل الذات بحال زائده اى عن المشخصات و العوارض التى يصير المعقول بها محسوسا او مخيلا او موهوما .

اين تفسير بى دغدغه نيست , چه آن بر مبناى توحيد متاخرين از مشاء است كه تنزيهى است در عين تشبيه . سبحان الله عما يصفون , فتدبر . غرض اينكه چون ذات واجبى حى قيوم است والحى امام ائمه است و القيوم قائم بذات مقيم ما سواه است , پس الحى القيوم اسم اعظم است الله لا اله الا هو الحى القيوم .

ط در دو چوب و يك سنگ گويد ( ص 54 ) : تقرير مهم , بعضى از بزرگان فرموده اند علم اسم اعظم الهى است . و شنيدم يكى از اكابر اهل معنى در اطراف اسم اعظم خيال كرد و بعد گفت عقيده دارم يقين اسم اعظم است ولى بشرط يقين و يقين دو قسم است : طريقى و موضوعى و نيز فعلى است و انفعالى , فليتدبر .


124

مرحوم كفعمى در مصباح , يقين را در عداد اسماء حق تعالى آورده است , در حرف يا در فصل سى و دو كه در خواص اسماء حسنى و شرح آنها است چنين آورده است : اللهم انى اسالك باسمك يا يقين يا يد الواثقين يا يقظان لا يسهو الخ , پس از بعضى از اكابر كه در دو چوب و يك سنگ حكايت شد بر اين مبناى رصين است .

آنكه فرمود : ولى بشرط يقين , چون خود يقين بسيار رصين و وزين است . در اين دو حديث شريف به دقت تدبر شود :

حديث اول : فى الكافى عن ابى الحسن الرضا عليه السلام ( حديث سوم باب حدوث العالم و اثبات المحدث از كتاب التوحيد ص 61ج 1 معرب ) و ساق الحديث الى ان قال : فقال اى رجل من الزنادقه قال اوجدنى كيف هو و اين هو ؟ فقال : و يلك ان الذى ذهبت اليه غلط هو اين الاين بلا اين و كيف الكيف بلا كيف فلا يعرف بالكيفوفيه و لا باينونيه و لا يدرك بحاسه و لا يقاس بشى ء . فقال الرجل : فاذا انه لاشى ء اذا لم يدرك بحاسه من الحواس ؟ فقال ابوالحسن عليه السلام : ويلك لما عجزت حواسك عن ادراكه انكرت ربوبيته و نحن اذا عجزت حواسنا عن ادراكه ايقنا انه ربنا بخلاف شئى من الاشياء . پس بدانكه يقين اسم حق تعالى است به اعتبار خروج آن از حد تشبيه , وبودن آن به خلاف شى ء اى از اشياء , فتدبر .

حديث ثانى : فى الكافى باسناده عن اسحاق بن عمار قال سمعت ابا عبدالله عليه السلام يقول ان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم صلى بالناس الصبح فنظر الى شاب فى المسجد و هو يخفق و يهوى براسه مصفرا لونه قد نحف جسمه و غارت عيناه فى راسه , فقال له رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : كيف اصبحت يا فلان ؟ قال : اصبحت يا رسول الله موقنا , فعجب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من قوله و قال : ان لكل يقين حقيقه فما حقيقه يقينك ؟ فقال : ان يقينى يا رسول الله هو الذى احزننى و اسهر ليلى و اظما هو اجرى فعزفت نفسى عن الدنيا و ما فيها حتى كانى انظر الى عرش ربى و قد نصب للحساب و حشر الخلائق لذلك و انا فيهم و كانى انظر الى اهل النار و هم فيها معذبون مصطرخون


125
وكانى الان اسمع زفير النار يدور فى مسامعى , فقال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لاصحابه : هذا عبد نور الله قلبه بالايمان , ثم قال له الزم ما انت عليه , فقال الشاب : ادع الله يا رسول الله ان ارزق الشهاده معك , فدعا له رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فلم يلبث ان خرج فى بعض غزوات النبى صلى الله عليه و آله و سلم فاستشهد بعد تسعه نفر و كان هو العاشر ( باب حقيقه الايمان و اليقين از كتاب الايمان و الكفر , ج 2 , ص 44 , معرب ) .

از ظاهر حديث بعد از آن استفاده مى شود كه شاب مذكور حارثه بن مالك است و در اين حديث به رسول الله صلى الله عليه و آله عرض كرد كه : وكانى انظر الى اهل الجنه يتزاورون فى الجنه و كانى اسمع عواء اهل النار فى النار . و اين واقعه در مثنوى عارف رومى به زيد بن حارثه اسناد داده شد آنجا كه در اواخر دفتر اول گويد :

گفت پيغمبر صباحى زيد را
كيف اصبحت اى رفيق با صفا . الخ

در علم حروف برخى از آنها را اسم اعظم دانسته اند و از علامه شيخ بهائى منقول است كه :

اى كه هستى طالب اسرار و رمز غامضات
اسمى از اسماى اعظم با تو گويم گوش دار . الخ

كه ناظر به اوتاد بدوح است چه اجهزط و ازواج آن را در جداول اوفاق اسرار پر فتوح و در عداد سر مقنع اند و دروس اوفاقى ما مستوفى در آن وافى و موفى است .

و نيز در ادذر زولا در باب هفتاد و سوم فتوحات مكيه از سؤال صد وسى و يك تا سؤال صد و چهل و سه از صد و پنجاه و پنج سؤال حكيم محمد بن على ترمذى و جواب آنها , از اسم اعظم سخن رفت .

اسماى الهى گاهى به

هو منتهى مى شود , و گاهى به ذوالجلال و الاكرام , و گاهى به الله و تبارك و تعالى , و گاهى به هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن . اولى در حديث ياد شده خضر , دومى در سوره الرحمن , و سومى در اول سوره حديد . و گاهى به ائمه سبعه : الحى , العالم , المريد , القادر , السميع , البصير , المتكلم . و گاهى به تسعه و تسعين كه از فريقين بصور عديده ماثور است , ان لله تسعه و تسعين اسما مائه الا واحدا من احصاها دخل الجنه .


126
و گاهى به هزار و هزار و يك , چون جوشن كبير و غير آن . و گاهى به چهار هزار , كما روى عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم انه قال ان الله اربعه آلاف اسم الحديث ( بحار , ج 2 , ط كمپانى , ص 164 ) , و گاهى به ولا يعلم جنود ربك الا هو ( المدثر , 32 ) .

در اين زمينه به باب ما اعطى الائمه عليهم السلام من اسم الله الاعظم از كافى ( ج 1 ص 179 معرب ) و به جزء دوم مجلد نوزدهم بحار ( ص 18 , ط 1 ) رجوع شود كه روايات صادره از مخزن ولايت در اسم اعظم همه نور است . در مصباح الانس در مقام سوم از فصل دوم تمهيد جملى ( ص 115 117 ) انصافا در اسم اعظم تحقيق دقيق و شريف و عميق دارد . دفتر دل نگارنده هم در اين مقام از لطف بهره اى شايد داشته باشد . والله سبحانه ولى التوفيق .

15 عارف مولى عبدالرزاق در شرح منازل السائرين فرمايد : وقد جرب القوم ان الاكثار من ذكر يا حى يا قيوم يا من لا اله الا انت يوجب حيوه العقل . ( ص 35 و 36 , چاپ سنگى , ط 1 ) .

كلمه اكثار را در حصول نتيجه دخلى تمام است كه همت در استقامت بايد , نه حال فقط كه اصحاب حال ممكن است اهل قيل و قال شوند , اما شهود طلعت سعادت و اعتلاى به جنت قرب و مكاشفات انسانى اهل همت را است . و هر عمل و ذكرى كه كمتر از اربعين باشد چندان اثر بارزى ندارد و خاصيت اربعين در ظهور فعليت و بروز استعداد و قوه و حصول ملكه , امرى مصرح به در آيات و اخبار است . ودر ادامه عمل به يك سال تا ادراك ليله القدر شود هم در جوامع روايى از اهل بيت عصمت و وحى روايت شده است ففى باب استواء العمل و المداومه عليه من اصول الكافى ( ج 2 , ص 67 , معرب ) عن ابى عبدالله عليه السلام قال : اذا كان الرجل على عمل فليدم عليه سنه ثم يتحول عنه ان شاء الى غيره و ذلك ان ليله القدر يكون فيها فى عامه ذلك ما شاء الله ان يكون .

و عنه عليه السلام قال : احب الاعمال الى الله عزوجل ماداوم عليه العبد و ان قل .

و عنه عليه السلام : اياك ان تفرض على نفسك فريضه فتفارقها اثنى عشر هلالا .

و عنه عليه السلام قال : كان على بن الحسين صلوات الله عليهما يقول انى لاحب ان اداوم


127
على العمل و ان قل .

و عن ابى جعفر عليه السلام قال : ما من شى ء احب الى الله عزوجل من عمل يداوم عليه و ان قل .

16 نيست خدايى جز او كه پيروزمند و حكيم است .

17 . . . اى پروردگار ما از آن پس كه ما را هدايت كرده اى دلهاى ما را به باطل متمايل مساز و رحمت خود را بر ما ارزانى دار كه تو بخشاينده اى .

18 كسانى كه مى گويند : اى پروردگار ما ايمان آورديم , گناهان ما را بيامرز و ما را از عذاب آتش حفظ كن .

19 در آنجا زكريا پروردگارش را ندا داد و گفت اى پروردگار من مرا از جانب خود فرزندى پاكيزه عطا كن , همانا كه تو دعا را مى شنوى .

20 . . . اى پروردگار ما گناهان ما را و زياده رويهاى ما را در كارها بيامرز و ما را ثابت قدم گردان و در برابر كافران يارى كن , خدا پاداش اين جهانى و پاداش نيك آن جهانى را به ايشان ارزانى داشت و او نيكوكاران را دوست مى دارد

21 عيسى بن مريم گفت : بار خدايا اى پروردگار ما براى ما مائده اى از آسمان بفرست تا ما را و آنان را كه بعد از ما مى آيند عيدى و نشانى از تو باشد و ما را روزى ده كه تو بهترين روزى دهندگان هستى .

22 من از روى اخلاص روى به سوى كسى آوردم كه آسمانها و زمين را آفريده است و من از مشركان نيستم .

23 بگو نماز من و قربانى من و زندگى من و مرگ من براى خدا آن پروردگار جهانيان است او را شريكى نيست , به من چنين امر شده است و من از نخستين مسلمانانم .

24 آيه السخره على ما فى مجمع البحرين و فى غيره . هى قوله تعالى : ان ربكم الله الذى خلق السموات و الارض فى سته ايام ثم استوى على العرش يغشى الليل النهار يطلبه حثيثا و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره الا له الخلق و الامر تبارك الله رب العالمين


128
( الاعراف : 55 57 ) .

آيه سخره به همين عنوان در السنه خواص صحابه بلكه غير خواص نيز دائر بوده است و در جوامع روائى چون كوكب درى در درخشان است و دستورالعمل سائر در برنامه سالكانست و تاثير آن در صفاء قلب و اطمينان نفس و نفى خواطر و ازاله شك و وسواس بعدد سبعين مرنفوس مستعده را در مرتبت ايقانست , و دستور آن از حضرت وصى عليه السلام عين برهانست .

الحديث الاول من باب ما يفصل به بين دعوى المحق و المبطل فى امر الامامه من كتاب الحجه من اصول الكافى ( ج 1 , ص 279 , معرب ) باسناده الى ابى عبدالله عليه السلام قال بعث طلحه و الزبير رجلا من عبد القيس يقال له خداش الى اميرالمؤمنين صلوات الله عليه و قالا له : انا نبعثك الى رجل طالما كنا نعرفه و اهل بيته بالسحر و الكهانه وانت اوثق من بحضرتنا من انفسنا من ان تمتنع من ذلك منه و ان تحاجه لنا حتى تقفه على امر معلوم الى ان قال :

فلما اتى خداش اميرالمؤمنين عليه السلام . . . قال فانشدك بالله الذى هو اقرب اليك من نفسك الحائل بينك و بين قلبك الذى يعلم خائنه الاعين و ما تخفى الصدور , اتقدم اليك الزبير بما عرضتك عليك ؟ قال : اللهم نعم , قال لو كنت بعد ما سالتك ما ارتد اليك طرفك , فانشدك الله هل علمك كلاما تقوله اذا اتيتنى ؟ قال اللهم نعم , قال على عليه السلام : آيه السخره ؟ قال نعم , قال فاقراها و جعل على عليه السلام يكررها و يرددها و يفتح عليه اذا اخطا حتى اذا قراها سبعين مره . قال الرجل : ما يرى اميرالمؤمنين عليه السلام امره بترددها سبعين مره , ثم قال له : اتجد قلبك اطمان ؟ قال : اى والذى نفسى بيده . الحديث .

ملا صالح مازندرانى در شرح اصول كافى ( ج 6 , ص 257 , ط 1 ) فرموده است : و فيه دلاله على ان قرائه هذه الايه سبعين مره توجب صفاء القلب و اطمينانه و رفع شكه و وساوسه .

و نيز مجلسى در مرآه العقول ( ج 1 , ص 252 , ط 1 ) فرموده است : و هذا يدل على ان قرائه هذا الايه سبعين مره توجب رفع شر شياطين الجن و الانس و اطمينان النفس على


129
الاسلام و الايمان و تنور القلب باليقين .

و فى الحديث 16 من باب الدعاء عند النوم و الانتباه من اصول الكافى ( ج 2 , ص 392 , معرب ) قال ابو عبدالله عليه السلام : من قرا عند منامه آيه الكرسى ثلاث مرات , والايه التى فى آل عمران([ شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكه ]( و آيه السخره و آيه السجده , و كل به شيطانان يحفظانه من مرده الشياطين , شاؤوا او ابوا , و معهما من الله ثلاثون ملكا يحمدون الله عزوجل و يسبحونه و يهللونه و يكبرونه و يستغفرون له الى ان ينتبه ذلك العبد من نومه و ثواب ذلك له . علامه مجلسى در مرآه در شرح آن گويد ( ج 2 , ص 495 , ط 1 ) : آيه السخره فى الاعراف([ : ان ربكم الله الذى خلق السموات ]( الى قوله : رب العالمين , و قيل الى قريب من المحسنين كما ذكره الشيخ البهائى ( ره ) انتهى .

راقم گويد آيه سخره از ان ربكم تا قريب من المحسنين است و مرحوم سبزوارى نيز در جامع الدعوات ( ص 19 ) مانند شيخ بهائى تنصيص فرموده است كه تا قريب من المحسنين است .

25 و بر مردم مدين برادرشان شعيب را فرستاديم مهتران قومش كه سركشى پيشه كرده بودند گفتند : اى شعيب تو و كسانى را كه به تو ايمان آوردند از قريه خويش مى رانيم , مگر آنكه به آئين ما برگرديد . گفت و هر چند از آن كراهت داشته باشيم ؟ پس از آنكه خدا ما را از كيش شما رهانيده است اگر بدان باز گرديم بر خدا دروغ بسته باشيم وما ديگر بار بدان كيش باز نمى گرديم مگر آنكه خدا آن پروردگار ما خواسته باشد زيرا پروردگار ما بر همه چيز احاطه دارد ما بر خدا توكل مى كنيم , اى پروردگار ما ميان ما و قوم ما بحق راهى بگشا كه تو بهترين راهگشايان هستى .

26 اگر باز گردند بگو خدا براى من كافى است , خدايى جز او نيست , بر او توكل كردم و اوست پروردگار عرش بزرگ .

27 جز گروهى از آنها به موسى ايمان نياوردند . . . گفتند بر خدا توكل كرديم اى پروردگار ما , ما را مغلوب اين مردم ستمكار مكن و به رحمت خود ما را از اين كافران رهايى بخش .

28 اى پروردگار من مرا فرمانروايى دادى و مرا علم تعبير خواب آموختى . اى آفريننده


130
آسمانها و زمين تو در دنيا و آخرت كارساز منى , مرا مسلمان بميران و قرين شايستگان ساز .

29 بگو پروردگار من است , خدايى جز او نيست , بر او توكل كرده ام و توبه من بدرگاه اوست .

30 اى پروردگار من مرا و فرزندان مرا بر پاى دارندگان نمازگردان , اى پروردگار ما دعاى مرا بپذير . اى پروردگار ما مرا و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روز حساب بيامرز .

31 پاره اى از شب را به نماز خواندن زنده بدار , اين نافله خاص تو است , باشد كه پروردگارت تو را به مقامى پسنديده برساند , بگو : اى پروردگار من مرا به راستى و نيكوئى داخل كن و به راستى و نيكويى بيرون بر و مرا از جانب خود پيروزى و يارى عطا كن .

32 بدان بدرستى كه براى صاحب مقام محمود ( مقامى كه نمازگزاران در شب بدان نائل مى شوند ) دعائى معين است . و آن عبارت است از قول خداوند تعالى خطاب به پيامبرش([ صلى الله عليه و سلم]( كه او را بدان امر مى كند و از وى مى خواهد كه بگويد([ : و قل رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعل لى من لدنك سلطانا نصيرا و قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا ]( . ( اسراء 81 82 )

([ وقل رب ادخلنى مدخل صدق ]( مراد به مدخل صدق همين مقام محمود است . پس بدرستى كه اين مقام به نحو كمال موقفى است ويژه محمد([ صلى الله عليه و آله]( و او در اين مقام خداوند را به ستايشهايى مى ستايد كه معرفت احدى بدانها نمى رسد مگر زمانى كه به مقام مذكور راه يابد .

([ و اخرجنى مخرج صدق ]( يعنى ( پيامبر صلى الله عليه و آله از خداوند مى خواهد ) هرگاه از مقام مذكور به ديگر مقامات منتقل شود . همانند موقع دخول بدان مقام , عنايت حق تعالى ( كه پيامبر را به مقام محمود مشرف نمود ) همراه او باشد .

([ واجعل لى من لدنك سلطانا نصيرا ]( يعنى موقعى كه منكرين شرافت مقام مذكور با من به منازعت برمى خيزند مرا به حجتى كه ياورم باشد مجهز كن . چرا كه صاحب مقام شريف همواره مورد حسد حسودان است . واز آنرو كه نفوس قاصره , بدان مقام دسترسى ندارند ,


131
و از نسبت نقص و قصور گريزانند و حالتى را كه خود برآنند بزرگ مى شمارند هميشه در صدد عيب جوئى از آن مقامند .

([ وقل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا ]( و بگو كه حق آمد , و باطل هلاك گشت , چرا كه باطل هميشه هلاك شدنى است .

( فتوحات , ج 1 , ص 165 ) .

33 آنانكه از پيش دانش آموخته اند چون قرآن برايشان تلاوت شود سجده كنان بر روى در مى افتند و مى گويند : منزه است پروردگار ما , وعده پروردگار ما انجام يافتنى است .

34 بگو سپاس خدايى را كه فرزندى ندارد و او را شريكى در ملك نيست و به مذلت نيفتد كه به يارى محتاج شود , پس او را تكبير گوى تكبيرى شايسته .

35 آيا پنداشته اى كه اصحاب كهف و رقيم از نشانه هاى شگفت انگيز ما بوده اند ؟ آنگاه كه آن جوانمردان به غار پناه بردند و گفتند اى پروردگار ما , ما را از سوى خود رحمت عنايت كن و كار ما را به راه رستگارى انداز .

36 و ايوب را ياد كن آنگاه كه پروردگارش را ندا داد , به من بيمارى و رنج رسيده است و تو مهربانترين مهربانانى , دعايش را اجابت كرديم و آزار از او دور كرديم . . .

37 و ذوالنون ( يونس ) را آنگاه كه خشمناك برفت و پنداشت كه هرگز بر او تنگ نمى گيريم و در تاريكى ندا داد : هيچ خدايى جز تو نيست تو منزه هستى و من از ستمكاران هستم . دعايش را مستجاب كرديم و او را از اندوه رهانيديم و مؤمنان را اينچنين مى رهانيم .

38 مرحوم استاد علامه طباطبائى فرمودند كه مرحوم قاضى ( استاد آنجناب عارف عظيم و سالك مستقيم حضرت آيه الله حاج سيد على قاضى تبريزى ) اول دستورى كه مى دادند ذكر يونسى بود([ لااله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ]( ( انبياء , 88 ) كه در مدت يك سال در وقت خاص به حالت سجده ات بار خوانده شود . و ديگر مسبحات است كه هر شب تلاوت شود . فرمودند ولى در خبر مسبحات خمس است كه سوره اعلى را ندارد و ما اين حديث را به مرحوم قاضى عرضه داشتيم و ايشان با وجود اين , سخت مصر بودند كه


132
مسبحات ست قرائت شود زيرا خودش هم چيزهايى مى دانست كه از اساتيد سينه به سينه اخذ كرده بود .

راقم گويد كه در اصول كافى در باب فضل قرآن ( ص 454 , ج 2 , معرب ) به اسنادش روايت فرمود عن جابر قال : سمعت ابا جعفر عليه السلام يقول : من قرا المسبحات كلها قبل ان ينام لم يمت حتى يدرك القائم , و ان مات كان فى جوار محمد النبى صلى الله عليه و آله و سلم .

مرحوم فيض در بيان حديث در وافى ( ج 5 , ص 269 ) فرمود : المسبحات من السور ما افتتح بسبح او يسبح . و مرحوم مجلسى در مرآه العقول ( ج 2 , ص 533 , ط 1 ) فرمود : قال فى مجمع البحار و فى الحديث يقرا المسبحات اى سور فى اولها سبح لله او سبحان او سبح اسم ربك الاعلى . قال و قال فى التهذيب : المسبحات من السور ما افتتح بسبح او يسبح .

مسبحات ست , اول آنها سوره حديد است سبح لله , وپس از آن حشر سبح لله , وپس از آن صف سبح لله , و پس از آن جمعه يسبح لله , و پس از آن تغابن يسبح لله , و پس از آن اعلى سبح اسم ربك الاعلى .

و بنابر قول تهذيب و وافى , مسبحات خمس است . و بنابر قول مجمع البحار , سور حديد و حشر و صف واعلى و اسراء سبحان الذى اسرى بعبده ليلا , مگر اين كه يسبح در طبع يا از قلم ناسخ ساقط شده باشد كه آنگاه مسبحات سبع مى شود .

در مجمع و صافى حديث جابر ياد شده را در سوره حديد نقل كرده اند كه بايد بنظر ايشان حديد اول مسبحات باشد نه اسراء . و نيز سيوطى در منثور از عرباض بن ساريه روايت كرده است كه ان رسول الله ( ص ) كان يقرا المسبحات قبل ان يرقد و قال ان فيهن آيه افضل من الف آيه . و نيز از يحيى بن ابى كثير قال كان رسول الله ( ص ) لا ينام حتى يقرا المسبحات و كان يقول ان فيهن آيه هى افضل من الف آيه .

مرحوم ملا فتح الله در تفسير منهج در اول سوره حديد حديث عرباض را چنين نقل كرد : و از عرباض بن ساريه مرويست كه آن حضرت پيش از آنكه در شب خواب مى كرد مسبحات خمس تلاوت مى كرد كه آن سور حديد و حشر و صف و جمعه و تغابن است و مى فرمود كه


133
ان فيهن آيه افضل من الف آيه در اين سورتها آيتى هست كه بهتر از هزار آيتست .

39 نون , سوگند به قلم و آنچه مى نويسد و چون صاحب ماهى مباش كه با دلى پراندوه ندا در داد , اگر نعمت پروردگارش نبود در عين بد حالى به صحرايى بى آب و گياه مى افتاد .

40 و يونس از پيامبران بود چون به آن كشتى پراز مردم گريخت قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد و ماهى بلعيدش و او در خور سرزنش بود , پس اگر نه از تسبيح گويان مى بود تا روز قيامت در شكم ماهى مى ماند , پس او را كه بيمار بود به خشكى افكنديم و بر فراز سرش بوته كدو رويانديم و او را بر رسالت صد هزار كس فرستاديم آنها ايمان آوردند و تا زنده بودند بر خورداريشان داديم .

41 در تفسير قمى([ سوره يونس]( وارد است كه شخصى يهودى , اميرالمؤمنين عليه السلام را راجع به زندانى كه زندانيش را به اطراف زمين گردانيد , مورد سؤال قرار داد . پس آنگاه حضرت فرمود : اى يهودى : زندانى كه زندانيش را به اطراف زمين سير داد عبارت است از ماهى معروفى كه يونس([ عليه السلام]( در دل تاريكى ها ندا در داد و گفت([ : لااله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ]( كه در اين هنگام خداوند دعايش را اجابت كرد و به ماهى فرمان داد تا او را از شكم خود بيرون افكند . سپس ماهى وى را بر ساحل دريا انداخت .

42 از امام باقر عليه السلام روايت شده كه حضرت فرمود : يونس عليه السلام سه روز در شكم ماهى درنگ كرد و در تاريكى هاى سه گانه تاريكى شكم ماهى , تاريكى شب , تاريكى دريا ندا در داد و گفت : لااله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين , آنگاه خداوند دعايش را اجابت كرد و سپس ماهى وى را بر ساحل افكند ( تا آخر حديث ) .

43 در تفسير([ الدر المنثور]( ذيل آيه شريفه([ ن والقلم و ما يسطرون ]( وارد است كه ابن عباس از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه آن حضرت فرمود : همانا اول چيزى كه خداوند آفريد قلم وحوت است . خداوند ( خطاب به قلم ) فرمود : بنويس . ( قلم ) گفت : چه بنويسم ؟ فرمود : هر چيزى را كه تا روز رستاخيز بوجود مى آيد . سپس آن


134
حضرت آيه كريمه([ ن والقلم و ما يسطرون ]( را قرائت نمود ( و فرمود ) پس نون عبارت از حوت است و قلم هم كه قلم است .

44 از پيامبر عظيم الشان اسلام صلى الله عليه و آله روايت است كه آن حضرت فرمود : همانا اول چيزى كه خداوند آفريد قلم است . بعد از آن نون را كه عبارت از دوات است آفريد . و سپس ( خطاب به قلم ) فرمود : بنويس . . . ( تا آخر حديث ) .

45 و در مجمع البيان از امام باقر عليه السلام روايت است كه آن حضرت فرمود : نون رودى است فراخ در بهشت . خداوند بدو فرمان داد سياهى دوات ( مركب ) باش . پس او بسته گرديد در حالتى كه سفيدتر از شير و شيرين تر از انگبين بود , سپس خطاب به قلم فرمود : بنويس . پس قلم نوشت آنچه را كه موجود بود و هر چه را كه تا روز رستاخيز مى بايست موجود شود .

46 در خصال از امام عليه السلام روايت است كه آن حضرت فرمود : براى رسول خدا صلى الله عليه و آله ده اسم است . پنج اسم ( از آن ده اسم ) در قرآن است و پنج اسم ديگر در قرآن نيست . پس آن پنج اسم كه در قرآن است عبارتند از محمد , احمد , عبدالله , يس ون .

47 در اختصاص وارد است : ابن سلام رسول خدا صلى الله عليه و آله را , راجع به ن و قلم مورد پرسش قرار داد . آن حضرت فرمود : نون عبارت از لوح محفوظ است و قلم نورى است گسترده و درخشان . و آنچه گفته آمد همانى است كه خداوند تعالى راجع به آن فرمود([ : ن والقلم و ما يسطرون ]( ( تا آخر حديث ) .

48 ابراهيم كرخى گفت : جعفر بن محمد الصادق عليه السلام را , راجع به لوح و قلم مورد پرسش قرار دادم , آن حضرت فرمود : آندو عبارتند از دو فرشته .

49 معاويه بن قره از پدرش نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در تفسير([ ن و القلم و ما يسطرون ]( فرمود : لوحى است از جنس نور و قلمى است از همان جنس , كه روان مى شود به آنچه تا روز رستاخيز مى بايست موجود گردد .

50 ابن عباس از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه آن حضرت فرمود : نون


135
عبارت است از لوح محفوظ و قلم از جنس نورى است گسترده و درخشان .

51 نيشابورى از برخى معتمدان نقل مى كند : همانا ساحران از برخى ماهيان چيزى بيرون مى آورند كه بدان مى نويسند . بنابراين نونى كه به ماهى تفسير شده عبارت از دوات است . و كمك مى كند اين معنى را گفتار مروى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و آن عبارت است از اينكه آن جناب فرمود : همانا اول چيزى كه خداوند آفريد قلم است . بعد از آن نون را كه همان دوات است آفريد . ( تا آخر حديث ) .

52 نون , فرشته اى است كه به قلم مدد مى رساند و قلم نيز فرشته اى است كه به لوح مدد مى رساند . ( تا آخر حديث ) .

53 دو عين است كه هيچ نوشته اى نگاهشان نداشت . در هر يك از آن دو عين , دو عين ديگر وجود دارد . دو نون است كه هيچ قلمى ننوشتشان در هر يك از آن دو نون دو نون ديگر وجود دارد .

54 ابن فنارى در خطبه مصباح الانس گويد : فالحمد بالالسنه الخمسه لهذه الحقايق الهيه فاعله كانت او كونيه قابله يكون متحدا بك فى ذاتك .

مراتب پنجگانه حمد را قيصرى در شرح فص يونسى فصوص الحكم ( ص 382 , ط

1 ) بيان فرموده است : و اعلم ان حقيقه الذكر عباره عن تجليه لذاته بذاته من حيث الاسم المتكلم اظهارا للصفات الكماليه و وصفا بالنعوت الجلاليه و الجماليه فى مقامى جمعه و تفصيله كما شهد لذاته بذاته فى قوله شهد الله انه لا اله الا هو . و هذه الحقيقه لها مراتب : اعلاها و اوليها ما فى مقام الجمع من ذكر الحق نفسه باسمه المتكلم بالحمد و الثناء على نفسه . و ثانيها ذكر الملائكه المقربين و هو تحميد الارواح و تسبيحها لربها . و ثالثها ذكر الملائكه السماويه و النفوس الناطقه المجرده . و رابعها ذكر الملائكه الارضيه و النفوس المنطبعه مع طبقاتها . و خامسها ذكر الابدان و ما فيها من الاعضاء و كل ذاكر لربه بلسان يختص به .

چنانكه مراتب حمد را پنج گفته اند , حضرات را نيز پنج گفته اند : الحضرات الخمس


136
هى حضره الغيب المطلق , و مقابلتها حضره الشهاده المطلقه , و حضره الغيب المضاف المنقسم الى قسمين احدهما اقرب من الغيب المطلق , و ثانيهما اقرب من الشهاده , و الخامسه الحضره الجامعه للاربعه المذكوره و كل واحده منها عالم خاص ( ص 28 و 197 شرح قيصرى بر فصوص , ط 1 , و ص 103 و ص 115 مصباح الانس , ط 1 )

و نيز نون را پنج مرتبه فرموده اند : قال مؤيد الدين الجندى فى شرح الفصوص : للنون الذى هو مجتمع مداد المواد الحرفيه النفسيه الرحمانيه من كونه ام الكتاب خمس مراتب الاولى التعين الاول الخ ( ص 133 مصباح الانس , ط 1 ) .

و نيز اقسام نكاحات را پنج گفته اند : و اعلم ان اول النكاحات هو الاجتماع الاسمائى لايجاد عالم الارواح و صورها فى النفس الرحمانى المسماه بالطبيعه الكليه . الخ ( شرح قيصرى بر فص محمدى فصوص الحكم , ص 479 ط 1 , و ص 679 شرح جندى بر فصوص ) .

و نيز عرش پنج است ( عقله المستوفر , ص 52 ) .

و نيز انواع قيامت را پنج گفته اند : و للساعه انواع خمسه بعدد الحضرات الخمس الخ ( آخر فصل نهم فصول مقدمات قيصرى بر شرح فصوص الحكم , ص 41 , ط 1 )

و نيز انواع قلب را پنج گفته اند : القلب النفسى , القلب الحقيقى المتولد من مشيمه جمعيه النفس , القلب المتولد من مشيمه الروح اى القلب القابل للتجلى الوجودى الباطنى , القلب الجامع المسخربين الحضرتين حضره الاسم الظاهر , و حضره الاسم الباطن , و القلب الاحدى الجمعى . تفصيل انواع قلب در مصباح الانس بيان شده است ( ص 21 26 , ط 1 ) .

55 دعائى كه يونس عليه السلام در شكم ماهى خداوند را بدان دعا خواند عبارت است از([ لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ]( كه هيچ مسلمانى خداوند را به اين دعا نخواند مگر آنكه خداوند دعايش را اجابت نمود .

56 راه آشكار بر بندگان گفتار من است , و كيش و روش , كردار من , و حقيقت اوصاف من .

57 و ياد كن زكريا را آنگاه كه پروردگارش را ندا داد اى پروردگار من مرا تنها وامگذار , و تو بهترين وارثانى , دعايش را مستجاب كرديم و به او يحيى را بخشيديم و زنش را برايش


137
شايسته گردانيديم , اينان در كارهاى نيك شتاب مى كردند و با بيم و اميد ما را مى خواندند و در برابر ما خاشع بودند .

58 آرى گروهى از بندگان من مى گفتند اى پروردگار ما ايمان آورديم , ما را بيامرز و بر ما رحمت آور كه تو بهترين رحمت آوردگانى .

59 خداوندا در هر يك از دل و گوش و ديده ام نورى قرار ده ( كه به مدد نور تميز دهم و به مدد نور بشنوم و به مدد نور ببينم ) .

60 فى كتاب مرقوم يشهده المقربون ( مطففين : 21 ) سعى كن تا آن كتاب مشهود تو باشد , يعنى تا مقرب باشى و چون آن كتاب مشهودت شد به عين ثابت خود و ديگران آگاهى مى يابى , حضور و مراقبت را در اين معنى دخلى تمام است . رسول ( ص ) فرمود : اللهم اجعل لى فى قلبى نورا و فى سمعى نورا و فى بصرى نورا . چون اين نور حاصل شود خوشا بحالت . عزيزم جد و جهد نما تا كاملى را بيابى و او تو را براه اندازد و از حضيض نقصان به اوج كمال رساند . اين بيت را هم از اين كمترين بشنو :

تحفه جان را چو سازى عقر راه قرب دوست
دوست را يابى به انواع عطايا و تحف

از آيه نور هم غافل مباش كه عددش نور است چنانكه خودش نور عين و عين نور است . با آداب آن نور على نور است .

61 و آنان كه مى گويند اى پروردگار ما از همسران و فرزندانمان دلهاى ما را شاد دار و ما را پيشواى پرهيزگاران فرما .

62 همانا خداوند عزوجل ملكش ( عالم ماده ) را مانند ملكوتش ( عالم مثال ) آفريد و ملكوتش را شبيه جبروتش ( عالم عقول ) بنيان كرد تا بوسيله ملكش بر ملكوتش و بوسيله ملكوتش بر جبروتش استدلال كند .

63 . . . اى پروردگار من مرا حكمت بخش و مرا به شايستگان بپيوند و ذكر جميل مرا در دهان آيندگان انداز و مرا از وارثان بهشت پر نعمت قرار ده .


138

64 الله خدايى است كه هيچ خدايى جز او نيست , پروردگار عرش عظيم است .

65 كيفيت خواندن آن اسم در صورت آشكار كردن اعرابش يا عدم آن تغيير نمى كند

66 الله خدايى است كه هيچ خدايى جز او نيست , زنده و پاينده است .

67 الله خدايى است كه هيچ خدايى جز او نيست , زنده و پاينده است كه كتاب را به حق بر تو نازل كرد .

68 الله خدايى است كه هيچ خدايى جز او نيست و به تحقيق همه شما را در روز قيامت گرد مى آورد .

69 الله خدايى است كه هيچ خدايى نيست جز او , نامهاى خوب از آن اوست .

70 الله خدايى است كه هيچ خدايى جز او نيست , پروردگار عرش عظيم است .

71 الله خدايى است كه هيچ خدايى جز او نيست , مؤمنان البته بر خداى يكتا توكل كنند .

72 اين است خداى يكتا پروردگار شما , آفريدگار هر چيزى , خدايى جز او نيست , به كجا از ايمان روى برمى گردانيد . ( درباره نكته 479 مراجعه شود به شماره 14 توضيحات )

73 آنان كه عرش را حمل مى كنند و آنان كه برگرد آن هستند به ستايش پروردگارشان تسبيح مى گويند و به او ايمان آورده اند و از او براى مؤمنان آمرزش مى خواهند : اى پروردگار ما رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته است , پس آنان را كه توبه كرده اند و به راه تو آمده اند بيامرز و از عذاب جهنم نگهدار . و اى پروردگار ما آنان را و هر كه صالح باشد از پدران و همسران و فرزندانشان به بهشتهاى جاويدان كه به آنها وعده داده اى داخل كن كه تو پيروزمند و حكيمى , آنان را از عقوبات حفظ كن كه هر كه را در آن روز از عقوبات حفظ كنى بر او رحمت آورده اى و آن كاميابى بزرگى است .

74 و فرشتگان به ستايش پروردگارشان تسبيح مى گويند و براى ساكنان زمين آمرزش مى طلبند .

75 اى كسانى كه ايمان آورده ايد خدا را فراوان ياد كنيد . و هر بامداد و شبانگاه تسبيحش گوئيد . اوست كه خود و فرشتگانش بر شما درود مى فرستند تا شما را از تاريكى به روشنى


139
برند زيرا خداوند با مؤمنان مهربان است .

76 . . . مى گويند اى پروردگار ما , ما و برادران ما را كه پيش از ما ايمان آورده اند بيامرز و كينه كسانى را كه ايمان آورده اند در دل ما جاى مده , اى پروردگار ما تو مشفق و مهربان هستى .

77 مطالب اين نكته در شماره 38 آمده است .

78 . . . اى پروردگار ما بر تو توكل كرديم و به تو روى آورديم و سرانجام تو هستى . اى پروردگار ما , ما را چنان مكن كه كافران خوار دارندمان و ما را بيامرز كه تو پيروزمند و حكيمى .

79 اى پروردگار من مرا و پدر و مادرم را و هر كه را با ايمان به خانه من وارد شود و نيز مردان مؤمن و زنان مؤمن را بيامرز و ستمكاران را جز هلاكت ميفزاى . . .

80 در كافى وارد است : امام صادق عليه السلام فرمود : رسول خدا صلى الله عليه و آله هيچگاه مطابق با عقل خود با بندگان سخن نگفت .

81 رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : ما گروه پيامبران ماموريم تا در خور عقل توده مردم سخن بگوئيم .

82 دعايى كه از مولايمان على بن موسى الرضا عليه السلام روايت شده اين است : يا بدى ء . . . يعنى اى آغازگر , اى آفريدگار , اى توانمند , اى استوار , اى شريف , اى بلند مرتبه رحمت فرست بر كسى كه نماز را با درود فرستادن بر او فضيلت و شرف دادى .

83 از جمله دعاء هائى كه در هر روز از ماه رجب خوانده مى شود دعائى است كه از طريق جدم ابى جعفر الطوسى رضى الله عنه نيز بر ما روايت شده . و آن از اين قرار است كه شيخ گفت : گروهى برايم از ابن عياش نقل كردند كه او گفت : از جمله توقيعاتى كه بر دست شيخ بزرگ ابى جعفر محمد بن عثمان بن سعيد رضى الله عنه از ناحيه مقدسه بيرون شد عبارت است از آنچه كه خيربن عبدالله برايم نقل كرد و گفت : خود من آن را از روى توقيع مبارك استنساخ نمودم . ( در صدر توقيع چنين آمده ) به نام خداوند بخشنده مهربان بخوان در هر


140
روز از ايام رجب([ اللهم انى اسئلك بمعانى . . . الخ ]( يعنى خداوندا ترا به معانى همه آنچه كه صاحبان امرت بدانها مى خوانند , مورد سؤال قرار مى دهم , آنانى كه بر سر تو امين و به امرت شادمانند . و به ستودن قدرتت و آشكار ساختن عظمتت مشغولند . و ( همچنين ) ترا به مشيتت كه در حق آنان گوياست مورد سؤال قرار مى دهم . ( كه طبق اين مشيت ) آنان را معادن كلمات وجوديت واركان توحيد و آيات و مقاماتت , قرار دادى . اركانى كه در همه مكانها در كارند و هيچ گونه بيكارى و مهملى برايشان متصور نيست . هر كس كه ترا شناخت بدانها شناخت . ميان تو و آنها هيچگونه جدائى نيست جز آنكه آنها بنده و مخلوق تواند . ( تا آخر دعاء )

84 ما را از مقام ربوبيت پائين آوريد , آنگاه آنچه مى خواهيد در حق ما بگوئيد .

85 مرتبه انسان كامل عبارت است از جامعيت جميع مراتب الهيه ( كه عبارتند از اسماء و صفات بارى تعالى و مظاهر آنها در حضرت علميه ) و كونيه كه عبارتند از عقول و نفوس كليه , عقول و نفوس جزئيه , مراتب طبيعت تا نازلترين مرتبه وجود ( يعنى هيولى ) . مرتبه انسان كامل را مرتبه عمائيه نيز خوانند . بنابر آنچه كه گفته آمد مرتبه انسان كامل مرتبه اى است نظير مرتبه الهيه و فرقى ميان ايندو نيست جز آنكه مرتبه الهيه مرتبه ربوبيت است و مرتبه انسان كامل مرتبه مربوبيت . و بخاطر همين تشابه است كه انسان كامل به مقام خليفه اللهى شرافت يافته است . ( ص 11 )

و كون جامع ( جام جهان نما ) عبارت از انسان كامل است كه به آدم نام گرفته و جز او را لياقت و استعداد چنين مقامى نباشد . ( ص 62 )

86 ابن قداح از امام صادق عليه السلام نقل كرد كه آن جناب چنين فرمود : هر چيزى را حدى است كه بدان پايان مى پذيرد , مگر ياد خداوند كه براى آن حدى وجود ندارد . مثلا خداوند نمازهاى پنجگانه را واجب ساخت كه بجا آوردن آنها عبارت از حد آنهاست و يا اينكه روزه ماه رمضان را واجب قرار داد كه روزه دارى آن ماه حد آن است . و يا اينكه حج را واجب كرد كه گزاردن آن حد آن است , مگر ذكر كه خداوند از آن به كم راضى


141
نگشت و برايش حدى قرار نداد . سپس آن حضرت به كريمه([ يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكره و اصيلا ]( ( احزاب / 42 ) تمسك نمود . اى كسانى كه ايمان آورده ايد خدا را فراوان ياد كنيد و هر بامداد و شبانگاه تسبيحش كنيد .

87 مردانى كه هيچ تجارت و خريد و فروشى آنها را از ياد خدا باز ندارد .

88 در كتاب شريف كافى سند به حلبى مى رساند و او از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه آن حضرت چنين فرمود : ترا باكى نيست در حالى كه بول مى كنى به ياد خدا باشى . زيرا ياد خدا در همه حال نيكوست . بنابراين هيچگاه از ياد خداوند بستوه ميا و از آن ملول مباش .

89 و از جمله احاديث همين دعا كافى است كه نزد خروج از خلاء بايد خواند كه([ الحمد الله الذى اذهب عنى الاذى و عافانى ]( در فقره دعا با اين كه به ظاهر قوه دافعه سبب دفع پليدى است و آن را دفع مى كند , دستور العمل امام ( ع ) اين است كه الحمد لله الذى اذهب عنى الاذى و عافانى , و اين مقام فناى در توحيد است لا اله الا الله وحده وحده وحده كه تكرار ايماء به توحيد ذاتى و صفاتى و افعالى است نه مجرد تاكيد لفظى .

اين سببها بر نظرها پرده هاست
كه نه هر ديدار صنعش را سزا است
ديده اى بايد سبب سوراخ كن
تا حجب را بر كند از بيخ و بن
تا مسبب بيند اندر لامكان
هرزه بيند جهد و اسباب دكان

فقره دعا را در نسخه قضا و قدر دهدار چنانكه بود نقل كرده ايم , در باب آداب الخلوه طهارت بحار الانوار ( ص 41 ط كمپانى ) روايت كرده است كه : سالوا ابا عبدالله ( ع ) عن حد الخلاء اذا دخله الرجل ؟ فقال ( ع ) اذا دخل الخلاء قال بسم الله فاذا جلس يقضى حاجته قال اللهم اذهب عنى الاذى و هنانى طعامى فاذا قضى حاجته قال الحمدالله الذى اماط عنى الاذى و هنانى طعامى , الحديث .

و روايات ديگر به اين مضمون و قريب به آن آمده است كه به جاى اذهب عنى الاذى , اماط عنى الاذى روايت شده است .


142

90 همانا نماز آدمى را از هر كار زشت و منكر باز مى دارد و ياد خدا بزرگتر است .

91 نماز بگزار تا مرا ياد كنى .

92 آنچه كه مايه خنكى , سرور و آرامش چشم من است در نماز قرار داده شده .

93 حق تعالى فرمود : به ياد من باشيد تا به ياد شما باشم . رسول خدا فرمود : نمازگزار با خدايش نجوا مى كند .

94 من خدائى را كه نمى بينم عبادت و پرستش نمى كنم .

95 ذكر در محدوده زبان خلاصه نمى شود .

96 و از آنكه ما دلش را از ذكر خود بى خبر ساخته ايم و از پى هواى نفس خود مى رود و در كارهايش اسراف مى ورزد پيروى مكن .

97 پس واى بر سخت دلانى كه ياد خدا در دلهايشان راه ندارد , اينان در گمراهى آشكار هستند .

98 پروردگارت را در دل خود به تضرع و ترس بى آنكه صداى خود بلند كنى هر صبح و شام ياد كن و از غافلان مباش . هر آينه آنان كه در نزد پروردگار تو هستند از پرستش او سر نمى تابند و تسبيحش مى گويند و برايش سجده مى كنند .

99 آنگاه كه از خاندان خويش به مكانى رو به سوى بر آمدن آفتاب دورى گزيده ميان خود و آنان پرده اى كشيد و ما روح خود را نزدش فرستاديم . . . و چون انسانى تمام بر او نمودار شد ( مريم : 14 )

100 در موقع احتضار خطاب به مؤمن گفته مى شود : رسول خدا , على و فاطمه عليهم السلام پيش روى تواند . و در روايت ديگر امام عليه السلام خطاب به راوى مى فرمايد : اما تو نام فاطمه عليها السلام را به زبان مياور .

101 بر آنانكه گفتند : پروردگار ما الله است و پايدارى ورزيدند فرشتگان فرود مى آيند .

102 و اگر بر طريقه راست پايدارى كنند از آبى فراوان سيرابشان كنيم .

103 امام صادق عليه السلام فرمود : معناى([ لاسقينا هم ماء غدقا ]( عبارت از اين است كه :


143
ما به آنان دانش فراوانى را كه از پيشوايان دين مى آموزند ارزانى مى داريم .

104 امام باقر عليه السلام در تفسير كريمه مورد بحث فرمود : يعنى اگر([ جن و انس]( بر ولايت و رهبرى پيشواى مؤمنان على عليه السلام و فرزندان او عليهم السلام پايدارى ورزند و به فرمانشان گردن نهند , هر آينه دلهاى آنان را از([ نور]( ايمان لبريز خواهيم كرد .

105 از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله روايت است كه آن جناب فرمود : در باغهاى بهشت بخراميد ( و از نعمتهاى بى انتهايش بهره مند شويد ) پرسيدند : باغهاى بهشت كدام است ؟ فرمود : در بامداد و شبانگاه به ياد خداوند بودن . پس خداى را ياد كنيد . هر كس دوست دارد پايه و منزلت خويش را نزد خداوند بداند پس بنگرد كه پايه و منزلت خداوند نزد او چگونه است . زيرا رتبه هر كسى نزد خدا به اندازه رتبه خدا نزد وى است . آگاه باشيد همانا بهترين و پاكيزه ترين كار شما نزد خداوندگارتان و مؤثرترين عمل در بالا بردن درجات شما نزد پروردگارتان , و بهترين چيزى كه خورشيد بر آن طلوع كرده است , ياد خداوند منزه و متعالى از هرگونه پليدى و كاستى است . خود او از خودش خبر داد و فرمود : من با كسى كه مرا ياد كند همنشينم چه منزلتى بالاتر از منزلت همنشين با خداوند تبارك و تعالى است ؟

106 در آنچه كه خداوند تعالى بدان با موسى عليه السلام نجوى كرد آمده كه حق تعالى فرمود : اى موسى هيچگاه مرا فراموش مكن چرا كه فراموش كردن من دل را مى ميراند .

107 خداوند عزوجل به عيسى عليه السلام چنين فرمود : اى عيسى مرا در ضميرت ياد كن تا ترا در ضميرم ياد كنم . مرا در ميان پيروانت ياد كن تا ترا در گروهى بهتر از گروه آدميان ياد كنم . اى عيسى دلت را برايم رام ساز و در خلوت ها زياد به ياد من باش و بدان خشنودى من در اين است كه به من روى آرى و از خود , شكستگى نشان دهى و ( مواظب باش ) تا در اين عمل زنده باشى ( و صادقانه پيش آيى ) نه آنكه مرده وار عمل كنى ( و حركاتت همچون جسدى فاقد روح باشد ) .

108 در كتاب شريف كافى روايت است كه امام ابوجعفر الباقر عليه السلام فرمود :


144
خالص نگردانيد بنده ايمان به خداى عزوجل را ( و يا اينكه فرمود : نيكو بجا نياورد بنده اى ياد خداوند را ) به مدت چهل روز مگر آنكه خداوند وى را نسبت به دنيا بى ميل ساخت و درد و درمان آن را به او نماياند و بعد از آن حكمت را در دل او استوار كرد و زبانش را بدان گويا ساخت ( تا آخر حديث ) .

109 كسى كه به مدت چهل روز اعمالش را براى خداوند تبارك و تعالى خالص گرداند چشمه هاى حكمت از دل او بر زبانش نمايان مى شود .

110 از امام صادق عليه السلام روايت است كه آن جناب فرمود : هنگامى كه آدمى عملى را انجام مى دهد بايد تا مدت يك سال بر آن مداومت داشته باشد , آنگاه در صورتى كه بخواهد مى تواند از آن عمل دست بكشد و به عمل ديگرى بپردازد و اين همه براى آن است كه شب قدر كه آنچه مورد خواست خداوند است در آن شب مقدر مى گردد در سال مزبور قرار دارد ( و انسان مؤمن با مداومت يك ساله اش موفق به ادراك عمل شب قدر مى گردد ) .

111 و از امام صادق عليه السلام روايت شده كه آن حضرت فرمود : محبوب ترين عمل نزد خداوند عزوجل عملى است كه بنده بر آن مداومت داشته باشد هر چند كه آن عمل اندك و ناچيز باشد .

112 و نيز از همان حضرت روايت است كه فرمود : مبادا عملى را بر خود واجب كنى و قبل از دوازده ماه آن را ترك گوئى .

113 و نيز از همان حضرت روايت است كه فرمود : على بن الحسين صلوات الله عليهما هميشه مى فرمود : من مداومت بر عمل را دوست دارم هر چند كه آن عمل اندك و ناچيز باشد .

114 از ابى جعفر الباقر عليه السلام روايت است كه آن جناب فرمود : هيچ چيزى نزد خداوند محبوب تر از عملى كه بر آن مداومت گردد نيست , هر چند كه آن عمل اندك و ناچيز باشد .

115 رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : بدون ياد خداوند زياده سخن مى گوئيد . زيرا


145
كه سخن زياد بدون ياد خدا سختى دل را به دنبال دارد . همانا دورترين مردم از خداوند ( صاحب ) دل سخت است .

116 . . . بوسيله ذكر خفى ( در نهان به ياد تو بودن ) وحشت را از دلم بزدا . . . پس دلها آرام نگيرند مگر به ياد تو . . . و از هر لذتى كه بدون ياد تو حاصل شود و هر آسايشى كه بدون انس با تو دست دهد و هر نشاطى كه بدون نزديكى با تو تامين گردد آمرزش مى طلبم .

117 هفت آسمان و زمين و هر چه در آنهاست تسبيحش مى كنند و هيچ موجودى نيست جز آنكه او را به پاكى مى ستايد ولى شما تسبيحشان را نمى فهميد .

118 از آن كسان مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا نيز چنان كرد كه خود را فراموش كنند ايشان نافرمانند .

119 ( خداوندا ) سياهيم ( مرتبه طبيعت كه بدن است ) و خيالم ( مرتبه مثال ) و سفيديم ( مرتبه عقل ) در برابر تو سجده مى كند و قلبم به تو اذعان دارد .

120 بارالها ظاهرم را به فرمانبردارى از اوامرت و باطنم را به دوست داشتن ذات پاكت و دلم را به شناختنت و روحم را به ديدنت و سرم را به اتصال بى واسطه به حضرتت منور گردان اى خداوند بزرگى و كرامت .

121 هر آينه آدمى حريص و ناشكيبا آفريده شده , چون شرى بدو رسد بى قرارى كند و چون مالى بدستش افتد بخل مى ورزد , مگر نماز گزارندگان آنان كه به نماز مداومت مى ورزند .

122 و چون نماز را به پايان برديد خدا را ايستاده و يا نشسته و يا به پهلو خوابيده ياد كنيد .

123 ابو حمزه ثمالى از امام باقر عليه السلام روايت مى كند كه آن جناب فرمود : مؤمن تا در ياد خداست همواره در نماز است , خواه ايستاده باشد يا نشسته و يا خفته . زيرا كه خداوند ( در وصف خردمندان ) مى فرمايد : آنانى كه در حالت ايستاده و نشسته و خفته , خدا را ياد مى كنند .

124 همانا عامه اهل الله به توحيد ( كه خود بنحوى موهم كثرت است ) معتقدند . و توحيد


146
را سى و شش مقام كلى است . قرآن در مواضعى كه بنحوى ذكر([ لا اله الا الله ]( به ميان آمده از آنها سخن گفته , بدين ترتيب كه هر موضعى , بيان مقامى از مقامات توحيد است .

125 من قال لا اله الا الله دخل الجنه . در اين چند حديث شريف در فضيلت اين كلمه مبارك دقت بفرماييد تا ببينيد كدام قائل لااله الا الله داخل بهشت مى گردد , روايات را از باب اول توحيد صدوق و از نسخه اى كه به تصحيح ملا خليل قزوينى است نقل مى كنيم :

الف باسناده عن ابى سعيد الخدرى قال قال رسول الله صلى الله عليه و آله : ما قلت ولا قال القائلون قبلى مثل لا اله الا الله .

ب و با سناده عن السكونى عن ابى عبدالله عن آبائه عليهم السلام قال قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : خير العباده قول لا اله الا الله .

ج و باسناده عن عبيد بن زراره قال قال ابو عبدالله عليه السلام : قول لا اله الا الله ثمن الجنه .

د و باسناده عن ابى بصير قال قال ابو عبدالله عليه السلام : ان الله تبارك و تعالى حرم اجساد الموحدين على النار .

ه و باسناده عن جابر بن عبدالله عن النبى صلى الله عليه و آله انه قال : الموجبتان من مات يشهد ان لااله الاالله دخل الجنه , و من مات يشرك بالله دخل النار .

و وباسناده عن انس عن النبى صلى الله عليه و آله قال : كل جبار عنيد من ابى ان يقول لا اله الا الله .

ز وباسناده عن حرب بن زيد بن خالد الجهنى قال : اشهد على ابى زيد بن خالد لسمعته يقول ارسلنى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فقال لى : بشر الناس انه من قال لا اله الا الله وحده لاشريك له فله الجنه .

ح وباسناده عن اميرالمؤمنين عليه السلام قال قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : يقول الله جل جلاله لا اله الا الله حصنى فمن دخله امن من عذابى .

ط و باسناده عنه عليه السلام قال سمعت النبى صلى الله عليه و آله و سلم يقول : قال الله


147
جل جلاله انى انا الله لااله الا انا فاعبدونى من جاء منكم بشهاده ان لا اله الا الله بالاخلاص دخل فى حصنى , و من دخل فى حصنى امن من عذابى .

ى وباسناده عن ثامن الحجج عليهم السلام قال قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : ان لا اله الا الله كلمه عظيمه كريمه على الله عزوجل من قالها مخلصا استوجب الجنه , و من قالها كاذبا عصمت ماله و دمه و كان مصيره الى النار .

يا وباسناده عن محمد بن حمران عن ابى عبدالله عليه السلام قال : من قال لا اله الا الله مخلصا دخل الجنه و اخلاصه ان تحجزه لا اله الا الله عما حرم الله عزوجل . و رواه ايضا باسناده عن زيدبن ارقم عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم , بعينه .

يب و باسناده عن اسحق بن راهويه قال لما وافى ابوالحسن الرضا عليه السلام بنيسابور و اراد ان يخرج منها الى المامون اجتمع اليه اصحاب الحديث فقالوا له : يا ابن رسول الله ترحل عنا ولا تحدثنا بحديث فنستفيده منك ؟ و كان قد قعد فى العماريه , فاطلع راسه و قال سمعت ابى موسى بن جعفر يقول سمعت ابى جعفر بن محمد يقول سمعت ابى محمد بن على يقول سمعت ابى على بن الحسين بن على بن ابى طالب يقول سمعت ابى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب يقول سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول سمعت جبرئيل يقول سمعت الله جل جلاله يقول :

لااله الاالله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابى . قال فلما مرت الراحله نادانا بشروطها و انا من شروطها .

پس از آن , مرحوم صدوق گويد : قال مصنف هذا الكتاب من شروطها الاقرار للرضا عليه السلام بانه امام من قبل الله عزوجل على العباد مفترض الطاعه عليهم .

جمع اين احاديث شريف را , وجهى به مراتب جنت است , و وجه ديگر به كمال آن فتبصر . در ديوان راقم مرقوم است كه :

كاشتم در مزرع دل تخم توحيد و دگر هيچ
هر چه اميدى كه دارم از همين يكدانه دارم

148

126 اعداد جانند و حروف كالبد . مثل عدد مثل دندانه هاى كليد است . كه كليد هرگاه , دندانه هايش زياده يا كم گردد درب را نمى گشايد . افزودن بر عدد مطلوب زياده روى است و كم كردن از آن تباهى .

در اصطلاح علم حروف و اعداد در رشته هاى ارثماطيقى حرف را جسم و عددش را روح آن گويند . به قول عيانى در كنوز الاسماء

نزد اهل خرد و اهل عيان
حرف جسم و عدد اوست چه جان

127 علاء بن كامل گويد : شنيدم كه امام صادق عليه السلام ( در حالى كه به فرموده خداوند در آخر سوره اعراف نظر داشت ) مى فرمود : شب هنگام , با حال زارى و بيم , بدون آنكه آوايت را آشكار كنى , پروردگارت را در ضميرت ياد كن ( و بگو ([ : ( لا اله الا الله وحده لاشريك له له الملك و له الحمد يحيى و يميت و يحيى و هو على كل شى ء قدير ]( علاء بن كامل گويد : من به حضور شريف امام عرضه داشتم : كه جمله([ بيده الخير]( را در اين ذكر نياورديد . ( چطور است اين را هم بر آن بيافزائيم ؟ ) آنگاه حضرت فرمودند : گرچه خير بدست خداست ولى تو آنچه را كه گفتم , همانطور ( بدون آنكه چيزى بر آن بيافزائى ) ده بار بگو . و نيز هنگام برآمدن آفتاب و هنگام فرو شدن آن ده بار بگو([ : اعوذ بالله السميع العليم]( .

128 هر آينه شب هنگام از بستر برخاستن موافقت زبان و دل را افزاينده تر است و بيان سخن را استوار دارنده تر كه كارهاى تو در روز بسيار است .

129 منزه است آن خدايى كه بنده خود را در شب سير داد .

130 پاره اى از شب را به نماز خواندن زنده بدار . اين نافله خاص تو است , باشد كه پروردگارت ترا به مقامى پسنديده برساند .

131 حق سبحانه فرمود : سبحان الذى اسراء بعبده ليلا نفرمود اسرى بمحمد صلى الله عليه و آله و سلم چون اين مقام براى عبد است و اشهد ان محمدا عبده و رسوله , پس اگر عبد شوى به اندازه بندگى خود قرب به آن مقام منيع پيدا كنى , اگر چه تمنى به مقام


149
محمدى همان است كه حق سبحانه فرمود : ادعوا ربكم تضرعا و خفيه انه لايحب المعتدين ( اعراف , 55 ) در تفسير مجمع آمده است : قيل هو ان يطلب منازل الانبياء , و در اين معنى شيخ اكبر در فص عزيزى فصوص الحكم نيكو گفته است : و هذا الحديث قصم ظهور اولياء الله لانه يتضمن انقطاع ذوق العبوديه الكامله التامه ( ص 308 ط 1 ) ولى :
رو پى مصطفى شوى بوذر
فيض حق وقف خاص بوذر نيست

و در گلشن راز مى خوانى :

برو اندر پى خواجه به اسرى
تفرج كن همه آيات كبرى
دهد حق مر تو را هر چه كه خواهى
نمايندت همه اشيا كماهى
گدايى گردد از يك جذبه شاهى
به يك لحظه دهد كوهى بكاهى

فخر رازى در شرح اشارات شيخ طوسى در ضمن فصل پنجم نمط نهم كه شيخ گويد : اشاره , العارف يريد الحق الاول لالشئى غيره و لايؤثر شيئا على عرفانه الخ , آورده است كه : لقد روى فى الاخبار انه عليه السلام لما عرج به و وصل الى ما وصل اليه من المقامات السنيه و الدرجات الرفيعه اوحى الله تعالى اليه و قال بم اشرفك ؟ فقال عليه السلام : اريد ان تشرفنى بان تنسبنى الى نفسك , فنزل سبحان الذى اسرى بعبده ليلا .

آيات و روايات در عبد و عبوديت بسيار است . فرق بين نبوت تشريعى و انبائى و نيز بين احكام تكوينى و تشريعى لازم است تا بيان اسراء شيخ در باب سيصد و شصت فتوحات مكيه و ديگر از عباد الله بر تو آسان شود و الله تعالى ولى التوفيق .

132 همانا خداوند را براى اوقات قبول , اسرارى است كه جز طريق وحى , راهى براى شناخت آنها نيست .

133 امام على بن الحسين عليهما السلام فرمود : همانا در حد فاصل ميان شب و روز ( از بر آمدن سپيده تا طلوع آفتاب ) مرغزارى است كه نيكوكاران در شكوفه هايش مى خرامند و پرهيزگاران در باغهايش متنعمند .

134 رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : بهترين وقتى كه در آن خداى عزوجل را


150
مى خوانيد سحرهاست . سپس آن جناب به قول حضرت يعقوب عليه السلام كه به فرزندانش گفته بود([ : سوف استغفر لكم ربى ]( يعنى بزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مى طلبم , اشاره كرد و فرمود : حضرت يعقوب خواسته فرزندانش را كه طلب آمرزش بود تا سحر تاخير انداخت .

135 اى روح آرامش يافته . خوشنود و پسنديده بسوى پروردگارت باز گرد و در زمره بندگان من داخل شو و به بهشت من در آى .

136 بگو اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگار من مركب شود , دريا به پايان مى رسد و كلمات پروردگار من به پايان نمى رسد هر چند درياى ديگرى به مدد آن بياوريم .

137 همانا رب اسمى است كلى كه با همه معانيش در جميع اسماء كلى و جزئى سريان دارد و در هر اسمى , مناسب با همان اسم خود را نشان مى دهد , پس حقيقت هر موجودى از حقيقت الهيه اصليه يا حقيقت الهيه فرعيه اى كه نهايتى برايش متصور نيست , سرچشمه مى گيرد . وجودى كه به هر يك از موجودات منسوب است و در مراتب كونيه ( مرتبه روح مرتبه مثال مرتبه حس ) ظاهر گشته . از حضرت اسم متعين بهمان حقيقت الهيه , متعين است . پس همان اسم پرورنده و متولى تربيت آن موجود خواهد بود .

. . . و اما پيامبر ما محمد صلى الله عليه و آله پس برترين آبخور كه عبارت از تجلى اول است به او اختصاص يافته , و تجلى اول در مرحله نخستين , نور حضرت ختمى است و در مرحله بعدى رب و پرورنده آن حضرت و همين تجلى اول اصل و مبداء جميع اسماء و تعينات ( علميه و وجوديه ) است كما اينكه همو منتهى و غايت همه مى باشد . همانگونه كه خداوند درباره منتهى مى فرمايد : و ان الى ربك المنتهى ( و همانا منتهاى همه به سوى پروردگار توست ) و درباره مبداء فرمايد : قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى ( بگو : اگر دريا مركب شود تا كلمات پروردگارم را ثبت كند . . . تا آخر ) .

138 يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى ( آخر فجر ) .


151

اين جنت به اضافت چون كتاب الله و شهر الله و بيت الله و عبدالله است بلكه چون عبده است چه كلمه جلاله اسم است چنانكه كلينى از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در باب حدوث اسماء اصول كافى روايت كرده است كه : فهذه الاسماء التى ظهرت فالظاهر هوالله و تبارك و تعالى ( ج 1 , ص 87 , معرب ) با و او عاطفه بين الله و تبارك .

اين جنتى است كه ما فى الجنه الا الله , چنانكه ما فى الجبه الا الله . شيخ عربى در آخر باب سيصد و بيست و يك فتوحات مكيه در بيان دوم گويد : قال بعض الرجال ما فى الجبه الا الله , يريد ما فى الوجود الا الله ( ج 3 , ص 90 , ط بولاق . )

در درس بيست و يكم دروس اتحاد عاقل بمعقول مى خوانى كه : فى بعض الاخبار ان لله جنه ليس فيها حور و لا قصور و لا لبن و عسل و ثمار الجنه المناسبه لهم الفواكه من العلوم و الاسرار دون المالوف من فواكه الدنيا .

بدانكه چون سفينه را مثقلات باشد آرام است و اگر خالى باشد از برخاستن موج و وزيدن باد نا آرام . كشتى نفس اگر حامل مثقلات حقايق علوم و اسرار باشد مطمئنه است وگرنه مضطربه همانطور كه حضرت وصى عليه السلام فرمود : اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح .

صاحب فصوص الحكم در فص اسماعيلى آن گويد : وادخلى جنتى التى هى سرى و ليست جنتى سواك فانت تسترنى بذاتك فلا اعرف الا بك كما انك لاتكون الابى . ( ص 205 , ط 1 ) .

شارح قيصرى در جنت و اقسام آن گويد : اعلم ان الجنه فى اللغه عباره عن ارض فيها اشجار كثيره بحيث تستر الارض بظلها ماخوذ من الجن و هو الستر . فالجنه من الجن الذى هو الستر و فى اصطلاح علماء الظاهر عباره عن مقامات نزهه و مواطن محبوبه من الدار الاخره و هى جنه الاعمال و الافعال . وللعارفين جنات اخر غيرها و هى جنات الصفات اعنى الاتصاف بصفات ارباب الكمال و التخلق با خلاق ذى الجلال و هى على مراتب كما


152
ان الاول على مراتب , و لهم جنات الذات و هى ظهور رب كل منهم عليهم و استتار هم عنده فى اربابهم .

هذه الجنات الثالث للعبد , وللحق ايضا جنات ثلاث تقابلها لذلك قال تعالى : و ادخلى جنتى , فاضاف الى نفسه : فاول جناته الاعيان الثابته لانه بها يستتر فيشاهد ذاته بذاته من وراء استار الاعيان الثابته , و الثانيه استتاره فى الارواح بحيث لايطلع عليه ملك مقرب و لاغيره , و الثالثه استتاره فى عالم الشهاده بالاكوان ليشاهد عوالمه من وراء الاستار بحيث لايشعر عليه الاغيار و هذا بحسب استتار ذاته فى الذوات فى عوالمها و كذلك استتاره بحسب الصفات و الافعال فى صفاتها و افعالها . فالعارف اذا قيل له ادخل جنتى لم يفهم منه الا ادخل ذاتك و عينك و حقيقتك لتجدنى فيها و تشاهدنى بها لان مطلوبه الحق فقط بخلاف غير العارف فان جنته ما فيه حظوظ نفسه من المشارب و الماكل و المناكح و ما يتعلق بها .

قوله : لايطلع عليه ملك مقرب و لاغيره , يعنى لايطلع عليه بالكنه و التمام . اين تحقيق رشيق در جنتى همانست كه در مسفورات اين كمترين تاكيد شد كه من و تو جدول بحر وجوديم و از اين جدول بايد بدست آورد .

139 همانا عبادت , بدن را كاملا پيرو نفس مى گرداند . پس با اينهمه اگر نفس با فكر به آستانه حق روى كند , انسان با تمام وجود بر حق روى آورده و ملازم او مى گردد . وگرنه عبادت ( بى فكر ) موجب شقاوت ( عابد ) مى شود . همانگونه كه خداوند ( عزوجل ) فرمايد : پس واى بر نمازگزارانى كه از نماز خود غافلند .

140 مراتب طهارت

در مراتب طهارت گوييم كه طهارت ارواح و قلوب موجب مزيد رزق معنوى و قبول عطاياى الهيه على ما ينبغى است و يرزقه من حيث لايحتسب . و طهارت صورت به حكم تبعيت عالم صور مر ارواح را در وجود و احكام مستلزم مزيد رزق حسى است . لذا هم طهارت ظاهره بايد و هم طهارت باطنه .

اما طهارت ظاهره : طهارت بدن از ادناس و قاذورات است , و طهارت حواس از اطلاق


153
و رها كردن آنها در ادراكاتى كه نياز بدانها نيست .

طهارت اعضاء از اطلاق و رها كردن آنها در تصرفات خارج از دائره اعتدال كه به حسب شرع و عقل معلوم است . و به خصوص لسان را دو طهارت است : يكى صمت از ما لايعنى , و ديگر مراعات عدل در آنچه كه از آن تعبير مى كند كه نه به نقص بيان درباره آن جائر باشد , و نه وصفش بدانچه كه موصوف بدان نيست .

طهارت ظاهره در مراتب قواى عمليه نفس مرتبه تجليه است كه نفس قوى و اعضاى بدن را به مراقبت كامله در تحت انقياد و اطاعت احكام شرع و نواميس الهيه وارد نموده كه اطاعت اوامر , و اجتناب از منهيات شرعيه را به نحو اكمل نمايد تا پاكى صورى و طهارت ظاهريه در بدن نمايان شود و در نفس هم رفته رفته خوى انقياد و ملكه تسليم براى اراده حق متحقق گردد و براى حصول اين مرتبه علم فقه بر طبق طريقه حقه جعفريه كافى و به نحو اكمل عهده دار اين امر است . فقه مقدمه تهذيب اخلاق و اخلاق مقدمه توحيد است .

اما طهارت باطنه : طهارت خيال از اعتقادات فاسد و از تخيلات ردى , و از جولانش در ميدان آمال و امانى .

و طهارت ذهن از افكار ردى و از استحضارات غير واقع غير مفيد .

و طهارت عقل از تقييد به نتائج افكار در آنچه كه اختصاص به معرفت حق سبحانه و معرفت غرائب علوم و اسرارى كه مصاحب فيض منبسط او بر ممكنات است .

و طهارت قلب از تقلبى كه تابع تشعب است و تشعب نيز به سبب تعللاتى است كه موجب تشتت عزم و اراده مى گردد . و قلب را هم واحد بايد . امير ( ع ) فرمود : قلوب العباد الطاهره مواضع نظرالله سبحانه فمن طهر قلبه نظر الله اليه . و فى الكافى ( ص 13 , ج 2 , معرب ) باسناده عن سفيان بن عيينه قال : سالته يعنى ابا عبدالله ( ع ) عن قول الله عزوجل الا من اتى الله بقلب سليم ؟ قال : القلب السليم الذى يلقى ربه و ليس فيه احد سواه .

و طهارت نفس از اغراضش بلكه از عين خودش كه خميره آمال و امانى و كثرت تشوقات است .


154

و طهارت روح از حظوظ شريفه اى كه مرجو از حق تعالى است , چون معرفتش و قرب و مشاهدتش و ديگر انواع نعيم روحانى . و به قول شيخ در نمط تاسع اشارات در مقامات العارفين : من آثر العرفان للعرفان فقد قال بالثانى . و به اين نظر([ علم]( حجاب باشد و اين وجه ديگر است در معنى العلم حجاب الله الاكبر , آرى .

تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن
كه خواجه خود صفت بنده پرورى داند

قال النبى ( ص ) : قال الله تعالى من شغله ذكرى عن مسالتى اعطيته افضل ما اعطى السائلين ( مصباح الشريعه ) .

و طهارت حقيقت انسانيه از عوز و فقدان آنچه كه در جمعيت است و از تغير صورت و حقيقت آنچه كه از جانب حق تعالى بدو واصل مى شود .

و طهارت سر انسان سر انسان آن حصه وجودى از مطلق تجلى جمعى است كه بدان حصه به حق مطلق مستند است , و از حيثيت همين حصه به حق مطلق مرتبط است و طهارت سر به اتصالش به حق مطلق و زوال احكام تقييديه اى كه به سبب معيت با عين ثابته اش كه مجلاى قابل تجلى و مقيد آنست عارض وى مى گردد , مى باشد . زيرا كه حكم حتمى و سنت بتى حق سبحانه است كه هر تجلى و صفات آن تابع مجلائى كه مرآت آنست مى باشد , ولن تجد لسنه الله تبديلا ولن تجد لسنه الله تحويلا .

و طهارت خاصه انسان , بعد از تجاوز او از طهارت بدن و روح و سرش , به مقدار تحقق او به حق تعالى , و احتظاء او به تجلى ذاتى حق سبحانه است .

حجاب راه توئى حافظ از ميان بر خيز
خوشا كسى كه در اين راه بى حجاب رود

اين مرتبه از طهارت خاصه به انسان اعلى مراتب طهارت است . بعد از تجلى ذاتى حجابى نيست و كمل را جز اين تجلى مستقرى نيست با حضور تام , فى مقعد صدق عند مليك مقتدر , و معيت منبسطه ذاتيه بر عالم غيب و شهادت و آنچه كه غيب و شهادت مشتمل برآنند . و بدانكه به قدر نيستى تو حق ظاهر مى شود , نمى بينى كه در ركوع سبحان ربى العظيم مى گوئى , و در سجود سبحان ربى الاعلى . عارف شبسترى فرمايد :


155
كسى بر سر وحدت گشت واقف
كه او واقف نشد اندر مواقف
دل عارف شناساى وجود است
وجود مطلق او را در شهود است
برو تو خانه دل را فرو روب
مهيا كن مقام و جاى محبوب
وجود تو همه خار است و خاشاك
برون انداز از خود جمله را پاك
چو تو بيرون شوى او اندر آيد
به تو بى تو جمال خود نمايد
موانع تا نگردانى ز خو دور
درون خانه دل نايدت نور
موانع چون در اين عالم چهار است
طهارت كردن از وى هم چهار است
نخستين پاكى از احداث و انجاس
دويم از معصيت و از شر وسواس
سيم پاكى ز اخلاق ذميمه است
كه با وى آدمى همچون بهيمه است
چهارم پاكى سر است از غير
كه اينجا منتهى مى گرددت سير
هر آنكو كرد حاصل اين طهارات
شود بيشك سزاوار مناجات
تو تا خود را بكلى در نبازى
نمازت كى شود هرگز نمازى
چو ذاتت پاك گردد از همه شين
نمازت گردد آنگه قره العين
نماند در ميانه هيچ تمييز
شود معروف و عارف جمله يك چيز

و فى الكافى : لنا حالات مع الله نحن هو و هو نحن ( ص 88 , ج 2 , اسفار , ط 2 تعليقه حكيم مولى على نورى ) . و فى روايه : لنا حالات مع الله هو فيها نحن و نحن فيها هو و مع ذلك هو هو و نحن نحن . ( كلمات مكنونه فيض , كلمه پنجاهم از امام صادق([ ع]( .

المروى عن رسول الله صلى الله عليه و آله : لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لا نبى مرسل . حكيم متاله مولى على نورى در تعليقه اى بر شرح حديث دوم توحيد كافى , صدرالمتالهين در بيان آن افاده فرمود كه : قوله صلى الله عليه و آله و لا نبى مرسل نكره فى سياق النفى , فلا يسعه نفسه ايضا فى ذلك الوقت فاشار الى خفاء نفسه عن نظر نفسه فضلا عن خفاء غيره ( ص ) عن نظر بصيرته البالغه الى درجه لايتصور فوقها كما قال فكان قاب قوسين او ادنى .


156

141 هستى تو گناهى است كه هيچ گناهى قابل مقايسه با آن نيست .

142 شما مانند آنان نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا نيز نفوس آنها را از يادشان برد , آنان بحقيقت بدكارانند .

143 دل جائى است مخصوص خداوند . پس در جاى خاص خدا , غير از خدا را جاى مده .

144 همانا دوام مراقبت كه عبارت از ملاحظه نمودن حقيقه مطلقه است در جمع تعينات گوناگونش , بنحوى كه شخص ملاحظ , توسط كثره مظاهر , از واحد ظاهر محجوب نگردد از جمله چيزهائى است كه موجب جلب كمالات مشاراليها است . و نيز سائر علوم و معارف توسط آن حاصل مى گردد .

145 و از كتاب لب اللباب نقل شده كه در خبر آمده است : همانا اهل بهشت بر هيچ چيز دنيوى كه از دستشان رفته , همانند ساعتى كه بدون ياد خداوند بر آنان گذشته , افسوس نمى خوردند .

146 امام صادق عليه السلام فرمود : احاديث ما را آشكارا و درست تلفظ كنيد چرا كه تحقيقا ما مردمى زبان آوريم . و نيز آن حضرت فرمود : ما مردمى زبان آوريم هرگاه از ما چيزى را روايت مى كنيد آن را آشكارا و درست تلفظ كنيد .

147 بدرستى كه ارزش كارها بسته به چگونگى نيت هاست . و نيت آدمى از عمل او بهتر است .

148 همانا مرد غير عرب از امتم ( يا مردى از امتم كه عربى را غلط تلفظ مى كند ) قرآن را به غير عربى ( يا به عربى غلط ) قرائت مى كند آنگاه فرشتگان آن را به عربى مى فهمند ( در اصول كافى بجاى([ تعرفه([ [( ترفعه]( آمده . بنابراين معناى قسمت اخير روايت از اين قرار است : آنگاه فرشتگان آنرا به عربى بالا مى برند ) .

149 در كافى سند به حفص مى رساند و حفص گويد : امام موسى بن جعفر عليهما السلام به من فرمود : اى حفص هر كس از پيروان ما بميرد و قرآن را خوب ياد نداشته باشد , در


157
قبرش بدو آموزش دهند تا خداوند به اين وسيله پايه اش را بالا برد .

150 امام صادق عليه السلام فرمود : قرآن را با لحن عرب , بدون غلط قرائت كنيد زيرا كه قرآن عربى است .

151 با اين همه , تا حدى كه ميسورتان است قرآن بخوانيد .

152 بدان آنچه كه در كلام اصحاب به طور قطع بنظر مى رسد اين است كه اگر آفرينش جنين تمام باشد و نيز موى برآورده و پر پشم گشته باشد , در تذكيه وى و حلال بودنش , تذكيه مادر كفايت مى كند . ولى حكم ياد شده در روايات , مختلف است . در بعضى از آنها حكم , به تام الخلقه بودن منوط گشته و در بعضى به موى بر آوردن و پر پشم گرديدن و در بعضى به موى بر آوردن فقط و در بعضى به تام الخلقه بودن و موى بر آوردن . ولى از آنجا كه امور ياد شده با يكديگر تلازم دارند مى توان همه آنها را ملاك قرار داد و بدين طريق بين روايات مختلفه باب جمع نمود . همانگونه كه شهيد در دروس فرمود : تام الخلقه بودن شامل موى بر آوردن و پر پشم گرديدن نيز مى شود . و آنچه كه ميان متاخرين شهرت دارد اين است كه بين داخل شدن روح به جنين و عدم آن فرقى نيست چرا كه روايات در اين باره مطلقند .

153 و بتحقيق جماعت عامه از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده اند كه آن حضرت فرمود : ما جنين ماده شتر را سر مى بريم .

154 در كتاب([ الطب]( تاليف ابى عتاب عبدالله بن بسطام نيشابورى و برادرش حسين بن بسطام نيشابورى , چنين آمده : عبدالله بن بسطام از محمد بن خلف و او از وشاء و وشاء از عبدالله سنان و او از برادرش محمد بن سنان نقل كرده كه امام جعفر صادق عليه السلام فرمود : نيست كسى كه از بلاء بيم داشته باشد و در آن به دعاء پيشى نگيرد مگر آنكه خداوند آن بلاء را از او برگرداند . آيا نمى دانى كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : بدرستى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : اى على گفتم : لبيك اى رسول خدا . فرمود : همانا دعاء , بلائى را كه در تقدير الهى استوار و محكم گشته باشد , برمى گرداند .


158

وشاء گويد : من به عبدالله بن سنان گفتم : آيا در اين باره دعائى معين وجود دارد ؟ عبدالله گفت : من همين پرسش را از امام صادق عليه السلام داشتم . آن حضرت در جواب فرمود : آرى شيعيان ناتوان را كه به رشد فكرى نرسيده اند , در هر حادثه اى از حوادث دعائى معين است ولى براى شيعيان بينا دل دعائى معين وجود ندارد . زيرا آنانى كه به بلوغ عقلى رسيده اند ( و خود مى دانند در هر مقامى چه بگويند و چه بخواهند و چگونه بخواهند ) دعايشان را مانعى نباشد .

155 فصل : در بيان كيفيت دخول در ماه شوال و ذكر دعائى كه هنگام ديدن هلال شوال خوانده مى شود و ما خود آن را وضع نموده ايم .

. . . تا مى رسد به اينجا كه مى گويد : اما بيان آنچه كه هنگام رؤيت هلال شوال خوانده مى شود . پس بتحقيق در كتاب اعمال ماه دعائى را تقديم داشتيم كه ما خود آن را وضع كرده ايم و براى همه ماه ها مناسب است . و اگر شخصى داعى آن را نيافت پس هنگام رؤيت هلال شوال اين دعا را بخواند : اللهم انك قد مننت علينا بضياء البصائر و الابصار ( تا آخر دعاء ) .

156 چون به حد بلوغ رسيد و برومند شد او را فرزانگانى و دانش داديم .

157 از آن وصف كه مى آورند خدا منزه است , مگر بندگان مخلص خدا .

158 كسانى را كه در راه خدا كشته شدند مرده مپنداريد بلكه زنده اند و نزد پروردگارشان به ايشان روزى مى دهند ( آل عمران : 170 ) .

159 كه براى آنهاست رزقى معين ( صافات : 42 ) .

160 هشام بن سالم از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه آن جناب فرمود : چنانچه كسى را از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله خبر رسد كه براى فلان عمل پاداشى هست و او آن را بجا آورد پاداش آن عمل برايش ثابت است , هر چند پيامبر صلى الله عليه و آله چنين سخنى را نفرموده باشد .

161 مرحوم سيد ابن طاوس در اعمال ماه رجب كتاب عظيم الشان اقبال ( ص 627 ط


159
رحلى تصحيح شهيد جناب حاج شيخ فضل الله نورى ) اصلى را به نام اصل هشام بن سالم نام مى برد كه در ماخذ حديث من بلغ مى فرمايد : و وجدنا هذا الحديث فى اصل هشام بن سالم رحمه الله عن الصادق عليه السلام ( هشام بن سالم عن ابى عبدالله عليه السلام ) قال : من سمع شيئا من الثواب على شى ء و صنعه فصنعه خ كان له و ان لم يكن كما بلغه .

سپس مرحوم سيد در بيان حديث من بلغ فرمايد : اقول هذا فضل من الله جل جلاله , و كرم ما كان فى الحساب انك تعمل عملا لم ينزله فى الكتاب , و لم يامرالله جل جلاله رسوله ان يبلغه اليك فتسلم ان يكون خطر ذلك العمل عليك و تصير من سعادتك فى دنياك و آخرتك .

فاعلم ان هذا له مدخل فى صفات الاسعاد و الا رفاد فكيف لايكون من صفات رحمته وجوده لذاته , و من لانهايه لهباته و من لاينقصه الاحسان و لايزيده الحرمان , و من كلما وصل الى اهل ملكته فهو زائد فى مملكته و تعظيم دولته . و لقد رؤيت و رايت اخبارا لابن الفرات الوزير و غيره انهم زور عليهم جماعه رقاعا بالعطاب فعلموا انها زور عليهم و اطلقوا ما وقع فى التزوير و هى من الاحاديث المشهوره عند الايمان فلا اطيل بذكرها فى هذا المكان .

و قد جاءت شريعتنا المعظمه بنحو هذه المساعى المكرمه و ذاك ان حكم الشريعه المحمديه انه لو التقى صف المسلمين فى الحرب بصف الكافرين فتكلم واحد من اهل الاسلام كلمه اعتقدها كافرانه قد امنه بذلك الكلام لكان ذلك للكافر امانا من القتل و درعا له من دروع السلامه و الفضل . و قد تناصر ورود الروايات ادراوا الحدود بالشبهات . فكن فيما نورده عاملا على اليقين بالظفر و معترفا بحق محمد صلوات الله عليه سيد البشر , انتهى .

حديث من بلغ را علاوه بر بيان عالى كلامى خطابى اقناعى مذكور , وجه برهانى ايقانى نيز مى باشد . و الله تعالى مفيض الخيرات والبركات .

162 خدا روزى بعضى از شما را از بعضى ديگر افزون كرده است .

163 بعضى از اين پيامبران را بر بعضى ديگر برترى داديم .


160

164 منزه است , ملكوت هر چيزى بدست اوست و همه بسوى او بازگردانده مى شويد .

165 در واقع , حقيقت هر چيزى پرتو حقيقت اوست .

166 نور ما از نور پروردگارمان برخاسته همانگونه كه پرتو خورشيد از خورشيد .

167 بدرستى كه اتصال و پيوستگى روح مؤمن به روح خداوند از اتصال پرتو خورشيد به خورشيد شديدتر است .

168 از آسمان آبى فرستاد و هر رودخانه به اندازه خود جارى شد .

169 مطالب اين نكته در شماره 131 آمده است .

170 من گنجى بودم پنهان , دوست داشتم كه شناخته شوم . . .

171 حركتى كه عبارت است از وجود جهان , حركتى است كه برپايه عشق استوار است . و بتحقيق رسول خدا صلى الله عليه و آله با فرمايش([ كنت كنزا مخفيا . . . ]( بر اين مطلب آگاهمان گردانيد . پس به فرض محال اگر چنين عشقى در كار نبود جهان هم در صحنه وجود ظاهر نمى گشت . بنابراين حركت جهان از سر حد عدم تا به اقليم وجود , همسان حركت عشق آفريدگار جهان است .

172 سير يعنى به حالات پياپى متلبس شدن .

173 امام صادق عليه السلام فرمود : يك بار . جهت حاجتى ندا در دادم و گفتم([ يا الله]( پس او فرمود : لبيك , و من حاجت خود از ياد ببردم , زيرا لبيك گفتن خداوند با اقبال وى بر بنده اش از آنچه كه بنده از او مى خواهد بزرگتر است , گرچه آن خواسته , بهشت و نعمتهاى جاويدان آن باشد . اما مطلب ياد شده را جز دانايان , بندگان , عاشقان , آشنايان كه برگزيدگان و خواص خدايند , كسى ديگر ادراك نمى كند .

174 از آن خداست نيكوترين نامها , بدان نامهايش بخوانيد .

175 رساله مذكور به نام([ كلمه عليا در توقيفيت اسماء]( است , به باب ششم آن در موضوع مزبور رجوع شود .

176 مگر بندگان مخلص خدا , كه آنها راست رزقى معين , از ميوه ها و گرامى داشتگانند


161
در بهشتهاى پر نعمت , بر تختهايى كه روبروى هم اند و جامى از چشمه خوشگوار ميانشان به گردش درآيد , سفيد است و نوشندگانشان را لذت بخش , نه عقل از آن تباهى گيرد و نه نوشنده مست شود .

177 وصف بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده اين است كه در آن نهرهايى است از آبهايى تغيير ناپذير و نهرهايى از شيرى كه طعمش دگرگون نمى شود و نهرهايى از شراب كه آشامندگان از آن لذت مى برند و نهرهايى از عسل مصفى و در آنجا هرگونه ميوه كه بخواهند هست و نيز آمرزش پروردگارشان .

178 پرهيزگاران را جايى است كه در امان از هر آسيب اند . بستانها و تاكستانها . و دخترانى همسال با پستانهاى بر آمده . و جامهاى پر , نه سخن بيهوده شنوند و نه دروغ . و اين پاداشى است كافى از جانب پروردگارت .

179 آنان كه سبقت جسته بودند و اينك پيش افتاده اند . اينان مقربانند . در بهشتهاى پر نعمت . . . پسرانى جوان همواره گردشان مى چرخند با قدحها و ابريقها و جامهايى از شرابى كه در جويها جارى است . از نوشيدنش نه سر درد گيرند و نه بيهوش شوند .

180 هر آينه نيكان در نعمتند . بر تختها نشسته و نظاره مى كنند , بر چهره هاشان طراوت نعمت را بشناسيد , از شرابى خالص كه بر سر آن مهر نهاده اند سيراب مى شوند , مهر آن مشك است و پيشدستى كنندگان در آن بر يكديگر پيشدستى مى كنند , مزاج آن از تسنيم است و آن چشمه اى است كه مقربان خدا از آن مى آشامند .

181 نيكان از جامهايى مى نوشند كه آميخته به كافور است , چشمه اى كه بندگان خدا از آن مى نوشند و آن را به هر جايى كه خواهند روان مى سازند . . . كاسه هاى سيمن و كوزه هاى شراب ميانشان به گردش در مى آيند , كوزه هايى از سيم كه آنها را به اندازه پر كرده اند . در آنجا جامى بنوشانندشان كه آميخته با زنجبيل باشد . . . و پروردگارشان از شرابى پاكيزه سيرابشان سازد . اين پاداش شماست و از كوششتان سپاسگزارى شده است .

182 يعنى خداوند شرابى به ابرار مى نوشاند كه آنها را از هر چيزى جز خدا , پاك


162
مى سازد . زيرا پاكيزه اى كه از هرگونه آلودگى كائنات بركنار باشد , جز خداوند نيست .

183 امام باقر عليه السلام فرمود : على بن ابيطالب عليه السلام در حالى كه همراه مردم سير مى كرد از شهر خارج شد تا به يك ميلى يا دو ميلى كربلا رسيد . در پيش روى مردم جلو آمد و برگرد مكانى كه به([ مقدفان]( مشهور بود طواف كرد , آنگاه فرمود : در اين مكان دويست پيامبر و دويست پيامبرزاده كشته شده كه همه آنان شهيدند . و اينجا محل فرود آمدن سواران و بر زمين افتادن عاشقانى است كه شهيدند , نه در قبل كسى بر آنان پيشى جسته است و نه در بعد كسى به آنان مى رسد .

184 امام صادق عليه السلام از قول پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه آن جناب فرمود : با فضيلت ترين مردم كسى است كه به عبادت عشق ورزد و با آن دست بگردن شود و آن را به دل دوست بدارد و به تن بجا آورد و در آن جديت داشته باشد . چنين كسى باك ندارد كه در دنيا بر چه حالتى است ؟ بر سختى يا بر آسانى .

185 رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : بدرستى كه عشق بهشت به سلمان از عشق سلمان به بهشت بيشتر است .

186 خداوندا ! ما را از كسانى قرار ده كه درختان عشق به تو در باغ سينه هايشان بهم پيوسته و سوز محبتت سراسر دلشان را فرا گرفته است . پس آنان به آشيانهاى افكار پناه مى برند و در سبزه زارهاى قرب و شهود چرا مى كنند . ( مى خرامند ) و از حوضهاى محبت با جام ملاطفت مى آشامند .

187 ابن عباس از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه آن حضرت فرمود : كسى كه عاشق گردد و عشق خود را پنهان دارد و از حرام بازايستد خداوندش بيامرزد و به بهشتش درآورد .

188 دوستى عبارت از كشش سرشت آدمى به چيز لذيذ است . پس اگر آن كشش , قوى و استوار گردد عشق ناميده مى شود .

189 اما مرتبه چهارم دوستى كه عبارت از عشق است , ( كلمه عشق ) از([ عشقه ](


163
مشتق است و آن گياهى است كه بر تنه و شاخه هاى درخت مى پيچيد و اطراف آن را فرا مى گيرد همانگونه كه عشق شراشر دل را تسخير مى سازد . سپس مى گويد : و تحقيقا اين حالت در عشق حقيقى موجود است . زيرا وقتى كه اميرالمؤمنين عليه السلام در اثر جنگها , پيكانهاى تير به بدن شريفش فرو مى رفت , جراح , هنگامى كه حضرت به نماز مى ايستاد آنها را از بدنش خارج مى ساخت . چونكه قلب آن جناب در آن هنگام به عالم قدس و جبروت مشغول بود و هيچگونه احساسى نسبت به درد نداشت . . . و چنين است حال عاشقان خداوندى كه از هرگونه نقصى منزه است .

190 روايت است , مردى به سرور عاشقان و اميرمؤمنان گفت : چگونه است حال تو كه رؤيت چنين نورانى است و بر اين حسن و جمالى ؟ . . .

191 مفضل گويد : از امام صادق عليه السلام راجع به عشق پرسيدم , فرمود : دلهائى است كه از ياد خدا خالى است , پس خداوند دوستى غيرش را به آنها چشانده است .

192 محمد بن جمهور احسائى از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت مى كند كه آن حضرت فرمود : از براى خداوند شرابى است مخصوص اولياء و ارادتمندانش , كه هرگاه از آن بنوشند مست گردند , و هرگاه مست گردند , به اهتزاز در آيند , و هرگاه به اهتزاز درآيند , پاكيزه گردند , و هرگاه پاكيزه گردند , گداخته شوند , و هرگاه گداخته شوند , خالص گردند , و هرگاه خالص گردند , به جستجو در آيند , و هرگاه به جستجو در آيند مى يابند , و هرگاه بيابند , مى رسند , و هرگاه بر سند , پيوند خورند , و هرگاه پيوند خورند فرقى ميان آنان و محبوبشان نيست .

193 چون پروردگارش به كوه تجلى كرد كوه را خرد كرد و موسى بيهوش بيافتاد .

194 امام جعفر صادق عليه السلام فرمود : سوگند به خدا كه خداوند در كلام خود براى مردم تجلى نموده است ولى آنان نمى بينند .

195 پس خداى سبحان با ارائه قدرت خود در كتابش براى مردم تجلى كرد . بدون آنكه او را ببينند .

196 آفريدگار مشاعر و قوى توسط آنها براى عقول تجلى كرد .


164

197 سپاس بى حد , خداوندى را سزاست كه توسط خلقش براى خلقش تجلى كرد .

198 پس او كسى است كه نشان هاى وجود از براى او براقرار دل منكر گواهى مى دهند .

199 سپاس خداوندى را كه توسط خلقش بر وجودش دلالت كرد .

200 كسى كه توسط حدوث خلقش بر وجود و قدمت خود دلالت كرد .

201 ثابت است نه از روى حدوث , موجود است نه از كتم عدم .

202 چگونه توسط چيزى كه در وجودش به تو محتاج است , بر وجود تو استدلال شود .

203 اميرالمؤمنين در جواب سؤال از وجه الله فرمود : پس همه اين وجود , وجه الله است . سپس كريمه ([ فاينما تولوا فثم وجه الله]( را قرائت كرد .

204 انسان سر من است و من سر او هستم .

205 اگر از خدا بترسيد ميان شما و كافران فرقهايى نهد ( انفال : 29 ) .

206 اى مردم بترسيد از پروردگارتان آنكه شما را از يك تن بيافريد ( نساء : 1 ) .

207 نيست قدرت و فعلى , مگر آنكه خاص خداوندگار است .

نباشد قدرت و فعلى در عالم
مگر خاص خدا و الله اعلم

208 اين قرآن به درست ترين آئين ها راه مى يابد ( اسراء : 9 ) .

209 اى پروردگار ما به خود ستم كرديم و اگر ما را نيامرزى و بر ما رحمت نياورى از زيان ديدگان خواهيم بود .

210 حال كه مرا نوميد ساخته اى من هم ايشان را از راه راست تو منحرف مى كنم .

211 آنكه مرا بيافريده سپس راهنمائيم مى كند , و آنكه به من طعام مى دهد و مرا سيراب مى سازد , و چون بيمار شوم شفايم مى بخشد و آنكه مرا مى ميراند و سپس زنده مى كند .

212 و بدرستى كه تو بر خلقى عظيم هستى .

213 او متجاوزان سركش را دوست ندارد .

214 در مجمع البيان به نقل از ابى مجلز چنين آمده : تجاوز در دعا اين است كه داعى منازل پيامبران را طلب كند . پس در اين صورت , داعى از حد دعا تجاوز مى نمايد .


165

215 گفتند آيا ما را به ريشخند مى گيرى ؟ گفت به خدا پناه مى برم اگر از نادانان باشم .

216 از داستان مريم و غير آن چنين استفاده مى گردد كه ظهور كرامات و خوارق عادت براى صالحانى كه از پيامبران نمى باشند , ممكن است .

217 در اين كتاب مريم را ياد كن آنگاه كه از خاندان خويش به مكانى رو به سوى برآمدن آفتاب دورى گزيد . ميان خود و آنان پرده اى كشيد و ما روح خود را نزدش فرستاديم و چون انسانى تمام بر او نمايان شد .

218 زن عمران گفت پروردگارا من نذر كردم آنچه در شكم دارم از كار اين جهانى آزاد و تنها در خدمت تو باشد . . . اى مريم پروردگارت را اطاعت و سجده كن و با نمازگزاران نماز بخوان .

219 اگر شما را مصيبتى رسد براى كارهايى است كه مى كنيد .

220 سعادت عبارت از آن است كه نفس انسان به درجه اى از كمال برسد كه در قوام وجوديش محتاج به ماده نباشد و آن بدين معنى است كه در سلك عقول درآيد و تا ابد بر اين حالت باقى بماند جز آنكه پايه اش دون پايه عقل فعال باشد . و همانا نفس انسان , توسط اعمالى ارادى كه بعضى فكرى و بعضى بدنى است , به كمال ياد شده دست مى يابد .

221 و گاهى در بعضى از مردم اتفاق مى افتد كه قوه متخيله با غلبه و شدت تمام جورى به خلاقيت مى پردازد كه حواس بر آن چيره نمى گردد و قوه مصوره از آن سرباز نمى زند . و نفس نيز بقدرى قوى است كه توجه به حواس , التفاتش را به قوه عاقله و آنچه را كه از مبادى عاليه پذيرفته , باطل نمى سازد . پس اين گروه را در بيدارى حالتى دست دهد كه ديگران را در خواب حاصل آيد .

222 جناب سيد ابن طاوس در اعمال شب نيمه شعبان , كتاب عظيم الشان اقبال مى فرمايد : و من الدعوات فى هذه اليله ما رويناه باسنادنا الى جدى ابى جعفر الطوسى رضى الله عنه قال روى ان كميل بن زياد النخعى راى اميرالمؤمنين عليه السلام ساجدا يدعو بهذا الدعاء فى ليله النصف من شعبان .

و بعد از آن سيد فرمود : اقول و وجدت فى روايه اخرى ما هذالفظها : قال كميل بن زياد


166
كنت جالسا مع مولاى اميرالمؤمنين عليه السلام فى مسجد البصره و معه جماعه من اصحابه فقال بعضهم ما معنى قول الله عزوجل فيها يفرق كل امر حكيم ؟ قال عليه السلام : ليله النصف من شعبان , والذى نفس على يده انه ما من عبد الا و جميع ما يجرى عليه من خير و شر مقسوم له فى ليله النصف من شعبان الى آخر السنه فى مثل تلك الليله المقبله و ما من عبد يحييها و يدعو بدعاء الخضر عليه السلام , الا اجيب له . فلما انصرف طرقته ليلا فقال عليه السلام , ما جاء بك يا كميل ؟ قلت يا اميرالمؤمنين , دعاء الخضر , فقال اجلس يا كميل اذا حفظت هذا الدعاء فادع به كل ليله جمعه او فى الشهر مره او فى السنه مره او فى عمرك مره تكف و تنصر و ترزق و لن تعدم المغفره يا كميل اوجب لك طول الصحبه لنا ان نجود لك بما سالت , ثم قال اكتب , اللهم انى اسالك برحمتك التى وسعت كل شى ء تا آخر دعاى شريف .

كميل مى گويد : با مولايم اميرالمؤمنين در مسجد بصره نشسته بودم و اصحابش با او بودند , بعضى از آنان گفتند : معنى قول خداى عزوجل([ فيها يفرق كل امر حكيم ]( چيست ؟ , امام فرمود : شب نيمه شعبان است , سوگند به كسى كه جان على در دست او است , هيچ بنده اى نيست مگر اين كه جميع خير و شر , براى او در اين شب , تا همان شب آينده مقسوم است , و هر بنده اى كه اين شب را احياء كند و دعاى خضر عليه السلام را بخواند , دعاى او به اجابت مى رسد . پس چون حضرت منصرف شد و مراجعت فرمود , شب به خدمت او رفتم , همينكه مرا ديد پرسيد : اى كميل چه مى خواهى و چه چيز سبب آمدن تو شده است ؟ گفتم يا اميرالمؤمنين , به طلب دعاى خضر آمده ام . فرمود بنشين اى كميل , چون اين دعا را حفظ كردى در هر شب جمعه , يا در هر ماه يكبار و يا در سال يكبار و يا در عمرت يكبار بخوان تا از بديها باز داشته شوى , و يارى شده و روزى داده شوى , و هرگز از آمرزش محروم نمانى , اى كميل , طول صحبت تو با ما موجب شد كه چنين نعمت و عطائى را به تو ببخشم .

چه قدر كميل همت و عزم داشت , چه قدر عشق و شوق داشت , چه قدر تشنه و طالب بود


167
كه تا چيزى سراغ گرفت در راه تحصيل آن شد , و شب به خدمت امام رسيد و دعاى خضر را از آن جناب طلب كرد , و از آن حسن طلبش و صفاى سريره و هدف مقدسش چنين سفره پر بركت دعاى خضر عليه السلام را براى همه اهل حال و دعا و مردم صاحبدل گسترده است . و چنين اثر قيم و قويم از خود به يادگار گذاشته است , و دعاى خضر را دعاى كميل كرده است , آرى بايد گدائى كرد , كه جواد گدا مى خواهد .
بانگ مى آيد كه اى طالب بيا
جود محتاج گدايان چون گدا
جود محتاج است و خواهد طالبى
همچنانكه تو به خواهد تائبى
جود مى جويد گدايان و ضعاف
همچو خوبان كاينه جويند صاف
روى خوبان ز آينه زيبا شود
روى احسان از گدا پيدا شود

و امام عليه السلام به كميل فرمود : طول صحبت و همنشينى تو با ما موجب احسان چنين عطاء شده است , پس پيدا است كميل خيلى ملازم آن حضرت بود .

223 خدايا بيامرز مرا از گناهانى كه پرده هاى عصمت را مى درد . خدايا بيامرز مرا از گناهانى كه عقوبت ها را نازل مى كند . خدايا بيامرز مرا از گناهانى كه نعمت ها را مى برد . خدايا بيامرز مرا از گناهانى كه دعا را حبس مى كند . خدايا بيامرز مرا از گناهانى كه بلاء را فرود مى آورد .

224 امام صادق عليه السلام فرمود : گناهى كه نعمت ها را مى برد تجاوز از حدود است . و گناهى كه پشيمانى را به دنبال دارد قتل است . و گناهى كه عقوبت ها را نازل مى كند ستم است . و گناهى كه پرده را مى درد شرب خمر است . و گناهى كه رزق را حبس مى كند زناست . و گناهى كه مرگ را نزديك مى كند قطع رحم است . و گناهى كه دعا را رد و هوا را تيره مى كند ناسپاسى در حق پدر و مادر است .

225 خدا چيزى را كه از آن مردمى است دگرگون نكند تا آن مردم خود دگرگون شوند .

226 هنگامى كه زنا شيوع يابد زلزله ها پديد آيد . . . و چون از دادن زكات خوددارى كنند آسمان از باران خوددارى كند .


168

227 خداوند آغاز به خلق مى كند , سپس آنرا باز مى گرداند .

228 و به او بازگردانده مى شود همه كارها .

229 هنگامى كه ما را به خشم آوردند از همه آنان انتقام گرفتيم و همگان را غرقه ساختيم .

230 در كتاب شريف كافى و نيز توحيد صدوق , از امام صادق عليه السلام روايت است كه آن جناب در تفسير كريمه([ فلما آسفونا انتقمنا منهم فاغرقناهم اجمعين]( فرمود : بدرستى كه خداوند به گونه اى كه ما بخشم مى آييم , به خشم نمى آيد . ولى او براى خود اوليائى آفريد كه هم بخشم مى آيند و هم خوشنود مى گردند , و آفريده خدا و تحت ربوبيت اويند . سپس خشنودى آنان را خشنودى خود و خشم آنان را خشم خود قرار داد .

231 نترسيد من با شما هستم , مى شنوم و مى بينم ( طه : 46 ) .

232 و هيچ پيامبرى را نرسد كه آيه اى بياورد مگر بفرمان خدا .

233 من با معجزه اى از پروردگارتان نزد شما آمدم , برايتان از گل چيزى چون پرنده مى سازم و در آن مى دمم , به اذن خدا پرنده اى شود , و كور مادرزاد و برص گرفته را شفا مى دهم و به فرمان خدا مرده را زنده مى كنم .

234 و آنگاه به امر من از گل چيزى چون پرنده ساختى و در آن دميدى و به امر من پرنده اى شد , و كور مادرزاد و پيسى گرفته را به فرمان من شفا دادى و مردگان را بفرمان من از گور بيرون راندى .

235 كشتى را در حضور ما و با الهام ما بساز .

236 و ابر را سايه با نشان ساختيم و برايشان من و سلوى نازل كرديم .

237 بارى تعالى همه اشياست , و با اينكه همه اشياست هيچ يك از اشياء در او وجود ندارد([ نه بالفعل و نه بالقوه]( تا در موطن ذات , كثرت لازم آيد .

238 گفت پروردگار شما پروردگار آسمانها و زمين است , آنكه آنها را بيافريده است .

239 اى آفريننده آسمانها و زمين , تو در دنيا و آخرت كارساز منى .


169

240 انسان كامل مظهر اسم جامع حق است . لذا براى او از شان مولايش نصيبى است .

241 نفوس انسانهاى كامل در حالى كه هنوز در دارد نيايند , به اشكالى غير اشكال محسوسشان , در آيند , كه اين , بخاطر قدرت بر خارج شدن از بدن هايشان است . و نيز بعد از انتقالشان به نشاه آخرت , امر ياد شده برايشان ممكن است زيرا قدرت مذكور با بر طرف شدن مانع بدنى زياده گردد و مى توانند در جميع عوالم ملكوتى وارد شوند .

242 عارف با همت خود يعنى با توجه و قصد خود توسط قدرت روحانيش صورى را خارج از ظرف خيال , در عالم اعيان خارجيه , ايجاد مى كند . همانگونه كه از ابدال مشهور است , آنها در آن واحد , در مكانهاى مختلف حاضر مى شوند و حوائج بندگان خدا را روا مى كنند .

243 اگر نفس به تدبير قواى طبيعيش مشغول نمى بود , و اگر از قواى مذكور منفعل نمى گشت , هر آينه قادر بود اجرام بزرگ زيادى را بيافريند تا چه رسد به تحريك آنها و تصرف تدبيرى در آنها .

244 پروردگارتان گفت : بخوانيد مرا تا شما را پاسخ گويم .

245 او زنده است , خدايى جز او نيست , او را بخوانيد در حالى كه دين او را به اخلاص پذيرفته باشيد كه ستايش از آن خدايى است كه پروردگار جهانيان است .


170

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدلله رب العالمين

قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :

([ من مات و ميراثه الدفاتر و المحابر و جبت له الجنه ]( .

( ارشاد القلوب ديلمى , باب 51 )

با سلام و دعاى خالصانه به حضور شريف فاضل گرامى جناب آقاى محمد بديعى ايده الله سبحانه الى مرضاته .

اسامى تصنيفات داعى را طلب فرموده ايد , با اين كه نه تصنيفى سزاوار تحسين دارد , و نه تاليفى شايان تعريف . نه مشكلى را به بيان خود حل كرده است , و نه عقدى را به بنان خود گشوده است . نه اهل حل و عقد است , و نه شخص رتق و فتق . نه بمقامى واصل شده است , و نه بهره اى از او حاصل . گوئى درباره وى گفته آمد كه :

نه شكوفه اى نه برگى نه ثمر نه سايه دارم
همه حيرتم كه دهقان به چه كار كشت ما را

ولكن به امتثال فرموده حكماء كه([ : نفس را مشغول بدار , وگرنه او تو را مشغول مى دارد]( , كتب و رسائلى چند در رشته هاى گوناگون علوم نوشته است كه به حضور مبارك شما ارائه مى دهد , تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد .

9 ذى الحجه 1412 ‌ 21 / 3 / 1371

حسن حسن زاده آملى