سيرى در زندگى امام صادق ( ع )

1

نام كتاب : سيرى در زندگى امام صادق ( ع )

نام سخنران : استاد سيد على خامنه اى

چاپ اول : شهريور ماه 1360

تيراژ : 10000

مركز پخش : دفتر مركزى حزب جمهورى اسلامى


2
متن سخنرانى حجه الاسلام سيد على خامنه اى امام جمعه محترم تهران كه در تاريخ 14
6 1359 تحت عنوان سيرى در زندگى امام صادق ( ع ) ايراد شده است .

3

بسم الله الرحمن الرحيم

متاسفانه درباره امام صادق صلوات الله عليه كه اين جلسه براى معرفى و آشنايى بيشتر با آن حضرت تشكيل شده است , بحث بسيار كمى انجام گرفته و ميگيرد . اما بهرحال نياز هست و يقينا مردم ما شديدا احتياج دارند به اينكه راجع به اين امام بزرگوار اطلاعات درست و دقيق داشته باشند .

بنده مقدارى ياد داشت و متفرقات نوشته در اين زمينه از دير زمان فراهم كردم . وقتى شنيدم در اينجا سخنرانى به اين منظور است قبول كردم كه بيايم و اين مطالب را اجمالا براى شما برادران و خواهران عرض كنم و تا جايى كه فرصت باشد در اين زمينه صحبت كنم . آنچه كه در اينجا مى گويم فهرستى از مطالب خواهد شد كه مطمئنا براى شما مفيد است .

در اين نوشته ها اول راجع به برداشتهاى غلطى كه نسبت


4
به امام صادق وجود دارد صحبت كردم . بعضى تصورشان بر اين است كه امام صادق با منصور و خلفاى زمان با مجامله و سازشكارى زندگى كردند و اين غلط است , چنين چيزى نيست , ما اين مسئله را به تفصيل ثابت كرديم . من راجع به اين قسمت بحث نمى كنم و اين موضوع در ضمن صحبت روشن ميشود . شما بطور اجمال همينقدر بدانيد كه اين حرفهايى كه زده ميشود , اين رواياتى كه خوانده ميشود كه امام با لحن تملق آميز با منصور صحبت كرده و طلب عفو و بخشش كردند , يا فقط در خانه مى نشستند و كارى جز درس گفتن و گسترش فرهنگ نداشتند , اين حرفها دروغ است . ما كه درباره امام صادق تفصيلا مطالعه كرده ايم , قويا و جزما اين حرفها را رد ميكنيم و ميگوئيم كه خلاف است , زندگى امام صادق در درس و بحث و روايت و حديث خلاصه نمى شد .

قسمت بعدى نوشته را كه خواسته ام راجع به زندگى امام صادق بطور عمقى وارد شوم مربوط به معناى امامت است . كه اصولا امامت چيست ؟ امام چكاره است و ميخواهد چكار كند ؟ اين هم يك مورد است كه مردم غالبا نمى فهمند و اطلاع درستى ندارند . راجع به اين موضوع هم بنده تفصيلا بحث كردم و با اجازه شما در اينجا مطرح نمى كنم . چون در متن موضوع امام صادق نيست , فقط مقدمه اى است براى اين بحث . ولى اجمالا براى شما ميگويم كه امام جانشين پيغمبر است .


5
مسئله امامت :

امامت جانشينى پيغمبر است , پيغمبر وظيفه دارد كه به اين عالم بيايد و يك نظام نوين زندگى بوجود آورد كه اين نظام نوين مبتنى بر يك تفكر و فلسفه و بر يك جهان بينى است . پس بايد آن جهان بينى و آن تفكر را بيان كند . بنابراين كار امام مانند كار پيغمبر بطور اصلى از دو بخش تشكيل ميشود :

1 . بخش فكرى و فرهنگى و آموزش و تعليم و تربيت و مسائلى از اين قبيل .

2 . بخش فعاليت سياسى , مبارزه , حركت و انقلاب است . كه جزوه كارهاى اصولى پيغمبر و در نتيجه جز و كارهاى اصولى و اصلى امام نيز هست . ( 1 )

همه امامان ما هم كار سياسى و انقلابى و مبارزه و درگيرى داشتند و هم كار فكرى و ايدئولوژيك . اگر كسى بيايد زندگى يكى از امامان را آنچنان تفسير كند كه نشان دهد امام كار مبارزاتى و سياسى نداشته , چشم بسته بدانيد كه اين حرف دروغ و خلاف و غير ممكن است . ما اين را در نوشته خود ثابت كرده ايم .

1 . اينرا بدانيد امام سجاد , امام باقر , امام صادق و امام عسگرى و بطور كلى همه ائمه ما عهده دار هر دو بخش بودند .


6

حال ميرسيم به مقدمات نزديكتر به زندگى امام صادق . ما گفتيم كه در حقيقت زندگى همه ائمه مثل زندگى يك انسان است . يعنى شما نميتوانيد بين زندگى امام ششم و امام دهم و امام سوم تفكيك قائل شويد . اينها يك نفرند . شما انسانى را فرض كنيد كه دويست و پنجاه سال عمر كرده است , ائمه ما همان انسانند . ( از سال دهم هجرت يعنى سال وفات پيغمبر تا سال دويست و شصت هجرى يعنى سال غيبت امام زمان و وفات امام عسگرى كه دويست و پنجاه سال ميشود ) . دويست و پنجاه سال تمام مجموعه ساليان زندگى يك انسان است . اگر ائمه ما بجاى يازده ( 1 ) نفر يك نفر بودند ( فرض كنيم يك نفرى بود كه از سال دهم هجرت شروع به كار ميكرد تا دويست و پنجاه سال ) به همين شيوه عمل ميكردند كه الان در زندگى ائمه مشاهده ميكنيم . فصل زندگى امام صادق يك قسمت از اين زندگى دويست و پنجاه ساله است . فصل زندگى امام عسگرى يك قسمت ديگر آن است . فصل زندگى امام سوم ( سيدالشهدا صلوات الله عليه ) فصل ديگر آنست . و به معنى ديگر همه فصول زندگى يك انسان است . بهمين دليل همه با هم مرتبط و هماهنگ هستند و نميتوانند ضد هم باشند . شما اگر مى بينيد امام حسن با معاويه صلح كرده

( 1 ) از اميرالمومنين تا امام عسگرى يازده نفر هستند .


7
و امام حسين با يزيد جنگيده است براى اين است كه اين دو كار مكمل هم هستند نه ضد هم . همانطور كه يك انسان نيز نميتواند در دو فصل از زندگى خود , دو كار متناقض انجام دهد . ( البته منظورم انسان منطقى است ) اين دو كار مكمل همند . و هر دو بر طبق شرايط منطقى زمان و اوضاع اجتماعى خود انجام گرفته اند .
سيرى در زندگى امام صادق :

شما زندگى امام صادق را هم اينطور فرض كنيد . زندگى امام صادق نيز از دو فصل جدا از هم تشكيل شده بود .

از سال صد و چهارده تا سال صد و چهل و هشت , سى و چهار سال ميشود , امام صادق ده سال اول اين سى و چهار سال را با بنى اميه روبرو بود و بيست و چهار سال بعدى را با بنى عباس . مسلم است كه روش امام صادق در ده سال اول با بيست و چهار سال بعدى فرق ميكند , همچنين رفتار ايشان در اوايل بيست و چهار سال با اواخر آن متفاوت بود . اين روشها با يكديگر متناقض نبودند بلكه مكمل هم بودند و در حقيقت يك زندگى نوين و كاملى را تشكيل مى دادند . كه اين هم نكته اى قابل توجه است .

ما از سال دهم هجرت تا دويست و شصت هجرت ( زندگى دويست و پنجاه ساله را ) كه آغاز و پايان دوره امامت است به چهار دوره تقسيم كرده ايم . كه در اينجا به سه دوره اول


8
كارى نداريم و درباره دوره چهارم , كه از زمان امام سجاد آغاز ميشود بحث ميكنيم .

دوره چهارم : از سال شصت و يك هجرت كه سال شهادت امام حسين است تا سال دويست و شصت يعنى تا سال وفات امام عسگرى دوره چهارم است . دوره چهارم خصوصيات ويژه اى دارد . در اين دوره ائمه ما شروع به كارهايى از اين قبيل كرده اند :

مرحله اول : آماده كردن ذهن مردم براى طرح ريزى انقلاب مجدد اسلامى , زيرا قدرتمندان و طواغيت مسير انقلاب اول را كه در زمان پيغمبر انجام گرفته بود , عوض كرده بودند . امام سجاد و ائمه بعد از او در اين دوره روى ذهن مردم كار كردند تا زمينه را براى ايجاد انقلاب دوم آماده كنند .

هدف انقلاب دوم اين بود كه آب رفته را مجددا به جوى برگرداند . يعنى حكومت را دوباره اسلامى كند و جامعه و نظام آنرا به معناى درست كلمه قرآنى كند . براى اين كار اول بايد ذهن مردم آماده شود , ذهنى كه ساليان دراز روى منحرف كردن آن كار شده بود , ذهنى كه عقيده داشت على ابن ابيطالب كافر است و هر كس او را لعن كند به خدا نزديك ميشود ! با اين ذهن كه نمى شود حكومت اسلامى درست كرد . پس بايد اول روى ذهن ها كار ميشد .

مرحله دوم : مرحله بعدى آنست كه هنگاميكه مقدارى


9
روى ذهنها كار شد , فضا آماده شد , عده اى حاضر شدند به اين جنبش و مقاومت بپيوندند , يعنى زمينه در آنها آماده شد كه به اين جنبش بپيوندند , از اينجا بايد اين افراد را از لحاظ تشكيلاتى به همديگر مرتبط كرد , يعنى ايجاد يك تشكيلات , ايجاد يك تحزب .

مرحله سوم : در همين هنگام مرحله سوم شروع ميشود كه عبارت است از ضربه زدن به دستگاه سياست مسلط , يعنى دستگاه بنى اميه . يعنى بايد ضرباتى جابجا وارد مى كردند تا حكومت را تضعيف كنند , افراد وابسته را از آنها بگيرند , روحيه افراد حكومت را ضعيف كنند , حركات انقلابى و مقاومت در ميان مردم بر عليه دستگاه مسلط بوجود آورند . اينها كارهايى بود كه از زمان امام سجاد ( 1 ) شروع شد .

( 1 ) همان امام سجادى كه به او زين العابدين بيمار ميگويند ! بنظر من اين اسم براى يك انسان خيلى مسخره است , حال آن انسان چه امام باشد چه غير امام . يك نفر در طول عمرش چند روز بيمار شده , اين اسم روى آن باقى مانده , امام زين العابدين بيمار ! همه شماها چند روزى بيمار شده ايد , امام سجاد نيز در روز عاشورا در سال شصت چند روزى بيمار بودند , اين اسم هنوز روى ايشان باقى مانده .

اصلا اينطور نبوده , امام سجاد جوان بسيار نيرومند و قوى بودند و سى و پنج سال بعد از حادثه عاشورا هم زنده بودند .


10

همان امام سجادى كه شما غير از دعا اطلاع ديگرى از ايشان نداريد ! اين كارها در زمان ايشان شروع شده است . مقاومت , تشكل , ضربه زدن به دستگاه بنى اميه , آماده كردن ذهنيت مردم براى ايجاد انقلاب دوباره , همه اين كارها , در مرحله چهارم كه از زمان امام سجاد است آغاز شد .

امام سجاد در طول سى و پنج سال موفقيتهاى بسيار زيادى در اين زمينه كسب كردند . موفقيت ايشان به حدى بوده است كه همان شهر كوفه را كه وقتى زينب ( ع ) و سرهاى بريده شهداء بعنوان اسير در آن شهر وارد شدند و مردم آن شهر فقط تماشا ميكردند , حداكثر چند قطره اشك مى ريختند كه آن اشكها هم ارزشى نداشت . همين شهر كوفه به پايگاه مقاومتهاى تند و شديد تبديل شد .

اين كار را چه كسى كرد ؟ اين كار رهبرى بود كه در مدينه نشسته بود , يعنى امام سجاد و بعد از ايشان امام باقر ( ع ) .

همان خاندان پيغمبرى كه دشمن , گستاخى هر گونه كارى را نسبت به آنها پيدا كرده بود . زندانى كردن , كتك زدن , شكنجه كردن , محاصره اقتصادى كردن , آنها را به فقر اجبارى كشاندن , تا كشتن , حتى دوست جرات نداشت درباره آنها كلمه اى به ستايش بگويد , همان خاندان در دوران امام باقر بجايى رسيدند كه بزرگترين علما و فقها و


11
فتوا دهندگان در جامعه اسلامى آنروز شاگردان امام باقر بودند . اين موفقيت بسيار زيادى است . يك انسان , يك عنصر , يك خانواده اى كه در جامعه , هيچگونه امكان و فرصتى از طرف نظام حاكم بر ايشان وجود نداشت , آنقدر موفقيت و فرصت در طول زمان پيدا كردند كه ناگهان همه اساتيد , همه بزرگان , همه علماء همه دانشگاهها از نام و ياد آنها پر شود , حاكى از يك تلاش فوق العاده است . اين تلاش را امام سجاد شروع كردند و تا آخر زندگى امام باقر ( 1 ) نيز ادامه داشت .

در اين زمان بر اثر فعاليتهاى بسيارى كه در طول اين مدت , امام باقر و امام سجاد انجام داده بودند , اوضاع و احوال تغيير بسيارى به سود خاندان پيغمبر كرده بود .

نقشه امام صادق و امام باقر عليهم السلام را در اينجا افشا ميكنم . البته در آن موقع اين نقشه جزو اسرار بود , اسرارى كه ( جابربن يزيد جعفى جزو صاحبان سر بود ) فرمودند هر كس راز ما را منتشر كند لعنت خدا بر او باد . . . اگر در آن روز كسى آنرا افشا ميكرد لعنت خدا بر او بود , همين است كه بنده ميخواهم افشا كنم . منتهى امروز افشاء آن نه تنها اشكالى ندارد بلكه واجب است تا مردم بدانند كه امام

( 1 ) امام باقر در سال صد و چهارده هجرى از دنيا رفتند .


12
چكار ميخواسته بكند . نقشه امام صادق اين بود كه بعد از رحلت امام باقر پس از جمع و جور كردن كارها , يك قيام علنى عليه حكومت بنى اميه براه بيندازد , ( در آن روز حكومت بنى اميه هر روز يك دولت عوض ميكرد كه حاكى از ضعف بى نهايت دستگاه بود ) و آنرا واژگون كند . از خراسان , رى و اصفهان , عراق و حجاز , مصر و مراكش و از همه مناطق مسلمان نشين ( 1 ) به مدينه نيرو بيايد و امام به شام لشكركشى كرده و حكومت شام را ساقط كند و پرچم خلافت را خود امام صادق بلند كند و به مدينه برگردد و حكومت پيغمبر را براه بيندازد .

وقتى در روزهاى آخر عمر امام باقر خدمتشان صحبت ميشود و سئوال ميكنند كه قائم آل محمد كيست ؟ حضرت نگاهى به امام صادق ميكنند و ميگويند گويا مى بينم كه قائم آل محمد اين است .

البته همانطور كه ميدانيد قائم آل محمد يك اسم عام است , اسم خاص نيست . ( اسم ولى عصر صلوات الله عليه نيست ) حضرت ولى عصر صلوات الله عليه قائم نهائى آل محمد است . اما همه كسانى كه از آل محمد در طول زمان

( 1 ) در همه اين مناطق مسلمان نشين شبكه حزبى امام صادق يعنى شيعه گسترده شده بود .


13
قيام كردند چه پيروزى بدست آورده باشند و چه نياورده باشند , قائم آل محمد هستند . در روايات هم كه ميگويند وقتى قائم ما قيام كند اين كار را ميكند , آن رفاه را ايجاد ميكند , اين عدل را ميگستراند , در آنروز منظور حضرت ولى عصر نبوده است , منظور شخصى است از آل محمد كه قيام كند و حكومت حق و عدل را بوجود آورد . وقتى او قيام كند اين كارها را خواهد كرد و درست هم بود . قرار بود امام صادق قائم آل محمد در آنروز باشد . در چنين وضعيتى امام صادق به امامت رسيدند .

من در اينجا چند جمله اى از نوشته ام را كه نشان دهنده اوضاع آشفته بنى اميه در آغاز امامت امام صادق است برايتان ميخوانم :

اوضاع و احوال آشفته و گرفتاريها و سرگرميهاى بى شمار حكومت اموى در سراسر كشور پهناور مسلمان مانع از آن نبود كه هشام ( همان خليفه اموى كه امام باقر را به شهادت رساند ) از توطئه و بدسگالى نسبت به قلب طپنده تشكيلات شيعى يعنى امام باقر غافل بماند . به توصيه او مزدورانش امام را مسموم كردند و طاغيه جبار اموى , لذت و سرمستى فتوحاتش در مرزهاى غربى


14
و شرقى كشور را با قتل بزرگترين و خطرناكترين دشمن خود در داخل كشور كامل كرد , و امام باقر را به شهادت رساند .

رژيم بنى اميه در ساليان آخر زندگى امام باقر و نيز سالهاى آغاز امامت فرزندش امام صادق ( عليهم السلام ) يكى از پرماجراترين فصول خود را ميگذرانيد .

قدرت نمايى هاى نظامى در مرزهاى شمال شرقى , تركستان و خراسان و شمال , آسياى صغير و آذربايجان و مغرب , افريقا و اندلس و اروپا , از سرى كارهايى بود كه در آنوقت مى كردند ) .

دائما مرزهاى خليفه اموى به اصطلاح مشغول فتوحات بود , عده اى را مى فرستادند به شرق و غرب و شمال غربى , شهرى , دهى را ميگرفتند و مردم دل خود را خوش ميكردند كه خليفه اموى لشكركشى و كشورگشايى ميكند . هم سرگرمى بود براى مردم و هم سردارانى كه خيال كودتا داشتند و ممكن بود كودتا كنند آنجا مشغول ميشدند و هم وسيله جلب ثروت و مال بود .

از طرفى ديگر شورشهاى پى درپى در نواحى عراق عرب , خراسان و شمال افريقا


15
كه عموما يا غالبا بوسيله بوميان ناراضى و زير ستم و گاه به تحريك يا كمك سرداران معزول اموى به پا ميشد . از طرف ديگر وضع نابسامان و پريشان مالى در همه جا ( مخصوصا در عراق ) مقر تيولداران بزرگ بنى اميه و جايگاه املاك حاصل خيز و پربركت كه غالبا مخصوص خليفه يا متعلق به سران دولت او بود سعى ميكردند عراق را كه مركز رشد تشيع بود تا حد امكان زير فشار نگهدارند . املاك و باغها و اموال نيز مال خود خليفه يا متعلق به تيولداران بزرگ بود و كوشش آنها براين بود كه شيعيان را در شدت و ضعف مالى حفظ كنند .

حيف و ميلهاى افسانه اى هشام و استاندار مقتدرش در عراق , خالدبن عبدالله قصرى و بالاخره قحطى و طاعون در نقاط مختلف از جمله در خراسان , عراق و شام , اينهمه حالت عجيبى به كشور گسترده مسلمان نشين كه بوسيله رژيم بنى اميه و بدست يكى از معروفترين زمامداران آن اداره ميشد , داده بود .


16

اين جنبه مادى كشور در آن زمان , ميخواهم وضع دوران آغاز امامت امام صادق برايتان روشن شود تا ببينيد امام صادق ميخواست چكار بكند و چگونه عمل كند .

بر اين همه بايد مهمترين ضايعه عالم اسلام را نيز افزود , ضايعه معنوى , فكرى و روحى . در فضاى پريشان و غم زده كشور اسلامى كه فقر و جنگ و بيمارى همچون صاعقه برخواسته از قدرت طلبى و استبداد حكمرانان اموى بر سر مردم بينوا فرود مى آمد و ميسوخت و خاكستر ميكرد . در چنين شرايطى پرورش نهال فضيلت و تقوى و اخلاق و معنويت چيزى در شمار محالات مينمود .

رجال روحانى و قضات و محدثان و مفسران كه ميبايست ملجاء و پناه مردم بينوا و مظلوم باشند , نه فقط به كار گره گشائى نمى آمدند , كه غالبا خود نيز به گونه اى و گاه خطرناكتر از رجال سياست بر مشكلات مردم مى افزودند . ( اينهم علماى زمان امام صادق و اواخر امام باقر ( ع ) .

تاسف آور است اگر گفته شود كه بررسى احوال اين شخصيتهاى موجه و آبرومند ( اسم


17
عده اى را قبلا آورده ام تكرار نمى كنم ) آنان را در چهره مردانى سر در آخور تمنيات پليد همچون قدرت طلبى و نامجوئى و كامجوئى , يا بينوايانى جوان و پست و عافيت طلب , يا زاهدانى رياكار و ابله و يا عالم نمايانى سرگرم مباحثات خونين كلامى و اعتقادى در ذهن مطالعه گر مجسم ميكند .

غالبا همينطور بود , علماء و محدثين زمان اوائل امامت امام صادق يكى از اين چهار كار را انجام مى دادند : يا آدمهاى پليد و پستى بودند كه فقط لباس روحانى بر تن داشتند و دنبال نامجويى و كامجويى و شهوترانى بودند . همان كارى كه فلان غلام برجسته دستگاه هشام ميكرد , به كنيزى دل مى بست و سرى با آن گرم مى كرد , خليفه هم لطفى به او مى كرد و كنيز را به او مى بخشيد , بعد مى نشستند با خليفه ميگسارى مى كردند . همين كارها را اين آقاى عالم هم ميكرد . و اين در كتب تاريخ عينا ذكر شده است .

يا افراد پست و بينوايى بودند كه اصلا پوفيوزى به آنها مجال فكر كردن و كاركردن و حركت كردن نمى داد . آدمهاى پست و بى چاره اى كه هيچ اميدى از آنها نميشد داشت .

يا مردمان زاهدى بودند كه در گوشه اى با نان جوى زندگى ميكردند و زهد ميكردند , اما اين كار آنها بيشتر براى


18
آن بود كه مردم را نسبت به خودشان خوشبين كنند . البته از سياست بى اطلاع , و ابله و نادان بودند . كارشان اين بود يك وقتى خليفه پيش آنها برود و آنها چيزى بگويند , خليفه دلش بشكند و گريه كند و اين آقا معروف شود . كه بله مثلا عمرابن ابى به خليفه چهار كلمه حرف زد , خليفه هم دلش شكست و گريه كرد . و اسم او در دهانها بپيچد .

بهترين آنها كه در نوع چهارم ميتوان قرار داد , آنهايى بودند كه در مدارس و در مراكز علمى سرگرم بحث و مباحثه و علميات و اينها بودند . يكى ميگفت قرآن از ازل خلق شده , ديگرى ميگفت نه خير بعدا خلق شده . يكى ميگفت جبر درست است , ديگرى ميگفت تفويض درست است . سر اين مسائل بحث و داد و بيداد ميشد . عده اى به طرفدارى اولى و عده اى به طرفدارى دومى دعوا ميكردند , حتى در مواردى به خونريزى هم ميكشيد .

اين افراد خوب آن دوره بودند كه نه سرگرم سياست بودند ( سياست هاى پليد ) و نه سرگرم ميگسارى و نامجويى آدمهاى ابلهى هم نبودند , بلكه آدمهايى بودند عالم , منتهى عالمانى به كلى جدا از همه جريانات زندگى كه نام هفت , هشت نفر از اين علماى معروف و سرشناس زمان امام صادق و امام باقر عليهم السلام را در اين نوشته برده ام . قرآن و حديث كه مى بايست نهال معرفت و خصلتهاى نيك را زنده و بارور بدارد


19
به ابزارى در دست قدرتمندان يا اشتغالى براى عمر بى ثمر اين تبهكاران و تبهروزان تبديل يافت .

اين وضع زندگى مردم آنوقت در اين فضاى مسموم و خفه و تاريك و در اين روزگار پربلا و دشوار بود كه امام صادق عليه السلام بار امانت الهى را بردوش گرفت . امام صادق در چنين شرايطى شروع به كار كردند و امامت امام آغاز شد .

حال بنظر شما امام صادق بايد چكار كند ؟

من در اينجا مطلب ديگرى را بر اين اوضاع و احوالى كه ترسيم كرده ام اضافه ميكنم و آن نقطه قوت است . و آن اينكه در اين دنياى تاريك , در اين ظلم مسلط كه خليفه آنچنان مسلط بود , علماء و متفكرين آنطور گمراه و بدبخت و يا بى خبر بودند و مردم عادى آنچنان از سويى دست به گريبان جهل و از سوى ديگر دست به گريبان فقر و نابسامانى و تيره روزى بودند و در واقع يك دنياى از همه جهت تاريك بود . امام صادق توانسته بود به كمك تلاش وسيع پدرانش , يعنى امام سجاد و امام باقر , مخصوصا اواخر زندگى امام باقر و سپس خودش يك عده مومن و مسلمان مكتبى , اصيل , انقلابى , فداكار , آماده براى پذيرش خطر در سراسر عالم اسلام تربيت كند . و اينها آدمهاى عادى نبودند . البته نه از نظر اينكه در طبقات ممتازى قرار داشتند نه , همين كاسب و تاجر و غلام و در اين رديف بودند . ولى از لحاظ پايگاه


20
معنوى به هيچ وجه شبيه آدمهاى عادى نبودند . كسانى بودند كه زندگى آنها در هدف و مكتبشان خلاصه ميشد و در همه جا هم بودند .
شبكه عظيم تشكيلاتى امام صادق :

عجيب است كه ياران امام صادق در همه جا بودند .

گمان نكنيد فقط در مدينه بودند نه , در كوفه بيشتر از مدينه بودند , حتى كسانى از آنها در شام بودند . اينها شبكه عظيم تشكيلاتى امام صادق را تشكيل ميدادند ( حزب علوى , حزب تشيع ) منظور از شبكه تشكيلاتى همان تشيع است . و اين يكى از فصلهاى شناخته نشده زندگى امام صادق است .

تصور من بر اين است كه براى اولين بار بنده كشف كرده ام . البته سالهاست وجود يك چنين شبكه اى در ذهن من است , اينطور نيست كه تازه آنرا كشف كرده باشم . و اين يكى از مواردى است كه بنده روى آن تاكيد و اصرار دارم .

يك شبكه تشكيلاتى عظيم , يك حزب كامل به وسيله امام صادق در سراسر عالم اسلام اداره ميشد . و اين نقطه قوت بود . اين قسمت را از نوشته خود ميخوانم كه مربوط به بعد از واقعه شهادت حسين ابن على ( عليه السلام ) در كربلا است :

پس از واقعه كربلا و شهادت امام , فعاليت سازمان يافته شيعيان در عراق به مراتب


21
منظم تر و پرتحرك تر شده بود . و اين تاثيرى بود كه حالات روانى شيعيان كوفه كه بسيارى از آنان در برابر ضربه دستگاه خلافت ( يزيد ) غافل گير شده و نتوانسته بودند خود را به صحنه پيكار عاشورا برسانند , آن را ايجاب كرده , و سوز تاسف و درد ايشان بدان رنگ و جلا ميداد .

از قول طبرى مورخ معروف نقل شده است كه حضرت ده سال اول امامت خود را با بنى اميه جنگيد . در اين دوران مبارزه امام صادق صريح بود يعنى پرده پوشى و تقيه و كتمان در آن نبود . علت هم اين بود كه خلفاى بنى اميه آنقدر سرگرم بودند كه فرصت اينكه به سراغ شيعيان و امام صادق بيايند و شدت عمل بخرج دهند نداشتند .

درست مانند اوضاع و احوال زمان شريف امامى . در دورانى كه شريف امامى نخست وزير بود , همه آن كسانى كه تا آنوقت جرئت نكرده بودند لب باز كنند , به ميدان آمدند و انقلابى شدند ! چرا ؟ چون دستگاه آنقدر گرفتارى و بدبختى داشت كه فرصت نداشت سراغ اين گوينده و آن نويسنده و اين شاعر و آن روحانى و واعظ برود .


22

در زمان بنى اميه مخصوصا در اواخر حكومت فرصت نداشت كه سراغ امام برود , لذا امام صادق محتاج نبود پنهان كارى كند . همانطور كه ميدانيد همه مردم كه به حج آمده اند در روز عرفات يكجا جمعند . و اين فرصت جائى دست نمى دهد , در روز نهم ذيحجه امام صادق در مقابل اين جمعيت عظيم مى ايستاد , جمعيتى كه در ميان آنها از همه نقاط عالم اسلام , افريقا , خاورميانه , حجاز و عراق و از ايران آنروز , خراسان و افغانستان و تركمنستان شرقى بودند . و اگر در آنجا بمبى منفجر ميشد مثل اين بود كه در سراسر عالم منفجر ميشد . اگر در آنجا حرفى زده ميشد در شبكه سراسرى تبليغات جهانى گفته ميشد . امام صادق در بين اين جمعيت مى آمد و صريحا و رسما اعلام ميكرد , اى مردم امروز امام و حاكم بحق جعفر ابن محمد است و نه ابى جعفر منصور .

دليل هم مى آورد , البته نه استدلال كلامى و عقلانى , چون آنوقت مردم حوصله گوش كردن استدلال نداشتند , امام صادق به نوع ديگرى استدلال آوردند .

منصور عباسى و اطرافيان او براى اينكه ذهن مردم را قانع كنند , وانمود كرده بودند كه جانشين پيغمبر هستند . يك سلسله نسبى هم درست كرده بودند و ميگفتند كه ما فرزندان عباس هستيم , دو سلسله نسب داشتند كه يكى از آنها را مى گفتند . يكى اين بود كه مى گفتند ما فرزندان عباس عموى


23
پيغمبر هستيم . و بعد از رحلت پيغمبر خلافت در دست بنى هاشم بوده و در ميان بنى هاشم از همه مسن تر و به اصطلاح جا افتاده تر عباس عموى پيغمبر است پس خلافت بعد از پيغمبر از آن عباس بود و ما كه فرزندان عباس هستيم حكومت به ما ميرسد .

سلسله نسب ديگر اين بود كه ميگفتند ما فرزندان على عباسى هستيم ( على ابن عبدالله ابن عباس ) و درست هم ميگفتند . نوه على عباسى و يا پسران على عباسى بودند . و على عباسى شاگرد محمد حنفيه است و محمد ابن حنفيه فرزند اميرالمومنين على ابن ابيطالب است و از داماد پيغمبر است . خلافت از پيغمبر به حضرت على رسيده و از حضرت على به محمد حنفيه رسيده است نه به حسن و حسين , و از محمد حنفيه به پسر عبدالله ابن عباس رسيده كه او جد ما است و از او به ما رسيده است , پس ما خليفه هستيم . اين طور نسب ها هم براى ذهن مردم آن روزگار قانع كننده بود , چون سطح تفكرشان پائين بود .

لذا امام صادق در مقابل آن جمعيت بزرگ مى ايستاد و سلسله درست امامت را بيان ميكرد : ايهاالناس ان رسوله الله كان هوالامام خود پيغمبر امام بود . يعنى پيشوا و رهبر جامعه بود . ثم من بعده على ابن ابيطالب ( منطق شيعه ) . بعد حسن , بعد حسين , بعد حسين , بعد على ابن الحسين , بعد محمد ابن على و بعد من


24
و خود را معرفى ميكرد بعنوان امام و اين واقعا خيلى جرات مى خواست .

( شما فرض كنيد در روزگار حكومت شاه ملعون يك نفر پيدا ميشد در ايران , در ميان اجتماع عظيم مردم فرياد ميزد و ميگفت اين شاه غاصب است و حكومت متعلق به من است . اين حرف عادى نبود , حرف ساده اى نبود , بزرگترين اعلان مخالفت بود . و اين كارى بود كه امام صادق در اواخر دوران بنى اميه مى كرد . )

ولى در دوران بنى عباس كار با تقيه و كتمان انجام مى گرفت . علت هم اين بود كه بنى عباس همان شعارهاى بنى اميه و آل على و اظهارات آنها را به زبان مى آوردند , صورتشان , صورت آل على و عملشان , عمل بنى اميه بود .

اين جمله را اضافه مى كنم كه در دوران حكومت بنى اميه مبارزه به آن شكل بود و در دوران بنى عباس كه دورانى طولانى تر بود مبارزه بطور مخفيانه ترى انجام ميگرفت . درست توجه كنيد . بنى عباس آن جريان انحرافى بودند كه از يك فرصت استفاده كردند و انقلابى كه امام صادق داشتند به وجود مى آوردند منحرف كردند . و اين خطر هميشه براى انقلابها وجود دارد . بايد مواظب انقلاب خودتان باشيد . گاهى ممكن است خط درست انقلاب كه منطبق با معيارها و ضوابط اصلى انقلاب است جاى خود را به يك خط عوضى منحرف فاسد


25
باطل با شعارهاى حق بدهد . اين است كه انسان بايد حواسش جمع باشد . مردم آنزمان حواسشان جمع نبوده , البته آنها دوازده قرن از شما جلوتر بودند , و شما دوازده قرن بعد از آنها هستيد .

تا سالها بعد , شايد تا سى سال يا بيست سال بعد مردم مناطق دور دست خيال ميكردند كه به روى كار آمدن حكومت عباسى , محصول مبارزات آنهاست كه براى آل على كردند ! خيال ميكردند حكومت آل على همين است و خبر نداشتند كه اينها غاصب هستند .

شما بايد امروز مواظب انقلاب باشيد , مواظب خطوط انحرافى باشيد , دقت كنيد كسانى نيايند با شعار مكتب و اسلام , راه انقلاب را عوض كنند . سعى كنيد مسئولان سطح بالا صددرصد مكتبى و انقلابى باشند . اگر چنانچه اينطور نشد , راه براى هرگونه انحرافى باز است . تعارف ندارد . ما كه خود را از روند طبيعى سنتهاى تاريخ خارج نكرده ايم . ما محكوم همان سنت ها هستيم , محكوم همان قوانين تاريخى هستيم .

در فرانسه مردم جان دادند , خون دادند تا توانستند يك حكومت و يك رژيم را از بين ببرند . رژيم بوربون هاى فرانسوى , خانواده اى كه چند صد سال حكومت كرده بودند , پادشاه و زن پادشاه را كشتند . آنها از شما بيشتر موفق شدند . چون جنايتكار شما در رفت و غريب مرگ شد , ولى آنها نه ,


26
لويى شانزدهم را آوردند و خيلى صاف و روشن كشتند . و بسيارى از سران حكومت را نيز بقتل رساندند . اما محصول اين همه تلاش و مبارزه و دگرگون شدن وضع , در طول ساليان اول , چهار , پنج سال اول كه اين دسته روى كار آمدند , آن دسته روى كار آمدند , چه شد ؟ محصولش اين شد كه از ضعف و آنارشيسم و . . . ناپلئون كه يك نظامى محض بود استفاده كرد و قدرت را بدست گرفت و سالها ديكتاتورى را برقرار كرد . مردم فرانسه خوشحال بودند كه انقلاب كرده اند , شاهى را از بين برده اند , در حاليكه شاهى در شكل نظامى خشن تر بوسيله ناپلئون انجام ميگرفت . اسم كه مسئله اى نيست , به همين خاطر هم بود كه وقتى ناپلئون دچار شكست شد و از آبرو و حيثيت افتاد و خانه نشين شد , دوباره بازماندگان لويى شانزدهم سر كار آمدند و در حدود شايد پنجاه سال يا بيشتر همان خاندان و نه خاندان ديگر بعد از او بر مردم فرانسه حكومت كردند اين شكست به اين دليل بود كه خط انقلاب عوضى فهميده شده بود .

مواظب باشيد خط انقلاب عوضى فهميده نشود . و راه آن اين است كه دقيقا به توصيه هاى امام ( امروز امام صادق ما امام خمينى است ) گوش فرا دهيم , امروز راه و حرف و رهنمود و عمل امام ميزان و معيار است . انقلاب ما با اين شاخص ميتواند پيش برود . به حرفهاى امام گوش دهيد و دقت كنيد و به آنچه كه امام ميگويد عمل كنيد تا اين انقلاب درست


27
در همين خط باقى بماند . اگر چنانچه ذره اى تخطى كرديد , كمى حواس شما پرت شد , يك ذره بى دقتى در انجام مسئوليتها , در گزينشها انجام گرفت راه انقلاب عوض ميشود .

اينطور نيست كه همان روز اول انقلاب صد و هشتاد درجه عوض شود , نه اول يك زاويه كوچكى باز ميشود به اندازه يك درجه و خط يك ذره كج ميشود و اين خط كج همينطور ادامه پيدا ميكند تا اين شكاف بيشتر ميشود . بعد به جايى مى رسد كه ميتوانند زاويه ديگرى بزنند , خط را بشكنند و چهل درجه به آنطرف ببرند . يعنى تا حال كه خط مستقيم بوده و زاويه يك درجه باز شده بود يكدفعه خط مستقيم مى شكند و زاويه چهل درجه مى خورد . اگر دو زاويه ديگر بزنند همان صد و هشتاد درجه مى شود . پس ملاحظه ميكنيد كه اينقدرها مشكل نيست . شما بايد مواظب باشيد تا آن يك درجه انحراف اولى پيش نيايد و جلوى آنرا محكم بگيريد .

دو معيار براى شناخت راه درست :

دو معيار براى شناخت راه درست وجود دارد :

1 دوستان .

2 دشمنان .

براى شناختن درست هم دوستان و هم دشمنان معيار هستند . هر چه دوستان بپسندند , خط حق پسنديد آن درست است . خط حق امام خمينى است . هر چه او ميپسندد , هر


28
چه او ميگويد , هر چه او رهنمود مى دهد درست است . بنده نمى خواهم امام را مطلق كنم , اشتباه نكنيد , من نمى خواهم بگويم امام مثل امير المومنين معصوم است يعنى يك هزارم هم اشتباه نمى كند . نه , او معيار و ترازوى اين انقلاب است . اين انقلاب با زبان او , با رهنمود او قوام گرفته و او در خط خود است , خيلى روشن است , خط امام همان خط انقلاب اسلامى ايران است . اين يك معيار .

معيار ديگر دشمنان هستند , هر چه را كه دشمن بدش آمد بدانيد كه درست است . هر چه را كه امريكا روى آن حساسيت نشان داد , بدانيد كه خوب است . هر چه را كه راديو اسرائيل و صداى آمريكا و راديوى ايران آزاد و . . . بمباردمان ميكند بدانيد كه يك رگه رشدى در آن هست و بى خود نمى كوبد . دوستان و دشمنان براى ما معيار هستند , البته مواظب باشيد گاهى نعل واژگونه نيز ميزنند .

پروردگارا ما را در شناخت اسلام و شناخت چهره واقعى امامان شيعه هر چه بيشتر موفق بدار .

والسلام عليكم ورحمه الله وبركاته