مجموعه مقالات

1

مجموعه مقالات

استاد حسن زاده آملى


2

مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى

اسم كتاب : مجموعه مقالات

نويسنده : استاد حسن زاده آملى

ناشر : مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى

چاپ :

حروفچينى , چاپ و صحافى : چاپخانه دفتر تبليغات اسلامى

تاريخ انتشار : بهمن 1369

تعداد : 2000

كليه حقوق براى ناشر محفوظ است .


3

بسم الله الرحمن الرحيم


4

5
فهرست
بعد عرفانى علامه طباطبائى ( سمينار كازرون ) 7
ولايت تكوينى ( 1 ) ( موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى تهران ) 31
ولايت تكوينى ( 2 ) ( موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى تهران ) 53
سمينار تعليم و تربيت در اسلام ( 1 ) ( دانشگاه كرمان ) 83
سمينار تعليم و تربيت در اسلام ( 2 ) ( دانشگاه كرمان ) 115
نقش عرفاى اسلام در احياى معارف اسلامى ( سمينار بزرگداشت شهيد آية الله
مطهرى در مدرسه عالى شهيد مطهرى تهران ) 147
قرآن و عترت ( دومين كنگره هزاره نهج البلاغه ) 165
علامه مولى مهدى نراقى 183

6

7
بعد عرفانى علامه طباطبائى ( سمينار كازرون )

8

9

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد والثناء لعين الوجود , والصلواة والسلام على واقف مواقف الشهود سيدنا ابى القاسم محمد, وعلى آله امناء المعبود, ثم الصلوة والسلام علينا و على عبادالله الصالحين .

اعوذبالله من الشيطان الرجيم (( بسم الله الرحمن الرحيم اقرا باسم ربك الذى خلق خلق الانسان من علق اقرا وربك الاكرم الذى علم بالقلم علم الانسان مالم يعلم ))

اين سمينار كه يك مجتمع عرشى , و مجمع علمى و روحانى , و محفل قدسى است , از بلند انديشى ذوات محترم و معظم روحانيون عالى قدر استانهاى فارس و بوشهر و كهكيلويه و بويراحمد , با همدستى و همكارى مردم فاضل و بزرگوار علم پرور و عالم دوست استانهاى ياد شده , و لبيك گفتن آنان , نداى ملكوتى مقام شامخ علم و روحانيت را به مناسبت سالگرد رحلت يكى از نوادر روزگار و نوابغ دهر , مجتهد در علوم عقلى و نقلى , غواص بحار آيات قرآنى , سالك و اصل و عارف كامل , مربى اخلاق , فقيه صمدانى , و معلم ربانى , حضرت آية الله , استادنا الاكبر , علامه حاج سيد محمد حسين طباطبائى قاضى تبريزى رضوان الله تعالى عليه در شهر علمى و ايمانى كازرون فارس منعقد شده است .

از اين لطف و عنايتى كه برادران و خواهران اسلامى و ايمانى ما , اين


10
تشنگان و طالبان آب حيات و معارف و حقائق منطق وحى , در راه اعلاى كلمه طيبه لاا له الا الله , و تجليل و تكريم از مقام علم و عمل , و تفخيم و تعظيم به پيشگاه بزرگ مردى كه معلم و مربى به حق بود , و عمر پربركتش را فقط و فقط وقف تعليم و تربيت حوزه هاى علمى و افراد و نفوس مستعده فرموده است , صميمانه از جان و دل تقدير و تشكر مى كنيم , و عزت و سعادت و شوكت ملت و دولت به حق قيام كرده , و امام اين ملت و دولت , و ديگر مراجع عظام و قاطبه روحانيون متعهد اسلامى را از پيشگاه حقيقت عالم مسألت داريم .

خداوند همگان را در كنف عنايات خاص حضرت ولى الله اعظم , كه ملاح سفينه قرآن و اسلام است , محفوظ و مصون بدارد , و اين كشتى انقلاب عظيم اسلامى را صحيح و سالم به ساحل مقصود برساند .

آقازاده فرزند ارشد حضرت استاد , برادر فاضل جناب آقاى مهندس سيد عبدالباقى طباطبائى هم , براى ارائه ارادت , و تقديم مراتب سپاسگزارى و قدردانى حضور بهم رسانيده است .

اين اثر , بركات بسيار خواهد داشت , اين قدم مؤثرى كه برداشته ايد به ديگران ياد مى دهد كه بايد علم پرور و عالم دوست بود , بايد انسان به دنبال درمان درد خودش بوده باشد , بايد كارى بكند كه او را به كار آيد .

در پيرامون شخصيت حضرت علامه طباطبائى , فعلا با اين وقت محدود به اندازه درايت و بينش خودم هم نمى توانم عرايضى تقديم بدارم , جز اين كه برنامه اين است كه در بعد عرفانى آن جناب مطالبى گفته شود .

كيف كان نادره اى را از دست داده ايم , آيتى از ميان ما رخت بربست و به اين زوديها ما در روزگار , علامه طباطبائى به جامعه تحويل بدهد مشكل است , هر چند خداوند سبحان به ما وعده داده است كه([ : ما ننسخ من آية اوننسها نأت بخيرمنها أو مثلها ]( ( 1 ) . . . يعنى اگر آيتى را از ميان شما برداشته ايم ,

1 . سوره بقره 107 . $

11
آيتى ديگر , بهتر از آن يا همانند آن مى آوريم . هيچگاه زمين خالى از حجت حق و نمايندگان حجت حق نخواهد بود . هيچگاه خداوند بندگانش را بى مربى و بى سرپرست و بى معلم نمى گذارد , اگر آيتى از اين نشأه رخت بر بست , آيت ديگر جانشين او مى شود , اين سنت الهى است([ ولن تجد لسنة الله تبديلا ولن تجد لسنة الله تحويلا ]( ( 2 ) همواره حجت بر مردم تمام است .

حضرت علامه طباطبائى در زمره اين گونه اوتاد و ابدال بود كه بايد گفت :

گرچه از هر ماتمى خيزد غمى
فرق دارد ماتمى تا ماتمى
اى بسا كس مرد و كس آگه نشد
مرگ او را مبديى و مختمى
اى بسا كس مرد و در مرگش نسوخت
جز دل يك چند يار همدمى
ليك اندر مرگ مردان بزرگ
عالمى گريد برايد عالمى
لاجرم در مرگ مردانى چنين
گفت بايد اى دريغا عالمى

علامه طباطبائى عالمى بود كه از ميان عالمى رخت بربسته است .

از شمار دو چشم يك تن كم
وزشمار خرد هزاران بيش

خداوند متعال توفيق معرفت و نيل به افكار عاليه الهيه علماى به حق را به همه ما مرحمت بفرمايد .

از جنبه بعد عرفانى آن بزرگ مرد متأله , بايد به عرض برسانيم كه آن جناب هم در عرفان علمى , و هم در عرفان عملى , به كمال و فعليت رسيده بود .

عرفان عملى وابسته به راه افتادن و نحوه چشيدن و گرفتن و يافتن و رسيدن هر نفس مستعد به كمال مطلوب خود است , لذا خيلى آدم پخته و ورزيده مى خواهد تا معارف و اسرار يافته اش را به قلم و بيان درآورد .

2 . سوره فاطر 44 . $

12

ما , أوحدى از بزرگانى كه گردنه هاى علمى را پيموده اند , و منازل را سير كرده اند و واديها را طى نموده اند , مى شناسيم , كه توانسته اند عرفان را به صورت برهان پياده كنند . از آن جمله شيخ رئيس ابوعلى سينا است كه با آن قدرت علمى كه در رياضيات و منطق و فلسفه داشت , توانست ظرايف و لطايف و دقائق عرفانى را در نمطهاى هشتم و نهم و دهم اشاراتش , به خصوص در نمط نهم آن كه در مقامات العارفين است , در كسوت برهان ارائه دهد .

و از آن جمله تركه اصفهانى , و ابن تركه اند كه قواعد و تمهيدالقواعد نوشته اند , و ديگر ابن فنارى , صاحب مصباح الانس است كه آنرا شرحى بر مفتاح الغيب استادش صدرالدين قونوى كه از اعاظم تلامذه عارف نامور اسلامى محيى الدين عربى است , نوشته است , و ديگر سيد حيدر آملى است , و ديگر صدرالمتألهين شيرازى است , و تنى چند از بزرگانى ديگر در عالم اسلام , تا نوبت بحضرت استاد علامه طباطبائى رسيده است كه آن جناب در اين امر , يعنى عرفان را به طريق برهان بيان كردن و به قلم آوردن حظ وافر بلكه نصيب أوفر را دارا بود , كه هم خود نفس مقدس مستعد و شايق و عاشق و لايق داشت , و هم اساتيد بزرگى از قبيل آيات بزرگ , جناب حاج سيد على قاضى طباطبائى , و جناب آقا سيد حسين بادكوبى را ادراك كرده است , و از محضر مبارك پرفيض آنان مستفيض بوده است ([ , . . . ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء والله ذوالفضل العظيم ]( ( 3 ) , رساله ارزشمند علامه طباطبائى در ولايت , حجتى باهر در اين امر است .

علامه طباطبائى و برادر بزرگوارش حضرت آية الله آقا سيد محمد حسن الهى طباطبائى , هر دو از تربيت شدگان محضر مبارك آيتين , حاج سيد على قاضى و آقا سيد حسين بادكوبى , در حكمت متعاليه و عرفان علمى و عملى بوده اند , و در تمام دوران مسير تكاملى علمى و عملى از آغاز تا انجام , از تبريز

3 . حديد 22 . $

13
تا نجف اشرف , همدوش بوده اند . وقتى حضرت استاد علامه طباطبائى از اين بنده سؤال فرمودند : كه اخوى را چگونه يافته ايد ؟ عرض كردم : آقا , جناب اخوى آية الل ه آقا سيد محمد حسن الهى , علامه طباطبائى است , با اين تفاوت كه آن جناب در تبريز اقامت فرمود , و سرمايه اش راكد بماند , و اين جناب به حوزه علميه قم تشريف آورده و از سرمايه اش كسب كرده است , و ديگر با اين تفاوت كه آن جناب خيلى بذول است , و اين جناب خيلى كتوم .

اما از جنبه عرفان عملى و عمده هم عرفان عملى است باز جناب علامه طباطبائى آيتى بود . و اين كه گفتيم عمده عرفان عملى است , بدين سبب است كه عرفان عملى آدم ساز است , و ما بزرگترين و مهمترين كارى كه در عالم داريم , و هيچكارى از أطوار و شئون زندگى ما مهمتر از آن نيست , اين است كه خودمان را درست بسازيم .

ارسال رسل و ايضاح سبل و انزال كتب , و اين همه خون شهداء رضوان الله تعالى عليهم , و اين همه جهادهاى فى سبيل الله , و اين همه مدارس بحث و درس , و اين همه مساجد و محافل و منابر عبادى و وعظ و خطابه , براى اين است تا انسانها خودشانرا درست بسازند و مدينه فاضله تحصيل كنند .

انسان , داراى دو قوه بينش و كنش است كه به نام دو قوه علامه و عماله , و يا عقل نظرى و عقل عملى نيز ناميده مى شوند . اين دو قوه براى سيمرغ جان انسان مانند دو بال اند . اين دو بال بايد از قوه به فعليت برسند .

تمام شئون زندگى ما و همه اطوار و احوال و ادوار اجتماعى ما , معدات و مقدمات براى رسيدن به اين فعليت اند . اگر كسى اين حقيقت را فراموش كند مثل اين است كه مسافر , هدفش را از دست داده و از آن غافل باشد , كه اگر از او سؤال شود به كجا مى روى در جواب متحير مى ماند . ما هم مسافريم و مقصدى در پيش داريم كه به فعليت رسيدن گوهر ذات ما است و در حقيقت آنگاه انسان به فعليت مى رسد كه به لقاءالله تعالى نائل آيد و اين لقاء را درجات و مراتب است .


14

به مثل , جمعى براى زيارت بيت الله و انجام مراسم و مناسك حج به راه افتادند , بعضى از آنان چنان شيفته و فريفته زرق و برق و زخارف دنيوى مادى شهرهايى در اثناى راه شده است , و چنان سرگرم به تماشا و تحصيل آنها گرديده است كه ديگران به مكه رفتند و اعمال حج را بجا آوردند و برگشتند و با آن بعض شكار شده زخارف مادى , در مراجعت ملاقات كرده اند , از آنان مى پرسد شما كجا بوده ايد ؟ اينان در جواب مى گويند : ما به مكه رفتيم و اعمال حج را انجام داديم و موسم حج را گذرانديم و به سوى ديار خود مراجعت كرديم , تو در اين مدت كجا بودى ؟ چه چيز پاى بندت شده است , كه اين قدر معطل مانده اى ؟ چه چيز شكارت كرده است كه از هدف اين چنين غافل شده اى و خود را فراموش كرده اى .

تمام فتنه و فسادها از چنين آدمهاى غافل بروز و ظهور مى كند . دنيا آدم را از ياد خدا فراموشى مى دهد . و انسان غافل از خدا , به هر منكر و فحشائى , و به هر فتنه و فسادى تن درمى دهد و از هيچ ناشايستى ابا نمى كند .

مى بينيد كه كعبه عاشقين , جناب امام سيدالشهداء عليه السلام , وقتى در كربلاء , فرزندش امام سجاد عليه السلام از او پرسيد : كار شما و اين مردم به كجا كشيد ؟ در جوابش فرمود([ : استحوذ عليهم الشيطان فأنساهم ذكرالله . . . )) ( 4 ) شيطان آنان را چنان شكار كرده است , و چشم و گوش و دلشان را به دهن كشيده است كه آنها را از خدايشان و از خودشان فراموشى داده است ([ , ولا تكونوا كالذين نسوالله فأنساهم انفسهم ]( . ( 5 )

آدمى كه خودش را فراموش كرد , نمى گويد كه من كيستم , و به فكر اين نيست كه كجائى است و از كجا آمده است , و به كجا مى رود , و مسافر به سوى كمال مطلق است . آنچنان در غفلت فرو رفته است كه روى رستگارى براى او نيست , موفق به توبه نمى شود , و به تسويف , يعنى امروز و فردا

4 . مجادله 20 .
5 . حشر 20 .

15
كردن , يك وقت در بستر مرگ قرار مى گيرد .

هر كه هستيم , از هر كجا و در هر لباس و سمتى , كار مهمى كه داريم و آن هم أهم امور است , اين است كه خودمان را درست بسازيم و ابد خودمان را دريابيم .

عناوين و اعتبارات اين سوئى ناپايدارند , بايد آنها را معدات سعادت ابدى تلقى كرد , نه اينكه بطور استقلال , منظور و مطلوب بوده باشند . يكى از كلمات دل نشين حضرت علامه طباطبائى اين بود كه اين عناوين دنيوى , اگر وفا و دوام داشته باشند , تا لب گوراند , و نوعا هم بى وفا هستند , بعد از آن مائيم و ابدما , از اين جمله , هم خودش به فكر فرو مى رفت و هم حضار را به فكر مى كشانيد .

با خرد دوش در سخن بودم
كشف شد بردلم مثالى چند
گفتم اى مايه همه دانش { دارم الحق زتو سؤالى چند
چيست اين زندگانى دنيا { گفت : خوابى است يا خيالى چند
گفتمش : چيست مال و ملك جهان
گفت : درد سرو وبالى چند
گفتم : اهل زمانه در چه رهند
گفت : دربند جمع مالى چند
گفتم : او را مثال دنيا چيست
گفت : زالى كشيده خالى چند
گفتمش : چيست كدخدايى گفت
هفته اى عيش و غصه سالى چند
گفتم : اين نفس رام كى گردد
گفت : چون يافت گوشمالى چند
گفتم : اهل ستم چه طايفه اند
گفت : گرگ و سگ و شغالى چند
گفتم : آرى سزاى ايشان چيست
گفت : در آخرت نكالى چند
گفتمش چيست گفته عطار
گفت : پنداست و حسن حالى چند

معنى ابد , اينست كه ديگر , تا , الى , حتى , متى , و از اين گونه الفاظى كه دلالت بر غايت و نهايت دارند , براى او نيست . بگوييم تا خدا خدايى مى كند , به يك معنى تا در اينجا هم معنى ندارد , خلاصه هستيم كه هستيم ببين در اينجا خودت را چگونه ساخته اى , در آنجا مهمان سفره خودت هستى كه (( الدنيا مزرعه الاخرة )) .


16

بنده و جنابعالى زارع و مزرعه و زراعت خودمانيم , هر چه كاشته ايم همانيم , و خودمان را آن چنان كه ساخته ايم محشوريم . يكى از موازين محكم , و مسائل متين حكمت متعاليه اين است كه علم و عمل انسان سازند . هر چند كه به حسب ظاهر , عمل حركت است , نماز مى خوانيم حركت است , طواف مى كنيم حركت است , جهاد مى كنيم حركت است , همه كارهاى ما حركت است , ولكن در دل اين حركت بركت است و آن بركت , ملكه و قدرت و منه است , اگر اعمال صالح باشند آن ملكات فضائل اخلاقى خواهند شد , و اگر طالح باشند , رذائل اخلاقى خواهند بود .

غرض اينست كه از اين اعمال و حركات , آن ملكات حاصل مى شوند و آن ملكات انسان سازند , و انسان يعنى همين كه اينطور خود را ساخته است . همچنانكه به مدرسه رفته ايد و قلم در دست گرفته ايد , تا كم كم از حركتها امروز دانا و خوانا و نويسا شده ايد , همچنين از همه اعمال خودمان كه حركات اند داريم خودمان را مى سازيم , باطن و سر و لب آنها همان ملكات انسان ساز است .

اين نماز كه به حسب ظاهر در اينجا قيام و قعود و حركات و اعراض است , ظل آن نمازى است كه با او محشورى و او با تو محشور است , آن نمازى كه حى است و نمى ميرد , آن نماز زنده , توئى و تو او هستى , و آن حقيقت قربة الى الله است كه از اين حركات و توجهات در مسير استكمالى انسان , در نهانخانه سر ذات تو جا مى كند و مى نشيند .

اين ملكات , مواد صور برزخى نفس اند , يعنى هر عمل صورتى دارد كه در عالم برزخ , آن عمل بر آن صورت , بر عاملش ظاهر مى شود كه صورت انسان در آخرت نتيجه عمل و غايت فعل او در دنيا است و همنشينهاى او از زشت و زيبا همگى غايات افعال و صور اعمال و آثار ملكات او است كه از صقع ذات او پديد مى آيند , و بر او ظاهر مى شوند و قائم به اويند كه در نتيجه انسان در اين نشأه , نوع و در تحت آن افراد است , و در نشأة آخرت جنس و در تحت آن انواع است و از اين معنى كه ظهور مواد صور برزخى در جوهر نفس بوده


17
باشد , تعبير به تجسم اعمال و يا تجسد اعمال و يا تمثل اعمال مى گردد , و تعبيرات ديگر نيز دارد , پس ملكات اين اعراض را كه اعمال و حركات ما باشند , با خود مى بريم كه([ ليس للانسان الاماسعى ]( ( 6 ) پس در حقيقت و واقع علم و عمل جوهرند نه عرض , و همانطور كه عقل و عاقل و معقول اتحاد وجودى دارند , عمل و عامل نيز اين چنين است , يعنى هم علم و عالم و معلوم يك وجود است , و هم عمل و عامل و معمول .
اين عرضها نقل شد لون دگر
حشر هر فانى بود كون دگر
وقت محشر هر عرض را صورتى است
صورت هر يك عرض را رؤيتى است

بنابراين قيامت همه قيام كرده است و حساب همه رسيده و نامه اعمال هر كس به دست او داده شد , و يا بر گردن او آويخته است .

من مى دانم كه در صحيفه وجودم چه چيزها نوشته ام , و در مزرعه جانم چه تخمها كاشته ام , و چه كاره ام.

رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم به قيس بن عاصم فرمود([ : انه لابد لك من قرين يدفن معك وهو حى , و تدفن معه وانت ميت . فان كان كريما اكرمك و ان كان لئيما أسلمك , ثم لايحشر الامعك ولا تحشر الا معه , ولا تسأل الاعنه , فلا تجعله الا صالحا , فانه ان صلح آنست به , وان فسد لاتستوحش الا منه وهو فعلك ]( .

فرمود قرينى با تو دفن مى شود كه حى است و محشور نمى شوى مگر با او , و تو مسئول آنى , پس آنرا جز صالح قرار مده كه اگر صالح باشد , با او انس مى گيرى , و اگر فاسد باشد , وحشت نمى كنى مگر از وى , و آن قرين فعل تو است . عرض كرده ايم كه انسان زرع و زارع و مزرعه خود است , التفات بفرمائيد حضرت ولى الله اعظم جناب وصى امام اميرالمؤمنين على عليه السلام به يكى از شاگردان بزرگش كميل كامل سلام الله عليه كلامى دارد

6 . نجم 40 . $

18
كه در نهج البلاغه مذكور است , در آن كلام علما را زارع معرفى فرمود و قلوب و نفوس مستعده را مزرعه , كه([ يحفظ الله بهم حججه و بيناتة حتى يودعوها نظراءهم ويزرعوها فى قلوب اشياههم ]( , هر چند در نفس الامر , زارع حقيقى خداوند سبحان است كه([ : أفرأيتم ما تحرثون أانتم تزرعونه ام نحن الزارعون ]( . ( 7 )

وثقة الاسلام كلينى در اصول كافى ( 8 ) به اسنادش روايت كرده است عن يونس بن ظبيان عن أبى عبدالله عليه السلام قال([ : ان الله خلق قلوب المؤمنين مبهمة على الايمان فاذا اراد استنارة ما فيها فتحها بالحكمة وزرعها بالعلم وزارعها والقيم عليها رب العالمين ]( .

پس هم خدا زارع است و هم علماء زارعند .

آرى علماء زارع و مزرعه ايشان قلوب مستعده است , و بذرشان معارف حقيه الهيه است . اين بذرها را در مزرعه جانها مى افشانند , و آن مزارع را سبز و خرم مى كنند و نور ولايت مى دهند , آن دلها نزهتگاه ملائكه اند .

از ائمه ما عليهم السلام روايت شده است كه ارض سبخه , يعنى زمين شورزار بى آب و گياه , ولايت ما را قبول نكرده است و جناب كلينى در كافى ( 9 ) به اسنادش از سدير صيرفى , از امام صادق عليه السلام روايت كرده است : كه نماز در زمين شوره زار جائز نيست ([ , هذه ارض سبخة لاتجوز الصلوة فيها ]( , و عدم جواز در روايت , حمل بر كراهت شده است .

اين علماى روحانى , اين مبلغين و معلمين , برزگرند و كارشان در واقع كشاورزى است , زمين دل ها را شيار مى كنند و در آنها تخمهاى معارف و بذرهاى حقائق مى افشانند , و آنها را بكمال غائى و نهائى و سعادت ابديشان مى رسانند .

تخمهايى كه شهوتى نبود
بر آن جز قيامتى نبود
7 . واقعه 62 .

8 . كافى , ج 2 , ص 308 , معرب .

9 . كافى , ج 1 , ص 190 , معرب .


19

حضرت استاد علامه طباطبائى در عرفان عملى سهم بسزائى داشت , مراقباتش عجيب بود , بطور دقيق كشيك نفس مى كشيد , و به شايستگى مواظب احوال و اوقات و اوضاع خود بود . آدم بيدار كشيك نفس مى كشد و پاسبان حرم دل است , و مراقبت تام دارد , و نقاد دقيق كارهاى خود است . اين چنين كس واردات و صادراتش را مى پايد , چانه اش را عقل مى گرداند , كسب و كارش را مواظب است , كه حرام خوار بد گوهر مى شود و هرزه خوار هرزه گو مى گردد .

انسان بيدار آنچه را كه مى خواند و مى شنود و مى گويد متوجه است و مصاحبتهايش را حتى نياتش را مى پايد , و بدانها مراقبت و توجه دارد كه :

([ ان السمع والبصر والفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤلا ([ ( 10 ) [( . . . وان تبدوا مافى انفسكم أو تخفوه يحاسبكم به الله ]( . . . . ( 11 )

خيالات و مقالات هرزه ذهن را كج و معوج مى كنند , فكر را از استقامت باز مى دارن د , اقوال پليد و نيات خلاف واقع افكار را آشفته مى كنند , يكى از رساله هاى شيخ ر ئيس ابوعلى سينا رساله عهد او است , در آن رساله با خدايش پيمان بسته است , كه مقالات و رمان ها و افسانه هاى هرزه نخواند , كه رمان مسموم و آلوده , رهزن درست انديشى انسان مى گردد , حتى در خوابهاى انسان اثر مى گذارد , كه انسان خواب هاى آشفته مى بيند .

وقتى در محضر مبارك استاد , جناب علامه طباطبائى رضوان الله تعالى عليه بودم , سخنانى از حالات شبش به ميان آورد , و فرمود : هر وقت در روز مراقبت من قوى ت ر است , مشاهداتى كه در شب دارم زلال تر و صافى تر و روشنتر است . كسانى كه در سير و سلوك عرفان عملى , قدم نهاده اند شكارهائى دارند , و به خصوص در توجهات شبانه مشاهداتى دارند .

در آخر وافى جناب فيض قدس سره , از كافى ثقة الاسلام كلينى

10 . اسراء 37 .
11 . بقره 286 .

20
باسنادش از ثامن الائمة عليهم السلام روايت شده است كه([ : قال ان رسول الله صلى الله عليه وآله كان اذا اصبح قال لاصحابه هل من مبشرات يعنى به الرؤيا ]( , ( 12 ) يعنى رسول الله([ ص]( كه صبح مى كرد , به اصحاب خود مى فرمود : آيا خبرهاى خوش داريد , يعنى آيا خوابهاى خوش ديده ايد ؟ .

سيره و روش حضرت رسول اكرم اين بود , كه اصحابش را يعنى ياران و شاگردانش را به سير و سلوك وامى داشت , و آنان را براى شكار مبشرات , و صيد معانى ترغيب و تحريص مى كرد , همه انبياء عليهم السلام اين چنين بودند , همه سفراى الهى جز تزكيه , نفوس بشر و تعليم و تأديب آنان , و ايصالشان به قرب الى الله , كه در حقيقت تخلق به اخلاق الهى , و اتصاف به صفات ربوبى و تأدب به آداب الله است , هدفى ديگر نداشته اند .

اين شب مردان خدا كه مبشرات دارند , رؤياى صالح و صادق دارند , آرى .

شب مردان خدا روز جهان افروز است
روشنان را به حقيقت شب ظلمانى نيست

بارى كأن رسول الله([ ص]( به اصحابش فرموده است : كه آيا همانطور حيوانات خودتان را در شب علوفه مى دهيد , و آنها را درجائى مى بنديد كه خوردند و خوابيدند , شبى را به روز آورده اند , و شبى حيوانى داشته اند , شما هم آنچنان شب به روز آورده ايد , يا شب انسانى داشته ايد , كه شكارهائى كرده ايد و مبشراتى داريد , خداوند سبحان فرمود([ : و من الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا ]( . ( 13 )

خوابهاى صادق , جزئى از نبوت است , در همان باب ياد شده , كتاب وافى از كافى روايت كرده است , كه امام صادق عليه السلام فرمود([ : رأى المؤمن ورؤياه فى آخرالزمان على سبعين جزءا من أجزاء النبوة ]( , يعنى امام

12 . وافى , ص 137 14 , حديث دوم , باب رؤيا .
13 . اسراء 80 .

21
فرمود : كه رأى مؤمن و رؤياى او در آخر زمان , بر هفتاد جزء از أجزاى نبوت است , در روايات ديگر بيش از اين حدو كمتر از آن هم آمده است , و در سيره حلبيه ( ص 269ج 1 باب بدأالوحى ) چند روايت آورده است و گفت : ما جاءنى من الالفاظ بلغت خمسة عشر لفظا , ( 14 ) و بايد اختلاف مراتب اجزاء به حسب تفاوت درجات ايمان مؤمن بوده باشد . حديث سوم اول صحيح بخارى اين است كه : ([ اول مابدى ء به رسول الله([ ص )) من الوحى الرؤيا الصالحة فى النوم فكان لايرى رؤيا الا جاءت مثل فلق الصبح , الخ]( و بقول حكيم فردوسى :
مگر خواب را بيهده نشمرى
يكى بهره دانش زپيغمبرى

هر چه مراقبت بيشتر و بهتر باشد , و كشيك نفس كشيدن قوى تر باشد , افكار و تعقلات و مكاشفات و تمثلات و رؤياهاى او و بالجمله , مطلق ادراكات او صافى تر و به واقع نزديك تر است , تا به حدى كه نفس از جهت طهارت حقيقى ذاتى كه تحصيل كرده است , متن واقع و عين آن را مى يابد , كه تعبير و تأويل بردار نيست , زيرا كه خود واقع را يافته است([ : فلا أقسم بمواقع النجوم وانه لقسم لوتعلمون عظيم انه لقرآن كريم فى كتاب مكنون لايمسه الا لمطهرون ]( . ( 15 )

جناب صدوق : ابن بابويه رضوان الله تعالى عليه , درباب معنى توحيد , از كتاب توحيد , روايت فرموده است : كه([ جاء رجل الى اميرالمؤمنين عليه السلام فقال : يا اميرالمؤمنين انى قد حرمت الصلوة بالليل , فقال له اميرالمؤمنين([ ع]( انت رجل قد قيدتك ذنوبك ]( . ( 16 ) اين شخص به اميرالمؤمنين مى گويد : من در شب گذشته از نماز محروم شدم , امام فرمود : گناهان تو

14 . سيره حلبيه , ص 269 , ج 1 , باب بدأالوحى .

15 . واقعه 79 75 .

16 . كتاب توحيد , ص 84 , چاپ سنگى .


22
پاى بند تو شد .

و نيز در همان باب توحيد گويد : كه مردى به نزد حضرت سلمان فارسى سلام الله عليه آمد , و به او عرض كرد([ : يا أبا عبدالله انى لاأقوى على الصلوة بالليل , فقال لاتعص الله بالنهار ]( , اين مرد گفت من توانائى خواندن نماز در شب را ندارم , فرمود در روز گناه مكن و نافرمانى منما .

سرمايه كسب دارى , تور شكارى دارى , و در رحمت الهى هم كه هميشه به روى تو باز است و خداوند فياض على الاطلاق است , و اين در , حاجب ندارد بلكه صلاهم در داده اند , و شما را به سوى خود خوانده اند , ديگر براى چه معطلى ؟ !

بقول حافظ شيرين سخن :

اى دل به كوى دوست گذارى نمى كنى
اسباب جمع دارى و كارى نمى كنى

و بقول دل نشين كمال اصفهانى :

بر ضيافت خانه فيض توالت منع نيست { در گشاده است وصلا در داده خوان انداخته

و بقول بلند عرشى عارف رومى :

بانگ مى آيد كه اى طالب بيا
جود محتاج گدايان چون گدا
جود محتاج است وخواهد طالبى
آن چنانكه توبه خواهد تائبى

به عنوان تشبيه معقول به محسوس , عرض مى كنم : اين صفحه تلويزيون را مشاهده مى فرمائيد , كه اشباح و امثال مادى طبيعى در او منعكس مى شود , اگر چنانچه ما خودمان را از رنگ تعلقات دنيوى باز بداريم , و آزاد بگذاريم , و روى صحيفه جان را به سوى ملكوت عالم بگردانيم , تمثلاتى روحانى به ما روى خواهد آورد , و اين تمثلات , اشباج برزخى اند كه واسطه بين نفس و ملكوت اند , و در عين حال در صقع نفس ناطقه , قرار دارند , و بدان قائم اند . بلكه بر اثر اين تزكيه نفس , و توجيه آن به سوى ديار مرسلات نوريه ,


23
مشاهداتى , فوق ادراكات تمثلى و معرفت از طريق فكر و نظر , عائد مى شود , كه آن چه ناديدنى است آن بينى .

امير عليه السلام فرمود([ : العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن كل مايبعدها ]( . يعنى عارف كسى است , كه نفس خود را شناخت , و او را آزاد گذاشت , و او را از هر چه كه از كمالش دور مى گرداند , تنزيه كند .

سعدى حجاب نيست تو آئينه پاك دار
زنگار خورده چون بنمايد جمال دوست

خداوند سبحان , در سوره مريم مى فرمايد([ : واذكر فى الكتاب مريم اذ انتبذت من اهلها مكانا شرقيا فاتخذت من دونهم حجابا فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا ]( . اين روح كه براى حضرت مريم , متثمل شد , بر اثر طهارت و قابليت نفس مريم است , و خداوند در شأن مريم فرمود([ : وانبتها نباتا حسنا ]( , و نيز فرمود([ يا مريم ان الله اصطفيك وطهرك ]( .

به راستى بگو , خدايا آمدم و بر آن استقامت داشته باش , گر كام تو بر نيامد آنكه گله كن .

به مجاز اين سخن نمى گويم
به حقيقت نگفته اى الله

انسان همانطور كه از آنسو به صعود و ارتقاء مى رود و او را درجاتى است , از اين سو به سقوط و انحطاط مى آيد و او را دركاتى است . و علت سقوط او گناه او است و گناه را طول و عرض بسيار است , و ميدانش خيلى وسيع است .

اين انسان ذوالقدر و ذوالمجد , كه([ لقد خلقنا الانسان فى أحسن تقويم ]( , آنقدر به پستى و خوارى گرايش مى يابد كه (( ثم رددناه اسفل سافلين )) ابن مسكويه در طهارة الاعراق راجع به اين مطلب مثالى مى زند , قريب به اين مضمون كه شمشير تا به كمالش باقى است , لايق دست دلاوران و جنگاوران است , و چون از كمالش افتاد , تا به حدى سقوط مى كند كه نعل چارپا مى شود . انسانى كه مى تواند چنان قرب الى الله پيدا كند , كه مظهر جميع


24
اسماء و صفات الهى بشود , زنگها و رنگهاى هوى و هوس و تعلقات امور مادى , كارش را بجائى مى كشاند كه ثم رددناه اسفل سافلين درباره او صادق آيد و خداوند سبحان فرمود([ : كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون ]( , ( 17 ) اين رين زنگ جان است , كه حجاب انسان مى شود .

اين زنگها را بايد زدود , و لوح جان را بايد تصفيه و تطهير كرد . اين صفاى صحيفه نفس بر اثر مراقبت يعنى كشيك نفس كشيدن حاصل مى شود , وظيفه همه ما اين است كه مواظب و مراقب خودمان باشيم تا كم كم نهال وجود ما شجره طوبى شود , كه([ . . . اصلها ثابت وفرعها فى السماء توتى اكلها كل حين باذن ربها ]( ( 18 ) بر اثر اين مراقبت , سلطان توحيد بر انسان متجلى مى شود , يعنى به توحيد افعال و توحيد صفات و توحيد ذات مى رسد , در دعاى وحدت مى خوانيم([ لااله الاالله وحده وحده وحده ]( , شايد يك نفر اديب , از جنبه قاعده ادبى بفرمايد كه وحده دوم و سوم تأكيد لفظى وحده اول است , ولكن حقيقت امر اين است كه :

نهفته معنى نازك بسى است در خط يار
توفهم آن نكنى اى اديب من دانم

اين سه كلمه وحده اشاره به توحيد سه گانه ياد شده است , مثلا اگر علم و قدرت و حيات مى بيند , هر يك منتهى مى شود به حيات مطلقه , و علم مطلق و قدرت مطلقه , و اگر وجود است , به وجود مطلق منتهى مى گردد . و سرانجام توحيد صفات و افعال , به توحيد ذات منتهى مى شوند , و در اين مقام موحد جز ذات حق و شئون ذاتيه حق نمى بيند . اين توحيدى است كه علاوه بر يكى گفتن و يكى دانستن , يكى ديدن است . امير عليه السلام فرمود([ لم أعبد ربا لم اره ]( , و در عين حال كه افعال را به اين و آن اسناد مى دهد , جنبه ايجادى آن را به مؤثر على الاطلاق مى داند , كه مى گويد([ : لاحول ولا قوة الا بالله

17 . مطففين 14 .
18 . ابراهيم 24 .

25
و بحول الله وقوته اقوم واقعد ]( .

امين الاسلام طبرسى در تفسير شريف مجمع البيان در تفسير آيه كريمه ([ , وسقيهم ربهم شرابا طهورا ]( ( 19 ) از صادق آل محمد , صلوات الله عليهم اجمعين , روايتى به اين صورت نقل فرموده است([ : اى يطهرهم عن كل شى ء سوى الله اذ لاطاهر من تدنس بشى ء من الاكوان الاالله )) , رووه عن جعفربن محمد عليه السلام]( . من در امت خاتم([ ص]( , از عرب و عجم كلامى بدين پايه كه از صادق آل محمد([ ص]( در غايت قصواى طهارت انسانى روايت شده است , از هيچ عارفى , نه ديده ام و نه شنيده ام .

حديث به صورت مفرد , يعنى روى روايت نشده است , بلكه به صيغه جمع يعنى رووه مروى است , پس حديث خيلى ريشه دار است كه جمعى آن را روايت كرده اند .

([ سقيهم ربهم]( , رب ابرار , ساقى ابرار است , و در اين رب و اضافه آن به هم مطلبى است , كه بحمدالله تعالى محفل ما متشكل از حجج اسلام , و دانشمندان و ارباب كمال از دانشگاه شيراز , و ديگر صاحبان فضل و فضيلت از استانهاى ياد شده است كه نكته سنج و باريك بين , و زبان فهم و گوهرشناس , و ارباب قلم و تأليف و تصنيف اند . طهور در لغت عرب صيغه مبالغه است . طاهر پاك است و طهور پاك كننده , پس شرابى كه از دست ساقيشان مى نوشند , علاوه بر اين كه پاك است پاك كننده هم هست .

آب مضاف ممكن است كه طاهر باشد , اما مسلما طهور نيست اما مطلق آن , هم طاهر است و هم طهور .

حالا به بينيم اين شراب ابرار را از چه چيز تطهير كرده است ؟ امام فرمود : از هر چه كه جز خدا است , زيرا طاهر از دنس اكوان جز خدا نيست . دنس چرك است , و اكوان موجودات , و مراد نقص امكان است , كه خداوند از نواقص ممكنات طاهر است , زيرا كه صمد حق است .

19 . سوره دهر 22 . $

26

اين شراب , انسان را از ماسوى الله شست و شو مى دهد , و اينچنين انسان مى يابد كه([ هوالاول والاخر والظاهر والباطن ]( , و حقيقت([ فاينما تولوا فثم وجه الله ]( برايش تجلى مى كند .

نورا ودريمن ويسر وتحت وفوق
بر سر وبرگردنم چون تاج و طوق

عارف شبسترى در گلشن راز گويد :

شرابى مى طلب بى ساغر و جام
شراب باده خوار و ساقى آشام
شرابى خود زجام وجه باقى
سقاهم ربهم او را است ساقى
ظهور آن مى بود كزلوث هستى
تو را پاكى دهد در وقت مستى

بايد براه افتاد و استقامت بكار برد , كه([ : ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة ( 20 ) . . . ([ [( والواستقاموا على الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا ]( ( 21 ) , ماء غدق , يعنى آب بسيار بروايت مجمع البيان امام صادق عليه السلام آن را به علم كثير تفسير فرمود : قال : (( معناه لافدناهم علما كثيرا يتعلموته من الائمة ]( .

و بروايت كافى , امام باقر عليه السلام در تفسير آن فرمود : يعنى([ : لو استقاموا على ولاية اميرالمؤمنين على والاوصياء من ولده عليهم السلام و قبلوا طاعتهم فى امرهم و نهيهم لاسقيناهم ماء غدقا يقول لاشربنا قلوبهم الايمان ]( .

آب , به علم تفسير شده است , زيرا كه آب صورت علم است , چه اين كه علم سبب حيات ارواح است و آب سبب حيات اشباح , و ايمان نيز علم است , زيرا كه ايمان تصديق است , و علم يا تصور است و يا تصديق , بلكه علوم و ادراكاتى فوق تصور و تصديق اند , و ايمان بر تمام مراتب و مراحل آن علوم , و ادراكات نيز صادق است .

20 . سوره فصلت 31 .
21 . سوره جن 17 .

27

حرف زدن و حرف يادگرفتن آسان است . اين بنده مثل نوار مطالبى را ضبط كند , و به حضور شما تقديم بدارد سهل است , ولكن اگر خود محتواى حرفها بر دل بنشيند , كه انسان علاوه بر اين نحوه دانائى , دارا هم به شود , و به فعليت برسد , و از نقص بكمال آيد , هنر است .

مپندارى كه اين امر محال است , زيرا كه اگر محال بوده باشد , ما را به سوى خود دعوت نمى كردند ([ , ولكم فى رسول الله اسوة حسنة ]( نمى فرمودند . علاوه اين كه تكليف به اندازه وسع ما شده است , نه به اندازه طاقت ما ([ , لايكلف الله نفسا الاوسعها ]( , وسع , مادون طاقت است ([ , يريد الله بكم اليسرو لايريد بكم العسر )) .

گرچه راهيست پر از بيم زما تا بر دوست
رفتن آسان بود ارواقف منزل باشى

بلى انسان استاد مى خواهد , به مربى احتياج دارد , وگرنه ممكن است كه بسيار راه برود و به جائى نرسد و سرگشته بماند . به مثل يك حيوان عصارى يا آب كشى , چشمش را مى بندند كه سرش دور نگيرد , اين حيوان گمان مى كند كه از صبح تا ظهر خيلى راه رفته است , و چون چشمش را بگشايند و پرده از پيش چشمش بردارند , مى بيند راهى نپيموده است و در همان كارگاه هست اين مثل را اميرالمؤمنين عليه الس لام در همين باب , بر منبر مسجد كوفه عنوان فرموده است .

شيخ رئيس را در نمط نهم اشارات سخنى نغز در تعريف زاهد و عابد و عارف است كه([ : المعرض عن متاع الدنيا و طيباتها يخص باسم الزاهد , والمواظب على نفل العبادات من القيام والصيام و نحوهما يخص باسم العابد , والمنصرف بفكره الى قدس الجبروت مستديما لشروق نورالحق فى سره يخص باسم العارف , وقد يتركب بعض هذه مع بعض]( .

يعنى معرض از متاع دنيا و طيبات دنيا را زاهد گويند , و مواظب بر عبادات مستحب از نماز و روزه و جز آنها را عابد نامند , و آن كه فكرش را به قدس جبروت منصرف نمود , در حالى كه على الدوام خواهان شروق نور حق


28
در سر خود است عارف است , و بعضى از اين اقسام سه گانه با بعضى ديگر تركيب مى شود .

عارف , مستغرق در محبت و معرفت حق است , همواره حريم دل را مواظب است , نيت خلاف و گناه در دل عارف راه ندارد .

آن كه نيت گناه كرده است , هر چند كه به فعل آن دست نيافته است , دل را از دست داده است , و اگر به فعلش هم دست يافت , فقه براى او حكمى دارد , سارق كه به نيت سرقت از خانه اش بيرون شد , و به هدف پليدش نرسيد , احكام سارق بر او جارى نيست , ولكن عذابى و نكالى شديدتر از قطع يد بر جان خود وارد نموده است ([ , وان تبدوا ما فى انفسكم أو تخفوه يحاسبكم به الله ]( ( 22 ) اگر آنچه را كه در نفس شما است , آشكار كنيد , و يا پنهان بداريد , خداوند شما را بدان محاسبه مى كند .

امام صادق عليه السلام فرمود : نگاه به گناه نكنيد كه كوچك است , به بينيد گناه چه كسى را مى كنيد .

علماى ما فرموده اند : همه گناهان ذنوب كبيره اند , و صغيره , به قياس و نسبت بعضى از آنها با بعضى ديگر است .

اين مطالب نمونه اى از فرمايشات كتاب و سنت و علماى دين است . بهتر از اينان چه كسى را سراغ داريد , غير از اين منطق وحى , يعنى قرآن مجيد در روى زمين چه كتابى را مى شناسيد , كه منطق وحى باشد , جز اين كتاب چه كتابى را انسان ساز و مدينه فاضله ساز مى دانيد , اگر كسى آگاهى دارد خبر دهد , ما كه هر چه جستيم هيچ نيافتيم .

شيخ در اواخر الهيات شفاء گويد : اگر اين افعال را يعنى آداب و احكام اسلام را كسى كه معتقد به وحى هم نباشد انجام دهد , فائز خواهد بود , تا چه رسد به كسى كه آنرا از جانب خداوند معتقد است .

به راستى اگر با قطع نظر از ديندارى , احكام اسلام در متن اجتماع پياده

22 . سوره بقره 284 . $

29
شود , آن اجتماع مدينه فاضله خواهد شد , تا چه رسد كه تعبد به شرع , و اعتقاد به ثواب و عقاب هم بر آن مترتب باشد .

در خاتمه با عرض تقدير و تشكر مجدد , به چند جمله مناجات اميرالمؤمنين و قدوة العارفين و برهان الموحدين على عليه السلام تبرك مى جوئيم([ : اللهم نور ظاهرى بطاعتك , و باطنى بمحبتك , و قلبى بمعرفتك , و روحى بمشاهدتك وسرى باستقلال اتصال حضرتك ياذاالجلال والاكرام ]( .

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته


83
سمينار تعليم و تربيت در اسلام ( 1 )

( دانشگاه كرمان )


84

85

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد والثناء لعين الوجود , والصلوة والسلام على واقف مواقف الشهود سيدنا ابى القاسم محمد وعلى آله امناء المعبود , ثم الصلوة والسلام علينا وعلى عبادالله الصالحين والشهداء والصديقين .

اين سمينار چون بر هدف مقدس سفراى الهى , كه تعليم و تأديب نفوس مستعده , و ساختن مدينه فاضله است تشكيل شده است , بسيار شايسته است كه بدوا عرض كنم , بنده در يك مجتمع عرشى و يك محفل قدسى و روحانى تشرف حاصل كرده ام . و بسيار مباهى و مفتخرم , كه توانستم يكى از اوامر انسانى و اسلامى ذوات محترم , و مردم بزرگوار فاضل و عالم , و علم دوست و عالم پرور را امتثال كنم .

شكر خدا را كه ما را با يكديگر الفت داد . ما پراكنده بوديم و به تبليغات سوء و تلقينات ناشايست و قلمهاى مسموم و هرزه از يكديگر استيحاش داشتيم ([ , واعتصموا بحبل الله جميعا ولاتفرقوا واذكروا نعمت الله عليكم اذ كنتم أعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا ]( ( 1 ) و امروز به مصداق كريمه (( يوم

1 . آل عمران 100 . $

86
تبدل الارض غيرالارض )) ( 1 ) آن اماكن سوء و بدآموز ديروز , به تالارهاى وحدت و توحيد و تعليم و تأديب و نظائر آنها تبديل شده است .

بخصوص كه هفته تحكيم وحدت بين روحانى و دانشجو , و حوزه هاى علميه و دانشگاهها است , مزيد بر آن , سالگرد شهادت شهيد سعيد مرحوم آية الله مفتح است , كه در تحكيم و تأسيس اين اصل شريف انسانى اهتمام بسزا داشت , مى باشد . علاوه بر آنكه نور على نور ايام صدور فرمان عرشى حضرت امام مدظله العالى است كه به اجتماع ما حيات تازه ديگر بخشيده است .

خدايا به اين نعمتهاى تو شكر گزاريم : رب انعمت فزد , نعمت به ما دادى توفيق شكر و حفظ آن را هم به ما مرحمت بفرما , و به ما قابليت عطا بفرما تا از اين مائده ها و مأدبه هاى آسمانى تو بهره مند بوده باشيم .

خدايا از پيشگاه والاى تو خواهانيم كه اين كشتى انقلاب عظيم اسلامى ما را , و اين ملت به حق قيام كرده را , و رهبر گرامى و دولت و روحانيت متعهد را كه در راه اعلاى كلمه طيبه لااله الا الله اند و رزمندگان سلحشور ما را همه و همه را در كنف عنايات خاص خود در زير لواى حضرت انسان كامل , بقية الله و تتمة النبوه , مهدى موعود منتظر محفوظ فرما , و درجات شهداى عزيز ما را متعالى , و ما را بر صراط مستقيم كه مسير سلوك بسوى تو و غايت آن لقاى تست , پايدار و استوار بدار .

اين داعى به نوبت خود از بلندانديشى ذوات محترم جهاد تبليغات دانشگاه كرمان , كه در تأسيس اين محفل قدسى عرشى , قدمى مؤثر برداشته اند , و از برادران و خواهران فاضل و دانشمند كه در تشكيل آن توجهى خاص مبذول فرموده اند , كمال تقدير و تشكر را دارد .

اينك , در پيرامون تعليم و تأديب كه به تعليم و تربيت تعبير فرموده ايد , عرائضى به محضر مبارك شما تقديم مى داريم : اين دو اصل اصيل تعليم و

1 . ابراهيم 49 . $

87
تربيت را كه بزبان آورده ايد و عنوان و غرض اين سمينار قرار داده ايد , بايد عرض كنم كه نطق فيكم روح القدس , روح القدس آنرا بر زبان شما جارى كرده است و اين تعبير يكى از معانى و مصاديق ألاسماء تنزل من السماء است .

به حكم محكم منطق وحى , غرض از ارسال رسل و انزال كتب , همين دو اصل تعليم و تأديب است : (( هوالذى بعث فى الامبين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وان كانوا من قبل لفى ضلال مبين )) ( 1 ) تزكيه همان تأديب و تربيت است كه نفوس انسانى از رذائل اخلاقى , و اجتماع بشرى از فواحش أعمالى تطهير شود تا به تزكيه نفوس و تعليم كتاب و حكمت صاحب مدينه فاضله گردند .

معلم ثانى ابونصر فارابى , در يكى از رسائلش به نام([ تحصيل السعادة]( كه راجع به نحوه تأسيس و تشكيل مدينه فاضله و تحصيل سعادت بحث كرده است , سخنش را به اين دو اصل مهم منتهى كرده است , كه تحصيل سعادت به تعليم و تأديب است . تعليم , ايجاد فضائل نظريه در امم و مدن است , و تأديب , طريق ايجاد فضائل خلقيه و صناعات عمليه در امم است([ : والتعليم هو ايجاد الفضائل . النظرية فى الامم والمدن , والتاديب , هو طريق ايجاد الفضائل الخلقية والصناعات العلمية فى الامم]( .

تعليم , رشد دادن نفس ناطقه انسانى , يعنى پروراندن روح و غذا به جان دادن است . و تأديب , انسان را به اعمال صالحه و شايسته نگاه داشتن است . ما روى موازين عقلى و نقلى , علم و عمل را انسان ساز مى دانيم , هر چند كه موازين نقلى يعنى شرعى برهان محض و عقل صرف و حق مطلق است .

علم , مشخص روح انسان است و عمل مشخص بدن او در نشأه أخروى است . و هر كس به صورت علم و عمل خود در نشأه أخروى , برانگيخته مى شود . واضح تر اين كه علم سازنده روح انسان و عمل سازنده بدن اوست ,

1 . جمعه 3 . $

88
چه علم و عمل جوهرند نه عرض , بلكه فوق مقوله اند . چرا كه وزان علم و عمل وزان وجود است , و ملكات نفس مواد صور برزخى اند , يعنى هر عمل صورتى دارد كه در عالم برزخ براى انجام دهنده آن بصورتى ظاهر مى شود زيرا صورت انسان در آخرت نتيجه عمل و غايت فعل او در دنيا است , و همنشينهاى او از زشت و زيبا همگى غايات افعال و صور و اعمال و آثار و ملكات او است , كه در صقع ذات او پديد مى آيند و بر او ظاهر مى شوند و در نتيجه انسان در اين نشأه نوع , و در تحت آن افراد است , و در نشأه آخرت جنس و در تحت آن انواع است و از اين امر تعبير به([ تجسم اعمال]( مى كنند .

بدينجهت انسان را بدنهائى در طول هم است و تفاوت اين بدنها به كمال و نقص است و انسان پس از اين نشأه , بدنى را كه با خود مى برد . در حقيقت آن را در اين نشأه ساخته است . آن بدن مثل بدن اينجا به كلى مادى و طبيعى نيست , و نيز مثل مقام شامخ نفس ناطقه و عالم عقول و مفارقات بكلى مجرد تام نيست , بلكه يك نحو تجرد برزخى دارد .

آن بدن را تخمها و ماده هائى مى سازند , كه در اين نشأه در مزرعه وجود انسان كاشته شده اند , يعنى اعمال و كسبهاى انسان بذرها و تخمهائى اند كه مواد صور برزخى اند , و در عالم برزخ تبديل به بدنهاى اخروى مى شوند , تا آن مواد چه بوده باشند . يعنى آن تخمهائى كه در مزرعه جان كاشته اند چگونه تخمهائى باشد . اجمالا اين كه تخمهائى كه شهوتى نبود . بر آن جز قيامتى نبود . هر كسى آن درود , عاقبت كار كه كشت .

عقل و شرع به ما فرموده اند , كه هر كس زرع و زارع و مزرعه و بذر خود است : ([ الدنيا مزرعة الاخرة ]( . جناب وصى حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام به شاگرد قابلش كميل كامل در وصف حجج آلهيه و علماء بالله فرموده است([ : يحفظ الله بهم حجحة وبيناته حتى يود عوها نظرائهم و يزرعوها فى قلوب اشباههم ]( ( 1 ) مفاد اين تعبير شريف اين است , كه علماى بالله برزگرند ,

1 . نهج البلاغه , حكمت 147 .


89
آرى دانشمندان كشاورزند , كه دلها را شيار مى كنند , جانها را شخم مى زنند , نفوس را آمادگى مى دهند و بذرهاى معارف بر مزارع جانها مى افشانند , و اين جانها را مى پرورانند , و نهال وجود انسانها را به جائى مى رسانند كه هر يك شجره طوبائى مى شود (( اصلها ثابت و فرعها فى السماء تؤتى أكلها كل حين باذن ربها ]( ( 1 )

به منطق وحى و براهين عقل , معارف حقه آلهيه در اين نشأه مادى بصورت آب تمثل مى يابد و خود را نشان مى دهد , لذا عالم آلهى كه معارف و حكم به جانها القاء مى كند , در حقيقت معنايش اين است كه آب حيات به جانها بخشيده است , قرآن كريم فرموده است : (( ياايهاالذين آمنوا استجيبوا لله وللرسول اذا دعاكم لما يحييكم ]( ( 2 ) بيائيد ندائى را لبيك بگوئيد كه شما را احياء مى كند , روح در شما مى دمد , بيائيد بسوى منطقى كه شما را زنده بگرداند .

زنده دلا مرده ندانى كه كيست
آنكه ندارد به خدا اشتغال

بيائيد ندائى را لبيك بگوئيد , كه از شجره وجودتان بهره هائى ببريد كه هيچ چشمى نديده , و هيچ گوشى نشنيده است و بر هيچ دلى نگذشته است([ : قال رسول الله([ ص]( : ان الله عزوجل قال أعددت لعبادى الصالحين مالا عين رأت , ولا أذن سمعت , ولا خطر على قلب بشر ]( , ( 3 ) ولذتهائى عائد شما مى شود آنچنان بدانها آرام بيابيد , كه لذائذ مألوف را آلام بيابيد , به قول شيخ اجل سعدى :

اگر لذت ترك لذت بدانى
دگر لذت نفس لذت نخوانى
1 . ابراهيم 26 .
2 . انفال 25 .
3 . مسند احمدبن حنبل ج 2 313 .

90

و آنگاه چنان بحال مردم چشيده و رسيده , غبطه مى خوريد كه ما كيستيم و چه شديم و به كجا رسيده ايم ؟ انسان به علم و عمل صالح , زنده مى شود , چون بين غذا و مغتذى بايد سنخيت باشد , غذاى بدن مادى و از جنس او است , غذاى روح , معنوى و از سنخ او است . اگر بدن گرسنه باشد , با تحصيل مطالب بلند و ارزشمند علمى سير نمى شود , بدن نان و آب مى خواهد , او غذا از جنس خودش تقاضا مى كند . و به سير شدن بدن , جان سير نمى گردد . جان , علوم و معارف طلب مى كند , او لقاءالل ه مى خواهد , او مى گويد :

گر مخير بكنندم بقيامت كه چه خواهى
دوست ما را و همه جنت و فردوس شما را

غذاى هر يك از جان و تن مسانخ مجانس با خود او است , گوش دهان جان است غذاى جان را در ابتداى امر بايد از راه گوش كه دهان اوست به او داد و پس از آن كه نيرو گرفت , دهنهاى ديگرى برايش باز مى شود.

دو دهان داريم گويا همچونى
يك دهان پنهانست در لبهاى وى

اگر در تحت تعليم و تربيت , افرادى كه واديها طى كرده اند و منازل پيموده اند و گردنه ها را پشت سرگذاشته اند , قرار بگيريم يعنى نهال وجود خودمان را بدست باغبانهاى شايسته بدهيم , آنگاه خواهيم ديد كه از كمون اين شجره طيبه آلهيه چه ثمراتى به عرصه ظهور و بروز مى رسد :

قدر خود بشناس و مثمر سرسرى
خويش را كز هر چه گويم برترى
آن كه دست قدرتش خاكت سرشت { حرف حكمت بر دل پاكت نوشت

تعليم و تأديب بايد در متن اجتماع و اطوار و شئون حقيقت ما قرار بگيرد , نه در حاشيه زندگى ما . اگر آن توفيق را يافتيم و ان شاءالله مى يابيم , كه قرآن در متن اجتماع و حقيقت ما پياده بشود , نه در حاشيه زندگى ما , مثلا فقط در طاقچه خانه و در جيب ما نباشد , آنگاه صاحب مدينه فاضله خواهيم شد , و به كمال انسانى خود نائل خواهيم آمد .


91

در نظر بگيريد , باغبانى بخواهد نهالهائى را بپروراند , اين باغبان دستورالعمل و بينش و دانش و تجربه ها و آدابى در تربيت و تأديب نهالها دارد , بايد اين تجربيات و دستورات را در متن نهال پياده كند , كه در چه وقتى بايد آبش بدهد , و چگونه و تا چه حدى تغذيه اش نمايد , و در چه زمانى به پيراستن آن دست بكار شود و همچنين در ديگر آداب و دستوراتى كه يك نهال مى خواهد تا رشد كند و بكمالش برسد , بايد اين آداب و دستورات در نگاهداشت صورت استكمالى يك نهال در متن حقيقت او پياده شود . كه اگر كتاب اين آداب و دستورات را برگردن درخت ببندد اما در متن درخت پياده نكند به حال درخت سودى ندارد و آن درخت در مسير استكمالى خود قرار نمى گيرد , همچنين است مثل قرآن با ما([ : ان هذاالقرآن يهدى للتى هى أقوم ]( . ( 1 ) .

عارف سنائى گويد :

عجب نبود گر از ايمان نصيبت نيست جز نقشى
كه از خورشيد جز گرمى نه بيند چشم نابينا
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد
كه دارالملك ايمان را مجرد بيند از غوغا

علم الهدى سيد مرتضى , در مجلس بيست و هفتم از كتاب امالى معروف به([ غرر و درر]( , روايتى از جناب رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه آن حضرت فرمود([ : القرآن مأدبة الله ]( ( نافع عن ابى اسحاق الهجرى عن ابى الاحوص عن عبدالله بن مسعود عن النبى صلى الله عليه وآله انه قال : (( ان هذاالقرآن مأدبه الله فتعلموا مأدبته ماستطعتم , و ان اصفر البيوت لبيت اصفر من كتاب الله )) .

([ مأدبه]( , به فتح دال و ضم آن طعام مهمانى است , اين مأدبه نزل آلهى

1 . اسراء 10 . $

92
است([ : ولكم فيها ماتدعون نزلا من غفور رحيم ]( ( 1 ) اين مأدبه سفره است , قرآن سفره الهى است , هيچكس از كنار اين سفره با دست خالى و تهى بر نمى خيزد . آن كس كه مصحف را گشود و نوشته اش را زيارت كرده است , به همين اندازه از اين سفره الهى لقمه اى برداشته است و بهره اى برده است , كه([ ان النظر فى المصحف عبادة ]( ( 2 ) , آن كس كه قرائتش كرد , لقمه بهتر از آن برداشته است , و آن كس كه به ترجمه تحت اللفظى آن آگاهى پيدا كرد , لقمه بهتر برمى دارد و بهره بيشتر مى برد , آنكس كه مى تواند آيات را با يكديگر تلفيق كند و ترتيب و انسجام بدهد تا نتائجى حاصل كند , او بهره هاى بهتر مى برد و همين طور به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام([ اقرأ وارق ]( . ( 3 )

سيد مرتضى در امالى ياد شده , مأدبه را به دو وجه معنى كرده است , يكى همين بود كه نقل كرده ايم و تا حدى توضيح داده ايم و عبارت علم الهدى اين است([ : المادبة فى كلام العرب هى الطعام , يصنعه الرجل ويدعوالناس اليه , فشبه النبى صلى الله عليه وآله , مايكتسبه الانسان من خيرالقرآن ونفعه وفائدته عليه اذا قرأه وحفظه بما يناله المدعو من طعام الداعى و انتفاعه به , يقال قدأدب الرجل يأدب , فهو آدب اذا دعا الناس الى طعامه و شرابه و يقال للمادبه ( بضم الدال ) المدعاة , و ذكر خلف الاحمر أنه يقال فيه ايضا مأدبة ( بفتح الدال ) .

يعنى مأدبه , آن طعامى است كه شخص آن را مهيا مى كند , و مردم را بدان دعوت مى نمايد , پس پيغمبر([ ص]( خير و نفع و فائده اى را كه انسان از قرائت و حفظ قرآن كسب مى كند به آن طعامى كه مدعو از دعوت داعى بدان نائل مى شود , تشبيه فرمود , و مأدبه بدين معنى , بضم و فتح دال هر دو آمده است .

بعد از آن مرحوم سيد , وجهى ديگر در بيان مأدبه حديث ياد شده نقل

1 . فصلت ( سجده ) 32 .
2 . اصول كافى معرب , ج 2 449 .
3 . كتاب وافى , ج 14 65 .

93
كرده است به اين عبارت([ : المأدبة ( بفتح الدال ) مفعلة من الادب , معناه ان الله تعالى انزل القرآن ادبا للخلق و تقويما لهم )) . بدين وجه معنى القرآن مأدبة الله , اين است كه قرآن براى ادب و تقويم خلق است . ادب نگاهداشت حد هر چيز , و تقويم راست و درست ايستاندن است , اين وجه با تعلموا , مناسب تر است . پس معنى حديث اين كه قرآن ادب و دستور الهى است , از اين مأدبة الله ادب فرا بگيريد و حد انسانى خودتانرا حفظ كنيد و نگاه بداريد , و بدين دستور خودتانرا راست و درست ببار بياوريد و به فعليت برسانيد . سيوطى در جامع صغير روايت كرده است كه رسول الله([ ص]( فرمود : ادبنى ربى فاحسن تأديبى , و ديلمى در باب چهل و نه ارشاد القلوب روايت كرده است , كه قال رسول الله([ ص]( : ادبنى ربى بمكارم الاخلاق . و در باب ادب , عمده ادب مع الله است .
از خدا جوئيم توفيق ادب
بى ادب محروم ماند از لطف رب

اين دو حديث شريف را پهلوى هم قرار مى دهيم , تا در نتيجه بدين مأدبة الله , آشناتر شويم و از آن بهتر بهره ببريم :

حديث اول : شيخ صدوق ابن بابويه رضوان الله عليه , در مجلس شصت و يكم امالى , باسنادش روايت فرموده است([ : عن جابر عن ابى جعفر الباقر عليه السلام , عن على بن الحسين عن الحسين بن على بن ابى طالب (( ع]( قال : قال رسول الله([ ص]( انا مدينة الحكمة و هى الجنة و انت يا على بابها , فكيف يهتدى المهتدى الى الجنة ولايهتدى اليها الا من بابها ]( .

حديث دوم : جناب ابن بابويه صدوق در من لايحضره الفقيه , و جناب فيض در آخر وافى باب مواعظ اميرالمؤمنين عليه السلام ( 1 ) به نقل از من لايحضر روايت فرموده اند , كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در وصيت به فرزندش محمد بن حنفيه رضى الله عنه فرمود :

1 . كتاب وافى , ج 14 15 . $

94
([ و عليك بتلاوة القرآن ( بقرائة القرآن نسخة ) والعمل به ولزوم فرائضه و شرائعه و حلاله و حرامه و امره ونهيه والتهجد به وتلاوته فى ليلك و نهارك فانه عهد من الله تعالى , الى خلقه , فهو واجب على كل مسلم أن ينظر فى كل يوم فى عهده ولو خمسين آية . واعلم ان درجات الجنة على عدد آيات القرآن فاذا كان يوم القيمة يقال لقارى القرآن اقرأ وارق فلايكون فى الجنة بعد النبيين والصديقين ا رفع درجة منه ]( ( 1 )

در حديث اول حضرت رسول الله صلى الله عليه وآله , فرمود([ : من مدينه حكمتم]( يعنى شهر دانشم و اين مدينه بهشت است . و تو اى على در اين بهشتى , حكيم ابوالقاسم فردوسى گويد :

كه من شهر علمم , عليم دراست
درست اين سخن قول پيغمبر است

چگونه كسى به بهشت راه مى يابد , و حال اين كه راه نمى يابد بدان مگر از در آن . بقول عارف سنائى

دو رونده چو اختر گردون
دو برادر چو موسى و هارون
هر دو يك در , زيك صدف بودند
هر دو پيرايه شرف بودند
تا نه بگشاد علم حيدر در
ندهد سنت پيمبر بر

ولايت در بهشت است , ولايت زبان قرآنست , ولايت معيار و مكيال انسان سنج است , و ميزان تقويم و تقدير ارزشهاى انسانها است .

حكمت , آن علم محكم و استوار است كه دارنده حكمت صاحب علم اليقين و عين اليقي ن و حق اليقين است , دانشش او را حكيم مى كند , محكم مى شود , ريشه دار مى گردد ([ , ولقد آتينا لقمان الحكمة ]( ([ , ومن يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا ]( .

([ يس والقرآن الحكيم ]( , قرآن حكيم است , ريشه دار است , محكم است ,

1 . وافى , جزء 14 65 . $

95
از كوهها محكم تر و از كهكشانها بزرگتر و استوارتر است , كلام الله , قائم به حق است , پس جانى كه شهر علم شده است آن جان بهشت است .

اين يك حرف و يك اصل و كلامى كه از بطنان عرش وحى و رسالت و ولايت نازل شده است , و خلاصه آن اين كه : حكمت بهشت است , و جانى كه حكمت اندوخته است بهشت است , و مدينه حكمت است , و ولايت در اين بهشت است .

در حديث دوم , جناب وصى حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام , به فرزندش ابن حنفيه وصيت مى كند و مى فرمايد : فرزندم , قرآن عهد خدا است , مبادا شب و روز بر تو بگذرد و به اين عهد الهى سرى نزنى و از عهدالله غافل بمانى . قرآن عهد الله است و از اين عهد الله غافل مباش , و بر هر مسلمان واجب است كه هر روز در عهد او بنگرد هر چند در پنجاه آيه . لااقل شب و روزى پنجاه آيه را با نظر و تدبير قرائت كند .

در ذيل حديث فرمود : فرزندم : بدان كه درجات بهشت بر عدد آيات قرآنست , و چون روز قيامت شود به قارى قرآن گفته مى شود بخوان و بالا برو , در بهشت بعد از نبيين و صديقين كسى به حسب درجه برتر از قارى قرآن نيست .

گوهر معرفت آموز كه با خود ببرى
كه نصيب دگر انست نصاب زروسيم

غرضم اين است كه اين دو حديث را كنار هم بگذاريم , تا در نتيجه به درجات بهشت و مائده هاى([ مأدبة الله]( , يعنى قرآن كريم , و اطوار و شئون ارتقا و اعتلاى نفس ناطقه انسانى , آشنا شويم . حديث اول فرمود : من مدينه حكمتم و حكمت بهشت است , پس جانى كه شهر حكمت است خود بهشت است . و حديث دوم فرمود : درجات بهشت به عدد آيات قرآنست . و قرآن حكيم است پس بهشت است و آيات او حكمت اند , پس بهشت اند , پس درجات بهشت به عدد آيات قرآنند . حال هر كس صحيفه وجود خود را مطالعه كند و به بيند تا چه پايه بهشت است .


96

قرآن نردبان معارف است , هر كس از اين دستور استوار الهى , از اين منطق وحى , از اين مأدبة الله , به هر اندازه بهره برده است و درجات قرآن شده است , به همان اندازه انسان است و بهمان اندازه بهشتى , بلكه بهشت است , در روز قيامت به او مى گويند : اقرأ وارق .

درجات , اشاره به صعود انسان دارد , انسان كه بالا مى رود درجات را مى پيمايد , دركات در مقابل درجات است كه به سقوط و هبوط انسان اشاره دارد , انسان كه پائين مى آيد دركات را طى مى كند , لذا جهنم را دركات است .

خداوند سبحان , انسان را كه در قرآن بالا مى برد , درجات تعبير مى كند([ والذين اوتوا العلم درجات ([ ( 1 ) [( هم درجات عندالله ([ ( 2 ) [( واولئك لهم الدرجات العلى ]( ( 3 ) و فرمود([ : ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار ]( ( 4 )

عدد آيات قرآن چند تا است , كه درجات بهشت به عدد آيات قرآنست ؟ قرآن يكصد و چهارده سوره است و آيات آن را شش هزار و ششصد و اندى گفته اند . ولكن ق رآن را عوالم است , يك عالم آن قرآن كتبى است , و آن همين قرآنست كه بر روى دست مى گيريم و مى گشائيم و با زبان و دهن و صورت و لفظ اينجا , يعنى عالم ماده و نشأه عنصرى قرائت مى كنيم , و چون صورتى در زير دارد , آنچه در بالاستى , همانطور كه هر ذره را عوالم است كه([ : ان من شى ء الاعندنا خزائنه ]( ( 5 ) آن قرآنى كه كتاب مكنون است در لوح محفوظ است([ : لايمسه الا المطهرون ]( ( 6 ) آن قرآنى است كه از مقام شامخ اسماء و صفات الهى از خزائن ربوبى از ملكوت عالم تنزل پيدا كرده تا به

1 . مجادله 12 .
2 . آل عمران 164 .
3 . طه 76 .
4 . نساء 145 .
5 . حجر 22 .
6 . واقعه 79 .

97
صورت كتب درآمده است . اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است : (( واعلم ان لكل ظاهر باطنا على مثاله ]( ( 1 ) اين قرآن كتبى , صورت كتيبه انسان كامل است , و آن قرآن عينى , صورت عينيه انسان كامل است .

قرائت هم در هر نشأه صورتى دارد , قرائت اين نشأه با اين لب و دهن است , و مطابق عوالم و نشأت قرائتها تفاوت دارد . شما در بيدارى كه حرف مى زنيد طورى است , و در عالم خواب كه با آن بدن برزخى حرف مى زنيد طور ديگر است , آن دهن كارى به اين دهن ندارد , آن گويا است و اين بسته و خاموش , بقول ملاى رومى در دفتر سوم مثنوى در بيان اين كه تن روح را چون لباسى است , و اين دست آستين دست روح است , و اين پاى موزه پاى روح :

تا بدانى كه تن آمد چون لبيس
روبجولابس لباسى را مليس
روح را توحيد الله خوشتر است
غير ظاهر دست و پاى ديگر است
دست و پا در خواب بينى ايتلاف
آن حقيقت دان مدانش از گزاف
آن توئى كه بى بدن دارى بدن
پس مترس از جسم , جان بيرون شدن
روح دارد بى بدن بس كار و بار
مرغ باشد در قفس بس بى قرار
باش تا مرغ از قفس آيد برون
تا ببينى هفت چرخ او را زبون

و از مرحله عالم خواب هم بالاتر برويم و به باطن عالم نزديكتر بشويم , و هكذا , هر چه به عالم بالاتر و عالى و اعلى ارتقا و اعتلاء به يابيم , آيات قرآنى و قرائتها و بدنها و حرفها و درجات تفاوت دارند و تفاوت به كمال واكمل و تمام واتم است , همانطور كه امام باقر علوم تبيين فرموده است([ : اللهم انى اسالك من كلماتك بأتمها وكل كلماتك تأمة , اللهم انى اسالك بكلماتك كلها ]( .

از معلم اول ارسطو منقول است كه([ : الانسان العقلى فيه جميع الاعضاء

1 . نهج البلاغه , خطبه 152 . $

98
التى فى الانسان الحسى على وجه لائق به]( ( 1 ) و اين كلامى كامل و سخنى سخت استوار است .

به مثل اين تفاوت را مانند تفاوت مرتبه بدن و روح به بينيد , كه بدن مرتبه نازله نفس است يعنى بدن نفس متمثل و روح متجسد است .

پرتو روح است نطق و چشم و گوش
پرتو آتش بود در آب جوش

همانطور كه پرتو آتش را در آب ملاحظه مى فرمائيد , پرتو روح را در بدن به بينيد , اگر چشم مى بيند يعنى روح , اگر دست مى جنبد يعنى روح , اگر زبان مى گويد يعنى روح , و هكذا , زيرا كه انسان هويت واحدة ذات اطوار متعدده است .

فرمود در قيامت به قارى قرآن مى گويند اقرأ وارق , بخوان و بالا برو به هر مرتبه قرآن كه رسيدى توقف نكن , بخوان و بالاتر برو كه خبرهائى است . در هيچ مرحله قرآن توقف نكن , نگو كه به قله شامخ معرفت رسيدم .

غريق بحر وحدت را زساحل از چه مى پرسى
كه اين دريا ندارد ساحل اى ناديده روشنها

آن كسى كه براى اين اقيانوس عظيم الهى ساحل مى پندارد , در محفل روشنها ننشسته , و از سخن دانايان و زبان فهمان حرف نشنيده , و به اسرار آيات قرآنى پى نبرده است , در اين دريا غواصى نكرده است . همانطورى كه دار هستى را نهايت نيست , فعل خداوند را نهايت نيست , كلام خداوند را نهايت نيست . كلام هر كس به فراخور عظمت وجودى اوست . قلم هر كس به اندازه سعه وجودى او است . هر كس حرفى مى زند , كتابى تأليف مى كند , خلاصه , مطلقا آثار وجودى هر كس معرف مايه و پايه و قدر و اندازه عظمت وجوديش است .

1 . اسفارالاربعة ج 4 114 . $

99
كاسه چينى كه صدا مى كند
خود صفت خويش ادا مى كند

غرض , اين كه همانطور كه خداوند سبحان , وجودى غيرمتناهى است , آثار او , كلمات او , كتاب او , غيرمتناهى است , كه كتاب الله است , اين كتاب حد توقف ندارد كه در آن حد به ايستيم و بگوئيم , به منتهى رسيديم , بلكه اقرأ وارق بخوان و بالاتر برو . در حديث آمد كه([ : ان للقرآن ظهرا و بطنا ولبطنه بطنا الى سبعة ابطن ]( , و فى روايه ([ , الى سبعين بطنا]( عارف رومى در اين معنى مى گويد :

حرف قرآن را مدان كه ظاهر است
زير ظاهر باطنى هم قاهر است
زير آن باطن , يكى باطن دگر
خيره گردد اندر او فكر و نظر
زير آن باطن , يكى بطن سوم
كه در او گردد خردها جمله گم
بطن چارم از نبى خود كس نديد
جز خداى بى نظير بى نديد
همچنين تا هفت بطن اى بوالكرم
مى شمر توزين حديث معتصم
تو زقرآن اى پسر ظاهر مبين
ديو آدم را نبيند غير طين
ظاهر قرآن چوشخص آدمى است
كه نقوشش ظاهر و جانش خفى است
مرد را صد سال عم و خال او
يكسر موئى نبيند حال او

يك كتاب را باز مى كنيد , مى بينيد اين كتابى نيست كه آدم آنطور يك روزنامه را مى خواند , آن را مطالعه كند , اين كتاب خلوت و وحدت مى خواهد , اين كتاب كار را تا بدانجا مى كشاند , كه تك تك ساعت مزاحمش است , اين كتاب يواش يواش او را از اجتماع بكنار مى كشاند , تا مى رود به جائى كه مى خواهد خودش باشد و خودش , حتى اگر افكار درونى از گوشه وكنار برايش پيش بيايد آنها را طرد مى كند تا تجمع حواس پيدا كند , و تمام تعلقات را از خود القاء مى كند , و اسقاط مى نمايد تا صافى و خالص بشود خودش , و يك توحد روحانى پيدا كند , كه بتواند آن كتاب را بفهمد و دريابد , چنين كتابى را مى گوييم كتاب سنگينى است در فهم آن استاد و ارشاد و درس و بحث , و فكر و تدبر و تأمل لازم است .


100

خداوند سبحان فرمود([ : انا سنلقى عليك قولا ثقيلا ]( ( 1 ) اين قول ثقيل قرآن عظيم است , اين كلام الهى , قول ثقيلى است كه([ لوانزلنا هذا القرآن على جبل لرأيته خاشعا متصدعا من خشية الله ]( , ( 2 ) ولكن انسان آن را حمل كرده است , اين قول ثقيل , همان مأدبة الله است كه ما را دعوت بدان فرموده اند , اين همان سفره پربركت الهى است كه ما را بسوى آن خوانده اند . اگر بنده و جنابعالى اين لياقت را نداشته بوديم كه در كنار اين سفره بيائيم و از غذاها روحانى آن بهره برداريم و نيروى روحى بگيريم و رشد عقلى تحصيل نمائيم و استكمال وجودى پيدا كنيم , يعنى به اخلاق ملكوتى متخلق شويم و به اوصاف الهى متصف گرديم , ما را بدان دعوت نمى فرمودند , و اين سفره را براى ما مهيا نمى فرمودند . اين كتاب براى ما نازل شده است , اين سفره خوراك من و شما است :

تا خيال و فكر خوش بر وى زند
فكر شيرين مرد را فربه كند
جانور فر به شود , ليك از علف
آدمى فربه زعز است و شرف
آدمى فربه شود از راه گوش
جانور فربه شود از حلق و نوش

گوش انسان دهان جان او است , از اين دهان مى توانيم اين كتاب را تحصيل كنيم , و اين قول ثقيل را حمل نمائيم و به اسرار آن برسيم . و به هر جا كه رسيده ايد اين كتاب شما را بالا مى برد . يك آيه براى يك شخص روزنه اى است , همان آيه براى شخص ديگر دروازه ايست , و براى ديگرى جهانى , و براى ديگرى جهان هائى , تا بينش و قابليت و قوه هاضمه كسانى كه در كنار اين سفره نشسته اند چه اندازه باشد .

سفره پهن است و قابليت و استعداد هم به جنابعالى داده اند :

1 . مزمل 6 .
2 . حشر 21 .

101
اى دل بكوى دوست گذارى نمى كنى
اسباب جمع دارى و كارى نمى كنى

و شما را دعوت هم فرموده اند , و دست رد بسينه كسى نمى زنند , و كبر و ناز و حاجب و دربان هم در اين درگاه نيست بلكه ناز شما را هم مى كشند , و بقول كمال اصفهانى :

بر ضيافتخانه فيض نوالت منع نيست
درگشاده است وصلا درداده خوان انداخته

اين ضيافتخانه خدا , نوالش همواره وقف عام است , خوان انداخته است وصلا هم در داده اند , چه كسى از روى صدق گفت آمدم و به مقصد نرسيد .

به مجاز اين سخن نمى گويم
به حقيقت نگفته اى الله

يكى از تعبيرات جانانه و دلنشين و شيرين قرآن , اين است كه از زبان سفير كبيرش حضرت خاتم صلى الله عليه وآله وسلم , خطاب و دعوت به صورت تعالوا است([ . قل تعالوا أتل ما حرم ربكم عليكم ]( ( 1 )

و همچنين آيات چند ديگر . عرب وقتى به كسى بگويد بيا , موارد گفتن بيا , گوناگون است . آمرى كه مى گويد بيا , ممكن است در پايين بوده باشد و طرف مخاطب او در بالا و بلندى , اينجا به او مى گويد (( انزل]( يعنى پائين بيا . و اگر چنانچه به عكس باشد , يعنى آمر در بلندى قرار گرفته باشد و مخاطب در پستى , اينجا مى گويد([ : تعال]( يعنى بالا بيا .

بما بصورت جمع خطاب فرموده است : تعالوا . مرا كه پيغمبر شما هستم به بينيد و بالا بيائيد . من در مقامى هستم , در يك قله شامخى قرار گرفتم , در يك مقام قرب الهى واقع شدم , شما را كه در حضيض مى بينم و در آن حد و وضع مشاهده مى كنم , بشما خطاب مى كنم تعالوا , مرا به بينيد و بالا بيائيد .

1 . انعام 152 . $

102
فى السماء رزقكم بشنيده اى
اندر اين پستى چه بر چفسيده اى
ترس و نوميديت دان آواز غول
مى كشد گوش تو تا قعر سفول
هر ندائى كه ترا بالا كشد
آن ندائى دان كه از بالا رسد
هر ندائى كه ترا حرص آورد
بانگ گرگى دان كه او مردم درد
اين بلندى نيست از روى مكان
اين بلنديهاست سوى عقل و جان
بانگ مى آيد كه اى طالب بيا
جود محتاج گدايان چون گدا
جود محتاج است و خواهد طالبى
آنچنانكه تو به خواهد تائبى

بالا بيائيد كه خداوند سبحان فياض على الاطلاق است و قابليت و استعداد هم به شما داده است , و كتاب بى نهايت قرآن حكيم را كه حافل تمام حكم و معارف , و شامل جميع كلمات نوريه وجوديه است , غذاى جان شما قرار داده است .

چنانكه عرض كرده ايم , شرط يافتن توحد روحانى , بدست آوردن است . اين توحد , قطع از تعلقاتست , كه طهارت مى آورد و به انسان بينش مى دهد , آدمى را روشن و بيدار مى نمايد . هر اندازه انسان به ماده گرايش پيدا كرد , به همان اندازه محجوب و مهجور و از حقيقت دور است و در صيد و شكارش عاجز است . و هر اندازه كه از رنگ تعلقات بدر آمد به همان اندازه صفا و نشاط مى يابد .

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

يكى از بركات نماز , اين است كه انسان را از تعلقات دنيوى اعراض مى دهد و به ملكوت عالم مى كشاند كه رسول الله([ ص]( فرمود([ : ان المصلى يتاجى ربه ]( .

در شرح حال شيخ رئيس به تاريخ ابن خلكان رجوع به فرمائيد([ : و كان اذا اشكلت عليه مسألة توضا وقصد المسجد الجامع وصلى ودعا الله عزوجل ان يسهلها عليه ويفتح مغلقها له]( . يعنى چون بر بوعلى سينا مسأله مشكلى پيش مى آمد , برمى خاست و وضو مى ساخت و قصد مسجد جامع مى كرد و نماز مى گذارد


103
و خدا را مى خواند , كه مسأله مشكل را بر وى آسان كند و آن بسته و پوشيده را برويش بگشايد .

انسان بر اثر اعراض از تعلقات اين نشأه , و تصفيه خاطر , و توجيه نفس ناطقه به ملكوت عالم , بهتر و زودتر به حقيقت مطلوبش دست مى يابد .

علم و عمل على التحقيق جوهرند نه عرض , بلكه فوق مقوله اند . و انسان سازند , انسان به علم و عمل ارتقاء وجودى مى يابد , و هر كس بدان پايه كه علم آموخته و عمل اندوخته , به همان اندازه انسان است و قدر و قيمت دارد . به هر اندازه كه واجد آيات قرآنى شده است , به همان اندازه حكيم است و بهشت است و به هر اندازه كه به اسماء و صفات الهى آگاهى يافت , البته نه آگاهى مفهومى , بلكه حقايق آنها را دارا شد , بهمان اندازه متخلق به اخلاق ربوبى است . قرآن كريم فرمود([ : انه عمل غيرصالح ]( ( 1 ) و فرمود([ : جزاء وفاقا ]( ( 2 ) و فرمود([ : ولا تجزون الا ماكنتم تعملون ]( . ( 3 )

پس قيامت همه قيام كرده است , و حساب همه رسيده , و نامه اعمال همه بدست آنان داده شده است .

آگاهى مفهومى چندان كارى نمى رسد , من مى دانم مثلا فلان نوع حلوا را چگونه بايد پخت , آرد و روغنش چه قدر , آب و عسلش چه قدر . اما حلوا را نچشيده ام و آن لذتى را كه خورنده حلوا ادراك كرده است , من ندارم , به حلوا حلوا دهن شيرين نمى شود , تا نچشى ندانى .

دانائى مفهومى غير از دارائى ذوقى و شهودى است . اين سخن در لذت , در آلم هم چنين است , آنكه دندانش درد گرفت و به([ دندان پزشك )) رجوع كرده است , پزشك , مفهوم درد را ادراك مى كند , نه خود درد را , آن كه درد دارد , مى داند درد چيست . به قول حكيم سنائى در حديقه :

1 . هود 47 .
2 . نبأ 27 .
3 . يس 55 .

104
آن شنيدى كه رفت نادانى
بعيادت به درد دندانى
گفت باد است زان مباش غمين
گفت آرى , ولى به نزد تو اين
بر من اين درد كوه پولاد است
چون توئى بيخبر تو را باد است

غرض اين كه بايد معانى واقعى اسماء و صفات الهى را دارا شد , و آن كه به عرض رسانده ام , هر كس بدان پايه كه دارا است بهمان اندازه انسان است , و به همان اندازه قدر و قيمت دارد , و بهمان اندازه قرآن و بهشتى بلكه بهشت است , اين دارائى است .

انسان بر اثر اين دارائى , ولايت تكوينى بدست مى آورد , و چنان قدرت وجودى پيدا مى كند كه تصرف در ماده كائنات مى نمايد , و خودش بهشت آفرين مى شود , چون مظهر تام اسماء و صفات الهى مى گردد . مى بينيد كه انسان كامل , حرف بهشت را نمى زند بلكه بهشت آفرين را طلب مى كند اگر بهشت شيرين است , بهشت آفرين شيرين تر است .

اين كلام سيد الاوصياء اميرالمؤمنين على عليه السلام , است([ : ما عبدتك خوفا من نارك , ولا طمعا فى جنتك , بل وجدتك اهلا للعبادة فعبد تك ]( ترا از بيم آتش و به اميد بهشت پرستش نمى كنم , بلكه ترا شايسته پرستش يافتم و پرستش مى كنم . بقول شيخ بهائى در نان و حلوا :

نان و حلوا چيست اى نيكو سرشت
اين عبادتهاى تو بهر بهشت
نزد اهل دين بود دين كاستن
در عبادت مزد از حق خواستن
رو حديث ما عبدتك اى فقير
از كلام شاه مردان يادگير
چشم بر اجر عمل از كورى است
طاعت از بهر عمل مزدورى است

و در نهج البلاغه آمده است كه([ : ان قوما عبدوا الله رغبة فتلك عبادة التجار , وان قوما عبدوا الله رهبة فتلك عبادة العبيد , وان قوما عبدوا الله شكرافتلك عبادة الاحرار ]( . ( 1 )

([ . 1 نهج البلاغه]( فيض , حكم 229 $

105

احرار از بندگى لذت مى برند , از سبحان ربى الاعلى و بحمده گفتن , لذت مى برند , از خلوتها و وحدتهايشان لذت مى برند , از فكرها و توجه ها و سير و سلوك معنوى و از شهود عرفانى و ذوقى و وجدانيشان لذت مى برند .

هر يك از ما بمنزله جدولها و كانالها و نهرهائى است , كه به درياى بيكران هستى متصل است , بلكه از آنجا منشعب است اين نهرها بايد لاى روبى و پاك شوند . اگر مى بينيد آب جدولى زلال و صاف نيست , طعم و بوى و رنگ بد دارد از اين جدول است , از اين كانال است . وقتى آب به كانال آمده است رنگ گرفته است . مثل بارانى كه مى بارد , صاف و زلال و شيرين , نازل مى شود , اما وقتى به زمين رسيد , با گلها و لاى و لجنها و با گياهها و اماكن آميخته شد و حشر پيدا كرد و الفت يافت , بر اثر اين الفت و معاشرتش به رنگ آن خاك و آن نهر و آن گياه درمى آيد .

مثلا اگر زمين شوره زار است , مى بينيم آب باران شيرين شور شده است . و اگر زمين رنگى دارد و اگر گياهى طعمى دارد , بدان رنگ و بدان طعم درآمده است والا خود آب صاف و زلال بزمين آمده است .

درباب دهم([ مصباح الشريعه]( , آمده است كه([ : ولتكن صفوتك مع الله تعالى فى جميع طاعاتك كصفوة الماء حين انزله من السماء ]( يعنى صفاى تو با خداى تعالى در همه طاعات تو مانند صفاى آب باشد , زمانى كه خداوند آنرا از آسمان فرو مى بارد .

اين اشخاص و افراد مثل اين كانالها هستند , آنچه كه از خداوند است همه صاف و زلال است , او آنچه را كه مى دهد , همه طاهر و پاك است , ما بد پيوند مى دهيم , مابد تلفيق مى كنيم , در ما رنگ مى گيرد([ : انزل من السماء فسالت أودية بقدرها ]( ( 1 ) اين آب منزل از آسمان , چون به اين واديها رسيد , مقدار وحد پيدا مى كند , رنگ مى گيرد .

1 . رعد 17 . $

106

بارى سخن در اين بود كه انسان آگاه عبادت را براى طلب بهشت و دورى از دوزخ انجام نمى دهد :

چونكه اندر هر دو عالم يار مى بايد مرا
با بهشت و دوزخ و با حور و با غلمان چكار

عبادت آن لذت روحانى است كه انسان در تعقلش , بلكه فوق مقام تعقل در شهودش مى يابد . انسان كامل و آگاه چرا خودش را به لذايذ ناپايدار محدود و مقيد كند ؟ او چرا بدنبال لذت أبدى جاويدانى غيرمتناهى نبوده باشد ؟

عارف ربانى ملا عبدالصمد همدانى , در بحرالمعارف از كتاب([ فردوس العارفين]( نقل كرده است كه (( قال اميرالمؤمنين عليه السلام([ : العارف اذا خرج من الدنيا لم يجده السائق والشهيد فى القيامة , ولارضوان الجنة فى الجنة , ولا مالك النار فى النار , قيل : و اين يقعد العارف ؟ قال عليه السلام([ : فى مقعد صدق عند مليك مقتدر ]( .

حضرت وصى , اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود([ : عارف كه از دنيا بدر رفت , سائق و شهيد او را در قيامت نمى يابند , و رضوان جنت او را در جنت نمى يابد , و مالك نار او را در نار نمى يابد , يكى عرض كرد پس عارف در كجا است ؟ امام فرمود او در نزد خدايش است .

عارف همواره نه در آسمان است و نه در زمين , نه در بهشت و نه در دوزخ , او پيش آسمان آفرين , و بهشت آفرين است :

چرا زاهد اندر هواى بهشت است
چرا بى خبر از بهشت آفرين است

سبحان الله , انسان چه قدر اعتلاى مقام پيدا مى كند كه با خدايش هم نشين مى گردد , و چه قدر انحطاط مى يابد كه از انعام و بهائم پست تر مى شود([ : لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين ]( .

در اين موضوع مطلبى از ابن مسكويه در كتاب اخلاقى([ طهارة الاعراق]( به عرض برسانيم . الحمدالله , محفل عرشى , و حافل ارباب فضل و


107
دانشجويان و بزرگان اهل علم و كمال مى باشد , مى دانيد كه([ اخلاق ناصرى]( ترجمه([ طهارة الاعراق]( ابن مسكويه مى باشد , كه محقق خواجه نصيرالدين طوسى از عربى بفارسى ترجمه كرده است و مرحوم سيد صالح خلخالى , كه شاگرد ارشد حكيم الهى ميرزا ابوالحسن جلوه بود و شرح حال او در ماثر و آثار فاضل نراغى آمده است , در شرح مناقب , منسوب به شيخ محيى الدين عربى گويد : ( ص 67 چاپ سنگى ) : كتاب (( طهارة الاعراق]( افلاطون الهى را ابوعلى مسكويه از زبان يونانى بعربى ترجمه نمود و سلطان الحكماء محمدبن حسن نصيرالدين طوسى آن را از زبان تازى بپارسى درآورد و به اخلاق ناصرى موسوم كرد . ( 1 )

غرض اين كه ابوعلى احمدبن مسكويه گويد([ : جوهر انسانى را فعل خاصى است , كه هيچ موجودى با وى در آن شركت ندارد , و او اشرف موجودات عالم ما است , پس اگر افعال خاص به او , از او صادر نشود به مثل چنانست كه فعل فرس بكمال از او صادر نشود , و كمال اسب اين است كه سوارى خوبى براى انسان باشد , و چون از اين فعل و كمال سقوط كند , همسر حمار گردد , بر وى پالان نهند و او را بار كشند ]( .

و يا سيف كه او را فعلى خاصى است كه كمال او در آنست , و چون شمشير از كمالش بيفتد نعل چار پا گردد .

بارى , شمشير پولادين تا به كمالش است , لايق دست دلاوران است , داراى غلافى گرانقدر است , بر كمر يك سلحشور جنگ آور بسته است و چه قدر قدر و قيمت دارد , حالا اگر اين شمشير از كمال خود ساقط شود , او را موريانه خورد و زنگ زد و فاسد شد , پاره فلزى است , كه به كنارى انداخته مى شود تا در دست يك آهنگر عادى مى افتد و نعل چارپائى مى شود , به بين از كجا به كجا رسيده است([ : لقد خلقنا الانسان فى أحسن تقويم ثم رددناه

1 . ماثر وآثار 185 , شرح مناقب 67 . $

108
اسفل سافلين ]( ( 1 ) .

انسان وقتى به پستى گرائيده , پستى عجيب مى شود , از هر حيوانى درنده تر و پليدتر مى گردد , همين كه مى بيند اين اشباه رجالى , كه دم از تمدن مى زنند , از جان اهل توحيد چه مى خواهند ؟ از اين آدمكشيها و دغلبازيها و دروغ پردازيها چه مى خواهند ؟ از يك طرف سنگ حقوق بشر را بر سينه مى زنند , از طرف ديگر با بشر اهل توحيد و قرآن , و طرفدار منطق وحى و ملتها و كشورهاى مستضعف اين طور رفتار مى كنند . اين قدر انسان پست مى شود ؟!

طرفدار حقوق بشر , قرآنست كه منطق وحى است , شما ملت مسلمان به حق قيام كرده ايد كه هدف مقدس شما اعلاى منطق وحى است . امروز در روى زمين جز كشور جمهورى اسلامى كشورى ايران ادعاى طرفدارى حقوق بشر بنمايد دروغ گفته است , به دين خدا افتراء بسته است , چيزى كه عيانست چه حاجت به بيانست .

بفرمائيد حساب برسيم , چه خوب است مرد حساب باشيم , يكى از خطبه هاى نهج البلا غه , آن خطبه ايست كه در آن داستان([ حديده محماة]( است كه خطبه دويست و بيست و دو نهج البلاغه است . اين خطبه شريف , يك رشته كلمات امير كلام عليه السلام , در غايت ارتباط و انسجام در پيرامون يك موضوع است .

فرمود([ : سوگند بخدا , اگر در حال بيدارى بر خار سعدان شب به روز آورم , و در حال دست و گردن بسته در غلها كشيده شوم , نزد من دوست تر است از اين كه خدا و پيامبرش را در روز رستاخيز بنگرم , در حالى كه به بنده اى ستمكار , و كالائى را بزور ستاننده باشم . چگونه ستم كنم احدى را براى نفسى كه شتابان به سوى پوسيدن و كهنه شدن بازگشت مى كند ! و مدت حلول آن در خاك دراز است .

1 . والتين 5 . $

109

سوگند به خدا , عقيل را ديدم كه بى چيز بوده است عقيل برادر آنجناب بود تا آنكه از من يك من از گندم شما درخواست كرده است . و كودكانش را ديدم از تهيدستى رخساره شان نيلگون بود , چند بار بنزد من آمد و همان گفتار را تكرار و تأكيد مى نمود , بسوى او گوش فرا داشتم , گمان برد كه من دينم را به او مى فروشم , و راه خودم را ترك مى گويم و در پى وى مى روم , پس پاره آهنى را گرم كردم و او را به بدنش نزديك گردانيدم تا بدان عبرت گيرد , پس چون شتر گر گرفته , از رنج آن ناله بر آورد و نزديك بود كه از آن پاره آهن بسوزد , بدو گفتم اى عقيل : زنان گم كرده فرزند تراكم بينند آيا از پاره آهنى كه انسانى آنرا براى بازى خود گرم كرده است ناله مى كنى , و مرا به آتشى كه خداوند جبار براى خشم خود برافروخت مى كشانى . آيا تو از رنج اين آهن سوزان ناله مى كنى و من از زبانه آتش جبار ناله نكنم ؟]( !

([ شگفت تر از امر عقيل اين كه كسى در شب با پيچيده اى در ظرفش و سرشته اى هديه و حلوائى نزد ما آمد , كه ناخوش داشتم آن را چنانكه گوئى با آب دهن مار , ياقى كرده مار سرشته بود , بدو گفتم اين صله است يا زكوة يا صدقه است , پس آن بر ما اهل بيت حرام شده است ؟ گفت نه اين است و نه آن , هديه ايست , گفتم : چشم مادران برايت گريان باد آيا از دين خدا نزدم آمدى تا مرا فريب دهى ؟ آيا خبط دماغ گرفته اى , يا ديوانه اى جن زده اى , يا بيهوده مى گوئى]( .

([ سوگند به خدا اگر هفت اقليم را با آنچه كه در زير افلاك آنها است به من دهند تا خدا را درباره مورى عصيان ورزم , كه پوست دانه جوى را از او بربايم , اين كار را نمى كنم . و هرآينه , دنياى شما در نزد من از برگى در دهان ملخى كه آن را جاييده است و خورد كرده است خوارتر است . على را با نعمتى كه فنا پذيرد , و لذتى كه بقا را نشايد چكار ؟ پناه مى بريم به خدا از خواب بودن و بيهوشى عقل و از زشتى لغزش , و به او يارى مى جوييم]( .

حالا انصاف بدهيد و به فرمائيد , كه طرفدار حقوق بشر چه كسى است و چه مذهب و آيينى است ؟ اين كه با برادرش آنهم در مقابل خواستن يك من


110
گندم از بيت المال مسلمين , و آنهم برادرى كه در آن حال هر دو چشم را از دست داده بود , نابينا بود و بچه هايش آشفته و دگرگون , آنچنان رفتار مى كند , طرفدار حقوق بشر است , يا اين درنده هائى كه آنهمه شهرها و خانه ها را شب و روز ويران مى كنند و به آتش مى كشانند و پيران و كودكان و مردم بى دفاع را مى كشند و اين همه بيدادگرى مى نمايند ؟

آن مردك چرا هديه و حلوا را در شب آورده است ؟ چرا در روز نياورده است , چرا تا امروز كه اميرالمؤمنين عليه السلام , بر سر كار نبود و به ظاهر خليفه مسلمانها محسوب نمى شد نياورده است و حالا آورده است ؟ اين حلوا بو دارد , اين حلوا صله است يعنى وسيله و دست آويزى براى رسيدن به هدفى شيطانى است , اين حلوا در پيش چشم توحيد على , ازقى كرده دهان مار ناگوارتر و خوارتر است .

برو اين دانه بر مرغى دگرنه
كه عنقا را بلند است آشيانه

اين يك انسان ملكوتى است , اين يك انسان كامل است , اين يك انسان حقيقى است , كه سوگند به خدا ياد مى كند اگر هفت اقليم با آنچه در تحت افلاك آنها است بدو دهند كه پوست جوى را از دهن مورى بدر آورد , چنين كار نمى كند.

سيه اندرون باشد و سنگدل
كه خواهد كه مورى شود تنگدل

اين انسان كامل در تمام ابعاد شئون انسانى([ مثل أعلى]( است . ما تابع اين انسانيم , ما در خط و فرمان چنين انسانيم , كه خود انسان است و انسان سازنده و تشكيل دهنده([ مدينه فاضله]( , و منطق او وحى الهى است و دستورالعمل او صادر از خداوند سبحان است .

منطق رهبران الهى ما در دست همگان است , ديگران بهتر از اين دارند , بسم الله بفرمايند ارائه بدهند . در عالم به غير از قرآن منطق وحى در جائى نشان دارند , كتاب ديگرى سراغ دارند , معرفى كنند .


111

جوامع روائى ما از نهج البلاغه و صحيفه سجاديه و بحار و كافى و ديگر اصول و مسندهاى اسلامى , همه از شئون و شعوب قرآنند و به يك معنى قرآن متنزل اند , ديگران بهتر از اينها دارند , بفرمايند . ما كه هر چه بيشتر گشتيم كمتر يافتيم . اوستايشان را ديده ايم , عهد عتيق و عهد جديدشان را خوانده ايم حرفهاى بودا را هم ديده ايم , تلموتشان را نيز زير و رو كرده ايم , و از هر جا چيزى سراغ گرفته ايم , به دنبالش رفته ايم و كتابهائى تحصيل كرده ايم , ولكن بدون تعصب , بلكه از روى معيار عقل و ميزان فهم و درايت و فحص و بحث بتحقيق عرض مى شود :

به حسن و خلق و وفاكس به يار ما نرسد
ترا در اين سخن , انكار كار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند { كسى به حسن و ملاحت , به يار ما نرسد
هزار نقش برآيد زكلك صنع و يكى { بدلپذيرى نقش نگار ما نرسد
هزار نقد ببازار كائنات آرند { يكى بسكه صاحب عيار ما نرسد

امروز كشورها , همه با يكديگر مرتبط اند و از كتابخانه ها اطلاع دارند , فهرست ها در دست همه است و اهل كتاب بخوبى از كتابها با خبرند , اين مطلب چيز پوشيده اى نيست كه ما امروز به خواهيم به گزاف يا به تعصب مذهبى حرفى بزنيم , كتابى در روى زمين غير از قرآن و روايات صادر از اهل بيت طهارت وعصمت و وحى , وجود ندارد . نسبت ديگر دفترها به صحيفه آلهيه قرآن مجيد نسبت و قياس سها با شمس است .

گفتن بر خورشيد كه من چشمه نورم
دانند بزرگان كه سزاوار سها نيست

كجا ستاره سها در مقابل آفتاب عالمتاب مى تواند بگويد مرا نور است . آنجا كه كتاب و كتابخانه هست و خبرى از كتاب مى دهد از اشراق و اشراف قرآن و جوامع روائى قرآنست .

اين كتاب آسمانى ما , اين رهبران آسمانى ما , اين جوامع روائى منطق اولياى دين ما . متاع دين ما معلوم و مكشوف است در دسترس همه است ,


112
ديگران بهتر از اين دارند بياورند .

ما در خط و در مسير اين قرآن و اين على و اوصياى او هستيم و آنان را در امور دنيا و آخرت , امام خودمان مى دانيم اگر كامل تر از آنها نشان داريد معرفى بفرمائيد .

امام يعنى مقتداء , پيشوا , امام يعنى سرمشق كه بايد به وزان او رفتار كنى , تا بكمال انسانى برسى و انسان بالفعل بشوى .

امام به زبان خود امام , ميزان الهى است , يعنى معيار و ترازوى عدل حق كه ديگران بايد با اين تراز و سنجيده شوند تا مقدار انسانيت هر يك معلوم گردد , ترازوى انسان سنج , انسان كامل است , نه ديگر ترازوها :

بهر توزين كدو و كلم است اين ميزان
بهر توزين تو , زين شاكله ميزان نبود

اين سخن ما , ديگران بهتر دارند بفرمايند .

افسوس كه اين مزرعه را آب گرفته
دهقان مصيبت زده را خواب گرفته

ما خير و سعادت مردم را مى خواهيم . ما مى خواهيم كه نفوس مستعده به كمال انسانيشان برسند . ما مى خواهيم بيايند در كنار اين سفره الهى , لقمه ها بردارند و صاحب مدينه فاضله گردند و بسعادت ابديشان نائل آيند . ما حيات و سعادت هميشگى ايشان را مى خواهيم و آنها در پى كشتن ما هستند , به بين تفاوت ره از كجاست تا بكجا .

هيچ پيغمبرى براى آدم كشى نيامده است , هيچ پيغمبر و امامى افتتاح به جنگ نكرده است , در هيچ كتابى سراغ نداريد كه پيغمبرى و وصى پيغمبرى در غزوه اى افتتاح به جنگ كرده باشد . آنها كه سر جنگ با مردم ندارند , آنها براى احياى نفوس بشر آمده اند , آنها فرموده اند([ : من قتل نفسا بغير نفس أو فساد فى الارض فكانما قتل الناس جميعا ]( . ( 1 ) اميرالمؤمنين عليه السلام , فرمود :

1 . مائده 33 . $

113
([ انبياء براى روشن كردن چراغ عقول مردم آمدند]( . اين دنيازده هاى بى عقل اند كه دارند با منطق انبياء مى جنگند , دست به ترور كردن مى زنند . اين سوداى خامى است كه در سر مى پزند و هرگز به آرزويشان نمى رسند . اگر نمرود و فرعون و ابولهب و يزيد و امثال آنان به آرزويشان رسيده اند , اين صداميان و گروهكهاى دغل هم خواهند رسيد .

عرض كرديم , كه مأدبه , يعنى سفره كه قرآن مأدبة الله است . و معناى ديگر مأدبه , يعنى دستورالعملى ادب آموز و ادب كننده . بايد ادب را معنى كنيم , و جمله اى راجع به تعليم در كلام جناب امير عليه السلام به كميل , كه دانشمندان را كشاورز معرفى فرمود , و راجع به ظرف علم فرمايشى دارد كه در نحوه تكامل نفوس و تحصيل علوم و افاضه معارف و نحوه افاضه بايد اشارتى بنمائيم . و هم چنين در اين كه علم و عمل جوهرند و انسان سازند , بايد بطور خلاصه عرائضى تقديم شود كه به جلسه ديگر موكول مى گردد , اينك وقت ما تمام شده است , و اينطور است , فرمودند : الوقت سيف صارم , زمان بسرعت مى گذرد .

روزها گر رفت گور و باك نيست
تو بمان اى آنكه چون تو پاك نيست

اين وقتها را بايد خيلى مغتنم بشماريم , اميرالمؤمنين عليه السلام , فرمود([ : همينطور كه روزها از شما مى گيرند , شما هم سعى كنيد از آنها بگيريد )) , يعنى امروز كه از شما گرفته مى شود و از اقامت زمانى شما كاسته مى گردد , شما هم سعى كنيد در اين روز حقيقتى و معرفتى و كمالى تحصيل كنيد و بهتر از روز پيش بوده باشيد . خداوند متعال همه را عاقبت به خير بفرمايد .

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته .


114

115
سمينار تعليم و تربيت در اسلام ( 2 )

( دانشگاه كرمان )


116

117
بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد والثناء لعين الوجود , والصلوة والسلام على واقف مواقف الشهود حامل لواء الحمد ونائل المقام المحمود , سيدنا أبى القاسم محمد([ ص]( و على آله أمناء المعبود , ثم الصلوة والسلام علينا وعلى عبادالله الصالحين والشهداء والصديقين .

براى بنده صبح سعادتى است كه در اين محفل مبارك روحانى , در پيرامون تعليم و تربيت اسلامى به فراخور به بينشم به محضر شريف سروران و برادران و خواهران ايمانى ام , عرائضى تقديم بدارم .

اين ايام پيوند حوزه و دانشگاه و وحدت روحانى و دانشجو است , كه به حقيقت ايام الله است , خداوند سبحان اين وحدت و پيوند را براى ملت به حق قيام كرده كشور جمهورى اسلامى ايران مبارك گرداند , و به همه ما در انجام امورى كه موجبات تقرب بدرگاه او است مؤيد و موفق بدارد .

سخن ما در اين بود كه جناب رسول الله([ ص]( فرمود : (( القرآن مأدبه الله ]( , و به عرض رسانديم([ مأدبه]( سفره الهى است و بر اين سفره انواع گوناگون غذاهاى روحانى براى نفوس مستعده آماده است . هيچكس از كنار اين سفره بى بهره برنمى خيزد , اين مأدبه انسان ساز است([ : ان هذا القرآن يهدى للتى


118
هى اقوم ]( ( 1 ) غذاى انسان ساز , جز اين سفره نداريم , و سفره غذاى روحانى ديگرى براى انسان جز اين سفره گسترده نيست . اين سفره انسان را به سير انفسى وا مى دارد .

آن طريقى كه به حق , موجب رسيدن به مقصود و نيل به مطلوب انسانى كه لقاءالله و معرفة الله است , سير انفسى است . يعنى انسان بايد كوه وجود خودش را بخوبى بكاود تا بمعادن نهفته در آن دست بيابد . رسول الله([ ص]( فرمود([ : الناس معادن كمعادن الذهب والفضة ]( ( 2 ) , و كتاب وجود خودش را فهميده ورق بزند و كلمات نوريه اين صحيفه الهيه را بدرستى بفهمد و به غور و بررسى و عمق آنچه كه در او هست برسد .

اگر انسان اين كتاب را بدرستى مطالعه كند و فهميده ورق زند و از كلماتش به مسامحه و سرسرى نگذرد به مطلوب خود نائل مى شود . اين صحيفه بزرگترين كتاب خدا است و بهترين كلمات الله عليا , در اين كتاب مندرج است :

مرا بهيچ كتابى مكن حواله دگر
كه من حقيقت خود را كتاب مى بينم

در قرآن كريم وصول الى الله و نيل به لقاءالله , را به دو طريق منحصر فرموده است , يكى سير آفاقى و ديگر سيرانفسى([ : سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق , اولم يكف بربك انه على كل شى ء شهيد ]( . ( 1 )

سير آفاقى , مطالعه نمودن آيات و كلمات موجودات خارجى است كه به يك معنى خارج از انسان اند , انسانى كه هنوز در مسير استكمال است و از قوت به فعليت نرسيده است مى گويد جهان خارج از من , ولكن چون به

1 . اسرى 10 .
2 . من لايخصره الفقية , 4 385 .
3 . فصلت 54 .

119
فعليت رسيد و با اسم شريف محيط كه يكى از اسماء بزرگ الهى است , اتحاد وجودى پيدا كرد , يعنى اين اسم شريف محيط در او نشست و محيط شد , نه اينكه فقط مفهوم محيط را فهميد , آنگاه نمى گويد جهان بيرون از من , بلكه آنگاه محيط است و جهان بمنزله أعضاء و جوارح او مى گردد . سعيد سرمد كاشى , كه از ملت موسوى , بكيش محمدى درآمد و از مير ابوالقاسم فندرسكى حكمت فرا گرفت , گويد :
آن كوبصر حقيقتش ياور شد
خود پهن تر از سپهر پهناور شد
ملا گويد كه بر شد احمد بفلك { سرمد گويد كه سپهر در وى در شد

و در حقيقت آنگاه محيط مى شود , كه با عقل بسيط به پيوندد . اين پيوستن نه بطور موازات و محاذات و قرب و مجاورت مكانى و جسمانى است , بلكه بالاتر از آنست كه عبارت از ارتباط است , بلكه بالاتر از ارتباط است كه مشاء از آن تعبير به اتصال مى كند چنانكه شيخ در شفاء و اشارات و مباحثات تعبير به اتصال نموده است , ولكن مطلب بالاتر از اتصال است يعنى اتحاد است اتحادى وجودى , بلكه اتحاد هم از ضيق لفظ است , و امر فوق اتحاد است .

معانى هرگز اندر حرف نايد
كه بحر قلزم اندر ظرف نايد

از روى لاعلاجى تعبير به فناء كرده اند , اما فنائى كه قرة العين عارفين است , فنائى كه عين بقاء است , پس آنگاه كه فانى در عقل بسيط شد اتحاد وجودى با او پيدا مى كند و همانطور كه عالم مرتبه نازله عقل بسيط است در آن حال فناء مرتبه نازله حقيقت او نيز مى گردد ديگر در اينحال نمى گويد جهان خارج از من , بلكه مى گويد جهانى كه در من است چون مظهر تام اسم شريف([ المحيط]( شده است . و كلمه در كه مشعر به ظرف بودن است از روى نداشتن لفظ و سعه تعبير است , مثلا بدين مثابت است كه عارف رومى گويد :


120
ارتباطى بى تكيف بى قياس
هست رب الناس را با جان ناس

و يا بدين صورت كه عارف جا مى گويد :

حق جان جهانست و جهان جمله بدن
اصناف ملائكه قواى اين تن
افلاك و عناصر و مواليد اعضا
توحيد همين است و دگرها همه فن

اين امر براى ما امكان دارد و الا اين سفره كه مأدبة الله است براى ما گسترده نمى شد . اگر لياقت ارتقاء و لقاء الله در سرشت ما نمى بود خداوند سبحان در حدود بيش از بيست جاى قرآن ما را ترغيب و تشويق به لقايش نمى فرمود .

يكى از نامهاى شريف الهى اسم مبارك مؤمن است , و خداوند سبحان در سوره حشر قرآن خود را به اسم مؤمن وصف فرموده است([ : هوالله الذى لااله الا هو عالم الغيب والشهادة هوالرحمن الرحيم هوالله الذى لااله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر سبحان الله عما يشركون ]( . ( 1 ) و ما را هم قابل دانسته است كه اين اسم مبارك را بر سر ما بگذارد و ما را مؤمن بخواند مثلا (( قد افلح المؤمنون )) و آيات بسيار ديگر .

پس هم خودش مؤمن است و به ما فرمود : شما هم مؤمن بشويد , او كه بالفعل مؤمن است , ما هم كه بفعليت رسيديم و مؤمن بالفعل شديم , آنگاه به سر يكى از معانى لطيف حديث شريف([ المؤمن مراة المؤمن ]( , و حديث شريف([ : من رآنى فقد رأى الله ]( و نظائر آنها مى رسيم . مؤمن آينه مؤمن است بنده مؤمن آينه ايزدنما است و خداوند سبحان هم مرآت اين مؤمن است , زيرا كه اين مؤمن به سر قدرها و به حقائق دار هستى و به هر چه كه آگاهى مى يابد و دانا مى شود از آن آئينه اى كه تمام نماى تار و پود حقائق اكوان مى باشد پى مى برد . غرض اين كه خداوند سبحان خودش فرمود : مؤمن آن كسى است كه

1 . حشر 23 . $

121
اعراض كننده از لغو است([ : قدافلح المؤمنون الذين هم فى صلواتهم خاشعون والذين هم عن اللغو معرضون ]( . ( 1 ) بنابراين آيا انسان به خود اجازه مى دهد كه چنين توهمى داشته باشد كه نعوذبالله خداى مؤمن , حرف لغو و بيهوده بزند ؟

خداوند مؤمن , قرآن معصوم كه صدق محض و نور صرف و منزه از سخريه و غلط و لغو است , و يكپارچه طهارت است , بيش از بيست مورد ما را به لقايش خوانده است . پس ما را اين لياقت هست كه بسوى لقايش برويم . و معنى([ لقاءالله ]( همان([ قربة الى الله]( است يعنى اتصاف انسان به اوصاف الهى و تخلق او به اخلاق ملكوتى .

اصلا همنشينى مؤثر است , مصاحبت اثر دارد , خوپذير است نفس انسانى . انسانى كه با انسانى مدتى بسر برده است مى بينى چنان از يكديگر خود گرفته اند , كه احوالات هر يك حكايت از ديگرى مى كند بلكه مطلقا همنشينى اثر دارد . مثلا شاگرد بر اثر مصاحبت با استاد , از سيرت و خوى استاد حكايت مى كند و همچنين فرزند از پدر كه([ الولد سرابيه]( , بقول خواجه عبدالله انصارى : دود از آتش چنان نشان ندهد و خاك از باد كه ظاهر از باطن و شاگرد از استاد .

غرص , اين كه مصاحبت مطلقا مؤثر است حتى در حيوانات , بلكه در جمادات , بقول شيخ اجل سعدى :

گلى خوشبوى در حمام روزى
رسيد از دست محبوبى بدستم
بدو گفتم كه مشكى يا عبيرى
كه از بوى دلاويز تو مستم
بگفتا من گلى ناچيز بودم
وليكن مدتى با گل نشستم
كمال همنشين در من اثر كرد
وگرنه من همان خاكم كه هستم

حالا اين معنى را بالا ببريد , در مصاحبت با ملكوت عالم , با حقيقت عالم , با خداى عالم در نظر بگيريد , اگر چنين توفيقى پيدا كرده ايم , كه

1 . مؤمنون 1 . $

122
توانستيم همواره در همه حال حضور عندالله داشته باشيم , چه خواهيم شد ؟ ! اگر براستى از ملت ابراهيم خليل الرحمن شديم , و منطق حال و مقال ما از لسان صدق خالص , و حق صرف اين شد كه([ ان صلوتى ونسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين ]( ( 1 ) كه مطلقا وقف حق شده ايم و به يك چنين مقامى رسيده ايم , آنگاه چه خواهيم شد ؟ !

آن سعادتمندى كه چنين معاشرت و مصاحبتى براستى در نهانخانه سر و ذات خود با ([ الله نورالسموات والارض ]( بدست آورده است , مترنم به اين ترانه است .

گر بشكافند سراپاى من
جز تو نيابند در اعضاى من

اين چنين كس پيوسته در ذكر و فكر و عشق و شوق و سوز و گداز و راز و نياز است به قول خواجه حافظ :

مرا مگوى كه خاموش باش و دم در كش
كه مرغ را نتوان گفت در چمن خاموش

شيخ رئيس در([ مقامات العارفين]( از كتاب اشارات چه نيكو گفته است كه : ([ المنصرف بفكره الى قدس الجبروت مستديما لشروق نورالحق فى سره يخص باسم المعارف]( .

حضرت امام به حق , ناطق , كشاف حقائق , جعفربن محمد الصادق عليه السلام , فرمود([ : العارف شخصه مع الخلق وقلبه مع الله تعالى ولو سهى قلبه عن الله تعالى طرفة عين لمات شوقا اليه ]( . فرمود عارف , شخص او با خلق و قلب او با خدا است .

هرگز وجود حاضر و غائب شنيده اى
من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است

انگشت ذغال نمناكى در كنار آتش بايد بتدريج مستعد بشود تا اخگرى از

1 . انعام 163 . $

123
آتش در او اثر بگذارد و آتش بگيرد و مشتعل بشود , اگر همينكه مقدارى از رطوبت او خشك و تا حدى قابليت براى آتش گرفتن پيدا كرد , آنرا از آتش دور كنند و هزاران بار با آن چنين كنند , هرگز آن ذغال آتش نمى گيرد , انسانها اينطورند , يك دو قدم پيش مى آيند , يك مقدار حرف مى شنوند , يك اندازه قابليت پيدا مى كنند استعدادى برايشان حاصل مى شود , يك كمى داغ مى شوند , باز مى بينيد به كنار مى روند , استقامت و مقاومت و پايدارى ندارند تا ملكوتى بشوند , و به خوى مجاور درآيند, مى آيند و زود برمى گردند , حالى موقت پيدا مى كنند و آنرا هم از دست مى دهند .

كسانى كه در سير و سلوك نفسانى , در حضور و مراقبت , استقامت دارند , اهل مكاشفات و كرامات و مقامات مى گردند . خداوند سبحان فرمود : (( ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه ]( ( 1 ) و فرمود([ : وان لواستقاموا على الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا ]( ( 2 ) .

در سايه استقامت شبهاى خوش نورانى مى يابند , بقول شيخ اجل سعدى :

شب مردان خدا روز جهان افروز است
روشنانرا به حقيقت شب ظلمانى نيست

اين روشنان , روز را به انتظار شب بسر مى آرند و همينكه طلعت شب نمودار شد زبان حالشان اين كه :

طلعت شب باز نمودار شد
عاشق بيچاره گرفتار شد
چشمك استاره يكايك به ناز
دعوت رمز است به راز و نياز
وقت مناجات و حضور آمده
گاه ملاقات و سرور آمده

ثقة الاسلام كلينى , در كافى باسنادش از ثامن الائمه عليهم السلام , روايت كرده است كه قال([ : ان رسول الله صلى الله عليه وآله كان اذا اصبح

1 . فصلت 39 .
2 . جن 17 .

124
قال لاصحابه هل من مبشرات , يعنى به الرؤيا ]( . ( 1 ) .

رسول الله باصحابش مى فرمود : چگونه شب را به روز آورديد آيا خوابهاى خوش داشتيد ؟ آيا ديدنيهاى بشارت دهنده داشتيد ؟

بنده , از اظهار اينگونه عرايض به حضور شريف شما , از پيشگاه ملكوت عالم منفعلم . چون حديث دارد كه خداوند متعال به حضرت عيسى پيغمبر (( ع )) خطاب فرمود([ : اى پسر مريم آنچه را كه به بندگان من القاء مى كنى اگر خودت عامل بدانها نيستى از من شرم بدار]( ( 1 )

حرفم به زبان خودمانى اين است كه همانطور حيوانات ما شب علوفه اى مى خور ند و در خوابگاهشان مى خوابند و شب را به يك شب حيوانى بروز مى آورند , انسان هم بايد اينچنين باشد , يا بايد در شب شكارهائى داشته باشد .

شكارهاى انسانى چگونه است و نحوه صيد كردن چگونه , آلت شكار چگونه , هر يك از ما بزرگترين تور شكارى است كه با اين تور , هرگونه شكار مى تواند بكند و نحوه شكار كردن و دستورالعمل آن همين مأدبه الله است , كه برنامه و دستورالعمل ارتقاء وجود انسانى و اعتلاء روح آدمى است .

اين انقلاب , نعمت عظيمى است كه بما روى آورده است , قدر اين انقلاب را بدانيم , قدر اين جمهورى اسلامى را بدانيم , اين تازه طليعه كار است كه الحمدلله استعدادها بكار افتاده است و خفته ها بيدار شدند .

اين هنوز اول آزار جهان افروز است
باش تا خيمه زند دولت نيسان وايار

ما تازه براه افتاده ايم , ما هنوز از دورادور , سايه طلعت قرآن را مى بينيم , هنوز طلعت دل آراى آن را از نزديك آنچنانكه بايد زيارت بكنيم و لمس بنمائيم و بچشيم و بيابيم و در جان خودمان بنشانيم و اعتلاى وجودى پيدا

1 . اصول كافى


125
كنيم و قرآنى بشويم , بدست نياورده ايم , ما تازه گفته ايم الف , خوش باش كه عا قبت بخير است تو را , ايران بهشت مى شود و([ مدينه فاضله]( مى گردد و كشور نمونه و انسان ساز و سرمشق كشورهاى ديگر خواهد شد , در ايران اسلام راستين و به حق دارد خودش را ارائه مى دهد , قرآن كه منطق وحى است , دارد در متن اين اجتماع پياده مى گردد .

غرض , اين كه تور شكار خودت هستى و صيدهاى گوناگون هم براى تو هست و دستورالعمل كتاب الهى است , كه اين دولت را هم به كف آورده اى , ديگر از تو حركت , از خدا بركت . شما تشنه بشويد , خداوند آب را براى تشنه آفريده است . در نظام عالم آب بدنبال تشنه است , همانطور كه تشنه بدنبال آبست . كلمات دار هستى , همه عاشق و معشوق و طالب و مطلوب يكديگرند .

بدان اندازه كه ما بدنبال روزى و غذا و آب و نانيم , آنها دو صد چندان به دنبال ما هستند . انسان باب الله است , اينهمه همه مى كوشند كه در اين باب الله بكمال وجودى خودشان برسند .

قرآن , آب حيات انسان است , اين آب هم تشنه و طالب انسان است , همانطور كه انسان تشنه او است , بدان اندازه كه ما شائق قرآنيم , چندان برابر قرآن عاشق ما است . بقول عارف رومى :

حكمت حق در قضا و در قدر
كرد ما را عاشقان يكدگر
آب مى نالد كه كوآن آب خوار
تشنه مى نالد كه كوآب گوار
آسمان مرد و زمين زن در خرد
آنچه آن انداخت اين مى پرورد
پس زمين و چرخ را دان هوشمند
چونكه كار هوشمندان مى كنند
گرنه با هم اين دو دلبر مى مزند
پس چرا چون جفت در هم مى خزند

انسان دو دهان دارد , يكى گوش كه دهان روح او است , و ديگر دهان كه دهان تن او است اين دو دهان خيلى محترم اند . انسان بايد خيلى مواظب آنها باشد . يعنى بايد صادرات و واردات اين دهنها را خيلى مراقب باشد .


126
آنهائيكه هرزه خوراك مى شوند , هرزه كار مى گردند , كسانيكه هرزه شنو مى شوند , هرزه گو مى گردند . وقتى واردات انسان هرزه شد , صادرات او هم هرزه و پليد و كثيف مى شود . حضرت وصى اميرالمؤمنين عليه السلام , فرمود([ : واعلم ان كل عمل نبات , وكل نبات لاغنى به عن الماء , والمياه مختلفة , فما طاب سقيه , طاب غرسه وحلت ثمرته , وما خبث سقيه , خبث غرسه وامرت ثمرته ]( ( 1 )

به بينيد چه قدر كلام بلند است ؟ ! فرمود : عمل نبات است , و هيچ نبات از آب بى نياز نيست , و آبها گوناگون اند , هر آبى كه پاك است , آن نبات هم پاك و ميوه اش شيرين خواهد بود , و هر آبى كه پليد است , آن نبات هم پليد و ميوه او تلخ است .

خود عمل , حاكى است كه از چه آبى روئيده شده است . بارى , غرض ما اين بود كه هم نشينى اثر دارد , خوشا بحال كسانى كه همواره مصاحبت با خدايشان دارند , جليس و انيس آنان خدايشان هست , اين فرقه سوخته جان و روان اند , و آداب دانان ديگرند .

موسيا آداب دانان ديگرند
سوخته جان و روانان ديگرند

آنهائى كه همنشينى با خداوند عالم دارند , كسانى هستند كه اسماء جمالى و جلالى خداوند سبحان در ايشان رسوخ كرد , جوادند , رحيمند , عطوفند , عالمند و همچنين داراى ديگر اسماءالله هستند . اينها آداب خاص دارند و آن كس كه متأدب به آداب الله شده است از شش جهت چشمه هاى معارف از حقيقت او جوشش مى كند .

اين سير انفسى مهمتر از سير آفاقى است . سير آفاقى نهايت آن , معرفت فكرى و علم حصولى است([ اولئك ينادون من مكان بعيد ]( سير انفسى غايت آن معرفت شهودى است كه([ لم اعبد ربالم أره ]( .

درست است كه همه كلمات آياتند و آيت علامت و نشانه هست , و بيان

1 . نهج البلاغه , خطبه 152 , آخر خطبه .


127
كننده ذات حق و صفات حق و افعال او است , اما آنطوريكه صحيفه وجود انسان براى او گويا است , آفاق آنچنان گويا نيست . وانگهى ما كه مى خواهيم براه بيافتيم و به مطلوب خود برسيم , بايد اقرب طرق را در نظر بگيريم , از نزديكترين راه بايد قدم برداريم و بدنبال هدف برويم , ما نزديكتر از خود , راهى نداريم حالا كه مى خواهى براه بيافتى و بجائى برسى , چرا از زمين , چرا از آسمان , چرا از اين و آن , چرا از خودت شروع نكنى , چرا از سير نفسى خويشتن بالا نروى , چرا كتاب وجود خودت را نشورانى ؟ از خود بطلب هر آنچه خواهى كه توئى .

وجه ديگر , در معنى([ القرآن مأدبه الله ]( , اين كه مأدبه , فرهنگستان است , مأدبه ادبستان است كه بتخفيف مى گويم دبستان , مأدبه مكتب است , مدرسه است , جاى تأديب و تربيت است . آنجائى كه به انسان ادب ياد مى دهند آنجا را مأدبه مى گويند , قرآن به انسان أدب ياد مى دهد .

ادب چيست ؟ كتاب منتهى الارب فى لغة العرب , كتاب لغت گرانقدر و ارزشمند است , لغت اصيل عربى را بفارسى سره , درست ترجمه كرده است , انسان بخواهد لغتى را به لغت ديگر درآورد , و درست از عهده آن برآيد خيلى دشوار است . بايد يك انسان فنان و كار كشته باشد و مؤلف([ منتهى الارب]( صفى پورى حائز اين اهميت است .

وى گويد([ : ادب يعنى نگاهداشت حد هر چيز]( .

به همين لحاظ علوم ادبى را علوم ادبى ناميده اند , چون حافظ و نگهدار حدود معارف مربوط به خودند , و هر رشته اى از علوم ادبى ميزانى براى نگاهداشت حد معارف خود است . مثلا علم عروض , يكى از رشته هاى علوم ادبى است كه ميزانى شعر , و نظم سنج است . اين ميزان , حد شعر را نگاه مى دارد , كه دو مصراع يك بيت را با يكديگر مى سنجد , و دو بيت يك غزل يا يك قصيده راتوزين مى كند , سپس حكم مى كند كه اين شعر زحاف دارد و موزون نيست , پس علم عروض , علم ادب است كه حد شعر را نگاه مى دارد و نمى گذارد كه از قالب خود بدر رود .


128

علم نحو و صرف از علوم ادبيه اند چرا ؟ زيرا كه هر زبان در تأديه معنى براى خود حدى دارد , جمله بنديها و تركيب عبارات آن حدى دارد , خواندن او حدى دارد , اعراب او حدى دارد , علم صرف و نحو , دستور مى دهند كه اين كلمه و اين جمله بايد اينطور اداء كنيد , و بايد بدين وجه پياده نمائيد و بدينصورت بخوانيد , خلاصه , زبانرا در قالب خودش نگاه مى دارند , و نمى گذارند از خود بدر برود . چه همينكه از حد خود بدر رفت كج و معوج مى شود و به غلط معنى مى دهد , هر چيز كه در حد خود باشد , موزون و مطبوع است .

ابوالاسود الدئلى , شنيد كه شخصى اول سوره برائت را قرائت مى كند([ : ان الله برى من المشركين و رسوله ]( ( بكسر لام رسوله ) , گفت من گمان نمى بردم كه كار مردم بدينجا بكشد , آنگاه با راهنمائى اميرالمؤمنين عليه السلام , شروع به وضع علم نحو نمود به تفصيلى كه در روضات خوانسارى مذكور است .

قرآن مجيد مى فرمايد : ما نظام عالم و كلمات دار هستى را به ميزان و قدر آفريديم([ انا كل شى ء خلقناه بقدر ]( ( 1 ) هيچ اعوجاجى و انحرافى در آن راه ندارد , و زيباتر از اين تصور شدنى نيست . آن قلمى كه عالم را بدين زيبائى نگاشت , همان قلم آدم را به نيكوترين صورت درآورده است , و همان قلم نگارنده قرآنست , عالم و آدم و قرآن از يك نگارنده و يك قلم اند . نه شيرين تر از عالم و رصين تر و موزون تر از آن تصور شدنى است , و نه زيباتر از آدم مى توانيد موجودى پيدا كنيد و نه محكمتر و حكيم تر از قرآن كتابى . اين همه صنايع يك صنع اند و نگاشته يك قلم , و همه كلمات وجودى يك مؤلف اند .

چوقاف قدرتش دم بر قلم زد
هزاران نقش بر لوح عدم زد

اين دو كتاب تدوينى و تكوينى , هر دو مطابق هم اند , و انسان كامل هم با هر يك آنها مطابق است , آنچنانكه عالم را و يا انسان كامل را در يك

1 . قمر 50 . $

129
كفه ترازو و قرآن را در كفه ديگر ترازو قرار دهيم , مى بينيم كه يك سرموئى كم و زياد ندارند , انسان كامل , عالم است , انسان كامل قرآنست .
جهان انسان شد و انسان جهانى
از اين پاكيزه تر نبود بيانى

جناب فرات بن ابراهيم كوفى , كه از علماى قرن سوم هجرى است , در تفسير شريف معروف به تفسير([ فرات كوفى]( به اسنادش روايت فرموده است([ : عن ابى عبدالله عليه السلام , قال : (( انا انزلناه فى ليلة القدر )) , (( الليلة فاطمة والقدرالله فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرك ليلة القدر وان ما سميت فاطمة , لان الخلق فطموا عن معرفتها , او معرفتها الشك من ابى القسم .)) قوله : (( وما ادريك ما ليلة القدر , ليلة القدر خيرمن الف شهر )) , (( يعنى خير من الف مؤمن وهى أم المؤمنين )) (( تنزل الملائكة والروح فيها )) (( والملائكة , المؤمنون الذين يملكون علم آل محمد([ ص]( و الروح القدس هى فاطمة )) (( باذن ربهم من كل امر سلام هى حتى مطلع الفجر )) , (( يعنى حتى يخرج القائم ]( . ( 1 )

در اين حديث شريف حضرت امام صادق عليه السلام , جدش حضرت صديقه طاهره , فاطمه زهرا را ليلة القدر معرفى فرمود , چرا حضرت صديقه سلام الله عليها , ليلة الق در نباشد و حال آن كه يازده قرآن ناطق در اين ليله نازل شده است . حديث ياد شده خيلى بلند است و متضمن مباحثى عرشى است كه فعلا از حريم موضوع ما خارج است , لعل الله يحدث بعد ذلك امرا .

قرآن كريم كه عصاره حقائق بى كران جهان هستى است , بر انسان كاملى كه مخاطب به([ الم نشرح لك صدرك )) است بطور نزول دفعى و يكبارگى نازل شده است . در لغت عرب انزال , نزول دفعى است و تنزيل , نزول تدريجى ([ , انا انزلناه فى ليلة القدر]( ( سوره قدر([ ( انا نحن نزلنا عليك القرآن تنزيلا ]( ( 2 ) بعرض رسانده ايم كه انسان به فعليت رسيده قرآن ناطق است , و امام

1 . تفسير فرات كوفى
2 . هل اتى 24 .

130
صادق عليه السلام , فرمود([ : من عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرك ليلة القدر ]( .

مبانى عقلى و نقلى داريم كه منازل سير حبى وجود در قوس نزول , معبر به ليل و ليالى است , چنانكه در معارج ظهور صعودى به يوم و ايام , بعضى از ليالى ليالى قدراند و بعضى از ايام ايام الله , از اين اشارات در انا انزلناه فى ليلة القدر و در حديث مذكور و نظائر آنها تدبر بفرما ([ , اقرأ وارق]( .

اين فاطمه عليها السلام كه ليلة القدر يازده كلام الله ناطق است , كه امام صادق فرمود : كسى حق معرفت به آن حضرت پيدا مى كند , يعنى بدرستى او را بشناسد ليلة ال قدر را ادراك كرده است . و آن مريم عليها السلام كه مادر عيسى روح الله است خداوند سبحان فرمود([ : واذكر فى الكتاب مريم اذ انتبذت من اهلها مكانا شرقيا فاتخذت من دونهم حجابا فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا ]( ( 1 ) چه مرد و چه زن بايد خودش را تزكيه نمايد و حلقه بندگى در گوش كند , فيض حق وقف خاص كسى نيست , بقول شيرين حكيم ابوالقاسم فردوسى :

فريدون فرخ فرشته نبود
به مشك و به عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت آن نيكوئى
تو داد و دهش كن فريدون توئى

جناب جابر رضوان الله عليه , در روز اربعين , از شهادت كعبه عاشقين حضرت سيدالشهداء عليه السلام , محرم شد و بزيارت تربتش تشرف حاصل كرد , در زيارت نامه اش به امام عرض كرده است كه از پستان ايمان شيرخوردى .

خوشابحال آن فرزندى كه از پستان ايمان شير خورده , از پستان پاك شير خورده , در زهدان پاك پرورش يافته و در دامن پاك تربيت شده است . زهدان و دامان و پستان در سرنوشت طفل , در خوى طفل , در تكامل و احوال و اطوار زندگى طفل بسيار مؤثراند .

1 . مريم 19 . $

131

الحمدلله كه سمينار ما حافل استادان دانشگاهى و دانش پژوهان و دانشجويان و ارباب فضل و كمال و دانش و بينش است , سخنى از قانون شيخ رئيس بعرض برسانم :

شيخ رئيس در قانون , چهار فصل در پرورش طفل بحث كرده است , در يكى از آن فصول سخنش را بدينجا كشاند كه افكار پدر و مادر و نيات و حالاتشان همه در كودك اثر مى گذارد , در فصل دوم در ارضاع و تغذيه كودك بحث كرده است , كه اخلاق مرضعه از مجراى شير در كودك اثر مى گذارد تا اين گويد([ : ولهذى نهى رسول الله عليه السلام عن استظئار المجنونة ]( , يعنى به علت اين امورى كه در تأثير شير گفته ايم رسول الله([ ص]( نهى فرمود كه دايه طفل زن ديوانه باشد . اگر مى خواهيد فرزند را به دايه بسپاريد در خلق و خوى و روش و بينش وى تأمل بفرمائيد كه اين امور از مجراى شير در طفل اثر مى گذارد , شير زن احمق , موجب بلاهت طفل مى شود اصلا غذاها مطلقا در مغتذى اثر مى گذارد .

در حديث آمده است , كه بهترين غذا براى طفل , شير مادر او است . خداوند سبحان آغوش مادر را براى كودكش مانند تختى آفريده , و در بالاى اين تخت دو تا مشك شير تصفيه و استريليزه شده مطابق مزاج طفل مقدار شيرينى اش و حرارتش و چربى اش در تحت تدبير ملكوت بالا سرش آويخته است . مادر , بچه را روى اين تخت زانوهاى خودش مى گيرد و با نوازش پستان بدهان او مى گذارد . اين شير , عصاره جان مادر است اين مهر و محبت مادر است كه در كام فرزند مى نشيند و آن مزه عاطفه مادرى را از نوشيدن اين شير مى چشد به مادر مهربان مى شود و مهر مادرى را لمس مى كند .

اما خانمى فرزند را شير خشك كه شير گاو است و براى مزاج گوساله است مى دهد , آن شير در طفل اثر مى گذارد , اين فرزند از مادرش شير نخورده , مهر مادرى را نچشيده است , چه بسا از اين گونه مادرها كه از فرزندانشان ناله دارند كه بزرگ شدند و اسائه ادب و گستاخى مى كنند . خانم , اين كه از تو شير نخورده است , شير گوساله را خورده است , گوساله كه


132
بزرگ شد گاو مى شود و شاخ مى زند , حالا جنابعالى مادر هم از او ناراضى هستى . اينها يك سلسله حقائقى در نظام هستى است و شرع مقدس كه مبين حقائق اسماء تكوينى است در تمام شئون زندگى ما چيزى را فروگذار نكرده كه بيان نفرموده باشد .

سخن در اين بود كه علوم ادبى حافظ و نگهدار حدود معارف مربوط به خودند , خطاطى هم يك رشته از علوم ادبى است . مشاق در تعليم خط نيازمند بدستورالعمل است , كه حد حروف را مطابق هر قلمى رعايت كند , كه دهن نون به حد چند نقطه باشد و قامت الف چند نقطه و سرميم چطور , و شكم جيم چگونه , اين آداب نقطه گذارى حروف را تعديل مى كند و به آنها زيبائى مى دهد و در حدشان نگه مى دارد .

در قسمت حكم نهج البلاغه آمده است([ قال عليه السلام , لكاتبه عبيدالله بن ابى رافع : الق دواتك واطل جلفة قلمك , و فرج بين السطور , وقرمط بين الحروف , فان ذلك أجدر بصباحة الخط ]( . ( 1 )

يعنى اميرالمؤمنين([ ع]( به نويسنده خود عبيدالله بن ابى رافع فرمود : دواتت را ليقه بينداز , و زبانه قلمت را دراز گردان , و ميان خط ها را گشاده گردان , و حرفها را نزديك به يكديگر بنويس كه اين روش نوشتن به خوبى خط سزاوار است . ليقه مركب را لايق نوشتن مى كند و به همين جهت آن را ليقه گفته اند . و زبانه قلم دراز باشد روان مى نويسد .

ممكن است كسى زشت و زيبا را تميز ندهد و در علوم ادب , نكته سنج و زبان فهم و آشنا نباشد , خط زشتى را كه با آب طلا نوشته شد به بيند و به به بگويد , بديهى است كه نظر چنين كس ملاك نيست . يكى دندان دارد و ديگرى بى دندان است آن كه بى دندانست اگر در لقمه نان , شن , سنگريزه بوده باشد متوجه نمى شود , نان را با سنگريزه فرو مى برد , اما آن كه دندان دارد , همان نخستين بار كه لقمه را بدهان گرفت . سنگريزه دندانش را

1 . نهج البلاغه , حكمت 315 .


133
مى زند , آرى كسانى كه نكته سنج اند , دندان دارند , در علوم ادب خبره اند صحيح را از سقيم تميز مى دهند .

غرض , اين كه همانطور علوم ادب , ميزان و مكيال سنجش و نگاهدار معارف و كمالات مربوط به خودند , قرآن با انسان بدينسان است([ : القرآن مأدبة الله ]( , اين دستورالعمل الهى ادب آموز و ادب كننده است . انسان را در حد انسانيش نگاه مى دارد , او را از اعوجاج و انحراف حفظ مى كند , نمى گذارد كه بسوى ديوى و ددى برود , او را به فعليتش و كمال انسانيش مى كشاند و مى رساند : ([ ان هذاالقرآن يهدى للتى هى اقوم ]( . ( 1 )

كسى كه به آداب قرآن انسان ساز متأدب نباشد , علاوه بر اين كه خودش انسان نيست , مثل آن بى دندان است كه هر حيوان مستوى القامه را انسان مى پندارند , بقول عارف جامى :

حد انسان به مذهب عامه
حيوانى است مستوى القامه
پهن ناخن , برهنه تن از مو
به دوپاره سپر بخانه و كو
هر كه را بنگرند كاينسان است
مى برندش گمان كه انسان است
چيست انسان برزخى جامع
صورت خلق و حق در او واقع

شما اين انسان نماهاى ديوخوى و ددمنش را مشاهده مى فرماييد كه هر روز چه مشكلاتى براى اهل الله ببار مى آورند , و هر شب چه مصائبى . چرا شما به خود اجازه يك فلاخن انداختن و يك كلوخ پرت كردن به خانه اى نمى دهيد و در مقابل اين همه موشك زدن ها و ويرانيهاى شهرها و خانه هاى مسلمانان بى دفاع را از آنان مى بينيد . اينها بصورت ناس اند , و بسيرت([ نسناس]( همانست كه حضرت انسان كامل جناب وصى , امام اميرالمؤمنين على عليه السلام , فرمود و سيد رضى در نهج البلاغه آورده است كه([ : فالصورة صورة انسان , والقلب قلب حيوان , لايعرف باب الهدى فيتبعه ولاب

1 . اسرى 10 . $

134
العمى فيصد عنه فذلك ميت الاحياء ]( ( 1 ) .

اينها گرگ اند در كسوت انسان . الان هم پرده برداشته شود , و([ يوم تبلى السرائر ]( قيام كند در آنسوى پرده اين اشباه انسان را بصورت و سيرت واقعى آنان گرگ و پلنگ مى بينيد .

اى دريده پوستين يوسفان
گرگ برخيزى از آن خواب گران
گشته گرگان آن همه خوهاى تو
مى درانند از غضب اعضاى تو
آن سخنهاى چومار و كژدمت
مار و كژدم گردد وگيرد دمت

اينها انسان نيستند , حيوانات درنده اند در لباس انسان , در قالب و غلاف انسان . انسانيت انسان به غلاف تنش نيست , بلكه به آن شمشير جانش است , بقول شيخ سعدى :

طعنه بر من مزن بصورت زشت
اى تهى از فضيلت و انسان
تن بود چون غلاف و جان شمشير
كار شمشير مى كند نه غلاف

به موضوع بحث برگرديم : همانطور كه عرض كرده ايم , سير انفسى مهم تر از سير آفاقى است , بايد كتاب وجود خودتان را مطالعه كنيد , در خودتان بايد سفر به فرمائيد . ما هر چه را كه تحصيل مى كنيم , از همين كانال وجودى خودمان مى گيريم , جز اين كه معدات مى خواهيم . استاد در واقع معلم نيست , هر چند بظاهر مى گوييم معلم . استاد , علم دهنده نيست , استاد معد است , علم دهنده ديگرى است([ . الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البيان )) . (( اقرأ باسم ربك الذى خلق خلق الانسان من علق , اقرأ وربك الاكرم , الذى علم بالقلم , علم الانسان مالم , يعلم ]( . ( 2 )

علت تامه , حقيقت جهان هاى هستى است , اينها علت تامه نيستند . به

1 . نهج البلاغه , خطبه

2 . سوره علق 4-1 .

135
كتاب اسناد مى دهيم كه اين كتاب خيلى چيزهاى خوب به ما آموخته است , اسناد تعليم به كتاب , مجازى است . . .

و يا مى پرسيم : شما اين علوم و معارف را از محضر چه كسى تحصيل كرده ايد ؟ در جواب مى گويد : از محضر فلانى , اسناد افاده به فلانى مجاز است :

ديده اى خواهم سبب سوراخ كن
تا حجب را بركند از بيخ و بن

موحد مى داند كه هر چه اسم خلق روى او است عنوان اعدادى براى انسان دارد .

ما در امورى كه بدانها تعلق داريم و از ناحيه آنها كسب كمال مى نمائيم , كمى تجزيه و تحليل بكنيم و كاوش به نماييم , باين نتيجه مى رسيم كه همه آنها معداتند . مثلا : كسى كه كتاب را آموزنده مى داند , آيا معانى و حقائقى را كه از كتاب فهميد , كاغذ و سياهى , يعنى مركب به او تعليم داده اند . مگر كاغذ و مركب محتوى اين مطالب علمى اند ؟ مگر كاغذو مركب جماد نيستند ؟ ما با زور بازو از دوده و زاج و صمغ و ماز و مركب ساخته ايم , سپس مطابق وضع و قراردادى خودمان نقوشى را پياده كرده ايم , كه هر يك علامت و نشانه اى براى يك معنى است , مثل نصب بيرق و علامتهاى رانندگى و جز آنها . همچو نيست كه اين معانى در نهاد اين نقوش باشد .

دو مثقال مركب را آب كرديم , و در دوات ريختيم كه اگر به بيرون ريخته مى شد يك مقدار آب سياه بود حالا اين را آورده ايم با نوك قلم مطابق وضع و قرارداد خاصى علائم حقائق و اعيان خارجى گردانيم . اينها معدات ما براى استفاضه از فيض على الاطلاق مى باشند .

والملهم المبتدع القديم
حق , عليم , منه عظيم

ما به ظاهر كه اين سوى را مشاهده مى كنيم , اسناد تعليم علوم و معارف را


136
به اين و آن مى دهيم و وقتى كه دولت معرفت را به حقيقت يافته ايم , مى بينيم اين اسنادها همه مجازى اند .

و باز از اين شخص مى پرسيم , شما از استادتان چگونه علم آموختيد , براى ما بيان بفرمائيد : او چگونه به شما علم داده است ؟ حالا كه مى خواهد بيان كند مى گويد : اين كه معلوم است , استاد حرف زد ما گوش كرديم از او آموختيم .

مى پرسيم چگونه معلوم است ؟ حرف زدن , حركت زبان و برخورد نفس به مخارج است , كه از تموج و شكن هوا اصواتى به نام الفاظ صورت مى پذيرد , آيا علم از جان استاد در اين فضا با موج , و شكن هوا به صماخ گوش متعلم رسيد , و از آنجا در وى رسوخ كرد و به عضوى از اعضاى او نشست و دانا شد ؟ اين طور است ؟ يك مقدار تأمل مى كند و مى ايستد و مى بيند اينطور نيست .

وانگهى , در اين تعليم و دهش از استاد چيزى كاسته شد , يا اين علم را كه انفاق كرد بر دانائى او افزوده شد . اين ديگر چه نعمت و سرمايه ايست كه به انفاق افزوده مى شود ؟ ! بر اثر فحص و بحث و تدبر و تحقيق , منتهى مى شود , به اين كه تمام اين امور از درس و بحث و نوشتن و شنيدن و مطالعه و فكر و پاى تخته رفتن و ترسيم اشكال و وعظ و خطابه , و ديگر امور وابسته به تعليم و تعلم همه معدات اند , و آنكه علت تامه و مفيض على الاطلاق و معطى مطلق كمال است , خداوند سبحان است , و در اين مقام نيز سؤالات بسيار پيش مى آيد , كه نحوه استكمال چگونه است ؟ كيف كان , انسان در مسير استكمال و تعالى روحى , بر اثر مراقبت تام و مجاورت با عالم قدس ملكوت , و اغتذا و تأدب از اين مأدبه الهى به كمال مى رسد و فعليت مى يابد , و آنگاه مى بيند چشمه هاى حكمت از جان او مى جوشد و به حرف مى آيد و گويا مى شود , اين جوشش خوب است .

انسان چاهى حفر كند و به آب نرسد , از خارج سطل , سطل در آن آب بريزد و ذخيره كند , بالاخره اين چاه آب نمى شود , اين چاه , چاه نيست , چاه آنست كه به چشمه آب برسد و آب از خود او بجوشد بناى حكماى پيشين بر


137
اين بود كه همه كس را حكيم نمى گفتند . يعنى انسان تا به فعليتى نائل نمى شد كه از خود او حكمت بجوشد او را حكيم نمى گفتند , او را فيلسوف مى خواندند , يعنى محب حكمت , نه حكيم .

تا شخص در راه دانشجوئى و دانش پژوهى بود , تا در مسير طلبگى و تحصيل علم و استكمال بود , او را فيلسوف مى ناميدند , كه طالب و عاشق و شائق حكمت است , و چون بدانجا مى رسيد , كه ملكه استنباط بدست مى آورد و مجتهد در فن مى شد و خودش به حرف مى آمد و از قال فلان و قال بهمان , خلاصى مى يافت كه به آب رسيده بود و خودش چشمه شده بود و از خود او آب حيات و حكمت مى جوشيد , حالا او را حكيم مى گفتند .

آرى انسان بجائى مى رسد , كه خودش منبع مى شود , از خود او مى جوشد , اين جوشش خوب است . هم از زبان ائمه ما عليهم السلام , روايت شده است , و هم از زبان حضرت عيسى عليه السلام , باين مضمون كه نگوئيد علم در دل زمين است چه كسى مى تواند زمين را بكاود تا به علم برسد , و نگوئيد علم درآنسوى درياها است چه كسى مى تواند اين اقيانوسها را سير كند تا در آنطرف درياها به علم دست بيابد , و نگوئيد علم در آسمانها است چه كسى مى تواند صعود كند , بالا برود تا به علم برسد , علم در ذات شما عجين شده است , علم را از نهاد خودتان بجوئيد , علم را از كانال وجودى خويش تحصيل كنيد , به چه نحو ؟ فرمودند به آداب الهى متأدب بشويد تا از شش جهت ذات شما علم بجوشد كه غرق در علم بشويد .

سير انفسى بنمائيد , پاسبان حرم دل باشيد , امام صادق عليه السلام فرمود([ : القلب حرم الله فلا تسكن فى حرم الله غيرالله ]( , استقامت در كار داشته باشيد همان مثال انگشت ذغال در جوار آتش است تا استعداد و قابليتى پيدا كنيد , كه([ يكاد زيتها بضى ولولم تمسسه نار ]( , و به محض اينكه نار به او مس نموده است , (( نور على نور يهدى الله لنوره من يشاء ]( . انسان بر اثر مصاحبت و مجاورت با ملكوت عالم ملكوتى مى شود , و ملكوت يك پارچه نور است , آنگاه به بيان مبارك حضرت وصى , امام اميرالمؤمنين على عليه السلام :


138
([ المؤمن يتقلب فى خمسة من النور : مدخله نور , و مخرجه نور , و علمه نور , وكلامه نور , و منظره يوم القيامة الى النور ]( ( 1 ) .

چنين انسان دهنش و سخنش و ورود و خروجش و برزخ و قيامتش , و همه اطوار و شئون وجودش , نور مى شود . و مظهر تام حقيقت (( الله نور السموات والارض )) , مى گردد .

اما ظرف علم و تجرد نفس و امورى كه در پايان جلسه قبل , به اشارت در پيرامون آنها وعده داده ايم : اميرالمؤمنين , عليه السلام به كميل فرمود([ : ان هذه القلوب اوعية فخيرها أوعاها ]( ( 2 ) فرمود : اين دلها ظرفها هستند , هر دلى كه گنجايش و ظرفيت آن بيشتر است او بهتر است .

اين كلام امام , يك ترازوى انسان سنج است , چنانكه معروض داشته ايم , هر ميزانى با موزون خود ( يعنى متاع و آنچه كه بدان سنجيده مى شود ) مناسبتى دارد , با ترازوى زنبيلى كه نمى شود حرارت هوا را سنجيد , هر چيز بمناسبت خودش ترازوئى دارد , انسان كامل براى انسانهاى ديگر ميزان است امام صادق عليه السلام فرمود([ : نحن الموازين القسط ]( .

گر بصورت آدمى انسان بدى
احمد و بوجهل پس يكسان بدى

اميرالمؤمنين عليه السلام , انسانها را تقويم و توزين مى كند , كه قدر و قيمتشان چه قدر است فرمود([ : فخيرها أوعاها ]( هر كسى كه حقائق و معارف بيشتر دارد , او ارزشمندتر است . ملاحظه به فرمائيد خداوند سبحان فرمود([ : انه لقرآن كريم , فى كتاب مكنون , لايمسه الا المطهرون ]( ( 3 ) نفرمود الا العالمون . چه كسى مى تواند قرآن در كتاب مكنون را مس كند ؟ آنكس كه مطهر باشد .

بهتر از گفته تو گفتارى
خوشتر از دفتر تو دفتر نيست

1 . خصال صدوق , ابواب خمسه .

2 . نهج البلاغه , حكمت 147 .

3 . واقعه 80 .

139
دفترى بى كرانه دريابى
كاندر و هر خسى شناور نيست
نرسد تا به سر گفتارت
دست جانى اگر مطهر نيست

اين مس متعارف كه مس ظاهر انسان با مس ظاهر قرآنست , كه بايد بدن با طهارت باشد , يك نشانه و سايه اى از آن مس است , آن مس ادراك و يافتن است , تفاوت ميان اين دو مس از زمين تا آسمان است , از ظاهر تا باطن است , از صورت كتبيه قرآن تا قرآن([ فى كتاب مكنون]( است .

و خداوند سبحان فرمود([ : ان اكرمكم عندالله اتقيكم ]( ( 1 ) نفرمود اعلمكم , عرض نمى كنم علم نه ([ , يرفع الله الذين آمنوا منكم والذين اوتوا العلم درجات ]( ( 2 ) , اما علمى كه بر مبناى طهارت و تقوى باشد بقول حكيم سنائى :

علم كز تو تو را بنستاند
جهل از آن علم به بود بسيار

و نيز به قول همين عارف نامور :

چو علم آموختى از حرص , آنگه ترس كاندر شب
چو دزدى با چراغ آيد , گزيده تر برد كالا

حالا دقت بفرمائيد , كه([ فخيرها أوعاها]( به چو نحو است , چرا آنكس كه گنجايشش بيشتر است بهتر است .

در جنگ احد , بر اثر بى احتياطى و گوش بفرمان نبودن چند نفر , تعدادى از سلحشوران اسلام بدرجه رفيعه شهادت رسيدند , مدينه , منطقه كوهستانى است , مردم در زمان جنگ خسته و جراحت ديده اند , علاوه اين كه عدد مسلمانها هم كم بود , قبر كندن در سرزمين كوهستانى دشوار است , رسول الله([ ص )) دستور فرمود هر چند شهيد را در يك قبر بسپارند , و فرمود : هر يك از آنها علم و آگاهيش به قرآن بيشتر است و بيشتر آن را حافظ است ,

1 . حجرات 14 .
2 . مجادله 12 .

140
بدن او را جلوى ديگرى قرار دهند . آرى هر كه عالم تر و آگاهتر و قرآنى تر است , حتى بدنش هم بايد قبله آن ديگرى باشد([ فخيرها أوعاها ]( .

ملكوت عالم با اين كه عظيم است علم و عالم آنقدر عظمت دارد كه عالم در آن ملكوت عظيم ناميده مى شود , ثقة الاسلام كلينى در كتاب فضل علم([ اصول كافى]( باسنادش از حفص بن غياث روايت كرده است كه([ : قال قال لى ابو عبدالله , عليه السلام : (( من تعلم العلم وعمل به وعلم لله دعى فى ملكوت السماوات عظيما , فقيل : تعلم لله وعمل لله وعلم لله ]( ( 1 ) .

اما در تجرد نفس ناطقه انسانى , علماى ما از قديم و حديث , ادله بسيار اقامه كرده اند كه نفس از عالم طبيعت نيست , موجودى است از آنسوى طبيعت , از عالم متافيزيك , از عالم مجردات است , از عالم اله است , و ما به اين فكر افتاده ايم كه اين ادله را جمع آورى نماييم , تاكنون بيش از هفتاد دليل عقلى غير از ادله نقلى بدست آورده ايم , اميد است كه بزودى توفيق تنظيم آنها حاصل شود , و در دسترس ارباب علم و كمال قرار گيرد نحوه تنظيم را از ادله عقلى روان و ساده شروع كرده ايم و به برهانيات خيلى بلند خاتمه مى دهيم و پس از آن وارد در نقل ادله نقلى مى شويم .

مثلا يك دليل ساده , اين كه انسان بدنش را از اكل و شرب باز مى دارد . مانند يك مرتاض كه بر بدن غضب مى كند و مى خواهد او را ذليل بدارد , انسان روزه مى گيرد بدن تشنه است گرسنه است آب مى خواهد نان مى خواهد به او آب و نان نمى دهد , از حضرت رسول الله([ ص]( روايت است كه معده مرتع شيطان است هر چه چراگاه شيطان آبادتر باشد رغبت شيطان به آن بيشتر خواهد بود . روزه يك رياضت شرعى است .

ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست
عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد

يكى از آشنايان خدا رحمتش كناد در وسط تابستان در غير ماه مبارك

1 . اصول كافى , ج 1 27 . $

141
رمضان روزه داشت , به او گفتم آقا شما در اين سن و در اين هواى گرم و سوزان روزه داريد ؟ ! در جوابم گفت : من از اين بدن سيلى خورده ام , سركشى كرد و مرا به اين سو و آن سو كشانيد , حالا من مى خواهم انتقام بكشم و او را ذليل بدارم .

بلكه انسان در غير حال روزه و رياضت هم براى حفظ وقار و موقعيت خود در نزد ديگران از تمايلات بدنى و خواهشهاى نفسانى خوددارى مى كند .

غرض ما اين است , اين كه بدن است مى گويد من آب و نان و آسايش مى خواهم , و ديگرى قاهر بر او است و او را مهار كرده و از خواسته هايش باز داشته است , و اين هر دو يك فرد انسان است , و اين هر دو توئى من مى خواهم بدانم فرق بين آن تويى تو و اين تويى تو چيست , آن آمر و ناهى قاهر كيست ؟

و يكى از ادله نقلى ما در موضوع مذكور اين كلام كامل اميرالمؤمنين عليه السلام است , كه سيد رضى در نهج البلاغه نقل فرموده است([ : كل وعاء يضيق بما جعل فيه الا وعاء العلم فانه يتسع ]( . ( 1 )

هر ظرفى گنجايش دارد , كه تا همان اندازه گنجايش , مظروفش را مى پذيرد , بيش از آن برايش امكان ندارد اين ظرفها مثلا يكى فنجان است و ديگرى كاسه , و يك حوض است و ديگرى بركه , و يكى درياچه است و ديگرى دريا , اينها هر يك حدى دارند , و مظروف هر يك كه از حدش گذشته است لبريز مى شود , و ديگر آن ظرف يك قطره را هم نمى پذيرد , اما اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : هر ظرفى كه مظروفش در او قرار بگيرد , گنجايشش كم مى شود , مگر ظرف علم كه هر چه علم در او مى ريزى , بجاى اينكه گنجايشش كم گردد بيشتر مى شود .

اين شخص تاكنون نمى توانست مثلا مسائل رياضى در سطح بالا را متوجه بشود و حل كند , ولى كلاسها ديد و علوم و معارف تحصيل كرد , و قضايا و

1 . نهج البلاغه , حكمت 205 .


142
قواعد رياضى كسب كرد , و پله پله بالا آمد , ظرف علمش سعه وجودى يافت كه حالا به خوبى از عهده حل آن مسائل برمى آيد , بلكه خودش مسائل رياضى سنگين طرح مى كند , و همچنين در ديگر فنون علوم و هر چه بيشتر فرا مى گيرد , استعداد و آمادگيش براى فراگرفتن مطالب مهمتر بيشتر مى شود , و فياض على الاطلاق هم مطابق قابليت قابل , افاضه فيض مى فرمايد , كه أحدى در عالم محروم نيست ([ , يا من لاتزيده كثرة العطاء الا جودا و كرما ]( . خواجه ابوالهيثم , احمدبن حسن جرجانى , كه از دانشمندان قرن چهارم هجرى است در قصيده رائيه اش كه در سؤالات علوم عقليه است گويد :
چرا چو تن زغذا پرشود نگنجد نيز
الم رسدش چو افزون كنى بر اين مقدار
و گوهرى دگر آنجا كه پرنگردد , هيچ
نه از نبى و نه از پيشه و نه از اشعار

پس بدانكه , ظرف علم و خود علم واهب و متهب علم مطلقا موجوداتى فوق علم طبيعت اند و از اين عرائضى كه تقديم داشتيم به جهش علمى و حدس نورى درياب , كه علم و عمل , جوهر و انسان ابدى سازند , نه عرض متصرم متغير .

و ديگر اين كه مكمل نفوس و مخرج آنها از نقص به كمال خداوند واهب الصور است , چه صور صورى كه([ هوالذى يصوركم فى الارحام , كيف يشاء ]( ( 1 ) و چه صور معنوى كه([ علم الانسان مالم يعلم ]( ( 2 ) و هر چه را كه به اعتبارى و نظرى و بضرب من التعبير غير و سوى مى گوييم , سمت اعدادى دارند , و همه معدات ما براى قبول فيض اند . به فرموده متأله سبزوارى در منطق منظوم : ([

والحق أن فاض من القدسى الصور
وانما اعداده من الفكر
)) .
1 . آل عمران 7 .
2 . علق 6 .

143

يكى از اسماى حسنى آلهى , اسم مبارك مصور است([ هوالله الخالق البارى المصور له الاسماء الحسنى]( . ( 1 ) مصورى است برون پرور و درون آراى , كه هم باطن را صورتگرى مى كند , و صور علمى مى دهد , و هم ظاهر را , (( افرأيتم ماتمنون أانتم تخلفونه أم نحن الخالقون ]( ( 2 ) نطفه را شما صورتگرى مى كنيد يا ما صورتگرى مى كنيم ؟

اين صورتگرها بخواهند صورتگرى كنند . اول بايد محل پذيراى صورت را بخوبى خشك كنند كه با رطوبت و ترى آن صورت نمى پذيرد , و با فرض پذيرفتن در اندك زمانى فاسد مى شود , و ضرب المثلى است كه نقش بر آب است , اما اين نقاش و صورتگر چيره دست نطفه را كه آب است صورت گرى مى كند شيخ اجل سعدى رضوان الله عليه , در اين موضوع چه نيكو سروده است :

زابر افكند قطره اى سوى يم
زصلب آورد نطفه اى در شكم
از آن قطره لؤلؤ لالا كند { و زاين صورتى سرو بالا كند
دهد نطفه را صورتى چون پرى { كه كرده است بر آب صورتگرى

نكته ديگرى كه از كلام ياد شده اميرالمؤمنين عليه السلام استفاده مى شود , مقام فوق تجرد داشتن نفس ناطفه است , بيانش اين كه نفس در ابتدا به مرحله تجرد برزخى در مقام خيال مى رسد , و پس از آن تجرد عقلى مى يابد كه به ادراك حقايق مرسله , و معارف مطلقه , و انوار كليه به([ كلى سعى]( قادر و نائل مى شود , كه اين حقائق نوريه به كلى از اوصاف و احكام مقيد به قيد ماده طبيعى , و از اشباح و اشكال محدود به حد صورت تجرد برزخى خيالى مبرى اند نه احيازى براى آنها است و نه اوزانى و نه ديگر احوال موجود مادى خارجى و مجرد به تجرد برزخى در كتب فلاسفه پيشين , تا بدان حد كه

1 . حشر
2 . واقعه 61 .

144
آگاهى دارم بيش از تجرد برزخى نفس در مقام خيال متصل , و تجرد عقلانى نفس , بحث نشده است .

ارسطو , پنج دليل در تجرد برزخى نفس در مقام خيال اقامه كرده است , كه صدرالمتألهين آنها را در اسفار آورده است و تجرد عقلانى و اتحاد عاقل بمعقول و اتحاد نفس به عقل بسيط , فلاسفه پيشين مطالبى دارند . بلكه صائن الدين على ابن تركه در([ تمهيدالقواعد]( مى فرمايد , كه حكماى اقدمين بر همين مبناى توحيدى و معرفت نفس , معنون در حكمت متعاليه ما بودند , و صدرالمتألهين در([ شواهد ربوبيه]( فرمايد , كه با نظر تدبر ممشاى مشاء , به مسير حكمت متعاليه بازگشت مى كند .

كيف كان , يكى از مباحث عرشى كه در صحف حكمت متعاليه ما عنوان شده است مقام فوق تجرد داشتن نفس است و اين نيز به سه وجه است و هر سه وجه از امهات و اصول مباحث نفس است يك وجه آن اين كه علاوه بر مجرد بودن نفس به تجرد خيالى و عقلى او را حد يقف نيست , يعنى در حدى بايستد كه بگويد من ديگر گنجايش پذيرش علوم و معارف را ندارم , چنين نيست , بلكه نه كلمات نوريه وجوديه را نفاد است و نه نفس را حد يقف , بلكه اعتلاى وجودى پيدا مى كند كه به مقام وحدت حقه حقيقيه ظليه مى رسد و خليفة الله مى گردد , بلكه به فوق مقام خلافت نائل مى آيد , مقام فوق تجرد باين معنى را از كلام امام عليه السلام درباب كه فرمود : ([ كل وعاء يضيق بما جعل فيه الا وعاء العلم فانه يتسع ]( , حالا اين مطلب مستفاد از اين كلام كامل را با آن كلام ديگر امام ضميمه كن كه فرمود([ : ان هذه القلوب اوعية فخيرها أوعاها ([ . [( فافهم و تبصر]( .

سپس امام اميرالمؤمنين عليه السلام در ضمن همين كلام به كميل فرمود([ : اولئك والله الاقلون عددا والا عظمون قدرا يحفظ الله بهم حججه وبيناته حتى يودعوها نظرائهم و يزرعوها فى قلوب اشباههم ]( .

امام عليه السلام , در اين كلامش علما را تعبير به زارع فرمود كه([ و يرزعوها فى قلوب اشباههم ]( , و خداوند سبحان هم در قرآن خود را زارع خوانده


145
است([ افر أيتم ماتحرثون أانتم تزرعونه ام نحن الزارعون ]( ( 1 ) .

زارع كشاورز است كه كارش آباد كردن زمين و شخم و شيار زدن آن و بذر در آن افشاندن و آبيارى كردن و پروراندن است , جانهاى ما مزرعه الهى است , در اين حديث شريف تأمل بفرمائيد و مزرعه جان را بدست زارع آن بسپاريد , گر كام تو برن يامد آنگه گله كن .

جناب ثقة الاسلام كلينى رضوان الله تعالى عليه در كتاب ايمان و كفر اصول كافى باسنادش روايت فرموده است([ عن يونس بن ظبيان عن ابى عبدالله عليه السلام قال([ : ان الله خلق قلوب المؤمنين مبهمة على الايمان فاذا أراد استناره مافيها فتحها بالحكمة وزرعها بالعلم وزارعها والقيم عليها رب العالمين ]( . ( 2 )

فتح دل شيار كردن آنست , زرع آن بذر افشاندن آنست و اين بذر علم است , قيم محافظ پروراننده آنست و اين فاتح و زارع و قيم , رب العالمين است .

من از مفصل اين نكته مجملى گفتم
تو صد حديث مفصل بخوان از اين مجمل

كسانى به نعمت شرح صدر و فتح متنعم اند , متصف باسماء جمالى و جلالى اند از امروز و فردا گفتن خلاصى يافته اند , از كثرت سرابى بدر آمده اند ([ , فى مقعد صدق عند مليك مقتدر ]( آرميده اند همواره در افق أعلى و در قيامت كبرى بسر مى برند و قيامتشان قيام كرده است .

من كه امروزم بهشت وصل حاصل مى شود
وعده فرداى زاهد را چرا باور كنم

عرض كرديم كه علم و عمل جوهر و انسان سازند و نفس به علم و عمل توسع و اشتداد وجودى مى يابد , علم مشخص روح و عمل مشخص بدنست و انسان را

1 . واقعه 66 .
2 . اصول كافى , ج 2 308 .

146
بدنهاى در طول هم به وفق نشئات أخروى است , و تفاوت ابدان در نشئات به كمال و نقص است , و هر كس مهمان سفره خود است و آنكه از دوزخ مى ترسد در حقيقت ترس او از خودش است .

اين دو كلمه اصيل تعليم و تربيت كه موضوع بحث ما در دو جلسه اين سمينار بود , خيلى دامنه دار و ميدان دار است , وقت بسر آمد ,

مجلس تمام گشت و به آخر رسيد , عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم

از محضر مبارك شما مرخص مى شوم , خداوند شما را عاقبت به خير بفرمايد , همواره دعاگوى برادران و خواهران ايمانيم هستم , خداوند متعال اين ملت اسلامى ما را , و اين كشور جمهورى اسلامى ما را , و اين انقلاب عظيم اسلامى ما را , و رهبر بزرگوار و روحانيت عزيز و رزمندگان سلحشور ما را در كنف عنايت خويش و حمايت ولى الله اعظم ارواحنا فداه حفظ بفرمايد . بار آلها آنچه كه موجب تقرب ما بسوى تو است ما را به عمل بدانها موفق بدار . اين چند جمله در پيرامون تعليم و تربيت كه تقديم داشته ايم , اميد است كه مقبول طبع مردم صاحب نظر شود و به قول معروف :

برگ سبزى است تحفه درويش
چه كند بينوا ندارد بيش

147
نقش عرفاى اسلام در احياى معارف اسلامى

( سمينار بزرگداشت شهيد آية الله مطهرى در مدرسه عالى شهيد مطهرى تهران )


148

149

بسم الله الرحمن الرحيم

حق حمد به جميع السنه حامد و محمود , حق عين وجود است , كه صمد حق منزه از مشائن حدود و محدود به حد كل محدود است .

صلوات و سلام نامعدود بر نفس نفيس , حامل لواى حمد و نائل مقام محمود , سيد انبياء محمد و احمد , كه ادل دليل شاهد و مشهود است .

و بر آل او اهل بيت عصمت و وحى كه اولشان آدم اولياءالله , سيد اوصياء , نقطه بسمله كتاب موجود است .

و خاتمشان واسطه فيض جود , مركز دائره شهود , بقية الله و تتمة النبوة مهدى موعود است .

و بر قاطبه انبياء و اوصياء و اولياء تا سخن از عارف و معروف و عابد و معبود است .

در اين مجمع علمى و روحانى , و مجمع ملكوتى و عرشى , كه به پاس بزرگداشت شهادت شهيد سعيد آية الله مطهرى طهرالله رمسه و طيب نفسه كه از بلند انديشى ذوات محترم ستاد بزرگداشت مقام شامخ شهادت منعقد شده است , و اين كمترين , در چنين محفل قدسى تشرف يافته , و به شركت در آن تبرك جسته است , كلماتى چند در پيرامون([ نقش عرفاى اسلام در احياى معارف اسلامى]( تقديم مى دارد كه مرحوم آية الله مطهرى نيز به رفتار و


150
گفتارش , و قلم و كردارش در اين نقش سهمى به سزا داشت و دارد , چه اينكه آنجناب در محضر مبارك نوابغ و ابدال و اوتادى , كه هر يك را علمه شديد القوى چون حضرت امام مدظله العالى , و حضرت علامه طباطبائى قدس سره الشريف , به منقبتين حكمت نظرى و عقل عملى , و به سير و سلوك در مراحل و منازل عرفانى نائل آمده است .

من در افتتاح اين سمينار , و در آغاز گفتارم , ارتقاى درجات شامخ شهداى عزيز اسلام از صدر آن تاكنون , و اعتلاى روزافزون انقلاب عظيم شكوهمند اسلامى مان را كه خونبهاى شهيدان عزيز ما است , و مجد و عزت و عظمت مسلمانان به حق قيام كرده كشور اسلامى ايران را از پيشگاه حقيقه الحقائق , خداوند عالم مسألت دارم .

انسان هر چند در بدو حدوثش از نشأه طبيعت است , و در بعد مثل ديگر نباتات است و به تعبير قرآن مجيد([ : و انبتها نباتا حسنا ]( ( 1 ) , وليكن اين موجود خاكى كريم الابوين وحى بن يقظان است فرزند پدرى بنام عقل كل و مادرى بنام نفس كل است . اگر مرتبه نازله او بنام قشر و غلاف و بدن در اين نشأه تعيش و زيست دارد , از جنبه ملكوتى و روحانى اش موجودى آنسوئى و عرشى است .

و بعبارت ديگر , يك هويت ممتد از فرش تا عرش است و او را در هر مرحله و نشأه اين جائى و آنسويى حكمى است و به لحاظ نشئات , شئون و اطوار وجودى دارد ([ : مالكم لاترجون لله وقارا وقد خلقكم اطوارا ]( ( 2 ) .

آنچه كه مربوط به حفظ نظام اين سويى انسان است , در زبان اهل معرفت تعبير به تجليه مى شود . مقام تجليه اولين باب است كه شخص مسلمان بايد ظاهرش و كسب و كارش و زندگى اين نشأه و اجتماعش به موازين

1 . سوره آل عمران 38 .
2 . سوره نوح 15 .

151
استوار احكام فقهى بوده باشد . يعنى احكام و حدود و حقوق الهى كه فقه جعفرى به وجه كمال حائز آنست , در متن آداب زندگيش پياده شود . اين قدم اول و مرتبه اولى كه بايد تمام امور و احوال اين نشأه معد و مقدمه براى تحصيل سعادت ابدى انسان بوده باشند .

دين خدا مسير تكاملى انسان و دستورالعمل شخص مسلمان و صراط الى الله بلكه عين صراط الله است , كه انسان را به سعادت ابدى او مى رساند .

پس از مرتبه ياد شده , بايد بكوشد كه صفات رذيله و اخلاق ناشايست را از خود بزدايد و خود را از آنها تزكيه و تطهير كند تا بتواند بمقامات عاليه انسانى كه در پيش دارد نائل آيد , به مثل چون طبيب بخواهد بيمارى را به خوراندن غذاهاى مقوى تقويت كند , اول بايد عامل بيمارى مريض را دفع بنمايد تا غذا او را سودمند باشد , وگرنه با رسوخ عامل بيمارى , غذاى مقوى موجب تقويت آن و سبب شدت بيمارى خواهد بود : ([ هوالذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب والحكمة ]( ( 1 ) .

مهمترين شعب تزكيه , تطهير سر و ذات انسان از شك و ريب در ايمان بالله است , كه با نور معرفت از ظلمات اوهام و وساوس بدر آيد و به حليت توحيد حقيقى متحلى گردد و بدان غايت رسد كه امام جعفر صادق عليه السلام در تفسير كريمه : (( وسقاهم ربهم شرابا طهورا )) فرموده است([ : يطهرهم عن كل شى ء سوى الله , اذا لاطاهر من تدنس بشى ء من الاكوان الا الله ]( من در امت خاتم([ ص]( از عرب و عجم , كلامى بدين پايه كه از صادق آل محمد([ ص]( در غايت قصواى طهارت انسانى روايت شده است , از هيچ عارفى نه ديده ام و نه شنيده ام .

اين شراب طهور آب حيات است . طهور است يعنى هم پاك است و هم پاك كننده , اين شراب طهور ابرار را از جز خدا پاك مى كند كه انسان جز خدا نمى بيند .

1 . سوره جمعه 2 . $

152
رسد آدمى به جائى كه بجز خدا نبيند
بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت .

و مى بيند كه خدا است , دارد خدائى مى كند , و اسماء و صفات الهى است كه همه در كارند : (( فاينما تولوا فثم وجه الله , وكل يوم هو فى شأن )) . شراب و ساقى كه در زبان اهل معرفت دائر است اين است .

انسان موجود ممتدى است كه يك سويش بر فرق فرش , و جانب ديگرش در بطنان عرش است . قرآن شريف سازنده اوست و مخرج او از نقص بكمال , و از قوه به فعل است . احكام ظاهرى قرآن , و باطن قرآن يعنى اسرار و تاويلات و درجات و مقامات قرآن همه بيان مراتب و مقامات انسانند و به تعبير حضرت اميرالمؤمنين امام الائمة على عليه السلام : اقرأ وارق , بخوان و بالا برو , در هيچ مقامى توقف نكن , كه بعد از آن مقام مقاماتى است و خبرهايى است , اين كتاب حبل الله المتين است , اين كتاب انسان را دست آويز محكم است كه آن سرش در دست حق سبحانه است . و نردبانى است كه آيات آن درجات آنست انسان كه در مسير قرآن درجه درجه و پله پله به اسرار آن آگاهى مى يابد , در حقيقت به مقامات معنوى خود اعتلاء و ارتقاء وجودى يافته است و به همان اندازه و پايه ملكوتى شده است , و فرشته خوى گرديده است و تقرب به حق سبحانه پيدا كرده است .

عرفان معرفة الله است و كتابى در عرفان عظيم تر از قرآن مجيد وجود ندارد و روايات صادر از اهلبيت عصمت و وحى كه : (( انما يعرف القرآن من خوطب به )) , مرتبه نازله قرآنند بمثل چنانكه بدن مرتبه نازله نفس است , و نقش عرفاى اسلام در احياى معارف اسلامى اين كه قرآن كريم را به كمك روايات , تفسير انفسى نموده اند , تمام صحف تفسيرى عارفان در حقيقت تفسير انفسى است , بلكه كتب غير تفسير اساطين اين فن نيز بيان اسرار و بطون آيات و روايات به حسب معارج و معارف شهودى انفسى است .

مراتب قرآن شريف , مطابق عوالم انسان است و هر مرتبه را حكمى ,


153
چنانكه صورت كتبيه آن صورت كتبيه انسان كامل و صورت عينيه آن , صورت عينيه انسان كامل است .

قرآن كريم ابواب , شعب گوناگون علوم را از فنون ادبيات و علم تجويد و قرائت گرفته تا علم حديث و رجال و اصول و فقه و رشته هاى رياضى و علم اخلاق و حكمت متعاليه و عرفان و سير و سلوك مسير تكاملى انسانى , بروى انسان گشوده است , همانطور كه در عرفان كتابى شريفتر و مهمتر از قرآن نداريم , عارف تر از اهل بيت عصمت و وحى عارفى نمى شناسيم . عرفاى بزرگ اسلام از آن وسائط فيض الهى اسرار آموختند .

كدام عارف است كه در آستانه ولايت امام الائمه , آدم اولياءالله , حضرت وصى جناب اميرالمؤمنين على عليه السلام جبين به زمين نمى نهد ؟ و همانطور كه شارح فاضل نهج البلاغه , ابن ابى الحديد در آغاز شرح آن گفته است : جميع فضائل علماى اسلام به آن جناب منتهى مى گردد , و در همه معارف حقه الهيه منبع و سرچشمه آن حضرت است .

نقش عرفاى اسلام , نشر كلمات عرشى جانفزا و انسان ساز ولى الله اعظم امام على و آل او از ابتداء تاكنون بوده و هست .

من به نقل چند حديث شريف در مقام شامخ عرفان و عارف از رسول خاتم([ ص]( و ائمه اطهارمان عليهم السلام تبرك مى جويم , به اميد اينكه بعنوان الق دلوك فى الدلاء , در نقش گرانقدر و ارزشمند احياى معارف اسلامى در عداد رجال الهى به افتخار شركت و همكارى نائل آئيم :

الف : عالم جليل ابومحمد حسن بن ابى الحسن بن محمد ديلمى كه از علماء مائه هشتم است , درباب اول كتاب شريف ارشاد القلوب , كه معروف به ارشاد ديلمى است از حضرت رسول خاتم صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است كه :

(( قال([ ص([ : [( لكل شى ء معدن و معدن التقوى قلوب العارفين ]( .

براى هر چيز معدن است , و معدن تقوى قلوب عارفان است .


154

ب : حدود يك قرن بعد از شريف رضى جامع نهج البلاغه رضوان الله عليه عالم أوحدى قاضى ناصح الدين ابوالفتح عبدالواحد بن محمد تميمى آمدى متوفى 510 هق , يازده هزار و پنجاه كلمه از كلمات قصار اميرالمؤمنين على عليه السلام را به روشى خاص به ترتيب حروف تهجى به نام([ غررالحكم و دررالكلم]( , گرد آورده است و محقق بارع آقا جمال خوانسارى متوفى 1125 هق آن را به فارسى ترجمه و شرح نموده است , تا آنجا كه اينجانب آگاه است , كتابى به اين تفصيل در جمع آورى كلمات قصار اميرالمؤمنين تدوين نشده است , غرض اينكه در آن كتاب گرانقدر از امام عليه السلام روايت كرده است كه فرموده : (( العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن كل ما يبعدها .))

يعنى عارف كسى است كه خود را شناخت پس از هر چه كه او را دور مى كند , آزاد و پاكش گردانيد .

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

ج : شهيد مولى عبدالصمد همدانى , كه يكى از اعلام دين و اكابر محققين است در روز غدير 1216 هق , در هجمه وهابيها در كربلاى معلى شربت شهادت نوشيده است , يكى از مصنفات ارزشمند آنجناب بحرالمعارف در عرفان است , در اوائل اين كتاب گويد : و فى كتاب فردوس العارفين (( قال اميرالمؤمنين عليه السلام([ : العارف اذا خرج من الدنيا لم يجده السائق والشهيد فى القيمة , ولا رضوان الجنة فى الجنة , ولا مالك النار فى النار , قيل و اين يقعد العارف ؟ قال عليه السلام : فى مقعد صدق عند مليك متقدر ]( .

يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : هنگامى كه عارف از دنيا بدر رفت , نه سائق و شهيد در قيامت او را مى يابند , و نه رضوان بهشت در بهشت , و نه مالك آتش در آتش . كسى عرض كرد كه عارف در كجا نشسته است ؟ امام فرمود : فى مقعد صدق عند مليك مقتدر .


155
گر مخير بكنندم بقيامت كه چه خواهى
دوست ما را و همه جنت و فردوس شما را

د درباب نود و پنجم مصباح الشريعه , روايت شده است كه (( قال الصادق عليه السلام([ : العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع الله , لوسهى قلبه عن الله طرفة عين لمات شوقا اليه , والعارف امين و دائع الله و كنز اسراره و معدن نوره و دليل رحمته على خلقه و مطية علومه و ميزان فضله و عدله قدغنى عن الخلق والمراد و الدنيا ولا مونس له سوى الله ولا نطق ولا اشاره ولا نفس الا بالله ولله ومن الله ومع الله فهو فى رياض قد سه , مترددو من لطائف فضله اليه متزود والمعرفة اصل فرعه الايمان ]( .

فرمود : عارف شخص او با خلق , و قلب او با خدا است , سعدى در افاده اين معنى چه نيكو سروده است :

هرگز وجود حاضر و غائب شنيده اى
من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است
ابناى روزگار بصحرا روند و باغ { صحرا وباغ زنده دلان كوى دلبر است

دعاى عرفه حضرت سيدالشهداء عليه السلام , و دعاى سحر حضرت امام محمد باقر عليه السلام كه در سحرهاى ماه مبارك رمضان مى خوانيد , و مناجاتهاى باب الحوائج الى الله , امام هفتم موسى بن جعفر عليهما السلام , كه در بلد امين كفعمى نقل شده اند , و مناجاتهاى شعبانيه جناب وصى اميرالمؤمنين على عليه السلام , و مناجات خمس عشر حضرت امام سجاد عليه السلام به خصوص مناجاتهاى محبين و عارفين و ذاكرين آن , و همچنين توقيع شريف حضرت بقية الله و تتمة النبوة امام زمان , مهدى موعود عليه السلام كه از ناحيه مقدسه آنجناب به شيخ كبيرابى جعفر محمد بن عثمان بن سعيد رضوان الله عليه داده شد , كه در هر روز از ايام ماه مبارك رجب دستور خواندن آن صادر گرديده است و صدها كتابها از اين گونه حقائق الهيه كه از وسائط فيض الهى يعنى ائمه اطهار ما عليهم السلام , بما رسيده است كه از هيچ عارف و حكيم , لطائف عرفانى در ظريف ترين كسوت الفاظ بدين پايه


156
ديده و شنيده نشده است , بلكه نقش عرفاى اسلام ترويج و احياى اين معارف حقه مروى از اين مقربين و اولياء الله است كه دستورالعمل را بايد از اين دهنهاى عصمت فرا گرفت , عارف سنائى چه نيكو گفته است :
ره رها كرده اى از آنى گم
عز ندانسته اى از آنى خوار
قائد وسائق صراط الله
به زقرآن مدان و به زاخبار
جز بدست و دل محمد نيست
حل و عقد خزينه اسرار

آن لطائف ذوقى و عرفانى , آن نكات سرى كه در ادعيه و اوراد و مناجاتهاى ائمه اطهار ما پيدا مى شود در روايات نمى شود بدست آورد , زيرا كه در روايات مخاطب مردم اند و با مردم به فراخور عقل آنها صحبت مى كردند و سخن مى گفتند اما در مناجاتها و ادعيه در خلوتخانه عشق با جمال و جلال مطلق به راز و نياز مى پرداختند كه آنچه گفتنى بود به زبان مى آوردند .

اميد آن كه در حوزه هاى علميه , صحف ادعيه و اذكار كه از ائمه اطهار ما صادر شده است و بيانگر مقامات و مدارج و معارج انسان است از متون كتب درسى قرار گيرند , و در محضر كسانى كه زبان فهم و اهل دعا و سير و سلوكند و راه رفته اند و راه نمايند , درس خوانده شود , مثلا بترتيب اول مفتاح الفلاح شيخ بهائى , و پس از آن عدة الداعى ابن فهد حلى , و بعد از آن قوت القلوب ابوطالب مكى , و سپس اقبال سيدبن طاوس , و در آخر انجيل اهل بيت و زبور آل محمد ( ص ) صحيفه سجاديه , در عداد كتب درسى درآيند , كه نقش خوبى در احياى معارف اصيل اسلامى است .

وقتى به حضور شريف علامه طباطبائى رضوان الله تعالى عليه , تشرف حاصل كرده بودم و عرض حاجت نمودم , فرمود : آقا دعاى سحر حضرت باقر علوم نبيين([ ع]( را فراموش نكن كه در آن بهاء و جمال و جلال و عظمت و نور و رحمت و علم و شرف است و حرفى از حور و غلمان نيست , اگر بهشت شيرين است بهشت آفرين شيرين تر است .


157
چرا زاهد اندر هواى بهشت است
چرا بيخبر از بهشت آفرين است

همچنين شاگردان بزرگى كه در كنف تعليم و تأديب مدرسه الهيه ائمه دين تربيت شده اند , هر يك خود از بزرگترين استادان ارباب معرفت در آداب سير و سلوك نفسانى مسير تكامل انسانى اند . چون سلمان فارسى و اويس قرنى و كميل بن زياد نخعى و ميثم تمار و معروف كرخى و بزرگان بسيار ديگر كه از اصحاب سر ائمه اطهار ما بودند , چنانكه وقتى كميل از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيد , كه ماالحقيقة ؟ و امام به او فرمود : ما لك والحقيقة ؟ كميل عرض كرد اولست صاحب سرك ؟ آيا من صاحب سر تو نيستم , قال بلى , امام عليه السلام فرمود : آرى تو صاحب سر من هستى آنگاه در بيان حقيقت حقائقى به او املاء فرمود :

چون كميل صاحب سر آنجناب بود آنچه كه از كميل به ما رسيده است , همه اسرار علوم و معارف آل محمد است , همين حديث حقيقت كه درباره آن بايد گفت :

آن كس كه زكوى آشنائى است
داند كه متاع ما كجائى است

و ديگر حديث سؤال از نفس كه كميل گويد : سألت مولانا اميرالمؤمنين عليه السلام , فقلت يا اميرالمؤمنين : اريد أن تعرفنى نفسى , و آن را به تفصيل علامه شيخ بهائى در دفتر سوم كشكول نقل كرده است .

و ديگر دعاى معروف كميل كه دعاى خضر عليه السلام است و حضرت وصى آنرا به كميل تعليم داد و دعاى خضر دعاى كميل شده است و تفصيل آنرا جناب سيد بن طاوس در اعمال شب نيمه شعبان اقبال ذكر كرده است .

و ديگر آن كلام اميرالمؤمنين كه از غرر كلمات حضرت است و سيد رضى رضوان الله عليه , در نهج البلاغه آورده است و در عنوان آن گفته است : و من كلامه عليه السلام لكميل بن زياد النخعى : قال كميل بن زياد أخذ بيدى اميرالمؤمنين عليه السلام , فأخرجنى الى الجبان الخ


158
. . .

تا چه حد بايد كميل را در ساحت اميرالمؤمنين قرب و منزلت باشد , كه امام دست او را بگيرد و تنها با او بصحرا برود و آن همه غرر و درر كلمات را به او القاء بفرمايد .

معروف كرخى در دست ثامن الحجج على بن موسى الرضا ( ع ) اسلام آورد و بواب آن حضرت بود در مشارق برسى آمده است كه (( جاءه بعض اهل البحر و شكى اليه البحر اذا خب عليه , فقال لهم اذا خب عليكم فحلفوه برأس معروف فانه يسكن , فرجعوا عنه و ركبوا البحر فخب عليهم فحلفوه برأس معروف فسكن فلما عادوا حملوا اليه تحفا بحرية فعلم الامام ( ع ) بذلك فقال له : من اين لك هذا ؟ فقال له يا مولاى رأس يتوسد عتبتك الشريفة عشرين سنة فما له من القدر عندالله ان يسكن البحر اذا حلف به ؟ فقال بلى ولكن لاتعد )) .

خلاصه اين كه بعضى از دريانوردان در نزد([ معروف]( از طوفان و آشوب دريا شكايت كردند ([ , معروف]( به آنان گفت : هرگاه دريا آشوب شد او را به سر ([ معروف]( سوگند دهيد , آرام مى شود , بدستور عمل كردند و بهره مند شدند , امام([ ع]( به معروف فرمود : اين مقام را از كجا بدست آورده اى ؟ عرض كرد : مولاى من سرى كه عمرى در آستانه ولايت شما فرود آمده است , او را در نزد خداوند اين حد قدر نبايد باشد ؟

كسانى كه اصحاب سرائمه اطهار بودند , مردم برگزيده اى بودند و آنانرا ظرفيت و استعداد ديگر بود , و شرائط ديگر را حائز بودند , هر يك از آنان بفراخور قابليت خود حرف شنيده اند و بمقامى رسيده اند و خود آن بزرگان كه از اكابر عرفاى اسلامى اند در احياى معارف اسلامى نقش بسزا داشتند .

در جوامع فريقين روايت شده است كه (( قال رسول الله([ ص]( : انا معاشر الانبياء امرنا أن نكلم الناس على قدر عقولهم )) . هر كس بمقدار ظرفيت و استعدادش از وسائط فيض الهى بهره مى گيرد , و كلمات اهل عصمت و وحى در حد فهم و عقل مردم به آنان القاء شده است , لذا از روايات , مرتبه درايت روات , معلوم مى گردد كه در چه حدى از قابليت و ظرفيت بوده اند .

مفاد حديث شريف اين است كه وراى عقل اكثرى مردم , حقائق و


159
معارفى هست و سفراى حق تعالى بدانها آگاهى و آشنايى دارند ولكن حلق ها تنگ است و ظرفيتها كم است , سعه صدر و گنجايش ندارند , اصحاب سرنيستند , نبايد همه حرفها را با آنان در ميان آورد .
گر نبودى خلق محجوب و كثيف
ورنبودى حلقها تنگ و ضعيف
در مديحت داد معنى دادمى
غير اين منطق لبى بگشادمى

لذا در كافى و غير آن روايات چندى داريم , كه ائمه اطهار ما به يارانشان فرموده بودند : اگر شما از كسانى بوده باشيد كه اهل كتمان باشيد و دهن شما بند داشته باشد , ما حرفهائى به شما مى زنيم , و اميرالمؤمنين عليه السلام به كميل فرمود : (( ها ان هيهنا لعلما جما )) وأشار الى صدره (( لو اصبت له حملة )) , اصحاب سرنه اين كه كاتم بودند بلكه كتوم بودند , و فرمودند عارف سر مى دهد و سر نمى دهد .

ما مهمترين نقشى كه در احياى معارف اسلامى بايد داشته باشيم , اين است كه نخست خودمان را درست بسازيم , ما در عالم كارى مهمتر از خودسازى نداريم و ديگر امور و شئون زندگى ما همه معد و ممد براى نيل به اين هدف مقدس نهائى انسانى است . دستورالعمل انسان ساز و سرچشمه حيات انسانى قرآنست : (( ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم )) , (( يا ايهاالذين آمنوا استجيبوا لله وللرسول اذا ادعاكم لما يحييكم )) .

روايات و خطب و ديگر كلمات نوريه اهل بيت عصمت و طهارت در حقيت ظل قرآن و مرتبه نازله آنند , كتب حكمت متعاليه و صحف مسائل عرفانيه برگشت به اسرار بيت عصمت و وحى و حقايق و بطون روايات و آيات مى كنند و از آنها منشعب مى شوند . اگر مطلبى را يا كشفى را قرآن امضاء نفرمود آن مطلب ناتمام و آن كشف از دعابات قوه خيال است و كشف نيست , زيرا كه ميزان همه افكار و اقوال و معيار همه مكاشفات قرآنست كه حق محض و صدق صرف است و ماذا بعد الحق الا الضلال و بدون استثناء آنچه را قرآن امضاء نفرموده است باطل و ضلال است . و امضاى اهل قرآن كه


160
آشناى بزبان و اسرار آنند , كه (( انما يعرف القرآن من خوطب به )) , در واقع همان امضاى قرآنست .
چنگ در گفته يزدان و پيمبر زن ورو
كانچه قرآن و خبر نيست فسانه و هوس
اول و آخر قرآن زچه با آمد و سين
يعنى اندرره دين رهبر تو قرآن بس

بين دو تن از مردم صدر اسلام مشاجره علمى در اصول عقائد بميان آمد , يكى از آندو شيعى امامى و اثناعشرى بود آن ديگرى به او گفت با هم مباحثه مى كنيم , هر يك از ما بر ديگرى غالب شد آن ديگر به دين وى درآيد و از مذهب خود دست بكشد , آن شخص امامى كه ديندار عاقل بود در جوابش گفت : اگر من غالب شدم تو بايد از من متابعت نمائى و مرا اطاعت كنى , اما اگر تو بر من غالب شدى من حق ندارم از تو اطاعت كنم , من بايد بروم از امامم بپرسم كه منطق حق و لسان وحى است و اصل و خزانه است , اگر من نتوانستم جوابت بگويم جواب گو دارم . اين شخص به حق اليقين حق را از باطل تميز داده است و فهميد كه حق با كيست از لفاظى و حرافى باكى و هراسى ندارد .

بعرض رسانديم كه ما كارى مهمتر از خودسازى نداريم , و در احياى معارف اسلامى نقشى مؤثرتر از اين نقش نيست كه به سيره و روش خودمان معارف حقه الهيه را معرفى كنيم . حق سبحانه فرمود : (( ولا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم )) , آن كس كه خود را فراموش كرده است مانند انعام سائمه در فكر اصطبل و علف و از عاقبت خود بى خبر است .

او نبيند جز كه اصطبل و علف
از شقاوت غافلست و از شرف

كسى كه خود را فراموش كرده است , دنيا و آخرتش هر دو را از دست داده است , چنين كسى اهل دنيا هم نيست زندگى دنيا هم براى او لذت بخش نيست , مشاغل و آرزوهاى دنيوى و خواسته هاى نفسانى انسان را مبتلاى به مرض غفلت مى كند كه از توجه به ملكوت , و سير و سلوك


161
روحانى و نيل به لقاءالله باز مى ماند .

خداوند سبحان در سوره والشمس قرآن يازده بار قسم ياد فرمود و جواب قسم اين كه : (( قد افلح من زكيها وقد خاب من دسيها )) , رستگار كسى است كه نفس را تزكيه كرد و پاك گردانيد و نااميد و زيانكار شد كسى كه نفس را گم كرد و از دست داد و در پى اصلاح و تزكيه آن برنيايد .

اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد([ : عجبت لمن ينشد ضالته وقد اضل نفسه فلا يطلبها ]( يعنى در شگفتم از كسى كه گمشده خود را مى جويد و در پى يافتن و پيدا كردن آنست , و خودش را گم كرده است و طلب نمى كند , چنانكه فرمود : عارف كسى است كه خود را شناخت و از هر چه كه او را دور مى كند آزاد و پاكش گردانيد و عبارت حديث را تقديم داشته ايم , حضرت امام صادق عليه السلام فرموده است : هر چه كه تو را از خدايت باز مى دارد بت تو است . اين جان عرشى را , اين سيمرغ ملكوتى را پاى بند يك مشت هواى نفسانى نكن , از اين گونه تعلقات آزادش بگذار تا بسوى اسماء و صفات الهى , و بجانب مدارج و معارج قرآنى ارتقاء بنمايد , او را گرفتار قفسهاى هوسهاى نفسانى مكن تا بكمال مطلوب خود برسد .

در راه عشق دمبدم عذر و بهانه چيست
خوشتر زعشق و زمزمه عاشقانه چيست
عنقاى نفس ناطقه را جز بطور عشق
در طوبى آرميدن و در سدره لانه چيست
با روى يار عين قصور است طرف حور
با سوز عشق نغمه چنگ و چغانه چيست
وجد است آنچه را كه نبى گفته و نبى
بهتر از اين ترانه در عالم ترانه چيست

سعادت مند كسى است كه كتاب وجود خودش را فهميده ورق زده است و كلمات كامله اين صحيفه الهى را درست درك كرده است . انسان بيدار همواره مراقب و مواظب خود است , جناب استاد علامه طباطبائى رضوان الله عليه مى فرمود : كليد تمام سعادتها مراقب نفس است , مراقبت بمعنى مواظبت و كشيك نفس كشيدن است .

شخص مراقب هميشه در حضور است : (( فى مقعد صدق عند مليك مقتدر )) .


162
پاسبان حرم دل است كه امام صادق عليه السلام فرمود : (( القلب حرم الله فلا تسكن فى حرم الله غيرالله )) , و محاسب اعمال خود و مواظب زبان و قلم خود است حتى نياتش را متوجه است . نيت بد هر چند به مرحله عمل نرسد و از جنبه فقهى كيفر نداشته باشد و تعزير و حد بر آن مترتب نشود , در روح و حال او اثر مى گذارد نيت بد انسان را تيره مى كند خداوند سبحان فرمود : (( وان تبدوا مافى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله )) . امام سجاد عليه السلام در صحيفه بيانى دارد قريب به اين مضمون كه بار الها كسى كه نيت گناه تو مى كند , استحقاق كيفر تمام گناهكاران را دارد جز اين كه بزرگوارى تو عقابش نمى كند و عذابش نمى دهد . اين مقام حضور تام يك انسان كامل است , از اينگونه لطائف عرفانى و نكات ذوقى در كلمات ائمه اطهارمان عليهم السلام بسيار است .

بزرگان ما فرموده اند شب و روزى يك بار محاسبه داشته باش , در يك وقت معين به محاسبه بنشين و نفس را به حساب بكش كه روزت را به چه نحو گذرانده اى , ببين كه خرج و دخل روزانه ات چيست ؟ به بين كه اقبال و ادبارت و صواب و ناصوابت تا چه اندازه بود , بر محاسن شاكر باش و از مقابح تائب , مرد حساب باش كه دار , دار حساب است , در نظام احسن عالم يك ذره بى حسابى نيست .

بدان كه علم و عمل انسان سازند و ما شب و روز داريم خودمان را مى سازيم , به بين خودت را چگونه مى سازى كه هر چه تحصيل نموده اى آنى([ : ليس للانسان الاما سعى ]( , اين تعبير شريف للانسان , بيان نسبت حقيقى است كه دارائى واقعى تو است , اين نسبت نظير نسبت (( لله ملك السموات والارض )) و امثال آنست كه نسبت واقعى و حقيقى قيام فعل به فاعل است نه نسبت مجازى كه مى گوئى خانه و باغ و لباس و كتاب من كه اين نسبتها يك نحو اضافه و لحاظ اعتبارى است كه هر چند براى حفظ نظام امور اجتماعى مردم بعنوان نگهداشت سياست مدينه شارع مقدس آنرا معتبر دانسته و محترم شمرده است , ولى در حقيقت از تو جدايند , و مال واقعى تو آنى است


163
كه توئى .

منطق انسان بيدار اين است كه (( ان صلوتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين )) , خلاصه اين كه وقف حق تعالى است و همه اعمال و احوالش قربة الى الله است , شخص موحد خدا مى بيند و بس . مسلمان اگر نمازش را به قصد بهشت بخواند , نماز او باطل است , نماز و ديگر اعمال عبادى بايد براى تقرب حق تعالى باشد .

تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن
كه خواجه خود صفت بنده پرورى داند

خداوندا به ما توفيق مراقبت و محاسبت و سير و سلوك در راه تحصيل معارف قرآن ى و احياى معارف اسلامى مرحمت بفرما , و مسلمانان را عاقبت بخير بگردان .

رزمندگان ما را در جبهه هاى جنگ كه در راه اعلاى كلمه طيبه لااله الا الله جهاد فى سبيل الله مى نمايند و عاشقانه و خالصانه در حفظ نواميس الهى مى كوشند مؤيد و موفقشان بدار .

و همه ما را در كنف خاص عنايت حضرت بقية الله , در مسير تعاليم عاليه قرآن موفق بدار .

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته


164

165
قرآن و عترت

( دومين كنگره هزاره نهج البلاغه )


166

167

أعوذبالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدلله الذى جعلنا من المتمسكين بولاية مولانا امير المؤمنين على عليه الصلوة والسلام . اللهم صل وسلم على خاتم النبيين , سيدنا ابى القاسم محمد و على آله الطيبين الطاهرين و على جميع عبادالله الصالحين .

در اين مجمع علمى و اين محضر مبارك ارباب دانش و بينش و اصحاب ولايت و درايت , كه به مناسبت بزرگداشت دومين كنگره هزاره نهج البلاغه تأسيس و تشكيل شده است , و اين خوشه چين خرمن ولايت توفيق تشرف در آن را يافته است , در پيرامون موضوع قرآن و عترت , و سرانجام اشارتى به توحيد از ديدگاه نهج البلاغه عرايضى تقديم مى دارد :

سيد اوصياء جناب اميرالمؤمنين على عليه السلام , در چندين جاى نهج البلاغه اهل بيت وحى و عصمت را , گاهى به نام عترت , گاهى به نام آل , و گاهى به اسم اهل بيت و القاب و اوصاف ديگر ياد مى كند . ( ما در شرح نهج البلاغه ص 35ج 2 , تكملة المنهاج , و در انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه از ص 31 تا 41 چندين موضع نهج البلاغه را در اوصاف آل محمد([ ص]( ذكر كرده ايم ) . و در معرفى آنان اصرار و ابرام بسيار دارد , همانطور كه خداوند متعال در قرآن مجيد , امام را كه رهبر و سالار كاروان بشر و پيشواى انسان است نام مى برد , اوصافى براى آن ذكر مى كند تا ميزان


168
انسان شناسى در دست افراد بوده باشد , چون موضوع بسيار مهم است و اهميت به سزا دارد , زيرا انسان مى خواهد سرمشق داشته باشد , مى خواهد تعليم بگيرد , مى خواهد از قوه به فعل برسد , مى خواهد سعادت ابديش را تحصيل كند , خلاصه مى خواهد خودش را انسان واقعى بسازد , لذا عقل اجازه نمى دهد كه انسان در راه وصول به چنين هدف نهائى خود را به دست هر كسى بسپارد و او را مقتداى خود قرار دهد . (( واذابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال ومن ذريتى قال لاينال عهدى الظالمين )) بقره آيه 124 (( وجعلنا منهم أئمه يهدون بأمرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون )) . السجده آيه 24 , (( وكلا جعلنا صالحين وجعلناهم أئمة يهدون بأمرنا )) الانبياء آيه 73 ) .

انسان ابدى در پيش دارد كه ديگر فنا و زوال براى او نيست , و هر آن گونه كه خودمان را ساختيم , هستيم و ديگر بود ما را الى و حتى و متى نيست , موجودى هستيم أبدى , بايد ببينيم به تعبير امام نهم عليه الصلوة والسلام , در اين بازار كسب و كار و تجارت , چى بدست مى آوريم ؟ و چگونه خودمان را مى سازيم , كه فرمود : (( الدنيا سوق ربح فيها قوم و خسرفيها آخرون )) لذا در تعريف پيشوايان اهتمام به سزا در قرآن و روايات شده است . انسان , زبده و برگزيده عالم كبير است و در نظام أحسن عالم كلمه علياى الهى است , در اين كتاب عظيم وجود كلمه اى بزرگتر از او خداوند متعال ننوشته است نطفه انسان حبه ايست كه اگر درست تربيت شود شجره طوبى مى شود : (( أصلها ثابت و فرعها فى السماء تؤتى أكلها كل حين باذن ربها )) ( سوره ابراهيم آيه 25 ) , به جز اين حبه هيچ حبه و دانه اى لياقت و قابليت شجره طوبى شدن را ندارد . اين چنين درخت را نمى شود بدست هر كسى داد , لذا اميرالمؤمنين على([ ع]( در چندين جاى نهج البلاغه , رهبران به حق مردم را كه وسائط فيض و سفراى به حق بين خلق و خالق اند , به اوصافى معرفى مى فرمايد تا معيار تشخيص و تميز در دست بوده باشد و انسان درست خودش را بسازد و كج و معوج به بار نيايد و منحرف نشود , بر صراط مستقيم باشد كه خداوند بر اين صراط مستقيم است : (( ان ربى على صراط مستقيم )) ( سوره هود آيه 60 ) . قرآن صراط مستقيم است , ولايت


169
صراط مستقيم است , آيات قرآن پله ها و درجات عروج انسان به سوى جمال مطلق و جلال مطلق اند .

اگر در صورت پند و اندرز تعبيرى ارائه مى نمايم پوزش مى طلبم , به بخشيد كه از خودم منفعلم , در حديث است , كه خداوند متعال به جناب عيسى مسيح عليه السلام فرمود : فرزند مريم , آن چه را كه به بندگانم مى گويى , اگر خودت عامل به گفته هاي ت نيستى از من شرم بدار كيف كان , بنده گوينده نيستم , من مانند نوارى عرايضى را به محضر مبارك شما تقديم مى دارم , هم بنده مستمعم , شنونده ام , هم سركار عالى , گوينده سفراى الهى و وسائط فيض حق اند . غرضم اين است كه سرمايه كسب و كار را همه ما داريم , تور شكار را خداوند به همه ما داده است :

(( والله أخرجكم من بطون أمهاتكم لاتعلمون شيئا وجعل لكم السمع والابصار والافئدة لعلكم تشكرون )) ( نحل 81 )

اى دل به كوى دوست گذارى نمى كنى
اسباب جمع دارى و كارى نمى كنى

هيچ كس در عالم محروم نيست . كى به كار افتاد و براه افتاد و خدا به او نداد ؟ چه كسى حركت كرد و خداوند حركتش را بركت نداد ؟ دار , دار حركت است , دار ترقى و تعالى است . خداوند متعال در قرآن ما را به خطاب تعالوا دعوت فرموده است : (( قل تعالوا أتل ما حرم ربكم عليكم )) ( انعام 151 ) .

بانگ مى آيد كه اى طالب بيا
جود محتاج گدايان چون گدا
جود محتاج است و خواهد طالبى
همچنانكه تو به خواهد تائبى
جود مى جويد گدايان و ضعاف
همچو خوبان كاينه جويند صاف

به زبان فصيح عربى , تعال و تعالوا و مشتقات آنها در جائى استعمال مى شود كه آمر و خواهنده , خودش در بلندى مثلا بر قله شامخى قرار گرفته است و به ديگران كه در دامنه كوه هستند مى گويد : تعالوا يعنى بالا بيائيد . پيغمبر اكرم به ما مى فرمايد : مرا ببينيد و بالا بيائيد : (( لقد كان لكم فى رسول


170
الله اسوه حسنه )) ( احزاب 21 ) قرآن و نهج البلاغه به ما مى فرمايند : راه ما را بگيريد و بالا بيائيد .

ما اگر چه به حسب ظاهر در دامن خاك تربيت شده ايم , ولى در واقع موجودى آن سوئى هستيم . براى اين مقام هر مثالى بياوريم آن چنان كه شايسته آنست بيان نكرده ايم , عارف نامور ملاى رومى اين مثل را آورده است كه تخم اردك در زير پر مرغ خانگى تربيت مى شود , و روزى جوجه هاى اردك در زير پر مرغ خانگى سر از دژ و حصار تخم بدر مى آورند و همين كه جوجه ها خودشان را شناختند كه خاكى نيستند و آبى اند , مرغ خانگى خاكى را رها مى كنند و به سوى آب مى روند و در رودخانه و دريا شنا مى كنند , ما هر چند در دامن خاك تربيت شده ايم كه انسان([ جسمانية الحدوث )) است ولى بايد بعالم ملكوت پرواز كنيم و بسوى جمال و جلال مطلق سفر كنيم .

هر چند انسان در ابتداء نطفه اى است كه انسان بالقوه است و اين نطفه حبه ايست كه مانند يك رستنى مى رويد , چنانكه ديگر حبوبات در رحم و مزرعه پرورده مى شوند و مى رويند : (( نساؤكم حرت لكم )) ( بقره 223 ) (( وانبتها نباتا حسنا )) ( آل عمران 37 ) اما در حقيقت اين انسان همانطور كه پيشينيان ما فرموده اند , حى بن يقظان است خودش زنده ايست كه هيچگاه به خواب نمى رود . روح شريف ما مظهر (( لاتأخذه سنه ولا نوم )) ( بقره 255 ) است اين موجودى كه در دامن خاك تربيت شده است , مولودى كريم الابوين است , پدرى دارد به نام عقل كل , و مادرى دارد به نام نفس كل , و به ما مى فرمايند بالا بيائيد .

اگر ما قابليت و لياقت ارتقاء و اعتلاء را نداشته بوديم , پيغمبر خاتم به زبان وحى به ما نمى فرمود : بالا بيائيد , پس ما راه داريم , بار داريم و حاشا كه دعوت وسائط فيض الهى به سخريه و هذل و استهزاء باشد : (( قالوا اتتخذنا هزوا قال أعوذ بالله أن اكون من الجاهلين )) ( بقره 67 ) پس اگر نيك بختى ندايشان را به حقيقت , نه به مجاز لبيك گويد , تواند كه به قدر همت خود به مقاماتى منيع و درجاتى رفيع ارتقاء نمايد , و به قرب نوافل بلكه به قرب فرائض نائل آيد . و چنين نيست كه معارج و مقامات شامخ انسانى وقف خاص سلمان و


171
اباذر باشد , يك صبح به اخلاص بيا بر در ما و دست بيعت به اهل سير و سلوك و راه رفته و از سرچشمه ولايت آب حيات نوشيده بده , گر كام تو بر نيامد آنگه گله كن .

قرآن منبع آب حيات است و از اوصافى كه براى خودش آورده است اين است كه فرموده : من آب حياتم : (( يا ايهاالذين آمنوا استجيبوا لله وللرسوله اذا دعاكم لما يحييكم )) ( انفال 24 ) انسان بايد اين آب حيات را بنوشد تا شاداب و شكوفا بوده باشد , تا سعادت ابدى پيدا كند . به نوشيدن اين آب حيات اسماء الله تكوينى در او پياده مى شود , خودش مى شود اسماء الله , نه تنها به مفاهيم اسماء آگاهى پيدا مى كند , بلكه آن حقايق را مى يابد , مى چشد , لمس مى كند , دارا مى شود .

ممكن است دنبال درس برويم , ادبيات بخوانيم , فقه و اصول بخوانيم , فلسفه و عرفان بخوانيم , به قرآن و روايات آشنايى پيدا كنيم , به علوم غريبه دست بيابيم و خيلى چيزها بياموزيم و دانا بشويم اما دانائى غير از دارائى است , يعنى اين دانا شدن به مفاهيم اسماء غير از دارا بودن به حقائق اسماء است .

گفتن نيكو به نيكويى , نه چون كردن بود
نام حلوا بر زبان بردن , نه چون حلواستى

بايد انسان حقائق اسماء را دارا شود تا به فعليت انسانيش برسد . انسانى كه از قوه به فعليت رسيد , سعيد است و انسان به سعادت رسيده متصف به اخلاق و اوصاف ربوبى , و متخلق به اخلاق حق است : (( وعلم آدم الاسماء كلها )) ( بقره 31 ) (( وانك لعلى خلق عظيم )) ( قلم4 ) و اين امر براى بنده و جنابعالى شدنى است و غرض از ارسال انبياء اين است كه نهالها بار آور بشوند , يعنى اين نفوس مستعده به كمال مطلوب خودشان و به آن مقام شامخ فعليت انسانى برسند . و اگر امروز را مغتنم نشمرده ايم , و به سراغ رهبران دين نرفته ايم , و خبيث را از طيب تميز نداده ايم , و به سرچشمه آب حيات نرسيده ايم , حسرتها


172
در پيش خواهيم داشت و كار ما در برزخ خيلى مشكل خواهد بود . آن كس كه راه رفته است و عوالم ملك و ملكوت براى او مكشوف و مشهود است و به همه آگاهى دارد و حجاب براى او نيست أعنى حضرت امام صادق([ ع]( فرمود([ : ما بيمى كه داريم درباره برزخ شما است )) .

انسان در برزخ , تكامل دارد . در آخرت محض تكامل نيست , در اين نشأه كه دار ماده و طبيعت و جاى حركت است , مستعدها دم به دم از قوه به فعل مى رسند , عالم برزخ نه آخرت محض است و نه نشأه مادى طبيعى اينجايى و شريعت ما فرمود در برزخ تكامل است , در قرآن كريم آياتى دال بر تكامل برزخى انسانها است , روايات اهل بيت وحى در اين موضوع متظافر است , اعاظم علماى متأله ما فرمودند : در برزخ تكامل است , ولكن تكامل برزخى چگونه خواهد بود ؟ حرف مى خواهد و بحث لازم است , اين مطلب مهم مطرح شده در حكمت متعاليه را اين زمان بگذار تا وقت دگر . قرآن كريم فرمود :

(( اولم ينظرو فى ملكوت السموات والارض وما خلق الله من شى ء و أن عسى أن يكون قد اقترب اجلهم فباى حديث بعده يؤمنون )) ( اعراف 186 ) . در اين آيه حث اكيد بر وجوب اكتساب معارف است و دلالت دارد بر اين كه فعليت نفس و حيات حقيقى او اين است كه تفكر كند و ببيند كه انفاس در يد قدرت حق تعالى است , پس اگر از مراقبت و تفكر باز بماند و پيش از تحصيل معارف حقيقيه و خروج از قوه به فعل از اين سراى رخت بر بندد ! بعد از خروج از دار حركت و استكمال به كدام حديث , و عقد قلبى تصديق مى كند و استكمال مى يابد ! پس آيه دلالت دارد كه در آخرت محض , ترقى ممكن نيست و دنيا مزرعه آخرت و آخرت يوم حصاد است .

بارى , سخن در اين بود كه ما را به سوى خودشان دعوت كردند و فرمودند : بسوى ما بيائيد , يعنى چنين نيست كه ما را از طلا و نقره آفريده باشند . و شما را از آهن و چدن , شما انسانيد و سرمايه كسب به شما داده اند , ما را ببينيد و براه بيفتيد تعالوا , بالا بياييد . مى بينيد على عليه السلام , در چه مقام شامخى قرار گرفته است , اين انسان است و انسان ساز , به ما مى فرمايد : بسوى من


173
بيائيد و به خوى من درآييد كه ميزان قسط منم , معيار حق منم , مكيال عدل منم . انسان يعنى خاتم([ ص]( انسان يعنى على , انسان يعنى امام صادق و امام باقر([ ع]( , انسان يعنى كسانى كه در مسير آنها و در خط آنها هستند .

اين همه شهيد كه داده ايد , و اين همه زحمتها كه كشيده ايد , و اين همه ناراحتيها و ناگواريها كه در راه دين چشيده ايد , و آن همه ارسال رسل و انزال كتب , و اين همه كتابها و تأليفها و حوزه هاى علمى و قلمها و دهنها و منبرها و مسجدها و محرابها براى اين است تا نفوس مستعده به كمال نهائيشان برسند .

خداوندا ايام ولايت است , باطن اين ايام نور محض است , ايام ولادت مظهر ولايت كبراى تو است , ايامى است كه اسناد به ولادت با سعادت مولى الموحدين , و سيدالوصيين على اميرالمؤمنين دارد , بار الها به حق اين مولود مسعود كه ملاح سفينه نجات است اين كشتى براه افتاده جمهورى عظيم اسلامى و انقلاب شكوهمند اسلامى ما را صحيح و سالم به ساحل مقصودش برسان , مسلمانان را مؤيد و منصور بدار . عزيزان ما , آن شيرمردان الهى كه در جبهه هاى جنگ , در راه اعلاى كلمه طيبه لا اله الاالله جهاد مى نمايند , به پيروزى نهائيشان نائل بفرما , الحمدلله كه پيروزى نهايى نزديك است , خوش باش كه عاقبت به خير است تو را .

بارى انسانها را به بينيد و مقام شامخ انسان را طلب كنيد . شما را براى رسيدن به مقامات قرآن و نوشيدن آب حيات قرآن آفريدند , بياييد از سرچشمه اى بنوشيد كه شما را حيات و سعادت ابدى بدهد .

اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه 85 نهج البلاغه مى فرمايد : (( بل كيف تعمهون و بينكم عترة نبيكم وهم أزمة الحق وأعلام الدين والسنة المصدق فانزلوهم باحسن منازل القرآن و ردوهم ورود الهيم العطاش )) . شما مردم مى خواهيد گمراه بشويد , شما مى خواهيد بى راهه برويد , شما مى خواهيد سعادتتان را تحصيل نكنيد , چگونه مى خواهيد از سعادتتان سرباز بزنيد , در صورتيكه حجت بر شما


174
تمام شد كه در ميان شما عترت نبى شما هستند ؟ ! پيغمبر اكرم([ ص]( در حجة الود اع فرمود : مردم آنچه كه شما را به خدايتان مى كشاند و به صفات ملكوتى تقرب مى دهد , براى شما گفتم , و آنچه كه شما را از حريم الهى باز مى دارد و به شقاوت هميشگى مى رساند به شما گفتم , و عترت هم بيان كرده است . اميدواريم كه در پرتو انقلاب عظيم اسلامى ما حقايق و معارف خاندان وحى و رسالت , كه همه آنها نور است و معجزات باقيه پيغمبر و آل پيغمبر است در متن زندگى ما قرار گيرد و اجتماع ما مدينه فاضله شود .

امام زين العابدين عليه السلام فرمود : (( ان الله عزوجل علم انه يكون فى آخر الزمان اقوام متعمقون فانزل الله تعالى قل هوالله احد , والايات من سورة الحديدالى قوله : وهو عليم بذات الصدور فمن رام وراء ذلك فقد هلك )) ( اصول كافى معرب ج 1 ص 72 ) صدرالمتالهين مى گويد : من پيوسته در اين آيات تفكر مى كردم تا وقتى اين حديث را ديدم از شوق گريه كردم .

امام عليه السلام فرمود : چون خداوند متعال مى دانست كه در آخر زمان مردمى متعمق , موشكاف , دانش پژوه , فحاص , بحاث , پيدا مى شوند براى آنها سوره قل هوالله أحد و آيات اول سوره حديد تا عليم بذات الصدور را فرستاد , تا هر فيلسوف متأله متعمق , و هر عارف پخته و گردنه ها پيموده و مراحل و منازل سير كرده , به خواهد در معرفة الله سخن بگويد و در درياى بيكران معارف الهى غواصى بنمايد , سوره اخلاص و آيات اول سوره حديد آنها را بيان فرموده است , و ميزان قسط همه آراء و عقائد است .

براى مردم متعمق , و مرد و زن دانش پژوه , اجتماع خزانه ها داريم , انبارها و كنوز علوم و معارف داريم اين خزانه ها و كنوز , آيات قرآنيه و جوامع روائيه است , نهج البلاغه و صحيفه سجاديه و ديگر ذخائر علميه محمد وآل محمد([ ص]( است . امام سجاد عليه السلام آيات قرآن را خزائن خوانده است : (( آيات القرآن خزائن فكلما فتحت خزانة ينبغى لك أن تنظر ما فيها )) ( اصول كافى معرب ج 2 ص 446 ) .

اميرالمؤمنين عليه السلام , عترت را كه در نهج البلاغه اسم مى برد


175
مى فرمايد : (( فيهم كرائم القرآن وهم كنوز الرحمن )) ( خطبه 152 ) . عترت اهل قرآن هستند , قرآن در آنها عجين شده است و مراتب قرآن را سير كرده اند و معارج قرآن را پيموده اند و به مقامات شامخه قرآن رسيده اند و خود قرآن ناطق اند . آنان آثار و علائم و نشانه هائى دارند , حركاتشان , رفتارشان , گفتارشان , قلمشان , همه قرآنست همه حق محض و صدق صرف است , آنان مبين حقائق اسماء الهيه اند .

همانطور كه در طليعه گفتارم عرض كرده ام , اين محفل ما مجمع علمى است , مجمع ارباب فضل و دانش است , شما همگان اهل مطالعه ايد , اهل كتاب و اهل قلميد , و روشن و بيداريد , قيام كرديد و اين انقلاب ما قيامتى بر پا كرده است و نمودارى از قيامت است , شما بفرمائيد در ميان اين همه نوشته ها و كتابها و كتابخانه ها , و به بينيد در ميان آن همه صحابه پيغمبر اكرم([ ص]( و در ميان آن همه تابعين كه بعد از صحابه بودند , آيا مى توانيد افرادى را پيدا كنيد كه بعد از پيغمبر([ ص]( مانند على اميرالمؤمنين([ ع]( دهن و قلم و زبان و بيان داشته باشد , آيا مى يابيد كسى را كه گفتار او عديل نهج البلاغه باشد , لااقل بتواند مانند يكى از خطبه هاى نهج البلاغه را بگويد و بياورد ؟ يا چنانست كه خود امير([ ع]( فرمود : (( و انا لامراء الكلام و فينا تنشبت عروقه و علينا تهدلت غصونه )) ( نهج البلاغه خطبه 231 ) . شيخ رئيس , رساله اى در اسرار معراج رسول الله ([ ص]( نوشته است . روايات معراجيه در حقيقت بيان سفر آن سوى انسان است , اين كتابها كه به عنوان سفرنامه نوشته شده اند , مثلا سفرنامه ناصر خسرو و ديگران , سفر كرده اند و سفرنامه نوشته اند , روايات معراجيه هم سفرنامه انسان است , قصه و داستان نيست , همه حساب دارد , همه روى سرى است , و يك يك روايات معراجيه كه آنجا چه ديده ام و بر سر بشر چه مى گذشت و چه و چه , همه بيان آيه كريمه (( جزاء وفاقا )) است ( سوره نبأ آيه 27 ) .

بدان كه بايد تخم و ريشه سعادت را در اين نشاه , در مزرعه دلت بكارى و غرس كنى , اينجا را درياب , اينجا جاى تجارت و كسب و كار است , و وقت


176
هم خيلى كم است , وقت خيلى كم است و ابد در پيش داريم , اين جمله را از اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كنم , سپس به حرف شيخ رئيس بپردازم , فرمود : ([ ردوهم ورود الهيم العطاش ]( يعنى شتران تشنه را مى بينيد كه وقتى چشمشان به نهر آب افتاد , چگونه مى كوشند و مى شتابند و از يكديگر سبقت مى گيرند , كه خودشان را به نهر آب برسانند , شما هم با قرآن و عترت پيغمبر و جوامع روائى كه كنوز رحمان اند اين چنين بوده باشيد . بيائيد بسوى اين منبع آب حيات كه قرآن و عترت است . وقت خيلى كم است و ما خيلى كار داريم , امروز و فردا نكنيد , امام صادق عليه السلام فرمود ([ : اگر پرده برداشته شود و شما آن سوى را به بينيد , خواهيد ديد كه اكثر مردم به علت تسويف , مبتلاى به كيفر اعمال بد اينجاى خودشان شده اند]( تسويف يعنى سوف سوف كردن , يعنى امروز و فردا كردن , بهار و تابستان كردن , امسال و سال ديگر كردن .

وقت نيست , و بايد به جد بكوشيم تا خودمان را درست بسازيم . علم و عمل به منزلت دو بال براى انسان هستند و انسان سازند . هر چند در اينجا تمام احوال و افكار ما حركت است : حرف مى زنيم حركت است , فكر مى كنيم , راه مى رويم . و نماز مى خوانيم , طواف مى كنيم , جهاد مى كنيم , مى نويسم , نهال و تخم مى كاريم , همه به ظاهر حركت اند و حركت عرض است , اما در دل اين عرض , جوهرى نهفته است كه اين حركات به لحاظ آن جوهر انسان سازند , روح سازند . يعنى اين حركات معدات اند و از جانب آنسو كه مخرج نفوس از نقص به كمال اند , در كنف اين حركات انسان ساخته مى شود و ملكاتى اندوخته مى گردد , اين ملكات مواد صور برزخيه اند و هر فعلى و عملى صورتى دارد كه در عالم برزخ آن فعل بر آن صورت بر فاعلش ظاهر مى شود و هر كس به صورت علم و عملش در نشأه أخروى برانگيخته مى شود .

اين عرض ها نقل شد , لون دگر
حشر هرفانى بود , كون دگر
روز محشر هر عرض را صورتى است
صورت هر يك عرض را نوبتى است

177
گرنبودى مرعرض را نقل و حشر
فعل بودى باطل و اقوال قشر

اما سخن شيخ رئيس , به رساله معراجيه وى رجوع بفرمائيد , حديثى را از رسول الله([ ص]( نقل كرده است , اين حديث در جوامع روائى فريقين چه جوامع روائى ما , و چه برادران اهل سنت روايت شده است , عبارت شيخ اين است : شريف ترين ا نسان و عزيزترين انبياء و خاتم رسولان صلى الله عليه وآله وسلم چنين گفت با مركز حكمت و فلك حقيقت و خزينه عقل اميرالمؤمنين عليه السلام كه يا على : ([ اذا رأيت الناس يتقربون الى خالقهم بانواع البر تقرب اليه بانواع العقل تسبقهم ]( . و اين چنين خطاب جز با چنو بزرگى راست نيامدى كه او در ميان خلق آن چنان بود كه معقول در ميان محسوس . گفت يا على([ : چون مردمان در كثرت عبادت رنج برند , تو در ادراك معقول رنج بر , تا بر همه سبقت گيرى]( .

اين بود قسمتى از گفتار شيخ در رساله ياد شده . آرى دار , دار تحصيل علم و عقل و معارف و حقائق است اگر چنانچه عبادت در او عقل نبوده باشد , پيكرى بى روح است , سركه در وى عقل نبود , دم بود . بكوش تا از راه تحصيل عقل تقرب بجويى كه از ديگران سبقت خواهى گرفت . شيخ گفت لايق چنين خطابى بايد على عليه السلام باشد كه مركز حكمت و فلك حقيقت و خزينه عقل بود , و رسول الله([ ص]( در ميان آن همه صحابه على ( ع ) را به اين خطاب اختصاص داد كه وى در ميان خلق آن چنان بود كه معقول در ميان محسوس . يعنى على جان بود و ديگران پيكر , او روح بود و ديگران بدن , يعنى همه لفظند و اوست خود معنى .

اين كتب اخبار و جوامع روايى و صحف اهل بيت عصمت و وحى , همه نورند , همه بيانگر بطون و اسرار قرآنند همه انسان سازند . انسان را رشد روحى و عقلى مى دهند . او را به خدايش آگاهى مى دهند . و به حقيقت توحيد كه يكى ديدن است مى كشانند و مى رسانند . در حقيقت توحيد ظاهرا بدان پايه كه اميرالمؤمنين عليه السلا م كما و كيفا سخن فرموده است از ائمه ديگرمان , و


178
از ديگر وسائط فيض الهى نقل نشده است . وانگهى مسعودى در حدود سيزده يا چهارده سال قبل از ولادت سيد رضى جامع نهج البلاغه , وفات كرده است , وى در مروج الذهب مى گويد : مردم چهارصد و هشتاد و چند خطبه از اميرالمؤمنين را كه بالبديهه ايراد مى فرمودند , حفظ كرده اند , و در ميانشان متداول است([ والذى حفظ الناس عنه عليه السلام من خطبه فى سائر مقاماته اربعمائه خطبة و نيف و ثمانون خطبة , يوردها على البديهة و تداول الناس ذلك عنه قولا و عملا]( . به نهج البلاغه رجوع بفرمائيد , مى بينيد كه شماره خطبه هاى نهج البلاغه به نصف مقدارى را كه مسعودى در مروج نام برده است نمى رسد لذا آقايانى مستدرك نهج البلاغه نوشته اند , و ديگر خطب و كتب و رسائل و كلمات آن حضرت را جمع كرده اند و در اين امر خطير زحمت كشيده اند .

در خطبه هاى نهج البلاغه به خصوص خطبه 184 كه سيد رضى درباره آن فرمود([ : تجمع هذه الخطبة من اصول العلم مالا تجمعه خطبة]( , يعنى از اصول علم آنچه را كه اين خطبه دربردارد خطبه هاى ديگر ندارد حق سخن در توحيد ادا شده است , كه اصول و امهات مطالب و مسائل توحيديه براى هر حكيم متضلع و عارف متأله است . در خطبه ياد شده كه يك پارچه حكم و معارف الهيه است . مى رسيد به اين عبارت ([ : لايشمل بعد ولا يحسب بعد ]( خداوند حد ندارد و واحد عددى نيست , زيرا كه صمد حق است و جز او موجودى صمد حق نيست . در قرآن يك كلمه صمد است كه در سوره اخلاص است .

صمد يعنى چه ؟ جناب ابن بابويه در توحيد از حضرت سيدالشهداء امام ابى عبدالله الحسين عليه السلام , كه([ انما يعرف القرآن من خوطب به ]( , در باب تفسير قل هوالله احد روايت كرده است كه([ : الصمد الذى لاجوف له ]( , صمد آن كسى است كه براى او جوف نيست , اجوف نيست , جاى خالى ندارد , پر است . اگر يك خردل را , يك ذره را از حيطه وجودى او بدر ببرى او را اجوف دانسته اى نه صمد , پس تميز چنين صمد با خلقش چگونه است ؟ در بيان اين تميز باز آن منطق حق آدم اولياء الله على اميرالمؤمنين([ ع]( فرموده


179
است : (( توحييده تمييزه عن خلقه , و حكم التمييز بينونة صفة لابينونة عزلة )) ( خطبه 177 نهج البلاغه ) . تميز از خلق دارد اما تميز از صفات نقص آنها . مثلا تمام قواى كشور هستى تو از ظاهر و باطن تو همه فروع و شاخه ها و شئون و اطوار وجودى يك حقيقت تو به نام نفس ناطقه هستند , و در عين حال نفس ناطقه همه آنها است . از قوه باصره , از چشم تميز دارد اما بينونة صفة لابينونة عزلة . در حد قوه باصره و چشم قرار نگرفته است اما نه اينكه قوه باصره غير از نفس ناطقه باشد , كه قوه باصره يكى و نفس ناطقه هم يكى , تا هر يك را وحدت عددى بوده باشد , بلكه نفس بينا است كه چشم مظهر بينائى او است . قوه باصره شأنى از شئون نفس ناطقه است . خطبه هاى توحيدى نهج البلاغه را كه جمع آورى بفرمائيد , به اين نتيجه مى رسيد كه خدا است , دارد خدائى مى كند .

در توحيد جناب شيخ صدوق ابن بابويه , روايت شده است كه اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام , داخل بازار شد و عبورش به مردى افتاد كه رويش به سوى حضرتش نبود و مى گفت : نه قسم به آنكسى كه هفت آسمان را حجاب خود گرفت . على عليه السلام دست بر پشت او زد و فرمود : چه كسى هفت آسمان را حجاب خود گرفت ؟ گفت : يا اميرالمؤمنين ! خدا , امام فرمود به خطا رفتى , حجابى در ميان خداى عز وجل و خلق او نيست زيرا كه او با خلق است هر كجا كه خلق هست , گفت : يا اميرالمؤمنين ! كفاره اين كه گفتم چيست ؟ امام فرمود : كفاره اش اين است كه بدانى هر جا كه هستى خدا با تو است . گفت : مسكينان را اطعام كنم ؟ فرمود : نه , تو به غير پروردگارت قسم خورده اى .

آرى (( هو فى السماء اله وفى الارض اله , فاينما تولوا فثم وجه الله )) . اين طبيعت كه متن و جوهر ذات وى در حركت است و حركت اقتضايش اضمحلال و متلاشى شدن و از بين رفتن است , خداوند واهب صور , آن مصور , آن نقاش چيره دست آن فان دم به دم به تجدد امثال , حافظ صور اين همه اشياء است حكم او در طبيعت هم نافذ است و در همه جا خدا است كه خدائى مى كند .

شخصى نامور كه يكى از مشايخ علمى زمان خودش بود به حضور مبارك


180
امام صادق عليه السلام , تشرف حاصل كرد , ديد جوانى مراهق , خردسال در حضور امام به سوى در باز به نماز ايستاده است . اين جوان همان كس است كه امام صادق عليه السلام به مردم فرمود : انتم السفينة و هذا ملاحها ( 1 ) شما كشتى هستيد و اين جوان ناخداى شما است . اين جوان خردسال فرزند امام صادق , يعنى امام هفتم اماميه موسى بن جعفر عليهما السلام است .

آن شخص به امام صادق عرض كرد آقا فرزند شما دارد به سوى در گشوده نماز مى گذارد و اين كراهت دارد . امام فرمود : نمازش را كه تمام كرد به خود او بگوئيد . اين شخص بيخبر از اين كه :

گفتن بر خورشيد كه من چشمه نورم
دانند بزرگان كه سزاوار سها نيست

آقازاده نماز را خواند و مواجه اعتراض آن شخص شد , در جوابش فرمود : آن كس كه من به سوى او نماز مى خواندم از اين در باز به من نزديكتر است .

گربشكافند سراپاى من
جز تو نيابند در اعضاى من

خداوند متعال فرمود : شما يك وجب به سوى من بيائيد , من يك قدم به سوى شما مى آيم , شما يك قدم به سوى من بيائيد , من دوان دوان به سوى شما مى آيم . مثل شتران تشنه كه بسوى آب مى شتابند , به سوى آب حيات كه معارف و حقائق الهيه است بشتابيد , تا به سعادت ابدى خود نائل آئيد ([ , يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ]( . نداى خدا و رسول را كه شما را به حيات ابدى دعوت مى كنند , لبيك بگوييد و استجابت كنيد .

خداوند متعال مسلمانان را عاقبت به خير بفرمايد([ آمين]( از پيشگاه مقام شامخ ولايت ارتقاء و اعتلاى روزافزون انقلاب عظيم و شكوهمند اسلامى مان را مسئلت دارم . بارالها انقلاب عظيم ما را در ظل عنايت ولى الله اعظم ,

1 . اصول كافى , ج 1 248 . $

181
حضرت بقية الله محفوظ بدار([ . آمين]( رهبر عظيم الشأن ما را از حوادث بد روزگار مصون و محفوظ بدار([ . آمين]( و آنچه كه موجب ترقى و تعالى و تقرب ما به سوى تست , ما را به عمل بدانها موفق و مؤيد بدار([ آمين](

والسلام عليكم و رحمة الله وبركاته .