مقالات علوم قرآني
مفهوم «آيه‏» محمد هادى معرفت ......................... 1
روش ائمه اهل بيت عليهم السلام در محكم و متشابه قرآن استاد علامه طباطبايى (رض) ......................... 2
خواندن قرآن با آواز خوش محمد هادى معرفت ......................... 3
گزينش كلمات در عبارتهاى قرآنى محمد هادى معرفت ......................... 4
اجزاء و تقسيمات قرآن كريم ......................... 5
تفسير و سير تاريخى آن استاد علامه طباطبايى (رض) ......................... 6
معارف قرآن و طرح‏هاى دسته‏بندى آن آية الله مصباح يزدى ......................... 7
يكى از نوآورى‏هاى قرآن در شيوه تاليف محمد هادى معرفت ......................... 8
پيشينه علوم قرآنى محمد هادى معرفت ......................... 9
آهنگ سوره‏هاى قرآن با مثالى از سوره قمر استاد شهيد مرتضى مطهرى ......................... 10
اعجاز بيانى قرآن محمد هادى معرفت ......................... 11
اعجاز بيانى قرآن (2) محمد هادى معرفت ......................... 12
هدايت‏نامه ......................... 13
گفتارى در هفت فصل در جاودانگى و عدم تحريف قرآن علامه سيد محمد حسين طباطبايى ......................... 14
نگرشي‌ بر قرآن‌هاي‌ كتابت‌ شده‌ زهره‌ روح‌فر ......................... 15
فهم‌ آيات با برداشت‌ انسان‌ها متفاوت‌ مي‌شود آيه‌الله‌ حاج‌ شيخ‌ علي‌ صفايي‌ حائري ......................... 16
بهترين معرف قرآن خود قرآن است محمد جواد حجتي كرماني ......................... 17
كتاب‌ آسماني‌ مأخذ هرگونه‌ تفكر اسلامي‌ است‌ محمد زاهد غياثي‌ ......................... 18
معرفي‌ قرآن‌هاي‌ موجود در موزه‌ها و مجموعه‌ ها اكبرزاده‌ ......................... 19
تفاسير موضوعي‌ در قرن‌ حاضر رجبعلي سالاريان ......................... 20
شگفتي ‌هاي‌ قرآن‌ كريم‌ گري‌ ميلر......................... 21
شگفتي هاي قرآن كريم 2 گري ميلر......................... 23
علائم‌ اطلاع‌رساني‌ در قرآن‌ كريم‌ قربان عزيززاده ......................... 22
نسخه‌ هاي‌ كهن‌ كلام الله كاظم‌ مدير شانه‌چي‌ ......................... 24
قرآن‌، تاريخ‌ و سنت‌هاي‌ الهي‌ مريم‌ پشم‌فروش‌ ......................... 25
تفسير تجزيه‌اي‌ (ترتيبي‌) و تفسير موضوعي‌ علامه‌ محمدباقر الصدر ......................... 26
پژوهشي در تاريخ علم تفسير عليرضا ميرزا محمد ......................... 27
قرآن، بايد با خود قرآن تفسير شود حسين پيري ......................... 28
تفسير، از قديمي ترين علوم اسلامي است ......................... 29
سير تدوين‌ و تطور تفسير علمي‌ قرآن‌ كريم‌ دكتر ناصر رفيعي‌ محمدي‌ ......................... 30
مقدمه‌اي‌ بر ترجمه‌ قرآن‌ و قرآنهاي‌ مترجم‌ حسين‌ حائري‌ كرماني‌ ......................... 31
تفاسير منسوب‌ به‌ اهل‌ بيت‌ (ع‌) ا.م‌.موسوي‌ ......................... 32
قرآن‌ ترجمه‌پذير نيست‌ مسعود انصاري‌ ......................... 33
كتابت‌ وحي‌ و كاتبان‌ قرآن‌ دكتر محسن‌ صمدانيان‌ ......................... 34
قرآن‌ از نگاه‌ امام‌ علي‌ (ع‌) مهسا فاضلي‌ ......................... 35
پژوهشي در اسماء قرآن كريم علي نجار ......................... 36
فضاي موسيقايي آيات قرآن مهدي شريعتي ......................... 37
مفاهيم قرآن بايد به صورت روشن بيان شود سيد مهدي‌ برومند ......................... 38
مفهوم حروف رمز در قرآن (1) مريم پشم فروش ......................... 39
مفهوم حروف رمز در قرآن (2) مريم پشم فروش ......................... 40
قرآن، معجزه است چرا و چگونه؟ محمد مهدي فجري ......................... 41
قرآن معجزه است چرا و چگونه؟ (قسمت پاياني) محمد مهدي فجري ......................... 42
ترجمه و نقد مدخل تاريخ گذاري و قرآن گرهارد باورينگ......................... 43
نقد و بررسي ديدگاه هاي مشهور شرق شناسان در مورد نسخ علي شريفي ......................... 44
تأمّلى در ايرادهاى مستشرقان بر وحيانى بودن قرآن اكبر راشدى‏نيا ......................... 45
فرضيه تكامل و قرآن دكتر محمد علي رضائي اصفهاني ......................... 46
راز جاودانگي قرآن دكتر علي نصيري......................... 47
اسرائيليات ؛ زمينه ها و ريشه ها محمد رضايي کرماني ......................... 48
علل پراكنده به نظر آمدن قرآن عبدالهادي فقهي زاده ......................... 49
نقد شبهه تحريف محمد هادى معرفت ......................... 50
عظمت قرآن آية الله جوادي آملي ......................... 51
قرآن سخن آسماني ج. سنابرق ......................... 52
نزول قرآن ......................... 53
هدايت نظري و عملي قرآن احمد زمانى ......................... 54

1
مفهوم «آيه‏»
آيه، به معناى علامت است، زيرا هر آيه از قرآن نشانه‏اى بردرستى سخن حق تعالى است‏يا آن كه هر آيه مشتمل بر حكمى از احكامشرع يا حكمت و پندى‏است كه بر آن‏ها دلالت دارد: و لقد انزلنا اليك آيات بينات و ما يكفر بها الا الفاسقون (1) و تلك آيات الله نتلوها عليك‏بالحق و انك لمن المرسلين (2) و ...كذلكيبين الله لكم الآيات لعلكم تتفكرون (3) . جاحظ گويد:«خداوند كتاب خود را-كلا و بعضا-بر خلاف شيوه عرب‏نام گذارى كرد و تمام آن را قرآن ناميد.چنان كه عربمجموع اشعار يك شاعر راديوان مى‏گويد.و بعض(پاره)آن را مانند قصيده ديوان،سوره و بعض سوره را مانندهر بيت قصيده،آيهناميده و آخر هر آيه را مانند قافيه در شعر،فاصله گويند» (4) . راغب اصفهانى مى‏گويد:«آيه،شايد از ريشه‏«اي‏»گرفته شده باشد،زيرا آيه‏است كه روشن مى‏كند:ايا من اي،كدام از كدام است‏»ولىصحيح آن است كه از«تايي‏»اخذ شده باشد،زيرا تايي به معناى تثبب و پايدارى است.گويند:«تاي اي‏ارفق،مدارا كن،آرام باش‏»و شايداز«اوي اليه‏»گرف ته شده باشد،به معناى پناه بردن‏و جاى گزين كردن و هر ساختمان بلندى را آيه گويند: ا تبنون بكل ريع آيةتعبثون (5) ،در زمين‏هاى مرتفع ساختمان‏هاى بلندى به پا مى‏داريد و بيهوده كارى مى‏كنيد». سپس گويد:«هر جمله‏اى از قرآن را كه بر حكمى از احكام دلالت كند آيه گويند،خواه سوره كامل باشد يا چند فصل يا يك فصل ازيك سوره،و گاه به يك كلام كامل‏كه جدا از كلام ديگر باشد آيه گويند.به همين اعتبار آيات سوره‏ها قابل شمارش‏است و هر سوره رامشتمل بر چند آيه گر فته‏اند» (6) . لازم است‏به طور اختصار ياد آور شويم كه اشتمال هر سوره بر تعدادى آيات،يك‏امر توقيفى است.و كوچك‏ترين سوره-سورهكوثر-شامل بر سه آيه است.وبزرگ‏ترين سوره-سوره بقره-شامل بر 286 آيه است.به هر تقدير كم يا زياد بودن‏آيه‏هاى هر سوره بادستور خاص پيامبر اكرم صلى الل ه عليه و آله انجام گرفته و هم چنان بدون دخل‏و تصرف تاكنون باقى است،و در اين امر سرىنهفته است كه مربوط به اعجاز قرآن و تناسب آيات مى‏باشد. پى‏نوشتها: 1- بقره 2:99. 2- بقره 2:252. 3- بقره 2:266. 4- الاتقان،ج 1،ص 143. 5- شعراء 26:128. 6- المفردات،ذيل ماده‏«اى‏». علوم قرآنى صفحه 110 محمد هادى معرفت
2
روش ائمه اهل بيت عليهم السلام در محكم و متشابه قرآن
كتاب: قرآن در اسلام صفحه 37 نويسنده: استاد علامه طباطبايى (رض) آنچه از بيانات مختلف ائمه اهل بيت (ع) بدست ميآيد اينست كه در قرآن مجيدمتشابه بمعنى آيه‏اى كه مدلول حقيقى خود را بهيچ وسيله‏اى بدست ندهد وجود ندارد.بلكههر آيه‏اى اگر در افاده مدلول حقيقى خود مستقل نباشد بواسطه آيات ديگرىميتوان بمدلول حقيقى آن پى برد و اي ن همان ارجاع متشابه است‏بمحكم چنانكه آيه:«الرحمن على العرش استوى‏» (1) ترجمه:خدا بر تخت‏خود قرار گرفت) و آيه: «و جاء ربك‏» (2) ترجمه:و خداى تو آمد) ظاهرند در جسميت و ماديت ولى باارجاع اين دو آيه بآيهكريمه: «ليس كمثله شى‏ء» (3) معلوم ميشود مراد از قرار گرفتن و آمدن كه بخداى متعالنسبت داده شده معنائى است غير از استقرار در مكان و انتقال از مكان بمكان. پيغمبر اكرم (ص) در وصف قرآن مجيد ميفرمايد (4) : «و ان القرآن لم ينزل ليكذب بعضهبعضا و لكن نزل يصدق بعضه بعضا فما عرفتم فاعملوا به و ما تشابه عليكم فآمنوابه‏» (ترجمه:بدرستى قرآن نازل نشده براى اينكه برخى از آن برخى ديگر را تكذيب كندولى نازل شده كه برخى از آن برخى ديگر را تصديق نمايد پس آنچه را كه فهم يديد بآنعمل كنيد و آنچه بشما متشابه شد بآن-تنها-ايمان بياوريد) . و در كلمات امير المؤمنين (ع) (5) است: «يشهد بعضه بعضا و ينطق بعضه بعضا» (ترجمه:شهادت ميدهد برخى از قرآن بر برخى ديگر و بيان ميكند برخى از آن برخى ديگر را) . و امام ششم (ع) (6) ميفرمايد: «المحكم ما يعمل به و المتشابه ما اشتبه على جاهله‏»(ترجمه:محكم قرآن آن است كه بآن بتوان عمل كرد و متشابه آنست كه بكسيكه نداندمشتبه شود) و از روايت استفاده ميشود كه محكم و متشابه نسبى ميباشند و ممكن استآيه‏اى نسبت‏بكسى محكم و نسبت‏بكس ديگر متشابه باشد. و از امام هشتم (7) منقول است كه فرمود: «من رد متشابه القرآن الى محكمه هدى الىصراط مستقيم-ثم قال-ان فى اخبار نامتشابها كمتشابه القرآن فردوامتشابهها الى محكمها و لا تتبعوا متشابهها فتضلوا» (ترجمه:كسيكه متشابه‏قرآنرا بمحكم آن رد كرد براه راست هدايت‏يافت.پس از آن فرمود:بدرستى در اخبار مامتشابه هست مانند متشابه قرآن پس متشابه آنها را بسوى محكم آنها برگردانيد واز خود متشابه پيروى مكنيد كه گمراه ميشويد) . چنانكه مشاهده ميشود روايات و خاصه خبر اخير صريح است در اينكه متشابه آيه‏ايستكه استقلال در افاده مدلول خود نداشته باشد و بواسطه رد بسوى محكمات روشن خواهدشد، نه اينكه هيچگونه راهى براى فهم مدلول آن در دسترس نباشد. پى‏نوشتها: 1- سوره طه آيه 5. 2- سوره فجر آيه 24 3- سوره شورى آيه 11 4- در المنثور ج 2 ص 8 5- نهج البلاغه خطبه 131 6- تفسير عياشى ج 1 ص 162 7- عيون اخبار الرضا ج 1 ص 290
3
خواندن قرآن با آواز خوش
و رتل القرآن ترتيلا (1) . در دستورتلاوت قرآن،صداى خوش سفارش شده است و از قارى خواسته‏اند كه نكات‏ظريف تلاوت-اعم از كشيدن صدا و يا زير و بم آن و ترجيع قراءت و غيره-رارعايت كند.در اين جا به بازگويى چند روايت در اين زمينه مى‏پردازيم: رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود:«هر چيزى زيورى دارد و زيور قرآن آواز خوش است‏». «زيباترين زيبايى‏ها،يكى موى زيباست و ديگرى آواز و صداى دل كش‏». «قرآن را با آواز و نواى [متين] عرب بخوانيد و از آواز [مبتذل] اهل فساد وگنه كاران كبيره پرهيز كنيد» (2) . «آواز خوش زيورى براى قرآن است‏». «قرآن را با صداى خود خوش كنيد،زيرا صداى خوش زيبايى قرآن را افزون‏مى‏كند». «قرآن را با آوازتان زينت‏بخشيد». امام صادق عليه السلام نيز در تفسير آيه: و رتل القرآن ترتيلا (3) فرموده است:«به اين‏معناست كه آن را با تانى بخوانيد و صدايتانرا خوش داريد» (4) . امام باقر عليه السلام فرموده است:«قرآن را با آواز بخوانيد،زيرا خداوند-عز و جل‏دوست مى‏دارد كه با صداى خوش قرآن خواندهشود» (5) . رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود:«قرآن با آهنگى حزين نازل شده،پس آن را با گريه [برخاسته از وجد] بخوانيد و اگر گريهنكرديد،لحن گريه به خود بگيريد و آن را باآواز خوش بخوانيد،كه هر كس آن را با آواز خوش نخواند،از ما نيست‏». «از ما نيست هر كس قرآن را با آواز خوش نخواند» (6) . امام صادق عليه السلام فرمود:«قرآن با حزن نازل شده،پس آن را با لحنى حزين‏بخوانيد» (7) . البته سخنانى كه معتمدان از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده‏اند فراوان و دليل اثباتى براى اين گفته‏هاست. ابن الاعرابى گفته است (8) :«عرب به هنگام سوار كارى يا نشستن در حياط و خيلى‏مواقع ديگر،به آواز ركبانى (9) تغنى مى‏كرد.وقتى و آوازشان با قرآن باشد» (11) زمخشرى نيز گفته است:«عرب عادت داشت كه در همه احوال-چه هنگام‏سواركارى و چه در حال لميدن و يا نشستن در حياطخانه‏ها و غيره-به آواز و زمزمه‏ركبانى تغنى كند.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وقتى مبعوث شد،بر اين حال بر آمد تا آواز وزمزمه‏آنان با قرآن باشد.پس بدا ن فرمان داد،يعنى فرمود:«هر كس قرآن را جاى گزين‏ركبانى نكند و آن را زمزمه زير لب و تغنى باآواز خوش قرار ندهد،از ما نيست‏» (12) . فيروز آبادى گفته است:«غناه الشعر و غنى به تغنية:تغنى به‏».يعنى شعر را به‏آواز خواند و آن را تغنى كرد. شاعر گفته است: «تغن بالشعر اما كنت قائله×ان الغناء بهذا الشعر مضمار» (13) «زبيدى‏»ضمن آن كه نقل اين گفته را به پيامبر صلى الله عليه و آلهمنسوب داشته گفته است: «خداوند به هيچ كس چون پيامبر گرامى اجازه نداده است كه با قرآن آشكارا تغنى‏كند». «ازهرى‏»گفته است:«عبد الملك البغوى‏»به نقل از ربيع و او به نقل از شافعى به‏من اطلاع داد كه معناى تغنى‏«خواندن قرآن باصداى محزون و رقيق است‏» (14) .اوحديث ديگرى را نيز به شهادت مى‏گيرد كه مى‏گويد:«زينوا القرآن باصواتكم‏». بر همين اساس،امامان اهل بيت عليهم السلام كوشش داشتند كه قرآن با ترتيل و صداى‏بلند و تجويد و با آواز خوش خوانده شود. محمد بن على بن محبوب اشعرى در كتاب خود به نقل از معاوية بن‏عمار روايت مى‏كند كه به ابى عبد الله عليه السلام گفتم:آياهر كس،دعا يا قرآن مى‏خواند،اگرصدايش را بلند نكند،گويى چيزى نخوانده است؟فرمود:«همين طور است،على بن الحسين عليهالسلام در تلاوت قرآن،خوش صدا ترين مردم بود و هنگام تلاوت‏صدايش را چنان بالا مى‏برد كه تمام اهل خانه بشنوند».امام صادقعليه السلام در خواندن‏قرآن خوش صداترين مردم بود.هرگاه شب براى تلاوت بيدار مى‏شد،صدايش رابالا مى‏برد و وقتى سقاها وديگر عابران از آن مسير مى‏گذشتند،مى‏ايستادند و به‏تل اوت او گوش مى‏دادند (15) . هم چنين روايت است كه موسى بن جعفر عليه السلام نيز صدايى خوش داشت و قرآن‏نيكو تلاوت مى‏كرد.او روزى فرموده بود:«على بن الحسين عليه السلام با صداى بلند قرآن‏مى‏خواند تا شايد ره گذرى از آن جا بگذرد و به خود آيد.وقتى امام چنان كرد،ديگرمردم آن را تاب نمى‏آورد ند».از او پرسيده شد:آيا رسول الله صلى الله عليه و آله در نماز جماعت‏صدايش را به هنگام تلاوتقرآن بلند نمى‏كرد؟فرمود:«رسول الله صلى الله عليه و آله فقط آن گونه‏كه در توان مردم بود تلاوت مى‏فرمود» (16) . هم چنين از امام على بن موسى الرضا و او از پدرش و نياكانش از رسول الله صلى الله عليه و آله نقل‏است كه فرمود:«قرآن را با آوازخوش بخوانيد،زيرا آواز خوش زيبايى قرآن را افزون‏مى‏كند»،سپس اين آيه را تلاوت كرد: يزيد في الخلق ما يشاء (17) . پى‏نوشتها: 1- مزمل 73:4. 2- الكافى،ج 2،ص 616-614،شماره‏هاى 9-8-3. 3- مزمل 73:4. 4- بحار الانوار،ج 89،كتاب القرآن،شماره 21،ص 195-190. 5- الكافى،ج 2،ص 616،شماره 13. 6- بحار الانوار،ج 89،ص 191. 7- الكافى،ج 2،ص 614،شماره 2. 8- «ابو عبد الله محمد بن زياد كوفى‏»يكى از زبان دانان مشهور عرب است كه در محضر درس او مردمان بسيارحاضر مى‏شدند.اودر سخندانى و شناخت لفظ ناآشنا از همه سر بود،تا جايى كه مى‏گويند بر«ابو عبيده‏»و«اصمعى‏»برترى داشته است.او در رجب سال150 هجرى زاده شد و در شع بان 231 از دنيا رفت(قمى،الكنى و الالقاب،ج 1،ص 215). 9- ركبانى:خواندن سرود باكش و قوس دادن و زير و بم صدا. 10- هجيراء:زمزمه و طنين آواز و ترانه. 11- نهايه ابن اثير،ج 3،ص 391. 12- الفائق،ج 2،ص 36(رثث). 13- ابن منظور گفته است:«منظور شاعر تغنى بوده و اسم را(غناء)به جاى مصدر آورده است‏». 14- لسان العرب،ج 15،ص 136،«تحسين القراءة و ترقيقها»آمده است. 15- مستطرفات السرائر،ص 484. 16- كتاب الاحتجاج،ج 2،ص 170. 17- فاطر 35:1،ر.ك:عيون اخبار الرضا،ج 2،ص 68،شماره 222. علوم قرآنى صفحه 391 محمد هادى معرفت
4
گزينش كلمات در عبارتهاى قرآنى
انتخاب كلمات و واژه‏هاى به كار رفته در جملات و عبارت‏هاى قرآنى كاملاحساب شده است.به گونه‏اى كه اگر كلمه‏اى را از جاىخود برداشته،خواسته باشيم‏كلمه ديگرى را جاى گزين آن كنيم كه تمامى ويژگى‏هاى موضع كلمه اصل را ايفا كند،يافت نخواهدشد،زيرا گزينش واژه‏هاى قر آنى به گونه‏اى انجام شده كه اولا،تناسب آواى حروف كلمات هم رديف آن رعايت گرديده،آخرين حرفاز هر كلمه‏پيشين با اولين حرف از كلمه پسين هم آوا و هم آهنگ شده است،تا بدين سبب‏تلاوت قرآن روان و آسان صورت گيرد.ثانيا،تناسب معنوى كلمات با يك ديگررعايت‏شده تا از لحا ظ مفهومى نيز بافت منسجمى به وجود آيد.به علاوه،مساله‏فصاحتكلمات طبق شرايطى كه در علم‏«معانى بيان‏»قيد كرده‏اند كاملا لحاظشده است.كه اين رعايت‏هاى سه گانه با ملاحظه و دقت درويژگى‏هاى هر كلمه‏انجام گرفته است.در مجموع هر يك از واژه‏ها در جاى گاه مخصوص خود به گونه‏اى‏قرار گرفته است كه قابلتغيير و تبديل نخواهد بود. ابن عطيه در اين باره گويد:«و كتاب الله سبحانه لو نزعت منه لفظة ثم ادير بهالسان العرب على لفظة في ان يوجد احسن منها لمتوجد (1) ،هر گاه واژه‏اى از قرآن رااز جاى خود برداشته و تمامى زبان عرب را گرديده تا واژه‏اى مناسب‏تر پيدا شود،يافت نمى‏شود».ابو سليمان بستى گويد:«اعلم ان عمود هذه البلاغة التي تجمع له‏هذه الصفات،هو وضع كل نوع من الالفاظ التي تشتمل عليهافصول الكلام،موضعه‏الاخص الا شكل به،الذي اذا ابدل مكانه غيره جاء منه اما تبدل المعنى الذي يكون‏منه فساد الكلام،و اما ذهابالرونق الذي يكون معه سقوط البلاغة... (2) ،بدان كه پايه‏اصلى بلاغت قرآن كه صفات ياد شده را در خود گرد آورده،بر اين اساس استكه‏هر نوع لفظى را-كه ويژگى‏هاى ياد شده در آن فراهم است-درست‏به جاى خودبه كار برده كه مخصوص به آن و متناسب با آنبوده است‏به گونه‏اى كه اگر به جاى آن،كلمه ديگرى را به كار برند ،يا معنا به كلى تغيير مى‏كند و موجب تباهى مقصودمى‏گردد،ياآن كه رونق و جلوه خود را از دست مى‏دهد و از درجه بلاغت مطلوب‏ساقط مى‏گردد».شيخ عبد القاهر جرجانى گويد:«فلم يجدوافي الجميع كلمة ينبوبها مكانها،و لفظة ينكر شانها او يرى ان غيرها اصلح هناك او اشبه او احرى اواخلق،بل وجدوا اتساقا بهرالعقول و اعجز الجمهور (3) ،ادباء و بلغاء از دقت درچينش و گزينش كلمات قرآنى،كاملا فريفته و مجذوب گرديدند،زيرا هرگزكلمه‏اى‏را نيافتند كه متناسب جاى خود نباشد،يا واژه‏اى را كه در جايى بى‏گانه قرارگرفته باشد،يا كلمه ديگرى شايسته‏تر يامناسب‏تر يا سزاوارتر باشد.بلكه آن را باچنان انسجام و دقت نظمى يافتند كه مايه حيرت صاحب خردان و عجز همگان‏گرديدهاست‏». اين گونه تصريحات از بزرگان ادب و بلاغت،كه گزينش و چينش كلمات قرآن رادر حد اعجاز ستوده‏اند،فراوان است.البته اين دقتدر انتخاب و گزينش كلمات،به دو شرط اصلى بستگى دارد كه وجود آن‏ها در افراد عادى-عادتا-غير ممكن‏است:اول،احاطه كاملبر ويژگى‏هاى لغت‏به طور گستر ده و فراگير،كه ويژگى هركلمه بخصوصى را در سر تا سر لغت‏بداند و بتواند به درستى در جاىمناسب خودبه كار برد.شرط دوم،حضور ذهنى بالفعل،تا در موقع كار برد واژه‏ها،آن كلمات مدنظر او باشند و در گزينش الفاظدچار حيرت و سردرگمى نگردد،حصول اين دوشرط در افراد معمولى غ ير ممكن به نظر مى‏رسد. ابو سليمان بستى در اين زمينه به خوبى سخن گفته و مساله گزينش الفاظ را دررساله خود به طور گسترده مطرح ساخته است.گويد:«دانش بشر،امكان احاطه به‏تمامى ويژگى‏هاى لغت را ندارد،علاوه كه حضور ذهنى چيزى نيست كه هميشه‏رفيق با وفاىانسان باشد».در اين باره مثال‏هاى چ ندى مى‏آورد از جمله از«نضر بن‏شميل‏»-يكى از ادباى بزرگ عرب-نقل مى‏كند كه درمجلس‏«مامون-خليفه‏عباسى‏»حضور يافت،مامون به او گفت:«اجلس،بنشين‏»نضر گفت:اى‏امير مؤمنان!من نلميده‏ام تا جلوسنمايم‏«ما انا بمضطجع فاجلس‏».مامون پرسيدچگونه است؟گفت:به كسى كه ايستاده است مى‏گويند«اقعد»و به كسى كه لميده‏استمى‏گويند«اجلس‏».زيرا«قعود»در مقابل‏«قيام‏»است و«جلوس‏»در مقابل‏«اضطجاع‏».مامون از اين اشتباه و نا آگاهى خود خجل شد ودستور جايزه داد (4) . معروف‏ترين شاهد مثال در اين زمينه آيه قصاص است: و لكم في القصاص حياة يا اولي الالباب لعلكم تتقون (5) ،در اجراى قانونقصاص،تضمين حيات شده است،اى‏صاحب خردان،باشد كه [در رفتار خود] پروا را پيشه خود كنيد». عرب را عادت بر اين بود كه براى سهولت در حفظ قوانين مدنى و اجتماعى وكيفرى خود،آن‏ها را در قالب جمله‏هاى كوتاه وظريف و ادبى در مى‏آوردند،زيرادر آن زمان كتابت و تدوين در ميان آنان رايج نبود،آن چه داشتند در سينه‏ها نگاه‏مى‏داشتند.ازاين‏رو براى تدوين قوانين و بهتر محفوظ ماندن،از شيوه‏هاى ادبى‏كمك مى‏گرفتند و ادبا و فصحاى عرب در كنار قانون دانان وحكمايشان گردمى‏آمدند. براى تنظيم قانون قصاص از فصحاى برجسته خود كمك گرفته تا كوتاه‏ترين وشيواترين جمله را بسازند و پس از كنكاش و نشستو برخواست‏ها بر تنظيم‏عبارت‏«القتل انفى للقتل‏»اتفاق نظر دادند.يعنى كشتن قاتل بهترين باز دارنده است‏از ارتكاب جنايت قتل.ولى در اين انتخاب از چن د نكته غفلت ورزيدند.اول،آن كه‏هيچ چيزى خود را نفى نمى‏كند و از لحاظ ادبى اشتباه بزرگى مرتكبشدند كه قتل‏را نافى قتل شمردند،زيرا قتل نافى را در عبارت ياد شده مطلق آورده‏اند،درصورتى كه قتل اگر به عنوان قصاصانجام شود نافى قتل خواهد بود.عرب از اين‏نكته غفلت و رزيد با آن كه خود واضع واژه‏«قصاص‏»كه به همين معنا است‏بود. ولى قرآن از اين نكته دقيق غفلت نورزيد و درست واژه مناسب را در جاى خودبه كار برد. دوم،آن كه در مقابله قصاص با حيات در آيه،فن‏«طباق‏»به كار رفته،كه جمع بين‏ضدين و ائتلاف ميان متنافرين است،زيراقصاص-كه نوعى قتل به شمار مى‏رودضد حيات است،كه در آيه موجب و خواهان حيات به شمار آمده است! سوم،در عبارت ياد شده،«افعل التفضيل‏»به كار رفته،كه از نظر ادبى دچارمشكل حذف‏«مفضل عليه‏»گرديده و موجب ابهام شدهاست،زيرا معلوم نيست كه‏قتل از چه چيزى باز دارنده‏تر مى‏باشد (6) .در صورتى كه در آيه اين مشكل وجودندارد،صرفا ضمانت‏حياترا در قصاص به عهده گرفته است. چهارم،از نظر ادبى،آيه قرآن جنبه ايجابى دارد و عبارت ياد شده جنبه نفى،حال آن كه در سخن سنجى عبارت اثباتى برتر ازعبارت سلبى است،به ويژه درتدوين مواد قانونى و احكام. پنجم،آن كه در به كار بردن لفظ‏«قصاص‏»جنبه عدالت قانونى تداعى مى‏شود كه‏اين قانون از منشا عدالت‏برخاسته است،در صورتىكه به كار بردن لفظ قتل درعبارت ياد شده آن هم ابتدا و بى‏سابقه،فاقد اين خاصيت است.علاوه كه لفظ قتل‏ابتدا حالت تنفر وانزجار دارد،بر خلاف به كار بردن لفظ قصاص كه حالت عدالت‏خواهى و انبساط خاطر و تشفى را ايجاب مى‏كند. جلال الدين سيوطى تا بيست وجه در ترجيح آيه بر عبارت ياد شده بر شمرده،و زمخشرى عبارت ياد شده را به شدت نكوهشكرده و از غفلت عرب در ساختن‏يك چنين جمله پر اشكال تعجب كرده است،همان گونه كه خود عرب در موقع نزول‏آيه قصاص وپى بردن به اشتباهات خود در ساختن جمله‏ا ى در همين معنا و اين كه‏قرآن هرگز غفلت نورزيده،در شگفت‏شدند و خاضعانهاعتراف نمودند كه‏«ما هذاكلام البشر و انما هو كلام الله عز و جل،هرگز به سخن بشر نمى‏ماند و جز سخن خدانخواهد بود»چنانكه پيش از اين گذشت.نمونه‏هايى از اين قبيل بسيارند كه به‏برخى از آن‏ها در«التمهيد»اشاره شده است (7) . پى‏نوشتها: 1- مقدمه تفسر وى‏«المحرر الوجيز»،ص 279.التمهيد،ج 5،ص 21. 2- ثلاث رسائل في اعجاز القرآن،ص 29. 3- كتاب دلايل الاعجاز،ص 28. 4- ر.ك:ثلاث رسائل في اعجاز القرآن،ص 34-29. 5- بقره 2:179. 6- اگر تقدير«من كل شي‏ء»باشد،كاملا نادرست است و اگر«من بعض الاشياء»باشد حالت ابهام دارد.كه در متن قانون نبايد هيچگونه نقطه ابهامى وجود داشته باشد. 7- ر.ك:التمهيد في علوم القرآن،ج 5،ص 130-9. علوم قرآنى صفحه 374 محمد هادى معرفت
5
اجزاء و تقسيمات قرآن كريم
مفهوم سوره و آيه سوره از«سور بلد»(ديوار بلند و گرداگرد شهر)گرفته شده است، زيرا هر سوره‏آياتى را در بر گرفته است و به آن احاطه دارد، مانندحصار(سور)شهر كه خانه‏هايى‏را در بر گرفته است. برخى آن را به معناى بلنداى شرف و منزلت رفيع گرفته‏اند، زيرا بنابر گفته‏ابن فارس يكى از معانى سوره، علو و ارتفاع است و«ساريسور»به معناى غضب‏نمودن و بر انگيخته شدن از همين ماده است.هر طبقه از ساختمان را نيز سوره‏مى‏گويند. ابو الفتوح رازى مى‏گويد:«بدان كه سوره را معنا منزلت‏بود از منازل شرف و دليل‏اين، قول نابغه ذبيانى است: ا لم تر ان الله اعطاك سورةترى كل ملك دونها يتذبذب نمى‏بينى كه خداوند به تو شرف و منزلتى رفيع داده است كه هر پادشاهى نزد آن‏متزلزل مى‏نمايد».اضافه مى‏كند:«با روى شهر رااز آن جهت‏سور خوانند كه بلند ومرتفع باشد» (1) . برخى ديگر آن را از«سور»به معناى پاره و باقى مانده چيزى دانسته‏اند.ابو الفتوح‏در اين باره مى‏گويد:«اما آن كه مهموز گويد، اصلآن از«سؤر الماء»باشد و آن بقيه‏آب بود در آبدان و عرب گويد:«اسارت في الاناء»اگر در ظرف چيزى باقى گذارى. از همين جاست كه اعشى بنى ثعلبه-شاعر عرب-مى‏گويد: فبانت و قد اسارت في الفؤادصدعا على نايها مستطيرا آن زن، از من جدا شد و در دل باقى گذارد شكافى عميق بر اثر دورى خود كه هرلحظه در حال گسترش است‏» (2) . بنابر اين، سوره در اصل سؤوه بوده(به معناى پاره‏اى از قرآن)و به منظور سهولت‏در تلفظ، همزه به واو بدل شده است، و تمامقاريان متفقا آن را با واو خوانده‏اند و درهيچ يك از موارد نه گانه كه در قرآن آمده كسى آن را با همزه قرائت نكرده است. آيه، به معناى علامت است، زيرا هر آيه از قرآن نشانه‏اى بر درستى سخن حق تعالى است‏يا آن كه هر آيه مشتمل بر حكمى ازاحكام شرع يا حكمت و پندى‏است كه بر آن‏ها دلالت دارد: و تلك آيات الله نتلوها عليك‏بالحق و انك لمن المرسلين (4) و ...كذلكيبين الله لكم الآيات لعلكم تتفكرون (5) . جاحظ گويد:«خداوند كتاب خود را-كلا و بعضا-بر خلاف شيوه عرب‏نام گذارى كرد و تمام آن را قرآن ناميد.چنان كه عربمجموع اشعار يك شاعر راديوان مى‏گويد.و بعض(پاره)آن را مانند قصيده ديوان، سوره و بعض سوره را مانندهر بيت قصيده، آيهناميده و آخر هر آيه را مانند قافي ه در شعر، فاصله گويند» (6) . راغب اصفهانى مى‏گويد:«آيه، شايد از ريشه‏«اي‏»گرفته شده باشد، زيرا آيه‏است كه روشن مى‏كند:ايا من اي، كدام از كدام است‏»ولىصحيح آن است كه از«تايي‏»اخذ شده باشد، زيرا تايي به معناى تثبب و پايدارى است.گويند:«تاي اي‏ارفق، مدارا كن، آرام باش‏»وشايد از«اوي الي ه‏»گرفته شده باشد، به معناى پناه بردن‏و جاى گزين كردن و هر ساختمان بلندى را آيه گويند: ا تبنون بكل ريع آيةتعبثون (7) ، در زمين‏هاى مرتفع ساختمان‏هاى بلندى به پا مى‏داريد و بيهوده كارى مى‏كنيد». سپس گويد:«هر جمله‏اى از قرآن را كه بر حكمى از احكام دلالت كند آيه گويند، خواه سوره كامل باشد يا چند فصل يا يك فصل ازيك سوره، و گاه به يك كلام كامل‏كه جدا از كلام ديگر باشد آيه گويند.به همين اعتبار آيات سوره‏ها قابل شمارش‏است و هر سورهرا مشتمل بر چند آيه گرفته‏اند» (8) . لازم است‏به طور اختصار ياد آور شويم كه اشتمال هر سوره بر تعدادى آيات، يك‏امر توقيفى است.و كوچك‏ترين سوره-سورهكوثر-شامل بر سه آيه است.وبزرگ‏ترين سوره-سوره بقره-شامل بر 286 آيه است.به هر تقدير كم يا زياد بودن‏آيه‏هاى هر سوره بادستور خاص پيامبر اكرم صلى ال له عليه و آله انجام گرفته و هم چنان بدون دخل‏و تصرف تاكنون باقى است، و در اين امر سرىنهفته است كه مربوط به اعجاز قرآن و تناسب آيات مى‏باشد. اسامى سوره‏ها اسامى سوره‏ها مانند تعداد آيات هر سوره توقيفى است، و با صلاح ديد شخص‏پيامبر نام گذارى شده است.بيش‏تر سوره‏ها يك نامدارد و برخى دو يا چند نام.اين‏نام گذارى‏ها، طبق شيوه عرب با كوچك‏ترين مناسبت انجام مى‏گرفته است (9) كه وجه‏تسميه برخىاز آن‏ها در جدول زير آمده است: وجه تسميه نام سوره استعمال‏لفظ بقره و سخن گفتن درباره آن فقط در اين سوره بوده است،گر چه لفظ‏«البقر»در سوره انعام(آيه 144 و 146)و لفظ‏«بقرات‏»در سوره يوسف(آيه‏43 و 46)آمده است ولى با آن تفصيلى كه در سوره بقره درباره آن سخن گفته شده، در آن‏ها مطلبى نيامده بقره لفظ‏«آل‏عمران‏»فقط دو بار در اين سوره(آيه 33 و 35)آمده است و در جاى ديگر قرآن نيست. آل عمران درهفده آيه از اين سوره احكام نساء به تفصيل آمده است. نساء فقط‏در اين سوره(آيه 112 و 114)لفظ‏«مائده‏»آمده است و در جاى ديگر قرآن ذكر نشده است. مائده در شش آيه از اين سوره بيش‏از ساير سوره‏ها درباره انعام سخن گفته شده است. انعام فقط‏در اين سوره(آيه 46 و 48)لفظ‏«اعراف‏»دو بار آمده است. اعراف فقط‏در اين سوره(آيه 1)لفظ‏«انفال‏»دو بار آمده است. انفال درباره‏برائت از مشركين گفته شده است و در جاى ديگر قرآن بدين صورت‏مطلبى نيامده است. برائت تنهاسوره‏اى است در قرآن كه از حالات حضرت يونس سخن به ميان آمده است. يونس فقط در اين سوره درباره حضرت هود سخن گفته شده است. هود در اين سوره بيست و پنج‏بار نام مبارك‏اين پيامبر تكرار شده است. يوسف تنهاسوره‏اى(آيه 13)است كه از تسبيح رعد سخن گفته شده است و در سوره بقره(آيه 19)از رعد فقط نامى برده شده است. رعد به تفصيل از دعاى ابراهيم درباره شهر مكه‏و ذريه طيبه‏اش، سخن گفته شده است. ابراهيم تنها سوره‏اى است كه در آن از اصحاب‏حجر سخن گفته شده است. حجر تنهاسوره‏اى است كه از نحل سخن به ميان آمده است. نحل تنهاسوره‏اى است كه در آن از اسراء سخن گفته شده است. اسراء تنها سوره‏اى است كه در آن درباره اصحاب‏كهف مطلبى آمده است. كهف تنهادر اين سوره سر گذشت‏حضرت مريم با عنوان‏«و اذكر في الكتاب مريم...»(آيات 35-16)به تفصيل‏آمده و در سوره آل عمران با عنوان آل عمران به شرح حال او اشاره شده است. مريم با لفظ «طه‏» آغاز شده است. طه تنها سوره‏اى است كه از انبياى معروف(نزد عرب)سخن‏به ميان آمده است. انبيا در اين سوره به تفصيل(آيات‏38-25)از احكام حج‏سخن گفته شده و اعلام به حج‏شده است:«و اذن في الناس بالحج...». حج اين‏سوره با جمله‏«قد افلح المؤمنون...»آغاز شده است. مؤمنون آيه‏نور در اين سوره آمده است. نور
6
تفسير و سير تاريخى آن
كتاب: قرآن در اسلام صفحه 51 نويسنده: استاد علامه طباطبايى (رض) تفسير و بيان الفاظ و عبارات قرآن مجيد از عصر نزول شروع شده و شخص پيغمبر اكرم(ص) بتعليم قرآن و بيان معانى و مقاصد آيات كريمه آن ميپرداخته است چنانكه خداىمتعال ميفرمايد: «و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم‏» (1) ترجمه:ونازل كرديم بر تو كتاب را تا براى مردم آنچه را برايشان فرو فرستاده شدهبيان نمائى) . و ميفرمايد: «هو الذى بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم ويعلمهم الكتاب و الحكمة‏» (2) اوست-خدا است-كه در امى‏ها پيغمبرى از خودشانبرانگيخت كه آيات او را برايشان ميخواند و ايشان را تزكيه ميكند و كتاب و حكمترا به ايشان ياد ميدهد و تعليم ميكند) . و در زمان آنحضرت بامر وى جمعى بقرائت و ضبط و حفظ قرآن اشتغال داشتند كه قراءناميده ميشدند.و پس از رحلت صحابه آنحضرت و پس از ايشان ساير مسلمانان بتفسيرقرآن اشتغال داشتند و تاكنون دارند. يو- علم تفسير و طبقات مفسرين پس از رحلت پيغمبر اكرم (ص) جمعى از صحابه مانند ابى بن كعب و عبد الله بنمسعود و جابر بن عبد الله و ابو سعيد خدرى و عبد الله بن زبير و عبد الله بن عمر وانس و ابو هريره و ابو موسى و از همه معروفتر عبد الله بن عباس بتفسير اشتغالداشتند. و روش‏شان در تفسير اين بود كه گاهى آنچه از پيغمبر اكرم (ص) در معانى آياتقرآنى شنيده بودند در شكل روايت مسند نقل ميكردند. (3) اين احاديث از اول تا آخر قرآنجمعا دويست و چهل و چند حديثند كه سند بسيارى از آنها ضعيف و متن برخى از آنها منكراست و گاهى تفسير آيات را در صورت اظهار نظر بى‏اينكه به پيغمبر اكرم (ص)اسناد دهند القاء ميكردند. متاخرين اهل تفسير از اهل سنت اين قسم را نيز جزء روايات نبوى در تفسيرميشمارند، زيرا صحابه علم قرآن را از مقام رسالت آموخته‏اند و مستبعد است كهخودشان از خود چيزى گفته باشند. ولى دليلى قاطع بر اين سخن نيست، علاوه باينكه مقدار زيادى ازين قسم رواياتىاست كه در اسباب نزول آيات و قصص تاريخى آنها وارد شده و همچنين در ميان اينروايات صحابى بسيارى از سخنان علماء يهود كه مسلمان شده بودند مانند كعبالاحبار و غيره بدون اسناد يافت ميشود. و همچنين ابن عباس بيشتر اوقات در معنى آيات بشعر تمثل ميكرد چنانكه در روايتىكه از ابن عباس در سؤالات نافع بن ازرق نقل شده در جواب دويست و اندى سؤالباشعار عرب متمثل ميشود، و سيوطى در كتاب (4) اتقان صد و نود سؤال از آنجمله راروايت ميكند و با اينحال رواياتى را كه از مفسرين صحابه رسيده نمى‏توانروايات نبوى شمرد و اعمال نظر را از صحابه نفى كرد.و مفسرين صحابه را اهلطبقه اول گرفته‏اند. طبقه دوم جماعت تابعين هستند كه شاگردان مفسرين صحابه‏ميباشند مانند مجاهد (5) و سعيد بن جبير و عكرمه و ضحاك و ازين طبقه است‏حسن بصرى و عطاء بن ابى رباح وعطاء بن ابى مسلم و ابو العاليه و محمد بن كعب قرظى و قتاده و عطيه و زيد بن اسلمو طاوس يمانى.طبقه سوم شاگردان طبقه دوم ميباشند مانند ربيع بن انس (6) و عبدالرحمن بن زيد بن اسلم و ابو صالح كلبى و نظراء ايشان، و طريقه تابعين در تفسيراين بود كه تفسير آيات را گاهى در شكل روايت از پيغمبر اكرم (ص) يا صحابه نقلميكردند و گاهى معنى آيه را بى‏اينكه بكسى اسناد دهند، در صورت اظهار نظر ايرادميكردند، و متاخرين مفسر ين با اين اقوال نيز معامله روايات نبوى نموده آنهارا روايات موقوفه (7) ميشمارند و قدماء مفسرين باين دو طبقه اطلاق ميشود. طبقه چهارم طبقه اولين مؤلفين تفسير است (8) مانند سفيان بن عيينه و وكيع بنجراح و شعبة بن حجاج و عبد بن حميد و غير ايشان و از اين طبقه است ابن جرير (9) طبرى صاحب تفسير معروف. طريقه اين طبقه نيز اينگونه بود كه اقوال صحابه و تابعين را در صورتروايتهاى معنعن در تاليفات تفسيرى خود وارد ميكردند و از نظراستقلالى خوددارىمينمودند، جز اينكه ابن جرير طبرى در تفسير خود گاهى در ترجيح ميان اقوال اظهارنظر ميكند و طبقات متاخرين ازين طائفه ش روع ميشود. طبقه پنجم كسانى هستند كه روايات را با حذف اسناد در تاليفات خود درج كردند وبمجرد نقل اقوال قناعت نمودند. بعضى (10) از علماء گفته‏اند كه اختلال نظم تفسير از همين جا شروع گرديده و اقوالزيادى درين تفاسير بدون مراعات صحت و اعتبار نقل و تشخيص سند بصحابه و تابعيننسبت داده شده و در اثر اين هرج و مرج دخيل بسيارى بوجود آمده و اعتبار اقوالمتزلزل شده است. ولى كسيكه با دقت در روايات معنعن تفسير تدبر نمايد ترديد نخواهد داشت كه درس ووضع در ميان آنها نيز فراوان است، اقوال متدافع و متناقض تنها بيك صحابى ياتابعى بسيار نسبت داده شده قصص و حكاياتى كه قطعى الكذب است در ميان اينروايات بسيار ديده ميشود اسباب نزول و ناسخ و منسوخى كه با سياق آيات وفقنميدهد يكى دو تا نيست كه قابل اغماض باشد و از اينجا است كه امام احمد بن حنبل(كه خود قبل از پيدايش اين طبقه بود) گفته است:سه چيز اصل ندارند:مغازى و ملاحم وروايات تفسير، و از امام شافعى نقل شده كه از ابن عباس نزديك بصد حدي ث فقطثابت‏شده است. طبقه ششم مفسرينى هستند كه پس از پيدايش علوم مختلفه و نضج آنها در اسلام بوجودآمدند و متخصصين هر علم از راه فن مخصوص خود بتفسير پرداختند:نحوى از راه نحوزجاج و واحدى و ابى حيان (12) كه‏از راه اعراب آيات بحث نموده‏اند.بيانىاز راه بلاغت و فصاحت مانند زمخشرى (13) در كشاف.متكلم از راه كلام مانند فخر رازى (14) در تفسير كبير، عارف از راه عرفان مانند ابن عربى و عبد الرزاق كاشى (15) درتفاسير خودشان.و اخبارى از راه نقل اخبار مانند:ثعلبى (16) در تفسير خود.و فقيه ازراه فقه مانند قرطبى (17) در تفسير خود و جمعى نيز تفاسيرى مختلط از علوم متفرقهنوشتند مانند تفسير روح البيان (18) و تفسير روح المعانى (19) و تفسير نيشابورى (20) . خدمت اين طبقه بعالم تفسير اين شد كه فن تفسير را از حالت جمودو ركودى كه درطبقات پنجگانه قبلى داشت‏بيرون آورده وارد مرحله بحث و نظر نمودند اگر چه كسيكهبا نظر انصاف نگاه كند خواهد ديد كه در اغلب بحثهاى تفسيرى اين طبقه نظرياتعلمى بقرآن تحميل شده و خود آيات ق رآنى از مضامين خودشان استنطاق نشده‏اند. يز-روش مفسرين شيعه و طبقاتشان طبقاتى كه ذكر شد طبقات مفسرين اهل سنت و جماعت‏بود و منشا آن روش خاصى است كهاز روز نخست در تفسير گرفته شده و آن معامله روايت نبوى است‏با اقوال صحابه وتابعين كه اعمال نظر در برابر آن از قبيل اجتهاد در مقابل نص شمرده ميشد، تااختلال وضع اين روايات و آفتابى شدن تضاد و تناقض و دس و وضع در ميان آنهااجازه اعمال نظر بطبقه ششم مفسرين داد. ولى روشى كه شيعه در تفسير قرآن اتخاذ نموده است غير اين روش ميباشد و درنتيجه اختلاف روش طبقه بندى مفسرين نيز سيماى ديگرى بخود ميگيرد. شيعه بنص قرآن مجيد قول پيغمبر اكرم (ص) را در تفسير آيات قرآنى حجت ميداند وبراى اقوال صحابه و تابعين مانند ساير مسلمين هيچگونه حجيتى قائل نيست مگراز راه روايت از پيغمبر اكرم (ص) جز اينكه بنص خبر متواتر ثقلين قول عترت و اهلبيت را تالى قول پيغمبر اكرم (ص) و مانند آن حجت ميدانند و ازين روى در نقل و اخذروايات تفسيرى تنها برواياتى كه از پيغمبر اكرم (ص) و ائمه اهل بيت عليهمالسلام نقل شده اكتفا كرده‏اند و طبقات خود را بترتيب زيرين بوجود آورده‏اند. طبقه اول كسانى كه روايات تفسير را از پيغمبر اكرم (ص) و ائمه اهل بيت فراگرفته‏اند و در اصول خود بطور غير مرتب ثبت كرده و بروايت‏آنها پرداخته‏اندمانند (21) زراره و محمد بن مسلم و معروف و جرير و امثال ايشان. طبقه دوم اهل تاليفات اولى تفسير مانند فرات (22) ابن ابراهيم و ابو حمزهثمالى و عياشى (23) و على بن ابراهيم قمى و نعمانى صاحب تفسير. شيوه اين طبقه مانند طبقه چهارم از مفسرين اهل سنت اين بود كه روايات ماثورهرا كه از طبقه اول اخذ كرده بودند با اسناد در تاليفات خودشان درج ميكردند و ازهر گونه اعمال نظر خوددارى مينمودند.
7
معارف قرآن و طرح‏هاى دسته‏بندى آن
كتاب: معارف قرآن (3-1) ص 5 نويسنده: آية الله مصباح يزدى بسم الله الرحمن الرحيم همانطور كه امير المؤمنين «صلوات الله عليه‏» فرموده‏اند، قرآن كريم اقيانوسبى‏كرانى است كه رسيدن به اعماق آن جز براى معصومان «صلوات الله عليهم اجمعين‏»ميسر نيست، با اين حال، هم خود قرآن و هم حضرات معصومان (ص) به مردم توصيهمى‏فرمايند كه در آيات قرآن تدبر ك نند.قرآن كريم مى‏فرمايد:
ص 29:
كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته . (كتاب پر بركتى را بر تو نازل كرديم تا در آيات آن تدبر كنند.) قرآن به ايناندازه هم بسنده نمى‏كند بلكه كسانى را كه تدبر در قرآن نمى‏كنند مورد مؤاخذه قرارمى‏دهد:
محمد 24:
افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها . (آيا در قرآن نمى‏انديشند يا اينكه بر دلهاشان قفل زده شده است؟) . نيز پيغمبر اكرم (ص) و ائمه‏ى اطهار (ع) سفارش‏هاى بسيار در رجوع به قرآن و تدبردر آيات آن فرموده‏اند.بويژه هنگاميكه فكر جامعه دچار آشفتگى و تيرگى گردد وشبهه‏هايى در ميان مسلمانان رخ دهد كه موجب انحرافات فكرى و عقيدتى شود، درچنين شرايطى تاكيد شده است كه حت ما به قرآن مراجعه كنيد:
اصول كافى ج 2، ص 438:
اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقران . (هنگامى كه فتنه‏ها همانند پاره‏هاى شب تيره شما را فرا گيرد به قرآن روى آوريد.). با اينكه در بسيارى از روايات مى‏خوانيم كه علم كامل قرآن نزد پيغمبر اكرم (ص)و ائمه‏ى اطهار (ع) است و آنان معلم و مفسر حقيقى قرآن هستند [چنانكه قرآن درباره‏ىپيغمبر اكرم (ص) مى‏فرمايد كه: معلم و مبين قرآن، خود پيغمبر اكرم است] .بااين حال، مى‏بينيم كه هم خود پيغمبر اكرم و هم ائمه‏ى اطهار (ع) تاكيد مى‏كنند كهبه قرآن مراجعه كنيد، و حتى مى‏فرمايند: «اگر در صحت روايات منقول از ما شك كرديدآنها را با قرآن بسنجيد» . در روايات بابى وجود دارد به نام عرض على الكتاب (1) و در كتابهاى اصول درباب تعادل و ترجيح ذكر مى‏شود، كه يكى از مرجحات و يا شرايط اعتبار روايت،موافقت و عدم مخالفت آن با قرآن است. پس، وقتى ما بخواهيم براى احراز اعتبار روايتى و يا دست كم ترجيح آن برروايت ديگر، آن را به قرآن عرضه كنيم، بايد مفهوم آيه براى ما روشن باشد تابتوانيم روايت را بر آن تطبيق كنيم و اگر به گونه‏اى باشد كه مفهوم آيه هم باروايت‏بايد شناخته شود، دور لازم مى‏آيد و لذا، اين شبهه كه هيچكس حق ندارد بدونمراجعه به روايت درباره‏ى قرآن تدبر كند و از مفاهيم قرآن استفاده نمايد، شبهه‏اىواهى‏ست، و ما ماموريم هم از طرف خود قرآن و خداى متعال، و هم بنا بر تاكيدهاىپيغمبر اكرم (ص) و توصيه‏هاى ائمه‏ى اطهار (ع) ، در آيات قرآن تدب ر كنيم،متاسفانه در اين مورد در گذشته، كوتاهيهايى شده، تا اينكه مرحوم استاد علامهطباطبايى رضوان الله عليه اين توفيق را يافتند كه تفسير قرآن را در حوزه‏ىعلميه‏ى قم احياء كنند و اين يكى از بزرگترين افتخاراتى بود كه نصيب ايشان شد وهمه‏ى ما به ايشان وامداريم و امروز يكى از بزرگترين مآخذ و برترين مداركاسلامى براى شناختن معارف اسلامى همين تفسير شريفى است كه ايشان تاليففرمودند (يعنى تفسير الميزان) .خداى متعالى ايشان را با اجداد طاهرشان محشورفرمايد و به ما توفيق دنبال كردن راه و قدردانى از زحمات ايشان و مانندهاى ايشان را عطا فرمايد. بهر حال ما به عنوان وظيفه‏اى كه از طرف خدا و پيغمبر برايمان تعيين شده است،بايد در قرآن بينديشيم، تدبر كنيم و از گوهرهاى گرانبهايى كه خداوند در اين كتاببراى ما مردم ذخيره فرموده است‏بهره‏ور شويم. امروز بحمد الله اهميت تعليم و تفسير قرآن تا حدود زيادى براى مردم ما روشن واقبال بى‏سابقه‏اى نسبت‏به تفسير قرآن پيدا شده است، ولى در حالى كه از ايناستقبال مردم دلشاديم، بايد خائف باشيم از اينكه كجروى‏هايى در تفسير قرآنپيدا شود، زيرا نه تنها جامعه را به ح قايق اسلام نزديك نمى‏كند، بلكه راههايى را بهمقاصد شيطان باز خواهد كرد، و مى‏دانيم كه متاسفانه چنين چيزهايى هم واقع شده است،و امروز گروههايى با نام‏هاى مختلف وجود دارند كه به گمان خودشان از قرآناستفاده و افكار خودشان را با آيات قرآن اثبات مى‏كنند.بعضى از اينها كاملاشناخته شده‏اند، و بعضى هم آنچنانكه بايد هنوز شناخته شده نيستند ولى فعاليتشان دراين زمينه بسيار است و ما در حالى كه از اقبال مردم، به ويژه جوانان، بهفهميدن قرآن خرسنديم، بايد بيمناك باشيم از اينكه روشهايى انحرافى در تفسير قرآنپيدا شود و خداى نا خواسته مسير جامعه را تغيير دهد. البته در اين مورد، سنگينى بار باز هم به دوش روحانيت است كه بايد راه صحيح رابه آنهائى كه مى‏خواهند قرآن را بياموزند ارائه دهند، چرا كه منحرفان همه از روىعمد و غرض، دشمن اسلام و دولت اسلامى نشده‏اند، بلكه بسيارى از اينها-شايد اكثر-دراثر اشتباه و تعليمات و تلقينات غلط به اين راه كشانده شده‏اند و با هزار تاسف،گاهى بعضى از اينها در گذشته، مورد تاييد بعضى از روحانيون هم واقع مى‏گرديدند. به هر حال ما بايد هوشيارانه با اين مسائل برخورد كنيم و مواظب باشيم كه راهصحيح قرآن را آنطور كه خود قرآن و پيغمبر اكرم (ص) و ائمه‏ى اطهار (ع) نشانداده‏اند، دنبال كنيم و با كمال بى‏غرضى، به جاى اينكه بخواهيم قرآن را بر مقاصد وافكار خودتطبيق كنيم، بكوشيم كه افكار خود را بر قرآن منطبق نماييم، چرا كه آنبلايى است كه در زمان امير المؤمنين (ع) هم رايج‏بوده است و در نهج البلاغه يكى ازدردهايى كه حضرت على (ع) از آن مى‏نالد همين است كه كسانى مى‏كوشند تا قرآن را برافكار خودشان منطبق نمايند. وقتى در آن زمان، حتى با نزديك بودن عهد پيغمبر اكرم (ص) و با وجود كسانىهمچون حضرت امير المؤمنين (ع) چنين انحرافاتى پيدا مى‏شده است هيچ بعيد نيست كهدر اين زمان و با ضعف علمى ما، اين كژى در سطح بسيار وسيع‏ترى پيدا شود. پس بى‏شك، يكى از واجب‏ترين وظائف روحانيت اينست كه تلاش كند تا تمام مفاهيمقرآن را هرچه صحيح‏تر و متقنن‏تر در سطوح مختلف (عالى، متوسط، و ساده) تبيين كند ودر دسترس جامعه قرار دهد و اين كار حتما بايد صورت پذيرد و گرنه علاوه بر آنچهكه اكنون جريان دارد، منتظر انحرافات ديگرى هم بايد بود. امروز بيشتر جوانان مسلمان عميقا در صددند و بى‏تابانه مى‏خواهند تا مفاهيمقرآن را ياد بگيرند و حتى به خيال خودشان با رجوع به معجم و امثال آن، مى‏خواهندتحقيق هم بكنند و خيال مى‏كنند اين، كار ساده‏اى‏ست.شايد آنها در اين گمان خود معذورباشند، ولى كسانى كه سال ها در حوزه‏هاى علميه بوده‏اند و دقت در آيات و روايات رااز بزرگان آموخته‏اند، اگر آنها هم چنين بينديشند، حقا معذور نخواهند بود. وظيفه‏ى ماست از موازينى كه علما و مفسران بزرگوار به دست ما سپرده‏اندبهره‏گيرى و با تدبر بيشتر سعى كنيم كه مفاهيم روشنى از قرآن به دست آوريم و بهجامعه عرضه كنيم تا دين خود را به اسلام و قرآن ادا كرده باشيم.از سوى ديگر،اگر چه فهميدن معانى و تفسير قرآن به سادگى ميسر نيست، اما اگر به كسى كهمى‏خواهد قرآن را بفهمد بگوييم كه بايد 30 سال كار كند و درس بخواند تا قرآن رابفهمد، او را از فراگيرى معناى قرآن مايوس كرده‏ايم.و نتيجه آن، افكندن او دردامن منحرفان است.درست است كه فهميدن قرآن، احتياج به زحمت‏هاى ويژه وتخص صهايى دارد، ولى سرانجام اين زحمات را بايد عده‏اى بكشند و حاصلش را دراختيار ديگران قرار دهند تا استفاده كنند. آنچه عرضه مى‏كنيم بايد مطالبى باشد كه استنادش به قرآن جاى هيچ شكى نداشته باشدو در عين حال به صورت پراكنده و بدون ارتباط و نظم هم نباشد، زيرا اگر مطالبىرا پراكنده عرضه كنيم، علاوه بر اينكه يادگيرى مشكل است، فايده‏اى را كه از يك نظامفكرى صحيح در مقابل نظا مهاى فكرى غلط بايد گرفت، نيز نخواهد داشت.همه‏ى مكتبهاىمنحرف، كوشيده‏اند به افكار و انديشه‏هاى خود شكل و نظامى بدهند، يعنى براى مطالبشانريشه‏اى معرفى كنند و با ارتباط و پيوند با سلسله مسائلى منسجم، يك كل منظم و همآهنگبه وجود آورند، ما كه در جهت صحيح هستيم ، در مقابل آنها عينا بايد همين كار رابكنيم.يعنى معارف قرآن را به صورت سيستماتيك و منظم عرضه كنيم.به صورتى كهپژوهشگر بتواند از يك نقطه شروع كند و زنجيروار حلقه‏هاى معارف اسلامى را به همربط بدهد و در نهايت‏به آنچه هدف قرآن و اسلام است، نائل شود.
8
يكى از نوآورى‏هاى قرآن در شيوه تاليف
آيا در قرآن لغات غريبه وجود دارد؟مقصود از لغات غريبه،الفاظ و كلمات‏نامانوسى است كه شنيدن آن بر طبع گران مى‏آيد ووجود آن در كلام موجب خلل‏در فصاحت مى‏گردد.چنين الفاظ غريبى هرگز در قرآن نبوده و در شان قرآن‏نمى‏باشد،زيرا قرآن دربالاترين مرتبه فصاحت قرار دا رد و هيچ گاه كلمات غريبه درآن به كار نرفته است.آرى،غرابت معناى ديگرى نيز دارد كه در قرآن بهكاررفته است:غرابت در عرف محلى.قرآن-احيانا-الفاظ و كلماتى را مورد استعمال‏قرار داده كه براى بيش‏تر عرف محلى تازگىداشته،معناى آن بر آنان چندان روشن‏نبوده است،زيرا قر آن از لغات تمامى قبايل عرب استفاده كرده،و حتى برخى‏كلمات را كهريشه‏هاى آن از غير عرب گرفته شده به كار برده است،كه بعضا معانى‏آن‏ها براى فرد فرد عرب روشن نبوده است. قرآن گاه برخى كلمات شيوا را كه مورد استعمال قبايل مختلف عرب بوده به كاربرده است،گر چه اين كلمات احيانا براى ديگرقبايل تازگى داشته و نامانوس‏مى‏نموده است.غريب بدين معنا در قرآن وجود دارد و به فصاحت آن خللى‏نمى‏رساند. قبايل عرب همان گونه كه در امور سياسى و نظامى و اجتماعى و نيز اقتصادى وفرهنگى از هم پراكنده بودند،از لحاظ زبان و لغتنيز از هم جدا بودند و در حالت‏پراكندگى به سر مى‏بردند.و بسيارى از كلمات و اصطلاحات در ميان برخى قبايل‏رواج داشته كهقبايل ديگر از آن بى‏خبر بودند.قرآن از تمامى اين لغات بهره جسته ومناسب‏ترين كلمات را از هر قبيله انتخاب كرده و به كار بردهاست و از اين راه يك نوع‏آگاهى عمومى در دست رس تمامى عرب قرار داده و خود خدمت فرهنگى،ادبى ولغوى به عرب نموده،وحدت لغت در ميان عرب ايجاد نموده است.لذا نه فقط‏ استعمال اين گونه الفاظ به فصاحت قرآن خللى نمى‏رساند،بلكه يك گونهشيوه ادبى و فرهنگى فراگير ايجاد كرده كه عرب از ايجاد آن عاجز بوده است.اينك به‏نمونه‏هايى از اين گونه لغات قبايلىمى‏پردازيم. لغات قبايل در اين زمينه،ابو القاسم محمد بن عبد الله رساله‏اى نوشته به نام‏«اللغات‏»و لغات‏قبايل عربى را كه در قرآنآمده،بر حسب ترتيب سوره‏ها ياد آور شده است.در اين‏رساله لغاتى از 30 قبيله معروف عرب كه در قرآن به كار رفته،آورده است ونيز لغاتى‏از شهرهاى مختلف عربى و ديگر ملت‏هاى مجاور عرب،كه مجموعا رساله لطيفى‏است و در نو ع خود بى‏نظير (1) . قبايلى را كه از آن‏ها ياد مى‏كند عبارتند از:1.ازد شنوءة،2.اشعريون،3.انمار،4.اوس،5.بنو حنيفة،6.بنو عامر 7.تغلب،8.تميم،9.ثقيف،10.جذام،11.جرهم،12.حمير،13.خثعم،14.خزاعة،15.سعد العشيرة،16.سليم،17.طى،18.عذرة،19.عمارة،20.عسان،21.قريش،22.قيس،23.كنانة،24.كندة،25 .لخم،26.مزينة،27.هذيل،28.همدان،29.هوازن،30.يمامة. از شهرهايى كه نام مى‏برد:1.حجاز،2.حضر موت،3.سبا،4.عمان،5.مدين،6.يمامة،7.يمن. از ملتهاى مجاور:1.احباش،2.فرس،3.روم،4.قبط،5.انباط،6.سريان،7.عبرانيون،8.بربر. جلال الدين سيوطى اين رساله را در كتاب الاتقان خود خلاصه نموده كه‏نمونه‏هايى از آن نقل مى‏گردد: از لغت كنانه:1.شطره:تلقاءه(بقره 2:144)،2.خلاق:نصيب(آل عمران 3:77)،3.يعزب:يعيب(يونس 10:61)،4.دحورا:طردا(صافات‏37:9)،5.كنود:كفور(عاديات 100:6)، از لغت هذيل:1.رجز:عذاب(مدثر 74:5)،2.صلدا:نقيا(بقره 2:264)،3. مدرارا:متتابعا(انعام 6:6)،4.فرقانا:مخرجا(انبيا 21:48)،5.عيلة:فاقة(توبه‏9:28)،6.وليجة:بطانة(توبه 9:16)،7.اجداث:قبور(يس36:51)،8.ذنوبا: عذابا(ذاريات 51:59)،9.دسر:مسامير(قمر 54:13)،10.واجفه:خائفه(نازعات 79:8)،11.مسغبة:مجاعه(بلد 90:14)،از لغت‏حمير:1.سقاية:اناء(يوسف 12:70)،2.مسنون:منتن(حجر 15:26)،3.صرح:بيت(نمل 27:43)،4.وبيلا:شديدا(مزمل 73:16)،از لغت جرهم:1.محسور:منقطع(اسراء 17:29)،2.حدب:جا نب(انبيا21:96)،3.ودق:مطر(نور 24:43)،4.ينسلون:يخرجون(انبيا 21:96)،5.حبك: طرائق(ذاريات 51:7) (2) . واژه‏هاى غير عربى در لغت عرب واژه‏هايى وجود دارد كه ريشه عربى ندارند و از لغت‏هاى مجاورگرفته شده است،و اين يك امر طبيعى به شمارمى‏رود و در تمامى زبان‏هاى زنده وگذشته بر اثر مجاورت و رفت و آمدها،لغات نيز داد و ستد مى‏شدند. البته شكل واژه‏هاى اجنبى هم واره با تغييراتى مواجه مى‏شده است و به مرورزمان رنگ و بوى لغت ميزبان را به خود مى‏گرفته وهم ساز آن لغت‏مى‏گرديده است (3) .به اين گونه تغييرات در واژه‏هاى بى‏گانه اصطلاحا«معرب‏»عربى شده-مى‏گويند.در اين زمينهكتاب‏هاى فراوانى نوشته شده،از جمله به‏كتاب‏«المعرب‏»نوشته ابو منصور جواليقى،موهوب بن احمد بن محمد(متوفاى 540)مى‏توان اشاره كرد.اين كتاب بيش‏تر به واژه‏هاى فارسى تعريب شد ه‏پرداخته و اين گونه كلمات را در اشعار اصيل عربى آورده است.اخيرا اين گونه‏واژه‏هاى وارد شده را«دخيل‏»-داخل شده-گويند و در المنجد،اين اصطلاح زيادبه كار رفته است.در اين مورد گفتهمى‏شود:«و الكلمة من الدخيل،اين كلمه از كلمات‏»داخل شده در زبان عرب است‏». وارد شدن واژه‏هاى ديگر در هر لغت و در هر زبانى يك امر طبيعى است و هرگزبه عنوان عيب يا نقص شمرده نمى‏شود.وجود اينگونه لغات به خالص بودن آن‏زبان يا آن لغت نيز صدمه‏اى وارد نمى‏سازد،يعنى زبان عربى،عربى است گرچه‏برخى لغات غيرعربى-كه رنگ و بوى عربى به خود گر فته-در آن يافت‏شود،زيرالغت تازه وارد تا خلق و خوى آن زبان را به خود نگيرد،امكان كاربردنمى‏يابد.لذااستعمال چنين الفاظ و كلمات غير عربى،به عربى بودن كلام،چه شعر و چه نثر،خللى وارد نمى‏آورد و اينشيوه-استفاده از كلمات اجنبى-در اشعار قديم عربى وگفته‏هاى اصيل پيش از اسلام،متعارف بوده و عيب و نقصى شمردهنمى‏شده‏است (4) ،بلكه در هيچ لغتى به كار نگرفتن لغات غير شرط نيست.حتى در اثرى مانندشاه نامه فردوسى كه سعى بر آن بودهتا صرفا واژه‏هاى فارسى به كار رود،بسيارى ازواژه‏هاى آن ريشه فارسى ندارند،بلكه ريشه عربى و تركى و غيره داشته و در عين‏حالفارسى كامل به شمار مى‏روند. قرآن نيز كه يك سخن عربى كامل است،از اين جهت جدا نيست.واژه‏هاى غيرعربى-كه ريشه عربى ندارند ولى شكل عربى به خودگرفته و معرب گرديده-در آن‏وجود دارد.در اين زمينه بالخصوص نيز كتاب‏هايى نوشته شده،از جمله كتاب‏«المهذب فيما وقع فيالقرآن من المعرب‏»نوشته جلال ال دين سيوطى،كه‏خلاصه‏اى از آن را در«الاتقان‏»آورده است.لذا جاى ترديد نيست كه قرآنكلام‏عربى است و از جهت عربى بودن در سر حد كمال است و هرگز كسى يا گروهى درعربيت آن شك نبرده است.قرآن تصريحدارد: انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون (5) . و كذلك انزلناه قرآنا عربيا (6) . كتاب فصلت‏آياته قرآنا عربيا لقوم يعلمون (7) . و كذلك اوحينااليك قرآنا عربيا لتنذر ام القرى و من‏حولها (8) . نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربي مبين (9) . و هذالسان عربي مبين (10) و آيات ديگر كه صراحتا قرآن را عربى معرفى مى‏كند. برخى بر اين باورند كه هرگز در قرآن كلمات غير عربى-گرچه معرب شده باشدبه كار نرفته است.ابو عبيده گويد:«هر كس گمانبرد در قرآن الفاظ غير عربى آمده،سخن سنگينى گفته است‏».ابن جرير طبرى گويد:«آن چه گمان مى‏رود از ديگرزبان‏ها در قرآنآمده،از باب‏«توارد لغتين‏»مى‏ باشد كه هر دو لغت‏يك لفظ را وضع‏كرده‏اند،آن گاه گمان برده شده كه يكى از دو زبان از ديگرى گرفتهاست‏». برخى ميانه رفته گويند:عرب قديم را پيش از اسلام،رفت و آمدهايى با ملت‏هابوده،آن گاه برخى واژه‏ها را با خود آورده،مختصرتغييرى در آن داده‏اند و در اشعارو سخنان خود به كار برده‏اند،لذا رنگ و بوى عربى كامل به خود گرفته است و اگر درقرآنافت‏شود،عربى محض و اصيل ش مرده مى‏شود.ابو عبيده قاسم بن سلام برهمين عقيده است.خلاصه اين گونه كلمات كه در قرآنيافت مى‏شود و گمان‏برده‏اند غير عربى است،در واقع اصالت عربى دارد و عرب قديم آن را به كار برده ورنگ عربى بدان داده است. ديگران گويند:اساسا وجود برخى كلمات غير عربى-گرچه تغييرى نيافته باشد-زيانى به عربى بودن كلام نمى‏رساند،زيرا مقصودشيوه و اسلوب كلام عربى است‏و همين اندازه در عربى بودن كلام كفايت مى‏كند و ناگزير هر زبانى از برخى واژه‏هاى‏وارده به كارمى‏برد.جلال الدين سيوط ى گويد:«قول صحيح همين است و ابو ميسره‏تابعى بر اين باور بوده كه در قرآن از همه زبان‏هاى مجاوزوجود دارد.اين مطلب ازسعيد بن جبير و وهب بن منبه نيز نقل شده است‏». اينك برخى واژه‏هاى غير عربى كه با دگرگونى معرب شده و در قرآن آمده است: اباريق،جمع ابريق،معرب:آب ريز. اكواب،جمع كوب:فنجان،كوزه: يطوف عليهم ولدان مخلدون باكواب و اباريق (11) . ارائك،جمع اريكه:تخت. هم و ازواجهم في ظلال على الارائك منكئون (12) . تنور،جواليقى و ثعالبى گفته‏اند:فارسى معرب است. و فار التنور (13) . جناح،معرب گناه. فمن حج البيت او اعتمر فلا جناح عليه ان يطوف بهما (14) . سجيل،اصل آن:سنگ گل كلوخ. ترميهم بحجارة من سجيل (15) . سرادق،معرب:سرادر،در سرا،سرا پرده. احاط بهم سرادقها (16) . سرابيل،جمع سربال:شلوار. و جعل لكم سرابيل تقيكم الحر (17) . مسجد كه برخى آن را معرب مزگت دانسته‏اند كه به معناى معبد يا عبادت گاه‏است (18) . پى‏نوشتها: 1- اين رساله در حاشيه تفسير جلالين،ج 1،ابتدا از ص 124 چاپ شده(دار احياء الكتب العربية-مصر)،و نيزمستقلا به نام‏«اللغاتفي القرآن‏»به تحقيق دكتر صلاح الدين المنجد چاپ شده(چاپ سوم دار الكتاب‏الجديد-بيروت).جلال الدين سيوطى در دو جاىكتاب‏«الاتقان‏»از آن نام م ى‏برد:چاپ جديد.ج 1.ص 19و 91،و آن را تلخيص مى‏نمايد. 2- براى مزيد اطلاع به‏«الاتقان‏»،ج 2،ص 104-89،نوع 37،و نيز التمهيد،ج 5،ص 130-108 رجوع كنيد. 3- مانند:لجام:دهانه اسب،كه در اصل لگام بوده.جناح:كه در اصل گناه بوده.ديباج:ديبا.فالوذج:پالوده. 4- به كتاب‏«المعرب‏»جواليقى مراجعه شود. 5- يوسف 12:2. 6- طه 20:113. 7- فصلت 41:3. 8- شورى 42:7. 9- شعراء 26:195-193. 10- نحل 16:103. 11- واقعه 56:18-17. 12- يس 36:56. 13- هود،11:40. 14- بقره 2:158. 15- فيل 105:4. 16- كهف 18:29. 17- نحل 16:81. 18- ر.ك:ابو ريحان بيرونى،مقدمه‏«التفهيم‏»،ص قف. علوم قرآنى صفحه 329 محمد هادى معرفت
9
پيشينه علوم قرآنى
بحث درباره قرآن و شناخت مسايل مختلف آن،از همان دوران نخست مطرح‏بوده و هم واره در طول تاريخ،بزرگان و دانش پژوهاندر اين زمينه به بحث وگفت و گو نشسته و آثار نفيس و گران‏بهايى از خود به يادگار گذارده‏اند و اين‏مطالعات پيوسته ادامه دارد. بر پايه مدارك موجود،اولين كسى كه درباره قرآن به بحث نشست و گفت و گو راآغاز نمود،يحيى بن يعمر شاگرد برومند ابو الاسوددؤلى(متوفاى 89)بود.نام برده‏كتابى در فن قرائت قرآن،در روستاى واسط،نگاشت كه شامل انواع قرائت‏هاى‏مختلف آن دورهمى‏باشد.سپس حسن بصرى(متوفاى 1 10)كتابى در عدد آيات‏قرآن نوشت.نويسندگان و آثار ديگر موجود در اين زمينه به ترتيبظهور،عبارتند از: عبد الله بن عامر يحصبى(متوفاى 118)رساله‏اى در اختلاف مصاحف عثمانى ونيز رساله ديگرى در وقف و وصلدر قرآن نوشته است و شيبة بن نصاح مدنى(متوفاى 130)كتاب‏«الوقوف‏ »را نگاشت.آبان بن تغلب(متوفاى 141)نخستين‏كسى استكه پس از يحيى بن يعمر در فن قرائات كتاب نوشت.محمد بن سائب‏كلبى(متوفاى 146)اول كسى است كه در«احكام القرآن‏»كتابنوشت.مقاتل بن‏سليمان(متوفاى 150)نخستين نويسنده‏اى است كه درباره‏«آيات متشابهات‏» كتاب نوشت.ابو عمرو،علاء بن زبان تميمى(متوفاى 154)كتاب‏«وقف و ابتدا»و«قرائات‏»را نوشت.حمزة بن حبيب يكى از قراءسبعه(متوفاى 156)در فن قرائات‏كتاب نوشت. يحيى بن زياد فراء(متوفاى 207)كتاب‏«معانى القرآن‏»را در سه مجلد نوشت. اين نويسنده هم چنين كتاب‏«اختلاف اهل كوفه و بصره و شام در مصاحف‏»و كتاب‏«جمع و تثنيه در قرآن‏»را به تحرير در آورد.محمد بن عمر واقدى(متوفاى 207) كتاب‏«رغيب‏»در علوم قرآنى و«غلط رجال‏»را نوشت.ابو عبيده معمر بن المثنى(متوفاى 209)كتاب‏«اعجاز القرآن‏»در دو جزءو«معانى القرآن‏»را نوشت.او اول‏كسى است كه در اعجاز قرآن كتاب نوشته است.ابو عبيد قاسم بن سلام(متوفاى 224)كتاب‏هاىفراوانى در علوم قرآنى نوشته و او اول كسى است كه دراين زمينه به طور گسترده كتاب نوشته است.از جمله كتب او«فضائلالقرآن‏»،«المقصور و الممدود»در فن قرائات،«غريب القرآن‏»،«ناسخ و منسوخ‏»و«اعجازالقرآن‏»و...،را مى‏توان نام برد.على بنمدينى(متوفاى 234)در«اسباب نزول‏» كتاب نوشت.احمد بن محمد بن عيسى اشعرى قمى(متوفاى حدود 250)كتاب‏«ناسخ و منسوخ‏»را نوشت.ابو زرعه عراقى(متوفاى264)هزار بيت(الفيه)در«غريب الفاظ قرآنى‏»سرود.ابو عبد الله احمد بن محمد بن سيار(متوفاى 268) «ثواب القرآن‏»و«كتاب القرائة‏»را تاليف كرد.ابو محمد عبد الله بن مسلم(ابن قتيبة) (متوفاى 276)كتاب‏هاى:«تاويل مشكل القرآن‏»و«تفسير غريب القرآن‏»و«اعراب‏القرآن‏»و«قرائات‏»را نوشت.ابو العباس محمد بنيزيد مبرد نحوى(متوفاى 286) كتاب‏«اعراب القرآن‏»را نوشت.ابو عبد الله محمد بن ايوب بن ضريس(متوفاى 294)كتابى در آن چه در مكه و مدينه نازل شده ونيز كتاب‏«فضائل القرآن‏» را نوشت.ابو القاسم سعد بن عبد الله اشعرى قمى(متوفاى 299)رساله‏اى در انواع‏آيات قرآن نوشت. محمد بن زيد واسطى متكلم امامى(متوفاى 307)كتابى در«اعجاز قرآن‏» نوشت و آن را در نظم و تاليف آن دانست.محمد بن خلف بن مرزبان(متوفاى 309) كتاب‏«الحاوى‏»در علوم قرآنى در(27)جزء نوشت.ابو محمد حسن بن موسى‏نوبختى(متوفاى 310)كتاب‏«التنزيه و ذكر متشابهاتالقرآن‏»را نوشت.ابو بكر بن‏ابى داوود عبد الله بن سليمان سجستانى(متوفاى 316)كتاب معروف‏«المصاحف‏» و«الناسخ و المنسوخ‏»و رساله‏اى در«قرائات‏»نوشت.ابن دريد ابو بكر محمد بن‏الحسن ازدى(متوفاى 321)كتابى در«غريبالقرآن‏»نوشت.ابن مجاهد ابو بكراحمد بن موسى(متوفاى 324)كتاب‏«السبعة في القراءات‏»را نگاشت.ابو البركات‏عبد الرحمانانبارى(متوفاى 328)«البيان في اعراب القرآن‏»و«عجائب علوم‏القرآن‏»را به نگارش در آورد.ثقة الاسلام محمد بن يعقوبكلينى(متوفاى 329) كتاب‏«فضائل القرآن‏»را تاليف كرد.ابو بكر محمد بن عزيز سجستانى(متوفاى 330)كتاب معروف‏«غريب القرآن‏»را نگاشت.ابو جعفراحمد بن محمدنحاس(متوفاى 338)كتب‏«اعراب القرآن‏»،«الناسخ و المنسوخ‏»و«معانى القرآن‏» را تحرير نمود.ابو محمد قصاب محمد بن على كرخى(متوفاى حدود 360)كتاب‏«نكت القرآن‏»را تقرير كرد.ابو بكر احمد بن علىرازى جصاص(متوفاى 370) كتاب‏«احكام القرآن‏»را در سه جلد بزرگ تاليف كرد.ابو على فارسى(متوفاى 377) كتاب‏«الحجة في القراءات‏»را نگاشت.ابو الحسن عباد بن عباس(متوفاى 385)دراحكام القرآن كتابى نوشت.ابو الحسن على بنعيسى رمانى(متوفاى 386)كتاب‏«النكت في اعجاز القرآن‏»را نگاشت.محمد بن على ادفوئى(متوفاى 388)كتاب‏«الاستغناء»در علومقرآنى را در 20 مجلد نوشت.ابو س ليمان حمد بن محمد بستى‏خطابى(متوفاى 388)كتاب‏«بيان اعجاز القرآن‏»را تاليف كرد. ابو بكر محمد بن طيب باقلانى(متوفاى 403)كتاب‏«اعجاز القرآن‏»را تقريرنمود.ابو الحسن محمد بن الحسين شريف رضى(متوفاى404)«تلخيص البيان‏»در مجازات قرآن و«حقائق التاويل‏»در متشابه قرآن را تصنيف كرد.ابو زرعه‏عبد الرحمان بن محمد(متوفاىحدود 410)كتاب‏«حجة القرائات ‏»را به رشته‏تحرير در آورد.هبة الله،ابن سلامة(متوفاى 410)كتاب‏«الناسخ و المنسوخ‏»رانوشت.ابوعبد الله محمد بن محمد بن النعمان(شيخ مفيد)(متوفاى 413)«اعجازالقرآن‏»و«البيان‏»را در انواع علوم قرآنى نگاشته است.ابوالحسن عماد الدين قاضى‏عبد الجبار(متوفاى 415)«متش ابه القرآن‏»و«تنزيه القرآن عن المطاعن‏»را به تحريردر آورده است.ابوالقاسم حسين بن على مغربى(متوفاى 418)«خصائص القرآن‏»راتاليف كرد.ابو الحسن على بن ابراهيم حوفى(متوفاى 430)«البرهان في علوم‏القرآن‏»را نوشت.ابو محمد مكى بن ابى طالب(متوفاى 437)«الكشف عن وجوه‏ القراءات السبع‏»را در دو جزء بزرگتاليف كرد.ابو عمرو دانى(متوفاى 444) «التيسير»در قرائات سبع و«المحكم‏»در نقطه گذارى مصحف و«المقنع‏»را در رسم‏الخط مصحف تقرير نمود.ابو محمد على بن احمدبن حزم ظاهرى(متوفاى 456) «الناسخ و المنسوخ‏»را نوشت.ابو الحسن على بن احمد واحدى نيشابورى(متوفاى 468)«اسباب النزول‏»و«فضائل القرآن‏»را تاليفكرد.ابو بكر عبد القاهرجرجانى(متوفاى 471)«الرسالة الشافيه‏»در اعجاز قرآن و«دلايل الاعجاز»را تقريرنمود. ابو القاسم حسين بن محمد راغب اصفهانى(متوفاى 502)«المفردات‏»در الفاظ‏غريبه قرآن را به تحرير در آورد.ابو بكر محمد بنعبد الله،ابن عربى(متوفاى 543) «احكام القرآن‏»را در چهار مجلد نوشت.محمد بن حمزة بن نصر كرمانى(متوفاى حدود 550)«اسرار التكرار فى القرآن‏»را تاليف كرد.ابو جعفر محمد بن‏على بن شهر آشوب(متوفاى 588)«متشابهات القرآن و مختلفه‏»را تقرير نمود. ابو محمد قاسم بن فيره شاطبى(متوفاى 590)«حرز الامانى‏»قصيده معروف درقرائات سبع را انشاء نمود.ابو الفرج عبد الرحمانبن على بن جوزى(متوفاى 597) «فنون الافنان في عجائب علوم القرآن‏»و«المجتبى في علوم القرآن‏»را تاليف كرد. ابو البقاء عبد الله بن الحسين عكبرى(متوفاى 616)«املاء ما من به الرحمان‏»دراعراب قرآن را نوشت.على بن محمدسخاوى(متوفاى 643)«جمال القراء و كمال الاقراء»در قرائات سبع را تاليف كرد.ابو القاسم محمد بن عبد الله(متوفاى حدود 650)رساله‏اى در لغات قبائل عرب كه در قرآن آمده نوشت.ابن‏ابى الاصبع عبد العظيم بن عبد الواحد(متوفاى 654)«بديع القرآن‏»را بهرشته‏تحرير در آورد.ابو محمد عبد العزيز بن عبد السلام(متوفاى 660)«مجاز القرآن‏»راتقرير نمود.ابو شامه شمس الدين عبدالرحمان بن اسماعيل(متوفاى 665) «المرشد الوجيز»را در علوم قرآنى تاليف كرد.محمد بن ابى بكر رازى(متوفاى 666)«اسئلة القرآن المجيد و اجوبتها»را نوشت. در قرن هشتم جامع‏ترين كتاب در علوم قرآنى نوشته شد.اين مهم بر دست‏تواناى امام بدر الدين محمد بن عبد اللهزركشى(متوفاى 794)انجام گرفت.كتاب او«البرهان في علوم القرآن‏»نام دارد كه در چهل و هفت فن از فنون علوم قرآنى بحث‏كردهو در اين باب استقصاء كامل نموده است .و نيز بدر الدين محمد بن ابراهيم بن‏جماعه(متوفاى 733)«كشف المعانى‏»در متشابهاتقرآن را تاليف كرد.كمال‏الدين عبد الرحمان بن محمد حلى معروف به ابن العتائقى(متوفاى 770)«الناسخ‏و المنسوخ‏»را نوشت. جلال الدين بلقينى شيخ و استاد جلال الدين سيوطى(متوفاى 824)«مواقع‏العلوم في مواقع النجوم‏»را در انواع پنجاه‏گانه علومقرآنى نوشت،كه ابتداجلال الدين سيوطى كتاب معروف خود را بر آن پايه گذارى نمود.سپس بر كتاب‏برهان زركشى دست‏يافت وآن را محور قرار داد. در قرن نهم معروف‏ترين و جامع‏ترين كتاب در علوم قرآنى كتاب‏«الاتقان‏»في‏علوم القرآن،بر دست‏برومند جلال الدينسيوطى(متوفاى 911)نوشته شد.البته‏اين كتاب را بايد از شاه كارهاى قرن نهم به حساب آورد،زيرا فراغت از آن درسال(872)بودهاست.هم چنين وى كتاب معروف‏«معتر ك الاقران‏»را در اعجازقرآن در سه مجلد بزرگ نوشته است.در همين قرن ابو الخير شمسالدين محمد بن‏محمد بن جزرى(متوفاى 833)كتاب‏«النشر في القراءات العشر»و كتاب‏«غاية النهاية‏»در طبقات قراء و كتاب‏«فضائلالقرآن‏»را نوشت. قاضى زكريا بن محمد انصارى(متوفاى 926)«فتح الرحمان‏»در رفع و دفع اشكالات و ابهامات قرآن را تحرير نمود.ابو عبد اللهمحمد بن احمد مكى(متوفاى 930)«الاحسان‏»را در علوم قرآنى نوشت.محمد بن يحيى حلبى(متوفاى 963)«القول المذهب‏»را دركلمات رومى معرب در قرآن تقرير ك رد كه ازكتاب‏«المهذب‏»سيوطى گرفته شده است. اضافه بر موارد فوق،كسانى كه در مقدمه تفسير خود به مباحث علوم قرآنى‏پرداخته‏اند بسيارند،از جمله: مقدمه جامع التفاسير راغب اصفهانى كه شيواترين مباحث علوم قرآنى را دارااست.و مقدمتان في علوم القرآن،كه مقدمةكتاب‏«المبانى‏»و مقدمه كتاب تفسيرابن عطيه كه به نام‏«المحرر الوجيز في تفسير القرآن العزيز»نوشته است،دو مقدمه‏بسيارنفيس در شؤون قرآن مجيد است.مقدمه تفسير قرطبى و تفسير ابن كثير وتفسير طبرى از مهم‏ترين مقدمه‏ها در اين زمينه است.مقدمه تفسير«آلاء الرحمان‏» شيخ محمد جواد بلاغى،از جامع‏ترين مباحث علوم قرآنى برخوردار است. «البيان‏»حضرت استاد آيت الله خويى،كه مقدمه‏اى بر تفسير است و جامع‏ترين وكامل‏ترين مباحث مهم علوم قرآنى را شاملمى‏شود.مقدمه تفسير صافى فيض‏كاشانى و مقدمه تفسير برهان نيز از مهم‏ترين مباحث در جنبه‏هاى نقلى علوم قرآنى‏مى‏باشد.مقدمه مجمع البيان علامه طبرسى از متقن‏ترين مباحث علوم قرآنى‏برخوردار است. از قرن يازدهم به اين طرف،كتب فراوانى در تفسير علوم قرآنى نگاشته شده كه‏ذكر آن‏ها موجب تطويل است.براى نمونه نامتعدادى از آن‏ها را در مقدمه‏«التمهيد»آورده‏ايم كه مى‏توان رجوع نمود. از ميان آثار موجود مهم‏ترين كتاب‏ها در زمينه علوم قرآنى اساسا دو كتاب‏البرهان و الاتقان مى‏باشند. البرهان في علوم القرآن،تاليف امام بدر الدين محمد بن عبد الله بن بهادر زركشى‏است.ايشان از برجسته‏ترين علما و دانش‏مندانقرن هشتم مى‏باشد.ولادت او درقاهره مصر به سال 745 بوده است.وى در همان ديار بزرگ شده و در رشته‏هاى‏مختلف علوماسلامى به سر حد استادى رسيده است.وى طبق مذهب شافعى تدريس فقه مى‏كرده و فتوى مى‏داده است.او در سال 794 بدرودحيات گفت. كتاب وى‏«البرهان‏»زبده‏ترين كتاب در مباحث علوم قرآنى است.اين كتاب شمول‏و گستردگى را با ايجاز و ايفاء در عبارت به همآميخته است.نام برده مباحث علوم‏قرآنى را تا 47 نوع پيش برده و درباره هر يك آن چه لازم بوده گرد آورده است،درعين حال كهگوى سبقت از سابقين خود ربوده،براى لا حقين الگوى گران‏بهايى‏به جاى گذاشته است. دومين كتاب،«الاتقان‏»في علوم القرآن،تاليف جلال الدين عبد الرحمان سيوطى‏است.ولادت او در اسيوط مصر به سال 849مى‏باشد(متوفاى 911 در قاهره).اودر تمامى علوم حديث و تفسير و ديگر علوم اسلامى يد طولايى دارد و تاليفات‏گران‏بهايى از خودباقى گذارده است.او ابتدا كت اب استاد خود جلال الدين بلقينى(متوفاى 824)،«مواقع العلوم..»را محور قرار داده،تحرير و تهذيبنمود و بر اوافزود و به نام‏«التحبير في علوم التفسير»تاليف نمود.وى در اين كتاب بالغ بر 202نوع از مباحث علوم قرآنى گرد آورد.سپس بر كتاب استاد استاد خود«البرهان‏» تاليف زركشى دست‏يافت و آن را بهتر پسند كرد و بناى كتاب خود را بر آن نهاد.آن راتنقيح و تحرير نمود و مطالب بسيارى بر آناضافه نمود و تا 80 نوع از عناوين علوم‏اسلامى را در آن فراهم كرد.امروزه اين منابع از گسترده‏ترين و جامع‏ترين علوم‏قرآنى است كهدر اختيار م حققين و پژوهش گران قرار دارد. كتاب‏«مناهل العرفان‏»في علوم القرآن،نوشته محمد عبد العظيم زرقانى،موسع‏ترين كتاب در علوم قرآنى در عصر اخير است ومجلس اعلاى از هر مصر اين‏كتاب را براى تدريس در دانش‏گاه‏هاى از هر مقرر نموده است.مقدمه تفسير«آلاء الرحمان‏»تاليف علامهبزرگ محمد جواد بلاغى(متو فاى 1352)كه‏تحقيقى‏ترين نوشته‏ها در مهم‏ترين مسايل علوم قرآنى را شامل مى‏گردد و بهجهت‏اهميت آن،مستقلا در مقدمه تفسير مختصر شبر در مصر(قاهره)به چاپ‏رسيده است.اين اثر بيش‏تر به دفع شبهات و به دفاعاز مقام منيع قرآن‏پرداخته است.در مقدمه تفسير صافى دوازده فصل به عنوان 12 مقدمه در انواع‏مباحث علوم قرآنى سخن راندهشده است.مقدمه تفسير«مرآت الانوار»كه به طور تفصيل از نظر حديثى به مقدماتى پرداخته و با عنوان مقدمه تفسير البرهانسيدهاشم بحرانى به چاپ رسيده است.مقدمه مذكور تاليف ابو الحسن عاملى اصفهانى(متوفاى 1138)از شاگردان مرحوم مجلسىاست.البيان في تفسير القرآن،نوشته‏استاد علامه سيد ابو القاسم خويى رحمه الله تعالى مقدمه لطيف و جامعى است دربرخىمباحث علوم قرآنى و از تحقيقات عاليه در اين زمينه برخوردار است. مباحث في علوم القرآن نوشته دكتر صبحى صالح،استاد علوم اسلامى در دانش‏گاه‏لبنان شامل برخى از مباحث علوم قرآنى بهصورت فشرده است. علوم قرآنى صفحه 8. محمد هادى معرفت
10
آهنگ سوره‏هاى قرآن با مثالى از سوره قمر
كتاب: آشنايى با قرآن جلد پنجم صفحه 211 نويسنده: استاد شهيد مرتضى مطهرى بعضى از سوره‏هاى قرآن از نظر آهنگ مختلف است.به كوتاهى و بلندى سوره هم چندانمربوط نيست و حتى به كوتاهى آيه هم خيلى ارتباط ندارد.آهنگهاى آيات شريفهقرآن مختلف است و اين اختلاف آهنگها بستگى دارد به محتوا و مضمون.مثلا آهنگسوره حمد كه حالتش فقط حالت عبادت و من اجات با خداوند و انقطاع بنده با خداستآهنگ مخصوصى است، خيلى نرم و ملايم، خيلى خاضعانه و عابدانه: الحمد لله ربالعالمين الرحمن الرحيم مالك يوم الدين اياك نعبد و اياك نستعين اهدناالصراط المستقيم... حتى سوره توحيد هم كه سوره بسيار كوتاهى است و آياتشگاهى دو يا سه كلمه است‏باز چون فقط ثناى خداوند است آهنگ آن همان آهنگ نرم وملايم است: قل هو الله احد الله الصمد لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد . ولى گاهى يك آيه مثلا مى‏خواهد يك حكم شرعى كلى فقهى را بيان كند، آن خيلى بهاصطلاح ساده‏تر [است] و اغلب آيات خيلى طولانى آياتى است كه بيان يك سلسلهاحكام مى‏كند يعنى يك ماده قانونى را بيان مى‏كند، آن باز لحن و آهنگ ديگرى دارد:يا ايها الذين امنوا اذا تداينتم بدين الى اجل مسمى فاكتبوه و ليكتب بينكمكاتب بالعدل (1) كه طولانى‏ترين آيه قرآن است، يا: حرمت عليكم امهاتكم و بناتكم واخواتكم... (2) و آياتى از اين قبيل كه زياد هم داريم، آيات احكام در قرآن، اينهاآهنگ ديگرى دارد. [همچنين] آيات تهديدآميز آهنگ ديگرى دارد، خيلى خشونت‏بار و تنداست و اغلب اين گونه آيات، هم كوتاه است و هم رعايت‏سجع در آنها بيشتر شده.ايننكته كه آيات قرآن داراى آهنگهاى مختلف است و هر آهنگى با محتواى آن آياتتناسب دارد و در اين جهت نهايت دقت و مراقبت‏شده، از مطالب تازه‏اى است كه درعصر اخير به آن توجه كرده‏اند و خيلى توجه خوبى است.در ميان كتابهايى كه دراين زمينه ديده‏ام و به فارسى هم در آمده است‏بهترين كتاب(مى‏دانم كتابهاىديگر هم هست، من نديده‏ام، شايد هم بهتر باشد)كتابى است كه مرحوم آيتى خودمانترجمه كرده‏اند(خدا ا و را بيامرزد)، كتاب مراة الاسلام طه حسين.شايد اينكتاب آخرين كتاب يا جزو آخرين كتابهاى طه حسين باشد (3) .اوايلى كه شركتانتشار تاسيس مى‏شد در جلساتى كه مرحوم آقاى آيتى هم بود و شركت مى‏كرديم راجعبه اينكه چه كتابهايى خوب است تاليف يا ترجمه بشود از جمله پيشنهاد شد كتابمرآة الاسلام ترجمه بشود و مرحوم آقاى آيتى قبول كردند كه ترجمه كنند و ترجمهكردند به نام «آئين ه اسلام‏» .اين كتاب فصلى دارد تحت عنوان «قرآن‏» .آن فصل رامخصوصا بخوانيد.همين مطلبى را كه الآن من عرض مى‏كنم در آنجا نسبتا خوب بيانكرده و سراغ سوره‏هاى مختلف قرآن رفته و محتواى اين سوره‏ها و آهنگ آيات را درنظر گرفته و بعد مى‏گويد ببينيد چگونه تناسبى هست ميان آهنگهاى مختلف اينآيات و محتواهايى كه هست.مثلا آنچه كه در سوره «و الطور» خوانديم، با شدت خيلىفوق العاده‏اى است: و الطور و كتاب مسطور فى رق منشور و البيت المعمور والسقف المرفوع و البحر المسجور ان عذاب ربك لواقع ما له من دافع . سوره اقتربت الساعة و انشق القمر هم همين طور است ولى با روح خاصى.همه اين سورهيك روح دارد كه عرض مى‏كنم.حتى در اين سوره چند داستان آمده ولى صورتى كه اينداستانها در اين سوره دارند با صورتى كه همين داستانها در سوره‏هاى ديگر قرآندارند فرق مى‏كند يعنى در آنجاه ا به جزئيات هم تا حدى پرداخته شده و در اينجاقطعه‏هاى مختصرى آورده شده تا حدى كه به آن روح كمك كند.حال روح اين سوره چيست؟روحاين سوره مطلبى است كه كلى آن در قرآن به اين صورت بيان شده: لئن شكرتم لازيدنكم ولئن كفرتم ان عذابى لشديد (4) .اگر بشر در مقابل نعمتها و انعامهاى الهىالت‏سپاسگزارى و حق‏شناسى و قدردانى داشته باشد، سنت الهى بر اين است كه آننعمتها و انعامها را افزايش بدهد، و اگر به جاى آنكه عكس العمل سپاسگزارانهداشته باشد و قدرشناس و حق‏شناس آن نعمتها باشد (5) كفران و ناسپاسى و قدرناشناسى وحق‏ناشناسى كند نه تنها موجب زوال آن نعمت است‏بلكه موجب پيدايش يك نقمت هم به جاىآن هست.آن شعر مى‏گويد: شكر نعمت، نعمتت افزون كندكفر نعمت (6) از كفت‏بيرون كند ولى قرآن بالاتر از اين را مى‏گويد، نمى‏گويد كفر نعمت فقط از كفت‏بيرون كند،مى‏گويد كفر نعمت، نعمت را از كفت‏بيرون كند و به جاى آن يك نقمت‏بياورد.اين يك اصلكلى است كه در زندگى انسان، چه زندگى فردى چه زندگى اجتماعى، دنيوى و اخروىجارى است. نعمتها متفاوت است.قهرا وقتى كه نعمتها متفاوت باشد شكرها و كفر نعمتهامتفاوت مى‏شود و عكس العمل‏هاى الهى يعنى افزون كردن در يك جا و زايل كردن نعمت وبالاتر نقمت‏به جاى آن آوردن هم متفاوت مى‏شود، تا نعمت چگونه نعمتى باشد.يكقت‏خدا به انسان نعمت‏سلامتى بدن دا ده، نعمت وسعت رزق داده، همه اينها نعمت است واقتضاى شكر و سپاس دارد.ولى يك وقت نعمت الهى نعمتى است فوق العاده با ارزش،نعمتى است كه حيات معنوى جاودانى انسان بستگى به آن دارد.اگر كفرى در اينزمينه‏ها رخ بدهد عقوبتى كه انسان به آن دچار مى‏شود صد درجه شديدتر ا ست.تعبيرىمى‏كنند، تعبير درستى است، مى‏گويند خداوند غيور است.پيغمبر اكرم درباره سعد بنعباده خزرجى فرمود: «ان سعدا لغيور» سعد آدم غيورى است «و انا اغير من سعد» و مناز او غيورترم «و الله اغير منى‏» (7) .سعد كه غيور بود غيرت او غيرت ناموسى به معنىناموس انسانى يعنى نسبت‏به همسر خودش بود.در داستانى بود كه [آيه نازل شد كه] اگر كسى بيايد شهادت بدهد به اينكه زنش زنا كرده است تنها شهادت او كافى نيستو شاهد ديگرى بايد باشد.گفت:يا رسول الله!اگر ما ديديم زنمان زنا مى‏كند برويم شاهدبياوريم؟من كه تاب تحمل چنين چيزى را ندارم.پيغمبر فرمود حكم الهى اين است،در عين حال فرمود سعد آدم غيو رى است.بعد فرمود:من از او غيورترم.غيرت پيغمبردر مقابل نواميسى است كه خود پيغمبر دارد.نواميس پيغمبر همان احكام الهىاست.خدا كه از پيغمبر غيورتر است در مقابل نواميس عام عالم است، نواميسلقت‏به طور كلى كه شامل شريعت هم مى‏شود، يعنى قوانين و اصول خلقت كه خداى متعال قرارداده بايد محترم باشد.اگر انسان بر ضد نواميسى كه خدا قرار داده عمل كند هتكناموس الهى كرده است.وقتى انسان هتك ناموس الهى بكند، چنانكه هر غيورى وقتى كهناموسش هتك مى‏شود عكس العمل شديد نشان مى‏دهد خدا هم عكس العمل شديد نشان مى‏دهد.اينمقدمه را دانست يم. اگر براى كسى وسايل هدايت و در واقع وسايل حيات جاودانى فراهم بشود و او ايننعمت را حق‏ناشناسى و ناسپاسى كند، خودخواهى و خودپرستى و جاه و مقام و امثالاينها مانع بشود كه [از آن بهره ببرد و] حقيقت كه اينچنين به او رو آورده [و] دستش رابه طرف او دراز كرده و مى‏خواهد او را براى هميشه نجات بدهد و حيات ابدى به وىبدهد، او به جاى اينكه دست‏حقيقت را بفشارد شمشيرش را بالا ببرد و اين دست را قطع كندكه تو چرا آمده‏اى به سوى من، قطعا اينچنين هتك ناموس الهى از طرف خداى متعالعقوبت و عذابى بس يار شديد دارد.قبلا گفتيم كه پيغمبران كارخانه معجزه سازىنياورده‏اند كه هر كسى بيايد اقتراح كند، مثل معركه‏گيرها، پيشنهاد كند اين قدر مى‏دهمكه فلان نمايش را بدهى.صحبت نمايش نيست، صحبت اين است كه معجزه‏هاى پيغمبرانآيتها و دليلهاى خداست‏يعنى دست‏حقيقت است كه دراز شده و مى‏خواهد انسان را بگيردبراى اينكه او ايمان بياورد و سر به جاده حقيقت‏بگذارد.حال اگر كسى معجزه يكپيغمبر را ببيند و مع ذلك جحود بورزد و مبارزه كند اينجاست كه عذاب الهى نازلمى‏شود.عذابهاى الهى كه خداوند بر امتها نازل كرده است همه همان و لئن كفرت م انعذابى لشديد است.كفران ورزيديد:نعمت‏خدا به سوى شما آمد، دست هدايت‏به سوى شما دراز شدو به جاى اينكه از او استفاده كنيد آن دست را با شمشيرتان زديد. سوره از اقتربت الساعة و انشق القمر شروع شد، بعد فرمود: و ان يروا اية يعرضوا ويقولوا سحر مستمر هر آيتى و نشانه‏اى و دليلى [كه از خدا ببينند] -كه هر آدم بى‏غرضىعاشق اين است كه آيتى از خدا ببيند تا به دنبال آن برود-اينها در مقام توجيهو تفسير و تاويل آن برمى‏آيند به گونه‏اى كه به اصطلاح عذرى براى خودشان وديگران بتراشند.بعد قرآن فرمود: و لقد جاءهم من الانباء ما فيه مزدجر خبرهايى كهدر آنها ازدجارى باشد يعنى موعظه‏اى و امتناعى از اين حرفها باشد به قدر كافىرسيده [كه] اين كارها خيلى خطر دارد:معجزه‏اى رخ بدهد، دست هدايتى بيايد و انسانحقيقت را تشخيص بدهد، باز چشمهايش را ببندد، نعمتى به اين اهميت و عظمت‏براى انسانپيش بيايد و در عين حال انسان خودش را به آن راه بزند، اين پشت‏سرش عذاب و عقوبتدارد. بعد از مطرح كردن مساله قيامت، حال به عنوان نمونه چند قصه و داستان را بدون اينكهبخواهد جزئيات آنها را ذكر كرده باشد هر كدام را در چند آيه كوتاه [نقل مى‏كند] تحتهمين عنوان كه اين سنت قبل از شما هم اجرا شده است‏يعنى مانند شما هم مردمى بوده‏اند،پيغمبرانى آمده‏اند و اين مردم را دعوت كرده‏اند، آيت و معجزه داشته‏اند و آنهابه جاى اينكه بپذيرند با آنها مبارزه كردند، نعمت الهى را به اين شكل كفران كردندو به حكم و لئن كفرتم ان عذابى لشديد عذاب الهى هم به آنها رسيده است.چون سوره درمكه نازل شده اين [آيه ناظر] به كفار قريش است كه عذاب الهى به شما هم قطعا خواهدرسيد، و در اينجا از جنگ بدر خبر مى‏دهد، و در خود آيات جنگ بدر هم هست كه اساسا جنگبدر امرى بود غير قابل پيش بينى براى كفار.اگر چه پيغمبر اكرم اين تعبير را دريك جاى ديگر فرموده ولى در اينجا هم صادق است، فرم ود:مكه پاره‏هاى جگر خودش رابيرون فرستاده، يعنى آن عزيزهاى مكه بيرون آمدند.رؤساى قريش واقعا هم طبقه‏اى بودندكه وضعشان با ساير اعراب جاهليت فرق مى‏كرد، وضع اشرافى داشتند.مكه تقسيم مى‏شد بهدو طبقه به اصطلاح بردگان و زيردستان و طبقه‏اى كه ملا قريش بودند كه ا ينها دراعالى مكه بودند و آنها در ادانى مكه، جاهايشان هم با همديگر فرق مى‏كرد.در جنگبدر اين عزيزهاى مكه و به اصطلاح پاره‏هاى جگر مكه بيرون آمده بودند با تجهيزاتىكه باورشان نمى‏آمد كه چنين سرنوشتى پيدا كنند براى اينكه مسلمين در مدينهفوق‏العاده ضعيف بودند، عده و عده‏شان كم بود، تجهيزات جنگى نداشتند و وضعاقتصادى‏شان خيلى بد بود كه همه مورخين نوشته‏اند كه اين سيصد و سيزده نفرى كه درجنگ بدر شركت كردند به قدر كافى زره نداشتند و حتى زره‏شان خيلى كم بود يعنى اگرجمعيت‏يكجا با همديگر روبرو مى‏شدند اينها مجبور بودن د كه بى‏زره به جنگ بروند.شايدسيصد و سيزده شمشير در آنجا وجود نداشت ولى آنها كه با هزار نفر آمده بودند چنانمسلح و مجهز بودند كه غير قابل توصيف بود و گويى همان سران قريش كه در اين سيزدهسال با پيغمبر اكرم اينچنين مبارزه كردند، همينها كه ديگران به تبع اينهاآ مدند و اصل اينها بودند، آمده بودند براى اينكه اينجا به خاك هلاكت‏بيفتند و برگردند.در «بدر» هفتاد نفر از سران قريش به دست مسلمين، كشته شدند و بقيه فرار كردند.قرآناين را از نظر عوامل معنوى، حتى قبل از جنگ بدر هم مرتب خبر مى‏دهد كه چنينسرنوشتى در همين دنيا خواهد بود و بعد هم مكرر تكرار مى‏كند:مردمى كه با پيغمبرشانآنچنان رفتار كنند چنين سرنوشتى خواهند داشت. عرض كردم قرآن [در اين سوره] بر اين قصه‏ها مرور مى‏كند، چون فقط مى‏خواهد اجمالابگويد كه پيغمبرى آمد، [مردمى] تكذيب كردند و بعد از تكذيب چنين سرنوشتى پيدا كردند، ولى همين طور با آيات كوتاه كوتاه و با لحن خيلى سريع و تند و خشونت‏بار: كذبتقبلهم قوم نوح پيش از اينها قوم نوح هم مانند اينها تكذيب كردند.نمى‏گويد چه راتكذيب كردند؟چون بعد دارد: فكذبوا عبدنا .مفسرين روى اين جهت‏بحث كرده‏اند كه چرادو بار «تكذيب‏» را ذكر كرده؟گفته‏اند براى اينكه اول كه مى‏گويد: كذبت قبلهم قومنوح قوم نوح پيش از اينها بودند، آنها هم تكذيب كردند [و بعد مى‏فرمايد] فكذبواعبدنا پس تكذيب كردند بنده ما را، مى‏خواهد بگويد اينها كانه تكذيب پيشاپيشى داشتند، مثل تصديقهاى پيشاپيش، مثل امضاهاى پيشاپيش كه انسان گاهى چيزى را سفيد امضامى‏كند، هنوز او ننوشته اين امضا مى‏كند، هنوز كسى حرفى را نگفته و هنوز حرفى ازدهان او بيرون ن يامده و معلوم نشده كه او چه مى‏خواهد بگويد، اين قبل از اينكه اوبگويد چون تصميم گرفته تصديق كند، مى‏گويد بله صحيح است، همين طور است كه شمامى‏فرماييد. عكس قضيه، هنوز او نگفته اين تكذيب مى‏كند.اين نشان مى‏دهد كه اينتكذيب بر اساس منطق نيست چون تكذيب بر اساس منطق اين است كه حرف طرف شنيده بشود، روى آن حساب بشود، بعد ببيند منطقى نيست، آنوقت تكذيب كند.ولى تكذيبهاى مصلحتى ودر واقع منفعتى، اين است كه [شخص] از اول تصميم دارد كه آن را قبول نكند. كذبت قبلهمقوم نوح قوم نوح هم قبل از اينها تكذيب كردند، چه را؟همه چيز را آنها نمى‏خواستندقبول كنند فكذبوا عبدنا پس چون چنين روحيه تكذيبى داشتند و روحيه‏شان روحيه تكذيببود بنده ما را تكذيب كردند.اينجا كه مى‏گويد: «بنده ما را تكذيب كردند» خداوندمى‏خواهد به خودش [مربوط كند] ، يعنى ما را تكذيب كردند.بنده ما را تكذيب كردند يعنى مارا تكذيب كردند.مثل اينكه-اگر چه اين تشبيه خيلى تشبيه درستى نيست-شما كسى رابه عنوان نماينده خودتان به جايى مى‏فرستيد، بعد به آن نماينده‏تان توهين مى‏كنند.يك وقت مى‏گوييد به آقاى الف توهين كردند.آن وقت ‏خودش را در نظر گرفته‏ايد.و يكوقت مى‏گوييد به نماينده ما توهين كردند، يعنى به ما توهين كردند، يعنى گذشته ازاينكه به شخص او توهين كردند به ما هم توهين كردند. فكذبوا عبدنا بنده ما را تكذيب كردند، چه گفتند؟حال ببينيد چه توجيهاتى براىتكذيب خود ساختند: و قالوا مجنون و ازدجر ديوانه است، جن زده است. «مجنون‏» ازماده «جن‏» است چنانكه در فارسى هم ديوانه در واقع يعنى ديو زده است.چون در قديم معتقدبودند كه ديوانه‏ها را ديو به اصطلاح مى‏زند و جن به آنها اصابت مى‏كند(اصابهالجن). قالوا مجنون ديوانه است، جن زده است «و ازدجر» دچار زجر الجن است.«زجر» منع را مى‏گويند و «ازدجار» يعنى منع را پذيرفتن.خلاصه جنها آمده‏اند اين رازجر كرده‏اند و اين هم آن حالت را از جن پذيرفته است، ا ين حرفهايى كه مى‏زندحرفهايى است كه جنها به او الهام مى‏كنند.ديگر قرآن به تفصيل بحث نمى‏كند چوناينجا جاى تفصيل نيست، جاى اجمال است: فدعا ربه انى مغلوب فانتصر .آنجا گفت: عبدنا بنده ما.در مقابل مى‏گويد: ربه نقطه مقابل عبدنا ربه [ذكر شده] .آنجامى‏توانست‏بگويد: فكذبوا نوحا ولى گفت: فكذبوا عبدنا اينجا هم مى‏توانست مثلابگويد: فدعا الله ولى گفت: فدعا ربه :آنها بنده ما را تكذيب كردند، بنده ما همپروردگار خودش را خواند، آن كه تحت‏حمايتش بود.ميان عبدنا و ربه مقارنه است. فدعا ربه پروردگار خود را خواند، كه چه؟ انى مغلوب فانتصر پروردگارا منديگر الآن مغلوبم، يعنى اينها از هر جهت‏بر من غلبه كرده‏اند(بديهى است كه مقصودشغلبه ظاهرى بود)يعنى من ديگر الآن چاره‏اى ندارم، در چنگال اينها بيچاره هستمفانتصر خودت انتقام بگير يعنى عذاب خود را نازل كن.همين طور كه مفسرينگفته‏اند اين فدعا ربه انى مغلوب فانتصر كه در سه چهار كلمه در اينجا گفته شدههمانهاست كه در سوره انا ارسلنا نوحا در ضمن چند آيه بيان شده است ولى اينجا چونبايد مطلب را به طور اجمال بيان كند به طور مختصر ذكر مى‏كند: فدعا ربه انى مغلوبفانتصر به قوم خودش نفرين كرد. اين را من از مرحوم ابوى‏مان شنيدم، يادم نيست كه خودم هم در جايى ديده‏اميا نه، و البته بعيد هم نيست كه از كرامات شهيد اول باشد.مى‏دانيد كه شهيد اول رامتهم كردند و فتوا به قتلش دادند و قاضى‏اى به نام «جماعه‏» فتواى قتلش را صادركرد و اين مرد بزرگ را به شكل خيلى فجيعى [به شهادت رساندند] .مى‏گويند آن دم آخركاغذى را از جيبش در آورد و نوشت: رب انى مغلوب فانتصر .البته ايشان نقلمى‏كردند كه مى‏گويند بعد كه كاغذ را ديدند، در زيرش نوشته يافتند: ان كنت عبدىفاصطبر . ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر درهاى بالا را باز كرديم به آبى ريزان.مقصودطوفان نوح است.گفتيم كلمه «سماء» در قرآن هميشه آن جهت علو است.گاهى به خودباران گفته مى‏شود، گاهى به ابر، گاهى به بالاتر از ابر و گاهى به امور معنوى.يعنى ما فرمان داديم بارانهاى پى د ر پى نازل شد.زمانى داستان طوفان نوح را دركتابها حتى كتابهاى درسى به عنوان افسانه ذكر مى‏كردند:افسانه طوفان نوح.ولى كم كم اين مطلب مسلم شده كه [در تاريخ زمين] دوره‏هاى طوفانى زيادى بوده است.در يكى از همان كتابهاى درسى كه رفيق خودمان آقاى احمد آرام در فيزيك نوشتهبود اين مطلب را تحقيق كرده بود. ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر درهاى بالا را گشوديم.مقصود اين است كهفرمان داديم به ابر كه ببار، ولى نه يك باريدن عادى بود، به آبى كه همين جورسرازير شده بود، به تعبير ما:شرشر آب از آسمان مى‏ريخت. و فجرنا الارض عيونا وزمين را منفجر كرديم يعنى شكافتيم(فجر يعنى شكافتن)نه منفجر به معنايى كهامروز مى‏گويند كه يعنى شى‏ء متلاشى مى‏شود، نه، انفجار يعنى باز شدن و شكافتن، يعنىدهانها از زمين شكافتيم در حالى كه اينها چشمه‏ها بودند، و چشمه‏ها از زمين بازكرديم.زمين را شكافتيم در حالى كه تبديل به چشمه‏ها شده بود.مى‏گوي ند چشمه را ازآن جهت «چشمه‏» مى‏گويند كه وجه شبهى با چشم دارد.آنجا كه آب از زمين بيرون مى‏آيدكه دور خودش مى‏چرخد(اغلب چشمه‏ها اين طور است)و كانه گردابى درست مى‏كند، شباهتپيدا مى‏كند به مردمك چشم [انسان يا] حيوان كه مى‏چرخد، از اين جهت‏به آن مى‏گويند«عين‏» . فالتقى الماء آب با آب ملاقات كرد، آب بالا و آبى كه از زمين مى‏آمد، آب آسمانو آب زمين، على امر قد قدر بر كارى كه قبلا تقدير و اندازه‏اش معين شده بود.گويىاين [مطلب] جواب امثال سر سيد احمد خان هندى است كه معجزات را اغلب به جريانهاىعادى طبيعى كه به يك سلسله علل طبيعى وابستگى دارد بدون اينكه از بالا براىمنظورى حساب شده باشد توجيه مى‏كنند.قرآن مى‏گويد خيال نكنيد كه [طوفان نوح] طوفانىبود به يك علل مادى و طبيعى بدون آنكه غايت و غرضى در كار باشد، امرى بود كه مسلمروى آن حساب شده بود. و حملناه على ذات الواح و دسر خود نوح را(اينجا ديگر صحبت اصحاب و اهل سفينهنيست چون بناست قضيه به اجمال گفته شود)بر كشتى‏اى سوار كرديم، بر آن موجودىكه داراى لوحها(يعنى تخته‏هاى به يكديگر تركيب شده)و ميخها بود، يعنى بر كشتى.(درجاهاى ديگر [دارد كه] به نوح دستور داديم كشتى را بساز و كلما مر عليه ملا منقومه (8) .اينها ديگر در اينجا به اجمال برگزار شده است). تجرى باعيننا و اينكشتى زير نظر خود ما در جريان بود، ما حافظ و مراقبش بوديم.چرا ما او را نجاتداديم و قوم را هلاك كرديم؟ جزاء لمن كان كفر اين خودش نوعى پاداش بود براى آنبنده ما كه مكفور شده بود يعنى [درباره او] حق ناشناسى و كفران نعمت‏شده بود.(اين جزاءلمن كان كفر همين طور كه بيان كرده‏اند بيشتر به خود آن عذاب برمى‏گردد.در يكآيه ديگر قرآن هم هست: انا كذلك نجزى المحسنين (9) ).ما اينها را عذاب كرديم وكيفر داديم، براى چه؟به خاطر كفرانى كه نسبت‏به بنده ما كه دست هدايت‏به سوىآنها دراز كرده بود انجام دادند. و لقد تركناها اية فهل من مدكر بعد ما همانكشتى را رها كرديم يعنى باقى گذاشتيم به عنوان يك آيت در عالم، آيا هست كسى كهپند بگي رد؟چيز عجيبى است!در مورد دو چيز است [كه] در قرآن اين تعبير آمده است، يعنىاز اين همه حوادثى كه در امم گذشته بوده در مورد دو چيز قرآن مطلبى را گفتهاست كه با عصر نزول قرآن تقريبا مى‏شود گفت‏سازگار نبوده به اين معنا كه امرمجهولى بوده است.يكى راجع به كشتى نوح است.قرآن مى‏گويد ما اين را باقىگذاشته‏اي م: و لقد تركناها اية يعنى از بين نرفته و معدوم نشده، و عجيب اين استكه در سالهاى اخير اين قضيه چند بار مورد تاييد واقع شده كه در همان كوهى كه قرآنآن را «جودى‏» مى‏نامد (و استوت على الجودى) (10) -كه مى‏گويند كوههاى آراراتاست-آثار و علائم يك كشتى (11) بالاى كوه [ديده شده است] .كشتى بالاى كوه كه تناسبندارد، كشتى را در قعر دريا بايد پيدا كنند نه بالاى كوه، در آنجا پيدا شده كه اين جزبا همين مطلبى كه در كتب مذهبى آمده است‏يعنى داستان نوح و كشتى كه آب آنقدرباشد كه روى آن كوه كوتاه را بگيرد به طورى كه كشتى روى كوه فرود بيايد [سازگارنيست] ، و حتى در روزنامه‏ها نوشتند كه شايد اين همان كشتى نوحى است كه مى‏گويند.آقاى طباطبايى در يكى از جلدهاى تفسير الميزان اين مطلب را [نقل كرده‏اند] .اتفاقا ايشان مى‏گفت كه من وقتى داشتم تفسير آيات مربوط به حضرت نوح در سورههود را مى‏نوشتم، به همين جا بر خورد كرده بودم كه روزنامه‏ها اين جريان رانوشتند، همانجا آن را درج كردم. و ديگر در موضوع فرعون است كه دارد: فاليوم ننجيك ببدنك لتكون لمن خلفك اية (12) ما بدنت را نجات مى‏دهيم براى اينكه آيتى باشد براى آيندگان، كه بعد همان را پيداكردند، غير از آن موميايى‏هايى كه خودشان قبلا موميايى كرده بودند.غرض اين كه آنفرعون هلاك شده موسى هم بدنش باقى است. بعد مى‏گويد: فكيف كان عذابى و نذر .عرض كرديم روح اين سوره اين است كه انذارى وعذابى، انذارى است، اگر نپذيريد پشت‏سرش عذاب است.دو جمله است كه در اين سورهچند بار تكرار شده.يكى همين است: فكيف كان عذابى و نذر چگونه بود عذاب من وانذارهاى من؟يعنى اين عذاب و انذ ار با يكديگر است.و يكى هم اين آيه: و لقديسرنا القران للذكر فهل من مدكر .در اين سوره كه لحن آن خشونت‏بار است‏يكمرتبهاين جمله به صورت موعظه گفته مى‏شود، يعنى آهنگ نرم مى‏شود، دو مرتبه خشن مى‏شود.يك آيه است كه چهار بار تكرار شده است. فكيف كان عذابى و نذر رابطه عذاب و انذار را چگونه ديدى؟آيا چنين اصلى نيستكه اگر انذار الهى، تبشير الهى، دعوت الهى، اتمام حجت الهى بيايد و بعدناديده گرفته و كفران بشود عذاب هست؟چگونه ديديد؟اين امر هست.تا اينجامربوط به گذشته بود. و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر ما قرآن را سهل و ساده كرديم براى تذكر،براى تنبه، آيا هست متنبهى؟راجع به مضمون اين آيه و معناى اينكه ما قرآن راساده كرديم براى ذكر و تذكر و تنبه، مفسرين در دو كلمه‏اش بحث كرده‏اند.يكى اينكهما قرآن را ساده كرده‏ايم، مي سر كرده‏ايم، آسان كرده‏ايم، مقصود از «آسان كرده‏ايم‏»چيست؟بعضى مى‏گويند مقصود اين است كه چون خود قرآن حقيقتى است مافوق عالم مادى،ما آن را به صورت لفظ و عبارت نازل كرده‏ايم.البته اين فى حد ذاته درست استو مانعى ندارد كه اين آيه لا اقل شامل اين هم باشد.برخى ديگر مى‏گويند نه، خيلىكتابهاى آسمانى ديگر هم به صورت لفظ در آمده‏اند ولى قرآن به لسان عربىمبين [نازل شده است] كه حتى «عربى‏» هم يعنى واضح و روشن، يعنى به بيانى بسيار ساده وروشن(روشن به معناى فصيح و بليغ و جذاب).ما قرآن را مخصوصا با عباراتى اينچنينزيبا و لطيف براى مردم فرود آورده‏ايم زيرا مردم به اين وسيله بهتر متذكرمى‏شوند، چون شك ندارد كه يك مطلب اگر با بيان فص يح و بليغ گفته بشود اثرش خيلىبيشتر است تا با بيان الكن.هر دو، مقصود را مى‏فهمانند ولى آن نفوذ مى‏دهد در قلبدر صورتى كه بيان غير فصيح نمى‏تواند نفوذ بدهد.كما اينكه خود با آهنگ متناسببيان كردن، باز اثرى فوق اثر دارد و اگر يك مطلب با زبان فصيح باشد و با آهن گمتناسب با خودش هم قرائت‏بشود اثرش مضاعف مى‏شود.حال اگر خود مطلب هم با قلبانسان پيوند و اتصالى داشته باشد يعنى زبان فطرت انسان باشد اين ديگر نورعلى نور على نور خواهد شد.قرآن چنين است.اصلا قرآن بقاى خودش را مديون همين سه جهتاست:مطلبش زبان فطرت بشر است، با عباراتى در نهايت فصاحت و بلاغت‏بيان شده، ودستور اكيد صادر شده كه قرآن را با قرائت و آهنگ لطيف بخوانيد، كه حتى در تعبيراتاحاديث ما كلمه «غنا» دارد: تغنوا بالقرآن (13) يعنى قرآن را ساده نخوانيد، با آهنگبخوانيد.اين با آهنگ خواندن، دستورى است كه از پيغمبر اكرم و ائمه اطهار رسيدهو آنها بر اين اساس عمل مى‏كردند.خود ائمه اطهار قرآن را با لحن و آهنگ خوشمى‏خواندند.هم درباره امام سجاد عليه السلام و هم درباره امام باقر عليهالسل ام اين روايات هست كه گاهى در خانه خودشان با صداى بلند و با آهنگى چنانلطيف قرآن مى‏خواندند كه مردم كوچه كه مى‏آمدند عبور كنند آنجا مى‏ايستادند وگاهى اين آهنگ آنقدر سقاها (14) را جذب مى‏كرد كه با آن مشك سنگينى كه به دوششان بودهمان طور مى‏ايستادند كه بشنوند و استماع كنند. بيشتر احتمال مى‏دهند كه مقصود اين باشد كه ما قرآن را با عباراتى فصيح و سادهو روشن [نازل كرديم] للذكر براى اينكه شما [متذكر و متنبه بشويد] .بعضى مثل مجمعالبيان مى‏گويند [للذكر] يعنى «للحفظ‏» ، كه حفظ كنيد، ضبط كنيد.و قرآن از كتابهايى استكه آمادگى‏اش براى حفظ شدن از هر كتاب ديگر بيشتر است.عجيب است!شعر را مى‏شودحفظ كرد و قرآن شعر هم نيست، نثر است.يك كتاب نثر در دنيا نمى‏توان پيدا كرد كهبشود چهار صفحه‏اش را حفظ كرد و قرآن در اثر آ ن سلاست فوق العاده‏اى كه در عباراتو كلماتش هست [اين خاصيت را دارد] .وقتى كه كلمات، خيلى سليس باشد [زود حفظ مى‏شود] .شما در خود شعرها مى‏توانيد امتحان كنيد.شعرهاى سعدى را خيلى زود مى‏شود حفظ كردبراى اينكه كلمات آن سليس است‏يعنى هر كلمه‏اى نسبتا در جاى خودش قرار گرفته است.بعد كه انسان حفظ كرد دير فراموش مى‏كند چون به معنى واقعى سلاست دارد.ولى انساناگر بخواهد يك قصيده خ اقانى را حفظ كند جانش در مى‏آيد، با اينكه قصايد او هم خيلىفصيح و بليغ است، ولى سلاست [اشعار] سعدى را ندارد.گرچه هر شعرى به دليل شعر بودن وآهنگين بودن قابل حفظ [شدن] است، باز شعرها با هم تفاوت دارند.در ميان نثرها تنهاكتاب نثرى در عالم كه قابل حفظ كردن است‏يعنى اصلا ذهن آن را براى حفظ كردنمى‏پذيرد قرآن است.شما كتاب نثر ديگرى در عالم نمى‏توانيد پيدا كنيد كه انسانبتواند عبارتهاى آن را حفظ كند، و لهذا حفظ كردن قرآن مثل ت لاوت كردن آن امربسيار مطلوبى است و مخصوصا بعد از آنكه انسان حفظ كرد نبايد بگذارد فراموشبشود.شايد گناه هم داشته باشد كه انسان قرآن را حفظ كند و بعد اينقدر نخواند تافراموش بشود.افرادى كه حافظه‏شان ضعيف است لااقل اگر يك سوره دو سوره پنج‏سوره حفظمى‏كنند نگذا رند كه همان سوره‏ها فراموش بشود چون بعضى حرام و گناه مى‏دانند كهانسان قرآن را حفظ كند و بعد بگذارد فراموش بشود. و لقد يسرنا القرآن بنا بر بعضى از تفسيرها يعنى ما قرآن را سهل و ساده [كرديم] .اين«سهل‏» به همان معناست كه امروز مى‏گويند «سهل و ممتنع‏» يعنى از نظر عبارت اينقدر سادهاست كه انسان آن را در نهايت نرمى مى‏بيند ولى در عين حال ممتنع است و مثلش رانمى‏شود ايجاد كرد.همين تعبيرى كه راجع به سعدى مى‏گويند، كاملترش دربارهقرآن [صادق] است.ما اين را با عباراتى به غايت‏سهل و ساده و شيرين و فصيح و بليغبيان كرديم، براى چه؟ للذكر كه مردم بتوانند آن را به ذهن بسپارند.معنى ديگر«ذكر» در اينجا نه اين است كه به ذهن بسپارند، [بلكه] براى اينكه متذكر و متنبهبشوند.ما قرآن را اينچنين سهل و ساده و فصيح و بليغ قرار داديم براى اينكه بهتر خدارا به ياد مردم بياورد و بهتر مردم را متنبه كند. اين را عرض مى‏كردم كه قرآن بقاى خودش را مديون سه جهت است:يكى اينكه مطالبشزبان فطرت انسان است، دوم اينكه با عباراتى فصيح و بليغ بيان شده، و سوماينكه به نحوى آهنگ به آن داده شده كه قابل تلاوت آهنگين است.در مشهد آن اوايلى كهما طلبه بوديم مردى بود به نام سي د محمد عرب كه قرآن مى‏خواند و معروف بود.وقتىما او را ديديم پيرمرد بود.قارى درجه اول بود و شايد نظيرش در هيچ جا پيدا نمى‏شد.اولا كه فنون تجويد را در حد اعلا مى‏دانست و ثانيا قرآن را با آهنگهاى مختلفمى‏خواند. «حافظيان‏» كه الآن در مشهد است‏شايد تنها وارث م رحوم آقا سيد محمد است كهانواع قرائتهاى او را بلد است.( «حافظيان‏» معروف كه شاگرد مرحوم آقا شيخ حسنعلىاصفهانى بوده و دعا مى‏دهد، برادر بزرگتر اوست.)وى شاگرد همين مرحوم آقا سيدمحمد و قارى مسجد گوهرشاد بود و طلبه‏ها مى‏رفتند در يكى از غرفه‏هاى همانمسجد(كنار كفشدارى)و [قرائت قرآن] ياد مى‏گرفتند.(ما آن وقت‏بچه بوديم و در واقع براىتماشاى ديگران مى‏رفتيم.)او الآن هم هست. عبد الباسط هم كه واقعا اعجاز مى‏كند.او مخصوصا اين جهت را خيلى خوب درك مى‏كندكه هر آيه‏اى را به چه آهنگى متناسب با خودش مى‏تواند بخواند.مثلا آن يا ايتهاالنفس المطمئنة (15) اى كه او مى‏خواند آهنگش همان است، اذا الشمس كورت (16) ى كه اومى‏خواند آهنگش همان است كه او مى‏خواند.قرآن تنها كتاب آسمانى است [كه خاصيتآهنگ‏پذيرى دارد] .بدون شك اروپاييها در موسيقى از ما جلوتر هستند، بيايند توراتيا انجيل و هر كتاب ديگرى را پشت راديوها بخوانند.هيچ كتاب نثرى قابل اين جورخواندن نيست و اين منحصر به خود قرآن است. و لقد يسرنا القران للذكر فهل من مدكرما قرآن را به صورت سهل و ساده در آورديم، آي ا هست كسى كه مدكر باشد، متعظ باشد واين پند را بپذيرد؟و صلى الله على محمد و آله الطاهرين. پى‏نوشتها:
1- قمر 9-17.
2- بقره 282.
3- نساء 23.
4- طه حسين يك مصرى بود كه كور بود، كورى كه از بچگى(شش هفت‏سالگى)در اثر آبلهكور شده بود و بعد با همان حالت كورى به مكتب و مدرسه مى‏رود. [در علوم] قديمه-شايد در«الازهر» -مقدارى تحصيل كرده بود و بعد سالها مى‏رود در اروپا و آن زمانى كه شيخ محمدخان قزوينى خود ما در اروپا بوده او هم در اروپا بوده و تحصيلات خيلى عاليه‏اىمى‏كند.(يك مرد به اصطلاح اديب است، اديب به سبك اروپايى، يعنى [وارد در] ادبياتىكه با روان‏شناسى و جامعه‏شناسى و اين جور مسائل توام است.)بعد برگشت‏به مصر و دردنياى عرب خيلى جلوه كرد و درخشيد و كتابهايش فوق العاده مطلوب واقع شد.(در اوايلعمرش آن زمان كه از اروپا آمده بود چون تحصيلاتش بيشتر در اروپا بوده وتحصيلات ابتدايى خيلى كم ى در مصر داشته، شايد تحت تاثير اروپاييها يا جوانى، بالاخره در دوره جوانى در نوشته‏هايش يك نوع چموشى‏هايى هم كرده، من نديده‏ام ولىنقل مى‏كنند كه مطالبى گفته است.)بعد به وزارت فرهنگ مصر هم رسيد و با همان كورى‏اشمدتى وزير فرهنگ مصر بوده است.آخر عمر دوران پخ تگى و كمال اوست.تا آخر عمردائما كار مى‏كرد و خانمش گويا يك زن فرانسوى بود كه مطالب را برايش مى‏خواندو همكارش بود.كتابهاى آخرش كتابهاى دوران پختگى اوست و در اواخر عمرش گرايشاسلامى عميق و شديدى پيدا كرده بود و خيلى خوب شده بود.يكى از آخرين كتابهايش-كهنمى‏د انم آخرين كتابش است‏يا يكى از آخرين كتابهايش-همين كتاب مرآةالاسلام است.
5- ابراهيم 7.
6- قدرشناسى يك نعمت نه صرف اين است كه بگويد «الهى شكر» ، [بلكه همچنين بايد] از آننعمت آن استفاده و بهره‏اى كه بايد، ببرد.اصلا شكر معنايش اين است، تقدير است،مى‏گويند استعمال نعمت است در آنچه كه نعمت‏براى آن آفريده شده. 7- يا:كفر، نعمت.
8- جامع السعادات، ج 1 ص 265.
9- هود 38.
10- صافات 80.
11- هود 44.
12- تخته‏هايى كه وضع ساختمانش نشان مى‏دهد كه جز براى كشتى ساخته نشده‏اند، بهتعبير قرآن «الواح‏» ، يعنى اين چوبها به گونه‏اى با يكديگر تنظيم شده‏اند كه جز براىكشتى اين طور تنظيم نمى‏كنند. -جديدا هم در روسيه قسمت ديگرش پيدا شده. استاد: همين قدر اجمالا مى‏دانم كه اين را هم بعضى همين اواخر نوشتند.
13- يونس 92.
14- مقدمه مجمع البيان، صفحه 16، الفن السابع. 15- آن وقت كه در مدينه لوله كشى نبوده، بلكه آب جارى هم نبوده، چاه بوده و سقاهامى‏رفتند آبها را از چاهها مى‏كشيدند و به خانه‏هاى مردم مى‏بردند.
16- فجر 21.
17- شمس 1.

11
اعجاز بيانى قرآن
اعجاز بيانى بيش‏تر به جنبه‏هاى لفظى و عبارات به كار رفته و ظرافت‏ها ونكته‏هاى بلاغى نظر دارد،گر چه در اين نكته‏ها وظرافت‏ها در معنا و محتوا نقش‏اصلى را ايفا مى‏كند. اعجاز بيانى قرآن را مى‏توان در پنج‏بخش خلاصه نمود: الف- گزينش كلمات انتخاب كلمات و واژه‏هاى به كار رفته در جملات و عبارت‏هاى قرآنى كاملاحساب شده است.به گونه‏اى كه اگر كلمه‏اى را از جاىخود برداشته،خواسته باشيم‏كلمه ديگرى را جاى گزين آن كنيم كه تمامى ويژگى‏هاى موضع كلمه اصل را ايفا كند،يافت نخواهدشد،زيرا گزينش واژه‏هاى قر آنى به گونه‏اى انجام شده كه اولا،تناسب آواى حروف كلمات هم رديف آن رعايت گرديده،آخرين حرفاز هر كلمه‏پيشين با اولين حرف از كلمه پسين هم آوا و هم آهنگ شده است،تا بدين سبب‏تلاوت قرآن روان و آسان صورت گيرد.ثانيا،تناسب معنوى كلمات با يك ديگررعايت‏شده تا از لحا ظ مفهومى نيز بافت منسجمى به وجود آيد.به علاوه،مساله‏فصاحتكلمات طبق شرايطى كه در علم‏«معانى بيان‏»قيد كرده‏اند كاملا لحاظشده است.كه اين رعايت‏هاى سه گانه با ملاحظه و دقت درويژگى‏هاى هر كلمه‏انجام گرفته است.در مجموع هر يك از واژه‏ها در جاى گاه مخصوص خود به گونه‏اى‏قرار گرفته است كه قابلتغيير و تبديل نخواهد بود. ابن عطيه در اين باره گويد:«و كتاب الله سبحانه لو نزعت منه لفظة ثم ادير بهالسان العرب على لفظة في ان يوجد احسن منها لمتوجد (1) ،هر گاه واژه‏اى از قرآن رااز جاى خود برداشته و تمامى زبان عرب را گرديده تا واژه‏اى مناسب‏تر پيدا شود،يافت نمى‏شود».ابو سليمان بستى گويد:«اعلم ان عمود هذه البلاغة التي تجمع له‏هذه الصفات،هو وضع كل نوع من الالفاظ التي تشتمل عليهافصول الكلام،موضعه‏الاخص الا شكل به،الذي اذا ابدل مكانه غيره جاء منه اما تبدل المعنى الذي يكون‏منه فساد الكلام،و اما ذهابالرونق الذي يكون معه سقوط البلاغة... (2) ،بدان كه پايه‏اصلى بلاغت قرآن كه صفات ياد شده را در خود گرد آورده،بر اين اساس استكه‏هر نوع لفظى را-كه ويژگى‏هاى ياد شده در آن فراهم است-درست‏به جاى خودبه كار برده كه مخصوص به آن و متناسب با آنبوده است‏به گونه‏اى كه اگر به جاى آن،كلمه ديگرى را به كار برند ،يا معنا به كلى تغيير مى‏كند و موجب تباهى مقصودمى‏گردد،ياآن كه رونق و جلوه خود را از دست مى‏دهد و از درجه بلاغت مطلوب‏ساقط مى‏گردد».شيخ عبد القاهر جرجانى گويد:«فلم يجدوافي الجميع كلمة ينبوبها مكانها،و لفظة ينكر شانها او يرى ان غيرها اصلح هناك او اشبه او احرى اواخلق،بل وجدوا اتساقا بهرالعقول و اعجز الجمهور (3) ،ادباء و بلغاء از دقت در چينش و گزينش كلمات قرآنى،كاملا فريفته و مجذوب گرديدند،زيرا هرگزكلمه‏اى‏را نيافتند كه متناسب جاى خود نباشد،يا واژه‏اى را كه در جايى بى‏گانه قرارگرفته باشد،يا كلمه ديگرى شايسته‏تر يامناسب‏تر يا سزاوارتر باشد.بلكه آن را باچنان انسجا م و دقت نظمى يافتند كه مايه حيرت صاحب خردان و عجز همگان‏گرديدهاست‏». اين گونه تصريحات از بزرگان ادب و بلاغت،كه گزينش و چينش كلمات قرآن رادر حد اعجاز ستوده‏اند،فراوان است.البته اين دقتدر انتخاب و گزينش كلمات،به دو شرط اصلى بستگى دارد كه وجود آن‏ها در افراد عادى-عادتا-غير ممكن‏است:اول،احاطه كاملبر ويژگى‏هاى لغت‏به طور گستر ده و فراگير،كه ويژگى هركلمه بخصوصى را در سر تا سر لغت‏بداند و بتواند به درستى در جاىمناسب خودبه كار برد.شرط دوم،حضور ذهنى بالفعل،تا در موقع كار برد واژه‏ها،آن كلمات مدنظر او باشند و در گزينش الفاظدچار حيرت و سردرگمى نگردد،حصول اين دوشرط در افراد معمولى غ ير ممكن به نظر مى‏رسد. ابو سليمان بستى در اين زمينه به خوبى سخن گفته و مساله گزينش الفاظ را دررساله خود به طور گسترده مطرح ساخته است.گويد:«دانش بشر،امكان احاطه به‏تمامى ويژگى‏هاى لغت را ندارد،علاوه كه حضور ذهنى چيزى نيست كه هميشه‏رفيق با وفاىانسان باشد».در اين باره مثال‏هاى چ ندى مى‏آورد از جمله از«نضر بن‏شميل‏»-يكى از ادباى بزرگ عرب-نقل مى‏كند كه درمجلس‏«مامون-خليفه‏عباسى‏»حضور يافت،مامون به او گفت:«اجلس،بنشين‏»نضر گفت:اى‏امير مؤمنان!من نلميده‏ام تا جلوسنمايم‏«ما انا بمضطجع فاجلس‏».مامون پرسيدچگونه است؟گفت:به كسى كه ايستاده است مى‏گويند«اقعد»و به كسى كه لميده‏استمى‏گويند«اجلس‏».زيرا«قعود»در مقابل‏«قيام‏»است و«جلوس‏»در مقابل‏«اضطجاع‏».مامون از اين اشتباه و نا آگاهى خود خجل شد ودستور جايزه داد (4) . معروف‏ترين شاهد مثال در اين زمينه آيه قصاص است: و لكم في القصاص حياة يا اولي الالباب لعلكم تتقون (5) ،در اجراى قانونقصاص،تضمين حيات شده است،اى‏صاحب خردان،باشد كه [در رفتار خود] پروا را پيشه خود كنيد». عرب را عادت بر اين بود كه براى سهولت در حفظ قوانين مدنى و اجتماعى وكيفرى خود،آن‏ها را در قالب جمله‏هاى كوتاه وظريف و ادبى در مى‏آوردند،زيرادر آن زمان كتابت و تدوين در ميان آنان رايج نبود،آن چه داشتند در سينه‏ها نگاه‏مى‏داشتند.ازاين‏رو براى تدوين قوانين و بهتر محفوظ ماندن،از شيوه‏هاى ادبى‏كمك مى‏گرفتند و ادبا و فصحاى عرب در كنار قانون دانان وحكمايشان گردمى‏آمدند. براى تنظيم قانون قصاص از فصحاى برجسته خود كمك گرفته تا كوتاه‏ترين وشيواترين جمله را بسازند و پس از كنكاش و نشستو برخواست‏ها بر تنظيم‏عبارت‏«القتل انفى للقتل‏»اتفاق نظر دادند.يعنى كشتن قاتل بهترين باز دارنده است‏از ارتكاب جنايت قتل.ولى در اين انتخاب از چن د نكته غفلت ورزيدند.اول،آن كه‏هيچ چيزى خود را نفى نمى‏كند و از لحاظ ادبى اشتباه بزرگى مرتكبشدند كه قتل‏را نافى قتل شمردند،زيرا قتل نافى را در عبارت ياد شده مطلق آورده‏اند،درصورتى كه قتل اگر به عنوان قصاصانجام شود نافى قتل خواهد بود.عرب از اين‏نكته غفلت و رزيد با آن كه خود واضع واژه‏«قصاص‏»كه به همين معنا است‏بود. ولى قرآن از اين نكته دقيق غفلت نورزيد و درست واژه مناسب را در جاى خودبه كار برد. دوم،آن كه در مقابله قصاص با حيات در آيه،فن‏«طباق‏»به كار رفته،كه جمع بين‏ضدين و ائتلاف ميان متنافرين است،زيراقصاص-كه نوعى قتل به شمار مى‏رودضد حيات است،كه در آيه موجب و خواهان حيات به شمار آمده است! سوم،در عبارت ياد شده،«افعل التفضيل‏»به كار رفته،كه از نظر ادبى دچارمشكل حذف‏«مفضل عليه‏»گرديده و موجب ابهام شدهاست،زيرا معلوم نيست كه‏قتل از چه چيزى باز دارنده‏تر مى‏باشد (6) .در صورتى كه در آيه اين مشكل وجود ندارد،صرفامانت‏حيات را در قصاص به عهده گرفته است. چهارم،از نظر ادبى،آيه قرآن جنبه ايجابى دارد و عبارت ياد شده جنبه نفى،حال آن كه در سخن سنجى عبارت اثباتى برتر ازعبارت سلبى است،به ويژه درتدوين مواد قانونى و احكام. پنجم،آن كه در به كار بردن لفظ‏«قصاص‏»جنبه عدالت قانونى تداعى مى‏شود كه‏اين قانون از منشا عدالت‏برخاسته است،در صورتىكه به كار بردن لفظ قتل درعبارت ياد شده آن هم ابتدا و بى‏سابقه،فاقد اين خاصيت است.علاوه كه لفظ قتل‏ابتدا حالت تنفر وانزجار دارد،بر خلاف به كار بردن لفظ قصاص كه حالت عدالت‏خواهى و انبساط خاطر و تشفى را ايجاب مى‏كند. جلال الدين سيوطى تا بيست وجه در ترجيح آيه بر عبارت ياد شده بر شمرده،و زمخشرى عبارت ياد شده را به شدت نكوهشكرده و از غفلت عرب در ساختن‏يك چنين جمله پر اشكال تعجب كرده است،همان گونه كه خود عرب در موقع نزول‏آيه قصاص وپى بردن به اشتباهات خود در ساختن جمله‏ا ى در همين معنا و اين كه‏قرآن هرگز غفلت نورزيده،در شگفت‏شدند و خاضعانهاعتراف نمودند كه‏«ما هذاكلام البشر و انما هو كلام الله عز و جل،هرگز به سخن بشر نمى‏ماند و جز سخن خدانخواهد بود»چنانكه پيش از اين گذشت.نمونه‏هايى از اين قبيل بسيارند كه به‏برخى از آن‏ها در«التمهيد»اشاره شده است (7) . ب- سبك و شيوه بيان اسلوب و شيوه بيان قرآنى-در عين حال كه موجب جذب و كشش عرب گرديد-با هيچ يك از اسلوب و شيوه‏هاى متداول عربشباهت و قرابتى ندارد.قرآن‏سبكى نو و روشى تازه در بيان ارائه داد كه براى عرب بى‏سابقه بود و بعدا هم‏نتوانستند در چنينسبكى سخنى بسرايند. اين از شگفتى‏هاى سخن‏ورى است كه سخن‏ور سبكى بيافريند كه مورد پذيرش و پسند شنوندگان قرار گيرد،با آن كه از شيوه‏هاىسخن متعارف آنان بيرون است. شگفت آورتر آن كه از تمامى محاسن شيوه‏هاى كلامى متعارف بهره گرفته باشد،بى‏آن كه از معايب آن‏ها چيزى در آن يافت‏شود. در گذشته اشارت رفت كه شيوه‏هاى سه گانه متعارف(شعر و نثر و سجع)هريك محاسنى دارند و معايبى.سبك قرآنى،جاذبيت وظرافت‏شعر،آزادى مطلق‏نثر،حسن و لطافت‏سجع را دارا است،بى آن كه در تنگناى قافيه و وزن دچار گردد،يا پراكنده‏گويى كند ياتكلف و تحمل دشوارى به خود راه دهد.همين امر مايه‏حيرت سخن دانان عرب گرديد و خود را در مقابل سخنى يافتند كه شگفتآفرين‏است و در عين غرابت و تازگى،جاذبيت و ظرافت‏خاصى دارد كه در هيچ يك ازانواع كلام متعارف آنان يافت نمى‏شود. امام كاشف الغطاء-فقيه و دانش مند اديب معروف-در اين باره مى‏گويد:«تلك‏صورة نظمه العجيب و اسلوبه الغريب،المخالفلاساليب كلام العرب و مناهج‏نظمها و نثرها،و لم يوجد قبله و لا بعده نظير،و لا استطاع احد مماثلة شي‏ء منه،بل‏حارت فيه عقولهم،و تدلهت دونه احلامهم،و لم يهتدوا الى مثله في جنس كلامهم‏من نثر او نظم او سجع او رجز و او شعر...هكذا اعترف له افذاذ العربو فصحاؤهم‏الاولون (8) ،چنان است صورت نظم عجيب و اسلوب غريب(شيوه و سبك تازه) قرآن،كه بر خلاف سبك و شيوه‏هاى كلام عرب و روش نظم و نثر آنان بود.نه پيش‏از آن و نه پس از آن نظيرى ندارد و كسى راياراى هم آوردى با آن نباشد.بلكه درحيرت شدند و انديشه شان فرو افتاد و ندانستند چگونه با او مقابله كنند،چه در نثرو چه درنظم و چه در سجع يا رجز و شعر كه سخن متداول آنان بود...اين چنين‏زبدگان عرب و فصحاى اولين آنان در مقابل قرآن به زانو درآمدند». بزرگ مرد عرب و يگانه فرزانه آن عصر به ناچار اعتراف نمود:«يا عجبا لما يقول‏ابن ابى كبشة،فو الله ما هو بشعر و لا بسحر و لابهذي جنون.و ان قوله لمن كلام الله (9) ،آن چه محمد صلى الله عليه و آله مى‏گويد مايه شگفتى است،به خدا سوگند سخن او نهشعر است و نه سحر و نه به بيهوده گويى بى‏خردان مى‏ماند.همانا سخن او كلام خدا است‏». سخنان شگفت انگيز ديگر فرهيختگان عرب آن روز را پيش از اين آورديم.آرى،بيان رسا و دل‏پذير قرآن گرچه شعر نيست ولىويژگى شعر را دارد،حتى برشيواترين آهنگ‏هاى وزين عرب تنظيم گرديده،بى آن كه در تنگناهاى شعرى قرارگيرد.چنان كه دربخش‏«نظم آهنگ‏»قرآن خواهيم آورد.متان ت نثر و استوارى كلام‏آزاد را نيز دارد مى‏باشد،كه در چينش و گزينش كلمات و واژه‏هاراه او فراخ و هرگز بادشوارى بر خورد ندارد.هم چنين از زيبايى‏هاى سجع و كلام موزون-بى‏تكلف-به‏خوبى بهره‏مند مى‏باشد.بدينسبب جامع محاسن انواع كلام و فاقد تمامى معايب‏آن‏ها گرديد ه است. ج- نظمآهنگ قرآن يكى از مهم‏ترين جنبه‏هاى اعجاز بيانى قرآن-كه اخيرا بيش‏تر مورد توجه‏دانش مندان قرار گرفته-نظمآهنگ واژگانى آن است.اينجنبه،چنان زيبا وشكوه‏مند است كه عرب را ناچار ساخت،از همان روز نخست اقرار كنند كه كلام‏قرآن از توانايى بشر خارج است وتنها مى‏تواند سخن خداو ند باشد. نظمآهنگ واژگان قرآن،نغمه‏اى دل كش و نوايى دل پذير پديد مى‏آورد،نوايى كه‏احساسات آدمى را بر مى‏انگيزد و دل‏ها را شيفتهخود مى‏كند.نواى زيباى قرآن‏براى هر شنونده‏اى،هر چند غير عرب محسوس است،چه رسد به اين كه شنونده‏عرب باشد.هنگامگوش جان سپردن به آواى قرآن،ن خستين حالتى كه اذهان راجلب مى‏كند،نظام بديع و شيواى صوتى آن است.در اين نظام،حركات و سكنات‏واژگان به شكلى آرايش شده است كه به هنگام شنيدن،آوايى دل نشين به گوش‏مى‏رسد،آوايى كه شورى در دل‏هامى‏اندازد و نشاطى در جان‏ها مى‏دمد.از جهتى،حروف‏«مد»و«غنه‏»در كلمات آن به شكلى حساب شده نشسته‏اند،به طورىكه‏مى‏توانند به پژواك صدا آهنگى ببخشند و به نفس كشيدن قارى كمك كنند تا به‏سر حد فاصله و آن جايى كه استادان ترتيل بهطور قرار دادى وضع كرده‏اند برسد ونفسى تازه كند. هرگاه كسى براى چند بار به يك شعر گوش مى‏سپارد،لحن و آ هنگ آن براىاوتكرارى و ملال آور مى‏شود،اما به هنگام نيوشيدن آواى گونه گون و هر دم تجديدشونده قرآن كه اسباب و اوتاد و فواصل (10) آن پىدر پى جاى خود را عوض مى‏كنند وهر كدام گوشه‏اى از قلب را به نوازش وا مى‏دارند،نه تنها خسته و آزرده نمى‏شود،بلكه عطش اوبراى شنيدن،هم واره فزونى مى‏گيرد. عرب،پيش از نزول قرآن،گاهى در شعر خود از اين تنوع صوت بهره مى‏برد،امااغلب به دليل اسراف و تكرار،تنوع آنان به ملالمى‏انجاميد.در نثر-چه مرسل وچه مسجع-نيز،چنين سلاست و روانى و حلاوتى كه در قرآن مشهود است.سابقه‏نداشت و دربهترين نثرهاى عرب عيب‏هايى يافت مى‏شد كه از سلاست و روانى‏تركيب آن مى‏كاست و امكان نداشت مثل قرآن قابل ترتيلباشد.اگر هم براى ترتيل‏آن پافشارى مى‏شد،بوى تكلف از آن به مشام مى‏رسيد و از شان كلام نيز مى‏كاست. بر اين اساس،هيچ جاى شگفتى نيست كه عرب،در گمان خود كم‏ترين لقبى كه‏به قرآن داده بود اين بود كه اين سخن شعر است واگر شعر نباشد سحر است وافسون!و اين گفتار خود حيرت زدگى عرب در قبال سخن شكوه‏مند و بديع قرآن رانشان مى‏دهد،سخنى كه از جلال و شكوه نثر چيزى فراتر دارد و از جمال و حلاوت‏شعر مايه‏اى افزون‏تر. استاد«دراز»گفته است:«وقتى آدمى مى‏بيند كه از اين مخرج‏هاى سخت جوش،چنين گوهرهاى تابناكى با اين ترتيب حروف وچنان آذين بندى بيرون آمده،التذاذى بى‏حساب مى‏برد و وجدى بى‏انتها به او دست مى‏دهد.در اين حروف‏گويى يكى مى‏نوازد،ديگرى طنين انداز،سومين نجواگر است و چهارمين بانگ‏بر آورنده،پنجمين نفس را مى‏لغزاند و ششمين راه نفس را مى‏بندد وشما زيبايى‏آهنگ را در دست رس خود مى‏يابيد،مجموعه‏اى گوناگون و هم‏ساز،نه تكرار مكرر و نه ياوه دار،نه سستى و نه غلظت،نهتنافرى در حروف و آواها.بدين سان كلام‏قرآن نه به دش خوارى سخن بدويان و نه به نرمى كلام شهريان است،بلكه آميزه‏اى‏است ازهر دو،صلابت اولى را دارد و لطافت دومى را،گويى شيره جان دو زبان‏است و نتيجه آميختگى دو گويش. آرى قرآن چنين جامه تازه و زيبايى به تن دارد و اين پيوسته نيز در حكم صدفى‏است كه در جان خود گوهرهاى گران بها نهفتهاست و مرواريدهاى ارزش‏مند را درآغوش مى‏گيرد.پس اگر زيبايى پوسته تو را از گنجينه پنهان درونش باز ندارد و تازگى‏و شادابى،پرده راز نهفته در ماو راى خود را بر تو حايل نشود و تو پوسته را از مغزكنار بزنى و صدف را از مرواريد جدا بنهى و از نظم و آرايشالفاظ به شكوه معانى‏برسى،مايه‏اى شگفت‏تر و شكوه‏مندتر بر تو متجلى مى‏شود و معنايى بديع‏ترمى‏يابى.آن جا،روح و كنه قرآناست،شعله‏اى است كه موسى را به درخت آتش‏در بقعه مباركه در كرانه وادى ايمن كشانيد و آن جاست كه نسيم روحقدسى‏مى‏فرمايد: اني انا الله رب العالمين (11) . سيد قطب درباره نظمآهنگ قرآن مى‏گويد:«چنين نوايى در نتيجه نظام مندى‏ويژه و هماهنگى حروف در يك كلمه و نيز همسازى الفاظ در يك فاصله پديد آمده‏و از اين جهت قرآن،هم ويژگى نثر و هم خصوصيات شعر را تواما دارد،با اين‏برترى كه معانى وبيان در قرآن،آن را از قيد و بن دهاى قافيه و افاعيل بى‏نياز ساخته وآزادى كامل بيان را ميسر ساخته است.در همين حال ازخصوصيات شعر،موسيقى‏درونى آن را گرفته و فاصله‏هايى كه نوعى وزن را پديد مى‏آورند.اين خصوصيات،قرآن را از افاعيل و قوافىبى‏نياز ساخته و در عين حال شؤون نظم و نثر،هر دو راداراس ت. در هنگام تلاوت قرآن،آهنگ درونى آن كاملا حس مى‏شود.اين آهنگ درسوره‏هاى كوتاه،با فاصله‏هاى نزديكش و به طور كلى درتصويرها و ترسيم‏ها بيش‏ترنمايان است و در سوره‏هاى بلند كمتر اما هم واره نظام آهنگ آن ملحوظ است.براى‏مثال در سوره نجممى‏خوانيم: و النجم اذا هوى ما ضل صاحبكم و ما غوى.و ما ينطق عن الهوى.ان هو الا وحي‏يوحى.علمه شديد القوى.ذو مرة فاستوى.و هوبالافق الاعلى.ثم دنا فتدلى فكان قاب‏قوسين او ادنى.فاوحى الى عبده ما اوحى.ما كذب الفؤاد ما راى.افتمارونه على ما يرى.ولقد رآهنزلة اخرى.عند سدرة ا لمنتهى.عندها جنة الماوى.اذ يغشى السدرة ما يغشى.ما زاغ‏البصر و ما طغى.لقد راى من آيات ربه الكبرى.افرايتم اللات و العزى،و مناة الثالثة‏الاخرى.الكم الذكر و له الانثى.تلك اذن قسمة ضيزى (12) . اين فاصله‏ها تقريبا وزنى مساوى دارند-اما نه بر اساس نظام عروض عرب-وقافيه نيز در آن رعايت‏شده است و اين هر دو به علاوهويژگى ديگرى است كه مانندوزن و قافيه ظاهر نيست و از هم سازى حروف واژگان و هماهنگى كلمات در درون‏جمله‏ها يك ريتمموسيقيايى پديد آورده است.و يژگى اخير به دليل حس داخلى وادراك موسيقيايى باعث مى‏شود كه ميان يك ريتم و ريتمديگرى-هر چند كه‏فاصله‏ها و وزن يكى باشد-تفاوت باشد. نظمآهنگ در اين جا به پيروزى از نظام موسيقيايى جمله نه كوتاه است و نه بلند وطولى ميانه دارد و با تكيه بر حرف‏«روى‏» (13) فضايى سلسله وار و داستان گونه يافته‏است.تمام اين ويژگى‏ها لمس شدنى است و در برخى فاصله‏ها بسيار نمايان‏تر،مانند:«افرايتماللات و العزى و مناة الثالثة الاخرى؟»پس اگر بگوييم:«افرايتم اللات والعزى و مناة الثالثة‏».قافيه از دست مى‏رود و به آهنگ لطمهمى‏خورد و اگر بگوييم: «افرايتم اللات و العزى و مناة الاخرى‏»وزن مختل مى‏شود.هم چنين در فرموده‏خداوند: ا لكم الذكر و له الانثى؟تلك اذن قسمةضيزى‏»اگر گفته شود ا لكم الذكر و له الانثى،تلك قسمة ضيزى آهنگ كلام كه با كلمه‏«اذن‏»قوام يافته مختل مى‏شود. البته،اين سخن بدان معنا نيست كه كلمه‏«الاخرى‏»يا«الثالثة‏»يا«اذن‏»حشو و زايداست و فقط براى پر كردن وزن و قافيه آمده،نه،وظيفه مهم‏تر اين كلمات،مساعدت‏براى رساندن معانى است،و اين يكى ديگر از ويژگى‏هاى فنى قرآن است كه كلمه‏هم براىرساندن معنا ضرورى است و هم آهنگ را قوام مى‏بخشد و هر دوى اين وظايف در يك سطح انجام مى‏گيرند و هيچ كدام برديگرى برترى نمى‏يابند. همان گونه كه گفتيم نظمآهنگ در آيه‏ها و فاصله‏ها،(يا چيزى شبيه به آن)درجاى جاى كلام قرآن آشكار است.دليل سخن ما هماين است كه اگر كلمه‏اى را كه‏به شكلى خاص به كار رفته به صورت قياسى ديگر كلمه برگردانيم يا واژه‏اى را حذف‏يا پس و پيشكنيم،در اين نظم آهنگ اختل ال به وجود مى‏آيد. نمونه نوع اول،ماجراى حضرت ابراهيم عليه السلام است: قال:افرايتم ما كنتم تعبدون،انتم و آباؤكم الاقدمون،فانهم عدو لي الا رب العالمين،الذي خلقني فهو يهدين،و الذي هو يطعمني ويسقين،و اذا مرضت فهو يشفين،و الذي‏يميتني ثم يحيين،و الذي اطمع ان يغفر لي خطيئتي يوم الدين... (14) . «ياء متكلم‏»در كلمات يهدين،يسقين،يشفين و يحيين،به خاطر حفظ قافيه باكلماتى مانند«تعبدون،الاقدمون،الدين...»بر گرفتهشده است. مثال ديگر در اين آيه‏هاست: و الفجر و ليال عشر،و الشفع و الوتر،و الليل اذا يسر،هل في ذلك قسم لذي حجر؟ (15) در اين جا ياءاصلى كلمه‏«يسر»به خاطر هماهنگى بافجر و عشر و الوتر و حجر...حذف شده است. مثال ديگر: يوم يدع الداع الى شي‏ء نكر،خشعا ابصارهم يخرجون من الاجداث كانهم‏جراد منتشر،مهطعين الى الداع يقولالكافرون هذا يوم عسر (16) كه اگر ياء«الداع‏»حذف‏نشده بود به نظر مى‏رسيد وزن شكسته است. مثال ديگر: ذلك ما كنانبغ فارتدا على آثارهما قصصا (17) كه اگر ياء«نبغى‏»را طبق‏قياس امتداد دهيم،وزن به نوعى مختل مى‏شود.همين اتفاق،به هنگام افزودن هاءساكن بر ياء كلمه يا ياء متكلم در اين مثال‏ها خواهد افتاد: و اما من خفت موازينه فامه‏هاوية،و ماادراك ماهيه،نار حامية (18) يا: فاما من اوتي كتابه بيمينه،فيقول هاؤم اقراواكتابيه،اني ظننت اني ملاق حسابيه،فهو في عيشة راضية... (19) . نمونه براى حالت دوم:در اين نوع هيچ گونه تغييرى در صورت قياسى كلمه به وجود نمى‏آيد،اما اگر نظام تركيب كلمات تغييركند،اختلالى در موسيقى نهفته‏در اين تركيب به وجود مى‏آيد،مثلا: ذكر رحمة ربك عبده زكريا،اذ نادى ربه نداء خفيا،قال:رب اني وهن العظم مني واشتعل الراس شيبا،و لم اكن بدعائك رب شقيا (20) .كه اگر-مثلا-كلمه‏«مني‏»پيش از«العظم‏»آورده شود و عبارت به اين شكل در بيايد:«قال ربي انى وهن مني العظم‏» احساس مى‏شود وزن شكسته است و«اني‏»فقط بايد پيش از«العظم‏»بيايد تا آهنگ‏حفظ شود: قال:رب اني وهن العظم مني . پس همان گونه كه گفته شد،يك نوع موسيقى درونى در كلام قرآن وجود دارد كه‏احساس شدنى است،اما تن به تشريح نمى‏دهد.اين موسيقى در تار و پود الفاظ ودر تركيب درون جمله‏ها نهفته است و فقط با احساس ناپيدا و با قدرت متعال ادراك‏مى‏شود. بدين ترتيب،موسيقى درونى،بيان قرآن را هم راهى مى‏كند و از آن كلماتى‏موزون و با حساسيتى والا مى‏سازد كه با كوچك‏ترينحركات دچار اختلال‏مى‏شود،هر چند كه اين كلمات شعر نيستند و قيد و بندهاى بسيار شعر را هم‏ندارند،قيد و بندهايى كه همآزادى بيان را محدود مى‏كنند و هم از مقصود دورمى‏سازند» (21) . رافعى نيز گفته است:«عرب در نوشتن نثر و سرودن شعر،با هم رقابت مى‏كردندو بر يك ديگر فخر مى‏فروختند،اما سبك كلام آنانهميشه بر يك منوال بود.آنان درمنطق و بيان آزاد بودند و فن سخن ورى مى‏دانستند.البته فصاحت عرب از يك‏طرف فطرى و ازطرفى الهام گرفته از طبيعت‏بو د.اما وقتى قرآن نازل شد،آنان‏ديدند كه طرح ديگرى در انداخته است.الفاظ همان بود كهمى‏شناختند،پى در پى،بدون تكلف و روان آمده و تركيب و هماهنگى و هم سازى در اوج است،از شكوه وفخامت آن در شگفت‏شدندو ضعف نهاد و ناچيزى ملكه ذهن خود را دريافتند. بليغان عرب نيز نوعى از سخن ديدند كه تا آن زمان نمى‏شناختند.آنان،در حروف وكلمات و جمله‏هاى اين سخن تازه،آهنگى باشكوه مى‏ديدند.تمام اين سخنان چنان متناسب در كنار هم نشسته بود كه به نظر مى‏رسيد قطعه‏اى واحد است.عرب‏به خوبىمى‏ديد كه نظمآهنگى در جان اين سخنان جريان دارد و اين خود ضعف وناتوانى آنان را به اثبات مى‏رساند. تمام كسانى كه راز موسيقى و فلسفه روانى قرآن را درك مى‏كنند،معتقدند كه درنزد هيچ هنرى نمى‏تواند با تناسب طبيعى الفاظقرآن و آواى حروف آن برابرى يارقابت كند و هيچ كس نمى‏تواند حتى بر يك حرف آن ايراد بگيرد.ديگر اين كه قرآن‏از موسيقىبسيار برتر است و اين خصوص يت را داراست كه اصولا موسيقى نيست. در نغمه‏هاى موسيقى،گوناگونى صدا،مد و طنين و نرمى و شدت و حركت‏هاى‏مختلفى كه هم راهش مى‏شود،به اضافه زير و بم ولرزش كه در زبان موسيقى،بلاغت صدا مى‏نامند،باعث‏خلجانات روحى مى‏شود.چنان چه اين جنبه از قرآن‏را در تلاوت مد نظربگيريم،در مى‏يابيم كه هيچ زبانى ا ز زبان قرآن بليغ‏تر نيست وهمين جنبه بر انگيزاننده احساسات آدمى-چه عرب و يا غيرعرب-است.با توجه‏به اين دست آورد،تشويق به تلاوت قرآن با صداى بلند،نيز روشن مى‏شود. اين فاصله‏ها كه آيات قرآن بدان ختم مى‏شوند،تصويرهايى كامل از ابعادى‏است كه جمله‏هاى موسيقيايى بدان ختم مى‏يابند.اينفاصله در درون خود باصداها تناسب بسيار دارد و با نوع صوت و شيوه‏اى كه صوت ادا مى‏شود يگانگى‏بى‏مانندى دارد و از جهتى،اغلب اين‏فاصله‏ها با د و حرف نون و ميم كه هر دو درموسيقى معمول هستند يا با حرف مد پايان مى‏گيرند كه آن هم در قرآنطبيعى‏است‏» (22) . برخى از اهل فن گفته‏اند:در قرآن كريم بسيارى از فاصله‏ها با حروف‏«مد»و«لين‏»و افزودن حرف نون ختم مى‏شوند و حكمت آوردنچنين حروفى،ايجادنوعى آهنگ است.سيبويه نيز گفته است:«آنان-يعنى عرب-چنان چه مى‏خواستندبه سخن خود آهنگ بدهند،حروف الف و ياء و نون را اضافه مى‏ كردند و با اين كارصدا را كشيده مى‏خواندند.اما اگر مقصودشان ايجاد آهنگ نبود،از آوردناين‏حروف خوددارى مى‏كردند.در قرآن نيز اين شيوه بسيار غنى‏تر و شايسته‏تر به كارگرفته شده است.اما چنان چه با يكى از اينحروف خاتمه نيابد و مثلا با يك حرف‏ساكن پايان پذيرد،يقي نا اين حرف به پيروى از آواى جمله و تقطيع واژگانى آن آمده‏ومتناسب با لحن گفتار،به شايسته‏ترين نحو در موضع خود نشسته است.البته،چنين حروفى اغلب در جملات كوتاه آمده و از«حروفقلقله‏»يا بانگ‏دار و يا طنين‏انداز و يا حروف ديگرى است كه در نظام موسيقى،لحنى براى آ ن قايل شده‏اند. تاثير شيوه بر انگيختن با صدا در زبان بر دل همه آدميان طبيعى است.در قرآن كريم‏نظمآهنگ اعجاز گون صوت‏ها همگان رامخاطب قرار مى‏دهد،چه آنان كه زبان رامى‏فهمند و چه آنان كه نمى‏فهمند. بنابر اين،كلمات قرآن كريم از حروفى تشكيل شده كه اگر يكى از آن بيفتد ياعوض شود يا حرف ديگرى به آن افزوده شود،اختلالىپديد مى‏آيد و در روند وزن‏و طنين و آهنگ ضعفى آشكار مى‏شود و حس گوش و زبان را با اشكال روبه روخواهد كرد و سرانجام،انسجام عبارت‏ها و زبدگى مخ رج‏ها و مسندهاى حروف وپيوستگى آن را به يك ديگر با اشكال روبه‏رو خواهد كرد و به هنگامشنيدن،ناهنجارى به هم راه خواهد داشت‏». گفته‏اند:اين جنبه از اعجاز قرآن در درجه نخست‏به احساسات مبهمى‏بر مى‏گردد كه در قلب خواننده يا شنونده بر مى‏انگيزد.بهعبارتى ديگر،حروف به‏شكل بى‏نظيرى در كنار هم قرار مى‏گيرند كه به هنگام شنيدن،بدون وجوددستگاه‏هاى موسيقى و بدونوجود قافيه يا وزن و بحر،چنين آهنگ با شكوهى ازآن به سمع مى‏رسد. در جايى از قرآن،زكريا خطاب به خداوند مى‏گويد: رب اني وهن العظم مني واشتعل الراس شيبا،و لم اكن بدعائك رب شقيا (23) .ياهنگامى كه به كلام حضرت مسيح‏در گهواره گوش فرا مى‏دهيم: اني عبد الله آتاني الكتاب و جعلني نبيا،و جعلني مباركااينما كنت،و اوصاني بالصلاة و الزكاة ما دمت‏حيا (24) .يا آن جمله آهنگين كه درباره‏فرمان بردارى پيامبران سخن مى‏گويد: اذا تتلى عليهم آياتالرحمان خروا سجدا وبكيا (25) .يا آن لحن و آهنگ وحشت‏ناك كه ديدار با خداوند را در روز قيامت توصيف‏مى‏كند، و عنت الوجوهللحي القيوم،و قد خاب من حمل ظلما (26) . يا آهنگ دل نشين و شيرينى كه خداوند رحمان با آن پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله را موردخطاب قرار مى‏دهد.آهنگى كهدل‏ها را مسخر مى‏كند: طه.ما انزلنا عليك القرآن‏لتشقى.الا تذكرة لمن يخشى،تنزيلا ممن خلق الارض و السماوات العلى.الرحمانعلى‏العرش استوى.له ما في السماوات و ما في الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى.و ان تجهربالقول فانه يعلم السر و اخفى،الله لا الهالا هو له الاسماء الحسنى (27) . اما هنگامى كه قرآن به سخن از جانيان و عذابى كه براى آنان در نظر گرفته شده‏مى‏پردازد،لحن آن به آهنگى مسين مبدلمى‏شود و در گوش‏ها طنين مى‏اندازد. واژگان،گويى سنگ‏هاى سختى‏اند كه پرتاب مى‏شوند: انا ارسلنا عليهم ريحا صرصرافي يوم نحس مستمر،تنزع الناس كانهم اعجازنخل منقعر (28) .ولى زمانى كه ملائكه تسبيح‏گويان از خداوند براى مؤمنين طلب مغفرت مى‏كنند،واژگان،مانند شمش‏هاىطلاروان مى‏شوند: ربنا وسعت كل شي‏ء رحمة و علما فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك . (29) اما هنگامى كه از روز قيامت‏سخن بهميان مى‏آيد،از كلمات نا آرام و عصبى وعبارات مقطع،هول و هشدار مى‏بارد: و انذرهم يوم الازفة اذ القلوب لدى الحناجركاظمينما للظالمين من حميم و لا شفيع يطاع (30) .سپس نوبت‏به گلايه مى‏رسد و چه‏گلايه‏اى كه سودى ندارد: يا ايها الانسان ما غركبربك الكريم.الذي خلقك فسواك‏فعدلك.في اي صورة ما شاء ركبك (31) .و زمانى هم مژدگانى داده مى‏شود...ملائكه به‏مريم مژدهمى‏دهند كه حضرت مسيح متولد خواهد شد: يا مريم ان الله يبشرك بكلمة‏منه اسمه المسيح عيسى ابن مريم وجيها في الدنيا والآخرة و من المقربين (32) .و يا فريادى باكلمه‏اى عجيب مانند دشنه: فاذا جاءت الصاخة.يوم يقر المرء من اخيه.و امه و ابيه.وصاحبتهو بنيه.لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه (33) . ديگر اين كه اين تنوع در سبك و لحن حروف و عبارات در معمارى قرآن،بافت‏بى‏نظيرى است كه نه پيش و نه پس از آن بوده و ياخواهد بود.تمام اين امور دركمال سادگى به وقوع پيوسته‏اند،و اثرى از ساختگى و يا تكلف در آن مشهودنيست.واژه‏ها بسيار روانجريان مى‏يابند،وارد قل ب مى‏شوند و پيش از دست‏به كارشدن عقل و تحليل و تفكر و تامل آن احساس مبهمى را كه آدمى را بهخشوع وامى‏دارد،بر مى‏انگيزد.به عبارتى،با رسيدن سخن قرآن به گوش و تماس با قلب،احساساتى را بر مى‏انگيزد كه ما تفسيرىبراى آن نداريم.اين صفت‏به علاوه تمام‏صفات ديگر،روى هم رفته از قرآن پديده‏اى مى‏سازد كه تفسير پذير نيست و مانندهم ندارد (34) . نظمآهنگ درونى قرآن «موسيقى بيرونى‏»دست آورد صنايعى مانند قافيه،سجع و تجزيه يا تقسيم‏سخن منظوم به مصراع‏هاى مساوى و اوزان و بحور قراردادى است كه همگى‏قالب‏هاى مجرد لفظى و پيوسته به شمار مى‏آيند.اما«نظماهنگ درونى‏»دست آوردجلالت تعبير و ابهت‏بيانپديد آمده از مغز كلام و كنه آ ن است.فاصله نوع نخست‏با نوع دوم نيز بسيار است،زيرا در نوع دوم،زيبايى لفظ و شكوه‏مندى معنا،پيوندى‏ناگسستنى دارند و مؤانست ميان اين دو نوايى احساس انگيز پديد مى‏آورد و نسيمى‏روح نواز را به وزيدن وا مى‏دارد و درونآدمى را به خلجان مى‏نشاند. استاد«مصطفى محمود»در بيان راز شگفت معمارى قرآن كه در سبك خود بى‏نظير و در اسلوبش يگانه است،چنين مى‏گويد:«اينراز يكى از عميق‏ترين رازهاى‏ساختار كلامى قرآن است.قرآن نه شعر است و نه نثر و نه كلامى مسجع،بلكه‏قسمى معمارى سخناست كه موسيقى درونى را آشكار مى‏سا زد. بايد دانست كه ميان موسيقى درونى و موسيقى بيرونى فاصله بسيار است.براى‏مثال بيتى از شعرهاى‏«عمر بن ابى ربيعه‏»را كهشعرهايش به داشتن موسيقى وآهنگ مشهور است،از نظر مى‏گذارنيم: قال لى صاحبى ليعلم مابيا تحب القتول اخت الرباب شنونده وقتى اين بيت را مى‏شنود،از موسيقى آن به وجد مى‏آيد،اما موسيقى‏اين شعر از نوع بيرونى است و شاعر با آوردن كلامىموزون در دو مصراع متساوى وبا نشاندن يك پايان بندى هم سان-ياء ممدود-در هر كدام از دو مصراع،به آهنگين‏شدن سخن خودكمك كرده است.موسيقى در اين بيت از خارج به گوش مى‏رسد ونه از داخل و به عبارتى،پايان بندى(قافيه)و وزن و بحر،موسيقىرا مى‏سازند.اماهنگامى كه اين آيه را تلاوت مى‏كنيم: و الضحى،و اليل اذا سجى (35) با شطرى رو به روهستيم كه از قافيه،وزن ومصراع بندى قرار دادى تهى است و با اين همه سرشار ازموسيقى است و از هر حرف آن نوايى دل پذير مى‏تراود.اين نوا از كجا وچگونه‏پديد آمده است؟اين همان نظماهنگ يا موسيقى درونى است.نظماهنگ درونى،رازى از رازهاى معمارى قرآن اس ت و هيچساختار ادبى ياراى برابرى با آن را ندارد. هم چنين وقتى مى‏خوانيم: الرحمان على العرش استوى (36) .يا وقتى سخنان زكرياخطاب به خداوند را تلاوت مى‏كنيم: قال رباني وهن العظم مني و اشتعل الراس شيباو لم اكن بدعائك رب شقيا (37) .يا سخن خداوند خطاب به موسى را مى‏شنويم كه:ان‏الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى (38) . يا سخنانى را كه خداوند با آن مجرمين را وعده كيفر مى‏دهد تلاوت مى‏كنيم كه: انه من يات ربه مجرما فان له جهنم لا يموت فيها و لا يحيى (39) .هر كدام از اين عبارت‏هاداراى بنيان موسيقيايى قائم به ذاتى استكه موسيقى آن را درون واژه‏ها و ازلا به لاى آن به شكلى شگرف بيرون مى‏تراود. وقتى قرآن حكايت موسى را بازگو مى‏كند،شيوه‏اى سمفونيك و حيرت انگيزپيش مى‏گيرد: و لقد اوحينا الى موسى ان اسربعبادي فاضرب لهم طريقا فى البحر يبسا لاتخاف دركا و لا تخشى.فاتبعهم فرعون بجنوده فغشيهم من اليم ما غشيهم.و اضلفرعون‏قومه و ما هدى (40)
12
اعجاز بيانى قرآن (2)
كتاب: علوم قرآنى، ص 380 نويسنده: آية الله معرفت يكى از مهم‏ترين جنبه‏هاى اعجاز بيانى قرآن-كه اخيرا بيش‏تر مورد توجه دانشمندان قرار گرفته-نظمآهنگ واژگانى آن است.اين جنبه،چنان زيبا و شكوه‏مند است كهعرب را ناچار ساخت،از همان روز نخست اقرار كنند كه كلام قرآن از توانايى بشرخارج است و تنها مى‏تواند سخن خداو ند باشد. نظمآهنگ واژگان قرآن،نغمه‏اى دل كش و نوايى دل پذير پديد مى‏آورد،نوايى كهاحساسات آدمى را بر مى‏انگيزد و دل‏ها را شيفته خود مى‏كند.نواى زيباى قرآن براىهر شنونده‏اى،هر چند غير عرب محسوس است،چه رسد به اين كه شنونده عرب باشد.هنگام گوشجان سپردن به آواى قرآن،نخ ستين حالتى كه اذهان را جلب مى‏كند،نظام بديع وشيواى صوتى آن است.در اين نظام،حركات و سكنات واژگان به شكلى آرايش شده است كهبه هنگام شنيدن،آوايى دل نشين به گوش مى‏رسد،آوايى كه شورى در دل‏ها مى‏اندازد ونشاطى در جان‏ها مى‏دمد.از جهتى، حروف‏«مد»و«غنه‏»در كلمات آن به شكلى حساب شدهنشسته‏اند،به طورى كه مى‏توانند به پژواك صدا آهنگى ببخشند و به نفس كشيدن قارى كمك كنندتا به سر حد فاصله و آن جايى كه استادان ترتيل به طور قرار دادى وضع كرده‏اندبرسد و نفسى تازه كند. هرگاه كسى براى چند بار به يك شعر گوش مى‏سپارد،لحن و آه نگآن براى او تكرارى و ملال آور مى‏شود،اما به هنگام نيوشيدن آواى گونه گون و هردم تجديد شونده قرآن كه اسباب و اوتاد و فواصل (1) آن پى در پى جاى خود را عوضمى‏كنند و هر كدام گوشه‏اى از قلب را به نوازش وا مى‏دارند،نه تنها خسته و آزردهنمى‏شود، بلكه عطش او براى شنيدن،هم واره فزونى مى‏گيرد. عرب،پيش از نزول قرآن،گاهى در شعر خود از اين تنوع صوت بهره مى‏برد،اما اغلب بهدليل اسراف و تكرار،تنوع آنان به ملال مى‏انجاميد.در نثر-چه مرسل و چه مسجع-نيز،چنين سلاست و روانى و حلاوتى كه در قرآن مشهود است.سابقه نداشت و در بهتريننثرهاى عرب عيب‏هايى يافت مى‏ شد كه از سلاست و روانى تركيب آن مى‏كاست و امكاننداشت مثل قرآن قابل ترتيل باشد.اگر هم براى ترتيل آن پافشارى مى‏شد،بوى تكلف ازآن به مشام مى‏رسيد و از شان كلام نيز مى‏كاست. بر اين اساس،هيچ جاى شگفتى نيست كه عرب،در گمان خود كم‏ترين لقبى كه به قرآنداده بود اين بود كه اين سخن شعر است و اگر شعر نباشد سحر است و افسون!و اينگفتار خود حيرت زدگى عرب در قبال سخن شكوه‏مند و بديع قرآن را نشان مى‏دهد،سخنى كه ازجلال و شكوه نثر چيزى فراتر دارد و از جمال و حلاوت شعر مايه‏اى افزون‏تر. استاد«دراز»گفته است:«وقتى آدمى مى‏بيند كه از اين مخرج‏هاى سخت جوش، چنينگوهرهاى تابناكى با اين ترتيب حروف و چنان آذين بندى بيرون آمده، التذاذىبى‏حساب مى‏برد و وجدى بى‏انتها به او دست مى‏دهد.در اين حروف گويى يكى مى‏نوازد،ديگرى طنين انداز،سومين نجواگر است و چهارمين بانگ بر آورنده،پنجمين نفس رامى‏لغزاند و ششمين راه نفس را مى‏بندد و شما زيبايى آهنگ را در دست رس خود مى‏يابيد،مجموعه‏اى گوناگون و هم‏ساز،نه تكرار مكرر و نه ياوه دار،نه سستى و نه غلظت،نهتنافرى در حروف و آواها.بدين سان كلام قرآن نه به دش خوارى سخن بدويان و نه بهنرمى كلام شهريان است،بلكه آميزه‏اى است از هر دو،صلابت اولى را دارد و لطافتدومى را،گويى شيره جان دو زبان است و نتيجه آميختگى دو گويش. آرى قرآن چنين جامه تازه و زيبايى به تن دارد و اين پيوسته نيز در حكم صدفىاست كه در جان خود گوهرهاى گران بها نهفته است و مرواريدهاى ارزش‏مند را درآغوش مى‏گيرد.پس اگر زيبايى پوسته تو را از گنجينه پنهان درونش باز ندارد وتازگى و شادابى،پرده راز نهفته در ماور اى خود را بر تو حايل نشود و تو پوستهرا از مغز كنار بزنى و صدف را از مرواريد جدا بنهى و از نظم و آرايش الفاظ به شكوهمعانى برسى،مايه‏اى شگفت‏تر و شكوه‏مندتر بر تو متجلى مى‏شود و معنايى بديع‏ترمى‏يابى.آن جا،روح و كنه قرآن است،شعله‏اى است كه موسى را به درخت آتش در بقعهمباركه در كرانه وادى ايمن كشانيد و آن جاست كه نسيم روح قدسى مى‏فرمايد: اني انا الله رب العالمين (2) . سيد قطب درباره نظمآهنگ قرآن مى‏گويد:«چنين نوايى در نتيجه نظام مندى ويژه وهماهنگى حروف در يك كلمه و نيز هم سازى الفاظ در يك فاصله پديد آمده و از اين جهتقرآن،هم ويژگى نثر و هم خصوصيات شعر را تواما دارد،با اين برترى كه معانى وبيان در قرآن،آن را از قيد و بند هاى قافيه و افاعيل بى‏نياز ساخته و آزادى كاملبيان را ميسر ساخته است.در همين حال از خصوصيات شعر،موسيقى درونى آن راگرفته و فاصله‏هايى كه نوعى وزن را پديد مى‏آورند.اين خصوصيات، قرآن را ازافاعيل و قوافى بى‏نياز ساخته و در عين حال شؤون نظم و نثر،هر دو را دارا ست. در هنگام تلاوت قرآن،آهنگ درونى آن كاملا حس مى‏شود.اين آهنگ در سوره‏هاى كوتاه،با فاصله‏هاى نزديكش و به طور كلى در تصويرها و ترسيم‏ها بيش‏تر نمايان است و درسوره‏هاى بلند كمتر اما هم واره نظام آهنگ آن ملحوظ است.براى مثال در سوره نجممى‏خوانيم: و النجم اذا هوى ما ضل صاحبكم و ما غوى.و ما ينطق عن الهوى.ان هو الا وحي يوحى.علمه شديد القوى.ذو مرة فاستوى.و هو بالافق الاعلى.ثم دنا فتدلى فكان قاب قوسيناو ادنى.فاوحى الى عبده ما اوحى.ما كذب الفؤاد ما راى.افتمارونه على ما يرى.و لقد رآه نزلة اخرى.عند سدرة المنتهى.عندها جنة الماوى.اذ يغشى السدرة ما يغشى.مازاغ البصر و ما طغى.لقد راى من آيات ربه الكبرى.افرايتم اللات و العزى،و مناةالثالثة الاخرى.الكم الذكر و له الانثى.تلك اذن قسمة ضيزى (3) . اين فاصله‏ها تقريبا وزنى مساوى دارند-اما نه بر اساس نظام عروض عرب-وقافيه نيز در آن رعايت‏شده است و اين هر دو به علاوه ويژگى ديگرى است كه مانند وزنو قافيه ظاهر نيست و از هم سازى حروف واژگان و هماهنگى كلمات در درون جمله‏هايك ريتم موسيقيايى پديد آورده است. ويژگى اخير به دليل حس داخلى و ادراكموسيقيايى باعث مى‏شود كه ميان يك ريتم و ريتم ديگرى-هر چند كه فاصله‏ها و وزنيكى باشد-تفاوت باشد. نظمآهنگ در اين جا به پيروزى از نظام موسيقيايى جمله نه كوتاه است و نه بلند وطولى ميانه دارد و با تكيه بر حرف‏«روى‏» (4) فضايى سلسله وار و داستان گونهيافته است.تمام اين ويژگى‏ها لمس شدنى است و در برخى فاصله‏ها بسيارنمايان‏تر، مانند:«افرايتم اللات و العزى و مناة الثالثة الاخرى؟»پس اگربگوييم:«افرايتم اللات و العزى و مناة الثالثة‏».قافيه از دست مى‏رود و به آهنگلطمه مى‏خورد و اگر بگوييم: «افرايتم اللات و العزى و مناة الاخرى‏»وزن مختل مى‏شود.هم چنين در فرموده خداوند: ا لكم الذكر و له الانثى؟تلك اذن قسمة ضيزى‏»اگر گفته شود ا لكم الذكر و لهالانثى،تلك قسمة ضيزى آهنگ كلام كه با كلمه‏«اذن‏»قوام يافته مختل مى‏شود. البته،اين سخن بدان معنا نيست كه كلمه‏«الاخرى‏»يا«الثالثة‏»يا«اذن‏»حشو و زايداست و فقط براى پر كردن وزن و قافيه آمده،نه،وظيفه مهم‏تر اين كلمات،مساعدتبراى رساندن معانى است،و اين يكى ديگر از ويژگى‏هاى فنى قرآن است كه كلمه همبراى رساندن معنا ضرورى است و هم آهنگ را قوام مى‏بخشد و هر دوى اين وظايف در يكسطح انجام مى‏گيرند و هيچ كدام بر ديگرى برترى نمى‏يابند. همان گونه كه گفتيم نظمآهنگ در آيه‏ها و فاصله‏ها،(يا چيزى شبيه به آن)در جاىجاى كلام قرآن آشكار است.دليل سخن ما هم اين است كه اگر كلمه‏اى را كه به شكلىخاص به كار رفته به صورت قياسى ديگر كلمه برگردانيم يا واژه‏اى را حذف يا پسو پيش كنيم،در اين نظم آهنگ اختل ال به وجود مى‏آيد. نمونه نوع اول،ماجراى حضرت ابراهيم عليه السلام است: قال:افرايتم ما كنتم تعبدون،انتم و آباؤكم الاقدمون،فانهم عدو لي الا ربالعالمين، الذي خلقني فهو يهدين،و الذي هو يطعمني و يسقين،و اذا مرضت فهو يشفين،والذي يميتني ثم يحيين،و الذي اطمع ان يغفر لي خطيئتي يوم الدين... (5) «ياء متكلم‏»در كلمات يهدين،يسقين،يشفين و يحيين،به خاطر حفظ قافيه با كلماتىمانند«تعبدون،الاقدمون،الدين...»بر گرفته شده است. مثال ديگر در اين آيه‏هاست: و الفجر و ليال عشر،و الشفع و الوتر،و الليل اذا يسر، هل في ذلك قسم لذي حجر؟ (6) در اين جا ياء اصلى كلمه‏«يسر»به خاطر هماهنگى با فجر و عشر و الوتر و حجر...حذف شده است. مثال ديگر: يوم يدع الداع الى شي‏ء نكر،خشعا ابصارهم يخرجون من الاجداث كانهم جراد منتشر،مهطعين الى الداع يقول الكافرون هذا يوم عسر (7) كه اگر ياء«الداع‏»حذف نشده بودبه نظر مى‏رسيد وزن شكسته است. مثال ديگر: ذلك ما كنانبغ فارتدا على آثارهما قصصا (8) كه اگر ياء«نبغى‏»را طبق قياسامتداد دهيم،وزن به نوعى مختل مى‏شود.همين اتفاق،به هنگام افزودن هاء ساكن برياء كلمه يا ياء متكلم در اين مثال‏ها خواهد افتاد: و اما من خفت موازينه فامه هاوية،و ما ادراك ماهيه،نار حامية (9) يا: فاما من اوتي كتابه بيمينه،فيقول هاؤم اقراوا كتابيه،اني ظننت اني ملاقحسابيه،فهو في عيشة راضية... (10) . نمونه براى حالت دوم:در اين نوع هيچ گونه تغييرى در صورت قياسى كلمه به وجودنمى‏آيد،اما اگر نظام تركيب كلمات تغيير كند،اختلالى در موسيقى نهفته در اينتركيب به وجود مى‏آيد،مثلا: ذكر رحمة ربك عبده زكريا،اذ نادى ربه نداء خفيا،قال:رب اني وهن العظم مني و اشتعلالراس شيبا،و لم اكن بدعائك رب شقيا (11) .كه اگر-مثلا-كلمه‏«مني‏»پيش از «العظم‏»آوردهشود و عبارت به اين شكل در بيايد:«قال ربي انى وهن مني العظم‏» احساس مى‏شود وزنشكسته است و«اني‏»فقط بايد پيش از«العظم‏»بيايد تا آهنگ حفظ شود: قال:رب اني وهن العظم مني . پس همان گونه كه گفته شد،يك نوع موسيقى درونى در كلام قرآن وجود دارد كه احساسشدنى است،اما تن به تشريح نمى‏دهد.اين موسيقى در تار و پود الفاظ و در تركيب درونجمله‏ها نهفته است و فقط با احساس ناپيدا و با قدرت متعال ادراك مى‏شود. بدين ترتيب،موسيقى درونى،بيان قرآن را هم راهى مى‏كند و از آن كلماتى موزون و باحساسيتى والا مى‏سازد كه با كوچك‏ترين حركات دچار اختلال مى‏شود،هر چند كه اينكلمات شعر نيستند و قيد و بندهاى بسيار شعر را هم ندارند،قيد و بندهايى كه هم آزادىبيان را محدود مى‏كنند و هم از مقصود دور مى‏سازند» (12) . رافعى نيز گفته است:«عرب در نوشتن نثر و سرودن شعر،با هم رقابت مى‏كردند و بر يكديگر فخر مى‏فروختند،اما سبك كلام آنان هميشه بر يك منوال بود.آنان در منطق وبيان آزاد بودند و فن سخن ورى مى‏دانستند.البته فصاحت عرب از يك طرف فطرى واز طرفى الهام گرفته از طبيعت‏ب ود.اما وقتى قرآن نازل شد،آنان ديدند كه طرحديگرى در انداخته است.الفاظ همان بود كه مى‏شناختند،پى در پى، بدون تكلف و روانآمده و تركيب و هماهنگى و هم سازى در اوج است،از شكوه و فخامت آن در شگفت‏شدند و ضعفنهاد و ناچيزى ملكه ذهن خود را دريافتند. بليغان عرب نيز نوعى از سخن ديدند كه تا آن زمان نمى‏شناختند.آنان،در حروف وكلمات و جمله‏هاى اين سخن تازه،آهنگى با شكوه مى‏ديدند.تمام اين سخنان چنانمتناسب در كنار هم نشسته بود كه به نظر مى‏رسيد قطعه‏اى واحد است.عرب به خوبى مى‏ديدكه نظمآهنگى در جان اين سخنان جريان دارد و اين خود ضعف و ناتوانى آنان را بهاثبات مى‏رساند. تمام كسانى كه راز موسيقى و فلسفه روانى قرآن را درك مى‏كنند،معتقدند كه در نزد هيچهنرى نمى‏تواند با تناسب طبيعى الفاظ قرآن و آواى حروف آن برابرى يا رقابت كند وهيچ كس نمى‏تواند حتى بر يك حرف آن ايراد بگيرد.ديگر اين كه قرآن از موسيقىبسيار برتر است و اين خصو صيت را داراست كه اصولا موسيقى نيست. در نغمه‏هاى موسيقى،گوناگونى صدا،مد و طنين و نرمى و شدت و حركت‏هاى مختلفى كه همراهش مى‏شود،به اضافه زير و بم و لرزش كه در زبان موسيقى، بلاغت صدا مى‏نامند،اعث‏خلجانات روحى مى‏شود.چنان چه اين جنبه از قرآن را در تلاوت مد نظر بگيريم،درمى‏يابيم كه هيچ زبانى ا ز زبان قرآن بليغ‏تر نيست و همين جنبه بر انگيزانندهاحساسات آدمى-چه عرب و يا غير عرب-است.با توجه به اين دست آورد،تشويق بهتلاوت قرآن با صداى بلند،نيز روشن مى‏شود. اين فاصله‏ها كه آيات قرآن بدان ختم مى‏شوند،تصويرهايى كامل از ابعادى است كهجمله‏هاى موسيقيايى بدان ختم مى‏يابند.اين فاصله در درون خود با صداها تناسببسيار دارد و با نوع صوت و شيوه‏اى كه صوت ادا مى‏شود يگانگى بى‏مانندى دارد واز جهتى،اغلب اين فاصله‏ها با دو حرف نون و ميم كه هر دو در موسيقى معمول هستنديا با حرف مد پايان مى‏گيرند كه آن هم در قرآن طبيعى است‏» (13) . برخى از اهل فن گفته‏اند:در قرآن كريم بسيارى از فاصله‏ها با حروف‏«مد»و «لين‏»وافزودن حرف نون ختم مى‏شوند و حكمت آوردن چنين حروفى،ايجاد نوعى آهنگ است.سيبويه نيز گفته است:«آنان-يعنى عرب-چنان چه مى‏خواستند به سخن خود آهنگ بدهند،حروفالف و ياء و نون را اضافه م ى‏كردند و با اين كار صدا را كشيده مى‏خواندند.اما اگرمقصودشان ايجاد آهنگ نبود،از آوردن اين حروف خوددارى مى‏كردند.در قرآن نيز اينشيوه بسيار غنى‏تر و شايسته‏تر به كار گرفته شده است.اما چنان چه با يكى از اينحروف خاتمه نيابد و مثلا با يك حرف ساكن پايان پذيرد، يقينا اين حرف به پيروىاز آواى جمله و تقطيع واژگانى آن آمده و متناسب با لحن گفتار،به شايسته‏تريننحو در موضع خود نشسته است.البته، چنين حروفى اغلب در جملات كوتاه آمده واز«حروف قلقله‏»يا بانگ‏دار و يا طنين انداز و يا حروف ديگرى است كه در نظامموسيقى،لحنى براى آن قايل شده‏اند. تاثير شيوه بر انگيختن با صدا در زبان بر دل همه آدميان طبيعى است.در قرآنكريم نظمآهنگ اعجاز گون صوت‏ها همگان را مخاطب قرار مى‏دهد،چه آنان كه زبان رامى‏فهمند و چه آنان كه نمى‏فهمند. بنابر اين،كلمات قرآن كريم از حروفى تشكيل شده كه اگر يكى از آن بيفتد يا عوض شوديا حرف ديگرى به آن افزوده شود،اختلالى پديد مى‏آيد و در روند وزن و طنين و آهنگ ضعفىآشكار مى‏شود و حس گوش و زبان را با اشكال روبه رو خواهد كرد و سرانجام،انسجام عبارت‏ها و زبدگى م خرج‏ها و مسندهاى حروف و پيوستگى آن را به يك ديگربا اشكال روبه‏رو خواهد كرد و به هنگام شنيدن، ناهنجارى به هم راه خواهد داشت‏». گفته‏اند:اين جنبه از اعجاز قرآن در درجه نخست‏به احساسات مبهمى بر مى‏گردد كهدر قلب خواننده يا شنونده بر مى‏انگيزد.به عبارتى ديگر،حروف به شكل بى‏نظيرى در كنارهم قرار مى‏گيرند كه به هنگام شنيدن،بدون وجود دستگاه‏هاى موسيقى و بدون وجودقافيه يا وزن و بحر،چنين آهنگ با شكوهى از آن به سمع مى‏رسد. در جايى از قرآن،زكريا خطاب به خداوند مى‏گويد: رب اني وهن العظم مني و اشتعل الراس شيبا،و لم اكن بدعائك رب شقيا (14) .يا هنگامىكه به كلام حضرت مسيح در گهواره گوش فرا مى‏دهيم: اني عبد الله آتاني الكتاب و جعلني نبيا،و جعلني مباركا اينما كنت،و اوصانيبالصلاة و الزكاة ما دمت‏حيا (15) .يا آن جمله آهنگين كه درباره فرمان بردارىپيامبران سخن مى‏گويد: اذا تتلى عليهم آيات الرحمان خروا سجدا و بكيا (16) .يا آن لحن و آهنگ وحشت‏ناك كهديدار با خداوند را در روز قيامت توصيف مى‏كند، و عنت الوجوه للحي القيوم،و قد خابمن حمل ظلما (17) . يا آهنگ دل نشين و شيرينى كه خداوند رحمان با آن پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله را مورد خطاب قرار مى‏دهد.آهنگى كه دل‏ها را مسخر مى‏كند: طه.ما انزلنا عليك القرآن لتشقى.الا تذكرة لمن يخشى،تنزيلا ممن خلق الارض والسماوات العلى.الرحمان على العرش استوى.له ما في السماوات و ما في الارضو ما بينهما و ما تحت الثرى.و ان تجهر بالقول فانه يعلم السر و اخفى،الله لااله الا هو له الاسماء الحسنى (18) . اما هنگامى كه قرآن به سخن از جانيان و عذابى كه براى آنان در نظر گرفته شدهمى‏پردازد،لحن آن به آهنگى مسين مبدل مى‏شود و در گوش‏ها طنين مى‏اندازد. واژگان،گويى سنگ‏هاى سختى‏اند كه پرتاب مى‏شوند: انا ارسلنا عليهم ريحا صرصرا في يوم نحس مستمر،تنزع الناس كانهم اعجاز نخلمنقعر (19) .ولى زمانى كه ملائكه تسبيح گويان از خداوند براى مؤمنين طلب مغفرت مى‏كنند،واژگان،مانند شمش‏هاى طلا روان مى‏شوند: ربنا وسعت كل شي‏ء رحمة و علما فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك . (20) اما هنگامى كه از روز قيامت‏سخن به ميان مى‏آيد،از كلمات نا آرام و عصبى وعبارات مقطع،هول و هشدار مى‏بارد: و انذرهم يوم الازفة اذ القلوب لدى الحناجر كاظمين ما للظالمين من حميم و لاشفيع يطاع (21) .سپس نوبت‏به گلايه مى‏رسد و چه گلايه‏اى كه سودى ندارد: يا ايها الانسان ما غرك بربك الكريم.الذي خلقك فسواك فعدلك.في اي صورة ما شاءركبك (22) .و زمانى هم مژدگانى داده مى‏شود...ملائكه به مريم مژده مى‏دهند كه حضرت مسيحمتولد خواهد شد: يا مريم ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى ابن مريم وجيها في الدنيا والآخرة و من المقربين (23) .و يا فريادى با كلمه‏اى عجيب مانند دشنه: فاذا جاءت الصاخة.يوم يقر المرء من اخيه.و امه و ابيه.و صاحبته و بنيه.لكلامرء منهم يومئذ شان يغنيه (24) . ديگر اين كه اين تنوع در سبك و لحن حروف و عبارات در معمارى قرآن،افت‏بى‏نظيرى است كه نه پيش و نه پس از آن بوده و يا خواهد بود.تمام اين اموردر كمال سادگى به وقوع پيوسته‏اند،و اثرى از ساختگى و يا تكلف در آن مشهود نيست.واژه‏ها بسيار روان جريان مى‏يابند،وارد قلب مى‏شوند و پيش از دست‏به كار شدن عقل وتحليل و تفكر و تامل آن احساس مبهمى را كه آدمى را به خشوع وا مى‏دارد،برمى‏انگيزد.به عبارتى،با رسيدن سخن قرآن به گوش و تماس با قلب، احساساتى را برمى‏انگيزد كه ما تفسيرى براى آن نداريم.اين صفت‏به علاوه تمام صفات ديگر ،روىهم رفته از قرآن پديده‏اى مى‏سازد كه تفسير پذير نيست و مانند هم ندارد (25) . نظمآهنگ درونى قرآن «موسيقى بيرونى‏»دست آورد صنايعى مانند قافيه،سجع و تجزيه يا تقسيم سخن منظوم بهمصراع‏هاى مساوى و اوزان و بحور قرار دادى است كه همگى قالب‏هاى مجرد لفظى وپيوسته به شمار مى‏آيند.اما«نظماهنگ درونى‏»دست آورد جلالت تعبير و ابهت‏بيان پديدآمده از مغز كلام و كنه آ ن است.فاصله نوع نخست‏با نوع دوم نيز بسيار است،زيرا درنوع دوم،زيبايى لفظ و شكوه‏مندى معنا،پيوندى ناگسستنى دارند و مؤانست ميان اين دونوايى احساس انگيز پديد مى‏آورد و نسيمى روح نواز را به وزيدن وا مى‏دارد و درونآدمى را به خلجان مى‏نشاند. استاد«مصطفى محمود»در بيان راز شگفت معمارى قرآن كه در سبك خود بى نظير و دراسلوبش يگانه است،چنين مى‏گويد:«اين راز يكى از عميق‏ترين رازهاى ساختاركلامى قرآن است.قرآن نه شعر است و نه نثر و نه كلامى مسجع،بلكه قسمى معمارى سخن استكه موسيقى درونى را آشكار مى‏ساز د. بايد دانست كه ميان موسيقى درونى و موسيقى بيرونى فاصله بسيار است.براى مثالبيتى از شعرهاى‏«عمر بن ابى ربيعه‏»را كه شعرهايش به داشتن موسيقى و آهنگ مشهوراست،از نظر مى‏گذارنيم: قال لى صاحبى ليعلم مابيا تحب القتول اخت الرباب شنونده وقتى اين بيت را مى‏شنود،از موسيقى آن به وجد مى‏آيد،اما موسيقى اين شعر ازنوع بيرونى است و شاعر با آوردن كلامى موزون در دو مصراع متساوى و با نشاندن يكپايان بندى هم سان-ياء ممدود-در هر كدام از دو مصراع،به آهنگين شدن سخن خود كمككرده است.موسيقى در اين بيت از خارج به گوش مى‏رسد و نه از داخل و به عبارتى،پايان بندى(قافيه)و وزن و بحر،موسيقى را مى‏سازند.اما هنگامى كه اين آيه راتلاوت مى‏كنيم: و الضحى،و اليل اذا سجى (26) با شطرى رو به رو هستيم كه از قافيه،وزن و مصراعبندى قرار دادى تهى است و با اين همه سرشار از موسيقى است و از هر حرف آن نوايىدل پذير مى‏تراود.اين نوا از كجا و چگونه پديد آمده است؟اين همان نظماهنگ ياموسيقى درونى است.نظماهنگ درونى، رازى از رازهاى معمارى قرآن است و هيچ ساختارادبى ياراى برابرى با آن را ندارد. هم چنين وقتى مى‏خوانيم: الرحمان على العرش استوى (27) .يا وقتى سخنان زكريا خطاب به خداوند را تلاوتمى‏كنيم: قال رب اني وهن العظم مني و اشتعل الراس شيبا و لم اكن بدعائك رب شقيا (28) .يا سخنخداوند خطاب به موسى را مى‏شنويم كه: ان الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى (29) . يا سخنانى را كه خداوند با آن مجرمين را وعده كيفر مى‏دهد تلاوت مى‏كنيم كه: انه من يات ربه مجرما فان له جهنم لا يموت فيها و لا يحيى (30) .هر كدام از اينعبارت‏ها داراى بنيان موسيقيايى قائم به ذاتى است كه موسيقى آن را درونواژه‏ها و از لا به لاى آن به شكلى شگرف بيرون مى‏تراود. وقتى قرآن حكايت موسى را بازگو مى‏كند،شيوه‏اى سمفونيك و حيرت انگيز پيش مى‏گيرد: و لقد اوحينا الى موسى ان اسر بعبادي فاضرب لهم طريقا فى البحر يبسا لا تخافدركا و لا تخشى.فاتبعهم فرعون بجنوده فغشيهم من اليم ما غشيهم.و اضل فرعون قومهو ما هدى (31) .واژگان در اوج سلاست‏اند.كلماتى مانند«يبسا»يا«لا تخاف دركا» -بهمعناى لا تخاف ادراكا-تجسمى از رقت‏اند،گويى كلمات در دستان خالقشان ذوبمى‏شوند،نظام مى‏گيرند و نظم و آهنگى بى‏مانند در آنان تجلى مى‏يابد.اين نظماهنگ،ساختارى است كه در تمام كتب عرب مانندى نداشته و ندارد. ميان اين نظماهنگ و شعر جاهلى،يا شعر و نثر معاصر هيچ گونه شباهتى فراهم نيستو على رغم تمام كينه توزى‏هاى دشمنان كه براى كاستن از شان قرآن صورت پذيرفته،تمام تاريخ حتى يك نمونه از تلاش‏هاى تقليد گونه و كيدهاى دشمنانه را محفوظنداشته است.در ميان اين همه هياهو ،عبارت‏هاى قرآن خصوصيات منحصر به فرد خودرا دارند و چون پديده‏اى تفسير ناپذير جلوه مى‏كنند.يگانه توجيه باور مندانه‏اى كهمى‏توان از آن داشت،اين است كه قرآن سرچشمه‏اى دارد دور از دست رس انسان. اكنون،به ايقاع (32) زيباى نغمه آميز اين آيات گوش فرا دهيد: رفيع الدرجات ذو العرش يلقي الروح من امره على من يشاء من عباده لينذر يومالتلاق (33) . فالق الحب و النوى يخرج الحي من الميت و مخرج الميت من الحى (34) . فالق الاصباح و جعل الليل سكنا و الشمس و القمر حسبانا (35) . يعلم خائنة الاعين و ما تخفي الصدور (36) . لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار (37) . خواندن قرآن با آواز خوش و رتل القرآن ترتيلا (38) . حال كه با موسيقى درونى اجمالا آشنا شديم و ساختار نظماهنگ و نغمه‏هاى صوت و لحنشعرى شگفت آن را شناختيم،به اين نكته مى‏رسيم كه در دستور تلاوت قرآن،صداى خوشسفارش شده است و از قارى خواسته‏اند كه نكات ظريف تلاوت-اعم از كشيدن صدا و يا زيرو بم آن و ترجيع قراءت و غيره-را رعايت كند.در اين جا به بازگويى چند روايت دراين زمينه مى‏پردازيم: رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود:«هر چيزى زيورى دارد و زيور قرآن آواز خوشاست‏». «زيباترين زيبايى‏ها،يكى موى زيباست و ديگرى آواز و صداى دل كش‏». «قرآن را با آواز و نواى [متين] عرب بخوانيد و از آواز [مبتذل] اهل فساد و گنهكاران كبيره پرهيز كنيد» (39) . «آواز خوش زيورى براى قرآن است‏». «قرآن را با صداى خود خوش كنيد،زيرا صداى خوش زيبايى قرآن را افزون مى‏كند». «قرآن را با آوازتان زينت‏بخشيد». امام صادق عليه السلام نيز در تفسير آيه: و رتل القرآن ترتيلا (40) فرموده است:«به اين معناست كه آن را با تانى بخوانيد وصدايتان را خوش داريد» (41) . امام باقر عليه السلام فرموده است:«قرآن را با آواز بخوانيد،زيرا خداوند-عز وجل- دوست مى‏دارد كه با صداى خوش قرآن خوانده شود» (42) . رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود:«قرآن با آهنگى حزين نازل شده،پس آن را باگريه [برخاسته از وجد] بخوانيد و اگر گريه نكرديد،لحن گريه به خود بگيريد و آن رابا آواز خوش بخوانيد،كه هر كس آن را با آواز خوش نخواند،از ما نيست‏». «از ما نيست هر كس قرآن را با آواز خوش نخواند» (43) . امام صادق عليه السلام فرمود:«قرآن با حزن نازل شده،پس آن را با لحنى حزينبخوانيد» (44) . البته سخنانى كه معتمدان از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده‏اندفراوان و دليل اثباتى براى اين گفته‏هاست. ابن الاعرابى گفته است (45) :«عرب به هنگام سوار كارى يا نشستن در حياط و خيلىمواقع ديگر،به آواز ركبانى (46) تغنى مى‏كرد.وقتى قرآن نازل شد،پيامبر صلى اللهعليه و آله خوش داشت كه عرب‏ها به جاى تغنى به آواز ركبانى،هجيراء (47) و آوازشانبا قرآن باشد» (48) زمخشرى نيز گفته است:«عرب عادت داشت كه در همه احوال-چه هنگام سواركارى و چهدر حال لميدن و يا نشستن در حياط خانه‏ها و غيره-به آواز و زمزمه ركبانى تغنى كند.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وقتى مبعوث شد،بر اين حال بر آمد تا آواز و زمزمهآنان با قرآن باشد.پس بد ان فرمان داد،يعنى فرمود:«هر كس قرآن را جاى گزين ركبانىنكند و آن را زمزمه زير لب و تغنى با آواز خوش قرار ندهد،از ما نيست‏» (49) . فيروز آبادى گفته است:«غناه الشعر و غنى به تغنية:تغنى به‏».يعنى شعر را به آوازخواند و آن را تغنى كرد. شاعر گفته است: «تغن بالشعر اما كنت قائلهان الغناء بهذا الشعر مضمار» (50) «زبيدى‏»ضمن آن كه نقل اين گفته را به پيامبر صلى الله عليه و آله منسوب داشتهگفته است: «خداوند به هيچ كس چون پيامبر گرامى اجازه نداده است كه با قرآن آشكارا تغنى كند». «ازهرى‏»گفته است:«عبد الملك البغوى‏»به نقل از ربيع و او به نقل از شافعى به مناطلاع داد كه معناى تغنى‏«خواندن قرآن با صداى محزون و رقيق است‏» (51) .او حديث ديگرى رانيز به شهادت مى‏گيرد كه مى‏گويد:«زينوا القرآن باصواتكم‏». بر همين اساس،امامان اهل بيت عليهم السلام كوشش داشتند كه قرآن با ترتيل وصداى بلند و تجويد و با آواز خوش خوانده شود. محمد بن على بن محبوب اشعرى در كتاب خود به نقل از معاوية بن عمار روايت مى‏كندكه به ابى عبد الله عليه السلام گفتم:آيا هر كس،دعا يا قرآن مى‏خواند،اگر صدايشرا بلند نكند،گويى چيزى نخوانده است؟فرمود:«همين طور است، على بن الحسين عليهالسلام در تلاوت قرآن،خوش صد اترين مردم بود و هنگام تلاوت صدايش را چنانبالا مى‏برد كه تمام اهل خانه بشنوند».امام صادق عليه السلام در خواندن قرآنخوش صداترين مردم بود.هرگاه شب براى تلاوت بيدار مى‏شد،صدايش را بالا مى‏برد ووقتى سقاها و ديگر عابران از آن مسير مى‏گذشتند،مى‏ايستادند و به ت لاوت او گوشمى‏دادند (52) . هم چنين روايت است كه موسى بن جعفر عليه السلام نيز صدايى خوش داشت و قرآن نيكوتلاوت مى‏كرد.او روزى فرموده بود:«على بن الحسين عليه السلام با صداى بلند قرآنمى‏خواند تا شايد ره گذرى از آن جا بگذرد و به خود آيد.وقتى امام چنان كرد،ديگرمردم آن را تاب نمى‏آوردند ».از او پرسيده شد:آيا رسول الله صلى الله عليه و آله درنماز جماعت صدايش را به هنگام تلاوت قرآن بلند نمى‏كرد؟فرمود:«رسول الله صلىالله عليه و آله فقط آن گونه كه در توان مردم بود تلاوت مى‏فرمود» (53) . هم چنين از امام على بن موسى الرضا و او از پدرش و نياكانش از رسول الله صلىالله عليه و آله نقل است كه فرمود:«قرآن را با آواز خوش بخوانيد،زيرا آواز خوشزيبايى قرآن را افزون مى‏كند»،سپس اين آيه را تلاوت كرد: يزيد في الخلق ما يشاء (54) . غنا و موسيقى از ديدگاه شرع اكنون شايسته است كه به‏«غنا»از ديدگاه شرع بپردازيم.نخستين پرسشى كه مطرحمى‏شود اين است كه آيا غنا ذاتا و با همين عنوان حرام شده است و آيا تلاوتقرآن با آواز استثناست و تخصيصى در عموم حكم است؟يا اين كه آواز، زمانىحرام مى‏شود كه رنگى از محرمات به خود بگيرد؟ به عبارتى اين حرام، زمانىبه وقوع مى‏پيوندد كه آواز هم راه با ياوه و باطل و قول زور يا اشاعه فحشا و از نوعسخنى باشد كه انسان را از راه خداوند باز مى‏دارد؟ در بسيارى از متون،«قول زور»در آيه كريمه قرآن به غنا تفسير شده است.زيد الشحام نقلمى‏كند كه از امام صادق عليه السلام پرسيدم:منظور خداوند در آيه و اجتنبوا قولالزور (55) ،چيست؟فرمود«منظور از قول زور،غناست‏».اين گفته در بسيارى ديگر ازروايات نيز آمده است (56) .به عبارتى‏«قول زور»كه آيه كريمه قرآن به اجتناب از آنفرمان داده،بر آواز مطابقت مى‏كند و آواز يكى از مصداق‏هاى قول زور است، زيرازور-در لغت-ميل و عدول است (57) و هر عامل كه باعث تحريف و موجب انصراف از جديت درزندگانى شود و هر امرى كه دست آويزى براى اشاعه فحشا در ميان مؤمنان گردد-حالمى‏خواهد به دليل محتواى فريبنده يا پيامدهاى فريب انگيزش باشد-سرگرمى و ياوهو باطل و سرانجام‏«قول زور»شناخته مى‏شود و مصداق آن مى‏گرد د. اما اگر گفته شود كه از نظر مفهومى،لغت و معنا،بر آن منطبق است‏بايد پاسخ داد كهظاهر عبارت،اين را نشان نمى‏دهد و قطعا خلاف واقع است،زيرا نه شرع اصطلاحى دراين زمينه دارد و نه با اوضاع لغت مطابقت مى‏كند. در تفسير«الرجس من الاوثان‏»نيز به همين گونه عمل شده و آن را به شطرنج تفسيركرده‏اند.عبد الاعلى نقل مى‏كند كه از امام صادق عليه السلام درباره اين آيه كهخداوند عز و جل فرموده است: فاجتنبوا الرجس من الاوثان و اجتنبوا قول الزور (58) پرسيدم، فرمود:«الرجسمن الاوثان:شطرنج است و قول الزور:آواز».عبد الاعلى مى‏گويد: باز پرسيدم:منظور خداوند عز و جل در اين آيه كه مى‏فرمايد: چيست؟فرمود:«از جمله آن،آواز است‏» (60) .آن چهگفته آمد واضح‏ترين شاهد براى اراده مصداق است،بدون وجود اشتراك در مفهوم. نظير همين را در حديث‏«حماد»نيز مى‏بينيم.او مى‏گويد از امام صادق عليه السلامپرسيدم كه‏«قول الزور»چيست؟فرمود:«از جمله آن،يكى اين است كه كسى به ديگرى كهآواز مى‏خواند بگويد:احسنت‏» (61) .شكى نيست كه اگر كسى آوازى فساد انگيز بخواند وبه او احسنت‏بگوييد او را وسوسه كرده‏ايد كه به ارتكاب فحشا و ترويج فسادادامه دهد. تمام اين گفته‏ها دلاليلى هستند كه نشان مى‏دهند چنان چه آواز،عناوين باطلىمانند:لهو،وسوسه انگيزى،ياوه فساد آور و قول زور به هم راه داشته باشد حراماست،اما اگر از اين قماش نبود و وسيله‏اى بود براى تاثير گذارى در موعظه‏ها وكشت فضيلت و خصلت‏هاى نيك در جان‏هاى مستعد،آن وقت نه تنها باطل نيست،بلكه به حقنزديك‏تر است و راهى براى رستگارى و ارشاد است و نه زمينه‏اى براى پرورش فساد. در احاديث صحيح نيز روايت‏هايى هست كه بر دو گونگى آواز حرام و حلال، فسادآور و اصلاح انگيز يا بر سبيل شر و سبيل خير دلالت دارد: على بن جعفر از برادر خود موسى كاظم عليه السلام پرسيد:آيا آواز خواندن درعيدهاى فطر و قربان يا در جشن‏ها جايز است؟امام پاسخ داد:«اگر در آن معصيتىنباشد، اشكالى ندارد» (62) .رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:«هر كس آواز حرامىبخواند كه باعث معصيت‏شود،درى از درهاى شر را باز كرده است‏» (63) . بنابر اين گونه‏اى غنا هست كه معصيت نيست و باعث معصيت نيز نمى‏شود و لذا حرامنيست و شر به شمار نمى‏آيد. نكته قابل توجه اين كه بيش‏تر رواياتى كه درباره حرام بودن غنا است نظر بهمجالس غنا دارد و مجالس غنا در آن روزگار مركز فحشا و منكرات بوده و انواعمحرمات فساد آور در آن صورت مى‏گرفته است.بر اين اساس،وقتى ابو بصير ازامام صادق عليه السلام مى‏پرسد:مزدى كه زن آو از خوان بابت‏خواندن در عروسىمى‏گيرد چه حكمى دارد؟امام پاسخ مى‏دهد:«اشكالى ندارد،به اين شرط كه در آن مجلسمردى نباشد» (64) .پس اگر مزد آواز خوانى حلال است،خود آواز نيز حلال خواهد بود وشرطش اين است كه حرامى در آن صورت نگيرد مثلا آواز خوانى در مجلسى نباشد كهمردان بى‏گانه با زنان در يك جا گرد آيند،زيرا چنين امرى به ارتكاب گناه وفحشا كمك مى‏كند. در تاييد اين نظريه-كه روايات تحريم غنا ناظر به مجالس غنا است-كلام امامصادق عليه السلام است در پاسخ شخصى كه درباره غنا سؤال كرده بود.آن حضرت فرمود:«به خانه‏هايى وارد نشويد كه خداوند از مردمانش روى گردان است‏» (65) . هم چنين نقل است كه فرمود:«مجلس غنا،جايى است كه خداوند به مردمانش نگاه نمى‏كند،زيرا خداوند عز و جل فرموده است: و من الناس من يشتري لهو الحديث ليضل عن سبيل الله (66) .نيز فرموده است:«غنا،نفاق وجدايى مى‏آورد و به فقر دچار مى‏كند» (67) .يا«غنا،لانه نفاق است‏» (68) .يا«غنا،نردبان زناست‏» (69) .بديهى است كه منظور اين روايات همان غنايى است كه در آن روزگار معمول بوده كهمايه تباهى و فساد مى‏گشته. ناگفته نماند كه به مقتضاى قواعد علم اصول اگر حكم شرعى-در زبان شريعت- مقيد بهعنوان خاصى شود ناگزير بايد بدان پايبند شد و نمى‏توان آن را مطلق دانست.بنابراين آواز به صرف آواز بودن حرام نيست،مگر اين كه عناوينى مانند لهو،عاملانحراف،باعث معصيت مانند نفاق،دروغ ،زنا،فحشا و غيره به هم راه داشته باشد و درغير اين صورت نمى‏توان گفت مطلقا حرام است. در حديث ابن ابى عباد كه مردى مى‏خواره بود و به آواز گوش فرا مى‏داد آمده استكه از امام رضا عليه السلام درباره گوش دادن به آواز پرسيد.امام عليهالسلام آن را در زمره كارهاى لهو و باطل به شمار آورد.سپس اين آيه را تلاوتكرد: و اذا مروا باللغو مروا كراما (70) .شكى نيست كه اين پاسخ در خور كارى بوده كهابن ابى عباد بدان مى‏پرداخته است. هم چنين در پرسشى كه هشام بن ابراهيم عباسى-كه از دولت مردان بود و در شنيدنآواز راه افراط مى‏پيمود-درباره آواز از امام رضا عليه السلام پرسيد،حضرتپاسخ داد:«مردى نزد ابو جعفر عليه السلام آمد و درباره آواز پرسيد.امام پاسخ داد:اى فلان،اگر خداوند حق و باطل را هر كدام در طرفى قرار دهد،آواز در كدام طرفخواهد بود؟ مردم گفت:در طرف باطل.امام فرمود:به درستى حكم كردى‏» (71) .البته ما به قرينهمقاميه در مى‏يابيم كه منظور،آواز آن زمان بوده است. اما در ماجراى حسن بن هارون (72) كه مدتى طولانى در خلوت گاه مى‏نشست و به آواززنان همسايه گوش مى‏داد،به اين دليل كار او حرام بود كه به صداى زنان بى‏گانهگوش مى‏داد،به خصوص كه صدايشان گرم و بر انگيزاننده بود.خداوند فرموده است: و لا تخضعن بالقول فيطمع الذي في قلبه مرض (73) . امام رضا عليه السلام ابن هارون را توبيخ كرد و او را از اين كار كه بهمثابه خيانت در ناموس مردم بود باز داشت.امام،كلام خداوند را به ياد اوآورد كه فرموده است: ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤولا (74) .امام افزود:«گوش و آن چهمى‏شنود،چشم و آن چه مى‏بيند و قلب و آن چه حس مى‏كند،همه مسؤولند». اما رواياتى كه در آن نام سازهاى رايج در آن زمان آمده بيش‏تر رواياتى ضعيفو فاقد سندى محكم است و قابل استناد نيست. برهانى كه مى‏گويد:«مسايلى كه داراى علل عقلى و فطرى است ما دامى كه علت آنموجود باشد هيچ گونه استثنائى را نمى‏پذيرد و از مسايل و قضاياى تخصيص ناپذيراست‏»بايد مورد توجه و دقت قرار گيرد،زيرا تعليل،حد وسط و به منزله كبراى استدلال وعلت است،علت همان گونه كه در مرحله ثبوت دخالت داشت در مرحله اثبات نيز دخالتدارد،بر اين اساس،موضوع در حقيقت همان عنوانى است كه به عنوان علت‏حكم ذكر شده استو هيچ حكمى از موضوعى كه خود علت ثبوت و اثبات آن است تخلف نمى‏كند،زيرا تخلفمعلول از علت ناممكن است. بنابر اين،حرمت آواز به اين علت كه لهو باطل است،مستلزم آن است كه علت اصلىتحريم،يعنى‏«لهو باطل‏»در آن موجود باشد.لذا هر آوازى بايد لهو باطل به حساب آيد وبه همين دليل حرام باشد،در اين صورت اگر ما آواز را در تلاوت قرآن مجازبشماريم،طبق اصل بالا بايد گفته شود كه ورود لهو باطل را در قرآن مجاز شمرده‏ايم!اما اين مساله را نه عقل مى‏پذيرد و نه وجدان. علاوه بر آن،زشتى باطل امرى فطرى است و استثناء بردار نيست و در قبيح بودن آننيز عقل به تنهايى حكم كرده است،به ويژه كه اين باطل موجب انحراف از راه خدا نيزمى‏شود.بنا بر اين،اگر آواز به طور مطلق از لهو باطل به شمار آيد،بايد در همه جااين طور باشد،چه در قرآن و چه در جاى ديگر. بر اين اساس،ناگزير بايد گفت كه آواز مى‏تواند لهو و باطل باشد و مى‏تواند نباشد،پس جواز آواز در تلاوت قرآن از نوع‏«تخصص‏»است،نه‏«تخصيص‏». حال اين پرسش را مطرح مى‏كنيم كه اگر خداوند ميان سخنان نيكو و زشت مرزى قابل شود،در اين صورت آواز در تلاوت قرآن كه به منظورى صحيح و براى تاثير گذارى بيش‏تربر دل‏ها آمده در كدام طرف قرار خواهد گرفت؟ شكى نيست كه اين كار زيور و زينت و زيبايى است و از معدود طيباتى است كه خداوندآن را براى بندگان خود جزء روزى حلال قرار داده است.خداوند فرموده است: قل من حرم زينة الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق قل هي للذين آمنوا فيالحياة الدنيا خالصة يوم القيامة (75) . آرى‏«خداوند فحشا را چه پنهان و چه آشكار و گناه و فساد را حرام گردانيده است‏» (76) ،ولى آيا آواز در تلاوت قرآن جنبه گناه و بغى و فحشا دارد يا زيور و زينت وزيبايى است و افزودن بر آن،حكمت و هدايت و وسيله‏اى براى ارشاد بندگان است؟ نگاهى به آراى فقيهان شيخ ابو جعفر طوسى در باب جواز آواز خوانى زن مى‏گويد:«زنان آواز خوان وقتىاجازه تغنى دارند كه مردى به مجلسشان وارد نيايد و زبان به باطل نگشايند و ازسرگرمى‏هايى مانند تركه چوب و نى و غيره پرهيز كنند.زن آواز خوان كه عروس را بهحجله مى‏فرستد مى‏تواند شعر بخوان د و از گفتار باطل دورى جويد،در صورتى كه اينامور را رعايت نكند چه در عروسى و چه در غير آن حق خواندن ندارد» (77) . مرحوم‏«فيض‏»در دنبال اين سخن گويد:«از سخنان بالا نتيجه مى‏گيريم كه تحريمآواز به جهت كارهاى حرامى است كه ممكن است در آن صورت بگيرد و چنان چه اينگونه افعال در آن نباشد،اشكالى پيدا نمى‏كند در غير اين صورت جواز آواز خوانىبه جشن‏هاى عروسى هم اختصاص نمى‏يابد، به ويژه كه در غير اين مورد هم رخصت داده شدهاست،اما مى‏توان گفت كه برخى رفتارها شايسته مقامات عاليه و صاحبان شاننيست،هر چند كه مباح باشد». مرحوم فيض مى‏افزايد:«پس در اين باره معيار،همان حديث وارد است كه هر كس بهگوينده‏اى گوش فرا دهد،او را پرستيده است‏».او مى‏گويد:«بر اين اساس، شنيدن آوازى كهدر آن يادى از بهشت و دوزخ يا قيامت است‏يا وصف نعمت‏هاى بى‏شمار خداوند متعال وعبادات است و در آن به خ ير خواهى و پارسايى در دنياى زود گذر و غيره دعوتمى‏شود،-همان گونه كه در حديث‏«فذكرتك الجنة‏»-آمده اشكالى ندارد».او ادامه مى‏دهد«...از اين جهت‏شايان توجه است كه در آن،ياد خداوند است و شايد با اين ياد آورى،دلشان به ياد خدا نرم گردد.كوتاه سخن اين كه بر اهل م نطق-پس از شنيدن ايناخبار-پوشيده نيست كه ميان آواز حق و باطل فاصله هست و ديگر اين كه اغلبآوازهايى كه متصوفه در مجالس خود مى‏خوانند از نوع باطل مى‏باشد» (78) . او در كتاب بزرگ فقهى خود موسوم به‏«مفاتيح الشرايع‏»مى‏گويد:«از مجموع اخبارىكه درباره آواز به ما رسيده مى‏توان استنباط كرد كه حرام بودن آن به دليلرفتار رايج در آن زمان بوده است،به اين گونه كه مردان با زنان بى‏گانهمى‏نشستند و به آواز آنان و سخنان ياوه‏شان گوش فرا مى‏دادند كه جملگى از افعالمحرم بوده است‏» (79) . علامه شعرانى-در حاشيه كتاب وافى-مى‏گويد:«از بررسى كلام عرب و اهل ادب چنين برمى‏آيد كه غنا،مطلقا به صدايى گفته مى‏شود كه در آن مد و ترجيع باشد،حال مى‏خواهد طربانگيز باشد يا نباشد.شاعر در وصف كبوترى گفته است: «اذا هي غنت ابهت الناس حسنهاو اطرق اجلالا لها كل حاذق اگر آن كبوتر آواز بخواند،زيبايى صدايش مردم را مبهوت خواهد كرد و هراستاد ماهرى به احترامش سر فرود مى‏آورد». بنابر اين،نمى‏توان گفت كه هر صدايى كه تاثير گذار باشد،حرام است‏يا اين كههر صدايى كه بتواند كلام را به زيبايى،تركيب و ادا كند به طورى كه آدمى را جذبنمايد،حرام به شمار آيد.همان گونه كه پيشتر گفته آمد،صداى امام سجاد عليهالسلام به هنگام خواندن قرآن بسيار دل نشين و جذاب بوده و پيامبر اكرم صلىالله عليه و آله نيز فرمان داده كه قرآن با آواز خوش خوانده شود.هم چنين سرودساربانان-با اين كه از نغمه‏هاى تاثير بر انگيز تركيب يافته-رخصت داده شدهاست و شكى نيست كه تغنى بر تمام اين‏ها صدق مى‏كند». او مى‏افزايد:«ما ناگزير بايد يا موافق شيخ در استبصار باشيم كه اخبار حرمترا به دليل پيامدهاى آن مى‏داند،نه خود عمل،يا اين كه حرمت آواز را مختص به نوعىكه باعث ارتكاب فحشا و حرام مى‏شود بدانيم و در اين صورت،حرام بودنش به دليلحرامى است كه هم راه با آن رخ مى ‏دهد».هم چنين مى‏گويد:«و اين همان امرى است كهروايت‏ها و عبارت‏هاى فقهاى گذشته ناظر به آن است‏» (80) . محقق ارجمند ملاى سبزوارى در زمينه حرام بودن نوعى آواز كه در آن زمان رايج‏بودهو اين كه آواز بالكل حرام نيست،استدلال لطيفى دارد.او مى‏گويد:«غنا در رواياتمنع،مفرد است و معرف به الف و لام.اين امر خود به خود در زبان بر شمول دلالتندارد،زيرا عموميت،زمانى به اث بات مى‏رسد كه براى نوع خاص يا برخى از انواععام قرينه يا نشانه‏اى در دست نباشد،زيرا در آن صورت مختص كردن امر به مورد خاص،با مقصود و نيز سياق بيان و حكمت منافات خواهد داشت،پس به ناگزير آن را بهاستغراق و شمول نسبت مى‏دهيم،اما در اين جا مساله اين گونه نيست،ز يرا آوازرايج در آن زمان به شيوه‏اى بود كه براى لهو و سرگرمى‏هاى باطل به كار مى‏رفت واغلب،كنيزكان آواز خوان و غيره در مجالس فساد و مى خوارگى و غيره بدان مبادرتمى‏كردند.لذا نظر داشتن به شيوه‏هاى رايج در آن زمان بعيد نيست (81) در بسيارى ازاحاديث،«غنا»لهو باطل به شمار آمده است و گونه حق آن،در قرآن و دعاها و ذكرهاىخوانده شده با صداى خوش است كه در آن يادى از آخرت آمده و به عالم قدسى ترغيب وتشويق مى‏كند.بنا بر اين،اين حكم حتى در مواردى غير از غنا كه در آن راه لهو باشد،جارى است و در غير اين صورت،حكم آن مباح و راه احتياط در آن واضح است‏» (82) . مرحوم نراقى را سخنى است كه مى‏گويد:«براى حرام بودن آواز به اجماع و كتاب وسنت پيامبر صلى الله عليه و آله استناد كرده‏اند...،درباره اجماع بايد دانست كهدلالتش بر حرمت غنا به صورت اجمال و«فى الجمله‏»است و بر بيش از آن دلالتىندارد.در كتاب(قرآن)،نيز جز حرام ب ودن لهو و لعب كه وسيله‏اى براى دور شدن از سبيلالله است هيچ نشانه ديگرى وجود ندارد».او مى‏افزايد:«...شكى در اين نداريم و هيچنشانه‏اى از حرام بودن گونه ديگر وجود ندارد،مانند آوازى كه براى نرم كردندل‏ها و ياد آورى بهشت و بر انگيختن اشتياق به جهان ديگر و برا ى تاثير گذارىقرآن و دعا باشد.حتى مى‏توان گفت‏خداوند با آوردن‏«لهو الحديث‏»نوع آواز حرام رامشخص كرده است. اما سنت،على رغم فراوانى‏اش اصولا خالى از هر گونه دلالتى بر حرمت است، زيرااين تعبيرها:(ايمن نبودن از وقوع در معصيت،پذيرفته نشدن دعا،داخل نشدن فرشته درخانه،لانه نفاق بودن و...)هيچ يك دلالتى بر اثبات حرمت غنا ندارد، چون امثال اينعبارت‏ها در اغلب مكروهات ني ز وارد شده است.علاوه بر اين، بيش‏تر اين رواياتسندهاى ضعيفى دارند». وى ادامه مى‏دهد:«بنابر اين براى حرمت آن جز كلام خداوند كه مى‏فرمايد: و اجتنبوا قول الزور (83) و ضميمه آن،يعنى رواياتى كه اين آيه را به تغنى و آوازخوانى تفسير مى‏كنند،هيچ دليل ديگرى وجود ندارد.البته دليل فوق نيز تمام نيست،زيرا با تفسيرى كه درباره‏«احسنت‏»است تضاد دارد و معلوم مى‏شود كه آن تفسيرمبتنى بر يكى از مصداق‏هاست.لذا منظور از«قول الزور»شمو لى‏تر است و معناى لغوى وعرفى خود را مى‏گيرد كه عبارت از باطل و دروغ و تهمت و غيره است.ناگفته پيداستكه اين معانى شامل تلاوت قرآن و خواندن دعا و موعظه و مرثيه نمى‏شود،هر چند كه مد وترجيع داشته باشد. افزون بر اين رواياتى هست كه غنا را به دو گونه،يكى حلال و ديگرى حرام تقسيممى‏كند،مانند«اگر معصيتى در آن نباشد،اشكال ندارد».و«هر كسى غناى حرامى بخواند كهباعث معصيت‏شود...»كه غنا را مقيد به حرام كرده است و«آواز خوانى زن اشكالى ندارد،به شرطى كه مردى در آن م جلس وارد نشود»و غيره‏».وى مى‏افزايد:«كلام طبرسى نشانمى‏دهد كه گويا اين تقسيم بندى از صدر اسلام وجود داشته است‏».او سپس حرمت گونهخاصى از آواز،و نه تمام گونه‏ها را به طور مطلق تاييد مى‏كند و موارد استثنارا آن گونه كه فقها به تفصيل گفته‏اند بيان مى‏دارد (84) . اين دانسته‏هاى ما از كلام شيخ الطائفه و فقهاى بعد از اوست كه در باب اينمساله به تفصيل سخن گفته و ميان گونه حلال و حرام غنا تميز قايل شده‏اند.حرامدانستن غنا در نزد بيش‏تر فقها ناظر به قسم حرام آن است كه در روايات آمده. بنابر اين،هيچ گونه دليلى براى اتفاق نظر اصحاب بر حرمت غنا به طور مطلق وجودندارد و چنين دليلى در قرآن و سنت نيز نيست. از جهتى،برخى از متاخرين سعى كرده‏اند كه بر عكس اين جهت‏حركت كنند.
13
هدايت‏نامه
فصلنامه حوزه و دانشگاه شماره 19 برگزيده‏اى از كتاب اسرار الصلوة حضرت امام خمينى(ره) بدان كه اين كتاب شريف، چنانچه خود بدان تصريح فرموده، كتاب هدايت و راهنماى سلوك انسانيت و مربى نفوس وشفاى امراض قلبيه و نوربخش سير الى الله است. بالجمله، خداى تبارك و تعالى به واسطه سعه رحمت‏بر بندگان، اين كتاب شريف را از مقام قرب و قدس خود نازلفرموده و به حسب تناسب عوالم تنزل داده تا به اين عالم ظلمانى و سجن طبيعت رسيده و به كسوه الفاظ و صورتحروف در آمده براى استخلاص مسجونين در اين زندان تاريك د نيا و رهايى مغلولين در زنجيره‏هاى آمال و امانى، ورساندن آنها را از حضيض نقص و ضعف و حيوانيت‏به اوج كمال و قوت و انسانيت، و از مجاورت شيطان به موافقتملكوتيين بلكه به وصول به مقام قرب و حصول مرتبه لقاءالله كه اعظم مقاصد و مطالب اهل الله است. و از اين جهت، اينكتاب، كتاب دعوت به حق و سعادت است و بيان كيفيت وصول بدين مقام است; و مندرجات آن اجمالا آن چيزى استكه در اين سير و سلوك الهى مدخليت دارد و يا اعانت مى‏كند سالك و مسافر الى الله را. و به‏طور كلى يكى از مقاصد مهمهآن، دعوت به معرفت الله و بيان معارف الهيه است از شئون ذاتيه و اسمائيه و صفاتيه و افعاليه; و از همه بيشتر در اينمقصود، توحيد ذات و اسماء و افعال است كه بعضى از آن به صراحت و بعضى به اشارت مستقصى مذكور است. و بايد دانست كه در اين كتاب جامع الهى به طورى اين معارف، از معرفة الذات تا معرفة الافعال، مذكور است كه هرطبقه به قدر استعداد خود از آن ادراك مى‏كنند; چنانچه آيات شريفه توحيد، و خصوصا توحيد افعال، را علماء ظاهر ومحدثين و فقها رضوان‏الله عليهم طورى بيان و تفسير مى‏كنند كه بكلى مخالف و مباين است‏با آنچه اهل معرفت و علماءباطن تفسير مى‏كنند; و نويسنده هر دو را در محل خود درست مى‏داند، زيرا كه قرآن شفاى دردهاى درونى است و هرمريض را به‏طورى علاج مى‏كند. چنانچه كريمه هو الاول والآخر والظاهر والباطن. و كريمه ال له نور السموات والارض. وكريمه هو الذى فى السماء اله و فى الارض اله. و كريمه هو معكم. و كريمه اينما تولوا فثم وجه الله. الى غير ذلك در توحيدذات، و آيات كريمه آخر سوره «حشر» و غير آنها در توحيد صفات، و كريمه و ما رميت اذرميت و لكن الله رمى. و كريمهالحمدلله رب العالمين. و كريمه يسبح لله ما فى السموات و ما فى الارض. در توحيد افعال، كه بعضى به وجه دقيق وبعضى به وجه ادق عرفانى دلالت دارد، براى هر يك از طبقات علماء ظاهر و باطن طورى شفاى امراض است. و در عين و سوره مباركه «توحيد»، به حسب حديث‏شريف كافى براى متعمقاناز آخرالزمان وارد شده، اهل ظاهر را نيز از آن بهره كافى است. و اين از معجزات اين كتاب شريف و از جامعيت آن است. و ديگر از مقاصد و مطالب آن، دعوت به تهذيب نفوس و تطهير بواطن از ارجاس طبيعت و تحصيل سعادت، و بالجمله،كيفيت‏سير و سلوك الى الله [است] . و اين مطلب شريف به دو شعبه مهمه منقسم است: يكى تقوا به جميع مراتب آن، كهمندرج در آن است تقوى از غير حق و اعراض مطلق از ماسوى الله. و ديگر، ايمان به تمام مراتب و شئون، كه در آن مندرجاست اقبال به حق و رجوع و انابه به آن ذات مقدس. و اين از مقاصد مهمه اين كتاب شريف است كه اكثر مطالب آنبلاواسطه يا مع‏الواسطه به اين مقصد رجوع كند. و ديگر از مطالب اين صحيفه الهيه، قصص انبياء و اولياء و حكماء است، و كيفيت تربيت‏حق آنها را، و تربيت آنها خلق را;كه در اين قصص فوائد بى‏شمار و تعليمات بسيار است. و در آن قصص به قدرى معارف الهيه و تعليمات و تربيتهاى ربوبيهمذكور و مرموز است كه عقل را متحير كند. سبحان الله و له الحمد و المنة. در همين قصه خلق آدم عليه‏السلام و امر بهسجود ملائكه و تعليمات اسماء و قضاياى ابليس و آدم(ع) كه در كتاب خدا مكرر ذكر شده، به قدرى تعليم و تربيت ومعارف و معالم است‏براى كسى كه له قلب او القى السمع و هو شهيد كه انسان را حيران كند. و اينكه قصص قرآنيه، مثلقصه آدم و موسى و ابراهيم و ديگر انبياء عليهم‏السلام، مكرر ذكر شده، براى همين نكته است كه اين كتاب، كتاب قصه وتاريخ نيست، بلكه كتاب سير و سلوك الى الله و كتاب توحيد و معارف و مواعظ و حكم است. و در اين امور، مطلوب تكراراست تا در نفوس قاسيه تاثيرى كند و قلوب از آن موعظت گيرد. و به عبارت ديگر، كسى كه بخواهد تربيت و تعليم و انذارو تبشير كند، بايد مقصد خود را با عبارات مختلفه و بيانات متشتته - گاهى در ضمن قصه و حكايت و گاهى در ضمنتاريخ و نقل و گاهى به صراحت لهجه و گاهى به كنا يت و امثال و رموز - تزريق كند تا نفوس مختلفه و قلوب متشتته هريك بتوانند از آن استفادت كنند. و چون اين كتاب شريف براى سعادت جميع طبقات و قاطبه سلسله بشر است، و اين نوع انسانى در حالات قلوب وعادات و اخلاق و ازمنه و امكنه مختلف هستند، همه را نتوان به يك‏طور دعوت كرد; اى بسا نفوسى كه براى اخذ تعاليمبه صراحت لهجه و القاء اصل مطلب به‏طور ساده حاضر ن باشند و از آن متاثر نگردند; اينها را بايد به‏طور ساختمان دماغآنها دعوت كرد و مقصد را به آنها فهمانيد. و بسا نفوسى كه با قصص و حكايات و تواريخ سروكار ندارند و علاقمند به لبمطالب و لباب مقاصدند; اينها را نتوان با دسته اول در يك ترازو گذاشت. اى بسا قلوب كه با تخويف و انذار متناسبند; وقلوبى كه با وعده و تبشير سروكار دارند. از اين جهت است كه اين كتاب شريف به اقسام مختلفه و فنون متعدده و طرقمتشتته مردم را دعوت فرموده; و چنين كتابى را تكرار حتم و لازم است. دعوت و موعظه بى‏تكرار و تفنن، از حدلاغت‏خارج، و آنچه م توقع از آن است، كه تاثير در نفوس باشد، بى‏تكرار از آن حاصل نشود. مع الوصف، در اين كتاب شريف قضايا به طورى شيرين اتفاق افتاده كه تكرار آن انسان را كسل نكند; بلكه در هر دفعه كهاصل مطلب را تكرار كند، خصوصيات و لواحقى در آن مذكور است كه در ديگران نيست; بلكه در هر دفعه يك نكته مهمهعرفانى يا اخلاقى را مورد نظر قرار داده و قضيه را در اطراف آن چرخ مى‏دهد. و بيان اين مطلب استقصاى كامل از قصصقرآنيه لازم دارد كه در اين مختصرات نگنجد. و در آرزوى اين ضعيف بى‏مايه ثبت است كه با توفيق الهى كتابى درخصوص قصص قرآنيه و حل رموز و كيفيت تعليم و تربيت آنها فراهم آورم به قدر ميسور. گرچه ق يام به اين امر از مثلنويسنده آرزويى است‏بسى خام و خيالى است‏بس باطل. بالجمله، ذكر قصص انبياء عليهم‏السلام، و كيفيت‏سير و سلوك آنها، و چگونگى تربيت آنها از بندگان خدا، و حكم و مواعظو مجادلات حسنه آنها از بزرگترين ابواب معارف و حكم و بالاترين درهاى سعادت و تعاليم است كه حق تعالى جل مجدهبه روى بندگان خود مفتوح فرموده. و چنان چه ارباب معرفت و اصحاب سلوك و رياضت را از آنها حظى وافر و بهره كافىاست، كسان ديگر را نيز نصيبى وافى و قسمتى بى‏پايان است; چنانچه از كريمه شريفه فلما جن عليه الليل رءا كوكبا... مثلا، اهل معرفت كيفيت‏سلوك و سير معنوى حضرت ابراهيم عليه‏السلام را ادراك مى‏كن ند، و راه سلوك الى الله و سير الىجنابه را تعلم مى‏نمايند، و حقيقت‏سيرانفسى و سلوك معنوى را از منتهاى ظلمت طبيعت، كه به جن عليه الليل در آنمسلك تعبير شده، تا القاء مطلق انيت و انانيت و ترك خودى و خودپرستى و وصول به مقام قدس و دخول در محفل انس، كه در اين م سلك اشارت به آن است وجهت وجهى للذى فطر السموات... از آن دريابند. و ديگران از آن، سير آفاقى وكيفيت تربيت و تعليم جناب خليل الرحمن امت‏خود را، ادراك كنند. و بدين منوال، ساير قصص و حكايات، مثل قصه آدمو ابراهيم و موسى و يوسف و عيسى و ملاقات موسى و خضر، كه اس تفادات اهل معارف و رياضات و مجاهدات و ديگران هريك با ديگرى فرق دارد. و در اين قسمت داخل است، يا مقصدى مستقل است، حكم و مواعظ ذات مقدس حق; كه هر جامناسب شده خود به لسان قدرت بندگان را دعوت فرموده، يا به معارف الهيه و توحيد و تنزيه، چون سوره مباركه«توحيد» و اواخر سوره «حشر» و اوائل «حديد»، و ديگر موارد كتاب شريف الهى. و اصحاب قلوب و سوابق حسنى را از اينقسمت‏حظوظى است‏بى‏شمار. مثلا، اصحاب معارف از كريمه مقدسه و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثميدركه الموت فقد وقع اجره على الله. قرب نافله و فريضه ر ا استفادت كنند; در عين حال كه ديگران خروج به بدن وهجرت، مثلا به مكه يا مدينه، را مى‏فهمند. و يا دعوت فرموده به تهذيب نفوس و رياضات باطنيه چون كريمه شريفه قدافلح من زكيها و قد خاب من دسيها. الى غير ذلك. و يا دعوت به عمل صالح است; چنانچه معلوم است. و يا تح ذير ازمقابلات هر يك از اينها است. و در اين قسمت نيز داخل است‏حكم لقمانى و ديگر بزرگان و مؤمنين كه در موارد مختلفهاين صحيفه الهيه مذكور است، چون قضاياى اصحاب كهف. و ديگر از مطالب اين صحيفه نورانيه، بيان احوال كفار و جاحدين و مخالفان با حق و حقيقت و معاندين يا انبياء و اولياءعليهم‏السلام، و بيان كيفيت عواقب امور آنها و چگونگى بوار و هلاك آنها، چون قضاياى فرعون و قارون و نمرود و شداد واصحاب فيل، و ديگر از كفره و فج ره، كه در هر يك از آنها موعظتها و حكم بلكه معارفى است‏براى اهلش. و در اين قسمتداخل است قضاياى ابليس ملعون. و در اين قسمت نيز داخل است - يا قسمتى مستقل است - قضاياى غزوات رسول خداصلى الله عليه و آله، كه در آنها نيز مطالب شريفه مذكور است، كه يكى از آنها كي فيت مجاهدات اصحاب رسول خدا صلىالله عليه و آله است‏براى بيدار كردن مسلمين از خواب غفلت و برانگيختن آنها است‏براى مجاهدت فى سبيل الله و تنفيذكلمه حق و اماته باطل. و يكى ديگر از مطالب قرآن شريف، بيان قوانين ظاهر شريعت و آداب و سنن الهيه است، كه در اين كتاب نورانى كليات ومهمات آن ذكر شده. و عمده در اين قسم دعوت به اصول مطالب و ضوابط آن است; مثل باب صلاة، و زكات، و خمس، وحج، وصوم، و جهاد، و نكاح، و ارث، و قصاص، و حد ود، و تجارت، و امثال آن. و چون اين قسم، كه علم ظاهر شريعت است،عام المنفعه و براى جميع طبقات از حيث تعمير دنيا و آخرت مجعول است و تمام طبقات مردم از آن به مقدار خوداستفادت كنند، از اين جهت در كتاب خدا دعوت به آن بسيار است و در احاديث و اخبار نيز خصوصيات و تفاصيل آنها بهحد وافر است و تصانيف علماء شريعت در اين قسمت‏بيشتر و بالاتر از ساير قسمتها است. و يكى ديگر از مطالب قرآن شريف، احوال معاد و براهين بر اثبات آن، و كيفيت عذاب و عقاب و جزا و ثواب آن، و تفاصيلجنت و نار و تعذيب و تنعيم. و در اين قسمت‏حالات اهل سعادت و درجات آنها از اهل معرفت و مقربين و از اهل رياضت وسالكين و از اهل عبادت و ناسكين، و هم ينطور حالات و درجات اهل شقاوت از كفار و محجوبين و منافقين و جاحدين واهل معصيت و فاسقين مذكور است. ولى آنچه به حال عموم بيشتر فايده داشته بيشتر مذكور و با صراحت لهجه است; وآنچه براى يك طبقه خاصه مفيد است، به طريق رمز و اشاره مذكور است; مثل و رضوان من الله اكبر و آيات لقاءالله براىآن دسته. و مثل كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون. براى دسته ديگر. و در اين قسمت، يعنى در قسم تفصيل معاد ورجوع الى الله، معارفى بى‏شمار و اسرارى بس دشوار مذكور است كه اطلاع بر كيفيت آنها جز به سلوك برهانى يا نورعرفانى نتوان پيدا كر د. و يكى ديگر از مطالب اين صحيفه الهيه كيفيت احتجاجات و براهينى است كه ذات مقدس حق تعالى يا خود اقامهفرموده بر اثبات مطالب حقه و معارف الهيه، مثل احتجاج بر اثبات حق و توحيد و تنزيه و علم و قدرت و ديگر اوصافكماليه; كه در اين قسمت گاهى براهين دقيقه‏اى پيدا ش ود كه اهل معرفت از آن استفاده كامل نمايند، شهد الله انه لا الهالا هو. و گاهى براهينى است كه حكماء و دانشمندان طورى از آن استفاده كنند، و اهل ظاهر و عامه مردم از آن طورىبهره بردارند، مثل كريمه لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا. و مثل كريمه اذا لذهب كل اله بما خلق. و مثل آيات اول سوره«حديد» و سوره مباركه «توحيد» و غير آن. و مثل احتجاج بر اثبات معاد و رجوع ارواح و انشاء نشئه اخرى، و احتجاج براثبات ملائكة الله و انبياء عظام، كه در موارد مختلفه اين كتاب شريف موجود است. اين حال احتجاجات خود ذات مقدس.و يا آن‏ك ه حق تعالى نقل براهين انبياء و دانشمندان را فرموده بر اثبات معارف; مثل احتجاجات جناب خليل الرحمنسلام الله عليه و غير آن. اينها مهمات مطالب اين كتاب است; و الا ديگر مطالب متفرقه نيز موجود است كه احصاء آن وقتى كافى لازم دارد. اكنون كه مقاصد و مطالب اين صحيفه الهيه را دانستى، يك مطلب مهمى را بايد در نظر بگيرى كه با توجه به آن راهاستفاده از كتاب شريف بر تو باز شود و ابواب معارف و حكم بر قلبت مفتوح گردد. و آن، آن است كه به كتاب شريف الهىنظر تعليم داشته باشى و آن را كتاب تعليم و افاده بدانى، و خود را موظف به تعلم و استفاده بدانى. و مقصود ما از تعليم وتعلم و افاده و استفاده آن نيست كه جهات ادبيت و نحو و صرف را از آن تعليم بگيرى، يا حيث فصاحت و بلاغت و نكاتبيانيه و بديعيه از آن فراگيرى، يا در قصص و حكايات آن به نظر تاريخى و اطلاع بر امم سالفه بنگرى; هيچ يك از اينهاداخل در مقاصد قرآن نيست و از منظور اصلى كتاب الهى به مراحلى دور است. و اين‏كه استفاده ما از اين كتاب بزرگ بسيار كم است، براى همين است كه يا به آن نظر تعليم و تعلم نداريم - چنانچهغالبا اين طوريم - فقط قرائت قرآن مى‏كنيم براى ثواب و اجر، و لهذا جز به جهت تجويد آن اعتنائى نداريم. مى‏خواهيمقرآن را صحيح بخوانيم كه ثواب به ما عنايت‏شود، و در همين حد واقف مى‏شويم و به همين امر قناعت مى‏كنيم; و لهذاچهل سال قرآن شريف را مى‏خوانيم و به هيچ وجه از آن استفاده‏اى حاصل نشود جز اجر و ثواب قرائت. و يا اگر نظرتعليم و تعلم داشته باشيم، با نكات بديعيه و بيانيه و وجوه اعجاز آن، و قدرى بالا تر، جهات تاريخى و سبب نزول آيات، واوقات نزول، و مكى و مدنى بودن آيات و سور، و اختلاف قرائات و اختلاف مفسرين از عامه و خاصه، و ديگر امور عرضيهخارج از مقصد كه خود آنها موجب احتجاب از قرآن و غفلت از ذكر الهى است، سروكار داريم. بلكه مفسرين بزرگ ما نيزعمده هم خود را صرف در يكى از اين جهات يا بيشتر كرده و باب تعليمات را به روى مردم مفتوح نكرده‏اند. به عقيده نويسنده تاكنون تفسير براى كتاب خدا نوشته نشده. به‏طور كلى معنى «تفسير» كتاب آن است كه شرح مقاصدآن كتاب را بنمايد; و نظر مهم به آن، بيان منظور صاحب كتاب باشد. اين كتاب شريف، كه به شهادت خداى تعالى كتابهدايت و تعليم است و نور طريق سلوك انسانيت است ، بايد مفسر در هر قصه از قصص آن، بلكه هر آيه از آيات آن، جهتاهتداء به عالم غيب و حيث راه‏نمايى به طرق سعادت و سلوك طريق معرفت و انسانيت را به متعلم بفهماند. مفسر وقتى«مقصد» از نزول را به ما فهماند مفسر است، نه «سبب‏» نزول به آن‏طور كه در تفاسير وارد است. در همين قصه آدم و حوا وقضاياى آنها با ابليس از اول خلقت آنها تا ورود آنها در ارض، كه حق تعالى مكرر در كتاب خود ذكر فرموده، چقدر معارف ومواعظ مذكور و مرموز است و ما را به چقدر از معايب نفس و اخلاق ابليسى و كمالات آن و معارف آدمى آشنا مى‏كند و مااز آن غاف ل هستيم. بالجمله، كتاب خدا كتاب معرفت و اخلاق و دعوت به سعادت و كمال است; كتاب تفسير نيز بايد كتاب عرفانى اخلاقى ومبين جهات عرفانى و اخلاقى و ديگر جهات دعوت به سعادت آن باشد. مفسرى كه از اين جهت غفلت كرده يا صرف نظرنموده يا اهميت‏به آن نداده، از مقصود قرآن و منظو ر اصلى انزال كتب و ارسال رسل غفلت ورزيده. و اين يك خطايى استكه قرنها است اين ملت را از استفاده از قرآن شريف محروم نموده و راه هدايت را به روى مردم مسدود كرده. ما بايدمقصود از تنزيل اين كتاب را قطع نظر از جهات عقلى برهانى، كه خود به ما مقصد را مى‏فهماند، از خود كتاب خدا اخذكنيم. مصنف كتاب مقصد خود را بهتر مى‏داند. اكنون به فرموده‏هاى اين مصنف راجع به شئون قرآن نظر كنيم،مى‏بينيم خود مى‏فرمايد: ذلك الكتاب لاريب فيه هدى للمتقين. اين كتاب را كتاب هدايت‏خوانده. مى‏بينيم در يك سورهكوچك چندين مرتبه مى‏فرمايد: و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر. مى‏بينيم مى‏فرمايد: وانزلنا اليك الذكر لتبينللناس مانزل اليهم ولعلهم يتفكرون. مى‏فرمايد: كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكر اولواالالباب. الى غيرذلك از آيات شريفه كه ذكرش به طول انجامد. بالجمله، مقصود ما از اين بيان نه انتقاد در اطراف تفاسير است، چه كه هر يك از مفسرين زحمتهاى فراوان كشيده ورنجهاى بى‏پايان برده تا كتابى شريف فراهم آورده فلله درهم و على الله اجرهم، بلكه مقصود ما آن است كه راه استفاده ازاين كتاب شريف را، كه تنها كتاب سلوك الى الله و يكتا كتاب تهذيب نفوس و آداب و سنن الهيه است و بزرگتر وسيلهرابطه بين خالق و خلق و عروة‏الوثقى و حبل‏المتين تمسك به عز ربوبيت است، بايد به روى مردم مفتوح نمود. علماء ومفسرين تفاسير فارسى و عربى بنويسند و مقصود آنها بيان تعاليم و دستورات عرفانى و اخلاقى و بيان كيفيت ربطمخلوق به خالق و بيان هجرت از دارالغرور به دارالسرور و الخلود باشد، به طورى كه در اين كتاب شريف به وديعتگذاشته شده. صاحب اين كتاب سكاكى و شيخ نيست كه مقصدش جهات بلاغت و فصاحت‏باشد، سيبويه و خليل نيست تامنظورش جهات نحو و صرف باشد; م سعودى و ابن‏خلكان نيست تا در اطراف تاريخ عالم بحث كند; اين كتاب چونعصاى موسى و يد بيضاى آن سرور، يا دم عيسى كه احياء اموات مى‏كرد نيست كه فقط براى اعجاز و دلالت‏بر صدق نبىاكرم آمده باشد; بلكه اين صحيفه الهيه كتاب احياء قلوب به حيوة ابدى علم و معارف الهيه است; اين كتاب خدا است و بهشئون الهيه جل و علا دعوت مى‏كند. مفسر بايد شئون الهيه را به مردم تعليم كند، و مردم بايد براى تعلم شئون الهيه بهآن رجوع كنند تا استفادت از آن حاصل شود - و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين ولايزيد الظالمين الاخسارا. چه خ سارتى بالاتر از اين‏كه سى - چهل سال كتاب الهى را قرائت كنيم و به تفاسير رجوع كنيم و از مقاصد آنبازمانيم. ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين. اكنون كه عظمت كتاب خدا از جميع جهات مقتضيه عظمت معلوم شد و راه استفادت مطالب آن مفتوح گرديد، برمتعلم و مستفيد از كتاب خدا لازم است كه يكى ديگر از آداب مهمه را به كار بندد تا استفاده حاصل شود; و آن رفع موانعاستفاده است كه ما از آنها تعبير كنيم به حجب بين مستفيد و قرآن. و اين حجابها بسيار است كه ما به بعض از آن اشارهنماييم: يكى از حجابهاى بزرگ حجاب خودبينى است كه شخص متعلم خود را به واسطه اين حجاب مستغنى بيند و نيازمند بهاستفاده نداند. و اين از شاهكارهاى مهم شيطان است كه هميشه كمالات موهومه را بر انسان جلوه دهد و انسان را بهآنچه كه دارد راضى و قانع كند و ماوراء آنچه پيش او است هر چيز را از چشم او ساقط كند. مثلا، اهل تجويد را به همانعلم جزيى قانع كند و آن را در نظر آنها جلوه‏هاى فراوان دهد و ديگر علوم را از نظر آنها بيفكند. و حمله قرآن را پيش آنهابه خود آنها تطبيق كند و آنها را از فهم كتاب نورانى الهى و استفاده از آن محروم نمايد. و اصحاب ادبيت را به همانصورت بى‏مغز راضى كند و تمام شئون قرآن را در همان كه پيش آنها است نمايش دهد. و اهل تفاسير به‏طور معمول راسرگرم كند به وجوه قرائات و آراء مختلفه ارباب لغت و وقت نزول و شان نزول و مدنى و مكى بودن و تعداد آيات و حروفو امثال اين امور. و اهل علوم را نيز قانع كند فقط به دانستن فنون دلالات و وجوه احتجاجات و امثال آن. حتى فيلسوف وحكيم و عارف اصطلاحى را محبوس كند در حجاب غليظ اصطلاحات و مفاهيم و امثال آن. شخص مستفيد بايد تمام اينحجب را خرق كند و از ماوراء اين حجب به قرآن نظر كند و د ر هيچ يك از اين حجابها توقف نكند كه از قافله سالكان الىالله بازماند و از دعوتهاى شيرين الهى محروم مى‏شود. از خود قرآن شريف دستور عدم وقوف و قانع نشدن به يك حدمعين استفاده شود. در قصص قرآنيه اشارت به اين معنى بسيار است. حضرت موسى كليم با مقام بزرگ نبوت قن اعت‏بهآن مقام نكرد و به مقام شامخ علم خود وقوف نفرمود; به مجرد آنكه شخص كاملى را مثل خضر ملاقات كرد با آن تواضع وخضوع گفت: هل اتبعك على ان تعلمن مما علمت رشدا. و ملازم خدمت او شد تا علومى كه بايد استفاده كند فراگرفت.حضرت ابراهيم عليه‏السلام به مقام بزرگ ايمان و علم خاص به انبياء عليهم‏السلام قناعت نكرد، عرض كرد: رب ارنى كيفتحيى الموتى. از ايمان قلبى خواست ترقى كند به مقام اطمينان شهودى. بالاتر آنكه خداى تبارك و تعالى به جنابختمى مرتبت - اعرف خلق الله على الاطلاق - دستور مى‏دهد به كريمه شريفه و قل رب زدن ى علما. اين دستورات كتابالهى، اين نقل قصه‏هاى انبياء، براى آن است كه ما از آنها تنبه حاصل كنيم و از خواب غفلت‏برانگيخته شويم. يكى ديگر از حجب، حجاب آراء فاسده و مسالك و مذاهب باطله است; كه اين گاهى از سوء استعداد خود شخص است واغلب از تبعيت و تقليد پيدا شود. و اين از حجبى است كه مخصوصا از معارف قرآن ما را محجوب نموده. مثلا، اگر اعتقادفاسدى به مجرد استماع از پدر و مادر يا بعض از جهله از اهل منبر در دل ما راسخ شده باشد، اين عقيده حاجب شودمابين ما و آيات شريفه الهيه; و اگر هزاران آيه و روايت وارد شود كه مخالف آن باشد، يا از ظاهرش مصروف كنيم و يا به آنبه نظر فهم نظر نكنيم. راجع به عقايد و معارف مثل بسيار است ولى من از تعداد آن خودد ارى مى‏كنم، زيرا كه مى‏دانماين حجاب با گفته مثل منى خرق نشود، ولى از باب نمونه به يكى از آنها اشاره مى‏كنم كه فى‏الجملة سهل‏الماخذتر است.اين همه آياتى كه راجع به لقاءالله و معرفة‏الله وارد شده و اين همه روايات كه در اين موضوع است و اين همه اشارات وكنايات و صراحات كه در ادعيه و مناجاتهاى ائمه عليهم‏السلام موجود است، به مجرد اين عقيده، كه از اشخاص عامى دراين ميدان ناشى و منتشر شده، كه راه معرفة‏الله بكلى مسدود است، و باب معرفة‏الله و مشاهده جمال را به باب تفكر درذات، به آن وجه ممنوع بلكه ممتنع قياس نموده‏ اند، تاويل و توجيه كنند; و يا اصلا در اين ميدان وارد نشوند و خود را بامعارف كه قرة‏العين انبياء و اولياء است آشنا نكنند. خيلى مايه تاسف است‏براى اهل‏الله كه يك باب از معرفت را كهمى‏توان گفت غايت‏بعثت انبياء و منتهاى مطلوب اولياء است، به طورى به روى مردم مسدود كرده‏اند كه دم زدن از آنكفر محض و زندقه صرف است. مى‏گويند: فلان، يك عقايد عاميانه خوبى دارد، اى كاش ما به همان عقيده عاميانه بوديم.اين مطلب درست است زيرا كه اين بيچاره كه به اين كلام متفوه مى‏شود خود عقايد عاميانه را از دست داده و ديگر معارفرا، كه معارف خواص و اهل‏الله است، باطل مى‏شمرد. اين آرزو درست مثل آرزوى كفار است كه در كريمه الهيه نقل از آنهاشده: و يقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا. ما اگر بخواهيم آيات و اخبار لقاءالله را به تفصيل ذكر كنيم تا رسوايى اين عقيده فاسده كه از جهل و غرور شيطانى پيداشده واضح شود، كتابى جداگانه لازم دارد; فضلا اگر بخواهيم معارفى را كه به واسطه اين حجاب غليظ شيطانى در پسپرده نسيان مانده; تا معلوم شود كه يكى از مراتب مهجوريت از قرآن و مهجور گذاشتن قرآن، كه از همه شايد تاسفشبيشتر است، اين است. چنانچه در كريمه شريفه فرمايد: و قال الرسول يا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا. مهجورگذاردن قرآن مراتب بسيار و منازل بيشمار دارد كه به عمده آن شايد ما متصف باشيم. آ يا اگر ما اين صحفيه الهيه را مثلاجلدى پاكيزه و قيمتى نموديم و در وقت قرائت‏يا استخاره بوسيديم و به ديده نهاديم، آن را مهجور نگذاشتيم؟ آيا اگر غالب عمر خود را صرف در تجويد و جهات لغويه و بيانيه و بديعيه آن كرديم، اين كتاب شريف را ازهجوريت‏بيرون آورديم؟ آيا اگر قرائات مختلفه و امثال آن را فراگرفتيم، از ننگ هجران از قرآن خلاصى پيدا كرديم؟ آيا اگروجوه اعجاز قرآن و فنون محسنات آن را تعلم ك رديم، از شكايت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مستخلص شديم؟هيهات! كه هيچ يك از اين امور مورد نظر قرآن و منزل عظيم‏الشان آن نيست. قرآن كتاب الهى است و در آن شئونالهيت است; قرآن حبل متصل بين خالق و مخلوق است و به وسيله تعليمات آن بايد رابطه معنويه و ارت باط غيبى بينبندگان خدا و مربى آنها پيدا شود; از قرآن بايد علوم الهيه و معارف لدنيه حاصل شود. رسول خدا صلى الله عليه و آله بهحسب روايت كافى شريف فرموده: انما العلم ثلاثة: آية محكمة; و فريضة عادلة; و سنة قائمة. قرآن شريف حامل اين علوم است; اگر ما از قرآن اين علوم را فراگرفتيم، آن را مهجور نگذاشتيم. اگر دعوتهاى قرآن راپذيرفتيم و از قصه‏هاى انبياء عليهم‏السلام كه مشحون از مواعظ و معارف و حكم است تعليمات گرفتيم، اگر ما از مواعظخداى تعالى و مواعظ انبياء و حكماء كه در قرآن مذكور است موعظت گرفتيم، قرآن را مهجور نگذاشتيم; والا غور درصورت ظاهر قرآن نيز اخلاد الى الارض است، و از وساوس شيطان است كه بايد به خداوند از آن پناه برد. يكى ديگر از حجب كه مانع از استفاده از اين صحيفه نورانيه است اعتقاد به آن است كه جز آنكه مفسرين نوشته يافهميده‏اند كسى را حق استفاده از قرآن شريف نيست. و تفكر و تدبر در آيات شريفه را به تفسير به راى، كه ممنوع است،اشتباه نموده‏اند; و به واسطه اين راى فاسد و عقيده باطله قرآن شريف را از جميع فنون استفاده عارى نموده و آن را بهكلى مهجور نموده‏اند; در صورتى كه استفادات اخلاقى و ايمانى و عرفانى به هيچ وجه مربوط به تفسير نيست تا تفسير بهراى باشد. مثلا، اگر كسى از كيفيت مذاكرات حضرت موسى با خضر و كيفيت معاشرت آنه ا و شدرحال حضرت موسى، باآن عظمت مقام نبوت، براى به دست آوردن علمى كه پيش او نبوده، و كيفيت عرض حاجت‏خود به حضرت خضر - بهطورى كه در كريمه شريفه هل اتبعك على ان تعلمن مما علمت رشدا. مذكور است - و كيفيت جواب خضر، وعذرخواهى‏هاى حضرت موسى، بزرگى مقام علم، و آ داب سلوك متعلم با معلم را كه شايد بيست ادب در آن هست،استفاده كند، اين چه ربط به تفسير دارد تا تفسير به راى باشد. و بسيارى از استفادات قرآن از اين قبيل است. و در معارف، مثلا، اگر كسى از قول خداى تعالى: الحمدلله رب العالمين كه حصر جميع محامد و اختصاص تمام اثنيه است‏بهحق‏تعالى، استفاده توحيد افعالى كند و بگويد از آيه شريفه استفاده شود كه هر كمال و جمال و هر عزت و جلالى كه درعالم است و چشم احول و قلب محجوب به موجودات نسبت مى‏دهد از حق‏تعالى است و هيچ موجودى را از خود چيزىنيست، و لهذا محمدت و ثنا خاص به حق ا ست و كسى را در آن شركت نيست، اين چه مربوط به تفسير است تا اسمشتفسير به راى باشد يا نباشد. الى غير ذلك از امورى كه از لوازم كلام استفاده شود كه مربوط به تفسير به هيچ وجه نيست. علاوه بر آنكه در تفسير به راى نيز كلامى است، كه شايد آن غير مربوط به آيات معارف و علوم عقليه كه موافق موازينبرهانيه است و آيات اخلاقيه كه عقل را در آن مدخليت است‏باشد; زيرا كه اين تفاسير مطابق با برهان متين عقلى يااعتبارات واضحه عقليه است، كه اگر ظاهرى برخلاف آنها باشد لازم است آن را از آن ظاهر مصروف نمود. مثلا، در كريمهشريفه وجاء ربك و الرحمن على العرش استوى كه فهم عرفى مخالف با برهان است، رد اين ظاهر و تفسير مطابق بابرهان تفسير به راى نيست و به هيچ وجه ممنوع نخواهد بود. پس، محتمل است، بلكه مظنون است، كه تفسير به راى راجع به آيات احكام باشد كه دست آراء و عقول از آن كوتاه است،و به صرف تعبد و انقياد از خزان وحى و مهابط ملائكة‏الله بايد اخذ كرد; چنانچه اكثر روايات شريفه در اين باب در مقابلفقهاء عامه كه دين خدا را با عقول خ ود و مقايسات مى‏خواستند بفهمند وارد شده است. و اين‏كه در بعضى روايات شريفهاست كه ليس شى‏ء ابعد من عقول الرجال من تفسير القرآن. و همچنين روايت‏شريفه كه مى‏فرمايد: دين الله لايصاببالعقول، شهادت دهد بر اينكه مقصود از «دين‏الله‏» احكام تعبديه دين است; والا ب اب اثبات صانع و توحيد و تقديس واثبات معاد و نبوت، بلكه مطلق معارف، حق طلق عقول و از مختصات آن است. و اگر در كلام بعضى محدثين عالى‏مقاموارد شده است كه در اثبات توحيد اعتماد بر دليل نقلى است، از غرائب امور بلكه از مصيباتى است كه بايد به خداى تعالىاز آن پنا ه برد; و اين كلام محتاج به تهجين و توهين نيست. و الى الله المشتكى. يكى ديگر از حجب كه مانع از فهم قرآن شريف و استفاده از معارف و مواعظ اين كتاب آسمانى است، حجاب معاصى وكدورات حاصله از طغيان و سركشى نسبت‏به ساحت قدس پروردگار عالميان است كه قلب را حاجب شود از ادراكحقايق. و بايد دانست كه از براى هر يك از اعمال صالحه يا سيئ ه چنانچه در عالم ملكوت صورتى است مناسب با آن، درملكوت نفس نيز صورتى است كه به واسطه آن در باطن ملكوت نفس يا نورانيت‏حاصل شود و قلب مطهر و منور گردد، ودر اين صورت نفس چون آئينه صافى گردد كه لايق تجليات غيبيه و ظهور حقايق و معارف در آن شود; و يا ملكوت نفسظ لمانى و پليد شود، و در اين صورت قلب چون آئينه زنگارزده و چركين گردد كه حصول معارف الهيه و حقايق غيبيه درآن عكس نيفكند. و چون قلب در اين صورت كم‏كم در تحت‏سلطه شيطان واقع شود و متصرف مملكت روح ابليس گردد،سمع و بصر و ساير قوا نيز به تصرف آن پليد در آيد، و سمع از معارف و مواعظ الهى بكلى بسته شود، و چشم آيات باهرهالهيه را نبيند و از حق و آثار و آيات او كور گردد، و دل تفقه در دين نكند و از تفكر در آيات و بينات و تذكر حق و اسماء وصفات محروم گردد، چنانچه حق تعالى فرموده: لهم قلوب لايفقهون بها ولهم اعين لايبصرو ن بها ولهم آذان لايسمعونبها اولئك كالانعام بل هم اضل. نظر آنها به عالم چون نظر انعام و حيوانات گردد كه از اعتبار و تدبر خالى است، و قلوبآنها چون قلوب حيوانات شود كه از تفكر و تذكر بى‏بهره است، بلكه از نظر در آيات و شنيدن مواعظ و معارف حالت غفلتو استكبار آنان روزافزون شود; پس، از حيوان پست‏تر و گمراه‏ترند. يكى ديگر از حجب غليظه، كه پرده ضخيم است‏بين ما و معارف و مواعظ قرآن، حجاب حب دنيا است كه به واسطه آنقلب تمام هم خود را صرف آن كند و وجهه قلب يكسره دنياوى شود; و قلب به واسطه اين محبت از ذكر خدا غافل شود واز ذكر و مذكور اعراض كند. و هرچه علاقمندى به دنيا و اوضاع آن زيادت شود، پرده و حجاب قلب ضخيمتر گردد. و گاهشود كه اين علاقه به طورى بر قلب غلبه كند و سلطان حب جاه و شرف به قلب تسلط پيدا كند كه نور فطرت الله بكلىخاموش شود و درهاى سعادت به روى انسان بسته شود. و شايد قفلهاى قلب كه در آيه شريفه است كه مى‏فرم ايد: افلايتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها، همين قفل و بندهاى علايق دنيوى باشد. و كسى كه بخواهد از معارف قرآن استفادهكند و از مواعظ الهيه بهره بردارد، بايد قلب را از اين ارجاس تطهير كند و لوث معاصى قلبيه را، كه اشتغال به غير است،از دل براندازد; زيرا كه غير مطهر محرم اين اسرار نيست. قال تعالى: انه لقرآن كريم فى كتاب مكنون لايمسه الاالمطهرون. چنانچه از ظاهر اين كتاب و مس آن در عالم ظاهره غير مطهر ظاهرى ممنوع است تشريعا و تكليفا، ازمعارف و مواعظ آن و باطن و سر آن ممنوع است كسى كه قلبش متلوث به ارجاس تعلقا ت دنيويه است. و قال تعالى:ذلك الكتاب لاريب فيه هدى للمتقين... غير متقى و غير مؤمن به حسب تقوى و ايمان عامه، از انوار صوريه مواعظ و عقايدحقه آن محروم است; و غير متقى و مؤمن به حسب مراتب ديگر تقوا، كه تقواى خاص و خاص‏الخاص و اخص‏الخواص است، از ديگر مراتب آ ن محروم است. و تفصيل در اطراف آن و ذكر آيات ديگر كه دلالت‏بر مقصود دارد موجب تطويل است ولىما اين فصل را ختم كنيم به ذكر يك آيه شريفه الهيه كه براى اهل يقظه كفايت كند به شرط تدبر در آن. قال تبارك وتعالى: قد جائكم من الله نور و كتاب مبين يهدى به الله من ات بع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الى النور ويهديهم الى صراط مستقيم. ] خصوصيات آيه شريفه بسيار است، و بيان در اطراف نكات آن رساله على‏حده لازم دارد كه اكنون مجال آن نيست. يكى از آداب قرائت قرآن حضور قلب است. و ديگر از آداب مهمه آن، تفكر است. و مقصود از تفكر آن است كه از آيات شريفه جستجوى مقصد و مقصود كند. و چونمقصد قرآن، چنانچه خود آن صحيفه نورانيه فرمايد، هدايت‏به سبل سلامت است و اخراج از همه مراتب ظلمات است‏بهعالم نور و هدايت‏به طريق مستقيم است، بايد انسا ن به تفكر در آيات شريفه مراتب سلامت را از مرتبه دانيه آن، كه راجعبه قواى ملكيه است، تا منتهى‏النهايه آن، كه حقيقت قلب سليم است - به تفسيرى كه از اهل بيت وارد شده كه ملاقاتكند حق را در صورتى كه غير حق در آن نباشد - به دست آورد. و سلامت قواى ملكيه و ملكوتي ه گم‏شده قارى قرآن باشد،كه در اين كتاب آسمانى اين گم‏شده موجود است و بايد با تفكر استخراج آن كند. و چون قواى انسانيه سالم از تصرفشيطانى شد و طريق سلامت را بدست آورد و بكار بست، در هر مرتبه سلامت كه حاصل شد از ظلمتى نجات يابد و قهرانور ساطع الهى در آن تجل ى كند، تا آن‏كه اگر از جميع انواع ظلمات كه اول آن ظلمات عالم طبيعت است‏به جميع شئونآن و آخر آن ظلمت توجه به كثرت است‏به تمام شئون آن خالص شد، نور مطلق در قلبش تجلى كند و به طريق مستقيمانسانيت، كه در اين مقام طريق رب است، انسان را هدايت كند: ان ربى على صر اط مستقيم. و در قرآن شريف دعوت به تفكر و تعريف و تحسين از آن بسيار شده. قال تعالى: وانزلنا اليك الذكر لتبين للناس مانزلاليهم ولعلهم يتفكرون. در اين كريمه مدح بزرگى است از تفكر، زيرا كه غايت انزال كتاب بزرگ آسمانى و صحيفه عظيمهنورانى را احتمال تفكر قرار داده; و اين از شدت اعتناء به آن است كه بس احتمال آن موجب يك همچو كرامتى عظيمشده. و در آيه ديگر فرمايد: فاقصص القصص لعلهم يتفكرون. و از اين قبيل يا قريب به آن، آيات بسيار است و روايات دربارهتفكر نيز بسيار است. از حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله منقول است كه چون اين آيه شريفه نازل شد كهمى‏فرمايد: ان فى خلق السموات والارض واختلاف الليل والنهار لايات... فرمود: ويل لمن قراها ولم يتفكر فيها. عمده دراين باب آن است كه انسان بفهمد تفكر ممدوح كدام است; والا در اين‏كه تفكر در قرآن و حديث ممدوح است‏شك نيست.بهترين تعبيرها از براى آن، آن است كه خواجه عبدالله انصارى قدس سره مى‏كند، قال: اعلم، ان التفكر تلمس البصيرةلاستدراك البغية. يعنى تفكر جستجو نمودن «بصيرت‏» است - كه چشم قلب است - براى رسيدن به مقصود و نتيجه، كهغايت كمال آن است. و معلوم است مقصد و مقصود سعادت مطلقه است ك ه به كمال علمى و عملى حاصل آيد. پس، انسان در آيات شريفه كتاب الهى و در قصص و حكايات آن بايد مقصود و نتيجه انسانيه، كه سعادت است، به دستآورد. و چون سعادت رسيدن به سلامت مطلقه و عالم نور و طريق مستقيم است، انسان بايد از قرآن شريف سبل سلامتو معدن نور مطلق و طريق مستقيم را طلب كند; چنانچه در آيه شريفه سابقه اشاره به آن شد. و چون شخص قارى مقصدرا يافت، در تحصيل آن بينا شود و راه استفاده از قرآن شريف بر او گشوده و ابواب رحمت‏حق بر او مفتوح گردد، و عمركوتاه عزيز خود و سرمايه تحصيل سعادت خويش را صرف در امورى كه مقصود به رسالت نيست نكند و از ف ضول بحث وكلام در چنين امر مهمى خوددارى كند. و چون مدتى چشم دل را به اين مقصود افكند و از ديگر امور صرف نظر كرد، چشم دل بينا گردد و حديد شود، و تفكر درقرآن براى نفس عادى شود و طرق استفاده باز گردد، و ابوابى بر او مفتوح شود كه تاكنون نبوده و مطالب و معارفى ازقرآن استفاده كند كه تاكنون به هيچ وجه نم ى‏كرده; آن وقت‏شفا بودن قرآن را براى امراض قلبيه مى‏فهمد، و مفاد آيهشريفه وننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين ولا يزيد الظالمين الا خسارا. و معنى قول اميرالمؤمنين صلواتالله عليه را كه مى‏فرمايد: وتعلموا القرآن; فانه ربيع القلوب. واستشفوا بنوره، فا نه شفاء الصدور ادراك مى‏كند. و از قرآنشريف فقط شفاء امراض جسمانيه را طلب نمى‏كند، بلكه عمده مقصد را شفاء امراض روحانيه كه مقصد قرآن است قرارمى‏دهد. قرآن براى شفاء امراض جسميه نازل نشده، گرچه شفاء امراض جسميه به او حاصل شود; چنانچه انبياء عليهمالسلام نيز براى شفاء جسمانى نيامده بودند گرچه شفاء مى‏دادند; آنها اطباء نفوس و شفادهندگان قلوب و ارواحند. يكى از آداب مهمه قرائت قرآن‏كه انسان را به نتايج‏بسيار و استفادات بى‏شمار نائل كند، «تطبيق‏» است. و آن چنان استكه در هر آيه از آيات شريفه كه تفكر مى‏كند، مفاد آن را با حال خود منطبق كند، و نقصان خود را به واسطه آن مرتفع كندو امراض خود را بدان شفا دهد. مث لا، در قصه شريفه حضرت آدم عليه‏السلام ببيند سبب مطرود شدن شيطان از بارگاهقدس با آن همه سجده‏ها و عبادتهاى طولانى چه بوده، خود را از آن تطهير كند; زيرا مقام قرب الهى جاى پاكان است، بااوصاف و اخلاق شيطانى قدم در آن بارگاه قدس نتوان گذاشت. از آيات شريفه است فاده مى‏شود كه مبدا سجده ننمودنابليس خودبينى و عجب بوده كه كوس انا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين زد، و اين خودبينى اسبابخودخواهى و خودفروشى - كه استكبار است - شد; و آن، اسباب خودرايى - كه استقلال و سرپيچى از فرمان است - شد،پس مطرود درگاه شد. ما از اول عمر شيطان را ملعون و مطرود خوانديم و خود به اوصاف خبيثه او متصف هستيم. و درفكر آن برنيامديم كه آن‏چه سبب مطروديت درگاه قدس است در هر كسى باشد مطرود است; شيطان خصوصيتى ندارد،آنچه او را از درگاه قرب دور كرد ما را نگذارد كه به آن درگاه راه يابيم. مى‏تر سم لعنهايى كه به ابليس مى‏كنيم خود نيز درآن شريك باشيم. و نيز تفكر كنيم در همين قصه شريفه و سبب مزيت آدم و برترى او را از ملائكة‏الله ببينيم چه بوده، خود نيز به مقدارطاقت‏به آن متصف شويم. مى‏بينيم «تعليم اسماء» سبب آن بوده; چنانچه فرمايد: و علم آدم الاسماء كلها. و مرتبه عاليهتعليم اسماء تحقق به مقام اسماءالل ه است; چنانچه مرتبه عاليه از احصاء اسماء كه در روايت‏شريفه است: ان لله تسعوتسعين اسما; من احصاها، دخل الجنة، تحقق به حقيقت آنها است كه انسان را به جنت اسمائى نائل كند. انسان با ارتياضات قلبيه مى‏تواند مظهر اسماءالله و آيت كبراى الهى شود، و وجود او وجود ربانى، و متصرف در مملكت اودست جمال و جلال الهى باشد. و در حديث قريب به اين معنى است كه «همانا روح مؤمن اتصالش به خداى تعالىشديدتر است از اتصال شعاع شمس به آن يا به نور آن.» و در حديث صحيح وارد است كه «بنده چون با نافله به من نزديك شد، او را دوست دارم; و چون دوست داشتم او را، منگوش او شوم كه با آن مى‏شنود و چشم او شوم كه با آن مى‏بيند و زبان او شوم كه با آن نطق مى‏كند و دست او شوم كه باآن اخذ مى‏كند.» و در حديث است كه على عين‏الله و يدالله. الى غير ذلك. و در حديث است كه نحن اسمائه الحسنى. و در اين خصوصشواهد عقليه و نقليه فراوان است. بالجمله، كسى كه بخواهد از قرآن شريف حظ وافر و بهره كافى بردارد، بايد هريك از آيات شريفه را با حالات خود تطبيقكند تا استفاده كامله كند. مثلا، در آيه شريفه در سوره «انفال‏» فرمايد: انما المؤمنون الذين اذا ذكرالله وجلت قلوبهم واذاتليت عليهم آياته زادتهم ايم انا وعلى ربهم يتوكلون.... شخص سالك بايد اين اوصاف ثلاثه را ببيند با او منطبق است؟ آياوقتى ذكر خدا مى‏شود، قلب او فرو مى‏ريزد و ترسناك مى‏شود؟ و وقتى آيات شريفه الهيه بر او خوانده مى‏شود، نور ايماندر قلبش افزايش پيدا مى‏كند؟ و اعتماد و توكلش به حق تعالى ا ست؟ يا در هر يك از مراتب، راجل، و از هر يك از اينخواص محروم است. اگر بخواهد بفهمد كه از حق ترسناك است و قلبش از ترس خداوند فرو مى‏ريزد، به اعمال خود نظركند. انسان ترسناك در محضر كبريائى جسارت به مقام مقدسش نكند و در حضور حضرت حق هتك حرمات الهيهننمايد - ا گر با آيات الهيه ايمان قوى شود، نور ايمان به مملكت ظاهرش نيز سرايت كند. ممكن نيست قلب نورانى باشد،و زبان و كلام و چشم و نظر و گوش و استماع نورانى نباشد. بشر نورانى آن است كه تمام قواى ملكيه و ملكوتيه‏اش نوربخش باشد; و علاوه بر آن‏كه خود او را هدايت‏به سع ادت و طريق مستقيم كند، به ديگران نيز نورافشانى كند و آنها را بهراه انسانيت هدايت كند; چنانچه اگر كسى به خداى تعالى توكل و اعتماد داشته باشد، قطع طمع از دست ديگران كند وبار احتياج و فقر خود را به درگاه غنى مطلق افكند; و ديگران را كه چون خود او فقيران و بي نوايانند مشكل‏گشا نداند. پس، وظيفه سالك الى الله آن است كه خود را به قرآن شريف عرضه دارد; و چنانچه ميزان در تشخيص صحت و عدمصحت و اعتبار و لااعتبار حديث آن است كه آن را به كتاب خدا عرضه دارند و آن‏چه مخالف آن باشد باطل و زخرفشمارند، ميزان در استقامت و اعوجاج و شقاوت و سعادت آن ا ست كه در ميزان كتاب الله درست و مستقيم درآيد. وچنانچه خلق رسول الله قرآن است، خلق خود را با قرآن بايد متوافق كند تا با خلق ولى كامل نيز مطابق گردد. و خلقى كهمخالف كتاب الله است زخرف و باطل است. و همچنين جميع معارف و احوال قلوب و اعمال باطن و ظاهر خود را بايد باكتاب خدا تطبيق كند و عرضه دارد تا به حقيقت قرآن متحقق گردد و قرآن صورت باطنى او گردد. و انت الكتاب المبينالذى باحرفه تظهر المضمر
14
گفتارى در هفت فصل در جاودانگى و عدم تحريف قرآن
يكى از ضروريات تاريخ اين معنا است كه تقريبا در 14 قرن‏قبل پيغمبرى ازنژاد عرب به نام محمد(ص)مبعوث به نبوتشد و دعوى نبوت كرده است‏و امتى از عرب و غير عرب به وى ايمان‏آوردند و نيز كتابى آورده كه آن را به نامقرآنناميدهو به خداى سبحان نسبتش داده است و اين‏قر آن متضمن معارف وكلياتى از شريعت است كه در طول حياتش مردم را بهآن شريعت دعوت مى‏كرده‏است. و نيز از مسلمات تاريخ است كه آن جناب با همين قرآن‏تحدى‏كرده و آن را معجزه نبوت خود خوانده، و نيز هيچ حرفىنيست در اينكه قرآن‏موجود در اين عصرهمان قرآنى است كه او آورده و براى بيشتر مردم معاصر خودش‏قرائت كردهاست.و مقصود ما از اينكه گفتيم اين همان است‏تكرا ر ادعا نيست بلكه‏منظور اين است كه بطور مسلم اين چنين نيستكه آن كتاب به كلى از ميان رفته باشد صفحه : 151 و كتاب ديگرى نظير آن و يا غير آن به دست اشخاص‏ديگرى تنظيم و به آنجناب نسبت‏داده شده و در ميان مردممعروف شده باشد كه اين، آن قرآنى است كه به محمد نازل‏شده است. همه اينها كه گفتيم امورى است كه احدى در آن ترديدندارد، مگر كسى كه‏فهمش آسيب ديده باشد.حتى موافق ومخالف‏در مساله تحريف و عدم آن نيز در هيچ‏يك آنها احتمال خلاف نداده است. تنها چيزى كه بعضى از مخالفين و موافقين احتمال داده‏انداين است كه‏جملات مختصرى و يا آيه‏اى در آن زياد و يا از آنكم شده و يا جا به جا و يا تغييرى‏در كلمات و يااعراب آن رخ داده باشد و اما اصل كتاب الهى، به همان وضع واسلوبى كهدر زمان رسول خدا(ص)بوده باقى ما نده است، و به كلى از بين‏نرفته است. از سوى ديگر مى‏بينيم كه قرآن كريم با اوصاف و خواصى كه‏نوع آياتش واجدآنهاست تحدى كرده يعنى بشر را از آوردنكتابى مشتمل بر آن اوصاف عاجز دانسته‏است و ماتمامى آيات آن را مى‏بينيم كه آن اوصاف را دارد بدون اينكه آيه‏اى ازآن، آن‏اوصاف را از دست داده باشد. مثلا اگر به فصاحت و بلاغت تحدى نموده مى‏بينيم كه‏تمامى آيات همين‏قرآنى كه در دست ماست آن نظم بديع وعجيب را دارد و گفتار هيچ يك از فصحاء وبلغاى‏عرب مانند آن نيست، و هيچ شعر و نثرى كه تاريخ از اساتيد ادبياتعرب‏ضبط نموده و هيچ خطبه و يا رساله و يا محاوره‏ا ى‏از آنان چنان نظم و اسلوبى را نداردو اين نظم و اسلوب و اينامتيازات در تمامى آيات قرآنى مشهوداست و همه رامى‏بينيم كه در تكان دادن جسم و جان آدمى مثل همند. به اختلاف نداشتن (1) قرآن تحدى نموده و اين خصوصيت در قرآن عصرمانيز هست، هيچ ابهام و يا خللى در آيه‏اى ديده نمى‏شود مگر آنكهآيه‏اى ديگر آن رابر طرف مى‏سازد، و هيچ‏تناقض و اختلافى كه در بدو نظر تناقض و اختلاف باشد، پيش‏نمى‏آيد، مگرآنكه آياتى آن را دفع مى‏سازد. ............................................(1)آيا در قرآن تدبر نمى‏كنند كه اگر از ناحيه‏غير خدا بود بطور مسلم در آن اختلاف بسيارى مى‏يافتندسوره نساء، آيه82. صفحه : 152 باز مى‏بينيم كه با معارف حقيقى و كليات شرايع فطرى و جزئيات‏فضائل عقلى‏كه مبتكر آن است تحدى نموده، و عمومدانشمندان عالم را نه تنها اهل لغت و ادبيات رابه‏آوردن مانند آن دعوت كرده و از آن جمله فرموده است: قل لئناجتمعت‏الانس‏و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القر آن لا ياتون بمثله و لوكان‏بعضهم لبعض ظهيرا (1) و نيز فرموده: انهلقول فصل و ما هو بالهزل (2) . اين تحدى قرآن است و ما مى‏بينيم كه همين قرآن‏عصر ما بيان حق صريحى‏را كه جاى هيچ ترديد نباشد و دادننظريه‏اى را كه آخرين نظريه باشد كه عقل‏بشر بدان دست‏يابد، چه در اصول معارف حقيقى و چه در كليات شرايع فطرىو چه در جزئيات فضائل‏اخلاقى استيفاء مى‏كند، بدون ا ينكه‏در هيچ يك از اين ابواب نقيصه و يا خللى و ياتناقض و لغزشىداشته باشد بلكه تمامى معارف آن را با همه وسعتى‏كه دارد مى‏بينيم‏كانه به يك حيات زنده‏اند و يك روح در كالبد همهآنها جريان دارد و آن روح واحدمبدا تمامى‏معارف قرآنى است و اصلى است كه همه بدان منته ى مى‏گردند و به‏آنبازگشت مى‏كنند، و آن اصل توحيد است كه اگريك يك معارف آن را تحليل‏كنيم، سر از آن اصل در مى‏آوريم و اگر آناصل را تركيب نماييم به يك يك آن معارف‏بر مى‏خوريم. و نيز اگر برايمان ثابت‏شده كه قرآن نازل شده برپيامبر خاتم(ص)متعرض داستان امت‏هاى گذشته بوده، قرآن عصرخود را مى‏بينيم كه در اين باره بياناتى‏داردكه لايق‏ترين بيان و مناسب‏ترين كلام است كه شايسته طهارت دين ونزاهت‏ساحت انبياء(ع)مى‏باشد، بطورى كه‏انبياء را افرادى خالص در بندگى واطاعت‏خدا معرفى مى‏كند و اين معناوقتى براى ما محسوس مى‏شود كه داستان قرآنى‏هريك از انبياء را با داستان همان پيغمبر كه در تورات و انجيل آمدهمقايسه نماييم آن‏وقت به بهترين‏وجهى دستگيرمان مى‏شود كه قرآن ما چقدر با كتب عهدين تفاوت دارد. و نيز اگر مى‏دانيم كه در قرآن كريم اخبار غيبى بسيارى بوده،در قرآن عصرخود نيز مى‏بينيم كه بسيارى از آيات آنبطور صريح و يا تلويح از حوادث آينده جهان ............................................(1)بگو هر آينه اگر جن و انس جمع شوند تا كتابى‏به مثل اين قرآنى بياورند نخواهند آوردهر چند كه پشت به پشت همدهند.سوره اسرى، آيه 88.(2)بدرستى قرآن پايان‏دهنده به هر بحثى است، نه شوخى و بيهوده.سوره طارق، آيه 13 و 14 صفحه : 153 خبر مى‏دهد. ونيز مى‏بينيم كه خود را به اوصاف پاك و زيبا از قبيل نور، و هادى‏به سوى‏صراط مستقيم، و به سوى ملتى اقوم - يعنىتواناترين قانون و آيين در اداره امور جهان - ستوده.وقرآن عصر خود را نيز مى‏يابيم كه فاقد هيچ يك از اين اوصاف نيست، ودر امر هدايت و دلالت از هيچ د قتى فروگذار نكرده است. و از جامع‏ترين اوصافى كه براى خود قائل شده صفت‏يادآورى‏خداست و اينكه‏در راهنمايى به سوى خدا هميشه زندهاست، و همه جا از اسماى حسنى و صفات‏علياى‏خدا اسم مى‏برد، و سنت او را در صنع و ايجاد وصف مى‏كند، و اوصافملائكه‏و كتب و رسل خدا را ذكر مى‏نمايد، شرايع‏و احكام خدا را وصف مى‏كند، منتهى اليه‏و سرانجام امر خلقت‏يعنىمعاد وبرگشت به سوى خدا و جزئيات سعادت و شقاوت وآتش و بهشت را بيان مى‏كند. و همه اينها ذكر و ياد خداست، و همانست‏كه قرآن كريم به قول مطلق، خود رابدان ناميده است. چون از اسامى قرآن هيچ اسمى در دلالت بر آثار و شؤون قرآن به‏مثل اسمذكرنيست، به همين جهت در آياتى كه راجعبه حفظ قرآن از زوال و تحريف صحبت‏مى‏كند آن را به‏نام ذكر ياد نموده، و از آن جمله مى‏فرمايد: ان الذين يلحدونفى‏آياتنالا يخفون علينا ا فمن يلقى فى النار خير ام من ياتى‏آمنا يوم القيمة اعملوا ما شئتم انه‏بما تعلمون بصير ان الذينكفروابالذكر لما جاءهم و انه لكتاب عزيز لا ياتيه الباطل من‏بين‏يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد (1) كهمى‏فرمايد: قرآن كريم از اين جهت‏كه ذكر است باطل‏بر آن غلبه نمى‏كند، نه روز نزولش و نه در زمان آينده، نه باطلدرآن رخنه‏مى‏كند و نه نسخ و تغيير و تحريفى كه خاصيت ذكريتش را از بين ببرد. و نيز در آيات مورد بحث‏ذكر را به طور مطلق بر قرآن كريم اطلاق نموده، و نيز ............................................(1)آنانكه از آيات ما اعراض و بسوى باطل‏مى‏گرايند امرشان بر ما مخفى نيست، آيا كسى‏كه به آتش انداخته مى‏شودبهتر است‏يا كسى كه روز قيامت ايمن وارد عرصه‏مى‏شود حال آنچه‏مى‏خواهيد بكنيد كه او به آنچه مى‏كنيد بينا ا ست.كسانى كه به ذكر(قرآن)بعد از آنكه آمدشان‏كافرشدند(هر چه مى‏خواهند بكنند كه جزاى خود را خواهند ديد)كه قرآنكريم كتابى است‏گرانمايه و بى مانند، كه باطل نه‏در عصر نزولش و نه در آينده در آن راه ندارد، نازل شده از خداى‏فرزانهستوده است.سوره فصلت، آيه 40 - 42. صفحه : 154 به طور مطلق آن‏را محفوظ به حفظ خداى تعالى دانسته و فرموده: انا نحن نزلناالذكرو انا له لحافظون (1) كه از آن دواطلاق اين معنا استفاده مى‏شود كه گفتيم قرآن كريم‏ازهر زياده و نقصان و تغيير لفظى و يا ترتيبى كه ذكر بودن آن را ازبين ببرد محفوظخواهد بود. يكى از حرفهاى بى پايه‏اى كه در تفسير آيه مورد بحث زده‏انداين است كه‏ضميرلهرا به رسول خدا(ص)برگردانده وگفته‏اند: منظور از اينكهما او راحفظ مى‏كنيم آن جناب‏است (2) .ولى اين معنا با سياق آيه سازش ندارد، زيرا مشركين‏كهآن جناب را استهزاء مى‏كردند بخاطر قرآن بودكه به ادعاى آن جناب بر او نازل‏شده، همچنانكه قبلا هم به اين نكتهاشاره كرده و فرموده‏بود: و قالوا يا ايها الذى نزل‏عليه الذكر انك لمجنون. پس از آنچه گذشت اين معنا به دست آمد كه: قرآنى كه خداى‏تعالى بر پيغمبرگراميش(ص)نازل كرده و آن را به وصفذكر توصيف نموده به همان نحوكه نازل‏شده، محفوظ به حفظ الهى خواهد بود و خدا نخواهد گذاشت كه دستخوش‏زيادهو نقص و تغيير شود. و خلاصه دليل ما هم اين شد كه قرآنى كه خداى تعالى‏بر پيغمبرش نازل كرده‏و در آيات زيادى آن را به اوصافمخصوصى توصيف نموده، اگر بخواهد محفوظ‏نباشدو در يكى از آن اوصاف دچار دگرگونى و زياده و نقصان گردد آنوصف ديگر باقى‏نخواهد ماند و حال آنكه ما مى‏بينيم‏قرآن موجود در عصر ما تمامى آن اوصاف را به كاملترين وبهترينطرز ممكن داراست.از همينجا مى‏فهميم كه‏دستخوش تحريفى كه يكى از آن‏اوصاف را از بين برد نگشته است، و قرآنىكه اكنون دست ما است همان است كه‏به رسول خدا(ص)نازل شده است. پس اگر فرض شود كه چيزى از آن ساقط شده و يا از نظراعراب و زير و زبركلمات و يا ترتيب آيات دچار دگرگونى شدهباشد، بايد قبول كرد كه دگرگونى‏اش به‏نحوى‏است كه كمترين اثرى در اوصاف آن از قبيل اعجاز، رفع اختلاف، هدايت،نوريت،ذكريت، هيمنه و قهاريت بر ساير كتب آسم انى و...ندارد.پس اگر تغييرى در ............................................(1)ما ذكر(قرآن)رابر تو نازل كرديم و محققا ما او را حفظ خواهيم كرد.سوره حجر، آيه 9.(2)تفسير روح المعانى، ج 14، ص 16، به نقل از فراء. صفحه : 155 قرآن كريم پيدا شده باشد از قبيل سقوط يك آيه مكرر و يااختلاف در يك نقطه و يايك اعراب و زير و زبر و امثال آناست. رواياتى‏كه بر عدم وقوع تحريف و تصرف در قرآن دلالت دارندفصل دوم: علاوه بر آنچه گذشت اخبار بسيارى هم كه از رسول خدا(ص)ازطريق شيعه (1) و سنى (2) نقل شده كه فرموده: در هنگامبروز فتنه‏ها و براى‏حل مشكلات‏به قرآن مراجعه كنيددليل بر تحريف نشدن قرآن است. وسنى (4) به حد تواترنقل شده كه رسول خدا(ص)فرمود:انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله‏و عترتى‏اهل بيتى ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا - به درستى كه من درميان‏شما دو چيز گرانقدر باقى مى‏گذارم:كتاب خدا و عترتم، اهل‏بيتم، مادام كه به آن دوتمسك جوييد هرگز گمراهنخواه يد شد، چون اگر بنا بود قرآن‏كريم دستخوش تحريف‏شود معنا نداشت آن جناب مردم را به كتابى دستخورده وتحريف شده ارجاع دهد و با اين‏شدت تاكيدبفرمايدتا ابد هر وقت به آن دو تمسك جوييد گمراه نمى‏شويد. و همچنين اخبار (5) بسيارى كه از طريق رسول خدا و ائمه‏اهل بيت(ع)رسيده، دستور داده‏اند اخبار و احاديثشان را بهقرآن عرضه كنند، زيرا اگركتاب الهى تحريف شده بود معنايى‏براى اين گونه اخبار نبود.و اينكه بعضى گفته‏اندمقصود ازاين دستور تنها در اخبار فقهى است كه بايدعرضه به آيات اح كام شود وممكن است قبول كنيم كه آيات احكام تحريفنشده، اما دليل بر اين نيست كه‏اصل‏قرآن تحريف نشده باشدصحيح نيست، زيرا دستور مذكور مطلق است وزيرنويسى‏ندارد كه تنها اخبار فقهى رابه قرآن عرضه كنيد، و اختصاص دادنش به اخبار فقهى‏تخصيص بدون مخصصاست. علاوه بر اينكه زبان اخبارعرضه به قرآن صريح و يا دست كم نزديك به صريح است در ............................................(1)عين الحيوة علامه مجلسى، ص 478.(2)اتقان، ج 2، ص 151.(3)معانى الاخبار، ص 90.(4)مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 14 و كنز العمال، ج 1، ص 185 - 189.(5)وسائل، ج 3، كتاب قضا ص 380. صفحه : 156 اينكه دستور عرضه مزبور به منظور تشخيص راست از دروغ‏و حق از باطل است، و معلوم‏است كه اگر در روايات دسيسهو دستبردى شده باشد تنها در اخبار مربوط به‏فقه واحكام نبوده بلكه اگر دشمن داعى به دسيسه در اخبار داشته داعيشدر اخبار مربوط به‏اصول و معارف اعتقادى و قص ص‏انبياء و امم گذشته، و همچنين اوصاف مبدا و معادقوى‏تر و بيشتربوده است. و لذا مى‏بينيم روايات اسرائيلى كه يهود داخل در روايات ما كرده‏اندو همچنين‏نظائر آن غالبا در مسائل اعتقادى است نهفقهى. دليل ديگر عدم تحريف از نظر روايات، رواياتى است كه درآنها خود امامان‏اهل بيت(ع)آيات كريمه قرآن را در هر بابموافق و عين آنچه در اين قرآن‏موجوددر عصر ماست قرائت كرده‏اند، حتى در آن روايات، اخبار آحادى كهمى‏خواهندقرآن را تحريف شده معرفى كنندآيه را آنطور كه در قرآن عصر ماست تلاوت كرده‏اند واين بهترين شاهد استبر اينكه مراد در بسيارى از آنها كه دارد آيه فلان جور نازل‏شده‏است تفسير بر حسب تنزيل و در مقابل بطن و تاويل است (1) . دليل ديگر،رواياتى است كه از امير المؤمنين و سائر ائمه‏معصومين(ع)واردشده كه قرآن موجود در دست مردم همانقرآنى است كه ازناحيه خدا نازل شده، اگر چه‏غير آن قرآنى است كه على(ع)آن را به خط خودتنظيم نموده است، و درزمان ابو بكر و همچنين در زمان عثمان كه‏به تنظيم و كتابت‏قرآن پرداختند آن حضرت را مشاركت ندادند.و از همينباب است اينكه به شيعيان خودفرموده‏انداقرؤاكما قرء الناس - قرآن را همانطور كه مردم مى‏خوانند بخوانيد. و مقتضاى اين روايات اين است كه اگر در آن روايات ديگرآمده كه قرآن‏على(ع)مخالف قرآن موجود در دست مردم استمعنايش اين است كه از نظرترتيب‏بعضى سوره‏ها يا آيات تفاوت دارد، آن هم سوره يا آياتى كه بهم خوردنترتيبش‏كمترين اثرى دراختلال معناى آن ندارد، و آن اوصافى را كه گفتيم خداوند قرآن را به ............................................(1)تنزيل عبارتست از بيان اينكه فلان آيه به چه‏لفظى و چه اسلوبى نازل شده، و تاويل وبطن عبارتست از بيان اينكهمقصود از فلان آيه چيست، و كارى به لفظ آن ندارد.مثلا اگر درباره‏آيهو سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون روايتآمده كهسيعلم‏الذين ظلموا آل محمد حقهم اى‏منقلب ينقلبونمعنايش‏اين است كه مقصود آيه اين معنا است نه اينكهآيه به‏اين لفظ نازل شده‏بوده و در آن دست برده‏اند و يك جمله را انداخته‏اند. صفحه : 157 اين اوصاف توصيف نموده از بين نمى‏برد. پس مجموع اين اخبار - هر چند كه مضامين آنها با يكديگرمختلف است - دلالت‏قطعى دارد بر اينكه قرآنى كه امروز دردست مردم است همان قرآنى است كه‏از ناحيه‏خداى تعالى بر خاتم انبياء(ص)نازل شده است، بدون اينكه چيزىازاوصاف كريمه‏اش و آثار و بركاتش از بين رفته باشد. ادله و وجوهى كه براى اثبات عدم وقوع زياده‏و وقوع نقص و تغيير در قرآن بدانها استناد شده استفصل سوم: عده‏اى از محدثين شيعه و حشويه و جماعتى از محدثين‏اهل سنت را عقيده‏بر اين است كه قرآن كريم تحريف شده، بهاين معنا كه چيزى از آن افتاده و پاره‏اى‏الفاظ آن‏تغيير يافته، و ترتيب آيات آن بهم خورده.و اما تحريف به معناى زيادشدن‏چيزى در آن فرضيه‏ايست كه احدى از علماى اسلام بدان قائل نشده است. محدثين مذكور بر عدم وقوع زيادت در قرآن به وسيله اجماع‏امت و بر وقوع نقص‏و تغيير در آن به وجوه زيادى احتجاجكرده‏اند. 1 - در اخبار بسيارى از طريق شيعه و سنى روايت‏شده كه يا دلالت‏دارند برسقوط بعضى از سوره‏ها، و يا بعضى آيات، و يابعضى جملات، و يا قسمتى از جملات‏و يا كلمات‏و يا حروف آن كه در همان ابتدا در موقع جمع آورى آن در زمان ابى بكر،و همچنين در موقع جمع آورى بار دوم آن، درزمان عثمان اتفاق افتاده.و نيز دلالت‏دارند بر تغيير و جابجا شدن آيات وجملات. و اين روايات بسيار است كه محدثين شيعه آنها را در جوامع‏حديث و سايركتب معتبر خود آورده‏اند و بعضى از ايشانعدد آنها را بالغ بر دو هزار حديث‏دانسته‏اند.وهمچنين محدثين اهل سنت در صحاح خود، مانند صحيح بخارى وصحيح‏مسلم، و سنن ابى داوود، و نسائى، و احمد، و ساي رجوامع حديث و كتب تفسير و غيرآن نقل كرده‏اند.و آلوسى (1) درتفسير خود عدد آنها را بيش از حد شمار دانسته است. البته آنچه گفته شد غير موارد اختلافى است كه ميان مصحف‏عبد الله بن مسعود بامصحف معروف است، كه اين خودبالغ بر شصت و چند مورد است.و نيز غير ازموارداختلاف مصحف ابى بن كعب با مصحف عثمانى است، كه آن نيز بالغ برسى و چند ............................................(1)روح المعانى، ج 1، ص 25. صفحه : 158 مورد است.و همچنين اختلاف ميان خود مصحف‏هاى عثمانى‏كه خود او نوشته و به‏اقطار بلاد اسلامى آن روز فرستادهاست كه به قول ابن طاووس - در سعد السعود- بالغ‏بر پنجاه و چند مورد، و به قول ديگران چهل و پنج مورد است، چونعثمان پنج و ياهفت مصحف نوشته به شام، مكه،بصر ه، كوفه، يمن و بحرين فرستاده و يكى را درمدينه نگهداشته است. و نيز آنچه نقل شد غير اختلافى است كه از نظر ترتيب ميان‏مصحف‏هاى‏عثمانى و مصحف‏هاى دوره اول(زمان ابى بكر)وجود دارد، زيرا سوره انفال در جمع‏بار اول‏جزو سوره‏هاى مثانى و سوره برائت جزو سوره‏هاى مئين قرار داشت، و حالآنكه‏در جمع دوم هر دو سوره جزوسوره‏هاى طو ال قرار گرفته، و روايتش به زودى از نظرخواننده مى‏گذرد. باز آنچه تاكنون گفته شد غير اختلافى است كه درترتيب سوره‏ها وجود دارد، چون بر حسب روايات، ترتيب سوره‏ها درمصحف عبد الله‏بن مسعود و مصحف ابى بن‏كعب غير ترتيبى است كه در مصحف عثمان است. و همچنين غير اختلافى است كه در ميان قرائت‏ها وجود دارد،زيرا قرائتهاى غيرمعروفى است كه از صحابه و تابعينروايت‏شده كه با قرائت معروف اختلاف‏دارد كه‏اگر همه آنها را حساب كنيم به هزار يا بيش از آن بالغ مى‏شود. 2 - دليل دوم ايشان اعتبار عقلى است، به اين بيان كه عقل‏بعيد مى‏داند قرآنى‏به دست غير معصوم جمع آورى شود وهيچ اشتباه‏و غلطى در آن وجود نداشته باشد وعينا موافق واقع از كار در آيد. 3 - روايتى است از عامه و خاصه (1) كه: على(ع)بعد ازرحلت رسول‏خدا(ص)از مردم كناره‏گيرى كرد، و بيرون نمى‏آمدمگر براى نماز تا آنكه‏قرآن را جمع آورى نمود آنگاه‏آن را به مردم ارائه داد، و اعلام كرد كه اين همان قرآنى‏است كهخداوند بر پيغمبرش نازل فرموده و من آن را جمع‏آورى كردم.مردم او را ردكرد ند و قرآن او را نپذيرفتند، و به قرآنى كهزيد بن ثابت جمع كرده بود اكتفاء كردند. و اگر اين دو قرآن عين هم بودند اين حرف معنى نداشت و اصلامعنا نداشت‏كه آن جناب قرآن را آورده اعلام كند كه اينهمان قرآنى است كه خداى تعالى ............................................(1)مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 218 و كمال الدين، ج 2، ص 481. صفحه : 159 بر پيغمبر اكرم نازل نموده، با اينكه مى‏دانيم على(ع)بعداز رسول‏خدا(ص)داناترين مسلمانان به كتاب الله بود، و لذارسول‏خدا(ص)در حديث ثقلين مردم را به او ارجاع‏داده و علاوه در حق آن‏جناب فرموده: على با حق است و حق با علىاست. 4 - رواياتى است كه مى‏گويد: در اين امت نيز آنچه در بنى‏اسرائيل واقع شده‏واقع مى‏شود و طابق النعل بالنعل رخمى‏دهد و يكى از چيزهايى كه در بنى اسرائيل‏اتفاق‏افتاد تحريف كتابشان بود كه قرآن و روايات ما بدان تصريح دارد،ناگزير بايد دراين امت هم اتفاق بيفتد و كتاب‏اين امت‏يعنى قرآن كريم هم بايد تحريف شود(وگر نه آن روايات درست درنمى‏آيد). در صحيح بخارى از ابى سعيد خدرى روايت كرده كه‏رسول خدا(ص)فرمود: به زودى سنت‏هاى اقوام گذشته را وجب بهوجب، و ذراع به‏ذراع پيروى‏خواهيد كرد، حتى اگر آنها به سوراخ سوسمار رفته باشند، شما هم مى‏رويد. گفتيم يا رسول الله(ص)پدر و مادران يهود و نصارى‏خود را پيروى مى‏كنيم؟فرمود: پس چه كسى را (1) ؟. اين روايت مستفيض است و در جوامع حديث از عده‏اى ازصحابه مانند ابى‏سعيد خدرى - كه قبلا روايتش نقل شد - وابى هريره، عبد الله عمر، ابن عباس، حذيفه، عبدالله بن مسعود، سهل بن سعد، عمر بن عوف، و عمرو بن عاص، شداد بناوس ومستورد بن شداد، در عباراتى قريب المعنى ن قل كرده‏اند. و نيز اين روايت بطور مستفيض از طرق شيعه از عده‏اى‏امامان اهل بيت(ع)از رسول خدا(ص)روايت‏شده.همچنانكهقمى در تفسيرخود از آن جناب آورده كه فرموده:راهى كه پيشينيان رفتند شما نيز طابق النعل بالنعل ومو به موخواهيد رفت و حتى راه آنان را يك وجب و يك ذراع ويكباع (2) هم‏تخطى نمى‏كنيد، تا آنجا كه اگر آنها به سوراخسوسمارى رفته باشند شما هم خواهيدرفت.پرسيدنديا رسول الله(ص)مقصود شما از گذشتگان، يهود و نصارى‏است؟فرمود: پس كيست؟بزودى عروه و دست آويزهاى اسلام را يكى پس از ديگرى ............................................(1)صحيح بخارى، ج 9، ص 126.(2)فاصله ميان‏دو دست باز را در وقتى از دو طرف كشيده شده باشد، باعمى‏گويند. صفحه : 160 بيان ضعف استدلال به اجماع براى اثبات عدم وقوع تحريف‏قرآن به زياد شدن در آن‏پاره خواهيد كرد و اولين چيزى كهآن را از دست مى‏دهيد امانت و آخرين آنها نمازاست (1) . اما جواب از استدلال ايشان به اجماع امت بر عدم تحريف‏به زياده، اين است كه‏اجماع امت، حجتى است مدخوله، براىاينكه حجت بودنش مستلزم دور است. توضيح اينكه: اجماع به خودى خود حجت عقلى يقينى‏نيست، بلكه آن كسانى‏كه اجماع را به عنوان يك حجت‏شرعىمعتبر مى‏دانند قائلند به اينكه در صورتى كه‏اعتقادآور براى انسان باشد فقط اعتقادى ظنى خواهد بود(نه قطعى)و دراين مساله‏اجماع منقول و محصل يكسان مى‏باشد. و اينكه بعضى ميان آن دو فرق گذاشته و گفته‏اند اجماع‏محصل قطع آور است، اشتباه كرده‏اند، براى اينكه آنچه كهاجماع افاده مى‏كند بيش از مجموع اعتقادهايى‏كه‏از يك يك اقوال حاصل مى‏شود نيست، و آحاد اقوال در اينكه بيش ازظن افاده‏نمى‏كنند مثل يكديگرند و انضمام ا قوال‏به يكديگر بيش از اين اثر ندارد كه ظن راتقويت كند نه اينكه قطعبياورد، زيرا قطع، اعتقاد مخصوصى است‏بسيط و مغاير با ظن، نه اينكه اعتقادى مركب از چند مظنه بوده باشد. تازه اين در اجماع محصل است كه خود ما اقوال را تتبع نموده‏يك قول و دو قول‏و سه قول موافق بدست آوريم، وهمچنين تا معلوممان شود كه در مساله قول مخالفى‏نيست.وهمانطور كه گفتيم اين تتبع بيش از اين اثر ندارد كه مظنهآدمى را به قطع‏نزديك كند ولى افاده قطع نمى‏كند .واما اجماعى كه ديگران از اهل علم و بحث‏براى ما نقل كنند وبگويندفلان مطلب اجماعى استكه بى‏اعتباريش روشن‏تراست، زيرا به منزله يك روايت و خبر واحد است كه بيش ازافاده ظن اثرى ندارد. پس حاصل كلام اين شد كه اجماع حجتى است ظنى وشرعى كه دليل‏اعتبارش نزد اهل سنت مثلا خبرى است كه نقلمى‏كنند كه رسول خدا(ص)فرموده: امت من بر خطا وضلالت اتفاق و اجماع نمى‏كندو نزد شيعه به اين است‏كه يا قولمعصوم(ع)در ميان اقوال مجمعين‏باشد و يا از قول مجمعين ب ه‏گونه‏اى كشف از قول معصوم شود. پس حجيت اجماع چه‏منقولش و چه محصلش، موقوف بر قول معصوم(پيغمبر ............................................(1)تفسير قمى، ج 2، ص 413. صفحه : 161 ضعف و قصور روايات دال بر وقوع تحريف در قرآن از نظرسند و دلالت‏و امام)است، كه آن نيز موقوف بر نبوت، و صحتنبوت هم در اين عصر متوقف برسلامت‏قرآن و مصونيتش از تحريف است.آن تحريفى كه گفتيم صفات قرآن ازقبيل‏هدايت و قول فصل و مخصوصا اعجاز را ازبين ببرد، چون غي ر از قرآن كريم معجزه‏زنده و جاويدى براى نبوت خاتمالانبياء(ص)نيست، و تنها قرآن است كه‏معجزه‏آن جناب در اين عصر شمرده مى‏شود و به احتمال تحريف به زياده و يانقيصه ويا هر دگرگونى ديگرى وثوقى به اين‏معجزه باقى نمى‏ماند، چون نمى‏دانيم كه آنچه درقرآن است كلام خ الصخداست‏يا نه.پس در صورت تحريف،قرآن از حجيت مى‏افتد، و با سقوط حجيت، اجماع هم از حجيت مى‏افتد.اين بودمعناى‏آنچه كه گفتيم اجماع‏حجتى است مدخوله كه حجت بودنش مستلزم دور است. خواهيد گفت: شما در اول بحث گفتيد كه وجود قرآنى نازل‏بر پيغمبر اسلام درميان ما مسلمانان از ضروريات تاريخ استو با چنين اعترافى‏ديگر حجيت اجماع‏موقوف بر اثبات حجيت قرآن و نبوت خاتم النبيين نيست. در جواب مى‏گوييم: صرف اينكه آنچه در دست ماست مشتمل‏بر قرآن واقعى‏است، باعث نمى‏شود كه ديگر احتمال زيادهو نقصان و تغيير را ندهيم، باز در هر آيه ويا جمله‏و يا سوره‏اى كه در اثبات مطلبى مانند: نبوت خاتم الانبياء و پس از آناجماع‏و امثال آن محتاج به‏آن باشيم احتمال تحريف را مى‏دهيم و قرآن به كلى از حجيت‏ساقط مى‏گردد. و اما پاسخ از دليل اول اينكه اولا: تمسك به اخباربراى اثبات تحريف قرآن‏مستلزم حجت نبودن خود آن اخبار است،نظير دورى كه در اجماع بيان كرديم، (زيرابا تحريف‏شدن قرآن دليلى بر نبوت خاتم الانبياء باقى نمى‏ماند تا چه رسد بهامامت‏امامان و حجيت اخبار ايشان). پس كسى كه به اخبار مذكور استدلال مى‏كند تنها مى‏تواندبه عنوان يكى ازمصادر تاريخ به آن تمسك بجويد و در تاريخهم هيچ مصدر متواترى و يا مصدرى همراه‏با قرائن قطعى‏كه مفيد علم و يقين شود وجود ندارد، و عقل در هيچ يك از آنمصادرمجبور به قبول نيست، چون هرچه هست ه مه اخبارى آحاد است كه يا ضعيف در سنداست و يا قاصر در دلالت، ويا به فرض صحت‏سند و روشنى‏دلالت كه در نايابى‏چون كبريت احمر است تازه بيش از ظن افاده نمى‏كند. زيرا گو اينكه‏سندش صحيح و دلالتش روشن است، ليكن از جعل و دسيسه در صفحه : 162 امان نيست، چون اخبارى كه بدست‏يهود در ميان اخبار مادسيسه شد آنقدر ماهرانه‏دسيسه شده كه از اخبار واقعى خودما قابل تميز نيست، و خبرى هم كه ايمن از جعل‏ودسيسه نباشد قابل اعتماد نيست.از همه اينها كه بگذريم اخبار مذكورآيه‏ها وسوره‏هايى را نشان مى‏دهد كه از ق رآن افتاده‏كه به هيچ وجه شبيه به نظم قرآنى نيست، گذشته از اينكه بخاطرمخالفتش با قرآن مردود است. و اما اينكه گفتيم سند بيشتر آن اخبار ضعيف است، مراجعه‏به سندهاى آنهامصدق گفتار ماست، زيرا اگر مراجعه كنيدخواهيد ديد يا مرسلند و اصلا سند ندارند، ويا مقطوع‏و بريده سندند، و يا رجال سند ضعيفند، آنهم كه سالم است آنقدركم و ناچيزاست كه قابل اعتماد نيست. و اين هم كه گفتيم پاره‏اى از آنها در دلالت قاصرند، دليلش اين‏است كه‏بسيارى از آنها اگر آيه قرآن را آورده‏اند، آورده‏اندكه تفسيركنند، نه اينكه بگويند آيه‏اينطور نازل نشده، مانند روايتى‏كه در روضه كافى (1) از ابى الحسن اول(ع)درذيل آيهاولئك الذين يعلم الله ما فى قلوبهم فاعرض عنهم(فقدسبقت عليهم كلمة‏الشقاء و سبق لهم العذاب)و قل لهم فى انفسهمقولا بليغااست كه جمله بين پرانتز به‏عنوان تفسير آورده شده است. و مانند روايتى كه‏در كافى (2) از امام صادق(ع)در تفسير آيهو ان‏تلووا اوتعرضوافرموده: ان تلووا(الامر)و تعرضوا(عماامرتهم به)فان الله كان بما تعملون‏خبيراكه‏جملات بين پرانتز به عنوان تفسير و توضيح است، نه جزو آيه.وهمچنين‏روايات تفسيرى ديگرى كه آقايان جزو روايات تحريف شمرده‏اند. و ملحق به اين باب است روايات بى‏شمارى كه سبب نزول آيات‏را بيان‏مى‏كند، و آقايان آنها را جزو ادله تحريف قرآنشمرده‏اند،مانند رواياتى كه (3) مى‏فرمايد: اين آيه اينطوراست: يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك(فى على)و حال آنكهروايت نمى‏خواهد بگويد كلمهفى علىجزوقرآن بوده، بلكه مى‏خواهدبفرمايد آيه در حق آن جناب نازل شده است. ............................................(1)تفسير برهان، ج 1، ص 387، ح 3.(2)نور الثقلين، ج 1، ص 561 ح 619 بنقل از اصول كافى.(3)نور الثقلين، ج 1، ص 301، ح 301. صفحه : 163 و همچنين رواياتى (1) كه دارد: فرستادگان بنى‏تميم وقتى خدمت رسول خدا(ص)مى‏رسيدند، پشت در منزلشمى‏ايستادند و صدا مى‏زدند كه به‏سر وقت ما بيرون‏بيا.آنگاه آيه‏اى را كه در اين مورد نازل شده اين چنين نقل كرده:ان الذين‏ينادونك من وراء الحجرات(بنو تميم)اكثرهم لا يعقلونآنگاه‏آقايان‏ پنداشتند كه كلمه بنو تميم جزء آيه بوده وساقط شده است. باز ملحق به اين باب است روايات بى شمار ديگرى كه درجرى قرآن(تطبيق‏كليات آن بر مصاديق)وارد شده است، مانندروايتى (2) كه در ذيل آيهو سيعلم الذين‏ظلموا(آل محمدحقهم)آمده كه جملهآل محمد حقهمبه منظور بيان يكىازمصاديق ظلم آورده شده، نه به عنوان متن آيه.و روايتى (3) كه در خصوص آيهو من يطع‏الله و رسوله(فى ولايت على والائمة‏من بعده)فقد فاز فوزا عظيماو اين گونه روايات‏بسيار زياد است. باز ملحق به اين بابست رواياتى كه وقتى آيه‏اى را تفسير مى‏كند ذكرى‏و يادعايى به آن اضافه مى‏نمايد، تا مردم در هنگامخواندن آن آيه ادب را رعايت نموده، آن‏ذكر و دعا را بخوانند،همچنانكه در كافى (4) به سند خود از عبد العزيز بن مهتدىروايت‏كرده كه گفت از حضرت رضا(ع)در باره سوره توحيد پرسيدم فرمود:هر كس بخواند قل هو الله احد را و به‏آن ايمان داشته باشد توحيد را شناخته‏است.آنگاه اضافه كرده است: عرض كردمچطوربخوانيم آن را؟فرمود: همانطور كه‏مردم آن را مى‏ خوانند: قل‏هو الله احد، الله الصمد لم يلد و لم يولد و لم يكن لهكفوا احدكذلك الله ربى كذلك الله ربى. و نيز جزو ادله قاصر الدلاله آقايان بايد رواياتى را شمرد كه درباب الفاظ آيه‏اى‏وارد شده و آقايان آنها را از ادله تحريفشمرده‏اند،مانند روايتى (5) كه در پاره‏اى روايات‏مربوط به آيهولقد نصركم الله ببدر و انتم اذلةدارد آيه اينطور است: ولقد نصركم الله‏ببدر و انتم ضعفاء ............................................(1)تفسير برهان، ج 4، ص 204، ح 1.(2)تفسير برهان، ج 3، ص 194، ح 4.(3)تفسير برهان، ج 3، ص 340، ح 1.(4)تفسير برهان، ج 4، ص 523، ح 5.(5)تفسير برهان، ج 1، ص 310، ح 1. صفحه : 164 و در بعضى (1) ديگرآمدهو لقد نصركم الله ببدر و انتم قليل. و اين اختلافات چه بسا خود قرينه باشد بر اينكه، منظور، تفسير آيه به‏معنا است، به شهادت اينكه در بعضى (2) از آنهاآمده كه: صلاح نيست اصحاب بدر را كه‏يكى ازايشان رسول خدا(ص)است ذليل ناميد و به وصف ذلت توصيف نمود. پس‏منظور از لفظاذلةدر آيه شريفه جمعيت كم و ناتوان است‏نه خوار و ذليل.وچه بسا از اين روايات كه در ميان خودآنها تعارض و تنافى است كه به حكم كلى(تساقط‏روايات در هنگام تعارض)از درجه اعتبار ساقط‏اند، مانند روايات وارده ازطرق‏خاصه و عامه در اينكه آيه‏اى در قر آن براى حكم سنگساربوده و افتاده آنگاه در بيان‏اينكه آيه مذكور چه بوده در يكىچنين‏آمده: اذا زنى الشيخ و الشيخة فارجموهما البتة‏فانهماقضيا الشهوة - وقتى پيرمرد و پيرزن زنا كردند بايد حتماسنگسار شوند زيرا اين‏طبقه شهوترانى خود را كرده‏اند.و دربعضى (3) ديگر چنين آمده: الشيخ و الشيخة اذازنيافارجموهما البتة فانهما قضيا الشهوة - پيرمردو پيرزن اگر زنا كنند بايد حتما سنگسار شوندچون آنها شهوترانى خودرا كرده‏اند.و دربعضى (4) آمده: و بما قضيا من اللذة.و دربعضى (5) ديگر در آخر آيه آمده: نكالا من الله و الله عليم حكيم.و دربعضى (6) در آخرش‏آمدهنكالا من الله و الله عزيز حكيم. كه رواياتى در باره‏اش رسيده و دربعضى (8) از آنها چنين آمده: الله لا اله الا هوالحى القيوم لا تاخذه سنة و لا نوم له ما فى السموات وما فى‏الارض(و ما بينهما و ما تحت الثرى عالم الغيب و الشهادة فلايظهر على غيبه احدا)من ............................................(1)تفسير عياشى، ج 1، ص 196، ح 133.(2)مجمع البيان، ج 2، ص 498.(3)تفسير صافى، ج 3 از دوره 5 جلدى، ص 414.(4)الاتقان، ج 2، ص 25.(5)تفسير قمى، ج 2، ص 95.(6)تفسير روح المعانى، ج 18، ص 79.(7)منظور ازآية الكرسى على ال تنزيلاين است كه‏آية الكرسى اينطور كه در روايت آمده‏نازل شده بود، نه آنطور كه درقرآن فعلى است آنگاه آيه بصورتى‏كه در روايت آمده معروف شده بهآية الكرسى على التنزيل.(8)روضه كافى، ص 290. صفحه : 165 دسيسه و جعل روايات دال بر تحريف توسط دشمنان قرآن‏و لوازم و محدورات مهم مترتب بر قبول اين روايت‏ذا الذىيشفع‏عنده...و هو العلى العظيم(و الحمد لله رب العالمين).و دربعضى (1) ديگرجملهالحمد لله رب العالمينرا در آخر آيهسوم بعد از جملههم فيها خالدونآورده. دربعضى (2) چنين آمده: له ما فى السموات و ما فى الارض(و مابينهما و ما تحت الثرى‏عالم الغيب و الشهادة الرحمنالرحيم....و در بعضى ديگر اينطور آمده: عالم‏الغيب‏و الشهادة الرحمن)الرحيم بديع السموات و الارض ذو الجلال والاكرام رب العرش العظيمودربعضى ديگر آمده: عالم الغيب و الشهادة العزيز الحكيم. و اينكه بعضى از محدثين گفته‏اند كهاختلاف روايات در آياتى‏كه نقل شدضرر به جائى نمى‏رساند چون اين روايات دراصل تحريف قرآن اتفاق دارندمردود وغلط‏است.چون اتفاق روايات مذكور در تحريف شدن قرآن ضعف دلالت آنها راجبران‏نمى‏كند و هر يك از آنها ديگرى را دفع مى‏كند. و اما اينكه گفتيم دسيسه و جعل در روايات شايع شده، مطلبى‏است كه اگركسى به روايات مربوط به خلقت و ايجاد وقصص انبياى سلف و امتهاى گذشته، وهمچنين‏به اخبار وارده در تفاسير آيات، و حوادث واقعه در صدر اسلام مراجعهنمايد هيچ‏ترديدى، در آن برايش باقى نمى‏ماند،چون بزرگترين چيزى كه از اسلام خواب رابر چشم دشمنان حرام كردهو ايشان حتى يك لحظه از خاموش كردن‏نور آن و كم فروغ‏كردن شعله فروزان آن و از بين بردن آثار آن از پاىنمى‏نشينند، قرآن كريم است.آرى‏قرآن‏كريم است كه كهفى منيع و ركنى شديد براى اسلام است.قلعه‏ايست كهجم يع‏معارف دينى و سند زنده و جاويدنبوت و مواد دعوت در آن متحصن است.آرى، دشمنان خوب فهميده بودند كهاگر بتوانند به قرآن دستبردى زنند وحجيت آن را مختل‏سازند، امر نبوت خاتم الانبياء بدون كمترين درد سرى باطلمى‏شود و شيرازه دين اسلام‏ازهم مى‏گسلد و ديگر بر بناى اسلام سنگى روى سنگى قرار نمى‏گيرد. و عجب از اين گونه علماى دينى است كه در مقام استدلال بر تحريف‏شدن قرآن‏بر مى‏آيند و آنگاه به رواياتى كه به صحابهو يا به ائمه اهل بيت منسوب شده احتجاج‏مى‏كنندو هيچ فكر نمى‏كنند كه چه مى‏كنند.اگر حجيت قرآن باطل گردد،نبوت‏خاتم الانبياءباطل شده، و معارف دينى لغو و بى اثر مى‏شود، و در چنين فرضى اين ............................................(1)تفسير قمى، ج 1، ص 85.(2)تفسير قمى، ج 1، ص 84. صفحه : 166 سخن به كجا مى‏رسد كه در فلان تاريخ مردى دعوى نبوت نموده‏و قرآنى به عنوان‏معجزه آورد، خودش از دنيا رفت، وقرآنش هم دستخورده شد، و از او چيزى باقى نماندمگراجماع مؤمنين به وى، بر اينكه او به راستى پيغمبر بوده، وقرآنش هم به راستى‏معجزه‏اى بر نبوت‏او بوده است ، و چون اجماع حجت است - زيرا همان پيغمبر آن راحجت قرار داده،و يا از اجماع مجمعين كشف مى‏كنيم كه قول يكى‏از جانشينانش درآن هست - پس بايد نبوت او و قرآنش را قبول كنيم؟!!و كوتاه سخن، احتمال دسيسه و جعل حديث‏كه احتمال قوى هم هست وشواهد و قرائن آن را تاييد مى ‏كند، وقعى واعتبارى براى روايات مذكور باقى‏نمى‏گذارد، وبا در نظر گرفتن آن، ديگر نه حجيت‏شرعى بر آن اخبار باقى مى‏ماند، ونهحجيت عقلانى، حتى صحيح السندترين آنها هم از اعتبار ساقط مى‏گردد. زيرا حجيت‏سند، معنايش اين است كه رجال حديث دروغ عمدى‏نمى‏گويند، و اما اينكه فريب نمى‏خورند، و در اصولروايتى آنان هم دست برده نمى‏شود، ربطى به صحت‏سند ندارد. و اما اينكه گفتيم روايات تحريف، آيات و سوره‏هايى را سواى‏قرآن اسم‏مى‏برد كه از نظر نظم و اسلوب هيچ شباهتى بهنظم قرآن ندارد، دليلش مراجعه خودخواننده عزيزاست كه اگر مراجعه كند به موارد بسيارى - از قبيل سورهخلعوسورهحفدكه به چند طريق از طرق اهل سنت روايت‏شد ه‏است (1) - بر خواهد خورد، و به‏طور قطع گفتار ما را تصديقخواهد نمود، وما اين دو سوره را در اينجا مى‏آوريم تازحمت‏خواننده را كم كرده باشيم:سوره خلع چنين است: بسم الله الرحمن الرحيم انانستعينك و نستغفرك و نثنى‏عليك و لا نكفرك و نخلع و نترك منيفجرك (2) و سوره حفد چنين است: بسم الله الرحمن‏الرحيم‏اللهم اياك نعبد و لك نصلى و نسجد و اليك نسعى و نحفدنرجورحمتك و نخشى‏نقمتك ان عذابك بالكافرين ملحق (3) . و همچنين سوره ولايت و غير آن كه پاره‏اى روايات آن را آورده‏اقاويل و هذيان‏هايى‏است كه سازنده‏اش از نظم قرآنىتقليد كرده و نتيجه‏اش اين شده كه اسلوب ............................................(1)الاتقان، ج 2، ص 26.(2 و 3)الاتقان، ج 1، ص 65. صفحه : 167 روايات تحريف بر فرض صحت‏سند نيز به لحاظ مخالف‏بودن با دلالت قطعى قرآن بر عدم تحريف، در مظنه جعل واسناد كذب بوده و مردودندعربى مانوس‏و معمولى را هم از دست داده است و مانند زاغ شده كه خواست چون‏كبكبخرامد راه رفتن خود را نيز فراموش كرد،اين دشمن قرآن نيز كه نتوانسته است به‏نظم آسمانى و معجز قرآن برسد،اسلوب معمولى زبان عرب را هم فراموش كرده،چيزى‏گفته است كه هر طبع و ذوقى از شنيدنش دچار تهوع مى‏شود، ولذا باز هم به شماخواننده عزيز سفارش مى‏كنم‏كه به اين ياوه‏گويى‏هايى كه دشمنان خواستند به قرآن نسبت دهند،مراجع ه‏نمايد تا به درستى دعوى ما پى ببرد،آنوقت است كه با اطمينان خاطر و به جرات تمام‏حكم مى‏كند بر اينكهمحدثينى كه به چنين سوره‏هائى اعتناءمى‏كنند، بخاطر تعصب وتعبد شديدى است كه نسبت به روايات دارند و درتشخيص صحيح از مجعول آن و درعرضه داشتن‏احاديث بر قرآن كوت اهى مى‏كنند و اگر اين تعصب و تعبد نبود، كافىبوددر يك نظر حكم كنند به اينكه ترهات مذكور جزو قرآن كريم نيست. و اما اينكه گفتيم روايات تحريف، به فرضى هم كه‏صحيح باشد مخالف‏با كتاب است و به همين جهت بايد طرح شود.توضيحش‏اين است كه مقصود مامخالفت با ظاهر آيهانا نحن نزلنا الذكرو انا له لحافظون (1) و ظاهر آيهو انه لكتاب‏عزيزلاياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه (2) نيست،تا بگوييد اين مخالفت ظنى‏است، - چون ظهور الفاظ آيه جزو ادلهظنى است - بلكه مراد مخالفت با دلالت قطعى‏كتاب‏است، چون مجموع قرآنى كه فعلا در دست ما است به بيانى كه دردليل اول‏بر نفى‏تحريف گذشت، دلالت قطعى دارد بر اينكه در قرآن تحريفى رخ نداده است. و چطور ممكن است در اين دلالت‏خدشه كرد، و حال آنكه‏قرآنى كه در دست‏ما هست اجزايش در نظم بديع، و معجزهبودن نظير يكديگرند و خودش در دفع‏اختلافاتى‏كه در بدو نظر به ذهن مى‏رسد كافى است.نه در دفع آن اختلافاتنقصى دارد، و نه‏در افاده معارف حقيقى و علوم‏الهى كلى و جزئيش قصورى، معارفش همه به هم مربوطو فروعش براصولش مترتب، و اطرافش بر اوساطش‏منعطف است، و اين خصوصيات كه‏در نظم قرآنى است و خداوند آن را به آنخصوصيات، وصف نموده در همه جاى اين‏كتاب مشهود است. ............................................(1)البته ما قرآن را بر تونازل كرديم و ما هم او را محققا محفوظ خواهيم داشت.سوره حجر، آيه 9.(2)و بتحقيق اين كتاب هر آينه با عزت‏است و هرگز از پيش و پس(آينده و گذشته)اين‏كتاب حق، باطل نشود.سورهفصلت آيات 41 و 42. صفحه : 168 پاسخ به دو دليل ديگر قائلين به تحريف:استبعاد عقلى عدم تحريف و روايتى در باره مصحف على‏عليه السلام‏و اما پاسخ از دليل دوم آنان كه گفتندعقل بعيدمى‏داند قرآنى به دست غيرمعصوم جمع آورى‏شود و هيچ اشتباه و غلطى در آن نباشداينست كه اين حرف، حرفىخرافى بيش نيست، بلكه مطلب به عكس است،زيرا عقل مخالفت نوشته شده رابا واقعش ممكن مى‏داند، نه اينكهموافقت آن دو را بعيد و مخالفت آن را واجب‏شماردپس هر جا كه دليل و قرينه‏اى باشد بر اينكه نوشته شده با واقعشموافق است آن رامى‏پذيرد و ما به جاى يك دليل و يك قرينه‏دليل‏هايى ار ائه داديم كه همه موافقت اين‏قرآن را با واقعشاثبات مى‏كردند. و اما پاسخ از دليل سومشان اينكه صرف جمع آورى قرآن كريم‏توسط على، امير المؤمنين(ع)و عرضه داشتن بر اصحابو نپذيرفتن آنان دليل نمى‏شودبر اينكه قرآنى‏كه آن جناب جمع آورى كرده بود مخالف با قرآن ديگران بوده، و ازحقايقاصولى دين و يا فرعى آن چيزى اضافه داشته‏است ، و بيش از اين احتمال‏نمى‏رود كه قرآن آن جناب از نظر ترتيب سوره‏هاو يا آيه‏هاى يك سوره كه به تدريج‏نازل شده‏است با قرآن سايرين مخالفت داشته است، آن هم مخالفتى كه به هيچ يك‏ازحقايق دينى برخورد نداشته. چون اگر غير اين بود و واقعا قرآن آن حضرت حكمى يا احكامى‏از دين خدا رامشتمل مى‏بود كه در قرآنهاى ديگر افتادهبوده است، امير المؤمنين به آن سادگى‏دست ازقرآن خود بر نمى‏داشت، بلكه به طور قطع به وسيله آن به احتجاجمى‏پرداخت و به مجرداعراض آنان قانع نمى‏شد، هم چنانكه‏مى‏بينيم كه در موارد مختلفى با آنان احتجاج‏نموده و روايات،احتجاجات آن حضرت را ضبط نموده و در آن حتى‏يك مورد هم نقل‏نشده كه آن جناب در باره امر ولايت و خلافتش و يادر امر ديگرى آيه و يا سوره‏اى‏خوانده‏باشد كه در قرآنهاى خود آنان نبوده باشد و آن جناب ايشان را به خيانت درقرآن‏متهم كرده باشد. ممكن است كسى چنين خيال كند كه على(ع)بخاطرحفظ وحدت‏مسلمين پافشارى نكرد.در جواب مى‏گوييم اگرمسلمانان ساليان درازى با قرآن انس‏گرفته بودندجا داشت على(ع)از قرآن خود كه فرضا مخالف آن قرآنها بوده‏صرفنظرنمايد تا مبادا وحدت مسلمين را شكسته باشد.ولى‏گفتار ما در باره روز اولى است‏كه مسلمانان به جمع كردن قرآنپرداخته بودند و هنوز قرآن در دست مردم نبود و درشهرها پخش نشده بود. صفحه : 169 و اى كاش مى‏فهميديم كه چگونه ممكن است ادعا كنيم اين همه‏آياتى كه شايدبه قول و ادعاى آنان بالغ بر هزارها آيهباشد همه راجع به امر ولايت بوده و مخالفين‏آن‏حضرت آنها را حذف كرده‏اند؟!و يا اصولا آيه‏هايى بوده كه عموممسلمانان از آن خبرى‏نداشته‏اند و تنها على(ع )ازآن خبر دار بوده؟!چطور چنين جراتى به خودبدهيم، با آنهمه دواعىقوى كه مسلمانان در حفظ قرآن و آن همه شوق‏و رغبتى كه در فراگرفتن‏آن از خود نشان مى‏دادند؟!و آن همه سعى وكوششى كه رسول خدا(ص)در تبليغ آيات و رساندن‏آن به آفاق و تعليم و بيان آن مبذول داشته است؟ !بااينكه خود قرآنكريم در اين باره تصريح كرده‏كه: يعلمهم الكتاب و الحكمة (1) و نيزفرموده:لتبين للناس ما نزل اليهم (2) آن آياتى كهاحاديث (3) مرسل مى‏گويند در سوره‏نساء در ميان جملهوان خفتم الا تقسطوا فى اليتامىو جملهفانكحوا ما طابلكم‏من‏النساءبوده و به اندازه يك ثلث قرآن يعنى بيش از دوهزار آيه مى‏شده وافتاده.و نيز آن آياتى كه محدثين سنى (4) گفته‏انداز سوره برائت‏ساقط شده، مانندبسم اللهآن و صدهاآيه كه سوره مذكور را مساوى با سوره بقره مى‏كرده (5) واينكه‏سوره احزاب بزرگتر از سوره بقره بوده و دويست آيه ازآن ساقط شده (6) .و يا آن آياتى كه‏روايات مجعوله مذكورمى‏گويد منسوخ التلاوه شده و جمعى از مفسرين (7) اهل سنت هم‏براى دفاع از يك حديث كه گفتهپاره‏اى از قرآن را خدااز يادها برد و تلاوتش رامنسوخ كردپذيرفته‏اند،كجا رفته‏اند؟و چطور گم شده‏اند، كه حتى يك نفر هم سراغ‏يكى از آنهزارها را نگرفته است؟!. و اگر شما هم همان حديث را سند قرار دهيد، و بگوييدخدا از يادها برده‏مى‏پرسيم از ياد بردن خدا چه معنا دارد؟ومقصود از نسخ تلاوت چه مى‏تواند باشد؟آيانسخ‏تلاوت بخاطر اين بوده كه عمل به آن آيات منسوخ شده؟پس چرا آياتمنسوخه ديگرى ............................................(1)آنان را كتاب و حكمت مى‏آموزد.سوره جمعه، آيه 2.(2)تابيان كنى براى مردم آنچه را به ايشان نازل مى‏شود.سوره نحل، آيه 44.(3)تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 438، ح 34.(4)اتقان، ج 1، النوع التاسع عشر.(5)الاتقان، ج 1، ص 65.(6)الاتقان، ج 2، ص 25.(7)تفسير فخر رازى، ج 3، ص 231. صفحه : 170 پاسخ به دليل ديگر قائلين به تحريف:تكرار حوادث مربوط به بنى اسرائيل در امت‏اسلام‏كه هم اكنون در قرآن كريم است منسوخ التلاوه نشد؟و تاكنون درقرآن‏كريم باقى‏مانده؟!مانند آيه صدقه و آيه نكاح زانيه و زانى،و آيه عده، و غير آن؟و جالب‏اينجاست كه آقايان (1) آياتمنسوخ التلاوه را دو قسم مى‏كنند، يكى آنها كه‏هم تلاوتش‏نسخ شده و هم عمل به آن، و قسم ديگر آن آياتى كه تنهاتلاوتش نسخ شده است مانندآيه رجم. ............................................(1)تفسير فخر رازى، ج 3، ص 230 و الاتقان، ج 2، ص 22 تا 24. و يا بخاطر اين بوده كه واجد صفات كلام خدايى نبوده وبدين جهت‏خداوندخط بطلان بر آنها كشيده، و از يادهايشانبرده است.اگر چنين بود پس در حقيقت جزوكلام خدا و كتاب عزيزكهلا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفهنبوده،منزه ازاختلاف نبود، قول فصل و هادى به سوى‏حق و به سوى صراط مستقيم، و معجزه‏اى كه‏بتوان با آن تحدى نمود و...نبوده.و كوتاه، سخن بگو قرآن نبوده، زيرا خداى‏تعالى‏قرآن را به صفاتى معرفى نموده است كه آن را نازل شده از لوحمحفوظ، و نيز آن راكتاب عزيزى خوانده كه درعصر نزولش و در اعصار بعد تا قيام قيامت باط ل در آن راه‏ندارد، و آن راقول‏فصل، هدايت، نور، فرقان ميان حق و باطل، معجزه و...ناميده است. آيا با چنين معرفى باز هم مى‏توانيم بگوييم اين آياتى كه قرآن‏را معرفى مى‏كندمخصوص به پاره‏اى از قرآن بوده كه هماكنون در دست ما است، و تنها اين باقيمانده ازيادهانمى‏رود، و منسوخ التلاوه و دستخوش بطلان نمى‏شود؟آيا تنها اينباقيمانده است كه‏قول فصل، هدايت، نو ر، فرقان،و معجزه جاودانه است؟و يا مى‏گوييد منسوخ التلاوه شدن و فراموششدن بطلان نيست؟چطور بطلان‏نيست؟مگربطلان غير از اين است كه كلام ناقصى از اثر و خاصيت بيفتد و هيچچيزنتواند آن را اصلاح نموده و براى ابد از كار بيفتد؟وآيا با اينكه براى ابد از كار افتاده‏ب از هم ذكر و ياد آورنده خداست. پس حق همين است كه به خود جرات داده براى رهايى از اين‏همه غلطبگوييم رواياتى كه از طرق شيعه و سنى درتحريف و يا نسخ تلاوت رسيده بخاطرمخالفتش با كتاب خدا، مردود است. و اما پاسخ از دليل چهارم اينكه:اخبارى (2) كه مى‏گويدحوادث واقعه در امت ............................................(2)مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 218 و كمال الدين، ج 2، ص 481. صفحه : 171 اسلام مانند حوادثى است كه در بنى اسرائيل رخ دادهقبول‏داريم، و حرفى در آنهانيست، و اتفاقا اخبار بسيارى است كهشايد به حد تواتر هم برسد، ليكن‏به شهادت‏وجدان و ضرورت اين اخبار دلالت بر يكسان بودن در همه جهات ندارد. پس ناگزير بايد بپذيريد كه اين مشابهت در پاره‏اى امورآن هم از نظر نتيجه واثر است، نه از نظر عين حادثه.پس بهفرضى هم كه قبول كنيم كه اين روايات‏تحريف‏كتاب را هم شامل مى‏شود، مى‏گوييم ممكن است مشابهت امت اسلام باامت‏بنى اسرائيل در اين مساله از جهت نتيجه‏تحر يف يعنى حدوث اختلاف و تفرقه و انشعاب به‏مذاهب مختلف باشد، بهنحوى كه اين مذهب آن مذهب را تكفير كند.همچنانكه‏درروايات بسيارى كه بعضى ادعاى تواتر آنها را كرده‏اند آمده كهبه زودى امت اسلام به‏هفتاد و سه فرقه منشعب مى‏شود،همچنانكه امت نصارى به هفتاد و دو فرقه و امت‏يهود به‏هفتاد ويك فرقه منشعب شد (1) . و اين هم پر واضح است كه همه فرقه‏هاى مذكور از امت‏هاى‏سه‏گانه، مذهب خودرا مستند به كتاب خدا مى‏دانند، و ايننيست مگر بخاطر اينكه كلمات را از جاى خودتحريف‏نموده‏اند، و قرآن كريم را به راى خود تفسير كرده، و به اخبار واردهدر تفسيرآيات(و لو هر چه باشد)اعتماد كرده‏اندبدون اينكه براى تشخيص صحيح از سقيم آن، به خود قرآن عرضه كردهباشند. و كوتاه سخن، اصل روايات داله بر اينكه ميان دو امت مشابهت‏و مماثلت است‏به هيچ وجه دلالت بر تحريف، آنطور كهآنان ادعا مى‏كنند ندارد.بله، در بعضى از آنهاتصريح شده‏به اينكه قرآن تغيير و اسقاط و تحريف مى‏شود، و ليكن گفتيم كهاين دسته‏از اخبار علاوه بر ضعفش بخا طر مخالفت كتاب مردود است. فصل چهارم: در باره جمع و تاليف قرآن و جمع بين رواياتى‏كه برخى بر جمع قرآن در زمان پيامبر(ص)و برخى بعد از آن حضرت دلالت دارند در تاريخ يعقوبى آمده كه: عمر بن خطاب به ابى بكر گفت:اى خليفه رسول‏خدا!حاملين قرآن بيشترشان در جنگ يمامهكشته شدند، چطور است كه قرآن را جمع‏آورى‏كنى زيرا مى‏ترسم با از بين رفتن حاملين(حافظين)آن تدريجا از بينبرود؟ابى‏بكرگفت: چرا اين كار را بكنم و حال آنكه رسول خدا(ص)چنين نكرده ............................................(1)خصال صدوق، ج 2، ص 372، ح 30. صفحه : 172 بود؟از آن به بعد همواره عمر پشت اين پيشنهاد خود را گرفت‏تا آنكه قرآن جمع آورى‏و در صحفى نوشته شد، چون تا آنروز در تكه‏هايى از تخته و چوب نوشته مى‏شد، ودر نتيجه متفرق بود. ابى بكر بيست و پنج نفر از قريش و پنجاه نفر از انصار را درجلسه‏اى دعوت كردو گفت بايد قرآن را بنويسيد و آن را بهنظر سعيد بن العاص كه مردى فصيح است‏برسانيد (1) . البته بعضى روايت كرده‏اند كه على بن ابى طالب‏آن را پس از رحلت رسول‏خدا(ص)جمع نمود و بر شترى بار كرد و بهمحضر صحابه آورد و فرمود: اين‏قرآن است كه من جمع‏آورى كرده‏ام.على(ع)قرآن را به هفت جزء تقسيم‏كرده بود (2) .وروايت مذكور اسم آن اجزاء را هم برده. و در تاريخ ابى الفداء آمده كه: در جنگ با مسيلمه كذاب گروهى‏از قاريان‏قرآن، از مهاجر و انصار كشته شدند، و چون ابىبكر ديد عده حافظين قرآن كه در آن‏واقعه‏در گذشته‏اند بسيار است، در مقام جمع آورى قرآن بر آمد و آن را ازسينه‏هاى‏حافظين و از جريده‏ها و تخته پا ره‏ها،و پوست‏حيوانات جمع آورى نمود و آن را در نزدحفصه دختر عمر، همسررسول خدا(ص)گذاشت. ريشه و مصدر اصلى اين‏دو تاريخ، رواياتى است كه اينك از نظر خواننده‏مى‏گذرد. بخارى در صحيح خود از زيد بن ثابت نقل مى‏كند كه گفت: درروزهايى كه‏جنگ يمامه اتفاق افتاد ابى بكر به طلب منفرستاد وقتى به نزد او رفتم ديدم عمر بن‏خطاب‏هم آنجاست.ابى بكر گفت: عمر نزد من آمده مى‏گويد كه واقعه يمامهحافظين‏قرآن را درو كرد و من مى‏ترسم كه جنگ‏ه اى‏آينده نيز ما بقى آنان را از بين ببرد، ودر نتيجه بسيارى از قرآنكريم با سينه حافظين آن در دل خاك دفن‏شود، و نيزمى‏گويد من بنظرم مى‏رسد دستور دهى قرآن جمع آورى شود.من به او گفتم: چگونه‏دست به كارى بزنم‏كه رسول خدا(ص)نكرده است؟عمر گفت: اين كاربه خدا كار خ وبى است.و ازآن به بعد مرتب به من مراجعه مى‏كرد و تذكرمى‏داد تاآنكه خداوند سينه‏ام را براى اين كار گشاده كرد و مرا جرات آنداد، و نظريه‏ام ............................................(1 و 2)تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 135. صفحه : 173 برگشت و نظريه عمر را پذيرفتم. زيد بن ثابت‏مى‏گويد: كلام ابى بكر وقتى به اينجا رسيد به من گفت:تو جوان عاقل و مورد اعتمادى هستى ودر عهد رسول خدا(ص)وحى الهى‏را براى آن جناب مى‏نوشتى، تو بايد جستجو وتتبع كنى و آيات قرآن را جمع آورى‏نمايى.زيد مى‏گويد:به خدا قسم اگر دستگاه ابى بكر به من ت كليف مى‏كرد كه‏كوهى رابه دوش خود بكشم سخت‏تر از اين تكليف نبودكه در خصوص جمع آورى‏قرآن به من كرد، لذا گفتم چطور دست به كارىمى‏زنيدكه رسول خدا(ص)خود نكرده است؟گفت: اين كار به خدا سوگند كار خيرى است. از آن به بعد دائما ابى بكر به من مراجعه مى‏كرد تا خداوند سينه‏مرا گشاده‏كرد، آن چنان كه قبلا سينه ابى بكر و عمر راگشاده كرده بود.با جرات تمام به‏جستجوى‏آيات قرآنى برخاستم و آنها را كه در شاخه‏هاى درخت‏خرما و سنگ‏هاى‏سفيدنازك و سينه‏هاى مردم متفرق بود جم ع آورى نمودم‏و آخر سوره توبه را از جملهلقد جاءكم رسولتا آخر سوره برائت رانزد خزيمه انصارى يافتم و غير او كسى آن راضبط‏نكرده بود و اين صحف نزد ابى بكر بماند تا آنكه از دنيا رفت، از آن پسنزدعمر بودتا زنده بود و بعد از آن نزد حفصه دختر عمر نگهدارى مى‏شد (1) . و از ابى داووداز طريق يحيى بن عبد الرحمن بن حاطب روايت‏شده كه گفت:عمر آمد و گفت: هر كه از رسول خدا(ص)آيه‏و چيزى از قرآن شنيده وحفظ كرده باشد آن را بياورد.و در آن روز داشتندقرآن را در صحيفه‏ها و لوحها و... جمع‏آورى مى‏كردند و قرار بر اين داشتند كه از احدى چيزى از قرآن را نپذيرندتا آنكه دونفر بر طبق آن شهادت دهند (2) . و باز از او از طريق هشام بن عروه از پدرش - البته در طريق‏سند اسم چند نفربرده نشده - روايت كرده كه گفت: ابى بكربه عمر و به زيد گفت: بر در مسجد بنشينيد،هر كس دو شاهد آورد بر طبق آنچه از قرآن حفظ كرده پس آن را بگيريد وبنويسيد (3) . و در الاتقان از ابن اشته - در كتاب المصاحف - از ليث بن سعدروايت كرده كه‏گفت: اولين كسى كه قرآن را جمع آورىكرد ابى بكر بود كه زيد بن ثابت آن را ............................................(1)صحيح بخارى، ج 6، ص 255 باب جمع القرآن.(2 و 3)الاتقان، ج 1، ص 58. صفحه : 174 نوشت، و مردم نزد زيد مى‏آمدند، و او محفوظات كسى‏را مى‏نوشت كه دو شاهد عادل‏مى‏آورد، و آخر سوره برائت راكسى جز ابى خزيمة بن ثابت نداشت.ابى بكر گفت:آن را هم بنويسيد، زيرا رسول خدا(ص)فرموده‏بود شهادت ابى خزيمه به‏جاى دو شهادت پذيرفته مى‏شود، لذا زيد آن راه م نوشت.عمرآيه رجم را آورد قبول‏نكردند و ننوشت چون شاهد نداشت (1) . و از ابن ابى داوود - در كتاب المصاحف - از طريق محمدبن اسحاق از يحيى‏بن عباد بن عبد الله بن زبير از پدرش روايتكرده كه گفت: حارث بن خزيمه اين دوآيه رااز آخر سوره برائت برايم آورد و گفت: شهادت مى‏دهم كه اين دو آيه را ازرسول‏خدا(ص)شنيده و حفظ كرده‏ام عمر گف ت:من نيز شهادت مى‏دهم كه‏آنها را شنيده‏ام.آنگاه گفت: اگر سه آيه بودمن آن را يك سوره جداگانه‏قرار مى‏دادم، و چون نيست در همان آخر برائت بنويسيد (2) . و نيز از وى از طريق ابى العاليه از ابى بن كعب روايت كرده كه گفت:قرآن‏را جمع كردند تا رسيدند در سوره برائت به آيهثم انصرفوا صرف الله قلوبهم بانهم قوم‏لا يفقهونوخيال كردند كه اين آخرين آيه آنست.ابى گفت: رسول خدا(ص)بعد ازاين آيه دو آيه ديگر براى من قرائت‏كر د، و آن آيهلقد جاءكم‏رسول - تا آخر سوره - است (3) . و در الاتقان از دير عاقولى در كتاب فوائدش نقل كرده كه گفت:ابراهيم بن‏يسار از سفيان بن عيينه از زهرى از عبيد اززيد بن ثابت براى ما حديث كرد كه او گفته‏است:رسول خدا(ص)از دار دنيا رفت در حالى كه هنوز هيچ چيز از قرآن‏جمعآورى نشده بود (4) . و حاكم در مستدرك به سند خود از زيد بن ثابت روايت‏كرده كه گفت: نزدرسول خدا(ص)داشتيم قرآن را از ورق پاره‏هاجمع آورى مى‏كرديم‏كه... (5) . ............................................(1)الاتقان، ج 1، ص 58.(2)الدر المنثور، ج 3، ص 296 با اندكى اختلاف.(3)الدر المنثور ج 3 ص 295 و الاتقان ج 1 ص 61(4)الاتقان ج 1 ص 57(5)الاتقان، ج 1، ص 57. صفحه : 175 مؤلف: ممكن است اين روايت با روايت قبليش منافات نداشته باشد،و مقصوداز اين روايت اين باشد كه آيه‏هايى كه از يكسوره به طور پراكنده نازل شده بود يكجاجمع‏مى‏كرديم، و هر كدام را به سوره خود ملحق مى‏كرديم.و يا پاره‏اى ازسوره‏ها را كه‏از نظر كوتاهى، بلندى، متوس ط بودن‏نظير هم بودند مانند طوال و مئين و مفصلات را پهلوى‏هم قرارمى‏داديم.همچنانكه در احاديث نبوى هم از آنهاياد شده.و گر نه بطور مسلم‏جمع آورى قرآن به صورت يك كتاب بعد ازدرگذشت رسول خدا(ص)اتفاق افتاده و به‏همين وجهى كه ما گفتيم بايد حمل شود روايتى كه در ذ يل‏مى‏خوانيد. و در صحيح نسائى از ابن عمر روايت كرده كه گفت: من‏قرآن را جمع آورى‏نمودم و همه شب مى‏خواندم تا به گوشرسول خدا(ص)رسيد، فرمود: قرآن‏را در عرض يك ماه بخوان (1) . و در الاتقان از ابن ابى داوود به سند حسن از محمد بن‏كعب قرظى روايت‏كرده كه گفت: قرآن در زمان رسول خدا(ص)به دست پنج نفر از انصاريعنى معاذ بن جبل، عبادة بن صامت،ابى بن كعب، ابو الدرداء و ابو ايوب انصارى جمع‏آورى شد (2) . و نيز در همان كتاب از بيهقى - در كتاب المدخل - ازابن سيرين روايت كرده‏كه گفت: در عهد رسول خدا(ص)قرآن راچهار نفر جمع آورى كردند كه‏در آنها اختلافى‏نيست و آنان عبارت بودند از: معاذ بن جبل، ابى بن كعب، ابو زيد وبه دونفر ديگر كه در سه نفر مردد و مورد اختلاف است، بعضى‏گفته‏اند ابو درداء وعثمان و بعضى ديگر گفته‏اند عثمان و تميمدارى (3) . باز در همان كتاب از بيهقى و از ابن ابى داوود از شعبى‏روايت كرده كه‏گفت: قرآن را در عهد رسول خدا(ص)شش نفرجمع كردند: ابى، زيد، معاذ، ابو الدرداء سعيد بن‏عبيد و ابو زيد.البته مجمع بن حارثه هم جمع كرده بود، مگردو سوره ويا سه سوره را (4) . و نيز در همان‏كتاب از ابن اشته - در كتاب المصاحف - از طريق كهمس از ابن ............................................(1)صحيح نسائى.الاتقان، ج 1، ص 72.(2 و 3 و 4)الاتقان، ج 1، ص 72. صفحه : 176 بريده روايت كرده كه گفت: اولين كسى كه قرآن را در مصحفى‏جمع كرد سالم غلام‏ابى حذيفه بود كه قسم خورده بود تاقرآن‏را جمع نكرده رداء به دوش نگيرد، و بالاخره‏جمع كرد... (1) . مؤلف: نهايت چيزى كه اين روايات بر آن دلالت دارد اين‏است كه نامبردگان‏در عهد رسول خدا(ص)سوره‏ها و آيه‏هاىقرآن را جمع كرده بودند.و امااينكه عنايت داشته‏بودند كه همه قرآن را به ترتيب سوره و آيه‏هايى كه امروز در دست‏مااست و يا به ترتيب ديگرى جمع كرده باشند دلالت‏ندارد.آرى، اين طور جمع كردن‏تنها و براى اولين بار در زمان ابو بكرباب شده است. ............................................(1)الاتقان، ج 1، ص 58. گرد آورى مصاحف مختلف‏و جمع و تدوين قرآن بر اساس يك قرائت در زمان عثمانفصل پنجم: بعد از آنكه تدوين و جمع آورى قرآن در زمان ابو بكر شروع‏شد، در نتيجه ادامه‏اين كار قرآنهاى مختلفى و قرائتهاىزيادى به وجود آمد و لذا عثمان براى بار دوم به‏جمع آورى آن پرداخت. يعقوبى در تاريخ خود مى‏نويسد: عثمان قرآن را جمع آورى وتاليف كرد، سوره‏هاى طولانى را در يك رديف، و سوره‏هاىكوتاه را در يك رديف ديگر قرار داد، وآنگاه‏تمامى مصحف‏ها را كه در اقطار آن روز اسلام بود جمع نمود و با آب داغ وسركه‏بشست.و به قول بعضى ديگر بسوزانيد و جزمصحف ابن مسعود هيچ مصحفى نماندمگر آنكه همين معامله را با آننمود. ابن مسعود در آن موقع در كوفه بود، حاكم كوفه عبد الله بن عامرخواست قرآن اورا بگيرد و او از دادن قرآن امتناع نمود.حاكم قضيه را به عثمان نوشت، در جواب دستورآمد كه‏او را به مدينه بفرست تا اين دين رو به فساد ننهاده نقصانى در آنپديد نيايد. ابن مسعود وارد مدينه شد، وقتى به مسجد در آمد كه عثمان‏بر فراز منبر مشغول‏خطابه بود.وقتى ابن مسعود را ديد روكرد به مردم و گفت: جانور بدى دارد بر شماواردمى‏شود.ابن مسعود هم جواب تندى به او داد.عثمان دستور داد با پايشاو را به‏زمين بكشند، و در نتيجه اين عمل دوتا از دنده‏هاى سينه‏اش شكست.عايشه وقتى‏جريان را شنيد زبان به اعتراضگشود و بگومگوى بسيار كرد. صفحه : 177 به امر عثمان مصحف‏هاى نوشته شده به همه شهرها از قبيل كوفه،بصره، مدينه، مكه، مصر، شام، بحرين، يمن و جزيرهفرستاده شد و به مردم دستور داده به يك نسخه‏قرآن را قرائت كنند. و اين اقدام عثمان بدين جهت بود كه به گوشش رسيده بود كه‏مى‏گويند قرآن‏فلان قبيله، و خواست تا اين اختلاف را ازميان بردارد.بعضى گفته‏اند: همين ابن‏مسعوداين حرف را براى عثمان نوشته بود، ولى وقتى شنيد كه نتيجه گزارششاين شده‏كه عثمان قرآنها را مى‏سوزاندناراحت ‏شد و گفت من نمى‏خواستم اينطور بشود.بعضى‏ديگر گفته‏اند گزارشمذكور را حذيفة بن يمان داده بود (1) . و در كتاب الاتقان آمده كه بخارى از انس روايت كرده كه‏گفت: حذيفة بن‏يمان در روزگارى كه با اهل شام به سرزمينارمنيه و با اهل عراق به سرزمين‏آذربايجان مى‏رفت‏و سرگرم فتح آنجا بود به اين مطلب برخورد كه مردم هر كدام قرآنرايك جور قرائت مى‏كنند، خيلى وحشت زده‏ش د، وقتى به مدينه آمد و وارد بر عثمان‏شد، رو كرد به عثمان و گفت:عثمان بيا و امت اسلام را درياب و نگذار مانندامت‏يهود و نصارى دچار اختلاف شوند.عثمان نزد حفصه فرستاد كه قرآنىكه نزد تو است‏بده تا از روى آن نسخه برداريم ودوباره نسخه خودت را بتو برگردانيم.آنگا ه زيد بن‏ثابت، عبد الله بن زبير،سعيد بن‏عاص و عبد الرحمن بن حارث بن هشام را مامور كرد تااز آن نسخه بردارند. و به سه نفر قريشى گفت: اگر قرائت‏شما با قرائت زيد بن‏ثابت اختلاف‏داشت به قرائت قريش بنويسيد، زيرا قرآن به زبانقريش نازل شده.اين چهار نفر اين‏كاررا كردند و صحف را در مصحف وارد نمودند.آنگاه عثمان صحف حفصه را بهاوبرگردانيد، و از مصاحف نوشته شده‏به هر ديارى يكى فرستاد و دستور داد تا بقيه قرآنها راچه در صحف و چه درمصاحف آتش زدند. زيد بن ثابت مى‏گويد: در آن موقع كه قرآنها را جمع آورى‏مى‏كرديم به اين‏مطلب برخورديم كه در سوره احزاب رسولخدا(ص)آيه‏اى را قرائت‏مى‏كرد ولى در نسخه‏هايى‏كه در اختيار داشتيم نبود، بعد از تحقيق معلوم شد تنهاخزيمة بنثابت‏انصارى آن را دارد.آن را كه عبارت بود از آيهمن المؤمنين رجال ............................................(1)تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 170. صفحه : 178 صدقوا ما عاهدواالله عليهدر جاى خودش قرار داديم (1) . باز در همان كتاب است كه ابن اشته از طريق ايوب، از ابى‏قلابه روايت كرده‏كه گفت: مردى از بنى عامر كه انس بنمالكش مى‏گفتند گفت: در عهد عثمان‏اختلافى‏بر سر قرآن پديد آمد و آنچنان بالا گرفت كه آموزگاران و دانش‏آموزانبجان هم‏افتادند.اين مطلب به گوش عثمان‏رسيد و گفت: در حكومت من قرآن را تكذيب‏مى‏كنيد و آن را به دلخواه خودقرائت مى‏نماييد؟قهرا آنهايى كه بعداز من خواهند آمداختلافشان بيشتر خواهد بود، اى اصحاب محمد(ص)جمع شويدو براى‏مردم امامى بنويسيد. اصحاب گرد هم آمدند و به نوشتن قرآن پرداختند، وچون در آيه‏اى اختلاف‏مى‏كردند و يكى مى‏گفت رسول خدا(ص)اين آيه را به فلانى ياد دادعثمان مى‏فرستاد تابا سه نفر شاهد از اهل مدينه بيايد آنگاه مى‏پرسيدند رسول خدا(ص)اينآيه را چگونه به تو ياد داده؟آيا اينجور يا ا ينجور؟مى‏گفت‏نه‏اينطور به من آموخته است، آيه را آنطور كه گفته بود در جاىخالى كه قبلا برايش‏گذاشته بودند مى‏نوشتند (2) . باز در همان كتاب از ابن ابى داوود از طريق ابن سيرين‏از كثير بن افلح‏روايت كرده كه گفت: وقتى عثمان خواستمصاحف را بنويسد براى اين كار دوازده‏نفر از قريش و انصاررا انتخاب نمود، ايشان فرستادند تا ربعه (3) را كه در خانه عمربودآوردند.عثمان با ايشان قرار گذاشت‏كه در هر قرائتى كه اختلاف كردند تاخير بيندازند تااز او دستور بگيرند. محمد مى‏گويد: به نظر من منظور از تاخير انداختن اين‏بود كه آخرين عرضه‏قرآن را پيدا نموده آيه را بر طبق آنبنويسند(چون جبرئيل‏سالى يك بار همه قرآن را به‏رسول خدا(ص)عرضه مى‏كرد) (4) . و نيز در آن كتاب است كه ابن ابى داوود به سند صحيح ازسويد بن غفله‏روايت كرده كه گفت على(ع)فرمود: در بارهعثمان جز خوبى نگوييد، زيرا ............................................(1)الاتقان، ج 1، ص 59.(2)الاتقان، ج 1، ص 59.(3)ربعهجعبه كوچك و يا زنبيل را گويند.(4)الاتقان، ج 1، ص 59. صفحه : 179 به خدا قسم كه آنچه او در خصوص قرآن انجام دادهمه با مشورت ما و زير نظر ما بود، مرتب مى‏پرسيد: شما چهمى‏گوييد در باره اين قرائت؟(و جريان چنين بودكه روزى‏گفت)شنيدم: بعضى به بعضى مى‏گويند قرائت من از قرائت توبهتر است، و اين كارسر از كفر در مى‏آورد.ماگفتيم: نظر خودت چيست؟گفت من نظرم اين است كه همه مردم‏را بر يكقرائت وادار سازيم، تا در قرائت‏قرآن فرقه فرقه نشوند، ما گفتيم بسيار نظرخوبى است (1) . در الدر المنثور است كه ابن ضريس از علباء بن احمر روايت‏كرده كه عثمان بن‏عفان وقتى خواست مصاحف را به صورتيك‏كتاب در آورد، بعضى خواستند حرفواورا از اول جملهوالذين يكنزون الذهب و الفضةدر سوره برائت بيندازند،ابى‏گفت‏ياواوآن را بنويسيدو يا شمشير خود را بدوش مى‏گيرم.پس، از حذف آن‏منصرف شدند (2) . و در كتاب الاتقان از احمد، ابى داوود، ترمذى، نسائى ابن حيان‏و حاكم نقل كرده‏كه همگى از ابن عباس روايت كرده‏اندكه گفت: من به عثمان گفتم چه چيز وادارتان‏كردكه سوره انفال و سوره برائت را پهلوى هم بنويسيد با اينكه يكى ازسوره‏هاى‏طولانى است و ديگرى از سوره‏ه اى صد آيه‏اى‏است و ميان آن دوبسم الله الرحمن‏الرحيمنگذاشتيد و ميانهفت‏سوره طولانى گذاشتيد؟عثمان‏گفت: سوره‏اى داراى آيات بر رسول خدا(ص)نازل مى‏شدو وقتى چيزى نازلمى‏شد به بعضى از نويسندگان وحى مى‏فرموداين آيات را بگذاريددر آن سوره‏اى كه در آن چنين و چنان آ مده، و سورهانفال از سوره‏هايى است كه دراوائل هجرت‏در مدينه نازل شد، و سوره برائت از سوره‏هايى است كه در اواخر نازل شد،ولى چون مطالب آن شبيه به مطالب انفال‏بود، من شخصا خيال كردم كه اين سوره جزوآن سوره است.و چون رسولخدا(ص)از دنيا رفت و تكليف ما را در باره ‏اين مطلب‏معين نفرمود به همين جهت من از يك سو اين دو سوره را پهلوىهم‏قراردادم، و ميان آن دوبسم الله الرحمن الرحيمقرار ندادم،و از سوى ديگر آن راپهلوى هفت‏سوره طولانى گذاردم (3) . ............................................(1)الاتقان، ج 1، ص 59.(2)الدر المنثور، ج 3، ص 232.(3)الاتقان، ج 1، ص 60. صفحه : 180 مؤلف: مقصود از هفت‏سوره طولانى بطورى كه از اين روايت و از روايت‏ابن (1) جبير بر مى‏آيد سوره‏هاى: بقره، آل عمران،نساء، مائده، انعام، اعراف، و يونس است كه‏در جمع‏اول ترتيب آن‏ها بدين قرار بوده و سپس عثمان آن را تغيير داده، انفالرا كه ازمثانى است، و برائت را كه از صد آيه‏ها است وبايد قبلا از مثانى باشد، ميان اعراف ويونس قرار دا د و انفال را جلوتراز برائت جاى داد. آنچه‏از روايات مربوط به جمع و تاليف قرآن استفاده مى‏شودفصل ششم: رواياتى كه در دو فصل گذشته نقل شد معروفترين روايات‏وارده در باب جمع‏آورى قرآن است كه بعضى از آنها صحيح وبعضى ديگر غير معتبر است، و از مجموع‏آنهابر مى‏آيد كه جمع آورى قرآن در نوبت اول عبارت بوده از جمع آورىسوره‏ها كه‏يا بر شاخه‏هاى نخل و يا در سنگ‏هاى‏سف يد و نازك و يا كتفهاى گوسفند و غير آن و يادر پوست و رقعه‏هانوشته شده بود، و پيوستن آيه‏هايى كه نازل‏شده و هر كدام در دست‏كسى بوده به سوره‏هايى كه مناسب آن بوده است. و اما جمع در نوبت دوم، يعنى جمع در زمان عثمان، عبارت‏بوده از اينكه جمع‏اول را كه آن روز دچار تعارض نسخه‏ها واختلاف قرآن‏ها شده بود به يك جمع‏منحصر كردندو تنها آيه‏اى كه در اين جمع ملحق شد آيهمن المؤمنين رجالصدقواما عاهدوا الله عليه...بود كه آن‏را در سور ه احزاب جاى دادند، چنانكه از قول زيد بن‏ثابت نقل شد در حالى كهمدت پانزده سال كه از رحلت رسول‏خدا(ص)مى‏گذشت كسى اين آيه را در سوره احزاب نمى‏خواند و جزو آن محسوبنمى‏شد. همچنانكه بخارى‏از ابن زهير روايت كرده كه گفت: من به عثمان گفتم آيهو الذين‏يتوفون منكم و يذرون ازواجا (2) را آيهديگرى نسخ كرده و شما ناسخش راننوشتيدو يا نخواستيد بنويسيد؟گفت برادر زاده!من هيچ آيه‏اى را از قرآن ازجاى‏خودش تغيير نمى‏دهم (3) . و آنچه كه تفكر آزاد درپيرامون اين روايات - كه عمده و مهم‏ترين روايات اين ............................................(1)الاتقان، ج 1، ص 63.(2)سوره بقره، آيه 240.(3)صحيح بخارى، ج 6، باب سوره بقره، ص 36. صفحه : 181 باب است - و همچنين در دلالت آنها به آدمى مى‏فهمانداين است كه هر چند روايات، آحاد و غير متواتر است، و ليكنقرائن قطعيه همراه دارد كه آدمى را ناگزير ازپذيرفتن‏آنها مى‏كند، چون بطورى كه قرآن كريم تصريح فرموده رسولخدا(ص)هر چه‏كه از قرآن برايش نازل مى‏شده‏بدو ن اينكه چيزى از آن را كتمان كند به مردم ابلاغ‏مى‏كرده، و حتى بهمردم ياد مى‏داده و برايشان بيان مى‏كرده، و همواره‏عده‏اى ازصحابه ايشان مشغول ياد دادن و ياد گرفتن بودند كه چطورقرائت كنند، و بيان هر كدام‏چيست، آن عده كه‏به ديگران ياد مى‏دادند همان قراء بودن د كه بيشترشان در جنگ‏يمامهكشته شدند. مردم آن زمان هم رغبت‏شديدى در گرفتن قرآن و حفظ كردنش‏داشتند، و اين‏گرمى بازار تعليم و تعلم قرآن همچنانادامه داشت تا آنكه قرآن جمع آورى شد.پس‏حتى‏يك روز و بلكه يك ساعت هم بر مسلمانان صدر اول پيش نيامد كهقرآن ازميانشان رخت بر بسته باشد، و آنچه كه‏بر سر تو رات و انجيل و كتابهاى ساير انبياء آمدبر سر قرآن كريم نيامد. علاوه بر اينكه روايات بى‏شمارى از طريق شيعه و سنى‏داريم كه رسول خدا(ص)بيشتر سوره‏هاى قرآنى را در نمازهاىيوميه و غير آن مى‏خواند، و اين‏قرآن‏خواندن در نماز در حضور انبوه جمعيت بود، و در بيشتر اين روايات اسامىسوره‏هاچه مكى و چه مدنى آن برده شده است. از اينهم كه بگذريم رواياتى در دست است كه مى‏رساندهر آيه‏اى كه مى‏آمده‏رسول خدا(ص)مامور مى‏شده آن را در چهسوره‏اى و بعد از چه آيه‏اى‏جاى دهد، مانند روايت عثمان‏بن ابى العاص كه ما آن را در تفسير آيهان الله‏يامر بالعدل والاحسان (1) نقل مى‏كنيم كه رسول خدا(ص)فرمود:جبرئيل‏اين آيه را برايم آورد و دستور داد آن را در فلان جاى از سورهنحل قرار دهم (2) . و نظير اين روايت رواياتى است كه مى‏رساند رسول‏خدا(ص)سوره‏هايى را كه آياتش به تدريج نازل شده بود خودشمى‏خواند، مانند سوره آل عمران ونساء و غير آن.پس،از اين روايات آدمى يقين مى‏كند كه آن جناب بعد از نزول هر آيه ............................................(1)سوره نحل، آيه 90.(2)الدر المنثور، ج 4، ص 128 و الاتقان، ج 1، ص 60. صفحه : 182 دلالت روايات مربوط به جمع قرآن بر عدم تحريف و بيان اينكه‏قرآن خود عمده‏ترين دليل بر اينست كه كلام خدا است وتحريف نشده‏به نويسندگان‏وحى دستور مى‏داد كه آن را در چه سوره‏اى در چه جايى قرار دهند. از همه شواهد قطعى‏تر همان دليلى است كه در ابتداى‏اين مباحث آورديم، كه‏قرآن موجود در عصر ما داراى تمامىاوصافى‏است كه خداى تعالى قرآن نازل بر پيغمبررا به آن توصيف مى‏كند. و كوتاه سخن‏مطالبى كه از روايات مذكور استفاده مى‏شود چند مطلب است:1 - اينكه آنچه ما بين دو جلد قرآن كريم هست همه‏كلام خداى تعالى است، چيزى بر آن اضافه نشده و تغييرى نيافته.واما اينكه چيزى از قرآن نيفتاده باشد اين ادله‏دلالت‏قطعى بر آن ندارد، همچنانكه به چند طريق روايت هم شده كه عمربسياربه يادآيه رجم مى‏افتاد و نوشته نشد.و نمى‏توان اين گونه‏روايات را كه به گفته آلوسى (1) ازحد شماره بيرونست‏حمل بر منسوخ التلاوه كرد، زيرا گفتيم‏منسوخ التلاوه سخنى‏بيهوده بيش نيست و روشن ساختيم كه سخن ازمنسوخ التلاوه كردن از اثبات تحريف‏قرآن شنيع‏تر و رسواتر است. علاوه بر اين، كسانى كه به غير آن قرآنى كه زيد به امر ابوبكر و در نوبت دوم‏به امر عثمان نوشت قرآن ديگرى داشتند -مانند على بن ابى طالب(ع)و ابى - بن كعب و عبدالله بن مسعود - چيزى را از آنچه كه در قرآن دائر در ميان مردم بودانكارنكردند و نگفتند فلان چيز غير قرآن‏و داخل قرآن شده.تنها چيزى كه از نامبردگان درمخالفت با آن قرآن رسيدهاين است كه از ابن مسعود نقل شده كه او در قرآن خود، معوذتين‏را ننوشته بود (2) ، و مى‏گفت اينها دو حرز بودند كهجبرئيل براى رسول خدا(ص)آورد تا حسن وحسين را با آن معوذ كند و از گزند حوادث بيمه‏سازد.ولى بقيه اصحاب اينسخن ابن مسعود را رد كرده‏اند (3) و از امامان اهل‏بيت(ع)بطور تواتر تصريح شده كه اين دو سوره از قرآن است (4) . و كوتاه سخن، روايات سابق همانطور كه مى‏بينيد روايات‏آحادى است محفوف‏به قرائن قطعى كه به طور قطع تحريفبه زياده و تغيير را نفى مى‏كند، و نسبت به نفى‏تحريف‏به نقيصه دليلى است ظنى.پس، از اينكه بعضى ادعا كرده‏اند كهروايات نافيه ............................................(1)روح المعانى، ج 1، ص 25.(2)الدر المنثور، ج 6، ص 416 و 417.(3)روح المعانى، ج 1، ص 25.تفسير برهان، ج 4، ص 531، ح 3.(4)نور الثقلين، ج 5، ص 716، ح 7. صفحه : 183 ترتيب سوره قرآن در جمع اول و دوم كار صحابه بوده‏است‏هر سه قسم تحريف متواتر است، ادعاى بدون دليل كرده‏اند. عمده دليلى كه در باب تحريف نشدن قرآن كريم به آن اتكاءمى‏شود همان‏دليلى است كه در ابتدا بر اين ابحاث آورده وگفتيم: قرآنى كه امروز در دست ما است‏همه‏آن صفات را كه خداى تعالى در قرآن براى كلام خود آورده واجد است.اگرآن‏قرآن واقعى كه بر رسول خدا(ص)نازل‏شد قو ل فصل و رافع اختلاف درهر چيزى است، اين نيز هست.اگر آن ذكر وهادى و نور است، اين نيز هست.اگر آن‏مبين‏معارف حقيقى و شرايع فطرى است، اين نيز هست.اگر آن معجزه است وكسى‏نمى‏تواند سوره‏اى‏مانندش بياورد، اين نيز هست.و هر صفت ديگرى كه آن دارد اين نيزدارد. آرى، جا دارد كه به همين دليل اتكاء كنيم، چون بهترين دليل‏بر اينكه قرآن‏كريم كلام خدا و نازل بر رسول گرامى اواست‏خود قرآن كريم است كه متصف به آن‏صفات‏كريمه است و هيچ احتياج به دليل ديگرى غير خود و لو هر چه باشد،ندارد.پس‏قرآن كريم هر جاباشد و بدست هر كس با شد و از هر راهى بدست ما رسيده باشد حجت‏و دليلش با خودشاست. و به عبارت ديگر قرآن نازل از ناحيه خداى تعالى به قلب‏رسول گرامى‏اش، درمتصف بودن به صفات كريمه‏اش احتياج وتوقف ندارد بر دليلى كه اثبات كند اين‏قرآن مستندبه آن پيغمبر است، نه به دليل متواتر، و نه متظافر.گو اينكه اينچنين دليلى‏دارد، ليكن كلام خدا بودنش موق وف‏بر اين دليل نيست، بلكه قضيه به عكس است، يعنى از آنجايى كه اينقرآن متصف به آن اوصاف مخصوص است مستندبه پيغمبرش‏مى‏دانيم، نه اينكه چون به حكم ادله مستند به آن جناباست قرآنش مى‏دانيم.پس‏قرآن كريم در اين‏جهت به هيچ كتاب ديگرى شبيه نيست.در كتابها و رساله‏ها ى ديگروقتىمى‏توانيم به صاحبش استناد دهيم كه دليلى آن‏را اثبات كرده باشد.و همچنين‏اقوالى كه منسوب به بعضى از علماء وصاحب نظران است، صحت استنادش به ايشان‏موقوف‏است بر دليل نقلى قطعى، يعنى متواتر و يا مستفيض، ولى قرآنخودش دليل است‏بر اينكه كلام خدا است. 2 - اينكه ترتيب سوره‏هاى قرآنى در جمع اول كار اصحاب بوده،و همچنين درجمع دوم - به دليل رواياتى كه گذشت - ودر بعضى داشت كه عثمان سوره انفال وبرائت راميان اعراف و يونس قرار داد، در حالى كه در جمع اول بعد از آن دو قرارداشتند. صفحه : 184 و نيز به دليل رواياتى كه داشت ترتيب مصاحف ساير اصحاب‏با ترتيب در جمع‏اول و دوم مغايرت داشته، مثلا روايتى كهمى‏گويد مصحف على(ع)بر طبق‏ترتيب نزول‏مرتب بوده و چون اولين سوره‏اى كه نازل شد سوره علق بود در قرآنعلى(ع)هم اولين سوره، سوره علق و بعد از آن‏مدثر و بعد از آن نون، آنگاه مزمل، آنگاه تبت، پس از آن تكوير و بدينطريق تا آخر سوره‏هاى مكى و بعد از آن‏هاسوره‏هاى‏مدنى قرار داشته است.و اين روايت را صاحب (1) الاتقان از ابن فارسنقل كرده. و در تاريخ يعقوبى‏ترتيب ديگرى براى مصحف آن جناب ذكر شده است (2) . و از ابن (3) اشته نقل كرده كه او - در كتاب المصاحف - به سندخود از ابى جعفركوفى ترتيب مصحف ابى را نقل كرده كهبه هيچ وجه شباهتى با قرآنهاى موجود ندارد. و همچنين وى به سند خود از جرير بن عبد الحميد ترتيب مصحف‏عبد الله بن مسعود رانقل كرده كه با قرآنهاى موجودمغايرت دارد.عبد الله بن مسعود اول از سوره‏هاى‏طولانى‏شروع كرده و پس از آن سوره‏هاى صدى و آنگاه مثانى و آنگاهمفصلات راآورده، (4) و حال آنكه قرآنهاى موجود اينطور نيست (5) . در مقابل اين قول كه ما اختيار كرديم قول بسيارى از مفسرين (6) است كه‏گفته‏اند ترتيب سوره‏هاى قرآن توقيفى و بهدستور رسول خدا(ص)بوده، وآن جناب به‏اشاره جبرئيل و به امر خداى تعالى دستور داده تا سوره‏هاى قرآنى را بهاين‏ترتيب بنويسند.حتى بعضى (7) از ايشان آنقدرافراط كرده كه در ثبوت اين مطلب ادعاى‏تواتر نموده‏اند.ما نمى‏دانيماين اخبار متواتر كجاست كه به چشم ما نمى‏خورد.روايات‏اين‏باب همان بود كه ما عمده آن را نقل كرديم و در آنها اثرى ازاين حرف نبود. ............................................(1)الاتقان، ج 1، ص 62.(2)تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 135.(3 و 4)الاتقان، ج 1، ص 64.(5)قرآن‏هاى موجود در بين مسلمين در اين عصرترتيب فصولش همانطور است كه قرآن‏عبد الله بن مسعود بود، يعنىدر اين قرآنها نيز اول سوره‏هاى ط ولانى و سپس سوره‏هاى‏صد آيه و آنگاه‏مثانى، و در آخر مفصلات قرار گرفته ليكن باز باقرآن‏ابن مسعود از نظر تقدم و تاخر سوره‏هاى هرفصلى مغايرت دارد.(مترجم)(6)الاتقان،ج 1، ص 62، روح المعانى، ج 1، ص 26، مجمع البيان، ج 1، ص 15.(7)الاتقان، ج 1، ص 62. صفحه : 185 ترتيب آيات قرآن نيز توقيفى نبوده و بدون دخالت صحابه‏انجام نشده است‏و به زودى استدلال بعضى از مفسرين را براين مطلب به رواياتى كه مى‏گويدقرآن يك‏نوبت از اول تا به آخر از لوح محفوظ به آسمان دنيا نازل شد و بار ديگربه‏تدريج از آنجا به رسول خدا نازل گرديد (1) خواهيم آورد. 3 - اينكه رديف كردن آيات به ترتيبى كه الآن در قرآنهااست با اينكه اين‏آيات متفرق نازل شده بدون دخالت اصحابنبوده است، و از ظاهر رواياتى كه درگذشته‏داستان جمع آورى نوبت اول را نقل مى‏كرد بر مى‏آيد كه اصحاب در اينكاراجتهاد و نظريه و سليقه خود را بكار زده‏ان د. واما روايت عثمان بن ابى العاص از رسول خدا(ص)كه فرمود:جبرئيل نزدمن آمد و گفت بايد آيهان الله يامر بالعدل و الاحسان...رادر فلان‏موضع از سوره جاى دهى (2) بيش از ايندلالت نداردكه عمل رسول خدا(ص)در پاره‏اى آيات چنين بوده باشد، نه در تمام آنها. و به فرض هم كه تسليم شويم و قبول كنيم كه روايت‏چنين دلالتى دارد ربطى‏به قرآن موجود در دست ما ندارد، زيرارواياتى كه در دست داريم و در ابحاث‏گذشته‏نقل كرديم دلالت ندارد بر مطابقت ترتيب اصحاب با ترتيب رسول خدا(ص).و صرف حسن ظنى كه ما به اصحاب داريم باعث‏نمى ‏شود كه چنين‏دلالتى در آن روايات پيدا شود.بله اين معنا را افادهمى‏كند كه اصحاب تعمدى برمخالفت ترتيب‏رسول خدا(ص)در آنجا كه علم به ترتيب آن جناب‏داشته‏اند نورزيده‏اند، واما آنجايى كه از ترتيب رسول خدا(ص)اطلاعى‏نداشتندباز مطابق ترتيب او سوره‏ها و آيه‏ها را ترتيب داده باشند از كجا؟و اتفاقا درروايات مربوط به جمع اول‏بهترين شواهدى هست كه شهادت مى‏دهند بر اينكه اصحاب‏ترتيب رسول خدا(ص)را در همه آيات نمى‏دانستند، و به اينكه‏جاى‏هر آيه‏اى كجاست علم نداشتند، و حتى حافظ تمامى آيات هم نبودند. علاوه‏بر لحن روايات مذكور روايات مستفيضى از طرق شيعه (3) واهل (4) سنت آمده‏كه رسول خدا(ص)و صحابه‏اش وقتىتمام شدن سوره را مى‏فهميدند كه‏بسم الله ديگرى‏نازل مى‏شد، آن وقت مى‏فهميدند سوره قبلى تمام شد.و اين معنا را ............................................(1)الاتقان، ج 1، ص 62.(2)الدر المنثور، ج 4، ص 128.(3)تفسير عياشى، ج 1، ص 19.(4)مستدرك حاكم، كتاب الصلاة، ج 1، ص 231. صفحه : 186 بطورى‏كه در الاتقان (1) آورده ابو داوود و حاكم و بيهقى وبزار از طريق سعيد بن جبير ازابن عباس نقل كرده‏اند.و ابنعباس گفته است: رسول خدا(ص)نمى‏دانست‏چه وقت‏سوره تمام مى‏شود تا آنكه بسم الله الرحمن الرحيم نازل گردد.وبزار اضافه كرده كه وقتى بسم الله نازل مى‏شدمعلوم مى‏گشت كه آن سو ره خاتمه يافته وسوره ديگرى شروع شده است. و نيز الاتقان از حاكم به طريق ديگر از سعيد از ابن عباس نقل‏كرده كه‏گفت: مسلمانان نمى‏دانستند سوره چه وقت و دركدام آيه تمام مى‏شود تا بسم الله‏الرحمن الرحيم‏ديگرى نازل مى‏گرديد و چون نازل مى‏شد مى‏دانستند كه سوره تمامشده‏است (2) حاكم در باره اين روايت گفته است همه شرايط بخارى و مسلم را واجد است. و نيز از وى به طريقى ديگر از سعيد از ابن عباس روايت‏كرده كه گفت: وقتى‏جبرئيل بر رسول خدا(ص)نازل مى‏شد وبسم الله الرحمن الرحيم رامى‏خواند، آن حضرت مى‏فهميدكه از اينجا سوره‏اى ديگر شروع مى‏شود (3) - حاكم روايت‏راصحيح دانسته است. مؤلف: قريب به اين معنا در تعدادى از روايات ديگر و همچنين‏عين اين معنا ازطرق شيعه از امام باقر(ع)روايت‏شدهاست. و اين روايات بطورى كه ملاحظه مى‏فرماييد صريحنددر اينكه ترتيب آيات قرآن‏در نظر رسول خدا(ص)همان ترتيبنزول بوده، در نتيجه همه آيه‏هاى مكى‏در سوره‏هاى‏مكى و همه آيه‏هاى مدنى در سوره‏هاى مدنى قرار داده شده‏اند، جزآن‏سوره‏اى كه(فرضا)بعضى آياتش در مكه وبعضى دي گر در مدينه نازل شده و به‏فرضى هم كه چنين چيزى باشد حتمابيش از يك سوره نيست. لازمه اين مطلب اين است كه اختلافى كه مادر مواضع آيات مى‏بينيم همه‏ناشى از اجتهاد صحابه باشد. توضيح اينكه: روايات بى‏شمارى در اسباب نزول داريم كه‏نزول بسيارى ازآيات كه در سوره‏هاى مدنى است در مكه ونزول بسيارى از آياتى كه در سوره‏هاى‏مكى است درمدينه معرفى كرده است.و نيز آياتى را مثلا نشان مى‏دهد كه در اواخر ............................................(1 و 2)الاتقان، و الدر المنثور، ج 1، ص 7.(3)الاتقان، و الدر المنثور، ج 1، ص 7. صفحه : 187 بررسى و نقد سخن كسانى كه قائلند به اينكه ترتيب آيات‏قرآنى توقيفى بوده و به دستور پيامبر(ص)صورت گرفتهاست‏عمر رسول خدا(ص)نازل شده و حال آنكه‏مى‏بينيم در سوره‏هايى قرار داردكه در اوائل هجرت نازل شده است.و مامى‏دانيم كه از اوايل هجرت تا اواخر عمر آن‏جناب‏سو ره‏هاى زياد ديگرى نازل شده است، مانند سوره بقره كه در سال اولهجرت‏نازل شد، و حال آنكه آيات چندى‏در آنست كه روايات آنها را آخرين سوره آيات نازله‏بر رسول خدا(ص)مى‏داند.حتى از عمر نقل شده كه گفت: رسول خدا(ص)ازدنيا رفت در حالى كه هنوز آيات ربا را بر ما بيان نكرده بود و دراينسوره است آيهو اتقوا يوما ترجعون فيه الى‏الله... (1) كه در روايات آمده كه آخرين‏آيه نازل بر آن جناب است. پس معلوم مى‏شود اين گونه آيات كه در سوره‏هاى غير مناسبى‏قرار گرفته‏اند وترتيب نزول آنها رعايت نشده، به اجتهاداصحاب در آن مواضع قرار گرفته‏اند. مؤيداين معنا روايتى است كه صاحب الاتقان (2) از ابن حجر نقل‏كرده كه گفته‏است: روايتى از على وارد شده كه بعد ازدرگذشت رسول خدا(ص)قرآن‏را به ترتيب نزولش جمع آورى‏كرده است.اين روايت را ابن ابى داوود هم آورده (3) ومضمونآن از روايات مسلم و صحيح شيعه است. اين بود آنچه كه ظاهر روايات اين باب بر آن دلالت مى‏كرد.ليكن‏عده زيادى‏اصرار دارند بر اينكه ترتيب آيات قرآنىتوقيفى است، و آيات قرآن موجود دردست ما كه‏معروف است به قرآن عثمانى به دستور رسول خدا(ص)ترتيب يافتهكه‏دستور آن جناب هم به اشاره جبرئيل بوده.اين‏عده ظاهر رواياتى كه ذكر شد را تاويل‏نموده و گفته‏اند: جمعى كهصحابه كردند جمع ترتيبى نبوده، بلكه همان‏ترتيبى را كه‏بياد داشته‏اند در آيات و سوره‏ها رعايت نموده‏اند، و آن را درمصحفى ثبت كرده‏اند. و حال آنكه خواننده محترم خوب مى‏داند كه كيفيت جمع اول كه‏در زمان‏ابو بكر اتفاق افتاد، و روايات آن را بيان مى‏كرد، صريحا اين تاويل را رد مى‏كند. و چه بسا كه بعضى استدلال كرده‏اند بر مطلب فوق الذكربه اينكه مرتب بودن‏آيات عثمانى اجماعى است، همچنانكهسيوطى‏در كتاب الاتقان (4) از زركشى دعوى آن‏را نقل كرده.واز ابى (5) جعفر بن زبير چنين آورده كه گفته است: در اينمورد اختلافى ............................................(1)سوره بقره، آيه 281.(2 و 3)الاتقان، ج 1، 71.(4 و 5)الاتقان، ج 1، ص 60. صفحه : 188 در ميان مسلمانان نيست.و ليكن ما در پاسخ اين استدلال‏مى‏گوييم اجماع مذكورمنقول است، كه با وجود خلاف دراصل تحريف و با وجودروايات گذشته كه دلالت‏بر خلاف آن داشت به هيچ وجه قابل اعتماد نيست. و چه بسا بعضى ديگر كه بر دعوى مذكور استدلال تواتراخبار كرده‏اند، و اين‏معنا در كلمات بسيارى از ايشان ديدهمى‏شود، كه اخبار در اينكهترتيب آيات‏قرآن‏عثمانى از رسول خدا(ص)استبه حد تواتر است.و اين ادعاى عجيبى‏است،با اينكه سيوطى در الاتقان بعد از نقل روايت‏بخ ارى و غيره، به چند طريق ازانس روايت كرده كه گفت: رسول خدا(ص)ازدنيا رفت در حالى كه‏هنوز قرآن را جز چهار نفرجمع نكرده بودند، و آن چهار نفر عبارت بودند از: ابو الدرداء، معاذ بنجبل، زيد بن ثابت، و ابو زيد (1) . ودر روايتى (2) به جاى ابو الدرداء، ابى بن كعب آمده.و از مازرى‏نقل كرده كه‏گفته است: جماعتى از ملحدين به اين گفتارانس تمسك بر الحاد خود كرده‏اند، و حال‏آنكه اين روايت‏دلالتى بر مرام آنها ندارد، چون اولا ما قبول نداريم كه ظاهر آنمقصودباشد، و لاجرم حمل بر خلاف ظاهرش مى‏ك نيم،و ثانيا بفرضى كه ظاهرش را بگيريم، ازكجا معلوم است كه واقعامر هم همينطور بوده، (ممكن است انس اشتباه كرده‏باشد).وثالثا تسليم مى‏شويم كه انس اشتباه نكرده، و ليكن اينكهفرد فرد گروه بسيارى، تمامى‏قرآن را حفظ نكرده‏باشند لازمه‏اش اين نيست كه تمامى قرآن را مجموعا گروه بسيارحفظنكرده باشند، و شرط تواتر اين نيست كه تمامى‏قرآن را يك يك مسلمانان حفظكرده باشند، بلكه اگر همه قرآن را همهافراد حفظ داشته باشند.هرچند كه به نحوتوزيع بوده باشد در تحقق تواتر كافى است (3) . اما اينكه ادعا كرد كهظاهر كلام انس مقصود نبودهسخنى‏است كه دربحثهاى لفظى(كه اساس آن ظاهر الفاظ است، وتنها وقتى از ظاهر صرفنظر مى‏شود كه‏قرينه‏اى‏از كلام خود متكلم يا از نائب مناب متكلم در بين باشد)هرگز پذيرفتهنيست، و اهل بحث اين معنا را نمى‏پذيرندكه شما ب ه خاطر كلمات ديگران از ظاهر كلام‏كسى صرفنظر كنيد. علاوه بر اين،اگر هم بنا شود كلام انس بر خلاف ظاهرش حمل شود، لازم است ............................................(1 و 2 و 3)الاتقان، ج 1، ص 70. صفحه : 189 حمل شود بر اينكه چهار نفر مذكور در عهد رسول خدا(ص)معظم‏قرآن و بيشترسوره‏ها و آياتش را جمع كرده بودند، نهاينكه حمل كنيد بر چهار نفر مذكور و ديگرصحابه‏كه همه قرآن را بر طبق ترتيب قرآن عثمانى جمع كرده بودند و موضعيك يك‏آيات را تا به آخر ضبط كرده بودند،چون زيد بن ثابت كه يكى از آن چهار نفر ازحديث انس است و متصدى جمعآورى قرآن هم در جمع اول و هم در جمع‏دوم بوده‏است، خودش تصريح مى‏كند بر اينكه حافظ تمام آيات قرآن نبوده. نظير كلام زيد بن ثابت، كلامى است كه الاتقان ازابن اشته - در كتاب‏المصاحف - به سند صحيح از محمد بن سيريننقل مى‏كند كه گفت: ابو بكر از دنيارفت‏و قرآن را جمع نكرد، و همچنين عمر كشته شد در حالى كه قرآن را جمعنكرده‏بود (1) . و اما اينكه‏گفت: و ثانيا به فرضى كه ظاهرش را بگيريم از كجا معلوم‏است‏كه واقع امر هم همينطور بوده باشد؟عينا بهخودش بر مى‏گردد، و طرف مى‏گويد:اگر واقع امر معلوم نيست آنطور باشد كه انس گفته،از كجا آنطور باشد كه تو مى‏گويى‏و حال آنكه شواهد همه بر خلافگفته‏ا ت شهادت مى‏دهند؟. و اينكه گفت: بلكه اگر همه را همه حفظ داشته باشند هر چندكه به نحوتوزيع باشد در تحقق تواتر كافى استمغالطهواضحى كرده، براى اينكه چنين لفظى تنهااين معنا رابه تواتر ثابت مى‏كند كه مجموع قرآن به تواتر نقل شده، و اما اينكهيك يك‏آيات قرآنى با حفظ موضع و ترتيبش‏ب ه تواتر ثابت‏شده باشد از كجا؟در الاتقان از بغوى نقل كرده كه در كتابشرح السنةگفته است: آنچه‏ما بين دوجلد قرآن است اصحاب رسول خدا(ص)جمع كردند، و اين‏همان قرآنى است كه بهرسول خدا(ص)نازل شده، بدون اينكه چيزى برآن‏اضافه و يا از آن كم كرده باشند، چون مى‏ترسيدن د اگر ننويسند با ازدنيا رفتن حافظان‏از بين برود، و لذا همانطوركه از رسول خدا(ص)شنيده بودند نوشتند، بدون اينكه چيزى را جلوتر ويا عقب‏تر بگذارندو يا از پيش خود و بدون دستور رسول‏خدا(ص)ترتيبى براى آياتش درست كنند. و رسول خدا(ص)رسمش اين بود كه آيات نازله را بر اصحابش ............................................(1)الاتقان، ج 1، ص 70. صفحه : 190 تلقين مى‏كرد، (و آنقدر تكرار مى‏كرد تا حفظ شوند)وهر چه نازل مى‏شد به ترتيبى كه‏امروز در دست ماست به اصحابتعليم مى‏فرمود، و اين ترتيب توقيفى و به دستورجبرئيل،و اعلامش در موقع آوردن آيات بوده كه مى‏گفته: اين آيه را بعداز فلان آيه ازفلان سوره بنويسيد. پس ثابت‏شد كه سعى صحابه همه در جمع آورى قرآن بوده،نه در ترتيب آن، زيرا قرآن در لوح محفوظ به همين ترتيبنوشته شده بود، چيزى كه هست‏خداى تعالى‏آن را يك‏باره به آسمان دنيا فرستاد، و از آنجا آيه آيه و هر آيه را در هنگامحاجت‏نازل فرمود.پس ترتيب نزول غير از تر تيب تلاوت است (1) . ............................................(1)الاتقان، ج 1، ص 61. و از ابن حصار نقل كرده كه گفته است: ترتيب سوره‏ها و وضع‏هر آيه در موضع‏خود به وحى بوده، و اين رسول خدا(ص)بوده كه مى‏فرمود آيه فلان را درفلان موضع‏جاى دهيد، و از نقل متواتر يقين شده كه اين ترتيب به سفارش رسولخدا(ص)بوده، و اصحاب فقط آن را جمع آورى نموده،و آياتش را آنطور كه‏الآن در مصاحف ضبط شده، ضبط كردند (2) . قريب به اين معنا را از ديگران مانند بيهقى، طيبى و ابن حجرنيز نقل كرده‏است.و ما در اين نقلها ايراداتى داريم: امااينكه اصحاب مصاحف را به ترتيبى كه ازرسول‏خدا(ص)گرفته‏اند، و در آن ترتيب، مخالفت نكرده‏اند هيچ دليلى ازرواياتگذشته بر طبقش نيست.آنچه از دلالت رو ايات‏مسلم است اين است كه‏اصحاب آنچه از آيات كه بينه و شاهد بر آن قائممى‏شد مى‏نوشتند، و اين معنا هيچ‏اشاره‏اى به‏كيفيت ترتيب آيات ندارد.بله، در روايت ابن عباس كه در گذشته نقل‏كرديماز عثمان مطلبى نقل كرده كه اشاره‏اى به اين معنادارد، ولى عيبى كه دارد اين‏ است كه در روايت مذكور به بعضى از كتابوحى مى‏فرمود چنين كنيد، و اين غيرآنست‏كه به همه صحابه فرموده باشد.علاوه بر اينكه اين روايت معارض باروايات‏مربوط‏به جمع اول، و روايات مربوط به نزول بسم الله و غير آنست. و اما اينكه گفتندرسول خدا(ص)رسمش اين بود كه آيات رابا همين‏ترتيب بر اصحابش تلقين مى‏كرد، گويا منظورشاناشاره به حديث عثمان بن ............................................(2)الاتقان، ج 1، ص 62. صفحه : 191 ابى العاص است، كه در خصوص آيهان‏الله يامر بالعدل و الاحساننقل آن گذشت. و از آنچه گذشت معلوم شد كه اين حديث‏خبر واحدى‏است، آنهم در خصوص يك‏آيه، و اين چه ربطى دارد به محل وموضع تمامى آيات. و اما اينكه گفتندقرآن به همين ترتيب در لوح محفوظ نوشته‏شده بود...منظورشان اشاره به روايت مستفيضه‏اى استكه از طرق عامه و خاصه وارد شده مبنى‏بر اينكه قرآن‏تماما از لوح محفوظ به آسمان دنيا نازل شده، و از آنجا آيه آيه بررسول خدا(ص)نازل گرديد.ليكن روايات اين‏ را ندارد كه ترتيب آيات قرآنى درلوح محفوظ و در آسمان دنيا به همينترتيبى بوده كه در دست ماست.علاوه بر اينكه به‏زودى‏ان شاء الله گفتارى در معناى نوشته شدن قرآن در لوح محفوظ ونزولش به آسمان‏دنيا، در ذيل آيه‏مناسب آن مانند آيه اول دو سوره زخرف و دخان، و در سو ره قدر خواهدآمد. و اما اينكه گفتندو از نقل متواتر يقين شده كه اين ترتيب‏به سفارش رسول‏خدا(ص)بود...خواننده كاملا واقف شد كهچنين ادعايى بى دليل‏است، و چنين تواترى نسبت‏به يك يك آيه‏ها در بين نيست، و چگونه مى‏تواند باشد بااينكه رواياتبى‏شمارى داريم كه مى‏گويند: ابن مسعود دو سورهقل‏اعوذرا درمصحف خود ننوشته بود، و در پاسخ كسى كه اعتراضكرده بود گفت: اين دو سوره‏جزء قرآن‏نيست، بلكه به منظور محافظت‏حسن و حسين از گزند نازل شده بود و هرجامصحفى مى‏ديد اين دو سوره را از آن‏پاك مى‏كرد و از او نقل نشده كه از نظريه‏اش‏برگشته باشد، حال مى‏پرسيمچگونه اين‏تواتر بر ابن مسعود در تمام عمرش آن هم بعد ازجمع اول مخفى مانده؟. رد روايات انساء كه از طرق عامه وارد شده وبر منسوخ التلاوه شدن پاره‏اى از آيات وحى دلالت مى‏كنندفصل هفتم: راجع به بحث قبلى بحث ديگرى پيش مى‏آيد، و آن گفتگودر باره روايات انساء(از ياد بردن)است، كه قبلا هم بطوراجمال به آن اشاره شد.اين روايات از طرق‏عامه درباره نسخ و انساء قرآن وارد شده كه روايات تحريف به معناى نقصان وتغييرقرآن را هم حمل بر آن نموده‏اند. يكى از آنها روايتى است كه الدر المنثور از ابن ابى حاتم وحاكم - در كتاب‏الكنى - و ابن عدى و ابن عساكر از ابن عباسنقل كرده‏اند كه گفت: از آنجايى كه صفحه : 192 بعضى از آنچه در شب بر رسول خدا(ص)وحى مى‏شد در روز فراموش‏مى‏كرد،آيهما ننسخ من آية او ننسها نات بخيرمنها او مثلها (1) نازل گرديد (2) . و نيز الدر المنثور از ابى داوود - در كتاب الناسخ - و بيهقى -در كتاب الدلائل از ابى امامه روايت كرده كه گفت جماعتىاز انصار از اصحاب رسول خدا(ص)به‏آن جناب خبر دادند كه مردى نصف شب برخاست تا سوره‏اى راكه حفظ كرده بودشروع به خواندن كند، ليكن غير از بسم الله ‏الرحمن الرحيم آن، چيزى‏بيادش نيامد.اين پيشامد براى جمعى از اصحابآن جناب نيز رخ داد، صبح نزد آن‏جناب‏شده سوره مزبور را از آن حضرت سؤال كردند.ايشان نيز ساعتى به فكر فرورفت‏و چيزى بيادش نيامد كه بگويد آنگاه‏فرمود: ديشب آن سوره نسخ شد، نسخى كه درهر جا بود ا ز بين رفت، اگر درسينه بود فراموش شد و اگر در كاغذها بود گم شد (3) . مؤلف: اين قضيه به چندطريق و با عبارات مختلف و قريب المعنى روايت‏شده است. باز در همان كتاب از عبد الرزاق، سعيد بن منصورو ابى داوود - در كتاب الناسخ و پسرش - در كتاب المصاحف - ونسائى، ابن جرير، ابن ابى حاتم، و حاكم - وى حديث‏راصحيح دانسته - از سعد بن ابى وقاص روايت كرده كه وقتى آيهماننسخ‏من آية‏او ننسهاراما ننسخ من آية او ننسا هاقرائت‏كرد، شخصى اعتراض كرد كه سعيد بن‏مسيب آن رااو ننسهامى‏خواند، تو چرا چنين خواندى؟سعد گفت: قرآن‏كه بر مسيب ودودمان او نازل نشده، مگر نشنيده‏اى كه خداى تعالىمى‏فرمايد: سنقرئك‏فلا تنسى - بزودى برايت مى‏خوانيم‏تا فراموش نكنىو نيز مى‏فرمايد: و اذكر ربك اذانسيت - بيادآر پروردگارت را هر گاه كه فراموش كردى (4) . مؤلف: مقصود سعد از استشهاد به اين دو آيه اين بوده كه خداوندنسيان را ازپيغمبر شما برداشته، و ديگر در حق اوننسهامعناندارد، بدين جهت منننساهاخواندم، كه از مادهنسىبه‏معناى ترك و تاخير است.و خلاصه معناىما ننسخمن‏آيةاين است كه‏آيه را از كار بيندازيم، نه اينكه تلاوتش را نسخ كنيم، و اين چنين ............................................(1)سوره بقره، آيه 106.(2)الدر المنثور، ج 1، ص 104.(3)الدر المنثور، ج 1، ص 105.(4)الدر المنثور، ج 1، ص 104. صفحه : 193 نسخ در آيات قرآنى هست، مانند آيه صدقه دادن براى نجوى كردن با رسول خدا كه‏عملش نسخ شده ولى تلاوتشهمچنان باقى است.و معناى"او ننساها"اين است كه‏آيه را به كلى ترك كنيم، يعنى از ميان آنان بر اندازيم، هم عمل به آن وهم تلاوت‏آن را متروك سازيم، همچنانكه از ابن عباس و مجاهد و قتاده و غير ايشان نقل شده كه‏اينطور تفسير كرده‏اند. و نيز در همان كتابست كه ابن الانبارى از ابى ظبيان روايت كرده كه گفت:ابن عباس از ما پرسيد كدام يك از دو قرائت را قرائت اول مى‏دانيد؟گفتم قرائت‏عبد الله را، و قرائت‏خودمان را آخرىمى‏دانيم.گفت هرساله جبرئيل در رمضان مى‏آمد وقرآن را به رسول خدا(ص)عرضه مى‏كر د، در سال آخر دو مرتبه آمد،وعبد الله مسعود آنچه نسخ و يا تبديل شده بود ديد (1) . مؤلف: اين معنا به طريق ديگرى از ابن عباس و خود عبد الله بن مسعود و غير آن‏دو از صحابه و تابعين روايت‏شده، و دراين مورد روايات ديگرى نيز وجود دارد. و خلاصه: چيزى كه از آنها استفاده مى‏شود اين است كه نسخ گاهى در حكم‏است، مانند آيات نسخ شده‏اى كه حكمش ازبين رفته، و خودش در قرآن باقى مانده‏است، و گاهى در تلاوت است، حال چه حكمش نسخ شده باشد، و چه نسخنشده‏باشد.و ما سابقا در تفسير سوره بقره در ذيل آيه 10 6 كه مى‏فرمود: "ما ننسخ من آية"گفتيم و به زودى در تفسيرسوره نحل آيه 101 كه مى‏فرمايد: "و اذا بدلنا آية مكان آية"خواهد آمد كه اين دو آيه اجنبى از مساله انساء به معنى نسختلاوت است.و نيز درفصول سابق گذشت كه اين روايات مخالف صريح قرآن است.پس وجه صحيح اين‏است كه روايات انساءرا هم عطف بر روايات تحريف نموده هر دو را با هم طرح‏نماييم و دور اندازيم. ............................................(1)الدر المنثور، ج 1، ص 106. علامه سيد محمد حسين طباطبايىترجمه تفسير الميزان جلد 12 صفحه 150
15
نگرشي‌بر قرآن‌هاي‌ كتابت‌ شده‌ به‌ قلم‌ محقق‌ زهره‌ روح‌فر
عرصة‌ هنر خوشنويسي‌ در طول‌ تاريخ‌ هنر اسلامي‌،جولانگاه‌ بسياري‌ ازهنرمندان‌ خوشنويس‌ در كتابت‌ قرآن‌ كريم‌بوده‌ و در اين‌ راستا آثار جاودانه‌اي‌به‌ اقلام‌ كوفي‌، نسخ‌، ثلث‌،ريحان‌، محقق‌ و غبار پديد آمده‌ است‌. در بين‌ اين‌اقلام‌، خط‌محقق‌ كه‌ به‌ راستي ‌ نشان‌ نظم‌، استواري‌ و وزن‌ است‌، در كتابت‌معدودي‌از نسخ‌ قرآن‌هايي‌ كه‌ عمدتاً به‌ قرون‌ هشتم‌ و نهم‌ قمري‌تعلق‌ دارد، به‌ كاررفته‌ است‌. در بخش‌ اسلامي‌ موزة‌ ملي‌ ايران‌قرآن‌هايي‌ با قلم‌ محقق‌ نگهداري‌مي‌شود كه‌ در شمارشاهكارهاي‌ هنري‌ خوشنويسان‌ م حسوب‌ مي‌شود. درموزة‌ ملي‌ ايران‌ قسمت‌هايي‌ از قرآن‌ كريم‌ به‌ قلم‌ محقق‌ كه‌اثر هنرمندان‌برجسته‌اي‌ همچون‌ احمد سهروردي‌ وعمادالطاوسي‌ و بايسنقر ميرزا و عماد محلاتي‌است‌ نگهداري‌مي‌شود. در اين‌ ميان‌ چهار جزو قرآن‌ كريم‌ رقم‌ احمد سهروردي‌است‌كه‌ از نظر كلية‌ فنون‌ كتاب‌آرايي‌ جزو آثار بي‌نظير به‌شمارمي‌آيد. چنانكه‌ ذكر شديكي‌ از خوشنويسان‌ خط‌ محقق‌ احمدسهروردي‌ از شاگردان‌ ياقوت‌، ملقب‌ به‌ شيخ‌زاده‌و متولد بغداداست‌ كه‌ كتابت‌ بسياري‌ از كتيبه‌هاي‌ بغداد را نيز به‌ او نسبت‌داده‌اند.از جمله‌ آثار او يك‌ نسخة‌ نهج‌البلاغه‌ به‌ خط‌ نسخ‌ عالي‌و ثلث‌ دو دانگ‌ جلي‌با رقم‌ وي‌ به‌ اين‌ مضمون‌ است‌. «خدم‌بكتبه‌ العبد الفقير المستغفرمن‌ ذنوبه‌الراجي‌ رحمه‌ ربه‌ احمدبن‌يحيي‌ بن‌ محمد بن‌ عمر بن‌ محمد السهروردي‌ في‌نهارالجمعه‌سادس‌ عشرمن‌ شوال‌ من‌ سنة‌ ثمان‌ و عشرين‌ و سبعمائه‌، همچنين‌قرآن‌ كوچك‌ مذهبي‌ از آثار سهروردي‌ با خط‌ نسخ‌نيم‌ دانگ‌ جلي‌ خوش‌ و ثلث‌ دودانگ‌ جلي‌ به‌ تاريخ‌ «في‌ اوايل‌شوال‌ سنه‌ ثمان‌ عشرة‌ و سبعمائه‌» (718) موجود است‌. وديگر يك‌ صحنه‌ از مرقع‌ مالك‌ به‌ خط‌ ريحان‌ سه‌ دانگ‌ممتاز با رقم‌: «كتبه‌الفقير الي‌ رحمه‌ الله‌ عزوجل‌ احمدبن‌السهروردي‌» و سه‌ صفحه‌ از مرقع‌ بايقراطهماسب‌ به‌ خط‌ توقيع‌دودانگ‌ عالي‌ كه‌ تاريخ‌ آن‌ عبارت‌ از «في‌ اواخر ذي‌قعده‌ الحرام‌من‌ سنه‌ عشرو سبعمائه‌» (710) 7 است‌. براساس‌ اشارات‌ دكترمهدي‌بياني‌ به‌ آثار احمد سهروردي‌، مشخص‌ مي‌شود كه‌ وي‌در خطوط‌ ديگر مانند نسخ‌،ثلث‌، ريحان‌ و توقيع‌ نيز مهارت‌داشته‌ و لازم‌ به‌ ذكر است‌ مهدي‌ بياني‌ علاوه‌بر آثار فوق‌ به‌ چهارجزو قرآن‌ كه‌ به‌ خط‌ محقق‌ نوشته‌ شده‌ و در موزة‌ ملي‌ايران‌نگهداري‌ مي‌شود نيز اشاره‌ كرده‌ است‌. عبدالمحمدخان‌ ايراني‌هم‌ در شرح‌حال‌ سهروردي‌ به‌ سي‌ و سه‌ جلد قرآن‌ كريم‌ كه‌توسط‌ وي‌ كتابت‌ شده‌ اشاره‌كرده‌ كه‌ يك‌ نمونه‌ آن‌ قرآني‌ است‌كه‌ در كتابخانة‌ اياصوفي‌ استانبول‌ نگه
داري‌مي‌شود. 8 چهارجزو موجود در موزه‌، اثر اين‌ خوشنويس‌، در چهار مجلد به‌قطع‌ رحلي‌بزرگ‌ 1 36*6 49 سانتيمتر است‌. در هر چهارمجلد، صفحه‌ اول‌ تماماً مذهب‌ و مرصع‌است‌ و دو صفحه‌ آغازنيز مذهب‌ و داراي‌ پشاني‌ و ذيل‌ مذهب‌ مرصع‌ است‌ كه‌ درون‌يك‌قاب‌ به‌ ز
مينة‌ لاجوردي‌ و نقوشي‌ اسليمي‌ طلايي‌ سر سوره‌به‌ خط‌ كوفي‌ و قلم‌سياه‌ و تحرير سياه‌ كتابت‌ شده‌ است‌. سرسورة‌ بقيه‌ صفحات‌ به‌ شكل‌ يك‌ قاب‌مستطيل‌ شكل‌ با يك‌كلالة‌ ترنجي‌ به‌ رنگ‌ لاجوردي‌ و طلايي‌ است‌ و درون‌ قاب‌سرسوره‌به‌ قلم‌ سفيد آب‌ و تحرير س ياه‌ به‌ خط‌ كوفي‌ نوشته‌ شده‌است‌. شيوة‌ سرسوره‌هاو نحوة‌ تذهيب‌ و ترصيع‌ اين‌ نسخ‌ كاملاًتابع‌ شيوة‌ هنر كتاب‌آرايي‌ مكتب‌سمرقند است‌. علاوه‌ بر اين‌علائم‌ جزء و حزب‌ و تخميس‌ و تعشير (اتمام‌ هر پنج‌آيه‌ و ده‌آيه‌) نيز مذهب‌ است‌. يك‌جزء از اين‌ جزوات‌ داراي‌ رقم‌ «كتبه‌ احمدبن‌السهروردي‌ عفاالله‌ تعالي‌ عنه‌»است‌ علاوه‌ بر اين‌ نام‌ مذهب‌«محمدبن‌ ايبك‌» را نيز به‌ همراه‌ دارد و تاريخ‌آن‌ سال‌ 704قمري‌. (ماه‌ رجب‌ سنه‌ اربع‌ سبعمائه‌) است‌. دوجلد ديگر از اين‌ جزوات‌ نيز داراي‌ رقم‌ احمد بن‌السهروردي‌ و تاريخ‌ «في‌ سنه‌ست‌ و سبعمائه‌» (706) است‌.جلد اين‌ جزوات‌ مقواي‌ تيماج‌ سر طبلدار است‌.
همان‌طوركه‌ذكر شد تداوم‌ خوشنويسي‌ خط‌ محقق‌ را درقرن‌ نهم‌ قمري‌ مي‌توان‌ ديد. و از آن‌جمله‌ است‌ 40 نيم‌ جزءقرآن‌ كريم‌ به‌ خط‌ محقق‌ در قطع‌ رحلي‌ 5 25*2 34سانتيمتر،كه‌ دو صفحة‌ آغاز اين‌ جزوات‌ داراي‌ سرلوح‌ مذهب‌ و مرصع‌ برزمينة‌لاجوردي‌ مزين‌ به‌ ن
قوش‌ گل‌ وبرگ‌ است‌ كه‌ سر سوره‌ها درقاب‌ ترنجي‌ شكل‌ بازمينة‌ سفيد آب‌ مزين‌ به‌ طرح‌هاي‌ اسليمي‌طلايي‌ با قلم‌ زر و تحرير سياه‌ كتابت‌شده‌ است‌ اين‌ ترنج‌ داراي‌دو كلاله‌ شنگرف‌ است‌. صفحات‌ اين‌ جزوات‌ مجدول‌ وعلائم‌نيز مذهب‌ است‌. جزوات‌ رقم‌ «عماد ا لمحلاتي‌» را دارد و مربوط‌به‌ قرن‌ نهم‌قمري‌ است‌ نام‌ اصلي‌ عماد محلاتي‌ مسعودبن‌ علي‌ واز خوشنويسان‌ معروف‌ اقلام‌ششگانه‌ بوده‌ و علاوه‌ بر اين‌، خط‌نستعليق‌ را نيز نيكو مي‌نوشت‌. به‌ قلم‌ وي‌ قطعه‌اي‌به‌ قلم‌نستعليق‌ در مرقع‌ طهماسب‌ در كتابخانة‌ استا
نبول‌ موجوداست‌.9 جلد اين‌جزوات‌ نيز مقواي‌ تيماج‌ سرطبلدار است‌.علاوه‌ بر اين‌، 13 جزو قرآن‌ به‌ خط‌محقق‌ درقطع‌ رحلي‌2 25*1 35 به‌ خط‌ محقق‌ با رقم‌ «حرده‌ العبد الضعيف‌عمادالقاري‌ الطاووسي‌ بيلده‌ دار السلطنة‌ تبريز و تاريخ‌ سبعين‌ وثمانمائه‌»(870) قم
ري‌ در موزه‌ ملي‌ ايران‌ موجود است‌ اين‌جزوات‌ داراي‌ ترجمة‌ فارسي‌ نيزهست‌. سرلوح‌ اين‌ اجزاءمذهب‌ مرصع‌ بر زمينة‌ سياه‌ و ترنج‌ لاجوردي‌ مرصع‌ به‌نقوش‌گل‌ و برگ‌ با قلم‌ كوفي‌ به‌ رنگ‌ سياه‌ است‌ در قسمت‌ بالاي‌ سرلوح‌ نيزحاشيه‌اي‌ لاجوردي‌ مزين‌ به‌ ن قوش‌ اسليمي‌ طلايي‌ وسفيد آب‌ وجود دارد. ازديگر آثار خط‌ محقق‌ موزه‌، 23 جزو قرآن‌ مجدداً مربوط‌به‌ قرن‌ نهم‌ قمري‌ به‌ خط‌محقق‌ عالي‌ و تذهيبي‌ بسيار زيبا ونفيس‌ به‌رقم‌ علاءالدين‌ است‌. اين‌ جزوات‌نيز داراي‌ سرلوح‌مذهب‌ مرصع‌ است‌ كه‌ سر سوره‌ها به‌ قلم‌ سفيدآب‌ و خط‌ كوفي‌درزمينه‌اي‌ مزين‌ ب ه‌ نقوش‌ اسليمي‌ در قابي‌ شش‌ ضلعي‌ كتابت‌شده‌ است‌. صفحات‌جدول‌ مذهب‌ و علائم‌ مذهب‌ دارد. بانگرش‌ بر چند نمونه‌ قرآن‌ كريم‌ به‌ خط‌ محقق‌،كه‌ هر يك‌ از نظرخوشنويسي‌ و تذهيب‌ اثري‌ جاودانه‌ محسوب‌ مي‌شود مي‌توان‌به‌اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ هنرمندان‌ خوشنويس ي‌ كه‌ نام‌ آنها در متون‌تاريخ‌ هنر ذكرنشده‌ است‌ پا به‌ عرصة‌ اين‌ نوع‌ كتابت‌ گذاشته‌ وآثار بي‌نظيري‌ را خلق‌ كرده‌اندكه‌ جا دارد هر يك‌ آن‌چنان‌ كه‌سزاوار است‌ معرفي‌ شوند. چنان‌كه‌ذكر شد بايسنقر ميرزا يكي‌ از خوشنويسان‌ معروف‌قرن‌ نهم‌ بود كه‌ ويژگي‌ خوشنويسي‌او در كتاب‌ قلم‌ محقق‌ بود ازاين‌ هنرمند يك‌ ورق‌ از قرآن‌ كريم‌ به‌ اندازة‌112
179 سانتيمترموجود است‌ كه‌ بر دو صفحة‌ پشت‌ و روي‌ آن‌ آيات‌ 4 تا 10سوره‌عنكبوت‌ به‌ خ ط‌ محقق‌ كتابت‌ شده‌ و هر صفحه‌ داراي‌هفت‌ سطر است‌. بايسنقر فرزندشاهرخ‌ پسر تيمور (802-837قمري‌) است‌ كه‌ نه‌تنها خود هنرمندي‌ والا بود، مشوق‌اهل‌ هنرنيز محسوب‌ مي‌شد و پيوسته‌ در كتابخانة‌ وي‌ چهل‌ تن‌ ازخوشنويسان‌ و مذهبان‌و مصوران‌ مشغول‌ كتابت‌ و كت اب‌آرايي‌بودند. بايسنقر ميرزا در خطوط‌ اصول‌(ششگانه‌) شاگردشمس‌الدين‌ محمدبن‌ حسام‌ هروي‌ معروف‌ به‌ شمس‌ بايسنقربود وخود شيوة‌ كتابت‌ اقلام‌ ثلث‌ ومحقق‌ از استادان‌ برجسته‌به‌شمار مي‌رفت‌. كتيبة‌ پيش‌ طاق‌ مسجد گوهرشاد به‌ خط‌ثلث‌نيز از آثار اوست‌ كه‌ در سن‌ بيست‌ سالگي‌ نوشته‌ و از قوت‌ وقدرت‌ قلم‌،معجزه‌اي‌ بر جاي‌ گذاشته‌ است‌. همچنين‌ كتابت‌بزرگ‌ترين‌ قرآن‌ موجود كه‌ ي ك‌صفحة‌ آن‌ در موزة‌ ملي‌ ايران‌نگهداري‌ مي‌شود به‌ خط‌ محقق‌، نيز از آثار ارزندة‌اوست‌ كه‌هم‌اكنون‌ برخي‌ ديگر از صفحات‌ اين‌ قرآن‌ در آستان‌ قدس‌رضوي‌،كتابخانة‌ ملي‌ ايران‌ و كتابخانة‌ ملك‌ موجود است‌. اين‌قرآن‌ را منسوب‌ به‌ وي‌مي‌دانند. بعضي‌ از اورا ق‌ اين‌ قرآن‌ درامام‌زاده‌اي‌ در قوچان‌ بوده‌ چنان‌كه‌در حديق‌الحقايق‌ آمده‌ كه‌: «اززلزله‌ جز همان‌ امام‌زاده‌ سلطان‌ ابراهيم‌بن‌علي‌بن‌ موسي‌الرضادر قوچان‌ چيزي‌ باقي‌ نمانده‌ و بعضي‌ اوراق‌ قرآن‌ به‌ خط‌بايسنقرميرزابن‌ ميرزا شاهرخ‌بن‌ امير تيمور گوركا ني‌ نيز درآنجاست‌. گويند نادرشاه‌افشار اين‌ اوراق‌ را از سمرقند به‌ آنجاآورد و شاه‌ شهيد (ناصرالدين‌ شاه‌ قاجار)در سفري‌ كه‌ به‌خراسان‌ داشت‌ دو صفحة‌ آن‌ را جهت‌ اطاق‌ موزه‌ به‌ تهران‌آورد.»10به‌ هر صورت‌ بايسنقر ميرزا را بايد باني‌ زيباترين‌مكتب‌ كتاب‌ سازي‌ در ايران‌دانست‌ زيرا در هيچ‌ دوراني‌ به‌ اندازة‌زمان‌ او نسخه‌هاي‌ نفيس‌ و زيبا نوشته‌نشده‌ است‌. كوتاه‌ وگويا درباره‌ خط‌ محقق‌ محقق‌اسم‌ مفعول‌ از باب‌ تحقيق‌ به‌ معناي‌ استوار و محكم‌و منظم‌ است‌ كه‌ به‌ حق‌ درمورد اين‌ قلم‌ مصداق‌ دارد. در موردپيشينة‌ اين‌ خط‌، در صبح‌الاعشي‌ آمده‌ كه‌«اهل‌ صناعت‌ خط‌ رابه‌ دو قسم‌ مي‌نوشتند. محقق‌ و مطلق‌، محقق‌ آن‌ است‌ كه‌اشكال‌و حروف‌ آن‌ به‌ اعتبار مفرد صحيح‌ و هيچ‌ نقص‌ و ناتماي‌ نداشته‌باشد ومطلق‌ آن‌ است‌ كه‌ داراي‌ حروف‌ در هم‌ باشد، البته‌ مطلق‌نيز از خط‌ محقق‌ متولدشده‌ است‌ كه‌ به‌ دليل‌ سهولت‌ از نوع‌مطلق‌ جهت‌ مكاتبات‌ فوري‌ و عمومي‌استفاده‌ مي‌شد».1 برخي‌ محققان‌ نيز خط‌ محقق‌ را يكي‌ از اقلام‌ ششگانه‌ دانسته‌اندكه‌در اواخر قرن‌ سوم‌ قمري‌ توسط‌ ابن‌بواب‌ و ابن‌مقله‌ كه‌ ازخطاطان‌ معروف‌ آن‌زمان‌ بودند وضع‌ شد. در اين‌ خصوص‌ لازم‌به‌ ذكر است‌ كه‌ نياز روزافزون‌ عباسيان‌به‌ دليل‌ شروع‌ نهضت‌عظيم‌ ترجمه‌ در بغداد، شيوه‌هاي‌ متعد دي‌ را در نگارش‌ خط‌كوفي‌به‌وجود آورد و در آن‌ زمان‌ ابوعلي‌ محمدبن‌ علي‌بن‌حسين‌بن‌ مقله‌ بيضاوي‌شيرازي‌ (272-328 ه.ق‌) كه‌ درخطاطي‌ هنرمندي‌ بي‌نظير بود، از ميان‌ خطوط‌ رايج‌،شش‌ خط‌را كه‌ عبارت‌ از نسخ‌، ثلث‌، ريحان‌، محقق‌، توقيع‌ و رقاع‌ بود.استخرا ج‌كرد. درحالي‌كه‌ قبل‌ از وي‌، شخص‌ ديگري‌ به‌ نام‌ قطبة‌محرر، استخراج‌ برخي‌خطوط‌ را از خط‌ كوفي‌ آغاز كرده‌ بود وابن‌ مقله‌ آن‌ را به‌ اتمام‌ رساند و براي‌هر يك‌ از خطوط‌ اوزاني‌ راتعيين‌ كرد.2 ابن‌نديم‌ نوشته‌ كه‌ شيوة‌ خط‌ كوفي‌ تا آغاز دولت‌ عباسيان‌،بسيار رايج‌ بود و پس‌از آن‌ قرآن‌ها به‌ خطي‌ نوشته‌ مي‌شد كه‌ به‌آن‌ عراقي‌ مي‌گفتند و آن‌ خط‌، محقق‌بود كه‌ به‌ وراقي‌ نيز معروف‌بود.3 اين‌ خط‌ از اين‌ زمان‌ رايج‌ شد و رو به‌پيشرفت‌ نهاد و ازد وران‌ ابتدايي‌ خود به‌ دست‌ خطاطان‌ معروفي‌ چون‌ابن‌ابواحسان‌،ابن‌ زيد، ابن‌ ابي‌ فاطمه‌، ابن‌ مجالد، ابن‌ حضرمي‌،ابن‌ حديد، ابوعقيل‌،ابومحمد اصفهاني‌ نوشته‌ مي‌شد 4 و از آن‌فروع‌ ديگري‌ نيز انشعاب‌ يافت‌ تا به‌زمان‌ احول‌ محرر رسيد كه‌وي‌ از پرورش‌ يافت گان‌ خاندان‌ برمكيان‌ بود و قواعد وقوانين‌خاصي‌ براي‌ اين‌ خط‌ وضع‌ كرد. حبيب‌الله‌فضائلي‌ عقيده‌ دارد قلم‌ محقق‌ قبل‌ از ابن‌ بواب‌ وابن‌ مقله‌ نيز وجود داشته‌ وابن‌ مقله‌ فقط‌به‌ پرورش‌ و تذهيب‌ آن‌پرداخته‌ است‌ و ريشة‌ آن‌ خط‌ كوفي‌ بوده‌ است‌. ولي‌ آنچه‌قطعي‌به‌ نظر مي‌رسد، براساس‌ الفهرست‌ و صبح‌ الاعشي‌، زمان‌ مأمون‌خليفة‌ عباسي‌،روزگار درخشان‌ هنر خوشنويسي‌ بود و اقلام‌مختلف‌ به‌ دست‌ كاتبان‌ و خطاطان‌برجسته‌اي‌ چون‌ ابن‌ مقله‌ وابن‌ بواب‌ و پس‌ از آن‌ به‌ دست‌ ياقوت‌ مستعصمي‌اصلاحاتي‌يافت‌ و خط‌ محقق‌ نيز از زمان‌ ابن‌ بواب‌ تا به‌ زمان‌ ياقوت‌ وسپس‌شاگردانش‌ رسيد.5 چنان‌ كه‌ يكي‌ از اقلام‌ انتخاب‌ ياقوت‌خط‌ محقق‌ بود و از وي‌قرآني‌ به‌ اين‌ خط‌ آميخته‌ به‌ خط‌ ثلث ‌ به‌تاريخ‌ 661 قمري‌ در موزة‌ استانبول‌موجود است‌. پس‌ ازياقوت‌ نيز شاگردانش‌ اين‌ شيوه‌ را به‌ اوج‌ خود رساندند.ازخوشنويسان‌ خط‌ محقق‌ در قرون‌ هشتم‌ و نهم‌ قمري‌ مي‌توان‌ ازاحمدبن‌ سهروردي‌،علي‌بن‌ ابوسالم‌، احمد رومي‌،محمدحسين‌ علوي‌، پير يحيي‌ جمال‌ صوفي‌،عبدالصمدصيرفي‌، جعفر بايسنقري‌ و بايسنقربن‌ شاهرخ‌ نام‌ برد.6 بدون‌شك‌ با ظهور هنرمندان‌ خوشنويس‌ در اين‌ عرصه‌،قرون‌ هشتم‌ و نهم‌ قمري‌ را بايددوره‌ اوج‌ پيشرفت‌ و تكامل‌ خط‌محقق‌ دانست‌. پي‌نوشت‌ها : 1-فضائلي حبيب الله – اطلس خط، نشريه انجمن آثار ملي اصفهان ،‌1391 ،‌ص 197. 2-فوزي سالم عفيفي ،‌نشاه و تطور الكتاب الخطيبه العربيه و كاله المطبوعات 1980 م ص107. 3-محمدبن اسحاق ابن نديم الفهرست ترجمه رضا تجدد و تهران ابن سينا 1343 ،‌ص 14. 4-ابن نديم ، همان جا ص 12. 5-فضائلي ،‌همان جا ص 199. 6-فضائلي ،‌همان جا 205. 7-بياني مهدي ،‌احوال و آثار خوشنويسان ج 3 و 4 ،‌انتشارات علمي تهران ، 1363 ،‌ص78. 8-ايراني عبدالمحمدخان (مؤدب السلطان ) خط و خطاطان ابن سينا تهران 1346 ،‌ص 78. 9-بياني ،‌همان جا ،‌ج 1 و 2 ، ص 540. 10-بياني ، همان جا ،‌جلد 3 و 4 ص 1051. Golestan Quran Weekly, Serial 113, No69
16
فهم‌ آيات با برداشت‌ انسان‌ها متفاوت‌ مي‌شود
بيست‌ و دوم‌ تيرماه‌ 1380 مصادف‌ است‌ با دومين‌سالگردرحلت‌ استاد فاضل‌ و نويسنده‌ توانا آيه‌الله‌ حاج‌ شيخ‌علي‌ صفايي‌حائري‌.مرحوم‌ صفايي‌ كه‌ نوشته‌هايش‌ با امضاي‌ مستعار «عين‌-صاد» منتشر مي‌شد، به‌ حق‌از بهترين‌ فرزندان‌ حوزه‌ علميه‌ قم‌ و ازمعدود شخصي ت‌هايي‌ بود كه‌ سيره‌ علمي‌و عملي‌اش‌ همسان‌ بود وبه‌ آنچه‌ مي‌دانست‌ خوب‌ عمل‌ مي‌كرد. آثار ارزشمند اوگذشته‌ از اثرتربيتي‌ و هدايتي‌، بسياري‌ از انحرافات‌ و القائات‌ شيطاني‌ را كه‌درگفتار و نوشتار فريفتگان‌ شرق‌ و غرب‌ تا دهه‌ هفتاد خودنمايي‌مي‌كرد زدود .نوشته‌ حاضر گفت‌وگويي‌ است‌ با آن‌ زنده‌ياد در زمينه‌مباحث‌ تفسيري‌ قرآن‌ كه‌به‌ مناسبت‌ دومين‌ سال‌ درگذشت‌ آن‌فقيد سعيد، براي‌ اولين‌ بار منتشر مي‌شود. به نظر شما استفاده از قرآن چند نوع است ؟‌به عبارتديگر ، قرآن به چه شكل هايي مي‌تواند مورد استفاده قرار گيرد ‌؟‌ برداشت‌هاي‌ متفاوت‌ انسان‌ها از قرآن‌، به‌ تعداد و شرايط خودآنهامتعدد است‌. مراحل‌ هدايت‌ انسان‌ها- از «هدي‌ للناس‌» 1گرفته‌ تا «هدي‌ للمؤمنين»2و «هدي‌ للمتقين‌» 3و ((هدي‌للمحسنين‌)) 4و مرحله‌ ((والذين‌ اهتدوا زادهم‌ هدي‌))5-نسبت‌ به‌بسط و انبساط وجودي‌ افراد و توسعه‌ قبلي‌ آنها، مختلف‌ است‌ وبهره‌مندي‌و نتيجه‌گيري‌ از آيات‌، متفاوت‌ مي‌شود. در حقيقت‌، يك‌مرحله‌ از فهم‌ هست‌ كه‌به‌ ظهور و نص‌ و قواعد بيان‌ و زبان‌برمي‌گردد. مرحله‌ ديگري‌ از فهم‌ هست‌ كه‌به‌ اصول‌ و مباني‌ دلالت‌برمي‌گردد. يك‌ مرحله‌ از فهم‌ هم‌ هست‌ كه‌ به‌ آن‌نظام‌ كلي‌ حاكم‌ برذهن‌- كه‌ حتي‌ از خود وحي‌ مايه‌ گرفته‌ است‌- برمي‌گردد; يعني‌مباني‌ و مقاصد من‌- به‌ عنوان‌ مثال‌- به‌ اضافه‌ شرايط وامكاناتي‌كه‌ دارم‌، نظامي‌ را در ذهنيت‌ من‌ به‌وجود مي‌آورد كه‌ آيه‌ها براي‌ من‌درآن‌ فضا معني‌ پيدا مي‌كند و به‌ هدايت‌هاي‌ بيشتر يا كمتري‌ راه‌پيدا مي‌كنم‌. اين‌ مراحل‌ فهم‌- چه‌ فهم‌ ظهور باشد يا فهم‌ دلالت‌ و يا فهم‌مقاصد-هر كدام‌ مقدمات‌ و امكانات‌ خاص‌ خودشان‌ را مي‌طلبند، وهيم‌ مرحله‌ فهم‌ از قرآن‌كه‌ در اين‌ دسته‌بندي‌ مختصر به‌ آن‌ اشاره‌كردم‌، در مرحله‌ تفسير و تاويل‌ قرآن‌هم‌ جريان‌ دارد. شما ببينيد ،تفسيرها گاهي‌ به‌ استناد است‌، گاهي‌ به‌ استناد است‌،گاهي‌ به‌ رأي‌است‌، گاهي‌ به‌ تداعي‌هاي‌ ذهني‌ است‌. گاهي‌ هم‌ به‌ بسامدهاي‌آماري‌و توجه‌ به‌ آمد و شد كلمه‌ها و اندازه‌هاي‌ آنهاست‌ كه‌ ماتفسيري‌ را براي‌ كلمه‌هايا تركيب‌ها يا روابط آيه‌ها در نظرمي‌ گيريم‌. در هر حال‌، فهم‌ قرآن‌ اين‌ وسعت‌را دارد; يعني‌ ظهور،دلالت‌، مباني‌ و مقاصد، همه‌ را دربر مي‌گيرد، كه‌ هنگام‌تفسير وتأويل‌ هم‌ مورد توجه‌ قرار مي‌گيرد. به‌ نظر شما، مراحلي‌ كه‌ به‌ آنها اشاره‌ كرديد، كدام‌يك‌عموميت‌دارد و كدام‌يك‌ اختصاص‌ به‌ طبقات‌ خاصي‌ پيدامي‌كند؟ اين‌ مراحلي‌ كه‌ گفتم‌، اختصاص‌ به‌ عده‌ خاصي‌ ندارد. هركس‌مراحلي‌را طي‌ كرد طبعاً به‌ اين‌ مقطع‌ مي‌رسد كه‌ بفهمد قرآن‌ وسيله‌هدايت‌ مردم‌ است‌و براي‌ همه‌ موجب‌ روشني‌ است‌. اين‌ مرحله‌چه‌بسا با شك‌ و وهم‌ يا مشكلات‌زيادي‌ در ذهنيت‌ و در عمل‌ افرادهمرا ه‌ باشد. در يك‌ مقطع‌، ((هدي‌ للناس‌)) مطرح‌مي‌شود. درمرحله‌ بعد، ((بينات‌ من‌الهدي‌)) 6است‌. اين‌ بينات‌ از هدايت‌، از آن‌مقطعي‌آغاز مي‌شود كه‌ انسان‌ به‌ مرحله‌ تقوا رسيده‌ باشد; يعني‌ ازحد ذهني‌ مذهب‌ كه‌اسلام‌ است‌، به‌ حد قلبي‌ آن‌ كه‌ ايمان‌ و عمل‌ است‌ و نشانگر تقواست‌ رسيده‌باشد. در حقيقت‌، شروع‌ با ((هدي‌للناس‌)) است‌، بعد ((بينات‌ من‌الهدي‌)) و بعد((فرقان‌)). هر مرحله‌ ازاين‌ حركت‌ وجودي‌ كه‌ انسان‌ طي‌ مي‌كند، به‌ تعبير قبلي‌كه‌ عرض‌كردم‌، بسط وجودي‌ و توسعه‌ قبلي‌ سالك‌ را دربر مي‌گيرد و سهمي ‌ ازهدايت‌را خواهد داشت‌. اين‌ محدود به‌ يك‌ طبقه‌ نيست‌، بلكه‌محدود به‌ سلوكي‌ است‌ كه‌به‌ شكر و بلا قائم‌ است‌. انسان‌ها به‌ هراندازه‌ كه‌ شكر مي‌كنند و بهره‌مند مي‌شوند،به‌ همان‌ نسبت‌ هم‌هدايت‌ بيشتري‌ خواهند داشت‌. همچنين‌ ابتلائات‌، خواه‌ ناخواه‌در تمحيص‌ دخالت‌ خواهد داشت‌. نتيجتاً شكر و بلا و تمحيص‌،مقدماتي‌ هستند براي‌اين‌ فهم‌ عمومي‌ كه‌ مرحله‌ و قابل‌ افزايش‌است‌. اشاره‌اي‌ فرموديد به‌ ارتباط فهم‌ مرحله‌ به‌ مرحله‌با دومسئله‌ تفسير و تأويل‌; در اين‌ مورد، هم‌ ارتباط را توضيح‌دهيد و هم‌ راجع‌ به‌تفسير و تأويل‌ به‌ طور مستقل‌ صحبتي‌داشته‌ باشيد. توضيحي‌ كه‌ مي‌توانم‌ درباره‌ اين‌ مفاهيم‌ و مراحلي‌ كه‌ مطرح‌شد،با توجه‌ به‌ اين‌ مقدار از زمان‌ كه‌ در محضرتات‌ هستم‌ عرض‌كنم‌، توضيحي‌ محدوداست‌ و شايد اين‌ ارتباط را كاملا روشن‌ نكند،ولي‌- ان‌شاءالله‌- كليد و جرقه‌اي‌براي‌ آن‌ هست‌. اين‌ جا نكته‌اي‌ه ست‌، و آن‌ اين‌ كه‌ فهم‌ آيات‌ با برداشت‌هاي‌شخص‌ متفاوت‌مي‌شود. همان‌طور كه‌ عرض‌ كردم‌، در حوزه‌ تداعي‌ها ديدگاه‌هاي‌مختلفي‌به‌وجود مي‌آيد. ما در دوران‌هاي‌ گذشته‌، نحل‌هاي‌متفاوتي‌ از گروه‌هاي‌ مختلف‌داشتيم‌ كه‌ اينها مثلا از تنوين‌ فلان‌كلمه‌ يا تركي ب‌ فلان‌ آيه‌ برداشت‌ خاصي‌كرده‌اند. اين‌ برداشت‌هاوابسته‌ به‌ دلالت‌ كلام‌ يا اراده‌ متكلم‌ نيست‌، بلكه‌وابسته‌ به‌ ذهنيتي‌است‌ كه‌ آنها داشته‌اند. به‌ عنوان‌ مثال‌، من‌ گاهي‌ صداي‌زنگي‌ رامي‌شنوم‌، اين‌ صداي‌ زنگ‌ دلالت‌ دارد بر اين‌ كه‌ كسي‌ پشت‌ دراس ت‌. اين‌دلالت‌ مشخص‌ است‌. ولي‌ گاهي‌ همراه‌ با شنيدن‌ صداي‌زنگ‌، به‌ ياد صداي‌ خاصي‌مي‌افتم‌ كه‌ در فلان‌ روز آن‌ صدا را درفلان‌ جا شنيدم‌، در آن‌جا دوستاني‌ داشتم‌،خاطره‌هايي‌ داشتم‌. لذالبخندهايي‌ برايم‌ پيش‌ مي‌آيد، يا احساس‌ تنفر مي‌كنم‌ ويااحساسات‌ ديگري‌ براي‌ من‌ به‌وجود مي‌آيد. اين‌ صداي‌ زنگ‌ برهيچ‌يك‌ از اين‌تداعي‌هاي‌ ذهني‌ من‌ دلالت‌ ندارد. اين‌ همخواني‌ذهني‌ من‌ و شرايط من‌ است‌ كه‌اين‌ تداعي‌ها را به‌وجود آورده‌ است‌.ما نمي‌توانيم‌ مجموعه‌ مضاميني‌ را كه‌ ازصداي‌ زنگ‌ پديد مي‌آيد،به‌ زنگ‌ مستند كنيم‌. در مسئله‌ مورد بحث‌ هم‌، همين‌طوراست‌;برداشت‌هاي‌ شخص‌ نه‌ مراد متكلم‌ است‌ و نه‌ مدلول‌ كلام‌. اماگاهي‌ با كلمه‌اي‌روبه‌رو مي‌شويم‌ كه‌ خود كلمه‌ سؤال‌ بر مي‌انگيزد.مثلا در سوره‌ ((تبت‌)) وقتي‌به‌ آيه‌ ((نيت‌ يدا ابي‌ لهب‌ و تب‌)) 7 برخورد مي‌كنيم‌، حس‌ مي‌كنيم‌ اين‌ آيه‌هاپراكنده‌ هستند: ((بريده‌ باد دست‌ابولهب‌ و بريده‌ باد. مال‌ او و آنچه‌ به‌ دست‌آورد او را بي‌نياز نكرد. به‌زودي‌ در آتشي‌ شعله‌ور مي‌سوزد; و زنش‌ نيز كه‌ به‌دوش‌ كشنده‌هيزم‌ است‌...)). اگر بخواهيم‌ با ذهنيت‌ خودمان‌ اين‌ آيات‌ راهماهنگ‌كنيم‌ و از تاريخ‌ كمك‌ بگيريم‌، مسلماً چيزي‌ خواهد بود كه‌از متن‌ آيه‌ برنخاسته‌است‌; در صورتي‌ كه‌ مي‌توانيم‌ با تأملي‌ دردلالت‌هاي‌ كلامي‌ آيات‌ به‌ مطالبي‌كه‌ از متن‌ آيات‌ برخاسته‌ است‌دست‌ بيابيم‌. مثلا اين‌ كه‌ در آيه‌ ((ما غني‌عنه‌ )) 8آمده‌، نه‌ ((ما اغناه‌))،براي‌ افاده‌ بدليت‌ است‌، چون‌ كلمه‌ ((غن‌))دلالت‌ بر بدليت‌ دارد;يعني‌ مال‌ او به‌ جاي‌ او كارگشا نبود. همين‌ طور ((تبت‌))و ((تب‌)) دومرحله‌ از خسارت‌ را مي‌رساند; يكي‌ خسارت‌ وجودي‌ انسان‌ وديگري‌خسارت‌ نعمت‌ها و امكانات‌ ا و. ((تبت‌ يدا)) هلاكت‌ و تباهي‌امكانات‌ و قدرت‌ اوست‌،و ((تب‌)) هلاكت‌ و تباهي‌ وجود او. نكته‌ مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر آدمي‌ وجودش‌ بارور نشد، باروري‌ثروت‌او و آنچه‌ به‌دست‌ مي‌آورد جايگزين‌ رشد و باروري‌ وجودي‌ اونخواهد شد، بلكه‌ اين‌نعمت‌ها به‌ تدريج‌ او را مي‌سوزاند ((سيصلي‌ناراً ذات‌ لهب‌)) 9 آتشي‌ است‌ كه‌شعله‌ هم‌ دارد و برافروخته‌ است‌ ((نارالله‌ الموقده‌)).10 سوختني‌ است‌ كه‌ ازدوران‌ مي‌سوزاند نه‌ ازبيرون‌ كه‌ فقط پوست‌ او را بسوزاند. نكته‌ مهم‌ ديگري‌ كه‌ در اين‌جا استفاده‌ مي‌شود اين‌ است‌ كه‌آدمي‌خودش‌ هيزم‌ سوختن‌ خود را به‌ دوش‌ مي‌كشد. در زيارت‌حضرت‌ رضا عليه‌السلام‌ مي‌خوانيم‌:((أتيتك‌ زائراً وافداً عائذاً مماجنيت‌ علي‌ نفسي‌ واحتطبت‌ علي‌ظهري‌))11 (من‌ به‌ زيارت‌ توآمده‌و به‌ روي‌ آورده‌ام‌، و از جنايت‌هاي‌ خودم‌ و از هيزم‌هايي‌ كه‌ خودم‌ به‌دوش‌كشيده‌ام‌ به‌ تو پناه‌ مي‌برم‌). به‌ هر حال‌، غرضم‌ اين‌ است‌ كه‌ ما نبايد فهم‌ اين‌ مجموعه‌ ازآيات‌را به‌ تداعي‌هاي‌ ذهني‌ خودمان‌ برگردانيم‌، بلكه‌ اينها به‌ حوزه‌مفردات‌ و تركيب‌و دلالت‌ آيات‌ برمي‌گردد، و ما بايد اين‌ دو نوع‌برداشت‌ را از هم‌ تفكيك‌ كنيم‌و ميان‌ فهمي‌ كه‌ مستند به‌ دلالت‌هاو اشارت‌ها هست‌ با فهمي‌ كه‌ برخاسته‌ ازدلالت‌ ذهن‌ است‌ تفاوت‌بگذاريم‌. فهمي‌ كه‌ برخاسته‌ از ذهن‌ و بسامدهاي‌ آماري‌است‌نمي‌تواند فهمي‌ مستند باشد. به‌ عنوان‌ مثال‌، اگر من‌ از مجموعه‌آياتي‌ به‌دست‌آوردم‌ كه‌ در آنها چند بار ((رحمت‌)) ذكر شده‌ و چند بار((غضب‌))، و نتيجه‌ گرفتم‌كه‌ چون‌ ((رحمت‌)) مثلا ده‌ برابر ((غضب‌))ذكر شده‌ است‌، پس‌ من‌ بايد ده‌ مرتبه‌محبت‌ كنم‌ و يك‌ مرتبه‌غضب‌، اين‌گونه‌ برداشت‌ها را كه‌ به‌ كميت‌ها و بسامدهاي‌آماري‌برمي‌گردد نمي‌توانيم‌ به‌ اراده‌ متكلم‌ و دلالت‌ كلام‌ نسبت‌ بدهيم‌.اولياي‌خدا وقتي‌ احكام‌ را بيان‌ مي‌كردند، دلالت‌ كلام‌ را دقيقاًمشخص‌ مي‌ساختند. مثلادر آيه‌ ((وامسحوا برؤوسكم‌)) 12امام‌(ع‌)مي‌فرمايد كه‌ مسح‌ به‌ تمام‌ سرنيست‌،چون‌ در آيه‌ ((برؤوسكم‌)) باحرف‌ ((باء)) آمده‌ است‌ (لمكان‌ الباء). پس‌ اين‌ نكته‌ را ما بايد بفهميم‌; يعني‌ بين‌ فهم‌ به‌ استناد وفهم‌به‌ تداعي‌ كه‌ اشتباهاً از آن‌ فهم‌ به‌ رأي‌ يا تفسير به‌ رأي‌ تعبيرمي‌شودفرق‌ بگذاريم‌; چون‌ بيشتر مباحثي‌ را كه‌ ما مطرح‌ مي‌كنيم‌براساس‌ اين‌ نكته‌است‌ كه‌ خيال‌ مي‌كنيم‌ ذهنيت‌هاي‌ مت فاوت‌ وتفكرهاي‌ وابسته‌ به‌ حوزه‌هاي‌ علمي‌گوناگون‌ بهره‌هاي‌ متفاوتي‌ ازقرآن‌ خواهد داشت‌. البته‌ من‌ نمي‌گويم‌ اين‌ طورنيست‌; اين‌ بايدپالايش‌ مي‌شد. اگر ذهنيت‌ يك‌ متفكر يا تداعي‌ها و حوزه‌هاي‌سابق‌انديشه‌ او درصدي‌ هم‌ دخالت‌ داشته‌ باشد، اين‌ بايد ب ه‌دلالت‌ها برگردد و مستندشود. اگر بتواند اين‌ استناد را پيدا كند، ازتفسير به‌ رأي‌ جدا مي‌شود. تفسير به‌استناد در برابر تفسير به‌ رأي‌است‌، و تفسير به‌ رأي‌ تفسير به‌ برداشت‌ و به‌نظر شخص‌ است‌. اين‌نظر و برداشت‌ مي‌تواند به‌ تداعي‌ها برگردد، مي‌تواند به ‌استقلال‌عقلي‌ برگردد، مي‌تواند به‌ استناد شعري‌ برگردد. اين‌ بازگشت‌ها ورفت‌ وآمدها در حوزه‌ دلالت‌ راه‌ پيدا نمي‌كند و در حوزه‌ اراده‌ متكلم‌هم‌ راه‌ پيدانمي‌كند و قابل‌ استناد نيست‌ و نسبت‌ دادنش‌ به‌ خدا،افتراي‌ بر خداست‌ ((قل‌ءالله‌ اذن‌ لكم‌ ام‌ عل ي‌ الله‌ تفترون‌)). 13وقتي‌من‌- به‌ عنوان‌مثال‌- مي‌گويم‌: اين‌ آيه‌ اين‌ دلالت‌ را دارد، و اين‌اراده‌ حق‌ است‌، بحثي‌ نيست‌كه‌ من‌ اين‌گونه‌ مي‌فهمم‌. ما ممكن‌است‌ در يك‌ مقطعي‌ كه‌ نتوانستيم‌ براي‌كلمات‌ قرآني‌ معناي‌مناسبي‌ پيدا كنيم‌، بياييم‌ كلمه‌ها را از بار به‌ اصطلا ح‌جهان‌شناختي‌خودش‌ جدا كنيم‌ و بار انسان‌شناختي‌ و رواني‌ را روي‌ آنها بگذاريم‌وآنها را به‌ حوزه‌ اسطوره‌ها درآوريم‌ تا بتوانيم‌ در برابر شبهات‌ يااشكالاتي‌كه‌ در تفكر ديگر يا در اديان‌ ديگر بوده‌ استقامت‌ كنيم‌.ولي‌ اگر ما در اين‌ جاكمبودي‌ نداشته‌ باش يم‌ و براي‌ كلمه‌ها حوزه‌هاو استنادهاي‌ خودشان‌ را داشته‌باشيم‌ مي‌توانيم‌ شبهات‌ را جوابگوباشيم‌. اگر اين‌ نكته‌ ملحوظ باشد، ارتباط اين‌حد از فهم‌- كه‌ فهم‌به‌ استناد است‌- با تفسير و تأويل‌ روشن‌ مي‌شود. تفسير، بازكردن‌مفاهيم‌ يا مصاديق‌ نيست‌. شايد شم ا شنيده‌ باشيد كه‌ مي‌گويند:قرآن‌ بطن‌دارد، تا هفتاد بطن‌، و اين‌ بطون‌ را به‌ مفاهيم‌برمي‌گردانند; در حاليكه‌ اين‌بطون‌ به‌ مصاديق‌ برمي‌گردد. به‌عنوان‌مثال‌، ((متقي‌)) مفهومي‌ دارد. همين‌ طور((مؤمن‌)) يا((مخلص‌)) يا ((محسن‌)) هركدام‌ مفهومي‌ دارند، و ه ر يك‌ ازاينهامصاديقي‌ هم‌ دارند; مصاديقي‌ كه‌ در زمان‌ نزول‌ آيه‌ حضور داشتند ويا كساني‌كه‌ بعدها آمدند. اگر يك‌ آيه‌ درباره‌ قومي‌ بود، پس‌ از مردن‌آن‌ قوم‌، آيه‌ هم‌مي‌ مرد. پس‌ حيات‌ و زندگي‌ آيه‌ به‌ مفاهيم‌ آن‌ است‌نه‌ به‌ مصاديقش‌. اين‌ كه‌ما مي‌گو ييم‌ ظهر، مقصود از آن‌، مصاديق‌آشكار است‌ كه‌ در برابر آن‌ مصاديقي‌هستند كه‌ نهفته‌اند و بعدهاتحقق‌ پيدا مي‌كنند. بنابراين‌ ظهر و بطن‌ هم‌ در اين‌جا براي‌خودش‌ معناي‌ جديدي‌ پيدا مي‌كند; ظهر يعني‌ مصداق‌ ظاهر، وبطن‌ يعني‌مصداق‌ باطن‌. و تأويل‌ بدين‌ معني ‌ است‌ كه‌ مفهوم‌ را به‌مصداقي‌ كه‌ وجود نداردبازگردانيم‌ ((وما يعلم‌ تأويله‌ الا الله‌ والراسخون‌ في‌ العلم‌))، 14كه‌ اين‌در مورد محكمات‌ و متشابهات‌مطرح‌ است‌. مي‌گويند علي‌ عليه‌السلام‌ بر تأويل‌قرآن‌ مي‌جنگيد،همان‌ طور كه‌ رسول‌ خدا بر تنزيل‌ قرآن‌ ج نگيد. اين‌ به‌ آن‌ معني‌است‌كه‌ كافر، هم‌ مصاديق‌ آشكاري‌ دارد و هم‌ مصاديق‌ پنهاني‌ كه‌بعدها مي‌آيند. اين‌طورنيست‌ كه‌ اگر آن‌ دسته‌ فوت‌ كردند، آيه‌ فوت‌كرده‌ باشد، بلكه‌ هر كدام‌ براي‌آيه‌ مصداق‌ خاصي‌ خواند بود. پس‌فهم‌ قرآن‌ اگر فهم‌ به‌ استناد شد، طبعاً حوزه‌تفسير و تأويل‌ را هم‌روشن‌ مي‌كند. در واقع‌، فهم‌ مصاديق‌ اشكار را تفسير، و فهم‌مصاديق‌پنهان‌ را تأويل‌ مي‌گويند. از تفسير و تأويل‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آمد; اگر ممكن‌ است‌باذكر يك‌ مثال‌، مرز ميان‌ ترجمه‌ و تفسير و تأويل‌ آيه‌ رامشخص‌ كنيد. همان‌طور كه‌ عرض‌ كردم‌. مرحله‌ فهم‌ و هدايت‌ قرآن‌ يك‌مرحله‌ است‌،و اين‌ مفاهيم‌، مصاديقي‌ دارند كه‌ اگر آشكار باشندتفسير مي‌شوند، يعني‌ آن‌مفهوم‌ با مصداق‌ها مشخص‌ مي‌شود; واگر مصاديق‌، هنگام‌ نزول‌ تحقق‌ نداشته‌ باشندتأويل‌ خواهد بود.براي‌ روشن‌ شدنش‌ مطلب‌، من‌ به‌ همان‌ دو سه‌ موردي‌ كه‌ قبلاهم‌اشاره‌ شد برمي‌گردم‌. ما وقتي‌ به‌ اين‌ آيه‌: ((شهر رمضان‌الذي‌ انزل‌فيه‌القرآن‌ هدي‌ للناس‌ و بينات‌ من‌الهدي‌ و الفرقان‌))15 برخوردمي‌كنيم‌، مي‌بينيم‌ دو تعبير در اين‌ آيه‌ آمده‌ است‌; يكي‌((هدي‌للناس‌)) و ديگري‌ ((بينات‌ من‌الهدي‌ و الفرقان‌)). بايد ببينيم‌ ميان‌اين‌دو تعبير چه‌ فرقي‌ هست‌؟ با دقت‌ در اين‌ دو تعبير درمي‌يابيم‌ كه‌((بينات‌ من‌الهدي‌))در مرحله‌اي‌ تحقق‌ پيدا مي ‌كند كه‌ در آن‌هيچ‌گونه‌ شبهه‌ و ريبي‌ وجود ندارد; درحالي‌ كه‌ در ((هدي‌ للناس‌))ممكن‌ است‌ ريب‌ يا انكار وجود داشته‌ باشد. اين‌مراحل‌ هدايت‌ ازنظر مفهوم‌ به‌ لغت‌ برمگردد، ولي‌ ما مي‌خواهيم‌ ببينيم‌ متكلم‌چه‌تفكيكي‌ ميان‌ اين‌ دو معني‌ كرده‌ است‌. در اي ن‌ جا بايد به‌ مرحله‌ديگري‌برگرديم‌; يعني‌ متوجه‌ شويم‌ كه‌ سالك‌ در مرحله‌ حركتش‌كه‌ ((لاريب‌ فيه‌)) است‌به‌ مرحله‌اي‌ رسيده‌ است‌ كه‌ ديگر شك‌ ودغدغه‌اي‌ براي‌ او نيست‌، و اين‌ همان‌مرحله‌ تقوا به‌ بعد است‌ كه‌ به‌دنبال‌ آن‌ پابرجايي‌ مي‌آيد. اين‌ جا ب ه‌ اين‌نكته‌ هم‌ اشاره‌ كنم‌ كه‌ در((اولئك‌ علي‌ هدي‌ من‌ ربهم‌ و اولئك‌ هم‌ المفلحون‌)) 16مي‌گوييم‌:اينها برهدايتي‌ از پروردگارشان‌ هستند و اينها مفلح‌ و پيروز ورستگارند; كه‌ ((اولئك‌))اشاره‌ به‌ موردهايي‌ كه‌ گذشته‌ است‌ دارد. ما گاهي‌ مي‌بينيم‌ معناي‌ طبيعي‌ كلام‌، نكته‌هاي‌ بسياردقيق‌تري‌را به‌ دنبال‌ خود مي‌آورد. اگر آدمي‌ دنيا برايش‌ تنگ‌ بود وبيشتر از دنيا راخواست‌ و به‌ خدا و روز قيامت‌ گرايش‌ پيدا كرد، ازكساني‌ مي‌شود كه‌ بر هدايت‌الهي‌ پابرجا و استوار شده‌ است‌; يعني‌ا ينها را خدا هدايت‌ كرده‌ و اينها مستقربر هدايت‌ حق‌ هستند. اين‌هر دو مفهوم‌ به‌ حوزه‌ استنادها برمي‌گردد و تا وقتي‌در حوزه‌ فهم‌است‌ به‌ تفسير مربوط مي‌شود; اما ارگ‌ بخواهيم‌ براي‌ اين‌ فهم‌،مصداق‌هايي‌را مشخص‌ كنيم‌، كه‌ اينها چه‌ كساني‌ بودند و يا چه‌ك ساني‌ هستند و يا چه‌ كساني‌خواهند بود، اينجا به‌ تأويل‌برمي‌گردد. پس‌ حوزه‌ مصاديق‌ منزل‌، حوزه‌ تفسير است‌،ومصاديقي‌ كه‌ بعدها مي‌آيد در حوزه‌ تأويل‌ خواهد بود، و ظهر و بطن‌هم‌ به‌ مصداق‌برمي‌گردد نه‌ به‌ مفهوم‌. همين‌طور متشابه‌ به‌ تعداداحتمالات‌ برمي ‌گردد. حال‌كه‌ گفت‌وگو به‌ اين‌ جا كشيده‌ شد، بدنيست‌ متشابه‌ را هم‌ كمي‌ توضيح‌ دهم‌.متشابه‌ يعني‌ آنچه‌ كه‌وجه‌هاي‌ متفاوتي‌ از معني‌ را دربر مي‌گيرد; در برابرمحكم‌، كه‌ اين‌معني‌ را براي‌ آن‌ قائل‌ نيستند. البته‌ خود مفهوم‌ محكم‌ ومتشابه‌ هم‌از متشابه ات‌ است‌، يعني‌ خود اين‌ كلمه‌ها هم‌ صاحب‌ وجوه‌ و معاني‌هستند. پس‌ با اين‌ بيان‌، ما يك‌ مرحله‌ از فهم‌ و هدايت‌ قرآن‌ را داريم‌كه‌وقتي‌ استناد پيدا كرد، از حوزه‌ رأي‌ و از حوزه‌ تداعي‌ها و از حوزه‌بسياري‌ ازتفسيرها و تأويل‌هايي‌ كه‌ با آن‌ روبه‌رو هستيم‌ خارج‌مي‌شود و ديگر آن‌ قبض‌ وبسطهايي‌ كه‌ در معرفت‌ آيات‌ مطر ح‌مي‌شود منتفي‌ مي‌گردد. بنابراين‌، همه‌ افرادبهره‌ و سهمشان‌ ازهدايت‌ قرآن‌ برابر نيست‌، بلكه‌ در حد ايمان‌، تقوا و احسان‌،هدايت‌هاهم‌ متفاوت‌ مي‌شود. اين‌ ديگر قبض‌ و بسط نيست‌ كه‌ به‌حوزه‌ علوم‌ متعارف‌ وعلوم‌ معاصر و انتظارهاي‌ آنها برگردد. بلكه‌بازگ شت‌ آن‌ به‌ سلوك‌ و به‌ قبض‌ وبسط وجودي‌ آنهاست‌، به‌ شكر وكفرو بلا و تمحيصي‌ است‌ كه‌ در آنها صورت‌ گرفته‌است‌. در هر حال‌ فهم‌ و برداشت‌ از آيه‌ اگر نشأت‌ گرفته‌ از تداعي‌هاي‌ذهني‌باشد نمي‌توان‌ آن‌ را به‌ آيه‌ مستند ساخت‌. كسي‌ كه‌ چنين‌برداشتي‌ از آيه‌دارد، نهايتاً مي‌تواند بگويد اين‌ فهم‌ من‌ است‌، ولي‌نمي‌تواند بگويد متكلم‌ اين‌را اراده‌ كرده‌ است‌. البته‌ در متوني‌ كه‌ درغير حوزه‌ اسلام‌ مطرح‌ مي‌شود اين‌دغدغه‌ وجود ندارد كه‌ براي‌ آنهااستنادي‌ بخواهند; ولي‌ در حوزه‌ دين‌، دلالت‌لازم‌ است‌، آن‌ هم‌دلالت‌ تصوري‌ و تصديقي‌ كه‌ جدي‌ و همراه‌ با شواهد باشد. آيا به‌ نظر شما، اين‌ فرض‌ كه‌ بگوييم‌ چون‌ فضاي‌فكري‌افراد در زمان‌هاي‌ مختلف‌، متفاوت‌ است‌، پس‌ هرگز كسي‌به‌ آن‌ مدلول‌ مستندآيه‌ نمي‌رسد و هركس‌ هرچه‌ فهميدهمان‌ براي‌ او حجت‌ است‌، چه‌ اندازه‌ قوت‌ داردو چقدر قابل‌تأمل‌ است‌؟ در تقرير اين‌ فرض‌ بايد دقت‌ بيشتري‌ كرد. نكته‌ اين‌ است‌ كه‌فهم‌هاي‌مستند سالكاني‌ كه‌ مدارجي‌ را طي‌ كرده‌ و به‌ ايمان‌ و تقوا واحسان‌- كه‌ رتبه‌هايي‌متفاوت‌ هستند- رسيده‌اند، نيز متفاوت‌است‌. اين‌طور نيست‌ كه‌ بگوييم‌ يك‌ آيه‌براي‌ ((محسنين‌)) همان‌حد از بهره‌ را دارد كه‌ براي‌ ((مؤمنين‌)) يا براي‌ ((ناس‌))دارد. اين‌بهره‌ها متفاوتند، با اين‌ كه‌ هر دو هم‌ مستند هستند. در واقع‌دريافت‌هاي‌وجودي‌ سالكان‌ به‌ شواهد و قرايني‌ راه‌ يافته‌ و اين‌قراين‌ را نديده‌، طبعاًاين‌ درك‌ و اين‌ دقت‌ تحقق‌ پيدا نخواهد كرد.پس‌ اين‌ نكته‌ مسلم‌ است‌ كه‌ فهم‌هاي‌مستند افراد هم‌ متفاوت‌است‌، ولي‌ اين‌ طور نيست‌ كه‌ هركس‌ به‌ آنچه‌ فهميد مي‌توانددل‌خوش‌ كند، هرچند از راه‌ تداعي‌ و امثال‌ آن‌ باشد. در اينجا دو نكته‌است‌: يكي‌اين‌ كه‌ ما فهم‌ قرآن‌ را محدود كنيم‌ و ببنديم‌، و ديگر اين‌كه‌ آن‌ را داراي‌مراحل‌ مختلف‌ بدانيم‌. اگر ما فهم‌ قرآن‌ را دو مراتب‌دانستيم‌، كه‌ از ((هدي‌))شروع‌ مي‌شود و به‌ ((بينات‌)) و سپس‌ به‌((نور)) و سرانجام‌ به‌ روح‌ قرآن‌ مي‌رسد،مباحثي‌ كه‌ مطرح‌ شد، دراينجا راه‌ پيدا مي‌كند; يعني‌ در فهم‌هاي‌ مختلف‌ هم‌استناد لازم‌است‌ و بدون‌ استناد نمي‌توانيم‌ چيزي‌ را به‌ خدا نسبت‌ دهيم‌.هرفهمي‌ كه‌ در خاطره‌ انسان‌ گذشت‌، مستند مي‌خواهد. البته‌ با وجوداستناد، چنين‌كسي‌ حجت‌ دارد، ولي‌ اگر بدون‌ استناد بود حجت‌ندارد و آن‌ فهم‌ را فقط به‌ عنوان‌يك‌ احتمال‌ مي‌تواند مطرح‌ كند. يك‌ نوع‌ تفسير از قديم‌ بين‌ عرفا معمول‌ بوده‌ كه‌از آن‌ به‌عنوان‌ تفسير رمزي‌ ياد مي‌كردند. مثلا محيي‌الدين‌ عربي‌وقتي‌ سوره‌يوسف‌ را تفسير مي‌كند، مي‌بينيم‌ آن‌ را طوري‌تفسير كرده‌ كه‌ گويي‌ نه‌ چاهي‌ دركار بوده‌ و نه‌ يوسفي‌، وهمه‌ مسائل‌ را به‌ يك‌ س لسله‌ مسائل‌ مربوط به‌ سلوك‌واخلاق‌ و عرفان‌ برمي‌گرداند. به‌ نظر شما اين‌ نوع‌ تفسير آيابايد به‌ حساب‌تفسير مستند بيايد يا غيرمستند؟ حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ در بيان‌ قرآن‌ ميان‌ رمز و واقعيت‌ پيوندي‌هست‌;يعني‌ وقتي‌ موسي‌ عصا را به‌ زمين‌ مي‌اندازد و در برابرفرعون‌ اژدها مي‌شود اين‌يك‌ واقعيت‌ است‌، و در عين‌ حال‌ رمز واشارتي‌ هم‌ هست‌ به‌ اين‌ كه‌ دست‌ موسي‌كه‌ چوبي‌ را در برابرفرعون‌ ب ه‌پا داشته‌ بني‌اسرائيل‌ مرده‌ را زنده‌ خواهد كرد.يا وقتي‌ كه‌دست‌ موسي‌ مي‌درخشد يك‌ واقعيت‌ است‌ ولي‌ رمز و اشارتي‌ هم‌دارد كه‌زبان‌ موسي‌ روشنگر است‌. اين‌ تلفيق‌ ميان‌ رمز و واقعيت‌نكته‌اي‌ است‌ كه‌ اگرآن‌ را بپذيريم‌، خيلي‌ از مباحث‌ بعدي‌ را روشن‌م ي‌كند. ما در برداشت‌هاي‌ عرفاني‌-كه‌ در آيات‌ به‌ آن‌ اشاره‌مي‌شود- استناد نمي‌خواهيم‌; غالباً به‌ احتمال‌ آن‌قناعت‌ مي‌كنند.ولي‌ به‌ هر حال‌ اگر بنا شد شمشا در هر حوزه‌اي‌ استنادي‌ داشته‌باشيد،خواه‌ ناخواه‌، اين‌ جا هم‌ بدون‌ اين‌ استناد، افترا تحقق‌ پي دامي‌كند. اين‌ كه‌من‌ بخواهم‌ بگويم‌ مضمون‌ اين‌ كلمه‌، به‌ قول‌ شما((چاه‌)) يا ((يوسف‌))، اين‌است‌ و غير از اين‌ نيست‌ و معني‌ را محدودكنيم‌، اين‌ شاهد مي‌خواهد. اين‌ مطلب‌كه‌ من‌ قبلا درباره‌ مراحل‌سلوك‌ انسان‌ها عرض‌ كردم‌، اينجا را هم‌ دربر مي‌گيرد.م راحل‌سلوك‌ انسان‌ها مختلف‌ است‌; از ((ناس‌)) گرفته‌ تا ((متقي‌)) هم‌ دوسبقت‌مطرح‌ است‌: يكي‌ سبقت‌ در نيت‌، و ديگري‌ سبقت‌ در عمل‌.تمام‌ اينها خواه‌ ناخواه‌فهمشان‌ و بهره‌هايشان‌ از آيه‌ها متفاوت‌است‌ و در يك‌ سطح‌ نيستند. البته‌ اگربخواهيم‌ از اينها با صرف‌ نظراز استناد گفت‌وگو كنيم‌، همان‌ مشكلي‌ كه‌ عرض‌كردم‌ پيش‌ مي‌آيد.وجود مستند براي‌ مراحلي‌ از سلوك‌ ما خودش‌ يك‌ معناست‌، وكسي‌كه‌ اين‌ درجات‌ را طي‌ مي‌كند، خواه‌ ناخواه‌ اين‌ استنادها رامي‌يابد و اين‌شواهد را احساس‌ مي‌كند و اين‌ رمز و اين‌ كليد رابه‌دست‌ مي‌آورد. در هر حال‌اصولي‌ در كار است‌ و مباني‌ و كليدهايي‌وجود دارد كه‌ مشكل‌ به‌وسيله‌ آنها حل‌مي‌شود و بدون‌ اين‌ كليدهاحل‌ مشكل‌ امكان‌پذير نيست‌; و اين‌ تفاوت‌ نمي‌كند چه‌در حوزه‌عرفان‌ باشد يا در حوزه‌هاي‌ فلسفي‌ يا كلامي‌ يا حوزه‌هاي‌ ادب ي‌.اگربخواهيم‌ در مورد يك‌ كلام‌، مطلبي‌ را مطرح‌ كنيم‌ بايد شاهدي‌ برآن‌ داشته‌باشيم‌، وگرنه‌ بدون‌ شاهد طرح‌ آن‌ مطلب‌ مشكل‌ است‌. حضرت‌ استاد ضمن‌ تشكر از شما، با اين‌ مقدمات‌ كه‌بيان‌فرموديد، مي‌توان‌ حدس‌ زد كه‌ تفسير به‌ رأي‌ را چگونه‌معني‌ مي‌كنيد، ولي‌ چون‌اين‌ عنوان‌ در روايات‌ آمده‌ و سابقه‌تاريخي‌ دارد، حتي‌المقدور با يكي‌ دو مثال‌آن‌ را توضيح‌دهيد. همان‌طور كه‌ در مرحله‌ فهم‌ و هدايت‌ قرآن‌ و بعد هم‌ در مرحله‌تفسيرو تأويل‌ اشاره‌ شد، اين‌ چند قسم‌ را مي‌توانيم‌ در مورد تفسيرمطرح‌ كنيم‌: تفسيريا به‌ ظهور كلم‌ و قواعد و مباني‌ خاصي‌ مستنداست‌، كه‌ اين‌ يك‌ نوع‌ تفسير است‌،و يا به‌ اينها مستند نيست‌، بلكه‌براساس‌ همخواني‌ ذهن‌ يا جريان‌ سيال‌ ذهن‌انسان‌ شكل‌مي‌گيرد. در اين‌ حوزه‌، طبعاً شرايط، روابط، خاطره‌ها، دغدغه‌ها،انتظارها،ترس‌ها، نفرت‌ها و عشق‌ و علاقه‌هاي‌ مفسر دخالت‌ دارندو چيزي‌ را زنده‌ مي‌كنند،چيزي‌ را رنگ‌ مي‌كنند و چيزي‌ را بي‌رنگ‌مي‌كنن د و مي‌ميرانند. گاهي‌ براساس‌ اين‌نوع‌ تفسير ممكن‌ است‌من‌ از كميت‌ يك‌ كلمه‌، ذهنيت‌ متكلم‌ را كشف‌ كنم‌ وبرپايه‌ آن‌ذهنيت‌، به‌ كلمه‌هاي‌ آن‌ معني‌ بدهم‌; مانند كاري‌ كه‌ در آثار خوشدل‌يادر ادبيات‌ مختلف‌ يا در تحليل‌هايي‌ كه‌ از هنرهاي‌ متفاوت‌نقاشي‌ يا سينما شده‌است‌ مي‌بينيم‌ كه‌ نويسنده‌ يا هنرمند از اثرمورد نظرش‌ تلقي‌ جديدي‌ داشته‌ است‌.اين‌ بسامدهاي‌ آماري‌ وتداعي‌ها در حوزه‌ ادبيات‌ و هنر، و حوزه‌ آن‌ بخشي‌ ازهنر كه‌ مبهم‌تراست‌ ذو وجوه‌ مي‌شود و تفسير و تأويل‌ متن‌ در آنها خواه‌ ناخواه‌وسعت‌و گسترش‌ پيدا مي‌كند و يك‌ برخورد هرمونوتيك‌ در آن‌شكل‌ مي‌گيرد. در برابر اين‌تفسير به‌ تدعي‌ و بسامدها و آن‌ قسم‌اول‌ كه‌ استناد به‌ حجت‌ و ظهور كلام‌ بود،تفسير ديگري‌ هم‌ هست‌كه‌ به‌ آن‌ تفسير به‌ رأي‌ مي‌گويند. تفسير به‌ رأي‌ اين‌است‌ كه‌ مثلامطلبي‌ به ‌ نظر من‌ رسيده‌- ممكن‌ است‌ اين‌ مطلب‌ درست‌ و صحيح‌هم‌باشد- ولي‌ تطبيق‌ آن‌ بر آيه‌ مشكل‌ است‌. فرض‌ كنيد من‌براساس‌ تفكري‌ به‌ اين‌نتيجه‌ رسيده‌ام‌ كه‌ عالم‌ امري‌ داريم‌ و عالم‌خلقي‌، بعداً بخواهيم‌ آيه‌((الله‌ الامر من‌ قبل‌ و من‌ بعد)) 17يا آيه‌ ((الاله‌الخلق‌ والامر)) 18 را بر اين‌ فهمي‌ كه‌ در جاي‌ ديگري‌ مبناي‌ آن‌ رامحكم‌ كرده‌ام‌استوار كنم‌، اين‌ تفسير به‌ رأي‌ است‌. تفسير به‌ رأي‌،تفسيري‌ است‌ كه‌ من‌ ازخود كلام‌ استنادش‌ را پيدا نكرده‌ام‌. ممكن‌است‌ آن‌ تئري‌ با اين‌ واقعيت‌ قابل‌تطبيق‌ باشد، ولي‌ شاهدي‌ در كارنيست ‌. البته‌ در اين‌گونه‌ موارد مي‌تواني‌ مطلب‌را به‌ عنوان‌ احتمال‌مطرح‌ كنيم‌; اما اگر بخواهيم‌ آن‌ را به‌ صورت‌ قطعي‌ مطرح‌كنيم‌ اين‌تفسير به‌ رأي‌ است‌. ازكجا من‌ مي‌توانم‌ اين‌ را به‌ خدا نسبت‌ بدهم‌وبگويم‌ مقصود او هم‌ از اين‌ كلمه‌ اين‌ است‌؟ اين‌ تط بيق‌ها اگرمستند نباشدتفسير به‌ رأي‌ است‌، خواه‌ در حوزه‌ فلسفه‌ باشد يا درحوزه‌ ادبيات‌ و يا در حوزه‌عرفان‌. پس‌ تفسير به‌ رأي‌، تفسيري‌ است‌كه‌ در واقع‌ قسيم‌ آن‌ دو قسم‌ مي‌شود;يعني‌ ما تفسير به‌ استنادداريم‌، تفسير به‌ تداعي‌ و بسامدها داريم‌، و تفسير به‌رأي‌ هم‌ داريم‌.اين‌ رأي‌، تفكر است‌، ولي‌ تفكري‌ نيست‌ كه‌ مستند و شاهدي‌داشته‌باشد; رأيي‌ است‌ آزاد و فارغ‌، كه‌ در نتيجه‌ تحت‌ عنوان‌ تطبيق‌ قرارمي‌گيرد. پي‌نوشت‌ها : 1- بقره‌، 185. 2- بقره‌، 97. 3- بقره‌، 2. 4- لقمان‌، 3. 5- محمد، 17 6- بقره‌، 185. 7- مسد، 1. 8- مسد، 2. 9- مسد، 3. 10- همزه‌، 6. 11ـ مفاتيح‌الجنان‌ محدث‌ قمي‌، انتشارات‌ اسوه‌، ص‌ 500 12- مائده‌، 6. 13- يونس‌، 52. 14- آل‌عمران‌، 7. 15- بقره‌، 185. 16- بقره‌، 5. 17- روم‌، 4. 18- اعراف‌، 54. Golestan QuranWeekly, Serial 114, No 70
17
بهترينمعرف قرآن خود قرآن است
حجتالاسلام و المسلمين محمد جواد حجتي كرماني حجتالاسلام محمد جواد حجتي كرماني چندي قبل تحت عنوان « تدبر در قرآن » در دانشگاهصنعتي شريف سخناني ايراد كرد كه طي آن به چگونگي تدبر و تفكر در قرآن پرداخت و باذكر مثال هايي ملموس و عيني ، راه هاي مختلف تفكر در قرآن را بشمرد ، در پايان،نتيجه گيري كرد بهترين راه تدبر در قرآن و آموزه هاي آن استفاده از خود قرآن وتعمق در ظرايف و پيچيدگي هاي آن است . اين سخنراني با اندكي تلخيص به استحضارتانمي‌رسد . با اين توضيح كه متن پرسش و پاسخ هاي اين نشست نيز در هفته اينده از نظرشما خواهد گذشت . بهترينمعرف قرآن، خود قرآن است و هر كسيقبل از مراجعه به هر كتابي براي فهم قرآن پسنديده است و ضروري ،‌كه به خود قرآنرجوع كند ،‌چرا كه قرآن هر موضوعي را بهتر مي فهمد ( يعني بهترين مقصود و معني رادرباره هر مضمون و موضوعي دارد ) و هم بهتر از هر مفسر و تفسيري مي‌تواند ، آ“موضو ع را به اشخاص بفهماند . بنابراين براي آن كه هر منظوري و مفهومي ،‌از جملهفهم درباره قرآن را بفهميم ، بهترين مرجع قرآن است ، همچنان كه ساير مبحث قرآني رانيز مي‌توان با تامل در قرآن فهم كرد و دريافت . پس از فهم قرآن ما مي‌توانيمدريابيم كه قرآن حلقه اتصالي ميان خالق و مخلوق است البته برخي قرآن را ازلي وابدي مي دانستند و مي گفتندكه قرآن كلام خداوند است و نمي‌توان براي كلام خداوند (كه خود ازلي است ) ، شاني حادث وعرضي در نظر گرفت . از سويي ،‌گروهي ديگر قرآن را مخلوق مي‌دانستند و بيشتر بهظاهر آن و پيكره و لفظ آن توجه داشتند و فرصت زماني 23 سال را كه قرآن به پيامبرنازل شد ، مثال مي آوردند . براي آن كه بحث مااندكي بازتر و از ابهام آن كاسته شود اجازه دهيد از مبحث « اصالت وجود » در فلسفهسخن بگوييم . در ميان فلاسفهملاصدرا و سپس ملا هادي سبزواري و علامه طباطبايي و امام خميني ( ره ) به اصالتوجود اعتقاد دارند و معتقدند كه « وجود يك حقيقت بيشتر ندارد » هستي يك واقعيتابدي و ازلي است و حقيقت هستي يكي است كه در قالب هاي متفاوت ظاهر مي‌شود ،‌ماه ،‌انسان، موج ودات مجرد و غير مجرد و ... همگي مظاهر بيروني وجود مطلق هستند و از خودشانچيزي ندارند تمامي اينها يك حقيقت ،‌بيش نيستند ، با توجه به اينكه اين حقيقت دروجود انسان بروز و ظهور بيشتري داشته است . بنابراين از ديدگاه اين گروه درجهپايين تر قرآن در حيوان ، درجه م توسط آن درجهاد و درجه عالي آن در روحانيات (فرشتگان ) ظاهر شده است ، اما تمامي اينها مظاهر و تجلي وجود هستند و وجود محض همتجلي يا سايه فيض بلاانقطاع الهي است . در نظر بگيريد خورشيد را كه واقعيتي است ،اما هنگامي كه پرتو مي‌تاباند ، بر هر نقطه اي كه آن پرتو فرو مي افتد ، مكان يانقطه به اندازه حجم و استعدادش از پرتو خورشيد بهره مي‌گيرد . مثال ديگر درياست كهبه قول شاعر : جنبشي كردبحر ملزم عشق صدهزاران حباب پيدا شد . يك موج عظيم دراقيانوس ، ميلياردها حباب ايجاد مي‌كند ، اين حباب ها همان آب هستند ،‌اما هر كدامشكلي دارند ... درياي وجود نيز هماننددرياي طبيعي موج مي‌زند و هر موجودي ( انسان ،‌حيوان و ... ) به اندازه استعداد وتوانايي هاي خودش از اين وجود استفاده مي‌كند . اين مثال ها را از اينبابت عرض كردم تا روشن شود كه اگر ما درباره قرآن سخن مي‌گويم ( به فرض مي‌گوييمدر زمان و مكان خاصي نازل شده است ) به اين معنا نيست كه بخواهيم شان ابدي و ازلياين كتاب آسماني را فرو بكاهيم و آن را به فلان كتاب و نظريه تشبيه كنيم ،‌اما چو نگفتيم وجود يكي است و پديده هاي عالم از وجود منشعب مي‌شوند و لباس هستي بر تن مي‌كنند، بنابراين قرآن هم پديده اي بسيار بالا و والاست كه در زمان پيامبر اكرم (ص) نازلشده و در آن زمان لباس هستي بر تن كرده است . براي آنكه مطلب براي شما اندكي روشنتر شود مثالي ديگرعرض مي‌كنم . در نظر بگيريد دانشمندي همانند گاليله را كه برخلاف تمامي دانشمندان هيات و نجوم گذشته نقشه اي تازه از جهان ترسيم مي‌كند و آناين كه « زمين در حال گردش است » حتي وقتي كه گاليله را محكوم مي‌كنند و توبه نامهمي‌نويسد ، در پايان دادگاه پا برزمين مي‌كوبد و مي گويد « اي زمين تو در حال گردشهستي » اگر چه اين واقعيت را گاليله در كتاب خود مي‌نويسد و يا ارشميدس در مطالعاتخود درمي‌يابد كه وزن اجسام در آب تغيير مي‌كند و ... اما اينها درواقع بخشي ازواقعيت يك پديده را كشف مي كنند ، اما اين كشف به اين معنا نيست كه اين واقعيت تابه آن روز موجود نبوده است ،‌درست است كه فلان دانشمند در فلان تاريخ و درلابراتوار خود ، عنصري را كشف كرده ، اما اين عنصر و موجوديت آن به اندازه جهانسابقه دارد . بر چنيني بنيادي آنچه كه در قرآن آمده ، اگرچه در مدت 23 سال برپيامبر اكرم (ص) نازل شده است ، اما محتواي آن و پيام و حقايقي كه در آن هست ،‌زمانيو مكاني نيست ،‌بلكه فرا زماني و فرامكاني است ،‌همچنان كه وقتي گاليله در كشورايتاليا درمي‌يابد كه زمين ثابت نيست و به دور خورشيد مي‌گردد ، به اين معنا نيستكه اين اتفاق تنها در ايتاليا ر وي مي‌دهد ، نه !‌بلكه تمامي دنيا مي‌گردد ،‌ چراكه قانون جاذبه عمومي نه منحصر به زمان گاليله است و نه محدود به زمان پس از وي ،اين قانون از ازل بوده و تا ابد خواهد بود . اينكه فردي و بشري و دانشمندي كانونرا كشف كند به اين معنا نيست كه تنها در همان نقطه كار برد دارد بله ! به زبانايتاليايي يا فرانسه نوشته شده ، اما اگر ديگران بخواهد از رموز آن علم سر دربياورند ،‌مي‌بايد خود را به آن زبان مسلط سازند ،‌چنان كه اين روزها ما مي دانيمزبان علم امروزين ، زبان انگليسي است و كليد تمامي علوم در زبان هاي انگليسي وفرانس ه وجود دارد و اگ ركسي بخواهد جامعه شناسي بخواند ،‌روان شناسي بداند و ...بايد بر زبان انگليسي و فرانسه تسلط داشته باشد و كتاب ها و نظريه ها را به زباناصل يبخواند . به همين دليل است كه بسياري معتقدند ترجمه ها مي‌توانند آنچنان كهشايسته است ،‌مفاهيم را انتقا ل دهند و اگر كسي بخواهد فهمي دقيق و كامل از متني بهدست آورد ، بهتر است كه به زبان اصلي مراجعه كند . درباره قرآن نيز اگركسي بخواهد به رموز و پيچيدگي هاي آن آشنا شود بايد به سمتي حركت كند كه زبانقرآن ( زبان عربي ) و ظرافت هاي ان را بياموزد . البته اين براي كسي است كه ميخواهد به صورت تخصصي با قرآن آشنا شود ،‌و گرنه براي بهره گيري از علوم قرآني ياآن نوري ك ه در قرآن مي‌تاباند و پيامي كه در قرآن نهفته است ، كساني كه عربي نمي‌دانندنيز مي‌توانند ،‌پرتوي از اين نور ازلي و ابدي را دريافت كنند . همچنان كه وقتيدانشمندي در آن سوي دنيا وسيله اي همانند هواپيما اختراع مي‌كند ، مايي كه در اينوي دنيا نشسته ايم ،‌بدون ح اجت به دانستن زبان از اين امكانات و وسيله بهره مي‌بريم،‌كنار همين تلويزيوني مي‌نشينيم و از برنامه هاي آن بهره مي‌بريم كه در آن سوي آبها اختراع شده است و ... بنابراين اگرچه قرآن به زبان عربي نوشته شده اما پيام ومحتوايي كه در آن منتشر شده است ،‌لامكاني و ل ا زماني است معارف قرآن اگرچه در يكزمان خاصي جامعه اسلامي را به اوج قدرت و شكوه و علم رساند به نحوي كه مهم تريننظريات و اختراعات در علوم مختلفه را سبب شده اما اين معارف منحصر به جامعه اسلامينيست ، بلكه براي تمامي بشريت نوشته شده است . در قرآن آمده است كه :‌قل انظروا مافي السموات و الارض ( بگو اي پيامبر ، بنگريد كه در آسمان ها و زمين چيست ؟‌اينآيه پيامي هميشگي دارد و آن تدبر و تفكر در آيات و نشانه هاي الهي است و يا درسوره الرحمن كه خداوند مي‌گويد :‌يا معشر الجن و الانس ان استطعتم ان تنفذوا مناقطار السموات و الارض فانفذوا لا تنفذون الا بسلطن ] معني:‌اي گروه جن و انس ! اگر مي‌توانيد از مرزهاي آسمان ها و زمين بگذريد ،‌سپسبگذريد ، ولي هرگز نمي توانيد مگر با نيرويي ( فوق العاده ) [ اگر بخواهيم از عرايضم كه اندكي پراكنده گويي همشد ،‌نتيجه بگيريم بايد بگويم كه قرآن رامي‌توان از طرق مختلف فهميد و نكات وظرايف آن را دريافت اما به نظر بنده بهترين راه دريافت قرآن درك عاشقانه آن است كهتنها از طريق خود قرآن به دست مي‌آيد . Golestan Quran Weekly, Serial 116, No72
18
جايگاه‌ تفكر و انديشه‌ در قرآن‌ كريم‌
كتاب‌ آسماني‌ مأخذ هرگونه‌ تفكر اسلامي‌ است‌ محمدزاهدغياثي‌ تفكُّر و تعقُّل‌ چيست‌؟ «تفكرو تعقل‌» به‌ معناي‌ «به‌كار گرفتن‌ نيروي‌ عقل‌ و انديشه‌،براي‌ استنتاج‌ امورمثمر ثمر است‌»؛ چنان‌كه‌ «تفكر علمي‌»، يك‌«نظر علمي‌» را نتيجه‌ مي‌دهد. «عقل‌»يكي‌ از مواهب‌ الهي‌ و استعداد مخصوصي‌ است‌ كه‌خداوند متعال‌ به‌ انسان‌ عنايت‌فرموده‌ تا با بهره‌گيري‌ از آن‌ بتوانددر سير زندگاني‌ خود، راه‌ سعادت‌ ورستگاري‌ را بپيمايد. رسول‌خدا(ص‌) فرموده‌اند: «خداوند متعال‌ به‌ بندگانش‌ چيزي‌بهتر ازعقل‌ نبخشيده ‌ است‌».1 اغلب‌روحانيون‌ و مقيدان‌ مذهبي‌ آيين‌ها و اديان‌ پيش‌ ازاسلام‌، دين‌ را به‌عنوان‌حقيقتي‌ در تضاد با عقل‌ مي‌دانسته‌اند وعلي‌ الخصوص‌ در تعاليم‌ آيين‌ تحريف‌ شده‌مسيحيت‌، اين‌ طرزفكر غلط‌ وجود داشته‌ و دارد. آنان‌ معتقد بوده‌ و هستند كه‌ دين‌امري‌رباني‌ ا ست‌ و انسان‌ را توان‌ و اجازة‌ تفكر در آن‌ نيست‌ و ازهمين‌ روي‌ زمينة‌انسداد فكري‌ و بن‌بست‌ عقلاني‌ در عالم‌مسيحيت‌ به‌وجود آمد و شد آنچه‌ كه‌ بر آن‌رفت‌! امااسلام‌ ديني‌ است‌ كه‌ نه‌تنها با نيروي‌ عقل‌ و قدرت‌ تفكرمخالفت‌ و مبارزه‌نكرده‌، بلكه‌ تقريباً در تمام‌ جهات‌ از آن‌ كمك‌و تأييد خواسته‌ و به‌ نحو عجيبي‌هم‌ بر روي‌ آن‌ تكيه‌ كرده‌ است‌و ارزش‌ واقعي‌ دين‌ مبين‌ اسلام‌ در همين‌جامشخص‌ مي‌شود وجالب‌ آن ‌ كه‌ بدانيم‌ درحالي‌كه‌ اديان‌ ديگر، قوة‌ عقل‌ انسان‌راحتي‌ در جزئي‌ترين‌ مسائل‌ راكد و منجمد نگه‌داشته‌اند، اسلام‌آنقدر آن‌را محترم‌و آزاد دانسته‌ كه‌ حتي‌ دربارة‌ اصول‌ عقيدتي‌خود- كه‌ تحصيل‌ آنها بر همگان‌مفروض‌ است‌- نه‌تنها تقليد وتعبد را ناكافي‌ و مردود دانسته‌، بلكه‌ خوان‌ تعقل‌و تفكر انسان‌ رانيز در ساحت‌ آن‌ گسترده‌ و الزام‌ داشته‌ كه‌ هر فردي‌، مستقل‌وآزادانه‌ صحت‌ آنها را كسب‌ كند. اسلام‌تنها در عبادات‌ بدني‌ (چون‌ نماز و روزه‌) و يا درعبادات‌ مالي‌ (چون‌ خمس‌ وزكات‌) منحصر نمي‌شود، بلكه‌نوع‌ ديگري‌ از عبادت‌ هم‌ در آن‌ وجود دارد كه‌ عبارت‌است‌ از«عبادت‌- فكري‌» كه‌ اگر در مسير بيداري‌ و آگاهي‌بخشي‌ به‌ انسان‌به‌كارگرفته‌ شود، از س ال‌ها عبادت‌ بدني‌ هم‌ برتر گفته‌ شده‌ است‌. صاحبان‌ فكر قرآن‌كريم‌ در جايگاه‌ كتاب‌ آسماني‌ دين‌ اسلام‌ مي‌فرمايد:«فبشرعبادالذين‌ يستمعون‌القول‌ فيتبعون‌ احسنه‌ اولئك‌ الذين‌هدئهم‌ الله‌ و اؤلئك‌ هم‌اولواالالباب‌»2؛بندگانم‌ را بشارت‌ ده‌،آنانكه‌ چون‌ سخني‌ بشنوند به‌ نيكوترين‌ وجه‌ عمل‌ كنند،آنان‌هستند كه‌ خد اوند به‌ لطف‌ خاص‌ خود هدايتشان‌ فرموده‌ و هم‌آنان‌ به‌ حقيقت‌خردمندان‌ عالم‌اند». اين‌ آية‌ شريفه‌ داراي‌ چندنكته‌ است‌: 1ـخداوند متعال‌، كلام‌ را با لفظ‌ «عبادي‌» آغاز كرده‌، گويي‌خواسته‌ است‌ بفرمايدكه‌ «بندة‌ من‌ چنين‌ است‌ و بايد داراي‌ اين‌صفت‌ باشد كه‌... الخ‌» 2ـآيه‌ شريفه‌، صريحاً بر استقلال‌ قوة‌ عقل‌ تأكيد و آن‌ را درحكم‌ غربال‌ و وسيلة‌هدايت‌ معرفي‌ مي‌فرمايد و آنگاه‌ اين‌«هدايت‌ عقلي‌» را «هدايت‌ الهي‌» مي‌داند. 3ـقرآن‌ كريم‌ در اين‌ آيه‌ تعبير و تشبيه‌ ظريف‌ و لطيفي‌ رابه‌كار برده‌ است‌؛هرجا- و به‌خصوص‌ در اين‌ آيه‌- كه‌ مي‌خواهداز حقايق‌ پشت‌ پردة‌ ظواهر سخني‌بياورد، تعبير «اولواالالباب‌»را به‌كار مي‌برد و مي‌فرمايد كه‌ «تنهااولواالالباب‌، اين‌ حقيقت‌ رادرمي‌ي ابند»، و اين‌ از اصطلاحات‌ خاصّ قرآني‌ است‌(و در هيچ‌جاي‌ ديگر به‌كار نرفته‌) و آن‌ هم‌ فقط‌ و فقط‌ دربارة‌ «عقل‌»استعمال‌شده‌! «راغب‌اصفهاني‌» در كتاب‌ «مفردات‌» مي‌گويد: «اللب‌ العقل‌الخالص‌ من‌ الشوائب‌»؛ «لبّ،عقل‌ خالصي‌ را گويند كه‌ ازشوائب‌ جدا شده‌ باشد». در ابتدا كه‌ فكر انسان‌ خام‌است‌، نوعي‌در آميختگي‌ ميان‌ محسوسات‌ و تخيلات‌ و معقولاتش‌ وجوددارد و آنگاه‌كه‌ عقل‌ از مق هوريت‌ وهم‌ و خيال‌ و حسّ بيرون‌ آيد،«لبّ» ناميده‌ مي‌شود، چراكه‌نسبت‌ «عقل‌ انسان‌» (كه‌ باطني‌است‌) به‌ «قواي‌ ظاهري‌ حسي‌»، همانند نسبت‌«مغز» است‌ به‌«پوست‌ ميوه‌». مثلاً ميوه‌اي‌ مانند «گردو» در ابتداي‌ شكل‌گيري‌،پوسته‌و هسته‌اش‌ در هم‌ آميخته‌اند، ا ما به‌ تدريج‌ كه‌ ميوه‌ كامل‌و رسيده‌ مي‌شود،پوسته‌ از مغز جدا مي‌گردد و هركدام‌ خاصيت‌جداگانه‌اي‌ مي‌يابند. گويي‌ قرآن‌مجيد، انسان‌ را به‌ يك‌ ميوه‌تشبيه‌ كرده‌ كه‌ عقل‌ او در جايگاه‌ مغز ميوه‌ است‌؛و اگر انسان‌ درعلم‌ و معرفت‌ به‌ تكامل‌ برسد، قوة‌ عقل اني‌اش‌ از پوستة‌ حسّووهم‌ و خيال‌ جدا و مستقل‌ مي‌شود و چنين‌ است‌ كه‌ انساني‌ را«لبيب‌» گويند؛يعني‌ كه‌ قوة‌ عاقله‌اش‌ استقلال‌ خود را بازيافته‌است‌. 4ـفرد عاقل‌ كسي‌ است‌ كه‌ با تكيه‌ بر نيروي‌ عقلاني‌ خود،قدرت‌ تجزيه‌ و تحليل‌دارد. درحالي‌كه‌ جاهل‌ فاقد چنين‌ تواني‌است‌. نكته‌ قابل‌ توجه‌ اين‌كه‌ بسياري‌از افراد هستند كه‌ عالم‌اندوليكن‌ جاهل‌! عالم‌ بدين‌ معنا كه‌ علوم‌ بسياري‌ رافراگرفته‌اند،اما جا هل‌اند از اين‌ روي‌ كه‌ اهل‌ تجزيه‌ و تحليل‌ و استنباط‌نيستند.چنين‌ است‌ كه‌ امام‌ كاظم‌(ع‌) به‌ «هشام‌بن‌ حكم‌»مي‌فرمايند: «اي‌ هشام‌،خداوند تبارك‌ و تعالي‌، بندگان‌ آگاه‌ وانديشمند خود را بدين‌ بيان‌ بشارت‌ مي‌دهدكه‌: فبشر عبادالذين‌يستمعون‌ القول‌...» 3. چند اصل‌ براي‌ تفكر و تعقل‌ 1ـاقامة‌ دليل‌ و برهان‌ روشن‌: از فحواي‌ آية‌ شريفة‌ 126سوره‌ مباركة‌ «نحل‌» چنين‌مستفاد مي‌شود كه‌ پذيرفتن‌ هرادعايي‌، منوط‌ است‌ به‌ اقامة‌ براهين‌ و دلايل‌روشن‌، چراكه‌برهان‌ و دليل‌، پايه‌هاي‌ استواري‌ هر مدّعايي‌ هستند: «ادع‌ الي‌سبيل‌ربّك‌ بالحكمة‌ و الموعظة‌ الحسنة‌ وجد لهم‌ بالتي‌ هي‌احسن‌». جناب‌بوعلي‌ (عليه‌الرحمه‌) در «اشارات‌» مي‌گويد «من‌ تعودان‌ يصدق‌ بغير دليل‌ فقدانخلع‌ من‌ كسوة‌ الانسانية‌»، «كسي‌ كه‌ هرحرفي‌ را بدون‌ برهان‌ و دليل‌ بپذيرد؛از لباس‌ آدمي‌ بيرون‌ رفته‌است‌». و متقابلاً مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ هركسي‌ هم‌ كه‌هر حرفي‌ رابدون‌ دليل‌ انكار كند، او هم‌ آدم‌ نيست‌! آنگاه‌ جناب‌ بوعلي‌ ادامه‌مي‌دهد:«كل‌ ما قرع‌ سمعك‌ من‌ العجائب‌ فذره‌ في‌ بقعة‌ الامكان‌مالم‌ يذرك‌ عنه‌ قائم‌البرهان‌»؛ «اگر كلام‌ عجيبي‌ شنيدي‌،مادامي‌كه‌ دليلي‌ بر امكان‌ يا عدم‌ امكانش‌نداري‌، نه‌ آن‌ را ردّ كن‌و نه‌ قبول‌، تا وقتي‌كه‌ دليل‌ و برهاني‌ به‌دست‌ آوري‌.در خودقرآن‌ كريم‌ نيز از ابزار استدلال‌ و برهان‌ استفاده‌ شده‌ و براي‌معتبرشناختن‌ استدلال‌ و تعقل‌، چه‌ دليلي‌ از اين‌ بالاتر كه‌ خود قرآن‌مجيد. دربسياري‌ از مسائل‌ به‌ استدلال‌ عقلي‌ و اقامة‌ برهان‌ع قلاني‌ روي‌ آورده‌ است‌.مثلاً در آية‌ «قل‌ لوكان‌ فيهما الهة‌ الاالله‌لفسدتا»، يك‌ قياس‌ استدلالي‌ وبرهان‌ عقلي‌ به‌كار رفته‌ است‌. 2ـپشتوانه‌ علمي‌: ماية‌ تفكر، علم‌ است‌ و امر به‌ هر چيزي‌،امر به‌ مقدمة‌ آن‌ است‌و چون‌ تفكر بدون‌ علم‌ ميسّر نيست‌، لذاامر به‌ تفكر، خود امر به‌ سرماية‌ آن‌(كسب‌ علم‌) نيز هست‌. امام‌كاظم‌(ع‌) در ادامة‌ آن‌ حديث‌ موصوف‌ (كه‌ خطاب‌ به‌«هشام‌بن‌حكم‌» اير اد فرموده‌اند) مي‌فرمايند: «يا هشام‌ ان‌ العقل‌ مع‌العلم‌،فقال‌:وتلك‌ الامثل‌ نضر بهار للناس‌ و ما يعقلها الاالعلمون‌».4-5 پس‌انسان‌ براي‌ تفكر، ابتدا بايد علوم‌ مورد نياز را كسب‌ كندو آنگاه‌ با تكيه‌ برآن‌ به‌ تجزيه‌ و تحليل‌ و تعقل‌ روي‌آورد كه‌تفكر بدون‌ پشتوانه‌ علمي‌، در مثل‌چون‌ كارخانه‌اي‌ است‌ كه‌مواد خام‌ اوليه‌ كم‌ دارد و قهراً محصولش‌ نيز كم‌خواهد بود.چنين‌ است‌ ك ه‌ قرآن‌ كريم‌ مي‌فرمايد: «ولاتقف‌ ماليس‌ لك‌ به‌علمٌ».6 3ـژرف‌نگري‌: تفكر اگر سطحي‌ و پراكنده‌ باشد، فايده‌ واثري‌ بر آن‌ مترتب‌ نيست‌،ولي‌ اگر مبتني‌ بر مطالعات‌ وآزمايش‌ها و حسابگري‌هاي‌ دقيق‌ باشد، بسيار مفيد وسرماية‌بزرگي‌ براي‌ پيشرفت‌ جامعة‌ بشري‌ واقع‌ خواهد شد. 4ـدوري‌ از تعصب‌: حقيقت‌جويي‌، منزّه‌ از جزم‌ انديشي‌ وتعصب‌ كور و جاهلانه‌ است‌.آنكه‌ درپي‌ يافتن‌ حقيقت‌ است‌،لاجرم‌ بايد با ديدي‌ واقع‌بينانه‌ به‌ ابزار وافكار خود بنگرد و دراين‌ راه‌ بر فكر و رأي‌ اشتباه‌ خويش‌ پافشاري‌ نكند. اين‌اصل‌ ازفحواي‌ آية‌ ش ريفة‌ 19 از سورة‌ مباركه‌ «زمر» به‌ راحتي‌ قابل‌ ادراك‌است‌. «آفات‌ تفكُّر و تعقُّل‌» قرآن‌كريم‌ (و همين‌طور وجدان‌ سليم‌)، عقل‌ را مبرّا از خطاو اشتباه‌ ندانسته‌ است‌، ولذا لغزشگاههاي‌ آن‌ را مشخص‌ كرده‌است‌: 1ـتكيه‌ بر ظنّ و گمان‌ به‌ جاي‌ علم‌ و يقين‌: قرآن‌ مجيدمي‌فرمايد: «و ان‌ تطع‌اكثر من‌ في‌ الارض‌ يضلوك‌ عن‌ سبيل‌ الله‌ان‌ تتبعون‌ الاالظن‌ و ان‌ هم‌الايخرصون‌»؛7 «و تو اي‌ رسول‌، اگر ازاكثر مردم‌ روي‌ زمين‌ پيروي‌ كني‌ تو را ازراه‌ خدا گمراه‌ خواهندكرد كه‌ اينان‌ جز از پي‌ ظنّ و گمان‌ نمي‌روند و جز انديشة‌باطل‌ ودروغ‌ چيزي‌ در دست‌ ندارند». امروزه‌از منظر فلاسفه‌ مسلّم‌ شده‌ است‌ كه‌ يكي‌ از عوامل‌عمدة‌ خطاها و اشتباهات‌ عقل‌،پيروي‌ از حد سيّات‌ و ظنيات‌(به‌ جاي‌ پيروي‌ از يقينيات‌) است‌. «دكارت‌»دانشمند غربي‌،هزار سال‌ پس‌ از نزول‌ قرآن‌ توانست‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ برسد و لذامي‌گويد:«هيچ‌ چيز را حقيقت‌ نمي‌دانم‌، مگر اين‌كه‌ بر من‌ بديهي‌باشد و از شتابزدگي‌ وسبق‌ ذهن‌ و تمايل‌ بپرهيزم‌ و آن‌ رانپذيرم‌، مگر آن‌كه‌ چنان‌ روشن‌ و متمايزباشد به‌ جاي‌ هيچگونه‌شك‌ و شبهه‌ در آن‌ نباشد».8 2ـپيروي‌ از اميال‌ و هواهاي‌ نفساني‌: قرآن‌ كريم‌، اميال‌ وهواهاي‌ نفساني‌ را نيزيكي‌ از عوامل‌ لغزش‌ عقل‌ برمي‌شمارد ومي‌فرمايد: «ان‌ يتبعون‌ الاالظن‌ و ماتهوي‌الانفس‌»9؛ «اين‌ قوم‌ناسپاس‌ و مشرك‌، چيزي‌ غير از گمان‌ باطل‌ و هواي‌ نفس‌فاسدخود را در بت‌پ رستي‌ پيروي‌ نمي‌كنند». انسان‌ براي‌ آن‌كه‌ بتوانددر هر امري‌،تشخيص‌ درست‌ و صحيحي‌ داشته‌ باشد، بايدبي‌طرفانه‌ و بدون‌ تمايل‌ و اصراربرخواستة‌ خويش‌ به‌ تفكربنشيند و براي‌ كشف‌ حقيقت‌ كوشش‌ كند؛ همان‌گونه‌ كه‌ يك‌قاضي‌براي‌ صدور حكم‌ حق‌ بايد نسبت‌ به‌ طرفين‌ دعوا و دلايل‌آنها بي‌ طرف‌ باشد واميال‌ و امور نفساني‌ خود را در هيچ‌يك‌ ازمراحل‌ قضا دخالت‌ ندهد. 3ـشتابزدگي‌: هرگونه‌ اظهارنظر و قضاوتي‌ بايد مستظهر به‌دلايل‌ و مدارك‌ كافي‌ ومعتبر باشد و شتاب‌ و تعجيل‌ در آن‌،يكي‌ از لغزش‌هاي‌ انديشه‌ است‌. قرآن‌ كريم‌ كه‌سرماية‌ علمي‌ وفكري‌ بشر را اندك‌ و ناكافي‌ مي‌داند، اظهار جزم‌ در قضاوت‌هاي‌بزرگ‌را دور از اح تياط‌ و غيرعقلاني‌ مي‌داند؛ «و ما اوتيتم‌ من‌العلم‌ الاقليلاً»10 امام‌صادق‌(ع‌) مي‌فرمايند: «خداوند متعال‌ در قرآن‌ مجيد،بندگانش‌ را با دو آيه‌ تأديب‌فرموده‌؛ «الم‌ يؤخذ عليهم‌ ميثق‌الكتب‌ ان‌ لا يقولوا علي‌ الله‌ الاالحق‌»11 و«بل‌ كذبوا بمالم‌يحيطوا»12، يعني‌ تا به‌ چيزي‌ علم‌ پيدا نكرده‌اند، آن‌ راتصديق‌نكنند و تا ب ه‌ غلط‌ بودن‌ چيزي‌ يقين‌ حاصل‌ نكرده‌اند، آن‌ را ردّ ونفي‌ننمايند. 13 4ـسنت‌گرايي‌: انسان‌ به‌ حكم‌ طبيعت‌ اولي‌، خودبه‌خود وبدون‌ آن‌كه‌ بخواهد ومجالي‌ به‌ انديشة‌ خويش‌ بدهد، سنن‌،عقايد و تفكرات‌ اسلاف‌ خود را مي‌پذيرد واصولاً يكي‌ ازمشكلاتي‌ كه‌ تمامي‌ پيامبران‌ الهي‌ در امر دعوت‌ با آن‌ مواجه‌مي‌شده‌اند،استناد جاهلان‌ به‌ آراء و عقايد آباء و اجدادشان‌ بوده‌است‌. امام‌كاظم‌(ع‌) در ادامة‌ آن‌ حديث‌ موصوف‌ در خطاب‌ به‌هشام‌بن‌ حكم‌ مي‌فرمايند: «ياهشام‌، ثمّ ذم‌ الذين‌ لايعقلون‌،فقال‌: و اذا قيل‌ لهم‌ اتبعوا ماانزل‌ الله‌قالو بل‌ نتبع‌ مآالفينا عليه‌ءاباء نا اولوكان‌ ءاباؤ هم‌ لايعقلون‌ شيئاً ولايهتدون‌».14 اين‌توبي خ‌ قرآني‌، حركتي‌ است‌ در حمايت‌ از استقلال‌ عقل‌ ومبارزه‌اي‌است‌ با سنت‌گرايي‌ و تقليد كوركورانه‌.«فرانسيس‌بيكن‌»، دانشمند غربي‌، مي‌گويد:«يكي‌ از چيزهايي‌كه‌ عقل‌ انسان‌ را فريب‌ مي‌دهد، راهي‌ است‌ كه‌ گذشتگان‌ آن‌راپيموده‌اند».15 5ـپيروي‌ از اكثريت‌: امام‌ كاظم‌(ع‌) در ادامه‌ آن‌ حديث‌مي‌فرمايند: «يا هشام‌،ثمّ ذم‌ الله‌ الكثرة‌، فقال‌: و ان‌ تطع‌ اكثر من‌في‌ الارض‌ يضلوك‌ عن‌ سبيل‌الله‌ان‌ يتبعون‌ الاالظن‌ و ان‌ هم‌الايخرصون‌»، ولذا تصميم‌ اكثريت‌ نمي‌تواند ملاك‌درستي‌ براي‌تصميم ‌گيري‌ باشد. در ميان‌ عامة‌ مردم‌ ضرب‌المثل‌ معروفي‌هست‌ كه‌مي‌گويد: خواهي‌ نشوي‌ رسوا، همرنگ‌ جماعت‌ شو»،اما وقتي‌ جماعت‌ رسوا باشد، همرنگ‌جماعت‌ شدن‌، رسواشدن‌ است‌. امير مؤمنان‌، علي‌(ع‌) مي‌فرمايند: «لاتستو حشوا في‌طريق‌الهدي‌ لقلة‌ اهله‌»16؛ «در راه ‌ حق‌ و هدايت‌، از كم‌ بودن‌همراه‌ نهراسيد»17. 6ـشخصيت‌گرايي‌: نخبگان‌ و اشخاص‌ بزرگ‌ و صاحب‌مقام‌، به‌ لحاظ‌ عظمتي‌ كه‌ در چشم‌مردم‌ دارند، بر روي‌ فكر وانديشة‌ ديگران‌ اثر مي‌گذارند و ارادة‌ آنان‌ را تسخيرشخصيت‌ وارادة‌ خود مي‌كنند؛ ديگران‌ آن‌چنان‌ مي‌انديشند و تصميم‌مي‌گيرند كه‌آنان‌. قرآن‌كريم‌، همة‌ افراد بشر را به‌ استقلال‌ رأي‌ و فكر دعوت‌مي‌كند و پيروي‌ كوركورانه‌از اكابر و اشخاص‌ برجسته‌ را موجب‌شقاوت‌ ابدي‌ مي‌داند و در اشاره‌ به‌ احوال‌دوزخيان‌ در قيامت‌ اززبان‌ آنان‌ نقل‌ مي‌كند كه‌ مي‌گويند: «وقالوا ربنا اناأطعنا سادتنا وكبر اء نافاضلونا السبيلاً».18 محورهاي‌ تفكُّر و تعقُّل‌» تأكيدو تشويق‌ قرآن‌ كريم‌ به‌ تفكر و انديشيدن‌ به‌طور مطلق‌و مبهم‌ صورت‌ نگرفته‌،بلكه‌ خود محورها و راههايي‌ رامشخص‌ فرموده‌ و مردم‌ را به‌ تعقل‌ و تدبر در آنهادعوت‌ كرده‌است‌. از ديدگاه‌ قرآن‌ مجيد، سه‌ منبع‌ اصلي‌ براي‌ تفكر وجوددارد: 1ـطبيعت‌: در سراسر قرآن‌ كريم‌ آيات‌ فراواني‌ هست‌ كه‌آدميان‌ را به‌ تفكر و تعقل‌(و نتيجه‌گيري‌) در طبيعيات‌ ومحسوسات‌ عالم‌- مانند زمين‌ و آسمان‌ و ستارگان‌ وابر و باد وباران‌ و جمادات‌ و نباتات‌ و حيوانات‌ و غيرهم‌- دعوت‌ كرده‌است‌.مثلاً در جايي‌ فرمود ه‌: «قل‌ انظروا ماذا في‌السموات‌ والارض‌».19 2ـتاريخ‌: آيات‌ بسيار ديگري‌ از قرآن‌ كريم‌ هستند كه‌ بني‌آدم‌را به‌ مطالعة‌تاريخ‌ و سرگذشت‌ پيشينيان‌ فرا مي‌خواند و آن‌ را به‌عنوان‌ يك‌ منبع‌ كسب‌ علم‌معرفي‌ مي‌نمايد؛ مثلاً: «قدخلت‌ من‌قبلكم‌ سنن‌ فسيروا في‌الارض‌ فانظروا كيف‌كان‌ عقبة‌المكذبين‌»20 ا ز ديدگاه‌ قرآن‌ مجيد، تاريخ‌ بشر و تحولات‌ آن‌ برطبق‌يكسري‌ قوانين‌ و سنتي‌ شكل‌ مي‌گيرد كه‌ شناخت‌ آنهامي‌تواند به‌ حال‌ بشر سودمندو مفيد واقع‌ شود. فراخوان‌عمومي‌ قرآن‌ مبين‌ به‌ دانستن‌ تاريخ‌، امري‌ است‌ كه‌در يك‌آزمايشگاه‌ واقعي‌ برتعاليم‌ نبوي‌ صحّ ه‌ خواهد گذارد. 3ـضمير انسان‌: قرآن‌ كريم‌، ضمير انسان‌ را نيز به‌ عنوان‌ يك‌منبع‌ ويژة‌ معرفتي‌مي‌شناسد. از ديدگاه‌ اين‌ كتاب‌ آسماني‌،سراسر خلقت‌، آيات‌ و علايم‌ و نشانه‌هايي‌هستند براي‌ كشف‌حقيقت‌؛ از جهان‌ خارج‌ از وجود انسان‌ به‌ «آفاق‌» و از عالم‌درون‌او به‌ «انفس ‌» تعبير مي‌كند و اصطلاح‌ «آفاق‌ و انفس‌» از همين‌ جادر ادبيات‌اسلامي‌ ما وارد شده‌ است‌ و خداوند تبارك‌ و تعالي‌براي‌ «سرور آفاق‌ و انفس‌»دعوتي‌ همگاني‌ دارد: «سنريهم‌ءايتنا في‌الافاق‌ و في‌ أنفسهم‌ حتي‌ يتبين‌ لهم‌انه‌الحق‌»21 «كانت‌»،فيلسوف‌ آلماني‌، جمله‌ معروفي‌ دارد كه‌ بر سنگ‌قبرش‌ نيز حكّ شده‌ است‌. او مي‌گويد:«دو چيز است‌ كه‌ اعجاب‌انسان‌ را سخت‌ برمي‌انگيزد؛ يكي‌ آسمان‌ پرستاره‌اي‌ كه‌بالاي‌سر ما قرار گرفته‌ و ديگري‌ وجدان‌ و ضميري‌ است‌ كه‌ در درون‌ما وجوددارد». حواس‌ يا عقل‌ يا هردو؟! بعضي‌از نويسندگان‌ متاخّر اسلامي‌ كه‌ تحت‌ تاثير فلسفة‌حسي‌ اروپاييان‌ قرار گرفته‌اند،با نگاهي‌ سطحي‌ و غيرعالمانه‌ به‌آن‌ دسته‌ از آيات‌ قرآن‌ مجيد كه‌ به‌طور مكرربشر را به‌ مطالعة‌محسوسات‌ عالم‌ دعوت‌ كرده‌، به‌ بيراهه‌ رفته‌اند و «طبيعت‌»رايگانه‌منبع‌ تحصيل‌ معرفت‌ و «حواس‌» را تنها ابزار كسب‌ علم‌و شناخت‌معرفي‌ كرده‌اند. اين‌ درحالي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ كريم‌ بيش‌از آنكه‌ بر استفادة‌ از«حواس‌»، به‌عنوان‌ ابزار و نگريستن‌ درطبيعت‌ به‌عنوان‌ منبع‌ تأكيد كند بر لزوم‌تكيه‌ به‌ منبع‌ عقل‌ و ابزار«برهان‌ و استدلال‌» اصرار و تأكيد كرده‌ است‌. «سير از آيات‌ به‌ ذي‌الا´يات‌» «ماوراءالطبيعه‌»موضوع‌ يكي‌ از مناقشات‌ هميشگي‌خداپرستان‌ (الهيّون‌) و ماده‌گرايان‌ (ماترياليست‌ها)بوده‌ است‌؛الهيون‌ بر توانايي‌ انسان‌ به‌ سير از ظواهر به‌ اعماق‌ حقايق‌، دلايل‌وبراهين‌ مختلف‌ ذكر كرده‌اند و ماترياليست‌ها در ردّ آن‌ اصرار والحاح‌ كرده‌ اند واز همين‌رو بوده‌ كه‌ «فلسفة‌ اولي‌» محلّ منازغة‌اين‌ دو گروه‌ واقع‌ شده‌ است‌. قرآن‌كريم‌، از طرفي‌ انسان‌ها را به‌ مطالعة‌ «آيات‌ و نشانه‌ها ومحسوسات‌ عالم‌ هستي‌»دعوت‌ مي‌كند و از طرف‌ ديگر هم‌ به‌تفكر و تدبر و تعقل‌. حال‌ سؤال‌ اين‌ است‌ كه‌آيا اين‌ تفكر و تدبرو تعقل‌، تنها در مرحلة‌ «آيات‌» متوقف‌ است‌ يا اين‌كه‌ مي‌توان‌بامداق ه‌ در «آيات‌» به‌ «ذي‌الايات‌» نيز دست‌ يافت‌؟ بديهي‌است‌ كه‌ مراد و مقصود قرآن‌ مجيد اين‌ است‌ كه‌ ما ازتفكر در «آيات‌» به‌ «ذي‌الايات‌»پي‌ببريم‌، در غير اين‌صورت‌،صرف‌ تفكر در آيات‌، اگر به‌ تفكر ثانوي‌ منجر نشود،نتيجه‌اش‌«معرفت‌الله‌» نخواهد بود. به‌ همين‌ دليل‌ بسياري‌ از مردم‌ وبه‌خصوص‌علماي‌ عل وم‌ طبيعي‌ به‌خاطر اين‌كه‌ تفكرشان‌ در حدّآيات‌ متوقف‌ است‌ و به‌ وراي‌آيات‌ (ماوراءالطبيعه‌) نظر ندارند،به‌ صورت‌ افراد مردّد و يا منكر باقي‌ مي‌مانند. تمام‌آياتي‌ كه‌ در قرآن‌ كريم‌ به‌ مسائل‌ شناختي‌ برمي‌گردد،همة‌ اشياء اين‌ عالم‌ رامقدمه‌ و نشانة‌ ماوراءالطبيعه‌ معرفي‌مي‌كند و لذا با توسعه‌ و تعميم‌ اين‌ نگرش‌كه‌ عالم‌ طبيعت‌ به‌منزلة‌ علامت‌ و نشانه‌ و آية‌ وجود عالم‌ ديگري‌ است‌،وجودعالم‌ ماوراء ط بيعت‌، از طبيعت‌ به‌ آساني‌ استنباط‌ مي‌شود. نكته‌قابل‌ توجه‌اين‌كه‌ شناخت‌ پروردگار عالم‌ از طريق‌ تعقل‌ وراهيابي‌ به‌ ماوراء طبيعت‌ از راه‌طبيعت‌، امري‌ استثنايي‌ نيست‌،چراكه‌ تعقل‌ به‌ منزلة‌ بال‌ پروازي‌ است‌ كه‌انسان‌ را از محسوب‌ به‌ماورائ طبيعت‌ م ي‌رساند. تفكّر ديني‌ (تفكّر قرآني‌) تفكّرو تعقّل‌ ديني‌ نيز مانند ساير تفكّرات‌، منبع‌ و مأخذي‌مي‌خواهد تا مواد فكري‌ ازآن‌ سرچشمه‌ بگيرد؛ چنان‌كه‌ مثلاً درتفكر رياضي‌، يك‌ رشته‌ معلومات‌ و بديهيات‌رياضي‌، مبناي‌كار واقع‌ مي‌شود. يگانه‌ منبع‌ و مأخذي‌ كه‌ دين‌ آسماني‌ اسلام‌بدان‌اتكاء دارد ، همانا قرآن‌ كريم‌ (مدرك‌ قطعي‌ و هميشگي‌نبوت‌ پيامبر اسلام‌) است‌. قرآن‌كريم‌ در تعليمات‌ خود، براي‌ رسيدن‌ به‌ مقاصد ومعارف‌ اسلامي‌، سه‌ راه‌ را دردسترس‌ پيروان‌ خود قرار داده‌است‌: الف‌-ظواهر ديني‌ ب‌-حجّت‌ عقلي‌ (تفكّر فلسفي‌) ج‌-درك‌ معنوي‌ وما در اين‌ مقال‌، به‌ صورت‌ فشرده‌ پيرامون‌ ظاهر ديني‌ وحجّت‌ عقلي‌ بحث‌ خواهيم‌كرد. الف‌-ظواهر ديني‌: قرآن‌ كريم‌ گاهي‌ در بيانات‌ خود همة‌مردم‌ را مورد خطاب‌ قرار مي‌دهدو بدون‌ اقامة‌ دليل‌ و حجّت‌ وتنها به‌ واسطة‌ مقام‌ ربوبيت‌ و فرمانروايي‌خداوند، امر و نهي‌مي‌كند (مثلاً در پذيرفتن‌ اصول‌ اعتقادي‌ و احكامي‌ عملي‌).اين‌طرز بيان‌، مؤيّ د حجّيت‌ اين‌ بيانات‌ لفظي‌ است‌ و لذا اين‌گونه‌بيانات‌ لفظي‌راهي‌ است‌ براي‌ فهم‌ مقاصد ديني‌ و معارف‌اسلامي‌؛ من‌جمله‌: «امنوا بالله‌ ورسوله‌»، «اقيموالصلوة‌» و...، كه‌آنها را «ظواهر ديني‌» مي‌ناميم‌. ظواهر ديني‌از آنجا كه‌ به‌ساده‌ترين‌ بيان‌ تقرير شد ه‌اند، هر كسي‌ مي‌تواند به‌ اندازة‌ فهم‌ودرك‌ خود از آنها بهرمند شود و به‌وسيلة‌ آن‌ به‌ اصول‌ و فروع‌معارف‌ اسلامي‌ پي‌ببرد. «اقسام‌ ظواهر ديني‌» قرآن‌كريم‌ كه‌ مأخذ اصلي‌ تفكر مذهبي‌ اسلام‌ است‌، براي‌مسلمين‌ به‌ ظواهر الفاظ‌ خودحجيت‌ و اعتبار داده‌ است‌. ظواهرآيات‌ قرآن‌ نيز بيان‌ رسول‌ خدا(ص‌) را تالي‌كلام‌ خدا قرارمي‌دهد و آن‌ را معتبر مي‌شمارد؛ چنان‌كه‌ مي‌فرمايد: «وانزلنااليك‌الذكر لتبين‌ لل ناس‌ ما نزل‌ اليهم‌ ولعلّهم‌ يتفكّرون‌»،22 و لذابيان‌ پيامبراكرم‌(ص‌) براي‌ مستمعين‌ كلام‌ ايشان‌- چه‌ استماع‌مستقيم‌ باشد و چه‌ نقل‌ قابل‌اعتماد- حجت‌ و لازم‌الاتباع‌ است‌. باتواتر قطعي‌ از رسول‌ خدا(ص‌) رسيده‌ است‌ كه‌ بيان‌ اهل‌بيت‌ ايشان‌ نيز همانندبيان‌ خود ايشان‌ معتبر است‌،23 بنابراين‌بيان‌ اهل‌ بيت‌(ع‌) تالي‌ بيان‌پيامبر(ص‌) مي‌باشد نكته‌ قابل‌ ذكراين‌كه‌ بيان‌ اهل‌ بيت‌(ع‌) نيز از طرق‌مشافهه‌ يا نقل‌ قابل‌ اعتماد،حج ت‌ است‌. لذا روشن‌ مي‌شود كه‌ ظواهر ديني‌ بر دو قسم‌است‌:كتاب‌ و سنت‌؛ مراد از «كتاب‌»، ظواهر آيات‌ كريمة‌ قرآن‌مجيد است‌ و مراد از «سنت‌»،احاديثي‌ است‌ كه‌ از پيامبر(ص‌) واهل‌ بيت‌(ع‌) رسيده‌ باشند. نكته‌ 1ـكتاب‌ آسماني‌ اسلام‌ كه‌ ماخذ اصلي‌ هرگونه‌ تفكراسلامي‌ است‌، ماخذ ديني‌ ديگررا نيز اعتبار و حجيت‌ مي‌دهد. 2ـاين‌كه‌ قرآن‌ كريم‌، به‌ خودي‌ خود براي‌ همگان‌ قابل‌ فهم‌است‌، با مرجعيت‌ علمي‌پيامبر(ص‌) و اهل‌ بيت‌(ع‌) در معارف‌اسلامي‌ منافاتي‌ ندارد، چراكه‌ بخشي‌ ازمعارف‌ و احكام‌ اسلامي‌هستند كه‌ قرآن‌ مجيد تنها كليات‌ آنها را مطرح‌ كرده‌(ماننده‌ نمازو روزه‌ و حجّ و غيره‌) و تفصيل‌ آنها بر مراجعة‌ به‌ سنّت‌ متوقف‌است‌. 3ـدر بخشي‌ ديگر از آيات‌ قران‌ كريم‌ كه‌ متضمن‌ معارف‌اعتقادي‌ و اخلاقي‌ است‌،اگرچه‌ مضامين‌ و تفاصيل‌ آنها براي‌عموم‌ قابل‌ فهم‌ باشد، وليكن‌ براي‌ درك‌معاني‌ آنها بايد روش‌اهل‌ بيت‌(ع‌) را اتخاذ كرد و هر آيه‌ را به‌ كمك‌ ديگر آيات‌قرآني‌تفسير كرد، نه‌ به‌ رأي‌ و نظر خود كه‌ حضرت‌ امام‌ علي‌(ع‌)مي‌فرمايند:«برخي‌ از قرآن‌ با برخي‌ ديگر از آيات‌ آن‌ به‌ سخن‌آمده‌ و معناي‌ خود را مي‌فهماندو بعضي‌ از آن‌ به‌ بعضي‌ ديگرگواهي‌ مي‌دهد».24 ب‌-حجّت‌ عقلي‌: قرآن‌ كريم‌، تفكر عقلاني‌ را تصديق‌ كرده‌و آن‌ را جزء تفكر مذهبي‌قرار داده‌ است‌ و البته‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌تفكر عقلاني‌ هم‌ پس‌از آن‌كه‌ حقانيت‌و نبوت‌ پيامبر(ص‌) راپذيرفت‌، ظواهر قرآن‌ و بيانات‌ پيامبر(ص‌) و اهل‌ بيت‌(ع‌)را درصف‌ حجّت‌ها ي‌ عقلي‌ قرار مي‌دهد. حجت‌هاي‌ عقلي‌ بر دو نوع‌هستند: برهان‌ وجدل‌. «برهان‌»،حجتي‌ است‌ كه‌ مواد آن‌ مقدماتي‌ درست‌ باشند،اگرچه‌ مشهود يا مسلم‌ نباشند. به‌عبارت‌ ديگر، «براهين‌» قضايايي‌ هستند كه‌ انسان‌ با شعورخدادادي‌ خود، آنها رادرك‌ و تصديق‌ مي‌كند؛ چنان‌كه‌ مي‌دانيم‌عدد سه‌ از چهار كوچك‌تر است‌. اين‌گونه‌تفكر، تفكر عقلي‌است‌ و در صورتي‌كه‌ موضوعش‌ كليات‌ جهان‌ هستي‌ باشد(مانند تفكردر مبدأ آفرينش‌ و سرانجام‌ جهان‌)، «تفكر فلسفي‌»ناميده‌ مي‌شود. «جدل‌»حجّتي‌ است‌ كه‌ همه‌ يا برخي‌ از مواد آن‌ ازمشهورات‌ و مسلمات‌ باشند، چنان‌كه‌در ميان‌ پيروان‌ اديان‌مذاهب‌ مختلف‌ معمول‌ است‌ كه‌ در حيطة‌ مذهب‌ خود،نظريات‌مذهبي‌ را با اصول‌ مسلّمة‌ آن‌ اثبات‌ مي‌كنند. قرآن‌كريم‌ هر دو شيوه‌ را به‌كار بسته‌ و آيات‌ بسياري‌ در آن‌است‌ كه‌ متضمّن‌ هر دوشيوه‌اند: اولاً:به‌ تفكر آزاد در كليات‌ جهان‌ هستي‌ و در نظام‌ كلّي‌ عالم‌و نيز در نظام‌هاي‌خاص‌ (مانند آسمان‌ و ستارگان‌ و شب‌ و روزو حيوانات‌ و نباتات‌ و غيرهم‌) امر مي‌كندو با رساترين‌ تعبير،تفكر و تعقل‌ آزاد را مي‌ستايد. ثانياً:به‌ تفكر عقلي‌ جدلي‌ (كه‌ معمولاً بحث‌ كلامي‌ ناميده‌مي‌شود)، مشروط‌ بر اين‌كه‌با بهترين‌ صورت‌ و رعايت‌ اصول‌آن‌ (براي‌ يافتن‌ حقّ، با پرهيز از لجاجت‌ ومقرون‌ به‌ اخلاق‌نيكو) انجام‌ پذيرد، امر كرده‌ است‌: «ادع‌ الي‌ سبيل‌ ربك‌بالحكمة‌والموعظة‌ ال حسنة‌ وجدلهم‌ بالتي‌ هي‌أحسن‌». والسلام‌-محمّد زاهدغياثي‌ دانشگاه‌شهيد چمران‌ اهواز- اسفند ماه‌ 79 پي نوشت ها: 1ـاصول‌ كافي‌، ج‌ 1، باب‌ «عقل‌ و جهل‌» 2ـزمر، 18 و 19 3ـاصول‌ كافي‌، ج‌ 1، باب‌ «عقل‌ و جهل‌» 4ـعنكبوت‌، 44 5ـاصول‌ كافي‌، ج‌ 1، باب‌ «عقل‌ و جهل‌» 6ـاسراء، 37 7ـانعام‌، 117 8ـسير حكمت‌ در اروپا، ج‌ 1 9ـنجم‌، 24 10ـاسراء، 86 11ـاعراف‌، 170 12ـيونس‌، 40 13ـالميزان‌، ج‌6، ص‌319 14ـبقره‌، 171 15ـاسلام‌ و مقتضيات‌ زمان‌، 60 16و 17ـ نهج‌البلاغه‌، خ‌ 201 18ـاحزاب‌، 68 19ـيونس‌، 102 20ـال‌عمران‌، 138 21ـفصلت‌، 54 22ـنحل‌، 45 23ـغاية‌المرام‌، 211 24ـنهج‌البلاغه‌، خُ 231 منابع‌ و مآخذ 1ـتعليم‌ و تربيت‌ در اسلام‌، شهيد مطهري‌(ره‌) 2ـاسلام‌ و مقتضيات‌ زمان‌، شهيد مطهري‌(ره‌) 3ـبيست‌ گفتار، شهيد مطهري‌(ره‌) 4ـشناخت‌ در قرآن‌، شهيد مطهري‌(ره‌) 5ـمقدمه‌اي‌ بر جهان‌بيني‌ اسلامي‌، شهيد مطهري‌(ره‌) 6ـمجموعة‌ گفتارها، شهيد مطهري‌(ره‌) 7ـشيعه‌ در اسلام‌، علامه‌ طباطبايي‌(ره‌) 8ـمجلة‌ قرآني‌ بشارت‌، مجلّدهاي‌ 1، 3، 12 Golestan Quran Weekly, Serial 119, No 75
19
معرفي‌قرآن‌هاي‌ موجود در موزه‌ها و مجموعه‌ ها
اكبرزاده‌ يكي‌ از افتخارات‌ هفته‌نامه‌ گلستان‌ قرآن‌ آن‌ است‌ كه‌ در طول‌ انتشارش‌ موفق‌ شده‌ تعداد زيادي‌ ازقرآن‌هاي‌ موجود در موزه‌ها و كتابخانه‌هاي‌ سطح‌ كشور و همچنين‌ برخي‌ قرآن‌هاي‌ موجوددر موزه‌هاي‌ جهان‌ را كه‌ هر يك‌ نمادي‌ از نفاست‌ و نشانه‌ ذوق‌ و ارادت ‌هنرمندان‌ بي‌ نام‌ و نشان‌ قرآني‌ به‌ شمار مي‌آيد، به‌ خوانندگان‌ خود معرفي‌كند و معرفي‌ صدها نسخه‌ ديگر از قرآن‌ مجيد نيز در دستور كار هيئت‌ تحريريه‌ قراردارد، كه‌ نگفته‌ پيداست‌ پيرامون‌ هر يك‌ از نسخ‌ مورد اشاره‌، به‌ اندازه‌اي‌ به‌مراتب‌ بيش‌ از حجم ‌ صفحات‌ هر شماره‌ از گلستان‌ قرآن‌ مي‌توان‌ سخن‌ گفت‌ كه‌متأسفانه‌ چنين‌ مجال‌ و امكاني‌ موجود نيست‌ و در اين‌ مقال‌ كوشش‌ شده‌ اطلاعاتي‌مختصر و مفيد پيرامون‌ قرآن‌هاي‌ ياد شده‌ در اختيار خوانندگان‌ محترم‌ قرار گيرد. يادگاري از هزاره‌ اول‌ هجرت‌ يكي‌ از نفايس‌ كتب‌ خطي‌ و مذهب‌ از جمله‌ اموال‌ فرهنگي‌متعلق‌ به‌ موزه‌ رضا عباسي‌ تهران‌، نسخه‌اي‌ از قرآن‌ كريم‌، به‌ خط‌ و رقم‌عبدالله‌ الكاتب‌ است‌ كه‌ دقيقا در يكهزارمين‌ سال‌ هجرت‌ پيام‌ آور وحي‌، حضرت‌محمد مصطفي‌ (ص‌)، به‌ هنگام‌ سلطنت‌ شاه‌ عباس ‌ اول‌ تحرير، تذهيب‌ و تجليد شده‌است‌. اين‌ اثر شريف‌ كه‌ همچون‌ ستاره‌اي‌ در ميان‌ ديگر آثار موجود در موزه‌ رضاعباسي‌ مي‌درخشد، در قطع‌ وزيري‌ و هر صفحه‌اش‌ به‌ ابعاد 24×36 سانتيمتر است‌ واز جهات‌ اجزاء و عناصر طرح‌ها و وسعت‌ تزئينات‌، وجود تعداد كثير ا وراق‌ مستحبات‌و ملحقات‌ تزييني‌ در پيش‌ از افتتاح‌، جوار متن‌ شريف‌ و خاتمه‌، از نفايس‌ كتاب‌آرايي‌ ايراني‌ در عصر صفوي‌ محسوب‌ مي‌شود و اغلب‌ كار شناسان‌ آن‌ را جزوفرازهاي‌ ارزشمند مكاتب‌ هنري‌ تبريز و هرات‌ دانسته‌اند. چند قرآن‌ از يك‌ كاتب‌ ملا علاء بيك‌ تبريزي‌ كه‌ از مشاهير ادبا و كاتبان‌ قرآن‌ ميبددر نيمه‌ دوم‌ قرن‌ دهم‌ هجري‌ به‌ شمار مي‌آيد، قطعات‌ - مرقعات‌ و مصاحف‌ متعددي‌از خود برجاي‌ گذاشته‌ كه‌ از جمله‌ معروف‌ترين‌ آن‌ها قرآني‌ مذهب‌ در قطع‌ وزيري‌به‌ ابعاد 17 × 28 سانتيمتر، به‌ خط‌ نسخ‌ و عناوين‌ به‌ قلم‌ رقاع‌، به‌ تاريخ‌964 قمري‌ است‌ كه‌ جلدي‌ با رويه‌ لاكي‌ و اندرون‌ تيماج‌ ساده‌ دارد. از اين‌كاتب‌ چندين‌ قرآن‌ ديگر نيز بر جاي‌ مانده‌ است‌ كه‌ مشخصات‌ برخي‌ از آن‌ها چنين‌است‌:
نسخه‌ قرآن‌مذهب‌ به‌ شيوه‌ نسخ‌، به‌ تاريخ‌ 955 قمري‌ به‌ قطع‌ 5 7 × 12 سانتيمتر با جلدتيماج‌ ضربي‌ (مجموعه‌ كتابخانة‌ مجلس‌).
نسخه‌ قرآن‌مذهب‌، به‌ خط‌ نسخ‌ و ثلث‌، به‌ تاريخ‌ 964 قمري‌ با جلد معرق‌ به‌ قطع‌ رحلي‌(مجموعه‌ موزه‌ ملي‌ ايران‌) نسخه‌ قرآن‌مذهب‌، به‌ خط‌ نسخ‌، به‌ تاريخ‌ 980 قمري‌، در قطع‌ وزيري‌ با جلد روغني‌ الحاقي‌از دوره‌ قاجاريه‌ (مجموعه‌ كاخ‌ گلستان‌). نسخه‌ قرآن‌مذهب‌
و مرصع‌، به‌ خط‌ نسخ‌، به‌تاريخ‌ 989 قمري‌، با جلدي‌ چرمي‌ و نقوش‌ لچك‌ ترنج‌ ضربي‌، به‌ ابعاد 5 15 ×5 24 سانتيمتر (مجموعه‌ كاخ‌ گلستان‌).
يك‌ جزء از قرآن‌كريم‌، مذهب‌، به‌ خط‌ ثلث‌ و نسخ‌، بدون‌ تاريخ‌، با جلدي‌ تيماج‌ در قطع‌ وزيري‌،(مجموعه‌كاخ‌ گلستان‌). نسخه‌ قرآن‌مذهب‌، به‌ خط‌ ثلث‌، ريحان‌و رقاع‌، به‌ تاريخ‌ 978 قمري‌، به‌ ابعاد 33 × 47سانتيمتر، با جلد چرمي‌ ساده‌ (مجموعه‌ موزه‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌). نسحه‌ قرآن‌مذهب‌، به‌ خط‌ نسخ‌، به‌ تاريخ‌ 1003 قمري‌، در قطع‌ جيبي‌( مجموعه‌ آستان‌ قدس‌رضوي‌). يك‌ جزء از قرآن‌مجيد، مذهب‌ به‌ خط‌ نسخ‌ و ثلث‌، بدون‌ تاريخ‌ در قطع‌ وزيري‌، با جلد تيماج‌(مجموعه‌ كاخ‌ گلستان‌). قرآن‌ مزار شيخ‌ احمد جام‌ با وجودي‌ كه‌اغلب‌ محققان‌ مجموعه‌ سي‌ جزء قرآن‌ كريم‌ به‌ خط‌ عثمان‌ بن‌ وراق‌ غزنوي‌ راشاهكار هنر كتابت‌ و تذهيب‌ كلام‌ الله‌ مي‌دانند، اما به‌ جرات‌ مي‌توان‌ گفت‌قرآني‌ كه‌ يك‌ قرن‌ بعد از تحرير و تذهيب‌ آن‌ قرآن‌ در قرن‌ ششم‌ قمري‌ كتابت‌شده‌، اگر از جهات‌ هنري‌ برتر از قرآن‌ عثمان‌ بن‌ وراق‌ نباشد، هم‌ سطح‌ آن‌ هست‌.اين‌ نسخه‌ كه‌ مشتمل‌ بر چهار مجلد و هر مجلد آن‌ شامل‌ يك‌ ربع‌ قرآن‌ است‌،مجموعا از 1825 صفحه‌ به‌ قطع‌ 30 × 39 سانتيمتر تشكيل‌ شده‌ و به‌ طوري‌ كه‌ ازكتيبه‌ رقمش‌ بر مي‌آيد، كتابت‌ آن ‌ در ربيع‌ الاخر سال‌ 584 قمري‌ توسط‌ محمدبن‌علي‌ نيشابوري‌ پايان‌ يافته‌ و در آن‌ حداقل‌ 10 هزار طرح‌ ظريف‌ تزييني‌ و تذهيب‌كه‌ هر يك‌ پركارتر از ديگري‌ است‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. اين‌ قرآن‌ كه‌ جزو موقوفات‌مزار شيخ‌ احمد جامي‌ است‌، تمام‌ صفحاتش‌ جداول زري ن‌ و شنگرف‌ دارد. نصف‌ القرآن‌ اگرچه‌ خط‌ كوفي‌ايراني‌، به‌ دليل‌ دشواري‌ كتابت‌ چند قرن‌ بيشتر رواج‌ نداشت‌، يكي‌ از خطوطي‌است‌ كه‌ در اواخر سده‌ سوم‌ و اوايل‌ قرن‌ چهارم‌ قمري‌ شكل‌ گرفت‌ و قرآن‌هاي‌متعددي‌ به‌ آن‌ خط‌، تحرير شده‌ و شناخته‌ شده‌ترين‌ آن‌ها قرآني‌ است‌ كه‌ قسمتياز آن ‌، موسوم‌ به‌ نصف‌ القرآن‌، هم‌ اكنون‌ در موزه‌ ملي‌ ايران‌ نگهداري‌ مي‌شود.اين‌ نسخه‌ كه‌ مورخ‌ به‌ سال‌ 844قمري‌ است‌، 427 صفحه‌ دارد و جلد چرمي‌ ميشن‌ آن‌ عليرغم‌ فرسودگي‌ بيش‌ از حد،همچنان‌ زيبايي‌ خود را حفظ‌ كرده‌ است‌.
به‌ خط‌ كوفي‌،قرآني‌ كامل‌ نيز در موزه‌ ملي‌ ايران‌ نگهداري‌ مي‌شود كه‌ بر روي‌ پوست‌ آهونوشته‌ شده‌ و مشتمل‌ بر 616 صفحه‌ به‌ ابعاد 3 18 × 7 27 سانتيمتر است‌ و كارشناسان‌زبان‌ تحرير آن‌ را بين‌ قرن‌ دوم‌ و سوم‌ قمري‌ تشخيص‌ دادند.
نسخه‌ بقعه‌ شيخ‌ صفي‌الدين‌ نسخه‌اي‌ نفيس‌از قرآن‌ مجيد، كه‌ هم‌ خط‌ خوش‌ و تذهيب‌ زيبا و پركار دارد و هم‌ ترجمه‌ و ملحقات‌متعددش‌ آن‌ را از ساير قرآن‌هاي‌ تحرير شده‌ در دوره‌ صفوي‌ متمايز مي‌سازد، نسخه‌اي‌است‌ كه‌ به‌ سفارش‌ شاه‌ قلي‌ خليفه‌، يكي‌ از شخصيت‌هاي‌ سياسي‌ عهد صفويه‌كت ابت‌، تذهيب‌
تجليد شده‌، اين‌قرآن‌ مترجم‌ كه‌ به‌ خط نسخ‌ نگارش‌ يافته‌، در قطع‌ رحلي‌ بزرگ‌، به‌ ابعاد 2 16× 25 سانتيمتر است‌ و در پايان‌ آن‌، به‌ قلم‌ شنگرف‌، فالنامه‌اي‌ قرآني‌ به‌ خط‌نستعليق‌ گنجانده‌ شده‌ است‌. اين‌ قرآن‌ تاريخ‌ كتابت‌ و نام‌ كاتب‌ را ندارد واز
وقفنامه‌اي‌ كه‌ بر آن‌ نوشته‌اند چنين‌ بر مي‌آيد كه‌ به‌ سال‌ 946 قمري‌ وقف‌بقعه‌ شيخ‌ صفي‌ الدين‌ اردبيلي‌ شده‌ است‌. اين‌ نسخه‌ قرآن‌، هم‌ اكنون‌ در موزه‌ملي‌ ايران‌ نگهداري‌ مي‌شود.
يكي‌ ديگر ازقرآن‌هاي‌ موقوفه‌ بقعه‌ شيخ صفي‌ الدين‌ اردبيلي‌، نسخه‌اي‌ است‌ به‌ ابعاد 5 19× 31 سانتيمتر كه‌ جلد ميشن‌ قهوه‌اي‌ رنگ‌، مزين‌ به‌ نقوش‌
اسليمي‌ و حاشيه‌ بازوبندي‌ به‌ شيوه‌ سوخت‌ ضربي‌ دارد و توسط‌ شاه‌طهماسب‌ صفوي‌ وقف‌ شده‌ است‌. نام‌كاتب‌ و تاريخ‌ كتابت‌ اين‌ قرآن‌ مشخص‌ نيست‌ خوشنويس‌ پركار ميرزا احمد نيريزي‌، نسخ‌ نويس‌ معروف‌ قرن‌ دوازدهم‌ قمري‌،كه‌ متأسفانه‌ اطلاعات‌ چندان‌ زيادي‌ از زندگي‌ وي‌ در دست‌ نيست‌، از جمله‌پركارترين‌ خوشنويسان‌ ايراني‌ محسوب‌ مي‌شود كه‌ طي‌ عمر طولاني‌ خود چندين‌ قرآن‌تحرير كرده‌ كه‌ برخي‌ از آن‌ها عبارت‌ است‌ از:
1 - قرآن‌ وزيري‌بزرگ‌ به‌ ابعاد 5 21 × 5 32 سانتيمتربا افتتاح‌ مذهب‌ و جلد چرمي‌ ضربي‌ كه‌ درسال‌ 1122 قمري‌ تحرير شده‌ (مجموعه‌ مجلس‌ شوراي‌ اسلامي‌)
.
2 - قرآن‌ وزيري‌بزرگ‌ به‌ ابعاد 20 × 8 32 سانتيمتر، مذهب‌ با جلد ضربي‌ چرمي‌ كه‌ تاريخ‌ اتمام‌كتابت‌ آن‌ ماه‌ صفر 1125 قمري‌ است‌ (مجموعه‌ كتابخانه‌ چستربيتي‌ دوبلين‌).
3 - قرآن‌ رحلي‌به‌ ابعاد 22 × 35 سانتيمتر، مذهب‌، به‌ قلم‌ رقاع‌ كه‌ در تاريخ‌ رمضان‌ 1131قمري‌ به‌ فرمان‌ دستور اعظم‌...محمد قلي‌ خان‌ بيگدلي‌ شاملو تحرير شده‌ (مجموعه‌موزه‌ ملي‌ ايران‌).
4 - قرآن‌ وزيري‌،مذهب‌، به‌ ابعاد 5 14 × 5 13 سانتيمتر با جلد روغني‌ الحاقي‌ از دوره‌ قاجاريه‌(كارعبدالوهاب‌ مذهب‌ باشي‌) كه‌ در گذشته‌ جزء مجموعه‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ (سابق‌)بود و در سال‌ 1332 به‌ ملك‌ سعود، پادشاه‌ وقت‌ عربستان‌ سعودي‌ هديه‌ شد.
5 - قرآني‌ تمام‌مذهب‌ كه‌ در كتابخانه‌ مصر نگهداري‌ مي‌شود. 6 - قرآني‌ مورخ‌به‌ سال‌ 1114 قمري‌ (مجموعه‌ كتابخانه‌ نورالدين‌ بيگ‌ - مصر). 7 - قرآني‌ مذهب‌و مترجم‌ با جلد نفيس‌ كه‌ كتابت‌ آن‌ در سال‌ 1108 قمري‌ به‌ پايان‌ رسيده‌ است‌.
8 - قرآن‌ مذهب‌،به‌ ابعاد 5 11 × 5 18 سانتيمتر با جلد روغني‌ الحاقي‌ از دوره‌ قاجاريه‌(كتابخانه‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌).
9 - قرآن‌ مذهب‌،به‌ ابعاد 23 × 5 21 سانتيمتر با جلد روغني‌ الحاقي‌ از دوره‌ قاجاريه‌ (كتابخانه‌آستان‌ مقدس‌ رضوي‌).
10 - قرآن‌ مذهب‌به‌ قطع‌ رحلي‌ 22 × 35 سانتيمتر كه‌ تاريخ‌ كتابت‌ آن‌ رمضان‌ المبارك‌ 1131 قمري‌است‌ و جلد ضربي‌ چرمي‌ دارد.
11 - يك‌ ورق‌مذهب‌، حاوي‌ فاتحه‌الكتاب‌، به‌ ابعاد 20 × 8 32 سانتيمتر كه‌ در سال‌ 1127 قمري‌به‌ سفارش‌ شاه‌ سلطان‌ حسين‌ صفوي‌ نوشته‌ شده‌ است‌.
12 - قرآن‌ رحلي‌مذهب‌ كه‌ تاريخ‌ آن‌ 1127 قمري‌ را دارد و قبلا جزء مجموعه‌ كتابخانه‌ سلطنتي‌بود. 13 - قرآن‌ رحلي‌مذهب‌ به‌ خط‌ نسخ‌ و نستعليق‌ توامان‌ كه‌ تاريخ‌ اتمام‌ كتابت‌ آن‌ 1111 قمري‌است‌ و در گذشته‌ جزء مجموعه‌ كتابخانه‌ سلطنتي‌ بود. 14 - قرآن‌ رحلي‌مذهب‌، مورخ‌ به‌ سال‌ 1124 قمري‌ كه‌ به‌ فرمان‌ شاه‌ سلطان‌ حسين‌ صفوي‌ تحريرشده‌ است‌ و در گذشته‌ جزء مجموعه‌ كتابخانه‌ سلطنتي‌ بود. 15 - دو نسخه‌قرآن‌ مذهب‌ (مجموعه‌ خصوصي‌ ناصر خليلي‌). قرآن‌هايي‌ به‌ قلم‌ محقق‌ اگرچه‌ از گذشته‌هاي‌دور، خط‌ نسخ‌ به‌ عنوان‌ رايج‌ترين‌ خط‌ براي‌ نگارش‌ قرآن‌ رواج‌ يافته‌، اماقرآن‌هاي‌ متعددي‌ نيز در مجموعه‌ها و موزه‌ها نگهداري‌ مي‌شود كه‌ با اقلام‌ كوفي‌،ثلث‌، ريحان‌ و حتي‌ غبار تحرير شده‌ و جالب‌ توجه‌ اينكه‌ از خط‌ محقق‌ نيز، كه ‌به‌ راستي‌ نماد نظم‌، استواري‌ و وزن‌ به‌ شمار مي‌آيد، در كتابت‌ معدودي‌ ازقرآن‌هاي‌ قرن‌ هشتم‌ و نهم‌ قمري‌ استفاده‌ شده‌ و در مجموعه‌ كاخ‌ گلستان‌ (سابق‌) چند نسخه‌قرآن‌ نفيس‌ به‌ خط‌ محقق‌ وجود دارد كه‌ هر يك‌ در حد خود، شاهكاري‌ ازهنرخوشنويسي‌ محسوب‌ مي‌شود. همچنين‌ در موزه‌ ملي‌ ايران‌ قسمت‌ هايي‌ از قرآن‌كريم‌ به‌ قلم‌ محقق‌،اثر هنرمندان‌ برجسته‌اي‌ همچون‌ احمد سهروردي‌، عمادالطاوو سي‌، بايسنقري‌ ميرزا و عماد محلاتي‌ محفوظ‌ است‌ كه‌ در بين‌ آنها چهار جزءقرآن‌، به‌ رقم‌ احمد سهروردي‌ از نظر فنون‌ كتاب‌ آرايي‌ جزو آثاري‌ بي‌ نظير است‌.همچنين‌ قرآن‌ مذهب‌ كوچكي‌ با خط‌ نسخ‌ نيم‌ دانگ‌ جلي‌ خوش‌ و ثلث‌ دو دانگ‌ جلي‌به‌ تاريخ‌ سال‌ 718 موجود است‌. در رابطه‌ با فعاليت‌هاي‌ قرآني‌ سهروردي‌، به‌ 33 جلد قرآن‌كتابت‌ شده‌ توسط‌ وي‌ اشاره‌ رفته‌ كه‌ متأسفانه‌ امروزه‌ از اغلب‌ آن‌ها نشانه‌اي‌در دست‌ نيست‌. فقط‌ مي‌دانيم‌ يك‌ نمونه‌ قرآن‌ كامل‌ از آثارش‌ در كتابخانه‌اياصوفيه‌ استانبول‌ محفوظ‌ است‌. به‌ اضا
فه‌ آنكه‌ چهار جزء از قرآن‌ بزرگي‌ كه‌وي‌ در ابعاد 1 36 × 49 سانتيمتر نوشته‌ و صفحه‌ اول‌ تمام‌ آن‌ها مذهب‌ و مرصع‌است‌، در موزه‌ ملي‌ ايران‌ نگهداري‌ مي‌شود، كه‌ يك‌ جزء از آن‌ها تاريخ‌ 704قمري‌ و دو جزء تاريخ‌ 706 قمري‌ را دارد و جزء چهارم‌ فاقد تاريخ‌
است‌.
از خوشنويسي‌موسوم‌ به‌ عماد المحلاتي‌ نيز چهل‌ نيم‌ جزء قرآن‌ كريم‌ مذهب‌، به‌ خط‌ محقق‌ درقطع‌ رحلي‌ 5 25 × 2 34 موجود است‌ و افزون‌ بر اين‌ 13 جزء قرآن‌ به‌ خط‌ محقق‌در قطع‌ رحلي‌ 2 25 × 1 35 با رقم‌ عمادالقاري‌ الطاووسي‌ در موزه‌ ملي‌ ايران‌نگهداري‌ م
ي‌شود كه‌ جزءهاي‌ اخيرالذكر، مترجم‌ نيز هست‌ و از كتيبه‌اش‌ چنين‌برمي‌آيد كه‌ به‌ سال‌ 870 قمري‌، در شهر تبريز تحرير شده‌ است‌. از ديگر آثارقرآني‌ به‌ خط‌ محقق‌، 23 جزء از قرآني‌ بسيار نفيس‌ با تذهيبي‌ عالي‌، به‌ رقم‌علاء الدين‌ و متعلق‌ به‌ قرن‌ نهم‌ قمري‌ است‌ كه‌ در موزه‌ ملي‌ ايران‌ نگهداري‌مي‌شود و بالاخره‌ اينكه‌ از بايسنقر ميرزا نيز يك‌ صفحه‌ از قرآني‌ به‌ خط‌ محقق‌به‌ اند ازه‌ 112 × 179 سانتيمترموجود است‌ كه‌ بر هر رويش‌ آياتي‌ به‌ خط‌ محقق‌ ديده‌ مي‌شود. قرآن‌هاي‌كتابخانه‌ تبريز در كتابخانه‌ملي‌ تبريز هم‌، كه‌ بهتر است‌ گنجينه‌ بي‌ نظيري‌ از كتاب‌هاي‌ خطي‌ و منابع‌ مكتوب‌با چاپ‌ سنگي‌ ناميده‌ شود، ده‌ها نسخه‌ نفيس‌ قرآن‌ از ادوار مختلف‌ تاريخي‌ و به‌قلم‌ خوشنويسان‌ معروفي‌ يافت‌ مي‌شود كه‌ برخي‌ از آن‌ها عبارت‌ است‌ از: قرآن‌هاي‌ مشابه‌ : يكي‌ از قرآن‌هاي‌ بسيار نفيس‌كتابخانه‌ ملي‌ تبريز، نسخه‌اي‌ است‌ كه‌ در اختيار مرحوم‌ حاج‌حسين‌ نخجواني‌بوده‌ و توسط‌ وي‌ به‌ كتابخانه‌ اهدا شده‌ است‌. اين‌ نسخه‌ كه‌ با خط‌ محقق‌،روي‌ كاغذ خان‌باليغ‌، يعني‌ كاغذ تهيه‌ شده‌ در چين‌ نگارش‌ يافته‌، تا چند سال‌پيش‌ محررش‌ مشخص‌ نبود. ولي‌ اينك‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ در قرن‌ ششم‌ قمري‌ توسط‌ خوشنويسي‌ به‌ نام‌ سيدعلي‌موسوي‌ هزارجريبي‌ خطاطي‌ شده‌ است‌. اين‌ قرآن‌ 36×29 سانتيمتري‌، مهمترين‌ مشخصه‌هايش‌اين‌ است‌ كه‌ كليه‌ اوراقش‌ مزين‌ به‌ شمسه‌هايي‌ از جنس‌ طلا بوده‌ و شمسه‌هابراي‌ نمايش‌ سجاوند، سجده ‌ها، احزاب‌ و جزوها به‌ كار رفته‌ است‌. سرسوره‌ها،برخلاف‌ بسياري‌ از ديگر نسخه‌هاي‌ مربوط‌ به‌ اين‌ دوره‌، طلااندازي‌ ندارد، بلكه‌با ميناكاري‌ تذهيب‌ شده‌ و عبارت‌ بسم‌الله‌ الرحمن‌ الرحيم‌ در ابتداي‌ سوره‌هاي‌آن‌ به‌ 40 نوع‌ نگارش‌ يافته‌ است‌. قرآن‌ ديگري‌ كه‌از لحاظ‌ خط‌، مشابه‌ قرآن‌ مورد اشاره‌ به‌ شمار مي‌آيد و مانند آن‌ به‌ خط‌ محقق‌نگارش‌ يافته‌، نسخه‌اي‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ سال‌ 912 قمري‌ را دارد، بر روي‌ كاغذختايي‌ نوشته‌ شده‌، جلدش‌ چرمي‌ ضربي‌ و كاتبش‌ ناشناخته‌ است‌ و برخلاف‌ نسخه‌پيشين ‌ داراي‌ ترجمه‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ مي‌باشد. قرآن‌ ياقوت‌مستعصمي‌: يكي‌ از نوادر موجوددر كتابخانه‌ ملي‌ تبريز، قرآني‌ با خط‌ ريحان‌ بسيار عالي‌، به‌ قلم‌ ياقوت‌مستعصمي‌ است‌ كه‌ جلد چرمي‌ دارد، روي‌ كاغذ سمرقندي‌ نوشته‌ شده‌ و داراي‌ ترجمه‌به‌ زبان‌ تركي‌ جغتايي‌ است‌. قرآن‌ به‌ خط‌ نسخ‌: بيشترين‌ قرآن‌هايي‌ كه‌ در كتابخانه‌ ملي‌ تبريز نگهداري‌ مي‌شود،به‌ خط‌ نسخ‌ و از بين‌ آنها، قرآن‌هاي‌ ذيل‌ قابل‌ اشاره‌ است‌:
1- قرآن‌ مجيد،با خط‌ نسخ‌، به‌ قلم‌ سليمان‌بن‌ مكايل‌ كلوان‌، كه‌ تاريخ‌ كتابت‌ ندارد، ولي‌محققان‌ آن‌ را از آثار خوشنويسي‌ قرن‌ دهم‌ قمري‌ دانسته‌اند. اين‌ قرآن‌ كه‌اندازه‌اش‌ 23 5×15 سانتيمتر است‌، داراي‌ 293 ورق‌، مجدول‌ و مذهب‌ است‌، روي‌كاغذ ابريشمي
‌ نگارش‌ يافته‌ و در هر صفحه‌اش‌ 17 سطر نگارش‌ يافته‌ و در ابتدا دوسرلوح‌ زيبا و هنرمندانه‌ با آب‌ طلا و مينا به‌ سبك‌ مكتب‌ هرات‌ دارد. اين‌ قرآن‌،جلد سوخت‌ بسيار نفيسي‌ داشته‌ كه‌ براثر مرورزمان‌ از بين‌ رفته‌ و فعلاً فقط‌ يك‌رويه‌ از جلد اصلي‌ آن‌ را در داخل‌ جلد جديد، با مهارت‌ قاب‌ كرده‌اند.
2- قرآن‌ مجيد، مجدول‌ و مذهب‌، با خط‌نسخ‌، در 189 ورق‌، با كاغذ هندي‌، به‌ ابعاد 5 19×12 سانتيمتر، كه‌ كاتبش‌ معلوم‌نيست‌. اما افتادگي‌ آن‌ توسط‌ شخصي‌ به‌ نام‌ محمدحسين‌ شيرازي‌ مرمت‌ شده‌ است‌.اين‌ قرآن‌، كه‌ هر صفحه‌اش‌ 19 سطر دارد، داراي‌ جلد چرمي‌ ض
ربي‌ است‌ و با اين‌حال‌ از آغاز سوره‌ فاتحه‌ تا آيه‌ بيستم‌ سوره‌ بقره‌ را فاقد است‌. 3- قرآن‌ مجيد،با خط‌ نسخ‌، به‌ خط‌ سيديوسف‌ نجيب‌، داراي‌ 208 ورق‌، كه‌ در سال‌ 1241 قمري‌،بر روي‌ كاغذ ابريشمي‌ نوشته‌ شده‌ و هر صفحه‌اش‌ 15 سطر دارد. ابعاد اين‌ قرآن‌16×10 سانتيمتر و داراي‌ جلد چرمي‌ ضربي‌ است‌.
4- قرآن‌ مجيدبا خط‌ نسخ‌، به‌ ابعاد 11 5×8 سانتيمتر، در 322 ورق‌ كه‌ بر روي‌ كاغذ هندي‌نوشته‌ شده‌ و هر صفحه‌اش‌ 12 سطر دارد. اين‌ قرآن‌ نفيس‌ كه‌ مجدول‌ و مذهب‌ است‌،كاتبش‌ مشخص‌ نيست‌ و در آغاز دو سرلوح‌ دارد و ابتداي‌ سوره‌ها، آيات‌ علايم‌ ورموز سجاون
دي‌ آن‌ را با شنگرف‌ نوشته‌اند.
5- قرآن‌ مجيد،به‌ خط‌ نسخ‌ محمدجعفر، شامل‌ 228 ورق‌، به‌ تاريخ‌ 1132 قمري‌، به‌ ابعاد5 11×5 6 سانتيمتر كه‌ بر روي‌ كاغذ ابريشمي‌ تحرير شده‌ و هر صفحه‌اش‌ 20 سطردارد. در اين‌ قرآن‌ كه‌ مجدول‌ و مذهب‌ و داراي‌ جلد چرمي‌ ضربي‌ است‌، دو سرلوح‌به‌ سبك‌ نگارگر
ي‌ هندي‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد، آغاز سوره‌ها و نشانه‌ سجده‌ها را باآب‌ طلا و رموز سجاوندي‌ را با شنگرف‌ نوشته‌ و فاصله‌ آيات‌ را با آب‌ طلا پركرده‌اند.
6- قرآن‌ مجيد،به‌ خط‌ نسخ‌، شامل‌ 32 ورق‌ هفت‌ سطري‌، به‌ ابعاد 5 24×15 سانتيمتر كه‌ روي‌كاغذ ترمه‌ نوشته‌ شده‌ و جلد چرمي‌ سوخت‌ بسيار نفيسي‌ دارد. در اين‌ قرآن‌ كه‌سوره‌ الفاتحه‌ تا آيه‌ 141 سوره‌ بقره‌ را شامل‌ مي‌شود، دو سرلوح‌ زيبا با ميناو آب‌ طلا
به‌ چشم‌ مي‌خورد و جداول‌، نشانه‌هاي‌ سجاوندي‌ و فواصل‌ آيات‌ با آب‌طلاست‌. 7- قرآن‌ مجيد،با خط‌ نسخ‌ عماد محلاتي‌، به‌ تاريخ‌ 854 قمري‌، در 453 ورق‌ يازده‌ سطري‌، كه‌روي‌ كاغذ سمرقندي‌ نوشته‌ شده‌ و جلد چرمي‌ كهنه‌اي‌ دارد كه‌ به‌ نظر مي‌رسدالحاقي‌ باشد. اين‌ قرآن‌ نفيس‌، مجدول‌ و مذهب‌ دو سرلوح‌ بسيار زيبا با مينا وآب‌ طلا دار د، آغاز سوره‌ها و نشانه‌هاي‌ حزب‌ و جزء آن‌ را با آب‌ طلا نوشته‌،جداول‌ و نشانه‌هاي‌ فاصله‌ آيات‌ را با آب‌ طلا ترسيم‌ كرده‌اند و نشان‌هاي‌سجاوندي‌ را با شنگرف‌ نوشته‌اند. 8- قرآن‌ مجيد،با خط‌ نسخ‌، در 379 ورق‌ 15 سطري‌، به‌ ابعاد 17×10 سانتيمتر كه‌ روي‌ كاغذ هندي‌نوشته‌ شده‌ و قبلاً جلد چرمي‌ نفيسي‌ داشته‌ كه‌ از بين‌ رفته‌ و با اين‌ حال‌ يك‌رويه‌ از جلد اصلي‌ آن‌ را داخل‌ چرمي‌ جديدش‌ قاب‌ كرده‌اند. اين‌ قرآن‌، كه‌دو سرلوح‌ زيبا در صفحات‌ اوليه‌ دارد، تمام‌ سطور اوراقش‌ با آب‌ طلا مجدول‌ ومذهب‌ شده‌، نام‌ كاتبش‌ مشخص‌ نيست‌، اما به‌ نظر مي‌آيد از آثار قرن‌ دهم‌ قمري‌به‌ بعد باشد. 9- قرآن‌ مجيد،به‌ خط‌ نسخ‌ حسين‌ آملي‌، شامل‌ 196 صفحه‌، به‌ ابعاد 28×18 سانتيمتر كه‌ به‌ سال‌1117 بر روي‌ كاغذ فرنگي‌ تحرير شده‌ است‌. 10- قرآن‌ مجيد،به‌ خط‌ نسخ‌ سيدسليمان‌ در 300 صفحه‌ به‌ ابعاد 16×13 سانتيمتر كه‌ روي‌ كاغذفرنگي‌ نوشته‌ شده‌ و تاريخ‌ تحريرش‌ مشخص‌ نيست‌. 11- قرآن‌، به‌خط‌ نسخ‌، مورخ‌ به‌ سال‌ 1215 قمري‌ كه‌ نام‌ كاتبش‌ مشخص‌ نيست‌ و روي‌ كاغذفرنگي‌ نگارش‌ يافته‌ است‌. 12-... وبالاخره‌ يك‌ نسخه‌ قرآن‌ مجيد بسيار فرسوده‌ و ناقص‌، به‌ ابعاد 29×17 سانتيمتركه‌ روي‌ كاغذ فرنگي‌ نوشته‌ شده‌ و فقط‌ 187 صفحه‌ از آن‌ موجود است‌ و تاريخ‌تحريرش‌ دقيقاً مشخص‌ نيست‌. هفته‌نامه«گلستان قرآن » از شماره يك تا شماره يكصد راهي كه طي شد ... اگرچه‌ در مواردي‌ «صفر»برابر با هيچ‌ و «صد» يك‌ نهايت‌ است‌، اما در جريان‌ انتشار يك‌ هفته‌ نامه‌،«صد» مرحله‌اي‌ از حيات‌ محسوب‌ مي‌شود كه‌ مثل‌ سن‌ آدميزاد، نشانه‌گذر از يك‌مرحله‌ و ورود به‌ مرحله‌اي‌ ديگر است‌. به‌ بيان‌ بهتر، انتشار صدمين‌ شماره‌ هفته‌ نامه‌ گلستان‌ قرآن‌،اگر چه‌ براي‌ دست‌اندركاران‌ انتشارش‌ خوشحال‌ كننده‌ است‌، اما نهايت‌ راه‌محسوب‌ نمي‌شود. بلكه‌ شروعي‌ ديگر به‌ حساب‌ مي‌آيد كه‌ با بهره‌گيري‌ از تجارب‌حاصله‌، مي‌تواند پربارتر از شروع‌ اوليه ‌ باشد. گلستان‌ قرآن‌، روزي‌ كه‌ انتشارش‌ راشروع‌ كرد، هرچند با حسن‌ استقبال‌ بسياري‌ كسان‌ مواجه‌ شد، اما كساني‌ هم‌ بودندكه‌ به‌ ادامه‌ انتشارش‌ با نظر ترديد مي‌نگريستند و باور نداشتند نشريه‌اي‌ تخصصي‌در زمينه‌ فعاليت‌ها و مطالعات‌ قرآني‌ بتواند به‌ صورت‌ هفتگ ي‌ انتشار يابد، كه‌خوشبختانه‌ اين‌ باور، پس‌ از انتشار اولين‌ شماره‌هاي‌ گلستان‌ قرآن‌ تغيير كرد وعلت‌ اصلي‌ تغيير باورها نيز گستردگي‌ فعاليت‌هاي‌ قرآني‌ در گستره‌ كشور بود كه‌به‌ دست‌اندركاران‌ انتشار گلستان‌ قرآن‌ مجال‌ داد تا حياتي‌ موفق‌ را شروع‌كنند . حياتي‌ كه‌ با گذشت‌ هر روز از آن‌، مسووليت‌ بيشتري‌ بر دوش‌اعضاي‌ تحريريه‌ مجله‌ گذاشت‌ و جاي‌ خوشوقتي‌ است‌ كه‌ امروز مي‌توان‌ گفت‌ تعهدكساني‌ كه‌ انتشار چنين‌ مجله‌اي‌ را متعهد شده‌ بودند، چنان‌ عمقي‌ داشت‌ كه‌ بادرك‌ مسووليت‌ها، توانستند مسووليت‌ خود را به‌ گونه‌اي‌ قابل‌ قبول‌ ايفا كنند،تا امروز، وقتي‌ نگاه‌ به‌ پشت‌ سر مي‌اندازند، در پيشگاه‌ صاحب‌ قرآن‌ و عاشقان‌كلام‌ وحي‌، سرافكنده‌ نباشند. البته‌، همان‌ طوركه‌ گفته‌ شد، براي‌ دست‌اندركاران‌ انتشار گلستان‌ قرآن‌ «صد» نهايت‌ نيست‌ و خودبهتر از هر كس‌ مي‌دانند آنچه‌ انجام‌ شده‌، فقط‌ گوشه‌ كوچكي‌ از كارهايي‌ را دربر مي‌گيرد كه‌ ضرورت‌ پرداختن‌ به‌ آن‌ها احساس‌ مي‌شود. زيرا بر همگان‌ واضح‌ ومب رهن‌ است‌ كه‌ مباحثي‌ فراخور كتاب‌ گرانسنگي‌ چون‌ قرآن‌، كه‌ توانسته‌ افزون‌بر 1400 سال‌ حقانيت‌ خود را در شرايط مختلف جهان پرآشوب حفظ‌ كند، فضا و فرصتي‌به‌ مراتب‌ بيش‌ از صد شماره‌ مي‌طلبد و آنچه‌ تاكنون‌ به‌ قلم‌ آمده‌ و انتشاريافته‌، حكم‌ قطره‌اي‌ در برابر دريا را دارد و لذا، گذر از مرحله‌ انتشار صدمين‌شماره‌، فقط‌ از آن‌ جهت‌ قابل‌ اعتناست‌ كه‌ عظمت‌ كارهاي‌ انجام‌ نشده‌ را درمقابل‌ آنچه‌ انجام‌ شده‌ نمايان‌ مي‌سازد. با اين‌ وجود، ذكر اين‌ نكته‌ نيز خالي‌از لطف‌ نيست‌ كه‌ گلستان‌ قرآن‌ طي‌ مدت‌ انتش ارش‌، قدم‌هايي‌ برداشته‌ كه‌ درجاي‌ خود قابل‌ تأمل‌ است‌. گفت‌ وگوهاي‌ در ياد ماندني‌ يكي‌ از اصلي‌ترين‌ بخش‌هاي‌ گلستان‌ قرآن‌ كه‌ از اولين‌ شماره‌تاكنون‌ تقريبا در تمام‌ شماره‌ها جدي‌ گرفته‌ شده‌ گفت‌ و گوهايي‌ با قرآن‌پژوهان‌و فعالان‌ حوزه‌ قرآني‌ است‌ كه‌ طي‌ اغلب‌ آن‌ها مباحث‌ مهم‌ و مورد نياز قرآن‌دوستان‌ و قرآن‌پژوهان‌ مورد بحث‌ و بررسي‌ قرار گرفته‌ و به‌ دليل‌ اهميت‌ مفاهيم‌مطرح‌ شده‌، اغلب‌ آن‌ها حكم‌ گفت‌ و شنودهايي‌ در ياد ماندني‌ را پيدا كرده‌ است‌.گفت‌ وگوهاي‌ چاپ‌ شده‌ در گلستان‌ قرآن‌ در يك‌ بخش‌بندي‌ كلي‌، به‌ دو دسته‌مستقل‌ قابل‌ تقسيم‌ است‌. يك‌ دسته‌ گفت‌ وگوهايي‌ كه‌ صرفا با آيات‌ عظام‌ حجج‌اسلام‌، قرآن‌ پژوهان‌ و...صرفا پيرامون‌ قرآن‌ و ترجمه‌ و تفسير كتاب‌ مقدس‌انجام‌ گرفته‌ و دسته‌ دوم‌ مصاحبه‌هايي‌ كه‌ با هنرمندان‌، خوشنويسان‌، مترجمان‌،مؤلفان‌ و...در خصوص‌ موضوعات‌ مرتبط‌ با قرآن‌ بوده‌ است‌ و انبوه‌ نام‌ه اي‌كساني‌ كه‌ طي‌ 99 شماره‌ گذشته‌ مورد مصاحبه‌ قرار گرفته‌اند، نشان‌ از آن‌ داردكه‌ گلستان‌ قرآن‌ از گفت‌ وگو با هر كسي‌ كه‌ به‌ نحوي‌ ارتباط‌ با قرآن‌ داشته‌غافل‌ نمانده‌ و نگاهي‌ به‌ اسامي‌ مصاحبه‌ شوندگان‌ گواه‌ اين‌ امر است‌. برخي‌ كساني‌ كه‌ گلستان‌ قرآن‌ با آنان‌ به‌ گفت‌ وگو پرداخته‌،عبارتند از: آيات‌ عظام‌ سيد محمد بجنوردي‌، موسوي‌ اردبيلي‌، محمد ابراهيم‌ جناني‌،محمدهادي‌ معرفت‌، تسخيري‌، بي‌آزار شيرازي‌، سيد كاظم‌ نورمفيدي‌، سيد محمدبجنوردي‌، جنتي‌، مقتدايي‌، اسدالله‌ بي ات‌، سيد علي‌ قرشي‌، حسن‌ حسن‌ زاده‌ آملي‌،نجومي‌ و...حجج‌ اسلام‌ محمد دشتي‌، محمد صلواتي‌، ناظم‌ زاده‌، مهريزي‌، موسوي‌لاري‌، صدوقي‌، جواد محدثي‌، محمد باقر انصاري‌، سيد محسن‌ ميري‌، فقيهي‌، هادي‌خامنه‌اي‌، حسن‌ پويا، موسوي‌ تبريزي‌، سيد مهدي‌ حسين‌زاده ‌، محمد قرائتي‌،محمدفاكر ميبدي‌، محمد عبدالهيان‌، ايازي‌، معزي‌، سيدعلي‌ ميلاني‌، شاهمرادي‌،يدالله‌ رحيمي‌، سيد محمد مهدي‌ طباطبايي‌، خسروي‌، رحيم‌ جعفري‌ و... ديگر كساني‌ كه‌ گلستان‌ قرآن‌ در شماره‌هاي‌ مختلف‌ خود به‌گفت‌ و گو با آنان‌ پرداخته‌ عبارتند از: مصطفي‌ تاج‌ زاده‌، محمدرضا شجريان‌،محمود ماهرالنقش‌ ، محمد مهدي‌ فولادي‌، اردشير مجرد تاكستاني‌، دكتر سيد ابوالحسن‌رياضي‌، محمد مهدي‌ جعفري‌، دكتر حسن‌ غفور ي‌ فرد، حسين‌ استادولي‌، دكتر مصطفي‌بروجردي‌، محمدرضا راه‌ چمني‌، دكتر عطاءالله‌ مهاجراني‌، كاظم‌ عابديني‌ مطلق‌،حميد هنرجو، ميترا صادقي‌، محمد مهدي‌ هراتي‌، دكتر محمدرضا شاهرودي‌، حاج‌ علي‌اربابي‌، محمدعلي‌ معلم‌، علي‌ مؤذني‌، سيدمهدي‌ سيف‌، شهريار پرهي زگار، عبدالمجيدشريف‌ زاده‌، ناصر نوروزي‌ منش‌، ابوالفضل‌ موسوي‌ گرمارودي‌، علي‌ موسوي‌گرمارودي‌، مهدي‌ آذريزدي‌، حميد عجمي‌، مريم‌ جمشيدي‌، محمود طلايي‌، رضا لواساني‌،احمد رجب‌زاده‌، عذرا سلطاني‌، غلامرضا احمدي‌، استاد علاييني‌، سيدمجتبي‌ رضوي‌،دكتر حسن‌ ملكي‌، مهندس‌ رضا كيان‌ زاد، فريدون‌ بدره‌اي‌، جهانگير اميري‌، عباس‌سليمي‌، علي‌ طاهران‌، مهدي‌ عتيقي‌، مژده‌ شاكري‌، دكتر سيدمحمدعلي‌ ديباجي‌،محمدكاظم‌ حق‌شناس‌، فرزانه‌ نيكوبرش‌، منوچهر متكي‌، مرتضي‌ گودرزي‌، دكتر حسن‌ملكي‌، مژده‌ سالك‌ مهدوي‌، مهدي‌ فاطميان‌، افسانه‌ خليقي‌، جليل‌ رسولي‌، داودميرباقري‌ ، هاجر عليرضايي‌، كمال‌ حاج‌ سيد جوادي‌، فريبا مقصودي‌، ناصر ميناچي‌،مهناز قاضي‌ مرادي‌، محمدرضا عرب‌، عبدالرسول‌ عبايي‌، رحيم‌ مؤذن‌ زاده‌ اردبيلي‌،علي‌ شيرازي‌، حسين‌ بحراني‌، عباس‌ پورفرد، دكترمحمد قراگوزلو، علي‌اكبر صادقي‌،مهرداد شوقي‌، سيد محمد صالحي‌، عليرضا ياوري‌، طاهره‌ حاج‌ محمدي‌، غلامرضامشعشعي‌، سيد مهدي‌ مجتهد، محمد خزايي‌، دكتر محمد حسن‌ پزشك‌، برزين‌ ضرغامي‌،محسن‌ دايي‌نبي‌، غلامحسين‌ اميرخاني‌، غزاله‌ مصباح‌ و... گفت‌ و گوبا شخصيت‌هاي‌ خارجي‌ گلستان‌ قرآن‌ در طول‌ انتشارش‌، ضمن‌ گفت‌ و گو با قرآن‌پژوهان‌، خادمان‌ قرآن‌ و هنرمندان‌ قرآني‌ ايران‌، به‌ تناسب‌ شرايط‌، گفت‌ وشنودهايي‌ نيز با برخي‌ قرآن‌پژوهان‌ و هنرمندان‌ قرآني‌ ديگر كشورهاي‌ جهان‌ به‌چاپ‌ رسانده‌ كه‌ از بين‌ آن‌ها گفت‌ و گو با ال كساندر واسيلينوف‌، محمد نوري‌عثمانوف‌، محمد اوزچاي‌، سرگي‌ كاركوس‌، دكتر عرسان‌، باسم‌ حمدان‌ الحياني‌،سامير علاي‌ بگويچ‌، عبدالهادي‌ سليمان‌، فتحي‌ حسن‌ الميجي‌، فراز فرمان‌الدوماتي‌، سعيد الاخضر، محمدعلي‌ عطفاي‌، احمد نعينع‌، شيخ‌ عبدالرحمن‌ بن‌سعدالعز يز و عثمان‌ نجده‌ قابل‌ اشاره‌ است‌. مقالات‌ بخش‌ مقالات‌ گلستان‌ قرآن‌ از جمله‌ بخش‌هاي‌ پرخواننده‌گلستان‌ قرآن‌ محسوب‌ مي‌شود و پرطرفدار بودن‌ اين‌ بخش‌ به‌ اعتبار نام‌ و فضيلت‌نويسندگاني‌ است‌ كه‌ حاصل‌ تحقيقات‌ و انديشه‌هايشان‌ در گلستان‌ قرآن‌ چاپ‌ شده‌و برخي‌ از آنان‌ عبارتند از آيات‌ عظام‌ م كارم‌ شيرازي‌، سيدمحمود طالقاني‌،علامه‌ سيدمحمدحسين‌ طباطبايي‌، علامه‌ سيدمحمد باقرابطحي‌، ابراهيم‌ اميني‌،سيدجمال‌ الدين‌ دين‌پرور، جعفر سبحاني‌، صافي‌ گلپايگاني‌ و حجج‌ اسلام‌ علي‌دواني‌، محمدعلي‌ مهدوي‌راد، رسول‌ جعفريان‌، دري‌ نجف‌آبادي‌، محمد نقدي‌، علي‌حجتي‌ كرماني‌، سيد محمدعلي‌ ايازي‌، شيخ‌ مرتضي‌ حايري‌، يعقوب‌ جعفري‌، عبدالمجيدمعاديخواه‌، ناظم‌ زاده‌ قمي‌، علامه‌ سيد عبدالعزيز طباطبايي‌، شيخ‌ محمدعلي‌اردوبادي‌ و... برخي‌ از ديگر كساني‌ كه‌ مقالاتي‌ از آنان‌ در گلستان‌ قرآن‌به‌ چاپ‌ رسيده‌، عبارتند از: محمدرضا حشمتي‌، ابوالحسن‌ مبين‌، عبدالله‌ رضاداد،مصطفي‌ دلشادتهراني‌، دكتر علي‌ خرسنديان‌، فريده‌ مجيدي‌خامنه‌، دكتر نادر فضلي‌،بهروز فغاني‌، سهيلا نياكان‌، كاظم‌ رهب ر، علي‌اكبر مهدي‌پور، حيدر ضيغمي‌، مسعودتوكلي‌، حسن‌ فعال‌ عراقي‌، عليرضا گنجاني‌، عليرضا خدادوست‌، قربان‌ عزيززاده‌،سعيد عباسي‌نيا، حامد محمدي‌، دكتر مجيدمعارف‌، بمانعلي‌ دهقان‌، ساميه‌ بصيرمژدهي‌،جواد طباطبايي‌، عباس‌ مصلايي‌پور، زهره‌ صفاتي‌، يدالله‌ غلامي‌، اكرم‌ خدايي‌،مسعود شكوهي‌، محمدجواد نجفي‌ترمذي‌، صديقه‌ ميرشمسي‌، محمدمهدي‌ عليقلي‌، احمدزيدآبادي‌ نژاد، اميررضا خادم‌، سيدجعفر شهيدي‌، علي‌ كوراني‌، دكتر سيد محمد ثقفي‌،سيد محمدعلي‌ ابطحي‌، اصغر قائدان‌، مهندس‌ محمود جوهري‌، هنگامه‌ شهيدي‌، محسن ‌هاشمي‌، علي‌اصغر حقدار، حسين‌ معصومي‌ همداني‌، كاظم‌ قاضي‌زاده‌، محمود كريمي‌،محمود وارسته‌نيا، سيد جعفر كشفي‌، عباس‌ اشرفي‌، دكترعلي‌ شريعتي‌، دكترعبدالهادي‌فضلي‌، سهيلا جلالي‌، مسعود انصاري‌، غلامعلي‌ غديري‌، محمدعلي‌ مقدادي‌، محمدانصاري‌، شهيد مرتضي‌ مطهري‌، ابوالقاسم‌ امامي‌، دكترعلي‌ مدرسي‌ و... هنرهاي‌ قرآني‌ در زمينه‌ هنرهاي‌ قرآني‌ نيز، گلستان‌ قرآن‌ طي‌ شماره‌هاي‌ مختلف‌خود مصاحبه‌ها، مقالات‌ و نمونه‌ آثاري‌ از قيصر امين‌پور، ميرزا اسماعيل‌ جندقي‌،حبيب‌ چايچيان‌ (حسان‌)، محمدحسين‌ شهريار، جواد محدثي‌، محيط‌ قمي‌، اقبال‌لاهوري‌، كمال‌ مشكسار، كاظم‌ چليپا، ا ستاد مصطفي‌ زماني‌، عليرضا قزوه‌، سيميندخت‌وحيدي‌، فيروزه‌ حافظيان‌، نصرالله‌ افجه‌اي‌، فاطمه‌ سعدي‌، حميد سبزواري‌، جليل‌رسولي‌، احمد عزيزي‌، اسرافيل‌ شيرچي‌، محمدعلي‌ مرداني‌، دكتر محمدرضا شفيعي‌كدكني‌، حبيبه‌ نيك‌ سيرتي‌ و...به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. ادامه‌ دارد Golestan Quran Weekly, Serial 144, N 100
20
تفاسيرموضوعي‌ در قرن‌ حاضر
رجبعليسالاريان اهميت‌ و توجه‌به‌ تفسير در دوره‌ معاصر از نظر موضوع‌ و روشهاي‌ گوناگوني‌ كه‌ افراد و گروهها وموسسات‌ مختلف‌ در زمينه‌ تحقيق‌ و تنظيم‌ آن‌ پيش‌ گرفته‌اند سبب‌ گرديد كه‌ اين‌شيوه‌ تفسيري‌ جايگاه‌ ويژه‌اي‌ را در ميان‌ شيوه‌هاي‌ ديگر به‌ خود اختصاص‌ دهد. امروزه‌ در سايه‌گسترش‌ معارف‌ و فرهنگ‌ قرآني‌ و با توجه‌ به‌ مباحث‌ تفسيري‌ و نقد و بررسي‌ ابعادگوناگون‌ گرايش‌ به‌ تفسير موضوعي‌ بيشتر شده‌ است‌. و محققان‌ و مفسران‌ و مؤسسات‌،سازمانها و نهادهاي‌ زيادي‌ در تصحيح‌ و تكميل‌ اين‌ امر مهم‌ گام‌ برداشته‌اند واميد است‌ كه‌ اين‌ گونه‌ فعاليتها بيشتر و بيشتر شود و براي‌ نسلهاي‌ آينده‌تفاسير جامع‌تر و كامل‌تر و به‌ روزتر از نظر موضوعي‌ داشته‌ باشيم‌. تعريف‌ تفسيرموضوعي‌: قبل‌ از اينكه‌به‌ بيان‌ بحث‌ اهميت‌ و توجه‌ به‌ روشهاي‌ موضوعي‌ تفسير پرداخته‌ شود، ضروري‌است‌ كه‌ معني‌ معمول‌ و رايج‌ تفسير موضوعي‌ را بدانيم‌. زماني‌ كه‌ صحبت‌از تفسير قرآن‌ به‌ بحث‌ گذاشته‌ مي‌شود. منظور همان‌ تفسير ترتيبي‌ است‌ كه‌ آيات‌قرآن‌ را به‌ ترتيب‌ موجود مورد بررسي‌ قرار مي‌دهند. اين‌ شيوه‌ (تفسير ترتيبي‌)از صدر اسلام‌ تاكنون‌ در تفسير قرآن‌ معمول‌ بوده‌ و اكثر دانشمندان‌ و عالمان‌بزر گ‌ اسلام‌ از اين‌ روش‌ استفاده‌ مي‌كردند. در نقطه‌ مقابل‌ اين‌ روش‌، در دوره‌معاصر، راه‌ ديگري‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ معاني‌ و حقيقت‌ قرآن‌ رايج‌ گشته‌ است‌. وآن‌ اينكه‌ تفسير، آيات‌ قرآن‌ براساس‌ موضوعات‌ مختلف‌ مربوط‌ به‌ اصول‌ و فروع‌اسلامي‌ و پاسخگويي‌ به‌ نيازهاي‌ انساني‌، در برابر مشكلات‌ اجتماعي‌، سياسي‌ واقتصادي‌ و اخلاقي‌ مورد مطالعه‌ و بررسي‌ قرار مي‌دهد. انسانها سؤالات‌ مختلف‌ و شبهات‌ خود را در موضوعات‌ اعتقادي‌،اسلامي‌، سياسي‌، اقتصادي‌ و...بگيرند. مثلا اگر بخواهيم‌ درباره‌ «اهداف‌اجتماعي‌ قرآن‌» صحبت‌ كنيم‌ بايد آياتي‌ كه‌ درباره‌ كمك‌ به‌ ديگران‌، عيادت‌بيماران‌ و بعضي‌ از اعمال‌ كه‌ با جمع‌ مي سر است‌ مثل‌ نماز جمعه‌ و نماز عيد فطرو عيد قربان‌ را بدانيم‌ و يا اعمالي‌ كه‌ به‌ رشد و شكوفايي‌ انسان‌ مي‌انجامدتوجه‌ كنيم‌ در مجموع‌، اين‌ شيوه‌ از تفسير قرآن‌ «تفسير موضوعي‌» ناميده‌ مي‌شود. اهميت‌ و نقش‌ تفسير موضوعي‌ همانطور كه‌ مي‌دانيم‌نزول‌ قرآن‌ بر پيامبر با توجه‌ به‌ نيازها و شرايط‌ خاص‌ آن‌ دوره‌ صورت‌ مي‌گرفت‌و بسياري‌ آيات‌ قرآن‌ تنها يك‌ بعد از ابعاد گوناگون‌ موضوع‌ را مورد بحث‌ قرارمي‌دهد. مثلا در مورد «قيامت‌» در بعضي‌ آيات‌، فقط‌ اصل‌ امكان‌ معاد مط رح‌مي‌شود. و در جاهاي‌ ديگر معاني‌ ديگر دارد. كه‌ اگر هر يك‌ از آيات‌ مربوط‌ به‌قيامت‌ را بخواهيم‌ جداگانه‌ و بدون‌ در نظر گرفتن‌ ديگر آيات‌ مربوطه‌ تفسير كنيم‌تنها به‌ گوشه‌اي‌ از آن‌ پي‌ برده‌ايم‌. يا تعابيري‌ كه‌ در مورد انسان‌ در قرآن‌بكار برده‌ مي‌ش ود در جايي‌ به‌ عنوان‌ شيطان‌، انسي‌، جني‌، كافر و منافق‌ و مؤمن‌و متقي‌ بكار مي‌برد. خداي‌ سبحان‌ نفس‌ انسان‌ را با سرماية‌ شناخت‌ فجور و تقواآفريد: «فألهمها فجورهاو تقواها»(1) قرآن‌ كريم‌ در جريان‌ يكي‌ از جنگها از مناطق‌ با تعبير شيطان‌ يادكرده‌ است‌: «ذالكم‌ الشيطان‌ يخوف‌ اولياءه‌» (2) و همچنين‌ آيات‌ مربوط‌ به‌جامعه‌ و فلسفه‌ احكام‌، نماز، جهاد و حج‌ و... كه‌ اگر آيات‌ هريك‌، يك‌ جا موردتوجه‌ قر ار گيرد ممكن‌ است‌ از طريق‌ تفسير موضوعي‌ حل‌ شود. در صورتي‌ كه‌ بدون‌دست‌ يازيدن‌ به‌ تمام‌ آيات‌ فقط‌ همان‌ بخش‌ از موضوع‌ روشن‌ شده‌ است‌. همچنانكه‌ مي‌دانيددر قرآن‌ كريم‌، آيات‌ به‌ دو دسته‌ محكم‌ و متشابه‌ تقسيم‌ مي‌شوند و معناي‌ اصيل‌و متشابهات‌ با ارجاع‌ به‌ محكمات‌ فهميده‌ مي‌شود.(3) اين‌ خود نوعي‌ از تفسيرموضوعي‌ است‌ چرا كه‌ انبياء و اولياء معصوم‌ الهي‌ محكمات‌ جامعه‌ مي‌باشند وافراد دو پهلو كه‌ كارهايشان‌ شبيه‌ به‌ حق‌ است‌ ولي‌ حق‌ نيستند‌ و خود مؤمن‌نما هستند و مؤمن‌ نيستند. اينها با روش‌ تفسير موضوعي‌ مشخص‌ مي‌شود. تاريخچه‌ تفسير موضوعي‌ گرچه‌ قدمت‌تفسير ترتيبي‌ به‌ مراتب‌ از تفسير موضوعي‌ بيشتر است‌. اما تفسير موضوعي‌ پس‌ ازظهور تفاسير مأثور و تأثير يافته‌ ظهور پيدا كرده‌ است‌. ولي‌ همچون‌ تفاسيرترتيبي‌ از مرحله‌ آغازين‌ باشرحي‌ كوتاه‌ در موضوعات‌ مانند اسباب‌ نزول‌ آيات‌،آيات‌ محكم‌ و متشابه‌، ناسخ‌ و منسوخ‌، مجازات‌ در قرآن‌ شروع‌ و به‌ تدريج‌ باتفسير قرآن‌ به‌ قرآن‌ به‌ جمع‌ بندي‌ موضوعي‌ در كنار تفاسير ترتيبي‌ در قرآن‌معاصر رشد كرده‌ است‌. نمونه‌هاي‌ گويااز تفسير را مي‌توان‌ از بررسيهاي‌ به‌ شكل‌ تك‌ نگاري‌ يا سلسله‌اي‌ مانند هدايت‌از نظر قرآن‌، زن‌ در قرآن‌، اهداف‌ اجتماعي‌ قرآن‌، حجاب‌ در قرآن‌ و تاريخ‌ درقرآن‌ و...جستجو كرد. و مواردي‌ چون‌ توجه‌ به‌ نياز اجتماعي‌ و فرهنگي‌ انسان‌ به‌وجو د آمد. اين‌ حركت‌ زمينه‌ را براي‌ تفسير موضوعي‌ بسيار زياد فراهم‌ آورده‌ است‌. قابل‌ توجه‌ است‌كه‌ زمينه‌هاي‌ تفسير موضوعي‌ در فرمايشات‌ ائمه‌ (ع‌) نيز ديده‌ مي‌شود. به‌عنوان‌ مثال‌ در مورد مبهم‌ نبودن‌ قرآن‌ روايتي‌ از امام‌ محمد باقر (ع‌) است‌ كه‌مي‌فرمايد: فمن‌ زعم‌ أن‌ كتاب‌ الله‌ مبهم‌ فقد هلك‌ و اهلك‌» (4) هر كس‌ گمان‌كند كه‌ كتاب‌ خدا مبهم‌ است‌ پس‌ به‌ طور قطع‌ هلاك‌ شده‌ است‌ و ديگران‌ را هلاك‌گردانيده‌ است‌. هم‌ خود او درباره‌ شناخت‌ قرآن‌ گمراه‌ شده‌ و هم‌ ديگران‌ را به‌گمراهي‌ كشانده‌ است‌. روشهاي‌ تفسيري‌ موضوعي‌ تفسير موضوعي‌همانند ساير انواع‌ تفاسير شيوه‌ و روشهاي‌ مختلفي‌ دارد و كساني‌ كه‌ با روشهاي‌ديگر تفسير كار كرده‌اند نمي‌توانستند به‌ اندازه‌ اين‌ تفسير با موضوعات‌ مختلف‌برخورد قابل‌ قبولي‌ داشته‌ باشند كه‌ اين‌ بر مي‌گردد به‌ چگونگي‌ تحقيق‌ و تنظيم‌و نگا رش‌ موضوعات‌ كه‌ از روشهاي‌ مختلفي‌ استفاده‌ شده‌ است‌. حال‌ به‌ ذكر وتعريف‌ بعضي‌ از روشها به‌ اختصار مي‌پردازيم‌: شيوه‌تفسير با محور الله‌ اين‌ روش‌ كه‌براساس‌ نحوه‌ نگرش‌ و تنظيم‌ تفسير مي‌باشد. تقسيم‌ معارف‌ قرآن‌ براساس‌ «الله‌»است‌. در اين‌ تقسيم‌ معارف‌ قرآن‌ براساس‌ فكر و ايده‌ و جريان‌ هدفدار تعقيب‌ وتقسيم‌ مي‌شود. در اين‌ روش‌موضوعات‌ مختلف‌ در عناوين‌ كلي‌ و عام‌ و بر پايه‌ خدا محوري‌ مورد بررسي‌ قرارمي‌گيرد. و يكپارچه‌ ديدن‌ همه‌ موضوعات‌ در سايه‌ «خدا محوري‌» از ويژگيهاي‌ اصلي‌اين‌ شيوه‌ است‌. يكي‌ از كساني‌ كه‌ در اين‌، تحقيقاتي‌ داشته‌ است‌ استاد محمدتقي‌ مصب اح‌ يزدي‌ مي‌باشد. ايشان‌ معتقد است‌ كه‌ معارف‌ قرآني‌ از نقطه‌ آغازهستي‌ شروع‌ و به‌ ترتيب‌ مراحل‌ خلق‌ و تدبير الهي‌ مورد بحث‌ واقع‌ مي‌شود و به‌بيان‌ ويژگيهاي‌ جامعه‌ آرماني‌ ختم‌ مي‌گردد. و در همه‌ مراحل‌ ارتباط‌ با محوراصلي‌ «الله‌» كاملا محفو ظ‌ است‌. تفسير قرآن‌ به‌ قرآن‌ تفسير قرآن‌ به‌قرآن‌، يعني‌ فهم‌ جمعي‌ آيات‌ قرآن‌ و تبيين‌ برخي‌ از آيات‌ فرعي‌ به‌ وسيله‌آيات‌ اصلي‌ و محوري‌ و اين‌ همان‌ روشي‌ است‌ كه‌ رسول‌ اكرم‌ (ص‌) به‌ عنوان‌مبين‌ قرآن‌ اعمال‌ كردند. در تبيين‌ برخي‌ از آيات‌ به‌ آيات‌ قويتر قرآن‌استدلال‌ و استن اد مي‌فرمودند. سيره‌ فقها و اصوليين‌ نيز در استفاده‌ از آيات‌ الاحكام‌ همين‌ بوده‌ و هست‌ كه‌باديدن‌ آيه‌اي‌ عام‌ يا مطلق‌، به‌ آن‌ كمك‌ نمي‌كنند بلكه‌ به‌ دنبال‌ آيات‌مخصص‌ و مقيد يا آيات‌ ناسخ‌ و مانند آن‌ مي‌روند تا در مجموع‌ به‌ فهم‌ كامل‌ وجامع‌ برسند. سيره‌ عقلا نيزآن‌ است‌ كه‌ در مطالعه‌ كتاب‌ يا اثري‌ همه‌ آن‌ را مي‌خوانند و پس‌ از احاطه‌ به‌مجموع‌ آن‌ درباره‌ مفهومش‌ نظر مي‌دهند. و در مواردي‌ براي‌ تأييد كتاب‌، از برخي‌از فصول‌ آن‌ براي‌ برخي‌ ديگر شاهد مي‌آورند. و گاهي‌ براي‌ اشكال‌ بر كتاب‌،موارد متضاد را به‌ عنوان‌ نقضي‌ بر كتاب‌ مي‌گيرند. شيوه‌ «قرآن‌ به‌قرآن‌» غير از «ضرب‌ قرآن‌ به‌ قرآن‌» است‌ كه‌ به‌ روايات‌ مذمت‌ شده‌ است‌،چنانكه‌ امام‌ صادق‌ (ع‌) فرمود: «ماضرب‌ رجل‌ القرآن‌ بعضه‌ ببعض‌ الاكفر» يعني‌هيچ‌ كس‌ بعض‌ قرآن‌ را به‌ بعض‌ ديگر آن‌ نزده‌ جز آنكه‌ كافر شده‌ است‌ ضرب‌قرآن‌ به‌ ق رآن‌ معناي‌ مقابل‌ تفسير قرآن‌ به‌ قرآن‌ را دارد. و معنايش‌ اين‌ است‌كه‌ هماهنگي‌ آيات‌ را بر هم‌ زنند و ارتباط‌ ميان‌ ناسخ‌ و منسوخ‌ و پيوند تخصيص‌عام‌ و خاص‌ و رابطه‌ تقييدي‌ مطلق‌ و مقيد و پيوستگي‌ صدر و ذيل‌ آيات‌ را ناديده‌بگيرند. و هر آيه‌اي‌ رابدون‌ مناسبت‌ با آيات‌ ديگر مرتبط‌ سازند و به‌ اين‌ طريق‌، معناي‌ آيات‌ از مسيراصلي‌ خود خارج‌ مي‌شود و با پذيرش‌ اين‌ منهاج‌ ضلالت‌ فرعي‌ هر كس‌ به‌ رأي‌ ونظر خود آيات‌ را معنا مي‌كند. و اين‌ درست‌ بر خلاف‌ تفسير قرآن‌ به‌ قرآن‌ است‌.كه‌ قابل‌ به‌ پيوند پيوند ذاتي‌ آيات‌ با يكديگر مي‌باشد. و معتقد است‌ كه‌ آيات‌كريمه‌ قرآن‌ را با پيوند منطقي‌ و اصولي‌ آن‌ بايد فهميد. تفسير ارزشمند و قيم‌استاد علامه‌ طباطبائي‌ (رض‌) نيز با همين‌ روش‌ تنظيم‌ شده‌ است‌. در اين‌ براي‌آشنايي‌ علاقمندان‌ به‌ تفاسير بد نيست‌ به‌ ذكر چند ويژگي‌ اصلي‌ روش‌ تفسيراستاد علامه‌ طباطبائي‌ بپردازيم‌: روش‌ تفسيري‌ كه‌استاد در تفسير «الميزان‌» داشته‌ است‌ داراي‌ ويژگيهاي‌ به‌ شرح‌ ذيل‌ مي‌باشد. اول‌. استاداطلاع‌ نسبتا وسيع‌ و فراگيري‌ نسبت‌ به‌ تمام‌ ظواهر قرآني‌ داشت‌ و لذا باطرح‌ هر آيه‌اي‌ طوري‌ درباره‌ آن‌ بحث‌ مي‌كردند كه‌ سراسر قرآن‌ مطمح‌ نظر علمي‌ايشان‌ بوده‌ است‌ زيرا يا از آيات‌ موافق‌ به‌ عنوان‌ استدلال‌ يا استمداد سخن‌به‌ ميان ‌ مي‌آمد، يا اگر دليلي‌ يا تأئيدي‌ از آيات‌ ديگر وجود نداشت‌ آيه‌ محل‌بحث‌ به‌ گونه‌اي‌ تفسير مي‌شد كه‌ مناقض‌ با هيچ‌ آيه‌ قرآن‌ مجيد نباشد. و هر گونه‌ احتمال‌ يا وجهي‌ كه‌ مناقض‌ باديگر آيات‌ قرآني‌ بوده‌ مردود مي‌دانست‌. دوم‌: ايشان‌مسيري‌ طولاني‌ و عميق‌ در سنت‌ مسلمه‌ معصومين‌ (ع‌) داشت‌ و لذا هر آيه‌اي‌ كه‌طرح‌ مي‌ شد طوري‌ آن‌ را تفسير مي‌ كرد كه‌ اگر در بين‌ سنت‌ معصومين‌ (ع‌) دليل‌يا تأئيدي‌ وجود داشت‌ از آنان‌ به‌ عنوان‌ استدلال‌ يا استمداد بهره‌ برداري‌ مي‌شد و ا گر دليلي‌ وجود نداشت‌ به‌ سبكي‌ آيه‌ محل‌ بحث‌ را تفسير مي‌ كرد كه‌ بامناقض‌ با سنت‌ قطعي‌ آن‌ ذوات‌ مقدمه‌ نباشد. سوم‌: استادعلامه‌ طباطبائي‌ تبحري‌ كم‌ نظير در تفكر عقلي‌ داشت‌ و لذا هرآيه‌ مورد بحث‌ راطوري‌ تفسير مي‌ كرد كه‌ اگر در بين‌ مبادي‌ بين‌ يا مبين‌ عقلي‌ دليل‌ يا تأئيدي‌وجود داشت‌ از آن‌ در خصوص‌ معارف‌ عقلي‌، و نه‌ احكام‌ تعبدي‌ به‌ عنوان‌ استدلال‌بهره‌ برداري‌ شود. و اگر بحثهاي‌ عقلي‌ در آن‌ باره‌ ساكت‌ بود طوري‌ آيه‌ رامعنا مي‌ فرمود كه‌ با هيچ‌ دليل‌ قطعي‌ عقل‌ مخالف‌ نباشد. چهارم‌: ايشان‌در علوم‌ نقلي‌ مانند فقه‌ و اصول‌ و...صاحب‌ نظر بوده‌ و از مباني‌ مسلمه‌ آنهااطلاع‌ كافي‌ داشت‌. و لذا اگر ادله‌ يا شواهدي‌ از آنها راجع‌ به‌ آيه‌ مورد بحث‌وجود نمي‌داشت‌، هرگز آيه‌ را بر وجهي‌ حمل‌ نمي‌فرمود كه‌ با مباني‌ حتمي‌ آن‌رشته‌ از علوم‌ نقلي‌ يادشده‌ مناقص‌ باشد.بلكه‌ بروجهي‌ حمل‌ مي‌كرد. كه‌ تبايني‌با آنها نداشته‌ باشد. پنجم‌: استادعلامه‌ طباطبائي‌ (ره‌) به‌ همه‌ محكمات‌ قرآن‌ در حد مفسري‌ متعارف‌ آشنا بود ومي‌فرمود برجسته‌ترين‌ آية‌ محكمه‌، كريمه‌ (ليس‌ كمثله‌ شي‌ء)(5) است‌ و در شناخت‌متشابهات‌ نيز ماهر بود. ششم‌: جناب‌استاد آشنايي‌ كامل‌ به‌ مبادي‌ برهان‌، شرايط‌ و مقدمات‌ آن‌ داشت‌ و لذا هرگزبراي‌ فرضيه‌ علمي‌ ارج‌ برهان‌ قايل‌ نبود و آن‌ را به‌ منزله‌ پاي‌ ايستا و ساكن‌پرگار مي‌ دانست‌ كه‌ به‌ افكار آن‌ پاي‌ ديگر پرگار حركت‌ كرده‌، دايره‌ را ترسيم‌مي‌ كند . هفتم‌: ايشان‌آشنايي‌ كامل‌ به‌ مبادي‌ عرفان‌ و خطوط‌ كلي‌ كشف‌ و اقسام‌ گوناگون‌ شهود داشت‌و لذا در عين‌ دعوت‌ به‌ تهذيب‌ نفس‌ و استفاده‌ روش‌ تزكيه‌ از قرآن‌ و حمايت‌ ازرياضت‌ مشروح‌ و تبيين‌ راه‌ دل‌ در كنار تحليل‌ راه‌ فكر هرگز كشف‌ عرفاني‌ خوديا ديگر ان‌ را معيار تفسير قرار نمي‌داد. هشتم‌: استادعلامه‌ طباطبائي‌ (ره‌) در تشخيص‌ مفهوم‌ از مصداق‌ كار آزموده‌ بود و هرگز تفسيررا با تطبيق‌ خلط‌ نمي‌كرد. نهم‌: ايشان‌معارف‌ ديني‌ را جزء ماوراي‌ طبيعت‌ مي‌دانست‌ لذا آنها را منزه‌ از احكام‌ ماده‌و حركت‌ مي‌يافت‌. دهم‌: آشنايي‌كامل‌ استاد علامه‌ طباطبائي‌ (ره‌) با قرآن‌ نه‌ تنها موجب‌ شد كه‌ آيات‌ و كلمات‌قرآن‌ مجيد را با ارجاع‌ به‌ يكديگر حل‌ كند بلكه‌ در تفسير حروف‌ مقطعه‌ نيز همين‌سيره‌ حسنه‌ را اعمال‌ مي‌فرمود. روش‌ تسلسل‌طبيعي‌ اين‌ روش‌ كه‌شباهت‌ فراواني‌ با روش‌ خدامحوري‌ دارد تفسير موضوعي‌ براساس‌ تسلسل‌ طبيعي‌ بين‌آيات‌ و موضوعات‌ است‌. دراين‌ شيوه‌،مقتضاي‌ طبيعت‌ بحث‌ از جهت‌ تسلسل‌ حوادثي‌ كه‌ به‌ وقوع‌ پيوسته‌ و در كمال‌موضوع‌ تأثير دارد، رعايت‌ مي‌گردد.بنابراين‌ قرآن‌ كريم‌ براساس‌ يك‌ حركت‌ طبيعي‌منطقي‌ و يا تسلسل‌ تاريخي‌ آفرينش‌ مباحث‌ خود را مطرح‌ كرده‌ است‌. اين‌ روش‌همچون‌ روش ‌ خدامحوري‌ سخن‌ از ترتيب‌ نظم‌ اعتقادي‌ يا تسلسل‌ منطقي‌ و طبيعي‌ براي‌ تفسير موضوعي‌ پيشنهاد مي‌كند ونيز كار خود را همين‌ اساس‌ شروع‌ كرده‌ است‌. و همچنين‌ دراين‌ روش‌ اجتهاد را برشيوه‌ تنظيم‌ و ترتيب‌ دخالت‌ داده‌ و نگرشي‌ را بر تقديم‌ و تأخير بحثها حاكم‌ساخته‌ است‌. لازم‌ به‌ يادآوري‌ است‌ كه‌ مبتكر اين‌ روش‌سيد محمد باقر ابطحي‌ صاحب‌ تفسير المدخل‌ الي‌ تفسير القرآن‌ الكريم‌ مي‌باشد. شيوه‌ موضوع‌ مداري‌ در اين‌ روش‌بيش‌ از هر چيز به‌ گردآوري‌ تمام‌ آياتي‌ كه‌ درباره‌ يك‌ موضوع‌ مورد تفسير درسراسر قرآن‌ وارد شده‌ است‌ بپردازيم‌ و بدون‌ پيش‌ داوريهاي‌ قبلي‌ اين‌ آيات‌ رادر كنار هم‌ چيده‌، يك‌يك‌ تفسير كنيم‌ و سپس‌ در يك‌ جمع‌ بندي‌ رابطه‌ آنها رابا يكديگر در نظر گرفته‌ و از مجموع‌ آنها به‌ يك‌ ترسيم‌ كلي‌ دست‌ يابيم‌. در اين‌ روش‌محور خاصي‌ يا ترتيب‌ منطقي‌ كه‌ از قرآن‌ مطرح‌ مي‌شود نيست‌ بلكه‌ تمام‌موضوعاتي‌ كه‌ در قرآن‌ مطرح‌ شده‌ با توجه‌ به‌ آيات‌ گوناگوني‌ كه‌ وجود دارد،جمع‌ بندي‌ شده‌ است‌. و موضوع‌ آغازين‌ اين‌ گونه‌ تفاسير شناخت‌ يا هدايت‌موضوعات‌ ديگر است‌. لازم‌ به‌ ذكراست‌ از مفسراني‌ كه‌ اين‌ شيوه‌ را انتخاب‌ كرده‌اند مي‌توان‌ به‌ استاد جوادي‌آملي‌ در تفسير موضوعي‌ قرآن‌ مجيد و استاد مكارم‌ شيرازي‌ در تفسير نمونه‌ موضوعي‌پيام‌ قرآن‌ و همچنين‌ استاد جعفر سبحاني‌ در تفسير معالم‌ القرآنيه‌ نام‌ برد. شيوه‌ توحيدي‌ در اين‌ روش‌بررسي‌ به‌ صورت‌ آيه‌ به‌ آيه‌ صورت‌ نمي‌گيرد بلكه‌ بررسي‌ روي‌ يك‌ موضوع‌ از موضوعات‌زندگي‌، از مسائل‌ اعتقادي‌، اجتماعي‌ و جهاني‌ كه‌ قرآن‌ متعرض‌ آن‌ شده‌ است‌متمركز مي‌سازد و درباره‌ آن‌ موضوع‌ نظر قرآن‌ را جويا شود. مثل‌ عقيده‌ به‌توحيد، سنتهاي‌ تاريخ‌، بت‌ پرستي‌ و.... همچنين‌ در اين‌شيوه‌ كه‌ به‌ روش‌ پرسش‌ و پاسخ‌ است‌ مفسر مي‌پرسد و قرآن‌ پاسخ‌ مي‌دهد مفسرتلاش‌ مي‌كند كه‌ درباه‌ موضوعات‌ مختلف‌ با توجه‌ به‌ بررسيهاي‌ انجام‌ شده‌ خودمي‌كوشد كه‌ نظر قرآن‌ را درباره‌ موضوع‌ مورد بحث‌ بدست‌ آورد و با مقايسه‌ متن‌قرآن‌ ب ا فرا گرفته‌ هايش‌ از افكار و بينش‌ هايي‌ كه‌ بهم‌ رسانده‌، نظر قرآن‌ رابفهمد. اين‌ روش‌ به‌ يك‌ كار محاوره‌ و گفتگو با قرآن‌ و گرفتن‌ از پاسخ‌ قرآن‌معروف‌ است‌. يكي‌ ازويژگيهاي‌ اين‌ روش‌ گستردگي‌ موضوعات‌ است‌ كه‌ با توجه‌ به‌ نيازي‌هاي‌ بشري‌تنظيم‌ مي‌گردد. با توجه‌ به‌اين‌ مطالب‌ همچنانكه‌ موضوعات‌ مورد نياز انسان‌ها در حال‌ افزايش‌ است‌.اين‌ نوع‌تفسير گسترده‌تر و ميدانش‌ بارزتر و پربارتر مي‌شود. در پايان‌ باتوجه‌ به‌ نكات‌ و مطالب‌ گفته‌ شده‌ لازم‌ و ضروري‌ است‌ كه‌ كليه‌ روشهاي‌موضوعي‌ (تفسير با محورالله‌ - تفسير قرآن‌ به‌ قرآن‌ - روش‌ تسلسل‌ طبيعي‌ - روش‌موضوع‌ مداري‌ و روش‌ توحيدي‌) بايد توسط‌ انديشمندان‌، عالمان‌ و قرآن‌ پژوهان‌باتوجه‌ به‌ ه مه‌ شرايط‌ بخصوص‌ شرايط‌ زندگي‌ فعلي‌ مورد بحث‌ و نقد و بررسي‌قرار گيرد تا تمامي‌ حسن‌ و زيانش‌ مشخص‌ شود چون‌ درسايه‌ همين‌ گفتگو حقيقت‌روشن‌، و راه‌ آسان‌ مي‌شود.و اميد اينكه‌ تفاسير موضوعي‌ با موضوع‌ روز هرچه‌بيشتر و بيشتر شود. ان‌ شاءالله‌. منابع‌ ومأخذ: 1 - پيام‌ قرآن‌،آيت‌ الله‌ مكارم‌ شيرازي‌ 2 - مجموعه‌معارف‌ قرآن‌، آيت‌ الله‌ مصباح‌ يزدي‌ 3 - تفسيرموضوعي‌، سنتهاي‌ تاريخ‌ در قرآن‌، شهيد محمد باقرصدر 4 - المدخل‌ الي‌تفسير القرآن‌ الكريم‌، سيد محمد باقر ابطحي‌ 5 - نگاهي‌ به‌تفاسير موضوعي‌، سيد محمد ايازي‌ پي‌ نوشتها: 1 - سوره‌ شمس‌،آيه‌ 8 2 - سوره‌ آل‌عمران،‌ آيه‌ 175 3 - كافي‌، ج‌1، ص‌ 415 4 - بحار، ج‌89، ص‌ 90 5 - سوره‌ شوري‌، آيه‌ 11 GolestanQuran Weekly, Serial 147, N 103
21
اظهارنظر يك‌ غربي‌ تازه‌ مسلمان در پيرامون شگفتي ‌هاي‌قرآن‌ كريم‌
نويسنده‌: گري‌ ميلر مترجم‌: حامد دردشتيان‌ خوش‌تر آن‌ باشد كه‌ سرّ دلبران‌ گفته‌ آيد در حديث‌ ديگران‌ اين‌ حقيقت‌ كه‌ قرآن‌ كريم‌ معجزه‌ جاويد و اثبات‌كننده‌حقانيت‌ و اصالت‌ دين‌ مبين‌ اسلام‌ است‌، مستلزم‌ نو به‌ نو بودن‌ ميوه‌ اعجاز اين‌شجره‌ طيبه‌ است‌. اساساً، معجزه‌ چيزي‌ است‌ كه‌ اثبات‌ آن‌ هرگز محتاج‌ دفاع‌متعصبانه‌ نبوده‌، ولي‌ نيازمند استدلال‌ و برهان‌ مبين‌ است‌، آن‌هم‌ از موضعي‌در نهايت‌ متانت‌ و تحمل‌، چرا كه‌ آن‌ كتاب‌، خود مبين‌ است‌، به‌ منظور تبيين‌حقيقت‌ آمد، و لذا نيازي‌ به‌ دست‌ و پا زدن‌هاي‌ ما و... ندارد. منطبق‌ بر سيرة‌ قرآن‌ عزيز، كه‌ خود به‌ طرح‌ انواع‌ اتهامات‌عليه‌ خود، پيامبر، واسطه‌ انتقال‌ پيام‌ و... مي‌پردازد و با نهايت‌ متانت‌ و قوي‌ترين‌استدلال‌ پاسخگو مي‌شود، ما خود را مجاز به‌ محاجه‌، گفتمان‌ قرآني‌ و پاسخ‌ به‌اتهاماتي‌ نظير دروغگويي‌ نسبت‌ ب ه‌ پيامبر گرانقدر اسلام‌ مي‌بينيم‌. زيبايي‌ مقاله‌ ذيل‌ فقط‌ محدود به‌ اين‌ نمي‌شود كه‌ هر دو بعدبه‌روز بودن‌ اعجاز قرآن‌، و نيز دفاع‌ از پيامبر اكرم‌ (ص‌) و قرآن‌ كريم‌ رامشتمل‌ مي‌شود، بلكه‌ حلاوت‌ كشف‌ ابعاد شگرفي‌ از اعجاز قرآن‌ كه‌ فقط‌ در زمان‌حال‌ خود را عيان‌ ساخته‌ و نيز دفاع‌ بسي ار منطقي‌ و مجاب‌كننده‌ يك‌ تازه‌مسلمان‌ نوانديش‌ غربي‌ ( Mr.Garry Miller ) را نيز در پي‌ دارد. مضافاً، از آنجا كه‌ اين‌ مقاله‌ محصول‌كاوش‌ بخش‌ اينترنت‌ هفته‌نامه‌ گلستان‌ قرآن‌ در آن‌ شبكه‌ جهاني‌ است‌،خدمتگزاران‌ قرآني‌ را به‌ شناخت‌ و تأمل‌ افزونتر به‌ ماهيت‌ پديده‌ سرنوشت‌سازاينترنتي‌ و نقش‌ بي‌بديلي‌ كه‌ مي‌تواند در تبليغ‌ و ترويج‌ معارف‌ قرآ ن‌ با زبان‌و جلوه‌هاي‌ به‌روز آن‌ ايفا كند، رهنمون‌ مي‌شود. به‌ دليل‌ حساسيت‌ موضوع‌ مربوط‌ به‌ قرآن‌،در ترجمه‌ اين‌ مقاله‌ از روش‌ ترجمه‌ مطلق‌ اجتناب‌، و سعي‌ شده‌ تأكيدهاي‌نويسنده‌ (كه‌ در ترجمه‌ از زبان‌ انگليسي‌ به‌ فارسي‌ معمولاً براي‌ رواني‌ مطلب‌تغيير مي‌يابد) حتي‌المقدور حفظ‌ شود؛ اگرچه‌ دقت‌ و زحمت‌ بيش تر خواننده‌ را برمي‌انگيزد.بديهي‌ است‌ انتشار اين‌ مقاله‌ به‌ معناي‌ عاري‌ بودن‌ آن‌ از برخي‌ خطاهاي‌ جزئي‌احتمالي‌ نيست‌. قرآن‌، نه‌ تنها توسط‌ مسلماناني‌ كه‌نسبت‌ به‌ آن‌ يك‌ فهم‌ اجمالي‌ داشته‌ و سپس‌ مجذوب‌ آن‌ شده‌اند، حيرت‌انگيز ناميده‌شده‌، بلكه‌ توسط‌ غير مسلمانان‌ نيز به‌ همين‌ عنوان‌ ملقب‌ گشته‌ است‌. در حقيقت‌،حتي‌ افرادي‌ كه‌ نسبت‌ به‌ اسلام‌ نظر منفي‌ داشته‌اند نيز آن‌ را شگفت‌آور مي‌خوانند. آنچه‌ غيرمسلماناني‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ رااجمالاً بررسي‌ كرده‌اند، حيرت‌زده‌ كرده‌ اين‌ است‌ كه‌ قرآن‌ چنان‌ كه‌ انتظارنداشته‌اند بر ايشان‌ نمايان‌ گشته‌ است‌. مفروض‌ آنان‌ چنين‌ است‌ كه‌ يك‌ كتاب‌قديمي‌ را كه‌ از چهارده‌ قرن‌ پيش‌ و از بيابان‌ عربي‌ آمده‌ پيش‌رو دارند؛ لذاانتظار دارند برخي‌ چيزها را با ديدگاه‌ يك‌ كتاب‌ قديمي‌ از اين‌ بيابان‌ بنگرد وسپس‌ دريافتند كه‌ همواره‌ برخلاف‌ انتظارشان‌ بوده‌ است‌. مضافاً، از مفروضات‌ اوليه‌ مردم‌ چنين‌است‌ كه‌ يك‌ كتاب‌ قديمي‌ كه‌ از بيابان‌ آمده‌ لاجرم‌ بايد درخصوص‌ بيابان‌ سخن‌بگويد. البته‌ قرآن‌ از بيابان‌ سخن‌ گفته‌ است‌ و برخي‌ عباراتش‌ بيابان‌ راتوصيف‌ مي‌كند. اما همچنين‌ درخصوص‌ دريا نيز مي‌گويد، آنچنان‌ كه ‌ گويي‌ در ميان‌يك‌ طوفان‌ در ميان‌ دريا بوده‌ است‌. چند سال‌ قبل‌ در تورنتو داستاني‌ به‌دست‌من‌ رسيد درباره‌ مردي‌ كه‌ در دريانوردي‌ بازرگاني‌ به‌سر مي‌برد و زندگيش‌ دردريا سپري‌ شده‌ بود. يك‌ مسلمان‌ ترجمه‌اي‌ از قرآن‌ را براي‌ مطالعه‌ به‌ اوداد. آن‌ دريانورد هيچ‌ چيز درباره‌ تاريخ‌ اسلام‌ نمي‌دانست‌ اما به‌ خواندن‌قرآن‌ علاقه‌مند شده‌ بود. هنگامي‌ كه‌ مطالعه‌ آن‌ را به‌ اتمام‌ رسانيد، به‌ آن‌مسلمان‌ بازگرداند و پرسيد: «اين‌ محمد(ص‌) يك‌ دريانورد بود؟» او مجذوب‌ چگونگي‌توصيف‌ قرآن‌ از طوفان‌ دريايي‌ شده‌ بود. هنگامي‌ كه‌ به‌ او گفته‌ شد: «خير، درحقيقت‌ محمد(ص‌) در بيابان‌ زندگي‌ كرده‌ است‌»، اين‌ براي‌ وي‌ كافي‌ بود و درجااسلام‌ آورد. او به‌ شدت‌ مجذوب‌ اين‌ توصيف‌ قرآن‌ گشته‌ شده‌، زيرا خود درطوفاني‌ در يك‌ دريا به‌سر برده‌ بود، و مي‌دانست‌ هركس‌ كه‌ اين‌ تو صيف‌ را نوشته‌است‌، حتماً در يك‌ طوفان‌ دريايي‌ به‌سر برده‌ است‌. اين‌ توصيف‌: «يك‌ موج‌،بالاي‌ آن‌ موج‌ ديگر و بالاي‌ آن‌ نيز ابرها»، به‌ مثابه‌ تصور يك‌ فرد از طوفان‌دريايي‌ نيست‌، بلكه‌ نگاشته‌ كسي‌ است‌ كه‌ دقيقاً مي‌داند طوفان‌ دريايي‌ چگونه‌است‌. ا ين‌ يك‌ مثال‌ مبين‌ اين‌ است‌ كه‌ قرآن‌ به‌ زمان‌ و مكان‌ خاصي‌ متعلق‌نيست‌. بدون‌ ترديد، چنين‌ به‌ نظر نمي‌رسد كه‌نظريات‌ علمي‌ ارائه‌ شده‌ در آن‌، محصول‌ بيابان‌ چهارده‌ قرن‌ پيش‌ باشد. قرن‌ها پيش‌ از آغاز پيامبري‌ رسول‌ اسلام‌،يك‌ نظريه‌ درخصوص‌ اتم‌شناسي‌ يافت‌ مي‌شد كه‌ توسط‌ دموكريتس‌ ( Democritus ) ، فيلسوف‌ يوناني‌، متكامل‌ گشته‌ بود. او و مردم‌چنين‌ فرض‌ مي‌كردند كه‌ ماده‌ از ذرات‌ ريز، پايا و تفكيك‌ناپذير تشكيل‌ شده‌ كه‌اتم‌ نام‌ گرفته‌اند. اعراب‌ نيز در عمل‌ آن‌ را در مفهوم‌ مشابهي‌ به‌ كار مي‌بردند؛ در حقيقت‌لغت‌ عربي‌ «ذره‌» معمولاً متوجه‌ ريزترين‌ جزء شناخته‌شده‌ براي‌ بشر بوده‌ است‌. اكنون‌ علم‌ جديد كشف‌ كرده‌ كه‌ اين‌كوچكترين‌ جزء ماده‌ (يعني‌ اتم‌ها، كه‌ همگي‌ واجد ويژگي‌هاي‌ يكساني‌ به‌عنوان‌اركان‌ ماده‌ بودند) قابل‌ تجزيه‌ به‌ اجزاء تشكيل‌ دهنده‌ خود است‌. اين‌ يك‌ ايده‌ جديد است‌، پيشرفتي‌ ازقرن‌ اخير. اكنون‌، جالب‌ است‌ كه‌ اين‌ اطلاعات‌ همواره‌ در قرآن‌ مندرج‌ بوده‌كه‌ چنين‌ بيان‌ كرده‌ است‌: «او (الله‌) از وزن‌ ذرات‌ در زمين‌ و آسمان‌ها و حتي‌از هر چيز ريزتر از آن‌ و... آگاه‌ است‌...» (سوره‌ يونس‌ 10 - آيه‌ 61) بدون‌ ترديد، چنين‌ بياني‌ براي‌ چهارده‌قرن‌ قبل‌، بويژه‌ براي‌ يك‌ عرب‌، غيرعادي‌ تلقي‌ مي‌شده‌ است‌. براي‌ او ذره‌ريزترين‌ چيز در آنجا بود. براستي‌، اين‌ دليلي‌ نيست‌ بر اينكه‌ قرآن‌ كهنه‌ نشده‌است‌؟ مثال‌ ديگر اينكه‌، هركسي‌ توقع‌ دارددرمان‌ها و معالجات‌ يك‌ كتاب‌ كهن‌ كه‌ به‌ موضوع‌ بهداشت‌ يا پزشكي‌ پرداخته‌ است‌، منسوخ‌ شده‌ باشد.منابع‌ مختلف‌ تاريخي‌ مبين‌ اين‌ مطلبند كه‌ پيامبر اسلام‌ توصيه‌هايي‌ درباره‌سلامتي‌ و بهداشت‌ ارائه‌ داده‌، درحالي‌كه‌ اغلب‌ بخش‌هاي‌ توصيه‌ در قرآن‌ موجودنيست‌. در اولين‌ نگاه‌ براي‌ غيرمسلمانان‌ چنين‌ مي‌نمايد كه‌ از روي‌ غفلت‌ حذف‌شده‌ باشد. آنها نمي‌توانند درك‌ كنند چرا «الله‌» چنين‌ اطلاعات‌ سودمندي‌ را به‌قرآن‌ منضم‌ نكرده‌ است‌. برخي‌ مسلمانان‌ سعي‌ مي‌كنند اين‌ فقدان‌ را با استدلال‌ذيل‌ توضيح‌ دهند: «اگرچه‌ توصيه‌ پيامبر درست‌ و قابل‌ اجرابراي‌ زمان‌ حيات‌ ايشان‌ بوده‌ است‌، الله‌ (جل‌ جلاله‌)، مي‌دانست‌ پيشرفت‌هاي‌بعدي‌ پزشكي‌ و علمي‌ برخي‌ توصيه‌هاي‌ پيامبر را كهنه‌ خواهد ساخت‌. وقتي‌ كشفيات‌جديد رخ‌ داد، شايد مردم‌ بگويند چنين‌ اطلاعاتي‌، ناقض‌ آ ن‌ چيزي‌ است‌ كه‌پيامبر آورده‌ است‌. لذا، چون‌ الله‌ هرگز چنين‌ فرصتي‌ را براي‌ غيرمسلمانان‌ايجاد نخواهد كرد تا ادعا كنند كه‌ قرآن‌، خودش‌ و يا آموزه‌هاي‌ پيامبر را نقض‌كرده‌ است‌، در قرآن‌ فقط‌ اطلاعات‌ و مثال‌هايي‌ كه‌ در برابر آزمون‌ زمان‌ تاب‌مقاومت‌ بياورند، قرارداده‌ است‌». هرچند، وقتي‌ كسي‌ واقعيات‌ دقيق‌ قرآن‌را در شرايط‌ ايجاد آن‌ به‌عنوان‌ يك‌ وحي‌ الهي‌ بررسي‌ مي‌كند، محتواي‌ كامل‌ به‌آرامي‌ در جايگاه‌ شايسته‌اش‌ قرار مي‌گيرد و خطا در چنين‌ احتجاجي‌، شفاف‌ و قابل‌درك‌ مي‌شود. اين‌ بايستي‌ فهميده‌ شود كه‌ قرآن‌ يك‌ وحي‌ الهي‌ است‌ و بدين‌ترتيب‌ همه‌ اطلاعات‌ آن‌ منشاء الهي‌ دارند. «الله‌» قرآن‌ را از سوي‌ خويش‌ وحي‌كرد. اين‌ كلام‌ الله‌ است‌ كه‌ بيش‌ از خلقت‌ وجود داشته‌ است‌ و لذا چيزي‌ نمي‌توانداز آن‌ كم‌، اضافه‌ و يا جابه‌جا شده‌ باشد. در اصل‌، قرآن‌ پيش‌ از پيامبر( ص‌)وجود داشته‌ و تكميل‌ شده‌ است‌، پس‌ امكان‌ ندارد متضمن‌ كلام‌ و يا نصايح‌پيامبر باشد. گنجاندن‌ چنين‌ مطالبي‌ به‌ وضوح‌ ناقض‌ مقصود از ايجاد آن‌ مي‌شود،اقتدارش‌ را به‌ خطر مي‌اندازد و آن‌ را از جهت‌ وحي‌ الهي‌ نامعتبر جلوه‌ مي‌دهد. بنابراين‌ و در قرآن‌ نه‌ «درمان‌هاي‌ خانگي‌» ( Home Remedies ) وجود داشت‌ تا كسي‌ بتواند ادعا كند كه‌منسوخ‌ و كهنه‌ شده‌ است‌ و نه‌ مشتمل‌ بر هرگونه‌ ديدگاه‌ بشري‌ در رابطه‌ بااينكه‌ چه‌ چيز براي‌ سلامتي‌ مفيد است‌، كدام‌ غذا براي‌ خوردن‌ بهتر است‌ يااينكه‌ چه‌ چيزي‌ آن‌ بيماري‌ها را درمان‌ مي‌كند، بود. در حقيقت‌، قرآن‌ تنها به‌ يك‌ قلم‌ دررابطه‌ با درمان‌ پزشكي‌ اشاره‌ كرده‌ و آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ مناقشه‌اي‌ درمورد آن‌نيست‌. قرآن‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ در عسل‌ شفا وجود دارد و بدون‌ ترديد، فكر نمي‌كنم‌كسي‌ در اين‌ باره‌ ترديدي‌ داشته‌ باشد! اگر كسي‌ فرض‌ كند كه‌ قرآن‌ محصول‌ ذهن‌ بشراست‌، پس‌ انتظار اين‌ است‌ كه‌ در آن‌ برخي‌ از آنچه‌ در ذهن‌ انسان‌ مؤلف‌ نقش‌بسته‌ منعكس‌ باشد. در واقع‌ اندك‌ است‌ دانش‌نامه‌ و يا كتب‌ مختلفي‌ كه‌ به‌طوركنايه‌ ادعا كرده‌اند قرآن‌ محصول‌ توهماتي‌ است‌ كه‌ محم د(ص‌) دستخوش‌ آن‌ شده‌است‌. اگر اين‌ ادعاها درست‌ و قرآن‌ واقعاً از مسائل‌ روان‌شناختي‌ در ذهن‌ حضرت‌محمد(ص‌) نشأت‌ گرفته‌ باشد، پس‌ گواه‌ اين‌ ادعا بايستي‌ در قرآن‌ نمايان‌ باشد. آيا در قرآن‌ چنين‌ گواهي‌ هست‌؟ به‌منظور تعيين‌ بود و نبود چنين‌ چيزي‌، فرد ابتدا بايد چيزهايي‌ را كه‌ در آن‌ زمان‌در ذهن‌ وي‌ واقع‌ شده‌، شناسايي‌ كند و سپس‌ به‌ دنبال‌ اين‌ افكار و بازتاب‌هاي‌آنها در قرآن‌ بگردد. اين‌ يك‌ اتفاق‌نظر علمي‌ است‌ كه‌ محمد(ص‌)زندگاني‌ بسيار مشكلي‌ داشته‌ است‌. همه‌ دخترانش‌ بجز يك‌ نفر پيش‌ از خودش‌ ازدنيا رفتند و او همسري‌ نسبتاً مسن‌داشت‌ كه‌ برايش‌ عزيز و مهم‌ بود و همواره‌ همراه‌ او بود تا اينكه‌ در يك‌ دوران‌بسيار بحراني‌ زندگي‌ وي‌، از دنيا رفت‌. واقعاً او يك‌ زن‌ راستين‌ بود زيراهنگامي‌ كه‌ اولين‌ وحي‌ بر نازل‌ شد، ترسان‌ به‌ سوي‌ منزل‌ وي‌ دويد. بدون‌ترد يد، حتي‌ امروزه‌ بايد به‌ سختي‌ جست‌وجو كرد تا عربي‌ را يافت‌ كه‌ بگويد: «من‌آنقدر ترسيده‌ بودم‌ كه‌ براي‌ پناه‌ بردن‌ به‌ همسرم‌ به‌ خانه‌ دويدم‌». آنهاقطعاً چنين‌ راهي‌ را نمي‌گزينند. اما آنچه‌ محمد(ص‌) را بدين‌ كار قادر مي‌ساخت‌اين‌ امر بود كه‌ با همس رش‌ احساس‌ آرامش‌ كافي‌ مي‌كرد. اين‌ امر مبين‌ چگونگي‌قدرت‌ و نفوذ آن‌ زن‌ است‌. اگر چه‌ اين‌ مثال‌ها صرفاً شامل‌ اندكي‌از موضوعاتي‌ است‌ كه‌ در ذهن‌ محمد(ص‌) مي‌گذشت‌، اما به‌ لحاظ‌ شدت‌، گواه‌مدعاي‌ من‌ هستند. قرآن‌ اشاره‌اي‌ به‌ اين‌ چيزها نمي‌كند، نه‌ مرگ‌ فرزندانش‌ ونه‌ مرگ‌ همسر و ياور محبوبش‌ و نه‌ ترس‌ از اولين‌ وحي‌ كه‌ به‌ زيبايي‌ آن‌ رابا همسرش‌ تقسيم‌ كرد. اين‌ موضوعات‌ بايد او را جريحه‌دار مي‌كرد، مي‌آزرد و منجربه‌ درد و اندوه‌ وي‌ در خلال‌ دوران‌ عكس‌العمل‌هاي‌ رواني‌ وي‌ مي‌شد. پس‌بايستي‌ اين‌ موضوعات‌ و موارد مشابه‌ متداول‌ و يا حداقل‌ مورد اشاره‌ در سرتاسرقرآن‌ بوده ‌ باشند. يك‌ رهيافت‌ صحيح‌ علمي‌ به‌ سوي‌ قرآن‌امكان‌پذير است‌، زيرا قرآن‌ چيزهايي‌ را پيشنهاد داده‌ كه‌ ساير كتب‌ مقدس‌ مذهبي‌خصوصاً، ساير مذاهب‌ عموماً، پيشنهاد نداده‌اند. اين‌ همان‌ چيزي‌ است‌ كه‌ موردنياز دانشمندان‌ است‌. امروزه‌ بسياري‌ از مردم‌ اعتقادات‌ ونظرياتي‌ در خصوص‌ اينكه‌ جهان‌ چگونه‌ كار مي‌كند دارند. اين‌ مردمان‌ در همه‌ جابه‌ چشم‌ مي‌خورند ولي‌ جامعه‌ علمي‌ حتي‌ براي‌ گوش‌ دادن‌ به‌ سخنانشان‌ خود رابه‌زحمت‌ نمي‌اندازد. اين‌ بدان‌ خاطر است‌ كه‌ در خلال‌ قرن‌ ا خير جامعه‌ علمي‌خواهان‌ اعمال‌ «آزمون‌ ابطال‌پذيري‌» ( A test of Falsificatio ) است‌. آنها مي‌گويند: «اگر شما نظريه‌اي‌داريد مزاحم‌ ما نشويد، مگر اينكه‌ به‌ همراه‌ آن‌ راهي‌ براي‌ اثبات‌ درست‌ ياغلط‌ بودن‌ آن‌ ارائه‌ دهيد!» چنين‌ آزموني‌ علت‌ دقيق‌ گوش‌ فرادادن‌جامعه‌ علمي‌ به‌ انيشتين‌ در ابتداي‌ قرن‌ اخير بود. او با يك‌ نظريه‌ جديد آمد وگفت‌: «من‌ اعتقاد دارم‌ كه‌ جهان‌ چنين‌ كار مي‌كند و در اينجا سه‌ راه‌ براي‌اثبات‌ اينكه‌ من‌ اشتباه‌ گفته‌ام‌ وجود دارد!» پس‌ جامعه‌ علم ي‌ نظريه‌ وي‌ رادر معرض‌ اين‌ آزمون‌ها قرار داد و در طي‌ شش‌ سال‌ هر سه‌ آنها را پشت‌ سر گذارد. البته‌ اين‌ اثبات‌كننده‌ عظمت‌ وي‌ نبود،اما ثابت‌ مي‌كرد او مستحق‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ سخنانش‌ گوش‌ داده‌ شود، زيرا مي‌گفت‌:«اين‌ ايده‌ من‌ است‌، و اگر شما مي‌خواهيد اشتباه‌ مرا ثابت‌ كنيد، اين‌ كار راانجام‌ دهيد و يا آن‌چنان‌ تلاش‌ نماييد.» اين‌ دقيقاً همان‌ چيزي‌ است‌ كه‌ قرآن‌واجد آن‌ است‌؛ ويژگي‌هاي‌ ابطال‌پذيري‌ برخي‌ از نمونه‌هاي‌ آن‌ قديمي‌اند (كه‌صحت‌ آنها همواره‌ ثابت‌ شده‌ است‌) و برخي‌ هنوز زنده‌اند. آن‌ اساساً بيان‌ مي‌كند:«اگر اين‌ كتاب‌ آنچه‌ ادعا مي‌كند نمي‌باشد شما اين‌ كار ي ا اين‌ كار يا اين‌ كاررا انجام‌ دهيد تا ثابت‌ كنيد، اين‌ ادعا غلط‌ است‌». البته‌ در 1400 سال‌ قبل‌كسي‌ قادر به‌ انجام‌ «اين‌ كار يا اين‌ كار يا اين‌ كار» نبوده‌ است‌ و لذا اين‌هنوز درست‌ و معتبر محسوب‌ مي‌شود. من‌ به‌ شما پيشنهاد مي‌كنم‌ در اولين‌فرصت‌ در صدد بحث‌ با شخصي‌ كه‌ درباره‌ اسلام‌ ادعا مي‌كند حق‌ با اوست‌ و شما درگمراهي‌ هستيد، باشيد. شما ابتدا همه‌ مباحث‌ ديگر را كناربگذاريد و صرفاً اين‌ پيشنهاد را عمل‌ كنيد. از او بپرسيد: «آيا در مذهب‌ شما نوعي‌از آزمون‌ ابطال‌ وجود دارد؟ آيا در مذهب‌ شما چيزي‌ هست‌ كه‌ با اثبات‌ آن‌ معلوم‌شود آن‌ اشتباه‌ است‌؟» خوب‌، من‌ همين‌ حالا مي‌توانم‌ قول‌ دهم‌كه‌ اين‌ مردمان‌ چنين‌ چيزي‌ را ندارند: نه‌ آزمون‌، نه‌ برهان‌؛ هيچ‌ چيز. اين‌بدان‌ خاطر است‌ كه‌ آنها چنين‌ عقيده‌اي‌ را با خود ندارند كه‌ نه‌ تنها بايستي‌اعتقاد فعلي‌ خويش‌ را ارائه‌ دهند، بلكه‌ بايستي‌ يك‌ راه‌ك ار ديگري‌ براي‌ اينكه‌اثبات‌ شود اشتباه‌ مي‌كنند نيز ارائه‌ نمايند. با اين‌همه‌، اسلام‌ چنين‌ عمل‌ مي‌كند.يك‌ مثال‌ كامل‌ از اينكه‌ اسلام‌ چگونه‌ بشر را با يك‌ فرصت‌ تغيير آن‌ از جهت‌اعتبار و اثبات‌ «اشتباه‌ بودنش‌» تأمين‌ مي‌كند، در سوره‌ چهارم‌ واقع‌ شده‌ است‌و صادقانه‌ بگويم‌ وقتي‌ براي‌ اولين‌ بار اين‌ مبارزه‌طلبي‌ ( تحدي‌- مترجم‌) راكشف‌ نمودم‌، غافلگير شده‌ بودم‌. مي‌فرمايد: «آيا در قرآن‌ تدبر نمي‌كنيد؟ اگر كسي‌غير از الله‌ در آن‌ شريك‌ بود، قطعاً اختلاف‌ بسيار در آن‌ مي‌يافتند». (سوره‌مباركه‌ نساء- آيه‌ 82) اين‌ يك‌ هماوردطلبي‌ آشكار است‌ درخصوص‌فرد غيرمسلمان‌. اساساً و او را دعوت‌ به‌ يافتن‌ يك‌ اشتباه‌ مي‌كند. در واقع‌جديت‌ و دشواري‌ چنين‌ مبارزه‌طلبي‌ به‌ كنار، عرضه‌ واقعي‌ چنين‌ چالشي‌ در اولين‌قدم‌، حتي‌ در طبع‌ بشري‌ يافت‌ نمي‌شود و با شخصيت‌ انساني‌ ناسازگار است‌. هيچ‌كس‌ پس‌ از گذراندن‌ يك‌ امتحان‌، در پايان‌ اين‌ يادداشت‌ را براي‌ معلم‌ خويش‌نمي‌نويسد: «اين‌ امتحان‌ بي‌نقص‌ است‌، در پاسخ‌ به‌ آن‌ هيچ‌ اشتباهي‌ نكرده‌ام‌،اگر مي‌تواني‌ يك‌ اشتباه‌ پيدا كن‌». دقيقاً عكس‌ آن‌ عمل‌ مي‌شود. اين‌ مربي‌آر ام‌ نمي‌گيرد تا يك‌ اشتباه‌ پيدا كند! و اين‌ همان‌ راهي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ تاكنون‌به‌ وسيله‌ آن‌ به‌ مردم‌ نزديك‌ مي‌شود. نگرش‌ جالب‌ ديگري‌ كه‌ در قرآن‌ وجوددارد، اينكه‌ متناوباً با اين‌ توصيه‌ با خوانندگان‌ برخورد مي‌كند. قرآن‌ به‌خوانندگان‌ اطلاعاتي‌ درخصوص‌ واقعيات‌ مختلف‌ ارائه‌ مي‌دهد و سپس‌ توصيه‌ مي‌كند:«اگر شما مي‌خواهيد در مورد اين‌ و آن‌ بيشتر بدانيد، اگر در مورد آنچه‌ گفته‌ شدشك‌ داريد، پس‌ بايستي‌ از عالمان‌ ذيربط‌ بپرسيد». اين‌ نيز يك‌ نگرش‌غافلگيركننده‌ است‌. اينكه‌، كتابي‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ در جغرافيا، گياه‌شناسي‌،ميكروب‌شناسي‌ و امثال‌ اينها، پيرامون‌ اين‌ موضوعات‌، بدون‌ آموزش‌، به‌ بحث‌بپردازد و سپس‌ خوا ننده‌ را در صورت‌ شك‌ در هر مورد، به‌ سؤال‌ از انسان‌هاي‌دانا توصيه‌ كند. تاكنون‌ در دوران‌هاي‌ بسياري‌، مسلماناني‌ بوده‌اند كه‌ به‌دنبال‌ توصيه‌هاي‌ قرآن‌ رفته‌اند و به‌ كشفيات‌ شگفت‌آوري‌ نائل‌ آمده‌اند. اگركسي‌ به‌ آثار دانشمندان‌ مسلمان‌- اگرچه‌ مربو ط‌ به‌ قرنها پيش‌ از اين‌ بوده‌-توجه‌ كند، آنها را آكنده‌ از نقل‌ قول‌هاي‌ قرآني‌ مي‌يابد. چنين‌ كارهايي‌ مبين‌اين‌ هستند كه‌ طي‌ تحقيق‌ در چنين‌ موقعيت‌هايي‌ به‌ دنبال‌ مطلب‌ خاصي‌ بوده‌اندو آنها تصريح‌ كرده‌اند كه‌ دليل‌ جست‌وجويشان‌ در چنين‌ جايگاهي‌ دلالت‌ قرآن‌ دراين‌ مسير بوده‌ است‌. مثلاً قرآن‌ به‌ منشاء انسان‌ اشاره‌ مي‌كندو سپس‌ به‌ خوانندگان‌ مي‌گويد: «آن‌ را مورد پژوهش‌ قرار دهيد». اين‌ محل‌ جست‌وجورا براي‌ خواننده‌ مشخص‌ مي‌كند و سپس‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ كسي‌ بايد بيش‌ از اين‌درباره‌ آن‌ بيابد. اين‌ نوعي‌ از آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ به‌نظرمي‌رسد امروزه‌ مسلمانان‌ به‌طور گسترده‌اي‌ نسبت‌ به‌ آن‌- اگرچه‌ غير مستمر-غفلت‌ مي‌كنند. Golestan QuranWeekly, Serial 122, No 78
22
علائم‌ اطلاع‌رساني‌ در قرآن‌كريم‌
مواضع‌ سجدات‌ قربان عزيززاده موزه دار مسؤول موزه رضا عباسي
- منابع‌ معتبر فارسي‌ لغت‌نامه‌ دايرة‌المعارف‌فارسي‌، فرهنگ‌ معين‌، فرهنگ‌ عميد و... سجده‌ را چنين‌ توصيف‌ كرده‌اند:
سجده‌ عبارت‌ است‌ از زمين‌ گذاردن‌ پيشاني‌براي‌ عبادت‌ و ابراز تواضع‌ و بدين‌ منظور به‌ طور همزمان‌ و به‌ طرز خاصي‌ هفت‌موضع‌ از بدن‌ به‌ زمين‌ گذارده‌ مي‌شود و ذكر خاصي‌ نجوا مي‌گردد. سجدات‌ در قرآن‌ كريم‌ - به‌ دلايل‌ بسيار و در قياس‌ با بسياري‌موارد ديگر در قرآن‌ كريم‌ از آن‌ هنگام‌ كه‌ با نظارت‌ نبي‌اكرم‌ (ص‌) كلام‌رباني‌ مكتوب‌ مي‌شد و قطعات‌ متفرق‌ آن‌ مدون‌ و منظم‌ مي‌گرديد، ضرورت‌ داشت‌ تاتلاوت‌ و كتابت‌ مواضعي‌ از مندرجات‌ قرآن‌ كريم‌ با عمل‌ سجده‌ و ذكر خاص‌ همراه‌گردد و آن‌ را از موضوعات‌ و موارد توقيفي‌ در قرآن‌ كريم‌ محسوب‌ مي‌داشتند و بركاتبان‌، قاريان‌ و مؤمنان‌ نزد فرق‌ مسلمان‌ فرض‌ بود تا ملاحظات‌ خاص‌ مواضع‌مزبور را مرعي‌ نمايند و از همين‌ روست‌ كه‌ در عموم‌ مصاحف‌ تاريخي‌ موجود درموزه‌ها و مجموعه‌ها حفظ‌ سنت‌ كتابت‌ و تعيين‌ مواضع‌ سجده‌ها با عناوين‌ سجده‌،سجده‌ مندوبه‌ و سجده‌ واجبه‌ همواره‌ مطرح‌ بوده‌ و علاوه‌بر ذكر عنوان‌ سجده‌، آن‌ را با اشكال‌ تزئيني‌ خاصي‌ نيز مي‌آراستند و بويژه‌ به‌شيوه‌ كتابت‌ متفاوت‌ از متن‌ شريف‌، همراه‌ با رنگه‌نويسي‌ به‌ قلم‌هاي‌ شنجرف‌،زر و... متمايز مي‌ساختند تا بر غير آسماني‌ بودن‌ عنوان‌ سجده‌ واجبه‌ در كتاب‌تأكيد كرده‌ با شند. - نكته‌ شايان‌ توجه‌ آن‌ كه‌ در كليه‌آيات‌ سجده‌ اعم‌ از آنان‌ كه‌ با عنوان‌ سجده‌ واجبه‌ و سجده‌ مندوبه‌ يا سجده‌متمايز شده‌اند، كلمه‌اي‌ با ريشه‌ سجده‌ به‌ كار رفته‌ و مفهوم‌ با شكلي‌ از كلمه‌همراه‌ شده‌ است‌. -سجدات‌ واجب‌ را قول‌ مشهور در چهار موضع‌ از قرآن‌ كريم‌ مي‌داند ليكن‌ در نقش‌يك‌ ترنج‌ از كلمه سجده به خط كوفي رنگه نويسي درون يكترنج در فواصل اجزاء كلمه الله ازيكبرگ قرآن كيرم دوره سلجوقي علائم‌ ملحقات‌ اطلاع‌رساني‌ در نسخه‌اي‌از قرآن‌ كريم‌ تعداد سجده‌ها را پنج‌ مورد ذكر نموده‌ است‌ كه‌ به‌ دليل‌ عدم‌ امكان‌دسترسي‌ به‌ اصل‌ سند، بررسي‌ موضوع‌ براي‌ نگارنده‌ ميسر نيست‌. در اين‌ خصوص‌رجوع‌ شود به‌ صفحه‌ 16 و Plates28 , 30 از كتاب‌ The KoranIlluminated , ArthurJ.Arbbery.Dublin.19 تصويري‌ از يك‌ صفحه‌ نسخه‌اي‌ از مصحف‌ شريف‌ مذهب‌ به‌ خط‌ نسخ‌ رقم‌ ابونعيم‌حمزه‌ بيهقي‌ به‌ تاريخ‌ محرم‌ سال‌ 592 هجري‌. -قديمي‌ترين‌ نمونه‌ ذكر و درج‌ سجدات‌ در منابع‌ موجود در يك‌ نسخه‌ مصحف‌ شريف‌به‌ خط‌ كوفي‌ ايراني‌ با رقم‌ علي‌ است‌. دنباله‌ نام‌ و كنيه‌ كاتب‌ كه‌ تذهيب‌كتاب‌ را نيز به‌ عهده‌ داشته‌ مشخص‌ نيست‌. اين‌ نسخه‌ متعلق‌ به‌ اواخر قرن‌پنجم‌ هجري‌ به‌ سال‌ 48 5 و جزئي‌ از مجموعه‌ خصوصي‌ ايراني‌ است‌. (رجوع‌ كنيد به‌صفحه‌ 14 از كتاب‌ هنر خط‌ و تذهيب‌ قرآني‌ از مارتين‌ لينگز، ترجمه‌ مهرداد قيومي‌بيد هندي‌، انتشارات‌ گروس‌، تهران‌.) دراين‌ موضوع‌ عنوان‌ سجده‌ به‌ خط‌ كوفي‌ ايراني‌ با رنگه‌نويسي‌ درون‌ طرح‌ شمسه‌كوكبي‌ (هشت‌ ترك‌) مذهب‌ با نقوش‌ گره‌سازي‌، قلم‌گيري‌ و شرفه‌هاي‌ كوتاه‌لاجوردي‌ است‌. آيه‌ مربوطه‌ عبارت‌ است‌ از: كلا لاتطعه‌ و اسجدو اقترب‌، آيه‌نوزدهم‌، آخرين‌ آيه‌ از س وره‌ مباركه‌ العلق‌. نمونه اياز ريگه نويسي كلمه سجده به قلم لاجورد درونطرحي محرابي و مذهب شيوهسلجوقي -قابل‌ توجه‌ آن‌ كه‌ در پنج‌ نسخه‌ چاپي‌ مورد مراجعه‌، در نسخه‌ اول‌. چاپ‌انتشارات‌ علمي‌ از نسخه‌اي‌ به‌ خط‌ حسن‌ هريسي‌ ارونقي‌ سنه‌ 1366، موضع‌ اخير با عنوان‌ سجده‌ واجبه‌ مشخص‌ گرديده‌ ليكن‌ در دونسخه‌ ديگر، نسخه‌ چاپ‌ سال‌ 1346 شمسي‌ مؤسسه‌ انتشارات‌ اميركبير همچنين‌ نسخه‌چاپي‌ سال‌ 1411 قمري‌ مؤسسه‌ انتشارات‌ اسوه‌، موضع‌ مزبور فقط‌ با عنوان‌ سجده‌متمايز شده‌ است‌ و در چهارمين‌ نسخه‌، صفحه‌ 454 قر آن‌ كريم‌ چاپ‌ مؤسسه‌انتشارات‌ علمي‌ سال‌ 1337 موضوع‌ فوق‌ را با عنوان‌ سجده‌ واجبه‌ متمايز مي‌سازد.
-موضعي‌ ديگر كه‌ در نسخه‌ چاپي‌ اول‌ (انتشارات‌ علمي‌، 1366) با عنوان‌ سجده‌واجبه‌ متمايز شده‌ است‌(ص‌ 321) آيه‌ پانزدهم‌ از سوره‌ مباركه‌ سجده‌ است‌ انمايؤمن‌ باياتنا... در حالي‌ كه‌ نسخه‌هاي‌ دوم‌ و سوم‌ (نسخه‌هاي‌ اميركبير 1346 واسوه‌ 1411) موضوع‌ مز
بور را نظير نخستين‌ مورد فقط‌ با عنوان‌ سجده‌ مشخص‌ مي‌سازدو نسخه‌ پنجم‌، به‌ خط‌ مرحوم‌ طاهر خوشنويس‌ (چاپ‌ مشترك‌ كتاب‌ آذربايجان‌ وكتاب‌ طهران‌ 1340)، موضع‌ موصوف‌ را با عنوان‌ سجده‌ واجبه‌ متمايز ساخته‌ است‌ . شكلي ساده از تعيينموضع سجده ، رنگه نويسي كلمهسجده به قلم شنجرف در جوار آيه مربوط از يك نسخه قرآن كريم به خط ثلث و نسخ ، مذهب از قرآندهم هجري ، دوره صفوي - مطالعه‌مواضع‌ سجده‌ها در پنج‌ نسخه‌ چاپي‌ موصوف‌ از دوران‌ معاصر و مقايسه‌ آن‌ باتصاوير موجود از برخي‌ نسخه‌هاي‌ خطي‌، به‌ دليل‌ معضلات‌ عديده‌ در دسترسي‌ به‌اصل‌ منابع‌ در موزه‌ها، مؤيد آن‌ است‌ كه‌ تعداد سجدات‌، واجب‌ و مندوبه‌ در نسخه‌هاي‌مزبور به‌ سيزده‌ فقره‌ مي‌رسد و در اين‌ خصوص‌ نظير تعداد و موضع‌ سجده‌هاي‌ واجب‌تفاوتي‌ نيست‌ و ظاهراً تفاوت‌ عنوان‌ در نسخه‌ها، ناشي‌ از اختلاف‌ نظر كاتبان‌به‌ تأسي‌ از تفاوت‌ ديدگاههاي‌ فقهي‌ آنان‌ باشد و از اين‌ روست‌ كه‌ در عناوين‌سجده‌ها به‌عنوان‌ سجده‌ واجبه ‌، سجده‌ مندوبه‌ و سجده‌ برخورد مي‌شود. -مواضع‌ سجدات‌ در مصحف‌ شريف‌ بر اساس‌ نسخه‌هاي‌ چاپي‌ فوق‌الذكر و برخي‌ آثارخطي‌ تاريخي‌ به‌ ترتيب‌ شامل‌ موارد ذيل‌ است‌:
1-آيه‌ 206 سوره‌ مباركه‌ الاعراف‌
2-آيه‌ 15 سوره‌ مباركه‌ رعد
3-آيه‌ 49 سوره‌ مباركه‌ النحل‌
4-آيه‌ 108 سوره‌ مباركه‌ الاسري‌
5-آيه‌ 58 سوره‌ مباركه‌ مريم‌
ترنج مذهب با كلمه سجده رنگهنويسي از يك نسخه قرآن كريم به خط كوفي ايراني ،‌مذهب از دوران سلجوقي
6-آيه‌ 18 سوره‌ مباركه‌ الحج‌
7-آيه‌ 60 سوره‌ مباركه‌ الفرقان‌
8-آيه‌ 25 سوره‌ مباركه‌ سجده‌ سجده‌ واجبه‌
10-آيه‌ 27 سوره‌ مباركه‌ فصلت‌ سجده‌ واجبه‌
11-آيه‌ 62 آخرين‌ آيه‌ سوره‌ مباركه‌ النجم‌ سجده‌ واجبه‌
نقش ترنج مذهب از يك نسخه قرآن كريمشيوه مملوكي از قرن هشتم هجري ،‌كلمه سجده درون ترنج بهخط كوفي ايراني رنگه نويسي به قلم سفيداب
12-آيه‌ 21 سوره‌ مباركه‌ انشقاق‌
13-آيه‌ 19 آخرين‌ آيه‌ از سوره‌ مباركه‌ العلق‌ سجده‌ واجبه‌
-نشانه‌هاي‌ سجدات‌ (اشكال‌ متفاوت‌ صوري‌ و نوشتاري‌) با همه‌ تغييراتي‌ كه‌ درفرم‌ و شيوه‌ كتابت‌، رنگه‌نويسي‌ به‌ انواع‌ قلم‌ها و اشكال‌، در طول‌ زمان‌ ومكاتب‌ مختلف‌ كتاب‌ آرايي‌ از آغاز ثبت‌ وحي‌ تا دوران‌ معاصر پذيرفته‌اند،همواره‌ كاركردي‌ واحد داشته‌ اند و نشانه‌اي‌ در راستاي‌ ساير علائم‌ الحاقي‌ ويژه‌اطلاع‌رساني‌ در قرآن‌ كريم‌ هستند و برخلاف‌ گروهي‌ ديگر از علائم‌ و ملحقات‌نوشتاري‌ در جوار متن‌ شريف‌ كه‌ به‌ مرور ايام‌ با از ميان‌ رفتن‌ علت‌ وجوديشان‌،آن‌ نشانه‌ها نيز ديگر محملي‌ براي‌ تداول‌ نداشت ند. سجده‌هاي‌ واجب‌ بنا به‌الزامات‌ فقهي‌ و ماهيت‌ توقيفي‌ خويش‌ مداومت‌ يافته‌اند و همچنان‌ يكي‌ از اشكال‌بديع‌ تاريخي‌ در كتاب‌آرايي‌ اسلامي‌ و اطلاع‌رساني‌ در قرآن‌ كريم‌ را عيان‌ مي‌سازند. Golestan Quran Weekly, Serial 124, No 80
23
اظهار نظر يك غربي تازه مسلمان
شگفتي هاي قرآن كريم
2 نويسنده: پروفسور گري ميلر استاد دانشگاه تورنتو مترجم : حامد دردشتيان اين‌ حقيقت‌ كه‌ قرآن‌ كريم‌ معجزه‌جاويد و اثبات‌كننده‌ حقانيت‌ و اصالت‌ دين‌ مبين‌ اسلام‌ است‌، مستلزم‌ نو به‌ نوبودن‌ ميوه‌ اعجاز اين‌ شجره‌ طيبه‌ است‌. اساساً، معجزه‌ چيزي‌ است‌ كه‌ اثبات‌آن‌ هرگز محتاج‌ دفاع‌ متعصبانه‌ نبوده‌، ولي‌ نيازمند استدلال‌ و برهان‌ مبين‌است‌، آن‌هم‌ از موضعي‌ در نهايت‌ متانت‌ و تحمل‌، چرا كه‌ آن‌ كتاب‌، خود مبين‌است‌، به‌ منظور تبيين‌ حقيقت‌ آمد، و لذا نيازي‌ به‌ دست‌ و پا زدن‌هاي‌ ما و...ندارد. منطبق‌ بر سيرة‌ قرآن‌ عزيز، كه‌ خود به‌ طرح‌ انواع‌ اتهامات‌عليه‌ خود، پيامبر، واسطه‌ انتقال‌ پيام‌ و... مي‌پردازد و با نهايت‌ متانت‌ و قوي‌ترين‌استدلال‌ پاسخگو مي‌شود، ما خود را مجاز به‌ محاجه‌، گفتمان‌ قرآني‌ و پاسخ‌ به‌اتهاماتي‌ نظير دروغگويي‌ نسبت‌ ب ه‌ پيامبر گرانقدر اسلام‌ مي‌بينيم‌. زيبايي‌ مقاله‌ ذيل‌ فقط‌ محدود به‌ اين‌ نمي‌شود كه‌ هر دو بعدبه‌روز بودن‌ اعجاز قرآن‌، و نيز دفاع‌ از پيامبر اكرم‌ (ص‌) و قرآن‌ كريم‌ رامشتمل‌ مي‌شود، بلكه‌ حلاوت‌ كشف‌ ابعاد شگرفي‌ از اعجاز قرآن‌ كه‌ فقط‌ در زمان‌حال‌ خود را عيان‌ ساخته‌ و نيز دفاع‌ بسي ار منطقي‌ و مجاب‌كننده‌ يك‌ تازه‌مسلمان‌ نوانديش‌ غربي‌ را نيز درپي‌ دارد. مضافاً، از آنجا كه‌ اين‌ مقاله‌ محصول‌كاوش‌ بخش‌ اينترنت‌ هفته‌نامه‌ گلستان‌ قرآن‌ در آن‌ شبكه‌ جهاني‌ است‌،خدمتگزاران‌ قرآني‌ را به‌ شناخت‌ و تأمل‌ افزونتر به‌ ماهيت‌ پديده‌ سرنوشت‌سازاينترنتي‌ و نقش‌ بي‌بديلي‌ كه‌ مي‌تواند در تبليغ‌ و ترويج‌ معارف‌ قرآ ن‌ با زبان‌و جلوه‌هاي‌ به‌روز آن‌ ايفا كند، رهنمون‌ مي‌شود. به‌ دليل‌ حساسيت‌ موضوع‌ مربوط‌ به‌ قرآن‌،در ترجمه‌ اين‌ مقاله‌ از روش‌ ترجمه‌ مطلق‌ اجتناب‌، و سعي‌ شده‌ تأكيدهاي‌نويسنده‌ (كه‌ در ترجمه‌ از زبان‌ انگليسي‌ به‌ فارسي‌ معمولاً براي‌ رواني‌ مطلب‌تغيير مي‌يابد) حتي‌المقدور حفظ‌ شود؛ اگرچه‌ دقت‌ و زحمت‌ بيش تر خواننده‌ را برمي‌انگيزد.بديهي‌ است‌ انتشار اين‌ مقاله‌ به‌ معناي‌ عاري‌ بودن‌ آن‌ از برخي‌ خطاهاي‌ جزئي‌احتمالي‌ نيست‌.نخستين بخش از اين تحقيق ارزشمند در شماره 78 به نظرتان رسيد وادامه اش را علاوه بر اين شماره در شماره هاي بعدي مي‌ خوانيد . همچنان كه در مثال ذيل تبيين شده ،اين نوعي از ان چيزي است كه به نظر مي‌رسد امروزه مسلمانان به طور گسترده اي – اگرچه مستمر – از ان غفلت مي‌كنند . چندسال‌ قبل‌، گروهي‌ در رياض‌، پايتخت‌ عربستان‌ سعودي‌، همه‌ آياتي‌ را كه‌ در قرآن‌پيرامون‌ جنين‌شناسي‌ وجود دارد جمع‌آوري‌ كردند. آنها گفتند: «اين‌ همه‌ آن‌ چيزي‌است‌ كه‌ قرآن‌ در اين‌ خصوص‌ گفته‌. آيا حقيقت‌ دارد؟» در واقع‌ آنان‌ به‌ توصيه‌ قرآن‌ عمل‌كردند: «از انسان‌هايي‌ كه‌ مي‌دانند بپرسيد». آنها يك‌ غيرمسلمان‌ كه‌ استاد جنين‌شناسي‌ ( Embryology )در دانشگاه‌ تورنتو بود را برگزيدند ،‌نام وي كيث مور است . وي‌ كه‌ مؤلف‌ كتاب‌هاي‌مرجع‌ در جنين‌شناسي‌ و يك‌ متخصص‌ جهاني‌ در اين‌ زمينه‌ است‌ به‌ رياض‌ دعوت‌شد. به‌ او گفتند: «اين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ در خصوص‌ تخصص‌ شما گفته‌ است‌. آياحقيقت‌ دارد؟ در ا ين‌ مورد چه‌ چيزي‌ مي‌توانيد به‌ ما بگوييد؟» . اگر چه‌ او دررياض‌ بود، هر كمكي‌ كه‌ براي‌ ترجمه‌ نياز داشت‌ و هر همكاري‌ كه‌ تقاضا مي‌كرددر اختيارش‌ گذاشتند و او، از آنچه‌ يافت‌ چنان‌ شگفت‌زده‌ شد كه‌ كتاب‌ مرجعش‌ رااصلاح‌ كرد و در چاپ‌ دوم‌ يكي‌ از كتاب ‌هايش‌، موسوم‌ به‌ «قبل‌ از اينكه‌ متولدشويم‌» در قسمت‌ دوم‌ درباره‌ تاريخ‌ جنين‌شناسي‌، مطالب‌ جديدي‌ را كه‌ در قرآن‌يافته‌ بود به‌ آن‌ افزود. اين‌ نكته‌ آشكار مي‌سازد كه‌ قرآن‌ جلوتراز زمانش‌ بود و به‌ اين‌ دليل‌ قرآن‌باوران‌ چيزهايي‌ مي‌دانند كه‌ ديگران‌ نمي‌دانند. من‌ مصاحبه‌ جالبي‌ براي‌ يك‌ برنامه‌تلويزيوني‌ با دكتر كيث‌ مور داشتم‌، كه‌ به‌ وسيله‌ اسلايد و نظاير آن‌ مصور شده‌بود. او خاطرنشان‌ ساخت‌ برخي‌ از مطالبي‌ كه‌ قرآن‌ درباره‌ جنين‌ بيان‌ كرده‌ تاسي‌سال‌ قبل‌ ناشناخته‌ بوده‌ است‌. او گفت‌ مشخصاً توصيف‌ قرآ ن‌ از وجود اوليه‌انسان‌ به‌ مثابه‌ يك‌ «زالو- شبيه‌ لخته‌» (سوره‌ علق‌ 96 - آيه‌ 2) براي‌ اوجديد بود. اما هنگامي‌ كه‌ آن‌ را به‌طور دقيق‌ بررسي‌ كرد، دريافت‌ كه‌ اين‌توصيف‌ درست‌ است‌ و چنين‌ بود كه‌ آن‌ را به‌ كتابش‌ افزود. او گفت‌: «پيش‌ از اين‌ چنين‌ تصوري‌ ازجنين‌ نداشتم‌». او به‌ گروه‌ جانورشناسي‌ مراجعه‌ و تقاضاي‌ تصويري‌ از زالو كردو هنگامي‌ كه‌ دريافت‌ زالو دقيقاً شبيه‌ نطفه‌ انساني‌ است‌، تصميم‌ گرفت‌ هردوي‌اين‌ تصاوير را به‌ يكي‌ از كتاب‌هاي‌ درسي‌ خويش‌ بيفزايد. دكتر مور همچنين‌ كتابي‌ در زمينه‌ جنين‌شناسي‌باليني‌ نگاشت‌ و هنگامي‌ كه‌ يافته‌هاي‌ خود را در تورنتو منتشر كرد، غوغايي‌ دركانادا برپا شد و ديدگاههاي‌ او به‌ صفحه‌ اول‌ برخي‌ از روزنامه‌هاي‌ سراسركانادا و برخي‌ تيترهاي‌ اخبار شبكه‌هاي‌ راديويي‌ و تلويزيو ني‌ راه‌ يافت‌. يك‌ گزارشگر روزنامه‌ از پروفسور مورپرسيد: «شما فكر نمي‌كنيد عرب‌ها درباره‌ ظهور جنين‌ و چگونگي‌ تغيير و رشد آن‌اطلاع‌ داشتند؟ البته‌ امكان‌ دارد در آنجا دانشمندي‌ نبوده‌ ،اما شايد آنها برخي‌چيزها را خودشان‌ به‌ طور ساده‌ كالبدشكافي‌ كرده‌اند، مثلاً افراد ي‌ را مثله‌كرده‌ و اين‌ چيزها را آزمايش‌ كرده‌اند». پروفسور بلافاصله‌ به‌طور كنايه‌آميزي‌اشاره‌ كرد كه‌ نكته‌اي‌ بسيار مهم‌- يعني‌ اينكه‌ همه‌ اسلايدهاي‌ جنين‌ اوليه‌(نطفه‌) كه‌ در فيلم‌ نشان‌ داده‌ شده‌، از تصاوير ميكروسكوپ‌ تهيه‌ شده‌اند- راناديده‌ گرفته‌ است‌. او گفت‌: «مسأله‌ اين‌ نيست‌ كه‌ شخصي‌ سعي‌ كرده‌ باشد درچهارده‌ قرن‌ قبل‌ در جنين‌شناسي‌ به‌ كشفياتي‌ برسد، آنها حتي‌ نمي‌توانسته‌اندآن‌ را ببينند!» تمام‌ توصيفات‌ قرآن‌ در خصوص‌ جنين‌،مربوط‌ به‌ زماني‌ است‌ كه‌ آن‌چنان‌ كوچك‌ است‌ كه‌ قابل‌ ديدن‌ توسط‌ چشم‌ نيست‌،لذا شخص‌ براي‌ ديدن‌ آن‌ به‌ ميكروسكوپ‌ نيازمند است‌. در حالي‌كه‌ سابقه‌ اختراع‌ميكروسكوپ‌ به‌ حدود كمي‌ بيش‌ از دويست‌ سال‌ قبل‌ مي‌رسد. دكتر مور با همان‌ لحن‌كنايه‌آميز افزود: «شايد در چهارده‌ قرن‌ پيش‌ شخصي‌ مخفيانه‌ يك‌ ميكروسكوپ‌ داشته‌و چنين‌ تحقيقاتي‌ را انجام‌ داده‌ كه‌ در هيچ‌ جاي‌ آن‌ اشتباهي‌ ديده‌ نمي‌شود وپس‌ از اينكه‌ به‌ طريقي‌ يافته‌هاي‌ خود را به‌ حضرت‌ محمد(ص‌) آموزش‌ داد ه‌ و وي‌را قانع‌ ساخته‌ تا اين‌ اطلاعات‌ را در كتابش‌ بگنجاند، تجهيزات‌ را از بين‌ برده‌است‌! و اين‌، باوركردني‌ نيست‌. مگر اينكه‌براي‌ آن‌ استنادات‌ و براهيني‌ اقامه‌ كنيد، وگرنه‌ يك‌ نظريه‌ مضحك‌قلمداد مي‌شود.» ، و سپس‌ هنگامي‌ كه‌ از وي‌ سؤال‌ شد كه‌ وجود اين‌ اطلاعات‌ درقرآن‌ را چگونه‌ توضيح‌ مي‌دهيد؟ در جواب‌ گفت‌: «اين‌ فقط‌ مي‌تواند وحي‌ الهي‌باشد»! اگرچه‌ نمونه‌ فوق‌الذكر از انطباق‌اطلاعات‌ پژوهش‌ بشري‌ با قرآن‌ توسط‌ يك‌ غيرمسلمان‌ انجام‌ شده‌، از آنجايي‌ كه‌وي‌ از دانشمندان‌ مبرز در موضوع‌ مورد تحقيق‌ بوده‌، اين‌ كشف‌ تاكنون‌ معتبرمانده‌ است‌. اگر يك‌ انسان‌ عادي‌ ادعا مي‌كرد آنچه‌ قرآن‌ درباره‌ جنين‌شناسي‌بيان‌ كرده‌ صحيح‌ است‌، كسي‌ الزامي‌ به‌ پذيرفتن‌ ديدگاه‌ وي‌ نداشت‌. قرآن كريم به خط نسخ قطع رحلي كوچك 745 قمري مارشال‌ جانسون‌، يكي‌ از همكاران‌پروفسور مور در دانشگاه‌ تورنتو كه‌ مطالعات‌ گسترده‌اي‌ پيرامون‌ زمين‌شناسي‌داشته‌، بسيار مجذوب‌ اين‌ واقعه‌، كه‌ آنچه‌ در قرآن‌ درباره‌ جنين‌شناسي‌ وجوددارد، درست‌ از آب‌ درآمده‌، از مسلمانان‌ خواست‌ آنچه‌ در قرآن‌ پيرامو ن‌ تخصص‌وي‌ وجود دارد را برايش‌ استخراج‌ و گردآوري‌ كنند. اين‌ بار نيز مردم‌ از يافته‌هاشگفت‌زده‌ شدند. براي‌ نيل‌ به‌ مقصود اين‌ بحث‌، همين‌كافي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ درحالي‌كه‌ عبارات‌ موجز و واضحي‌ درباره‌ موضوعات‌ مختلف‌دارد، به‌طور توأمان‌ خواننده‌ را به‌ تحقيق‌ در مورد صحت‌ اين‌ عبارات‌، به‌وسيله‌تحقيق‌ توسط‌ پژوهشگران‌ ذيربط‌، توصيه‌ مي‌كند. و همان‌گونه‌ كه‌ قرآن‌ بيان‌كرده‌ به‌ وضوح‌ صحت‌ آن‌ معلوم‌ شده‌ است‌. بي‌ترديد در قرآن‌ نگرشي‌ هست‌ كه‌ درجاهاي‌ ديگر يافت‌ نمي‌شود و اين‌ نكته‌ جالب‌ است‌ كه‌ چگونه‌ قرآن‌ زماني‌ كه‌اطلاعاتي‌ را در اختيار قرار مي‌دهد، اغلب‌ به‌ خواننده‌ مي‌گويد: «قبلاً اين‌ رانمي‌دانستيد.» به‌ راستي‌ هيچ‌ كتاب‌ و نوشته‌ مقدسي‌ نداريم‌ كه‌ چنين‌ ادعايي‌را مطرح‌ كند. همه‌ نوشته‌هاي‌ كهن‌ و كتاب‌هاي‌ مذهبي‌ موجود كه‌ اطلاعات‌ زيادي‌به‌ دست‌ مي‌دهند، همواره‌ مبداء و مأخذ اطلاعاتشان‌ را تبيين‌ مي‌كنند. مثلاً وقتي‌ تورات‌ به‌ بحث‌ در خصوص‌تاريخ‌ كهن‌ مي‌پردازد، بيان‌ مي‌كند كه‌ فلان‌ پادشاه‌ در كجا مي‌زيست‌ و آن‌ديگري‌ با وي‌ در يك‌ نبرد معين‌ جنگيد و ديگري‌ نيز داراي‌ پسراني‌ بود و نظايرآن‌ و همواره‌ تصريح‌ شده‌ كه‌ اگر خواهان‌ اطلاعات‌ بيشتري‌ هستيد ب ايد اين‌ كتاب‌يا آن‌ مرجع‌ را بخوانيد. حال‌ آنكه‌ قرآن‌ اطلاعاتي‌ را در اختيارخوانندگان‌ مي‌گذارد و خاطرنشان‌ مي‌كند كه‌ اين‌ اطلاعات‌ چيزهاي‌ جديدي‌ است‌ والبته‌ همواره‌ به‌ تحقيق‌ در مورد اطلاعات‌ ارائه‌ شده‌ و كشف‌ صحت‌ آنها نيزتوصيه شده‌ است‌. جالب‌ اينكه‌ اين‌ مفهوم‌ هرگز توسط‌ غيرمسلمان ان‌ چهارده‌ قرن‌پيش‌ مورد چالش‌ واقع‌ نشده‌ و آن‌ گروه‌ از اهالي‌ مكه‌ كه‌ با مسلمانان‌ اختلاف‌نظر داشتند و در زمان‌هاي‌ بعدي‌ آيات‌ را شنيدند، تاكنون‌ هرگز لب‌ به‌ سخن‌نگشوده‌اند تا بگويند آنچه‌ در قرآن‌ آمده‌، جديد نيست‌ و مي‌دانند كه‌ حضرت‌محمد(ص‌) آن ‌ مطالب‌ را از كجا آورده‌ است‌. آنها هرگز نتوانستند در خصوص‌ صحت‌ادعايشان‌ هماوردطلبي‌ كنند، زيراقرآن‌ واقعاً جديد بود! در تأييد توصيه‌ قرآن‌ مبني‌ بر تحقيق‌ نسبت‌ به‌ اطلاعات‌مطرح‌ شده‌ در آن‌، عمربن‌ خطاب‌ در هنگام‌ خلافت‌ خود گروهي‌ از مردان‌ را برگزيدو مأمور يافتن‌ سد ذوالقرنين‌ كرد. قبل‌ از نزول‌ قرآن‌، اعراب‌ درباره‌ اين‌ سدهرگز چيزي‌ نشنيده‌ بودند، اما چون‌ قرآن‌ آن‌ را توصيف‌ كرد، كنجكاو به‌ كشف‌ آن‌شدند و دريافتند در منطقه‌اي‌ موسوم‌ به‌ دوربند در اتحاد شوروي‌ (سابق‌) وجوددارد. در اينجا بايد تأكيد كرد بيان‌ قرآن‌درباره‌ چيزهاي‌ بسياري‌ صحيح‌ است‌، اما هميشه‌ صحت‌ مطالب‌ يك‌ كتاب‌ به‌ معناي‌تأييد وحي‌ الهي‌ بودن‌ آن‌ نيست‌. مثلاً كتاب‌ راهنماي‌ تلفن‌ تمام‌ اطلاعاتش‌صحيح‌ است‌، اما اين‌ نكته‌ بدان‌ معنا نيست‌ كه‌ از جانب‌ خدا ناز ل‌ شده‌ است‌.مسأله‌ واقعي‌ در آن‌ است‌ كه‌ بايد دلايلي‌ از منبع‌ اطلاعات‌ قرآن‌ اقامه‌ كند.هيچ‌كس‌ نمي‌تواند بدون‌ مدارك‌ كافي‌ به‌ آساني‌ منكر اصالت‌ قرآن‌ شود. به‌راستي‌، اگر كسي‌ يك‌ اشتباه‌ يافت‌، حق‌ دارد از آن‌ سلب‌ صلاحيت‌ كند. اين‌دقيقاً همان‌ چي زي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ انسان‌ را به‌ آن‌ ترغيب‌ مي‌كند. زماني‌، پس‌ از ارائه‌ درسي‌ در آفريقاي‌جنوبي‌، مردي‌ به‌ سراغم‌ آمد ، او در خصوص‌ گفته‌ام‌ بسيار عصبي‌ بود و ادعا كرد:«امشب‌ به‌ خانه‌ مي‌روم‌ و يك‌ اشتباه‌ در قرآن‌ مي‌يابم‌» و من‌ گفتم‌: «اين‌كار عاقلانه‌ترين‌ چيزي است كه شما گفته ايد . »كه‌ نسبت‌ به‌ اصالت‌ قرآن‌ شك‌دارند ، نياز به اتخاذ آن دارند . زيرا قرآن‌ خود چنين‌ چالشي‌ را تشويق‌ كرده‌است‌. پس‌ از پذيرش‌ اين‌ مبارزه‌طلبي‌ قرآن‌ وكشف‌ اينكه‌ تمام‌ مطالبش‌ حقيقت‌ دارد، مردمان‌ از آنجا كه‌ نمي‌توانند صحت‌مطالب‌ آن‌ را مردود اعلام‌ كنند، لاجرم‌ به‌ آن‌ معتقد خواهند شد. اصولاً، قرآن‌خود منزلت‌ خويش‌ را كسب‌ كرده‌، زيرا مخالفانش‌ صحت‌ آن‌ را به‌ اثبات‌ مي‌رسانند. يك‌ واقعيت‌ اساسي‌ درباره‌ اصالت‌ قرآن‌كه‌ به‌ اندازه‌ كافي‌ مورد بحث‌ قرار نگرفته‌، اين‌ است‌ كه‌ صرف‌ ناتواني‌ فرد دراينكه‌ شخصاً پديده‌اي‌ را تشريح‌ كند، او را ملزم‌ به‌ قبول‌ وجود اين‌ پديده‌،يا قبول‌ توضيح‌ ديگران‌ از آن‌ نمي‌كند. يعني‌ به‌ صرف‌ اين كه‌ شخصي‌ قادر به‌تشريح‌ چيزي‌ نباشد، به‌ معناي‌ آن‌ نيست‌ كه‌ بايد توضيح‌ ديگران‌ نسبت‌ به‌ آن‌را پذيرا شود، بلكه‌ امتناع‌ شخص‌ از قبول‌ توضيحات‌ ديگران‌، مسؤوليت‌ اثبات‌ ويافتن‌ پاسخ‌ معقول‌ را به‌ خودش‌ باز مي‌گرداند. اين‌ فرضيه‌ عمومي‌، در بسياري‌از مفاهيم‌ زندگي‌ نمايان‌ مي‌شود ولي‌ عجيب‌ترين‌ تناسب‌ را با هماوردطلبي‌ قرآن‌دارد. زيرا شخصي‌ كه‌ بگويد: «آن‌ را باور ندارم‌»، اين‌ مخمصه‌ را براي‌ خودايجاد مي‌كند. شخص‌ در آغاز امتناع‌، اگر احساس‌ كندساير پاسخ‌ها ناكافي‌ است‌، ملزم‌ خواهد شد كه‌ شخصاً توضيحي‌ بيابد. در واقع‌، دريك‌ آيه‌ قرآن‌ كه‌ من‌ همواره‌ ديده‌ام‌ آن‌ را به‌ زبان‌ انگليسي‌ به‌ غلط‌ترجمه‌ كرده‌اند، الله‌ به‌ انساني‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ به‌ حقيقت‌ ت وضيح‌ داده‌شده‌ به‌ او گوش‌ فرا داده‌ است‌. اين‌ آيه‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ او در وظيفه‌اش‌تنها گذاشته‌ شده‌، زيرا پس‌ از اينكه‌ اين‌ اطلاعات‌ را شنيد، بدون‌ بررسي‌ صحت‌آنچه‌ شنيده‌، آن‌ را ترك‌ كرده‌ است‌. به‌ عبارت‌ ديگر، شخص‌ اگر چيزي‌ را شنيد وآن‌ را بررس ي‌ نكرد تا ببيند آيا درست‌ است‌ يا خير، گناهكار است‌. ادامه دارد Golestan Quran Weekly, Serial 124, No 80
24
نسخه‌ هاي‌ كهن‌ كلام الله
كاظم‌ مدير شانه‌چي‌ استاد دانشگاه‌ مشهد تاكنون‌ در خصوص‌ هيچ‌ كتابي‌ به‌ اندازه‌ قرآن‌ سخن‌ گفته‌ نشده‌و پيرامون‌ آن‌، كتاب‌ و مقاله‌ نوشته‌ نشده‌ است‌، زيرا اگرچه‌ تورات‌ و انجيل‌به‌ زبان‌هاي‌ بيشتري‌ ترجمه‌ شده‌، ولي‌ از لحاظ‌ مباحث‌ مختلف‌ و تفسيرهاي‌متعدد و جهات‌ عديده‌اي‌ كه‌ در اطراف‌ قر آن‌ از ديرزمان‌ به‌ رشته‌ تحرير و تأليف‌درآمده‌، قرآن‌ بر ساير كتاب‌هاي‌ مقدس‌ پيشي‌ دارد و حتي‌ از لحاظ‌ فزوني‌ نسخه‌هاي‌منتشره‌ مي‌توان‌ قرآن‌ را بر ساير كتب‌ مقدم‌ دانست‌. زيرا مسلمانان‌ را عقيده‌بر آن‌ است‌ كه‌ نوشتن‌ و خواندن‌ قرآن‌ و حتي‌ نگاه‌ كرد ن‌ به‌ خط‌ مصحف‌، ثواب‌دارد و به‌ همين‌ جهت‌ كساني‌ را مي‌شناسيم‌ كه‌ در عمر خود بيش‌ از صد قرآن‌ باسر انگشت‌ همت‌ و به‌ انگيزه‌ درك‌ ثواب‌ نوشته‌اند و چه‌بسا كساني‌ كه‌ صدها قرآن‌خريداري‌ و براي‌ تلاوت‌ به‌ اماكن‌ مقدسه‌ و متبركه‌ هديه‌ كرده‌اند و اگر ر سمي‌را كه‌ بين‌ ايرانيان‌ در تلاوت‌ جزوه‌هاي‌ قرآن‌ در مجالس‌ ختم‌ وجود دارد و به‌همين‌ انگيزه‌ كتابت‌ و خريداري‌ شده‌، و وقف‌ سي‌ جزء و شصت‌ پاره‌ و صدوبيست‌پاره‌ معمول‌ است‌ بر تعداد قرآن‌هاي‌ تمام‌ اضافه‌ كنيم‌، عددي‌ حيرت‌آور در قرآن‌هاي‌دست‌نويس‌ و چاپي‌ ملاحظه‌ خواهد شد. چنان‌كه‌ رسم‌ عمّجزء در مكتب‌خانه‌هاي‌ سابق‌و شمار عمّجزءهايي‌ كه‌ نوباوگان‌ مسلمان‌ طي‌ مدت‌ آموزش‌ قرآن‌ اوراق‌ مي‌كردند،شمار قرآن‌هاي‌ منتشره‌ را به‌ گزافه‌ بيشتر مانند مي‌كند تا به‌ حقيقت‌. تاريخ‌آغاز كتابت‌ قرآن‌ از زمان‌ رسول‌ اكرم‌(ص‌) شروع‌ مي‌شود. چه‌ آن‌ حضرت‌ براي‌نوشتن‌ بخش‌هاي‌ قرآن‌ كه‌ به‌ حضرتش‌ وحي‌ مي‌شد چند نفر را مأمور فرموده‌ بود تاآنچه‌ را وحي‌ مي‌شود بر آنان‌ تلاوت‌ كند تا ثبت‌ و ضبط‌ كنند. اين‌ كسان‌ به‌كتاب‌ وحي‌ معروف‌ و غير از نويسندگان‌ نامه‌ها و قراردادهاي‌ آن‌ حضرت‌ با اشخاص‌و يا قراردادهاي‌ اشخاص‌ كه‌ در حضور آن‌جناب‌ انجام‌ مي‌شد، بودند. ازصحابه‌ رسول‌ اكرم‌(ص‌)، حضرت‌ علي‌(ع‌)و ابي‌بن‌ كعب‌ و مسعود موفق‌ شدند قرآنكريم به خط كوفي قطع بيضايي قرن 3-4 قمري آغازسوره يونس قرآن‌ جامعي‌ براي‌ خودبنويسند. در اين‌ سه‌ قرآن‌ (چنان‌كه‌ نقل‌ شده‌ است‌) ترتيب‌ بعضي‌ سوره‌ها مطابق‌ترتيب‌ معمول‌ در قرآن‌هاي‌ موجود نيست‌ و بين‌ هر يك‌ با ديگري‌ نيز، در ترتيب‌اختلاف‌ است‌. ولي‌ نام‌ سوره‌ها در هر سه‌ قرآن‌ با اختلاف‌ اندكي‌ وجود دارد . درقرآن‌ ابن‌ مسعود و ابي‌بن‌ كعب‌، ترتيب‌ سوره‌ها مشابه‌ ترتيب‌ حاضر است‌. بدين‌معني‌ كه‌ سوره طوال‌، با آنكه‌ در مدينه‌ نازل‌ شده‌ و از سور مكي‌ متأخر است‌، درآغاز قرآن‌ و سور قصار در آخر قرار گرفته‌ است‌. منتها در ترتيب‌ سوره ها پس‌ و پيش‌ در دو مصحف‌ ياد شده‌ وجوددارد. مثلاً در قرآن‌ ابن‌ مسعود سوره‌ انفال‌، در رديف‌ بيست‌وپنجم‌ و در ترتيب‌ابي‌بن‌ كعب‌ در رديف‌ نهم‌ قرار گرفته‌، و حال‌ آنكه‌ در قرآن‌ حاضر هشتمين‌ سوره‌است‌. يا سوره‌ ياسين‌ در ترتيب‌ ابن‌ مسعود بيست‌ونهم‌ و در م صحف‌ ابي‌بن‌ كعب‌،سي‌وسومين‌ بوده‌ است‌. و بالاخره‌ مجموع‌ سوره‌ها در مصحف‌ ابي‌بن‌ كعب‌ 116 بوده‌است‌ (با اينكه‌ سوره‌ فيل‌ و قريش‌ را يكي‌ به‌حساب‌ آورده‌)، ولي‌ در قرآن‌موجود 114 سوره‌ است‌، و در قرآن‌ ابن‌ مسعود، سوره‌هاي‌ حمد، فلق‌ و ناس‌، موجودنيست ‌. قرآن‌موجود، چنان‌كه‌ مي‌دانيم‌، به‌ دستور خليفه‌ اول‌ ابوبكر، توسط‌ زيد بن‌ ثابت‌گردآوري‌ شد. زيدگويد: پس‌ از جنگ‌ يمامه‌ كه‌ تعداد كثيري‌ از صحابه‌ رسول‌ اكرم‌ و قراء قرآن‌ كشته‌ شدند، ابوبكر به‌ دنبال‌ من‌ فرستاد و گفت‌اينك‌ عمر حاضر است‌ و مي‌گويد قاريان‌ قرآن‌ در يمامه‌ شهيد شده‌اند و اگرپيشامدي‌ نظير آن‌ تكرار شود، خوف‌ آن‌ است‌ كه‌ قسمتي‌ از قرآن‌، كه‌ توسط‌ آنان‌حفظ‌ شده‌ بود و نقل‌ مي‌شد، از بين‌ برو و چون‌ تو مردي‌ عاقل‌ و از كاتبان‌ وحي‌هستي‌ قرآن‌ را جمع‌آوري‌ كن‌. لذا، من‌ قرآن‌ را از روي‌ نوشته‌هاي‌ اصلي‌ جمع‌آوردم‌(صحيح‌ بخاري‌- كامل‌التواريخ‌). به‌ نقل‌ يعقوبي‌، در اين‌ كار، جمعي‌ كه‌شمارشان‌ به‌ بيست‌وپنج‌ تن‌ مي‌رسيد، به‌ وي‌ كمك‌ كردند كه‌ از آن‌جمله‌ عبدا لله‌بن‌ زبير و عبدالرحمن‌ بن‌ حارث‌ بن‌ هشام‌ از اعضاي‌ ثابت‌ لجنه‌ جمع‌ قرآن‌بودند. قرآن كريم به خط كوفي قطع بيضايي قرن 3-4 قمري آغازسوره القيامه مؤلف‌التمهيد نوشته‌ است‌: نخست‌ زيدبن‌ ثابت‌ با تني‌ چند به‌ اين‌ كار آغاز كردند ولي‌بعداً ابي‌بن‌ كعب‌ عهده‌دار قرائت‌ و زيد متعهد كتابت‌ شد و قرآن‌ بدين‌ ترتيب‌جمع‌آوري‌ شد و مجموعه‌ مزبور نزد ابوبكر و پس‌ از وي‌ نزد عمر، موجود و مرجع‌مردم‌ بود. پس‌ از درگذشت‌ عمر قرآن‌ نزد دخترش‌ حفصه‌ (همسر رسول‌ اكرم‌) نگهداري‌مي‌شد تا زمان‌ خليفه‌ سوم‌ (عثمان‌) كه‌ چون‌ اختلافاتي‌ در قرائت‌ قرآن‌ به‌وجودآمد، به‌ دستور خليفه‌، قرآن‌ را از حفصه‌ براي‌ استنساخ‌ گرفتند و از روي‌ آن‌چند نسخه‌ نوشته‌ و پس‌ از رد نسخه‌ ا صلي‌ به‌ حفصه‌، يكي‌ از نسخه‌هاي‌ مكتوبه‌را در مدينه‌ نزد خود نگهداري‌ كرده‌ و بقيه‌ را به‌ ترتيب‌ به‌ مكه‌، بصره‌، كوفه‌،مصر و شام‌ براي‌ مراجعه‌ مردم‌ و نسخه‌برداري‌ از روي‌ آن‌ فرستادند 1 ، و بدين‌ترتيب‌ كار نسخه‌نويسي‌ قرآن‌ آغاز شد. ازصحابه‌ رسول‌ اكرم‌ كه‌ قرآن‌ را جمع‌آوري‌ و كتابت‌ كرده‌اند ابوموسي‌ اشعري‌ ومقدادبن‌ اسود و معاذ بن‌ جبل‌ قابل‌ اشاره‌اند، و قبل‌ از يكسان‌سازي‌ مصاحف‌توسط‌ عثمان‌، اهل‌ كوفه‌ به‌ قرآن‌ ابن‌مسعود و اهل‌ بصره‌ به‌ قرآن‌ ابوموسي‌ واهل‌ دمشق‌ به‌ قرآن‌ م قداد و ساير اهالي‌ شام‌ به‌ قرآن‌ ابي‌ قرائت‌ مي‌كردند. 2 ازاين‌ قرآن‌ها بعداً اثري‌ نمي‌بينيم‌ و بعيد نيست‌ به‌ دستور خليفه‌ سوم‌ (عثمان‌)براي‌ رفع‌ اختلافات‌ مسلمين‌ قرآن‌هاي‌ مزبور را از بين‌ برده‌ باشند، گرچه‌ دركتاب‌ المصاحف‌ سجستاني‌ (ص‌ 15) آمده‌ كه‌ ابن‌ مسعود حاضر نشد قرآن‌ خويش‌ را به‌عثمان‌ تحويل‌ ده د. به‌ هر حال‌ چون‌ قرآن‌ حضرت‌ علي‌بن‌ ابي طالب‌ نزد خود آن‌حضرت‌ محفوط‌ بود و مانند ديگر قرآن‌ها در دسترس‌ قرار نداشت‌، از گزند نابودي‌مصون‌ ماند. قرآن‌هايي‌كه‌ توسط‌ لجنه‌ مزبور نوشته‌ شد غير از نسخه‌ نخست‌ كه‌ به‌ «الامام‌» شهرت‌ يافت‌،شش‌ قرآن‌ تمام‌ بوده‌ است‌ كه‌ به‌ ترتيب‌ به‌ مكه‌، كوفه‌، بصره‌، شام‌، بحرين‌و يمن‌ فرستاده‌ شد. يعقوبي‌ از قرآن‌هايي‌ كه‌ به‌ شهرها فرستادند، قرآن‌ مصر وجزيره‌ ر ا نام‌ برده‌ است‌. هرنسخه‌ از قرآن‌هاي‌ ياد شده‌ براي‌ اهل‌ آن‌ ديار مرجع‌ بود كه‌ از روي‌ آن‌ نسخه‌برداري‌مي‌كردند و در مورد اختلاف‌ قرائت‌ به‌ آن‌ رجوع‌ مي‌شد، چنان‌كه‌ احياناً در مورداختلاف‌ مصاحف‌ شهرها، مرجع‌ كلية‌ بلاد قرآن‌ مدينه‌ (الامام‌) بود. عثمان‌با هر قرآن‌ يك‌ نفر قاري‌ نيز بدان‌ شهر روانه‌ ساخت‌ تا قرآن‌ را بر مردم‌ قرائت‌كند. مثلاً به‌ كوفه‌ اباعبدالرحمن‌ سلمي‌ و به‌ بصره‌ عامربن‌ عبدالقيس‌ و در خودمدينه‌ زيد بن‌ ثابت‌ عهده‌دار اين‌ مهم‌ بودند. اين‌مصاحف‌ كه‌ به‌ قرآن‌هاي‌ عثمان‌ معروف‌ است‌، تا مدت‌ها محفوظ‌ بود، چنان‌كه‌ياقوت‌ حموي‌ متوفاي‌ 626 هجري‌ در معجم‌البلدان‌ (ج‌ 2، ص‌ 469) نوشته‌: «در جامع‌دمشق‌ قرآن‌ عثمان‌ وجود داشت‌.» و صاحب‌ مالك‌ الانصار، ابن‌ فضل‌الله‌ عمري‌،متوفاي‌ 749 نيز از قرآن‌ دمشق‌ ياد كرده‌ و ابن‌ كثير متوفاي‌ 774 نيز آن‌ راديده‌ و توصيف‌ كرده‌ است‌. 3 ابن‌بطوطه‌ متوفاي‌ 779 مشاهدات‌ خود را نسبت‌ به‌ قرآن‌ مزبور چنين‌ مرقوم‌ داشته‌:«قرآن‌ در خزانه‌اي‌ در قسمت‌ شرقي‌ مسجد نگهداري‌ مي‌شود، و هر جمعه‌ بعد از نمازدر خزانه‌ را مي‌گشايند و مردم‌ براي‌ زيارت‌ قرآن‌ ازدحام‌ مي‌كنند، و در مواردترافع‌، كسي‌ كه‌ مي‌بايست‌ سوگند ياد كند در مقابل‌ اين‌ قرآن‌ قسم‌ مي‌خورد.» به‌نقل‌ خطط‌ شام‌ 4 اين‌ قرآن‌ تا سال‌1310 هجري‌ در مسجد دمشق‌ وجود داشته‌ ولي‌ در آن‌ سال‌ ضمن‌ آتش‌سوزي‌ مسجد نابودشده‌ است‌. ابن‌بطوطه‌ از قرآن‌ ديگري‌ كه‌ منسوب‌ به‌ عثمان‌ بوده‌ و اثر خون‌ وي‌ بر روي‌ آن‌ديده‌ مي‌شد و خودش‌ آن‌ را در مسجد كوفه‌ مشاهده‌ كرده‌، نام‌ برده‌ است‌. هم‌اكنون‌چند قرآن‌ كه‌ منسوب‌ به‌ عثمان‌ است‌ (يعني‌ از قرآن‌هايي‌ كه‌ به‌ دستور وي‌نوشته‌ شده‌ نه‌ به‌ خط‌ او) در مصر، تركيه‌ و تاشكند وجود دارد كه‌ عبارت‌ است‌از: 1ـقرآن‌ مصر: اين‌ قرآن‌ در خزانه‌مشهد حسيني‌ قاهره‌ نگهداري‌ مي‌شود و به‌ خط‌ كوفي‌ قديم‌ و داراي‌ قطع‌ و حجمي‌بزرگ‌ است‌. 2ـقرآن‌ تركيه‌: اين‌ قرآن‌ كه‌ نخست‌در موصل‌ بوده‌ و هنگام‌ حمله‌ تاتار به‌ غارت‌ رفته‌ و از آن‌ پس‌ به‌ مركز خلافت‌عثماني‌ (اسلامبول‌) برگشته‌ است‌، اكنون‌ در خزانه‌ «الامانه‌» تحت‌ شماره‌ 1نگهداري‌ مي‌شود، و ميكروفيلم‌ آن‌ به‌ شماره‌ 10 در «معهدالمخطوطات‌العربيه‌»قاهر ه‌ موجود است‌. 3ـقرآن‌ تاشكند: گمان‌ مي‌رود اين‌قرآن‌ ضمن‌ يورش‌هاي‌ تيمور به‌ بلاد اسلامي‌ به‌ سمرقند منتقل‌ شده‌ باشد. 5 قرآن‌ مزبور مدتي‌ در زمان‌ سلطنت‌تزارها به‌ پطروگراد (لنين‌گراد فعلي‌) برده‌ شده‌ بود. پس‌ از انقلاب‌ روسيه‌ به‌تاشكند (مركز اسلامي‌ جمهوري‌ ازبكستان‌) مرجوع‌ گرديد، و هم‌اكنون‌ در خزانه‌اي‌تحت‌ نظارت‌ حكومت‌ نگهداري‌ مي‌شود. ازاين‌ قرآن‌ به‌ سال‌ 1905 ميلادي‌ 6 در زمان‌ تزار پنجاه‌ يا سيصد 7 نسخه‌ عكسي‌ به‌ همان‌ قطع‌ (50×67 سانتي‌متر) چاپ‌ و انتشار يافت‌ كه‌اينك‌ نسخه‌اي‌ از آن‌ در مركز اسلامي‌ تاشكند نگهداري‌ مي‌شود، و اينجانب‌ آن‌ راديده‌ است‌. نيز نسخه‌اي‌ از آن‌ در كتابخانه‌ سلطنتي‌ سابق‌ تهران‌ موجود است‌. قرآن‌ حضرت‌ علي‌(ع‌): اول‌ كسي‌كه‌ پس‌ از پيغمبر به‌ جمع‌آوري‌ قرآن‌ پرداخت‌ علي‌بن‌ ابيطالب‌(ع‌) بود و اين‌كار را به‌ دستور پيغمبر و حسب‌الوصيه‌ آن‌ حضرت‌ انجام‌ داد. 8 علي‌(ع‌)قرآن‌ را به‌ ترتيب‌ نزول‌ و با بيان‌ سبب‌ نزول‌ و محلي‌ كه‌ نازل‌ شده‌ بود جمع‌آوري‌فرمود. ابن‌نديم‌ مي‌نويسد: علي‌(ع‌) پس‌ از درگذشت‌ پيغمبر قسم‌ ياد كرد كه‌ تا قرآن‌ را جمع‌آوري‌نكند ردا نيفكند. لذا تا سه‌ روز از خانه‌ بيرون‌ نشد تا قرآن‌ را جمع‌آورد. ازسخن‌ ابن‌نديم‌ چنين‌ استنباط‌ مي‌شود كه‌ علي‌ قرآن‌ را قبلاً نوشته‌ بود و پس‌از فوت‌ پيغم بر فقط‌ اوراق‌ نوشته‌ را گردآورد. زيرا مفاد كلمه‌ «جَمَع‌» غير از«كَتَب‌» است‌، بعلاوه‌ كه‌ نويسنده‌ هر چه‌ هم‌ چيره‌دست‌ باشد ممكن‌ نيست‌ طي‌سه‌ روز قرآن‌ تمامي‌ را بنويسد. نيزبعيد به‌ نظر مي‌رسد كه‌ علي‌(ع‌) قرآن‌ را از حفظ‌ نوشته‌ باشد. بنابراين‌ لازم‌ است‌از روي‌ قرآني‌ جمع‌آوري‌ كرده‌ يا به‌ ترتيب‌ رونويس‌ كند. در هيچ‌ مدركي‌ نيست‌كه‌ علي‌ قرآن‌ را از روي‌ قرآن‌ ديگري‌ از صحابه‌ يا از نوشته‌هاي‌ متفرق‌ قرآن‌كه‌ در مسجد پيغمبر گذارده‌ شده‌ بود گرد آورده‌ باشد و اين‌ خود قرينه‌ايست‌ كه‌علي‌(ع‌) قبلاً خود قرآن‌ را همزمان‌ نزول‌ و به‌ همان‌ ترتيب‌ نوشته‌ بود وپيغمبر كه‌ از كار علي‌(ع‌) و سابقه‌ قرآن‌ دست‌نويس‌ وي‌ اطلاع‌ داشته‌ است‌ به‌ او توصيه‌فرموده‌ كه‌ قرآن‌ را جمع‌آوري‌ و مرتب‌ نمايد كه‌ چون‌ كتب‌ سابقه‌، دست‌خوش‌تفرقه‌ و نابودي‌ نگردد. ابن‌ جزي‌در كتاب‌التسهيل‌ 9 فرمايد: قرآن‌در زمان‌ رسول‌ اكرم‌ در صحف‌ و اوراقي‌ پراكنده‌ و در گنجينه‌ صدور اصحاب‌ محفوظ‌بود، و چون‌ پيغمبر درگذشت‌ علي‌(ع‌) آن‌ را به‌ ترتيب‌ نزول‌ جمع‌آوري‌ و مرتب‌ساخت‌. همين‌ سخن‌ را مفيد در مسائل‌ السرويه‌ 10 نقل‌ مي‌كند. ازآنچه‌ ياد شد چنين‌ مستفاد مي‌شود كه‌ قرآن‌ علي‌(ع‌) برخلاف‌ قرآن‌ موجود به‌ترتيب‌ نزول‌ جمع‌آوري‌ شده‌ بود. يعني‌ سوره‌هاي‌ قصار، كه‌ معمولاً در مكه‌ نازل‌گرديده‌، در آغاز قرآن‌ و سوره‌هاي‌ طوال‌، كه‌ در مدينه‌ وحي‌ شده‌، بعد از آن‌قرار گرفته‌ است‌. بع لاوه‌ كه‌ شأن‌ نزول‌ آيات‌ نيز در آن‌ ثبت‌ شده‌ و ناسخ‌ ومنسوخ‌ احكام‌ تعيين‌ گرديده‌ است‌. قرآنكريم به خط نسخ با ترجمه فارسي قطع وزيري بزرگ قرن 8 قمري يعقوبي‌ در تاريخ‌ خود ترتيب‌ سوره‌هاي‌ قرآن‌ علي‌(ع‌) را مي‌آورد.ابن‌ نديم‌ در كتاب‌ الفهرست‌ كه‌ به‌ سال‌ 377 نوشته‌ است‌، جايي‌ كه‌ نام‌ ازقرآن‌ علي‌(ع‌) مي‌برد، براي‌ ترتيب‌ مصحف‌ علي‌(ع‌) محلي‌ را باز گذاشته‌ كه‌ظاهراً موفق‌ نشده‌ است‌ از روي‌ قرآني‌ كه‌ به‌ خط‌ آن‌ حضرت‌ ديده‌، سور را ثبت‌كند و اين‌ خود شاهدي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ علي‌(ع‌) به‌ ترتيبي‌ ديگر بوده‌ است‌. قرآن‌علي‌(ع‌) تا زمان‌ ابن‌ نديم‌ (اواخر قرن‌ چهارم‌) وجود داشته‌، و چنان‌كه‌ درفهرست‌ است‌ وي‌ آن‌ را نزد ابويعلي‌ حمزه‌ حسيني‌ مشاهده‌ كرده‌ است‌. مقريزي‌، متوفاي‌ 845 هجري‌ قمري‌، در خطط‌ مصر (المواعظ‌ والاعتبار بذكر الخطط‌ و الا´ثار) از قرآني‌ كه‌ به‌ خط‌ علي‌بن‌ ابيطالب‌ دركتابخانه‌ خلفاي‌ فاطمي‌ مصر وجود داشته‌ ياد مي‌كند. اين‌ قرآن‌ در جامع‌ عتيق‌مصر در محفظه‌اي‌ از نقره‌ نگهداري‌ مي‌شده‌ كه‌ مأمون‌ بطائحي‌، وزير آمربالله‌،خليفه‌ فاطمي‌ مصر، دستور داد محفظه‌اي‌ زرين‌ براي‌ آن‌ ساختند 11 ، و هم‌ اينك‌قرآني‌ منسوب‌ به‌ آن‌ حضرت‌ در خزانه‌ حرم‌ حسيني‌ قاهره‌ موجود است‌ كه‌ بعيدنيست‌ همان‌ قرآن‌ جامع‌ عتيق‌ مصر باشد كه‌ به‌ اين‌ محل‌ انتقال‌ يافت ه‌ است‌. سيدجمال‌الدين‌ داوودي‌ حسني‌ مشهور به‌ ابن‌ عنبه‌ متوفاي‌ 825 در كتاب‌ عمدة‌الطالب‌في‌ انساب‌ آل‌ ابيطالب‌ از قرآني‌ كه‌ در خزانه‌ حضرت‌ امير (در نجف‌) وجود داشته‌ياد مي‌كند، و نيز از مصحفي‌ كه‌ خود به‌ خط‌ آن‌ جناب‌ در مزار عبيدالله‌ بن‌ علي‌مشاهده‌ كرد ه‌ است‌ نام‌ مي‌برد. ولي‌ تا چه‌ حد اين‌ قرآن‌ با قرآن‌ خزانه‌ علوي‌و آن‌ با قرآني‌ كه‌ در مصر است‌ مرتبط‌ باشد محتاج‌ به‌ بررسي‌ بيشتر و مجالي‌واسع‌تر است‌. هم‌اكنون‌قرآني‌ در خزانه‌ علوي‌ نجف‌ اشرف‌ موجود است‌ (فهرست‌ مخطوطات‌ الروضه‌، ص‌ 14)كه‌ به‌ نقل‌ بعضي‌ اهل‌ تحقيق‌ چنان‌كه‌ خواهيم‌ ديد همان‌ قرآني‌ است‌ كه‌ صاحب‌عمدة‌الطالب‌ از آن‌ ياد مي‌كند، و ممكن‌ است‌ مصحف‌ مزار عبيدالله‌ بن‌ علي‌قسمتي‌ از اجزاء همين‌ قرآن‌ بوده‌ است‌. دوست‌ دانشمندم‌ جناب‌ آقاي‌ سيداحمدحسيني‌ اشكوري‌ (در فهرست‌ خزانة‌الروضة‌الحيدريه‌) از وسوعة‌العتبات‌ المقدسه‌(قسم‌ النجف‌) نقل‌ مي‌كند كه‌ در سال‌ 755 هجري‌ مهد علوي‌ دچار حريقي‌ شد كه‌بسياري‌ از تحف‌ نادره‌ خزانه‌ از بين‌ رفت‌ و از آن‌ جمله‌ مصحفي‌ بود به‌ خط‌امام‌ در سه‌ جلد. در حاشيه‌ نسخه‌ خطي‌ عمدة‌الطالب‌ موجود در كتابخانه‌ آستان‌قدس‌، به‌ خط‌ حسين‌ كتابدار نسابه‌، يادداشت‌هاي‌ مفيدي‌ ثبت‌ است‌ كه‌ منجمله‌درباره‌ قرآن‌ خزانه‌ غروي‌ مرقوم‌ داشته‌: مصحفي‌ را كه‌ سيد نقيب‌ (ابن‌ عنبه‌حسني‌ نسابه‌ صاحب‌ عمدة‌الطالب‌) در مشهد غروي‌ ملاحظه‌ كرده‌ هم‌اكنون‌ در خزانه‌شريف‌ نجف‌ موجود است‌، منتها قسمت‌ مهمي‌ از آن‌ به‌ كلي‌ سوخته‌ و فقط‌ يك‌ جلدباقي‌ مانده‌ است‌ اين‌ مجلد نيز فاقد حواشي‌ است‌، زيرا تمام‌ حاشيه‌ و كمي‌ ازمتن‌ به‌ آتش‌ سوخته‌ (مقاله‌ اينجانب‌ در شماره‌ 22 نامه‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌). اكنون‌غير از قرآني‌ كه‌ روي‌ ضريح‌ مطهر امام‌ علي‌بن‌ ابيطالب‌ در نجف‌ است‌ دو قرآن‌ديگر در خزانه‌ رضوي‌ مشهد مقدس‌ وجود دارد كه‌ به‌ آن‌ حضرت‌ منسوب‌ است‌: نخست‌قرآني‌ است‌ كه‌ در كتابخانه‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌ نگهداري‌ مي‌شود، و اين‌ قرآن‌ به‌خط‌ كوفي‌ رو ي‌ پوست‌ آهو با رقم‌ «كتبه‌ علي‌بن‌ ابيطالب‌» نوشته‌ شده‌ و در صفحه‌اول‌ وقفنامه‌اي‌ است‌ از شاه‌ عباس‌ صفوي‌ به‌ خط‌ و امضاي‌ شيخ‌ بهايي‌ در سال‌1008 ه كه‌ شيخ‌ قرآن‌ مزبور را دستخط‌ امام‌ معرفي‌ مي‌كند. اين‌ قرآن‌ از آغازسوره‌ هود است‌ تا پايان‌ سوره‌ كهف‌ در 68 برگ‌ (راهنماي‌ گنجينه‌ قرآن‌). ديگرقرآني‌ است‌ كه‌ در مخزن‌ كتابخانه‌ آستان‌ قدس‌ است‌ كه‌ قسمتي‌ از حاشيه‌ آن‌ ازبين‌ رفته‌ و محتمل‌ است‌ اين‌ قرآن‌ بخشي‌ از همان‌ سه‌ جلد قرآن‌ خزانه‌ علوي‌باشد كه‌ از دستخوش‌ حريق‌ به‌ جاي‌ مانده‌ و ضمن‌ تحو لاتي‌ به‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌منتقل‌ شده‌ باشد. چنان‌كه‌، به‌ نوشته‌ حسين‌ نسابه‌ كتابدار، قرآن‌ موجود روي‌ضريح‌ مطهر علوي‌ نيز قسمتي‌ از آن‌ است‌. دراينكه‌ حضرت‌ علي‌(ع‌) قرآني‌ به‌ ترتيب‌ نزول‌ نوشته‌ است‌ جاي‌ شك‌ نيست‌، ولي‌بعيد نيست‌ بعداً قرآني‌ نيز مطابق‌ ترتيب‌ معمول‌ (رسم‌ عثماني‌) مرقوم‌ داشته‌باشد، چه‌ قرآن‌هايي‌ كه‌ به‌ آن‌ حضرت‌ منسوب‌ است‌ و هم‌اكنون‌ در دست‌ است‌12 هيچ‌يك‌ تمام‌ نيست‌ و بعيد نيست‌جمعاً يك‌ قرآن‌ را تشكيل‌ دهد 13 . خط‌ قرآن‌هاي‌ موجود: شك‌نيست‌ كه‌ خط‌ قرآن‌هاي‌ زمان‌ رسول‌ اكرم‌ و عصر صحابه‌ و تابعين‌، كوفي‌ بوده‌است‌. اين‌خط‌ كه‌ گونه‌اي‌ از خط‌ حيري‌ (منسوب‌ به‌ حيره‌، شهري‌ در نزديكي‌ كوفه‌) است‌،قريب‌ به‌ زمان‌ بعثت‌ از عراق‌ به‌ حجاز آمده‌ و در عصر رسول‌ اكرم‌(ص‌) جمعي‌ ازصحابه‌ آن‌ حضرت‌ نوشتن‌ و خواندن‌ اين‌ خط‌ را آموختند. بنابه‌ نوشته‌ بعض‌ محققين‌ اصل‌ خط‌ كوفي‌ خط‌ نبطي‌ است‌ 14 ، و عده‌اي‌ مي‌گوينداز خط‌ سرياني‌ گرفته‌ شده‌ است‌ 15 كه‌ با تحولي‌ به‌ خط‌ كوفي‌ درآمده‌؛ زيرا در كتابت‌ خط‌ كوفي‌ مانند خط‌سرياني‌ الف‌ ضمن‌ كلمه‌ نوشته‌ نمي‌شود. مثلاً به‌ جاي‌ كتاب‌ و رحمان‌ و اسماعيل‌مي‌نويسند: كتب‌ و رحمن‌ و اسمعيل‌. به‌ هرحال‌ خط‌ ديگري‌ نيز همزمان‌ خط‌ كوفي‌ و معاصر دوران‌ رسالت‌ در حجاز وجود داشته‌،و آن‌ خط‌ نبطي‌ است‌ كه‌ بعدها خط‌ نسخ‌ با تحولي‌ از آن‌ پديد آمد و جز مردم‌عربستان‌ بقيه‌ به‌ علت‌ آساني‌ به‌ آن‌ خط‌ مي‌نوشتند 16 . استادبهار در سبك‌شناسي‌ مي‌نويسد: آنچه‌ از مجموع‌ روايات‌ به‌دست‌ مي‌آيد آن‌ است‌ كه‌قلم‌ اسلامي‌ از آغاز همان‌ قلم‌ نبطي‌ بوده‌ كه‌ آن‌ را النسخي‌ و الدارج‌ مي‌ناميدند،و عرب‌ مستقيماً از نبطي‌ متأخر، گرفته‌ بود. اين‌خط‌ از حوران‌ (از شهرهاي‌ قديم‌ شام‌) به‌ حجاز منتقل‌ شده‌ بود. قرآن كريم به خط نسخ قرن 9قمري كتابت ابن الشيخ خطاط عثماني ولي‌ چنان‌كه‌ گفتيم‌ قرآن‌ را معمولاً با خط‌ كوفي‌مي‌نوشتند و اين‌ شيوه‌ بعدها تا چند قرن‌ باقي‌ ماند، و حتي‌ بعضي‌ نوشتن‌ قرآن‌را به‌ خط‌ ديگري‌ روا نمي‌دانستند، بدين‌ دليل‌ كه‌ كتابت‌ قرآن‌ در عصر رسول‌اكرم‌ و عصر صحابه‌ به‌ اين‌ خط‌ بوده‌ است‌ و تغيير اين‌ رويه‌ بدعتي‌ در اسلامي‌است‌.17 بديهي‌است‌ اين‌ استدلال‌ صحيح‌ نيست‌، زيرا وسيله‌ ضبط‌ مطالب‌ در آن‌ زمان‌ منحصر به‌اين‌ خط‌ بوده‌ است‌، و اين‌ دليل‌ نمي‌شود كه‌ اگر خطي‌ ديگر پيدا شود نبايد قرآن‌را به‌ آن‌ خط‌ نوشت‌. چنان‌كه‌ وسيله‌ نقل‌ و انتقال‌ در زمان‌ پيغمبر، شتر وساير چارپايان‌ بوده‌ و با رفع‌ اين‌ انحصار، دليلي‌ بر منع‌ ساير وسائل‌ مستحدثه‌و وسائط‌ نقليه‌ حاضر كه‌ سهل‌تر است‌ نيست‌. چه‌ طبق‌ اين‌ استدلال‌ مي‌بايست‌ ازكاغذ و چاپ‌ هم‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ وجود نداشته‌ براي‌ كتابت‌ قرآن‌ در اين‌ زمان‌استفاه‌ نكرد.18 قرآن‌هايي‌از عصر صحابه‌ در دست‌ است‌ كه‌ گرچه‌ انتساب‌ آن‌ به‌ اشخاصي‌ كه‌ ذكر كرده‌اندقطعيت‌ ندارد، ولي‌ به‌ يقين‌ در آن‌ ميان‌ قرآن‌هايي‌ است‌ كه‌ هم‌عصر صحابه‌ (كه‌تا سده‌ اول‌ هجرت‌ هنوز وجود داشتند) است‌. از جمله‌ قرآن‌هايي‌ كه‌ به‌ مشاهيراصحاب‌ رسو ل‌ اكرم‌ منسوب‌ است‌، غير از قرآن‌ عثمان‌ و علي‌(ع‌) كه‌ نام‌ برديم‌،سه‌ بخش‌ قرآن‌ است‌ منسوب‌ به‌ حضرت‌ امام‌ حسن‌بن‌ علي‌ مجتبي‌(ع‌). نخست‌قرآني‌ است‌ در گنجينه‌ قرآن‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌ به‌ شماره‌ 12 كه‌ شامل‌ جزء بيست‌وسوم‌تا پايان‌ جزء بيست‌وپنجم‌ مي‌باشد، ضمن‌ 122 ورق‌ به‌ قطع‌ بياضي‌ 19 . اين‌ قرآن‌نيز به‌ خط‌ كوفي‌ و بر روي‌ پوست‌ آهو است‌ با رقم‌ حسن‌بن‌ علي‌بن‌ ابيطالب‌ وتاريخ‌ 41 هجري‌. در صفحه‌ اول‌، وقفنامه‌ شاه‌ عباس‌ صفوي‌ است‌ به‌ خط‌ و امضاي‌شيخ‌ بهايي‌ كه‌ خط‌ قرآن‌ را به‌ «امام‌ همام‌ سبط‌الرسول‌... ابي‌محمد الحسن‌عليه‌الصلوة‌ والسلام‌» نسبت‌ داده‌ است‌. دوم‌قرآني‌ است‌ كه‌ بر روي‌ ضريح‌ مطهر علوي‌ در نجف‌ گذارده‌ شده‌ است‌ 20 . سوم‌جزوي‌ است‌ از قرآن‌ در ده‌ برگ‌ بر روي‌ پوست‌ آهو كه‌ در تملك‌ استاد محمود فرخ‌خراساني‌ است‌. اين‌ جزء از آيه‌ دوازدهم‌ سوره‌ نساء آغاز و به‌ آيه‌ هفتم‌ سوره‌توبه‌ ختم‌ مي‌شود، و دستخط‌ حسن‌بن‌ عباس‌ الصفوي‌ بهادرخان‌ و اسماعيل‌ الموسوي‌الحسني‌ بهادر خان‌، مشعر بر زيارت‌ اين‌ جزء، در آن‌ ثبت‌ است‌ 21 . بعيدنيست‌ اين‌ جزء با قرآني‌ كه‌ در آستان‌ قدس‌ رضوي‌ است‌ و هر دو با قرآني‌ كه‌ درروضه‌ علويه‌ است‌ يكي‌ باشد كه‌ تجزيه‌ شده‌ است‌. ضمناً يادآور مي‌شود قرآني‌ كه‌در تملك‌ استاد فرخ‌ است‌ و بيش‌ از ده‌ برگ‌ نيست‌ نمي‌شود شامل‌ حدود 6 جزء قرآن‌باشد (يعني‌ از جزء چهارم‌ تا اواخر جزء دهم‌) و بي‌گمان‌ اوراق‌ متفرقي‌ از قرآن‌منسوب‌ به‌ آن‌ حضرت‌ بوده‌ است‌ كه‌ بدون‌ ترتيب‌ صحافي‌ و تجليد شده‌ است‌. قرآن‌ امام‌ حسين‌(ع‌): ديگرقرآني‌ است‌ منسوب‌ به‌ خط‌ مبارك‌ حضرت‌ ابي‌عبدالله‌، حسين‌بن‌ علي‌(ع‌) بر روي‌پوست‌ آهو در 41 برگ‌ به‌ خط‌ كوفي‌ با رقم‌ «كتبه‌ حسين‌بن‌ علي‌». اين‌ قرآن‌جزء شانزدهم‌ از يك‌ سي‌ پاره‌ است‌ كه‌ از آيه‌ هفتادودوم‌ سوره‌ كهف‌ شروع‌ و به‌آيه‌ آخر سوره‌ طه‌ ختم‌ مي‌شود 22 . قرآن‌ عقبة‌ بن‌ عامر: ديگرقرآني‌ است‌ به‌ قلم‌ كوفي‌ به‌ خط‌ عقبة‌ بن‌ عامر كه‌ به‌ سال‌ 52 هجري‌ نوشته‌است‌. وي‌ از اصحاب‌ رسول‌ اكرم‌ است‌ كه‌ در دمشق‌ سكونت‌ گزيد و به‌ سال‌ 44هجري‌ از طرف‌ معاوية‌ بن‌ ابي‌سفيان‌ والي‌ مصر گرديد، و در سال‌ 58 هجري‌ درآنجا درگذشت‌. وي‌ قرآن ‌ را به‌ صوتي‌ خوش‌ مي‌خواند 23 . در تقريب‌ التهذيب‌ مدت‌امارت‌ وي‌ را در مصر سه‌ سال‌ مي‌نويسد و اضافه‌ مي‌كند كه‌ مردي‌ فقيه‌ و فاضل‌بوده‌ است‌. اين‌ قرآن‌ در كتابخانه‌ الامانه‌ اسلامبول‌ تحت‌ شماره‌ 40 نگهداري‌مي‌شود و ميكروفيلم‌ آن‌ به‌ شماره‌ 10 در معهدالمخطوطات‌ العربيه‌ قاهره‌ موجوداست‌. ضمناً يادآور مي‌شود كه‌ كتب‌خانه‌ الامانه‌ فعلاً در موزه‌ و كتابخانه‌بزرگ‌ طوبقاپوسراي‌ به‌ طور مجزا نگهداري‌ مي‌گردد. قرآن‌ خديج‌ بن‌ معاوية‌: ديگرقرآني‌ است‌ به‌ قلم‌ مغربي‌ به‌ خط‌ خديج‌بن‌ معاوية‌ بن‌ سلمه‌ انصاري‌ كه‌مسلماً غير از پدر رافع‌بن‌ خديج‌ صحابي‌ است‌. به‌ هر حال‌ خديج‌، اين‌ قرآن‌ رابه‌ سال‌ 47 هجري‌ در مدينه‌ قيروان‌ براي‌ امير عقبة‌بن‌ نافع‌ نوشته‌ است‌. اين‌قرآن‌ نيز در كتب‌خا نه‌ الامانه‌ اسلامبول‌ تحت‌ شماره‌ 44 نگهداري‌ مي‌شود، وميكروفيلم‌ آن‌ به‌ شماره‌ 9 در معهدالمخطوطات‌ العربيه‌ قاهره‌ موجوداست‌. ازاينها كه‌ بگذريم‌ قرآن‌هاي‌ زيادي‌ به‌ خط‌ كوفي‌ قديمي‌ ] كه‌ حتي‌ تعدادي‌از آنها فاقد شد و مدّ است‌ كه‌ بعداً در كتابت‌ قرآن‌ مرسوم‌ گرديده‌ است‌ [ بدون‌ نام‌ نويسنده‌ و تاريخ‌ در موزه‌هاو كتابخانه‌ها موجود است‌ كه‌ خط ‌شناسان‌، تحرير آنها را به‌ اختلاف‌ در سده‌ دوم‌و سوم‌ و چهارم‌ هجرت‌ مي‌دانند، و نمونه‌هاي‌ آن‌ را در گنجنيه‌ قرآن‌ آستان‌ قدس‌رضوي‌ و موزه‌ ايران‌ باستان‌ و موزه‌ آستانه‌ قم‌ و كتاب خانه‌ سلطنتي‌ و موزه‌كلاه‌ فرنگي‌ شيراز و كتابخانه‌ وزيري‌ يزد و ديگر كتابخانه‌هاي‌ ايران‌ مي‌توان‌ديد. قرآن به خط كوفي مشرقي كتابت و تذهيب ابوبكر احمدغزنوي ( افغانستان ) قرن 6 قمري قرآن‌هاي‌ قديمي‌ تاريخ‌دار: چنان‌كه‌ اشاره‌ شد غير از قرآن‌هاي‌منسوب‌ به‌ خط‌ ائمه‌ و دو قرآني‌ كه‌ از عقبة‌بن‌ عامر و خديج‌بن‌ معاويه‌ نقل‌شد، ديگر قرآن‌هاي‌ قرون‌ اوليه‌ بدون‌ نام‌ كاتب‌ يا تاريخ‌ كتابت‌ است‌. قديمي‌ترين‌نسخه‌ مورخ‌ قرآن‌ (تا آنجا كه‌ اين‌ فقير اطلاع‌ دارد) قرآن‌ موزه‌ قم‌ است‌ كه‌تاريخ‌ 198 هجري‌ دارد. اين‌ قرآن‌ به‌ خط‌ كوفي‌ و به‌ قطع‌ خشتي‌ است‌. ديگر قرآني‌ است‌ به‌ خط‌ علي‌بن‌ هلال‌معروف‌ به‌ ابن‌ بواب‌ متوفاي‌ 423 هجري‌ كه‌ در تاريخ‌ 391 هجري‌ نوشته‌ و اكنون‌در موزه‌ چستربيتي‌ انگلستان‌ نگهداري‌ مي‌شود. ديگر قرآني‌ است‌ در گنجينه‌ قرآن‌ آستان‌قدس‌ رضوي‌ كه‌ ابوالقاسم‌ منصوربن‌ ابي‌الحسين‌ محمدبن‌ ابي‌ منصور كثير به‌ سال‌393 هجري‌ بر مشهد طوس‌ وقف‌ كرده‌ است‌. مولد نامبرده‌ در هرات‌ و جد وي‌ احمد ازمردم‌ قائن‌ بوده‌ و پدرش‌ ابي‌الحسين‌ كثير وزارت‌ ساماني ان‌ داشته‌ و اصمعي‌شاعر، وي‌ را مدح‌ گفته‌ است‌. ابوالقاسم‌ منصور نيز در زمان‌ سلطان‌ محمود غزنوي‌وزير و صاحب‌ ديوان‌ عرض‌ بوده‌ و به‌ عهد سلطان‌ مسعود، به‌ روايت‌ بيهقي‌، «به‌ديوان‌ عرض‌ مي‌نشست‌ و امير مسعود در باب‌ لشكر با وي‌ سخن‌ مي‌گفت‌»؛ و سپس‌صاح ب‌ ديوان‌ خراسان‌ گرديد 24 . ديگر قرآني‌ است‌ در خزانه‌ علويه‌ (نجف‌)به‌ خط‌ علي‌ بن‌ محمد محدث‌ كه‌ در ري‌ به‌ سال‌ 419 هجري‌ نوشته‌ است‌ 25 . ديگر قرآني‌ است‌ در موزه‌ آستان‌ قدس‌رضوي‌ كه‌ ابوالبركات‌، توسط‌ ابوعلي‌ بن‌ حسوله‌، در رمضان‌ 421 هجري‌ بر مشهدامام‌ ابي‌الحسن‌ علي‌بن‌ موسي‌الرضا(ع‌) وقف‌ نموده‌ است‌. اين‌ ابوعلي‌ حسوله‌كه‌ ثعالبي‌ در تتمة‌اليتيمه‌ و باخرزي‌ در دمية‌القصر شرح‌ حالش‌ را به‌ قلم‌آورده‌ و هر دو با وي‌ معاصر بوده‌اند، وزيري‌ دانشمند و شيعي‌ بوده‌ است‌، و مدت‌هاديوان‌ رسائل‌ مجدالدوله‌ ديلمي‌ را در عهده‌ داشته‌؛ و در سال‌ 420 هجري‌، كه‌سلطان‌ محمود غزنوي‌ بر ري‌ مستولي‌ گرديد، او را گرامي‌ داشته‌ و با خود به‌غزنين‌ برده‌ و دبيري‌ به‌ وي‌ تفويض‌ نمود، و در زمان‌ سلطنت‌ سلطان‌ مسعود بارديگر ديوان‌ رسائل‌ به‌ وي‌ واگذار شده‌ و عمري‌ دراز يافته‌ است‌ 26 . ديگر دو قطعه‌ از مصحف‌ شريف‌ است‌ كه‌ دركتابخانه‌ الازهر قاهره‌ نگهداري‌ مي‌شود و در پايان‌ قسمت‌ دوم‌ نوشته‌: فرغ‌ من‌شكله‌ سنة‌ خمس‌ و ستين‌ و اربعمأه‌ (465 هجري‌) 27 . ديگر قرآني‌ است‌ مذهب‌ كه‌ توسط‌ زيدبن‌الرضابن‌زيد علوي‌ به‌ سال‌ 432 هجري‌ كتابت‌ و تذهيب‌ شده‌ است‌، و در خزانه‌ علويه‌ نجف‌مضبوط‌ است‌ . ديگر جزوات‌ قرآني‌ است‌ به‌ خط‌ و تذهيب‌عثمان‌ بن‌ حسين‌وراق‌ به‌ تاريخ‌ 466 هجري‌ كه‌ اخيراً از داخل‌ يكي‌ از پايه‌هاي‌حرم‌ شريف‌ رضوي‌ پيدا شد و از لحاظ‌ نفاست‌ بي‌نظير است‌. اين‌ جزوات‌ كه‌ هر يك‌داراي‌ سرلوح‌ زرين‌ است‌ اكنون‌ در گنجينه‌ قرآن‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌ نگهداري‌ مي‌شود. اين‌ بود نمونه‌اي‌ از قرآن‌هاي‌ بسيارقديمي‌ مورخ‌ و اما قرآن‌هاي‌ بدون‌ تاريخ‌ يا قرآن‌هاي‌ مورخ‌ به‌ تاريخ‌ پانصدهجري‌ به‌ بعد، بسيار است‌ كه‌ شرح‌ آن‌ هفتاد من‌ كاغذ شود. منابع‌ و مآخذ: 1ـ بعضي‌، نسخه‌هاي‌ دست‌نويس‌ دستوري‌ عثمان‌را چهار و سيوطي‌ پنج‌ و ابن‌ عاشر شش‌ دانسته‌اند كه‌ يكي‌ نزد عثمان‌ و ديگري‌در مدينه‌ براي‌ مراجعه‌ مردم‌ بوده‌ و بعضي‌ هفت‌ و هشت‌ نيز نوشته‌اند (رك‌،تاريخ‌ قرآن‌ آقاي‌ دكتر راميار، ص‌ 104) و ساير قرآن‌هاي‌ م وجود را كه‌ با قرآن‌مزبور اختلاف‌ داشت‌ از بين‌ بردند. 2ـ التمهيد، ص‌ 247 3ـ التمهيد، ص‌ 299 4ـ ج‌ 5، ص‌ 279 5ـ در تاريخ‌ القرآن‌ راميار، ص‌ 106، مي‌نويسد:اين‌ قرآن‌ از دمشق‌ به‌ سمرقند منتقل‌ شده‌ است‌، ولي‌ چنان‌كه‌ ديديم‌ قرآن‌منسوب‌ به‌ عثمان‌ كه‌ در دمشق‌ بوده‌ است‌ تا سال‌ 1310 هجري‌ در آن‌ ديار وجودداشته‌ و احتمال‌ اينكه‌ دو قرآن‌ عثماني‌ در دمشق‌ باشد ب عيد به‌نظر مي‌رسد.علاوه‌ كه‌ هيچ‌يك‌ از مورخين‌ سابق‌الذكر چنين‌ چيزي‌ را ننوشته‌اند. 6ـ تفسير قمي‌؛ ص‌ 745، تاريخ‌ قرآن‌ دكترراميار، ص‌ 106، و معجم‌ المطبوعات‌، ص‌ 1499. 7ـ آقاي‌ دكتر راميار پنجاه‌ نسخه‌ نوشته‌اند،ولي‌ آنچه‌ مسموع‌ اينجانب‌ است‌ سيصد نسخه‌ مي‌باشد. 8ـ ج‌ 1، ص‌ 4، چاپ‌ بيروت‌. 9ـ به‌ نقل‌ مجلسي‌ در بحار، طبق‌ نوشته‌كتاب‌ التمهيد. 10ـ رجوع‌ شود به‌ مقاله‌ اينجانب‌ درباره‌كتابخانه‌هاي‌ اسلامي‌ در شماره‌ 22 و 23 نامه‌ آستان‌ قدس‌. 11ـ و اينجانب‌ دو قرآن‌ كه‌ طبق‌ نوشته‌شيخ‌ بهائي‌ دست‌نويس‌ آن‌ حضرت‌ است‌ در كتابخانه‌ آستان‌ قدس‌ زيارت‌ كرده‌ است‌. 12ـ گرچه‌ دو مصحفي‌ كه‌ در آستان‌ قدس‌رضوي‌ ملاحظه‌ شد به‌ دو قطع‌ و دو نحوه‌ مختلف‌ است‌.
13ـ خط‌ كوفي‌ و نسخ‌ از روي‌ الفباي‌نبطي‌ و سرياني‌ در حدود يك‌ قرن‌ قبل‌ از تاريخ‌ هجري‌ اقتباس‌ شده‌ است‌ (دائرة‌المعارف‌مصاحب‌، 1 903)
14ـ تاريخ‌ قرآن‌ دكتر راميار ص‌ 117 15ـ تاريخ‌ قرآن‌ راميار، ص‌ 117 16ـ مانند مصحف‌ موزه‌ هرات‌ در افغانستان‌.رك‌: الخط‌ العربي‌ الاسلامي‌، ص‌ 155 و الخطاط‌ البغدادي‌، ص‌ 16 17ـ دائرة‌المعارف‌ مصاحب‌ 18ـ راهنماي‌ گنجينه‌ قرآن‌ 19ـ فهرست‌ مخطوطات‌ خزانه‌ الروضة‌الحيدريه‌،ص‌ 15 20ـ لقد تشرف‌ بزيارة‌ هذا المصحف‌ الشريف‌المبارك‌ حسن‌بن‌ عباس‌ الحسني‌ الصفوي‌ بهادرخان‌. قد تشرف‌ بزيارة‌ هذاالتحريرشريف‌ المبارك‌ (كذا) اسماعيل‌ الموسوي‌ الحسني‌ الصفوي‌ بهادرخان‌ في‌ سبع‌ وعشر... في‌ شهر رجب‌ سنه‌ 9 (كه‌ تاريخ‌ تحرير در وصّالي‌ از بي ن‌ رفته‌ است‌). آقاي‌ فرخ‌ مرقوم‌ فرموده‌اند: آنچه‌ برما معلوم‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ در كتابخانه‌ مرحوم‌ ميرزا عسكري‌ امام‌ جمعه‌ بوده‌و جد بنده‌ مرحوم‌ ميرزا حسين‌ جواهري‌ متخلص‌ به‌ عاصي‌ از ورثه‌ امام‌ جمعه‌خريداري‌ كرده‌ و ارثاً به‌ پدرم‌ آسيد احمد جواهري‌ متخلص‌ به‌ دانا رسيده‌ واكنون‌ در دست‌ بنده‌ است‌. (حجت‌الاسلام‌ حاج‌ ميرزا عسكري‌ امام‌ جمعه‌ عموي‌مرحوم‌ حاج‌ سيد حبيب‌ مجتهد و شاعر معروف‌ بوده‌ و فرزند مرحوم‌ حاج‌ ميرزا هدايت‌الله‌فرزند سيد مهدي‌ شهيد ثالث‌ است‌ كه‌ خانواده‌ شهيدي‌ خراسان‌ از احفاد آن‌مرحومند. و خود سيد مهدي‌ شهيد ثالث‌ از اولاد شاه‌ نعمت‌الله‌ ولي‌ بوده‌ و ازاصفهان‌ به‌ خراسان‌ آمده‌ و شهيد شده‌ است‌). 21ـ راهنماي‌ گنجينه‌ قرآن‌، ص‌ 8-13
22ـ تهذيب‌ الاسماء نووي‌، 1 336
23ـ راهنماي‌ گنجينه‌ قرآن‌، به‌ نقل‌ ازلغت‌نامه‌ دهخدا 24ـ فهرست‌ مخطوطات‌ خزانه‌ الحيدريه‌، ص‌14 25ـ راهنماي‌ گنجينه‌ قرآن‌ به‌ نقل‌ ازحواشي‌ راحة‌الصدور و النقض‌ و تاريخ‌ بيهقي‌ 26ـ يادداشت‌هاي‌ سفر مصر از نويسنده‌. 27ـ فهرست‌ مخطوطات‌ خزانه‌ الروضة‌الحيدريه‌، ص‌ 15. Golestan Quran Weekly, Serial 124, No 80
25
قرآن‌،تاريخ‌ و سنت‌هاي‌ الهي‌
مريم‌ پشم‌فروش‌ تاريخ‌ مجموعه‌اي‌از اطلاعات‌ نقلي‌ يا تحليلي‌ درباره‌ درباره‌ گذشته‌ انسان‌هاست‌. ابن‌خلدون‌،انديشمند بلندپايه‌ اسلام‌ كه‌ از بنيان‌گذاران‌ فلسفه‌ تاريخ‌ است‌، در تعريف‌تاريخ‌ گفته‌: «تاريخ‌ دانشي‌ سرچشمه‌ گرفته‌ از حكمت‌ و بيانگر سرگذشت‌ ملت‌ها،سيرت‌ پي امبران‌ و سياست‌ پادشاهان‌ است‌.» قرآن‌ كتاب‌ آسماني‌ ما، به‌عنوان‌ يكي‌ از منابع‌ شناخت‌، راه‌هاي‌كسب‌ معرفت‌ را بصيرت‌ در طبيعت‌ و مرور و تأمل‌ در تاريخ‌ گذشتگان‌ مي‌داند وپيوندي‌ ناگسستني‌ با اين‌ دو دارد. در قرآن‌ بيش‌ از 260 داستان‌ وجود داردو خداوند وقايع‌ و حوادث‌ ناب‌ و بكري‌ را براي‌ انسان‌ يادآوري‌ مي‌كند كه‌ اگرقرآن‌ نبود، هيچ‌گاه‌ شرح‌ آن‌ حوادث‌ و وقايع‌ در اختيار ما قرار نمي‌گرفت‌.اتفاقاتي‌ كه‌ انسان‌هاي‌ آن‌ زمان‌ در ثبت‌ آن‌ عاجز و ناتوان‌ مطل ق‌ بودند.اينكه‌ قرآن‌ به‌عنوان‌ يكي‌ از منابع‌ شناخت‌ محسوب‌ مي‌شود به‌ اين‌ دليل‌ است‌كه‌ قرآن‌ نيز به‌عنوان‌ يك‌ منبع‌ تاريخي‌ به‌شمار مي‌آيد. همانطور كه‌ ابن‌خلدون‌در تعريف‌ خود تاريخ‌ را به‌ دو بخش‌ تقسيم‌ كرده‌، يك‌ بخش‌ حوادث‌ و وقايع‌ خام‌و اوضاع‌ و احوال‌ گذشتگان‌ و بخش‌ ديگر استنباط‌ قواعد و سنت‌هاي‌ حاكم‌ بر زندگي‌آنها كه‌ برگرفته‌ از خود وقايع‌ و حوادث‌ است‌، قرآن‌ نيز هردو بخش‌ را در برداردكه‌ در علم‌ تاريخ‌ يك‌ بخش‌ را به‌ تاريخ‌ نقلي‌ كه‌ به‌ امور جزئي‌ و فردي‌ و يادوره‌اي‌ از زمان‌ خاص‌ و نقل‌ و شرح‌ آن‌ وقايع‌ و حوادث‌ مي‌پردازد و مبدأ ومقدمه‌ بخش‌ دوم‌ يعني‌ تاريخ‌ علمي‌ است‌ و بخش‌ ديگر تاريخ‌ علمي‌ است‌ كه‌استنباط‌ و استخراج‌ قوانين‌ كلي‌ و عمومي‌ است‌، يعني‌ سنت‌هايي‌ كه‌ بر جوامع‌حاكم‌ است‌. كم‌ نيستند آيات‌ قرآني‌ كه‌ به‌ نقل‌ و ش رح‌ بسيار ظريف‌ حواثد ووقايع‌ گذشته‌ مي‌پردازد، داستان‌هايي‌ از قبيل‌ اصحاب‌ كهف‌ و حضرت‌ يونس‌ و قوم‌لوط‌ از نوع‌ تاريخ‌ نقلي‌ است‌. در اين‌ قسمت‌ آياتي‌ از قرآن‌ كه‌ در زمره‌ تارخي‌ نقلي‌ مي‌باشدذكر خواهد شد. اما بايد به‌ اين‌ نكته‌ توجه‌ داشت‌ كه‌ قرآن‌ در نقل‌ حوادث‌ ازشيوه‌ها و اصول‌ خاصي‌ استفاده‌ مي‌كند. در اين‌ نوشتار سعي‌ شده‌ كه‌ ضمن‌ نقل‌يك‌ حادثه‌ تاريخي‌، اصول‌ و ضوابطي‌ ك ه‌ قرآن‌ در توصيف‌ يك‌ حادثيه‌ تاريخي‌ به‌كار مي‌بندد نيز ذكر شود. اصولي‌ كه‌ به‌ اجمال‌ مي‌توان‌ از انها ياد كرد عبارتند از: 1ـ يكي‌ از مواردي‌ كه‌ بسيار مورد توجه‌ قرآن‌ بوده‌، پايبندي‌و گرايش‌ به‌ سير انسان‌ در زمين‌ و بررسي‌ احوال‌ گذشتگان‌ است‌. قرآن‌ بارهاانسان‌ را به‌ تحقيق‌ در سرنوشت‌ اقوام‌ و پيشينيان‌ دعوت‌ و اين‌ دعوت‌ را همراه‌با پرسش‌ طرح‌ كرده‌ است‌. به‌ اين‌ آيات‌ دقت‌ كنيد: «... افلم‌ يسيروا في‌الارض‌ فينظروا كيف‌ كان‌ عاقبه‌ الذين‌من‌ قبلهم‌ ولدار الا´خره‌ خير...» (109 ـ يوسف‌) «...چرا در روي‌ زمين‌ سير نميكنيد تا عاقبت‌ پيشينيان‌ راببينيد بدانيد سراي‌ آخرت‌ بهتر از...» «افلم‌ يسيروا في‌الارض‌ فينظروا كيف‌ كان‌ عاقبه‌ الذين‌ من‌قبلهم‌ دمرالله عليهم‌...» (10 ـ محمد) «چرا در روي‌ زمين‌ گردش‌ نمي‌كنيد تا عاقبت‌ كساني‌كه‌ پيش‌ ازشما بوده‌اند را مشاهده‌ كنيد...» «افلم‌ يسيروا في‌الارض‌ فينظروا كيف‌ عاقبه‌ الذين‌ من‌ قبلهم‌كانوا كشرد منهم‌...» (غافر ـ 82) «چرا در روي‌ زمين‌ گردش‌ نمي‌كنيد تا عاقبت‌ كساني‌كه‌ پيش‌ ازشما بوده‌اند را مشاهده‌ كنيد...» «افلم‌ يسيروا في‌الارض‌ فتكون‌ لهم‌ قلوب‌ يعقلون‌ بها او آذان‌يسمعون‌» (46 ـ حج‌) «چرا در روي‌ زمين‌ سير نمي‌كنيد تا دل‌هاتان‌ هوش‌ يابد وگوششان‌ به‌ حقيقت‌ آشنا شود...» «اولم‌ يسيروا في‌الارض‌ فينظروا كيف‌ كان‌ عاقبه‌ الذين‌ من‌قبلهم‌ كانوا اشد منهم‌...» (9 ـ روم‌) «آيا در زمين‌ گردش‌ نمي‌كنيد تا مشاغهده‌ كنيد عاقبت‌ كساني‌كه‌پيش‌ از شما بوده‌اند...» «اولم‌ يسيروا في‌الارض‌ فينظروا كيف‌ كان‌ عاقبه‌ الذين‌ من‌قبلهم‌ و كانوا اشد منهم‌ قوه‌...» (44 ـ فاطر) «چرا در روي‌ زمين‌ گردش‌ نمي‌كنيد تا مشاهده‌ كنيد عاقبت‌كساني‌كه‌ پيش‌ از شما بوده‌اند و از شما قدرتمندتر بوده‌اند...» قرآن‌ در آيات‌ ديگر اين‌ پايبندي‌ را به‌ صورت‌ امر و دستورطرح‌ مي‌كند. «قل‌ سيروا في‌الارض‌ فانظروا كيف‌ كان‌ عاقبه‌ المجرمين‌...»(69 ـ نمل‌) «بگو بگرديد در روي‌ زمين‌ و مشاهده‌ كنيد عاقبت‌ سرنوشت‌مجرمين‌ را...» «قل‌ سيروا في‌الارض‌ ثم‌ نظروا كيف‌ عاقبه‌ المكذبين‌» (11 ـانعام‌) «بگو بگرديد در زمين‌ و پس‌ نظاره‌ كنيد عاقبت‌ تكذيب‌كاران‌را» «قل‌ سيروا في‌الارض‌ فانظروا كيف‌ بدا الخلق‌ ثم‌ الله ينشي‌ءالنشاة‌ الاخره‌ ان‌ الله علي‌ كل‌ شي‌ قدير» (20 ـ عنكبوت‌) «بگو بگرديد در روي‌ زمين‌ پس‌ مشاهده‌ كنيد خدا چگونه‌ خلق‌ راآغاز كرده‌ و سپس‌ آخرت‌ را نيز ايجاد خواهد كرد خداوند به‌ هرچيز تواناست‌.» «قل‌ سيروا في‌الارض‌ فانظروا كيف‌ كان‌ عاقبه‌ الذين‌ من‌ قبل‌كان‌ اكثرهم‌ مشركين‌» (42 ـ روم‌) « بگو بگرديد در روي‌ زمين‌ پس‌ مشاهده‌ كنيد چگونگي‌ عاقبت‌كساني‌كه‌ پيش‌ از شما مشرك‌ بودند» 2ـ يكي‌ از انتقاداتي‌ كه‌ برخي‌ از جامعه‌شناسان‌ به‌ مورخين‌مي‌گيرند، اين‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ از نظر دسته‌اي‌ از مورخيت‌ تنها به‌ كشمكش‌ ميان‌پادشاهان‌ مي‌پردازند و كمتر به‌ اوضاع‌ و سرنوشت‌ ملت‌ها توجه‌ مي‌كنند. در قرآن‌علاوه‌ بر توصيف‌ و نقل‌ چگونگي‌ عملك رد پادشاهان‌ و سران‌ اقوام‌، اهتمام‌ ويژه‌اي‌به‌ وصف‌ احوال‌ مردم‌ نيز داشته‌ است‌. به‌ عبارتي‌ علاوه‌ بر وصف‌ اوضاع‌ و احوال‌ كساني‌كه‌ ميل‌ به‌تمركز قدرت‌ و برتري‌جويي‌ در روي‌ زمين‌ را داشته‌اند، با ظرافت‌ و تأمل‌ خاصي‌به‌ توصيف‌ شرح‌ و حال‌ مردان‌ و زنان‌ آن‌ ديار پرداخته‌ است‌. به‌ اين‌ آيه‌توجه‌ كنيد: «ان‌ فرعون‌ علي‌ في‌الارض‌ و جعل‌ اهلها شيعا يستضغت‌ طائفه‌متهم‌ يذبح‌ انباءهم‌ و يستحيي‌ نساءهم‌ انه‌ كان‌ من‌ المفسدين‌. (4 ـ قصص‌) همانا فرعون‌ برتري‌ جست‌ در روي‌ زمين‌ و ميان‌ اهل‌ آن‌سرزمين‌ تفرقه‌ و اختلاف‌ افكند و طائفه‌ را سخت‌ ضعيف‌ و ذليل‌ كرد و پسرانشان‌را مي‌كشت‌ و زنانشان‌ را زنده‌ نگه‌مي‌داشت‌ همانا فرعون‌ از مفسدان‌ بود. 3) اشاره‌ به‌ كليات‌ و در مواقع‌ لزوم‌ به‌ جزئيات‌ يك‌ واقعه‌،قرآن‌ در نقل‌ حوادث‌ تاريخي‌ علاوه‌ بر ذكر شرح‌ و حال‌ وضع‌ كلي‌ مردم‌ گاهي‌تأمل‌ و تفكر در يك‌ موضوع‌ آنقدر اهميت‌ مي‌دهد كه‌ مكالمات‌ فردي‌ را نيز كرده‌و عيناً نقل‌ مي‌كند. به‌طور مثال‌ داستان‌ فرعون‌ و ؟؟؟ و گفتگوي‌ دونفره‌ آنها ازاين‌ قبيل‌ است‌. «و قال‌ موسي‌ يا فرعون‌ اني‌ رسول‌ من‌رب‌العالمين‌» (104 ـ اعراف‌) «و گفت‌ موسي‌ اي‌ فرعون‌ همانا منم‌ فرستاده‌ از سوي‌ پروردگارجهانيان‌» «قال‌ ان‌كنت‌ جئت‌ بآيه‌ فات‌ بها ان‌ كنت‌ من‌ الصادقين‌.»(106 ـ اعراف‌) «گفت‌ اگر آيتي‌ آورده‌اي‌ پس‌ بيارش‌، اگر هستي‌ از راستگويان‌» و يا در داستان‌ حضرت‌ يوسف‌ گفتگوي‌ حضرت‌ يعقوب‌ با پسرش‌ رانقل‌ مي‌كند. «اذقال‌ يوسف‌ لابيه‌ يا ابت‌ اني‌ رايت‌ احد عشر كواكبا والشمس‌ والقمر رايتهم‌ لي‌ ساجدين‌» (4 ـ يوسف‌) «هنگامي‌ كه‌ يوسف‌ به‌ پدر خود گفت‌ اي‌ پدر همانا در خواب‌ديدم‌ يازده‌ ستاره‌ و خورشيد و ماه‌، ديدم‌ كه‌ بر من‌ سجده‌ مي‌كنند.» «قال‌ يا بني‌ لاتقصص‌ ژياك‌ علي‌ اخوتك‌ فيكيدوا لك‌ كيداً ان‌الشيطان‌ للانسان‌ عدد مبين‌» گفت‌ اي‌ پسرم‌ تعريف‌ نكن‌ خواست‌ را براي‌ برادرانت‌ به‌درستي‌ كه‌ آنهايي‌ كه‌ مي‌ورزند و شيطان‌ براي‌ انسان‌ دشمني‌ است‌ آشكار.» جالب‌ توجه‌ است‌ كه‌ لغت‌ «قُل‌» و هم‌خانواده‌هاي‌ آن‌ ازقبيل‌ «قال‌» و «قالوا» جزء واژه‌هايي‌ است‌ كه‌ بيشترين‌ كاربرد را در قرآن‌دارد. به‌طور مثال‌ واژه‌ «قُل‌» 315 بار و «قال‌» 501 بار و «قالوا» 311 بارتكرار شده‌ است‌ و اين‌ مطلب‌ تأييدي‌ بر توجه‌ و ع لاقه‌ قرآن‌ به‌ نقل‌ دقيق‌جزئيات‌ حوادث‌ و وقايع‌ است‌. 4ـ تكرار در نقل‌ يك‌ حادثه‌: خداوند بارها در جاي‌جاي‌ قرآن‌يك‌ حادثه‌ تاريخي‌ را به‌طور مكرر نقل‌ مي‌كند. به‌راستي‌ قرآن‌ از ذكر مكرر يك‌واقعه‌ تاريخي‌ چه‌ هدفي‌ را دنبال‌ مي‌كند؟ مسلم‌ است‌ كه‌ از نظر ما مسلمانان‌،هيچ‌يك‌ از آيات‌ خداوند بيهوده‌ و عبث‌ نبوده‌ و در گفتارهاي‌ او زارهاي‌ بسياري‌نهفته‌ است‌. ما هرگاه‌ مطلبي‌ را به‌طور مكرر و به‌ دفعات‌ تكرار مي‌كنيم‌، ممكن‌است‌ اهداف‌ گوناگوني‌ را دنبال‌ كنيم‌، مثلاً توجه‌ و علاقه‌ فراوان‌ به‌ آن‌مطلب‌ و يا به‌ دليل‌ سودمندي‌ و استفاده‌ بالاي‌ آن‌. و نيز م مكن‌ است‌ با هدف‌حساس‌ كردن‌ شنونده‌ و مخاطب‌ به‌ آن‌ موضوع‌ و يا تأكيد بر حقانيت‌ و درستي‌ يك‌امر، موجب‌ تكرار در نقل‌ يك‌ مطلب‌ باشد. اما اينكه‌ در قرآن‌ يك‌ حادثه‌ بارهانقل‌ مي‌شود مي‌تواند اهداف‌ زير را نظر داشت‌. اولاً اينكه‌ خداوند راه‌ عبرت‌گيري‌ و انتخاب‌ راه‌ حق‌ را از روي‌بينش‌ و تأمل‌ مي‌داند و پيروي‌ كوركورانه‌ را عبث‌ و بيهوده‌. همچنين‌ به‌طورمكرر مشاهده‌ مي‌كنيم‌ آياتي‌ را كه‌ در آن‌ مردم‌ را دعوت‌ به‌ سير در زمين‌ وتأمل‌ در عاقبت‌ پيشينيان‌ مي‌كند. دليل ‌ ديگر كه‌ بسيار حائز اهميت‌ مي‌باشد،مسأله‌ تحريف‌هايي‌ است‌ كه‌ بعضي‌ از وقايع‌ به‌صورت‌ مبهم‌ و متناقض‌ در كتب‌آسماني‌ ديگر نقل‌ شده‌، يكي‌ از وقايع‌ مهم‌ چگونگي‌ تولد و مرگ‌ حضرت‌ عيسي‌مسيح‌ مي‌باشد. چگونگي‌ تولد و عروج‌ عيسي‌ مسيح‌ در كتب‌ مقدس‌، به‌ گونه‌اي‌ نقل‌شده‌ كه‌ در بنيان‌ و اساس‌ اديان‌ الهي‌ ديگر خدشه‌ وارد نموده‌ است‌ و تأثير اين‌دگرگوني‌ آنچنان‌ عميق‌ بوده‌ كه‌ مسأله‌ توحيد را به‌ تليت‌ و مسأله‌ عيسي‌ مسيح‌به‌عنوان‌ مخلوق‌ و معبود خداوند به‌ فرزند خداوند برگردانده‌ شده‌ است‌. خداودن‌در آيات‌ متعددي‌ داستان‌ چگونگي‌ به‌ وجود آمدن‌ مسيح‌ و عروج‌ او را بيان‌ كرده‌است‌. به‌ اين‌ آيات‌ دقت‌ كنيد: «واذكر في‌ الكتاب‌ مريم‌ اذا نبتذت‌ من‌ اهلها مكاناً شرقياً»(16 ـ مريم‌) و ياد كن‌ در كتاب‌، مريم‌ را هنگامي‌كه‌ برگرفت‌ دور از خاندان‌خود مكاني‌ شرقي‌ «فاتخدت‌ من‌ دونهم‌ حجاباً فارسلنا اليها روحنا فتمثل‌لهابشراً سوياً» (17 ـ مريم‌) «پس‌ برگرفت‌ دور از آنان‌ پوششي‌ پس‌ فرستاديم‌ به‌ سوي‌ اوروح‌ خود را به‌ شكل‌ مردمي‌ درشت‌» «قالت‌ اني‌ اعوذ بالرحمن‌ منك‌ ان‌ كنت‌ تقياً» (18 ـ مريم‌) «گفت‌ پناه‌ مي‌برم‌ به‌ خداي‌ مهربان‌ از تو اگر هستي‌پرهيزكار» «قال‌ انما انا رسول‌ و بك‌ لاهب‌ لك‌ غلاماً زكياً» (19 ـ مريم‌) «گفت‌ همانا منم‌ فرستاده‌ پروردگار تو تا ببخشم‌ به‌ تو پسري‌پاك‌» «قالت‌ اني‌ يكون‌ لي‌ غلام‌ و لم‌ يمسسني‌ بشر و لم‌ لك‌بغياً» (20 ـ مريم‌) «گفت‌ چگونه‌ باشدم‌ پسري‌ به‌ من‌ نزديك‌ نشده‌ است‌ بشري‌ ونبوده‌ام‌ بدكار» «قال‌ كذلك‌ قال‌ ربك‌ هوعلي‌ هين‌ و لنجعله‌ آيه‌ للناس‌ ورحمه‌ هنا و كان‌ امر مقضياً» (21 ـ مريم‌) «گفت‌ بدين‌سان‌، گفت‌ پروردگار تو آن‌ است‌ بر من‌ آسان‌ است‌تا بگردانيش‌ آيتي‌ براي‌ مردم‌ و رحمتي‌ از ما و بوده‌ است‌ كاري‌ گذشته‌.» «فحملة‌ فانبتذت‌ به‌ مكاناً قصياً» (22 ـ مريم‌) «پس‌ بارور شد و كناره‌ گرفت‌ به‌ جايگاهي‌ دور» چگونگي‌ تولد مسيح‌ در اين‌ آيات‌ نيز تكرار شده‌ است‌: سوره‌ نساء آيات‌ 156 الي‌ 171 سوره‌ مائده‌ آيات‌ 110 الي‌ 116 سوره‌ مائده‌ آيات‌ 72 و 75 سوره‌ مريم‌ آيه‌ 34 سوره‌ زخرف‌ آيات‌ 63 و 64 سوره‌ آل‌ عمران‌ آيات‌ 37 الي‌ 45 سوره‌ مؤمنون‌ آيه‌ 50 سوره‌ توبه‌ آيه‌ 31 سوره‌ الصف‌ آيه‌ 6 سوره‌ تحريم‌ آيه‌ 12 آيات‌ طرح‌شده‌ گوياي‌ اين‌ واقعيت‌ است‌ كه‌ خداوند به‌ تفضيل‌و يا به‌ ايجاز به‌ نقل‌ و شرح‌ احوال‌ پيشينيان‌ در قرآن‌ كريم‌، مطالب‌ خود رابيان‌ فرموده‌ كه‌ به‌ آن‌ شيوه‌ تاريخ‌نگاري‌، تاريخ‌ نقلي‌ گفته‌ مي‌شود. اما درمورد نوع‌ دوم‌ تاريخ‌، يعني‌ تاريخ‌ ع لمي‌، كه‌ استخراج‌ قوانين‌ و سنن‌ از حوادث‌سپري‌شده‌ مي‌باشد، قرآن‌ چه‌ ديدگاهي‌ دارد؟ آيا اساساً خداوند در چگونگي‌ سرنوشت‌و سرگذشت‌ جوامع‌ قائل‌ به‌ وجود سنت‌ يا سنت‌هايي‌ مي‌باشد؟ و اگر سنتي‌ وجوددارد آن‌ سنت‌ها از چه‌ ويژگي‌ و اصولي‌ برخوردارند؟ 1) طبق‌ آياتي‌ كه‌ ذكر خواهد شد خداوند در چگونگي‌ روند وفرجام‌ اقوام‌ و قبايل‌ نه‌تنها وجود قوانين‌ و سنت‌هايي‌ را مسلم‌ و مؤكد دانسته‌بلكه‌ در آيات‌ خود تأكيد مي‌كند كه‌ اين‌ سنت‌ها از قبل‌ از جامعه‌ عرب‌ آن‌ زمان‌نيز وجود داشته‌ و در حال‌ و آينده‌ نيز حاكم‌ خواهد بود. به‌ اين‌ آيات‌ توجه‌ كنيد: «قد خلق‌ من‌ قبلكم‌ سنن‌ فسيروا في‌الارض‌ فانظروا كيف‌ كان‌عاقبه‌ المكذبين‌» (137 ـ آل‌عمران‌) «به‌ تحقيق‌ پيش‌ از شما سنت‌ها و راه‌ رسم‌هايي‌ به‌ انجام‌رسيد. پس‌ در زمين‌ گردش‌ كنيد و ببينيد پايان‌ كار مكذبين‌» «ما كان‌ عن‌ النبي‌ من‌ حرج‌ فيما فرض‌ الله له‌ سنته‌ الله في‌الذين‌ خلوا من‌ قبل‌ كان‌ امرالله قدراً مقدوراً» (38 ـ احزاب‌) «پيامبر را در حكمي‌ كه‌ خدا بر او مقرر فرموده‌ حرج‌ و سختي‌نيست‌، سنت‌ خدا براي‌ آنان‌ كه‌ درگذشتند نيز اين‌ بوده‌ و فرمان‌ خدا حكمي‌ نافذو حتمي‌ خواهد بود.» «يريد الله ليبين‌ لكم‌ و يهديكم‌ سنن‌ الذين‌ من‌ قبلكم‌ ويتوب‌ عليكم‌ و الله عليكم‌ حكيم‌» (26 ـ النساء) «خدا مي‌خواهد راه‌ سعادت‌ را براي‌ شما بيان‌ كند و شما را به‌آداب‌ و سنن‌ كساني‌كه‌ قبل‌ از شما بوده‌ (پيامبران‌) هدايت‌ كند.» 2) ويژگي‌ و خاصيت‌ بسيار برجسته‌ و نافذ اين‌ سنت‌ها اين‌ است‌كه‌ به‌ هيچ‌ عنوان‌ نه‌ قابل‌ تبديل‌ و نه‌ قابل‌ تحويل‌ هستند به‌ عبارتي‌ نه‌دگرگوني‌ در آن‌ سنت‌ها صورت‌ مي‌گيرد و نه‌ برگشت‌پذيرند. آيات‌ زير گوياي‌ اين‌ نكته‌ مهم‌ هستند. «سنته‌ من‌ قدراً ارسلنا قبلك‌ من‌ رسلنا و لا تجد لستناتحويلاً» (77 ـ اسراء) «شيوه‌ آنان‌ كه‌ فرستاديم‌ پيش‌ از تو از پيامبران‌ خويش‌ نيزهمين‌گونه‌ بوده‌ است‌ و نه‌ قابل‌ برگرداندن‌» «سنته‌ الله لتي‌ قد خلق‌ من‌ قبل‌ و لن‌ تجد لسنته‌ اللهتبديلاً» (23 ـ فتح‌) «شيوه‌ خدا همان‌ است‌ كه‌ بر پيشينيان‌ گذشته‌ و در سنت‌ خداتبديلي‌ وجود ندارد.» «... فلن‌ تجد لسنت‌ الله تبديلاً و لن‌ تجد لسنت‌ اللهتحويلاً» (43 ـ فاطر) «... هرگز در شيوه‌ خدا نه‌ دگرگوني‌ وجود دارد و نه‌ برگشتي‌» نكته‌ قابل‌ تأمل‌ در اين‌ آيات‌ قائل‌ شدن‌ به‌ دو ويژگي‌برجسته‌ عدم‌ تبديل‌ و تحويل‌ در سنت‌هاي‌ خداست‌. در بسياري‌ از ترجمه‌هاي‌ كتاب‌قرآن‌ و همچنين‌ فرهنگ‌ لغات‌ قرآن‌ دو واژه‌ «تبديل‌» و «تحويل‌» را به‌ يك‌ معناترجمه‌ كرده‌اند و معنايي‌ كه‌ براي‌ هردو واژه‌ قائل‌ شده‌اند «تغيير» و «دگرگوني‌»مي‌باشد. اما از آنجا كه‌ حكمت‌ خداوند بي‌پايان‌ بوده‌ و كاربرد هر واژه‌ و لغت‌داراي‌ حكمت‌ و علت‌ مي‌باشد، اينكه‌ اين‌ دو واژه‌ را به‌ يك‌ معنا تعبير كنيم‌كاري‌ است‌ خطا، و مي‌بايست‌ دو معناي‌ متفاوت‌ براي‌ اين‌ د و واژه‌ يافت‌. براي‌روشن‌ شدن‌ تفاوت‌ در اين‌ دو لغت‌، از خود قرآن‌ مدد جسته‌ و خواننده‌ مي‌تواندبا تأمل‌ در تفاوت‌ كاربرد اين‌ دو واژه‌ در آيات‌ قرآن‌، جايگاه‌ و معناي‌ واقعي‌آنان‌ را جستجو كند. به‌ اين‌ آيات‌ دقت‌ كنيد: «يوم‌ تبدل‌ الارض‌ غيرالارض‌ والسموات‌» (49 ـ ابراهيم‌) «روزي‌ كه‌ زمين‌ به‌ غير از اين‌ زمين‌ و آسمان‌ مبدل‌ خواهد شد» «فاقم‌ وجهك‌ للدين‌ حنيفاً فطرت‌ الله التي‌ فطرالناس‌ عليهالاتبديل‌ لخلق‌ الله ذلك‌ الدين‌ قيم‌ ولكن‌ اكثر الناس‌ لايعلمون‌.» (30 ـ روم‌) «پس‌ راست‌ كن‌ روي‌ خود را به‌ سوي‌ دين‌ يكتاپرستي‌ آيين‌خدايي‌ كه‌ سرشت‌ مردم‌ بر آن‌ است‌، نيست‌ دگرگوني‌ براي‌ آفرينش‌ خدا، اين‌ است‌دين‌ استوار و محكم‌ ولاكن‌ اكثر مردم‌ نمي‌دانند.» «و تحت‌ لكمت‌ ربك‌ صدقاً و عدلاً لامبدل‌ كلماته‌.» (115 ـانعام‌) «پيام‌ پروردگارت‌ با راستي‌ و درستي‌ كامل‌ و تمام‌ شد هيچ‌دگرگوني‌ در سخن‌ او راه‌ ندارد.» «قل‌ ادعوالذين‌ زعتم‌ من‌ دونه‌ فلايملكون‌ كشف‌ الضرر و لاتحويلاً» (56 ـ اسراء) «بگو بخوانيد آنان‌ را كه‌ مي‌پنداريد جز او را (خدا) آنها مالك‌و قادر به‌ دفع‌ ضرر و گشودن‌ رنج‌ از شما نيستند و قادر به‌ برگرداندن‌ آن‌.»(ترجمه‌ الهي‌ قمشه‌اي‌) با توجه‌ به‌ آياتي‌ كه‌ ذكر آنها رفت‌ متوجه‌ مي‌شويم‌ كه‌اولاً سنت‌ و يا سنت‌هايي‌ وجود دارد و دوماً اين‌ سنت‌ها به‌ هيچ‌ عنوان‌ نه‌قابل‌ تغيير و نه‌ قابل‌ برگشت‌ هستند، اينك‌ به‌ ويژگي‌ها و خصوصيات‌ اين‌ سنت‌هااشاره‌ مي‌شود. 1) اينكه‌ باطل‌ و هرآنچه‌ روشنايي‌ و حق‌ است‌ نابود خواهد شدو حق‌ به‌ معناي‌ وسيع‌ آن‌ جاي‌ باطل‌ و ناحق‌ را خواهد گرفت‌. «قل‌ جاءالحق‌ و زهق‌ الباطل‌ ان‌ الباطل‌ كان‌ زهوقاً» (81 ـاسراء) «بگو حق‌ آمد و باطل‌ رفتني‌ است‌ به‌ درستي‌ كه‌ باطل‌نابودشدني‌ است‌.» «قل‌ جاء الحق‌ و مايبدي‌ الباطل‌ و يعيد» (49 ـ سباء) «بگو حق‌ آمد و باطل‌ غيرقابل‌ برگشت‌ است‌.» 2) يكي‌ ديگر از سنت‌هاي‌ الهي‌ اين‌ است‌ كه‌ صالحين‌ ومستضعفين‌ وارثان‌ زمين‌ خواهند شد و جاي‌ مستكبران‌ و فاسدان‌ را خواهند گرفت‌. ولقد كتبنافي‌ الزبور من‌ بعد الذكر ان‌ الارض‌ يرشها عبادي‌الصالحون‌» (105 ـ انبياء) «به‌ درستي‌ كه‌ در زبور نوشتيم‌ كه‌ زمين‌ را صالحان‌ به‌ ارث‌خواهند برد.» «و نريدان‌ نحن‌ علي‌ الذين‌ استضعفوا في‌ الارض‌ و نجعلهم‌ائمه‌ و نجعلهم‌ وارثين‌» (5 ـ قصص‌) «و خداوند اراده‌ كرده‌ است‌ كه‌ مردم‌ مستضعف‌ در روي‌ زمين‌پيشوايان‌ و وارثان‌ قرار بگيرند.» 3) توجه‌ و تأكيد به‌ نقش‌ فوق‌العاده‌ مردم‌ در تغيير و تحولات‌اجتماعي‌ و اينكه‌ تغييرات‌ اساسي‌ بايد در درون‌ خود افراد يك‌ جامعه‌ صورت‌بگيرد تا خداوند آن‌ جامعه‌ را دچار تحول‌ كند.» «...ان‌الله لايغير ما بقوم‌ حتي‌ يغيروا ما بانفسهم‌...» (11 ـرعد) «... به‌ درستي‌ كه‌ خداوند هيچ‌ قومي‌ را دگرگون‌ نمي‌كند مگراينكه‌ آنها از درون‌ متحول‌ شوند.» 4) ما مسلمانان‌ اعتقاد داريم‌ كه‌ براي‌ عمر انسان‌ها زمان‌مشخص‌ و معيني‌ وجود دارد و قرآن‌ نيز به‌ اين‌ مورد اشاره‌هاي‌ متعددي‌ داشته‌اما مسأله‌ قابلت‌ وجه‌ اين‌ است‌ كه‌ خداوند علاوه‌ بر اينكه‌ بر هر فرد اجل‌معيني‌ قرار داده‌ براي‌ هر قوم‌ نيز اجل‌ معين ي‌ قائل‌ است‌. به‌ عبارتي‌ هر قوم‌را زمان‌ و عمر معيني‌ است‌، خداوند در قرآن‌ كريم‌ مي‌فرمايد كه‌ ما براي‌ هر قوم‌يك‌ زمان‌ و اجل‌ معيني‌ را قرار داده‌ايم‌ و هرگاه‌ زمان‌ فرا رسد نه‌ تعجيل‌ مي‌كنيم‌و نه‌ تأخير. به‌ اين‌ آيات‌ توجه‌ كنيد: «و لكل‌ امه‌ اجل‌ فاذا جاء اجلهم‌ لايستاخرون‌ ساعه‌ و لايستقدمون‌.» (34 ـ اعراف‌) «و براي‌ هر امتي‌ اجلي‌ قرار داديم‌ كه‌ هرگاه‌ فرارسد تاتعجيل‌ و تأخير دارد.» «قل‌ لااملك‌ لنفسي‌ خزراً و لانفعاً الا ماشاءالله كل‌ امه‌اجل‌ اذا جاء اجلهم‌ فلا يستاخرون‌ ساعه‌ و لا يستقدمون‌» (49 ـ يونس‌) «بگو اي‌ پيامبر من‌ مالك‌ ضرر و نفع‌ خود نيستم‌ مگر هرچه‌ خدابخواهد براي‌ هر امتي‌ اجل‌ معيني‌ است‌ كه‌ چون‌ فرا رسد ساعتي‌ دير يا زودنگردد. «ما اهكنا من‌ قريه‌ الاولها كتاب‌ معلوم‌ ما تسبق‌ من‌ امه‌اجلها و ما يستأخرون‌» (4 ـ حجر) «ما هلاك‌ نكرديم‌ هيچ‌ شهري‌ را مگر در نوشته‌اي‌ مشخص‌ و نه‌دير و نه‌ زودتر از وقت‌ مشخص‌» 5) يكي‌ ديگر از سنت‌هاي‌ الهي‌ اين‌ است‌ كه‌ هرگاه‌ اجل‌ وزمان‌ يك‌ قوم‌ فرا رسد آن‌ قوم‌ را زير و رو كرده‌ و به‌ تمام‌ و كمال‌ آن‌ رانابود مي‌كند به‌ طوري‌ كه‌ هيچ‌ جنبره‌اي‌ در روي‌ آن‌ قرار نگيرد. «ولو يوخذ الله الناس‌ بظلمهم‌ ما ترك‌ عليها من‌ دابة‌ و لكن‌يوخرهم‌ الي‌ اجل‌ مس‌ فاذاجاء اجلهم‌ لايستاخرون‌ ساعة‌ و لايستقدمون‌» (61 ـ نحل‌) «و اگر خداوند به‌ دليل‌ ظلم‌ و ستم‌ از قومي‌ انتقام‌ بگيردجنبنده‌اي‌ در روي‌ زمين‌ قرار نخواهد گرفت‌ و به‌ تأخير مي‌اندازد تا زمان‌ اجل‌معين‌ و هرگاه‌ اجل‌ معين‌ آن‌ قوم‌ فرا رسد نه‌ تأخير و نه‌ تعتجيل‌ صورت‌ مي‌گيرد.» «فلما جاء امرنا جعلنا عاليها سافلها و امطرنا عليها حجارة‌ من‌سجيل‌ منضود» (82 ـ هود) «و چون‌ فرمان‌ ما فرا رسد ويران‌ و زير و رو مي‌كنيم‌ و بر سرآنها سنگ‌ فرو مي‌آوريم‌.» «فجعلنا عاليها سافلها و امطرنا عليهم‌ حجارة‌ من‌ سجيل‌» (74 ـحجر) «و شهر و ديار آنها را زير و رو ساخته‌ و آن‌ قوم‌ را سنگباران‌كرديم‌.» 6) سنت‌ ديگر خداوند اين‌ است‌ كه‌ براي‌ هر امتي‌ رسولي‌ مي‌فرستدتا حجت‌ خود را بر آنان‌ تمام‌ كرده‌ و بهانه‌اي‌ براي‌ مردم‌ در روز قيامت‌ نمي‌گذارد. «رسلاً مبشرين‌ و منذرين‌ لئلايكون‌ للناس‌ علي‌ الله حجة‌ بعدالرسل‌...» (165 ـ نساء) «پيامبراني‌ بشارت‌دهنده‌ و بيم‌دهنده‌ فرستاديم‌ تا بعد ازآمدن‌ آنها حجت‌ بر مردم‌ تمام‌ شود و عذري‌ نداشته‌ باشند. «ولكل‌ امه‌ رسول‌ فاذااء رسولهم‌ قضي‌ بينهم‌ بالقسط‌ و هم‌لايظلمون‌» (47 ـ يونس‌) «و براي‌ هر امتي‌ رسولي‌ فرستاديم‌ تا پيامبر قضاوت‌ كند بين‌آنها به‌ دادگري‌ و ظلم‌ نشود.» 7) خداوند در قرآن‌ ذكر مي‌كند كه‌ ما براي‌ هر امتي‌ رسولي‌ مي‌فرستيم‌كه‌ آنها را به‌ خوبي‌ها دعوت‌ كند و از بدي‌ منع‌ كند اما خداوند در فرستادن‌رسولان‌ خود، كه‌ يك‌ سنت‌ الهي‌ است‌، سنت‌ ديگري‌ نيز جاري‌ مي‌سازد و آن‌ اينكه‌خداوند فقط‌ شهرهايي‌ را به‌ هل اكت‌ مي‌رساند كه‌ براي‌ آن‌ شهر رسولي‌ فرستاده‌ ومردم‌ از فرمان‌ آن‌ رسولان‌ تبعيت‌ و پيروي‌ نكرده‌ باشند و البته‌ اين‌ سنت‌ يكي‌از رحمت‌هاي‌ بي‌پايان‌ خداوند است‌.» «و ما كان‌ ربك‌ مهلك‌ القري‌ حتي‌ يبعث‌ في‌ امها رسولاً تيلواعليهم‌ آياتنا و ماكنا مهلكي‌ القري‌ الاولها ظالمون‌.» (59 ـ قصص‌) «و پروردگار تو هيچ‌ شهري‌ را نابود نمي‌كند مگر اينكه‌ پيامبري‌در آنجا مبعوث‌ نشده‌ باشد و بر مردم‌ آن‌ شهر آيات‌ ما را تلاوت‌ نكرده‌ باشد...» «و ما اهلكنا من‌ قريه‌ الالها منذرون‌» (208 ـ شعرا) «و هيچ‌ شهري‌ را نابود نمي‌كنيم‌ مگر اينكه‌ براي‌ آن‌ شهرتذكردهنده‌اي‌ قرار نداده‌ باشيم‌.» 8) يكي‌ ديگر از سنت‌هاي‌ ديگر خداوند اين‌ است‌ كه‌ هرگاه‌ قهرو مجازاتي‌ را براي‌ قومي‌ معين‌ كند هيچ‌چيز نمي‌تواند آن‌ را برگرداند به‌ نظرمي‌رسد مي‌توان‌ تا حدودي‌ معناي‌ عدم‌ تحويل‌ و تبديل‌ را در اين‌ داستان‌ جستجوكرد. به‌ اين‌ آيات‌ دقت‌ كنيد: «فلما ذهب‌ عن‌ ابراهيم‌ الروع‌ و جاء ته‌ البشري‌ يجادلناني‌قوم‌ لوط‌» (74 ـ هود) «زماني‌ كه‌ ترس‌ از ابراهيم‌ برفت‌ و شادي‌ بچه‌دار شدن‌ در اوايجاد شد با ما راجع‌ به‌ قوم‌ لوط‌ وارد مجادله‌ شد.» «ان‌ ابراهيم‌ لحليم‌ اواه‌ مذيب‌» (75 ـ هود) «همانا ابراهيم‌ بسيار مهربان‌ بود» «يا ابراهيم‌ اعرض‌ عن‌ هذا انه‌ قدجاء امر ربك‌ و انهم‌ اتيهم‌عذاب‌ غير مردود» (76 ـ هود) «اي‌ ابراهيم‌ از اين‌ خواهش‌ درگذر به‌ درستي‌ كه‌ وقتي‌ امرخدا فرارسيد عذاب‌ حتمي‌ و بدون‌ برگشت‌ و مردود است‌.» «و لما جاءت‌ رسلنا لوطاً سي‌ء بهم‌ وضاق‌ بهم‌ ذرعاً و قال‌هذا يوم‌ عصيب‌» (77 ـ هود) «و هنگامي‌كه‌ فرستادگان‌ بر قوم‌ لوط‌ وارد شدند ابراهيم‌پريشان‌ خاطر و دلتنگ‌ شد و گفت‌ اتمروز روز بسيار سختي‌ است‌.» در اين‌ آيات‌ قرآن‌ با لطافت‌ و ظرافت‌ خاصي‌ حالات‌ و روحيات‌ابراهيم‌ را از عذاب‌ نازل‌شده‌ بر قوم‌ لوط‌ بيان‌ مي‌كند به‌ راستي‌ مي‌توان‌ به‌عظمت‌ و ويژگي‌ برجسته‌ قرآن‌ در اينجا پي‌ برد خداوند خصوصي‌ترين‌ و پنهاني‌ترين‌و مخفي‌ترين‌ حالات‌ ابراهيم‌ چگونه ‌ توصيف‌ مي‌كند و اگر نبود ما چگونه‌ قادربوديم‌ به‌ اين‌ روايات‌ و اخبار دست‌ پيدا كنيم‌. 9) مبارزه‌ اساسي‌ با ظلم‌ خداوند علاوه‌ بر اينكه‌ پيامبران‌را براي‌ اقوام‌ مي‌فرستد تا از ظلم‌ و ستم‌ دوري‌ كنند و عمل‌ صالح‌ انجام‌ دهنداگر چنانچه‌ به‌ فرمان‌ پيامبران‌ عمل‌ نكنند خداوند خود به‌ هلاكت‌ آنها اقدام‌مي‌كند و هلاكت‌ آنها نتيجه‌ عملكرد زشت‌ و ناپسند خودشان‌ است‌. به‌ اين‌ آيات‌ توجه‌ كنيد: «فكاين‌ من‌ قريه‌ اهلكناها و هي‌ ظالمه‌ فهي‌ خاويه‌ علي‌عروشها و بئر معطلة‌ و قصر مشير» (45 ـ حج‌) «چه‌بسا شهرهايي‌ را كه‌ نابود كرديم‌ به‌ دليل‌ ظلم‌ پس‌ فرودآمد بر پايه‌هاي‌ خود و مبدل‌ به‌ چاهي‌ ويران‌ شد كاخ‌ افراشته‌.» «ولما جائت‌ رسلنا ابراهيم‌ با بشري‌ قالوا انا مهلكوا اهل‌ هذه‌القريه‌ ان‌ اهلها كانوا ظالمين‌» (31 ـ عنكبوت‌) «هنگامي‌كه‌ آمدند فرستادگان‌ ما ابراهيم‌ را به‌ مژده‌ گفتند هراينه‌ نابود كننده‌ايم‌ مردم‌ اين‌ شهر را همانا مردمش‌ ظالم‌ بودند.» «و تلك‌ القري‌ اهلكناهم‌ لما ظلموا و جعلنا لمهلكم‌ موعداً»(59 ـ كهف‌) «و اينك‌ شهرها را نابود كرديم‌ آنها را هنگامي‌كه‌ ستم‌ كردندو قرار داديم‌ براي‌ نابوديشان‌ وعده‌اي‌» 10) در خاتمه‌ به‌ يكي‌ از سنت‌هاي‌ عام‌ و فراگير خداوند، سنت‌هدايت‌ اشاره‌ مي‌شود. اين‌ سنت‌ يكي‌ از رحمت‌هاي‌ واسعه‌ خداوند بوده‌ و همه‌موجودات‌ و مخلوقات‌ را در بر مي‌گيرد. به‌ اين‌ آيات‌ توجه‌ كنيد: «قال‌ ربنا الذي‌ اعطي‌ كل‌ شي‌ء خلقه‌ ثم‌ هدي‌» (50 ـ طه‌) «بگو خداوند كسي‌ است‌ كه‌ همه‌ اشياء را خلق‌ كرده‌ و سپس‌هدايت‌ كرد.» «و لقد جئناهم‌ بكتاب‌ فصلناه‌ علي‌ علم‌ هدي‌ و رحمه‌ لقوم‌يؤمنون‌» (52 ـ اعراف‌) «و براي‌ آنها كتاب‌ فرستاديم‌ و در آن‌ هرچيز را بر اساس‌ علم‌و دانش‌ تفصيل‌ كرديم‌ تا هدايت‌ و رحمتي‌ باشد براي‌ اقوامي‌ كه‌ ايمان‌ مي‌آورند.» «و لقد بعثنا في‌ كل‌ امه‌ رسولاً ان‌ اعبدوالله و اجتنبوالطاغوت‌ فمنهم‌ من‌ هدي‌ الله و منهم‌ من‌ حقت‌ عليه‌ الضلالة‌ فيسروا في‌الارض‌فانظروا كيف‌ كان‌ عاقبه‌ المكذبين‌» (36 ـ نحل‌) «همانا در ميان‌ هر امتي‌ پيامبري‌ فرستاديم‌ تا به‌ خلق‌ ابلاغ‌كند كه‌ خداي‌ يكتا پرستيد و از بتان‌ دوري‌ كنيد مردم‌ را خدا هدايت‌ كرد و بعضي‌ديگر در ضلالت‌ و گمراهي‌ ثابت‌ ماندند اكنون‌ در زمين‌ گردش‌ كنيد و بنگريد عاقتب‌مكذبين‌ را.» «قد جاءكم‌ من‌ الله فوراً و كتاب‌ مبين‌ يهدي‌ به‌ الله من‌اتبع‌ رضوانه‌ سبل‌ السلام‌ و غير جهم‌ من‌ الظلمات‌ الي‌ النور باذنه‌ و يهديهم‌الي‌ الصراط‌ مستقيم‌.» (16 ـ مائده‌) «خدا بدان‌ كتاب‌ هركس‌ را كه‌ از پي‌ رضا و خشنودي‌ او، راه‌سلامت‌ پويد هدايت‌ كند و او را از تاريكي‌ جهل‌ و گناه‌ بيرون‌ آرد و به‌ عالم‌نور داخل‌ گرداند و به‌ راه‌ راست‌ و سعادت‌ وي‌ را رهبري‌ كند.» Golestan Quran Weekly, Serial 130, No 86
26
تفسيرتجزيه‌اي‌ (ترتيبي‌) و تفسير موضوعي‌
در تنوع‌ تفاسير، گوناگوني‌ روش‌ها و تعدد مكتب‌هاي‌ آن‌ شكي‌نيست‌، در اغلب‌ مواقع‌ اين‌ تفاوت‌ها، ناشي‌ از گرايش‌هاي‌ مختلف‌ تفسير است‌. تفسيري‌به‌ جنبه‌ لفظي‌ و ادبي‌ و بلاغيِ نص‌ قرآن‌ مي‌پردازد و تفسير ديگر به‌ محتوا ومعني‌ آيات‌. تفسيري‌ بر حديث‌ متمر كز است‌ و نص‌ قرآني‌ را با مأثور معصومين‌ (ع‌)،صحابه‌ و تابعين‌ تفسير مي‌كند و تفسير ديگر از عقل‌ به‌ عنوان‌ ابزار فهم‌ كتاب‌الله‌ استفاده‌ مي‌كند. در اين‌ مقاله‌ كه‌ متن‌ يكي‌ از سخنراني‌هاي‌ استاد شهيدمحمدباقر صدر است‌، تفسير تجزيه‌اي‌ (ترتيبي‌) و تفسير موضوعي‌ قرآن‌ مجيد موردنگرش‌ قرار گرفته‌ و مي‌تواند علاقه‌مندان‌ به‌ بحث‌ تفسير را مفيد واقع‌ شود. بااين‌ توضيح‌ كه‌ در ترجمه‌ حاضر، بر حسب‌ ضرورت ‌، حالت‌ گفتاري‌ متن‌، توسط‌ مترجم‌به‌ حالت‌ نوشتاري‌ تغيير داده‌ شده‌ است‌. تفسيري‌ جانبدارانه‌ سعي‌ دارد نص‌ قرآن‌را با مواضع‌ مذهبي‌ از پيش‌ تعيين‌ شده‌ منطبق‌ كند، و تفسيري‌ بدون‌ جانبداري‌،از خودِ قرآن‌، پرسش‌ مي‌كند و رأي‌ را بر اساس‌ قرآن‌ منطبق‌ مي‌كند، نه‌ قرآن‌را با رأي‌ . اما آنچه‌ در ابتداي‌ اين‌ بررسي‌ قرآني‌ به‌ شكل‌ خاص‌ موردتوجه‌ است‌، توجه‌ به‌ دو گرايش‌ اصلي‌ تفسير در انديشه‌ اسلامي‌ است‌ كه‌ يكي‌«گرايش‌ تجزيه‌اي‌» و ديگري‌ «گرايش‌ توحيدي‌ يا موضوعي‌» در تفسير ناميده‌ مي‌شود. مراد از تفسير تجزيه‌اي‌ تفسيري‌ است‌ كه‌در چارچوب‌ آن‌ مفسر به‌ تفسير آيه‌ به‌ آيه‌ قرآن‌ بر اساس‌ ترتيب‌ و تسلسلي‌ كه‌در قرآن‌ دارند، مي‌پردازد.مفسر در اين‌ روش‌ با ابزار مورد اعتماد خود از قبيل‌:ظهور، احاديث‌ مأثور، و با توجه‌ به‌ آية‌ ديگري‌ كه‌ در اص طلاح‌ يا مفهوم‌ با آن‌،اشتراك‌ دارد تفسير مي‌كند، به‌ اندازه‌اي‌ كه‌ مدلولِ آن‌ بحثي‌ را كه‌ مي‌خواهدتفسير كند روشن‌ سازد، طبعاً وقتي‌ از تفسير تجزيه‌اي‌ صحبت‌ مي‌شود، وسيع‌ترين‌ وكامل‌ترين‌ شكل‌ موجود آن‌ معرفي‌ مي‌شود. تفسير تجزيه‌اي‌، تدرج‌ تاريخي‌ خو د راپشت‌ سر گذاشته‌ تا حدي‌ رسيده‌ كه‌ تمام‌ قرآن‌ را دربرگرفته‌ است‌. شرح‌ تجزيه‌اي‌ بعضي‌ آيات‌ قرآني‌ و تفسير مفردات‌ آن‌ از زمان‌صحابه‌ وتابعين‌ آغاز شد و با گذشت‌ زمان‌ نياز بيشتري‌ به‌ تفسير آيات‌ احساس‌شد، تا به‌ ابن‌ماجه‌ و طبري‌ و كساني‌ كه‌ در اواخر قرن‌ سوم‌ و اوايل‌ قرن‌چهارم‌ مي‌زيستند ختم‌ شد، و تفاسيرآنها را وسيع‌ترين‌ شكل‌ تفسير تجزيه‌اي‌ مي‌توان‌در نظر گرفت‌. از آنجا كه‌ فهم‌ مدلول‌ الهي‌ هدف‌ روش‌ تجزيه‌ اي‌ بوده‌ وفهم‌ اين‌ مدلول‌ در ابتدا براي‌ تعداد بسياري‌ از مردم‌ آسان‌ بود و سپس‌ به‌مرور زمان‌ وگسترش‌ فاصله‌ ها و دگرگوني‌ اوضاع‌ به‌ لحاظ‌ معني‌ سخت‌ وپيچيده‌گرديد. به‌ اين‌ دليل‌ بود كه‌ تفسير تجزيه‌اي‌ به‌ تبع‌ ابهاماتي‌ كه‌بر قرآن‌ عارض‌ شد، توسعه‌ پيدا كرد، و از شكي‌ كه‌ در مفهوم‌ (كلام‌) خدا شروع‌شد و به‌ شكل‌ دائرة‌المعارف‌هاي‌ تفسيري‌ درآمد. تا آن‌ جا كه‌ مفسر از آيه‌ اول‌سوره‌ فاتحه‌ تا سوره‌ ناس‌ را آيه‌ به ‌ آيه‌ تفسير مي‌كند. زيرا بسياري‌ از آيات‌در مرور زمان‌ به‌ لحاظ‌ معنا و مدلول‌ محتاج‌ به‌ بيان‌ و تجزيه‌ و تاكيد و ...شد كه‌ همان‌ تفسير تجزيه‌اي‌ است‌.طبعاً منظور از تجزيه‌اي‌ بودن‌، قطع‌ نظر مفسراز ساير آيات‌ و كمك‌ نگرفتن‌ از آنها در فهم‌ آيه‌ مورد ب حث‌ نيست‌، بلكه‌ مفسراز آيات‌ مرتبط‌ در زمينه‌ مربوط‌ استفاده‌ مي‌كند، همان‌ گونه‌ كه‌ از احاديث‌ وروايات‌. مجموعه‌اي‌از مدلولات‌ قرآني‌ اما اين‌ استفاده‌ براي‌ كشفِ مدلولِ لفظي‌ آيه‌ مورد نظر انجام‌مي‌گيرد، پس‌ هدف‌ در هر مرحله‌ از اين‌ نوع‌ تفسير، فهمِ مدلول‌ آيه‌ است‌، كه‌مفسر با تمام‌ ابزار به‌ اين‌ امر دست‌ مي‌زند. يعني‌ هدف‌، هدفي‌ تجزيه‌اي‌ است‌زيرا دائماً در حد رابطه‌ اين‌ جزء با آن‌ جزء از نص‌ قرآن‌ باقي‌ مي‌ماند وغالباً از اين‌ حد تجاوز نمي‌كند. در هر صورت‌ نتيجة‌ تفسير تجزيه‌اي‌ كل‌ قرآن‌ كريم‌ مجموعه‌اي‌از مدلولات‌ قرآني‌ است‌، كه‌ باز هم‌ با نظر تجزيه‌اي‌ به‌ قرآن‌ صورت‌ مي‌گيرداست‌، اما در شكل‌ پراكنده‌ و به‌ لحاظ‌ عدد كثير، بدون‌ آن‌ كه‌ وجه‌ ارتباط‌ اين‌مدلولات‌ كشف‌ گردد و بدون‌ آن‌ كه‌ ت ركيب‌ اجزاء اين‌ نتايج‌ فكري‌ كشف‌ شود. بدون‌ آن‌ كه‌ در پايان‌ اين‌ سير، نظريه‌ قرآني‌ مشخصي‌ براي‌هر يك‌ از موضوعات‌ حيات‌ به‌ دست‌ آيد. پس‌ در آن‌ جا معلوماتي‌ به‌ لحاظ‌ تعدادمتكثر وجود دارد، اما عمده‌ ارتباطي‌ كه‌ بين‌ اين‌ معلومات‌ هست‌رابطه‌ و تعلقاتي‌ است‌ كه‌ اين‌ معلومات‌ را تبديل‌ به‌ نظريه‌هاي‌ تركيبي‌ وساختهاي‌ فكري‌ مي‌كند كه‌ مي‌توان‌ بر اساس‌ آنها به‌ نظر قرآن‌ درباره‌ مسائل‌ ومواضع‌ مختلف‌ رسيد. اما اين‌ هدف‌ اصلي‌ در روش‌ تفسير تجزيه‌اي‌ نيست‌، گر چه‌در بعضي‌ مواقع‌ حاصل‌ مي‌شود. حالت‌ پراكندگي‌ روش‌ تجزيه‌اي‌ به‌ ظهور تناقص‌هاي‌ مذهبي‌بسياري‌ در انديشه‌ اسلامي‌ منجر گرديد، چرا كه‌ كافي‌ بود، يكي‌ از مفسرين‌ آيه‌اي‌را در توجيه‌ مذهب‌ خويش‌ پيدا مي‌ كرد ،تا داد آن‌ را سر داده‌ و هواداران‌ وافرادي‌ را دور خود جمع‌ كند. مانند بسياري ‌ از مسائل‌ كلامي‌ همچون‌ مسئلة‌ جبر وتفويض‌ و اختيار. اگر مفسر تجزيه‌اي‌ قدمي‌ ديگر برمي‌داشت‌ و فقط‌ به‌ جمع‌ آوري‌عددي‌ معلومات‌ اكتفا نمي‌كرد، چه‌ بسا امكان‌ داشت‌ از بسياري‌ تناقضات‌ جلوگيري‌شود، همان‌ گونه‌ كه‌ در روش‌ دوم‌ ديده‌ مي‌شود. روش‌ دوم‌ اين‌ روش‌، روش‌ توحيدي‌ يا موضوعي‌ در تفسير ناميده‌ مي‌شود.اين‌ روش‌ به‌تفسير آيه‌ به‌ آيه‌ قرآن‌ نمي‌پردازد، بلكه‌ سعي‌ در جستجو و تبيين‌ موضوعي‌ ازموضوعات‌ اعتقادي‌، اجتماعي‌ و يا وجودي‌ حيات‌ دارد ،مانند عقيدة‌ توحيد در قرآن‌يا بحث‌ نبوت‌ در قرآن‌ يا مكتب‌ اقتصادي‌ قرآن‌ يا سنن‌ تاريخي‌ قرآن‌ يا آسمان‌هاو زمين‌ در قرآن‌ و امثال‌ آن‌. هدف‌ تفسير توحيدي‌ (موضوعي‌) مشخص‌ كردن‌ ديدگاه‌نظريِ قرآن‌ كريم‌ و نهايتاً منظر اسلام‌ درباره‌ موضوعي‌ از موضوعات‌ حيات‌ ووجود است‌. لازم‌ به‌ توضيح‌ است‌ در عالم‌ واقع‌ و عمل‌ و بررسي‌ تاريخي‌فرآيند تفسير، فصل‌ اين‌ دو روش‌ فصل‌ حدي‌ (منطقي‌ )نيست‌، زيرا طبعاً تفسيرموضوعي‌ نيازمند تعريف‌ و مشخص‌ كردن‌ مدلولات‌ تجزيه‌اي‌ خود است‌ از آياتي‌ كه‌قصد تعامل‌ با آنها در چارچوب‌ موضوعي‌ كه‌ پايه‌ گذاري‌ مي‌كند.همان‌ گونه‌ كه‌تفسير تجزيه‌اي‌ به‌ حقيقت‌ قرآني‌ ديگر از حقايق‌ حيات‌ مي‌رسد، اما اين‌ دو روش‌علي‌ رغم‌ آنچه‌ گفته‌ شد هم‌ چنان‌ دو روش‌ مغاير در شكل‌، اهداف‌ و نتايج‌ فكري‌باقي‌ مي‌مانند.آنچه‌ به‌ شيوع‌ روش‌ تجزيه‌اي‌ تفسير و استيلاي ‌ آن‌ بر ساحت‌تفسير كمك‌ كرد، گرايش‌ روايي‌ و حديثي‌ تفسير بود. از آن‌ جا كه‌ در هر صورت‌تفسير در حقيقت‌ و در آغاز نمي‌توانست‌ چيزي‌ غير از شعبه‌ و جزئي‌ از حديث‌ باشد. و تقريباً حديث‌ به‌ علاوه‌ بعضي‌ اطلاعات‌ لغوي‌ و ادبي‌ وتاريخي‌ كه‌ به‌ آنها ارجاع‌ مي‌شود تنها دستمايه‌ اصلي‌ تفسير در زمان‌هاي‌طولاني‌ بوده‌ است‌.به‌ اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ نمي‌ توان‌ تفسير را در حد مأثور ازروايات‌ صحابه‌ و تابعين‌ و رسول‌ و ائمه‌ متوقف‌ كرد، رواياتي‌ كه‌ غالباًبرانگيختة‌ استفهامات‌ عقلي‌ از سوي‌ مردم‌ و يا از سوي‌ پرسشگران‌ است‌ .در اين‌صورت‌ نمي‌ تواند قدم‌ به‌ جلو بردارد و سعي‌ در تركيب‌ مدلولات‌ قرآن‌ و مقايسه‌بين‌ آنها و استخراج‌ نظريه‌ايي‌ در پي‌ اين‌ مدلولات‌ لفظي‌ داشته‌ باشد. تفسير تجزيه‌ اي‌ در اصل‌ خود تفسيري‌ لفظي‌ بوده‌است‌ ، تفسيرمفردات‌ و تغييرات‌ مفردات‌ و شرح‌ بعضي‌ از مصطلحات‌ جديد و تطبيق‌ بعضي‌ ازمفاهيم‌ با اسباب‌ نزول‌ و براي‌ رسيدن‌ به‌ نظرات‌ اساسي‌ كه‌ قرآن‌ در پي‌ آيات‌پراكنده‌ خود و در وراي‌ مدلولات‌ لغوي‌ و لفظي‌ سعي‌ در القاي‌ آنها داشته‌ است‌،چنين‌ فرآيندي‌ نمي‌تواند نقش‌ اجتهادي‌ خلاق‌ و مبدعي‌ ايفا كند.مي‌ توان‌ اين‌دو روش‌ مختلف‌ تفسيري‌ را با مثالي‌ از تجربة‌ فقهي‌ به‌ ذهن‌ تقريب‌ كرد. يكي‌ از معاني‌ فقه‌، تفسير احاديث‌ وارده‌ از نبي‌ اكرم‌ وائمه‌ (ع‌) است‌ و اين‌ چنين‌ است‌ كه‌ كتب‌ فقهي‌ احاديث‌ را حديث‌ به‌ حديث‌ شرح‌كرده‌اند. حديث‌ را ذكر كرده‌، شرح‌ آن‌ را آورده‌ و از دلالت‌، سند و متن‌حديث‌ سخن‌ گفته‌اند و آن‌ بنابر اختلاف‌ روش‌ شارحان‌ بوده‌ است‌ همان‌ طور كه‌در شارحان‌ كتب‌ اربعه‌ و شراح‌ وسائل‌ ديده‌ مي‌شود. اما تعداد زيادي‌ از كتب‌ فقهي‌ در اين‌ زمينه‌ به‌ اين‌ روش‌عمل‌ نكرده‌اند، بلكه‌ درباره‌ مسائل‌ بر اساس‌ وقايع‌ حيات‌ بحث‌ كرده‌اند ودرباره‌ هر موضوع‌، احاديث‌ مربوط‌ به‌ آن‌ را آورده‌ و به‌ اندازه‌ آن‌ مسئله‌ راروشن‌ كرده‌اند تا به‌ تبيين‌ موضع‌ اسلام‌ در آن‌ مسئله‌ بينجامد و اين‌ همان‌روش‌ موضوعي‌ در بستر فقهي‌ است‌.همان‌ طور كه‌ روش‌ قبلي‌، همان‌ روش‌ تجزيه‌اي‌در تفسير احاديث‌ است‌. كتاب‌ جواهر شرح‌ كامل‌ و شاملي‌ از روايات‌ كتب‌ اربعه‌ است‌اما نه‌ شرحي‌ كه‌ به‌ تك‌ تك‌ روايات‌ كتب‌ اربعه‌ بپردازد، بلكه‌ به‌ روايات‌ براساس‌ نيازهاي‌ زندگي‌ مي‌پردازد. كتاب‌ بيع‌، كتاب‌ جعاله‌، كتاب‌ احياء موات‌،كتاب‌ نكاح‌. سپس‌ ذيل‌ هر يك‌ از اين‌ ع ناوين‌ رواياتي‌ كه‌ به‌ آن‌ موضوع‌ مرتبط‌است‌ آورده‌، آنها را شرح‌ كرده‌ و به‌ مقايسه‌ آنها مي‌پردازد، تا به‌ نظريه‌اي‌برسد، زيرا كافي‌ نيست‌ كه‌ معناي‌ يك‌ روايت‌ را به‌ تنهايي‌ و به‌ شكل‌ منفردبداند و معني‌ يك‌ روايت‌ به‌ شكل‌ منفرد به‌ حكم‌ شرعي‌ خاص‌ منجر نمي‌شود و تنهااز طريق‌ مطالعه‌ مجموعه‌اي‌ از روايات‌ كه‌ دربردارنده‌ توضيح‌ حكم‌ واحد يا بابي‌واحد از ابواب‌ حيات‌ هستند مي‌توان‌ به‌ حكم‌ شرعي‌ رسيد سپس‌ از طريق‌ اين‌بررسي‌ جامع‌، نظريه‌ واحدي‌ را استخراج‌ كرد كه‌ حاصل‌ بررسي‌ مجموعه‌اي‌ ازروايات ‌ است‌ ، نه‌ تك‌ تك‌ روايات‌.اين‌ همان‌ روش‌ موضوعي‌ شرح‌ احاديث‌ است‌. در مقايسه‌ بررسي‌هاي‌ قرآني‌ و مطالعات‌ فقهي‌ مواضع‌ اختلاف‌دو روش‌ در دو زمينه‌ قابل‌ مشاهده‌ است‌. از طرفي‌ روش‌ موضوعي‌ و توحيدي‌ درزمينه‌ فقهي‌ رواج‌ پيدا كرده‌ و قدم‌هايي‌ كه‌ فقه‌ و انديشه‌ فقهي‌ در راستاي‌رشد و تحول‌ خود برداشته‌، تا آنجا است‌ كه‌ اين‌ روش‌ در بحث‌هاي‌ فقهي‌ برتري‌يافته‌ است‌. از طرف‌ ديگر عكس‌ اين‌ در زمينة‌ قرآني‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد،زيرا روش‌ تجزيه‌اي‌ تقريباً سيزده‌ قرن‌ استيلاي‌ خود را بر تفسير حفظ‌ كرد، به‌نحوي‌ كه‌ هر مفسر همچون‌ مفسران‌ قبل‌ از خود، تفسير آيه‌ به‌ آيه‌ قرآن‌ را آغازمي‌كرد.روش‌ موضوعي‌ بر ساحتِ فقهي‌ استيل ا يافته‌، همان‌ طور كه‌ روش‌ تجزيه‌اي‌بر ساحت‌ قرآني‌ استيلا دارد. اما آنچه‌ در ساحت‌ قرآني‌ ظهور يافته‌ و به‌ تفسير موضوعي‌معروف‌ گرديده‌ احياناً از نوع‌ مطالعات‌ بعضي‌ از مفسرين‌ حول‌ يك‌ موضوع‌معين‌ در قرآن‌ است‌، مانند اسباب‌ نزول‌ يا قرائات‌ يا ناسخ‌ و منسوخ‌ يا مجازهاي‌قرآني‌ كه‌ تفسير موضوعي‌ نيست‌. زيرا اين‌ مطالعات‌ در حقيقت‌ گردآوري‌ تعدادي‌از قضاياي‌ تفسير تجزيه‌اي‌ است‌ كه‌ بين‌ آنها تشابهي‌ وجود دارد. به‌ عبارت‌ديگر هر فرآيند گردآوري‌ يا جداسازي‌ مطالعه‌ موضوعي‌ نيست‌ و مطالعه‌ موضوعي‌ فقط‌مطالعه‌اي‌ است‌ كه‌ يكي‌ از موضوعات‌ اعتقادي‌ يا وجودي‌ حيات‌ را مطرح‌ مي‌كند وبه‌ مطالعه‌ و ارزشگذاري‌ آن‌ از زواية‌ قرآني‌ براي‌ رسيدن‌ ب ه‌ نظريه‌اي‌ قرآني‌در آن‌ خصوص‌ مي‌پردازد. به‌ نظر مي‌رسد، روش‌ توحيدي‌ و موضوعي‌ در فقه‌ با رواج‌ خوددر حد زيادي‌ به‌ تحولِ انديشه‌ فقهي‌ و پربار ساختن‌ مطالعات‌ علمي‌ فقهي‌ كمك‌كرد، همان‌ گونه‌ كه‌ گسترش‌ روش‌ تجزيه‌اي‌ به‌ بازدارندگي‌ رشد تكميلي‌ فكراسلامي‌ قرآني‌ و تكراري‌ شدن‌ قالب‌ آن‌ كمك‌ كرده‌ است‌.تا آن‌ جا كه‌ مي‌توان‌گفت‌ قرن‌ها از تفاسير طبري‌، رازي‌ و شيخ‌ طوسي‌ گذشت‌ و مكاتب‌ جديدي‌ براي‌انديشه‌ اسلامي‌ به‌ وجود نيامد، علي‌ رغم‌ تغييرات‌ گوناگوني‌ كه‌ در عرصه‌هاي‌مختلف‌ حيات‌ ايجاد شد، تفسير ثابت‌ ماند و طي‌ آن‌ قرون‌ به‌ جز اندكي ‌، تغييري‌در آن‌ ايجاد نشد. كه‌ توضيح‌ آن‌ در خلال‌ مقايسه‌ روش‌ تجزيه‌اي‌ و توحيدي‌خواهد آمد و حقيقتي‌ كه‌ در پس‌ اين‌ موضوع‌ هست‌ بيان‌ خواهد شد. چرا روش‌ تجزيه‌اي‌ مانع‌ رشد شد؟ و چرا روش‌ موضوعي‌ و گرايش‌توحيدي‌ عامل‌ رشد و ابداع‌ و گسترش‌ حوزه‌ حركت‌ اجتهاد شد؟ براي‌ پاسخ‌به‌ اين‌ پرسش‌ها لازم‌ است‌ برداشت‌هاي‌ روشن‌تر و مرزبندي‌ دقيق‌تري‌ از اين‌ دوگرايش‌ تجزيه‌اي‌ و توحيدي‌ صورت‌ گيرد. و اين‌ بعد از توضيح‌ جنبه‌هاي‌ اختلاف‌بين‌ اين‌ دو روش‌ روشن‌تر مي‌شود، بر خي‌ از وجوه‌ اختلاف‌ بين‌ اين‌ دو روش‌ بدين‌قرار است‌: امر اول‌ نقش‌ مفسر تجزيه‌اي‌ در تفسير غالباً انفعالي‌ است‌، او به‌بررسي‌ نص‌ قرآني‌ مشخص‌، مثلاً آيه‌ يا بخشي‌ از قرآن‌، بدون‌ هر گونه‌ پيش‌ فرض‌مي‌پردازد و مي‌كوشد مدلول‌ قرآني‌ را در پرتو نيازي‌ كه‌ لفظ‌ برمي‌آورد و به‌كمك‌ قرائن‌ متصله‌ و منفصله‌ آن‌ مشخص‌ كند . فرآيند تفسير در شكل‌ كلي‌ خود، تفسير نص‌ معيني‌ است‌. در اين‌فرآيند نقش‌ نص‌ نقش‌ گوينده‌ و نقش‌ مفسر شنونده‌اي‌ است‌ كه‌ در پي‌ فهم‌ است‌ واين‌ همان‌ چيزي‌ است‌ كه‌ به‌ آن‌ نقش‌ انفعالي‌ مي‌توان‌ گفت‌. كار مفسر در اين‌ جا شنوندگي‌ است‌، اما با ذهن‌ گزارشگر و فكرصاف‌ و بي‌ آلايش‌ و با روحي‌ مسلط‌ به‌ آداب‌ لغت‌ و قالب‌هاي‌ آن‌ ،با اين‌رويكرد مفسر، با چنين‌ ذهن‌ و فكر و روحي‌، در برابر قرآن‌ مي‌نشيند تا شنونده‌باشد. و اين‌ همان‌ نقش‌ انفعالي‌ است‌ و اما قرآن‌ در اين‌ بين‌ داراي‌ نقش‌افعالي‌ است‌ و در اين‌ جا قرآن‌ به‌ اندازه‌ فهم‌ مفسر، مدلول‌ لفظ‌ را دراختيارِ مفسر مي‌گذارد، تا در تفسير خود ثبت‌ كند. برعكس‌ آن‌، مفسر روش‌ توحيدي‌ و موضوعي‌ كار خود را از نص‌قرآن‌ آغاز نمي‌كند، بلكه‌ نظر خود را بر روي‌ موضوعي‌ از موضوعات‌ اعتقادي‌،اجتماعي‌ يا وجودي‌ حيات‌ متمركز مي‌كند و تمام‌ مشاكل‌ به‌ جاي‌ مانده‌ از تجارب‌و راه‌ حل‌هاي‌ انديشه‌ بشري‌ و پرسش‌هاي‌ به‌ جا مانده‌ از تجربه‌ تاريخي‌ آن‌ رابررسي‌ مي‌كند، سپس‌ به‌ نص‌ قرآن‌ روي‌ مي‌آورد. نه‌ براي‌ آن‌ كه‌ خود را درمقابل‌ نص‌ چون‌ شنونده‌ و يا نويسنده‌اي‌ صرف‌ قرار دهد، بلكه‌ براي‌ آن‌ كه‌ درمقابل‌ نص‌ موضوعي‌ برآيد ،بسياري‌ از افكار و مواضع‌ بشري‌ را مطرح‌كرده‌ و سؤال‌ و جوابي‌ را با نص‌ قرآن‌ آغاز كند. مفسر پرسش‌ مي‌كند و قرآن‌ پاسخ‌مي‌دهد، مفسر در پرتو نتايجي‌ كه‌ توانست‌ از تجارب‌ ناقص‌ بشري‌ و روش‌ خطا وآزمون‌ متفكران‌ زميني‌ ، جمع‌ آوري‌ كند حتماً به‌ برآيندي‌ مرتبط‌ با موضوع‌خواهد رسيد. سپس‌ از اين‌ نتيجه‌، جدا شده‌ و در محضر قرآن‌ مي‌نشيند، اما نه‌نشستن‌ خاموش‌ تا فقط‌ شنونده‌ باشد بلكه‌ نشستي‌ پرسشگرانه‌ و از روي‌ تعقل‌ و تدبر. پس‌ گفتگويش‌ رادر آن‌ موضوع‌ با قرآن‌ آغاز مي‌كند و هدف‌ او از اين‌ كار، كشف‌ نظر قرآن‌ در آن‌موضوع‌ است‌ و مي‌تواند نظريه‌ قرآني‌ را از خلال‌ مقايسه‌ نص‌ با برآيند افكار وروش‌هاي‌ تجربه‌ شده‌ بشري‌ ،دريافت‌ كند.از اين‌ جا است‌ كه ‌ نتايج‌ تفسير موضوعي‌،ارتباط‌ دائمي‌ با جريان‌ تجربه‌ بشري‌ پيدا مي‌كند، زيرا نگرش‌ ها و گرايش‌هاي‌قرآني‌ براي‌ تبيين‌ نظر اسلام‌ در خصوص‌ موضوعي‌ از موضوعات‌ حيات‌ را نشات‌ مي‌دهدو از همين‌ جا است‌ كه‌ فرايند تفسير، فرايند گفتگو با قرآن‌ و پاسخ‌ يابي‌ از آن‌است‌.و تنها پاسخ‌ يابي‌ منفعل‌ نيست‌، بلكه‌ پاسخ‌ يابي‌ فعال‌ و به‌ كارگيري‌هدفمند نص‌ قرآني‌، در راه‌ كشف‌ حقيقتي‌ از حقايق‌ حيات‌ بزرگ‌ به‌ شماره‌ مي‌رود. امير مومنان‌ در مقام‌ صحبت‌ از قرآن‌ مي‌فرمايد: «آن‌ قرآن‌ است‌ ،پس‌ از او استنطاق‌ كنيد و هرگز به‌ نطق‌ درنيايد .اما من‌ از آن‌ به‌ شما خبر خواهم‌ داد. به‌ راستي‌ كه‌ در آن‌ ،علم‌ آنچه‌پيش‌ خواهد آمد ، شرح‌ گذشته‌ ، درمان‌ دردتان‌ و رابطه‌ ميان‌ شما آمده‌ است‌.» تعبير به‌ استنطاق‌ كه‌ در كلام‌ فرزند قرآن‌ آمد، از تعبير به‌فرآيند تفسير موضوعي‌ به‌ اين‌ وصف‌ كه‌ گفتگو با قرآن‌ و طرح‌ مشكلات‌ موضوعي‌ برآن‌ به‌ قصد رسيدن‌ به‌ پاسخي‌ قرآني‌ براي‌ آن‌، بسيار زيباتر است‌. لذا اولين‌ جنبه‌ اختلاف‌ بين‌ روش‌ موضوعي‌ و تجزيه‌اي‌ آن‌است‌ كه‌ در روش‌ تجزيه‌اي‌ نقش‌ مفسر، نقشي‌ منفعلانه‌ است‌. او مي‌شنود و ثبت‌مي‌كند ، در حالي‌ كه‌ معناي‌ تفسير موضوعي‌ چنين‌ نيست‌ و حقيقت‌ آن‌ اين‌ نيست‌. وظيفه‌ تفسير موضوعي‌ در هر مرحله‌ و در هر زمان‌ آن‌ است‌ كه‌ تمامي‌مواريث‌ بشري‌ و افكار عصر خود و مقولاتي‌ را كه‌ در تجربه‌ بشري‌ خويش‌ كسب‌ كرده‌،با خود همراه‌ داشته‌ باشد ، سپس‌ آن‌ را فراروي‌ قرآن‌ (كتابي‌ كه‌ باطل‌ از پس‌و پيش‌ بدو راه‌ ندارد) قرار داده‌ ،تا قرآن‌ بر ماحصل‌ آن‌ قضاوت‌ كند، قضاوتي‌قابل‌ فهم‌ و درك‌ مفسر از خلال‌ مجموعه‌ آيات‌ قرآن‌ . پس‌ در اين‌ جا قرآن‌، با واقعيت‌ پيوند مي‌خورد، با حيات‌پيوند مي‌خورد. زيرا تفسير از عالم‌ واقع‌ آغاز و به‌ قرآن‌ منتهي‌ مي‌گردد، نه‌اين‌ كه‌ از قرآن‌ آغاز و به‌ قرآن‌ منتهي‌ شود و فر آيند تفسير جداي‌ از واقعيت‌ميراث‌ تجربه‌ بشري‌ باشد.بلكه‌ اين‌ فرآيند از واقعيت‌ آغاز ،و به‌ قرآن‌ ختم‌ مي‌شود- منبع‌ ارزشمندي‌ است‌ كه‌ در پرتو آن‌ گرايش‌ هاي‌ رباني‌ نسبت‌ به‌ آن‌ واقعيت‌مشخص‌ مي‌گردد-. و از اين‌ رو ست‌ كه‌ جايگاه‌ رفيع‌ قرآن‌ حفظ‌ مي‌گردد ومنشاالهامات‌ بديع‌ باقي‌ مي‌ ماند .زيرا در اين‌ جا مسئله‌ تفسيرِ لفظ‌ نيست‌.تفسير لفظي‌ كشش‌ محدودي‌ دارد و توانايي‌هاي‌ آن‌ نامحدود نيست‌ در حالي‌ كه‌روايات‌ بر پايان‌ ناپذير بودن‌ قرآن‌ دلالت‌ دارد و قرآن‌ بر بي‌ پاياني‌ كلمات‌الهي‌ صراحت‌ دارد. در حالي‌ كه‌ تفسير لغوي‌ پايان‌ پذير است‌، و توانايي‌هاي‌محدودي‌ دارد.مدلول‌هاي‌ تازه‌اي‌ براي‌ الفاظ‌ وجود ندارد و اگر تازگي‌ درمدلولات‌ لغوي‌ يافت‌ شود، معنايي‌ براي‌ حمل‌ آن‌ در قرآن‌ وجود ندارد.و اگر ز بان‌جديدي‌ بعد از قرآن‌ پيدا شود مؤيد آن‌ نيست‌ كه‌ آن‌ لغت‌ جديد و يا مصطلحات‌جديد يا الفاظي‌ كه‌ مدلول‌هايش‌ بعد از قرآن‌ وضع‌ شده‌ است‌ ، به‌ قرآن‌ ارجاع‌شود. بخشش‌ بي‌ پايان‌ و معاني‌ بي‌ انتهاي‌ قرآن‌ - كه‌ خود تصريح‌كرده‌ و احاديث‌ اهل‌ بيت‌ نيز بر آن‌ دلالت‌ دارد - همين‌ حالت‌ پايان‌ ناپذيري‌در روش‌ تفسير موضوعي‌ نهفته‌ است‌ ،زيرا در اين‌ روش‌ از قرآن‌ سؤال‌ مي‌شود و درقرآن‌ علم‌ گذشته‌ و آينده‌ هست‌ ،قرآن‌ دواي‌ درد است‌، در قرآن‌ نظم‌ دروني‌ ما نهفته‌ است‌، در قرآن‌ امكان‌ تشفي‌تجربة‌ زميني‌ به‌ انظار آسماني‌ وجود دارد. از اين‌ جا است‌ كه‌ تفسير موضوعي‌ مي‌تواند تحول‌ پيدا كند، مي‌تواندپربار گردد. زيرا تجربة‌ بشري‌ آن‌ را پربار مي‌كند و مطالعه‌ و تأمل‌ قرآني‌ درپرتو تجربة‌ بشري‌ به‌ فهم‌ صحيح‌اسلامي‌ قرآن‌ كمك‌ مي‌كند. امر دوم‌ تفسير موضوعي‌ يك‌ گام‌ از تفسير تجزيه‌اي‌ فراتر مي‌رود، زيراتفسير تجزيه‌اي‌ تنهابه‌ آشكار كردن‌ مدلولات‌ تفصيلي‌ آيات‌ قرآن‌ كريم‌ بسنده‌مي‌كند، در حالي‌ كه‌ تفسير موضوعي‌ پا را فراتر گذاشته‌، دامنة‌ وسيع‌تري‌رادربرمي‌گيرد. مي‌كوشد وجوه‌ ارتباط‌ ميان‌ مد لولات‌ تفصيلي‌ رابه‌ دست‌ آورد، درتلاش‌ است‌ تا به‌ ساختار نظري‌ قرآن‌ برسد كه‌ در چارچوب‌ آن‌ هر يك‌ از آن‌مدلولات‌ تفصيلي‌ جايگاه‌ خود را پيدا كند و اين‌ همان‌ چيزي‌ است‌ كه‌ به‌ زبان‌امروز نظريه‌ گفته‌ مي‌شود. نظريه‌ قرآني‌ در مورد نبوت‌، نظريه‌ قرآني ‌ در مكاتب‌اعتقادي‌، نظريه‌ قرآن‌ در سنن‌ تاريخ‌ و هم‌ چنين‌ نظريه‌ قرآن‌ در مورد آسمان‌هاو زمين‌ و ... اين‌ تفسير به‌ قصد رسيدن‌ به‌ تركيب‌ نظري‌ -كه‌ لازم‌ است‌ دربردارنده‌ نظر قرآن‌درباره‌ موضوعي‌ از موضوعات‌ اقتصادي‌، اجتماعي‌ و يا وجودي‌ حيات‌ باشد - گامي‌را جلوتر مي‌گذارد. اين‌ دو تفاوت‌ اصلي‌ بين‌ تفسير موضوعي‌ و تجزيه‌اي‌ است‌.قبلاً گفته‌ شد كه‌ بحث‌ فقهي‌، گرايش‌ موضوعي‌ پيدا كرد در حالي‌ كه‌ تفسير دراغلب‌ موارد گرايشي‌ موضوعي‌ ندارد بلكه‌ به‌ سوي‌ گرايش‌ تجزيه‌اي‌ پيش‌ رفته‌است‌. اصطلاح‌موضوعي‌ اين‌ روش‌ در پرتو امر اول‌ ،از موضوعي‌ از موضوعات‌ در عالم‌ واقع‌، ازشيئي‌ خارجي‌ آغاز مي‌كند و به‌ قرآن‌ باز مي‌گردد و به‌ آن‌ تفسير موضوعي‌ گفته‌مي‌شود.توحيدي‌ بودن‌ آن‌ به‌ اعتبار تلفيقي‌ است‌ كه‌ بين‌ تجربة‌ بشري‌ و قرآن‌ايجاد مي‌كند، نه‌ به‌ اعتبار اين‌ كه‌ تجربه‌ بشري‌ را بر قرآن‌ حمل‌ مي‌كند نه‌به‌ اين‌ معني‌ كه‌ قرآن‌ را برابر تجربة‌ بشر فرو مي‌نشاند. بلكه‌ به‌ اين‌ معني‌كه‌ در ساختار بحث‌ بين‌ آن‌ تلفيقي‌ ايجاد مي‌كند ،تا از اين‌ ساختار يگانه‌نتيجه‌اي‌ را استخراج‌ كند. تا مفهوم‌ قرآني‌ كه‌ بتوان‌ بر اساس‌ آن‌ موضع‌ اسلام‌ در باره‌اين‌ تجربه‌ و يا مقولة‌ فكري‌ استخراج‌ كند.پس‌ اين‌ تفسير موضوعي‌ و توحيدي‌ است‌.بر اساس‌ امر دوم‌ موضوعي‌ بودن‌ تفسير به‌ اين‌ اعتبار است‌ كه‌ مجموعه‌اي‌ ازآيات‌ كه‌ در موضوع‌ واحدي‌ اشتراك‌ دارند را انتخاب‌ مي‌كند.و توحيدي‌ بودن‌ به‌اين‌ اعتبار است‌ ،كه‌ بين‌ مدلولاتِ تفصيلي‌ اين‌ آيات‌ ، ساختار نظري‌ واحدي‌ ايجادمي‌ كند، با اين‌ همه‌ ،بر اساس‌آنچه‌ كه‌ گفته‌ شد، اصطلاح‌ موضوعي‌ و اصطلاح‌ توحيدي‌ با هر دوي‌ اختلافي‌ كه‌ذكر شد، انسجام‌ پيدا مي‌كنند. متن‌ حاضر، برگردان‌ تركيبي‌ از دو سخنراني‌ استاد محمدباقر است‌ كه‌ در كتاب‌هاي‌ المدرسه‌القرآنيه‌، علامه‌ محمدباقر الصدر، بيروت‌: دارالتعارف‌ للمطبوعات‌، 1401 هـ. ق‌.ص‌ 7-24؛ ص‌ 27-28 آمده‌ و توسط‌ سعيد عباسي‌نيا به‌ فارسي‌ برگردانده‌ شده‌ است‌. Golestan Quran Weekly,Serial 131, No 87
27
پژوهشي در تاريخ علم تفسير
عليرضا ميرزا محمد هرچند ميزان‌ درك‌ و شناخت‌ مسلمانان‌ در عهد پيامبر متفاوت‌بود، اما فهم‌ قرآن‌ با ذوق‌ و فكر و عقل‌ و فطرت‌ آنان‌ ارتباطي‌ نزديك‌ داشت‌ وهمين‌ امر سبب‌ شد كه‌ ره‌يافتگان‌ به‌ سهولت‌ با ارزشهاي‌ متعالي‌ كلام‌ اللّه‌مجيد آشنايي‌ حاصل‌ كنند و در پرتو تعاليم‌ سعادت‌آفرين‌ آن‌ ره‌توشه‌اي‌ مناسب‌براي‌ خويش‌ فراهم‌ آورند . تفسير در لغت‌ به‌ معناي‌ كشف‌ و ايضاح‌ و تبيين‌ است‌ (1) كه‌ هرچندمصدر ثلاثي‌ مزيد از باب‌ تفعيل‌ است، امّا همان‌ معني‌ مجرّد خود را تأ‌كيد وتقرير مي‌كند؛ (2) و در اصطلاح، علمي‌ را گويند كه‌ حقيقت‌ معاني‌ و مفاهيم‌ آيات‌ قرآن‌ كريم‌ را بيان‌ كند و مضمون‌و مقصود و مدلول‌ آنها را روشن‌ گرداند. اين‌ علم‌ شريف‌ كه‌ از ديرباز تاكنون‌مطمح‌ نظر بسياري‌ از دانش‌پژوهان‌ مسلمان‌ بوده‌ است، در صدر اسلام‌ چندان‌موردنياز نبود، زيرا وجود مبارك‌ رسول‌ اكرم(ص) كه‌ خود قرآن‌ ناطق‌ و مهبط‌ وحي‌الهي‌ بود، به‌ حكم‌ آيات‌ كريمهِ‌ ((و ا‌نزلنا اًليك‌ الذّكر لتبيّن‌ للناس‌ مانزّل‌ اًليهم‌ لعلّهم‌ يتفكّرون))(3) ((وما ا‌نزلنا عليك‌ الكتاب‌ اًلاّ لتبيّن‌ لهم‌ الّذي‌ اختلفوا فيه‌ و هديًو رحمه`ً لقوم‌ يؤ‌منون))(4) يگانه‌ مرجع‌ قويم‌ و متين‌ در فهم‌ صحيح‌ معاني‌ ومقاصد آيات‌ بيّنات‌ به‌ شمار مي‌رفت. در اين‌ راستا، كيفيّت‌ تبيين‌ و تفسير قرآن‌به‌ اهتمام‌ آن‌ حضرت‌ را از منطوق‌ آياتي‌ ديگر نيز مي‌توان ‌ دريافت، كه‌ در آنهاتلاوت‌ آيات‌ وحي‌ الهي‌ بر مردمان‌ و تزكيهِ‌ نفوس‌ آنان‌ و تعليم‌ كتاب‌ و حكمت‌بديشان‌ از وظايف‌ مهم‌ رسالت‌ و بعثت‌ به‌ شمار آمده‌ است؛ چنانكه‌ خداي‌ تعالي‌فرمايد: ((كما ا‌رسلنا فيكم‌ رسولاً منكم‌ يتلو عليكم‌ آياتنا و يزكيّكم‌ ويعلّ مكم‌ الكتاب‌ والحكمه`‌ و يعلّمكم‌ ما لم‌ تكونوا تعلمون))(5) و ((هو الّذي‌بعث‌ في‌ الا‌مّيّين‌ رسولاً منهم‌ يتلو عليهم‌ آياته‌ و يزكيّهم‌ و يعلّمهم‌الكتاب‌ والحكمه‌ و اًن‌ كانوا من‌ قبل‌ لفي‌ ضلال‌ مبين))(6). پيدايش‌ چنين‌ وضعيتي‌ را بايد در دو مسأ‌لهِ‌ اساسي‌ جستجو كرد:نخست‌ اينكه‌ مسلمانان‌ مي‌بايست‌ با تدبر و تفكر در قرآن، معاني‌ و مفاهيم‌حياتبخش‌ آن‌ را نيك‌ بشناسند، تا بتوانند طبق‌ دستورات‌ دقيق‌ و جامع‌ آن‌ عمل‌كنند و راه‌ هدايت‌ و سعادت‌ را بازيابند؛ و ديگر اينكه‌ مقام‌ رسالت‌ حضرت‌ ختمي‌مرتبت‌ ايجاب‌ مي‌كرد كه‌ وي‌ عهده‌دار مسؤ‌وليّت‌ خطير تفسير كلام‌ اللّه‌ مجيدباشد تا از طريق‌ وحي، مسلمين‌ را با فرامين‌ الهي‌ آشنا كند و افقي‌ روشن‌ ازتعاليم‌ مترقي‌ قرآن‌ را فرا روي‌ آنان‌ بگسترد و بدين‌وسيله‌ روش‌ صحيح‌ و اصولي‌زندگي‌ را در نيل‌ به‌ كمال‌ مطلوب‌ بديشان‌ بياموزد و به‌ تنوير عقول‌ و افكار وقلوب‌ توفيق‌ يابد. طبيعي‌ بود كه‌ در اين‌ رهگذر به‌ شرح‌ و تبيين‌ شأن‌ نزول‌آيات‌ بپردازد و مقولاتي‌ از قبيل‌ ناسخ‌ و منسوخ‌ و محكم‌ و متشابه‌ و ديگر مسائل‌قرآني‌ را بيان‌ فرمايد و در تفسير مباحث‌ اعتقادي‌ و احكام‌ عبادي‌ - سياسي‌ نيزاهتمام‌ بليغ‌ روا دارد. البتّه، اين‌ نكته‌ را نبايد از نظر دور داشت‌ كه‌ هرچندميزان‌ درك‌ و شناخت‌ مسلمانان‌ در عهد پيامبر متفاوت‌ بود، اما فهم‌ قرآن‌ با ذوق‌و فكر و عقل‌ و فطرت‌ آنا ن‌ ارتباطي‌ نزديك‌ داشت‌ و همين‌ امر سبب‌ شد كه‌ ره‌يافتگان،به‌ سهولت‌ با ارزشهاي‌ متعالي‌ كلام‌ اللّه‌ مجيد آشنايي‌ حاصل‌ كنند و در پرتوتعاليم‌ سعادت‌آفرين‌ آن، ره‌توشه‌اي‌ مناسب‌ براي‌ خويش‌ فراهم‌ آورند. تفسير در عهد صحابه‌ پس‌ از رحلت‌ رسول‌ اكرم(ص)، جمعي‌ از صحابه‌ كه‌ در درك‌ مفاهيم‌قرآني‌ بيش‌ از ديگران‌ استعداد و بصيرت‌ داشتند و از خرمن‌ فضل‌ و دانش‌ مصطفوي‌بهره‌مند بودند، به‌ عنوان‌ مراجعي‌ شاخص‌ در تفسير و تبيين‌ آيات‌ كتاب‌ الهي‌شناخته‌ شدند كه‌ مشهورترين‌ آنان‌ عبا رت‌ بودند از : ابن‌ مسعود (م32)، ابن‌عباس‌(م68) ابي‌ بن‌ كعب‌ بن‌ قيس‌ انصاري‌ (م19)(7). پس‌ از اين‌ سه‌ صحابي‌ بزرگواركه‌ به‌ كسب‌ فيض‌ از محضر حكمت‌ آثار امام‌ همام، علي‌ بن‌ ابيطالب‌ مفتخر بودندو از شيعيان‌ آن‌ حضرت‌ به‌ شمار مي‌رفتند،(8) كساني‌ چون‌ زيد بن‌ ثابت‌ (م45)،ابوموسي‌ اشعري‌ (م44) و عبدالله‌ بن‌ زبير (م73) نيز در تفسير شهرت‌ داشتند.(9)جز اينها، از جمعي‌ ديگر از صحابه‌ نيز اندكي‌ از تفسير بر جاي‌ مانده‌ است‌ كه‌طبق‌ نظر دانشمندان‌ علوم‌ قرآني، انس‌ (م93)، ابوهريره‌ (م57)، عبدالله‌ بن‌ عمر(م 74)، جابر بن‌ عبدالله‌ (م78)، ابوسعيد خدري‌ (م74)، عبدالله‌ بن‌ عمرو بن‌ عاص‌(م65) و عايشه‌ (م57) همگي‌ جزو اين‌ گروه‌ به‌ شمار آمده‌اند.(10) تفسير قرآن‌ در اين‌ دوره‌ به‌ روشي‌ ساده‌ صورت‌ مي‌پذيرفت‌ و درگستردهِ‌ آن‌ جز به‌ بحثهاي‌ لغوي‌ و ادبي‌ در الفاظ‌ قرآن‌ و بيان‌ شأن‌ نزول‌آيات‌ و بعضاً ايضاح‌ مضمون‌ آيه‌اي‌ با استشهاد به‌ آيات‌ ديگر و سرانجام،استفاده‌ از اخبار و احاديث‌ مروي‌ از رسول‌ اكرم(ص) كه‌ غالباً به‌ مباحث‌ تاريخي‌و اعتقادي‌ قرآن‌ ارتباط‌ داشت، پرداخته‌ نمي‌شد، چنانكه‌ علامه‌ طباطبائي‌ در اين‌باره‌ فرمايد: ((و كان‌ البحث‌ يومئذ لا يتجاوز عن‌ بيان‌ ما يرتبط‌ من‌ الايات‌بجهاتها الادبيّه`‌ و شأن‌ النزول‌ و قليل‌ من‌ الاستدلال‌ بآيه`‌ علي آيه`‌ وكذلك‌ قليل‌ من‌ التّفسير بالرّوايات‌ المأ‌ثوره`‌ عن‌ النبيّ(ص) في‌ القصص‌ ومعارف‌ المبدء و المعاد و غيرها)).(11) البتّه، برخي‌ از صحابه‌ در تفسير قرآن‌ و بيان‌ معاني‌ آيات‌ از حدنقل‌ و روايت‌ فراتر رفته‌ و به‌ شعر عرب‌ استشهاد مي‌جستند و بر اين‌ باور بودندكه‌ چون‌ قرآن‌ عربي‌ است، شناخت‌ الفاظ‌ آن‌ در زبان‌ عربي‌ نيز الزامي‌ است،همان‌طوركه‌ ابن‌عباس‌ شعر را ديوان‌ عرب‌ دانسته‌ و بر شناخت‌ واژگان‌ غريب‌ قرآن‌از طريق‌ جستجو كردن‌ آنها در شعر عرب‌ تأ‌كيد كرده‌ و گفته‌ است: ((الشعر ديوان‌ العرب، فاذا خفي، علينا الحرف‌ من‌ القرآن‌ الّذي‌ ا‌نزله‌اللّه‌ بلغه`‌ العرب‌ رجعنا اًلي ديوانها فالتمسنا معرفه`‌ ذلك‌ منه)).(12) همين‌ مضمون‌ باعبارتي‌ ديگر از وي‌ نيز روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ گفت : ((اًذا سأ‌لتموني‌ عن‌ غريب‌ القرآن، فالتمسوه‌ في‌ الشّعر، فاًنّالشعر ديوان‌ العرب)).(13) بر اين‌ اساس، در روايتي‌ ابن‌عباس‌ ضمن‌ پاسخ‌ دادن‌ به‌ سؤ‌الهاي‌نافع‌ بن‌ ارزق‌ پيرامون‌ غريب‌ و مشكل‌ قرآن، به‌ شعر عرب‌ استدلال‌ و تمثّل‌كرده‌ است. تعداد مسائل‌ نافع‌ دويست‌ و اندي‌ بوده‌ كه‌ سيوطي‌ صد و نود مورد ازآنها را بيان‌ داشته‌ است.(14) بي‌ترد يد، ابن‌عباس‌ و امثال‌ او در اتخاذ چنين‌شيوه‌اي‌ قطعاً بايد آياتي‌ چون‌ ((اًنّا ا‌نزلناه‌ قرآناً عربيّاً...))؛ ((وكذلك‌ا‌وحينا اًليك‌ قرآناً عربيّاً...))؛ ((اًنّا جعلناه‌ قرآناً عربياً...)) و((...هذا كتاب‌ مصدّق‌ لساناً عربيّاً...)) بوده‌ باشد كه‌ بر عرب ي‌ بودن‌ زبان‌قرآن‌ دلالت‌ مي‌كند.(15) نقدي‌ بر روش‌ تفسيري‌ صحابه‌ در اينجا لازم‌ است‌ خاطرنشان‌ شود كه‌ صحابه‌ هرچند اهتمام‌ به‌ نقل‌احاديث‌ نبوي‌ در تفاسير خود داشتند و گاهي‌ هم‌ شنيده‌ها و آموخته‌هاي‌ خويش‌ ازپيامبر را راجع‌ به‌ معاني‌ آيات‌ در قالب‌ روايت‌ مسند يا مرفوع(16) بيان‌ مي‌كردند،(17)اما نمي‌توان‌ تمام‌ روا ياتي‌ را كه‌ در تفسير داخل‌ كرده‌اند، به‌ قطع‌ و يقين‌جزو احاديث‌ نبوي‌ به‌ حساب‌ آورد و القاء را‌ي‌ و اعمال‌ نظر را به‌ كلّي‌ از آنان‌نفي‌ كرد و ايشان‌ را در ايراد تفسير بدون‌ اسناد دادن‌ به‌ قول‌ رسول‌ اكرم(ص)دخيل‌ ندانست. بر اين‌ مدّعا مي‌توان‌ سه‌ دل يل‌ به‌ شرح‌ زير اقامه‌ كرد: 1- قلّت‌ احاديث‌ نبوي‌ كه‌ مسنداً يا مرفوعاً در معاني‌ آيات‌ بيّنات‌روايت‌ شده‌ است. اين‌ احاديث‌ از اول‌ تا آخر قرآن‌ جمعاً دويست‌ و چهل‌ و چندحديث‌ است‌ كه‌ سند بسياري‌ از آنها ضعيف‌ و متن‌ برخي‌ از آنها منكر است.(18)مضافاً بر اينكه‌ طبق‌ گفتهِ‌ شافعي، از مفسّر معروفي‌ چون‌ ابن‌عباس، در تفسيرقرآن‌ قريب‌ صد حديث‌ به‌ ثبوت‌ رسيده‌ است.(19) 2- راه‌ يافتن‌ اخباري‌ از علماي‌ يهودي‌تازه‌مسلمان‌ در موضوع‌ اسباب‌ نزول‌ آيات‌ و قصص‌ انبيا و حوادث‌ تاريخي‌ و ملاحم‌و امور غيب. اين‌ اخبار كه‌ به‌ دست‌ كعب‌الاخبار و امثال‌ او ساخته‌ و پرداخته‌شده‌ بود و جز روايات‌ اسرائيلي‌ نامي‌ بر آنها نمي‌توان‌ نه اد، مشتمل‌ بر انواع‌خرافات‌ و مفترياتي‌ بود كه‌ مورد تصديق‌ مفسّران‌ و راويان‌ و حتّي‌ برخي‌ ازصحابه‌ قرار گرفت،(20) چنانكه‌ در اتقان‌ سيوطي‌ آمده‌ است: نقل‌ كردن‌ صحابه‌ ازاهل‌ كتاب‌ كمتر از نقل‌ تابعين‌ است.(21) 3- اعمال‌ نظر و دخالت‌ را‌ي‌ در تفسير . رويّهِ‌ منع‌ ثبت‌ و كتابت‌ حديث‌ و جواز نقل‌ به‌ مشافهه‌ نزد اهل‌تسنّن‌ به‌ استناد روايت‌ ((لا تكتبوا عنّي‌ شيئاً اًلاّ القرآن‌ و من‌ كتب‌ عنّي‌ شيئاً غيرالقرآن‌ فليمحه...))(22) و اخبار مشابه‌ منقول‌ از صحابه،(23) زمينهِ‌ نقل‌ به‌معنا را پيش‌ روي‌ راويان‌ و محدّثان‌ آنچنان‌ گشود كه‌ سبب‌ بروز اختلاف‌ درروايات‌ تفسيري‌ صحابه‌ شد و بالمآل‌ بازار جعل‌ و وضع‌ حديث‌ رواج‌ يافت ، آن‌سان‌كه‌ افرادي‌ چون‌ ابوهريره‌ اخبار موضوع‌ و مجعول‌ فراواني‌ را نشر دادند(24) وهمين‌ امر سبب‌ شد كه‌ برخي‌ از دانشمندان‌ مسلمان‌ در سده‌هاي‌ بعد به‌ جمع‌ وتدوين‌ احاديث‌ ساختگي‌ بپردازند. پيدايش‌ كتاب‌ ((اللالي‌ المصنوعه`‌ في‌الاحاديث‌ الموضوعه`)) تأ‌ليف‌ جلال‌الدين‌ سيوطي‌ (م911) و كتاب‌ ((اللؤ‌لؤ‌المرصوع‌ فيما قيل‌ لا ا‌صل‌ له‌ ا‌و بأ‌صله‌ موضوع)) اثر سيدمحمّد ابوالمحاسن‌ قاوقجي‌(م1305) و نظاير آنها نيز تأ‌ييدي‌ بر اين‌ امر است. كيفيت‌ تدوين‌ حديث‌ از ديدگاه‌ فريقين‌ از آنجا كه‌ تفسير يكي‌ از فروع‌ علم‌ حديث‌ است‌ و احاديث‌ نبوي‌ وروايات‌ معصومين‌ به‌ منظور تبيين‌ مدلول‌ و مفهوم‌ كتاب‌ خدا همواره‌ در طول‌تاريخ‌ مورد استفاده‌ و استناد مفسّران‌ فريقين‌ بوده‌ است، بحث‌ در كيفيت‌ ثبت‌ وضبط‌ حديث‌ امري‌ است‌ اجتناب‌ناپذير . گفتيم‌ كه‌ جمع‌ و كتابت‌ حديث‌ و حتّي‌مطالب‌ مربوط‌ به‌ علوم‌ ديگر به‌ بهانهِ‌ التباس‌ و اختلاط‌ با قرآن‌ از ديدگاه‌اهل‌ سنّت‌ و جماعت(25) مكروه‌ و ممنوع‌ بود تا هنگامي‌ كه‌ دريافتند با درگذشت‌حافظان‌ و راويان‌ ممكن‌ است‌ احاديث‌ محفوظ‌ در سينه‌ها محو و به‌ بوتهِ‌ نسيان‌سپرده‌ شود. از اين‌ رو، در اواسط‌ قرن‌ دوم‌ هجري‌ احاديث‌ را ثبت‌ و ضبط‌ كردندو به‌ قيد كتابت‌ درآوردند. گويند عمر بن‌ عبدالعزيز (م99) نخستين‌ كسي‌ بود كه‌امر به‌ تدوين‌ حديث‌ كرد و اين‌ امر مهم‌ را بر عهدهِ‌ ابوبكر بن‌ حزم‌ انصاري‌(م1 20) نهاد.(26) صحّت‌ اين‌ قول‌ محلّ اشكال‌ است، زيرا اثري‌ از اين‌ تدوين‌ دردست‌ نيست. بنا بر قولي‌ ديگر، اولين‌ كسي‌ كه‌ از اهل‌ سنّت‌ به‌ تدوين‌ حديث‌ اهتمام‌ورزيد، ابن‌ جُرَيج‌ (م149) بود.(27) هرچند كه‌ اكثر محققان‌ بر اين‌ نظر اتّفاق‌دارند، ليكن‌ نخست ين‌ مؤ‌لّف‌ دورهِ‌ اسلامي‌ بودن‌ او دور از تحقيق‌ است‌ و بامختصر مراجعه‌ به‌ كتب‌ رجال‌ و تراجم‌ احوال‌ فساد آن‌ واضح‌ مي‌گردد.(28) بعضي‌هم‌ از موطّأ‌ مالك‌ بن‌ انس‌ (م179) به‌ عنوان‌ نخستين‌ جامع‌ حديثي‌ مدوّن‌ ومكتوب‌ ياد كرده‌اند؛ چنانكه‌ ابن‌ خلدون‌ گفته‌ است: ((دانش‌ شريعت‌ در آغاز كار نقل‌ صرف‌ بود كه‌ سلف‌ بدان‌ قصد كردندو صحيح‌ آن‌ را جستند تا آن‌ را تكميل‌ كردند و مالك، كتاب‌ الموطّأ‌ را تدوين‌كرد و در آن‌ اصول‌ احكام‌ صحيحي‌ را كه‌ همه‌ بر آنها همرا‌ي‌ و متّفق‌ بودند،بنوشت‌ و آن‌ را برحسب‌ ابواب‌ فقه‌ مر تّب‌ كرد.))(29) به‌ هر حال، با وجود اختلاف‌نظرميان‌ دانشمندان‌ اهل‌ تسنّن‌ راجع‌ به‌ نخستين‌ گردآورندهِ‌ حديث، به‌ قطعيّت‌ مي‌توان‌گفت‌ كه‌ در سدهِ‌ اوّل‌ هجري‌ كتابي‌ از آنان‌ در حديث‌ تدوين‌ نيافته‌ است، زيراابن‌ جريج‌ و مالك‌ بن‌ انس‌ و ديگر محدّثاني‌ چون‌ ربيع‌ بن‌ صبيح‌ و ابن‌ ابي‌عروبه‌ همگي‌ در قرن‌ دوم‌ هجري‌ مي‌زيسته‌اند. اما شيعه‌ برخلاف‌ اهل‌ سنّت‌ وجماعت‌ از همان‌ صدر اسلام‌ به‌ استماع‌ و حفظ‌ و نقل‌ و جمع‌ حديث‌ پرداختند و بااقتدار به‌ پيشواي‌ بزرگ‌ خود، امام‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب(ع) آثار و ر وايات‌ نبوي‌را مدوّن‌ ساختند. امام‌ علي(ع) نه‌ تنها شخصاً بدين‌ مهم‌ عنايتي‌ خاص‌ داشت،بلكه‌ سخنان‌ پيامبر اكرم‌ را هرگاه‌ استماع‌ مي‌فرمود، مي‌نوشت، و در پاره‌اي‌مواقع‌ هم‌ مطالبي‌ را كه‌ آن‌ حضرت‌ بر وي‌ املا مي‌فرمود، به‌ قيد كتابت‌ درمي‌آورد؛چنانكه‌ از عذافر صيرفي‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ گفت: ((كنت‌ مع‌ الحكم‌ بن‌ عيينه`‌ عند ا‌بي‌ جعفر [محمّد بن‌ علي‌الباقر] (عليه‌السّلام)، فجعل‌ يسأ‌له‌ و كان‌ ابوجعفر له‌ مكرماً فاختلفا في‌ شيِ، فقال‌ابوجعفر: يا بنّي؛ قم‌ فأ‌خرج‌ كتاب‌ عليّ، فأ‌خرج‌ كتاباً مدرجاً عظيماً ففتحه‌ وجعل‌ ينظر حتّي ا‌خرج‌ المسأ‌له`، فقال‌ ابوجعفر: هذا خطّ عليّ و اًملاء رسول‌اللّه‌ صلّي‌ اللّه‌ عل يه‌ وآله...))(30) در اين‌ باره‌ نيز روايتي‌ است‌ از ابوبصير كه‌ گفت: ((ا‌خرج‌ اًلينا ابوجعفر (عليه‌السّلام) صحيفه`‌ فيها الحلال‌ والحرام‌ والفرائض، قلت: ما هذه؟ قال: هذه‌ املاء رسول‌ اللّه(ص) و خطّ عليّبيده.))(31) همچنين‌ امام‌ علي‌ را در باب‌ ديات‌ صحيفه‌اي‌ بوده‌ است‌ كه‌ آن‌را به‌ نيام‌ شمشيرش‌ مي‌آويخت‌ و بخاري‌ نيز به‌ نقل‌ مطالبي‌ از آن‌ پرداخته‌است.(32) انگيزه‌ و اهتمام‌ وابتكار شيعيان‌ امام‌ علي(ع) نيز در جمع‌ و تبويب‌ و تدوين‌ حديث‌ مبتني‌ بررواياتي‌ مؤ‌كّد از رسول‌ اكرم‌ و ائمّهِ‌ اطهار در اين‌ باب‌ بود كه‌ ذيلاً به‌نقل‌ نمونه‌هايي‌ از جوامع‌ حديثي‌ فريقين‌ مي‌پردازيم: رسول‌ اكرم(ص) فرمود : 1- ا‌كتبوا العلم‌ قبل‌ ذهاب‌ العلماء و اًنّما ذهاب‌ العلم‌ بموت‌العلماء:(33) دانش‌ را پيش‌ از وفات‌ دانشمندان‌ به‌ زيور تحرير بياراييد كه‌ بامرگ‌ دانشمندان، علم‌ از ميان‌ خواهد رفت . 2- قيّدوا العلم‌ بالكتاب:(34) دانش‌ را به‌ قيد كتابت‌ درآوريد . 3- قيّدوا العلم. قيل: وما تقييده؟ قال: كتابته:(35) دانش‌ را مقيّدكنيد. گفتند: چگونه؟ فرمود: با نگارش . 4- من‌ كتب‌ عنّي‌ علماً ا‌و حديثاً لم‌ يزل‌ يُكتب‌ له‌ الا‌جر مابقي‌ ذلك‌ العلم‌ والحديث:(36) هر كس‌ علم‌ يا حديث‌ مرا بنگارد، همواره‌ تا وقتي‌كه‌ آن‌ علم‌ و حديث‌ باقي‌ است، براي‌ او پاداش‌ نوشته‌ شود. امام‌ حسن‌ مجتبي(ع) فرمود : 5- يا بنيّ و بني‌ ا‌خي، اًنّكم‌ صغار قوم، و يوشك‌ ان‌ تكونوا كبارقوم‌ آخرين، فتعلّموا العلم، فمن‌ يستطع‌ منكم‌ ان‌ يحفظه‌ فليكتبه‌ و ليضعه‌ في‌بيته:(37) اي‌ فرزندان‌ و اي‌ برادرزادگان، اكنون‌ شما نوباوگان‌ اين‌ قوم‌ هستيدو ديري‌ نمي‌پايد كه‌ بزرگان‌ قومي ‌ ديگر خواهيد شد. تا مي‌توانيد دانش‌ بياموزيدو هريك‌ از شما كه‌ بتواند به‌ حفظ‌ آن‌ پردازد، آن‌ را بنگارد و در خانه‌ نگهدارد . امام‌ جعفر صادق(ع) فرمود : 6- اًحتفظوا بكتبكم‌ فاًنّكم‌ سوف‌ تحتاجون‌ اليها:(38) نوشته‌هاي‌خود را محفوظ‌ داريد كه‌ بدان‌ نياز پيدا خواهيد كرد . 7- ا‌كتبوا فاًنّكم‌ لا تحفظون‌ اًلاّ بالكتاب:(39) (احاديث‌ را)بنويسيد كه‌ بدون‌ نگارش‌ حفظ‌ نتوانيد كرد . 8- ا‌كتبوا فاًنّكم‌ لا تحفظون‌ حتّي تكتبوا:(40) (احاديث‌ را)بنويسيد، زيرا تا ننويسيد حفظ‌ نمي‌توانيد كرد . 9- ا‌كتب‌ و بُثّ علمك‌ في‌ اًخوانك، فاًن‌ متّ فأ‌ورث‌ كتبك‌ بنيك‌فاًنّه‌ يأ‌تي‌ علي‌ النّاس‌ زمان‌ هَر­ج‌ لا يأ‌نسون‌ فيه‌ اًلاّ بكتبهم:(41)بنويس‌ و دانش‌ خود را در ميان‌ دوستانت‌ منتشر ساز، و چون‌ مرگت‌ فرا رسد،كتابهايت‌ را براي‌ پسرانت‌ به‌ ميراث‌ گذار ، زيرا روزگار فتنه‌ و آشوب‌ بر مردم‌خواهد گذشت‌ كه‌ در آن‌ هنگام‌ جز با كتاب‌ انس‌ و الفت‌ نگيرند. بنابراين، شيعيان‌ با توجّه‌ به‌ سخنان‌ رسول‌ اكرم(ص) و به‌ پيروي‌از پيشواي‌ خود امام‌ علي(ع) به‌ اهميّت‌ جمع‌ و ضبط‌ احاديث‌ و آثار پي‌ بردند وبي‌درنگ‌ بدين‌ كار عظيم‌ اهتمام‌ ورزيدند كه‌ در حفظ‌ و حراست‌ از دستاوردهاي‌وحي‌ و نبوّت‌ و احياي‌ تفكّر و معار ف‌ قرآني‌ و نشر و ترويج‌ علوم‌ و فنون‌ بشري‌در قلمروي‌ فرهنگ‌ و تمدّن‌ اسلامي‌ نقشي‌ بسزا داشت. نخستين‌ كسي‌ كه‌ از شيعهِ‌صحابه‌ بدين‌ مهم‌ توفيق‌ يافت، ابو رافع‌ قبطي‌ (م35) است‌ كه‌ كتاب‌ السّنن‌والاحكام‌ والقضايا را تدوين‌ كرد.(42) همزمان‌ با ابورافع، بزرگاني‌ چون‌ سلمان‌فارسي‌ (م35) و ابوذر غفاري‌ (م31) بدين‌ مهم‌ پرداختند و آنگاه‌ فقها و محدّثاني‌در اين‌ ميدان‌ گام‌ نهادند كه‌ جمعاً طبقات‌ چهارگانهِ‌ پيشوايان‌ علم‌ حديث‌ راتشكيل‌ مي‌دهند و پس‌ از اين‌ طبقات‌ است‌ كه‌ طبقهِ‌ مؤ‌لّفان‌ جوامع‌ حديثي‌م تقدّم‌ آغاز مي‌شود.(43) تفسير در عهد تابعين‌ دوّمين‌ طبقه‌ از مفسران‌ بعد از صحابه، جماعت‌ تابعين‌ هستند كه‌شاگردان‌ مفسران‌ صحابه‌ بوده‌اند و به‌ سه‌ طبقهِ‌ اهل‌ مكّه، اهل‌ مدينه‌ و اهل‌عراق‌ تقسيم‌ شده‌اند. ابن‌ تيميه‌ طبقهِ‌ اهل‌ مكّه‌ را از آن‌ جهت‌ كه‌ همگي‌شاگرد ابن‌عبّاس‌ بوده‌اند، داناترين‌ مردم‌ در تفسير معرفي‌ كرده‌ است. مجاهد بن‌جبر(م101-104) و عطاء بن‌ ابي‌رباح‌ (م114) و عكرمه‌ (م105) و سعيد بن‌ جبير (م95) وطاووس‌ بن‌كيسان‌ اليماني‌ (م96) در اين‌ طبقه‌ قرار داشته‌اند. تابعان‌ اهل‌مدينه‌ نيز كساني‌ چون‌ زيد بن‌ اسلم‌ عدوي‌ (م136) و ابوا لعاليه، رفيع‌ بن‌ مهران‌رباحي‌ (م93) و محمد بن‌ كعب‌ قرظي‌ (م108 يا 117) بوده‌اند. همچنين‌ مسروق‌ بن‌اجدع‌ (م63)، قتاده`‌ بن‌ دعامه`‌ السدوسي‌ (م117)، حسن‌ بصري‌ (م110)، عطاء بن‌ابي‌مسلم‌ خراساني‌ (م135) و مرّه`‌الهمذاني‌ الكوفي‌ (م76) به‌ طبقهِ‌ اهل‌ عر اق‌اشتهار يافته‌اند.(44) غير از طبقات‌ مزبور، ضحّاك‌ بن‌ مزاحم‌ هلالي‌ (م102) وعطيّه`‌ بن‌ سعد عوفي‌ كوفي‌ (م111) و ابومالك(45) و يحيي‌ بن‌ يعمر (م129) وابوصالح، ميزان‌ بصري‌ (م‌ بعد از 100) و محمّد بن‌ سائب‌ بن‌ بشر كلبي‌ (م146) وجابر بن‌ يزيد جعفي‌ (م1 27 يا 132) و اسماعيل‌ سدّي‌ (م127)(46) و ابن‌ ابي‌ليلي‌(م81-83) و شعبي‌ (م103-107)(47) جزو تابعاني‌ شمرده‌ شده‌اند كه‌ به‌ تفسيراشتغال‌ داشتند. تفسير قرآن‌ در اين‌ دوره‌ نيز به‌ روش‌ صحابه‌ صورت‌ مي‌گرفت، بااين‌ تفاوت‌ كه‌ دامنهِ‌ تفسير به‌ روايت‌ بيش‌ از پيش‌ بسط‌ و گسترش‌ يافت، و به‌همان‌ ميزان‌ اخبار غير مسند به‌ رسول‌ اكرم‌ يا صحابه‌ كه‌ حاكي‌ از القاء را‌ي‌و اعمال‌ نظر مفسران‌ بود، در حيطهِ ‌ تفسير رو به‌ فزوني‌ نهاد؛ مضافاً بر اينكه‌بازار جعل‌ و وضع‌ حديث‌ كماكان‌ رواج‌ داشت‌ و اسرائيليّات‌ و مسيحيّات‌ ومجوسيّات‌ به‌ عنوان‌ رواياتي‌ در باب‌ قصص‌ پيامبران، آفرينش‌ جهان، اخبار غيبي،مسائل‌ مربوط‌ به‌ قيامت‌ و ديگر وقايع‌ تاريخي‌ به‌ وفور در ح وزهِ‌ تفسير قرآن‌راه‌ يافت، تا آنجا كه‌ احمد حنبل‌ در اين‌ خصوص‌ گفت: ((سه‌ چيز را اصلي‌ نباشد:كتب‌ مغازي‌ و ملاحم‌ و تفسير)).(48) البتّه، منظور وي‌ نفي‌ كلي‌ قضيّه‌ نيست،بلكه‌ مي‌خواهد اذهان‌ را بدين‌ امر معطوف‌ دارد كه‌ احاديث‌ صحيح‌ نسبت‌ به‌روايات‌ ن اصحيح‌ كمتر است، و بنا به‌ گفتهِ‌ سيوطي: ((آنچه‌ از اين‌ احاديث‌ صحيح‌است، جدّاً كم‌ است، بلكه‌ اصولاً حديث‌ مرفوع‌ در اين‌ زمينه‌ بسيار اندك‌است)).(49) هرچند كه‌ اقوال‌ مزبور بيانگر ندرت‌ و قلّت‌ اسناد صحيح‌ و كثرت‌روايات‌ موضوع‌ است، اما از اين‌ نكته‌ غافل‌ نبايد بود كه‌ وضع‌ و جعل‌ حديث‌بعضاً با حسن‌نيّتي‌ جاهلانه‌ همراه‌ بود و غالباً با سوءنيّتي‌ مغرضانه‌ كه‌ ريشه‌در تضادي‌ اعتقادي‌ - سياسي‌ داشت؛ خو اه‌ احاديث‌ مجعول‌ عموميّت‌ داشته‌ باشد ياخصوصيّت، و خواه‌ به‌ امر كفّار و مشركين‌ وضع‌ شده‌ باشد يا با دسيسهِ‌ منافقين‌و معاندين؛ چنانكه‌ معاويه‌ گروهي‌ از همين‌ صحابه‌ و تابعين‌ را مأ‌مور جعل‌اخباري‌ قبيح‌ در طعن‌ و شتم‌ عليّ بن‌ ابيطالب(ع) كرد كه‌ ابو هريره‌ و عمروعاص‌ ومغيره`‌ بن‌ شعبه‌ و عروه`‌ بن‌ زبير در زمرهِ‌ آنان‌ بوده‌اند.(50) بنابراين، دورافتادن‌ تابعين‌ از عهد رسول‌ اكرم‌ و عدم‌ درك‌ محضر مبارك‌ آن‌ بزرگوار، به‌انضمام‌ افزايش‌ مقاصد شوم‌ دشمنان‌ اسلام‌ و مطامع‌ دنيوي‌ جاهمندان‌ و دنياداران‌و اغراض‌ فاسد شهرت‌طلبان‌ و داستان‌سرايان‌ و دلسوزيهاي‌ غيرمعقول‌ دوستان‌ نادان‌و نيز تعصبات‌ فرقه‌اي‌ و قبيله‌اي‌ موجب‌ بروز اختلالات‌ و اختلافاتي‌ در نقل‌ وروايت‌ حديث‌ گشت‌ كه‌ ناگزير به‌ حوزهِ‌ تفسير قرآن‌ راه‌ يافت، و حال‌ آنكه‌ درعصر صحابه، مشكلاتي‌ از اين‌ قبيل‌ كمتر وجود داشت‌ و بالعكس، با گذشت‌ زمان، اين‌اختلافات‌ رو به‌ تزايد نهاد و به‌ افتراقات‌ مذهبي‌ و بالمآل‌ اختلاف‌ در روش‌تفسيري‌ انجاميد. البته، علل‌ مزبور، احساس‌ نياز به‌ تزكيه‌ و نقد حديث‌ را چندان‌شدّت‌ و قوّت‌ بخشيد كه‌ در نهايت‌ به‌ پيدايش‌ علم‌ درايه`‌الحديث‌ منجر شد. تفسير در عهد اتباع‌ تابعين‌ سومين‌ طبقه‌ از مفسران‌ را شاگردان‌ تابعين‌ تشكيل‌ مي‌دهند كه‌ به‌طبقهِ‌ اتباع‌ تابعين‌ معروف‌ است. ربيع‌ بن‌ انس‌ و عبدالرّحمن‌ بن‌ زيد اسلم‌(م182) و ابوصالح‌ كلبي(51) و ابوحمزهِ‌ ثمالي‌ (م150) و ابوبصير، يحيي‌ بن‌ قاسم‌اسدي‌ (م150) و علي‌ بن‌ ابي‌حمزهِ ‌ بطائني‌ و حصين‌ بن‌ مخارق‌ و ابوعلي‌ وهيب‌بن‌ حفص‌ جريري‌ و يونس‌ بن‌ عبدالرحمن(م208) و حسين‌ بن‌ سعيد اهوازي(52) از جمله‌مفسّران‌ اين‌ طبقه‌ به‌ شمار آمده‌اند. از آنجا كه‌ مفسّران‌ اين‌ سه‌ طبقه، در واقع‌ مصادر يا راويان‌اخبار و روايات‌ تفسيري‌ طبقات‌ بعدي‌ بوده‌اند و مفسران‌ متأ‌خّر اقوال‌ آنان‌ رامورد اعتماد قرار داده‌ و در تفاسير خود آورده‌اند، ناگزير از بيان‌ نكاتي‌در باب‌ ميزان‌ صحّت‌ و سقم‌ روايات‌ ايشان‌ خواهيم‌ بود. مي‌دانيم‌ كه‌ عبداللّه‌بن‌ مسعود (م32) و عبداللّه‌ بن‌ عبّاس‌ (م68) دو تن‌ از بزرگان‌ صحابه‌ در تفسيربوده‌اند، كه‌ اوّلي‌ يكي‌ از ع شرهِ‌ مبشره‌ بود و دوّمي‌ به‌ ترجمان‌ القرآن‌شهرت‌ داشت، و هر دو جليل‌القدر و اهل‌ فضل‌ و كمال‌ بودند. مع‌الوصف، پاره‌اي‌ ازروايات‌ ابن‌مسعود مورد نقد و جرح‌ محقّقان‌ و مفسّران‌ قرار گرفت(53) و كثرت‌روايات‌ منقول‌ از ابن‌عبّاس‌ نيز ترديد دانشمندان‌ علوم‌ قرآني‌ را نسبت‌ به‌راويان‌ او و منقولات‌ ايشان‌ برانگيخت؛ چنانكه‌ گفته‌اند: ((اين‌ تفسيرهاي‌طولاني‌ كه‌ به‌ ابن‌عبّاس‌ نسبت‌ داده‌اند، پسنديده‌ نيست‌ و در راويان‌ آنهامجهولهايي‌ ديده‌ مي‌شود)).(54) از ديگر صحابه‌ هم‌ معدود رواياتي‌ در تفسير نقل‌شده‌ است ‌ كه‌ يا معتني‌ به‌ نيست‌ و يا اگر هست، مورد ظن‌ و محلّ تأ‌مّل‌ است،زيرا از عبداللّه‌ بن‌ عمرو بن‌ عاص‌ مطالبي‌ مربوط‌ به‌ قصّه‌ها و اخبار فتن‌ وآخرت‌ و مانند اينها رسيده‌ كه‌ چقدر شباهت‌ دارد به‌ اينكه‌ آنها را از اهل‌ كتاب‌گرفته‌ باشد.(55) مفسراني‌ چون ‌ ابن‌ ابي‌طلحه، ضحّاك، ابن‌جريح، اسباط‌ بن‌ نصر،مقاتل‌ بن‌ سليمان، اسماعيل‌ سدّي، كلبي، ابوصالح، سدّي‌ صغير، بشر بن‌ عماره،ابوروق، جويبر و عوفي‌ نيز كه‌ از تابعين‌ يا اتباع‌ آنان‌ بوده‌اند، همگي‌ جزو آن‌دسته‌ از راوياني‌ به‌ شمار آمده‌اند كه‌ رواياتشان‌ ضعيف‌ و متروك‌ و غيرقابل‌اعتماد است(56) و به‌ همين‌ منظور مورد نكوهش‌ واقع‌ شده‌اند. بنابراين، باانباشته‌ شدن‌ تفاسير از روايات‌ ضعيف‌ توا‌م‌ با اخبار موضوع‌ و مجعول‌ و خرافات‌و اسرائيليّات‌ و اقوال‌ ناشي‌ از اجتهاد به‌ را‌ي‌ و مطالب‌ منقول‌ از كتب‌ اهل ‌كتاب، بيم‌ آن‌ مي‌رفت‌ كه‌ اهداف‌ و اغراض‌ تعالي‌بخش‌ و هدايتگر قرآن‌ به‌ بوتهِ‌نسيان‌ سپرده‌ شود و حقايق‌ سعادت‌آفرين‌ آن‌ در حجاب‌ اين‌گونه‌ مجعولات‌ وموهومات‌ پوشيده‌ ماند. ابن‌ خلدون‌ دربارهِ‌ علل‌ اشتمال‌ روايات‌ تفسيري‌ برغثّو سمين‌ و مقبول‌ و مرد ود گويد: ((قوم‌ عرب، اهل‌ كتاب‌ و دانش‌ نبودند، بلكه‌ خوي‌ باديه‌نشيني‌ وبيسوادي‌ بر آنان‌ چيره‌ شده‌ بود و هرگاه‌ آهنگ‌ فراگرفتن‌ مسائلي‌ مي‌كردند كه‌نفوس‌ انساني‌ به‌ شناختن‌ آنها همّت‌ مي‌گمارند از قبيل‌ تكوين‌شده‌ها و آغاز آفرينش‌و رازهاي‌ جهان‌ هستي، آن‌وقت‌ اين‌گونه‌ موضوعات‌ را از كساني‌ مي‌پرسيدند كه‌پيش‌ از آنان‌ اهل‌ كتاب‌ بوده‌اند و آنها اهل‌ تورات‌ از يهوديان‌ و كساني‌ ازمسيحيان‌اند كه‌ از كيش‌ آنها پيروي‌ مي‌كردند و بيشتر پيروان‌ تورات‌ را حميرياني‌تشكيل‌ مي‌دادند كه‌ به‌ دين‌ يهو دي‌ گرويده‌ بودند و چون‌ اسلام‌ آوردند، بر همان‌معلوماتي‌ كه‌ داشتند باقي‌ بودند، مانند اخبار آغاز خلقت‌ و آنچه‌ مربوط‌ به‌پيشگوييها و ملاحم‌ بود و نظاير آنها. اين‌ گروه‌ عبارت‌ بودند از كعب‌ الاخبار ووهب‌ بن‌ منبّه‌ و عبداللّه‌ بن‌ سلام‌ و مانند ايشان. از اين‌ رو، تفسيرها در اين‌گونه‌مقاصد از روايات‌ و منقولات‌ موقوف‌ بر ايشان، انباشته‌ شد و آنها از مسائلي‌ به‌شمار نمي‌رفت‌ كه‌ با احكامي‌ بازگردد تا در صحتي‌ كه‌ موجب‌ عمل‌ به‌ آنهاست‌تحرّي‌ شود)).(57) به‌ نظر مي‌رسد كه‌ يكي‌ از علل‌ مؤ‌ثّر در پيدايش‌ چنين‌ نقيصه‌اي،اعتماد بيش‌ از اندازه‌ به‌ اقوال‌ صحابه‌ و تابعين‌ بوده‌ باشد، زيرا مفسّران‌عامّه، خصوصاً متأ‌خرانشان‌ روايات‌ منقول‌ از صحابه‌ و تابعين‌ را به‌ مثابه‌احاديث‌ مرفوع‌ به‌ رسول‌ اكرم(ص) دانست ه‌ و قائل‌ به‌ حجيّت‌ آنها بوده‌اند،درحالي‌كه‌ خاصّه، تنها قول‌ آن‌ حضرت‌ و ائمّهِ‌ معصومين‌ در تفسير كلام‌اللّه‌مجيد را - بنا به‌ نصّ صريح‌ حديث‌ ثقلين‌ كه‌ متّفق‌ عليه‌ فريقين‌ است‌ -(58)حجّت‌ مي‌دانند و استناد به‌ روايات‌ غيرمرفوع‌ بديشان‌ را جايز نمي ‌شمرند؛ اگرچه‌تفاسير شيعي‌ هم‌ از گزند اخبار ضعيف‌ و روايات‌ روات‌ مجهول‌الهويّه‌ مصون‌ ومحفوظ‌ نمانده‌ است. عصر تدوين‌ تفسير چهارمين‌ طبقه‌ از مفسران، كساني‌ بودند كه‌ به‌ تأ‌ليف‌ كتاب‌ درتفسير پرداختند و به‌ طبقهِ‌ مؤ‌لّفان‌ تفسير شهرت‌ يافتند. جماعتي‌ از اين‌مفسّران‌ صاحب‌ اثر، عبارت‌اند از: سفيان‌ بن‌ عيينه‌ (م198)، وكيع‌ بن‌ جراح‌ (م197)، شعبه`‌ بن‌حجّاج‌ (م160)، يزيد بن‌ هارون‌ (م206)، عبدالرزّاق‌ (م221)، آدم‌ بن‌ ابي‌اياس‌(م220)، اسحاق‌ بن‌ راهويه‌ (م238)، روح‌ بن‌ عباده‌ (م205)، عبد بن‌ حميد (م249)،ابوبكر بن‌ ابي‌شيبه‌ (م235)، عليّ بن‌ ابي‌طلحه، بخاري‌ (م256)(59) عبداللّه‌ بن‌صلت، عبدالعزيز جلودي‌ (م332)، احمد بن‌ صبيح، عليّ بن‌ اسباط، عليّ بن‌ مهزيار،عليّ بن‌ حسن‌ بن‌ فضال، ابراهيم‌ بن‌ محمد ثقفي‌ (م283)، محمدبن‌ خالد برقي‌ وحسن‌ بن‌ خلاد برقي.(60) روش‌ طبقهِ‌ اخير در تفسير قرآن، مبتني‌ بر نقل‌ اقوال‌ صحابه‌ وتابعين‌ و اتباع‌ تابعين‌ بود، منتهي‌ وجه‌ تمايز مفسّران‌ طبقهِ‌ چهارم‌ از طبقات‌پيشين‌ در اين‌ است‌ كه‌ آنان‌ به‌ ضبط‌ و كتابت‌ اقوال‌ مزبور در قالب‌ روايات‌معنعن‌ پرداختند و آثاري‌ مكتوب‌ در تفسير پديد آوردند، بي‌آنكه‌ از نقل‌ محض‌فراتر روند و در بيان‌ صحّت‌ و ضعف‌ اخبار منقول، نظري‌ استقلالي‌ ابراز دارند.البته، تنها مفسري‌ كه‌ در اين‌ مقطع‌ از روش‌ ديگر مفسران‌ تبعيّت‌ نكرد و پس‌ ازنقل‌ اخبار و اقوال‌ مختلف، در حدّ لزوم‌ به‌ نقد و تحليل‌ آن ها اهتمام‌ ورزيد وقول‌ مرجح‌ را برگزيد، مفسر بزرگ، ابوجعفر محمّد بن‌ جرير طبري‌ بود كه‌ تفسيرش‌به‌ جهاتي‌ از امتيازاتي‌ برخوردار است. لازم‌ به‌ يادآوري‌ است‌ كه‌ پس‌ از اين‌ طبقه، طبقه‌اي‌ ديگر ازمفسران‌ روي‌ كار آمدند كه‌ روايات‌ را با حذف‌ و قصر اسانيد در تفاسير خود نقل‌ وضبط‌ كردند و آنها را به‌ طور ناقص‌ بيان‌ داشتند. در نتيجه، اخبار صحيح‌الاسناد وموثق‌ با اقوال‌ سست‌ و مجهول‌السّن د بهم‌ آميخت؛ چنانكه‌ بعضي‌ از علما گفته‌اند : ((اختلال‌ نظم‌ تفسير از همين‌جا شروع‌ گرديده‌ و اقوال‌ زيادي‌ دراين‌ تفاسير بدون‌ مراعات‌ صحت‌ و اعتبار نقل‌ و تشخيص‌ سند به‌ صحابه‌ و تابعين‌نسبت‌ داده‌ شده‌ و در اثر اين‌ هرج‌ و مرج، دخيل‌ بسياري‌ به‌ وجود آمده‌ واعتبار اقوال‌ متزلزل‌ شده‌ است)).(61) آخرين‌ طبقهِ‌ مفسران‌ را كساني‌ تشكيل‌ مي‌دهند كه‌ با پيدايش‌ علوم‌مختلف، به‌ تفسير از دريچهِ‌ تخصصي‌ نگريستند، و با توجّه‌ به‌ ذوق‌ و تبحّر خويش‌تفاسيري‌ با سبكهاي‌ مختلف‌ پديد آوردند. به‌ تعبير ديگر، پس‌ از گسترش‌ فتوحات‌اسلامي، بحثهاي‌ كلامي، فلسفي، ع رفاني، و رواني‌ در فهم‌ عقايد مذهبي‌ و حقايق‌ديني‌ آنچنان‌ رواج‌ يافت‌ كه‌ مآلاً به‌ اختلاف‌ در روش‌ تفسيري‌ انجاميد. مافعلاً قصد آن‌ نداريم‌ كه‌ دربارهِ‌ اين‌ فرق‌ علمي‌ و تأ‌ثير و تأ‌ثّر آنها درگسترهِ‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ اسلامي‌ به‌ بحث‌ و گفتگو بپردازيم، اما لازم‌ است‌ بدانيم‌كه‌ فنّ تفسير هرچند از ركود و جمود قبلي‌ خارج‌ شد و به‌ مرحلهِ‌ پوياي‌ بحث‌ ونقد و نظر درآمد، مع‌الوصف‌ اشكالاتي‌ از اين‌ رهگذر در حوزهِ‌ تفسير بروز كرد كه‌مي‌توان‌ به‌ عنوان‌ نقيصه‌اي‌ بزرگ‌ از آن‌ ياد كرد. اين‌ نقيصه‌ را مجملاً با يددر تحميل‌ بحثهاي‌ علمي، كلامي، فلسفي‌ و جز آنها بر مضمون‌ آيات‌ كلام‌اللّه‌مجيد جستجو كرد كه‌ نه‌ تنها در كشف‌ حقايق‌ قرآني‌ مؤ‌ثر نيفتاد، بلكه‌ بسياري‌از اين‌ حقايق‌ به‌ صورت‌ مجاز جلوه‌گر شد و در نهايت، تبيين‌ مضامين‌ و مفاهيم‌آيات‌ جاي‌ خود را به‌ ت أ‌ويل‌ داد و تفسير به‌ تطبيق‌ گراييد. پي‌ نوشت‌ها : 1- المصباح‌ المنير في‌ غريب‌ الشرح‌ الكبير، احمد بن‌ علي‌ فيّومي،ج2، ص146؛ معجم‌ مقاييس‌ اللّغه`، احمد بن‌ فارس‌ بن‌ زكريّا، ج4، ص504؛ اقرب‌الموارد في‌ فصح‌ العربيّه`‌ والشوارد، سعيد خوري‌ شرتوني‌ لبناني، ج2، ص925 .
2- نثر طوبي، ميرزا ابوالحسن‌ شعراني‌ و محمّد قريب، ج2، ص259. واژهِ‌تفسير تنها يكبار در قرآن‌ كريم‌ به‌ كار رفته‌ است. بنگريد: سورهِ‌ فرقان‌ (25) آيهِ‌ 33.
3- سورهِ‌ نحل‌ (16) آيهِ‌ 44
. 4- همان‌ سوره، آيهِ‌ 64 .
5- سورهِ‌ بقره‌ (2) آيهِ‌ 151
.
6- سورهِ‌ جمعه`‌ (62) آيهِ‌ 2
. 7- مناهل‌ العرفان‌ في‌ علوم‌ القرآن، شيخ‌ محمّد عبدالعظيم‌ زرقاني،ج1، ص483 و 484 . 8- رجوع‌ كنيد به‌ تأ‌سيس‌ الشيعه`‌ لعلوم‌ الاسلام، سيّدحسن‌ صدر،ص322-324؛ الكني‌ والالقاب، محدّث‌ قمي، ج1، ص216 و 217؛ خدمات‌ متقابل‌ اسلام‌ وايران، مرتضي‌ مطهري، ص54 . 9- مناهل‌ العرفان، ج1، ص484 .
10- همان‌ كتاب‌ و قرآن‌ در اسلام، علاّمه‌ سيّد محمّدحسين‌طباطبائي، ص64. تاريخ‌ وفات‌ صحابهِ‌ پيامبر اكرم(ص) مأ‌خوذ است‌ از جلد اول‌شذرات‌ الذهب، ابن‌ عماد حنبلي، بدين‌ترتيب: ابن‌ مسعود ص38-39، ابن‌عباس ص75-76، ابيّ بن‌ كعب ص31، زيد بن‌ ثابت ص54، ابومو
سي‌ اشعري ص53، عبداللّه‌ بن‌زبير ص79، عبداللّه‌ بن‌ عمر ص81، جابر بن‌ عبداللّه ص84، ابوسعيد خدري ص81،عبداللّه‌ بن‌ عمروعاص ص73 و عايشه ص61.
11- الميزان‌ في‌ تفسير القرآن، علاّمه‌ سيد محمد حسين‌ طباطبائي،ج1، ص4 . 12- معجم‌ غريب‌القرآن‌ (مستخرجاً من‌ صحيح‌ البخاري)، محمّد فؤ‌ادعبدالباقي، ص234 . 13- همان‌ مأ‌خذ . 14- رجوع‌ كنيد به: الاتقان‌ في‌ علوم‌ القرآن، جلال‌الدين‌ سيوطي،ترجمهِ‌ سيّدمهدي‌ حائري‌ قزويني، ج1، ص413-454؛ معجم‌ غريب‌ القرآن، ص238-292 .
15- مأ‌خذ اين‌ آيات‌ به‌ ترتيب‌ عبارت‌ است‌ از: سورهِ‌ يوسف‌ (12) آيهِ2؛ سورهِ‌ شوري (42) آيهِ7؛ سورهِ‌ زخرف‌ (43) آيهِ‌ 3 و سورهِ‌ احقاف‌(46) آيهِ‌ 12. براي‌ اطلاع‌ بيشتر از اين‌گونه‌ آيات‌ رجوع‌ كنيد به: المعجم‌المفهرس‌ لالفاظ‌ القرآن‌ الكريم، محمّد
فؤ‌اد عبدالباقي، ص456، ذيل‌ واژهِ‌ ((عربيّ))و ((عربيّا)) . 16- حديث‌ مسند آن‌ است‌ كه‌ سند آن‌ متّصل‌ باشد از راوي‌ تا انتها،و بعضي‌ ديگر گفتند: آن‌ است‌ كه‌ مرفوع‌ شود با نبي(ص)، و حديث‌ مرفوع‌ آن‌ است‌كه‌ اضافهِ‌ آن‌ خاصّه‌ با پيغمبر(ص) كرده‌ باشند از قول‌ يا فعل‌ يا تقرير او -متّصل‌ يا منفصل. نفائس‌ الفنون‌ ف ي‌ عرائس‌ العيون، شمس‌الدين‌ محمد بن‌ محمودآملي، ج1، ص397-398؛ نيز رجوع‌ كنيد به: الفيه`‌ السيوطي‌ في‌ علم‌ الحديث، تصحيح‌احمد محمد شاكر، ص21 و 22؛ فرهنگ‌ علوم، دكتر سيّد جعفر سجّادي، ص486، 495. برخي‌در تعريف‌ حديث‌ مرفوع، شرط‌ اتّصال‌ سند به‌ پيامبر را، به‌ معصوم‌ نيز تعميم‌داده‌اند. تحوّل‌ علم‌ حديث، دكتر مصطفي‌ اوليائي، ص57. 17- الاتقان‌ في‌ علوم‌القرآن، ج2، ص‌ 557-558 و 565؛ مناهل‌العرفان، ج1، ص481 . 18- قرآن‌ در اسلام، ص64 19- مناهل‌ العرفان، ج1، ص485 . 20- همان‌ مأ‌خذ، ص482 . 21- الاتقان‌ في‌ علوم‌ القرآن، ج2، ص562؛ مناهل‌ العرفان، ج1، ص492 . 22- الفيه`‌ السيوطي‌ في‌ علم‌ الحديث، ص45؛ مناهل‌ العرفان، ج1،ص285، 361. اين‌ خبر را مسلم‌ در صحيح‌ خود از ابوسعيد خدري‌ روايت‌ كرده‌ است . 23- همانند روايت‌ ((اًنّما ضلّ من‌ كان‌ قبلكم‌ بالكتابه`)) از ابن‌عبّاس‌در نهي‌ از كتابت، و اين‌ خبر كه‌ مردي‌ نزد ابن‌عبّاس‌ آمد و نوشتهِ‌ خويش‌ را بروي‌ عرضه‌ داشت. ابن‌ عباس‌ نوشته‌ را گرفت‌ و با آب‌ محو كرد و چون‌ از اوپرسيدند كه‌ چرا چنين‌ كردي، در پاسخ‌ گفت: براي‌ اينكه‌ هرگاه‌ بنويسند، بر نوشته‌اعتماد مي‌كنند و دست‌ از حفظ‌ بازمي‌دارند، آنگاه‌ با پديد آمدن‌ عارضه‌اي‌ برنوشته، علمشان‌ به‌ بوتهِ‌ فراموشي‌ سپرده‌ مي‌شود. ديگر اينكه‌ مكتوب‌ ممكن‌ است‌زيادت‌ و نقصان‌ و تغيير پذيرد، ولي‌ محفوظ‌ را امكا ن‌ تغيير و تبديل‌ نيست. تاريخ‌التمدّن‌ الاسلامي، جرجي‌ زيدان، ج2، ص56. قتاده‌ (م118) نيز كه‌ يكي‌ از تابعين‌بود، كتابت‌ را مكروه‌ و منكر مي‌شمرد؛ چنانكه‌ در صفحهِ‌ 42 از سنن‌ ابوداودسجستاني‌ آمده‌ است: ((كان‌ قتاده`‌ يكره‌ الكتابه`‌ فاًذا سمع‌ وقع‌ الكتا ب‌ ا‌نكره)).المعجم‌ المفهرس‌ لالفاظ‌ الحديث‌ النبوي، ونسنك، ج5، ص538. 24- در اتهام‌ ابوهريره‌ به‌ جعل‌ حديث‌ و نسبت‌ ناروا دادن‌ به‌رسول‌ اكرم(ص) همين‌ بس‌ كه‌ امام‌ علي(ع) فرمود: ا‌لا اًنّ ا‌كذب‌ النّاس‌ - ا‌واكذب‌ الا‌حياء - علي‌ رسول‌ اللّه‌ (صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله) ابوهريره`‌ الدو­سي.شرح‌ نهج‌البلاغه`، ابن‌ ابي‌الحديد، ج4، ص68. استاد مصطفي‌ صادق‌ الرافعي‌ نيز درهمين‌ معني‌ گويد: ((كان‌ ا‌بو هريره`‌ ا‌كثر الصّحابه`‌ روايه`‌ - و لهذا كان‌عمرو عثمان‌ و عليّ و عائشه`‌ ينكرون‌ عليه‌ و يتّهمونه‌ - و هو اوّل‌ راويه`‌اتّهم‌ في‌الاسلام...)). ابو هريره`، محمود ابوريّه، ص154. 25- مناهل‌ العرفان، ج1، ص285 . 26- ابوهريره`، ص20؛ تأ‌سيس‌ الشيعه`‌ لعلوم‌ الاسلام، ص278 . 27- وفيات‌ الاعيان، ابن‌ خلّكان، ج2، ص338؛ خدمات‌ متقابل‌ اسلام‌ وايران، ص474. شمس‌الدين‌ محمد داودي‌ در طبقات‌ المفسّرين، ج1، ص335 از احمد بن‌حنبل‌ نقل‌ كرده‌ است‌ كه‌ گفت: ابن‌ جريج‌ و ابن‌ ابي‌عروبه`‌ اوّلين‌ كساني‌بودند كه‌ دست‌ به‌ تأ‌ليف‌ زدند. همچ نين‌ علاّمه‌ سيّد حسن‌ صدر به‌ نقل‌ از شيخ‌الاسلام‌گويد: نخستين‌ كساني‌ كه‌ به‌ جمع‌ و تدوين‌ حديث‌ اهتمام‌ ورزيدند، عبارت‌ بودنداز: ابن‌ جريح‌ [ابن‌ جريج] در مكّه، ابن‌ اسحاق‌ يا مالك‌ در مدينه، ربيع‌ بن‌صبيح‌ يا سعيد بن‌ ابي‌عروبه`‌ يا حماد بن‌ سلمه`‌ در بصره، سفيان‌ ثوري‌ در كوفه،اوزاعي‌ در شام، هيثم‌ در واسط، معمر در يمن، جرير بن‌ عبدالحميد در ري‌ و ابن‌المبارك‌در خراسان. طيّبي‌ هم‌ در اين‌ خصوص‌ ابراز داشته‌ است: نخستين‌ كس‌ از پيشينيان‌كه‌ به‌ كتابت‌ و تصنيف‌ پرداخت، ابن‌ جريح‌ [ابن‌ جريج] بود، و نيز بنا به‌ قولي‌مالك‌ و بنا به‌ قولي‌ ديگر ربيع‌ بن‌ صبيح‌ بود. تأ‌سيس‌ الشيعه`، ص278، ص279.نظر ابن‌ حجر نيز بر اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ ربيع‌ بن‌ صبيح‌ (م160 ه-.) و سعيد ابن‌عروبه`‌ (م‌ 156 ه-.) قبل‌ از ديگران‌ مشغول‌ جمع‌آوري‌ حديث‌ شدند و بعد مالك ‌ درمدينه‌ و عبدالملك‌ بن‌ جريح‌ در مكّه‌ اقدام‌ به‌ جمع‌ حديث‌ كردند. فجرالاسلام،احمد امين، ص266 و 267، به‌ نقل‌ از : تحوّل‌ علم‌ حديث، دكتر مصطفي‌ اوليائي،ص14. 28- ريحانه`‌الادب، ميرزا محمدعلي‌ مدرّس، ج7، ص439 . 29- مقدمهِ‌ ابن‌ خلدون، عبدالرحمن‌ بن‌ خلدون، ترجمهِ‌ محمد پروين‌گنابادي، ج2، ص898؛ و نيز رجوع‌ كنيد به‌ ابوهريره`، ص20؛ خدمات‌ متقابل‌ اسلام‌ وايران، ص474 . 30- رجال‌ النجاشي، ابوالعباس‌ احمد بن‌ علي‌ نجاشي، ص255؛ مجمع‌الرجال،عنايه`‌اللّه‌ علي‌ قهپايي، ج5، ص260؛ تأ‌سيس‌ الشيعه، ص279: ا‌خبرنا محمد بن‌جعفر قال‌ اخبرنا احمد بن‌ محمد بن‌ سعيد عن‌ محمد بن‌ احمد بن‌ الحسن‌ عن‌ عبادبن‌ ثابت‌ عن‌ ابي‌مريم‌ عبدالغفّا ر بن‌ القاسم‌ عن‌ عذافر الصيرفي‌ قال:... 31- اعيان‌الشيعه، سيّد محسن‌ الامين، تصحيح‌ حسن‌ الامين، ج1، ص93:البصائر عن‌ احمد بن‌ محمد عن‌ علي‌ بن‌ الحكم‌ عن‌ علي‌ بن‌ ابي‌حمزه`‌ عن‌ ابي‌بصير قال :... 32- تأ‌سيس‌ الشيعه`، ص279؛ عيون‌ اخبار الرضا، شيخ‌ صدوق، تصحيح‌سيدمهدي‌ حسيني‌ لاجوردي، ج2، ص40؛ صحيفه`‌الرضا، تصحيح‌ دكتر حسين‌ علي‌ محفوظ،ص14 . 33- كنزالعمّال‌ في‌ سنن‌ الاقوال‌ والافعال، متّقي‌ هندي، تصحيح‌صفوه`‌السقا، ج10، ص144 . 34- همان‌ كتاب، ج10، ص249؛ مستدرك‌ سفينه`‌البحار، علي‌ نمازي‌شاهرودي، ج9، ص26 . 35- مستدرك‌ سفينه`‌البحار ، ج9، ص26؛ ميزان‌الحكمه`، ج8، ص324 . 36- كنزالعمّال، ج10، ص183 . 37- بحارالانوار مجلسي، ج2، ص152 - به‌ نقل‌ از: ميزان‌الحكمه`، ج8،ص324. ((عن‌ الامام‌ الحسن‌ بن‌ علي‌ (عليهماالسّلام) ا‌نّه‌ دعا بنيه‌ و بني‌ا‌خيه‌فقال:...)). اين‌ حديث‌ با اندك‌ اختلاف‌ نيز روايت‌ شده‌ است. رجوع‌ كنيد به‌تاريخ‌ اليعقوبي، ابن‌ واضح‌ يعقوب ي، ج2، ص227 . 38- الكافي، شيخ‌ كليني، ج1، ص52 . 39- بحارالانوار، ج2، ص153 - به‌ نقل‌ از: ميزان‌ الحكمه`، ج8، ص324 . 40- الكافي، ج1، ص52. حديث‌ مزبور بدين‌ صورت‌ نيز روايت‌ شده‌ است:((عن‌ ا‌بي‌ بصير قال: دخلت‌ علي‌ ا‌بي‌ عبداللّه‌ (عليه‌السّلام) فقال: دخل‌ عليّا‌ناس‌ من‌ ا‌هل‌ البصره`‌ فسأ‌لوني‌ عن‌ ا‌حاديث‌ و كتبواها، فما يمنعكم‌ من‌الكتاب؟ ا‌ما اًنّكم‌ لن‌ تحفظوا حتّ ي تكتبوا...)) بحارالانوار، ج2، ص153 - به‌نقل‌ از: ميزان‌ الحكمه`، ج8، ص324 . 41- الكافي، ج1، ص52 . 42- رجال‌ النجاشي، ص2-4؛ تأ‌سيس‌ الشيعه`، ص280؛ اعيان‌الشيعه`، ج1،ص139؛ الذريعه`‌ اًلي تصانيف‌ الشيعه`، آقا بزرگ‌ تهراني، ج12، ص238 . 43- رجوع‌ كنيد به: تأ‌سيس‌ الشيعه`‌ لعلوم‌ الاسلام، ص278-291 . 44- مناهل‌ العرفان، ج1، ص487، 489.
45- الاتقان‌ في‌ علوم‌ القرآن، ج2، ص597؛ قرآن‌ در اسلام، ص65 و 66.تاريخ‌ وفات‌ تابعين‌ مأ‌خوذ است‌ از جلد اوّل‌ شذرات‌ الذهب، ابن‌ عماد، بدين‌ترتيب،مجاهد ص125، عطاء بن‌ ابي‌رباح ص147، عكرمه ص130، سعيد بن‌ جبير ص108، طاووس‌يماني ص133، زيد بن‌ اسلم ص
194، ابوالعاليه ص102، قرظي ص136، مسروق ص71،قتاده ص153-154، حسن‌ بصري ص136-138، عطاء بن‌ ابي‌مسلم ص192-193، ضحّاك ص124-125، عطيّهِ‌ عوفي ص144 و مرّهِ‌ همداني: طبقات‌ المفسّرين، شمس‌الدين‌داودي، ج2، ص317-318
. 46- تأ‌سيس‌الشيعه`، ص65-67 و 325-326 . 47- الميزان‌ في‌ تفسيرالقرآن، ج1، ص4؛ و نيز رجوع‌ كنيد به‌ ريحانه`‌الادب،ج7، ص364 و ج3، ص222 . 48- مناهل‌ العرفان، ج1، ص482 . 49- الاتقان‌ في‌ علوم‌ القرآن، ج2، ص565 . 50- شرح‌ نهج‌البلاغه`، ابن‌ ابي‌الحديد، ج4، ص63 . 51- قرآن‌ در اسلام، ص66؛ الاتقان‌ في‌ علوم‌ القرآن، ج2، ص597.تاريخ‌ وفات‌ و شرح‌ حال‌ عبدالرحمن‌ بن‌ زيد اسلم‌ نيز در شذرات‌ الذهب، ج1، ص297آمده‌ است . 52- تأ‌سيس‌ الشيعه`، ص327-329. تاريخ‌ وفات‌ برخي‌ از مفسران‌ مأ‌خوذاست‌ از جلد چهارم‌ الذريعه`‌ الي تصانيف‌ الشيعه`، شيخ‌ آقا
بزرگ‌ تهراني، بدين‌ترتيب: ابوحمزهِ‌ ثمالي ص252، ابوبصير اسدي ص251 و يونس‌ بن‌ عبدالرحمن ص322
. 53- مناهل‌ العرفان، ج1، ص486 . 54- الاتقان‌ في‌ علوم‌ القرآن، ج2، ص593 . 55- همان‌ مأ‌خذ، ص595 . 56- همان‌ مأ‌خذ، ص593-595 . 57- مقدّمهِ‌ ابن‌ خلدون، ج2، ص891 و 892، به‌ تلخيص . 58- رجوع‌ كنيد به‌ حديث‌ الثقلين، محمد قوام‌الدين‌ وشنوي، ازانتشارات‌ دارالتقريب‌ بين‌ المذاهب‌ الاسلاميّه`؛ شبهاي‌ پيشاور، سلطان‌ الواعظين‌شيرازي، ص224-226؛ ينابيع‌ المودّه`، شيخ‌ سليمان‌ قندوزي، ج1، ص20، 27، 28، 29،30، 31، 33، 34،‌35، 36، 37، 38، 39، ج 2 ، ص 65، 69.
59- مناهل‌ العرفان‌، ج‌1، ص‌496؛ ترجمة‌ الاتقان‌ في‌ علوم‌القرآن‌، ج‌1، ص‌597. تاريخ‌ وفات‌ مفسّران‌ مأخوذ است‌ از شذرات‌ الذهب‌، جلداوّل‌: سفيان‌ بن‌ عيينه‌ ص‌354، وكيع‌ بن‌ جراح‌ ص‌349، شعبة‌ بن‌ حجّاج‌ ص‌347و جلد دوّم‌: يزيد بن‌ هارون‌ ص‌16، عبدال
رزاق‌ ص‌27، آدم‌ بن‌ ابي‌اياس‌ ص‌47،اسحاق‌ بن‌ راهويه‌ ص‌89، روح‌ بن‌ عباده‌ ص‌13، عبد بن‌ حميد ص‌20، ابوبكر بن‌ابي‌شيبه‌ ص‌85 و بخاري‌ ص‌134-136.
60- تأسيس‌الشيعة‌، ص‌329-330. در مورد تاريخ‌ وفات‌ جلودي‌ و ثقفي‌ به‌ ترتيب‌ بنگريد به‌:الذريعة‌ الي‌' تصانيف‌ الشيعة‌، ج‌4، ص‌268، 270. 61- قرآن‌ دراسلام‌، ص‌68. و نيز رجوع‌ كنيد به‌ مناهل‌ العرفان‌، ج‌1، ص‌500؛ ترجمة‌ الاتقان‌في‌ علوم‌ القرآن‌، ج‌2، ص‌597. كتابشناسي‌:
آقا بزرگ‌تهراني‌، محمّد محسن‌. الذريعة‌ الي‌' تصانيف‌ الشيعة‌، چ‌3، بيروت‌، دارالاضواء،1403ق‌ 1983م‌.
آملي‌، شمس‌الدين‌محمّد بن‌ محمود. نفائس‌ الفنون‌ في‌ عرائس‌ العيون‌، با مقدّمه‌ و تصحيح‌ وپاورقي‌ ميرزا ابوالحسن‌ شعراني‌، چ‌1، تهران‌، كتابفروشي‌ اسلاميّه‌، 1377-1379ق‌.
ابن‌ ابي‌الحديد.شرح‌ نهج‌البلاغة‌، به‌ تحقيق‌ محمّد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، چ‌1، قاهره‌، دارالاحياءالكتب‌ العربيّة‌، 1378ق‌ 1959م‌.
ابن‌ خلدون‌مغربي‌، عبدالرّحمن‌. مقدّمة‌ ابن‌ خلدون‌، ترجمة‌ محمّد پروين‌ گنابادي‌، چ‌4،تهران‌، بنگاه‌ ترجمه‌ و نشر كتاب‌، 1359ش‌.
ابن‌ خلكان‌،ابوالعبّاس‌ شمس‌الدين‌ احمد بن‌ محمّد بن‌ ابي‌بكر. وفيات‌ الاعيان‌ و أنباءأبناء الزّمان‌، حقّقه‌ و علّق‌ حواشيه‌ و صنع‌ فهارسه‌ محمّد محيي‌الدين‌عبدالحميد، چ‌1، مصر، مكتبة‌ النّهضة‌ المصريّة‌، 1367ق‌ 1948م‌.
ابن‌ العمادالحنبلي‌، ابوالفلاح‌ عبدالحيّ. شذرات‌ الذّهب‌ في‌ أخبار من‌ ذهب‌، چ‌1، قاهره‌،مكتبة‌ القدسي‌، 1350ق‌. ابن‌ فارس‌،ابوالحسين‌ احمد بن‌ فارس‌ بن‌ زكريّا. معجم‌ مقاييس‌ اللغة‌، تحقيق‌ و ضبط‌عبدالسّلام‌ محمّد هارون‌، قم‌، مكتب‌ الاعلام‌ الاسلامي‌، 1404ق‌. ابوريّه‌،محمود. ابوهريرة‌، چ‌3، مصر، دارالمعارف‌، 1969م‌.
الامين‌،الامام‌ السيّد محسن‌. اعيان‌ الشيعة‌، حقّقه‌ و أخرجه‌ حسن‌ الامين‌، چ‌5، بيروت‌،دارالتعارف‌ للمطبوعات‌، 1403ق‌ 1983م‌.
اوليائي‌،مصطفي‌. تحوّل‌ علم‌ حديث‌، چ‌1، تهران‌، 1361ش‌. جرجي‌ زيدان‌.تاريخ‌ التمدّن‌ الاسلامي‌. چ‌2، بيروت‌، دار مكتبة‌ الحياة‌، [ بي‌تا ] . الخوانساري‌الاصبهاني‌، الميرزا محمّدباقر الموسوي‌. روضات‌ الجنّات‌ في‌ احوال‌ العلماءوالسّادات‌، قم‌، مكتبة‌ اسماعيليان‌، 1390-1392ق‌. الخوري‌الشرتوني‌ اللبناني‌، سعيد. اقرب‌ الموارد في‌ فصح‌ العربيّة‌ والشوارد، بيروت‌،مطبعة‌ مرسلي‌ اليسوعيّة‌، 1889 م‌.
الدّاودي‌،شمس‌الدين‌ محمّد بن‌ علي‌ بن‌ احمد. طبقات‌ المفسّرين‌، به‌ تحقيق‌ علي‌ محمّدعمر، چ‌1، قاهره‌، مكتبة‌ وهبة‌، 1392ق‌ 1972م‌.
الزرقاني‌،محمّد عبدالعظيم‌. مناهل‌ العرفان‌ في‌ علوم‌ القرآن‌، چ‌1، بيروت‌، دارالاحياءالتّراث‌ العربي‌، 1362ق‌ 1943م‌.
سجّادي‌،سيّدجعفر. فرهنگ‌ علوم‌، چ‌1، تهران‌، علمي‌، 1344ش‌. سلطان‌الواعظين‌ شيرازي‌. شبهاي‌ پيشاور، چ‌4، تهران‌، دارالكتب‌ الاسلاميّة‌، 1378 ق‌ . سيوطي‌، جلال‌الدين‌عبدالرحمن‌. الاتقان‌ في‌ علوم‌ القرآن‌، تصحيح‌ محمّد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، ترجمة‌سيّد مهدي‌ حائري‌ قزويني‌، چ‌1، تهران‌، اميركبير، 1363ش‌. __
ألفيّة‌ السيوطي‌ في‌ علم‌ الحديث‌: به‌ تصحيح‌ و شرح‌احمد محمّد شاكر، بيروت‌، دارالمعرفة‌، 1353ق‌ 1943م‌ (تاريخ‌ تصحيح‌).
شعراني‌،ميرزا ابوالحسن‌ و محمد قريب‌. نثر طوبي‌' (دائرة‌المعارف‌ لغات‌ قرآن‌ مجيد)،تهران‌، كتابفروشي‌ اسلاميّه‌، 1353ش‌ 1396ق‌.
صحيفة‌الرّضا: أخرجها الدكتور حسين‌ علي‌ محفوظ‌، تهران‌، چاپخانه‌ حيدري‌، 1377ق‌. الصدر،السيّد حسن‌. تأسيس‌ الشيعة‌ لعلوم‌ الاسلام‌، تهران‌ [ بي‌تا ] ، منشورات‌ الاعلمي‌. الصّدوق‌،شيخ‌ ابوجعفر محمّد بن‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ بن‌ بابويه‌ القمي‌. عيون‌ اخبار الرضا،عني‌ بتصحيحه‌ و تذييله‌ السيّد مهدي‌ الحسيني‌ اللاجوردي‌، تهران‌، انتشارات‌جهان‌، 1378ق‌ (تاريخ‌ تصحيح‌). طباطبائي‌،سيّد محمّد حسين‌. قرآن‌ در اسلام‌، مشهد [ بي‌تا ] ، انتشارات‌ طلوع‌. __
الميزان‌ في‌ تفسير القرآن‌، چ‌2، بيروت‌، موسسة‌الاعلمي‌ للمطبوعات‌، 1390-1394 1970-1974م‌.
فوادعبدالباقي‌، محمّد. معجم‌ غريب‌ القرآن‌ (مستخرجاً من‌ صحيح‌ البخاري‌)، چ‌2،بيروت‌ [ بي‌تا ] ، دارالمعرفة‌. __
المعجم‌ المفهرس‌ لالفاظ‌ القرآن‌ الكريم‌، قاهره‌،دارالكتب‌ المصريّة‌، 1364ق‌ 1945م‌.
الفيّومي‌،احمد بن‌ محمّد بن‌ علي‌ المقري‌. المصباح‌ المنير في‌ غريب‌ الشرح‌ الكبير، صحّصه‌محمّد محيي‌الدين‌ عبدالحميد، مصر، مطبوعات‌ محمّدعلي‌ صبيح‌ و اولاده‌، 1347ق‌ 1929م‌.
القرآن‌الكريم‌. ترجمة‌ مهدي‌ الهي‌ قمشه‌اي‌، زير نظر حسين‌ الهي‌ قمشه‌اي‌، به‌ خط‌حامد الا´مدي‌، چ‌1، تهران‌، بنياد نشر و ترويج‌ قرآن‌، 1363ق‌. القمي‌،الشيخ‌ عبّاس‌. الكني‌ والالقاب‌، تقديم‌ محمّدهادي‌ الاميني‌، چ‌4، تهران‌، مكتبة‌الصّدر،1397ق‌. القندوزي‌،الشيخ‌ سليمان‌ بن‌ ابراهيم‌ الحسيني‌ البلخي‌. ينابيع‌ المودّة‌، چ‌2، بيروت‌ [ بي‌تا ] ، موسّسة‌ الاعلمي‌ للمطبوعات‌. القهپائي‌،عناية‌اللّه‌ علي‌. مجمع‌الرجال‌، صحّحه‌ و علّق‌ عليه‌ السيّد ضياءالدين‌ الشهيربالعلاّمة‌ الاصفهاني‌، چ‌2، قم‌، موسّسة‌ اسماعيليان‌، 1364ش‌. الكليني‌الرازي‌، ابوجعفر محمّد بن‌ يعقوب‌ بن‌ اسحاق‌. الكافي‌، صحّحه‌ و علّق‌ عليه‌ علي‌اكبرغفّاري‌، با مقدّمة‌ حسين‌ علي‌ محفوظ‌، چ‌4، بيروت‌، دار صعب‌ و دارالتعارف‌للمطبوعات‌، 1401ق‌. المتّقي‌الهندي‌، علاءالدين‌ علي‌ المتّقي‌ بن‌ حسام‌الدين‌ الهندي‌ البرهان‌ فوري‌.
كنزالعمّال‌في‌ سنن‌ الاقوال‌ والافعال‌، ضبطه‌ و فسّر غريبه‌ الشيخ‌ بكري‌ حيّاني‌ و صحّحه‌و وضع‌ فهارسه‌ و مفتاحه‌ الشيخ‌ صفوة‌ السقا، چ‌5، بيروت‌، موسّسة‌ الرّسالة‌،1405ق‌ 1985م‌.
مدرّس‌،ميرزا محمّدعلي‌. ريحانة‌الادب‌ في‌ تراجم‌ المعروفين‌ بالكنية‌ واللّقب‌، چ‌2،تبريز، خيّام‌، 1349ش‌.
محمّدي‌الرّي‌شهري‌. ميزان‌الحكمة‌، چ‌1، قم‌، مكتب‌الاعلام‌ الاسلامي‌، 1362-1363ش‌ 1403-1405ق‌.
مطهري‌،مرتضي‌. خدمات‌ متقابل‌ اسلام‌ و ايران‌، چ‌10، قم‌، انتشارات‌ صدرا، 1359ش‌. النّجاشي‌،ابوالعبّاس‌ احمد بن‌ علي‌ بن‌ العبّاس‌ النّجاشي‌. رجال‌ النّجاشي‌ (فهرست‌ اسماءمصنّفي‌ الشيعة‌ و مصنّفاتهم‌)، قم‌، مكتبة‌الدّاوري‌، 1398ق‌. نمازي‌الشاهرودي‌، علي‌. مستدرك‌ سفينة‌البحار، تهران‌، موسّسة‌ البعثة‌، 1404-1409ق‌.
الوشنوي‌،محمّد قوام‌الدين‌. حديث‌ الثقلين‌، قاهره‌، دارالتقريب‌ بين‌ المذاهب‌ الاسلاميّة‌،1374ق‌ 1995م‌.
ونسنك‌ ولفيف‌ من‌ المستشرقين‌. المعجم‌ المفهرس‌ لالفاظ‌ الحديث‌ النّبوي‌، چ‌1، ليدن‌،مكتبة‌ بريل‌، 1936-1969م‌. يعقوبي‌،احمد بن‌ ابي‌يعقوب‌ بن‌ جعفر بن‌ وهب‌ بن‌ واضح‌. تاريخ‌ اليعقوبي‌، بيروت‌ [ بي‌تا ] ، دار صادر. Golestan Quran Weekly,Serial 136, No 92
28
روش تفسيري آيت الله سبزواري در « مواهب الرحمن »
قرآن ، بايد با خود قرآن تفسير شود
حسين پيري آيت‌الله‌ العظمي‌ سيد عبدالاعلي‌ موسوي‌ سبزواري، فقيه‌و مفسر و قرآن‌پژوه‌ بزرگ‌ جهان‌ تشيع‌ و از مفاخر علمي‌ و برجسته‌ اسلام‌ در دورهِ‌معاصر است‌ كه‌ عمر شريف‌ خويش‌ را در نشر و گسترش‌ معارف‌ اسلام‌ و قرآن‌ مصروف‌داشت . وي‌ در هيجدهم‌ ذي‌حجه‌ 1328 هـ .ق. - مصادف‌ با عيد غدير خم‌ - در سبزوار ديده‌ به‌ جهان‌ گشود. دوران‌كودكي‌ و نوجواني‌ را تحت‌ سرپرستي‌ پدر بزرگوارش‌ طي‌ نمود و مقدمات‌ ادبيات‌ عرب‌و فقه‌ و اصول‌ و... را از پدر و عمويش، آيت‌الله‌ سيد عبداللّه‌ برهان‌ (م‌ 1384هـ .) فراگرفت‌ و تا سن‌ چهارده‌سالگي‌ در زادگاه‌ خود به‌ تحصيل‌ مقدمات‌ علوم‌اسلامي‌ و عربي‌ پرداخت . در سال‌ 1342 هـ . ق. به‌ مشهد مقدس‌ رفت‌ و در آنجا از محضر بزرگاني‌ چون: علاّمه‌حاج‌ ميرزا عبدالجواد اديب‌ نيشابوري‌ (م‌1344 هـ .)، ميرزا عسكر شهيدي، معروف‌ به‌‹‹آقابزرگ‌ حكيم›› (م‌ 1354 هـ .)، آيت‌الله‌ سيدمحمّد عصّار لواساني‌ (م‌1356هـ.) و حاج‌ شيخ‌ علي‌اكبر نهاوندي‌ (م‌ 1 369هـ .) بهره‌ برد . سبزواري‌ پس‌ از حدود هشت‌ سال‌ اقامت‌ در مشهد، براي‌ تكميل‌ درس‌سطح‌ فقه‌ و اصول‌ و نيز فلسفه‌ و تفسير و ديگر علوم‌ اسلامي‌ عزم‌ سفر نجف‌ اشرف‌نمود و در آن‌ شهر در درس‌ آيات‌ عظام: مرحوم‌ نائيني‌ (م‌ 1355 هـ.)، آقاضياءالدين‌ عراقي‌ (م‌ 1361 هـ.)، شيخ‌ مح مّدحسين‌ اصفهاني، معروف‌ به‌ ‹‹كمپاني››(م‌ 1361 هـ.)، آقاي‌ سيد ابوالحسن‌ اصفهاني‌ و آقاسيد حسين‌ بادكوبه‌اي‌ (م‌ 1358 هـ) و... شركت‌ نمود و آموخته‌هاي‌ فقهي‌ و فلسفي‌ خويش‌ را تكميل‌ كرد.وي‌ تفسير قرآن‌ و مناظره‌ و كلام‌ را با حضور در جلسات‌ تفسيري‌ علامه‌ محمدجوادبلاغي‌ فراگرفت. او همچنين‌ از علاّمه‌ مامقاني‌ (م‌ 1351 هـ.) و حاج‌ شيخ‌ عباس‌ قمي‌ (م‌ 1359 هـ.) و ديگر مشايخ‌ واستادان‌ خود اجازات‌ روايتي‌ و اجتهادي‌ كسب‌ نمود و در حالي‌ كه‌ 36 سال‌ داشت،در سال‌ 1365 هـ. ق. خود عهده‌دار تدريس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ شد و به‌ تربيت‌شاگردان‌ و دانشوران‌ پرداخت. آيت‌الله‌ سبزواري، در كنار فقيه‌ برجسته‌ اهل‌بيت، آيت‌الله‌ العظمي‌سيد ابوالقاسم‌ خوئي‌ (م‌ 1413 هـ.) خدمات‌ شاياني‌ به‌ حوزهِ‌ نجف‌ اشرف‌ نمود وچراغ‌ فقاهت‌ را در آن‌ حوزه، نوراني‌ نگه‌داشت‌ و خود چيزي‌ كمتر از يك‌ سال‌ -بعد از آيت‌الله‌ خوئي‌ - عهده‌داررياست‌ آن‌ حوزه‌ علمي‌ شد . ايشان‌ مردي‌ متواضع، بردبار، قليل‌الكلام‌ و دائم‌الذكر و از حافظان‌ قرآن‌ كريم‌ بود. وي‌ در فعاليتهاي‌ سياسي‌و اجتماعي‌ ايران‌ و عراق‌ نقش‌ داشت‌ و از انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ و رهبر آن‌ -حضرت‌ امام‌ خميني(رض) - كمال‌حمايت‌ و پشتيباني‌ را نمود. در زمان‌ اقامت‌ امام‌ در نجف، در كنار ايشان‌ بود واز امام‌ و نهضت‌ وي‌ حمايت‌ مي‌كرد. چندين‌ بار درس‌ خويش‌ را براي‌ توجّه‌ دادن‌حوزه‌ علميهِ‌ نجف، به‌ وقايع‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ تعطيل‌ نمود و به‌ هنگام‌همه‌پرسي‌ نظام‌ جمهوري‌ اسلامي، در فروردين‌ 1358 ش. پيامي‌ مبني‌ بر حمايت‌ ازآن‌ صادر فرمود . وي‌ همواره‌ حامي‌ مردم‌ مظلوم‌ و مسلمان‌ عراق‌ بود و در جنبش‌ وقيام‌ معارضان‌ عراقي‌ در سال‌ 1370 ش. نقش‌ هدايت‌ و رهبري‌ داشت. او هرگز بارژيم‌ بعث‌ حاكم‌ بر عراق‌ سازش‌ ننمود و چند بار منزلش‌ به‌ محاصرهِ‌ نظاميان‌بعث‌ درآمد و رژيم‌ بعث‌ برايش‌ محدوديتها يي‌ قائل‌ شد. سرانجام‌ اين‌ فقيه‌ فرزانه‌ و مفسر عاليقدر تشيع‌ و عالم‌ وارسته،بعد از عمري‌ تدريس‌ و تحقيق‌ و تأ‌ليف‌ و مجاهدت‌ در روز دوشنبه‌ 25 مرداد 1372ش. (27 صفر 1414 هـ.) - مصادف‌ با شب‌ رحلت‌ رسول‌ خدا(ص) و شهادت‌ امام‌ حسن‌مجتبي(ع) - در نجف‌ اشرف‌ درگذشت‌ و به‌ ديدار حق‌ شتافت. برخي‌ معتقدند كه‌ وي‌توسط‌ رژيم‌ بعث‌ عراق‌ مسموم‌ و شهيد شده‌ است. از آثار و تأ‌ليفات‌ ارزشمند وي‌ مي‌توان‌ به‌ كتابهاي‌ زير اشاره‌كرد : 1- ‹‹ مواهب‌ الرحمن‌ في‌ تفسير القرآن››، در تفسير قرآن‌ كه‌ مفسر طرح‌ آن‌ را در 30 جلد ريخته‌ بود و تاكنون‌قريب‌ به‌ 12 جلد آن‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ و متأ‌سفانه‌ باقي‌ مجلدات‌ در صورت‌ وجود،چاپ‌ و منتشر نشده‌ است . اين‌ تفسير به‌ عربي‌ است‌ و نخستين‌بار تا جلد چهارم‌ آن، در‹‹مطبعه`‌ الاداب›› نجف‌ به‌ سال‌ 1404 هـ. به‌ چاپ‌ رسيد و در سال‌ 1409 هـ. مؤ‌سسهِ‌اهل‌البيت‌ بيروت‌ آن‌ را تجديدچاپ‌ كرد. چاپ‌ ديگر آن‌ در همان‌ سال‌ در ‹‹مطبعه`‌ الديوان›› بغداد صورت‌پذيرفت. امّا چاپ‌ بهتر و با حروف‌چيني‌ و تحقيق‌ جديد، با اشراف‌ فرزند مفسر، درسال‌ 1414 هـ. انجام‌ گرفت‌ كه‌ متأ‌سفانه‌ با درگذشت‌ وي‌ در همان‌ جلد اول‌ توقف‌يافت‌ و بعد با همكاري‌ ‹‹مؤ‌سسه`‌ المنار›› حدود 12 جلد آن‌ به‌ چاپ‌ رسيد . 2- ‹‹ مهذب‌الاحكام‌ في‌ بيان‌ الحلال‌ و الحرام››، در فقه‌ امامي‌ و شامل‌ يك‌ دورهِ‌ كامل‌ فقه‌ استدلالي‌ در 30 جلدوزيري‌ در مطبعه`‌ الاداب‌ نجف‌ به‌ سال‌ 1982 م. چاپ‌ شد. 3- ‹‹ تهذيب‌ الاصول››، يك‌ دوره‌ اصول‌ فقه، به‌ صورت‌ فشرده، ولي‌ روان‌ در 2 جلد كه‌ به‌طبع‌ رسيده‌ است . 4- ‹‹‌ لباب‌ المعارف››، در علم‌ كلام‌ و دفاع‌ از عقايد شيعه‌ و از جمله‌ اولين‌ آثار آيت‌الله‌سبزواري‌ است‌ كه‌ در 2 جلد به‌ عربي‌ تأ‌ليف‌ شده‌ است . 5- ‹‹ افاضه`‌ الباري‌ في‌ نقد ما ا‌لّفه‌ الحكيم‌السبزواري››، در نقد و بررسي‌ آثارفلسفي‌ حكيم‌ حاج‌ ملّاهادي‌ سبزواري‌ (م‌ 1289 هـ . ) . 6- ‹‹ رفض‌ الفضول‌ عن‌ علم‌ الاصول››، در علم‌ اصول . 7- ‹‹منهاج‌ الصالحين››، در فقه . 8- ‹‹مناسك‌ الحج››، در مسائل‌ حج . 9- ‹‹رسالهِ‌ توضيح‌ المسائل››، به‌ فارسي‌ 10- حاشيه‌ بر بسياري‌ از كتابهاي‌ شيعه‌ چون: عروه`‌الوثقي،وسيله`‌النجاه`، حدائق‌الناظره، جواهرالكلام، مستندالشيعه، اسفار، تفسير صافي، شرح‌منظومهِ‌ حكيم‌ سبزواري، و ... 11- مجموعه‌اي‌ در رسائل‌ فقهي‌ و... از ديگر آثارعلمي‌ آن‌ دانشي‌مرد است‌ كه‌ نشر و گسترش‌ احكام‌ اسلامي‌ و معارف‌ قرآني‌ راسرلوحه‌ خود كرده‌ بود . روش‌ تفسيري‌ ‹‹مواهب‌ الرحمن›› ‹‹ مواهب‌ الرحمن‌ في‌ تفسير القرآن›› آيت‌الله‌ سبزواري، تفسيري‌است‌ ارزشمند، با عبارات‌ ساده‌ و روان، كه‌ به‌ زبان‌ عربي‌ سليس‌ نگارش‌ يافته‌و مفسر پس‌ از يك‌ مقدمهِ‌ مختصر، به‌ ترتيب‌ مصحف‌ شريف، به‌ شرح‌ و تفسير سوره‌هاي‌قرآن‌ كريم‌ پرداخته‌ است. ايشان ‌ در همان‌ مقدمهِ‌ كوتاه، با انتقاد از شيوه‌بسياري‌ از مفسران‌ گذشته، مي‌نويسد: ‹‹بعد از مراجعه‌اي‌ كه‌ به‌ تفاسير قرآن‌ داشتم، برايم‌ روشن‌ شد كه‌هر گروه‌ از دانشمندان‌ اسلامي، به‌ همان‌ شيوه‌اي‌ كه‌ مأ‌نوس‌ بوده، به‌ تفسيرقرآن‌ پرداخته‌اند. فلاسفه‌ و متكلمان‌ به‌ طريقهِ‌ خويش‌ با آراء فلسفي‌ و كلامي،و عرفا و صوفيه‌ نيز به‌ روش‌ خو د، قرآن‌ را تفسير نموده‌اند. فقها بيشتر به‌تفسير آيات‌الاحكام‌ توجّه‌ كرده‌ و محدّثين، منحصراً به‌ تفسير آياتي‌ پرداخته‌اندكه‌ از سنّت‌ شريفه‌ در آن‌ باره‌ روايت‌ رسيده‌ است. همين‌طور، اديبان‌ فقط‌ به‌جنبهِ‌ ادبي‌ قرآن‌ اهتمام‌ ورزيده‌اند. شگفتا كه‌ هرچه‌ در بارهِ‌ اين‌ وحي‌ مبين‌ و نور عظيم‌ (قرآن‌كريم)، از اين‌گونه‌ تفاسير زيادتر مي‌شود، باز در گذر زمان، بر درخشش‌ و تلا‌لؤ‌قرآن، افزوده‌تر مي‌شود.(1) با اين‌ وصف، آيت‌الله‌ سبزواري‌ شيوهِ‌ تفسيري‌ علماي‌ گذشته‌ رانپسنديده‌ و در اين‌ تفسير، به‌ شيوه‌اي‌ ديگر به‌ تفسير قرآن‌ پرداخته‌ است. روش‌تفسيري‌ وي‌ در مواهب‌ الرحمن، ‹‹قرآن‌ به‌ قرآن››، است. مي‌دانيم‌ كه‌ تفسير ‹‹قرآن‌ به‌ قرآن››، از روشهاي‌ تفسيري‌ است‌ كه‌اخيراً توجه‌ بسياري‌ از مفسران‌ معاصر را به‌ خود جلب‌ كرده‌ است. در اين‌ روش،مفسر با كمك‌ گرفتن‌ از خود قرآن، به‌ تفسير آيات‌ شريفه‌ مي‌پردازد؛ چرا كه‌‹‹القرآن‌ يُفَسٍّرُ بَعضَهُ بَعضَاً› ›(2) (پاره‌اي‌ از قرآن، پاره‌اي‌ ديگر راتفسير مي‌كند) و به‌ قول‌ امام‌ علي(ع)، ‹‹يَنطِقُ بَعضُهُ بِبَعضِ وَ يَشهَدُبَعضُهُ علي بَعضٍ...››(3) (پاره‌اي‌ از قرآن، پاره‌اي‌ ديگر را بيان‌ مي‌كند وبرخي‌ به‌ برخي‌ ديگر گواه‌ است). شيوهِ‌ اين‌گونه‌ تفسير، به‌ زمان‌ خود رسول‌ خدا(ص) بازمي‌گردد.(4) همچنين‌ائمه‌ معصوم(ع) نيز در تفسير قرآن‌ از اين‌ روش‌ بهره‌ برده‌اند.(5) امّا اين‌ روش‌تفسيري‌ در طول‌ تاريخ‌ تفسير، كمتر مورد توجه‌ بود تا اينكه‌ در قرن‌ چهاردهم،بزرگ‌ پرچمدار منهج‌ و روش ‌ تفسيري‌ قرآن‌ به‌ قرآن، - علاّمه‌ طباطبايي‌ (رحمه`‌اللّه‌عليه)- در تفسير ‹‹الميزان›› اين‌ روش‌ را احياء كرد.(6) از جمله‌ كساني‌ كه‌ اين‌روش‌ تفسيري‌ را پسنديده‌ و در تفسير خويش‌ از آن‌ بهره‌ برده، آيت‌الله‌ سبزواري‌است‌ كه‌ در تفسير ‹‹مواهب‌ الرحمن›› ا ز اين‌ روش‌ بهره‌ گرفت. وي‌ معتقد است‌ كه‌ قرآن‌ بايد به‌ وسيلهِ‌ خود قرآن‌ و آياتي‌ كه‌داراي‌ قرائن‌ هستند، با پرهيز از تفسير به‌ را‌ي‌ و با كمك‌ احاديث‌ صحيحه‌معصومين(ع) - كه‌ شارحان‌ و مفسّران‌ واقعي‌ قرآن‌ كريم‌اند - تفسير شود . دربارهِ‌ علت‌ گزينش‌ اين‌ روش‌ استدلال‌ شده‌ كه‌ قرآن‌ نور و بيان‌است(7) و تبيان‌ هر چيزي(8)، پس‌ اولي‌ و سزوارتر است‌ كه‌ ‹‹تبيان›› و ‹‹بيان››براي‌ خود نيز باشد. بنابراين، خود قرآن، خودش‌ را تفسير مي‌كند.(9) اين‌ مفسر گرانقدر شيعه‌ - كه‌ خود حافظ‌ قرآن‌ كريم‌ است‌ - ، درتفسير هر آيه، مجموعه‌اي‌ از آيات‌ را به‌ قدر متيقن‌ كه‌ به‌ فهم‌ آيه‌ كمك‌ مي‌كند،مي‌آورد و در تبيين‌ و تفسير آيه، از آيات‌ ديگر كمك‌ مي‌گيرد و در اين‌ باره‌ مي‌نويسد: ‹‹ به‌ قدر ممكن، از آيات‌ مباركه‌ - كه‌ داراي‌ قرائن‌ معتبر هستند- كمك‌ گرفته‌ام.››(10) در مقايسه‌اي‌ كه‌ بين‌ دو تفسير ‹‹الميزان›› و ‹‹مواهب‌ الرحمن›› صورت‌پذيرفته، حد مشترك‌ اين‌ دو تفسير، در اين‌ است‌ كه‌ هر دو ‹‹تفسير قرآن‌ به‌قرآن›› مي‌باشند.(11) امّا سبزواري‌ در تفسير شريف‌ مواهب‌ الرحمن، از شيوه‌ قرآن‌به‌ قرآن‌ به‌ نحو كاملتري‌ بهره‌ برده‌ و در تفسير خود، كمتر نكته‌اي‌ را در رابطه‌با كلمات‌ و تفسير قرآن‌ به‌ قرآن‌ ناگفته‌ و ناتمام‌ گذاشته‌ است. وي‌ در بسياري‌از موارد، با رعايت‌ ايجاز و با استفاده‌ از ساده‌ترين‌ عبارات‌ در تفسير آيات،مطالبي‌ را ذكر كرده‌ كه‌ در تفسي ر الميزان‌ حتي‌ در حد تفسيري‌ مختصر هم‌ نيامده‌و مفسر بزرگ‌ الميزان، يا تنها به‌ ذكر مختصر آنها اكتفا كرده‌ و يا با اينكه‌ جاي‌بحث‌ آن‌ مطالب‌ در همان‌جا بوده، به‌ مجلّدات‌ بعدي‌ موكول‌ كرده‌ است. از آن‌جمله‌ ‹‹در سورهِ‌ حمد، در تفسير كلمهِ‌ ‹‹رب›› - كه‌ از امّهات‌ اسماء الهي‌ است‌- مؤ‌لف‌ (الميزان)، بسيار مختصربحث‌ نموده‌ و در تفسير كلمه‌ ‹‹يوم›› در ‹‹يوم‌الدين›› و اينكه‌ ‹‹الرحمن›› و‹‹الرحيم›› بعد از ‹‹العالمين››، چرا تكرار شده، توضيحي‌ داده‌ نشده‌ است، در عوض‌در تفسير مواهب‌ الرحمن، اين‌ كلمات‌ به‌ نحو بسيار عميقي‌ مطرح‌ شده‌ و ب ا اثبات‌اينكه‌ ‹‹بسم‌اللّه‌ الرحمن‌ الرحيم›› جزء سوره‌ است، تكرار دوم‌ آن‌ را در اين‌سوره‌ اثبات‌ كرده‌ است.(12) در سوره‌ بقره، با اينكه‌ اين‌ سوره‌ به‌ ‹‹سنام‌ قرآن›› يعني‌ قلّه‌رفيع‌ و بلند قرآن‌ تعبير شده، مفسر ‹‹الميزان›› از بسياري‌ از آيات‌ آن‌ به‌اختصار گذشته‌ است‌ و حتي‌ گاهي‌ بيش‌ از بيست‌ آيه‌ و يا بيشتر را ذكر كرده‌ و ازبعضي‌ از آن‌ آيات، بدون‌ تفسير و از برخي‌ ديگر فقط‌ با تفسير لغت، آن‌ هم‌ در حدمعني‌ كردن‌ آن‌ مي‌گذرد و به‌ بحث‌ روايي‌ مختصر قناعت‌ مي‌كند. در مقايسه‌ تفسير آيات‌ در اين‌ دو تفسير، تا جلد 6 الميزان، 772 آيه‌تفسير شده، درحالي‌كه‌ در مواهب‌الرحمن‌ در اين‌ جلد، فقط‌ 444 آيه‌ كه‌ اين‌ امرنشانگر سرعت‌ گذر در تفسير الميزان‌ مي‌باشد . در مجموع، در محتوا، تفسير ‹‹الميزان›› در تفسير قرآن‌ به‌ قرآن‌ به‌شيوهِ‌ ‹‹فلسفي›› نزديك‌ شده‌ و بافت‌ فلسفي‌ مي‌گيرد، درحالي‌كه‌ تفسير ‹‹مواهب‌الرحمن››،شامل‌ مباحث‌ گسترده‌اي‌ چون: مباحث‌ فلسفي، اخلاقي، كلامي، تاريخي، اجتماعي،فقهي، ادبي‌ و دلالي‌ و.. اس ت‌ و محتواي‌ تفسير را به‌ سوي‌ ‹‹تفسير جامع›› كشانده‌و اين‌ امر بر اهميّت‌ تفسير افزوده‌ است. با اين‌ وجود تفسير ‹‹مواهب‌الرحمن››تفسير قرآن‌ به‌ قرآن‌ است. آيت‌ الله‌ سبزواري‌ در تفسير هر سوره، جمعي‌ از آيات‌را ذكر كرده، به‌ واژه‌شناسي‌ و بحث‌ دقيق‌ الفا ظ‌ قرآن‌ پرداخته، از آيات‌ وروايات‌ و اشعار عرب‌ و علوم‌ بلاغت‌ و صرف‌ و نحو و... بهره‌ جسته، تا پيام‌ آيه‌و آيات‌ را بهتر ارائه‌ دهد. ايشان‌ با بيان‌ مباحث‌ اخلاقي، اجتماعي، فلسفي، تاريخي، فقهي‌ و ازهمه‌ مهمتر ‹‹بحث‌ دلالي›› متناسب‌ با مفاهيم‌ آيه، اين‌ تفسير را پرداخته‌ و ازتك‌بُعدي‌ كردن‌ آن‌ پرهيز نموده‌ است . مباحث‌ تفسيري‌ متعددي‌ كه‌ مفسر آنها را تحت‌ عنوان‌ ‹‹بحوث‌المقام›› ذكر نموده‌ شامل‌ مباحث‌ زير است : 1- بحث‌ روايي‌ : معمولاً آيت‌الله‌ سبزواري، در تفسير خويش، يك‌ دسته‌ از آيات‌ راتفسير كرده‌ و در بحث‌ روايي، روايات‌ مربوط‌ به‌ آن‌ آيات‌ را از منابع‌ مهم‌شيعه‌ و اهل‌ سنّت‌ ذكر مي‌كند. او در شرح‌ و تفسير آيات‌ از روايات‌ معصومين‌ (ع)بهره‌ جسته، و اقوال‌ شاهدان‌ نزول‌ قرآن، مانند صحابه‌ را نيز مي‌آورد و از نظرات‌تفسيري‌ تابعين‌ همانند سعيد بن‌ جبير، قتاده، مجاهد، سُدّي‌ و... استفاده‌ مي‌نمايد.روايات‌ و احاديث‌ اهل‌ سنت ‌ را از منابع‌ خودشان‌ ذكر مي‌كند و موارد اتفاق‌ نظرشيعه‌ و اهل‌ سنت‌ را يادآور مي‌شود.(13) و خود، به‌ نقد احاديث‌ پرداخته، از نقل‌روايات‌ جعلي‌ و اسرائيلات‌ به‌ شدّت‌ پرهيز مي‌نمايد، اگر برخي‌ از اين‌ دسته‌ ازروايات‌ را نقل‌ مي‌كند، به‌ خاطر نقد و ابطال ‌ آنهاست‌ و او در اين‌ روش، از منهج‌‹‹تفسير اجتهادي›› و عقلي‌ بهره‌ مي‌جويد و اين‌ از امتيازات‌ ‹‹مواهب‌الرحمن››است. معمولاً در مواهب‌الرحمن‌ از روايات‌ بلند و قصّه‌پردازي‌هايي‌ كه‌ديگر مفسران‌ متقدّم‌ دارند، خبري‌ نيست. او قصه‌ها را در حدود همان‌ مطالب‌ قرآن‌و روايات‌ صحيحهِ‌ اهل‌بيت(ع) بيان‌ مي‌كند و وارد جزئيات‌ قصّه‌ها نمي‌شود و فقط‌به‌ نكات‌ تربيتي‌ و عبرت‌آموز آن ها اشاره‌ مي‌كند . 2- بحث‌ كلامي : مرحوم‌ سبزواري‌ كه‌ جامع‌ منقول‌ و معقول‌ بوده‌ و در علم‌ كلام‌اسلامي‌ نيز سررشته‌ داشته‌ است، در تفسير خويش‌ به‌ مناسبت‌هايي‌ مباحث‌ كلامي‌را ذكر مي‌كند و با توجّه‌ به‌ آيات‌ و روايات، عقايد صحيح‌ اسلامي‌ و شيعي‌ رابازگو كرده، سعي‌ در رفع‌ خرافات‌ و شبه ات‌ دارد. مثلاً در بحث‌ شفاعت‌ كه‌ ازموضوعات‌ مهم‌ كلامي‌ است‌ به‌ تفصيل‌ سخن‌ مي‌گويد و آن‌ را از نظر لغوي‌ واصطلاحي‌ بررسي‌ نموده، مباحثي‌ چون‌ شفاعت‌ در اسلام، ثبوت‌ آن، ديدگاه‌ قرآن،سنت، عقل‌ و اجماع‌ در مورد شفاعت‌ و ديگر بحث‌هاي‌ مربوط‌ به‌ آن‌ را به‌ طورمفصّل‌ تبيين‌ مي‌كند.(14) 3- بحث‌ فلسفي‌ : سبزواري‌ در تفسير خويش، به‌ بحث‌هاي‌ فلسفي‌ توجّه‌ داشته‌ و در بيان‌ مسائل‌ فلسفي‌ پيرو ملا صدراي‌شيرازي‌ و روش‌ فلسفي‌ او، يعني‌ ‹‹حكمت‌ متعاليه›› است. او آراء ابوعلي‌سينا،ملاصدرا، حكيم‌ سبزواري‌ و... را نقل‌ مي‌كند و گاه‌ براي‌ بيان‌ آراي‌ فلاسفهِ‌متقدّم‌ از عنوان‌ و عبارت‌ ‹‹بعض‌ اكابر ا لفلاسفه›› بهره‌ مي‌جويد. وي‌ پس‌ ازبيان‌ آراء، به‌ نقد و بررسي‌ آنها پرداخته، نظريات‌ فلسفي‌ خويش‌ را دربارهِ‌موضوع‌ آن‌ آيه‌ بيان‌ مي‌كند و با مشرّبي‌ اجتهادي‌ و عقلگرايانه، به‌ تفسير آيه‌يا آيات‌ مي‌پردازد . وي‌ شريعت‌ را با مقياس‌ عقل‌ سليم‌ مي‌سنجد و حقّانيّت‌ آن‌ را ازاين‌ راه‌ نيز اثبات‌ مي‌كند. غالباً مسائل‌ اعتقادي‌ و كلامي‌ را با محك‌ عقل‌ ونقل‌ مي‌سنجد و از افراط‌ و تفريط‌ در عقلگرايي‌ و يا اخباريگري‌ مي‌پرهيزد. 4- بحث‌ فقهي‌ : مفسر گرانقدر شيعه‌ كه‌ خود فقيهي‌ اصولي‌ و مجتهدي‌ مسلم‌ است‌ وعمري‌ بالغ‌ بر هفتاد سال‌ در خدمت‌ فقه‌ جعفري‌ و نشر آن‌ سپري‌ كرده، در تفسير‹‹مواهب‌الرحمن›› نيز، مباحث‌ فقهي‌ را در ذيل‌ آيات‌الاحكام‌ (آياتي‌ كه‌ احكام‌شرعي‌ دارند) به‌ بحث‌ نهاده‌ است. دق ّت‌ نظر و توجّه‌ وي‌ در بيان‌ مباحث‌ شرعي‌و فقهي‌ بسيار است‌ و از طرفي‌ از تطويل‌ كلام‌ مي‌پرهيزد و مباحث‌ را مختصر و موجز ذكر مي‌كندو آنجا كه‌ نياز به‌ بحث‌ طولاني‌ است، خواننده‌ را به‌ كتاب‌ ‹‹مهذب‌الاحكام››خويش‌ - كه‌ يك‌ سري‌ كامل‌ فقه‌ استدلالي‌ است‌ - رجوع‌ مي‌دهد. مثلاً در ذيل‌ آيه‌ 275-279 سورهِ‌ بقره‌ كه‌دربارهِ‌ حرمت‌ ربا است، 12 نكته‌ فقهي‌ جالب‌توجّهي‌ را آورده‌ و بيان‌ كرده،امّا تفصيل‌ بحث‌ را به‌ كتاب‌ ‹‹مهذّب‌الاحكام›› خويش‌ ارجاع‌ داده‌ است.(15) از آنجا كه‌ پايه‌ و اساس‌ مباحث‌ فقهي، بر ‹‹اصول‌ فقه›› استواراست، مفسّر گرامي‌ به‌ ضرورت‌ به‌ بحث‌هاي‌ اصولي‌ نيز اشاره‌ دارد و تفصيل‌ بحث‌ را همواره‌ به‌ كتاب‌ خويش‌‹‹تهذيب‌الاصول›› ارجاع‌ مي‌دهد . 5- بحث‌ اخلاقي‌ : بحث‌هاي‌ اخلاقي‌ كه‌ از مهم‌ترين‌ مباحث‌ تفسيري‌ است، در تفسير‹‹مواهب‌الرحمن›› در بسياري‌ از جاها طرح‌ شده، مثلاً در تفسير آيهِ‌ 219 بقره، پس‌از بحثهاي‌ روايي‌ و فقهي، دربارهِ‌ شراب‌ و قمار در بحث‌ اخلاقي‌ به‌ بيان‌ مضرات‌فردي‌ و اجتماعي‌ اين‌ دو پديدهِ‌ شوم‌ در جامعه‌ پرداخته‌ و نكات‌ اخلاقي‌ تازه‌اي‌از آيات‌ قرآن‌ ارائه‌ مي‌دهد . 6- بحث‌ ادبي‌ : آيت‌الله‌ سبزواري‌ در بحث‌ ادبي، به‌ مباحث‌ نحوي‌ و بلاغي‌ آيات‌مي‌پردازد و براي‌ بيان‌ دقيق‌ موضوع، به‌ اشعار عرب‌ استشهاد مي‌كند.(16) ازنحويان‌ بزرگي‌ چون‌ مبرّد و زجّاج‌ در تأ‌ييد قول‌ خود نيز استفاده‌ كرده، به‌قول‌ آنها استناد مي‌نمايد. وي‌ به‌ مباحث‌ بلاغي‌ توجّه‌ دارد. مثلاً در ذيل‌ آيه‌ 15 سورهِ‌بقره، بحث‌ ‹‹التفات›› را پيش‌ مي‌كشد و به‌ طور مبسوط‌ به‌ بيان‌ و توضيح‌ آن‌ مي‌پردازد.(17) همچنين‌ در بحث‌ ادبي، به‌ مبحث‌ قراءات‌ و اعراب‌ قرآن‌ نيزپرداخته، قراءات‌ مختلف‌ را بررسي‌ و نقد مي‌كند.(18) 7- بحث‌ دلالي‌ : بحث‌ دلالي‌ در تفسير ‹‹مواهب‌الرحمن›› از امتيازات‌ اين‌ تفسير است‌كه‌ كمتر در تفاسير ديگر به‌ چشم‌ مي‌خورد. آيت‌الله‌ سبزواري‌ در اين‌ بحث، برداشتهاي‌ خويش‌ را از آيه‌ و ياآيات‌ مطرح‌شده، بيان‌ مي‌كند. وي‌ در استنباط‌ نكات‌ تازه‌ از آيات، دقّت‌نظركافي‌ دارد و در كشف‌ اين‌ نكات‌ به‌ كنكاش‌ مي‌پردازد. تيزبيني‌ وي‌ در برداشتهاو كشف‌ نكات‌ تازه‌ از آيات‌ درخور توج ّه‌ است‌ و اين‌ بحث‌ از جالب‌ترين‌ مباحث‌تفسير او به‌ شمار مي‌رود. مثلاً در ذيل‌ آيهِ‌ 185 سورهِ‌ بقره، شش‌ نكته‌ فهرست‌كرده‌ و يا در تفسير آيات‌ 196 تا 202 همان‌ سوره‌ - كه‌ پيرامون‌ حج‌ است‌ - به‌ 14 نكته‌ از نكات‌ آيات‌ اشاره‌ مي‌كند.از آن‌ جمله‌ در مورد آيهِ‌ ‹‹واعلموا انكم‌ اليه‌ تحشرون››، بازگشت‌ حجاج‌ به‌سرزمين‌هايشان‌ را ‹‹حشر كوچك›› دانسته‌ كه‌ يادآور ‹‹حشر بزرگ›› (قيامت) است.(19) يكي‌ ديگر از بحث‌هاي‌ مطرح‌شده‌ در تفسير ‹‹مواهب‌الرحمن›› ‹‹بحث‌عرفاني›› است‌ كه‌ مفسر در آن‌ به‌ عرفان‌ صحيح‌ اسلامي‌ و سير و سلوك‌ عارف‌ وپيوند بين‌ خدا و انسان‌ اشاره‌ دارد . او در ‹‹بحث‌ تاريخي›› به‌ نقل‌ مباحث‌ تاريخ‌ و اديان‌ گذشته‌پرداخته‌ و در ‹‹بحث‌ علمي›› وارد برخي‌ مباحث‌ علوم‌ قرآن، فلسفه‌ دعا، زمان‌شناسي،خَلق‌ قرآن‌ و... به‌ صورت‌ تحليلي‌ شده‌ و اين‌ بحث‌ او كاملاً با تفسير علمي‌جديد، در موضوع‌ و محتوا متفاوت‌ است؛ چرا كه‌ او هرگز قصد تفسير علمي‌ آيات‌ رانكرده‌ است. در مجموع‌ تفسير مواهب‌الرحمن‌ شامل‌ ويژگي‌هاي‌ زير است : 1- جامع‌ بودن‌ در مباحث‌ مهم‌ عقلي‌ و نقلي‌ و استشهاد به‌ اقوال‌علما و بيان‌ نظرات‌ خود . 2- شرح‌ و تفسير عالمانه‌ و دقيق‌ آيات‌ به‌ روش‌ قرآن‌ به‌ قرآن . 3- بهره‌گيري‌ از روايات‌ صحيحهِ‌ اهل‌بيت(ع) كه‌ شارحان‌ واقعي‌قرآن‌اند . 4- توجّه‌ به‌ روايات‌ اهل‌ سنّت‌ و اقوال‌ صحابه‌ و تابعين‌ با نقدو بررسي‌ كافي. 5- پرهيز از ورود به‌ روايات‌ جعلي‌ و اسرائيليات‌ و غلويّات‌ ورواياتي‌ كه‌ داراي‌ ضعف‌ سند يا متن‌ هستند . 6- پرهيز از علم‌زدگي‌ و خودباختگي‌ در برابر علوم‌ جديد و اينكه‌ هرچيزي‌ از زاويهِ‌ تجربه‌ و علم‌ بررسي‌ و ثابت‌ شود . 7- عقلي‌ و اجتهادي‌ بودن؛ چرا كه‌ مفسّر در اين‌ تفسير به‌ رويكردعقل‌ و خردورزي، به‌ تفسير قرآن‌ پرداخته‌ و از تفسير به‌ را‌ي‌ پرهيز نموده‌ است . 8- دقّت‌ نظر كافي‌ در شرح‌ واژه‌ها و مفردات‌ قرآني. 9- پاسخ‌گويي‌ به‌ شبهات‌ پيرامون‌ اسلام، چون‌ قصاص‌ و ابطال‌ شبههِ‌معترضين . 10- سادگي‌ و رواني‌ در بيان‌ مطالب‌ و پرهيز از اطاله‌ كلام . و فوايد و امتيازات‌ ديگر اين‌ تفسير است‌ كه‌ آن‌ را يكي‌ از بهترين‌تفاسير قرآن‌ كريم‌ و جامع‌ترين‌ آنها از لحاظ‌ فوايد لفظي‌ و معنوي‌ نموده‌است.(20) امّا اين‌ تفسير گرانسنگ‌ شيعي، به‌ دلايلي‌ در غربت‌ افتاده‌ و درسطح‌ جامعهِ‌ علمي‌ ما به‌ ويژه‌ در حوزه‌ و دانشگاه‌ ناشناخته‌ مانده‌ كه‌ حتي‌نامش، در ذهن‌ بسياري‌ از فضلا و انديشمندان‌ علوم‌ اسلامي‌ و بالاخص‌ علوم‌ قرآني‌ناآشنا و غريب‌ است. برخي‌ از دلايل‌ آن‌ عبارتند از : 1- عدم‌ آشنايي‌ كافي‌ از مفسّر، به‌ علّت‌ اينكه‌ وي‌ در خارج‌ ازمحيط‌ علمي‌ ايران‌ بود و مضافاً بر اينكه‌ حيات‌ علمي‌اش‌ تحت‌الشعاع‌ فقيه‌ بزرگ‌شيعه‌ آيت‌الله‌ خويي‌ در نجف‌ قرار داشت‌ و چيزي‌ كمتر از يك‌ سال‌ بعد از وي‌ به‌ديار باقي‌ شتافت . 2- ناقص‌ بودن‌ تفسير از لحاظ‌ چاپ‌ و مجلّدات‌ و تيراژ بسيار كم‌ آن‌در ايران . 3- وجود تفاسير دوره‌اي‌ كامل‌ با تيراژ بالا، به‌ ويژه‌ تفسير‹‹الميزان›› كه‌ انصافاً بهترين‌ و برترين‌ تفسير شيعه، بلكه‌ جهان‌ اسلام‌ و شهرت‌جهاني‌ يافته‌ و به‌ زبان‌هاي‌ مختلف‌ ترجمه‌ شده‌ است. 4- اطلاع‌رساني‌ ضعيف‌ متوليان‌ آثار مرحوم‌ سبزواري‌ و عدم‌ فعاليّت‌دفتر آن‌ مرجع‌ عاليقدر شيعه‌ پس‌ از رحلت‌ وي . 5- عدم‌ ترجمه‌ آن‌ به‌ فارسي‌ براي‌ استفادهِ‌ عموم‌ مردم‌ كشورمان . و موارد ديگر ... اميد است‌ كه‌ با رفع‌ نواقص‌ آن‌ مانند چاپ‌ مجدّد و ارائه‌ مجلدات‌ديگر آن‌ و ترجمهِ‌ آن‌ به‌ فارسي‌ و نواقص‌ احتمالي‌ ديگر و نيز برگزاري‌ همايش‌هاي‌ويژه‌ براي‌ آن‌ مفسّر و فقيه‌ والامقام‌ و نگارش‌ كتاب‌ و مقالات‌ پيرامون‌ افكارو آثار وي، غبار مظلوميت‌ از چهرهِ‌ سترگ‌ آن‌ فقيه‌ عاليقدر و آن‌ مفسّرگرانمايهِ‌ اسلام‌ زدوده‌ شود و آثارش‌ به‌ ويژه‌ تفسير ‹‹مواهب‌الرحمن›› از غربت‌درآيد و ذخاير علمي‌ و معارف‌ بشري‌ كه‌ در اين‌ تفسير و ديگر آثارش‌ موج‌ مي‌زند،شناخته‌ و شناسانده‌ شود. پي‌نوشت‌ها : در شرح‌ احوال‌ و آثار آيت‌الله‌ سبزواري‌ از منابع‌ زير بهره‌ برده‌ام : الف) ‹‹آينهِ‌ پژوهش››، سال‌ چهارم، شمارهِ‌ 20، 1372 ش . ب) ‹‹سبزوار، شهر دانشوران‌ بيدار››، محمود بيهقي، مشهد: انتشارات‌امام، دوّم، 1377ش . ج) ‹‹سيماي‌ سبزوار، سرزمين‌ سربداران››، محمد ابراهيم‌ احمدي، قم:نشر نبوغ، اوّل، 1375ش. د) ‹‹موسوعه`‌النجف‌ الاشرف››، بيروت: دارالضواء، اوّل، 1417 هـ. هـ ) ‹‹مستدركات‌ اعيان‌ شيعه››، (ج7)، حسن‌ امين، بيروت،دارالتعارف، بيروت، اوّل . و) ‹‹طبقات‌ مفسران‌ شيعه››، (ج5)، عبدالرحيم‌ عقيقي‌ بخشايشي، نويداسلام، دوّم، قم، 1377ش . ز) ‹‹المفسرون‌ حياتهم‌ و منهجم››، سيدمحمدعلي‌ ايازي، وزارت‌ فرهنگ‌و ارشاد اسلامي، تهران، اوّل، 1414 هـ. 1- ‹‹مواهب‌ الرحمن‌ في‌ تفسير القرآن››، بيروت: مؤ‌سسه`‌ اهل‌البيت،1409 هـ. ج1، ص6 . 2- اين‌ عبارت، خبر مشهوري‌ است‌ كه‌ درباره‌اش‌ اختلاف‌ نظر است‌(الاتقان، 4 - 200، قانون‌ تفسير، كمالي‌ دزفولي، ص392. 3- ‹‹نهج‌البلاغه››، خطبه‌ 133. و نيز ر.ك. به‌ خطبهِ‌ 18 .
4- مانند تفسير ‹‹ظلم›› در آيهِ‌ 82 سورهِ‌ انعام، به‌ ‹‹شرك›› درآيه‌ 13 سورهِ‌ لقمان، (ر.ك. به‌ صحيح‌ بخاري، ج‌ 3 88 و ‹‹البرهان›› زركشي، تحقيق‌محمد ابوالفضل‌ ابراهيم، المكتبه`‌ العصريه،
بيروت، ج2، ص156 و ‹‹تفسير ابن‌كثير›› 4 445. ج2، 195، دار ابن‌كثير، بيروت، اوّل، 1415 هـ.
5- مانند تفسير امام‌ حسن(ع) از آيه‌ 3 بروج: ‹‹و شاهد و مشهود››،‹‹شاهد›› را به‌
حكم‌ آيهِ‌ 45، سوره‌ احزاب، رسول‌ خدا(ص) تفسير نمود و به‌ حكم‌ آيه‌103، سوره‌ هود، ‹‹مشهود›› را روز قيامت‌ معرفي‌ كرد. (ر.ك‌ به‌ بحارالانوار،ج1 13)
.
6- ر.ك‌ به‌ مقدمه‌ ‹‹تفسير الميزان››، ج‌ 1 11 به‌ بعد
.
7- در سورهِ‌ نساء 174 و مائده‌
15 (به‌ نور بودن‌ قرآن) اشاره‌ دارد و سورهِ‌ آل‌ عمران‌ 138، قرآن‌ را ‹‹بيان›› معرفي‌ مي‌نمايد
8- سورهِ‌ نحل‌ 89
.
9- ‹‹مواهب‌ الرحمن››، مقدمه، ج‌ 1 6
. 10- همان‌ مأ‌خذ، همان‌ صفحه . 11- ر.ك‌ به‌ ‹‹مجلهِ‌ پژوهشي‌ دانشگاه‌ تربيت‌ معلم‌ سبزوار››، ش1،سال‌ اوّل، 1376 ش، صص7 - 9، مقالهِ‌ استاد دكتر احمد وحيد.
12- ‹‹مواهب‌الرحمن›› ج‌ 1 30
. 13- منابع‌ و مصادر تفسير ‹‹مواهب‌الرحمن››، بالغ‌ بر پنجاه‌ عنوان‌از آثار مهم‌ شيعه‌ و اهل‌ سنت‌ است. سبزواري‌ از تفاسير شيعه، غالباً به‌ ‹‹مجمع‌البيان››طبرسي‌ و از تفاسير اهل‌ سنّت‌ به‌ ‹‹الدر المنثور›› سيوطي‌ نظر داشته‌ است .
14- ‹‹مواهب‌ الرحمن››،ج‌ 4 صص‌ 215-243
.
15- همان‌ مأ‌خذ، ج4 صص‌ 441-444
.
16- همان‌ مأ‌خذ، ج‌ 2 114
.
17- همان‌ مأ‌خذ، ج2 صص‌ 129 - 132
.
18- همان‌ مأ‌خذ، ج1 31 و ج‌ 4 319 و
...
19- ر.ك‌ به‌ همان‌ مأ‌خذ، ج3 183 - 185
. 20- ر.ك‌ به‌ ‹‹المفسرون‌ حياتهم‌ و منهجهم››، ص‌ 697 . Golestan Quran Weekly,Serial 136, No 92
29
معجم المفسرين از صدر اسلام تا عصر حاضر
تفسير، از قديمي ترين علوم اسلامي است علم‌ تفسير از قديمي‌ترين‌ علوم‌ اسلامي‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ و تفسير وتبيين‌ آن‌ به‌ عهد پيامبر (ص) باز مي‌گردد. و پس‌ از او بسياري‌ از صحابه، قرآن‌را بنابر آنچه‌ از پيامبر شنيده‌ بودند يا بنابر آنچه‌ از آن‌ به‌ قدر فهم‌ واستعدادشان‌ درك‌ كرده‌ بودند تفسير مي ‌كردند. و آنان‌ كه‌ دست‌ به‌ تفسير مي‌زدنداندك‌ بودند و عبدالله‌بن‌ عباس‌ و ابن‌ ابي‌كعب، از آن‌ جمله‌اند. و بيشترين‌تفسير از آن‌ عبدالله‌ ابن‌ عباس‌ ملقب‌ به‌ حبرالامه‌ است. بعد از صحابه، عصرتابعين‌ فرامي‌رسد: مجاهد و سعيدبن‌ جبير و عكرمه‌ و عطابن‌ ابي‌ رباح‌ از ايشانند.در اين‌ دوره‌ اسرائيليات‌ و روايات‌ اهل‌ كتاب‌ در تفسير قرآن‌ داخل‌ گرديد؛ چراكه‌ تابعين، اضافه‌ بر آنچه‌ از صحابه‌ روايت‌ كردند، گفته‌هاي‌ اهل‌ كتاب‌ را نيزكه‌ به‌ اسلام‌ درآمده‌ بودند، گرفتند و روايات‌ كعب‌ الاخبار و عبدالله‌بن‌ سلام‌و وهب‌بن‌ منبه‌ را دربارهِ‌ آغاز آفرينش‌ و اسرار هستي‌ و قصص‌ انبياء نقل‌كردند. سپس‌ در قرن‌ سوم‌ نوبت‌ به‌ محمدجرير طبري‌ (در گذشته‌ به‌ سال‌ 310رسيد). و تفسير جامعي‌ را به‌ نام‌ جامع‌البيان‌ تأ‌ليف‌ كرد، كه‌ نارسايي‌هاي‌ديگر كتب‌ تفسير را نداشت‌ و از قرن‌ سوم‌ هجري‌ و پس‌ از پيدايش‌ مذاهب‌ و فرق‌ و تحول‌ وتكامل‌ علم‌ كلام‌ و فقه‌ و ديگر علوم‌ اسلامي، تفاسيري‌ پديد آمد كه‌ با تفاسيرمأ‌ثوره‌ كه‌ بر اقوال‌ صحابه‌ و تابعين‌ تكيه‌ ميكرد فرق‌ داشت. تفسير غير مأ‌ثوره‌تفسير به‌ را‌ي‌ و اجتهاد نيز ناميده ‌ مي‌شود. و از مشهورترين‌ كتب‌ تفسير مأ‌ثوره‌تفسير طبري‌ و بغوي‌ و ابن‌كثير و سيوطي‌ است. بدين‌ خاطر برخي‌ از علما، تفاسيرمأ‌ثوره‌ را بخاطر دارا بودن‌ اسرائيليات‌ و روايات‌ ضعيف‌ و ساختگي‌ مورد نقدقرار داده‌اند. و اما تفاسير غيرمأ‌ثوره‌ شيوه‌ها و اهدافش‌ متفاوت‌ بود. برخي‌ برعلوم‌ عقلي‌ و اقوال‌ متكلمان‌ و حكما تكيه‌ مي‌كرد، برخي‌ بر آن‌ بود تا احكام‌را توضيح‌ دهد و فروغ‌ فقهي‌ را تقرير نمايد، برخي‌ از شرح‌ توضيح‌ الفاظ‌ دشوار واعراب‌ گذاري‌ جملات‌ و تشريح‌ نكات‌ بلاغي‌ و اشارات‌ فني‌ فراتر نمي‌رفت، برخ ي‌آيات‌ را بنا بر ذوق‌ها و مشرب‌هاي‌ صوفيانه‌ تفسير مي‌كرد و برخي‌ در پي‌ دفاع‌از ديدگاه‌ مذهب‌ يا فرقه‌اي‌ خاص‌ بود. از مهم‌ترين‌ كتب‌ تفسير به‌ را‌ي‌ واجتهاد (غيرمأ‌ثوره) تفسير مفاتيح‌الغيب‌ امام‌ فخرالدين‌ رازي‌ م‌ - 606 و هـ.وانوارالتنزيل‌ و اسرار ال تأ‌ويل‌ بيضاوي‌ م‌ - 685 هـ. - و تفسير ابي‌السعود - م‌982 هـ.و فتح‌ القدير شوكاني‌ م‌ - 1250 هـ. است. شايان‌ ذكر است‌ كه‌ برخي‌ از علماي‌ پيشين‌ در تفسير، شيوه‌اي‌ رابرگزيدند كه‌ بيشتر اكتفا كردن‌ به‌ نقل‌ احاديث‌ صحيح‌ پيامبر با ذكر سند بود . بعدها رفته‌ رفته‌ براي‌ اختصار، ذكر سند حذف‌ گرديد، سپس‌ در پي‌شان‌طبقهِ‌ سومي‌ از اصحاب‌ علوم‌ مختلف‌ آمدند كه‌ تأ‌ليفاتشان‌ رنگ‌ همان‌ علوم‌ رابه‌ خود مي‌گرفت، همچون‌ تفسير ادبي‌ شريف‌ رضي‌ م‌ - 404 هـ.و تفسير كلامي‌ تبيان‌شيخ‌ طوسي‌ يا تفسير برهان‌ كه‌ آن‌ را هاشم‌ بحراني‌ م‌ - 1107هـ.- نوشته‌ است. همچنانكه‌ برخي‌از مفسرين‌ نيز در تفاسيرشان‌ علوم‌ مختلف‌ را جمع‌ كرده‌اند مثل‌ طبري‌ م‌ - 548 درمجمع‌البيان‌ كه‌ در آن‌ از لغت‌ و نحو و قرائت‌ و كلام‌ و حديث‌ و جز آن‌ سخن‌گفته‌ است . سپس‌ در عصر جديد مكتب‌هاي‌ جديدي‌ در تفسير قرآن‌ پديد آمد. ومهم‌ترين‌ويژگي‌ اين‌ تفاسير توجه‌ كردن‌ به‌ نيازهاي‌ زمان‌ و مسائل‌ اجتماعي‌ و علمي‌ وفكري‌ است. شيخ‌ طنطاوي‌ الجواهري‌ م‌ - 1939 و استاد بزرگ‌ محمد عبده‌ م‌ - 1905و سيدمحمد رشيدرضا م‌ - 1936 و شيخ‌ جمال‌الدين‌ القاسمي‌ م‌ - 1914 و مولانا ابوالكلام‌ آزاد م‌ - 1958 كه‌ تفسيري‌به‌ زبان‌ اردو تأ‌ليف‌ كرد و سيدمحمد حسين‌ طباطبايي‌ م‌ - 1981 صاحب‌ تفسيرالميزان‌ و شهيد سيدقطب‌ م‌ - 1966 صاحب‌ في‌ضلال‌ القرآن، از بارزترين‌ مفسران‌اين‌ قرن‌ هستند. مورخان‌ نيز از شرح‌ ح ال‌ مفسران‌ غافل‌ نبوده‌اند، همچنانكه‌ درميراث‌ اسلامي‌ مربوط‌ به‌ شرح‌ حال‌ علما، كتب‌ بسياري‌ در زمينهِ‌ خاص‌ شرح‌ حال‌فقها و محدثان‌ و صوفيه‌ و غيره‌ يافت‌ مي‌شود. و از مشهورترين‌ تصانيف‌ در اين‌زمينه، كتاب‌ طبقات‌ المفسرين‌ جلال‌الدين‌ عبدالرحمن‌ سيو طي‌ - درگذشته‌ به‌ سال‌911 هـ. است‌ ولي‌ به‌ رغم‌ اهميت‌ مصادر قديم، پژوهشگر امروز به‌ كتابي‌ موردوثوق‌ نيازمند است‌ كه‌ شيوه‌هاي‌ زمان‌ را پي‌ گرفته‌ و بر مصادر اصلي‌ تكيه‌كرده‌ باشد. و عادل‌ نويهض‌ در كتاب‌اش، معجم‌ المفسرين، كه‌ شامل‌ شرح‌ حال‌مفسران‌ از صدر اسلام‌ تا عصر حاضر است‌ به‌ اين‌ مهم‌ پرداخته‌ و به‌ روش‌ قاموس‌هايا قاموس‌هاي‌ شرح‌ حال، نامهاي‌ مفسران‌ را به‌ ترتيب‌ حروف‌ الفبايي‌ مرتب‌ساخته‌ و تاريخ‌ ولادت‌ و وفات‌ هر يك‌ را بر حسب‌ سال‌هاي‌ هجري‌ و ميلادي‌ ذكرنموده‌ و به‌ مصادر شرح‌ حال‌ نيز اشاره‌ كرده‌ است. مولف‌ در تنظيم‌ تأ‌ليفش‌ ازروش‌ دو كتاب‌ الاعلام‌ مرحوم‌ خيرالدين‌ زركلي‌ و معجم‌المولفين‌ استاد عمررضاكحاله، پيروي‌ كرده‌ است. با اين‌ تفاوت‌ كه‌ نام‌هاي‌ خانوادگي‌ و انساب‌ را درآغاز هر حرف‌ الفبايي‌ ذكر كرده‌ است. و با آنكه‌ مولف ‌ در خلال‌ جنگ‌هاي‌ داخلي‌لبنان‌ تأ‌ليفش‌ را به‌ انجام‌ رسانده‌ است، با اينهمه‌ موفق‌ شده‌ است‌ تا به‌جهان‌ معرفت‌ و فرهنگ‌ كتابي‌ موثق‌ را عرضه‌ كند كه‌ جويندهِ‌ تفسير و شرح‌ حال‌و تاريخ‌ و كتابشناسي‌ از آن‌ بهره‌گيرد. و هرچند مولف‌ در كتابش‌ توانسته‌ ا ست‌شرح‌ حال‌ مولفان‌ كتب‌ تفسير به‌ زبان‌هاي‌ گوناگون‌ عربي‌ و فارسي‌ و تركي‌ واردو را گردآورد، با اينهمه‌ اين‌ كتاب‌ شرح‌ حال‌ بسياري‌ از مولفان‌ ترك‌ و هندو ايران‌ را كم‌ دارد. و اميدوارم‌ كه‌ مولف‌ آن‌ اسامي‌ را دريابد و در چاپ‌ها وبخش‌هاي‌ بعدي‌ به‌ كمك‌ مصادر مختلف‌ فارسي‌ و تركي‌ وارد و مراجع‌ اروپايي‌مناسب، كتاب‌ خود را كامل‌ نمايد و پس‌ از ذكر نام‌هاي‌ كتب، در صورت‌ امكان‌ به‌اين‌ مطلب‌ نيز اشاره‌ كند كه‌ اين‌ كتابها موجوداند يا مفقود - خطي‌اند يا چاپي. ترجمه‌ شده‌ از مجلهِ‌ العالم‌ Golestan Quran Weekly,Serial 136, No 92
30
سير تدوين‌و تطور تفسير علمي‌ قرآن‌ كريم‌
دكتر ناصر رفيعي‌ محمدي‌ استاديار گروه‌ معارف‌ اسلامي‌ دانشگاه‌ سمنان‌ ارتباط‌ بين‌اكتشافات‌ و قوانين‌ علمي‌ با آموزه‌هاي‌ وحياني‌، از مسايل‌ مهم‌ و مورد توجه‌دانمشندان‌ علوم‌ تجربي‌ و دين‌پژوهان‌ بوده‌ است‌. تلاش‌ دانشمندان‌ مسلمان‌ ومفسران‌ قرآن‌ كريم‌ در جهت‌ تطابق‌ آيات‌ قرآني‌ با پديده‌هاي‌ جديد علمي‌، شيوه‌اي‌نو در تف سير قرآن‌ را بنياد نهاده‌ است‌ كه‌ به‌ تفسير علمي‌ قرآن‌ موسوم‌ شده‌است‌. مقالة‌ حاضر نگاهي‌ گذرا به‌ اين‌ شيوة‌ تفسيري‌ دارد. نويسنده‌ ضمن‌ يادكردسه‌ رويكرد مختلف‌ از مفسران‌ در برابر تفسير علمي‌، ريشه‌هاي‌ تاريخي‌ اين‌ روش‌تفسيري‌ را در آثار مفسران‌ كه ن‌ بررسي‌ نموده‌ و سپس‌ سير تطوّر آن‌ را در سده‌هاي‌مختلف‌ بيان‌ كرده‌ است‌. در پايان‌ مقاله‌ ضمن‌ تأييد رويكرد اعتدالي‌ در برخوردبا تفسير علمي‌، شرايط‌ لازم‌ براي‌ پيمودن‌ راه‌ صحيح‌ در تطبيق‌ آيات‌ قرآن‌ بامسايل‌ علمي‌ بيان‌ شده‌ است‌. بيش‌ از 14 قرن‌از نزول‌ قرآن‌ كريم‌ مي‌گذرد، اما گذشت‌ زمان‌ هرگز نتوانسته‌ غبار فراموشي‌ و كم‌رنگي‌بر چهرة‌ تابناكش‌ بنشاند؛ زيرا اين‌ كتاب‌، كوثر شيرين‌ و حيات‌بخشي‌ است‌ كه‌زمزم‌ زلال‌ معارفش‌ احياگر دلها، و آواي‌ ملكوتي‌ تلاوت‌ آياتش‌ صفا دهندة‌ضميره اي‌ پاك‌ و مستعد است‌. قرآن‌، كتاب‌خواندن‌، درك‌ كردن‌، تدبر، ژرف‌نگري‌ و عمل‌ كردن‌ و قانون‌ اساسي‌ مسلمانان‌ وآيين‌نامه‌ زندگي‌ طيبه‌ و پاكيزه‌ آنان‌ است‌، منشور كمال‌، هدايت‌، سعادت‌،رستگاري‌، عزت‌ و سربلندي‌ انسان‌هاست‌. قرآن‌، بهار دل‌هاي‌ خزان‌ زده‌، طراوت‌انديشه‌هاي‌ اف سرده‌ و حيات‌ روح‌هاي‌ پذيرا شونده‌ است‌. مفسران‌،دانشمندان‌ و محققان‌ مسلمان‌ و غير مسلمان‌ با تخصص‌هاي‌ گوناگون‌ در رشته‌هاي‌مختلف‌ علمي‌ در حد توان‌ و معلومات‌ خويش‌ تلاش‌ كرده‌اند، گوشه‌اي‌ از عظمت‌ بي‌انتهاي‌اين‌ كتاب‌ الهي‌ را به‌ مردم‌ بنمايانند. صدها كتاب‌، تفسير، مقاله‌ و نشريه‌،گوياي‌ چنين‌ كوششي‌ است‌. در اين‌ ميان‌ گرايش‌ علمي‌ در تفسير آيات‌ به‌ شكلي‌كم‌ فروغ‌ از ديرباز در بين‌ مسلمانان‌ رواج‌ داشت‌. اما در قرن‌ چهاردهم‌ اين‌شيوه‌ رشد چشمگيري‌ كرد و بر بخش‌هاي‌ گسترده‌اي‌ از تفسيرها سايه‌ افكند. رويكردبه‌ اين‌ شيوه‌ تفسيري‌ يكسان‌ نبوده‌ و همواره‌ جذابيت‌ خاصي‌ براي‌ مردم‌ به‌ويژه‌ اقشار تحصيل‌كرده‌ و جوانان‌ داشته‌ و مايه‌ حضور بيشتر قرآن‌ در ميان‌ نسل‌هاو تجلّي‌ آن‌ در محافل‌ علمي‌ شده‌ است‌. اين‌ گرايش‌ درسه‌ ميدان‌ زياده‌روي‌ (افراط‌)، كندروي‌ (تفريط‌)، ميانه‌روي‌ (اعتدال‌) بروزداشته‌ است‌. جريان‌ اوّل‌ با مطلق‌انگاري‌ يافته‌هاي‌ علمي‌ و تكيه‌ بر فرضيه‌هاو نظريه‌هايي‌ كه‌ در معرض‌ اصلاح‌ و گاه‌ بطلان‌ بوده‌ دچار لغزش‌ شد؛ به‌ گونه‌اي‌كه‌ رس الت‌ قرآن‌ را به‌ بوتة‌ فراموشي‌ سپرد. جريان‌ دوّم‌ نيز يكسره‌ نقش‌ علوم‌طبيعي‌ و دستاوردهاي‌ بشري‌ را در تفسير قرآن‌ ناديده‌ گرفت‌. در ميان‌ اين‌ اوج‌و فرود، جريان‌ سوّم‌ با متانت‌ و دورانديشي‌ بيشتري‌ وارد اين‌ ميدان‌ شد و با درنظر گرفتن‌ رسالت‌ قرآن‌ به‌ بررسي‌ آيات‌ در بردارندة‌ اشارات‌ علمي‌ و تطبيق‌ آن‌با يافته‌هاي‌ قطعي‌ علم‌ روز پرداخت‌. بررسي‌ تاريخي‌اين‌ سه‌ جريان‌، دليل‌هاي‌ موافقان‌ و مخالفان‌، شناخت‌ اصول‌ و مباني‌ تفسيرعلمي‌، مواردي‌ از تفسير علمي‌ افراطي‌ و اعتدالي‌، اهم‌ مباحث‌ اين‌ نوشتار است‌. مفهوم‌ تفسير علمي‌ در تعريف‌ تفسيرعلمي‌، مطالب‌ مختلفي‌ گفته‌اند كه‌ منشأ اين‌ اختلاف‌ به‌ مبناي‌ موافقان‌ ومخالفان‌ اين‌ شيوه‌ بر مي‌گردد؛ به‌ عنوان‌ نمونه‌: عبدالسلام‌عبدالمجيد محتسب‌ نوشته‌ است‌: «تفسير علمي‌، تفسيري‌است‌ كه‌ پيروان‌ آن‌ سعي‌ مي‌كنند عبارات‌ قرآني‌ را مبيّن‌ نظريه‌ها و اصطلاحات‌علمي‌ قرار دهند و در استخراج‌ علوم‌ مختلف‌ از آيات‌ قرآن‌ تلاش‌ مي‌كنند».(1) دكتر محمد حسين‌ذهبي‌ نيز نظير اين‌ تعريف‌ را آورده‌ است‌.(2) دكتر بكري‌ شيخ‌امين‌ نوشته‌ است‌: «تفسير علمي‌،تفسيري‌ است‌ كه‌ از اصطلاحات‌ علمي‌ در قرآن‌ سخن‌ مي‌گويد و سعي‌ مي‌كند علوم‌مختلف‌ و آراي‌ فلسفي‌ را از آن‌ استخراج‌ كند.»(3) احمد عمر ابوحجر نوشته‌ است‌: «(تفسير علمي‌)تفسيري‌ است‌ كه‌ در آن‌ مفسّر مي‌كوشد عبارات‌ قرآني‌ را در پرتو حقايق‌ ثابت‌علمي‌ بفهمد و رازي‌ از رازهاي‌ اعجاز قرآن‌ را كشف‌ كند؛ زيرا آيات‌ قرآن‌معلومات‌ علمي‌ دقيقي‌ را در بر دارد كه‌ بشر در هنگام‌ نزول‌ به‌ آن‌ آگاهي‌نداشت‌.»(4) حافظ‌ ابراهيم‌در كتاب‌ الاشارات‌ العلمية‌ في‌القرآن‌ الكريم‌(5)، استاد محمد صباغ‌ در كتاب‌لمعات‌ في‌ علوم‌القرآن‌(6)، دكتر فهد رومي‌ در كتاب‌ اتجاهات‌ التفسير(7) هر كدام‌تعاريفي‌ نزديك‌ به‌ همين‌ مضامين‌ آورده‌اند. در بيشتر اين‌تعريف‌ها، تعبير تطبيق‌ نتايج‌ علوم‌ بر قرآن‌ و تلاش‌ در استخراج‌ علوم‌ از قرآن‌مشاهده‌ مي‌شود، در صورتي‌ كه‌ مقصود از همه‌ تفسيرهاي‌ علمي‌ چنين‌ تطبيقي‌ نيست‌.به‌ طور خلاصه‌ مي‌توان‌ گفت‌ تفسير علمي‌ شيوه‌اي‌ است‌ كه‌ بر اساس‌ آن‌ مفسّرسعي‌ مي‌كند ارتباط‌ بين‌ آيات‌ هستي‌ شناسانه‌ قرآن‌ كريم‌ و اكتشافات‌ قطعي‌علوم‌ تجربي‌ را كشف‌ و بيان‌ كند تا جنبه‌اي‌ از اعجاز قرآن‌ را آشكار نمايد،بدون‌ اين‌ كه‌ در صدد تحميل‌ نظريه‌اي‌ علمي‌ بر آيات‌ باشد و يا نقش‌ هدايتي‌قرآن‌ را فراموش‌ كند. بررسي‌ سيرتدوين‌ تفسير علمي‌ در آثار مفسران‌ كهن‌ (شيعه‌ و سنّي‌) قرآن‌ مجيد طي‌23 سال‌ به‌ تدريج‌ در مناسبت‌هاي‌ خاص‌ توسط‌ امين‌ وحي‌ بر رسول‌ خدا(ص‌) نازل‌شد. آن‌ حضرت‌ پس‌ از دريافت‌ وحي‌، نخست‌ به‌ قرائت‌ و سپس‌ تبيين‌ آيات‌ بر مردم‌مي‌پرداخت‌ كه‌ اين‌ دو وظيفه‌ به‌ نص‌ قرآن‌ بر عهدة‌ آن‌ حضرت‌ بود(8). ازابوعبدالرحمان‌ السلمي‌ نقل‌ شده‌ كه‌ اصحاب‌ هرگاه‌ 10 آيه‌ را از پيامبر (ص‌)ياد مي‌گرفتند از آن‌ نمي‌گذشتند تا آنچه‌ را از علم‌ و عمل‌ در آن‌ بود، فرا مي‌گرفتند(9). در مورد ميزان‌آيات‌ تفسير شده‌ توسط‌ رسول‌ خدا (ص‌) سه‌ قول‌ وجود دارد. ابن‌ تيميه‌ معتقد است‌آن‌ حضرت‌ همه‌ آيات‌ را تفسير كرده‌ و دليل‌ نقلي‌ و عقلي‌ بر اين‌ مدعا آورده‌است‌ (10). طبري‌ معتقد است‌ آن‌ حضرت‌ آيات‌ بسيار اندك‌ و محدودي‌ را تفسير كرده‌است ‌ (11). ديدگاه‌ سوم‌ كه‌ صحيح‌تر به‌ نظر مي‌رسد حدّ وسطي‌ را پيموده‌ و معتقداست‌ رسول‌ خدا بخش‌ زيادي‌ از آيات‌ را كه‌ نيازمند تبيين‌ و توضيح‌ بوده‌، تفسيركرده‌ است‌ اما حضرت‌ همة‌ قرآن‌ را تفسير نكرده‌ است‌. جلال‌الدين‌ سيوطي‌ مقدارزيادي‌ از اين‌ روايات ‌ تفسيري‌ را در پايان‌ اتقان‌ جمع‌ كرده‌ است‌. با توجه‌ به‌اين‌ كه‌ مردم‌ آن‌ زمان‌ از علم‌ و دانش‌ به‌ ويژه‌ علوم‌ طبيعي‌ و تجربي‌ بهره‌اي‌نداشتند و غرق‌ در اعتقادات‌ موهوم‌، بت‌پرستي‌، شرك‌، فساد و اختلاف‌ و نزاع‌بودند، زمينه‌اي‌ براي‌ شرح‌ و تفسير علمي‌ آيات‌ نبود، از طرفي‌، علوم‌تجربي‌ وطبيعي‌ در آن‌ دوران‌ رشدي‌ نيافته‌ و اطلاعات‌ خواص‌ نيز از آن‌ بسيار اندك‌ بوده‌از اين‌ رو دعوت‌ قرآن‌ از صاحبان‌ انديشه‌ براي‌ تأمل‌ و روشنگري‌ در آيات‌ درحدّ بسيار ابتدايي‌ پاسخ‌ داده‌ شد. پس‌ از رحلت‌ آن‌ حضرت‌ نيز وضعيت‌ به‌ همين‌شكل‌ بود و اصحاب‌ پيامبر به‌ تفسير ساده‌ و ابتدايي‌ اكتفا مي‌كردند. به‌ اين‌ترتيب‌ تفسير علمي‌ در عهد رسول‌ خدا و اصحاب‌ رواج‌ نداشته‌ و ردپايي‌ از آن‌ نمي‌توان‌يافت‌. گرچه‌ برخي‌ با استفاده‌ از اين‌ كلام‌ عبدا...بن‌ مسعود كه‌ مي‌گفت‌ «من‌أراد علم‌الاولين‌ و الآخرين‌ فليثوّر القران‌ »؛ «هر كس‌ علم‌ اولين‌ و آخرين‌ رامي‌خواهد بايد در قرآن‌ بجويد»(12) گفته‌اند او اشاره‌ به‌ تفسير علمي‌ دارد اماچنين‌ مطلبي‌ معلوم‌ نيست‌. هم‌چنين‌ دركلمات‌ اهل‌ بيت‌ و امامان‌ معصوم‌ (ع‌) نشانه‌اي‌ مبني‌ بر اين‌ كه‌ آن‌بزرگواران‌ به‌ تفسير علمي‌ پرداخته‌ باشند، به‌ چشم‌ نمي‌خورد، مگر بسيار اندك‌.به‌ عنوان‌ نمونه‌ در تفسير آيه‌ شريفه‌ (فَلَا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِوَالمَغَارِبِ اِنَّا لَقَادِرُونَ) [ سورة‌ معارج‌ آية‌ 40 ] ؛ «به‌ پروردگار شرق‌ و غرب‌ سوگند كه‌ ما مي‌توانيم‌» حضرت‌ علي‌ (ع‌)مي‌فرمايد: «لَهَاثَلاَثُمِائَةٍ وَ سِتُّونَ مَشرِقاً و ثلاَثُمِائَةٍ وَ سِتُّونَ مَغْرِباً...» «زمين‌ 360 مشرق‌و 360 مغرب‌ دارد.» امام‌ (ع‌) درتفسير اين‌ آيه‌ شريفه‌ اشارة‌ لطيفي‌ به‌ كروي‌ بودن‌ زمين‌ دارند. از امام‌ صادق‌(ع‌) نيز در مورد جامع‌ بودن‌ قرآن‌ روايت‌ شده‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ فرمود: «لقد ولدني‌رسول‌الله‌ (ص‌) و انا اعلم‌ كتاب‌ الله‌ و فيه‌ بدءالخلق‌ و ما هو كائن‌ الي‌ يوم‌القيامة‌ و فيه‌ خبر السماء و خبر الارض‌ و خبر الجنة‌ و خبرالنار و خبر ما كان‌ وما هو كائن‌، اعلم‌ ذلك‌ كما انظر الي‌ كفي‌ ان‌ الله‌ يقول‌ فيه‌ تبيان‌ كل‌ شي‌ء»(13) . «من‌ زاده‌ رسول‌خدايم‌ و من‌ قرآن‌ را مي‌دانم‌ در حالي‌ كه‌ بيان‌ آغاز آفرينش‌ و هر آنچه‌ تاروز قيامت‌ خواهد بود، خبر آسمان‌ و خبر دوزخ‌ و خبر آنچه‌ بوده‌ و آنچه‌ خواهدبود در اين‌ قرآن‌ هست‌، من‌ اين‌ها را چنان‌ مي‌دانم‌ كه‌ گويا به‌ كف‌ دستم‌ مي‌نگرم‌،ه مانا خداوند مي‌فرمايد در اين‌ قرآن‌ هر چيزي‌ هست‌.» با اين‌ وجودنمي‌توان‌ آغاز تفسير علمي‌ به‌ معناي‌ تطبيق‌ آيات‌ با علوم‌ و قوانين‌ علمي‌ روزرا به‌ عهد رسول‌ خدا يا ائمه‌ معصومان‌ (ع‌) بر گرداند. اولين‌ نشانه‌هاي‌تفسير علمي‌ در ميان‌ اهل‌ سنّت‌ در آثار ابوحامد غزالي‌ (م‌ 505 ق‌) مشاهده‌ مي‌شود.وي‌ در دو كتاب‌ احياء علوم‌الدين‌ و جواهرالقرآن‌ عقيده‌ اشتمال‌ قرآن‌ را به‌همه‌ علوم‌ اظهار مي‌دارد؛(14) اما به‌ تفصيل‌ متعرض‌ تفسير علمي‌ آيات‌ نشده‌ است ‌.پس‌ از او مي‌توان‌ فخرالدين‌ رازي‌ (م‌ 606 ق‌) را مجري‌ و پياده‌ كننده‌ شيوه‌غزالي‌ خواند، اگر چه‌ باطل‌ بودن‌ و بي‌پايگي‌ برخي‌ از نظريه‌هاي‌ علمي‌ اومانند عقيده‌ به‌ سكون‌ زمين‌ امروزه‌ روشن‌ شده‌ است‌،(15) بي‌گمان‌ او يكي‌ ازمعتقدان‌ به‌ روش‌ تفسير علمي‌ در زمان‌ خويش‌ بوده‌ است‌. عمدة‌ آراي‌ علمي‌ رازي‌در دو اثر معروفش‌ به‌ نام‌ اسرارالتنزيل‌ و انوارالتأويل‌ و مفاتيح‌الغيب‌ (تفسيركبير) آمده‌ است‌. در اثر دوم‌ مباحثي‌ گوناگون‌ دربارة‌ هيئت‌ و فلك‌،(16) آفرينش‌انسان‌ و شكل‌گيري‌ جنين‌،(17) آفرينش‌ ح يوانات‌ و شگفتي‌هاي‌ زندگي‌ آنان‌(18)،عالم‌ نباتات‌ و روييدني‌ها(19) تغذيه‌ و خواص‌ غذاها آورده‌ است‌. البته‌ فخر رازي‌در همة‌ اين‌ موارد در پي‌ اثبات‌ قدرت‌ و عظمت‌ بي‌منتهاي‌ الهي‌ است‌. وي‌ پس‌از ذكر هر نكتة‌ علمي‌ با تعبيرهايي‌ چون‌ «انّما هو بتخصيص‌ الفاعل‌ المختار،بالافتقار الي‌ الصانع‌ القديم‌، لابّد ان‌ يكون‌ بتخصيص‌ مخصص‌ و...» بر اين‌مطلب‌ تأكيد كرده‌ است‌.(20) پس‌ از رازي‌ مي‌توان‌از ابن‌ ابي‌ الفضل‌ مُرسي‌ (م‌ 255 ق‌) نام‌ برد. وي‌ با تكلّف‌ زياد سعي‌ درتطبيق‌ آيات‌ با علوم‌ مختلف‌ كرده‌ است‌.(21) شخصيت‌ ديگري‌ كه‌ او را در رديف‌معتقدان‌ به‌ تفسير علمي‌ آورده‌اند، ابوسعيد عبداللّه‌ بن‌ عمر بيضاوي‌ (م‌ 691 ق‌) صاحب‌ تفسير انوارالتنزيل‌ و اسرارالتأويل‌ است‌ كه‌ تفسير خود را برگرفته‌ از دوتفسير زمخشري‌ و رازي‌ به‌ رشته‌ تحرير در آورده‌ است‌(22)، او به‌ شدت‌ از ديدگاه‌هاي‌فخر رازي‌ متأثر است‌. به‌ عنوان‌ نمونه‌ در پايان‌ آية‌ 43 سوره‌ نور بحث‌ مفصلي‌را در مورد شك ل‌گيري‌ ابر و ريزش‌ برف‌ و باران‌ آورده‌ است‌(23). پس‌ از بيضاوي‌،نظام‌الدين‌ نيشابوري‌ (م‌ 728 ق‌) صاحب‌ تفسير غرائب‌ القرآن‌ و رغائب‌ الفرقان‌از معتقدان‌ به‌ تفسير علمي‌ است‌ كه‌ طبق‌ تصريح‌ خودش‌، تفسيرش‌ تلخيصي‌ ازمفاتيح‌الغيب‌ رازي‌ است‌(24)، بدرالدين‌ زركشي‌ (م‌ 794 ق‌) صاحب‌ كتاب‌ البرهان‌في‌ علوم ‌ القرآن‌ و جلال‌الدين‌ سيوطي‌ (م‌ 911 ق‌) صاحب‌ آثار متعدد در علوم‌قرآن‌ و تفسير نيز از افرادي‌ هستند كه‌ به‌ نوعي‌ نظريه‌ اشتمال‌ قرآن‌ بر علوم‌روز و تفسير علمي‌ را مطرح‌ كرده‌اند. تفسير علمي‌ به‌معناي‌ تطبيق‌ آيات‌ مشتمل‌ بر نكته‌هاي‌ علمي‌ با يافته‌هاي‌ علمي‌ جديد در آثارمفسران‌ كهن‌ شيعه‌ كمتر از اهل‌ سنت‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. نخستين‌ تفسير جامع‌ وفراگير در دسترس‌ اماميه‌ تفسير التبيان‌ شيخ‌ طوسي‌ (م‌ 460 ق‌) است‌. وي‌ به‌طور آشكار اشاره‌اي‌ به‌ گرايش‌ علمي‌ ندارد و در مقدمه‌ تفسيرش‌ تصريح‌ كرده‌ است‌: «آنچه‌ مرا به‌نگارش‌ اين‌ كتاب‌ وا داشت‌ اين‌ بود كه‌ من‌ در ميان‌ اصحاب‌ خودمان‌ از گذشته‌تا كنون‌ كسي‌ را نيافتم‌ كه‌ كتابي‌ مشتمل‌ بر تفسير همة‌ قرآن‌ و فنون‌ و معاني‌آن‌ بنويسد.»(25) با اين‌ حال‌،مواردي‌ از تفسير علمي‌ در كتاب‌ او مشاهده‌ مي‌شود: به‌ عنوان‌ نمونه‌ در پايان‌آية‌ مباركه‌ (الذَّي‌ جَعَلَ لَكُمُ الارْضَ فِرَاشاً) [ سورة‌ بقره‌ (2) آية‌ 22 ] بحث‌ كروي‌ بودن‌ زمين‌ را مطرح‌ كرده‌ است‌. (26) پس‌ از شيخ‌طوسي‌ تا قرن‌ها به‌ طور روشن‌، اثري‌ از تفسير علمي‌ در آثار مفسران‌ و دانشمندان‌شيعي‌ مشاهده‌ نمي‌شود، تا قرن‌ يازدهم‌ كه‌ مرحوم‌ ملاصدرا (م‌ 1050 ق‌) درتفسيرش‌ به‌ نام‌ تفسيرالقرآن‌ العظيم‌ كه‌ مشتمل‌ بر بخشي‌ از آيات‌ قرآن‌ است‌در مواردي‌، ا شاراتي‌ علمي‌ دارد. وي‌ در پايان‌ آية‌ شريفه‌ (وَالْقَمَرَقَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّي‌ عَادَ كَالْعُرْجُون‌ الْقَدِيِم‌) [ سورة‌ يس‌ (36) آية‌ 39 ] نوشته‌ است‌: «يكي‌ از اسراري‌كه‌ انسان‌ با مشاهدة‌ ماه‌ و خورشيد و ساير سيارات‌ به‌ دست‌ مي‌آورد، اين‌ است‌كه‌ نور ماه‌ همان‌ نور خورشيد است‌ كه‌ از صفحه‌ ماه‌ به‌ چشم‌ مردم‌ منعكس‌ مي‌شود.»(27) بررسي‌ سير تدوين‌ تفسير علمي‌در آثار متأخران‌ (شيعه‌ و سنّي‌) هر چه‌ زمان‌پيش‌ مي‌رود ابعاد عميق‌تري‌ از قرآن‌ آشكار مي‌شود و چهرة‌ نوراني‌ آن‌ براي‌ عوام‌و خواص‌ تجلي‌ مي‌كند، با افزوده‌ شدن‌ هر تفسيري‌ به‌ جرگة‌ تفسيرهاي‌ قرآني‌،افقي‌ تازه‌ فرا روي‌ محققان‌ گشوده‌ مي‌شود. قرن‌ چهاردهم‌ از نظر نگارش‌ تفسير وتحول‌ در سبك‌ نگارش‌ و گسترش‌ و تنوع‌ شيوه‌هاي‌ تفسيري‌ سرآمد قرن‌هاي‌ گذشته‌است‌. تفسير نگاري‌ در اين‌ دوره‌ تفاوتي‌ ژرف‌ با دوره‌هاي‌ قبل‌ دارد. گسترش‌علوم‌ طبيعي‌ و تجربي‌ و پيشرفت‌ روزافزون‌ اكتشافات‌ علمي‌ انتظارهاي‌ جديدي‌ رااز قرآن‌ فراروي‌ نسل‌ حاضر قر ار داده‌ است‌، نسلي‌ كه‌ اسلام‌ را با اميدي‌ تازه‌مي‌نگرد، نسلي‌ كه‌ شاهد سقوط‌ اركان‌ كمونيسم‌ و بي‌ديني‌ و تزلزل‌ پايه‌هاي‌دروغ‌ مكتب‌هاي‌ بشري‌ با ايسم‌هاي‌ گوناگون‌ بوده‌ است‌. اين‌ انتظار، رسالت‌مفسران‌ را در دوران‌ اخير مهم‌ كرده‌ و وظيفه‌ حسّاس‌، مقدس‌ و سنگيني‌ را برعهدة‌ آنان‌ گذارده‌ است‌. مفسران‌ آگاه‌ و متعهد با درك‌ اين‌ وظيفة‌ الهي‌، كمرهمّت‌ بسته‌ و تحولي‌ بنيادي‌ و چشمگير در شيوه‌هاي‌ تفسيري‌ خود ايجاد كردند. دراين‌ ميان‌، گرايش‌ علمي‌ يعني‌ پرداختن‌ به‌ آيات‌ قرآن‌ از نگاه‌ علوم‌ تجربي‌ وطبيعي‌ و تلاش‌ براي‌ فهم‌ بهتر آن‌ها در پرتو دستاوردهاي‌ علمي‌ جديد مورد توجه‌خاص‌ قرار گرفت‌. تأليف‌ ده‌ها كتاب‌ و تفسير، ثمرة‌ چنين‌ تلاش‌ مقدسي‌ است‌.البته‌ دانشمندان‌ و مفسران‌ اهل‌ سنت‌ به‌ ويژه‌ دانشمندان‌ مصري‌ چون‌ طنطاوي‌،محمد عبده‌ و كواكبي‌ به‌ دليل‌ برخورد مستقيم‌ با مسأله‌ و حضور در جوّ علمي‌ اين‌دوران‌، عكس‌العمل‌ بيشتري‌ از خود نشان‌ دادند. طنطاوي‌ با نگارش‌ تفسير 25 جلدي‌خود كه‌ دائرة‌المعارفي‌ از مطالب‌ گوناگون‌ است‌ اين‌ ندا را سر داد كه‌ «اي‌مسلمانان‌ دو چيز كم‌ داريد، اتحاد و علوم‌ ، اگر به‌ اين‌ دو متصف‌ شويد وعدة‌الهي‌ به‌ جانشيني‌ در روي‌ زمين‌ براي‌ شما محقق‌ مي‌گردد».(28) وي‌ شأن‌ ومنزلت‌ علوم‌ طبيعي‌ را تا آن‌ جا بالا برد كه‌ گفت‌: «اين‌ همان‌ علم‌ توحيد است‌،اين‌ همان‌ علم‌ دين‌ است‌، اين‌ همان‌ حبّ خداوند است‌، اين‌ همان‌ رسيدن‌ به‌خداست‌، اين‌ همان‌ پيشرفت‌ ملت‌هاست‌ و...»(29) برخي‌ از اين‌مفسران‌ مانند سيد احمد خان‌ هندي‌ با سفر به‌ اروپا به‌ شدت‌ تحت‌ تأثير پيشرفت‌هاي‌علمي‌ آن‌ جا قرار گرفتند و با علم‌زدگي‌ سعي‌ كردند با زحمت‌، قرآن‌ را كتابي‌ درعلوم‌ روز معرفي‌ كنند. مرحوم‌ سيد جمال‌الدين‌ اسدآبادي‌ در مورد اين‌ علم‌زدگي‌سي د احمد خان‌ نوشته‌ است‌: «سيد احمد خان‌شباهت‌ تام‌ و تمامي‌ به‌ فيلسوفان‌ يا روشنفكران‌ جديد عرصه‌ عقل‌ و روشنفكران‌قرن‌ هيجدهم‌ اروپا داشت‌ كه‌ غالباً دئيست‌ (قايل‌ به‌ وجود خدا، با ايماني‌ كه‌تابع‌ عقل‌ است‌ نه‌ وحي‌ و دين‌) بودند، به‌ تعبير ديگر او (اصالت‌ عقلي‌ و اصالت‌طبيعي ‌ است‌).»(30) همان‌طور كه‌قبلاً نيز اشاره‌ كرديم‌، كتاب‌ها و آثار تدوين‌ يافته‌ در تفسير علمي‌ قرآن‌ اعم‌از تفسيرهاي‌ كامل‌ و ناقص‌ و كتاب‌هاي‌ غير تفسيري‌ يكسان‌ نيست‌. برخي‌ در اين‌مسير افراط‌ كردند و به‌ كلي‌ خود را در برابر پيشرفت‌هاي‌ علمي‌ باختند و با فرع‌قرار د ادن‌ قرآن‌، و اصل‌ قرار دادن‌ يافته‌هاي‌ علمي‌ و مطلق‌انگاري‌ و پايدارشمردن‌ دريافت‌هاي‌ تجربي‌ در برابر آن‌ منفعل‌، و دچار لغزشي‌ بزرگ‌ در اين‌ناحيه‌ شدند. آنان‌ سعي‌ كردند كليد هر مشكلي‌ را در قرآن‌ بيابند. علي‌ فكري‌، كه‌يكي‌ از معتقدان‌ افراطي‌ به‌ تفسير علمي‌ است‌، از يكي‌ از دانشمندان‌ كه‌ همين‌نگرش‌ را دارد نقل‌ كرده‌ است‌ كه‌ از او سؤال‌ شد اگر همه‌ چيز در قرآن‌ است‌،حكم‌ هتل‌ها و مسافرخانه‌ها در كجاي‌ قرآن‌ يافت‌ مي‌شود. وي‌ پاسخ‌ داد در آية‌:(لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ مَسكُونَةٍ فِيهَامَتَاعٌ لَكُم‌) [ سورة‌ نور (24)آية‌ 29 ] موارد اين‌ چنين‌زياد است‌. به‌ عنوان‌ نمونه‌ مي‌توان‌ از تفسير حافظ‌ در آيه‌ شريفه‌:(اِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ) [ سورة‌ طارق‌ (88) آية‌ 40 ] به‌ سيستم‌ دفاعي‌ بدن‌ (31)؛ تفسير آية‌ (لَتَرْكَبُنَّطَبَقاً عَنْ طَبَقٍ) [ سورة‌ انشقاق‌ (84) آية‌ 19 ] به‌ ايستگاه‌هاي‌ فضايي‌ جديد؛ تفسير آيه‌ 33 سوره‌ رحمان‌ به‌ماهواره‌هاي‌ جنگي‌ در قرآن‌(32)، سفر به‌ ساير كرات‌ و درگيري‌ با ساكنان‌ آن‌جا(33)؛تفسير در آية‌ (طيراً أَبَابِيلَ) [ سورة‌ فيل‌ (105) آية‌ 3 ] به‌ حشرة‌ حامل‌ ميكرب‌ بيماري‌(34)؛تفسير اثقال‌ در آية‌ (وَأخْرَجَتْ الْأرْضُ أثْقَالَهَا...) [ سورة‌ زلزال‌ (99) آية‌ 2 ] به‌ استخراج‌ نفت‌ و گاز از معادن‌(35)؛تفسير حروف‌ مقطعه‌ به‌ علوم‌ ديني‌، رياضي‌، طبيعي‌ و نجوم‌ و همه‌ علوم‌موجود(36)، استخراج‌ علوم‌ طبي‌ از قرآن‌ و يافتن‌ درمان‌ چهار نوع‌ سرطان‌ ازآيات‌ وحي‌(37) و مانند آن‌ نام‌ برد. عده‌ زيادي‌ ازمفسران‌ و محققان‌ نيز در اين‌ عرصه‌ با در نظر گرفتن‌ رسالت‌ قرآن‌ و مورد توجه‌ قراردادن‌ معيارها و اصول‌ تفسير علمي‌، به‌ شكل‌ اعتدالي‌ و معقول‌ به‌ تحقيق‌ و تفحص‌ دربارة‌ آيات‌علمي‌ قرآن‌ پرداختند و سعي‌ كردند كاستي‌ و لغزش‌ تفسيرهاي‌ افراطي‌ دامن‌ آن‌هارا نگيرد. قابل‌ ذكر است‌ آثار و تفسيرها گرچه‌ نسبت‌ به‌ كتاب‌هاي‌ اهل‌ سنت‌ دراين‌ باره‌ كمتر است‌ اما از اعتدال‌ و احتياط‌ بيشتري‌ برخور دار است‌ و اطناب‌ وتطويل‌ برخي‌ مفسران‌ چون‌ طنطاوي‌ را ندارد. يكي‌ از مفسران‌معاصر در اين‌ باره‌ نوشته‌ است‌: «اگر راستي‌ يك‌مسئله‌ علمي‌ به‌ روشني‌ اثبات‌ شده‌ و از محيط‌ فرضيه‌ها، قدم‌ به‌ جهان‌ قوانين‌علمي‌ گذارده‌ و حتي‌ گاهي‌ جنبه‌ حسي‌ به‌ خود گرفته‌ است‌، مانند گردش‌ زمين‌ به‌ دور خود يا گردش‌ زمين‌ به‌ دورخورشيد، يا وجود گياهان‌ نر و ماده‌ و تلقيح‌ در عالم‌ نباتات‌ و مانند اين‌ها، واز سوي‌ ديگر، آياتي‌ از قرآن‌ هم‌ در اين‌ مسايل‌ صراحت‌ داشته‌ باشد، چرا ازتطبيق‌ اين‌ مسايل‌ بر آيات‌ قرآن‌، سرباز زنيم‌ و از اين‌ توافق‌ كه‌ نشانه‌ عظمت‌اين‌ كتاب‌ آسماني‌ است‌، وحشت‌ داشته‌ باشيم‌.»(38) وي‌ در جاي‌ديگري‌ تصريح‌ كرده‌ است‌: «هرگز نبايد انتظار داشت‌ كه‌ قرآن‌ مجيد تمام‌ مسايل‌علوم‌ طبيعي‌ و اسرار و خواص‌ همه‌ اشيا را بيان‌ كند؛ چه‌ اين‌ كه‌ قرآن‌ براي‌اين‌ مقصود بيان‌ نشده‌، قرآن‌ يك‌ دائرة‌المعارف‌ يا كتاب‌ زمين‌شناسي‌ و گياه‌شناسي‌و فيز يولوژي‌ نيست‌، قرآن‌ يك‌ كتاب‌ تربيت‌ و هدايت‌ است‌...»(39) ذكر فهرست‌وارآثار همة‌ مفسران‌ و دانشمندان‌ و اشاره‌ به‌ مباحث‌ علمي‌ آنان‌ از حوصلة‌ اين‌نوشتار خارج‌ است‌ و مقالة‌ مستقلي‌ را مي‌طلبد. از چهره‌هاي‌مشهور اهل‌ سنت‌ در تفسير علمي‌ مي‌توان‌ از محمدبن‌احمد اسكندراني‌، سيد احمد خان‌هندي‌، سيد عبدالرحمان‌ كواكبي‌، محمد عبده‌، جمال‌الدين‌ قاسمي‌، محمد توفيق‌صدقي‌، مصطفي‌ صادق‌ رافعي‌، طنطاوي‌ بن‌ جوهري‌، عبدالمجيد بن‌ باديس‌، محمد احمدغمراوي‌، سعيد حوي‌، محمد جمال‌الدين‌ فندي‌، محمد متولي‌ شعراوي‌، عبدالرزاق‌نوفل‌، محمد عبداللّه‌ درّاز و... نام‌ برد. هم‌چنين‌ ازدانشمندان‌ شيعه‌ مي‌توان‌ از محمد جواد بلاغي‌، سيد محمود طالقاني‌، محمد حسين‌طباطبايي‌، محمد تقي‌ شريعتي‌، ناصر مكارم‌ شيرازي‌، مهدي‌ بازرگان‌، يداللّه‌نيازمند شيرازي‌، محمد صادقي‌، سيدرضا پاك‌نژاد، ناصر دهان‌ نامي‌ به‌ ميان‌ آورد. مخالفان‌ تفسير علمي‌ و دليل‌هاي‌ آنان‌ برخي‌ بر اين‌باورند كه‌ تفسير علمي‌ آيات‌ قرآن‌ به‌ كلي‌ غلط‌ بوده‌ و نوعي‌ تكلّف‌ بيهوده‌بيش‌ نيست‌. آنان‌ در مقام‌ دفاع‌ از رسالت‌ هدايت‌ قرآن‌ بر آمده‌ و فرجام‌ چنين‌حركتي‌ را تفسير به‌ رأي‌ و تابعيت‌ قرآن‌ از ساير علوم‌ خوانده‌اند. ابو اسحاق‌شاطبي‌ ( م‌ 790 ق‌)، محمد شلتوت‌ (م‌ 1964 م‌)، امين‌ خولي‌ (م‌ 1956 م‌)، عباس‌عقّاد (م‌ 1964 م‌)، محمد حسين‌ ذهبي‌، سيد قطب‌، صبحي‌ صالح‌، محمد عزهّدَرْوَزَه‌، محمد عبدالعظيم‌ زرقاني‌، عايشه‌ بنت‌الشاطي‌ از مشهورترين‌ چهره‌هاي‌عرصه‌ مخالفت‌ با تفسير علمي‌ هستند. با بررسي‌ دليل‌هاي‌مخالفان‌ اين‌ نكته‌ به‌ دست‌ مي‌آيد كه‌ لبة‌ تيز مخالفت‌ آنان‌ متوجه‌ جريان‌زياده‌روي‌ در تفسير علمي‌ و ناديده‌ گرفتن‌ اصول‌ و معيارهاي‌ تفسيري‌ است‌، به‌عنوان‌ نمونه‌ ابواسحاق‌ شاطبي‌ نوشته‌ است‌: «اين‌ كه‌بخواهيم‌ آيات‌ قرآن‌ را با علم‌ هيأت‌ و نجوم‌ و هندسه‌ و طبيعي‌ و فلسفه‌ تفسيركنيم‌، تكلف‌ است‌ و اعراب‌ امّي‌ كه‌ قرآن‌ بر ايشان‌ نازل‌ شده‌ از اين‌ علوم‌چيزي‌ نمي‌دانستند و اسلام‌ دين‌ سهل‌ و سمح‌ است‌.»(40) هم‌چنين‌ محمد شلتوت‌پس‌ از بحث‌ دربارة‌ اقسام‌ تفسير علمي‌، اشتباه‌هاي‌ اين‌ روش‌ را در سه‌ بخش‌چنين‌ ذكر كرده‌ است‌: «اين‌ نظريه‌بدون‌ ترديد، خطاست‌؛ زيرا خداوند قرآن‌ را نازل‌ نكرده‌ تا كتابي‌ در نظريه‌هاي‌علمي‌ و دقايق‌ فنون‌ و انواع‌ معارف‌ بشري‌ باشد، اين‌ نظريه‌ خطاست‌؛ زيراپيروان‌ آن‌ را به‌ تأويل‌ همراه‌ با تكلف‌ در قرآن‌ وا مي‌دارد. تأويلي‌ كه‌ بااعجاز قرآن‌ من افات‌ دارد و ذوق‌ سليم‌ آن‌ را نمي‌پسندد. اين‌ نظريه‌ خطاست‌؛زيرا قرآن‌ را در معرض‌ حركت‌ و همگامي‌ با علوم‌ در هر عصر و زماني‌ قرار مي‌دهد،در حالي‌ كه‌ علوم‌ ثبات‌ و قرار ندارد....»(41) شبيه‌ همين‌مطالب‌ را محمد حسين‌ ذهبي‌ آورده‌ است‌(42). به‌ طور خلاصه‌دليل‌هاي‌ مخالفان‌ در محورهاي‌ زير قابل‌ ذكر است‌: 1. اهداف‌ ازنزول‌ قرآن‌ هدايت‌ و تربيت‌ است‌ نه‌ بيان‌ مباحث‌ علمي‌ روز؛ 2. يافته‌هاي‌ علمي‌تغييرپذير هستند؛ 3. مخاطبان‌قرآن‌ در عصر نزول‌، اطلاعات‌ علمي‌ نداشتند؛ 4. تفسير علمي‌،عامل‌ تأويل‌گرايي‌ و تفسير به‌ رأي‌ است‌؛ 5. تفسير علمي‌،قرآن‌ را تابع‌ علوم‌ قرار مي‌دهد همان‌طور كه‌متذكر شديم‌ اغلب‌ يا همة‌ اين‌ دليل‌ها، متوجه‌ تفسيرهاي‌ علمي‌ افراطي‌ است‌ كه‌يك‌ سره‌ لگام‌ فرضيه‌ها و نظريه‌هاي‌ علمي‌ را وا داده‌اند و سعي‌ در حمل‌ آيات‌بر آن‌ يافته‌ها و فرضيه‌ها كرده‌اند. معتقدان‌ به‌تفسير علمي‌ اعتدالي‌، چنين‌ اعتقادي‌ ندارند و با دورانديشي‌ و احتياط‌ امكان‌تطابق‌ آيات‌ را با يافته‌هاي‌ علمي‌ مسلّم‌ و قطعي‌ مورد بررسي‌ قرار مي‌دهند. محمد مصطفي‌مراغي‌ در اين‌ مورد نوشته‌ است‌: «لازم‌ است‌ آيه‌را بر علوم‌ جاري‌ نكنيم‌ و علوم‌ را نيز بر آيه‌ تحميل‌ نكنيم‌، اما اگر در ظاهرآيه‌اي‌ با حقيقت‌ علمي‌ ثابت‌ متفق‌ بود، آن‌ را تفسير كنيم‌... من‌ نمي‌گويم‌قرآن‌ كريم‌ مشتمل‌ بر كليات‌ و جزئيات‌ همه‌ علوم‌ است‌، بلكه‌ مي‌خواهم‌ بگويم‌قرآن‌ اصول‌ عامي‌ را آورده‌ كه‌ انسان‌ با شناخت‌ آن‌ به‌ كمال‌ حسي‌ و روحي‌ مي‌رسد.»(43) شرايط‌ و اصول‌ تفسير علمي‌ صحيح‌ واعتدالي‌ تفسير علمي‌،روشي‌ تفسيري‌ است‌ كه‌ مي‌تواند مانند ساير شيوه‌ها اگر به‌ شكل‌ صحيح‌ و مطلوب‌مورد بهره‌برداري‌ قرار گيرد، عامل‌ هدايت‌ و خدمت‌ به‌ مسلمانان‌ باشد. اگر به‌شكل‌ صحيح‌ و مقبول‌ از آن‌ استفاده‌ نشود موجب‌ انحراف‌ افكار و ناديده‌ گرفتن‌اهداف‌ هدا يتي‌ قرآن‌ مي‌شود. براي‌ پرهيز از چنين‌ لغزشي‌، مفسر بايد اصول‌ ومباني‌ را رعايت‌ كند كه‌ در اين‌ جا مهم‌ترين‌ آن‌ها را يادآور مي‌شويم‌: رعايت‌ شرايط‌ و قوانين‌ عمومي‌ تفسير ترديدي‌ نيست‌كه‌ هر متن‌ ديني‌ و علمي‌، اصول‌ و اصطلاحات‌ و زبان‌ خاص‌ خود را دارد كه‌ بايدبا در نظر گرفتن‌ آن‌ اصول‌ و شرايط‌ به‌ اظهار نظر در آن‌ رشته‌ علمي‌ و ديني‌پرداخت‌. در مورد تعداد علوم‌ مورد نياز در تفسير قرآن‌، مطالب‌ مختلفي‌ بيان‌ شده‌است‌. س يوطي‌ 15 علم‌ را ذكر كرده‌ است‌ كه‌ مفسر بايد از آن‌ها آگاهي‌ داشته‌باشد. اين‌ علوم‌ عبارت‌اند از: 1. علم‌ لغت‌؛2. نحو؛ 3. صرف‌؛ 4. اشتقاق‌؛ 5. معاني‌؛ 6. بيان‌؛ 7. بديع‌؛ 8. قراءات‌؛ 9. اصول‌دين‌؛ 10. اصول‌ فقه‌؛ 11. اسباب‌ نزول‌؛ 12. ناسخ‌ و منسوخ‌، 13ـ فقه‌، 14ـاحاديث‌ صحيحه‌؛ 15ـ موهبت‌ (آنچه‌ خدا به‌ انسان‌هاي‌ عامل‌ به‌ علم‌ مي‌بخشد)(44). دكتر علي‌ صغير،آداب‌ تفسير را به‌ سه‌ بخش‌ آداب‌ موضوعي‌، نفسي‌ و فني‌ تقسيم‌ كرده‌ است‌ و دربخش‌ آداب‌ نفسي‌ چهار شرط‌ صحت‌ اعتقاد، اخلاص‌ و تفويض‌ و تدبر و تفكر، و علم‌موهبت‌ را آورده‌ است‌.(45) عبدالعظيم‌زرقاني‌ در مناهل‌ العرفان‌ دستورالعملي‌ را در مورد تفسير و ترجمه‌ قرآن‌ ازبيانية‌ (لجنة‌ تفسير علماء الازهر) آورده‌ است‌ كه‌ شايستة‌ دقت‌ نظر و توجه‌ است‌.اين‌ دستورالعمل‌ داراي‌ 11 اصل‌ است‌. 1. تفسير بايدتا حد ممكن‌ از اصطلاحات‌ و مباحث‌ علمي‌ به‌ دور باشد، مگر آن‌ مقدار كه‌ فهم‌آيه‌ مورد تفسير به‌ آن‌ نياز دارد؛ 2. نبايد درتفسير قرآن‌ به‌ نظرات‌ و فرضيه‌هاي‌ علمي‌ پرداخت‌ و مسايلي‌ چون‌ تبيين‌ علمي‌رعد و برق‌ و يا نجوم‌ را مورد بحث‌ قرار داد؛ 3. اگر درمواردي‌ ضروري‌، نيازي‌ به‌ بحث‌هاي‌ علمي‌ بود، ناگزير بايد به‌ طور جداگانه‌ درحاشيه‌ تفسير بيان‌ كرد؛ 4. در تفسيرقرآن‌ از نقل‌ و نقد و اثبات‌ عقايد مذهبي‌ به‌ طور جدي‌ بايد پرهيز شود و به‌ديدگاه‌هاي‌ كلامي‌ توجهي‌ مبذول‌ نشود و براي‌ تفسير آيات‌، معجزات‌ و همانند آن‌به‌ محمل‌هاي‌ نادرست‌ و توجيه‌تراشي‌ متوسل‌ شوند؛ 5. تفسير تنها براساس‌ قرائت‌ حفص‌ انجام‌ گيرد و به‌ قراءات‌ ديگر توجه‌ نشود؛ 6. براي‌ ايجادارتباط‌ بين‌ سوره‌ و آيات‌، به‌ تكلفات‌ و وجه‌ تراشي‌ متوسل‌ نشوند؛ 7. در ذكر اسباب‌نزول‌ به‌ موارد ثابت‌ شده‌ و قطعي‌ استناد نكنند. 8. به‌ هنگام‌تفسير، ابتدا آيه‌ به‌ طور كامل‌ ذكر شود و سپس‌ مفردات‌ آن‌ و آن‌ گاه‌ به‌ تفسيرمجموع‌ آيه‌ يا آيات‌ با عبارت‌هاي‌ رسا و از نظر ادبي‌ متين‌، پرداخته‌ شود و به‌دنبال‌ آن‌، اسباب‌ نزول‌ و ارتباط‌ سوره‌ با آيات‌ ذكر شود؛ 9. جز در مواردي‌كه‌ امكان‌ جمع‌ بين‌ آيات‌ نيست‌، از منسوخ‌ دانستن‌ آيات‌ خودداري‌ شود؛ 10. در اوايل‌هر سوره‌، مشخصات‌ آن‌ ذكر، و مكي‌ يا مدني‌ بودن‌ آن‌ مشخص‌، و مفاد كلي‌ سوره‌بيان‌ شود. هم‌چنين‌ به‌ آيات‌ مكي‌ در سوره‌ مدني‌ آيات‌ مدني‌ در سوره‌ مكي‌ اشاره‌ شود؛ 11. تفسير قرآن‌بايد داراي‌ مقدمه‌اي‌ شامل‌ معرفي‌ قرآن‌ وروش‌ آن‌ در بيان‌ مقاصدش‌ باشد. ماننددعوت‌، تشريع‌، قصص‌، جدل‌ و همانند آن‌. هم‌چنين‌ در اين‌ مقدمه‌ شيوه‌ تفسيري‌ ومبناي‌ آن‌ شرح‌ داده‌ شود(46). برخي‌ ديگرشرايط‌ تفسير را چنين‌ شمرده‌اند: 1. مفسر، قرآن‌را راهنما، استاد و مرشد خود قرار دهد؛ 2. مسلك‌ و مرام‌خود را در تفسير دخالت‌ ندهد و از سليقه‌هاي‌ شخصي‌ بپرهيزد؛ 3. مفسر، اخلاص‌تام‌ و كامل‌ داشته‌ باشد؛ يعني‌ جز از خدا چيزي‌ نخواهد و تنها رضايت‌ او را ملاك‌قرار دهد؛ 4. قرآن‌ رامطابق‌ نياز عصر تفسير كند؛ 5. مفسر با دليل‌هاي‌قوي‌ و محكم‌، حقايق‌ قرآني‌ را بيان‌ كند؛ 6. روش‌ او بليغ‌و نافذ باشد به‌ شكلي‌ كه‌ عقل‌ و قلب‌ و روح‌ و وجدان‌ را نوراني‌ كند؛ 7. از غرور: عجب‌،خودپسندي‌ و فخرفروشي‌ بپرهيزد، كه‌ مانع‌ درك‌ حقيقت‌ است‌؛ 8. از سنت‌ رسول‌خدا پيروي‌ كند و عامل‌ بر طبق‌ آن‌ باشد، داراي‌ تقواي‌ عظيم‌، زهد، اخلاص‌،صداقت‌، وفا، و در يك‌ كلام‌، اهل‌ عبادت‌ خالصانه‌ باشد؛ 9. تحت‌ تأثيرجريان‌ها قرار نگيرد و بلاها او را سست‌ نكند(47). دكتر رمضان‌بوطي‌ چهار شرط‌ براي‌ تفسير ذكر كرده‌ است‌: 1. تفسير مطابق‌دليل‌هاي‌ لغت‌ عربي‌ و قواعد آن‌ باشد؛ 2. تناقض‌ وتعارض‌ با هيچ‌ يك‌ از آيات‌ ديگر قرآن‌ پيدا نكند؛ 3. مطابق‌ قواعدتفسير كه‌ مورد اتفاق‌ است‌ باشد، مانند احكام‌ عام‌ و خاص‌، اطلاق‌ و تقييد ومنطوق‌ و مفهوم‌؛ 4. تفسير با نص‌حديث‌ نبوي‌ صحيح‌، تعارض‌ پيدا نكند(48). توجه‌ به‌ شأن‌ و جايگاه‌ قرآن‌ قرآن‌ مجيد،معجزه‌ شگفت‌ و جاودان‌ الهي‌ است‌ كه‌ هيچ‌ كتاب‌ و اثري‌ به‌ پاي‌ آن‌ نمي‌رسد.هر چه‌ در بحر عميق‌ و ژرفاي‌ بي‌پايانش‌ غور كنيم‌ بيشتر به‌ ناتواني‌ خود و عظمت‌آورندة‌ آن‌ پي‌ مي‌بريم‌. كنت‌ گريك‌استاد دانشگاه‌ كمبريج‌ انگلستان‌ نوشته‌ است‌: «من‌ مسلمان‌نيستم‌ تا بگويم‌ قرآن‌، كلام‌ خداست‌، ولي‌ در مدت‌ چهارده‌ قرن‌ كه‌ از آمدن‌قرآن‌ مي‌گذرد، هيچ‌ كس‌ نتوانسته‌ است‌ از زبان‌ عربي‌ كلامي‌ بياورد كه‌ با قرآن‌برابري‌ كنند.»(49) اين‌ كلام‌ الهي‌و معجزة‌ بي‌همتا، براي‌ ارائه‌ برنامه‌هايي‌ براي‌ بشر آمده‌ كه‌ در پرتو آن‌برنامه‌ها، زندگي‌ كاملي‌ داشته‌ باشد. قرآن‌ در جايگاه‌ بيان‌ علوم‌ بشري‌ نيست‌،كه‌ انسان‌ها با خرد و عقل‌ خويش‌ به‌ آن‌ دست‌ مي‌يابند. خداوند به‌ انسان‌ خردارزاني‌ داشته‌ و قدرت‌ پي‌ بردن‌ به‌ حقايق‌ هستي‌ را به‌ او داده‌ است‌. اما اين‌كه‌ خدا بخواهد در قالب‌ وحي‌ و آيات‌ قرآني‌، همة‌ دانش‌هاي‌ بشري‌ را در اختيارانسان‌ قرار دهد و او را بي‌نياز كند به‌ شكلي‌ كه‌ بشر هر چه‌ خواست‌ از سفره‌وحي‌ بيابد، نه‌ تنها شأني‌ براي‌ شارع‌ نيست‌ بلكه‌ با فلسفة‌ آفرينش‌ انسان‌منافات‌ دارد. خداوند اراده‌ كرده‌ است‌ انسان‌ها خود با تلاش‌ و تعقل‌ و تدبر به‌قوانين‌ و اصول‌ علمي‌ دست‌ يابند و به‌ كمك‌ آن‌ قوانين‌ شرايط‌ زندگي‌ خود راآسان‌ كنند، اگر در موردي‌ هم‌ شارع‌ در مسايل‌ غير ش رعي‌ و مطالب‌ علمي‌ بشري‌وارد شده‌ براي‌ اهداف‌ ديگري‌ است‌ كه‌ از جملة‌ اين‌ اهداف‌ پي‌ بردن‌ به‌ عظمت‌و قدرت‌ خالق‌ و آفريننده‌ اين‌ آثار است‌. (اولم‌ يتفكروافي‌ انفسهم‌ ما خلق‌ الله‌ السموات‌ والارض‌ و ما بينهما الا بالحق‌ و اجل‌ مسمي‌و ان‌ كثيراً من‌ الناس‌ بلقاء ربهم‌ لكافرون‌) [ سورة‌ روم‌ (30) آية‌ 8 ] «آيا در خودشان‌به‌ تفكر نپرداخته‌اند؟ خداوند آسمان‌ها و زمين‌ و آنچه‌ را كه‌ ميان‌ آن‌ دو است‌و جز به‌ حق‌ و تا هنگامي‌ معين‌ نيافريده‌ است‌، و [ با اين‌ همه‌ ] بسياري‌ از مردم‌ لقاي‌ پروردگارشان‌ را سخت‌ منكرند.» قرآن‌ مجيد طي‌چندين‌ آيه‌ به‌ بيان‌ جايگاه‌ و هدف‌ نزول‌ خويش‌ پرداخته‌ و فرموده‌ است‌: (ما انزلنا عليك‌الكتاب‌ الا لتبين‌ لهم‌ الذي‌ اختلفوا فيه‌ و هدي‌ و رحمة‌لقوم‌ يومنون‌) [ سورة‌ نحل‌ (16) آية‌ 44 ] . «ما اين‌ كتاب‌را بر تو نازل‌ نكرديم‌، مگر براي‌ اين‌ كه‌ آنچه‌ را در آن‌ اختلاف‌ كرده‌اندبراي‌ آنان‌ توضيح‌ دهي‌، و [ آن‌] براي‌ مردمي‌ كه‌ ايمان‌ مي‌آورندرهنمود و رحمتي‌ است‌.» (و نزلنا عليك‌الكتاب‌ تبيانا لكل‌ شي‌ و هدي‌ و رحمة‌ و بشري‌ للمسلمين‌) [ سورة‌ نحل‌ (16) آية‌ 89 ] «اين‌ كتاب‌ راكه‌ روشنگر هر چيزي‌ است‌ و براي‌ مسلمانان‌ رهنمود و رحمت‌ و بشارتگري‌ است‌، برتو نازل‌ كرديم‌.» مقصود از تبيان‌بودن‌ قرآن‌ براي‌ همه‌ چيز، تبيان‌ همة‌ امور دين‌ و دنيا نيست‌ بلكه‌ غرض‌ كلية‌لوازمي‌ است‌ كه‌ در هدايت‌ و ارشاد مسلمانان‌ به‌ كار مي‌آيد، يعني‌ همة‌ چيزهايي‌كه‌ قرآن‌ بدان‌ مربوط‌ است‌. با توجه‌ به‌آنچه‌ گفتيم‌، قرآن‌، كتاب‌ هدايت‌، موعظه‌، ارشاد و تربيت‌ است‌ و براي‌ رسيدن‌به‌ اين‌ هدف‌، از همة‌ راه‌هاي‌ مفيد بهره‌ جسته‌ است‌. در طرح‌ مباحث‌ عقيدتي‌ واخلاقي‌، گاه‌ به‌ يك‌ سلسله‌ مسائل‌ طبيعي‌ و هستي‌شناسانه‌ نيز اشاره‌ كرده‌ است‌،اما ن ه‌ به‌ قصد تبيين‌ مسايل‌ علمي‌ و تجربي‌ يا شرح‌ قوانين‌ بشري‌، بلكه‌ به‌منظور پي‌ بردن‌ به‌ عظمت‌، رحمت‌، حكمت‌ و قدرت‌ الهي‌ و در نهايت‌ تسليم‌ و خضوع‌و تشكر در برابر خالق‌ هستي‌. از اين‌ رو، يكي‌ از اصولي‌ كه‌ هر مفسر بايد مدّنظر داشته‌ باشد، توجه‌ به‌ اين‌ جايگاه‌ بلند قرآن‌ است‌. يعني‌ اصل‌ قرار دادن‌اين‌ شأن‌ و هدف‌، فرع‌ قرار گرفتن‌ اشارات‌ علمي‌، نه‌ اين‌ كه‌ با فراموش‌ كردن‌رسالت‌ قرآن‌، هر آية‌ متضمن‌ مباحث‌ علمي‌ را تفسير كرده‌ و هدف‌ نزول‌ آن‌ آيه‌با آيات‌ را بيان‌ همين‌ قوانين‌ علمي‌ بداند؛ زيرا خداوند از زاوية‌ هدايت‌ به‌مباحث‌ علمي‌ نگريسته‌ و اين‌ مطالب‌ را به‌ مقداري‌ آورده‌ كه‌ كاربرد هدايتي‌داشته‌ باشد، اگر مي‌خواست‌ از زاويه‌ حل‌ يك‌ مشكل‌ علمي‌ بنگرد، جامع‌تر و كامل‌تراز اين‌ بيان‌ مي‌كرد و وارد جزئيات‌ مي‌شد. تكيه‌ بر قوانين‌ علمي‌ قطعي‌، نه‌ فرضيه‌هاو نظريه‌هاي‌ حدسي‌ ظني‌ در استناد به‌قوانين‌ علمي‌ و يافته‌هاي‌ جديد بايد مواظب‌ بود، فرضيه‌هايي‌ كه‌ هنوز براي‌دانشمندان‌ علوم‌ طبيعي‌ و تجربي‌ ثابت‌ نشده‌ و آنان‌ در مورد آن‌ به‌ يقين‌نرسيده‌اند بر آيات‌ قرآن‌ تحميل‌ نشود؛ زيرا در اين‌ صورت‌ راه‌ تفسير رأي‌ گشوده‌مي‌شود و به‌ تأويلات‌ ناروا مي‌انجامد. هيچ‌ اشكالي‌ ندارد كه‌ قرآن‌ با اهداف‌تربيتي‌ و هدايتي‌، به‌ برخي‌ قوانين‌ علمي‌ به‌ صورت‌ كلي‌ اشاراتي‌ داشته‌ باشد.اما اين‌ بدان‌ معنا نيست‌ كه‌ ريشة‌ همة‌ علوم‌ و تمام‌ ابعاد فرآورده‌هاي‌ بشري‌را از قرآن‌ جويا شويم‌ و با اند ك‌ ارتباطي‌ هر آيه‌ را به‌ يكي‌ از علوم‌ بشري‌نسبت‌ دهيم‌. اساساً اين‌ كار نه‌ تنها شأني‌ براي‌ قرآن‌ محسوب‌ نمي‌شود، بلكه‌كاستن‌ از جايگاه‌ آن‌ است‌، انطباق‌ بين‌ آياتي‌ كه‌ متضمن‌ برخي‌ اشارات‌ علمي‌است‌ و قوانين‌ علمي‌ كه‌ دانشمندان‌ علوم‌ تجربي‌ در م ورد آن‌ به‌ يقين‌ رسيده‌اندو با تجربه‌ وآزمايش‌ آن‌ را اثبات‌ كرده‌اند، مانعي‌ ندارد و مبيّن‌ عظمت‌ كتاب‌الهي‌ است‌. شيخ‌ مصطفي‌ غلاييني‌،ارتباط‌ بين‌ امور قطعي‌ و امور ظنّي‌ را در دائرة‌ دين‌ و علم‌، به‌ اشكال‌ زيرتقسيم‌ كرده‌ است‌: 1. به‌ آنچه‌ درعلم‌ و دين‌ قطعي‌ است‌، ايمان‌ مي‌آوريم‌؛ 2. آنچه‌ در علم‌و دين‌ ظنّي‌ است‌. برخي‌ ظنّي‌ در دين‌ را مي‌گيرند و برخي‌ به‌ ظنّي‌ در علم‌تمسك‌ مي‌كنند؛ 3. آنچه‌ در علم‌قطعي‌ است‌ اما در دين‌ ظني‌ است‌ به‌ اولي‌ ايمان‌ مي‌آوريم‌ و دومي‌ را تأويل‌مي‌كنيم‌؛ 4. در برابرآنچه‌ در علم‌ ظني‌ است‌ اما دين‌ از آن‌ ساكت‌ است‌، تسليم‌ مي‌شويم‌؛ 5. به‌ آنچه‌ دردين‌ قطعي‌ است‌ اما در علم‌ ثابت‌ نيست‌، ايمان‌ صادقانه‌ مي‌آوريم‌، اگر چه‌ علم‌آن‌ را ثابت‌ نكند؛ 6. ما به‌ قطعي‌بودن‌ آنچه‌ در دين‌ قطعي‌ است‌ اما در علم‌ ظني‌ است‌، يقين‌ داريم‌(50). اصولاًقضاياي‌ علمي‌ كه‌ به‌ طور تئوري‌ يا نظرية‌ ظني‌ است‌ و هنوز محل‌ بحث‌ و ايراداست‌ بايد از دايرة‌ تفسير علمي‌ كنار زده‌ شود، يا به‌ طور احتمال‌ و حدس‌ مطرح‌مي‌شود ، در غير اين‌ صورت‌، همان‌ اشكالاتي‌ را بوجود مي‌آورد كه‌ مخالفان‌تفسيرهاي‌ علمي‌ در دليل‌هاي‌ رد خود، مطرح‌ كرده‌اند. رعايت‌ هماهنگي‌ و انسجام‌ آيات‌ يكي‌ از وجوه‌اعجاز قرآن‌ هماهنگي‌ و تلائم‌ بين‌ آيات‌ آن‌ است‌. هيچ‌ اختلاف‌ و تضاد و تناقضي‌بين‌ آيات‌ قرآن‌ نيست‌ با فرض‌ اينكه‌ در شرايط‌ مختلف‌ و طي‌ بيش‌ از دو دهه‌ بررسول‌ خدا به‌ تدريج‌ نازل‌شده‌ است‌. قرآن‌ مجيد مي‌فرمايد: (افلا يتدبرون‌ القرآن‌ و لو كان‌ من‌ عندغير الله‌ لوجدوا فيه‌ اختلافاً كثيراً)(سوره‌ نساء (4) آيه‌ 82) «آيا در معاني‌ قرآن‌ نمي‌انديشند؟ اگر ازجانب‌ غير خدا بود به‌ يقين‌ در آن‌ اختلاف‌ بسياري‌ مي‌يافتيد» قرآن‌ مجيد يكي‌از دليل‌هاي‌ اعجاز خود را، راه‌ نيافتن‌ دست‌ بشري‌ به‌ آن‌ و عدم‌ اختلاف‌ و تناقض‌در آن‌ مي‌خواند. تفسير علمي‌بايد با احاطة‌ كامل‌ بر آيات‌ قرآن‌ و اطلاع‌ وافي‌ از قانون‌ علمي‌ باشد تا به‌محض‌ تصور مطابقت‌ آيه‌اي‌ با قانون‌ علمي‌، حمل‌ بر آن‌ نشود، آنگاه‌ با سياق‌ساير آيات‌ نسازد. به‌ عنوان‌ نمونه‌ در مورد آفرينش‌ انسان‌ در 7 سوره‌ قرآن‌، طي‌ده‌ها آيه ‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ است‌. اين‌ سوره‌ها به‌ ترتيب‌ نزول‌ عبارتنداز:(51) 1- سورة‌ ص‌ (38) آيات‌ 69 - 85. 2- سورة‌ اعراف‌ (7) آيات‌ 11 - 25. 3- سورة‌ طه‌ (20) آيات‌ 115 - 123. 4- سورة‌ اسراء (17) آيات‌ 61 - 65. 5- سورة‌ حجر (15) آيات‌ 26 - 43. 6- سورة‌ كهف‌ (18) آية‌ 50. 7- سورة‌ بقره‌ (2) آيات‌ 30 - 38. برخي‌ با تمسك‌به‌ بعضي‌ آيات‌، نظرية‌ تكامل‌ داروين‌ را نتيجه‌ گرفته‌اند.(52) عده‌اي‌ ديگر باتمسك‌ به‌ بعضي‌ آيات‌ ديگر، اين‌ نظريه‌ را مردود شمردند و معتقدند قبل‌ از حضرت‌آدم‌، نسل‌ منقرض‌ شده‌ است‌ (53). و براي‌ پرهيز از تناقض‌ در آيات‌، بايد ارتباط‌همه‌ آيات‌ به‌طور موضوعي‌ سنجيده‌ شود. آن‌گاه‌ طبق‌ داده‌هاي‌ قطعي‌ علمي‌ تفسيرش ود. عدم‌ تعارض‌با حقايق‌ و مضامين‌ قطعي‌ شرعي‌ علم‌ و دين‌ دوبال‌ پيشرفت‌ بشرند و هيچ‌ تعارضي‌ با هم‌ ندارند، علم‌ در بستر دين‌، تقدس‌ وارزش‌ مي‌يابد و دين‌ در پرتو علوم‌ شكوفا مي‌شود. اما بايد توجه‌ داشت‌ علم‌ وعقل‌ بشري‌ به‌ حريم‌ همه‌ معارف‌ و حقايق‌ ديني‌ راه‌ ندارد، شرع‌ مقدس‌ اسلام‌،يك‌ سلسله‌ حقايق‌، احكام‌ و معارف‌ قطعي‌ و تغيير ناپذيري‌ دارد كه‌ با پيشرفت‌علم‌ و گذشت‌ زمان‌، تغيير نمي‌كند. اعم‌ از اينكه‌ علم‌ به‌ فلسفه‌ و راز آن‌ پي‌ببرد يا نبرد. به‌ عنوان‌ نمونه‌: گوشت‌ خوك‌ در اسلام‌ حرام‌ است‌. حال‌ اگر علم‌روز ده‌ها فايده‌ براي‌ آن‌ بشم رد و هيچ‌ ضرر و فسادي‌ را بر خوردن‌ آن‌ مترتب‌نبيند، باز هم‌ حرام‌ خواهد بود. يا حيواني‌ كه‌ بدون‌ شرايط‌ ذبح‌ شده‌ (مثلاًپشت‌ به‌ قبله‌ يا بدون‌ بسم‌ اللّه‌) از نظر علمي‌ با حيواني‌ كه‌ با شرايط‌ شرعي‌ذبح‌ شده‌، يكي‌ است‌ اما از نظر اسلام‌، اولي‌ حرام‌ و دومي‌ حلال‌ است‌. بايد توجه‌ داشت‌در تفسير علمي‌، امور تعبدي‌ و ثواب‌ شرعي‌ مورد خدشه‌ واقع‌ نشود و مطلبي‌ برخلاف‌ نصّ قرآن‌ يا روايت‌ و سنت‌ بيان‌ نشود. ارتباط‌ بين‌ قانون‌ علمي‌ و آية‌ موردنظر از شرايط‌ مهم‌در تفسير علمي‌ مقبول‌ اين‌ است‌ كه‌ آية‌ مورد بحث‌، با قانون‌ علمي‌ عرضه‌ شده‌مرتبط‌ بوده‌ و بر آن‌ دلالت‌ كند و اين‌ مستلزم‌ اطلاع‌ كامل‌ از تفسير قرآن‌ وآگاهي‌ وافي‌ از آن‌ قانون‌ علمي‌ است‌. اين‌ كه‌ به‌ هرمناسبتي‌ يا بدون‌ هيچ‌ ارتباطي‌ تنها با يك‌ اشاره‌ سطحي‌ و كنايي‌، آيه‌اي‌ راحمل‌ بر يك‌ قانون‌ علمي‌ كنيم‌، صحيح‌ نيست‌. چنان‌ كه‌ ابوالفضل‌ مُرسي‌ علوم‌مختلف‌ را بدون‌ كمترين‌ ارتباطي‌ به‌ قرآن‌ نسبت‌ داده‌ است‌. به‌ عنوان‌ نمونه‌شيشه‌ گ ري‌ به‌ آية‌ (المصباح‌ في‌ زجاجة‌) [ سورة‌ نور (24) آية‌ 35 ] ؛ «چراغ‌ در شيشه‌اي‌ است‌» نانوايي‌ به‌ آية‌(احمل‌ فوق‌ رأسي‌ خبزاً) [ سورة‌يوسف‌ (12) آية‌ 41 ] ؛ «نان‌ بر سر خود حمل‌ مي‌كنم‌»؛ پارچه‌ بافي‌ به‌ آية‌(كمثل‌ العنكبوت‌ اتخذت‌ بيتاً) [سورة‌ عنكبوت‌ (29) آية‌ 41 ] ؛ «همانند عنكبوت‌ كه‌ خانه‌اي‌ ساخت‌.»54 چنين‌ برداشتي‌از آيات‌ قرآن‌ با تكلف‌ و زحمت‌، نه‌ تنها جايز نيست‌، بلكه‌ ممنوع‌ بوده‌ و موجب‌تفسير به‌ رأي‌ مي‌شود؛. زيرا آيه‌ هيچ‌ اشاره‌ صريح‌، ضمني‌ يا التزامي‌ به‌ اين‌موضوع‌ ندارد. نتيجه‌ شيوه‌ تفسيرعلمي‌ به‌ معناي‌، تطبيق‌ بين‌ آيات‌ قرآن‌ و يافته‌هاي‌ علمي‌ روز از قدمت‌تاريخي‌ و سابقه‌اي‌ كهن‌ برخوردار است‌، و مورد توجه‌ محققان‌ و پژوهشگران‌اسلامي‌ به‌ ويژه‌ دانشمندان‌ علوم‌ طبيعي‌ واقع‌ شده‌ است‌. ما در اين‌نوشتار، نگاهي‌ گذرا بر سير تاريخي‌ اين‌ تلاش‌ و توجه‌ داشتيم‌ و سعي‌ كرديم‌ درپرتو هدايت‌ قرآن‌ و روايات‌، اين‌ گرايش‌ تفسيري‌ را مورد بحث‌ قرار دهيم‌. نتيجه‌اين‌ تحقيق‌ به‌ طور خلاصه‌ عبارت‌ است‌ از: 1 - قرآن‌ كريم‌،كتاب‌ هدايت‌، تربيت‌ و تزكيه‌ نفوس‌ است‌ و هدف‌ از نزول‌ آن‌، رهبري‌ بشر به‌سوي‌ خدا و رستاخيز و سوق‌ دادن‌ انسان‌ به‌ فضايل‌ اخلاقي‌ و سجاياي‌ انساني‌ است‌؛ 2 - قرآن‌، كتاب‌علم‌ روز نيست‌ و براي‌ آموزش‌ علوم‌ و فنون‌ زندگي‌ كه‌ بشر به‌ نيروي‌ تفكر مي‌تواندبه‌ آنها دست‌ يابد نازل‌ نشده‌ است‌. از اين‌ رو، هرگز نبايد از آن‌ انتظار ورودبه‌ جزئيات‌ علوم‌ و توقع‌ استخراج‌ همه‌ قوانين‌ علمي‌ را داشت‌؛ 3 - بي‌ گمان‌ خداي‌تعالي‌ در كرسي‌ تشريع‌ و رهبري‌ بشر به‌ مبدأ و معاد و در ضمن‌ معرفي‌ قدرت‌ بي‌انتهاي‌ خويش‌ پرده‌ از روي‌ يك‌ سلسله‌ اسرار علمي‌ برداشته‌ كه‌ بشر در پرتوكشفيات‌ جديد، به‌ آن‌ رسيده‌ است‌؛ 4 - اشاره‌مختصر قرآن‌ به‌ پديده‌هاي‌ هستي‌ علوم‌ مختلف‌ در راستاي‌ هدف‌ نزول‌، يعني‌هدايت‌ بشر، و به‌ منظور تدبر و ژرف‌نگري‌ بيشتر انسانها است‌ نه‌ آنكه‌ مقصوداصلي‌ و اوليه‌ باشد؛ 5 - هيچ‌ تعارضي‌ميان‌ قوانين‌ مسلّم‌ علمي‌ و حقايق‌ قرآن‌ نيست‌، تعارض‌ و ناهماهنگي‌ احتمالي‌در نظر برخي‌ محققان‌، حاصل‌ عدم‌ درك‌ صحيح‌ آيات‌ يا قطعي‌ نبودن‌ آن‌ كشف‌ علمي‌است‌؛ 6 - در تطبيق‌آيات‌ قرآن‌ بر اكتشافات‌ علمي‌ عصر حاضر (تفسير علمي‌)، برخي‌ راه‌ افراط‌ راپيموده‌اند، عده‌اي‌ نيز يكسره‌ نقش‌ قرآن‌ را در بيان‌ پديده‌هاي‌ هستي‌ و علمي‌ناديده‌ گرفته‌اند، هر دو گروه‌ بر خطا رفته‌اند و تنها افرادي‌ بر صواب‌اند، كه‌با احتياط‌ و اعتدال‌ و رعايت‌ مباني‌ و اصول‌ تفسير علمي‌ مقبول‌ به‌ اين‌ كاراقدام‌ كرده‌اند؛ 7 - تحميل‌نظريه‌ها، فرضيات‌ و كشفيات‌ علمي‌ غير قطعي‌، آشكارترين‌ لغزش‌ حركت‌ افراطي‌ درتفسير علمي‌ قرآن‌ است‌؛ 8 - تفسير علمي‌،ريشه‌ در قرون‌ گذشته‌ دارد و از سابقه‌ كهن‌ و قدمت‌ تاريخي‌ برخوردار است‌. امااوج‌ اين‌ گرايش‌ از خصايص‌ قرن‌ چهاردهم‌ است‌. كه‌ از نظر كمّي‌ و كيفي‌ شتاب‌بيشتري‌ پيدا كرده‌ است‌؛ 9 - تفسير علمي‌قرآن‌ مانند هر شيوه‌ تفسيري‌ ديگري‌، داراي‌ شرايط‌ و اصولي‌ است‌ كه‌ عدم‌ رعايت‌آنها مفسر را در ورطه‌ سقوط‌ و لغزش‌ قرار مي‌دهد، و بيشتر دليل‌ مخالفان‌ تفسيرعلمي‌، متوجه‌ تفسيرهاي‌ افراطي‌ است‌ كه‌ اين‌ شرايط‌ را زير پا گذاشته‌اند؛ 10 - تفسير علمي‌در ميان‌ دانشمندان‌ اهل‌ سنت‌، مورد توجه‌ بيشتري‌ واقع‌ شده‌ و زياده‌ روي‌ درآثار آنان‌ بيشتر مشاهده‌ مي‌شود، اما گرايش‌ علمي‌ در تفسيرهاي‌ شيعه‌ با احتياط‌و اعتدال‌ بيشتري‌ همراه‌ بوده‌ است‌. منابع‌ و پي‌نوشت‌ها: 1. عبدالسلام‌عبدالمجيد محتسب‌: اتجاهات‌ التفسير في‌العصر الراهن‌، مكتبة‌ النهضة‌الاسلامية‌،اردن‌ 2، 14 ق‌، ص‌ 247. 2. ر.ك‌: محمدحسين‌ ذهبي‌: التفسير و المفسرون‌، دارالقلم‌، بيروت‌، ط‌. 1، بي‌ تا، ج‌ 2، ص‌519. 3. بكري‌ شيخ‌امين‌: التعبير الفني‌ في‌القرآن‌، دارالشروق‌، بيروت‌، 1991 م‌، ط‌. 1، ص‌ 125. 4. احمد عمرابوحجر: التفسير العلمي‌ للقرآن‌ في‌الميزان‌، دار قتبه‌، بيروت‌، 1991 م‌، ط 1،ص‌ 66. 5. ر.ك‌: حافظ‌محمد ابراهيم‌: الاشارات‌ العلمية‌ في‌القرآن‌ الكريم‌، مكتبة‌ غريب‌، قاهره‌، ص‌179. 6. ر.ك‌: محمدصباغ‌: لمعات‌ في‌ علوم‌ القرآن‌، مكتب‌ الاسلامي‌، بيروت‌، 1394، ص‌ 203. 7. فهدبن‌عبدالرحمان‌ رومي‌: اتجاهات‌ التفسير في‌ القرن‌ الرابع‌ عشر، ج‌ 2، ص‌ 549. 8. ر.ك‌: سورة‌اسراء، آية‌ 106 و سورة‌ نحل‌، آية‌ 44. 9. ر.ك‌: محمدحسين‌ ذهبي‌: پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 53. 10. ابن‌ تيميه‌:مقدمة‌ في‌ اصول‌ التفسير، دارالقرآن‌ الكريم‌، بيروت‌، 1971 م‌، ط‌. 1، ص‌ 62. 11. محمدبن‌جرير طبري‌، جامع‌البيان‌ عن‌ تأويل‌ آي‌القرآن‌، دارالكتاب‌ العلمية‌، بيروت‌،1962 م‌، ط‌.1، ج‌ 1، ص‌ 62. 12. بدرالدين‌زركشي‌: البرهان‌ في‌ علوم‌القرآن‌، دارالمعرفة‌، بيروت‌، ط‌. 2.بي‌تا، ج‌ 2، ص‌154. 13. محمد بن‌يعقوب‌ كليني‌: الاصول‌ من‌ الكافي‌، ترجمه‌ سيد جواد مصطفوي‌، دفتر نشر فرهنگ‌اسلامي‌، تهران‌، ج‌ 1، ص‌ 101. 14. ر.ك‌: غزالي‌:احياء علوم‌الدين‌، دارالفكر، بيروت‌، ج‌ 1، ص‌ 341 و نيز جواهرالقرآن‌، دمشق‌،المركز العربي‌ للكتاب‌، بي‌تا، ص‌ 8. 15. ر.ك‌: فخررازي‌، التفسير الكبير، مكتب‌ الاعلام‌ الاسلامي‌، قم‌، ج‌ 1، ص‌ 225. 16. ر.ك‌: همان‌،ج‌ 4، ص‌ 203، ج‌ 20، ص‌ 103،ج‌13، ص‌ 105، ج‌ 20، ص‌ 8، ج‌ 17، ص‌ 333. 17. ر.ك‌: همان‌،ج‌ 1، ص‌ 231: ج‌ 20، ص‌ 74. 18. ر.ك‌: همان‌،ج‌20، ص‌ 69 ـ 70. 19. ر.ك‌: همان‌،ج‌ 13، ص‌ 90 ـ92. 20. همان‌، ج‌13، ص‌ 95. 21. ر.ك‌: جلال‌الدين‌سيوطي‌: معترك‌ الاقرآن‌ في‌ اعجاز القرآن‌، دارالكتب‌ العلمية‌، بيروت‌، 1988 م‌،ط‌.1، ص‌ 13. 22. ر. ك‌:عبدالسلام‌ عبدالمجيد محتسب‌: پيشين‌، ص‌ 203. 23. ر.ك‌:بيضاوي‌: انوارالتنزيل‌ و اسرارالتأويل‌، دار صادر، بيروت‌، بي‌ تا، ج‌ 4، ص‌ 83. 24. ر.ك‌: نظام‌الدين‌نيشابوري‌: غرائب‌ القرآن‌ و رغائب‌ الفرقان‌، دارالكتب‌ العلمية‌، بيروت‌، 1966 م‌،ج‌ 1، ص‌ 3. 25. شيخ‌ طوسي‌،التبيان‌ في‌ تفسير القرآن‌، داراحياء التراث‌ العربي‌، بيروت‌، بي‌تا، ج‌ 1، ص‌1. 26. همان‌، ص‌102. 27. ملاصدار:تفسيرالقرآن‌ العظيم‌، بي‌تا، ج‌ 5، ص‌ 12. 28. طنطاوي‌:الجواهر في‌ تفسير القرآن‌، دارالفكر، بيروت‌، ج‌ 1، ص‌ 3. 29. همان‌، ج‌17، ص‌ 17. 30. بهاءالدين‌خرمشاهي‌: تفسير و تفاسير جديد، سازمان‌ انتشارات‌ كيهان‌، تهران‌، 1364 ش‌، ص‌59. 31. ر.ك‌: عدنان‌شريف‌: من‌ علم‌ الطب‌ القرآن‌، دارالعلم‌ للملايين‌، بيروت‌، 1991 م‌، ط‌. 1، ص‌236. 32. ر.ك‌: يوسف‌مروه‌: العلوم‌ الطبيعية‌ في‌ القرآن‌، منشورات‌ مروة‌العلمية‌، 1378 ق‌، 1968 م‌،ط‌. 1، ص‌ 168. 33. ر.ك‌: مصطفي‌زماني‌: پيشگويي‌هاي‌ علمي‌ قرآن‌، انتشارات‌ پيام‌ اسلامي‌، قم‌، بي‌تا، ص‌ 24. 34. ر.ك‌: محمدعبده‌: تفسير جزء عمّ، دار مكتبة‌الهلال‌، بيروت‌، 1985 م‌، ص‌ 161. 35. ر.ك‌: احمدعمر ابو حجر: پيشين‌، ص‌ 446. 36. ر.ك‌:طنطاوي‌: پيشين‌، ج‌ 10، ص‌ 65 ـ 66. 37. ر.ك‌: سيّدجميلي‌: الاعجاز الطبي‌ في‌ القرآن‌، مكتبة‌الهلال‌، بيروت‌، 1987، ص‌ 145. 38. ناصر مكارم‌شيرازي‌: قرآن‌ و آخرين‌ پيامبر، دارالكتب‌ الاسلامية‌، تهران‌، بي‌تا، ص‌ 147. 39. همو: پيام‌قرآن‌، انتشارات‌ نسل‌ جوان‌، قم‌، 1373 ش‌، ج‌ 8، ص‌ 143. 40. ابواسحاق‌شاطبي‌: الموافقات‌ في‌ اصول‌ الاحكام‌، چاپ‌ مصطفي‌ محمد، بي‌تا، ج‌ 1، ص‌ 51. 41. محد شلتوت‌:تفسير القرآن‌ الكريم‌، دارالشروق‌، بيرون‌، 1998 م‌، ط‌. 11، ص‌ 12. 42. ر. ك‌: محمدحسين‌ ذهبي‌: پيشين‌، ج‌ 2، ص‌ 573. 43. ر. ك‌:عبدالرزاق‌ نوفل‌: الاسلام‌ و الطب‌ الحديث‌، دارالكتب‌ العربي‌، بيروت‌، 1393 ق‌،ص‌ 3. 44. جلال‌ الدين‌سيوطي‌: الاتقان‌ في‌ علوم‌ القرآن‌، دارالكتب‌ العلمية‌، بيروت‌، 1987 م‌، ط‌. 1،ج‌ 2. ص‌ 397. 45. ر. ك‌: محمدحسين‌ علي‌ الصغير: دراسات‌ قرآنية‌ (بخش‌ المبادي‌ العامة‌ لتفسيرالقرآن‌)، مكتب‌الاعلام‌ الاسلامي‌، قم‌، 1413 ق‌، ص‌ 33 ـ 52. 46. ر.ك‌:عبدالعظيم‌ زرقاني‌: مناهل‌ العرفان‌ في‌ علوم‌ القرآن‌، دارالكتب‌ العلمية‌،بيروت‌ 1985 م‌، ج‌2، ص‌ 184 ـ 185. 47. ر.ك‌: كارم‌سيد غنيم‌: الاشارات‌ العلمية‌ في‌القرآن‌ الكريم‌ بين‌ الدراسة‌ والتطبيق‌،دارالفكر العربي‌، قاهره‌، 1995 م‌، ص‌ 97 ـ 98. 48. ر.ك‌: همان‌،ص‌ 99. 49. يحيي‌ نظري‌:قرآن‌ و پديده‌هاي‌ طبيعت‌ از ديدگاه‌ دانش‌ امروز، سحاب‌ كتاب‌، تهران‌، 1358 ش‌،ص‌ 19. 50. حسين‌ابولعينين‌: من‌الاعجاز العلمي‌ في‌ القرآن‌ الكريم‌، مكتبة‌ العبيكان‌، رياض‌،1996 م‌، ط‌. 1 ص‌ 52 ـ 53. 51. ر.ك‌:عبدالكريم‌ موسوي‌ اردبيلي‌: مقالة‌ تعارض‌ علم‌ و دين‌ در خلقت‌ انسان‌، نامة‌مفيد، شمارة‌ 9، ص‌ 2. 52. ر.ك‌:يدالله‌ سحابي‌: خلقت‌ انسان‌، شركت‌ سهامي‌ انتشار، تهران‌، 1351، ص‌ 107. 53. ر. ك‌: محمدصادقي‌: زمين‌ و آسمان‌ و ستارگان‌ از نظر قرآن‌، كتابفروشي‌ مصطفوي‌، تهران‌، چاپ‌سوم‌، ص‌ 342. 54. ر. ك‌: جلال‌الدين‌سيوطي‌: الاكليل‌ في‌ استنباط‌ التنزيل‌، دارالكتب‌ العلمية‌، بيروت‌، 1405 ق‌، ط‌.3،ص‌ 15 ـ 16. GolestanQuran Weekly, Serial 137, No 93
31
مقدمه‌اي‌بر ترجمه‌ قرآن‌ و قرآنهاي‌ مترجم‌
حسين‌ حائري‌ كرماني‌
كلام‌ الله‌ مجيد؛آخرين‌ كتاب‌ آسماني‌، منشوري‌ جاوداني‌ و برنامه‌اي‌ متعالي‌ از مكتبي‌ انسان‌ساز است‌ كه‌ بر حضرت‌ محمد (ع‌) پيامبر رحمت‌: «و ما ارسلناك‌ الا رحمة‌ للعالمين‌»ـ الانبياء 107 .
آخرين‌ پيام‌ آوران‌:«ما كان‌ محمد ابا احد من‌ رجالكم‌ و لكن‌ رسول‌ الله‌ و خاتم‌ النبيين‌» ـالاحزاب‌ 40.
براي‌ جهانيان‌:«ان‌هو الا ذكر للعالمين‌» ـ ص‌ 87.
همه‌ مردم‌: «اناانزلنا عليك‌ الكتاب‌ للناس‌ بالحق‌» ـ الزمر 41.
همه‌ زمانها: «لايأتيه‌الباطل‌ من‌ بين‌ يديه‌ و لا من‌ خلفه‌ تنزيل‌ من‌ حكيم‌ حميد» ـ فصلت‌ 42.
در راستي‌ و عدالت‌ درحد كمال‌ و لا يتغير:«و تمت‌ كلمة‌ ربك‌ صدقاً وعدلا لامبدل‌ لكلماته‌ و هو السميع‌العليم‌» ـ الانعام‌ 115.
و در كنف‌ الطاف‌ الهي‌حفظ‌ خواهد شد: «انا نحن‌ نزلنا الذكر و انا له‌ لحافظون‌» ـ الحجر 9، نازل‌ شده‌است‌.
حضرت‌ رسول‌ اكرم‌ (ع‌)در انجام‌ رسالت‌ بزرگ‌ و مأموريت‌ خطير، دورانهاي‌ گوناگون‌ و دشواري‌ را بابردباري‌ و استقامت‌ بي‌ مانند سپري‌ فرمود تا با تأييدات‌ الهي‌ بسياري‌ ازمشكلات‌ و موانع‌ بر طرف‌ شد و به‌ پيروزيهاي‌ بزرگي‌ نايل‌ آمد و آيين‌ مقدس‌ دراغلب‌ ن قاط‌ شبه‌ جزيره‌ عربستان‌ استقرار يافت‌ و موجب‌ گرايش‌ و گروش‌ گروه‌گروه‌ افرادي‌ گرديد كه‌ با حقايق‌ دين‌ مبين‌ آشنا مي‌شدند و با رغبت‌ تمام‌اسلام‌ مي‌آوردند. آن‌ بزرگوار در نخستين‌ روز محرم‌ سال‌ هفتم‌ هجري‌ با اعزام‌سفيران‌ و ارسال‌ نامه‌ها براي‌ زمام داران‌ ايران‌، روم‌، مصر، حبشه‌، غسان‌، شام‌و يمامه‌(1)، دعوت‌ جهاني‌ به‌ توحيد و اسلام‌ را آغاز فرمود. اين‌ برنامه‌متعاقبا به‌ همه‌ پيشوايان‌، فرقه‌ها، مذهبها و ملتها تا نزديك‌ چهل‌ مورد ادامه‌يافت‌. اغلب‌ فرستادگان‌ افرادي‌ بودند كه‌ با زبان‌ مردم‌ آن‌ سرزمينها آشنا بودند،با گسترش‌ روزافزون‌ اسلام‌ و گروش‌ افرادي‌ كه‌ با زبان‌ وحي‌ آشنا نبودند، ضرورت‌درك‌ مفاهيم‌ آيات‌ و فراگيري‌ احكام‌ لزوم‌ ترجمه‌ را محرز مي‌ساخت‌؛ صحابي‌ خاص‌سلمان‌ فارسي‌(2) نخستين‌ كسي‌ است‌ كه‌ با اجازت‌ پيامبر اكرم‌(ص‌) بدين‌ مه م‌پرداخت‌. انجام‌ اين‌ امر از جهات‌ گوناگون‌ كاري‌ بس‌ خطير و مشكل‌ مي‌نمود، وحي‌الهي‌ است‌ در اوج‌ اعجاز و نهايت‌ ايجاز قرار دارد، در حد اعلاي‌ فخامت‌، فصاحت‌و بلاغت‌ مي‌باشد در زباني‌ است‌ كه‌ به‌ آن‌ وحي‌ نازل‌ شده‌ است‌، داراي‌ فسحت‌و وسعت‌ بي‌ همانن دي‌ است‌؛ كلام‌ خالق‌ متعال‌ است‌، باز گفتن‌ آن‌ به‌ زبان‌مخلوق‌ امري‌ است‌ بس‌ دشوار، تفاوت‌ از زمين‌ تا آسمان‌ است‌، برگرداندن‌ آن‌براي‌ هيچ‌ كس‌ در هيچ‌ مكاني‌ و هيچ‌ دوراني‌ آن‌ گونه‌ كه‌ بايد و شايد مقدور وميسر نبوده‌ است‌، مروري‌ بر ترجمه‌هاي‌ موجو د از هر زمان‌ در هر لهجه‌ و زبان‌بهترين‌ گواه‌ اين‌ مدعاست‌، كساني‌ كه‌ با ايمان‌ و اخلاص‌ بدين‌ مهم‌ پرداخته‌اندبا تمام‌ وجود به‌ عجز و ناتواني‌ خويش‌ اذعان‌ كرده‌اند. افرادي‌ كه‌ دست‌ به‌كار ترجمه‌ قرآن‌ مي‌زنند بايد: 1ـ در زبان‌ عرب‌ تبحركامل‌ داشته‌ باشند. 2ـ صرف‌ و نحو و رمز وراز دقيق‌ آنها را در تمام‌ موارد به‌ خوبي‌ بشناسند و بدانند. 3ـ با اصطلاحها وتعابير خاص‌ و قواعد و قوانين‌ معاني‌ و بيان‌ آشنا باشند. 4ـ تفسيرهاي‌ معتبر رابخوبي‌ بشناسند و نحوه‌ مراجعه‌ و ارتباط‌ و تبادل‌ نظر با اهل‌ فن‌ را بدانند. 5ـ با معارف‌ ديني‌ ومفاهيم‌ عقيدتي‌، فقهي‌، احكام‌، احاديث‌ و اخبار موثق‌ به‌ خوبي‌ آشنا باشند. 6ـ به‌ سوابق‌ تاريخي‌و منطقه‌ جغرافيايي‌ اديان‌ و پيامبران‌ پيشين‌ و دوران‌ اوليه‌ اسلام‌ آگاهي‌دقيق‌ داشته‌ باشند. 7ـ در همه‌ موارد بانهايت‌ احتياط‌ امانت‌ را رعايت‌ كنند. 8ـ در بيان‌ عبارات‌با به‌ كار بردن‌ واژه‌هاي‌ مناسب‌ در ساختاري‌ جالب‌ عظمت‌ و شكوه‌ اصل‌ را حفظ‌كنند تا جمله‌ها مبهم‌ و سست‌ و بي‌ روح‌ جلوه‌ نكند. 9ـ داراي‌ هدفي‌ عالي‌و مقدس‌ باشند، بكوشند تا با اهتمام‌ تمام‌ مفاهيم‌ آيات‌ الهي‌ را به‌ نيكوترين‌وجه‌ به‌ ديگران‌ ابلاغ‌ نمايند و افرادي‌ را كه‌ در بي‌ خبري‌ به‌ سر مي‌برندآگاهي‌ بخشند. 10ـ مفاهيم‌ عاليه‌آيات‌ را به‌ خوبي‌ درك‌ كنند و بتوانند در جمله‌ هايي‌ شيوا با رعايت‌ همه‌ اصول‌و قوانين‌ به‌ گونه‌اي‌ بازگو كنند كه‌ هيچ‌ اشكال‌ و ابهامي‌ براي‌ خواننده‌ پيش‌نيايد و به‌ آساني‌ و راحتي‌ به‌ معنا و مقصود پي‌ ببرد. 11ـ از به‌ كار بردن‌كلمه‌ها و لغتهاي‌ نامتناسب‌ و نامأنوس‌ بپرهيزند. 12ـ به‌ همه‌ نكات‌ وقواعد دستوري‌ و نگارشي‌ زبان‌ ترجمه‌ كاملاً اگاه‌ باشند. 13ـ در پرداختن‌ جمله‌ها؛استعداد، ذوق‌ و ابتكار داشته‌ باشند تا عبارات‌ سنجيده‌، روان‌، روشن‌، رسا وشيوا باشند. 14ـ احاطه‌ كامل‌ به‌معاني‌ لغات‌ در هر دو زبان‌ داشته‌ باشند تا در آوردن‌ معادل‌ واژه‌ها در جاي‌خود درنمانند. 15ـ از اظهار فضل‌ وآوردن‌ واژه‌ها و اصطلاحهايي‌ كه‌ جنبه‌ تخصصي‌ و فني‌ دارد و جز معدودي‌ اهل‌ فن‌در نمي‌يابند خودداري‌ كنند. 16ـ از آميختن‌ هركلمه‌ يا جمله‌ توضيحي‌ يا تفسيري‌ با اصل‌ كلمه‌ خودداري‌ كنند و در صورت‌ لزوم‌به‌ نحوي‌ مشخص‌ سازندتا خواننده‌ افزوده‌ها را بشناسد. 17ـ آن‌ جا كه‌ ضرورت‌ايجاب‌ كند موارد توجيهي‌ كلمه‌اي‌ را در پرانتز، توضيحات‌ كوتاه‌ و مختصر را درپايين‌ صفحه‌ و مسائل‌ تفسيري‌ و تاريخي‌ لازم‌ را در پايان‌ به‌ طور مشخص‌ و متقن‌با شماره‌ درج‌ كنند تا نكته‌ و مطلبي‌ مبهم‌ و ناگفته‌ نماند و حجت‌ تمام‌ شود وراه‌ بر تفسير و تأويلهاي‌ بي‌ اساس‌ مغرضانه‌، و منحرف‌ كننده‌ بسته‌ شود. 18ـ از ترجمه‌ «الله‌»خودداري‌ شود همه‌ جا و در هر مورد عيناً درج‌ نمايند و توجه‌ داشته‌ باشند كه‌«الله‌» نام‌ متعالي‌ خاص‌ حق‌ تعالي‌ و اسم‌ اعظم‌ الهي‌ است‌ شايسته‌ و سزاوارنيست‌ كه‌ در هيچ‌ جا و هيچ‌ زبان‌ و لهجه‌اي‌ كلمه‌اي‌ ديگر را كه‌ در مواردمختلف‌ به‌ كار رفته‌ است‌ به‌ جاي‌ آن‌ قرار دهند ـ هدف‌ اصلي‌، ابلاغ‌، القا،تذكار و تكرار اين‌ كلمه‌ مقدس‌ است‌. همه‌ ترجمه‌ هايي‌ كه‌در زمان‌ و در هر جا به‌ هر زبان‌ و لهجه‌اي‌ صورت‌ گرفته‌ ناصواب‌ و نابجاست‌ وهمه‌ داراي‌ معنا و مفهومي‌ عام‌ از رب‌ النوع‌ يا معبودي‌ مي‌باشند و در بسياري‌موارد به‌ صورت‌ جمع‌ يا مركب‌ آمده‌اند. بايد كوشيد تا اين‌اشتباه‌ تكرار نشود و ادامه‌ نيابد. در مواردي‌ فقط‌ مي‌توان‌ از كلمه‌هاي‌:آفريدگار، آفريننده‌ و پروردگار كه‌ دلالت‌ بر ذات‌ اقدس‌ باريتعالي‌ دارد استفاده‌كرد در زبان‌ فارسي‌ كه‌ از ابتدا بدان‌ توجه‌ نشده‌ به‌ «خدا» ترجمه‌ كرده‌اند وحال‌ آن‌ كه‌ اين‌ كلمه‌ در موارد گوناگون‌ به‌ صورتهاي‌ مختلف‌ وجود دارد: 1- به‌ صورت‌ جمع‌:خدايان‌، خداوندان‌ ـ خداوندگاران‌ ـ 2- در اول‌ كلمه‌ مركب‌: خداينامه‌ - خدايگان‌3- در آخر كلمه‌ مركب‌: خانه‌ خدا،ده‌ خدا، ناوخدا، دژخدا، كابل‌ خدا، توران‌ خدا، كشور خدا ـ زابل‌ خدا (3)...كه‌هيچ‌ كدام‌ ربطي‌ به‌ اسم‌ جلاله‌ «الله‌» ندارد. 19ـ از ترجمه‌ و تغييراسامي‌ خاص‌، اسامي‌ سوره‌ها، اعلام‌ و اصطلاحها خودداري‌ كنند و در مواردي‌ كه‌لازم‌ باشد در پايين‌ صفحه‌ يا در پايين‌ توضيح‌ دهند. لزوم‌ و اهميت‌ ترجمه‌ قرآن‌ مجيد كلام‌ الهي‌است‌ آفريدگار متعال‌ با بندگان‌ سخن‌ مي‌گويد، طرف‌ خطاب‌ بندگان‌ مي‌باشند قرنهامي‌گذرد كه‌ قرآن‌ در برابر مسلمانها قرار دارد با آن‌ محشورند، از آن‌ تبرك‌ مي‌جويند،بر سر و ديده‌ مي‌گذارند، در سينه‌ و در آغوش‌ دارند، خانه‌ و كاشانه‌ ه يچ‌مسلماني‌ نيست‌ كه‌ قرآنهاي‌ متعدد در اندازه‌هاي‌ گوناگون‌ در آن‌ وجود نداشته‌باشد، در خلوت‌ و جلوت‌ همدم‌، و در حضر و سفر همراه‌ است‌ از بدو تولد تا آخرين‌لحظه‌هاي‌ حيات‌ آياتش‌ در گوش‌ همگان‌ طنين‌ انداز است‌، اما متأسفانه‌ با اين‌همه‌ اغلب‌ سخت‌ با آن‌ بيگانه‌ و بسيار از آن‌ دور و مهجورند، جلسه‌هاي‌ فراوان‌تلاوت‌ قرآن‌، در مساجد و خانه‌ها همه‌ هفته‌ و در ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ روزها وشبها بر قرار است‌، براي‌ درست‌ خواندن‌ و رعايت‌ نكات‌ دقيق‌ تجويد، ترتيل‌ و حفظ‌آيه‌هاي‌ كريمه‌ كوشش‌ بسيار صورت‌ مي‌گير د ولي‌ كمتر به‌ درك‌ و فهم‌ معنا ومفهوم‌ آنها توجه‌ دارند، بهترين‌ دليل‌ بر اين‌ مدعا، آن‌ است‌ كه‌ بسياري‌ ازآيه‌ها دلالت‌ بر امر صريح‌ يا نهي‌ اكيد دارد، يا نويد به‌ بهشت‌ و نعمتهاي‌ آن‌است‌، يا وعيد از دوزخ‌ و عقوبتهاي‌ آن‌ يا بيان‌ قيامت‌ و كتاب‌ و ح ساب‌ و سنجش‌و اعمال‌ است‌ كه‌ با آب‌ و تاب‌ تلاوت‌ مي‌شود و كوچكترين‌ اثري‌ از تنبه‌ وانفعال‌ در حاضران‌ مشاهده‌ نمي‌شود، بلكه‌ اغلب‌ تحت‌ تأثير آهنگ‌ موزون‌ و آواي‌دلنشين‌ تلاوت‌كننده‌ قرار مي‌گيرند و نظاره‌ گر رخسارخواننده‌ و شنونده‌ كلام‌الهي‌ مي‌باشن د، احساس‌ لذت‌ و انبساط‌ خاطر مي‌نمايند و بي‌ اختيار احسنت‌، احسنت‌مي‌گويند و البته‌ در نهايت‌ بي‌ خبري‌ از معنا و مفهوم‌ و مدلول‌ آيه‌ها. براي‌مثال‌ سوره‌ مباركه‌ تكوير كه‌ توسط‌ يكي‌ از قراء معروف‌ با سبك‌ و لحني‌ خاص‌قرائت‌ شده‌ و بر روي‌ نوار ضبط‌ كر ده‌اند مورد علاقه‌ بسيار نوجوانان‌ مي‌باشد،آن‌ را با همين‌ شيوه‌ مكرر مي‌خوانند و مورد تحسين‌ واقع‌ مي‌شوند. به‌ نظر مي‌رسدكه‌ خواننده‌ها و شنونده‌ها به‌ معنا و مفهوم‌ و مدلول‌ آيه‌ها توجه‌ ندارند و ازآن‌ بي‌ خبرند و حال‌ آن‌ كه‌ اين‌ سوره‌ مباركه‌ كه‌ ن مايانگر صحنه‌ قيامت‌ وعرصات‌ محشر است‌ اگر صاحبدلي‌ آگاه‌ حضور داشته‌ باشد، و توجه‌ كند و معنا مفهوم‌آن‌ را دريابد اين‌ چنين‌ بي‌ اعتنا نمي‌ماند چنان‌ كه‌ بوده‌اند اشخاصي‌ چون‌عكرمه‌ (4) كه‌: «هنگامي‌ كه‌ مصحف‌ را گشودي‌ با تكرار جمله‌ «هذا كلام‌ ربي‌»بي
هوش‌ و مدهوش‌ شدي‌» يا فضيل‌ بن‌ عياض‌(5) كه‌ با شنيدن‌: «الم‌ يأن‌ للذين‌امنوا ان‌ تخشع‌ قلوبهم‌ لذكر الله‌.»،(حديد 16) از راهي‌ كه‌ در تباهكاري‌ وهوسراني‌ پيش‌ گرفته‌ بود روي‌ گردانيد و در مسير صواب‌ و صلاح‌ قرار گرفت‌ و آن‌چنان‌ پيش‌ رفت‌ كه‌ در زمره
‌ عرفا و اوليا در آمد و فرزندي‌ پرورد به‌ نام‌ علي‌(6)كه‌ در مسجدالحرام‌ از شنيدن‌ «وتري‌ المجرمين‌ يومئذ مقرنين‌ في‌ الاصفاد،سرابيلهم‌ من‌ قطران‌ و تغشي‌ وجوههم‌ النار»(ابراهيم‌ 50) از خوف‌ در دم‌ جان‌بداد ـ بايد انديشيد كه‌ اين‌ اختلاف‌ ميان‌ دو گروه‌
از كجا ايجاد مي‌شود ـ بي‌ترديد يكي‌ از آنها بي‌ توجهي‌ به‌ عظمت‌ كلام‌ الهي‌ و شناخت‌ متكلم‌ است‌ ديگرنداشتن‌ حضور قلب‌، تدبر، تفكر و درك‌ و فهم‌ مسائل‌ و موارد. بايد از هر چه‌ مانع‌فهم‌ و درك‌ است‌ دوري‌ جست‌ و در همه‌ احوال‌ خود را مخاطب‌ دانست‌ و اوا مر رااطاعت‌ كرد و از نواهي‌ احتراز نمود از مسائل‌ پندآموز پند گرفت‌، تا در روح‌ وجسم‌ اثر گذارد، و بي‌ اعتنا باقي‌ نماند. لازم‌ است‌ افكار، عقايد و اعمال‌ خودرا در موارد گوناگون‌ سنجيد و ارزيابي‌ كرد تا دانست‌ در چه‌ حال‌ و چه‌ مرحله‌بايد كارهايي‌ كرد كه ‌ به‌ آن‌ امر شده‌ يا پرهيز كرد از آنچه‌ كه‌ مورد نهي‌ قرارگرفته‌ است‌ و موارد و مسائل‌ فراوان‌ ديگر. و در هر حال‌ مهمتر و لازمتر از هرچيز دريافت‌ مفهوم‌ كلام‌ الهي‌ است‌، كساني‌ كه‌ آشنايي‌ به‌ زبان‌ وحي‌ ندارندبايستي‌ دسترسي‌ به‌ ترجمه‌اي‌ جامع‌ و كامل ‌ پيدا كنند تا ضمن‌ برخورداري‌ ازتلاوت‌ آيه‌ها آن‌ گونه‌ كه‌ لازم‌ است‌ و بايد به‌ معنا و مفهوم‌ آنها پي‌ ببرندو به‌ وظايف‌ مسلماني‌ خويش‌ آن‌ چنان‌ كه‌ سزاوار است‌ آشنا شوند و عمل‌ كنند ؛به‌ همين‌ سبب‌ تعليم‌ و تعلم‌ در هر حال‌ و در هر زماني‌ بر هر فرد مسلمان‌ فرض‌و واجب‌ شمرده‌ شده‌ است‌ به‌ ناچار براي‌ درك‌ معنا و مقصود دانستن‌ ترجمه‌ آيه‌هاضرورت‌ پيدا كرد، دانشمندان‌ هر محل‌ بدين‌ مهم‌ پرداختند و خطاطان‌ به‌ صورتهاي‌مختلف‌ آنها را ثبت‌ و ضبط‌ كردند. متأسفانه‌ بسياري‌ از آنها در اثر عوامل‌گوناگون‌ از بين‌ رفته‌ است‌ و مقداري‌ از آنها به‌ طور معجزه‌ آسايي‌ در گنجينه‌اي‌گرانقدر در حريم‌ حرم‌ مطهر حضرت‌ امام‌ رضا عليه‌ آلاف‌ التحية‌ والثناء ازدستبرد حوادث‌ و آفات‌ مصون‌ مانده‌ است‌ كه‌ اثري‌ ارزشمند به‌ نام‌ «فرهنگنامه‌قرآني‌» بر اساس‌ 142 نسخه‌ خطي‌ ق ديم‌ برابرهاي‌ فارسي‌ با واژه‌هاي‌ كهن‌ درگروه‌ فرهنگ‌ و ادب‌ بنياد پژوهشهاي‌ اسلامي‌ تدوين‌ و منتشر شده‌ است‌، اين‌ اثربهترين‌ نمونه‌ و نمايانگر گسترش‌ آيين‌ مقدس‌ اسلام‌ و رسوخ‌ و نفوذ كلام‌ الهي‌در شرق‌ دنياي‌ اسلام‌ مي‌باشد. از ابتدا ترجمه‌ها درزير آيه‌ها كلمه‌ به‌ كلمه‌ درج‌ مي‌شود كه‌ در بعضي‌ موارد براي‌ خواننده‌ كارسازو كافي‌ به‌ نظر نمي‌رسيد. در نيم‌ قرن‌ اخير ترجمه‌ها از زير آيه‌ها بيرون‌ آمد ودر صفحه‌ مقابل‌ قرار گرفت‌ كه‌ بعضي‌ از آنها توأم‌ با توضيح‌ و تفسير به‌صورت هاي‌ گوناگون‌ براساس‌ برداشت‌ و سليقه‌ و ذوق‌ و دانستنيهاي‌ مترجم‌ تدوين‌شده‌ است‌، بيشتر آنهاكاري‌ فردي‌ و معدودي‌ جمعي‌ مي‌باشد، ناشران‌ به‌ انتشارآنها همت‌ گماشته‌ و سود برده‌اند. در سالهاي‌ اخيرموجباتي‌ پيش‌ آمده‌ تا ترجمه‌ها مورد نقد و بررسي‌ و ارزيابي‌ قرار گيرد كه‌ امري‌مطلوب‌ و مفيد است‌، اين‌ نقد و بررسي‌ معارضات‌ و مشاجرات‌ قلمي‌ جالب‌ و اساسي‌ايجاد كرد. مروري‌ بر نقدهاي‌ موجود محقق‌ ساخت‌ كه‌ كارترجمه‌ قرآن‌ كار هر كس‌ ويك ‌ تن‌ نيست‌ هر چند داراي‌ سوابق‌ ممتد، احاطه‌ كافي‌ و دقت‌ و مهارت‌ باشد. جا به‌ جا كردن‌ وبرگرداندن‌ ثقل‌ اكبر كار هر پهلوان‌ هر چند به‌ خيال‌ خود نيرومند و توانا باشدنخواهد يود. تجربه‌ نيز نشان‌ داده‌ كه‌ كار دستجمعي‌ هم‌ آن‌ گونه‌ كه‌ بايد وشايد موفق‌ نبوده‌ است‌ چون‌ در اين‌ مقال‌ مجال‌ نقل‌ اظهار نظرها و نقد وبررسيها نيست ‌ علاقه‌مندان‌ مي‌توانند به‌ مندرجات‌ آثار محققانه‌ قرآن‌ پژوهي‌ ومجله‌هاي‌: نشر دانش‌ سال‌ سوم‌ شماره‌(3)، مترجم‌ سال‌ اول‌ شماره‌ 1 و سال‌ دوم‌شماره‌هاي‌ 5 و 6 و سال‌ سوم‌ شماره‌هاي‌ 10،11 و 12 و بينات‌ سال‌ اول‌ شماره‌ 3مراجعه‌ نمايند. در اين‌ جا براي‌نمونه‌ قسمتي‌ از مقدمه‌ اثري‌ كه‌ ترجمه‌اي‌ تفسيري‌ است‌ و در سال‌ 1369 منتشرشده‌ است‌ نقل‌ مي‌شود: «با مراجعه‌ به‌تفسيرها و ترجمه‌ها مي‌بينيم‌ كه‌ برخي‌ آيات‌ قرآن‌ از نظر معنا و مفهوم‌ آن‌روشن‌ نيست‌ و دانشمندان‌ اسلامي‌ در فهم‌ آنها به‌ اختلاف‌ و پراكندگي‌ سخن‌ گفته‌اندپذيرفتن‌ اين‌ پراكندگي‌ و اختلاف‌ بي‌ آن‌ كه‌ به‌ حل‌ آن‌ موفق‌ شده‌ باشند، به‌من زله‌ آن‌ است‌ كه‌ در بلاغت‌ قرآن‌ ترديد كرده‌ باشند، در حالي‌ كه‌ بلاغت‌ قرآن‌قابل‌ ترديد نخواهد بود و اين‌ اختلاف‌ و پراكنده‌ گويي‌ از كمي‌ تدبر و تحقيق‌صحابه‌ و تابعين‌ صدر اول‌ ناشي‌ شده‌ است‌ كه‌ ديگران‌ را هم‌ به‌ دنبال‌ خودكشانده‌اند نه‌ آن‌ كه‌ نق صي‌ در جمله‌ بندي‌ و القاء معاني‌ وجود داشته‌ باشد.اين‌ اختلالات‌ علل‌ مختلفي‌ دارد و از جمله‌ گاهي‌ نقص‌ تحصيلات‌ و بي‌اطلاعي‌ ازفرهنگ‌ عرب‌ است‌ و گاهي‌ بي‌ اطلاعي‌ از تاريخ‌ اسلام‌، شناخت‌ واقعيتها را دچارابهام‌ و ترديد كرده‌ است‌». در ادامه‌ با درج‌ ترجمه‌ آيه‌هايي‌، اشتباههايي‌ راكه‌ از جهات‌ مختلف‌ مرتكب‌ شده‌اند به‌ تفصيل‌ برشمرده‌ و در پايان‌ مي‌افزايد:«از اين‌ نمونه‌ اشتباهات‌ در سوره‌هاي‌ قرآني‌ خصوصاً سوره‌ انفال‌ فراوان‌ است‌به‌ هر حال‌ ترجمه‌اي‌ را كه‌ اينك‌ از نظر خوانندگان‌ مي‌گذرانم‌ بعد از چهل‌ سال‌مطالعه‌ مداوم‌ و مراجعه‌ به‌ تاريخ‌ صحيح‌ و الهام‌ گرفتن‌ از احاديث‌ صحيح‌ اهل‌بيت‌ به‌ اين‌ صورتي‌ كه‌ ملاحظه‌ مي‌شود پرداخته‌ام‌ و تفسير ساده‌ آن‌ را باترجمه‌ قرآن‌ هماهنگ‌ و يكزبان‌ آورده‌ام‌ باشد كه‌ با آرامش‌ خاطر مطالعه‌ آن‌دنبال‌ شود و كسي‌ در فهم‌ مطالب‌ درجا نزند و عقبگرد نكند تا پرانتزها را پيداكند. نويسنده‌ اميد مي‌برد كه‌ پروردگار عزت‌ اين‌ ترجمه‌ را بپروراند و همگان‌ رااز مطالعه‌ آن‌ بهره‌مند سازد...»(7) درباره‌ همين‌ اثر دركتاب‌ «قرآن‌ پژوهي‌» كه‌ شامل‌ هفتاد بحث‌ و تحقيق‌ قرآني‌ است‌. در پايان‌ بحث‌و نقد بيست‌ صفحه‌اي‌ پيرامون‌ آن‌ چنين‌ آمده‌: «بيش‌ از اين‌ تفصيل‌ و تصديع‌نمي‌دهم‌، اين‌ 50 نكته‌ انتقادي‌ از 114 صفحه‌ اين‌ ترجمه‌ برگزيده‌ شد عمر نوح‌و صبر ايوب‌ و محنت‌ كشي‌ يعقوب‌ و يونس‌ (ع‌) بايد داشت‌ تا يك‌ دور اين‌ ترجمه‌غريب‌ را مطالعه‌ و با متن‌ مقدس‌ قرآن‌ مقابله‌ كرد.»(8) در شماره‌ 10 مجله‌مترجم‌ سال‌ سوم‌، راجع‌ به‌ همين‌ اثر تحت‌ عنوان‌: «ترجمه‌ اسف‌انگيز از قرآن‌كريم‌» پس‌ از نقد و بررسي‌ و نقل‌ قسمتهايي‌ اين‌ چنين‌ نوشته‌ شده‌:«با توجه‌ به‌آنچه‌ گذشت‌ اين‌ ضرورت‌ احساس‌ مي‌شود كه‌ مسؤولين‌ ذي‌ صلاح‌ جهت‌ كتب‌ منتشره‌د قت‌ بيشتري‌ مبذول‌ دارند و از انتشار مجدد اين‌ ترجمه‌ كه‌ با آبروي‌ قرآن‌ بازي‌مي‌كند جلوگيري‌ به‌ عمل‌ آورده‌ و نشر آن‌ را توقيف‌ نمايند.» به‌ هر حال‌ اين‌معارضه‌ و مناقشه‌ بسيار به‌ جا و به‌ موقع‌ و لازم‌ است‌، هر چند انتقادها دقيقترو مستدل‌تر باشد، سازنده‌تر است‌، نقد و بررسيهايي‌ كه‌ اخيراً در اين‌ امر مهم‌به‌ نحو بي‌ سابقه‌اي‌ انجام‌ شده‌ يكي‌ از بركات‌ اين‌ عصر و زمان‌ است‌ و اميدمي‌رو د هر چه‌ زودتر به‌ اين‌ تشتت‌ و نابساماني‌ خاتمه‌ داده‌ شود و كلام‌ الهي‌آن‌ گونه‌ كه‌ سزاوار است‌ و در خور شأن‌ اين‌ كتاب‌ آسماني‌ است‌ به‌ فارسي‌ترجمه‌ و در دسترس‌ علاقه‌مندان‌ قرار گيرد و با بهره‌ مندي‌ از آن‌ براي‌ تهيه‌ترجمه‌هايي‌ به‌ ساير زبانها اق دامي‌ جدي‌ و اساسي‌ كرد، انجام‌ اين‌ مهم‌ بر همه‌افراد آگاه‌ و توانا فرض‌ است‌. پي‌ نوشتها ومآخذ:
1ـ مكاتيب‌ الرسل‌ 32و 55؛ تاريخ‌ يعقوبي‌، ج‌ 1، ص‌ 442.
2ـ المبسوط‌ ج‌ 1، ص‌37. 3ـ لغت‌ نامه‌ دهخدا. 4ـ كيمياي‌ سعادت‌، ج‌1، ص‌ 243. 5ـ روضات‌ الجنات‌ ج‌6، ص‌ 19. 6ـ حبيب‌ السير. 7ـ معاني‌ القرآن‌،مقدمه‌. 8ـ قرآن‌ پژوهي‌، ص‌401. Golestan Quran Weekly, Serial 149, N 105
32
تفاسير منسوب‌ به‌ اهل‌ بيت‌ (ع‌)
ا.م‌.موسوي‌ به‌ استثناي‌ صحيفة‌ مباركه‌سجاديه‌، كه‌ ادعية‌ حضرت‌ سجاد عليه‌السلام‌ و نيز نهج‌البلاغه‌ سخنان‌اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام‌، گرد آوردة‌ شريف‌ رضي‌، چندين‌ رساله‌ و كتاب‌، به‌عناوين‌ مختلف‌ به‌ ائمه‌ عليهم‌السلام‌ نسبت‌ داده‌ مي‌شود. اين‌ كتابها ازديرباز ج سته‌ و گريخته‌ مورد بحث‌ وبررسي‌ قرار مي‌گرفتند و دربارة‌ صحت‌ و ضعف‌آنها ميان‌ ارباب‌ نظر بحث‌ و گفتگو بوده‌ است‌. مراد از كتابهاي‌ ائمه‌عليهم‌السلام‌، تنها كتابهايي‌ نيست‌ كه‌ نام‌ يكي‌ از ائمه‌ عليهم‌السلام‌ را به‌دنبال‌ داشته‌ و يا به‌ نام‌ آن‌ حضرت‌ شناخته‌ شده‌، مثل‌: فقه‌الرضا (عليه‌السلام‌)،مصباح‌ الشريعه‌ و... بلكه‌ شامل‌ رساله‌ها و كتابهايي‌ مي‌شود كه‌ به‌ ح سب‌ ظاهر،به‌ شخص‌ ديگري‌ نسبت‌ داده‌ مي‌شود، ولي‌ در حقيقت‌، تمام‌ آن‌ يك‌ روايت‌ از يك‌امام‌ معين‌ است‌. اينگونه‌ كتابها رانيز در اينجا مورد بحث‌ قرار مي‌دهيم‌، و از اين‌ قبيل‌ است‌: رساله‌ علل‌ الشرايع‌فضل‌ بن‌ شاذان‌، كه‌ به‌ حسب‌ ظاهر از فضل‌ است‌، ولي‌ در آخر آن‌ تصريح‌ مي‌كند،تمام‌ مضامين‌ كتاب‌ را از حضرت‌ رضا عليه‌السلام‌ در مجالس‌ متعدد شنيده‌ است‌. 1. رسالة‌ المحكم‌ والمتشابه‌ گفته‌ مي‌شود مرحوم‌سيد مرتضي‌ آن‌ را نوشته‌، كه‌ ايشان‌ نيز آن‌ را از تفسير مرحوم‌ نعماني‌ گرفته‌است‌، ولي‌ كتاب‌ به‌ صورت‌ يك‌ روايت‌ واحده‌، با ذكر سلسله‌ سند به‌اميرالمومنين‌ عليه‌السلام‌ منتهي‌ مي‌شود، و آن‌ را جزء رساله‌ها و كتابهاي‌منسوب‌ به‌ اهل‌ بيت‌ عليهم‌السلام‌ مي‌دانيم‌. اين‌ كتاب‌ به‌ نام‌«رسالة‌المحكم‌ و المتشابه‌» به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. مرحوم‌ مجلسي‌ تمام‌ آن‌ را،در بخش‌ قرآن‌ بحارالانوار درج‌ نموده‌ است‌. كتاب‌ مذكور حاوي‌مقدمه‌ كوتاهي‌ در دو صفحه‌ است‌ و حدود يك‌ صفحه‌ از امام‌ صادق‌ عليه‌السلام‌سخني‌ دربارة‌ ارزش‌ قرآن‌، و اينكه‌ افرادي‌ با عدم‌ معرفت‌ به‌ كنه‌ قرآن‌ واقسام‌ و انواع‌ آيات‌ آن‌، مرتكب‌ اشتباهات‌ بزرگي‌ در تفسير و تأويل‌ كلام‌اللّه‌شده‌ان د نقل‌ شده‌، پس‌ از آن‌ حضرتش‌ عليه‌السلام‌ سخناني‌ از اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام‌در مورد اقسام‌ آيات‌ قرآن‌، و شرح‌ مفصل‌ مطالبي‌ كه‌ از قرآن‌ در شئون‌ مختلف‌استفاده‌ مي‌شود، نقل‌ مي‌فرمايد. ظاهر عبارات‌ مشعر به‌اين‌ است‌ كه‌ از اينجا تا آخر كتاب‌، همگي‌ از سخنان‌ حضرت‌ مولا عليه‌السلام‌است‌. در چند قسمت‌ ـ در اثناء كتاب‌ ـ نام‌ اميرالمؤمنين‌ عليه‌السلام‌ تكرار شده‌،كه‌ تأكيدي‌ بر انتساب‌ كلي‌ كتاب‌ به‌ آن‌ حضرت‌ باشد. اينك‌ به‌ بررسي‌تشخيص‌ مؤلف‌ كتاب‌ در سه‌ بخش‌ مي‌پردازيم‌: تا آنجا كه‌ شواهدموجود حكايت‌ دارد، از قرن‌ دهم‌ به‌ بعد اين‌ رساله‌ به‌ مرحوم‌ سيدمرتضي‌ نسبت‌داده‌ شده‌، و به‌ نظر مرحوم‌ صاحب‌ ذريعه‌، از زمان‌ مرحوم‌ مجلسي‌ و شيخ‌ حرعاملي‌ اين‌ كتاب‌ به‌ نام‌ ايشان‌ اشتهار يافته‌ است‌. بهر حال‌ اشتهارانتساب‌ كتاب‌ به‌ سيد مرتضي‌ از قرن‌ دهم‌ به‌ بعد، به‌ هيچ‌ وجه‌ جاي‌ انكارنيست‌، اما متأسفانه‌ در مصادر و مدارك‌ قبل‌ از آن‌، نامي‌ از اين‌ كتاب‌ جزءتأليفات‌ مرحوم‌ سيد مرتضي‌ نمي‌بينيم‌: سيد مرتضي‌ در سال‌417 (حدود بيست‌ سال‌ قبل‌ از وفات‌) به‌ محمد بن‌ محمد بصروي‌، مي‌گويد نام‌تأليفات‌ وي‌ را بنويسد، كه‌ در آن‌، نام‌ اين‌ رساله‌ نيامده‌ است‌. شايد سيدمرتضي‌ آن‌ را پس‌ از اين‌ تاريخ‌ تأليف‌ نموده‌ باشد. همچنين‌ مرحوم‌ شيخ‌طوسي‌ در فهرست‌، و مرحوم‌ نجاشي‌ در فهرست‌ خود، كه‌ هر دو از شاگردان‌ معروف‌سيد مرتضي‌ بوده‌اند نامي‌ از اين‌ كتاب‌ نبرده‌اند و مرحوم‌ ابن‌ شهر آشوب‌ (متوفي‌588) نيز در معالم‌العلماء نامي‌ از كتاب‌ مذكور، جزء تاليفات‌ سيد نمي‌برد. علاوه‌ بر اين‌ شيوه‌ادبي‌ سيد مرتضي‌، و سبك‌ استدلالات‌ علمي‌ او، در خلال‌ كتب‌ ادبي‌ و علمي‌ اوكاملاً واضح‌ است‌، و رساله‌ فعلي‌ نه‌ به‌ متانت‌ سبك‌ ادبي‌ سيد است‌، و نه‌ باروش‌ استدلال‌ او تطابق‌ دارد. اما عدم‌ تشابه‌ آن‌به‌ سخنان‌ حضرت‌ علي‌ عليه‌السلام‌، و اصولاً سبك‌ آن‌ را مي‌توان‌ با نقل‌ بعضي‌عبارات‌ روشن‌ نمود. پس‌ مؤلف‌ آن‌ كيست‌؟ 1. مرحوم‌ نعماني‌مؤلف‌ آن‌ باشد، همانطور كه‌ ظاهراً اول‌ رساله‌ است‌، و توضيح‌ آن‌ گذشت‌. 2. شخصي‌ غير از سيدمرتضي‌ معروف‌، كه‌ همين‌ نام‌ يا لقب‌ را داشته‌، آن‌ را جمع‌آوري‌ كرده‌ و خطبه‌كوتاهي‌ در ابتداي‌ آن‌ افزوده‌، و بعدها اشتباهاً به‌ نام‌ سيد مرتضي‌ معروف‌اشتهار يافته‌ است‌. خلاصه‌: 1. عدم‌ انتساب‌ رساله‌محكم‌ و متشابه‌ به‌ عنوان‌ عين‌الفاظ‌ روايت‌ يا رواياتي‌ ـ به‌ ائمه‌ عليهم‌السلام‌تقريباً قطعي‌ است‌. 2. عدم‌ انتساب‌ آن‌به‌ مرحوم‌ سيد مرتضي‌ نيز تقريباً قطعي‌ است‌. 3. احتمال‌ انتساب‌ آن‌به‌ مرحوم‌ نعماني‌ - تاليفاً يا روايه‌ - اگر چه‌ چندان‌ قوي‌ نيست‌، ولي‌ احتمال‌ضعيفي‌ هم‌ نيست‌. 4. احتمال‌ انتساب‌رساله‌ سعدبن‌ عبداللّه‌ به‌ ايشان‌، بسيار ضعيف‌ است‌. 5. احتمال‌ تأثيرتفسير حسن‌ بن‌ علي‌ بطائني‌ و يا پدرش‌، بر اين‌ دو رساله‌ تا حدودي‌ واضح‌ است‌. تفسير امام‌ حسن‌عسكري‌ (عليه‌السلام‌) كتابي‌ است‌ كه‌ ازنيمه‌ دوم‌ قرن‌ چهارم‌، در اوساط‌ علمي‌ انتشار. و به‌ حضرت‌ امام‌ حسن‌ عسكري‌سلام‌اللّه‌عليه‌، يازدهمين‌ پيشواي‌ معصوم‌ شيعه‌ منتسب‌ است‌. اين‌ كتاب‌ اضافه‌ برنسخه‌هاي‌ خطي‌، و بعضاً قديمي‌، چندين‌ بار با عنوان‌: التفسير المنسوب‌ الي‌الامام‌ ابي‌ محمد الحسن‌ بن‌ علي‌ العسكري‌ عليهم‌السلام‌، به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. همچنانكه‌ از نام‌ آن‌پيداست‌، موضوع‌ كتاب‌، تفسير قرآن‌ كريم‌ است‌. در مقدمه‌ كتاب‌ آمده‌ كه‌ حضرت‌امام‌ حسن‌ عسكري‌ عليه‌السلام‌ اين‌ تفسير را مدت‌ هفت‌ سال‌ بر نويسندگان‌ آن‌(كه‌ دو نفرند) املاء فرموده‌، و نمي‌دانيم‌ آيا كتاب‌ فعلي‌، نتيجه‌ همان‌ هفت‌س ال‌ است‌، يا اصل‌ كتاب‌ بيشتر بوده‌، و اين‌ در حقيقت‌ جزئي‌ از آن‌ تفسير اصلي‌است‌. كتاب‌ فعلي‌ مشتمل‌ است‌ بر تفسير: استعاذه‌، بسم‌اللّه‌، فاتحه‌الكتاب‌،اكثر سوره‌ بقره‌ به‌ شرح‌ ذيل‌: از اول‌ سوره‌ بقره‌ تا آيه‌ 108، و از آية‌ 153تا آية‌ 175، و از آية‌ 194 تا آية‌ 206، و بخشي‌ از آية‌ 282». سير اجمالي‌ كتاب‌ با اينكه‌ حضرت‌ امام‌حسن‌ عسكري‌ عليه‌السلام‌ در نيمة‌ دوم‌ قرن‌ سوم‌ هجري‌ (هشتم‌ ربيع‌الاول‌ 260) به‌شهادت‌ رسيده‌اند، ولي‌ ظاهراً تا يك‌ قرن‌ بعد، نامي‌ از تفسير ايشان‌ در ميان‌نبوده‌ است‌. در اين‌ يك‌ قرن‌، شمار زيادي‌ از بزرگان‌ علمي‌ شيعه‌، در زمين ه‌هاي‌حديث‌، فقه‌، تفسير، رجال‌... مي‌زيسته‌اند، همچون‌: احمد برقي‌، علي‌ بن‌ ابراهيم‌قمي‌، احمد بن‌ ادريس‌، محمد بن‌ يعقوب‌ كليني‌، ابن‌ قولويه‌، محمد بن‌ همام‌بغدادي‌، ابن‌ عقده‌ (زيدي‌ مذهب‌) محمد بن‌ ابراهيم‌ نعماني‌... و صدها چهرة‌بارز علمي‌ ديگر كه ‌ آثار نسبتاً فراواني‌، فعلاً از آنان‌ در دست‌ است‌، و هيچ‌يك‌ از آنان‌ نه‌ تنها حديثي‌ از آن‌ نقل‌ نكرده‌اند كه‌ حتي‌ نامي‌ از كتاب‌ و ياراويان‌ آن‌ نبرده‌اند. حدود يك‌ قرن‌ پس‌ ازوفات‌ حضرت‌، شخصي‌ به‌ نام‌ محمدبن‌القاسم‌ الجرجاني‌ الاسترآبادي‌، (منسوب‌بگرگان‌ فعلي‌) كه‌ با القاب‌ «مفسر»، «خطيب‌» شناخته‌ مي‌شود، اين‌ كتاب‌ را براي‌مرحوم‌ شيخ‌ صدوق‌ (متوفي‌ 381) نقل‌ مي‌نمايد. مرحوم‌ صدوق‌، قطعاتي‌از آن‌ را در كتاب‌ گرانمايه‌ «من‌ لايحضره‌ الفقيه‌» توحيد، امالي‌، عيون‌ اخبارالرضا عليه‌السلام‌، و احتمالاً تمامي‌ آن‌ را در كتاب‌ تفسير خود، نقل‌ مي‌نمايد.در تمام‌ اين‌ موارد، از شخص‌ مذكور، با تعبير «رضي‌اللّه‌ عنه‌» ياد مي‌نمايد. مرحوم‌ صدوق‌ تنها كسي‌است‌ كه‌ از شخص‌ مذكور، اين‌ كتاب‌ را روايت‌ مي‌نمايد. پس‌ از مرحوم‌ صدوق‌،برجسته‌ترين‌ انديشمندان‌ شيعي‌، نه‌ از كتاب‌، نه‌ از مؤلف‌ آن‌ و نه‌ از راويان‌اخير ـ كه‌ كتاب‌ را از حضرت‌ امام‌ حسن‌ عسگري‌ عليه‌السلام‌ شينده‌اند ـ حتي‌نامي‌ نمي‌برند. در اين‌ ميان‌، بالخصوص‌ شيخ‌ طوسي‌ كه‌ بيشترين‌ آثار علمي‌ ازاو داريم‌، در هيچ‌ يك‌ از كتب‌ علمي‌ متنوع‌ خود: در تفسير، فقه‌، رجال‌، حديث‌، نه‌ تنها از آن‌ نقل‌ نمي‌كند،كه‌ حتي‌ نام‌ آن‌ افراد را نيز نمي‌برد. تنها شخصيتي‌ كه‌ دراين‌ دوره‌ (اوائل‌ قرن‌ پنجم‌) از اين‌ كتاب‌ و مؤلف‌ آن‌ نام‌ مي‌برد احمدبن‌حسين‌ غضايري‌ است‌ كه‌ صريحاً محمدبن‌القاسم‌ جرجاني‌ را «ضعيف‌ كذاب‌» و كتاب‌را مجعول‌ مي‌داند. در قرن‌ ششم‌، مرحوم‌ابن‌ شهر آشوب‌ (متوفي‌ 588)، در كتاب‌ معالم‌العلماء، كتابي‌ به‌ نام‌«تفسيرالعسكري‌ من‌ املاءالامام‌ عليه‌السلام‌» را به‌ حسن‌ بن‌ خالد برقي‌ نسبت‌مي‌دهد كه‌ 120 جلد است‌، يعني‌ پس‌ از گذشت‌ حدود سه‌ قرن‌ از شهادت‌ امام‌ عليه‌السلام‌،ب راي‌ نخستين‌ بار نام‌ اين‌ كتاب‌ در مصادر شيعه‌ برده‌ مي‌شود. در قرن‌ ششم‌، قطعاتي‌ از همان‌ تفسير محمدبن‌القاسم‌جرجاني‌، در كتابهايي‌ كه‌ جنبة‌ نقل‌ معجزات‌ و كرامات‌ دارند، آمده‌ است‌ كه‌عمدتاً عبارتند از: مناقب‌ ابن‌ شهرآشوب‌، خرائج‌ و جرائح‌ قطب‌ الدين‌ راوندي‌(متوفي‌ 573) احتجاج‌ طبرسي‌ (احتمالاً متوفي‌ نيمة‌ اول‌ قرن ‌ ششم‌)، و اين‌ كتاب‌اخير اعتراف‌ دارد اين‌ تفسير همچون‌ ساير مصادر شيعه‌ معروف‌ و مورد اتفاق‌ نيست‌،و لذا فقط‌ سند خود را به‌ آن‌ نقل‌ مي‌نمايد. در قرن‌ هفتم‌، هشتم‌،«ابن‌ داود حلي‌» در رجال‌ خود، شخص‌ مذكور را «كذاب‌» توصيف‌ مي‌نمايد. او دركلام‌ خود رمز «لم‌» بكار مي‌برد، شخص‌ مذكور از ائمه‌ عليهم‌السلام‌ نقل‌ ننموده‌است‌. همچنين‌ علامه‌ حلي‌،در رجال‌ خود، دقيقاً همان‌ سخن‌ ابن‌ غضايري‌ را تكرار، و شخص‌ مذكور را «ضعيف‌كذاب‌» توصيف‌ مي‌نمايد. اصولاً بعد از شيخ‌صدوق‌، تا حدود صفويه‌، باستثناي‌ چند كتاب‌ كه‌ بعضي‌ را نام‌ برديم‌، و به‌استثناي‌ حسن‌بن‌ سليمان‌ حلي‌ (اوائل‌ قرن‌ نهم‌) در كتاب‌ «المختصر» در مصادرمعروف‌ شيعه‌، در حديث‌، فقه‌، تفسير، نشانه‌اي‌ از تفسير و مؤلف‌ آن‌ نيست‌. از زمان‌ صفويه‌ (قرن‌دهم‌) تا زمان‌ حال‌، بحث‌ بر سر صحت‌ انتساب‌ تفسير به‌ حضرت‌ امام‌ عليه‌السلام‌داغ‌ و جنجال‌آميز بوده‌ است‌. عده‌اي‌ آن‌ را صحيح‌، و از املاء حضرت‌، و معجزات‌و كرامات‌ منقول‌ در آن‌ را واقعي‌، و مطالب‌ آن‌ را از اسرار و لطائف‌ اهل‌ ب يت‌عليهم‌السلام‌ به‌ حساب‌ مي‌آورند. و معتقدند آنان‌ كه‌با مايه‌هاي‌ كلام‌ اهل‌ بيت‌ عليهم‌السلام‌ آشنايي‌ دارند، عبارت‌ تفسير را صادراز اهل‌ بيت‌ عصمت‌ و طهارت‌ مي‌دانند، و در مقابل‌ جمعي‌ ديگر آن‌ را قطعاً مجعول‌،ساخته‌ و پرداخته‌ محمد بن‌ القاسم‌ جرجاني‌، با مطالبي‌ سبك‌ و مبتذل‌ كه‌ در شان‌يك‌ انسان‌ عالم‌ نمي‌دانند چه‌ رسد به‌ امام‌ معصوم‌ عليه‌السلام‌! البته‌ مرحوم‌ محقق‌داماد (در كتاب‌ شارع‌النجاة‌) با تكرار كلمات‌ ابن‌ غضايري‌ در مورد مؤلف‌ كتاب‌،تفسير امام‌ را در حقيقت‌ متعلق‌ به‌ حسن‌بن‌ خالد برقي‌ مي‌داند. در ميان‌ مؤيدين‌ كتاب‌با چهره‌هاي‌ انديشمند و گرانمايه‌اي‌ روبرو هستيم‌، همچون‌: 1. شهيد ثاني‌، دركتاب‌ اخلاقي‌ خود «منيه‌ المريد» و در اجازه‌اي‌ به‌ پدر شيخ‌ بهايي‌ 2. مجلس‌ اول‌، در شرح‌من‌ لايحضره‌ الفقيه‌، به‌ نام‌ روضة‌المتقين‌، و در شرح‌ فارسي‌ فقيه‌. 3. مرحوم‌ مجلسي‌ صاحب‌بحارالانوار، كه‌ در مقدمة‌ بحار راجع‌ به‌ اعتبار كتاب‌ نيز بحثي‌ دارد. 4. مرحوم‌ شيخ‌ حرعاملي‌، مؤلف‌ كتاب‌ گرانقدر وسائل‌الشيعه‌، كه‌ اضافه‌ بر نقل‌ از كتاب‌، درخاتمه‌ وسائل‌ بحثي‌ پيرامون‌ اعتبار آن‌ دارد. 5، 6، 7، 8، 9 ـ دركتابهاي‌ رجالي‌: اكليل‌ الرجال‌، تأليف‌ ملامحمد جعفر خراساني‌، منتهي‌ المقال‌،تعليقة‌ مرحوم‌ وحيد بهبهاني‌ بر منهج‌ المقال‌ رجال‌ مرحوم‌ طه‌ نجف‌، تنقيح‌المقال‌ مرحوم‌ مامقاني‌، و پاره‌اي‌ كتب‌ رجالي‌ ديگر. 10. مرحوم‌ علامه‌آقابزرگ‌ تهراني‌، در الذريعه‌، جلد چهارم‌ (به‌ عنوان‌: تفسير العسكري‌ عليه‌السلام‌)كه‌ اضافه‌ بر تحقيقات‌ مرحوم‌ نوري‌، خود ابداعاتي‌ دارد، ايشان‌ تفسير حسن‌ بن‌خالد را از امام‌ هادي‌ عليه‌السلام‌ مي‌دانند.
در مقابل‌، بهترين‌نوشته‌اي‌ كه‌ به‌ نقادي‌ كتاب‌ پرداخته‌، و آنرا مجهول‌ و بي‌ اساس‌ توصيف‌ كرده‌الاخبارالدخيله‌ 1 112ـ228 اثر علامه‌ متتبع‌ معاصر حاج‌ شيخ‌ محمد تقي‌ تستري‌است‌.
عمده‌ترين‌ دليل‌منكرين‌: ضعف‌ و لااقل‌ جهالت‌ محمدبن‌ القاسم‌ جرجاني‌، جهالت‌ دو راوي‌ اخير،سبك‌ و مبتذل‌ بودن‌ متن‌ كتاب‌ كه‌ با ساير روايات‌ معصومين‌ عليهم‌السلام‌تشابهي‌ ندارد، عدم‌ اعتماد بزرگان‌ اصحاب‌ چه‌ قبل‌ و چه‌ بعد از صدوق‌. و اساسي‌ترين‌ دليل‌مؤيدين‌: اعتماد صدوق‌ بر اين‌ شخص‌ كه‌ خود معاصر او بوده‌ و مباشرةً از او نقل‌نموده‌ اعتماد گروهي‌ از محققين‌ در طي‌ سده‌هاي‌ گذشته‌ بر آن‌، مطابقت‌ مضامين‌روايات‌ آن‌ با ساير روايات‌ و شواهد تاريخي‌. نظر نهايي‌ 1. راجع‌ به‌ مؤلف‌يعني‌ مفسر جرجاني‌، كل‌ معلومات‌ ما عبارت‌ است‌: روايت‌ مرحوم‌ صدوقِ منحصراً ـاز او و با تعبير: «رضي‌الله‌عنه‌» در تمام‌ موارد روايت‌، روايت‌ او ـ باز هم‌ منحصراًـ از چندين‌ فرد مجهول‌، عبارت‌ شديد ابن‌ غضايري‌ و علامه‌ و ابن‌ داود دربا ره‌او، كتاب‌ تفسير و پاره‌اي‌ روايات‌ متفرقه‌ غالباً با يك‌ لحن‌ و اسلوب‌ واحد،عنوان‌ «مفسر» و «خطيب‌» بعد از نام‌ او، كه‌ احتمالاً هر دو وصف‌ او باشند، نه‌وصف‌ پدر. از اين‌ مجموعه‌معلومات‌ چه‌ نتيجه‌ مي‌توان‌ گرفت‌؟ بعضي‌ حتي‌ احتمال‌ داده‌اند شخص‌ مذكور ازمخالفين‌ بوده‌، و با اين‌ وسيله‌ در فكر بد نام‌ ساختن‌ چهره‌ روشن‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ بوده‌ است‌. شاهد بر اين‌ كلام‌ تعريف‌ و تمجيد از برخي‌ اشخاص‌بگونه‌اي‌ ا ست‌ كه‌ با روش‌ اهل‌ بيت‌ عيلهم‌السلام‌ متناسب‌ نيست‌.، مثل‌ همين‌مدح‌ سعدبن‌معاذ، و يا مدح‌ عكرمه‌ فرزند ابوجهل‌ - البته‌ عبارت‌ او خيلي‌ صريح‌در مدح‌ نيست‌ ـ و موارد ديگر. ما اعتراف‌ داريم‌معلومات‌ ما پيرامون‌ اين‌ شخص‌ فوق‌العاده‌ اندك‌ است‌، و بيشترين‌ اطلاعات‌ مااز نوشته‌هاي‌ او بدست‌ آمده‌، اما از خلال‌ اين‌ نوشته‌ها نمي‌توان‌ اطمينان‌يافت‌ شخص‌ مذكور از مخالفين‌ باشد، زيرا با تأمل‌ در عبارات‌ وي‌، معلوم‌ مي‌شوداين‌ شخ ص‌ در مراحل‌ اوليه‌ ادراك‌ قصور دارد، چه‌ رسد به‌ مطالب‌ بالاتر، و اگردر خلال‌ كتاب‌، به‌ مدح‌ چهره‌هايي‌ پرداخته‌ كه‌ با روش‌ كلي‌ اهل‌ بيت‌ عليهم‌السلام‌سازگاري‌ ندارد، ناشي‌ از تعمد وقصد او نيست‌، بلكه‌ بيشتر ناشي‌ از عدم‌ درك‌آنست‌. متأسفانه‌ بايد اع تراف‌ كرد كه‌ در همه‌ مقاطع‌ تاريخ‌ دوستان‌ نادان‌فراوان‌ داشته‌ايم‌، و نيازي‌ نيست‌ كساني‌ ماسك‌ ولايت‌ به‌ چهره‌ زنند. 2. راجع‌ به‌ كتاب‌،نفي‌ انتساب‌ آن‌ به‌ حضرت‌ امام‌ عسكري‌ عليه‌ السلام‌ قطعي‌ است‌، اما نمي‌توان‌انكار داشت‌ لابلاي‌ آن‌ مطالب‌ صحيح‌ فراوان‌، تعداد زيادي‌ احاديث‌ صحيح‌ در حق‌اهل‌ بيت‌ عليهم‌السلام‌، حوادث‌ تاريخي‌ واقعي‌، و... در اين‌ كتاب‌ بچشم‌ مي‌خ وردكه‌ از نظر متن‌، غالباً با متون‌ اصلي‌ اختلاف‌ دارد، به‌ اضافه‌ بعضي‌ از آب‌ وتابها كه‌ جنبه‌ خطابه‌ گونه‌ بهمان‌ مطالب‌ صحيح‌ داده‌ است‌. به‌ نظر مي‌رسدهمين‌ كيفيت‌ ويژه‌ متن‌ منشأ بروز سه‌ ديدگاه‌ در مورد كتاب‌ فعلي‌ شده‌ است‌: به‌خاطر عدم‌ تناسب‌ آ ن‌ با مقام‌ امامت‌ و وجود پاره‌اي‌ حوادث‌ و قضاياي‌ عجيب‌ وغريب‌ و ساير جهاتي‌ كه‌ تا كنون‌ متعرض‌ شديم‌، كتاب‌ جعلي‌ و غير واقعي‌ است‌. و بخاطر وجود مضامين‌عده‌اي‌ از احاديث‌ صحيح‌ و معتبر و اشتمال‌ كتاب‌ بر كرامات‌ و مقامات‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ آن‌ را صحيح‌ و صادر از امام‌ عليه‌السلام‌ مي‌دانند، و به‌ خاطرآنكه‌ بعضي‌ مطالب‌ آن‌ صحيح‌ و برخي‌ ديگر غريب‌ و بلكه‌ غير واقعي‌ است‌، آنراهم چون‌ كتابهاي‌ ديگر، مشتمل‌ بر صحيح‌ و ضعيف‌ دانسته‌اند. نظر ما هم‌ روشن‌ شد:كتاب‌ به‌ اين‌ صورت‌ مجموعي‌، جعلي‌ است‌، ولي‌ پاره‌اي‌ از روايات‌ و حوادث‌تاريخي‌ و تفسير آيات‌ آن‌، از جهت‌ معني‌ و مضمون‌ ـ و نه‌ به‌ لحاظ‌ عين‌ الفاظ‌غالباً ـ مطابق‌ با روايا ت‌ صحيحه‌ است‌. يك‌ نكته‌ هم‌ بعنوان‌احتمال‌ بذهن‌ نگارنده‌ خطور مي‌نمايد، كه‌ شايد مؤلف‌ اصلي‌ كتاب‌ در واقع‌ بفكرنقل‌ روايت‌ از امام‌ عسكري‌ عليه‌السلام‌ نبوده‌، بلكه‌ در حقيقت‌ مي‌خواسته‌پاره‌اي‌ از مطالب‌ صحيح‌ تاريخي‌، تفسيري‌، حديثي‌، را در قالب‌ يك‌ داستان‌خيالي‌ كه‌ دو نفر خدمت‌ امام‌ مي‌رسند و آنان‌ چنان‌ گفتند و امام‌ چنين‌فرمودند، بيان‌ كند، و مؤيد اين‌ مطلب‌ آنكه‌ حتي‌ مطالب‌ برخي‌ روايات‌ را بصورت‌قصه‌ واقعي‌ ترسيم‌ مي‌نمايد، و شرح‌ و بسطي‌ راجع‌ به‌ آنها مي‌دهد كه‌ با روش‌قصه‌گويي‌ بيشتر شباهت‌ دارد، اين‌ كار در زمان‌ ما بسي‌ رايج‌ است‌، و شايد عدم‌ رواج‌آن‌ در آن‌ زمان‌ منشأ توهم‌ اسناد كتاب‌ به‌ حضرت‌ عليه‌السلام‌ شده‌ است‌. برفرض‌ صحت‌ اين‌ توجيه‌، بايد دانست‌ مؤلف‌ نه‌ در ترسيم‌ صحنه‌ها مهارت‌ لازم‌ رادارد، و نه‌ در تعبير از آن‌ بلاغت‌ كافي‌ را. از نظر ارزش‌، كتاب‌نمايانگر ورود انديشه‌هاي‌ ناخالص‌ در ميان‌ عقايد اصيل‌ شيعه‌، در قرنهاي‌ سوم‌ وچهارم‌ است‌. به‌ نظر ما مرحوم‌ صدوق‌ با نقل‌ اين‌ كتاب‌ - و صدها روايت‌ از اين‌سبك‌ و روش‌ در تأليفات‌ خود ـ يكي‌ از بزرگترين‌ خدمتها را در راه‌ حفظ‌ ونگهدا ري‌ ميراثهاي‌ فرهنگي‌ شيعه‌ نموده‌ كه‌ فوق‌العاده‌ شايان‌ تمجيد و تحسين‌است‌. اگر چه‌ علماء و انديشمندان‌ شيعي‌ طي‌ قرنهاي‌ متمادي‌ به‌ نقد و بررسي‌اين‌ احاديث‌ و روايات‌ همت‌ گماشته‌، و حتي‌ پاره‌اي‌ از آنان‌ را مردود دانسته‌اند،اما نقل‌ آنها بعنوان‌ حف ظ‌ ارزشهاي‌ علمي‌ مكتب‌ بسي‌ ارزنده‌ و والاست‌. در خصوص‌اين‌ كتاب‌، چون‌ در موارد نقل‌ روايات‌ صحيح‌ مناقب‌ اهل‌ بيت‌ عليهم‌السلام‌ نقل‌به‌ معني‌ يا به‌ مضمون‌ مي‌نمايد، در ساير موارد كه‌ روايات‌ مناقب‌ منحصراً دراين‌ كتاب‌ است‌، احتمالاً در مصادر ديگري‌ موجود بوده‌ كه‌ فعلاً در اينجا به‌صورت‌ نقل‌ به‌ مضمون‌ يا به‌ معني‌ شده‌ است‌، به‌ همين‌ جهت‌ حتي‌ اين‌ روايات‌مفرده‌ ارزش‌ اصالت‌ احتمالي‌ مي‌يابند، با حذف‌ بعضي‌ معاني‌ غريب‌ و الفاظ‌ غيرمأنوس‌. اينك‌ كه‌ گفتار را به‌پايان‌ مي‌برم‌، به‌ جهت‌ حسن‌ ختام‌ سخني‌ را كه‌ از حضرت‌ امام‌ خميني‌ قدس‌سره‌الشريف‌در مجلس‌ درس‌ پيرامون‌ تفسير شنيده‌ام‌ مي‌آورم‌: نه‌ «فقه‌الرضا» ازحضرت‌ امام‌ رضا عليه‌السلام‌ است‌ و نه‌ تفسير از حضرت‌ عسكري‌ سلام‌الله‌ عليه‌،فقط‌ آن‌ را يك‌ آدم‌ ملا نوشته‌، و اين‌ تفسير را يك‌ آدم‌ بي‌سواد. سخني‌ است‌ عين‌ حق‌ وصواب‌، قدس‌الله‌ نفسه‌الزكيه‌. دومين‌ تفسير امام‌ عسكري‌ عليه‌السلام‌ مرحوم‌ ابن‌ شهر آشوب‌(متوفي‌ 588) در كتاب‌ معالم‌العلماء، براي‌ نخستين‌ بار حكايت‌ از تفسيري‌ 120جلدي‌ مي‌كند كه‌ حسن‌بن‌ خالد برقي‌ از امام‌ عسكري‌ عليه‌السلام‌ نوشته‌ است‌.اين‌ آغاز اطلاع‌ ما بر اين‌ كتاب‌ است‌. مرحوم‌ محقق‌ داماد درشارع‌النجاة‌ مي‌فرمايد: در تفسير مشهور عسكري‌ عليه‌السلام‌ كه‌ به‌ مولاي‌ ماصاحب‌العسكر عليه‌السلام‌ منسوب‌ است‌ حديثي‌ مطول‌ مشتمل‌ بر حكايت‌ آن‌ حال‌ علي‌التفصيل‌مذكور شده‌، و من‌ مي‌گويم‌: صاحب‌ آن‌ تفسير چنانچه‌ محمد بن‌ علي‌ بن‌ شهر آشوب‌رحمه‌الله‌ در معالم‌ العلماء آورده‌ ـ و من‌ در حواشي‌ كتاب‌ نجاشي‌ و كتاب‌ رجال‌شيخ‌ تحقيق‌ كردم‌ ـ حسن‌ بن‌ خالد برقي‌ است‌، برادر ابي‌ عبدالله‌ محمد بن‌ خالدبرقي‌، و عم‌ احمد بن‌ ابي‌ عبدالله‌ برقي‌، و به‌ اتفاق‌ علماء ثقه‌ و مصنف‌ كتب‌معتبره ‌ بوده‌ است‌. در معالم‌العلماء گفته‌ و هو اخو محمدبن‌ خالد، من‌ كتبه‌:تفسيرالعسكري‌ من‌ املاء الامام‌ عليه‌ السلام‌. و اما تفسير محمد بن‌ القاسم‌ كه‌از مشيخه‌ روايت‌ ابي‌ جعفر ابن‌ بابويه‌ است‌، علماء رجال‌ او را ضعيف‌الحديث‌شمرده‌اند، تفسيري‌ است‌ كه‌ آ نرا از دو مرد مجهول‌الحال‌ روايت‌ كرده‌ و ايشان‌بابي‌الحسن‌ الثالث‌ العسكري‌ عليه‌السلام‌ اسناد كرده‌اند، و قاصران‌ نامتمهران‌اسناد را معتبر مي‌دانند و حقيقت‌ حال‌ آنكه‌ تفسير موضوع‌ و بابي‌محمد سهل‌بن‌احمدالديباجي‌ مسند، و بر مناكير احاديث‌ و اكاذيب‌ اخ بار منطوي‌، و اسناد آن‌ به‌امام‌ معصوم‌ مختلق‌ و مفتري‌ است‌.
خود محدث‌ نوري‌، پس‌از نقل‌ عبارت‌ مرحوم‌ آقابزرگ‌ تهراني‌ ـ رضوان‌الله‌ عليه‌ (4 283ـ285) نظرديگري‌ در اين‌ باره‌ دارد كه‌ ترجمه‌ خلاصه‌ آن‌ را مي‌آوريم‌: ظاهراً مراد از«عسكري‌» حضرت‌ هادي‌ عليه‌السلام‌ باشد كه‌ بلقب‌ «صاحب‌ العسكر» و «عسكري‌» يادمي‌شده
‌اند. دليل‌ بر اين‌ مطلب‌ آنكه‌ به‌ تصريح‌ شيخ‌، احمد بن‌ محمد برقي‌،برادرزاده‌ حسن‌بن‌ خالد برقي‌ صاحب‌ تفسير ـ از عموي‌ خود نقل‌ مي‌نمايد، و اين‌شخص‌ همچنانكه‌ از عموي‌ خود نقل‌ مي‌نمايد از پدر خويش‌ نيز نقل‌ مي‌نمايد، و چون‌شيخ‌ طوسي‌، پدر او را جزء ا صحاب‌ حضرت‌ موسي‌بن‌ جعفر (متوفي‌ 183) و حضرت‌ رضا(متوفي‌ 203) و حضرت‌ جواد (متوفي‌ 230) عليهم‌السلام‌ مي‌داند، پس‌ زمان‌ حضرت‌هادي‌ عليه‌السلام‌ را درك‌ ننموده‌ و يا روايتي‌ نقل‌ نكرده‌ است‌، از سوي‌ ديگراز عبارت‌ مرحوم‌ نجاشي‌ كه‌ اول‌ محمد و بعد حسن‌ و سپس‌ ابوالفضل‌ را نام‌ برده‌،معلوم‌ مي‌شود، حسن‌ از برادرش‌ محمد كوچكتر است‌، و عادتاً حسن‌ بعد از وفات‌محمد زنده‌ بوده‌ است‌، و در نتيجه‌ حضرت‌ هادي‌ عليه‌السلام‌ را درك‌ نموده‌ تابتواند در مدت‌ امامت‌ حضرتش‌ (از سال‌ 220 تا 254) تفسير قرآن‌ را در 120 جلدبنويسد. همچنين‌ عادتاً اين‌ حسن‌ بن‌ خالد، عصر حضرت‌ امام‌ حسن‌ عسكري‌ عليه‌السلام‌را درك‌ ننموده‌، زيرا برادرش‌ محمد بن‌ خالد برقي‌ ـ بايد قبل‌ از وفات‌ حضرت‌موسي‌ بن‌ جعفر (سال‌ 183) در حدود بيست‌ ساله‌ باشد تا بتوان‌ او را از اصحاب‌حضرت‌ دانست‌، پ س‌ در وقت‌ وفات‌ حضرت‌ جواد (سال‌ 220) كه‌ اواخر حياتش‌ بوده‌عمرش‌ در حدود 60 سال‌ باشد اما برادرش‌ حسن‌ كه‌ عادتاً دو سال‌ و يا بيشتركوچكتر از او بوده‌، ممكن‌ است‌ بعد از برادر خود 10 يا 20 سال‌ و نهايت‌ 35 سال‌عمر كند، پس‌ نمي‌تواند زمان‌ حضرت‌ امام‌ ح سن‌ عسكري‌ را درك‌ نموده‌ باشد، وخصوصاً بتواند در مدت‌ حدود هفت‌ سال‌، 120 جلد تفسير بنويسد. بايد در نظر داشت‌مرحوم‌ احمد بن‌ محمد برقي‌، برادرزاده‌ حسن‌ بن‌ خالد برقي‌، در كتابهاي‌ خود نه‌تنها يك‌ حديث‌ از اين‌ كتاب‌ 120 جلدي‌ ـ كه‌ مباشرة‌ از امام‌ معصوم‌ عليه‌السلام‌نوشته‌ شده‌ ـ نقل‌ نمي‌نمايد، كه‌ حتي‌ در «رجال‌» خود نام‌ عموي‌ خود را نه‌ د راصحاب‌ حضرت‌ هادي‌ و نه‌ در اصحاب‌ حضرت‌ عسكري‌ عليهماالسلام‌ نمي‌آورد. به‌ استثناي‌برادرزاده‌، ما سخن‌ دو تن‌ از مشهورترين‌ علماي‌ رجال‌ را كه‌ صد و اندي‌ سال‌قبل‌ از ابن‌ شهر آشوب‌ بوده‌اند، و دو تن‌ كه‌ صد واندي‌ سال‌ بعد از او مي‌آوريم‌. مرحوم‌ شيخ‌ در «رجال‌»خود او را جزء افرادي‌ مي‌آورد كه‌ از ائمه‌ عليهم‌السلام‌ مستقيماً روايت‌ نقل‌نكرده‌اند. و اصولاً چگونه‌ مي‌توان‌باور داشت‌، شخص‌ مشهوري‌ چون‌ حسن‌ بن‌ خالد، از خاندان‌ معروف‌ برقي‌، اين‌مقدار فوق‌العاده‌ شگفت‌آور (120 جلد)، آن‌ هم‌ در تفسير قرآن‌ ـ كتاب‌ محوري‌مسلمانان‌ ـ مباشرت‌ از زبان‌ امام‌ معصوم‌ (حضرت‌ هادي‌ يا عسكري‌ عليهماالسلام‌)بن ويسد و آنگاه‌ هيچ‌ اثري‌، نه‌ از كتاب‌ و نه‌ حتي‌ يك‌ روايت‌ آن‌، بلكه‌ حتي‌نام‌ آن‌ هم‌ برده‌ نشود، تا سه‌ قرن‌ پس‌ از آن‌، فقط‌ و فقط‌ نام‌ آن‌، در يك‌مصدر رجالي‌، بدون‌ ذكر سند بيايد. به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌يقين‌، اگر مرحوم‌ ابن‌ شهر آشوب‌ اشتباه‌ نكرده‌ باشد، حتماً اين‌ نام‌ را درجايي‌ ديده‌ و يا از بعضي‌ مشايخ‌ شنيده‌ و بر اساس‌ عشق‌ به‌ حفظ‌ ميراثهاي‌ علمي‌،نام‌ آن‌ را آورده‌ است‌. كوتاه‌ سخن‌ آنكه‌،اين‌ تفسير هم‌ وضع‌ بهتري‌ از تفسير سابق‌ ندارد، و نمي‌توان‌ اطمينان‌ يافت‌مرحوم‌ حسن‌ بن‌ خالد برقي‌ يك‌ تفسير 120 جلدي‌ داشته‌، چه‌ رسد، كه‌ از املاءامام‌ عليه‌السلام‌ باشد. Golestan Quran Weekly, Serial 149, N 105
33
مسعودانصاري‌ قرآن‌پژوه‌ و مترجم‌ قرآن‌
قرآن‌ترجمه‌پذير نيست‌
ترجمه‌ قرآن‌ كريم‌ علي‌رغم‌پيشينه‌ طولاني‌ كه‌ در كار ترجمه‌ اين‌ كتاب‌ آسماني‌ وجود دارد، همچنان‌ بادشواري‌هايي‌ روبه‌روست‌ كه‌ به‌ اعتقاد اغلب‌ صاحبنظران‌ اين‌ دشواريها در درجه‌اول‌ به‌ اعجاز زباني‌ و معنايي‌ قرآن‌ برمي‌گردد، اما برشمردن‌ چند و چون‌ اي ن‌دشواريها بحثي‌ است‌ كه‌ بايد آنرا از زبان‌ اهل‌ فن‌ و مترجماني‌ شنيد كه‌ به‌كار ترجمه‌ اين‌ آيات‌ وحياني‌ اهتمام‌ ورزيده‌اند. آنچه‌ در پي‌ مي‌آيد متن‌پياده‌ شده‌اي‌ از سخنراني‌ مسعود انصاري‌، قرآن‌پژوه‌ و مترجم‌ قرآن‌ است‌ كه‌باعنوان‌ «ناشدنيهاي‌ ترجمه ‌ قرآن‌» در نهمين‌ نمايشگاه‌ بين‌المللي‌ قرآن‌ كريم‌در سراي‌ اهل‌ قلم‌ ايراد شده‌ است‌. ... مقرر شده‌ است‌ كه‌بنده‌ امروز درباره‌ ناشدنيهاي‌ ترجمه‌ قرآن‌ سخن‌ بگويم‌. به‌ لطف‌ خداوند، بنده‌تجربه‌ ترجمه‌ قرآن‌ كريم‌ را دارم‌ و در فرهنگ‌ ما و به‌ زبان‌ فارسي‌ تجربه‌هزارساله‌ و هزار باره‌ قرآن‌ كريم‌ وجود دارد. اصولا ترجمه‌ در زبان‌ عربي‌ چهار مفهوم‌ دارد، مفهوم‌ نخست‌ ترجمه‌ ـ به‌طور كلي‌ ـ ترجمه‌ تبليغي‌ است‌ يعني‌ عين‌كلام‌ را به‌ هر زباني‌ عينا منتقل‌ كردن‌. دومين‌ مفهوم‌ ترجمه‌،ترجمه‌ تفسيري‌ است‌ يعني‌ عين‌ زبان‌ را با شرح‌ بيان‌ به‌ همان‌ زبان‌ بيان‌كردن‌. سومين‌ مفهوم‌ ترجمه‌، ترجمه‌ تفسيري‌ يك‌ متن‌ از زباني‌ به‌ زبان‌ ديگراست‌ و در نهايت‌ چهارمين‌ مفهوم‌، ترجمه‌ حرفي‌ يا ترجمه‌ نقلي‌ يعني‌ جزء به‌جزء م نتقل‌ كردن‌ يك‌ متن‌ از زبان‌ مقصد به‌ زبان‌ مبدأ است‌. آن‌ ترجمه‌اي‌ كه‌امروز ما بايد درباره‌ ناشدني‌هاي‌ آن‌ سخن‌ بگوييم‌ ترجمه‌ از نوع‌ چهارم‌ است‌.كل‌ آيات‌ قرآن‌ كريم‌ از حيث‌ ترجمه‌ شدن‌ داراي‌ سه‌ بخش‌ است‌: بخشي‌ از قرآن‌كريم‌ عينا قابل‌ انتقال‌ است‌ يعني‌ ما مي‌توانيم‌ بدون‌ هيچ‌گونه‌ افزود و كاستي‌، عين‌ عبارت‌ را به‌ هر زباني‌ منتقل‌ كنيم‌، چه‌ زبان‌ فارسي‌ يا هر زبان‌ ديگربخشي‌ هست‌ كه‌ انتقال‌ و ترجمة‌ آن‌ نسبي‌ است‌ و بيشتر وجوه‌ زيبايي‌ شناختي‌قرآن‌ كريم‌ از اين‌ قبيل‌ هستند، يعني‌ ما زيبايي‌هاي‌ قرآن‌ را در ترجمه‌ به‌طورنسبي‌ مي‌توانيم‌ منتقل‌ كنيم‌. من‌ فقط‌ در اين‌ باره‌يك‌ مثل‌ را خدمتتان‌ عرض‌ مي‌كنم‌ و مي‌گذرم‌: در زيبايي‌شناختي‌ ما يك‌ وجهي‌ به‌نام‌ ميني‌ماليزم‌ داريم‌. ميني‌ماليزم‌ از ديرزمان‌ مورد عنايت‌ دانشوران‌ زيبايي‌شناختي‌ بوده‌ است‌. قرآن‌ كريم‌ كه‌ كان‌ زيبايي‌ است‌ قطعا از آن‌ جهت‌ ن يز ـيعني‌ بررسي‌ و پژوهش‌ در آيات‌ وعبارات‌ قرآني‌ ـ كاملا پراهميت‌ است‌. گذشتگان‌ما از اين‌ مبحث‌ تحت‌ عنوان‌ ايجاز بحث‌ مي‌كردند. در فرهنگ‌ امروز فارسي‌ ازميني‌ ماليزم‌ به‌ عنوان‌ كمينه‌گرايي‌ يا كمينه‌گري‌ ياد مي‌كنند. عرب‌ كمينه‌گري‌را «اقل‌ ما يمكن‌ » مي‌گويد يعني‌ ارائه‌ معنا با كمترين‌ لفظ‌ ممكن‌. اين‌ درقرآن‌ كريم‌ نمود و جلوه‌ بسيار عميقي‌ دارد، بويژه‌ در بخش‌ قصص‌ ما شاهد كمينه‌گرايي‌و ميني‌ماليزم‌ بسيار غني‌ و پراهميتي‌ هستيم‌. مثلا در قصه‌ حضرت‌يوسف‌ مي‌بينيد آيات‌ را مطرح‌ مي‌كند و يكباره‌ از حكايتي‌ مي‌گذرد و به‌ حكايت‌ديگري‌ مي‌پردازد. اينجا فضا و خلايي‌ را به‌وجود مي‌آورد و آن‌ بخش‌ از ناگفته‌هايي‌كه‌ در متن‌ هست‌ به‌ ذهن‌ و زبان‌ خود خواننده‌ وا مي‌گذارد تا به‌ هر نحو ممك ن‌كه‌ بخواهد از آن‌ به‌ ذهن‌ خود تصويرپردازي‌ و هنر آفريني‌ كند. اين‌ را مي‌گويندكمينه‌گرايي‌ كه‌ نمود هم‌ دارد، اما من‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ اين‌ به‌طور نسبي‌ و نه‌به‌طور كامل‌ قابل‌ انتقال‌ به‌ ترجمه‌ نيز هست‌، اما در ترجمه‌ قرآن‌ كريم‌مفاهيمي‌ وجود دارد كه ‌ كاملاً غيرقابل‌ انتقال‌ است‌ كه‌ بخشي‌ از آن‌ برمي‌گرددبه‌ تك‌ واژگان‌ و مفرد است‌. يعني‌ چه‌؟ يعني‌ يك‌ تعداد مفردات‌ قرآني‌ هستند كه‌در دل‌ شريعت‌ اسلامي‌ نضج‌ معنايي‌ پذيرفته‌اند، يعني‌ در دل‌ فرهنگ‌ عمومي‌ نمي‌شوداين‌ مفاهيم‌ را انتقال‌ داد كه‌ اصو لي‌ها به‌ اين‌ موارد مي‌گويند حقيقت‌ شرعيه‌پيدا كرده‌اند. براي‌ مثال‌ صلات‌ يا نماز مفهومي‌ نيست‌ كه‌ واقعا در فرهنگ‌ يازبان‌ عربي‌ وجود داشته‌ باشد بلكه‌ اين‌ واژه‌ داراي‌ حقيقت‌ شرعي‌ است‌، يعني‌در اسلام‌ آمده‌اند به‌ آن‌ معنا بخشيده‌اند، معناي‌ حقيقي‌ . حقيقتي‌ كه‌ مبنا وخاستگاه‌ شريعت‌ اسلامي‌ است‌. از اين‌رو واژگان‌ و عبارات‌ زيادي‌ را در قرآن‌كريم‌ داريم‌ كه‌ اصلا نه‌ در زبان‌ فارسي‌ بلكه‌ در هر زبان‌ ديگري‌ نمي‌توانيم‌برايش‌ برابر پيدا كنيم‌. البته‌ بحث‌ تك‌ واژگان‌ تنها در برابريابي‌ نيست‌. من‌ معتقدم‌ وجوه‌ديگر تك‌ واژگان‌ هم‌ باز قابل‌ انتقال‌ نيست‌ مثلا واژه‌ حمد را در نظر بگيريد؛براي‌ واژه‌ حمد هيچ‌ برابر فارسي‌ قابل‌ تصور نيست‌ چون‌ ما سه‌ واژه‌ مترادف‌ درزبان‌ عربي‌ داريم‌ كه‌ اين‌ سه‌ واژه‌ عبارت‌اند از: حمد و شكر و مدح‌. سپاس‌ وستاي ش‌ يكي‌ برابر شكر و يكي‌ برابر مدح‌ است‌ در نتيجه‌ ما در زبان‌ فارسي‌ براي‌واژه‌ حمد به‌ آن‌ معنايي‌ كه‌ در دل‌ شريعت‌ اسلامي‌ يافته‌ است‌ برابري‌ را نمي‌يابيم‌،از اين‌رو ما دراينجا ناگزير و دست‌ بسته‌ مي‌مانيم‌ و مترجم‌ قرآن‌ هيچ‌ چاره‌اي‌جز تسليم‌ به‌ پذيرش‌ همان‌ معناي‌ حقيقت‌ شرعي‌ آن‌ واژگان‌ را ندارد و واژگان‌بسياري‌ در قرآن‌ كريم‌ است‌ كه‌ از اين‌ لحاظ‌ قابل‌ انتقال‌ نيست‌. تك‌واژگان‌ در قرآن‌كريم‌ گاهي‌ اوقات‌ دو يا چند معنا دارند كه‌ از آن‌ به‌ وجوه‌ و نظاير تعبير مي‌شود.وجوه‌ و نظاير اگر متفرق‌ باشند در هر جا مي‌شوداعمال‌ كرد مثلا ظالمين‌ يك‌ جامنع‌ ستمكار است‌، يك‌ جا هم‌ به‌ معناي‌ شرك‌ است‌ و در ترجمه‌ مي‌توان‌ به‌ نو عي‌آن‌ را گنجاند. اما گاهي‌ وجوه‌ و نظاير يعني‌ چندمعنايي‌ تك‌ واژگان‌ كاملامتمركز است‌ يعني‌ يك‌ واژه‌ كاملا در يك‌ جا دو مفهوم‌ را مي‌رساند و دست‌ مترجم‌در اينجا كاملا بسته‌ مي‌شود. و به‌ جز گزينش‌ يك‌ معنا چاره‌اي‌ نخواهد داشت‌ درحالي‌ كه‌ متن‌ عربي‌ كاملا هر دو معنا را افاده‌ مي‌كند و خواننده‌ عربي‌ هر دومعنا را مي‌فهمد ولي‌ در فارسي‌ يا هر زبان‌ ديگري‌ ناگزير از انتخاب‌ و گزينش‌ يك‌برابر هستيم‌. موضوع‌ ديگري‌ كه‌ باز در رابطه‌ با تك‌ واژگان‌ از اهميت‌ خاصي‌برخوردار است‌ الفاظ‌ قرآني‌ يعني‌ مفردات‌ است‌. مفردات‌ گاهي‌ اوقات‌ داراي‌معاني‌ اوليه‌ و گاهي‌ اوقات‌ داراي‌ معاني‌ ثانويه‌ هستند. معناي‌ اوليه‌ تك‌واژگان‌ با معناي‌ ثانويه‌اش‌ در متن‌ عربي‌ كاملا به‌ خواننده‌ منتقل‌ مي‌شود وخواننده‌ عربي‌ كاملا آن‌ را در مي‌يابد و درك‌ مي‌كند اما مترجم‌ بيچار ه‌ قرآن‌باز دست‌ بسته‌ باقي‌ مي‌ماند يا بايد معناي‌ اصلي‌ را منتقل‌ كند يا بايد معناي‌دوم‌ يا فرعي‌ را منتقل‌ كند كه‌ مثال‌ بارز آن‌ در بحث‌ مجاز است‌. حالا اختلاف‌نظري‌ كه‌ ميان‌ علما درباره‌ مجاز در قرآن‌ كريم‌ وجود دارد، دفترش‌ پيچيده‌ شده‌است‌ و اغلب ‌ محققان‌ قرآني‌، امروز بر اين‌ باورند كه‌ قطعا قرآن‌ يك‌ متن‌ زباني‌است‌ و ناگزير در يك‌ متن‌ زباني‌ بايد مجاز وجود داشته‌ باشد و در قرآن‌ كريم‌مجاز هست‌ و گذشتگان‌ ما از ديرزمان‌ كتاب‌هايي‌ در مجاز القرآن‌ نوشته‌اند و دركتابهاي‌ علوم‌ قرآني‌ هم‌ به‌ مج از قرآن‌ پرداخته‌ شده‌ است‌. مجاز براي‌ يك‌ لفظ‌معناي‌ ثانوي‌ است‌. اگر ما يك‌ لفظي‌ را در آيات‌ قرآن‌ كريم‌ مشاهده‌ كرديم‌ كه‌هم‌ داراي‌ معناي‌ حقيقي‌ باشد و هم‌ داراي‌ معناي‌ مجازي‌، مترجم‌ ناگزير است‌ يامعناي‌ حقيقي‌ را منتقل‌ كند يا معناي‌ مجازي‌ را. شما مي‌بينيد كه‌ در متن‌ عرب ي‌هر دو معنا منتقل‌ مي‌شوند و در اختيار خواننده‌ قرار مي‌گيرند و خواننده‌ برخودمي‌بيند كه‌ يكي‌ از اين‌ معاني‌ را با توجه‌ به‌ مقتضيات‌ فهم‌ خودش‌ انتخاب‌كند. اما در ترجمه‌ قرآن‌ كريم‌، مترجم‌ ناگزير است‌ فقط‌ به‌ يك‌ معنا يا معناي‌اوليه‌ و يا معناي‌ ثان ويه‌ عنايت‌ داشته‌ باشد. من‌ دراين‌ زمينه‌ مثالي‌ مي‌زنم‌:در وجوه‌ و... قرآني‌ گاهي‌ اوقات‌ ديده‌ مي‌شود كه‌ كلماتي‌ به‌ صورت‌ جمع‌ به‌كار رفته‌اند اما افاده‌ مفرد را مي‌كنند كه‌ نمونه‌ بارزش‌ عبارت‌ «قال‌ رب‌ارجعوني‌»است‌، در اينجا مخاطب‌ خداوند است‌ ام ا فعل‌ «ارجعوني‌» فعل‌ جمع‌ است‌. اين‌ براي‌تشريف‌ و تكريم‌ نيست‌ و در واقع‌ به‌ خاطر اين‌ است‌ كه‌ اين‌ عبارت‌ مجاز جمع‌است‌ و علما مي‌گويند دراينجا قطعا بايد بگويد «خدايا مرا بازگردان‌» نه‌ اينكه‌به‌ صيغه‌ جمع‌ معنا شود. خوب‌ در آن‌ عبارت‌ عربي‌ اين‌ ف ضا براي‌ خواننده‌ ايجادمي‌شود كه‌ بتواند انتخاب‌ كند اما مترجم‌ قرآن‌ كريم‌ ناگزير بايد لفظ‌ مفرد رابه‌كار ببرد. در نتيجه‌ اين‌ عبارت‌ در نگاه‌ من‌ ترجمه‌ ناشدني‌ است‌. اين‌ در ارتباط‌ با تك‌واژگان‌ بود اما در رابطه‌ با تركيب‌ عبارات‌، دست‌ مترجم‌ كاملا بسته‌ است‌.مهمترين‌ قضيه‌اي‌ كه‌ در ترجمه‌ نمي‌شود آن‌ را منتقل‌ كرد، قضيه‌ اعجاز قرآن‌است‌. اعجاز قرآن‌ كريم‌ قضيه‌ دشواري‌ نيست‌. چرا؟ براي‌ اين‌ كه‌ به‌ تجربه‌ثابت‌ ش ده‌ است‌ كه‌ هر زباني‌ داراي‌ ظرفيت‌ و محدوديتي‌ است‌ و متكلمين‌ به‌ هرزبان‌ نيز تنها مي‌توانند در گستره‌ محدود و معلوم‌ و معيني‌ از يك‌ زبان‌ استفاده‌كنند. ما مي‌توانيم‌ در طول‌ يك‌ هزاره‌ از بليغ‌ترين‌، فصيح‌ترين‌ و رساترين‌متكلمان‌ يك‌ زبان‌، معدل‌ بگ يريم‌ در زبان‌ فارسي‌ از رودكي‌ و فردوسي‌ گرفته‌ تاقرون‌ ميانه‌ بويژه‌ در قرون‌ ششم‌ و هفتم‌ كه‌ نثر و نظم‌ فارسي‌ به‌ اوج‌ نضج‌خود رسيد و در اواخر هم‌ از نيما و شاملو و كسان‌ ديگر معدل‌ بگيريم‌ ببينيم‌ اينهاچقدر توانسته‌اند از ظرفيت‌ كامل‌ زبان‌ فارسي‌ استفاده‌ كنند. در زبان‌ عربي‌ هم‌همين‌طور است‌. در قرآن‌ كريم‌ ضمن‌ اين‌ كه‌ از ظرفيت‌ زبان‌ عربي‌ به‌طور كامل‌استفاده‌ شده‌ است‌ يعني‌ از تماميت‌ ظرفيت‌ زباني‌ عربي‌ استفاده‌ شده‌ است‌، درعين‌ حال‌ ما نوآفريني‌هايي‌ را، هم‌ از لحاظ‌ تركيب‌ عبارات‌ و هم‌ از لحاظ‌معناآفريني‌ مي‌بينيم‌ كه‌ اينها از سطح‌ استعداد و ظرفيت‌ زبان‌ عربي‌ بالاتر است‌.اصل‌ اين‌ بحث‌ را ما در جاي‌ ديگري‌ گفته‌ايم‌ و نوشته‌ايم‌ اما اين‌ قضيه‌ را به‌اين‌ دليل‌ گفتم‌ كه‌ اعجاز قرآني‌ درترجمه‌ قابل‌ انتقال‌ نيست‌، يعني‌ اعجازقرآني‌ تر جمه‌ ناشدني‌ است‌. البته‌ منظور من‌ از اعجاز قرآني‌، اعجاز زباني‌ قرآن‌كريم‌ است‌. اوصافي‌ كه‌ خداوند تبارك‌ و تعالي‌ در قرآن‌ كريم‌ قرآن‌ را به‌ آن‌ستوده‌ است‌ اين‌ اوصاف‌ در ترجمه‌، مختص‌ و خاص‌ لفظ‌ عربي‌ قرآن‌ كريم‌ است‌. ببينيد قرآن‌ كريم‌فقط‌ معاني‌ ندارد - الفاظ‌ و عبارات‌ را عرض‌ مي‌كنم‌ ـ بلكه‌ مقاصد نيز دارد.منظور ما از مقاصد اهدافي‌ است‌ كه‌ از مفاهيم‌ و معاني‌ قرآن‌ كريم‌ به‌ واسطه‌همين‌ معاني‌ به‌ دست‌ مي‌آيد. اين‌ مقاصد قابل‌ انتقال‌ به‌ ترجمه‌ نيستند. يكي‌از مق اصد قرآن‌ اين‌ است‌ كه‌ تلاوتش‌ عبادت‌ است‌ اما تلاوت‌ ترجمه‌اي‌ قرآن‌كريم‌ هم‌ هرچند ممكن‌ است‌ عبادت‌ باشد ـ اما آن‌ هدف‌ و غرض‌ اصلي‌ را برآورده‌نمي‌كند. يكي‌ از مقاصد قرآن‌ كريم‌ هدايت‌ ثقلين‌ است‌ يعني‌ بايد جن‌ و انس‌ راهدايت‌ كند اما ترجمه‌ قرآن‌ كريم‌ خاصيت‌ اين‌ را كه‌ بتواند براي‌ ثقلين‌ مايه‌هدايت‌ باشد برآورده‌ نمي‌كند. در رابطه‌ با تفسير ـهمان‌ طور كه‌ بارها گفته‌ام‌ - ميان‌ تفسير و ترجمه‌ تفاوت‌ است‌. ما بايد ازترجمه‌ فقط‌ به‌ عنوان‌ ترجمه‌ انتظار داشته‌ باشيم‌. يعني‌ چه‌؟ يعني‌ اين‌ كه‌در قرآن‌ عام‌ و خاص‌ هست‌، مطلق‌ و مقيد هست‌، شأن‌ نزول‌ برخي‌ آيات‌ هست‌ كه‌همه‌ اينها در ترجمه‌ قابل‌ انتقال‌ نيست‌. اگر شما لفظي‌ را ديديد كه‌ عام‌ است‌در ترجمه‌ نمي‌توانيد بلافاصله‌ بگوييد كه‌ اينها در چه‌ مواردي‌ تخصيص‌ پذيرفته‌اندبلكه‌ عين‌ همان‌ عبارت‌ عربي‌ را بايد منتقل‌ كنيد. درباره‌ بخشي‌ از شگرفي‌هاي‌زباني‌ قرآني‌ كه‌ كامل ا غيرقابل‌ انتقال‌ است‌ ديگر الي‌ ماشاءالله‌ قابل‌ بحث‌ وسخن‌ گفتن‌ است‌ و ان‌شاءالله‌ من‌ كتابي‌ را با عنوان‌ «قاموس‌ شگرفي‌هاي‌ قرآن‌»در دست‌ تاليف‌ دارم‌ كه‌ در آنجا به‌ تفصيل‌ در اين‌ باره‌ صحبت‌ كرده‌ام‌. محققان‌ و پژوهشگران‌قرآني‌ در رابطه‌ با آيات‌ قرآني‌ سه‌ اصطلاح‌ را به‌ كار مي‌برند كه‌ در فرايندارتباط‌ با مخاطب‌ اين‌ سه‌ اصطلاح‌ معنا مي‌يابد يكي‌ از آنها نوايي‌ است‌ كه‌ باروح‌ انسان‌ سروكار دارد، هر آيه‌اي‌ اگر عبارت‌ قرآني‌ به‌طور مستقيم‌ قرائت‌ شو ددر زبان‌ عربي‌ از آن‌ به‌ «صوت‌النفس‌» تعبير مي‌شود. صداي‌ موسيقايي‌ ناشي‌ ازتاليف‌ نغمه‌ها با حروف‌ و مخارج‌ حركات‌ است‌. به‌طور طبيعي‌ وقتي‌ كه‌ واژگان‌ وزبان‌ عوض‌ مي‌شود يك‌ چنين‌ موسيقايي‌ به‌ خواننده‌، القا نمي‌شود و به‌ روح‌ وجان‌ خواننده‌ منتقل‌ نمي‌شود و در واقع‌ اين‌ فضيلت‌ در ترجمه‌ محو مي‌شود. يكي‌ديگر از اين‌ اصطلاحات‌ مفهومي‌ است‌ كه‌ از آن‌ به‌ «صوت‌ الحن‌» تعبير مي‌كنند،يعني‌ با حواس‌ انسان‌ سروكار دارد. حتماً همه‌ اين‌ تجربه‌ را دارند كه‌ وقتي‌آياتي‌ از قرآن‌ كريم‌ را مي‌شنوند از لحاظ‌ حسي‌ يعني‌ در مجموعه‌ قواي‌ حسي‌تحريكاتي‌ احساس‌ مي‌كنند كه‌ از آن‌ به‌ موسيقايي‌ تعبير مي‌كنند كه‌ از سلامت‌تركيب‌ در اجمال‌ كلام‌ به‌ دست‌ مي‌آيد. سومين‌ بخش‌ «صوت‌ العقل‌» است‌ و نمودبخش‌ اصلي‌ پيام‌ قرآني‌ نيز در صوت‌ العقل‌ است‌، آن‌ گاه‌ كه‌ خرد ا نساني‌ دركنار وحي‌ رباني‌ مورد خطاب‌ الهي‌ قرار مي‌گيرد. و اين‌ يكي‌ از دلايل‌ مهم‌عالمگير شدن‌ پيام‌ پيامبر ما و هر پيامبر الهي‌ ديگر است‌. در آن‌ زمان‌ كه‌مجسمه‌ لنين‌ را پايين‌ مي‌كشيدند من‌ در دل‌ يك‌ كوهستان‌ داشتم‌ راديو گوش‌ مي‌كردم‌كه‌ مي‌گفت‌ دارند مجسمه‌ لنين‌ را پايين‌ مي‌آورند و همزمان‌ با شنيدن‌ اين‌ خبرداشتيم‌ از دل‌ يك‌ جنگل‌ مي‌گذشتيم‌ كه‌ در بين‌ راه‌ بنايي‌ را ديديم‌ كه‌ برس ردرش‌ نوشته‌ بود مسجد بلال‌ حبشي‌.اگر بخواهيم‌ دين‌ را از غير دين‌ تشخيص‌ دهيم‌اين‌ بزرگترين‌ ملاك‌ است‌! بزرگترين‌ تئوريسين‌هاي‌ فكري‌ پشت‌ يك‌ نظريه‌ مي‌خوابند،تمام‌ امكانات‌ نظامي‌ واقتصادي‌ و سياسي‌ فراهم‌ مي‌شود تا يك‌ انديشه‌ در جامعه‌جايي‌ پيدا كن د و پس‌ از هفتاد سال‌ مي‌بينيم‌ كه‌ اين‌ انديشه‌ به‌ فراموشي‌سپرده‌ مي‌شود. امروزه‌ در اروپاي‌ شرقي‌ كه‌ مهد پيدايش‌ اين‌ انديشه‌ بود شما مي‌بينيدكه‌ ديگر هيچ‌ نشاني‌ از اين‌ تفكر باقي‌ نمانده‌ است‌. اما در دل‌ كوه‌ و درميان‌ جنگل‌، هنوز نام‌ مسجد بلال‌ حبشي‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. اين‌ خصلت‌ دين‌ است‌.دين‌ محو ناشدني‌ است‌. اگر در پيام‌ پيامبران‌ الهي‌ عقلانيتي‌ نباشد كه‌ دعوتشان‌را توجيه‌ كند قطعا بامعجزه‌ و... ديني‌ در دل‌ و جان‌ و روح‌ يك‌ امت‌ جاي‌ ن مي‌گيرد. زيبايي‌ صوتي‌ تأثيرگذار قابل‌ انتقال‌ نيست‌. زيبايي‌ زباني‌ لفظي‌ قابل‌ انتقال‌ نيست‌. همخواني‌ تك‌واژگان‌انتقال‌ نمي‌پذيرد. در قرآن‌ كريم‌ مي‌فرمايد: «والصبح‌ اذا تنفس‌» براي‌ ترجمه‌اين‌ عبارت‌ هر واژه‌اي‌ را كه‌ ما به‌ جاي‌ اين‌ دو واژه‌ به‌ كار ببريم‌ با اين‌كه‌ براي‌ صبح‌ مي‌توان‌ واژه‌ فجر هم‌ به‌ كار برد يا براي‌ تنفس‌ مي‌شود فَجَرَيا طَلَعَ هم‌ به‌ كار برد اما اينها يك‌ پيوستگي‌ معنايي‌ بسيار عميقي‌ دارند كه‌اينها را نمي‌شود از هم‌ گسست‌. در ترجمه‌، هر لفظي‌ به‌ جاي‌ اينها گذاشته‌ شوديكي‌ از معان ي‌ مترادفش‌ را مي‌رساند اما در متن‌ اصيل‌ عربي‌ شما ملاحظه‌ خواهيدكرد كه‌ هركدام‌ از اينها پاره‌اي‌ از زمان‌ را شامل‌ مي‌شوند كه‌ ان‌شاءالله‌ بحث‌مفصل‌ترش‌ رادر جاي‌ ديگري‌ پي‌مي‌گيريم‌. حسن‌ تاليف‌ عبارات‌قرآني‌ قابل‌ انتقال‌ نيست‌. نظم‌ شگرف‌ عبارات‌ قرآني‌ قابل‌ انتقال‌ نيست‌. سمفوني‌و هارموني‌ عبارات‌ و آيات‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ قابل‌ انتقال‌ نيستند. قدرت‌ موسيقايي‌حروف‌ و تك‌واژگان‌ و عبارات‌ و همخواني‌ واژگان‌ غيرقابل‌ انتقال‌اند. دقت‌ و استواري‌ مفردات‌ انتقال‌پذير نيست‌ و هر واژه‌اي‌ را كه‌ جايگزين‌ كنيم‌ به‌ متن‌عربي‌ به‌ عنوان‌ زبان‌ برگزيده‌ خداوندي‌ يا به‌ عنوان‌ خداينامه‌ الهي‌ انتقال‌نمي‌پذيرد. مهمتر از اينها بحث‌ ملموس‌تري‌ را مطرح‌ مي‌كنم‌: فواصل‌ قرآني‌ نظير«هل‌ اتك‌ حديث‌ الغ اشيه‌» و ساير عبارات‌؛ آنچه‌ ما در فارسي‌ مي‌شناسيم‌ قافيه‌،سجع‌ و... است‌ اما شما بايد بدانيد كه‌ فواصل‌ قرآني‌ يك‌ كوتاهي‌ دارند كه‌ هنربه‌ شمار مي‌روند و اين‌ هنر در سجع‌ و قافيه‌ نيست‌ و آن‌ هنر اين‌ است‌ كه‌ سجع‌و قافيه‌ قطعا با تكلف‌ همراه‌ هستند، اما فواصل‌ با تكلف‌ همراه‌ نيستند. ما اگر با هر تكلف‌ وزحمتي‌ بخواهيم‌ فواصل‌ را منتقل‌ كنيم‌ تنها در قالب‌ سجع‌ و قافيه‌ و امثال‌اينها تبلور پيدا مي‌كنند در حالي‌ كه‌ فواصل‌ حكايت‌ ديگري‌ دارد. بسيار جالب‌ است‌ كه‌بدانيد شمارگان‌ حروف‌ نخستين‌ آيات‌ نازل‌ شده‌ بر پيامبر اكرم‌ تنها در هفتاد وهشت‌ حرف‌ خلاصه‌ مي‌شود كه‌ اين‌ برابر است‌ با حروف‌ مقطعه‌ در قرآن‌ كريم‌. من‌نمي‌گويم‌ اين‌ از اعجاز قرآن‌ است‌ نه‌ اعجاز نيست‌ اما از شگرفي‌هاي‌ قرآن‌ اس ت‌كه‌ از آن‌ به‌ تناسب‌ بعضي‌ آيات‌ و سور با ديگر آيات‌ تعبير مي‌شود. و اين‌ويژگي‌ را در هيچ‌ كتابي‌ نمي‌توان‌ يافت‌. خوب‌ وقتي‌ بخواهيم‌ اين‌ آيات‌ را به‌فارسي‌ ترجمه‌ كنيم‌ نظم‌ را بر هم‌ مي‌زند، يعني‌ وقتي‌ اين‌ آيات‌ را ترجمه‌كنيم‌ ممكن‌ است‌ هفتاد و هشت‌ حرف‌، در ترجمه‌ 128 حرف‌ شود. در نتيجه‌ نمي‌شودكه‌ عينا تمام‌ اين‌ حروف‌ حفظ‌ شوند. بتول‌ حقي‌، مربي‌ مدرسه‌ قرآني‌كوثر: شيوه‌اي‌ نو براي‌ آموزش‌ قرآن‌به‌ نونهالان‌ در گوشه‌ و كنار اين‌سرزمين‌ بسيارند كساني‌ كه‌ به‌ آموزش‌ قرآن‌ مشغولند و بسيارند مدارسي‌ كه‌ درخدمت‌ قرآن‌ بوده‌ و به‌ كودكان‌ اين‌ مرز و بوم‌ قرآن‌ ياد مي‌دهند. مدرسه‌ تخصصي‌حفظ‌ قرآن‌ كريم‌ «كوثر» در شهر تهران‌، يكي‌ از اين‌ مدارس‌ است‌ كه‌ در كنارمدر سه‌ ابتدايي‌ و راهنمايي‌ بخشي‌ را به‌ آموزش‌هاي‌ قرآني‌ اختصاص‌ داده‌ است‌ ودر آن‌ كودكان‌ قبل‌ از رسيدن‌ به‌ سن‌ تحصيل‌ در دبستان‌، شروع‌ به‌ يادگيري‌آزمون‌هاي‌ قرآني‌ مي‌كنند و از همان‌ ابتدا، در كنار روخواني‌ قرآن‌، مفاهيم‌ ومعاني‌ آن‌ را نيز فرا مي‌گ يرند. شايد اين‌ مدرسه‌ يكي‌ از معدود مراكزي‌ باشد كه‌مفاهيم‌ قرآني‌ را همزمان‌ با آموزش‌ كلمات‌ به‌ كودكان‌ ياد مي‌دهد. شيوه‌ آموزش‌قرآن‌ در اين‌ مدرسه‌، شيوه‌اي‌ نو و تازه‌ است‌ كه‌ خود يك‌ ابتكار است‌ و تلاشي‌قابل‌ تقدير به‌ شمار مي‌آيد. زيرا در كنار ا رايه‌ مفاهيم‌، كودكان‌ را با تصاويرو ماكت‌هايي‌ خاص‌ آن‌ مفاهيم‌ آموزش‌ مي‌دهد، كارشناسان‌ براين‌ اعتقادند كه‌يادگيري‌ و حفظ‌ مطالب‌ قرآني‌ همراه‌ ارايه‌ تصاوير باعث‌ مي‌شود مفاهيم‌ قرآني‌و معاني‌ آن‌ براي‌ هميشه‌ در ذهن‌ كودك‌ نقش‌ بندد. بتول‌ حقي‌ متولد 1330شهر قم‌ كه‌ در رشته‌ علوم‌ سياسي‌ تحصيل‌ كرده‌ و بيش‌ از 8 سال‌ دروس‌ حوزوي‌خوانده‌ و سطح‌ 2 حوزوي‌ را گذرانده‌، پيشتر در مدارس‌ حوزوي‌ خواهران‌ تدريس‌ مي‌كردو اكنون‌ مدير مدرسه‌ «كوثر» است‌. او درباره‌ مطالب‌ قرآني‌ كه‌ به‌ كودكان‌آ موزش‌ داده‌ مي‌شود، گفت‌: من‌ بيشتر با آنهاسروكار دارم‌ و قبلاً در دبيرستان‌ تدريس‌ داشته‌ام‌، نمي‌توانستم‌ مقايسه‌ كنم‌پسران‌ بيشتر به‌ قرآن‌ علاقمند هستند يا دختران‌. اما اين‌ نكته‌ را دريافته‌ام‌كه‌ كودكان‌ در اين‌ سن‌ روحيه‌ خاصي‌ دارند و مثل‌ موم‌ هستند و مي‌توان‌ آنها رابه‌ هر شكلي‌ درآورد و چنانچه‌ مربيان‌ شايسته‌اي‌ داشته‌ باشند، كه‌ خوشبختانه‌مدرسه‌ كوثر از اين‌ امكان‌ برخوردار است‌، و اكثر مربيانش‌ از طريق‌ عمل‌ خودمسايل‌ قرآني‌ را به‌ كودكان‌ ياد مي‌دهند. حقي‌ درباره‌ عمل‌ به‌ قرآن‌ و تاثيرآن‌ بر زندگي‌ انسان‌ها گفت‌: هر كس‌ در حد توانش‌ زحمت‌ مي‌كشد. اما تاثير واقعي‌زماني‌ مشخص‌ مي‌شود كه‌ انسان‌ تصميم‌ به‌ عمل‌ بگيرد و در اين‌ زمينه‌ احساس‌نياز كند و آن‌ وقت‌ دستورات‌ قرآني‌ را در رفتار و عمل‌ نشان‌ دهد. وي‌ افزودپرداختن‌ به‌ قرآن‌ در جامعه‌ ما در حد كارهاي‌ ديگر ا ست‌ كه‌ نبايد اينگونه‌باشد. زيرا پرداختن‌ به‌ قرآن‌ نيازمند جايگاه‌ خاصي‌ است‌ و كم‌ هستند افرادي‌ كه‌معتقدند بايد اين‌ مسئله‌ را عميقاً پيگيري‌ كرد. Golestan Quran Weekly, Serial 150, N 106
34
كتابت‌وحي‌ و كاتبان‌ قرآن‌
دكتر محسن‌ صمدانيان‌ عضو هيأت‌علمي‌ دانشگاه‌ اصفهان‌ قرآن‌ به‌ عنوان‌آخرين‌ كتاب‌ آسماني‌ و قانون‌ اساسي‌ براي‌ رشد و تعالي‌ بشر در بين‌ مسلمانان‌جايگاه‌ منحصر به‌ فردي‌ دارد. پيامبر اسلام‌ آخرين‌ پيام‌آور الهي‌ است‌. «ما كان‌ محمد ابا احدمن‌ رجالكم‌ ولكن‌ رسول‌الله‌ و خاتم‌ النبيين‌» (احزاب‌: 40) محمد پدر هيچيك‌ ازمردان‌ شما نيست‌ بلكه‌ رسول‌ خدا و آخرين‌ پيامبر است‌. اما پيامبر براساس‌سنت‌ الهي‌ «كل‌ نفس‌ ذائقه‌ الموت‌» (آل‌ عمران‌: 185). و نيز اعلام‌ خداوند به‌او كه‌: «انك‌ ميت‌ و انهم‌ ميتون‌» (زمر: 30) از دنيا مي‌ رود و اين‌ دين‌ و كتاب‌اوست‌ كه‌ جاودانه‌ و ماندگار است‌. انسانها در پذيرش‌ هردين‌ نياز به‌ بينه‌ و معجزه‌اي‌ از سوي‌ آورندة‌ آن‌ دارند، پيامبر اسلام‌ معجزات‌حسي‌ از قبيل‌ شق‌القمر، تسبيح‌ سنگريزه‌، ناله‌ ستون‌، حركت‌ درخت‌ و جوشش‌ آب‌از ميان‌ انگشتان‌، سير كردن‌ افراد زيادي‌ با خوراك‌ كم‌، گفتگو با حيوانات‌ وح ركت‌ يك‌ شبه‌ از مسجدالحرام‌ به‌ مسجدالاقصي‌ و آنگاه‌ عروج‌ به‌ آسمان‌ كه‌همگي‌ به‌ تواتر معنوي‌ رسيده‌ است‌، ارائه‌ كرد. (لاهيجي‌، ص‌ 100). ليكن‌ اين‌همه‌ موقت‌ بوده‌ و در زمان‌ خاصي‌ بدست‌ آن‌ حضرت‌ صورت‌ گرفته‌ و محدود به‌دوران‌ حيات‌ ايشان‌ است‌. هرچند منكر انجام‌امور خارق‌العاده‌ پس‌ از رحلت‌ آن‌ حضرت‌، توسط‌ روح‌ بلند او نيستيم‌ ليكن‌ اين‌امر را نمي‌ توان‌ به‌ عنوان‌ معجزه‌ محسوب‌ داشت‌ وآنچه‌ از معجزات‌ آن‌ حضرت‌باقي‌ مانده‌ و مي‌تواند مويد نبوت‌ آن‌ حضرت‌ براي‌ مردم‌ دوران‌ پس‌ از حيات‌ وي‌با شد به‌ اعتقاد ما قرآن‌ كريم‌ است‌ كه‌ معجزه‌اي‌ معنوي‌ و ماندگار است‌. قرآن‌خود بدين‌ ماندگاري‌ و لزوم‌ آن‌ اشاره‌ كرده‌ است‌ كه‌ «انا نحن‌ نزلنا الذكر وانا له‌ لحافظون‌». (حجر: 9) اما چگونگي‌ حفظ‌ آن‌واسباب‌ و عوامل‌ آن‌، همانطور كه‌ مي‌دانيم‌ يكي‌ از احتمالات‌ در مورد دليل‌نزول‌ قرآن‌ به‌ زبان‌ عربي‌ علاوه‌ بر ظرفيت‌ بالاي‌ معاني‌ نسبت‌ به‌ سايرزبانها، قدرت‌ حافظه‌ اعراب‌ است‌ و با توجه‌ به‌ اين‌ كه‌ همه‌ اعراب‌ حتي‌ سران‌بت‌پرست ان‌، در قرآن‌ حلاوتي‌ يافته‌ بودند كه‌ گاه‌ مخفيانه‌ به‌ استماع‌ آيات‌قرآني‌ مي‌پرداختند و استراق‌ سمع‌ مي‌كردند. اين‌ كلام‌ شيوا و بليغ‌ با توجه‌ به‌زيبايي‌ ظاهري‌ و مهمتر از آن‌ زيبايي‌ باطني‌ آن‌ در حافظه‌ و ذاكره‌ اعراب‌ جاي‌گرفت‌. علاوه‌ بر پيامبر ك ه‌ به‌ خواست‌ خدا قرآن‌ را از بر مي‌شدند «سنقرئك‌فلاتنسي‌» (اعلي‌: 6) ساير مسلمانان‌ نيز با نزول‌ تدريجي‌ آيات‌ و سور از شدت‌علاقه‌ و ايمان‌ به‌ آن‌ تمام‌ و يا بخش‌ مهمي‌ از آن‌ را از بر مي‌كردند. اين‌امر از سال‌هاي‌ اوليه‌ و در دوران‌ مكي‌ شروع‌ مي‌شود و در دورانهاي‌ بعد ادامه‌مي‌يابد. هم‌ از اين‌ روست‌ كه‌طبق‌ قراين‌ و شواهد در صد زيادي‌ از مسلمانان‌ در صدر اسلام‌ حافظ‌ كل‌ يا بخشي‌از آيات‌ نازل‌ شده‌ بودند و همانطور كه‌ اشاره‌ شد اين‌ امري‌ طبيعي‌ و عادي‌بود. اما حفظ‌ قرآن‌ درخاطره‌ها و حافظه‌ها براي‌ محفوظ‌ بودن‌ آن‌ در اعصار و زمانهاي‌ بعد و نيز حتي‌در همان‌ زمان‌ با توجه‌ به‌ نسيان‌ و اشتباهاتي‌ كه‌ طبعاً پيش‌ مي‌آمد، كافي‌نبود، از اين‌ رو ارادة‌ الهي‌ نسبت‌ به‌ حفظ‌ قرآن‌ با اسباب‌ و لوازم‌ نوشتن‌ ونگارش‌ نيز جريان‌ يافت‌ و از همان‌ آغازين‌ ايام‌ وحي‌ قرآن‌ پيامبر اكرم‌ به‌اين‌ امر همت‌ گمارد. اما خود «امي‌» بود واين‌ امر را به‌ كساني‌ از يارانش‌ كه‌ توانايي‌ نوشتن‌ داشتند سپرد. امي‌ بودن‌ پيامبر قرآن‌ كريم‌ پيامبر راامي‌ و برانگيخته‌ از ميان‌ امي‌ها معرفي‌ مي‌كند: «الذين‌ يتبعون‌الرسول‌ النبي‌ الامي‌ الذي‌...» (اعراف‌: 157) آنانكه‌ از پيامبر ونبي‌ امي‌... پيروي‌ مي‌كنند. «هو الذي‌ بعث‌ في‌الاميين‌رسولا منهم‌» (جمعه‌: 2) او خدايي‌ است‌ كه‌بين‌ اميها رسولي‌ برانگيخت‌. مفسرين‌ و محققين‌ درمورد اين‌ كلمه‌ و معناي‌ آن‌ دو نظر دارند: علامه‌ طباطبايي‌ درتفسير شريف‌ الميزان‌ ذيل‌ آيه‌ دوم‌ سوره‌ جمعه‌ در اين‌ زمينه‌ بحث‌ كرده‌اند واز بين‌ دو نظر كه‌ يكي‌ امي‌ بودن‌ را منسوب‌ به‌ ام‌القري‌ (مكه‌) و ديگري‌ بي‌سوادي‌مي‌داند، با استناد به‌ آية‌ «و لا تخطه‌ بيمينك‌» (عنكبوت‌: 48) نظر دوم‌ ر اترجيح‌ داده‌اند. (الميزان‌، ج‌ 19، ص‌ 264) در مورد محدوده‌ بي‌سوادي‌پيامبر نظرات‌ مختلفي‌ مطرح‌ شده‌، گروهي‌ پيامبر را چه‌ قبل‌ و چه‌ بعد از نبوت‌بي‌سواد، يعني‌ ناتوان‌ از خواندن‌ و نوشتن‌ مي‌دانند و برخي‌ اين‌ مطلب‌ را مربوط‌به‌ قبل‌ از نبوت‌ مي‌دانند و با توجه‌ به‌ قراين‌ و شواهدي‌، از قبيل‌ دس توراتي‌كه‌ در مورد رسم‌الخط‌ دادند (السيوطي‌، ج‌ 1، ص‌ 28 و 27) يا آنكه‌ در صلح‌ نامه‌حديبيه‌ خود عنوان‌ رسول‌الله‌ را محو كردند، احتمال‌ داشتن‌ توانايي‌ نسبت‌ به‌خواندن‌ در دوران‌ نبوت‌ و نيز درخواست‌ قلم‌ و دوات‌ در پايان‌ عمر براي‌ نوشتن‌را قرينه‌اي‌ بر قدرت‌ نوشتن‌ دانسته‌اند. اما قدر مسلم‌ آن‌ كه‌ پيامبر در مكتب‌و كلاس‌ حاضر نشده‌ و در طول‌ عمر نيز دست‌ به‌ قلم‌ نبردند و چيزي‌ ننوشتند.«نگار من‌ كه‌ به‌ مكتب‌ نرفت‌ و خط‌ ننوشت‌». آنچه‌ قرآن‌ به‌ آن‌تصريح‌ دارد نيز همين‌ است‌؛ امي‌ به‌ معناي‌ نزد مادر بودن‌ و به‌ مكتب‌ و مدرسه‌جهت‌ سوادآموزي‌ نرفتن‌ و خط‌ ننوشتن‌. در مورد دليل‌ و حكمت‌اين‌ امر بسيار سخن‌ گفته‌ شده‌، ليكن‌ عقل‌ نيز همان‌ دليل‌ قرآن‌ را تاييد مي‌كندكه‌ «اذا لارتاب‌ المبطلون‌» (عنكبوت‌: 48). زيرا از طرفي‌ اين‌بار و تنها در مورد پيامبر است‌ كه‌ كتابي‌ به‌ عنوان‌ معجزه‌ (اصلي‌) ارائه‌ شده‌است‌ و از طرف‌ ديگر هر كس‌ كتاب‌ يا نوشته‌اي‌ را ارائه‌ كند تصور اين‌ مطلب‌ كه‌او با اطلاعات‌ اكتسابي‌ خود آن‌ را فراهم‌ كرده‌ كاملاً طبيعي‌ است‌، اين‌ بود ك ه‌خداوند پيامبرش‌ را ناخوانده‌ و نانويس‌ قرار داد تا اين‌ شبهه‌ برطرف‌ و وحياني‌بودن‌ آن‌ كتاب‌ اثبات‌ شود. پيامبر خود هيچگاه‌دست‌ به‌ قلم‌ نبرد و كلام‌ الهي‌ و هيچ‌ چيز ديگري‌ را ننگاشت‌ و نگارش‌ آن‌ رابه‌ مسلمانان‌ باسواد سپرد البته‌ خود نظارت‌ دقيقي‌ بر كار آنان‌ داشت‌ (راميار،1362 هـ ش‌، ص‌ 260) و طبق‌ برخي‌ روايات‌ پس‌ از املاء براي‌ آنان‌ از ايشان‌ مي‌خو است‌آنچه‌ را نوشته‌اند براي‌ او بخوانند و اشكالات‌ احتمالي‌ را برطرف‌ مي‌كرد و گاهي‌انگشتش‌ را روي‌ كلمه‌اي‌ مي‌گذارد و در مورد آن‌ سوال‌ مي‌كرد. (همان‌) نويسندگان‌ (كاتبان‌) در كتب‌ تاريخ‌ و نيزمنابع‌ روايي‌، بعضي‌ از اصحاب‌ پيامبر با اين‌ عنوان‌ خوانده‌ شده‌اند كه‌تعدادشان‌ در منابع‌ مختلف‌ متفاوت‌ است‌. البته‌ در مكه‌ و درسال‌هاي‌ آغاز نبوت‌ ايشان‌ ونزول‌ قرآن‌، تعداد با سوادان‌ شهر مكه‌ از هفده‌نفرتجاوز نمي‌كرد (همان‌، ص‌ 261) و از اين‌ تعداد، مسلما نفرات‌ قليلي‌ مسلمان‌ شدنداما در مدينه‌ تعداد باسوادان‌ مخصوصا باتوجه‌ به‌ حضور يهوديان‌ اهل‌ علم‌ بيشتر بود و طبعا با توجه‌ به‌ توصيه‌هاي‌ مكرر پيامبر و اهميت‌ دادن‌ قرآن‌ به‌ علم‌ ودانش‌ و سوادآموزي‌، تعداد باسوادان‌ رو به‌ فزوني‌ گذارد و چنانچه‌ مي‌دانيم‌پيامبر فديه‌ آزادي‌ اسراي‌ بدر را با سواد كردن‌ حداقل‌ 10 نفر از مسلمانان‌ قرارداد و گفته‌ شده‌ تعداد كاتبان‌ مسلمان‌ در سال‌هاي‌ اول‌ هجرت‌ از چهل‌ نفر فراتررفت‌. با توجه‌ به‌ جايگاه‌قرآن‌ و اهميت‌ كتابت‌ آن‌، مسلم‌ است‌ كه‌ نخستين‌ دستخط‌ هر مسلمان‌ سوادآموخته‌اي‌،آيات‌ كريمه‌ قرآن‌ بوده‌ زيرا نوشتن‌ آن‌ را كاري‌ با ثواب‌ و نگهداري‌ آن‌ راموجب‌ بركت‌ مي‌دانستند. از اين‌رو احتمال‌اينكه‌ همه‌ مسلمانان‌ باسواد، نويسنده‌ حداقل‌ بخشي‌ از قرآن‌ باشند بعيد نيست‌.اما آنان‌ كه‌ رسما و به‌ عنوان‌ وظيفه‌، اين‌ امر را از سوي‌ پيامبر برعهده‌داشتند تعدادشان‌ معلوم‌ نيست‌ و فقط‌ آنچه‌ مشخص‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ عده‌اي‌ اين‌كار ر ا وظيفه‌ خود مي‌دانستند و كار اصلي‌شان‌ اين‌ بود، قرآن‌هايي‌ داشتند وهميشه‌ درصدد تكميل‌ آن‌ بودند و در گوشه‌ و كنار كتاب‌ها اشاره‌اي‌ به‌ مصحف‌هاي‌آنان‌ و يا دستورات‌ خاص‌ پيامبر به‌ آنان‌ وجود دارد. (رك‌. راميار، ص‌ 333 تا392) عنوان‌ نويسندگي‌ پس‌ از رحلت‌ پيامبر(ص‌) صحابه‌ آن‌ حضرت‌ از عزت‌ و احترام‌ خاصي‌ بهره‌مند شدند و هر كسي‌ سعي‌ مي‌كردكوچكترين‌ همراهي‌ و همنشيني‌ با ايشان‌ را مطرح‌ كند و حديث‌ و سخني‌ از آن‌ حضرت‌نقل‌ نمايد و بدينوسيله‌ فضيلت‌ و برتري‌ براي‌ خود اثبات‌ كند. اين‌ امر براي‌ آنانكه‌مقام‌ و سمتي‌ در زمان‌ حيات‌ رسول‌ اكرم‌ داشتند، شدت‌ و فزوني‌ يافت‌ و داشتن‌پستي‌ همچون‌ جمع‌آوري‌ زكات‌ و فرماندهي‌ و يا قضاوت‌ حتي‌ بين‌ قوم‌ و قبيله‌اي‌كوچك‌، افتخاري‌ بزرگ‌ بود. مسلمانان‌ چنين‌افرادي‌ را احترام‌ مي‌كردند و حتي‌ با سياست‌ خاص‌ خلفا امر به‌ گونه‌اي‌ شد كه‌مصاحبت‌ با پيامبر را تا حد عصمت‌ شخص‌ در منقولاتش‌ از پيامبر بالا مي‌بردند وعدالت‌ صحابه‌ امري‌ پذيرفته‌ شده‌ بود حتي‌ اگر از آنان‌ گناه‌ كبيره‌اي‌ چون‌زنا و سرق ت‌ سر مي‌زد تحت‌ الشعاع‌ مصاحبت‌ با رسول‌الله‌ قرار مي‌گرفت‌ و مردم‌همچنان‌ او را محترم‌ مي‌دانستند. در اين‌ ميان‌ آنان‌كه‌ نوشته‌اي‌ از پيامبر را در اختيار داشتند، خود را از نويسندگان‌ مخصوص‌ آن‌ حضرت‌و حتي‌ نويسنده‌ وحي‌ و قرآن‌ و ملازمان‌ و همراهان‌ دائمي‌ پيامبر معرفي‌ مي‌كردند،به‌ گونه‌اي‌ كه‌ تصور مي‌شد كاري‌ جز نوشتن‌ قرآن‌ براي‌ رسول‌ اسلام‌ ندا شته‌اندواين‌ امر حتي‌ براي‌ صاحبان‌ نسب‌ها و خاندان‌هاي‌ بزرگ‌ هم‌ افتخار و شرفي‌ به‌حساب‌ مي‌آمد. هيچگونه‌ سند و مدركي‌كه‌ مطلب‌ نقل‌ شده‌ و نوشته‌ مورد نظر را به‌ پيامبر منتسب‌ كند، لازم‌ نبود وصرفا اينكه‌ يكي‌ از صحابي‌ چيزي‌ نقل‌ مي‌كرد و يا حتي‌ مي‌گفت‌، مورد قبول‌ مردم‌قرار مي‌گرفت‌ و عمق‌ اين‌ فاجعه‌ آنگاه‌ كه‌ به‌ وسعت‌ معناي‌ صحابي‌ توجه‌ شود مشخص‌ مي‌گردد: «صحابي‌ آن‌ كسي‌ است‌ كه‌ پيامبر را در حال‌ اسلام‌ درك‌ كرده‌باشد.» كه‌ در اين‌ صورت‌ شامل‌ همه‌ منافقان‌ هم‌ مي‌شود. نويسندگان‌ پيامبر در كتب‌ تاريخ‌ وتراجم‌، آمار متفاوتي‌ از كساني‌ كه‌ براي‌ آن‌ حضرت‌ مي‌نوشته‌اند، ارائه‌ شده‌ وگاه‌ سهوا و يا عمدا به‌ همه‌ آنان‌ عنوان‌ كاتب‌ وحي‌ داده‌ شده‌ است‌. حداكثراين‌ رقم‌ را حلبي‌ در حاشيه‌ شفا ذكر كرده‌ كه‌ چهل‌ و سه‌ نفر است‌، حافظ‌ عراقي‌42 نفر و ابوشامه‌ در تلخيص‌ تاريخ‌ دمشق‌ 25 نفر را نام‌ مي‌برد. ابوعبدالله‌زنجاني‌ دانشمند شيعي‌ قرن‌ گذشته‌ در كتاب‌ خود نام‌ 29 نفر را به‌ شرح‌ زيرآورده‌، هرچند تعداد كل‌ را 43 نفر دانسته‌ است‌: «خلفاي‌ چهارگانه‌،ابوسفيان‌ و دو پسرش‌ معاويه‌ و يزيد، سعيدبن‌ عاص‌ و دو پسرش‌ ابان‌ و خالد،زيدبن‌ ثابت‌، زبيربن‌ عوام‌، طلحة‌بن‌ عبيدالله‌، سعدبن‌ ابي‌ وقاص‌، عامربن‌فهيره‌، عبدالله‌بن‌ ارقم‌، عبدالله‌بن‌ رواحه‌، عبدالله‌بن‌ سعدبن‌ ابي‌ سرح‌،ابي‌بن‌ كعب ‌، ثابت‌بن‌ قيس‌، حنظلة‌بن‌ ربيع‌، شرحبيل‌بن‌ حسنة‌، علاءبن‌ حضرمي‌،خالدبن‌ وليد، عمروبن‌ عاص‌، مغيرة‌بن‌ شعبه‌، معيقب‌بن‌ ابي‌ فاطمه‌ الدوسي‌،حذيفة‌بن‌ يمان‌، حويطب‌بن‌ عبدالعزي‌ عامري‌.» (تاريخ‌ القرآن‌، ص‌ 47) با دقت‌ در موارد فوق‌و توجه‌ به‌ اين‌ مطلب‌ كه‌ اكثر قرآن‌ قبل‌ از هجرت‌ و در مكه‌ نازل‌ شده‌ است‌86 سوره‌ قرآني‌ مكي‌ و 28 سوره‌ مدني‌ است‌. يعني‌ در حدود دو ثلث‌ از كلمات‌قرآن‌ قبل‌ از هجرت‌ نازل‌ شده‌ است‌ و نيز انصاري‌ بودن‌ تعدادي‌ از نامبردگان‌ وزم ان‌ اسلام‌ آوردن‌ برخي‌ از آنان‌ يعني‌ در اواخر عمر پيامبر و اختلاف‌ درجه‌دينداري‌ اينان‌، مسئله‌ از چند بعد قابل‌ بررسي‌ است‌: اولا: معيار نويسندگي‌ آيا كتابت‌ و نويسندگي‌براي‌ پيامبر اسلام‌ ملاك‌ معياري‌ خاص‌ داشته‌ و گزينشي‌ صورت‌ مي‌گرفته‌ كه‌ دراين‌ صورت‌ مي‌توان‌ كاتبان‌ را داراي‌ آن‌ فضيلت‌ و ملاك‌ دانست‌ و اين‌ تصدي‌ وعهده‌داري‌ منصب‌ نوشتن‌ را فضيلتي‌ به‌ شمار آورد در اين‌ امر جز توانايي‌برنو شتن‌ ديده‌ نمي‌شود، لذا امتياز آنان‌ تنها هنر نوشتن‌ بوده‌ است‌ و اسلام‌آوردن‌. ثانيا: معيار دائمي‌ يا موقت‌ هرچند معياري‌ براي‌نويسندگي‌ يافت‌ نشده‌ اما اگر احتمال‌ فضيلتي‌ را در مورد آنان‌ بدهيم‌ آيا مي‌توان‌آن‌ فضيلت‌ ـ از جمله‌ ايمان‌ وتقوي‌ ـ را دائمي‌ دانست‌ و معتقد شد كه‌ همه‌ آنان‌افراد پاك‌ و لايقي‌ بوده‌اند كه‌ پيامبر اجازه‌ نوشتن‌ به‌ آنان‌ داده‌ و ا ين‌لياقت‌ و تقوي‌ را تا آخر عمر حفظ‌ كرده‌اند؟ يا آنكه‌ در آن‌ برهه‌ كه‌ در محضررسول‌ اكرم‌ مشغول‌ نوشتن‌ بوده‌اند و نه‌ قبل‌ و بعد آن‌، افرادي‌ مسلمان‌ بوده‌اند؟ امر نويسندگي‌ و سايرامور از قبيل‌ جمع‌آوري‌ صدقات‌، فرماندهي‌ جنگ‌ و حكومت‌ استاني‌ كه‌ از سوي‌پيامبر به‌ افراد واگذار مي‌شد حتي‌ اگر مبتني‌ بر فضايل‌ باطني‌ افراد در زمان‌نصب‌ بوده‌ باشد، امري‌ ابدي‌ نيست‌ كما اينكه‌ ازلي‌ هم‌ نبوده‌، زيرا همانطور كه‌مي ‌دانيم‌ برخي‌ از صحابه‌ پيامبر كه‌ عهده‌دار مسئوليت‌هايي‌ از سوي‌ ايشان‌ شدندبخشي‌ از عمر خود را به‌ علت‌ عدم‌ حضور در مكه‌ (انصار) و يا دشمني‌ و محاربه‌ باآن‌ حضرت‌ (طلقاء و مسلمان‌ شدگان‌ پس‌ از فتح‌ مكه‌) اجبارا و يا اختياراً مسلمان‌نبوده‌ وآلوده‌ به‌ كفر و گناه‌ بودند و گروهي‌ براي‌ مدت‌ كوتاهي‌ آنگاه‌ كه‌چاره‌اي‌ جز اسلام‌ آوردن‌ نبود به‌ او گرويدند و بلافاصله‌ پس‌ از رحلت‌ پيامبرراه‌ خود را از وصيت‌ و سفارش‌هاي‌ او و قرآن‌ نازل‌ شده‌ بر او جدا كردند و باهزاران‌ دسيسه‌ و برنامه‌ كه‌ مهمترين‌ آن‌ جل وگيري‌ از مكتوب‌ شدن‌ سنت‌ آن‌ حضرت‌بود به‌ تحريف‌ سخنان‌ ايشان‌ از طرق‌ مختلف‌، اعم‌ از افزودن‌ و كاستن‌ و تعبير وتفسير نادرست‌ آن‌ پرداختند و مصاحبت‌ با پيامبر را فضيلت‌ اصلي‌ و بزرگ‌، آن‌ هم‌فقط‌ براي‌ خود و همفكرانشان‌ معرفي‌ كردند و مصاحبان‌ اصلي‌ پ يامبر كه‌ سال‌ها درمكه‌ و مدينه‌ همراه‌ ايشان‌ بودند چون‌ علي‌ (ع‌)، عمار، مقداد، ابوذر و سلمان‌را طرد كردند. حضور ظاهري‌ و فيزيكي‌همراه‌ پيامبر و احيانا در دست‌ داشتن‌ امري‌ از امور پيامبر كه‌ علي‌ (ع‌) چندين‌برابر آنان‌ داشته‌ فضيلت‌ شمردند، حال‌ آنكه‌ در دلها چه‌ مي‌گذشته‌ و چه‌نيتهايي‌ در سر داشته‌اند مطرح‌ نبود و معلوم‌ نيست‌ چرا ايمان‌ و تقوي‌ و ولايت‌پذير ي‌كه‌ ملاك‌هاي‌ اصيل‌ اسلامي‌ است‌ با خدمات‌ ظاهري‌ كه‌ در جاي‌ خود توفيقي‌ به‌شمار مي‌آيد مقايسه‌ شده‌ است‌؟ «اجعلتم‌ سقاية‌ الحاج‌و عمارة‌ المسجد الحرام‌ كمن‌ امن‌بالله‌ واليوم‌ الآخر و جاهد في‌ سبيل‌الله‌لايستوون‌ عندالله‌...» (توبه‌: 19) آيا آب‌ دادن‌ به‌حاجيان‌ و آبادان‌ كردن‌ مسجدالحرام‌ همانند كسي‌ است‌ كه‌ به‌ خدا و قيامت‌ ايمان‌آورده‌ و در راه‌ خدا تلاش‌ كرد؟ (اين‌ دو) نزد خدا مساوي‌ نيستند. حال‌ اگر همين‌ امر راهم‌ ملاكي‌ براي‌ فضيلت‌ و برتري‌ افراد به‌ شمار آوريم‌، مي‌بينيم‌ در ميان‌ آنكس‌كه‌ قدرت‌ و سابقه‌ طولاني‌تر در اسلام‌ دارد و هم‌ دوران‌ مكه‌ و هم‌ مدينه‌ رادرك‌ كرده‌ و همواره‌ ملازم‌ و همراه‌ پيامبر بود و با ايشان‌ سال‌ها قبل‌ از ن بوت‌در يك‌ خانه‌ زندگي‌ كرده‌ و در كودكي‌ نبوت‌ پيامبر را شاهد است‌ علي‌ (ع‌) است‌. حتي‌ به‌ اعتراف‌همگان‌، همو ايشان‌ را پس‌ از رحلت‌، غسل‌ و كفن‌ و دفن‌ مي‌كند و بارها وصي‌ وخليفه‌ او معرفي‌ مي‌شود. او خود در مورد شدت‌ ارتباط‌ و اتصالش‌ به‌ وحي‌ چنين‌فرموده‌ است‌: «اري‌ نور الوحي‌ والرسالة‌، و اشم‌ لريح‌ النبوة‌، و لقد سمعت‌ رنة‌ الشيطان‌ حين‌ نزل‌ الوحي‌ عليه‌،فقلت‌: يا رسول‌الله‌ ما هذه‌ الرنة‌؟ فقال‌: هذا الشيطان‌ قد ايس‌ من‌ عبادته‌،انك‌ تسمع‌ ما اسمع‌ و تري‌ ما اري‌، الا انك‌ لست‌ بنبي‌ و لكنك‌ وزير، و انك‌لع لي‌ خير...» نور وحي‌ و رسالت‌ رامشاهده‌ مي‌كردم‌ و بوي‌ نيكوي‌ نبوت‌ و پيامبري‌ را استشمام‌ مي‌نمودم‌ و در وقتي‌كه‌ وحي‌ بر آن‌ حضرت‌ نازل‌ مي‌شد صداي‌ ناله‌ شيطان‌ را مي‌شنيدم‌ و چون‌ پرسيدم‌كه‌اي‌ رسول‌ خدا اين‌ چه‌ صدايي‌ است‌؟ فرمود اين‌ شيطان‌ است‌ كه‌ از پرستش ‌نمودنش‌ نوميد گرديده‌، و تو مي‌شنوي‌ آنچه‌ را من‌ مي‌شنوم‌، و مي‌بيني‌ آنچه‌ راكه‌ من‌ مي‌بينم‌ جز آنكه‌ تو پيغمبر نيستي‌ ولي‌ تو وزير (و كمك‌ كار من‌) هستي‌و تو بر خير و نيكي‌ هستي‌...» (نهج‌البلاغه‌، خ‌ 190). در حالي‌ كه‌ در موردديگر افراد چنين‌ مطلبي‌ نبوده‌ و خود نيز چنين‌ ادعايي‌ نكرده‌اند. ثالثا: ديگران‌ چرا؟ سخن‌ ديگري‌ كه‌شايسته‌ است‌ در مورد آن‌ بحث‌ شود وجه‌ و دليل‌ استفاده‌ پيامبر از افرادي‌ است‌كه‌ يا سابقه‌ روشن‌ و درستي‌ در اسلام‌ ندارند و يا افراد صالحي‌ در همان‌ زمان‌نبوده‌اند و يا بعدها به‌ تباهي‌ و فساد كشيده‌ شده‌اند. به‌ عبارت‌ ديگر مگرپيامبر كه‌ «مخبر من‌ قبل‌ الله‌» است‌ و به‌ او وحي‌ مي‌شود وانسان‌ دانا و آگاهي‌بود نمي‌توانست‌ از حضور كساني‌ كه‌ ايمان‌ آنان‌ سست‌ است‌ و يا حتي‌ عناد خاصي‌با او و دين‌ او دارند در جمع‌ صحابه‌ خود و يا كارگزارانش‌ مخصوصا در مسئله‌نوي سندگي‌ قرآن‌ كه‌ كاري‌ بزرگ‌ بود جلوگيري‌ كند؟ چند پاسخ‌ درعلت‌ اين‌مسئله‌ وجود دارد: نخست‌ آنكه‌ همراهي‌با پيامبر و عهده‌دار شدن‌ امور ظاهري‌ ايشان‌ توفيقي‌ است‌ كه‌ بايد همگان‌ راه‌بدان‌ داشته‌ باشند و اگر كارهاي‌ خوب‌ صرفا به‌ اشخاص‌ خوب‌ اختصاص‌ داشت‌ زمينه‌هاي‌هدايت‌ و گرايش‌ به‌ سوي‌ فضايل‌ از بين‌ مي‌رفت‌. دوم‌ آنكه‌ حضور چنين‌افرادي‌ براي‌ انجام‌ كارهاي‌ خوب‌ حتي‌ با نيت‌هاي‌ ناپاك‌ هرچند براي‌ آنان‌ جزخسارت‌ و زيان‌ نيست‌، ليكن‌ براي‌ افراد قوم‌ و قبيله‌ و فرزندان‌ و خانواده‌آنان‌ راه‌ هدايت‌ را باز مي‌كرد، چنانچه‌ در موارد زيادي‌ مي‌بينيم‌ كه‌ بامصاحبت‌ و يا كارگزاري‌ پيامبر زمينه‌ هدايت‌ افراد زيادي‌ از اقوام‌ و قبايل‌فراهم‌ مي‌آمد و حجت‌ بر سايرين‌ نيز تمام‌ مي‌شد. سوم‌ آنكه‌ آزادگذاردن‌ مصاحبت‌ و همراهي‌ با پيامبر و عهده‌دار شدن‌ و يا عهده‌دار كردن‌ آنان‌به‌ امري‌ از امور ظاهري‌ مسلمانان‌ مخصوصا در زمينه‌ نويسندگي‌ وحي‌ شبهه‌ها واشكالاتي‌ را كه‌ معاندان‌ در مورد اسلام‌ ايجاد مي‌كردند و قرآن‌ را ساخته‌ وپرداخته‌ پي امبر به‌ همراهي‌ شخص‌ ديگري‌ معرفي‌ مي‌كردند از بين‌ مي‌برد، زيرا به‌جز در يكي‌ دو مورد، بقيه‌ افراد هيچگاه‌ چنين‌ ادعايي‌ نكردند و اين‌ شبهه‌ كه‌پيامبر آيات‌ را خود مي‌سازد با اين‌ وجود كه‌ همگان‌ مي‌ديدند افراد مختلفي‌ باافكار و گرايش‌هاي‌ مختلف‌ با اي شان‌ در رفت‌ و آمدند، قرآن‌ را به‌ عنوان‌ وحي‌الهي‌ دانسته‌ و شبهه‌اي‌ در وحي‌ بودن‌ آن‌ نكرده‌اند به‌ زودي‌ از بين‌ رفت‌ واين‌ خود مسئله‌ بسيار مهمي‌ در استقرار ايمان‌ به‌ نبوت‌ پيامبر در افكار مردم‌كه‌ از اصول‌ و پايه‌هاي‌ دين‌ به‌ شمار مي‌رود. چهارم‌ آنكه‌ با توجه‌به‌ اينكه‌ از طرفي‌ هدف‌ پيامبر اسلام‌ گسترش‌ دين‌ و رسيدن‌ صداي‌ اسلام‌ به‌گوش‌ همه‌ و ماندگار شدن‌ قرآن‌ به‌ عنوان‌ معجزه‌ خالده‌ بوده‌ و از طرف‌ ديگرامكانات‌ نگارش‌ و نويسندگي‌ بسيار كم‌ و در سطح‌ ابتدايي‌ بود و افراد با سوادتعداد اندكي‌ بودند، جلوگيري‌ از نوشتن‌ قرآن‌ توسط‌ افراد ناصالح‌ نه‌ تنها كاري‌غير عاقلانه‌ بود، بلكه‌ تشويق‌ برنوشتن‌ آن‌ ثواب‌ و پاداشي‌ كه‌ براي‌ اين‌ كارطي‌ روايات‌ متعدد چه‌ در زمان‌ پيامبر و چه‌ در زمان‌ ائمه‌ شده‌، امور لازم‌ ومفيدي‌ بودند كه‌ پيامبر د ر مدت‌ كوتاه‌ 23 سال‌ وحي‌ و رسالت‌ خود به‌ نحو احسن‌استفاده‌ نمود. وي‌ از همه‌ امكانات‌ موجود در جهت‌ ثبت‌ و ضبط‌ قرآن‌ بهره‌ برد.هر عقل‌ سليمي‌ حكم‌ مي‌كند، در چنين‌ شرايطي‌ كه‌ امكان‌ ثبت‌ و ضبط‌ و انتشارقرآن‌ منحصردر اين‌ امر يعني‌ استفاده‌ از صالح‌ و طالح‌ است‌ تعصب‌ به‌ خرج‌نداده‌ و رسالت‌ خود در ابلاغ‌ وحي‌ را آنطور كه‌ شايسته‌ است‌ به‌ انجام‌ رساند. اكنون‌ نيز اگرمسلماني‌ در يكي‌ از كشورهاي‌ كفر بخواهد پيامي‌ را در فرصتي‌ اندك‌ منتشر كند،طبعا از هر شخص‌ و وسيله‌اي‌ استفاده‌ مي‌كند و زهد و تقوا و گذشته‌ و آينده‌عاملين‌ چاپ‌ و نشر را در نظر نمي‌گيرد، زيرا هدف‌ در اين‌ مرحله‌ پيام‌رساني‌ وثبت‌ و ضبط‌ ا ست‌. پنجم‌ آنكه‌: نفس‌ اين‌كار درسي‌ مهم‌ براي‌ تبليغ‌ و هدايت‌ است‌ كه‌ نبايد صرفا به‌ دنبال‌ افراد پاك‌و نيالوده‌ گشت‌ و كار هدايت‌ را متوقف‌ بر وجود تعداد زيادي‌ از افراد صالح‌ وپيراسته‌ نمود هرچند اصل‌ و اساس‌ و پايه‌ حركات‌ وايجاد انقلاب‌ و تحول‌ در هرجا معه‌اي‌ با پاكان‌ و خوش‌طينتان‌ خواهد بود، اما اينان‌ تعدادشان‌ اندك‌ است‌ وديگران‌ نيز بايستي‌ جذب‌ شوند. راه‌ ندادن‌ كساني‌ كه‌قبلا آلوده‌ بوده‌اند يا در آينده‌ احتمال‌ انحراف‌ آنان‌ وجود دارد نه‌ تنها كاري‌عاقلانه‌ نيست‌ بلكه‌ با هدف‌ خلقت‌ كه‌ رشد و تعالي‌ بشريت‌ است‌ منافات‌ دارد. ششم‌ آنكه‌ همين‌ كه‌(بر فرض‌) معاويه‌ها نزد پيامبر آمده‌ و مشغول‌ نوشتن‌ شوند، ايجاد سوال‌ مي‌شود وبه‌ دنبال‌ پاسخ‌ آن‌ اشكال‌ رفتن‌ رشد وتعالي‌ ايجاد مي‌كند. البته‌ طبق‌ نقل‌مرحوم‌ علامه‌ مجلسي‌، پيامبر با غلاف‌ شمشير به‌ پهلوي‌ معاويه‌ مي‌زند و مي‌فرمايداگر كسي‌ روزي‌ را درك‌ كند كه‌ اين‌ شخص‌ بر مسلمانان‌ حاكم‌ باشد، شايسته‌ است‌كه‌ پهلوي‌ او را بشكافد اما درعين‌ روشنگري‌ مانع‌ نوشتن‌ و حضور در محضرش‌ نمي‌ش ود،پيامبر مي‌خواهد گنجينه‌هاي‌ عقل‌ را به‌ مرحله‌ استخراج‌ و بهره‌برداري‌ برساند.«يثير لهم‌ دفائن‌ العقول‌». گنجينه‌هاي‌ انديشه‌ها را استخراج‌ مي‌كند. (نهج‌، خ‌1) انديشه‌ بشر با گذر ازهمين‌ سنگلاخ‌ها وگردنه‌هاي‌ سوال‌ برانگيز رشد مي‌كند و به‌ آنجا مي‌رسد كه‌مصاحبت‌ با پيامبر اكرم‌ و عهده‌داري‌ منصبي‌ از حكومت‌ او واگذاري‌ امري‌ از اموراجرايي‌ ايشان‌ را - هرچند كه‌ كار خوب‌ و صواب‌ است‌ - جايگزين‌ ايمان‌ و تقوا وول ايت‌ او نمي‌كند؛ عمل‌ خود و صالح‌ را آنگاه‌ كه‌ ناشي‌ از نيت‌ خالص‌ باشد خوب‌مي‌داند و بر اين‌ باور مي‌رسد كه‌ كار نيك‌ تا وقتي‌ نيك‌ است‌ و ماندگار، كه‌ باارتداد با كفر و گناهان‌ بعدي‌ حبط‌ نشود. البته‌ تذكر اين‌ نكته‌نيز لازم‌ است‌ كه‌ پيامبر (ص‌) زماني‌ كه‌ نيت‌ سوء و بي‌ايماني‌ افراد ظاهر مي‌شدآنان‌ را به‌ جزاي‌ عملشان‌ مي‌رساند و از مناصب‌ عزلشان‌ مي‌كرد و عمل‌ صالح‌ وكار نيك‌ گذشته‌ آنان‌ را مانع‌ كيفر ايشان‌ مي‌دانست‌. فهرست‌ منابع‌: 1ـ بحوث‌ في‌ تاريخ‌القرآن‌ و علومه‌، ميرمحمدي‌، سيدابوالفضل‌، بيروت‌، دارالمعارف‌ للمطبوعات‌، 1400هـ. ق‌. 2ـ تاريخ‌ القرآن‌،زنجاني‌، ابوعبدالله‌، تهران‌، منظمة‌ الاعلام‌ الاسلامي‌، 1404 هـ. ق‌. 3ـ تاريخ‌ قرآن‌،راميار، دكتر محمود، تهران‌، اميركبير، 1362 هـ. ش‌. 4ـ پژوهشي‌ در تاريخ‌قرآن‌ كريم‌، حجتي‌، دكتر سيدمحمد باقر، تهران‌، دفتر نشر فرهنگ‌ اسلامي‌، 1360هـ. ش‌. 5ـ حقايق‌ هامة‌ حول‌القرآن‌ الكريم‌، عاملي‌، جعفر مرتضي‌، قم‌، موسسه‌ النشر الاسلامي‌، 1410 هـ.ق‌. 6ـ سرمايه‌ ايمان‌،لاهيجي‌، ملاعبدالرزاق‌، تهران‌، انتشارات‌ الزهرا، 1362 هـ. ش‌. 7ـ كشف‌ الحق‌ ونهج‌الصدق‌، علامه‌ حلي‌، بغداد، مطبعه‌ دارالسلام‌، 1344 هـ. ش‌. 8ـ مباحث‌ في‌ علوم‌القرآن‌، صبحي‌ صالح‌، بيروت‌، دارالعلم‌ للملايين‌، الطبعة‌ السابعة‌ عشرة‌،1988م‌. 9ـ الميزان‌ في‌ تفسيرالقرآن‌، طباطبائي‌، علامه‌ سيدمحمدحسين‌، منشورات‌ جامعة‌ المدرسين‌ في‌حوزة‌العلمية‌، قم‌، بدون‌ تاريخ‌. 10ـ الدر المنثور في‌التفسير الماثور، السيوطي‌، عبدالرحمن‌ جلال‌الدين‌، بيروت‌، 1403 هـ. ق‌. 11ـ نهج‌البلاغه‌، جمع‌شريف‌ الرضي‌، ضبط‌ الدكتور صبحي‌ صالح‌، دارالهجرة‌، قم‌، 1395 هـ. ق‌. 12ـ مكاتيب‌ الرسول‌،الاحمدي‌، علي‌بن‌ حسينعلي‌، نشر يس‌، قم‌، 1363 هـ. ش‌. Golestan Quran Weekly, Serial 150, N 106
35
قرآن‌ از نگاه‌ امام‌ علي‌ (ع‌)
مهسا فاضلي‌ در آن‌ روزگار، كه‌عصر بيان‌ و سخن‌ بود، قرآن‌ در قالبي‌ بس‌ زيبا، دلربا و فصيح‌ عرضه‌ شد. علي‌ (ع‌)در مقام‌ فصيح‌ترين‌ و بليغ‌ترين‌ سخنگوي‌ زمان‌، به‌ ترسيم‌ و تصوير شگفتيها وزيباييهاي‌ اين‌ كتاب‌ آسماني‌ پرداخت‌ و در توصيف‌ قرآن‌، زيباترين‌ و شگفت‌ترين‌ واژه‌ها و الفاظ‌ را به‌ كار گرفت‌. او در جايگاه‌ مفسري‌ بي‌بديل‌ و نگهبان‌راستين‌ معارف‌ قرآن‌، به‌ تبيين‌ و توصيف‌ چگونگي‌هاي‌ كتاب‌ خدا پرداخت‌ و قرآن‌،اين‌ برنامة‌ هدايت‌ انسانها را بخوبي‌ معرفي‌ كرد، تا قرآن‌مداران‌ و جستجوگران‌حقايق‌ الهي‌، كتاب‌ آس ماني‌ خود را بشناسند و قدر و ارزش‌ آن‌ را بدانند و درمعضلات‌ و مشكلات‌ فكري‌، به‌ اين‌ ملجأ بزرگ‌ و نجات‌بخش‌ پناه‌ برند. اوصافي‌ كه‌حضرت‌ (ع‌) از كتاب‌ خدا برمي‌شمارد، در نهايت‌ فصاحت‌ و زيبايي‌ و بسي‌ دلپذير وخواندني‌ است‌. آنچه‌ كه‌ علي‌ (ع‌) در توصيف ‌ جايگاه‌ قرآن‌ بيان‌ داشته‌اند وتبيين‌ و تفسيري‌ كه‌ از ابعاد كتاب‌ آسماني‌ به‌ دست‌ داده‌اند؛ فراتر از آن‌ است‌كه‌ در اين‌ سطور بگنجد. «تنها در نهج‌البلاغه‌ آن‌ حضرت‌ (ع‌) 96 بار كلمة‌ قرآن‌،كتاب‌ الله‌، كتاب‌ ربكم‌ و امثال‌ آن‌ تكرار شده‌ است‌».(1) در اين‌ قسمت‌ درجستجوي‌ اوصاف‌ و ويژگيهاي‌ كتاب‌ خدا، چشم‌ جان‌ را با كلمات‌ گهربار و فصيح‌ حضرتش‌شتشو مي‌دهيم‌. تلفيق‌ زيبايي‌ وژرفاي‌ در قرآن‌ ... فيه‌ تبيان‌ كل‌شي‌ء و ذكر ان‌ الكتاب‌ يصدق‌ بعضه‌ بعضاً و انه‌ لااختلاف‌ فيه‌، فقال‌ سبحانه‌:«ولو كان‌ من‌ عند غير الله‌ لوجدوا فيه‌ اختلافاً كثيراً» و أن‌ القرآن‌ ظاهره‌أنيق‌ و باطنه‌ عميق‌ لا تفني‌ عجائبه‌ و لا تنقضي‌ غرائبه‌ و لا تكشف‌ الظلمات‌الا به‌. خداوند گويد در قرآن‌ بيان‌ هر چيزي‌ است‌ و ياد آور شده‌ است‌ كه‌ بعض‌قرآن‌، گواه‌ بعض‌ ديگر است‌ و اختلافي‌ در آن‌ نيست‌ و فرمود: «اگر از سوي‌ خداي‌يكتا نيامده‌ بود، در آن‌ اختلاف‌ فراوان‌ مي‌يافتند» ظاهر قرآن‌ زيباست‌، باطن‌آن‌ ژرف‌ ناپيداست‌. عجا يب‌ آن‌ سپري‌ نگردد، غرايب‌ آن‌ پايان‌ نرسد و تاريكيهاجز بدان‌ زدوده‌ نشود. (2) استاد محمد تقي‌ جعفري‌در شرح‌ اين‌ خطبه‌، ويژگيهايي‌ را كه‌ حضرت‌(ع‌) از قرآن‌، برشمرده‌اند، اينگونه‌بيان‌ مي‌دارد: 1 - عدم‌ تناقض‌ درآيات‌ قرآن‌: با اينكه‌ قرآن‌ در دوران‌ پرتلاطم‌ و مملو از رويدادهاي‌ ضد و نقيض‌زندگي‌ پيامبر (ص‌) نازل‌ شده‌ است‌، ولي‌ لحن‌ آيات‌ و سبك‌ و محتواي‌ آنها به‌هيچ‌ وجه‌ مختلف‌ و متضاد نيست‌ و موضوعات‌ مختلف‌ بدون‌ هيچ‌ گونه‌ تناقضي‌ شرح‌دا ده‌ شده‌ است‌. 2 - نفوذ شگفت‌انگيزمعاني‌ آيات‌ قرآن‌ در تمام‌ سطوح‌ روان‌ آدمي‌: مفردات‌ و تركيب‌ آيه‌هاي‌ قرآن‌در درجه‌اي‌ از فصاحت‌ و زيبايي‌ است‌ كه‌ موجب‌ بروز جذبة‌ رواني‌ مافوق‌ شعر مي‌گردد. 3 - عمق‌ معاني‌ قرآن‌:منظور از اين‌ بيان‌ (باطن‌ عميق‌)، دشوار بودن‌ و غير قابل‌ فهم‌ بودن‌ آيات‌نيست‌ بلكه‌ بدين‌ معناست‌ كه‌ قرآن‌، همة‌ مسائل‌ نهائي‌ مربوط‌ به‌ انسان‌ وجهان‌ را در آياتي‌ كه‌ كلمات‌ و جملات‌ آن‌ ساده‌ و زيباست‌، مطرح‌ مي‌نمايد. 4 - استمرار وجاودانگي‌ مفاهيم‌ قرآن‌: قرآن‌، فوق‌ تغييرات‌ و دگرگونيها قرار دارد. آيات‌ قرآن‌بيان‌ كنندة‌ ثابت‌ها در صحنة‌ جهان‌ هستي‌ و قلمرو انساني‌ است‌. پديده‌هايي‌ كه‌قرآن‌ براي‌ شناسايي‌ انسان‌ و رابطة‌ او با خدا و ديگر انسانها مطرح‌ كرده‌ است‌،هرگ ز تغيير نمي‌كند. (3) قرآن‌، نور جاودان‌ و مصباح‌ هدايت‌ علي‌ (ع‌) قرآن‌ ناطق‌و پيشواي‌ فصاحت‌، در يكي‌ از خطبه‌هاي‌ شگرف‌ خود، قرآن‌ را اينگونه‌ توصيف‌ مي‌كند:«پس‌ فرو فرستاد بر پيامبر (ص‌)، قرآن‌ را، نوري‌ كه‌ چراغ‌هاي‌ آن‌ فرو نميرد وچراغي‌ كه‌ افروختگي‌اش‌ كاهش‌ نپذيرد و دريايي‌ كه‌ ژرفاي‌ آن‌ كس‌ نداند و راهي‌كه‌ پيمودنش‌ رهرو را به‌ گمراهي‌ نكشاند و پرتويي‌ كه‌ فروغ‌ آن‌ تيرگي‌ نگيرد وفرقاني‌ كه‌ نور برهانش‌ خاموش‌ نشود و تبياني‌ كه‌ اركانش‌ ويراني‌ نپذيرد وبهبودي‌ كه‌ در آن‌ بيم‌ بيماري‌ نباشد و ارجمندي‌ كه‌ يارانش‌ را شكست‌ و ناپايداري‌نباشد و حقي‌ كه ‌ ياورانش‌ را زيان‌ و خواري‌ نباشد. پس‌ قرآن‌، معدن‌ ايمان‌ است‌و ميانجاي‌ آن‌ و چشمه‌ سار دانش‌ است‌ و درياهاي‌ آن‌ و باغستان‌ داد است‌ وانگيزه‌هاي‌ آن‌ و بنياد استوار اسلام‌ است‌. قرآن‌، واديهاي‌ حقيقت‌است‌ و سبزه‌زارهاي‌ آن‌ و دريايي‌ است‌ كه‌ بردارندگان‌، آب‌ آن‌ را خشك‌نگردانند و چشمه‌ سارها كه‌ آب‌ كشندگان‌، آب‌ آن‌ را به‌ ته‌ نرسانند وآبشخورهاست‌ كه‌ در آيندگان‌، آب‌ آن‌ را كم‌ نكنند و منزلگاههاست‌ كه‌ مسافران‌،راهش‌ را گم‌ ن كنند و نشانه‌هاست‌ كه‌ روندگان‌، از نظرش‌ دور ندارند و پشته‌هاست‌كه‌ روي‌ آورندگان‌، از آن‌ نگذرند و آن‌ را نگذارند. خدايش‌ ماية‌ سيرابي‌دانشمندان‌ كرده‌ است‌ و بهار دلهاي‌ فقيهان‌ و مقصد راههاي‌ پارسايان‌ و دارويي‌كه‌ از پس‌ آن‌ بيماري‌ نيست‌ و نوري‌ كه ‌ با آن‌ تاري‌ نيست‌ و ريسماني‌ كه‌گرفتنگاه‌ آن‌ استوار است‌ و پناهگاهي‌ كه‌ قلة‌ آن‌ پناهنده‌ را نگاهدارست‌ وارجمندي‌ هر كه‌ با او دوستي‌ ورزد و امان‌ آن‌ كس‌ كه‌ بدان‌ در شود و راهنماي‌هر كه‌ بدان‌ اقتدا كند و عذرخواه‌ آن‌ كه‌ آن‌ را مذهب‌ خود گيرد و ب رهان‌ هر كس‌كه‌ بدان‌ سخن‌ گويد و آن‌ را پذيرد و گواه‌ هر كه‌ در مخاصمت‌، پشتيبان‌ خويشش‌شمرد و پيروزي‌ آن‌ كس‌ كه‌ بدان‌ حجت‌ آرد و راهبر آن‌ كه‌ آن‌ را به‌ كار دارد وبرندة‌ آن‌ كه‌ آن‌ را كار فرمايد و نشان‌ آن‌ كه‌ در آن‌ بنگرد چنانكه‌ بايد ونگهدار كسي ‌ كه‌ خود را بدان‌ از آسيب‌ پايد و دانش‌ كسي‌ كه‌ آن‌ را نيك‌ به‌خاطر سپارد و حديث‌ كسي‌ كه‌ از آن‌ روايت‌ كند و حكم‌ آن‌ كس‌ كه‌ خواهد حكم‌دهد». (4) آيت‌ الله‌ خويي‌ درشرح‌ اين‌ خطبة‌ عظيم‌ مي‌نويسد: اين‌ خطبه‌، مشتمل‌ بر نكات‌ قابل‌ توجه‌ و مهمي‌است‌. حضرت‌ علي‌ (ع‌) در اين‌ خطبه‌، ويژگيهاي‌ قرآن‌ را اينگونه‌ برمي‌شمارد: 1 - قرآن‌ چراغ‌ روشني‌است‌ كه‌ نور آن‌ به‌ خاموشي‌ نمي‌گرايد: مقصود حضرت‌ (ع‌) از اين‌ جمله‌ اين‌ است‌كه‌ دوران‌ حقايق‌ و مفاهيم‌ آيات‌ قرآن‌ سپري‌ شدني‌ نيست‌. آيات‌ و احكام‌ آن‌،جاودانه‌ و هميشه‌ و تازه‌ است‌. مثلاً برخي‌ آيات‌ قرآن‌ در مورد خاص‌ يا در بارة‌شخص‌ و گروه‌ معيني‌ نازل‌ شده‌ است‌؛ ولي‌ در عين‌ حال‌ مفهوم‌ اين‌ آيات‌ عموميت‌دارد و تا روز قيامت‌ بر همگان‌ شامل‌ است‌. 2 - بيان‌ واضح‌ وروشنگري‌ است‌ كه‌ اصول‌ آن‌ خلل‌ ناپذير است‌: دربارة‌ اين‌ جملة‌ امام‌ (ع‌) دواحتمال‌ وجود دارد: يكي‌ اينكه‌ اساس‌ و پايه‌هاي‌ معارف‌ و تعاليم‌ قرآن‌ وزيربناي‌ تمام‌ حقايق‌ آن‌ بر پاية‌ فطرت‌ بشر و قانون‌ طبيعت‌، چنان‌ محكم‌ واستوار است‌ كه‌ به‌ هيچ‌ روي‌، تزلزل‌ و انهدام‌ نمي‌پذيرد. ديگر اينكه‌ الفاظ‌ وكلمات‌ قرآن‌ كه‌ نشان‌ دهندة‌ حقيقت‌ قرآن‌ است‌، تغييرپذير نمي‌باشد و هيچ‌ گونه‌خلل‌، زيادت‌ و نقصاني‌ در آن‌ راه‌ ندارد. بنابراين‌ احتمال‌، اين‌ جمله‌ به‌مصون‌ بودن‌ قرآن‌ از تحريف‌ اشا ره‌ نموده‌ است‌. 3 - قرآن‌ پايگاه‌ وبوستان‌ عدالت‌ است‌: قرآن‌ مركز و محور عدالت‌ و محل‌ پرورش‌ نهال‌ عدل‌ و داداست‌. عدالت‌ در عقيده‌ و افكار، در عمل‌ و اخلاق‌ و انواع‌ عدالتها در قرآن‌ جمع‌گرديده‌ است‌ و از آنجا به‌ جوامع‌ بشري‌ وارد مي‌شود. 4 - قرآن‌، واديهاي‌پهناور حق‌ است‌: تنها قرآن‌ است‌ كه‌ منبت‌ و چمنزار حق‌ است‌. حق‌ را به‌ جز درقرآن‌ در جاي‌ ديگر نتوان‌ يافت‌. هر كس‌ به‌ غير قرآن‌ تمسك‌ جويد و از راه‌ديگر، حق‌ را پي‌جويي‌ كند، هرگز بدان‌ نخواهد رسيد. 5 - قرآن‌ دريايي‌ است‌كه‌ آبكشان‌ نتوانند آب‌ آن‌ را تمام‌ كنند: معناي‌ اين‌ جمله‌ و جملات‌ بعدي‌،اين‌ است‌ كه‌ كساني‌ كه‌ در راه‌ فهم‌ دقيق‌ و معاني‌ قرآن‌ تلاش‌ مي‌كنند، نمي‌توانندبه‌ عمق‌ آن‌ برسند و به‌ مفاهيم‌ قرآن‌ احاطه‌ يابند، زيرا رموز و اسرار ق رآن‌پايان‌ناپذير و تمام‌ ناشدني‌ است‌ و هيچگونه‌ نقصاني‌ در آن‌ راه‌ ندارد. 6 - تلهاي‌ بلندي‌ است‌كه‌ قصدكنندگانش‌ نتوانند از آن‌ بگذرند: قرآن‌پژوهان‌ و جستجوگران‌ كتاب‌ آسماني‌،كه‌ در پي‌ حقايق‌ و مفاهيم‌ قرآني‌ اند، نمي‌توانند به‌ قله‌هاي‌ مرتفع‌ آن‌ دست‌يابند. (5) قرآن‌ سرچشمة‌ هدايت‌ و رستگاري‌ آدمي‌ «بدانيد كه‌ اين‌ قرآن‌،پندگويي‌ است‌ كه‌ فريب‌ ندهد و راهنمايي‌ است‌ كه‌ گمراه‌ نكند و حديث‌ خواني‌است‌ كه‌ دروغ‌ نگويد و كسي‌ با قرآن‌ ننشست‌ جز اين‌ كه‌ چون‌ برخاست‌، افزون‌ شديا از وي‌ كاست‌: افزوني‌ در رستگاري‌ و كاهش‌ از كوري‌ و دل‌ بيماري‌ و بدانيد كسي‌ را كه‌ با قرآن‌ است‌ نياز نباشد و بي‌قرآن‌ بي‌ نياز نباشد. پس‌، بهبود خودرا از قرآن‌ بخواهيد و در سختيها از آن‌ طلب‌ ياري‌ نماييد كه‌ قرآن‌، بزرگترين‌آزار را موجب‌ بهي‌ است‌ و آن‌ كفر و دورويي‌ و بيراهه‌ شدن‌ و گمراهي‌ است‌. پس‌از خدا بخواهيد به‌ وس يلت‌ قرآن‌ و بدان‌ روي‌ آريد به‌ دوستي‌ آن‌ و به‌ قرآن‌ خيري‌مخواهيد از آفريدگان‌ كه‌ بندگان‌ روي‌ به‌ خدا نكردند با وسيلتي‌ مانند قرآن‌ وبدانيد كه‌ قرآن‌ ميانجي‌اي‌ پذيرفته‌ است‌ و گوينده‌اي‌ گواه‌ شده‌. هر كه‌ راروز رستاخيز، قرآن‌ ميانجي‌ شود، بپذيرد و آن‌ را كه‌ سعايت‌ كند، گواهي‌اش‌ به‌زبان‌ او گيرند. همانا روز رستاخيزمنادي‌ بانگ‌ برآرد كه‌: هر كس‌ حساب‌ هر چه‌ را اندوخته‌ است‌ بر عهده‌ دارد وپايان‌ كار خود را پايندان‌ بود، جز اندوزندگان‌ قرآن‌ - كه‌ حسابي‌ نبود بر آنان‌- پس‌ در شمار گرد آورندگان‌ قرآن‌ باشيد و پيروان‌ آن‌. و قرآن‌ را دليل‌ گيريدبر شن اخت‌ پروردگارتان‌ و آن‌ را نصيحتگوي‌ خود شماريد و رايهاتان‌ را - كه‌ باقرآن‌ سزاوار نيست‌ - متهم‌ داريد و خواهشهاي‌ نفساني‌ خويش‌ را خيانتكارانگاريد».(6) كتابي‌ خاموش‌ و سخنگويي‌ آگاه‌ علي‌ (ع‌) مفسر آگاه‌قرآن‌، در مقام‌ توصيف‌ كتاب‌ خدا در جايي‌ ديگر، دستورات‌ و معارف‌ آن‌ رابازدارنده‌ و هدايتگر بيان‌ مي‌كند و اين‌ هدية‌ آسماني‌ را سخنگويي‌ بي‌ بديل‌ وآگاه‌، ولي‌ آرام‌ و صامت‌ معرفي‌ مي‌دارد. او مي‌فرمايد: «فالقرآن‌ آمر زاجر وصامت‌ ناطق‌. حجه‌ الله‌ علي‌ خلقه‌. أخذ عليهم‌ ميثاقه‌ و ارتهن‌ عليه‌ أنفسهم‌.أتم‌ نوره‌ و أكمل‌ به‌ دينه‌ و قبض‌ نبيه‌ صلي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و قد فرغ‌ الي‌الخلق‌ من‌ أحكام‌ الهدي‌ به‌. قرآن‌ فرمان‌دهنده‌است‌ و بازدارنده‌، خاموش‌ است‌ و گوينده‌. حجت‌ خداست‌ بر آفريدگانش‌ كه‌ بدان‌پيمان‌ گرفته‌ است‌ از ايشان‌ و همگان‌ را نهاده‌ است‌ در گرو آن‌. نور - هدايت‌ -خود را با قرآن‌ تمام‌ گرداند و دين‌ خود را بدان‌ به‌ كمال‌ رساند و جان‌ پيامبرخو يش‌ را هنگامي‌ ستاند كه‌ از رساندن‌ احكامي‌ كه‌ موجب‌ رستگاري‌ آفريدگان‌ است‌،فارغ‌ ماند».(7) ابن‌ ابي‌ الحديد شارح‌بزرگ‌ نهج‌البلاغه‌، در توضيح‌ اين‌ جملة‌ حضرت‌ كه‌ قرآن‌ خاموش‌ است‌ و گوينده‌،مي‌نويسد: قرآن‌ از آن‌ جهت‌ كه‌مشتمل‌ بر حروف‌ و الفاظ‌ است‌ صامت‌ و خاموش‌ است‌ و از آن‌ جهت‌ كه‌ در بردارندة‌اخبار، اوامر و نواهي‌ و خطاب‌ و نداست‌، بسان‌ سخنگويي‌ مي‌ماند كه‌ با بندگان‌خدا سخن‌ مي‌گويد و اين‌ كلام‌ حضرت‌ (ع‌)، از باب‌ مجاز است‌. (8) اميرالمؤمنين‌ (ع‌) دركلام‌ فصيح‌ ديگري‌ بدين‌ معنا اينگونه‌ اشاره‌ مي‌نمايد: «و كتاب‌ الله‌ بين‌اظهركم‌ ناطق‌ لا يعيي‌ لسانه‌ و بيت‌ لاتهدم‌ أركانه‌ و عز لاتهزم‌ أعوانه‌. كتاب‌خدا در دسترس‌ شماست‌، زبان‌ آن‌ كند نيست‌، گوياست‌. خانه‌اي‌ است‌ كه‌ پايه‌هايش‌ويران‌ نشود و صاحب‌ عزتي‌ است‌ كه‌ يارانش‌ را هزيمت‌ نبود». (9) از نگاه‌ مولا علي‌ (ع‌)بايد از محضر اين‌ هدايتگر بزرگ‌ ياري‌ جست‌ و از آموزه‌هاي‌ آن‌ بهره‌ گرفت‌ و بابصيرت‌ و آگاهي‌ از قرآن‌ پرسيد و پاسخ‌ سؤالات‌ و ابهامات‌ را گرفت‌. به‌ بيان‌اين‌ بزرگوار بنگريد: «ذلك‌ القرآن‌ فاستنطقوه‌ و لن‌ ينطق‌ و لكن‌ أخبركم‌ عن ه‌.ألا ان‌ فيه‌ علم‌ ما يأتي‌ و الحديث‌ عن‌ الماضي‌ و دواء دائكم‌ و نظم‌ ما بينكم‌،آن‌ كتاب‌ خدا، قرآن‌ است‌، از آن‌ بخواهيد تا سخن‌ گويد و هرگز سخن‌ نگويد. امامن‌ شما را از آن‌ خبر مي‌دهم‌. بدانيد كه‌ در قرآن‌، علم‌ آينده‌ است‌ و حديث‌گذشته‌. درد شما را درمان‌ است‌ و راه‌ سامان‌ دادن‌ كارتان‌ در آن‌ است‌». (10) كلام‌ عظيم‌ و سخن‌هدايت‌ آفريني‌ است‌. علي‌ (ع‌) به‌ جويندگان‌ طريق‌ هدايت‌، توصيه‌ مي‌نمايددرمان‌ دردها و پاسخ‌ سؤالاتتان‌ را از قرآن‌ بخواهيد تا او، براي‌ شما سخن‌ گويدو بسان‌ پيشواي‌ هدايتگر و رهبر سخنوري‌ كه‌ به‌ ظاهر خاموش‌ است‌، برايتان‌ نغمه‌هاي‌ه دايت‌ را بسرايد. تعبير به‌ استنطاق‌(به‌ سخن‌ در آوردن‌) كه‌ در كلام‌ امام‌ علي‌ (ع‌) فرزند راستين‌ قرآن‌ آمده‌،لطيفترين‌ تعبير از تفسير موضوعي‌ است‌ كه‌ عنوان‌ گفتگو با قرآن‌، به‌ قصددستيابي‌ به‌ پاسخهاي‌ اين‌ كتاب‌ آسماني‌، از آن‌ ياد شده‌ است‌. (11) قرآن‌، رشتة‌ پيوند استوار انسان‌ و خدا مولا علي‌ (ع‌) قرآن‌را بسان‌ حبل‌ متين‌ و رشتة‌ پيوند انسان‌ و خالق‌ خود مي‌داند و زدودن‌ زنگار دل‌و بهاري‌ شدن‌ قلب‌ و دستيابي‌ به‌ چشمه‌هاي‌ دانش‌ را، تمسك‌ به‌ اين‌ رشتة‌استوار آسماني‌ مي‌داند و مي‌فرمايد: «... و ان‌ سبحانه‌ لم‌ يعظ‌ أحداً بمثل‌ هذاال قرآن‌، فانه‌ حبل‌ الله‌ المتين‌ و سببه‌ الامين‌ و فيه‌ ربيع‌ القلوب‌ و ينابيع‌العلم‌ و ما للقلب‌ جلاء غيره‌... همانا خداي‌ سبحان‌ كسي‌ را به‌ چيزي‌ پند نداده‌است‌ چون‌ قرآن‌، كه‌ آن‌ ريسمان‌ استوار خداست‌ و وسيلت‌ اوست‌ كه‌ امين‌ است‌ ومصون‌ از خطاست‌، د ر آن‌ بهار دل‌ است‌ و چشمه‌هاي‌ دانش‌ و زنگار دل‌ را تنهاماية‌ جلاست‌ و موجب‌ فروزش‌...». (12) علي‌ (ع‌) بندگان‌ خدارا به‌ چنگ‌ زدن‌ به‌ اين‌ ريسمان‌ استوار و تمسك‌ به‌ كتاب‌ خدا، توصيه‌ مي‌داردو مي‌فرمايد: «... و عليكم‌ بكتاب‌ الله‌ فانه‌ الحبل‌ المتين‌ و النور المبين‌ والشفاه‌ النافع‌ و الري‌ النافع‌ و العصمه‌ للمتمسك‌ و النجاة‌ للمتعلق‌. لا يعو ج‌فيقام‌ و لا يزيغ‌ فيستعتب‌ و لا تخلقه‌ كثره‌ الرد و ولوج‌ السمع‌. من‌ قال‌ به‌صدق‌ و من‌ عمل‌ به‌ سبق‌...بر شما باد به‌ كتاب‌ خدا كه‌ ريسمان‌ استوار است‌ ونور آشكار و درماني‌ است‌ سود دهنده‌ و تشنگي‌ را فرو نشانند. چنگ‌ در زننده‌ رانگهدارنده‌ و در آويز نده‌ را نجات‌ بخشنده‌. نه‌ كج‌ شود تا راستش‌ گردانند و نه‌به‌ باطل‌ گرايد تا آن‌ را برگردانند. كهنه‌ نگردد به‌ روزگار، نه‌ از خواندن‌ ونه‌ از شنيدن‌ بسيار. راست‌ گفت‌ آن‌ كه‌ سخن‌ گفت‌ از روي‌ قرآن‌ و آن‌ كه‌ بدان‌رفتار كرد. پيش‌ افتاد از ديگران‌...». (1 3) قرآن‌، درمان‌ روح‌ و روان‌ آدمي‌ قرآن‌ در نگاه‌ علي‌(ع‌) شفاي‌ دردها و آلام‌ آدمي‌ است‌ كه‌ بايد با رهنمودهاي‌ آن‌ از زشتيها و نارواييها،رهايي‌ جست‌ و با فهم‌ معارف‌ و عمل‌ به‌ دستورات‌ نوراني‌ آن‌، بيماريهاي‌ نفاق‌،كفر و كژ انديشي‌ را از صفحة‌ جان‌ و روح‌ زدود. آن‌ بزرگوار مي‌فرمايد: «...تعلموا القرآن‌فانه‌ أحسن‌ الحديث‌ و تفقهوا فيه‌ فانه‌ ربيع‌ القلوب‌ و استشفوا بنوره‌ فانه‌شفاء الصدور...قرآن‌ را بياموزيد كه‌ نيكوترين‌ گفتار است‌ و آن‌ را نيك‌ بفهميدكه‌ دلها را بهترين‌ بهار است‌ و به‌ روشنايي‌ آن‌ بهبود خواهيد كه‌ شفاي‌ سينه‌هاي‌بي مار است‌...»(14) و در جايي‌ ديگر مي‌فرمايد: «واعملوا أنه‌ ليس‌علي‌ أحد بعد القرآن‌ من‌ فاقه‌ و لا لاحد قبل‌ القرآن‌ من‌ غني‌ فاستشفوه‌ من‌ادوائكم‌ و استعينوا به‌ علي‌ لاوائكم‌ فان‌ فيه‌ شفاه‌ من‌ اكبر الداء و هوالكفرو النفاق‌ و الغي‌ و الضلال‌...و بدانيد كسي‌ را كه‌ با قرآن‌ است‌ نياز نباشد وبي‌ ق رآن‌ بي‌ نياز نباشد. پس‌ بهبودي‌ خود را از قرآن‌ بخواهيد و در سختيها از آن‌طلب‌ ياري‌ نماييد كه‌ قرآن‌، بزرگترين‌ آزار را موجب‌ بهي‌ است‌ و آن‌ كفر ودورويي‌ و بيراهه‌ شدن‌ و گمراهي‌ است‌...». (15) تأكيد بر پند پذيري‌ و عبرت‌ آموزي‌ ازقرآن‌ امام‌ علي‌ (ع‌)بندگان‌ را به‌ پند پذيري‌ از قرآن‌ و شنيدن‌ مواعظ‌ و نصايح‌ اين‌ كتاب‌ عظيم‌توصيه‌ مي‌كند و مي‌فرمايد: «انتفعوا ببيان‌ الله‌و اتعظوا بمواعظ‌ الله‌ و اقبلوا نصيحه‌ الله‌ فان‌ الله‌ قد أعذر اليكم‌ بالجلية‌و اتخذ عليكم‌ الحجه‌. از بيان‌ خدا سود بريد و از موعظتهاي‌ او پند گيريد و اندرزوي‌ را بپذيريد. همانا خدا آشكارا براي‌ شما جاي‌ عذر نگذاشت‌ و آن‌ را كه‌ خو ش‌مي‌دارد يا ناخوش‌ مي‌شمارد برايتان‌ بيان‌ داشت‌ كه‌ پي‌ آن‌ رويد و از اين‌ دورشويد». (16) تأثير سازندگي‌ قرآن‌ بر شخصيت‌ تقوي‌پيشگان‌ و مجاهدان‌ در راه‌ خدا علي‌ (ع‌) قرآن‌ ناطق‌و پيشواي‌ متقيان‌، در توصيف‌ پارسايان‌، به‌ انس‌ هميشگي‌ آنان‌ با قرآن‌ اشاره‌و تأثير اين‌ انس‌ و ارتباط‌ را با بياني‌ زيبا، ترسيم‌ مي‌دارد: «اما شب‌ هنگام‌! راست‌بر پايند و قرآن‌ را جزء جزء، با تأمل‌ و درنگ‌ بر زبان‌ دارند و با خواندن‌ آن‌اندوهبارند و در آن‌ خواندن‌، داروي‌ درد خود را به‌ دست‌ مي‌آرند و اگر به‌ آيه‌اي‌گذشتند كه‌ تشويقي‌ در آن‌ است‌، به‌ طمع‌ بيارمند و جانهاشان‌، چنان‌ از شوق ‌برآيد كه‌ گويي‌ ديده‌هاشان‌ بدان‌ نگران‌ است‌ و اگر آيه‌اي‌ را خواندند كه‌ درآن‌ بيم‌ دادني‌ است‌، گوش‌ دلهاي‌ خويش‌ بدان‌ نهند، آنسان‌ كه‌ پنداري‌، بانگ‌برآمدن‌ و فرو شدن‌ آتش‌ دوزخ‌ را مي‌شنوند...». (17) همچنين‌ حضرت‌ علي‌ (ع‌)در كلامي‌ ديگر، رمز تحرك‌ و پويايي‌ مجاهدان‌ را در خواندن‌ قرآن‌ و شنيدن‌ معاني‌بلند آن‌، با گوش‌ جان‌ مي‌داند و از تأثير اين‌ امر بر جهاد پيگير آنان‌، اينگونه‌سخن‌ مي‌راند: «أن‌ القوم‌ الذين‌دعوا الي‌ الاسلام‌ فقبلوه‌ و قرأوا القرآن‌ فأحكموه‌. و هيجوا الي‌ القتال‌فولهوا و له‌ اللقاح‌ الي‌ أولادها و سبلوا السيوف‌ أغمادها. و أخذوا بأطراف‌الارض‌ زحفاً زحفاً و صفاً صفاً، كجاييد مردمي‌ كه‌ به‌ اسلامشان‌ خواندند و آن‌را پذيرفتند و قرآن‌ خواندند و معني‌ آن‌ را به‌ گوش‌ دل‌ شنفتند؟ به‌ كارزارشان‌برانگيختند و آنان‌ همچون‌ ماده‌ شتر كه‌ به‌ بچة‌ خود روي‌ آرد، شيفتة‌ آن‌گرديدند. شمشيرها از نيام‌ برآوردند و گروه‌ گروه‌ و صف‌ صف‌ روي‌ به‌ اطراف‌ زمين‌كردند». (18) ترغيب‌ بر تلاوت‌،تدبر و انس‌ با قرآن‌ تلاوت‌ و انس‌ هميشگي‌با كتاب‌ خدا در اقوال‌ و سيرة‌ علوي‌، جايگاه‌ خاصي‌ دارد. او مؤمنين‌ و جويندگان‌طريق‌ هدايت‌ را به‌ نيكو خواندن‌ و انس‌ دائمي‌ با قرآن‌ دعوت‌ مي‌كند و راه‌ نجات‌و رستگاري‌ را، در تمسك‌ به‌ اين‌ كتاب‌ آسماني‌ مي‌داند. او مي‌فرمايد: «اقراءوا القرآن‌ واستظهروه‌ فان‌ الله‌ لا يعذب‌ قلباً وعي‌ القرآن‌» (19) قرآن‌ را بخوانيد و ازكتاب‌ خدا ياري‌ بجوييد، خداوند قلبي‌ كه‌ قرآن‌ را در خود جاي‌ داده‌ است‌، عذاب‌نمي‌كند. در جاي‌ ديگر مي‌فرمايد:«عليكم‌ بتعليم‌ القرآن‌ و كثره‌ تلاوته‌ و كثره‌ عجائبه‌ تنالون‌ به‌ الدرجات‌ في‌الجنه‌»(20) بر شما باد به‌ تعليم‌ قرآن‌ و تلاوت‌ هميشگي‌ اين‌ كتاب‌ و شگفتيهاي‌ آن‌ كه‌بدين‌ وسيله‌ به‌ درجات‌ بهشت‌ دست‌ خواهيد يافت‌. همچنين‌ در يكي‌ ازخطبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌، بياني‌ زيبا و فصيح‌ در اين‌ باره‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد: «و تعلموا القرآن‌فانه‌ أحسن‌ الحديث‌ و تفقهوا فيه‌ فانه‌ ربيع‌ القلوب‌ و استشفوا بنوره‌ فانه‌شفاء الصدور و أحسنوا تلاوته‌ فانه‌ أحسن‌ القصص‌» (21) و قرآن‌ را بياموزيد كه‌نيكوترين‌ گفتار است‌ و آن‌ را نيك‌ بفهميد كه‌ دلها را بهترين‌ بهار است‌ و به‌روشنايي ‌ آن‌ بهبودي‌ خواهيد كه‌ شفاي‌ سينه‌هاي‌ بيمار است‌ و آن‌ را نيكو تلاوت‌كنيد كه‌ سودمندترين‌ بيان‌ و تذكار است‌. حضرت‌ علي‌ (ع‌) علاوه‌بر ترغيب‌ به‌ تلاوت‌، يادگيري‌ و آموختن‌ قرآن‌، به‌ تعليم‌ و آموزش‌ كتاب‌ خداتوصيه‌ مي‌كند و حتي‌ تعليم‌ قرآن‌ را به‌ عنوان‌ حق‌ مسلم‌ فرزند بر پدر ذكر مي‌كندو مي‌فرمايد: «ان‌ للولد علي‌الوالد حقاً و ان‌ للوالد علي‌ الولد حقاً، فحق‌ الوالد علي‌ الولد أن‌ يطيعه‌ في‌كل‌ شي‌ء الا في‌ معصيه‌ الله‌ سبحانه‌ و حق‌ الولد علي‌ الوالد أن‌ يحسن‌ اسمه‌ ويحسن‌ أدبه‌ و يعلمه‌ القرآن‌». (22) فرزند را بر پدر حقي‌است‌ و پدر را بر فرزند حقي‌. حق‌ پدر بر فرزند آن‌ بود كه‌ فرزند در هر چيز، جزنافرماني‌ خداي‌ سبحان‌، او را فرمان‌ برد و حق‌ فرزند بر پدر آن‌ است‌ كه‌ او رانام‌ نيكو نهد و قرآنش‌ تعليم‌ دهد. امام‌ (ع‌) قرائت‌قرآن‌ از روي‌ مصحف‌ را توصيه‌ مي‌نمايد و اهميت‌ تدبر و خشوع‌ در حين‌ خواندن‌آيات‌ الهي‌ را اينگونه‌ بيان‌ مي‌دارد: هر كس‌ در روز، صد آيه‌را از روي‌ مصحف‌ و با ترتيل‌، خشوع‌ و تأني‌ تلاوت‌ كند، خداوند ثوابي‌ به‌ اوعطا مي‌كند كه‌ به‌ اندازة‌ پاداش‌ اعمال‌ نيك‌ اهل‌ زمين‌ است‌ و اگر دويست‌ آيه‌را با اين‌ كيفيت‌، تلاوت‌ نمايد، پاداش‌ او به‌ اندازة‌ پاداش‌ اعمال‌ اهل‌ زمي ن‌و آسمان‌ است‌. (23) در همين‌ زمينه‌،روايت‌ ديگري‌ از امام‌ (ع‌) مي‌خوانيم‌: «ألا لا خير في‌ قراءة‌ ليس‌ فيها تدبر،ألا لا خير في‌ عباده‌ ليس‌ فيها تفقه‌». (24) آگاه‌ باشيد در قرائتي‌كه‌ تدبر و انديشه‌ نباشد، هيچ‌ خيري‌ نيست‌ و در عبادتي‌ كه‌ فهم‌ و تفقه‌ نباشدنيز خيري‌ نيست‌. امام‌ (ع‌) نه‌ تنهاپيروان‌ خود را به‌ تدبر و تعمق‌ در آيات‌ قرآن‌ توصيه‌ مي‌كند، بلكه‌ به‌ احكام‌حلال‌ و حرام‌ اين‌ كتاب‌ آسماني‌ و عمل‌ كردن‌ بدانها اهميت‌ فراوان‌ مي‌دهد وسفارشهاي‌ مؤكدي‌ در اين‌ باره‌ دارد. حضرت‌ (ع‌) در مقامي‌ مي‌فرمايد: «من‌ استظهر القرآن‌ وحفظه‌ و أحل‌ حلاله‌ و حرم‌ حرامه‌ أدخله‌ الله‌ به‌ الجنة‌ و شفعه‌ في‌ عشره‌ من‌اهل‌ بيته‌ كلهم‌ قد وجب‌ له‌ النار». (25) هر كه‌ از قرآن‌ مددجويد و در حفظ‌ و قرائت‌ آن‌ بكوشد، حلالش‌ را روا و حرامش‌ را ناروا شمارد ؛خداوند او را داخل‌ بهشت‌ گرداند و دربارة‌ ده‌ نفر از خاندانش‌ كه‌ مستحق‌ آتش‌باشند، شفاعت‌ دهد. امام‌ (ع‌) همچنين‌ درجايي‌ ديگر، قاريان‌ قرآن‌ را كه‌ عمل‌ به‌ آيات‌ قرآن‌ نمي‌كنند و از گناه‌ ومعصيت‌ نمي‌پرهيزند، عذاب‌ شديدي‌ وعده‌ مي‌دهد. (26) و در مقابل‌، قاريان‌ قرآن‌كه‌ اهل‌ تدبر و عمل‌ به‌ كتاب‌ خدا باشند را مي‌ستايد و جايگاه‌ رفيعي‌ برايشان‌مع ين‌ مي‌دارد، آنجا كه‌ مي‌فرمايد: حاملان‌ قرآن‌ در ساية‌خدا خواهند بود، روزي‌ كه‌ جز ساية‌ او سايه‌اي‌ نيست‌. اهل‌ قرآن‌، اهل‌ خدا و ازخواص‌ بندگان‌ او هستند. (27) بدين‌ سان‌، با تأمل‌در سخنان‌ امام‌(ع‌)، اين‌ نكته‌ رخ‌ مي‌نمايد كه‌ تلاوتي‌ ارزشمند است‌ كه‌ همراه‌با تأمل‌، تأني‌ و درك‌ معاني‌ و عمل‌ به‌ دستورات‌ نوراني‌ قرآن‌ باشد. حاملان‌حقيقي‌ كتاب‌ خدا و اهل‌ قرآن‌، آنان‌ هستند كه‌ حرام‌ خدا را انجام‌ ندهند و از گناه‌ و معصيت‌ دوري‌ گزينند. اصولاً هدف‌ نزول‌ قرآن‌ و بعثت‌ پيامبران‌، در اين‌راستا بوده‌ و تلاش‌ و از خود گذشتگي‌ پيشوايان‌ دين‌، براي‌ دستيابي‌ به‌ اين‌مقصد مقدس‌ انجام‌ گرفته‌ است‌. امام‌ علي‌(ع‌) در مقامي‌ اين‌ مطلب‌ را اينگونه‌بيان‌ مي‌دارند: «من‌ مي‌خواهم‌ قرآن‌، اين‌ كتاب‌ آسماني‌، در جامعه‌اي‌ كه‌مديريتش‌ را به‌ عهده‌ دارم‌، مورد عمل‌ قرار گيرد».(28) همچنين‌ از آخرين‌وصاياي‌ آن‌ حضرت‌ (ع‌) به‌ حسين‌ (ع‌)، تأكيد بر همين‌ مطلب‌ است‌، آنجا كه‌ مي‌فرمايد:«و الله‌ الله‌ في‌ القرآن‌ لا يسبقكم‌ بالعمل‌ به‌ غيركم‌، خدا را! خدا را!درباره‌ قرآن‌، مبادا ديگري‌ در عمل‌ به‌ احكام‌ آن‌ بر شما پيشي‌ گيرد.(29) معناي‌ ترتيل‌ امام‌(ع‌) در معناي‌ترتيل‌ مي‌فرمايند: بينه‌ تبياناً و لا تهذه‌ هذا الشعر و لا تنثره‌ نثر الرمل‌ ولكن‌ فزعوا قلوبكم‌ القاسيه‌ و لايكن‌ هم‌ أحدكم‌ آخر السوره‌.».(30) ترتيل‌ آن‌ است‌ كه‌قرآن‌ به‌ روشني‌ و وضوح‌ خوانده‌ شود و در قرائت‌ آيات‌ آن‌، مانند خواندن‌ شعرسرعت‌ گرفته‌ نشود، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ الفاظ‌ و كلمات‌ آن‌، مانند دانه‌هاي‌ شن‌پراكنده‌ شود. بلكه‌ (با قرائتي‌ آرام‌ و با تأني‌) قلبهاي‌ سخت‌ خود را بترسانيدو نر م‌ كنيد و سعي‌ شما در هنگام‌ قرائت‌، رسيدن‌ به‌ آخر سوره‌ نباشد. حضرت‌ (ع‌) با اين‌سخن‌ ارزشمند، به‌ قاري‌ قرآن‌ مي‌آموزد كه‌ تلاوت‌ آيات‌ الهي‌ نبايد تند و سريع‌و بدون‌ تأمل‌ و تأني‌ باشد. قرائتي‌ كه‌ تنها به‌ منظور ختم‌ سوره‌ها و بدون‌انديشه‌ و عبرت‌ آموزي‌ و دريافت‌ معاني‌ و مفاهيم‌ كتاب‌ خدا صورت‌ مي‌گيرد، ارزش‌و پاداش‌ زيادي‌ به‌ دنبال‌ نخواهد داشت‌. چنانكه‌ امام‌ (ع‌) در مقامي‌ ديگر، به‌اين‌ نكته‌ تصريح‌ فرموده‌اند:«من‌ قرأ كل‌ يوم‌ مائه‌ آيه‌ في‌ المصحف‌ بترتيل‌ وخشوع‌ و سكون‌ كتب‌ الله‌ له‌ من‌ الثواب‌ بمقدار ما يعمله‌ جميع‌ أهل‌ الارض‌».(31) هركس‌ در روز، صد آيه‌قرآن‌ را به‌ ترتيل‌، خشوع‌ و آرامش‌ تلاوت‌ كند، خداوند پاداشي‌ به‌ اندازه‌پاداش‌ اعمال‌ نيك‌ اهل‌ زمين‌، به‌ او عطا مي‌نمايد. در روايتي‌ ديگر، ازمعناي‌ ترتيل‌ در آيه‌ «ورتل‌ القرآن‌ ترتيلاً» از امام‌(ع‌) سؤال‌ شد. ايشان‌ درپاسخ‌ فرموده‌اند: «الترتيل‌ تجويد الحروف‌ و معرفه‌ الوقوف‌» ترتيل‌ عبارت‌ است‌از رعايت‌ قواعد تجويد حروف‌ و شناخت‌ محلهاي‌ وقف‌ در حين‌ قرائت‌ قرآن‌.(32)امام ‌(ع‌) تجويد را رعايت‌ صفات‌ حروف‌ مانند: جهر، همس‌، اطباق‌، استعلا و...مي‌دانندو حفظ‌ الوقوف‌ را آگاهي‌ بر وقف‌ تام‌ و حسن‌ معنا كنند.(33) آداب‌ تلاوت‌ و قرآن‌ امام‌(ع‌) پيشواي‌تقوي‌ پيشگان‌، آداب‌ و شرايطي‌ را براي‌ تلاوت‌ قرآن‌ بيان‌ مي‌كنند و قاريان‌قرآن‌ را ترغيب‌ به‌ رعايت‌ اين‌ آداب‌ مي‌دارند كه‌ به‌ بيان‌ آنها مي‌پردازيم‌. حضرت‌(ع‌)، قاري‌ قرآن‌را به‌ «استعاذه‌» در آغاز تلاوت‌، توصيه‌ مي‌كند و مي‌فرمايد: استعاذه‌ لفظي‌ است‌كه‌ خداوند فرمان‌ داده‌ است‌ هنگام‌ تلاوت‌ قرآن‌ بر زبان‌ آورده‌ شود:«فاذا قرأت‌القرآن‌ فاستعذ بالله‌ من‌ الشيطان‌ الرجيم‌». آنگاه‌ امام‌(ع‌) به‌ تفسير و توضيح‌لفظ‌ استعاذه‌ مي‌پردازند و مي‌فرمايند: «اعوذ بالله‌» يعني‌ به‌ خداوند پناه‌ مي‌برم‌.«السميع‌»از صفات‌ خداوند و به‌ اين‌ معناست‌ كه‌ او خير و شر و همه‌ امور آشكار و نهان‌ رامي‌شنود. «عليم‌» يعني‌ خداوند بر افعال‌ نيكو كاران‌ و بدكاران‌ و تمام‌ آنچ ه‌وجود داشته‌ و دارد آگاه‌ است‌ و كيفيت‌ و چگونگي‌ اشياء را مي‌داند. «الشيطان‌الرجيم‌» نيز به‌ اين‌ معناست‌ كه‌ شيطان‌ از هر خيري‌ دور و ملعون‌ و رانده‌ شده‌در درگاه‌ خداوند است‌.(34) امام‌(ع‌) در بيان‌آدابي‌ ديگر كه‌ شايسته‌ است‌ قاري‌ قرآن‌ خود را بدان‌ مؤدب‌ نمايد، از مسواك‌زدن‌ ياد مي‌كند و مي‌فرمايد: دهانهايتان‌ راههايي‌ براي‌ قرآن‌ است‌، آنها را بامسواك‌ زدن‌ خوشبو سازيد.(35) دعا كردن‌، حزن‌ وخشوع‌، گريه‌ كردن‌ و تباكي‌ هنگام‌ قرائت‌ قرآن‌ از امور مستحب‌ و پسنديده‌ ومورد تأكيد پيشوايان‌ دين‌ است‌. اميرالمؤمنين‌ (ع‌) نيز در سخنان‌ خود به‌ اين‌امر توجه‌ دارند و قرائت‌ قرآن‌ را فرصتي‌ مغتنم‌ براي‌ دعا كردن‌ مي‌شمارند و درآداب‌ خ تم‌ قرآن‌، دعا كردن‌ را توصيه‌ مي‌دارند.(36) زربن‌ حبيش‌ در اين‌ باره‌نقل‌ مي‌كند: از ابتدا تا آخر قرآن‌را در مسجد كوفه‌ بر علي‌(ع‌) خواندم‌. چون‌ به‌ حواميم‌ رسيدم‌، آن‌ حضرت‌(ع‌)فرمود به‌ عرايس‌ قرآن‌ رسيدي‌. وقتي‌ به‌ بيستمين‌ آيه‌ از حم‌ عسق‌ (والذين‌آمنوا و عملو الصالحات‌ في‌ روضات‌ الجنات‌ لهم‌ ما يشاؤون‌ عندربهم‌ ذلك‌ هوالفضل‌ ا لكبير) رسيدم‌، حضرت‌ (ع‌) به‌ قدري‌ گريست‌ كه‌ صداي‌ ناله‌ او شنيده‌ مي‌شد.آنگاه‌ سرش‌ را بلند كرد و دعايي‌ را خواند كه‌ پيامبر (ص‌) به‌ او آموخته‌ بوداين‌ دعا چنين‌ است‌: أللهم‌ اني‌ أسألك‌ اخبات‌ المخبتين‌ و اخلاص‌ الموقنين‌ ومرافقة‌ الابرار و استحقاق‌ حقايق‌ الايمان‌ و الغنيمة‌ من‌ كل‌ بر و السلامة‌ من‌كل‌ أثم‌ و وجوب‌ رحمتك‌ و عزايم‌ مغفرتك‌ و الفوز بالجنة‌ و النجاة‌ من‌النار.(37) همچنين‌ روايت‌ شده‌كه‌ علي‌(ع‌) هنگامي‌ كه‌ قرآن‌ را ختم‌ مي‌نمود، اينگونه‌ دعا مي‌كرد: أللهم‌اشرح‌ بالقرآن‌ صدري‌ و استعمل‌ بالقرآن‌ بصري‌ و أطلق‌ بالقرآن‌ لساني‌ و أعني‌عليه‌ ما أبقيتني‌ فأنه‌ لا حول‌ و لا قوه‌ ألابك‌.(38) آن‌ حضرت‌ (ع‌) درآداب‌ تلاوت‌ برخي‌ آيات‌ و سور نيز توصيه‌هايي‌ دارند كه‌ خواندني‌ است‌. به‌عنوان‌ نمونه‌ مي‌فرمايد: چون‌ سوره‌ تين‌ را خوانديم‌، در پايان‌ بگوئيد: و نحن‌علي‌ ذلك‌ من‌ الشاهدين‌. چون‌ به‌ آيه‌ «ان‌ الله‌ و ملائكته‌ يصلون‌ علي‌ النبي‌يا اي ها الذين‌ آمنوا صلوا عليه‌ و سلموا تسليماً.(39) رسيديد، حتي‌ اگر در نمازهم‌ بوديد، بر پيامبر(ص‌) صلوات‌ فرستيد. چون‌ آيه‌: قولوا آمنا بالله‌ و ما انزل‌الينا و...»(40) را تلاوت‌ نموديم‌، بگوييد: آمنا بالله‌... تا آخر آيه‌. يا در روايتي‌ ديگر مي‌خوانيم‌،امام‌(ع‌) پس‌ از قرائت‌ سبح‌ اسم‌ ربك‌ الاعلي‌ مي‌فرمايد: سبحان‌ الاعلي‌.(41) از جمله‌ آداب‌ ديگري‌كه‌ مورد تأكيد حضرت‌(ع‌) بوده‌، استماع‌ و انصات‌ هنگام‌ قرائت‌ قرآن‌ است‌. امام‌علي‌ (ع‌) گوش‌ دادن‌ به‌ آيات‌ الهي‌ و سكوت‌ هنگام‌ شنيدن‌ قرآن‌ را حسنه‌ وانجام‌ آن‌ را موجب‌ ثواب‌ و پاداش‌ الهي‌ مي‌دانند و ميفرمايند: «من‌ استمع‌ آية‌ من‌القرآن‌ خيرله‌ من‌ ثبير ذهباً و الثبير اسم‌ جبل‌ عظيم‌ بااليمن‌»(42) كسي‌ كه‌به‌ آيه‌اي‌ از قرآن‌ گوش‌ فرا دهد، بهتر است‌ از اينكه‌ كوهي‌ عظيم‌ از طلا براي‌او باشد. علي‌(ع‌) نه‌ تنها باگفتار خود، بلكه‌ با عمل‌ و رفتار به‌ موقع‌، به‌ مردم‌ درسهايي‌ ارزنده‌ مي‌دادندو عملاً به‌ تفسير معارف‌ قرآن‌ مي‌پرداختند. چنانكه‌ ذيل‌ آيه‌شريفه‌«و اذا قري‌ء القرآن‌ فاستمعواله‌ و انصتواله‌ لعلكم‌ ترحمون‌»(43) امام‌صادق‌(ع‌) پس‌ از توصيه‌ به‌ سكوت‌ هنگام‌ شنيدن‌ آيات‌ قرآن‌ حتي‌ در نماز، به‌اين‌ سنت‌ پسنديده‌ علوي‌ اشاره‌ مي‌كنند و مي‌فرمايند: ابن‌ الكوا روزي‌ پشت‌ سرامام‌( ع‌) مشغول‌ نماز بود. او آيه‌ «لئن‌ أشركت‌ ليحبطن‌ عملك‌ و لتكونن‌ من‌الخاسرين‌» را تلاوت‌ نمود. علي‌(ع‌) در تأسي‌ به‌ آيه‌: و اذا قري‌ القرآن‌فاستمعواله‌ انصتوا» سكوت‌ كردند و به‌ آيه‌ قرآن‌ گوش‌ فرا دادند.(44) آداب‌ نگارش‌ قرآن‌ ابوعبيده‌ از آن‌ حضرت‌(ع‌) نقل‌ كرده‌ است‌ كه‌ اكراه‌ داشت‌ قرآن‌ در مصحفهاي‌ كوچك‌ نوشته‌ شود.همچنين‌ ابوحكيم‌ عبدي‌ گفته‌ است‌: علي‌ (ع‌) بر من‌ گذشت‌ در حاليكه‌ مصحفي‌ مي‌نوشتم‌،فرمود: قلمت‌ را بزرگ‌ كن‌. آن‌ را اندكي‌ شكستم‌ تا درشت‌ نوشت‌، سپس‌ به‌ نوشتن‌پرداختم‌. فرمود: بله‌ اين‌ چنين‌ آن‌ را منور كن‌، چنانكه‌ خدايش‌ آن‌ را نوراني‌ساخته‌ است‌.(45) فضايل‌ و خواص‌ آيات‌ و سور قرآن‌ درباره‌ فضايل‌ آيات‌و سور قرآن‌، روايات‌ متعددي‌ از پيامبر اسلام‌(ص‌) و ائمه‌ اطهار(ع‌) نقل‌ شده‌ ودر كتب‌ تفسير و روايات‌، ابوابي‌ به‌ اين‌ موضوع‌ اختصاص‌ داده‌ شده‌ است‌. البته‌جعل‌ و وضع‌، در اين‌ بخش‌ از روايات‌ نفوذ كرده‌ و متأسفانه‌ احاديث‌ جعلي‌فر اوان‌ با انگيزه‌هاي‌ مختلف‌ در زمينه‌ فضايل‌ قرآن‌، در آثار و روايات‌ ما واردشده‌ است‌. روايات‌ منقول‌ از امام‌ علي‌(ع‌) در اين‌ زمينه‌، نسبتاً معدود است‌كه‌ نمونه‌هايي‌ از آثار وارد شده‌ آن‌ حضرت‌(ع‌) را نقل‌ مي‌كنيم‌: اصبغ‌ بن‌ نباته‌ ازعلي‌(ع‌) نقل‌ مي‌كند كه‌ فرمود: سوگند به‌ كسي‌ كه‌ محمد (ص‌) را به‌ حق‌، مبعوث‌نمود و اهل‌ بيت‌ او را گرامي‌ داشت‌، هيچ‌ چيز از حرز و دعاهايي‌ كه‌ براي‌محافظت‌ از سوختن‌، غرق‌ شدن‌، دزدي‌، گريختن‌ چارپا از دست‌ صاحبش‌، گمشده‌ يابنده‌ ف راري‌ نيست‌، مگر اينكه‌ در قرآن‌ وجود دارد؛ هر كه‌ خواهد، از من‌ سؤال‌كند تا به‌ او بگويم‌. در اينجا مردي‌ برخاست‌ و پرسيد يا اميرالمومنين‌ درباره‌چاره‌ گمشده‌ در قرآن‌ چه‌ چيزي‌ وجود دارد. امام‌ (ع‌) فرمود: دو ركعت‌ نمازبگذار و سوره‌ يس‌ را در آن‌ بخوان ‌ و بگو خدايا، اي‌ هدايت‌ كننده‌ به‌ سوي‌گمشده‌، گمشده‌ مرا به‌ من‌ بازگردان‌. مرد چنين‌ كرد و گمشده‌اش‌ را بازيافت‌.(46) امام‌ (ع‌) در فضيلت‌قرائت‌ سوره‌ نساء مي‌فرمايد: من‌ قرأ سوره‌ النساء في‌ كل‌ جمعة‌ أمن‌ ضغطة‌القبر، كسي‌ كه‌ هر جمعه‌ سوره‌ نساء را قرائت‌ كند، از تنگي‌ و فشار قبر ايمن‌خواهد بود.(47) در فضيلت‌ قرائت‌ سوره‌توحيد، از آن‌ حضرت‌ (ع‌) نقل‌ شده‌ است‌ كه‌: من‌ قرأ قل‌ هو الله‌ احد حين‌ يأخذمضجعه‌ وكل‌ الله‌ به‌ خمسين‌ الف‌ ملك‌ يحرسونه‌ ليلته‌، هر آنكه‌ سوره‌ توحيد راهنگام‌ خواب‌ تلاوت‌ نمايد، خداوند پنجاه‌ هزار ملك‌ را مأمور نگهباني‌ و محا فظت‌از او در طول‌ شب‌ مي‌نمايد. همچنين‌ امام‌(ع‌) خواندن‌ سوره‌هاي‌ توحيد، قدر وآية‌ الكرسي‌ را قبل‌ از طلوع‌ خورشيد، موجب‌ ايمن‌ شدن‌ مال‌ آدمي‌ مي‌داند.(48) علي‌(ع‌) درباره‌ آداب‌خروج‌ از خانه‌ مي‌فرمايد: خواندن‌ آياتي‌ از سوره‌ آل‌عمران‌، انا انزلناه‌، حمدو آية‌ الكرسي‌ در هنگام‌ خروج‌ از خانه‌، برآورده‌ شدن‌ حوايج‌ دنيوي‌و اخروي‌ رابه‌ دنبال‌ دارد.(49) در رواياتي‌ ديگر مي‌خوانيم‌كه‌ امام‌ (ع‌) قرائت‌ آية‌ الكرسي‌ را براي‌ رفع‌ درد چشم‌، قرائت‌ آيه‌ «ان‌ ولي‌الله‌ الذي‌ نزل‌ الكتاب‌ و هو يتولي‌ الصالحين‌.»(50) را براي‌ امان‌ از آتش‌سوزي‌ و غرق‌ شدن‌ و قرائت‌ آيه‌ «لقد جائكم‌ رسول‌ من‌ أنفسكم‌ عزيز عليه‌ ماعنتم‌...»(51) را به‌ منظور ايمن‌ شدن‌ از حيوانات‌ وحشي‌ نافع‌ مي‌دانند.(52) اميرالمؤمنين‌ (ع‌) درسخنان‌ ديگر، درمان‌ برخي‌ دردها و بيماريها و ايمن‌ شدن‌ از آفات‌ و بلاهاي‌دنيوي‌ را در تلاوت‌ آيات‌ قرآن‌ مي‌دانند.(53) و به‌ پيروان‌ خود مي‌آموزند كه‌قرآن‌، درمان‌ دردها و شفاي‌ آلام‌ و بيماريهاست‌ و در گرفتاريها و مشكلات‌ زندگي‌،پن اه‌ بردن‌ بدان‌ و تلاوت‌ و انس‌ با ايات‌ كريمه‌اش‌، نجات‌ بخش‌ آدمي‌ و موجب‌آرامش‌ و سعادت‌ دنيوي‌ و اخروي‌ است‌. پاسداري‌ از قرآن‌ علي‌ (ع‌) فرزندراستين‌ قرآن‌ و نگهبان‌ حقيقي‌ كتاب‌ خدا، يا تصويرهايي‌ بسيار زيبا و شگرف‌ ازقرآن‌ كه‌ در اين‌ مجال‌ كوتاه‌ بدان‌ پرداختيم‌، گويا حجت‌ را بر آدمي‌ تمام‌ مي‌داردو راه‌ هدايت‌ و نجات‌ انسان‌ را در تمسك‌ به‌ كتاب‌ خدا معرفي‌ مي‌كند. از نگاه‌ علي‌ (ع‌)،قرآن‌ پيشوايي‌ سخنگو، كتابي‌ ناطق‌، حبل‌ متين‌، درمان‌ دردها، بهار دلها،نيكوترين‌ گفتار، نور مبين‌، طريق‌ نجات‌، بنايي‌ استوار، چراغي‌ روشن‌، پند گويي‌راستگو، بوستان‌ عدالت‌، درياي‌ دانش‌، فرقاني‌ استوار، تبياني‌ پايدار، معدن‌ايمان‌، چ شمه‌ سار معرفت‌ و...است‌ كه‌ بندگان‌ خدا بايد به‌ دامان‌ اين‌ ملجأعظيم‌ پناه‌ برند، آن‌ را پاس‌ دارند و حقوقش‌ را ادا كنند او مي‌فرمايد: «فالله‌ فالله‌ أيهاالناس‌ فيما استحفظكم‌ من‌ كتابه‌ و استودعكم‌ من‌ حقوقه‌. فان‌ الله‌ سبحانه‌ لم‌يخلقكم‌ عبثاً و لم‌ يترككم‌ سدي‌ و لم‌ يدعكم‌ في‌ جهالة‌ و لا عمي‌، پس‌ اي‌مردم‌! خدا را! خدا را! بپاييد و در آنچه‌ از كتاب‌ خود، شما را نگاهبان‌ كرده‌ وحقو قي‌ كه‌ نزد شما به‌ وديعت‌ سپرده‌ - وظيفه‌ امانت‌ را رعايت‌ نماييد - كه‌خداي‌ سبحان‌، شما را بيهوده‌ نيافريده‌ و رها نگذاشته‌ و در ناداني‌ و كوريان‌نداشته‌».(54) اما دريغ‌ كه‌ حضرت‌(ع‌)روزگاري‌ را پس‌ از خود پيش‌ بيني‌ و توصيف‌ مي‌كند كه‌ مردم‌، اين‌ گنجينه‌اسماني‌ و كتاب‌ بر حق‌ را پاس‌ نمي‌دارند و از آن‌ بهره‌ نمي‌جويند و حتي‌ به‌تحريف‌ معاني‌ آن‌ مي‌پردازند، بنگريد: «وزودا كه‌ پس‌ از من‌بر شما روزگاري‌ ايد كه‌ چيزي‌ از حق‌ پنهانتر نباشد و از باطل‌ آشكارتر و از دروغ‌بستن‌ بر خدا و رسول‌ او بيشتر و نزد مردم‌ آن‌ زمان‌، كالايي‌ زيانمندتر از قرآن‌نيست‌ - شهرها، چيزي‌ از معروف‌ ناشناخته‌تر نباشد و شناخته‌تر از منكر. حامل ان‌كتاب‌ خدا آن‌ را واگذارند و حافظانش‌ آن‌ را به‌ فراموشي‌ بسپارند. پس‌ در آن‌روزگار، قرآن‌ و قرآنيان‌ از جمع‌ مردمان‌ دورند و رانده‌ و مهجور. هر دو با هم‌در يك‌ راه‌، روانند و ميان‌ مردم‌ پناهي‌ ندارند. پس‌ در اين‌ زمان‌، قرآن‌ وقرآنيان‌ ميان‌ مردمند و نه‌ ميان‌ آنان‌، با مردمند نه‌ با ايشان‌. چه‌، گمراهي‌و رستگاري‌ سازوار نيايند هر چند با هم‌ در يكجا بپايند. پس‌ آن‌ مردم‌ در جايي‌متفقند. از جمع‌ گريزان‌. گويي‌ آنان‌ پيشواي‌ قرآنند، نه‌ قرآن‌ پيشواي‌ آنان‌.پس‌ جز نامي‌ از قرآن‌، نزدشان‌ نماند و نشناسن د جز خط‌ و نوشته‌ آن‌ و از اين‌پيش‌ چه‌ كيفر كه‌ بر نيكوكاران‌ نراندند و سخن‌ راستشان‌ را دروغ‌ بر خدا خواندندو كار نيك‌ را پاداش‌ بد دادند.»(55) امام‌ علي‌(ع‌) ازروزگاري‌ شكوه‌ مي‌كند كه‌ در آن‌، قرآن‌ نزد مردم‌، كالايي‌ زيانمند است‌ وحاملان‌ و حافظان‌ كتاب‌ خدا، آن‌ را وا مي‌گذارند و به‌ فراموشي‌ مي‌سپارند. اودر جاي‌ ديگر نيز از اين‌ گروه‌، نزد خداوند شكوه‌ مي‌برد و مي‌فرمايد: الي‌ الله‌ أشكوه‌معشر يعيشون‌ جهالا و بموتون‌ ضلالا ليس‌ فيهم‌ سلعه‌ أبور من‌ الكتاب‌ اذا تلي‌حق‌ تلاوته‌. و لا سلعة‌ أنفق‌ بيعاً و لا أغلي‌ ثمناً من‌ الكتاب‌ اذا حرف‌ عن‌مواضعه‌ و لا عندهم‌ أنكر من‌ المعروف‌ و لا أعرف‌ من‌ المنكر، گله‌ خدا را با خدامي‌ك نم‌ از مردمي‌ كه‌ عمر خود را به‌ ناداني‌ بسر مي‌برند و با گمراهي‌، رخت‌ ازاين‌ جهان‌ بدر مي‌برند.كالايي‌... كالايي‌ خوارتر از نزدآنان‌ از كتاب‌ خدا نيست‌، اگر آن‌ را چنانكه‌ بايست‌ خوانند و پر سودتر وگرانبهاتر از آن‌ نباشد، اگر آن‌ را از معني‌ خويش‌ برگردانند و نه‌ نزد آنان‌چيزي‌ از معروف‌ است‌، ناشناخته‌تر و شناخته‌تر از منكر».(56) و بدين‌ سان‌ امام‌ (ع‌)به‌ ما مي‌آموزد كه‌ راه‌ يافتن‌ حق‌ و قرار گرفتن‌ در صراط‌ مستقيم‌ و دوري‌ ازكجي‌ و انحراف‌ به‌ تمسك‌ به‌ قرآن‌ و سنجش‌ قول‌ و فعل‌ آدمي‌ با كتاب‌ خداست‌.اگر كلام‌ و رفتار انسان‌ در تمام‌ جوانب‌ زندگي‌ از مفاهيم‌ و مقاصد قرآني‌ به‌ دور باشد، ارزشي‌ ندارد و اگر موافق‌ و همسر با كتاب‌ خدا باشد. ارزشي‌ والا پيدامي‌كند و در مسير هدايت‌ و تقرب‌ الهي‌ مفيد مي‌افتد. از نگاه‌ علي‌ (ع‌) قرآن‌برنامه‌ زندگي‌ است‌. كتابي‌ است‌ براي‌ خواندن‌ و انديشيدن‌، انديشيدن‌ و فهميدن‌؛فهميدم‌ و عمل‌ كردن‌ . آري‌ تأمل‌ در سخنان‌ آن‌ بزرگوار، اين‌ حقيقت‌ را پيش‌ روي‌ما قرار مي‌دهد كه‌ راه‌ نيكبختي‌ و سعادت‌ آدمي‌، ارتباط‌ و انس‌ هميشگي‌ يا قرآن‌و دريافتن‌ معارف‌ و دستورات‌ اين‌ كتاب‌ اسماني‌ است‌ و اين‌ امر، تنها محدود درمشكلات‌ و ججهات‌ امور زندگي‌ نيست‌، بلكه‌ بايد در سراسر زندگي‌ آدمي‌ مصداق‌داشته‌ باشد و سيره‌ عملي‌ پيشواي‌ بزرگ‌ نيز چنين‌ بوده‌ است‌ كه‌ حضرت‌(ع‌) نه‌تنها در برخورد با مشكلات‌ يا سؤلات‌ مهم‌ و بزرگ‌، بلكه‌ در تمامي‌ امور مربوط‌به‌ دين‌ و دنيا به‌ قرآن‌ مراجعه‌ مي‌كردند و به‌ الفاظ‌ يا م فاهيم‌ قرآني‌،استشهاد مي‌نمودند. پيشواي‌ متقيان‌،افزون‌ بر آميخته‌ نمودن‌ كلمات‌ و سخنان‌ خود به‌ الفاظ‌ و مفاهيم‌ قرآني‌، درشرايط‌ و موقعيتهاي‌ مختلف‌، براي‌ روشن‌ نمودن‌ يك‌ امر و اسكات‌ مخطب‌، به‌ آيات‌قرآن‌ استناد، مي‌نمود، او همواره‌ با قرآن‌ بود و قرآن‌ نيز هميشه‌ با او بود وجدايي ‌ ميان‌ آن‌ دو وجود نداشت‌. او در تمام‌ شوؤن‌ زندگي‌ از قرآن‌ كمك‌ مي‌گرفت‌و كتاب‌ خودا را شاهد اعمال‌ و اقوال‌ خود مي‌دانست‌. امام‌ (ع‌) در اثبات‌ حق‌ ومصاحبه‌ با طرف‌ مقابل‌ در گفتگوها و مناظرات‌، در دعاها و عبارات‌، در بساربيماري‌، در جنگها و غزوات‌، در سختيها و شرائد زندگي‌، در نامه‌ها و مكاتبات‌ خودو بطور كلي‌ در سيره‌ عملي‌ به‌ آيات‌ قرآن‌ استشهاد و اسناد مي‌كرد و از مفاهيم‌و مضامين‌ قرآن‌ بهره‌ مي‌گرفت‌. تجلي‌ قرآن‌ در ابعاد مختلف‌ سيره‌ آن‌ حضرت‌ به‌چشم‌ مي‌خورد و براي‌ هر مورد، شواهد و مصاديق‌ روايي‌ متعددي‌ وجود دارد كه‌ پرداختن‌ به‌ آنها در اين‌ مجال‌ نمي‌گنجد. حتي‌ روايت‌ شده‌ است‌كه‌ اميرالمؤمنين‌ (ع‌) در بازار حركت‌ مي‌كرد، گمراهان‌ و ضعيفان‌ را راهنمايي‌ وياري‌ مي‌نمود. نزد بقالان‌ و فروشندگان‌ مي‌رفت‌. قرآن‌ را بر آنان‌ مي‌گشود وآيات‌ قرآن‌ را تلاوت‌ مي‌فرمود.(57) آن‌ حضرت‌ (ع‌) منتظرآن‌ نمي‌ماند كه‌ مسأله‌اي‌ دشوار يا مفصلي‌ بزرگ‌ روي‌ مي‌دهد و به‌ قرآن‌ كراجعه‌كند، بلكه‌ اين‌ قرآن‌ ناطق‌ پيشوا و سرآمد مفسران‌ كتاب‌ الهي‌، در تمام‌ مسائلي‌كه‌ پاسخ‌ آنها به‌ نوعي‌ در كتاب‌ خدا وجود داشت‌، از قرآن‌ مدر مي‌جست‌ و به ‌آيات‌ الهي‌ استهشاد مي‌نمود و اين‌ سودمندترين‌ درس‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ از سيره‌علوي‌ فرا چنگ‌ آورد. اميرمؤمنان‌ (ع‌) حتي‌دلواپسين‌ زندگي‌، آنگاه‌ كه‌ قاتل‌ وي‌، ابن‌ ملجم‌ را نزد او حاضر كردند، مفاهيم‌و مضامين‌ قرآني‌ را فراموش‌ نكرد و خطاب‌ به‌ اطرافيان‌ فرمود: امروز او نزد شمااسير است‌، با او به‌ تيكي‌ رفتار كنيد، طعام‌ و غذايش‌ دهيد،...نسبت‌ به‌ او عفوو گذشت‌ روا داريد. آنگاه‌ به‌ تلاوت‌ ايه‌ 22 نور فرمود: «وليعفوا و ليصفحواألاتحبون‌ ان‌ يغفرالله‌ لكم‌ والله‌ غفور رحيم‌». و بايد عفو كنند و گذشت‌نمايند. مگر دوست‌ نداريد كه‌ خدا بر شما ببخشايد؟ و خدا آمرزنده‌ مهربان‌ است‌.(58) اميد آنكه‌ همه‌ ما ازحافظان‌ و قاريان‌ هميشگي‌ قرآن‌ باشيم‌ و مفاهيم‌ و معارف‌ اين‌ كتاب‌ هدايت‌، درابعاد زندگي‌ ما به‌ بهترين‌ شيوه‌ تجلي‌ يابد. وسلام‌ الله‌ عليه‌يوم‌ ولد في‌ الكعبه‌ و يوم‌ مات‌ شهيداً في‌ سبيل‌ الله‌ و يوم‌ يبعث‌ حياًللشفاعة‌». پي‌ نوشتها: 1- سيد جواد مصطفوي‌،رابطه‌ نهج‌ البلاغه‌ با قرآن‌، چاپ‌ اول‌، تهران‌، انتشارات‌ بنياد نهج‌ البلاغه‌،1359، ص‌ 221. 2- نهج‌ البلاغه‌،ترجمه‌ دكتر سيد جعفر شهيدي‌، چاپ‌ دوم‌، تهران‌، انتشارات‌ و آموزش‌ انقلاب‌اسلامي‌، 1370، خطبه‌ 18، ص‌ 20. 3- محمد تقي‌ جعفري‌،ترجمه‌ و تفسير نهج‌ البلاغه‌، چاپ‌ اول‌، تهران‌، دفتر نشر فرهنگ‌ اسلامي‌، 1365،ج‌ 4، ص‌ 264-271. 4- نهج‌ البلاغه‌،خطبه‌ 198، ص‌ 234 5- سيد ابوالقاسم‌خوئي‌، بيان‌ در مسائل‌ كلي‌ قرآن‌، ترجمه‌ صادق‌ نجمي‌، هاشم‌ هريسي‌، قم‌، مجمع‌ذخاير اسلامي‌، 1360، ص‌ 46-43 6- نهج‌ البلاغه‌،خطبه‌ 176، ص‌ 182 7- همان‌، خطبه‌ 183،ص‌ 194 8- ابن‌ ابي‌ الحديد،شرح‌ نهجالبلاغه‌، چاپ‌ اول‌، قم‌، منشورات‌ مكتبه‌ آيه‌ الله‌ العظمي‌ مرعشي‌نجفي‌، 1404 هـ.ق‌، ج‌ 10، ص‌ 117 9- نهج‌ البلاغه‌،خطبه‌ 133، ص‌ 131 10- همان‌، خطبه‌ 158،ص‌ 159 11- ر.ك‌: شهيد سيدمحمد باقر، سنتهاي‌ تاريخ‌ در قرآن‌، ترجمه‌ سيد جمال‌ موسوي‌ اصفهاني‌، انتشارات‌اسلامي‌، قم‌ بيتا، ص‌ 94 12- نهج‌ البلاغه‌،خطبه‌ 176، ص‌ 184 13- همان‌، خطبه‌ 156،ص‌ 156 14- همان‌، خطبه‌ 110،ص‌ 107 15- همان‌، خطبه‌ 176،ص‌ 182 16- همان‌ 17- همان‌، خطبه‌ 193 18- همان‌، خطبه‌ 121،ص‌ 119 19- محمد باقر مجلسي‌،بحارالنوار، چاپ‌ دوم‌، بيروت‌، مؤسسه‌ الوفاء، 1403هـ.ق‌، ج‌ 89، ص‌ 19 20- هندي‌،علاءالدين‌ علي‌ النتقي‌، كنز العمال‌ في‌ سنن‌ القوال‌ و الافعال‌، بيروت‌، مؤسسه‌الرساله‌، 1409 هـ.ق‌، 1،529 21- نهج‌ البلاغه‌،خطبه‌ 110، ص‌ 107 22- همان‌، حكمت‌ 399،ص‌ 433 23- محمد باقر مجلسي‌،ج‌ 89، ص‌ 20 24- همان‌، ص‌ 211 25- همان‌ ص‌ 20 26- حاج‌ ميرزا حسين‌نوري‌ طبرسي‌، مستدرك‌ الوسائل‌ و مستنبط‌ المسائل‌، چاپ‌ اول‌، مؤسسه‌ آل‌ البيت‌لا حياء التراث‌، 1408هـ.ق‌، ج‌ 4، ص‌ 251 27- ابن‌ حسام‌ هندي‌،پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 513 28- محمد تقي‌ جعفري‌،پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 266. 29- نهج‌ البلاغه‌،نامه‌ 47، ص‌ 321 30- محمد باقر مجلسي‌،پيشين‌، ص‌ 216 31- همان‌، ص‌ 20 32- ابن‌ جزري‌، النشرفي‌ الفزاءات‌ العشر، ج‌ 1، بيروت‌، دارالفكر، بيتا، ص‌ 209 33- ملامحسن‌ فيض‌كاشاني‌، تفسير صافي‌، بيروت‌، منشورات‌ م‌ءسسه‌ العلمي‌ للمطبوعات‌ 1405 هـ.ق‌، ج‌1،ص‌ 71 34- محمد باقر مجلسي‌،پيشين‌، ص‌ 214 35- جلال‌ الدين‌ عبددالرحمن‌ سيوطي‌، الاتقان‌ في‌ علوم‌ القرآن‌، ج‌ 1، ص‌ 329 36- محمد باقر مجلسي‌،ج‌ 90، ص‌ 345 37- همان‌، ج‌ 89، 206 38- همان‌، ص‌ 209 39- احزاب‌، 56 40- بقزه‌، 135 41- محمد باقر مجلسي‌،ج‌ 89، ص‌ 217 42- همان‌، ص‌ 20 43- اعراب‌، 204 44- همان‌، ص‌ 221 45- جلال‌ الدين‌عبدالرحمن‌ سيوطي‌، ج‌ 2، ص‌ 1180 46- علي‌ بن‌ جمعة‌ العروس‌حويزي‌، تفسير نور الثقلين‌، ج‌ 4، ص‌ 373 47- همان‌، ج‌ 1، ص‌429 و مجلسي‌، ج‌ 89، ص‌ 273 48- همان‌، ص‌ 262 و351 49- همان‌، ص‌ 262 50- اعراف‌، 196 51- توبه‌، 128 52- عروسي‌ حويزي‌، ج‌2، ص‌ 110 و 287 53- ر.ك‌: همان‌، ج‌3، ص‌ 233 و 250 و 427 54- نهج‌ البلاغه‌،خطبه‌ 86، ص‌ 67 55- همان‌، خطبه‌ 147،ص‌ 143 56- همان‌، خطبه‌ 17،ص‌ 19 57- ر.ك‌: عروسي‌مويزي‌، ج‌ 4، ص‌ 144 58- ر.ك‌: محمدري‌شهري‌ و همكاران‌، موسوعة‌ الامام‌ علي‌ لبن‌ ابيطالب‌ في‌ الكتاب‌ والستة‌ والتاريخ‌، چاپ‌ اول‌، مؤسسه‌ دارالحديث‌، 1421 هـ.ق‌، ج‌ 7، ص‌ 249 و 250 Golestan Quran Weekly, Serial 150, N 106
36
پژوهشي در اسماء قرآن كريم
علي نجار مدرس دانشگاه علماء و دانشمندان‌ علوم‌ قرآني‌ متذكر شده‌اند قرآن‌ كريم‌ حاوي‌ اسامي‌و عناوين‌ متعددي‌ است‌ و اما ميان‌ اسماء و اوصاف‌ قرآن‌ تمايز قائل‌ نشده‌اند. ودر شمار اين‌ اسامي‌ و اوصاف‌ اختلاف‌ نظرهائي‌ ديده‌ مي‌شود. الحرالي براي‌ قرآن‌بيش‌ از نود نام‌ (1)، ابوالفتح‌ رازي‌ چهل‌ و سه‌ نام‌(2)، طبري‌ چهار نام‌ (3)،طبرسي‌ چهار نام‌ (4)، زركشي‌ پنجاه‌ و پنج‌ اسم‌(5)، صبحي‌ صالح‌ و آلوس، طوسي‌چهار نام(6) نقل‌ مي‌كنند. در اين‌ ميان، آنچه‌ مسلم‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ همه‌ اين‌ عناوين، نام‌نيستند، زيرا در وصف‌ بودن‌ بسياري‌ از آنها جاي‌ ترديد نيست. و بيشتر قرآن‌پژوهان‌ بر روي‌ پنج‌ نام‌ اتفاق‌ نظر دارند، كه‌ عبارتند از قرآن، كتاب، ذكر،فرقان، تنزيل‌ و از ميان‌ آنها قرآن‌ از همه‌ معروفتر است‌ به‌ طوري‌ كه‌ ميان‌مسلمين‌ تنها به‌ همين‌ نام‌ شناخته‌ مي‌شود و ساير واژه‌ها به‌ نظر اكثر دانشوران‌علوم‌ قرآني‌ وصف‌ مي‌باشند و ما در اين‌ مقال‌ اسماء قرآن‌ (قرآن، كتاب، ذكر،فرقان، تنزيل) را مورد بررسي‌ قرار مي‌دهيم. 1- تعريف‌ لغوي‌ قرآن: كتاب‌ آسماني‌ ما مسلمانان‌ از صدر اسلام‌ تاكنون‌ به‌ نامهايي‌خوانده‌ مي‌شده‌ كه‌ از ميان‌ آنها قرآن‌ از همه‌ معروفتر است. ‹‹و 58 بار در قرآن‌بكار رفته‌ است››. دانشمندان‌ درباره‌ قرآن‌ آراء مختلفي‌ دارند، از نظر بعضي‌ ازآنها اين‌ واژه‌ مهموز و از نظر عده‌ اي‌ ديگر غير مهموز است‌ ما در اين‌ گفتارديدگاه‌ بعضي‌ از قرآن‌ پژوهان‌ را درباره‌ واژه‌ قرآن‌ بيان‌ مي‌كنيم. شافعي‌ مي‌گويد قرآن‌ از هيچ‌ مبدايي‌ گرفته‌ نشده‌ است‌ بلكه‌ارتجالاً و از آغاز براي‌ كلام‌ الهي‌ وضع‌ شده‌ است‌ (7). زجاج‌ مي‌نويسد قرآن‌مهموز و وصف‌ است‌ از ماده‌ ‹‹قرء›› به‌ معناي‌ جمع‌ (8)، ليحاني‌ قرآن‌ را ازماده‌ ‹‹قرء›› به‌ معني‌ ‹‹تلا›› مي‌داند (9 )، فراء قرآن‌ را مشتق‌ از قرائن‌ مي‌دانداز اين‌ جهت‌ كه‌ آيات‌ قرآن‌ مويد و مصدق‌ يكديگرند (10)، اشعري‌ قرآن‌ را ازريشه‌ ‹‹قرن›› به‌ معني‌ ضميمه‌ كردن‌ و پيوستن‌ و نزديك‌ ساختن‌ چيزي‌ به‌ چيزديگر مي‌داند(11). به‌ نظر مي‌رسد واژه‌ ‹‹قرآن›› مشتق‌ و وصف‌ باشد كه‌ از ‹‹قرء›› مهموزگرفته‌ شده‌ است‌ و مصدري‌ است‌ بر وزن‌ ‹‹غفران›› و به‌ معني‌ مفعول‌ و قرآن‌ به‌معني‌ ‹‹مقروء›› است . معني‌ اصطلاحي‌ قرآن: قرآن‌ نام‌ اختصاصي‌ براي‌ كتاب‌ آسماني‌ پيامبر (ص) است‌ كه‌ براي‌هدايت‌ مردم‌ نازل‌ شد و از اين‌ هدايت‌ به‌ خروج‌ از تاريكي‌ به‌ سوي‌ نور تعبيرشده‌ است‌ و در عين‌ حال‌ معجزه‌ خالده‌ پيامبر اسلام‌ است. به‌ نظر نگارنده، همان‌خواندن‌ سبب‌ تسميه‌ اين‌ كتاب‌ عظيم‌ به‌ اين‌ نام‌ است‌ چنانكه‌ خود قرآن‌ به‌خواندن‌ آن‌ كاملاً اهميت‌ مي‌دهد و ‹‹رتل‌ القرآن‌ ترتيلاً›› قرآن‌ را بخوان‌ به‌تامل‌ خواندني، پس‌ اسم‌ قرآن‌ براي‌ مجموعه‌ مثل‌ علم‌ شخصي‌ گرديده‌ است. بعضي‌ از علماء گفته‌اند: ‹‹نامگذاري‌ اين‌ كتاب‌ به‌ نام‌ قرآن‌بخاطر آن‌ است‌ كه‌ جامع‌ ثمرات‌ كتب‌ آسماني‌ است›› . از آنچه‌ درباره‌ معني‌ اصطلاحي‌ قرآن‌ گفته‌ شد نتيجه‌ گرفته‌ مي‌شودكه‌ قرآن‌ نام‌ اختصاصي‌ قرآن‌ است‌ كه‌ اشتراكي‌ با كتب‌ پيشين‌ ندارد برخلاف‌كلماتي‌ از قبيل‌ كتاب، فرقان، كه‌ مشترك‌ ميان‌ قرآن‌ وساير كتب‌ آسماني‌ است‌ وبراي‌ اين‌ كتاب‌ عظيم‌ الهي‌ خاص‌ گرديده‌ است‌ و اين‌ نام‌ را خود خداوند برقرآن‌ نهاده‌ است. 2- كتاب: از اين‌ تعبير چه‌ به‌ صورت‌ معرف‌ و غير معرف، مضاف‌ و غير مضاف‌ درحدود دويست‌ و پنج‌ مورد در قرآن‌ ديده‌ مي‌شود كه‌ در بسياري‌ از موارد مراد ازآن‌ قرآن‌ كريم‌ است. و در ساير موارد چيزهاي‌ ديگري‌ از قبيل: ‹‹تورات‌ و انجيل‌ ونامه‌ و نوشته‌ به‌ طور مطلق‌ و لوح‌ محفوظ‌ و جز آنها در مد نظر مي‌باشند›› (12). علماء لغت‌ و تفسير برآنند كه‌ مدلول‌ اصلي‌ و لغوي‌ ‹‹كتاب›› عبارت‌از جمع‌ است، چون‌ كلمات‌ و حروف‌ در قرآن‌ جمع‌ آمده‌ است. قرآن‌ را به‌ اين‌ جهت‌كتاب‌ ناميده‌اند. يا به‌ تعبير ديگر مراد از كتاب، وقتي‌ به‌ قرآن‌ اطلاق‌ مي‌شودهمان‌ مجموعه‌ سور و آيات‌ است ‌ كه‌ بر پيامبر نازل‌ شده‌ و به‌ شكل‌ خطوط‌ ونوشته‌ها در قرآن‌ ظاهر گشته‌ است‌ (13). و چون‌ قرآن‌ كريم‌ به‌ طرز خاصي‌ بارساترين‌ بيان، جامع‌ انواع‌ آيات‌ و احكام‌ و قصص‌ و اخبار و علوم‌ مي‌باشد كلمه‌‹‹كتاب›› بر آن‌ اطلاق‌ شده‌ است. از اينجا نتيجه‌ مي‌گيريم‌ كه‌ قرآن‌ و كتاب‌ از لحاظ‌ مدلول‌ لغوي‌و مفهوم‌ اصلي‌ تا حدودي‌ مشترك‌اند. وقتي‌ بر كتاب‌ آسماني‌ مسلمين‌ اطلاق‌ مي‌شوندداراي‌ وجه‌ مشتركي‌ در اين‌ اطلاق‌ مي‌باشند با اين‌ تفاوت‌ كه‌ در مورد كلمه‌‹‹قرآن›› از جامعيت‌ كتاب‌ آسماني ‌ مسلمين‌ نسبت‌ به‌ حروف‌ و كلمات‌ و آيات‌ وسوره‌ها و يا جامعيت‌ آن‌ نسبت‌ به‌ ثمرات‌ كتب‌ انبياء پيشين، و يا جامعيت‌ آن‌نسبت‌ به‌ علوم، سخن‌ به‌ ميان‌ مي‌آوردند (14). ولي‌ در مورد ‹‹كتاب›› از جامعيت‌كتاب‌ الهي‌ نسبت‌ به‌ آيات‌ و احكام‌ و قصص‌ و علوم‌ يا د مي‌كنند و شايان‌ ذكراست‌ كه‌ از قرآن‌ مجيد در منابع‌ فقهي‌ اسلام‌ به‌ كتاب، ياد شده‌ است. به‌علاوه، لفظ‌ كتاب‌ به‌ تنهايي‌ بر قرآن‌ اطلاق‌ نمي‌شود بلكه‌ همراه‌ با‌ اسم‌جلاله‌ آورده‌ مي‌شود، مثلاً كتاب‌ الله‌ چنان‌ كه‌ بر تورات‌ و انجيل‌ نيز كتاب‌مقدس، اطلاق‌ مي‌شود. 3- ذكر اكثر مفسرين‌ و دانشمندان‌ علوم‌ قرآني‌ ‹‹ذكر›› را به‌ عنوان‌ يكي‌از اسامي‌ قرآن‌ كريم‌ ياد كرده‌اند كلمه‌ ذكر و مشتقات‌ آن‌ مجموعاً 292 مورد درآيات‌ قرآن‌ بكار رفته‌ است، ذكر 52، ذكري‌ در بيست‌ و سه‌ مورد، و تذكر در نه‌مورد استعمال‌ شده‌اند. و ذكري‌ در چ هار مورد در قرآن‌ استعمال‌ شده‌ است. حقيقت‌ لغوي‌ ذكر: اصحاب‌ معاجم‌ در كتب‌ لغت‌ معاني‌ متعددي‌ براي‌ واژه‌ ‹‹ذكر››آورده‌اند، راغب‌ ذكر را به‌ معني‌ يادآوري‌ مي‌داند (15) صاحب‌ مختار الصحاح‌ ذكررا به‌ معني‌ ضد نسيان‌ مي‌داند (16)، ابن‌ منظور (17) ذكر را به‌ معني‌ حفظ‌ چيزي‌در خاطر، شرف، نماز...مي‌داند . آنچه‌ هويدا است‌ بعضي‌ از اين‌ مفاهيم‌ متنوع‌ مدلول‌ اصلي‌ و وضعي‌اين‌ لغت‌ نيستند بلكه‌ مدلول‌ اصلي‌ آن‌ عبارت‌ از ياد آوري‌ و شرف‌ است‌ كه‌ به‌تدريج‌ اين‌ واژه‌ در استخدام‌ مفاهيم‌ ديگر قرار گرفته‌اند. حقيقت‌ اصطلاحي‌ ذكر: آنچه‌ به‌ نظر مي‌رسد كلمه‌ ذكر از اين‌ نظر به‌ قرآن‌ اطلاق‌ مي‌گرددكه‌ قرآن‌ انسانها را از خواب‌ غفلت‌ و نسيان‌ كه‌ بر اثر انس‌ زياد با دنياگريبانگيرشان‌ شده، بيدار مي‌كند و آنها را به‌ ياد قيامت‌ و خدا مي‌اندازد، و چون‌قرآن‌ شرف‌ جوامع‌ انساني‌ است‌ و ا مت‌ جدا از اين‌ كانون‌ شرف‌ فاقد ارزش‌ است‌از اين‌ جهت‌ ذكر به‌ قرآن‌ اطلاق‌ مي‌شود، يا اينكه‌ چون‌ قرآن‌ كريم‌ يادآورفرائض‌ و احكام‌ از سوي‌ خدا به‌ بندگانش‌ است‌ (18). واژه‌ ذكر علاوه‌ بر قرآن‌ در مصاديق‌ ديگري‌ همچون، اهل‌ البيت‌(19)، شهادتين‌ (20)، كتب‌ آسماني‌ (21)، گاهي‌ به‌ معني‌ عام‌ در اذكار و قرائت‌قرآن‌ و دعا و تسبيح، و تهليل‌ و...استعمال‌ گرديده‌ است‌ (22). 4- فرقان‌ اين‌ واژه‌ در هفت‌ مورد از قرآن‌ به‌ كار رفته‌ كه‌ مراد از آن‌ دردو مورد، كتاب‌ موسي‌ و معجزات‌ دهگانه‌ او و در دو مورد نيز قرآن‌ است‌ چنان‌ كه‌گويد: ‹‹تبارك‌ الذي‌ نزل‌ الفرقان‌ علي‌ عبده‌ ليكون‌ للعالمين‌ نذيراً›› (23) ودرباره‌ جنگ‌ بدر نيز ‹‹يوم‌ الفرقان›› (24) آمده‌ است . اين‌ كلمه‌ از ريشه‌ ‹‹فرق›› و به‌ معناي‌ جداكردن‌ است‌ در اينصورت‌مثل‌ خسر و خسران‌ مصدر است. به‌ جاي‌ اسم‌ فاعل‌ بر سبيل‌ مبالغه‌ چنان‌ كه‌گويند: ‹‹رجل‌ عدل›› يعني‌ مرد خيلي‌ عادل. بنابراين، فرقان‌ يعني‌ بسيار فرق‌گذار.در وجه‌ نامگذاري‌ قرآن‌ به‌ فرقان، نظريه‌ معروف‌ اين‌ است‌ كه‌ قرآن، فرق‌گذارنده‌حق‌ از باطل‌ است‌ و آن‌ دو را از هم‌ مشخص‌ مي‌سازد . ابن‌ عباس‌ همين‌ وجه‌ را پذيرفته‌ است‌ (25). نظر ديگر اين‌ است‌ كه‌قرآن، از آن‌ جهت‌ ‹‹فرقان›› ناميده‌ مي‌شود كه‌ انسان‌ را به‌ ساحل‌ نجات‌ رهبري‌مي‌كند. دليل‌ بر اين‌ وجه‌ آنكه‌ خداوند مي‌فرمايد: ‹‹ان‌ تتقوا الله‌ يجعل‌ لكم‌فرقانا›› (26). بعضي‌ گفته‌اند : ‹‹مراد از فرقان‌ ادله‌اي‌ در قرآن‌ است‌ كه‌ حق‌را از باطل‌ جدا مي‌سازد››. بنابراين‌ در همه‌ آياتي‌ كه‌ كلمه‌ فرقان‌ بكار رفته‌ سر از فرق‌ وامتياز و تمييز و تشخيص‌ حق‌ از باطل‌ است . 5- تنزيل‌ يكي‌ از اسامي‌ قرآن‌ كريم‌ تنزيل‌ است، تنزيل، مصدر و به‌ معني‌فروفرستادن‌ است‌ و به‌ تعبير زركشي‌ تنزيل‌ مصدر ‹‹نزلته››(27) چون‌ از پيشگاه‌خدا به‌ زبان‌ جبرائيل‌ نزول‌ يافت. و حاكي‌ از نزول‌ اين‌ كتاب‌ از عالم‌ ابديت‌و ساحت‌ قدس‌ ربوبي‌ است. اين‌ كلمه‌ ب ه‌ عنوان‌ تعبيري‌ از قرآن‌ كريم، بدون‌اضافه‌ به‌ ‹‹كتاب›› در شش‌ مورد و با اضافه‌ به‌ ‹‹كتاب›› در پنج‌ مورد، و بروي‌هم‌ دريازده‌ مورد در قرآن‌ كريم‌ ياد شده‌ است. قرآن‌ از اين‌ جهت‌ تنزيل‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ آيات‌ آن‌ از طريق‌ وحي‌به‌ تدريج‌ بر رسول‌ خدا نازل‌ گرديد. و واژه‌ تنزيل‌ غالباً از نزول‌ تدريجي‌ قرآن‌ حكايت‌ مي‌كند . اين‌ عناوين‌ پنجگانه‌ را كم‌ و بيش‌ اكثر مفسران‌ و دانشمندان‌ علوم‌قرآني‌ به‌ عنوان‌ اسامي‌ كتاب‌ آسماني‌ مسلمين‌ پذيرا هستند. منابع‌ و مأ‌خذ: 1- به‌ نقل‌ از البرهان‌ زركشي، ج‌ 1، ص‌ 272 - 273 2- تفسير ابوالفتح، ج‌ 1، ص‌ 4 3- تفسير طبري، ج‌ 1، ص‌ 14 4- تفسير مجمع‌ البيان، ج‌ 1، ص‌ 14 5- البرهان، زركشي‌ ج‌ 1، ص‌ 273 6- مباحث‌ في‌ علوم‌ القرآن، صبحي‌ صالح، ص‌ 21 و آلوسي، روح‌المعاني‌ ج‌ 1 ص‌ 8، تبيان‌ طوسي‌ ج‌ 1 ص‌ 18 - 17 7- تاريخ‌ بغداد، خطيب‌ ج‌ 2، ص‌ 62، به‌ نقل‌ از پژوهشهايي‌ درباره‌قرآن‌ و وحي‌ صبحي‌ صالح‌ ص‌ 21 8- البرهان‌ ج‌ 1، ص‌ 277 - اتقان‌ ج‌ 1، ص‌ 87 9- مقدمه‌ مجمع‌ البيان، ج‌ 1، ص‌ 14 10- مباحث‌ في‌ علوم‌ القرآن، ص‌ 17 و 18 11- اتقان، سيوطي‌ ج‌ 1، ص‌ 87، روح‌ المعاني‌ ج‌ 1، ص‌ 8 12- تبيان‌ طوسي، ج‌ 1، ص‌ 19 13- مفردات‌ راغب‌ ماده‌ كتب‌ 14- البرهان، زركشي، ج‌ 1، ص‌ 276 15- مفردات‌ راغب، ص‌ 181 و 182 16- مختار الصحاح، عبدالقادر رازي، ص‌ 222 و 223 17- لسان‌ العرب، ابن‌ منظور ج‌ 1، ص‌ 1071 و 1072 18- مقدمه‌ مجمع‌البيان، ج‌ 1، ص‌ 14 19- مجمع‌البحرين‌ طريحي، ربع‌ دوم، ص‌ 95، في‌ قوله: فاسئلوا اهل‌الذكر 20- همان: ربع‌ دوم‌ ص‌ 95، في‌ قوله: و رفعنا لك‌ ذكرك‌ 21- همان: ربع‌ دوم، ص‌ 95، في‌ قوله: كتبنا في‌ الزبور 22- همان: ربع‌ دوم، ص‌ 96، في‌ قوله: واذكر ربك‌ في‌ نفسك‌ 23- سوره‌ فرقان، آيه‌ 1 24- انفال، آيه‌ 41 25- مقدمتان‌ في‌ علوم‌ القرآن، ص‌ 238، مقدمه‌ مجمع‌ البيان‌ ج‌ 1 ص‌14 26- انفال، آيه‌ 29 27- البرهان، زركشي‌ ج‌ 1 ص‌ 281 Golestan Quran Weekly,Serial 152, N 108
37
فضاي موسيقايي آيات قرآن
مهدي شريعتي ترجمه‌ قرآن، اگر چه‌ راهي‌ براي‌ آشنايي‌ با مفاهيم‌قرآن‌ است، اما هيچ‌ ترجمه‌اي‌ ظرفيت‌ و توان‌ آن‌ را ندارد تا به‌ خوبي‌ مفهوم‌آيات‌ قرآني‌ را به‌ خواننده‌ منتقل‌ سازد. زيرا هماهنگي‌ كاملي‌ كه‌ بين‌ فضاي‌موسيقايي‌ و معاني‌ آيات‌ قرآني‌ وجود دارد، آنقدر وسيع‌ و گسترده‌ است. كه‌ ترجمه‌آن‌ را با دشواري‌ روبرو مي‌سازد. نويسنده‌ اين‌ مقاله، با نگرش‌ بر اين‌ نكته،شرحي‌ نگاشته‌ كه‌ مي‌تواند پيش‌ زمينه‌اي‌ براي‌ تحقيقات‌ گسترده‌تر در اين‌زمينه‌ باشد. هيچ‌ ترجمه‌اي، حتي‌ با بياني‌ در سطح‌ عالي‌ نيز نمي‌تواند منعكس‌كننده‌ كامل‌ تمام‌ زيبايي‌هاي‌ قرآن‌ از جهت‌ لفظ‌ و معني‌ باشد. ترجمه‌ها در حكم‌بازتابيدن‌ نور از آينه‌اند، و هيچ‌ آينه‌اي‌ با صيقلي‌ترين‌ سطح‌ نيز، باز تابنده‌كامل‌ تمام‌ شعاع‌هاي‌ نوري‌ ني ست‌ كه‌ به‌ آن‌ مي‌تابد. اين‌ نكته‌ بديهي‌ترين‌موضوعي‌ است‌ كه‌ هر كس‌ كوچكترين‌ اطلاعاتي‌ از فيزيك‌ اپتيك‌ داشته‌ باشد، بدان‌وقوف‌ دارد. بگذاريد موضوع‌ را از زاويه‌ ديگر بررسي‌ كنيم، فرض‌ كنيد نويسنده‌اين‌ سطور بخواهد، با تعريف‌ و توصيف، ميوه‌ بسيار لذيذ و مطبوعي‌ را به‌ شمامعرفي‌ كند، يا بايد ساعاتي‌ از طعم‌ و مزه‌ و رنگ‌ و احساسي‌ كه‌ در هنگام‌ خوردن‌به‌ وجود مي‌آيد و يا بعد از خوردن‌ ح ادث‌ مي‌شود و يا (اگر قرار باشد علمي‌تربيان‌ شود.) سرعت‌ جذب‌ و ميزان‌ قند و مقدار چربي‌ و اندازه‌ انرژي‌ كه‌ در بدن‌توليد مي‌كند و مقدار املاح‌ و درصد ويتامين‌هاي‌ بكار رفته‌ در آن‌ و ده‌ها واحدديگر براي‌ شما بگويد و يا با يك‌ جمله‌ بسيار كوتاه‌ بگويد: ‹‹طعمي‌ مانند طعم‌فلان‌ ميوه‌ دارد.›› با اين‌ وجود، تمامي‌ اين‌ تعاريف‌ و امثال‌ نمي‌تواننداحساسي‌ را كه‌ از خوردن‌ خود آن‌ ميوه‌ حاصل‌ مي‌شود، ايجاد كند. تازه‌ خود آن‌ميوه‌ نيز نمي‌تواند احساسي‌ را كه‌ توانائي‌ آفرينش‌ آن‌ را دارد، در مذاق‌ شمابيافريند. مگر آنكه‌ از ذائقه‌ كاملاً سالمي‌ برخوردار باشيد. و در وضعيت‌ خوبي‌بسر برد كه‌ اين‌ وضعيت‌ نيز خود تابع‌ عواملي‌ از قبيل‌ زمان‌ و مكان‌ و ميزان‌تمايل‌ به‌ خوردن‌ و احساس‌هايي‌ همچون‌ شادي‌ و گرسنگي‌ و عطش‌ و...است. ترجمه‌ هر يك‌ از آيات‌ قرآن‌ نيز حتي‌ در بهترين‌ سطوح‌ ترجمه، چيزي‌جز توصيف‌ و تمثيل‌ يك‌ ميوه‌ به‌ جاي‌ خوردن‌ آن‌ نيست‌ آشنايي‌ با زبان‌ عربي‌شايد همانند پرورش‌ دادن‌ ذائقه‌ با ميوه‌هايي‌ باشد كه‌ تاكنون‌ با آنها آشنانبوده‌ايد. بگذاريد از همان‌ ‹‹بسم‌ الله›› شروع‌ كنيم . در زبان‌ فارسي‌ ‹‹بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحيم›› را با جمله‌ ‹‹به‌نام‌ خداوند بخشنده‌ مهربان›› ترجمه‌ مي‌كنيم، و حال‌ آنكه‌ به‌ نظر نگارنده‌ اين‌جمله‌ چه‌ از نظر لفظ‌ و چه‌ از نظر معنا باز تابنده‌ كامل‌ صورت‌ عربي‌ آن‌ نيست.به‌ زيباييهاي‌ حروف‌ بكار رفته‌ د ر اصل‌ عبارت‌ توجه‌ كنيد. - در هنگام‌ قرائت، صامت‌ ‹‹ب›› وقتي‌ كشيده‌ مي‌شود. به‌ مصوت‌ كوتاه‌‹‹ي›› نزديك‌ مي‌شود.، اما كشيدگي‌ صامت‌ ‹‹س›› به‌ كمك‌ آن‌ مي‌آيد تا با مصوت‌كشيده‌ ‹‹ي›› يك‌ قرينه‌ كامل‌ ايجاد كند. حرف‌ ‹‹س›› دومين‌ حرف‌ عبارت‌ و حرف‌ ‹‹ي››حرف‌ ماقبل‌ آخر آن‌ است. اين ‌ دو حرف‌ از نظر مكان‌ قرار گرفتن‌ كاملاً قرينه‌يكديگرند. در صورتي‌ كه‌ در عبارت‌ ‹‹به‌ نام‌ خداوند بخشنده‌ مهربان›› هيچ‌ قرينه‌اي‌به‌ كار نرفته‌ است. همچنين‌ تمامي‌ حروف‌ بكار رفته‌ در عبارت‌ اصلي، چنان‌ اندكه‌ گويي‌ لب‌ها را مي‌بوسند و بسيار آرام‌ از آ نها دور مي‌شوند. همچون‌ جدا شدن‌آرام‌ دو تكه‌ ابر در آسماني‌ آبي‌ و روشن. در صورتي‌ كه‌ وجود دو حرف‌ ‹‹خ›› درپي‌ همديگر، در ترجمه‌ عبارت، حنجره‌ را خراش‌ مي‌دهد كه‌ با معنا و مفهوم‌ آن‌هماهنگي‌ ندارد. - در عبارت‌ اصلي‌ همه‌ كلمات‌ به‌ هم‌ مربوط‌ اند. چنان‌ كه‌ آخرين‌حرف‌ يك‌ واژه‌ به‌ پايان‌ نرسيده، حرف‌ اول‌ واژه‌ بعد از آن‌ شروع‌ مي‌شود. همانند طيف‌ رنگين‌ كمان‌ كه‌ هنوزطيفي‌ پايان‌ نيافته، طيف‌ ديگر آغاز مي‌گردد. ادغام‌ اين‌ طيف‌ها به‌ گونه‌اي‌است‌ كه‌ نمي‌توان‌ هيچ‌ مرز مشخصي‌ بين‌ آنها تعيين‌ كرد . اگر به‌ غير علمي‌ سخن‌ گفتن‌ متهم‌ نشوم، بايد بگويم‌ هفت‌ حرف‌ به‌كار رفته‌ در ‹‹بسم‌ الله›› هفت‌ طيف‌ رنگين‌ كمان‌ را در ذهن‌ تداعي‌ مي‌كند،ايضا هفت‌ آيه‌ به‌ كار رفته‌ در سوره‌ حمد (سبع‌ المثاني). مقايسه‌ گستردگي‌ هركدام‌ از طيف‌ها در رنگين‌ كمان، با م يزان‌ كشيدگي‌ هر كدام‌ از حروف‌ ‹‹بسم‌الله›› و يا هر كدام از آيات‌ سوره‌ حمد را مي‌گذارم‌ به‌ عهده‌ متخصصان‌ فن، حتي‌اگر نتيجه‌اي‌ حاصل‌ نشود نيز راهي‌ است‌ براي‌ شروع‌ يك‌ تحقيق، هر دريچه‌اي‌ كه‌براي‌ گشودن‌ آن‌ همت‌ شود، حتي‌ اگر گشوده‌ نشود نيز وسوسه‌ اي‌ است براي‌ يافتن‌دريچه‌ ديگر. در برگردان‌ فارسي‌ ‹‹بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحيم›› همه‌ كلمات‌ وقتي‌به‌ انتها مي‌رسند، قطع‌ مي‌شوند. به‌ طوري‌ كه‌ نمي‌توان‌ هيچ‌ يك‌ از كلمات‌ رابا كشيدن‌ حرف‌ آخر آنها به‌ كلمه‌ ديگر مربوط‌ كرد . حال‌ بگذاريد سوره‌ ‹‹فاتحه‌ الكتاب›› را از اين‌ ديدگاه‌ مورد بررسي‌اجمالي‌ قرار دهيم. به‌ آيات‌ آن‌ توجه‌ كنيد: بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحيم‌ - الحمدلله‌ - رب‌ العالمين‌ - الرحمن‌الرحيم‌ - مالك‌ يوم‌ الدين‌ - اياك‌ نعبد و اياك‌ نستعين‌ - اهدنا الصراط‌المستقيم‌ - صراط‌ الذين‌ انعمت‌ عليهم‌ - غير المغضوب‌ عليهم‌ و لاالضالين . در هنگام‌ تلاوت‌ آيات، مصوت، بلند ‹‹1›› گويي‌ ذهن‌ آدمي‌ را آرام‌آرام‌ به‌ سمت‌ بالا اوج‌ مي‌دهد. از ابتداي‌ آيه‌ با آنكه‌ مخاطب‌ اصلي‌ خداست،اما چنان‌ كه‌ با معشوقي‌ ناديده‌ سخن‌ بگويي‌ تنها اشتياق‌ براي‌ شنيدن‌ از سوي‌اوست، درست‌ از وسط‌ سوره‌ التفاتي‌ بسيار زيبا پديد مي‌آيد از اينجا به‌ بعد گويي‌معشوق‌ درست‌ روبروي‌ انسان‌ قرار دارد. چنان‌ كه‌ به‌ اشتياق‌ سخن‌ گفتن‌ با او،تمناي‌ نشان‌ دادن‌ خويش‌ نيز ظاهر مي‌شود. چنين‌ التفاتي‌ يك‌ قرينه‌ كامل‌ در دو سوي‌ آيات‌ پديد مي‌آورد.حروف‌ به‌ كار رفته‌ در كل‌ آيات‌ نيز، فضايي‌ بسيار آرام‌ و روحاني‌ همراه‌ باحركتي‌ آرام‌ به‌ سوي‌ بالا را تداعي‌ مي‌كنند. در اواخر سوره‌ حرف‌ (ض) در ‹‹غيرالمغضوب‌ عليهم›› اندكي‌ لرزش‌ در زبان‌ و لب‌ها ايجاد مي‌كند كه‌ تكرار آن‌ در‹‹ولاالضالين›› به‌ كشيدگي‌ آن‌ تداوم‌ مي‌بخشد. اين‌ كشيدگي‌ حالتي‌ رعب‌آميز درذهن‌ ايجاد مي‌كند كه‌ با مفهوم‌ پايان‌ آيه‌ كاملاً هماهنگي‌ دارد. حال‌ يكبار ديگر كل‌ آيات‌ را مرور كنيد، توالي‌ ‹‹ين›› و ‹‹يم›› كه‌به‌ تناوب‌ در پايان‌ هر يك‌ از آيات‌ تكرار مي‌شود. نظمي‌ زيبا و لطيف‌ را به‌وجود مي‌آورد. اين‌ نظم‌ در آخرين‌ آيه‌ كه‌ طولاني‌ترين‌ آن‌ نيز هست، گويي‌ به‌هم‌ مي‌ريزد. در صورتي‌ كه‌ در واقع ‌ چنين‌ نيست. با اين‌ وجود طولاني‌ بودن‌ آيه‌چنين‌ فضايي‌ را در ذهن‌ القا مي‌كند تا بر تأ‌ثير معناي‌ آن‌ بيفزايد . به‌ تقريب‌ معادل‌ هيچ‌ كلمه‌ عربي‌ در زبان‌ فارسي‌ وجود ندارد كه‌هم‌ بار معنايي‌ آن‌ را منعكس‌ سازد و هم‌ در عين‌ حال، فضاي‌ موسيقايي‌ آن‌ را درذهن‌ ايجاد كند. هيچ‌ كدام‌ از مترجمان‌ نيز ادعاي‌ به‌ كار بردن‌ چنين‌ واژه‌هايي‌در هنگام‌ ترجمه‌ را ندارند. با وجود اين، بين‌ واژه‌هاي‌ فارسي‌ براي‌ ترجمه‌ مي‌توان‌مناسب‌ترين‌ آنها را انتخاب‌ كرد. بي‌ شك‌ با برگردان‌ قرآن‌ با چنين‌ نگرشي، مي‌توان‌آثار بديع‌ و ارزشمندي‌ خلق‌ كرد، آثاري‌ برگرفته‌ از معجزه‌ هماهنگي‌ كامل‌ بين‌فضاي‌ موسيقايي‌ و معنا. بيان‌ همه‌ زيبايي‌هاي‌ به‌ كار رفته‌ در حتي‌ آيه‌اي‌ از قرآن، درتوان‌ نگارنده‌ اين‌ سطور نيست. با وجود اين‌ در دفاع‌ از پرداختن‌ به‌ آن‌ ازكلام‌ ملاي‌ روم‌ بهره‌ مي‌گيرد كه: آب‌ دريا را اگر نتوان‌ كشيد هم‌به‌ قدر تشنگي‌ بايد چشيد Golestan Quran Weekly,Serial 153, N 109
38
مهدي برومند مترجم كتاب پرسش و پاسخ پيرامون معارف ومفاهيم قرآن كريم :
مفاهيم قرآن بايد به صورت روشن بيان شود
سيد مهدي‌ برومند متولد 1352 تهران‌ و كارشناس‌ ارشد علوم‌قرآن‌ و حديث‌ از دانشگاه‌ اصول‌ دين‌ قم‌ است. وي‌ پايان‌ نامه‌ خود را در خصوص‌روش‌ها و شيوه‌هاي‌ تعليم‌ در قرآن‌ و سنت‌ نگاشته‌ كه‌ به‌ صورت‌ كتاب‌ منتشر شده‌است. وي‌ در اين‌ كتاب‌ به‌ اصول‌ و روش‌ه اي‌ كارآمد تعليمي‌ از نگاه‌ قرآن‌ و سنت‌پرداخته‌ و هم‌ اكنون‌ نيز اثر جديدي‌ ترجمه‌ كرده‌ كه‌ عنوانش‌ ‹‹پرسش‌ و پاسخ‌پيرامون‌ معارف‌ و مفاهيم‌ قرآن‌ كريم›› است . با برومند در مورد چگونگي‌ ترجمه‌ اين‌ اثر قرآني‌گفتگويي‌ انجام‌ شده‌ كه‌ قسمتي‌ از آن‌ را مي‌خوانيد: مؤ‌لف‌ اين‌ اثر اروئي‌ قصير قليط‌ است، به‌ نظر شمااين‌ نويسنده‌ در ميان‌ نويسندگان‌ قرآني‌ چه‌ جايگاهي‌ دارد كه‌ باعث‌ شده‌ تا شمابه‌ ترجمه‌ اثرش‌ بپردازيد؟ راستش‌ را بخواهيد، دقيقاً نويسنده‌ كتاب‌ را نمي‌شناسم. منتهي، وقتي‌كتاب‌ را مرور كردم، ديدم‌ نويسنده‌ از سبك‌ خوبي‌ پيروي‌ كرده‌ است‌ و اثرش‌ مي‌تواندمخاطب‌ خود را داشته‌ باشد . چه‌ سبكي؟ همين‌ كه‌ كتاب‌ را به‌ شكل‌ يك‌ مجموعه‌ خيلي‌ ساده‌ و خلاصه‌ دراختيار مخاطب‌ قرار داده‌ و مخصوصاً شيوه‌ پرسش‌ و پاسخ‌ آن‌ را در كمتر كتابي‌ديده‌ام. در اين‌ كتاب‌ چه‌ موضوعي‌ مورد بررسي‌ قرار گرفته‌است؟ همانطور كه‌ از نام‌ كتاب‌ برمي‌آيد، مفاهيم‌ قرآن‌ را مورد بررسي‌قرار داده‌ و در قالب‌ موضوعات‌ متنوع‌ ارائه‌ كرده‌ است، موضوعاتي‌ كه‌ جوانان‌بيشتر به‌ آن‌ها علاقمند هستند . انگيزه‌ شما در ترجمه‌ اين‌ اثر قرآني‌ چه‌ بود؟ مي‌خواستم‌ بين‌ نسل‌ جوان‌ و قرآن‌ كريم‌ يك‌ حلقه‌ ارتباط‌ ايجادكنم‌ و فكر مي‌كردم‌ نياز است‌ مقداري‌ ساده‌ به‌ قرآن‌ نگاه‌ شود. من‌ معتقدم‌زماني‌ كه‌ بين‌ مخاطب‌ و قرآن‌ ارتباط‌ برقرار شود، مخاطب‌ مي‌تواند مراحل‌ بعدي‌ را با مطالعه‌ كتاب‌هاي‌ ديگر در زمينه‌ معارف‌ قرآن، پيگيري‌كند. اين‌ كتاب‌ به‌ قدري‌ جزئيات‌ قرآن‌ را ساده‌ و روان‌ بيان‌ كرده‌ كه‌ هرخواننده‌اي‌ حتي‌ با يك‌ بار مرور مي‌تواند آن‌ را درك‌ كند . به‌ نظر شما، كتاب‌ براي‌ چه‌ قشري‌ تأ‌ليف‌ شده‌ است؟ اين‌ كتاب‌ در هدف‌ خود كه‌ آشنايي‌ اجمالي‌ عامه‌ مردم‌ با قرآن‌كريم‌ بوده، موفق‌ است‌ و انتظاري‌ فراتر از آن‌ نيز معقول‌ نيست. هدف‌ مؤ‌لف‌ظاهراً آشنا ساختن‌ نسبي‌ و مختصر جوانان‌ با قرآن‌ كريم‌ بوده‌ و فكر مي‌كنم‌توانسته‌ اين‌ كار را انجام‌ دهد و همانطور كه‌ گفتم، جوان‌ با يك‌ مرور كردن‌محتواي‌ كتاب، مي‌تواند با سير مفاهيم‌ قرآني‌ آشنا شود. آيا شما در ترجمه‌ اين‌ اثر، نكاتي‌ را به‌ آن‌ اضافه‌يا از آن‌ حذف‌ كرده‌ايد؟ ترجمه‌ حاضر خالي‌ از اشكال‌ نيست‌ و البته‌ نبايد از نظر دور داشت‌كه‌ بخشي‌ از ضعف‌هاي‌ ترجمه‌ كتاب‌ به‌ نگارش‌ نامطلوب‌ متن‌ عربي‌ آن‌ باز مي‌گردد،كه‌ به‌ خاطر رعايت‌ امانت، اين‌ امر، ناخواسته‌ بر ترجمه‌ نيز تأ‌ثير گذاشته‌است. اميدوارم‌ در فرصت‌هاي‌ آيند ه‌ با رفع‌ نقايص‌ موجود و افزودن‌ مطالب‌ بيشترو تكميلي، اين‌ مضامين‌ ارزشمند با كيفيتي‌ بهتر در اختيار خوانندگان‌ علاقمند قرار گيرد . تصور مي‌كنيد پاسخي‌ كه‌ مؤ‌لف‌ به‌ سؤ‌الات‌ احتمالي‌مخاطبان‌ داده‌ قانع‌كننده‌ است؟ نه، مي‌توانست‌ توضيح‌ كامل‌تر و قانع‌ كننده‌تري‌ به‌ سؤ‌الات‌بدهد. البته‌ فكر مي‌كنم‌ به‌ خاطر گستره‌ مفاهيم‌ قرآني‌ نبايد انتظار داشت‌ كه‌همه‌ سؤ‌الات‌ را جواب‌ كامل‌ بدهد . كتاب‌ در جلب‌ نظر مخاطب‌ تا چه‌ حد موفق‌ بوده‌ است؟ همين‌ كه‌ مؤ‌لف‌ توانسته‌ تمام‌ نكات‌ و مفاهيم‌ قرآني‌ را در يك‌مجموعه‌ مختصر جمع‌ آوري‌ كند، خودش‌ نوعي‌ هنر است، كه‌ مخاطبان‌ با استقبالشان‌از كتاب‌ نشان‌ داده‌اند كه‌ متوجه‌ هنر مؤ‌لف‌ شده‌اند. خود شما انتقادي‌ بر اين‌ كتاب‌ نداريد؟ چرا، مترجم‌ وقتي‌ اثري‌ را ترجمه‌ مي‌كند، صد در صد به‌ آن‌ اثرمقيد نيست، ترجمه‌ كاري‌ علمي‌ است‌ و بايد در نظر داشته‌ باشيد كه‌ اين‌ كتاب‌اولين‌ تجربه‌ ترجمه‌ من‌ است. من‌ در اين‌ كتاب‌ نقاط‌ ضعفي‌ را ديدم‌ ولي‌ وقتي‌دقت‌ كردم، دريافتم‌ كه‌ نقاط‌ قوت‌ آن ‌ بيشتر به‌ چشم‌ مي‌آيد . مؤ‌لف‌ در خلاصه‌ نويسي‌ موفق‌ نبوده‌ و از آيات، فقط‌ در پاسخ‌ به‌سؤ‌الات‌ كمك‌ گرفته‌ و خود توضيح‌ چندان‌ زيادي‌ نداده‌ است. به‌ اضافه‌ اينكه‌نقش‌ روايات‌ تفسيري‌ در اين‌ اثر، بسيار ضعيف‌ است. منابع‌ تفسيري‌ فراواني‌ وجوددارد كه‌ هر كدامش‌ كه‌ توضيحات‌ خ وبي‌ در بر دارد و به‌ خاطر مورد اعتماد بودن‌آن‌ها مناسب‌ بود كه‌ مؤ‌لف‌ در حد معقول‌ از آنها استفاده‌ مي‌كرد، از جمله‌ اين‌تفسيرها، تفسير نورالثقلين، صافي‌ و برهان‌ است‌ كه‌ همه‌شان‌ جزو منابع‌ شيعه‌ به‌شمار مي‌آيد. و يكي‌ ديگر از نقاط‌ ضعف، غلط‌هاي‌ امل ايي‌ بود كه‌ متأ‌سفانه‌ درحروف‌چيني‌ وجود داشت. همچنين‌ مطالب‌ در سطح‌ يكسان‌ و هم‌ تراز مطرح‌ نشده‌ است.مثلاً در جايي‌ يك‌ مطلب‌ سطح‌ بالاي‌ عرفاني، در كنار مطلبي‌ كه‌ بسيار ساده‌نوشته‌ شده، قرار گرفته‌ است. Golestan Quran Weekly, Serial 154, N 110
39
اعجاز قرآن
مفهوم حروف رمز در قرآن (1)
مريم پشم فروش ‌‌قرآن، معجزه‌ جاويد پيامبر، از نازل‌ شدن‌ آن‌ دو هدف‌و منظور وجود داشته،اثبات‌ اينكه‌ قرآن‌ كلام‌ خدا و معجزهِ‌ خاتم‌ و خاتم‌ معجزات‌است‌ و ديگر اينكه‌ هدايت‌ بشر به‌ راه‌ راست‌ باشد.(1) قرآن‌ معجزه‌اي‌ است‌گويا، جاوداني، ج هاني و روحاني(2)زيرا پيامبران‌ پيشين‌ مي‌بايست‌ همراه‌ معجزات‌ خود باشند، و براي‌ اثبات‌اعجاز آن‌ مخالفان‌ را دعوت‌ به‌ مقابله‌ به‌ مثل‌ كنند. در حقيقت‌ معجزات‌ آن‌هاخود زبان‌ نداشت‌ و گفتار پيامبران‌ را تكميل‌ مي‌كرد.اين‌ گفته‌ در مورد معجزات‌ديگر پيامبر اسلام‌ غير ازقرآن‌ نيز صادق‌ است. گويا بودن‌ قرآن‌ قرآن‌ يك‌ معجزه‌ گويااست. نيازي‌ به‌ معرفي‌ ندارد. خودش‌ بسوي‌ خوددعوت‌ مي‌كند، مخالفان‌ را به‌ مبارزه‌ مي‌خواند، محكوم‌ مي‌سازد، و از ميدان‌ مبارزه‌پيروز بيرون‌ مي‌آيد، لذا پس‌ از وفات‌ پيامبراسلام(ص) همانند زمان‌ حيات‌ او به‌دعوت‌ خود ادامه‌ مي‌دهد،هم‌ دين‌ است‌ و هم‌ معجزه، براي‌ اثبات‌ آن‌ هم‌ قانون‌است‌ و هم‌ سند صحت‌ قانون . جاوداني‌ و جهاني‌ بودن‌ قرآن‌ قرآن‌ مرز مكان‌ و زمان‌ را در هم‌ شكسته‌ و مافوق‌ مكان‌ و زمان‌قرار گرفته‌ چرا كه‌ معجزات‌ پيامبران گذشته‌ و حتي‌ معجزات‌ خود پيامبر اسلام‌(ص)غير از قرآن، روي‌ نوار معيني‌ از زمان‌ و منطقه‌ مشخصي‌ از مكان‌ و در برابر عده‌اي‌خاص‌ صورت‌ گرفته‌ است. چنانكه‌ مي‌دانيم‌ اموري‌ كه‌ رنگ‌ زمان‌ و مكان‌ را به‌خود گرفته‌ باشند به‌ همان‌ نسبت‌ كه‌ ازآن‌ها دورتر مي‌شويم‌ حقيقت‌ آن‌ها كمرنگ‌ترجلوه‌ مي‌كند و كهنه‌ مي‌گردد، اين‌ از خواص‌ حوادث‌ زماني‌ است. ولي‌ قرآن‌ بستگي‌ به‌ زمان‌ و مكان‌ ندارد، همچنان‌ به‌ همان‌ شكلي‌كه‌ در 1400 سال‌ پيش‌ در محيط‌ تاريك‌ حجاز تجلي‌ كرد، امروز برما تجلي‌ مي‌كند.بلكه‌ گذشت‌ زمان‌ و پيشرفت‌ علم‌ و دانش‌ به‌ ما امكاناتي‌ داده‌ كه‌ بتوانيم‌استفاده‌ بيشتري‌ از آن‌ نسبت‌ به‌ اعصار گذشته‌ بنماييم. پيداست‌ كه‌ هرچه‌ رنگ‌زمان‌ و مكان‌ به‌ خود نگيرد تا ابد و در سراسر جهان‌ پيش‌ خواهد رفت.و بديهي‌ است‌كه‌ يك‌ دين‌ جهاني‌ و جاوداني‌ بايد سند حقانيت‌ جهاني‌ و جاوداني‌ هم‌ در اختيارداشته‌ باشد. روحاني‌ بودن‌ قرآن‌ امورخارق‌ العاده‌اي‌ كه‌ از پيغمبران‌ قبل‌ از رسول‌ الله‌ بعنوان‌صدق‌ گفتار آن‌ها ديده‌ شده‌ همه‌ جنبه‌ جسماني‌ داشته، شفاي‌ بيماران‌ غير قابل‌علاج، زنده‌ كردن‌ مردگان، سخن‌ گفتن‌ كودك، عصاي‌ موسي،همه‌ و همه‌ جنبه‌ جسماني‌دارند، يعني‌ چشم‌ و گوش‌ انسان‌ را تسخير مي‌كنند، ولي‌ الفاظ‌ قرآن‌ كه‌ از همين‌حروف‌ و كلمات‌ معمولي‌ تركيب‌ يافته‌ آنچنان‌ معاني‌ بزرگي‌ دربردارد كه‌ دراعماق‌جان‌ و دل‌ انسان‌ نفوذ مي‌كند. روح‌ فرد را مملو از اعجاب‌ و تحسين‌ مي‌سازد، وافكار وعقول‌ را در برابر خود وادار به‌ تعظيم‌ كرد ه‌ و تنها با مغزها و انديشه‌ وارواح‌ انسانها سروكار دارد. و بدين‌ ترتيب‌ است‌ كه‌ قرآن‌ مخالفان‌ خود را و آناني‌ كه‌ دراعجاز آن‌ شك‌ و ترديد دارند را به‌ تحدي‌ دعوت كرده، چرا كه‌ در طريقه‌ نزول‌ اين‌كتاب‌ آسماني‌ و درهر قسمت‌ آن‌ كه‌ دقت‌ و تامل‌ كنيم، سراسر رمز و راز بوده‌ واز پس‌ تامل‌ و تفكر در آن‌ به‌ حقايق ‌ اين‌ هستي‌ دست‌ پيدا مي‌كنيم. از جهتي‌ اعجاز قرآن‌ را مي‌توان‌ به‌ دو بعد، اعجاز در لفظ‌ و اعجازدر معني‌ تقسيم‌ كرد. از جهتي‌ قرآن‌ دريچه‌اي‌ نوين‌ را به‌ جهان‌ هستي، و جهان‌آخرت‌ باز كرد. كتابي‌ كه‌ افقي‌ ديگر، نسبت‌ به‌ هستي‌ و حيات‌ را، براي‌ بشر به‌ارمغان‌ آورد،در قرآن‌ حكمتي‌ بي ‌پايان‌ نهفته‌ است. توانسته‌ در طول‌ تاريخ‌ علت‌ و منشاء تحولات‌ روحي عميقي‌ بشود،بطوري كه‌ اين‌ تحولات‌ مبدا تحولات‌ اجتماعي‌ گرديده‌ است(3). كتابي‌ كه‌ اسرار بسياري‌ كه‌ در طبيعت‌ وجود دارد را گفته، و ناگفته‌هاي‌بسياري‌ را نيز براي‌ پژوهش‌ و تحقيق‌ بشر به‌ كنه‌ كائنات‌ و حيات‌ روي‌ زمين‌قرار داده. علي‌ رغم‌ اينكه‌ اگر بنا بود تمامي‌ سخنان‌ خداوند ذكر شود تمام‌درياها براي‌ مركب‌ شدن‌ و تمامي‌ درختان‌ براي‌ قلم‌ شدن‌ نيز كم‌بود.(4) واز جهت‌ديگر قرآن‌ از شيوايي‌ و بلاغت‌خارق‌العاده‌ و شگفت‌انگيزي‌ برخوردار است. ويژگي‌اي‌ كه‌ بسياري‌ از متفكران‌ وانديشمندان‌ را به‌ تامل‌ وتفكر واداشته. بطوريكه‌ با تلاش‌ و تحقيقات‌ فراوان‌ به‌نتايجي‌ فوق‌العاده‌ و جالب‌ دست‌ پيدا كرده‌اند.و بدين‌ ترتيب‌ بود كه‌انديشمندان‌ و متفكران‌ اسلامي‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ دست‌ يافتند كه‌ خارق‌العاه‌ بودن‌قرآن‌ تنهادر مفهوم‌ ‌ آن‌ ختم‌ نمي‌شود. چنانچه‌ دكتر علي‌ شريعتي‌ در اين‌ مورد مي‌گويد(5): اثبات‌ يك‌ نظم‌ علمي‌ رياضيدر تركيب‌ قرآن، امروز ازطريق‌ تحقيقات‌ علمي‌ جديد امكان‌پذير شده‌ است. بر مبناي‌ تحقيقات‌ انجام‌ شده،آيات‌ نازل‌ شده‌ در مكه‌ كوتاه، و آيات‌ نازل‌ شده‌ در مدينه‌ بلند مي‌باشد،مسائل‌ توصيفي‌ با جملات‌ كوتاه‌ و مسائل‌ تحليلي‌ با جملات‌ بلند، همچنين‌ مجموع‌كلمات‌ قرآن‌ 66600 كلمه‌ و مجموع‌ آيات‌ قرآن‌ 6660 مي‌باشد كه‌ به‌ طور متوسط‌طول‌ معدل‌ هر آيه‌ 10 كلمه‌ مي‌باشدو از نظر شماره‌ كلمات‌ نازل‌ شده‌ هر سال‌ به‌نسبت‌ مشابهي‌ افزايش‌ مي‌يابد. به‌ عبارتي‌ در هر سال‌ حدود 500 كلمه‌ بر مقدار كلمات‌ نازل‌ شده‌ سال قبل‌افزوده‌ مي‌شده‌ است. همچنين‌ جان‌ ديوپورت‌ در خصوص‌ ويژگيهاي‌ اين‌ كتاب‌ عظيم‌ مي‌گويد:قرآن‌ به‌ اندازه‌اي‌ ازنقائص‌ مبرا و منزه‌ است‌ كه‌ نيازمند كوچكترين‌ تصحيح‌ واصلاحي‌ نيست‌ و ممكن‌ است‌ از او تا به‌ آخر آن‌ خوانده‌ شود، بدون‌ آنكه‌ انسان‌كمترين‌ ناراحتي‌ از آن‌ احساس‌ كند.(6) وي‌ در ادامه‌ مي‌گويد: همه‌ اين‌ معني‌ را قبول‌ دارند كه‌ قرآن‌ بابليغترين‌ و فصيح‌ترين‌ لسان‌ و به‌ لهجه‌ قريش‌ كه‌ نجيبترين‌ و مودبترين‌ عربهاهستند نازل‌ شده‌ است. قرآن‌ كتابي‌ است‌ مملو از درخشنده‌ترين‌ اشكال‌ و محكمترين‌تشبيهات‌ كه‌ از معجزات‌ اين‌ ك تاب‌ عظيم‌ مي‌باشد(7) . اينكه‌ قرآن‌ در وصف‌ خود و ذكر ويژگيهايش، بعنوان‌ كتابي‌ محكم‌ واستوار ياد مي‌كند، يكي‌ از علل‌ آن، همين‌ موزونيت‌ و هماهنگي‌ در استفاده‌ وكاربرد كلمات‌ و حروف‌ مي‌باشد.چنانچه‌ يكي‌ از راز و رمزهاي‌ اين‌ كلام‌ خدا كه‌ در پيچيدگي‌ و ابهام‌ فراواني‌قرار دارد حروف‌ مقطعه‌ قرآن‌ هستند. حروف‌ مقطعه در آغاز 29 سوره‌ از قرآن‌ آمده‌ است‌ كه‌ 26 سوره‌ آن‌مكي‌ و 3 سوره‌ آن‌ مدني‌ است . چنانچه‌ به‌ سوره‌هايي‌ كه‌ با اين‌ حروف‌ آغاز شده‌اند دقت‌كنيم،(بجز سه‌ سوره‌ كه‌ جهت‌ ديگري‌ دارد)بعد از اين‌ حروف‌ بلافاصله‌ يا بالفظ‌قرآن‌ يا كتاب، از قرآن‌ گفتگو مي‌شود(8). طبه‌ عبارتي‌ در 26 سوره‌ بلافاصله‌ بعد از حروف‌ مقطعه، با بياني‌محكم‌ و قاطع‌ از ويژگيهاي‌ كتاب‌ خدا سخن‌ گفته‌ شده‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسد بين‌حروف‌ رمز و قرآن‌ يك‌ رابطه‌ و همبستگي‌ خاصي‌ وجود دارد. به‌ سوره‌هايي‌ كه‌ با حروف‌ رمز آغاز شده‌اند دقت‌كنيد : 1- الم ذالك‌ الكتاب‌ لاريب‌فيه‌هدي‌للمتقين‌‌ بقره‌ 2- الم الله‌لااله‌الله‌هوالحي‌قيوم نزل‌عليك‌الكتاب‌بالحق‌مصدقا‌‌آل‌عمران‌ 3- المص كتاب‌ انزل‌ اليك‌ فلا يكن‌ في‌ صدرك...‌‌اعراف‌ 4- الر تلك‌ الكتاب‌ الحكيم‌ ‌‌يونس‌ 5- الركتاب‌ احكمت‌ آياته‌ ثم‌ فصلت‌ من‌ لدن‌ حكيم‌ خبير‌‌هود 6- الرتلك‌ آيات‌ الكتاب‌ المبين‌ ‌‌يوسف‌ 7- الرتلك‌ آيات‌ الكتاب‌ و الذي‌ انزل‌ اليك...‌‌رعد 8- الركتاب‌ انزلناه‌ اليك‌ لتخرج‌ الناس‌ من‌ الظلمات...‌‌ابراهيم‌ 9- الر تلك‌ آيات‌ الكتاب‌ و قرآن‌ مبين‌ ‌‌حجر 10- كهيعص ذكر رحمت‌ ربك‌ عبده‌ زكريا‌ ‌مريم‌ 11- طه ما انزلنا عليك‌ القران‌ لتشقي‌ ‌‌طه‌ 12- طسم تلك‌ آيات‌ الكتاب‌ المبين‌ ‌‌شعراء 13- طس تلك‌ آيات‌ القران‌ و كتاب‌ مبين‌ ‌‌النمل‌ 14- طسم تلك‌ آيات‌ الكتاب‌ المبين‌ ‌‌القصص‌ 15- الم احسب الناس‌ان‌ يتركواان‌ يقولوا...‌‌العنكبوت‌ 16- الم غلبت‌ الروم‌ ‌‌الروم‌ 17- الم تلك‌ آيات‌ الكتاب‌ الحكيم‌ ‌‌لقمان‌ 18- الم تنزيل‌الكتاب‌لاريب‌ فيه‌ من ‌رب‌العالمين‌‌ سجده‌ 19- يس والقران‌ حكيم‌ ‌‌يس‌ 20- ص و القران‌ ذي‌ الذكر ‌‌ص‌ 21- حم تنزيل‌ الكتاب‌ من‌الله‌ العزيز العليم...‌‌غافر 22- حم تنزيل‌من ‌الرحمن‌الرحيم‌ ‌‌فصلت‌ 23- حم عسق‌ كذالك‌يوحي‌اليك‌والي...‌‌شوري‌ 24- حم والكتاب‌ المبين‌ ‌‌الزخرف‌ 25- حم و الكتاب‌ المبين‌ ‌‌الدخان‌ 26- حم تنزيل‌الكتاب‌من‌الله‌العزيزالحكيم‌‌جاثيه‌ 27- حم تنزيل‌الكتاب‌من‌الله‌العزيزالحكيم‌‌احقاف‌ 28- ق و القران‌ المجيد‌‌ق‌ 29- ن والقلم‌ و مايسطرون‌‌قلم به‌ نظر مي‌رسد كه‌ اين‌ حروف‌ در زمينه‌ اعجاز لغوي‌ قرآن‌ است.نكته‌اي‌كه‌ در اين‌ آيات‌ ملاحظه‌ مي‌شود، پيوندي‌ است‌ كه‌ بين‌ قسم‌ به‌ كتاب‌ و حروف‌ رمزدر قرآن‌ مي‌باشد. خداوند در قرآن‌ بارها سخن‌ خود را با قسم‌ آغاز كرده.از جمله‌مواردي‌ كه‌ خداوند به‌ آ ن‌ قسم‌ خورده، قرآن‌ مي‌باشد. به‌ عبارتي‌ قرآن‌ يكي‌ ازمصاديق‌ سوگند در آيات‌ الهي‌ است . در پنج‌ سوره‌ قرآن‌ كريم‌ خداوند به‌ قرآن‌ قسم‌ ياد كرده‌ كه‌ درهر 5 سوره‌ با حروف‌ مقطعه‌ آغاز مي‌شود. (9) همانطور كه‌ ملاحظه‌ مي‌شود هر جا كه‌ خداوند به‌ اين‌ كتاب‌ عظيم‌قسم‌ خورده‌ آيه‌ قبل‌ از آن‌ حروف‌ مقطعه‌ بوده‌است.اين‌ مسئله‌ خود صحت‌ رابطه‌بين‌ حروف‌ رمز و كتاب‌ قرآن‌ را تاييد مي‌كند. ‌‌بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ سوره‌هايي‌ كه‌ با حروف‌ مقطعه‌ آغاز مي‌شوند،در جهت‌ اثبات‌ اعجاز قرآن‌ و حقانيت‌ پيامبر (ص) است. و بسياري‌ از مفسران‌ روي‌اين‌ مسئله‌ اتفاق‌ نظر دارند.امام‌ حسن‌ عسكري(ع) دراين‌ زمينه‌ مي‌فرمايد:(10) خداوند با آغاز كردن‌ برخي‌ سوره‌ها با حروف‌ نامبرده‌ به‌ ملت‌ عرب‌مي‌گويد كه‌ قرآن‌ از همين‌ حروف‌ تشكيل‌ شده‌ است‌ كه‌ شما هم‌ با همان‌ كلام‌ مي‌گوييد.چرا كه‌ اگر مي‌گوييد كه‌ سخن‌ خدا نيست‌ يك‌ سوره‌ مثل‌ آن‌ بياوريد. و بدين‌ ترتيب‌ بود كه‌ با استفاده‌ از ادله‌ امام‌ حسن‌ عسكري(ع)بسياري‌ از متفكرين‌ و دانشمندان‌ اسلامي‌ كوشش‌ كردند تا بتوانند رمز و رازهاي‌اين‌ حروف‌ آسماني‌ را دريابند. در اين‌ نوشتار به‌ بررسي‌ نظرات‌ برخي‌ از اين‌متفكرين‌ پيرامون‌ اين‌ بعد از اعجاز ق رآن‌ پرداخته‌ شده‌ است . استاد محمد تقي‌ شريعتي‌ در اين‌ زمينه‌ استاد، با استفاده‌ از ادله‌ امام‌ حسن‌ عسكري‌ (ع)كه‌ همگي‌ اظهار نظرهاي‌ وي‌ در اثبات‌ و حقانيت‌ گفتار آن‌ امام‌ مي‌باشد، وي‌ دراين‌ زمينه‌ به‌ چند نكته‌ اشاره‌ مي‌كند.(11) 1- سورهايي كه‌ با حروف‌ مقعطه‌ آغاز شده‌ 29 سوره‌ است‌ كه‌ مطابق‌ عددحروف‌ هجاي‌ عربي‌ است . 2- مجموع‌ حروف‌ مذكور بعد از حذف‌ مكررات‌ 14 ميباشد، كه‌ در اين‌حروف‌ جملهِ‌ (صراط‌ علي‌ حق‌ نمسكه) جمع‌ شده‌ است . 3- اين‌ چهارده‌ حرف‌ در كلام‌ عرب‌ بيشتراز بقيه‌ حروف‌ استعمال‌ مي‌شودو باز هركدام‌ كثيرالا‌ستعمال‌تر است‌ زيادتر تكرار شده‌ است . 4- بنيه‌ كلمات‌ عربي‌ بر يك‌ حرف‌ و دو حرف‌ تاپنج‌ حرف‌ است. وحروف‌ اوائل‌ سور مطابقه‌ بنيه‌ كلمات، يك حرفي‌ است‌مانند:ص،ق،ن،و دو حرفي‌ مانند:حم و طس و يس و طه و سه‌ حرفي ‌مانند: الم، طسم و چهار حرفي‌ مانند المص،المر،و پنج‌ حرفي‌ مانند كهيعص و حمعسق 5- حروف‌ هجا دو گونه‌اند: يكي‌ آن‌ها كه‌ همشكل‌ دارند و با نقطه‌از يكديگر تميز داده‌ مي‌شوند مانند د و ذ و يار و ز ونوع‌ ديگر آن‌هايند كه‌ نظير و همشكل‌ ندارند مثل‌ كاف ولام و ميم. در اين‌ 14 حرف‌ از حروف‌ نوع‌ اول‌ يكي‌ ازهمشكل‌ها را آورده‌ مثل‌ ص، ر، و ط و ياع و نون كه‌ مي‌توان‌ با نقطه‌ گذاري‌ همشكل‌ آنها رابوجود آورد. و از نوع‌ دوم‌ همگي‌ را بجز و را آورده‌ با اين‌ ترتيب‌14 حرف، جميع‌ اشكال‌ حروف‌ را دارد. 6- سالها بعد از نزول‌ قرآن، علومي‌ كه‌ براي‌ زبان‌ عرب‌ مانند صرف‌و نحو و معاني‌ و بيان‌ و غيرها پيدا شد. ازجمله‌ علوم‌ لساني‌ و علم‌ قرائت‌ وتجويد بوده‌ در اين‌ علم‌ حروف‌ هجا بر حسب‌ كيفيت‌ تلفظ‌ و ادا به‌ چندين‌ قسم‌منقسم‌ گرديد. و هر يك‌ از اقسام، اس مي‌ داشت‌ مانند: مهموسه ومجهوره، شديده و رخوه، مسبقهومنفتحه، مستعليه و منخفضه و غيرها و ازعجايب‌ اينكه‌ اين‌ چهارده‌ حرف‌ اوايل‌ سور، بطور دقيق‌ نصف‌ هر يك‌ ا ز اين‌اقسام‌ را واجد است‌ . 7- در جميع‌ سوري كه‌ با حروف‌ هجا آغاز مي‌گردد، بجز سه‌ سوره‌ كه‌جهت‌ ديگري‌ دارد، بعد ازاين‌ حروف‌ بلافاصله‌ يا بالفظ‌ قرآن‌ يا كتاب، از قرآن‌گفتگو مي‌شود . مرحوم‌ طبرسي‌ (12) اين‌ متفكر اسلامي‌ در مورد رمزهاي‌ اين‌ حروف‌ مقطعه‌ به‌ 11مورد اشاره‌ كرده‌ است . 1- اين‌ حروف‌ از متشابهات‌ قرآن‌ است‌ كه‌ خداي‌ سبحان‌ علم‌ به‌ آن‌رابه‌ خود اختصاص‌ داده‌ و خداوند در قرآن‌ به‌ آن‌ اشاره‌ فرموده‌ است‌ (13). 2- هر يك‌ از اين‌ حروف‌ نام‌ سوره‌اي‌ است‌ كه‌ در آغاز آن‌ آمده‌ است. 3- اين‌ حروف‌ اسمائي‌ هستند براي‌ مجموع‌ قرآن . 4- مراد از اين‌ حروف‌ اين‌ است‌ كه‌ اسماء خداي‌ تعالي‌ دلالت‌كنند.مثلا معناي‌ (الف،لام،ميم)اين‌ است‌ كه‌ انا الله‌ اعلم،من‌ اللهم‌ مي‌دانم و معناي‌ (الف،لام،ميم،راء)اين‌ است‌ كه‌انا الله‌ اعلم‌ و اري، من‌ اللهم‌ مي‌دان م‌ و مي‌بينم و معناي‌(الف،لام،ميم،صاد) اين‌ است‌ كه‌ انا الله‌ اعلم‌ و افصل،من‌ كه‌اللهم‌ مي‌دانم‌ و جداكنندهِ‌ حق‌ از باطلم، و در حروف‌ (كاف،ها،يا،عين،صاد)كاف‌ از كافي و هاء از هادي و ياء از حكيم و عين‌ از عليم و صاد ازصادق گرفته‌ شده‌ است. (اين‌ مطلب‌ از ابن‌ عباس‌ نيز روايت‌ شده).مرحوم‌ طبرسي‌ در توضيح‌ ادله‌ خود مي‌گويد : حروفي‌ كه‌ از اسماء خدا گرفته‌ شده‌ طرز قرار گرفته‌ شدنش‌ مختلف‌است، بعضي‌ از حروف‌ از اول‌ نام‌ خدا گرفته‌ شده، مانند كاف‌ كه‌ ازكافي، و بعضي‌ از وسط‌ گرفته‌ شده، مانند ياء از حكيماست، بعضي‌ از آخر گرفته‌ شده، مانند ميم‌ كه‌ از علم گرفته‌ شده‌ 5- اين‌ حروف‌ اسمائي‌ از خداست‌ اما مقطعه‌ و بريده، كه‌ اگر ازمردم‌ كسي‌ بتواند آن‌ها را آنطور كه‌ بايد تركيب كند، باسم‌ اعظم‌ خدا دست‌يافته، همانطور كه‌ مي‌بينيد از نام‌ سه‌ سوره‌ الم و حمو سوره‌ ن ،اگر تركيب‌ شود الرحمان درست‌ مي‌شود. همچنين‌ ساير حروف، چيزي كه‌ هست‌ ماانسانها قادر به‌ تركيب‌ آن‌ نيستيم.(اين‌ معنا نيز از سعيدبن‌ جبير نيز روايت‌شده). 6- اين‌ حروف‌ سوگندهايي‌ است‌ كه‌ خداي تعالي‌ خورده، و كانه‌خداوند باين‌ حروف‌ سوگند مي‌خورد بر اينكه‌ قرآن‌ كلام‌ اوست، و اصولا حروف‌الف‌ باء داراي شرافتي‌ هستند، چون‌ با همين‌ حروف‌ است‌ كه‌ كتب‌آسماني‌ و اسماء حسناي‌ خدا و صفات‌ عاليه‌ او و ريشه لغتهاي‌ امتهاي‌ مختلف‌ درست‌ميشود. 7- اين‌ حروف‌ اشاراتي‌ است‌ به‌ نعمتهاي‌ خدا و بلاهاي‌ او و مدت‌زندگي‌ اقوام‌ و عمر و اجلشان . 8- مراد ازاين‌ حروف، اين‌ است‌ كه‌ اشاره‌ كند به‌ اينكه‌ امت‌اسلام‌ تا آخر دهر باقي‌ ميماند، ومنقرض‌ نمي‌شود. حساب‌ عمل‌ هم‌ كه‌ نوعي‌محاسبه‌ است‌ بر اين‌ معنا دلالت‌ دارد . 9- مراد از اين‌ حروف‌ همان‌ حروف‌ الفباء است. چيزي كه‌ هست‌ با ذكرنام‌ بعضي‌ از آنها،از ذكر بقيه‌ بي‌ نياز بود، درحقيقت‌ خواسته‌ بفرمايد: اين‌قرآن‌ از الفباء تركيب‌ شده‌است . 10- اين‌ حروف‌ به‌ منظور ساكت‌ كردن‌ كفار در ابتداي‌ سوره‌ها قرار گرفته، چون‌ مشركين‌ به‌يكديگر سفارش‌ مي‌كردند مبادا به‌ قرآن‌ گوش‌ دهيد، و هر جا كسي‌ قرآن‌ مي‌خواند،سر و صدا بلند كنيد تا صوت‌ قرآن‌ در بين‌ صوتهاي‌ نامربوط‌ گم‌ شود، قرآن‌اين‌ جريان‌ را در آيه‌ (...ل ا تسمعوا لهذا القران‌ و الغوا فيه‌لعلكم‌تغلبون)(14) حكايت‌ فرموده، و گاهي‌ مي شد كه‌ در هنگام‌ شنيدن‌ صوت‌ قرآن‌ سوت‌مي‌زدند، وبسا مي‌شد كف‌ مي‌زدند، و يا صداهاي‌ دسته‌ جمعي‌ درمي‌آوردند، تااينكه‌بر رسول‌ خدا(ص) اين‌ حروف‌ نازل‌ شد، تا آن‌ رجاله‌ها را سا كت‌ كند ، چون‌ وقتي‌ اين‌ حروف‌ را مي‌شنيدند، به‌ نظرشان‌ عجيب‌ و غريب‌ مي‌آمد،و به‌ آن‌ گوش‌ فرا داده‌ و درباره‌اش‌ فكر مي‌كردند، وهمين‌ اشتغالشان‌ به‌ آن‌حروف‌ از جار و جنجال‌ بازشان‌ مي‌داشت، و در نتيجه‌ صداي‌ قرآن‌ به‌ گوششان‌ مي‌رسيد . 11- اين‌ حروف‌ از قبيل‌ شمردن‌ حروف‌ الفباء است، مي‌خواهد بفهماند،اين‌ قراني‌ كه‌ تمامي‌ شما مردم‌ عرب‌ را از آوردن‌ مثلش‌ عاجز كرده، از جنس‌همين‌ حروفي‌ است‌ كه‌ روزمره‌ با آن‌ محاوره‌ و گفتگو مي‌كنيد، و اگر در چند جا وچند سوره‌ اين‌ حروف‌ تكرار شده، بر اي‌ اين‌ بوده‌ كه‌ همه‌ جا محكمي‌ برهان‌ رابه‌ رخ‌ كفار بكشد. علامه‌ طباطبايي‌ (15) متفكر بزرگ‌ اسلامي‌ در كتاب‌ تفسير خود مي‌نويسد(16): وجوهي‌ كه‌ مرحوم‌ طبرسي‌ نقل‌ كرده‌هيچكدام‌ قانع‌ كننده‌ نيست. و در رد اظهارات‌ وي‌ دلايلي‌ را طرح‌ مي‌كند . در مورد نقل‌ اول‌ مي‌گويد: محكم‌ و متشابه‌ بودن‌ از صفات‌ آياتي‌است‌ كه‌ الفاظش‌ بر معنايش‌ دلالت‌ دارد،و زمانيكه‌ معاني‌ الفاظ‌ با عقايد مسلمه‌سازش‌ ندارد، مي‌گوييم‌ اين‌ آيه‌ متشابه‌ است. و تاويل‌ از قبيل‌ معنا كردن‌ لفظ‌نيست‌ بلكه‌ تاويل‌ها عبارتند از ، حقايق‌ واقعي‌ كه‌ مضامين‌ بيانات‌ قراني‌ از آن‌حقايق‌ سرچشمه‌ گرفته، چه‌ محكماتش‌ و چه‌ متشابهاتش‌ و بنابراين‌ نه‌ حروف‌ مقطعه‌قرآن‌ از متشابهات‌ ميباشد، و نه‌ معاني‌ آن‌ از باب‌ تاويل. و اما ده‌ قول‌ ديگركه‌ اصلا نمي‌توان‌ تفسيرش‌ ناميد، بلكه‌ تصويرهايي‌ است‌ كه‌ ازحد احتمال‌ تجاوزننموده‌ و هيچ‌ دليلي‌ كه‌ بر يكي‌ از آنها دلالت‌ كند در دست‌ نيست. وي‌ در ادامه‌ازقول‌ ابن‌ عباس‌ مي‌گويد : درتفسير (الف- لا- ميم) گفته‌ شده‌ كه‌ الف اشاره‌ به‌ الله ولام به‌ جبرئيل و ميم به‌محمد(ص) است. ونيز از بعضي‌ ديگر نقل‌ شده‌ كه‌ گفته‌اند: حروف‌ مقطعه‌ درقرآن‌ داراي‌ منظوري‌ است، مانند حرف‌ نون‌ در سوره‌ن اشاره‌ به‌ اينكه‌ در اين‌ سوره‌ بيشتر راجع‌ به‌ نصرت‌ موعود بررسول‌ خدا صحبت‌ شده‌ و حرف‌ قاف‌در سوره‌ ق اشاره‌ است‌ به‌ اينكه‌ در اين‌ سوره‌ بيشتر درباره‌قرآن، و ياقهر الهي‌ سخن‌ رفته‌ و برخي‌ نيز گفته‌اند براي‌ هشدار دادن‌ است . اما خود در اين‌ زمينه‌ مي‌گويد : نكته‌اي‌ كه‌ در اينجا نبايد از آن‌ غافل‌ بود، اين‌ است‌ كه، اين‌حروف‌ در چند سوره‌ افتتاح‌ شده، يعني‌ در بيست‌ و نه‌ سوره، حروف‌ مقطعه‌ آمده‌كه‌ بعضي‌ با يك‌ حرف‌ افتتاح‌ شده‌است. و اين‌ حروف‌ هم‌ با يكديگر تفاوتي‌دارند،و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ بعضي‌ از آن‌ها تنها در يك‌ جا آمده‌مانندن وبعضي‌ ديگردر آغاز چند سوره‌ آمده‌ مانند الم والمر و طس ، با در نظر گرفتن‌ اين‌ دو نكته‌ اگر كمي‌ دراين‌ سوره‌هايي‌كه‌ سرآغازش‌ يكي‌ است، مانند سوره‌هاي‌ (الف، لام‌ ،ميم)، وسوره‌ هاي‌طه دقت‌ كني، خواهي‌ ديد، كه‌ سورهائي‌كه‌ حروف‌ مقطعه‌ اول‌ آن‌ يكي‌است، از نظر مضمون‌ نيز بهم‌ شباهت‌ دارند،و سياقشان‌ يك‌ سياق‌ است. بطوريكه‌شباهت‌ بين‌ آن‌هادر ساير سوره‌ها ديده نمي‌شود. موكد اين‌ معنا شباهتي‌ است‌ كه‌ در آيات‌ اول‌ بيشتر اين‌ سوره‌هامشاهده‌ ميشود، مثلا در سوره‌هاي‌ (حا- ميم)، آيه‌ اول‌ آن‌ عبارت‌ است‌ از( تلك‌آيات‌ الكتاب)است. يا عبارتي‌ كه‌اين‌ معنا را مي‌رساند. با در نظر گرفتن‌ اين‌ شباهت‌ها ممكن‌ است‌ آدمي‌ حدس‌بزند كه‌ بين‌ اين‌ حروف‌ و مضامين‌ سوره‌هايي‌ كه‌ با اين‌ حروف‌ آغاز شده‌ارتباط‌ خاصي‌ باشد، مويد اين‌ حدس‌ آن‌ است‌ كه‌ مي‌بينيم‌ سوره‌ اعراف‌ كه‌ با(الف- لا- ميم‌ -صاد) آغاز شده، مطالبي‌ را كه‌ در سوره‌هاي‌ (الف- لا- ميم)وسورهِ(ص) هست، در خود جمع‌ كرده، و نيز مي‌بينيم‌ سوره‌ رعد كه‌ با حروف(الف،لام، ميم،راء) افتتاح‌ شده، مطالب‌ هر دو قسم‌ سوره‌هاي‌ (الف‌ لام‌ ميم) و (الف‌لام‌ ميم‌ راء) را دارد. از اينجا استفاده‌ مي‌شود كه، اين‌ حروف‌ رموزي‌ هستند بين‌ خداي‌تعالي‌ و پيامبرش‌ صلوات‌ الله‌ عليه . و اي‌ بسا اگر اهل‌ تحقيق‌ در مشتركات‌ اين‌ حروف‌ دقت‌ كنند، ومضامين‌ سوره‌هائي كه‌ بعضي‌ از اين‌ حروف‌ در ابتدايش‌ آمده‌ با يكديگر مقايسه‌كنند، رموز بيشتري‌ برايشان‌ كشف‌ شود . وهمچنين‌ معناي‌ آن‌ روايتي‌ هم‌ كه‌ اهل‌ سنت‌ از علي‌ (ع)نقل‌ كرده‌اند،همين‌باشد،و آن‌ روايت‌ بطوريكه‌ در مجمع‌ البيان‌ آمده‌ اين‌ است‌ كه‌ آن‌ جناب‌فرمود:براي‌ هركتابي‌ نقاط‌ برجسته‌ و چكيده‌اي‌ است، و چكيده‌ قرآن‌ حروف‌ الفباءاست. ابوالمحاسن‌الجرجاني(17) ادلهِ‌ اين‌ انديشمند اسلامي‌ در راستاي‌ برخي‌ از سخنان‌ مرحوم‌طبرسي‌ مي‌باشد وي‌ در اين‌ زمينه‌ مي‌گويد : ‌‌گفته‌اند كه‌ سبب‌ آنكه‌ اوايل‌ اين‌ سوره‌ها خداي‌ جل‌ جلاله‌ بحروف‌ مقطعه‌ ياد كرده‌ است،آن‌ است‌ كه‌ چون‌ رسول‌ (ص) قرآن‌ خواندي‌ مشركان‌ بيامدندي‌ و مجمع‌ ساختندي‌ وشعر خواندندي‌ وسمر گفتندي‌ تامردمان آواز رسول‌الله‌ نشنوندو در اسلام‌ رغبت‌ نكنند. اين‌ حروف‌ مقطعه‌ فرستادو ايشان‌ مانند اين‌ نشنيده‌ بودند تا چون‌ بشنيدند ايشان‌ را عجب‌ آمد خاموش‌شدند و گوش‌ آن‌ كردند. و در قولي‌ ديگر آن‌ است‌ كه‌ اين‌ حروف‌ بفرست‌ تا گويدكه‌ اين‌ قرآن‌ از جنس‌ همين‌ حروف‌ است. و عبدالله‌ عباس‌ گفت: خداي‌ تعالي‌ به‌اين‌ حروف‌ قسم‌ خورد تا آن‌كه‌ كلام‌ او از اين‌ حروف‌ منظوم‌ است. دكتر رشاد (18) دكتر رشاد خليفه،دانشمند مصري‌ پس‌ سه‌ سال‌ كار و تلاش، نتيجه‌تحقيقاتش نتايج‌ شگفت‌انگيزي‌ را به‌ دنبال‌ داشت، و بدين‌ ترتيب‌ بود كه‌ توانست‌ به‌ اثبات‌ رساند كه‌ اين‌ كتاب‌ بزرگ‌آسماني، محصول‌ مغز بشر نيست‌ و انسانها قادر نخواهند بود مثل‌ آن‌ را بياورند . استاد مزبور براي‌ كشف‌ معاني‌ حروف‌ مقطعه‌ از دستگاه‌ الكترونيكي‌استفاده‌ كرد. و از طريق‌ اين‌ دستگاه‌ توانست‌ درصد استفاده‌ حروف‌ را در سوره‌هابدست‌ آورد دكتر رشاد گفت: مي‌دانيم‌ كه‌ قرآن‌ مجيد 114 سوره‌ دارد كه‌ از ميان‌آن‌ 86 سوره‌ در مكه‌ نازل‌ گرديد ه، و 28 سوره‌ در مدينه‌ و از ميان‌ مجموع‌ سوره‌هاي‌قرآن‌ 29 سوره‌ داراي‌ حروف‌ مقطعه‌ مي‌باشد. جالب‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ حروف‌مجموعا نصف‌ حروف‌ 28 گانه‌ الفباي‌ عربي‌ است‌ كه‌ عبارتند از:(ا - ح‌ - ر- س- ص‌-ط‌ - ع‌ - ق‌ - ك‌ - ل‌ - م‌ - ن‌ - ه- - ي) كه‌ گا هي‌ آن‌ها را نوراني‌ نيز مي‌نامند. او در ادامه‌ تحقيقاتش‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ ميان‌ اين‌ حروف‌ وحروف‌ هر سوره‌اي‌ كه‌ آن‌ها در آغازش‌ قرار گرفته، رابطه‌اي‌ وجود داشته‌ و براي‌اين‌ كار تمام‌ حروف‌ 114 سوره‌ را به‌ طور جداگانه‌ و همچنين‌ مجموع‌ حروف‌ هرسوره‌ را دقيقا تعيين‌ كرده‌ و باشماره‌ هر سوره‌ به‌ مغز الكترونيكي‌ سپرد. و به‌ مدت‌ دو سال‌ طول‌ كشيد تا بهنتايج‌ شگفت‌انگيزي‌ رسيد. نتايج‌ بدست‌ آمده‌ اين‌ چنين‌ بود: 1- نسبت‌ حرف‌ ق در سوره‌ ق از تمام‌ سوره‌هاي‌قرآن‌ بدون‌ استثناء بيشتر است. يعني‌ آياتي‌ كه‌ در طي‌ 23 سال‌ دوران‌ نزول‌قرآن‌ در 113 سوره‌ ديگر قرآن‌ آمده، آنچنان‌ است‌ كه‌ حرف‌ قاف‌ در آن‌ها كمتربكار رفته، و اين‌ حيرت‌آور است‌ كه ‌ انساني‌ بتواند مراقب‌ تعداد هر يك‌ از حروف‌سخنان‌ خود در طول‌ 23 سال‌ باشد، و در عين‌ حال‌ آزادانه‌ مطالب‌ خود را بدون‌كمترين‌ تكلفي‌ بگويد. مسلما چنين‌ كاري‌ از عهده‌ يك‌ انسان‌ بيرون‌ است، حتي‌محاسبه‌ آن‌ براي‌ بزرگترين‌ رياضي‌دانهابدون‌ كمك‌ مغزهاي‌ الكترونيكي‌ امكان‌پذيرنخواهد بود . 2- همچنين‌ محاسبات‌ نشان‌ داد كه‌ حرف‌ ص در سوره‌ص نيز همين‌ حال‌ را دارد. يعني‌ مقدار آن‌ به‌ تناسب‌ مجموع‌ حروف‌سوره‌ از هر سوره‌ ديگر قرآن‌ بيشتر است. و نيز حرف‌ ن در سوره‌ن‌ و القلم، بزرگترين‌ رقم‌ نسبي ‌ را در 114 سوره‌ قرآن‌ دارد . تنها استثنايي‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ وجود دارد، سوره‌ حجراست‌ كه‌ تعدا نسبي‌ حرف‌ ن در آن‌ بيشتر از سوره‌ ن‌ والقلم است. اما جالب‌ اين‌ است‌ كه‌ سوره‌ حجر يكي‌ از سوره‌هايي‌است‌ كه‌ آغاز آن‌ الر مي ‌باشد. و بعدا خواهيم‌ ديد كه‌ اين‌ سوره‌هاكه‌ آغاز آنها با الر است، بايد همگي‌ در حكم‌ يك‌ سوره‌ محسوب‌ گردد،و اگر چنين‌ كنيم‌ نتيجه‌ مطلوب‌ به‌ دست‌ خواهد آمد يعني‌ نسبت‌ تعدادن در مجموع‌ اينها ازسوره‌ ن‌ و القلم كمتر خواهد شد. 3- چهار حرف‌ المص را در آغاز سوره‌ اعرافدر نظر بگيريد اگر الفها و ميم‌ها و صادهايي‌ را كه‌ در اين‌ سوره‌ وجود دارد باهم‌ جمع‌ كنيم‌ و نسبت‌ آن‌ را با حروف‌ اين‌ سوره‌ بسنجيم، خواهيم‌ ديد كه‌ ازتعداد مجموع‌ آن‌ در هر سوره‌ ديگر قرآ ن‌ بيشتر است. همچنين‌ چهار حرف‌المر در آغاز سوره‌ رعد نيز همين‌ حال‌ را دارد، و نيزپنج‌ حرف‌ كهيعص در آغاز سوره‌ مريم اگر روي‌ هم‌ حساب‌شوند، بر مجموع‌ اين‌ پنج‌ حرف‌ در هر سوره‌ ديگر قرآن‌ فزوني‌ دارند. در اينجا به‌ چهره‌تازه‌تري‌ از مسئله‌ برخورد مي‌كنيم‌ كه‌ نه‌ تنهايك‌ حرف‌ جداگانه‌ در اين‌ كتاب‌ آسماني‌ روي‌ حساب‌ و نظم‌ خاص‌ گسترده‌ شده، بلكه‌حروف‌ متعدد آن‌ نيز چنين‌ وضع‌ حيرت‌ آوري‌ را دارند 4- تاكنون‌ بحث‌ درباره‌ حروفي‌ بود كه‌ تنها در آغاز يك‌ سوره‌ قرآن‌قرار داشت، اما حروفي‌ كه‌ در آغاز چند سوره‌ قرار دارد مانند (المر، الم)، شكل‌ديگري‌ به‌ خود مي‌گيرد، و آن‌ اينكه‌ بر طبق‌ محاسبات‌ مغز الكترونيكي‌ مجموع‌اين‌ سه‌ حرف‌ مثلا(ا- ل‌ - م)، اگر در مجموع‌ سوره‌هايي‌ كه‌ با المآغاز مي‌گردد حساب‌ شود، و نسبت‌ آن‌ با مجموع‌ حروف‌ اين‌ سوره‌ها بدست‌ آيد، ازميزان‌ آن‌ در هر يك‌ از سوره‌هاي‌ ديگر قرآن‌ بيشتر است. در اينجا باز مسئله‌ صورت‌ جالبتري‌ به‌ خود گرفته‌ و آن‌ اينكه‌ نه‌تنها حروف‌ هر سوره‌ قرآن‌ تحت‌ ضابطه‌ و حساب‌ معيني‌ است‌ بلكه‌ مجموع‌ حروف‌سوره‌هاي‌ مشابه‌ نيز ضابطه‌ و نظام‌ واحدي‌ دارند. ضمنا اين‌ موضوع‌ نيز روشن‌ مي‌شود كه‌ از چه‌ رو چند سوره‌ مختلف‌قرآن‌ با الم يا با المرا آغاز شده‌ و اين‌ موضوع‌ تصادفي‌و بي‌ دليل‌ نيست . استاد مزبور ضمن‌ اين‌ مطالعات‌ به‌ نكات‌ جالبي‌ دست‌ يافت‌ كه به‌طور اجمال‌ طرح‌ مي‌شود : 1- بدين‌ ترتيب‌ رسم‌ الخط‌ اصلي‌ قرآن‌ حفظ‌ مي‌شود . وي‌ مي‌گويد تمام‌ اين‌ محاسبات‌ در صورتي‌ صحيح‌ است‌ كه‌ به‌ رسم‌الخط‌اصلي‌ و قديمي‌ قرآن‌ دست‌ نزنيم، (مثلا اسحق‌ و زكوه`‌ و صلوه`) را به‌ همين‌صورت‌ بنويسيم، نه‌ مانند (اسحاق‌ و زكات‌ و صلاه`) در غير اين‌ صورت‌ محاسبات‌ مابهم‌ خواهد خورد. 2- دليل‌ ديگري‌ بر عدم‌ تحريف‌ قرآن‌ اين‌ تحقيقات‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ قرآن‌ مجيد حتي‌ يك‌ كلمه‌ و يك‌ حرف‌كم‌ و زياد نشده‌ والا بطور مسلم‌ محاسبات‌ ماروي‌ قرآن‌ كنوني‌ صحيح‌ از آب‌ درنمي‌آمد . 3- اشارات‌ پر معني‌ در بسياري‌ از ازسوره‌هاي‌ قرآن‌ كه‌ با حروف‌ مقطعه‌ آغاز مي‌شود،پس‌ از ذكر اين‌ حرف‌ اشاره‌ به‌ حقانيت‌ و عظمت‌ قرآن‌ شده‌ است . كه‌ البته‌ اين‌ نكته‌ در تعابير ديگر انديشمندان‌ نيز طرح‌ شده‌ است . سيد قطب(19) اين‌ انديشمند نيز دلايلي‌ كه‌ طرح‌ مي‌كند ، مشابه‌ با نظرات‌ ساير متفكرين‌ بوده‌ و در مواردي‌ با آن‌ها اتفاق‌نظر داشته‌است. وي‌ در كتاب‌ تفسير خود مي‌گويد : دربسياري‌ از سوره‌ها بعداز حروف‌ مقطعه‌ ازقرآن‌ سخن‌ به‌ ميان‌آمده‌ و جمع‌ بين‌ حروف‌ مقطعه‌ و قرآن‌ نشانه‌ ارتباط‌ نزديك‌ بين‌ آنهاست. قرآن‌از همين‌ حروف‌ شكل‌ گرفته، و از جنس‌ همين‌ حروف‌ است. انسانها نيز با استفاده‌از اين‌ حروف‌ تكلم‌ مي‌كنند. اما باز از آوردن‌ مثل‌ قرآن‌ ناتوانند، و به‌ تصريح‌خود قرآن‌ هرگز نخواهند توانست‌ حتي‌ سوره‌اي‌ همانند قرآن‌ بياورند، در حالي‌ كه‌حروف‌ را كاملا مي‌شناسند، و اين‌ خود نشانه‌ اعجازقرآن‌ است . سيد عبدالله‌ بلاغي(20) ايشان‌ در كتاب‌ خود از ديدگاهي‌ ديگر به‌ اين‌ مسئله‌ نگريسته‌ و مي‌گويد:علما اعداد بيست‌ و هشت‌ حرف‌ را به‌ نوراني‌ و ظلماني‌ قسمت‌ كرده‌اند و آن‌چهارده‌ حرف‌ كه‌ نوراني‌ است، حروف‌ مقطعه‌ در قرآن‌ است، كه‌ بعد از حذف‌ مكررات‌ از تركيب‌ آن‌حروف، اين‌ كلام‌ حاصل‌ ميشود، (صراط‌ علي‌ حق‌ نمسكه) و آن‌ چهارده‌ حرف‌ ديگرظلماني‌ است. كه‌ هفت‌ عدد از آن‌ علوي، و هفت‌ عدد آن‌ سفلي‌ است . حروف‌ علويه‌ عبارتند از: ب- د- و - ت‌ - ذ- ض- غ‌ حروف‌ سفليه‌ عبارتند از: ج‌ - ز- ف‌ - ش- ث- خ- ظ- كه‌ در سوره‌ مباركه‌ فاتحه‌ الكتاب، اين‌ هفت‌ حرف‌ ظلماني‌ سفلي‌نيست. و اينكه‌ در قرآن‌ اولين‌ حرف‌ مقطعه‌ الف است، چرا كه‌ الف‌مفرده‌ در تمام‌ زبانهاي‌ ديگر ملل‌ وجود داشته‌ و در كتاب‌ اول‌ حرف‌ از حروف‌هجاء است، مگر در لغت‌ حبشي‌ كه‌ حروف‌ سيزدهم‌ و لغت‌ رونيه‌ كه‌ حرف‌ دهم‌ است . خواجه‌ عبدالله‌ انصاري(21) وي‌ در تفسير حروف‌ مقطعه‌ با ديدي‌ عارفانه‌ و عاشقانه‌ سخن‌ رانده‌ و مي‌گويد:رازي‌ از دوستي‌ به‌دوست‌ ديگر است، بي‌ آنكه‌ رقيب‌ از آن‌ آگاه‌ گردد. به‌ عبارتي‌ اين‌ حروف‌ را راز و رمزي‌ بين‌ رسول‌ خدا و خود دانسته،كه‌ ديگران‌ از درك‌ وفهم‌ آن‌غافلند . زان‌ گونه‌ پيامها داد ‌‌يك‌ ذره‌ به‌ صدهزار جان‌ نتوان‌ داد در صحيفه‌ دوستي‌ نفس‌ حظي‌ است‌ جز عاشقان‌ ترجمه‌ آن‌ نخوانند و درخلوت‌ خانه‌ دوستي‌ ميان‌ دوستان، رازي‌ است‌ كه‌ جز عارفان‌ ندانند، و درنگارخانه‌دوستي‌ رنگي‌ است‌ از بي‌ رنگي‌ كه‌ جز والهان‌ و مشتاقان‌ نبينند . ‌تو چشم‌ سرنابيناو چشم‌ عقل‌ بيناكن‌ جمال‌ چهره‌جانان‌ اگرخواهي‌ كه‌ بيني‌ تو وي‌ در ادامه‌ مي‌گويد، مفسران‌ راجع‌ به‌ حروف‌ رمز اول‌ سوره‌ها باهم‌ اختلاف‌ دارند. و محققان‌ آنرا از تشابهات‌ قرآن‌ دانند، و مردم‌ را بر فهم‌آن‌ ناتوان‌ بينند.بعضي‌ گويند خداوند را در هر كتاب‌ آسماني‌ سّري‌ است، و اين‌حروف‌ در قرآن‌ سّر الهي‌ است. برخي ‌ ديگر آنها را نام‌ سوره‌ يا نام‌ پيامبرمانند طه و يس و بعضي‌ آنهارا سوگند خداوند به‌ آن‌ حروف‌دانند.اما خود نظري‌ عارفانه‌ داشته‌ و مي‌گويد: الم، نوازشي‌ است، به‌ زبان‌ اشارت‌ كه‌ با مهتر عالم‌ مي‌گويدوبه‌ رمز الف، لام و ميم مي‌گويد: اي‌ سيد،از پرده‌ واسطه‌ جبريل‌ يك‌ دم‌ در گذر تا صفت‌ عشق، نقاب‌ تعزز فرو گذارد. در آن‌شگفتيهاي‌ پنهان‌ و ذخيره‌ه اي‌ عيسي‌ كه‌ تورا ساخته‌ است‌ بنمايد. الف، پيشواي‌ حروف‌ است‌ و در ميان‌ حروف‌ معرف، به‌ ديگر حروف‌پيوند ندارد، ولي‌ ديگر حروف، به‌ الف‌ پيوند دارد، الف‌ از اهّم‌ حروف‌ و ديگر حرفها رنگارنگ‌ ونار هستند. پس‌هر حرفي‌ از آن‌ سه‌ حرف، چراغي‌ است‌ از نور اعظم‌ افروخته، آفتابي‌ است‌ از شرق‌حقيقت‌ طالع‌ گشته‌ وبه‌ آسمان‌ غيرت‌ ترقي‌ يافته، صفات‌ بشري‌ و كدورتهاي‌ خلق‌حجاب‌ آن‌ نور است‌ و تا حجاب‌ برجاست، طمع‌ يافتن‌ آن‌ نور خط است. در واقع‌ وي‌ علت‌ پنهان‌ ماندن‌ اين‌ رموز در قرآن‌ را نتيجه‌ وجودحجابهايي‌ در عقل‌ و جان‌ انسانها دانسته، و مي‌گويد زماني‌ ما به‌ اسرار آن‌ها پي‌خواهيم‌ برد كه‌ حجابها را از دل‌ و جان‌ برداريم . عروس‌ حضرت‌ قرآن‌ نقاب‌ آنگه‌ براندازد ‌‌كه‌ دارالملك‌ ايمان‌ را مجرد يابد از غوغا مرحوم‌ طالقاني(22) مرحوم‌ طالقاني،مفسر بزرگ‌ قرآن، در زمينه‌ حروف‌ رمز در قرآن، مي‌گويد : درباره‌ حروفي‌ كه‌ اوايل‌ بعضي‌ از سوره‌ها آمده‌ راي‌ها و نظرهايي است‌كه‌ براي‌ تاييد بعضي‌ رواياتي‌ آورده‌ شده‌ از مجموع‌ اين‌ نظرها و روايات‌ چنين‌برميآيد كه‌ ذكر اين‌ حروف‌ براي‌ بيان‌ مقصودي‌ است، و آن‌ مقصود را اجمالابواسطه‌ يا بدون‌ واسطه‌ مي‌توان‌ فهميد، يا براي‌ همين‌ است‌ كه‌ راه‌ تفكر بازشود و عقلهاي‌ ايماني‌ بكارافتد. و بدين‌ وسيله‌ در اين‌ كتاب‌ معجزه‌ آسماني‌بيشتر تدبر گردد. به‌ عبارتي‌ اين‌ مفسر بزرگ‌ قرآن‌ تصريح‌ دارد كه‌ راز و رمز اين‌حروف‌ براي‌ بشر قابل‌ فهم‌ و بررسي‌ بوده، و خود اين‌ حروف، انگيزه‌اي‌ است‌ براي‌تدبر و تعقل‌ هر چه‌ بيشتر در قرآن. وي‌ در ادامه، پس‌ از جمع‌ آوري‌ نظرات‌ و دلايل‌ معتبر ديگر مفسران‌مي‌گويد : اكنون‌ احتمالاتي‌ كه‌ بنظرميرسد و نظرهاي‌ معروف‌ علما تفسير وروايت‌ توجيه‌ و بياني‌ كه‌ درباره‌ هر نظري‌ مي‌توان‌ گفت‌ اين‌ است‌ كه، نامهاي‌ سوره‌هايي‌ باشد كه‌ بااين‌ حروف‌آغاز شده، اين‌ نظر را مي‌توان‌ چنين‌ توجيه‌ نمود كه‌ اين‌ حروف‌ مخصوص، اشاره‌به آيات‌ مخصوصي‌ باشد كه‌ در آن‌سوره‌ است‌ و حروف‌ اول‌ آن‌ آيات‌ مانند حروف‌ اول‌ سوره‌ مي‌باشد، چون‌ توجه‌ به‌آن‌ آيات‌ و تامل‌ در آن‌ مورد نظر بوده‌ حروف‌ اول‌ سوره‌ شبيه‌ به‌ آن‌ يا بعض‌آن‌ آورده‌ شده‌ است. چنانچه‌ بيت‌ ممتاز يك‌ قصيده‌ را بيت‌القصيده گويند و در آغاز قصيده‌مي‌آوردند يا از مجموع‌ مقاله‌ بحثي‌ جمله‌اي‌ از آن‌ را انتخاب‌ مي‌نمايند وعنوان‌ قرار ميدهند مثلا در سوره‌ بقره‌ آياتي‌ است‌ كه‌ با الم شروع‌شده: الم‌تر الي‌ الذين‌ خرجو ا و يا الم‌ ترالي‌ ملاء من‌ بني‌اسرائيل،يا الم‌تر الي‌ الذي‌ حاج‌ ابراهيم ،اين‌ آيات‌ در اواخر سوره‌ پي‌ درپي‌ و نزديك‌ به‌ هم‌ آمده، مانند اين‌ مطلب‌ را در سوره‌هاي‌ ديگري‌ كه‌ با حروف‌جدا جدا شروع‌ شده‌ ميتوان‌ يافت . همچنين‌ هر يك‌ از اين‌ حروف، اشاره‌ به‌اسم‌ و صفتي‌ از خداوند است يا بعضي‌ روشن‌بينان‌ گويند، عالم‌ ظهور و صفات‌ واسماء خداوند است. و هر پديده‌اي‌ مظهر يك‌ اسم‌ يا چند اسم‌ مي‌باشد.چنانكه‌ نوربسيط‌ بحسب‌ استعداد اجسام‌ بصورت‌ و رنگي‌ در مي‌آيد، يا اعمال‌ و آثار آدمي‌ هريك‌ ظهور صفت‌ و خلقي‌ از اوست‌ . كساني‌ گويند كه‌ حروف‌ افتتاحيه‌ سوره‌هااشارات‌ و رموزيست‌ بحوادث‌ آينده‌ مانند: زمان‌ تاسيس‌ و انقراض‌ و مدت‌ حكومتهاو بقاء و فناء ملل، بعضي‌ منشاء اين‌ پيشگوئي‌ها را تركيبات‌ عددي‌ از اين‌ حروف‌دانسته‌ان د، و بعضي‌ گويند دلالت‌ بر اسماء و صفاتي‌ دارد كه‌ مفاتيح‌ غيب‌ ومنشاء آثارند. حوادثي‌ كه‌ مربوط‌ به‌ هر موضوعي‌ است. علماء متخصص‌ در آن‌ به‌ اندازه‌ پي‌ بردن‌ به‌ علل‌ و ظروف‌ مي‌توانندپيش‌بيني‌ نمايند، طبيب‌ آيندهِ‌ بيمار و دوران‌ مرض‌ را از جهت‌ شدت‌ و ضعف‌ وبحسب‌مزاجها تشخيص‌ مي‌دهد. علماء اجتماع‌ و زمين‌ و هواشناسان‌ از تحولات‌ اجتماعي‌ وجوي‌ زمين‌ و مقارنات‌ كواكب ‌ و حوادث‌ مربوطه‌ به‌ اين‌ تحولات‌ خبر مي‌دهند.كسانيكه‌ اخلاق‌ و نفسيات‌ ملل‌ را مي‌شناسند و بخاصيت‌ و آثار انواع‌ حكومتها پي‌ برده‌اند،عزت‌ و ذلت‌ و بقاء و فناء ملل‌ و دوام‌ و سقوط‌ حكومتها را در آيندهِ‌ دور يانزديك‌ مي‌نگرند، مقدار ضربه‌اي‌ كه‌ سنگي‌ بر آب‌ وارد مي‌سازد، يا بمبي‌ كه‌ در هوا منفجر مي شود، شدت‌ و دوام‌و مقدار تشعشع‌ و امواج‌ را معين‌ مي‌نمايد. هر اندازه‌ فكر بر اسباب، ارتقاء يابد و روح‌ در افق‌ بلندتري‌ احاطه‌نمايد، حوادث‌ و مسببات‌ را بيشتر و در دامنهِ‌ پهناورتري‌ مي‌نگرد . هر اندازه‌ قدرت‌ تاثير و چگونگي‌ آن‌ در نفوس‌ واخلاق‌ افراد و دستجات‌ و ملل‌ مختلف‌بيشتر ادراك‌ شود، پيش‌ بيني‌ نسبت‌ به‌ آينده‌ دقيق‌تر و وسيع‌تر مي‌گردد. پس‌ مي‌توان‌ گفت‌ حروف‌ اوائل‌ سور كه‌ جزء قرآن‌است، رموزي‌ از حوادث‌ يا علل‌ آن‌ يا صفات‌ مخصوص‌ پروردگار باشد، كه‌ با توجه‌ ودرك‌ آن‌ مي‌توان‌ هر چه‌ بيشتر حوادثي‌ كه‌ مرتبط‌ به‌ تاثر قرآن‌ است، پيش‌ بيني‌ نمود. چنانكه‌ آياتي‌از قرآن‌ و احاديثي‌ كه‌ از رسول‌ اكرم(ص) و اميرالمومنين(ع) و ديگرائمه‌ عليهم‌السلام‌موجود است، اخبار صريح‌ از بعضي‌ حوادث‌ آينده‌ است. اين‌ بيان‌ تنها براي‌ توجيه‌نظرها و رواياتي‌ است‌ كه‌ حروف‌ اوائل‌ سوره‌ها‌ را درباره‌ حوداث‌ آينده‌دانسته، اما غيبي‌ كه‌ منشاش‌ وحي‌ يا الهام‌ است‌ بحث‌ ديگر است. محقق‌ طنطاوي‌ گويد(23) عدد 28 و نصف‌ آن‌ در نظام‌ كامل‌ موجودات‌ هم‌ مشهود است.استخوانهاي‌مفاصل‌ هر دست‌ مهره‌هاي‌ بالا و پايين‌ پشت‌ حيوانات‌ تام‌ الخلقه، شهپرهاي‌ بال‌پرندگان، منازل‌ شمالي‌ و جنوبي‌ قمر، در لغت‌ عرب‌ 14 حرف‌ در كتابت‌ نقطه‌ گذاري‌ميشود. 14 حرف‌ بي‌ نقطه‌ است ‌ و حرف‌ ي بتنهايي‌ بي‌نطقه‌ و در وسط‌نقطه‌دار است. در آغاز سوره‌ها‌يي از قرآن‌ نيز 14 حرف‌ آورده‌ است. 14 حرف‌ مسكوت‌مانده، اين‌ تطابق‌ قرآن‌ با وضع‌ لغت‌ و خلقت‌ نشانه‌ آن‌ است‌ كه‌ همه، آيات‌ خداوند است. كه‌ بصورتهاي‌ گوناگون‌ تجلي‌ نموده، وباحساب‌ و اعداد مخصوصي‌ صورت‌ پذيرفته‌ خصوصيت‌ عدد 28 در ميان‌ اعداد اين‌ است، كه‌اجزاء هر عددي‌ يا كمتر يا بيشتر از آن‌ عدد است، جز اين‌ چند عدد مثلا 28 نصفش‌14 ربعش، 7، مخرج‌ نصف‌ 2، مخرج‌ ربع ‌ 4، مخرج‌ 28-1، مجموع‌ همان‌ 28 است. پي نوشت : 1- وحي‌ و نبوت، استاد محمد تقي‌ شريعتي، ص‌ 58 2- تفسيرنمونه، جلد اول، ص‌ 84 3- پرتوي‌ از قرآن، ج‌ اول، صص‌ 46 و47 4- لقمان‌ - 27 5- قرآن‌ و كامپيوتر،دكتر علي‌ شريعتي،ص‌ 24 6- جان‌ ديو پورت‌ - عذر تقصير به‌ پيشگاه‌ محمد ص‌ - ص‌ 111 7- همان‌ منبع‌ - ص‌ 91 8- وحي‌ ونبوت،ص‌ 60 9- پژوهشي‌ در سوگندهاي‌ قرآني‌ - مينا كمايي‌ -ص‌ 111 10- تفسيربرهان،جلد1، ص‌ 34،به‌ نقل‌ از كتاب‌ وحي‌ ونبوت‌ ص‌ 58 11- وحي‌ و نبوت،استاد محمد تقي‌ شريعتي، ص‌ 59 12- مجمع‌البيان‌في‌تفسيرالقرآن، ج‌ اول، چاپ‌ اول، ص‌ 41 13- آل‌ عمران‌ - 7 14- فصلت‌ - 6 15- تفسيرالميزان‌ ،علامه‌ طباطبايي،جلد 18، ص‌ 8 16- همان‌ منبع،ص‌ 9 17- تفسيرگازر،جلداول،ص‌ 28 18- به‌ نقل‌ از تفسيرنمونه، جلددوم، ص‌ 306 19- سيد قطب،في‌ ظلال‌ القران، ج‌ 5، چاپ‌ اول، بيروت‌ دارالشرق‌ 20- كتاب‌ حجه`‌ التفسير - سيد عبدالله‌ بلاغي‌ - جلد اول‌ - ص‌ 29 21- تفسير ادبي‌ و عرفاني‌ قرآن‌ مجيد - اثر خواجه‌ عبدالله‌ انصاري‌كشف‌الاسرارده‌ جلدي‌ - تاليف‌ ام‌ احمد ميبدي‌ جلد اول‌ - ص‌ 5 22- پرتوي‌ ازقرآن‌ - جلد اول‌ - صص46-48 23- تفسير جامع، جلد اول، چاپ‌ سوم، ص‌ 103 Golestan Quran Weekly, Serial 155, N 111
40
اعجاز قرآن
بررسي مفهوم حروف رمز در قرآن (2)
مريم پشم فروش ابن‌ بابويه‌ بسند خود ازحضرت‌ عسكري‌ روايت‌ نموده‌ كه‌ جماعتي‌ ازيهود حضور پيغمبر اكرم(ص) براي‌ محاجه‌ كردن‌ آمده‌ بودند. آن‌ حضرت‌ اميرالمومنين‌(ع) را فرستاد كه‌ با آنها گفتگو كند. يهودين‌ گفتند اگر مي‌گويي‌ محمد(ص) بر حق‌است‌ و پيغمبر آخرالزمان‌ بوده‌ و بعد از او پيغمبري‌ نيست، اينك‌ ما مي‌گوييم‌ كه‌مدت‌ پيغمبري‌ و تسلط‌ او هفتاد ويك‌ سال‌ است. آن‌ حضرت‌ فرمود به‌ چه‌ دليل؟ گفتند: بدليل‌ اينكه‌الم كه‌ بحساب‌ ابجد الف يك‌ و لام سي‌ وميم چهل‌ كه‌ جمع‌ آن‌ها هفتاد ويك‌ ميشود. اميرالمومنين(ع) فرمود: پس‌ دربارهِ‌ المص كه‌ نازل‌ شده‌ چه‌ مي‌گوييد؟گفتند: اين‌ يكصد و شصت‌ ويك‌ مي‌شود. فرمودند: در الرا،گفتند: اين‌كلمه‌ دويست‌ و سي‌ يك‌ مي‌شود. فرمود: المرا چند است؟ گفتند: اين‌بيشتر است‌ و دويست‌ هفتاد ويك‌ مي‌شو د، سپس‌ حضرت‌ با آن‌ها فرمود: عقيده‌ شمايكي‌ از اين‌ مدتهاست‌ يا تمام‌ اين‌ مدتها طول‌ مدت‌ پيامبري‌ محمد(ص) است؟ بعضي‌ از آن‌ها گفتند: تمام‌ مدت‌ كه‌ هفتصد و سي‌ سال‌ ميباشد. وبعداز آن، سلطنت‌ و اقتدار بسوي‌ ما يهوديان‌ برمي‌گردد. اميرالمومنين(ع) فرمود: آيااين‌ عقيده‌ خود شماست‌ يا از روي‌ كتاب‌ خدا مي‌گوييد؟ عده‌اي‌ از آن‌ها گفتند: از روي‌كتاب‌ خدا و جمعي‌ ديگر گفتند براي‌ خود مي‌گوييم . اميرالمومنين(ع) فرمود: كتابي‌ كه‌ از روي‌ آن‌ اين‌ طور بيان‌ مي‌كنيدنزد من‌ بياوريد. يهوديان‌ در جواب‌ ساكت‌ مانده‌ و عاجز شدند و به‌ آن‌ عدهِ‌ كه‌گفته‌ بودند ما به‌ راي‌ خودمان‌ گفته‌ايم، فرمود دليل‌ صحت‌ اظهارات‌ و راستي‌عقيده‌ خودتان‌ رابگوييد. گفتند: دليل‌ راستي‌ ما حساب‌ جمل‌ باشد. فرمود از كجاابجد مويد گفته‌ شماست‌ كه‌ مدت‌ دولت‌ وملك‌ امت‌ محمد بر طبق‌ محاسبه‌ مزبور باشد. شايد حساب‌ مزبور دليل‌ بر آن‌باشد كه‌ برابر آن‌ نزد شماها درهم‌ و دينار است. ويا خداوند هر يك‌ از شما يهوديان‌ را به‌ حساب‌ عدد جمل‌ لعنت‌نموده. عرض‌ كردند يا ابوالحسن‌ چنين‌ چيزي‌ كه‌ شما فرموديد درالم و المص و الرا و المرا نيست.اميرالمومنين(ع) فرمود: پس‌ آنچه‌ را هم‌ كه‌ شما مي‌گوييد در آن‌ حروف‌ نيست‌ ازسخن‌ من‌ به‌ اينكه‌ در آن‌ حروف‌ آن‌ اشارات ‌ نيست‌ باطل‌ باشد،پس‌ بيانات‌ شماهم‌ مردود و باطل‌ است . علي‌ بن‌ ابراهيم‌ بسند خود از حضرت‌ صادق(ع) فرمود: المحرفي‌ است‌ از حروف‌ اعظم‌ خدا، تركيب‌ مي‌كند، او را پيغمبر و امام‌ حاصل‌ مي‌شود،از آن‌ اسم‌ اعظم‌ هر گاه‌ خدا را به‌ آن‌ اسم‌ بخوانند اجابت‌ فرمايد. ونيزفرمود: كتاب، مراد اميرالمومنين(ع) ا ست. و شكي‌ نيست‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ راهنماي‌پرهيزگاران‌ است. و فرمود: حضرت‌ صادق(ع) اين‌ آيات‌ و اوصاف‌ شيعيان‌اميرالمومنين‌ را بيان‌ مي‌فرمايد. و آنان‌ هرچه‌ از ما ائمه‌ يادگرفته‌اند، عقيده‌مندبوده‌ وثابت‌ برقرار مي‌باشد. آيت‌الله‌مكارم‌شيرازي‌ (25) آيت‌ الله‌ مكارم‌ شيرازي‌ با همكاري‌ جمعي‌ از نويسندگان‌ و مفسران‌قرآن‌ دلايل‌ و تعابيري‌ را براي‌ حروف‌ معقطعه‌ در قرآن‌ قرار وجود داشته‌ را جمع‌آوري‌كرده، و آنچه‌ را كه‌ صحيح‌تر به‌ نظر مي‌رسد را بدين‌ ترتيب‌ ذكر مي‌كند: اين‌ حروف‌ اشاره‌ است‌ به‌ اينكه‌ اين‌ كتاب‌ آسماني‌ با آن‌ عظمت‌و اهميتي‌ كه‌ تمام‌ سخنوران‌ عرب‌ و غير عرب‌ را متحير ساخته،و دانشمندان‌ را ازمعارضه‌ با خود عاجز نموده‌ است، از نمونه‌ همين‌ حروفي‌ است‌ كه‌ در اختيار همگان‌قرار دارد. در عين‌ اينكه‌ قرآن‌ از همان‌ حروف‌ الف‌ باء و كلمات‌معمولي‌ تركيب‌ يافته‌ به‌ قدري‌ كلمات‌ آن‌ موزون‌ است‌ كه‌ معاني‌ بزرگي‌دربردارد،كه‌ در اعماق‌ دل‌ و جان‌ انسان‌ نفوذ مي‌كند، روح‌ را مملو از اعجاب‌ وتحسين‌ مي‌سازد، و افكار و عقول‌ را در برابر خود وادار به‌ ت عظيم‌ مي‌نمايد. جمله‌بنديهاي‌ مرتب‌ و كلمات‌ آن‌ در بلندترين‌ پايه‌ قرار گرفته‌ و معاني‌ را در قالب‌زيباترين‌ الفاظي‌ ميريزد كه‌ همانند و نظير ندارد. فصاحت‌ و بلاغت‌ قرآن‌ بر كسي‌پوشيده‌ نيست، اين‌ گفته‌ صرف‌ ادعا نمي‌باشد، زيرا آفريدگار جهان‌ همان‌ كسي‌ است‌كه‌ اين‌ كتاب‌ را بر پيغمبرش‌ نازل‌ كرده،شاعران‌ و سخن‌ سرايان‌ بليغ‌ عرب‌ را،دعوت‌ به‌ مقابله‌ به‌ مثل‌ و تحدي‌ نموده‌ واز آن‌ها خواسته‌ كه همانند آن، يالااقل‌ يك‌ سوره‌ مثل‌ آن‌ را بياورند.او دعوت‌ نموده‌ است، كه‌ عموم‌ جهانيان،(جن‌ و انس) با همكا ري‌ و همفكري‌ اگر مي‌توانند، مانند آن‌ را بياورند. اما همه‌عاجز و ناتوان‌ ماندند.(26) اينكه‌ هيچكس‌ نتوانست‌ مانند آن‌ را بياورد، خود سّري‌ دارد و آن‌اين‌ است‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ از طرف‌ پروردگار جهانيان‌ نازل‌ گرديده‌ و ساخته‌ افكاربشرنيست . درست‌ همانطور كه‌ دستگاه‌ آفرينش‌ از خاك‌ موجوداتي‌ همچون‌ انسان‌با آن‌ ساختمان‌ شگفت‌انگيز مي‌آفريند. خداوند نيز از حروف‌ الفباء و كلمات‌ معمولي‌ مطالب‌ و معاني‌ بلند را در قابل‌ الفاظ‌ زيبا و كلمات‌ موزون‌ ريخته‌ واسلوب‌ خاصي‌ در آن‌ بكار برده‌ كه‌ همه‌ انگشت‌ حيرت‌ به‌ دندان‌ گرفته‌اند . زمان‌ جاهليت، يك‌ عصر طلايي‌ ازنظر ادبيات‌ بود. همان‌ اعراب‌ باديه‌نشين‌همان‌ برهنه‌ها و نيمه‌ وحشي‌ها با تمام‌ محروميتهاي‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ دلهايي‌سرشار از ذوق‌ ادبي‌ و سخن‌ سنجي‌ داشتند. بطوريكه‌ امروز اشعاري‌ كه‌ يادگار آن‌دوران‌ طلايي‌ است، از اصي ل‌ترين‌ و پرمايه‌ترين‌ اشعار عرب‌ محسوب‌ ميشود، ذخائرگرانبهايي‌ براي‌ علاقمندان‌ ادبيات‌ عربي‌ اصيل‌ است، اين‌ خود بهترين‌ دليل‌براي‌ بنوغ‌ ادبي‌ و ذوق‌ سخن‌ پروري‌ اعراب‌ در آن‌ دوران‌ مي‌باشد. و اعراب، يك‌بازار بزرگ‌ سال‌ بنام‌ بازار عكاظ‌ داشتند كه‌ د ر عين‌ حال‌ يك‌ مجمع‌ مهم‌ ادبي‌و كنگره‌ سياسي‌ و قضايي‌ نيز محسوب‌ مي‌شد. در اين‌ بازار علاوه‌ بر فعاليتهاي‌اقتصادي‌ عاليترين‌ نمونه‌هاي‌ نظم‌ و نثر عربي‌ از طرف‌ شعراءو سخنسرايان‌ توانادر اين‌ كنگره‌ بزرگ‌ عرب‌ عرضه‌ مي‌گرديدو بهترين‌ آنها به‌ عنوان‌ ش عر سال‌انتخاب‌ مي‌شد، كه‌ هفت‌ قطعه‌ و يا ده‌ قعطه‌ آن‌ به‌ نام‌ سبعه‌ يا عشره‌معلقه معروف‌ است. و البته‌ در اين‌ مسابقه‌ بزرگ‌ ادبي‌ افتخار بزرگي‌ براي‌سراينده‌ آن‌ شعر و قبيله‌اش‌ بود.(1) و در چنين‌ بستر فرهنگ‌ و جاهليتي‌ بود كه‌ قرآن‌ نازل‌ شد. سخن‌سرايان‌ و شاعران‌ قرآن‌ را سحر و جادو دانسته، و تصميم‌ گرفتند با كتاب‌ خدا به‌تحدي‌ برخيزند. چنانچه‌ از امام‌ سجاد نقل‌ است‌ كه‌ مي‌فرمايد: قريش‌ به‌ قرآن‌نسبت‌ ناروا دادند، گفتند: قرآن‌ سحر ا ست، خدا به‌ آن‌ها اعلام‌ فرمود: المذالك‌ الكتاب‌ لا ريب‌ فيه... يعني‌ اي‌ محمد كتابي‌ را كه‌ بر تو فروفرستاديم‌ از همين‌ حروف‌ مقعطه‌ (الف- لا- ميم) و مانند آن‌ است‌ كه‌ همان‌ حروف‌الفباي‌ شماست‌ (27) شاهد ديگر حديثي‌ است‌ كه‌ امام‌ رضا نقل‌ شده‌ كه‌ مي‌فرمايد:خداوند بزرگ‌ قرآن‌ را نازل‌ كرد با همين‌ حروفي‌ كه‌ جميع‌ عرب‌ با آن‌ تلكم‌ مي‌كنند.(28) نكته‌ ديگر كه‌ اين‌ نظريه‌ را دربارهِ‌ معني‌ حروف‌ مقعطه‌ قرآن‌تاييد مي‌كند اين‌ است‌ كه‌ در 24 مورد، آغاز سوره‌هايي‌ كه‌ با اين‌ حروف‌ شروع‌شده‌اند، بلافاصله‌ سخن‌ ازقرآن‌ و عظمت‌ آن‌ به‌ ميان‌ آمده، اين‌ خود نشان‌ مي‌دهدكه‌ ارتباطي‌ ميان‌ اين‌ دو موجود است. (مراجعه‌ شود به‌ فهرست‌ آيات‌ ذكر شده) زمانيكه‌ قرآن‌ مخالفان‌ خود را دعوت‌ به‌ آوردن‌ حتي‌ يك‌ سوره‌مانند قرآن‌ كرد، مسلميه‌ كذاب‌ از مردم‌ يمانه‌ كسي‌ بود كه‌ به‌ مبارزه‌ با قرآن‌برخاسته‌ و به‌ اصطلاح‌ آياتي‌ را مي‌سرايد.(29) سخن‌ آخر دكتر علي‌ شريعتي‌ در زمينه‌ شناخت‌ قرآن، به‌ جايگاه‌معاني در قرآن‌ اشاره‌ مي‌كند. به‌ زعم‌ وي‌ براي‌ بهتر شناختن‌ قرآن‌ بايدبه‌ جايگاه‌ و موقعيتي‌ كه‌ معاني‌ و واژه‌ها در آيات‌ قرار مي‌گيرند توجه‌ كرد.وي‌ اعتقاد دارد كه، جايگاه‌ معاني‌ خود، ا ز اهميت‌ ويژه‌اي‌ برخوردار هستند. واظهار مي‌دارد كه‌ جايگاه‌ معاني‌ غير ازخود معاني‌ مي‌باشند (30). و بر همين‌ سياق، بايد به‌ جايگاه‌ حروف‌ رمزدر آيات‌ نيز توجه‌ كرد. جايگاه‌ عظيمي‌ كه‌ بعنوان‌ فتح‌الباب درسورهاي‌ قرآن‌ دارند. و هر زمان‌ كه‌ خداوند اين‌ حروف‌ را نازل‌ كرده، همواره‌جايگاه‌ آن‌ را در ابتداي‌ سوره‌ها قرار داده‌ است.و اين‌ خود رمزي‌ است‌ از رموزقرآن‌ كريم . 25- تفسير نمونه، به‌ قلم‌ جمعي‌از نويسندگان،ج‌ اول، ص‌ 35 الي‌ 38 26- بقره‌ -23 27- تفسير برهان،جلداول،ص‌ 54 . 28- توحيد صدوق، چاپ‌ 1375،ص‌ 162 29- تفسير نمونه،ج‌ اول،ص‌ 38 30- زمينه‌ شناخت‌ قرآن، دكتر علي‌ شريعتي، ص‌ 24 Golestan Quran Weekly, Serial 156, N 112
41
قرآن، معجزه است چرا و چگونه؟
محمد مهدي فجري چهارده قرن پيش هنگامي كه تيرگي هاي شرك و جهل و حكومت خدايان مصنوعي، سراسر گيتي را فراگرفته بود و جامعه روم و ايران از مظالم تبعيض هاي نارواي دوامپراتوري بزرگ به ستوه آمده بودند و سايه يأس و نوميدي، آسمان ملتهاي جهان را تيره و تار ساخته بود، در يك سرزمين خشك و سوزان و دورافتاده از تمدن و علم؛ اما از خانداني شريف، مردي برخاست و خود را رهبر ملتهاي جهان، پاره كننده زنجيرهاي اسارت، سركوب كننده هر نوع بت پرستي و تبعيض ناروا، حامي مظلومان و افتادگان، خواستار عدل و داد، طرفدار علم و دانش و... خواند و اساس دعوت خود را فرمانهاي الهي و وحي آسماني معرفي نمود و خود را خاتم پيامبران و آيين خود را خاتم آيين ها دانست. او براي اثبات سخن خويش، معجزات متعددي ارائه نمود؛ اما معجزه جاويدان او يعني قرآن، در مقايسه با ديگر موارد (مثل «شق القمر»، «تسبيح گفتن سنگ در دست پيامبر(ص)»، «حركت دادن درخت»)، از برتري و درخشش خاصي برخوردار است. تا جايي كه حتي مي توان اين كتاب آسماني ر ا معجزه اي بي نظير و يگانه در ميان همه معجزات انبياء الهي دانست. قرآن كتابي است فوق افكار بشر، سندي است گويا، برنامه اي است جهاني و دائمي، قانوني است جامع و روحاني، معجزه اي بي همتا كه نياز به معرفي ندارد؛ چرا كه محتواي غني آن، بهترين معرفي كننده براي آن است و قرنها پس از رحلت پيامبر اكرم(ص)، مانند زمان حيات آن بزرگو ار، به دعوت خود ادامه مي دهد. جالب آنكه: سخن گفتن حضرت عيسي(ع) در گهواره، زنده نمودن مردگان، عصاي حضرت موسي(ع) و همانند آن، در زمان و مكان خاص و در برابر اشخاص معيني بوده ولي قرآن زمان و مكان را درهم شكسته و گذشت زمان و پيشرفت علم و دانش، ما را در بهتر شناختن اين معجزه كمك مي كند. چون قرآن، ابعاد مختلفي از اعجاز را در خود جاي داده، هركس از هر زاويه اي به آن بنگرد، مي تواند با تعمق و دقت، بخشي از پيام هاي اعجازآميز آن را دريافت كند. از اين روست كه حتي غيرمسلمانها و مخالفان قرآن نيز نتوانسته اند عظمت و بي مانندي قرآن را انكار كنند و در سخن خويش اقرار به اين موضوع را متجلي كرده اند. ابوالعلاي معري (متهم به مبارزه با قرآن) مي گويد: «اين سخن در ميان همه مردم- اعم از مسلمان و غير مسلمان- مورد اتفاق است كه كتابي كه محمد(ص) آورده است، عقلها را در برابر خود مغلوب ساخت و تاكنون كسي نتوانسته است مانند آن را بياورد، سبك اين كتاب با هيچيك از سبكهاي معمول ميان عرب اعم از خطابه، رجز، شعر و س جع كاهنان شباهت ندارد. امتياز و جاذبه اين كتاب به قدري است كه اگر يك آيه از آن درميان كلمات ديگران قرار گيرد همچون ستاره اي فروزان در شب تاريك مي درخشد!»(1) «جان ديون پورت» مؤلف كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن مي نويسد: «قرآن به اندازه اي از نقائص مبرا و منزه است كه نيازمند كوچكترين تصحيح و اصلاحي نيست و ممكن است از اول تا به آخر خوانده شود بدون آنكه انسان كمترين ملامتي از آن احساس كند.»(2) «گوته» شاعر و دانشمند آلماني مي گويد: «ساليان درازي كشيشيان از خدا بي خبر ما را از پي بردن به حقايق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن محمد(ص) دور نگاه داشته بودند، اما هرقدر كه ما قدم در جاده علم و دانش گذارده ايم، پرده هاي جهل و تعصب نابجا از بين مي رود و به زودي اين كتاب توصيف ناپذير (قرآن) عالم را به خود جلب نموده و تأثير عميقي در علم و دانش جهان كرده، سرانجام محور افكار مردم جهان مي گردد!» هم او مي گويد: «ما در ابتدا از قرآن روگردان بوديم، اما طولي نكشيد كه اين كتاب توجه ما را به خود جلب كرد و ما را دچار حيرت ساخت تا آنجا كه در برابر اصول و قوانين علمي و بزرگ آن سر تسليم فرود آورديم.»(3) بانو دكتر «لورا واكسيا والگيري» استاد دانشگاه ناپل در كتاب پيشرفت سريع اسلام مي نويسد: «كتاب آسماني اسلام نمونه اي از اعجاز است... قرآن كتابي است كه نمي توان از آن تقليد كرد، نمونه سبك و اسلوب قرآن در ادبيات سابقه ندارد، تأثيري كه اين سبك در روح انسان ايجاد مي كند ناشي از امتيازات و برتريهاي آن است... چطور ممكن است «اين كتاب اعجازآميز» سا خته محمد(ص) باشد در حالي كه او يك نفر عرب درس نخوانده اي بود... ما در اين كتاب گنجينه ها و ذخايري از علوم مي بينيم كه فوق استعداد و ظرفيت باهوش ترين اشخاص و بزرگترين فيلسوفان و قوي ترين رجال سياست و قانون است. به دليل اين جهات است كه قرآن نمي تواند كار يك مرد تحصيل كرده و دانشمند باشد.»(4) سيد قطب در تفسير في ضلال مي گويد: جمعي از ماديون در روسيه شوروي هنگامي كه مي خواستند در كنگره مستشرقين كه در سال 1954 م تشكيل شد بر قرآن خرده بگيرند چنين مي گفتند كه اين كتاب نمي تواند تراوش مغز يك انسان -محمد- بوده باشد بلكه بايد نتيجه تلاش و كوشش جمعي ت بزرگي باشد! حتي نمي توان باور كرد كه همه آنها در جزيره العرب نوشته شده باشد بلكه به طور قطع قسمتهايي از آن در خارج جزيره العرب نوشته شده است.(5) علت اين رأي مضحك آن بود كه آنها از يك سو طبق منطق شان وجود خدا و مسئله وحي را منكر بودند و از سويي ديگر نمي توانستند قرآن را زاييده مغز انساني در جزيره العرب بدانند. ضرورت شناخت اعجاز قرآن شناخت اعجاز قرآن از ابتدائي ترين، اصيل ترين و ضروري ترين شناخت هاست چرا كه: 1-ميليونها مسلمان بر اين باورند كه قرآن معجزه است، اين باور بايد آگاهانه و دليل مند باشد نه تقليدي و تعبدي و ما هم براي خويش و هم براي آگاهي دادن به ديگران به ويژه غير همكيشان نياز شديد به استدلال بر چگونگي اعجاز قرآن داريم. 2-قرآن سند نبوت پيامبر گرامي است خود سنديت قرآن متكي به معجزه بودن آنست بدين معني اعجاز قرآن هم سند خود قرآن است و هم سند نبوت پيامبر اكرم(ص) 3-تصديق معجزه بودن قرآن تصديق به رسالت رسول اكرم(ص) و امامت ائمه(ع) است. 4-بي ترديد قرآن كريم سرنوشت سازترين كتاب در سرنوشت مردم جهان بوده است قرآن نه تنها در سرنوشت مسلمانان تأثير ژرف داشته بلكه در فرهنگ و تمدن و سرنوشت مردم جهان اثر گذارده است. پس قرآن كريم به عنوان عامل اعجازگر در سرنوشت ملل جهان بايد كنكاش شود. 5-درك و شناخت آگاهانه اعجاز قرآن پذيرش دستورات آن را آسان مي كند و برتري ها و شگفتيهايش را به تبلور مي نشاند. اعجاز قرآن آنچه مي توان به عنوان فرق بين معجزات پيامبران گذشته و پيامبر خاتم(ص) قائل شد اين است كه قلمرو اعجاز قرآن مرز جغرافيايي و تاريخ زماني را در نورديده و فراسوي زمين و زمان است؛ برخلاف معجزات پيامبران پيشين كه در مقطع خاص وتنها بر مخاطبان ويژه بكار افتاده اس ت و اگر قرآن نبود شايد در صحت تاريخي همان معجزات هم باديده ترديد مي نگريسيتم. هر يك از مفسرين و محققين علوم قرآني كه توانسته اند نهايت توان خود را درباره قلمروهاي معجزه بودن اين كتاب آسماني به كار گيرند، در پايان به كامل نبودن نوشتار خود اذعان نموده اند چرا كه جستجو در تمام اعماق اين اقيانوس بيكران از عهده انسان خارج بوده و خداون د بارها و به دفعات، انسان را به آوردن كتابي همانند قرآن و يا حتي سوره و آيه اي مثل اين كتاب دعوت كرده است. و اساساً يكي از ابعاد اعجاز قرآن تحدي آن است؛ قرآن، انسان ها را در آوردن مثل و شبيهي براي خود، به مبارزه فراخوانده و سپس تصريح فرموده است:
«بگو: اگر انسانها و جنيان» اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياورند نخواهند توانست هرچند يكديگر را «در اين كار» كمك كنند»(اسراء 88)
آنچه مي توان به عنوان يكي از مهمترين اعجاز اين كتاب نام برد اعجاز به لحاظ آورنده آن است. تمام كساني كه خواستار آن بوده اند كه تا به نوعي از عمل به دستورات اين كتاب سرباز زنند، ارتباط اين كتاب با منبع وحي را انكار كرده و آنرا ساخته و پرداخته آورنده يعني پيامبر اسلام(ص) دانسته اند، در حالي كه به گواهي تاريخ و تصريح خود قرآن، آن حضرت(ص) اولاً از يك محيط عقب افتاده و نيمه وحشي بود، و هيچ چيزي كه مايه پيشرفت و ترقي باشد در آن منطقه يافت نمي شد و ثانيا آن بزرگوار درس نخوانده و بي سواد بود و مطلقا خواندن و نوشتن نمي دانست ولي با اين توصيفات كتابش قابل مقايسه با ساير كتب آسماني و يا سخنان فلاسفه و حكما نيست و به قول شاعر: كسي كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد گرچه اين معنا «امي بودن پيامبر(ص)» در ابتدا نقص به نظر مي رسد ولي در مورد شخص پيامبر(ص) يك نقطه قوت به شمار مي رود چرا كه بعد از آوردن قرآن با آن عبارات و محتوا و معارف عالي، ديگر كسي شك نمي كند كه آن از ناحيه خداست نه زاييده فكر يك انسان درس نخوانده؛ چ
نانكه قرآن مي فرمايد: «تو هرگز قبل از آن كتابي نمي خواندي و با دست خود چيزي نمي نوشتي، مبادا كساني كه در صدد ابطال گفتار تواند شك و ترديد كنند.»(عنكبوت 48)
فلسفه امي بودن حضرت پيامبر اسلام(ص) گاه و بيگاه مورد اين اتهام بودند كه آموزش بشري ديده اند چنانكه قرآن مي فرمايد:
«مي گفتند او ديوانه اي است كه (برخي)، قرآن را به او آموخته اند»(دخان 14)
گاه گاهي مي گفتند اين آيات را فردي غيرعرب مثل سلمان به ايشان القا مي كند قرآن در پاسخ مي گويد: (زباني كه به پيامبر مي آموزند (نسبت آموزش مي دهند) غيرعربي است و اين قرآن به زبان عربي فصيح و روشن است» (نحل 103)
پس اگر پيامبر اكرم(ص) آموزش بشري ديده بودند آن آموزش، سوژه اي براي همه كفر باوران مي شد تا قرآن را متهم به يك پديده انساني كنند. درس نخواندگي پيامبر(ص) و امي بودن ايشان زمينه بسيار شايسته اي بود براي اعتقاد به خدايي و ماورايي بودن قرآن مجيد، و اصل بنياد ين و استواري بود براي نفي هميشه اين اتهام كه قرآن، پديده آموزش انساني است. در اين نوشتار درصدد آنيم تا به طور مختصر و بسان برگرفتن قطره اي از ميان اقيانوس، به برخي ابعاد مختلف معجزه بودن قرآن اشاره اي داشته باشيم. الف: اعجاز ساختاري قرآن 1- فصاحت و بلاغت از آنجاييكه پيامبران الهي براي اثبات مدعاي خود معجزاتي هماهنگ و هم سنخ با آنچه در زمان آنان رواج يافته و اوج گرفته است مي آوردند تا اعجاز آن به روشنترين وجه اثبات شود، براين اساس در عصر سحر و جادو، حضرت موسي(ع) با معجزه اي همسان با سحر رايج آن زمان (تبد يل عصا به اژدها) و در عصري كه علم پزشكي در بالاترين سطح فرهنگ آن جامعه قرار داشت زنده كردن مردگان و شفا دادن كور مادرزاد توسط حضرت عيسي(ع) معجزه اي براي نبوت آن حضرت بود، در زمان نزول قرآن نيز فصاحت و بلاغت در بالاترين حد خود ظهور پيدا كرده بود و لازم ب ود تا معجزه پيامبر اسلام(ص) نيز مطابق با آن، ظهور پيدا كرده و بتواند مخاطبان خود رابه آن تحدي كند چراكه اگر معجزه هر عصري نتواند با علوم آن عصر همخواني داشته باشد هدف از معجزه و هماوردخواهي آن بلافايده خواهد بود. از سوي ديگر مخالفان پيامبراكرم(ص) و مدعيان نبوت در عصر آن حضرت و اندكي پس از آن، در مقام همانندآوري قرآن بر اين بعد تكيه داشته اند. فصاحت به معناي شيوايي كلمات و رواني تلفظ آنهاست و بلاغت به معناي رسايي و گويايي و دقت تعابير در فهماندن مقصود است. اين و يژگي ممتاز موجب شد تا در زمان پيامبر اسلام(ص) اشخاصي كه ازنظر فصاحت و بلاغت و بطور كلي در ادبيات عرب ممتاز و خبره شناخته مي شدند به فكر فرو روند و چون قادر به انكار آن كلمات نبودند آنرا سحر معرفي كردند. قرآن كريم با اشاره به اين افراد مي فرمايند: (اوست (كه براي مبارزه با قرآن) انديشه كرد و مطلب را آماده ساخت... سپس نگاهي افكند، بعد چهره درهم كشيد و عجولانه دست بكار شد؛ سپس پشت به حق كرد و تكبر ورزيد و سرانجام گفت: اين (قرآن) چيزي جز افسون و سحري همچون سحرهاي پيشينيان نيست، اين فقط سخن انسان است.) (مدثر
25)
2- عدم اختلاف يكي ديگر از اعجاز اين كتاب ناظر به هماهنگي آيات و عدم اختلاف در آنها است قرآن مي فرمايد: (آيا درباره قرآن نمي انديشند؟! اگر از سوي غيرخدا بود، اختلاف فراواني در آن مي يافتند.)
(نساء 82)
تدبر در قرآن ما را به اين نكته رهنمون مي دارد كه كتابي كه سالهاي متمادي در مكانهاي مختلف و در زمانهاي گوناگون و در حالتهاي متفاوت، گاهي در سختي و گاهي درحال آساني، گاهي در جنگ و گاهي در صلح، گاه در فقر و فلاكت و گاه در پيروزي و جمع غنائم جنگي، گاهي در س فر و گاهي در حضر، گاهي در مكه و گاهي در مدينه، زماني در برخورد با دشمنان و زماني در رابطه با دوستان و از همه مهمتر اينكه در مدت زمان طولاني- 23سال- نازل شده است نمي تواند توسط شخص تنظيم شده باشد و در آن اختلافي نيز يافت نشود. درحالي كه روحيات انسان دائماً متغير بوده و قانون تكامل در شرايط عادي به گونه اي است كه دائماً با گذشت ايام، زبان وفكر و سخنان انسان نيز درحال دگرگوني است و هرگز نوشته هاي يك نويسنده يكسان نبوده، بلكه آغاز و انجام يك كتاب نيز متفاوت است. اما قرآن كتابي است كه در مدت 23سال بر طبق احتياجات و نيازمنديهاي تربيتي مردم- در شرايط مختلف- نازل شد و به گفته دكتر گوستاولبون قرآن كتاب آسماني مسلمانان، منحصر به تعاليم و دستورات مذهبي تنها نيست، بلكه دستورهاي سياسي و اجتماعي مسلمانان نيز در آن درج اس ت. چنين كتابي عادتاً ممكن نيست خالي از تضاد و تناقض و مختلف گويي باشد ولي مي بينيم همه آيات آن هماهنگ و خالي از هرگونه تضاد و اختلاف و ناموزوني است، پس نمي تواند زاييده افكار بشر باشد. 3- جذبه و روحانيت خاص از همان اوايل بعثت پيامبر(ص) تأثير شگرف قرآن در قلوب مردم واضح بود به طوري كه مشركين عرب، مردم را از گوش دادن به قرآن منع مي كردند تا جذب كلام الهي نشوند، و اعرابي كه به دور از چشم مشركين به اين آيات گوش مي سپرند، ناخواسته جذب معنويت و روحانيت آن مي شد ند. گيرايي، زيبايي و تأثير شگفت و... از ابعاد اعجاز و از ويژگيهاي بي مانند اين كتاب آسماني است. اين نفوذ كه نه تنها در فكر بشر بلكه در قلب او نيز اثر كرده است موجب شد تا عرب دوران جاهليت كه دختران خود را كشته و خشن ترين و كينه جويانه ترين اعمال را انجام مي داد نيز در روند جاذبه شگفت و تأثير انقلاب ساز قرآن مجيد دگرگون شود و نكته جالب آنكه در سيزده سال آغازين اسلام در مكه، شمشير و سلطه در كار نبود و تنها عامل جذاب در كنار اخلاق پيامبراكرم(ص)، قرآن بود كه خود بزرگترين اعجاز است. به عنوان نمونه بسياري از م فسرين نقل كرده اند هنگامي كه آيات سوره غافر نازل شد پيامبر اسلام(ص)، در مسجدالحرام به نماز ايستاده بود. وليدبن مغيره مخزومي(مرد معروف و سرشناس مكه كه سران قريش به عقل و درايت او اعتماد داشتند و در مسائل مهم با او به شور مي پرداختند) نزديك حضرت بود و تلاو ت آيات او را مي شنيد. هنگامي كه پيامبر(ص) متوجه اين موضوع شد آيات را تكرار كرد. اين آيات سخت «وليد» را تكان داد و هنگامي كه به مجلس قومش «طايفه بني مخزوم» بازگشت گفت به خدا قسم هم اكنون كلامي از محمد(ص) شنيدم كه نه شباهت به سخن انسانها دارد ونه به پريان. گفتار او شيريني خاصي دارد و زيبايي و طراوت فوق العاده اي، شاخه هايش پر ميوه و ريشه هايش پرمايه و سخني است كه از هر سخن ديگر بالاتر مي رود و هيچ سخني بر آن برتري نمي يابد.)(6) امروزه نيز پس از قرنها از نزول قرآن، روحانيت اين كتاب را معجزه خاص آن مي دانند، كه هيچكس توان آوردن كلامي با چنين تأثيرات شگرف را ندارد. ب- اعجاز محتوايي - اعجاز در جامعيت و استحكام قوانين نظام تشريع و قانونگذاري قرآن از چنان متانت و استواري برخوردار است كه هيچ كس قادر نبوده و نيست تا همانند آن را بياورد بلكه هر قانوني كه توسط انسان و افراد خبره وضع مي شود پس از گذشت چندي، اشكالات و سستي آن آشكار شده و ناچار به تغيير آن مي شوند. و حال آن كه با توجه به معلومات محدود انسان و باتوجه به اينكه پيامبراكرم(ص) در محيطي پرورش يافته بود كه از همان علم و دانش محدود بشري آن زمان نيز خبري نبوده، آيا وجود اين همه محتواي متنوع در زمينه مسايل توحيدي و اخلاقي و اجتماعي و سياسي و نظامي دليل بر اين نيست كه از مغز انسان بلكه انسانها تراوش نكرده بلكه از ناحيه خداست. ويژگي هاي قوانين قرآن آنچه مي توان از جمله ويژگي هاي قوانين قرآن برشمرد عبارت است از: 1- جامعيت و گستردگي: خطابات قرآن مربوط به همه انسانهاست و حتي يك مورد خطاب (يا اهل العرب) در قرآن ديده نمي شود. بدين ترتيب مخاطبين قرآن همه جهانيان، و قوانين آن ناظر به همه انسانهاست. 2- تقويت پيوندهاي اجتماعي، 3- احترام به حقوق بشر، 4- اهتمام به آزادي و امنيت، 5- ضمانت هاي اجرايي قوي بوسيله حكومت اسلامي، نظارت عمومي، و دروني.(به تعبير ديگر ايمان و اعتقاد به مباني اسلام و مسائل اخلاقي و عاطفي). 6- اصول ثابت و متغير از مسلمات است كه اگر تمام دانشمندان امروز و متخصصان علوم مختلف جمع شوند و دائره المعارفي تنظيم كنند و آن را در بهترين قالب ها بريزند ممكن است اين مجموعه براي امروز جامعيت داشته باشد اما مسلماً براي 50سال بعد نه تنها ناقص و نارسا است بلكه آثار كهنگي از آ ن مي بارد درحالي كه قرآن در هر عصر و زماني كه خوانده شود گويي براي همان عصر نازل شده است. ج: اعجاز قرآن و اخبار غيبي اخبار غيبي قرآن شامل موارد زير است: 1- اخبار گوناگوني از خداوند و اوصاف آن، فرشتگان، اجنه، عالم برزخ و آخرت، بهشت و جهنم، چگونگي برپا شدن قيامت، و رسيدگي به اعمال بندگان و... 2- اخبار غيبي از امتهاي گذشته: يكي از اعجازهاي اين كتاب خبر از امتهاي گذشته و سرگذشت آنها است. چراكه در عصري كه هيچ كس اطلاع دقيقي از گذشته نداشته و هيچيك از وسائل اطلاع رساني و يا علوم باستان شناسي موجود نبوده است، قرآن دقيقاً به آن مي پردازد و پس از ق رنها، امروزه براثر كاوش هاي باستان شناسي نشانه هايي از آن يافت مي شود كه مي توان به عنوان نمونه به سرگذشت قوم سبا اشاره كرد. درحاليكه تا قرن 19م مورخان جهان از وجود چنين قوم و چنان تمدني اظهار بي اطلاعي مي كردند. و جالب اينكه قبل از اكتشافات جديد، نامي ا ز سلسله ملوك سبا و تمدن عظيم آن برده نمي شد و مورخان «سبا» را فقط شخصي فرضي مي دانستند كه پدر مؤسس دولت «حمير» بود درحاليكه قرآن ضمن آنكه سوره اي را براي اين قوم نام نهاده، به يكي از مظاهر تمدن آنها نيز كه بناي سد تاريخي مأرب است اشاره مي كند. و قرنها بع د، پس از كشف آثار تاريخي اين قوم در يمن، عقيده دانشمندان دگرگون مي شود. جالب توجه اينكه يكي از عللي كه سبب شده بود كه آثار تمدن سبا تا قرن 19م استخراج نشود، سختي راه و گرماي شديد هوا بود تا اينكه عده معدودي از باستان شناسان به خاطر علاقه شديدي كه نسبت ب ه كشف اسرار آثار سبا داشتند توانستند به قلب شهر «مأرب» و نواحي آن وارد شوند و از آثار و خطوط و نقوش فراواني كه برروي سنگها ثبت شده بود نمونه برداري كنند و به جزئيات اين قوم وحتي تاريخ بناي سد مأرب و خصوصيات ديگر پي بردند و براي غربيان ثابت شد كه آنچه را قرآن قرنها قبل در اين زمينه بيان كرده يك افسانه نيست بلكه يك واقعيت تاريخي است كه آنها از آن بي خبر بوده اند.(7) 3- اخبار غيبي از وقايع آينده: قرآن از روند تاريخ و از آينده هاي دور يا نزديك، گاه خبرهاي قاطعي داده است كه اين پيشگويي ها يكي ديگر از ابعاد اعجاز قرآن مجيد است. بدين جهت كه اين پيشگويي ها قاطع و محكم است و ترديد و گمان در آنها راه ندارد درحاليكه اگر اين اخبار از طرف شخص پيامبر(ص) بدون واسطه وحي مي بود بايد با ترديد بيان مي شد چراكه در صورت خلاف، مردم به پيامبري او ظنين شده و از اطراف او پراكنده مي شدند.
مهمترين پيشگويي قرآن، آياتي است كه غلبه ناپذيري قرآن را در همه اعصار و قرون نفي كرده و مي فرمايد: (اگر جن و انس با هم متحد شوند كه مانند اين قرآن كتابي بياورند هرگز نخواهند توانست مانند آن را بياورند هرچند همه پشتيبان يكديگر شوند.)(اسراء 88)
و در آيه اي ديگر ضمن اينكه همگان را به آوردن سوره اي همانند قرآن دعوت مي كند، مي فرمايد:
«فان لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التي وقودها النار و الحجاره اعدت للكافرين.» (بقره 24)
در آيه كريمه فوق «لن تفعلوا» به معناي نفي هميشگي است يعني هيچگاه نخواهيد توانست همانند اين كتاب را بياوريد. اين پيشگويي از 1400سال پيش تاكنون ادامه يافته و تاكنون دشمنان نتوانسته اند همانند يك سوره را بياورند كه اگر توانسته بودند، باتوجه به گستردگي دشمنان قرآن، سريعاً آن را گسترش داده و بر عليه اسلام و قرآن تبليغات مي كردند. آنچه از اين آيات به دست مي آيد آنست كه تحدي قرآن اختصاص به هيچ عصر و نسل و گروهي ندارد و هم اكنون نيز قرآن كريم براي اثبات معجزه بودن خود و حقانيت رسالت رسول اكرم(ص) همگان را اعم از توده مردم، محققان و نوادر به هماوردي و مبارزه مي طلبد. پيشگويي هاي قرآن بسيار است كه بعضي پس از مدت كوتاهي به وقوع پيوست مانند وعده پيروزي در برخي جنگ ها و برخي نيز پس از سالها و يا قرنها واقع شده و ما شاهد بعضي از آن ها هستيم و بعضي نيز مربوط به آينده است. پانوشتها: 1- تفسير نمونه- ج1 ص.135 2- كتاب: سازمانهاي تمدن امپراطوري اسلام ص111 3- تفسير نمونه ج1 ص137 4- همان ص138 5- تفسير ظلال القرآن ج5 ص282 6- مجمع البيان ج10ص 386 7- تفسير نمونه، ج18ص69 روزنامه كيهان، 1 شهريور 1384
42
قرآن معجزه است چرا و چگونه؟ (قسمت پاياني)
محمد مهدي فجري اشاره در نخستين بخش از اين مقاله ضرورت اعجاز قرآن، فلسفه امي بودن پيامبر(ص) و اعجاز ساختاري و محتوايي قرآن و اخبار غيبي آن مورد بررسي قرار گرفت در دومين و آخرين بخش مقاله، به اعجاز علمي قرآن مي پردازيم. د: معجزات علمي قرآن يكي ديگر از ابعاداعجاز قرآن، بيان اسرار خلقت (اعجاز علمي) است كه بعضي از آن اسرار در قرون اخير ظاهر شده و بسياري از متخصصان علوم را به شگفتي واداشته است و برخي نيز از عهده بشرامروز بيرون بوده و شايد آيندگان به آن پي ببرند! نكته قابل ذكر آنكه مراد از اعج از علمي، تحميل نظريات و فرضيه هاي علم جديد بر آيات شريفه قرآن و يا تفسير به اصطلاح علمي آيات، به هر قيمت و هر صورت نيست؛ بلكه مقصود، بيان برخي معجزات علمي است كه درقرآن مطرح شده است. گزاره هاي قرآن در مورد مسائل علمي مثل زوجيت گياهان(8)، حركت زمين(9)، حركت منظم ماه و خورشيد(10)، نقش كوهها در اعتدال زمين(11)، كمبود اكسيژن در فراسوي زمين(12)، امكان پرواز در آسمان (13)، مسئله تلقيح(14)، وجود حيات در كرات ديگر (15)، مسئله جاذبه (16)، نو ر خواندن ماه و چراغ ناميدن خورشيد(17) (اشاره به مستقل نبودن نور ماه)، مراحل انعقاد نطفه و رشد جنين(18) و دهها مطلب ديگر از جمله مواردي است كه انسان تا قرنها بعد از نزول قرآن بدان مطالب دسترسي نداشته و يا به نظريه هاي خلاف قرآن (مثل نظريه بطليموس) معتقد ب وده و بعدها به اشتباه خود پي برده است، و مهمتر آنكه كسي نمي تواند در اين زمان و يا هر زمان ديگر ادعا كند كه به تمام اسرار اين كتاب پي برده است!! و اين است تفسير آيه 53 سوره فصلت كه مي فرمايد: «سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق» (به زودي نشانه هاي خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مي دهيم تا براي آنان آشكار شود كه او حق است.) در اين آيه شريفه «سنريهم» فعل مضارع است كه دليل بر استمرار دارديعني اگر انسان صدها سال نيز عمر مي كرد، هر زمان كشف تازه و مطلب جديدي از آيات الهي بدست مي آورد و اين مسئله را بارها شاهد بوده ايم كه گاه يكي از اين علوم، بلكه يك رشته از دهها رشته مربوط به يك علم، تمام عمر يك دانشمند را به خود اختصاص داده و در پايان به اين مطلب اعتراف مي كند كه افسوس! هنوز از اين رشته چيزي نمي دانم!! بررسي ابعاد مختلف اعجاز علمي قرآن كه انسان تا اين زمان به آن رسيده و در كتب تفسيري و علمي به آن تصريح شده است، بسيار و از حد اين مقاله و نويسنده آن خارج است، اما به عنوان نمونه به چند آيه در ابعاد مختلف پزشكي و غيرپزشكي اشاره مي شود: 1- علم پزشكي و قرآن اول: مراحل انعقاد نطفه يكي از پيچيده ترين مسائل علمي پزشكي كه چهارده قرن قبل، قرآن به آن اشاره كرده و دقيقا با علم پزشكي روز مطابقت دارد، مرحله انعقاد نطفه و رشد جنين در رحم مادر است. قرآن مجيد در تشريح اين مراحل مي فرمايد: «ما انسان را از عصاره اي از گل آفريديم، سپس آن را نطفه اي در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار داديم، سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته) و علقه را به صورت مضغه (چيزي شبيه گوشت جويده) و مضغه را به صورت استخوانهايي درآورديم و بر استخوانها گوشت پوشانيديم، سپس آن را آفرينش تازه اي داديم.»(مومنون، 14) در اين آيات با توصيف اينكه خلقت اوليه انسان با آن همه عظمت و استعداد و شايستگي از خاك بي ارزش مي باشد، به چند نكته مهم اشاره مي كند: الف: تداوم نسل انسان از طريق تركيب نطفه نر و ماده و قرار گرفتن آن در قرارگاه امن -رحم مادر- است، چرا كه موقعيت خاص رحم در بدن انسان آن را به محفوظ ترين نقطه در بدن تبديل كرده به گونه اي كه جنين از هر طرف تحت حفاظت و امنيت مي باشد. ستون فقرات و دنده ها ا ز يك سو، استخوان نيرومند لگن از سوي ديگر، پوششهاي متعدد شكم از سوي سوم، حفاظتي كه از سوي دستها به عمل مي آيد از سوي چهارم، شواهدي است كه دلالت بر اين قرارگاه امن دارد. ب: ذكر چهارمرحله متفاوت در آيه كه به اضافه مرحله نطفه بودن مراحل پنجگانه اي را تشكيل مي دهد، مملو از شگفتيهايي است كه در علم جنين شناسي مورد بررسي قرار گرفته و پيرامون آن كتابها نوشته شده است. ولي قرآن زماني از اين مراحل مختلف خلقت جنين انسان و شگفتيهاي آن سخن به ميان آورده كه اثري از اين علم و دانش نبوده و حتي در فكر انسان جايگاهي نداشته است. ج: تغيير عضلات به لباس در آيه فوق، گوياي اين واقعيت است كه اولا اگر اين لباس، استخوانهاي آدمي را نمي پوشاند، اندام (همان اسكلت انسان) بسيار زشت و نازيبا نشان داده مي شد. و ثانيهً همانگونه كه لباس حافظ بدن است، عضلات نيز حافظ استخوانها هستند كه اگر آنها نبودند ضربه هايي كه بر بدن وارد مي شد موجب صدمه و يا شكستگي استخوانها مي گرديد؛ همچنين كاري را كه لباس در حفاظت انسان از گرما و سرما صورت مي دهد، گوشتها در نگهداري استخوانها كه ستون اصلي بدن هستند انجام مي دهند. اينها همه نشان دهنده دقت قرآن در تعبيرات ا ست. دوم: شراب و تحريم اسلام خداوند مي فرمايد: «اي كساني كه ايمان آورده ايد! شراب و قمار و ازلام (نوعي بخت آزمايي)، پليد و از عمل شيطان است، از آنها دوري كنيد تا رستگار شويد.»(مائده، 90) قبل از ظهور اسلام شراب خواري يك عادت بشري و يك غذاي رسمي (همانند چاي در ايران) به شمار مي آمد. چرا كه تا قبل از ظهور اسلام مردم از ضررهاي آن اطلاعي نداشتند و شيوع شراب و قمار در ميان اعراب جاهلي چنان بود كه نهي از آنها در يك مرحله امكان پذير نشد، لذا تح ريم شراب در چند مرحله صورت گرفت.(طبق نقل بعضي از پژوهشگران ممنوعيت شراب قبل از اسلام سابقه نداشته و از احكام خاص اسلام است). ارنست رنان مورخ فرانسوي مي نويسد: دين اسلام پيروان خويش را از بلاهاي چنداني من جمله شراب و خوك و لعاب دهان سگ نجات داده است. طبق تحقيقات مؤسسات غربي بين 77 تا 88 ضرب و جرح و سرقت و جرائم جنسي مربوط به شراب خواران است چرا كه شراب خواران به خاطر روحيه درنده خويي و شرارت كه در حال مستي غالب پيدا مي كنند دست به اعمال جنايت آميز مي زنند به طوري كه آمار زيادي از تصادفات و قتل و خ ودكشي و درگيري با پليس در بيشتر كشورها به خاطر استعمال مشروبات الكلي است. جلوگيري از نوشيدن شراب و حكم به پليد بودن آن يكي از معجزات قرآن است چراكه در شرايطي اين حكم صادر شد كه بشريت با علاقه و اشتها به شراب خواري روي آورده بود و از ضررهاي آن اطلاع چنداني نداشت. 2- نسخه هاي شفابخش بعد ديگري كه از جمله اعجاز قرآن محسوب شده و موجب حيرت و اعتراف محققين و دانشمندان علوم غذايي به حقانيت اين كتاب مقدس شده است، نسخه هايي است كه قرآن به استفاده از آن سفارش نموده و خوردن آنها را براي سلامت انسان مورد تأكيد قرار داده است و پس از قرنها از ن زول اين آيات، دانشمندان به فوائد بيشمار آنها پي برده اند و برخي از آنها را به عنوان غذايي كامل و مورد نياز بدن انسان معرفي كرده اند. قابل توجه آنكه همان قرآني كه 1400سال پيش شراب را مضرترين و پست ترين نوشيدني معرفي مي كند، برخي از خوردنيها را نيز به عنوا ن بهترينها معرفي كرده و بر شفابخشي آن تأكيد مي ورزد. اول: عسل نسخه شفابخش (و پروردگار تو به زنبور عسل «وحي» (الهام غريزي) نمود كه از كوهها و درختان و داربستهايي كه (مردم) مي سازند، خانه هايي برگزين سپس از تمام ثمرات (و شيره گلها) بخور و راههايي را كه پروردگارت براي تو تعيين كرده است به پيما. از درون شكم آنها نوشيدني با رنگهاي
مختلف خارج مي شود كه در آن شفا براي مردم است؛ به يقين در اين امر، نشانه روشني است براي جمعيتي كه مي انديشند.)(نحل 69)
نكات جالب توجهي كه در اين آيه شريفه به چشم مي خورد، مأموريت خانه سازي (كه شايد ميليونها سال است زنبوران عسل، خانه هاي شش ضلعي مي سازند) و انتخاب مكان اين خانه ها (در كوهها و لابلاي شاخه هاي درختان كه امروزه عسل بوجود آمده در اين مكانها به عسل كوهي معروف بوده و بهترين نوع عسل شناخته شده است) و نيز چگونگي ساخته شدن عسل و شفابخش بودن آن است. آنچه مورد دقت و توجه قرار گرفته، اين است كه اين آيات در مكه نازل شده. منطقه مكه به علت نداشتن گل و گياه، فاقد هرگونه زنبور عسل مي باشد. آيا هيچ عقل سليمي مي پذيرد كه بيان اين آيات با اين دقت و ظرافت توسط شخصي بدون واسطه وحي صورت گرفته باشد؟! نكته مهم ديگر در اين آيه، تصريح به شفابخش بودن عسل در 1400سال پيش است. امروز دانشمندان به اين نتيجه رسيده اند كه در گلها و گياهان داروهاي حيات بخشي نهفته شده است- كه هنوز معلومات ما نسبت به آن ناچيز است- و زنبوران عسل آنچنان ماهرانه عسل مي سازند كه خواص درماني و دارويي گياهان كاملاً به عسل منتقل شده و محفوظ مي ماند و اين همان تعبير قرآن است كه مي فرمايد: «كلي من كل الثمرات» يعني عسل عصاره انواع ميوه ها است. (19) دوم: چند ميوه پرارزش در 1400سال پيش قرآن از ميان انواع و اقسام ميوه ها، به چند ميوه بطور خاص اشاره مي كند كه انار، خرما، زيتون، انگور، انجير و... از جمله آنهاست كه تحقيقات جديد راز ذكر اين ميوه ها را بيشتر آشكار مي كند. درحاليكه يك شخص امي و درس نخوانده نمي توانسته است به ف وايد سرشار اين ميوه ها پي ببرد. قرآن مي فرمايد:
«ينبت لكم به الزرع و الزيتون و النخيل و الاعناب و من كل الثمرات...» (نحل 11)
اين آيه شريفه با اشاره به سه محصول از ميان ديگر محصولات كشاورزي درصدد بيان فوائد خاصي است كه قرنها بعد توسط دانشمندان كشف شد. غذاشناسان و دانشمندان بزرگي كه ساليان دراز عمر خود را در راه مطالعه خواص گوناگون ميوه ها صرف كرده اند معتقدند كمتر ميوه اي است كه براي انسان ازنظر غذايي به اندازه اين سه ميوه (يعني زيتون، خرما و انگور) مفيد و مؤثر باشد. آنان معتقدند روغن زيتون براي تولي د سوخت بدن ارزش بسيار فراوان دارد و آنها كه مي خواهند همواره سلامتي خود را حفظ كنند بايد به اين اكسير علاقمند باشند. در خود قرآن نيز از درخت زيتون به عنوان شجره مباركه (درخت پربركت) ياد شده است. با پيشرفت دانش پزشكي و غذاشناسي اهميت داروئي «خرما» نيز به اثبات رسيده است به گفته دانشمندان در خرما، كلسيم (عامل اصلي استحكام استخوانها)، فسفر (از عناصر اصلي تشكيل دهنده مغز و مانع ضعف اعصاب و خستگي)، افزايش دهنده قوه بينايي و نيز پتاسيم (كه فقدان آن د ر بدن علت حقيقي زخم معده است) و... وجود دارد. دانشمندان علوم غذايي در خرما 13ماده حياتي و پنج نوع ويتامين كشف كرده اند كه آن را به صورت يك منبع غذايي غني و بسيار پرارزش درآورده است. در سوره مريم نيز فايده غذايي و دارويي خرما را اينگونه بيان مي كند كه خداوند مريم را در آن بيابان به هنگام تولد عيسي از رطب تازه روزي داد، كه اشاره به اين است كه يكي از بهترين غذاها براي مادري كه فرزندي به دنيا آورده، رطب تازه است. اما انگور: به گفته دانشمندان غذاشناس در انگور به قدري عوامل مؤثر وجود دارد كه مي توان گفت يك داروخانه طبيعي است. به عقيده محققين انگور علاوه بر اينكه از نظر خواص، بسيار نزديك به شير مادر است، يك غذاي كامل محسوب مي شود، ضمن آنكه اثر درماني مسلمي بر بسيار ي از بيماري ها داشته و حتي عامل مؤثري براي مبارزه با سرطان است.(20) 3- علوم طبيعي در قرآن اول: فشار جو
(هركس را خدا بخواهد هدايت كند سينه اش را براي (پذيرش) اسلام، گشاده مي سازد. و آن كس را كه (به خاطر اعمال خلافش) بخواهد گمراه سازد سينه اش را آنچنان تنگ و محدود مي كند كه گويا مي خواهد به آسمان بالا رود.)(انعام 125)
قبل از بيان اعجاز در اين آيه شريفه ذكر اين نكته لازم است كه منظور از هدايت و اضلال الهي، فراهم ساختن يا از ميان بردن مقدمات هدايت در مورد كساني است كه آمادگي و عدم آمادگي خود را براي پذيرش حق با اعمال و كردار خويش اثبات كرده اند آنان كه پويندگان راه حقن د و جويندگان و تشنگان زلال ايمان، خداوند چراغ هاي روشني در مسير آنها قرار مي دهد تا براي بدست آوردن اين آب حيات در ظلمات گم نشوند، و اما آنها كه بي اعتنايي خود را نسبت به اين حقايق به اثبات رسانده اند، از امداد الهي محروم و توفيق الهي از آنها سلب مي شود. بنابراين نه دسته اول در پيمودن اين مسير مجبورند و نه دسته دوم در كار خود، و هدايت و ضلالت الهي مكمل خواسته و انتخاب خود آنها است. اين آيه شريفه افرادي را كه راه ضلالت و گمراهي را براي خويش انتخاب كرده اند به كساني تشبيه مي كند كه مي خواهند به آسمان بالا روند. اين تشبيه براي اينگونه افراد از اين نظر است كه همانگونه كه صعود به آسمان كار فوق العاده مشكلي است پذيرش حق نيز براي چنين اف رادي اينگونه است (البته آنروز پرواز به آسمان براي بشر يك تصور بيش نبود. ولي حتي امروز كه سير در فضا عملي شده است نيز از كارهاي سخت و طاقت فرسا است.) نكته لطيف تر ديگري كه در آيه به آن اشاره شده اين است كه امروز ثابت شده كه هواي اطراف زمين در مجاورت اين ك ره كاملاً فشرده و براي تنفس انسان آماده است اما هرقدر به طرف بالا حركت كنيم هوا رقيقتر و ميزان اكسيژن آن به حدي كم مي شود كه اگر چند كيلومتر از سطح زمين به طرف بالا (بدون ماسك اكسيژن) حركت كنيم، تنفس هر لحظه مشكلتر و در صورت پيشروي، تنگي نفس و كمبود اكسي ژن سبب بيهوشي انسان مي گردد. بيان اين تشبيه در آن روز كه هيچ انساني تصور پرواز را در سر نمي پروراند و هنوز اين واقعيت علمي (تنگي نفس و كمبود اكسيژن در فضا) به ثبوت نرسيده بود از معجزات علمي قرآن محسوب مي گردد. دوم: گردش زمين (حركت زمين) آنچه از بررسي تاريخ، بدست مي آيد آنست كه سكون و مركزيت زمين جزء عقايد مسلم مردم جهان- اعم از دانشمندان و غير دانشمندان- بوده و در آن محيط كسي نمي توانسته غير از اين فكر كند. در چنين زماني- يعني اوايل قرون ميلادي- قرآن پرده از روي اين حقيقت برداشته و مي فرمايد:
«كوهها كه شما آنها را ساكن مي پنداريد با سرعت زياد در حركتند و..»(نمل 88)
مسلماً حركت كوهها بدون حركت زمين كه به آن متصل است معني ندارد و به اين ترتيب معني آيه چنين مي شود كه زمين باسرعت حركت مي كند همچون حركت ابرها! طبق محاسبات دانشمندان امروز، سرعت سير حركت زمين به دور خود نزديك به 30كيلومتر در هر دقيقه است و سرعت سيرآن در حركت انتقالي به دور آفتاب از اين هم بيشتر است. نخستين دانشمنداني كه حركت كره زمين را كشف كردند گاليله و كپرنيك در اواخر قرن 16 و اوايل قرن 17م بودند كه وقتي اين عقيده را برملا ساختند شديداً محكوم شدند. ولي قرآن حدود هزار سال پيش از گاليله، پرده از روي اين حقيقت برداشت و حركت زمين را به صورت فوق به عنوان يك نشانه توحيدي مطرح ساخت. تشبيه حركت زمين به حركت ابرها در آيه اشاره به حركت يكنواخت و نرم و بدون سر و صدا است يعني در عين اينكه كوهها ظاهراً آرام و ساكتند، در واقع در همان حال به سرعت حركت مي كنند. سوم: زوجيت ماده
«و من كل الثمرات جعل فيها زوجين اثنين»(رعد 3)
اين آيه با اشاره به اين مطلب كه ميوه ها نيز موجودات زنده اي هستند كه داراي نطفه هاي نر و ماده مي باشند، ورقي ديگر از معجزات علمي قرآن را مورد اشاره قرار مي دهد. اين آيه زماني همگان را به حيرت وا مي دارد كه لينه دانشمند و گياه شناس سوئدي در اواسط قرن 18م موفق به كشف اين مسئله مي شود كه زوجيت در جهان گياهان تقريباً يك قانون عمومي و همگاني است و گياهان نيز همچون حيوانات از طريق جفت گيري بارور مي شوند درحالي كه قرآن در 1100سال قبل از كشف لينه اين حقيقت را فاش ساخت. البته قبل از لينه نيز به وجود نر و ماده د ر بعضي از گياهان پي برده بودند اما هيچكس همگاني بودن اين قانون را نمي دانست تا اينكه لينه موفق به كشف آن شد. قرآن و معجزه عددي برخي از نويسندگان و صاحب نظران بعد ديگري براي اعجاز قرآن بيان كرده اند كه همان اعجاز عددي قرآن است. اين راز علمي تا چند سال قبل پنهان مانده بود و با ظهور رايانه و باسرعت و دقت كه در آن مي باشد، پرده از روي نظم رياضي قرآن برداشته شد و اعجاز اين كتاب مقد س بار ديگر بر جهانيان ثابت گرديد. يكي از نويسندگان معاصر عرب بنام «عبدالرزاق نوفل» گوشه اي از اين يافته را در كتاب «اعجاز العدد للقرآن الكريم» ذكر كرده است كه به چند نمونه از آن اشاره مي شود: 1- در قرآن واژه يوم(روز) 365بار تكرار شده كه هماهنگ با ايام سال است. 2- واژه شهر (ماه) 12بار آمده است كه به تعداد ماههاي سال است. 3- واژه يوم (با صيغه هاي مختلف) 30بار و به تعداد روزهاي ماه تكرار شده است. 4- واژه فعل (كار) 108بار ذكر شده كه به همين تعداد واژه اجر (مزد) آمده است. 5- واژه شدت (سختي) و در مقابل واژه صبر و متعلقاتش 108بار در قرآن بيان شده است. 6- واژه ملائكه و شياطين (88بار)، دنيا وآخرت (115بار)، حساب و عدل و قسط(29بار) و... بطور مساوي ذكر شده است. 7- قرآن از واژه جزا 117بار سخن به ميان مي آورد درحاليكه واژه مغفرت و همخانواده اش را 234بار تكرار مي نمايد. 8- در قرآن واژه يسر(آساني) سه برابر واژه عسر (سختي) است. 9- همانطور كه لفظ ابليس 11بار تكرار شده، واژه استعاذه (توبه) نيز به همين مقدار آمده است. 10- همانگونه كه واژه مصيبت و مشتقات آن 75بار در قرآن آمده است، لفظ شكر نيز به همين تعداد بيان شده است. در تفسير نمونه نيز با اشاره به تحقيقات يكي از دانشمندان مصري در اين زمينه به نكته مهم اشاره مي شود كه تحقيقات انجام گرفته نشان مي دهد كه در قرآن مجيد حتي يك كلمه و يك حرف كم و زياد نشده و الا بطور مسلم محاسبات برروي قرآن كنوني صحيح از آب درنمي آمد و از مجموع بحث چنين نتيجه مي گيرد كه حروف قرآن مجيد كه در طي 23سال بر پيامبر(ص) نازل شده حساب بسيار دقيق ومنظمي دارد و حفظ و نگهداري چنين نسبتي براي بشر- بدون استفاده از مغزهاي الكترونيكي امكان پذير نيست و مرور زمان و بررسي هاي دانشمندان ديگر مكمل آن خواهدبود . نتيجه آنكه: قرآن كريم، نه تنها يك معجزه براي اثبات رسالت حضرت خاتم الانبيا(ص) و متناسب با نياز و شرايط عصر بعثت مي باشد؛ بلكه جنبه هاي مختلف اعجاز اين كتاب الهي، در هر عصر و هر شرايطي و براي هر نسل و هر انساني، گوياي عظمت و بي مانندي خالق اين آيات و حقانيت آورنده ا ين كتاب است و در همه ابعاد به ناتواني مخاطبان در آوردن نظير براي قرآن شهادت و تكيه دارد. ديگر آنكه شناخت اين ابعاد و تبيين آنها، در افزايش سطح باورهاي انسانها و اعتراف به حقانيت دين اسلام و پيامبر خاتم، نقش مؤثري خواهد داشت. و بالاخره «اگر همه درياها مركب و همه درختان قلم شوند، كلمات و نشانه هاي عظمت حضرت حق، پايان ناپذيرند (و اين همه، قدرت شمارش و نوشتن آن را نخواهند داشت).» پاورقي
8- ذاريات 49- يس 36
9- طه 53
10- لقمان 29- ابراهيم 33
11- نبأ 7- رعد 3- نحل 19
12- انعام 125
13- رحمن 33
14- حجر 22
15- اسراء 70- آل عمران 83- رعد 15
16- رعد 2- لقمان 10
17- نوح 16
18- حج 5- مومنون 14- غافر 67
19- براي اطلاع بيشتر از خواص عسل به تفسير نمونه ج11 ص302 و كتاب پژوهشي در اعجاز علمي قرآن ص407-416 مراجعه شود. 20- براي اطلاع از خواص غذايي و درماني خرما و انگور به كتاب اولين دانشگاه و آخرين پيامبر(ص) مراجعه شود. روزنامه كيهان، 3 شهريور 1384
51
( لـو انزلنـا هذاالقـرآن علـى جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله وتلك الامثـال نضـربها للنـاس لعلهميتفكرون.) ((اگر ايـن قرآن را بر كوهى فرو مى فرستاديم, يقينا آن [ كوه] را از بيـم خدافروتـن [ و] از هـم پاشيده مى ديدى. و ايـن مثل ها را براى مردم مـى زنيـم باشـد كهآنان بينديشنـد.)) ((تصـدع)) همان ((تفرق)) است و ايـن كه كسى را كه سردرد دارد((صداع)) مى گويند براى آن است كه انسان احساس مـى كند ايـن اعصاب دارد از هـم جدامى شـود, احساس تصدع مى كند يعن ى تفرق اعصاب سر مى كند. هـم چنيـن وقتـى كه مطلبسنگيـن باشد و انسان در آن مطلب غور كند سرش درد مى گيرد لذا خداوند فرمود: كوهسردردى گرفت و ايـن سردرد و صداع او مايه تصدع او مى شد و ايـن تصدع او جوارح اورا خاشع مى كرد و قهرا ريز ريز مى شد, كوه كه ريز ريز مى شـود كره زميـن هـممتلاشى خـواهد شد, چـون كره زميـن به كـوه زنده است. خـداوند سبحان در آياتفراوانـى كـوه ها را به منزله لنگر كره زميـن مـى داند. كره زميـن كه در حال حركتاست لنگرى مى خـواهد كه آن را حفظ كند. در آيات فراوانـى از ((جبال)) به عنـوان ((رواسـى ))ياد شـده است, رواسـى يعنـى همـان لنگـرهـا ((بسـم الله مجـراهـا و مـرسيها))((مرسـى)) در برابر ((جرى)) همان لنگر انداختـن و لنگرگاه است. هيچ جا نيامده كهما جبال را رواسى قرار داديـم بلكه فرمـود ما براى شما رواسـى قرار داديـم, اما درسـوره نازعات مشخص كرد كه ((رواسـى)) چيست؟ در آيه 32 سـوره نازعات فرمـود كه:((والجبال ارسيها)) جبـال را رواسـى زميـن قــــــرار داد. در خطبه معروف نهجالبلاغه كه حضـرت اميـر ـ سلام الله عليه ـ فـرمـود:((و وتـــد بـالصخـور ميـدانارضه)) هـم نـاظر به هميـن است. ميـدان يعنـى اضطراب , ((ماد ـ يميد)) يعنـى((اضطرب ـ يضطـرب)) ميـدان يعنـى اضطراب, اضطراب اين كره زميـن به وسيله كـوه هابـرطرف شـد, لذا اين كـوه ها به منزله وتـد (ميخ) آرام كننـده اضطراب زميـن است.خوب قهرا اگر كوه متلاشى بشود يعنى لنگر از بين برود ايـن سفينه هـم غرق خواهد شد ,اگر كوه نتـواند قرآن را تحمل كند كره زميـن هـم يقينـا قـرآن را تحمل نخـواهـدكرد. انسان و تحملامانت الهى در پـايان سـوره مبـاركه احزاب مسئله عرض ((امانت)) مطـرح شـده است: ((انا عرضناالامانه على السماوات والارض والجبال فابيـن ان يحملنها و اشفقـن منها و حملهاالانسـان انه كـان ظلـوما جهولا)) ايـن امانتـى كه عرضه شد مصاديق فراوانـى بر اوذكر كرده اند كه در همه ا يـن مصـاديق حقيقت قـرآن سهم دارد. گفتنـد منظور از ايـن امـانت ولايت يا معرفت يا ديـن و يا قـرآن است, هر كدام ازايـن مصاديق ذكر بشـود بالاخره حقيقت قرآن سهمى دارد, جـداى از آنها نيست همـانطـورى كه آنها جـداى از ايـــن نيستند اگر ولايت باشـد كه ((ثقل اصغر)) است و قرآن((ثقل اكبر)) و اگر دين باشـد كه به ايـن ثقل اكبـر وابسته است و ماننـد آن. اين كه فـرمـود: ما ايـن امانت را بـر سماوات, ارض و جبال عرضه كرديـم, ذكر جبالبعد از ارض ذكر اعظم اجزا است نه ذكر خاص بعد از عام, ذكر اعظم اجزا است بعد ازذكر كل. وقتـى جبال نتـوانـد يك بارى را تحمل كند يقينا ساير اجزاى زميـن هـم نمىتوانند حمل كنند. يك وقت است ذكـر خـاص بعداز عام است مثل ((مـن كـان عدوا لله و ملائكته و رسله وجبـريل و ميكال)) كه ايـن ذكـر خاص بعد از عام است, گاهـى ذكر خاص بعد از عام نيستذكر اعظم اجزاى كل است حالا يا بعد از ذكـر كل يا بـدون ذكـر كل, مثل ايـن كهزكـريا ـ سلام الله عليه ـ عرض كـرد: ((رب انى و هـن العظم منـى واشتعل الراسشيبا)) به خدا عرض كرد مـن استخوان بدنم نرم و سست شد, استخوان چون محكم تريـن عضوبدن است اگر نرم و سست شود چيزى از بدن باقى نمى ماند گوشت و ساير اعضا و عضلاتهـم ضعيف خواهد شد و اصولا چيز مهم را كه عظيـم مى گويند براى اين كه استخوان داراست از هميـن عظم گرفته شده مطلبى كه استخـوان دار باشد يعنى مايه دار باشد, شخصىكه مايه دار باشد, مقامى كه مايه دار باشد از آن به عظيـم ياد مى كنند مى گوينداستخوان دار و مايه دار است. خـوب گاهى ذكر خـاص بعد از عام است گاهـى ذكـ ر اعظماجزا بعد از ذكـر كل است, گاهـى ذكر خـود اعظم الاجزاست تا ساير اجزا فهميدهشـوند. مسئله ذكـر جبال بعدالارض از بـاب ذكـر اعظم اجزا بعد از ذكـر كل است. ايـن ابا و سـرپيچـى كه بـراى سمـاوات و ارض و جبـال هست ابـاى استكبارى نيست تامذمـوم باشـد آن اباى استكبارى را قـرآن ذكـر كـرد و مذمـوم شمـرد كه اباى شيطنتاست: ((ابى واستكبر و كان مـن الكافرين)) سرپيچى استكبارى آن است كه انسان بتـواندفرمان خـدا را تحمل كند و عمـدا ابا كنـد و تعدى نمايد. اباى اشفاقى آن است كه اباكند و نپذيرد چون نمى تـواند, چـون به شفقت مى افتد, اين جا شفقت به معناى مشقتاست: ((فابيـن ان يحملنها و اشفقـن)). اين ابا مذموم نيست و خداى سبحان هم ازسماوات و ارض و جبال با مذمت ياد نكـرده است, هـر جا از ايـن ها سخـن گفته بااطاعت شان توام است و از آن ها به نيكى ياد مى كند: ((فقال لها و للارض ائتياطـوعا او كـرها قالتا اتينا طائعيـن)) اما اين جا مـى فرماي د مقدور سماوات و ارض وجبال نبـود كه ايـن را تحمل كننـد لذا ايـن كلمه اشفاق را بعد از كلمه ابا ذكر كردو فرمود: ((فابين ان يحملنها و اشفقـن منها)) خوب بالاخره حقيقت قـرآن يكـى ازمصـاديق بـارز آن امانت است. پس در پايان سوره احزاب فرمود: مقدور آسمان و زميـن و كوه ها نبـود كه امانت خدا را تحمل كنند, چـون تكليف ما لايطـاق است. حـالا اگـر بخـواهنـد تحمل كننـد چه مى شوند؟ ريز ريز مى شـوند اگر مامسئله را پافشارى مـى كرديـم از ارض به ((انزال)) تبـديل مـى كرديـم ((انا عرضناالامانه)) را به ((لو انزلنا هذاالقرآن)) مبدل مى كرديم و مى گفتيم بايد ايـن باررا بكشيد اينها ريز ريز مـى شـدنـد. ((لـو انزلنا)) ما قبلا عرضه كرديم, اينهاخواهش كردند مقدور ما نيست, اما الان اگر بخواهيـم بالاتر از عرضه يعنى بر ايـن هاانزال كنيم ريز ريز مى شوند: ((لو انزلنا هذا القرآن علـى جبل لرايته خاشعا متصدعامـن خشيه الله)) اين ظاهر آيه است. تجلى حق سرعدم تحمل كوه ها چـرا قـرآن طـورى است كه كـوه نمـى تـواند آن را تحمل كنـد؟ آيا معنايـش آن است كهيعنى ايـن الفاظ قرآن بما لها مـن المفاهيـم ايـن علـوم حصـوليه, درك معنـاىظاهـرى, هميـن درك معانـى اى كه مفسـران نـوشته انـد ايـن قـابل حمل كـوه ها نيست؟ يعنى همين طورى كه ما از قرآن بهره مى بريـم به هميـن اندازه كه قواعدى و سلسلهعلومى هست, ايـن قـواعد را اگر كسى آشنا باشد و از علـوم قرآن مـدد مى گيرد, ازتفسير قـرآن سهم مـى بـرد, هميـن اندازه براى كوه مقدور نيست؟ كـوه ها را ريز ريز مى كند يا چيز ديگرى است؟ از ايـن حقيقت قرآن كه اگر آن بر كوهنازل بشـود كـوه تـوان آن را ندارد؟ اصل قرآن را وجـود مبارك حضـرت اميـر ـ سلامالله عليه ـ به عنـوان تجلـى خواست حق ياد مى كند, صغرا را در نهج البلاغه مىخـوانيـم كبرى را در قرآن كريـم, اصل قـرآن را در نهج البلاغه به عنـوان تجلـى حقياد مى كند: خداى سبحان وجـود مبارك رسـول اكرم ـ صلـى الله عيه وآله و سلـم ـ رابـالحق فـرستاده است: ((ليخرج عباده من عباده الاوثان الـى عبادته و مـن طاعه الشيطان الى طاعته بقرآنقد بينه و احكمه ليعلـم العباد بهم اذ جعلوه و ليقـروا به بعد اذ جحـدوه وليثبتـوه بعد اذ انكـروه)) آن گـاه فرمـود: ((فتجلى لهم سبحانه فى كتابه مـن غيران يكـونـوا راوه بمـا اراهـم مـن قـدرته و خـوفهم مـن سطـوته و كيف محق مـن محقبالمثلات واحتصد مـن احتصـد بالنقمات...))(خطبه 147) ((خـداوند, محمـد(ص) را به حقبه پيامبـرى مبعوث داشت تـا بنـدگانـش را از پرستش بت ها برهانـد و به پـرستـش اووادارد و از فرمان بـردارى شيطان منع كنـد و به فـر مان او آورد.با قـرآنى كهمعانـى آن را روشـن ساخت و بنيانش را استوار داشت تا مردم پروردگارشان را كه نمىشناختند بشناسند و پـس از آن كه انكارش مى كردند به او اقرار آورند و پس از آن كهباورش نداشتند وجـودش را معترف شوند. پـس, خـداوند سبحان در كتاب خود بـى آن ك ه اورا ببينند, خـود را به بندگانـش آشكار ساخت به آن چه از قدرت خـود به آنان نشانداد و از قهر خويـش آنان را ترسانيد كه چگـونه قـومى را به عقاب خـود نابـود كـردهو چه سان كشت هستـى جماعتـى را به داس انتقام درو كرده است)). در بيانات امام صادق ـ سلام الله عليه ـ هـم ايـن حديث شريف است كه فرمـود: ((انالله سبحانه و تعالى تجلى لعباده فى كلامه او فى كتابه من غير ان يكون راوه)). پـس قرآن مى شـود تجلـى حق, ايـن صغراى مسئله, كبراى مسئله همان است كه در سـورهاعراف آيه 143 آمـده است كه: ((و لما جاء مـوسـى لميقاتنا و كلمه ربه قال رب ارنى انظر اليك قال لـن تـرينـى ولكـن انظر الـى الجبل فان استقر مكانه فسـوف ترينى فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا وخر مـوسى صعقا فلما افاق قـال سبحـانك تبت اليك و انـا اول المـومنين)). پس اگر خدا براى كوه تجلى كند كوه توان حمل ايـن جلى را ندارد. همه ايـن بحث ها درمسئله آخـرى از سـوره مباركه حشـر ان شاءالله روشـن خـواهد شـد كه اينها هيچارتباطـى به مقام ذات اقدس الله ندارد چـون بارها به عرض رسيد كه انبيا در ايـن جاراه ندارنـد تا چه رسد ب ه ديگران, صفات ذاتـى هـم كه عيـن ذات حق است آن جا هـماحـدى راه ندارد. تمام ايـن تجليات و ظهورات و امثال آن در محـور فعل است و تعيناتفعلى, آن جا كه كار خداست همه بحث ها در ايـن محـور است آن جا كه ذات خـداستاوليـن مـوحـد و مـولاى همه مـوحـدان كه حضـرت امير ـ سلام الله عليه ـ است به همهاعلان خطر كرد كه آن جا منطقه ممنـوعه است ((لايـدركه بعدالهمـم و لا يناله غوصالفتـن)) احـدى آن جا راه ندارد انبيا آن جا راه ندارند تا چه رسـد به شـاگـردانآن ها. تمام ايـن بحث ها در محـور تعينات و ظهورات فعلـى ذات اقـدس الهى ا ست ايـنفعل اگر چنان چه بر كـوه بتابد كـوه متلاشـى مى شـود. پـس قرآن تجلى حق است و اگرحق براى كوه تجلى كند كوه تـوان آن را ندارد حالا شما نمونه هايـش را در رواياتپيدا مى كنيد: در كتاب ((تـوحيد)) صدوق بابـى است به نام ((بـاب الـرويه)), در آنجـا زراره ظاهـر ا از امام صـادق ـ سلام الله عليه ـ سـوال مـى كند كه: ((ما تلكالغشيه التـى كانت تصيب رسـول الله صلـى الله عليه و آله)) آن غشيه, آنمـدهـــــوش نه بيهوشـى, آن حالى كه به حضرت دست مى داد در هنگام وحـى چه بـود؟حضرت مى فرمـود:((ذاك اذا تجلى الله سبحانه له مـن غير ان يكـون بينه و بيـن اللهاحد)) مى فرمـود آن وقتى كه خدا بلا واسطه براى رسولـش ـ صلى الله عليه و آلهوسلـم ـ تجلى مى كرد بدون ايـن كه بين خداى سبحان و بيـن رسول خدا فرشته اى فاصلهو واسطه باشد آن گاه آن حال به پيغمبر دست مى داد كه نمى تـوانست تحمل كند, مدهوشمـى شد, خـوب يك درجه بالايـش طـورى است كه اگر پيامبر (ص) ببيند مدهوش مى شود نهبى هوش. درجات ديگـرى دارد كه مع الـواسطه است تـا بـرسـد به آن مـراحل نازله. در ذيل آيه41 سـوره نساء: ((و جئنا مـن كل امه بشهيـد و جئنا بك على هـولاء شهيدا)). آن جاظاهرا ايـن حديث هست كه ابـن مسعود مى گويد مـن روزى وارد مسجدشدم رسـول خدا ـ صلىالله عليه و آله و سل ـم ـ تنها بـود به مـن فـرمـود قرآن بخـوان, قرآن را بازكردمو خـوانـدم تا به ايـن آيه رسيدم كه ما در قيامت از هر كسى يك شهيدى و شاهدى حاضرمى كنيـم و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلـم را شهيد شهدا قرار مـى دهيـم, هـمشهيـد بـر انبيا و اولياينـد هـم شهيد بر امت ها. اين جا به ايـن آيه كه رسيدم اشكدر چشمان حضرت ظاهر شد و فرمود: ((بس است, مـن تعجب مى كنم كسى قرآن بخواند و پير نشود قرآن آدم را پير مى كند)).آيا همين علوم حصوليه و مفاهيـم و هميـن الفاظ بما لها مـن المعانـى المـوضـوعهاست كه انسان را پير مـى كنـد؟ باايـن ها كه ما مرتب سـر و كار داريـم و حال آن كهاثـرى در ما نـدارد, ي ا ايـن كه چيز ديگـرى در قـرآن هست. آيه شـريفه ((لـو انزلناهذاالقرآن... )) سخنـى بالاتر از مسئله تحــــدى است. در قرآن شناسـى از نظر خـود قرآن كريم چندمسئله است: يكى ايـن كه قرآن همه نيازهاى بشر را الى يوم القيامه به عنـوان خطـوطكلى ترسيـم كرده است: ((تبيان كل شىء)). مسئله ديگر اين است كه احدى نمى تـواندمثل ايـن قرآن را بياورد, اين اعجاز قرآن است. اعجاز هـم چنديـن فصل دارد: در بخـشفصاحت و بلاغت, تبيين مسائل حقـوقى, تبييـن معارف, بازگويى اخبار غيب, تبييـنمسائل سياسى و امثال آن, قرآن معجزه است. كه خود معجزه يك كتابى است داراى فصولىيك بخش در ايـن است كه اگر همه جـن و انـس جمع بشـ وند هـم فكرى كنند مثل ايـن نمـىتـوانند بياورند امايك بخـش در اين است كه ما ايـن قرآن را اگر بر كـوه نازل مىكرديم كوه تحمل نمى كرد ولى انسان تحمل مى كند, ايـن كدام انسان است؟ و كدام قسمتقرآن است كه اگر بر كوه نازل مى شد ايـن كـوه ريز ريز مى شد؟ معلـوم مى شـود كهبراى قرآن يك مرتبه اى هست كه آن مرتبه اگر بر كوه نازل بشـود كـوه را ريز ريز مـىكند اما انسانها تحمل آن را دارنـد ايـن كـدام انسان است كه تحمل آن را دارد؟ درنهج البلاغه چنـد جا سخـن از آن است كه خـداى سبحان بر عقـول و انديشه هاى مردمتجلى كرده است, يكى در خطبه 185 است كه فـرمـود: ((و تشهد له المرائى لا بمحاضـرهلـم تحط به الاوهام بل تجلـى لها بها)) خداوند براى ايـن اوهام و عقـول به وسيلهخـود عقـول تجلى كرده است ; يعنى اگر ايـن درجه نفـس, خـود را ببيند خدا را مىبيند نه اين كه از خـود پـى به خـدا مـى برد ايـن همان برهان ((اثر الاقـدام يدلعلـى المسير)) است ايـن كه معرفت نفـس نيست. انسان خود را بشناسد بگويد مـن چون حادث هستم پس محدث مى خواهم, يا مـن چونمتحركـم محرك مى خواهم, چون ممكنم واجب مى خواهم, چون فقيـرم غنـى مـى خـواهـم,ايـن ها كه راه هاى مـدرسه است و راه هاى ((اشهدهـم علـى انفسهم)) نيست, ايـن هاخـودشان را مـى شناسنـد و مى گ ويند ما كه ممكنيم واجب مى خواهيـم. اما ايـن بيانحضرت امير (ع) آن است كه ذات اقـدس اله در آينه اوهام وعقـول تـابيـد. در بحث هاى((اشهدهـم على انفسهم)) گذشت كه اگر كسى بتواند سر آينه را خـم بكند آينه را نشانخـود آينه بدهد آن گاه از آينه سـوال بكند كه چه مى بينى نمى گـويد خـودم را مـىبينـم كه از آينه صاحب صورت سوال بكند كه را مى بينى مى گويد تورا مى بينـم, چوندر آينه جز صاحب صـورت چيز ديگـرى كه نيست. و منظور از آينه آن نيست كه در بازارآينه فـروشان است, بلكه منظور از مرآت همان است كه در كتاب هاى عقلى مى گوين دمرآت, آن شيشه و جيوه و قاب را نمى گـويند مرآت آن مرآت بالقوه است به وسيله اوصورت ديده مى شـود كه ايـن مرآت نيست و وسيله صورت صاحب صورت ديده مى شـود چـون آنصورت ما به الرويت است به وسيله او صاحب صورت ديده مـى شـود آن صـورت را مى گـويندمرآت, نه آن شيشه جي وه, آن صـورت هـم كه هيچ چيز نيست اگـر از ايـن صـورت سـوالبكننـد چيست و كيست؟ مـى گـويد صاحب صـورت, هميـن يك حرف دارد. آيه ((و اشهدهـم علـى انفسهم)) نيزهميـن را بيان كـرد در آن آيه آمـده است كه خـداى سبحان از انسان ها سـوال مى كندكه را مـى بينيـد, نمـى گـوينـد ما عبديـم, تو ربى بلكه فقط مى گويند تو, نه ايـنكه به عبوديت خود و ربـوب يت حق اعتراف كنند تا بشـود دو چيز. ((و اذ اخذ ربك مـنبنى آدم مـن ظهورهم ذريتهم و اشهدهـم على انفسهم الست بربكـم)) نه ((الستـمعبيدى)) و ((الستـوا بربكـم)) نفرمود كه: ((مگر نه آن است كه شما بنده ايد و مـنخدايـم)) سوال دو چيز نيست و جواب هم دو چيز نيست, هم سوال يك چيز است و هـم جواب:((الست بربكـم قالوا بلى)).اگر آن صورت هر آينه مى تـوانست حرف بزند صاحب صورت ازاو سـوال مى كرد كه را نشان مى دهى؟ چه خبر است؟ مـى گفت: تـو, نمى گفت مـن و تـو.در مسئله تجلى هـم اين چنيـن است نفرمـود كه خداوند به وسيله آيات ديگر ب راى ايـنعقـول و اوهام تجلـى كرده است كه ((تجلـى لها بها)) يعنـى بـراى هميـن اوهام ونيـروهـاى ادراكى به وسيله خود نيروى ادراكى تجلى كرده است, هميـن ; يعنى خـود عقلمجلاى حق و مـرآت حق است. در خطبه 186 كه خطبه تـوحيـد است و مرحوم سيدرضى مىفرمايد: وتجمع هذه الخطبه مـن اصول العلم ما لا تجمعه خطبه در آن جا مـىفرمايد:((و تشيرالالات الـى نظائرها منعتها منذ القـدمه و حمتها قـد الازليه وجنبتها لــولا التكمله بها تجلـى صـانعها للعقـول و بها امتنع عن نظر العيـون لايجـرى عليه السكـون و الحـركه)) خـدا كه بـراى عقل تج لـى كرده است از ديده هامستـور است خوب, پـس تجلى خدا براى خـود عقول هست منتها مثل آن است يك صاحب صـورتىمثل ايـن كه ((ليـس كمثله شىء)) اما از باب تشبيه معقـول به محسـوس, مثل ايـن كهآفتابـى در برابـر آينه تابيـد, اما ايـن آينه را غبار گرفته است هيچ چيز را ن شاننمى دهد ايـن غبار گرفتـن هـم تعبير خـود قرآن كريـم است فرمود: ((كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون)) سر ايـن كه نمى فهمند بـراى آن است كهايـن غذاهـاى مشتبه, ايـن حـرفهاى مشتبه, ايـن رفتارهاى مشتبه ((رين)) است, غبار وچرك است, ايـن چـرك و ريـن صفحه دل را مى پـوشاند, آينه دل كه ريـن گرفته است چيزىرا نشان نمى دهد: ( (كلا بل ران على قلـوبهم ما كانـوا يكسبـون)) ريـن هـم همينغبار چرك است. پـس تجلى از ايـن طرف هست لذا نه كوه متلاشى مـى شـود نه انسان هابراى آن كه چيزى بـر انسان نتابيـد چهار تا الفاظ است و چهار تـا مفهوم است ويادگـرفته نه مفهوم آن وجـود سنگين دارد نه ايـن الفاظ, وجود ذهنى كه اثر نداردعلـم است كه اثر دارد نه وجود ذهنى, تا علـم بشود طول مى كشد, واز وجود ذهنى كارىهـم ساخته نيست. مفهوم مى شـود كه قرآن حقيقتـى دارد كه به اين آسانى تحمل پذيرنيست. تحمل ولايتاهل بيت ولايت اهل بيت ثقل اصغر است يعنـى عترت پيامبـر ـ عليهم السلام ـ نيز هميـن گـونهاست ; يعنـى عترت با حقيقت قرآن يكـى است. اگر چنان چه حقيقت ولايت هم در قلب كسـىباشد او هـم تحمل پذير نيست. وقتـى به حضرت امير ـ سلام الله عليه ـ گزارش رسيد كه ((سهل بـن حنيف)) رحلت كردفرمود: ((لو احبنى جبل لتهافت)) كوه اگر بخـواهد محبت مرا در دل بگيرد ريز ريز مـى شـود.ايـن معنا را كه معادل و هم سنگ و هـم ترازوى هميـن آيه سـوره حشـر است كه: ((لـوانزلنا هذاالقرآن علـى جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله)). قرآن و اهل بيت عدلانند و هر كدام از ديگرى جـدا نخـواهد شد. آن بيان ((لو احبنىجبل لثهافت)) هميـن بيان است, منتها مرحوم سيد رضى ـ رضـوان الله عليه ـ اين چنيـنمعنا مى كند كه اگر كسى محب مـن باشد آن قدر مسائل و مشكلات بر او وارد مـى شـودكه از پا در مىآيد. خـ وب آن معنا هـم فى نفسه حق است اما نه آن معناى لطيفى كه ازاين جمله متوقع است. واقع هم هميـن طور است يعنى اگر كسى بخـواهـد آن حقيقت راتحمل كنـد از پاى در مـىآيـد چرا يك خبـر سنگين باعث سكته بعضـى مى شـود؟ چـون آنخبر سنگيـن است. حالا ما روزى در پيـش داريـم ((يوما يجعل الولدان شيبا)) و آنحقيقت را قـرآن هم بيان كـرده است. و الان هـم هست. از بيان امام هشتـم ـ سلامالله عليه ـ به خـوبى برمىآيد فرمـود: ((از ما نيست كسى كه بگـويـد بهشت و جهنـمالان خلق نشــده است)). اين ها را قرآن براى انسان بازگـو كرده است, چطـور ايـن خبـرهاى سنگيـن هيچ اثرىدر انسان ايجاد نمى كند. همان بيان رسول الله ـ صلى الله عليه و آله وسلـم ـ كهفرمـود: ((مـن تعجب مى كنـم كسى قرآن بخواند و پير نشود)). خبر سنگيـن بعضى را ازپا در مىآورد و براى بـر خـى هيچ تاثيرى نـدارد, سرش هـم ايـن است كه ((وجـودذهنى)) اثر نمى گذارد بلكه علـم و علاقه اثر گذار است. منزلى آتش گرفته دو نفرايـن خبر را مـى شنـوند: يكـى مامـور آتـش نشانى و ديگرى صاحب خانه, واكنـش اين دونفر در برابر ايـن خبر, يك سان نيست, مامور آتـش نشا نى با خونسردى به وظايف خـودعمل مى كند تا هر چه زودتر آتـش را مهار كند و از ضرر و زيان بيـش تر جلـوگيرىنمايـد. اما صاحب خانه آن چنان ملتهب و نگـران است كه گاهـى به سكته و مرگ كشيدهمى شـود. چرا؟ علت آن علـم و آگاهى نيست, چـون هر دو مـى دانند, بلكه علاقه و دلبستگـى است. مامـور آتـش نشانى دلبسته نيست لذا كار خـودش را انجام مى دهد. آن چهدر انسان اثر مـى گذارد دلبستگـى و علاقه شـديـد است, اگـر آن علاقه بـود انسان مىنالد و اگر نبـود باكـش نيست, ايـن كه فرمود:((لـو احبنى جبل لتهافت)) اگر كـوهبخـواهد محبت مرا تح مل بكند ريز ريز مـى شـود همين است. انسان محبـوبـى به ايـنزيبايـى داشته باشـد و او را نبينـد او واقع ما را آدم كرده است يعنـى ايـن اهلبيت ـ عليهم السلام ـ ما را آدم كرده اند, اين كه ما قبر ايـن بزرگواران و در حرماينها را مى بوسيم و مى بوئيـم براى ايـن كه اگر آنان نبودند ما بايـد همهالگـوهاى خـود را از كافـران مـى گـرفتيـم, اكنـون مـى بينيد كه همه تمدن هاىجـديد از يك طرف و همه امكانات روز از طرف ديگر وقتـى به مسائل اخلاقـى مى رسندواقعا ((كالانعام بل هـم اضل)) هستنـد. ايـران كه متاسفانه در مقايسه با غربـى هااز نظر صنعت پيشرفتـى نداشته, يعنى نگذاشته اند كه داشته باشد, با ايـن كه استعداددارد. نياكان ما هـم كه قبل از اسلام در اين سرزميـن آتـش پرست بودند, پـس نه سابقهمذهبـى درخشانى داشتيـم نه اكنـون پيشرفت صنعتى و علمـى چشـم گيرى داريـم, بنابراين اگر على و اولاد علـى در ايـن سرزميـن نبـودند ما چه مـى شديم؟ ما هرچه داريـماز بركت قرآن و اهل بيت ع ليهم السلام است, آنان به ما حيات دادنـد. بـراى انسانمسافرتـى به كشـورهاى غربـى و كفرآلـود, لازم است تا وضع صنعت و پيشـرفت هاى علمـىآنـان را ببينـد بعد وضع اخلاقـى آن هـا را هـم ببيند. انسان گاهى بعضى بولتـنهايى را كه به قرآن كريـم اهانت شـده مى خـواند كا ملا احساس مـى كند كه ايـن اهانتكننـدگان از هر سنگى سخت تراند: ((و ان منها كالحجاره او اشد قسوه)) يا ((كالانعام بل هـم اضل)) هيچ چيزى براى آنها مطرح نيست الا درندگـى. ايـن كه مـى بينيد به لطف الهى مردم ايران از نظر اخلاقدر مسير سعادت انـد فقط و فقط به بركت على و اولاد علـى است. خـوب انسان ايـنمسائل را ببينـد بعد خـو اهد فهميد اهل بيت نسبت به ما حق حيات دارنـد چـون ما وپـدران و اجـداد ما را زنـده كـردنـد. مـا كه به آن ها دست رسـى نداشته باشيماينها را نبينيم نه در خواب ببينيـم نه در بيدارى ببينيـم ايـن است كه انسان درفراق اينها مى سـوزد: ((لـو احبنى جبل لتهافت)) پـس ق رآن اگر بر كوه نازل بشود آنرا متلاشى مى كند چنانچه محبت اهل بيت ـ عليهم السلام ـ هـم در قلب كسـى باشـد اورا متلاشـى مـى كند. ايـن محبت, اختصاص به حضرت امير ندارد, بلكه منظور از ((لـواحبنى)) ((ولـى خـدا)) است ; يعنـى معصـوميـن ـ عليهم السلام ـ اميـدواريـم نصيبهمه بشــود.(1) انسان و تحمل امانت الهى ((لـو انزلنـا هذاالقـرآن علـى جبللـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله و تلك الامثال نضـربها للناس لعلهميتفكـرون.)) ((اگـر ايـن قرآن را بر كوهى فرو مـى فرستاديـم, يقينا آن [ كـوه] رااز بيم خدا فروتـن [ و] از هم پاشيده مى ديدى. و ايـن مثل ها را براى مردم مـى زنيـمباشـد كه آنان بينديشند.))ايـن كريمه كه در باره قـرآن شناسـى است در حقيقت ناظربه عظمت و اهميت قـرآن است. سـر ايـن عظمت هـم آن است كه هر كلامى به اندازهمتكلمش عظيم و بزرگ است, لذا دليل حكمـى كه در اين آيه آمده است هـم اجمالا درايـن آيه يـاد شـده است هـم به تفصيل در سه آيه بعد. مفهوم متلاشىشدن كوه ها : مضمـون آيه اين است كه اگر ايـن قرآن بـر كوه نازل شـود كـوه را متلاشى مـى بينيد.كلمه ((متلاشى)) از شىءاى مشتق نشده يعنى لاشـىء مـى شـود وگرنه باب تفاعلـى نيستكه يك ثلاثـى مجرد داشته باشـد. ((تلاشى,يتلاشى)) اين چنين نيست اين اصلش((لايشىء)) است. از ايـن كلم ه ((لاشى ء)) باب تفاعل ساخته شده متلاشـى مـى شـوديعنى لاشيىء مى شود. ((لرايته خاشعا متصدعا)) يعنى متلاشى مـى شـود چرا متلاشـىمـى شـود؟ نفرمود:((من خشيتنا)) فـرمـود: ((مـن خشيه الله)) ايـن التفات از غيبتبه خطاب براى تامين دليل ايـن حكـم است پـس اصل حكـم ا يـن است كه ((لو انزلناهذاالقرآن على جبال لرايته خاشعا متصـدعا)) چـرا ((مـن خشيتنـا)) نفـرمـود, بلكهفـرمـود: ((مـن خشيه الله)), چون ((الله)) متكلـم است هيچ موجودى نمى تواند تجلىالهى و كلام الهى را تحمل كند و هميـن معنا را در سه آيه بعد كه در ميـان اسمـاىح سنـاى حق است بـازگـو مـى كند: ((هوالله الذى لا اله الا هو)) ((هـوالله الذى لا اله الا هـوالملك القدوس))((هوالله الخالق البارىء)) كه ايـن سه آيه پشت سر هـم در بيان تـوصيف و شـرح اسماىحسناى آن متكلم است و اگـر متكلـم عظيم بود قهرا كلام او هـم عظيم است و كلام اوآن چنان عظيـم است كه كوه توان تحمل آن را ندارد. در اين جا سخـن از ((خشيت)) استنه خوف, بيـن خشيت و خـوف, تفاوت وجـود دارد; خشيت آن ترسى است كه با تاثـر قلبـىهمـراه باشـد ولـى خـوف اين چنيـن نيست, لذا مـوحـدان عالـم فقط از خدا مـى ترسنداز غيرخـدا خشيتـى ندارند, مـوحـدان هـم مانند ديگران از هر چيز گزنده و آسيبرسانـى خائف اند: از مار, عقرب گزندگان و درندگان و يا بى احتياطى ماشيـن ها مـىترسند اما از هيچ چيز خشيت ندارند. خـوف آن ترتيب اثر عملـى است, ولـى خشيت آنچيزى است كه انسان آن را مبدا اثر بـدانـد و از او بهراسـد. در ايـن جا هـم سخـناز خشيت الهى است, خشيت با شعور همراه است و نشانه آن است كه كـوه ها هـم شعوردارند. براى اثبات شعور كوه ها و مانند آن چند دليل مى تـوان اقامه كرد: دليل اول همانشعور عمومى است كه خدا براى هر موجـودى ثابت مى كند كه ((له اسلـم مـن فىالسمـوات)), ((لله يسجـ د ما فـى السمـوات)), ((يسبح لله ما فـى السمـوات)), ((فقاللها و للارض ائتياطـوعا و كرها)) كه ايـن چند دسته از آيات قرآن كريم به خوبىدلالت مى كند بر سرايت شعور عمومى. درباره كـوه ها همان آياتـى كه در سـوره مباركه((ص)) و مانند آن آمده است كه خدابه كـوه ها دستـور مـى دهند كه با داود هـم نـوا بـاشنـد نشـانه آن است كه آنهاهـم دركـى و تسبيحـى دارنــــد. آيه شانزده به بعد سوره ((ص)) ايـن است كه: ((اناسخرنا الجبال معه يسبحـن بـالعشـى و الاشـراق)) و هـم چنيـن در بحث هـاى ديگـر مـىفرمايد: ((يا جبال اوبـى معه)) ايـن كه فرمـود ما كـوه ها را مسخر داود كرده ايـمكه صبح و شام همراه او تسبيح مى كنند مثل يك نماز جماعتـى كه مامـوميـن به امامشاناقتدا مى كنند سلسله جبال به داود ـ سلام ا لله عليه ـ اقتـدا مـى كردنـد. و هـمچنيـن ((يا جبال اوبى معه)) ايـن اوب يعنى رجوع تاويب يعنى آن شدت رجـوع و كثرترجوع است, اگر كسـى چنديـن بار به خـداى سبحان رجـوع كنـد مى شود ((اواب)); يعنىكسى كه پر رجـوع باشد. ((آب)) يعنى ((رجع ,مآب)) يعنى مرجع آن كسى كه اهل رجـوعمكرر است به او مى گـويند اواب: ((يا جبال اوبـى معه)) پـس نشانه اين است كه كـوهها ايـن شعور را دارند. انسـان بـا عظمت تـر است يـا مـوجـودات ديگــر ؟ قـرآن يك تعبيـرى در باره عظمت انسان ها نسبت به مـوجـودات ديگـر نظير آسمان ها وزميـن و سلسله جبال دارد و نيز تعبير ديگـرى كه مقابل ايـن تعبير است, گاهـى بهعده اى خطاب مـى كند كه شما بزرگ تريـد يا آسمان؟ خـوب آسمان از شما بزرگ تـر است:((اانتـم اشـد خلقا ام السماء بناها)) ايـن دو دسته آيات در قرآن كريـم مقابل هـمهستند. به عبارت ديگر, يك سلسله آياتـى است كه مـى گـويد از انسان كارى برمى آيدكه از آسمان ها ساخته نيست چه رسد به زميـن و سلسله جبال: عظمت قرآن ((اناعرضنـا الامـانه علـى السمـوات والارض والجبـال فـابيـن ان يحملنها و اشفقـن منهاو حملها الانسان انه كان ظلـوما جهولا)) و آياتى مشابه اين. پس اين دسته از آياتدلالت مى كند برايـن كه از انسان كـارى سـاخته است كه از آسمـان هـا و زميـن وسلسله جبـال ساخته ن يست و هـم انسـان بزرگ تـر از آسمان ها و زميـن است. دسته ديگرآياتـى است كه مـى فرمايد آسمان ها و زميـن و كـوه ها از شما بزرگ تـرنـد. ايـن دودسته آيات جمع شـان چگـونه است. در نصايح لقمان به فرزنـدش آمـده است كه: ((انك لنتحرق الارض و لـن تبلغ الجبال طـولا)) هر چه گردن فرازى بكنـى بالاخـره قـدرتنـدارى كه زميـن را بشكافى و به رفعت كـوه ها برسى. در سـوره مباركه مومـن (غافر)اين چنين آمده است كه: ((لخلق السمـوات والارض اكبـر مـن خلق الناس و لكـن اكثـرالنـاس لايعلمون)) آفرينشآسمان ها و زميـن از آفرينـش مردم بزرگ تر است, ولـى اكثر مردم نمـى دانند. خـوباگر آسمان ها و زميـن بزرگ تر از مـردم اند و انسان ها كـوچك تـر از آسمان ها وزميـن انـد, چـرا از آس مان ها حمل بار امانت بر نيامده است؟ هم چنيـن در سورهمباركه نازعات آيه 27 مى فرمايد: ((اانتـم اشد خلقا ام السماء بنيهارفع سمكهافسويها و اغطش ليلهاو اخرج ضحيها)) پس ايـن دسته از آيات مى فرمايد: آسمان ها وزميـن از انسان ها بزرگ ترند. دسته ديگر از آيات مى فر مايد: از انسان كارى ساختهاست كه از آسمان ها و زميـن ساخته نيست. راه جمعش اين است انسان اگر منهاى آن روحو ديـن و عقل حساب بشـود; يعنى هميـن بدن مادى باشد; هـم چنان كه كافر و منافقخـود را هميـن بدن مادى مى پندارد, و مى گـويد: ((ان هى الا حيـاتنـاالـدنيـانم ـوت و نحيـى)) و مـى گـويـد: ((و ما يهلكنا الا الدهر)) با هميـن بينـش محـدود مادى در برابر وحـى مـى ايستد.پـس ايـن انسان منهاى عقل است, انسان منهاى عقل مى شـود جرم مادى, قهرا زميـن وكـوه و آسمان از او بزرگ تر است, لذا لقمان در نصيحت خـويـش مى فرمايد: ((انك لنتخرق الارض و لـن تبلغ ال جبال طولا)) ايـن طور كه متبخترانه و مختالانه حركت مىكنى نمى تـوانى زميـن را بشكافى و به گردن فرازى كـوه ها نمى رسى, خدا هـم مىفرمايد: ((لخلق السمـوات والارض اكبر مـن خلق الناس)) خدا مى فرمايد: ((اانتم اشدخلقا ام السماء بنيها))و ايـن انسان است كه بار امان ت حمل نمى كند, اين همان استكه ((مثل الذيـن حملـوا القـرآن ثـم لـم يحملوها)) ((مثل الذيـن حملـوا الانجيلثـم لـم يحملـوها)) همـان است كه ((مثل الذيـن حملـوا التـوراه ثـم لـم يحملـوها))اگـر كسـى زير بار وحـى نـرود ((مثل او كمثل الحمار يحمل اسفـارا)) حمـار و خلقتاو هـرگز از سلسله جبـال و زميــن بـالاتـر نيست, ايـن كه وحـى بـر او نـازل شــدو ((فنبذوه وراء ظهورهـم)) ايـن انسان منهاى عقل, هرگز از آسمان ها بالاتـر نيست. اما آن انسانـى كه وحـى را مى پذيرد و مى فهمد و عمل مـى كند ايـن يقينا از آسمانها بالاتر است, چـون ايـن آسمان ها جرم است و روزى بساط آن ها برچيده مى شـود:((والارض قبضته يوم القيامه والسمـوات مطـويات بيمينه)) و بدن انسان مى پـوسد ودوباره خدا زنده مى كند ام ا روح كه هرگز نمى ميرد, روح كه هرگز از بيـن نمى رود,آسمان ها بساطشان بـرچيـده مـى شـود و سلسله جبـال بسـاطشان جمع مـى شـود. عظمت قرآن درطرح موضوعات ايـن كه در باره قرآن فرمود: قرآن چيزى است كه اگر بر كوه نازل شود كوه نمى تواندتحمل كند, واقعش هميـن است, انسان وقتى نزديك بعضـى از آيات مى رود از ترس برمـىگردد كه ايـن آيه يعنى چه؟ هر چه هـم تلاش و كوشـش بكند به خـودش اجازه ورود نمىدهد, يك نمونه آن را در ايـن جا مىآوريم: در قرآن در باره كوه ها آمده است كه: اى پيامبر, از تـو سـوال مـى كنند كه وضع كـوه ها چه خـواهد شـد: ((يسئلـونك عن الجبـال فقل ينسفها ربـى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لاترى فيها عوجا ولا امتا)) ايـن آيه را مـى تـوان فهميـد. يعنـى سـوال مى كنند در هنگام قيامت كـوهها وضعش چگونه خـواهد شد؟ شما درجـواب بگـو: ((خداوند اين كوه ها را درهـم مىكـوبد و همه ايـن دره ها ى ناصاف با ريزش كـوه ها صاف مـى شـود و هيچ اعوجاج و امتو كجـى در صحنه قيامت نيست.)) در دنيا يك انسان ممكـن است در اثر خلاف كارى خـودرا به گـونه اى پنهان كند و از شهرى به شهرى ديگر يا از مجمعى به مجمعى ديگربـرود, اما در صحنه قيامت هيچ جايـى بـراى استتار ن يست نه تپه اى نه كـوهـى نهدامنه اى نه تلـى و نه ديوارى است: ((لاتـرى فيها عوجـا و لا امتـا)). قاع و صفصف ايـن آيه را انسان مـى تـواندبفهمـد. يا ايـن آيه كه: ((يـوم تكـون الجبال كالعهن المنفـوش)) اين كـوه ها كهسنگيـن است ما سنگينـى ايـن ها را كـم مـى كنيـم مثل پنبه هاى ندافى شده مثل عهن وپنبه ندافـى شده سبك مى شون د. يا ايـن آيه كه: روزى فرا مى رسد كه جبال ((كانتالجبال كثيبا مهيلا)) ايـن كـوه ها كه خيلى سفت و سخت است مثل يك تلى از شـن مـىشـود كه شما يك گـوشه اش را اگر با انگشت بـرداريـد بقيه مى ريزد, اين را مـىگـويند ((كثيب مهيل)) ايـن قبيل آيات را هـم مى توان فهم يد اما مى رسيـم به ايـنقسمت: ((و سيرت الجبال فكانت سرابا)) كوه ها مى روند و مى روند و سراب مى شوند.اگر كسى نخـواهد تـوجيه كنـد, كـوه هـا سـراب مـى شـود يعنـى چه؟ سراب يعنى هيچ, انسان از دور خيال مـى كرد كـوه است وقتـى نزديك رفت مى بيند كوهنيست. چه قدر انسان بايد توجيه كند تا ايـن آيه را بفهمـد. بعد ازاين كه چندين وجهتـوجيه كرد بهترين وجه ايـن است كه اعتراف كند كه مـن نمى فهمـم. گاهى انسان دربرابر بعضـى از آيات قر ار مى گيرد و از ترس برمـى گردد كه ايـن يعنى چه, چقدر ماتوجيه كنيـم سراب يعنى هيچ. نه ايـن كه خرد يا ريز و يا سبك مى شـود بلكه ((و سيرتالجبال فكانت سرابا)) حالا ما ((كانت)) را به ((صارت)) تـوجيه كـرديـم و حال ايـنكه ((كانت)) معناى كانت است نه معناى ((صارت )) حالا گيرم تـوجيه كـرديـم كه آن جاسـراب مـى شـود, سـراب يعنـى هيچ, كـوه چطـور هيچ مـى شـود؟ ايـــن فقط ((درمورد))كوه است در مورد زمين و آسمان ها نيز اين چنيـن است. ايـن از آن آيـاتـى است كهانسـان واقعا حـريـم مـى گيـرد. ظاهر و باطنقرآن قرآن يك ظاهرى دارد و يك باطنـى, در بيانات حضرت اميرـ سلام الله عليه ـ آمده استكه: قرآن ظاهرش بسيار زيبا و جلوه گر و باطنـش عميق است. در خطبه هيجدهـم نهجالبلاغه آمده است كه: ((و لـوكان مـن عنـد غيرالله لـوجـدوا فيه اختلافا كثيرا وان القرآن ظاهره انيق و بـ اطنه عميق لاتفنـى عجـائبه و لاتنقضــى غرائبه و لا تكشفالظلمات الا به)) خـوب به ايـن كتابـى كه ظاهرش زيباست و باطنـش خيلـى عميق است وما را هم دستـور داده اند كه هم در ظاهر و هـم در باطـن قرآن تـدبر كنيـم و هرچههـم انسان استخراج كنـد تمام نمى شود نه در طول زمان نه در عمق فكر متفكران, قهراايـن عميقى كه وصف باطـن قرآن است و ما را هـم به تعمق در ايـن قرآن وادار كـردهانـد غير از آن تعمقـى است كه از دعائم و ريشه هاى كفـر به شمار آمـده است. در نهجالبلاغه در كلمـات قصـار كلمه 31 آن جـا كه: ((و سئل عليه السلام عن الايمان))حضـرت فـرمـود: ايمان چهار ركـن و پـايه دارد, آن گـاه دربـاره كفـر هـم فـرمود: ((والكفـر علـى اربع دعائم علـى التعمق والتنـــــــازع و الزيغ والشقاق)) معلـوممى شـود آن تعمق در جهل و افراط و خـودپسندى و امثال ذالك است كه تعمق مذمـوم استو ايـن تعمق در باطـن قـرآن است كه ((بـاطنه عميق)) و تعمق ممـدوح. روش هاىهدايت در قرآن قرآن كه ظاهرش زيبا و باطنـش عميق است, چگونه و با چه روش هايى مردم را هدايت مـىكنـد؟ قرآن مـدعى است كه نه تنها براى هـدايت مـردم آمـده است كه ((شهر رمضـانالذى انزل فيه القـرآن هـــدى للنـاس)) بلكه بهتـريـن روش هـدايت را قـرآن به عهدهدارد, هيچ كتابى نيست ك ه همانند قرآن مردم را هدايت كند در آيه نهم سـوره اسراءآمده است كه: ((ان هذاالقرآن يهدى للتـى هـى اقـوم)) پـس هيچ كتـابـى همـاننـدقـرآن هـادى مـردم نيست. ايـن روش هدايتـى را خـود قرآن با روش هاى گوناگـونى معرفى كرده است: 1ـ راه استـدلال:قـرآن بـارها به ما فـرمـوده تعقل و تفكـر كنيد, ايـن كار, تشويق به استدلال است,حتى خود قرآن هـم از راه استـدلال با ما سخـن گفته است ; مثلا مـى فرمايد: ((لـوكان فيهما آلهه ا لاالله لفسـدتـا)) ((ام خلقـوا مـن غيـر شـىء ام هــــــمالخالقون)). احتجاجات انبيا ـ عليهم السلام ـ را بازگـو كـرد كه فلان پيامبـر براى اثباتتـوحيـد حق با فلان طاغى اين چنيـن برهان اقامه كرد. نقل بـراهيـن عقلـى از انبياء سلف ـ عليهم السلام ـ در قرآن كـم نيست. ايـن هاخطوط كلى سه گانه است كه هر كدام ده ها نمونه دارد يكى اين كه ما را به تفكر وتعقل دعوت كرده است كه ايـن ها ده ها آيه دارد يكى اين كه براى ما و با ما بااستدلال سخـن گفت فرمود اگـر خـ دايـى نيست بگـو ببينـم شمـا را كه آفـريـد؟ يا بايد بگوييد موجـود خود به خـود خلق مى شـود, يا بايد بگوييد خودمان, خـودمانرا آفريديـم ((اءم خلقـوا مـن غير شىء اءم هـم الخالقـون)) شما هر تلاش و كوششىبكنيد ايـن دو آيه مباركه بدون مسئله دور و تسلسل قابل حل نخواهد بـود, اگر بگويى((خلقوا مـن غير شىء)) ي عنى فعل فاعل نمى خـواهد مى شـود تصادف, اگر بگويى كه نه,فعل, فاعل مى خواهد ولى فاعل فعل خـود ماييـم كه مى شود دور, اگر عين شما باشد,اگر مثل شما باشد كه مى شود تسلسل, ايـن همان بـرهان عميق فلسفـى ((دور و تسلسل))است, منتها همـان طـورى كه اين ((ما كنا معذبيـ ن حتى نبعث رسولا)) را وقتى به دستيك اصولى ماهر داديد بحث عميق برائت را از اين استنباط مى كند, ايـن جمله مباركه((ام خلقوا مـن غير شيىء ام هـم الخالقـون)) را وقتى به حكيم داديد بحثهاى عميقعقلى را از آن استنباط مى كند ايـن نحوه استدلال چه براى اثبات اصل مبد ا و چه براىتـوحيد كه قرآن با ما به عنـوان احتجاج سخـن گفت فراوان است. قرآن, در بخـش ديگرىاز روش استـدلال نحـوه استـدلال انبيـاى سلف ـ عليهم السلام ـ را بـا طاغوتيانعصرش نقل مـى كند كه فلان پيامبر با فلان طاغى اين چنيـن استدلال كرده است. همهاين ها براهيـن عقلى است و يكـى از روش هاى هـدايت است بـراى كسـانـى كه قـدرتتفكـر دارند. 2ـ تقليدايمانى: روش ديگر تقليد ايمانى است. خيلـى از افراد به محضر معصـوم ـ سلامالله عليه ـ مـىآمـدند; مثلا از رسـول الله ـ صلـى الله عليه وآله وسلـم ـ بعد ازاثبـات رســـالت و معجزه و مانند آن سـوالى در باره حق تعالـى, قيامت, فرشته هامـى كردنـد, پيامبر هر چه مى فرمود آنان يقيـن پيدا مى كردند. راه دوم مثل راه اوليقينا كافى است يعنى راه دينى مثل برهان عقلـى يقينا كافـى است و همه حكما هـمفرمـوده انـد كه قـول معصـوم ـ عليه السلام ـ مى تواند حد وسط برهان قرار بگيرد ;يعنى همان طور كه يك مبرهـن مـى تـوانـد بگـوي ـد مثلا ((عالـم متغير است)), ((هرمتغيرى حادث است)) يك متدين هـم مى تـواند بگويد: ((ايـن قول معصـوم است)) و ((هرچه معصوم فرمـود حق است)), قـول معصـوم مـى تـواند حـد وسط برهان قرار بگيرد, امااگر كسى يا مستقيما از خـود معصوم بشنود كه جزم داشته باشد كه اين م عصوم است و سخنهم سخـن اوست و براى بيان حكـم واقعى هـم فرمود يعنى اصل صدور قطعى, جهت صدورقطعى, دلالت هـم قطعى, قول معصـوم مى تـواند حد وسط قرار گيرد. اما كسى در عصرمعصـوم نيست و خبر متـواترى كه سند را قطعى كند ندارد و دلالت هـم نص باشد ندارديا بى معارض در دست ندارد, ايـن شخص اگر بخواهد به استناد خبرى, مطلبى را ثابت كنداگر اهل رقـم و حساب باشد مـى بيند صدها اصل عقلايـى را بايد روى هـم بچيند و تلـىاز اصـول درست كند تا بتـواند يك مطلبـى را بفهمد. اگر روايتى پنج جمله داشت وايـنروايت از امام ششم ـ سلام الله ع ليه ـ تا ما به ده يا بيست واسطه رسيـد, ما درباره تك تك ايـن وسايط و جمله ها بـايـد اصل عدم غفلت, اصل عدم سهو, اصل عدمنسيــــان, اصل عدم زياده, اصل عدم نقيصه, اصل عدم قرينه, را روى هـم بچينيم تا يكمظنه اى به دستمان بيايـد, آن وقت در برابـر انبارى از اصـول يك ظن سطحى نصيب مامى شـود. اگر مسئله ما مربـوط به موضـوعات عملى بود كه هميـن حجت است و بايد عملكرد, اما اگر مربـوط به مسائل اعتقادى بـود ايـن ظنـون سـودى ندارد و آن چه هـم درحديث شريف ثقلين است ايـن است كه عتـرت همتاى قرآن است نه روايت, نفرمـود روايت هـ متاى قـرآن است بلكه فـرمـود عتـرت همتـاى قـرآن است. روايات مجعول و غير مجعول داريـم اما عترت تماما نور هستند ((و كلامهم نـور)).چـون روايت, جعلى دارد و قرآن مصـون از جعل است, روايت همتاى قرآن نيست, پـس فقطعتـرت همتاى قـرآن است. پـس تا ايـن جـا دو راه از روش هاى هـدايت را گفتيـم: راهبـرهان و راه تعبد ايمانى . 3ـ تهذيب نفـس: اگر كسـى نمـى خواهـد درس بخـوانـد يا فـرصت درس خـوانـدن نـداردآيـا راهـى به شنـاخت حقايق دارد؟ قرآن مـى فرمايد راه هدايت براى چنيـن افرادى از طريق راه تهذيب نفـس و تصفيه قلبباز است. منتها تهذيب نفـس را خـود شارع مشخص كـرده است. اين كه فـرمـود: ((واعبـدربك حتـى ياتيك اليقيـن)) معلوم مى شود همان طورى كه با برهان يقيـن حاصل مى شـودبا عبادت هـم يقين ب ه دست مىآيد. يك وقت كسـى عبادت مـى كند براى ايـن كه مكلف بهعبادت است و در جهنـم نسوزد ايـن يك همت است, گاهى هـم عبادت مى كند به شـوق بهشت,لذا كتاب هاى دعا را ورق مى زند ببيند كه براى كـدام عبادت ثـواب بيشترى از نظربهشت ياد شـده است كه آن را بخواند. گاهى نه براى جهنـم است و نه بهشت بلكه عبادت مى كند كه هر گونه حجاب را برطـرفكند و معبـود خـود را ببينـد و حق بـر او روشـن بشـود, مثل ((حـارثه بـن مـالك)).آيه ((واعبـد ربك حتـى ياتيك اليقيـن)) هم راه تهذيب نفـس است كه در آن, هـم راهمشخص شده و هـم نتيجه. ا يـن ((حتى)), در آيه شريفه, حتاى ((منفعت)) است نه حتاىتحديد نه يعنى عبادت بكـن تا به يقين برسى كه اگر به يقين رسيدى معاذ الله عبادترا ترك كنى, چـون اگر عبادت را ترك كردى همان جا سقـوط مى كنى مثل ايـن كه به ماگفتند اگر خـواستى دستت به كليد برق برسد ايـن پل ه هاى نردبان را طـى كـن تا بالابروى و كليد برق را بزنـى, اگر كسـى از پله هاى نردبان بالا رفت بعد گفت نردبانچيست گفتـن همان و سقـوط همان, اگر به ما گفتنـد پله هاى نردبان را بالا برو تادستت به سقف برسد نه يعنـى وقتـى دستت به سقف رسيـد حـالا نـردبـان را انك ـار كـنو گـرنه سقـوط مـى كنـى. پـس ايـن ((حتـى)) حتاى حد نيست, حتاى منفعت است ; يعنى يكى از فـوايد مترتبه برعبادت پيدايـش يقين است, ((فاذا اتاك اليقيـن فاقـم العباده و حسنها و اتمها واكملها)) اگر يقيـن پيدا كردى بهتـر و زيباتـر عبادت بكـن. ايـن عبادت است كه راه((حارثه بـن مالك)) است, نبايد كسى بگـويد اين راه مخصوص معصـوميـن ـ عليهم السلامـ است, چـون ((حارثه)) يك آدم عادى بـود و در محضر حضـرت اين راه را ياد گرفت.ايـن كه فـرموده انـد: ((قلب المـومـن عرش الرحمـن)) به اين شرط كه در اين قلبكينه احدى نباشد, ايـن قلب سالن رقص دنيا نباشد. چه قدر اميرالمومنيـن ـ صلوات الله و سلامه عليه ـ آبروى دنيا و افـراد دل باختهبه دنيا را مى بـرد, هيچ كسـى در امت اسلامـى به انـدازه حضرت امير دنيا را بـىآبـرو نكرد. او آن قـدر دنيا را رسوا و مفتضح كرد و به طور غيرمستقيـم دنيا خـواهرا رسـوا كرد كه آبـرويـ ى بـراى دنيـا نگذاشت. شمـا يك دور به طـور عميق نهجالبلاغه را مطالعه بفـرماييـد و در تشبيهات حضـرت در بـاره دنيا دقت كنيد, گاهىدنيا را به صـورت استخوان خـوك در دست فرد جذام گرفته معرفـى مـى كند, گاهى بهصـورت ((عفطه عنز)) و در جايى به صـورت عطسه انف, گـاهـ ى به صـورت ((ورقه در دهـانجـراده)). آن بزرگـوار آن چنان آبروى دنيا را برد كه در امت اسلامـى احـدى اين چنين دنيا رابى حيثيت نكرد. اگر كسى دنيا را ايـن طـور بـى آبـرو كرد دنيازده را نيز هـم چنين.حال ايـن تعبير حضرت(ع) را در بـاره عده اى ببينيـد, ايشـان در كلمات قصـار شماره367 ايـن چنيـن مـى فرمايـد: ((يا ايهاالناس متاع الـدنيا حطام مـوبـىء)) پاييز كهمى شود ساقه ها زرد شـده و مى ريزند و خشك مـى شـوند و با يك تكان همه از بين مىروند, ايـن را ((حطام)) مى گـويند, فرمـود ايـن حطـامـى است وبا دار (مـوبـى)يعنـى بيمـارى وبـا مـىآورد ((فتجنبـوا مـرعا ه)) ايـن جا جايـى است وبا خيز, اولا:حطام است دنيا براى كسى بهار نشده بلكه هميشه پاييز است و ساقه هايش هـم حطام است,دست بزنى مى ريزد و ايـن ساقه هـم وبا مـىآورد نچريد. ((فتجنبـوا مرعاه قلعتها احظى من طمانينتها و بلغتها ازكـى مـن ثروتها حكم علىمكثر منها بالفاقه و اعين مـن غنى عنها بالراحه من راقه زبـرجها اعقبت ناظريه كمهاو مـن استشعر الشغف بها ملات ضميره اشجانا)) آن گاه فرمود: ((لهن رقص على سويداء قلبه)) ((سـويدا)) حبه شـىء و هسته مركزى را مـى گـويند,سـويداى دل يعنـى آن حبه, آن هسته مركزى دل , آن دل دل. خلاصه, فـرمـود در دل دلايـن اوباش دارنـد رقص مـى كننـد: ((لهن رقص على سويداء قلبه هـم يشغله و غم يحزنه كذلك حتى يوخذ بكظمه)) خوب اگرچنان چه اين چنين شد, آن دل توان ايـن راندارد كه اهل عبادت باشد واز عبادت طرفىببندد. اگر همه ايـن ها را به دور انداخت مى گويد ((حارثه بـن مالك)) كه بود كه مننيستم. اين تعبير, تعبي ـر خـوب و پسنديـده اى است ايـن كه به ما مـى گـوينـدمسابقه بـدهيد يعنـى اين كه چرا او رفت و من نروم ايـن ((مـن)) مذمـوم نيست,((فاستبقـوا)) هميـن است ; يعنـى مسابقه بدهيد نه تنها مسابقه بدهيد در مسابقه شركتكنيد ((سارعوا)) جلـو بزنيد, اين راهى نيست كه تصادف داشته باشد چـون درايـن معارفو معانـى تزاحمى نيست همه مى گـويند بيا تـو بگير بر خلاف تكالب دنياست كه همه مىگويند مـن مى خواهم بگيرم ايـن تزاحم است اما در معارف هر يك مـى گـويـد ايندنيارا تو بگير, اين حطام را تـو بگيـر, ايـن چراگاه وبا خيز مال تو او مى گو يدمال تو مـن رفتم ايـن سبقت در نجات از رذيلت و فراهـم كردن فضيلت تزاحمـى ندارد,لذا فرمـود: تا تـوانستـى سابقـوا و استبقـوا تـا تـوانستـى سارعوا نه تنهاسابقـوا نه تنها مسابقه بدهيد برنده بشـويد, سرعت بگيريد, وقتى سـرعت گـرفتيد اماممتقيـن مـى شـويـد, لذا ب گـوييـد: ((واجعلنا للمتقين اماما)). برخى چون حل ايـن گونه از معارف برايشان دشوار بود گفته اند كه: ((واجعلنا للمتقيـن امـامـا)) يعنـى ((واجعل لنـا مـن المتقيـن اماما)) مى فرمايدچرا همت ما پست باشد كه يك كسى كه با تقـواست امام ما باشد ما چرا امام المتقيـننباشيم, چرا كارى نكنيـم كه همه مردم باتقـوا به ما اقتدا كنند. ايـن راه براى همهباز است اين راه, راه تواضع است, اگر كسى متـواضع تر و خاكسارتر شد ايـن گـونه حرفمى زند, اگر ((هوالله هـو)) شد اين چنيـن حرف مى زند و مى گويد: ((واجعلناللمتقيـن اماما)) خدايا توفيقمان بده كه مـن طورى باشـم كه همه مردم باتقوا به مـناقتدا بكنند يعنى علـم و عمل و سيره علمى مـن ب راى مردم باتقـوا الگو باشد. حالابياييـم در قرآن معاذالله تحميل كنيم بگـوييـم, نه, قرائت آن اين چنيـن نيست, بلكهاين گونه است كه: ((واجعل لنا مـن المتقين اماما)). جمع ميان سهراه هدايتى جمع هر سه راه عقل, تهذيب نفـس و تعبد ايمانى ممكـن و شدنى است ; يعنى هم انسان بابرهانى كه خـود قرآن اقامه كرده است هـم با ظواهر دينى و هـم با تهذيب نفـس مـىتـواند حركت كند. يقينـى كه خـداى سبحان به ابراهيـم ـ سلام الله عليه ـ داد بادرس خـواندن به دست نيـا مـد, چـون وضع حضـرت ابـراهيـم مشخص بود: دوران كـودكى را در غار گذراند كم كـم آمد بيرون و فرمـود: ((و كذالك نـرىابـراهيـم ملكـوت السمـوات والارض و ليكـون مــــــن الموقنين.)) ما ملكوت رانشانـش داديـم تا او اهل يقيـن بشـود. خـوب ايـن راه را هـم كه به ما نشان دادنـد فرمـود: چرا شما در ملكوت سفر نمىكنيد؟ ((او لـم ينظروا فى ملكـوت السموات والارض)) ما را نه تنها تشـويق كردند,تـوبيخ كردند كه چرا نگاه نمى كنيد چرا نمـى رويد. پـس يك راهـى است رفتنـى, به ماگفته انـد كه اگر قدرى جلـ وتر رفتى هـم اكنون كه ايـن جا نشستى جهنـم و اهلـش رامى بينى: ((كلا لو تعلمون علم اليقيـن لترون الجحيم)) حالا ببينيد بر سر اين آيهچه ها آوردند گفتنـد بين ايـن دو جمله چيزى محذوف است كلا لـو تعلمـون علـماليقيـن مثلا عمل صالح مـى كنيد بعد اگر مرديد لترون ال جحيـم خـوب بعد اگر مرديدهمه لترون الجحيمند چه كافر چه غيركافر, ديگر نيازى نـدارد كه بفرمايـد اگر اهليقيـن باشيد جهنـم را مى بينيد. چرا ما بگوييـم آن در آيه شريفه فـوق, وسطهـامحذوف است, لذا بـرخـى چيزى به عنـوان پسـونـد بــــراى ((لـوتعلمون علـماليقيـن)) در تقدير گرفتند كه با آن هـم آهنگ نيست و يك چيزى به عنـوان پيـش وندبراى ((لترون الجحيـم)) ذكر كـرده انـد كه با اين هـم سان نيست. چـرا ما اين چنيـنبا قـرآن برخورد كنيم, فرمود: ((كلا لوتعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقيـن ثـم لتسئلـن يومئذعن النعيم)) فرمود شما اگر اهل علـم اليقيـن باشيد جهنـم را مى بينيد نشانش ايـناست كه عده اى هـم ديدند, در نتيجه اين راه رفتنـى است. پـس ايـن كه فرمـود: ((انهذاالقرآن يهدى للتـى هـى اقـوم)), سه راه را به ما نشـان داد جمع اش هـم ميسر استهيچ كـس در هيچ شرايطى نمى تـواند بهانه بياورد, بعضـى كه اهل تهذيب نفـس نيستنـدبراى آنها سخت است, چـون هر شب بايد غذا بخورند و هميشه بايـد بخـوابنـد, بالاخرهيك نماز صبحـى هـم مى خوانند ديگر حالا ه رچه شد, شد اهل ايـن كه شب كـم غذابخـورد, يك مقدارى سبك باشد سحرى داشته باشـد اهل اين نيست. ايـن گـونه افـرادبالاخـره اهل فهم كه هستنـد, اگـر اهل فهم و تفكـر عقلـى باشند با استـدلال. بعضـىهستند كه نه اهل استـدلال انـد و نه اهل تهذيب, بلكه اهل ظواهر دينى ا نـد, قرآنايـن راه ظواهر دينـى را به آنان معرفـى كرده است ; يعنى هـم با ظواهر دينى در آنجا كه ظواهر دينى به نصاب اعتبار رسيده است و هـم با براهيـن عقلـى و استدلال هاآن جا هـم در صـورتـى طبق براهيـن به حد نصاب استـدلال رسيده باشد و هـم از راهتهذيب نفس در ص ورتى كه تهذيب به شرايط به نصاب لازم رسيده باشد وعده خـداى سبحانهـم كه هست: ((الذيـن جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا)) هم ما را تشـويق كرد و هـمفرمود كه اگر يك قدرى ايـن راه را طى كردى مـن نشانت مى دهـم و هدايتت مى كنم.(2) 1ـ مجله پاسدار اسلام ش 212 2ـ مجله پاسدار اسلام ش 211
52
قرآن, حيات روشـن دلــهاست قرآن فروغ و شمع محفل هاست دل از فروغـش نـور مى گيرد جان از پيامش شـور مى گيرد روشنــگر سجــاده و سنــگر سـرلــوحه هر خط و هر دفتر قــرآن كتــاب مكتب و آيين قرآن كتــاب استــوار ديـن از رموز ((اعجاز قرآن)) يكى هـم هميـن طراوت ابدى و تازگى هميشگى و كهنه نشـدنايـن كتـاب شگفت. بـا گذشت سـاليـان و قرون است. هنوز هـم كه هنوز است. طنيـن روح انگيز قرآن, دلها را شيفته خود مى سـازد و معارفبلنـد وحـى و مضـاميـن ژرف ايـن كلام آسمـانـى, عقـول فـرزانگان را مبهوت جذبه هاىخـويـش مـى گـردانـد و گذشت زمان هـرگز نتـوانسته است غبار نسيان و كمرنگى وفـرسـودگـى بـر چهره تابن اكـش بنشاند. قرآن, عهد و ميثاق خدا با بندگان است و بايد پيوسته به ايـن ((عهده نامه الهى))نگريست و تـدبر كرد و از آن گهرهاى حكمت به دست آورد و روح را در چشمه معارفـشسيـراب سـاخت و جـان راآينه وحـى نمــــود. امام صادق(ع) فرمود: ((قرآن, عهد خدا به سـوى بندگانـش است. پـس سزاوار است كه يك انسان مسلمان در عهدخدا به خـدا بنگرد و هر روز پنجاه آيه از آن را تلاوت كنـد)): ((القـرآن عهداللهالـى خلقه, فقـد ينبغى للمرء المسلـم ان ينظر فى عهده و ان يقرء منه فـى كل يـومخمسيـن آيه.)) قرآن, كـ وثر شيريـن و حيات بخشى است كه زمزم زلال معارفـش, احياگردلهاست و آواى دلنشيـن تلاوت آياتش, روح بخش است و صوت خوش ترتيل قرآن, تارهاى جانعارفانه را به نوا مى آورد, و... ترنـم ملكوتى ايـن سروش غيبى, صفا دهنده ضميرهاىپاكدلان است. قرآن, كتاب خـواندن و فهميدن و عمل كردن است. كتاب آگاهى, شعور,عرفان, حكمت و حكـومت است. آييـن نامه زندگى و تراز زيستـن و منشـور هـدايت جامعه وسعادت انسانهاست. پـس بايـد خـواند تا دل از فروغش نور گيرد. بايد فهميد, تاانديشه, از پرتـوش بارور گردد. بـايـد عمل كـرد, تـا از لبه پـرتگـاهها به اوجهـدايتها رسيد. چه لذت بخـش است بـر سـاحل درياى قـرآن نشستـن و كام جـان را از آن سيراب كردن. چهگواراست, از چشمه سار ايـن ((وحى)) آب زندگى نوشيدن و عمـر جـاويـد يـافتـن. قـرآن, سفـره گستـرده و پـرنعمت الهى است. بـايـد ازقـرائتـش, ثـواب بـرد و رهنمـود يـافت. بـايـد از فهمـش, انـديشه و ذهـن و دل را وسعت بخشيـد. و... بـايـد از عمل به آن,سعادت خـويـش را تضميـن نمود. راستـى ... نسل امـروز مسلمـانان در سطح جهان, تـا چه حـد, از ايـن منشـور آسمانىشناخت دارند؟ و تا كدام پايه, با مفاهيمـش ماءنـوس و آشناييـد؟ و آيا حق قرآن ادامـى شـود؟ و حرمت كلام الهى, پاس داشته مى شود؟ گرچه در عصر حاضر, روز به روز, اعجاز قرآن آشكار تـر, كـوثـر زلالـش جـوشانتر وفروغ معارفـش جهان شمـول تر مى شـود. بـويژه كه در حيطه علمى و عينى, پاسدارانحريم وحى, به تبييـن و تحقق آن پرداخته اند. و نظام اسلامـى كشـور امام زمان(عج) زمينه ساز اجراى محتـوا و گسترش رهنمودها وتعاليم قرآن گشته است. امـا... تـا مـرز عمل به تكليف نسبت به ((كلام الله)) فـاصله زيــادى مانده است.رسـول خدا(ص) فرمود: ((قرآن را پيشـوا و رهبر خـود قرار دهيـد, چـرا كه آن, كلامپـروردگار جهانيان است.)) ((عليكـم بالقران فاتخذوه اماما و قاعدا فانه كلام ربالعالميـن)) بـارى ... كا روانـى از قرآن شناسان و قرآن فهمان و قرآن آمـوزان, بازبان و قلـم و درس و نگارش و تحقيق و تفسير, به جلـوه قرآن متجلـى شـده اند. و بهسـوى افق پـركـرامت الهى, راه سپـرده و مـى سپـارنـد. آشنايى با دستاوردها و تلاشهاى پرارج و گرانمايه آنان, سپاس عملـى و قدر شناسـىاندكى از خدمت پرارج واراده هاى نستـوه آنان در راه قرآن است. و تشويقى براى قرآنپژوهانى است كه در ايـن مسير, سرمايه گذارى علمى و فكرى و مادى و معنـوى مـى كنند.بسيارنـد كسانـى كه در طـول تاريخ اسلامى, با قرآن رابطه اى صميمـى و عميق بـرقراركردنـد و ايـن ((منشـورآسمانـى)) را خـواندند, فهميدند, حفظ كردند, نـوشتند, پخـشكردند, آمـوختند و در راه آن, عاشقانه از جان مايه گذاشتنـد و حتـى ((شهيد قرآن))گشتند. و... حق هـم همين است. مگر نه ايـن كه قرآن, بهار دلهاى خزان زده و طراوت انـديشههاى افسرده است؟ پـس بايـد با قرآن بيشتـر آشنا شـد. بايد با قرآن زيست. بايد در هـواى معنـوى قرآن نفـس كشيـد. و بر سر سفـرهپـركـرامت قـرآن نشست و از فيض جـوشان آن, كام جان را سيـراب ساخت. از سخنان اميـرالمومنيـن(ع) است كه فـرمود: ((قـرآن بيامـوزيـد, كه بهتـرين سخـناست و در قرآن ژرف نگر و فهيـم گرديـد, كه ايـن كتاب, ((بهار دلها)) است. و ازنـور آن ((شفا)) بگيـريـد, كه قـرآن شفـاى سينه هاست. و آن را نيكو تلاوت كنيد, كهسـود مندتريـن قصه هااست .)) و چه سعادتمندند آنان با قرآن انـس دارند و فعاليتهاىقرآنـى را مايه بـركت, عمـر و صفاى زنـدگـى و رضـاى قلبـى خـويـش قـرار داده انـد. آشنايى با كارهاى انجام شده پيرامون قرآن, چه به صـورت علوم قرآنى, چه ترجمه وتفسير, و چه حتـى خطاطـى و تذهيب و كارهاى هنرى, از دير باز تا اكنون مورد علاقهقرآن شناسان و قرآن كاوان بـوده است. وايـن كمتريـن تقـدير از زحمات كسانـى است كهدر خـدمت قرآن بـوده اند . با هميـن انگيزه نيز از دير باز تا عصر حاضر, كسانى بهكتاب شناسى آثار مربـوط به قـرآن پـرداخته وتاءليفاتـى به جامعه اهل مطالعهتقـديـم كرده اند, كه سعيشان مشكور باد. برپايـى نمايشگاههاى آثار قرآنـى, همچنيـن بـرگزارى مسابقات آثار و تاءليفاتپيـرامـون قـرآن كـريـم و قصص ايـن كتاب آسمانـى و گزينـش برتريـن ها و اهداىجـوايز به آثار ممتاز, همه و همه تلاشهاى ستـودنى در اين مسير و مشوق ديگران درروى آوردن به ساحت ايـن كتاب مان دگار است. اميد است كه تـوفيق الهى درمسير آشنايـى, شناختـن وشناساندن قرآن و مفـاهيـمبلنـدش, شـامل شيفتگـان معارف وحـى گـردد. آمين. مجله كوثر ش 22
53
( انا انزلناه في ليله مباركه اناكنا منزلين فيها يفرق كل امر حكيم ) سورهدخان آيات3 و 4 . ما قرآن را در شبى مبارك فرستاديـم, زيرا همواره هشدار دهنده و انذار كننده بودهايـم. در آن شب مبارك هر امرى طبق حكمت خداوند تنظيم مى شود. مباركه: مبارك از ماده بركت است. يعنى بسيار سـودمند و جاويدان كه از رحمت گستردهالهى برگرفته شـده. بركت به معناى افزونـى و فراخى و زيادى نعمت و روزى نيزگـويند. در آيه مى خـوانيـم: ((و لـو ان اهل القرى آمنوا واتقـوا لفتحنا عليهمبركات مـن السماء والارض)) اگر مردم قريه ها (شهرها) ايمان آورده و تقوا پيشه خـودمـى ساختنـد, بـى گمان, از آسمان و زميـن بـر آنها درهاى بـركت و افزونى مىگشوديم. شب قـدر كه در آن قرآن نازل شـده, مبـداء تمام خيرات و بركات و سرچشمه نيكى ها وخـوبى ها است. شبى است كه مقدرات جهان بشريت با نزول قـرآن در آن استحكـام مـىپذيـرد و مشخص مـى گردد. از كجـابـدانيـم كه ((ليله مبـاركه)) همـان شب قـدر است؟ در سـوره بقره آيه 185 مـى خـوانيـم: ((شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن)) ماهرمضان كه قرآن در آن نازل شد. و در سـوره قدر نيز مى خـوانيـم: ((انا انزلناه فىليله القدر)) ما آن را در شب قدر نازل كرديـم. بنابـرايـن قطعا شب قـدر در ماهرمضان است و قطعا قرآن در اين شب نازل شده است. ولـى شب قـدر كـدام شب از شبهاى ماه مبارك رمضان است؟ از قـرآن چنين چيزى مشخصنشده و در احاديث معصوميـن عليهم السلام نيز اشاره به سه مورد يا بيش از آن شدهاست, ولى ظن بيشتر ايـن است كه در دهه آخـر ماه رمضان باشـد و احتمال بيشتـر همانسه شب نـوزده و بيست و يكـ م و بيست وسـوم مـاه اســت. ولـى بـــه هـر حـــــالبهتر اين است كه انسان هر شب ماه مبارك را به احتمال ايـن كه شب قدر باشد, بهعبادت و قرائت قرآن و دعا و نيايش بگذراند و ايـن منحصـر نباشـد به احياى سه ياچهار شب هرچنـد اكتفاى به آن نيز بسيار ارزنده است. نزول قرآن: آنچه از قرآن استفاده مـى شـود, نزول قرآن بـر دو گـونه است: 1ـ نزول دفعى و كلـى2ـ نزول تدريجـى. نزول دفعى يعنـى قرآن بطـور كامل در شب قدر بر قلب رسـول اكرم(ص)و نزول تـدريجـى عبارت از نزول قـرآن در مـدت بيست وسه سـال (دوران دعوت) بهتـدريج و به مناسبت ها و طبق رويدادها. انا كنا منذريـن: ما پيـوسته انذار كننـده بـوده ايـم. خـداونـد مـى خـواهـدبفـرمايـد كه انذار و هشـدار منحصـر به قرآن و اسلام نمـى باشد زيـرا هشـدارهاىالهى در طـول تاريخ بـوده و ايـن سنت جـاويـد پـروردگـار است كه از طـريق انبيا ورسل ادامه داشته و پيامبـران , ملت ها و امت ها را از نافـرمانـى و عصيانپـروردگـار برحذر داشته و انذار نموده اند. يفرق: فرق يعنـى جـدا كردن و فصل چيزى از چيز ديگر تا متمايز و مشخص شوند و درمقابل آن ((احكام)) است. پس امر حكيـم امرى است كه الفـاظش از يكـديگـر متمـايزنبـاشنـد. نزول و انزال: در آيـاتـى كه بحث از نزول دفعى و جمعى قـرآن در شب قـدر يا در ماهرمضان است, عبارت ((انزال)) آمـده و معنايـش همـان نزول دفعى و تفصيلـى در يكجـاست. و در مـواردى كه بحث از نزول تـدريجـى به ميـان آمـده, عبــارت ((تنزيل)) ذكر شدهاست. در تفسير على بـن ابراهيم از امام كاظم(ع) نقل شده كه در تفسير آيه ((انـاانزلنـاه فـى ليله مبـاركه)) فـرمود: ((هـى ليله القـدر انزل الله عزوجل القـرآن فيها الــــى البيت المعمور جمله واحدهثم نزل مـن البيت المعمور على رسول الله فى طـول عشريـن سنه)) ليله مباركه همان شبقدر است كه خداوند قرآن را در آن شب بـر ((بيت معمـور)) يك جـا نـازل كـرد سپـس ازبيت معمور در طـول بيست سال بر رسـول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد. مقصـود ازبيت معمـور چيست؟ مطـالب زيادى ذكـر شـده كه جـاى آن اينجا نيست, ممكـن است جايىمحاذى خانه خدا باشد يا مقصود خـود كعبه باشد. به هر حال هر جا باشـد, قطعا مـدنظر حضـرت بـوده و پيـامبـر بـدون شك در ج ـريـان امـر قـرار گرفته است. ضمنـا ملاحظه مـى شـود كه در ايـن روايت بـراى نزول دفعى عبــارت ((انزل)) آورده ودر مـورد تـدريجـى عبارت ((نزل)) به كار برده شده. محمد بـن مسلـم از حمران روايت كرده كه از امام باقر عليه السلام درباره ايـن آيهمى پرسـد. امام مـى فرمايد: ((آرى! منظور شب قدر است كه هر سال در دهه آخر ماهرمضان تكرار مـى شـود)). در مـورد آيه فيها يفرق كل امر حكيـم مـى فرمايد: ((در شبقدر از هر سال, تمام ام ـور آن سال كه بايـد تا سال بعد جريان داشته باشـد و رخبـدهد, چه امر خير و چه امر شر, چه فرمانبرى مردم و چه عصيان و تمرد آنان, چهمـولـودهايى كه به دنيا مـىآيند و چه اجل هايى كه فـرا مـى رسـد, چه رزق و روزىهاو چه هـر امـر ديگـرى كه تقـدير مى شود. پـس هر چه در آن شب براى آن سال تقدير شود, همان قضاى حتمى است ولـى در عيـن حـالمشيت خـداونـد در آن تصـرف خـواهــد داشت.)) مجله پاسدار اسلام ش 216
54
احمد زمانى ( ان هذاالقـرآن يهدى للتـى هى اقـوم و يبـشـرالمومنين الذين يعـملونالصـالحـات , ان لهم اجـرا كـبـيرا )
اسـراء 9
نزول قرآن در ماه مبارك رمضان بـه صورت دفعى ( 1 ) در شب قدر و در طول مدت 23سالبـه صورت تـدريجـى ( 2 ) , دو هدايت را بـه دنبال داشت . 1ـ هدايت نظرى : در اين هدايت مخـاطبـان و مسـتـمعـان چـنان مجـذوب آيات قرآن گرديده اند كه انديشهو هنر خويش را پـرتوى از انوارالهى دانسته و خضوع و خشوعشان زبـانزد خـاص و عامگرديده است [ . ( لبـيدبـن ربـيعه] ( كه از مشهورتـرين شعراى عصر جاهليت بـود تـاجائى كه فرزدق بـه هنگام شنيدن اشعار او بـالاتـرين خضوع را از خود نشان مى داد وبـه سجده مى افتـد . او نود سال از عمر خويش را گذرانده بود كه مشرف به اسلام شد .او در پيشگاه پيامبـر خدا ( ص ) وقتى آيات قرآن را شنيد , بـراى هميشه شعر گفتن راكنار گذاشت و فقط يك بيت را سرود . الحمدلله اذ لم ياءتنى , اءجلى حتى اكتسيت ( لبست ) من الاسلام سربـالا ستايش خداىرا كه مرگ مرا در كام نگرفت تا از آئين والاى اسلام لباسى پولادين بر تن نمودم . (3 ) از او سئوال شد : چرا ديگر شعر نمى گويى ؟ پـاسخ داد : خواندن قرآن بالاترين لذتروحى و معنوى را بـراى من بـه وجود مىآورد كه مجالى براى اشتغال به سرودن شعر درمن بـاقى نمى ماند . بـعد هم هرگاه از او درخواست شعرى مى شد . او آيات قرآن راتلاوت مى كرد و مى گفت : اءبـدلنى الله هذه فى الاسلام مكان الشعر ; خـداوند مناناين آيات را بـه جـاى آن شعرها بـه من عنايد كرده اسـت . ( 4 ) جـان ديويد پـورت : قرآن بـه اندازه اى از نقائص مبـرى است كه نيازمند كوچكتريناصلاح و تصحيح نمى بـاشد و ممكن است از ابـتداء تا انتهاءآن خوانده شود و كمترينخستگى و ملامت احساس نشود.(5) كارلايل ; مورخ و انديشمند انگليسى : اگر يكبـار بـه اين كتاب مقدس [ ( قرآن مجيد] (نظر افكنيم , حقائق برجسته و حضايص اسرار وجود طورى در مضامين و جوهره آن پـرورشيافتـه كه عظمت و حقيقت قرآن نمايان مى گردد و اين مزيت در هيچ كتاب سياسى واقتـصادى و . . . پـيدا نمى شـود . قرآن تـمام فضائلى را كه موجـد تـكامل و سعادتبشرى است , دربرداشته است . ( 6 ) مخاطبانهدايت نظرى آنانى كه عنايت خداوند شامل حـالشان گرديده و سبـب شده هدايت نظرى قرآن انديشهآنان را در دست بگيرد و بـه استـوارتـرين راه هدايت شوند . مى توان به سه دستهتقسيم كرد : الف گروه اول : كسانى كه فصاحت وبلاغت كتاب مبـين هنرهاى آنان را تـحـت الشـعاعقرار داده , زيبـائى كلام , تـناسـب صدر و ذيل سوره ها و آيات و به هم پـيوستـگىتـك تـك واژه ها اعجاب آنان را برانگيخته و بـه كلام خالق خويش مبـارك بـاد گفتهاند . اصمعى آن بزرگ مرد اءدب عرب , هنگامى كه در صحراى حجاز ربـاعى دلنشين آن زنباديه نشين را شنيد ( 7 ) رو بـه او كرد و از روى تعجب گفت : قاتـلك الله . . . چهاشعار و ربـاعى زيبـا و چه سجع و نظم بـه يادماندنى ؟ ! پـاسخ داد : تو چرا قرآننمى خوانى كه نظم و نثرش ما را نيز به شگفت در آورده است . اصمعى گفت : چه طور ؟مگر تو چـيزى از آن را خـوانده اى ؟ پـاسـخ داد : بـلى , [ ( عند ما نزل القرآن علىمحـمد ( ص ) اءذهب عنا الفصـاحـه والبـلاغه] ( ; بـه هنگام نزول قرآن بـرپـيامبـرخدا ( ص ) محمدبـن عبـدالله ( ص ) اشعار نغز و زيباى عرب تحت الشعاع قرارگرفت . ( و معلقات سبـع ( اشعار هفتـگانه ) كه بـر ديوار كعبـه آويز بـود , خـودآن را برداشت ) . سپس آيه شريفه ذيل را قرائت كرد : [( و اءحينا الى اءم موسى اءن اءرضعيه فاذا خفت عليه فاءلقيه فـى اليم ولاتـخـافـى و لا تـحـزنى انارادوه اليك و جـاعـلوه من المرسلين] ( ; الهام كرديم بـهمادر موسى ( على نبـينا و آله و عليه السلام ) : فرزند خردسالت را شيرده و چنانچهبـر جـان موسى از ناحيه فرعون و ماءمورانش ترسيدى , او را در دريا بينداز لكن بـهخـود تـرس راه مده و محـزون نشـو , همانا ما او را بـه تـو برمى گردانيم و او رااز جمله پيامبران خويش قرار خواهيم داد.(8) اصمعى پـرسيد : مگر چه چيزى سبـب اعجاب و شگفت تو شده و چنين خودباختگى را از خودنشان مى دهى ؟ پاسخ داد : در اين آيه كوتاه خداوند سبحان با بـرترين شيوه وزيبـاترين چينش , دو خبـر و دو بـشارت و دو امر و دو نهى در كنار يكديگر آورده استكه اين فقط كار خدا است و غير او قادر بـه چـنين سخeن گفتـنى نيست . ( 9 ) همانندداستان فوق , دربـاره بـسيارى از آيات قرآن نقل شده و بعضى مفسران بـه آنها اشارهكردند . اكثر دانشمندان اءهل فصاحت و بلاغت همانند علامه تفتازانى گفته اند : آيهشريفه [ ; ( ولكم فى القصاص حياه يا اءولى الالباب] ( ( 10 ) ; بـراى شما ( انسانهاى متعهد ) در حكم قصاص معناى واقعى زندگى نهفتـه است . كوتـاهى و ايجاز آيه فوقاز معجزات فصاحتى قرآن است زيرا اگر همه اءهل فن جـمع شوند و بـخواهند جـمله اى كهمفهم آيه فوق بـشود و از جـهت كوتاهى جمله و زيبائى هيئت همانند آن باشد , محالاست و بـارها آنان آزمايش كردند لكن سـرافـكنده شـدند ( 11 ) كه در بـحـث [ ( ايجازو اطناب] ( آن را مورد بررسى قرار داده اند . در مبـاحث قرآنى فوق , مى توان بـه كتابـهاى ذيل مراجعه كرد : 1ـ الاعجـاز البـيانى ( 2جـلد ) مولفه : الدكتـوره عائشـه بـنت الشاطى 2ـ تفسير الكشاف ( 4جلد ) مولف : جارالله زمخشرى 3ـ تفسير التحرير و التنوير ( 30جلد ) مولف : شيخ محمد طاهربن عاشور ب _ گروه دوم : كسانى كه مجذوب ابعاد معنوى و بـاطنى آيات قرآن و كلمات الهى آن شدهاند و بـا شـنيدن يك آيه , خـود و صدها نفر همراه متحـول گرديده اند . مثـلا عموىفرزدق شـاعر ( صـعصـعه بـن معاويه ) وقتى كنار درب مسجد پيامبر ايستاده بـود , ازآن حضرت درخواست پـند و اندرز نمود و جـمله اى از كتـاب خدا را طلب كرد . رسول خدا( ص ) آيه شريفه ذيل را قرائت كرد : ( فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره و من يعمل مثـقال ذره شرا يره ) ; ( 12 ) در روزقيامت هر كس به قدر ذره اى كار نيك كرده باشد , خود پـاداش آن را خواهد ديد و هركس ذره اى كار زشت مرتكب شده باشد آن و كيفرش را نيز خواهد ديد . صعصعه تا آيه فوق را شنيد , فرياد بـرآورد : كفايت مى كند مرا , متحول گرديدم ,نيازى نيست آيه ديگرى از قرآن بشنوم . ( 13 ) او رفت بعد صدها نفر از قبيله اش بافاصله اى كوتاه به بـركت آيه فوق , آئين اسلام را پذيرفتند . على بـن ابـى طالب(ع) فرمود : هى اءحـكمآيه فى ا ( ع ) قرآن ; آيه فوق محكم ترين وموثرترين آيات قرآن است ( 14 ) . رسول خدا ( ص ) آيه ( فمن يعمل مثقال . . ) . را [ ( جامعه] ( ناميد ( 15 ) . همانند صعصعه هزاران نفر ديگر تـوسط يك يا چـند آيه , متـحول گرديدند كه روحـانيتوالاى قـرآن اينان را دگرگون نموده و بـراى هميشه ضلالت و گمراهى را رها كردند . [( فضيل بـن عياض] ( كه راهزنى و سـرقت شيوه ديرينه او گشتـه بود , آنگاه كه آيه :( اءلم ياءن للذين آمنوا اءن تخشع قلوبهم لذكرالله و ما نزل من الحق . . . ) ( 16) [( آيا زمان آن نرسيده كه مومنان ( به ظاهر مسلمان ) با باطن خويش دلهايشان را بهياد خدا خاشع و تسليم گردانند و در برابـر آنچه از حق نازل شده , خاضع گردند . . .؟] ( فضيل با توبـه حقيقى خود زبـانزد خاص و عام گرديد و از افراد مورد اعتماد امام ششمجعفربـن محمد ( ع ) شد و رواياتى هم از آن حضرت نقل كرد و در آخر عمر , ازكبـوتران هميشگى حرم مكى گرديد و لقب [ ( جارالله] ( را بـراى او شهرت گرفت . وى درروز عاشورا بـه زندگى خويش پـايان داد و در جوار رحمت حضرت حق بـراى هميشه جاىگرفت . ( 17 ) ج گروه سوم : قاريان و انديشمندانى هستند كه ابعاد علمى قرآن آنان را تحت تاءثيرقرار داده و در ديدگاه علمى خويش در برابـر قرآن مجـيد بـالاتـرين تـواضـع را ازخـود نشـان داده اند . زيرا پرده بـردارى از اسرار خلقت انسان و جهان , آن هم درروزگارى كه بشر با علم و دانش بيگانه بود , مطلبـى است كه هر انديشمندى را بـهتاءمل وا مى دارد . حال بـه بـعضى از اظهار نظرهاى اين گروه حتى غير مسلمان توجهفرمائيد . [( گوته] ( دانشمند و شاعر آلمانى مى گويد : ساليان درازى كشيشان از خدا بـى خبـر , ما را از پى بـردن بـه حقايق قرآن مقدس وعظمت آورنده آن , دور نگه داشتـند . . . اين كتاب تـوصيف ناپـذيرعالم را بـه خودجلب نموده و تـاءثير عميقى درعلم و دانش جـهان داشتـه است , و سرانجـام محور افكارجـهانى مى گردد . ( 18 ) [( ژول لابوم] ( ; انديشمند فرانسوى نوشته است : دانش و علم براى جهانيان از سوى مسلمانان بـدست آمد و مسلمين علوم را از قرآنى كهدرياى دانش است , گرفتـه اند و نهرها بـراى جهان بشريت جارى ساخته اند . ( 19 ) جـاى بـسى خوشحالى است كه علماى تـفسير هم از اين ديدگاه بـه قرآن بـه صورت ژرف وعميق نگاه كرده اند و تـفاسـير ارزشمندى را نگاشته اند . در ميان تفاسير فارسى مىتـوان [ ( تـفسيرنمونه] ( ( 20 ) ( الامثل ) را نام بـرد و در ميان تفاسير عربـى [ (الجواهر فى تفسير القرآن] ( ( 21 ) مرجع قرار داد ; گرچه تفاسيرى ديگرى هم نوشـتـهشـده و تـك نگاريهائى در معـرض قـرار گرفـتـه اسـت . در اينجا چند آيه از آياتقرآن كه اشاره بموضوعات مختلف علمى دارد , ذكر مى كنيم : ___________________________________________________________ پى نوشتها : 1ـ نزول دفعى : فرود آمدن تمام آيات قرآن در شب قدر بـر قلب مباركرسول خدا ( ص ) است . 2ـ نزول تدريجى : نازل شدن آيات و سوره ها در مكه و مدينه بر اساسنيازمندىها و مناسـبـت هاى زمانى و مكانى كه در طول رسـالت پيامبرخدا ( ص ) انجامشد . 3 - اسدالغايه , ابن اثير , ج4 , ص514 . 4 - كتـاب الاغـانـى , اصـفـهانـى , ج15 , ص247 ; الـاءعـلام , خيرالدين الزركلى ,ج 5 , ص 240 . 5 - عـذر تـقـصـير بـه پـيشـگاه محـمد ( ص ) و قـرآن , ص91 . 6 - مقدمه كتاب سازمانهاى تمدن امپراطورى اسلام . 7 - استغفرالله لذنبى كله قبلت انسانا بغير حله مثل الغزال ناعما فى دله انتصفالليل و لم اصله 8 - قصص ; آيه7 . 9 - تفسير التحرير و التـنوير , شيخ محمد الطاهر بـن عاشور , ج20 , ص74 , تفسيرالجامع الاحكام القرآن , قرطبـى , ج13 , ص254 10 - بقره , 179 . 11 - الـمـيـزان , عـلـامـه طبـاطبـائى ( ره ) , ج1 , ص434 ; مختـصرالمعانى ,علامه تـفتـازانى , بـحـث [ ( ايجـاز و اطناب] ( 12 - زلزال , 7 و 8 . 13 - الدرالمنثور , السيوطى , ج8 , ص595 . 14 و 15 - الصـافـى , ملامحـسـين فـيض كـاشـانى , ج5 , ص395 . 16 - حديد , 16 . 17 - سفينه البحار , ج2 , ص392 , روح البـيان , بـورسوى , ج9 , ص365 ; در موضوعفوق مى تـوان بـه بـيان السعاده ( 4جـلد ) مرحوم گنابادى , مراجعه كرد . 18 - عذر تقصير بـه پـيشگاه محمد و قرآن , جان ديويد پـورت . 19 - تفـسـير نمونه , ج1 , ص137 , بـه نقل از قرآن بـر فـراز اعصار . 20 - تـفسـير نمونه , جـمعى از فضلاء , زير نظر آيت الله ناصـر مكارم شيرازى ; در26 جلد تدوين شده است . 21 - الجواهر فى تفسيرالقرآن , طنطاوى ; مولف آن را در چهارده جلد تدوين كرده وبـيشتـر بـه مسائل علمى قرآن پـرداختـه است . مجله كوثر ش 34