فهرست عناوين فهرست آيات فهرست روايات فهرست اشعار

1
سلسله داستانهاى آيه به آيه قرآن مجيد (جلد اوّل )

نام كتاب : داستانهاى سوره حمد

تاءليف : على ميرخلف زاده

فهرست عناوين
مقدمه 2
فضيلتهاى قرآن 3
اهميّت قرآن 4
ثوابهاى قرآن 5
پرتوهاى قرآن 6
سفارش به قرآن و اهلبيت 7
قوانين قرآن 8
قرآن و ناپلئون 10
تحقيقات و قرآن 11
آداب قرائت قرآن 12
آداب باطنيه 13
اهميت استعاذه 15
تاءكيد قرآن 16
بنده شيطان 17
استعاذه مقام قرب 18
سئوال 19
     1 بشر اگرچه از عناصر اربعه :19
     2 و اما حكمت خلقت شيطان :19
دلال بازار 22
حقيقت استعاذه 23
اركان استعاذه 24
ثواب گفتن استعاذه 26
كيفيّت گفتن استعاذه 27
خاصيت استعاذه 28
اعوذ باللّه 29
سوره 30
اسامى سوره حمد 31
سوره اختصاصى 33
علوم كتابها 34
شفاى امراض 35
بهترين سوره 36
ملا احمد نراقى 37
شفاى هر درد 38
شفاى مصروع 39
شفاى هَمْ 40
مار گزيده 41
خدا و بنده 42
ثواب قرآن 43
بشارت 44
تفسير حمد 45
ناله ابليس 46
درد پا 47
نور چراغ 48
فاتحه 49
مژدگانى 50
انگشتر پيغمبر 51
دست بريده 52
خير و بركت دنيا و آخرت 53
     نكته 53
مرض رعشه 54
تب و لرز 55
نكته هاى سوره حمد 56
سيمايى از درس هاى تربيتى سوره حمد 57
بسم اللّه الرحمن الرحيم 58
اسم اعظم 59
بسم اللّه نگفت 60
فرياد رس 61
الله كيست ؟ 62
آگاهى از بسم الله 63
دعاى مستجاب 64
رانندگى در حال خواب 65
هنگام وضو 66
گوينده بسم الله 67
الحمد للّه رب العالمين 68
تفسير حمد 69
حق شكر 70
راءس شكر 71
راز سجده شكر 72
سپاسگزارى خدا 73
ثواب حمد 74
گفتن الحمد لله 75
اثر الحمد لله 76
همنشين پيغمبران 77
بنده سپاسگزار 78
تشكّر در حال مرض 79
شكر مرض 80
اَلرَّحْمَنِ الرحيم 81
ترحم مادر 82
جوان گنه كار 83
به عمر او اضافه شد 84
تاجر ورشكسته 85
خدا بخشنده تر است 86
اسم اعظم 87
دو نفر گنه كار 89
دعاى مستجاب 90
نامه عمل 91
بپا شدن قيامت 92
مطالبه حق 93
چند طايفه در قيامت 94
حق الناس 95
سرهاى كفّار 97
صاحب اختيار قيامت 98
اسامى دين 99
نمونه اى از عبد 101
وظيفه بندگى 102
نامه به خدا 103
بندگى خدا 104
غلام با خدا 105
غلام خوشحال 106
بنده و مولا 107
صراط مستقيم 108
دين و دعا 109
تاءويل آيه 110
محبت على و اهلبيت او 111
دوستى على عليه السلام 112
على عليه السلام و هدايت 114
مجوز عبور از صراط 115
هدايت به اسلام 116
هدايت الهى 117
صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم ولا الضالين119
راه معرفت 120
ولايت اهلبيت عليهم السلام 121
يهودى هاى هدايت يافته 122
مغضوبين چه كسانى هستند 123
هدايت يافته 124
بى احترامى به تربت 125
پاورقي127

2

مقدمه 

الحمد للّه ربّ العالمين والعاقبة لاهل التّقوى واليقين ، الصّلوة والسّلام على اءشرف الانبياء والمرسلين ، حبيب اله العالمين ابى القاسم محمّد، صلّى اللّه عليه وآله المعصومين ، الذين اذهب اللّه عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا، سيّما حجّة بن الحسن العسكرى روحى و ارواح العالمين له الفداء .

از دير زمانى بود كه در انديشه و خاطرم خطور مى نمود كتابى در تفسير قرآن بنگارم تا مورد استفاده عموم بطور سليس و روان و ساده

قرار بگيرد و بدين وسيله اكثر مردم را با تفسير آيات و احاديث دُرربار حضرت حق و پيامبر عزيز الشاءنش و اهلبيت پيغمبرش (ص ) آشنا نمايم .

بعد از بررسى هايى كه كردم به اين نتيجه رسيدم كه مردم به داستان علاقه دارند و طبق علاقه هايشان بايد آنها را بسوى خدا و پيغمبر و آلش راهنمايى و ارشاد نمود. چون عموم مردم از استفاده تفسير و ترجمه و شرح و خود قرآن بصورت ساده و روان محروم بودند، لذا بر خود لازم دانستم كه از طريق داستان مردم را بسوى قرآن جلب و جذب ، و از مفاهيم و آثار و بركات آن آگاه و آشنا و بهرمند سازم .

روى همين انديشه در سال هزار و سيصد و هفتاد ه‍ .ش اقدام به نگارش نمودم و در اين زمينه كتابهاى زيادى را مطالعه و مطالب و داستانهاى متفرقه به رشته تحرير درآوردم ، ولى چون در تهران گرفتارى و اشتغالاتم زياد بود، مرا از اقدام به اين امر منع و ماءيوس ‍ نمود، تا اينكه در سال هزار و سيصد و هفتاد و پنج ه‍ .ش به آشيانه آل محمد (ص )، سرزمين مقدس و پربركت قم مشرف و مقيم گشتم .

از فراغت موقت حال ، استفاده نموده و آغاز به تنظيم آنها كردم ، كتابى را كه هم اكنون در پيش رو داريد، جلد اول از سلسله داستانهاى آيه به آيه قرآن مجيد است كه از ابتداء قرآن (كه سوره حمد است ) طبق هر آيه و سوره ، داستانى مرتبط با آن آورده شده وانشاء اللّه تا آخرين سوره و آيه قرآن (كه سوره ناس است ) ادامه دارد.

وبه يارى حضرت رب الارباب و تاءييدات حضرت ولى عصر عجّ اللّه تعالى فرجه الشريف با تمام كوشش و اهتمام اقدام نمودم و از خداوند متعال مسئلت مى نمايم كه توفيق اتمام آن را به اين بنده ضعيف عنايت و مرا بيش از پيش در ترويج دين مبين و نشر احكام حضرت سيد المرسلين (ص ) نصرت و يارى فرمايد.

چون در اين كتاب آيات و داستانها و احاديث و بيانات دُرربار خاندان نبوّت و معادن علم و حكمت حضرت احديت استفاده نمودم و حقا كه بيانات ايشان بهترين و پاكيزه ترين بيانات در تفسير قرآن بوده و اين جامه تنها به قامت اينان راست آمده است ، لذا اين كتاب را كه جلد اول (سلسله داستانهاى آيه به آيه قرآن است ) را به نام ((داستانهاى سوره حمد)) ناميدم و اين هديه را به ساحت مقدس ‍ آقا حضرت امام زمان عجّ اللّه تعالى فرجه الشريف تقديم نموده و ثواب آن به ارواح طيّبه شهداء و علماء و خدمتگذاران به دين و رهبر راحل و برادر شهيدم شيخ احمد مير خلف زاده و ابوالزوجه ام مرحوم حاج اصغر ميرخلف زاده عائد و واصل گردد. ضمنا از آقاى سيد مجتبى ميرباقيان (مسئول محترم ليتوگرافى كوثر) كه مقدار زيادى از زحمات چاپ كتابها به عهده ايشان مى باشد تقدير و تشكّر مى نمايم ، ومن اللّه التوفيق .

قم مقدّسه آشيانه آل محمد صلى الله عليه و آله

حقير درگاه اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام

على ميرخلف زاده

1419 ه‍ .ق - 1375 ه‍ .ش


3

فضيلتهاى قرآن 

((قرآن )) مردم را به استوارترين راه هدايت مى كند، كتابى عزيز و ارجمند است كه باطل در آن مطلقا راهى ندارد، از جانب پروردگار متعال و حكيم نازل شده .

براى عالم راهنما ونشانه هاى واضح هدايت است ، جداكننده بين حق و باطل است ، رحمت و بشارت براى مسلمين و مؤ منين ومحسنين و متقين و موقنين است .

برهان و روشنايى و نورانيت و موعظه و اندرز و درمان دردهاى درونى و برونى است .

پاكيزه از هر پليدى و تذكر و بيدارى و پند و نصيحت و روشنگر و فريادرس است .

حقايق و امثال آن به صورتهاى گوناگون بيان گرديده تا مردم متذكر و بيدار گردند. كتابى بس عظيم ، مجيد، مبين ، كريم ، كه جن وانس از آوردن نظير آن عاجزاند.(1)

كتاب سعادت كلام خدا

مهين ره گشا و مهين رهنما

بود مطلع روشنى ها كز او

رسد تا قيامت به جانها صفا

نه باطل ز پى آيدش نه زپيش

كه باشد نگهبان او كبريا

بود كوهسارى كزو تا ابد

شود چشمه هاى فضيلت جدا

جدا بهشتى بود جاودان پر زگل

كه از عطر او گشته مشكين فضا

چو دريا عميق و چو گردون بلند

چو خورشيد روشنگرو جانفزا

زقرآن درخشان بود روزگار

زمانه ندارد چُنو افتخار

(محمد حسين بهجتى اردكانى شفق )


4

اهميّت قرآن 

رسول خدا (ص ) به ((قرآن )) بسيار اهميّت مى داد و در تعليم و به كاربستن آن سعى خاصّى مبذول مى فرمود.

آرزومند بود كه اين كلام دلنشين خدا در دلها بنشيند و قلوب را كه مركز فرماندهى وجودند مُسخّر كند.

مى فرمود: قلبى كه ظرف ((قرآن )) باشد از عذاب خدا بدور است .

مى فرمود: وقتى فتنه ها همچون پاره شب تار، شما را در ميان گرفت به ((قرآن )) رو آوريد.

مى فرمود: خانه هاى خود را با تلاوت ((قرآن )) منوّر گردانيد.

مى فرمود: فرزندانتان را بر سه چيز پرورش دهيد: ((دوستى پيغمبرتان ، دوستى اهل بيت او، تلاوت قرآن )).

مى فرمود: اشرف امّت من كسانى هستند كه ، حاملان ((قرآن اند)) و كسانيكه شب زنده دارند و با پروردگار خود راز و نياز دارند.

مى فرمود: خواندن ((قرآن )) افضل از ذكر است . و ذكر، افضل از صدقه است . و صدقه افضل از روزه است و روزه سپر آتش دوزخ است .(2)

هر آنكس كه قرآن بود رهبرش

بود سايه ايزدى بر سرش

نپويد جز راه احسان و داد

هر آنكس كه قرآن بود باورش

بدين كشتى حق زند هر كه دست

نباشد غم از موج شور شگرش

نترسد ز ظلمت مسلمان پاك

كه خورشيد روشن بود رهبرش

(محمد حسين اردكانى شفق )


5

ثوابهاى قرآن 

آقا رئيس اسلام (ص ) فرمود: خداوند متعال خواننده ((قرآن )) را به هر حرفيكه در نماز ايستاده قرائت كند، صد حسنه و اگر نشسته بخواند پنجاه حسنه و اگر در غير نماز با طهارت (وضو) باشد، بيست و پنج حسنه و بى طهارت ده حسنه عطا مى فرمايد.

مى فرمود: هر كس در شب ، ده آيه از ((قرآن )) را تلاوت كند، او را از غافلان ننويسند، و هر كس پنجاه آيه تلاوت كند، او را از ذاكران نويسند. و هر كس صد آيه تلاوت كند او را در كتاب مطيعان و داعيان ثبت كنند.

و هر كس دويست آيه قرائت كند او را از زمره خاشعان شمرند. و هركس سيصد آيه بخواند او را از فايزان و (رستگاران ) نويسند. و هركس پانصد آيه تلاوت كند از جمله مجتهدان نگارند.

مى فرمود: هر كس ((قرآن )) تلاوت كند گوئيا نبوت در ميان هر دو پهلوى او مندرج شده و به رتبه پيغمبران رسيده ، ولى به او وحى نمى رسد.

مى فرمود: همانا اهل ((قرآن )) در بلندترين درجات آدميان هستند، بجز پيغمبران و مرسلين . پس حقوق اهل قرآن را اندك و كم مشماريد، زيرا براى ايشان از طرف خداى عزيزِ جبار مقام بلندى است .(3)

در نيمه هاى شب انيس عاشقان است (قرآن )

روح شهامت هاى مردان است قرآن

اى اهل عرفان غافل از قرآن نباشيد

بر جان و دلهاتان نگهبان است قرآن

قرآن بخوان اى دانش آموز فضيلت

زيرا كمال روح انسان است قرآن

قرآن كتاب زندگى باشد برادر

مسطوره اى از عرش رحمان است قرآن

بر جان اهل دين و ايمان نور هستى است

بر اهل باطل خشم نيران است قرآن

حجة الاسلام صديق عربانى


6

پرتوهاى قرآن 

آقا خاتم الانبياء (ص ) فرمود: حاملين ((قرآن )) نمايندگان و سرپرستان و مجتهدان و جلوداران و پيامبران و آقايان اهل بهشتند.

مى فرمود: ((قرآن )) نور روشن و ريسمان محكم و فضيلت بزرگ و مرتبه بلنديست و مايه شفا و سعادت است . هركس از ((قرآن )) روشنايى طلب نمايد، خداوند، او را منوّر فرمايد. و هركه از غير ((قرآن )) هدايت طلبد، خداوند او را به حالت گمراهى واگذارد.

مى فرمود: بهترين مردم كسانى هستند كه ((قرآن )) را ياد گرفته و به مردم ياد دهند.

مى فرمود: از قرائت ((قرآن )) در صبح و شب غفلت نكنيد، زيرا زنده كننده دلهاى مُرده است و انسان را از عمل زشت و منكر باز مى دارد.(4)

گر كلام حق بخواهى هر زمان قرآن بخوان

تعليمش بنما ز بهر خانمان قرآن بخوان

گر بخواهى مال يابى ، روزيت گردد وسيع

رو كن از اخلاص بر ربّ جهان قرآن بخوان

گربخواهى توشه بهر سفر آرى بدست

همرهت آن زاد را بينى عيان قرآن بخوان

تا صراط تار را روشن نمايد نور او

روشناگر خواه بينى آن اوان قرآن بخوان

طول عمر است و فرحناكى هم اندر روزگار

سر فرازى خواهى گر در دو جهان قرآن بخوان

مونست مى باشد اندر قبر در روز حساب

شوق مندگردى تو در باغ جنان قرآن بخوان

اين زمان فيّاضى گر چه شغلها دارد زياد

بهتر و مرغوب گر خواهى ازآن قرآن بخوان

(سيد ميرزا حسين فياضى بلخى حسينى )


7

سفارش به قرآن و اهلبيت 

نبى مكرم دين (ص )، هميشه دو چيز را بيشتر سفارش مى كرد و آن دو را بس مهم مى خواند: ((قرآن و اهلبيت )).

مى فرمود: دو چيزِ وزين و پرارزش در ميان شما به امانت مى گذارم ((كتاب خدا و اهل بيت من ))، اگر به آن دو چنگ بزنيد و از آن دو پيروى كنيد، اصلاً گمراه نخواهيد شد، آن دو تا مادميكه در حوض ‍ كوثر پيش من آيند از هم جدا نمى شوند.

اين همه سفارش و توصيه و آن همه اهميّت و تلاش براى آن بود كه ((قرآن )) ضامن سعادت و رفاه هر دو جهان است ، مضامين ((قرآن )) و جهش مسلمين در صدر اوّل شاهد گوياى اين مطلب است . ولى مع الاسف ما مسلمانان از ((قرآن مجيد)) كه هُدىًلِلنّاس است ، بطور كامل استقبال نكرديم و با آن قلوب خويش را منوّر ننموديم و از انتم الاعلون ان كنتم مؤ منين (5) بى بهره مانديم و از جهان بينى آن فاصله گرفتيم .

نمى دانم كدام عامل سبب شده كه اكثر ما از دانستن ((قرآن )) دور مانده و اقليتى هم فقط به فرا گرفتن تلاوت آن اكتفا كرده . بى آنكه از معانيش ‍ مطلع گرديم ؟!

يكى از بزرگترين وظايف مسلمين در حال حاضر ترويج ((قرآن )) و تعليم و تعلّم ((قرآن )) و رو آوردن ((بقرآن )) است .

در اين باره وظيفه فقهاء و علماء و مسلمانان بيدار از ديگران سنگين تر است ، بايد كارى كرد و وضعى پيش آورد كه مسلمانان بيدار و هوشيار گردند و به ((كتاب عزيز خدا)) روآورند.

بايد در مساجد و محافل و غيره درس ((قرآن )) بيشتر گفته شود. بايد در مدارس مسلمانها تدريس ((قرآن )) اجبارى شود.

بايد در همه ممالك اسلامى دانستن ((قرآن )) يكى از اساسى ترين شرايط هر استخدام باشد.

بايد در اين راه از تلاش و صرف پول و ايجاد وضع مناسب دريغ نشود. آرى در راه احياء اين امر يك بيدارى و تحول همه جانبه ضرورى است .

زيرا ((قرآن )) محبوب دل رسول اللّه (ص ) است ، از قرائت و استماع و تلقين آن لذّت مى برد و سير نمى شد.

زيرا خداى سبحان به او دستور داده بود كه ((قرآن )) را به تاءنّى و دقّت بخواند وَرَتِّل القرآن ترتيلا. هر شب پيش از خواب مُسبّحات را مى خواند و مى فرمود: در آنها آيه اى هست كه از هزار آيه بهتر است .(6)

پيغام ذات حىّ سبحان است قرآن

اسلام را آيين و اركان است قرآن

ثقل عظيم خاتم پيغمبران است

بر عترت و آلش ثنا خوان است قرآن

مست از تلاوت هاى آياتش محمد ((ص ))

پيمانه شب زنده داران است قرآن

بوى اميرالمؤ منين همراه دارد

روح است و رحمان است و ريحان است قرآن

سوز درون انبياء در سينه دارد

حصن حصين ، اهل ايمان است قرآن

از سورة الحمد آن تا سوره ناس

وحى است و تنزيل است و برهان است قرآن

خون حسين بن على (ع ) در ريشه اوست

برنامه كار مسلمان است قرآن

(حجة الاسلام صديق عربانى )


8

قوانين قرآن 

((قرآن مجيد)) در عين اينكه مشتمل بر معارف الهى و اصول ديانت حقه است ، حاوى قوانين جامع و عادلانه است كه براى تاءمين سعادت دنيا و آخرت و تنظيم امور معاش و معاد و تكميل مدارج ترقى و تعالى فرد و اجتماع و تضمين حقوقِ جميع طبقات و حفظ مساواتِ حقوقى بين افراد تشريع شده است .

و با اينكه شامل قوانين كشورى ، لشكرى ، سياسى ، قضائى ، جنائى ، جزائى ، اقتصادى ، بازرگانى ، امور معاشرتى ، زناشوئى ، خانه دارى ، تربيت اولاد، و غير اينهاست ، متضمن مصالح فرد و اجتماع و موافق فطرت و عقل سليم است و هرچه سطح افكار بشر بالا رود و مراحل علمى بيشترى را طى كند، حكم و مصالح قوانين ((قرآن )) روشن تر و احتياج بشر به اجراء آنها فزونتر مى گردد.

بشر عادى هرچند مراحل دانش را بپيمايد و مكتبها و استادان حقوق را ديده و كتب و رسائل آنها را مطالعه و بررسى كرده باشد نمى تواند قوانينى وضع كند كه اولاً: براى رفع احتياجات جامعه بشر در هر دوره و زمانى صلاحيت داشته باشد. و ثانيا: معارض با قوانين ديگر نبوده باشد.

و ثالثا: نقص و ايرادى به آنها وارد نشود.

(اين موضوع امروز در نوع ممالك متمدن متداول است ، دوره به دوره مجالسى تشكيل و نمايندگانى انتخاب و درباره موضوعات مختلفه قوانينى وضع مى نمايند.

دوره ديگر به مفاسد و مضار آن قانون يا نقص آن و يا تعارض آن با قوانين ديگر برخورد نموده ، آن را نقض و قانون ديگرى وضع مى كنند و چه بسا قانونى را چند مرتبه وضع و نقض و جرح و تعديل مى نمايند). تا چه رسد به فردى كه مكتبى نرفته و مدرسى ومعلمى نديده ، و درس حقوق نخوانده باشد.

و اين خود دليل قاطعى است بر اينكه ((قرآن )) از جانب خداوند منان بر قلب پيغمبر اسلام (ص ) القاء شده و گرنه چگونه مى تواند، بشرى كه درس نخوانده و مدرس نديده و ميان جامعه اى كه بهره اى از علم و دانش نداشته اند مى زيسته و در مدت بيست و سه سال دعوت خود، همه اش گرفتار شكنجه و آزار و جنگ و جدال و هزاران گرفتارى هاى ديگر بوده ، چنين قوانينى وضع و تشريع نمايد كه عقول دانشمندان دنيا را متحير سازد و همه سر تعظيم در مقابل آن فرود بياورند.

حقيقتا اگر روزى جامعه بشر عناد و عصبيّت و تقليد و هوا پرستى را كنار گذارند و قوانين ((قرآن )) را مورد اجرا، نهند آن مدينه فاضله اى كه آرزوى ديرينه فلاسفه و دانشمندان ، بلكه عموم طبقات بشر بوده در خارج تحقق خواهد يافت ،

همه بدبختيها و گرفتارى ها و بيچارگى ها و جنگها و خون ريزى ها، و اضطراب و وحشتها و هزاران مفاسد ديگر از ميان جامعه رخت بر بسته و سعادت و صميميّت و اتحاد و يگانگى و اخوت و برادرى وبرابرى و مودّت و رحم و عاطفه و بالجمله همه خوبيها و محاسن جايگزين آنها خواهند شد.

هدف ((قرآن )) و علّت بعثت پيغمبر اسلام (ص ) تتميم مكارم اخلاق و تاءسيس كارخانه آدم سازى و افتتاح مكتب اخلاق بوده كه مى فرمايد:

انى بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِم الاَْخْلاق . و مكتبى را كه ((قرآن )) تاءسيس فرموده مانند: بعض ‍ مكاتب فلاسفه ، مكتب تئورى و فرضى نبود.

بلكه مكتب عمل و تحقق دادن به اخلاق حسنه و ملكات فاضله و صفات شايسته در خارج بوده . و از همين جهت در مدّت كمى توانست مردانى را تربيت كند كه از لحاظ اخلاق و برادرى و برابرى ، گذشت و صميميّت و ساير صفات برجسته ، موجب حيرت جهانيان و واقعا در خور ستايش و ثنا باشند و در خود ((قرآن )) در توصيف آنان سُخن بسيار فرموده .

بالجمله اگر كسى به دقّت در دستورات اخلاقى ((قرآن )) بنگرد و سپس تاءثير شگفت آورى را كه اين دستورات به مسلمين صدر اسلام بخشيد، بررسى و مطالعه نمايد، اذعان و اعتراف مى كند كه اين كتاب از جانب خداوند حكيم و مربّى و پروردگار جهانيان است كه تربيت تكوينى و تشريعى آنان لايق بشاءن اوست .(7)


9

نور دانش تابش انوار قرآن است و بس

مظهر آثار حق آثار قرآن است وبس

گفته پيغمبران انديشه هاى رهبران

متّكى برپايه گفتار قرآن است وبس

اين شگفتيهاكه آرد خامه خلقت پديد

رشحه اى از كلك گوهر بار قرآن است وبس

بحر رحمت موجى از امواج بى پايان اوست

راز خلقت سرّى از اسرار قرآن است وبس

ديده از ديدار قرآن ((رسا)) هرگز مپوش

زآنكه روشن ديده از ديدار قرآن است وبس


10

قرآن و ناپلئون 

((ناپلئون )) بزرگ نابغه سياسيون عالم ، راجع به مسلمين فكر كرد.

پرسيد: ((مركز مسلمين كجاست )).

((مصر)) را به او معرفى كردند. با يك مترجم عرب به طرف شهر مصر حركت كرد. پس از ورود با مترجمش ، به ((كتابخانه )) آن شهر وارد شد.

به مترجمش گفت : يكى از اين ((كتابها)) را برايم بخوان .

مترجم دست برد بين اين همه ((كتب )) يكى را برداشت و گشود، ديد ((قرآن )) است . اول صفحه چشمش را اين آيه جذب نمود:

انّ هذا القرآن يهدى للّتى هى اقوم (8)

((قرآن مردم را به استوارترين راه هدايت مى كند)) آيه را براى ناپلئون خواند و ترجمه كرد.

ناپلئون ، از كتابخانه بيرون آمد. ((شب را تا صبح بفكر اين آيه بود)).

صبح بيدار شده و دو مرتبه بكتابخانه آمد. از مترجم خواست از همان كتاب ديروزى برايش بخواند.

((قرآن )) را باز كرد، آياتى چند از ((قرآن )) تلاوت كرد و معنى نمود، و دوباره بخانه برگشت ، ((شب را باز غرق فكر بود)).

روز سوم ، بكتابخانه برگشت ، بخواست ناپلئون ، چند آيه از ((قرآن )) را مترجم برايش خواند و ترجمه كرد، از كتابخانه بيرون آمدند. ناپلئون پرسيد: ((اين كتاب مربوط به كدام ملّت است ؟))

مترجم گفت : ((مربوط به مسلمانان است ، و اينان معتقدند: كه اين قرآن است و از آسمان به پيامبر عظيم الشاءن آنها نازل گرديده )).

ناپلئون دو جمله گفت : يكى بنفع مسلمين ، ويكى بضرر مسلمانان .

آنكه بنفع مسلمانان از دهان اين مرد سياسى بيرون آمد، اين بود كه گفت : من از اين كتاب استفاده كردم ، واين طور احساس نمودم كه : ((اگر مسلمين از دستورات جامع اين كتاب استفاده كنند ذلّت نخواهند ديد.))

آن كلمه اى را كه به ضرر اسلام گفت ، اين بود:

((تازمانيكه اين قرآن در بين مسلمين حكومت كند، ودر پرتو تعاليم عاليه اين برنامه جامع ، زندگى كنند، مسلمين تسليم ما نخواهند شد، مگر ما بين آنها و قرآن جدايى بيفكنيم .))(9)

مستضعفان را تاابد بانك رهائى است (قرآن )

بر فرق ظالم تيغ بران است قرآن

درتيره شبهاى فساد و فتنه وظلم

نور درخشان است وفرقان است قرآن

در نيمه هاى شب انيس عاشقان است

روح شهامت هاى مردان است قرآن

تا اى برادر مهر قرآن دردل ماست

تابرمن وماوتوسلطانست قرآن

دشمن ظفر برما نخواهد يافت هرگز

فتح ظفر را اصل وبنيان است قرآن

گرعاشق ديدار گلهاى بهشتيد

صدها بهشت وباغ رضوان است قرآن

صدّيق رابا عشق قرآن پروريدند

آرى مسلمان را دل وجان است قرآن

(حجة الاسلام صديق عربانى )


11

تحقيقات و قرآن 

((دكتر بنواست )) محقق دانشمند فرانسوى كه پس از تحقيقات دقيق مسلمان شده و نام جديد اسلامى ايشان ((على سلمان )) است . پيرامون تحقيقات خود مى نويسد:

پايه اساسى و نهائى فكرى من در پذيرفتن اسلام ((قرآن )) بوده است ، قبل از مسلمان شدن ، شروع بتحقيقات و مو شكافى در ((قرآن )) نمودم و در اين تحقيق با فكر يكنفر محقق دانشمند غربى همراه شدم ، كتابى به نام ((پديده قرآن )) به من كمك كرد كه اصل الهى قرآن را درك كنم .

در قرآن آياتى ديده مى شود كه با وجود گذشت سيزده قرن با آخرين اكتشافات علمى امروز تطبيق مى كند.

اين موضوع مرا قانع ساخت و موجب آن شد كه بر يگانگى خدا ايمان آورده وبه نبوّت حضرت محمّد (ص ) و حقيقت اسلام اقرار نمايم ...

من يك دكتر در طبّ هستم و خانواده ام كاتوليك است و اختيار اين شغل سبب گرديد كه تربيت و روش فكرى من كاملا علمى باشد... درباره زندگى مادّى بشر، اسلام هيچ فرو گذار نكرده و به نظر من يگانه دينى است كه با طبيعت بشر سازگار است .(10)

آنها كه در حقيقت اسرار مى روند

سرگشته همچو نقطه پرگار مى روند

هم در كتاب عرش سر افراز مى شوند

هم در ميان بحر نگونسار مى روند

هم در سلوك ، گام به تدريج مى نهند

هم در طريق عشق به هنجار مى روند

راهى كه آفتاب به صد قرن آن برفت

ايشان به حكم وقت به يكبار مى روند

گر مى رسند سخت سزاوار مى رسند

ور مى روند سخت سزاوار مى روند

در جوش و در خروش از آنند روز و شب

كز تنگناى پرده پندار مى روند

(عطّار نيشابورى )


12

آداب قرائت قرآن 

آداب قرائت بر دو قسم است :

1 آداب (ظاهريه ).

2 آداب (باطنيه ).

((آداب ظاهريه قرائت قرآن )):

1 با طهارت بودن . (يعنى با وضو بودن )

2 با كمال ادب خواندن .

3 با طماءنينه در حال ايستاده يا نشسته ، بدون اينكه تكيه دهد يا چهار زانو بنشيند.

4 شمرده ، شمرده بخواند، چنانچه در قرآن مى فرمايد: و رتّل القرآن ترتيلا.

5 جهر متوسط (يعنى معمولى بخواند) اگر ايمن از ريا باشد و الاّ آهسته بخواند.

6 با حال حُزن و گريه و بكاء باشد.

7 با تحسين و تجويد قرائت ، يعنى با در نظر گرفتن قواعد تجويد.

8 اداء حقوق قرائت ، با اينكه اگر به آيه سجده رسيده سجده كند، و اگر به آيه عذاب رسيد به خدا پناه ببرد و استعاذه كند. و اگر به آيه رحمت و مغفرت برخورد كرد استرحام و استغفار و شكرگزارى نمايد و به آيات بهشت مسئلت و درخواست كند. و به آيه دعاء، دعا نمايد، وبه آيه تكبير، تكبير گويد. و به آيه تسبيح ، تسبيح كند.

9 قبل از شروع به قرائت استعاذه كند (اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم گويد).

10 پس از فراغ از قرائت هر سوره بگويد: صدق اللّه العلى العظيم و بلّغ رسوله الكريم اللّهم انفعنا به وبارك لنا فيه و الحمد للّه رب العالمين .(11)

بيا گفتار ارزنده بياموز

ز دانشگاه بى همتاى قرآن

شود فرق سعادت آدميت

اگر اجرا شود معناى قرآن

نمى گردد عمل دستور نغزش

بجا مانده همين انشاى قرآن

بيايد قائم آل محمد

نمايد مو به مو اجراى قرآن

شود عالم گلستان از وجودش

به زير پرچم يكتاى قرآن

توسل بر حسين بن على كن

بود خون حسين امضاى قرآن

بيايد ((منتظر)) آماده باشى

به حفظ مكتب اعلاى قرآن


13

آداب باطنيه 

1 فهميدن و پى بردن به عظمت كلام ، به اين معنى كه بداند ((قرآن )) كلام الهى است كه از عرش عظمت حق نزول نموده تا به مرتبه افهام خلق رسيده براى اينكه بشر را از تيهِ ضلالت و سرگردانى به سرمنزل سعادت جاودانى هدايت كند.

و كليد خزائن گوهرهاى گرانبهائى است كه هر كه بچنگ آورد، بغناى حقيقى نائل گردد و آب حياتى است كه هركه بياشامد از زندگانى جاويد بهرمند شود و داروى شفابخشى است كه هركه بنوشد از دردهاى نهانى و آشكار شفا يابد.

2 دانستن و پى بردن به عظمت گوينده كلام ، يعنى بداند كه گوينده آن خداوند بزرگ و آفريدگار و پروردگار جهانيان است كه ذات مقدسش جامع جميع كمالات و منزّه از همه عيوب و نواقص . و مبرّا از احتياج است .

و نهايتى براى صفات كمالى و عظمت و كبريائى و علوّ او نيست و او حكيم على الاطلاق و عالم به جميع سرائر و نهان ها و ضمائر و قادر بر هر چيز وسيع و بصير و مُدرِك و لطيف و خبير است .

3 از طهارت ظاهر به طهارت باطن التفات نمودن ، به اين معنى كه بداند، چنانچه ظاهر ((قرآن )) را بدون طهارت نمى توان مسّ نمود تا زمانى انسان از سخنان زشت و ناروا پاك نگردد و دل انسان از اخلاق ناپسند و صفات نكوهيده پيراسته نشود، حقيقت كلام حق را در نمى يابد و لذّت شيرينى آن را درك نمى نمايد.

4 با خضوع و خشوع و رقّت قلب و خوف خدا قرائت كردن ، چنانچه از ((حضرت صادق (ع )) روايت مى كند:

من قرء القرآن يخضع ولم يرقّ قلبه ولم ينشاء حزنا و وجلا فى سرّه فقد استهان بعظيم شاءن اللّه و خسر خسرانا مبينا

كسى كه ((قرآن )) بخواند و خاضع نشود و رقت قلب نداشته باشد و در باطنش حزن و ترس پيدا نشود، به تحقيق به امر بزرگ خدا توهين كرده و زيان آشكارائى نموده .(12)

5 با حضور قلب و ترك حديث نفس كه روح هر عباداتى است ، ((قرآن )) خواندن .

6 در معانى آيات ((قرآن )) تدبّر نمودن ، چنانچه در ((قرآن )) مى فرمايد افلايتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها(13) پس آيا در قرآن تدبر نمى كنند بلكه بر دلهاى آنان قفل زده شده .

و آقا اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: در عبادت بدون علم ، و در قرائتِ بدون تدبير و فكر خيرى نيست .(14)

7 متحقق شده به حقايق ((قرآن )) از اعتقادات واخلاق فاضله و اعمال صالحه چون قرآن مشتمل بر توحيد و بيان صفات و افعال صانع عالم و اوصاف و احوال روز قيامت و بهشت و دوزخ و علّت بعثت انبياء و صفات و رفتار آنها و تمجيد از گروندگان به پيغمبران و تقبيح مخالفين آنان .

و بيان صفات حسنه و اخلاق پسنديده وهمچنين صفات سيّئه واعمال نكوهيده و ذكر فوائد اطاعت و ايمان و عمل صالح وزيانهاى معصيت و كفر و اعمال زشت ، وبيان قصص و حكايات امم گذشته ، و غير اينها از امور ديگر مى باشد كه خواننده ((قرآن )) بايد از هر قسمت از اين امور كاملاً بهره بردارى كند.

به امور اعتقاديه آن معتقد، و به اخلاق فاضله اش متخلّق ، و به اعمال شايسته اش عامل گردد. از قصص آن عبرت گرفته ، به وعده هاى ((قرآن )) اميدوار و از وعيد آن بهراسد.

8 تخصيص : يعنى متوجه باشد كه خداوند او را مخاطب قرار داده با وى تكلم مى كند و گويا در محضر پيغمبر (ص ) بوده و از زبان آنحضرت كلام الهى را مى شنود.

9 تاءثير قلبى : يعنى از مواعظ ((قرآن )) متعظ و متذكر شود، (پند بگيرد) اوامر آن را امتثال ، و از نواهى آن اجتناب كند، به ذكر نِعَم الهى كه مى رسد شكرگزار و از بليّات ونعماتش استعاذه نمايد وبه حول و قوّه الهى متمسّك و از هر حول و قوّه اى بيزارى جويد وتوفيق امتثال اوامر و اجتناب از نواهى ((قرآن )) را از خدا طلب نمايد.


14

10 ترقّى به درجات و مراتب كلام حق به اين معنى كه :

در مرتبه اول : خود را مقابل حق ببيند كه با خدا تكلم مى كند.

و در مرتبه دوم : كلام حق را بشنود كه بنده اش را مخاطب قرار داده با او سخن مى گويد.

در مرتبه سوم : خدا را به چشم دل ببيند، چنانچه از ((حضرت سيّد الشهداء (ع )) و از ((حضرت صادق (ع )) روايت شده است كه :(15) خداوند بر بندگانش در كتاب خود و كلام خود تجلّى مى نمايد.(16)

تلاوت كن تو قرآن مبين را

كه يابى كيش و آيين يقين را

كليد باب جنّات ونعيم است

مكان منكرش اندر حجيم است

بلوح دل نگار آيات ياسين

بگوش جان سپر طاها و طاسين

بود قرآن كلام كبريايى

دل غافل مكن از آن جدايى

تو بر خوان سوره الناس و فلق را

كه دور آيى زيان ما خلق را

دو دنيا گر كه خواهى رستگارى

اطاعت كن تو امر حىّ بارى

يكى از شاكيان روز محشر

بود قرآن به نزد حىّ داور

حسين در راه قرآن كشته گرديد

تنش در خاك و خون آغشته گرديد

سرش گاهى به طشت و گه به پيكان

تلاوت مى نمود آيات قرآن

(ناصر انصارى اصفهانى )


15

اهميت استعاذه 

(اَعُوذُ بِاللّهِِمنَ الشّيطانِ الرَّجيم )

((به خداوند متعال پناه مى برم ، از شرّ شيطان رانده شده ))

يكى از چيزهائى كه در ((قرآن مجيد)) و اخبار ((اهلبيت عصمت و طهارت صلوات اللّه عليهم )) عنايت زيادى به آن شده موضوع ((استعاذه )) است ، يعنى : پناهنده شدن به خدا، از شر شيطان . ((اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم )) البتّه بايد حال ((استعاذه )) يعنى : پناه بردن به حق پيدا شود، تا استعاذه حقيقى باشد. يعنى : از صدق دل زير چتر خدا برود و لقلقه زبان نباشد.

براى اثبات اهميّتش ، در ((قرآن مجيد)) مى فرمايد: ((هنگاميكه مى خواهى قرآن بخوانى اول به خدا پناه ببر از شيطان رانده شده )). فَاِذا قَرَاءْتَ القرآن فاستعذ باللّه من الشيطان الرجيم (17)

در نماز هم ، پس از تكبيرة الاحرام امر شده كه ((استعاذه )) كنند (لكن در نماز بايد آهسته خواند. چون بعضى از مفسرين راز آهسته خواندنش را چنين گفته اند:

مثل كسى كه از دشمن سر سختى دارد فرار مى كند، خودش را چطور در حال فرار پنهان مى كند، اشاره به اين است كه تو در حال فرار از دشمن سرسخت خودت هستى كه در كمين و مراقب توست ).

در تمام عبادتها هم : اول ((استعاذه )) كن ، مثلاً مى خواهى وضو بگيرى اول به خدا پناه ببر، بعد وضو بگير، (مكرر ديده ايد كه همين وضو گرفتن ملعبه شيطان يا وسوسه هاى او قرار گرفته شده است ). حتى در امور مباح مثل خوردن و لباس پوشيدن و دستشويى رفتن ، و در همه جا ((اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم )) بگو: به خدا پناه ببر، وقتى كه از خانه هم بيرون مى آيى بگو: ((اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم )) در امور مستحب نيز بايد به خدا پناه برد حتى رفتن به مسجد بگويد ((اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم )).

يكى از اهل ايمان و تقوى نقل مى كرد:

در حال مكاشفه ديدم ، شيطانى درب مسجد ايستاده . گفتم : اى ملعون اينجا چه مى كنى ؟

گفت : رفقا فرار كرده اند و منتظرشان هستم . فهميدم مردان رشيدى بوده اند كه استعاذه حقيقى و قلبى كرده اند و شيطان نتوانسته با آنها به مسجد برود.

البتّه اينها هم نوبرند كه لااقل درب مسجد براستى استعاذه حقيقى كرده اند.(18)

در اول هر كارت بگو اعوذ باللّه

تا كارهاى تو درست گردد به عون اللّه

استعاذه دستور خداست اى آدم

در هر آن همى بگو اعوذ باللّه

سعى كن بدل حقيقت جويى

صادق آن است كه بگويد يااللّه

هر گاه كه خواهى قرآن بخوانى

(فاستعذ من الشيطان باللّه )

استعاذه حقيقت قلبى خواهد

تاگردى زير چتر و سايه اللّه


16

تاءكيد قرآن 

((قرآن مجيد)) همه اش تاءكيد مى كند و مى فرمايد: اى انسان ها مراقب باشيد او دشمن سرسخت شماست (19). نمى گذارد به من تقرب پيدا كنيد، تنها چيزى كه او را از شما دور مى كند، ((استعاذه )) و پناه بردن به خالق يكتا است .

شيطان مانند سگ درنده اى است ، مثلاً: يك كسى مى خواهد به خيمه شخص بزرگى برود، مى بيند سگ درنده اى دور خيمه پرسه مى زند، تا مى خواهد طرف خيمه برود آن سگ درنده نمى گذارد او وارد خيمه گردد.

آن شخص ((استعاذه )) مى كند و مى گويد: اى صاحب خيمه مى خواهم به محضر مقدست شرف ياب شوم ، اين سگ نمى گذارد، تو خودت اين مزاحم را دفع كن . (البته اين براى مثال است ). پس اى انسان تو هم اگر مى خواهى به اين درگاه وارد شوى و شيطان هم نمى گذارد به آسانى رد شوى ، اينقدر وسوسه ات مى كند، تا كارت خراب شود و به مقصود و مرادت نرسى . پس بگو ((خدايا به تو پناه مى برم از شرّ شيطان ))(20)

شاد آندلى كه تابع شيطان نمى شود

مست از غرور و شهوت و عصيان نمى شود

نازم بفكر و طبع بلندى كه بهر نان

اغفال خوان نعمت دو نان نمى شود

صد آفرين به همت مرادنه كسى

كز فرط آزبنده سلطان نمى شود

مور ضعيف تا كه قناعت كند بدهر

منت كش جناب سليمان نمى شود

سرخم مكن بنزد لئيمان براى زر

چون سيم و زر براى تو ايمان نمى شود

(ژوليده )


17

بنده شيطان 

پس من و شما هم نبايد آرام باشيم وقتى كه دشمن اين قدر قوى است بايد دست و پايى جمع كنيم و مواظب باشيم و از صدق دل و نيّت خالص و از روى عجز و نياز به خدا پناه ببريم ، و الاّ يك وقت مى بينيد از جائى سر در آورديد كه خدا و رب و معبود ومطاع و همه چيز و همه كارهِتان شيطان است ، و خودتان هم خبر نداريد، با زبانتان مى گوييد: ((يا اللّه )) لكن حالتان حال اطاعت از شيطان است و زير پرده يا شيطان مى گوييد و نمى فهميد.

عالم بزرگوار صاحب منتخب التواريخ مرحوم حضرت حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ محمد هاشم خراسانى رضوان اللّه تعالى عليه فرمود: استادم مرحوم سيد على حائرى سر درس فرمود: در قريه اى از قراء اصفهان يك نفر مريض به حال احتضار افتاد، از عالم و زاهد روستا خواستند، بر سر بالينش حاضر شود و به او تلقين گويد.

وقتى كه سر بالين محتضر آمد، به او شهادت به وحدانيت خدا را تلقين نمود. و گفت : بگو ((لا اله الاّ اللّه )).

تا محتضر مى گفت : ((لا اله الا اللّه )) (نيست خدائى جز خداى يگانه ).

از گوشه حجره صدايى بلند مى شد كه مى گفت : صدق عبدى (بنده من راست مى گويد).

تا محتضر مى گفت : ((يا اللّه )) از گوشه حجره صدايى مى آمد، لبيك عبدى .

آن عالم متغير شد و گفت : تو كيستى كه او ((يا اللّه )) مى گويد وتو لَبَيك مى گوئى ؟

گفت : من خداى او هستم و او بنده خالص منست . وسالهاست كه مرا اطاعت مى كند و يك عمر است كه مرا مى پرستد، و اوامر مرا امتثال مى كرده .

آن عالم گفت : مگر تو كيستى ؟

گفت : من شيطان هستم .(21)

آرى حقيقت اين است كه رب اين شخص شيطان بوده ، لذا او لبيك مى گفته ، يك عمر از صبح تا شب به امر و ميل ابليس اين زبانش اين چشمش مى چرخيده و اين نَفَسِ آخر پرده عقب رفته و ناله واحسرتا در دم مرگ و ساعت جان دادن بلند شده .

اى اهل ايمان سعى كنيد دست از ((استعاذه )) برنداريد، دشمن را كوچك نشماريد و كار را آسان نپنداريد، ((حقيقت استعاذه )) را در وجود خودتان رشد دهيد و درست كنيد، و بعد از روى اخلاص ‍ بگوئيد: ((اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم )).(22)

عائذا باللّه من شرّ الرجيم

او بود شيطان و نفس را بُد لئيم

استعانت جو از حى و قديم

هادى و منجى و رحمن و رحيم

از خدا خواهيم توفيق و ادب

دورى شيطان و نفس و نارِ حميم

دشمن انسان ابليس است و نفس

او سگ پنهان و او پست و رجيم

طاعتى نبود آنها را سزا

جز خدا و رب و رحمن و حليم


18

استعاذه مقام قرب 

((استعاذه سبب رستگارى دنيا و آخرت است )). وقرب منزلت پروردگار متعال مى آورد، وانسان را به خدا نزديك مى كند، به همين سبب است كه تمام انبياء بوسيله ((استعاذه )) به مقام قرب الهى رسيده اند و بر همه كفّار غالب گشته اند، چنانچه وقتى كه ((حضرت نوح على نبينا وآله و عليه السلام )) فرمود:

رَبِّ انى اعوذ بك ...(23) پروردگارا به تو پناه مى برم ... خداوند متعال خلعت سلامت و بركت و كرامت بر او پوشانيد و فرمود: يا نوح اهبط بسلام منا وبركات عليك .(24)

وقتيكه ((حضرت ابراهيم خليل على نبيّنا وآله و عليه السلام )) را، نمرود در آتش مى انداخت فرمود: اعوذ باللّه الذى خلقنى فهدانى من شر ما عصاه واذانى ...(25)

حق تعالى به آتش امر كرد يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم (26) اى آتش خنك و سلامت باش براى ابراهيم ... او را خليل و دوست خود قرار داد.

((حضرت يوسف صديق على نبينا و آله و عليه السلام )) با پروردگار خود مناجات كرد: پروردگارا بتو پناه مى برم ... حق تعالى او را از مكر زنان نگاه داشت چنانچه كه فرمود: كذلك انصرف عنه السوء والفحشاء(27)

((حضرت موسى على نبينا وآله و عليه السلام )) در مناجات با حق تعالى فرمود: انى عذت بربّى و ربّكم اءن ترحمون ...(28) حقا كه پناهنده پروردگارم ... حق تعالى او را كليم نام نمود و فرمود: وكلم اللّه موسى تكليما

و ((مادر مريم )) فرمود: انى اعيذها بك و ذريتها من الشيطان الرجيم (29) بدرستيكه من به تو اى خدا پناه مى برم از ذريه و طائفه شيطان رانده شده . حق تعالى ((مريم عليها السلام )) را كه مادر پيغمبر بود به او عنايت فرمود. وقتيكه ((حضرت مريم عليها السلام )) فرمود: انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا(30) من به خدا پناه مى برم ... حق تعالى ((حضرت عيسى (ع )) را به او عطاء فرمود.

در اين مورد آيه بسيار است كه انشاء اللّه در جاى خودش بحث خواهد شد، خلاصه ((استعاذه )) توصيه و دستور ((خداوند متعال به پيغمبرش (ص )) است : كه بگو: پروردگارا به تو پناهنده مى شوم از شر وسواس شيطان (سوره 23، آيه 97 و 98 و همچنين در سوره معوذتين ) مى فرمايد: من شر الوسواس الخناس .(31)

اِسْتَعيذُاللّه من شيطانِهِ

قَدْ هَلَكْنا آه مِنْ طُغْيانِهِ

يك سگ است و در هزاران مى رود

هر كه در وى رفت او او مى شود

هر كه سردت كرد مى دان كو دروست

ديو پنهان گشته اندر زير پوست

گه خيال فرجه و گاهى دكان

گه خيال علم و گاهى خان و مان

هان بگو لاحَوْلها اندر زمان

اززبان تنها نه بلك از عين جان

(مثنوى مولوى )


19

سئوال 

دو موضوع كم و بيش سئوال مى شود:

اوّل : اينكه شيطان كيست ؟ و چيست ؟ و حكمت در خلقتش ‍ چيست ؟ و براى چه آفريده شده ؟!

دوّم : راه چاره و گريز از دست شيطان و وساوس آن كدام است ؟

هركدام از اين دو بحث دامنه دار است و پاسخ ‌هاى علمى مى خواهد و به طور تفصيل هم اَلا ن لازم نيست ، چون اطاله كلام مى شود، امّا بطور اجمال پاسخ هر يك داده مى شود.

به قول يكى از محققين كه مى فرمود: اگر مُخبر صادقى به شما خبر دهد كه امشب يك عده دزد مُسَلّح در كمين هستند كه به خانه ات بريزند و اموالت را ببرند و خود و عائله ات را بكشند چه مى كنى ؟

اگر شخص عاقلى باشى مى روى ياورانى پيدا مى كنى درها را محكم مى بندى ، راه هائى را كه ممكن آمدنشان باشد مسدود مى كنى ، سنگربندى مى نمائى .

اگر عقل نداشته باشى مى پرسى اين دزدها اهل كجايند؟ لباسهايشان چه شكلى است ؟ پيرند يا جوان ، لر هستند يا فارس ...؟ تا از اين موضوع سر در بياورى وقت گذشته و آنها كار خودشان را كرده اند. آنچه كه بر تو لازم است راه فرار از شيطان است .

حالا خلقتش را بدانى ، يا بفهمى چگونه وسوسه مى كند، يا از راز آفرينش او سر درآورى ، يا سر در نياورى ، به اين چيزها چه كار دارى . مخبر صادق خبر مى دهد كه (ابليس در كمين است و دشمن سرسختى است ، راه نجات را از دست مده و وقت را تلف نكن )).

بطور اجمال عرض مى شود:

1 بشر اگرچه از عناصر اربعه :
آب ، آتش ، هوا و خاك است ، لكن جنبه خاكيش قوى و بيش از سه تاى ديگر است ، لذا ثقل (32) و وزن دارد و به اعتبار همان جنبه خاكيش ادراكاتش و كارهايش بسيار محدود است .

بر عكس شياطين جنبه آتش و هواى آنها غالب است ساختمان بدنشان طورى است كه در نهايت لطافت هستند، وكاملا قوى مى باشند.

بشر خيال مى كند قدرت دارد لكن قدرتى كه شياطين دارند به نوعى است كه مثلاً مى توانند بدنشان را اينقدر كوچك كنند كه از سوراخى رد شوند، يا اينقدر بزرگ كنند كه مكان وسيعى را اشغال نمايند.

مسافتى را كه بشر بايد ظرف يك ماه طى كند در لحظه اى مى پيمايند و چيزهاى سنگينى را كه انسان قادر بحمل آن نيست مى توانند حمل كنند.

پس اشكال از اين كه اگر شيطان هستند پس چرا ما او را نمى بينيم بى جاست ، چشم تو جسم كثيف را مى تواند ببيند نه لطيف را.

هوا را نمى بينى ، امواج در هوا را نمى بينى چون لطيف است ، چشم تو خاكى است و بايد كثيف را ببيند، ((مگر خودت را از نظر معنا لطيف كنى )) كه بعدا بحث آن خواهد آمد، لذا ((قرآن مجيد)) مى فرمايد: ((شيطان شما را مى بيند از جائى كه شما او را نبينيد.)).(33)

2 و اما حكمت خلقت شيطان :
حكيم على الاطلاق هرچه را اراده بفرمايد عين ثواب است ، همان حكمتى كه در خلقت بنى آدم و جانوران است ، ما چه بدانيم يا ندانيم ، در عين حال حكمتش بسيار است لكن چون مفصّل است آنچه مى توان گفت ، آنستكه در ((حكمت خلقت شياطين سعادت و شقاوت بشر ظاهر مى شود)) در ايمان و كفر و استحقاق بهشت و جهنّم رفتن افراد روشن گردد.

خداوند مى فرمايد: صدقه بده . شيطان مى گويد: نده ، اگر بدهى از مالت كم مى شود، در صورتيكه رشد عقلى داشته باشى ، صاحب ايمان و اراده قوى باشى ، به دهان شيطان مشت مى زنى ، و مى گوئى كه خدا مى فرمايد: بده كم نمى شود، ما جايش را پر مى كنيم .


20

اگر مثل كوه محكم باشى ، اينجا رشد تو ظاهر مى شود، امّا اگر كم عقل و كم اراده و كم وزن ، مثل كاهى باشى به يك نفير و وسوسه فريب مى خورى و مى ايستى .

((همه مى گويند: خدا و آخرت امّا راست مى گويند، يا نه ؟ اين شياطين اند كه به وسيله آنها راستگو از دروغگو تميز داده مى شود)) اگر مى گوئى خدا، پس چرا وعده اش را نمى پذيرى ))؟! اگر وسوسه شيطان را پذيرفتى معلوم مى شود ايمانت به زبانت است ، اگر راستى ايمان به بهشت دارى ، پس چرا خريدارى نمى كنى ؟! چرا از جهنم دورى نمى كنى ؟!

((فلان خانم كه ادعاى دينداريش مى شود تا يك نفر شيطان انسى به او مى رسد و به او مى گويد: شما هم خرافاتى و قديمى شدى چادر سر مى كنى ؟! ديگر دوره عوض شده مرد و زن ندارد، به همين القاء شبهه و وسوسه شيطان و استهزاء رفقايش شُل مى شود و فريب مى خورد.))

بلى شياطين براى اين هستند كه معلوم شود چه كسى استقامت دارد چه كسى ندارد. بزرگترين حكمتش ((تميز مؤ من از فاجر است ))

چطور وعده شيطان را مهم مى گيرى ؟! امّا وعده هاى خدا را نديد، براى خدا از يك تومان نمى گذرى ، ولى براى شيطان به يك مدح و ثناء در روزنامه ها نوشتن و در راديو گفتن هزارها تومان حاضرى بدهى .

در معامله با خدا كه مى فرمايد: به همسايه ات رحم و به فقير كمك كن ، فقيرى كه آبرومند است ، براى نان شبش مانده ، دخترش دم بخت است ، يا مريض است ، كمك كن . چندين برابر پاداش خواهى داشت . مى گوئى تمكن ندارم .

امّا اگر معامله دنيوى شيطانى بود، چطور روى دست ديگران بلند مى شوى . ((شيطان براى امتحان خلق است )) بايد باشد و سينمائى هم باز كند، شياطين انسى هم تربيت كند، آن وقت اين طور حيوانات دوپا را به دام بيندازد. در برابرت اول مغرب صداى حى على الصلوة ، وعده الهى به آمرزش بلند است و از طرف ديگر مشترى و رفقاى بى بند و بارت مى آيند، خدا ترا امتحان مى كند، آيا نماز اول وقت و نداى حق را لبيك مى گويى يا جواب مشترى و رفقارا؟! پس ‍ هر دو بايد باشد تا نيكوكار از بدكار تميز داده شود.

فردا دار جزا است ، اينجا زمينه ثواب و عقاب بايد درست شود استحقاقات فراهم گردد، البته كسى را به زور وادار به حرام نمى كند، اختيار كسى را نمى گيرد.

خلاصه مواظب باش فريب وسوسه هايش را نخورى چون فرداى قيامت كه مى شود، همه اطراف شيطان مى ريزند و با او مخاصمه مى كنند كه تو ما را گول زدى ، جواب منطقى و عقلى مى دهد، مى گويد: تقصير خودت است ، مگر من شما را به دوزخ دعوت كردم كار من فقط دعوت پوچ و وسوسه بود، مى خواستى اجابت نكنى ، مرا ملامت نكنيد خودتان را ملامت كنيد.

خداوند صد و بيست و چهار هزار پيغمبر و چهارده معصوم و اولياء و علما را فرستاد، آنها هر چه گفتند: گوش به حرف نداديد، معجزه ها را ديديد ولى متنبه نشديد، لكن تا من وعده پوچ دادم دور مرا گرفتيد.

خُبْ، حالا گول شيطان را خورديد، بيائيد مانند جدّتان حضرت آدم (ع ) برگرديد، و توبه كنيد، به درگاه الهى تضرّع كنيد، تا مثل آدم كه بعد از توبه مقامش بالاتر رفت و به درجه اصطفاء، رسيد شما هم به درجه توابين برسيد كه محبوب خدا گرديد.

((ان اللّه يحب التوابين ، خدا توبه كنندگان را دوست دارد)).(34)

عمرى براى هيچ سراپا دويده ام

از غير آشنا چه سخن ها شنيده ام

دانى چه بود حاصل رنج و تلاش من

خونى بدل نشسته و اشكى بديده ام


21

شيطان و نفس حوصله بندگى نداد

اكنون به حرف عارفان طريقت رسيده ام

دارم به سر خيال رسيدن به كوى دوست

بر نام غير او خط بطلان كشيده ام

با عشق بر رسيدن سر منزل مراد

راه خدا دين محمّد و آل محمّد (ص ) گزيده ام

(اكبر محامديان ((حامد))


22

دلال بازار 

((حضرت سليمان على نبينا و آله و عليه السلام )) عرض كرد: خدايا تو مرا بر جن و انس و وحوش و طيور وملائكه و ديوها مسلّط كردى ، ولى يك خواهشى از تو دارم و آن اينكه اجازه دهى بر شيطان هم مسلّط شوم و او را زندانى و حبس كنم و به غل و زنجيرش بكشم كه اين قدر مردم را به گناه و معصيت نيندازد.

خطاب رسيد: اى سليمان مصلحت نيست .

عرض كرد: خدايا وجود اين معلون براى چه خوبست ؟!

ندا آمد: اگر شيطان نباشد كارهاى مردم معوق و معطل مى ماند، عقب مى افتد، كار مردم پيش نمى رود...

عرض كرد: خدايا من ميل دارم اين ملعون را چند روزى حبس ‍ كنم .

خطاب رسيد: حالا كه اصرار دارى ؛ بسم اللّه ، او را بگير.

((حضرت سليمان على نبينا و آله و عليه السلام )) فرستاد او را آوردند، غل و زنجير كردند و به زندان انداختند.

حضرت كارش زنبيل بافى بود، زنبيل درست مى كرد و مى برد بازار مى فروخت و از اين راه نان خود را در مى آورد.

يك روز زنبيل درست كرد و به نوكرها داد كه ببرند بازار بفروشند و قدرى آرد جو با پولش بخرند تا نان بپزد و تناول كند. (در حالى كه در خبر است كه هر روز چهار هزار شتر و پنجهزار گاو و شش هزار گوسفند در آشپزخانه حضرتش طبخ مى شد، با وجود اين خودش ‍ زنبيل بافى مى كرد و نان مى خورد).

((حضرت سليمان على نبينا و آله و عليه السلام )) فرستاد زنبيل را بردند بازار بفروشند، خدمتگذاران ديدند، بازارها بسته ، خبر آوردند: آقا بازارها بسته است ، حضرت فرمود: مگر چه شده ؟! براى چه بسته است ؟! گفتند: نمى دانيم ، زنبيل ها ماند، و حضرت آن روز را با آب افطار كرد.

روز بعد غلامان را فرستاد زنبيل ها را به بازار ببرند و بفروشند. باز خبر آوردند كه بازارها بسته و مردم به قبرستانها رفته و مشغول گريه و زارى هستند و تهيه سفر آخرت را مى بينند.

خدايا چه شده مردم چرا دل به كاسبى نمى دهند؟!

خطاب رسيد: ((اى سليمان تو دلال بازار را گرفتى و زندان كردى ، نگفتم : مصلحت نيست شيطان را زندانى كنى ؟)).

((حضرت سليمان )) دستور داد، شيطان را آزاد كردند، صبح كه شد، ديد مردم صبح زود به در مغازه هايشان رفته اند و مشغول كسب و كار شده اند.

پس ((اگر شيطان نباشد امورات دنيا نظم نمى گيرد، قدرت پروردگار را مشاهده مى كنى ، از همين دشمن هم جهت نظم امور استفاده كرده )) چناچه شاعرى مى گويد:

اگر نيك و بدى ديدى مزن دم

كه هم ابليس مى بايد هم آدم (35)


23

حقيقت استعاذه 

بله خودت به تنهائى نمى توانى از شر اين دشمن در امان باشى بايد به خدا پناهنده شوى ، تا عنايت حق او را دفع كند. مگر لطف خدا يار شود، ((يا غياث المستغيثين يا ملاذ اللائذين )) اگر لوذ و پناهندگى به حق نباشد از شر شيطان كسى در امان نيست .

بنابراين بايد ((حقيقت استعاذه )) را فهميد و تنها گفتن ((اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم )) فايده اى ندارد، استعاذه يك امر معنوى و حقيقى است كه اين لفظ كاشف از آنست ، والاّ اگر حقيقت نداشته باشد همين گفتن ها هم گاهى مسخره و ملعبه شيطان است كه خودش به زبان طرف جارى مى كند.

نوشته اند: يكى از علماء قلم به دست گرفت تا كتابى در مصائد و وسوسه هاى شيطان بنويسد. و مردم را از فريب خوردن او آگاه كند و بترساند، در همان زمان يكى از اخيار در عالم رؤ يا و مكاشفه شيطان را مى بيند و به او مى گويد:

ملعون خوب فلان آقا دارد رسوايت مى كند وكيدهايت را به خلق مى رساند.

شيطان مسخره اش مى كند و مى گويد: اين كتاب را به دستور خود من مى نويسد!

فرمود: چطور مى شود؟!

گفت : من در دلش وسوسه انداختم كه تو عالمى علم خودت را ظاهر كن .... خودش هم متوجّه نيست و اسم كتابش را رد شيطان گذاشته ولى حقيقتش جلوه نفس و نمايش علم دادن است .

بلى خود شيطان وا مى دارد كه به او فحش بدهند، يا به زبان تنها بگويند: ((اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم ))

مانند كار دُوَل استعمارى است : در بعضى مستعمرات افرادى دارند كه در استعمار يار و ياور آنهايند، گاه به مقتضاى سياست و مصلحت روزگار وادار مى كنند اين افراد به آنها فحش بدهند، بد بگويند، مردم را از فجايع استعمار آگاه كنند، براى پرده پوشى و نعل وارونه زدن ، تا بتوانند مقاصد استعمارى خود را توسط همين افراد بهتر پيش ‍ ببرند.

عجب از سياست شيطانى ، اولين سياستمدار و استاد همه سياستمداران شيطان است ، سياست يعنى زير پرده كار كردن ، كلاه سر همه گذاردن بدون اينكه جاى پائى از خودشان بگذارند.

خدايا! تو يارى كن كه ما بتوانيم از شيطان بگريزيم ، يعنى از گناه فرار كنيم . استعاذه به حق يعنى از گناه فرار كردن ، زبان را محكم گرفتن و ديگر حرف لغو نزدن و عوضش ((اعوذ باللّه ...)) گفتن .(36)

در همه حال ز شيطان لعين گوى اَعُوذ

بااللّه از آنكه بوسواس نگردى مَأ خُوذ

هر كه زين ديو نگيرد به خداوند پناه

در همه هستيش ابليس لعين كرده نفوذ

(مقدم )


24

اركان استعاذه 

((استعاذه )) مقامى است از مقامات دينى و بر هر كس لازم است ، و عرض شد كه بايد حقيقت داشته باشد، لفظ نباشد و گرنه لفظ، تنها قرائت و الفاظى را بر زبان جارى كردن است ، قرآن مجيد كه مى فرمايد: ((فاستعذ باللّه ، به خدا پناهنده شو)) مرادش حقيقت آن است و آن ، دو چيز لازم دارد.

يكى : فرار از شيطان . دوم : پناه بردن به رحمان .

اگر اين دو مطلب حاصل شد آن وقت استعاذه مى شود، و الاّ گفتن ((اعوذ باللّهِ)) تنها فايده اى ندارد، خلاصه لفظ بايد كاشف از حال و معنى باشد.

پس از تاءمّل در ((حقيقت استعاذه )) و استفاده از ((قرآن مجيد)) مى توان گفت : استعاذه پنج ركن اساسى دارد.

اول : فرار از شيطان است كه به تقوى منطبق مى شود، واركان ديگرش : تذكّر، توكّل ، اخلاص ، تضرّع است ، مجموعا پس از حاصل شدن اين حالات ((حقيقت استعاذه )) پيدا مى شود، در حالى كه مؤ من اين پنج ركن را دارا باشد، فرسنگ ها شيطان از او دور مى شود، چه به زبان بگويد: اعوذ باللّه ، چه نگويد، عمده حال و حقيقت است كه اگر شيطان هم به او نزديك شود مى شود آدم زده ، مثل آدم وقتى كه جن او را مس كند مصروع و جن زده مى شود.

بنابراين ابليس اصلاً جراءت نزديك شدن به او را نخواهد داشت .

پس شرط اول : آنستكه اهل ((تقوى )) باشد، كسانيكه متقى شدند، هنگاميكه شياطين به دلشان حمله مى كنند... چون متقى است به مجرّد نزديك شدن شيطان به حق متمسّك مى شود، انّ الّذين اتّقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون .

كسانيكه پرهيزگارند وقتيكه طايفه اى از شيطان آنها را مس كنند متذكّر مى شوند، پس اهل تقوى انسانهاى بينايى هستند.

شرط دوم : هنگاميكه قرآن مى خوانى به خدا پناه ببر از شر ابليس ‍ رانده شده ، زيرا او حكومتى بر كسانيكه ايمان آورده اند و به پروردگارشان توكل مى كنند ندارد.(37)

پس كسى كه توكل به خدا دارد شيطان بر او سلطه اى ندارد، حكومت شيطان بر كسانى است كه به خدا تكيه ندارند، تكيه آنها اسباب ماديات و اوضاع دنيوى است ، ولى اگر تكيه گاه خدا شد؛ يقين بدانيد از شيطان كارى ساخته نيست .

ركن ديگر: براى استعاذه اخلاص است كه قرآن (از قول ابليس )، مى فرمايد: به عزّت تو سوگند مى خورم كه همه آنها را گول مى زنم ، مگر بندگان مخلص و اهل اخلاص را. معنى اخلاص در قرآن مجيد در موارد متعدّد بيان شده .

خلاصه : استعاذه مخلصين درست است كه شيطان را به آنها راهى نيست چون حقيقت فرار از شيطان در آنها است .

يكى از شاگردان مرحوم شيخ انصارى رضوان اللّه تعالى عليه نقل مى كند:

زمانيكه براى تحصيل در نجف اشرف مشرف بودم در محضر ملائك منظر شيخ انصارى حاضر مى شدم .

شبى در عالم واقعه شيطان را ديدم كه چند افسار كوچك و بزرگ در دست دارد. از او سؤ ال كردم : اينها را براى چه بدست گرفته اى ؟!

گفت : اينها را بر سر مردم مى اندازم و ايشان را به سمت خود مى كشم (بعضى ها هم گفته اند: كه ديد شيطان طنابهاى بسيارى در دست دارد و در بين آنها طناب ضخيمى بدست داشته . از وى مى پرسد: اينها چيست ؟ پاسخ مى دهد كه بوسيله آنها بنى آدم را به سوى خود مى كشانم و آنها را وادار به معصيت مى نمايم ).

از او پرسيدم : آن طناب ضخيم براى كيست كه پاره شده ؟

مى گويد: براى استادت شيخ انصارى بود كه ديروز او را تا بازار بردم ، ولى آن را پاره كرد و برگشت .

پرسيدم : پس طناب من كدام است ؟ پاسخ داد: تو احتياج به طناب ندارى و حرف شنو هستى .


25

وقتى كه بيدار شدم ، خدمت شيخ مشرف شدم وخوابم را براى شيخ عرضكردم .

شيخ عليه الرحمه فرمود: شيطان راست گفته ، زيرا آن ملعون ديروز مى خواست مرابه لطائف الحيلى گول بزند، زيرا من پول نداشتم و چيزى در منزل لازم شده بود، با خود گفتم : يك قِران از مال امام (ع ) در نزد من است و حالا معطل مانده ام ، به عنوان قرض بر مى دارم و بعد آن را سر جايش مى گذارم .

آن يك قِران را برداشتم و از منزل خارج شدم . تا ميان كوچه هم آمدم ، همين كه خواستم چيزى بخرم با خود گفتم : چرا به چنين عملى اقدام نمايم ؟!

پس نادم و پشيمان شدم و به خانه مراجعت نمودم و يك قِران را سرجايش گذاشتم .

چون اهل تقوى و ورع و توكل و اخلاص بود، خدا هم او را حفظ كرد.(38)

جان بابا گويدت ابليس هين

تا به دم بفريبدت ديو لعين

اين چنين تلبس با بابات كرد

آدمى را اين سيَه رُخ مات كرد

بر سر شطرنج چست است اين غراب

تو مبين بازى به چشم نيم خواب

ز آنكه فرزين بندها داند بسى

كه بگيرد در گلويت چون خسى

در گلو ماند خس او سالها

چيست آن خس مهر جاه و مالها

مال خس باشد چو هست اى بى ثبات

در گلويت مانع آب حيات

گر بزد مالت عدوى پر فنى

ره زنى را برده باشد ره زنى

(مثنوى مولوى )


26

ثواب گفتن استعاذه 

هر كس هر روز صبح سه مرتبه بگويد: ((اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم )) و سه آيه آخر سوره حشر را هم بخواند، خداوند رؤ وف و مهربان هفتاد هزار فرشته را بر او مؤ كل مى نمايد كه تا شب بر او درود و صلوات بفرستند.

و اگر در آن روز از دنيا رحلت كند، حكم شهيد را خواهد داشت . (بشرط اينكه وظائف ديگرش را هم انجام دهد).

و اگر در نماز عشاء استعاذه كند، (يعنى اعوذ باللّه ... را بگويد.) نيز همين ثواب را تا صبح خواهد داشت .(39)

((آقا رسول اكرم (ص )) فرمود:

هر كس هر روز ده مرتبه ((استعاذه )) را بگويد: خداى متعال فرشته اى را بر او مؤ كّل مى كند تا شيطان را از او دور سازد.

و هر كس از خلوص قلب ((استعاذه )) را گويد، خداوند مهربان ميان او و شيطان هفتاد پرده قرار مى دهد، كه فاصله هر پرده با پرده ديگر به مسافت زمين تا آسمان است .(40)

هر كس از روى خلوص

گويد اين ذكر خصوص

استعاذه و سوره حشر

روز و شب وقت جلوس

لطف فرمايد خدا

فرشته هاى مخصوص

خوانند بر او درود

حكم شهيد و مرصوص


27

كيفيّت گفتن استعاذه 

((ابن مسعود رضوان اللّه تعالى عليه )) مى گويد:

من در محضر مقدس ((پيغمبر خدا (ص )) بودم ، و ((استعاذه )) را بدين نحو گفتم : ((اَعُوذُ بِاللّهِ السَّميعِ الْعليمِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم )) يك وقت حضرت به من عنايت فرمود، و فرمود: اى پسر ام عبد، استعاذه را به اين كيفيت بگو:

((اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم ))

چون برادرم جبرئيل (ع ) استعاذه را از قلم و قلم را از لوح محفوظ ياد گرفت و به اين عبارت به من ياد داد.(41)

خداوندا دلى آزرده دارم

پريشان حالتى افسرده دارم

چو شمعى سوزم و سازم شب و روز

در اين دار غم آسا آتش افروز


28

خاصيت استعاذه 

((آقا حضرت اميرالمؤ منين على (ع )) فرمود:

وقتى كه ((زيد بن ارقم )) مورد اذيّت و آزار منافقين قرار گرفت ، و بعد محضر مقدس ((حضرت رسول اكرم (ص ) )) شرف ياب شد، حضرت به او فرمود:

هر روز صبح بگو: (اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم ))

تا خداى مهربان تو را از شرّ منافقين كه شيطان (انسى ) هستند، وبعضى از آنها با بعض ديگرشان با حرفهاى باطل و زشت خبر مى دهند، حفظ كند.

يكى از ((اصحاب پيغمبر اسلام (ص )) گفت : يك روز با ((آقا رسول اكرم (ص ) )) قدم مى زديم ، كه در بين راه ديديم دو

نفر دارند بهم ناسزا مى گويند.

حضرت فرمود: اگر يكى از آنها ((استعاذه )) بگويد، اين حالت شيطانى از آنها دور مى شود.(42)

خدايا مانده ام در غفلت و خواب

به گرداب گناهان گشته غرقاب

ز شيطان بى قرارم اى خدايا

مرا از شر اين شيطان بازياب

بحق عاشقان بى قرارت

مرا از قعر اين گرداب درياب


29

اعوذ باللّه 

يك روز ((پيغمبر اكرم (ص ) )) از جايى عبور مى كردند، ديدند مردى دارد غلام خود را مى زند و غلام مى گويد: ((اَعُوذُ بِاللّهِ)) پناه مى برم به خدا، ولى آن مرد، دست از زدن بر نمى داشت . غلام تا حضرت را ديد، گفت : ((اَعُوذُ بِرَسُولِ اللّه )) به رسول خدا پناه مى برم . مرد تا پيغمبر را ديد، ايستاد.

((پيغمبر رحمت للعالمين (ص ) )) فرمود: بهتر آن بود كه اين غلام وقتى اسم خدا را برد، ديگر او را نمى زدى .

آن مرد گفت : به خاطر اين حرفتان او را آزاد كردم .

حضرت فرمود: اگر اين كار را نمى كردى رويت با آتش جهنّم مى سوخت .(43)


30

سوره 

((سوره فاتحه )) هفت آيه است و در مكّه نازل شده .

((سوره )) چيست ؟

((سوره )) قسمتى از آيات قرآن است كه داراى نوعى اتصال و ارتباط بوده و به نام مُعَيَّنى خوانده شده باشد و وجه تسميه آن ((سوره )) ممكن است به يكى از جهات زير باشد:

1 سوره : اگر از سور گرفته شده باشد، به معنى : حصار و ديوار اطراف شهر است ، همانطور كه سور و ديوار، بلد و شهر را از حوالى آن جدا مى نمايد، در اينجاهم ((سوره )) قسمتى از آيات ((قرآن )) را از آيات ديگر مجزّا و به حدّى محدود كرده است .

2 سوره : اگر از سُورْ اخذ شده باشد، به معنى : قطعه اى از چيزيست ، در اين صورت همزه آن قلب به واو مى شود، و در اينجا ((سوره )) عبارت از قطعه اى از قرآن است .

3 سوره : اگر از سُورْ، كه به معنى رفعت و منزلت و مرتبت است گرفته شده باشد. در اينجاهم ((سوره )) ((قرآن )) درجه و مرتبتى از قرآن است .

4 سُورَه : بضم سين و فتح را، به معنى : فضل ، شرف ، منزلت و علامت يك فصل از ((قرآن كريم )) است .(44)

خداوندا بده توفيق طاعت

نما دورم هم از عصيان و غفلت

بده قوت نمايم خدمت تو

بكوشم در رضا و طاعت تو

در آيم در ميان پيشتازان

شتابم در رضايت از دل و جان

بيابم شوق قربت عاشقانه

شوم نزديك ، از تو مخلصانه

شوم از جمله شب زنده داران

در آيم در جوارت با محبان

(مقدم )


31

اسامى سوره حمد 

براى اين سوره نامهاى متعدّدى ذكر شده كه به بعضى از آنها مى پردازيم :

فاتحه الكتاب : براى اين فاتحة الكتاب گفته اند كه : ((ابتدا و افتتاح كتاب به آن سوره است )).

الحمد: به خاطر اين گفته اند كه : ((مشتمل بر آيه الحمد للّه رب العالمين است )).

چنانچه همه سوره هاى قرآن به نام يكى از كلمات است كه در ضمن آيات سوره مذكور است ، ناميده شده و چون بعد از بسم اللّه ، الحمد للّه آمده به نام الحمد ذكر شده است .

شُكر براى اين گفته اند: چون ((مشتمل بر شُكر و سپاسگزارى و حمد و مدح و ثناء و قدردانى از نعمات پروردگار متعال است )).

دعا: براى اين گفته اند كه : ((دربر دارنده دعا و نيايش به قاضى الحاجات است )).

ام القرآن : براى اين گفته اند كه : ((به معنى اصل و ريشه است و اين سوره اصل قرآن است )). زيرا مشتمل بر اظهار ربوبية و كيفيّت عبوديّت و بيان وعده و وعيد و حكم نظريه و احكام عمليه اى كه آن سلوك طريق مستقيم ، و معارف و حقايق و وظايف بندگى است از اين سوره مشاهده مى شود.

ام الكتاب گويند: براى اينكه : ((اصل و ريشه تمام كتابهاى آسمانى است )). و همينطور جامع علوم و فضائل همه قرآن است ، زيرا امّ به معنى اصل و مرجع هر چيزى است و چون اين سوره مشتمل بر اصول مقاصد قرآن و رئوس مطالب آن است ، از اين جهت آن را ام الكتاب ناميده اند.

و اُم به مادر هم مى گويند مثلاً به شهر مكه مى گويند: ام القرى ، يعنى اصل و ريشه و مادر تمام زمين ها، و سوره حمد هم ام الكتاب است يعنى مادر تمام كتابهاى آسمانى است .

سبع مثانى مى گويند: براى اينكه : به اتفاق همه مسلمين ((اين سوره هفت آيه است )).

ومثانيش گفته اند: براى اينكه ((دو مرتبه نازل شده ، يكدفعه در مكه و يكدفعه در مدينه ، و يا اينكه در نماز دو بار خوانده مى شود))...

وافيه يعنى : ((اين سوره بايد در نماز تماما و كمالا خوانده شود و ناقص و نيمه كاره خوانده نشود)).

چون در هيچ مذهب و فرقه اى از مسلمانان جائز ندانسته اند كه در نماز ناقص خوانده شود و حال اينكه سوره هاى ديگر را جايز مى دانند.

و يا به اعتبار اينكه حق تعالى در او ايفاء(45) تمام معانى قرآن ، (از علم اصول و امر و نهى و وعده و وعيد و كيفيت عبوديت و غيره ) را نموده است .

كافيه گويند: براى آنكه ((هر وقت امام جماعت و پيش نماز در نماز آن را بخواند، براى ماءمومين ، كفايت مى كند)) سوره حمد از هر سوره اى تكميل تر است ، ولى سوره هاى ديگر آن را كفايت نمى كنند.

اساس : مى خوانند، چون ((سوره حمد به منزله پايه و اساس و ستون قرآن است ، از نظر جامعيت و كيفيت عبادت ))

عبداللّه بن عباس فرموده : كه هر چيزى را اساس و پايه اى است ، اساس دنيا مكه است ، اساس آسمانها، آسمان هفتم ، اساس زمينها، زمين هفتم ، اساس بهشتها، بهشت عدن ، اساس دوزخ ، درك هفتم ، اساس خلق ، آدم ، و اساس كتابها قرآن و اساس قرآن سوره حمد است .

شفا، يا شافيه مى نامند: به خاطر اينكه ((سوره حمد شفاى هر دردى است )).

صلوة گويند: چون نماز بدون قرائت حمد، نماز نمى شود، يعنى ((اگر در نمازت سوره حمد را نخوانى نماز نخواندى )).

كنز: يعنى گنج ، ((سوره فاتحه از گنجهاى عرش است )).

تعليم مساءله گويند: زيرا خداوند در اين سوره به بندگانش مسائل و آداب بندگى را ياد مى دهد، كه يك بنده چطور از اربابش سؤ ال و خواهش كند و بيآموزد كه چگونه ثناى خالق و دعاگوى او باشد و آداب تشكّر و سپاسگزار و نيايش و دعا را ياد گيرد. يعنى داناى به مسائل بندگى شود.


32

مناجات : زيرا بنده وقتى به نماز مى ايستد و اين سوره را مى خواند ((با اين سوره ، با خدا راز و نياز و مناجات مى كند)).

تفويض گويند: زيرا ((بنده در نماز تمام كارها را به خالق واگذار مى كند و از او استمداد و كمك مى خواهد)) و مشتمل بر استعانت و كمك عبد است .

رُقْبَه گويند: زيرا دعا و تعويض و يا حرز است (آنچه كه براى حصول امرى يا جهت حفظ و نگهدارى خود بكار ببرد از قبيل دعا و ...) (اين سوره حرزى است كه انسان را از جميع بلاها و درندگان و گزندگان و دشمنان حفظ و نگه دارى مى كند)) و هيچ سِحر و اذيّتى بوسيله اين سوره به انسان كارگر نيست .

امام : يعنى پيشوا و جلودار و مُقَدَّم و پيشكسوت است ، ((سوره حمد چون در قرآن امام و مقدم و جلوى سوره هاى ديگر است )) از اين جهت اين نام را رويش گذاشته اند.

علم : به خاطر اينكه ((تمام علوم دين و دنيا و آخرت در آن است )) و هر كس اين سوره را بخواند از جميع علوم و دانستنيهاى دنيوى ، (از نظر آداب زندگى و بندگى و عبادت و طاعت ...) و اُخروى مستغنى و بى نياز مى شود.

تحرز گويند: به خاطر اينكه نمازگزار از ظلمت غضب و گمراهى در امان ماند. تحرز به معناى پرهيز و خوددارى و نگهداشتن . يعنى : ((اين سوره انسان را از گناه كردن نگاه مى دارد و نمى گذارد به گناه بيفتد.))

عالِم گويند: زيرا تمام اخبار و علوم يك بنده در آن نهفته است ، ((هر جاهل و بى خبر و نادانى اين سوره را بخواند و در آن فكر كند دانا و عالِم و بنده واقعى مى شود)).

و اسم هاى ديگرى هم دارد كه مثل استعانت ، انعام ، عبادت .... و ما به همين ها بسنده مى كنيم .(46)


33

سوره اختصاصى 

((شب ليلة المعراج ))، آقا حضرت رحمةٌ للعالمين (ص ) صدا زد: اى خدا؟!

حضرت ابراهيم ((ع )) را خليل و دوست خودت قرار دادى .

حضرت موسى ((ع )) راكليم و هم صحبت با خودت قرار دادى ...

خدايا ما چه كاره تو هستيم ؟! ما را مى خواهى چه كاره كنى ؟!

خطاب آمد: ((اى محمّد، تو را حبيب خودم قرار دادم و سوره حمد را هم اختصاص به تو دادم )).

اى محمد، حقا كه ما به تو ((سبع مثانى و قرآن عظيم عنايت كرديم ، كه تا به حال به هيچ كدام از اولياء و انبياء و پيغمبرانمان نداديم ))

بعد حضرت فرمود: خداوند متعال به خاطر دادن اين سوره بر من منّت جداگانه اى نهاد، ((و آن را در مقابل قرآن كريم قرار داد.))

حقا فاتحة الكتاب شريف ترين چيزيست كه در گنجهاى عرش الهى بوده .

آگاه و هوشيار باشيد، ((هر كس اين سوره را بخواند و به ولايت محمّد و آل محمّد (ص ) معتقد و نسبت به امر اين سوره تسليم و منقاد، و به ظاهر و باطن آن مومن باشد، خداى عزيز و كريم و مهربان و رئوف ، در مقابل هر حرفى از اين سوره ، حسنه و ثواب و مژدگانى به او عنايت مى كند كه از دنيا و آنچه در آن است از مال و منال ... برايش ‍ بهتر است ...)).

و هر كس به قرائت قارى اين سوره گوش بدهد، ثلث (يعنى يك سوم ) ثواب قارى قرآن را به او مى دهند.(47)

شكر للّه كه خدا طبع روانم داده

عقل و فكر و قلم و نطق بيانم داده

هرچه دارم همه از اوست زپنهان و عيان

حكمت و معرفت و صبر و توانم داده

نعمتش را نتوان شكر نمودن هرگز

كه پس از بخشش آن شكر بر آنم داده

او مرا ياد دهد مطلب و خير و احوال

صحّتِ جسم و دل و ذكر و امانم داده


34

علوم كتابها 

((آقا رئيس اسلام (ص ) )) فرمود:

خداى تبارك و تعالى صد و چهار كتاب از آسمان نازل فرمود. و از آن صد و چهار كتاب ، چهار كتابش را انتخاب كرد، و ((علوم آن صد كتاب )) را در اين چهار كتاب قرار داد.

((و آن چهار كتاب ، اول : زبور، دوم : تورات ، سوم : انجيل ، چهارم : قرآن است )).

بعد؛ از ميان اين كتابها، يك كتاب را برگزيد و انتخاب فرمود و آن ((قرآن )) است . و ((تمام علوم و بركات و ثواب آن كتابها را در قرآن قرار داد)).

بعد؛ تمام علوم قرآن را در سوره هاى مفصل آن ، و همه علوم سوره هاى مفصل را در سوره حمد قرار داد.

پس ((هر كس سوره حمد را تلاوت كند مثل آنستكه صد و چهار كتاب آسمانى را قرائت و تَرَنُّم نموده است )).(48)


35

شفاى امراض 

مردى از دوستان و مُحبّين و ارادتمندان ((آقا حضرت امام صادق آل محمّد (ص ) )) به محضر مقدّس و مبارك آن حضرت شرف ياب شد، ((در حاليكه مريض و دردمند بود، و از مرضش رنج مى برد.))

آقا حضرت صادق (ع ) فرمود: چى شده ، چرا رنگت پريده ؟

گفت : آقاجان ، فدايت شوم ، يك ماه است كه سخت مريض و بيمار و دردمند و ناراحتم و تب از من دور نمى شود و مرا رها نمى كند.

هرچه پيش دكتر و طبيب و پزشك رفتم ، و آنچه را كه دستور دادند، و نسخه نوشتند و ويزيت دادند، پيچيده ام و انجام داده ام ، ولى نتيجه نديده ام ، بهره و سود و خوبى و فايده اى نداشته .

آقاجون دستم به دامنت ، كمكم كن ، ما بيچاره ها كسى را جز شما نداريم .

يك دعايى يا ثنايى يا دوايى به ما عنايت كنيد تا خوب شوم .

آقا حضرت صادق (ع )، فرمود: يقه پيراهنت را باز كن و سرت را در آن فرو كن و بعد از اذان و اقامه ((هفت بار سوره حمد را بخوان و به خودت فوت كن ، انشاء اللّه خوب مى شوى .))

آن مرد مى گويد: همينكه دستور فرزند زهرا سلام اللّه عليهما را انجام دادم ، گويا آب روى آتش بود، مثل اينكه مرا به طناب بسته باشند و بعد باز كرده باشند و رهايم كنند، همينطور ((من هم از درد و ناراحتى و رنج آزاد شدم .))(49)

اى نام تو درمان ، هم ذكر تو شفا

بيمارم و دردمند و محتاج دوا

رحمى بنما شفا و درمانم ده

از حكمت خود نما مرا غرق عطا

(مقدم )


36

بهترين سوره 

((ابى سعد بن معلّى )) مى گويد: من داشتم نماز مى خواندم ، كه يك وقت آقا ((حضرت رسول (ص )) مرا صدا زد:

من چون مشغول نماز خواندن بودم ، با خودم گفتم : شايد گناه باشد كه نمازم را بشكنم و جواب آقا را بدهم .

وقتى نمازم را تمام كردم ، آمدم محضر مقدس آقا و عرض كردم ، بله يا رسول اللّه با بنده كارى داشتيد؟!

حضرت فرمود: كجا بودى كه جواب مرا ندادى ؟

گفتم : آقا خيلى معذرت مى خواهم ، داشتم نماز مى خواندم ، به خاطر همين هم نتوانستم جواب شما را بدهم .

حضرت فرمود: مگر در قرآن نخواندى يا نشنيدى كه خداوند تبارك و تعالى فرموده : وقتى خدا يا رسولش شما را صدا زدند اجابت كنيد.

بعد فرمود: آيا مى خواهى بهترين سوره قرآن را به تو ياد بدهم ، قبل از اينكه از مسجد خارج شوى ؟!

من چون خجالت كشيده بودم ، حرفى نزدم .

يك وقت حضرت دستم را گرفت ، در اين وقت قُوَّتِ قلبى در وجودم احساس كردم ، و در حين خارج شدن از مسجد، جراءت پيدا كردم و عرض كردم : يا رسول اللّه ، داشتيد بهترين و عالى ترين سوره قرآن را برايم تعريف مى كرديد، پس چه شد؟!

در اين هنگام حضرت ((شروع به تلاوت سوره حمد فرمود))

سپس فرمود: اين سوره همان سبع مثانى و قرآن بزرگ و عظيم است كه خداوند آن را به من عنايت فرمود.(50)

فقرو الى اللّه فرموده يزدان

چرا سوى نفس و هوى مى گريزى

به هر جا روى سايه لطف او هم

ز دنبالت آيد كجا مى گريزى

اگر مى گريزى ز بيگانه بگريز

چرا ديگر از آشنا مى گريزى

سراپا دردى و محتاج درمان

چرا از طبيب و دوا مى گريزى


37

ملا احمد نراقى 

((مرحوم حاجى ملاّ احمد نراقى (رضوان اللّه تعالى عليه )) يكى از علماى علم اخلاق است و كتاب معروف ((معراج السّعادة )) متعلق به آن عالم بزرگوار مى باشد.

مرحوم حاجى فرزندى داشت كه خيلى به او علاقه مند بود. اتّفاقا اين فرزند مريض مى شود، به طورى كه حاجى از خوب شدن و بهبوديش ماءيوس مى شود، و بى اختيار و ديوانه وار از خانه خارج مى شود، و در ميان كوچه و خيابانهاى كاشان شروع به قدم زدن مى كند.

ناگهان درويشى با خدا و اهل معنى (نه از اين درويشهاى صوفى مسلك از خدا بى خبر) پيدا مى شود و به حاجى سلام مى كند، و مى گويد: حاجى چرا پريشان و ناراحتى ؟

حاجى مى فرمايد: فرزندم مريض است و از بهبودى او ماءيوس ‍ شده ام .

درويش مى گويد: اينكه مطلب سهل و آسانى است ، بعد عصاى نيزه دار خودش را به زمين زد و ((سوره حمد)) را غلط و غُلُوط و بدون در نظر گرفتن اعراب خواند و فوت كرد و گفت : حاجى برو كه پسرت ((شِفا)) پيدا كرد.

حاجى با تعجّب به خانه بر مى گردد، مى بيند فرزندش عرق كرده و صحيح و سالم است . حاجى خيلى تعجّب مى كند، كه اين درويش ، كى بود كه ((با يك سوره حمد بى اعراب فرزندش را شفا داد.))

كسى را دنبال درويش مى فرستد، آن بنده خدا همه كوچه خيابان ها را زيرپا مى گذارد، ولى درويش را پيدا نمى كند.

بعد از هفت ، هشت ماه ، يك روز حاجى ، درويش را در كوچه مى بيند. و به او مى گويد: اى درويش تو مرد با خدا و صاحب نفسى هستى ، ولى آن روز كه ((سوره حمد)) را خواندى درست تلاوت نكردى و قرائتت صحيح نبود، بيا احكام تجويد و مسائل شرعيت را پيش من بخوان و ياد بگير.

درويش ناراحت مى شود و مى گويد: اشكال ندارد حالا كه ((سوره حمد)) ما را تو نپسنديدى ، ما پس مى گيريم ، بعد عصا را به زمين مى زند و دوباره ((سوره حمد)) را تلاوت مى كند و فُوت مى كند و مى گويد: برو.

حاجى وقتى به خانه مى آيد، مى بيند همان فرزندش دو باره مريض ‍ شده و به همان مرض هم مى ميرد.(51)

بگويمت سخنى اى رفيق فاضل من

كسى بغير خدا حل نكند مشكل من

به هر كه درد دل خويش را فرو خواندم

غم فزود ولى غم نبرد از دل من

صلاح نيست غم خويش را بدل گفتن

بجان خود بپذير اين حديث قابل من

(ثابت )


38

شفاى هر درد 

((مرحوم آقاى عياشى )) كه يكى از علماى بزرگ اهل تفسير و قرآن است ، با سندهاى خودش از پيغمبر اكرم (ص ) در تفسيرش روايت كرده كه حضرت فرمود: ((سوره ام الكتاب افضل از سوره هاى قرآن است ، و شفاى هر دردى است جز مرگ )).

((مرحوم كلينى رضوان اللّه تعالى عليه )) عليه در كافى با سندهايى كه دارد، روايت كرده : از آقا امام باقر (ع ) كه فرمود:

((هر كس را كه سوره حمد شفايش ندهد، چيز ديگرى او را شفا نمى دهد.)) همينطور از آقا حضرت صادق (ع ) روايت كرده كه حضرت فرمودند:

((اگر بر مرده اى هفتاد مرتبه سوره حمد را تلاوت كنند و بخوانند، و روح به جسم آن مرده آمد تعجّبى نكنيد))، چون اين سوره از گنج هاى عرش پروردگار است .(52)


39

شفاى مصروع 

آقاى ((ابو سليمان )) مى گويد: در يكى از جنگ ها، ملتزم ركاب مقدّس ‍ حضرت رسول (ص ) بودم . در اين گير و دار ((مردى به مرض صرع مبتلا شد و افتاد و غش كرد)).

همه ناراحت شدند كه در اين وضع اين بنده خدا هم افتاده ، خدايا چه كنيم ؟!

يك وقت ديديم يكى از اصحاب جلو آمد و صورتش را دَرِ گوش ‍ مريض مصروع گذاشت و شروع به ((تلاوت سوره حمد)) نمود.

((در اين هنگام ديديم آن مرد مصروع كه بيهوش روى زمين افتاده بود، برخواست . در حاليكه صحيح و سالم بود)).

ما تعجّب كرديم ، و بعد اين موضع را به حضرت رسول (ص ) عرض ‍ كرديم .

حضرت رحمة للعالمين (ص ) فرمود: ((اين سوره حمد شفاى هر دردى است . شفاى هر همّى است )).(53)

اى فداى تو هم دل و هم جان

وى نثار رهت همين و همان

دل فداى تو چون تويى دلبر

جان نثار تو چون تويى جانان

دل رهاند ز دست تو مشكل

جان فشاندن براى تو آسان

راه وصل تو راه پر آسيب

درد عشق تو درد بى درمان

(سيد احمد هاتف اصفهانى )


40

شفاى هَمْ 

((مرحوم آقاى رازى )) از ((ابو سعيد حذرى )) روايت كرده كه ((پيغمبر اكرم (ص ) )) فرمود:

((سوره حمد شفاى هر همى است )).

((آقا حضرت موسى بن جعفر آل محمّد (ص ) )) فرمود:

هر كس كه مريض شد و دردى بر او عارض گرديد، توى گريبانش و يقه پيراهنش هفت بار (( سوره حمد)) را بخواند، اگر درد ساكت نشد هفتاد مرتبه بخواند ساكت مى شود.

و هر كس را كه ((سوره فاتحه )) خوب نكرد هيچ شربت و دوا و داروئى او را خوب نخواهد كرد(54).

نقل مى كنند: كه ((مرحوم حاج شيخ محمّد تقى مجلسى )) (پدر بزرگوار علامه مجلسى رضوان اللّه تعالى عليهما) فرمود:

((من با سوره حمد هزار نفر بيمار و مريض را خوب كردم و خدا آنها را شفا داد.)


41

مار گزيده 

((آقاى ابو سعيد خدرى )) مى گويد:

با يك مشت از رفقا و جمعى از ياران و اصحاب به مسافرت رفته بوديم ، در حين سفر گذرمون به يكى از قبيله هاى عرب افتاد. براى استراحت يك مقدارى توقّف كرديم .

در اين اثناء يك وقت خبر آوردند، كه يك نفر از اين قبيله را ((مار زده )) و هيچ راه علاجى هم نيست ، دكتر و طبيبى هم اينجا نداريم و همه ناراحتند كه چه كنند.

در اين ميان يكى از هم قبيله هايش پيش ما آمد و تقاضاى كمك كرد و گفت : اگر كسى از شما بتواند او را درمان كند ما به او يك گله گوسفند به عنوان مژدگانى مى دهيم .

يكى از رفقا جلو رفت و گفت : من او را درمان مى كنم . او را نزد مريض ‍ مارگزيده بردند، من هم رفتم ببينم ، اين رفيق ما چه خواهد كرد، ديدم جلو رفت و دهانش را مقابل گوش مارگزيده نهاد و ((سوره حمد را تلاوت نمود)) سپس دستش را بر آن عضوى كه مار نيش زده بود كشيد، ديدم آن شخص مارگزيده ((فى الحال شفا پيدا كرد)) و بلند شد. گويا اصلاً مار او را نيش نزده است .

بعد از اين ماجرا همه خوشحال شدند و پس از آن ، گله گوسفند را بما دادند.(55)

به هر كجا نگرم جلوه خدا پيداست

بهر ديار روم راه و رهنما پيداست

به جسم كوچك آن مور مانده ام حيران

كه در ظرافت وى دست ماورا پيداست

به برفهاى سپيدى كه سر بر خاك نهند

اگر به دل نگرى رحمت و شفا پيداست

بگو ز ديده (جوادا) جدا مكن دل خود

ميان ديده و دل آيت خدا پيداست

(جواد رضازاده )


42

خدا و بنده 

((رئيس اسلام (ص ) )) فرمود: ((حضرت حق تبارك و تعالى )) فرمود: من ((سوره حمد)) را بين خود و بنده ام تقسيم كرده ام ، نيمى از آن مربوط به من و نصفى ديگر مربوط به بندگانم است .

وقتى كه بنده ام مى گويد: ((بسم الله الرحمن الرحيم )) بنام خداوند بخشنده مهربان .

خداى تبارك و تعالى مى فرمايد: بنده ام به نام من كلامش را شروع و آغاز كرد، بر من لازم است كه تمام كارهايش را از امور دنيوى و اُخروى به پايان برسانم و اصلاح و درست كنم و در احوال و اموال او بركت بدهم و تمام حالات را بر او مبارك گردانم .

زمانيكه بنده مى گويد: ((الحمد للّه رب العالمين )) ستايش و سپاس ، مخصوص پروردگار عالم است .

خداى مهربان مى فرمايد: بنده ام مرا ثناء و ستايش مى كند، او فهميده كه تمام نعمتهايش از جانب من است و بلاها را من با قدرتم از او دفع و رفع كرده ام .

اى ملائكه ها شما گواه باشيد، علاوه بر نعمتهاى دنيا، نعمتهاى آخرت را هم به او ارزانى مى دارم ، همانطور كه بلاهاى دنيا را از او برگردانيدم ، بلاهاى آخرت را هم از او بر مى گردانم .

هنگامى كه بنده مى گويد: ((الرحمن الرحيم )) بخشنده و مهربان است .

خداوند عزّوجلّ مى فرمايد: بنده من گواهى داد كه من بخشنده و رحمان و مهربان و رحيم هستم .

اى فرشته هاى من شاهد باشيد كه رحمت فراوانى را به او عطا مى نمايم و نصيب او را از بخششم زيادتر مى كنم .

هرگاه بنده بگويد: ((مالك يوم الدّين )) صاحب و مالك روز قيامت است .

حق تعالى مى فرمايد: اى ملائكه ها شما را شاهد مى گيرم ، همانطور كه او اعتراف و اقرار كرد كه من صاحب روز جزا هستم ، منهم در روز قيامت حساب را بر او آسان مى كنم و حسنات او را قبول مى كنم و از گناهانش مى گذرم و او را مى بخشم .

در آن هنگام كه بنده بگويد: ((اياك نعبد واياك نستعين )) فقط تو را مى پرستم و فقط از تو يارى و كمك و استعانت و استمداد مى جويم .

پروردگار كريم متعال مى فرمايد: بنده ام راست مى گويد، او تنها مرا ستايش مى كند و از من يارى و كمك و استمداد و مساعدت مى خواهد و به من پناه آورده .

اى ملائكه ها، شما شاهد باشيد كه به عبادتهايش پاداش و صله و مژدگانى عنايت مى كنم ، تا هر كه با او مخالف بوده ، به حال او غبطه بخورد. و در كارهايش او را يارى مى كنم ، در مشكلاتش كمكش ‍ مى نمايم .

در روزهاى مصيبت و ناراحتى و پريشانى ، به فريادش مى رسم و دستش را مى گيرم .

ساعتى كه بنده بگويد: ((اهدنا الصراط المستقيم الى آخر...)) مرا به راه راست هدايت فرما، آن راهى را كه بهشان نعمت عنايت كردى ...

خالق تمام مخلوقات مى فرمايد:

درخواست و تقاضاى او را پذيرفتم ، دعاى او را مستجاب مى كنم و آرزوهايش را برآورده مى نمايم و به او آرامش و امنيت مى بخشم .(56)


43

ثواب قرآن 

((ابى بن كعب )) روايت كرده كه ((حضرت خاتم الانبياء)) (ص ) فرمود: هر بنده مسلمانى كه ((سوره فاتحه )) را بخواند ثواب جميع قرآن را به او مى دهند.

يك روز در محضر مقدس آن حضرت نشسته بودم و ((سوره فاتحه )) را تلاوت مى كردم ، آن حضرت فرمود: بحق آن كسيكه نَفَسْ و جانم در دست و قدرت و فرمان اوست ، خداوند تبارك و تعالى مثل اين سوره را در تورات و انجيل و زبور و فرقان نياورده .

((اين سوره اصل قرآن است )) و جامع معانى فرقان ، و خداى مهربان و عزيز اين سوره را بين خود و بنده هايش قسمت كرده و بندگان خدا هرچه از امور دنيا و آخرت را كه بخواهند از اين طريق بخواهند.(57)


44

بشارت 

از ((آقا ابن عباس )) نقل شده كه فرمود:

يك روز در محضر مقدس ((آقا حضرت خاتم الانبياء)) (ص ) مشرف بودم ، كه در اين اثناء، ملكى از ملائكه هاى مقرب حضرت حق خدمت حضرت رسول (ص ) مشرف شد.

سپس فرمود: ((اى محمّد، بشارت و خوشحالى بر شما باشد.))

حضرت فرمود: چطور مگر؟!

فرمود: چون خداوند متعال دو چيز به شما عنايت كرده كه به هيچ پيغمبرى قبل از تو نداده .

حضرت فرمود: آن چيست ؟!

فرمود: اول ((سوره حمد و فاتحة الكتاب است .))

دوّم : خواتيم سوره بقره است كه آيه آمن الرسول ... است .

هر كس آن را بخواند هنوز اين آيات را تمام نكرده ، هرچه از خدا بخواهد به او عنايت فرمايد.(58)

ملكا ذكر توگويم كه تو پاكى و خدائى

نروم جز به همان ره كه توام راهنمائى

همه در گاه توجويم همه از فضل توپويم

همه توحيد توگويم كه بتوحيد سزائى

توحكيمى ، توعطيمى ،توكريمى ، تورحيمى

تونماينده فضلى ، توسزاوار ثنائى

بَرى ازرنج وگدازى بَرى از دردونيازى

بَرى از بيم واميدى بَرى از چون وچرائى

نتوان وصف توگفتن كه تودر فهم نگنجى

نتوان شبه توجستن كه تو دروهم نيائى

همه عّزى وجلالى همه علمى ويقينى

همه نورى وسرورى همه جودى وسخائى

(سنائى غزنوى )


45

تفسير حمد 

((آقا ابن عباس )) مى گويد: در آن وقتى كه خدمت با سعادت حضرت ((اميرالمؤ منين على (ع )) مشرف بودم و درك فيض مى كردم ، حضرت درباره ((سوره حمد)) صحبت و سخن و تعريف مى فرمود:...

در بين سخنان دُرر بارشان فرمودند: يا عبداللّه لوكتبت معانى الفاتحة لا وقرت سبعين بعيرا.

((اگر بخواهم همه معانى و حقايق سوره فاتحة الكتاب را بنويسم بايد، بار هفتاد شتر پُر بار كنم .))

يك شب كه در محضر مقدّس آقا اميرالمؤ منين على (ع ) مشرف بودم ، آن حضرت از اول شب تا اذان صبح برايم تفسير ((فاتحة الكتاب )) را فرمود، تازه هنوز از تفسير باء بسم اللّه در نيآمده بود.

سپس فرمود: انا نقطة تحت الباء ((من نقطه زير باء بسم اللّه هستم .))(59)

توئى آن على عالى همه رحمتى خدارا

كه گرفته رحمت تو همه ملك ما سوى را

دل اگر لقاى ايزد طلبى نگر رخش را

چوكه اوست وجه يزدان وظهور آشكارا

نه كه واجبش بخوانم نه چوممكنش ندانم

نتوان شرح نمودن چوسِرّكبريارا

بخدائى خداوند جهان شودگلستان

چوبشر فراى گيرد ره ورسم مرتضى را

مگراى شهاب روشن توفروغ جان فزائى

كه سياهى زمانه بگرفته جان مارا

بجزاز على نيايد بجهان دگر چنين كس

كه چنان كرم نمايد بنگر توهَل اَتى را

بگدائى درش رو بنما فقير مضطر

كه شوى زاوتوانگرندهى زكف غنا را

برواى (حقير ) سالك ره ورسم مرتضى پوى

تواگر طلب نمائى ره ومنهج خدارا

(سيدرضامؤ يد)


46

ناله ابليس 

((ابليس )) كه شيطان بزرگ است . ((وقت نزول سوره حمد به ناله و فرياد در آمد و مضطرب و ناراحت شد)).

چنانچه وارد شده كه : ((ابليس لعين در همه عمرش چهار بار مضطرب و بى تاب و نالان شد.)) به قول ماها چهار بار ضربه خورد، كمرش ‍ شكست ، ورشكست شد، و زمين خورد.

اول : وقتيكه طوق لعنت بگردنش انداختند.

دوم : زمانيكه او را از بهشت اخراج كردند.

سوم : ساعتيكه حضرت خاتم الانبياء (ص ) به رسالت رسيد.

چهارم : ((هنگاميكه سوره فاتحة الكتاب نزول اجلال يافت )).(60)


47

درد پا 

((مرحوم حاج شيخ رجبعلى خياط)) كه يكى از اخيار و اهل مكاشفه بود. (خدايش رحمت كند).

يك روز همراه عدّه اى در حياط منزل يكى از دوستانش نشسته بود، كه در آن جمع يكى از صاحب منصبان دولتى هم حضور داشت ، كه بدليل بيمارى ، پايش را دراز كرده بود.

آن صاحب منصب و افسر، رو به جناب شيخ كرد و اظهار داشت كه مدّتى است گرفتار اين درد پا شده و داروهاى گوناگون هم كار ساز نبوده است .

حضرت شيخ مطابق شيوه هميشگى خودش ، از تمام افرادى كه در آنجا بودند، خواست كه همه با هم ((سوره حمد)) را جهت شفاى ايشان بخوانند، سپس خود و همگان شروع به خواندن ((سوره حمد)) كردند.

آن گاه توجهى كرد و فرمود: اين درد پاى شما از آن روز پيدا شد، كه زن ماشين نويس را، بدليل اينكه نامه را بد تايپ كرده است ، توبيخ كردى و سر او داد زدى ، او زن علويه بود، ((دلش شكسته و گريه كرده است ))، اكنون بايد او را پيدا كنى و از او ((دلجويى كنى )) تا پايت درمان شود.(61)

آنجا كه وصف آن قد و بالا نوشته ايم

اقرار عجز خويش همانجا نوشته ايم

حاصل دمى ز ياد تو غافل نبوده ايم

يا گفته ايم حرف غمت يا نوشته ايم

از سوز اشتياق نيارم كه دم زنم

كآتش گرفت دست و قلم تا نوشته ايم

دانيم راه راست ولى بهر مصلحت

خط الف به عادت ترسا نوشته ايم

شد پشت و روى نام سيه با وجود آن

از پشت و روى نامه يكى نا نوشته ايم

ناخوانده نامه پاره كند دور فكند

نام رضى به هرزه در آنجا نوشته ايم

(رضى ارتيمانى )


48

نور چراغ 

((حضرت حاج آقاى هاشمى زاده اصفهانى )) يكى از شعرا و پيشكسوتان و مداحان معروف اصفهان است و از رفقاى بنده است و پدر شهيد هم هست ، فرمود: در ايام جوانى يك همكارى داشتيم كه داستانى را از يكى از رفقا نقل كرد: و چون مى خواستم از زبان خودش بشنوم به سختى او را پيدا كردم ، و گفتم : اينطور داستانى را از دوستان شنيدم و حالا مى خواهم از زبان خودت بشنوم .

گفت : در زمان جوانى ، ما چهار نفر بوديم كه با چرخ و يابو و گارى ، از سيلو، گندم به شهر مى آورديم .

يكى از اين شبها كه گندم بار گارى كرده بوديم و از كنار ((قبرستان تخت فولاد)) رد مى شديم ، ناگهان ((نور چراغى )) توجه ما را به خودش ‍ جلب كرد.

با خود گفتم : اين چراغ مركبى را بر مى دارم و به خانه مى برم . چون در قبرستان مرده ها نياز به چراغ ندارند، آنها مرده هستند، ما زنده ها نياز به روشنايى داريم و منزلمان هم چراغ نداشت .

اتفاقا آن سه نفر ديگر از رفقايم هم همين فكر را كرده بودند، گارى ها را با اسبها رها كرديم ، گفتيم : آنها كه آهسته آهسته براى خودشان مى روند ما سريع مى رويم و بر مى گرديم و به آنها مى رسيم . با اين فكر هر چهار نفر به دنبال چراغ دويديم كه هركس زودتر به آن چراغ رسيد او صاحب چراغ گردد.

لكن وقتى كه به آن محل رسيديم ! ديديم از چراغ خبرى نيست !!! ولى يك قبر خراب شده و از آن قبر پير مردى كه محاسنش قرمز و از قامتش نور ساطع است ، كنار قبر نشسته و چيزى را زير لب تَرَنُّمْ مى كرد، به گمانم ((سوره حمد)) مى خواند و آن نور چراغ همين نور بوده ، حالت بُهت و حيرت ما را گرفته بود، بطورى كه اصلاً توان حركت نداشتيم ، خلاصه از ترس و تعجب هر طورى بود فرار كرديم و گفتيم : روز مى آئيم كه ببينيم اين پير مرد نورانى كيست كه از اين قبر بيرون آمده و به چه عملى به اين مقام رسيده ؟!

فرداى آن شب هر چه گشتيم آنجا را پيدا نكرديم ناراحت شديم ... بعد از تحقيق و بررسى ، از شخص با اطلاعى پرسيدم و ماجرا را برايش تعريف كرديم .

فرمود: آن پيرمرد يكى از اولياء خدا بوده و بتوسط ((بندگى خدا و مداومت و عمل به اين سوره (حمد) خداى سبحان اين مقام را به او داده است .))

اگر شما در همان موقع از او درخواستى مى كرديد ايشان هم از خدا مى خواست حوائجتان داده مى شد.

بله به خاطر ((بندگى خدا)) و ماءنوس بودن با ((سوره حمد)) به اين مقام رسيده و بعد از مرگ هم خودشان را به دنيا عرضه مى كنند، يعنى : در دنيا به هر چه عادت داشتند در عالم برزخ و قيامت هم آن كار را انجام مى دهند.(62)

ما در دو جهان غير خدا يار نداريم

جز ياد خدا هيچ دگر كار نداريم

ما مست صبوحيم ز ميخانه توحيد

حاجت به مى و خانه خمار نداريم

در روى زمين چون دل ما گنج معانيست

دينار چه باشد، غم دينار نداريم

مائيم و گليم و نمد كهنه و كنجى

بر سر هوس جبه دستار نداريم

بشنو زدل زنده شمس الحق تبريز

او دوست بجز وعده ديدار نداريم


49

فاتحه 

((حاج آقاى هاشم زاده اصفهانى )) فرمودند:

ما يك همكارى داشتيم كه ايشان از مريدان ((مرحوم آسيد زين العابدين طباطبائى ابرقوئى رضوان اللّه تعالى عليه )) كه يكى از علماى برجسته و اهل معنا و صاحب نَفَسِ اصفهان بوده كه قبر شريفشان در گلستان شهداى اصفهان زيارتگاه مؤ منين است .

(برادر اين همكار عزيز ما در زمان آسيد زين العابدين از دنيا مى رود و آسيد زين العابدين وقت دفن برادر ايشان سنگ قبرش را ايستاده روى زمين مى گذارد و مى فرمايد: يكى از چهل مؤ من اصفهان ايشان بودند.)

يك روز ايشان براى ما نقل مى كردند: آسيد زين العابدين رحمت خدا رفته بود، من هم در مغازه نانوايى كار مى كردم و خيلى در مضيقه بودم و مزد كارم بجاى پول چند عدد نان بود كه شب به شب به من مى داند. و به خانه مى بردم ، چون پولى دركار نبود مجبور بوديم نان خالى بخوريم و برنج و خورشت و قند و چايى و روغن هم در خانه نداشتيم و خانواده ام ناراحت بودند... و چاره اى جز صبر نداشتيم ... مدتها زندگيمان به همين منوال مى گذشت .

يك روز خيلى ناراحت شدم آمدم سر قبر آسيد زين العابدين ((سوره حمد)) خواندم و نثار روح آن بزرگوار فرستادم و گفتم : آقا من مرد بى سوادى هستم و جز ((سوره حمد)) چيز ديگرى بلد نيستم اين ((سوره حمد)) را نثار روح پاكت مى كنم ، ولى حرفى از گرفتارى هايم نزدم . فاتحه را خواندم و به منزل آمدم .

شب در عالم رؤ يا، خواب ديدم آسيد زين العابدين مرا كنار عطارى برده ، بدون اينكه حرفى بزنم ، يك وقت فرمودند: آقا محمد ((سوره حمدت )) به من رسيد... مى دانم چكار دارى ، نان دارى ، اما قاطِق (يعنى خورشت ) ندارى .

از فردا قاطق پيدا مى كنى ، گفتم : آقا من كه حرفى نزدم ، شما از كجا مى دانيد؟!

فرمود: ما همينجا هستيم و مى بينيم .

((اين پاداش آن سوره حمدى است كه برايم خواندى .))

فرداى آن روز كه كارم تمام شد و خواستم به منزل بيايم اُستادم مرا نگه داشت و مقدارى نان و قدرى پول به من داد، و از آن روز كم كم كارمان رونق گرفت و توسعه اى در زندگى مان پيدا كرديم .(63)

سالك راه حق بيا همت از اوليا طلب

همت خود بلند كن سوى حق ارتقا طلب

فاش ببين گهِ دعا روى خدا در اوليا

بهر جمال كبريا آئينه صفا طلب

گفت خدا كه اوليا روى من و ره منند

هر چه بخواهى از خدا بر در اوليا طلب

(ملا محسن فيض كاشانى )


50

مژدگانى 

((عبدالرحمن سلمى )) به يكى از آقا زاده هاى آقا امام حسين (ع ) ((سوره حمد)) را ياد داد و تعليم نمود.

وقتى آقازاده امام ((سوره حمد)) را محضر مقدّس ((آقا امام حسين (ع )) خواند، حضرت به آن معلم هزار دينار و هزار دست لباس عنايت فرمود. و بعد دهان او را پر از جواهرات نمود.

عدّه اى در محضر آقا تشريف داشتند به حضرت اعتراض كردند، كه ياد دادن يك سوره ، اين همه پاداش و تشويق و صله و جايزه ندارد.

آن حضرت در پاسخ فرمود: اين صله و پاداش و بخشش من در برابر ياد دادن اين سوره كم است و من بايد به خاطر اين سوره بيش از اينها به او مژدگانى بدهم ، يعنى : ارزش اين سوره قرآن بيشتر از اين حرفها است .(64)


51

انگشتر پيغمبر 

كاغذ نامه اى را محضر مقدس ((آقا حضرت رسول (ص )) آوردند كه حضرت بر آن مُهر بزند.

حضرت كنار چاهى بودند، همينكه خواستند خاتم و مهر انگشتر را از انگشت مباركشان بيرون آورند، انگشتر از دستشان به چاه افتاد.

مردم وقتى اين ماجرا را ديدند متحير شدند كه حالا پيغمبر (ص ) چه خواهد كرد؟! يك وقت ديدند حضرت فرمود: به ((آقا امير المؤ منين على (ع )) بگوئيد بيايد.

رفتند ((آقا امير المؤ منين حضرت على (ع )) را صدا زدند و گفتند: يا على تشريف بياوريد كه ((حضرت رسول (ص )) با شما كار دارد.

((حضرت امير المؤ منين على (ع )) تشريف آوردند. ((آقا رئيس ‍ اسلام (ص )) فرمود: يا على خاتم و مُهر انگشترى من توى چاه افتاده ، آن را بيرون آور، چون تو حلّال مشكلاتى .

((آقا امير المؤ منين على (ع )) نزديك چاه آمدند و فرمودند: ((بسم اللّه الرحمن الرحيم ، الحمد لله رب العالمين ...)) و ((سوره حمد)) را تلاوت فرمودند.

فى الحال و فورى آب چاه جوشيدن گرفت ، كف چاه بالا آمد، ((آقا حضرت على (ع )) انگشتر حضرت را از روى آب برداشتند و بوسيدند و به دست حضرت دادند(65).

اى كه دنيا همه حيرت زده از هيبت تست

عالمى خاشع و افكنده سر از سطوت تست

جن و انس و ملك و طير به تسبيح تواند

كوه و دريا و بيابان همه جا صحبت تست

تو همان واحدِ فردى كه ندارى مانند

عزت و ذلت هركس به كف قدرت تست

پيك و وحى و نبى و راهنما حكمت داشت

خلقت ذات محمد اثر حكمت تست

هيچ منت ننهادى به بشر با اينكه

هستى خلق جهان در گرو نعمت تست

بهترين نعمت تو نعمت من اللّه است

فقط اينجاست كه بر گردن ما منت تست


52

دست بريده 

شخصى از اصحاب ((حضرت اميرالمؤ منين على (ع )) كه ((دستش ‍ قطع شده بود)) محضر مقدس ((آقا امير المؤ منين على (ع )) شرف ياب شد.

حضرت دست بريده او را گرفته و بجاى خودش گذاشتند و آهسته چيزى خواندند، تا شفا يافت

مرد خوشحال و خشنود شد و رفت .

روز بعد آمد خدمت با سعادت حضرت ، و گفت : يا على چه چيزى به دستم خواندى كه خوب شد؟

حضرت فرمود: ((سوره حمد را خواندم ))

آن شخص از روى تحقير گفت : ((سوره حمد)) را خواندى ؟!

تا اين حرف را زد؛ فى الحال دستش آويزان شد و تا آخر عمر به همان حالت بى دستى باقى ماند. زيرا ((سوره حمد)) را كوچك شمرد.(66)

واقعه عشق را نيست نشانى پديد

واقعه اى مشكلست بسته درى بى كليد

تا كه تو بى عاشقى از تو ببايد درست

خويش ببايد فروخت عشق ببايد خريد

پى نبرى ذره اى از آنچِ طلب مى كنى

تا نشوى ذره وار آنچِ تويى ناپديد

واقعه اى بايدت تا بتوانى شود

حوصله اى بايدت تا بتوانى كشيد

تا كه ببينى جمال عشق نگيرد كمال

مى شنوى وصف يار راست ببايد شنيد

كار كن ار عاشقى ، بار كش از مفلسى

ز آنكه بدين سر سرى يار نيايد پديد

(عطار)


53

خير و بركت دنيا و آخرت 

((آقا حضرت امام هشتم على بن موسى الرضا عليه آلاف التحية والثناء)) فرمود:

((خداوند سبحان ، قرائت و خواندن سوره حمد را در نمازها به مردم امر فرموده تا قرآن فراموش و يا ترك نشود و محفوظ بماند)). و سفارش فرموده كه بهم ديگر تعليم نمايند، و ((براى نماز سوره حمد را از تمام سوره ها انتخاب فرمود.))

زيرا در قرآن سوره اى كه مانند ((حمد)) جامع باشد، نيست . چون ((حمد)) واجد تمام خير و حكمت است .

گفتن : ((الحمد لله )): را در موقع شكر گذارى بر مخلوقات واجب فرموده كه اگر آنها موفق به خيرات و عمل نيكو و خوب شدند، به اين نحو تشكر نمايند.

((رب العالمين )): توحيد و حمد براى خداوند است و اقرار به اينكه او به تنهايى خالق مخلوقات و پرورش دهنده و مالك بندگانست و غير او هيچ كس ديگر نمى تواند.

((الرحمن الرحيم )): بيان نعمتهاى او بر تمام موجودات است .

((مالك يوم الدين )): گواهى دادن به قيامت وحشر خلايق و حساب آنها و روز پاداش و كيفر مردم است . همانطور كه پادشاه حقيقى دنياست پادشاه آخرت هم هست .

((اياك نعبد،)): ميل كردن و نزديكى جستن بسوى ذكر خداست و خالص نمودن عبادت كه فقط براى اوست نه غير آن .

((واياك نستعين )): طلب زيادتى توفيق و دوام نعمت و يارى جستن از خداوند است .

((اهدنا الصراط المستقيم )): درخواست راهنمايى به دينش و چنگ زدن به ريسمان محكمش و افزونى معرفت به عصمت پروردگار است .

((صراط الذين انعمت عليهم )): تاءكيد در سؤ ال و تمايل به درخواست هاى گذشته است .

((غير المغضوب عليهم )): پناه بردن بخداست از اينكه انسان از اهل كفر و عناد شود و اوامر و نواهى خدا را كم ارزش و سبك شمارد.

((ولا الضالين )): توسل نمودن به عنايت حق است از اينكه جزو گمراهان و دور شدگان از راه دين خدا نشوند. همانهائيكه معرفت به امامت ائمه هدى (عليهم السلام ) پيدا نكردند و تصور كردند كه گمراهى راه خوبى است ، و گمان مى كنند؛ كارهاى خوب و شايسته بجا مى آورند.

پس تمام خير و بركت دنيا و آخرت در(( سوره حمد)) جمع مى باشد.(67)

اى آنكه تويى ز سوز جانم ، آگاه

بر درگهت آورده ام از غصه پناه

رسم است كه تحفه اى بر دوست برند

اين تحفه ماست كوله بارى ز گناه !

(سعيد بيابانكى ((غنچه ))

نكته 

((جناب آقاى على بن ابراهيم )) در ارتباط با تفسير ((سوره حمد)) از ((حضرت صادق (ع )) روايت كرده كه آن حضرت فرمود:

الحمدللّه ، يعنى : تشكّر و سپاس گزارى از آفريننده موجودات است .

رحمن ، يعنى : به تمام آفريده هايش در دنيا رحم مى كند.

رحيم ، يعنى : رحمش در آخرت مخصوص مؤ منين است .

مالك يوم الدين ، يعنى : صاحب حساب قيامت است .

اياك ، خطاب به خداى سبحان است كه فقط از تو يارى مى طلبم اى خدا!

صراط المستقيم ، دلالت كن ما را بسوى امام زمان (ع ).(68)


54

مرض رعشه 

((حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاى سيد عبداللّه حسينى قزوينى )) كه تمام زحمت كتابها به عهده ايشان افتاده ، و از ارادتمندان به ساحت مقدّس اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام ) است كه خدا انشاء اللّه وجود پر بركت ايشان را براى ما حفظ كند، فرمود:

در همسايگى ما ((دخترى به مرض رعشه مبتلا شد)) او را نزد دكتر و طبيب بردند، نتيجه اى نگرفتند. يعنى : دكترها تشخيص مرض ‍ ندادند.

پدر و مادر وقتى از معالجه اش ماءيوس شدند خيلى ناراحت بودند، كه دختر طفل معصوم ، ناگهان به اين مرض مبتلا شده ، خدايا چه كنيم ؟! يا اللّه .

اتّفاقا يك روز ماجرا را برايم تعريف كردند و گفتند: حاج آقا شما سيّد و فرزند حضرت زهرا سلام اللّه عليها هستيد و ما ارادت عجيبى نسبت به سادات داريم يك دعايى بفرمائيد، خيلى ناراحت هستيم .

((بنده يك ليوان آب آوردم و هفتاد مرتبه سوره حمد را بر آن خواندم و براى او فرستادم . الحمد لله فورى خوب شد و مرضش برطرف گرديد)).

اين سوره جهت مرضهاى بى درمان عجيب است .

چنين شنوم كه لطف يزدان بروى جوينده در نبندد

درى كه بگشايد از حقيقت بر اهل عرفان دگر نبندد

چنين شُنودم كه هر كه شبها نظر ز فيض سحر نبندد

ملك ز كارش گره گشايد فلك بكينش كمر نبندد

اگر خيالش بدل نبايد سخن بگويم چنانكه طوطى

جمال آئينه تانبيند سخن نگويد خبر نبندد

صفا برندى كجا تواند دم از بيانات عاشقى زد

هر آنكه نالد بناله نى چونى بهر جا كمر نبندد

(حكيم صفا سپاهانى )


55

تب و لرز 

در هنگام نوشتن اين كتاب به روايات عجيبى برخورد كردم كه ((سوره حمد شفاى دردهاست )). اتفاقا يكى از رفقا از تهران با بنده تماس ‍ تلفنى گرفت و اظهار كسالت نمود كه حاج آقا ((اَلا ن پانزده روز است كه تُوىِ منزل افتاده ام و تب و لرز شديد مرا رها نمى كنند، هرچه پتو روى خود مى اندازم اثرى ندارد.

دكترها رفته و در اين پانزده روز داروهاى گوناگون استفاده كرده ام نتيجه مثبت نگرفته ام و حالم خيلى بد است )) شما كنار مرقد مطهّر بى بى حضرت معصومه سلام اللّه عليها مرا دعا كنيد. كه بى بى عنايتى بفرمايند.

ناگهان به ياد حديث امام صادق (ع ) كه در داستان قبل نوشته بودم افتادم ، كه آمد خدمت حضرت و اظهار كسالت و ناراحتى كرد. حضرت فرمودند: سرت را در يقه پيراهنت فرو ببر ((و سوره حمد را بخوان )).

بنده هم گفتم : آقا اگر مى خواهى شفا پيدا كنى ، به حديث و فرموده حضرت عمل كن . سرت را در يقه پيراهنت فرو بَرْ و ((هفتاد مرتبه سوره حمد را بخوان .)) و به خودت فوت كن .

دو روز بعد دوباره تماس گرفت و گفت : حاج آقا، روز اوّل كه گفتيد: انجام ندادم از بس حالم بد بود. اما فردا صبحش كه شروع به خواندن ((سوره حمد)) كردم ، هنوز هفتاد مرتبه تمام نشده بود، كه گويا آب روى آتش بود، عرق صحت بر بدنم نشست . واَلا ن كه تماس گرفتم خواستم تشكّر كنم .

و به خاطر اين كه سلامتى خود را به توسط اين سوره (حمد) باز يافتم و به پاس تشكر و سپاس گزارى از خداوند متعال ، مى خواهم هفتصد مرتبه اين سوره را تلاوت كنم .

بنده خدا مثل چى پشت تلفن گريه مى كرد.

جان به حسرت نتوان بى رخ جان دادن

خواهش ديدن و حيران شدن و جان دادن

دو جهان در عوض يك سر موى تو كم است

دل و جان خود چه متاعى است كه نتوان دادن

جرعه اى بخش از آن لب كه ثوابى است عظيم

تشنه را آب ز سرچشمه حيوان دادن

گر چنين موج زند اشك (هلالى ) هر دم

خانمان را همه خواهيم به طوفان دادن


56

نكته هاى سوره حمد 

بسم اللّه :

1 به انسان راه بندگى و خداپرستى .2 راه از همه دل بريدن ،3 سيم دل از همه قطع كردن . 4 به خالق وصل شدن ، 5 راه يارى خواستن و مساعدت ،6 راه يكِّه شناسى ، 7 راه با يك نفر معامله كردن و دل را به يك نفر فروختن مى آمورد.

الرحمن الرحيم :

1 به انسان راه دست و دل بازى ، 2 راه سخاوت ، 3 راه بخشش ، 4 راه عفو، 5 راه گذشت ، 6 راه مهربانى ، 7 راه ماءيوس نبودن از خدا ياد مى دهد.

الحمد لله :

1 به انسان راه ستايش ، 2 راه سپاسگزارى ، 3 چگونه تشكّر كردن ، 4 چگونه حمد گفتن ، 5 راه ثناخوانى ارباب را تعليم مى دهد.

رب العالمين :

1 راه تربيت ، 2 راه ادب داشتن ، 3 پرورش فكر، 4 نمك شناسى ، 5 راه تكامل ، 6 راه جيرخوارى در خانه حق ، 7 روزى خوارى سرسفره پروردگار رابه ما تذكر مى دهد.

الرحمن الرحيم :

1 به آدم اخلاق . 2 مهربانى . 3 سلوك ، 4 طرز رفتار، 5 طرز گفتار، 6 دست گيرى و به قول ماها مَشتى بودن خدا را مى آموزد.

مالك يوم الدين :

1 به ما مى آموزد كه ما صاحب ، 2 ارباب ، 3 مالك ، 4 ولى نعمت داريم ، 5 بنده هستيم ، 6 ضعيف هستيم ، 7 فقير هستيم ، 8 آزاد نيستيم ، 9 مساءله معاد و برگشت ، 10 عرض اعمال در روز قيامت ، 11 موقف حساب وجود دارد،

اهدنا الصراطالمستقيم :

1 راه پرستش ، 2 راه بندگى ، 3 راه عبادت ، 4 راه طاعت ، 5 راه درخواست وخواهش از ولى نعمت ، 6 راه گدايى در خانه رب ، 7 راه هدايت را نشان مى دهد.

صراط الذين :

1 راه دستگيرى ، 2 راه هدايت خواستن ، 3 بنده را ارشاد، 4 عبد را راهنمايى مى كند. 5 راه خانه ارباب رفتن و درخواست كردن ، 6 درب خانه غير خدا نرفتن را به ما نشان مى دهد.

انعمت عليهم :

1 راه علاقه مند بودن به اولياء خدا، 2 راه خواستن طريق آنها، 3 رهسپارى در راه حق ، 4 راه نورانيت ، 5 دلگرمى ،

6 اميد، 7 بركت ، 8 ولايت ، 9 آدرس رحمانى شدن را به ما ياد مى دهد.

غير المغضوب عليهم و لاالضّاَّلين :

1 راه گريز از دشمنان ، 2 فرود آمدن در وادى رحمان ، 3 راه بيزارى از دشمنان خدا واهلبيت ، 4 راه نفرت ازگمراهى ، 5 راه دورى از انحراف ، 6 نهى از رفت و آمد با همنشين بد، 7 نهى از راه كج و هرز را ما نشان مى دهد.(69)

راه حق و ولايت محمّد و آل محمّد صل اللّه عليه و آله وشيعه على و آل على (عليهم السلام ) را به ما نشان مى دهد.


57

سيمايى از درس هاى تربيتى سوره حمد 

1 انسان در تلاوت سوره حمد ((با بسم الله )) از غير خدا قطع اميد مى كند.

2 با ((ربّ العالمين )) و ((مالك يوم الدين )) احساس مى كند مربوب و مملوك است و خودخواهى و غرور را كنار مى گذارد.

3 با كلمه ((عالمين )) ميان خود و تمام هستى ارتباط برقرار مى كند.

4 با كلمه ((الرحمن الرحيم )) خود را در سايه لطف او مى داند.

5 با كلمه ((مالك يوم الدين )) غفلتش از آينده زدوده مى شود.

6 با گفتن ((ايّاك نعبد)) ريا و شهرت طلبى را زايل مى كند.

7 با كلمه ((ايّاك نستعين )) از ابر قدرت ها نمى هراسد.

8 از كلمه ((انعمت )) معلوم مى شود كه تقسيم نعمت ها به دست اوست و بايد حسادت را كنار گذاشت ، زيرا شخص حسود از داورى و تقسيم روزى به دست خدا ناراضى است .

9 با جمله ((اهدنا)) رهسپارى در راه حق و طريق مستقيم ، درخواست مى شود.

10 ((صراط الذين )) نشانه ولايت و همبستگى با پيروان حق است .

11 ((غير المغضوب عليهم ولاالضّاَّلين )) نشانه بيزارى و برائت از باطل و اهل باطل است .(70)

جان به جانان كى رسيد، جانان كجا و جان كجا

ذره است اين ، آفتاب آن ، اين كجا و آن كجا

دست ما گيرد مگر در راه عشقت جذبه اى

ورنه پاى ما كجا وين راه بى پايان كجا

ترك جان گفتم نهادم پا به صحراى طلب

تا در آن وادى مرا از تن بر آيد جان كجا

در لب يار است آب زندگى در حيرتم

خضر مى رفت از پى سرچشمه حيوان كجا

چون جرس با ناله عمرى شد كه ره طى مى كند

تا رسد (هاتف ) به گرد محمل جانان كجا


58

بسم اللّه الرحمن الرحيم 

ه نام خداوند بخشنده مهربان

عظيم ترين آيات قرآن بسم اللّه الرحمن الرحيم است .

آقا حضرت ثامن الائمه ((على بن موسى الرضا(ع )) فرمودند:

((نزديك ترين اسماء به اسم اعظم خدا بسم الله الرحمن الرحيم است )) مثل نزديكى سياهى چشم به سفيدى آن است ، يعنى : اين سفيدى چشم به سياهى آن ، چقدر نزديك است ، اسم اعظم هم به همين اندازه به ((بسم اللّه الرحمن الرحيم )) نزديك است .(71)

اسم اعظم گر كسى بشناسدش

سرورى بر كل اشياء باشدش


59

اسم اعظم 

يكى از علماء مى فرمود:

يكى از بندگان خدا خدمت يكى از علماى بزرگ علم و عمل آمد، و گفت :

((آقا اسم اعظم خدا چيست ؟))

آن عالم بزرگوار او را پيش خودش نگه داشت ، تا اينكه در يك شب بسيار سرد آن مرد را صدا مى زند و مى فرمايد: همين اَلا ن به فلان جاى بيابان ، كنار شهر برو، در آنجا چاهى است ، يك مقدار آب بياور.

اين بنده خدا براه مى افتد و خود را به آن چاه مى رساند و مقدارى آب بر مى دارد و برمى گردد.

ناگهان شير درنده اى مقابلش ظاهر مى شود، دست پاى خود را گم مى كند، نگران و مضطرب ، فرياد مى زند ((بسم اللّه الرحمن الرحيم ، يا اللّه ...)) به زمين مى افتد و غش مى كند.

وقتى كه به هوش مى آيد، مى بيند از شير خبرى نيست ، خود را به منزل آن استاد صاحب نفس ، و اهل معنى مى رساند.

آن مرد عالم از او مى پرسد: چرا اينقدر دير آمدى ؟

جريان را براى استادش تعريف مى كند.

استاد مى فرمايد: همين كلمه اى را كه گفتى ، خودش ((اسم اعظم خدا)) بود. ((چون از صدق دل و در حال اضطرار بود.))

شرايطش بايد فراهم گردد تا به هدف اجابت برسد، شما هم در آن ترس و دلهره و اضطراب ، دل از همه بريدى ، سيم دلت را از همه قطع كردى و به خدا وصل كردى و گفتى ((بسم اللّه الرحمن الرحيم ، يا اللّه )).

شرايط فراهم شد و دعايت مستجاب گرديد.(72)

اى خدا نام تو درمان و دوا

بهر بيماران ، طبيب است و شفا

اى خداوند زمين و آسمان

بهجت دل شادى آگه دلان

اى خدا اى چاره بيچارگان

اى انيس و مونس آوارگان

داده اى هستى عدم را اى كريم

نطفه آميز را كردى فهيم

خلق انسان كرده اى از نطفه اى

هم بفرمان تو خرم دانه اى

روزى خلقان رسانى بيحساب

گر گنه كارند يا اهل ثواب

كى ستايش مى توان كردن ترا

نعمتت را كى توان گفتن سزا

گر نويسند عارفان صدها كتاب

كوته آيد وصفها اندر حساب

من چسان گويم ترا مدح و ثنا

مانده ام اندر ثنايت كبريا

وصف تو در مدح تو احسن بود

چون زبان در وصف تو الكن بود

كى توان آرد (حقيرت ) كبريا

وصف انعام تو و مدح ترا

(سيد رضا مؤ يد)


60

بسم اللّه نگفت 

((آقا حضرت صادق آل محمّد (ص ) )) فرمود:

اگر شيعيان ما در ابتداء و شروع به كارها ((بسم اللّه )) را ترك كنند، خداوند متعال آنها را به مكروهى مبتلا مى كند، تا متنبه شوند و شكر و ثناى او را بجا آورند. بعد فرمود:

يك روز عبداللّه بن يحيى محضر مقدس ((آقا اميرالمؤ منين على (ع )) مشرف شد. مقابل حضرت كرسى و صندلى بود، حضرت به عبداللّه امر فرمودند كه روى صندلى بنشيند.

همينكه عبداللّه خواست روى كرسى و صندلى بنشيند، صندلى برگشت و عبداللّه واژگون شد و مُحكم به زمين افتاد و سرش ‍ شكست و خون جارى شد و از شدّت درد متاءلّم گرديد.

آقا حضرت على (ع ) آب طلبيد و سر عبداللّه را با آن شست و شو و پاك فرمودند.

بعد دست مباركشان را روى سر عبداللّه كشيدند، گويا اصلاً هيچ اتّفاقى نيفتاده .

سپس فرمودند: ((الحمد للّه كه خداوند متعال گناهان شيعيان ما را در همين دنيا پاك فرمود)).

الحمد للّه رب العالمين كه خدا ابتلا و گرفتارى دنيا را موجب خلاصى و نجات و پاكى گناهان شيعيان ما قرار داد تا عبادات و طاعات آنها سالم بماند و مستحق ثواب شوند.

عبداللّه عرض كرد: يا اميرالمؤ منين ، آيا كيفر و جزاى گناهان فقط در دنيا داده مى شود؟!

حضرت فرمود: بله ، مگر فرمايش گهربار ((حضرت پيغمبر اكرم (ص )) را نشنيدى كه فرمود: دنيا زندان مؤ من و بهشت كافر است .

خداوند متعال ؛ شيعيان ما را به اين بلاها گرفتار مى كند كه از آلودگى گناه پاك شوند. و خداوند سبحان ؛ در سوره شورى فرموده : هر رنج و مصيبت و گرفتارى و بلا به شما مى رسد، همه از اعمال زشت وبد شماست ، در صورتيكه خدا خيلى از گناهان شما را عفو مى كند و روز قيامت ثواب عبادتهاى شما را مى دهد.

ولى دشمنان ما را در همين دنيا جزاى عبادتهايشان را مى دهد، چون عبادتهاى آنها از روى اخلاص نيست و ((ولايت )) ما را ندارند، پس ‍ اعمال آنها ارزش و قيمت و بهايى ندارد و زمانيكه در قيامت وارد شوند، گناهانشان را به آنها نشان مى دهند و به خاطر بغض و عداوتى كه با ((آل محمّد (ص ) )) داشته اند، آنها را در آتش جهنّم مى اندازند.

عبداللّه عرض كرد: يا اميرالمؤ منين متوجّه شدم ، ولى مى خواهم بفهمم چه گناهى در اينجا از من سر زده كه ديگر مرتكب آن نشوم .

حضرت فرمود: ((وقتى مى خواستى بنشينى بسم اللّه الرحمن الرحيم نگفتى )).

آيا نمى دانى كه ((پيغمبر اكرم (ص ) )) فرمود:

((هر كارى كه مى خواهى شروع كنى اوّل با نام خدا شروع كن . زيرا هر كارى كه بدون نام خدا شروع شود به پايان نرسد.))(73)

از نام خداوند است آرايش ديوانها

در وصف صفات اوست مجموعه عنوانها

بنمود به امر (كن ) ايجاد همه عالم

از ذره ناچيزى تا پهنه كيهانها

پاينده به امر او پوينده براه او

اجزاء همه عالم سر در خط فرمانها

تنها نه به خود گردند اين انجم و اين اقمار

كاندر خم چو گانند چون گوى به ميدانها

ثابت نتوان بودن جز ذات خداوندى

عالم همه سيارند پيوسته بدورانها

جان طالب جانان است دل در پى دلدار است

كاين برده زكف دلها و آن خرم از او جانها

هر درد مرا اى دوست لطف تو مداوا كرد

بى ناز طبيبان و بى منت درمانها

يارب چو بود (احمد) سر گشته كوى تو

از لطف و كرم بنماى راهيش به رضوانها

(احمد كرمى )


61

فرياد رس 

((آقاى محمّد بن زياد)) و ((آقاى محمّد بن يسار)) كه هر دو از بزرگان شيعه بودند، گفتند: ما از ((آقا حضرت امام حسن عسكرى (ع )) تفسير بسم اللّه الرحمن الرحيم را سؤ ال كرديم .

((آقا امام حسن عسكرى (ع )) فرمود:

((الله كسى است كه مردم بعد از نااميد شدن از مخلوقات در موقع حاجات و ابتلا و گرفتارى هاى شديد، به او توجّه كامل مى كنند)).

و مثل اينستكه گويى : ((بسم اللّه )) يعنى : يارى و استعانت و كمك مى خواهم در كارهايم از خدايى كه مستحق پرستش است . و هر وقت به سويش استغاثه مى كنم ، به فريادم مى رسد.

يعنى : او را بخوانى و دعا كنى و مسئلت نمائى . او استمداد كند و دعايت را مستجاب مى فرمايد.(74)


62

الله كيست ؟ 

شخصى محضر مقدّس ((آقا حضرت امام صادق (ع )) آمد و عرض ‍ كرد:

اى پسر رسول خدا مرا دلالت و راهنمايى و ارشاد فرمائيد به اينكه ((الله )) چيست ؟

چون خيلى از مردم درباره ((خدا)) با من مجادله و بحث و گفتگو مى كنند و مرا به حيرت و تعجب مى اندازند.

آقا حضرت امام صادق (ع ) فرمود:

اى بنده خدا، آيا تا بحال سوار كشتى شده اى ؟

گفت : بله فدايت شوم .

حضرت فرمود: آيا تا بحال شده كه وسط دريا كشتى شما بشكند و كشتى ديگرى براى نجات شما نباشد كه بفرياد شما برسد و شما را نجات دهد، و شما هم شنا بلد نباشيد كه بتوانيد شنا كنيد و خودتان را به ساحل برسانيد؟!

گفت : بله يابن رسول اللّه برايم پيش آمده !

حضرت فرمود: آيا در چنين حال و موقعيّتى دلت بجائى متوجّه شده و تصوّر كرده اى كه ممكن است چيزى يا موجودى توانا تو را بدون هيچ اسبابى از غرق شدن نجاتت دهد؟!

گفت : بله يابن رسول اللّه ، تمام اينهايى كه فرموديد: برايم پيش ‍ آمده .

حضرت فرمود: ((همان موجودى كه دلت متوجّه آن شده كه مى تواند ترا از بيچارگى نجات دهد و به فريادت برسد، همان خداست ، همان الله است )).(75)

يا رب بغير درگه تو رو كجا كنم

بر درگه كه رو كنم و التجا كنم

گفتى كه بندگان چو بيايند بر درم

از لطف خويش حاجت آنها روا كنم

بگذشت عمر و قافله مرگ در رسيد

بايد سفر بجانب ملك بقا كنم

در پيشگاه عز و جلال تو اى كريم

آخ نشد كه پشت عبادت دو تا كنم

يارب سياه روى و تبه كار و مجرمم

خود اعتراف جرم و گناه و خطا كنم

(محمود سيف شيرازى )


63

آگاهى از بسم الله 

مردى خدمت با سعادت ((آقا امام زين العابدين عزيز دين (ع )) مشرف شد و عرض كرد: مرا از معنى بسم اللّه الرحمن الرحيم آگاه فرمائيد.

((آقا حضرت سجّاد (ع )) فرمود:

پدر بزرگوارم ((آقا حضرت امام حسين (ع )) فرمود:

پدر گرامى و ارجمندم ((آقا حضرت امير المؤ منين على (ع )) فرمودند:

مردى از من معناى بسم الله الرحمن الرحيم را سؤ ال كرد؟

گفتم : گفتن كلمه ((الله ))، بزرگترين اسم از اسامى پروردگار است .)) و ((الله )) اسمى است كه ناميده نشده به آن اسم ، مگر خداوند عالم .

آن مرد عرض كرد: پس تفسير الله چيست ؟!

حضرت فرمود: ((الله آن كسى است كه همه مردم بعد از ماءيوس شدن از ماسوى اللّه ، يعنى : از غير خدا نااميد شدند. و هنگام شدايد و گرفتارى ها و احتياجات و نيازمندى هايشان به طرف او توجّه مى كنند.))(76)

بنده نوازا ملكا اى كريم

داور من ياور من اى رحيم

اى تو اميد همه جويندگان

اى هدف و مقصد پويندگان

حكم تو گر دل به ارادت كشد

رخت سوى كوى سعادت كشد

عشق تو گر حاصل هر دل بود

كشتى آن دل سوى ساحل بود

عيش دو عالم شده او را نصيب

با تو بود هر كه قرين اى حبيب

بندگيت يك سره آزادى است

ياد تو جان همه شادى است

حلقه بگوش تو همه عالم است

خاك نشين در تو آدم است

آتش عشق تو دلم را بسوخت

جانم از آن شعله چه خوش بر فروخت

(حاج شيخ حسين انصاريان (مسكين ))


64

دعاى مستجاب 

((آقا حضرت امير المؤ منين على (ع )) فرمود:

هر وقت گرفتار شديد، و غم و اندوه و حُزنى به شما رسيد و يا كارى براى شما پيش آمد.

از روى اخلاص ((يعنى : دل از همه مردم ببريد و از صميم دل )) بگوئيد: بسم اللّه الرحمن الرحيم .

بعد با دل پاك و توجّه تام به خدا، مطلبتان را بگوئيد.

خداوند تبارك و تعالى ؛ هم تمام حاجات شما را در دنيا برآورده و يا آنكه (اگر صلاح او نباشد) پيش خودش ذخيره مى كند. البتّه هرچه پيش خدا ذخيره بشود، براى مؤ من بهتر است .(77)

مطلع ديوان اسرار قديم

هست بسم اللّه الرحمن الرحيم

آن كتاب اللّه كه گنج حكمتست

افتتاح او به باب رحمت است


65

رانندگى در حال خواب 

كى از معانى ((ب )) در عربى ، يارى خواستن است ، بنابر اين وقتى مى گوئيم : بسم اللّه الرحمن الرحيم . يعنى : از خداوند بخشنده مهربان يارى مى جوئيم .

راننده اى كه اهل تقوا بود، تعريف مى كرد:

من خودم را عادت داده ام هميشه وقتى پشت فرمان مى نشينم ، ابتدا بسم اللّه الرحمن الرحيم مى گويم .

شبى ، سوار كاميون بودم و از يك سر بالايى بالا مى رفتم ، ناگهان خواب بر چشمانم غالب شد.

نمى دانم چقدر گذشت كه ناگهان با صداى بوق ممتدى از خواب پريدم .

وقتى حساب كردم ، ديدم از آنجايى كه به خواب رفتم ، تا اينجا حدود چند كيلومتر مى شود، يعنى من چند كيلومتر در خواب رانندگى كرده بودم .

چه كسى او را در اين مدّت نگه داشت ؟

جاده سر بالا فرمان هم آزاد و مرگ هم در كمين . معلوم مى شود وقتى راننده از خداوند، مَدد خواسته است ، ((خداوند، هم به كمك او شتافته و او را از مرگ نجات داده است (78).))

خدا را كنم ياد از ابتدا

چه نامى بود به ز نام خدا

ثنا و ستايش مر او را سزد

مديح و نيايش هم او را سزا

اِلها تويى فرد و حىّ و قديم

تو هستى سزاوار حمد و ثنا

تويى خالق آسمان و زمين

تو پاينده هستىّ و هستى فنا

بود باز درهاى الطاف تو

بروى هزاران چو من بينوا

تو توبه پذيرىّ و ما تائبيم

تو بخشنده اىّ و گنهكار ما

بسوى تو آريم دست نياز

بدرگاه تو آوريم التجا

تو هستى خداى رحيم و رئوف

كلام تو ما را بود رهنما

(على اكبر پيروى )


66

هنگام وضو 

((پيغمبر عزيز اسلام (ص ) )) فرمود:

هر كس در اوّل وضويش بسم اللّه الرحمن الرحيم بگويد، تمام معاصى و گناهان از بدنش پاك و پاكيزه و مطهّر مى گردد.

و اگر در وضوى اوّل بسم الله الرحمن الرحيم بگويد، ومتصل به وضوى دوّم نمايد، كفاره براى گناهانش مى شود.

و هر كس بسم اللّه الرحمن الرحيم نگويد، بدنش از گناه پاك نمى شود، مگر همان اعضايى كه آب وضو به آنها رسيده باشد.

و فرمود: اى ابا هُرَيْره ؛ هنگامى كه وضو مى گيرى ، بسم اللّه الرحمن الرحيم بگو. زيرا ملائكه هاى حفظ اعمالت ، از نوشتن حسناتت استراحت ندارند، تا اينكه از وضو فارغ شوى .(79)

ز نام حق نباشد هيچ بهتر

در آغاز سخن بهر سخنور


67

گوينده بسم الله 

پيغمبر عزيز (ص ) فرمود:

هر كس بسم اللّه الرحمن الرحيم بگويد، خداوند متعال به هر حرفى از آن ، چهار هزار حسنه خواهد نوشت و چهار هزار گناه از او محو كند و چهار هزار درجه بالا به او عنايت خواهد نمود.

و همچنين فرمودند:

هنگامى كه مؤ من از پل صراط مى خواهد بگذرد مى گويد: بسم اللّه الرحمن الرحيم گرماى سوزنده جهنّم خاموش و سرد و خنك مى شود.

جهنّم ، صدايش بلند مى شود و مى گويد: اى مؤ من زود بگذر زيرا نور تو لهيب و گرماى مرا خاموش و سرد كرد.

و در حديث طولانى در خلقت قلم از نور محمّد (ص ) ، خداوند متعال فرمود:

به عزّت و جلالم قسم هر كس از امّت محمّد (ص ) بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم در كتاب حسناتش ، عبادت هفتصد ساله براى او مى نويسم .(80)

دوزخ از آن كسى فرار كند

كه دمادم كند خدا را ياد

بسمِلَه بر زبان عمل نيكو

بر قضاىِ خدا بُوَد دل شاد

ترك عصيان كند بغيب و شهود

تا نمايد بهشت خود آباد

هر كه دائم بياد حق باشد

از غم و فتنه مى شود آزاد

دل بذكر خدا شود روشن

دل بى ذكر بدترين بنياد

مرده است آنكه ترك ذكر نمود

در جهان دگر شود بى زاد

غفلت از حق صفات معدومست

ذاكرين ايمن اند روز معاد

اى (مقدم ) يقين برابر شد

ذكر در بين غافلين بجهاد


68

الحمد للّه رب العالمين 

حمد و ستايش و تشكّر و مدح و ثنا و سپاس مخصوص خداوندى است كه پرورش دهنده جهانيان و سرپرست نظام هستى و صاحب همه نعمتهاى مادّى و معنوى است .

همه ستايش ها از آن خداست ، كه امكان رشد و تربيت را در انسان و همه موجودات فراهم كرده است .

مگر مى توان سپاسى درخور، و تشكرى شايسته ربوبيّت و پروردگاريش نمود؟

از دست و زبان كه برآيد

كز عهده شكرش به در آيد

از ابن عباس روايت شده است كه :

وّلين كسانيكه در روز قيامت به بهشت دعوت مى شوند كسانى هستند كه در تمام حالات سختى و آسانى و غم و شادى خدا را حمد و ستايش مى كنند.(81)


69

تفسير حمد 

مردى محضر باسعادت امام رضا (ع ) شرفياب شد و تفسير الحمد را پرسيد؟ حضرت فرمود: شخصى محضر مقدس آقا مولى الموحدين امير المؤ منين حضرت على (ع ) شرفياب شد و عرض كرد:

آقا جان كلمه حمد را برايم تفسير فرمائيد؟!

حضرت فرمود: خداى سبحان بعضى از نعمتهاى خود را آن هم سربسته و در بسته بطور اجمال براى بندگان خود معرفى فرموده ، چون مردم قدرت و توانايى آن را ندارند كه تمام نعمت هاى خدا را بفهمند و بشناسند، و بطور تفصيل به آن واقف شوند.

چون عدد آنها بيش از حد آمار و شناختن است و قابل شمارش ‍ نيست .

لذا به آنها دستور داد كه فقط بگويند: الحمد للّه على ما انعمه اللّه علينا ربّ العالمين يعنى : سپاس و ستايش مخصوص خداوندى است كه به ما نعمت عطا فرمود، همان خدايى كه تربيت كننده دو جهان است .(82)

شكر للّهِ كه خدا طبع روانم داده

عقل و فكر و قلم و نطق بيانم داده

هرچه دارم همه از اوست زپنهان و عيان

حكمت و معرفت و صبر و توانم داده

نعمتش را نتوان شكر نمودن هرگز

كه پس از بخشش آن شكر بر آنم داده

او مرا ياد دهد مطلب و خير و احوال

صحت جسم و دل و ذكر و امانم داده

(مقدم )


70

حق شكر 

روزى حضرت صادق (ع ) از مسجد بيرون آمد، ديد حيوان سواريش ‍ گم شده است .

فرمود: اگر خداوند آن را به من باز گرداند، حق شكرش را به جا مى آورم ، طولى نكشيد كه مركب آن حضرت را آوردند، فرمودند: الحمد لله حمد و سپاس مخصوص خدا است .

شخصى از امام پرسيد: ((فدايت شوم ، مگر نفرمودى اگر مركبم پيدا شود، حقّ شكر خدا را بجا مى آورم ؟))

حضرت فرمود: مگر نشنيدى كه گفتم الحمد لله

همين كلمه اگر به درستى گفته شود، نشان دهنده حقِ شكر گزارى خدا است .(83)


71

راءس شكر 

آقا حضرت رسول اللّه (ص ) فرمود:

اَلْحَمْدُ رَاءْسُ الشُّكرِ، ما شَكَرَ اللّهُ مَنْ لَمْ يَحْمَدْهُ يعنى (حمد راءس و سر شكر است . و خداوند |متعال را شكر نكرده آن كسى كه حمد او را بجاى نياورد).(84)

سعيد قماط از فضل روايت نموده كه گفت : به آقا حضرت ابى عبداللّه (ع ) گفتم :

آقا جان دعائى به من ياد بدهيد كه جامع جميع وسائل باشد.))

حضرت فرمود:

خدا را حمد كن به اين لفظ، الحمد للّه (85).

در روايتى آمده :

به حضرت موسى (ع ) وحى شد: ((آنچه كه حقّ شكر و سزاوار سپاسگزارى من است بجا آور.))

حضرت موسى (ع ) فرمود: ((پروردگارا! چگونه حقّ شكر تو را بجا آورم ، با اينكه هر شكر را كه بجا آورم خود آن ، نعمتى از جانب تو است كه نياز به شكر دارد؟))

خداوند به او وحى فرمود: ((اكنون (حق ) شكر مرا بجاى آوردى ، از اين رو كه فهميدى ، همان شكرگزاريت هم از من است )).(86)

خالقا حمد تو گويم كه تو لايق بثنايى

نتوان وصف تو گفتن برى از چون و چرايى

زتو پيدا شده هستى بتو عالم همه بر پا

تويى آن قادر دانا، همه را راه نمايى

به خيال و خِرد و ديده درّاكه نگنجى

ز نشان ها و صفات همه مخلوق جدايى

روز روشن ز شب تيره برون آورى آنگه

روز را شام سيه پوشى و هم صبح گشايى

نقش بر آب زنى خلق كنى صورت زيبا

ز كرم بنده نواز و همه با مهر و وفايى

(مقدم )


72

راز سجده شكر 

آقا حضرت صادق آل محمد (ص ) فرمود: حضرت رسول اكرم (ص ) در سفر كوتاهى بر شتر ماده خود سوار بودند، در مسير راه ناگاه پياده شدند، و پنج بار سجده فرمودند، سپس سوار بر شتر شدند.

همراهان پرسيدند: ((شما كارى كرديد كه قبلاً چنين كارى را از شما (با اين كيفيّت و كميّت ) نديده بوديم ، چرا اين سجده ها را بجا آورديد؟))

پيامبر اكرم (ص ) فرمودند: حضرت جبرئيل از جانب خدا نزدم آمد و مژدهايى به من داد، من براى هر يك از آن مژده ها، يك سجده شكر بجا آوردم .

در بعضى از روايات ، چنين بيان شده است :

رسول خدا (ص ) همراه جمعى از مسلمانان ، به مسافرت رفتند، در بين سفر كه سوار بر مركب بودند، ناگاه ديدند؛ پيامبر (ص ) از مركب پياده شدند و پنج سجده پشت سر هم انجام دادند، و سپس سوار بر مركب شده و به پيمودن راه ادامه دادند.

يكى از حاضران عرض كرد: ((اى رسول خدا! امروز چيزى (پنج سجده ) از شما ديديم ، كه هرگز چنين چيزى را قبلاً از شما مشاهده نكرده بوديم ، رازش چه بود؟.))

حضرت فرمود: هنگام حركت ، حضرت جبرئيل نزد من آمد و مرا بشارت داد، كه على (ع ) در بهشت است ، پياده شدم و سجده شكر بجا آوردم ، هنگامى كه سر از سجده برداشتم ، حضرت جبرئيل به من گفت : فاطمه سلام اللّه عليها در بهشت است ، به سجده رفتم و سجده شكر بجا آوردم .

هنگاميكه سر از سجده برداشتم ، حضرت جبرئيل به من گفت : حسن و حسين ((عليهماالسَّلام )) دو آقا و جوانان اهل بهشت هستند، سجده شكر بجا آوردم .

هنگاميكه سر از سجده برداشتم ، حضرت جبرئيل گفت : آنانكه ايشان (على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام )) را دوست دارند، در بهشت هستند، باز سجده شكر بجا آوردم .

وقتى كه سر از سجده بلند كردم ، جبرئيل گفت : كسانيكه دوستان آنها را هم دوست دارند، در بهشت هستند، باز سجده كرده و خدا را در سجده شكر نمودم الحمد للّه رب العالمين (87).


73

سپاسگزارى خدا 

هشام بن احمر مى گويد:

همراه امام كاظم (ع ) بودم ، آن حضرت سوار بر مركب بود، و باهم در خارج شهر مدينه حركت مى كرديم .

ناگهان ديدم آن حضرت از بالاى مركب ، زانو خم كرد و پياده شد و به سجده افتاد، و سجده طولانى انجام داد؛ سپس سر بلند فرمود.

از آن حضرت پرسيدم : ((قربانت گردم ، چرا سجده طولانى نمودى ؟))

حضرت امام كاظم (ع ) فرمود:

هنگام حركت ، به ياد نعمتى افتادم كه خداوند به من عطا فرموده است ، خواستم خدا را به خاطر آن نعمت سپاسگزارى و تشكّر نمايم ، به همين خاطر سجده شكر نمودم . (و در حال سجده از خدا تشكر و سپاس گذارى كردم .)(88)

هزار سال اگر آورم بيك سجده

هنوز شكر يك روز آن نگشته تمام

كه سالى هزار مهْ، مه هزار روز بُوَد

و روز آن شود در عدد هزار هنگام

و هر كدام زِ هنگام هزار سال شود

برابرى نكند اين سجود سر انجام

(مقدم )


74

ثواب حمد 

آقا امام صادق (ع ) فرمود: حضرت رسول (ص ) فرمودند:

وقتى كه بنده مؤ منى بگويد:

الحمد للّه كما هو اهله و مستحقه

فرشته ها از نوشتن ثواب آن عاجز مى شوند.

از طرف خداوند سبحان خطاب مى رسد:

((چرا ثواب اين كلمه اى را كه بنده من گفت و به زبان جارى كرد، در ديوان عمل او ثبت و ضبط نكرديد؟))

ملائكه مى گويند:

((خدايا! ما نمى دانيم ثواب گفتن اين كلمه كه متضمن استحقاق و اهليت حمد تو است ، چقدر است و در چه مرتبه اى است ، كه ما آن را بنويسيم .))

خطاب مى رسد:

((شما اين كلمه را ثبت كنيد، بر من لازم است كه ثواب حمدى كه سزاوار من باشد به او كرامت كنم .))(89)

كيست آن بنده ايكه بتواند

حق شكر تو بر زبان راند

شكر هر نعمتيست نعمت تو

پس يقينا كه شكر نتواند

(مقدم )


75

گفتن الحمد لله 

حضرت رسالت (ص ) فرمود:

هرگاه حضرت حق سبحانه و تعالى ، نعمتى به بنده اى كرامت فرمايد، و آن بنده بگويد:

الحمد للّه خداوند متعال مى فرمايد: ((اى ملائكه هاى من ببينيد، من به او چيز حقير و پستى عنايت كردم ، و او به اِزاى آن نعمت گفت : الحمد لله اين كلمه اى كه بر زبان جارى ساخت شامل جميع محامد و مقابل همه نعمتهاى غير متناهى است .

بر من واجب است كه در آخرت نعمت غير متناهى به او عنايت كنم .))

و همچنين فرمود:

((اگر كسى سبحان اللّه بگويد: نصف پيمانه حسناتش را پر مى كنم .

ولى اگر كسى بگويد: الحمد لله ، همه پيمانه حسناتش را پر خواهم نمود))(90)

اى كه پيوسته بنام تو ثنا خوان باشم

پيش درگاه تو شرمنده و نالان باشم

ياد نام تو مرا زنده نگه مى دارد

چون شوم غافل از ذكر تو بيجان باشم

نعمتت وافر و گسترده بود سفره تو

مات و مبهوت از آن نعمت و اين خوان باشم

قدر انعام خدا گر چه ندانم اما

شاكر از مرحمت ايزد منان باشم


76

اثر الحمد لله 

حذيفه يمانى از رسول خدا (ص ) روايت كرده كه حضرت فرمود:

جماعتى از امّت گذشته مستحق غضب و سخط الهى شده بودند.

((كودكى در ميان آنها بود كه هميشه مى گفت :

الحمد للّه ربّ العالمين .

حضرت حق سبحانه وتعالى ، به جهت ميمنت اثر اين كلمه چهل سال عذاب را از آنها دور كرد.))

آقاى ابن مسعود عليه الرحمه از حضرت ابى عبداللّه (ع ) روايت كرده كه :

((هر كس صبح چهار بار بگويد:

الحمد للّه ربّ العالمين .

او اداى شكر آن روز راتقديم كرده .

هر كس در شب بگويد: شكر آن شب را اداء نموده .))

آورده اند كه :

حضرت نوح پيغمبر على نبيّنا وآله وعليه السلام ، وقتى از طعام خوردن فارغ مى شد، مى فرمود: ((الحمد لله )).

هنگاميكه آب مى آشاميد مى فرمود:(( الحمد لله )).

هر وقت لباس مى خواست بپوشد مى فرمود:((الحمد لله )).

هر وقت مى خواست سوار شود مى فرمود: الحمد لله )).

خداوند متعال به خاطر اين كار، فرمود:

((بدرستيكه او بنده شكورى بود.))(91)

خدايا نيايش تو را شد سزا

نيايش كه را شد سزا ، جز خدا

الها پرستش تو را مى سزد

تو را گويم از جان و از دل ثنا

بنام تو گرديده ام متكى

بذات تو باشد مرا اتكا

تو پروردگارى و ما بنده ايم

تويى مالك الملك و مملوك ما

چگونه كنم شكر انعام تو

مگر نعمتت را بود انتها

(على اكبر پيروى )


77

همنشين پيغمبران 

روزى حضرت ((داود (ع )) در مناجاتش از خداوند متعال خواست همنشين خودش را در بهشت ببيند.

خطاب رسيد: ((اى پيغمبر ما، فردا صبح از در دروازه بيرون برو، اولين كسى را كه ديدى و به او برخورد كردى ، او همنشين تو در بهشت است .))

روز بعد حضرت داود (ع ) به اتّفاق پسرش ((حضرت سليمان (ع )) از شهر خارج شد. پير مردى را ديد كه پشته هيزمى از كوه پائين آورده تا بفروشد.

پير مرد كه ((متى )) نام داشت ، كنار دروازه ايستاده و فرياد زد:

((كيست كه هيزمهاى مرا بخرد.))

يك نفر پيدا شد و هيزمها را خريد.

حضرت ((داود (ع ) )) پيش او رفت و سلام كرد و فرمود: ((آيا ممكن است ، امروز ما را مهمان كنى ؟!))

پيرمرد فرمود: ((مهمان حبيب خداست ، بفرمائيد.))

سپس پير مرد، با پولى كه از فروش هيزمها بدست آورده بود، مقدارى گندم خريد. وقتى آنها به خانه رسيدند، پير مرد گندم را آرد كرد و سه عدد نان پخت و نان ها را جلوىِ مهمانش گذاشت .

وقتى شروع به خوردن كردند، پيرمرد، هر لقمه اى راكه به دهان مى برد، ابتدا بسم الله و در انتها الحمد للّه مى فرمود.

وقتى كه ناهار مختصر آنها به پايان رسيد، دستش را به طرف آسمان بلند كرد و فرمود:

((خداوندا، هيزمى را كه فروختم ، درختش را تو كاشتى . آن را تو خشك كردى ، نيروى كندن هيزم را تو به من دادى .

مشترى را تو فرستادى كه هيزم ها را بخرد و گندمى را كه خورديم ، بذرش را تو كاشتى . وسايل آرد كردن و نان پختن را نيز به من دادى ، در برابر اين همه نعمت من چه كرده ام ؟!

پير مرد اين حرفها را مى زد و گريه مى كرد.

حضرت ((داود (ع )) نگاه معنا دارى به پسرش كرد. يعنى : همين است علت اين كه او با پيامبران محشور مى شود.(92)

ذات حق گرديده ما را رهنمون

در كتاب مُستعان بيچند و چون

شكر نعمت مى كند نعمت فزون

كفر نعمت نعمتت از كف برون


78

بنده سپاسگزار 

((عبد الملك مروان )) خليفه اموى ، فرمانروايى ستمگر و خونخوار بود. روزى او ((حضرت امام سجّاد (ع )) را پيش خود خواند.

وقتى كه ((حضرت سجّاد (ع )) وارد قصر او شد، عبدالملك حضرت را ديد كه از زيادى عبادت ، بدنش ضعيف شده و مانند چوبى خشكيده به نظر مى رسد.

چشمان مباركش گود نشسته ، پيشانى اش در اثر زيادى سجده ، پينه بسته و قدِّ آن بزرگوار خميده است .

عبد الملك با ديدن اين صحنه متاءثر شد و گفت :

((اى فرزند رسول خدا، چرا خودت را در رنج عبادت انداخته اى ، در حالى كه جاى شما در بهشت است و پيغمبر اكرم (ص ) براى شما شفاعت مى كند.))

حضرت در پاسخ او فرمود:

((به خدا قسم ، اگر در اثر زيادى عبادت و سجده ، اعضاى بدنم قطعه قطعه شود و دو چشمم از جايش بيرون آيد، از عهده يك هزارمِ يكى از نعمت هاى بى شمار خداوند برنمى آيم .))

و آيا در مقابل اين همه نعمتى كه خدا عنايت فرموده بنده سپاسگزارى نباشم .(93)

شكر للّه كه درِ فيض برويم باز است

لطف توفيق خداوند مرا دمساز است

گر كنم شكر همان شكر بود نعمت او

شاكرِ نعمت حق مؤ من سر افراز است

شكر آن نيست كه در نعمت و شادى باشد

صبر هنگام پريشى صفت طنّاز است

شاكر آنست كه هنگام عطا مى بخشد

وقت حرمان عطا شكر نمودن ساز است

خواهى ار گويمت ايدوست كه بالاتر از آن

هر كه در غرق بلا شكر كند ممتاز است

(مقدم )


79

تشكّر در حال مرض 

يكى از علماء، نقل فرمودند:

مردى به مرض خوره مبتلا شد و پايش را از زانو قطع كرده بودند، رفتم ببينم چه مى گويد، ديدم با آن حال مى گويد:

الحمد للّه ، ستايش و حمد و شكر مخصوص آن خدائى است كه يك پا را از من گرفت و يك پا و دو دست ديگر مرا گذاشت .

چون هر چهار دست و پا را خودش داده بود، حالا يكى از آنها را خودش برد و سه تاى ديگرش را باقى گذاشت و نَبُرد.

((اى خدا)) به عزت و جلالت قسم كه هرچه گرفتى از من باقى گذاشتى و اگر ابتلا و مرض دادى ، عافيت و سلامتى هم دادى .))

در آن شبيكه پايش قطع شده بود تا صبح مشغول ذكر و دعاء و ثنا و حمد و تشكر از خدا بود.(94)


80

شكر مرض 

گفته اند:

يكى از عُرفا به مرض سختى مبتلا شد و با اين مرضى كه داشت ، گرفتار فقر و سختى شديدى هم شد. و عوض گِله و شكايت مى گفت :

اِلهى وِسيّدى اِبْتَلَيْتَنى بالْمَرضِ وَالْفَقْرِ فَهذا فعالُك بالاَنبياءِ وَالْمُرْسَلين فَكَيْفَ لى اءنْ اُؤ دّى |شُكر ما اَنْعَمْتَ بِهِ عَلَىّ.

((اى اله و آقاى من ، مرا به مرض و فقر مبتلا كردى در حاليكه اين كار انبياء و مرسلين تو است ، مرا قابل دانستى ، من نمى دانم با چه زبانى از تو تشكر كنم ، چطور شكر اين نعمت تو را ادا كنم )).(95)

در حالات يكى از بزرگان نوشته اند:

روزى از كوچه اى مى گذشت ، در آن حال شخصى از پشت بام منزلش بر سر او خاكستر ريخت .

مرد مؤ من بدون اينكه به او ناسزا بگويد؛ و فحاشى كند، گفت :

((الحمد للّه حق من با آن گناهانى كه مرتكب شده ام ، اين است كه سنگ بر سرم بريزند، امّا شكر خداوند را كه خاكستر بر سرم ريخته شد.))(96)

مى كنم شكر خداوند قدير حى داور

چيست ؟ بهر بندگان خاص حق زين كار بهتر

بار الَّها كن عطا توفيق بر ما تا كه گويم

حمد بى پايان رب العالمين با ديده تر

اى خوشا آنانكه با اين در، سرى دارند و سِرّى

واى بر احوال آنهايى كه محرومند زين در

(على اكبر پيروى )


81

اَلرَّحْمَنِ الرحيم 

خداوندى كه بسيار بخشنده و بسيار مهربان است

((ليث بن سعد دعايى )) روايت كرده ، ز امام صادق (ع ) كه حضرت فرمود:

در حال سجده ، حاجت خود را در نظر بگيريد، و يك نفس ‍ بگوييد:

يا اللّه ، يا اللّه ، يا اللّه ....

و يك نفس يا رحمن ، يا رحمن ، يا رحمن ....

و يكنفس يا ارحم الراحمين ....

دعايش در همان ساعت مستجاب مى شود.(97)

هر كس بعد از نمازهاى روزانه واجبش ، اين دو اسم را صد مرتبه بگويد: لطف خاص خدا شامل حال او شود.(98)

بنام آنكه رحمن و رحيم است

خلايق حادث و ذاتش قديمست

ز صُنع خود پديد آورده عالم

جهان بر پا نموده بهر آدم

بشر را آفريد و كرد تقدير

برايش آنچه خواهد كرد تسخير

سرشت او را ز جسم و جان و شهوت

نمودش خاص خود از بهر عزّت

نهاده بر سر او تاج تكريم

ملك را امر فرموده به تعظيم

بپا بنموده دانشگاه دنيا

براى امتحان پست و اعلا

به انسان داد عقل و فكرت و هوش

كه گيرد وحى را آويز در گوش

پديد آورد و سويش راه بگشود

پياپى رهنما ارسال فرمود

يكايك انبياء را بهر تعليم

مقرر كرد با اسباب تفهيم

بشر از آفرينش بود مقصود

بشرطى ، معرفت آرد بمعبود


82

ترحم مادر 

جوانى اجلش رسيد و در بستر احتضار افتاد و زبانش از گفتن : لا اله الا اللّه بند آمد.

به ((پيغمبر اكرم (ص ) )) جريان را گفتند، آن حضرت برخواست و نزد آن جوان آمد، حضرت شهادتين را بر آن جوان تلقين فرمود، ولى آن جوان زبانش باز نمى شد.

حضرت فرمود: ((آيا اين جوان نماز نمى خوانده و روزه نمى گرفته ؟))

گفتند: چرا هم نماز مى خوانده و هم روزه مى گرفته .

حضرت فرمود: ((آيا مادرش اين جوان را عاق نكرده ؟))

گفتند: چرا !

حضرت فرمود: بگوئيد مادرش بيايد! رفتند و پيرزنى را آوردند كه يك چشم او كور بود.

حضرت فرمود: اى مادر پسرت را عفو كن .

پير زن گفت : عفو نمى كنم ، زيرا او لطمه به صورتم زده وچشم مرا از كاسه در آورده است .

حضرت فرمود: ((برويد هيزم و آتش بياوريد.))

پير زن گفت : براى چه مى خواهيد؟

حضرت فرمود: ((مى خواهم او را به خاطر اين عملى كه با تو كرده بسوزانم .))

پير زن گفت : نه نه ، او را عفو كردم ، آيا آن مدّت 9 ماهى كه حملش ‍ كردم براى آتش حمل كردم ، آيا آن دو سالى كه به او شير دادم براى آتش شير دادم !

((پس ترحم مادرى من كجا رفته !))

در اين هنگام زبان آن جوان باز شد و گفت :

اشهد ان لا اله الا اللّه ،...

زنى كه فقط رحيم باشد با اينكه از آن جوان زجر كشيده ، ولى با اين حال اجازه نمى دهد جوانش بسوزد، پس ((خدائى كه رحمان و رحيم است ، چگونه اجازه مى دهد، شخصى كه مدّت هفتاد سال به گفتن : الرحمن الرحيم مواظبت كرده است بسوزد)).

در حاليكه پيغمبر معظم اسلام (ص ) مى فرمايد:

((خداى مهربان داراى صد رحمت است ، كه يكى از آنها را بين انس و جن و پرنده ها و چرنده ها و خزنده ها تقسيم نموده ، كليه اين عاطفه ها و ترحمها از آن يك رحمت سرچشمه مى گيرند.

نود و نه رحمت ديگر را براى روز قيامت گذاشته تا به وسيله آن به بندگانش ترحم فرمايد))(99)

اى خدا من فقير و گدايم

رانده و مضطر و بى نوايم

تو رحيم و كريم و غفورى

آمدم تا كه بخشى خطايم

خالق مهربانى و آقا

بنده ام مستحق عطايم

بر در خانه تو شب و روز

حلقه بر در زنان گشته جايم

با نوا گريم اى بار الها

بشنوى يا الهى صدايم

خوانمت با غم و آه و زارى

كن ز فضلت اجابت دعايم

گر گناهم فزون گشته از حد

عفو تو مايه باشد برايم


83

جوان گنه كار 

در زمان ((رسول اكرم (ص ) ))، جوان گنه كارى زندگى مى كرد.

پدرش هرچه او را نصيحت و موعظه مى كرد كه از اعمال زشت خود دست بردارد، سودى نمى بخشيد، تا اينكه عاقبت پدرش او را نفرين كرد، و از خانه اش بيرون نمود.

((پس از مدّت كوتاهى ، جوان به مرض سختى گرفتار شد، به پدرش ‍ خبر دادند كه فرزندت سخت مريض است و هر لحظه امكان فوتش ‍ هست . امّا پدر اعتنايى نكرد و گفت : او ديگر فرزند من نيست و من او را نفرين و عاق كرده ام ))

جوان روز به روز حالش بدتر شد، تا اينكه از دنيا رفت و جان به جان آفرين تسليم كرد.

خبر فوت جوان چون به پدرش رسيد، پدر از شركت در امور كفن و دفن و تشييع جنازه پسرش خوددارى كرد.

شب هنگام جوان در عالم رؤ يا به ديدن پدرش آمد، پدر چون فرزندش را خوشحال و محل زندگى او را عالى ديد، تعجب كرد و پرسيد:

((آيا تو واقعا پسر من هستى ؟))

گفت : بله من پسر شما هستم .

پدر پرسيد: چطور به اين مقام رسيدى ؟

جوان گفت : ((من تا آخرين لحظات زندگى ، در دنيا دچار عذاب بودم ، امّا چون مرگ خود را پيش چشمم ديدم و خودم را تنها مشاهده كردم ، با دلى شكسته رو به درگاه خداوند آوردم و گفتم :

يا ارحم الراحمين اى خدايى كه از هر رحم كننده اى مهربان تر هستى ، من به درگاه تو رو آوردام ، مرا بپذير...

اى خداى بخشنده و مهربان مرا با لطف و مرحمتت ببخش و بيامرز...))

خداوند متعال نيز مرا با لطف و مهربانى خودش بخشيد و مورد عنايت و لطف خويش قرار داد.(100)


84

به عمر او اضافه شد 

جوانى به ((حضرت داود على نبينا و آله و عليه السّلام )) سخت ارادتمند و علاقمند بود، او همه كارهايش را رها كرده بود، و هر روز خدمت حضرت داود مى رسيد و كتاب زبور را مى خواند.

يك روز ((حضرت ملك الموت (ع )) به ديدن ((حضرت داود (ع )) رفت و در ضمن ، نگاه تندى هم به جوان كرد.

((حضرت داود (ع )) فرمود: مثل اينكه نظر خاصى به دوست ما دارى ؟

((حضرت عزرائيل (ع )) فرمود: ((بلى ، هفته ديگر، چنين روزى قرار است جان اين جوان گرفته شود))

((حضرت داود (ع )) فرمود: آيا اين وعده قطعى است ؟

((حضرت عزارئيل (ع )) فرمود: بله وعده قطعى است .

((حضرت داود (ع )) چون به جوان علاقمند بود، خيلى متاءثّر شد و از او دلجويى كرد، و در ضمن گفتگو از او پرسيد: ((آيا ازدواج كرده اى ؟))

جوان گفت : خير، ازدواج نكرده ام !.

((حضرت داود (ع )) با خود گفت : ((يك هفته بيشتر به آخر عمر اين جوان نمانده است و او هنوز مجرّد است ))، به همين خاطر به فكر افتاد همسرى براى او پيدا نمايد.

((حضرت داود (ع )) مردى از بنى اسرائيل را كه فردى با ايمان و با اخلاص بود، طلبيد و موضوع را با وى در ميان گذاشت ، و از دخترش براى جوان خواستگارى نمود، او هم فورا اطاعت كرد و پس از رضايت دختر، حضرت دختر را به عقد آن جوان درآورد و عروسى برپا شد.

جوان روزهاى بعد هم به خدمت ((حضرت داود (ع )) مى رفت و از محضر ايشان استفاده مى كرد، تا اينكه هفت روز گذشت ؛ روز هفتم هم جوان به خدمتش رفت ، ولى از مرگ او خبرى نشد.

پس از گذشت يك هفته ((ملك الموت (ع )) به ديدن ((حضرت داود (ع )) رفت .

((حضرت داود (ع )) از او پرسيد: ((چرا طبق وعده اى كه داده بودى جوان از دنيا نرفت ؟))

((حضرت ملك الموت (ع )) فرمود: ((موعد مرگ جوان رسيده بود، لكن شما و پدر آن دختر با كارتان رحم خداوند را متوجّه او كرديد)) و از جانب حق سبحانه و تعالى خطاب رسيد كه :

((ما از شما براى محبّت به اين جوان سزاوارتريم ، لذا بر عمرش ‍ افزوده گشت )) يا ارحمن الراحمين ، اى بخشنده ترين بخشنده ها و اى مهربان ترين مهربانان .(101)

از بحر رحمت تو و از خوان نعمتت

هستند بهرمند محب و عدوى تو

كار تو فيض بخشى وجود و عطا بُوَد

مخلوق بى وفا و گريزان زكوى تو

كى مى شود فرار نمود از حكومتت

جز آمدن بسوى تو و راه پوى تو

گه معتكف به ديرم و گه مسجدم مكان

هر جا روم ز شوق كنم جستجوى تو

صدجان گرم بود كه فدا سازمت ز شوق

دل باز مى كند طلب آرزوى تو

(محمود سيف شيرازى )


85

تاجر ورشكسته 

مرد تاجرى در شهر كوفه ورشكست شد و مقدار زيادى بدهكار گرديد، به طورى كه از ترس طلبكاران در خانه اش پنهان شد، و از خانه بيرون نيامد، تا اينكه شبى از ماندن در خانه دلتنگ گرديد.

بنابر اين نيمه شب از خانه خارج شد و براى مناجات به مسجد رفت ، و مشغول نماز و راز و نياز به درگاه خداوند بى نياز شد و در ((دعاهايش از ارحم الّراحمين خواست كه فرجى بفرستد و قرض هايش را ادا فرمايد، و صداى ضجه و يا الرحمن الراحمين اش تمام فضاى مسجد را پُر كرده بود)).

در همان زمان بازرگان ثروتمندى در خانه اش خوابيده بود، در خواب به او گفتند: ((اكنون مردى خداى ارحم الراحمين را مى خواند و از خداى مهربان و بخشنده اداى دين خود را مى طلبد، برخيز و قرض او را ادا كن .))

بازرگان ثروتمند از خواب بيدار شد، وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و دوباره خوابيد، باز در خواب همان ندا را شنيد، تا اينكه در مرتبه سوّم برخاست و هزار دينار با خود برداشت و سوار شتر شد، آنگاه مهار شتر را رها كرد و گفت : آن كسى كه در خواب به من امر كرد كه از خانه خارج شوم ، خودش مرا به مرد محتاج خواهد رسانيد.

شتر كوچه هاى شهر را يكى پس از ديگرى پيمود و در برابر مسجدى توقّف كرد، تاجر پياده شد و به طرف مسجد رفت ، ناگهان متوجّه شد از درون مسجد صداى گريه و زارى مى آيد و كسى صدا مى زند يا ارحم الرّاحمين ...

داخل مسجد شد، پيش تاجر ورشكسته رفت و گفت : اى بنده خدا، سر بردار، زيرا خداى ارحم الراحمين دعايت را مستجاب كرد.

آنگاه هزار دينار پول را به او داد و گفت : ((با اين قرض هايت را بپرداز و مخارج زن و بچه هايت را تاءمين كن و هر وقت اين پول تمام شد و باز محتاج شدى ، اسم من فلان ، و محلّ كارم فلان جا است و خانه ام در فلان محلّه مى باشد، به من مراجعه كن ؛ تا دوباره به تو پول بدهم .))

تاجر ورشكسته گفت : ((اين پول را از تو مى پذيرم ، زيرا مى دانم عطا و بخشش خداى ارحم الراحمين است ، ولى اگر دوباره محتاج شدم پيش تو نمى آيم )).

بازرگان گفت : ((چرا؟ پس به چه كسى مراجعه مى كنى ؟))

تاجر ورشكسته گفت : ((به همان كسى كه امشب به او عَرْضِ حاجت كردم و او تو را فرستاد تا كارم را درست كنى . بازهم اگر محتاج شوم ، از او كه مهربانترينِ مهربانان و بخشنده ترينِ بخشنده ها است ، ارحم الرّاحمين است كمك و يارى و مساعدت مى خواهم كه هيچ وقت بنده هايش را از ياد نمى برد.

اگر محتاج شوم باز هم به خدايم كه به من نزديك تر است و دعايم را مستجاب مى كند روى مى آورم و از او مى خواهم ، و او هم وسائلى مانند شما را برايم مى فرستد و كارم را اصلاح مى كند)).

يا ارحم الرّاحمين . يا اللّه .(102)

بى پناهم من و سوى تو پناه آوردم

به اميد كرمت عذر گناه آوردم

يارب از لطف پناهم ده و عذرم بپذير

حال چون روى بسوى تو اله آوردم

در بساطم نبود هيچ به جز آه ولى

زين سبب هديه بدرگاه تو آه آوردم

(مويد)


86

خدا بخشنده تر است 

مرد عربى تصميم گرفت كه به مدينه برود و ((حضرت رسول اكرم (ص ) )) را زيارت نمايد.

در بين راه زير درختى چند جوجه پرنده ديد، آن ها رابرداشت ، تا به عنوان هديه براى پيامبر خدا (ص ) ببرد، در همين موقع مادر جوجه ها پروازكنان از راه رسيد و چون جوجه هايش را در دستِ مرد اسير ديد، به دنبال او به راه افتاد.

مرد در روى زمين راه مى رفت و پرنده پرواز كنان او را دنبال مى كرد، تا اينكه مرد به مدينه رسيد، وارد شهر شد و يك سره به مسجد رفت و پس از زيارت ((حضرت نبى اكرم (ص )) جوجه ها را نزد ايشان گذاشت .

در اين موقع ، پرنده مادر كه چند فرسخ به دنبال جوجه هايش پرواز كرده بود، به سرعت فرود آمد، غذايى را كه به منقار گرفته بود، در دهان يكى از جوجه ها گذاشت و سپس به سرعت پرواز كرده و دور شد.

((حضرت رسول خدا (ص )) و اصحاب همه نشسته بودند و اين صحنه را مشاهده مى كردند.

ساعتى گذشت و جوجه ها در وسط مسجد قرار گرفتند و مسلمانها دور تا دور آنها را گرفته بودند.

در همين لحظه ، دوباره پرنده مادر رسيد و با اينكه خطر اسير شدن به دست مردم ، او را تهديد مى كرد، از جان گذشتگى نموده ، فرود آمد و غذايى را كه تهيه كرده بود، در دهانِ جوجه ديگر گذاشت ، سپس ‍ قبل از اينكه كسى او را بگيرد، پرواز كرده و دور شد.

در اين هنگام ، حضرت رسول (ص )، جوجه ها را آزاد فرمود، بعد رو به اصحاب كرده و فرمود:

((مهر و محبّت اين مادر را نسبت به جوجه هايش چگونه ديديد؟))

اصحاب عرض كردند: بسيار عجيب و شگفت انگيز بود.

حضرت فرمود: ((قسم به خداوندى كه مرا به پيامبرى برگزيد، مهر و محبت خداى عالم به بنده هايش هزار برابر اين چيزى است كه ديديد.

او نسبت به بندهايش ارحم الراحمين تر است .))

اصحاب همگى شاد شدند و شكر خداى را بجاى آوردند.(103)

الهى رحمتت را شاملم كن

سراپا عيب و نقصم كاملم كن

كمال آدميت حق شناسيست

به جمع حق شناسان واصلم كن

به راه خدمت خلقم بپادار

براى طاعت خود مقبلم كن

هزاران مشكلم در كار باشد

زلطف خويش حل مشكلم كن

منم غافل خدايا آگهم ساز

منم جاهل خدايا عاقلم كن

(مؤ يد)


87

اسم اعظم 

در زمان خلافت ((ماءمون الرشيد)) در شهر ((طوس )) عالمى از دوستان ((اهلبيت و خاندان پيغمبر (ص )) در پريشانى و تنگدستى زندگى مى كرد.

از قضا براى امرار معاش خود مقدارى هم به نانوا و عطار و بقّال و خواربار فروش ، بدهكار شده بود، و هرچه مى خواست خود را از اين مهلكه نجات دهد ميَسّر نمى شد، تا اينكه يك روز تمام طلبكارها در خانه اش جمع شدند وبناى داد و فرياد گذاشتند.

در اين ميان يكى از همسايه ها خبردار شد و طلبكاران را دعوت به آرامش نمود، و از آنها خواست يك ماه به او مهلت دهند، تا عالم دِيْنش را اداء كند، آنها نيز به اميد فرج ناگزير با درخواست آن (همسايه ) موافقت كردند.

فرداى آن روز به قصد ديدار يكى از اقوام ثروتمندش در نيشابور، خواست شهر طوس را ترك كند، در اين اثناء غلامى نزد او آمد و از مولاى خود دو كيسه طلائى را برسم امانت نزد عالم سپرد و گفت : مولايم عازم حج است پس از مراجعت آن را پس خواهد گرفت .

عالم با ايمان چون امين مردم بود امانت را گرفت و در محل اَمْنى از خانه آن را پنهان كرد، و به عيالش هم چيزى از اين ماجرا نگفت ، و به سفرش ادامه داد.

پس از رسيدن به نيشابور او را دست خالى برگردانيدند.

از آن طرف همسرش به تكاپو افتاد و در جستجوى پولى براى نانى شد، كه ناگهان چشمش به آن دو كيسه پول افتاد و گفت : عجبا شوهرم پول داشت و اظهار ندارى مى كرد، يا از آن غافل بوده ، پس از خدا خواسته ، مقدارى از پولها را بر مى دارد، و بدهى طلبكاران را مى دهد و آنچه احتياج زندگيش بود، خريدارى مى كند، و با خيال راحت مشغول زندگى مى شود.

آن عالم بيچاره وقتى به شهرش برمى گردد و به خانه مى آيد، خانه را نو نوار مى بيند و همه چيز را زيبا و نيكو مى يابد، همسرش با گرمى از او پذيرائى كرده و مى گويد: آفرين بر تو، چرا نگفتى آن دو كيسه نقدينه هست ، از آن استفاده كنيد و از اين پريشانى رهايى يابيم .

عالم گفت : كدام كيسه را مى گوئى ؟!... وقتى به سراغ آنها رفت ، ديد جايشان خالى است .

گفت : اى زن نكند اين دو كيسه زر را برداشته اى ؟! آنها امانت مردم بوده ، از شدّت ناراحتى نقش زمين مى شود و از حال مى رود.

او را به هوش مى آورند، اتّفاقا غلام سر مى رسد و مطالبه آن دو كيسه زر را مى نمايد و مى گويد: مولايم از سفر حجّ منصرف شده آن دو كيسه را بده .

عالم پريشان خاطر شده و از اينكه آبرويش در خطر افتاده سخت ناراحت مى شود و يك روز مهلت مى خواهد.

عالم با خود فكر مى كند و مى گويد: ((جز خداى اَرْحَم الرّاحمين )) پناهگاهى نيست . خلاصه دل از همه جا مى برد و دنيا پيش چشمش ‍ سياه مى شود، نيمه شب به درگاه خدا رو مى آورد و با آه و زارى صدا مى زند: ياارحم الراحمين بفريادم برس سوار بر اسب و مهار آن را روى خود اسب مى اندازد كه هرجا مى خواهد برود.

همينطورى كه ناراحت بود و صدا مى زد: ((يا ارحم الراحمين )) اى خدايى كه از همه بخشنده ها بخشنده ترى و از همه مهربانها مهربان ترى ...

يك وقت شنيد يكى از پشت سر او را صدا مى زند، وقتى نگاه كرد، ديد يك غلام سياه است ، كه صدا مى زند: اى فلان عالم بيا كه مولايم تو را مى خواهد.

مى گويد: مولايت كيست ؟

غلام مى گويد: مولايم آقا حضرت على بن موسى الرضا (ع ) است كه شما را طلبيده .

عالم محضر مقدّس آقا شرفياب مى شود و عرضه مى دارد يابن رسول اللّه فرمايشى داشتيد.


88

حضرت مى فرمايد: آرى اين چهار كيسه را بگير، زيرا به خوب پناهگاهى پناهنده شدى و اين عطيّه و هديه خداست كه او را به نام اعظمش صدا زدى و خواندى .

عرض مى كند: آقاجان شما از كجا متوجّه شديد كه من گرفتارم و اسم اعظم خدا كداميك از اسماء اللّه است كه من گفته ام .

حضرت مى فرمايد: در خواب به من فرمودند: ((يكى از بندگان ما در فلان جا پريشان است و مرا به اسم اعظم مى خواند، اين چهار كيسه را به او هديه بدهيد)) اين دو كيسه امانت آن بنده خداست و اين دو كيسه مخارج خودت و عيالت ، ((اسم اعظم همان است كه مى گفتى : يا ارحم الراحمين (104)


89

دو نفر گنه كار 

در روز قيامت دو نفر را مى آورند كه سزاوار جهنّم و دوزخ هستند؛ به يكى از آنها امر مى شود، وارد دوزخ شو.

او با عجله و شتاب به سوى دوزخ مى رود، به او مى گويند: مگر نمى دانى تو را به كجا مى فرستند؟!

مى گويد: مى دانم ، من به خاطر نافرمانى خدا مستحق جهنّم شده ام ، اگر امروز هم نافرمانى خداى ارحم الراحمين را كنم ، موجب عذاب بسيار سخت خواهم شد، لذا براى اجراى فرمان خداى ((ارحم الراحمين )) شتاب مى كنم كه تاءخير نيفتد.

رحمت الهى به جوش مى آيد، خطاب به ملائكه مى شود كه اين بنده ام را برگردانيد و بسوى بهشت روانه اش كنيد.

شخص ديگرى را مى آورند، فرمان صادر مى شود كه او سزاوار دوزخ است و بسوى دوزخ و جهنم روانه اش سازيد.

او عرض مى كند: ((خداوندا! هر چند گنهكارم ، ولى گمان من از مقام اقدس تو چنين نبوده ، من اميد به رحمت بى نهايت تو داشتم يا ارحم الراحمين )).

پروردگار ((ارحم الراحمين )) به ملائكه ها خطاب مى فرمايد: ((بنده ام راست مى گويد، او حسن ظن واميد به رحمت من داشت ، نمى خواهم كه نااميد شود او را بسوى بهشت روانه سازيد))(105)

الهى بنده اى گم كرده راهم

بده راهم كه سر تا پا گناهم

الهى بى پناهان را پناهى

پناهم ده پناهم ده پناهم

تو از سوز دل زارم گواهى

كه من از رحمت عامت گواهم

الهى هرچه هستم هر كه هستم

تويى بخشنده و من عذر خواهم

ز بار معصيت خم گشته پشتم

ترحم كن تو بر حال تباهم

به آب رحمتت كن رو سپيدم

كه من از فرط عصيان رو سياهم


90

دعاى مستجاب 

يكى از گنهكاران دست به دعا بلند كرد و به خدا توجّه نمود، و صدا زد، يا ارحم الراحمين

ولى خداوند متعال ، با نظر رحمت به او نگاه نكرد.

بار ديگر؛ او دست دعا به طرف خدا دراز كرد، و صدا زد: يا ارحم الراحمين .

باز خداوند سبحان ؛ از او رو برگرداند.

او بار سوم ؛ دست نياز به سوى خدا دراز كرد و تضرع و ناله نمود، و صدا زد: ((يا ارحم الراحمين )).

خداوند به ملائكه رحمت خطاب مى كند: اى فرشتگان من دعاى بنده ام را به اجابت رساندم ، چون خدايى غير از من ندارد، او را آمرزيدم و خواسته اش را برآوردم .

چرا كه من شرم دارم از تضرع و گريه بندهايم و آنها مرا به رحمان و رحيمى مى شناسند.

بقول مرحوم سعدى :

كرم بين و لطف خداوندگار

گنه بنده كرده است و او شرمسار


91

نامه عمل 

مالك يوم الدين صاحب روز جزا و قيامت است .

روز قيامت ؛ روزى است كه هر كس بر نامه عمل خود آگاه مى شود، و آن روز تنها حكم و فرمان با خداست ، با آنكه خداوند، مالك حقيقى همه چيز در همه وقت است ، ولى مالكيت او در روز قيامت و معاد جلوه ديگرى دارد.

يكى از صالحين به فرزند خود گفت : مرا به تو حاجتى است .

پسر گفت : هرچه بفرمائى اطاعت مى كنم .

پدر گفت : ((شب كه به منزل مى آئى هرچه از هنگام خارج شدن از منزل مى گويى و انجام مى دهى ، شب برايم نقل كن )).

پسر قبول كرد. شب كه فرزند به منزل آمد، شروع به نقل كارها و گفته ها كرد، تا رسيد به حرفهاى زشتى كه زده بود و كارهاى ناروائى كه انجام داده بود، ((از پدر خجالت كشيد كه بگويد)).

دست پدر را بوسيد و گريه كرد و گفت : اى پدر از اين حاجت بگذر و جز آن هر چه بفرمائى اطاعت مى كنم ، زيرا از شما خجالت مى كشم .

پدر فرمود: ((اى پسر، من بنده ضعيف و عاجزم ، از من خجالت مى كشى ، پس فرداى قيامت در مقابل مالك يوم الدين در محضر رب العالمين چه خواهى كرد كه نامه عمل تو را به دستت مى دهند))

پسر توبه كرد و از صالحين شد.(106)

گر گناهم فزون گشته از حد

عفو تو مايه باشد برايم

منكه بيمارم و دردمندم

از كرم اى خدا ده شفايم

ترسم از مردن و وحشت قبر

چاره يى كن از آن تنگنايم

توشه ى آخرت را ندارم

يارب آباد كن آن سرايم

بار الها چه سازم به محشر

رحمتى كن به روز جزايم

(مقدم )


92

بپا شدن قيامت 

دختر ((مالك دينار)) به پدرش گفت : پدر چرا شبها تا مى خوابى ، هر ساعت از خواب مى پرى ؟

پدر گفت : پدرت مى ترسد كه در خواب باشد و بلائى بيايد و ((قيامت )) بر پا گردد.

نمونه اش را در هر زمان مشاهده مى كنيم ، طرف شب مى خوابد و صبح بلند نمى شود.

شخص به بازار مى رود و ديگر بر نمى گردد، به اداره و يا حمام مى رود و ديگر مراجعه نمى كند.

پس انسان بايد دست و پاى خود را جمع كند كه مبادا ((قيامت )) ناگهان او را دريابد.

چنانچه در روايت است كه : در بازار مشترى جنس را گرفته و هنوز پول نداده كه ((قيامت )) برپا مى شود. در ((سوره يس )) هم خداوند به اين موضوع اشاره مى فرمايد:

كه هنگام برپا شدن ((قيامت )) ديگر به وصيّت كردن نمى رسد.

((روز قيامت )) زلزله شديدى دارد، به قسمى كه زن بچه شيرده از بچه اش بى خبر مى شود، و زن آبستن بچه مى اندازد، هنگام مرگ هم بدن چنان به لرزه مى افتد كه جان از آن خارج مى گردد.

((قيامت )) روزى است كه ستاره ها مكدّر و گرفته مى شوند. اذا النجوم انكدرت هنگام مرگ هم ستاره ها نورش گرفته مى شود، اين چشم و گوش به منزله ستاره است ، وقتى مى آيد كه چشم باز است ، ولى نمى بيند، گوش باز است ولى نمى شنود.

((قيامت )) روزى است كه آفتاب مى گيرد و نورش از بين مى رود. هنگام مرگ هم آفتاب قلب غروب كرده و فروغش گرفته مى شود، و ديگر حركتى ندارد.

در طب جديد مى گويند: قلب به قدرى قوى است كه اگر قوى ترين افراد آن را محكم بگيرد، باز هم ضربان و تپش دارد و به حركت خود ادامه مى دهد، لكن ساعت مرگ ، مانند آفتاب روز ((قيامت )) از كار مى افتد.

((قيامت روزى است كه كوهها ريزه ريزه مى گردد، هنگام مرگ هم استخوانهاى به آن محكمى و سختى آثار رخوت و سستى در او نمايان مى گردد. بعد هم طولى نمى كشد كه ريزه ريزه شده مشت خاكى مى گردد و جزء زمين مى شود.

پس حالا تا مى توانيد از اين اعضاء استفاده نمائيد و با بر پا خواستن در شب و ركوع و سجود طولانى غنيمت برگيريد، به زودى مى آيد كه ديگر از اين بدن كارى ساخته نيست .

((پيغمبر اكرم (ص ) )) مى فرمايد: چشم روى هم نمى گذارم كه اميد بازكردنش را داشته باشم . و به ((ابوذر)) فرمود: صبح كه مى كنى به اميد اين مباش كه شب نمائى .(107)

روز محشر چون برندم موقف عدل الهى

هيچ كالايى بجز فضل خدا دربر ندارم

نا اميدم گرچه از اعمال از بهر بهشتم

من اميدى غير عفو خالق اكبر ندارم

سخت ترين روز است محشر مردمان لب تشنه باشند

چشم آبى جز بدست ساقى كوثر ندارم

بار الها با دل بشكسته مى گويد (مقدم )

من بسوى تو بجز آه و دو چشم تر ندارم


93

مطالبه حق 

روز ((قيامت )) روزى است كه هر فردى را بلند مى كنند تا همه او را ببينند، آن وقت منادى ندا مى كند:

هركس به اين شخص حقّى دارد بيايد؟ آنگاه طالبين حقوق به او رو مى آورند، كسانى را كه شايد اصلاً خودش احتمال نمى داده حقوقشان را اداء نكرده است ، اطرافش را مى گيرند.

((آبروى كسى را ريخته ، يا غيبت كسى را كرده ، مال كسى را خورده يا به كسى بدهى داشته و فراموش نموده ، از او مطالبه حق مى كند، بيچاره بايد از حسنات خود به آنها بدهد.))

در روايات رسيده كه : براى يك درهم مال ، هفتصد ركعت نماز مقبول را بايد بدهد، ديگر مصيبت از اين بدتر؟ در صورتيكه حسناتش تمام شود، بايد در مقابل از گناهان صاحبان حقوق بردارد و بار آنها را سبك تر نمايد.

((قيامت به قدرى سخت است كه برادر از برادر و پسر از پدر و مادر از پدر، زن از شوهر و شوهر از زن فرار مى كند، از ترس اينكه نكند حق خود را مطالبه كند)).(108)

چگونه روز رستاخيز از قبرم برون آيم

ز هول حشر و زنجير و غل و اوزار مى ترسم

كجا رو آورم از كى بغير تو امان جويم

ز اهوال عظيم آنروز آتشبار مى ترسم

چگونه رو بميزان و حساب و بر صراط آرم

كه از رسوايى و آن آتش قهار مى ترسم

شفاعت خواهم از پيغمبر و اولاد اطهارش

كه در روز قيامت ، از عذاب نار مى ترسم


94

چند طايفه در قيامت 

از لحاظ حساب در روز جزا، خلق بر چهار گروهند:

طايفه اوّل : عدّه اى بدون حساب وارد بهشت مى شوند، اينها دوستان اهل بيتند كه حرامى از آنها سر نزده ، يا اينكه با توبه از دنيا رفته اند.

طايفه دوم : برعكس آنهايند، كه بدون حساب وارد جهنّم مى شوند كه در قرآن مى فرمايد: فلانقيم لهم يوم القيمة وزناً(109) كسانى كه بى ايمان از دنيا بروند حسابى ندارند، عملشان ارزشى ندارد؛ چون ايمان نداشتند.

طايفه سوم : كسانى هستند كه كارهايشان حساب دارد و در موقف قيامت معطل مى شوند، اما عاقبت چون حسناتشان غالب است ، اهل نجاتند؛ ومعطلى در حساب بمقدار گناه است .

چنانچه آقا رسول اكرم (ص ) به ابن مسعود فرمود: براى هر گناهى شخصى را صد سال معطل ميكنند. (هر چند اهل بهشت باشد.) البته در روايت ذكر نشده كه چه قسم گناهى است تااينكه مؤ منين از جميع گناهان پرهيز كنند واز معطلى حساب بترسند .

طايفه چهارم : كسانى هستند كه سيئات آنها بيشتر از حسناتشان باشد، مگر اينكه شفاعت و فضل الهى شامل حال آنها شود و نجات يافته و به بهشت بروند، و الاّ محكوم بعذاب و جاى آنها در آتش ‍ است ، تا وقتيكه از گناهان پاك شوند، آنگاه نجات خواهند يافت و آنها را به بهشت مى برند.

كسى كه يك ذرّه ايمان داشته باشد، در جهنّم نخواهد ماند و در آتش ‍ باقى نماند، مگر كافر و معاند.(110)

آن روز اگر خوانده شوم واى به من

در كار تو درمانده شوم واى به من

گو از همه جا مرا برانند چه باك

گر از در تو رانده شوم واى به من


95

حق الناس 

الم زاهد ((سيّد هاشم بحرانى )) رضوان اللّه تعالى عليه نقل فرمودند:

در نجف اشرف ، عطارى بود كه همه روزه پس از نماز ظهر در دكانش ‍ مردم را موعظه مى نمود، و هيچ وقت دكانش خالى از جمعيّت نبود.

يك نفر از شاهزادگان هند كه مقيم نجف اشرف شده بود، برايش ‍ مسافرتى پيش آمد، پس جعبه اى كه در آن گوهرهايى نفيس و جواهرات پربها بود نزد آن عطار امانت گذاشت و رفت .

پس از مراجعت آن امانت را مطالبه كرد، عطار منكر امانت شد، هندى در كار خود بيچاره و حيران ماند، و پناهنده به قبر مطهّر حضرت امير المؤ منين (ع ) شد، و گفت : يا على من براى اقامت نزد قبر شما ترك وطن و آسايش نموده و تمام دارائيم را نزد فلان عطار گذاردم و حالا منكر شده و جز آن مال ديگرى ندارم ، و شاهدى هم براى اثبات آن ندارم ، و غير از حضرتت كسى نيست كه به داد من برسد.

شب در عالم خواب آن حضرت به او فرمود: هنگاميكه دروازه شهر باز مى شود، بيرون برو و اول كسى را كه ديدى امانت را از او مطالبه كن او به تو مى رساند.

چون بيدار شد و از شهر خارج گرديد، اول كسى را كه ديد، پير مرد عابد و زاهدى بود كه پشته اى هيزم بر دوش داشت و مى خواست ، آن را براى مصرف اهل و عيالش بفروشد.

پس حيا كرد از او چيزى بخواهد و به حرم مطهر برگشت ، شب ديگر در خواب مانند شب گذشته به او فرمودند: و فردا همان شخص را ديد و چيزى نگفت .

شب سوم همان را كه شبهاى پيش فرموده بودند، به او فرمودند، و روز سوم آن مرد شريف را ديد و حالات خود را برايش گفت : و مطالبه امانت را از او كرد.

آن بزرگوار ساعتى فكر نمود و فرمود: فردا بعد از ظهر در دكان عطار بيا تا امانت را بتو برسانم ، فردا هنگام اجتماع خلق در دكان عطار، آن مرد عابد فرمود: امروز موعظه كردن را به من واگذار، قبول كرد.

پس فرمود: اى مردم من فلان پسر فلان هستم و من از حق النّاس ‍ سخت در هراسم و به توفيق الهى دوستى مال دنيا در دلم نيست و اهل قناعت و عزلت هستم و با اين وصف پيش آمد ناگوارى برايم واقع شده كه مى خواهم امروز شما را به آن باخبر كنم و شما را از سختى عذاب الهى و سوزش آتش جهنّم و بعضى از گزارشات ((روز جزاء و قيامت )) را به شما برسانم .

بدانيد كه : من روزى محتاج به قرض گرفتن شدم ، از يك نفر يهودى ده قِران گرفتم و شرط كردم كه در مدّت بيست روز به او بازگردانم ، يعنى روزى نيم قِران به او برسانم .

پس تا ده روز نصف طلب را به او رساندم و بعد او را نديدم ، احوالش ‍ را پرسيدم ؟

گفتند: به بغداد رفته ، پس از چند شبى در خواب ديدم ، گويا ((قيامت )) برپا شده كه مرا و مردم را براى موقف حساب احضار كرده اند.

من به فضل الهى از آن موقف خلاص شده و جزء بهشتيان ، رو به بهشت حركت كردم ، چون به صراط رسيدم ، صداى نعره جهنّم را شنيدم ، پس آن مرد طلبكار يهودى را ديدم كه مانند، شعله آتشى از جهنّم بيرون آمد و راه را بر من بست و گفت : پنج قِرآن طلبم را بده و برو.

هرچه گريه و زارى كردم و گفتم : من در مقام جستجو از تو بودم و تو را نديدم كه طلبت را بدهم . گفت : نمى گذارم ، رد شوى ، تا طلب مرا ندهى .

گفتم : اينجا چيزى ندارم ، گفت : پس بگذار تا يك انگشت خودم را بر بدنت بگذارم ، پذيرفتم . چنان انگشتش را به سينه ام گذاشت كه از سوزش آن به جزع افتاده و بيدار شدم .


96

ديدم جاى انگشتش بر سينه ام زخم است و تا بحال مجروح است و هرچه مداوا كردم فائده نبخشيد.

سپس سينه خود را گشود و نشان مردم داد، وقتى كه مردم اين منظره را ديدند، صداها به گريه و ناله بلند كردند و عطار هم سخت از عذاب روز ((قيامت )) در هراس شد، آن شخص هندى را به خانه خود برد و امانت را به او داد و معذرت خواست .(111)

درگذر باز كه نزد تو پناه آورديم

سينه اى سوخته از آتش و آه آورديم

عمرى اندر پى دل گرد هوس ها گشتيم

عاقبت اين دل گمراه به راه آورديم

هر كجا ديد سرابى دل ما پر زد و رفت

اينك اين مرغك وحشى سر چاه آورديم

باز كن در كه به درگاه تو اندر كف خويش

دل بشكسته خود غرق گناه آورديم

(عطاء اللّه گرامى )


97

سرهاى كفّار 

((ابو طلحه )) گفت : با ((حضرت رسول خدا (ص ) )) در بعضى از غزوات بودم ، چون كار سخت مى شد و جبهه جنگ و كارزار گرم مى گشت و مسلمانان با مشركين در نبرد بودند.

حضرت رسول (ص ) سر بر مى داشت و مى فرمود: يا مالك يوم الدين ايّاك نعبد واياك نستعين .

يك وقت مشاهده كردم ، ديدم ((سرهاى كفّار از پيكرهايشان جدا مى شد)) و بر زمين مى افتاد و من كسى را نمى ديدم كه به آنها شمشير بزند، ولى كافرين يا كشته و يا مجروح مى شدند و يا فرار مى كردند.

از ((پيغمبر (ص )) ماجرا را پرسيدم ، حضرت فرمود: ((فرشته ها بودند كه سرها را از بدن جدا مى كردند و شما آنها را نمى ديديد.))(112)

در روايت است كه : وقتى كار بر مؤ من تنگ شود، مداومت به گفتن ((مالك يوم الدين اياك نعبد واياك نستعين )) كند؛ كار بر او سهل و آسان شود.(113)

يارب من اگر گناه بيحد كردم

ابواب كرم بروى خود سد كردم

با اين همه مايوس نيم از كرمت

برگشتم و توبه كردم و بد كردم


98

صاحب اختيار قيامت 

((زهرى )) دانشمند معروف زمانِ ((امام سجاد (ع )) مى گفت : ((حضرت زين العابدين (ع )) فرمود:

اگر همه مردم و جنبندگان بين مغرب و مشرق ، بميرند، وحشت نمى كنم در صورتى كه قرآن با من باشد.

وقتى كه حضرت ((سوره حمد)) را مى خواند و به آيه مالك يوم الدين (خداوند صاحب اختيار كامل روز قيامت است ). مى رسيد، اين آيه را آن قدر تكرار مى فرمود، كه نزديك بود از هوش برود و دار دنيا را وداع گويد.(114)

خوشا دردى كه درمانش تو باشى

خوشا راهى كه پاياينش تو باشى

خوشا چشمى ! كه رخسار تو بيند

خوشا ملكى ! كه سلطانش تو باشى


99

اسامى دين 

بعضى از اسماء و صفات روز قيامت كه در قرآن مجيد و روايات خاندان عصمت و طهارت (عليهم السلام ) آمده است را به طور اختصار ذكر مى كنيم :

1 مالك يوم الدين : ((صاحب اختيار روز قيامت است .)) (سوره حمد)

2 يوم القيمَةِ: ((روز قيامت )).

3 يَوْمَ الحَسْرَة : ((روز حسرت )). (مريم : 39)

4 يَوْم النّدامَةِ: ((روز پشيمانى ))

5 يَوْم الاْزِفَة : ((روزى كه هر كسى نسبت به نتيجه اعمال خود پى مى برد)) (غافر: 18).

6 يَوْم التّغَابُن : ((روز غَبْن و زيان بدكاران )) (تغابن 8).

7 يومَ الفَصلِ: ((روز جدايى خوبان از بدان )) (دخان 40).

8 يَوْم الجزاء:((روز پاداش و كيفر)) (انعام : 93).

9 يَوْم النفخه : ((روز نفخه صور)) (طه 102)

10 يَوْم النشر: ((روز نشر عمل )) (تكوير 10)

11 يَوْم الواقعة : ((روز واقعه بزرگ )) (واقعه 1)

12 يَوْم الشاهد و المشهود: ((سوگند به شاهد و مشهود (گواهان موعود و آنچه در آن روز ديده مى شود.)) (بروج 3)

13 يوم العرض : ((روز عرض بر پروردگار)) (الحاقة 18)

14 يوم ترجف الراجفة : ((روزى كه زمين به سختى و شدت بلرزد.)) (نازعات 7)

15 ثُمّ تردّون الى عالم الغيب و الشهادة : ((روزيكه به سوى خداوند عالم به غيب و شهود باز مى گردند.)) (توبه 94)

16 ثمّ ردّوا الى اللّه مواليهم الحق : ((روزى كه بسوى خدا بحق مولاى شماست باز مى گردند.)) (انعام 62)

17 يوم يخرجون من الاجداث سراعا: ((روزى كه بسرعت سر از قبرها در آوردند)) (معارج 43)

18 يوم ترج الارض رجا: ((روزى كه زمين سخت بلرزه درآيد)) (واقعه 4)

19 يوم تكون السماء كالمهل وتكون الجبال كالعهن ولايسئل حميم حميما: ((روزى كه آسمان مانند مس ‍ گداخته بشود و كوه ها چون پشم حلاجى شود و دوستى از حال دوست ديگر نپرسد.)) (معارج 8)

20 يوم يقوم الروح والملائكة صفا صفا: ((روزى كه فرشتگان صف در صف ايستاده اند)) (نباء 38)

21 يوم يفر المراء من اءخيه و اءمه و اءبيه وصاحبته و بنيه : ((روزى كه هر كس از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزند خويش مى گريزد)) (عبس 34)

22 يوم يقوم الناس لربّ العالمين : (( روزيست كه مردم در برابر فرمان پروردگار به پا خيزند)) (مطففين 5)

23 يوم تاءتى كلّ نفس تجادل عن نفسها: ((روزى كه هر نفسى از جانب خود مجادله و دفاع مى كند)) (نحل 111).

24 يوم يبعثهم اللّه جميعا وفينبهم بما عملوا: ((روزى كه خلق بخدا باز گردند و از نتيجه اعمالشان آگاه شوند.)) (مجادله 6)

25 يَوْمَ لا يغنى مَوْلىً عن مولىٍ شيئا ولا هم ينصرون الاّ من رحم اللّه انه هو العزيز الرحيم : ((روزى كه دوستى از براى دوستى اثرى ندارد. و قادر بر هيچ كمكى نيست مگر آنكه خداوند بر حالشان ترحم كند)) (دخان 41)

26 يوم تبدل الارض غير الارض والسموات : ((روزى كه زمين را به غير اين مبدل كنند و هم آسمانها را (دگرگون سازند) (ابراهيم 48)

27 ويوم يعض الظّالم على يديه : ((و روزيكه ستمگران دست حسرت به دندان گرفته و به سختى مى فشارند)) (فرقان 27)

28 يوم لاينفع مال و لابنون : ((روزى كه مال و فرزندان به حال انسان سودى نبخشند)) (شعراء 88).

29 يوم الجمع (يوم يجمعكم ليوم الجمع ): ((روزى كه همه مردم را براى حساب جمع مى كنند.)) (تغابن 8)

30 يوم نبطش البطشة الكبرى : ((روزى كه گرفته مى شوند گرفتنى سخت )) (دخان 168)

31 يوم خمسين الف سنة (تعرج الملائكة والروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة ): ((روزى كه فرشتگان به سوى (عرش ) خدا بالا روند، در روزى كه مدتش پنجاه هزار سال خواهد بود)) (معارج 4).

32 يوم الذكر (يتذكّر الانسان ما سعى ): ((روزى است كه آدمى هرچه كرده بياد آورد.)) (نازعات 35)

33 يوم الوعيد: ((روز ترس )) (ق 20).

34 يوم تبيض وجوه وتسودّ وجوه : ((روزى خواهد آمد كه صورت بعضى ها سفيد و صورت بعضى ها سياه مى گردد)) (آل عمران 106)


100

35 يوم لاينفع الظالمين معذرتهم : ((در آن روز ستمكاران را (پشيمانى ) و عذر خواهى سودى ندهد) (غافر52)

36 يوم لاتملك نفس لنفس شيئا: ((روزى كه هيچكس براى كسى چيزى را مالك نيست (يعنى دفع ضررى و جلب منفعتى از كسى براى كسى نتوان كرد)) (انفطار 19)

37 يوم الموعود: ((سوگند به روز وعده )) (بروج 3)

اينها خلاصه اى بود از اسماء و صفات قيامت .

اللهم انى اعوذ بك من ان تفضحنى فى ذلك اليوم يا كريم ، يا كريم ، العفو، العفو، السّتر، السّتر.

((پروردگارا از گناهان و زشتيهايم در آن روز به تو پناه مى برم ، اى خداى كريم از تو عفو مى طلبم ، از تو بخشش مى طلبم ، پرده پوشى كن ، عيبم را بپوشان )).(115)

چرا بحثى ندارى از قيامت

كه آن باشد ز اركان ديانت

دوباره مردمان از مرد و از زن

شوند زنده دگر با روح و با تن

به روز حشر ز اول تا بآخر

براى مزد خود گردند حاضر

همه بينند ميزان جزا را

ز نيك و بد همه يابند سزا را

شفاعت خاص خاصان الهى

كه قرآن مى دهد از آن گواهى

همانكس كه ترا آورده اين جا

برد بار دگر در دار عقبى

ترا زنده نمايد روز ميعاد

چنان كه بار اول كرده ايجاد

براى او همه ملك جهان است

چنان كه بار اول كرده ايجاد

براى او همه ملك جهان است

روان ما به سوى او روان است

نباشد سخت تر روزى ز محشر

شود زنده خلايق جمله يكسر

شود منصوب ميزان عدالت

حساب و كوثر وزن و شفاعت

جزاى هر عمل از نيك و از بد

مهيا باشد و هر كس بيابد

رود دوزخ يقين مشرك و كافر

گرو گردد به آتش از كبائر

به جنت مى خرامد شاد و خوشنود

هر آن مؤ من كه عامل شد به موعود

بهاى عمر و قدر خود بداند

به راه حق بكوشد تا تواند

(مقدم ) شد به نفس خويش حيران

كجا عارف شود بر ذات يزدان


101

نمونه اى از عبد 

ايّاك نعبد وايّاك نستعين فقط تو را عبادت و طاعت مى كنم و مى پرستم و عبد و بنده تو هستم و فقط از تو يارى مى خواهم .

مرد نيكوكار و صالحى به بازار رفت كه بنده اى بخرد، وقتى غلام زرخريد را به او عرضه كردند، به آن غلام گفت : اسمت چيست ؟ گفت : فلان .

گفت : چه كاره هستى ؟ گفت : فلان .

شخص خريدار به برده فروش گفت : من اين غلام را نمى خواهم ، غلام ديگرى بياور.

هنگامى كه غلام ديگرى آورد، آن شخص خريدار به آن غلام گفت : نامت چيست ؟

گفت : هر نامى كه تو بگذارى .

مولا گفت : خوراكت چيست ؟ غلام گفت : آنچه تو عطا كنى .

مولا گفت : چه نوع لباسى مى پوشى ؟ غلام گفت : هر لباسى كه تو به من بپوشانى .

مولا گفت : چه كاره هستى ؟ غلام گفت : هر دستورى كه تو بفرمايى .

مولا گفت : چه چيزى را اختيار مى كنى ؟ غلام گفت : ((من بنده هستم ، بنده كه از خود اختيارى ندارد.))

مولا گفت : اين بنده حقيقى است ، اين بنده را بايد خريد.

((ما هم بايد حالمان مثل حال اين بنده باشد با مولايمان كه خدا است يعنى : خود را واقعا عبد و بنده بدانيم .))(116)

آن بنده اى كه طاعت مولى نمى كند

بهر جزايش توشه مهيا نمى كند

هر كس كه نان زقوت بازوى خود خورد

قد طمع به پيش كسى تا نمى كند

بيچاره آنكه در طلب جسم سالم است

درد روان خويش مداوا نمى كند

آن عاقلى كه عقل سليمش بود دليل

عقبى به دار ملعبه سودا نمى كند

وارسته است مرد خداجوى و خويش را

وابسته علايق دنيا نمى كند


102

وظيفه بندگى 

عابدى در بنى اسرائيل از مردم كناره گيرى نمود و مدّت هفتاد سال مشغول عبادت شد.

خداى عليم مَلَكى را نزد او فرستاد كه به او بگويد: عبادتهاى تو قبول نيست و خودت را به مشقت و سختى نينداز و جد و جهد هم نكن .

عابد گفت : ((آنچه كه بر من لازم و واجب است ، عبوديت و بندگى مى باشد، لذا من بايد وظيفه خود را هميشه انجام دهم ، و قبول شدن و نشدن آن مربوط به معبود من است !))

وقتى آن ملك مراجعت نمود، خداوند سبحان فرمود: عابد چه گفت ؟

ملك گفت : پروردگارا تو عالم ترى كه او چنين و چنان گفت .

خداوند سبحان فرمود: ((نزد آن عابد برو و به او بگو: ما طاعت هاى تو را بخاطر نيت ثابتى كه در بندگى دارى قبول كرديم .))(117)

يارب اى قادر معبود شه كون و مكان

مالك الملك تويى مصدر خيرات جهان

چشم اميد بلطف و كرمت دوخته ام

گر چه از بار گنه قامت من گشته كمان

قاصر از معرفت ذات تو ارباب عقول

وهم ما نيست ترا لايق توصيف و بيان

عبد آبق من و مولاى پذيرنده تويى

من غريق يَمِ عصيان و تو مرا حصن و امان

من ذليل و تو عزيزى و جليلى و جواد

من گدا بنده عاجز ، تو قوى و سلطان

(ناصر) از غير خدا ديده فرو بند كه نيست

بجز از او به يقين دادرس و دادستان

(ناصر انصارى اصفهانى )


103

نامه به خدا 

به خليفه ((هارون الرشيد)) خبر دادند، دزدانى چند سر راه قافله را مى گيرند، دست به سرقت و قتل مى زنند و چند قافله اى از حجاج و زائرين بيت اللّه الحرام را مورد دستبرد قرار داده اند.

هارون ماءمورين را فرستاد و دستور داد با آنها به شدّت عمل كنند و همه را دستگير كنند.

ماءمورين هارون پس از تلاش هاى زياد سارقين را دستگير كردند، و قاصدى هم به دربار هارون فرستادند، و عدد دزدان هم كه ده نفر بودند به خليفه گزارش كردند.

ماءمورين با دزدان به طرف بغداد حركت كردند، شبها در منزلى استراحت مى كردند، روزها هم راه مى رفتند. اتّفاقا يكى از اين شب ها كه مى خواستند بخوابند با اينكه ماءمورين به نوبت نگهبانى مى دادند كه دزدها فرار نكنند، با اين حال وقتى صبح بيدار مى شوند مى بينند دزدها نه نفر شده اند و يكى از آنها فرار كرده ، هرچه جستجو مى كنند اثرى نمى يابند.

از طرفى هم عدد آنها بگوش هارون رسيده است حالا اگر نُه نفر را ببرند، هارون مى گويد: آن فرارى رشوه به ماءمورين داده ...

خلاصه ماءمورين حيران و ناراحت جلوى راه ايستادند، پير مردى را ديدند از حج برمى گردد، دستهاى او را بستند، هرچه گفت : موضوع چيست ؟ گفتند: يك نفر كم داريم و او را با آن نُه نفر دزد به بغداد آوردند و به دربار هارونى تسليم و سپس به زندان انداختند.

دزدان از زندان نامه هائى بدوستان و آشنايان خود فرستاده و كمك خواستند، دوستان آن نُه نفر دزد واقعى ، كه در دستگاه هارون مقامى داشتند، دست بكار شده و به مدت دو روز آنها را از زندان آزاد و آنها بكار خويش ادامه دادند.

فقط پيرمرد حاجى كه از مكّه برگشته ؛ بيگناه و به خاطر اينكه يكى كم داشتند در زندان ماند، زندانبان دلش به حال او سوخت و گفت : همانطور كه رفقايت براى دوستانشان نامه نوشتند و مدد خواستند و اقداماتى هم براى آزادى آنها شد ونجات پيدا كردند، تو هم فكرى بكن شايد دوستى به نظرت برسد و نامه اى به او بنويس كه از زندان آزاد شوى .

پير مرد گفت : آرى دوستى دارم و از تو مى خواهم كاغذى با قلم براى من بياورى .

زندانبان برايش آورد و پيرمرد نوشت : من العبد الذليل الى الربّ الجليل از طرف بنده ذليل بسوى پروردگار جليل .

سپس نامه را به زندانبان داد و از او خواست نامه را روى پشت بام زندان بگذارد.

زندانبان نامه را بخواهش پيرمرد زندانى ، بالاى بام زندان گذارد و برگشت داخل زندان و به پير مرد گفت : نامه را روى پشت بام گذاردم و باد آن را به هوا بلند كرد.

پير مرد گفت : بسيار خوب نامه به دوستم خواهد رسيد.

((هارون الرشيد شب در بستر آرميده بود، كه در خواب مى بيند، كسى به او مى گويد: پير مردى از بندگان من در زندان تو است كه بى گناه مانده ، همين امشب او را با احترام آزاد كن و اگر نجاتش ندهى ، زيان متوجه تو و قصرت خواهد شد.))

هارون الرشيد از خواب بيدار شد و وزيرش را فرستاد زندان را مورد بازديد قرار داد، پير مرد را از زندان بيرون آورده به حضور هارون آوردند.

هارون پير مردى را ديد كه در نهايت فصاحت است ، علّت زندان افتادن او را پرسيد؟ گفت :

من نمى دانم ماءمورين مرا گرفته و گفتند: يك نفر را كم داريم چند روز است در ميان زندانم .(118)


104

بندگى خدا 

((ابو نصر سامانى )) وزير سلطان طغرل بود، او عادت داشت ، پس از نماز صبح بر سر سجاده مى نشست اَوْراد و اَذْكار و دعا مى خواند تا اينكه آفتاب طلوع كند، آنگاه به خدمت سلطان مى رفت .

يك روز صبح كه آفتاب طلوع نكرده بود، سلطان كسانى را به دنبال وزير فرستاد و به او گفت : براى امر مهمى وزير را بگوئيد بيايد.

فرستادگان آمدند و او را بحضور شاه خواندند.

وزير چون ادعيه و اَوْرادَش تمام نشده بود، بفرمان شاه التفات نكرده ، و به دعا و مناجات ادامه نمود.

آنان به حضور سلطان آمده و او را از عدم توجه وزير آگاه كردند، وزير چون اَوْرادَش تمام شد، به خدمت سلطان آمد، شاه با نهايت خشم و غضب گفت : چه شده كه به گفته ما اعتنا نمى كنى ، و چرا وقتى فرمان ما به تو رسيد به تاءخير انداختى ؟!

وزير گفت : ((شاها من بنده خدا هستم و چاكر شما، تا از بندگى خدا فارغ نشوم به چاكرى نتوانم پرداخت )). اين كلمه در سلطان چنان اثر كرد كه گريان شده و وزير را تحسين كرد و گفت : ((بندگى خدا را بر چاكرى ما مقدّم دار تا به بركت آن سلطنت ما پابرجا باشد.))(119)

خرّم كسى كه ز اهل جهان ديده بر گرفت

غير از خدا ز خلق زمانه نظر گرفت

تمكين خلق و بندگى بندگان نكرد

آزاد مرد بُد كُلَهِ خود بسر گرفت

خرچنگ وار آب گل آلود را نخورد

از كجروى ، ز چشمه حق ، آب سر گرفت

در عالمى كه مزرعه آخرت بود

افشاند بذر نيكى و آخر ثمر گرفت

از بهر دفع نفس و دفاع از حريم عقل

تيغ جهاد اكبر خود بر كمر گرفت

(ناصر انصارى )


105

غلام با خدا 

((عبداللّه مبارك )) مى گويد: براى خريد يك غلام به بازار برده فروشان رفتم ، در آنجا غلامى را ديدم كه بسيار ضعيف و لاغراندام بود، امّا در چهره اش آثار خير مشاهده كردم .

پيش صاحب غلام رفتم و قيمت او را پرسيدم ، گفت : اين غلام به درد كار تو نمى خورد، زيرا شب ها گريه و ناله سر مى دهد.

گفتم : عيبى ندارد من او را مى خواهم . بالا خره غلام را با قيمت كمى خريدم و به او گفتم : برخيز تا به خانه ام برويم ، زيرا كه تو را از مولايت خريدم .

گفت : روزها هرچه فرمان دهى ، اطاعت مى كنم ، امّا شب ها با من كارى نداشته باشى .

قبول كردم و با هم به خانه آمديم ، در خانه براى او اطاقى معيّن كردم تا در آنجا به استراحت بپردازد، نيمه هاى شب از خواب برخاستم و تصميم گرفتم كه سرى به اطاق غلام بزنم و احوال او را جويا شوم .

((وقتى كه به اطاقش چشم انداختم ، ديدم كه نورى از اطاقش به آسمان مى رود و فضاى آنجا را پركرده است . و غلام سرگرم مناجات به درگاه خداوند است و اظهار عجز و نياز مى كند.

او مى گفت : خدايا هر كس از تو دنيا را مى خواهد، امّا من آخرت را برگزيده ام .

خدايا هر كس از تو مال مى خواهد، اما من فرداى قيامت را مى خواهم ، كه پيش پيغمبرت شرمنده نباشم ...))

همانطور مات و مبهوت پشت درب اطاق ايستادم تا اينكه صبح شد و غلام بيرون آمد.

روى دست و پاى او افتادم و به او گفتم : كه من تو را نمى شناختم از امروز مرا ببخش و بر من منّت بگذار و مرا به غلامى بپذير.

گفتم : تو آزادى ، اما مرا به غلامى خود قبول كن .

غلام حالش دگرگون شد و سر به سجده گذاشت و عرض كرد: ((خدايا، اين مولاى كوچك من ، مرا آزاد كرد، تو هم كه مولاى بزرگ من هستى ، مرا آزاد كن و به جوار خود ببر...))

هنوز در سجده بود و راز و نياز مى كرد كه جان به جان آفرين تسليم نمود(120).


106

غلام خوشحال 

يكى از بزرگان ، در روزگار قحطى ، غلامى را ديد كه بسيار خوشحال و شاد بود.

به او گفت : مگر نمى بينى كه مردم چگونه گرفتار و در غم و غصه هستند، مگر تو غم و اندوهى ندارى ؟

غلام گفت : من غمى ندارم ، زيرا مولايى دارم كه انبارش پر از گندم است او براى من كافى است .

آن بزرگ مرد ناگهان بر سرش زد و با خود گفت : ((آيا يك بار شده كه در عمرت ، چنين حالتى نسبت به مولا و خداوند خود داشته باشى و او را براى خودت كافى بدانى ؟!))(121)

الهى حق ذات كبريايت

نظر كن سوى عبد بى نوايت

به حال مضطر عشاق نالان

كه اندر كوى معشوق اند حيران

به آنهايى كه با غم مبتلايند

براهت همچنان نى در نوايند

به آن پويندگان راه تقوى

به زُهّادى كه خوانندت سراپا

به صدق بندگان سر به راهت

باخلاص كسان بى گناهت

مرا از حد فزون گرديده عصيان

كه بر رويم ببسته راه غفران

گران بارم ز عصيان كردگارا

پشيمانم پشيمان كردگارا

منم عبد ذليل و خوار و مضطر

تويى رب جلى مولى و سرور

منم مذنب تو غفّار الذّنوبى

منم عاصى تو ستار العيوبى

ميفكن پرده از اعمال زشتم

اگر چه بد فعال و بد سرشتم

مرا بنواز شاها از كرامت

بتو رو كردم از راه ندامت

چو (ناصر) غرق درياى گناهم

مكن از روى اعمالم نگاهم


107

بنده و مولا 

فردى مى گفت : روزى به غلامى رسيدم و صحبتى با او كردم كه بسيار در من اثر گذاشت .

در فصل زمستان او را ديدم كه لباس كمى برتن داشت ، از او پرسيدم : چرا لباس كافى نپوشيده اى ؟

گفت : لباسى در اختيار ندارم .

گفتم : چرا از كسى طلب نمى كنى ؟

غلام گفت : ((بنده حق ندارد به غير از مولايش از كسى چيزى بخواهد.))

گفتم : راست گفتى ، چرا از مولايت تقاضا نمى كنى ؟

گفت : مولايم مرا در اين حال مى بيند، اگر مى خواست به من مى داد.

((فهميدم كه راه و روش بندگى در پيشگاه مولاى حقيقى (يعنى خداوند متعال ) راه و روش اين غلام است )).(122)

خرم آن كس كه بسر شور و نوايى دارد

گرم تقديس خدا صبح و مسايى دارد

ره بسر منزل فيض احدى برده ز زهد

در عبوديت حق راه به جايى دارد

خانه قلب بپرداخته از لوث گناه

دلش از نور خدا ضوء و ضيايى دارد

بس كه بر خاك در درگه حق سوده جبين

چهره جلوه گرش نور و جلايى دارد

در بيابان فنا گام زن از راه وفاست

در سر از كعبه مقصود هوايى دارد

شده از خوف خدا پيكر او شاخه بيد

هم ز خونابه دل قوت و غذايى دارد

غير يارب ميزبانش نبود و رد دگر

بهر دردش ز چنين ذكر دوايى دارد

دود آهش بهوا همدم فرياد بلند

باميدى كه بخشنده خدايى دارد

(حجازى )


108

صراط مستقيم 

اهدنا الصراط المستقيم خداوندا ما را به راه راست ومستقيم ات هدايت فرما.

1 ((پيامبر اسلام (ص ) و حضرت على بن اءبى طالب (ع )) فرمودند:

((منظور از صراط مستقيم قرآن مجيد است )).

2 ((جابر و ابن عباس )) گفته اند: ((منظور از صراط مستقيم اسلام مى باشد)).

3 در اخبار شيعه روايت شده كه : ((منظور از صراط مستقيم پيغمبر اعظم اسلام (ص ) و دوازده امام معصوم (عليهم السلام ) است كه جانشين آنحضرت هستند)).

از براى خداى سبحان انواع و اقسام وسائل هدايت مى باشد، كه مرجع كليه آنها اين چهار نوع است :

اوّل : ((قوه عقلى و حواس باطنى بشر)) كه خدا بوسيله آنها به انسان فيض مى رساند وانسان بمصلحت هاى خويش راهنمايى مى شود.

دوم : ((نصب دليلهايى )) كه انسان به وسيله آنها حقّ را از باطل و مصلحت را از مفسده تشخيص مى دهد.))

سوم : ((فرستادن پيامبران و كتب آسمانى است .))

چهارم : ((وحى والهام و خوابهاى راست است .))

در مذهب ما علت كل حب وليست

آن معرفت و طاعت ذات ازليست

مقصود خدا از اين همه خلق جهان

پيغمبر و فاطمه و على و اولاد عليست

(مقدم )


109

دين و دعا 

صراط در لغت به معناى : طريق است ، ولى در اين آيه شريفه : به معناى دين مى باشد.

زيرا دين انسان را به مقامى مى رساند كه مستوجب ثواب و محفوظ بودن از عقاب است .

پس گويا: ((راهى است كه رفتن آن داراى مظنه نجات و سلامتى خواهد بود.))

بعضى ها مى گويند به معناى دعا است :

لذا وجود مقدّس ((پيامبر عظيم اسلام (ص )) مى فرمايد: خدا را به وسيله آن زبانهائى بخوانيد كه با آنها معصيت نكرده باشيد.

گفتند: يا رسول اللّه كدام يك از ما هست كه يك چنين زبانى داشته باشد؟!

حضرت فرمود: ((بعضى از شما براى بعض ديگر دعا كنيد)) زيرا تو با زبان ديگرى و ديگرى با زبان تو گناه نكره است )).(123)

آن صراطى را كزآن بردند نام

دين اسلام است و باقى والسلام

راه قرآن است و جز اين نيست راه

بى سبب جان و تن خود را مكاه

چون ره مقصود يك ره بيش نيست

جز ره مردان خير انديش نيست

پامنه اندر طريق بى نشان

تير مى لغزد چو بد باشد كمان

شك مَبَر آنجا كه مى باشد يقين

چشم بگشا پيش پاى خود ببين

(رجاء اصفهانى )


110

تاءويل آيه 

ابن عباس از وجود مقدّس پيامبر عالى قدر اسلام (ص ) روايت مى كند: كه به حضرت على (ع ) فرمود:

((تو طريق واضح و صراط مستقيم و يعسوب (يعنى : امير المؤ منين مى باشى ))

كسى كه مى خواهد نظير باد از صراط عبور كند و بدون حساب داخل بهشت شود، بايد وصى و ولى و رفيق و خليفه بلافصل مرا بر اهل بيتم (و مردم )، يعنى على بن ابيطالب ((ع )) را دوست داشته باشد.

كسى كه ولايت على ((ع )) را ترك نمايد داخل جهنّم خواهد شد.

به عزت وجلال پروردگارم قسم على همان باب اللّه است راه ديگرى نيست ، جز اينكه بايد از آن درداخل شد.

((على بن اءبيطالب ((ع ))صراط مستقيم است ، على ((ع )) همان كسى است كه فرداى قيامت از ولايت او سؤ ال خواهد شد.))(124)

اى بشر، راه حقيقت را بجو

تا شوى در هر دو عالم رستگار

راه حق مهر على و آل اوست

باش در اين راه محكم پايدار

(مقدم )


111

محبت على و اهلبيت او 

((آقا امام باقر (ع )) فرمود: ((رسول خدا (ص )) فرمود: از شما كسى كه محبتش به اهل بيت من بيشتر باشد قدمش بر روى پل صراط از لغزش مصون تر است .

و همچنين فرمود:

يا على محبّت تو در دل مؤ من جاى نمى گيرد مگر اينكه خداوند او را از لغزش بر پل صراط نگهدارى خواهد كرد و قدمهاى او را محكم و استوار خواهد نمود و به خاطر محبت تو او را به بهشت خواهد برد.

و همچنين فرمود:

دوستى على بن ابيطالب (ع ) گناهان شيعيان را مى خورد، همانطورى كه آتش هيزم را از بين مى برد.

و همچنين فرمود:

((حبّ اهل بيت من در هفت موضع ترسناك براى شما مفيد است :

1 هنگام مرگ .

2 در گور.

3 موقع برخواستن از قبور.

4 وقت باز شدن كتاب .

5 در رسيدگى حساب .

6 زمان سنجش اعمال .

7 در گذشتن از صراط.))

((حضرت ابى ذر رضى اللّه عنه )) مى گويد: ديدم حضرت رسول (ص )) دست مباركشان را بر روى كتف آقا على (ع ) گذاشت و فرمود:

يا على ! هر كس ما را دوست داشته باشد از عرب است (يعنى از ماست ) و كسى كه ما را دشمن داشته باشد بى دين است .

شيعيان ما اصيل زاده و از خاندان شرف اند و كسى بر ملت ابراهيم (ع ) نيست ، مگر ما و پيروان ما، و ساير مردم از اين راه بدورند.

خداوند و فرشتگان ، بَديهاى پيروان ما را از بين مى برند، همانطور كه تيشه ساختمان و بنا را خراب مى كند.(125)

گر بحر شود مداد و اشجار قلم

جن و ملك و انس محاسب باهم

مبهوت شوند جمله از فضل على

زيرا نتوان فضانوردى بقدم


112

دوستى على عليه السلام 

((ابن عمر)) گفت : از ((حضرت رسول خدا (ص )) راجع به ((اميرالمؤ منين على بن ابيطالب )) سؤ ال كرديم ؟

وقتى كه حضرت منظور ما را متوجّه شد ناراحت شد و سپس ‍ فرمود:

گروهى و كسانى كه در محور و اطراف و پيرامون على ((ع )) گفتگو و حرف و كنجكاوى و بحث مى كنند چه حال و منظورى دارند.

منزلت او نزد خدا، مثل منزلت من پيش پروردگار است .

بدانيد: كسيكه ((على (ع )) را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و كسيكه مرا دوست داشته باشد خدا از او راضى است و كسيكه خدا از او راضى باشد جزاى او بهشت است .

آگاه باشيد! كسيكه ((على (ع )) را دوست داشته باشد از دنيا خارج نمى شود، مگر اينكه از حوض كوثر بنوشد و از درخت طوبى بخورد و جاى خود را در بهشت ببيند.

بدانيد! كسى كه ((على (ع )) را دوست داشته باشد، نماز و روزه او قبول مى شود، و دعاى او مستجاب مى گردد.

با خبر باشيد! كسى كه ((على (ع )) را دوست داشته باشد ملائكه براى او طلب آمرزش مى كنند و درهاى هشت بهشت براى او گشوده و باز مى شود تا از هر درى خواسته باشد وارد شود.

آگاه باشيد، هر كس ((على (ع )) را دوست داشته باشد، خداوند بزرگ در فرداى قيامت صحيفه اعمال او را به دست راست او خواهد داد و حساب او مثل حساب انبياء است .

بدانيد! كسى كه ((على (ع )) را دوست داشته باشد، خداوند سكرات مرگ را بر او آسان مى كند و گور او را باغى از باغستانهاى بهشت مى گرداند.

با خبر باشيد، كسى كه دوست بدارد ((على (ع )) را، خداوند به عدد هر رگى كه در بدن اوست ، حورى به او عطا فرمايد، و شفاعت او در هشتاد نفر از اقوام و نزديكانش پذيرفته مى شود و براى او به عدد هر موئى كه در بدن او رسته ، حوريه اى و شهرى در بهشت است .

هوشيار باشيد، كسى كه ((على (ع )) را دوست داشته باشد، خداوند ملك الموت را هنگام جان دادن پيش او مى فرستد بصورتيكه نزد پيغمبران مى فرستاد و از او ترس نكير و منكر را بر مى دارد و چهره او را سفيد و نورانى مى گرداند و با ((حمزه سيّد الشهداء)) ويرا محشور مى فرمايد.

آگاه باشيد، كسى كه ((على (ع )) را دوست داشته باشد خداوند دانش ‍ و حكمت را به دل او جاى مى كند و زبانش را به درستى و راستى گويا نموده و از لغزش و خطا حفظ مى فرمايد.

با خبر باشيد! كسى كه محبّ ((على (ع )) است در آسمان و زمين اسير (كمند محبت ) حق ناميده مى شود.

با اطلاع باشيد، كسى كه ((على (ع )) را دوست داشته باشد، فرشته اى از زير عرش الهى صدايش مى كند و مى گويد: اى بنده خدا عمل خالصى شروع كردى ، خداوند گناهان ترا آمرزيد.

بدانيد! هر كس كه ((على (ع )) را دوست داشته باشد، مانند ماه تابان شب چهارده به صحراى محشر وارد مى گردد.

آگاه باشيد، كسى كه ((على (ع )) را دوست داشته باشد، تاجى بر سر او گذاشته شده و لباسهاى عزت بر او پوشانيده مى شود.

با خبر باشيد، كسى كه ((على (ع )) را دوست داشته باشد از پل صراط مانند برق جهنده مى گذرد.

با اطّلاع باشيد، هر كه ((على (ع )) را دوست داشته باشد امان از آتش ‍ دوزخ و عذاب الهى و اجازه عبور از صراط به او عطا مى شود و براى او حسابى نيست و ديوان عمل او را باز نمى كنند و اعمال او را نمى سنجند، و به او مى گويند: بدون حساب به بهشت داخل شو.

بدانيد! كسى كه دوستدار ((على (ع )) است فرشته ها با او مصافحه مى كنند و انبياء به زيارتش مى آيند. و خداوند متعال حاجاتش را برآورد.


113

آگاه باشيد، كسى كه ((آل محمّد (ص )) را دوست بدارد، از پس دادن حساب و سنجش اعمال ولغزش از پل صراط ايمن است .

با خبر شويد! شخصى كه بر دوستى ((آل محمد (ص )) بميرد من ضامنم كه او در بهشت با انبياء باشد.

هوشيار گرديد، بر حذر باشيد كسيكه بر دشمنى ((آل محمد (ص )) بميرد بوى بهشت را نخواهد شنيد.(126)

نقش كن بر دلت ولاى على

كه تولاش ، عين ايمان است

جانشين خدا، وصى رسول

دلبر ما و جان جانان است

خسرو آفرينش و هستى

والى ملك و دين و امكان است

از على جوى حاجت خود را

زانكه درياى جود و احسان است

نكند نااميد، سائلى را

چون على ، سرور كريمان است

چون در آئى به فلك مهر على

چه غمت از هلاكت طوفان است

بخش ما را خدا به حق على

كه (مقدم ) غريق عصيان است


114

على عليه السلام و هدايت 

((ابان بن ابى عباس )) از ((سليم )) نقل مى كند: كه از ((مقداد)) پرسيدم : بهترين چيزى كه ((پيامبر (ص )) درباره ((على (ع )) سفارش كرد و شنيدى برايم تعريف كن ، گفت : حضرت فضائل زيادى از ((على (ع )) برايم فرمود، مِنْ جُمْلِه اين بود كه : از پيغمبر (ص ) شنيدم كه فرمود:

على (ع ) حاكم و قاضى اين امّت است ، و ناظر بر آنهاست و متصّدى حساب آنها است . و صاحب مقام بلند و بزرگ است ، و راه حق روشن و نمايان و نورانى و واضح است ،

و ((راه مستقيمى است )) كه به وسيله آن بعد از من ، از گمراهى مى توانيد هدايت يابيد و از كور دلى بيدار شويد، نجات يابندگان به وسيله او نجات مى يابند و به او از مرگ مى توان پناه برد، و از ترس ‍ مى توان در امان بود.

به وسيله او گناهان محو مى شود و ظلم و ستم دفع مى گردد و رحمت نازل مى شود.

او چشم نگرا و بيناى خداوند و گوش شنوا و زبان گوياى او در ميان خلق است .

او دستِ گشوده و باز خداوند در ميان مردم است و وجه خداوند در آسمان و زمين و دست ظاهر راست خداست .

او طناب قوى و محكم خداوند است ، و ريسمان مورد اعتماد خداست ، كه پاره شدن ندارد.

او در و باب خداوند است كه بايد از آن وارد شد. او همان خانه خداوند است كه هر كه از آن در وارد شود در امان خواهد بود. او وسيله هدايت خداوند است ، (بر مردم ) در پل صراط و در موقع زنده شدن مردگان .(127)

على را نيك پيغمبر شناسد

رسول اللّه را حيدر شناسد

على نفس پيمبر بود بى شك

كه هر كس خويش را بهتر شناسد

(مقدم )


115

مجوز عبور از صراط 

((حضرت پيغمبر اكرم (ص ) )) از ((حضرت جبرئيل (ع )) سؤ ال فرمود: امّت من چگونه از صراط عبور مى كنند؟!

((حضرت جبرئيل (ع )) رفت و دو باره برگشت و فرمود:

خداى تبارك و تعالى به تو سلام مى رساند. و مى فرمايد: تو به توسط نور من از صراط عبور مى كنى . و على (ع ) به نور تو از صراط عبور مى كند. و امت تو به نور على از صراط عبور مى كنند.

پس نور امت تو از نور على است و نور على از نور تو و نور تو از نور خداست .

از ((ابن عباس )) نقل است كه : به حضرت رسول (ص ) عرض كردم : آيا مردم فرداى قيامت وقتى كه مى خواهند از صراط بگذرند جواز مى خواهند؟!

حضرت فرمود: بله .

عرض كردم : آن جواز چيست ؟ و از كجا بايد تهيه كرد؟!

حضرت فرمود: ((آن جواز، دوستى على بن ابى طالب (ع ) است .))(128)

آئينه ذات لايزال است على

زيبنده قدرت و كمال است على

معناى صراط مستقيم ، راه عليست

آيات خداى ذوالجلال است على

(مقدم )


116

هدايت به اسلام 

در يكى از شهرهاى ((آمريكا))، زنى مسلمان شده بود، در حالى كه در آن شهر، مسلمان ديگرى وجود نداشت ، تا به او درس اسلام بياموزد.

وقتى خبرنگاران براى تهيّه خبر به او مراجعه كردند، آن زن داستان ايمان آوردن خود و به راه راست هدايت شدنش را به اسلام اين چنين تعريف كرد:

من در يك خانواده مسيحى زندگى مى كردم ، كه هيچ اسمى از اسلام در آن بُرده نشده بود و هيچكدام از افراد خانواده درباره اسلام چيزى نمى دانستند.

هنگامى كه كودك بودم ، از هوش سرشار و استعداد فوق العاده اى كه خداوند به من داده بود، همه را به تعجّب مى انداختم . در آن هنگام من از انجام كارهاى زشت و ناروا خوددارى مى كردم و با اينكه در اين كشور زنِ چادرى و باحجاب وجود ندارد، امّا من از همان وقت كودكى از اينكه بدنم را به ديگران نشان بدهم اِبا داشتم . به همين خاطر تن پوشى براى خودم درست كرده بودم كه سر دستها و پاهايم را مى پوشانيد.

چند سال قبل ، شبى در خواب ديدم كه مردى روحانى و عَبا به دوش ‍ به من فرمود:

من از سمت شرق مى آيم ، آنگاه كتابِ مباركى را كه در دست داشت به من نشان داد و فرمود:

راه نجات و سعادتِ تو در اين كتاب است .

از خواب بيدار شدم و سه سال به دنبال آن كتاب ، تمام كتابخانه ها را گشتم ، شايد آن را بيابم ، ولى موفق نشدم .

روزى يك مسلمان هندى را ديدم ، پرسيدم : از كجا مى آيى ؟ گفت : از هند مى آيم و مسلمان هستم ، من خوابِ خود را براى او تعريف كردم ، او بعد از شنيدنِ سرگذشت من ، دست در جيبش كرد و كتابى درآورد، ديدم همان كتابى است كه در خواب ديده ام .

پرسيدم : اين چه كتابى است ؟.

گفت : ((اين قرآن است كه خداوند بر آخرين پيامبرش حضرت محمّد (ص ) نازل نموده است ، سپس آن كتاب را به عنوان هديه به من داد)).

پس از مدتى ترجمه انگليسى قرآن را به دست آوردم ، ديدم همان چيزهايى كه فطرت و عقل به من حكم مى كردند، در قرآن نيز همان دستورات آمده است .

اين ماجرا نشانه هدايت خاصّه خداوند مى باشد، هر كس هدايت الهى را بپذيرد و در طريق فطرتش گام بردارد و خواستار رشد و صلاح و سعادت باشد و آرزوى سعادت و خوشبختى و رفتن به بهشت را داشته باشد، خداوند او را به خودش وانمى گذارد؛ بلكه او را هدايت مى كند، اين از تاءييدات غيبى الهى مى باشد.(129)

در دل عطش عشق خدايى ماراست

ديوانه وصليم و جدايى ما راست

هرچند در اين جهان غريبيم همه

خود از سر غربت آشنايى ماراست


117

هدايت الهى 

((مرحوم فخر الاسلام )) ابتدا يكى از كشيش هاى بزرگ و معروف مسيحى بود، امّا پس از مدّتى پى به حقانيت اسلام بُرد و چون مَردى آزاده بود، مسلمان گرديد و چند كتاب نيز در ردّ مسيحيّت و يهود نوشت . او مقدّماتِ مسلمان شدن خود را چنين تعريف مى كرد:

((وطنِ من آمريكا است )) پدرانم همگى كشيش و از علماىِ مسيحى بودند؛ از ابتداىِ جوانى ، شوقِ تحصيل علوم دينى داشتم ، بنابراين سرگرم علوم دينى شدم و كم كم مدارج علمى را طى كردم ، تا اينكه كوچ كرده و خود را به مجلس درس ((پاپ اعظم )) رسانيدم .

در مجلسِ درس او چهارصد نفر شركت داشتند و من در ميانشان از هوش و استعداد بيشتر برخوردار بودم ، به همين دليل مورد علاقه پاپ شدم به طورى كه تنها كسى بودم كه اجازه ورود به حَرَم پاپ را داشتم .

روزى به مجلس درس پاپ رفتم ، او نيامده بود، گفتند: امروز پاپ مريض است و نمى آيد، شاگردان خودشان بحث مى كردند، صحبت راجع به كلمه ((فارقليط)) بود كه اين لفظ در ((انجيل )) آمده است ، هر كس آن را طورى معنى مى كرد و چيزى مى گفت .

من به ديدن پاپ رفتم ، او در بستر افتاده بود، گفتم : ((به مجلس درس ‍ رفتم شما نيامده بوديد از اين رو به ديدنتان آمدم .))

پرسيد: ((در نبودن من مباحثه برقرار بود؟)) گفتم : آرى ، در مورد كلمه ((فارقليط)) بحث مى كرديم . عدّه اى مى گفتند: به معنىِ ((تسليت دهنده )) است . حضرت عيسى فرموده است : ((من مى روم و پس از من فارقليط مى آيد)) پاپ گفت : ((هيهات هيچ كس خبر از معنى آن ندارد)).

تا اين جمله را گفت ، من كه شيفته كمال بودم ، دامنش را گرفتم و از او خواستم كه معنىِ اين كلمه را به من بگويد: او گفت : صلاح نيست ، زيرا اظهارِ معنىِ آن براى من و تو ضرر دارد.)) من اصرار كردم و او را سوگند دادم ، پاسخ داد: ((معنى كلمه را به تو مى گويم ، به شرطى كه تا وقتى من زنده ام آن را فاش نكنى .)) من پذيرفتم .

او گفت : ((اين كليد را بردار و درِ آن جعبه را باز كن ، در آن جعبه اى قرار دارد، آن را هم باز كن ، در آن كتابى به زبانِ ((شريانى )) وجود دارد كه هزاران سالِ قبل نوشته شده است .))

وقتى كتاب را برداشتم ، گفت : ((فلان صفحه را بياور.)) آن صفحه را پيدا كردم ديدم راجع به كلمه ((فارقليط)) بحث كرده است و گوشه اش ‍ نوشته : ((فارقليط همان حضرت محمّد (ص ) است .))

پرسيدم : ((اين محمّد (ص ) كيست ؟)) پاپ پاسخ داد: ((همان كسى كه مسلمانان او را پيامبر مى دانند.))

گفتم : ((پس مسلمانان بر حقّ هستند؟))

گفت : ((آرى ))

پرسيدم : ((پس چرا شما حقّ را ظاهر نمى كنيد)).

پاپ گفت : ((افسوس كه من در آخر عمرم به اين راز پى بُردم ، امّا اگر آن را اظهار كنم ، حكومت مرا مى كشد، به هر كجا روم ، حتّى در ميانِ مسلمان ها، حكومت مرا پيدا مى كند و به قتل مى رساند.

صلاح من در سكوت است . ولى تو جوان هستى ، مى توانى فرار كنى و بروى )).

دستش را بوسيدم و از او خداحافظى كرده و همان روز به راه افتادم تا اينكه واردِ ((شام )) شدم . لطفِ خدا شاملِ حالِ من شد، مرا به يكى از علماىِ ((شيعه )) معرفى كردند با دستِ او اسلام آوردم و صرف و نحو و منطق و معانى بيان را خواندم ، سپس به ((نجف اشرف )) رفتم و خدمت ((سيد كاظم يزدى )) و ((آخوند خراسانى )) به مرحله اجتهاد رسيدم ، پس از آن براى زيارتِ آرامگاه ((حضرتِ امام رضا سلام اللّه عليه )) به ايران رفتم .


118

در تهران خبردار شدم كه مسيحيان چند كتاب در ردّ اسلام نوشته اند، خداوند به من توفيق داد كه چند كتاب در ردّ آنها بنويسم و تهمت هايشان را پاسخ دهم .))

مرحوم فخر الاسلام بيست جلد كتاب با بيانى شيرين لذّت بخش ‍ نوشته است ، به راستى كه اين تاءييد الهى در نصرت اسلام است ، كه يك نفر همه تبليغاتِ مخالفين را باطل نمايد.(130)

تا بر امان تو ما دست تولا زده ايم

به تولاى تو بر هر دو جهان پا زده ايم

تا نهاديم به كوى تو صنم روى نياز

پشت پا بر حرم و دير و كليسا زده ايم

در خور مستى ما رطل و خم ساغر نيست

ما از آن باده كشانيم كه دريا زده ايم


119

صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم 

ولا الضالين

خداوندا ما را به راه كسانى كه آنها را مشمول نعمت خود ساختى ((هدايت كن )). نه راه كسانى كه بر آنها غضب كرده اى و نه راه گمراهان .

منظور آيه

كلمه صراط الذين عطف بيان است براى الصراط المستقيم يعنى راه آن افرادى كه بوسيله طاعتشان به آنها نعمت عطا كردى .

آنها اشخاصى هستند كه اين آيه شريفه ايشان را معرفى مى كند و مى فرمايد: افرادى كه از خدا و رسول اطاعت كنند، با آن افرادى خواهند بود كه خدا نعمت به آنها عطا كرده است ، از قبيل : پيامبران ، راستگويان ، شهيدان و نيكوكاران .(131)

منظور از المغضوب عليهم به اتفاق شيعه و سنّى ، يهوديان مى باشند. به دليل اين آيه شريفه كه درباره ايشان مى فرمايد: ((آن افرادى كه خدا آنان را لعنت كرده و بر آنها غضب نموده و گروهى از آنها را بشكل بوزينه و خوك در آورده است و دليل آن را در سوره بقره آورده كه نافرمانى كردند...

منظور از كلمه ولا الضالين نصارا هستند. بدليل اين آيه شريفه كه راجع به آنها مى فرمايد: ((از هوا و هوس ، آن گروهى كه قبل از اين گمراه شدند و گروه كثيرى را هم گمراه نمودند و از راه راست منحرف گرديدند متابعت نكنيد.))

در آن وقتى كه ((پيامبر عاليقدر اسلام (ص )) در وادى القرا با يهودى ها مشغول جهاد بودند.

شخصى كه اهل يقين بود از ((حضرت رسول الله (ص )) سؤ ال كرد: آقا جان اينها كيستند كه با شما كه چنين شخصيتى را دارا هستيد مى جنگند؟!

((حضرت رسول خدا (ص )) فرمود: ((اينها مغضوب عليهم هستند))

آن شخص باز اشاره به نصارا كرد و گفت : يا رسول اللّه پس اينها چه كسانى هستند كه با شما در نبرد هستند؟!

حضرت فرمود: ((اينها ضالين هستند))(133)

هر كه خارج شد ز راه مستقيم

كور ماند در بيابانى مقيم

اندر اينجا خضر راهى بايدش

تا ره مقصود را بنمايدش

راست شو يعنى رها كن فعل بد

تا كه از قامت بگُنجى در لحد

بند بندم گر برى چون نى شكر

نيستم جز راستى راه دگر

بر خلاف نفس هر فعل از تو خواست

گر ندانى ره بود آن راه راست

چون ره مقصود يكره بيش نيست

جز ره مردان خير انديش نيست

ره كه پيغمبر بما دادى نشان

نيست الا راه خلد جاودان

جان فداى ره نماى مقبلى

جان چه باشد تحفه ناقابلى

(رجاء اصفهانى )


120

راه معرفت 

((ابن بابويه )) به سند خود از ((حضرت صادق (ع )) روايت كرده كه ((مفضل بن عمر)) از آنحضرت معناى ((صراط)) را سؤ ال كرد:

حضرت فرمود: ((صراط)) عبارت از راهى است بسوى معرفت پروردگار و اين راه دو تاست ، يكى : راه دنيا و ديگرى : راه آخرتست .

اما راه دنيا: ((شناخت و معرفت امام است كه بر همه كس واجب است كه در دنيا امام خود را بشناسند و از او اطاعت كنند و او را پيشوا و رهبر خود دانند و از راهنمايى هاى آنها استفاده كنند.))

امّا راه آخرت : ((صراط پلى است كه بر روى جهنم زده شده هر كس ‍ در دنيا، از صراط دنيا بدرستى رد شود، يعنى : امام خود را بشناسد و از او اطاعت كند، در آخرت نيز از پل به آسانى مى گذرد و كسى كه در دنيا امام خود را نشناسد، در آخرت هم قدمش بر پل آخرت مى لغزد و به جهنم سقوط مى كند.))

و به سند ديگر از آن حضرت روايت نموده فرموده : ((صراط المستقيم وجود مقدس آقا اميرالمؤ منين على (ع ) است ))

و به روايت ديگر آن حضرت فرمود: صراط المستقيم يعنى ما را به راهى كه به سوى دوستى تو اى خدا منتهى مى شود، هدايت بفرما، و مانع شو، از راهى كه پيروى هواى نفس خود كرده و به زحمت برسيم و يا به راءى خود عمل نموده و هلاك شويم .

((ابن بابويه )) در كتاب معانى از ((حضرت امام زين العابدين (ع )) روايت كرده كه حضرت فرمود:

((ميان خدا و حجتهاى او حجاب و پرده اى نيست . و ما حجت هاى او بر شما هستيم و ما ائمه ، راه خدا و طريق راست او هستيم و ما خزانه دار علم و دانش خدا هستيم ، و ما مترجم وحى او و اركان توحيد و محل اسرار پروردگاريم )).

((ابن بابويه )) بسند خويش از ((حضرت اميرالمؤ منين على (ع )) روايت كرده كه فرمود: صراط الذين ... يعنى ما را هدايت فرما، به راه كسانى كه نعمت و توفيق عبادت در دين به آنها كرامت فرمودى .

و آنان اشخاصى هستند كه خداوند متعال ؛ حال آنها را در سوره نساء آيه هفتاد و يك ، چنين بيان مى فرمايد: آنكه اطاعت خدا و رسولش ‍ را بنمايد، البته به آنها خداوند عنايت و لطف كامل فرموده ، مثل پيغمبران و صديقان و شهيدان و نيكوكاران ، و با آنها محشور مى شوند و ايشان چه بسيار خوب رفقايى هستند.

سپس فرمود: نعمتى كه خداوند به آنها لطف و كرامت نموده مثل مال و اولاد و تندرستى و ... اينها چيزى نيست در برابر نعمتهايى كه از خدا مى خواهند، خوب ، خدا به كفار هم از اين نعمتها عنايت فرموده ، با اينكه تمام اينها هم از نعمتهاى خداست .

مراد (و منظور از نعمت در اين آيه ) ((نعمت ايمان به خدا و تصديق نبوت حضرت محمد (ص ) و اقرار به ولايت آل محمّد (ص ) و مقابل دشمنان ما ايستادگى كردن ، و خود را از معصيت پروردگار نگاه داشتن و رعايت حقوق برادران دينى كردن و اذيت به مؤ منين نكردن است .))(134)

اى نفس در اطاعت امر اله باش

در ظل لطف و مرحمتش در پناه باش

پرهيزگار باش و ز فسق احتراز كن

كاهل مباش و ساعى و بيناى راه باش


121

ولايت اهلبيت عليهم السلام 

(پيغمبر عزيز اسلام (ص )) فرمود: الذين انعمت عليهم شيعة على ((ع )) است . يعنى : آن كسانى كه نعمت به ايشان عنايت فرمودى شيعه على (ع ) است )).

((امام صادق (ع )) فرمود: ((يعنى : محمدا و ذريته صلى الله عليهم اءجمعين ))(135)

از ((مرحوم شيخ مفيد رحمه اللّه )) نقل است : كه ((پيغمبر اكرم (ص )) فرمود: به دوستى ما اهلبيت تمسك كنيد.))

همانا كسى كه خدا را در روز قيامت ملاقات كند، و دوست دار ما باشد، به شفاعت ما داخل بهشت مى شود.

سپس فرمود: قسم به آن كسى كه جانم در دست اوست ، هيچ عملى به صاحبش نفع نمى رساند مگر با معرفت حق ما.(136)

همچنين حضرت فرمود:

منم سيد اولاد آدم و تو يا على و امامان بعد از تو سادات امت من هستيد.

كسى كه ما را دوست داشته باشد، حتما خدا را دوست داشته و كسى كه با ما دشمن باشد با خدا دشمنى كرده .

كسى كه موالات ما را داشته باشد، حتما موالات خدا را دارد، و كسى كه با ما عداوت ورزد با خدا عداوت ورزيده است ، و كسى كه ما را اطاعت كند خدا را اطاعت كرده و كسى كه ما را عصيان كند خدا را عصيان كرده است .

على اى سحاب رحمت همه مظهر خدايى

همه خلق ما سوى را بخداى رهنمايى

توچه ممكن الوجودى كه تو در خور سجودى

تو چه بحر لطف و جودى ، تو چه معدن سخايى

تو هماى لامكانى بفراز عرش رحمان

كه فكنده اى به امكان همه سايه خدايى

تو ولى انمايى ، تو وفى لافتايى

تو وصى مصطفايى ، تو ولى كبريايى

بخرد اديب و پيرى ، بفلك مه منيرى

بخودت كه بى نظيرى بخدا خدا نمايى

دل اگر على شناسى بخدا خدا پرستى

كه ره خدا پرستى بعلى است آشنايى


122

يهودى هاى هدايت يافته 

((مرحوم سيد مرتضى رضوان اللّه تعالى عليه )) فرمود: ((عمار ياسر)) حكايت كرده : كه يك روز در خدمت سرور و آقايم ((اميرالمؤ منين على (ع )) بودم ، در آن وقت حضرت به قريه و روستاى اطراف كوفه كه دو يا سه فرسخى كوفه بود تشريف برده بودند.

پنجاه نفر از يهودى ها محضر مقدّس حضرت مشرف شدند و گفتند: شما على بن ابى طالب امام مسلمين هستيد؟! حضرت فرمود: بله .

گفتند: در كتابهايمان ذكر شده كه براى ما سنگى هست و بر آن سنگ اسم شش نفر از انبياء نقش است ، ولى ما آن را پيدا نكرديم ، اگر شما امام هستى آن را براى ما پيدا كن .

حضرت فرمود: اى باد رَملها و شنها را زائل كن . يك وقت باد وزيدن گرفت و رمل ها را از روى سنگ برطرف كرد، سپس فرمود: اين همان سنگيست كه دنبالش مى گرديد.

گفتند: آن سنگى كه ما مى خواستيم اسم شش نفر از انبياء روى آن حك شده بود، اين كه چيزى رويش ننوشته ؟! حضرت فرمود: نوشته ها پشت اين سنگ است و بايد سنگ را برگردانيد.

يهوديها جمع شدند و هرچه زور زدند نتوانستند آن سنگ را برگردانند.

حضرت فرمود: كنار برويد، همه يهوديها كنارى آمدند و حضرت ، دست مباركشان را روى سنگ گذاشتند و سنگ را غلطانيدند و برگرداندند.

يك وقت اسامى شش نفر از جميع پيغمبران كه اصحاب شريعت بودند، ((بنام حضرت آدم ، حضرت نوح ، حضرت ابراهيم ، حضرت موسى ، حضرت عيسى ، حضرت محمد (ص ) ظاهر شد)).

آنها تا اين سنگ و اسامى روى آن را ديدند، همگى مسلمان شدند وگفتند: اشهد اءن لا اله الاّ اللّه وان محمدا رسول اللّه و انك اءمير المؤ منين و سيد الوصيين و حجّة اللّه فى ارضه .

كسيكه تو را شناخت سعادت يافته و كسى كه با تو مخالفت كند هلاك شده و بسوى جهنم پرت شده .

مناقب حضرت زياد است و اين هم نعمت بسيار مهمى است كه خداوند متعال به شيعيان عنايت فرموده و بايد قدر اين نعمت را بدانيم .

مبادا مثل اين داستان يك سرى از يهودى ها هدايت پيدا كنند و شيعه و مسلمان شوند و غرق نعمت ولايت ((محمد و آل محمد (ص )) گردند و ما كه غرق نعمت ولايت هستيم ، بر اثر گناه و معصيت دورمان كنند.

((صراط الذين انعمت عليهم : خدايا ما را در آن راهى هدايت فرما كه به آنها نعمت ولايت و محبت على (ع ) و آل على (عليهم السلام ) عنايت كردى .))(137)

بجز از على كه داند كه زند دم از سلونى

بجز از على كه تاند كه كند گره گشايى

على شاهدان عالم همه هندوى تو گردند

چه به مجمع كلويان تو بشاهدى در آيى

دل اگر على شناسى بخدا خدا پرستى

كه ره خدا پرستى بعلى است آشنايى

به نسيم تار زلف گل و سنبلم چه حاجت

كه صبا برد ز خاكت همه بوى مشك سايى

على اى درخت طوبى و بهار باغ توحيد

كه ثمر بر آيد از تو چه شهيد كربلايى

(بنده )


123

مغضوبين چه كسانى هستند 

((خدايا ما را جزو يهودى ها و مغضوبين و كسانيكه مورد غضب تو قرار گرفته اند و ولايت محمّد و آل محمّد (ص ) را ندارند و دشمن على و آل على ((عليهم السلام )) هستند قرار نده )).

((جابر بن عبد اللّه انصارى )) نقل كرد كه : ((آقا رسول خدا (ص )) مهاجر وانصار را صدا زدند: همه حاضر شدند، سپس حضرت بر منبر تشريف بردند و بعد از حمد و ثناء پروردگار فرمود: ((اى مسلمانها كسيكه دشمن اهلبيت ما باشد، روز قيامت خداوند متعال ، او را يهودى محشور مى كند.))

((جابر)) گفت : من ايستاده بودم ، گفتم : يا رسول اللّه هرچند شهادت به لا اله الاّ اللّه و انّ محمدا رسول اللّه ((ص )) دهد.

حضرت فرمود: ((شهادت به لا اله الا اللّه سبب مى شود كه خونش ‍ ريخته نشود و جزيه ندهد.)) (ولى كسى كه ولايت داشته باشد تمام اعمالش قبول است )

از ((حضرت اميرالمؤ منين على (ع )) روايت است كه فرمود: كسى كه به ما تمسّك كرد، به ما ملحق خواهد شد، و كسى كه به طرق غير ما رفت ، غرق خواهد شد

((براى دوستان ما افواجى از رحمت و (نعمت ) خداست . و براى دشمنان ما افواجى از غضب وخشم خداست )).

كسى كه ما را دوست داشته باشد، و با زبان و دست ، ما را كمك كند و قتال و جهاد با دشمنان ما كند ((در درجه ما و با ما است )).

كسى كه ما را قلبا دوست دارد و با زبانش ما را يارى كند ولى با دشمنان ما نجنگد يك درجه از ما پائين تر است .

كسى كه ما را قلبا دوست داشته باشد و ما را به دست و زبانش يارى نكند او به خاطر محبتش در بهشت است .

كسى كه ما را قلبا دشمن دارد و عليه ما كار كند چه با دست و چه با زبان ، او را با دشمنان ما، در آتش محشور مى كنند.

و كسى كه قلبا دشمن ما باشد و عليه ما با دست و زبان كار نكند او نيز در آتش است .(138)


124

هدايت يافته 

((خدايا ما را در وادى محبت محمد و آل محمد (ص ) غرق كن ، در آن واديى كه نعمت ولايت و محبت على و آل على (ع ) بهشان عنايت كردى )). بد بودند، امّا تو با لطف و مرحمت خودت آنها را به سوى خودت و ((محمّد و آل محمّد (ص )) جلب و جذب كردى ، يكى از آن كسانيكه خدا دستش را گرفت و هدايتش كرد و در طريق ولايت محمد و آل محمد (ص ) انداخت ، ((ابو الحسن جمال الدين على )) فرزند (عبد العزيز) پسر ((ابن محمّد خلعى (يا خليعى ) موصلى حلّى )، شاعر و سراينده گرانمايه )) خاندان رسالت (عليهم السلام )) است .

كه در باره اهلبيت رسول اللّه (ص ) اشعار زيادى سروده و در تمام اشعار موجود او مدح و ستايش و سوگوارى ايشان موجود است .

او مردى فاضل و وارد در تمام فنون علمى ، و توانا در معارضه كردن بود، شعرش روان و ساده است ، ساكن حلّه شد، حدود سال 750 در آنجا درگذشت و در همان جا به خاك سپرده شد و قبر او نيز در آنجا معروف است .

او از پدر و مادرى ناصبى به دنيا آمد و ((قاضى نور اللّه شوشترى رضوان اللّه تعالى عليه )) درباره او فرموده است : كه ((مرحوم زنوزى )) در روضه اوّل ((رياض الجنّة )) گويد: مادر او نذر كرد كه اگر خدا به او پسرى عطا فرمايد، او را به راهزنى بر زائران (امام حسين (ع )) و كُشتن آنها بگمارد. پس چون او به دنيا آمد و به حدّ رشد رسيد، او را براى اداى نذرش فرستاد، و چون او به نواحى (مسيّب ) كه در نزديكى (كربلا) است رسيد در كمين زوار نشست .

(در اينجا خدا دستش را گرفت و از راه مغضوبين به راه نعمت ولايت و محبّت ((محمد و آل محمد (ص )) و رحمت ، هدايتش كرد.)

در اين هنگام خواب بر او غلبه كرد و قافله و كاروان زوّار گذشت و گرد و غبار زوّار بر سر و روى او نشست ، در خواب ديد كه قيامت برپا شده و فرمان آمده است كه او را به آتش اندازند، لكن آتش او را براى آنكه غبار پاى زوّار بر سر و رويش نشسته است ، نمى سوزاند.

از خواب بيدار شد و از قصد بد خود برگشت و همان جا توبه كرد و ((محبّت و ولايت خاندان پاك پيامبر (ص ) را به دل گرفت )) و هراسان به كربلا و حاير شريف حسينى ((ع )) فرود آمد.

گويند: در آن وقت دو بيتى سرود كه ترجمه شعرش اين است :

مى بينمت سرگردان و حيران كه تو را شك پركرده و هوى پراكنده و پريشان نموده و تو دو دل شده اى .

پس ، دلت را پاك كن و چشمت را به استعانت از خدا روشن نما، و اگر نجات و رستگارى مى خواهى ((امام حسين (ع )) را زيارت كن تا آنكه خدا را با روشنى چشم ، ديدار كنى .

هرگاه فرشتگان بدانند كه قصد زيارت او را نموده اى حتما نامت را ثبت مى كنند و آتش دوزخ بر تو حرام شود، ((زير آتش جسمى را كه بر آن غبار زائران ((امام حسين (ع )) باشد لمس نمى كند و نمى سوزاند))(139)

سر حلقه عشق ممكناتست حسين

شافع به جزاءِ عرصاتست حسين

كوتاه مكن تو دست از دامن او

البته بدان باب نجات است حسين

(محمد جعفر محزونى )


125

بى احترامى به تربت 

ولا الضالين ((خدايا ما را به راه راست هدايت فرما، راه آن كسانيكه بهشان نعمت دادى ، نه راه آن كسانيكه به آنها غضب فرمودى و نه راه گمراهان و آن كسانيكه از ((ولايت محمّد و آل محمّد (ص )) دور هستند، نه يهودى ها و نه نصرانى ها...))

يكى ديگر از آن كسانيكه نصرانى بوده و خدا دستش را گرفته و ولائى اش و حسينى اش كرده ((يوحناى نصرانى )) است .

((موسى بن عبد العزيز)) نقل نمود: ((يوحناى نصرانى )) را در بغداد ديدم ، به من گفت : تو را به حق دين و پيغمبرت قَسَمَتْ مى دهم كه برايم بگو؛ اين شخصى كه در كربلا است و مردم او را زيارت مى كنند، كيست ؟

گفتم : او پسر ((على بن ابى طالب (ع )) است و دختر زاده ((رسول آخر زمان ، (ص )) مى باشد و اسمش ((حضرت سيّد الشّهدا (ع )) است . چطور شده كه اين سؤ ال را از من مى كنى ؟

گفت : قضيه عجيبى دارم .

گفتم : بگو چيست ؟!

گفت : خادم ((هارون الرشيد)) نصف شب درب خانه ام آمد، و مرا با عجله به خانه ((موسى بن عيسى هاشمى )) برد.

گفت : خليفه دستور داده اين مرد را كه قوم و خويش من است معالجه كنى .

وقتى كه نشستم و معاينه كردم ديدم درمان او بى خود است و معالجه اش فايده اى ندارد.

پرسيدم : چه مرضى داشت و چطور شد كه به اين مرض گرفتار شد؟ طشتى حاضر كردند، ديدم هر آنچه كه درون شكمش بوده در طشت خالى شده ، گفتم : چه واقع شده كه به اين روز افتاده ؟!

گفتند: ساعتى پيش از اين نشسته بود و با خانواده خود صحبت مى كرد و الاَّْن به اين حال افتاده .

سبب را پرسيدم ؟ گفتند: ((قبل از اين ، در مجلس ما شخصى از بنى هاشم بود و صحبت از ((حسين بن على عليهما السلام )) و خاك قبر او به ميان آمد.))

((موسى بن عيسى )) گفت : ((شيعه ها در باب ((حسين بن على )) تا حدّى غلوّ دارند كه از خاك قبر او براى مداوا استفاده مى كنند)).

آن شخص گفت : ((اين براى من واقع شده ، من فلان مرض را داشتم ، امّا با تربت ((امام حسين (ع )) آن درد به كلى از من زايل شد و حق تعالى مرا به وسيله آن تربت نفع كلى بخشيد و شفا داد.))

((موسى بن عيسى )) گفت : از آن تربت پيش تو چيزى هست ، گفت : بله ، گفت : بياور، آن شخص رفت و بعد از چند لحظه آمد و اندكى از آن تربت را آورده و به ((موسى بن عيسى )) داد.

موسى هم آن را برداشت و از روى استهزاء و تمسخر به آن شخص ، تربت را در ميان دُبُر خود گذاشت و لحظه اى بر نيامده كه فرياد فغانش برآمد (النار النار الطشت الطشت )) و تا طشت آوردند از اندرون او اينها كه مى بينى بيرون آمد.

فرستاده هارون گفت : هيچ علاجى در آن مى بينى ؟

من چوبى را برداشتم و دل و جگر او را نشانش دادم و گفتم : مگر ((عيساى پيغمبر (ع )) كه مُرْده ها را زنده مى كرده اين مرض را علاج كند.

از خانه بيرون آمدم و آن بدبخت بد عاقبت را در آن حال واگذاردم ، وقتى سحر شد، صداى گريه و شيون و زارى از آن خانه بلند گرديد.

((يوحناى نصرانى به خاطر همين مسلمان و شيعه شد و اسلام را پذيرفت و مكررا به زيارت حضرت سيّد الشّهداء (ع ) مى رفت و طلب آمرزش از گناهان گذشته خود مى كرد)).

اين اثر بى احترامى به خاك و تربت قبر شريفشان است واى به حال كسى كه محبت و ولايت آنها را نداشته باشد و جزو مغضوبين و گمراهان قرار گيرد.


126

اين داستان به ما مى آموزد كه : موسى بن عيساى مسلمان ، به خاطر ولايت نداشتن و مسخره كردن و بى احترامى به تربت خاك ((امام حسين (ع )) به جهنم رفت و جزو مغضوبين و گمراهان قرار گرفت ، ولى از آن طرف خداوند متعال ((يوحناى )) نصرانى و مسيحى را هدايت فرمود و ((نعمت كامله ولايت (محمّد و آل محمد (ص )) را به او عنايت فرمود.))

خدايا ما را به راه راست كه راه ولايت ((محمّد و آل محمّد(عليهم السلام )) است هدايت فرما، راه آن كسانيكه به آنها نعمت دادى ، نه راه مغضوبين و نه راه گمراهان .(140)

حلال جميع مشكلات است حسين
شوينده لوح سيئات است حسين

اى شيعه تو را چه غم ز طوفان بلا
جايى كه سفينة النجات است حسين

والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته

خداوندا به عشق پاكبازان
به ابرار و به اخبار و امامان
به صدق بندگان سر براهت
به عزو حرمت آزاد مردان
به عشاق پريشان و دل افكار
كه اندر راه معشوقند نالان
به سوز ناله اهل مناجات
به هنگام سحر افتان و خيزان
عطا كن بينش و ثابت قدم دار
تو ما را در طريق و راه جانان
رسان صاحب زمان مولاى مارا
امير و مجرى احكام قرآن
كه تا بر ديدگان خاك قدومش
كشد (ناصر) به عز و رفعت و اءن

127
پاورقي

1- قاموس قرآن : 1/2.

سوره اسراء: 9، فصلت : 42 ص 87 زمر 27 اسراء 88.

2- قاموس قرآن : 1/2.

3- قاموس قرآن : 1/3.

4-همان مدرك : 1/3.

5-سوره آل عمران ، آيه 139.

6-همان مدارك .

7-اطيب ا لبيان : 1/48 و 51.

8-سوره اسراء، آيه 9.

9-هماى سعادت : ج 1 ص 70.

10-همان مدرك : 1/16.

11-تفسير اطيب البيان : 33 .

12-جامع السعادات : ص 614.

13-سوره محمد (ص ): 23.

14-جامع السعادات : 614.

15-جامع السعادات : 617.

16-تفسير اطيب البيان : 1/34.

17-نحل : 98.

18-استعاذه (شهيد آيت اللّه دستغيب ): ص 5.

19-سوره 7: 27.

20-همان مدرك .

21-منتخب التواريخ : 783.

22-استعاذه : 6 و 7.

23-هود: 47.

24-هود: 48.

25-پناه مى برم به خدا آن خدائيكه خلق كرد مرا سپس هدايت فرمود مرا از شر آنچه معصيت اوست .

26-انبياء: 69.

27-يوسف : 24.

28-دخان : 20.

29-آل عمران : 36.

30-مريم : 18.

31-اطيب البيان : ج 1 باب استعاذه .

32-سنگينى .

33-سوره اعراف : آيه 27.

34-استعاذه .

35-ثمرات الحيوة ، ج 3.

36-استعاذه

37-سوره 16/ 67 و 98.

38-استعاذه مرحوم شهيد آيت اللّه دستغيب رضوان اللّه تعالى عليه .

39-تفسير آسان : 1/10.

40-تفسير جامع : 1/83.

41-تفسير آسان : 1/10.

42-تفسير جامع : 1/81.

43-همان مدرك

44-فرهنگ عميد قسمت سوره .

45-ايفاء يعنى حق كسى را تمام دادن (عميد: 214) يعنى خدا حق اين سوره را تمام و كمال اداء كرده از همه نظر.

46-تفسير منهج الصادقين ، اطيب البيان ، تفسير جامع ، آسان و فرهنگ عميد و كتاب تفسير سوره حمد، آية اللّه شهيد دستغيب (ره ).

47-اطيب البيان : 1/84 .

48-تفسير جامع : 1/85.

49-تفسير جامع : 1/86.

50-سرگذشتهاى تلخ و شيرين قرآن : 2/46 (نقل از صحيح بخارى 6/103).

51-قصص العلماء: 130.

52-تفسير جامع : 1/86.

53-تفسير جامع : 1/86.

54-تفسير جامع : 1/86.

55-منهج الصادقين : 1/24.

56-منهج الصادقين : 1/24.

57-منهج الصادقين : سوره حمد.

58-همان مدرك .

59-همان مدرك .

60-آدرس سابق .

61-تنديس اخلاص : 63.

62-لصديق المؤ لف .

63-لصديق المؤ لف .

64-مستدرك الوسائل : 4/247.

65-خذينة الجواهر آخر حديث 32 ص 567

66-همان مدرك .

67-تفسير جامع : 1/98.

68-همان مدرك : 1/96.

69-مؤ لف .

70-تفسير نور: 1/11.

71-لئالى الاخبار: 3/334.

72-مؤ لّف

73-تفسر جامع : 1/89.

74-مدرك قبل : 90.

75-همان مدرك : 91.

76-همان مدرك : 92.

77-همان مدرك .

78-معارفى از قرآن ، تفسير سوره حمد 33

79-لئالى الاخبار 3/6 و 335.

80-لئالى الاخبار: 3/4 و 333.

81-مسكن الفؤ اد: 213.

82-تفسير جامع : 1/96، و تفسير الميزان : 1/43.

83-داستانهاى اصول كافى : 2/196 نقل از اصول كافى باب الشكر حديث 18 ص 97 ج 2.

84-منهج الصادقين : 1/41.

85-منهج الصادقين : 1/42.

86-داستانهاى اصول كافى : 2/197.

87-داستانهاى اصول كافى : 2/198

88-همان مدارك : 199

89-منهج الصادقين : 1/41.

90-همان مدرك : 1/41.

91-منهج الصادقين : 1/42.

92-سراى ديگر: 446.

93-قيامت و قرآن : 70.

94-مسكن الفواد: 237

95-مدرك قبل : 240.

96-قيامت و قرآن : 226.

97-ادعيه جلاليه : 475.

98-ادعيه وادويه : 1/8.

99-تفسير آسان : 1/18.

100-تفسير فاتحة الكتاب : ((مرحوم شهيد دستغيب )) 180.

101-آدابى از قرآن : 395.

102-قلب سليم : 1/368.

103-معارفى از قرآن : 106.

104-جامع الحكايات ممتاز: 77.

105-داستانها و پندها: 8/53 نقل از مناهج الشارعين : 641.

106-حقايقى از قرآن تفسير سوره قمر: ص 16.

107-همان مدرك : 24 و 27.

108-همان آدرس : 19.

109-سوره كهف : آيه 105 .

110-زبدة القصص : ج 1/54.

111-زبدة القصص : 1/172.

112-سرگذشتهاى تلخ و شيرين قرآن : 2/ نقل از تفسير سوره حمد عماد زاده : 9 و 5.

113-زبدة التفاسير: 93.

114-همان مدرك : 130 نقل از اصول كافى : 2/2 و 6.

115-معاد يا آخرين سيرتكاملى انسان : 123.

116-تفسير آسان : 1/21.

117-تفسير آسان : 1/21.

118-هماى سعادت : 1/63.

119-هماى سعادت : 2/7.

120-گنجينه اى از قرآن : 244.

121-گنجينه اى از قرآن : 30.

122-بندگى راز آفرينش : 1/122.

123-تفسير آسان : 1/23 و 24.

124-تفسير آسان : 1/23.

125-فضائل شيعه : 6 و 12.

126-فضائل الشيعة : ص 3 ح 1.

127-ترجمه اسرار آل محمد: ص 466.

128-مناقب اهل بيت (عليهم السلام ): ج 1/246.

129-ايمان : 1/76.

130-نبوت : ص 111.

داستانهاى شهيد دستغيب : ص 154.

131-نساء: 68.

132-مائده : 59.

133-تفسير آسان : 1/25.

134-تفسير جامع : 1/99 تفسيرالميزان : 1/78. اطيب البيان : 1/115 و 116.

135-اطيب البيان : 118.

136-مناقب اهلبيت : 1/105 و 125.

137-مناقب اهلبيت : 1/72.

138-مناقب اهلبيت : 1/145 و 125.


128

139-قطره اى از دريا: 1/68 نقل از ترجمه الغدير: 11/2 و 21.

140-كرامات الحسينيه : 1/267.

فهرست آيات
انى بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِم الاَْخْلاق .8
انّ هذا القرآن يهدى للّتى هى اقوم (8)10
(اَعُوذُ بِاللّهِِمنَ الشّيطانِ الرَّجيم )15
رَبِّ انى اعوذ بك ...(23)18
يا نوح اهبط بسلام منا وبركات عليك .(24)18
اعوذ باللّه الذى خلقنى فهدانى من شر ما عصاه واذانى ...(25)18
كذلك انصرف عنه السوء والفحشاء(27)18
بربّى و ربّكم اءن ترحمون ...(28)18
انى اعيذها بك و ذريتها من الشيطان الرجيم (29)18
انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا(30)18
من شر الوسواس الخناس .(31)18
ان اللّه يحب التوابين 20
انّ الّذين اتّقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون .24
((الحمد للّه رب العالمين ))42
((الرحمن الرحيم ))42
((مالك يوم الدّين ))42
((اياك نعبد واياك نستعين ))42
((اهدنا الصراط المستقيم الى آخر...))42
((الحمد لله )):53
((رب العالمين )):53
((الرحمن الرحيم )):53
((مالك يوم الدين )):53
((اياك نعبد،)):53
((واياك نستعين )):53
((اهدنا الصراط المستقيم )):53
((صراط الذين انعمت عليهم )): 53
((غير المغضوب عليهم )):53
((ولا الضالين )):53
1 مالك يوم الدين :99
2 يوم القيمَةِ:99
3 يَوْمَ الحَسْرَة :99
4 يَوْم النّدامَةِ:99
5 يَوْم الاْزِفَة :99
6 يَوْم التّغَابُن :99
7 يومَ الفَصلِ:99
8 يَوْم الجزاء:99
9 يَوْم النفخه :99
10 يَوْم النشر:99
11 يَوْم الواقعة :99
12 يَوْم الشاهد و المشهود: 99
13 يوم العرض : 99
14 يوم ترجف الراجفة :99
15 ثُمّ تردّون الى عالم الغيب و الشهادة :99
16 ثمّ ردّوا الى اللّه مواليهم الحق :99
17 يوم يخرجون من الاجداث سراعا:99
18 يوم ترج الارض رجا:99
19 يوم تكون السماء كالمهل وتكون الجبال كالعهن ولايسئل حميم حميما:99
20 يوم يقوم الروح والملائكة صفا صفا: 99
21 يوم يفر المراء من اءخيه و اءمه و اءبيه وصاحبته و بنيه : 99
22 يوم يقوم الناس لربّ العالمين :99
23 يوم تاءتى كلّ نفس تجادل عن نفسها:99
24 يوم يبعثهم اللّه جميعا وفينبهم بما عملوا: 99
25 يَوْمَ لا يغنى مَوْلىً عن مولىٍ شيئا ولا هم ينصرون الاّ من رحم اللّه انه هو العزيز الرحيم :99
26 يوم تبدل الارض غير الارض والسموات :99
27 ويوم يعض الظّالم على يديه :99
28 يوم لاينفع مال و لابنون :99
29 يوم الجمع (يوم يجمعكم ليوم الجمع ):99
30 يوم نبطش البطشة الكبرى : 99
31 يوم خمسين الف سنة (تعرج الملائكة والروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة ):99
32 يوم الذكر (يتذكّر الانسان ما سعى ):99
33 يوم الوعيد:99
34 يوم تبيض وجوه وتسودّ وجوه :99
35 يوم لاينفع الظالمين معذرتهم :100
36 يوم لاتملك نفس لنفس شيئا:100
37 يوم الموعود:100
فهرست روايات
من قرء القرآن يخضع ولم يرقّ قلبه ولم ينشاء حزنا و وجلا فى سرّه فقد استهان بعظيم شاءن اللّه و خسر خسرانا مبينا13
يا عبداللّه لوكتبت معانى الفاتحة لا وقرت سبعين بعيرا.45
انا نقطة تحت الباء ((من نقطه زير باء بسم اللّه هستم .))(59)45
اَلْحَمْدُ رَاءْسُ الشُّكرِ، ما شَكَرَ اللّهُ مَنْ لَمْ يَحْمَدْهُ يعنى (حمد راءس و سر شكر است . و خداوند متعال را شكر نكرده آن كسى كه حمد او را بجاى نياورد).(84)71
الحمد للّه كما هو اهله و مستحقه 74
اِلهى وِسيّدى اِبْتَلَيْتَنى بالْمَرضِ وَالْفَقْرِ فَهذا فعالُك بالاَنبياءِ وَالْمُرْسَلين فَكَيْفَ لى اءنْ اُؤ دّى شُكر ما اَنْعَمْتَ بِهِ عَلَىّ.80
((يعنى : محمدا و ذريته صلى الله عليهم اءجمعين ))(135)121
(النار النار الطشت الطشت ))125
فهرست اشعار
كتاب سعادت كلام خدا   =    مهين ره گشا و مهين رهنما3
بود مطلع روشنى ها كز او   =    رسد تا قيامت به جانها صفا3
نه باطل ز پى آيدش نه زپيش   =    كه باشد نگهبان او كبريا3
بود كوهسارى كزو تا ابد   =    شود چشمه هاى فضيلت جدا3
جدا بهشتى بود جاودان پر زگل   =    كه از عطر او گشته مشكين فضا3
چو دريا عميق و چو گردون بلند   =    چو خورشيد روشنگرو جانفزا3
زقرآن درخشان بود روزگار   =    زمانه ندارد چُنو افتخار3
هر آنكس كه قرآن بود رهبرش   =    بود سايه ايزدى بر سرش4
نپويد جز راه احسان و داد   =    هر آنكس كه قرآن بود باورش4
بدين كشتى حق زند هر كه دست   =    نباشد غم از موج شور شگرش4
نترسد ز ظلمت مسلمان پاك   =    كه خورشيد روشن بود رهبرش4
روح شهامت هاى مردان است قرآن   =    اى اهل عرفان غافل از قرآن نباشيد5
بر جان و دلهاتان نگهبان است قرآن   =    قرآن بخوان اى دانش آموز فضيلت5
زيرا كمال روح انسان است قرآن   =    قرآن كتاب زندگى باشد برادر5
مسطوره اى از عرش رحمان است قرآن   =    بر جان اهل دين و ايمان نور هستى است5
بر اهل باطل خشم نيران است قرآن   =    حجة الاسلام صديق عربانى5
گر كلام حق بخواهى هر زمان قرآن بخوان   =    تعليمش بنما ز بهر خانمان قرآن بخوان6
گر بخواهى مال يابى ، روزيت گردد وسيع   =    رو كن از اخلاص بر ربّ جهان قرآن بخوان6
گربخواهى توشه بهر سفر آرى بدست   =    همرهت آن زاد را بينى عيان قرآن بخوان6
تا صراط تار را روشن نمايد نور او   =    روشناگر خواه بينى آن اوان قرآن بخوان6
طول عمر است و فرحناكى هم اندر روزگار   =    سر فرازى خواهى گر در دو جهان قرآن بخوان6
مونست مى باشد اندر قبر در روز حساب   =    شوق مندگردى تو در باغ جنان قرآن بخوان6
اين زمان فيّاضى گر چه شغلها دارد زياد   =    بهتر و مرغوب گر خواهى ازآن قرآن بخوان6
پيغام ذات حىّ سبحان است قرآن   =    اسلام را آيين و اركان است قرآن7
ثقل عظيم خاتم پيغمبران است   =    بر عترت و آلش ثنا خوان است قرآن7
مست از تلاوت هاى آياتش محمد ((ص ))   =    پيمانه شب زنده داران است قرآن7
بوى اميرالمؤ منين همراه دارد   =    روح است و رحمان است و ريحان است قرآن7
سوز درون انبياء در سينه دارد   =    حصن حصين ، اهل ايمان است قرآن7
از سورة الحمد آن تا سوره ناس   =    وحى است و تنزيل است و برهان است قرآن7
خون حسين بن على (ع ) در ريشه اوست   =    برنامه كار مسلمان است قرآن7
نور دانش تابش انوار قرآن است و بس   =    مظهر آثار حق آثار قرآن است وبس9
گفته پيغمبران انديشه هاى رهبران   =    متّكى برپايه گفتار قرآن است وبس9
اين شگفتيهاكه آرد خامه خلقت پديد   =    رشحه اى از كلك گوهر بار قرآن است وبس9
بحر رحمت موجى از امواج بى پايان اوست   =    راز خلقت سرّى از اسرار قرآن است وبس9
ديده از ديدار قرآن ((رسا)) هرگز مپوش   =    زآنكه روشن ديده از ديدار قرآن است وبس9
مستضعفان را تاابد بانك رهائى است (قرآن )   =    بر فرق ظالم تيغ بران است قرآن10
درتيره شبهاى فساد و فتنه وظلم   =    نور درخشان است وفرقان است قرآن10
در نيمه هاى شب انيس عاشقان است   =    روح شهامت هاى مردان است قرآن10
تا اى برادر مهر قرآن دردل ماست   =    تابرمن وماوتوسلطانست قرآن10
دشمن ظفر برما نخواهد يافت هرگز   =    فتح ظفر را اصل وبنيان است قرآن10
گرعاشق ديدار گلهاى بهشتيد   =    صدها بهشت وباغ رضوان است قرآن10
صدّيق رابا عشق قرآن پروريدند   =    آرى مسلمان را دل وجان است قرآن10
آنها كه در حقيقت اسرار مى روند   =    سرگشته همچو نقطه پرگار مى روند11
هم در كتاب عرش سر افراز مى شوند   =    هم در ميان بحر نگونسار مى روند11
هم در سلوك ، گام به تدريج مى نهند   =    هم در طريق عشق به هنجار مى روند11
راهى كه آفتاب به صد قرن آن برفت   =    ايشان به حكم وقت به يكبار مى روند11
گر مى رسند سخت سزاوار مى رسند   =    ور مى روند سخت سزاوار مى روند11
در جوش و در خروش از آنند روز و شب   =    كز تنگناى پرده پندار مى روند11
بيا گفتار ارزنده بياموز   =    ز دانشگاه بى همتاى قرآن12
شود فرق سعادت آدميت   =    اگر اجرا شود معناى قرآن12
نمى گردد عمل دستور نغزش   =    بجا مانده همين انشاى قرآن12
بيايد قائم آل محمد   =    نمايد مو به مو اجراى قرآن12
شود عالم گلستان از وجودش   =    به زير پرچم يكتاى قرآن12
توسل بر حسين بن على كن   =    بود خون حسين امضاى قرآن12
بيايد ((منتظر)) آماده باشى   =    به حفظ مكتب اعلاى قرآن12
تلاوت كن تو قرآن مبين را   =    كه يابى كيش و آيين يقين را14
كليد باب جنّات ونعيم است   =    مكان منكرش اندر حجيم است14
بلوح دل نگار آيات ياسين   =    بگوش جان سپر طاها و طاسين14
بود قرآن كلام كبريايى   =    دل غافل مكن از آن جدايى14
تو بر خوان سوره الناس و فلق را   =    كه دور آيى زيان ما خلق را14
دو دنيا گر كه خواهى رستگارى   =    اطاعت كن تو امر حىّ بارى14
يكى از شاكيان روز محشر   =    بود قرآن به نزد حىّ داور14
حسين در راه قرآن كشته گرديد   =    تنش در خاك و خون آغشته گرديد14
سرش گاهى به طشت و گه به پيكان   =    تلاوت مى نمود آيات قرآن14
در اول هر كارت بگو اعوذ باللّه   =    تا كارهاى تو درست گردد به عون اللّه15
استعاذه دستور خداست اى آدم   =    در هر آن همى بگو اعوذ باللّه15
سعى كن بدل حقيقت جويى   =    صادق آن است كه بگويد يااللّه15
هر گاه كه خواهى قرآن بخوانى   =    (فاستعذ من الشيطان باللّه )15
استعاذه حقيقت قلبى خواهد   =    تاگردى زير چتر و سايه اللّه15
شاد آندلى كه تابع شيطان نمى شود   =    مست از غرور و شهوت و عصيان نمى شود16
نازم بفكر و طبع بلندى كه بهر نان   =    اغفال خوان نعمت دو نان نمى شود16
صد آفرين به همت مرادنه كسى   =    كز فرط آزبنده سلطان نمى شود16
مور ضعيف تا كه قناعت كند بدهر   =    منت كش جناب سليمان نمى شود16
سرخم مكن بنزد لئيمان براى زر   =    چون سيم و زر براى تو ايمان نمى شود16
عائذا باللّه من شرّ الرجيم   =    او بود شيطان و نفس را بُد لئيم17
استعانت جو از حى و قديم   =    هادى و منجى و رحمن و رحيم17
از خدا خواهيم توفيق و ادب   =    دورى شيطان و نفس و نارِ حميم17
دشمن انسان ابليس است و نفس   =    او سگ پنهان و او پست و رجيم17
طاعتى نبود آنها را سزا   =    جز خدا و رب و رحمن و حليم17
اِسْتَعيذُاللّه من شيطانِهِ   =    قَدْ هَلَكْنا آه مِنْ طُغْيانِهِ18
يك سگ است و در هزاران مى رود   =    هر كه در وى رفت او او مى شود18
هر كه سردت كرد مى دان كو دروست   =    ديو پنهان گشته اندر زير پوست18
گه خيال فرجه و گاهى دكان   =    گه خيال علم و گاهى خان و مان18
هان بگو لاحَوْلها اندر زمان   =    اززبان تنها نه بلك از عين جان18
عمرى براى هيچ سراپا دويده ام   =    از غير آشنا چه سخن ها شنيده ام20
دانى چه بود حاصل رنج و تلاش من   =    خونى بدل نشسته و اشكى بديده ام20
شيطان و نفس حوصله بندگى نداد   =    اكنون به حرف عارفان طريقت رسيده ام21
دارم به سر خيال رسيدن به كوى دوست   =    بر نام غير او خط بطلان كشيده ام21
با عشق بر رسيدن سر منزل مراد   =    راه خدا دين محمّد و آل محمّد (ص ) گزيده ام21
اگر نيك و بدى ديدى مزن دم   =    كه هم ابليس مى بايد هم آدم (35)22
در همه حال ز شيطان لعين گوى اَعُوذ   =    بااللّه از آنكه بوسواس نگردى مَأ خُوذ23
هر كه زين ديو نگيرد به خداوند پناه   =    در همه هستيش ابليس لعين كرده نفوذ23
جان بابا گويدت ابليس هين   =    تا به دم بفريبدت ديو لعين25
اين چنين تلبس با بابات كرد   =    آدمى را اين سيَه رُخ مات كرد25
بر سر شطرنج چست است اين غراب   =    تو مبين بازى به چشم نيم خواب25
ز آنكه فرزين بندها داند بسى   =    كه بگيرد در گلويت چون خسى25
در گلو ماند خس او سالها   =    چيست آن خس مهر جاه و مالها25
مال خس باشد چو هست اى بى ثبات   =    در گلويت مانع آب حيات25
گر بزد مالت عدوى پر فنى   =    ره زنى را برده باشد ره زنى25
هر كس از روى خلوص   =    گويد اين ذكر خصوص26
استعاذه و سوره حشر   =    روز و شب وقت جلوس26
لطف فرمايد خدا   =    فرشته هاى مخصوص26
خوانند بر او درود   =    حكم شهيد و مرصوص26
خداوندا دلى آزرده دارم   =    پريشان حالتى افسرده دارم27
چو شمعى سوزم و سازم شب و روز   =    در اين دار غم آسا آتش افروز27
خدايا مانده ام در غفلت و خواب   =    به گرداب گناهان گشته غرقاب28
ز شيطان بى قرارم اى خدايا   =    مرا از شر اين شيطان بازياب28
بحق عاشقان بى قرارت   =    مرا از قعر اين گرداب درياب28
خداوندا بده توفيق طاعت   =    نما دورم هم از عصيان و غفلت30
بده قوت نمايم خدمت تو   =    بكوشم در رضا و طاعت تو30
در آيم در ميان پيشتازان   =    شتابم در رضايت از دل و جان30
بيابم شوق قربت عاشقانه   =    شوم نزديك ، از تو مخلصانه30
شوم از جمله شب زنده داران   =    در آيم در جوارت با محبان30
شكر للّه كه خدا طبع روانم داده   =    عقل و فكر و قلم و نطق بيانم داده33
هرچه دارم همه از اوست زپنهان و عيان   =    حكمت و معرفت و صبر و توانم داده33
نعمتش را نتوان شكر نمودن هرگز   =    كه پس از بخشش آن شكر بر آنم داده33
او مرا ياد دهد مطلب و خير و احوال   =    صحّتِ جسم و دل و ذكر و امانم داده33
اى نام تو درمان ، هم ذكر تو شفا   =    بيمارم و دردمند و محتاج دوا35
رحمى بنما شفا و درمانم ده   =    از حكمت خود نما مرا غرق عطا35
فقرو الى اللّه فرموده يزدان   =    چرا سوى نفس و هوى مى گريزى36
به هر جا روى سايه لطف او هم   =    ز دنبالت آيد كجا مى گريزى36
اگر مى گريزى ز بيگانه بگريز   =    چرا ديگر از آشنا مى گريزى36
سراپا دردى و محتاج درمان   =    چرا از طبيب و دوا مى گريزى36
بگويمت سخنى اى رفيق فاضل من   =    كسى بغير خدا حل نكند مشكل من37
به هر كه درد دل خويش را فرو خواندم   =    غم فزود ولى غم نبرد از دل من37
صلاح نيست غم خويش را بدل گفتن   =    بجان خود بپذير اين حديث قابل من37
اى فداى تو هم دل و هم جان   =    وى نثار رهت همين و همان39
دل فداى تو چون تويى دلبر   =    جان نثار تو چون تويى جانان39
دل رهاند ز دست تو مشكل   =    جان فشاندن براى تو آسان39
راه وصل تو راه پر آسيب   =    درد عشق تو درد بى درمان39
به هر كجا نگرم جلوه خدا پيداست   =    بهر ديار روم راه و رهنما پيداست41
به جسم كوچك آن مور مانده ام حيران   =    كه در ظرافت وى دست ماورا پيداست41
به برفهاى سپيدى كه سر بر خاك نهند   =    اگر به دل نگرى رحمت و شفا پيداست41
بگو ز ديده (جوادا) جدا مكن دل خود   =    ميان ديده و دل آيت خدا پيداست41
ملكا ذكر توگويم كه تو پاكى و خدائى   =    نروم جز به همان ره كه توام راهنمائى44
همه در گاه توجويم همه از فضل توپويم   =    همه توحيد توگويم كه بتوحيد سزائى44
توحكيمى ، توعطيمى ،توكريمى ، تورحيمى   =    تونماينده فضلى ، توسزاوار ثنائى44
بَرى ازرنج وگدازى بَرى از دردونيازى   =    بَرى از بيم واميدى بَرى از چون وچرائى44
نتوان وصف توگفتن كه تودر فهم نگنجى   =    نتوان شبه توجستن كه تو دروهم نيائى44
همه عّزى وجلالى همه علمى ويقينى   =    همه نورى وسرورى همه جودى وسخائى44
توئى آن على عالى همه رحمتى خدارا   =    كه گرفته رحمت تو همه ملك ما سوى را45
دل اگر لقاى ايزد طلبى نگر رخش را   =    چوكه اوست وجه يزدان وظهور آشكارا45
نه كه واجبش بخوانم نه چوممكنش ندانم   =    نتوان شرح نمودن چوسِرّكبريارا45
بخدائى خداوند جهان شودگلستان   =    چوبشر فراى گيرد ره ورسم مرتضى را45
مگراى شهاب روشن توفروغ جان فزائى   =    كه سياهى زمانه بگرفته جان مارا45
بجزاز على نيايد بجهان دگر چنين كس   =    كه چنان كرم نمايد بنگر توهَل اَتى را45
بگدائى درش رو بنما فقير مضطر   =    كه شوى زاوتوانگرندهى زكف غنا را45
برواى (حقير ) سالك ره ورسم مرتضى پوى   =    تواگر طلب نمائى ره ومنهج خدارا45
آنجا كه وصف آن قد و بالا نوشته ايم   =    اقرار عجز خويش همانجا نوشته ايم47
حاصل دمى ز ياد تو غافل نبوده ايم   =    يا گفته ايم حرف غمت يا نوشته ايم47
از سوز اشتياق نيارم كه دم زنم   =    كآتش گرفت دست و قلم تا نوشته ايم47
دانيم راه راست ولى بهر مصلحت   =    خط الف به عادت ترسا نوشته ايم47
شد پشت و روى نام سيه با وجود آن   =    از پشت و روى نامه يكى نا نوشته ايم47
ناخوانده نامه پاره كند دور فكند   =    نام رضى به هرزه در آنجا نوشته ايم47
ما در دو جهان غير خدا يار نداريم   =    جز ياد خدا هيچ دگر كار نداريم48
ما مست صبوحيم ز ميخانه توحيد   =    حاجت به مى و خانه خمار نداريم48
در روى زمين چون دل ما گنج معانيست   =    دينار چه باشد، غم دينار نداريم48
مائيم و گليم و نمد كهنه و كنجى   =    بر سر هوس جبه دستار نداريم48
بشنو زدل زنده شمس الحق تبريز   =    او دوست بجز وعده ديدار نداريم48
سالك راه حق بيا همت از اوليا طلب   =    همت خود بلند كن سوى حق ارتقا طلب49
فاش ببين گهِ دعا روى خدا در اوليا   =    بهر جمال كبريا آئينه صفا طلب49
گفت خدا كه اوليا روى من و ره منند   =    هر چه بخواهى از خدا بر در اوليا طلب49
اى كه دنيا همه حيرت زده از هيبت تست   =    عالمى خاشع و افكنده سر از سطوت تست51
جن و انس و ملك و طير به تسبيح تواند   =    كوه و دريا و بيابان همه جا صحبت تست51
تو همان واحدِ فردى كه ندارى مانند   =    عزت و ذلت هركس به كف قدرت تست51
پيك و وحى و نبى و راهنما حكمت داشت   =    خلقت ذات محمد اثر حكمت تست51
هيچ منت ننهادى به بشر با اينكه   =    هستى خلق جهان در گرو نعمت تست51
بهترين نعمت تو نعمت من اللّه است   =    فقط اينجاست كه بر گردن ما منت تست51
واقعه عشق را نيست نشانى پديد   =    واقعه اى مشكلست بسته درى بى كليد52
تا كه تو بى عاشقى از تو ببايد درست   =    خويش ببايد فروخت عشق ببايد خريد52
پى نبرى ذره اى از آنچِ طلب مى كنى   =    تا نشوى ذره وار آنچِ تويى ناپديد52
واقعه اى بايدت تا بتوانى شود   =    حوصله اى بايدت تا بتوانى كشيد52
تا كه ببينى جمال عشق نگيرد كمال   =    مى شنوى وصف يار راست ببايد شنيد52
كار كن ار عاشقى ، بار كش از مفلسى   =    ز آنكه بدين سر سرى يار نيايد پديد52
اى آنكه تويى ز سوز جانم ، آگاه   =    بر درگهت آورده ام از غصه پناه53
رسم است كه تحفه اى بر دوست برند   =    اين تحفه ماست كوله بارى ز گناه !53
چنين شنوم كه لطف يزدان بروى جوينده در نبندد   =    درى كه بگشايد از حقيقت بر اهل عرفان دگر نبندد54
چنين شُنودم كه هر كه شبها نظر ز فيض سحر نبندد   =    ملك ز كارش گره گشايد فلك بكينش كمر نبندد54
اگر خيالش بدل نبايد سخن بگويم چنانكه طوطى   =    جمال آئينه تانبيند سخن نگويد خبر نبندد54
صفا برندى كجا تواند دم از بيانات عاشقى زد   =    هر آنكه نالد بناله نى چونى بهر جا كمر نبندد54
جان به حسرت نتوان بى رخ جان دادن   =    خواهش ديدن و حيران شدن و جان دادن55
دو جهان در عوض يك سر موى تو كم است   =    دل و جان خود چه متاعى است كه نتوان دادن55
جرعه اى بخش از آن لب كه ثوابى است عظيم   =    تشنه را آب ز سرچشمه حيوان دادن55
گر چنين موج زند اشك (هلالى ) هر دم   =    خانمان را همه خواهيم به طوفان دادن55
جان به جانان كى رسيد، جانان كجا و جان كجا   =    ذره است اين ، آفتاب آن ، اين كجا و آن كجا57
دست ما گيرد مگر در راه عشقت جذبه اى   =    ورنه پاى ما كجا وين راه بى پايان كجا57
ترك جان گفتم نهادم پا به صحراى طلب   =    تا در آن وادى مرا از تن بر آيد جان كجا57
در لب يار است آب زندگى در حيرتم   =    خضر مى رفت از پى سرچشمه حيوان كجا57
چون جرس با ناله عمرى شد كه ره طى مى كند   =    تا رسد (هاتف ) به گرد محمل جانان كجا57
اسم اعظم گر كسى بشناسدش   =    سرورى بر كل اشياء باشدش58
اى خدا نام تو درمان و دوا   =    بهر بيماران ، طبيب است و شفا59
اى خداوند زمين و آسمان   =    بهجت دل شادى آگه دلان59
اى خدا اى چاره بيچارگان   =    اى انيس و مونس آوارگان59
داده اى هستى عدم را اى كريم   =    نطفه آميز را كردى فهيم59
خلق انسان كرده اى از نطفه اى   =    هم بفرمان تو خرم دانه اى59
روزى خلقان رسانى بيحساب   =    گر گنه كارند يا اهل ثواب59
كى ستايش مى توان كردن ترا   =    نعمتت را كى توان گفتن سزا59
گر نويسند عارفان صدها كتاب   =    كوته آيد وصفها اندر حساب59
من چسان گويم ترا مدح و ثنا   =    مانده ام اندر ثنايت كبريا59
وصف تو در مدح تو احسن بود   =    چون زبان در وصف تو الكن بود59
كى توان آرد (حقيرت ) كبريا   =    وصف انعام تو و مدح ترا59
از نام خداوند است آرايش ديوانها   =    در وصف صفات اوست مجموعه عنوانها60
بنمود به امر (كن ) ايجاد همه عالم   =    از ذره ناچيزى تا پهنه كيهانها60
پاينده به امر او پوينده براه او   =    اجزاء همه عالم سر در خط فرمانها60
تنها نه به خود گردند اين انجم و اين اقمار   =    كاندر خم چو گانند چون گوى به ميدانها60
ثابت نتوان بودن جز ذات خداوندى   =    عالم همه سيارند پيوسته بدورانها60
جان طالب جانان است دل در پى دلدار است   =    كاين برده زكف دلها و آن خرم از او جانها60
هر درد مرا اى دوست لطف تو مداوا كرد   =    بى ناز طبيبان و بى منت درمانها60
يارب چو بود (احمد) سر گشته كوى تو   =    از لطف و كرم بنماى راهيش به رضوانها60
يا رب بغير درگه تو رو كجا كنم   =    بر درگه كه رو كنم و التجا كنم62
گفتى كه بندگان چو بيايند بر درم   =    از لطف خويش حاجت آنها روا كنم62
بگذشت عمر و قافله مرگ در رسيد   =    بايد سفر بجانب ملك بقا كنم62
در پيشگاه عز و جلال تو اى كريم   =    آخ نشد كه پشت عبادت دو تا كنم62
يارب سياه روى و تبه كار و مجرمم   =    خود اعتراف جرم و گناه و خطا كنم62
بنده نوازا ملكا اى كريم   =    داور من ياور من اى رحيم63
اى تو اميد همه جويندگان   =    اى هدف و مقصد پويندگان63
حكم تو گر دل به ارادت كشد   =    رخت سوى كوى سعادت كشد63
عشق تو گر حاصل هر دل بود   =    كشتى آن دل سوى ساحل بود63
عيش دو عالم شده او را نصيب   =    با تو بود هر كه قرين اى حبيب63
بندگيت يك سره آزادى است   =    ياد تو جان همه شادى است63
حلقه بگوش تو همه عالم است   =    خاك نشين در تو آدم است63
آتش عشق تو دلم را بسوخت   =    جانم از آن شعله چه خوش بر فروخت63
مطلع ديوان اسرار قديم   =    هست بسم اللّه الرحمن الرحيم64
آن كتاب اللّه كه گنج حكمتست   =    افتتاح او به باب رحمت است64
خدا را كنم ياد از ابتدا   =    چه نامى بود به ز نام خدا65
ثنا و ستايش مر او را سزد   =    مديح و نيايش هم او را سزا65
اِلها تويى فرد و حىّ و قديم   =    تو هستى سزاوار حمد و ثنا65
تويى خالق آسمان و زمين   =    تو پاينده هستىّ و هستى فنا65
بود باز درهاى الطاف تو   =    بروى هزاران چو من بينوا65
تو توبه پذيرىّ و ما تائبيم   =    تو بخشنده اىّ و گنهكار ما65
بسوى تو آريم دست نياز   =    بدرگاه تو آوريم التجا65
تو هستى خداى رحيم و رئوف   =    كلام تو ما را بود رهنما65
ز نام حق نباشد هيچ بهتر   =    در آغاز سخن بهر سخنور66
دوزخ از آن كسى فرار كند   =    كه دمادم كند خدا را ياد67
بسمِلَه بر زبان عمل نيكو   =    بر قضاىِ خدا بُوَد دل شاد67
ترك عصيان كند بغيب و شهود   =    تا نمايد بهشت خود آباد67
هر كه دائم بياد حق باشد   =    از غم و فتنه مى شود آزاد67
دل بذكر خدا شود روشن   =    دل بى ذكر بدترين بنياد67
مرده است آنكه ترك ذكر نمود   =    در جهان دگر شود بى زاد67
غفلت از حق صفات معدومست   =    ذاكرين ايمن اند روز معاد67
اى (مقدم ) يقين برابر شد   =    ذكر در بين غافلين بجهاد67
از دست و زبان كه برآيد   =    كز عهده شكرش به در آيد68
شكر للّهِ كه خدا طبع روانم داده   =    عقل و فكر و قلم و نطق بيانم داده69
هرچه دارم همه از اوست زپنهان و عيان   =    حكمت و معرفت و صبر و توانم داده69
نعمتش را نتوان شكر نمودن هرگز   =    كه پس از بخشش آن شكر بر آنم داده69
او مرا ياد دهد مطلب و خير و احوال   =    صحت جسم و دل و ذكر و امانم داده69
خالقا حمد تو گويم كه تو لايق بثنايى   =    نتوان وصف تو گفتن برى از چون و چرايى71
زتو پيدا شده هستى بتو عالم همه بر پا   =    تويى آن قادر دانا، همه را راه نمايى71
به خيال و خِرد و ديده درّاكه نگنجى   =    ز نشان ها و صفات همه مخلوق جدايى71
روز روشن ز شب تيره برون آورى آنگه   =    روز را شام سيه پوشى و هم صبح گشايى71
نقش بر آب زنى خلق كنى صورت زيبا   =    ز كرم بنده نواز و همه با مهر و وفايى71
هزار سال اگر آورم بيك سجده   =    هنوز شكر يك روز آن نگشته تمام73
كه سالى هزار مهْ، مه هزار روز بُوَد   =    و روز آن شود در عدد هزار هنگام73
و هر كدام زِ هنگام هزار سال شود   =    برابرى نكند اين سجود سر انجام73
كيست آن بنده ايكه بتواند   =    حق شكر تو بر زبان راند74
شكر هر نعمتيست نعمت تو   =    پس يقينا كه شكر نتواند74
اى كه پيوسته بنام تو ثنا خوان باشم   =    پيش درگاه تو شرمنده و نالان باشم75
ياد نام تو مرا زنده نگه مى دارد   =    چون شوم غافل از ذكر تو بيجان باشم75
نعمتت وافر و گسترده بود سفره تو   =    مات و مبهوت از آن نعمت و اين خوان باشم75
قدر انعام خدا گر چه ندانم اما   =    شاكر از مرحمت ايزد منان باشم75
خدايا نيايش تو را شد سزا   =    نيايش كه را شد سزا ، جز خدا76
الها پرستش تو را مى سزد   =    تو را گويم از جان و از دل ثنا76
بنام تو گرديده ام متكى   =    بذات تو باشد مرا اتكا76
تو پروردگارى و ما بنده ايم   =    تويى مالك الملك و مملوك ما76
چگونه كنم شكر انعام تو   =    مگر نعمتت را بود انتها76
ذات حق گرديده ما را رهنمون   =    در كتاب مُستعان بيچند و چون77
شكر نعمت مى كند نعمت فزون   =    كفر نعمت نعمتت از كف برون77
شكر للّه كه درِ فيض برويم باز است   =    لطف توفيق خداوند مرا دمساز است78
گر كنم شكر همان شكر بود نعمت او   =    شاكرِ نعمت حق مؤ من سر افراز است78
شكر آن نيست كه در نعمت و شادى باشد   =    صبر هنگام پريشى صفت طنّاز است78
شاكر آنست كه هنگام عطا مى بخشد   =    وقت حرمان عطا شكر نمودن ساز است78
خواهى ار گويمت ايدوست كه بالاتر از آن   =    هر كه در غرق بلا شكر كند ممتاز است78
مى كنم شكر خداوند قدير حى داور   =    چيست ؟ بهر بندگان خاص حق زين كار بهتر80
بار الَّها كن عطا توفيق بر ما تا كه گويم   =    حمد بى پايان رب العالمين با ديده تر80
اى خوشا آنانكه با اين در، سرى دارند و سِرّى   =    واى بر احوال آنهايى كه محرومند زين در80
بنام آنكه رحمن و رحيم است   =    خلايق حادث و ذاتش قديمست81
ز صُنع خود پديد آورده عالم   =    جهان بر پا نموده بهر آدم81
بشر را آفريد و كرد تقدير   =    برايش آنچه خواهد كرد تسخير81
سرشت او را ز جسم و جان و شهوت   =    نمودش خاص خود از بهر عزّت81
نهاده بر سر او تاج تكريم   =    ملك را امر فرموده به تعظيم81
بپا بنموده دانشگاه دنيا   =    براى امتحان پست و اعلا81
به انسان داد عقل و فكرت و هوش   =    كه گيرد وحى را آويز در گوش81
پديد آورد و سويش راه بگشود   =    پياپى رهنما ارسال فرمود81
يكايك انبياء را بهر تعليم   =    مقرر كرد با اسباب تفهيم81
بشر از آفرينش بود مقصود   =    بشرطى ، معرفت آرد بمعبود81
اى خدا من فقير و گدايم   =    رانده و مضطر و بى نوايم82
تو رحيم و كريم و غفورى   =    آمدم تا كه بخشى خطايم82
خالق مهربانى و آقا   =    بنده ام مستحق عطايم82
بر در خانه تو شب و روز   =    حلقه بر در زنان گشته جايم82
با نوا گريم اى بار الها   =    بشنوى يا الهى صدايم82
خوانمت با غم و آه و زارى   =    كن ز فضلت اجابت دعايم82
گر گناهم فزون گشته از حد   =    عفو تو مايه باشد برايم82
از بحر رحمت تو و از خوان نعمتت   =    هستند بهرمند محب و عدوى تو84
كار تو فيض بخشى وجود و عطا بُوَد   =    مخلوق بى وفا و گريزان زكوى تو84
كى مى شود فرار نمود از حكومتت   =    جز آمدن بسوى تو و راه پوى تو84
گه معتكف به ديرم و گه مسجدم مكان   =    هر جا روم ز شوق كنم جستجوى تو84
صدجان گرم بود كه فدا سازمت ز شوق   =    دل باز مى كند طلب آرزوى تو84
بى پناهم من و سوى تو پناه آوردم   =    به اميد كرمت عذر گناه آوردم85
يارب از لطف پناهم ده و عذرم بپذير   =    حال چون روى بسوى تو اله آوردم85
در بساطم نبود هيچ به جز آه ولى   =    زين سبب هديه بدرگاه تو آه آوردم85
الهى رحمتت را شاملم كن   =    سراپا عيب و نقصم كاملم كن86
كمال آدميت حق شناسيست   =    به جمع حق شناسان واصلم كن86
به راه خدمت خلقم بپادار   =    براى طاعت خود مقبلم كن86
هزاران مشكلم در كار باشد   =    زلطف خويش حل مشكلم كن86
منم غافل خدايا آگهم ساز   =    منم جاهل خدايا عاقلم كن86
الهى بنده اى گم كرده راهم   =    بده راهم كه سر تا پا گناهم89
الهى بى پناهان را پناهى   =    پناهم ده پناهم ده پناهم89
تو از سوز دل زارم گواهى   =    كه من از رحمت عامت گواهم89
الهى هرچه هستم هر كه هستم   =    تويى بخشنده و من عذر خواهم89
ز بار معصيت خم گشته پشتم   =    ترحم كن تو بر حال تباهم89
به آب رحمتت كن رو سپيدم   =    كه من از فرط عصيان رو سياهم89
كرم بين و لطف خداوندگار   =    گنه بنده كرده است و او شرمسار90
گر گناهم فزون گشته از حد   =    عفو تو مايه باشد برايم91
منكه بيمارم و دردمندم   =    از كرم اى خدا ده شفايم91
ترسم از مردن و وحشت قبر   =    چاره يى كن از آن تنگنايم91
توشه ى آخرت را ندارم   =    يارب آباد كن آن سرايم91
بار الها چه سازم به محشر   =    رحمتى كن به روز جزايم91
روز محشر چون برندم موقف عدل الهى   =    هيچ كالايى بجز فضل خدا دربر ندارم92
نا اميدم گرچه از اعمال از بهر بهشتم   =    من اميدى غير عفو خالق اكبر ندارم92
سخت ترين روز است محشر مردمان لب تشنه باشند   =    چشم آبى جز بدست ساقى كوثر ندارم92
بار الها با دل بشكسته مى گويد (مقدم )   =    من بسوى تو بجز آه و دو چشم تر ندارم92
چگونه روز رستاخيز از قبرم برون آيم   =    ز هول حشر و زنجير و غل و اوزار مى ترسم93
كجا رو آورم از كى بغير تو امان جويم   =    ز اهوال عظيم آنروز آتشبار مى ترسم93
چگونه رو بميزان و حساب و بر صراط آرم   =    كه از رسوايى و آن آتش قهار مى ترسم93
شفاعت خواهم از پيغمبر و اولاد اطهارش   =    كه در روز قيامت ، از عذاب نار مى ترسم93
آن روز اگر خوانده شوم واى به من   =    در كار تو درمانده شوم واى به من94
گو از همه جا مرا برانند چه باك   =    گر از در تو رانده شوم واى به من94
درگذر باز كه نزد تو پناه آورديم   =    سينه اى سوخته از آتش و آه آورديم96
عمرى اندر پى دل گرد هوس ها گشتيم   =    عاقبت اين دل گمراه به راه آورديم96
هر كجا ديد سرابى دل ما پر زد و رفت   =    اينك اين مرغك وحشى سر چاه آورديم96
باز كن در كه به درگاه تو اندر كف خويش   =    دل بشكسته خود غرق گناه آورديم96
يارب من اگر گناه بيحد كردم   =    ابواب كرم بروى خود سد كردم97
با اين همه مايوس نيم از كرمت   =    برگشتم و توبه كردم و بد كردم97
خوشا دردى كه درمانش تو باشى   =    خوشا راهى كه پاياينش تو باشى98
خوشا چشمى ! كه رخسار تو بيند   =    خوشا ملكى ! كه سلطانش تو باشى98
چرا بحثى ندارى از قيامت   =    كه آن باشد ز اركان ديانت100
دوباره مردمان از مرد و از زن   =    شوند زنده دگر با روح و با تن100
به روز حشر ز اول تا بآخر   =    براى مزد خود گردند حاضر100
همه بينند ميزان جزا را   =    ز نيك و بد همه يابند سزا را100
شفاعت خاص خاصان الهى   =    كه قرآن مى دهد از آن گواهى100
همانكس كه ترا آورده اين جا   =    برد بار دگر در دار عقبى100
ترا زنده نمايد روز ميعاد   =    چنان كه بار اول كرده ايجاد100
براى او همه ملك جهان است   =    چنان كه بار اول كرده ايجاد100
براى او همه ملك جهان است   =    روان ما به سوى او روان است100
نباشد سخت تر روزى ز محشر   =    شود زنده خلايق جمله يكسر100
شود منصوب ميزان عدالت   =    حساب و كوثر وزن و شفاعت100
جزاى هر عمل از نيك و از بد   =    مهيا باشد و هر كس بيابد100
رود دوزخ يقين مشرك و كافر   =    گرو گردد به آتش از كبائر100
به جنت مى خرامد شاد و خوشنود   =    هر آن مؤ من كه عامل شد به موعود100
بهاى عمر و قدر خود بداند   =    به راه حق بكوشد تا تواند100
(مقدم ) شد به نفس خويش حيران   =    كجا عارف شود بر ذات يزدان100
آن بنده اى كه طاعت مولى نمى كند   =    بهر جزايش توشه مهيا نمى كند101
هر كس كه نان زقوت بازوى خود خورد   =    قد طمع به پيش كسى تا نمى كند101
بيچاره آنكه در طلب جسم سالم است   =    درد روان خويش مداوا نمى كند101
آن عاقلى كه عقل سليمش بود دليل   =    عقبى به دار ملعبه سودا نمى كند101
وارسته است مرد خداجوى و خويش را   =    وابسته علايق دنيا نمى كند101
يارب اى قادر معبود شه كون و مكان   =    مالك الملك تويى مصدر خيرات جهان102
چشم اميد بلطف و كرمت دوخته ام   =    گر چه از بار گنه قامت من گشته كمان102
قاصر از معرفت ذات تو ارباب عقول   =    وهم ما نيست ترا لايق توصيف و بيان102
عبد آبق من و مولاى پذيرنده تويى   =    من غريق يَمِ عصيان و تو مرا حصن و امان102
من ذليل و تو عزيزى و جليلى و جواد   =    من گدا بنده عاجز ، تو قوى و سلطان102
(ناصر) از غير خدا ديده فرو بند كه نيست   =    بجز از او به يقين دادرس و دادستان102
خرّم كسى كه ز اهل جهان ديده بر گرفت   =    غير از خدا ز خلق زمانه نظر گرفت104
تمكين خلق و بندگى بندگان نكرد   =    آزاد مرد بُد كُلَهِ خود بسر گرفت104
خرچنگ وار آب گل آلود را نخورد   =    از كجروى ، ز چشمه حق ، آب سر گرفت104
در عالمى كه مزرعه آخرت بود   =    افشاند بذر نيكى و آخر ثمر گرفت104
از بهر دفع نفس و دفاع از حريم عقل   =    تيغ جهاد اكبر خود بر كمر گرفت104
الهى حق ذات كبريايت   =    نظر كن سوى عبد بى نوايت106
به حال مضطر عشاق نالان   =    كه اندر كوى معشوق اند حيران106
به آنهايى كه با غم مبتلايند   =    براهت همچنان نى در نوايند106
به آن پويندگان راه تقوى   =    به زُهّادى كه خوانندت سراپا106
به صدق بندگان سر به راهت   =    باخلاص كسان بى گناهت106
مرا از حد فزون گرديده عصيان   =    كه بر رويم ببسته راه غفران106
گران بارم ز عصيان كردگارا   =    پشيمانم پشيمان كردگارا106
منم عبد ذليل و خوار و مضطر   =    تويى رب جلى مولى و سرور106
منم مذنب تو غفّار الذّنوبى   =    منم عاصى تو ستار العيوبى106
ميفكن پرده از اعمال زشتم   =    اگر چه بد فعال و بد سرشتم106
مرا بنواز شاها از كرامت   =    بتو رو كردم از راه ندامت106
چو (ناصر) غرق درياى گناهم   =    مكن از روى اعمالم نگاهم106
خرم آن كس كه بسر شور و نوايى دارد   =    گرم تقديس خدا صبح و مسايى دارد107
ره بسر منزل فيض احدى برده ز زهد   =    در عبوديت حق راه به جايى دارد107
خانه قلب بپرداخته از لوث گناه   =    دلش از نور خدا ضوء و ضيايى دارد107
بس كه بر خاك در درگه حق سوده جبين   =    چهره جلوه گرش نور و جلايى دارد107
در بيابان فنا گام زن از راه وفاست   =    در سر از كعبه مقصود هوايى دارد107
شده از خوف خدا پيكر او شاخه بيد   =    هم ز خونابه دل قوت و غذايى دارد107
غير يارب ميزبانش نبود و رد دگر   =    بهر دردش ز چنين ذكر دوايى دارد107
دود آهش بهوا همدم فرياد بلند   =    باميدى كه بخشنده خدايى دارد107
در مذهب ما علت كل حب وليست   =    آن معرفت و طاعت ذات ازليست108
مقصود خدا از اين همه خلق جهان   =    پيغمبر و فاطمه و على و اولاد عليست108
آن صراطى را كزآن بردند نام   =    دين اسلام است و باقى والسلام109
راه قرآن است و جز اين نيست راه   =    بى سبب جان و تن خود را مكاه109
چون ره مقصود يك ره بيش نيست   =    جز ره مردان خير انديش نيست109
پامنه اندر طريق بى نشان   =    تير مى لغزد چو بد باشد كمان109
شك مَبَر آنجا كه مى باشد يقين   =    چشم بگشا پيش پاى خود ببين109
اى بشر، راه حقيقت را بجو   =    تا شوى در هر دو عالم رستگار110
راه حق مهر على و آل اوست   =    باش در اين راه محكم پايدار110
گر بحر شود مداد و اشجار قلم   =    جن و ملك و انس محاسب باهم111
مبهوت شوند جمله از فضل على   =    زيرا نتوان فضانوردى بقدم111
نقش كن بر دلت ولاى على   =    كه تولاش ، عين ايمان است113
جانشين خدا، وصى رسول   =    دلبر ما و جان جانان است113
خسرو آفرينش و هستى   =    والى ملك و دين و امكان است113
از على جوى حاجت خود را   =    زانكه درياى جود و احسان است113
نكند نااميد، سائلى را   =    چون على ، سرور كريمان است113
چون در آئى به فلك مهر على   =    چه غمت از هلاكت طوفان است113
بخش ما را خدا به حق على   =    كه (مقدم ) غريق عصيان است113
على را نيك پيغمبر شناسد   =    رسول اللّه را حيدر شناسد114
على نفس پيمبر بود بى شك   =    كه هر كس خويش را بهتر شناسد114
آئينه ذات لايزال است على   =    زيبنده قدرت و كمال است على115
معناى صراط مستقيم ، راه عليست   =    آيات خداى ذوالجلال است على115
در دل عطش عشق خدايى ماراست   =    ديوانه وصليم و جدايى ما راست116
هرچند در اين جهان غريبيم همه   =    خود از سر غربت آشنايى ماراست116
تا بر امان تو ما دست تولا زده ايم   =    به تولاى تو بر هر دو جهان پا زده ايم118
تا نهاديم به كوى تو صنم روى نياز   =    پشت پا بر حرم و دير و كليسا زده ايم118
در خور مستى ما رطل و خم ساغر نيست   =    ما از آن باده كشانيم كه دريا زده ايم118
هر كه خارج شد ز راه مستقيم   =    كور ماند در بيابانى مقيم119
اندر اينجا خضر راهى بايدش   =    تا ره مقصود را بنمايدش119
راست شو يعنى رها كن فعل بد   =    تا كه از قامت بگُنجى در لحد119
بند بندم گر برى چون نى شكر   =    نيستم جز راستى راه دگر119
بر خلاف نفس هر فعل از تو خواست   =    گر ندانى ره بود آن راه راست119
چون ره مقصود يكره بيش نيست   =    جز ره مردان خير انديش نيست119
ره كه پيغمبر بما دادى نشان   =    نيست الا راه خلد جاودان119
جان فداى ره نماى مقبلى   =    جان چه باشد تحفه ناقابلى119
اى نفس در اطاعت امر اله باش   =    در ظل لطف و مرحمتش در پناه باش120
پرهيزگار باش و ز فسق احتراز كن   =    كاهل مباش و ساعى و بيناى راه باش120
على اى سحاب رحمت همه مظهر خدايى   =    همه خلق ما سوى را بخداى رهنمايى121
توچه ممكن الوجودى كه تو در خور سجودى   =    تو چه بحر لطف و جودى ، تو چه معدن سخايى121
تو هماى لامكانى بفراز عرش رحمان   =    كه فكنده اى به امكان همه سايه خدايى121
تو ولى انمايى ، تو وفى لافتايى   =    تو وصى مصطفايى ، تو ولى كبريايى121
بخرد اديب و پيرى ، بفلك مه منيرى   =    بخودت كه بى نظيرى بخدا خدا نمايى121
دل اگر على شناسى بخدا خدا پرستى   =    كه ره خدا پرستى بعلى است آشنايى121
بجز از على كه داند كه زند دم از سلونى   =    بجز از على كه تاند كه كند گره گشايى122
على شاهدان عالم همه هندوى تو گردند   =    چه به مجمع كلويان تو بشاهدى در آيى122
دل اگر على شناسى بخدا خدا پرستى   =    كه ره خدا پرستى بعلى است آشنايى122
به نسيم تار زلف گل و سنبلم چه حاجت   =    كه صبا برد ز خاكت همه بوى مشك سايى122
على اى درخت طوبى و بهار باغ توحيد   =    كه ثمر بر آيد از تو چه شهيد كربلايى122
سر حلقه عشق ممكناتست حسين   =    شافع به جزاءِ عرصاتست حسين124
كوتاه مكن تو دست از دامن او   =    البته بدان باب نجات است حسين124
حلال جميع مشكلات است حسين   =   شوينده لوح سيئات است حسين126
اى شيعه تو را چه غم ز طوفان بلا   =   جايى كه سفينة النجات است حسين126
خداوندا به عشق پاكبازان   =   به ابرار و به اخبار و امامان126
به صدق بندگان سر براهت   =   به عزو حرمت آزاد مردان126
به عشاق پريشان و دل افكار   =   كه اندر راه معشوقند نالان126
به سوز ناله اهل مناجات   =   به هنگام سحر افتان و خيزان126
عطا كن بينش و ثابت قدم دار   =   تو ما را در طريق و راه جانان126
رسان صاحب زمان مولاى مارا   =   امير و مجرى احكام قرآن126
كه تا بر ديدگان خاك قدومش   =   كشد (ناصر) به عز و رفعت و اءن126