نقش زمان در تحول سيره ها و واژگان از نگاه شهيد صدر ?

احمد مبلغى


1

مقدمه

ييكم. دست يابى به احكام دينى دغدغه اصلى دين باوران را تشكيل مى دهد. سرچشمه تفكردينى به گذشته باز مى گردد و پژوهشگران دين بايد عزيمتى موشكافانه را در تاريخ جستجوكنند و از پى اين عزيمت دست يابى به سنت را سراغ بگيرند. هر فقيه قبل از آن كه دل به درياى‏تاريخ بسپارد با شواهدى روبه روست كه از دل تاريخ سر برآورده و در دسترس امروزيان قرارگرفته اند.

از آن جا كه اين شواهد برآمده از تاريخ، خصلت هاى تاريخى را با خود حفظ كرده اند، تحليل‏دقيق آنها با استفاده از ذهنيت هاى امروزين، سخت نفس گير است و گاهى نيز به رغم دقت به‏خطا مى رود.

دو سيره عقلايى و متشرعى و نيز واژگان تشكيل دهنده روايات، فرصت هايى هستند كه به‏فقيهان امكان مى دهند، تا دست يابى به سنت را وجهه همت خود قرار دهند.

بسيارى از واژگان روايات در تطورات تاريخى معانى تازه اى به خود گرفته اند. بسيارى ديگربى آن كه معناى خود را از دست بدهند با تطوراتى در چارچوب همان معناى سنتى خود روبه‏رو بوده اند كه به لحاظ تطابقى كه معنا با شرايط عمومى آن دوران داشته است، هيچ گاه به اين‏تطور آرام ولى اساسى توجه نشده است و بسيارى ديگر واژگانى مهجور گشته اند كه دست‏يابى به آنها دچار پيچيدگى ها و چالش هاى متفاوتى است.

سيره عقلا وعرف متشرعه نيز به لحاظ پيوستگى بى چون و چرايى كه به شرايط متفاوت دردوره هاى مختلف تاريخ دارند، گاه دچار تفاوت هايى بنيانى در شيوه و روش اعمال و جريان‏در متن جامعه شده اند كه در نتيجه، دست يابى به سيره، خود تبديل به جريانى سخت وشكننده‏شده است.

دوم. شهيدصدر مجموعه اى بلند و ارزشمند را به ادبيات ژرف انديش حوزه افزود. تلاش‏هاى وى اگر چه پردامنه به نظر مى آيد و عرصه اى بس گسترده را درحوزه هاى گوناگون در مى‏نوردد، ولى به جرات مى توان گفت در همه زمينه ها مباحث او ژرف انديشانه و برخوردار ازكيفيتى متفاوت و تعيين كننده است. با اين همه، عمر كوتاه شهيدصدر اين فرصت را از اوگرفت كه به بسط و توضيح بيشتر انديشه هاى خود بپردازد. اين فرصت اكنون در اختيار نسل‏حاضر و آيندگان درآمده است تا از آثار اين انديشمند بزرگ كه مملو از انديشه هاى مترقى ودرعين حال مرتبط با فقه و تاريخ آن است بهره گيرند. انديشه هاى او به حق مى تواند زمينه‏مناسبى را براى روشن شدن فروغ انديشه ورزى درحوزه ايجاد كند.

شايد بى راهه نباشد اگر ادعا كنيم درميان نو انديشان عرصه فقه در دوران معاصر كه علاوه برگذشته نگاهى نيز به آينده داشته باشند، افراد اندكى به چشم مى آيند كه از جمله آنها شهيدصدراست.

انديشه هاى اين فقيه متفكر را بايد آغازى براى تحول در روش انديشيدن درحوزه به شمارآورد در دل آثار شهيدصدر دريايى از مفاهيم ناب و دست نخورده به چشم مى آيند كه اصطيادهريك، راهى جديد را برعرصه هاى پيش روى فقه خواهد گسترد.

درواقع شاه بيت تفكرات شهيدصدر پاسخ هايى است كه او به اصلى ترين پرسش انديشه دينى‏مى دهد. تقريبا امروزه همگان مى دانند كه مهم ترين پرسش پيش روى فقه، چگونگى دست‏يابى به آينده از دل گذشته است. دين مداران به لحاظ قدمت فقه پاى در ركاب گذشته دارند.

جاى طرح اين پرسش است كه پل پيوند دهنده گذشته و آينده كجاست و چگونه مى توان به‏سمت آينده تاخت؟ در پاسخ به اين پرسش انديشه هاى متفاوتى بيان شده است، اما آنچه‏شهيدصدر را از ديگران جدا مى سازد تلاش منظم و منضبط‏ى است كه او در پاسخ به اين سؤال‏توصيه مى كند.

تفكرات شهيدصدر برخلاف انديشه هاى پراكنده و صرفا نكته پردازانه ديگران به ايجاد ساز وكارى منطقى براى پيوند گذشته با آينده مى پردازد و در قالب تفكرى سيستماتيك مى كوشد تاانديشه فقهى را در چارچوبى مشخص در مسير تحول و دگرگونى ذاتى وخود جوش در قبال‏زمان قرار دهد.

آنچه در پى خواهد آمد بخشى از انديشه هاى شهيدصدر را در دو مقوله مهم تحول واژگان وتحول سيره ها بررسى مى كند.

اگر چه انديشه هاى وى دراين دو مقوله، بيشتر، به صورت‏مباحثى در ضمن مسائل ديگر ارائه شده است ودر قالبى مستقل و با رويكرد برجسته اى درمقوله زمان شناسى شكل نگرفته است، ولى ريشه هاى جسته و گريخته اى از دقت را در نقش‏تطور زمان و فقه مى توان درمباحث اين شهيد متفكر پى گرفت.

درواقع دقت او در فرايند تحول ساز زمان بيش از آنكه در امتداد نگاه هاى كليشه اى و سنتى به‏فقه و زمان قرارگيرد بيانگر رويكردى جديد و تازه به فقه و زمان و عرصه هاى مشترك ميان اين‏دو باز مى گردد.

دراين نوشتار كوشش برآن است تا دامنه اى فراخ تر از آنچه شهيدصدر در زمينه واژگان و سيره‏ها ارائه كرده، بگستريم و فروع و شاخه هاى بيشترى را پيش روى پژوهشگران پهن كنيم. به‏يقين بحث هايى از اين دست نيازمند عمق و اشباع شدن بيشتر توسط محققان و انديشمندان‏است.

ارائه اين مباحث، تفكر مطلق نگرانه و كليشه اى را در استفاده از روايات به چالش مى كشاند واستفاده از سنت را درزمان، معقول تر و سودمند تر مى سازد.

بحث را در دو فراز پى مى گيريم: تحول تاريخى واژه ها تحول تاريخى سيره ها تحول تاريخى واژه ها درعرصه استنباط ، تبيين مقصود از واژگان كه داراى مفاهيمى كشدار و چند لايه هستند بسيارپر اهميت و از اصول روش تحقيق به حساب مى آيد، به ويژه آن كه ميان دو زمان صدور متن واستنباط از آن، فاصله اى بسيار افتاده باشد كه دراين صورت مطالعه تطور تاريخى واژه ها، يك‏ضرورت اجتناب ناپذير محسوب مى شود.

عادت كرده ايم كه واژه هاى مورد استنباط دردوره هاى گذشته را حاكى از همان مفاهيمى‏بدانيم كه امروزه با شنيدن آن واژه ها به ذهن تبادر مى يابند. مسلما از اين رهگذر گاهى فرصت‏فهم ژرف و درست مفاهيم اراده شده درگذشته از دست مى رود.


2

درحوزه استنباط كه التزام به مفاهيم برخاسته از واژگان يك روايت زيربناى اجتهاد را تشكيل‏مى دهد، عدم دقت در تطور تاريخى واژه هاى روايى به درك نادرست و غير معتبر از روايت‏مى انجامد.

پرسش اساسى اين است كه تطور تاريخى واژگان چيست و چگونه مى توان آن را طبقه بندى،ارزيابى و در نهايت شناسايى كرد؟ به طور كلى تطور واژگان را مى توان تاثير و انعكاس زمان‏در مفهوم يك واژه يا برداشت ما از آن دانست. پاسخ به اين پرسش مهم را با دسته بندى تاثيرگذارى زمان بر واژه ها پى مى گيريم: تاثير گذارى زمان بر واژه ها: دو نوع تاثير گذارى را مى توان درنظر گرفت: نوع اول: اين كه ذهنيت و برداشت، نسبت به مفهوم واژه بدون آن كه تعريف مفهومى آن تغييريابد، تفاوت پيدا كند. اين تطور برخلاف نوع دوم كه علامت هاى پرسش را در ذهن‏پژوهشگران تاريخ گاه و بيگاه تلنگور مى زند ماهيتى پنهان دارد و در واقع به جاى آن كه‏چالشى درذهن مخاطب پديد آورد و او را به جستجوگرى وادارد با ذهن، برداشت، ادبيات وحتى روش علمى دوران او سازگار مى گردد.

اين نوع تطور، يك سرنوشت تاريخى براى ادبيات به شمار مى رود و هميشه با واژگان همراه‏است، سرنوشتى كه از ماهيت متحول و تكاملى زندگى اجتماعى و ارتباط آن با واژه ها وادبيات منشا مى گيرد. يعنى درهر دوره عوامل متفاوتى درچارچوب دهى به ذهن ها فعال مى‏شوند كه محيط انسان ها را از واژه ها دچار تحول مى كنند. به سخن ديگر دراين نوع از تطور،انعكاس معناى واژگان در ذهن مخاطبان در ادوار مختلف تاريخى دستخوش تغيير مى شود وسطوح تحليل آن واژه دچار تحول مى گردد.

براين اساس يك واژه در دو مقطع گذشته و امروز داراى تبادر عرفى متفاوت است. تبادرعرفى‏واژه دردوران گذشته برخاسته از ادراكى است كه ماهيت ساده آن مفهوم را درآن دوره منعكس‏مى سازد و تبادر عرفى همان واژه در امروز در ساختار ادبياتى همگن و همدوش با واژگان‏ديگر كه شايد در گذشته نيز دركنار آنها يا برخى از آنها قرار مى گرفته ويژگى هاى اجتماعى‏پيچيده ترى را به دست مى دهد.علاوه براين درك ما از آن واژه با سرنوشت تاريخى آن نيزعجين شده است، درحالى كه پيشينيان هرگز اين سرنوشت را به چشم نديده بودند. اين تفاوت‏ها درحالى است كه تعريف كلاسيك و مدرسه اى يا لغوى از مفهوم واژه در بستر تاريخ، دست‏نمى خورد.

درحوزه استنباط احكام فقه كه فهم مراد از واژه ها جايگاهى حساس دارد، اين نوع از تطورمفهومى ، بسيار لغزنده به حساب مى آيد. يكى از مثال هاى كار آمد براى توضيح اين نقش،سرنوشتى است كه واژه هاى (عبيد) و (اماء) از سرگذرانده اند.

درگذشته نسبت به عبيد و اماء بودن، ذهنيت اجتماعى منفى وجود نداشت. درحالى كه امروزه‏نگاه ما به برده دارى و نقش فقهى واژه هاى عبيد و اماء دچار تحول شده است. روشن است كه‏اين تطور، يك دگرگونى مفهومى منتهى به دگرگونگى در تعريف اصطلاحى، لغوى شبيه آنچه‏درمورد واژه (اجتهاد) به چشم مى خورد نيست، زيرا اگر به فرهنگ هاى جديد لغت يا تبادرعرفى كنونى رجوع كنيم، همان تعريف مفهومى را براى عبيد و اماء مى يابيم كه پيشينيان از اين‏دو واژه دركتاب هاى لغت خود ارائه داده اند، اما در تطور تاريخى واژه اى مانند اجتهاد،تعريف دگرگونگى يافته است.

بررسى تاثير اين تطور بر استنباط، نيازمند مطالعه اى جدى است كه بردوش فقيهان و اصوليان‏حوزه سنگينى مى كند. ما دراين جا پرونده اين بحث را باز نمى كنيم و تنها در پى اثبات وجودچنين تطورى هستيم.

نوع دوم: اين كه يك واژه در دو مقطع تاريخى به گونه اى تفاوت پيدا كند كه دو تعريف مجزابراى آن شكل گيرد اين نوشتار تنها مباحث مربوط به نوع دوم را بررسى مى كند. اين تغيير دراطلاق عرفى يك واژه نسبت به مفهوم آن پديد مى آيد كه با نگاهى تاريخى و دقت درمقتضيات‏به كارگيرى واژه مى توان رد پا را پى گرفت و آن را شناسايى كرد. مثلا واژه (عامه) دردوران‏امامان بيانگر يك جريان سياسى است كه درآن، عالمانى به ترويج فقه مورد نظر حاكمان دست‏مى زده اند.

درحالى كه امروزه اين واژه نزد بيشتر عالمان عرصه استنباط، بيانگر جامعه سنى‏مذهب و انديشه اهل سنت است.

اگر چه اين تطور امروزه برما پوشيده نيست، ولى به يقين واژگان بسيارى وجود دارند كه پرده‏ابهامى ناشناخته همچنان برآنها آويخته است و مفهوم گذشته و فعلى آنها تفاوت دارد. واژه(اجتهاد) نيز تطورى تاريخى را پيموده است.

اجتهاد در عرف زمان امامان، كوشش فقيه بر پايه‏ظن و در موارد خالى از نص و تصريح روايى محسوب مى شده است، در حالى كه امروزه‏معنايى عام يافته و علاوه بركوشش هايى كه خود، منبع استنباط به حساب مى آيند و برنص‏تكيه ندارند، تلاش فقهى براى برداشت از نص را نيز شامل مى شود. درعرف خاص شيعيان‏اجتهاد شيعى تنها بيانگر حالت دوم است.

شهيدصدر به اين تطور و تحول گذشته، بر واژه اجتهاد توجه نشان مى دهد و ريشه انكار برخى‏از عالمان را نسبت به اجتهاد،غفلت از اين تطور مفهومى معرفى مى كند. ((34))ين نوع از تطوراگر چه قابل رد يابى است، اما شيوه هاى دست يابى به آن دچار پيچيدگى هاى ناگشوده اى‏است كه بررسى هاى عالمانه را مى طلبد. با اين حال پيچيدگى اين نوع از تطور درقياس با نوع‏دوم تطور كه از آن، سخن خواهيم گفت بسيار كمتر است.

شهيدصدر اين نوع تحول در واژگان را مى پذيرد: بى ترديد ظواهر لغت و كلام با گذشت زمان و در نتيجه عوامل تاثير گذار لغوى، فكرى واجتماعى ، تطور و دگرگونى مى يابد. گاه معناى ظاهر در عصر صدور حديث متفاوت با معناى‏ظاهر در عصر شنيدن حديث است، يعنى عصرى كه به آن حديث مى خواهد عمل شود.بايدديد ((35))آيا پذيرش كلى اين واقعيت كه دگرگونى در مفاهيم واژگان راه يافته است، تاثيرى بربرخورد ما با واژه هاى نصوص در استنباط برجاى مى گذارد يا نه؟ آيا مى توان به اين بهانه واژه‏ها را مجمل به شمار آورد يا بايد ميان آنها بر پايه قواعد مشخص، تفاوت قائل شد.


3

درپاسخ به سؤال ياد شده، شهيدصدر حالات و صورت هاى گوناگونى را به تصوير مى كشد وبراى هريك حكمى جداگانه در نظر مى گيرد. گفتنى است تقسيمى را كه در زير مى آوريم،شهيدصدر خود، به اين صورت ذكر نكرده، بلكه تنها به برخى از صورت هاى آن، تصريح كرده‏است، اما با تحليل نگاه و كلمات او مى توان گفت كه ذهن وى به كليت تقسيم زيرو بيشتر اقسام‏آن معطوف بوده است. به هر صورت ، تقسيم اين است: واژه ها از دو فرض كلى بيرون نيستند: الف) واژه هايى كه از مدار محاورات عرف حاضر بيرون رفته اند و در نتيجه، هم اكنون تبادرعرفى نسبت به آنها وجود ندارد.

ب) واژه هايى كه در عرف حاضر متداول باشند و نسبت به آنها تبادر عرفى مشاهده شود.

اين دو فرض، سرشاخه هاى اصلى هستند و هريك به شاخه هاى متعدد تقسيم مى شوند.بررسى اين شاخه ها نظر به تاريخ و تطورات آن را تخصصى و در عين حال آسان مى كند.كسانى كه بررسى تطور تاريخى را كلاف سردرگمى مى بينند و مطالعه دراين زمينه را دشوار وبى حاصل مى بينند با دريافت و بهره گيرى از شاخه بندى زير مى توانند تحولى را در مطالعات‏تاريخى خويش تجربه كنند.

فرض اول: واژه به سبب متداول نبودن درعرف حاضر، تبادر عرفى نسبت به آن درميان نباشد.اين فرض، خود به دو دسته تقسيم مى شود: ا. مواردى كه اهل لغت درمعناى واژه اختلاف داشته باشند.

حكم اين دسته آن است كه نمى‏توان به تفسير و اصطلاح فقيهان نسبت به واژه دلخوش داشت و ديدگاهشان را معتبر شمرد،هرچند كه بر اين اصطلاح ميانشان اتفاق به چشم آيد، بلكه بايد كوشيد معناى مورد نظرامامان(ع) را كشف و احراز كرد.

شهيدصدر واژه (سؤر) را از زمره اين دسته بر مى شمرد و به ضرورت احراز معنايى كه‏امامان(ع) از آن داشته اند، تاكيد مى ورزد و مى نگارد: سؤر واژه اى غامض است، زيرا درعرف حاضر متداول نيست تا بتوان حدود مدلول اصلى آن‏را كشف كرد. قرار گرفتن اصطلاح فقيهان بر اين كه هرچه جسم حيوان به آن برخورد، سؤراست، تا وقتى كه وجود اين اصطلاح درزبان امامان(ع) احراز نشده باشد، موجب حمل لفظ‏براين معنا نمى شود و تعريف هاى اهل لغت دراين زمينه از نظر گسترده بودن يا تنگ بودن‏دامنه متفاوت است، به گونه اى كه نمى توان از اين ناحيه به معنا دست يافت. ((36)) شهيدصدربه سر عدم اعتبار اصطلاح فقيهان دراين زمينه اشاره نكرده است، ولى مى توان گفت: پيدايش‏اصطلاح هاى فقهى و علمى غالبا در فضاهاى حاكم بر مدرسه ها و تحت شرايط دقت ها وعوامل مختلف ديگر صورت گرفته است و تاريخ توليد آنها نوعا به بعد از عصر امامان(ع) برمى گردد. از اين رو نمى توان در آينه آنها مقصود و مراد معصوم(ع) را از واژه مشاهده كرد.

از آنچه گذشت درمى يابيم كه اگر درمساله، فقيهان نه اتفاق، بلكه همچون اهل لغت اختلاف‏داشتند، احراز معناى مورد نظر امامان(ع) از واژه به طريق اولى، ضرورت پيدا مى كند.

پيداست هنگامى كه از ضرورت احراز معناى مورد نظر امامان(ع) سخن به ميان مى آوريم، به‏اين نتيجه مى رسيم كه واژه بدون اين احراز، در پرده اجمال قرار دارد و نمى توان به آن استنادكرد.

2. مواردى كه اهل لغت درمعناى واژه اتفاق داشته باشند. شايد به نظر آيد كه اتفاق اهل لغت‏برمعناى واژه، راهى مطمئن و قابل اعتماد است و با وجود آن،نيازى به تلاش براى كشف واحراز اصطلاح مطرح نزد امامان(ع) نيست. پاسخ اين است كه اتفاق اهل لغت هرچند در ميان‏قرينه ها و نشانه ها جايگاهى تعيين كننده دارد، اما نبايد پنداشت حرف اول و آخر را از اهل‏لغت بايد شنيد و معناى مد نظر امامان(ع) را صرفا از اين راه بايد به دست آورد.

از دو منظر مى توان داورى لغت دانان را در تعيين معانى واژگان وارد در روايات، معتبر دانست‏يا بايد اعتبار ديدگاه لغوى را به لحاظ كشف آن از معناى واژه به حساب آورد يا اعتبار ديدگاه‏لغوى را بايد بر دوش يك اصل عقلايى مورد تاييد شرع نهاد.

نسبت به حالت نخست، اين اشكال وجود دارد كه نقش ديدگاه لغت دانان يك نقش تام نيست‏تا اعتبارى ذاتى داشته باشد، بلكه از نظر نقش، بايد آن را تا حد يك قرينه تقليل داد، يعنى نمى‏توان ارزيابى اهل لغت را ارزشى بيشتر از قرينه اى گرفت كه درجريان كشف تاثير مى گذارد،هرچند مى پذيريم اين قرينه، درمواردى نقش ويژه دارد و ضريب احتمالات ذهنى ما را در نيل‏به معناى اصلى واژه و كشف آن به صورتى مؤثر بهبود مى بخشد.

درحالت دوم نيز اگر چه سخن راندن از وجود يك اصل عقلايى مى تواند ديدگاه لغت دانان رااعتبار بخشد و ما را از دغدغه چند وچون توانايى ديدگاه آنها براى كشف برهاند، ولى مشكل ازآن جا آغاز مى شود كه اصولا اصلى دراين زمينه وجود ندارد، و يا اگر اصلى به چشم مى آيد،كاربرى لازم را دراعتبار بخشى به ديدگاه اهل لغت در بر ندارد. اصلى كه دراين زمينه به چشم‏مى آيد، اصل عقلايى عدم نقل است كه طبق آن، سررشته معناى كنونى واژه به گذشته ها مى‏رسد و نشات گيرى آن از وقوع يك نقل از معناى اولى و اصلى، نفى مى شود.

روشن است كه اين اصل تنها درقبال واژه هايى طرح خواهد شد كه هم چنان درمحاورات‏عرفى مورد استفاده قرار مى گيرند و عرف با تبادر، مفهومى مشخص از آنها مى فهمد.

اماهنگامى كه عرف اصولا درجريان تبادر، معنايى درنيابد، ديگر معنايى معتبر دردست نيست تابه قضاوت درباره آن با توجه به اين اصل بپردازيم.

به هر حال دركلمات شهيدصدر ازاين قسم به صورت ويژه يادى نشده است، اما برپايه‏تصويرى كه وى براى اصل عدم نقل ارائه مى كند، اين اصل درموارد وجود تبادر عرفى جريان‏مى پذيرد. بنابراين دراين قسم نيز همچون قسم اول احراز معناى مورد نظر امامان(ع) لازم‏است.

درادامه بحث، ديدگاه شهيدصدر درمورد اصل ياد شده، آشكارتر خواهد شد.

گفتنى است اين دسته براساس يك نگاه دقيق، خود به چند دسته تقسيم مى شود: الف) لغت شناسان و فقيهان برسرتعيين معناى واژه مورد نظر اتفاق راى داشته باشند.


4

دراين صورت، گاه هردو گروه به تعيين يك مفهوم براى واژه مبادرت ورزيده اند و يك سخن‏را ارائه كرده اند و گاه هريك از دو گروه به تعيين مفهومى متفاوت با مفهوم مطرح نزد ديگرى‏دست زده است. درحالت اول، با وضع نسبتا مطلوبى مواجه هستيم، چه آن كه ممكن است به‏معناى مورد اتفاق دو گروه اعتماد كنيم و با مبنا قراردادن آن، اصل عدم نقل را جارى سازيم ودرنتيجه، ثابت كنيم همان معنا دردوره هاى پيش تر نيز مطرح بوده و همان، مد نظر امامان(ع)قرار گرفته است . حتى اگر اين را هم نپذيريم و به اجراى اصل عدم نقل تن ندهيم، دست كم مى‏توان پذيرفت هريك از اتفاق لغوى ها و فقها به ويژه اگر با هم هماهنگ شده باشند قرينه هايى‏هستند كه تكيه برآنها براى تعيين معناى مطرح نزد امامان(ع) معقول و ممكن است.

درحالت دوم با دو شاخه روبه رو هستيم: 1. واژه درزمان امامان(ع) از دايره عمومى واژه ها بيرون رفته و به حوزه تخصصى اصطلاحات‏فقهى وارد شده است.

براى اين شاخه مى توان به واژه (قياس) مثال زد كه در لغت، معنايى و در اصطلاح معنايى ديگردارد و اين كلمه در زمان امامان(ع) وارد حوزه فقهى نشده است.

روشن است كه معناى لغوى را بايد وانهاد. اين واژه به لحاظ از دست دادن كاركرد عمومى‏عرفى خود در دايره محاورات علمى بايد اتفاق نظر لغت شناسان را در تعيين واژه كنار نهاد.سؤال اين است كه معناى اصطلاحى كنونى فقيهان را آيا مى توان معيار قرارداد و برآن پايه، لفظ‏قياس را كه در روايات وارد شده معنا كرد؟ پاسخ در يك نگاه دقيق منفى است بايد كوشيد تاكاربرد واژه را در اصطلاح امامان(ع) و قرن دوم به دست آورد، هرچند كه اين تحقيق ، چه بسادر نهايت، همان معنايى را به اثبات رساند كه اينك از آن در دست داريم، البته در اين جا بحث‏در خصوص واژه قياس نيست.چه بسا بتوان ادعا كرد كه نسبت به اين واژه تتبع لازم براى‏احراز معناى آن شده است. يعنى آنچه اكنون به عنوان معناى قياس رواج دارد از تتبع فقيهان به‏دست آمده است. مد نظر اين است كه اگر به واژه اى از اين دست برخوريم بايد ببينيم معناى‏اصطلاحى و علمى آن در قرن دوم و سوم چه بوده است.

2. واژه درزمان امامان(ع) به جرگه واژه هاى اصطلاحى وارد نشده است. دراين حالت، لفظ بايك اجمال و ابهام شديد روبه روست، زيرا ديدگاه لغويان و برداشت فقها متغاير شده اند وهرگروه نيز بر سريك معنا اتفاق پيدا نكرده اند. راز اين اختلاف و تفاوت جدى را بايد كشف‏كرد با وجود اين اختلاف چگونه مى توان گفت: معناى مورد نظر امامان(ع) اين معناست يا آن‏معنا؟ ب) فقها برسرمعناى واژه اختلاف داشته باشند و اهل لغت بر معنايى اتفاق كنند.

دراين حالت يا واژه از واژه هاى راه يافته به بحث هاى قرن دوم و سوم است كه دراين صورت، ديدگاه اهل لغت به كار فقيه چندان نيايد و بايد معناى اصطلاحى را گرفت و از آن جا كه ميان‏اهل اصطلاح اختلاف است، بايد مطالعه اى جدى براى درك معناى مورد نظر امامان(ع) سامان‏داد و يا اين كه از واژه هاى راه يافته دربحث هاى قرن دوم و سوم نيست. دراين صورت بامشكل كمترى مواجه هستيم ولى بايد ديد چرا اختلاف ميان فقيهان درگرفته است؟ آيا اين‏اختلاف ريشه تاريخى ديرينه دارد و از توجه به آن مى توان راه به جايى برد؟ يا اين كه در برهه‏هاى زمانى متاخر ريشه گرفته است؟ به هر حال، درك اين كه آيا واژه به بحث هاى قرن دوم و سوم راه يافته است يا نه، گاه آسان‏است و گاه خود به مطالعه اى تاريخى نيازمند است.

فرض دوم: واژه درعرف حاضر متداول باشد و نسبت به آن تبادر عرفى به چشم آيد. اين فرض‏چهار دسته را پوشش مى دهد: 1.وقوع نقل از معناى اصلى و نيز زمان آن، احراز شود.

در اين صورت، گاه وقوع نقل را از نظر زمانى پيش از زمان صدور متن تشخيص مى دهيم و گاه‏زمان وقوع را متاخر از زمان صدور متن، به حساب مى آوريم. درصورت اول، حكم اين است‏كه واژه آمده در روايت را بر معناى متبادر كنونى حمل كنيم و در صورت دوم حكم اين است كه‏معناى قبل از نقل را مى توان همان معنايى گرفت كه در عصر صدور مطرح بوده است، البته اگرمعناى قبل از نقل برما به صورت قطعى و نه احتمالى و ظنى آشكار شده باشد. اما اگر بدانيم كه‏نقلى صورت گرفته، ولى به معناى قبل از نقل پى نبريم، دراين صورت بايد بكوشيم تا معناى‏مورد نظر امامان(ع) را احراز كنيم.

2. وقوع نقل را از معناى اصلى احراز كنيم ولى زمان آن را احراز نكنيم.

در اين صورت اگر زمان نقل،مردد ميان دو دوره قبل از صدور متن و بعد از آن باشد، بايدكوشيد معناى مطرح درعصر صدور احراز و مفهوم مورد نظر امام(ع) كشف شود.

شهيدصدر نسبت به اين صورت كه زمان نقل، مردد است، همين ديدگاه را دارد و معتقد است‏اصل عدم نقل جريان نمى يابد. به عبارت ديگر نمى توان معناى متبادر كنونى را با استناد به‏اصل ياد شده تا زمان معصوم(ع) امتداد داد: درمواردى كه به دگرگونى درظهور واژه يا در وضع آن، قطع، و درتاريخ آن شك داريم، اصل‏عدم نقل جارى نمى شود، زيرا بناى عقلا درمانند چنين حالتى بر فرض عدم نقل نسبت به دوره‏مشكوك نيست.;ژرس‏ز÷;ژرس‏ز÷ وى اين جريان نيافتن اصل عدم نقل را چنين تفسير و توجيه مى كند: سر اين عدم جريان آن است كه بناهاى عقلا بر پايه جنبه هايى از كشف كه عمومى و نوعى‏هستند، استوار شده است. پس آن گاه كه احتمال نقل را عرف نفى مى كند، عقلا در توجيه اين‏نفى احتمال عرف به اين نكته استناد و توجه نشان مى دهند كه نقل، يك حالت استثنايى درلغت‏است كه نمى توان به وقوع آن وقعى نهاد بلكه بايد آن را نفى كرد اما اگر در موردى وقوع اين‏حالت استثنايى را ثابت و احراز كنيم، ديگر جنبه اى از كشف كه بتواند بنانهادن بر نفى احتمال‏حالت استثنايى را توجيه كند، باقى نمى ماند. ((37))

3. نقل مشكوك باشد ولى به پيدايش شرايط‏تاثيرگذار در تاريخ قطع داشته باشيم. گاه در حالى كه نقل را مشكوك مى بينيم، امكان تطور يابى‏واژه را در بستر شرايط تاريخى كه در گذشته رخ داده است ،معقول به شمار مى آوريم، دراين‏صورت چه بايد كرد؟ شهيدصدر جريان اصل عدم نقل را نسبت به اين صورت ، با اشكال روبه رو مى بيند.

درمواردى كه شرايط‏ى خاص مى توانند سبب دگرگونگى مدلول واژه به حساب آيند، تمسك‏به اصل عدم نقل خالى از اشكال نيست. ((38))

4. نقل را مشكوك بيابيم و شرايط تاريخى گذشته‏بر واژه را شرايط‏ى عادى و ساده ارزيابى كنيم.


5

شهيدصدر به جريان اصل عدم نقل در اين صورت تن مى دهد: از نظر عقلا مورد قطعى براى جريان اصل عدم نقل، هنگامى است كه احتمال دگرگونگى و نقل،احتمالى ساده و عادى به شمار آيد.((39)) شهيدصدر معتقد است دراين صورت اگر چه نمى‏توان احتمال دگرگونى مدلول واژه را نفى كرد، اما عرف درنتيجه تجاربى كه براى اشخاص به‏صورت مكرر و مداوم رخ داده است، اصل را بر ثبات نسبى لغت و زبان مى نهد، به اين معنا كه‏تحولات زبان از آن جا كه با حركت و آهنگى كند به پيش مى رود، براى عقلا احتمال وقوع‏دگرگونى و نقل ، به مثابه احتمال يك حالت استثنايى تلقى و ارزيابى مى شود. ازا ين رو چنين‏احتمالى را نفى مى كنند و شارع هم اين بناى عقلا را امضا و تاييد كرده است. البته اين امضاى‏شارع بدان معنانيست كه برانديشه عدم دگرگونگى لغت مهر صواب زده است، بلكه به اين‏معناست كه شارع درمقام تشريع، به حجيت احتمال تطابق معناى متبادر در وضع كنونى بامعناى اراده شده درنص حكم كرده است، البته تا وقتى كه برخلاف آن دليلى نباشد.

تمام شاخه هاى پيش گفته را براى استفاده بيشتر در قالب يك نمودار ارائه مى كنيم: واژه از مدار محاورات عرف حاضر، بيرون رفته و در نتيجه، تبادرى نسبت به آن وجود ندارد: شاخه ها 1. اهل لغت برمعنايى اتفاق كنند و همان معنا ميان فقيهان مورد اتفاق قرار گرفته باشد.

2. اهل لغت برمعنايى، و فقها برمعناى ديگر اتفاق كنند و واژه از واژه هاى راه يافته به حوزه‏بحث هاى علمى قرن دوم و سوم به شمار نيايد.

3. اهل لغت برمعنايى، و فقها برمعناى ديگر اتفاق كنند و واژه از واژه هاى راه يافته به بحث‏هاى علمى قرن دوم و سوم به شمار آيد.

4. اهل لغت اتفاق داشته باشند و فقيهان اختلاف، و واژه از واژه هاى راه يافته به بحث هاى‏علمى قرن دوم و سوم باشد، مانند واژه (استحسان).

5. اهل لغت اتفاق ، و فقيهان اختلاف داشته باشند و واژه به بحث هاى قرن دوم و سوم راه نيافته‏باشد.

6. اهل لغت اختلاف، و فقيهان اتفاق داشته باشند.

7. اهل لغت اختلاف داشته باشند و فقيهان نيز اختلاف.

واژه درعرف حاضر متداول است و نسبت به آن، معنايى تبادر مى شود: شاخه ها 1. وقوع نقل احراز شود و زمان آن پيش از زمان صدور متن به حساب آيد.

2.وقوع نقل احراز شود و زمان آن را بعد از زمان صدور متن تشخيص دهيم و معناى قبل ازنقل را احراز نكنيم .

3. وقوع نقل احراز شود و زمان آن را بعد از زمان صدور متن تشخيص دهيم و معناى قبل ازنقل را احراز نكنيم.

4. وقوع نقل احراز شود ولى زمان وقوع نامعلوم باشد.

5. وقوع نقل مشكوك باشد ولى شرايط تاريخى درمقايسه با واژه، پيچيده ارزيابى شود.

6. وقوع نقل مشكوك باشد و شرايط پيچيده اى در تاريخ مشاهده نشود.

تطور سيره ها سه نوع تاثير گذارى را مى توان براى زمان در ارتباط با سيره ها درنظر گرفت: نوع اول: سيره اى با گذشت زمان از ميان برود. گاه سيره اى كه از ميان رفته در زمان شارع وجودداشته است كه اين، مورد بحث ماست.

كوشش براى شناخت سيره هايى از اين دست چه فايده اى در بردارد؟ پاسخ روشن است درآينه سيره هايى كه در زمان شارع وجود داشته اند مى توان احكام شارع را ديد، زيرا اين سيره هادرصورت متشرعه بودن، از آبشخور شرع سرچشمه مى گيرند و درصورت عقلايى بودن وعدم ردع از آنها، راهى مطمئن به سوى ديدگاه شرع هستند.

بنابراين نبايد پنداشت كه بررسى سيره هايى زوال يافته از اين دست بى نتيجه است. گاه بابررسى و شناخت اين سيره ها مى توان از زير سايه سنگين برداشت هايى كه فقيهان درطول‏تاريخ از برخى روايات كرده اند، بيرون رفت. در مثل فقيهان براساس فهم خويش از روايات،فتوا به نجاست كفار داده اند. دراين ميان شهيد صدر با توجه به سيره مسلمانان درصدر اسلام‏در عدم اجتناب از كفار و مشركان نگاهى نو به مساله مى اندازد.

وى دليل وجود چنين سيره اى را آن مى داند كه از يك طرف مسلمانان درآن زمان به شدت بامشركان درارتباط و اختلاط بودند. و علايق و خويشاوندى ميانشان برقرار بود و از طرف‏ديگر اگر درآن شرايط و با ارتباط گسترده، اجتناب از آنها مى كرده اند يا پيامبر(ص) آنان را ازاين اختلاط باز مى داشته است، عادتا به لحاظ اهميت پديده به ما مى رسيد و چون اين مساله‏انتشار نيافته و درتاريخ منعكس نشده است، در مى يابيم كه چنين سيره اى وجود داشته‏است. ((40)) نوع دوم: ارتكاز عقلايى با گذشت زمان، سيره اى را بيافريند كه متفاوت با سيره‏زمان شارع است. گاه در مسير زمان ، عوامل و شرايط‏ى نوپديد مى آيند كه در نتيجه آنها نماى‏بيرونى وجنبه عملى يك ارتكاز عقلايى كه از آن به (سيره) تعبير مى شود دچار تحول مى‏گردد، به اين صورت كه تا آن زمان ، سيره اى وجود داشته كه از آن پس به سيره اى ديگر مبدل‏مى شود.

درواقع هردو سيره از يك آبشخور سرچشمه مى گيرند و در وراى آنها يك ارتكاز عقلايى‏مشخص نهفته است.

چه بسا بتوان سيره جديد را نيز معتبر شمرد هرچند كه مورد امضاى شارع قرار نگرفته است ازآن جهت كه شارع با امضاى خود نسبت به سيره قبلى درحقيقت مهرصحت بر ارتكاز نهفته دروراى آن سيره زده است و از آن جا كه همان ارتكاز موجب بروز سيره جديد شده است، اين‏سيره را نيز مى توان معتبر شمرد.

اين استدلال را مى توان تكميل كرد و گفت: در هر سيره، اصل وروح، ارتكازى است كه‏درقالب يك سيره نمود يافته است و از آن جا كه اين روح را شارع تاييد كرده است درهر قالب‏كه ظهور يابد معتبر است.

درحقيقت ارتكاز،يك اصل كلى است كه تطبيق هاى متعدد مى تواند داشته باشد.

نوع سوم: زمان سيره اى جديد را بعد از دوره شارع پديد بياورد.

ديدگاه فقيهان عدم اعتبار چنين سيره اى است، چه آن كه سيره، اعتبار خود را از امضا و تاييدشارع مى گيرد.

سخن در اين است كه اگر نسبت به وقوع اين نقش به ترديد افتاديم، چه بايد كرد؟ يعنى اگرسيره اى را هم اكنون ميان عقلا يا متشرعه برپا يافتيم، اما ترديد كرديم كه اين سيره را آيا زمان،بعد از سپرى شدن دوره شارع پديد آورده است يا درهمان زمان موجود بوده است؟ دو ديدگاه دراين زمينه به چشم مى خورد: برخى از عالمان با مشاهده يك سيره در زمان خود ، به وجود آن در زمان شارع حكم مى كنند ودر مقابل، بسيارى از عالمان، از جمله شهيدصدر معتقدند كه نمى توان به صرف وجود سيره دردوره متاخر از تشريع، حكم به وجود آن در دوره تشريع كرد.

اين ديدگاه از نظر منطقى به دليلى محكم تكيه دارد. سيره يك پديده فرا زمانى نيست كه ربط‏ى بامسائل زمان نداشته باشد، بلكه ارتباط‏ى تنگاتنگ را هم در مرحله پيدايش و هم در مرحله‏تداوم و بقا با شرايط و مسائل زمان دارد.


6

اگر ارتباط سيره را با مسائل زمان بپذيريم، استدلال گروه اول كه وجود سيره را در زمان هاى‏بعد، دليل وجود آن در زمان شارع مى گيرند فرو مى ريزد. ممكن است يك سيره در شرايط‏ى‏بعد از عصر تشريع، شكل گرفته باشد.

شهيدصدر به همين منطق و استدلال توجه نشان مى دهد.

وى در يك مورد، ضمن رد اين ادعاكه وجود سيره در عصرهاى متاخر دليل ثبوت آن در زمان امامان(ع) است، مى گويد: ممكن است سيره از عواملى كه بعد از عصر امامان(ع) پديد آمده، تاثير پذيرفته باشد، مانندانتشار تدريجى فتوا در مساله و امثال آن، و از پيدايش سيره از زمان امامان(ع) ريشه نگيرد.البته‏شهيدصد ((41)) ر در موردى كه بتوان قراينى را به دست آورد كه از امتداد سيره تا زمان‏امامان(ع) حكايت كند به ثبوت سيره در دوره امامان(ع) تن مى دهد.از اين رو مى گويد: صرف وجود سيره در زمان هاى متاخر بدون اضافه كردن نكته اى خاص به آن، كاشف از ثبوت‏سيره در زمان امامان(ع) نيست. ((42))

راه هاى شناخت تطورات تاريخى در سيره ها آيا راه هايى را مى توان در نظر گرفت كه با پيمودن آنها بتوان سيره هاى زمان امامان(ع) راشناسايى كرد؟ شهيدصدر به هنگام ترديد در اين كه آيا سيره در زمان امامان(ع) وجود داشته يا نه، راه حل هاى‏گوناگونى را ارائه كرده است. اين راه حل ها را در قالب زير كه با قالب ارائه شده توسط‏شهيدصدر تا حدودى متفاوت است منعكس مى كنيم: راه حل اول: مطالعه و تحليل تاريخى از آن جا كه در پى كشف تحقق سيره در يك مقطع تاريخى كه فاصله زيادى با عصر كنونى داردهستيم بايد مطالعه اى را در عرصه دامنه دراز تاريخ سامان داد.مطالعه اى تاريخى از فرايندى‏پيچيده و نفس گير تشكيل مى يابد كه درآن، بررسى كننده قطعات مختلفى را از قرينه ها و نشانه‏ها آن هم درحوزه اى فراخ كنار هم مى نهد و به نتيجه اى دست مى يابد.

از آن جا كه اين نتيجه را گاه اشكال يا اشكالاتى به چالش مى كشانند، بايد مطالعه كننده تا سرحدشفاف ساختن چهره واقعى تاريخ به پيش رود و در اين راه از گرد آوردن قرينه ها و ضميمه‏كردن آنها به يكديگر دريغ نورزد.

شايد بتوان گفت: اگر چه مطالعه تاريخى، به عبور از يك فرايند پيچيده نيازمند است، اما از آن‏جا كه سيره يك پديده اجتماعى شفاف و پر نمود در زندگى است، مطالعه تاريخى آن در گروگذشتن از راهى پرمشقت و پرزحمت نيست، بلكه كافى است بتوانيم قراينى چند را كنار هم‏بنهيم و دريابيم آيا سيره وجود دارد يا نه؟ اگر سيره واقعا وجود داشته باشد، به سرعت، چهره‏برجسته آن رخ مى نمايد و اگر هم وجود نداشته باشد، علايم اين عدم وجود به سرعت آشكارمى گردد.

به هرحال شهيدصدر اين مطالعه تاريخى را با مطالعه در موارد زير امكان پذير مى داند: 1. فتاواى سنيان: اين مطالعه براى دست يابى به سيره هاى عقلايى يا متشرعى درعرصه‏معاملات سودمند است.

شهيدصدر دليل آن را چنين ذكر مى كند: به اين اعتبار كه فتاواى سنيان احيانا بر گرفته از ارتكاز عقلايى عام درآن دوران بوده‏است. ((43)) طبق اين بيان مى توان گاه از گذرفتاواى سنيان به مرتكزات عقلايى آن دوران دست‏يافت.

البته اين يك قرينه است كه با ضميمه شدن به بهره گيرى از نكته هاى ديگر تاريخ نتيجه بخش ومفيد واقع مى شود كه شهيدصدر به اين مساله توجه نشان داده است. ((44)) 2. روايات: روايات آينه اى است كه درآن، حالات مختلف دوران امامان(ع) را مى توان مشاهده‏كرد. از آن جا كه ما عمدتا در روايات ، حكم را جستجو مى كنيم، از توان آنها در منعكس كردن‏واقعيت هاى تاريخى غافل مانده ايم . يكى از واقعيت هاى قابل كشف در روايات، سيره هاى‏موجود در آن دوران است.

گاه با مطالعه در روايات مستقيما مى توان به وجود سيره اى در زمان امامان(ع) پى برد و گاه نيز بااين مطالعه ، حالاتى از مردم يا راويان كشف مى شود كه تحليل و گرد آوردن آن حالات،وجود يك سيره را درآن دوره آشكار مى سازد.

شهيدصدر به اين موضوع نيز توجه نشان داده و مى گويد: روايات به صورت ضمنى جنبه هايى از زندگى راويان يا مردم را منعكس مى سازند. ((45))

راه حل دوم: تكيه مستنبط بر عنصر (نرسيدن و منعكس نشدن يك مساله درتاريخ) گاه مستنبط چندان نيازمند آن نيست كه مسير دورى را درتاريخ ط‏ى كند و با عبور از جاده پرسنگلاخ زمان، به سوى صدر اسلام به پيش رود، بلكه با تكيه بريك نكته تاريخى، كه كشف آن‏به سهولت و سرعت امكان پذير است، مى تواند تحليلى عقلى را سامان دهد كه نتيجه اش‏كشف وجود يك سيره در زمان امامان(ع) است . اين نكته تاريخى، عدم انعكاس يك مساله‏درتاريخ و به عبارت ديگر نرسيدن مساله به دست ماست.

آنچه به ما نمى رسد گاه يك سيره است و گاه لوازم عدم يك سيره. در هر صورت وجود سيره‏مقابل، آشكار و كشف مى گردد. براى توضيح بيشتر، هريك را جداگانه بررسى مى كنيم: الف) نرسيدن يك سيره به ما: گاه يك مساله داراى ويژگى هاى زير است: × به گونه اى است كه نمى تواند درآن، سيره اى شكل نگيرد، به اين معنا كه پديده اى اجتماعى‏است كه شكل گيرى سيره درآن اجتناب ناپذير مى نمايد، مانند مساله تفهيم و تفهم كه حتماسيره و طريقه اى درآن بايد از سوى معصوم(ع) و معاصران او شكل گيرد.

× به گونه اى است كه سيره مفروض را مى توان به دو شكل تقسيم كرد و يك تقسيمى ثنايى راترتيب داد، مثلا در مساله تفهيم و تفهم سيره شكل گرفته درآن يا بايد تكيه بر ظواهر باشد ياطريقه اى ديگر. علت آن كه ما مى توانيم اين تقسيم بندى ثنايى را نسبت به سيره انجام دهيم،آن است كه هم اكنون درعرصه تفهيم و تفهم ميان ما يك سيره(سيره تكيه بر ظواهر) وجود داردو طبعا با مشاهده اين سيره اين سؤال پيش مى آيد كه سيره زمان معصوم(ع) آيا همين سيره بوده‏است يا چيز ديگر؟ بدين گونه تقسيمى ثنايى شكل مى گيرد.


7

مساله به گونه اى است كه اگر سيره فرضى كه در مقابل سيره كنونى قرار دارد واقعا در آن دوره‏وجود مى داشت، بايد در تاريخ منعكس مى شد و به ما مى رسيد، اما اين كه چگونه وكى مى‏توان ميان وجود داشتن سيره در آن دوره و انعكاس يافتن آن در تاريخ، ملازمه ديد، پاسخ اين‏است كه مساله آن گاه كه از بعدى اجتماعى و فراگير برخوردار باشد، بازتاب شكل گيرى يك‏سيره در آن، نمى تواند سايه بر تاريخ نيفكند و به ما نرسد.

مساله تفهيم و تفهم از همين سنخ است. بدين سان با تكيه برعنصر عدم انعكاس درتاريخ كه به‏سادگى قابل فهم و اذعان است مى توان سيره كنونى را سيره زمان امامان(ع) به شمار آورد. البته‏همان گونه كه بيان شد از اين عنصر تنها در شرايط‏ى خاص مى توان بهره جست.

شهيدصدر اين موضوع را به صورت زير منعكس مى سازد:

براى سلوكى كه مى خواهيم آن را به عنوان سلوك عمومى مردم معاصر با امامان(ع) ثابت كنيم‏سلوك جايگزينى در نظر آيد كه درصورت عدم فرض سلوك نخست فرض سلوك جايگزين‏تعين يابد و سلوك بديل نيز بيانگر پديده اجتماعى غريبى باشد كه اگر واقعا تحقق مى يافت‏«درتاريخ‏» ثبت مى شد و به ما مى رسيد، ازآن جهت كه برخلاف سلوك مانوس است و چون‏ثبت نشده، دانسته مى شود كه آنچه درخارج وقوع يافته است سلوك نخست است، نه سلوك‏بديل. ((46))

ب) نرسيدن لوازم يك سيره به ما: اگر مساله اى ويژگى هاى زير را دارا باشد، مى توان سيره‏زمان معصوم(ع) را نسبت به آن كشف كرد: × به گونه اى باشد كه فرض عدم شكل گيرى سيره درآن، غير معقول بنمايد(همان ويژگى اول‏درقسم پيشين).

× به گونه اى باشد كه بتوان سيره مفروض را تقسيمى ثنايى كرد به همان گونه كه در دسته قبل‏گذشت، با اين تفاوت كه در قسم پيشين، سيره اى را كه هم اكنون و دراين عصر موجود است،در نظر مى گيريم و بى آن كه زحمتى به خود دهيم، غير آن را گونه دوم در نظرمى آوريم و تقسيم‏ثنايى را به اين صورت شكل مى دهيم، درحالى كه دراين دسته لزومى ندارد كه سيره اى هم‏اكنون وجود داشته باشد بلكه مى توان هر دو قسم سيره را فرضى تلقى كرد و نيز برخلاف‏دسته اول كه تقسيم ثنايى با اضافه كردن عنوان غير به سيره موجود شكل مى گيرد. در اين دسته‏هردو سيره به صورتى مشخص و تعريف شده در نظر گرفته مى شود، زيرا با تكيه برهمين‏مشخصه مى خواهيم سيره واقعى در عصر معصوم(ع) را شناسايى كنيم، مانند مثالى كه‏شهيدصدر ذكر مى كند، مثال سيره اكتفا به مقدارى از كف دست براى مسح در وضو و سيره‏مسح با تمام كف. ((47)) همان طور كه ملاحظه مى شود اين دو سيره ، مشخص و تعريف شده‏هستند و همان طور كه به عنوان ويژگى سوم خواهد آمد از مشخصه يك سيره راه به مقصود مى‏بريم و سيره موجود در عصر امامان(ع) را درك مى كنيم.

× ويژگى سوم اين كه بتوان با در نظر گرفتن مشخصه يك سيره، ميان عدم سيره ديگر و انعكاس‏آن در تاريخ ملازمه بر قرار كرد.

درمثال فوق اگر فرض را بر موجود بودن سيره مسح با تمام كف دست در زمان معصوم(ع)بگذاريم به دست مى آيد كه برپايى اين سيره از آن جا كه توان دلالت بروجوب را ندارد، طبعابايد در آن روزگار سؤالاتى در باره اين كه آيا تمام كف واجب است؟ متوجه امامان(ع) مى شد.با توجه به اين مشخصه مى توان لازمه اين سيره مفروض را طرح سؤال هاى فراوان از امام(ع)درمورد وجوب مسح با تمام كف دست گرفت.

اين لازمه به ما نرسيده است درحالى كه عادتا اگر وجود مى داشت به ما مى رسيد. از اين جا درمى يابيم ملزوم يعنى سيره استقرار يافته برمسح با تمام كف دست اصلا وجود نداشته است.

شهيدصدر در پاسخ به اين سؤال كه چگونه اگر لازمه ياد شده وجود مى داشت حتما به ما مى‏رسيد، به نكاتى چند توجه نشان مى دهد: يكى اين كه درمفروض مساله، مبتلا بودن مردم به‏مساله در نظر گرفته شده است و طبعا يك مساله مورد ابتلا جنبه اجتماعى و فراگير دارد و دوم‏اين كه در مساله انگيزه اخفاى حكم مورد نظر امامان(ع) در كار نبوده است و دلايلى در اختيارنيست كه اين اخفا را توجيه كند، بلكه انگيزه هاى نقل و بازگو كردن آن، به وفور مشاهده مى‏شود. ((48))

اين وصف سؤالات ياد شده به ما نرسيده است.

بدين گونه از طريق منعكس نشدن اين سؤالات درتاريخ كه لازمه سيره تلقى مى شوند به نفى‏طرح و شكل گيرى آنها درعصر معصوم(ع) مى پردازيم و با نفى اين لازمه، ملزوم يعنى سيره‏مسح با تمام كف دست نفى مى شود و با نفى اين سيره، سيره ديگر يعنى اكتفا برمقدارى از كف‏دست به اثبات مى رسد.

راه حل سوم: رجوع به وجدان دريافت هاى انسان را مى توان به دو بخش اساسى تقسيم كرد: ييكم. دريافت هاى شخصى و متغير: انسان ها علاوه بر حريم خصوصى زندگى، حريم هاى‏خصوصى روانى نيز دارند. اين حريم ها اگر چه درنهايت با پيوندهاى مشترك بشرى، انسان هارا به يكديگر مرتبط مى سازند، ولى رگه هاى مشخصى از يك نواختى و همسانى را در آنهانمى توان پى گرفت.

دوم. وجدانيات عمومى و ثابت: انسان ها درحريم درونى روان خويش از دريافت هايى‏مشترك برخوردارند، دريافت هايى كه انكار آنها براى هيچ كس ممكن نيست كه از آنها به(وجدانيات عام) تعبير مى شود.

با تكيه براين مشتركات مى توان راهى به سوى گذشتگانى يافت كه آنها نيز حتما همچون ما دل‏درگرو دريافت هايى دقيقا اين گونه داشته اند. بهره بردارى از اين مشتركات جنبه اى علمى وتاريخ كاوانه نيز پيدا خواهد كرد. درعرصه فقه نيز مى توان از اين مزيت بشرى بهره برد. اين‏بدان جهت است كه شناخت يك وضعيت فراگير در دوران امامان(ع) خواه از نوع ارتكازهاى‏عقلايى يا سيره هاى عقلايى مبتنى بر ارتكازها بيش از آن كه تفننى، تاريخى باشد، عاملى تاثيرگذار در فرايند اجتهاد به حساب مى آيد. درواقع اگر به شهادت وجدان انسانى دريابيم كه آنچه‏امروز به عنوان يافته اى درونى ادارك مى شود، بخشى از وجدان و ميراث مشترك روان انسان‏هاست و به اين نكته نيز توجه كنيم كه دوران امامان(ع) فارغ از فاصله زمانى امروز است و آن‏دوران بخشى از محيط زيست تاريخى بشر بوده است، درخواهيم يافت كه كه در زمان‏امامان(ع) نيز همين ارتكاز وجدانى وجود داشته است.

دراين راه حل برخلاف راه حل هاى قبلى، كار كشف بخشى از واقعيت هاى تاريخى در دوران‏امامان را با نگاه به درون به انجام مى رسانيم.


8

اين راه حل از دو جنبه مهم سود مى برد: نخست آن كه ما به ارتكازى درونى دست مى يابيم ودوم آن كه به عمومى و فراگير بودن اين يافته و به سخن ديگر به خصلت فرا زمانى و فرا مكانى‏بودن آن واقف مى شويم.

شهيدصدر اين راه حل را به صورت زير ارائه كرده است: انسان هنگامى كه مساله اى را بر وجدان و مرتكزات خود عرضه كرد و دريافت كه وجدان او به‏اتخاذ يك موضع گيرى معين روى مى آورد و نيز دريافت كه اين موضع گيرى در وجدان او ازضريب بالايى برخوردار است و نيز توانست كه بر پايه تحليل وجدانى احراز كند كه اين موضع‏گيرى ، به خصوصياتى كه دريك حال نسبت به حال ديگر و يا دريك خردمند نسبت به‏خردمند ديگر درمعرض دگرگونى است، ارتباط‏ى ندارد، مى تواند به اين اطمينان دست يابد كه‏دريافت وجدانى او يك حالت فراگير نسبت به تمام عقلاست. ((49))

فقه اهل بيت، شماره 24