فهرست مطالب فهرست عناوين فهرست آيات فهرست روايات فهرست اشعار


رهنمودهاي پرواپيشگان

تذکرة المتقين

در آداب سير و سلوک

تأليف: سالک عارف و عالم عامل حاج شيخ محمد بهاري همداني (قدس سره)

همراه با تعليقات :عارف رباني مرحوم حاج شيخ حسنعلي نخودکي اصفهاني (قدس سره)


1

رهنمودهاي پرواپيشگان

تذکرة المتقين

در آداب سير و سلوک

تأليف

سالک عارف و عالم عامل حاج شيخ محمد بهاري همداني (قدس سره)

همراه با تعليقات

عارف رباني مرحوم حاج شيخ حسنعلي نخودکي اصفهاني (قدس سره)

به ضميمه نامه ها و رهنمودهايي از:

حاج آقا محمّد بيدآبادي (قدس سره)

ملّا حسينقلي همداني (قدس سره)

حاج سيد احمد کربلايي (قدس سره)

تصحيح و تحقيق

انتشارات نهاوندي


2

بهاري همداني، محمد باقر بن محمد جعفر، 1277- 1332 ق.

تذکرة المتقين/ مؤلف محمد بهاري.- قم: نهاوندي، 1378.

224 ص.

ISBN: 978- 964- 6388- 20- 8

فهرست نويسي بر اساس اطلاعات فيپا.

کتابنامه به صورت زيرنويس.

1. اخلاق اسلامي الف. عنوان.

4 ت 9 ب/ 246 BP

67/ 297

شناسنامه کتاب:

نام کتاب: تذکرة المتقين

مؤلف: شيخ محمد بهاري (ره)

ناشر: انتشارات نهاوندي

تحقيق و تصحيح: علي افراسيابي

چاپ: وفا

نوبت چاپ: يازدهم/ 1393

شمارگان: 1000

شابک: 8- 20- 6388- 964- 978

قيمت: 7500 تومان

حق چاپ محفوظ است

مرکز پخش

قم، خيابان ارم، پاساژ قدس، طبقه پنجم، پلاک 155

تلفن: 37740047/ 09127482591


3
فهرست مطالب
گفتار مصحح5
مقدمه9
گذري بر احوالات مولي محمد بيدآبادي «قدّس سرّه»10
گذري بر احوالات آخوند ملا حسينقلي همداني «قدّس سرّه»15
گذري بر احوالات شيخ محمّد بهاري همداني «قدّس سرّه»23
گذري بر احوالات سيد احمد کربلايي «قدّس سرّه»27
گذري بر احوالات اسماعيل تائب تبريزي «قدّس سرّه»32
گذري بر احوالات شيخ حسينعلي نخودکي اصفهاني «قدّس سرّه»35
معرفي اجمالي کتاب «تذکرة المتقين»37
آداب توبه41
آداب مراقبت53
آداب رفاقت58
آداب سلوک با زن و عيال69
آداب تربيت اولاد72
آداب زيارت76
آداب حج80
در صفات علماء حقّه94
در اصناف مغرورين (فريب خوردگان)99
دستورالعمل ها110
«نامه ها»118
مراسله اوّل118
مراسله دوم121
مراسله سوم125
مراسله چهارم128
مراسله پنجم133
مراسله ششم136
مراسله هفتم140
مراسله هشتم144
مراسله نهم147
مراسله دهم150
مراسله يازدهم154
مراسله دوازدهم157
مراسله سيزدهم160
مراسله چهاردهم164
مراسله پانزدهم167
مراسله شانزدهم171
خاتمه174
پيام اوّل حاج سيد احمد موسوي حائري175
پيام دوّم178
پيام سوّم183
پيام چهارم185
سؤال و جواب187
پيام آخوند حاج ملا حسينقلي همداني190
في الموعظة الحسنة197
و من کلامه اعلي الله مقامه202
و من کلامه رضوان الله عليه207
پيام حاج آقا محمّد بيدآبادي213
خاتمه «در سير ميان مبدأ و معاد»220

5

شهر آنجاست که شيخ محمّد بهاري خفته است.

«آيت الله نائيني قدّس سرّه»

پيشگفتار مصحّح
وه چه خوش مي گفت در راه حجاز
آن عرب اين بيت در عشق مجاز
کُلُّ مَن لَم يعشَقِ الوَجهَ الحَسَن
قَرِّبِ الرَّحلَ اِلَيهِ وَ الرَّسَن
يعني آن کس را که نبوَد عشق يار
بهر او پالان و افساري بيار
دل که فارغ شد ز مهر آن نگار
سنگ استنجاي شيطانش شمار
اين علوم و اين خيالات و صور
فضله شيطان بوَد بر آن حجر
تو به غير از علم عشق ار دل نهي
سنگ استنجا به شيطان مي دهي
شرم بادت ز آنکه داري اي دغل
سنگ استنجاي شيطان در بغل
لوح دل از فضله شيطان بشوي
اي مدرس درس عشقي هم بگوي

(شيخ بهايي ره)

کتاب «تذکرة المتقين» که حاوي رهنمودهايي از عالماني ربّاني و عارفاني پروا پيشه است و کتابهايي اينچنين، نياز هر عصر و زمان است؛ چرا که در هر زمان تشنگان و طالبان راه کمال در به در به دنبال رهنما و راهبرند و از آنجا


6
که راهبران راهرو و سالکان راستين همواره کمياب بوده و هستند، ارزش اينگونه نوشته ها آشکار مي گردد. نوشته هايي که بيانگر دريافتها و يافته هاي پاکدلاني روشن ضمير است که با مخاطب قرار دادن روح و روان انسانها انقلابهايي به پا کرده اند و در دلها آتشي افروخته اند که: «از آن گرمي کند آتش گدايي».

ما معرفي اين کتاب را به مقدمه جامعي که توسط فاضل محترم جناب حجة الاسلام علي صدرايي نيا بر اين چاپ نگاشته شده است وا مي گذاريم و نکات و مزايايي از چاپ حاضر را متذکّر مي شويم:

1- وجود مقدمه اي حاوي شرح حالي مختصر و در عين حال دقيق از آفرينندگان اين اثر و معرفي اين مجموعه کم نظير.

2- ترجمه آيات، احاديث و عبارات عربي فراواني که در متن نامه ها و دستورالعمل ها وجود دارد. لازم به تذکر است که به خاطر کثرت اين عبارات عربي از آوردن ترجمه ها در آخر کتاب يا در پاورقي خودداري نموديم و ترجمه هر عبارت يا آيه و حديثي را در مقابل آن در داخل قلاب [ ] قرار داديم تا به مقتضاي مباحث کتاب که بيشتر پند و اندرزها و رهنمودهاي اخلاقي و عرفاني است خواننده با رجوع به پايان يا پاورقي هاي کتاب از حال و شوق و شور و تنبّهي که به او دست مي دهد خارج نشود و گفته هاي کتاب اثري مطلوب تر در وجود او بگذارند.

3- ذکر آدرس آيات و احاديث در پاورقي.

4- آوردن حواشي مرحوم نخودکي اصفهاني (ره) در زير صفحه و مشخص نمودن آنها با حرف (ن).

ايشان در بسياري از موارد به عنوان مؤيد، حديثي يا بيت شعري مناسب


7
از شعراء را آورده اند و در مواردي اندک نيز با ديد انتقادي نظر خويش را بيان فرموده اند. لذا آوردن حرف (ن) در مقابل اشعاري که در زير صفحه آمده است به اين معنا نيست که اين شعر سروده ايشان است.

5- در مواردي انگشت شمار از آنجا که برخي از توضيحات «تذکرة المتّقين» چاپ «نور فاطمه» را جامع و مطابق نظر خود يافتيم از آنها استفاده نموديم، براي نمونه توضيحي است که در آغاز «آداب سلوک با زن و عيال» با کمي تصرف آورده شده است. لذا بر خود لازم مي دانيم که از محققين آن نسخه قدرداني نموده و توفيق روزافزون آنان را در احياء آثار گذشتگان و نشر معارف راستين خواستاريم.

6- از آنجا که مخاطبين نامه ها و دستورالعمل هاي موجود در کتاب با زبان عربي آشنايي داشته اند نويسنده از کلمات و ترکيبهاي زيادي در موارد گوناگون استفاده فرموده که براي جوانان فارسي زبان نامأنوس است مانند:

مَهما اَمکن: به هر اندازه که ممکن است.

بِالمرّة: به يکباره.

لا سِيما: به خصوص.

ما ذُکِرَ: آنچه که ذکر شد.

ما لا يتَحَمَّل: آنچه که قابل تحمّل نيست.

کَيفَ کان: به هر حال.

اِن قُلتَ... قُلتُ: اگر بگويي.... مي گويم.

عَلي رُووسِ الاَشهاد: پيش روي شاهدان و بينندگان.

قال عَزَّ مِن قائِلٍ: گفت آن کسي که گوينده اي ارجمند است.

تارَةً: يک بار، يک مرتبه.


8

به دليل کثرتِ تکرار کلمات و ترکيبهاي فوق، تنها در متن کتاب در يک مورد ترجمه شده اند.

در خاتمه لازم مي دانم که از برادران عزيز و فرهنگ دوست خود حجت الاسلام حاج شيخ رحيم نوبهار، حجت الاسلام علي صدرايي نيا و جناب آقاي سيف الله مرادي فرماندار محترم شهرستان بهار، که با بذل عنايات و مساعدتهاي مادي و معنوي خود در به چاپ رسيدن چاپ اوّل اين کتاب شريف اين حقير را ياري نمودند کمال تشکر و قدرداني را داشته باشم. اميد است خداوند امثال ايشان را زياد گرداند و در راه حقّ ثابت بدارد.

بماند سالها اين نظم و ترتيب
زما هر ذرّه خاک افتاده جايي
غرض نقشي است کز ما باز ماند
که هستي را نمي بينم بقايي
مگر صاحبدلي روزي ز رحمت
کند در حق درويشان دعايي

«ملتمس دعا»

علي افراسيابي

قم، بهار 1376


9
مقدمه

باسمه تعالي

اَلحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العَالَمينَ و الصَّلوُةُ وَ السَّلامُ عَلي عَبدِهِ وَ رَسُولِهِ وَ صَفِيهِ وَ حَبِيبِه مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطِّيبينَ الطّاهِرِينَ.

کتابي که پيش رو داريد حاوي يافته ها و دستورات بزرگاني است که سالياني جان بر کف در راه طلب به پيش رفتند، تا عاقبت جرعه اي از کوثر زلال معرفت را چشيدند و دائماً مترنم اين معني بوده اند که:

دست از طلب ندارم تا جان من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن بر آيد

آنان را نه سوداي قلم فرسايي در سر بوده و نه در معرض قرار دادن متاع علمي خود، اصرار و ابرام مشتاقان کوي حقيقت آنان وادار ساخته تا حقايقي را علي رغم خواسته دروني خود آشکار سازند تا مستعدان را الگويي بوده باشد و رهروان را دستوري. لذا اين سخنان از جان بر آمده و بر جان خواننده اثر مي گذارد و مخاطب آنها روح و روان آدمي است.

در اين گرامي صحيفه که به همت اديب دانشور اسماعيل تائب تبريزي اجزاي متفرقه آن، به هم پيوسته و به صورت کتاب درآمده، کلمات چهار عارف صمداني


10
جمع گشته است. اغلب آنها از خامه زاهد وارسته و عارف به حق پيوسته شيخ محمد بهاري همداني تراوش يافته و چند مکتوب متعلق به استاد العرفاء و الحکماء آخوند ملا حسينقلي همداني و مولي محمد بيدآبادي و سيد احمد کربلايي نيز در آن جمع گشته است.

جهت آشنايي اجمالي با اين بزرگان، شرح حال مختصري از آنان به ترتيب تقدم زماني به ترتيب زير تقديم مي گردد و سپس معرّفنامه اي از کتاب تذکرة المتّقين ارائه خواهد شد.

1- مولي محمد بيدآبادي

2- آخوند مولي حسينقلي همداني

3- حاج شيخ محمد بهاري همداني

4- آقا سيد احمد کربلايي اصفهاني

5- شيخ اسماعيل تائب تبريزي

6- حاج شيخ حسنعلي نخودکي اصفهاني

7- توضيح در مورد کتاب تذکرة المتقين

1- عارف عابد مولي محمد بيدآبادي (؟- 1198 ق)

او فرزند برومند فقيه توانا محمد رفيع گيلاني است. موطن و زادگاه آن حکيم فرزانه در مازندران بوده است. و بعد از آن رخت به اصفهان گسترده و در محله بيدآباد ساکن شده و به همين مناسبت به بيدآبادي مشهور شده است.

دوران زندگي مرحوم بيدآبادي در بحراني ترين لحظات تاريخ ايران سپري شده، اوائل عمر وي مقارن با سقوط صفويه (1135 ق) و روي کار آمدن افاغنه بوده است. در زمان حکومت افغانها و افشاريه نيز اوضاع اجتماعي و سياسي ايران با کشمکشهاي فراواني مواجه بوده که در تاريخ ثبت است. به هر حال دوره آخر عمر


11
وي مصادف با حکومت کريمخان زند (1163 ق) گشت و در اين دروه وي به تربيت شاگردان علمي و اخلاقي همت گمارده است.

شاگردي بيدآبادي نزد سه تن از بزرگان محرز و مسلم است:

1- سيد قطب الدين محمد نيريزي شيرازي (1100—1173 ق) صاحب منظومه «فصل الخطاب» که او نيز شاگرد شاه محمد دارابي بوده است.

2- ميرزا تقي الماسي (م 1159 ق) از نوادگان مجلسي اول.

3- آخوند ملا اسماعيل خواجويي (م 1173 ق).

شاگردان مرحوم بيدآبادي نيز از مشاهير و بزرگان بوده اند و او مستعدان زيادي را در علوم حکمي و سير و سلوک علم آموخت و دستگيري کرد که ذکر اسامي آنها از حوصله اين مختصر خارج است و براي نمونه مي توان از حکيم ملا علي نوري مدرس بزرگ حکمت مصاليه و صدر الدين کاشف دزفولي- عارف مشهور- نام برد.

بيدآبادي علاقه اي به تأليف و به جاي گذاردن آثار از خود نداشت لذا آثار وي پراکنده و غالب نامه هايي است که به شاگردان خود در سير و سلوک نوشته است. اگر به فضل الهي مهلتي پيش آيد نگاشته هاي آن عارف بي بديل در مجموعه اي تدوين و جمع آوري خواهد شد. آنچه از آثار اين عارف گرانقدر تا به حال شناسايي شده عبارتند از:

1- آداب سير و سلوک: اين کتاب نامه اي است به عربي که وي به ميرزاي قمي نگاشته و در آن روش سير و سلوک را متذکر شده است. (1)

2- التوحيد علي نهج التجريد (مبدأ و معاد)

3- حُسنِ دل

4- تفسير

1- اصل اين نامه با ترجمه فارسي در مجله پيام حوزه، سال دوم (1374) شماره 6 ص 99- 118 به چاپ رسيده است.


12

5- مکاتبات، تا به حال تعداد دوازده عدد از اين نامه ها که به شاگردان خود نوشته جمع آوري شده ولي به گمان حقير، تعداد اين نامه ها بيش از اين است که با استقصاي کامل در کتابخانه ها و فهارس نسخ خطي روشن خواهد شد.

ما براي آنکه از زهد و وارستگي و علم و معرفت آن بزرگ نمونه اي به دست داده باشيم اظهار نظر دو تن از مورخان معاصرِ آن بزرگ را به نحو اختصار مي آوريم و قضاوت را به عهده خوانندگان مي گذاريم.

محمد هاشم آصف ملقب به رستم الحکما (زنده در قرن سيزدهم هجري) چنين مي نگارد:

«بر اولوالالباب معلوم و مفهوم باد که عاليجناب، مقدس القاب، کروبي آداب، ملا محمد مازندراني ساکن بيد آباد اصفهان، مولد موصوفش مازندران و مقر و مسکن معروفش اصفهان و صاحب اکسير اعظم و عالم کيميايي معظم بود.

و در حجره نشيمن خاصش که تلامذه بسيار از ارباب علم و حکمت در آنجا فراهم مي آمدند فرش بوريا و به اطراف و حواشيش پوست گوسفند، گسترده بود و بر آنها مي نشستند و اَعِزّه و اشراف و اعيان و اکابر زمان خدمتش را مايه افتخار مي دانستند.

از آن جمله وکيل الدوله ثاني ايران يعني علي مراد خان زند با کمال تعظيم و تواضع به ديدنش آمدند، آن ذات مقدس، آن سلطان والا جاه را در مجلس خود با فقرائي که در آنجا حاضر بودند هم سلک و هم نشين نمود.

آن سلطان والا شأن به قدر هفت هزار تومان نقد از مال خالص حلال خود، که از زراعت حاصل نموده بود که در آن زمان قيمت بيست و هشت هزار خروار ديواني غله باشد نزدش گذارد و عرض نمود که اين نقد را به مستحقين و فقرا قسمت نما، آن عالي جناب از روي استغنا فرمود من مستحق نمي شناسم مستحق شناس خدا مي باشد و فرمود اين مال را به رعايا بده.


13
عرض نمود که من با رعايا به شرکت زراعت نموده ام و موافق عدل و قسط و حساب، ايشان بهره خود را برده اند و من بهره خود، فرمود آگر چنين است اي بنده مسلط خدا به تدريج من فقير و مستحق پيدا مي کنم و با برات نزد تو مي فرستم تو به دست خود به ايشان بده آنچه در برات نوشته ام، زيرا که موافق احاديث صحيحه اگر تو به دست خود يک دينار انفاق نمائي بهتر از آن است که من مال تو را، به اذن تو هزار دينار انفاق نمايم.

و مرحوم آقا محمد بيدآبادي مذکور به نفس نفيس خود به در دکان خبّاز و بقّآل و قصّاب و علّاف و عصّار و سبزي فروش مي آمد و آذوقه و مايحتاج خود و عيالش را بر دوش خود گرفته و به دامان خود نهاده و به خانه مي برد و در اين بابت اعانت از کسي قبول نمي کرد. و جامه هاي وي کرباس و پشمينه کم بها بود و به کسب تکنه چيني اشتغال داشت و خط شکسته را خوب مي نوست و چند دستگاه شَعر بافي هم داشت و قدري هم زراعت مي نمود». (1)

علامه آيت الله سيد محمد حسن بن عبدالرسول زنوزي خوئي (متوفي 1123 ق) در دايرة المعارف ارزشمند خود رياض الجنه (2) در شرح حال بيدآبادي چنين گويد:

«مولينا محمد بن محمد رفيع بيد آبادي، در همه فنون حکمت سيما فن الهلي کمال وقوف و استادي داشت و در طريقه تصوف و اشراق، طاق و بي نظير آفاق بود و در تهذيب اخلاق و تزکيه و تطهير باطن کوشش بي اندازه نمود، خود را از تيه ظلماني ناسوتي به عالم نوراني لاهوتي اختصاص داه بود.

و در احياي رسوم فن الهي جهد نامتناهي و سعي کماهي نمود تا آئينه

1- رستم التواريخ، محمد هاشم آصف ملقب به رستم الحکماء ص 405- 408.

2- رياض الجنه دايرة المعارفي است در هشت روضه شامل مطالب گوناگون: تاريخ اسلام، جغرافيا، شرح حال علما و شعرا و وزراء، متاسفانه از اين کتاب ارزشمند فقط قسمتي از روضه چهارم آن که در شرح حال علما مي باشد به چاپ رسيده است، براي شرح حال مولف، رک: سيماي خوي ص 152- 156.


14
حقيقت نماي آن فن شريف را از کدورت دخل و تصرف نابلدان و کج فهمان مصفّي ساخت هر چند خود فقير را ملاقات ظاهري با آن جناب اتفاق نيافتاد، نهايت از جمعي که از اشراقات و افاضات ايشان بهره اندوز بودند عقايد ايشان را شنيد و در کمال تطابق با طريقه انيقه شريعت غرّا ديد.

ايشان در احياي رسوم فن مزبور، جناب آقا محمد باقر (1) سابق الذکر در احياي رسوم فقه اماميه که هر دو به تقريب دخل و تصرف نابلدان ضايع و نابود شده بود کمال جهد و کوشش نمودند. به زعم فقير مؤسس و مروج فنّين مزبورين در رأس مائه ثاني عشر ايشان هستند. زيرا که آنچه لازمه فهميدن بود فهميدند و طريقه قدما را که سالها بود بالمرّه از دست رفته بود به دست آورند. شکر الله مشاعيهما الجميلة بمحمد و آله.

جناب مولينا در فن الهي و تفسير تحقيقات محققانه بسيار دارند». (2)

آري مرحوم بيد آبادي آيتي بود از زهد و تقوا و معرفت و ساده زيستي، که در مکاتبات خود نيز به همين فضايل توصيه مي نمايد.

آن مرحوم بعد از عمري تلاش و کوشش در معرفت اندوزي و دستگيري از سالکان در سال (1197 ق) رخت عافيت از اين سراي بي عاقبت برچيد و به جوار قرب الهي خراميد. پيکر پاکش بعد از اداي مراسم تشييع و کفن، در قبرستان تخت فولاد اصفهان، در آرامگاه ابديش قرار گرفت.

هم اکنون نيز مزار آن بهشتي سيرت مورد زيارت اهل دل است و از روح آن مرحوم مشتاقان طريق معرفت استمداد مي جويند.

در فوت وي ميرزا محمد علي مونس اصفهاني اين قطعه را سروده که ضمناً ماده

1- آقا محمد باقر بن محمد اکمل مشهور به وحيد بهبهاني (1118- 1206 ق) او در مقابل کجرويهاي اخباريان ايستادگي کرد و طريقه اجتهاد را که مورد حملات شديد قرار گرفته بود از دست آنان نجات داد. رک: ريحانه الادب 1/ 51 و اعيان الشيعه 9/ 182.

2- رياض الجنه، نسخه خطي ش 7772 کتابخانه مرعشي.


15

تاريخ فوت آن عارف نيز هست:

هزار حيف ز آقا محمد آنکه نبودش
ز هر چه بود در اين نيلگون حجاب، حجابي
ز جنبشي که زد آنجا ز فيض کشتي عمرش
شکست، واصل بحري شد آن بسان حُبابي
دريغ و درد از آن آفتاب اوج فضيلت
کز اوج فضل درخشيد، شد نهان چو شهابي
چگونه وصف علومش رقم زنم که نگنجد
صفات حکمت علمش به هيچ نحو کتابي
نهاده بود چو او سر بر آستان اطاعت
نشانده بود بر ارباب علم در همه بابي

چو از جهان به جنان رفت «مونس» از پي تاريخ
بگفت «شد به جنان عارفي رفيع جنابي»
(1)

در کتاب حاضر دستورالعملي از اين عارف سالک که به يکي از شاگردان خود نوشته درج گرديده است.

2- عارف کامل آيت الله العظمي آخوند ملا حسينقلي همداني (1239- 1311 ق)

آخوند ملا حسينقلي همداني به سال 1239 ق در روستاي شوند از توابع شهر همدان ديده به جهان گشود. پدرش، رمضانعلي که به چوپاني اشتغال داشت علاقه وافري داشت که فرزندش به تحصيل علم بپردازد و در زمره عالمان درآيد. به همين جهت او را به تهران فرستاد.

آخوند در تهران در مدرسه مروي از حوزه درس فقيه مشهور شيخ عبدالحسين


16
تهراني مشهور به شيخ العراقين استفاده نمود. در زماني که وي در تهران بود آوازه علم و معرفت حاج ملا هادي سبزواري متخلص به اسرار فيلسوف مشهور عصر که در موطن خود سبزوار کلاسهاي فلسفه برگزار نموده و به تدريس فلسفه اشتغال داشت، در سراسر ايران پيچيده بود، آخوند که تشنه علم و معرفت بودند، براي بهره وري از فيوضات آن حکيم متألهه روي به سبزوار نهاد.

شهيد مطهري در اين مورد نيکو تعبيري دارد بدين عبارت:

بزرگترين حسنه حکيم سبزواري، مرحوم حکيم رباني، عارف کامل الهي، فقيه نامدار، آخوند ملاحسينقلي همداني در جزيني قدس سره است. اين مرد بزرگ و بزرگوار که فرزند يک چوپان پاک سرشت بود و براي ادامه تحصيل از همدان به تهران آمد، صيت، شهرت و جاذبه معنويت حکيم سبزواري او را به سبزوار کشانيد، مدتي که تاريخ و مقدارش را فعلاً نمي دانم در حوزه آن حکيم شرکت کرد.

اگر همه شاگردان حوزه حکيم سبزواري به حضور در حوزه او افتخار مي کنند، حوزه حکيم به حضور چنين مردي مفتخر است. (1)

آخوند بعد از آنکه پيمانه معرفت از محضر حکيم سبزواري لبريز نمود، کوله بارش را از سبزوار برچيده و راهي عتبات گرديد.

او در نجف به درس خاتم الفقها و جمال الزاهدين شيخ مرتضي انصاري (متوفاي 1283 ق) حاضر مي شود. ولي تدبير الهي براي وي راه ديگري را انتخاب نموده بود. آخوند خود نقل مي کند:

روزگاري نيز به نجف اشرف به درس شيخ انصاري مي نشستم. مگر گاهي دريافتم که شيخ علي الدوام ايام چهارشنبه را به منزل آقا سيد علي شوشتري مي شود، از تلاميذ خويش، و روزي بدانجاي شدم و يافتم شيخ را نشسته به هيئت تلميذ و سيد را نشسته به هيئت استاد و سيد چيزها

1- خدمات متقابل اسلام و ايران، مرتضي مطهري، 2/ 218- 219.


17
مي فرمود. مگر در دل گذراندم که من نيز علي الدوام بدين حضرت شوم و چون برخاستم سيد با من فرمود که اگر خواستي همي آي و از آن روز بدان حضرت بار يافتم. (1)

آخوند که ساليان دراز دنبال چنين استادي بود مشتاقانه در درس تربيتي آقا سيد علي شوشتري حاضر مي شود. به طوري که نظر استاد را جلب مي کند و استاد عنايت ويژه اي به وي مبذول مي دارد.

شيخ آغا بزرگ تهراني در نقباء البشر واقعه اي نقل نموده که شدت اين ارادت را مي رساند. او مي نويسد:

آخوند در ايام تحصيل در نجف در مدرسه سيلميه حجره داشت و در همان ايام سخت بيمار مي شود و در بستر بيماري در حجره مي خوابد. اتفاقاً پزشکي از مريدان سيد در همان ايام وارد نجف اشرف مي شود و به خدمت آقا سيد علي شوشتري مي رسد. سيد از دکتر درخواست مي کند که سريعاً در مدرسه سيلميه بر بالين آخوند همداني حاضر مي شود و به مداواي وي بپردازد. دکتر پس از حضور در بالين مريض و معاينه، خدمت سيد مي رسد و اعلام مي کند که مريضي وي صعب العلاج است و معالجه اش به هزينه سنگين نياز دارد. سيد به دکتر مي فرمايد که: برگرد و مريض را معالجه کن اگر چه مخارج درمان وي به صد تومان هم برسد. (2)

شيخ در توضيح مطلب مي نويسد که صد تومان درآن عصر مبلغ سنگيني بود و کمتر کسي از اهالي نجف بود که داراي صد تومان دارائي و مايملک باشد.

از نقل فوق ميزان اعتناي مرحوم شوشتري به شاگرد برجسته خود کاملاً مشهود است.

و عجيب است که سيد با بصيرتي که داشته در علاقه و اهتمام خود به خطا نرفته

1- تاريخ حکما و عرفاي متأخر بر صدر المتألهين، منوچهر صدوقي سُها، ص 134.

2- نقباء البشر، شيخ آغا بزرگ تهراني 2پپ 676.


18
بود و تاريخ نشان داد که آخوند جانشين مکتب اخلاقي وي گرديد و خدمات شاياني به عالم دين و مذهب نمود.

سيد پيوسته به فکر تکميل و تربيت شاگرد برجسته خود بود. بعد از فوت شيخ انصاري در سال 1381 ق، آخوند مصمم مي شود که تدريس دروس فقهي استاد خود شيخ انصاري را دنبال کند و تدريس را از آنجا که باقي مانده شروع نمايد. وقتي سيد از اين تصميم آخوند آگاه مي شود. نامه اي براي او مي نويسد بدين مضمون:

«اين روش شما تام و تمام نيست و شما مقامات عاليه ديگري را بايد حائز گرديد.» (1)

و اين تذکر آخوند را منقلب ساخته و کرسي تدريس را رها مي سازد.

آخوند زير نظر آقا سيد علي شوشتري مراتب عالي علم و عمل را طي مي کند و خود آيتي عظيم و سرآمد عالمان عصر خود در تهذيب نفس و تربيت نفوس مي گردد. و نفوس مستعده اطراف او را مي گيرند و از زلال حقايق معرفت او پياله پر مي کنند. آخوند در دوران زندگي خود، عده بي شماري را دستگيري نموده و آنها را از عالم ماده و ماديت به عالم قدس و ملکوت و معنويت سير داده است.

شاگردان مکتب تربيتي آخوند را بيش از سيصد نفر ذکر نموده اند که نام چند تن سرآمد آنها بدين قرار است:

1- سيد احمد کربلايي

2- داماد آخوند، سيد ابوالقاسم اصفهاني

3- سيد آغا دولت آبادي

4- شيخ محمد بهاري همداني

5- شيخ باقر قاموسي

6- ميرزا جواد آغا ملکي تبريزي

1- رساله لب اللباب در سير و سلوک اولي الالباب، آيت الله محمد حسين حسيني تهراني ص 157.


19

7- سيد محمد سعيد حبوبي

8- شيخ آغا رضا تبريزي

9- شيخ علي فرزند آخوند

10- شيخ علي قمي

11- سيد محمد طالقاني نجفي

12- شيخ موسي شراره

آثار قلمي آخوند در دستبرد حوادث گرفتار تندباد حوادث شده و کمي از آنها به دست ما رسيده است، شيخ آغا بزرگ تهراني اين آثار را از آخوند نام مي برد:

1- تقريرات درسي استادش شيخ انصاري؛ اين تقريرات در فقه و اصول بوده و مباحث زيادي از اين دو علم را شامل است. (1)

از اين تقريرات بحش مربوط به قضا، با عنوان «الاقضاء الاسلامي» به تحقيق دکتر حسن سلمان در بيروت توسط المؤسسة الاسلامية للنشر در دو جلد به چاپ رسيده است.

2- دستورات اخلاقي و عرفاني، دستوراتي بوده که آخوند به شاگردان خود نوشته است. از اين دستورات آنچه تا کنون باقي مانده همين است که در کتاب حاضر آمده است و از همين مقدار اندک، عظمت روحي آخوند کاملاً هويدا و معلوم است.

3- تقريراتي که شاگردان آخوند از درسهاي وي نوشته اند. اين تقريرات در چند جلد هستند با اين عنوانها:

الف: مسائل قضا که نام تقرير کننده ذکر نشده است.

ب: سه جلد شامل مباحث صلاة مسافر، الخلل، قضا و شهادت از يکي از شاگردانش.

1- الذريعه 4/ 376.


20

ج: کتاب رهن باز از يکي از شاگردان آخوند.

د: تقريرات درس هاي اخلاق آخوند که توسط يکي از شاگردان وي تحرير شده است. (1)

از اين تقريرات متأسفانه اثري فعلاً در کتابخانه اي شناسايي نشده است.

آخوند بعد از عمري مجاهده و رياضت در طلب مقصود عاقبت در حالي که عزم زيارت سرور عاشقان و سالار شهيدان حسين بن علي عليهما السلام را داشت در راه کربلا در 28 شعبان 1311 ق داعي حق را لبيک گفت و به سوي معبود شتافت و جنازه پاکش در جوار مولايش در حاير حسيني در آرامگاه ابدي خود قرار گرفت، روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

آخوند داراي روحي بزرگ بود و عزمي راسخ در طي طريق الهي داشت به همين جهت کلامش و نگاهش هر شنونده و بيننده اي را تحت تأثير قرار مي داد. از آخوند و تأثيرش در نفوس مستعد حکايتها نقل شده که ما چندي را براي زينت اين مقال، با تلخيص ذکر مي کنيم:

نقل است که مرحوم آخوند در يکي از سفرهاي خود با جمعي از شاگردانش به عتبات عاليات مي رفت. در بين راه به قهوه خانه اي رسيدند که جمعي از اکرد مي خواندند و پاي کوبي مي کردند.

مرحوم ملا حسينقلي همداني به شاگردان خود فرمود: يکي برود و آنان را نهي از منکر کند، بعضي از شاگردان گفتند اينها به نهي از منکر توجّه نخواهند کرد، فرمود: من خودم مي روم، وقتي که نزديک شد به رئيسشان گفت: اجازه مي فرمائيد منهم بخوانم شما بنوازيد؟ رئيس گفت: مگر شما بلدي بخواني؟ فرمود: بلي، گفت: بخوان، مرحوم آخوند شروع کرد به خواندن اشعار ناقوسيه: (2)

1- نقباء البشر 2/ 677.

2- دين ما علماي ما، تاج لنگرودي، ص 16 و 17.


21
لا اله الا الله
حقّاً حقّاً صِدقاً صِدقاً
إنّ الدُّنيا قد غَرّتنا
و اشتغلتنا و استَهوتنا
يابنَ الدُّنيا مَهلاً مَهلاً
يابن الدنيا دَقّاً دقّاً
يابن الدُّنيا جمعاً جمعاً
تفني الدُّنيا قَرناً قَرناً
ما من يومٍ يمضي عَنّا
إلّا أوهي رُکناً مِنّاً
قد ضيعنا داراً تبقي
واستوطنّا داراً تفني
لسنا ندري ما فرّطنا
إلّا يوماً ما قدمِتنا
(1)

اکراد وقتي اين اشعار را شنيدند به گريه درآمدند و به دست ايشان توبه کردند، يکي از شاگردان مي گفت، وقتي که ما از آنجا دور شديم هنوز صداي گريه به گوش مي رسيد. (2)

1- ترجمه: «معبودي به حق و شايسته پرستش جز خدا نيست اين را به حق و راستي مي گويم»

«براستي که دنيا ما را فريفت و ما را به خود سرگرم نمود و ما را سرگشته و مدهوش گرداند»

«اي فرزند دنيا آرام باش آرام، اي فرزند دنيا [در کار خود] دقيق شو دقّتي»

«اي فرزند دنيا [کردار نيک] گردآوري کن، گردآوردني دنيا سپري مي شود پيوسته پيوسته»

«هيچ روزي ازعمر ما نمي گذرد جز اينکه پايه و رکني از ما راست مي گرداند»

«ما سرايي را که باقي است ضايع نموديم و سراي فاني را وطن و جايگاه خويش ساختيم»

«ما آنچه را در آن کوتاهي نموده ايم نمي دانيم مگر روي که چهره در نقاب خاک کشيم».

2- ديلمي در ارشاد القلوب روايت نموده که حارث اعور گويد: همراه با حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام سير مي نمودم تا در «حيره» به دير نصاري برخورديم و از آن دير صداي ناقوس بلند بود، حضرت فرمود: اي حارث آيا مي داني که ناقوس چه مي گويد؟ عرض کردم: خدا و رسولش و ابن عمّ رسولش داناترند. فرمود: ناقوس مَثَل دنيا و خرابي آن را مي سرايد. سپس از زبان ناقوس اين اشعار را خواند. حارث گويد عرض کردم: اي امير مؤمنان آيا نصاري تفسير صداي ناقوس را اينگونه که فرموديد مي دانند؟ حضرت فرمود: اگر مي دانستند مسيح عليه السّلام را به عنوان اِله بر نمي گزيدند. حارث گويد: فرداي آن روز من به نزد ديراني رفتم و گفتم: به حق حضرت مسيح عليه السّلام همانگونه که ناقوس را مي نواختي به صدا درآور و او چنين کرد و من تفسير آن را آنگونه که آموخته بودم گفتم، تا به پايان اشعار رسيدم ديراني سوگند داد که به پيامبرتان سوگندت مي دهم که چه کسي اين تفسير را برايت گفته، گفتم: همان مردي که ديروز همراه من بود. گفت: آيا بين او و پيامبرتان خويشاوندي است. گفتم: آري او پسرعموي اوست. گفت: سوگند

>
22

آقا محمد حسين مجاهد نوه دختري آخوند ملا حسينقلي همداني از جد خود چنين ياد مي کند:

«يک روز، آخوند سر کلاس درس چند بار پشت سر هم تکرار مي کند:

آفرين سيد محمد سعيد، آفرين سيد محمد سعيد. (1)

به طوري که حاضران تعجب مي کنند که اين چه حرفي بود. بعداً که از سيد محمد سعيد حبوبي سؤال مي کنند که تو در آن روز کجا بودي؟ جواب مي دهد که در قايق نسشسته بودم و از کوفه به کربلا مي آمدم، در کنار من مرد عربي خوابيده بود و سرش را به کتف من گذاشته بود و خرخر کنان آب دهانش را روي من مي ريخت، ولي من دلم نيامد که او را بيدار کنم

< مي خورم که اين را از پيامبرتان شنيده و اسلام آورد و سپس گفت: من در تورات خوانده ام که پيامبر آخر زمان صداي ناقوس را تفسير مي کند. (ارشاد القلوب ص 373).

قاضي قضاعي در دستور معالم الحکم و مأثور مکارم الشيم اين اشعار را چنين نقل کرده است:

مهلاً مهلاً يابن الدنيا
مهلاً مهلاً إنّ الدّنيا
قَد غرّتنا و استهوتنا
لسنا ندري ما فرّطنا
فيها الا أن قدمتنا
ما من يومٍ يمضي عنّا
إلا هدّت منّا رکناً
زِن ما تأتي زن ما تأتي
زِن ما تأتي زِن ما تأتي
وزناً وزناً وزناً وزنا
تفني الدّنيا قرناً قرناً
يابن الدنيا جمعاً جمعاً
يابن الدنيا سرطاً سرطاً
ما من يومٍ يمضي عنّا
إلا اثقل منّا ظهراً
انّ المولي قد خبّرنا
انّا نحشر غُرلاً بُهماً
قد ضيعنا داراً تبقي
والستَو طنّا دارا تفني
{«دستور معالم الحکم، ص 133».

1- آقا سيد محمد سعيد حبوبي از شاگردان ارشد آخوند ملا حسينقلي همداني است. او علاوه بر مقام شامخ در عرفان، در عراق با استعمار پير انگليس مبارزه نمود و رهبري نود هزار مسلمان را در بصره، در جنگ عليه انگليسيها به عهده داشت. مرحوم حبوبي شاعري زبردست نيز بود و اشعار غرايي به عربي سروده است. ديوان اشعارش در نجف و قم به چاپ رسيده است. وفات وي در سال 1333 ق اتفاق افتاده است.


23
آن وضع را تا کربلا تحمل کردم ولي او را بيدار نکردم. و تحسين آخوند نسبت به سيد محمد سعيد به خاطر همين امر بود. (1)
3- حکيم عارف آيت الله شيخ محمد بهاري (1265- 1325 ق)

عارف سالک، حاج شيخ محمد بهاري فرزند حاج ميرزا محمد از عالمان و عرفاي طراز اول و يکي از ستارگان تابناک آسمان علم و فضيلت و عرفان است.

مرحوم بهاري در سال 1265 ق در شهر بهار (2) چشم به جهان گشود. بعد از رسيدن به دوران رشد به اتفاق حاج شيخ باقر بهاري در شهر بهار به مکتب خانه ملا عباس علي رفته و سپس از درس مرحوم ملا جعفر بهره گرفت.

پس از آن در بروجرد بر حلقه درس آيت الله حاج ميرزا محمود بروجردي پدر آيت الله العظمي حاج آقا حسين بروجردي پيوست. و در حاليکه 32 سال بيشتر نداشت با اخذ درجه اجتهاد به نجف اشرف عازم شد.

مرحوم بهاري در نجف از ملازمان درس آخوند ملا حسينقلي همداني گرديد و پيوسته ملازم وي بود به طوري که آن مرحوم در حق اين شاگرد زبده خود مي فرمود: «حاج شيخ محمد بهاري حکيم اصحاب من است». (3)

ورود مرحوم بهاري به نجف در حدود سال 1297 ق صورت گرفته و او از اين سال تا پايان عمر آخوند ملا حسينقلي همداني ملازم وي بوده است.

در مورد شدت ارتباط وي با استادش، از همکلاسي وي عارف کامل سيد احمد

1- روزنامه جمهوري اسلامي، ش 4406، مورخه 27/ 5/ 73، ص 14.

2- شهر بهار مرکز بخش بهاريا سمينه رود، شهرستان همدان است. اين شهر در 19 کيلومتري شمال غرب همدان واقع است و داراي 16 مسجد و يک کتابخانه با هفت هزار جلد کتاب مي باشد. اين بخش از دو دهستان سمينه رود و خدابنده لو تشکيل يافته و مجموعاً داراي 311 آبادي مي باشد. جمعيت اين شهر در سال 1365 ش، 21678 نفر بوده است. «نقل از دايرة المعارف تشيع 2/ 510».

3- روزنامه جمهوري اسلامي، ش 3342، 19/ 9/ 1369، ص 8.


24
کربلائي مطالب جالبي نقل شده است:

علامه تهراني از علامه طباطبائي و او از استاد خود آقا سيد علي قاضي نقل مي کند که مرحوم سيد احمد کربلائي فرمودند:

«ما پيوسته در خدمت مرحوم آيت الحق آخوند مولي حسينقلي همداني بوديم و آخوند صد در صد براي ما بود. ولي همين که آقاي حاج شيخ محمد بهاري با آخوند روابط آشنايي و ارادت پيدا نمود و دائماً در خدمت او تردد داشت آخوند را از ما دزديد». (1)

بدين ترتيب بهاري در حدود پانزده سال در سفر و حضر در خدمت آخوند بود. و آخوند نيز او را وصي خود قرار داد.

در سال 1311 ق که آخوند به رضوان الهي خراميد، حاج شيخ محمد بهاري در نجف شيوه و طريق تربيتي استادش را ادامه داد و کسان بسياري از علما و تجار ايراني و عرب و هندي از محضرش کسب دستور سلوک مي نمودند. و ايشان نيز شفاهاً يا با نامه آنان را هدايت مي نمود و بدين ترتيب مکتب آخوند را استمرار و تداوم مي بخشيد.

او آنچنان جاذبه اي داشت که نوشته اند:

«في المثل اگر شترباني ده قدم با او راه مي رفت فدايش مي شد». (2)

بهاري همچنان مقيم نجف بود تا اينکه مريض مي شود. دکتر براي درمان ايشان توصيه مي کند که بايد تغيير آب و هوا بدهد لذا ايشان نيز براي زيارت امام رضا عليه السلام عازم مشهد مي شوند. و بعد از زيارت قصد مراجعت به نجف را داشتند ولي چون بيماريش شدت يافت به زادگاهش بهار برگشت تا اينکه در نهم رمضان 1325 ق روحش به رضوان الهي پر کشيد و پيکر پاکش در زادگاهش، شهر بهار در آرامگاه

1- توحيد علمي و عيني، محمد حسين حسيني تهراني، ص 17 پاورقي.

دايرة المعارف تشيع 2/ 514.


25
ابديش قرار گرفت.

هم اکنون مزار آن عالم وارسته در ميان بيش از 80 شهيد گلگون کفن انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي عراق عليه ايران در بهشت شهداي شهر بهار، زيارتگاه عارف و عامي است.

مرحوم اسماعيل تائب تبريزي تاريخ درگذشت وي را با اين قطعه بيان نموده است:

شيخ بهاري سَمّي حضرت خاتم
رفته از اين نشأه در جوار محمد
رو به در مصطفي نهاد و شد آن در
مأمن و منجاء و مستجار محمد
تائب شوريده بهر گفتن تاريخ
خواست کند گوهري نثار محمد
غوطه زد اندر بحار فکرت و گفتا
«آه خزان شد گل و بهار محمد»
(1)

از مرحوم بهاري تنها يک دختر مانده است.

آثار علمي مرحوم بهاري منحصر در مکاتباتي است که براي شاگردان خود به صورت دستورات سير و سلوکي نگاشته است. تعدادي از اين مکاتبات در کتاب حاضر جمع شده و هم اکون تنها اثر قلمي باقيمانده ازآن مرحوم است. ما در مورد اين کتاب و محتواي آن بعد از اين بحث خواهيم نمود.

خاطرات عبرت آموزي از مرحوم بهاري سينه به سينه نقل شده است. از آن جمله مرحوم آيت الله العظمي آخوند ملا علي معصومي همداني از يکي از شاگردان ايشان نقل کرده اند که گفت:

نزد مرحوم بهاري درس اخلاق مي خوانديم پس از چند جلسه يک روز به محل درس مراجعه کرديم مرحوم بهاري فرمود: ديگر درس نيست،

1- جمله «آه خزان شد گل و بهار محمد» به حساب ابجدي برابر با 1326 مي شود و اين موافق است با قول عده از از تراجم نگاران که سال فوت مرحوم بهاري را 1326 مي دانند (معارف الرجال، حرز الدين 1/ 270) همچنين اگر سال فوت ايشان را همان 1325 بدانيم اختلاف يک سال و دو سال در ماده تاريخهايي که با جمله مي سازند امري رايج و داير بين اهل فن بوده است. الذريعه، 4/ 46.


26
عرض کرديم چرا؟ فرمود: آيا در طي اين مدت تغيير حال در خود مشاهده کرده ايد؟ اگر نکرده ايد؟ طبيب را عوض کنيد. (1)

مرحوم شيخ جواد انصاري همداني (2) (1339 ش) که خود اهل سلوک و معرفت بودند و در همدان سکونت داشتند پيوسته براي زيارت و استمداد از روح مرحوم بهاري به بهار مي آمدند و چه بسا اين مسافت را که حدود 19 کيلومتر است پياده طي مي کردند. (3)

علامه طهراني نيز مي فرمايد:

اين حقير کراراً و مراراً براي زيارت مرقدش به بهار همدان رفته ام. معروف است که آن مرحوم از ميهمانان خود پذيرايي مي کند. (4) حقير اين مطلب را امتحان کرده ام و در ساليان متمادي چه در حيات مرحوم انصاري و چه در مماتشان که به همدان زياد تردد داشته ام هر وقت به مزار مرحوم شيخ آمده ام به گونه اي خاص پذيرائي فرموده است. و بسياري از دوستان هم مدعي اين واقعيت مي باشند. (5)

حضرت آيت الله شيخ محمد حسين نائيني در مورد عظمت روحي مرحوم بهاري فرموده است:

«شهر آنجا است که شيخ محمد بهاري خفته است» (6)

عارف کامل شيخ حسنعلي نخودکي اصفهاني در مورد مرحوم بهاري چنين مي نويسد:

اين حقير فقير کثير التقصير را با مرحوم آقا شيخ محمد بهاري قدس سره

1- دايرة المعارف تشيع 3/ 512.

2- براي شرح حال وي مراجعه شود به دايرة المعارف تشيع 2/ 558.

3- روح مجرد، سيد محمد حسين حسيني تهراني ص 157.

4- توحيد علمي و عيني، سيد محمد حسين حسيني تهراني ص 17.

5- روح مجرد، ص 157.

6- روزنامه کيهان، ش 15104، تاريخ 21/ 4/ 73، ص 6.


27
مودت و ارادتي بود. به اين معني که چند روزي در نجف به خدمتشان رسيدم و خيلي اظهار مرحمت فرمودند. و پس از چند روز که حقير عازم اصفهان شدم تعليقه اي به حقير مرقوم فرمودند که در آن نوشته بودند: «اگر وصيت به تو نويسم، زيره به کرمان فرستادن است و اگر وصيت از تو بخواهم فالوده پيش هالو نهادن است». و پس از اندکي فوت نمودند. (1)
4- عارف صمداني آيت الله العظمي سيد احمد کربلائي (؟- 1332 ق)

او فرزند سيد ابراهيم موسوي تهراني است و در شهر کربلا چشم به جهان گشوده، و به همين جهت به کربلائي مشهور و ملقب است.

او عالمي جليل، فقيهي کبير، حکيمي ژرف انديش، و زاهدي عارف و عابد است.

سيد احمد کربلائي در فقه و اصول از شاگردان حاج ميرزا محمد حسن شيرازي و ميرزا حبيب الله رشتي و ميرزا حسين خليلي تهراني است.

اما در عرفان و اخلاق و تربيت از شاگردان ممتاز مکتب آخوند ملا حسينقلي همداني است. او با عديل و هم رديف خود شيخ محمد بهاري در ميان سيصد تن شاگرد آخوند از مبرزترين شاگردان او بودند. بعد از درگذشت آخوند او و مرحوم بهاري راه استاد خود را ادامه دادند. و بعد از آنکه مرحوم بهاري به علت بيماري ناگزير از ترک نجف گرديد او يگانه عالم اخلاق و مربي نفوس و راهنماي طالبان حقيقت در طي راه مقصود و ورود در سُبُل سلام و ايصال به کعبه مقصود و حرم معبود، در نجف بوده است.

شيخ آغا بزرگ تهراني که مدتي همسايه مرحوم کربلائي بود از ايشان چنين ياد مي کند:

1- نشان از بي نشانها، علي مقدادي اصفهاني، ص 530.


28
سيد احمد، در مراتب علم و عمل و سلوک و زهد و ورع و تقوي و معرفت بالله و خوف و خشيت از او يگانه فرد زمان و اوحدي عصر خود بود.

نمازهاي خود را در مکانهاي خلوت به جاي مي آورد و از اقتدا کردن مردم به وي در نمازها خودداري مي نمود و بسيار گريه مي کرد و کثيرالبکا بود، به طوري که نمي توانست از گريه در نمازها خويشتن داري نمايد، به خصوص در نماز شب.

و من در مدت دو سال که به همسايگي او فائز و بهره مند شدم در اين مدت از او چيزهائي را مشاهده نمودم که بيانش به طور مي انجامد. (1)

در عظمت روحي و مقام عرفاني ايشان علامه محمد حسين تهراني واقعه اي نقل نموده که شنيدني است. او اين چنين نقل مي کند:

استاد ما مرحوم آيت الله العظمي آقا سيد جمال الدين گلپايگاني قدس سره شاگرد مرحوم حاج سيد احمد بوده است. مرحوم آقا سيد جمال الدين براي حقير نقل کردند که من مدتي به مربي اخلاقي، آقاي شيخ علي محمد نجف آبادي رجوع کردم و از او دستور مي گرفتم. مدت ها از اين موضوع گذشت و من در تحت تعليم و تربيت او بودم. تا يک شب بر حسب معمول به مسجد سهله آمدم براي عبادت و عادت من اين بود که به دستور استاد هر وقت شبها به مسجد سهله مي رفتم اولاً نماز مغرب و عشاء را به جاي مي آوردم و سپس اعمال وارده در مقامات مسجد را انجام مي دادم و پس از آن دستمالي که در آن نان و چيزي بود به عنوان غذا باز مي کردم و مقداري مي خوردم آنگاه قدري استراحت نموده و مي خوابيدم سپس چندين ساعت به اذان صبح مانده بر مي خاستم و مشغول نماز و دعا و ذکر و فکر مي شدم و در موقع اذان صبح نماز صبح را مي گذاردم و تا اول طلوع آفتاب به بقيه وظائف و اعمال خود ادامه

نقباء البشر، شيخ آغا بزرگ تهراني، 1/ 87 و 88.


29
مي دادم آنگاه به نجف مراجعه مي نمودم.

در آن شب که نماز مغرب و عشاء و اعمال مسجد را به جاي آوردم و تقريباً دو ساعت از شب مي گذشت، همينکه نشستم و دستمال خود را باز کردم تا چيزي بخورم، هنوز مشغول خوردن نشده بودم که صداي مناجات و ناله اي به گوش من رسيد، و غير از من هم در اين مسجد تاريک احدي نبود.

اين صدا از ضلع شمالي، وسط ديوار مسجد، درست در مقابل و روبروي مقام مطهر حضرت امام زمان – عجل الله تعالي فرجه- شروع شد. و به طوري جذاب و گيرا و توأم با سوز و گداز و ناله و اشعار عربي و فارسي و مناجات ها و دعاي عالية المضامين بود که به کلي حال ما و ذهن ما را متوجه خود نمود. من نتوانستم يک لقمه از نان بخورم و دستمال همينطور بازمانده بود.

صاحب صدا ساعتي گريه و مناجات داشت و سپس ساکت مي شد، قدري مي گذشت دوباره مشغول خواندن و درد دل کردن مي شد باز آرام مي گرفت. و هر بار که شروع مي کرد به خواندن، چند قدمي جلوتر مي آمد. به طوري که قريب به اذان صبح که رسيد در مقابل مقام مطهر امام زمان- ارواحنا فداه- رسيده بود. در اين حال خطاب به حضرت نموده و پس از گريه طولاني و سوز و ناله شديد و دلخراشي اين اشعار را با تخاطب و گفتگوي با آن حضرت خواند:

ما بدين در، نه پي حشمت و جاه آمده ايم
از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم
رهرو منزل عشقيم و ز سرحدّ عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم
سبزه خطّ تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلبکاري اين مهر گياه آمده ايم

30
با چنين گنج که شد خازن او روح امين
به گذايي به در خانه شاه آمده ايم
لنگر حلم تو اي کشتي توفيق کجاست؟
که درين بحر کرم، غرق گناه آمده ايم
آبرو مي رود اي ابر خطاشوي ببار
که به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز که ما
از پي قافله با آتشِ آه آمده ايم

و ديگر ساکت شد و هيچ نگفت و در تاريکي چند رکعت نماز گذارد تا سپيده صبح دميد آنگاه نماز صبح را به جاي آورد و مشغول به خود در تعقيبات و ذکر و فکر بود تا آفتاب دميد آن وقت برخاست و از مسجد خارج شد.

و من تمام آن شب را بيدار بودم و از همه کار و بار و خواب وا ماندم و مات و مبهوت وي بودم. چون خواستم از مسجد بيرون شوم، از سر خدمه آنجا که اطاقش خارج از مسجد و ضلع شرقي بود، پرسيدم: اين شخص که بود؟! آيا شما او را مي شناسيد؟!

گفتند: آري! اين مردي است که به نام سيد احمد کربلائي. بعضي از شبهاي خلوت که در مسجد کسي نيست مي آيد و حال و وضعش هم همينطور است که ديديد.

من که به نجف آمدم و خدمت استاد خود آقا شيخ علي محمد رسيدم، مطالب را مو به مو بر ايشان بيان کردم ايشان برخاست و گفت: با من بيا، من در خدمت استاد رفتم استاد در منزل آقا سيد احمد وارد شد و دست مرا در دست او گذارد و گفت: از اين به بعد مربي اخلاقي و استاد عرفاني تو ايشانست، بايد از او دستور بگيري و از او متابعت بنمايي. (1)

در مورد فقاهت ايشان نيز داستان عجيبي نقل شده است. باز علامه

1- توحيد علمي و عيني، محمد حسين حسيني تهراين، ص 22- 24.


31
تهراني از حاج سيد علي لواساني نقل مي کند که او گفت: پدر من سيد ابوالقاسم گفتند:

روزي از روزها که درس تمام شد و شاگردان شروع به رفتن کردند من هم برخاستم که بروم مرحوم استاد حاج سيد احمد فرمودند: آقاي سيد ابوالقاسم اگر کاري نداري قدري بنشين!

من دانستم که ايشان کار خصوصي دارند، عرض کردم: نه کاري ندارم و نشستم. پس از آنکه همه رفتند، فرمودند: براي آقا محمّد تقي بنويس! و سپس حالشان منقلب شد و گفتند:

آه، آه، خودش گفته است، خودش گفته است، مسلّم است، مسلّم است، و چنان انقلاب حال پيدا کردند که بي حال شدند.

مدتي طول کشيد تا اينکه استاد قدري سر حال آمدند فرمودند: اين مرد (يعني ميرزا محمد تقي شيرازي) (1) احتياطات خود را به من ارجاع داده است. افرادي به او مراجعه کرده و از او پرسيده اند که اگر خداي ناکرده براي شما واقعه اي اتفاق بيفتد، ما بعد از شما از چه کسي تقليد کنيم و اينک در احتياطات شما به که مراجعه نمائيم؟

آقا ميرزا محمد تقي در جواب گفته است: «به سيد احمد، من غير از او کسي را سراغ ندارم.»

آقا سيد ابوالقاسم! براي او بنويس که: آقا ميرزا محمد تقي! شما در امور دنيا حکومت داريد! اگر ديگر از اين کارها بکنيد و کسي را ارجاع دهيد فرداي قيامت در محضر جدم رسول خدا، که حکومت در دست ماست از شما شکايت خواهم کرد و از شما راضي نخواهم شد. (2)

مرحوم سيد احمد کربلائي بعد از آخوند مکتب تربيتي وي را ادامه داد و

1- آيت الله العظمي ميرزا محمد تقي شيرازي مشهور به ميرزاي دوم (1270- 1338 ق) از مراجع والا مقام شيعه اماميه است. بنگريد: ريحانة الادب 9/ 133.

2- مدرک سابق، ص 24- 25.


32
شاگردان زيادي را تربيت نمود که مبرزترين آنها آقا سيد علي قاضي طباطبائي قدس سره مي باشد و راه او نيز به وسيله آقا سيد علي ادامه يافت که اين مختصر گنجايش ذکر آن را ندارد.

مرحوم کربلائي عاقبت در سال 1332 ق در نجف نداي حق را لبيک گفت و به جنان پر کشيد و پيکر پاکش در کنار مرقد جدش اميرالمؤمنين عليه السلام در آرامگاه ابديش جاي گرفت.

آثار علمي باقيمانده از مرحوم سيد احمد کربلائي عبارت از نامه هايي است که در همين کتاب جمع آورده است و نيز ايشان را مکاتباتي است با حاج شيخ محمد حسين اصفهاني که به صورت کتاب مستقل بارها به چاپ رسيده است و ما بعد از اين در مورد آن سخن خواهيم گفت.

5- اديب اريب شيخ اسماعيل تائب تبريزي (1286- 1374 ق)

جناب عالم زاهد شيخ اسماعيل تبريزي فرزند برومند حاج حسين تبريزي است و در اشعارش به «تائب» تخلص مي کرد.

تائب علم و ادب را در عنفوان جواني فرا گرفت. سپس در نجف نزد اساتيد عصر از جمله آخوند خراساني و شيخ محمد حسين غروي اصفهاني فقه و اصول و در محضر شيخ محمد بهاري و سيد احمد کربلائي ادب و اخلاق را تحصيل نمود.

او در آخر عمر ساکن مشهد مقدس رضوي گرديد و در همان جايگاه بهشتي نشان در 17 ربيع الثاني 1374 در 88 سالگي به سوي رضوان الهي پر کشيد و در باغ رضوان مدفون گرديد.

آقاي شيخ علي اکبر مروج ماده تاريخ درگذشت وي را با اين بيت بيان نموده است:


33
مرغ طبعم نمود بال زنان
گفت تائب برفت رو به جنان
(1)

تائب با ذوق سرشار و حظّ وافري که در ادب و اخلاق و ساير فنون داشت از خود آثار زيادي را بر جاي گذاشت که مهمترين آنها عبارتند از:

1- تذکرة المتقين: (کتاب حاضر) تائب در اين کتاب نامه ها و مطالب اخلاقي را از اساتيد عرفان (شيخ محمد بهاري و آخوند ملا حسينقلي همداني و مولي محمد بيدآبادي و سيد احمد کربلائي) جمع آوري نموده است.

2- مکاتبات عرفاني و فلسفي بين سيد احمد کربلائي و شيخ محمد حسين غروي اصفهاني، چگونگي تکوين اين مکاتبات بدين ترتيب است:

مرحوم تائب از آخوند ملا محمد کاظم خراساني در مورد معني اين دو بيت شعر عطار سؤال مي کند:

دائماً او پادشاه مطلق است
در کمال عزّ خود مستغرق است
او به سر نايد ز خود آنجا که اوست
کي رسد عقل وجود آنجا که اوست

آخوند خراساني پاسخي مختصر در سه سطر در حل معناي اين دو شعر مرقوم مي نمايد. اما اين جواب کوتاه روح جستجوگر تائب را قانع نمي کند و او سؤال و همچنين پاسخ آخوند را به نزد فيلسوف عصر شيخ محمد حسين غروي اصفهاني مي برد و درخواست جواب مفصل را مي کند. مرحوم شيخ نيز جواب مفصلي در حل اين دو بيت مي نگارد.

اين بار تائب سؤال را و همچنين پاسخهاي آخوند و شيخ را نزد عارف عصر سيد احمد کربلايي مي برد. و تقاضاي جواب مي کند. بدين ترتيب پايه مباحثه عالي فلسفي و عرفاني در مسئله توحيد نهاده مي شود و باز مرحوم تائب جواب سيد را به شيخ ارائه مي کند و شيخ پاسخ مجدد مي دهد و اين رد و بدل شدن جواب ها ادامه مي يابد تا اينکه مجموعاً 14 مکتوب، 7 عدد از طرف شيخ و 7 عدد از طرف سيد

1- از جمله «تائب برفت رو به جنان» به حساب ابجدي اگر «ال» را کم کني 1374 به دست مي آيد.


34
نگاشته مي شود و آخرين پاسخ متعلق به مرحوم سيد مي باشد.

تائب بعداً اين مکاتبات را در يکجا جمع آوري مي نمايد. پس از آن بزرگاني نظير علامه طباطبائي در قضاوت بين جوابهاي شيخ و سيد مطالبي را مرقوم نموده اند.

اين کتاب تا کنون دو بار به چاپ رسيده است. با اين نامها:

الف- «مکاتبات عرفاني بين سيد احمد حائري و شيخ محمد حسين غروي» با تصحيح و تعليقات سيد جلال الدين آشتياني، تهران مرکز انتشارات علمي و فرهنگي، 1361 ش.

ب- «توحيد علمي و عيني در مکاتيب حکمي و عرفاني ميان حاج سيد احمد کربلائي و حاج شيخ محمد حسين اصفهاني» به ضميمه تذييلات و محاکمات علامه محمد حسين طباطبائي با تصحيح و تعليق علامه سيد محمد حسين حسيني تهراني، تهران، انتشارات حکمت 1410 ق.

3- ابلاغ المبين: به نثر فارسي و در دوازده هزار سطر در رد آيين مسيحيت.

4- عقايد الاسلام: ترجمه عقايد الاسلام از ترکي به فارسي که به مقدس اردبيلي منسوب است.

5- مرآت المتقين: به نثر فارسي در اخلاق و معارف، خود مؤلف اين کتاب را خلاصه کرده و تلخيص آن را در مجلاة المحققين ناميده است.

6- روح و ريحان، کشکولي است به نظم و نثر در 3 جلد حاوي مطالب اخلاقي، عرفاني، قصص، حکايات، تاريخ و زندگينامه.

7- ديوان اشعار، شامل قصائد در مدايح و مراثي ائمه عليهم السّلام و مقطعات و رباعيات که بيش از هشت هزار بيت است. مطلع يکي از قصائدش اين است:

مژده اي دل که يار يار من است
گردش دهر سازگار من است

35

تائب غير از اين کتابها، منظومه هاي متعددي دارد که تعداد آنها قريب به 37 منظومه مي رسد. (1)

6- حاج شيخ حسنعلي نخودکي اصفهاني (1279- 1361 ق)

مرحوم شيخ حسنعلي اصفهاني فرزند ملا علي اکبر در نيمه ذيقعده 1279 در اصفهان محله جهانباره چشم به جهان گشود. در عنفوان جواني تحصيل علم و معرفت را در اصفهان آغاز کرد و در نزد اساتيد معروف عصر نظير آخوند ملا محمد کاشي و مرحوم جهانگير خان قشقائي و مرحوم حاجي سيد سينا و سيد جعفر کشفي و ديگران دانش اندوزي نمود.

پس از آن براي تکميل مراتب علم و معرفت راهي نجف اشرف گرديد و در آنجا نيز از محضر حجت الاسلام سيد محمد فشارکي و حاجي سيد مرتضي کشميري و ملا اسماعيل قره باغي شرف اندوز معارف گرديد.

مرحوم اصفهاني پس از مراجعت از نجف، مشهد مقدس رضوي را براي سکونت خود اختيار مي کند و راهي آن بارگاه ملائک آشيان مي گردد. و در آنجا از محضر درس و تعاليم استاداني چون حاجي محمد فاضل و مرحوم آقا مير سيد علي حائري يزدي و حاج آقا حسين قمي و آقاي سيد عبدالرحمن مدرس بهره مند مي گردد و به مرتبه بالائي از دانش و علم دست مي يابد.

او همچنين از ايام جواني به فکر ترقي روحي و گشودن درهاي ملکوت بود و در اين راه از خود پايمردي و استقامت عجيبي نشان داد و رسيد تا آنجا که رسيد.

شيخ حسنعلي عاقبت با کوله باري از دانش و معرفت و سينه اي مالامال از اسرار الهي در 1361 ق دار فاني را وداع نمود و پيکر پاکش بنا به وصيت خودش در جلو در ورودي صحن ايوان طلاي بارگاه قدس رضوي در آرامگاه ابدي خود آرميد.

1- بنگريد: نقباء البشر، شيخ آغا بزرگ تهراني 1/ 159 و دايرة المعارف تشيع 4/ 63.


36

پيرامون مقامات و کرامات آن زاهد عصر و عارف بي بديل فرزندش در کتاب «نشان از بي نشانها» حق مطلب را ادا نموده و نيازي به بازگو کردن در اينجا نيست.

از مرحوم شيخ آثار و نوشته هايي در موضوعات اخلاقي و تربيتي باقي مانده که همه را فرزندش در همان کتاب جمع آوري و منتشر نموده است. در ضمن آن آثار، تعليقاتي است که مرحوم شيخ بر کتاب حاضر «تذکرة المتقين» نوشته اند.

خود مرحوم شيخ در مورد اين تعليقات چنين مي نويسد:

اين حقير فقير کثير التقصير را با مرحوم آقا شيخ محمد بهاري قدس سره مودت و ارادتي بود. به اين معني که چند روزي در نجف به خدمتشان رسيدم و خيلي اظهار مرحمت فرمودند و پس از چند روزي که حقير عازم اصفهان شدم، پس از اندک زماني فوت نمودند. بعد از مدتي اين نسخه «تذکرة المتقين» در ارض اقدس به دست من رسيد. وقتي حقير به کوه پايه خارج از شهر رفته بودم (1) و اين نسخه را با خود برده و مطالعه مي کردم. و نظر به آن علاقه اي که در ميان بود، جسارت نموده و در حين مطالعه آنچه به نظر قاصر حقير رسيد در حاشيه کتاب نوشتم، شايد که به دست کسي افتد منتفع شود.

کتبه العبد الاحقر الفاني حسنعلي بن علي اکبر الاصفهاني في شهر شعبان سنة 1331 في الارض الاقدس الرضويه.

غرض نقشي است کز ما باز ماند
که هستي را نمي بينم بقائي
مگر صاحبدلي روزي ز رحمت
کند در حق درويشان دعائي

الّلهمّ ارحمني اِذا انقطَعَ حُجّتي و طاشَ لُبي و کلَّ عَن جوابِکَ لِساني. (2)

1- فرزند مؤلف در توضيح آن نوشته اند:

«در سنه 1331 ق وقتي مرحوم پدرم در شهر مشهد در کوه کراخک اربعيني را مشغول رياضت بودند کتاب مرحوم شيخ (تذکرة المتقين) را مطالعه و مطالب مختصر در حاشيه کتاب يادداشت فرموده اند». نشان از بي نشانها ص 529.

2- نشان از بي نشانها، علي مقدادي اصفهاني، ص 530.


37
7- تذکرة المتقين

چنانچه گفته شد کتاب حاضر را مرحوم اسماعيل تائب تبريزي از نوشته ها و نامه هاي اساتيد خود جمع آوري نموده است. مطالب مندرجه در آن به قرار زير است:

1- آداب سلوک، مؤلف حاج شيخ محمد بهاري

اين رساله را مرحوم بهاري به يکي از شاگردان خود که عازم سفر حج بوده و تقاضاي دستوري در مورد آداب زيارت و سلوک داشته، مرقوم نموده است و در آن در هفت بخش مطالب مهمي را بيان نموده است. عنوان بخشهاي اين رساله چنين است:

اول: آداب حج: در اين بخش وظايف ظاهري و باطني و شمه اي از اسرار حج بيان شده است.

دوم: آداب زيارت

سوم: آداب توبه

چهارم: آداب مراقبه

پنجم: آداب رفاقت

ششم: آداب سلوک با زن و عيال

هفتم: آداب تربيت اولاد

ترتيب اصلي و اوليه کتاب همين طور است که ذکر شد ولي در چاپهاي بعدي، آداب حج و زيارت را به دليل آنکه مورد نياز همه خوانندگان نيست بخش هفتم و ششم کتاب قرار داده اند و لذا کتاب با بخش سوم يعني آداب توبه شروع مي شود. و چون اين ترتيب بهتر بود در چاپ حاضر نيز به همين روش عمل شد.

2- بعد از رساله سابق مطالبي آمده باز از مرحوم بهاري در دو بخش:

اول: در صفات علماي حقه و صفات علماي سوء.

دوم: دستور العملهايي که مرحوم بهاري به شاگردان خود نوشته است. و در اين


38
بخش شانزده نامه از مرحوم بهاري درج شده است. متاسفانه در اغلب اين مکاتبات يا مخاطب مشخص نشده و يا به صورت کلي «سفير بغداد»، «شيخ احمد تبريزي»، «يکي از علماي آذربايجان» ذکر شده است که کمکي در شناسايي مخاطب نامه نمي کند. تنها در نامه چهارم مرحوم تائب تصريح نموده که مرحوم بهاري آن را خطاب به وي نوشته است.

3- در اين بخش نوشته هايي از مرحوم سيد احمد کربلائي آمده است بدين ترتيب:

اول: چهار نامه است که مرحوم کربلائي به عنوان دستور العمل به شاگردان خود نوشته است.

دوم: جواب از پاسخهايي است که مرحوم کربلائي به سؤال تائب در مورد دو بيت شعر عطار داده است. در مورد اين سؤال و جواب در رديف دوم از تأليفات مرحوم تائب توضيح داده شد.

4- در اين قسم شش قطعه از منشآت اخلاقي و عرفاني عارف صمداني آخوند ملا حسينقلي همداني درج شده است، بدين ترتيب:

اول: دستوري که به يکي از علماي تبريز مرقوم فرموده است.

دوم: پنج قطعه ادبي و عرفاني که مرحوم آخوند خطاب به نفس خود انشاء نموده است.

اين نوشته ها تنها اثر باقيمانده از مرحوم آخوند است و ارزش ويژه اي به کتاب حاضر بخشيده است.

5- دو نامه از مولي محمد بيدآبادي، شامل دو دستور که در مورد سير و سلوک به شاگردان خود نوشته است.

با ملاحظه رؤوس مطالب کتاب که ذکر شد به دست مي آيد که اين کتاب در معرفي طريق سير و سلوک بر مبناي طريقه آخوند ملا حسينقلي همداني و شاگردانش، بهترين اثر مي باشد. و همچنين چون نويسندگان اين دستورات خود از


39
علماي رباني و متشرع بودند که همه علماي شيعه به زهد و حقانيت آنها معترف و مقرّ بوده و هستند، بنابراين بهترين راه و روش براي جوانان و پويندگان راه حق و حقيقت در تهذيب و تزکيه است. توصيه مي شود که جوانان از اين دستورات ارزنده غفلت نورزند و از اعمال روشهايي که اعتمادي به آن ندارند و برخي افراد منحرف و به دور از شريعت آنها را تبليغ مي کنند بپرهيزند که آنها از اعوان شيطان و دعوت کننده به گمراهي هستند.

لازم به ذکر است که اين کتاب قبل از اين چند بار به چاپ رسيده است با اين مشخصات:

1- تهران، 1329 ق، به خط احمد بصيرت، جيبي، 240 صفحه..

2- تهران، 1329، سنگي، 98 صفحه.

3- تهران، 1323 ش، سربي، به اهتمام حاج ميرزا احمد فرهومند، جيبي 272 صفحه، در اين چاپ نامه مرحوم بيدآبادي وجود ندارد.

4- قم، انتشارات مصطفوي

5- تهران، انتشارات نور فاطمه، چاپ سوم، 1364 ش، رقعي، 246 صفحه.

سرور گرامي جناب آقاي علي افراسيابي با تحقيق و تصحيح اين اثر ارزشمند و حروفچيني جديد خدمت شايسته اي را انجام داده اند علاوه بر آن تعليقات کوتاه و پرمغز مرحوم شيخ حسينعلي نخودکي اصفهاني را نيز در پاورقي آن افزودند که مزيد فايده است. توفيقات هر چه بيشتر ايشان را در احياي معارف حق شيعه اماميه و نشر آثار اسلامي از خداوند متعال مسئلت دارم.

والسلام خير ختام

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين

حوزه علميه قم- 24 مرداد 1375

علي صدرائي خوئي


40

41
آداب توبه

چون پيشتر (1) اسم برديم که بايد توبه درستي بکند، ضرر ندارد اجمالاً اشاره به قواعد توبه هم بشود:

بدان اي برادر من اينکه توبه از معاصي اول طريق سالکين الي الله است و رأس المال فائزين [سرمايه رستگاران] است و کليد استقامت مريدان است و اصل تجارت است. و به توبه نگهداشته مي شود از هلکات. و آيات و اخبار صحاح در فضل آن وارد، و کفايت مي کند در مدح آن- قول اصدق الصادقين جلّ شأنه: ﴿ انّ الله يحبّ التّوّابين [همانا که خداوند توبه کنندگان را دوست دارد.] (2)

و قَول النّبي صلّي الله عليه و آله: ﴿ التّائب من الذّنب کمن لا ذنب له [آن کس که از گناه توبه کند مانند کسي است که گناه ندارد.] (3)

1- در اصل نسخه اين کتاب بحث آداب توبه پس از آداب حج و آداب زيارت آمده است امّا مناسب تر آن ديديم که اين بحث بر بقيه مباحث مقدم گردد. ايشان در بحث از آداب زيارت چنين آورده است: «... اگر بتواند يک توبه درستي با جميع مقررات معلومه در محلّ خود، در خدمت امام عليه السلام بجا بياورد.»

2- بقره/ 222.

3- المحجّجة اليضاء، ج 7، ص 9. اين حديث شريف از امام باقر عليه السّلام نيز روايت شده است.


42

چندين معني براي توبه شده:

معني فقاهتي آن ترک معاصي في الحال، و عزم بر ترک آنها در استقبال و تدارک آنچه که قابل تدارک باشد.

بعضي گفته اند معني توبه خلع لباس جفا است و ترک آنچه مرتکب بوده، و نشر بساط وفا. و به مطلق پشيماني هم اطلاق مي شود در کلمات.

و علي اي حال لا اشکال في وجوبه عقلاً و شرعاً بلا تأمّل اذ لو علمت انحصار السعادة الحقيقية الأبدية في لقاء الله تعالي في دار القرار علمت انّ المحجوب عنه شفي محترق بنار الفراق في دار البوار و اغلظ الحجب هو حجاب اتّباع الشهوات و ارتکاب السّيئات لکونها اعراضاً عن الله تعالي بمتابعة عدوّه الشيطان و الهوي بل بعبادتهما في الواقع بمفاد قوله: «من اصغي الي ناطق فقد عبده» و علمت ايضا انّ الانصراف من طريق البعد للوصول الي القرب واجب و لا يتمّ الانصراف الا بالامور الثلثة المذکورة في معني التوبة و قد قرر في محلّه انّ مقدمة الواجب واجب عقلاً و شرعاً نظراً بالملازمة و وجوبه ايضاً فوري. [و به هر حال هيچ اشکالي در واجب بودن توبه از نظر عقلي و شرعي نيست زيرا اگر بداني که سعادت حقيقي هميشگي در اين است که آدمي در سراي ديگر خداوند تعالي را ملاقات کند خواهي دانست که کسي که از ديدار او در حجاب است شقاوتمند است و در آن سراي عذاب به آتش جدايي خواهد سوخت و ضخيم ترين حجاب همان حجاب پيروي از خواسته هاي نفساني و ارتکاب گناهان است زيرا گناه از آن جهت که پيروي از دشمن خدا شيطان و هواي نفس است بلکه بالاتر بندگي شيطان و هواي نفس است در واقع به منزله اعراض و روي گرداني از خداي تعالي مي باشد به مفاد حديث شريف و قول معصوم عليه السّلام که مي فرمايد: «هر کس به گوينده اي گوش فرا دهد او را عبادت و بندگي کرده است» و همچنين دانستي که بازگشتن از راه بعد براي رسيدن به قرب الهي واجب است و اين بازگشت جز با امور سه گانه اي که در معناي توبه ذکر شد کامل نمي گردد و در جاي خود ثابت شده که مقدمه واجب از نظر عقلي و شرعي واجب است زيرا بين وجوب ذي المقدمه و وجوب مقدمه واجب ملازمت وجود دارد و اين وجوب نيز وجوب فوري است.]


43

زيرا همچنانکه اگر کسي سمّي خورده باشد، اگر طالب صحّت بدنش است، لازم است بر او فوري دست و پائي کند، و آن سم را به قي و غيره خارج نمايد از بدن خود، اگر مسامحه کرد او را هلاک خواهد کرد، دفعةً [يکباره] و سمومات معاصي ايضاً چنين است که اگر مسامحه از توبه شود بسا مي شود فوراً مي ميرد و ختم به شرّ مي گردد _ نعوذ بالله_

جميع انبياء و اولياء عمده ترسشان در دار دنيا از سوء خاتمه بوده! (1) باري فَالبدار البدار يا اخوان الحقيقة و خلّان الطّريقة الي التّوبة الرّقيقة الانيقة قبل ان يعمل سموم الذّنوب بروح الايمان ما لا ينفع بعده الاحتماء و ينقطع عنه تدابير الاطبّاء و يعجز عن التأثير نصح العلماء و تکونوا من مصاديق قوله تعالي: «و جعلنا من بين ايديهم سدّاً و من خلفهم سدّاً فاغشيناهم فهم لا يبصرون، و سواء عليهم ءأنذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون» ثمّ اعلم ايها الاخ الاعزّ انّک لا تخلو عن المعصية في جوارحک من الغيبة و الاذية و البهتان و خيانة البصر و غيرها من صنوف المعاصي و انواعها و لو فرض فلا تخلو عن الرّذايل في نفسک و الهمّ بها و ان سلمت فلا اقلّ من الخواطر المتفرّقة المذهلة عن ذکر الله و لو سلمت فلا اقلّ من غفلة و قصور في معرفة الله و صفات جماله و جلاله و عجايب صنعه و افعاله و لا ريب في انّ کلّ تلک منقصةٌ فيک و يجب الرّجوع

1- ملتفت باشد که شيطان او را گول نزند و به او بگويد کساني مثل فضيل عياض يا بشر حافي سالهاي سال به معصيت مشغول بودند و آخر الامر توبه کردند و داخل در سلک اولياء شدند. بايد دانست که اين به خاطر آن بود که سمّ در مزاج آنها تأثير نکرد و هلاک نشدند مثلي است معروف که از يک گل بهار نمي آيد. و نيز اگر حکايت کردند که فلاني از سر منار افتاد و نمرد به اين معني نيست که ديگر مردم نبايد از افتادن از سر منار احتراز کنند بلکه همواره بايد احتياط کرد و عقلاء اينگونه مطالب را از قضاياي اتفاقيه مي دانند بلکه انسان بايد متذکّر معني آيه شريفه ﴿ثمّ کان عاقبة الذين اساء و السوأي ان کذّبوا بآيات الله باشد و حديث شريف حضرت باقر عليه السّلام را همواره به خاطر داشته باشد: «في الکافي عن الباقر عليه السّلام: ما من عبدٍ مؤمنٍ الّا و في قلبه نکتة بيضاء فاذا اذنب ذنباً خرج في ذلک النکتة نکتة سوداء فان تاب ذهب ذلک السّواد اين تمادي في الذّنوب زاد تلک السّواد حتّي يغطّي البياض فاذا اغطي البياض لم يرجع صاحبه الي خير ابداً» (ن)


44
عنها و لذا يجب التّوبة عليک في کلّ ان من آناتک. قال اشرف المخلوقات صلّي الله عليه و آله: «انّه ليغان علي قلبي حتّي استغفر الله في اليوم و الّيلة سبعين مرّةً» فبناءً علي ما ذکرنا لو تأمّلتَ حقّ التّأمّل في الجنايات الواردة عليک باختيارک و ارادتک لطار اللّون من وجهک و النّوم من علينک و العقلُ من رأسک لکنّه هيهات.

[پس اي برادران راستين و اي دوستان طريق بشتابيد به سوي توبه اي لطيف و پاکيزه پيش از اينکه زهرهاي کشنده گناهان در روح ايمان شما اثري گذارند که پس از آن، پرهيز سودي نبخشد و چاره انديشي پزشکان بي تأثير بماند و اندرز عالمان از اثر گذاري عاجز و ناتوان گردد و از مصاديق اين آيه شويد که: «و گذارديم پيش روي آنان سدّي و پشت سرشان سدّي پس فرو پوشيدمشان پس آنان نمي بينند و بر آنان يکسان است چه بترسانيشان يا نترساني آنان ايمان نمي آورند». (1)

پس بدان اي برادر عزيز که تو هيچگاه از گناهي که با اعضا و جوارحت صورت مي گيرد مانند: غيبت و آزار و بهتان و خيانت چشم و غير اينها از انواع گناهان ديگر خالي نيستي بر فرض اگر از چنين گناهاني خالي باشي از رذائل نفساني و تصميم گيري بر گناه خالي نخواهي بود و اگر از اين سنخ گناهان هم سالم باشي پس حدّاقل از افکار پريشاني که آدمي را از ياد خدا غافل مي کند خالي نيستي و اگر از اينها هم سالم باشي لا اقلّ از غفلت و کوتاهي در شناخت خدا و صفات جمال و جلالش و شگفتيهاي آفرينشش و افعالش در امان نيستي و شکّي نيست که همه اينها نقصي است در تو که واجب است از اين نقصان بازگردي و براي همين است که توبه بر تو در هر آني لازم است.

شريف ترين مخلوقات، پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله مي فرمودند: «همانا دلم را کدورتي مي پوشاند تا جايي که من هر روز و شب هفتاد بار از خداوند طلب آمرزش مي کنم». (2) بنابر آنچه که گفته شد اگر به خوبي در جناياتي که به اراده و اختيار خود بر خود وارد مي کني تأمّل کني رنگ از چهره ات و خواب از چشمت و عقل از سرت مي پرد، ولي هيهات.]

1- يس/ 9 و 10.

2- المحجّة البيضاء، ج 7، ص 7.


45

باري (فارسي گو، گر چه تازي خوشتر است) حال که فهميدي معني توبه را و لزوم آن را و اينکه ترک آن را اصرار مي نامند، بدان که لا اشکال در اينکه خداوند جلّ و علا صحيح از توبه را قبول مي فرمايد به شرط آنکه به آب چشم بشوري کثافات معاصي را از قلب، بعد از برانگيزاندن آتش ندم را در دل، و هر قدر تأثير آتش پشيماني در قلب بيشتر است اسباب اميد بر تکفير ذنوب [بخشش و درگذشتن از گناهان] و علامت صدق است، چه اينکه بايد حلاوت تشهّيات [ميل و رغبتها] معاصي مبدّل به تلخي ندم گردد تا نشانه تبدّل سيئات به حسنات باشد. آيا نشنيدي قضيه پيغمبري را از بني اسرائيل، اينکه سؤال نمود از حضرت باري جلّ شأنه قبول توبه بنده اي از بندگان را، بعد از اينکه سالها جدّ و جهدي در عيادت نموده بود آن بنده، جواب آمد قسم به عزّت خودم اگر شفاعت کند در حقّ او اهل آسمانها و زمين، توبه او را قبول نخواهم کرد، و حال آنکه حلاوت گناهي که از آن توبه کرده در قلب او هست. (1) از اينجاست که فرموده اند بايد گوشت هايي را که از احرام گرفته

1- همچنانکه در امراض ظاهري اگر مثلاً شخصي سودا داشته باشد و قدري معالجه کند صحّت ظاهري پيدا شود ولي بقاياي مرض در کمون باشد و باز به اندک ناملايمي مرض عود مي کند و اين شخص هنوز صحيح المزاج نشده و بايد به معاجين مقرّره و منضجات و مسهلات خوب تمام آثار و اجزاي مرض را از باطن بيرون کند در امراض قلبي و باطني نيز وضع به همين منوال است. و چه مناسب است دوايي که عمّار از حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام در مسجد کوفه سؤال کرد:

في البحار عن الرضا عليه السّلام عن عمّار بن ياسر قال: بينا انا امشي بارض الکوفة اذ رأيت اميرالمؤمنين علياً عليه السّلام جالساً و عنده جماعة من النّاس و هو بصف لکلّ انسان ما يصلح له فقلت: يا اميرالمؤمنين أيوجد عندک دواء الذّنوب؟ فقال عليه السّلام: نعم اجلس، فجثوت علي رکبتي حتّي تفرق عنه النّاس ثم اقبل علي و قال. خذ دواء اقول لک. قال: قلت: قل يا اميرالمؤمنين قال عليه السّلام: عليک بورق الفقر و عروق الصّبر و هليلج الکتمان و بليلج الرّضاء و غاريقون الفکر و سقمونيا الاحزان و اشرية بماء الاجفان و اغلة في طنجير الغلق و دع تحت نيران الفراق و صفه ثمّ بمنخل الارق و اشرية علي ارحق فذلک دوائک و شفائک يا عليل.

هم مفرّح هم شفا هم نوشدارو لعل يار
هم فلاطون هم مسيحا اين مداوا گفته اند

و شايسته است اين رباعي پير انصاري را بخواند:

>
46
بريزد که آنها فاسد شده اند، و گوشت هاي صحيح را هم فاسد مي نمايند. والله المستعان.

و همچنين بايد قصدش تعلّق بگيرد به ترک هر محرّمي و اداء هر واجبي في الحال و علي الدّوام في الاستقبال الي حين موت، و تدارک کند هر چه را از او فوت شده در زمان گذشته، و بايد فکر را جولان دهد از حين بلوغ، بلکه قبل از بلوغ هم يکي يکي حالات ماضيه را به ياد بياورد ببيند چه کرده؟ با که نشسته؟ مال که را تفريط کرده؟ اعمّ از عمد و خطا و تکليف داشتن و نداشتن، اينها را حساب نموده، اگر صاحبانش موجود است، وَ لو ورثه از آنها استحلال کند، و الّا عند القدرة و الاستطاعة مظلمه بدهد و ببيند از طاعات چه ترک کرده، قضا نمايد، کفّاره چو وارد آمده، بدهد، وجوهات ديگر از قبيل خمس و مال امام و زکات چه بر زمين مانده به صاحبانش برساند، و درست تأمّل نمايد، مبادا کاري را فراموش کرده باشد که تدارک بخواهد، و بلا تدارک از دنيا برود و به عذاب ابديه گرفتار گردد.

الي جميع ما ذکريشير قول الامير عليه السّلام: «الاستغفار اسم واقع علي ستّة معان: اوّلها النّدم علي ما مضي ثمّ العزم علي ترک العود اليه ابداً و ان تؤدّي الي المخلوقين حقوقهم حتّي تلقي الله املس ليس عليک تبعة و ان تعمد الي کلّ فريضة عليک ضيعتها فتؤدّي حقّها و ان تعمد الي اللّحم الّذي نبت علي السّحت فتذيبه بالاحزان حتّي تلصق الجلد بالعظم و ينشأ بينهما لحم جديد و ان تذيق الجسم الم الطّاعة کما اذقته حلاوة المعصية فعند ذلک تقول: استغفرالله.

[به همه آنچه که گفته شد اشاره دارد گفتار اميرالمؤمنين عليه السّلام که مي فرمايد:

استغفار اسمي است که بر شش معنا واقع مي شود (يعني شش مرتبه يا شش شرط دارد):

<
در بارگهت سگان ره را بار است
سگ را بار است و سنگ را ديدار است
من سنگدل و سگ صفت از رحمت تو
نوميد نيم که سنگ و سگ بسيار است
(ن)

[در مناجات نامه خواج عبدالله انصاري بيت دوم بدينگونه آمده است:

چون سگ صفت سنگدل از رحمت تو
نوميد نيم که سنگ و سگ را بار است
]

47
اوّل پشيماني بر گناه گذشته. دوّم: تصميم بر ترک بازگشت به سوي آن گناه براي هميشه. سوّم: حقوق مخلوق خدا را به آنها بپردازي تا خداوند را با پاکي ديدار کني به گونه اي که بر تو گناهي نباشد. چهارم: آنکه همّت کني که هر چه بر تو واجب بوده و آن را ضايع کرده اي، حقّ آن را به جا آوري. پنجم: آنکه همّت کني و گوشتي را که از حرام بر تو روييده با اندوهها ذوب کني تا جايي که پوست به استخوانت بچسبد و بين آن دو، گوشت جديد برويد. و ششم: آنکه رنج طاعت و بندگي را به جسمت بچشاني همانگونه که شيريني معصيت را به او چشاندي پس آنگاه که اين شرائط را به جا آوردي مي گويي: «اَستَغفرالله». (1)

باري خوب است در توبه اينکه طاعت از جنس معصيت باشد، مثلاً اگر سفر معصيت کرده، مبدّل به سفر طاعت بنمايد و نَحو ذلک ممّا يطولُ ذکرُهُ في الامثلة. [مانند اين از مواردي که در مثالها ذکر آنها به درازا مي کشد.]

باري اگر مقدمات توبه را به نهج مزبور انجام داد، خوبست بعد از آن قدري تحصيل حزن کند، ثمّ بعد ذلک به آن طريقي که سيد به طاووس قدّس سره العزيز روايتي را در اين باب نقل مي کند از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم آن نحو توبه کند. (2) ما حصل روايت اينست که «بيرون آمد رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم در روز يکشنبه دوّم ذيقعده فرمود: «ايها النّاس کدام از شما مي خواهيد توبه کنيد گفتند همه ما توبه مي خواهيم بکنيم يا رسول الله! فرمودند غسل بکنيد و وضو بگيريد و چهار رکعت نماز بخوانيد در هر رکعت حمد را يک مرتبه و قل هو الله احد را سه مرتبه و معوّذتين را يک مرتبه، بعد از آن استغفار کنيد هفتاد مرتبه بعد ختم کنيد به «لا حول و لا قوّة بالله العلي العظيم».

در بعض نسخ هفت مرتبه بعد از آن بگوئيد: «يا عزيز يا غفّار اغفرلي ذنوبي و ذنوب جميع المؤمنين و المؤمنات فانّه لا يغفر الدّنوب الّا اَنتَ».

1- نهج البلاغه، فيض، حکمت شماره 409.

2- اين طريقه توبه را مرحوم محدث قمي (ره) نيز از سيد بن طاووس (ره) در مفاتيح الجنان در اعمال ماه ذي القعده نقل فرموده است. (مفاتيح، چاپ دفتر نشر، ص 4465).


48

بعد فرمودند: نيست هيچ بنده اي از امت من که اين کار را بکند مگر اينکه صدا کننده اي از آسمان صدا کند اي بنده خدا عمل را از سر بگير که توبه تو قبول است و گناهت آمرزيده شده و ملک ديگري از زير عرض صدا مي کند اي بنده! مبارک باد بر تو بر اهل تو بر ذريه تو و ندا کند منادي ديگر اي بنده! خصماء [دشمنان] تو راضي خواهند شد روز قيامت و ندا مي کند ملک ديگري، اي بنده! مي ميري با ايمان، و دين از تو سلب نخواهد شد، و قبر تو گشاده و منوّر خواهد بود و ندا مي کند ملک ديگري اي بنده! خشنود خواهند بود پدر و مادر تو، اگر چه بر تو غضبناک بوده باشند، و پدر و مادر و ذريه تو بخشيده خواهند بود، و تو در وسعت رزقي در دنيا و آخرت، و ندا مي کند جبرئيل عليه السّلام من مي آيم با ملک الموت، مهرباني مي کنم با تو و صدمه نمي زند بر تو اثر مرگ، اينست و جز اين نيست خارج مي شود روح تو به طريق آساني و سهل، عرض کردند يا رسول الله اگر بنده اين عمل را بکند در غير ماه ذيقعده، فرمودند: همانطور است که وصف کردم و اينست و جز اين نيست، تعليم کرد مرا جبرئيل اين کلمات را در ايام معراج- الحديث.

و سزاوار است قبل از اين عمل چيزي تصدّق کند اگر چه چيز کمي باشد، زيرا که صدقه پنهان غضب الهي را خاموش مي کند، (1) بعد غصل کند، صحرائي يا جاي خلوتي رود، سر خاک بنشيند، يکي يکي معاصي خود را به ياد آورد، به زبان جاري کند، به اين نحو که خدايا فلان معصيت را در فلان مکان و يا فلان زمان به جا آوردم در حضور مقدس تو و تو قادر بودي مرا در آن حال نابود کني، حلم ورزيدي و آنوقت مرا نگرفتي، الآن پشيمانم، غلط کردم، از من بگذر، و نِعمَ ما قيلَ:

اگر چندي بُدَم سالک ميان ناجي و هالک
غلط کردم نفهميدم ز فعل خود پشيمانم

و همچنين فلان کار را کردم در فلان وقت به همين تفصيل اينقدر بگويد تا خسته شود، بايد با حزن و گريه باشد بعد شروع به عمل شريف مذکور بنمايد، بعد از آن

1- صَدقةُ السّرِّتطفئ غضب الرّبِّ تعالي. (المحجّة البيضاء، ج 2، ص 82)


49
خوب است دعاي توبه که در صحيفه سجاديه است و اولش اينست: يا من لا يصِفُهُ نَعتُ الواصِفينَ (1) [اي کسي که وصفِ وصف کنندگان او را وصف نتواند کرد] را بخواند بلکه مناجات اول از مناجات «خمسَة عشر» را هم بخواند و با سوز دل بگويد:
آمدم بر درگهت اينک به صد فرياد و آه
از بزرگان عفو باشد وز فرو دستان گناه

و عرض کند که من وفاء به شرايط توبه ندارم، تو را به مقرّبين درگاهت قسم مي دهم که توبه مرا قبول کني و مرا هم وابداري که در اين عزم ثابت باشم، و گمانش هم اين باشد که محقّقا توبه او قبول است، و دعاي او مستجاب، زيرا که خداوند عالم جلّ ذکره معامله مي کند با بنده خود به مقدار حسن ظنّش به خالق خود، و جمله اي از اخبار بر اين مطلب شاهد است، و اگر خدا نکرده توبه را شکست و باز مرتکب معصيت گرديد، باز توبه کند و کسل نشود از شکستن توبه، فاِنّه اَرحم من کلِّ رحيمٍ. [همانا او از هر مهرباني مهربانتر است.]

بدان که انسان سه حال دارد بالنّسبه به معاصي: حالي دارد پيش از ارتکاب به معصيت، و حالي دارد در حين عمل، و حالي دارد بعد از عمل، و احکام اين هر سه عمل مختلف است.

اما قبل از ارتکاب به عمل بايد اخبارخوف بر خودش بخواند، بلکه خودش را منصرف نمايد بگويد به خود: شايد اين عمل را مرتکب شدي «اِنّي لا اَغفرُ لکَ اَبداً» [براستي که هيچگاه تو را نمي آمرزم.] را مستحق گرديدي، زيرا که ميان عبد و مولا اندازه اي هست از مخالفت که تا آن حد صلاحيت عفو را دارد و اگر از آن حد گذشت اَلعياذُ بالله مولا او را عاق خواهد فرمود که ديگر قابل آمرزش نيست و رحم بر او خلاف مقتضاي حکمت است در هر معصيتي اين احتمال گذشتن از حدّ، قائم است، بايد انسان خود را بترساند تا برگردد، و همچنين در حال معصيت بايد بيشتر خود را بترساند، زيرا که مَلِکُ المُلوُک جلّ شأنُهُ العَظيمُ ايستاده حاضر و ناظر و بنده

1- صحيفه سجاديه، دعاي 31، آغاز دعا.


50
او در حضور مقدسش هتک حرمت او را مي کند، با اينکه نقاط عالم صف کشيده لشکر او هستند، که اگر اشاره فرمايد به هر نقطه، چه زمين، چه هوا، چه آسمان، چه اجزاء و جوارح خود انسان، چه غير اينها که نهايت ندارد ذکر آنها، فوراً او را فاني و معدوم مي سازند، در آن حال بايد خيلي خائف و لرزان باشد، از هر جاي عمل برگردد، خوبست. و اگر نستجير بالله [پناه مي برم به خدا] شهوت غالب آمد و برنگشت معصيت را کرد بعد از کردن پشيمان شد، حالا ديگر وقت خواندن اخبار رجاء است بر خود تا اين که شيطان ملعون او را مأيوس نکند از توبه، و نگويد کار تو ديگر اصلاح پذير نيست، تو توبه را شکستي عَن عَمدٍ و التفاتٍ [از روي عمد و توجّه]، ديگر چه توبه ايست مي کني؟ اين هم مثل آن، يقين بداند که اين از آن بدبخت است، بلکه کليه هر خيالي که نتيجه آن اينست که عمل مکن، آن خيال از شيطانست.

بايد که بگويد مولاي من کريم است، خودش فرموده: يأس از رحمت من از معاصي کبيره است، چطور من به در خانه او نروم، باز اگر رحم کند، اوست که او راحم من لا راحم له [او مهربان به کسي است که هيچ کس به او مهربان نيست] است. او از کثرت جودش اسم مبارک خود را وهّاب گذاشته و در نزد حسن ظنّ عبد مؤمن است. نديدي قاتل حمزه سيد الشّهداء سلام الله عليه را قبول فرمود؟ آيا به گوشَت بر نخورده که چطور دلجويي از نَبّاش (1) نمود؟ آيا نشنيدي خودش فرمود: يا موسي از

1- حکايت جوان نبّاش و توبه او در کتب تفسير و حديث نقل شده و خلاصه آن اين است که روزي معاذ بن جبل بر پيغمبر صلّي الله عليه و آله وارد شد و عرض کرد که در آستانه درب، جواني ايستاده و به شدّت مي گرديد و تمناي ملاقات دارد پيامبر او را پذيرفت و از سبب گريه اش پرسيد، گفت: گناهان بزرگ کرده ام و از آنها و خشم خداوند سخت مي ترسم پيغمبر وي را به رحمت و بخشايشگري خداوند اميدوار ساخت و فرمود: خداوند از گناهان بزرگ در مي گذرد سپس از گناه او سؤال کرد جوان گفت: هفت سال بود که نبش قبر مي کردم و کفن مي دزديدم تا شبي قبر دختر جواني را شکافتم و با جنازه او بخفتم چون از آنجا باز مي گشتم ندايي شنيدم که مرا از عذاب خدا بيم مي داد. پيامبر چون حکايت جوان را شنيد او

>
51
همه کس مي گذرم، الّا قاتل الحسين، هيچ کس را به جز قاتل سيد الشّهداء عليه السّلام استثناء نفرموده، از اين کلمات که دلالت صريحه دارند بر اينکه همين قدر باشد که انسان ياغي نباشد که ترحم بر او قبيح باشد، او را رحمت فرا مي گيرد.

خبر نبوي صلّي الله عليه و آله و سلّم است که اگر کسي هفتاد پيغمبر کشته باشد، و توبه کند توبه او قبولست.

پس نبايد از رحمت واسعه خداوندي جلّ و علا مأيوس شود و تقاعُد از توبه بنمايد زيرا که باز اگر کار درست شود، با رو به خدا کردن درست مي شود ،نشنيده اي:

باز آ بازآ، هر آنچه هستي بازآ
گر کافر و گبر و بت پرستي بازآ
کاين درگه ما درگه نوميدي نيست
صد بار اگر توبه شکستي بازآ

ثمّ اعلَم ايها الاخُ الاعزّ اينکه اين توبه که ذکر شد به آن تفصيل، اگر علي ما هو عليه [به صورت حقيقي و درست] آن را انجام دادي، بي کم و زياد، به اول درجه توبه رسيده اي، هنوز قشر است، به پوست نرسيده چه اينکه توبه لفظ نيست، حال لازم دارد، آن حال ذو درجات است، جميع اخلاق حقايقي را دارند، بايد انسان آن را احساس کند. (1)

و آنها مطالبي هستند که لا يمسّها الّا المطهّرون [آن حقايق را جز پاکان در نيابند يا دست رسي پيدا نکنند] (2) و الّا حضرت آدم عليه السّلام يک کلمه عرض کرد: ﴿رَبّنا ظَلَمنا

< را از نزد خود راند. جوان بالاي کوهي رفت و چهل شبانه روز بر حال خود ناليد و گريست تا آيه (وَ الّذين اذا فعلوا فاحشة اَو ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الّا الله. (آل عمران/ 135).

1- لِکلّ ملک ملکوت و لکلّ رقيقةٍ حقيقة. [هر ظاهري باطني دارد و هر پوسته اي اصلي د ارد.] (ن)

2- اين عبارت برگرفته از آيه 79 سوره واقعه است که در وصف قرآن آمده است.


52
﴿اَنفُسَنا [بار پروردگارا ما به خويش ستم کرديم.] (1) حقير هم آن را شبانه روز تکرار مي کنم. و همچنين حضرت ايوب يک کلمه عرض کرد ﴿اَنّي مَسَّني الضُرُّ [همانا مرا رنجي رسيد.] (2) من هم مي گويم ليکن کم فرق بين الامرَين [چه بسيار فرق بين اين دو است.] در معني رموزات کلام و طرز و حقيقت گفتگوي آنها، دخلي به سئوال و جواب من و شما ندارد، رساله را گنجايش تفصيل اين مطلب نيست، اَللّهمَّ اهدِنا فيمَن هَدَيتَ.

فَحاصلُ الکَلامِ مِنَ البَدو الَي الخِتام بتقريرٍ آخَر اِنَّ السّالک سبيلَ التَّقوي يجِبُ عليهِ مُراعاةُ اُمُورٍ. [پس حاصل سخن از آغاز تا انتها به بيان ديگر اين است که: همانا پوينده راه تقوي را مراعات اموري واجب است.]

1- اعراف/ 23.

2- انبياء/ 83.


53
آداب مراقبه

الاوّلُ: ترکُ المَعاصي و هذا هو الّذي بني عليه قوام التّقوي و اُسّس عليه اساس الاخرة و الأولي و ما تقرّب المتقرّبون بشيءٍ اَعلي و اَفضلَ مِنهُ.

[اوّل: ترک کردن گناهان و اين همان چيزي است که بناي تقوي بر آن استوار است پايه دنيا و آخرت بر آن پي ريزي گشته و مقرّبان به وسيله هيچ چيزي بالاتر و برتر از ترک معصيت به خداوند نزديک نگشته اند.]

از اينجاست که حضرت موسي عليه السّلام از حضرت خضر سئوال مي کند که چه کرده اي که مأمور شده ام از تو تعلّم کنم؟ به چه چيز به اين مرتبه رسيدي؟ فرمود: بتَرکِ المَعصِيةِ، پس اين را بايد انسان بزرگ بداند و نتيجه آن هم بزرگست.

حقيقتاً چقدر قبيح است از بنده ذليل که اَنا فآناً [آن به آن و پي در پي] مُستغرق نِعم الهي بوده باشد در محضر مقدّس او به مفاد قوله: مَع کُلّ شَيءٍ لا بمقارنة و غيرُ کُلِّ شَيءٍ لا بمزايلة. (1)

﴿وَ هوَ مَعَکُم اَينَما کُنتُم. [او هر جا که باشيد با شماست.] (2)

1- نهج البلاغه، خطبه 1: خداوند با هر چيزي همراه است نه به طوري که همسر و قرين آن باشد، و غير از هر چيزي است نه به طوري که از آن برکنار باشد.

2- حديد/ 4.


54

مع هذا پرده حيا را از روي خود بردارد و از روي جرأت و جلافَت [درشتخويي، کودني، سبک مغزي.] مرتکب به مناهي حضرت ملک الملوک گردد. ما اَشنَعَهُ و ما اَجفاهُ [چه زشت و ستمگرانه است!] الحق سزاوار است که همچنين شخصي در سياستخانه جَبّار السّموات و الاَرضين محبوس بماند اَبَدَ الابِدين مگر اينکه توبه کند، و دامن رحمت واسعه او را فرا گيرد.

الثّاني: اَلاِشتغالُ بِالطّآعات اَي طاعةٍ کانَت بَعدَ الفَرايضِ. [دوّمين امر، اشتغال به طاعات است هر طاعتي که باشد [البته] پس از انجام واجبات ولي به شرط حضور قلب و توجّه.] ليکن بِشَرطِ الحُضورِ، که روح عبادت حضور قلب است که بي آن قلب زنده نخواهد بود.

بلکه گفته شده که: عبادت بي حضور يورِثُ قَساوَةَ القَلبِ [موجب قساوت قلب مي گردد.] اگر از اهل ذکر باشد، خوبست اوائل امر، ذکرش استغفار باشد و در اواسط، ذکر يونُسِيه، يعني: ﴿لا اِلهَ الّا اَنتَ سُبحانَکَ اِنّي کُنتُ مِنَ الظّالمينَ. [معبودي جز تو نيست، منزّهي تو، همانا من از ستمکاران بودم.] (1) و در اواخر، کلمه طيبه: «لا اِلهَ اِلّا الله» بِشَرطِ الاِستمرارِ مُضافاً علَي الحُضُور. باري....

اَلثّالثُ: اَلمُراقَبَة يعني غافل از حضور حضرت حقّ جلّ شأنه نباشد (2) و هذا هُوَ السَّنامُ الاَعظَمُ و الرّافِعُ اِلي مَقامِ المُقرّبينَ و مَن کانَ طالِباً لِلمَحَبَّةِ و المَعرفَة فليمَسِّک بهذَآ الحَبل المَتين، و الي هذا يشيرُ قولُهُ صلّي الله عليه و آله.

«اُعبد الله کَاَنَّک تراهُ فَاِن لم تکن تراه فاِنَّهُ يراکَ».

[و اين (مراقبت) همان قلّه بزرگ و بالا برنده [آدمي] به سوي مقام مقرّبين است و کسي که خواستار محبّت و معرفت است بايد به اين ريسمان محکم چنگ زند و سخن پيامبر صلّي الله عليه و آله نيز به همين معنا اشاره دارد که فرمود: خداي را چنان پرستش کن که گويا او را مي بيني و اگر تو او را نمي بيني او تو را مي بيند.]

1- انبياء/ 87.

2-

يک چشم زدن غافل از آن ماه نباشيد
شايد که نگاهي کند آگاه نباشيد
(ن)

55

پس همواره بايد حالش چنين باشد در باطن که گويا در خدمت مولاي خود ايستاده و او ملتفت به اينست و در اين خبر شريف نکته اي هست و آن اينست که:

ملخّص فقره گويا اشاره به اين باشد که در مقام عبادت لازم نيست که انسان تصوّر خداي خود بکند، يا بداند که او چيست، تا محتاج به واسطه شود از مخلوقات، چنانکه بعضي از جُهّال صوفيه مي گويند، بلکه همين قدر بدند که او جلّ شأنه حاضر است و ناظر هميشه، بس است از براي توجّه به او، وَ اِن لَم يعلم اَنّهُ ما هو و کيف هو فتاَمَّل فاِنّه دَقيقٌ نافعٌ. [و اگر چه نداند که خداوند کيست و چيست، پس در اين مطلب تأمل کن که دقيق و سودمند است.]

الرّابعُ: اَلحُزنُ الدّائِمُ يا از ترس عذاب اگر از صالحين است و يا از کثرت اشتياق اگر از محبّين است چه اينکه به محض انقطاع رشته حزن از قلب، فيوضات معنويه منقطع گردد.

و مِن هنا حُکي عن لِسان حالِ التَّقوي اَنّه قالَ: اِنّي لا اَسکُنُ الّا في قلبٍ محزونٍ. [و از اينجاست که از زبان حال تقوي چنين حکايت شده که مي گويد: همانا من جز در قلب اندوهگين جاي نمي گيرم.]

شاهد بر مدّعا قوله تعالي: اَنا عِندَ المُنکسِرة قُلُوبُهُم. [من در نزد کساني هستم که دلهاشان شکسته «حديث قدسي»] پس بدان اي عزيز من اينکه هر چه بر قلب انسان وارد آيد از قبيل محسّنات چه حزن باشد چه فکر باشد چه علم باشد چه حکمت باشد، چه غير اينها آن مثل ميهماني است بر شخص، وارد شده، اگر قيام به وظيفه مهمانداري و اکرام ضيف نمودي، و جاي او را پاکيزه از لوث کثافات و خس و خاشاک و دفع موذيات و غيره کردي به کمال اعتنا بر او، باز آن مهمان ميل کند به آن خانه وارد شود، و الا اگر اذيتش کردي مشکل است، اگر حال داري در آن حال بايد قدر آن حال را بداني و ضايعش نکني و الّا بعد از زائل شدن هيهات ديگر آن را دريابي، و بالجمله اگر بوئي بخواهي از آدميت بشنوي بايد مجاهده کني، که سخت تر


56
از جهاد با اعداء است، (1) عرفا اين جهاد را موت اَحمَر [مرگ سرخ، کشته شدن] مي نامند و معني مجاهده اينست که اول بايد ايمان بياوري به اينکه اعدا عدُوّ [دشمن ترين دشمنان] تو نفس توست، که سرمايه تو در تصرف اوست، و متصرف در ارکان وجود تو است، با شياطين خارجه که اصدقاء او و شرکاء او هستند پس بايد تو خيلي باهوش باشي، وقتي که صبح کني، چند کار بر تو لازم است:

اَلاَوّل: المشارطة، همچنان که با شريک مالي خود وقتي که مي خواهي او را پي تجارت بفرستي شرطها مي کني، اينجا هم بعينه بايد آن شروط ذکر شود، بل اَکثر، چه اينکه خيانت آن شريک مالي هنوز معلوم نشده، و خيانت اين بدبخت کراراً و مراراً واضح و هويدا گرديده.

اَلثّاني: المراقبة: و معني مراقبه کشيک نفس را کشيده است، که مبادا اعضاء و جوارح را به خلاف وادارد و عمر عزيز را که هر آني از آن بيش از تمام دنيا و مافيها قيمت دارد ضايع بگرداند.

الثّالث: محاسبه است يعني همين که شب شد بايد پاي حساب بنشيند ببيند چه کار کرده، منفعتي آورده و يا اينکه ضرري نموده لا محاله سرمايه را از دست نداده باشد، ريح گذشت او.

الرّابع: يا معاتَبه [عتاب کردن، سرزنش نمودن] است، اگر منفعتي در نياورده باشد، و يا معاقبه است اگر ضرري وارد آورده باشد، معني عقاب انداختن او است نفس خود را به رياضات شديده شرعيه، مثل روزه گرفتن در تابستان يا پياده سفر حج کردن براي کسي که به هلاکت نمي افتد، و امثال اينها که توسن نفس سرکش را به اندک زماني مطيع و رام گرداند.

1- قال الصادق عليه السّلام: ليس بين العبد و بين الله تعالي حجاباً اظلم و اوحش من النّفس و اهوي و ليس لقطعها و قمعها سلاحً مثل السهر بالليل و الظّمأ بالنهار. [حضرت صادق عليه السّلام مي فرمايد: بين بنده و خداي تعالي هيچ حجابي تاريکتر و وحشتناکتر از نفس و خواهش نفساني نيست و براي بريدن و ريشه کن کردن اين حجاب نيز هيچ سلاحي مانند شب زنده داري و تشنگي در روز نيست.] (ن)


57

و الحاصِلُ: انَّهُ لو منفعتک القساوة من التّأثير في المواعظ الشّاقية و رأيت الخسران في نفسک يوماً فيوماً فاستعن عليها بدوام التّهجّد و القِيام و کثرة الصّلوة و الصّيام و قلّة المخالطة و الکلام و صلة الارحام و اللّطف بالايتام و واظب علي النّياحة و البکاء و اقتد بابيک آدم و امّک حوّاء و الستعن بارحم الرّاحمين و توسّل باکرم الاکرمين فانّ مصيبتک اعظم و بليتک اجسم و قد انقطعت عنک الحيل و زاحت عنک العللُ فلا مذهب و لا مطلب و لا مستغاث و لا ملجأ الّا اليه تعالي فلعلّه يرحم فقرک و مسکنتک و يغيثک و يجيب دعوتک اذ هو يجيب دعوة المضطرّ اذا دعاه و لا يخيب رجاء من امله اذا رجاه و رحمته واسعة و اياديه متتابعة و لطفه عميمٌ و احسانه قديمٌ و هو بمن رجاه کريمٌ اللّهمّ آمين.

[حاصل آنکه: اگر قساوت و تيرگي قلب مانع از تأثير پندهاي شفابخش در تو مي گردد و اگر روز به روز در خود خسران مي يابي پس بر عليه اين قساوت قلب از عبادت دائمي شبانه و شب زنده داري و نماز و روزه زياد و آميزش کم و کم گويي و وصله ارحام و لطف به يتيمان کمک گير و بر نوحه و ناله و گريه مواظبت کن و در اين امر به پدرت آدم عليه السّلام و مادرت حوّا اقتدا کن و از مهربانترين مهربانان کمک بخواه و به گرامي ترين گراميان توسّل بجو زيرا مصيبت تو بس بزرگتر و گرفتاري تو بسيار عظيم است، چاره جويي ها از تو گسسته و اسباب از تو دور گشته پس هيچ طريقي و هيچ مطلبي و هيچ فريادرسي و هيچ پناهي جز به سوي خداي تعالي نيست پس اميد است که او به ناداريت رحم کند و به فريادت رسد و دعايت را اجابت کند زيرا اوست که دعاي بيچاره اي که او را مي خواند اجابت مي کند و اميد کسي را که به او چشم اميد بسته است نااميد نمي کند و رحمت او واسع و نعمتهاي او پي در پي و لطف او همه گير و احسان او قديم است و او نسبت به کسي که چشم اميد به او دارد کريم و بخشنده است، پروردگارا اجابت فرما.]


58
آداب رفاقت

الحاصل چون بنا بود اشاره به کيفيت رفاقت در سفر و غيره بشود، پس بدان اَيدک الله تعالي للعَمَل اينکه بايد با هر که اراده رفات داري بايد اغراض دنيويه از رفاقت او نداشته باشي، زيرا که مأيوس خواهي بود بلکه مؤاخات تو با او لله و في الله باشد و اخبار اهل بيت عليه السّلام در مدح اين نحو مؤاخات متواتر معنوي است، پس بعد از تحقق اين غرض آن وقت بايد اموري چند هم در آن طرف مقابل ملحوظ باشد، چه اينکه هر کسي صلاحيت اُخُوّت في الله را ندارد، و بايد جامع صفات چندي اقلاً باشد و لذا رسول خدا صلّي الله عليه و آله فرمودند: «المرءُ علي دينِ خليلِهِ فلينظُر اَحدُکُم من يتخالَلُ». (1) [آدمي بر دينِ دوست خود است پس هر کس از شما بايد بنگرد که با چه کسي دوستي مي کند.]

اول: اينکه بايد عاقل باشد، يعني اندازه هر کاري را علي ما هوُ عليه بداند، ولو به ياد گرفتن از غير باشد زيرا که خيري در صحبت احمق نيست، (2) از بديهيات اوليه

1- اين حديث در بحار الانوار ج 74، ص 192 آمده است امّا در آنجا به جاي يتخالَلُ «يخالِلُ» ذکر شده است که معناي هر دو يکي است.

2-

احمق ار حلوا نهد اندر لبم
من از آن حلواي احمق در تبم
(ن)

59
است که احمق مي خواهد خيري به تو برساند، ضرر مي رساند، (1) چه ديني و چه دنيوي، از روي بي شعوري و خير خواهي به اعتقاد خودش.

الثاني: اينکه حسن خلق داشته باشد، مطلق عاقل بودن کافي نيست زيرا که بسي عاقل و زيرک است که يک از دو قوه شهويه و غضبيه بر او غالب آمده، از اين جهت بر خلاف مدرکات عقل خود مي افتد، من غير شُعُورٍ [بدون توجه و بدون اينکه خود بداند] مفاسد عظيمه بر او بار خواهد شد.

الثالث: اينکه از اهل تقوي و صلاح باشد، زيرا که فاسق بعد از آن که از مخالفت پروردگار خود جلّ و علا پروا نداشته باشد، از مخالفت تو پروا ندارد، و او دائر مدار هواي خودش است به حسب اختلاف اغراض هر ساعتي متلّون به لوني است، شاهد بر اصل مدَّعا آيه شريفه: ﴿ فَاَعرِض عَن مَن تَوَلّي عَن ذِکِرِنا وَ لَم يرِد اِلّا الحَيوةَ الدُّنيا [پس روي برتاب از کسي که از ياد ما روي گرداند و جز زندگاني دنيا را نخواست.] (2) است. مفاسد ديگر هم دارد، من جمله اين است که معاشرت اهل فسق معاصي را در نظر شخص- نسجير بالله- موهون مي گرداند، وَ الله العالِمُ.

الرّابع: اهل بدعت نباشد، چه اينکه علاوه بر خوف سرايت از او يا شمول عذاب و لعنت بر اين شخص در روايت است: «مصاحبت و مجالست با اهل بدعت نکنيد، تا پيش خداي عزّ و جل شما هم يکي از آنها باشيد» (3) و هذا خَطَرٌ عَظيمٌ.

الخامس: اينکه بايد حريص بر دنيا نباشد، فَاِنّ مُجالستَهُ سمٌ قاتلٌ قَهراً [همانا

1- اين سخن برگرفته از اندرز علي بن ابي طالب عليه السّلام به فرزندش امام حسن عليه السّلام است که فرمود: يا بني اياک و مُصادقةَ الاحمقِ فَاِنّه يريدُ اَن ينفَعُکَ فَيضُرُّکَ. (نهج البلاغه فيض، حکمت 37)

2- نجم/ 29.

3- ظاهراً در نقل اين حديث اشتباهي صورت گرفته است زيرا در اصل حديث کلمه «عند الله» (پيش خدا) موجود نيست بلکه «عند النّاس» (پيش مردمان) وجود دارد و دلالت بر احتراز و دوري از مواضع تهمت مي کند و اصل آن چنين است: عَن ابي عبدالله عليه السّلام: لا تَصحَبُوا اَهلَ البِدَعِ و لا تُجالِسوهُم فَتَصِيرُوا عِندَ النّاسِ کَواحِدِ مِنهُم قال رسول الله صلّي الله عليه و آله: المرءُ عَلي دينِ خليلِهِ و قَرينِهِ. (بحار الانوار، ج 74، ص 201).


60
همنشيني با چنين کسي به منزله زهري کشنده است] بر تو هم سرايت خواهد کرد، به سبب دزدي طبيعت و لَعلّ الي جميع ما ذکر يشير قول مولانا الصّادق عليه السّلام:

«احذَر اَن تؤاخِي مَن ارادَک لِطمعٍ اَو خَوفٍ او فشلٍ او اکلٍ اَو شُربٍ و اطلب مؤاخاة الاتقياء و لو في ظلمات الارض و ان افنيت عمرک في طلبهم فانّ الله لم يخلُق بعد النّبيين علي وجه الارض افضل منهم و ما انعم الله علي العبد بمثل ما انعم الله به من التّوفيق لصحبتهم. قال الله تعالي: ﴿ الاَخِلّاءُ يومئذٍ بعضُهُم لِبَعضٍ عَدوٌّ الّا المُتّقينَ [و گويا سخن مولاي ما امام صادق عليه السّلام به آنچه ذکر شد اشاره مي کند که مي فرمايد: بپرهيز از اينکه با کسي دوستي و برادري کني که تو را به خاطر طمع يا ترس يا سستي يا خوردن يا آشاميدن مي خواهد و دوستي و برادري پرهيزکاران را طلب کن هر چند در تارکيهاي زمين [باشند] و هر چند عمر خود را در طلب آنان فاني کني زيرا خداوند عزّ و جلّ بر روي زمين پس از پيامبران بهتر از آنان را نيافريده است و خداوند هيچ نعمتي بر بنده خود مانند نعمت توفيق همصحبتي با پرهيزگاران را نداده است خداوند عزّ و جلّ مي فرمايد: دوستان در آن روز برخي با برخي ديگر دشمنند مگر پرهيزگاران] (1)

بالجمله مطلب بيش از اين است، غرض اختصار است. از مأمون الرّشيد نقل است که رفيق به سه نحو است:

يکي حکم غذا دارد که انسان محتاج به اوست.

يکي حکم دوا دارد که گاهي به او احتياج مي شود.

يکي حکم مرض دارد که هيچوقت به او محتاج نيست. ليکن گاهي به او مبتلا مي شود. (2)

باري اگر رفيقي متصف به صفات حميده (3) پيدا کردي بايد قدر او را بداني و او را

1- زخرف/ 67. و اين حديث در «المحجّة البضاء، ج 3، ص 316 و مصباح الشريعه باب 55»

2- المحجّة البيضاء، ج 3، ص 318.

3- هذا هو الکبريت الاحمر و الناموس الاعظم اي: وجود الاتقياء. [اين همان کيميا و چيز ناياب است مرادم وجود افراد پرهيزگار است.] قال علي عليه السّلام:

>
61
به آساني از دست ندهي، مراعات حقوق او را بنمايي، بر تو چند قسم حق پيدا خواهد کرد.

اول حق مالي: بايد بذل مال در حق او بکني، ليکن مراتب دارد، پست ترين مراتب آن آنست که او را به منزله خادم و عبد خود قرار بدهي، اگر حاجتي به مال تو به هم بست، آن را روا کني پيش از آنکه او خواهش کند، و اگر گذاردي که کار به سئوال رسيد، تقصير کرده اي.

مرتبه دوم آنست که او را به منزله نفس خود فرض کني، که شريک در مال تو باشد بِالسّويه.

مرتبه سوم اينست که ايثار کني مال اگر چه خودت هم محتاج باشي. مرتبه

<
هموم رجالٍ في امورٍ کثيرة
وَ همّي في الدّنيا صديقٌ موافقٌ
شيئان لوبکتِ الدّماء عليهما
عيناي حتّي توذنا بذهابٍ
لم يبلغ المعشار من حقّهما
فقد الشّباب و فرقةُ الاحباب
[نگرانيهاي مردان در کارها بسيار است و نگراني من در دنيا در مورد دوست سازگار است.

دو چيز است که اگر دو چشم من بر آن دو خون بگريند تا جايي که اعلام به از بين رفتن کنند.

هنوز هم يک دهم از حقّ آن دو را ادا نخواهند کرد، آن دو يکي از دست رفتن جواني است و ديگري جدايي از دوستان.]

و لعلّ الي هذا الحديث اشار مولي محمد البخلي قدّس سرّه المعروف بعارف الرومي حيث قال:

گر تو خواهي جذبه اي از کبرياء
رو به درويشان نشين و اولياء

و در مواعظ بحار از امام صادق عليه السّلام روايت شده است: الإخوان ثلثةٌ فواحدٌ کالغذاء الّذي يحتاج اليه في کل وقتٍ و هو العاقل و الثّاني في معني الدّواء و هو الاحمق و الثّالث في معني الدّواء و هو اللّبيب.

[دوستان سه دسته اند: يکي مانند غذا است که در هر زمان به آن نياز است و او دوست عاقل مي باشد و ديگري مانند مرض است که همان دوست نادان است و ديگر مانند دوا است که همان دوست خردمند است.]

و درباره حق مؤمن بر مؤمن مراجعه شود به حديث معلّي بن خُنَيس در باب مؤاخاة: عن الصادق عليه السّلام... قلتُ له ما حقّ المسلم علي المسلم؟... (ن)


62
بالاتر از اين، ايثار در نفس است، کما اَنّ علياً عليه السّلام در ليلة المبيت (1) ايثار نمود دست هر کس به دامن مرتبه چهارم نرسد، ليکن از بذل مال نبايد کوتاهي نمايد، که در شرع مطهر بغايت مطلوب است.

روي عن مولينا اميرالمؤمنين عليه السّلام: «لعشرون درهماً اعطيها اخي في الله احبّ الي من مائة درهم اتصدّق بها علي المساکين. [همانا بيست درهم که در راه خدا به برادر خويش عطا کنم نزد من از صد درهم که بر مساکين صدقه دهم دوست داشتني تر است.] (2)

الثاني: اينکه حقي پيدا مي کند در بدنت يعني سعي در حوايج او بکني، مثل حوايج خودت، بل بالاتر بدون اينکه او خواهش نمايد با کمال بشاشت و امتنان و او را مقدم بداري در رفع حوايج و در کرامات و زيارات و غيرها بر اقارب و اولاد او. الثالث: حقي است او را بخصوص نسبت به زبانت و اين هم چند قسم است: اول اينکه ساکت باشي از معايب او چه در حضور او، چه در غياب او، بل بايد تجاهل بکني، اگر خواسته باشي آن شخص داراي آن وصف نباشد بايد به طريق رأفت و مهرباني نرم نرم بخورد او بدهي، بلکه قهراً از سرش بيرون برود و همچنين از کشف اسرار او حتي براي احصّ اصدقاء خود. بايد سرّ او را در قلب خود نگهداري زيرا که اظهار آن از لؤم طبيعت و خبث باطن شخص است، بلکه از جهل و حماقت است قال علي عليه السّلام: «قلب الاحمقِ في فيه و لسانُ العاقلِ في قلبِهِ». [قلب شخص نادان در دهان اوست و زبان شخص خردمند در قلب وي است.] (3)

پس حفظ اسرار چه مال غير باشد، چه مال خودش از الزم لزومات است، اين

1- ليلة المبيت: شبي است که پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم در آن شب از مکه به مدينه هجرت فرمود و علي عليه السّلام در بسترش خوابيد تا جان آن حضرت از گزند دشمنان محفوظ بماند.

2- المحجّة البيضاء، ج 3، ص 320.

3- يعني نادان ابتدا سخن مي گويد و سپس در مورد سود و زيان و نيکي و بدي آن انديشه مي کند اما خردمند اوّل سخن را با عقل مي سنجد و سپس مي گويد. اين حديث شريف در نهج البلاغه حکمت 39 به اين لفظ آمده است: لِسان العاقلِ وراءَ قلبِهِ و قلبُ الاحمقِ وراء لسانِهِ.


63
بابي است در اخلاق بيان وافي هم شده است، حکم و مصالح زياد دارد که اين اوراق گنجايش آنها را ندارد، و همچنين ساکت بايد باشد از قدح [نکوهش، عيبجويي] در اهل و اولاد او و اصدقاء او بلکه از خودش نگويد سهل است، از ديگران هم نبايد نقل نمايد، چه اينکه تأذّي اولاً از اين حاصل گردد بعد از منقول عنه بخلافت مدح منقول از غير. حاصل، بايد ساکت باشد از هر مکروهي از طبع او مگر از شرع مطهّر امر به اظهار داشته باشد، در اين هنگام بدش هم بيايد، ضرر ندارد، چه در واقع احسان به اوست، بالجمله شخص بايد عيبجو و عيبگو نباشد، (1) که اين صفت في حدّ نفسه از صفات مهلکه است، و چيزي که انسان را آرام مي کند از عيبجويي ديگري، آنست که معايب خود را ملتفت باشد، و ببيند چقدر سخت است از خودش دوري کردن عيبي از عيوب، آن وقت ببيند که ديگري همه مثل اين مبتلاست، چه بايد کرد؟ نفس قاهر است بر انسان، و بايد اين را هم بداند که مبرّا من کلّ عيب بر فرض هم پيدا شود، آن جواهري است که در خزانه سلطان محفوظ و مضبوط است، به دست ماها نمي افتد، منتهاي خوبي رفيق براي ماها آنست که محاسن او بر مساوي [کردارها و گفتارهاي ناپسند، جمع مسائة] او غالب باشد و نظر شخص هم بايد چه بر رفيق چه بر ديگري اين باشد که ببيند محسَّناتي دارد از او ياد گيرد از روي شوق بر آن، اگر خودش آن صفت را فاقد باشد، نه اينکه در جستجوي قبايح او باشد، کما هُوَ من عاداتِ المنافقين.

و همچنين در زبان و قلب هر دو بايد ساکت باشد سوء ظني بر او نبرد. اگر محملي نتواند در عمل براي او قرار بدهد، حمل به سهو و نسيان کند.

و حمل افعال غير بر فساد و کشف اسرار و معايب او نزد مردم هو الحرکة الناشئة

1-

هر هنري هست در او عيب هست
عيب مبين تا هنر آري به دست

نقل است که روزي حضرت عيسي عليه السّلام با حواريين از راهي مي گذشتند که عبورشان به مزبله اي افتاد که ميته اي در آن متعفّن شده بود و رهگذران از بوي آن متأذّي بودند حواريون از تعفّن آن دماغ خود را گرفتند حضرت عيسي عليه السّلام فرمود: اُنظروا الي بيضِ اَسنانه. يعني: به سفيدي دندانهايش [هم] بنگريد.(ن)


64
من الحِقد و الحسد الباطنييين لامتلاء باطنه منهما فاذا اغتنما فرصةً رشح الباطل من باطنِهِ الي ظاهرِهِ.

[اين حرکتي است که ناشي از کينه و حسد دروني مي باشد باطنش از آن دو پر گشته پس هر گاه حسد و کينه دروني او فرصتي يابند، باطل از درون او به ظاهرش ريزش مي کند.]

زيرا که «از کوزه همان برون تراود که در اوست.»

دوم اينکه بايد از مجادله او ساکت باشد زيرا که مجادله در تکلمات برانگيزاننده آتش فتنه است، علاوه بر اين مفاسد ديگر هم دارد، تفصيل آن در آداب المتعلّمين شهيد رحمة الله عليه و غيره مضبوط است.

سيم از حق متعلق به لسان ايضاً چند قسم است: اولاً مهما امکن [به هر اندازه که ممکن است] اظهار محبت خود را نسبت به او بنمايد، چه اينکه اين از اسباب ثبوت اخوّت است، و ثانياً افشاء محامد او را بکند، چه در حضور چه در غياب اگر چه در اخبار مدح حضوري منع است لکن در بعضي موارد، براي الفت شايد مضر نباشد. و روايت قرائن دارد. که به اطلاقها منع نکرده، و الله العالِمُ. و متشکر بر نعم او باشد به زبان اگر حقي بر اين پيدا کرده باشد، و ثالثاً اگر حاجت به تعليم دارد، از تعليم او مضايقه نکند، به نحوي که آداب معلم بايد ملاحظه شود که از جمله آن اينست که اگر صاحب يک علم مخصوصي است، علوم ديگر را تخطئه نکند، اگر فقيه است نگويد حکمت چه کار آيد، مشحون بر شبهات باطله است يا حکيم است نگويد فقه چه کار آيد، مطالب خون حيض و نفاس کجا، معرفت الهي کجا و هکذا تمام اين مذمّت ها منشأ ندارد، جز جهل بر آن علم، زيرا که هر يک از علوم را فايده ايست در محل خود مگر اينکه شرعاً بخصوص نهي داشته باشد ياد گرفتن آن، غرض بيان اين ادب مخصوص بود، و الّا آداب بسيار است در محل خود، زيرا که حاجت به علم اشدّ از مال است، و نصيحت کند او را و ارشاد کند به امورات دينيه اگر حال طلبي در او ديده باشد و تحسين کند پيش او محسّنات را و تقبيح کند قبايح را لکن مهما


65
امکن در خفيه او را تعليم نمايد تا مردم به جهل او ملتفت نشوند، تا خجل شود، يا مفتضح گردد.

زيرا که از علامات فارقه ميان نصيحت و افتضاح کردن اعلان و اسرار است بايد به رفق و مدارا او را بر عيوب او مطلع بگرداند، زيرا که عيب نشان دادن از قبيل مار مهلک نشان دادنست، اگر ديدي کسي را ماري يا عقربي مي خواهد بزند، اگر او را به رفق و لطايف حِيل نشان بدهي بسيار از تو ممنون خواهد بود و اگر متحاشياً [يا کناره گيري و دوري از او] به او گفتي صدمه از تو مي خورد امتنان چندان ندارد، و اگر عيبي را در او مطلع شدي، ديدي از تو مخفي مي دارد، ديگر او را اظهار مکن و اگر ديدي طبيعت بر او غالب است نمي تواند ترک کند باز سکوت اولي است.

و اما اگر ديدي در حق تو تقصير مي کند تحمّل کن عفو فرما، تجاهل نما، اگر ديدي به درجه اي رسيده که باعث قطع ميان شماست در خفا عتاب کني اولي است از علانيه. کنايه بگويي بهتر است از تصريح و لذا رسول خدا صلّي الله عليه و آله اگر خلافي از کسي مي ديدند، مي فرمودند: ما بالُ اقوامٍ (1) که چنين و چنان مي کنند و مهما اَمکَن متحمّل شدن اولي از همه است، چه اينکه به نظرم مي آيد در حديث قدسي فرموده باشند: ما رضاي خودمان را در جفاي مخلوق پنهان کرده ايم، هر کس رضاي ما را طالب است بايد متحمّل شود جفاي خلق را.

و اگر ديدي عيب او از قبيل اِصرار بر معاصي است – نعوذُ بالله- قيل وجب انقطاعُهُ [گفته شده که جدايي از او واجب است] زيرا که بنا بوده حبّ و بغض بينهما لله باشد، بعضي از بزرگان فرموده اند باز قطع مکن، چه اينکه طبع انسان گاهي معوج مي شود، و گاهي به استقامت مي آيد، وانگهي الحال بيشتر احتياج به تو دارد که دلسوزي کني و دست او را بگيري و به لطف او را از گودال معصيت بيرون آري اجر

1- ما بال اقوامٍ يعني چگونه است حال اقوام و افرادي که فلان کار را مي کنند. بنابراين حضرت طرف مقابل را به طور صريح مخاطب قرار نمي داد.


66
«من اَحيا نفساً» (1) را ببري زيرا که شرم حضور حاصل از مصاحبت مطلبي است بزرگ، علاوه بر اين آيه شريفه ﴿ قوُا اَنفُسکم و اَهليکم ناراً [خود و خاندانتان را از آتش باز داريد.] (2) به اين جاها هم جاريست زيرا که قرابت با تو پيدا کرده و لُحمه [نزديکي و خويشاوندي] او مثل لحمه نسب گرديده به دلالت قَول الصّادق عليه السّلام في بعض الاخبار حيث يقولُ: «مودّة يوم صلةٌ و مودّةُ شهرٍ قرابةٌ و مودّةُ سنةٍ رحمٌ ماسّةٌ من قطعها قطعه الله». [دوستي يک روز پيوند است و دوستي يک ماه خويشاوندي است و دوستي يک سال خويشي بسيار نزديکي است که هر کس آن را بِبُرد خداوند او را [از رحمت خود] خواهد بريد.] (3)

از مجموع آنچه عرض شد معلوم مي شود که مؤاخات فاسق ابتداءً خوب نيست ليکن استدامت خوب است، (4) از قبيل ترک نکاح و طلاق است.

نقل است دو نفر با همه رفيق بودند يکي مبتلا شد به مرض عشق، رفيق مبتلا به ديگري گفت: برادر تا حال با من رفيق بودي حالا من مبتلا به اين علّت گرديده، اگر خواسته باشي که عقد اخوّت را تحمّل نکني من حرفي ندارم، در جواب گفت: من به جهت اينکه تو مبتلا به خطيئه شده اي شما را از دست نخواهم داد بعد بنا گذاشت که نخورد و نياشامد و استراحت نکند تا خداوند عالم رفيق او را از بليه

1-(مائده/ 32): و مَن اَحياها فکأنّما احيا النّاس جميعاً: و هر که نفسي را زنده سازد پس گوئيا همگي مردمان را زنده ساخته است.

2- تحريم/ 6.

3- المحجّة البيضاء، ج 3، ص 338.

4- به اين معنا که اگر انسان گمان دارد که به سبب رفاقت او ممکن است اين شخص از فسق دست بردارد، رفاقت با او خوب است و در غير اين صورت به سبب نهيي که در اخبار وارد شده است بايد احتراز نمايد مانند امراض ظاهري که اگر اميد است مريض معالجه شود طبابت و رفاقت خوب است در غير اين صورت مفيد نيست. نيز کلمه «فاسق» داراي دو معنا است: گاه فاسق در مقابل عادل است که در اينجا مراد نيست بلکه مراد قسم مشهور و معروف است اينکه شخص در سلک متدينين باشد و يک مرتبه عثره اي و خطايي از او سرزند او را فاسق مصطلح نمي نامند. (ن)


67
خلاص گرداند چند اربعين به اين نحو مشغول شد تا او را خلاص کرد.

الرّابع: اينکه از دعا و زيارات و قربات [طاعتها و کارهاي نيکي که موجب نزديکي به خداوند مي شود] براي او مضايقه نداشته باشد زيرا که دعا به او در واقع دعا به خودش است، چه در حيات او و چه در ممات او حديث نبوي صلّي الله عليه و آله است که براي هر کس دعا کني ملک مي گويد: و لک مثل ذلک [براي تو هم مثل آن خواهد بود] پس نبايد از اين کار کوتاهي ورزد.

الخامس: اينکه باوفا باشد، که از جمله علامات وفا آنست که بعد از موت صديق بايد قائم به حوائج اهل و عيال و اولاد و صديق او باشد، و دوستان او را اکرام نمايد و لذا کان رسول الله صلّي الله عليه و آله يکرمُ عجوزاً کانت تأتيه ايام خديجة [به همين جهت بود که رسول خدا صلّي الله عليه و آله همواره آن پيرزني را که در زمان خديجه (س) نزد او مي آمد اکرام مي نمود] و همچين از آثار وفا آنکه اگر شأنش مرتفع شد و جاهش عظيم گرديد حالت تواضع را نسبت به او تغيير ندهد، بل به طريق سلوک اوليه باقي باشد و من کمال الوفاء ايضاً الجزع من فراقه، و اين بود که مجتبي سلام الله عليه گريه مي کردند در حال شهادت از وجه آن سئوال شد، فرمودند ما حصلش: من فرقة الاحبّة و هول المطّلع. [از جدايي دوستان و ترس قيامت]

السّادس: اينکه امر را بر او سهل بگيرد و او را به کلفت نيندازد (1) مهما امکن که اگر توقعات فوق العاده از وي نمود هم او به خلاف مي افتد هم اين، بل يکونُ القَصدُ من محبّته هو آلةٌ بالتّبرّک بدعائه و الاستيناس من لقائه و الاستعانة علي دينه و التّقرّبِ

1- قال علي عليه السّلام لابنه الحسن عليه السّلام: «وراع الإخوان في الله» [حال برادران خود را در راه خدا رعايت کن.]

کسي لاف وفاداري زند با دلرباي خود
که خود را بهر او خواهد نه او را از براي خود
سايه خورشيد سواران طلب
رنج خود و راحت ياران طلب

و خيلي ملاحظه کند که داخل «شر الاخوان» نشود.

قال علي عليه السّلام: «شرِّ الاخوان من تکلّف له» يعني: بدترين برادران کسي است که تو را دچار زحمت کند. (ن)


68
اليه تعالي بتحمّل اعبائه و قضاء حوائجِهِ و اَمثال ذلک من الامور المستحسنة شرعاً.

[بلکه هدف از محبّت و دوستي او وسيله اي باشد براي تبرک جستن به دعاي او و انس يافتن از ديدار او و ياري جستن براي دين خود و نزديک گشتن به خداي تعالي به سبب تحمّل سختيهاي او و برآوردن حاجت او و نظير اينها از اموري که از نظر شرعي نيکو شمرده شده اند.]

و از اينجاست که گفته شده: اذا وقعتِ الکُلفة بطلتِ الاُلفةُ. [هنگامي که سختي و سختگيري واقع شود الفت و دوستي از بين مي رود.] پس مُحصّل مجموع اين کلمات آنکه بايد هميشه طرف خود را اصلاح کني و عيب را به طرف خود ببري، نه بالاي ديگري بگذاري، و از او توقع خوبي کني و خود را فراموش نمايي، مرد آنست که حياء او غالب بر شهوتش باشد، و مهرباني او بالنسبه به مردم غالب بر حسدش باشد و عفو او غالب بر کينه اش باشد، باري:

(ترسم آزرده شوي ورنه سخن بسيار است).

اگر موفق شوم مي نويسم کيفيت سلوک با اهل و عيال و اولاد و خدّام و عبيد را ان شاء الله ولو علي سبيل الاختصارِ.


69
آداب سلوک با زن و عيال

و اما درباره سلوک با زن و عيال خود، اولاً بايد بداند که اين طايفه حيواني (1) هستند ناقصات العقول، و تو مردي، و مرد بالنّسبه به زن اشکالي ندارد که کامل العقل است و خداوند عالم جلّ شأنه العظيم مُداقّه [دقّت در حسابرسي] با مردم دارد به قدر عقولشان، پس بعد از آن که عقل تو اَتَمّ [کاملتر] است، مؤاخذه از تو بيش از او خواهد بود. (2)

1- موجودات اين عالم بر سه نوع اند: جماد، نبات، حيوان. و حيوان نيز خود بر دو نوع مي باشد: ناطق و غير ناطق. اطلاق کلمه حيوان ناطق بر جنس انسان، مشترک ميان زن و مرد هر دو مي باشد و منظور مؤلف گرانقدر از ذکر جمله: اين طايفه... اشاره به چنين جنسيتي است و در اين تعبير، مرد نيز حيوان است، بنابراين کلمه حيوان را در اينگونه موارد نبايد بر معناي عاميانه و محاوره اي آن که در زبان فارسي به عنوان يک صفت ذمّي به کار گرفته مي شود، حمل نمود.

2- اين نظر را به عنوان نظر برخي از علماي اسلام درباره نقصان عقل در زنان مي توان ابراز کرد امّا نمي توان آن را به عنوان نظر نهايي اسلام ارائه نمود بلکه در مورد اينکه آيا از ديدگاه اسلام، زنان نسبت به مردان ناقص العقل هستند يا نه؟ و اگر چنين است آيا مراد نقصان در عقل فطري و خدادادي است يا عقل اکتسابي؟ و بر فرض تفاوت ميان زن و مرد آيا تفاوت در نظام احسن آفرينش باعث برتري است يا خير؟ و آيا بر يکي از اين دو ستمي روا شده است يا نه؟ و اصلاً آيا مقايسه بين زن و مرد مقايسه درستي است يا خير؟ مباحثي است که نياز به بحثي جامع و مستقل دارد.


70

پس بايد تو اذيت او را تحمل کني، اگر او مخالفت نمايد، بايد تو عفو کني و کظم غيظ نمايي، او بد کند، جفا کند تو وفا کني، او اسائت کند، تو احسان و مهرباني کني، اگر او از روي جهل لجاجت کند، بايد تو به حسن خلق رفع نمايي، مع ذلک کلّه در هيچ مورد خود را بي تقصير نداني، اگر چه واقعاً حق با تو باشد، نظر به اينکه چون تو عاقلي و بايد تحمل نمايي و بايد بداني، چونکه تو تمام تسلط را بر او داري، او در دست تو اسير است.

وَ الاسير اولي بالمراعاتِ و احَقّ بالاحسانِ مِنَ الغَيرِ فيجب عليک اکرامها و اعطاء النّفقة و الکسوة عليها علي ما بين في الکتب الفقهية و آن تعزّزها عند اقربائک و غيرهِم. [و شخص اسير به مراعات حال و احسان از ديگران سزاوارتر است پس بر تو واجب است که که او را گرامي داري و نفقه و پوشاک او را آنگونه که در کتابهاي فقهي آمده است به او عطا کني و او را نزد خويشان و بيگانگان عزيز بداري.]

و بايد کاري نکني که سلطنت تو بالمرّة از او زايل گردد، و خود را مختار در امورات بداند، و مَهما اَمکَن او را منع کني از مجالس و محافل حتّي اينکه شارع مقدس نهي از حمامات هم کرده، فضلاً از عروسي ها و غيره.

حضرت امير صلوات الله عليه در وصاياي خود به حضرت مجتبي عليه السّلام مي فرمايد:

وَ اِنِ استطعت اَن لا يعرِفنَ غيرَکَ مِنَ الرّجالِ فافعَل تا آنجا که مي فرمايد: فَاِنَّ المَرأَةَ رَيحانَةٌ و ليسَت بقهرمانة. [و اگر مي تواني کاري کني که مردي غير از تو را نشناسد آن کار را انجام ده- تا آنجا که مي فرمايد- زيرا زن گل ريحان است نه قهرمان (وکيل دخل و خرج.)] (1)

باري غرض اينکه مؤمن بايد غيور باشد. (2)

1- نهج البلاغه، فيض، نامه 31، ص 939.

2-

لا تأمنَنَّ علي النّساءِ اَخاً اَخا
ما في الرِّجالِ عَلَي النِّساءِ اَمينٌ

[اي برادر من! هيچ برادري را بر زنان امين مشمار، زيرا در بين مردان کسي بر زنان امين نيست.] (ن)


71

حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلّم مي فرمايد: سعد غيور است، و من از او غيورترم وَ اللهُ تعالي اَغير منّي و من غيرتِه حرَّم الفواحِشَ ما ظهر منها و ما بطن.

[و خداوند تعالي از من غيرتمند تر است و از غيرت اوست که امور ناپسندِ آشکار و پنهان را حرام نموده است.]

و بايد اين را هم دانست که بالمرّه هم حبس نبايد بکند او را لا سيما در مواردي که جاي غيرت نيست مثل نشستن با محارم خود و نحو ذلک مثلاً. و اما کيفيت محشور بودن با او خَيرُ الأمُورِ اَوسَطها، اگر چه در اخبار با مطلق زن نشستن مذموم است، الّا اينکه عيال شخص يک مقداري حق دارد.

الحاصل عمده مطالب اينکه شخص چه در امر اولاد، چه در امر زن، چه رفيق، چه در امر ساير مسلمانان، بايد نظر او نظر طبيب مشفق باشد، ببيند چه نحو اصلح به دين و دنياي اوست، آن نحو سلوک نمايد، و الّا آداب معاشرت در کتب اخلاق مسطور است به آنجا رجوع شود.

اگر چه اين اوراق را حقير دستور العمل براي شخص عامي مي نوشتم، ولکن کسان ديگر هم اگر مراجعه نمايند شايد بي فايده نباشند.


72
آداب تربيت اولاد

پس بدان اي کسي که خداوند عزَّ شأنه و جلّ جلاله اين نعمت اولاد را به تو ارزاني داشته، اين امانتي است که از جانب او به تو سپرده شده، و شما را ولي نعمت او قرار داده در اين امانت بايد خيانتي از تو بالنّسبه به او سر نزند، و تفريطي در اين باب نکرده باشي، که حقي ضايع شده باشد آن وقت مؤاخذه از تو بکند صاحب امانت که چرا او را حفظ و ضبط نکرده اي از اول به سبب تربيتي که من به تو دستور العمل داده بودم، تا به من رد کني، و اجر جزيل از من بگيري؟ کيفيت تربيت اطفال آنکه اگر طفل را با حيا ديدي، اين دليل بر عقل اوست، جدّ و جهد بکن در تحفّظ او تا مُهمَل نشود، زيرا که در نفس بچه هنوز ناملايمات منقّش نشده، ساده است و رأي و عزيمتي از خود ندارد، و صاحب مشربي نگرديده.

اولاً بايد او را بر آداب شرعيه ترغيب و تحريص نمايي، و ملزم کني او را بر سُنَن نبويه صلّي الله عليه و آله.

و ثانياً مدح خوبان را پيش او ذکر کني، و اگر کار خوبي از او سر زد، بسيار او را مدح کني، و اگر ادني قبيحي [کوچکترين عمل زشتي] از او سر زد، او را بسيار تقبيح کني، تا دوباره مرتکب آن قبيح نگردد، و مؤاخذه کني او را به جهت اشتهاء زياد در


73
مأکل و مشرب و ملبس [خوردن و نوشيدن و پوشيدن] و جلوه دهي پيش او احتراز از حرص در خوراک و مطلق تلذّذات را و تحبيب کني [محبوب و دوست داشتني جلوه دهي] پيش او ايثار غير را بر نفس خود در مأکل و حالي کني به او که اَولَي النّاس به لباس منقّش و الوان زنها هستند.

الحاصل اينکه طفل در اول امرش غالباً قبيح الافعال است، دروغگو است، و دزدي کن است، حسود است، نمّام است و لجوج است، صاحب ملکات رذيله است، پرخور و پر خواب و پر گو است، ماشاء الله.

اولاً بايد نهي کني او را از مخالطه کساني که ضد قول تو را از آنان مي شنود. و ثانياً مراقبت داشته باشي تا منتقل شود از حالي به حالي، چون هنوز ملکه او نگرديده و بهترين چيزها براي اطفال ياد دادن اوست محاسن اخبار اهلبيت عليه السلام را و اشعاري را که سبب تأديب او گردد و نگذاري ممارست کند از اشعار هوائيه [اشعاري که با خواهش نفساني آدمي سازگار است] مشتمله بر مطالب عشق مجازي و تشبيهات فاِنَّها مَفسدةٌ لِلاحداث جِدّاً. [که اينها جداً مايه فساد جوانان است] محرّر اوراق عرض مي نمايد: چون به اسم مبارک عشق رسيدم، قلم از حرکت افتاد و به نوشتن اين کلمات متحرک گرديد: قيل لِاَفلاطون الحکيم: عَشِقَ ابنُکَ قال الانَ تمّ في الانسانية. [به افلاطون حکيم گفته شد: فرزندت عاشق گرديده، فرمود: پس اکنون انسانيتش کامل گشت]

عشق گناهي بود که در صف محشر
منفعل است هر که اين گناه ندارد

باز رفتيم سر مطلب، اگر ديدي نهي کردي از چيزي مخالفت کرد، توبيخ مکن او را چندان، خصوصاً اگر ديدي از تو پنهان مي کند و تعليم کن بر او غرض از خورد و خوراک هو الصِّحَّة لا اللّذةُ فانّ الاغذية کالاديةِ خُلِقَت لِتکونَ اَدوية للصّحّة و دافعة الم الجوع و مانعة من المرض و الغرض تحقير امر الطّعام عنده. [هدف از خورد و خوراک سلامت بدن است نه لذّت بردن زيرا غذاها مانند دواها مي باشند خوراکها آفريده شده اند تا داروهايي براي سلامت بدن و برطرف کننده رنج گرسنگي و مانع از بيماري باشند، و غرض از اين سخنان کوچک نشان دادن طعام و خوراکي در نزد کودک است.]


74

و خوب است عادت دهي او را به اکتفا کردن به يک رنگ از طعام و آنهم خوبست گوشت باشد، زيرا که گوشت انفع به حال طفل است، و منع کني او را از اطعمه گوناگون، و آداب وارده درباره طعام را که فقهاء رضوان الله عليهم در کتب فقهيه متعرضند، کم کم به او حالي نمايي تا از بچّگي به آداب شرعي، غذا خور شود. مثلاً تعجيل در طعام نکند، چشمش پيش خودش باشد، از جلوي خودش بخورد، تند تند نخورد، لقمه را بزرگ برندارد، خوب بجود، الي غير ذلک من الاداب الموظّفة في محلّها، خوبست مَهما اَمکَن او را به نان خالي عادت دهند، و شب غذاي سير به او بدهند، و روز او را گرسنه بدارند تا مادامي که طفل است، تا روزها به واسطه غذا کسل نشود محتاج به خواب گردد، بَليدُ الفَهم [کند ذهن] شود، بلکه از خواب بين الطلوعين هم او را منع کند، لِيکونُ نافعاً في لونه و مزاجه و ذکاوته و رزقه. [تا در رنگ و مزاج و هوش و روزي او سودمند باشد]

و علي اَي حالٍ او را از پر خوابي منع کند، چه اينکه خواب بسيار او را قبيح المنظر و بليد مي گرداند، در روز خوب است نخوابد و نبايد او را بر جاي نرم و ساير نازک کاري ها عادت بدهد، تا بدن صَلب [محکم، استوار] گردد و خشن شود و او را حتّي الامکان عادت به حلويات و ميوه هاي خوب ندهد، مگر قدر قليلي.

بعضي از بزرگان فرموده اند: اينگونه اغذيه در بدن مورث مرض مي گردد. و او را نرم و لطيف عمل نياورد، که به اندک سرما و گرمايي کسل شود، خلاصه ما ذکر [خلاصه آنچه گفته شد] اينکه عادت دهد او را به اکرام غير چه پير باشد چه جوان و تعليم او کند آداب مجالس را که در مجالس مؤدّب بنشيند و آب دهن و دماغ را نيندازد، روبروي کسي خميازه نکشد و خنده نکند و پا را روي پا نگذارد، تا نپرسند نگويد و به قدر حاجت بگويد همه را گوش باشد – الي غير ذلک.

و همچنين عادت دهد او را به راستگويي و به عدم وعده خلافي و قسم نخوردن نه از روي صدق و نه از روي کذب، و او را به سکوت عادت بدهد، به طوري که


75
صَمت ملکه او گردد، تا اينکه در مجالس و غير مجالس حرف نزند، الّا در جواب و استماع کند حرف بزرگتر از خود را و منع کند او را از خبث کلام و سبّ و لعن و لغو و تغنّي، بل يعوّدُهُ بِحُسنِ الکَلام و جَميلِهِ [بلکه او را به گفتار خوب و زيبا عادت دهد] و تعليم کند خدمت خودش را و خدمت معلمش را و بزرگتر از او را اگر شغل اهمّي خود طفل ندارد و نگذارد اطفال ديگر را اذيت نمايد و بترساند بلکه وادارد با آنها به رفق و مدارا راه رود، به آنها بذل نمايد و نگذارد از اصدقاء چيزي قبول کند، تا طَمّاع نگردد، و نگذارد با کودکان بي ادب و بدآموز و پست فطرت افت و خيز کند، مجالست مؤثّر است و او را تحذير نمايد از دوستي دراهم و دنانير اکثر از تحذير از سِباع و حَيات و عقارب، ضرورة انّ حبّ الذّهب و الفضّة من السّموماتِ المهلکة. [او را از دوستي درهم و دينارها بترساند پيش از ترساندن از درندگان و مارها و عقربها زيرا مسلّم است که دوستي طلا و نقره از زهرماري کشنده است.]

و بايد بعض اوقات او را باز گذارد به بازي کردن بي ضرر تا از تعب تأديب قدري راحت گردد، و همچنشن عادتش دهد به احترام پدر و مار و معلم و اطاعتشان، و توقع عقل پنجاه ساله خودش را که به تجربه ها حصال نموده از اطفال نداشته باشد، و زياد او را اذيت و آزار ننمايد و به طريق مدارا و محبت با او پيش آيد.

اينها که عرض شد غير چيزهايي است که در فقه مسطور است که اسمش را خوب بگذارد، او را ختنه کند، عقيقه نمايد، به مکتب بگذارد، در نفقه بر او تنگ نگيرد الي غيرِ ذلک من الاداب الشّرعية. باري جميع آنچه عرض شد، اگر چه عنوان تربيت اولاد بود، ليکن شخص بايد عاقل باشد بداند اکثر اينها در حق خودش و ساير عيالاتش هم جاريست خصوصاً زنها. وَ اللهُ العالِمُ.


76
آداب زيارت

باري چون قصد زيارت اولياء حقيقي سلام الله عليهم را بنمايد، اولاً بايد بداند که نفوس مقدسه طيبه طاهره چون از ابدان جسمانيه مفارقت نمود، و متصل به عالم قدس و مجرّدات گرديد غلبه و احاطه ايشان به اين عالم اقوي گردد، و تصرفاتشان در اين نشأت بيش از سابق مي شود، و اطلاعاتشان به زائرين اتمّ و اکمل گردد. (1)

«فَهُم اَحياءٌ عند رَبّهم يرزَقُون فَرِحينَ بِما آتيهُمُ اللهُ مِن فَضلِهِ». [پس آنان زنده اند و در نزد پروردگارشان روزي داده مي شوند و به آنچه که خداوند از فضل خويش به آنان داده شادمانند.]

پس نسيم الطافشان و رشحات [تراوشات و قطرات] انوار آن بزرگواران بر زوّار و قاصدين ايشان مي رسد خصوصاً لِلخُلَّص مِن قاصديهم [به خصوص کساني که با خلوص نيت قصد زيارت آن بزرگواران را نموده اند.] پس خوبست زوار به قصد تجديد عهد با آنها و اِعلاء کلمه ايشان و رَغماً لِاَنفِ اَعداءِ [به جهت خواري و سرافکندگي دشمنان] آنها و قصد زيارت مؤمن خالص الايمان و به اميد استشفاع از براي بخشش گناهان و رجاء وصول بر فيوضات عظيمه رو به آن بزرگواران کند با مراعات آن

1-

پيمانه هر که پر شود مي ميرد
پيمانه ما چو پر شود زنده شويم
(ن)

77
آدابي که در کتب مزار ثبت است، و بايد بداند که آنها مطلع بر حرکات و سکنات اين شخص بلکه مطلع از خطورات قلبيه اين هستند، و لذا بايد کمال سعي در تضرع و ذلّ و انکسار بنمايد خصوصاً در حين دخول به مرقدهاي شريفه ايشان و حواس خود را به تمامه و کماله جمع نمايد، که تفرقه حواس و تشتّت افکار باطله به منزله پشت کردن به امام است، (1) مبادا با کسي صحبت خارجه بکند، چه جاي اينکه در حرم مطهر نستجير بِالله غيبت کند يا گوش به غيبت دهد، و يا دروغ گويد يا به ساير معاصي مرتکب شود، بلکه صدا هم نبايد بلند کند، ﴿لا تَرفَعوا اَصواتَکُم فوقَ صوتِ النَّبي [صدايتان را بالاتر از صداي پيامبر بلند نکنيد.] (2) در اينجا هم جاري است، خصوصاً در حرم امير سلام الله عليه که به منزله نفس رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم است، چهار گوشه قبر مطهر را ببوسد، و به زبان خود عرض حال کند و حاجاتش را از آن بزرگوار بخواهد، بگويد: اي بزرگ بر همه کس:

يا من بازمانده را نزد خود از وفا طلب
يا تو که پاکدامني مرگ من از خدا طلب

و در وقت عَتَبه [آستانه، درگاه] بوسي هم اين شعر مناسب است: (3)

من ارچه هيچ نيم هر چه هستم آنِ توام
مرا مران که سگي سر بر آستانِ توام

و ايمان خود را به ايشان بعد از عرضه بسپارد امانتاً که عند الحاجه رد نمايند، و شيطان نتواند در حين مردن از وي بستاند، و مصائب وارده بر آن بزرگواران را خصوصاً در حرم مطهر حضرت ابي عبدالله الحسين عليه السّلام ياد بياورد يکي

1-

دل نگهداريد اي بي حاصلان
در حضور حضرت صاحبدلان

پيش اهل تن ادب بر ظاهر است
پيش اهل دل ادب بر باطن است

«اُحذٌرُوهُم هُم جواسيسُ القُلُوبِ» [از آنان حذر کنيد که آنان جاسوس دلهايند.] (ن)

2- حجرات/ 2.

3- بهتر آن است که هنگام دخول به حرم اين بيت حقير را به قلبش خطور دهد:

بر آستان تو آمد سر ارادت ما
اگر قبول تو افتد، زهي سعادت ما

يا به زبان بخواند و هنگام خروج بيت مرحوم شيخ (مرحوم بهاري) را. (ن)


78
يکي تفصيلاً و بر آنها گريه کند.

اگر بتواند يک توبه درستي با جميع مقررات معلوم در محل خود در خدمت امام عليه السّلام به جا آورد آن بزرگوار را شاهد و شفيع قرار بدهد، و بنا بگذارد عند المراجعه دهني را که به آن آستانه شريفه رسيده، و اعضايي که بر آنجاها ماليده شده، و از برکت آنها اکتساب نور کرده دوباره به لوث معاصي مُلوَّث نگرداند، بلکه از لغويات بي فايده هم اجتناب نمايد. بايد حالش با حال وقتي که مشرف نشده بود تفاوت بَين داشته باشد و مَهما اَمکن خُدّام و مجاورين را مراعات نمايد به عطا و بخشش و احسان و آنها را اکرام نمايد. (1) و در نظرش وقعي داشته باشند هر چه را جفا ببيند، به شيريني متحمل شود، (2) بداند از که کشيده، در راه که بوده، در بذل مال به آنها مضايقه نکند و مشايخ و اهل علمشان را بيشتر از همه تکريم و توقير نمايد، و در سختي و شدايد سفر از عمل خود منضجر و پشيمان نگردد، خصوصاً در مقام خوف از اعداء که خودشان فرموده اند: «الا تُحبون اَن تخافوا فينا»؟ [آيا دوست نداريد که در راه ما دچار ترس و خوفي شويد؟] و استعجال در مراجعت از مشاهد مشرفه ننمايد، مهما امکن توقف کند، وسوسه خيالي که کارم معوّق مانده، خانه ام تنها است، خرجي ندارم، رفيق مي رود و غير ذلک از آن فکرهايي که اگر خودش تأمل کند مي داند که شيطان او را اغوا مي نمايد تا از زيارت بازماند، به خود راه ندهد، خصوصاً اگر جمعه يا يکي از زيارت هاي مخصوصه قريب باشد، زيرا که چهل يا پنجاه يا بيشتر از عمرش گذشته يک دفعه موفق به زيارت شده هيهات که ديگر برگردد، دوباره موفق بر مراجعت شود، مادامي که آنجا هست خيالش مي رسد که

1-

اُحِبّ لِحُبّها تلعات نَجدٍ
اُحبّ لحُبّها السّودان حتّي

اُحبّ لِحُبّها سود الکلاب

[به خاطر دوستي او تپه ها و فراز و نشيب هاي سرزمين نجد را دوست دارم و به خاطر دوستي او سياهان آنجا را دوست دارم حتي به خاطر دوستي او سگان سياه آن ديار را دوست دارم.] (ن)

2-

مرد چو در راه توکّل بود
خار مغيلان به رهش گل بود
(ن)

79
برگشتن و آمدن حتي سالي يک مرتبه سهل کاريست، اما نخواهد شد، تجربه شده.

باري باقي ماند کلام در اينکه مادامي که در مشاهد است، آيا زيارت امام و داخل حرم زياده برود يا نه، پس صبح و شام مشرف شود.

گفته اند بزرگان: هر چه بيشتر بهتر، ليکن حق در مسأله تفصيل است، باِطلاقِهِ درست نيست، اجمالش اينست که با اين شرايط مقرره مزبوره در سابق، اِکثارش به غايت مطلوب است، و به غير آن باز تفصيل ديگر دارد، ورقه را گنجايش اين مطالب نيست، وَاللهُ العالِمُ بِالصَّوابِ.


80
آداب حج

اَلحَمدُ لِله رَبّ العالَمين و الصَّلوةُ و السّلامُ عَلي اَشرفِ الانبياءِ و المُرسَلينَ مُحمَّدٍ و آلِهِ الطَّيبينَ الطّاهرينَ.

و بعد فَاعلَم اَيها الطّالِبُ لِلوصولِ اِلي بَيتِ اللهِ الحَرام. [پس بدان اي کسي که طالب رسيدن به خانه با حرمت خدايي.] اينکه حضرت احديت را «جَلَّ شَأنُهُ العَظيمُ» بُيوتات مختلفه مي باشد، يکي را کعبه ظاهري گويند که تو قاصد او هستي، ديگري را بيت المقدس و ديگري را بيت المعمور و ديگري را عرض و هکذا تا برسد به جايي که خانه حقيقي اصلي است که او را قلب نامند که اعظم از همه اين خانه هاست و لا شَکّ و لا ريبَ في اَنَّهُ لِکُلّ بيتٍ من البُيوُتِ لطالِبِهِ رُسومٌ و آدابٌ [و شکّي نيست که براي طالب هر خانه اي از خانه ها رسوم و آدابي است.] اما معني خانه او چه باشد از بابت تشريف است اين اضافه، يا طور ديگر است، مقصود بيان آن نيست غرض در اين رساله مخصوص به آداب کعبه ظاهريست، غير آن آدابي که در مناسک مسطور است، ضمناً شايد اشاره به آداب کعبه حقيقي هم في الجمله بشود.

اولاً بدان غرض از تشريع اين عمل شريف لعلَّ اين باشد که مقصود اصلي از خلق انسان مَعرفة الله و الوصولُ الي درجة حبّهِ و الاُنسِ بِهِ و لا يمکِنُ حصولُ هذَينِ


81
الامرين الّا بتصفية القَلبِ [مقصود اصلي ازخلقت انسان شناخت خدا و رسيدن به درجه دوستي و انس با خداست و رسيدن به اين دو غرض جز با تصفيه و پاک نمودن قلب ممکن نمي باشد.] و آن هم ممکن نبود که کَفُّ النَّفس عن الشّهوات و الانقطاع من الدّنيا الدَّنية و ايقاعها علي المشاقّ من العبادات ظاهرية و باطنية. [نگه داشتن نفس از هواهاي نفساني و بريدن از دنياي پست و افکندن نفس بر مشقتها و سختيهاي عبادات ظاهري و باطني.] از اينجا بوده که شارع مقدس عبادات را يک نسق نگردانيده، بلکه مختلف جعل کرده، زيرا که به هر يک از آنها رذيله اي از رذائل از مکلف زايل مي گردد تا به اشتغال به آنها تصفيه تمام عيار گردد، چنانچه صدقات حقوق ماليه و اداء آنها قطع ميل مي کند از حطام دنيويه کما اينکه صوم قطع مي کند انسان را از مشتهيات نفسانيه و صلوة نهي مي کند از هر فحشا و منکري و هکذا ساير عبادات و چون عمل حج مجمع العناوين بود با زيادي، چه اينکه مشتمل است بر جمله اي از مشاق اعمال که هر يک بنفسه صلاحيت تصفيه نفس را دارد مثل انفاق المال الکثير و القطع وعن الاهل و الاولاد و الوطن و الحشر مع النّفوس الشريرة و طي المنازل البعيدة مع الابتلاء بالعطش في الحرّ الشّديد في بعض الاوان و الوقوع علي اعمال غير مأنوسة لا يقبلها الطّباع من الرّمي و الطّواف و السّعي و الاحرامِ و غَيرِ ذلِک. [مانند عطا کردن مال فراوان و بريدن از زن و فرزندان و وطن و گرد آمدن با افراد شرور و پيمودن منازل دور همراه با مبتلا گشتن به تشنگي در گرماي شديد در برخي از اوقات و وارد شدن بر اعمالي غير مأنوس که طبع افراد پذيراي آنها نيست مانند: رمي جمرات و طواف و سعي و احرام پوشيدن و غير اينها] با اينکه داراي فضايل بسياري است ايضاً از قبيل تذکر به احوال آخرت به رؤيت اصناف خلق و اجتماع کثير في صُقعٍ واحدٍ علي نَهجٍ واحدٍ لا سِيما في الاِحرامِ و الوُقوفين. [و اجتماع بسياري از مردمان در سرزميني واحد و به صورتي واحد به خصوص در حالت احرام و وقوف در عرفات و مشعر الحرام] و رسيدن به محل وحي و نزول ملائکه بر انبياء از آدم تا خاتم صلوات الله عليهم اجمعين و تشرّف به محل اَقدام [آثار، قدمگاه ها، جاي پاها]
82
آن بزرگواران مضافاً بر تشرّف بر حرم خدا و خانه او علاوه به حصول رقّت که مورثِ صفاي قلب است، به ديدن اين امکنه شريفه با امکنه شريفه اخري که رساله گنجايش تفصيل آنها را ندارد، الحاصل چون حج داراي جمله اي از مشاق و فضائل کثيره اي از اعمال بود و رسول خدا صلّي الله عليه و آله فرمود: مبدّل کردم رهبانيت را به جهاد و حج- الحديث- و انسان نمي رسد به اين کرامت عظمي الّا به ملاحظه آداب و رسوم حقيقي آن وَ هِي اُمورٌ:

الاول: اينکه هر عبادتي از عبادات بايد به نيت صادقه باشد، و به قصد امتثال امر شارع به جا آورده شود تا عبادت شود. کسي که اراده حج دارد، اولاً بايد قدري تأمّل در نيت خود بنمايد، هواي نفس را کنار گذارد، ببيند غرضش از اين سفر امتثال امر الهي و رسيدن به ثواب و فرار از عقاب اوست، يا نه، نستجير بالله غرضش تحصيل اعتبار يا خوف از مذمّت مردم يا تفسيق آنها يا از ترس فقير شدن بنابر اينکه معروفست هر که ترک حج کند او مبتلا به فقر خواهد شد، يا امور ديگر از قبيل تجارت و تکيف [خوشحالي، مشعوف گرديدن] و سير در بلاد و غير ذلک. اگر درست تأمل کند خودش مي فهمد که قصدش چطور است، ولو به آثار اگر معلوم گرديد که غرض خدا نيست، بايد سعي در اصلاح قصد خود نمايد لااقل ملتفت باشد به قباحت اين عمل که قصد حريم ملک الملوک را کرده براي اينگونه مطالب بي فايده لااقل به نحو خجالت وارد شود نه به طرز غرور و عُجب.

الثّاني: اينکه تهيه حضور ببيند از براي مجلس روحانيين با به جا آوردن يک توبه درستي با جميع مقدمات (1) که از جمله آنهاست رد حقوق چه از قبيل ماليه باشد مثل خمس و رد مظالم و کفارات و غيرها يا از غير ماليه باشد مثل غيبت و اذيت و هتک عرض و ساير جنايات بر غير که بايد استحلال از صاحبانش بنمايد به آن

1-

شستشويي کن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
(ن)

83
تفاصيلي که در محل خود مذکور است و خوبست بعد از اين مقدمات آن عمل توبه روز يکشنبه را که در منهاج العارفين مسطور است به جا بياورد، و اگر پدر يا مادري دارد، مهما امکن آنها را هم از خود راضي کند تا پاک و پاکيزه از منزل درآيد، بلکه تمام علايق خود را جمع آوري نموده شغل قلبي خود را از پشت سرش قطع نمايد تا به تمام قلب رو به خداي خود کند، همچنين فرض کند که ديگر بر نمي گردد.

پس بناءً علي هذا بايد وصيت تام و تمامي بکند به اطلاع اشخاص خير و دانا تا بيان کنند که کيفيت بايد چگونه باشد، کار را بر وصي تنگ نگيرد، بلکه به نحو توسعه در امر ثُلث خود وصيت کند که مسلماني بعد از فوت او در حرج نيفتد و مع ذلک اهل و عيالش را به کفيل حقيقي واگذارد فَاِنَّهُ خَيرُ مُعينٍ و نِعمَ الوَکيلُ.

الحاصل کاري کند که اگر برنگردد هيچ جزئي از جزئيات کار او معوّق نماند، بلکه دائماً بايد چنين باشد شخصي که اطلاع تامّ به وقت مردن خود ندارد.

الثالث: اينکه اسباب مشغله قلبي در سفر براي خود فراهم نياورد، (1) تا او را در حرکات و سکناتش که بايد به ياد محبوب خود باشد باز دارد چه از قبيل عيال و اولاد باشد يا رفيق ناملايم الطبع باشد يا مال التجاره باشد يا غير آن مقصود اينست که خودش به دست خود اسبابي فراهم نياورد که تمام همّتش در سفر مصروف آن باشد بلکه اگر بتواند با اشخاصي همسفر شود که تذکّر ايشان بر اين غالب باشد يا هميشه اگر غفلت ورزيد آنها اين را به ياد خدا بيندازند. قصه سيد بن طاووس قدّسَ سرّه با همسفران معروف است.

الرابع: اينکه مهما امکن سعي در حِلّيت خرجي خود بنمايد (2) و زياد بردارد و از انفاق مضايقه ننمايد (3) زيرا که انفاق در حج انفاق در راه خداست چرا بايد انسان

1-

دل از اغيار خالي کن چو قصد کوي ما داري
نظر بر غير مگشا چون هواي روي ما داري (ن)

2-

اين نکته نگهدار که تا آهوي تبّت
سنبل نخورد خونش همي مشک نگردد (ن)

3-

آنچه داري اگر به عشق دهي
کافرم گر جُوِي زيان بيني (ن)

84
دلگير باشد از زيادي خرج؟ بهترين توشه ها را بردارد و زياد بذل نمايد که درهمي از او در احاديث اهلبيت سلام الله عليهم اجمعين به هفتاد درهم است ازهد زهاد اعني سيد سجاد سلام الله عليه وقتي که حج مي فرمودند از قبيل بادام و شکر و حلويات و سويق [قاووت (مأخوذ از ترکي) آرد نخودچي که با قهوه و شکر يا قند کوبيده مخلوط مي کنند] بر مي داشتند.

باري از جمله سعادت شخص است اگر در اين سفر چيزي از او بشکند يا تلف شود يا دزد ببرد يا مصارف او زياد شود بايد کمال ممنونيت را داشته بلکه شاد باشد زيرا که همه اينها بر ميزبان است در ديوان اعلي ثبت است به اضعاف مضاعف تلافي خواهند کرد، نمي بيني اگر کسي تو را به ميهماني به خانه خود بطلبد و در اثناء راه صدمه بر تو وارد آمده باشد اگر ميزبان بتواند مهما امکن جبران آن را متحمّل مي شود چونکه خود طلبيده يا اينکه لئيم است و عاجز فکيف ظنّک باقدرِ القادرين و اکرم الاکرمين. [پس گمان تو، به خداوندي که تواناترين توانايان و گرامي ترين گراميان است چگونه است؟] حاشا و کلّا از کرم او که کمتر از عرب باديه نشين باشد نَعوذ بالله من سوء الظّنّ بالخالق. و صدق اين مقاله بر کسي واضح است که ميان اعراب باديه نشين گرديده و ديده باشد.

الخامس: اينکه بايد خوش خلق باشد (1) و تواضع بورزد از رفيق و مکاري [کرايه دهنده، کسي که اسب و شتر و ساير چهارپايان را کرايه مي دهد] و غيره کوچکي بنمايد، و از لغو و فحش و درشتگويي و ناملايم در حذر باشد نه حسن خلق تنها آنست که اذيتش به کسي نرسد بلکه از جمله اخلاق حسنه آنست که از غير تحمّل اذيت بنمايد بل نه تنها متحمّل شود بلکه در ازاي او خَفض جناح [خواباندن بال کنايه از تواضع و فروتني کردن است] کند الي ذلک يشير قوله في الحديث القدسي که حاصل

1-

قال لي انّ رقيبي سيءُ الخُلقِ فدارِهِ
قلتُ دعنِي وجهُکَ الجنَّةُ حُفَّت بالمَکارِهِ

[به من گفت که: رقيب من بدخلق است پس با او مدارا کن. گفتم: مرا واگذار، روي تو مثل بهشت است که با سختيها پوشيده شده] (ن)


85
آن اينکه رضايت خود را در جفاي مخلوق پنهان کرده ام هر که در صدد رضا جويي از ما است بايد ايذاء غير را متحمّل شود.

السادس: اينکه نه تنها قصد حج کند و بس بلکه در اين ضمن بايد چندين عبادت را قاصد باشد که يکي از آنها حج است از قبيل زيارت قبور مطهّره شهداء و اولياء و سعي در حوايج مومنين و تعليم و تعلّم احکام دينيه و ترويج مذهب اثنا عشريه و تعظيم شعائر الله و امر به معروف و نهي از منکر و غير ذلک.

السابع: در اين سفر اسباب تجمّل و تکبّر براي خود فراهم نياورد، بل شکسته دل و غبارآلود رو به حريم الهي رود همچنانکه در مناسک هم اشاره به آن شده، در باب احرام.

الثامن: اينکه از خانه خود حرکت نکند مگر اينکه نفس خودش را در هر چه با خودش برداشته با جميع رفقاي خود و اهل خانه و هر چه تعلق به او دارد امانتاً به خالق خود جل شأنه بسپارد، با کمال اطمينان دل از خانه بيرون رود فَاِنَّهُ جلَّت عظمته نعم الحفيظ و نعم الوکيلُ و نِعم المولي و نعم النّصير.

آدابي ديگر هم دارد آن را در مناسک نوشته اند بلي اهتمام تامّ به صدقه دادن داشته باشد به اين معني که صِحّت خود را بخرد از خالق خود به اين وجه صدقه.

التاسع: اينکه اعتمادش به کيسه خود و قوّه و جواني خود نباشد، (1) بلکه در همه حال بالنّسبه به همه چيز بايد اعتماد او به صاحب بيت باشد. مقدمات بيش از اينهاست ليکن غرض تطويل در رساله نويسي نيست «در خانه اگر کس است، يک حرف بس است.»

بايد تأمل کند و بداند که اين سفر جسماني الي الله است و يک سفر ديگري هم سفر روحاني الي الله بايد بکند به دنيا نيامده براي خوردن و آشاميدن (2) بلکه خلق

1-

تکيه بر تقوي و دانش در طريقت کافري است
راهرو گر صد هنر دارد توکّل بايدش (ن)

2-

اي آدمي به علم و عمل کوش و معرفت
ور نه خري به صورت انسان مصوّري (ن)

86
شده از براي معرفت و تکميل نفس آن هم سفر ديگريست کما اينکه در اين سفر حج، زاد و راحله و همسفر و امير حاج و دليل و خدّام و غيره لازم دارد که اگر هر کدام نباشد کار لنگ است و به منزل نخواهد رسيد، بل به هلاکت خواهد افتاد در آن سفر هم بعينه به اينها محتاج است و الّا قدم از قدم نخواهد برداشت، و اگر بدون اينها خيال کرده راه برود قطعاً رو به ترکستان است کعبه حقيقي نيست، اما راحله او در اين سفر بدن اوست بايد به نحو اعتدال از خدمت آن مضايقه نکند، و نه چنان سيرش بکند که جلو او را نتواند بگيرد و ياغي و طاغي شود نه چنان گرسنگي به آن بدهد که ضعف بر او مستولي شود و از کار عبادت باز ماند خير الامور اوسطها افراط و تفريط آن مذموم است.

امّا زاد و اعمال خارجيه اوست که تعبير از آن به تقوي مي شود از فعل واجبات و ترک محرّمات و مکروهات و اِتيان به مستحبات (1) و اصل معني تقوي پرهيز است که اول درجه آن پرهيز از محرمات است و آخر درجه آن پرهيز از ما سوي الله جلّ جلالُه و بينهما متوسّطاتٌ. [و آخرين درجه آن پرهيز نمودن از غير خداي بزرگ است و بين اين دو درجه درجات ديگري نيز هست که آن درجات ميانه اند]

فحاصل الکلام اينکه هر يک از ترک محرمات و اتيان به واجبات به منزله زاديست که هر يک را در منازل اخرويه احتياج افتد به درجات الحاجه که اگر همراه خود نياورده باشي مبتلا خواهي بود نستجير بالله من هذه البلوي العظيمة. [از اين آفت و بدبختي بزرگ به خدا پناه مي بريم].

و اما همسفر، مؤمنين هستند که به همّت همديگر و اتّحاد قلوب شخص اين منازل بعيده را طيران خواهد نمود (2) و اليه يشيرُ قولُهُ عزّ من قائلٍ: ﴿تعاونوا علي البرّ و التّقوي. [و به همين معنا اشاره مي کند قول خداوندي که گوينده اي ارجمند است: با يکديگر

1-

نيست جز تقوي در اين ره توشه اي
نان و حلوا را بنه در گوشه اي (ن)

2-

جان گرگان و سگان از هم جداست
متّحد جانهاي شيران خداست (ن)

87
بر نيکوکاري و تقوي همکاري کنيد.] (1)

و لعلّ بدون اجتماع کار انجام نگيرد و شايد از اين جهت رهبانيت در اين امّت منع شده باشد.

استاد ما رضوان الله عليه مي فرمودند: «خيلي کار از اتّحاد قلوب ساخته گردد که از متفرّد بر نمي آيد» اهتمام تامّي در اين مطلب داشت همينطورهاست همه مفاسد، زير سر اختلاف قلوب است که شرح آن به طول انجامد شايد اگر موفق شدم اشاره کنم که همسفر و رفيق چه در حضر و چه در سفر بايد به چه نحو باشد و تو با او به چه نحو بايد سلوک کني.

و اما امير حاج در اين سفر ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين هستند که بايد سايه بلند پايه آن بزرگواران بر سر تو باشد و متمسک به حبل المتين. [ريسمان محکم] ولاي آنها باشي به کمال التجاء به آن خانواده عصمت و طهارت تا بتواني چند قدمي راه بروي و الّا شياطين جن و انس در قدم اول تو را خواهند ربود مثل چاپيدن و غارت کردن عرب بدوي حجاج را بي امير حاج کما هو واضح خصوصاً هر چه به حرم نزديک شود بلي اگر خود را به حرم رسانيد ديگر ايمن است از هر خوف ﴿و من دخله کان آمنا [و کسي که در آن خانه درآيد ايمن باشد.] (2) اما هيهات که بتواند سر خودي به آن جا رسد، اين نخواهد شد، و الله العالم.

و اما دليل اين راه اگر چه ائمه طاهرين سلام الله ادلّاء علي الله [راهنمايان به سوي خدا] هستند و دليلند لکنّه مع ذلک ماها از آن پستي تربيت و منزلت که داريم از آن بزرگواران هم اخذ فيوضات بلا واسطه نمي توانيم بکنيم محتاجيم در دلالات جزئيه و مفصله به علماء آخرت و اهل تقوي تا به يمن قدوم ايشان و به تعليم آنها درک فيوضات بنماييم که بي وساطت آنها درک فيض در کمال عسرت و تعذّر است

1- مائده/ 2.

2- آل عمران/ 97.


88
و لذا محتاج به علماء هستيم پيش خود کار درست نمي شود. (1)

باري چون به ميقات رسد لباس خود را درآورد در ظاهر و ثوب احرام بپوشد و در باطن قصدش اين باشد که از خودش خلع کرده لباس معصيت و کفر و ريا و نفاق را و پوشيد ثوب طاعت و بندگي را و همچنين ملتفت باشد که همچنانکه در دنيا خداي خودش را به غير ثوب زي خود و عادت خود غبارآلود سر برهنه و پابرهنه ملاقات مي کند، همچنين بعد از مردن خواهد ملاقات کرد عمّال خداي خود را به کمال ذلّ و انکسار و عريان، و در حال تنظيف بايد قصدش تنظيف روح باشد از شرک معاصي و به قصد احرام هم عقد توبه صحيح ببندد يعني حرام کند بر خود به

1- به اين معنا که همچنانکه در فقه ظاهر به صرف اينکه شخص معني عبارت عربي را فهميده نمي تواند به اخبار عمل کند بلکه نيازمند به داشتن شرايط و لوازم اجتهاد مي باشد، در فقه باطن نيز به طريق اولي اين امر ممکن نيست زيرا که احکام در فقه ظاهر، عام است و در فقه باطن، خاص، و شخص ناچار است مطالب فقه باطن را از کسي که آن مطالب را نزد استاد درست کرده باشد حتّي ينتهي الي الائمة (ع) بياموزد همچنانکه در معالجه امراض جسماني به محض اينکه شخص کتابي به دست آورد که نقل معالجات از سقراط و جالينوس نموده نمي تواند معالجه بکند الّا آنکه مطالب را پيش استاد خوانده و نکات معالجه را از او آموخته باشد، در معالجه امراض باطني نيز به صرف دانستن اخبار، علاج ممکن نيست بلکه به مراتب اشکل و اصعب از طبّ ظاهر و امراض ظاهري است و مراد از فهم اخبار در اين مقام فهميدن ظواهر الفاظ نيست بلکه نظر به حديث شريف «احاديثُنا ضعب مستصعب لا يدرکه الا ملک مقرّب او نبي مرسل او عبد امتحن الله قلبه للايمان» و در بعضي اخبار «او مدينة محصورة» مي باشد و مراد از آن نوع فهم و درک است که درّاک آن نفس قدسي است، همانطور که مطالبي را که حواس باطن درک مي کنند ممکن نيست حواس ظاهر بتواند درک کند بلکه مطلبي را که بصر درک مي کند ممکن نيست سمع بتواند درک کند و بالعکس همچنين محال است که انسان تا صاحب نفس قدسي نشده است بتواند مطالب قدسي را درک کند. حديث شريف در اصول کافي منقول از حضرت صادق (ع) به همين مطلب اشاره دارد: «حرامٌ علي قلوبکم ان تعرفوا حلاوة الايمان حتّي تزهدوا في الدّنيا» و نيز در حديث عنوان که فرمودند: «ليس العلم بالتّعلم انّما هو نور يقع في قلب من يريد الله ان يهديه» و لنعم ما قال:

از علم ظاهر چون کني تدبير جهل باطني
آتش به کافور ار زني کي مي شود سقمونيا

سقمونيا دوايي است ناياب و کافور را به طريقي آتش مي دهند که شباهت صوري به آن پيدا مي کند امّا ابداً آثار آن را ندارد. (ن)


89
عزم و اراده صادقه کلّ چيزهايي را که خداوند عالم حرام نموده بر او که ديگر بعد از مراجعت از مکه معظمه پيرامون معاصي نگردد، و در حين لبّيک گفتن بايد ملتفت باشد که اين اجابت ندائيست که به اين متوجه شده.

اولاً قاصد باشد که قبول کردم کلّ طاعتي که از براي خداوند متعال است.

و ثانيا مردّد باشد که اين عمل از اين قبول خواهد شد يا نه، قضيه سيد الساجدين سلام الله عليه را به نظر بياورد که در احرام نمي توانستند لبيک بگويند و غش مي کردند از راحله خود مي افتادند، سئوال مي شد جواب مي فرمودند مي ترسم خداي من بفرمايد لا لبّيک و هم به نظر بياورد از اين کيفيت يوم محشر را که تمام مردم به اين شکل از قبر خود بيرون مي آيند عُورانَد و سربرهنه و ازدحام آورنده بعضي در زمره مقتولين و برخي در نمره مردودين، بعضي متنعّم بعضي معذّب، بعضي متحير در امر، بعد از آن که جميعاً در ورطه اولي متردد بودند.

چون داخل حرم شود بايد حالش حال رجاء و امن باشد، از سخط و غضب الهي مثل حال مقصّري که به بستخانه [محلّي که در آنجا به بن بست مي نشينند] رسيده باشد به مفاد آيه شريفه: ﴿ و من دخله کانَ آمِناً (1) جاي زيادي رجاء و اميدواري همين جاست چه اينکه شرف بيت عظيم و صاحب آن به راجي خود کريم، جا دارد توسعه رحمت زيرا که تو در آنجا ميهمان خاص اَکرم الاَکرمين هستي پي بهانه مي گشت که تو را يک مرتبه در عمرت به خانه خود دعوت کرده باشد، اگر چه هميشه ميهمان او بوده اي حالا ميسر شده حاشا و کلّا از کرم او که هر چه خواهش داشته باشي و از او هم برآيد مضايقه داشته باشد، ما هکذا الظّنُّ به جلّت عظمته. [چنين گماني به او نمي رود که او بزرگيش با جلالت است] اين چنين گماني را به بعضي از اسخياء عرب نبايد برد فضلاً عن الجوادِ المُطلَقِ. [چه رسد به بخشايشگر مطلق] ديگر حالا تو نتواني بياوري يا بياوري نتواني نگهداري يا از اصل نداني چه بايد بخواهي يا کاري کني به

1- آل عمران/ 97.


90
دست خود که مقتضي بذل به تو نباشد تقصير کسي نيست گدايي با کاهلي نمي سازد، بلي عيب در اينجاست که غالب مردم که مشرّف به مکه شدند اعظم همّشان اينست که زود صورت اين اعمال را از سر وا کنند علي سبيل الاستعجال [با عجله و شتاب] آن وقت آسوده در فکر خريد خود باشند امّا حواس به قدر ذرّه اي پيش معني اين اعمال باشد، نه، با اين که همه حواس ميهمان بايد پيش ميزبان باشد و چشمش به دست او و حرکات و سکناتش به ميل او، حتي روزه مندوب [مستحب] بي اذن او مذموم است، چه جاي اينکه در خانه او هتک عِرض او را بکني، و هتک عِرض سلطان السلاطين اشتغال به مناهي اوست، کدام حاجي از حجاج متعارفه است که وارد حرم الهي شود و اقلاً صد معصيت از او سر نزند از دروغ و غيبت و اذيت به غير و سخن چيني و تعطيل حق غير و فحش به عکّام [آنکه بر شتر بار مي بندد، چاروادار] و حمله دار و غيره که ورقه گنجايش تفصيل آنها را ندارد. (1) والله اعلم.

چون شروع به طواف نمايد بايد هيبت، عظمت و خوف و خشيت و رجاء عفو و رحمت سراسر وجود او را بگيرد اگر جوارح خارجيه نلرزد اقلاً دلش بلرزد، مثل آن ملائکه که حول عرش دائماً به اين نحو طواف مي کنند اگر بخواهد متشبّه به آنها باشد چنان که در اخبار است و بايد ملتفت باشد که طواف منحصر به طواف جسماني نيست بلکه يک طواف ديگري هم هست که اصل طواف حقيقي اوست و آن را طواف قلبش گويند به ذکر ربّ البيت و اصيل بودن آن براي اينست که اعمال جسمانيه را اَمثله آنها قرار داده اند که انسان از اينها پي به آنها ببرد چنانکه مضمون روايت است و ايضاً بايد بداند که همچنانکه بي قطع علاقه از اشغال دنيويه و زن و

1- بعضي از اينها گويا از لوازم بشريت باشد ولي بايد متذکّر اين حديث شريف بود که مضمونش اين است: اگر کسي روزه باشد و ديگري به او فحش دهد و او در جواب بگويد: من روزه ام به اين جهت از جواب تو عاجزم خطاب رسد: «استجارَ عَبدي بِي» پس در حجّ به طريق اولي چنين خواهد بود. (ن)


91
فرزند و غيره نمي شود به اين خانه آمد آن کعبه حقيقي هم چنانست که عمده حُجُب عُلقه است و در بوسيدن حجر و مُلصَق [چسبيده شده، چسبيده شدن] به مُستَجار (1) و اِستِلام [بوسيدن، لمس کردن و دست ماليدن] حَطيم (2) و دامن کعبه را گرفتن بايد حال او حال مقصّري باشد که از اذيت و داغ و کشتن فرار کرده به خود آن بزرگ ملتجي شده که او از تقصيراتش بگذرد، اين است که گاهي دست و پايش را مي بوسد گاهي دامن او را مي گيرد، گاهي خود را به او مي چسباند، گاهي مثل سگ تَبَصبُص [دم جنبانيدن و تملّق کردن] مي کند، گاهي گريه مي کند و گاهي او را به اَعَزّ [عزيزترين و ارجمندترين] اشخاص پيش او قسم مي دهد، گاهي تضرّع مي نمايد که بلکه او را از اين مهلکه نجات دهد، خصوصاً اگر کسي باشد که انسان بداند غير از او ملجأ و پناهي نيست، ببين تا فرمان استخلاص نگرفته از خدمت او برمي گردد؟ لا وَ رَبِّ الکَعبَه [نه، به خداي کعبه سوگند] در امورات دنيويه انسان چنين است، و اما بالنسبه به عذاب اخروي چون نسيه است هيچ در فکر اين مطالب نيست، (3) حجاج دروغي قدري مي دوند دور کعبه بعد مي روند به تماشاي سنگ ها و بازارها و ديوارها.

باري چون به سعي آيد بايد سعيش اين باشد که اين سعي را به منزله تردد در درِ خانه سلطان قرار دهد به رجاء عطا و بخشش و امّا در عرفات از اين ازدحام خلق و بلند کردن صداهاي خودشان به انواع تضرع و زاري و التماس به اختلاف زبان ها و

1- مُستَجار: در لغت به معناي امان خواسته و پناهنده شده يا امان خواستن و پناهنده شدن است و به محلّي در کنار کعبه معظمه گفته مي شود.

2- حَطيم: ديوار کعبه يا آنچه ما بين رکن و زمزم و مقام قرار دارد و از آن جهت به اين نام خوانده شده که مردم در آنجا اظهار شکستگي و فروتني مي کنند و با خشوع و خضوع دست به دعا برمي دارند. در زمان جاهليت در آنجا سوگند مي خورند. (حَطم: شکستن)

3-

خانه پر گندم و يک جو نفرستاده به گور
غم مرگت چو غم برگ زمستاني نيست

در اين مقام هم انسان اهتمامي که براي عذاب جسماني در زمان قليل دارد براي عذاب روحاني مخلّد يا شبه مخلّد ندارد. (ن)


92
افتادن هر گروهي پي ائمه خودشان و نظر به شفاعت او داشتن حکايت محشر را ياد آورد، اينجا کمال تضرّع و اِلحاح [اصرار و پافشاري درحاجت خواستن] را بکند تا آنجا مبتلا نشود و بسيار ظنّ قوي داشته باشد بر حصول مراداتش زيرا که روز شريف موقِف عظيم و نفوس مجتمع و قلوب به سوي الهي منقطع و دستهاي اولياء و غيرهم به سوي او جلّ شأنه بلند شده و گردنها به سوي او کشيده شده چشمها از خوف او گريان و بندها از ترس او لرزان و روز، روز احسان و اَبدال و اَوتاد (1) در محضر حاضر، بناي سلطان بر بخشش و انعام و همچنين روز خلعت پوشي صدر اعظم دولت عليه [دولتِ بلند مرتبه] عجّل الله فرجه و سهّل مخرجه. در چنين روزي استبعاد ندارد حصول فيض به اعلا مدارِجه بالنّسبه به کافه ناس و خلايق. آيا گمان به خالق خود داري که سعي تو را ضايع گرداند، با اينکه منقطع شده اي از اهل و اولاد و وطن آيا رحم نمي کند غربت تو را ما هکذا الظّنّ به و لا المعروف من فضلِهِ. [چنين گماني به او نيست و آنچه از فضل او معروف است اين نيست.] و از اينجاست در حديث وارد شده مِن اَعظَمِ الذّنوبِ اَن يحضُرَ العرفات و يظُنَّ اَنَّهُ لا يغفرُ لهُ (2) [از بزرگترين گناهان آن است که کسي در صحراي عرفات حاضر شود و گمان کند که گناهانش بخشيده نمي شود.] (اَلّلهمّ الرزُقنا). چون از عرفات کوچ کند رو به حرم آيد (3) از اين اِذن ثانوي به دخول حرم تفاُّل زند به قبول حجّش و قُربش به خداي خود و مأمون بودن او از عذاب الهي. چون به مِني رسد رَمي جِمار (4) کند ملتفت باشد که روح اين عمل

1- اَبدال: مردان خدا، مردم شريف و صالح و نيکوکار. اَوتاد: بزرگان و پيشوايان و بزرگان طريقت و پيشواياني که در پارسايي و خداپرستي ثابت قدم باشند.

2- در محجّة اين حديث بدين صورت نقل شده است: وَ اَعظَمُ النّاس جُرماً من اهل عرفات الّذي ينصرفُ من عرفات و هو يظنّ انَّهُ لم يغفرلَهُ. (المحجّة البيضاء، ج 2، ص 148)

3- لازم به تذکر است که اعمال حجاج پس از وقوف در عرفات به ترتيب از اين قرار است: 1- وقوف در مشعر الحرام. 2- ورود به منا (رمي جمره و قرباني کردن و تراشيدن سر يا تقصير) 3- بازگشت به مکّه و انجام پنج عمل (طواف، نماز طواف، سعي بين صفا و مروه، طواف نساء و نماز طواف نساء).

4- سنگ زدن به ستونهايي که در منا است و جمره نام دارد و جمره سه ستون سنگي معروفي است که در منا قرار دارد و حجاج بايد در روزهاي دهم و يازدهم و دوازدهم به آنها سنگ بزنند.


93
در باطن دور کردن شيطان است فَاِن کان کالخليل فکالخليل و الّا فلا. (1)

باري چون حرم را وداع کند، بايد در کمال تضرّع و مُشَوَّش الحال باشد که هر کس او را ببيند ملتفت شود که اين شخص عزيزي را گذاشته و مي رود، مثل گذاشتن ابراهيم اسماعيل عليهما السّلام و هاجر را بناي او بر اين باشد که اول زمان تمکّن باز عود به اين مکان شريف بنمايد و بايد ملتفت ميزبان باشد در همه حال مبادا به بي ادبي او را وداع نمايد که ديگر او خوش نداشته باشد، اين ميهمان ابدالآباد به خانه او قدم گذارد اگر چه اين ميزبان جلّ جلاله سريع الرضاست ليکن مراعات ادب مَهما اَمکَن بايد از اين طرف بشود، اگر بتواند حتي المقدور آن بُقعه هايي که رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلم عبادت کرده در آنها مثل کوههاي مکه معظمه به قصد تشرف از محل اَقدام مبارکه نه به قصد تماشا و تقرّج حاضر گردد، و بلکه به قصد قربت مطلقه دو رکعت در آنجاها نماز بخواند، (2) بلکه اگر ممکن باشد قدري در آنجاها زياده از متعارف توقف کند، و اگر حج اولي اوست، البته داخل خانه کعبه شدن را ترک نکند با آن آداب مأثوره در شرع مطهر که در کتب مسطور است.

1- ممکن است معناي اين عبارت چنين باشد: پس اگر همانند ابراهيم خليل عليه السّلام شيطان را از خود دور نمود پس اين حاجي همانند ابراهيم خليل عمل نموده وگرنه، نه. و ممکن است مراد از اين عبارت اين باشد که: اگر حاجي چنين عمل نمود پس خوب است وگرنه، نه. و اصل اين عبارت برگرفته از جمله اي از شيخ بهايي (ره) است که در بحث توابع منادا در کتاب نحوي خود «صمديه» آورده است و گويا به خاطر مشهور بودن آن به صورت جاري مجراي مَثَل به کار مي رود.

اُقَبّلُ اَرضاً سارَفيها جِمالُها
فَکيف بدارٍ دارَ فيها جَمالُها

[زميني را که شتران آن يار از آنجا سي رنموده مي بوسم. پس (حال من) با خانه اي که زيبايي يار در آن گردش نموده چگونه است] (ن)


94
در صفات علماء حقّه

باري شمه اي از صفات علماء آخرت که مقابل علماء سوء هستند و اهل دنيا، ذکر مي شود تا هر کسي خود را مربي و اهل علم آخرت نداند و آن چند چيز است:

الاول: اينکه بايد زاهد در دنيا باشد، معناي زهد رفع عُلقه [علاقه، دلبستگي] قلبيه است که لازمه آن رفع علاقه ظاهريه افتاده است زيرا که اقلّ مراتب علم، علم به حقارت دنيا است و کدورت آن و فناء آن و علم به جلالت آخرت است و صفاي آن و بقاي آن و همچنين بايد فهميده باشد که دنيا و آخرت ضرّتان (1) هستند، جمعشان نشايد، پس اگر مطلب اولي را نفهميده باشد واحُمقاه، عالِم يعني چه؟ و اگر بزرگي ثاني را نفهميده و اعتقاد ندارد، واکُفراه و اگر جمع نشدن اين دو را نفهميده ايضاً وازَندَقَتاه (2) و اگر همه را فهميده، اعتقاد هم دارد، ليکن از عهده نفس خود برنمي آيد. فَهُوَ اَسيرُ الشَّهوة و مِثلُ هذِهِ النُّفُوس غَيرُ قابلةٍ مِن اَن تُعَدَّ في دَرَجَةِ العُلماءِ. [پس او اسير

1- دو هَوو، تثنيه ضرَّة، زنِ شوهر. اين جمله برگرفته از سخن اميرالمؤمنين است در نهج البلاغه که فرموده: اِنّ الدّنيا و الاخرة عدوّان متفاوتان و سبيلان مختلفان فمن احبّ الدّنيا و تولّاها اَبغض الاخرة و عاداها و هما بمنزلة المشرق و المغرب و ماشٍ بينهما کلّما قرب من واحد بَعُدَ من الاخر و هما بعد ضرّتانِ. (نهج البلاغه، فيض حکمت 100).

2- واحُمقاه: اي واي از اين حماقت و ناداني!

واکُفراه: اي واي از اين کفر!

وازَندَقتاه: اي واي از اين بي ديني!


95
شهوت خويش است و مانند چنين کساني شايسته نيستند که در مرتبه علما شمرده شوند.]

شاعر عرب فرموده:

وراعي الشّاة يحمي الذّئبَ عَنها
فکَيفَ اِذا الرّعاء لها ذِئابٌ

[و شبان گلّه گوسفندان، گرگ را از [آسيب زدن به] گوسفندان باز مي دارد. پس چگونه خواهد بود زماني که شبانان گله، خود گرگان باشند.]

باري علامت بودن اين ملکه شريفه در قلب: اولاً اجتناب از علوم دنيويه است، مگر به مقدار توقف علم اخروي بر آنها.

و ثانياً گريزان بودن از امراء و حکام است، لا سِيما السَّلاطين نبايد با آنها مخالطه داشته باشد، به جهت توسل به مال يا جاه.

بلي، اگر بَينَه و بينَ رَبِّه من دونِ اشتباهٍ اين خُلطه را انداخته باشد با آنها [بين خود و خداي خود بدون اشتباه (بدون ايجاد شبه) اين آميزش و ارتباط را با آنها ايجاد نموده باشد.] براي اقامه نظام نوع و اِعلاء کلمه شرع مبين و قَلع و قَمع مُبدِعين [بدعت گزاران، نوآوران در دين] و امر به معروف و نهي از منکر همچنانکه بعض از اصحاب ائمه هدي سلام الله عليهم بوده اند، اين بهترين اعمال است.

ليکن براي کسي که از خودش مطمئن باشد که آنها در وي تصرفشان مؤثر نخواهد بود، اخبار هم شهادت مي دهد بر اين به اَعلي صوتِها [به بلندترين صدايش] و مشي بزرگان هم بر اين بوده.

الثالث: اينکه بايد فعل او موافق قولش باشد چه اينکه از صادق آل محمد سلام الله عليه روايت شده در تفسير آيه شريفه ﴿ اِنّما يخشَي اللهَ يعني بالعلماء من صدّق فعلُه قولَهُ و من لم يصدّق بعلُه قوله فليس بعالمٍ. (1)

1- ﴿ انّما يخشي الله من عباده العلماء. (جز اين نيست که تنها بندگان دانشمند از خدا مي ترسند.) (فاطر/ 28) مراد از علما در اين آيه کسي است که کردارش گفتارش را تصديق کند و کسي که چنين نباشد عالم نيست. (مجمع البيان، ج 8، ص 407)


96

الرابع: اينکه بايد از فتوي دادن فرار داشته باشد، مثل فرار او از شير و افعي.

در روايت است کسي که وارد بر مسجد نبي صلي الله عليه و آله و سلم مي شد، جمعي از صحابه نشسته بودند چيزي احکام سئوال مي کرد همه آنها منتظر بودند که ديگري جواب دهد خَوفاً عن الوقوعِ في الخلاف. [به خاطر ترس از واقع شدن در خلاف] اينجا وجه تأمل خيلي است.

باري و همچنين بايد از مجادله و مناظره در مجالس و محافل اجتناب کند زيرا که مصدر فتنه و خبائث اوست، شاهد وي در اخبار بسيار است.

الخامس: اينکه بايد شکسته و حزين و ساکت و سرپائين باشد و آثار خوف و خشيت و خضوع و خشوع در وي نمايان باشد، که هر که او را ببيند متذکر به الوهيت گردد، سيماي او دلالت بر علم او بکند، شاهد بر مدعا روايت حضرت امير سلام الله عليه است درباره علم که فرموده: اِنّ العلم ذو فضائل کثيرة [براستي که علم داراي فضيلتهاي فراواني است] تا آخر حديث که طولاني است، فعَليک بالتّأمل فيها لينفعک ان شاء الله تعالي. و همچنين اخبار ديگر بسيار هست.

السادس: اينکه بايد اهتمام او به علم باطن و مراقبه قلب و شناختن طريق سلوک اخروي پيش از همه کار باشد، زيرا که علوم دو قسمند: يک قسم از آن کتابي است و در کتب عنوان شده و قسم ديگر آن نوشتني نيست و هر کس هم در آن چيزي نوشته و ليکن اصل آن را به دست نداده، اگر حقيقتاً معرفتي داشته از قبيل تشريف بوده في الجمله اشاره کرده وَ اِلّا عَلي ما هُوَ عليه [به صورت حقيقي و درست] آن نحو مطالب بيان لفظي ندارد و پر واضح است که فيوضات غيبيه از قسم آخر خواهد بود و معارف حق از آن منکشف خواهد شد و اصل انسانيت از آن حاصل و شخص انسان از اين نحو از علم کامل خواهد شد، اَلّلهم ارزُقنا.

السابع: اينکه بايد تحصيل قوه اي در فهم اخبار کرده باشد حتي اينکه اعتمادش در مطالب بر آن چيزي باشد که ميان خود و خدا، خودش فهميده باشد از آيات و


97
اخبار نه اينکه تکيه گاهش سماع از غير باشد تقليداً يا کتب غير باشد زيرا که نه کلام غير حجّيت دارد، نه فعل غير، ضَرورة اَنَّه لا عبرة بکلام غير من عصمه الله عن الزّلل و لعلّ الي جملة ما ذکر اشار النّبي صلّي الله عليه و آله بعد تلاوته قولَهُ تعالي: ﴿فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام و بعد ما سئل عن هذا الشّرح بقوله: التّجافي عن دار الغرور و الانابة الي دار الخلود و الاستعداد للموت قبل نزوله. [زيرا مسلّم است که اعتباري به سخن غير کسي که خداوند او را از لغزش نگاهداشته نيست و شايد پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله نيز به همين معنا اشاره نموده آنجا که بعد از تلاوت آيه 125 سوره انعام (هر که خداوند هدايتش را خواهد سينه اش را براي اسلام گشاده و فراخ مي گرداند) پس از اينکه از حضرت پرسيدند که آيا اين شرح صدر نشانه و علامتي دارد؟ فرمود: آري نشانه آن دوري از سراي فريب دنيا و روي آوردن به سراي جاويد و آمادگي براي مرگ پيش از نزول مرگ است.] (1)

فاِن قلتَ تو هم که اينها را مي نويسي عامل نيستي قُلتُ نعم حقٌ و صدقٌ. [پس اگر بگويي تو نيز که اين مطالب را مي نويسي خود عامِل نيستي مي گويم: آري، درست است، راست است.]

آئين تقوي دانسته ام من
اما چه چاره با بخت گمراه

اَعاذَنا الله من شرّ النّفس و جمامها و وَفّقنا لما فيه خيرها و صلاحها. [خداوند از شرّ نفس و سرکشي آن ما را در پناه خود قرار دهد و ما را بر چيزي که در آن خير و صلاح ماست توفيق بخشد.]

چه اينکه حق تلخ و دوام بر آن تلخ تر و طريق تحصيل آن صَعب و دريافتن آن صعب تر و طبيعت مايل به سوي اَسهل [آسانتر] و آنچه که مُلائم [سازگار] خودش است و بدن نازپرور.

مشهور است که:

نازپرورده تنعّم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوه مردان بلاکش باشد

1- المحجّة البيضاء، ج 8، ص 251.


98

باري از اينجا وصف علماء سوء به قرينه مقابله واضح گرديد و همچنين احوالات آنهايي که اسمشان را مرشد و مربي گذاشته اند في الجمله معلوم گرديد وَ نزيدُ توضيحاً [براي توضيح اضافه مي کنيم] حال طايفه اخيره را که عِندَ الحاجَة به کار آيد ان شاء الله تعالي.


99
در اصناف مغرورين

فَنَقول: اِعلم اَنَّ فِرَقَ المغترّين کُلّها غيرُ محصورةٍ. [پس مي گوييم: بدان که همه فرقه هاي فريب خوردگان در مقام شمارش به شمار در نمي آيد]

جهات غرور هم مختلف و معني غرور اشتباهکاري نفس است به درآوردن آن امر را به صورت خير و حال آنکه واقع آن شرّ است و داعي بر آن هوي پس اشخاصي که شغلشان از اين قسم است متشتّت هستند.

بعض از مغرورين کفارند که نقد دنيوي را به نسيه اخروي نفروشند از قِلّت اعتمادي که به خدا و رسول دارند زيرا که اگر ايمان به خدا بود، نه چنين بود به دليل اينکه قول هر صاحب صنعتي را که شخص بالنّسبه به او جاهل است مسموع مي دارند عقلاً و عمل به قول انبياء نشده حقيقتاً و بعضي از تعبيرات کاذبه وَهميه هم پيش خودشان دارند و آن اينست که مي بينند ابتلاء مؤمنين را تارةً للفَقرِ و اُخري از جهت ديگر [يک بار به خاطر فقر و بار ديگر از جهتي ديگر] در امور دنيويه و مي بينند حسن حال دنيوي خودشان را از اينجا مغرور مي شوند که اگر مؤمن را قدري و حظّي [بهره و نصيبي] پيش خداوند عالم بود چنين نبود، و اگر خدا ما را دوست نمي داشت، آنقدر نعمت و احسان به ما روا نمي داشت، پس بايد در آخرت هم


100
چنين باشد کذَب و الله العظيم. [سوگند به خداي بزرگ که دروغ گفته است]

چه اينکه نعمت دنيوي دليل بر تقرّب نيست، از فراعنه [فرعون هاي] سابقه معلوم شده حسّاً، بَل نعمت دنيوي مهلک است و مُبعدٌ عن الله جلّ جلالُهُ. [آدمي را از خداوند بزرگ دور مي کند]

و از اينجاست که آن اطِبّاء نفوس پرهيز دادند اولياء خود را از التذاذات دنيويه، همچنانکه پدر مهربان طفل عزيز خود را پرهيز دهد در حين مرض از اطعمه لذيذه به جهت تحصيل صحت او حُبّاً لِلوَلَدِ. [به خاطر دوستي فرزند]

پس اگر کسي که دو بنده داشته باشد يکي را به حال خود واگذارد و مُهمَل، ديگري را متعرّض شود به انواع رياضات و امورات شاقّه به جهت تحصيل صحّت او از امراض و رفع معايب او، اين دليل بر محبّت مولي است، للاَخير فقط دونَ العَکسِ و قَد کانَ السَّلفُ يحزنونَ من اقبالِ الدُّنيا و يقولونَ ذَنبٌ عُجّلَت عقوبتُهُ و يفرحون بادبارها و يقولون مرحباً بشعار الصّالحين و المغرور علي العکس يظنّ الاوّل کرامةً و الثّاني اهانةً و اليه يشير قوله عزّ من قائل:﴿ اَيحسبون انّما نمدّهم به من مالٍ و بنين نسارع لهم في الخيرات بل لا يشعرون. سنستدرجهم رجهم من حيث لا يعلمون. فتحنا عليهم ابواب کلّ شيءٍ حتّي اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسونَ.

[اين دليل است بر محبّت مولا نسبت به بنده دوّم نه اوّلي و بايد دانست که پيشينيان از اينکه دنيا به آنان روي آورده غمگين مي شدند و مي گفتند: اين گناهي است که در عقوبتش شتاب شده، و هر گاه دنيا به آن پشت مي نمود شادمان مي شدند و مي گفتند: آفرين به شعار نيکوکاران. [امّا] فريب خوردگان گمان مي کنند که روي آوردن دنيا نشانه گراميداشت خداوند و پشت کردن دنيا علامت اهانت و خوار داشتن است و خداوند نيز به همين معنا اشاره دارد آنجا که مي فرمايد: «آيا مي پندارند که آنچه ما به وسيله آن به آنان امداد مي کنيم از دارايي و فرزندان شتابي است که براي آنان در خيرات داريم؟ [چنين نيست] بلکه آنان نمي فهمند» (1) «به زودي در مي نورديم آنان را از

1- مؤمنون/ 58 و 59.


101
جايي که نمي دانند» (1) «درهاي هر چيز را بر آنان گشوديم تا آنگاه که به آن شادمان شدند ناگاه آنان را گرفتيم، پس آنگاه آنان نوميدانند». (2)]

و بعشي از مغرورين فَسَقَه [نابکاران] از اهل حقند تارةً از جهت حلم الهي و عفو او و فضلش و اُخري از جهت مدحي که در رجاء وارد شده و بعضي از آنها به جهت نسبي که دارد مثل ذريه علويه سلام الله عليه همين قدر که سيد است، مغرور به سيادت است بيچاره ديگر نمي داند، که اگر مسئله رجاء است، رجاء بي عمل غلط محض است، زيرا که اگر فقط رجاء کافي بود حضرات عليهم السّلام ابدان مقدسه خودشان را اينقدر به تعب و مشقّت نمي انداختند و در عمل نمي کوشيدند و استراحت را بر خود حرام نمي کردند و شب و روز هي تضرّع و زاري و اِبتهال [گريه و زاري] نمي نمودند.

تو به پيغمبر چه مي ماني بگو
شير را بچّه همي ماند بدو

و مخفي نماند که اقوال انبياء و ائمه هدي عليهم السلام قابل تأويل هست وليکن افعال ايشان تأويل بردار نيست، فَافهَم و اغتَنِم [پس بفهم و غنيمت شمار] باري و اگر باعث غرور او صرف نسب است اِنَّ الله تعالي يقولُ: ﴿ فَلا اَنسابَ بَينَهُم يومَئِذٍ وَ لا يتَسائَلوُنَ. (در آن روز خويشي و نسبي ميانشان نخواهد بود و از يکديگر نپرسند.] (3)

و ايضاً مي فرمايد:

﴿و لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزرَ اُخري [هيچ گناهباري گناه ديگري را بر نخواهد داشت.] (4) کسي که گمان کند خلاصي خود را به سبب خلاصي پدرش مثل کسيست که گمان کند سيري خود را به واسطه غذا خوردن پسرش يا پدرش يا عالم شدن خود را به واسطه درس خواندن پدرش، هيهات، هيهات، بلکه تقوي واجب عيني است بر هر

1- اعراف/ 182 و قلم/ 44.

2- انعام/ 45.

3- مؤمنون/ 104.

4- زمر/ 7، اين آيه پنج مرتبه در قرآن تکرار شده.


102
مکلفي به خصوصه ﴿وَ لا يجزي والدٌ عَن وَلدِهِ بل يفِرُّ المَرءُ مِن اَخيهِ و اُمِّهِ و اَبيهِ. [پدر از فرزند خود کفايت نمي کند بلکه انسان (در روز حساب) از برادر و مادر و پدر خود مي گريزد.] (1)

شفاعت نيست مگر با حصول شرايط آن، ﴿وَ لا يشفَعونَ الّا لِمَنِ ارتَضي. [و شفاعت نمي کنند مگر براي کسي که خداوند از او خوشنود است.] (2)

و بعض از مغرورين علماء اعلامند، و غرور اينها تارةً مِن حَيث عِلم است و اُخري من حَيثُ عمل، اَمَّا المُغترّونَ مِنَ الجَهةِ الاُولي فَفِرقٌ [امّا آنانکه از جهت اوّل (از حيث علم) فريفته و گول خورده اند چند فرقه اند:] فرقه اي هستند که اکتفا به چند کلمه اي از کلام جدال که در مجالس و محافل به کار آيد کرده اند و از عقايد حقّه يا از مطالب مرتبطه به فقه و عمل بهره ندارند، اينها مثل خَيطي [نخ] مانند که در هوا آويزان شده باشد به هر طرف باد او را حرکت دهد رو به آن طرف برود، و احوال اينها معلوم است و فرقه ديگر هستند که اکتفا کرده اند به بعضي از علوم اديبه به خيال اينکه اين از مقدمات علوم شرعيه است، عمر خود را فاني در اين کار کرده و حال آنکه از چيزي که براي آن خلق شده از معارف و غيره ذرّه اي بهره ندارد و فرقه ديگري عمري تلف کرده و در فقه تنها يا با مقدمات آن که اصول فقه باشد و هنوز ملتفت نشده که فقه مقدمه عمل است و عمل مقدمه تهذيب اخلاق است، و اخلاق مقدمه توحيد است، و اين بيچاره در مقدمه اولي گير کرده، تا آخر عمر خود هنوز چند مقدمه مي ماند تا به نتيجه برسد، ان شاء الله تعالي در عالم برزخ و الّا مجالي ديگر نيست و طايفه اي اکتفا به اينها نکرده تعمّق کرده در جميع علوم الّا اينکه قوّه عمليه را مُهمَل گذاشته و اِعراض کرده از تزکيه نفس خود از رذائل خُلقيه و بعضي هم عمل در واضحات اخلاق و سَمعيه [شنيدني] آن کرده اند.

و اما در مکنونات قلبيه و امورات غامضه خفيه [پيچيده و پنهان] چندان دقّتي

1- برگرفته از آيات 33/ لقمان و 34/ عبس در وصف روز قيامت.

2- انباء/ 28.


103
نکرده چنين شخصي تکبّر مي کند اسم آن را اِعزاز دين مي گذارد و رياء مي کند اسم آن را ارشاد جاهلين مي گذارد. و همچنين کلّ هذا تعزير لنَفسِهِ وَ اللهُ تعالي مُطَّلِعٌ علي سريرته لا سِيما بَعضُهُم اِنَّهُ يخُوضُ في اَموالِ اليتامي و الفُقراء و المَساکينِ و يصرِفُها في شَهَواتِهِ و فيمَن يختَلِفُ اِلَيهِ مِنَ الانصارِ و المُريدينَ ظَنّاً مِنهُ انَّهُ يستحِقُّ بِذلِکَ جزيلَ الاَجرِ و المَثوبَةِ بِاعانةِ الفقراء و تخليصِ الاَغنياءِ عَنِ اشتغال الذُمّة بالحقوقِ الواجبة و ترويجَ العِلمِ باعانة الطّلبة وَ اللهُ العالِمُ بِالضّمائِرِ. [همه اينها براي ستودن و گرامي داشتن خود است و خداوند تعالي بر باطن او آگاهي دارد، خصوصاً که برخي از آنان در اموال يتيمان و فقرا و بيچارگان فرو مي رود و آنها را در راه شهواتِ خود و کساني که به عنوان يار و مريد در اطرافش هستند خرج مي کند به گمان اينکه با اين عمل مستحقّ اجر و پاداش فراوان مي گردد چرا که مي پندارد فقرا را ياري کرده و اغنيا را از مشغول الذمه بودن به حقوق واجب مالي راحت نموده و با ياري طلاب دين، علم را ترويج نموده، و خداوند به درونها آگاه است]

باري فرقه ديگر وُعّاظ هستند، متکلّفند در شرايف ملکات و مُرَغِّبند مردم را در فضايل صفات و مُحذّرند از ذمائم و آفات و حال آنکه خود آن مسکين پُر است از رذائل و خاليست از فضائل، گمان کرده محض قول و عارف شدن بر اصطلاحات و فهميدن معني الفاظ و عبارات او را داخل در سالکين الي الله مي کند، يا حرف اصلاح خلق و هدايتشان به سوي حق او را مستحق جزاي رب العالمين مي نمايد.

خبر ندارد از حسرت روز قيامت و واقع شدن او بر تأسف و ندامت نخوانده آيه شريفه ﴿ يا اَيها الّذين آمنوا لمَ تقولون ما لا تفعلون کَبُرَ مقتاً عِندَ الله اَن تقولوا ما لا تفعلون [اي کساني که گرويده ايد چرا چيزي را که بدان عمل نمي کنيد بر زبان مي آوريد اينکه بگوييد چيزي را که عمل نمي کنيد در نزد خداوند مايه خشمي سنگين است.] (1) را و به سمع مبارک وي نرسيده خطاب الهي جلّ شأنُهُ: عِظ نفسک ثمّ عظ النّاس و الّا فاستحي منّي. [خويشتن را اندرز ده سپس مردم را وگرنه از من شرم داشته باش.] (2)

1- صف/ 2 و 3.

2- حديث قدسي.


104

و همچنين آن را که فرمود ما حصلش اينکه: به فلان بگو چون عامل به اين کتابي که نوشته اي نيستي قد ملئت الخافقين کفراً و نفاقاً [حقيقتاً که شرق و غرب را از کفر و دورويي پر کرده اي] يا تنها نفاقاً دارد باري الّا جهل و غرور چيزي نيست، لا سيما بعضي که صنعت ترکيب کلمات دارند در تشبيهات و استعارات و تزيين الفاظ استادند از براي تکثير رغبت مردم و تحصيل مريدين از عوام کالاَنعام و به جهت اين مطلب مي زنند اخبار و آيات را بعضي به بعضي و مداخله مي دهند کلمات خارجه از قوانين شرع و عقل را باک ندارند از نقل دروغ و حکايات عجيبه و غريبه حِرصاً فيهِ مِن حُصُولِ وَقعِ کَلماتِهِ و مَقالتِهِ في الصّدور. [به خاطر حرصي که در اين فرد وجود دارد که کلمات و گفتار خود را در سينه ها جاي دهد]

و نقل شبهاتي را مي کنند که جايز نيست نقل آنها، و از اذهان نمي توانند به آساني رفع کنند، و غرور عوام را زياد مي کنند، از جهت رجاء و جرئتشان بر معاصي کلّا و رَبّ الکعبة اينکه چنين اشخاصي سالک مَسلک هدايت باشند و ايقاظ [بيدار کردن، هوشيار نمودن] يکي از جهالت کرده باشند چه اينکه ضررشان اَبقي و اَدوَم [پايدارتر، بادوام تر] است و فسادشان اَکثر و اَعظم بَل هم اَشرُّ النّاس و اَخزيهُم مِنَ الخَنّاس. [بلکه آنان بدترين مردم و رسواتر از شيطان خنّاس اند]

و فرقه ديگر هستند تهذيب اخلاق کرده و تصفيه نفس از لوث کدورات نموده و نفس را از شواغل و علائق دنيويه استخلاص فرموده و طمع خود را از خلق بسوي حق گردانيده و رحمت و شفقت بر عباد، او را بر هدايت و ارشاد واداشته الّا اينکه بعد از همه اينها شيطان بر او راه پيدا کرده و دعوت خفيه نموده، کم کم اين مطلب را در او نموده تا قوي گرديده فَصارَ مُتصنِّعاً لَهُم في الاَلفاظ و العِباراتِ و الحَرَکاتِ. [پس براي مردم در الفاظ و عبارات و حرکات متظاهر و ظاهرساز گرديده] عوام النّاس هم او را تلقّي به قبول نموده اند به طوري که اختيار اموال و اَنفُس را به او واگذار نموده و خودشان را از جمله خَدَم و عَبيد او مي دانند در اين هنگام لذّت شهوات بر او غالب


105
شود از سر شروع به تلذّذاتِ ترک کرده مي نمايد به خيال اينکه شيطان را ديگر بر او راهي نيست، هيهات، هيهات اگر سالک مسلک نجات بود از کيد شيطان مأمون نمي شد في حالٍ من الحالات بل کان مواظباً علي التّضرُّعِ و الابتهال و مستعيناً في دفعِهِ عَنِ الکريمِ المُتَعالِ و خائفاً عن نفسِهِ مِن سَبَبِ عقيدتِهِ و مِن خطرِ سوءِ الخاتِمَةِ نَعُوذُ بِاللهِ مِنهُ. [در هيچ حالي از حالات خويش از نيرنگ شيطان خود را در امان نمي دانست بلکه بر ناله و زاري مواظبت مي نمود و از خداوند کريم در رفع شيطان ياري مي طلبيد و از نفس خود همواره بر سوء عقيده و بزرگي سوء خاتمه ترسان بود «از سوء خاتمه به خدا پناه مي بريم»]

گفته اند بزرگي را يک نفس از عمرش باقي مانده بود، شيطان بر او ظاهر گرديد، گفت از کيد من خلاص شدي، جواب داد: هنوز نه. باري غرض بيان احوال مدعين بعضي مقامات بود، و بيان اشتباه آنها که از جمله آنها طايفه قَلَندريه است که خيال کرده اند تارک دنيا و لذات آن هستند، و حال آنکه که لَو اَقبَلَ عَلَيهِم شيءٌ مِن الدّنيا بَغتَةً لَماتُوا مِنَ الفَرَحِ اَنّي لَهُم و تَرکَ الدُّنيا. [در حالي که اگر چيزي از دنيا به صورت ناگهاني به آنان روي آوَرَد از خوشحالي خواهند مُرد، آنها کجا و ترک دنيا کجا]

سَلَّمنا [بر فرض هم که بپذيريم که آنها تارک دنيايند] ليکن اين مقدار کفايت نمي کند در تقرب الهي جلّ شأنه العظيم بل بايد عقيده اهل ايمان تحصيل شود و شعار اسلام ترک نشود، و جاهل به حلال و حرام نباشد و تکدّي و ايذاء مسلمانان و کلّ بر آنها نباشد.

و از جمله آنها طايفه ايست که خود را عارف مي دانند از عرفان اکتفا کرده به پوشاک و خَفض الصَّوت [پايين آوردن و آهسته کردن صدا] و سر پايين انداختن و آه سر کشيدن و شبيه گريه به جا آوردن لا سيما اگر بشنود کلامي را در عشق و محبت و توحيد و فقر مَعَ عَدَمِ معرفةِ مَعناهُما [با اينکه معناي اينها را نمي فهمد] بل بعضي تجاوز کرده بشَهيق و نَهيق [بانگ و فرياد] و اختراع بعضي از اذکار و التَّغنّي بِالاَشعار [خواندن اشعار با آواز] و ساير حرکات شَنيعه به گمان اينکه اين اَطوار شخص را به مقامي


106
مي رساند، نه چنين است، بل اسباب سخط [خشم] و غضب الهي است.

بعضي تعدّي از اين مقام کرده اند، بساط شرع و سنّت نبوي صلي الله عليه و آله و سلم را پيچيده، کنار گذارده اند واقعند غالباً در شبهات و محرمات و ترک مستحبات بل واجبات به دعوي اينکه اِنّ الله تبارک و تعالي غنِي عن الطّاعات. [خداوند تبارک و تعالي از طاعات بي نياز است]

و اينکه اعتماد به عمل جوارح نيست بلکه مَناط قلب است و او واصل به مطلوب است و والِه در نزد مشاهده محبوب.

فَعند ذلک يخوضُ فِي الشّهوات الدّنيوية زَعماً انّها لا تصدّ عن المعارف الحقيقية مع قوّة النّفوس و ثباتِ الاقدام. [پس در اين هنگام در شهوات دنيايي فرو مي رود به گمان اينکه با وجود قوّت نفس و ثبات قدم، اين امور شهواني او را از معارف حقيقي باز نمي دارد]

و آنکه محتاج به رياضت بدن است، ضعفاء نفوس از عوام است، به عبارت خودشان مبتدي از سُلّاک است، ديگر فکر نکرده اگر چنين بود، چرا انبياء مرسلين و ائمّه طاهرين و ساير اولياء متّقين با آنکه مقصود، آنها بوده اند، از خلقت سماوات و ارضين با بودنشان از لَوث سيئات و معاصي طيبين و طاهرين و معصومين گريه مي کرده اند بر اشتغال به امر مباح مثل اَکل و شُرب و نکاح متوالي در سنين، به جهت اينکه مانع نباشد اين اشتغال از رسيدن به درجات عاليه في جوار ربّ العالمين و نيندازد آنها را از رتبه مقربين پس اين طايفه اَضعف ناس اند عقلاً و هم جهلاً و حُمقاً.

و بعضي از اينها ايضاً توهمات بزرگ بزرگ کرده اند به گمان اينکه به غايت معرفت و يقين رسيده اند، و درجات مراتب مقربين را طي کرده اند، وَ الآنَ هُوَ في مشاهدة المَعبودِ و مُجاورة المحمود و المُلازمة في عين الشّهود مُلفقاً من الطّامات. [و اکنون او مي پندارد که در حال ديدار محبوب و در مجاورت مقام محمود و با عين شهود ملازم است در حالي که خود به سخنان بي اصل و لاف و گزاف پيچيده شده است.] و کلمات


107
مزخرفات به توهّم اينکه او ديگر مطلع در مُلک و ملکوت است، و قدم زننده ساحت قدس و جبروت است، آن وقت لازمه اين وهم افتاده نگاه کردن به صلحاء و فقهاء و محدثين و ساير علماء به نظر حقارت و اهانت مدّعياً لنفسه من خوارقِ العادات چيزهايي را که لَم يدّعِ لِنفسِه اَحدٌ مِن الانبياء و الاَولياءِ. [در حالي که براي خود از امور خارق العاده چيزهايي را ادّعا مي کند که هيچيک از انبياء و اولياء آن را ادّعا ننموده است] چه اينکه مظنون اين است که خوارق مختص بوده به جهت انبياء سلف، نه اينکه همه جور تصرف براي همه ميسور بوده، بيش از اين از اخبار مستفاد نمي شود و با وجود اين، اين شخص قشري از قشور [پوسته اي از پوستها] خود را هنوز طي نکرده، منشأ ندارد اين ادعاها به جز جهل. دليل او ارتکاب بعضي از قبايح اعمال و شنايع [زشتيها] از افعال است، که از آنها سر بزند براي کسر نفس و ازاله ملکات رذيله، ديگر نمي داند که اينها بِنفسها من ذَمائِم الصّفات و هل يدفع الرّذيلة بِالرّذيلة و الذَّميمة بالذّمِيمة. [ديگر نمي داند که اينها خود از صفات نکوهيده اند، آيا صفت رذيله به وسيله صفت رذيله و صفت نکوهيده به وسيله صفت نکوهيده دفع مي شود؟]

مگر رياضات شرعيه قحط است از براي رام کردن نفس، مثل بيداري شب و گرسنگي روز و پياده راه رفتن در اَسفار [سفرهاي] عبادتيه و غير ذلک الّا بايد به خلاف شرع درست شود، باري فرقه اي هستند که حقيقتاً رياضت کشيده اند به رياضات شرعيه و طي بعضي مراحل و مقامات هم نموده اند. حقيقت و علامتي هم در آنها واقعاً ظاهر گرديده الّا اينکه از بزرگي مطلب اشتباه کرده اند، و در آن مقام توقف نموده اند.

ظنّا مِنهُمُ الوصول الي الله جلّ جلاله و السّرّ في ذلک الاشتباه اَنَّ لِله تعالي سبعين حجاباً من نورٍ و لا يصلُ السّالک الي واحدٍ منها الّا و هو يظُنُّ اَنَّهُ لا مجالَ لِلتَّعدّي عَنها و لعلّ الي ذلک الاشارة قضية رؤية ابراهيم عليه السّلام الکوکَبَ و القَمَر و الشَّمسَ و اُفُولَ کُلّ واحدٍ مِنها. [به خاطر اينکه پنداشته اند که به خداوند جلّ جلاله رسيده اند و سرّ اين


108
اشتباه در اين است که خداوند تعالي هفتاد حجاب از نور دارد و شخص سالک به يکي از آنها نمي رسد مگر اينکه مي پندارد که مجالي براي گذر از آن نيست و شايد به همين اشاره دارد قضيه حضرت ابراهيم عليه السّلام که ستاره و ماه و خورشيد را ديد و غروب نمودن هر يک را نيز مشاهده کرد] و الّا شأن آن بزرگوار اجلّ از اين بوده که شبهه جسمانيت در حق باري جَلّت عَظمته بنمايد، از جمله حُجُب خود قلب است، وقتي که نورانيت پيدا کرد، بعد از آنکه از خود شخص محجوب بوده مدّت مديدي، نخوانده اي در دعا قَلبي محجوبٌ، و عَقلي معيوبٌ بعد از تنوّر اشتباه پيدا مي شود.

حَيثُ اِنّه بعد ما راي انّه اشرق و صار جميلاً فائقاً فحينئذٍ يدهش و ربّما يسبق الي لسانه کلمة انا الحقّ او ليس في حبّتي سوي الله او انّي کعبة الا طوفوا حولي و نحو هذه الخُرافاتِ. [زيرا او بعد از اينکه ديد که در نور داخل گرديده و زيبا و بلند مرتبه گشته در اين هنگام متحير و سرگشته مي شود و چه بسا سخناني بر زبانش سبقت مي گيرد (جاري مي شود) مانند کلمه انا الحقّ (من حقّم) يا «در جبّه و پيراهن من جز خدا نيست» يا «کعبه منم به دور من طواف کنيد» و نظير اين خرافات]

اگر هر آينه بعد از اين واضح نشود بر او مسئله اي حجابيه، ابد الآباد در ضلالت خواهد ماند، و به سوي اين مطلب اشاره است قوله:

رقّ الزّجاج و رقّت الخَمرُ
فتشابها و تشاکل الاَمرُ

فکأنّما خَمرٌ و لا قدحٌ
فکأنّما قدحٌ و لا خمرٌ

[شيشه رقيق و شفاف شد و شراب (درون آن نيز) شفّاف گشت به گونه اي که شيشه و شراب شبيه هم شدند و امر همانند شد».

«پس گويا شرابي هست و پيمانه اي در کار نيست و گوئيا پيمانه هست و شرابي نيست».]

و به اين نظر درباره مسيح عليه السّلام بعضي از نصاري اشتباهات کرده اند. فَغَلِطوا فيهِ و قالوا ما قالوا. [پس درباره حضرت مسيح عليه السّلام اشتباه کرده اند و گفته اند آنچه را گفته اند] و کَيفَ کانَ [به هر حال] اينجا بيان بيش از اين لازم دارد، زيرا که از مَزالِّ اَقدامِ


109
سالکين است [از لغزشگاه هاي قدمهاي رهروان است] غالب مفاسد ردّ و ايراد و تکفيرات و غيره از اين مرحله برخاسته.

ليکن بيان بيش از اين شغل مصنف نيست، مِن وُجوهٍ لکن استاد حقير رضوان الله عليه به اصحاب خودشان هميشه مي فرمودند: «براي کسي هيچوقت اشتباه نشود، ممکن واجب نخواهد شد محال است وَ الله الهادي» از جميع ما ذکر معلوم شد معني وَ المُخلِصونَ في خطرٍ عظيمٍ.

پس بدان اي برادر من آنکه: لَن تَخرُجَ من ظلماتِ الغرورِ و التَّمَنّي الّا بالتضرّع التامّ و بصدق الانابة الي الله و الاخبات له و معرفة عيوب نفسک من حيث لا يوافق العلم و العقل و لا يحمله الدّين و الشّريعة و سنن القدوةِ اَئمّة الهدي سلام الله عليهم اَجمعينَ.

[هرگز از تارکيهاي غرور آرزو خارج نمي شوي مگر با ناله و زاري کامل و بازگشت راستين به سوي خداوند و فروتني در مقابل او و شناخت عيبها و کاستيهاي خود از جهت اينکه اين عيوب با علم و عقل موافقتي ندارند و دين و شريعت و سنّت امامان هدايت سلام الله عليهم اجمعين که پيشوايان ما هستند از اين عيوب ابا دارند.]

محمد البهاري الهمداني


110
دستورالعمل ها

آنچه به جناب آقا شيخ احمد لازم است اين است که تأمل درستي نمايد ببيند بنده است يا آزاد، اگر ديد آزاد است خودش مي داند، که هر کاري بخواهد بکند و اگر دانست بنده است، و مولي دارد، سرِ خود نيست، هر کاري بکند، ولو دستي حرکت دهد از وي جهت آن سئوال خواهد شد، جواب درستي بايد بگويد.

پس بنابراين بايد سعيش در تحصيل رضاي مولايش باشد، اگر چه ديگران راضي بر آن کار نباشند ابداً، و تحصيل رضاي مولاي حقيقي جلّ شأنُهُ نيست مگر در تحصيل تقوي.

غرض اصلي از خلقت حاصل نخواهد شد به جز اينکه معرفت و محبت ميان عبد و مولا باشد و تحصيل تقوي محتاج به چند چيز است که چاره ندارد از آنها يکي پرهيز از معاصي است، بايد معاصي را تفصيلاً ياد بگيرد، هر يک را در مقام خود ترک نمايد، که از جمله معاصي است ترک واجبات، پس بايد واجبات خود را هم به مقدار وسع و ابتلاء به آنها ياد گرفته عمل نمايد، و اين واضح است که با معصيت کاري اسباب محبت و معرفت نخواهد شد، اگر اسباب عدوات نباشد، اگر شيخ احمد بگويد: من نمي توانم ترک معصيت بِالمرّة [يکباره] بکنم، لابد واقع مي شوم.


111

جواب اينست که بعد المعصية مي تواني که توبه کني، کسي که توبه کرد از گناه مثل کسي است که نکرده، پس مأيوس از اين در خانه نبايد شد، اگر چه هفتاد پيغمبر را سر بريده باشد، باز توبه اش ممکن است قبول باشد، مولاي او قادر است که خصماي [دشمنان] او را راضي کند از معدن جود خودش جلّت قدرته.

دوم اينکه مَهما اَمکن پرهيز از مکروهات هم داشته باشد، به مستحبات بپردازد، (1) حتّي المقدور چيز مکروه به نظرش حقير نيايد، بگويد کلُّ مکروهٍ جايز [هر کار مکروهي جايز است] بسا مي شود يک ترک مکروهي پيش مولي از همه چيز مقرّبتر واقع خواهد بود، يا اِتيان مستحب کوچکي و اين به تأمّل در عرفيات ظاهر خواهد شد. سوّم ترک مباحات است در غير مقدار لزوم و ضرورت اگر چه شارع مقدس خيلي چيزها را مباح کرده براي اغنياء اما چون در باطن ميل ندارد بنده او مشغول به غير او باشد از امورات دنيويه و لذا خوبست بنده هم نظراً به ميل مولي اين مزخرفات را تماماً يا بعضها ترک نمايد، اگر چه حرام نباشد ارتکاب به آنها اِقتداء بالنّبيين عليهم السّلام و تأسياً بالائمة الطّيبين الطّاهرين صلوات الله عليهم اَجمعينَ.

چهارم ترک کند ما سوي الله را که در دل خود غير او را راه ندهد چطور گفت خواجه:

نيست در لوح دلم جز الف قامت يار
چکنم حرف دگر ياد نداد استادم

اگر جناب شيخ احمد بگويد با اين ابتلاء به معاش و زن و بچه و رفيق و دوست چطور مي شود آدم ترک ما سوي الله بکند و در قلبش غير ياد او چيزي نباشد، اين فرض به حسب متعارف بعيد است و شدني نيست.

1- في الحديث: يا داود! قطّع شهوتک لي، فانّما ابحت الشّهوات لضعفة خلقي، ما بالي الّا قوياء اَن ينالوا الشّهوات فانّها تنقص حلاوة مناجاتي، فانّها عقوبة الاقوايء عندي في موضع التّناول ما تصل اليهم اَن تعجب عقولهم عنّي فانّي لم ارض الدّنيا لحبيبي و نزّهته عنها.

قال علي عليه السّلام:

وَ اياک فضلات الامور فانّها
حرامٌ علي نفس التّقي ارتکابها

«از امور زيادي و زائد بر حذر باش زيرا ارتکاب اين امور بر شخص پرهيزکار حرام است»(ن)


112

مي گوييم آن مقداري که تو بايد ترک کني، آن هر کس است که تو را از ياد او جلّ شأنه نگاه دارد با آن شخص بايد به مقدار واجب و ضرورت بيشتر محشور نباشي. (1)

و اما هر کس که خدا را به ياد تو بياندازد ترک مجالست او صحيح نيست. (2)

حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السّلام فرمودند: معاشرت کنيد با کساني که رؤيت آنها خدا را به ياد شما مي اندازد. (3)

الحاصل طالب خدا اگر صادق باشد، بايد انس خود را يواش يواش از همه چيز بِبُرَد، و همواره در ياد او باشد، مگر اشخاصي را که در اين جهت مطلوب به کارش بيايد و آن هم به مقدار لازمه آن کار، پس با آنها بودن منافاتي با ياد خدا بودن ندارد، و محبت اين اشخاص هم از فروع محبت الهي است جلّ شأنه منافات با محبت الهي ندارد.

اگر شيخ احمد بگويد اينها حق است، وليکن من با اين حال نمي توانم به جا بياورم، زيرا که شياطين انس و جن به دور ما احاطه کرده متصل وسوسه مي کنند، هميشه مانعند و ما هم کناره بالمرّة نمي توانيم بکشيم.

امر معاش اختلال پيدا مي کند از عهده خودمان هم بر نمي آئيم، تا کار به کار کسي نداشته مشغول خودمان باشيم، ما کجا اين حرفها کجا، جواب مي گوئيم اگر امورات آني باشد همين طور است که مي گويي، از اين هم بزرگتر مثل کوه بدواً به نظر آدم مي آيد کوچک نيست.

ليکن اشکال در اينست که تکليف شاق نکرده اند امورات تدريجي است پس

1-

با هر که نشستي و نشد جمع دلت
وز تو نرهيد صحبت آب و گِلَت

زنهار ز صحبتش گريزان مي باش
ورنه نکند روح عزيزان بحِلَت (ن)

2-

خلوت از اغيار بايد ني ز يار
پوستين بهر دي آمد، ني بهار (ن)

3- مضمون حديثي است از پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله که گفتگوي عيسي بن مريم عليه السّلام با حواريون را نقل فرموده:

قال الحواريون: يا روح الله فمن نجالس اذاً؟ قال: من يذکّرکم الله رؤيته و يزيد في عملکم منطقه و يرغّبکم في الاخرة عمله. (تحف العقول، سخنان کوتاه پيامبر، شماره 60).


113
همين قدر که تدريجي شد ديگر کار درست مي شود، مردم به تدريج باز و شاهين و ساير مرغهاي صيدي را رام کرده، به دست گرفته اند.

پس ملخص کلام اينکه در هر مرتبه که هستي آن نيم رمق که داراي آنقدر را که به سهولت مي تواني به عمل آوري اگر در آن مسامحه نکردي، آن را به جا آوردي يک چنين هم بر قوّت تو مي افزايد، بلکه زياده، زيرا که فرمود: تو يک وجب بيا، من يک ذراع، و اگر نه، مسامحه کردي، آن مقدار قوتّت هم در معرض زوال است.

مثلاً شب را تا صبح خوابيدي بناي بيداري داشتي، نشد، حالا که اول صبح است، تا ملتفت شدي، پاشو، بين الطلوعين را بيدار بودن اين خودش هم فيض علي حدّه و توفيقي است از جانب حضرت اله جلّ جلالُه اين را به مسامحه بر خودت تفويت مکن، به شيطان گوش مده که مي گويد: حالا به وقت نماز صبح زياد است، قدري بخواب، غرض او معلوم است.

و همچنين در مجلسي نشستي، خيلي لغو و بيهوده گفتي، دلت سياه شد، اما مي تواني نيم ساعت زودتر پا شوي، به تدبير و حيل [چاره انديشي ها] پس اين نيم ساعت را از دست مده، پاشو برو، و مگو چه فايده اي دارد، من از صبح به خرابي مشغولم باز مي تواني به اين جزئي از کارها پيش ببري اِن شاء الله تعالي.

پس بر شيخ احمد لازم آمد، عمل کردن اين ترتيب که مي نويسم:

اولاً هر کاري دارد بايد اوقات خود را ضايع نکند بعضي از وقت او مهمل در برود، بايد براي هر چيزي وقتي قرار دهد، اوقات او منقسم گردد، وقتي را بايد وقت عبادت قرار دهد، هيچ کاري در آن وقت غير از عبادت نکند، وقتي را وقت کسب و تحصيل معاش خود قرار دهد، و وقتي را رسيدگي به امور اهل و عيال خود، و وقتي را براي خور و خواب خود قرار دهد، ترتيب اينها را به هم نزند. تا همه اوقات او ضايع گردد، مَهما اَمکَن اول شب را وقت خواب قرار دهد، بيخود ننشيند، بيخود ننشيند، آخر شب از او فوت شود، و مُتذکراً او را خواب ببرد، با طهارت بخوابد،


114
ادعيه مأثوره [دعاهايي که از معصومين عليهم السّلام رسيده است] را بخواند، خصوص تسبيح حضرت صديقه طاهره سلام الله عليها را، و در سيري شکم هيچ وقت خود را جُنُب نکند، و پيش از صبح بيدار شود تا بيدار شد سجده شکري به جا آورد، اگر خودش هم بيدار نمي شود اسباب بيداري فراهم بياورد.

بعد از بيدار شدن به اطراف آسمان نگاه کرده، به تأمل چند آيه مبارکه که اول آنها:

﴿انّ في خلق السّموات و الارض است، تا ﴿انّک لا تخلف الميعاد (1) بخواند، بعد تطهير کرده، وضو گرفته، مسواک نموده، و عطري استعمال کرده، سر سجاده خود بنشيند، دعاي الهي غارَت نجوم سمائک (2) را بخواند.

پس شروع به نماز شب نمايد، (3) به آن ترتيب که فقهاء رضوان الله عليهم نوشته اند. مثل شيخ بهاء الدين عليه الرّحمة در مِفتاح الفَلاح، و ديگران در مصابيح و غيرها نوشته اند، به مقدار وقتش ملاحظه عمل و تفصيل و اختصار آن را بنمايد.

الحاصل تا اول آفتاب را وقت عبادت قرار دهد، هيچ شغلي به جا نياورد غير از عبادت، کارهاي ديگر را به آن وقت نيندازد، (4) همه را در اَذکار و اَوراد مشروعه مشغول باشد، اگر هنوز اهل فکر نشده باشد، و اما اگر مرورش به ساحت فکر افتاده، هر رشته فکري که در دست داشته، در خلال اين اوقات اعمال نمايد، اگر ديد به سهولت فکر جاري است، پي فکر برود، عوض اَوراد و تعقيبات، و اگر ديد فکر

1- آل عمران/ 190 تا 194.

2- اين دعا در مفتاح الفلاح، جيبي، منشورات رضي، ص 235، آمده است.

3- چون براي نماز شب برخاست به سجده رود و بگويد: «الحمد لله الذي احياني بعد ما اماتني و اليه البعث و النشور، الحمد لله الّذي ردّ الي روحي لاَحمدُهُ و اشکره سبّوح قدّوس، ربّنا و ربّ الملائکة و الرّوح سبقت مغفرتک غضبک و لا اله غيره عملتُ سوءً و ظلمتُ نفسي فاغفرلي فانّه لا يغفر الذّنوب الّا اَنت». (ن)

4-

فکر و دل و مدّ نظر و وردِ زبانم
يار است و دگر يار و دگر يار و دگر هيچ (ن)

115
جامد است، آن را ول کرده، پي ذکر برود، و ملاحظه نمايد هر عملي را که بيشتر در وي تأثير دارد، آن را بر همه اوراد مقدم دارد، چه قرائت قرآن، چه مناجات، چه دعاء، چه ذکر، چه نماز، چه سجده.

باري بعد از آن ترتيبات امور خانه را دستور داده، به مقدار ضرورت با اهل خانه محشور شده به بازار برود و هر کس را که ديد غير از سلام چيزي مگويد، مشغول ذکر خودش باشد، تا وارد بازار شود، ذکر مخصوصي در ورود به بازار وارد شده، آن را بخواند، بساط خود را پهن نمايد، متذکراً به کار خود مشغول باشد، ذکر کردن در بازار ثواب خيلي دارد، شخص ذاکر در بازار به منزله چراغي است در خانه ظلماني خود را بيخود در امور دنيويه مردم داخل نکند، مردم را دور خود جمع نکند، حتي موعظه هم نکند.

بلي اگر منکَري ديد از کسي، به طريق خوش اگر بتواند آن را رفع نمايد، و اما اگر ديد تأثير نخواهد کرد، يا گفتي بدتر مي کنند، نبايد دست بزند، کار نداشته باشد، و اوقات مخصوصه نمازها را مراعات نمايد.

و مَهما اَمکن غالباً با طهارت باشد، (1) بعد از نماز صبح صد مرتبه استغفار و صد مرتبه کلمه توحيد و يازده مرتبه سوره توحيد و صد مرتبه الّلهمّ صلّ علي محمّدٍ و آل محمّد و عجّل فرجهم را ترک نکند، و استغفارات خاصه بعد از نماز عصر را بخواند با ده مرتبه سوره قدر، و مَهما اَمکن روزه را ترک نکند، خصوص سه روز از هر ماه را که پنج شنبه اول و آخر و چهارشنبه وسط هر ماه است، (2) اگر مزاج او مساعد باشد، و

1- قال علي عليه السّلام في حديث اربعمأة: و لا ينام الّا و هو علي طهرٍ فاِن لم يجد الماء فليتيمّم بالصّعيد فانّ روح المؤمن ترفع الي الله تبارک و تعالي... (خصال، حديث اربعمأة)

[مؤمن بي وضو نخوابد پس اگر آب نيابد با خاک تيمم کند زيرا در خواب روح مؤمن به سوي خداوند به بالا برده مي شود...] (ن)

2- بخصوص ايام البيض را به جهت حديث شريفي که در کتاب «دروع» ابن طاووس قدس سرّه آمده

>
116
الّا مراعات مزاج اَولي است.

زيرا که بدن مرکوب [وسيله سواري] انسان است، اگر صدمه اي خورد از پا مي افتد، لذا نبايد خيلي هم به هواي آن بچرخد تا اينکه ياغي شود که او را ديگر اطاعت نکند.

خَيرُ الامُورِ اَوسطها در همه چيز جاري است افراط و تفريط، هيچ کدام صحيح نيست، در هيچ مرتبه، اين است که فرموده اند عَليکم بالحسنة بين السَّيئتين [بر شما

< است: «قال علي بن ابيطالب عليه السّلام: قال رسول الله صلي الله عليه و آله: اَتاني جبرئيل و قال: قُل لِعلي عليه السّلام: صُم من کلّ شهر ثلثة اَيام يکتب لک باوّل يوم تصوم صيام عشرة الف سنةٍ و بالثّاني ثلثين الف سنةٍ و بالثّالث مائة الف سنةٍ. قلتُ يا رسول الله صلّي الله عليه و آله لي ذلک خاصّة ام للنّاس عامّةً. فقال صلّي الله عليه و آله: يعطيک الله ذلک و لمن عمل مثل عملک. قلتُ فما هي يا رسول الله؟ قال صلّي الله عليه و آله: اَيام البيض من کلّ شَهرٍ.

و از اين حديث شريف نکاتي معلوم مي شود: اوّل آنکه شرافت اين عمل به اندازه اي است که مخاطب به اين خطاب بايد شخص امام الائمّه باشد. دوم آنکه اين ثواب را به کسي مي دهند که مرادش از اين صوم اقتداء به آن بزرگوار باشد. و هر کس که بخواهد به اين عمل قيام کند، به قرينه «و لمن عمل مثل عملک» نبايد مرادش مطلق صوم باشد، و در غير اين صورت به آن ثواب فائز نمي شود. سوم آنکه شيعيان و محبّان آن بزرگوار مي توانند بواسطه تبعيت و اقتداء به آن بزرگوار درجه اي را درک کنند که اوّلاً و بالذات لياقت آنرا ندارند، نيز اشکال حديث شريف «علماء اُمّتي افضلُ من انبياء بني اسرائيل» را با اين حديث مي توان حل کرد.

بوي جان از لب جانبخش قدح مي شنوم
بشنو اي خواجه اگر نيز مشامي داري

و اگر ملتفت احوال مرتاضين سابق بوده باشيد مي دانيد که صوم ايام البيض از جمله رياضات لازمه آنها بود که ترک نداشته است. و اگر صوم ايام البيض در روز سوم با عمل امّ داود تکميل شود نور علي نور است، ولو آنکه به قرائت صد حمد و ده آية الکرسي و صد قل هو الله باشد، زيرا که در کتاب اقبال هر دو روايت هزار قل هو الله و صد قل هو الله ذکر شده است. و از اين دو حديث شريف معلوم مي شود که از شدّت اهميت اين عمل، سهولت را به درجه اي رسانيده اند که انجام آن غالباً ممکن باشد. و بعضي از مرتاضين نقل کردند که سابقين در تمام شهور به اين عمل مداومت داشته اند. و نيز بهتر است در اين سه روز شخص روزه دار در وقت افطار دعايي که ابن طاوس قدس سرّه در «دروع» بعد از نقل اين خبر آورده است بخواند: «قال علي عليه السّلام: من قرأهُ کانَ امام المتّقين يوم القيمة» و آن دعا در مصباح کفعمي و بلد الامين به نقل از «دروع» آمده است. (ن)


117
باد به انجام حسنه و نيکوکاري که نيکي بين دو بدي قرار گرفته يکي بدي افراط و ديگري بدي تفريط] و در هر وقت از شب که بتواند خوب است، که يک سجده طولاني هم به جا بياورد، به قدري که بدن خسته شود و ذکر مبارک آن را هم سُبحان ربّي الاعلي و بحمدِه قرار دهد، و مَهما اَمکَن هر چه مي خواند بايد با قلب حاضر باشد، حواسش جاي ديگر نباشد و مداومت هم بکند، عمل، ملکه و عادت او شود، تا اينکه ترک نگردد.

فعلاً محل بيش از اين گنجايش ندارد، اين چند کلمه علي سبيل الاختصار قلمي گرديده، و اگر مطالبي ديگر هم لازم شد، شايد بعد نوشته شود انشاء الله تعالي.

حرَّره محمدٌ البهاري الهمداني


118
مراسله اوّل

«تعليقه ايست که به حاجي سيد آقا سلّمه الله تعالي مرقوم فرموده، در وقت عازم شدن او به بمبئي»

بسم الله الرحمن الرّحيم

ماه کنعاني من مسندِ مصر آنِ تو شد
وقت آنست که بدرود کني زندان را

الاول: آنکه طمع هر چيز را لا سيما راحت نفس خود را از سر بيرون کرده باشي، غرضي نداشته باشي از حرکت خود به جز اصلاح عباد و خيرخواهي مسلمين و تحمّل جفاي مخلوق و الّا اگر مقصود مال و جاه و عزت باشد، مقصود نمي رسد و به مقصد هم نخواهيد رسيد.

اگر همواره مرگ در نظرت مجسم شد، آني از آن غافل نشدي و به حقيقت قلب گفتي:

هر کرا خوابگه آخر ز دو مشتي خاکست
گو چه حاصل که بر افلاک کشي ايوان را

يمکن اين ملکه حاصل گردد.


119

الثاني: آنکه به تأمل و مشورت کار کند، (1) به عجله و بدو نظري نه، فَاِنّ العَجول خود رأي تقع علي الهلکة بکثيرٍ من حيث لا يشعرُ. [همانا شخص عجول خود رأي، از جايي که نمي داند بسيار در ورطه هلاکت افتد]. مهلکه اي که اگر تمام عقلا جمع شوند نتوانند او را خلاص کنند و هو واضح.

الثالث: اينکه بايد قوه غضبيه را تحت قوه عاقله کشيده باشد، تا غضب بي محل از او صادر نشود، ضررة انّ غبار الغضب يستر وجه العقل و يعميه يتحجّب عن الحقّ بمراحل شتّي. [زيرا مسلم است که غبار خشم روي عقل را مي پوشاند و عقل را به سبب در پرده گرديدن از حق به مراتب مختلفي نابينا مي گرداند.]

و لذا بايد در آن حال متعرض کسي نشود، ولو به موعظه و حق گويي تا قوه غضب ساکن گردد.

الرابع: اينکه بايد کَتوم الاسرار باشد، سرّ خود را پنهان دارد، و مراد از سرّ، آن مطلبي است که طايفه اي آن را ندانند، که اگر به آنها القاء کني يا لغو باشد يا باعث فساد عقيده آنها گردد ولو بالمآل [اگر چه در آينده] و اين به حسب اشخاص و بلاد متفاوت است.

الخامس: اينکه هيچ آني نفس خود را شفيق و ناصح نداند، بلکه او را متهم و

1- في الحديث: «انّ آدم عليه السّلام قال في وعظه لِاولادِهِ: کلُّ عمل تريدون ان تعملوه قفوا له ساعة فانّي لو وفّقت ساعة لما اصابني ما اصابني»

[در حديث است که: حضرت آدم عليه السّلام در ضمن اندرز به فرزندانش فرمود: هر کاري را که خواستيد انجام دهيد، ساعتي درنگ کنيد، زيرا اگر من ساعتي درنگ نموده بودم آنچه که به سرم آمد نمي آمد]

لا تعجلنّ لامرٍ انت فاعله
فقلّما يدرک المطلوب ذو العجل

فذو التّأنّي مصيبٌ في مقاصده
و ذو التّعجّل لا يخلو من الزّلل

«در کاري که مي خواهي انجام دهي شتاب نکن زيرا کم است که شخص شتابگر به مقصود خود برسد.»

«شخص متأمّل به اهداف خود مي رسد و شخص شتابگر از لغزش خالي نيست.»

مثلي است مشهور که سنگي را که ديوانه اي به چاه انداخت جمعي از عقلاء از بيرون آوردن آن عاجزند. (ن)


120
خائن بداند، لا سيما اگر ديد در مطلبي خيلي اصرار دارد، بداند که غرض در بين هست، اغفال گردد.

السادس: کارهاي او بايد نظم و ترتيب داشته باشد هر چيز را وقتي قرار دهد تا مجال خلوت با نفس و خودپردازي را از دست ندهد، طوري باشد که تخلف نداشته باشد، هر چيز را در محل خود به جا آورد، هر چه هر وقت شد نکند، مفسده زياد دارد.

السابع: اينکه در هيچ امري مُتَّکِل به حول و قوه نباشد، بل يکون في جميع الاحوال متّکلاً علي صانعه و خالقه جلّ شأنه. [يعني: متکي به نيروي خود نباشد بلکه در همه حالات بر خداوند که صانع و آفريننده اوست متّکي باشد.] (1) بيش از اين مجال نيست.

حرّره محمد البهاري

1-

تکيه بر تقوي و دانش در طريقت کافري است
راهرو گر صد هنر دارد توکّل بايدش

121
مراسله دوم

شيخنا جعلک الله جلّ جلاله ممّن تناله الرّحمة من فرقه الي قدمه.

وصلني کتابک، و کشف عن صحّة مزاجک خطائک و قد اشتکيت من سوء حالک و تفرق اخوانک و قلّة اعوانک لا تخف و لا تحزن انّ الله تبارک و تعالي نعم الرّبُّ و انّ محمّداً صلِّ الله عليه و آله نعم الرّسول، و انّ علياً و اَحد عشر من اولاده نعم الائمة.

[اي شيخ ما خداوند بزرگ تو را از کساني قراردهد که رحمتش از سر تا پاي آنان را فرا گرفته است. نامه ات رسيد، سخنت روشنگر سلامت مزاجت بود و از بدي حال و جدايي و تفرقه برادران و کمي ياران شکوه کردي، مترس و غمگين مباش زيرا خداوند تعالي پروردگاري نيکو است و محمّد صلّي الله عليه و آله پيامبري نيکو و علي عليه السّلام و يازده فرزندش نيکو اماماني هستند].

که اگر دست توسل هر ضعيفي به دامن جلالتشان بند شد، او را کشان کشان غصباً عليه بحظيره قدس [به ناچار و قهراً او را به بهشت] خواهند افکند.

بنابراين نبوده که هر کوچکي را در مرتبه خود گذاشته از حضيض به اوجش نکشند، لا سيما کوچکي که استعان بالتّوکّل لدنياه و بالتّقوي لاخريه و استصحبَ الوقر و العفّة و اتّخذ القناعة هي الحرفة و زين فقره بصبره و غناه بشکره و اوجز في کلامه و طعامه و منامه لا في سلامه و انبسامه و نسي حظّ نفسه و حفظ سيئمة امسِهِ و


122
شاور اخوانه و داري اعوانه و کان في حوائجهم من السّاعين و لهم باجمعهم من الدّاعين و وظّف اوقاته و لا يضيع بالملاهي و التّأخير صلواته خصوصاً صلوة اللّيل و امر نفسه بالمعروف بعد ما نهيها عن المنکر. [لا سيما... به خصوص آن بنده کوچکي که با توکل بر خدا براي دنيايش و با تقوي براي آخرتش ياري جويد و با وقار و پاکدامني مصاحب و همدم باشد و قناعت را پيشه خود سازد و تنگدستي اش را با صبر و توانگريش را با شکر زينت بخشد، سخن گفتن و خوردن و خوابيدن خويش را کم کند نه سلام و خوشرويي و احسانش را. بهره خويش را فراموش کند و گناه گذشته اش را از ياد نبرد، با برادرانش مشورت کند و با يارانش مدارا نمايد و در بر آوردن حوايج آنان کوشا باشد و دعاگوي همگي آنان باشد و اوقاتش را براي انجام وظايف تقسيم کند و نماز خود را خصوصاً نماز شب را با بيهوده کاري ها و تأخير ضايع نسازد و خود را پس از اينکه نهي از منکر نموده امر به معروف نمايد.]

و خود را چيزي نداند اگر چه صفات حسنه بسياري در خود ببيند، چه اينکه آنها از کس ديگر است، تو تحصيل نکرده اي و هو جلّ شأنه ولي التّوفيق و النّعم و ارجو اَن يجعل لک اليسر بعد العسر و العزّ بعد الذّلّ و الغني بعد الفاقة فلعلّ تکون من المفلحين ان شاء الله تعالي. [و خداوند بزرگ صاحب و مددکار توفيق و نعمتها است و اميدوارم آساني را بعد از سختي و عزّت را پس از ذلّت و توانگري را پس از فقر برايت قرار دهد پس اميد است که ان شاء الله از رستگاران باشي.]

ندانم سبب پريشاني حواس چه بوده، آيا شست و شويي کرده بودي به خرابات راهت ندادند، و يا از در صدق داخل شدي بيرونت نمودند؟

ماذا التّواني و ماذا التّحير اليس بابه للدّاخلين مفتوحاً و خيره للطّالبين مبذولاً. [اين سستي و اين حيرت چيست؟ آيا درگاه او براي داخل شوندگان باز نيست؟ و آيا خير او به طالبانِ خير بخشيد نمي شود؟]

آيا نفرموده:

مَن تقدّم الي شبراً اقدم اليه ذراعاً. [هر که يک وجب به سوي من پيش آيد من يک ذرع به سويش مي شتابم.]


123
آيا کلام او نيست:

لو علم المدبرون کيف اشتياقي بهم لماتوا شوقاً. [اگر پشت کنندگان به من بدانند که چقدر به آنان اشتياق دارم از شوق خواهند مرد.] (1)

آيا نشنيده اي اِنّ الرّآحل اليه قريب المسافة. [همانا آن کس که به سوي او کوچ کند راهش نزديک است.]

از زبان حال گفته نشده؟!

بازآ بازآ هر آنچه هستي بازآ
گر کافر و گبر و بت پرستي بازآ

اين درگه ما درگه نوميدي نيست
صد بار اگر توبه شکستي بازآ

﴿و هو يقبل التّوبة عن عبادِهِ [اوست که توبه را از بندگانش مي پذيرد.] (2)

پس يأس چرا، سستي براي چه، تحير چه معني دارد؟

لَنگ و لوک (3) و چَفته شکل و بي ادب
سوي او ميغيژ و او را مي طلب

تکليف شاقّي به تو کرده؟ عبادت ما لا يتحمّل [عبادت غيرقابل تحمّل] از تو

1-

هله نوميد نباشي اگرت يار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند

گر به روي تو ببندد همه درها و گذرها
در ديگر بگشايد که کس آن راه نداند

در به روي تو ببندد تو مرو صبر کن آنجا
که پس از صبر تو را او به سر صدر نشاند

هله قصاب به خنجر چو سر ميش ببرّد
نهلد کشته خود را و سوي خويش کشاند

چو دم ميش نماند ز دمِ خود کندش پر
تو ببين کين دم يزدان به کجاهات رساند

به غلط گفته ام اين وگرنه به حقيقت
نکشد هيچ کسي را و ز کشتن برهاند

همه ملک سليمان به يکي مورد ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دليرانه رساند

دل من گِرد جهان گشت و نيابيد مثالش
بکه ماند بکه ماند يکه ماند بکه ماند

هله خاموش که شمس الحق تبريز از اين مي
همگان را بچشاند بچشاند بچشاند
(ن)

2- توبه/ 104.

3- لنگ و لوک: لنگان لنگان، خسته و وامانده. چفته: خميده، خم شده و کج، چفته شکل: به شکل خميده. غژيدن: خزيدن.

اين بيت به اين صورت ني زذکر شده است:

عور و تور و لنگ و لوک و بي ادب
سوي او ميفيج و او را مي طلب

124
خواسته؟ علي رؤس الاشهاد [پيش روي شاهدان و بينندگان] از تو مؤاخذه فرموده؟ از انعام و احسان تو کاهيده و مضايقه شده؟ براي چه ناز مي کني؟

ناز را رويي ببايد همچو وَرد
تو نداري گِردِ بد خويي مگرد

عيب باشد چشم نابينا و باز
زشت باشد روي نا زيبا و ناز

فتبصبص اليه جلّ جلاله تبصبص الکلب الجائع فلعلّه ينظر اليک نظرة الرّحمة و الرّضوان ان شاء الله. [پس همانند سگي گرسنه در درگاه خداوند بزرگ چاپلوسي کن (دم بجنبان) شايد اين شاء الله نظري از رحمت و خوشنودي به سوي تو کند.]

نمي دانم بيش از اين چه بنويسم.

اِن کُنتَ عطشاناً يکفيک قليلٌ من الماء. [اگر تشنه باشي آب کمي تو را کافيست.]

در خانه اگر کس است، يک حرف بس است.

والسّلام عليکم و رحمة الله و برکاته

محمد البهاري


125
مراسله سوّم

«اين تعليقه را به سفير بغداد مرقوم فرموده»

بسم الله الرحمن الرحيم

يا محمود الخصال و حسن الفعال [اي که خصلتهايت پسنديده و کارهايت نيکوست.]

مي بينم جسته جسته در ضمن مراسله ديگران يادي از اين بنده بي مقدار مي فرمايي، اگر شما را کاغذي نيست، از همسايه ات وام گير.

يا مکن با خر سواران تاخت و تاز
يا که پر کن خانه را از لوت و آز
(1)

اگر چه مدت ها است از چگونگي حالات شريفه اطلاع تامّي ندارم، الّا اينکه حقير هم جسته جسته مي شنوم که ميل به عرفان نموده با زمره عرفاء و دراويش محشور، اولاً بايد دانسته باشيد که:

نقد صوفي نه همه صافي بي غش باشد
اي بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

و ثانياً از براي طالب معرفت شُروطٌ لابدّ من مراعاتها. [ يعني طالب معرفت را

1- لوت: طعام، خورش، خوردني. آز: طمع و حرص. اين بيت بر اساس بيت مشهور زير سروده شده است:

يا مکن با پيلبانان دوستي
يا بنا کن خانه اي در خوردِ پيل

126
شروطي است که چاره اي جز مراعات شروط نيست.]

اول بايد صحيح المزاج باشد، اگر علّتي در مزاج هست بايد به معالجه آن بپردازد، چه اينکه اگر سودا غالب آيد، پاره اي از حرکات سوداويه را شور عشق پنداشته مغرور گردد، و اگر صفراء و حرارت غلبه کند، خشکي دماغ و خفقان قلب و سوء الخلق فوق العاده حاصل گردد، اگر بلغم زياده باشد، قصور در فهم دقيقه پيدا خواهد کرد.

فلابدّ من اعتدال المزاج و ان يکون متأدّباً بآداب الشّرع و متألّما للمعاصي و تارکاً لها و ان يکون عفيفاً صدوقاً معرضاً عن الفسق و الفجور و الغدر و الخيانة و المکر و الحيلة. [پس چاره اي نيست [مگر اينکه آدمي] مزاجي معتدل و ميانه يابد و به آداب شرع مؤدّب گردد و از گناهان ناراحت باشد و آنان را ترک کند و پاکدامن و راستگو و دوري کننده از فسق و فجور و نيرنگ و خيانت و مکر و حيله باشد.]

زيرا که تمام اخلاق مقدمه معارف است، بعد علم الفقه، هيچ رکني از ارکان شريعت نبايد در زمين بماند و تأويل در ظواهر آن بشود، و وظايف آنها هر کدام در محل خود بايد اِتيان شود، تارک الصلوة را بل تارک النّوافل را دم از عرفان زدن غلط اندر غلط است.

باري و اَن يکون فارغ البال من امر المعاش امّا بالتّموّل او بالقناعة و التّوکّل. [باري، بايد از امر معاش آسوده خاطر باشد حال يا به سبب دارايي و يا با قناعت و توکّل.]

کسي که حواس او پيش سنگک است، بايد در فکر نان باشد، خربزه او را آب خواهد بود لا ينبغي ان يدخل من باب المعارف فضلاً من ان يجعلها آلةً لتحصيل معاشه. [شايسته نيست از باب معارف وارد شود تا چه رسد اينکه معارف را وسيله به دست آوردن معاش خويش قرار دهد.]

ابداً همچو شخصي نوري نخواهد پيدا کرد.

الحِرفة غير المعرفة و الحِيلُ الي الشّهوة و الطّبيعة غير الرّغبة الي الاخرة و هما ضرّتان متباينتان و لا تجتمعان. [حرفه و پيشه غير از معرفت و شناخت است و به کار بردن


127
حيله ها براي رسيدن به هواهاي نفساني و طبيعت غير از ميل به آخرت است، دنيا و آخرت دو هووي از هم جدا هستند که با هم جمع نمي شوند.]

باري و اَن يکون معظّماً للعلم و العلماء. [ديگر اينکه دانش و دانشمندان را بزرگ بدارد]

خدا را حقير نشمارد، اول عيبي که سالک پيدا کند، آنست که علماء ظاهر پيش او حقير و کوچک گردد.

و اَن يکون حزيناً دائم الحزن بشره في وجهه و حزنه في قلبه. [ديگر اينکه همواره غمگين باشد (بدينگونه که) شادماني در چهره اش نمايان و اندوه در دلش پنهان باشد]

اگر قلب شاد و خندان باشد، هم او را بهره اي از معارف نخواهد بود.

و اَن يکون کتوماً للاسرار ان حصلت له. [ديگر اينکه اگر اسراري از هستي برايش حاصل شود آن را در دل بپوشاند.]

الحاصل: «هزاران نکته مي بايد بغير از حسن و زيبايي»

ورقه گنجايش ندارد، اگر اين شرايط را که قطره ايست از بحار و مشتي است از خروار، در کسي ديدي موافقت کن، و الّا به لسان فصيح و بيان مليح قُل يا ايها السّالکون لا اسلک ما تسلکون و لا انتم سالکون ما اسلک و لا انا سالک ما سلکتم لکم سلککم ولي سلکي. [با بياني نمکين چنين بگو: اي رهروان، من آنگونه که شما راه را مي پيماييد ره نمي پيمايم و شما نيز آنگونه که من ره مي نوردم نمي پيماييد و من نيز رهرو راه شما نيستم، راه شما براي شما و راه من براي من]

باري نه خيال وعظ داشتم، تا موعظه وافي و شافي بيان کرده باشم، نه خيال عريضه نگاري داشتم، تا بر سبيل عبارات خود مطلب بنويسم، آناً دو کلمه به نظر آمد، بي ربط نوشتم.

«گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را»

محمد البهاري


128
مراسله چهارم

اين تعليقه را به يکي از علماي آذربايجان مرقوم فرموده:

بسم الله الرحمن الرحيم

ايها العالم المجاهد الّذي اجتهد ليلا و نهارا حتي ادخل نفسه في زمرة آلعلماء الرّاشدين و الفقهاء المجتهدين حفظت شيئاً و غابت عنک اشياء تيقّظ من رقدتک و سنتک و نومک کي تري ان اشکل عليک امور من جهة تحصيل شرايط العلم و آدابها و المواظبة عليها. [اي دانشمند تلاشگر که شب و روز تلاش کرده اي تا خود را در زمره دانشمندان ارشادگر و فقيهان کوشا درآوردي، چيزي را به خاطر سپرده اي ولي چيزهايي از تو پوشيده و پنهان مانده، از خواب و چرتت بيدار شو تا ببيني که اموري از جهت بدست آوردن شرايط و آداب علم و مواظبت بر آن آداب بر تو دشوار گشته است.]

آسمان بار امانت نتوانست کشيد
قرعه فال به نام «چو تو» ديوانه زدند

اعلم انّه قد ورد انّ العلماء ورثة الانبياء لا شکّ و لا ريب انّ المراد من هذا الارث ليس هو الدّرائهم و الدّنانير بل المراد هو حيث النّبوّة و تبليغ الاحکام و ارجاع العامّة من الطّرق المعوجّة الي الجادّة المستقيمة و صوتهم فيها مهما امکن فعلي هذا لابدّ للعالم من مراعاة امور کي يتحقق هذه الوراثة و انّي لک مراعاتها. منها ان لا يقعد في بيته مع


129
ما يري من مواظبة النّاس علي المنکرات الواضحة ان کان قادراً لدفعها باجتماع شرائطه و ترتيب ذلک انّه يجب عليه اوّلا ان يبدأ باصلاح نفسه بالمواظبة علي فعل الطّآعات و ترک المحرّمات ثم بتعليم اهله و اقاربه ثم جيرانه و همسايته ثمّ اهل سوقه و بازاره بحيث ان لا يصيب علي احد اذيته و آزاره ثمّ اهل محلّه و بلدته ثمّ السّواد المکشف له ثمّ اهل القري و البوادي و هکذا الي اقصي العالم بمقدار ما يسعه ذلک ما لم يکن به الکفاية قائماً و ليس شيءٌ عليه ممّا فرض عيناً او کفاية اهمّ من ذلک اين انتَ ايها المداهن و المسامح من مراعاة هذا الشّرط.

[بدان که در حديث آمده است که: «دانشمندان و وارثان پيامبرانند» شکّي نيست و بي گمان که مراد از اين ارث، درهمها و دينارها نيست بلکه ارث بردن از حيث رسالت و تبليغ احکام و بازگرداندن مردمان از راههاي کج به سوي جاده مستقيم و تا آنجا که امکان دارد حفظ و نگهداري آنان در راه مستقيم است. بنابر اين شخص دانشمند بايد اموري را مراعات کند تا اين وراثت براي او محقّق شود- تو کجا و مراعات اين امور کجا؟- يکي از آن امور اين است که: وقتي مي بيند مردم بر انجام امور ناپسند مواظبت دارند اگر با اجتماع تمامي شرايط قادر بر دفع آنها مي باشد در خانه خويش ننشيند و به اين ترتيب عمل کند: ابتدا بر خود او واجب است که از اصلاح نفس خود آغاز کند و بر انجام طاعات و ترک محرّمات مواظبت کند سپس به خانواده و نزديکان و همسايگان و اهل بازار تعليم دهد به گونه اي که به هيچکس آزاري از او نرسد سپس اهل محل و شهر و پس از آن حومه شهر و اهل روستاها و باديه ها و همچنين تا دورترين نقاط عالم به مقداري که توان دارد مادامي که افرادي به اندازه کفايت بر اين مهمّ قيام نکرده باشند و هيچيک از واجبات عيني و کفايي از اين امر مهمتر نيست، پس اي چرب زبان و اي مسامحه کننده تو کجا و مراعات اين شرط کجا؟]

تو همين يکي را مي داني که مال الله را به دست بياوري قدري خودت بخوري، کخوردن اِبِل نبتة الرَّببع [مانند خوردن شتر گياه بهاري را] و قدري به اولادت بخوراني و السلام. «گفت: من از طباخي، آش خوردن را بلدم.»

باري و مِنها اَن يکون صابراً محتسباً کما کانوا صابرين في جفاء المخلوقِ. [از جمله اينکه شکيبا و نهي کننده از منکر باشد همچنانکه پيامبران نيز در برابر جفاي مردم شکيبا بودند]


130

پس محتسب بايد صفتش اين باشد هر قدر اذيت و آزارش کنند، متحمل شود، و به خوشي قبول کند و بگويد:

اِهدِ قومي اِنّهم لا يعلمون. [قوم مرا هدايت کن زيرا آنان نمي دانند.] (1)

نه اينکه مردم از او در حذر باشند، که آزارش به آنها نرسد کم فَرقٍ. [چقدر فرق دارد].

و منها ان يکون ملجأً و ملاذاً للمسلمين حقيقةً في موارد حاجاتهم و ابتلااتهم. [و از جمله اموري که عالم بايد رعايت کند اين است که حقيقتاً در موارد نيازها و گرفتاري هاي مردم، پشت و پناه مسلمين باشد.]

هر کس که دادرس مردم شد، او ملجأ الانام و ملاذ الاسلام [پناهگاه مردم و در اسلام] است «نه آنکه بر در گرمابه مي کشد نقاش» و همچنين حجّة الاسلام آنست که اقوال و افعال او مسلمين را حجّت باشد. وگرنه حجّت خالي از وجه خواهد بود.

و مِنها اَن لا يکون له همٌّ و غرضٌ في جميع حرکاته و سکناته الّا اهتداء النّاس و تشرّعهم باي سبب حصل و باي حيلة تحقّق و بيد کلّ من جري هذا الامر صغيراً کان او کبيراً و ضيعاً کان او شريفاً و ان کان في الباطن هو السّبب لکنّ الامر يتمّ باسم غيره في الظّاهر. [از جمله خصوصيات عالم آن است که در جميع حرکات و سکنات خود هدف و غرضي جز هدايت و ديندار نمودن مردم نداشته باشد به هر سبب و حيله اي که امکان پذير است و به دست هر کس اين کار جريان پيدا کند خواه کوچک باشد يا بزرگ، فرومايه باشد يا شرافتمند، اگر چه در باطن، سبب اصلي هدايت او مي باشد ولي در ظاهر کار هدايت به نام ديگري تمام شود (يعني هدف او هدايت است نه مطرح نمودن نام خود] باشد مطلبي نيست غرض حاصل است.

ببين اگر يک اعرابي تمام مردم را در ظاهر متشرع مي کرد، و به اسم او تمام مي شد، و در باطن سبب رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم بود هيچ اوقات

1- دعايي است که پيامبر صلّي الله عليه و آله براي قوم خود مي نمود.


131
تلخي داشت؟ غرض حاصل بود، من و تو در اصل فهميدن اين مطلب گيريم، فضلاً عن اعماله في محلّه هيهات هيهات. [تا چه رسد از به کار بردن اين شيوه در جاي خودش، هيهات، هيهات]

و منها ان يکون متواضعاً لِله جلّ جلاله في ذاته من دون ان يکون لاجل غرض من الاغراض للطّمع المرکوز او غيره و لا يسلم الشّرف التّامّ الّا للتّواضع في ذات الله جلّ جلاله و امّا ما شاع في زماننا هذا من شدّة الخضوع و التّذلّل بالنسبة الي الاعيان و الاغنياء و غيرهم من اهل الدّنيا و تسميتها تواضعاً غلطٌ و تدليسٌ و مکرٌ و تلبيسٌ و تملّق و تذلّل مذمومٌ فشاع من طرف التّفريط من فضيلة التّواضع الّلهمَّ احفَظنا مِنهُ.

[ديگر اينکه به خاطر خداي بزرگ متواضع و فروتن باشد نه به خاطر غرضي ديگر مانند طمع و غيره و شرافت کامل جز با تواضع در مقابل ذات احديت «جلّ جلاله» به دست نمي آيد و اما آنچه که در زمان ما شايع گشته که نسبت به توانگران و مالداران اهل دنيا فروتني و خضوعي زياد صورت مي گيرد و نام آن را تواضع مي نهند اين امر، اشتباه و مکر و فريب و نيرنگ و چاپلوسي و خواري مورد نکوهش است و اين از جهت تفريط و کوتاهي نمودن در فضيلت تواضع شيوع يافته است. خداوندا ما را از اين امر حفظ فرما.]

بلي چيزي که هست اينست که تواضع را مراتبي و اندازه ايست بالنّسبة الي المتواضعين و المتخشّعين لهم. [به نسبت به کساني که متواضعند و خشوع در مقابل ايشان دارند.] تواضع هر کسي بالنسبه به غير خود نحوي است و العدل الحقيقي فيه هو اعطاء کلّ ذي حقّ حقّه. [و عدالت حقيقي در باب تواضع اين است که به هر صاحب حقّي حقّش داده شود (يعني هر کس استحقاق نوعي و مرتبه اي از تواضع را دارد و بايد با او همانگونه که استحقاق دارد رفتار نمود).]

تواضع عالم للعالم نحوي است و للسّوقي نحوٌ آخر اگر افراط کرد تذلّل مذموم خواهد بود. [فروتني عالم در مقابل عالم يک طور است و در مقابل بازاري طوري ديگر است که اگر زياده روي کند ذلّتي مورد نکوهش خواهد بود]

بيان تفصيل بيش از اين موکولٌ الي محلّه.


132
و منها ان لا يکون غافلاً عن مولاه في ان من الانات. [ديگر اينکه هيچ وقتي از اوقات زندگيش، از مولاي خود غافل نباشد]

همواره بايد کرده خود را به او عرضه دارد، تا رد و قبول وي معلوم گردد، نمي دانم اَلمفتي لا يستفتي الّا من الله. [شخص فتوا دهنده جز از خداوند فتوا نمي طلبد] را چه معني کرده اي، دل بايد هميشه با او باشد، نمي بيني که حکّام عرف در هر نقطه اي که هستند، دلشان دائماً در پايتخت است. و منها انّه لا بدّ من ان يکون العالم منصوراً بالرّعب بعد قطع طمعه عن حکّام الدّنيا و تمکين الخوف الالهي جلّت عظمته في مکنون سريرته. [ديگر اينکه شخص عالم حتماً بايد به وسيله [سپاه] ترس و رعب [در مقابل دشمنان] ياري شود البته پس از اينکه طمع خود را از حاکمان دنيا بريده باشد و ترس و بيم الهي را- که عظمتش بزرگ است- در درون جان و روان خود جاي داده باشد.]

و الّا از زيد و عمرو براي او فايده نخواهد بود، اگر تحصيل اين مرتبه را نموده باشد، فَافهَم.

حَرَّره محمد البهاري


133
مراسله پنجم

بسم الله الرحمن الرحيم

آقا جان در وقت شبي رَأَيتُکَ کَسِلاً [تو را بي حال ديدم] اما حکمت آن را ندانستم، ازچه جهت عارضه رخ نموده ماذا التّواني و ماذا التّکاسل و التّحزُّنُ؟ [اين سستي چيست؟ و اين کاهلي و حزن از چيست؟]

اگر از جهت واماندن از علم است، کسي علم سَلَم نفروخته، و اگر از قلّت جاه است، کسي آقايي سَلَم نفروخته (1) و اگر از کمي مَداخل است، کسي بيش از قوت شبانه کيسه زر ندوخته، گفت: «دنيا و آخرت به نگاهي فروختيم».

اگر چه آقاي آقا سيد عبدالمجيد طاب ثراه مي فرمودند اين معامله از چند جهت باطل است، مگر اينکه در جواب بگويم: «مذهب عاشق ز مذهبها جداست».

و اگر از جهت امورات اخروي است، آن بسيار بي وجه است، زيرا که به اندک بهانه اي رو به آن طرف مي توان يافت فَاِنّ الرّاحل اليه قريب المسافة [به راستي که کوچ

1- يعني: کسي علم و آقايي را پيش فروش نکرده تا تو آن را پيشکي خريده باشي و حال موعد دريافت آن فرا رسيده باشد، چنين نيست.


134
کننده به سوي او راهش نزديک است] هيچ مايه ندارد بعد قَولِه عَزَّ من قائلٍ: لو عَلِمَ المُدبِرونَ کيف اشتياقي بهم لماتو شوقاً. [اگر پشت کنندگان به من مي دانستند که چه اشتياقي به آنان دارم از شوق قالب تهي مي کردند]

در اين صورت سستي و تکاسُل چرا؟

دَع التّکاسُل وَاغنم فاِنّما مَثل
که زاد راهروان چستي است و چالاکي

لنک و لوک و چَفته شکل و بي ادب
سوي از ميغيژ و او را مي طلب

آيا تکليف شاقّي به تو کرده بود؟ عبادت ما لا يتحمّل [غير قابل تحمّل] از جناب تو خواسته؟ علي رؤس الاشهاد مؤاخذه نموده؟ از انعام و احسان تو کوتاهي شده؟ که ناز مي کني؟

العجل «دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن» ديدي به عبادت نمي تواني پيش ببري، به گدايي و تضرع از او چيز بخواه.

هين مگو ما را بر آن در، بار نيست
با کريمان کارها دشوار نيست

بهانه طلب است. مجاني دادن و مفت بخشيدن دأب و دَيدن [خوي و روش] اوست آماده اين کار است.

«داد او را قابليت شرط نيست» توجّه صرف کافي است در اين مقام، خيال به چند مرتبه توبه شکستن کار ديگري وصله بر نمي دارد [را از سر به در کن] «صد بار اگر توبه شکستي بازآ».

فانّه جلّت عظمته توّابٌ غفورٌ و اوليائه الکرام ايضاً مأمورون به. [براستي که خداوند بزرگ توبه پذير و آمرزنده است و اولياء گرامي اش نيز به اين امر مأمورند]

و اگر دلتنگي و کسالت از جهت فرقت رفقاء و احبّه باشد نظراً به انّ مودّة سنة رحم ماسّة و هي لحمةٌ کلحمةِ النّسب و فرقتها نارٌ موقدةٌ. [همانا دوستي يک ساله به منزله خويشاوندي نزديکي است و اين دوستي، خويشي اي مانند خويشي نسبي است و جدايي و بريدن آن آتشي برافروخته و سوزان است]


135
و لذا قيل [و بدين سبب گفته شده]:

وجدتُ مصيبات الزّمان جميعها
سوي فرقة الاحباب هينة الخطب

[همه گرفتاريهاي روزگار را آسان يافتم به جز جدايي از دوستان]

و قال الاخر:

يقولون انّ الموت صعبٌ علي الفتي
مفارقة الاحباب و الله اَصعبُ

[گويند: مرگ بر جوان سخت است، سوگند به خدا که جدايي از دوستان سخت تر است]

اينجا جهاتي است از کلام که منوطٌ بتشقيقاتٍ في المقام [وابسته و معلّق بر شکافتن مطلب است در اين مقام] تارةً رفيق انس و التذاذات دنيويه بوده اند و فوت شده از تو اين مطلب اينجا علاوه بر اينکه مايه دلتنگي نبايد باشد، مايه سرور شما هم بايد بشود، زيرا که از شما برکت نشده، مگر يک طغار هرزگي وَفَّقنا الله و اياک لنيل هذِهِ المرتبة الجليلة. [خداوند ما و تو را براي رسيدن به اين مرتبه بزرگ توفيق بخشد] و اگر رفيق لِله و في الله بوده اند، که ترکشان مورث دهشت گرديده چاره اين مطلب اوقات تلخي نيست و کسالت ني، بلکه بايد به صدد برآيي به مقدار ميسور تلطّف و مهرباني خرج دهي هر کس را به حسب حال او اِنعام و احسان فرمايي فاِنّ الأخوة عقد يجب الوفاء به. [همانا برادري عقد و پيماني است که وفاي به آن واجب است] غرض نه بيان اقسام حقوق اخوانست، بلکه مقصود من اين است که بايد انسان اسباب برانگيزاندن اخوان خود را فراهم بياورد، تا در اُخُوّت ثبات پيدا کنند و بهره او را دريابد و ثمره اخوت ديني گويا اين باشد که يعان علي الخلاص ممّا وقع فيه من الابتلاءات الأخروية. [... که آدمي را بر رهايي از گرفتاريهاي آن جهاني ياري مي کند] زيرا که حوادث اخروي کمتر از حوادثات دنيويه نخواهد بود، ببين از خلاصي آنها بلا مُعين مي تواني آن وقت «زين برادر آن برادر هم بدان» الّلهم وفّقنا لقيام حقوق الاخوان بمحمّد و آله الطّيبين الطّاهرين. [خداوندا به حقّ محمّد و آل پاک و پاکيزه اش ما را براي قيام نمودن در بجا آوردن حقوق برادران توفيق بخش.]


136
مراسله ششم

اين تعليقه را به اولاد ملک التجار تبريز طاب ثراه مرقوم فرموده اند

بسم الله الرحمن الرّحيم

اخواني ظاهراً همان آش و همان کاسه بوده باشد، نه کاري، نه فکري، نه تقوي، نه درس، ندانم ما هذا التّواني في امر الاخرة و التّکاسل في طاعة العقول الطّاهرة أنسيتم الموت الّذي لابدّ منه و الورود عليه و هو يهدم في آن واحد ارکان لذايذکم و يخرّب بنيان غرايزکم أليس ذکره مرغّبا عن الدّنيا و جالباً الي الاخرة اما قال اصدق الصّادقين: «انّ من تذکّره في اليوم و الّيلة عشرين مرّة يحشر مع شهداء احد» اما وجدتم ذکره في غاية النفع و التأثير؟ و لعلّ مانعکم منه هو اشتغال القلب الي ما سواه و عدم التّهيؤ للسّفر الي دار الاخرة و الّا لا ريب في انّ المسافر لا همّ له الّا تهيئة الاسباب و الاستعداد له فمن تفکّر في حال الفراغة لابدّ من ان يقلّ سروره بالدّنيا و شهواتها و هان امله و انکسرَ قلبُهُ عن لذّاتها فالعاقل من جرّد نفسه للمنية و هيأها للتّنعّم و التّحية و ان شئت حصول ذلک فتفکّر في حال نظرائک الميتين الّذين کانوا منهمکين في الشّهوات بطول آمالهم و سوء احوالهم کيف انتقلوا من اُنسِ العشرة الي وحشة الهجرة


137
و من فسح القصور الي ضيق القبور و من النّظافة و حسن الصّورة الي قبح المنظر و السّيرة و اسئل عن قبره ذلک بلسان فصيح و زبان مليح و بگو بِالله يا قبر هل زالت محاسنه و هل تغير ذلک المنظر النّضر؟ حتّي يجيبک باتمّ الاجوبة و اکمل البيان:

استخوانها بند بند از هم جدا
کرد کرمان لحم و شحمش را فنا

مع ما کان غافلاً عن هذه الاحوال و حريصاً في تدبير المنازل و جمع الاموال و قس حسرات نفسک عليه و کيف کان فاغتنم يا حبيبي انّ حالة النّاس في ذکر الموت و حالاته علي اقسام فانّهم بين منهمک في الدّنيا و شهواتها و خائض في غمرات لذّاتها و بين سالک مبتدئ و عارف منتهي و الاوّل لا يذکر الموت الّا ذمّا لصدّه اياه عن محبوبه و کونه حاجبا له عن مطلوبه بل يفرّ منه و يعاديه و ان کان و لا بدّ من ان يلاقيه فلا يستفيد منه من ذکره الّا بعداً و الثّاني يستعدّ بذکره لاقتناء الخيرات و المسارعة الي تحصيل فضائل الملکات و يکرهه خوفاً من أن يلقاه قبل الوصول الي هذه الکمالات و هو في هذه الحال معذورٌ و لا يعدّ من کلاب دار الغرور بل لا يحسب من الّذين کرهوا لقاء الل عزّ و جلّ فکره لقائهم و علامته الاشتغال بما يعدّه للمات و التّهيؤ في زاد معاده قبل الفوات و امّا الثّالث و ان کان لا فائدة في ذکره لنا فهو انّما يذکره و يشتاق اليه حبّا له و شوقاً منه اليه اذ فيه لقاء الحبيب و لذا قال سلام الله عليه: «و الله لابن ابيطالب انس بالموت من الطّفل بثدي اُمّه.» لما فيه من الخلاص عن سِجنِ الطَّبيعة و الوصول الي الدّرجات العالية الرّفيعة و الي ذلک اشار بقوله سلام الله عليه: «فزت و ربّ الکعبة» و لنا قسم آخر اعلي و ارفع ممّا ذکر الا انّه لا مقام لذکره. (1)

[ندانم اين سستي در امر آخرت و اين بي حالي در اطاعت از ائمه که عقول طاهره اند چيست؟ آيا مرگ که امري حتمي است و وارد شدن بر خداوند را فراموش کرده ايد؟ در حالي که مرگ در يک لحظه پايه هاي خوشيهاي شما را در هم مي شکند و بنيان غرايز شما را ويران مي سازد.

1- بل ليس بعد کلامه صلوات الله عليه و مقامه کلامٌ و مقامٌ. [بلکه پس از کلام و مقام علي بن ابي طالب صلوات الله عليه کلام و مقامي نيست.] (ن)


138

آيا ياد مرگ شما را از دنيا بيزار نمي کند و به سوي آخرت جلب نمي کند؟ آيا پيامبر (ص) که راستگوترين راستگويان است نفرموده: هر که در روز و شب بيست مرتبه به ياد مرگ افتد با شهداي جنگ احد محشور خواهد شد. (1) آيا ياد مرگ را در کمال سودمندي و تأثير نيافته ايد؟ شايد مانع شما از ياد مرگ اشتغال قلب شما به غير خدا (يا غير مرگ) و آماده نبودن براي سفر آخرت است وگرنه شکّي نيست که شخص مسافر همّتش جز در تهيه اسباب و آمادگي براي سفر مصروف نمي گردد.

پس کسي که در حالِ فراغت انديشه کند حتماً بايد سرورش نسبت به دنيا و شهوات آن کم گردد و آرزويش خوار و سبک شود و دلش از لذّات دنيا باز ماند. پس خردمند کسي است که خود را براي مرگ پيراسته کند و خويشتن را براي بهره بردن و درود آماده سازد، اگر مي خواهي اين حال برايت حاصل شود در احوال مردگاني که نظير تو بوده اند تفکّر کن آنانکه با آرزوهاي طولاني و حالات بد خود در شهوات فرو رفته بودند (ببين) چگونه از انس عشرت به وحشت هجران و از وسعت قصرها به تنگناي قبرها و از پاکيزگي و خوش صورتي به زشت منظري و بد سيرتي انتقال يافتند با زبان رسا و نمکين از قبرش بپرس و بگو سوگند به خدا اي قبر آيا زيبايي هاي او از بين رفت؟ و آيا آن شمايل خرّم تغيير يافت؟ تا به کاملترين جواب و بيان به تو جواب دهد که:

استخوانها بند بند از هم جدا
کرد کرمان لحم و شحمش را فنا

با اينکه از اين حالات غافل بوده و در تدبير امور منازل و گردآوري اموال حريص بوده است. حسرتهاي خود را بر اينها بسنج و به هر حال اي دوست من (فرصت را) غنيمت شمار و (بدان که) حالت مردم در ياد نمودن از مرگ و احوالات آن به چند صورت است: گروهي از آنان در دنيا و شهوات آن فرو رفته اند و در سختيهاي لذّات آن غرق شده اند و گروهي سالک تازه کارند و گروهي عارف به مقصود رسيده اند.

گروه اوّل مرگ را جز براي ذمّ و نکوهش از آن ياد نمي کنند زيرا مرگ راه او را از رسيدن به محبوبش (که دنياست) مي بندد و حاجب و مانعي است در مقابل مطلوبش، بلکه از ياد مرگ مي گريزد و با مرگ دشمني دارد گر چه به ناچار عاقبت مرگ را ملاقات خواهد نمود، چنين کسي از ياد مرگ بهره اي جز دوري از حق نمي برد.

1- المحجة البيضاء، ج 8، ص 240.


139

گروه دوم با ياد مرگ براي به دست آوردن خيرات و شتاب در تحصيل ملکات برتر آمادگي مي يابد و از مرگ کراهت دارد به خاطر ترس از اينکه مبادا مرگ را پيش از رسيدن به اين کمالات ملاقات کند چنين کسي در اين حالت معذور است و از سگانِ اين سراي فريب شمرده نمي شود بلکه از کساني که چون از ديدار خداوند کراهت دارند خدا هم از ديدار آنان کراهت دارد نيز محسوب نمي گردد، نشانه اش اين است که وي به چيزي که او را براي مرگ آماده مي کند مشغول است و در راه تهيه توشه براي معاد خويش قبل از فوت فرصت مي باشد.

اما گروه سوّم- گر چه ذکر اين گروه براي ما فايده اي ندارد- کسي است که مرگ را ياد مي کند و به خاطر حبّ و شوقي که به مرگ دارد به مرگ مشتاق است زيرا در مرگ، ديدار دوست ميسّر مي شود و براي همين است که علي (ع) فرموده: سوگند به خدا که فرزند ابي طالب اُنسش به مرگ از اُنس طفل به پستان مادرش بيشتر است. (1)

زيرا در مرگ خلاصي از زندان طبيعت و رسيدن به درجات عالي و بلند وجود دارد و علي عليه السّلام نيز به همين اشاره دارد آنجا که پس از ضربت خوردن بر فرق مبارکش فرمود: سوگند به خداي کعبه که رستگار شدم.

گروهي ديگر بالاتر و رفيع تر از آنچه ذکر شد وجود دارد جز اينکه اينجا جاي ذکرش نيست.]

و کيف کان اميدوارم خودتان را مُهمَل نگذاشته شبانه روز خود را من حيث العمل خصوصاً در ايام مبارکه مشهوره ثلاثه معمور کرده باشيد. الّلهم اَعِنهم علي ذلک آمين يا ربّ العاليمن [خداوندا بر اين کار ياريشان کن آمين اي پروردگار جهانيان] و بعد اگر جوياي حال شويد معلوم است:

هر که او از همزباني شد جدا
بي نوا شد گرچه دارد صد نوا

چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوي ديگر ز بلبل سرگذشت

حقيقتاً دل سوخته دارم از نجف اشرف دور افتاده ام و ان کان فيه ما فيه [اگر چه در همين نيز حرف است] التماس دعا دارم حقيقتاً از همه عالم نه تنها از شما.

حرّره محمّد البهاري في اطراف الکاظمين

عليهما السّلام و عليه السّلام والسلام

1- نهج البلاغه، فيض، خطبه 5.


140
مراسله هفتم

بسم الله الرحمن الرحيم

روي عن مولينا اميرالمؤمنين سلام الله عليه: من ابتلي بالفقر فقد ابتلي باربع خصال: الضّعف في يقينه، و النّقصان في عقله، و الرّقّة في دينه، و قلّة الحياء في وجهه.

[از مولاي ما امير مؤمنان عليه السّلام روايت شده: هر کس که به فقر دچار مي شود به چهار خصلت مبتلا مي شود: ضعف در يقين، نقصان و کاستي در عقل، سستي در دين و کمي شرم در چهره اش] (1)

بلي بنده اي را که فقر رو کرد، اموري را بايد رعايت کند.

الاول: اينکه بايد فقر را مکروه ندارد و به کمال امتنان بگويد مرحباً بشعار الصّالحين. ابداً جزعي نداشته باشد (حيث انّ العالم بالاصلح جلّ شأنه قدّره له و لازم ذلک انّه لو کان شاکياً ايضاً لا يشکو الّا اليه تعالي شأنه في ظلم اللّيالي.

[زيرا خداوندي که عالم به مصلحت است فقر را براي او مقدّر کرده است و لازمه اين آن است که اگر هم شکايت مي کند جز به خداوند شکايت نبرد آن هم در تاريکيهاي شبها]

پس اگر به غير او اظهار فقر نمود کشف مي کند از اينکه مرضي او نشده، مصلحت خود را در غير آن مي داند، خصوصاً اگر پيش کسي باشد که مي داند فايده

1- بحار الانوار، ج 72، ص 47. و در ادامه فرموده است: فنعوذ بالله من الفقر.


141
ندارد، ديگر حالا اين اظهار کفر است يا فسق است يا مباح است بحسب الشّاکي [شکايت کننده] و المشتکي اليه [آنکه به سويش شکايت برده مي شود] تفاوت مي کند اجتهادش با تو.

الثاني: اينکه بايد قانع به کفاف باشد بلکه اقتصار به قدر حاجت فعلي بکند و شکرانه اين نعمت عظمي را بنمايد، که زيادي به او داده نشده (فانّ الزّيادة فتنةٌ و امتحانٌ اعطاها الله تعالي علي عبده لينظر ما يفعل بها فان عصي الله بها عذّبه و الّا حاسبه نستجير بالله منه. [همانا زياده داشتن، فتنه و آزمايشي است که خداوند آن را به بنده اش عطا کرده تا ببيند با وجود زياد داشتن چگونه عمل مي کند اگر عصيان کند او را عذاب دهد و گرنه از او حساب کشد که از آن به خدا پناه مي بريم]

و الثالث: اينکه (لابدّ ان يکون متوکّلا علي مولاه آيساً ممّا في ايدي النّاس.) [حتماً بايد بر مولاي خود توکل کند و از آنچه که در دست مردم است مأيوس باشد] تملق احدي از اغنياء نکند اسمش را تواضع بگذارد (فانّ تواضع الفقير هو التکبّر عليهم من حيث انّهم اغنياء). [همانا فروتني فقير به اين است که در برابر آنان به خاطر توانگر بودنشان تکبّر کند]

الرابع: ان لا يداهنهم في الخوض علي الباطل طمعاً لما في ايديهم من حطام الدّنيا). [هنگامي که اغنيا در باطل فرو رفته اند به خاطر طمع به متاع بيهوده دنيا که در دست آنهاست در مقابل آنها چاپلوسي نکند]

به هر کاري که آنها داخل باشند اين هم داخل شود، هر صحبتي که آنها بکنند، اين هم گوشه آن را بگيرد، در هر عملي براي آنها تقرير کند. [اقرار آورد، تصميم بگيرد، صحّه بگذارد]

الخامس: اينکه فقر نبايد اسباب سستي او در عبادات بشود، بلکه حال فقر را غنيمت دانسته، بيشتر مواظب بر طاعات بشود، اذ الوصول الي السّعادة الابدية بالفقر اَيسرُ و اَسهلُ. [زيرا رسيدن به نيکبختي هميشگي با فقر آسانتر و راحت تر است]


142

السادس: اينکه هماره بايد چيزي از قوت خود انفاق نمايد، فانّه افضل عند الله تعالي من بذل الاغنياء من وجوه و لا مجال لتفصيلها و الله العالم. [زيرا اين انفاق در نزد خداي تعالي از بذل و بخشش ثروتمندان از جهاتي که مجال تفصيل آن جهات نيست بهتر مي باشد، و الله العالم.]

السابع: انّ ما يعطيه غيره من المال ان علم انّه حرام وجب عليه الامتناع و ان علم انّه مشتبه او حلال فيه منّة راجحٌ له ردّه و ان علم انّه هديةٌ محلّلةٌ بغير منّة استحبّ له القبول تأسّياً بالنّبي و الائمّة عليهم السّلام و ان کان من الصّدقات و هو مستحقٌّ فان علم انّه يعطي رياءً و سمعةً يمکن ان يقول بعدم جواز الاخذ اذا صدق انّه اعانه علي الاثم و ينبغي له التّعفّف من السّئوال مال استطاع فانّه فقرٌ معجّلٌ و حسابٌ طويلٌ لعدم خلوّه من الافات غالباً اذ هو متضمّن علي الشّکوي و ذهاب ماء الوجه و الذّلّ عند غير الله تعالي و ايذاء المسئول و اعطائه استحياءً او رياءً او الجاءً او يورث شتم السّائل و ايذائه الي غير ذلک من الآفات و لذا روي انّ سألة النّاس من الفواحش نعم لو کان في مقام الاضطرار فله ذلک بل قد يجب الّا انّ تشخيص درجات هذه المقامات في غاية الاشکال و الصّعوبة. [هفتم: همانا آنچه از مال و دارايي که ديگري به او مي دهد اگر بداند که حرام است واجب است که از آن خودداري کند و اگر بداند که مالي شبهه ناک يا حلال است و در ازاي آن منّتي بر او نهاده مي شود ترجيح به اين است که آن را برگرداند و اگر بداند که هديه اي حلال است و منّتي در آن نيست مستحب است که آن را بپذيرد به خاطر تأسّي نمودن به پيامبر و ائمه (ع) که هديه را ردّ نمي کردند، و اگر آن مال از صدقات باشد و او نيز استحقاق آن را داشته باشد پس اگر بداند که صاحب مال آن را به خاطر ريا و خودنمايي عطا مي کند، مي توان گفت که گرفتن آن جايز نيست البته اگر با گرفتن آن اعانت بر گناه صدق کند و بر فقير سزاوار است که از درخواست تا مي تواند خودداري کند زيرا درخواست کردن، فقري حاضر و آماده است که شخص ر آن شتاب نموده و حسابش طولاني است زيرا غالباً از آفتها خالي نيست چون سئوال و درخواست، شکايت و آبرو ريزي و ذلّت و خواري در نزد غير خدا را در بردارد و همچنين آزار به طرف مقابل که از او درخواست مي شود و واداشتن او به بخشش از روي شرم يا رياء يا ناچاري را سبب مي گردد يا اينکه گاه باشد که درخواست کردن موجب ضرب و شتم و آزار سائل و ديگر


143
آفات مي شود و براي همين است که روايت شده که: درخواست از مردم از جمله کارهاي زشت است، بله اگر شخص در مقام اضطرار باشد مي تواند درخواست کند بلکه گاهي واجب است که از ديگران بخواهد جز اينکه تشخيص درجه اين مقامها در غايت دشواري است.]
144
مراسله هشتم

اين تعليقه شريفه را به مصحح اين اوراق مرقوم فرموده جزاه الله عنّي خيراً

بسم الله الرّحمن الرّحيم

جناب مشهدي فلان را عرض مي شود ان شاء الله تعالي موفق بوده و خواهيد بود، شنيدم به بعضي از مواليان حقير عرضه داشته ايد که فلاني کاغذي که مشتمل بر مواعظ و نصايح باشد براي من بنويسد، اولاً از خود فلاني چه تأثيري ديدي تا از مرکب نحس او اثر ببيني، و ثانياً حقير اهل عمل نيستم تا براي شما دستور العمل بنويسم، فاسئلوا اهل الذّکر. [از اهل ذکر بپرسيد] (1) هر چيزي را اهلي است.

خلق الله للحروب رجالاً
و رجالاً لقصعةٍ و تريد

[خداوند براي جنگها مرداني را آفريده و مرداني را نيز براي کاسه و تريد خلق کرده] دستور العمل ماها مرغ و فسنجان خوردن است، اگر احياناً برخوردي اَنت عالمٌ غير معلَّمٍ [تو داناي بدون تعليم يافتني] مضافاً اينکه در اين چند روزه هر چه خواستم دو کلمه قربةً الي الله مصدَّع شوم هواي نفس مانع آمد، اگر چه اشکال باز باقيست، ليکن جواب

1- نحل/ 43 و انبياء/ 7.


145
زمين نماند، دو کلمه مي نويسم علي الله (از آن گناه که نفعي رسد به غير هم خوب نيست) (1) و آن دو کلمه اين است که اگر با مجاهده نفس در مقام عمل راه مي روي هنيئاً لک [گوارايت باد] و اگر خدا نکرده نکبت چاک گريبان را گرفته، در عمل تکاسُل ورزيدي و نتوانستي به عمل پيش بروي، لااقل گدايي را از دست مده به تضرّع و زاري بکوش در خلوات به دروغي بچسب تا راست شود، چه اينکه گدا مجاني طلب است، اگر جدّي داشته باشد، مقصودش حاصل است، اگر در جواب بفرمايند مثل تو بنده مفلسي را لازم نداريم به نحو تذلّل عرض کن گداي ره نشين سلاطين در عداد بندگان او نخواهد بود، و اگر بفرمايند، نافرمايني مي کني، به طريق خوشي عرض کن هر کس شأني دارد اگر فرمودند قهّاريت من پس در کجا ظاهر خواهد شد، به شيريني عرض کن: در آنجا که با سلطنت جناب اَقدست معارضه نمايد، اگر فرمودند بيرونش کنيد، به التماس بگو:

نمي روم ز ديار شما به کشور ديگر
برون کنيدم از اين در درآيم از در ديگر

اگر بفرمايد قابليت استفاضه از من را نداري، جواب عرض کن به دستياري اولياء خودت کرامت فرما، الحاصل اگر رو ترش نمايد، تبسم کنان التماس کن، اگر از تو اعراض نمود، تبصبُص کنان از عقب او بدو، اگر از خودش مأيوس شدي، به اُمَناء دولتش ملتجي شو بگو به اعلي صوت:

به والله و به بالله و به تَالله
به حق آيه نصرٌ من الله

که مو از دامنت دست برنَدِرُم
اگر کشته شوم الحکمُ لِله

اگر بفرمايد جرأت اين حرف ها را از کجا به هم بستي؟ عرض کن: حلم تو اشاره مي کند، اگر بفرمايند اين زبانها را از کجا ياد گرفتي بگو:

1- اصل اين مصرع چنين است

«از آن گناه که نفعي رسد به غير چه باک»
امّا از آنجا که اينگونه عبارات در شعر و نثر داراي بدآموزي هاي فراوان است و بر اساس يک تفکّر غلط سروده شده است مصنّف قدّس سرّه با تغييري که در آن ايجاد نموده هم آن را از شعر بودن انداخته و هم از اعتبار.

146

بلبل از فيض گل آموخت سخن، ورنه نبود
اين همه قول و غزل تَعبيه در منقارش

الحاصل گدايي را گفتند ول مکن تا هيچوقت محتاج نباشي، از گدايي خيلي کارها ساخته مي شود، غرض از مجاهده خود را عاجز دانستن و به معرض گدايي در آوردن است والله العالم. عرض سلام ما را به مَن وَجَبَ الابلاغُ اِليهم [هر کس که رساندنِ (سلام من) به او واجب است] انشاء الله از آقايان و خواتين [خانمها] و غير هم خواهيد رسانيد، زياده جز التماس دعا عرض ندارد.

محمد البهاري


147
مراسله نهم

بسم الله الرحمن الرحيم

اي دواي نخوت و ناموس من
اي تو افلاطون و جالينوس من

توقيع مبارک زيارت گرديده کمال مسرت و فرح حاصل شده بوئيده و بوسيده بر ديده نهادم، از کثرت شوق و التهاب عشق بعد از چندي ملتفت شدم که در طي مطالب اشاره به اموري رفته مِنها [از جمله آن امور] اينکه امر به صبرم فرموده بودي که بنشينم و صبر پيشه گيرم (نَعَم کلٌّ صبرٍ جميلٌ الّا اَنّ الصّبر فيک قبيحٌ و کلٌ جزع قبيح الّا انّ الجزع عليک جميل و کلّ مرارةٍ سهلٌ الّا انّ مرارة البعد عنک في نهاية الصّعوبة و لذا فلمثلک فليبک الباکون و ليندب النّادبون و يعجّ العاجّون عزيزٌ علي ان اري غيرک و لا تري و لا ينالک منّي ضجيجٌ و لا شکوي و لعمرک انّه قسمٌ بسيار جليل و بزرگ انّ فراقک سخت في غاية السختي و التصبّر به امرٌ لا يطاق).

[آري هر صبري زيباست جز اينکه صبر در مورد تو زشت است و هر بيتابي زشت است جز اينکه بيتابي نمودن بر تو زيباست و هر تلخي آسان است جز اينکه تلخي دوري از تو در نهايت سختي است و براي همين است که گريه کنندگان بايد براي چون تويي بگريند و ناله کنندگان بايد بر تو ناله کنند و فرياد کنندگان بر تو فرياد کنند، بر من سنگين است که غير تو را ببينم و تو ديده نشوي و ناله و شکايت من به تو نرسد به جان تو سوگند اين قسمي بسيار بزرگ است که جدايي


148
از تو دشوارِ دشوار است و صبر بر آن کاري خارج از طاقت است] و الّا:

همه دانند که سودا زده و دلشده را
چاره صبر است، وليکن چه کند؟ قادر نيست

و منها: اينکه امر فرموده بودي به عدم ترک معاشرت بِالمرّة و مداراي با خلق و تحمّل جفاي آنها باَحسن وجهٍ نظراً به عاشرهم بالمعروف [با آنان به نيکي معاشرت کن] تصدقت شوم سمعاً و طاعةً الّا اينکه بر حضرت شما مخفي نيست که حال مجالس يا از قبيل قِران نَحسَين است يا مدافعه اَخبَثَين يا تَمالُق مُفلِسَين. (1)

و مِنها: اينکه فرموده بودي قدري بهتر از اين مواظب طاعاتت باش اگر چه نفس همين کلام مبارک اسباب تهييج داعي است، زيرا که بي توجه شما هيچ کاري انجام نگيرد و بي سهيل روي مبارک هيچ گلي رنگ نپذيرد، اما خوش داشتم که اين فرمايش را مکرر فرموده باشيد تا مورث ازدياد عمل بوده باشد.

و منها: اينکه فرموده بودي غصه روزي مخور انّ الله واسعٌ کريمٌ و رزّاقٌ ذو القوّة.

[براستي که خداوند وسعت دهنده، بخشنده و روزي بخش و داراي نيروي استوار است] هم خوب فرموده ايد همينطور است که مي فرماييد الّا اينکه همراه حقير کسي هست هر چه مي گويم خدا رزّاق است، يشير الي بان لا [به من اشاره مي کند که نه] مي گويد، اگر بگويي خدا رزّاق است لازم مي آيد استعمال يک لفظ در معاني متعدده و اين غلط است رزاق نان است يا لباس يا مخاديم ديگر حالا که شما مي فرماييد در همه چيز رزّاقست استعمال لفظ در دو معني هم لازم نمي آيد حقير تعبّداً قبول کردم ايشان هم ساکت شدند. «آفرين بر نظر پاک خطا پوشش باد»

و منها: اشاره به حرکت طرف ديار خودتان فرموده بوديد حقير هم:

1- قِران نحسين: در اصطلاح قدماء، نزديک شدن دو سياره نحس مانند زُحَل و مرّيخ در يک برج. مدافعه اَخبَثَين: يعني دو کس که ناپاکترين يکديگر را پشتيباني کنند يا يکديگر را از خود برانند و دور کنند. تمالق مفلسين: يعني چاپلوسي دو نادار.


149

«ميلم اين بود که بي دوست نگردم هرگز»

پاي من لنگ است و منزل بس دراز
دست من کوتاه و خرما بر نخيل

اميدوارم از برکت توجّه حضرتعالي به اندک زماني به تو برسم و مستفيض و کامياب گردم ان شاء الله تعالي.

محمد البهاري


150
مراسله دهم

بسم الله الرحمن الرحيم

کيست که از من سخن نزد سخندان برد
قطره به عمان کشد، زيره به کرمان برد

باد صبايي کجاست بوي گلي آورد
ناله زار مرا سوي هزاران برد

گويدشان در وصال چند بناليد زار
زار بنالد کسي کو غم هجران برد

تصدقتان شدم، شماها را چه مي شود که همواره از کلمات آتش انگيزتان شرار ناله و فغان حسرت احساس مي شود.

«أَلستم ممّن يويد به الدّين و يشيد به ارکان الشّرع المبين؟ أَلستم ممّن انغمر في الطّاعات و التّقوي و وفّق للقربات و الزّلفي. [آيا شما از آن کساني نيستيد که دين به وسيله آنان قوّت و نيرو مي يابد و ارکان شرع مبين به سبب آنان برافراشته مي گردد؟ آيا شما از آنان نيستيد که در طاعات و تقوي فرو رفته اند و براي اموري که مايه قربت و نزديکي به خداوند است موفّق شده اند؟]

حاصل:

الستم خير من رکب المطايا
و اندي العالمين بطون راح؟

[آيا شما بهترين کساني که بر چهارپايان تندرو سوار مي شوند نيستيد؟ و آيا کف دستان شما از کفهاي همه مردمان بخشنده تر نيست؟]


151
شما چرا مي ناليد؟!

«بگذار من بگريم چون ابر در بهاران»

زيرا که «انا المتخلّف من اقراني انا الضّعيف في عقلي و ارکاني و قد فسدت طاعتي و حسرت بضاعتي و خسرت تجارتي ذهبت ايامي و بقيت ذنوبي و اثامي ما تزوّدت من حياتي و قرب حين مماتي». [من از همگنان خود جا مانده ام، در عقل و ارکان خود ناتوانم، طاعتم فاسد و سرمايه ام مانده و تجارتم زيان کرده، عمرم رفته و گناهم باقي مانده توشه اي از زندگانيم بر نگرفتم و مرگم نزديک گشته است] ندانم تدبير چيست، چاره چه باشد.

همانست آسمان دور زمين سخت»

نه رفيقي، نه شفيقي، نه ياري، نه ياوري، نه انيسي، نه مونسي، به هر طرف مي غلطم، جهل اندر جهل است، به هر ديار مي روم ظلمت اندر ظلمت است، با هر که مجالست مي کنم، غفلت اندر غفلت است، آشنايي با غير را عين زيان ديدم، به هر کس دوست گفتم، دشمن جان ديدم دائماً شغل من «ألاسبيل ألاسبيل» [آيا راهي نيست؟ آيا راهي نيست؟] همواره قول من الا طريق الا طريق درس مي خوانم، حيرانم مباحثه مي کنم پشيمان.

فَيا يريد الحي اخبرني بما
قاله في حقّنا اهل الحمي

هل رضوا عنّا و مالوا للوفا
ام علي الهجر استمرّوا و الجفا

[«اي نامه برِ قبيله به من خبر بده آنچه را که اهل حمي در مورد ما گفته اند» «آيا از ما خوشنود بودند و ميل به وفا داشتند يا بر هجران و جفا ثابت قدم بودند؟»]

شما هم که لابد خواهيد فرمود:

لا خبرٌ جاء و لا وحي نزل امّا عليه نعم و امّا منه لا. [نه خبري آمد و نه و حيي نازل شد (يعني ما هم بي خبريم) ولي بر هجران و جفا آري (ثابت قدم بودند) امّا از وفا خبري نه.] العجب کلّ العجب [شگفتا، بس شگفت.] شما هم که چنين بناليد، ما را چه بايد کرد؟ و گفت:


152

به گل بلبل نشسته زار نالد
مو که دور از گلانم چون ننالم

حقير به هيچ وجه نمي توانم حال حضرتعالي را به خود قياس کنم لوجوهٍ من الفارق [به خاطر چندين فرق] که بگويم شما هم از قافله وامانده باشيد و دست شما از دامن امير کاروان نستجير بالله بريده باشد.

لاجل ميلکم الي الدّنيا و الاشتغال بلهوها و لعبها و لطول املک و اتّباعک للهوي و غير ذلک. [به خاطر ميلي که به دنيا و سرگرمي اي که به لهو و لعب آن داريد و به خاطر آرزوي طولانيت و پيرويت از هواي نفساني و غير اينها (يعني اين امور در شما نيست بلکه در من است)]

الاول: اينکه شما صد هزاريد و من يک تنم، و به مقتضاي عبدي اطعني حتّي اجعلک مثلي. [اي بنده من مرا اطاعت کن تا تو را همانند خود کنم «حديث قدسي»] جميع قوا و نقاط الارض معين شماست دون انا [نه من] چه خوش گفت:

فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بکنند آنچه مسيحا مي کرد

الثاني: اينکه تغيير عادت نازپروري بر حقير اشکل امور شده، و بر جناب شما اسهل امور بوده.

الثالث: اينکه حقير کمال نظر و همّ به اعتبارات دارم و داشتم، شما قائل به تالي باطل نبوده و نخواهيد بود. «لا تأخذک في الله لومة لائم». [در راه خدا سرزنش هيچ سرزنشگري تو را گرفتار نمي کند] را خوب ياد گرفته ايد.

الرابع: اينکه حقير را ابتلاء به معاش از پا انداخته و براي يک پول سياه، هزار حيله و تزوير و نفاق بايد بورزم و جنابک فارغٌ منه [جناب عالي از اين آسوده اي] زيرا که طعامک عشب القفار و شرابک من مياه الانهار تبيت و ليس لک همّ و تصبح و ليس لک البلوي. (1) [خوراکت گياه بيابان و نوشيدنيت آبهاي جويهاست، شب را به روز مي آوري در حالي که اندوهي نداري و صبح مي کني در حالي که گرفتاري نداري]

1- «کان غالب قوت کليم الله نبت الارض و اوراق الاشجار فسبحان الّذي بيده ملکوت کلّ شيء» [بيشتر خوراک حضرت عيسي کليم الله عليه السّلام گياه زمين و برگهاي درختان بود، منزّه است خدايي که باطن هر چيز در دست اوست]


153

الخامس: ابتلاء به زن و بچه که هيچيک از آنها را خبر نداري و ششمي اينست که از اول بچگي الي الآن باد حب و جاه به سر و کله حقير افتاده دماغ را معيوب کرده، بالمرّة از کار انداخته، معالجي و طبيبي هم در بين نيست، به عکس آن وجود مکرّم مغتنم. باري ﴿انّما اشکو بثّي و حزني الي الله. [جز اين نيست که شکوه افسردگي و اندوه خود را به خدا مي برم.] (1)

کتاب درد دلم قلب کوه را بشکافد
اگر از آن ورقي درفتد به کوه و بيابان

«اَلّلهمّ انّي اشکو اليک غربتي و بعد داري و قلّة زادي و معرفتي و هواني علي النّاس و اَنت ارحم الرّاحمين». [خدايا از غربتم و دوري خانه ام و کمي توشه و معرفتم و سرشکستگي ام در نزد مردم به تو شکايت مي کنم و تو مهربانترين مهرباناني]

رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس
تا به خاک در غيرت نرسد فريادم

من که از جور تو حاشا که بنالم روزي
من از آن روز که در بند توام آزادم

حرّره محمد البهاري

1- يوسف/ 86.


154
مراسله يازدهم

بسم الله الرحمن الرحيم

مژده دادند که بر ما گذري خواهي کرد
نيت خير مگردان که مبارک فاليست

مدتي بود مديد و عهدي به غايت بعيد، که شعله نار اشتياق قلب به لقاء آن وجود مکرّم از چاک گريبان سر زده بود، هيچ کس را قدرت بر اطفاء اين نايره [ آتش برافروخته] نبود، مي سوختم و مي ساختم، خود را به عشق روي تو مشغول کرده

فريب خويش مي دادم که ايندم يار مي آيد
به هر آواز پايي خاطر خود شاد مي کردم

ليکن در طالع خود نديده بودم که به آساني بتوانم دامن جلالت را به کف آورم ولي از آنجايي که «ما کذّب الفؤاد ما رأي» مضي الزّمان و قلبي يقول انّک آتي. [دل آنچه را که ديد تکذيب نکرد، زمان گذشت در حالي که دلم مي گويد که تو مي آيي] به اين نيمه احتمال زنده بودم و در اين ظرف مدت دهري بر من گذشت که چه گويم:

عقل درّاک از فراق دوستان
همچو تيرانداز بشکسته کمان

خودت مي داني که هر چه به من وارد آمده همه از کشش آن سر بوده، «اين همه آوازها از شه بود» حيثُ انّ المعشوق يجذب العاشق من حيث لا يعلمه و لا يرجوه و ما


155
کان يخطر بباله ابداً و لا يظهر من تلک الجذبة اثرٌ في العاشق الّا الخوف الممزوج باليأس مع دوام الطّلب. [چون معشوق عاشق را از جايي که نمي داند و به آن اميدي ندارد و اصلاً به قلبش خطور نکرده به خود جذب مي کند و از آن جذبه در عاشق اثري جز ترس آميخته با يأس همراه با طلب دائمي ظاهر نمي گردد]

ميل معشوقان نهانست و ستير (1)
ميل عاشق با دو صد طبل و نفير (2)

و بالجمله در خوشترين ساعتي از ساعات و بهترين وقتي از اوقات که نه خواب بودم نه بيدار، نه مست بودم، نه هشيار، مژده شرف حرکت موکب همايوني داده شد بي اختيار گفتم:

يا رب اين حرفست يا سحر حلال؟!
هاتف آورد اين خبر يا جبرئيل؟!

اينقدر حالم دگرگون شد که از شوق لقاء ندانستم پا را از سر، سر را از پا، عمامه به پا بسته، کفش بر سر گذاشته بلند شده مترنّماً گفتم:

غنّ لي يا منيتي لحن العراق
اُبرُکي يا ناقتي تمّ الفراق

ابلعي يا ارض دمعي قد کفي
اشربي يا نفس ورداً قد صفي

عدتَ يا عبدي الينا مرحبا
نعم ما روّحت يا ريح الصّبا

[«اي که منتهاي آرزوي مني برايم به لحن عراقي بخوان، اي شتر من بخواب و استراحت کن که جدايي به سر آمد» «اي زمين اشکم را فرو ببر که به اندازه کافي آمده است، اي نفس گلاب بنوش که صاف و پاکيزه است» «آفرين بر تو اي بنده من که به سوي من بازگشتي، اي باد صبا، وه که چه خوب وزيدي»]

الحاصل، طاقت و شکيبايي از دست رفته، کار به رسوايي کشيده، مردم شهر و ديار ملتفت گرديده، اهل تقوي و دين سرزنشها نموده، به خيالشان مي رسد که اختياريست اين کارها، ديگر ملتفت نيستند که اولاً «ملت عاشق ز ملت ها جداست» و ثانياً اينکه:

1- ستير: پوشيده.

2- نفير: ناله، فرياد.


156

از در دل چونکه عشق آمد درون
عقل رخت خوش اندازد برون

باري هر چه خواستم بلکه حرکتي به آن صوب [جانب، جهت] نموده باشم، به سر يا به قدم به هيچ وجه در خود ياراي آن را نديدم نه پاي آمدن دارم، نه صبري بر فراق تو.

قد تحيرتُ فيک خُذ بيدي
يا دليلاً لمن تحير فيک

[در تو حيران گشته ام دستم بگير، اي که حيرانهاي خود را راهنمايي]

فاِن قلتَ مثل مشهور «ان کان قلبک با من فاَنت پيش من و اِن کنتَ في اليمَن، (1) فعلي هذا لا معني للاضطراب و الاستعجال». [پس اگر بگويي، مثلي مشهور است که مي گويد: «گر دلِ تو با من است پيش مني اگر چه در يمني» پس بنابراين اضطراب و شتاب معنا ندارد]

قُلتُ: اگر چه همواره دل همراه تو است، ليکن چشم را از حسن صورتت بهره اي ني، گوش را از لطايف کلامت حظّي نه اينها بَدَل ندارند.

آن کلام دلکش زيباي تو
و آن تبسمهاي روح افزاي تو

پرسش حالم نمودن يک به يک
آن نواي اَلبشارة کنتُ لک
(2)

الحاصل، به همين حال نشسته، منتظر قدوم ميمنت لزوم آن جهان جهان را دارم.

شبان تيره اميدم به صبح روي تو باشد
و قد تفتّش عين الحيوة في الظّلمات
(3)

زيرا که:

نه پنج روزه عمر است عشق روي تو ما را
وَجدتَ رائحة الودّ ان شممت رفاتي
(4)

والسلام، محمد البهاري

1- اين عبارت شيرين برگرفته از بيتي است از خواجه عبدالله انصاري:

گر در يمني چو با مني پيش مني
گر پيش مني چو بي مني در يمني

2- البشارة کنت لک: بشارت باد که من براي تو هستم.

3- يعني: چشمه زندگاني در تاريکيها جستجو مي شود.

4- يعني: اگر جسد مرا يا جسد پوسيده و خاک شده مرا ببويي از آن بوي دوستي و محبّت مي يابي.


157
مراسله دوازدهم

بسم الله الرحمن الرحيم

قربان از فرق تا قدمت رفتم

گفتي بدهم کامت و جانت بستانم
ترسم بدهي کامم و جانم نستاني

علي الصباح کراراً و مراراً عرض عبوديت و بندگي به مقام بروز و ظهور پيوسته، ابداً مشمول الطاف غير متناهيه نگرديده با اينکه سعه رحمت را در خارج هيچ شرطي نبوده ندا نما چه حادثه رخ نمود که يکباره کار به احتجاب و پرده داري انجاميد.

گل ز حد برده تنعّم ز کرم رخ بنما
سرو مي نازد و خوش نيست خدا را بخرام

بلي از آنجايي که اين بي نوا در خارج دست و پايي نمي زنم تخيل انقطاع رشته الفت و مودت گرديده، اگر چه هماره اين نزاع و جدل شورانگيز بين المُحِبّ و الحَبيب و بين العاشق و المعشوق بوده، ليکن علائم صدق هم در کار هست، گفت: «اَثَرُ المَودّةِ ساطعُ البرهان» [اثر دوستي دليلي آشکار بر صداقت است]

در خلوص من اگر هست شکي تجربه کن
کسي عيار زر خالص نشناسد چو محک

چه عرض کنم حق اظهار شکوه به حضرت شما ندارم، خداي منتقم قهّار جَلَّت


158
هيبتُهُ و قُدرتُه

فراق را به فراق تو مبتلا سازد
چنانکه خون بچکاند ز ديده هاي فراق

نمي دانم

فراق و هجر که آورد در جهان يا رب
که روي هجر سيه باد و روزگار فراق

باري از اينجا ظاهر گرديده که اگر مسامحه هم واقع شده، از قصور بوده، نه از تقصير، چه اينکه مرا هم چيزي نمانده

قرار برده ز من آن دو سنبل مشگين
خراب کرده مرا آن دو نرگس مَکحول
(1)

تصدقت شوم، نبايد متوقع باشيد از کسي که عقل ندارد هوش و صبر و آرام و چشم و گوش و دست و پا و بال و پري ندارد، با حيله و تدبير به جايي نمي رسد، دستگير و دادخواه به جهت او نمانده، خسته، مرده، از همه کارها وامانده، راهي به جايي نبرده، از چشم محبوب افتاده، سرزنشها شنيده نه مالي، نه ملکي، نه عقاري [زمين، آب، منزل] نه زوري، نه زري، نه عزّي، نه اعتباري، نالان، ويلان، مسکين و غمگين، مهموم و مغموم.

گر بيارد ياد از آن کان شکر
اشک ريزد چون جَراد منتشر
(2)

حالت عجيبي، کيفيت غريبي، هر که ببيند چيزي گويد

آن يکي گويد عجب افسرده است
ديگري گويد برادر مرده است

حقيقتاً عرض مي کنم:

دلم به غير تو الفت به کس نمي گيرد
چه بلبلي است که جا در قفس نمي گيرد

اما چه کنم؟

درديست درد عشق، که اندر علاج آن
هر چند سعي بيش نمايي بتر شود

اگر مانع خارجيه نبود، به هر ديار که بودي، خود را به آستانه مبارک مي انداختم

1- آن دو نرگس مکحول: آن دو چشم سرمه کشيده شده که مانند چشم گلِ نرگس است.

2- جَراد منتشر: ملخ پراکنده.


159
اما چه کنم مانعهاي بزرگ بزرگ مثل کوه جلو را سد کرده:

الاول: اينکه بايد از اشتغال درس و تحصيل دست بکشم «وَ لَهُ مفاسد کثيرةٌ من وجوهٍ کثيرةٍ». [و براي آن از بسياري جهات مفاسد فراواني است]

الاول: اينکه نانم بريده مي شود.

الثاني: اينکه ديگر از عوام الناس کسي به من اعتنايي نمي کند.

الثالث: اينکه همقطارهاي من از من جلو مي افتند.

الرابع: اينکه ديگر به اعيان تحکّم نمي توانم بکنم، امورات شرعيه مي خوابد.

الخامس: اينکه ملک داري برايم سخت مي شود، فتأَمّل.

باري، دوم از موانع: اينکه دو سه بچه شيرين زبان دارم، عُلقه آنها مانع است.

سوم: اينکه عادات بدنيه را مشکل است تغيير دادن.

چهارم: اينکه، جماعتي از اهل هند تازه اسلام قبول کرده اند، گاهي محتاج به بعضي از فروع فقهيه مي شوند مي ترسم رجوع به اين ولايت بکنند، اگر من نباشم ساير علماء از عهده آن مسئله فقهيه برنيايند، يا اينکه در بلد نباشند يا عارضه اي براي آنها رخ داده باشد، يا تأمّل درست نکنند و اين مطلب شکست اسلام باشد، من راضي نمي شوم.

باري موانع ديگر را خجالت از اظهارش کشيدم فَقِس علي هذا فَعلَلَ و تَفَعلَلَ. [پس بر همين قاعده قياس کن فَعلَلَ و تَفَعلَلَ را (يعني بقيه موانع را نيز به گونه موانعي که گفته شد بسنج و قياس کن).]

حرّرَة محمّد البهاري


160
مراسله سيزدهم

بسم الله الرحمن الرحيم

نازنين من:

دل درمند عاشق ز محبت تو خون شد
نه کُشي به تيغ هجرت، نه به وصل ميرساني

سالها شد که بر من بينوا صبحي گذشت و شامي، از کوي آن دلبر باوفا نه قاصدي، نه سلامي، نه نامه اي، نه پيامي، ندانما به اين قالب بي روح صبر ايوب داده شده، يا عمر نوح وعده شده؟! به بيداري انتظار مي کشم، خبري نمي شنوم، مي خوابم، اثري نمي بينم، هر طرف مي دوم به جايي نمي رسم، از هر که مي پرسم، نشاني نمي يابم، از آن طرف هم آتش نمرودي هجران آناً فآنًّ در اِزدياد،

نِعمَ ما قال [وه چه خوب گفته:]

انّما هَجرُکَ ريحٌ صَرصرٌ
اُرسِلَت في يوم نحسٍ مستمر

فاذا ما غِبتَ عنّي ساعةً
کانَتِ السّاعةُ اَدهي و اَمَر

[«براستي که دوري از تو چون بادِ سختِ سردي است که در يک روز نحس پيوسته فرستاده شده (مي وزد)» «پس هر گاه ساعتي از من غايب شوي آن ساعت سخت تر و تلخ تر خواهد بود»]

باري:

هل سبيلٌ لِلتّلاقي
که چنين طالَ اشتياقي

161

وَ سَقانِي البَينُ کَأساً
طعمُهُ مَرَّ المَذاق

وَ دموعي فوقَ خَدّي
فِي النّکاب و اندِفاق

[«آيا راهي براي ديدار هست که اينگونه اشتياق من رو به فزوني نهاده» «و جدايي و دوري به من جامي نوشانده که مزه اش مذاق مرا تلخ کرده» «و اشکهاي من روي گونه ام در حال ريزش و جريان است»]

عجبم از اين که گفتي که به دل ره است دل را
طرفي سوخته از غمي جهتي خرّم و خندان

فان قُلتَ: العَجَبُ کلُّ العجب با اين قلَّت تحمّل و کمي صبر و بدي خُلق و سوء ادب و خشونت قول و تحمّق در حرکات و سکنات، تو را با عشقبازي چه کار؟ عاشق بايد دريا دل باشد، و کمال ادب داشته باشد «طُرُق العشق کلّها آدابٌ» [طريقه هاي عشق همه اش رسوم و روشهاي نيکو است] حسن خلق بورزد و لَين الکلام [نرم سخن] و صبور باشد نفرمود:

لاف عشق و گله از يار چنين لاف خلاف
عشقبازان چنين مستحق هجرانند

تو در فکر و راحت خودي، آسودگي مي طلبي به ميل خود مي چرخي، برو

نازپرورده تنعم نرد راه به دوست
عاشقي شيوه رندان بلاکش باشد

بايد چند عدد جوزي، عصفوري، کعابي، تحصيل نموده (1) با صبيان مشغول لهو و لعب بوده باشي، چه اينه تا کنون نفهميده اي «انّ اوّل ما يبذُلُ العاشق و الطّالب الصّادق هو اُنسُهُ و راحتُهُ ثمّ ما يملکه و ما يتعلّق به حتّي عرضه و اختيارِهِ ثمّ يبذُلُ روحَهُ و يصِلُ الي خدمة حبيبه مع خطرٍ عظيمٍ و هولٍ جسيمٍ فاَنّي لک تحصيلُ هذِه المراتب لعالية المهولةِ الصَّعبةِ هيهاتَ هيهاتَ قلتُ نعم الامر کما زبر ان کان لک مَيلٌ الي الزامي و افحامي». [نخستين چيزي که عاشق و طالب صادق بذل مي کند انس و آرامش.

1- معني عبارت: بايد چند عدد گردويي، گنجشکي، طاسي تحصيل نموده...

2- کعاب: طاسها، استخوانهايي مربع که با آن بازي نرد کنند.


162
خود مي باشد سپس آنچه را که دارد و متعلّق به اوست حتي آبرو و اختيار خود را نثار مي گرداند سپس خود را نيز بذل مي کند و اينجاست که با وجود خطر بزرگ و ترس زياد به خدمت محبوب خود مي رسد، پس تو کجا و به دست آوردن اين مراتب عالي پر بيم دشوار کجا؟ هيهات هيهات. گفتم: آري، امر همينگونه است که گفته شد اگر به من ميلي لازم و سخت داري.]

بلي

همه دانند که سودا زده و دلشده را
چاره صبر است وليکن چه کند؟ قادر نيست

حقير همواره مُلتَمِسَم

اگر از چشم همه خلق بيفتم سهل است
تو مينداز که مخذول تو را ناصر نيست

و الّا اگر جواب واقعي بخواهي «ليس اوّلَ قارورةٍ کُسِرَت في الاسلام». [اين نخستين شيشه اي نيست که در اسلام شکسته شده]

تنها نه من شکايت محبوب کرده بس
بر هر که بنگرم به همين درد مبتلاست

اگر باور نداري سحرگاهي رخ گلگون نموده، قدي شمشاد کرده ز چمن مرور فرما، تا ناله و زاري عشاق را بالحِسّ ديده باشي، تنها نظر به پروانه مکن که وَلَه شوق آرام آن را گرفته است به کمال استعجال خود را فداي محبوب نموده، در آتش سوزان گداخت، چه اينکه علي التّحقيق اين مطلب از کمال ضعف و کوچکي آن ناشي است که نتوانسته به آتش هجران ساخته جمع بين القِشر و اللّب [جمع بين پوست و مغز] بنمايد و ندانسته،

«عاشقان را ناله و زاري خوش است»

(فانّه اَلَذّ عند المحبوب من جميع الملذّات). [براستي که ناله و زاري در نزد محبوب از همه امور لذّتبخش لذتبخش تر است] وانگهي عشق کجا صبوري کجا هيهات هيهات

گفته اند:

«ز عشق تا به صبوري هزار فرسنگست»

فاِن قلتَ آخر نه اينکه کتمان محبّت در شرع منوّر مستحسن است، ثواب شهيد


163
دارد، سر حلقه عشاق اَصبرُ الصّابرين بوده، نشنيده اي:

«اِنّ المحبّةَ سرٌّ من اسرار الله و جعل محلّه قلب الانسان کي لا يلتفت اليه احدٌ غيره الي غير ذلک من المنهجيات». [محبّت يکي از اسرار خداوند است که جايگاه آن را در دل انسان قرار داده تا کسي جز خود بر آن آگاه نگردد و غير از اين از راههاي آشکار.]

قُلتُ اخبار مي خواني، نشنيده اي:

مذهب عاشق ز ملّت ها جداست
عاشقان را مذهب و ملّت خداست

اولاً و ثانياً «من ترکم، اوني بوني بولمرم» [من ترک هستم و چيز ديگري نمي دانم]

دنيا ده حق سني منه ويرسون جزاگوني
قوي ايله سون بهشتده غلمان مضايقه

[خداوند در دنيا تو را به عنوان پاداش به من عطا کند، بگذار که غلمان را در بهشت از ما مضايقه کند» من چگونه دين و دلم را در راه تو ندهم، در حالي که شيخ صنعان دينش را از يک دختر ترسا دريغ نداشت»]

توضيح کلام به عبارت خودمان اينکه:

«دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را»

صحَّ عند النّاس آني والِه
غير ان لم يعلموا حُبّي لمن؟

[نزد مردم ثابت است که من شيدا و عاشقم، ولي نمي دانند که حبّ من نسبت به کيست؟ (محبوب مرا نمي شناسند)]

حَرَّرَهُ فُلانٌ


164
مراسله چهاردهم

بسم الله الرحمن الرحيم

تصدّقت شوم

خبرت هست که بي روي تو آرامم نيست
طاقت بار فراق اين همه ايامم نيست

العَجَب کُلُّ العجب از اين که گويند عمر دنيا هشت هزار سال ست و بر من بينوا در اين مدت متمادي الي کنون هشتاد هزار سال بيشتر گذشته هنوز اول ايام فراق من است به دليل اينکه نوح در هزار سال، يک طوفان ديد، و من چندمين هزار طوفان ديده ام، و ابراهيم عليه السّلام در تمام عمر يک آتش نمرودي مشاهده فرمود، و من هزار بار آتش نمرودي کشيده ام، موسي عليه السّلام يک صَعقَه بيشتر لمس نکرده (وَلي کُلّ يوم صعقةٌ اُخري) [و براي من هر روز بيهوشي اي بالاتر از بيهوشي گذشته است] مع هذا کُلّه [با همه اينها] شغلم نوحه گري. نه از خُلَّت [دوستي] خبري، و نه از مودّت اثري در کار هست، ملامت مردم يک طرف، فقر و فاقه يک طرف، اِعراض شما يک طرف، باز آن دو اول سهل است، زيرا که:

نه به زَرق (1) آمده ام تا به ملامت بروم
بندگي ورزم اگر عزّت اکرامم نيست

1- زَرق: نيرنگ، تزوير.


165

«لکنّ الّذي يحرِقُ القَلبَ و يقطعُ ما في الاَحشاء هو الاَخيرُ» [ولي از آن چيزي که دل را مي سوزاند و اعضاي درون را پاره مي کند اين آخري (درون و اعراض شم از من است)]

تلخ تر از فرقت تو هيچ نيست
بي پناهت غير پيچاپيچ نيست

چون تو ندهي راه جان خود برده گير
جان که بي تو زنده ماند مرده گير

باري تفصيل زياده از اندازه است

گر بگويم شرح هاي معتبر
تا قيامت بس بود آن مختصر

اگر چه گاهي مي گويم:

بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آيد

هر سختي را راحتي است، هر نشيبي را فرازي، لابد سرّي در اين کار خواهد بود، گفت کاتب:

لوح را اول بشود بي وقوف
وانگهي بر وي نويسد او حروف

خون کند دل را ز اشک مستهان(1)
مي نويسد بر وي اسرار نهان

چون اساس خانه نو افکند
اولين بنياد را بر مي کند

از جهالت کودکان گريند زار
چون نمي دانند ايشان سرّ کار

ليکن طفل از شير بريده را هزار افسانه خواني از ياد پستان بيرون نرود، فَاِن قُلتَ آيا منزلگه دور واقع شده مأوا و مقصد را بلد نبوده اي حاجب و دربان گذارده اند کسي را از ساحت قرب دور کرده اند؟ آيا منادي ها ندا در ندادند که هر که حاجت دارد بيايد؟ آيا ملازمان خبر ندادند که از احسان مضايقه نيست؟ آيا ايلچي ها نرساندند که هر که مخالفت نمايد، در عوض کرم بيند؟ آيا اطبّاء اعلان ندادند که هر مريضي را معالجه نماييم و هر زخمي را مرهم نهيم؟ آيا حکام جار نزدند که ما دادرس هر مظلوم و دستگير هر افتاده ايم؟ آيا دانشمندان نگفتند که هر مجنوني را

1- مُستهان: خوار، ذليل.


166
عاقل گردانيم و هر ناقص را کامل، با اين نقل ها از سايه خود رميده، از که گله داري؟ قُلتُ نَعَم الاَمرُ کما تقولُ و فوقَ ما يقول القائلون الّا ان نجدَ به اَمراً آخرَ و هوَ هذا: [مي گويم: آري امر همانگونه است که مي گويي و بالاتر از آنچه گويندگان مي گويند جز اينکه امر ديگري را مي يابيم و آن اين است که: تا که از جانب...]

تا که از جانب معشوقه نباشد کششي
کوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد

حصول اين مطالب التفاتات خاصه و انعامات مخصوصه لازم دارد، آن بيخوابي هاي شب و آن روزه هاي روز و ناله هاي دلسوز، و آن پريدن هاي رنگ و آن طپيدن هاي دل و آن اِعتقال [لکنت، لال شدن] لسان و اضطراب مفاصل و اعضاء و آن تحملات از خلق و آن مراعات جميع آداب مع المعشوق و آن بذل مال و جان و اختيار الي غير ذلک من الشّرائط کدام يک از اينها را طي کرده اي، که توقع محروميت اسرار و قابليت انعامات خاصه را مي نمايي تو برو اينگونه توقعات را از خواب نوشين سحر و لمه چرب سر شب و از بي مبالاتي روز و از معاشرت نااهل و از ميل به هوي و هوس داشته باش، تا سر نسپاري، سِرَّت نسپارند، تا اختيار را وانگذاري، مختار مطلقت نکنند، تا، رشته از کائنات نبري، رشته محبتت نپيوندند، اينست که گفته شده:

نازکان را سفر عشق حرامست حرام
که به هر گام در اين ره خطري نيست که نيست

هر که عزّت آورد عزّت برد
هر که قند آورد لوزينه (1) خورَد

قُلتُ و قَد هَيجتَ اَحزاني و زِدتَ في دائي. [گفتم: غمم را برانگيختي و بر دردم افزودي]

والسلام

1- لوزينه: شيريني، باقلوا، به عربي لوزينج مي گويند.


167
مراسله پانزدهم

بسم الله الرحمن الرّحيم

درد ما را نيست درمان الغياث
هجر ما را نيست پايان الغياث

هر چه بوديم، هر چه کرديم، هر چه گفتيم، «وَقَعَ ما وَقَعَ کانَ الَّذي کان». [شد آنچه شد و بود آنچه بود] گذشت آنچه گذشت، الآن:

ما به مسکيني سلاح انداختيم
الغياث اي مايه جان الغياث

اي دادرس همه تو مي داني که «ما در اين شهر غريبيم، و در اين ملک فقير» اي غريبَ الحُسنِ رِفقاً لِلغَريبِ. [اي که نيکويي ات شگفت آور است با غريب مدارا کن] نظر، نظرِ بحث و ايراد نيست (قَد مَلَکت القَلبَ مُلکاً دائماً). [به تحقيق، دل را براي هميشه به تصرّف خود درآورده اي.]

«خواهي ايندم عدل کن، خواهي ستم» جهت، جهت گدايي و التماس است، شايد درمانده اي را دستگيري فرمايي چه اينکه اين بينوا از همه چيزها وامانده، نه روي به دربار جلالت دارد، نه دست توسلش به دامن کسي مي رسد، نه حال تضرع و زاري در وي مانده، که مورد ترحم باشد، مات، متحير، سرگردان، تنها، بي کس، ويلان، شکسته، عاجز، نالان، گاهي پس زانو نشيند، گاهي آه سرد از دل بکشد،


168
گاهي ياد ايام گذشته ها را مي نمايد، خصوصاً ايامي را که سر را به آستان ميسود، از الطاف گوناگون بهره مي برد کجاست؟

آن سميعي تو و آن اِصغاي تو
و آن تبسّمهاي جان افزاي تو

و آن نيوشيدن کم و بيش مرا
عشوه جانِ بد انديش مرا

قلب هاي من که آن معلوم توست
بس پذيرفتي تو چون نقد درست

الحاصل آن صفات پسنديده و کمالات غير متناهيه که به ياد افتد آه از نهاد برآيد اما چه کند:

«دست ما کوتاه و خرما بر نخيل»

مضافاً الي اينکه موانع بزرگ هم پيدا کرده (فَاِلَيکَ المُشتکي من نَفسي و اَقرِبائي و اَصدقائي و حيراني و اهل بلدتي و اهل ملّتي فانّهم کلّهم متّفقة الکلمة صاروا علي و ليس احد استعين به في امري غيرک فان کنت مترحماً فالان وقته و اَوانُهُ فَخُذ بِيدي يا مُنقِذَ الغَرقي و مُنجِي الهَلکي).

[از خود و خويشاوندانم و دوستانم و همسايگانم و اهل سرزمين و اهل آيينم به تو شکوه و شکايت مي کنم زيرا همه آنان يک سخن بر عليه من هستند و جز تو کسي نيست که در کار خود از او ياري جويم اگر ترحّمي بر من خواهي کرد اکنون وقت آن است پس دستم را بگير اي نجات دهنده غريقان و اي نجات بخش آنانکه در معرض هلاکند]

فَاِن قُلتَ اي بدبخت کذّاب، ريش سفيد دل سياه، تا کي از اين بافندگي ها و دروغ زني ها و کج رفتاري ها، از که مي نالي، يک قدم به راستي پيش بنه، تا تمام کائنات را تصرف کني، به حيله و تزوير کار درست نخواهند شد، بگو ببينم داخل چه صنفي از اصناف مي باشي، اهل علمي، کاسبي، متعبدي، عارفي، لوطي اي، درويشي، چه کاره اي، انسان هر کاره باشد، بايد شرايط آن را مَرعي دارد [رعايت کند] در تو هيچ يک از اينها شرطش محرز نيست، اگر اهل علمي، کو عملت و


169
حلمت، کو تواضعت و تخشّعت، کو زهدت، و اگر کاسبي، کو امانتت، کو تفقّهت، کو تدينت، اگر متعبدي، کو توکّلت، کو مناجات در خلواتت، کو بيداري شبت، کو صوم ايام صيفت [روزه ايام تابستانت] کو گريه هاي اطراف ليل و نهارت، اگر عارفي، کو معرفتت، کو تسليم و رضايت، کو تَرک ماسِوايت، اگر لوطي اي، کو مردانگيت، کو گذشتت، کو دستگيري از ضعفايت، کو سبيلهاي کلفتت، که هر مويي از آن قيمت دنيا و مافيهاست، اگر درويشي مي گويند کلاه درويش بايد مشتمل بر چهار ترک باشد، که هر ترکي کاشف باشد از ترک ديگري، اول ترک دنيا، دوم ترک عقبي، سوم ترک مولي، چهارم ترک ترک، کدام يکي از اين ترک ها را انجام داده اي؟ (1)

قُلتُ: «نه قاضيم، نه مدرس، نه محتسِب، نه فقيه.»

داخل هيچ يک از اين عناوين مذکوره نيستم، پيشتر عرض شد که گدا هستم، گدايي را شرطي نباشد، گدا مجاني طلب است، خدمتي از او نخوسته اند.

فَاِن قُلتَ لا اقل در طلب بايد صادق باشي، و حتي المقدور جدّ و جهد بکني، قُلتُ:

1-

اينچنين فرمود پير معنوي
سالک سلک حقيقت مثنوي

در کلاه فقر مي بايد سه ترک
ترک دنيا ترک عقبي ترک ترک

و مراد از ترکِ ترک، ترکِ اراده خود است که آن را مقام رضا مي نامند، بر اين مطلب اشاره دارد حکايت حضرت امام باقر عليه السّلام و جابر، که وقتي از او احوال پرسيدند عرض کرد: فقر را بيشتر از غني و مرض را بيشتر از صحّت مي خواهم و دوست مي دارم. پس حضرت مطلبي قريب به اين مضمون فرمودند: «ما اهل بيت خواهش از خود نداريم، هر چه او مي خواهد ما همان را مي خواهيم.»

و از اين عبارت کتاب نفهميدم که مراد از ترک مولا کدام است زيرا که گفته اند:

«طالِبُ الدّنيا مؤنّث و طالب العقبي مخنّث و طالب المولي مذکّر» و مراد از ترک ترک آن است که سالک تسليم مولا شود يعني اول ترک دنيا کند و بعد ترک عقبي و سپس ترک اراده خود نمايد و خود را بشراشره تسليم مولا کند و اراده خود را ترک گويد. امّا مقصود از ترک مولا را به هيچ وجه ملتفت نشدم و تا امروز هم نديده ام که کسي زائد بر سه ترک گفته باشد. (ن)


170

بارها گفته ام و بار دگر مي گويم: (1)
تا که از جانب معشوقه نباشد کششي(2)

الي آخرهما

الجاني محمد البهاري الهمداني

1- مصرعي است از غزلي از حافظ که تمام آن چنين است:

بارها گفته ام و بار دگر مي گويم
که من دلشده اين ره نه به خود مي پويم

در پس آينه طوطي صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم

من اگر خارم اگر گل چمن آرايي هست
که از آن دست که مي پروردم مي رويم

دوستان عيبِ من بيدل حيران مکنيد
گوهري دارم و صاحبنظري مي جويم

گر چه با دلق ملمع مي رنگين عيب است
مکنم عيب کزو رنگ و ريا مي شويم

خنده و گريه عشاق ز جايي دگر است
مي سرايم به شب و وقت سحر مي مويم

و اعظم گفت که حافظ در ميخانه مبوي
گو مکن عيب که من مشک ختن مي پويم

2- مصرعي است از بيتي مشهور:

تا که از جانب معشوقه نباشد کششي
کوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد

171
مراسله شانزدهم

بسم الله الرحمن الرحيم

فدايت شوم

گفته بودي که خبر ده که ز هجرم چوني
آنچنانم که ببيني و نداني بازم

چه اين که آرزوي وصالت از دل و دانش هر دو عاري ام نمود (و لک المنّة علي) [براي تو بر من منّت است] ديوانه وار در کوچه و بازار نگران بر رخ هر پير و جوان مي غلطم، گاهي دل را به سنگ اطفال خوش مي دارم، گاهي طعنه و تعريض [گوشه و کنايه زدن] رقيب و اغيار را بر خود مي خرم، به قول شما «من که ملول گشتمي، از نفس فرشتگان».

الحاصل، ممنونم، گهي صحراها مي گردم، گهي درياها مي نشينم، گهي کوه ها بالا روم، گهي گودال ها فرو کشم، نه دل را آرام، نه قلب را سکون و اطميناني هست، (فيالَهُ من عجبٍ کيف العجبُ) [پس چه شگفت است حال دل، چه شگفت!] اگر درست بگويم غلط گفته ام زيرا که هماره در قلب من فرو نشسته، و در پيش چشمم حاضري

به صحرا بنگرم، صحرا تو بينم

و اگر بگويم نزديکي، پس من بي دل را چه شده که متحيرانه اين طرف وآن طرف


172
مي دوم، «اُناديک من کلّ مکان لعلّک تسمع ندائي. [از هر جا تو را مي خوانم شايد صدايم را بشنوي]

غرض از اين مقالات، خلاصي خويش نبوده، بلکه استحکام عُلقه مقصود است، پر معلوم است.

ستم آن نيست که در بند کني صيدي را
ستم آنست که از قيد خود آزاد کني

ليکن اين قدر هست که محل ترحمم، رحمم فرما، قابليت حضور ندارم، ذرّه پروري کن، بال و پر شکسته ام، به فريادم رس، اگر غرض از اِبعاد [دور کردن] من جزاي افعال ناشايسته و سوء ادب نيست، هان دست من و دامان تو، «اَسئَلُکَ بحقّ المودّة و القرابة ان لا تحملني ما لا طاقة لي به». [به حق دوستي و قرابت از تو مي خواهم که آنچه را که طاقتش را ندارم بر من بار نکني]

و اگر مقصود، امتحان من است، لا شيئ هيچوقت قابل امتحان نبوده، و اگر مراد تکميل و تطهير من است که قدر وصال معلوم گردد، کسي که تا پنجاه سال در مزبله بعد خوابيده، ملتفت اين نکته نشده باشد، بعد هم فايده اي ندارد و اگر ميل شنيدن ناله و زاري مرا داري، که داد و بي داد من بلند شود پس:

من نه آنم که به جور از تو بنالم حاشا
چاکر معتقد و بنده دولت خواهم

و اگر نه اينهاست، بل اين است:

عهد کردي که بسوزي ز غم خويش مرا
هيچ غم نيست تو مي سوز که من مي سازم

اميدوارم جواب عريضه زود داده شود، تا تکليف معلوم گردد، فَاِن قُلتَ اي بي انصاف خودت به خودت ستم مي کني، و الّا من در کدام مرحله آني از تو کوتاهي و غفلت ورزيده ام، «اَما وَجَدتُک يتيماً فاويتک و وجدتک ضالّاً فهديتک و وجدتک عائلاً فاغنيتک». [آيا تو را يتيم نيافتم پس مأوي و پناهت دادم؟ و آيا سرگردان نيافتمت پس هدايتت کردم؟ و آيا تو را نيازمند نيافتم پس بي نيازت نمودم؟] ديدي مريض بودي، چه پرستاري از تو نمودم؛ در دست اعداء ذليل شده بودي، به چه تدبير تو را خلاص


173
کردم، در فلان مرحله مي خواستند علانيه تو را رسوا کنند، به چه نحو آنها را منصرف نمودم و چه اسباب هاي خوشي فراهم آوردم الي کنون چه از من خواسته اي که نداده ام ؟ شبانه روز آني از مراقبت تو کوتاهي کرده امي نوکرهاي تو خوابيده، من کشيک از تو مي کشم، حافظ و دربان تو بيهوش افتاده، من تو را حفظ نموده ام، اولاد و عيالت به تو اعتنا نکرده، من غذا فراهم آورده ام، مع ذلک باز از من گلايه مي کني؟ «قُلتُ جزاک الله خير الجزاء و قد نبّهتَني بشَيئٍ کنت غافلاً عنه بالمرّة». [مي گويم: خداوند پاداش خير به تو دهد که مرا به چيزي که به طور کلّي از آن غافل بودم آگاه ساختي] مرا گمان اين بود که اين نحو امور جاري از اسباب است، و نمي دانستم که از مسبّب الاسباب است، حال که چنين است، پس يکي از اين دو کار بکن:

يا من بازمانده را نزد خود از وفا طلب
يا تو که پاکدامني مرگ من از خدا بطلب

هر کدام را اختيار کرديد، اعلام فرماييد. اَمرکُم مطاعٌ.

حرّرّة محمّدٌ البهاري


174
خاتمه

مخفي نماند که جناب حاجي شيخ محمد بهاري قدّس سرّه از نجف اشرف عازم زيارت مشهد مقدّس شدند، در مراجعت انکساري در مزاجشان پيدا شد و لذا مدّتي در تبريز توقف فرمودند بعد رو به نجف مي رفتند نا آنکه در سنه 1325 در قريه بهار همدان که وطن اصلي ايشان بود بهار عمر آن وجود مغتنم را آفت خزان رسيد «رَحمة الله عليه و علي جميع الاولياء»

شيخ بهاري سَمي حضرت خاتم
رفته از اين نشأه در جوار محمّد

رو به درِ مصطفي نهاد و شد آن در
مأمن و منجاء و مستجار محمد

تائب شوريد بهر گفتن تاريخ
خواست کند گوهري نثار محمّد

غوطه زد اندر بحار فکرت و گفتا
«آه خزان شد گل بهار محمّد

1- مطالب اين خاتمه از مرحوم تائب تبريزي گردآورنده اين مجموعه است وي در اينجا پس از ذکر تاريخ وفات مرحوم بهاري (ره) با سرودن چهار بيت شعر در آخرين مصرع ماده تاريخ وفات آن بزرگوار را آورده است.


175
پيام حاج سيد احمد موسوي حائري

«دستورالعملي است که حضرت حجة الاسلام و المسلمين آية الله في الارضين سيد الفقهاء و المجتهدين مولي العرفاء و المتکلّمين جامع المعقول و المنقول حاوي الفروع و الاصول سيدنا و مولينا الحاج السيد احمد الموسوي الحائري، روحي له الفداء از براي تلميذ خود مرقوم مرحمت فرموده اند.»

باسمِهِ تعالي و لَهُ الحَمدُ

گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندي آموز و کرم کن که نه چندين هنر است
حيواني که ننوشد مي و انسان نشود

گوهر پاک ببايد که شود قابل فيض
ورنه هر سنگ و گلي لؤلؤ و مرجان نشود

دردمندي که کند درد نهان پيش طبيب
درد او بي سببي قابل درمان نشود

هر که در پيش بتان از سر و جان مي لرزد
بي تکلّف تن او لايق قربان نشود

ان شاء الله تعالي تمام مواظبت بر اداء واجبات و ترک محرمات به کمال دقت و تأمل بالوصية اوّل الصّبح اوّلاً و کمال المراقبة في تمام النّهار ثانياً و المحاسبة عند ارادة النّوم ثالثاً و التّدارک و السّياسة بالمجازات بالضّدّ عند المخالفة رابعاً علي التفصيل المعهود في کتب الاخلاق و تمام مواظبت ان شاء الله تعالي در هر شبانه


176
روزي به ساعت خلوتي از اغيار مع الله جلّ جلاله با مناجات و التّضرّع و التّبتّل و الخضوع و الخشوع اليه و ينبغي ان يجعل ذلک في کلّ ليلة بين صلوة المغرب و العشاء او بعد العشاء فيسجد السّجدة المعهودة و يذکر الله بعده بما ساعد عليه التّوفيق مع کمال الحضور و لااقبال علي الله تعالي بکليته و الاعراض عمّا سواء بأسرهم کأنّه لا موجود سواه جلّ جلاله.

[مواظبت کامل بر اداء واجبات و ترک محرّمات داشته باش و اوّلا: در ابتداي صبح در اين سفارش دقّت و انديشه کن.

ثانياً: کمال مراقبت را در طول روز داشته باش.

ثالثاً: هنگام اراده خوابيدن محاسبه نفس کن.

رابعاً در صورتي که نفس مخالفتي نموده آن را جبران نما و نفس را با انجام ضدّ ميل او مجازات و سياست کن البته بنابر تفصيلي که در کتب اخلاق در اين مورد مشخص شده و مواظبت کاملي در هر شبانه روز ان شاء الله بر ساعتي انقطاع از غير خدا و خلوتي با خداي جلّ جلاله داشته باش همراه با مناجات و زاري و بريدن از غير خدا و فروتني و خشوع نسبت به خداوند، و سزاوار است که اين خلوت را در هر شب بين نماز مغرب و عشاء يا بعد از نماز عشاء قرار دهد پس آن سجده مورد نظر را بجاي آورد و خداي را پس از سجده ذکر گويد به هر ميزاني که توفيق با او ياري مي کند همراه با حضور قلب کامل و توجّه و روي آوردن بر خداي تعالي به طور کلّي و روي گرداندن کلّي از غير خدا گويا هيچ موجودي غير خداوند جلّ جلاله نيست.] و چون از ذکر مانده و خسته شود، سر به گريبان تفکر فرو برده، فکر کند که من کيم و کجايم؟ از کجا آمده و به کجا مي روم؟ و چنان در خود فرو رود، که خود را يافت نمايد که گويا در عالم وجود کسي نيست، و از حضور باري جلّ و علا مسئلت نمايد که خداوندا خودم را به خودم بشناسان، که فضاحت و شناعتي [پستي و زشتي] فوق آن نيست که شخص خود را نشناخته باشد اِن شاء الله تعالي تمام مواظبت به تهجّد و برخاستن سحر و اشتغال به نافله ليل با کمال حضور و اقبال و اشتغال به تعقيب و قرائت قرآن تا طلوع آفتاب ان شاء الله هفتاد يا صد مرتبه استغفار را صباحاً و مساءً [صبح و شام] ترک ننمايد، و صد مرتبه تهليل [لا اله الّا الله] و


177
اذکار معهوده (سبحان الله العظيم و بحمده، استغفرالله) لا اقل ده مرتبه در صبح و شام و کذلک «لا اله الا الله وحده لا شريک له- الخ» و «ربّي اعوذ بک- الخ» و «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريک له- الخ» و استغفارات منقوله از سيد بن طاووس رضوان الله عليه و «الّلهمّ انت ربّي لا شريک لک اصبحنا و اصبح الملک لله يا امسينا و امسي الملک لله» و صلوات کبيره «الّلهم صلّ علي المصطفي محمّد و المرتضي علي- الخ» و ان شاء الله تعالي در هر شب جمعه و عصر جمعه صد مرتبه سوره قدر را مواظبت نموده، و اهمّ از همه امور مزبوره اينکه در تمام اوقات «ليلاً و نهاراً نوماً و يقظةً» [در شب و روز و خواب و بيداري] و در همه احوال و در جميع حرکات و سکنات، حضرت حقّ جلّ و علا را حاضر و ناظر دانسته، به قسمي که اگر ممکن باشد، آني و طرقة العيني [به اندازه چشم به هم زدني] از حضور آن حضرت جلّ سلطانه غافل نشود، و اين رو سياه را در جميع احوال فراموش نفرمايد، و اين مضمون را مسئلت نمايد.

ما را ز جام باده گلگون خراب کن
ز آن پيشتر که عالم فاني شود خراب

و ان شاء الله تعالي تمام مواظبت بر دوام توجه و توسل به حضرت حجّت عجّل الله فرجه که واسطه فيض زمانست ملحوظ داشته بعد از هر نماز دعاي غيبت که «اللهمّ عرّفني نفسک- الخ» بوده باشد، و سه سوره توحيد هديه به آن بزرگوار و دعاي فرج (الّلهم عظم البلاء- الخ) را ترک ننمايد و ان شاء الله تمام مواظبت در دوام طهارت مهما امکن و نوم [خواب] بر طهارت و تسبيح حضرت زهرا عليها السّلام را در وقت نوم و بعد از هر نماز واجب قرائت آية الکرسي را و مواظبت بر سجده شکر را بعد از بيداري و خواندن آيات معهوده ﴿انّ في خلقِ السّموالت و الارضء «الخ» (1) را بعد از بيدار شدن براي نافله ليل با کمال توجه به معني و تفکّر در آن و نظر در آسمان و کواکب و آفاق را و دعاي صحيفه را بعد از نماز شب ترک ننمايد.

و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته.

في شهر صيام سنة 1327

1- آيات 190 تا 194، سوره مبارکه آل عمران.


178
«و منه ايضاً دام عزّه العالي»
بسم الله الرّحمن الرّحيم

طالب حضرت حق جلّ و علا را شايسته آن است که چون عزم بر خوابيدن نمايد محاسبه اعمال و افعال و حرکات و سکنات صادره از خود را از بيدار شدن شب سابق تا آن زمان تماماً و کمالاً نموده، و از معاصي و اعمال ناشايسته واقعه از خود را پشيمان شده، و توبه حقيقي نموده، و عزم بر آنکه ان شاء الله در مابعد عود ننموده، بلکه تلافي و تدارک آن را در مابعد بنمايد، و متذکّر شود که (النّوم اخ الموت) [خواب برادر مرگ است] و ﴿الله يتوفّ الانفس حين موتها و الّتي لم تمت في منامها [خداوند جانها را در هنگام مرگشان دريابد و آنکه در خوابگاهش نمرده است)(1) تجديد عهد به ايمان و شهادتين و عقايد حقه نموده، با طهارت رو به قبله «کما يجعل الميت في قبره» [به همان گونه اي که مرده در قبر نهاده مي شود] به نام خدا استراحت نموده، و به مقتضاي آيه شريفه در مقام تسليم روح خود به حضرت دوست جلّ و علا برآمده، بگويد:

اين جان عاريت که به حافظ سپرده دوست
روزي رخش ببينم و تسليم وي کنم

مشغول به توجه به حضرت حق جلّ و علا و تسليم خود به او شده، تا او را خواب بربايد و ملتفت آن باشد که چون خواب رود، به سراسر وجودش از روح و بدن در قبضه قدرت حضرت حق جلّ و علا خواهد بود، به حدّي که حتّي از خود غافل و بي شعور مي شود، و اگر اعاده روح به بدن نفرمايد، موت حقيقي خواهد بود، چنانکه در آيه شريفه مي فرمايد: ﴿فيمسک الّتي قضي عليها الموت و يرسل الاخري الي اجلٍ مسمّي [پس آن نفسي را که مرگ را بر آن گذرانده است نگاه دارد و ديگري

1- زمر/ 42.


179
را رها کند تا سرآمدي نامبرده] (1) چه بسيار کساني که خوابيدند و بيدار نشده تا روز قيامت سر برنداشتند، پس اميد برگشتن به دنيا دوباره نداشته باشد، مگر به تفضّل جديدي از حضرت حق جلّ و علا به برگردانيدن روح او را به بدن به لسان حال و قال ﴿ربّ ارجعوني لعلّي اعمل صالحاً فيما ترکت [پروردگارا بازگردانيد مرا شايد در آنچه بازگذاشته ام کرداري شايسته کنم] (2) بگويد.

لهذا چون از خواب برخيزد اوّلاً متذکّر نعمت اعاده روح که به منزله حيات تازه ايست از حضرت حق جلّ و علا شده، و حمد و شکر الهي بر اين نعمت چنانکه فرموده سجده شکري بر اين نعمت چنانکه حضرت پيغمبر صلّي الله عليه و آله فرمود، ادا نموده، ملتفت آن شود که چندين هزارها اين خواهش را از او درخواست نموده، و به غير از ﴿کلّا انّها کلمةٌ هو قائلها [نه چنين است، همانا آن سختي است که او گوينده آن است] (3)جوابي نشنيده اند، کمال مرحمت از حضرت حق جلّ و علا درباره او شده، که خواهش او را اجابت فرموده، و او را دوباره به دنيا ارجاع فرموده، اين حيات تازه را غنيمت شمرده، و کمال همّت بر آن گمارد که ان شاء الله تعالي تجارت رابحه نموده که براي دفعه ديگر که به اين سفر رود، او را مدد حيات ابدي بوده باشد.

و پوشيده نباد بر طالب حق جلّ و علا که علاوه بر اينکه ساير اشياء و موجودات غير از حضرت حق جلّ و علا در معرض فنا و زوال است، و لهذا شايسته مطلوبيت نيست، ممکن بما هو ممکن [ممکن الوجود از آن حيث که ممکن الوجود است] را هيچ موجودي نافع و مفيد نيست جز حضرت حق جلّ و علا چه هر آنچه فرض کني غير او چون ممکن است، محتاج است من جميع الجهات به حضرت او جلّ و علا و در قبضه قدرت اوست جلّ و علا و لهذا هيچ موجودي غير از او نه در زمين و نه در

1- زمر/ 42.

2- مؤمنون 99/ 100

3- مؤمنون/ 100.


180
آسمان و نه در دنيا و نه در آخرت شايستگي مطلوبيت را براي شخص عاقل و دانا ندارد جز حضرت او جلّ و علا. (1) و اگر فرض شود که شخص عاقل چيزي غير از او طلب نمايد، پس بالضرورة و اليقين مطلوب بالذات نخواهد بود، بلکه مطلوب بالغير خواهد بود مانند مطلوبيت دين و ايمان و آخرت و محبّت و معرفت او جلّ و علا و دوست او چون پيغمبر صلّي الله عليه و آله و ائمه هدي عليهم السّلام و عبوديت و طاعت نسبت به او و ايشان عليهم السّلام و رضا و تسليم و ساير اخلاق محموده و ملکات پسنديده که محبوبيت و مطلوبيت و مفيد بودن آنها به اعتبار اضافه به حضرت اوست جلّ و علانه بالذّات و في نفسه لهذا شايسته براي عاقل چنانست که صرفِ نظر و همّت طلب از جميع اشياء غير از او نموده (2) و به مقضتاي ﴿قل الله ثمّ ذرهم [بگو خدا، سپس بگذارشان] (3) همت طلب را منحصر در او نموده، و او را بذاته و بنفسه قرار داده، بگويد:

ما از تو نداريم به غير از تو تمنّا
حلوا به کسي ده که محبّت نچشيده

«دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را»

پس غنيمتي در اين حيات تازه چز از طلب او جلّ و علا منظور نداشته باشد و در تمام آنات و لحظات و حرکات و سکنات نظر به او جلّ و علا داشته و او را حاضر و ناظر در جميع اوقات بداند، تا وقت خوابيدن در شب آينده و هکذا.

و از اين بيان معلوم شد که قبيح ترين قبايح براي چنين کسي صرف همت نمودن است به مشتهيات [دوست داشتني ها] و مستلذّات و امور معاش خود مانند بطن و فرج و غير ذلک (4) و لذا شايسته است بالمرّة غفلت از امور مزبوره نموده، و به هيچ

1-

خدايا زاهد از تو حور مي خواهد قصورش بين
به جنّت مي گريزد از درت يا رب شعورش بين (ن)

2-

کنم مصالحه يکسر به زاهدان مي کوثر
به شرط آنکه نگيرند اين پياله ز دستم (ن)

3- انعام/ 91.

4- قال علي (ع): قيمة کلّ امرء ما يحسنه [ارزش هر کس (به اندازه)چيزي است که آن را نيکو مي داند] (ن) «نهج البلاغه، فيض، حکمت 78»


181
وجه التفات به امورات مذکوره ننمايد و اگر من باب ضعف نفس قهراً التفات به امورات مزبوره بشود چه نه از او و نه از غير او جز از حضرت حق جلّ و علا کاري بر نمي آيد، پس امورات خود را تسليم و تفويض به حضرت او جلّ و علا بنمايد.

به جدّ و جهد چو کاري نمي رود از پيش
به کردگار رها کرده به مصالح خويش

بر بنده، بندگيست و روزي و ساير مصالح او بر عهده آقاي اوست، و اقبح قبايح دست برداشتن از بندگي و اهتمام او در امور خويش مي باشد.

پس لازم و واجب بر طالب حق کمال اهتمام است در اطاعت و بندگي، و رفتن به حضور و دربار او جلّ و علا به کمال شوق و تضرّع و تذلّل و ابتهال [زاري] و چون توجّه به حضرت او به قلب است، و حضور و ظهور و جلوه گاه او جلّ جلاله قلب است، بلکه در تمام موجودات مظهري و مجلائي اتمّ و اکمل از قلب مؤمن براي او جلّ و علا نيست که «لا يسعني ارضي و لا سمائي بل يسعني قلب عبدي المؤمن». [زمين و آسمان من گنجايش مرا ندارد بلکه قلب بنده مؤمن من گنجايشم را دارد. «حديث قدسي»]

آسمان بار امانت نتوانست کشيد
قرعه فال به نام من ديوانه زدند

﴿انّا عرضنا الامانة علي السّموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و حملها الانسان... [ما امانت را بر آسمانها و زمين و کوهها عرضه کرديم همه از برداشتن آن سرباز زدند و انسان آن را برداشت...] (1)

کمال اهتمام طالب بعد از توجه به حضرت حق جلّ و علا که تعبير از آن به ذکر مي شود، معرفت قلب و نفس است که تعبير مي شود به تفکر در نفس که «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»[هر که خود را شناخت، پروردگار خويش را شناخته] ﴿و في انفسکم افلا تبصرون [و آيا در جانهايتان نمي نگريد.] (2)

1- احزاب/ 72.

2- ذاريات/ 21


182

و ﴿سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتّي يتبين لهم انّه الحقّ [به زودي آيتهاي خودمان را در سراسر گيتي و در خود ايشان به آنان بنماييم که براي آنان روشن شود که حق اوست.] (1)

لهذا طالب حق را به غير از دل و دلبر کاري نيست، بلي من باب المقدمه بر او لازم است تطهير و تنظيف قلب از ارجاس [پليدي ها] و آنجاس [ناپاکيها] که مقصود اخلاق رذيله بوده باشد، بلکه از ما سواي حق جلّ و علا که تعبير از آن مي شود به تخليه و آرايش قلب و صيقل دادن آنست به اطاعات و عبادات و صفات حسنه و اخلاق کريمه تا قابليت ظهور و حضور حضرت حق جلّ و علا را بيابد که تعبير از آن مي شود به تجليه [روشن کردن، روشن کردن دل به نور اخلاق کريمه] و تحليه. [آراستن، آراستن خود به زيور صفات پسنديده]

﴿انّما يريد الله ليذهب عنکم الرّجس اهل البيت و يطهّرکم تطهيراً [جز اين نيست که خداوند مي خواهد که از شما اهل بيت پليدي را دور کند و شما را پاک سازد پاک ساختني] (2)

فدايت، اگر عمل کني، همين قدر بس است، و اگر عاملي نباشد، درد و غصه در دل باشد، بهتر از آنست که عبث اظهار کند، و کسي گوش به درد دل او نکند، اميد چنانست که در خلوات با حبيب، اين رو سياه درگاه اله را فراموش نکرده، و اظهار شوقمندي اين رو سياه را به دربار منيع [بلند مرتبه] او جلّ و علا بنمايد.

«حرّرة الجاني احمد الموسوي»

1- فصلت/ 53.

2- احزاب/ 33.


183
«و منه ايضاً مدّ ظلّله العالي»

بسم الله الرحمن الرحيم

برادر ايماني جناب آقا فلان سلّمه الله تعالي بداند که اگر کسي بعد از دخول در کار و تنبّه [آگاهي] و استبصار [بينايي] دست از طلب بردارد و به حال سابق خود برگردد، يا سبب وسيله تحصيل دنياي خود العياذ بالله قرار دهد، حال او بمراتب بدتر خواهد بود از کسي که بالمرّة داخل در اين راه نشده باشد، (1)زيرا که به منزله کفر است بعد الايمان و اين مطلب به مقتضاي وعده الهي و تجربه اهل الله سبب خذلان [خواري] در دنيا و خسران در آخرت، هر دو خواهد بود، پس اميد از آن بزرگوار چنانست که بعد از التفات به خرابي و عيوب نفس خويش دست از اشتغال برنداشته، و از التجاء به حضرت حق جلّ و علا سستي و تکاهل نورزد ان شاء الله تعالي و حضرت حق جلّ و علا خلاصي و نجات مرحمت فرمايد در دنيا قبل از آخرت و حاشا از کرم او که مأيوس و نااميد فرمايد.

﴿الّذين آمنوا و کانوا يتّقون لهم البشري في الحيوة الدّنيا و في الاخرة لا تبديل لکلمات الله [آنانکه ايمان آوردند و همواره پرهيز مي کردند براي آنان بشارتي در زندگاني دنيا و آخرت هست، تبديلي براي سخنان خدا نيست]. (2)

هر که دري کوبيد و دست برنداشت، عاقبت آن در را به روي او باز نمايند «مَن

1- و من يعشُ عن ذکر الرّحمن نفيض له شيطاناً فهو له قرينٌ [هر که از ياد خداي مهربان روي برتابد برايش شيطاني برمي انگيزم پس اوست که همنشين وي است] (ن)

هر که گريزد ز خراجات شاه
بارکش غول بيابان شود

نفس چون شد پايمال زجر از او ايمن مباش
زهر باشد بيشتر زنبور خاک آلوده را (ن)

2- يونس/ 63 و 64.


184
دقّ باباً و لجّ و لج». [هر که دري را بکوبد و پافشاري به خرج دهد به آن خانه وارد شود]

و طالب حق جلّ و علا را از مرگ خسراني نرسد که ﴿و من يخرج من بيته مهاجراً الي الله و رسوله ثمّ يدرکه الموت فقد وقع اجرهُ علي الله [و هر که از خانه خود به درآيد در حالي که هجرت کننده به سوي خدا و پيامبرش باشد سپس مرگ دريابدش همانا که مزدش بر خداست] (1) بلکه زودتر رسيدن به مطلوب است، کما لا يخفي [چنانکه پوشيده نيست] و اگر العَياذُ بالله دست برداشتي اما در دنيا بعد از برگشتن چنان شيطان مسلّط مي شود که دردت ديگر چاره و مرهم پذير نمي شود، و اما بعد از مردن چنان حسرت و ندامت و غصه و افسوس دل و جانت را بسوزاند که آتش جهنم به گردش نمي رسد ﴿نار الله الموقدة الّتي تطّلع علي الافئدة انّها عليهم مؤصدة في عمدٍ ممدّدةٍ [آتش افروخته خداوند همان آتشي که بر دلها چيره گردد، به راستي که آن آتش بر آنان بسته شده در ستونهايي کشيده شده.] (2)

من آنچه شرط بلاغست با تو مي گويم
تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال

اين چند کلمه به مقتضاي «المأمور معذورٌ» به عنوان يادبود قلمي شد، استدعا از آن بزرگوار چنانست که در مظانّ استجابت دعوات [جاهايي که گمان به اجابت رسيدن دعاها مي رود] و خلوات با حضرت قاضي الحاجات اين رو سياه درگاه اله را فراموش نفرموده، و ترحم بر اين مسکين و محتاج را در حيات و بعد از ممات مضايقه نفرمايند.

حرره احمد الموسوي الحائري

في شهر رمضان المبارک سنة 1326

1- نساء/ 100.

2- همزه/ 6 تا 9.


185
صورت تعليقه مبارکه

سيدنا و مولينا الحائري روحي له الفداء

باسمه تعالي

زنده باد حضرت دوست و مرده باد هر چه غير اوست

اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت
بنگر که از کجا به کجا مي فرستمت

حيف است طائري چو تو در خاکدان دهر
ز اينجا به آشيان وفا مي فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست
مي بينمت عيان و دعا مي فرستمت

هر صبح و شام غافله اي از دعاي خير
در صحبت شمال و صبا مي فرستمت

اي غايب از نظر که شدي همنشين دل
مي گويمت دعا و ثنا مي فرستمت

فداي حقيقت شوم، که از او خبري نداري، دستورالعمل آن است که از خود و خودرأيي دست برداري، جان من به لب آمد از گفتن اينکه راه نجات و خلاص در استغراق ذکر الهي [سخت سرگرم ذکر الهي شدن، غرق گشتن در ذکر الهي] و تفکر در معرفت نفس و خودشناسي است ذکر و فکر خود رهنماي تو خواهد شد.

«يا من اسمه دواءٌ و ذکره شفاءٌ». [اي که نامش دوا و يادش مايه شفاست]. (1)

1- يکي از فرازهاي آخر دعاي کميل.


186

دوائک فيک و لا تبصر
و دائُک منک و لا تشعُرُ

[داروي تو در توست و تو خود آگاه نيستي و مرضت نيز در توست و تو نمي داني] (1)

«تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز»

جنابعالي در همه چيز اهتمام داريد، مگر در همين يک کلمه پس حالا که چنين است:

تو و تسبيح و مصلّي و ره زهد و ورع
من و ميخانه و ناقوس و ره دير و کنشت

باري جناب حاجي ميرزا فلان سلّمه الله ان شاء الله از آب و گل بيرون آمده و رشته معرفت نفس به دست آورده، و آقا ميرزا فلان هم ماشاء الله خوب مشغول است، به حسب ظاهر اميد پيش آمد به زودي ان شاء الله در او هست.

باري نوشته بودي در تضرّع و ابتهال هم چيزي بنويس، تا اينکه نوشتجات ناقص نماند. نمي دانم بر اين حرف خنده کنم يا گريه، اي کاش بر دل مبارک زده مي شد، و نوشته مي شد، و الّا بر کاغذ حيلي زده اند و نوشته اند.

فدايت، اين مسئله و باقي مسائل راه آخرت آموختني نيست، بلکه نوشيدني است، تضرع و ابتهال از درد و سوز دل برمي خيزد، درد پيدا کن، آن خود تضرع و ابتهال مي آورد.

آب کم جو تشنگي آور بدست
تا بجوشد آبت از بالا و پست

هرگز شنيده شده که زن بچه مرده را گريه تعليم کنند، يا زن آبستن را زائيدن بياموزند، بلي نائحه اي [زن نوحه خوان] را که اجاره کنند، يا بازي زائيدن بخواهند درآورند، محتاج به تعليم و آموختن خواهد بود و از اين فرمايش سرکار علاوه بر ساير مطالب معلوم مي شود که به ذکر و فکر نپرداخته اي تا آتش فراق مشتعل گردد، و همچنين در مجاهده هم کوتاهي نموده و مغرور شده اي و الّا مجاهده صادقه علم وجداني به قبايح اعمال و افعال و سکنات و اخلاق و ملکات مي آورند و اينها از

1- از اشعار منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام


187
دنائت مرتبه ذات نفس است که حقيقتاً جهنم روحاني است، اگر کسي خود را فعلاً و حقيقتاً در جهنم ديد محتاج به آموختن تضرّع و ابتهال نخواهد بود «فَهُم و النّار کمن قدرآها و هم فيها معذّبون» [ايمان پرهيزگاران به آتش همچون ايمان کسي است که آن را ديده که اهل آن در آن گرفتار عذابند] (1) و طُرفه [چيز جالب، شگفت و نادر] اينکه با اين همه بي التفاتي تعجيم که از کجا يک مطلب را خوب فهميده اي و آن اينست که خريت اين حقير را خوب فهميده اي و به رشوه (ناقص نماندن نوشتجات) دل مرا شاد فرموده اي، با وجود اين باز مي گويي: کشف و شهودي برايم نشده، و علمي به حقايق اشياء نيافته ام، در اين خيال بوده باشيد.

والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته

بسم الله تعالي

سئوال

شيخ عطار در منطق الطير گويد:

دائماً او پادشاه مطلق است
در کمال عزّ خود مستغرق است

او بسر نايد ز خود آنجا که اوست
کي رسد عقل وجود آنجا که اوست

معناي بيت دوم را نمي فهميم بيان فرمائيد، بيان وافي.

جواب از مرحوم آخوند خراساني «قدّس سرّه»

بسم الله الرّحمن الرّحيم

چونکه او قائم به ذات خود است مکان حاجت ندارد پس عقل و خيال انسان هم به آنجا که او هست نمي رسد چنانکه عقل به ذات او نمي رسد و او را در درک نمي کند چه غير از ذات اقدس در آن مقام و جا پيزي نيست «کان الله و لم يکُن معَهُ شيءٌ» [خداوند بود و با او چيزي نبود] و الآن کما کان [هنوز هم چنان است که بود] مقام بيش از اين گنجايش اطاله کلام ندارد. «محمد کاظم الخراساني»

1- نهج البلاغه، فيض، خطبه 184.


188

جواب ديگر از مرحوم سيد احمد کربلايي «قدّس سرّه»

بسم الله الرّحمن الرّحيم

غرض از اين شعر، اقامه برهان است بر عدم بلوغ عقل به آن مقام شامخ جلّ و علا به طريق لمّ که استدلال از علت به معلول بوده باشد، چه در محل خود مقرر است که وجود اشياء در علم حق مقدم است به وجود آنها در خارج، بلکه از مبادي وجود در خارج است و معلوم است که وجود علمي اشياء به اضافه اشراقيه علميه حق است جلّ و علا و معلوم است که عدم علت، علت عدم معلول است، و حاصل معناي شعر آن است که او جلّ و علا در مقام عزّ شامخ خود غير خود را نبيند و ادراک ننمايد و از خود خارج نشود که اين علت عدم اشياء است در آن مقام منيع، پس چگونه عقل فضلاً عن غيره [تا چه رسد به غير آن] تواند به آن مقام منيع رسد، و حال آنکه فنا و اضمحلال آنها قبل از وصول به آن مقام خواهد بود.

«قال علي بن الحسين عليهما السّلام: و استعلي ملککَ علوّاً سقطتِ الاَشياءُ دونَ بلوغٍ اَمَدِه و لا يبلُغُ اَدني ما استأثَرتَ به من ذلک اقصي نعت النّاعتين. ضلّت فيک الصّفات و تفسّخَت دونَ:َ النّعوتُ و حارَت في کِبريائِکَ لطائِفُ الاوهام»

فلا يدرکُهُ و لا يراهُ الّا هو و لا يعلم ما هو الّا هو»

[امام سجّاد عليه السّلام گويد: خداوندا! ملک تو علوّ و برتري اش به اندازه اي است که اشياء هنوز به غايت آن نرسيده ساقط مي شوند و بالاترين وصفِ وصف کنندگان به کمترين چيزي که براي خود برگزيده اي نمي رسد، صفات در تو گم است و نعت و تعريف ها در برابر تو درمانده گشته و وهم هاي لطيف در کبريايي تو حيرانند، پس خداوند را جز خودش کسي درک نمي کند و نمي بيند و کسي جز او نمي داند که او کيست]


189

لطيفه

مطلب چنانست که معروش شد، ولي بار خدايا لَبّيک و سَعدَيک اگر جان گيرنده تو باشي، آن کس که جان ندهد کيست؟ ما هم با تو مي خواهيم تو را بشناسيم و با تو مي خواهيم تو را ببينيم، پس بيننده تو غير تو نخواهد بود و شناسنده تو غير تو نخواهد بود.

«بِکَ عرفتُکَ و اَنتَ دلَلتَني عَليکَ و دَعَوتَني اليکَ و لولا اَنتَ لم اَدرِ ما اَنتَ». [خداوندا! به تو تو را شناختم و تو رهنماي مني بر خود و تو مرا به سوي خود مي خواني و اگر تو نبودي نمي دانستم که تو کيستي.] (1)

«الجاني احمد الموسوي الحائري»

1- فرازي از دعاي ابوحمزه ثمالي.


190
پيام آخوند حاج ملّا حسينقلي همداني

هو الله تبارک و تعالي شأنه

از رشحات قلم سعادت رقم مجمع الفضائل و المعاني و مفخر الافاضل و الاعالي صاحب النّفس الزّکية و الانفاس القدسية الّذي قلبه الملکوتي مشکوة انوار العرفان و صدره القدّسي مخزن اسرار السّبحان علم الاعلام و البحر القَمقام و شمس الظّلام العالم الزّاهد الآخوند ملا حسينقلي الهمداني قدّس سرّه العزيز.

اين تعليقه را به يکي از علماي تبريز مرقوم فرموده:

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمدُ لله ربّ العالمين و الصَّلوة و السّلام علي محمّد و آله الطّاهرين

و لعنةُ الله علي اعدائِهم اجمعين.

مخفي نماند بر برادران ديني که به جز التزام به شرع شريف در تمام حرکات و سکنات و تکلّمات و لحظات و غيرها راهي به قرب حضرت ملِک المُلوک جلّ جلالُه نيست، و به خرافات ذوقيه اگر چه ذوق در غير اين مقام خوب است، «کما دَأبُ الجُهّال و الصّوفيةِ خَذَلَهُمُ الله جلّ جلالُهُ» [چنانکه روش نادانان و صوفيان- که


191
خداوند خوارشان سازد- است] راه رفتن «لا يوجِبُ الّا بعداً» [جز دور گشتن را موجب نمي شود] حتي شخص هر گاه ملتزم بر نزدن شارب و نخوردن گوشت بوده باشد، اگر ايمان به عصمت ائمه اطهار صلوات الله عليهم آورده باشد، بايد بفهمد از حضرت احديت دور خواهد شد، (2) و هکذا در کيفيت ذکر «بغير ما ورد عن السّادات المعصومين عليهم السّلام» عمل نمايد.

بناءً علي هذا بايد مقدم بدارد شرع شريف را و اهتمام نمايد هر چه در شرع شريف اهتمام به آن شده، و آنچه اين ضعيف از عقل و نقل استفاده نموده ام اينست که اهمّ اشياء از براي طالب قرب جدّ و سعي تمام در ترک معصيت است.

تا اين خدمت را انجام ندهي نه ذکرت و نه فکرت به حال قلبت فايده اي نخواهد بخشيد، (3) چرا که پيشکش و خدمت کردن کسي که با سلطان در مقام عصيان و انکار است بي فايده خواهد بود، نمي دانم کدام سلطان اعظم از اين سلطان عظيم الشأن است، و کدام نقار [گفتگو و ستيزه کردن، نزاع و جدال] اقبح از نِقار با اوست، «فافهم ممّا ذکرتُ انّ طلبک المحبّة الالهية مع کونک مرتکباً للمعصية امرٌ فاسدٌ جدّاً و کيف يخفي عليک کون المعصية سبباً للنفرة و کون النفرة مانعة الجمع معه المحبّة و اذا تحقّق عندک انّ ترک المعصية اوّل الدّين و آخره، ظاهره و باطنه فبادر الي المجاهدة، و اشتغل بتمام الجدّ الي المراقبة من اوّل قيامک من نومک في جميع آناتک الي نومک و الزم الادب في مقدّس حضرته و اعلم انّک بجميع اجزاء وجودک ذرّةً ذرةً اَسير قدرتِهِ وَراعِ حُرمةَ

1-

خاطِب الخطب دع الدّعوي فما
بالرقي ترقي الي وصل رقي (ن)

2- مطلقاً معلوم نيست. (ن)

3- قال رجلٌ للباقر عليه السّلام: يابن رسول الله انا رجل مبتلي بالنّساء فهل تأذن لي ان ازني يوماً و اصوم يوماً فاخذ الباقر عليه السّلام بعضده و قال: يا اخي العرب اما سمعت قول الله عزّ و جلّ: ﴿انّما يتقبّل الله من المتّقين.

اين حديث در کتاب عدّة الداعي آمده است. [مردي به حضرت باقر عليه السّلام عرض کرد: اي فرزند رسول خدا! من مردي هستم که گرفتار زنانم، آيا اجازه مي دهيد که روزي به فجور بپردازم و روزي روزه بگيرم؟ حضرت باقر عليه السّلام بازوي او را گرفت و فرمود: اي برادر عربم آيا گفتار خداي عزّ و جلّ را نشنيده اي که فرموده: خداوند جز از پرهيزگاران عملي را نمي پذيرد] (ن)


192
شريف حضوره و اعبده کأنّک تراه فان لم تکن تراه فانّه يراک و التفت دائماً الي عظمته و حقارتک و رفعته و دنائتک و عزّته و ذلّتک و غناه و حاجتک و لا تغفل شناعة غفلتک عنه جلّ جلاله مع التفاته اليک دائماً و قم بين يديه مقام العبد الذّليل الضّعيف و تبصبص تحت قدميه بصبصة الکلب النّحيف اولا يکفيک شرفاً و فخراً انّه اذن لک في ذکر اسمه العظيم بلسانک الکثيف الّذي نجّسته قاذورات المعاصي؟

[پس از آنچه ذکر کردم بدان که محبّت الهي را خواستن با مرتکب شدنت به معصيت، امري بسيار فاسد است. چگونه بر تو پوشيده است که معصيت سبب نفرت و بيزاري است و نفرت با محبّت جمع نمي شود. و هر گاه در نزد تو ثابت شد که ترک معصيت، اوّل و آخر و ظاهر و باطن دين است مبادرت به مجاهده و کوشش نما و با کوشش تمام از ابتداي بيدار شدنت از خواب در همه لحظه ها تا زمان خوابيدن به مراقبت مشغول شو و در محضر مقدّس الهي با ادب ملازم باش و بدان که تو با تمام جزء جزء و ذرّه ذرّه وجودت اسير قدرت خداوند هستي و احترام محضر شريف او را مراعات کن و «او را چنان عبادت کن گوييا او را مي بيني پس اگر او را نمي بيني او حتماً تو را مي بيند» (1) و دائماً متوجه بزرگي او و حقارتِ خود و بلندي او و پستي خود و عزّت او و ذلّت خود و بي نيازي او و حاجتمندي خود باش و از زشتي غافل بودنت از او، غافل مباش با اينکه او دائماً به تو توجّه دارد، و در برابر او چون بنده اي ذليل و ناتوان بايست و همچون سگي نحيف در زير قدمهاي او دُم جنباني کن، آيا اين شرف و افتخار تو را کافي نيست که در بردن نام بزرگش به زبان ناپاک تو که کثافات گناهان آن را ناپاک کرده، به تو اذن و اجازه فرمود؟]

پس اي عزيز چون اين کريم رحيم، زبان تو را مخزن کوه نور يعني ذکر اسم شريف قرار داده، بي حيايي است، مخزن سلطان را آلوده به نجاسات و قاذورات غيبت و دروغ و فحش و اذيت و غيرها من المعاصي نمودن، مخزن سلطان بايد محلّش پر عطر و گلاب باشد، نه مجلس مملوّ از قاذورات، و بي شک چون دقّت در مراقبت نکرده اي نمي داني که از جوارح سبعه يعني گوش و زبان و چشم و دست و

1- بحار الانوار، ج 77، ص 74.


193
پا و بطن و فرج، چه معصيت ها مي کني، و چه آتش ها روشن مي نمائي، و چه فسادها در دين خودت برپا مي کني، و چه زخمهاي منکره به سَيف و سِنان [شمشير و نيزه] زبانت به قلبت مي زني، اگر نکشته باشي، بسيار خوب است. اگر بخواهم شرح اين مفاسد را بيان نمايم در کتاب نمي گنجد، در يک ورق چه مي توانم بکنم، تو که هنوز جوارحت را از معاصي پاک نکرده اي، چگونه منتظري که در شرح احوال قلب چيزي به تو بنويسم، پس «البِدار، البدار الي التّوبة الصّادقة، ثمّ العجل، العجل، في الجدّ و المراقبة». [پس بشتاب، بشتاب به سوي توبه راستين سپس بشتاب بشتاب در کوشش و مراقبت]

خلاصه بعد از سعي در مراقبت، البته طالب قرب، بيداري و قيام سحر را اقلاً يک دو ساعت به طلوع فجر مانده الي مطلع الشمس از دست ندهد، و نماز شب را با آداب و حضور قلب به جا بياورد، و اگر وقتش زيادتر باشد، به ذکر يا فکر يا مناجات مشغول بشود، ليکن قدر معيني از شب بايد مشغول ذکر با حضور بشود، در تمام حالاتش خالي از حزن نبوده باشد، اگر ندارد، تحصيل نمايد به اسبابش، و بعد از فراغ، تسبيح سيده نساء (ع) و دوازده مرتبه سوره توحيد و ده مرتبه لا اله الّا الله وحده لا شريک له، له الملک الي آخر، و صد مرتبه لا اله الّا الله، و هفتاد مرتبه استغفار بخواند و قدري از قرآن شريف تلاوت نمايد و دعاي معروف صَباح، اَعني [مراد و مقصودم] يا من دلع لسان الصّباح الي آخر البته خوانده شود و دائماً با وضو باشد، و اگر بعد از هر وضو دو رکعت نماز بکند، بسيار خوب است، بسيار ملتفت باشد که به هيچ وجه اذيتش به غير نرسد، و در قضاء حوائج مسلمين لا سيما علما و لا سيما اتقيائهم [بخصوص پرهيزگاران ايشان] سعي بليغ نمايد، بلکه مجالست با اهل غفلت به غير شُغل ضرورةً مضرّ است، اگر چه از معصيت خالي بوده باشد، کثرت اشتغال به مباحات و شوخي بسيار کردن و لغو گفتن و گوش به


194
اراجيف دادن قلب را مي ميراند.

اگر بي مراقبت مشغول به ذکر و فکر بشود، بي فايده خواهد بود، اگر چه حال هم بياورد، چرا که آن حال دوام پيدا نخواهد کرد، گول حالي را که ذکر بياورد، بي مراقبه نبايد خورد.

زياده طاقت ندارم بسيار التماس دعا از همه شماها دارم، اين حقير کثير التقصير و المعاصي را فراموش ننماييد و در شب جمعه صد مرتبه و در عصر روز جمعه صد مرتبه سوره قدر بخوانيد.

و از جمله ابواب عظيمه ايمان حبّ في الله جلّ جلاله و بغض في الله جلّ جلاله مي باشد «و قد عقد له في الوسايل و غيرها من کتب الاخبار باباً مستقلاً فارجع اليها لعلّک تعرف عظمته و تأخذ لنفسک نصيباً منه» [به تحقيق که براي «دوستي در راه خدا» و «دشمني در راه خدا» باب مستقلي در کتاب وسائل الشيعه و کتب اخبار ديگر منعقد شده است پس به آن کتب مراجعه کن شايد عظمت آن را دريابي و بهره اي از آن براي خويشتن برگيري]

شکي نيست که محبوب اول ذات اقدس کبريائي جلّ جلاله مي باشد «بل و کلّ محبّةٍ لا ترجع الي محبّته فليس بشيءٍ» [بلکه هر محبّتي که بازگشت به محبّت خدا نکند ارزشي ندارد]

ثمّ بعده بايد هر کس اين سلطان عظيم الشأن را بيشتر دوست داشته باشيد. پس اول محبوب بعد از واجب الوجود، وجود مقدس ختمي مآب صلوات الله عليه و آله مي باشد «ثمّ بعده (1) اميرالمؤمنين عليه السّلام ثمّ الائمّة المعصوصمون عليهم السّلام

1- حقير به اين تعبير راضي نيستم که ميان حضرت ختمي مرتبت و حضرت ولايت مآب کلمه «ثمّ» فاصله شود. بلکه اگر به اين نحو تعبير مي شد: «وجود مقدّس ختمي مرتبت و اميرالمؤمنين» بهتر بود زيرا از اين عبارت هم اتحاد معلوم مي شود و هم اينکه ابتدا نام حضرت رسول صلّي الله عليه و آله را ذکر کرده بودند و بعد حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام را. و همين تقدّم ذکري اِشعار به تقدم مي نمود و اينکه عرض کردم به آن تعبير راضي نيستم به خاطر اين است که اين عدم رضايت را از فرمايشات خودشان فهميده ام و لا يخفي

>
195
< هذا علي من تأمّل في کلماتهم بنظر التّحقيق و التّدقيق.

نبي و ولي هر دو نسبت به هم
دو تا و يکي چون زبان و قلم

چونکه اوصاف محمّد با علي است
گر تو گويي يا محمّد يا علي است

و اگر کسي گويد که در اخبار هم در بعضي موارد به «ثمّ» تعبير شده است (ثمّ بعده) گوييم که مراد از آن زمان بعد» بوده است نه پستي رتبه چنانکه مي فرمايد: «ثم بعده الحسن ثمّ الحسين در حالي که درباره مساوات بين حضرت مجتبي عليه السّلام و حضرت سيد الشهداء عليه السّلام اختلافي نيست. باري عرض کنم که در اين دو وجود مبارک رسول الله صلّي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السّلام اتحادي بوده است که ابداً در عالم آن اتحاد در جاي ديگري نبوده است يعني اوّل دويي که يکي است اين دو وجود مبارک است و لَنِعمَ ما قال:

من کيم ليلي و ليلي کيست من
ما يکي روحيم اندر دو بدن

داند آن چشمي که او دل روشني است
در ميان ليلي و من فرق نيست

و اينکه در حديثي آمده است که ما نوري بوديم در صلب آدم، و آن نور آمد تا به عبدالمطلب رسيد و سپس دو شق شد يکي به صلب عبدالله و ديگري به صلب ابوطالب وارد شد، شاهد بر همين معنا است. در دعاي نماز امام زمان (ع) نيز چنين وارد شده است: يا محمّد يا علي يا علي يا محمّد.

و الحمد لله علي ما بيناه و حقّقناه. و في مجمع البحرين في الحديث القدسي:

«يا محمّد انّي خلقتک و عليا نوراً...» و في عدّة الداعي عن سلمان الفارسي قال: سمعتُ محمّداً (ص) و يقول انّ الله عزّ و جلّ يقول: يا عبادي أوَليسَ من له اليکم حوائج کبارُ لا تجودون بها الّا ان يتحمّل عليکم باحبّ الخلق اليکم تقضون بها کرامة لشفيعهم الّا فاعلموا انّ اکرم الخلق علي و افضلهم لدي محمّدٌ و اخوه علي و من بعده الائمة الذين هم الوسائل الي الا فليدعني من اهمّته حاجة يريد نفعها او دهته داهية يريد کشف ضررها بمحمّد و آله الطيبين اقضيها له احسن ما يقضيها من يستشفعون باعزّ الخلق اليه فقال له قومٌ من المشرکين و المنافقين و هم مستهزؤن به يا ابا عبدالله فما لک لا تقترح علي الله بهم ان يجعلک اغني اهل المدينة فقال سلمان: ما دعوت الله و سئلتُهُ هو اجلّ و انفع و افضل من ملک الدّنيا باسرها سألته بهم صلّي الله عليهم ان يهب لي لساناً ذاکراً لحمده و ثنائه و قلباً شاکراً لآلائه و بدناً علي الدواهي الدّاهية صابراً و هو عزّ و جلّ قد اجابني الي ملتمس ذلک و هو افضل من ملک الدّنيا بحذافيرها و ما اشتمل عليه من خيراتها مأة الف الف مرّة.

>
196
ثمّ الانبياء و الملائکة ثمّ الاوصياء ثمّ العلماء و الاولياء». و در زمان خودش اتقياء زمانش را لاسيما اگر عالم باشد، ترجيح بدهد در محبت بر کساني که بعد از اويند در درجه و هکذا يتنزّل [همينطور پايين تر مي آيد].

وليکن سعي نمايد صادق باشد در اين محبت، مرتبه آساني نيست، اگر متفکر باشيد، خواهيد فهميد که اگر آثار محبت در حرکات و سکنات ظاهر شد، شخص مدّعي اين محبت صادق است، و الّا فلا [وگرنه، نه] ليکن گمام ندارم که به کُنه و لوازمش برسي، و حقير هم بيش از اين در وسعم نيست.

«الحاصل لا طريق الي القرب الّا بشرع شريفٍ في کلّ کلّي و جزئي» [خلاصه اينکه هيچ راهي به سوي قرب و نزديکي به خداوند نيست مگر به وسيله (عمل به) شرع شريف در هر امر کلّي و جزيي]

< [و از سلمان فارسي روايت است که: از پيامبر صلّي الله عليه و آله شنيدم که فرمود: خداي عزّ و جلّ گويد: اي بندگان من! آيا تا کنون اتفاق نيفتاده است که کسي حاجات بزرگي از شما بخواهد و شما خواسته او را برآورده نکنيد مگر اينکه کسي را که نزد شما عزيز است شفيع قرار دهد آنگاه حاجات او را به خاطر کرامت و بزرگواري شفيع، برآورده سازيد؟ هان آگاه باشيد که گرامي ترين مردم در نزد من و ارجمندترين آنان در پيشگاه من محمّد و برادر او علي و پس از او امامان بعد از اويند که آنان وسيله هاي نجات به سوي من هستند. آگاه باشيد کسي که حاجتي دارد اعم از جلب نفع يا دفع ضرر، بايد مرا به محمّد و آل طاهرينش بخواند و من حاجت او را به بهترين وجه روا مي کنم. جمعي از مشرکان و منافقين از روي استهزاء به وي گفتند: اي سلمان! چرا به وسيله آنان از خداوند درخواست نمي کني که تو را ثروتمندترين اهل مدينه گرداند؟ سلمان در جواب گفت: آنچه را که من از خداوند خواسته ام به مراتب بزرگتر و با ارزش تر از همه ملک دنياست، من از خداوند به وسيله اين خاندان خواسته ام که به من زباني دهد که ذاکر و ثناگوي او باشد و قلبي دهد که شکرگزار نعمتهايش باشد و بدني دهد که بر سختيها صبر کند و خداوند نيز خواسته مرا اجابت فرموده است و اين از تمام ملک دنيا و تمام خوبي هايي که در آن است صدهزار هزار بار بهتر و برتر است.] (ن)

197
في الموعظة الحسنة

بسم الله الرّحمن الرّحيم

اي همبازي اطفال، اي حمّال اَثقال [اي بردارنده سنگيني هاي گناهان] اي محبوس چاه جاه، و اي مسموم مارِ مال، اي غريق بحر دنيا و اي اسير همومات آمال [اندوهاي آرزوها]، مگر نشنيده و نخوانده اي ﴿انّما الحياة الدُّنيا لعِبٌ و لَهوٌ [همانا که زندگاني دنيا بازيچه و سرگرمي است] (1) و نشنيده اي فرموده آن حکيم غيبدان منزه از عيب و شَين را که به فرزند ارجمند خطاب کرده «بُنَي الدّنيا بحرٌ عميقٌ غرِقَ فيها الاَکثرون» [پسرکم! دنيا دريايي ژرف است که بيشتر مردم در آن غرق گشته اند] و حقير عرض مي کنم عَن تحقيقٍ و نحن منهم [از روي تحقيق عرض مي کنم که ما نيز از آنهاايم] و اگر بخواهي عمق درياي حکمتش را بفهمي، در حقيقتِ لفظِ بحر عميق، فکر نما، ببين چقدر از جواهر حکمت در اين صندوق کوچک براي متفکرين به عنوان هديه درج فرموده، همين قدر بدان، دريا نهنگ دارد، ماهي دارد، جانورهاي عجيبه آن بسيار و مَهالِکِ غريبه آن بي شمار، جزائر هولناکش زهره شيران را آب، و کوه هاي سهمناکش چه بسيار مردمان را ناياب نموده، اصل و ميدان اين دريا از ظلمات جهل ناشي شده

1- محمّد/ 36


198
است، و در اَدويه [واديهاي، سرزمين هاي] اراضي قلوب اهل غفلت جا دارد، امواج آمالش بسي کشتي هاي عمر را به باد فنا داده، جِبال هموم و غمومش بسا پشته ها از کشته ها نهاده، مارهاي معاصي مهلکه آن، چه بسا اشخاص را به سمّ خود هلاک کرده، نهنگ هاي اوصافِ مذمومه اش چه کسان را فرو برده، و آب محبّت تلخ و شورش چه مردمان را کور و چه چشمها را بي نور نموده، هر که در اين دريا غرق شد، سر از گريبان نار جحيم بيرون آورده، در عذاب اليم خواهد ماند.

آدم هاي اين دريا نَسناس [ميمون آدنما] و سِباحَت [شناوري] ايشان در اين دريا به ساحت وسواس است، راهزنانش جنود ابليس، اسلحه جنکشان خدعه و تَلبيس [فريبکاري] است، اگر از عمق اين دريا بپرسي عرض خواهم کرد که انتها ندارد، و اگر باور نداري، به غوّاصان اين دريا، يعني اهل دنيا از اولين و آخرين نظرنما و ببين که همگي در آن غرق شده، احدي به قعر آن نرسيده، و اگر بهتر مي خواهي بفهمي، به حال خراب خودت نگاه کن و ببين که هر قدر داشته باشي، باز زياده از آن را طالبي و حرصت در جايي توقف نمي کند.

اي آقاي من، اين دنيا چگونه مردم را به خاک سياه نشانده، و قلوب ايشان را که براي محبت و معرفت خلق شده، طويله اسب و استر نموده، جوارحشان از قاذورات گنديده و دلهايشان آني خصوع و خشوع نديده، و ذرّه اي ذوق حلاوت طاعت را نچشيده، نه در نهادشان از توبه اثري، و نه در اوهام تفکر نحس ايشان از خداوند جلّ جلاله خبري، شب و روز به سيف و سنان لسان، عِرض و مال و عصمت مسلمانان را پاره پاره مي کنند، قلوبشان خالي از ذکر و فکر و مَملوّ از حيله و مکر است، دست عقل را بسته و دست هوا را گشاده چه زخمها از آن دست ها بر کبد دين رسيده، و چه مصيبتها در شرع شريف برپا شده، لباس خداييان را کنده، و جامه فرهنگيان را پوشيده، اَطعِمه و اَشربه اسلام را بدل به زَهر و زَقّوم نصاري و دَهريان [ماده گرايان] نموده اند، وظايف شرع را متروک و آداب کفر را مسلوک [طي


199
شده، پيموده شده] داشته اند، بازار کفر و شرک در بلادشان معمور و آباد و سوق [بازار] اسلامشان مخروب و بر باد، وا فضيحتاه [اي واي که چه زشت است] عَسکر [لشکر] کفر در بلاد وجود ما منصور و مسرور و لشکر اسلام مقتول و مأسورند [اسير شده اند].

نه ما را در عاقبت کارمان فکرتي، و نه از سياست هاي الهيه بر امم ماضيه [امّتهاي گذشته] رسيده عبرتي، قضيه هايله ابابيل را شوخي و قصه فرعون و قابيل را مزاح پنداشته ايم، زميني که قارون را با گنج بسيار فرو برده، با ماي کج و گيجها موجود است. جان من آن بادهايي که به آنها قوم هود را تأديب نمود، حال هم آن قادر حليم را مطيعند، اگر تو از اطاعت امر آن سلطان عظيم الشّأن جرأت نموده، سرپيچيده، خاک و آب، باد و کلوخ و سنگ، ذليل و منقاد [مطيع و تسليم] اويند. بلي گول صبر و حلمش را خورده اند از حکمراني عظيم او غافل شده، لباس شرم و حيا را کنده، قدم جرأت را پيش گذاشته در حضور عزّ و جلالش مرتکب معصيت او شده، مگر نمي بيني چگونه حکم محکم او در سماوات و اَرَضين جاريست؟ مگر نخوانده اي که يوم نُشور آسمان ها منشور مي شود؟

بلي چگويم از شر آن روز پر آه و سوزي که قلوب خائفين را خوفش گداخته، چگونه گداخته نشود دلهايشان از روزي که زمين آن آتش سوزان و صراطش تيزتر از شمشير برّان است، عقلها پرّان، و اشکها ريزان است، نجومش منتثر [ستارگانش پراکنده] و مردمانش چون جراد منتشر [ملخهاي پراکنده]، هولش عظيم، و انبياء در اضطراب و بيمند، اخيار، مدهوش و ابرار، بي هوشند، شدائدش بسيار، و محنتش بي شمار است، آفتاب بالاي سر و زمين چون کوره آهنگر، بدن ها در عرق غرق، و لحوم و عظام [گوشتها و استخوانها] در سوز و حرق. جهنم دورشان را گرفته و راه فرار برايشان بسته، ظالم شرمسار و عادل اشکبار، نامه ها پرّان بر يمين و يسار، مردم در دهشت و انتظار، ملائک غلاظ و شداد در تردّد، و عقوبت الهيه بر مردة [سرکشان] و عصاة [گناهکاران] در تشدّد. يکي از اسامي آن روز يوم الحساب است، و ديگري يوم


200
التّناد [روز از همديگر رميدن] از طرفي منادي به خنده و بشارت ندا مي کند: «يا اهل الجنّة ارکبوا» [اي بهشتيان سوار شويد] و از جاي ديگر ندا مي کند که: «يا اهل النّار اخسئوا».[اي دوزخيان اُف بر شما] و يکي را خلعت مي بخشند ،و ديگري را مي کشند، طايفه اي سرمست شراب طهور، و قومي جگرهاشان قطعه قطعه از ضرايع (1) و زقّوم (2) مانده ام حيران، نمي دانم از قهرش بيان کنم يا از مهرش بگويم، اهل قهرش خاکيان و اهل مهرش افلاکيانند، يعني اشخاصي که خود را به افلاک نوريه رسانده اند، اعتنائي اصلاً به اين افلاک ندارند، جسمشان جان و جانشان در عرش رحمان، اي به فداي قلوبي که نور الهي جلّ جلاله در آنها تابان و جلالت مرتبه شان بي پايان، خود را از عالم گسسته و به عالم انوار پيوسته، منوّر به انوار معرفت و مخلّع [خلعت داده شده] به خلعت محبت، زهدشان پشت پا به دنيا زده، توکّلشان سر از گريبان توحيد بيرون آورده، از خلق عالم رميده، و به مقام قرب آرميده، فکرشان نور و ذکرشان نور و باطن و ظاهر و جسم و جان و خيال و عقل و جنان [دل] همه نور و غرق درياي نور، بس است، من ناپاک کجا و مدح و وصف پاکان کجا، امثال ماها بايد در تدبير ترک معصيت باشيم، اگر اصل ايمان را محکم کرده باشيم، دنيا نه چنان ما را فريب داده و کر و کور کرده است که امثال اين مواعظ در قلوب قاسيه ما اثري کند، همين قدر مي دانم که تکليف مريض رجوع به طبيب است و اطاعت او، و تکليف طبيب معالجه حال، نه مريض مطيع، و نه طبيب حاذق است، ولي اگر مريض مطيع باشد، خداوند رحيم او را لابد به طبيب حاذق خواهد رسانيد، و اگر مطيع نباشد، سکوت کردن با او اَولي است.

والسلام

1- جمع ضَريع: گياهي بدبوست، چيزي است در دوزخ که تلخ و بدبوي و سوزان است.

2- درختي است در جهنّم که خوراک دوزخيان است.


201

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الهي قد اصبتُ من الذّنوب ما قد عرفتَ و اسرفتُ علي نفسي بما قد علمتَ فاجعلني عبداً امّا طائعاً فاکرمتَهُ و امّا عاصياً فرحمتَهُ الهي کأنّي بنفسي قد اُضجعت في حفرتها و انصرف عنها المشيعون من جيرتها و بکي الغريب عليها لغربتها و جاد بالدّموع عليها المشفقون من عشيرتها و ناديها من شفير القبر ذوو مودّتها و رحمها المساوي لها في الحيوة عند صرعتها و لم يخفَ علي النّاظرين اليها عند ذلک ضرّ فاقتها و لا علي من رآها قد توسّدت الثّري عجز حيلتها. فقلتَ ملائکتي فريدٌ نأي عنه الاقربون و وحيدٌ حفاه [جفاه] الاهلون نزل بي قريباً و اصبح في اللّحد غريباً و قد کان لي في دار الدّنيا داعياً و لنظري اليه في هذا اليوم راجياً فتحسن عند ذلک ضيافتي و تکون ارحم لي من اهلي و قرابتي الهي لا تغضب علي فلستُ اقوي بغضبک و لا تسخط علي فلست اقوم بسخطک الهي أللنّار ربّتني امّي فليتها لم تربّني ام للشّقاء و لذتني فليتها لم تلدني. [خداوندا! تو ميداني چه گناهاني کرده ام و چقدر بر نفس خود بي اعتدالي روا داشتم پس مرا يا بنده اي مطيع قرار ده که گراميش مي داري و يا بنده اي سرکش که به او رحم مي آوري. خدايا! گوييا خود را مي بينم که در حفره قبر خوابانده شده و همسايگان تشييع کننده بازگشته اند و غريب به خاطر غربتش بر او مي گريد و خويشاوندانِ مهربانش بر او اشک مي ريزند و از کناره قبر، دوستان و خويشان او که در زندگي دنيا هنگام افتادن و هلاکتش با او مساوي بودند او را صدا مي زنند و بر کساني که بر او مي نگرند ناتواني او پوشيده نيست، و بر آنان که او را مي بينند که خاک را بالش او قرار داده اند بيچارگيش پنهان نيست، پس مي گويي: اي فرشتگان من! اين شخص تنهايي است که خويشانش از او دور گشته و بي کسي است که اهل و فاميل از او بريده اند و در قبر، غريب و تنها گشته در حالي که در سراي دنيا خواهاني داشتم که نظر من در اين روز نسبت به او اميدوارانه بود، پس اي خداي من! در اين هنگام تو مهماني مرا نيکو به انجام مي رساني و تو از اهل و خويشانم به من مهربانتري خدايا بر من خشم مگير که طاقت خشمت را ندارم و از من در رنجش مباش که تحمّل رنجيدگي تو را ندارم، خدايا! آيا مادرم براي آتش دوزخ مرا پرورش داد پس اي کاش مرا نمي پروريد يا براي بدبختي مرا زاييد پس اي کاش مرا نزاييده بود.]


202
«و من کلامه اعلي الله مقامَه»
يا عبد الوهّاب کيف غفلتَ عمّا وهبک ربّنا الاعظم جلّ جلاله من النعم العظام و الالاء الجسام ما ادري اياماً اکتبها بقلمي العاجز و الحال انّه لو کانت الاشجار و النّباتات کلّها اقلاماً و الملائکة و الثّقلان کتاباً و البحار مداداً الي ان فنتِ الکتّاب و اقلامهم و مدادهم لما کتبوا قطرةً من عجايب نعمته و ذرّةً من غرائب آلائه سبحانک لو بذلنا في طاعتک کلّ عمرنا و ما غفلنا عنک طرفة عين لکنّا مقصّرين في اداء بعض حقوقک کيف و قد جلَّت مصيبتنا و عظمت رزيتنا و قد افنينا اعمارنا في الغفلة عنک مع انّه کان ينبغي ان لا نغفل عن عظمة حضورک و جلالة سلطانک طرفة عين. ما ادري باي عقل اعرضنا عن ملازمة عظمتک المنيفة و حضرتک الشّريفة و قد ملأَت عظمتک السّموات و الارضين و اطارت عقول الانبياء و المرسلين و زعزعت قلوب العارفين فيا حسرتاه علي ما فاتنا من فوايد مراقبتک و فرايد مراحمک و مکارمک وا مصيبتاه انّا زدنا علي غفلتنا و تجرّأنا في حضرتک العظيمة ارتکاب المعاصي المهلکة و الجرائم الموبقة و قد سوّدنا وجوهنا و صفحة صحيفة اعمالنا و اذينا بآثامنا و نتن اعمالنا عمّالک الکاتبين لأعمالنا القبيحة و کم من سهامٍ خطيئةٍ منّا شقّ کبِدَ الدّين و کم من سنانِ السنَتِنا المحدودة بالغيبة و الکِذبِ و الفحش و اللّعن و الاستهزاء و المخاصمة و
203
المجادلة و الافتراء و الايذاء قد جرحت قلب الشّرع الشّريف يعني قلوب الانبياء و المرسلين و قد اخرجنا قلوبنا عن قابلية ادراک شرف مراقبتک و لطف طاعتک و مذ اشغلنا السنتنا بذکرک اعرضنا عنک بقلوبنا الجافية الجائفة و وجّهناها الي آمالنا المزخرفة و شهواتنا المکدّرة من الجاه و الاعتبار و الدّرهم و الدّينار و الاثاث و العقار و لو ظهرت قبائح ما ذکرناه في قلوبنا حال الصّلاة و اخرجت صحيفةٌ مشتملةٌ علي بعض ما مرّ علي افئدتنا فيها لرأينا امراً فظيعاً و خطباً شنيعاً و شيئاً منکراً قبيحاً و لما وجدت من الصّلوة حرفاً و من الحضور طرفاً فاذا کان هذا حال صلوتنا و هي من اعظم ما نرجو منه التّقرّب اليک فواسو أتاه من ساير قبائح ما اجرمنا و شنايع ما ارتکبناه فباي وجه نلقاک و باي بدن نقف بين يديک و باي لسان نجاوبک يوم ترتعدّ فيه فرائص النّبيين و تزعزع فيه ارکان السّموات و الارضين و تدهش فيه قلوب العارفين و يضطرب فيه عقول المقرّبين و تخرس فيه السنة الفصحاء و يتشوّش فيه ذهن البلغاء و يتزلزل الارض و تنشقّ السّماء و تعظم حرارة الهواء و يکثر البلاء يوم تعمّ البلوي الاخيار و الاشرار و يطول فيه الانتظار و يتشّوش نظام الموجودات و يتّصل الصّيحة بالصّيحة و الرّنة بالرّنّة فواحدٌ ينادي واويلتاه و آخر ينادي وا عطشاه و آخر وا مصيبتاه و آخروا غوثاه و آخروا ذلّاه يوم يقوم النّاس فيه لربّ العالمين و قد احاط بالنّاس خدمه و حشمه اي ملائکٌ غلاظٌ شدادٌ عابسين وجوههم علي هيئة منکرة موحشة و اجسام کبيرة کبيرة و بايديهم ضرائب من النّار و النّاس بين ايديهم في اسر الذّلّة المهانة تقودهم الي الحساب فما ادري کيف حالنا بين يديک و انّي لنا الطّاقة لنحمل هذه المشاقّ الّتي تعجز عن بعضها الجبال الرّآسيات بل الارضون و السّموات و اي مناسبةٍ بين اللّحم و العظم و بين ذلک النّار و من الّذي يطيق السّلاسل و الاغلال و العقارب و الحيات الّتي کالجبال و اي جسمٍ يقوم لشرب الزّقّوم و الضّريع و من الّذي يغيثنا في هذه البلايا و المحن و ينجينا عن هذه الشّدائد و الفِتَن و انت غياث المستغيثين و ارحم الرّاحمين فهل توفّقنا لتوبةٍ صادقةٍ مقبولةٍ لعلّنا بعونک ندرک بعض ما فاتنا باستکانةٍ و
204
خضوعٍ و خشوعٍ و رکوعٍ و سجودٍ ويلٌ لنا ان ترکتنا علي هذه الحالة الکثيفة و الاوصاف المهلکة و الافعال الميشومة و القلوب القاسية و الامراض الصّعبة المردية فالغوث الغوث، الغوث، يا کريمُ.

فيا اِخواني انتبهوا عن نومکم و تفکّروا في عاقبتکم واعلموا انّه لا مفرّ عن المجاهدة و لا يغرّنّکم شبابکم و دارکم و متاعکم فانّها وبالٌ و عاقبتها نکالٌ فبادروا بالتّوبة قبل الحوبة و البکاء و النّياح قبل انقضاء المدّة وليکُن هادم اللّذّات يعني الموت بين ايديکم و اکثروا التّفکر فيه في اللّيالي المظلمة و لا تظلموا انفسکم و اقرؤا:

﴿فمن يعمل مثقال ذرّةٍ خيراً يره و من يعمل مثقال ذرّةٍ شرّاً يرهُ

اي عبدالوهّابً چگونه از نعمتهاي بزرگ و نيکيهاي عظيمي که پروردگار بزرگ ما به تو بخشيده غافل شدي؟ نمي دانم کداميک را با قلم ناتوانم بنويسم؟! در حالي که اگر درختها و گياهان همگي قلم گردند و فرشتگان و جنّ و انس نويسنده شوند و درياها مرکّب گردند تا جايي که نويسندگان و قلمها و مرکّبشان تمام شود هرگز نمي توانند قطره اي از نعمتهاي شگفت آور و ذرّه اي از شگفتيهاي نعمتهايش را بنويسند، خدايا تو منزّهي از هر عيب و نقصي، اگر تمم عمر خود را در طاعت تو بگذرانيم و يک چشم به هم زدني از تو غافل نگرديم باز هم در به جا آوردن برخي از حقهايي که بر ما داري مقصّريم و حال آنکه مصيبت ما بزرگ گشته و اندوه ما عظيم است زيرا عمر خود را در غفلت از تو فنا کرديم با اينکه سزاوار بود يک چشم بر هم زدني از عظمت حضور تو و بزرگي سلطنت غفلت نکنيم، نمي دانم با چه عقلي از ملازمت با عظمت برتر تو و محضر شريف تو روي گردانديم، در حالي که عظمت تو آسمانها و زمين را پر کرده و عقول پيامبران را حيران نموده و دلهاي عارفان را لرزانده است، پس اي حسرت بر آنچه از فايده هاي مراقبت تو و گوهرهاي رحمتها و بزرگواري هايت که از دست ما رفته است، واي از اين مصيبت، ما بر غفلت خود افزوديم و در محضر پر عظمت تو به ارتکاب گناهان کشنده و جرمهاي مهلک جرأت نموديم، روي خود و نامه اعمالمان را سياه کرديم و با گناهان و گنداب کارهايمان فرشتگاني که اعمال زشت ما را مي نگارند آزرديم، چه بسيار تيرهاي گناه از طرف ما کبد دين را شکافته و چه بسيار سرنيزه هاي تيز زبان با غيبت و دروغ و فحش و لعن و به مسخره گرفتن و دشمني و مجادله و تهمت و آزار دل شرع شريف يعني دلهاي پيامبران را مجروح


205
ساخته، به راستي که ما با اين کارها دلهاي خود را از قابليت درک شرف و ارجمندي مراقبت تو و لطف اطاعتت بيرون نموديم و از زماني که زبانهايمان را به ذکر تو مشغول ساختيم دلهاي بي آرام و گنديده خود را از تو روي گردان کرديم و متوجه آرزوهاي آراسته و شهوات تيره کننده مانند جاه و اعتبار و درهم و دينار و اثاث و زمين ساختيم و اگر زشتيهاي اين امور در حال نماز در دلهاي ما ظاهر مي شد و نوشته اي مشتمل بر جزيي از آنچه بر دلهاي ما گذشته بيرون مي آمد البته که امري زشت و حالي شنيع و چيزي ناپسند و زشت را مي ديديم و از نماز حرفي و از حضور قلب کناره اي نمي يافتي پس هر گاه اين وضعيت نماز ما باشد همان نمازي که بزرگترين چيزي است که به وسيله آن اميد تقرّب و نزديکي به تو را داريم پس واي بر ديگر زشتيهايي که مرتکب شده ايم پس با چه رويي تو را ديدار کنيم؟ و با چه بدني در پيشگاه تو بايستيم؟ و با کدام زبان با تو سخن بگوييم؟ در آن روزي که رگهاي گردنهاي پيامبران به لرزه مي افتد و ارکان آسمانها و زمين مي لرزد و دلهاي عارفان به وحشت مي افتد و عقلهاي مقرّبين پريشان مي گردد و زبان فصيحان گنگ مي شود و ذهن بليغان درهم و برهم مي گردد و زمين مي لرزد و آسمان شکاف مي خورد و گرماي هوا فراوان مي گردد و بلا زياد مي شود و گرفتاري، نيکان و بدان را فرا مي گيرد و انتظار طولاني مي شود و نظام موجودات به هم مي ريزد. فرياد پشت فرياد و ناله پشت ناله به آسمان مي رود، پس يکي «واويلا» و ديگري «واعشا» و ديگر «وامصيبتا» و ديگري «واغوثا» و ديگري «واذُلّا» مي گويند، آن روز روزي است که مردم در آن روز در برابر پروردگار جهانيان به پا مي ايستند در حالي که خدمتگزاران و کارگزاران او يعني ملائکه درشت هيکل و سختگير با چهره هايي درهم به صورتي ناپسند و وحشتناک و با هيکلهايي بزرگ بزرگ که در دستشان شمشيرهايي (گرزهايي) از آتش هست آنان را احاطه کرده اند و مردمان در برابر آنها در ذلّت و خواري اسارت هستند و ملائکه عذاب آنها را به سوي حساب مي رانند.

خدايا! نمي دانم حال ما در پيشگاه تو چگونه است؟ و چه مناسبتي بين گوشت و استخوان با آن آتش است؟ و کيست که طاقت آن زنجيرها و غل ها و عقرب ها و مارهايي که مانند کوهند را داشته باشد؟ و کدام جسم براي نوشيدن زقّومِ تلخ و ضريع بدبو سر پا مي ايستد؟ و کيست که در اين گرفتاري ها و محنتها به فرياد ما برسد و ما را از اين سختيها و فتنه ها نجات بخشد؟ و تو فرياد رس فرياد رس خواهاني و مهربان ترين مهرباناني، آيا توفيق توبه راستين و مقبول را به ما مي دهي؟ شايد ما به ياري تو برخي از آنچه را که از دست داده ايم به کمک خواري و فروتني و


206
خشوع و رکوع و سجود دريابيم. واي بر ما اگر ما را بر اين حالت ناپاک و اوصاف کُشنده و کارهاي نامبارک و قلبهاي سخت و مرضهاي لاعلاج و هلاکت کننده، رها کني، اي کريم! به فريادمان رس، به فريادمان رس، به فريادمان رس.

پس اي برادرانِ من از خوابتان بيدار شويد و در عاقبت کار خود انديشه کنيد و بدانيد که هيچ چاره و گريزي از مجاهده و تلاش نيست، جواني و خانه و اثاث و کالاهايتان شما را نفريبد، اينها وبال هستند و عاقبتشان وخيم است. پس پيش از اندوه (يا گناه) به توبه مبادرت کنيد و پيش از تمام شدنِ مدّت به گريه و نوحه تمسک جوييد. از بين برنده لذّتها يعني مرگ را همواره پيش رو داشته باشيد و در شبهاي تاريک در مورد مرگ بسيار انديشه کنيد و به خود ستم نکنيد و اين آيه را قرائت کنيد که: «هر کس به اندازه سنگيني ذرّه اي خير انجام دهد آن را خواهد ديد و هر کس به اندازه سنگيني ذرّه اي بدي انجام دهد آن را خواهد ديد.] (1)

والسّلام

1- زلزال/ 7 و 8.


207
«و مِن کلامِهِ و رِضوان الله عليه»

بسم الله تعالي

يا سلمان، اي از آشنايان دور، و اي با بيگانگان محشور، اي انس گرفته به آواز غرور، و اي مستوحش از دار السرور، گوشَت را باز کن تا در جوش و خروشت آورم، و اين اَدويه الهي را نوش کن تا عقل و هوشت بخشند، اينقدر بدان که سليمان نبي صلّي الله جلّ جلاله علي نبينا و آله و عليه السّلام تا عسکر ميشوم [مشؤوم، نامبارک يعني: سپاه نامبارک] نفس و ابليس را در وجود شريف خودش تار و مار ننمود، در حکمراني بر انس و جن متمکّن و برقرار نشد، و تا جُند [سپاه] عقل و ملَک را به حِصنِ حَصينِ دل [قلعه محکم و استوار دل] مسلّط نکرد، دستش به خاتم الهي مزين نگرديد، خبر نداري عَساکِر ملعونه شيطان چه مفسده ها در قلبت برپا نموده، و مطّلع نيستي که چه فتنه ها و چه آشوب ها در مملکت دلت برپا کرده اند، حبّ دنيا که عمده و ارکان قبيحه ايشانست، ببين چگونه جاي کرده اند، درست تأمل کن و ببين که به اين قانون ميشوم، چه مصيبت ها و فريادها در دين مردم بلند است.

گاهي امر مي کنند که طلب جاه کن تا به چاهت بيندازند و گاهي مال جمع کن، تا گرفتار مالت کنند، و چنان به نظرت جلوه داده اند که جاه امريست مرغوب، و مال


208
چيزيست مطلوب، و تو نمي داني که طالب جاه در دنيا و آخرت به چه مرارت ها خواهد افتاد، و به چه نفاقها و تزويرها مبتلا خواهد شد، امان از خنه هايي که به حکم نحسش خراب ميشود، و فرياد از مالهايي که به امر نحس او به غارت مي رود، و چه قلب هاي مظلومان را شکسته و چه خانمانها را به نيش ظلم تار و پودشان را از هم گسسته، زبانش دائماً در فحش و غيبت و استهزاء و دروغ و خودستايي و وعد و وعيد و ايذاء مسلمانان و آزار مردمان.(1)

1- مابقي اين کلام از قلم افتاده.


209
«و من کلامه قدّس سرّه»

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمدُ لله ربّ العالمين و صلّي الله علي خير خلقه محمّدٍ و آلِهِ الطاهرين.

و بعد بر طالبان نجات و سعادت ابدي مخفي نماناد که اهل نجات دو طايفه مي باشند: يکي طايفه اصحاب يمين و طايفه ديگر مقرّبين اند، و اگر طالب سعادت عمل به وظيفه اصحاب يمين که عبارت از ترک معصيت باشد نمود از آنها خواهد شد، و مقرّبين علاوه بر آنها وظيفه ديگر دارند که غرض بيان آنها نيست، اولاً بايد فهميد که اگر شخص انساني فهميد، حقارت و پستي خود را همچنين بعد از آن فهميد عظمت و قدرت حضرت مَلِکُ المُلوک را البته خواهد فهميد که قدم جرأت برداشتن و اقدام به معصيت نمودن در حضور چنين سلطان عظيم الشّأن در نهايت قُبح و شَناعت و بدبختي مي باشد، چرا غافل است از قدرت قادري که اگراراده نمايد. فناي همه موجودات را به محض اراده آن سلطان عظيم الشّأن همگي به باد فنا رفته، ملحق به معدومات خواهد شد.

اينکه مي بيني معصيت در نظرت سهل شده، به جهت اموري چند است که بعض از آنها را ذکر مي کنم:


210

اوّلاً، فکر خود را تماماً متوجه به دنياي دَني [پست] کرده اي، از اين جهت بالمرّة از نفع و ضرر اخروي غافل شده اي، نمي داني چه بسيار بسيار منافع و سعادت ابديه از تو فوت شد، و چقدر ضررهاي بزرگ بسيار به خود زده اي.

و ثانياً، عجز و حاجت و فقر خودت را ملتفت نيستي، که ذرّه ذرّه بدنت به حفظ کارکنان او که ملائکه باشند، برپاست.

و ثالثاً، نمي داني که در هر آني از آنات در هر جزء از اجزاء بدنت نِعَم غير متناهيه [نعمتهاي پايان ناپذير و بي انتهاء] مرحمت از او شده و مي شود که به بيان و بَنان [سرانگشت] ممکن نيست حصر آنها، با اين حال چگونه نعمت او را در معصيت او صرف مي کني.

و رابعاً، چگونه غافلي از عقوبات سخت او مگر نمي داني که ما بين مرگ و قيامت هزار غصه هست، و آسان ترين آنها تلخي جان کندن است، چرا از شدائد قيامت غافلي؟ امان از روزي که از دَهشَت [حيرت، سرگشتگي] و وحشت او مقربين در خوف و اضطراب مي باشند، چرا نباشند؟ از روزي که زمينش و هوايش آتش و جهنم به اطراف خلائق محيط و ملائک غلاظ و شِأاد در بگير و ببند، نيکان در وحشت و اضطراب، و بدان در شکنجه و عذاب، آفتاب در بالاي سر، و زمين گرم تر از کوره آهنگر، خطرِ حساب از يک طرف، و دَهشَت صراط از يک طرف و حال هنوز کار به جهنم نرسيده، از آتش و سَلاسل [زنجيرها] و اَغلال [غُل ها] او بگويم يا از مار و عقرب هايش بيان نمايم.

خلاصه، اينها همه مختصرنويسي است، و اين فقراتي که گفته شد، از هزار يک بيان نشد، تمام سفارشات اين بينوا به تو اهتمام در ترک معصيت است. اگر اين خدمت را انجام دادي، آخرالامر تو را به جاهاي بلند خواهد رسانيد، البته البته در اجتناب از معصيت کوتاهي مکن و اگر خداي نخواسته معصيت کردي، زود توبه نما و دو رکعت نماز بجا آور، و بعد از نماز هفتاد مرتبه استغفار کن، و سر به سجده بگذار


211
و در سجده از حضرت پروردگار عفو بخواه، اميدوارم عفو بفرمايد.

معاصي کبيره در بعض رساله عمليه ثبت شده، ياد بگير و ترک نما و زنهار پيرامون غيبت و دروغ و اذيت مگرد، اقلاً يک ساعت به صبح مانده، بيدار شو، و سجده به جا بياور و آنچه در منهاج النجاة مرحوم ملا محسن فيض رضوان الله جلّ جلالُه عليه مذکور است، کافي و شافيست از براي عمل شب و روز تو به همان نحو عمل نما، و سعي کن که عمل و ذکرت، به محض زبان نباشد، و با حضور قلب باشد، که عمل بي حضور اصلاح قلب نمي کند، اگر چه ثواب کمي دارد البته البته از غذاي حرام فرار کن، مخور مگر حلال، غذا را کم بخور، يعني زياده بر حاجت بُنيه مخور، نه چندان بخور که تو را سنگين کند، و از عمل بازدارد، و نه چندان کم بخور، که ضعف بياورد، و به سبب ضعف از عبادت مانع شود، و هر قدر بتواني روزه بگير، به شرطي که شب جاي روز را پر نکني.

الحاصل، غذا به قدر حاجت بدن ممدوح و زياده و کم هر دو مذموم، و شروع کن به نماز با قلب پاک از حقد و حسد و غل و غشّ مسلمانان و لباس و فرش و مکان نمازت بايد مباح باشد، اگر چه مکان غير محل جبهه [پيشاني] نجس بودنش به نجاست غير متعدّيه [نجاستي که به خاطر خشک بودن يا کمي تري به چيزي که به آن برخورد مي کند نمي رسد] نماز را باطل نمي کند، ولي نبودنش بهتر است، و بايست به نماز، ايستادن بنده در حضور مولاي جليل با گردن کج و قلب خاضع و خاشع و بعد از فريضه صبح هفتاد مرتبه استغفار و صد مرتبه کلمه طيبه توحيد و دعاي صباح مشهور بخوان، و تسبيح سيده نساء را بعد از فريضه ترک مکن، و هر روز هر قدر بتواني لااقل يک جزء قرآن با احترام و وضو و خضوع و خشوع بخوان و در بين خواندن حرف مزن، مگر در مقام ضرورت و در وقت خواب شهادت را بخوان و آية الکرسي و يک مرتبه فاتحة و چهار مرتبه سوره توحيد و پانزده مرتبه سوره قدر و آيه


212
شَهِدَ الله (1) بخوان و استغفار هم مناسب است، و اگر بعضي از اوقات بتواني سوره مبارکه توحيد را صد مرتبه بخواني بسيار خوب است، و از ياد مرگ غافل مشو، و دست بر گونه راست گذاشته، به طرف راست با ياد خدا بخواب و از وصيت کردن غافل مشو، و ذکر مبارک ﴿لا اله الّا انت سبحانک انّي کنت من الظّالمين (2) را هر قدر بخوني و در هر وقت بسيار بگو، اولاً در شب و شب جمعه در هر يک صد مرتبه سوره مبارکه قدر را بخوان و دعاي کميل را در هر شب جمعه ترک مکن، و مناجات خمسة عشر را، حالت با هر کدام از آنها مناسب باشد، لا سيما مناجات «مساکين و تائبين و مفتقرين و مريدين و متوسّلين و معتصمين» را بسيار بخوان و دعاهاي صحيفه کامله هر کدام در مقام مناسب بسيار خوب است و در وقت عصر، هفتاد بار استغفار و يک سُبحان الله العظيم، سبحان الله و بحمده بخوان، و استغفارات خاصّه را هم بخوان، و سجده طويل را فراموش مکن، و قنوت طول دادن بسيار خوب است، و همه اينها با ترک معاصي خوب است.

و السّلام علي مَنِ التَّبع الهدي

1- ﴿شهد الله انّه لا الّا هو و الملائکة و اولوا العلم قائماً بالقِسط لا اله الّا هو العزيز الحکيم. (آل عمران/ 18)

2- انبياء/ 87.


213
پيام حاج آقا محمّد بيدآبادي

بسم الله الرّحمن الرّحيم

«يا اَخي و حَبيبي، (1) اِن کُنتَ عبد الله فارفع همّتک و وَکُل اليه امر ما يهمُّکَ». [اي برادر و دوست من! اگر بنده خداوندي پس همتت را بالا ببر و امرِ مهمّات خود را به خداوند واگذار] تا تواني همت خود را عالي نما، «لِأنّ المَرءَ يطيرُ بهمَّتِهِ کما يطيرُ الطَّيرُ بجناحيه». [زيرا آدمي به کمک همّت خود پرواز مي کند همانگونه که پرنده با دو بال خود مي پرد]

غلام همت آنم که زير چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

هر چه در اين راه نشانت دهند
گر نستاني به از آنت دهند

يعني به تأمّلات صحيه و کثرت ذکر مرگ، خانه دل را از فکر غير، خالي کن.

«يک دل داري بس است يک دوست تو را»

«اَلَيس الله بکافٍ عبدَهُ» [آيا خداوند کفايت کننده بنده خود نيست؟] (2) ﴿وَ ما جَعلَ الله

1- اين صورت مکتوبي است که مرحوم بيدآبادي اعلي الله مقامه در پاسخ نامه سيد حسين قزويني مرقوم فرموده است.

2- زمر/ 36.


214
﴿لِرَجُلٍ مِن قلبَينِ في جَوفِهِ. [خداوند براي هيچ مردي دو دل در اندرونش ننهاده.] (1)

در دو عالم گر تو آگاهي از او
زو چه بِه ديدي که در خواهي از او

خدايا زاهد از تو حور مي خواهد قصورش بين
به جنت مي گريزد از درت يا رب شعورش بين

قال اَميرالمؤمنين عليه السّلام: ما عَبَدتُکَ طمعاً في جنّتک و لا خوفاً من نارک، بل وجدتُکَ اَهلاً لِذلک فعَبدتُکَ». [خداوندا! تو را به طمع بهشتت و از ترس آتشت عبادت نکردم بلکه تو را سزاوار عبادت يافتم پس عبادتت کردم] (2)

دو عالم را به يکبار از دل تنگ
برون کرديم تا جاي تو باشد

و تحصيل اين کار به هوس نمي شود. بلکه تا نگذري از هوس نمي شود «اَبي الله ان يجري الامور الّا باسبابها و الاَسباب لابدَّ من اتّصالها بمسبّباتها انّ الامور العظام لا تنال بالمني و لا تدرک بالهوي. استعينوا في کلّ صنعةٍ باربابها وأتوا البُيوتَ مِن اَبوابها، فاِنّ التّمنّي بضاعةُ الهَلکي». [خداوند ابا دارد که کارها را انجام دهد مگر به سبب اسبابشان و اسباب چاره اي جز اتصافشان به مسبّب هايشان (سبب سازهايشان) نيست. همانا کارهاي بزرگ به وسيله آرزوها به دست نمي آيند و به وسيله هوا و هوس دريافت نمي شوند در هر صنعتي از صاحب آن صناعت ياري طلبيد و به خانه ها از در وارد شويد زيرا آرزو سرمايه هلاک شوندگان است]

آئينه شو وصال پري طلعتان طلب
جاروب کن تو خانه و پس ميهمان طلب

چو مستعد نظر نيستي، وصال مجو،
که جام جم نکند سود وقت بي بَصَري

بايد اول از مرشد کل و هادي سُبُل هدايت جسته، دست تولّا به دامن متابعت

1- احزاب/ 4.

2- شرح غرر الحکم، چاپ دانشگاه، ج 2، ص 580.


215
ائمه هدي عليهم السّلام زده، پشت پا بر علائق دنيا زني، و تحصيل عشق مولا نمائي. ﴿قلِ الله ثمّ ذرهم [بگو خدا سپس بگذارشان.] (1)

عشق مولا کي کم از ليلي بود
محو گشتن بهر او اَولي بود

حاصل عشق همين بس که اسير غم او
دل به جايي ندهد ميل به جايي نکند

پس هموم خود را همّ واحد ساخته، به قدم جدّ و جهد تمام پاي در جاده شريعت گذارد، و تحصيل ملکه تقوي نمايد، يعني پيرامون حرام و مشتبه و مباح قولاً و فعلاً و حالاً و خيالاً و اعتقاداً به قدر مقدور نگردد، تا طهارت صُوري و معنوي حاصل شود که شرط عبادت است و اثري از عبادت مترتب شود و محض صورت نباشد. ﴿انّما يتقبّل الله من المتّقين [خداوند فقط از پرهيزگاران مي پذيرد.] (2)

﴿و لَن تُقبَلَ نفقاتکم ان کنتم قوماً فاسقين [اگر فاسق باشيد هرگز انفاقهاي شما پذيرفته نخواهد شد.] (3)

﴿و ما منعه عن قبولِ صدقاتِهِم الّا کونَهُم فاسقين [هيچ چيز جز فاسق بودنشان خداوند را از پذيرفتن صدقات آنها باز نداشت.] (4)

«لن يقبَلَ عَمَلُ رَجلٍ عليه جِلبابٌ من حرامٍ». [مردي که پوششي از حرام بر تن داشته باشد هرگز عملش پذيرفته نخواهد شد.]

«مَن اَکَلَ حراماً لن يقبل الله منه صرفاً و لا عدلاً» [هر که حرام بخورد خداوند از او توبه و فديه اي را نمي پذيرد (يا نافله و فريضه اي را نمي پذيرد.)] (5)

«ترک لقمةٍ حرامٍ احبّ الي الله من الفي رکعةٍ تطوّعاً». [ترک يک لقمه حرام در نزد خدا از دو هزار رکعت نماز مستحبي محبوبتر است]

1- انعام/ 91.

2- مائده/ 27.

3 و 4- برگرفته از آيات 53 و 54 سوره مبارکه توبه.

5- بحار الانوار، ج 103، ص 16، چاپ بيروت.


216

«رَدّ دانقٍ من حرامٍ يعدلُ سبعين حجُّةً مبرورةً» [نپذيرفتن يک ششم درهم از حرام، با هفتاد حج مقبول برابري مي کند.](1)و به تدريج حوصله فهم وسيع مي شود. ﴿ان تتَّقوا الله يجعل لکم فرقاناً [اگر از خدا بترسيد براي شما قوه تميز حق از باطل را قرار مي دهد.] (2) ﴿وَالتّقوا الله و يعلّمُکُم الله [و از خدا بترسيد و خداوند مي آموزدتان.] (3)در اين وقت دقيقه اي از وظايف طاعات مقرره واجبه و مندوبه [مستحبّي] را فروگذار ننمايد تا به مرور روح قدسي قوت گيرد:

«نحنُ نؤيدُ روح القدس بالعمل الصّالح. و الايمانُ بعضُهُ من بعضٍ» [ما روح القدس را به وسيله کردار شايسته تأييد و قوّت و نيرو مي بخشيم و بعضي از ايمان از بعض ديگر ناشي مي شود]

و شرح صدري به هم رساند و پيوسته نور عبادات بدني و نور ملکات نفسي تقويت يکديگر نموده، نورٌ علي نور شود.

الطّاعةُ تجُرُّ الطّاعةَ. [طاعت طاعت آور است]

و احوال سابقه در اندک زماني به مرتبه مقام رسد و ملکات حسنه و اخلاق جميله حاصل شود و عقايد حقه رسوخي کامل به هم رساند و ينابيع [چشمه هاي] حکمت از چشمه دل به زبان جاري گردد و به کلي رو از غير حق بگرداند.

در اين هنگام هرگاه از زمره سابقين باشد، جذبه عنايت او را استقبال نموده، خودي او را گرفته، در عوض «ما لا عينٌ رأَت و لا اُذُنٌ سَمِعَت و لا خطر علي قلبٍ بشرٍ» [آنچه که نه چشمي ديده و نه گوشي شنيده و نه بر قلب بشري خطور نموده] کرامت فرمايد. و حقيقت ﴿انَّک لا تَهدي مَن اَحبَبت [همانا تو هر که را که دوست داري نمي تواني هدايت کني] (4) و ﴿اِنّ الهدي هُدَي الله [همانا هدايت هدايت خداست] (5) را بعينه مشاهده نمايد.

1- بحار الانوار، ج 103، ص 12، چاپ بيروت.

2- انفال/ 29.

3- بقره/ 282.

4- قصص/ 56.

5- آل عمران/ 73.


217

«اذا اراد الله بعبدٍ خيراً فتح عين قلبه» [هر گاه خداوند خير بنده اي را خواهد چشم دلش را مي گشايد.] را مشاهده نموده سالک مجذوب شود.

«الهي تردّدي في الاثار يوجِبُ بعد المزار فاجذِبني بجذبةٍ توصلني الي قُربِک و اسلُکني في مسالک اهل الجذبِ و خُذ لِنفسکَ من نَفسي ما يصلِحُها». [اي خداي من! آمد و شدِ من در آثار تو (پرداختن من به آثار تو) باعث دوري ديدار مي گردد پس مرا جذب کن به جذبه اي که مرا به قرب تو برساند و مرا در راههاي اهل جذب راه ده و از نفس من آنچه را که نفسم را اصلاح مي کند براي خود برگير.]

«جذبةٌ من جذباتِ الرَّبّ توازي عمل الثّقلين» [يک جذبه از جذبه هاي پروردگار با عمل نيک جن و انس برابري مي کند.]

«ز سوداي کريمان هيچ کس نقصان نمي بيند»]

طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف
ار بکشم زهي طرب ور بکشد زهي شرف

ما بدان منزل عالي نتوانيم رسيد
هم مگر لطف شما پيش نهد گامي چند

تا به دنيا فکر اسب و زين بود
بعد از اينت مرکبِ چوبين بود

تا هبوب نَسايم رحمت، [وزش نسيم هاي رحمت] او را به کدام يک از جزاير خالدات بَحرَين جمال و جلال [جزيره هاي جاويدانِ دو درياي جمال و جلالِ الهي] که در خور استعداد و لايق حسن سعي او بود رساند. «انّ الله في ايام دهرکم نفحاتٍ، الا فتعرّضوا لها». [همانا براي خداوند در ايام روزگار شما وزش نسيمها و بويهاي خوشي است


218
مجاهده في سبيل الله است.

﴿يا اَيها الانسان انّک کادحٌ الي ربّک کدحاً فملاقيه [اي انسان تو به سوي پروردگار خود کوشنده و رنج برنده اي پس به او رسنده اي.] (1)

بعد از اين ﴿انّ الّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سُبُلنا [همانا آنانکه در راه ما مجاهده کردند آنان را به راههايمان هدايت مي کنيم.] (2) که مِعبَر [گذرگاه، پل، مَعبَر: جادّه] سير في الله است خواهد بود و ذکرش ضرور نيست، بلکه مضرّ است.

درِ دير مي زدم من ز درون ندا برآمد
که تو در برون چه کردي که درون خانه آيي؟

به قمار خانه رفتم همه پاکباز ديدم
چون به صومعه رسيدم همه زاهد ريايي

«لِاَنَّ الايمانَ منازِلُ و مراتِبُ لو حمّلَت علي صاحبِ الاِثنَينِ ثلثةٌ يتقطّعُ کما تتقطّعُ البيضةُ علي الصَّفا. رَحِمَ الله امرَءً عرفَ قَدرَهُ و لَم يتعدَّ طَورَهُ» [زيرا ايمان درجات و مراتبي است که اگر بر کسي که داراي دو درجه است سوّمين درجه بار مي شد پاره پاره و جدا جدا مي گرديد چنانکه تخم مرغ در برخورد با تخته سنگ قطعه قطعه مي شود. خدا رحمت کند مردي را که قدر خود را بشناسد و از حدّ خود تجاوز نکند]

تو چه داني زبان مرغان را
چون نديدي شبي سليمان را

﴿فَخُذ ما اتَيتُکَ وَ کُن مِنَ الشّاکرينَ. ﴿و لَئِن شَکَرتُم لَاَزيدنَّکُم [پس آنچه را که به تو دادم بگير و از شکرگزاران باش. (3) و اگر سپاسگزار باشيد بر شما مي افزاييم.] (4)

با که گويم اندرين ره زنده کو
بهر آب زندگي پوينده کو

1- انشقاق/ 6.

2- عنکبوت/ 69.

3- اعراف/ 144.

4- ابراهيم/ 7.


219

آنچه من گفتم به قدر فهم توست
مُردَم اندر حسرت فهم درست

«رحِمَ الله امرَءً سَمِعَ قَولي و عَمِلَ فاهتدي». [خداوند مردي را رحمت کند که گفتارم را شنيد و عمل نمود پس هدايت يافت] به يقين بدان که به نحو مذکور هر که شروع در سلوک نمايد، در هر مرحله که اجل موعود رسد، در زمره ﴿وَ مَن يخرُج مِن بَيتِهِ مُهاجراً اِلَي اللهِ و رَسولِهِ ثُمَّ يدرِکُهُ المَوتُ فَقَد وقعَ اَجرُهُ علي الله [هر که از خانه خويش خارج شود در حالي که هجرت کننده به سوي خدا و رسولش باشد سپس مرگ دريابدش همانا که مزدش بر خداست.] (1) محشور شود.

«گر مرد رهي رهت نمودم»

﴿و الله يقولُ الحَقَّ و هُوَ يهدي السَّبيلَ [و خداوند حق را گويد و اوست که به راه هدايت مي کند.] (2)

آنچه حاضر بود به قلم آمد، تا که را به کار آيد.

هر کس که ز شهر آشنائيست
داند که متاع ما کجائيست

جامي ره هُدي به خدا غير عشق نيست
گفتيم والسلام عَلي تابعِ الهُدي

صفت باده عشقم ز من مست مپرس
ذوق اين باده نداني به خدا تا نچشي

«وَ السَّلامُ عَلي مَنِ اتَّبَعَ الهُدي»

1- نساء/ 100.

2- احزاب/ 4.


220
«خاتمه» (1)

«در سير ميان مبدأ و معاد»

هر که را عنايت دستگير آيد و توفيق رهنما، تا به نهايت سعادت برسد، و از اين جهت گفته اند: عنايت ازلي، کفايت ابدي باشد. و مطلق عنايت عبارت است از احاطه علم حق، جلَّ و عَلا به کلّ وجود، بر آن وجه که هست چنانکه مي بايد، و آن را قضاء سابق خوانند، و تفصيل آن بر ترتيبي که سلسله علل و معلولات بدان ادا کند، قَدَر. و عنايت خاص که در اين موضع مراد است تعلق علم و ارادت او تعالي است به وجود شخصي معين بر کمالي که او را در خور بود بر آن وجه که بايد. و هر گاه که در علم اول بر اين وجه معلوم بود، اسباب قَدَر موافق ارادت و سعي آن شخص تواند بدان کمال رسد، و آن را توفيق خوانند، و کمالي که در کليات حاصل آيد سعادت.

شعر:

تو مرا دل ده و دليري بين
رو به خويشت بخوان و شيري بين

1- مطالب «خاتمه» را مرحوم بيدآبادي قدّس سرّه به عنوان خاتمه رساله مبدأ و معاد خويش آورده است و پس از اتمام آن نيز در آنجا وصيتي ذکر نموده است.


221

و از اين جهت گفته اند:

هر هدايت که داري اي درويش
هديه حق شمر نه کديه خويش

و اهل هدايت دو قسمند: محبوبان، و ايشان طايفه اي باشند که از غايت صفا استعداد ايشان را بي سعي و تقلّب در اطوار [دگرگوني در حالات] و مُقاساةِ [تحمّل و بردباري] رنج و انواع مجاهدات، به مکاشفات رسانند، و به انوار مشاهدات از خودي خود بستانند و کُؤُس [کاسه هاي] زلال وصال و لَذّات انس، درچشانند تا از غير معشوقِ اوّل به کلّي فاني گردند، آنگاه وجود حقّاني بعد از فناي بشريت بر سبيل موهبت به ايشان باز دهند، و ايشان را با مقام معاملات و هياکل طاعات و عبادات رد کنند تا به انواع تنعّمات در صُوَر خدمات بلند گردند، و روح خدمت حضرت با وجود کمال انس و لذت مشاهدات مي يابند.

و مُحبّان و اين طايفه اهل سير و سلوکند، اول حال ايشان در بدايت ارادت باشد که آن اثر عنايت است، و لَمَعان [درخشش] پرتو نور عشق حقيقي که «يحِبُّهُم» عبارت از آنست، تا معشوق اول را به حکم «يحِبّونَهُ» بر همه اختيار کنند، (1) و از ماعَداي او [غير او] اِعراض لازم دانند و به شوقي هر چه تمام تر به جناب او توجه نمايند، و به عزيمت هر چه قوي تر، سرّ ايشان در سير آيد و از سر صدق به اخلاص تمام راه مي برد، و هر رهروي را اِزالت [برطرف کردن] موانع و تحصيل شرائط لازم بود، و اِزالت موانع به زهد حقيقي حاصل آيد و تحصيل شرايط به عبادات. و اصل مقامات و منازل سلوک اين هر دو مقامند، و همه به اين راجع، چه حاصل سير و سلوک فناي از خود است، و بقا به بقاي حق، و اتصاف به صفات او، و زهد از قبيل تروک است مُؤَدّي به فنا بود، و عبادت از قبيل اعمال، مُفضي [کشاننده] به بقا باشد، و اول قدمي از زهد ورع است که اجتناب از مَناهي و مَکاره باشد بعد از آن اجتناب

1- اشاره به آيه شريفه 54 از سوره مائده: ﴿يا اَيها الَّذين آمَنوا من يرتَدَّ مِنکُم عَن دينِهِ فَسَوفَ يأتي الله بِقومٍ يحِبُّهم و يحِبّونَهُ اي کساني که ايمان آورده ايد هر کس از شما از دين خود بازگردد به زودي خداوند گروهي را آورد که آنان را دوست دارد و آنان نيز خداي را دوست دارند.


222
از فضول که از آن، صبر حاصل آيد، بعد از آن حَذَر از نسبت افعال به خود به رؤيت جميع افعال از حق تعالي، و از اينجا تسليم و رضا حاصل آيد، بعد از آن فنا از ذات خود به طلوع سُبُحات [پرتوها] انوار وجه باقي، و آن ظهور سلطان توحيد است. و هر چه حق عزّ و علا از بنده بستاند، و در آن تصرف نمايد بَدَلي از خود، باز برساند «اِنَّ في الله خلفاً عن کلّ مافات». [به راستي که خداوند جانشين و جايگزين هر چيزي است که از دست رفته] و از اين جهت، عبادت که مورث بقا است، مقارن زهد مي پايد، تا هر چه بدان فاني شود، بدين عوض آن باقي و مُدَّخر [ذخيره و اندوخته] گردد، و از ترک افعال و خروج از تَلَبّس [گرفتار شدن، پوسيده شدن] بدان استغناي به حق و اکتساب محبت او لازم آيد ﴿و مَن يتَوَکّل علي الله فهو حسبُهُ [هر که بر خدا توکّل کند خداوند او را بس است.] (1) و فعل حق فاعل گردد «بي يسمع و بي يبصِرُ و بي يبطُشُ» [به سبب من مي شنود و مي بيند و حمله مي کند] و از اِنسلاخ از ملابس صفات [خارج شدن از جامه هاي صفات] مقام بدليت [از اولياء و صلحاء گشتن، از اَبدال شدن] و تخلّق به اخلاق الهي و اتصاف به صفات رحماني حاصل آيد، و مطالعه جمال و جلال حق روي نمايد، و محبوبيت او تعالي، بحصول پيوندد «لا يزال العَبدُ يتقرّبُ الي بالنَّوافلِ حتّي اُحِبَّهُ فاِذا اَحبَبتُهُ کُنتُ سَمعَهُ الَّذي بِهِ يسمَعُ و بَصَرَهُ الَّذي بِهِ يبصِرُ و لِسانَهُ الَّذي بِهِ يتکَلَّمُ...» [پيوسته عبد به وسيله انجام نافله ها به من نزديک مي شود تا اينکه او را دوست مي دارم پس هر گاه او را دوست بدارم گوش او مي شوم که به آن مي شنود و چشم او مي گردم که به آن مي بيند و زبان او مي شوم که به آن سخن مي گويد.] (2) و از فساد آن بقا به بقاي قيوم کلّ و تحقّق به اِنّيت [وجود، هستي] او کرامت گردد. «وَ ذلِکَ هُوَ الفوزُ الاَکبَرُ» [و اين همان رستگاري بزرگ است]

1- طلاق/ 3.

2- بحار الانوار، ج 75، ص 155، چاپ بيروت.


223
حديث قدسي

يابنَ آدم!

اَکثِر منَ الزّادِ فاِنّ الطّريقَ بعيدٌ بعيدٌ،

وَ جَدِّدِ السَّفينَةَ فاِنّ البَحرَ عَميقٌ عميقٌ،

وَ خفِّفِ الحَملَ فَاِنّ الصّراطَ دقيقٌ دقيقٌ،

وَ اَخلِصِ العَمَلَ فَاِنّ النّاقِدَ بصيرٌ بصيرٌ،

وَ اخِّر نومَکَ الي القبرِ و فَخرَکَ الي الميزانِ و شَهوتَکَ الي الجنَّةِ و راحتکَ الي الآخرةِ و لَذَّتکَ الي الحورِ العينِ و کُن لي اَکُن لکَ، و تقرَّب الي باستهانةِ الدُّنيا و تَبَعَّد عن النّارِ لِبُغضِ الفُجّار و حُبّ الاَبرار؛ فَاِنَّ الله لا يضيعُ اَجرَ المُحسِنينَ.

اي پسر آدم! توشه ات را زياد کن که راه دور است دور،

و کشتي ات را تازه و نو گردان که دريا ژرف است ژرف،

و بارت را سبک ساز که جاده باريک است باريک،

و کردارت را خالص گردان که سنجشگر بيناست بينا،

و خوابت را براي وققت مرگت و فخر و باليدنت را براي هنگام سنجش اعمال بگذار و خواهش نفسانيت را براي بهشت و آسايشت را براي آخرت و لذّتت را براي زنان بهشتي واگذار، و تو براي من باش تا من براي تو باشم و با حقير و پست شمردن دنيا به من نزديک شو و به وسيله دشمني با نابکاران و درستي با نيکان از آتش دوزخ دور شو زيرا که خداوند پاداش نيکوکاران را ضايع نمي سازد.

فهرست عناوين
پيشگفتار مصحّح5
مقدمه9
1- عارف عابد مولي محمد بيدآبادي (؟- 1198 ق)10
2- عارف کامل آيت الله العظمي آخوند ملا حسينقلي همداني (1239- 1311 ق)15
3- حکيم عارف آيت الله شيخ محمد بهاري (1265- 1325 ق)23
4- عارف صمداني آيت الله العظمي سيد احمد کربلائي (؟- 1332 ق)27
5- اديب اريب شيخ اسماعيل تائب تبريزي (1286- 1374 ق)32
6- حاج شيخ حسنعلي نخودکي اصفهاني (1279- 1361 ق)35
7- تذکرة المتقين37
1- آداب سلوک، مؤلف حاج شيخ محمد بهاري37
آداب توبه41
آداب مراقبه53
آداب رفاقت58
آداب سلوک با زن و عيال69
آداب تربيت اولاد72
آداب زيارت76
آداب حج80
در صفات علماء حقّه94
در اصناف مغرورين99
دستورالعمل ها110
مراسله اوّل118
مراسله دوم121
مراسله سوّم125
مراسله چهارم128
مراسله پنجم133
مراسله ششم136
مراسله هفتم140
مراسله هشتم144
مراسله نهم147
مراسله دهم150
مراسله يازدهم154
مراسله دوازدهم157
مراسله سيزدهم160
مراسله چهاردهم164
مراسله پانزدهم167
مراسله شانزدهم171
خاتمه174
پيام حاج سيد احمد موسوي حائري175
«و منه ايضاً دام عزّه العالي»178
«و منه ايضاً مدّ ظلّله العالي»183
صورت تعليقه مبارکه سيدنا و مولينا الحائري روحي له الفداء185
پيام آخوند حاج ملّا حسينقلي همداني190
في الموعظة الحسنة197
«و من کلامه اعلي الله مقامَه»202
«و مِن کلامِهِ و رِضوان الله عليه»207
«و من کلامه قدّس سرّه»209
پيام حاج آقا محمّد بيدآبادي213
«خاتمه» (1) «در سير ميان مبدأ و معاد»220
حديث قدسي223
فهرست آيات
انّ الله يحبّ التّوّابين41
التّائب من الذّنب کمن لا ذنب له41
ثمّ کان عاقبة الذين اساء و السوأي ان کذّبوا بآيات الله43
رَبّنا ظَلَمنا51
وَ الّذين اذا فعلوا فاحشة اَو ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الّا الله.51
اَنفُسَنا52
اَنّي مَسَّني الضُرُّ52
وَ هوَ مَعَکُم اَينَما کُنتُم.53
لا اِلهَ الّا اَنتَ سُبحانَکَ اِنّي کُنتُ مِنَ الظّالمينَ.54
اَنا عِندَ المُنکسِرة قُلُوبُهُم.55
فَاَعرِض عَن مَن تَوَلّي عَن ذِکِرِنا وَ لَم يرِد اِلّا الحَيوةَ الدُّنيا59
الاَخِلّاءُ يومئذٍ بعضُهُم لِبَعضٍ عَدوٌّ الّا المُتّقينَ60
قوُا اَنفُسکم و اَهليکم ناراً66
لا تَرفَعوا اَصواتَکُم فوقَ صوتِ النَّبي77
تعاونوا علي البرّ و التّقوي.86
و من دخله کان آمنا87
و من دخله کانَ آمِناً89
اِنّما يخشَي اللهَ95
انّما يخشي الله من عباده العلماء.95
فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام97
اَيحسبون انّما نمدّهم به من مالٍ و بنين نسارع لهم في الخيرات بل لا يشعرون. سنستدرجهم رجهم من حيث ...100
فَلا اَنسابَ بَينَهُم يومَئِذٍ وَ لا يتَسائَلوُنَ.101
و لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزرَ اُخري101
وَ لا يجزي والدٌ عَن وَلدِهِ بل يفِرُّ المَرءُ مِن اَخيهِ و اُمِّهِ و اَبيهِ.102
وَ لا يشفَعونَ الّا لِمَنِ ارتَضي.102
يا اَيها الّذين آمنوا لمَ تقولون ما لا تفعلون کَبُرَ مقتاً عِندَ الله اَن تقولوا ما لا تفعلون103
انّ في خلق السّموات و الارض114
انّک لا تخلف الميعاد114
و هو يقبل التّوبة عن عبادِهِ123
انّما اشکو بثّي و حزني الي الله.153
انّ في خلقِ السّموالت و الارضء «الخ»177
الله يتوفّ الانفس حين موتها و الّتي لم تمت في منامها178
فيمسک الّتي قضي عليها الموت و يرسل الاخري الي اجلٍ مسمّي178
ربّ ارجعوني لعلّي اعمل صالحاً فيما ترکت179
کلّا انّ]ا کلمةٌ هو قائلها179
قل الله ثمّ ذرهم180
انّا عرضنا الامانة علي السّموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و حملها الانسان...181
و في انفسکم افلا تبصرون181
سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتّي يتبين لهم انّه الحقّ182
انّما يريد الله ليذهب عنکم الرّجس اهل البيت و يطهّرکم تطهيراً182
الّذين آمنوا و کانوا يتّقون لهم البشري في الحيوة الدّنيا و في الاخرة لا تبديل لکلمات الله183
و من يخرج من بيته مهاجراً الي الله و رسوله ثمّ يدرکه الموت فقد وقع اجرهُ علي الله184
نار الله الموقدة الّتي تطّلع علي الافئدة انّها عليهم مؤصدة في عمدٍ ممدّدةٍ184
انّما يتقبّل الله من المتّقين.191
انّما الحياة الدُّنيا لعِبٌ و لَهوٌ197
فمن يعمل مثقال ذرّةٍ خيراً يره و من يعمل مثقال ذرّةٍ شرّاً يرهُ204
لا اله الّا انت سبحانک انّي کنت من الظّالمين212
شهد الله انّه لا الّا هو و الملائکة و اولوا العلم قائماً بالقِسط لا اله الّا هو العزيز الحکيم.212
وَ ما جَعلَ الله213
لِرَجُلٍ مِن قلبَينِ في جَوفِهِ.214
قلِ الله ثمّ ذرهم215
انّما يتقبّل الله من المتّقين215
و لَن تُقبَلَ نفقاتکم ان کنتم قوماً فاسقين215
و ما منعه عن قبولِ صدقاتِهِم الّا کونَهُم فاسقين215
ان تتَّقوا الله يجعل لکم فرقاناً216
وَالتّقوا الله و يعلّمُکُم الله216
انَّک لا تَهدي مَن اَحبَبت216
اِنّ الهدي هُدَي الله216
يا اَيها الانسان انّک کادحٌ الي ربّک کدحاً فملاقيه218
انّ الّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سُبُلنا218
فَخُذ ما اتَيتُکَ وَ کُن مِنَ الشّاکرينَ.218
و لَئِن شَکَرتُم لَاَزيدنَّکُم218
وَ مَن يخرُج مِن بَيتِهِ مُهاجراً اِلَي اللهِ و رَسولِهِ ثُمَّ يدرِکُهُ المَوتُ فَقَد وقعَ اَجرُهُ ...219
و الله يقولُ الحَقَّ و هُوَ يهدي السَّبيلَ219
يا اَيها الَّذين آمَنوا من يرتَدَّ مِنکُم عَن دينِهِ فَسَوفَ يأتي الله بِقومٍ يحِبُّهم و يحِبّونَهُ221
و مَن يتَوَکّل علي الله فهو حسبُهُ222
فهرست روايات
ما من عبدٍ مؤمنٍ الّا و في قلبه نکتة بيضاء فاذا اذنب ذنباً خرج في ذلک النکتة نکتة سوداء فان تاب ذهب ...43
ليس بين العبد و بين الله تعالي حجاباً اظلم و اوحش من النّفس و اهوي و ليس لقطعها و قمعها سلاحً مثل ...56
«المرءُ علي دينِ خليلِهِ فلينظُر اَحدُکُم من يتخالَلُ».58
يا بني اياک و مُصادقةَ الاحمقِ فَاِنّه يريدُ اَن ينفَعُکَ فَيضُرُّکَ.59
لا تَصحَبُوا اَهلَ البِدَعِ و لا تُجالِسوهُم فَتَصِيرُوا عِندَ النّاسِ کَواحِدِ مِنهُم قال رسول ...59
«احذَر اَن تؤاخِي مَن ارادَک لِطمعٍ اَو خَوفٍ او فشلٍ او اکلٍ اَو شُربٍ و اطلب مؤاخاة الاتقياء و لو ...60
الإخوان ثلثةٌ فواحدٌ کالغذاء الّذي يحتاج اليه في کل وقتٍ و هو العاقل و الثّاني في معني الدّواء و ...61
«لعشرون درهماً اعطيها اخي في الله احبّ الي من مائة درهم اتصدّق بها علي المساکين.62
«قلب الاحمقِ في فيه و لسانُ العاقلِ في قلبِهِ».62
لِسان العاقلِ وراءَ قلبِهِ و قلبُ الاحمقِ وراء لسانِهِ.62
«مودّة يوم صلةٌ و مودّةُ شهرٍ قرابةٌ و مودّةُ سنةٍ رحمٌ ماسّةٌ من قطعها قطعه الله».66
«وراع الإخوان في الله»67
«شرِّ الاخوان من تکلّف له»67
وَ اِنِ استطعت اَن لا يعرِفنَ غيرَکَ مِنَ الرّجالِ فافعَل70
فَاِنَّ المَرأَةَ رَيحانَةٌ و ليسَت بقهرمانة.70
«احاديثُنا ضعب مستصعب لا يدرکه الا ملک مقرّب او نبي مرسل او عبد امتحن الله قلبه للايمان»88
«حرامٌ علي قلوبکم ان تعرفوا حلاوة الايمان حتّي تزهدوا في الدّنيا»88
«ليس العلم بالتّعلم انّما هو نور يقع في قلب من يريد الله ان يهديه»88
مِن اَعظَمِ الذّنوبِ اَن يحضُرَ العرفات و يظُنَّ اَنَّهُ لا يغفرُ لهُ92
وَ اَعظَمُ النّاس جُرماً من اهل عرفات الّذي ينصرفُ من عرفات و هو يظنّ انَّهُ لم يغفرلَهُ.92
اِنّ الدّنيا و الاخرة عدوّان متفاوتان و سبيلان مختلفان فمن احبّ الدّنيا و تولّاها اَبغض الاخرة و ...94
اِنّ العلم ذو فضائل کثيرة96
فعَليک بالتّأمل فيها لينفعک ان شاء الله تعالي96
عِظ نفسک ثمّ عظ النّاس و الّا فاستحي منّي.103
يا داود! قطّع شهوتک لي، فانّما ابحت الشّهوات لضعفة خلقي، ما بالي الّا قوياء اَن ينالوا الشّهوات ...111
«از امور زيادي و زائد بر حذر باش زيرا ارتکاب اين امور بر شخص پرهيزکار حرام است»111
قال الحواريون: يا روح الله فمن نجالس اذاً؟ قال: من يذکّرکم الله رؤيته و يزيد في عملکم منطقه و ...112
و لا ينام الّا و هو علي طهرٍ فاِن لم يجد الماء فليتيمّم بالصّعيد فانّ روح المؤمن ترفع الي الله ...115
قال رسول الله صلي الله عليه و آله: اَتاني جبرئيل و قال: قُل لِعلي عليه السّلام: صُم من کلّ شهر ثلثة ...116
«علماء اُمّتي افضلُ من انبياء بني اسرائيل»116
من قرأهُ کانَ امام المتّقين يوم القيمة»116
«انّ آدم عليه السّلام قال في وعظه لِاولادِهِ: کلُّ عمل تريدون ان تعملوه قفوا له ساعة فانّي لو وفّقت ...119
سوگند به خدا که فرزند ابي طالب اُنسش به مرگ از اُنس طفل به پستان مادرش بيشتر است.139
سوگند به خداي کعبه که رستگار شدم.139
من ابتلي بالفقر فقد ابتلي باربع خصال: الضّعف في يقينه، و النّقصان في عقله، و الرّقّة في دينه، و ...140
قيمة کلّ امرء ما يحسنه180
«لا يسعني ارضي و لا سمائي بل يسعني قلب عبدي المؤمن».181
و استعلي ملککَ علوّاً سقطتِ الاَشياءُ دونَ بلوغٍ اَمَدِه و لا يبلُغُ اَدني ما استأثَرتَ به من ذلک ...188
يا اخي العرب اما سمعت قول الله عزّ و جلّ: ? انّما يتقبّل الله من المتّقين. ?191
ما عَبَدتُکَ طمعاً في جنّتک و لا خوفاً من نارک، بل وجدتُکَ اَهلاً لِذلک فعَبدتُکَ».214
فهرست اشعار
وه چه خوش مي گفت در راه حجاز = آن عرب اين بيت در عشق مجاز5
کُلُّ مَن لَم يعشَقِ الوَجهَ الحَسَن = قَرِّبِ الرَّحلَ اِلَيهِ وَ الرَّسَن5
يعني آن کس را که نبوَد عشق يار = بهر او پالان و افساري بيار5
دل که فارغ شد ز مهر آن نگار = سنگ استنجاي شيطانش شمار5
اين علوم و اين خيالات و صور = فضله شيطان بوَد بر آن حجر5
تو به غير از علم عشق ار دل نهي = سنگ استنجا به شيطان مي دهي5
شرم بادت ز آنکه داري اي دغل = سنگ استنجاي شيطان در بغل5
لوح دل از فضله شيطان بشوي = اي مدرس درس عشقي هم بگوي5
بماند سالها اين نظم و ترتيب = زما هر ذرّه خاک افتاده جايي8
غرض نقشي است کز ما باز ماند = که هستي را نمي بينم بقايي8
مگر صاحبدلي روزي ز رحمت = کند در حق درويشان دعايي8
دست از طلب ندارم تا جان من برآيد = يا تن رسد به جانان يا جان ز تن بر آيد9
هزار حيف ز آقا محمد آنکه نبودش = ز هر چه بود در اين نيلگون حجاب، حجابي15
ز جنبشي که زد آنجا ز فيض کشتي عمرش = شکست، واصل بحري شد آن بسان حُبابي15
دريغ و درد از آن آفتاب اوج فضيلت = کز اوج فضل درخشيد، شد نهان چو شهابي15
چگونه وصف علومش رقم زنم که نگنجد = صفات حکمت علمش به هيچ نحو کتابي15
نهاده بود چو او سر بر آستان اطاعت = نشانده بود بر ارباب علم در همه بابي15
چو از جهان به جنان رفت «مونس» از پي تاريخ = بگفت «شد به جنان عارفي رفيع جنابي»15
لا اله الا الله = حقّاً حقّاً صِدقاً صِدقاً21
إنّ الدُّنيا قد غَرّتنا = و اشتغلتنا و استَهوتنا21
يابنَ الدُّنيا مَهلاً مَهلاً = يابن الدنيا دَقّاً دقّاً21
يابن الدُّنيا جمعاً جمعاً = تفني الدُّنيا قَرناً قَرناً21
ما من يومٍ يمضي عَنّا = إلّا أوهي رُکناً مِنّاً21
قد ضيعنا داراً تبقي = واستوطنّا داراً تفني21
لسنا ندري ما فرّطنا = إلّا يوماً ما قدمِتنا21
مهلاً مهلاً يابن الدنيا = مهلاً مهلاً إنّ الدّنيا22
قَد غرّتنا و استهوتنا = لسنا ندري ما فرّطنا22
فيها الا أن قدمتنا = ما من يومٍ يمضي عنّا22
إلا هدّت منّا رکناً22
زِن ما تأتي زن ما تأتي = زِن ما تأتي زِن ما تأتي22
وزناً وزناً وزناً وزنا = تفني الدّنيا قرناً قرناً22
يابن الدنيا جمعاً جمعاً = يابن الدنيا سرطاً سرطاً22
ما من يومٍ يمضي عنّا = إلا اثقل منّا ظهراً22
انّ المولي قد خبّرنا = انّا نحشر غُرلاً بُهماً22
قد ضيعنا داراً تبقي = والستَو طنّا دارا تفني22
شيخ بهاري سَمّي حضرت خاتم = رفته از اين نشأه در جوار محمد25
رو به در مصطفي نهاد و شد آن در = مأمن و منجاء و مستجار محمد25
تائب شوريده بهر گفتن تاريخ = خواست کند گوهري نثار محمد25
غوطه زد اندر بحار فکرت و گفتا = «آه خزان شد گل و بهار محمد»25
ما بدين در، نه پي حشمت و جاه آمده ايم = از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم29
رهرو منزل عشقيم و ز سرحدّ عدم = تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم29
سبزه خطّ تو ديديم و ز بستان بهشت = به طلبکاري اين مهر گياه آمده ايم29
با چنين گنج که شد خازن او روح امين = به گذايي به در خانه شاه آمده ايم30
لنگر حلم تو اي کشتي توفيق کجاست؟ = که درين بحر کرم، غرق گناه آمده ايم30
آبرو مي رود اي ابر خطاشوي ببار = که به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم30
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز که ما = از پي قافله با آتشِ آه آمده ايم30
مرغ طبعم نمود بال زنان = گفت تائب برفت رو به جنان33
دائماً او پادشاه مطلق است = در کمال عزّ خود مستغرق است33
او به سر نايد ز خود آنجا که اوست = کي رسد عقل وجود آنجا که اوست33
مژده اي دل که يار يار من است = گردش دهر سازگار من است34
غرض نقشي است کز ما باز ماند = که هستي را نمي بينم بقائي36
مگر صاحبدلي روزي ز رحمت = کند در حق درويشان دعائي36
هم مفرّح هم شفا هم نوشدارو لعل يار = هم فلاطون هم مسيحا اين مداوا گفته اند45
در بارگهت سگان ره را بار است = سگ را بار است و سنگ را ديدار است46
من سنگدل و سگ صفت از رحمت تو = نوميد نيم که سنگ و سگ بسيار است46
چون سگ صفت سنگدل از رحمت تو = نوميد نيم که سنگ و سگ را بار است46
اگر چندي بُدَم سالک ميان ناجي و هالک = غلط کردم نفهميدم ز فعل خود پشيمانم48
آمدم بر درگهت اينک به صد فرياد و آه = از بزرگان عفو باشد وز فرو دستان گناه49
باز آ بازآ، هر آنچه هستي بازآ = گر کافر و گبر و بت پرستي بازآ51
کاين درگه ما درگه نوميدي نيست = صد بار اگر توبه شکستي بازآ51
يک چشم زدن غافل از آن ماه نباشيد = شايد که نگاهي کند آگاه نباشيد54
احمق ار حلوا نهد اندر لبم = من از آن حلواي احمق در تبم58
هموم رجالٍ في امورٍ کثيرة = وَ همّي في الدّنيا صديقٌ موافقٌ61
شيئان لوبکتِ الدّماء عليهما = عيناي حتّي توذنا بذهابٍ61
لم يبلغ المعشار من حقّهما = فقد الشّباب و فرقةُ الاحباب61
گر تو خواهي جذبه اي از کبرياء = رو به درويشان نشين و اولياء61
هر هنري هست در او عيب هست = عيب مبين تا هنر آري به دست63
کسي لاف وفاداري زند با دلرباي خود = که خود را بهر او خواهد نه او را از براي خود67
سايه خورشيد سواران طلب = رنج خود و راحت ياران طلب67
لا تأمنَنَّ علي النّساءِ اَخاً اَخا = ما في الرِّجالِ عَلَي النِّساءِ اَمينٌ70
عشق گناهي بود که در صف محشر = منفعل است هر که اين گناه ندارد73
پيمانه هر که پر شود مي ميرد = پيمانه ما چو پر شود زنده شويم76
يا من بازمانده را نزد خود از وفا طلب = يا تو که پاکدامني مرگ من از خدا طلب 77
من ارچه هيچ نيم هر چه هستم آنِ توام = مرا مران که سگي سر بر آستانِ توام77
دل نگهداريد اي بي حاصلان = در حضور حضرت صاحبدلان77
پيش اهل تن ادب بر ظاهر است = پيش اهل دل ادب بر باطن است77
بر آستان تو آمد سر ارادت ما = اگر قبول تو افتد، زهي سعادت ما77
اُحِبّ لِحُبّها تلعات نَجدٍ = اُحبّ لحُبّها السّودان حتّي78
اُحبّ لِحُبّها سود الکلاب78
مرد چو در راه توکّل بود = خار مغيلان به رهش گل بود78
شستشويي کن و آنگه به خرابات خرام = تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده82
دل از اغيار خالي کن چو قصد کوي ما داري = نظر بر غير مگشا چون هواي روي ما داري (ن)83
اين نکته نگهدار که تا آهوي تبّت = سنبل نخورد خونش همي مشک نگردد (ن)83
آنچه داري اگر به عشق دهي = کافرم گر جُوِي زيان بيني (ن)83
قال لي انّ رقيبي سيءُ الخُلقِ فدارِهِ = قلتُ دعنِي وجهُکَ الجنَّةُ حُفَّت بالمَکارِهِ84
تکيه بر تقوي و دانش در طريقت کافري است = راهرو گر صد هنر دارد توکّل بايدش (ن)85
اي آدمي به علم و عمل کوش و معرفت = ور نه خري به صورت انسان مصوّري (ن)85
نيست جز تقوي در اين ره توشه اي = نان و حلوا را بنه در گوشه اي (ن)86
جان گرگان و سگان از هم جداست = متّحد جانهاي شيران خداست (ن)86
از علم ظاهر چون کني تدبير جهل باطني = آتش به کافور ار زني کي مي شود سقمونيا88
خانه پر گندم و يک جو نفرستاده به گور = غم مرگت چو غم برگ زمستاني نيست91
اُقَبّلُ اَرضاً سارَفيها جِمالُها = فَکيف بدارٍ دارَ فيها جَمالُها93
وراعي الشّاة يحمي الذّئبَ عَنها = فکَيفَ اِذا الرّعاء لها ذِئابٌ95
آئين تقوي دانسته ام من = اما چه چاره با بخت گمراه97
نازپرورده تنعّم نبرد راه به دوست = عاشقي شيوه مردان بلاکش باشد97
تو به پيغمبر چه مي ماني بگو = شير را بچّه همي ماند بدو101
رقّ الزّجاج و رقّت الخَمرُ = فتشابها و تشاکل الاَمرُ108
فکأنّما خَمرٌ و لا قدحٌ = فکأنّما قدحٌ و لا خمرٌ108
نيست در لوح دلم جز الف قامت يار = چکنم حرف دگر ياد نداد استادم111
وَ اياک فضلات الامور فانّها = حرامٌ علي نفس التّقي ارتکابها111
با هر که نشستي و نشد جمع دلت = وز تو نرهيد صحبت آب و گِلَت112
زنهار ز صحبتش گريزان مي باش = ورنه نکند روح عزيزان بحِلَت (ن)112
خلوت از اغيار بايد ني ز يار = پوستين بهر دي آمد، ني بهار (ن)112
فکر و دل و مدّ نظر و وردِ زبانم = يار است و دگر يار و دگر يار و دگر هيچ (ن)114
بوي جان از لب جانبخش قدح مي شنوم = بشنو اي خواجه اگر نيز مشامي داري116
ماه کنعاني من مسندِ مصر آنِ تو شد = وقت آنست که بدرود کني زندان را118
هر کرا خوابگه آخر ز دو مشتي خاکست = گو چه حاصل که بر افلاک کشي ايوان را118
لا تعجلنّ لامرٍ انت فاعله = فقلّما يدرک المطلوب ذو العجل119
فذو التّأنّي مصيبٌ في مقاصده = و ذو التّعجّل لا يخلو من الزّلل119
تکيه بر تقوي و دانش در طريقت کافري است = راهرو گر صد هنر دارد توکّل بايدش120
بازآ بازآ هر آنچه هستي بازآ = گر کافر و گبر و بت پرستي بازآ123
اين درگه ما درگه نوميدي نيست = صد بار اگر توبه شکستي بازآ123
لَنگ و لوک (3) و چَفته شکل و بي ادب = سوي او ميغيژ و او را مي طلب123
هله نوميد نباشي اگرت يار براند = گرت امروز براند نه که فردات بخواند123
گر به روي تو ببندد همه درها و گذرها = در ديگر بگشايد که کس آن راه نداند123
در به روي تو ببندد تو مرو صبر کن آنجا = که پس از صبر تو را او به سر صدر نشاند123
هله قصاب به خنجر چو سر ميش ببرّد = نهلد کشته خود را و سوي خويش کشاند123
چو دم ميش نماند ز دمِ خود کندش پر = تو ببين کين دم يزدان به کجاهات رساند123
به غلط گفته ام اين وگرنه به حقيقت = نکشد هيچ کسي را و ز کشتن برهاند123
همه ملک سليمان به يکي مورد ببخشد = بدهد هر دو جهان را و دليرانه رساند123
دل من گِرد جهان گشت و نيابيد مثالش = بکه ماند بکه ماند يکه ماند بکه ماند123
هله خاموش که شمس الحق تبريز از اين مي = همگان را بچشاند بچشاند بچشاند123
عور و تور و لنگ و لوک و بي ادب = سوي او ميفيج و او را مي طلب123
ناز را رويي ببايد همچو وَرد = تو نداري گِردِ بد خويي مگرد124
عيب باشد چشم نابينا و باز = زشت باشد روي نا زيبا و ناز124
يا مکن با خر سواران تاخت و تاز = يا که پر کن خانه را از لوت و آز125
نقد صوفي نه همه صافي بي غش باشد = اي بسا خرقه که مستوجب آتش باشد125
يا مکن با پيلبانان دوستي = يا بنا کن خانه اي در خوردِ پيل125
آسمان بار امانت نتوانست کشيد = قرعه فال به نام «چو تو» ديوانه زدند128
دَع التّکاسُل وَاغنم فاِنّما مَثل = که زاد راهروان چستي است و چالاکي134
لنک و لوک و چَفته شکل و بي ادب = سوي از ميغيژ و او را مي طلب134
هين مگو ما را بر آن در، بار نيست = با کريمان کارها دشوار نيست134
وجدتُ مصيبات الزّمان جميعها = سوي فرقة الاحباب هينة الخطب135
يقولون انّ الموت صعبٌ علي الفتي = مفارقة الاحباب و الله اَصعبُ135
استخوانها بند بند از هم جدا = کرد کرمان لحم و شحمش را فنا137
استخوانها بند بند از هم جدا = کرد کرمان لحم و شحمش را فنا138
هر که او از همزباني شد جدا = بي نوا شد گرچه دارد صد نوا139
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت = نشنوي ديگر ز بلبل سرگذشت139
خلق الله للحروب رجالاً = و رجالاً لقصعةٍ و تريد144
نمي روم ز ديار شما به کشور ديگر = برون کنيدم از اين در درآيم از در ديگر145
به والله و به بالله و به تَالله = به حق آيه نصرٌ من الله145
که مو از دامنت دست برنَدِرُم = اگر کشته شوم الحکمُ لِله145
«از آن گناه که نفعي رسد به غير چه باک»145
بلبل از فيض گل آموخت سخن، ورنه نبود = اين همه قول و غزل تَعبيه در منقارش146
اي دواي نخوت و ناموس من = اي تو افلاطون و جالينوس من147
همه دانند که سودا زده و دلشده را = چاره صبر است، وليکن چه کند؟ قادر نيست148
«ميلم اين بود که بي دوست نگردم هرگز»149
پاي من لنگ است و منزل بس دراز = دست من کوتاه و خرما بر نخيل149
کيست که از من سخن نزد سخندان برد = قطره به عمان کشد، زيره به کرمان برد150
باد صبايي کجاست بوي گلي آورد = ناله زار مرا سوي هزاران برد150
گويدشان در وصال چند بناليد زار = زار بنالد کسي کو غم هجران برد150
الستم خير من رکب المطايا = و اندي العالمين بطون راح؟150
«بگذار من بگريم چون ابر در بهاران»151
همانست آسمان دور زمين سخت»151
فَيا يريد الحي اخبرني بما = قاله في حقّنا اهل الحمي151
هل رضوا عنّا و مالوا للوفا = ام علي الهجر استمرّوا و الجفا151
به گل بلبل نشسته زار نالد = مو که دور از گلانم چون ننالم152
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد = ديگران هم بکنند آنچه مسيحا مي کرد152
کتاب درد دلم قلب کوه را بشکافد = اگر از آن ورقي درفتد به کوه و بيابان153
رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس = تا به خاک در غيرت نرسد فريادم153
من که از جور تو حاشا که بنالم روزي = من از آن روز که در بند توام آزادم153
مژده دادند که بر ما گذري خواهي کرد = نيت خير مگردان که مبارک فاليست154
فريب خويش مي دادم که ايندم يار مي آيد = به هر آواز پايي خاطر خود شاد مي کردم154
عقل درّاک از فراق دوستان = همچو تيرانداز بشکسته کمان154
ميل معشوقان نهانست و ستير (1) = ميل عاشق با دو صد طبل و نفير (2)155
يا رب اين حرفست يا سحر حلال؟! = هاتف آورد اين خبر يا جبرئيل؟!155
غنّ لي يا منيتي لحن العراق = اُبرُکي يا ناقتي تمّ الفراق155
ابلعي يا ارض دمعي قد کفي = اشربي يا نفس ورداً قد صفي155
عدتَ يا عبدي الينا مرحبا = نعم ما روّحت يا ريح الصّبا155
از در دل چونکه عشق آمد درون = عقل رخت خوش اندازد برون156
قد تحيرتُ فيک خُذ بيدي = يا دليلاً لمن تحير فيک156
آن کلام دلکش زيباي تو = و آن تبسمهاي روح افزاي تو156
پرسش حالم نمودن يک به يک = آن نواي اَلبشارة کنتُ لک156
شبان تيره اميدم به صبح روي تو باشد = و قد تفتّش عين الحيوة في الظّلمات156
نه پنج روزه عمر است عشق روي تو ما را = وَجدتَ رائحة الودّ ان شممت رفاتي156
گر در يمني چو با مني پيش مني = گر پيش مني چو بي مني در يمني156
گفتي بدهم کامت و جانت بستانم = ترسم بدهي کامم و جانم نستاني157
گل ز حد برده تنعّم ز کرم رخ بنما = سرو مي نازد و خوش نيست خدا را بخرام157
در خلوص من اگر هست شکي تجربه کن = کسي عيار زر خالص نشناسد چو محک157
فراق را به فراق تو مبتلا سازد = چنانکه خون بچکاند ز ديده هاي فراق158
فراق و هجر که آورد در جهان يا رب = که روي هجر سيه باد و روزگار فراق158
قرار برده ز من آن دو سنبل مشگين = خراب کرده مرا آن دو نرگس مَکحول158
گر بيارد ياد از آن کان شکر = اشک ريزد چون جَراد منتشر158
آن يکي گويد عجب افسرده است = ديگري گويد برادر مرده است158
دلم به غير تو الفت به کس نمي گيرد = چه بلبلي است که جا در قفس نمي گيرد158
درديست درد عشق، که اندر علاج آن = هر چند سعي بيش نمايي بتر شود158
دل درمند عاشق ز محبت تو خون شد = نه کُشي به تيغ هجرت، نه به وصل ميرساني160
انّما هَجرُکَ ريحٌ صَرصرٌ = اُرسِلَت في يوم نحسٍ مستمر160
فاذا ما غِبتَ عنّي ساعةً = کانَتِ السّاعةُ اَدهي و اَمَر160
هل سبيلٌ لِلتّلاقي = که چنين طالَ اشتياقي160
وَ سَقانِي البَينُ کَأساً = طعمُهُ مَرَّ المَذاق161
وَ دموعي فوقَ خَدّي = فِي النّکاب و اندِفاق161
عجبم از اين که گفتي که به دل ره است دل را = طرفي سوخته از غمي جهتي خرّم و خندان161
لاف عشق و گله از يار چنين لاف خلاف = عشقبازان چنين مستحق هجرانند161
نازپرورده تنعم نرد راه به دوست = عاشقي شيوه رندان بلاکش باشد161
همه دانند که سودا زده و دلشده را = چاره صبر است وليکن چه کند؟ قادر نيست162
اگر از چشم همه خلق بيفتم سهل است = تو مينداز که مخذول تو را ناصر نيست162
تنها نه من شکايت محبوب کرده بس = بر هر که بنگرم به همين درد مبتلاست162
«عاشقان را ناله و زاري خوش است»162
«ز عشق تا به صبوري هزار فرسنگست»162
مذهب عاشق ز ملّت ها جداست = عاشقان را مذهب و ملّت خداست163
دنيا ده حق سني منه ويرسون جزاگوني = قوي ايله سون بهشتده غلمان مضايقه163
«دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را»163
صحَّ عند النّاس آني والِه = غير ان لم يعلموا حُبّي لمن؟163
خبرت هست که بي روي تو آرامم نيست = طاقت بار فراق اين همه ايامم نيست164
نه به زَرق (1) آمده ام تا به ملامت بروم = بندگي ورزم اگر عزّت اکرامم نيست164
تلخ تر از فرقت تو هيچ نيست = بي پناهت غير پيچاپيچ نيست165
چون تو ندهي راه جان خود برده گير = جان که بي تو زنده ماند مرده گير165
گر بگويم شرح هاي معتبر = تا قيامت بس بود آن مختصر165
بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر = بار دگر روزگار چون شکر آيد165
لوح را اول بشود بي وقوف = وانگهي بر وي نويسد او حروف165
خون کند دل را ز اشک مستهان(1) = مي نويسد بر وي اسرار نهان165
چون اساس خانه نو افکند = اولين بنياد را بر مي کند165
از جهالت کودکان گريند زار = چون نمي دانند ايشان سرّ کار165
تا که از جانب معشوقه نباشد کششي = کوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد166
نازکان را سفر عشق حرامست حرام = که به هر گام در اين ره خطري نيست که نيست166
هر که عزّت آورد عزّت برد = هر که قند آورد لوزينه (1) خورَد166
درد ما را نيست درمان الغياث = هجر ما را نيست پايان الغياث167
ما به مسکيني سلاح انداختيم = الغياث اي مايه جان الغياث167
آن سميعي تو و آن اِصغاي تو = و آن تبسّمهاي جان افزاي تو168
و آن نيوشيدن کم و بيش مرا = عشوه جانِ بد انديش مرا168
قلب هاي من که آن معلوم توست = بس پذيرفتي تو چون نقد درست168
«دست ما کوتاه و خرما بر نخيل»168
اينچنين فرمود پير معنوي = سالک سلک حقيقت مثنوي169
در کلاه فقر مي بايد سه ترک = ترک دنيا ترک عقبي ترک ترک169
بارها گفته ام و بار دگر مي گويم: (1) = تا که از جانب معشوقه نباشد کششي(2)170
بارها گفته ام و بار دگر مي گويم = که من دلشده اين ره نه به خود مي پويم170
در پس آينه طوطي صفتم داشته اند = آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم170
من اگر خارم اگر گل چمن آرايي هست = که از آن دست که مي پروردم مي رويم170
دوستان عيبِ من بيدل حيران مکنيد = گوهري دارم و صاحبنظري مي جويم170
گر چه با دلق ملمع مي رنگين عيب است = مکنم عيب کزو رنگ و ريا مي شويم170
خنده و گريه عشاق ز جايي دگر است = مي سرايم به شب و وقت سحر مي مويم170
و اعظم گفت که حافظ در ميخانه مبوي = گو مکن عيب که من مشک ختن مي پويم170
تا که از جانب معشوقه نباشد کششي = کوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد170
گفته بودي که خبر ده که ز هجرم چوني = آنچنانم که ببيني و نداني بازم171
به صحرا بنگرم، صحرا تو بينم171
ستم آن نيست که در بند کني صيدي را = ستم آنست که از قيد خود آزاد کني172
من نه آنم که به جور از تو بنالم حاشا = چاکر معتقد و بنده دولت خواهم172
عهد کردي که بسوزي ز غم خويش مرا = هيچ غم نيست تو مي سوز که من مي سازم172
يا من بازمانده را نزد خود از وفا طلب = ?ا تو که پاکدامني مرگ من از خدا بطلب173
شيخ بهاري سَمي حضرت خاتم = رفته از اين نشأه در جوار محمّد174
رو به درِ مصطفي نهاد و شد آن در = مأمن و منجاء و مستجار محمد174
تائب شوريد بهر گفتن تاريخ = خواست کند گوهري نثار محمّد174
غوطه زد اندر بحار فکرت و گفتا = «آه خزان شد گل بهار محمّد174
گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود = تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود175
رندي آموز و کرم کن که نه چندين هنر است = حيواني که ننوشد مي و انسان نشود175
گوهر پاک ببايد که شود قابل فيض = ورنه هر سنگ و گلي لؤلؤ و مرجان نشود175
دردمندي که کند درد نهان پيش طبيب = درد او بي سببي قابل درمان نشود175
هر که در پيش بتان از سر و جان مي لرزد = بي تکلّف تن او لايق قربان نشود175
ما را ز جام باده گلگون خراب کن = ز آن پيشتر که عالم فاني شود خراب177
اين جان عاريت که به حافظ سپرده دوست = روزي رخش ببينم و تسليم وي کنم178
ما از تو نداريم به غير از تو تمنّا = حلوا به کسي ده که محبّت نچشيده180
«دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را»180
خدايا زاهد از تو حور مي خواهد قصورش بين = به جنّت مي گريزد از درت يا رب شعورش بين (ن)180
کنم مصالحه يکسر به زاهدان مي کوثر = به شرط آنکه نگيرند اين پياله ز دستم (ن)180
به جدّ و جهد چو کاري نمي رود از پيش = به کردگار رها کرده به مصالح خويش181
آسمان بار امانت نتوانست کشيد = قرعه فال به نام من ديوانه زدند181
هر که گريزد ز خراجات شاه = بارکش غول بيابان شود183
نفس چون شد پايمال زجر از او ايمن مباش = زهر باشد بيشتر زنبور خاک آلوده را (ن)183
من آنچه شرط بلاغست با تو مي گويم = تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال184
اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت = بنگر که از کجا به کجا مي فرستمت185
حيف است طائري چو تو در خاکدان دهر = ز اينجا به آشيان وفا مي فرستمت185
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست = مي بينمت عيان و دعا مي فرستمت185
هر صبح و شام غافله اي از دعاي خير = در صحبت شمال و صبا مي فرستمت185
اي غايب از نظر که شدي همنشين دل = مي گويمت دعا و ثنا مي فرستمت185
دوائک فيک و لا تبصر = و دائُک منک و لا تشعُرُ186
«تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز»186
تو و تسبيح و مصلّي و ره زهد و ورع = من و ميخانه و ناقوس و ره دير و کنشت186
آب کم جو تشنگي آور بدست = تا بجوشد آبت از بالا و پست186
دائماً او پادشاه مطلق است = در کمال عزّ خود مستغرق است187
او بسر نايد ز خود آنجا که اوست = کي رسد عقل وجود آنجا که اوست187
خاطِب الخطب دع الدّعوي فما = بالرقي ترقي الي وصل رقي (ن)191
نبي و ولي هر دو نسبت به هم = دو تا و يکي چون زبان و قلم195
چونکه اوصاف محمّد با علي است = گر تو گويي يا محمّد يا علي است195
من کيم ليلي و ليلي کيست من = ما يکي روحيم اندر دو بدن195
داند آن چشمي که او دل روشني است = در ميان ليلي و من فرق نيست195
غلام همت آنم که زير چرخ کبود = ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است213
هر چه در اين راه نشانت دهند = گر نستاني به از آنت دهند213
«يک دل داري بس است يک دوست تو را»213
در دو عالم گر تو آگاهي از او = زو چه بِه ديدي که در خواهي از او214
خدايا زاهد از تو حور مي خواهد قصورش بين = به جنت مي گريزد از درت يا رب شعورش بين214
دو عالم را به يکبار از دل تنگ = برون کرديم تا جاي تو باشد214
آئينه شو وصال پري طلعتان طلب = جاروب کن تو خانه و پس ميهمان طلب214
چو مستعد نظر نيستي، وصال مجو، = که جام جم نکند سود وقت بي بَصَري214
عشق مولا کي کم از ليلي بود = محو گشتن بهر او اَولي بود215
حاصل عشق همين بس که اسير غم او = دل به جايي ندهد ميل به جايي نکند215
«ز سوداي کريمان هيچ کس نقصان نمي بيند»]217
طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف = ار بکشم زهي طرب ور بکشد زهي شرف217
ما بدان منزل عالي نتوانيم رسيد = هم مگر لطف شما پيش نهد گامي چند217
تا به دنيا فکر اسب و زين بود = بعد از اينت مرکبِ چوبين بود217
درِ دير مي زدهم من ز درون ندا برآمد = که تو در برون چه کردي که درون خانه آيي؟218
به قمار خانه رفتم همه پاکباز ديدم = چون به صومعه رسيدم همه زاهد ريايي218
تو چه داني زبان مرغان را = چون نديدي شبي سليمان را218
با که گويم اندرين ره زنده کو = بهر آب زندگي پوينده کو218
آنچه من گفتم به قدر فهم توست = مُردَم اندر حسرت فهم درست219
«گر مرد رهي رهت نمودم»219
هر کس که ز شهر آشنائيست = داند که متاع ما کجائيست219
جامي ره هُدي به خدا غير عشق نيست = گفتيم والسلام عَلي تابعِ الهُدي219
صفت باده عشقم ز من مست مپرس = ذوق اين باده نداني به خدا تا نچشي219
تو مرا دل ده و دليري بين = رو به خويشت بخوان و شيري بين220
هر هدايت که داري اي درويش = هديه حق شمر نه کَديه خويش221