فهرست عناوين فهرست آيات

در مكتب اهل بيت(ع) ـ 16

چگونگي تعيين امام


1

به نام خداوند بخشاينده مهربان

قال رسول الله(ص) :

إنّي تاركٌ فيكم الثقلين: كتاب الله وعترتي أهل بيتي ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا أبداً، وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليَّ الحوض

پيامبر اكرم(ص) مي فرمايند:

من دو [چيز] گرانسنگ در ميان شما برجاي مي گذارم، كتاب خدا وخاندانم، اهل بيتم، تا زماني كه به اين دو تمسك جوئيد، هرگز گمراه نخواهيد شد وبدرستي كه اين دو هيچگاه از هم جدا نمي شوند تا در كنار حوض [كوثر] بر من وارد شوند.

« صحيح مسلم: ج7: 122، سنن الدارمي: ج2: 432، مسند أحمد: ج3: 14، 17، 26 و ج4: 371 و ج5: 182، 189. مستدرك الحاكم: ج3: 109، 148، 533 وجز آن»

چگونگي تعيين امام

در مكتب اهل بيت(ع) ـ 16

چگونگي تعيين امام

گروه پژوهش وپاسخ به شبهات

مترجم:

كاظم حاتمي طبري

مجمع جهانى اهل بيت(ع)


2

ه در مكتب اهل بيت(ع) ـ 16

ه چگونگى تعيين امام

تأليف: گروه پژوهش (عبدالرحيم الموسوى)

ترجمه: كاظم حاتمى طبرى

تهيه كننده: معاونت فرهنگى ، اداره ترجمه

ويراستارى: حسين على عربى

بازنگرى: عبدالله آل محمود

صفحه آرايى: نبيل يعقوبى

غلط گيرى: آمنه بعّاج

طرح جلد: حسين صمدى

ناشر: مجمع جهانى اهل بيت(ع) ، مركز چاپ و نشر

نوبت چاپ: اول

چاپخانه: ليلى

سال نشر: 1386هـ .ش/1428هـ . ق/2007م

تيراژ: 3000 جلد

شابك دوره اى: 4ـ270ـ529ـ964ـ978

ISBN:978-964-529-286-5

info@ahl-ul-bayt.org

www.ahl-ul-bayt.org


3
فهرست عناوين
حرف اول3
 .  محل اختلاف در مسأله امامت 6
 .  رابطه ي بين نص وعصمت 8
 .  نظريه ي نص وپيدايش شورى 9
 . .  1. شوري از ديدگاه تاريخ 10
 . .  2. ضرورت نص پيامبر(ص) در مورد جانشين خود 11
 . .  3 ـ مشروعيت تصميم گيري هاي شوري ورابطه آن با ولايت منصوص 17
 .  رابطه ى بيعت و نص 19
 .  پيامبر, نهادينه کننده ى نظريه ي نص 21
 .  واقعيت تاريخي وراههاي احتمالي 24
 .  نظريه ي نص در کلام امام علي(ع) واهل بيت(ع) 26
 .  در باره ي اهل بيت(ع) 32
 .  بحثي پيرامون بيعت امام علي(ع) با خلفاي سه گانه 35
 .  شواهد تاريخى نظريه ى نص 36
 .  دلايل روايى نظريه ي نص 37
 . .  نوع اول 38
 . .  نوع دوم 41
 . .  سرگردانى علماى اهل سنت در تفسير اين حديث 41
 . .  نوع سوم 45
 .  اسامي دوازده امام در مکتب خلفا 46
 .  چکيده ى بحث 46

حرف اول

در عصر كنوني، كه عصر نبرد فرهنگ هاست، هر مكتبي كه بتواند با بهره گيري از شيوه هاي مؤثر تبليغ، به نشر ايده هاي خود بپردازد، در اين عرصه پيشتاز خواهد بود وبرانديشه ي جهانيان اثر خواهد گذاشت.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران، نگاه جهانيان يك بارديگر به اسلام وفرهنگ تشيع ومكتب اهل بيت(ع) معطوف شد، دشمنان براي شكستن اين قدرت فكري و معنوي و دوستان و هواداران براي الهام گيري و پيروي از الگوهاي حركت انقلابي وفرهنگي، به ام القراي اين فرهنگ ناب و تاريخ ساز چشم دوختند.

مجمع جهاني اهل بيت(ع) با درك ضرورت همبستگي و همفكري و همكاري پيروان خاندان عصمت و در راستاي ايجاد رابطه ي فعـّال با شيعيان جهان و بكارگيري نيروي عظيم و كارآمد و خلاّق شيعيان و انديشمندان مذهب جعفري گام در اين ميدان نهاد، تا از طريق برگزاري همايش ها و نشر كتب و ترجمه ي آثار و اطلاع رساني در حوزه ي تفكّر شيعي به گسترش فرهنگ اهل بيت(ع) و اسلام ناب محمـّدي بپردازد. خدا را سپاس كه با هدايت هاي ويژه مقام معظم رهبري حضرت آيت الله خامنه اي ((مد ظله)) در اين ميدان حسـّاس و فرهنگ ساز، گام هاي مهمـّي برداشته شده و اميداست در آينده، اين حركت نوراني و اصيل، هرچه پوياتر وبالنده تر شود و جهان امروز و بشريت تشنه به معارف زلال قرآن وعترت، بيشتر از چشمه سار اين معنويت مكتبي و مكتب عرفاني واسلام ولايي بهره مند وسيراب گردد.

براين باوريم كه عرضه ي درست وكارشناسانه و منطقي و استوار فرهنگ اهل بيت(ع)، مي تواند جلوه هاي ماندگار ميراث خاندان رسالت و پرچمداران بيداري و حركت و معنويت را در معرض ديد جهانيان قراردهد ودنياي خسته از جهالت مدرن وخودكامگي جهانخواران وفرهنگ هاي ضدّ اخلاق و انسانيت را درآستانه ي ((عصر ظهور))، تشنه ي حكومت جهاني امام عصر(ع) بسازد.

از اين رو، از آثار تحقيقي وتلاش علمي محقّقان و نويسندگان در اين مسير استقبال مي كنيم و خود را خدمتگزار مؤلفّان و مترجماني مي دانيم كه در نشر اين فرهنگ متعالي، تلاش مي كنند.

* * *


4

خرسنديم كه در نوبتي ديگر، يكي از محصولات پژوهشي مجمع جهاني اهل بيت(ع)، با عنوان مجموعه ي ((في رحاب اهل البيت(ع))) كه حاصل زحمات محققين ارزشمند اين نهاد مقدس مي باشد و با همت، تلاش و خامه ي پرتوان مترجمين گرامي به فارسي برگردانده شده است را تقديم شما عزيزان كنيم و براي مؤلفين ومترجمين گرانقدر، آرزوي توفيق داشته باشيم.

در همين جا، از همه ي دوستان عزيز و همكاران صادق در اداره ي ترجمه كه در فراهم آوردن اين اثر، كوشش كردند، صميمانه تقدير مي شود. باشد كه اين گام كوچك، در ميدان جهاد فرهنگي، مورد رضاي صاحب ولايت قرارگيرد.

معاونت فرهنگي

مجمع جهاني اهل بيت(ع)

خداوند انسان را با ماهيت و توانمندي آفريده است که او را شايسته جانشيني خود در زمين کرده است در حالي که هيچ مخلوق ديگري، حتي ملائکه اين توان را ندارند، چرا که ملائکه مأمور به سجده بر آدم شدند، در عين حال انسان داراي بعد ديگري است که مانع از ترقي وتکامل او مي باشد.

همين خصيصه، يعني دارا بودن توانائي هاي بالا از سويي و گرايش به سقوط و انحطاط از سوي ديگر، کاشف از اين است که تنها انسان است که داراي اراده است و آزادي انتخاب بهترين کار ومناسب ترين گام براي بنيان گذاري بهترين زندگي را دارد.

اين توانمندي به انسان، امکان سير در ابعاد گسترده تري را مي دهد تا جايي که مرزهاي حس را مي شکند و مي يابد که دست قدرت براي زندگي او هدفي در نظر گرفته باشد، آفرينش او بيهوده نبوده وبي استفاده رها نشده است، چنانکه قرآن کريم تصريح مي کند:

﴿ آيا پنداشتيد که شما را بيهوده آفريده ايم وشما به سوي ما بازگردانده نمي شويد؟ ( [1])

واين تنها انسان نيست که بر اساس طرح ونقشه از پيش ترسيم شده در حرکت است، بلکه ساير مخلوقات هم در اين امر با او مشارکت دارند. قرآن کريم تصريح مي کند: ﴿ و آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است را به بازي نيافريديم. ( [2])

با اثبات اين امر که همه مخلوقات و ازجمله انسان، با حکمت و تدبير معين وبه سوي هدفي معين وهدايت شده در حرکت اند، اين سؤال مطرح مي شود که اين هدف چيست؟ ))

[1]. مؤمنون: (23)، 115.

[2]. دخان: (44)، 38.


5

قرآن کريم، هدف از خلقت انسان را اين گونه بيان مي کند:

﴿ وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ ( [3])

((وجن وانس را نيافريدم جز براي آنکه مرا بپرستند)).

در اين آيه شريفه کلمه "الا" براي بيان حصر و "لام" در "ليعبدون" هم بيانگر علت است ونتيجه جمع اين دو، اين است که خدا از خلقت انسان هدفي جز عبادت نداشته است و علت خلقت انسان نيز عبادت بوده است.

پس از روشن شدن اين مطلب بايد ديد که حقيقت عبادت چيست؟ وحال که هدف نهايي خلقت انسان، عبوديت و نزديکي به خداوند و در نتيجه تکامل انسان است، چه چيزي رسيدن به اين هدف را تضمين مي کند؟

انسان به صورت فطري وطبيعي آنچه را که در راه بر طرف کردن موانع رشد خود به آنها محتاج است مي شناسد و ميداند که به اسباب و وسايلي احتياج دارد تا او را به کمال مطلوب برسانند اما چگونه به سوي آن کمال هدايت شود؟

در اين جا مي يابيم که حکمت خداوند اقتضا مي کند تا آن اسباب و وسايلي را که باعث تحصيل معارف، ارزشها و تربيت انسان مي شود و راهنماي او به سوي کمال است در اختيار او قرار دهد. و مي يابيم که چون درک بشري به تنهايي از هدايت بشر به شاهراه کمال عاجز است، چون محدوده به دو عرصه عقل وحس مي باشد و اين دو براي درک حقايق موجب کمال انسان کافي نيستند، دستي از غيب پديدار شده و اين نياز انسان را که مهم ترين نياز او نيز هست برآورده کرده است.

پس نخستين انسان، پيامبري برگزيده از جانب خدا براي راهنمايي به راه راست بوده است و وظيفه انبيا در برابر مردم، بيان معارف، ارزشها و حقايق تکامل بخش انسان و تربيت انسان در آن راستا است.

[3]. ذاريات: (51)، 56.


6

مقام نبوت به شرح معلوماتي مي پردازد که بشر مي تواند آنها را بشناسد و به آن نياز دارد؛ اما گاهي به جهت تأثير تربيت غلط، در رسيدن به حقيقت آن ناتوان مي ماند؛ تربيتي که حيات انسان و سنن الهي را نابود مي کند؛ همان سنتي که اگر انسان آن را برگزيند به سعادت وکمال مي رسد، ولي به جهت گرايش به ماديات از آنها رو گردان مي شود. و در اينجاست که نقش پيامبر(ص) مشخص مي شود و خداوند مي فرمايد:

﴿ پس پند ده، جز اين نيست که تويي پند دهنده ( [4]).

نقش پيامبر و ضرورت وجودي او در اين بُعد نيز تجلي مي کند که در کارهاي خوب، الگويي براي مردم باشد، چرا که او در اخلاق وفداکاري کامل است و اين نقش ايشان در قرآن تزکيه نام گرفته است:

﴿ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَهَ ( [5])

وپاک مي سازد ايشان را و مي آموزد شان کتاب وحکمت را

پس از معلوم شدن اين مطلب که هدف از خلقت انسان، بندگي خداي سبحان به صورت مطلق است و انسان به صورت فطري در پي وسيله ي است که او را به کمال مطلق برساند؛ زيرا عشق به کمال از درون فطرت او سرچشمه مي گيرد، و پس از روشن شدن اين مطلب که نقش نبوت، آشکار کردن نشانه هاي راه و بيان معارف منتهي به کمال است، اين سؤال مطرح مي شود که چه نيازي به امتداد رسالت پيامبران به وسيله امامت است که شيعه در آن نص وعلم خداداد و عصمت را شرط مي داند؟

براي پاسخ به اين سؤال و سؤال هايي از اين قبيل بايد در ابتدا بدانيم که ماهيت امامت از ديدگاه الهي و وظيفه آن چيست؟

پس از مشخص شدن موضوع بحث، امکان پاسخ گويي به اشکالاتي که در باره امامت و شرايط آن از قبيل علم وعصمت و.... به ذهن مي رسد فراهم خواهد بود.

محل اختلاف در مسأله امامت

در مکتب اهل سنت، امامت و خلافت در يک جهت متبلور شد که همان جانشيني بعد از پيامبر يا رهبري سياسي بعد از وفات پيامبر(ص) است که عهده دار امور نظام اسلامي باشد.

از اين رو در اين مکتب علتي براي اينکه اين رهبر بايد با نص وتعيين از طرف خدا و بيان رسول خدا باشد وجود ندارد، بلکه اين امر به مردم واگذار گرديده است تا هر کس را که خواستند و براي اين کار مناسب يافتند به رهبري خود انتخاب کنند، چون نقش خليفه در اين نظريه، فراتر از وظيفه رهبري سياسي نيست، و منطقي است که راه نصب خليفه به صورت شورايي يا مجمع نخبگان و يا به صورت ارثي باشد.

[4]. غاشيه: (88) ،21.

[5]. جمعه: (62).25.


7

بنابر اين فرضيه، شرايط چنين کسي که کانديداي رهبري سياسي بعد از پيامبر باشد چيست؟

مي توان اين شرايط را از ديدگاهي که خلافت را بعد از پيامبر، تنها در رهبري سياسي مي داند، استنباط کرد، بنابر اين کافي است اين شخص از نظر رفتارهاي اجتماعي، شخص عادلي باشد و به اندازه متعارف به اداره جامعه آگاه باشد وهيچ نيازي به عصمت وعلم خداداد ندارد وکافي است که در او قدرتي باشد که بتواند اداره ي نظام اسلامي را عهده دار شود.

نظريه اهل سنت در موضوع امامت وخلافت اين است که امامت, چيزي فراتر از يک رهبري سياسي نيست که مشروعيت خود را يا از راه انتخاب وشوري به دست مي آورد يا از راه قهر وغلبه ويا از راه وصيت وميراث, همان گونه که بعد از پيامبر اکرم (ص) همه اين راهها عملا انجام پذيرفت وشرط تصدي آن هم عدالت وعلم به ميزان متعارف است.

از اين رو است که بعضي در ضرورت وجود امام غايب يا ضرورت معصوم بودن امام يا ضرورت تعيين ونصب امام با نص صريح پيامبر(ص) شبهه کرده وبه طرح سؤال مي پردازند.

اما مکتب شيعه وظيفه امام را بعد از پيامبر, هم سنگ با وظيفه ي پيامبر مي داند که تا دنيا باقي است امتداد دارد وعلاوه بر عصمت, نص وعلم خداداد, حتي عصمت قبل از بلوغ را شرط مي داند.

به همين سبب است که مکتب اهل سنت براي وجود اين شرايط دليلي نمي بيند وآنها را با وظيفه اي که بر دوش خليفه است منطبق نمي داند؛ بلکه اين شرايط را وسيعتر از دامنه وظايف خليفه مي داند.

اينجا محل اختلافي است که موجب تشويش در فهم معناي امامت وشک در مسأله ي عصمت يا لزوم تنصيص شده است. واين نوع برداشت, بعضي را وا داشته است تا در ريشه هاي مسأله نص به تحقيق بپردازند تا ثابت کنند که در حيات ائمه(ع) چنين چيزي نبوده است.


8

همه اين تلاش ها در باره مفهوم امامت وخلافت وتشکيک در مسأله نص وساير شبهاتي که در اين باب مطرح مي شود, از همين نوع نگرش که اهل سنت دارند, نشأت گرفته است, لکن اگر در پرتو کتاب وسنت به امامت بنگريم, آن را فراتر از اين نوع نگرش يافته ومي بينيم که امامت داراي بعد ديگري است که با اين برداشت سطحي تفاوت جوهري دارد.

مکتب اهل بيت معتقد است که امامان دوازده گانه, نقش ديگري هم دارند که مستلزم شرايطي بيشتر ودقيق تر از رهبري سياسي است.( [6])

رابطه ي بين نص وعصمت

هنگامي که نقش امام را مرجعيت ديني دانستيم و وظيفه قانون گذاري شرعي نياز به ابعاد مختلفي از عقايد, احکام, اخلاق ورهبري داشت, اطاعت وپيروي از او نيز بر همه واجب مي شود, براي همين است که گفته ها, کارها وتقريرات امام معصوم, مانند پيامبر(ص) حجت شرعي ومنجز تکليف ودر پيشگاه خداوند معذّر است.

اين نقش خطير الهي, مستلزم چند چيز است. يکي از آنها اين است که امام مانند پيامبر(ص) در دريافت, تبليغ وسلوک معصوم باشد وواضح است که عصمت به اين معنا, شرط رهبري سياسي نيست.

وظيفه امامت اقتضا دارد که امام به تمام آنچه که مردم در امور دنيوي واخروي خود به آن نياز دارند آگاه باشد ولازم است که برترين فردِ زمان خود باشد تا بتواند مسئوليت خود را به نحو احسن به انجام برساند.

وشيعه معتقد است که پيامبر در تعيين امام بعد از خود، نقش مستقلي ندارد؛ بلکه اين کار با دستور خدا انجام مي شود؛ زيرا ملاک امامت وهدف از آن، ارتباط تام با موضوعِ ختم نبوت واستمرار هدايت الهي دارد. وحکمت ختم نبوت, تعيين امام معصوم است وامام بايستي که بعد از پيامبر, مصالح وضرورت هاي امت اسلام را فراهم کند.

بدين ترتيب امامت از مسائل اعتقادي است, نه يکي از فروع فقهي. واين نکته است که شرايط آن را چنين سخت کرده وبيشتر از شرايط رهبري سياسي قرار داده است.

حال که مسئوليت امام, فراتر از رهبري سياسي است ومستلزم شرايط مهم تري نيز هست, جا دارد که مانند يکي از اصول دين با آن برخورد شود.

مرحوم شهيد ثاني در رسائل خود مي نويسد: ((... چهارمين اصل, تصديق امامت ائمه اثني عشر(ع) است وطايفه بر حق اماميه اعتقاد به آن را در تحقق ايمان معتبر واز ضروريات مذهب خود مي دانند, ولي غير آنها چنين اعتقادي ندارند وامامت را از فروع مي دانند))( [7]).

[6]. بحث حول الامامه, سيد کمال حيدرى.

[7]. العقائد الاسلاميه: ج1, ص282, مرکز المصطفى، به نقل از رسائل شهيد ثانى: ج2, ص145.


9

ما شيعيان تشخيص وتعيين امام را خارج از صلاحيت وقابليت بشر مي دانيم ومعتقديم که انتخاب, هرگز نمي تواند مشخص کننده ي عصمت فرد باشد. همچنين علم خدادادي وساير قابليت ها واستعدادهايي که ائمه(ع) داراي آن بوده اند. اين طريقه انتخاب چيزي شبيه به انتخاب پيامبر به وسيله خدا از ميان مردم است وبا وحي ونص به مردم ابلاغ مي شود.

سيد مرتضي در رسائل خود, در باب اعتقادات واجب در باب نبوت مي گويد: ((چون خداوند متعال مي داند بعضي از کارها به صلاح ما است, بعضي از کارها, تباه کننده دين ما مي باشند وعقل در تشخيص آن راهي ندارد, فرستادن پيامبران براي شناساندن آنها واجب مي باشد. راه شناخت پيامبر هم فقط معجزه است. نشانه ي معجزه هم اين است که خارق العاده, مطابق با مدعاي پيامبر, از نظر جنس يا وصف براي همگان غير قابل انجام, و در شمار کارهاي خدا يا مانند آن باشد. اگر با چنين اوصافي بود, بايد آورنده آن را تصديق کرد که در اين صورت عدم تصديق, زشت وناپسند است.

در باب اعتقادات واجبه در امامت, عصمت امام را نيز واجب دانسته اند, زيرا در غير اين صورت امام غير معصوم, به شخص معصوم ديگري احتياج پيدا مي کند تا وقتي كه به امامي معصوم برسيم. از ديگر سو امام بايد افضل و أعلم از رعيت خود باشد؛ چون مقدم داشتن مفضول بر افضل از نظر عقل ناپسند است, بنابر اين تعيين امام بايد از جانب خدا با نص باشد نه با انتخاب مردم چون مردم امکان شناخت صاحبان عصمت را ندارند))( [8]) .

از اينجا در مي يابيم که در نظريه ي شيعه, نص يکي از ارکان امامت است که کاشف از نقش معنوي وتوانايي هاي الهي است که نزد امام به وديعه نهاده شده است ونص است که جانشين پيامبر را در ادامه وظيفه الهي اش مشخص مي کند.

نظريه ي نص وپيدايش شورى

اگر هدف اسلام از خلافت بعد از پيامبر اکرم(ص) بنابر نظريه نص باشد که خلافت را وسيع تر از رهبري سياسي مي داند, پس موضع اسلام در برابر اصل شوري چيست که عده اي در برابر نظريه نص به آن ملتزم شده اند ورابطه شوري و تصميم گيري هاي آن با امامت منصوص چه مي باشد؟

[8]. همان: ج 1, ص281, مرکز المصطفى؛ رسائل الشريف المرتضى: ج 3, ص18.


10

ما اين مسأله را اولا از نقطه نظر تاريخي پيگيري مي کنيم, سپس به اين مسأله مي پردازيم که خليفه بايد از جانب پيامبر با نص تعيين شود ودر مرحله سوم به مشروعيت تصميم گيري هاي شوري ورابطه آن با ولايت منصوص خواهيم پرداخت تا به اين نتيجه برسيم که تز حکومت اسلامي, شوري نيست, بلکه شوري فقط يک اصل جهت دهنده اي است که موجب غنا بخشي به تصميم گيري هاي اسلامي در زمينه هاي حيات اجتماعي است. در عين حال اين مقررات براي امام معصوم, الزام آور نمي باشد وشوري در فرهنگ اسلامي غير شيعي, براي توجيه واقعيت, ساخته شده ومي کوشد تا به آن وجهه ي شرعي بدهد و مي توان گفت که شوري, نظريه ي توجيه است نه تشريع.

1 1. شوري از ديدگاه تاريخ
1

از آنجا که امر دين ودنياي مردم جز با وجود حاکمي که امت را ارشاد کند ودر آنچه صلاح زندگي وآخرت آنان است, آنها را رهبري نمايد, به سامان نخواهد رسيد, مسلم است که اسلام هم در مسأله حکومت, مردم را بلا تکليف رها نکرده است.

به همين دليل است که عده اي از پيروان نظريه شوري گفته اند: ((اسلام به مردم اختيار داده تا خود شيوه حکومت ونيز شايسته ترين شخص را براي حفظ نظام وشريعت برگزيند. وبا اين کار امر حكومت را ناديده نگرفته است وبه همين خاطر است که در تاريخ اسلام, گرايشي به وجود آمده است که مسأله حکومت را کاملا به آنچه در عصر صحابه روي داده است, مستند مي کند.

هنگامي که نظام تشريع که منبع آن قرآن وسنت است, از اين مسأله بزرگ نظام ديني, غفلت کرده وآن را به امت وا گذاشته است, ما چگونه راه حلي براي آن بيابيم؟ در اينجا اين سؤال پيش مي آيد: آيا در تعيين خليفه, قاعده ي ثابتي هست که امت به آن استناد کند؟ واگر هست مشروعيت آن تا چه حد است؟

جواب آنان اين است که در تعيين خليفه, سه روش موجود است:

روش اول: راي اهل حل وعقد که به نظام شوري تعبير مي شود.

البته همين روش در نزد صحابه, شکل واحدي نداشته است وبه تبع همين اختلاف, شوري را به دو صورت تقسيم کرده اند:

نظام شوراي ابتدايي؛ همان گونه که در بيعت ابو بکر وعلي بن ابي طالب روي داد.

نظام شوري در بين تعدادي که آنها را خليفه سابق معين مي کند, همان گونه که عمر انجام داد.

روش دوم: ولايت عهدي است؛ يعني تعيين خليفه بعدي توسط خليفه قبلي قبل از مرگ. اين روش هم سه صورت به خود گرفته است:

خليفه سابق شخص معيني را به خلافت برگزيند؛ چنانکه ابو بکر عمر را به خلافت برگزيد.

عده اي را تعيين کند که يکي از آنها خليفه بشود, همان گونه که عمر شش نفر را تعيين کرد تا خليفه بعدي از ميان آنها انتخاب شود.


11

اينکه خليفه دو نفر يا بيشتر را به ترتيب به خلافت بعد از خود انتخاب کند به اين ترتيب که بعد از من فلاني خليفه است وبعد از او فلاني وبه همين ترتيب هم عمل شود, چنانکه سليمان بن عبد الملک, عمر بن عبد العزيز را براي جانشيني خود ويزيد بن عبد الملک را به جانشيني او منصوب کرد يا هارون که جانشيني را به ترتيب در سه نفر از فرزندان خود قرار داد.

روش سوم: به دست گرفتن حکومت است با زور وقوه قهريه. امام احمد حنبل گفته است: ((امامت از آن کسي است که پيروز شود)).

پيدا است که اين نظريه با همه شکل ها نظريه اي توجيهي است نه تشريعي. اين نظريه آنچه را که در عمل واقعه شده است, توجيه مي کند وتنها دليل اين توجيه, مبرا کردن صحابه از اين اتهام است که در امر خطير امامت بدون دليل شرعي عمل کرده اند وتبرئه آنها از پيامدهايي است که اين کار به دنبال داشت.

قائلين به نظريه شوري, در استدلال به تکّلف وزحمت افتاده اند؛ زيرا:

هيچ کدام از اين سه روش, مستند به دليل شرعي نيستند وحتي فقهاي صحابه, قبل از پيدايش آن شناختي از آنها نداشتند.

اصل شورايي که به روش اول واز بيعت ابو بکر برگرفته شده است, در همين بيعت تحقق پيدا نکرده است! وپس از اينکه عمر اين بيعت را ((فلته)) لغزش وبدون مشورت توصيف کرد, کسي نمي تواند تحقق شوري را در اين بيعت ادعا کند, اما متأخرين به آن رنگ شوري داده اند تا در اين لباس جديد, وجه شرعي اول را در انتخاب خليفه پيدا کند. وديگران هم به آن رنگ اجماع داده اند.

چون بيعت اولين خليفه بدون مشورت انجام شد وبراي اين کار منتظر حضور بزرگان مهاجر وانصار که بايد در رأس اهل حل وعقد مي بودند؛ نشدند, بهانه اي که براي توجيه اين کار انتخاب شد, ترس از به وجود آمدن فتنه بود. از خطبه ي عمر نيز کاملا آشکار است که بهانه ي عجله در بيعت همين بوده است؛ أما عجيب اين است که رفته رفته همين امر، يعني فتنه سر از روش سوم در آورد, جايي که غلبه با شمشير واستيلاي با زور را, راهي براي تعيين خليفه مي داند وهميشه آن را که پيروز ميدان جنگ باشد, خليفه ي شرعي واجب الاطاعه مي دانند چنين است که هميشه راه براي هر ظالم طمعکاري باز است وآيا فتنه چيزي غير از اين است؟

1 2. ضرورت نص پيامبر(ص) در مورد جانشين خود
1


12

فراء در الاحکام السلطانيه گفته است: ((در اينکه هر خليفه اي حق دارد تا بر خليفه بعد از خود نص وتصريح داشته باشد, هيچ اختلافي نيست, چون امام در اين کار از ديگران محق تر است. پس هر کس را او انتخاب کند, همان خليفه است وديگر نيازي به رضايت اهل حل و عقد نيست))( [9]). و((اين حق از اين جهت به خليفه داده شده که امت در اضطراب وفتنه گرفتار نشوند))( [10]). ((براي همين است که بعضي از صحابه به عمر مراجعه مي کردند واز وي مي خواستند تا جانشيني براي خود تعيين کند))( [11])

ابن حزم در تأييد اين قول مي گويد: ((صحت عقد امامت به چند وجه است:

اولين آنها که صحيح ترين وبهترين آنها هم هست اين است که امام, انساني را براي امامت بعد از خود برگزيند چه اين کار را در زمان سلامتي انجام بدهد يا در بستر مرگ, همان گونه که پيامبر اکرم(ص) در باره ابو بکر چنين کردند وابو بکر در باره عمر وسليمان بن عبد الملک در باره عمر بن عبد العزيز نيز همين کار کردند)).

او مي گويد: ((اين وجه, همان است که ما بر مي گزينيم واز غير آن اکراه داريم؛ چون اين وجه از مزيت اتصال امامت ونظم در امور اسلام ومسلمين برخوردار است واختلاف وآشوب که ممکن است در راههاي ديگر پيش بيايد, مانند در هرج ومرج ماندن مردم يا پيدايش قدرت هاي منطقه اي يا طمع ورزي عده اي به قدرت را از ميان مردم بر طرف مي کند)).( [12])

منتهي چيزي که قابل اثبات نيست؛ بلکه کسي مدعي آن هم نشده است, نص پيامبر اکرم(ص) بر خلافت ابو بکر است که امت در عدم آن اتفاق دارند. وبر فرض اگر کسي بخواهد مثل چنين نصي را بر خلافت ابو بکر اثبات کند, بايد چند پيامد را پذيرا شود: حادثه سقيفه را به کلي منکر شود وتمام کلماتي را که تاريخ در باره خلافت, از ابو بکر, عمر, علي, عباس وزبير نقل کرده است, انکار کند. سپس بايد تمام دلايلي را که نظريه اهل سنت در باره خلافت بر آن بنا شده است, ويران کند؛ چون نظريه اهل سنت بر يک اصل بنا شده وآن بيعت با ابو بکر به همان طريقه اي که در سقيفه وبعد از آن انجام شد ونظريه شوراي اهل حل وعقد براي اولين بار بعد از اين واقعه پيدا شد. ونيز بايد ((اجماعي که در ميان اهل سنت بر عدم نص بر ابو بکر

محقق است)) را نفي کند.( [13])

[9]. الاحکام السلطانيه، فراء: ص10؛ الاحکام السلطانيه بغوى، ص25ـ26.

[10]. الفصل: ج4, ص169, تاريخ الأمم الإسلاميه خضرى: ج1, ص169.

[11]. الکامل فى التاريخ: ج3, ص65.

[12]. الفصل: ج4, ص169.

[13]. شرح المقاصد: ج5, ص255


13

اينجا غزالي کلامي موافق اين اجماع دارد که بنيان کلام ابن حزم را خراب مي کند. او مي پرسد: ((مگر نگفته ايد براي رفع اختلاف از بين امت, نص از پيامبر وخليفه واجب است؟)) سپس پاسخ مي دهد: ((اگر اين کار واجب بود, حتما پيامبر اکرم(ص) اين کار را مي کردند؛ ولي ايشان وهمچنين عمر اين کار را نکرده اند)).( [14])

هنگامي که ابن حزم نظريه اش را تشريح مي کند, کاملا نظريه شوري ورأي اهل حل وعقد را نفي مي کند وانتخاب خليفه را به نص وا مي گذارد؛ زيرا وي به ضرورت نص معتقد است؛ ولي او به نصي نياز دارد که با وقايع روي داده بعد از رحلت پيامبر(ص) تطبيق کند, حتي اگر دليل با اين امر مطابق نباشد.

مخفي نماند که هرگز جاي نص در نظريه شوري خالي نخواهد بود وشوري دست اهل حل وعقد را باز نمي گذارد تا هر که را خواستند انتخاب کنند؛ بلکه محدوديت هايي هست که شوري ملتزم به آن است واين محدوده را نصّ ثابت از جانب شارع, ترسيم مي کند.

گفته اند: از شرايط امامت, نسب قرشي است وامامت بدون آن منعقد نمي شود. دليل آن هم حديثي است که از پيامبر اکرم نقل شده است: ((امامان از قريش هستند)). وحديث ديگري که فرمودند: ((قريش را مقدم داريد وبر ايشان پيشي نگيريد)). با اين دو نص مسلم, جاي هيچ شبهه ومخالفتي باقي نمي ماند.( [15])

براي اين فرد قرشي شرط ديگري هم گذاشتند وآن اينکه بايد يک قرشي اصيل از بني نضر بن کنانه باشد تا کاملا با نص موافق باشد.( [16])

امام احمد گفته است: ((خليفه از غير قريش نخواهد شد)).( [17])

براي تواتر اين نص هم به اين واقعه استدلال کرده اند که وقتي مهاجرين در سقيفه با همين حديث بر انصار استدلال کردند, انصار تسليم شده وخلافت را به آنان وا نهادند.( [18])

ابن خلدون مي نويسد: ((جمهور امت براينکه قريشي بودن در خلافت شرط است واگر شخص قريشي به خلافت رسيد اگرچه از اداره امور مسلمانان عاجز باشد, خلافتش صحيح است اتفاق نظر دارند)).( [19])

بدين ترتيب نص شرعي وتواتر آن واجماع بر آن اثبات گرديد. اين مطلب هنگامي واضح تر مي شود که مي بينيم خليفه اول, جانشين خود را با نص معين کرده وبا اين کار, اصل نص براصل شوري پيروز شده ودر عرصه نظام سياسي اسلام داخل گشته است, اگر چه با آمدنش قاعده ي شوري کاملا ً ملغي مي شود.

[14]. الاقتصاد فى الاعتقاد: ص151

[15]. الاحکام السلطانيه، ماوردى: ص6.

[16]. الاحکام السلطانيه، فراء: ص20؛ الفصل: ج4, ص89؛ مآثر الانافه: ج1, ص37 ونک به مقدمه ابن خلدون: فصل26, ص242ـ245.

[17]. الاحکام السلطانيه، فراء:20.

[18]. همان: الفصل ,ج 4,ص89.

[19]. الاحکام السلطانيه، مقدمه: ص 243.


14

علاوه بر اين, حديث نبوي: ((الائمهُ مِن قُرَيش)), اصل شوري را زير سؤال مي برد, به اين شکل که اگر شخصي قريشي با زور شمشير بر مردم حاکم شود, حکومت او صحيح است؛ چون با مقتضاي حديث سازگار است.

همچنين تمام شرايطي که گفته شد, وجود آنها در امام لازم است از قبيل: اجتهاد وعدالت وتقوي, قابل اعتنا نيست؛ چون اگر خليفه از قريش بود, حکومت او صحيح است اگر چه ظالم يا از اداره امور مسلمانان ناتوان باشد.

در اين حال سزاوار است که شوري از دايره اين حديث پا فراتر نگذارد وجز شخص قريشي خالص, کس ديگري را براي خلافت انتخاب نکند.

خلاصه کلام اين که ما در مسأله امامت, نصي داريم صريح, صحيح وکارا که همين حديث: ((الائمهُ مِن قُرَيش)) است وبخاري ومسلم واصحاب سنن وسيره آن را آورده اند.

أما اين نص به دلايل ذيل احتياج به تخصيص دارد:

1. اين نص به تنهايي نمي تواند هدف امامت را که حراست از دين واجتماع باشد, محقق کند واين حقيقتي است که بعد از خلفاي راشدين, همه آن را درک کردند.

در صحيح بخاري آمده است: ((وقتي ميان مروان بن حکم در شام وعبدالله بن زبير در مکه درگيري بالا گرفته بود, گروهي از مردم پيش يکي از اصحاب پيامبر(ص) به نام ابو برزه أسلمي رفتند وگفتند: اي ابو برزه, آيا نمي بيني مردم در چه وضعي گرفتار شده اند؟ گفت: من اجر سکوت خود را از خدا مي خواهم. من بر رؤساي قريش خشمناکم؛ به خدا قسم آنکه در شام است, جز براي دنيا نمي جنگد وآن هم که در مکه است, جز براي دنيا نمي جنگد)).( [20])

2. احاديث صحيحه ديگري وجود دارد که دايره نص سابق را تنگ مي کند. از جمله احاديثي که در آن پيامبر اکرم(ص) افراد را از فريفته شدن به داشتن نسب قريشي بر حذر داشته واين فريفتگي را سبب نابودي واز هم گسيختگي امور امت دانسته است.

در صحيح بخاري از پيامبر اکرم(ص) روايت شده است: ((نابودي امت من به دست پسراني از قريش است)).( [21])

حال چگونه مي توان بين اين دو حديث جمع کرد؟ واضح است که راهي جز تخصيص اخباري که در باره قريش آمده نيست ودر اينجا دو نوع تخصيص وجود دارد:

الف) تخصيص منفي: روايات صريحي وجود دارد که گروههايي از قريش را استثنا کرده واز دايره بزرگداشت دور مي کند.

[20]. صحيح البخارى: الفتن, باب 20 ح6695.

[21]. همان: الفتن, باب3 ح6649؛ فتح البارى در شرح صحيح بخارى: ج13,ص7ـ8.


15

ابن حجر هيثمي حديثي را با سند حسن روايت مي کند که پيامبر اکرم(ص) فرمودند: ((بدترين قبيله ها در عرب, بني اميه, بني حنيفه وثقيف مي باشند)). او مي گويد حاکم حديث صحيحي از ابو برزه نقل مي کند که گفت: ((مبغوض ترين طوايف يا مردم نزد پيامبر اکرم(ص) بني اميه بودند)).( [22])

اخباري هم که مخصوصا در مذمت آل حکم (پدر مروان) آمده است, فراوان ومشهور است. آيا صحيح است امامت را به کساني بسپاريم که بدترين قبيله عرب ومبغوض ترين مردم نزد پيامبر(ص) بودند؟! اگر هم ديديم که عملا چنين اشخاصي به حکومت رسيدند, بر ما است که اعلام کنيم آنچه واقع شده, انحراف از نص است, نه اينکه به توجيه آن پرداخته وسعي در الحاق آن به نص داشته باشيم.

ب) تخصيص مثبت: حديثي که دليل امتياز قريش وبرگزيدگي آن از ميان ساير قبايل است, در دايره قريش بزرگ متوقف نمانده؛ بلکه از ميان قريش طايفه خاصي را برگزيده وفرموده است: ((خداوند از اولاد اسماعيل, کنانه را و از کنانه, قريش را و از قريش, بني هاشم را و از بني هاشم, مرا برگزيد)).( [23])

واين دليل مقدم بودن بني هاشم بر طوائف ديگر قريش است.

ابن تيميه نيز اين حديث صحيح را آورده واضافه کرده است ((در سنن آمده که عباس به پيامبر اکرم(ص) شکايت کرد که بعضي از قريش ايشان را تحقير مي کنند, فرمود : ((قسم به آنکه جانم در دست اوست, آنها داخل بهشت نمي شوند, مگر اينکه شما را براي خدا وبراي قرابت با من دوست بدارند)), پس وقتي خود ايشان بهترين مردمان هستند, شکي نيست که کارهايشان هم بهترين کارها ست وبرترين فرد ايشان, از برترين فرد ساير قبايل عرب و بلکه بني اسرائيل برتر است: ( [24])

اينجا, تنها جاي برتري حسب ونسب نيست, بلکه اگر قريش, بني هاشم را براي خدا وبراي خويشاوندي پيامبر(ص) دوست نداشته باشد, ايمان او صحيح نيست. پس آيا درست است که تمام قريش را در حق تقدم و امامت باهم مساوي بدانيم, در حالي که در ميان آنها بني هاشم هستند که نص, ايشان را تا بالاترين مرتبه ترفيع داده و در ميان آنها بني اميه هستند که نص, آنها را به پايين ترين مرتبه تنزل داده است؟

اگر در عرصه واقعيت بين اين دو گروه تساوي بر قرار شد, بر ما است که اعلام کنيم آنچه واقع شده انحراف از نص است نه اينکه آن را توجيه کنيم.

[22]. تطهير الجنان واللسان: ص30.

[23]. صحيح مسلم: کتاب الفضائل ح1.

[24]. رأس الحسين: ابن تيميه 200 ـ 201 چاپ شده به همراه استشهاد الحسين، طبرى.


16

خلاصه اين که ما در جستجوي نظريه اي منسجم در موضوع امامت, به بيراهه رفته ايم و سبب اصلي اين گمراهي, پيروي از واقعيت موجود در خلافت خلفا, پس از پيامبر(ص) وتلاش براي توجيه آن است که آن را در توصيف نظام سياسي اسلام, منبع اصلي مي انگاريم.

آنچه به عنوان خلافت در دوره هاي مختلف واقع شده, آن چنان داراي تناقض است که ارزش علمي اين نظريه را به عنوان يک راه حل اسلامي براي يکي از مسائل بزرگ جهان اسلام از بين برده است. ودستاويز قرار دادن نص شرعي, منطبق با جوهر نص نبوده وبه شروط وحدود آن ملتزم نشده است.

نظريه شوري نيز در برابر نص خليفه سابق وصلاحيت شوري ونظريه قهرو غلبه عقب مي نشيند.

نظام اهل حل وعقد, هم پيچيدگي بيشتري دارد. گاه يک نفر خود را نصب مي کند ودو نفر از او تبعيت مي کنند, مانند عقد ازدواج, يا چهار نفر از وي تبعيت مي کنند, يا شش نفر که به جاي مردم, خليفه سابق آنها را معين مي کند, بلکه اين دستخوش چنان تحولي مي شود که حتي فيلسوف دقيقي چون ابن خلدون , اطرافيان, فاميل ونزديکان خليفه را, صرف نظر از ميزان علم واجتهاد و تقوايشان, اهل حل و عقد قرار مي دهد که در قضيه ولايت عهدي علي بن موسي الرضا متعرض مأمون شدند( [25]) !

ولي حقيقتي که اميدواريم به کسي بر نخورد اين است که اين امر, به قبل از خلافت مأمون, يعني نيمه دوم از خلافت عثمان باز مي گردد, هنگامي که او در رأس گروه مشاورين خود, فقط مرداني از فاميل خود از بني اميه, گماشت که نه اهل فضل واجتهاد بودند و نه از اهل سابقه در دين, در حالي که در آن زمان کساني بودند که اين صفات در آنها يافت مي شد. اين افراد عبارت بودند از: عبدالله بن عامر, عبدالله بن سعد بن ابي

سرح( [26]) سعيد بن عاص, معاويه بن ابي سفيان و مروان بن حکم!

[25]. نظريه الامامه، دکتر احمد محمود صبحى: 26.

[26]. او کسى است که در زمان پيامبر اکرم(ص) مرتد ومشرک شد و پيامبر اکرم در فتح مکه خونش را مباح کرد و دستور داد که اگر او را. به پرده کعبه هم چنگ زده باشد يافتند, بکشند!, شرح حال او را در استيعاب, اسد الغابه و الاصابه نگاه کنيد.


17

طبري به دو طريق نقل مي کند, ((عثمان به دنبال معاويه, عبدالله بن سعد بن ابي سرح, سعيد بن عاص و عبدالله بن عامر فرستاد و آنها را براي مشاوره جمع کرد سپس به آنان گفت: هر کس وزرا وخير خواهاني دارد وشما وزرا و خير خواهان ومحل اعتماد من هستيد مي بينيد که مردم چه کرده؟ آنها از من مي خواهند تا واليان خود را عزل کنم؟ از آنچه آنان نمي پسندند به سوي آنچه مي پسندند بازگردم؛ حال شما اجتهاد کنيد ومرا از مشورت خود بهره مند سازيد.

پس از مشورت با ايشان نتيجه اين شد که واليان را بر مقامشان ابقا کرد وبه آنان دستور داد تا بر زير دستان خود سخت بگيرند و ناراضيان را به بهانه مرز داري به جاهاي دور تبعيد کنند و از باز گشتن نزد خانواده باز شان دارند, ضمناً تصميم گرفت که حقوق آنان را از بيت المال قطع کند تا در اثر احتياج مطيع وي گردند)).( [27])

اين همه تناقض محال است که در يک نظريه جمع شود و در عين حال نظريه اي منسجم و داراي چارچوب روشن, تعريف شده قابل فهم باشد. تمام آنچه گفته شد, به همان اندازه اي که ترديد ما را در باره ي درستي آن نظريه زياد مي كند، درستي نظريه ي اعتماد در بر نص را روشن مي سازد.

دکتر احمد محمود صبحي نيز به همين نتيجه رسيده است, مي گويد: ((اهل سنت, جداي از شکاف عميقي که بين تئوري و واقعيت يا بين حکم شرعي و بين آنجه در خارج واقع مي شود بدان دچار شده اند, در نظر نيز, تئوري منسجمي در سياست که مفاهيم بيعت, شوري و اهل حل وعقد را بطور مشخص تعريف کند, ارائه نکرده اند.

نظريات سياسي اهل سنت, بعد از غلبه و استقرار دولت اسلامي ظهور کرده است .... چه اينکه اکثر اين آرا فقط براي رد شيعه بوده است..... وبعضي از آنان حکم شرعي را در روش به خلافت رسيدن سه خليفه اول جستجو مي کنند. ولي اين شکاف عميقي که بين نظريات شرعي فقها وخلافت خلفا در عرصه واقعيت موجود است, جداي از ناهماهنگي بسياري از آرا و ناکامي در استنباط قاعده شرعي, نقطه قوتي براي طرف مقابل که همان نظريه نص باشد, در شيعه ايجاد کرده است))( [28]).

1 3 ـ مشروعيت تصميم گيري هاي شوري ورابطه آن با ولايت منصوص
1

[27]. تاريخ طبرى: حوادث سال 34, ج 4, ص 333 ـ 335.

[28]. الزيديه: ص 35ـ37, رک: النظريه السياسيه المعاصره للشيعه الاماميه الاثنى عشريه محمد عبد الکريم عتوم, ص 52 او نيز به اين نتيجه رسيده است.


18

از مهم ترين ادله اي که نظريه شوري بر آن متکي است آيه شريفه : (وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ) است. اين بنا به نظر کساني است که مي گويند: ((اين آيه در خطاب به رسول اکرم(ص) , صريحاً امر به شوري مي کند وامر, ظهور در وجوب دارد و آيه با کلمه ي: (وشاورهم) فقط به مفهوم مشورت با مسلمانان مي باشد وچون مشورت با همه مسلمانان امکان پذير نيست, ناچار بايد با عده اي از آنان که خبره وصاحب نظر هستند, مشورت کرد))( [29]).

بر اساس اين برداشت, آيا شوري به خودي خود مطلوب است يا اينکه شوري, راهي براي تحقق اهداف ديگري است؟

شکي نيست که شوري نه به خودي خود مطلوب است ونه موضوع مستقلي براي امر, در آيه است, بلكه راهي براي تحقق اهداف ديگري است که از مهم ترين آنها, آشنايي با نقطه نظرات, تصورات, مناقشات وافکار ديگران است واين افکار وتصورات وقتي از منابع مختلف در يک جا جمع شد, ارزش بالايي در ساختار سياست, حکومت, مديريت, اقتصاد, امنيت, جنگ و... در کشور دارد واين وجه به حاکمان غير معصوم اختصاص دارد.

حال که هدف از تشريع شوري روشن شد, اين سؤال مطرح است که شوري از چه ارزش شرعي بهره مند است وآيا مصوبات شوري چه به اتفاق آرا يا راي اکثريت, براي ولي امر, الزام آور است؟

علماي اهل سنت در پاسخ به اين سؤال دو گروه شده اند:

اول: اين دسته معتقدند که تصميم شوري براي ولي امر و براي کل نظام الزام آور است. شيخ محمد عبده از اين دسته است. او در تفسير: (اولي الامر) مي گويد: آنها کساني هستند که امر حکومت مردم که در آيه: (وامرهم شوري بينهم), کلمه ي امر به آن اشاره دارد, در دست آنان است. شوري هم نمي تواند شامل همه افراد جامعه باشد, پس بايد عده اي به نمايندگي از طرف کل جامعه, شوري را تشکيل دهند وآنان جز اهل حل وعقد نيستند واضافه مي کند: ((و بر حاکمان واجب است که طبق مقررات وضع شده توسط اولي الامر که همان اعضاي شوري باشند عمل کرده و آنرا اجرا کنند))( [30]).

دوم: اين دسته براي شوري ارزش شرعي قائل نيستند ونقش آن را در هدايتگري منحصر مي کنند و ولي امر را ملزم به اجراي مصوبات آن نمي دانند.

قرطبي از اين دسته است و در تفسير خود مي گويد: ((شوري بر اختلاف آرا بنا شده است ومشورت کننده با تأمل در اين اختلاف, در صورت امکان هر نظري که به کتاب وسنت نزديک تر بود با توکل به خدا به اجرا مي گذارد))( [31]).

[29]. تفسير مفاتيح الغيب، فخر الدين رازى: ج2,ص83.

[30]. تفسير المنار: ج 5 ,ص 187ــ 188.

[31]. الشورى فى ظل نظام الحکم الاسلامى، عبد الرحمن عبد الخالق: ص 113 ـ 114.


19

فقهاي اماميه در تفسير آيه شوري, راه دوم را بر گزيده اند. شيخ محمد جواد بلاغي مي گويد ((معني: (وشاورهم في الامر) اين است که پيامبر(ص) با مشورت کردن دلهاي مردم را به دست آورده وبه آنها شخصيت بدهد, نه اينکه مشورت با مردم باعث افزايش علم او به مصالح شود, چرا که خداوند مي فرمايد: ﴿ وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى ؛ ((واز سر هواي نفس سخن نمي گويد. آن جز وحي نيست که به او فرستاده مي شود)) ودر ادامه آيه ي هم به پيامبر(ص) خطاب مي کند (( پس هنگامي که بر آنچه خدا به نور نبوت تو را به آن مأمور کرده, مصمم شدي, پس بر خدا توکل کن))( [32]).

در مکتب اهل بيت(ع) پس از قبول آيه: ﴿ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ ((هنگامي که مصمم شدي, پس بر خدا توکل کن)) ديگر رأي مسلمانان براي پيامبر الزام آور نيست و کار بر اساس تصميم پيامبر است نه رأي مردم.

مشورتهاي پيامبر(ص) با مردم, جنبه ي نظر سنجي در کيفيت اجراي احکام اسلامي داشته است, نه جنبه استنباط حکم شرعي. به اضافه ي اينکه خداوند در قرآن مي فرمايد: ((وهيچ مرد و زن مؤمني را نرسد که چون خدا وپيامبرش امري را مقرر دارند, آنان را در کار خود اختيار وچون وچرايي باشد, وهر کس از امر خدا وپيامبر او سر پيچي کند در گمراهي آشکاري افتاده است))( [33]).

در اين صورت, مشورت فقط در مواردي ترجيح دارد که خدا وپيغمبر, حکم قطعي نداده باشند؛ اما در مواردي که خدا پيغمبر در آن حکم داده اند, قطعاً مشورت, معصيت خدا و پيغمبر خدا وگمراهي آشکار است( [34]).

بنابراين شوري فقط يک اصل جهت دهنده اي است که موجب غنا بخشي به تصميم گيري هاي اسلامي در زمينه هاي زندگي اجتماعي است, در عين حال اين مقررات براي امام معصوم الزام آور نمي باشد, زيرا شوري حکمي را در برابر قول وفعل وتقرير معصوم تشريع نمي کند, ومنحصر در مواردي است که خدا ورسول در آن مورد, حکم وامري نداشته باشند. از نقطه نظر تاريخي گفتيم که شوري يک سيستم شرعي ــ سياسي براي حکومت اسلامي نبوده است, بلکه نوعي توجيه براي وقايعي است که در تاريخ اسلامي براي به دست گرفتن قدرت پديد آمده وتلاشي براي مشروعيت بخشيدن به آن نظام سياسي است. در حالي که خلافت جز با نص پيامبر(ص) بر خليفه بعد از خود تحقق نمي يابد.

رابطه ى بيعت و نص

بيعت موهبتي است براي انسان تا بتواند در راه دعوت به سوي خدا وجهاد در راه او وامور حکومتي وسياسي سرنوشت خود را رقم زند.

اسلام زندگي مسلمانان را به دور از اراده وآگاهي وتصميم گيري آنان نمي خواهد. واينجا اهميت اطاعت در اجراي دعوت وتبليغ, انجام وظايف دولت وجهاد بروز مي کند و در قالب بيعت اطاعت هاي سه گانه از امام معصوم استوار مي گردد.

[32]. آلاء الرحمن: ص 364 ساير علماى شيعه هم به همين نظريه يا نزديک به آن معتقدند, مانند: فيض کاشانى در تفسير صافى: ج1, ص310 وسيد شبر در تفسيرش: ص 165.

[33]. احزاب: (33),36.

[34]. معالم المدرستين: ج 1 ,ص576؛ ولايه الامر: شيخ محمد مهدى آصفى، ص 167.


20

البته اين به اين معني نيست که بدون بيعت, اطاعت از امام معصوم(ع) ساقط مي شود. اگر بيعت از اين منظر باشد, و بعد از انعقاد امامت, تحکيم کننده ي امامت واطاعت از امام است. حال آيا مي توان گفت که بيعت, شرط صحت اطاعت از امام, يا شرط وجوب اطاعت از امام وصحت انعقاد امامت است وبدون بيعت, نه امامت نه وجوب اطاعت تحقق مي شود؟

در پاسخ مي گوييم: بيعت, فقط التزام مردم را به ولايت وسيادت ولي امر تاکيد مي کند؛ ولي در انشاي ولايت وصحت اطاعت, هيچ نقشي ندارد وکسي که امامت او با نص, ثابت شود, امامت واطاعتش متوقف بر بيعت نيست. وبيعت هايي که پيامبر اکرم(ص) در زمان حيات خود انجام مي دادند, مانند بيعت عقبه ي اولي, بيعت عقبه ي دوم وبيعت غدير, مطابق با همين فرض توجيه پذير است.

با توجه به اينکه بيعت هايي که در زمان پيامبر اکرم (ص) واقع شده است, بعد از اثبات ولايت ايشان بوده, بيعت يا عدم بيعت مسلمانان با آن حضرت چيزي را از حق پيامبر نسبت به مردم در اطاعت اوامر او در جهاد يا سرپرستي تغيير نمي دهد. همينطور سرپرستي علي(ع) بر مسلمانان بعد از رسول الله(ص) در غدير خم ثابت شد. اثبات اين سرپرستي در آن روز به خاطر بيعت مسلمانان نبود, اگر چه پيامبر اکرم(ص) به مردم دستور داد تا با آن حضرت بيعت کنند؛ ولي اين بيعت, از نظر شرعي ارزشي بيش از تاکيد اين ولايت واطاعت از او ندارد وحصول امامت از طريق ولايت عهدي, مورد قبول اهل سنت نيز هست.

خود آنان گفته اند: ((اگر خليفه اي کسي را به جانشيني خود انتخاب کند, بيعت او منعقد شده ورضايت يا عدم رضايت امت در آن معتبر نيست. دليل آن هم اين است که بيعت ابو بکر براي عمر, متوقف بر رضايت بقيه صحابه نشد)).( [35])

اين در حالي است که بين ابو بکر وعمر بيعتي صورت نگرفت؛

[35]. مآثر الانافه: ج1, ص52؛ الاحکام السلطانيه، ماوردى، ص10, الاحکام السلطانيه، فراء, ص25ـ26.


21

بلکه فقط عهد خلافت بوده است؛ بنابر اين عهد پيامبر(ص) , اولويت بيشتري براي پيروي دارد ومجوزي براي مخالفت با آن نيست واين عهد به قوت خود باقي است وبه وسيله آن خلافت علي(ع) بعد از پيامبر(ص) بلا فاصله محقق مي شود, چه امت با او بيعت کنند يا نکنند. پس بيعت فقط کاشف از عقد اطاعت ودر اختيار گذاشتن اهرم هاي حکومت واداره مملکت است که تنها با بيعت به دست مي آيد که اين هم از جانب عباس (عموي پبامبر(ص) ) به علي(ع) پيشنهاد شد؛ ولي ايشان به علت آشکار وعمومي نبودن بيعت, آن هم در مسجد نبوي نپذيرفتند. سال ها بعد که مردم با ايشان به صورت عمومي بيعت کردند که آن بيعت براي به دست گرفتن حکومت بود, حضرت آن را پذيرفت. در باره امام حسن(ع) نيز چنين بود. هنگامي که امامان معصوم وبرگزيده خدا ورسول از بيعت مردم ممنوع شدند, دشمنان فقط توانستند بين آنان وحکومت ظاهري واداره امور جامعه فاصله بيندازند, بدون اينکه بتوانند حق ثابت امامت آنان را سلب کنند وحال آنان در اين امر, مانند بسياري از پيامبران خدا است که امت هايشان نافرماني کرده ومانع از ايفاي وظيفه حقيقي آنان در رهبري وهدايت جامعه شدند؛ ولي نتوانستند مقام خدادادي و رسالت آنان را از ايشان بستانند.( [36])

بنابراين, بيعت با حضور امام معصوم, ارزشي بيش از تاکيد واستوارتر کردن حکومت امامي که ولايتش با نص اثبات شده, ندارد. چه اينکه بيعت نمي تواند ولايتي در مقابل ولايت امام منصوص, مانند پيامبر وامام معصوم ايجاد کند. نص بر امام, سبب وجوب اطاعت وحرمت مخالفت از بيعت او مي باشد.

پيامبر, نهادينه کننده ى نظريه ي نص

اگر از نقطه نظر تاريخي, با دقت گام هايي را که پيامبر(ص) در تربيت وبالا بردن فرهنگ امت در باره خطيرترين مسأله الهي که خلافت باشد ملاحظه کنيم, در مي يابيم که ايشان تنها نظريه ي نص را براي امت مطرح کرده بود, نه نظريه شوري وجز در جهت تربيت امت بر نظريه نص, فعاليت ديگري نداشته است. اولين مورد اين فعاليت ها هنگام نزول آيه ي ﴿ وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ وآخرين مورد هنگام نزول آيه ي: ﴿ يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ است.

[36]. تاريخ الاسلام الثقافى والسياسى، صائب عبد الحميد: ص26ـ259.


22

ابن عباس از امام علي(ع) روايت مي کند: ((هنگامي که آيه ي: ﴿ وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ بر رسول خدا نازل شد, مرا طلبيد وفرمود: ((اي علي خداوند مرا مأمور کرده است تا خويشاوندان نزديک خود را دعوت نموده وهشدار دهم واز اين بابت نگرانم؛ زيرا مي دانم هرگاه آغاز به اين کار کنم, برخورد آنان شايسته نخواهد بود. من دست نگه داشتم تا اينکه جبرئيل بر من نازل شد وگفت: اي محمد اگر مأموريت خود را به انجام نرساني, خداوند تو را عذاب مي کند, پس اي علي, براي ما غذايي آماده کن وبر آن ران گوسفندي قرار ده وظرفي نيز از شير پر کن. سپس بني عبد المطلب را جمع کن تا با آنان سخن گفته وآنچه مأمور به گفتن آن هستم, به آنان ابلاغ کنم. من هم آنچه به من امر کرده بود, اجرا کردم وبعد آنان را دعوت کردم, در آن روز ايشان حدود چهل مرد بودند که در ميان آنها عموهاي پيامبر(ص) ابو طالب, حمزه, عباس وابولهب حضور داشتند. پيامبر(ص) با آنان شروع به صحبت کرد: اي پسران عبد المطلب, به خدا قسم در ميان عرب جواني نمي شناسم که براي قوم خود چيزي آورده باشد, بهتر از آنچه من براي شما آورده ام, من خير دنيا وآخرت را براي شما آورده ام وخدا مرا فرمان داد تا شما را بدان فرا خوانم حال چه کسي از شما در برابر اينکه برادر, وصي وجانشين من در ميان شما باشد, حاضر است تا مرا ياري رساند؟ همه سکوت کردند ومن در حالي که از همه ي حاضرين کم سن وسال تر بودم, گفتم: من, اي پيامبر خدا تو را در اين کار کمک مي کنم. اينجا بود که پيامبر(ص) دست برگردن من نهاد و گفت: اين برادر و وصي وجانشين من در ميان شما است. حرفهايش را بشنويد و از وي اطاعت کنيد , علي(ع) مي گويد: پس از اين سخن بني عبد المطلب برخاستند در حالي که مي خنديدند و به ابو طالب مي گفتند: او تو را امر کرد تا از پسرت اطاعت وحرف شنوي داشته باشي))( [37]).

اين گونه بود که پيامبر(ص) جهت آماده کردن مردم براي پذيرش خلافت علي(ع) , از خويشاوندان نزديک خود آغاز کرد, در حالي که بر برادري, وصايت وجانشيني ولزوم فرمان برداري از او نيز تاکيد کرد.

پيامبر(ص) کاملاً بر معاني آياتي که در شأن حضرت علي(ع) به خصوص در موضوع امامت نازل شده بود, تاکيد داشتند.

زمخشري در تفسير آيه ي: ﴿ إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ... ( [38]) يعني: ((همانا سرور شما خدا است وپيغمبر او ومؤمناني که نماز مي خوانند ودر حال رکوع زکات مي دهند)) گفته است ((اين آيه در باره امام علي(ع) . زماني که در حال رکوع نماز, سائلي از او درخواست کرد و او انگشترش را براي سائل انداخت, نازل شده است)).( [39])

پيامبر اکرم(ص) براي رفع هرگونه ابهام وبستن راه تأويل در معناي ولي وتعيين مصداق آن در امثال اين موارد, به مناسبتهاي مختلف تصريح مي کردند: ((همانا علي از من است و من از اويم واو بعد از من ولي وسرور هر مؤمني است))( [40]). وبراي اينکه بر ولايت امام علي ونقش مهم وي در روشنگري معالم رسالت اسلامي تأکيد کند, تصريح مي کردند: ((علي از من است ومن از اويم وهيچ کس جز من وعلي عهده دار مسئوليت من نخواهد شد...))( [41]) .

اين مطلب را در قضيه ي تبليغ سوره ي برائت, به صورت آشکار وعملي در ذهن مردم رسوخ دادند. اين روايت را امام احمد بن حنبل در مسند از ابو بکر روايت کرده است: (( پيامبر(ص) سوره برائت را توسط ابو بکر به سوي اهل مکه فرستاد, او سه روز راه پيمود. سپس به علي فرمودند: از پي او برو, علي. ابو بکر را بازگرداند وخودش آن سوره را تبليغ کرد, وقتي ابو بکر بر پيامبر(ص) وارد شد, عرض کرد: اي پيامبر خدا, آيا در من مشکلي پيدا شده؟ فرمودند: در تو جز خير نيافتم؛ ولي مأمور شدم که يا خود عهده دار تبليغ شوم, يا مردي که از من باشد...))( [42]).

[37]. تاريخ طبرى: ج 3,ص 218 ـ 219؛ رک: موسوعه التاريخ الاسلامى: ج1 ,ص407 ـ 427, ودر کتاب: ما نزل من القران فى على ، ابو نعيم : جمع آورى شده توسط شيخ محمد باقر محمودى ,ص 155؛ تفسير خازن: ج 3 ؛ ص 371.

[38]. مائده: (5)، 55.

[39]. تفسير کشاف، زمخشرى: ج 1 , ص 549.

[40]. التاج الجامع للا صول: ج3 , ص335 ؛ سنن ترمذى: ج 5 , ص 591 باب فضائل الامام على(ع)

[41]. همان.

[42]. مسند امام احمد بن حنبل ,ج 1 , ص3, سنن ترمذى , ج5 , ص594 وتفسير کشاف زمخشرى , ج2 ,ص243.


23

در روايت زمخشري در کشاف آمده است: روايت شده که وقتي ابو بکر براي تبليغ سوره برائت در بين راه بود, جبرئيل بر پيامبر(ص) نازل شد و فرمود: ((اي محمد, به تحقيق پيام تو را, جز مردي از تو نبايد ابلاغ کند, پس او علي را فرستاد))( [43]).

قرآن کريم اين موضوع حياتي ومهم را که همان آماده سازي فکري وتربيتي مردم در باره چگونگي برخورد با مسأله خلافت و ولايت بعد از پيامبر(ص) باشد, در آخرين آياتي که نازل شده است, در آيه ي تبليغ و آيه ي اکمال دين, که بعد از قضيه ي مشهور غدير خم نازل شده, تمام کرده است به طوري که جاي هيچ شکي براي کسي نماند.

قضيه ي غدير آن گونه که راويان با اختلاف مختصري نقل کرده اند, چنين است:

((وقتي پيامبر اکرم(ص) از حجه الوداع باز مي گشتند, وحي با لحني شديد بر آن حضرت نازل شد: (اي پيامبر آنچه از جانب خدا بر تو نازل شده است به مردم برسان واگر چنين نکني رسالت او را به انجام نرسانده اي وخداوند تو را از آسيب مردمان حفظ مي کند))( [44]). پس جمعيت در غدير خم فرود آمده و در وسط روز وگرماي شديد اجتماع کردند. پيامبر(ص) ضمن ايراد خطبه اي فرمود: ((گويا مي بينيم که به ميهماني آخرت دعوت شده و آن را اجابت کرده ام, من در ميان شما دو امانت گران بها به جا مي گذارم که يکي از آنها بزرگتر از ديگري است: کتاب خدا وعترت من ـ در روايت مسلم: اهل بيت من( [45]) ـ ببينيد تا بعد از من چگونه از آنها نگاهداري مي کنيد. پس همانا اين دو از هم جدا نخواهند شد تا بر سر حوض بر من وارد شوند...)). پس گفت: ((خداوند مولاي من ومن مولاي هر مؤمني هستم)). سپس دست علي را گرفت وفرمود: ((هر کس که من مولاي او هستم, پس اين ولي اوست ـ يا اين مولاي اوست( [46])ـ. خداوندا, هر کس او را دوست بدارد, دوستش بدار وهر که با او دشمني مي ورزد, دشمنش دار, هر که او را واگذارد, خوارش کن, وهر که او را ياري کند, ياريش کن( [47])... وحق را با او همراه کن)).( [48])

به دنبال اين رويداد بزرگ, بار ديگر وحي نازل شد: (امروز دين شما را به کمال رساندم ونعمتم را بر شما تمام کردم ودين اسلام را براي شما پسنديدم).( [49])

[43]. کشاف , ج2 ,ص 243.

[44]. مائده: (5)، 67؛ واحدى در اسباب النزول , ص135 گفته است: اين آيه در باره غدير خم نازل شده است.

[45]. صحيح مسلم: ج 4 ,ص1874.

[46]. سنن ترمذى: ج5, ص591؛ التاج الجامع للاصول: ج3, ص333, زيد بن ارقم از پيامبر(ص) نقل کرده است.

[47]. مسند امام احمد بن حنبل: ج4, ص281و368؛ سنن ابن ماجه, مقدمه1, باب11, تفسير ابن کثير: ج1, ص22؛ وابن کثير در البدابه والنهايه: ج7, ص360ـ361 به چند طريق اين حديث را روايت کرده است.

[48]. التاج الجامع للاصول: ج3, ص337 اين روايت را مستقلا ذکر کرده «خدا على را رحمت کند, خدايا حق را با گردش او به گردش آور».

[49]. مائده: (5)، 3.


24

در بعضي از روايات آمده است که: بعد از نزول اين آيه در آن روز خاص که روز غدير وهيجدهم ذي الحجه( [50]) بود؛ پيامبر(ص) فرمودند: ((الله اکبر, شکر خداي را بر کامل شدن دين وتمام شدن نعمت ورضايت پرودگار از رسالت من واز ولايت علي بعد از من)).( [51])

ودر روايت احمد آمده است: ((پس عمر امام علي را بعد از آن ملاقات کرد وبه او گفت: گوارا باد بر تو که مولاي هر مؤمن ومؤمنه اي گشتي)).( [52])

در تاريخ زندگي پيامبر اکرم(ص) وتلاش هاي آن حضرت براي تثبيت مسأله خلافت بعد از ايشان, غير از نظريه ي نص, چيز ديگري نمي يابيم. محتواي آن نظريه هم شرعا دايره اي گسترده تر از زعامت ورهبري سياسي دارد؛ بلکه هدايتي الهي در راستاي تحقق اهداف رسالت پيامبر(ص) است تا جايي که قرآن کريم صريحا به پيامبر(ص) مي گويد: ((اگر آن ـ امر خلافت وولايت بعد از خود ـ را ابلاغ نکند گويا رسالت الهي خود را که در راه تبليغ آن بيش از دو دهه از عمر مبارک خود را صرف کرد, به انجام نرسانيده است)).

واقعيت تاريخي وراههاي احتمالي

مرحوم شهيد صدر, واقعيت تاريخي موضوع خلافت را ضمن چند احتمال که ممکن است به ذهن برسد مورد بررسي قرار داده است.

از جمله اين احتمال که پيامبر اکرم(ص) امر جانشيني خود را مسکوت گذاشته است و اصلا در رابطه با تربيت مسلمانان در باره موضوع رهبري وولايت بعد از خود, هيچ اقدامي انجام نداده است. اين احتمال باطل است؛ چون با مقام نبوت که به هر چه مربوط به رسالت باشد, احاطه دارد, متعارض است. همچنين با رواياتي که اهتمام پيامبر(ص) نسبت به سرنوشت امت بعد از خود را چه در زمان حيات وچه هنگام مرگ ودر آخرين لحظات عمر مبارکشان بيان مي کند, تعارض دارد( [53]).

شهيد صدر نظريه شوري را هم بررسي کرده وگفته است: ((وضعيت عمومي که در زمان پيامبر گرامي ومهاجرين وانصار بوده است, اين فرض را که پيامبر(ص) معتقد به نظريه شوري بودند, رد مي کند)).

[50]. الاتقان، سيوطى: ج1, ص75 در بيان نزول اين آيه در روز غدير که هجدهم ذى الحجه باشد؛ اسباب نزول احدى: ص135.

[51]. مناقب امير المؤمنين، حافظ محمد بن سليمان کوفى قاضى: ج1, ص119.

[52]. مسند امام احمد بن حنبل: ج4, ص281 واينکه على(ع) عده اى را به شهادت طلبيد وسى نفر شهادت دادند که اين حديث را از پيامبر شنيده اند؛ البدايه والنهايه ابن کثير: ج7, ص360.

[53]. به صحيح بخارى وديگر صحاح ومسانيد در قصه هاى يوم الدار, انذار عشيره, غزوه ى تبوک, سوره برائت, حجه الوداع وحادثه ى روز پنجشنبه, (وقتى پيامبر(ص) خواستند اندکى قبل از وفات وصيتى بنويسند) مراجعه شود.


25

اگر پيامبر(ص) کار حکومت را منحصر در اهل بيت خود نکرده و اداره ي آن را به نظر مهاجر وانصار مستند کرده باشد, بديهي است که امت را به تفصيل با چنين نظامي آشنا کند وجامعه اسلامي را براي پذيرش چنين نظامي آماده سازد. واگر ايشان چنين کاري کرده بودند طبيعي است که بايد در احاديثي که از ايشان روايت شده وهمچنين افکار مهاجرين وانصار انعکاس يافته باشد, در حالي که در روايات وارده از پيامبر(ص) هيچ کلامي نيافته ايم که در مقام تعريف يا تشريع نظام شورايي باشد.

ودر تفکر مهاجرين وانصار هم حتي اشاره اي که کاشف ومنعکس کننده چنين چيزي باشد, نيافته ايم. آنان دو گرايش فکري داشتند:

يکي تفکري که اهل بيت(ع) داشتند ومعتقد به وصيت پيامبر(ص) به امام پس از خود بودند.

وديگر گرايشي که در سقيفه وجريان خلافتي که عملاً بعد از وفات پيامبر(ص) به راه افتاد, متبلور شد.

همه شواهد در سيره صاحبان گرايش دوم, به صورت واضح نشان مي دهد که آنان در حکومت, هيچ عقيده اي به شوري نداشتند زيرا هنگامي که بيماري ابو بکر شدت يافت عهد خلافت را براي عمر منعقد کرد وبا كسي مشورت نکرد وبدون مشورت مسلمانان, حتي اهل حل وعقد, خلافت را به او داد. عمر هم به همين ترتيب عمل کرد وشش نفر را معين کرد تا از ميان خود يکي را برگزينند و مي گفت: ((اگر سالم, زنده بود امر خلافت را به شوري واگذار نمي كردم( [54]) و اين گفته نشان مي دهد كه او به اصل شوري اعتقادي ندارد.

واگر پيامبر(ص) چنين مقرر فرموده بود که از طبقه مهاجر وانصار افرادي را براي رسالت بعد از خود تعيين کند, بر او لازم بود تا به اين طبقه از جهت فکري, آمادگي دهد, تا قادر به مواجهه با مشکلات فکري باشند؛ لکن هيچ اثري از چنين آماده سازي ديده نمي شود و آنچه در ميان صحابه رايج بوده, اين است که از سؤال کردن از پيامبر(ص) ابا داشتند, بلکه از تدوين آثار وسنت پيامبر(ص) عليرغم اينکه اين آثار دومين منبع اسلام درعرصه تشريع بود, جلو گيري کردند, با اينکه تنها راه حفظ اين آثار تدوين آنها بود.

تاريخ ثبت کرده است که طبقه ي مهاجرين وانصار, فاقد هر گونه تعليمات مشخص در باره بسياري از مشکلات بزرگ بودند, تا جايي که خليفه و حاميان او, تصوير روشني از حکم شرعي اراضي فتح شده اسلامي نداشتند که آيا بين جنگجويان تقسيم مي شود يا وقف بر همه مسلمين مي گردد؟, حتي در تعداد تکبير هاي نماز ميت هم اختلاف داشتند! يکي مي گفت: شنيدم پيامبر(ص) پنج تکبير مي فرمودند وديگري مي گفت: شنيدم ايشان چهار تکبير مي فرموند.

[54]. تاريخ الطبرى: ج3, ص 292.


26

به اين ترتيب روشن شد که پيامبر اکرم(ص) راه دوم را انتخاب نفرموده اند و واگذاري امر رهبري وسرپرستي, کاري جديد وپيش از موعد طبيعي بوده است, در اين صورت راهي جز اين باقي نمي ماند که پيامبر اکرم(ص) به فرمان خدا علي(ع) را براي سرپرستي امت آماده ومعين کند, چون او نامزد طبيعي اين امر بود ودر عمق رسالت پيامبر حضور داشته وبر آن کاملاً اشراف داشته و توانايي اداره اين حرکت را بعد از پيامبر داشت, همچنان که رويدادهاي تاريخي سه دهه از عمر مبارکش بعد از پيامبر اکرم(ص) به اعتراف همه مورخين اثبات کننده اين مدعا است. وتمام روايات متواتري که از پيامبر اکرم(ص) در نصّ بر اهل بيتش(ع) وعلي(ع) وارد شده است, نشان دهنده ي اين است که پيامبر(ص) فقط راه سوم را طي کرده است که قبل از هر چيز وضعيت عمومي بر آن دلالت دارد( [55]).

نظريه ي نص در کلام امام علي(ع) واهل بيت(ع)

در مطالعه اين برهه از تاريخ, واضح است كه کسي که بيش از همه, اشارات وتصريحات بر نامزدي او براي خلافت پيامبر(ص) وجود دارد ويا به تعيين از او نام برده شده است, علي(ع) است. کلمات آن حضرت در اين باب هم به شهادت اصحاب به اثبات رسيده است, وبيش از پنجاه تن از علماي برجسته که از شارحان کلمات ايشان هستند در برابر اين سخنان سر تسليم فرو آورده وبا دلايل وبراهين اطمينان بخشي از آن سخنان به سختي دفاع کرده اند( [56]).

علي(ع) احاديث پيامبر(ص) را که حقانيت او را اثبات مي کرد, به ذهن مردم باز گرداند. احاديثي که در دوران خلفا متروک شده بود؛ زيرا آنان نقل احاديث را جز احاديثي که در باره احکام وعبادات بود, ممنوع کرده بودند.

1. روزي در ايام خلافتش مردم را جمع کرد وخطبه اي براي آنان ايراد نمود که به تواتر نقل شده است. در آنجا اصحاب پيامبر را قسم داد که هر کس در غدير خم خطبه پيامبر را شنيده است که فرمود: ((هر کس من سرور ومولاي اويم, پس علي مولاي اوست)), برخيزد و شهادت دهد( [57]).

2. علي(ع) حديث ديگري را به خاطر مردم آورد که به خصوص برتري او را بر ابو بکر وعمر نشان مي داد. آنگاه که پيامبر خبر داده بود که از ميان اصحابش کسي بعد از او براي تأويل قرآن جهاد مي کند چنانکه خود او براي تنزيل قرآن جنگيده بود. پس ابو بکر آرزو کرد که آن شخص او باشد؛ ولي پيامبر آرزوي او را تاييد نکرد وفرمود: ((نه))! بعد عمر چنين آرزويي کرد؛ ولي او هم بهره اي بيش از ابو بکر نداشت. بعد پيامبر همه اميدها را قطع کرد وفرمود: ((آن شخص کسي جز علي(ع) نيست)).( [58])

[55]. نشأه التشيع والشيعه: ص63 ـ64.

[56]. شرح نهج البلاغه، صبحى صالح: ص12ـ 18, محمد ابو الفضل ابراهيم: ج1, ص8, ابن ابى الحديد: ج10, ص127ـ 129 و مروج الذهب، مسعودى: ج2, ص431, چاپ دار المعرفه.

[57]. مسند احمد: ج1, ص84 و88 و181, البدايه والنهايه: ج5, ص229 و232 وج7, ص383 و385 از حدود بيست طريق.

[58]. سنن ترمذى : ج5, ص3715, سنن کبرى: ج5, ص ح8416, که قبلا آمده.


27

امثال اين حديث را اگر چه ديگران نيز از پيامبر روايت کرده اند؛ اما چون در اين مورد اين احاديث به صورت خطبه براي عموم مردم بيان شده است, امتياز دارد ودر تاکيد بر حقانيت او که خود يقين به آن داشت ومي دانست که بسياري از صحاب هم آن را مي دانند, از حديث يک يا چند راوي رساتر است.

3. از آن حضرت بسيار نقل شده که در روز شوري وبعد از آن مي فرمود: ((شما را به خدا سوگند مي دهم, آيا در ميان شما کسي غير از من هست که در آن زمان که پيامبر بين مسلمانان عقد اخوت جاري مي کرد, بين خود واو عقد اخوت جاري کرده باشد؟)) اگر چه محدثين در تفصيل اين روايت يا در سند آن با هم متفق القول نيستند, ولي در مجموع اين روايت نزد آنها ثابت است واين مقدار, مختصرترين آنها است که ابن عبد البر نقل کرده وبعد از نقل آن گفته است: ((از طرق مختلف از علي(ع) براي ما روايت شده که هميشه مي فرمود: ((من بنده خدا وبرادر رسول خدا هستم وهر که جز من اين سخن را بگويد, بسيار دروغ گو است))( [59])

همين روايت را کنز العمال به صورت حديث مفصلي از ابي الطفيل نقل مي کند که در روز شوري از علي(ع) آن را شنيده است.( [60]) وآنچه ابن عبد البر نقل کرده است, قطعه اي از آن است؛ لکن در سندي که کنز العمال ذکر کرده, شخص مجهولي وجود دارد( [61]) که در باره او بحث در گرفته است. گفته شده است که زافر از مردي روايت مي کند واين مرد شناخته شده نيست وکسي هم غير از زافر اين روايت را از ابو الطفيل نقل نکرده است, بعضي هم از نظر متن منکر آن شده اند که انکار آنان قابل اعتنا نيست؛ چون بر اين پيش فرض بي اساس بنا شده است که بيعت ابو بکر اجماع مسلمانان يا شبه اجماع بوده است وهر سخني غير از اين محکوم به بطلان است واين فرضيه تخيلي بيش نيست.

اما از جهت سند, غير از زافر کس ديگري هم اين روايت را از ابو الطفيل نقل کرده است, چنانکه در سند ابن عبد البر در استيعاب آمده است( [62]).

ابن حجر عسقلاني گفته است: ((زافر متهم به دروغ گويي نيست واگر حديث او را راوي ديگري هم نقل کند, حديث حسن است)).( [63])

[59]. الاستيعاب: ج3, ص35.

[60]. کنز العمال: ج5, ص742, ح14243.

[61]. عبارت اين است: «زافر از مردى از حارث بن محمد از ابى الطفيل».

[62]. عبد الوارث از قاسم از احمد بن زهير از عمرو بن حماد قتاد. از اسحاق بن ابراهيم ازدى از معروف بن خربوذ از زياد بن منذر از سعيد بن محمد ازدى از ابو الطفيل.

[63]. کنز العمال: ج5, ص726ـ727.


28

در اول اين حديث آمده است که ابو الطفيل مي گويد: ((در روز شوري من جلوي در ايستاده بودم که صداها بلند شد. شنيدم که علي(ع) مي گفت: ((مردم با ابو بکر بيعت کردند در حالي که به خدا سوگند من از او احق و أولي بودم ومن از ترس اينکه مبادا مردم به کفر برگردند وبا شمشير گردن يکديکر را بزنند سکوت واطاعت کردم, تا اينکه بعد از او عمر بر سر کار آمد ومن به خدا سوگند از او احق واولي بودم وبه همان دليل سکوت اختيار کردم. حال شما مي خواهيد با عثمان بيعت کنيد. من هم به همان دليل سابق مي شنوم واطاعت مي کنم)). سپس موضوع شوري را ذکر مي کند وفضايل ومناقب وامتيازات خاص خود را بر آنان بر مي شمارد که اولين آنها همان قطعه اي است که از ابن عبد البر در باره عقد اخوت آورديم( [64]).

4. حضرت علي براي ياد آوري مجدد حق خود به مردم, قضيه پس گرفتن سوره ي برائت از ابو بکر را به مردم گوشزد مي کردند. نسائي با سند صحيح از علي(ع) روايت کرده است: ((رسول خدا سوره برائت را توسط ابو بکر براي مردم مکه فرستاد. سپس علي را به دنبال او فرستاد وفرمود: ((آن نامه را از او بگير وبراي اهل مکه ببر)). علي(ع) مي گويد: در راه به ابو بکر رسيدم ونامه را از وي گرفتم. ابو بکر با ناراحتي بازگشت وبه پيامبر عرض کرد: اي رسول خدا, آيا در باره من وحي نازل شده است؟ فرمودند: ((نه؛ ولي من مأموريت يافتم تا اين نامه را خودم ابلاغ کنم يا کسي که از اهل بيت من باشد)).( [65])

اين احاديث, حرف آنان را که مدعي هستند, علي(ع) در رابطه با احق بودن خود به خلافت, حرفي نزده است رد مي کند. اين در حالي است که ما هنوز به ساحت نهج البلاغه وارد نشده ايم.

5. از مشهورترين سخنان ايشان, کلامي است که بعد از شنيدن خبر سقيفه وبيعت ابو بکر فرمودند: ((قريش براي اين کار چه دليلي داشتند؟)) گفته شد: آنان احتجاج کردند که درختي هستند که پيامبر(ص) از آن به وجود آمده است وخلافت بايد به آنها برسد! فرمودند: ((آنان به درخت استدلال کردند؛ ولي ميوه ي آن را ضايع نمودند))( [66])

6. اين شعر هم در احتجاج مشهور ايشان بر نتايج سقيفه است:

اگر زمام امور مملکت را با شوري در دست گرفتي, پس چگونه است که مشورت کنندگان در اين شوري حضور نداشتند واگر در برابر رقيبان به قرابت با رسول خدا استدلال کردي, نزديک تر از تو به رسول خدا وسزاوار تر از تو به امر خلافت موجود بود.( [67])

7. خطبه شقشقيه که صحت وتوثيق آن هميشه به اثبات رسيده است( [68]) ودر ميان کلمات ايشان در اين زمينه از وضوح دلالت وتفصيل بيشتري برخوردار است:

[64]. اين خبر را مى توانيد در: صواعق محرقه, باب 11, آيه9, ومناقب خوارزمى: ص213 از ابو ذر نقل کرده ومى گويد اين قضيه بعد از اتمام کار شورى وهنگام بيعت با عثمان بوده است.

[65]. سنن نسائى: ج5, ص128, ح8461.

[66]. نهج البلاغه: ص97, خطبه 67

[67]. نهج البلاغه: 502, حکمتها, ص190.

[68]. ابن ابى الحديد کلام بعضى از اساتيد خود را نقل مى کند که گفت: «به خدا قسم اين خطبه را در کتابهايى پيدا کردم که دويست سال قبل از دنيا آمدن سيد رضى [گرد آورنده نهج البلاغه متولد 360هـ] نوشته شده است. بعد مى گويد: من قسمت زيادى از اين خطبه را در تأليفات استادم, شيخ ابو القاسم بلخى، امام البغداديين كه معتزلى است (317ـ279هـ) يافتم, شرح نهج البلاغه: ج1, ص69.

اين خطبه را سبط ابن جوزى نيز از مصادرى غير از مصادر سيد رضى نقل کرده است. خطبه ديگرى است معروف به شقشقيه که صاحب نهج البلاغه [سيد رضي] قسمتى از آن را ذکر کرده وقسمتى را ترک کرده است ومن همه آن را به نقل از استادم ابو القاسم نفيس انبارى مسندا از ابن عباس آورده ام....: تذکره الخواص: ص124

راوندى (متوفاى 573 هـ) در شرح خود, اين خطبه را به حافظ ابن مردويه اسناد کرده که او از طبرانى ومسند طبرانى از ابن عباس نقل کرده است؛ منهاج البراعه: ج1, ص131ـ132. هرکس طالب دسترسى به مصادر بيشترى است به کتاب مصادر نهج البلاغه و اسانيده: ج1, ص319ـ318 مراجعه کند.


29

((آگاه باشيد. به خدا سوگند فلاني جامه ي خلافت را بر تن کرد, در حالي که مي دانست جايگاه من نسبت به حکومت اسلامي, چون محور آسياب به آسياب است که دور آن حرکت مي کند. او مي دانست که سيل علوم از دامن کوهسار من جاري است ومرغان دور پرواز (انديشه ها) به بلنداي (ارزش) من پرواز نتوانند کرد. پس من رداي خلافت را رها کرده ودامن جمع نموده از آن کناره گيري کردم ودر اين انديشه بودم که آيا با دست تنها, براي گرفتن حق خود بپا خيزم؟ يا در اين محيط خفقان زا وتاريک صبر پيشه سازم؟ ...پس صبر را خردمندانه تر ديدم وصبر کردم در حالي که گويا خار در چشم واستخوان در گلوي من مانده بود وبا ديدگان خود مي ديدم که ميراث مرا به غارت مي برند.

تا اينکه خليفه اول به راه خود رفت و خلافت را به فلان سپرد... شگفتا ابابکر که در حيات خود از مردم مي خواست عذرش را بپذيرند( [69]) چگونه در هنگام مرگ خلافت را به عقد ديگري در آورد؟!

هر دوي ايشان شتر خلافت را سخت دوشيدند... ومن در اين مدت طولاني ومحنت زا چاره اي جز شکيبايي نداشتم, تا آنکه روزگار او هم سپري شد.

وخلافت را در گروهي قرار داد که پنداشت من هم سنگ آنان مي باشم! پناه بر خدا از اين شوري چه وقت در برابر شخص اولشان در خلافت هم رديف بودم تا امروز با اعضاي اين شوري برابر باشم؟...))( [70])

بدين ترتيب حتي ابو بکر هم مي دانسته که جايگاه علي در خلافت مانند محور آسيا به آسيا است!

ممکن است اين مطلب براي کساني که با تصور تقديس جريان خلافت بعد از پيامبر خو گرفته اند, بسيار گران آيد؛ همان تصوري که تاريخ مطابق آنچه كه قبلا گفتيم, ساخته است. به همين دليل است که نمي توانند چنين کلماتي را از آن حضرت بپذيرند وپيش از آن حتي بعضي از روايات شريف نبوي را که با اين قداست ساختگي تعارض داشت, انکار کردند. لکن حقيقت اين است که اگر بخواهيد براي اين قداست, دليلي از عالم واقع پيدا کنيد که آن را تصديق کند, چيزي نخواهيد يافت! ولي تاريخ به شنيدن صداي علي عادت نکرده است!! همان تاريخ که بدون ترديد اين مطلب را ثبت کرده است که علي(ع) بعد از شش ماه با ابو بکر بيعت کرد, و براي شنيدن دليل اين تأخير گوشهايش را گرفته بود تا چيزي نشنود!

اين تناقضي است که هيچ کدام از خوانندگان تاريخ به آن پي نبرده است. وچگونه آنان را به عيب خود آگاه کند در حالي که تنها خود اوست که اين فرهنگ وتصورات را ايجاد کرده است.

8. هنگامي که بعد از اتمام شوري تصميم به بيعت با عثمان گرفتند, فرمود:

[69]. اشاره به کلام ابو بکر: «اقيلونى فلست بخيرکم»؛ مرا رها کنيد واز خلافت معذور داريد؛ زيرا من بهتر از شما نيستم.

[70]. نهج البلاغه: خطبه 3.


30

(( همانا مي دانيد که سزاوارتر از ديگران به خلافت هستم. سوگند به خدا به آنچه انجام داديد گردن مي نهم تا هنگامي که امور مسلمين روبراه باشد وجز من به کس ديگري ستم نشود پاداش اين سکوت وگذشت وفضيلت آن را از خدا مي خواهم واز آن همه زر وزيوري که بر سر آن با هم کشمکش داريد, پرهيز مي کنم))( [71]).

ابن ابي الحديد اين کلام را قسمت پاياني مناظره اي مي داند که در روز شوري بين آن حضرت واهل شوري در گرفته بود و او پس از تاکيد بر عدم هرگونه شکي در صحت, همه آن را نقل مي کند. او مي گويد: ما اين مناظره را از روايات مستفيضه نقل مي کنيم در حالي که ديگران اين روايت را طولاني تر نقل کرده اند؛ ولي به نظر من آن طول وتفصيل درست نيست. آنچه هست اين است که بعد از بيعت اهل شوري با عثمان وخود داري علي(ع) از بيعت با او, در کلامي که اهل سيره نقل کرده اند, فرمود:

((همانا ما حقي داشتيم, اگر آن را به ما دادند مي گيريم واگر ما را از آن منع کردند, بر پشت شتران مي نشينيم, هر چند شب روي به طول انجامد...))

پس به ايشان فرمود: ((شما را به خدا سوگند, آيا جز من کسي در ميان شما هست که پيامبر(ص) بين خود و او عقد اخوت برقرار کرده باشد؟)) گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند, آيا جز من کسي در ميان شما هست که پيامبر(ص) در باره او فرموده باشد: ((هر کس من سرور ومولاي او هستم, اين شخص مولاي اوست)) گفتند: نه.

فرمود: ((شما را به خدا سوگند آيا جز من, کسي در ميان شما هست که پيامبر(ص) در باره او گفته باشد: ((جايگاه تو نسبت به من مانند هارون براي موسي است؟)) گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند. آيا جز من کسي در ميان شما هست که براي ابلاغ سوره ي برائت امين شناخته شده باشد وپيامبر در باره او فرموده باشد: ((امانت مرا جز خودم يا کسي که از من باشد, ادا نخواهد کرد؟ گفتند: نه.

فرمود: آيا مي دانيد که اصحاب پيامبر در بسياري از جنگها گريختند ومن هرگز از جنگ فرار نکرده ام؟ گفتند: بلي چنين است.

فرمود: آيا نمي دانيد من اولين نفر بودم که اسلام آوردم؟ گفتند: بلي چنين است.

[71]. نهج البلاغه: خطبه 74.


31

فرمود: کدام يک از ما از نظر نسب به رسول خدا نزديک تر هستيم؟ گفتند: تو نزديک تر هستي در اينجا عبد الرحمن بن عوف کلام آن حضرت را قطع کرد وگفت: اي علي, مردم تو را نمي خواهند وتنها عثمان را مي خواهند, پس احترام خود را نگاه دار.

بعد عبد الرحمن به ابي طلحه انصاري( [72]) گفت: اي ابا طلحه، عمر به تو چه دستوري داد؟ گفت: دستور داد هر کس اتفاق نظر شوري را بشكند, او را به قتل برسانم.

عبد الرحمن به علي(ع) گفت: بيعت کن والا از راه مسلمانان تبعيت نکرده اي و مجبور مي شويم دستور را در مورد تو اجرا کنيم!!

اينجا بود که علي(ع) را فرمود: ((همانا مي دانم که سزاوارتر از ديگران به خلافت هستم. سوگند به خدا, به آنچه انجام داديد گردن مي نهم تا هنگامي که امور مسلمين روبراه باشد وجز من به کس ديگري ستم نشود...))( [73])

9. شخصي به من گفت: ((اي پسر ابو طالب تو نسبت به خلافت حريص هستي! در پاسخ او گفتم: ((به خدا سوگند, شما با اينکه از پيامبر خدا دورترديد, حريص تر مي باشيد؛ اما من شايسته تر ونزديک تر به او هستم. همانا من تنها حق خود را مطالبه مي کنم که شما بين من وآن حايل شده ايد ودست رد بر سينه ام مي زنيد. پس چون در جمع حاضران با برهان قاطع مغلوبش ساختم؛ درمانده وسرگردان شد ونمي دانست در پاسخ چه بگويد))( [74]).

شخص سؤال کننده, بنا به روايت اهل سنت, سعد بن ابي وقاص در روز شوري است وبنا به نظر شيعه, ابو عبيده در روز سقيفه است. وهر کدام باشد, آن چنان که ابن ابي الحديد معتزلي سني مي گويد, کلامي مشهور است که همه آن را روايت کرده اند( [75]).

10 . ((بار خدايا, از قريش واز تمامي آنها که ياري شان کردند به پيشگاه تو شکايت مي کنم؛ زيرا قريش پيوند خويشاوندي مرا قطع کردند ومقام ومنزلت بزرگ مرا کوچک شمردند و در غصب حق من با يکديگر هم داستان شدند. سپس با هم گفتند: برخي از حق را بايد گرفت وبرخي از حق را بايد رها کرد يعني خلافت حقي است که بايد آن را رها کني))( [76]).

[72]. همان کسى که عمر او را فرمانده پنجاه شمشيرزن کرد تا در روز شورى، هر کس باگروهى که عبد الرحمن در آن است مخالفت کند او را بکشند.

[73]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: ج6 ,ص 167 ـ 168.

[74]. نهج البلاغه: ص 246, خطبه 172.

[75]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: ج6 ,ص305.

[76]. نهج البلاغه: ص 246, خطبه 172.


32

11. ((اما بعد هنگامي که پيامبر از دنيا رفت, گفتيم که: از ميان مردم, ما اهل بيت و ورثه و دوستدار او هستيم؛ کسي بر سر قدرت با ما نزاع نخواهد کرد وهيچ طمع ورزي در حق ما طمع نخواهد کرد؛ اما ناگهان قوم ما به مقابله ي با ما در آمدند وحکومت پيامبر ما را غصب کردند وحکومت به غير ما رسيد)).

اين مقدمه ي خطبه اي است که در اول زمامداري در مدينه ايراد فرمودند هنگامي که هنوز بيش از چند ماه از امارت ايشان نگذشته بود.

12. در جواب شخصي که پرسيد: چگونه شما را از مقام امامت که از همه به آن سزاوار تر بوديد کنار زدند؟ فرمود:

آن ظلم وخودکامگي که نسبت به خلافت بر ما تحميل شد... جز خود خواهي وانحصار طلبي چيز ديگري نبود که: گروهي بخيلانه به آن کرسي چسبيدند وگروهي سخاوتمندانه از آن دست کشيدند. داور خداست وبازگشت همه ما به روز قيامت است.

حضرت پاسخ خود را چنان دنبال مي کند که بيشتر به محکوم کردن مي ماند, چنان که مي فرمايد:

((واگذار داستان تاراج آن غارتگران را و به ياد آور داستان آنها كه كوچ كردند. بيا وداستان پسر ابوسفيان را به ياد آور که روزگار مرا به خنده آورد, پس از آن که مرا گرياند...))( [77]).

در باره ي اهل بيت(ع)

همچنان که ديديم, آن حضرت بر حق خود تاکيد مي کرده و آن را آشکار مي کردند. در باره مجموعه اهل بيت هم کلماتي دارند. از جمله مي فرمايند:

1. آري, زمين خداوند هيچ گاه از حجت الهي خالي نيست که براي خدا با برهان روشن قيام کند, يا آشکار وشناخته شده, يا بيمناک وپنهان, تا حجت خدا باطل نشود ونشانه هايش از بين نرود))( [78]).

ابن ابي الحديد معتزلي اين کلام را نزديک به تصريح بر مذهب اماميه مي داند( [79]).

2. کسي از ميان اين امت را با خاندان رسالت نمي توان مقايسه کرد. آنان که پرورده ي نعمت هدايتِ ايشانند, هرگز با آنان برابر نخواهند بود. آنان اساس دين وستونهاي استوار يقين هستند؛ زيرا ويژگيهاي حق ولايت به آنان اختصاص داشته و وصيت پيامبر(ص) نسبت به خلافت مسلمين وميراث رسالت, به آنها تعلق دارد...))( [80])

[77]. نهج البلاغه: ص 231, خطبه162.

[78]. نهج البلاغه: ص497, حکمت 147.

[79]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: ج18 ,ص351 خطبه 143.

[80]. نهج البلاغه: ص 47, خطبه2.


33

اين کلام يکي از مواردي است که علاوه برذکر حق ولايت, تصريح و اشاره اي( [81]) به موضوع وصيت دارد و در اين قسمت از خطبه, بيشترين صراحت را در نسبت وصايت به خود واهل بيت دارد. با اين حال دکتر محمد عماره که در سخنان علي(ع) , مشتقات کلمه ي وصي را جستجو مي کرده اين قسمت را رها کرده است يا از آن غافل شده است تا نتيجه بگيرد که در نهج البلاغه در باره وصايت چيزي نيامده است. تمام اين تلاش براي تأييد گفتار او است که نسبتِ وصايت را که در حديث شريف نبوي:

(( اي علي, تو برادر و وصي من هستي)), آمده است تكذيب كرده و بگويد اين كلمه در اصل کلمه ي ((وزير)) بوده که شيعه آن را به ((وصي)) تبديل کرده است!( [82]) در حالي که در تمام مصادر اهل سنت که اين حديث را نقل کرده اند, جز کلمه ((وصي)), کلمه ي ديگري نيست.

3. ((همانا امامان همه از قريش هستند که درخت آن را در خاندان بني هاشم کاشته اند. مقام ولايت وامامت در خور ديگران نيست))( [83]).

قبلاً دسته اي از روايات وبعضي از رويدادها و وقايع تاريخ اسلامي را آورديم که دلالت بر برتري وتقدم بني هاشم بر ساير قريش داشت؛ بنا بر اين قريش به هر دليلي براي برتري تمسک جويد, بني هاشم در همان دليل هم أولي به ساير قريش مي باشند.

4. (( اي مردم کجا مي رويد؟ چرا از حق منحرف مي شويد؟ پرچمهاي حق برافراشته و نشانه هاي آن آشکار است, چراغهاي هدايت, روشنگر راهند, پس چون گمراهان به کجا مي رويد؟

چرا سرگردانيد در حالي که عترت پيامبر شما که زمامداران حق ويقين, پيشوايان دين, و زبانهاي راستي وراستگويان اند, در ميان شما هستند پس در بهترين جايگاههائي كه قرآن معين كرده جايشان دهيد وهمانند تشنگاني که به سوي آب شتابان اند به سويشان هجوم بريد.

اي مردم, اين درس را از خاتم پيامبران(ص) بياموزيد که فرمود:

((هرکه از ما مي ميرد در حقيقت نمرده است, وچيزي از ما کهنه نمي شود)).( [84])

حضرت با اين کلام, مردمي را که عليرغم وجود دلايل روشن بر لزوم تبعيت از عترت پيامبر خود, آنها را ترک کردند, با بياني گزنده محکوم مي کند وبر آنان تأسف مي خورد.

5. ((ما (أهل بيت), اصحاب کشتي نوح را مي مانيم که هر کس سوار آن شد, نجات يافت وهر کس سوار آن نشد, به عذاب دائم گرفتار آمد... من در ميان شما, مانند غار براي اصحاب کهف مي باشم ومانند دروازه توبه براي بني اسرائيل که هر کس از آن وارد شد, نجات يافت وهرکه تخلف کرد, هلاک شد. برهان من, آن ماه ذي الحجه است که حجه الوداع در آن بود (آنجا که پيامبر فرمود):

[81]. به خطبه هاى 88 و183 نهج البلاغه مراجعه شود

[82]. الخلافه ونشأه المذاهب الاسلاميه، دکتر محمد عماره: ج33 ,ص157 ـ 158.

[83]. نهج البلاغه، تحقيق دکتر صبحى صالح: ص201, خطبه 144.

[84]. نهج البلاغه, تحقيق دکتر صبحى صالح: ص119, خطبه87.


34

((من پيش روي شما چيزي بر جاي گذاشتم که اگر به آن تمسک کنيد, هرگز بعد از من گمراه نمي شويد: کتاب خدا وعترت واهل بيت من))( [85]).

6. ((به أهل بيت پيامبرتان بنگريد, از آن سو که گام بر مي دارند برويد. قدم جاي قدمشان بگذاريد. آنها شما را از راه هدايت بيرون نمي برند وبه پستي وهلاکت باز نمي گردانند, اگر سکوت کردند, سکوت واگر قيام کردند, قيام کنيد. از آنها پيشي نگيريد که گمراه مي شويد واز آنان عقب

نمانيد که گمراه مي شويد)).( [86])

7. ((... مگر من در ميان شما بر اساس ثقل اکبر عمل نکردم؟ وثقل اصغر را در ميان شما باقي نگذاشتم؟))( [87]) که مراد از ثقل اکبر قرآن ومراد از ثقل اصغر حسن وحسين(س) مي باشند.

8. ((مهدي (عج) از ما اهل بيت است وخداوند در يك شب, امرش را اصلاح مي کند)). اين روايت را احمد وسيوطي از علي(ع) روايت کرده اند( [88]). ((المهدي منا من ولد فاطمه)), اين روايت را سيوطي از علي(ع) نقل کرده است.( [89])

اين چنين است که کلمات امام علي(ع) از نظر لفظ يا مضمون همانند احاديث نبوي است ودر تمام اينها, موردي يافت نمي شود که با رخدادهاي تاريخ مغايرت داشته باشد.

اوست که در زمان حيات پيامبر مي گفت: ((خداي تعالي مي فرمايد: (اگر پيامبر کشته شود يا بميرد, آيا به گذشته خود باز خواهيد گشت؟)( [90]) به خدا پس از اينکه خدا هدايتمان کرد به گذشته خود باز نمي گرديم؛ به خدا قسم اگر پيامبر بميرد يا کشته شود, قطعا تا دم مرگ, در راه هدف او جنگ خواهم کرد؛ به خدا قسم که من برادر, پسر عمو ووارث علم او هستم, پس چه کسي جز من سزاوارتر به اوست( [91])؟!))

[85]. تاريخ يعقوبى: ج2, ص211ـ212.

[86]. نهج البلاغه: ص143, خطبه97.

[87]. نهج البلاغه: ص119, خطبه87.

[88]. مسند احمد: ج1, ص84, الجامع الصغير: ج2, ص672, ح9243.

[89]. مسند فاطمه, سيوطى: ص224، ح94.

[90]. آل عمران: (3)، 144.

[91]. مستدرک: ج3, ص126, مجمع الزوائد: ج9 ,ص134, وى مى گويد: رجال اين حديث صحيح است واشکالى که بعضى به اين حديث کرده اند, از حيث مشکل سندى نيست؛ بلکه به متابعت از مذهب است.


35

وهم اوست که مي گويد: ((آنگاه که پيامبر(ص) به سوي خدا رفت, مسلمانان پس از وي در کار حکومت با يکديگر درگير شدند. به خدا سوگند که نه در فکرم مي گذشت ونه در خاطرم مي آمد که عرب, خلافت را پس از رسول خدا (ص) از اهل بيت او بگيرند يا مرا پس از وي از عهده دار شدن حکومت باز دارند. چيزي نگذشت كه مردم به سوي فلان شتافتند و با او بيعت کردند...)).( [92]) بدين ترتيب: ((او حکومت را وقتي مي خواهد که مردم او را بخواهند نه اينکه او در طلب حکومت به سراغ مردم برود)).( [93])

بحثي پيرامون بيعت امام علي(ع) با خلفاي سه گانه

برخي بر بيعت امام علي(ع) با سه خليفه سابق اشکال کرده اند وگمان کرده اند توجيه اين بيعت به رعايت مصلحت يا تقيه يا اکراه وزور, درست نيست وباعث وهن مولا علي(ع) است. در حالي که موضوع اکراه بر بيعت وعدم اقدام آن حضرت به اين کار, موضوعي است که مورخين وسيره نويسان آن را نقل کرده اند:

بخاري نقل مي کند: ((علي(ع) تا مدت شش ماه از بيعت امتناع کرد تا اينکه فاطمه زهرا(س) از دنيا رفتند))( [94])

در خطبه خود آن حضرت کلماتي هست که سبب بيعت خود را به وضوح بيان کرده وسرّ آن را آشکار مي کند, به نحوي که جاي هيچ گونه تأويلي براي کسي باقي نمي گذارد:

الف) ((وبه خدا سوگند, اگر ترس از فتنه وبازگشت کفر ونابودي دين نبود, اوضاع را تغيير مي داديم, ولي بر مقداري از رنجها صبر کرديم)).( [95])

ب) در نهج البلاغه مي فرمايد: (((پس از وفات پيامبر(ص) ) به اطراف خود نگاه کردم. ياوري جز اهل بيت خود نديدم. پس به مرگ آنان رضايت ندادم. چشم پر از خار وخاشاک را به ناچار فرو بستم وبا گلويي که استخوان شکسته در آن گير کرده, جام تلخ حوادث را نوشيدم وخشم خويش فرو خوردم وبر نوشيدن جام تلخ تر از گياه حنظل شکيبايي نمودم))( [96]).

آيا مي توان با بياني روشن تر از اين توضيح داد؟! بنابر اين وپس از اين شکايتي که خود آن حضرت دارد وبا توجه به علم ايشان به حال وآينده, چگونه از اين بيعت، وهن وعيبي براي ايشان ايجاد مي شود؟

بله اگر با آنان به محاجه نمي پرداخت وبدن رسول خدا(ص) را رها کرده و به سوي سقيفه مي شتافت وفورا با آنان بيعت مي نمود, شايد اين اشکال وارد بود.

وقتي كه طي بررسي رفتار وکردار علي بن ابي طالب(ع) انتقاد ايشان به نظريه شوري, وعدم مشروعيت آن اثبات گرديد وپس از تصريح او به اجباري بودن بيعت با خلفاي سه گانه, ديگر اين بيعت نمي تواند هيچ دلالتي بر مشروعيت خلافت آنان داشته باشد.

[92]. نهج البلاغه: ص451 نامه 62 به اهل مصر.

[93]. فاطمه الزهراء والفاطميون, عباس محمود العقاد: جلد دوم از مجموعه کامل: ص326

[94]. صحيح بخارى: ج5, ص288؛ تاريخ طبرى: ج2, ص34.

[95]. نهج السعاده, شيخ محمودى: ج1, ص248.

[96]. نهج البلاغه: ص68, خطبه26.


36

ونيز مي بينيم که آن حضرت، خود را براي خلافت, از ديگران شايسته تر مي دانسته است؛ بنابر اين آيا مي توانيم اولويت علي(ع) را براي خلافت, اولويت تفضيلي بدانيم نه اولويت اختصاصي؟ هم نص معتبر وهم کلمات خود حضرت امير(ع) اين قضيه را رد مي کند, آنجا که مي فرمايد: ((مردم با ابو بکر بيعت کردند در حالي که من نسبت به خلافت اولي بودم تا نسبت به اين پيراهنم, سزاوارتر بودم)). وکلماتي از اين قبيل که دال بر اولويت ايشان به صورت اختصاصي است, نه اولويت در فضيلت؛ چون مقايسه ي بين اولويت در پيراهن وحکومت, معنايي جز اختصاص اين مقام به وي را ندارد وبدون شک اولويت او به پيراهن, از اين باب بوده است که او مالک آن بوده است ومرادش اين است که اولويتش نسبت به امر خلافت وحکومت, بسيار بيشتر وشديدتر از پيراهن تنش مي باشد.

همچنين است اين کلام در خطبه شقشقيه که مي فرمايد: ((ودر اين انديشه بودم که آيا با دست تنها براي گرفتن حق خود به پا خيزم؟ يا در اين محيط خفقان زا وتاريکي که به وجود آورده اند, صبر پيشه سازم؟ محيطي که پيران را فرسوده وجوانان را پير ومردان با ايمان را تا قيامت وملاقات پروردگار اندوهگين نگاه مي دارد. پس صبر را خردمندانه تر ديدم وصبر کردم در حالي که گويا خار در چشم واشتخوان در گلوي من مانده بود وبا ديدگان خود مي ديدم که ميراث مرا به غارت مي برند))( [97]).

در کلامي ديگر فرموده است: ((پس از وفات پيامبر(ص) به اطراف خود نگاه کردم, ياوري جز اهل بيت خود نديدم. پس به مرگ آنان رضايت ندادم)). پس اگر قواي کافي در اختيار داشتند با اهل سقيفه مي جنگيدند واين کلام از ايشان معروف است که: ((اگر چهل نفر با اراده مي يافتم, حتما با آنان به مبارزه بر مي خواستم)).

چنين موضع گيري به هيچ وجه با نظريه ي اولويت در فضيلت جمع نمي شود؛ بلکه دلالت بر اولويت به نحو اختصاص دارد.

هم چنين اين گفته ي ايشان: ((... يا در اين محيط خفقان زا وتاريک, صبر پيشه سازم؟)) از اين باب است که آنچه در آن زمان واقع شد, فقط غصب يک حکومت دنيوي نبود؛ بلکه آغاز يک کودتاي فکري گمراه کننده فراگير بود واين همان چيزي بود که بعد از قتل عثمان, وقتي مردم به طلب بيعت به نزد علي(ع) آمدند, بر آن تأکيد کرد: ((مرا وا گذاريد... چهره حقيقت را ابرهاي تيره ي فساد فرا گرفته وراه مستقيم حق, ناشناخته مانده)).( [98])

وفرمود: ((من بر شما ترسناکم که در جهالت وغرور فرو رفته باشيد. چه اينکه در گذشته به سويي کشيده شديد كه در نظر من قابل ستايش نبود))( [99]) ( [100])

شواهد تاريخى نظريه ى نص

[97]. بحار الانوار: ج28, ص131, به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: ج10, ص151.

[98]. نهج البلاغه، صبحى صالح: ص136, حطبه92.

[99]. نهج البلاغه، صبحى صالح: ج2, ص256, خطبه178.

[100]. رک: شبهات و ردود: ج3, ص47.


37

شواهد تاريخي فراواني در دست است كه پيامبر (ص) خود، امام علي(ع) را به طور خاصي براي ادامه راه رسالت آماده مي ساخت به طوري كه هرگاه پرسشهاي علي تمام مي شد, پيامبر اکرم(ص) با بيان خود, انديشه او را غنا مي بخشيد وبا خلوت کردن هاي طولاني او را با مفاهيم رسالت ومشکلات راه آشنا مي کرد. اين روش تا آخرين روز از حيات شريف پيامبر(ص) ادامه داشت.

نسائي( [101]) با سند خود از ابي اسحاق نقل مي کند که گفت: از قثم بن عباس پرسيدم: چگونه علي(ع) وارث رسول خدا(ص) مي باشد؟ گفت: چون او اولين کس از ميان ما بود که به رسول خدا(ص) پيوست واستوارترين کسي بود که با وي ماند.

همچنين از علي(ع) روايت کرده است(( هر گاه از پيامبر اکرم(ص) سؤال مي کردم, جواب مي شنيدم وهر گاه سؤال نمي کردم ايشان خود شروع به تعليم من مي کرد)).( [102])

ابو نعيم در حليه الاولياء از ابن عباس نقل مي کند: ((در زمان پيغمبر(ص) مي گفتيم که او با علي(ع) هفتاد عهد بسته است که با کس ديگري نبسته است)).( [103])

نسائي از علي(ع) روايت مي کند که گفت: ((من نسبت به پيامبر از چنان جايگاهي برخوردار بودم که هيچ يک از خلايق از آن برخوردار نبودند. هر سحرگاه به درب خانه او مي رفتم ومي گفتم: سلام بر تو اي پيامبر خدا. اگر سرفه مي کرد باز مي گشتم وگرنه داخل مي گشتم))( [104]).

باز از همان حضرت نقل است: ((من روزي دو بار به محضر پيامبر اکرم مي رسيدم يکي در شب وديگري در روز)).( [105])

اين آماده سازي خاص از جانب پيامبر(ص) براي علي(ع) هنگامي آشکار مي گردد که مي بينيم همواره او تنها مرجع حل مشکلاتي بود که حاکمان وقت از حل آن عاجز بودند. ودر تاريخ اسلام در زمان خلافت خود او, حتي يک مورد را نمي توان يافت که او در حل آن به ديگري رجوع کرده باشد تا حکم اسلام وراه علاج آن مسأله را بيان کند, در حالي که ده ها مورد از وقايع را مي يابيم که خلفا در آنها با وجود ملاحظاتي که داشتند, به علي(ع) مراجعه کرده اند.

اما شواهدي که پيامبر اکرم(ص) برنامه هاي خود را در باره علي(ع)

واهل بيتش صريحاً اعلام کرده باشد, بسيار زياد است مانند حديث دار, حديث ثقلين, حديث منزلت, حديث غدير و ده ها روايت ديگر.( [106])

دلايل روايى نظريه ي نص

[101]. خصائص, ص91 شواهدى بر تبعيت پيامبر از نظريه ى نص را حاکم نيز در مستدرک: ج3, ص136 روايت کرده است.

[102]. خصائص: ص98 ومستدرک: ج3 ,ص135.

[103]. حليـه الاولياء: ج1, ص68.

[104]. خصائص: ص97 تحقيق جوينى چاب دار الکتب العلميه.

[105]. همان: ص96.

[106]. ر ک: ترمذى: ج5, ص279؛ سنن ابن ماجه: ج1, ص44, ح119؛ حليه الاولياء: ج1, ص63؛ کشاف زمخشرى: ج1, ص649؛ تاريخ دمشق: ج2, ص476, ح996و997؛ شواهد التنزيل: ج1, ص161, ح216ـ239؛ مجمع الزوايد: ج9, ص111, صواعق محرقه: ج101, ص135ـ136؛ مسند احمد: ج3, ص7و26.


38

با اثبات تاريخي نظريه نص واينکه تنها راه اثبات امامت اقدامات پيامبر(ص) در زمان حيات خود مي باشد که بر آن تأكيد مي ورزيدند.

و نيز اين كه امام علي بن ابي طالب(ع) در مقام عمل, به دفاع از اين نظريه پرداخته وهر شيوه ديگري غير از آن را که به اسلام نسبت داده شده به شدت رد کرده اند.

حال اين سؤال باقي مي ماند که چه دلايل نقلي مبني بر وصيت پيامبر(ص) به خلافت علي(ع) وسفارش امام علي به خلافت امامان معصومي که از فرزندانش بودند؛ وجود دارد؟

شيعه اماميه به امامت علي بن ابي طالب(ع) ودو پسرش حسن وحسين ونه امام از فرزندان حسين(ع) اعتقاد دارند وامامت اين عده را بر آمده از نص پيامبر اکرم(ص) ونص هر امامي بر امام پس از خود مي دانند.

نص هاي وارد شده در اين زمينه به سه نوع تقسيم مي شوند:

نوع اول: رواياتي که بيان کننده مرجعيت اهل بيت(ع) است؛ ولي به اسامي آنها تصريح نمي کند, مثل حديث ثقلين وحديث سفينه که هر دو از طريق شيعه وسني به حد تواتر نقل شده اند.

نوع دوم: رواياتي که بيان کننده دوازده نفر بودن خلفا وائمه وقريشي يا هاشمي بودن آنها مي باشد. وروشن است که اين عدد ـ به خلاف ساير خلفا ـ با امامان دوازده گانه ي شيعه, بدون هيچ اشکالي انطباق دارد.

1 نوع اول
1

ترمذي از جابر نقل مي کند: پيامبر را در عرفات ديدم که سوار بر شتر ((قصواء)) بود وخطبه مي خواند. شنيدم که مي فرمود: ((اي مردم من در ميان شما دو چيز به جا گذاشتم که اگر به آن دو چنگ بزنيد, هرگز گمراه نخواهيد شد, کتاب خدا وعترت واهل بيت من)).

ترمذي مي گويد: ((در همين باب از ابي سعيد, زيد بن ارقم وحذيفه بن اسيد هم روايت شده است))( [107]).

[107]. ترمذى: ج5 ,ص621, باب مناقب بيت النبى ورک: کنز العمال: ج1,ص48.


39

در صحيح مسلم, مسند احمد, سنن دارمي, بيهقي و...هم از زيد بن ارقم روايت شده است که در اينجا عين عبارت صحيح مسلم را ذکر مي کنيم: پيامبر اکرم(ص) در کنار برکه اي بين مکه ومدينه که آن را ((خم)) مي ناميدند... فرمودند: (( اي مردم آگاه باشيد که من هم بشري هستم که نزديک است فرستاده ي خدا (فرشته مرگ) به نزدم بيايد ومن دعوتش را لبيک گويم, وهمانا در ميان شما دو چيز با ارزش به جا مي گذارم اولين آنها کتاب خدا است که در آن هدايت ونور است. پس کتاب خدا را بگيريد و به آن چنگ بزنيد... واهل بيت من))( [108]).

در سنن ترمذي ومسند احمد نيز آمده است: ((همانا در ميان شما چيزي بر جاي مي گذارم که تا وقتي به آن تمسک کرده باشيد, هرگز بعد از من گمراه نخواهيد شد ويکي از آن دو بزرگ تر از ديگري است: کتاب خدا, ريسماني که از آسمان به زمين کشيده شده است وخاندان واهل بيت من. اين دو از هم جدا نخواهند شد تا اينکه بر سر حوض کوثر بر من وارد شوند. ببينيد چگونه پس از من از آنها نگهداري مي کنيد))( [109]).

از احاديث ديگري که در اين موضوع مي باشد حديث سفينه است. پيامبر اکرم(ص) فرموده اند: ((آگاه باشيد, مثل اهل بيت من مثَل کشتي نوح است, هر کس سوار بر آن شود, نجات يافته وهرکس از آن روي گردان شود, غرق مي گردد))( [110]).

گروهي از علما بر اين عقيده اند که اين افراد, پنج بزرگوار پاکيزه اند: سرور ما پيامبر (ص) امام علي(ع) حضرت فاطمه زهرا(س) وحسن وحسين‘.

بسياري از اصحاب از قبيل: ابو سعيد خدري, انس بن مالک, واثله بن اسقع, ام المومنين، ام سلمه وعايشه, ابن ابي سلمه (پسر خوانده پيامبر(ص) ), سعد بن ابي وقاص...و عده اي از اهل تفسير وحديث مثل: فخر رازي در تفسير کبير, زمخشري در کشاف, قرطبي در الجامع لاحکام القرآن, شوکاني در فتح القدير, طبري در جامع البيان عن تأويل آي القرآن, سيوطي در الدرالمنثور, ابن حجر عسقلاني در الاصابه, حاکم در مستدرک, ذهبي در تلخيص وامام احمد بن حنبل در مسند برهمين عقيده اند.

شايد به دلايل زير, اين رأي به درستي نزديک تر, بلکه بهترين نظريات باشد:

مسلم در صحيحش به سند خود از عامر بن سعد بن ابي وقاص از پدرش روايت مي کند که گفت ((معاويه بن ابي سفيان به سعد گفت: چه چيزي تو را از دشنام دادن به ابو تراب باز مي دارد؟ سعد گفت: آيا سه چيزي که پيامبر(ص) درباره او فرموده است به ياد نمي آوري؟ من هرگز او را دشنام نمي دهم واگر يکي از آنها براي من بود, از شتران سرخ موي براي من دوست داشتني تر بود.

[108]. صحيح مسلم: باب فضائل على بن ابى طالب, مسند احمد: ج4,ص366 سنن دارمى: ج2,ص431 به اختصار وسنن بيهقى: ج2, ص 148و, ج7, ص30 واسد الغابه: ج2,ص12 با کمى اختلاف وطحاوى در مشکل الآثار: ج4 ,ص368.

[109]. الدر المنثور: در تفسير آيه مودّت در سوره شورى. ترمذى: ج5, ص622 اسد الغابه: ج2, ص12 در شرح حال امام حسن(ع)

[110]. حاکم در مستدرک: ج3,ص151.


40

از پيامبر(ص) شنيدم که وقتي در بعضي از جنگها علي(ع) را به جانشيني خود گماشته بود, علي(ع) به او عرض کرد اي رسول خدا, مرا با زنان وکودکان در شهر تنها گذاشتي؟ پيامبر(ص) به او فرمود: آيا نمي خواهي براي من مانند هارون براي موسي باشي؟ جز اين که بعد از من پيامبري نيست؟

روز خيبر از او شنيدم که فرمود: هر آينه پرچم را به کسي خواهم داد که خدا و رسول خدا را دوست مي دارد وخدا ورسولش هم او را دوست مي دارند. همه ما در آرزوي اين مقام بوديم که پيامبر(ص) فرمود: علي را نزد من بياوريد. علي را در حالي که چشم درد شديدي داشت, نزد او آوردند. از آب دهان مبارکش بر چشم او ماليد وپرچم را به او داد و خداوند به دست او خيبر را فتح کرد.

زماني هم که آيه مباهله نازل شد: (پس بگو فرا مي خوانيم فرزندان ما و شما را...), پيامبر(ص) علي, فاطمه, حسن, وحسين را فرا خواند وفرمود: ((خداوندا, اينها اهل بيت من هستند))( [111]).

ترمذي نيز در صحيحش به سند خود از عامر بن سعد بن ابي وقاص نقل مي کند ((وقتي آيه مباهله نازل شد, پيامبر(ص) علي, فاطمه, حسن, وحسين را فراخواند وفرمود: خداوندا, اينها اهل بيت من هستند))( [112]).

حاکم در مستدرک( [113]) وبيهقي در سنن( [114]) همين روايت را نقل کرده اند.

صاحب کشاف مي گويد: ((دليلي قوي تر از اين روايت بر برتري اصحاب کساء وجود ندارد و آنها علي وفاطمه وحسن وحسين هستند؛ زيرا وقتي آيه مباهله( [115]) نازل شد, پيامبر(ص) آنان را فرا خواند؛ حسين را در آغوش ودست حسن را در دست گرفت. فاطمه پشت سر او و علي به دنبال فاطمه روان شدند ومعلوم شد که اينها مورد نظر آيه هستند و اولاد فاطمه., فرزندان پيامبر(ص) ناميده مي شوند ونسبت آنها به پيامبر نسبت صحيحي است که در دنيا و آخرت نافع است))( [116]).

[111]. صَحيح مسلم: ج15, ص175 ـ176.

[112]. صحيح ترمذى: ج2,ص166.

[113]. مستدرک حاکم: ج3 ,ص150.

[114]. سنن بيهقى: ج7,ص 63.

[115]. آل عمران: (3)، 61.

[116]. تفسير کشاف مخشرى: ج1 ,ص147 ـ 148.


41

امام احمد حنبل در فضايل, به سند خود از شداد ابو عمار روايت مي کند: بر واثله بن اسقع وارد شدم, در حالي که جمعي نزد وي بودند. آنها از علي به بدي ياد مي کردند و او را دشنام دادند, من هم علي را دشنام دادم. هنگامي که آنان بر خاستند, به من گفت: چرا اين مرد را دشنام دادي؟ گفتم: ديدم که همه ي اين کار را کردند, من هم تبعيت کردم. گفت: آيا تورا آگاه کنم بر آنچه از رسول خدا(ص) ديدم؟ گفتم: آري. گفت: نزد فاطمه رفتم واز علي سؤال کردم. گفت: به ديدار رسول خدا رفته است. مدتي منتظر آمدنش نشستم تا اينکه پيامبر (ص) آمدند در حالي که علي وحسن وحسين همراه ايشان بودند وهر کدام دست پيامبر را گرفته بودند. وقتي بر فاطمه داخل شد, علي وفاطمه را به خود نزديک کرد ودر مقابل خود نشانيد وحسن وحسين‘ را بر روي ران خود نشانيد. بعد لباس خود (يا کسائي) را روي آنها کشيد واين آيه را تلاوت کرد: (همانا خداوند اراده کرده است تا پليدي را از شما اهل بيت بزدايد وشمارا کاملا پاکيزه بدارد). سپس فرمود: ((خداوندا اينها اهل بيت من هستند واهل بيت من احق از ديگران مي باشند)).( [117])

اين روايت را امام طبري در تفسير( [118]), ترمذي در صحيحش( [119]), سيوطي در الدر المنثور( [120]), هيثمي در مجمع الزوايد( [121]), حاکم در مستدرک( [122]), واحمد در مسند( [123]) نقل کرده اند.

1 نوع دوم
1

رواياتي که در آنها به عدد دوازده اشاره شده است:

پيامبر اکرم(ص) به اين مطلب که اماماني که بعد از او مي آيند, دوازده نفر هستند, خبر داده است واصحاب صحاح ومسانيد هم آنها را روايت کرده اند که خواهد آمد.

مسلم از جابر بن سمره روايت کرده است که او از پيامبر(ص) شنيده که مي فرمود: ((اين دين هميشه بر پا خواهد بود وتا قيامت بر پا مي ماند تا اينکه تا دوازده خليفه که همگي از قريش هستند, به حکومت برسند))( [124]).

ودر روايتي چنين آمده: پيامبر سخني گفت که من آن را نفهميدم. از پدرم پرسيدم, گفت: رسول الله فرمودند: ((همه آنها از قريش هستند))( [125]). ودر روايت ديگري: ((همه آنها از بني هاشم هستند)).( [126])

احمد وحاکم از مسروق نقل مي کنند که گفت: شبي نزد عبد الله بن مسعود نشسته بوديم واو قرآن را بر ما مي خواند. مردي پرسيد: اي ابا عبد الرحمن, آيا از پيامبر(ص) پرسيده اي که اين امت چند خليفه خواهد داشت؟ گفت از وقتي به عراق آمده ام, کسي قبل از تو چنين سؤالي از من نکرده است!

آري, از پيامبر(ص) پرسيديم وفرمود: ((دوازده نفر به تعداد نقَباء بني اسرائيل))( [127])

1 سرگردانى علماى اهل سنت در تفسير اين حديث
1

علماي مکتب خلفا در بيان عدد دوازده در اين روايات دچار سرگرداني وتناقض در گفتار شده اند.

ابن عربي در شرح سنن ترمذي مي نويسد:

اميران بعد از پيامبر را شماره کرديم ودر بين، اين دوازده تن را يافتيم: ابو بکر, عمر, عثمان, علي, حسن, معاويه, يزيد بن معاويه, مروان بن حکم, عبد الملک بن مروان, وليد, سليمان, عمر بن عبد العزيز, يزيد بن عبد الملک, مروان بن محمد, سفاح... آنگاه بيست وهفت تن خليفه عباسي را تا روزگار خود مي شمارد.

سپس مي گويد:

[117]. کتاب فضائل صحابه, امام احمد حنبل: ج2, ص557ـ578.

[118]. تفسير طبرى: ج22, ص5ـ6.

[119]. صحيح ترمذى: ج5, ص351ـ663.

[120]. تفسير الدر المنثور: ج5, ص198.

[121]. مجمع الزوائد: ج9, ص166.

[122]. مستدرک حاکم: ج3, ص147.

[123]. مسند احمد: ج4, ص107.

[124]. فتح البارى: ج3, ص181؛ کتاب الاحکام, باب الاستخلاف ومستدرک الصحيحين: ج3, ص617.

[125]. فتح البارى: ج3, ص181, کتاب الاحکام, باب الاستخلاف؛ مستدرک الصحيحين: ج3, ص617.

[126]. ينابيع الموده: ج3, باب77.

[127]. مسند احمد: ج1, ص398و406؛ فتح البارى: ج16, ص339؛ مجمع الزوائد: ج50, ص190؛ صواعق محرقه: ص12؛ تاريخ الخلفاء سيوطى: ص10؛ جامع صغير, سيوطى: ج1, ص75؛ کنز العمال: ج13, ص27, فيض القدير فى شرح الجامع الصغير مناوى: ج2, ص458, وابن کثير در تاريخش: ج6, ص248.


42

((هنگامي که دوازده تن از ايشان را به صورت ظاهر عددي شمارش کرديم, سليمان (بن عبد الملک) دوازدهمين نفر شد, وهنگامي که آنها را طبق معنايي که در نظر داشتيم شماره کرديم, نتوانستيم بيش از پنج نفر, يعني چهار خليفه اول وعمر بن عبد العزيز را بيابيم ومن معني حديث را ندانستم))( [128])

قاضي عياض در جواب کسي که مي گويد: در اسلام بيش از دوازده تن به خلافت رسيده اند مي گويد: ((اين اعتراض باطل است؛ چون پيامبر نفرموده اند که جز اين دوازده تن, کسي به خلافت نمي رسد, در حالي که اين تعداد به

ولايت رسيده اند ومانعي از به ولايت رسيدن اضافه بر تعداد نيست))( [129]).

سيوطي نيز جواب اين اشکال را اين گونه داده است: مراد اين روايات, وجود دوازده خليفه واقعي است که به حق عمل مي کنند از ظهور اسلام تا روز قيامت اگر چه به ترتيب به دنبال هم نباشند))( [130]).

در فتح الباري آمده است: ((تا کنون چهار تن [خلفاي راشدين] از اين عده به خلافت رسيده اند وتا قيامت اين تعداد تکميل خواهد شد))( [131])

ابن جوزي مي گويد: ((بنابر اين منظور اين فقره از روايت که مي گويد: ((پس از اين [دوازده تن] هرج ومرج مي شود)), بايد فتنه هاي آخر الزمان مانند خروج دجال و... باشد))( [132]).

باز سيوطي مي گويد: ((از اين دوازده تن, تا کنون خلفاي چهار گانه, حسن, معاويه, ابن زبير وعمر بن عبد العزير به خلافت رسيده اند که هشت نفر مي شوند. احتمال دارد که مهدي عباسي که در ميان بني عباس, مانند عمر بن عبد العزيز در بني اميه است وطاهر عباسي که عادل بود هم از آنان باشند. بدين ترتيب دو نفر ديگر باقي مي مانند که در انتظار آنها هستيم که يکي از آنها مهدي است که از اهل بيت مي باشد))( [133]).

گفته شده است که مراد اين روايات آن است که در مدت قوت اسلام وعزت خلافت ورو به راه بودن امور آن, دوازده تن به اسلام عزت مي دهند ومسلمانان بر آنها اجماع مي کنند( [134]).

بيهقي مي گويد:((اين تعداد خليفه, با اين صفات تا زمان وليد بن يزيد بن عبد الملک بوده وپس از آن هرج ومرج وفتنه بزرگ روي داده وبعد از آن پادشاهي عباسيان پيش آمده واگر صفات ذکر شده در روايت را ترک کنيم يا افرادي را که بعد از آن هرج ومرج به حکومت رسيده اند, در آنان داخل کنيم, تعداد آنان از عدد ذکر شده در روايات بيشتر است( [135]))).

[128]. شرح ابن عربى بر صحيح ترمذى: ج9, ص68ـ69.

[129]. شرح نووى بر مسلم: ج12, ص201ـ202, فتح البارى: ج16, ص339 که عبارت از اوست ودر ص341 آن را تکرار کرده است.

[130]. تاريخ الخلفاء، سيوطى: ص12.

[131]. فتح البارى : ج16, ص339.

[132]. تاريخ الخلفاء، سيوطى: ص12.

[133]. صواعق محرقه: ص19, سيوطى، تاريخ الخلفاء: ص12, بنا بر اين در مکتب خلفا دو امام منتظر در برابر يک امام منتظر که شيعه به آن اعتقاد دارد وجود دارند.

[134]. نووى در شرح مسلم: ج12, ص202ـ203 به اين مطلب اشاره کرده وسيوطى در تاريخ الخلفاء: ص10.

[135]. اين مطلب را ابن کثير در تاريخ خود, ج6,ص249 از بيهقى نقل کرده است.


43

برخي نيز گفته اند: دوازده نفري که اجماع مسلمانان بر خلافت آنان منعقد شده است, اينها هستند: خلفاي سه گانه, سپس علي تا قبل از حکميت صفين, که پس از حکميت, معاويه خليفه ناميده شد؛ ولي پس از صلح امام حسن مردم بر او اجماع کردند. سپس مردم بر يزيد بن معاويه اجماع کردند وکار خلافت براي حسين بن علي استوار نگرديد و او به قتل رسيد. پس از مرگ يزيد خلافت اجماعي نبود تا اينکه پس از قتل عبد الله بن زبير, عبد الملک بن مروان مورد اجماع قرار گرفت. خلافت چهار فرزند وي: وليد, سليمان, يزيد وهشام وخلافت عمر بن عبد العزيز که بين سليمان ويزيد بن عبد الملک بود هم اجماعي بود. دوازدهمين خليفه اي که خلافتش اجماعي بود, وليد بن يزيد بن عبد الملک است که چهار سال هم خلافت کرد( [136]).

بنابراين خلافت اين دوازده تن, به اجماع مسلمين صحيح است وپيامبر اکرم(ص) بشارت جانشيني آنان را در تبليغ اسلام به مردم و به مسلمانان داده است.

ابن حجر مي گويد: ((اين بهترين راه براي توجيه اين روايات است)).

ابن کثير مي گويد: راهي که بيهقي در تحليل اين احاديث رفته وعده اي از علما از وي متابعت کرده اند ومراد از خلفاي دوازده گانه را در اين احاديث, دوازده خليفه ي پشت سر هم تا وليد بن يزيد بن عبد الملک, همان خليفه فاسقي که سابقا در مذمت وي بحث کرده ايم, گرفته اند؛ راهي بحث برانگيز وجاي اشکال است. بيان اين مطلب آن است که هر طور حساب کنيم تعداد خلفا تا زمان وليد بن يزيد بيش از دوازده تن مي شود. دليل عدم صحت اين توجيه هم اين است که خلافت چهار خليفه اول: ابوبکر, عمر, عثمان وعلي ثابت ومحقق است. بعد از او حسن بن علي که خلافتش با وصيت پدر به امضاي خليفه ي قبل رسيده است واهل عراق هم با او بيعت کرده اند تا وقتي که با معاويه صلح کرد. سپس پسرش يزيد بن معاويه وبعد از وي پسرش معاويه بن يزيد وبعد از وي مروان بن حکم و بعد از وي پسرش عبد الملک بن مروان وبعد از وي پسرش وليد بن عبد الملک وسپس سليمان بن عبد الملک وسپس عمر بن عبد العزيز وسپس يزيد بن عبد الملک وسپس هشام بن عبد الملک که تا اينجا (قبل از وليد بن يزيد) پانزده تن مي شوند. واگر خلافت ابن زبير را قبل از خلافت عبد الملک بن مروان معتبر بدانيم, شانزده نفر مي شوند وبه هر صورت, دوازده نفر قبل از خلافت عمر بن عبد العزيز تمام مي شود. با اين حساب يزيد بن معاويه در اين جمع داخل, وعمر بن عبد العزيز از آن خارج مي شود, در حالي که عمر بن عبد العزيزکسي است که همه او را مدح وستايش کرده واز خلفاي راشدين شمرده اند وتمام مردم, حتي رافضيان بر عدالت او و اين که روزگار وي از پر عدالت ترين ايام بوده است, اجماع دارند.

[136]. تاريخ الخلفا: ص11؛ صواعق محرقه: ص9؛ فتح البارى: ج16,ص 341.


44

حال اگر بگويند: غير از کساني که خلافت آنها اجماعي است, بقيه را داخل در دوازده تن نمي دانيم, لازمه اين حرف اين است که علي بن ابي طالب وپسرش را از خلفا ندانيم؛ چون همه مردم بر خلافت اين دو اجماع نکرده اند وتمام اهل شام از بيعت با اين دو سرپيچي کردند.

گفته شده که بعضي از معتقدين به اين قول, معاويه وپسرش يزيد را از خلفا مي شمارند؛ ولي زمان مروان وابن زبير را به حساب نمي آورند؛ چون امت بر اين دو اجماع نکرده اند. بنا به نظر اين شخص, با احتساب خلفاي ثلاثه, معاويه؛ يزيد, عبد الملک, وليد, سليمان, عمر بن عبد العزيز, يزيد وهشام, ده نفر مي شوند که بعد از آنها وليد بن يزيد فاسق است و لازمه ي اين قول به حساب نياوردن علي وپسرش حسن است که اين مخالف نص صريح پيشوايان اهل سنت وشيعه است( [137]).

ابن جوزي در کشف المشکل در جواب اين مسأله دو وجه ذکر کرده است:

اولاً: پيامبر اکرم(ص) در اين روايات به خلفاي بعد از خود وبعد از اصحابش اشاره کرده است و حکم اصحاب, مانند حکم خود پيامبر است.

پس خبر دادن ايشان مربوط به تعداد خلفاي بني اميه است وقول پيامبر : (( لا يزال الدين...))؛ يعني تا اين دوازده نفر ولايت دارند, دين استوار است وپس از آنها خلافت به صفت ديگري, شديرتر از صفت اول منتقل مي شود. طبق اين قول, اولين خليفه ي بني اميه يزيد بن معاويه و آخرين آنها مروان حمار است که تعداد آنها سيزده نفر است. عثمان معاويه وابن زبيرهم که از صحابه هستند, به حساب نمي آيند. حال اگر مروان را که در صحابي بودن او ترديد است وپس از خلافت ابن زبير, اجماع امت از وي برگشته است, از تعداد کم کنيم, عدد تکميل مي شود وپس از بيرون رفتن خلافت از بني اميه تا زمان روي کار آمدن بني عباس, هرج ومرج شد ودر امور حکومت تغيير روشني حاصل شد)).

ابن حجر در فتح الباري اين استدلال را رد مي کند( [138]) .

[137]. تاريخ ابن کثير: ج 6, ص249 ـ 250.

[138]. فتح البارى: ج13, ص 183, نقل از ابن جوزى در کشف المشکل.


45

ثانياً: ابن جوزي, از کتابي که ابو الحسين بن المنادي در رابطه با مهدي جمع آوري کرده است, نقل مي کند که گفت: احتمال مي رود که آمدن دوازده خليفه, پس از ظهور مهدي باشد که در آخر الزمان قيام خواهد نمود؛ زيرا من در کتاب دانيال ديده ام که پس از مرگ مهدي, پنچ مرد از اولاد سبط اکبر وپس از آنها پنج مرد از اولاد سبط اصغر به حکومت مي رسند. دهمين نفر, خلافت را به يکي از اولاد سبط اکبر وصيت مي کند وپس از وي فرزندش به حکومت مي رسد, بدين ترتيب دوازده تن کامل مي شود که هر کدام از آنها امامي هدايت کننده است. او مي نويسد: در روايت ديگري آمده است که پس از مرگ مهدي, دوازده پادشاه خواهند آمد, شش نفر از اولاد حسن وپنج نفر از اولاد حسين ويک نفر ديگر از غير آنها وپس از مرگ آنها زمانه فاسد مي شود.

ابن حجر در صواعق بر اين حديث آخر ايراد کرده و آنرا حديثي واهي وغير قابل اعتماد دانسته است( [139]).

دسته ديگري گفته اند: آنچه بيشتر به ذهن مي رسد اين است که پيامبر اکرم(ص) در اين حديث, از حوادث عجيب وفتنه هايي که بعد از او حادث مي گردد خبر داده است. فتنه اي که مردم را در يک زمان به سوي دوازده امير متفرق مي کند واگر مراد ايشان غير از اين بود, مي بايست بفرمايند: دوازده امير خواهند آمد وچنين وچنان خواهند کرد؛ اما وقتي مي بينيم که سر بسته فرموده اند, در مي يابيم که بايد در يک زمان باشند( [140]).

گفته اند که در قرن پنجم هجري, تنها در اندلس شش نفر بوده اند که هر کدام خود را خليفه مي ناميده اند. در همان زمان حاکم مصر وخليفه ي عباسي در بغداد وديگراني, مانند: خوارج و علويان در سراسر زمين داعيه ي خلافت داشتند( [141]).

ابن حجر مي گويد: اين, سخن کسي است که از طرق حديث, به چيزي جز همين روايتي که خلاصه اش در بخاري آمده است, واقف نباشد( [142]). وجود دوازده خليفه در يک زمان , عين تفرقه (وهرج ومرج) است وصحيح نيست که مراد روايت اين باشد( [143]).

اين چنين است که در تفسير اين دسته از روايات, به نتيجه واحدي نرسيده اند. ودر رابطه با رواياتي که اسامي اين دوازده خليفه را بيان مي کند, اصلاً به بحث نپرداخته اند, زيرا با سياستهاي حکومتي مکتب خلفا در طي قرنها مخالفت داشته است, ولي محدثين مکتب اهل بيت. در تأليفات خود با سندهاي معتبري که به نيکان صحابه مي رسد واز رسول خدا(ص) منقول است, آن احاديث را نقل کرده اند( [144]).

1 نوع سوم
1

[139]. همان: ج13, ص184؛ صواعق محرقه، ابن حجر: ص19.

[140]. فتح البارى: ج16,ص33.

[141]. شرح نووى: ج12,ص202, فتح البارى: ج16,ص339.

[142]. فتح البارى: ج13,ص182.

[143]. همان: ج13,ص183.

[144]. معالم المدرستين: ج1, ص 54ـ 546.


46

از ابو عبد الله امام صادق (ع) نقل است که فرمود: ((جبرئيل بر پيامبر(ص) نازل شد وعرض کرد: محمد, خداوند تورا به ولادت مولودي از فاطمه بشارت مي دهد که پس از تو, امتت او را خواهند کشت. پس جبرئيل بالا رفت وبار ديگر نازل شد وهمان مطلب را عرض کرد. پيامبر فرمود: اي جبرئيل, برخداي من درود باد؛ اما من پسري از فاطمه که امت من بعد از من او را بکشند, نمي خواهم. پس جبرئيل بالا رفت وبار ديگر نازل شد وعرض کرد: اي محمد, خدايت سلام مي فرستد وتورا بشارت مي دهد که در ذريه او امامت, ولايت و وصيت قرار خواهد داد. پيامبر فرمود: اکنون راضي شدم. سپس براي فاطمه پيغام فرستادند وبه او فرمودند: خداوند به من بشارت مولودي را داده است که از تو به دنيا مي آيد وپس از من امتم او را به قتل خواهند رساند. فاطمه پيغام داد که: من نيازي به چنين مولودي که پس از تو, امتت او را بکشند, ندارم. پيامبر پيغام فرستاد: خداوند در ذريه او امامت, ولايت ووصايت را قرار داده است آنگاه فاطمه پيغام داد: راضي شدم. (مادرش به دشواري او را آبستن بوده وبه دشواري او را زائيده است وبار گرفتن وشير دادن او سي ماه است وچون به رشدش وبه چهل سالگي برسد, گويد: پروردگارا, مرا توفيق ده که نعمتي را که به من وپدر ومادرم ارزاني داشتي, سپاس بگذارم وکارهاي شايسته اي کنم که آن را بپسندي و امر مرا در ميان ذريه ام به صلاح آور).( [145]) پس اگر نگفته بود: ((وامر مرا در ميان ذريه ام به صلاح آور)), همه ذريه ي او امام مي شدند( [146]). وشيعه اعتقاد دارد که هر امامي, امام پس از خود را با نص معين مي کند( [147]).

اسامي دوازده امام در مکتب خلفا

1. جويني( [148]) از عبد الله بن عباس نقل مي کند که پيامبر اکرم(ص) فرمود: ((من سيد پيامبرانم وعلي بن ابي طالب, سيد جانشينان. اوصياي پس از من دوازده نفر هستند. اولين آنها علي بن ابي طالب وآخرين آنها مهدي)).

2. از ابن عباس منقول است که پيامبر اکرم(ص) فرمودند: ((همانا جانشينان واوصياي من حجت هاي خدا بر خلق پس از من, دوازده نفر هستند. اولين آنها برادر من وآخرين ايشان فرزند من است)).

سؤال شد: چه کسي برادر شما است؟

فرمود: ((علي بن ابي طالب)).

سؤال شد: فرزند شما کيست؟

فرمود: ((مهدي است که زمين را پر از عدل وداد مي کند پس از آن که پر از ظلم وجور شده است, سوگند به آن کسي که مرا به عنوان بشير ونذير مبعوث کرده است, اگر جز يک روز از عمر دنيا نمانده باشد, خداوند آن روز را آنقدر طولاني مي کند تا مهدي در آن قيام کند. پس عيسي بن مريم, روح الله از آسمان نازل شده وپشت سر او نماز مي خواند واو زمين را با نور پروردگارش روشن مي کند وحکومتش مشرق ومغرب را فرا مي گيرد)).

3. باز جويني به سند خود نقل مي کند: ((از پيامبر(ص) شنيدم که فرمود: ((من وعلي وحسن وحسين ونه تن از فرزندان حسين, پاک ومعصوم هستيم)).( [149])

چکيده ى بحث

انسان بيهوده خلق نشده وخلقت او براي عبادت وهدايت شدن است. ونبوت وظيفه ي انذار وتبليغ را دارد وامامت بايد دست انسان را بگيرد وبه سمت درست هدايت کند.

نبوت را جز با وحي ومعجزه نمي توان شناخت وامامت نيز جز با نص صريحي که صدور آن از معصوم به اثبات رسيده باشد شناخته نمي شود.

بيعت با هر صاحب ولايتي نمي تواند جايگزين نص شود واطاعتش را مانند امامي که با نص به امامت منصوب شده, واجب کند؛ چون امامت وخلافت با آن ثابت نمي شود.

شوري هم نمي تواند جايگزين نص باشد وتصميمات آن براي امام معصوم الزام آور نيست.

[145]. احقاف (46), 15.

[146]. اصول کافى: ج1, ص465.

[147]. اصول کافى: ج1, ص286, کتاب الحج, باب ما نص الله ورسوله على الائمه؛ اثبات الهداه: محمد بن حسن حر عاملى.

[148]. ذهبى در تذکره الحفاظ: ج5 ، ص150 در شرح حال اساتيد خود مى نويسد: امام محدث ويگانه واکمل افتخار اسلام صدر الدين ابراهيم بن محمد بن حمويه جوينى شافعى شيخ صوفيه بود واعتناى شديدى به روايات داشت.

[149]. حديث هاى 1و2و3 فرائد السمطين: ج2, ص312


47

پيامبر اکرم(ص) در زمان حيات خود در راه استحکام نظريه ي نص گام بر مي داشت وتاريخ کاري که غير از نص باشد را از پيامبر سراغ ندارد.

عمل وفعاليت امام علي(ع) تماما در مسير موافقت با نظريه ي نص مي باشد وهيچ چيزي را جايگزين آن نمي دانستند.

در پايان هم دلايل روايي شيعه وسني موجود است که خلافت وامامت را براي دوازده امام با نص پيامبر اکرم(ص) اثبات مي کند که اولين ايشان علي بن ابي طالب وآخرين آنها امام مهدي (عج) است. با تمام اين مباحث اثبات مي شود که نظريه ي نص, تنها راه شرعي براي رسيدن انسان به هدف خلقت خود؛ يعني هدايت وعبادت است.


48
فهرست آيات
آيا پنداشتيد که شما را بيهوده آفريده ايم وشما به سوي ما بازگردانده نمي شويد؟ 4
و آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است را به بازي نيافريديم. 4
وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ 5
پس پند ده، جز اين نيست که تويي پند دهنده 6
وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَهَ 6
وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى 19
فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ 19
وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ 21
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا ...21
وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ 22
إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ... 22