فهرست عناوين
انقلاب اسلامي زمينه ها و پيامدها

منوچهر محمدي

فهرست عناوين
     پيش گفتار 1
     سخن آغازين 3
     مقدمه 5
     1. مكتب تضاد 20
     2. مكتب اصالت كاركرد 21
     يك مرد تنها 99
     اوضاع اجتماعى ايران قبل از انقلاب 108
     الف) مردم 114
     ب) رهبرى 120
     ج) ايدئولوژى 131
     الف) اجراى حقوق بشر كارتر 141
     ب) ظهور مرض سرطان در شاه 147
     ج) تلاش شاه در مدرنيزاسيون سريع كشور 150
     و) انتشار مقاله توهين آميز 152
     مقدمه 156
     مقدمه 163
     مقدمه 170
     مرحله اول : حاكميت نيروهاى ليبرال (دولت موقت) 177
     مرحله دوم : حاكميت مشترك 187
     مرحله سوم : حاكميت نيروهاى خط امام 197
     مرحله چهارم : انقلاب سوم 203
     مقدمه 214
     مقدمه 216
     مرحله اول : تحولات سياسى ـ اجتماعى داخلى 218
     الف) عزل آيت اللّه منتظرى 219
     الف) عزل آيت اللّه منتظرى 221
     ب) بازنگرى قانون اساسى 223
     ج) رحلت حضرت امام و انتخاب آيت اللّه خامنه اى به عنوان رهبر 227
     د) آغاز دوره سازندگى 235
     مرحله دوم : انقلاب اسلامى و تحولات منطقه اى جهان اسلام 240
     الف) حمله عراق به كويت و آغاز جنگ خليج فارس 241
     ب) فروپاشى شوروى و تشكيل دولت هاى جديد 245
     ج) تحولات افغانستان و ظهور طالبان در شرق ايران 248
     د) انقلاب اسلامى و نهضت فلسطين 252
     هـ) انقلاب اسلامى و كشورهاى حاشيه جنوبى خليج فارس 255
     مرحله سوم : انقلاب اسلامى و تحولات جهانى 257
     مقدمه 268
     مقدمه 269
     1. موقعيت اقتصادى رژيم هاى پيش از انقلاب 270
     1. موقعيت اقتصادى رژيم هاى پيش از انقلاب 272
     2. اقتدار نظامى رژيم هاى پيش از انقلاب در سه كشور 274
     3. پيچيدگى و استحكام رژيم هاى قبل از انقلاب در سه كشور 278
     الف) مشاركت مردمى 280
     الف) مشاركت مردمى 282
     ب) رهبرى 284
     ج) ايدئولوژى 286
     جمع بندى و نتيجه گيرى 290
     آسيب شناسى انقلاب اسلامى 293
     1. در بُعد ايدئولوژى 295
     3. در بُعد مردم 296
     فهرست مآخذ فارسى و لاتين 306

1

پيش گفتار

تكثير منابع و تدوين متون درسى با رويكردهاى متفاوت در هر يك از گرايش هاى دروس معارف اسلامى، سياستى است كه معاونت امور اساتيد در جهت فراهم آوردن زمينه هاى رشد و بالندگى اين دروس مدّ نظر قرار داده است. اين سياست امكان برخوردارى از تحليل ها و نظرات متفاوت در حوزه مباحث مرتبط با دروس معارف اسلامى را فراهم مى آورد.

با توجه به اين كه متن درسى پيشنهادى اين معاونت در سال 77 منتشر شد و تاكنون دو ويراست جديد از آن در اختيار علاقمندان قرار گرفته است، هم اكنون متن ديگرى با عنوان «انقلاب اسلامى، زمينه ها و پيامدها» آماده انتشار مى باشد.

كار تحقيق اين مجموعه از سوى «انجمن معارف اسلامى ايران» سامان يافته و به قلم آقاى دكتر منوچهر محمدى به رشته تحرير در آمده است.

اين مجموعه، انقلاب اسلامى را با استفاده از روش قياسى و به صورتى تحليلى مورد بررسى قرار داده و با ارائه چارچوب تئوريك مناسب براى بررسى انقلاب ها، تصويرى كلى و روشن از زمينه هاى بروز انقلاب و علل و عوامل پيروزى آن و هم چنين سيرتحولات دو دهه بعد از انقلاب، ارائه مى دهد.

در اين كتاب با قراردادن دو قدرت متعارض در مقابل يكديگر، به نام قدرت سياسى نظام حاكم بر ايران قبل از انقلاب و قدرت اجتماعى شكل گرفته از درون جامعه، با تكيه بر عناصر سه گانه مشاركت مردمى، رهبرى بى نظير حضرت امام خمينى(ره) و برخوردارى از مكتب پويا و انسان ساز اسلام، توانسته نقش و ويژگى هاى هر يك از اين دو قدرت و علل و عوامل شكست قدرت سياسى را در مقابل قدرت اجتماعى مورد بررسى و تجزيه و تحليل قرار دهد.

در بخش دوم كتاب، سيرتحولات و حوادث پس از انقلاب اسلامى در دو قسمت حوادث و تحولات دهه اول و دوران حضور حضرت امام و تحولات مربوط به دهه دوم در سه سطح ملى، منطقه اى و جهانى مورد بحث و تحليل قرار گرفته است.


2

بخش سوم كتاب ضمن مقايسه انقلاب اسلامى با انقلاب هاى بزرگ جهان همچون انقلاب فرانسه و روسيه، ويژگى ها و برجستگى هاى اين انقلاب را با تكيه بر مستندات تاريخى نشان داده است. و در بخش پايانى به صورتى اجمالى به آسيب شناسى انقلاب اسلامى پرداخته و آفاتى را كه رشد آنها مى تواند به انقلاب ضربه زده و آن را دچار بحران سازد، برشمرده است.

مديريت تحقيق و متون درسى معاونت ضمن تشكر از انجمن معارف اسلامى ايران و نگارنده محترم كتاب و گروه انقلاب اسلامى معاونت و همكارانى كه دست اندركار تهيه اين مجموعه بودند، آماده است تا نظرات و پيشنهادهاى استادان گران قدر و دانشجويان عزيز را در باره اين كتاب مورد توجه قرار دهد.

نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها

معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامى

مديريت اداره تدوين و تحقيق متون درسى

تـابستـان 1380


3

سخن آغازين

خداى متعال را شاكر و سپاسگزارم كه اين توفيق را به مردم ايران و هم چنين به اين بنده ناچيز ارزانى بخشيد كه بيش از دو دهه در مسير حاكميت اسلام و خدمت انقلاب اسلامى و نظام جمهورى اسلامى باشم. اين جانب نه خود را داراى استعداد نويسندگى مى دانم و نه از قديم اهل نويسندگى بوده ام. در واقع اين جاذبه هاى انقلاب بزرگ اسلامى بود كه در سال 1364 به من اين جرأت و جسارت را داد كه دست به قلم برده، آنچه را كه در درون خود به آن باور داشتم و آنچه را كه از اين انقلاب عظيم درك كرده بودم به رشته تحرير در آورم و در مجموعه اى به نام تحليلى بر انقلاب اسلامى منتشر نمايم.

استقبال فوق العاده اى كه از اين كتاب به عمل آمد و بيش از هشت بار تجديد چاپ شد و هر چاپ آن به زودى ناياب گشت، مشوق نگارنده گرديد تا باز هم دست به نوشتن برده و به رسالت خود هم چنان ادامه دهم كه نتيجه آن انتشار چهار عنوان كتاب ديگر در اين زمينه بود.

چند سالى بود كه دوستان و علاقمندان، اين جانب را توصيه و تشويق به تجديد نظر در كتاب تحليلى بر انقلاب اسلامى مى كردند و تكميل آن را با افزودن تحليل حوادث و اتفاقات دهه دوم انقلاب اسلامى خواستار مى شدند تا اين كه دوستان بزرگوار در «انجمن معارف اسلامى ايران» به اين جانب تكليف كردند كه براى استفاده دانشجويان به اين اقدام دست يازم. على رغم مشغله و گرفتارى هاى ديگر، حجت را بر خود تمام دانستم و نتيجه آن كتابى است كه اينك در دست شما است.

با توجه به محتواى كتاب و اين كه سياق نگارش آن هم چنان مبتنى بر تحليل حوادث و اتفاقات است و حتى الامكان از وقايع نگارى پرهيز شده است، كتاب با نام جديد انقلاب اسلامى، زمينه ها و پيامدها عرضه مى گردد.


4

ضمن تشكر و قدردانى از همه دوستان، كه مشوق اين جانب بوده اند، عاجزانه مى خواهم بر من منت گذاشته، كتاب را با ديدى نقادانه مطالعه نمايند و ضعف ها و كاستى هاى آن را به اين جانب گوشزد كنند.

از خداوند متعال توفيق ملت ايران را در پاسدارى از اين انقلاب الهى ـ مردمى خواستارم.

دكتر منوچهر محمدى

مرداد 1380


5

مقدمه

كلمه انقلاب، در اولين برخورد، تداعى كننده تغيير بنيادين در رژيم سياسى يك كشور است. انقلاب يك «نه» بزرگ است به آنچه كه به آن عادت شده است; به حكومتى كه قانون وضع مى كند، اجرا مى كند و متخلفان را مجازات مى كند. ناگاه تمامى اين حقوق از اين نهاد سلب مى شود و همه وابستگان دور و نزديك آن از صحنه سياست و اجتماع طرد مى شوند و رژيمى كه مى توانست تمامى ابزارهاى اقتدار سياسى، اجتماعى و فرهنگى و همگى مراكز كنترل و نوسانات جامعه را در اختيار داشته باشد، به ناگهان سرنگون مى شود و به جاى آن حكومتى ديگر بر سر كار مى آيد.

منبع چنين قدرت عظيم و نيرومندى چيست؟ و اين نيرو پيش از اين در كجا، در كدام قشر و چگونه ذخيره شده بود؟

صرف نظر از نمونه هاى واقعى «انقلاب» كه در تاريخ سراغ داريم، بررسى نظرى و تئوريك اين پديده، پديده اى كه نظم به ظاهر تثبيت شده و پذيرفته را بر هم مى زند و نظم نوينى را جايگزين مى كند، مى تواند موضوعى جذّاب و قابل تأمل باشد.

طبيعتاً هيچ نظام سياسى حاكمى در جامعه، بدون مخالف نيست. حتماً كسانى در گوشه و كنار هر جامعه اى يافت مى شوند كه شيوه حكومت، مديران حكومتى و يا مبناى مشروعيت و حقانيت آن حكومت را نمى پسندند. اما در يك جامعه به دور از شرايط انقلابى، سليقه ها، بينش ها و روش هاى نيروهاى مخالف، آن چنان پراكنده و متشتّت است كه همسويى آن ها در سايه هدف «بر اندازى نظام» غالباً ديررس و تقريباً ناممكن مى نمايد. بنا بر اين موضوع جالب ديگر اين خواهد بود كه كشف كنيم، عامل وحدت بخش نيروهاى مخالف براى آن كه در صف واحدى بر ضد نظام سياسى حاكم قيام كنند و آن را واژگون نمايند، چيست؟


6

نكته حساس و شگفتى آفرين انقلاب اسلامى ايران در سال 1357 ـ كه به خصوص ذهن محققان معاصر را معطوف خود كرد ـ اين بود كه اين عامل وحدت بخش و محرك اصلى انقلاب، نه تنها از جنبش هاى ايدئولوژيك، بلكه خصوصاً از نوع مذهبى آن و در واقع از يك دين الهى توحيدى نشأت گرفته است. در حالى كه دين، در اكثر جوامع آن روز فاقد اثر بخشى سياسى و اجتماعى پيشين و حداكثر به عشقى معنوى، درونى و فردى نسبت به پروردگار محدود بود.

در اين نوشتار، اين رويكرد نوين به دين اسلام، مورد بررسى قرار خواهد گرفت و دلايل شكل گيرى و نضج آن در جامعه معاصر ايران ، تشريح خواهد شد.

از سوى ديگر، تعارض ميان گروه هاى مخالف، بى نظمى ها، راهپيمايى ها، اغتشاش ها، تحصن هاى معترضانه، بيانيه ها، خطابه ها و شبنامه ها، صحنه جامعه را به نمايشى شورانگيز تبديل مى كنند كه اقشار مختلف جامعه هريك در مقطعى از آن به صحنه مى آيند و خواست ها، تمايلات و ويژگى هاى خود را با صداى رسا در گوش تاريخ و نسل ها فرياد مى زنند. با اين اوصاف منصفانه نيست كه خواننده محترم از تماشاى اين صحنه هاى شگرف ـ كه همانا قسمتى از پيشينه او مى باشند ـ محروم شود.

اما آن دسته از دانشجويانى كه در رشته هاى غير علوم سياسى تحصيل مى كنند و در جريان تحصيل خود مستقيماً با مسائل اجتماعى ـ سياسى درگير نيستند، چگونه مى توانند به اين ساحت مطالعاتى ضرورى و ظريف راه يابند؟ اين متن كوششى است براى ارائه مفاهيم اساسى مربوط به انقلاب اسلامى به اين دسته از دانشجويان. تلاش بر اين بوده است كه در عين رعايت اسلوب هاى علمى و آكادميك رايج، از حدود مسائل ضرورى و عام در اين باره خارج نشويم و هم چنين تنظيم مطالب به نحوى باشد كه براى دانشجوى ناآشنا با اصطلاحات و تئورى هاى پيچيده علوم سياسى و اجتماعى قابل استفاده و مفيد باشد.

اهميت مطالعه انقلاب اسلامى براى نسل جوان و دانش پژوه ايرانى صرفاً به اين دليل نيست كه اين انقلاب در ايران رخ داده و جامعه و نظام حاكم بر اين كشور را دچار تحول و دگرگونى كرده است، بلكه اين انقلاب در عين حال داراى ويژگى هايى است كه آن را از ساير انقلاب ها و تحولات سياسى ـ اجتماعى متمايز نموده است و على رغم گذشت بيش از دو دهه از پيروزى آن، هم چنان در نوع خود منحصر به فرد و از جمله نوادر تاريخ تحولات بشرى، باقى مانده است. در سطور زير به شرح بعضى از اين ويژگى ها مى پردازيم:


7

1. اين انقلاب در شرايطى شكل گرفت و به پيروزى رسيد كه ملت بدون دست بردن به سلاح، به عمر طولانى رژيم شاهنشاهى خاتمه داد. رژيمى كه بر قدرتمندترين ارتش هاى منطقه، تكيه داشت و تقريباً بدون استثنا همه قدرت هاى بزرگ جهان از جمله امريكا، شوروى سابق و دولت هاى اروپايى و حتى دولت هاى منطقه از او حمايت مى كردند.

2. بازتاب ها و پس لرزه هاى اين انقلاب تا واشنگتن و كاخ رياست جمهورى امريكا پيش رفت. به طورى كه آيين انتخاب رياست جمهورى امريكا را با خود گره زد. جيمى كارتر رئيس جمهور وقت امريكا، انتخاب مجدد خود را وابسته به تحولات ايران مى ديد و نهايتاً به علت ناكامى در كنترل تحولات بعد از انقلاب ايران، شكست سختى را متحمل گرديد. اين پس لرزه ها در دوران رؤساى جمهورى بعد از او، از جمله رونالد ريگان نيز ادامه داشت و شكست و حقارت هاى پى در پى براى آن ها به بار آورد.

3. شيوه مبارزه در اين انقلاب اساساً متمايز با ساير انقلاب هاى جهان بود، مردم با تظاهرات غيرمسلحانه، با روحيه اى ايثارگرانه و شهادت طلبانه و راه اندازى اعتصاب هاى عمومى در دستگاه هاى دولتى و حتى در پادگان هاى نظامى; قاعده كار، آسايش و رفاه، قاعده مصرف و مهم تر از آن قاعده صيانت جان را براى مدتى طولانى رها كردند تا آنچه را كه مى خواستند به چنگ آورند. مردم در اين راه ، به ميل و اراده خود، اقتصاد جامعه را متوقف كرده، خسارات مالى اين تصميم را براى ساليان متمادى آگاهانه پذيرفتند.

4. يك ملت به اصطلاح جهان سومى كه در روابط بين الملل قاعدتاً همواره تحت تأثير تحولات خارج از مرزهايش بوده است، ناگهان قواعد بازى را در هم ريخت. در دوره اى كه ريشه تمام اتفاقات جهانى كه مى بايست در گرايش ها و تصميمات يكى از دو ابرقدرت زمان; يعنى امريكا و شوروى جستوجو مى شد، اين ملت فارغ از همه آن بازى هاى بين المللى، قيام كرد و شگفتى هايى آفريد كه نه در تاريخ گذشته خود و نه در تاريخ ملت هاى ديگر، سابقه داشت و مهم تر از آن، تحليل ها و تئورى ها و پيش بينى هاى متفكران غربى و شرقى را كاملاً درهم ريخت.


8

5 . با وجود نفوذ فوق العاده اى كه سازمان هاى جاسوسى بزرگ جهان، اعم از سى. آى.ا (سازمان سيا) امريكا، موساد اسرائيل، انتليجنت سرويس انگليس و كا.گ.ب. شوروى در ايران داشتند، هيچ كدام نتوانستند شكل گيرى و پيروزى اين انقلاب را پيش بينى كنند و حتى بعضى از آن ها معتقد بودند كه رژيم شاه تا ده سال آينده با استحكام بر اريكه قدرت، باقى خواهد ماند.

6 . اين نكته نيز جالب است كه انقلاب بدون دخالت و تأثير گروه هاى متشكل و سازمان يافته و تنها با تكيه بر حركت توده اى مردم به پيروزى رسيد و آن چنان فضاى آزادى بعد از سقوط رژيم شاه فراهم گرديد كه عناصر دگرانديش و ضدانقلاب توانستند تا اعماق اين نظام نوپا نفوذ نموده، اولين مقام رياست جمهورى را از آن خود كنند و حتى اين امكان را پيدا كنند كه بالاترين مقامات انقلاب را هم چون رجائى و باهنر با شيوه هايى ناجوانمردانه به شهادت رسانند. آن ها جنگ هاى داخلى و خارجى بر پا كردند، محاصره هاى اقتصادى بر كشور تحميل نمودند و كودتا به راه انداختند، با اين وجود نتوانستند در اساس انقلاب خلل و انحرافى ايجاد كنند و آن را به شكست كشانند.

7. اين انقلاب عرف نظام بين الملل بعد از جنگ جهانى دوم را بر هم ريخت و دو ابرقدرتى را كه تصور مى رفت دشمنى آشتى ناپذيرى با هم دارند، به هم نزديك كرد; به طورى كه نه تنها در دوران شكل گيرى انقلاب، موضع واحدى اتخاذ كردند بلكه بعد از آن هم بهويژه در دوران تجاوز عراق به ايران و در حمايت از عراق از هيچ گونه كمكى به او دريغ نورزيدند. اين روند تا فروپاشى نظام دو قطبى ادامه داشت. زمانى كه امريكايى ها سعى داشتند نظام تك قطبى را بر جهان تحميل كنند، مخالفت و تمرد انقلاب اسلامى موجب شد اين نظام نوين جهانى پيش از آن كه شكل بگيرد، متلاشى و خنثى شود.

8 . اين انقلاب در روند نهضت هاى آزادى بخش نيز آثار مهمى بر جاى گذاشت. نهضت هايى كه با تكيه بر ارزش هاى سوسياليستى و يا ناسيوناليستى، مردم تحت ستم منطقه را به خود اميدوار و مشغول كرده بودند از رونق افتادند و رهبران آن ها نيز در نزد توده هاى مردم بى اعتبار شدند و از افرادى چون ياسرعرفات نيز چهره اى سازشكار، آويخته به دامان امپرياليسم امريكا و تسليم در مقابل آن ساخت.


9

9. دو سال از پيروزى انقلاب نگذشته بود كه جرقّه هاى آن در لبنان، از جوان هاى مظلوم و محروم جنوب اين كشور، بمب هايى متحرك ساخت و براى اشغال گران اسرائيلى و حاميان خارجى او هم چون انگليس، فرانسه، ايتاليا و مهم تر از همه امريكا كه هر كدام در اين كشور كوچك پايگاه هاى نظامى براى خود ايجاد كرده بودند، آن چنان جهنمى ساخت كه همه آن ها بدون اخذ هيچ گونه امتياز و بدون امضاى هيچ موافقت نامه اى وادار به فرار از صحنه و اعتراف به شكست و عجز در رويارويى با اين جوان هاى شهادت طلب شدند.

10. اين انقلاب روى اصطلاحات و واژه هاى سياسى و جغرافيايى نيز اثراتى بر جاى گذاشت به طورى كه بسيارى از آن ها را بى اعتبار و اصطلاحات جديدى خلق كرد. ديگر، اصطلاحاتى مانند خاورميانه، جهان عرب، جهان اول، دوم و سوم در تحليل هاى سياسى، نمى توانند مفهوم خود را حفظ نموده و بيانگر روابط موجود در نظام جهانى باشند. امروزه به بركت انقلاب اسلامى اصطلاحات جديدى مانند جهان اسلام، تمدن هاى بزرگ جهانى، جهان استكبار، دنياى مستضعفين، معنا و مفهوم پيدا كرده است.

در اين كتاب سعى خواهد شد با ارائه چارچوب تئوريك متناسب، پديده انقلاب اسلامى را براى شناخت زمينه هاى بروز و شكل گيرى آن و پيامدهاى حاصله در طول دو دهه بعد از پيروزى انقلاب در ابعاد مختلف، مورد بررسى و تجزيه و تحليل قرار گيرد.

بخش اول : كليات، حوزه و قلمرو مطالعات

فصل اول : تعريف انقلاب

فصل دوم : مراحل سه گانه انقلاب

فصل اول : تعريف انقلاب

ـ مكتب تضاد

ـ مكتب اصالت كاركرد

پيش از بررسى انقلاب اسلامى، لازم است به «تعريفى توافق شده» از انقلاب دست يابيم، تا بدانيم كه دقيقاً چه پديده اى را مطالعه مى كنيم.

براى تعريف انقلاب دو راه در پيش رو است:

1. نمونه هاى تاريخى و متحقق بررسى شود و فصل مشترك آن ها استخراج شده و مفهومى به دست آيد كه تمامى اين مصداق ها را پوشش دهد.

2. مستقل از آنچه عرفاً از اصطلاح «انقلاب» مى شناسيم، تعريفى از انقلاب در حالت مطلوب آن ارائه كنيم و بكوشيم مصداق هاى گوناگون آن را در عالم واقع پيدا كنيم.

با آن كه روش دوم علمى تر و عقلانى تر به نظر مى رسد، اما كاربرد آن در حيطه مسايل جامعه شناسى سياسى ناممكن مى نمايد، چرا كه موضوع اين علم، بررسى رفتارهاى جمعى انسانى است كه به دست آوردن رابطه عقلى و علّى و معلولى براى آن بسيار ديررس است.


10

از سوى ديگر، مصداق هاى مفهوم انقلاب در عرف علوم سياسى معدودند، بنابراين استفاده از روش اول، سهل مى گردد. اين نمونه ها عبارتند از: انقلاب فرانسه، انقلاب روسيه، انقلاب چين، انقلاب كوبا، انقلاب نيكاراگوئه و انقلاب اسلامى ايران. اما پديده هاى ديگرى نيز هستند كه غالباً به طور ضمنى، كلمه انقلاب را تداعى مى كنند ولى در ماهيت و محتوا با انقلاب تفاوت اساسى دارند. برخى مصاديق اين پديده ها عبارتند از:

1. «در سال 1999 م. ژنرال پرويز مشرّف، رئيس ستاد ارتش پاكستان، نواز شريف نخستوزير و عده اى از مسئولين بلندپايه كشورى را به اتهام سوءاستفاده مالى دستگير و روانه زندان كرد. متعاقباً حكومت نظامى اعلام شد و اختيار اداره امور كشور به دست ژنرال مشرّف افتاد. او خود را رئيس اجرايى حكومت پاكستان و متعاقباً رئيس جمهور خواند. تانك ها و واحدهاى زرهى در گوشه و كنار شهرهاى مهم مستقر شدند و همه واحدهاى نظامى به حالت آماده باش در آمدند و شهر در سكوت فرو رفت. اين نمونه اى از شكل متعارف و شناخته شده كودتا بود. پديده اى كه گاه با انقلاب مشتبه مى شود، اما از دايره مفهومى آن خارج است. با اندكى تعمق در وقايعى كه در جريان كودتا رخ مى دهد، مى توان تمايز آن را از پديده انقلاب به خوبى درك كرد. كودتا برخاسته از يك رشته فعاليت هاى توطئه آميز خارج از قاعده و قانون، توسط يك اقليت نظامى، در برابر نظام حاكم مى باشد كه مردم در ايجاد آن هيچ گونه نقشى ندارند.

2. هزاران نفر در تظاهرات آرام در بلگراد پايتخت يوگسلاوى، مخالفت خود را با ميلوسويچ، رئيس جمهور كشور ابراز داشتند. آن ها با حمل پلاكارد و تكرار شعارهايى بر ضد ميلوسويچ، خواستار كناره گيرى وى از قدرت شدند. ميلوسويچ در كاخى زرهى در مكانى نامعلوم به سر مى برد و از ظاهرشدن در انظار پرهيز مى كرد. آخرين حربه او براى آرام كردن اعتراضات مردمى، وعده انتخابات زودهنگام بود. چندى بعد انتخابات برگزار شد و رقيب ميلوسويچ ، به نام كوشتونيسكا به قدرت رسيد.

از مرور اين مثال كه نشان دهنده يك شورش است در مى يابيم كه در شورش، طغيان و بروز موج نارضايتى، موجب تغييراتى در مديريت نهادهاى سياسى مى گردد، ولى منجر به زير و رو كردن و تغيير بنيادين آن ها نمى شود; در شورش، تنها نفس تغيير اهميت دارد نه نظام جايگزين آن.


11

جامعه اى كه هنوز از رژيم حاكم به طور كامل سلب اميد نكرده، اميدوار است با اصلاحاتى شرايط حاكم بر جامعه را به نحوى تغيير دهد كه با كم ترين خسارت، خواسته هاى خود را از طرق معمول در نظام، تأمين نمايد. اين حركت و تحول را حركت رفرميستى ناميده اند كه با تحول در درون نظام حاكم، در عين حفظ آن، تحقق مى يابد. مثلاً نهضت مشروطيت اگر چه انقلاب ناميده شده، در واقع نهضتى رفرميستى بود كه با حفظ سلطنت قاجار و با جلب رضايت مظفرالدين شاه، نظام استبدادى را به نظام مشروطه سلطنتى تبديل كرد.

استعمار، پديده بسيار زشت تاريخ معاصر است. در اين پديده دولت هاى اروپايى با سلطه نظامى و سياسى بر ديگر كشورها در افريقا، آسيا و قاره امريكا، منابع سرشار آن ها را به نام عمران و آبادانى چپاول كرده، لكه ننگى بر تاريخ قرون اخير اروپا بر جاى گذاشتند. انگليس زمانى با گسترش مناطق تحت سلطه خود ادعا مى كرد، آفتاب در سرزمين هاى متعلق به آن جزيره كوچك، هرگز غروب نمى كند.

نيمه دوم قرن بيستم، شاهد قيام هاى مردمى مناطق مستعمره عليه سلطه بيگانگان بود. مردم اين مناطق يكى پس از ديگرى موفق شدند خود را از يوغ قدرت هاى اروپايى آزاد كنند. نهضت گاندى در هند عليه سلطه انگليس و قيام مردم الجزاير عليه حاكميت فرانسويان نمونه اى از اين نهضت هاى استقلال طلبانه مى باشد. در اين نوع از حركت هاى مردمى، تنها آزادى از سلطه بيگانگان مطرح است و تغيير نظام ارزشى و فرهنگى متأثر از استعمار، چندان مورد توجه نمى باشد. بنابراين اطلاق اصطلاح نهضت هاى استقلال طلبانه به آن ها، در تقسيم بندى تحولات سياسى ـ اجتماعى، مناسب تر از اصطلاح انقلاب خواهد بود.

در اين قسمت با بررسى وجوه اشتراك انقلاب هاى كه در تاريخ سراغ داريم، سعى مى كنيم تا آنجا كه امكان دارد به عمق معناى پديده انقلاب دست پيدا كنيم.

با وجود همه اختلاف نظرهايى كه در تعريف كلمه انقلاب به چشم مى خورد، يك نكته قطعى به نظر مى رسد و آن اين كه انقلاب به معناى «حركتى مردمى در جهت تغيير سريع و بنيانى ارزش ها و باورهاى مسلط، نهادهاى سياسى، ساختارهاى اجتماعى، رهبرى، روش ها و فعاليت هاى حكومتى يك جامعه است كه توأم با خشونت باشد.» بنابراين براى بررسى محتواى مفهوم انقلاب، لازم است به ريشه، سير، جهت و عوامل محركه اين تحولات توجه كنيم و آن ها را چون قطعات مختلف يك «پازل» كنار هم قرار دهيم تا تصويرى كامل و جامع از ويژگى هاى انقلاب به دست آوريم.


12

از آنجا كه انقلاب يك پديده سياسى ـ اجتماعى است و نه تنها موضوع مورد مطالعه دانشمندان علوم سياسى، بلكه مورد توجه جامعه شناسان نيز مى باشد و هم از آنجا كه مهم ترين ركن جامعه شناسى; يعنى علمى كه ويژگى هاى جامعه و سير تحولات آن را بررسى مى كند، شناخت و تحليل رفتارهاى اجتماعى انسان ها است، بنابراين مى توان گفت تا زمانى كه بينش فكرى افراد و ذهنيتى كه بر اساس آن عمل مى كنند متحول نشود، رفتار اجتماعى آنان نيز تغيير نمى كند و بدون تغيير رفتار اجتماعى افراد جامعه، انقلابى در جامعه رخ نخواهد داد.

به ديگر سخن، تغيير فضيلت هاى اخلاقى جامعه، ارزش هاى معتبر و رايج در سطح جامعه، ويژگى هاى قهرمانان اجتماعى و به طور كلى باورهاى مسلط بر كل جامعه، موجب پيدايش و ظهور خواست ها و مطالبات نوين در بطن جامعه مى گردد و چون رهبران و مديران سياسى جامعه از اين آرمان ها و ارزش هاى نوين فاصله دارند، اين تضاد و تعارض يا دوگانگى موجب بى ثباتى و عدم تعادل جامعه مى گردد.

شايد بررسى ويژگى قهرمانانى كه جامعه آنان را تحسين مى كند روش مناسبى براى فهميدن اين امر باشد كه در جامعه چه مى گذرد و چه ارزش هايى مقبوليت دارد و آرمان ها و جهت تحولات جامعه كدامند. در هر جامعه اى و در هر شرايطى، معيارهايى هستند كه مبناى قضاوت افكار عمومى و مردم درباره شخصيت هاى مختلف به شمار مى روند; معيارهايى كه افراد در صحنه بحث هاى اجتماعى با استناد به آن ها خود را مقبول مردم جلوه مى دهند و وجهه اى به دست مى آورند. بررسى اين معيارها، راه مناسبى است براى درك اين كه هر جامعه اى به چه نوع ارزش ها و باورهايى پاى بند است. به اين ترتيب تحول اين معيارها نيز نشانه تحول ارزش ها و باورهاى درونى جامعه خواهد بود.

ايده هايى بر بنيادهاى اجتماعى تاثير مى گذارند كه تبديل به ارزش هاى محرك در حركت هاى عمومى شوند و يا به صورت يك سيستم ايدئولوژيكى پيشنهادى به تمامى مردم جامعه ارائه شوند و مورد قبول واقع گردند. بنابراين تحول در ارزش هاى مسلط بر جامعه كه موجب ظهور انگيزه هاى جديد مى گردند، ثبات و تعادل سيستم اجتماعى روزمره را بر هم مى زنند و جامعه را در آستانه بى ثباتى و بى نظمى و اختلال در ساختار سياسى قرار مى دهند.

در اين حالت، حاكميت ممكن است دو نوع عكس العمل نشان دهد:

1. خواست هاى جديد جامعه را بپذيرد و با اعمال اصلاحاتى در ساختار خود يا اعطاى امتيازاتى به معترضين، آنان را كنترل و نظم اجتماعى را دوباره برقرار سازد.


13

2. مطالبات نوظهور را به كلى نفى كند و براى كنترل مدعيان آن به اعمال زور و قوه قهريه متوسل گردد.

حالت اول در واقع يك انقلاب مهار شده است و پس از آن، جامعه دوباره سير عادى حركت خود را باز مى يابد، اما در حالت دوم جامعه به تدريج و مرحله به مرحله به موقعيت انقلابى نزديك تر مى شود. تلاش و رژيم حاكم براى كنترل خواست ها و مطالبات، منجر به از دست رفتن منابع قدرت مى گردد; يعنى حكومت وجهه خود را در نظر توده ها بيش از پيش از دست مى دهد. گويى ديگر هيچ يك از سخنان و ادعاهاى رژيم مورد قبول و اعتماد مردم قرار نمى گيرد و هر سخن و تحليلى كه ارائه مى دهد براى مردم يك فريب، دروغ و مايه تمسخر و استهزا خواهد بود. بدين ترتيب رژيم، پايه هاى مشروعيت خود را; يعنى آن توجيهى كه بر اساس آن خود را حاكم بر جامعه و اعمال كننده اقتدار سياسى مى داند، از دست مى دهد. ديگر مردم مديريت چنين نظامى را به عنوان نظام حاكم به رسميت نمى شناسند و دليلى براى اطاعت از قانون و نهادهاى قدرت، نمى يابند. در اين حالت نظام وارد مرحله بحران مشروعيت مى گردد.

از مباحث فوق چنين نتيجه گيرى مى شود كه مؤلفه هاى زير، در شناسايى يك حركت سياسى به عنوان انقلاب، نقش تام ايفا مى كنند:

ـ انقلاب بايد منجر به تغيير نظام سياسى حاكم شود.

ـ در جريان شكل گرفتن انقلاب، بايد ارزش ها و باورهاى مسلط بر جامعه دگرگون شوند.

اين دو مولفه انقلاب، به نوعى در تعامل با يكديگرند: باورهاى ذهنى و ارزشى جامعه تغيير مى كنند; زيرا واقعيت موجود، رضايت اكثريت جامعه را تأمين نمى كند و نياز به تغيير نظام سياسى حاكم احساس مى شود. از سوى ديگر، اين توده مردمند كه با تغيير نگرش ها و باورهاى شان، آرمان هاى جديدى مطرح كرده اند و بر اين اساس موتور محركه انقلاب ها به شمار مى روند، به طورى كه تغيير نظام سياسى حاكم بدون مشاركت مردم، انقلاب محسوب نمى گردد.


14

اما وقتى بحث را از محدوده كتابخانه ها و محافل علمى به صحنه واقعى جامعه انسانى ببريم، جريان وقايع تا بدين حد شفاف نيست. نظام حاكم تمايل به تثبيت وضع موجود دارد و دائماً در پى دفاع از مشروعيت و حقانيت خويش است. بنابراين سعى دارد از هر موقعيتى براى محدود كردن نفوذ انديشه هاى مخالف خود و مجازات و سركوب نيروهاى مخالف كه به قصد براندازى حكومت وارد ميدان مبارزه با او شده اند، استفاده كند. با اين اوصاف مى توانيم انتظار داشته باشيم كه جنبش هاى ضد نظام، هر قدر قدرت و نفوذ اجتماعى بيشترى داشته باشند، با قهر بيشترى از سوى نظام سركوب مى شوند، تا آنجا كه مراحل پايانى انقلاب ها ناگزير به خشونت هاى خيابانى گسترده منتهى مى شود و جامعه تبديل به صحنه رزم دو جبهه متخاصم رو در روى هم ـ مردم و حاكميت ـ مى گردد.

بحران مشروعيت و پس از آن صف آرايى مردم در برابر حاكميت، جامعه را به بن بستى مى كشاند كه در آن راهى جز برخورد فيزيكى باقى نمى ماند. اين وضعيت بى ثبات، چندان نمى تواند به درازا كشيده شود. جامعه هرچه زودتر بايد از اين وضعيت غيرعادى بيرون كشيده شودو سير عادى زندگى خود را از سر گيرد. اين است كه به ناچار آهنگ وقوع رخدادها سرعت مى گيرد.

از نظر انديشمندان و صاحب نظران انقلاب، علل و عوامل رسيدن جامعه به شرايط انقلابى، محل بحث و اختلاف است. در اين جا به صورتى اجمالى آن نظريه ها را مرور مى كنيم.

براى بررسى تئورى هاى انقلاب، به طور مشخص، دو مكتب كاملا متفاوت وجود دارد:

فصل اول : تعريف انقلاب

ـ مكتب تضاد

ـ مكتب اصالت كاركرد

پيش از بررسى انقلاب اسلامى، لازم است به «تعريفى توافق شده» از انقلاب دست يابيم، تا بدانيم كه دقيقاً چه پديده اى را مطالعه مى كنيم.

براى تعريف انقلاب دو راه در پيش رو است:

1. نمونه هاى تاريخى و متحقق بررسى شود و فصل مشترك آن ها استخراج شده و مفهومى به دست آيد كه تمامى اين مصداق ها را پوشش دهد.

2. مستقل از آنچه عرفاً از اصطلاح «انقلاب» مى شناسيم، تعريفى از انقلاب در حالت مطلوب آن ارائه كنيم و بكوشيم مصداق هاى گوناگون آن را در عالم واقع پيدا كنيم.

با آن كه روش دوم علمى تر و عقلانى تر به نظر مى رسد، اما كاربرد آن در حيطه مسايل جامعه شناسى سياسى ناممكن مى نمايد، چرا كه موضوع اين علم، بررسى رفتارهاى جمعى انسانى است كه به دست آوردن رابطه عقلى و علّى و معلولى براى آن بسيار ديررس است.


15

از سوى ديگر، مصداق هاى مفهوم انقلاب در عرف علوم سياسى معدودند، بنابراين استفاده از روش اول، سهل مى گردد. اين نمونه ها عبارتند از: انقلاب فرانسه، انقلاب روسيه، انقلاب چين، انقلاب كوبا، انقلاب نيكاراگوئه و انقلاب اسلامى ايران. اما پديده هاى ديگرى نيز هستند كه غالباً به طور ضمنى، كلمه انقلاب را تداعى مى كنند ولى در ماهيت و محتوا با انقلاب تفاوت اساسى دارند. برخى مصاديق اين پديده ها عبارتند از:

1. «در سال 1999 م. ژنرال پرويز مشرّف، رئيس ستاد ارتش پاكستان، نواز شريف نخستوزير و عده اى از مسئولين بلندپايه كشورى را به اتهام سوءاستفاده مالى دستگير و روانه زندان كرد. متعاقباً حكومت نظامى اعلام شد و اختيار اداره امور كشور به دست ژنرال مشرّف افتاد. او خود را رئيس اجرايى حكومت پاكستان و متعاقباً رئيس جمهور خواند. تانك ها و واحدهاى زرهى در گوشه و كنار شهرهاى مهم مستقر شدند و همه واحدهاى نظامى به حالت آماده باش در آمدند و شهر در سكوت فرو رفت. اين نمونه اى از شكل متعارف و شناخته شده كودتا بود. پديده اى كه گاه با انقلاب مشتبه مى شود، اما از دايره مفهومى آن خارج است. با اندكى تعمق در وقايعى كه در جريان كودتا رخ مى دهد، مى توان تمايز آن را از پديده انقلاب به خوبى درك كرد. كودتا برخاسته از يك رشته فعاليت هاى توطئه آميز خارج از قاعده و قانون، توسط يك اقليت نظامى، در برابر نظام حاكم مى باشد كه مردم در ايجاد آن هيچ گونه نقشى ندارند.

2. هزاران نفر در تظاهرات آرام در بلگراد پايتخت يوگسلاوى، مخالفت خود را با ميلوسويچ، رئيس جمهور كشور ابراز داشتند. آن ها با حمل پلاكارد و تكرار شعارهايى بر ضد ميلوسويچ، خواستار كناره گيرى وى از قدرت شدند. ميلوسويچ در كاخى زرهى در مكانى نامعلوم به سر مى برد و از ظاهرشدن در انظار پرهيز مى كرد. آخرين حربه او براى آرام كردن اعتراضات مردمى، وعده انتخابات زودهنگام بود. چندى بعد انتخابات برگزار شد و رقيب ميلوسويچ ، به نام كوشتونيسكا به قدرت رسيد.

از مرور اين مثال كه نشان دهنده يك شورش است در مى يابيم كه در شورش، طغيان و بروز موج نارضايتى، موجب تغييراتى در مديريت نهادهاى سياسى مى گردد، ولى منجر به زير و رو كردن و تغيير بنيادين آن ها نمى شود; در شورش، تنها نفس تغيير اهميت دارد نه نظام جايگزين آن.


16

جامعه اى كه هنوز از رژيم حاكم به طور كامل سلب اميد نكرده، اميدوار است با اصلاحاتى شرايط حاكم بر جامعه را به نحوى تغيير دهد كه با كم ترين خسارت، خواسته هاى خود را از طرق معمول در نظام، تأمين نمايد. اين حركت و تحول را حركت رفرميستى ناميده اند كه با تحول در درون نظام حاكم، در عين حفظ آن، تحقق مى يابد. مثلاً نهضت مشروطيت اگر چه انقلاب ناميده شده، در واقع نهضتى رفرميستى بود كه با حفظ سلطنت قاجار و با جلب رضايت مظفرالدين شاه، نظام استبدادى را به نظام مشروطه سلطنتى تبديل كرد.

استعمار، پديده بسيار زشت تاريخ معاصر است. در اين پديده دولت هاى اروپايى با سلطه نظامى و سياسى بر ديگر كشورها در افريقا، آسيا و قاره امريكا، منابع سرشار آن ها را به نام عمران و آبادانى چپاول كرده، لكه ننگى بر تاريخ قرون اخير اروپا بر جاى گذاشتند. انگليس زمانى با گسترش مناطق تحت سلطه خود ادعا مى كرد، آفتاب در سرزمين هاى متعلق به آن جزيره كوچك، هرگز غروب نمى كند.

نيمه دوم قرن بيستم، شاهد قيام هاى مردمى مناطق مستعمره عليه سلطه بيگانگان بود. مردم اين مناطق يكى پس از ديگرى موفق شدند خود را از يوغ قدرت هاى اروپايى آزاد كنند. نهضت گاندى در هند عليه سلطه انگليس و قيام مردم الجزاير عليه حاكميت فرانسويان نمونه اى از اين نهضت هاى استقلال طلبانه مى باشد. در اين نوع از حركت هاى مردمى، تنها آزادى از سلطه بيگانگان مطرح است و تغيير نظام ارزشى و فرهنگى متأثر از استعمار، چندان مورد توجه نمى باشد. بنابراين اطلاق اصطلاح نهضت هاى استقلال طلبانه به آن ها، در تقسيم بندى تحولات سياسى ـ اجتماعى، مناسب تر از اصطلاح انقلاب خواهد بود.

در اين قسمت با بررسى وجوه اشتراك انقلاب هاى كه در تاريخ سراغ داريم، سعى مى كنيم تا آنجا كه امكان دارد به عمق معناى پديده انقلاب دست پيدا كنيم.

با وجود همه اختلاف نظرهايى كه در تعريف كلمه انقلاب به چشم مى خورد، يك نكته قطعى به نظر مى رسد و آن اين كه انقلاب به معناى «حركتى مردمى در جهت تغيير سريع و بنيانى ارزش ها و باورهاى مسلط، نهادهاى سياسى، ساختارهاى اجتماعى، رهبرى، روش ها و فعاليت هاى حكومتى يك جامعه است كه توأم با خشونت باشد.» بنابراين براى بررسى محتواى مفهوم انقلاب، لازم است به ريشه، سير، جهت و عوامل محركه اين تحولات توجه كنيم و آن ها را چون قطعات مختلف يك «پازل» كنار هم قرار دهيم تا تصويرى كامل و جامع از ويژگى هاى انقلاب به دست آوريم.


17

از آنجا كه انقلاب يك پديده سياسى ـ اجتماعى است و نه تنها موضوع مورد مطالعه دانشمندان علوم سياسى، بلكه مورد توجه جامعه شناسان نيز مى باشد و هم از آنجا كه مهم ترين ركن جامعه شناسى; يعنى علمى كه ويژگى هاى جامعه و سير تحولات آن را بررسى مى كند، شناخت و تحليل رفتارهاى اجتماعى انسان ها است، بنابراين مى توان گفت تا زمانى كه بينش فكرى افراد و ذهنيتى كه بر اساس آن عمل مى كنند متحول نشود، رفتار اجتماعى آنان نيز تغيير نمى كند و بدون تغيير رفتار اجتماعى افراد جامعه، انقلابى در جامعه رخ نخواهد داد.

به ديگر سخن، تغيير فضيلت هاى اخلاقى جامعه، ارزش هاى معتبر و رايج در سطح جامعه، ويژگى هاى قهرمانان اجتماعى و به طور كلى باورهاى مسلط بر كل جامعه، موجب پيدايش و ظهور خواست ها و مطالبات نوين در بطن جامعه مى گردد و چون رهبران و مديران سياسى جامعه از اين آرمان ها و ارزش هاى نوين فاصله دارند، اين تضاد و تعارض يا دوگانگى موجب بى ثباتى و عدم تعادل جامعه مى گردد.

شايد بررسى ويژگى قهرمانانى كه جامعه آنان را تحسين مى كند روش مناسبى براى فهميدن اين امر باشد كه در جامعه چه مى گذرد و چه ارزش هايى مقبوليت دارد و آرمان ها و جهت تحولات جامعه كدامند. در هر جامعه اى و در هر شرايطى، معيارهايى هستند كه مبناى قضاوت افكار عمومى و مردم درباره شخصيت هاى مختلف به شمار مى روند; معيارهايى كه افراد در صحنه بحث هاى اجتماعى با استناد به آن ها خود را مقبول مردم جلوه مى دهند و وجهه اى به دست مى آورند. بررسى اين معيارها، راه مناسبى است براى درك اين كه هر جامعه اى به چه نوع ارزش ها و باورهايى پاى بند است. به اين ترتيب تحول اين معيارها نيز نشانه تحول ارزش ها و باورهاى درونى جامعه خواهد بود.

ايده هايى بر بنيادهاى اجتماعى تاثير مى گذارند كه تبديل به ارزش هاى محرك در حركت هاى عمومى شوند و يا به صورت يك سيستم ايدئولوژيكى پيشنهادى به تمامى مردم جامعه ارائه شوند و مورد قبول واقع گردند. بنابراين تحول در ارزش هاى مسلط بر جامعه كه موجب ظهور انگيزه هاى جديد مى گردند، ثبات و تعادل سيستم اجتماعى روزمره را بر هم مى زنند و جامعه را در آستانه بى ثباتى و بى نظمى و اختلال در ساختار سياسى قرار مى دهند.

در اين حالت، حاكميت ممكن است دو نوع عكس العمل نشان دهد:

1. خواست هاى جديد جامعه را بپذيرد و با اعمال اصلاحاتى در ساختار خود يا اعطاى امتيازاتى به معترضين، آنان را كنترل و نظم اجتماعى را دوباره برقرار سازد.


18

2. مطالبات نوظهور را به كلى نفى كند و براى كنترل مدعيان آن به اعمال زور و قوه قهريه متوسل گردد.

حالت اول در واقع يك انقلاب مهار شده است و پس از آن، جامعه دوباره سير عادى حركت خود را باز مى يابد، اما در حالت دوم جامعه به تدريج و مرحله به مرحله به موقعيت انقلابى نزديك تر مى شود. تلاش و رژيم حاكم براى كنترل خواست ها و مطالبات، منجر به از دست رفتن منابع قدرت مى گردد; يعنى حكومت وجهه خود را در نظر توده ها بيش از پيش از دست مى دهد. گويى ديگر هيچ يك از سخنان و ادعاهاى رژيم مورد قبول و اعتماد مردم قرار نمى گيرد و هر سخن و تحليلى كه ارائه مى دهد براى مردم يك فريب، دروغ و مايه تمسخر و استهزا خواهد بود. بدين ترتيب رژيم، پايه هاى مشروعيت خود را; يعنى آن توجيهى كه بر اساس آن خود را حاكم بر جامعه و اعمال كننده اقتدار سياسى مى داند، از دست مى دهد. ديگر مردم مديريت چنين نظامى را به عنوان نظام حاكم به رسميت نمى شناسند و دليلى براى اطاعت از قانون و نهادهاى قدرت، نمى يابند. در اين حالت نظام وارد مرحله بحران مشروعيت مى گردد.

از مباحث فوق چنين نتيجه گيرى مى شود كه مؤلفه هاى زير، در شناسايى يك حركت سياسى به عنوان انقلاب، نقش تام ايفا مى كنند:

ـ انقلاب بايد منجر به تغيير نظام سياسى حاكم شود.

ـ در جريان شكل گرفتن انقلاب، بايد ارزش ها و باورهاى مسلط بر جامعه دگرگون شوند.

اين دو مولفه انقلاب، به نوعى در تعامل با يكديگرند: باورهاى ذهنى و ارزشى جامعه تغيير مى كنند; زيرا واقعيت موجود، رضايت اكثريت جامعه را تأمين نمى كند و نياز به تغيير نظام سياسى حاكم احساس مى شود. از سوى ديگر، اين توده مردمند كه با تغيير نگرش ها و باورهاى شان، آرمان هاى جديدى مطرح كرده اند و بر اين اساس موتور محركه انقلاب ها به شمار مى روند، به طورى كه تغيير نظام سياسى حاكم بدون مشاركت مردم، انقلاب محسوب نمى گردد.


19

اما وقتى بحث را از محدوده كتابخانه ها و محافل علمى به صحنه واقعى جامعه انسانى ببريم، جريان وقايع تا بدين حد شفاف نيست. نظام حاكم تمايل به تثبيت وضع موجود دارد و دائماً در پى دفاع از مشروعيت و حقانيت خويش است. بنابراين سعى دارد از هر موقعيتى براى محدود كردن نفوذ انديشه هاى مخالف خود و مجازات و سركوب نيروهاى مخالف كه به قصد براندازى حكومت وارد ميدان مبارزه با او شده اند، استفاده كند. با اين اوصاف مى توانيم انتظار داشته باشيم كه جنبش هاى ضد نظام، هر قدر قدرت و نفوذ اجتماعى بيشترى داشته باشند، با قهر بيشترى از سوى نظام سركوب مى شوند، تا آنجا كه مراحل پايانى انقلاب ها ناگزير به خشونت هاى خيابانى گسترده منتهى مى شود و جامعه تبديل به صحنه رزم دو جبهه متخاصم رو در روى هم ـ مردم و حاكميت ـ مى گردد.

بحران مشروعيت و پس از آن صف آرايى مردم در برابر حاكميت، جامعه را به بن بستى مى كشاند كه در آن راهى جز برخورد فيزيكى باقى نمى ماند. اين وضعيت بى ثبات، چندان نمى تواند به درازا كشيده شود. جامعه هرچه زودتر بايد از اين وضعيت غيرعادى بيرون كشيده شودو سير عادى زندگى خود را از سر گيرد. اين است كه به ناچار آهنگ وقوع رخدادها سرعت مى گيرد.

از نظر انديشمندان و صاحب نظران انقلاب، علل و عوامل رسيدن جامعه به شرايط انقلابى، محل بحث و اختلاف است. در اين جا به صورتى اجمالى آن نظريه ها را مرور مى كنيم.

براى بررسى تئورى هاى انقلاب، به طور مشخص، دو مكتب كاملا متفاوت وجود دارد:


20

1. مكتب تضاد

مشخص ترين نظريه در مكتب تضاد، نظريه ماركس در انقلاب است كه نخستين نظريه اى است كه با بررسى تحولات تاريخى، انقلاب را به عنوان پديده اى اجتناب ناپذير، مثبت و مهم ترين عامل در تكامل و تحول جامعه مطرح ساخت.

براى فهم تئورى انقلاب ماركس مى بايست آن را در درون دستگاه جامعه شناسى سياسى آن، جاى داد كه بحث مفصل آن از حيطه موضوع ما خارج است. اما عصاره آن اين است كه شيوه توليد، بنياد اساسى جامعه و تحولات آن را شكل مى دهد. تحول شيوه توليد موجب برآمدن طبقه اى جديد مى شود كه تضاد بين اين طبقه و طبقات حاكم موجب بروز انقلاب مى گردد. مثلا تحول شيوه توليد از كشاورزى به صنعتى، موجب پيدايش طبقه بورژوازى گرديد كه حاصل تضاد و تنازع بين آن ها، انقلاب بورژوايى بود و اين خود موجب پيدايش طبقه كارگر شد و باز از تنازع طبقه پرولتر و بورژوا، انقلاب سوسياليستى رخ مى دهد.

بنابراين از ديدگاه انديشمندان معتقد به مكتب تضاد، آرامش اجتماعى از موارد استثنائى منطق تاريخى هر جامعه به شمار مى رود در حالى كه اساس تكامل و پيشرفت هر جامعه در گرو انقلاب هايى است كه با منطق فوق بهوقوع مى پيوندند و پايه و اساس آن ها منازعه و تضاد طبقاتى است.


21

2. مكتب اصالت كاركرد

پايه اين مكتب را نظريات اميل دوركيم شكل مى دهد. دوركيم معتقد بود كه جامعه، مجموعه اى كمّى از افراد نيست. بلكه واقعيت كيفى يگانه اى مى باشد كه در شرايط عادى، رسوم و سنت اجتماعى بر عقل منفرد افراد، مسلط هستند و تقسيم كار بين افراد، و گروه هاى مختلف، جامعه اى منظم و يگانه مى سازد كه همه نيروهاى گوناگون در آن كاركرد و وظيفه خويش را به خوبى و درستى به انجام مى رساند و در تعادل با يكديگرند. اما تقسيم كار، تنها در شرايط عادى موجب همبستگى مى گردد. تقسيم كار غيرنرمال يا پاتولوژيك، موجب فائق آمدن نيروهاى از هم گسيخته اى مى گردد و در نتيجه بى نظمى و عدم تعادل را بهوجود مى آورد.

وقتى جامعه اى دچار شرايطى شود كه آن را اندوهناك، سرگشته و خشمگين مى سازد، چنين جامعه اى بر اعضاى خود فشار مى آورد كه از طريق انجام اعمالى معنادار، اندوه، سرگشتگى و خشم خود را بروز دهد. جامعه بر آن ها وظيفه گريستن، ناليدن و يا آسيب رساندن به خود و ديگران را تحميل مى كند، زيرا اين تظاهرات جمعى و ارتباط اخلاقى كه آن ها بيان و تقويت مى كنند نيرو و توانى را كه شرايط مى خواهد از گروه بستاند به آن باز مى گرداند و بدين سان آن را يارى مى كند تا قرار بيابد.

نظريات دوركيم بيشتر درباره تحول اجتماعى است تا انقلاب و بهويژه موضوع اصلى بحث او تأثيرات صنعتى شدن جامعه بر همبستگى اجتماعى است. اما متفكران ديگر از الگوى مطالعه دوركيم بهره بردند و مكتب اصالت كاركرد را بنيان نهادند.

مهم ترين نظريه پردازان انقلاب در مكتب اصالت كاركرد را در زير بررسى خواهيم كرد.

1. چالمرز جانسون: به نظر اين نويسنده، انقلاب اساساً نتيجه پيدايش ناهماهنگى بين محيط و ارزش ها در سيستم اجتماع است. تعادل سيستم اجتماع در نتيجه اثر چهار منبع بر هم مى خورد:

الف) تغيير ارزش ها با منشأ خارجى;

ب) تغيير ارزش ها با منشأ داخلى;

ج) تغيير محيط با منشأ خارجى: مثل تأثيرى كه انقلاب صنعتى بر جوامع گوناگون گذاشت;


22

د) تغيير محيط با منشأ داخلى: مثل رشد جمعيت و يا پيدايش گروه هاى جديد.

2. ساموئل هانتيگتون: وى در كتاب تعليم سياسى در جوامع در حال تغيير به ارائه يك چارچوب تئوريك درباره علل وقوع انقلاب ها پرداخته است. به نظر او انقلاب، اساساً در جوامعى رخ مى دهد كه از يك سو شاهد افزايش مشاركت و بسيج سياسى گروه هايى هستند كه پيشتر از صحنه سياست خارج بوده اند و از سوى ديگر فاقد نهادهاى سياسى لازم براى جذب اين مشاركت هستند; يعنى جوامعى كه «نوسازى سياسى» در آن ها رخ داده اما توسعه سياسى هنوز واقع نشده است.

3. ماكس وبر: وى با الهام از مفهوم «سنت» كه در نظريه دوركيم آمده است، ابتدا سه منبع براى مشروعيت و اقتدار سياسى بر مى شمارد: سنت، قانون (عقلانيت) و كاريزما.

«اقتدار سنتى» مبناى وضعيت متعادل اجتماعى است. دو نيروى مختل كننده مى توانند اين وضعيت را بر هم زنند: نيروى عقلانيت و نيروى كاريزما. نيروى عقلانيت مى تواند نيروى انقلابى درجه يكى بر ضد سنت باشد و اغلب هم، چنين بوده است.

نيروى عقلانيت، نخست موجب تغيير محيط اجتماعى و سپس دگرگونى جهان بينى مردم مى گردد. اما كاريزما بر عكس عقلانيت كه نخست نظامات و روش ها را دگرگون مى كند، در وحله اول زندگى درونى فرد را متحوّل مى كند. كاريزما صفت فردى است كه داراى قدرت يا ويژگى هاى فوق طبيعى، فوق انسانى و يا حداقل استثنايى و نادر است. اين ويژگى ها را در فراگرد دعوت مردم براى پيوستن به جنبش و رهبرى آن به كار مى گيرد. اقتدار كاريزمايى خارج از ساخت هاى مستقر و سلسله مراتب آمريّت و ملاحظات عقلانيت قرار دارد و خود متضمن ابداع و انقلابى پيامبرگونه است.

وبر اضافه مى كند كه رهبرى كاريزمايى در دوره هاى فشار و اضطرار روحى طبيعى، اقتصادى، اخلاقى، مذهبى و ... ظهور مى كند.


23

4. نظريه فردگرايى و روان شناسى: بر اساس اين ديدگاه، شرايط پيدايش وضعيت انقلابى اساسا به وضعيت فرد يا تصور فرد از آن وضعيت مربوط مى شود. موضوع مورد بررسى در اين جا نه منافع طبقات و گروه هاى اجتماعى و نه ساخت قدرت دولتى و يا همبستگى اجتماعى، بلكه وضعيت عينى يا ذهنى «فرد» است.

فرضيه اصلى تئورى هاى فردگرايانه و روان شناسانه كه از نظر فلسفى مبتنى بر مكتب اصالت كاركرد است. اين است كه انسان ها داراى خواست ها و نيازهاى اساسى هستند و اگر اين خواست ها و نيازها سركوب شده يا ناكام بماند، به پيدايش احساس خشونت و پرخاشگرى مى انجامد. عنصر اصلى خشونت سياسى و رفتار انقلابى همين پرخاشگرى است. به چند نمونه از نظريه پردازان اين دسته توجه كنيد:

ـ سوروكين: وى سركوب غرايز را موجب پيدايش شرايط انقلاب مى دانست.

ـ توكويل: او بر عكس سوروكين عقيده داشت، بهبود شرايط زندگى فرد و افزايش توقّعات او از عوامل اصلى نارضايى و پرخاش جويى سياسى به شمار مى رود. او علت اصلى وقوع انقلاب فرانسه را در رفاه فزاينده در سال هاى قبل از انقلاب در آن كشور مى دانست. او گفته است:

اين درست نيست كه هميشه انقلابات زمانى اتفاق مى افتند كه اوضاع روبه وخامت مى رود. بر عكس، معمولا انقلاب وقتى پيش مى آيد كه مردمى كه مدت هاى مديد بدون اعتراض با حكومتى جابر ساخته اند، ناگهان در مى يابند كه حكومت از فشارهاى خود كم كرده است و در نتيجه بر عليه آن شورش مى كنند.

نظريات محافطه كارانه ترى نيز درباره انقلاب وجود دارد:

ادموند برك جالب ترين نظريات را در اين باره دارد. به گمان او جامعه نه بر اساس تعقل، بلكه بر پايه سنت و تعصبات ديرينه استوار است و انقلاب كه مى كوشد اين تعصبات را از ميان بردارد، به پيكر جامعه زيانى هنگفت مى رساند. انسان تنها مى تواند تغييرات اندكى در جامعه ايجاد كند و كوشش انقلابيون تندرو براى هماهنگ كردن جامعه با آرمان هاى انتزاعى فاجعه بار خواهد بود. اين كوشش تنها به از ميان بردن «بانك و سرمايه عمومى ملت ها و اعصار» خواهد انجاميد. سرمايه اى از آزادى ها و حقوق جاافتاده و رسوم و سنن كه به تصادف به دست نيامده، بلكه نتيجه تعقل و تجربه تاريخ بشريت است و پشتوانه زندگى فردى به شمار مى رود. برك مى گويد:


24

بايد از آن ترسيد كه كار و زندگى هر فرد تنها به مايه و موجودى خصوصى عقل او واگذار و حواله گردد. زيرا به نظر ما، آن ذخيره در هر انسان بسيار اندك است و در عوض بهتر است كه انسان ها خود را از ذخيره و سرمايه عقل همه ملت ها و اعصار بهره مند سازد.

با توجه به عوامل و ويژگى هايى كه براى بررسى ريشه هاى ظهور و موفّقيّت يا عدم موفّقيّت انقلاب و نيز درباره پيش بينى وقوع انقلاب و هم چنين مقايسه انقلاب ها از نظر انديشمندان مكتب هاى مختلف برشمرديم، لازم است سه مرحله متمايز را در شكل گيرى انقلاب ها مورد بررسى و تجزيه و تحليل قرار دهيم.

مرحله اوّل شرايط و اوضاع و احوال جامعه اى كه به صورت بالقوه براى شكل گيرى و تحقّق انقلاب مساعد است.

مرحله دوم عواملى كه منجر به بروز و پيروزى انقلاب مى گردد.

و در مرحله سوم عواملى كه تداوم و يا شكست انقلاب را به دنبال خواهد داشت.

فصل دوم : مراحل سه گانه انقلاب

گفتار اوّل: شرايط سياسى ـ اجتماعى قبل از انقلاب

گفتار دوم: شكل گيرى قدرت اجتماعى و بروز انقلاب

گفتار سوم: دوران بعد از پيروزى انقلاب

گفتار اوّل : شرايط سياسى ـ اجتماعى قبل از انقلاب

شرايط و اوضاع و احوال جامعه مستعد انقلاب از عمده مسايلى است كه بايد مورد توجّه و مطالعه قرار گيرد. انقلاب به صورت ايده آل در مكان و زمانى امكان موفّقيّت خواهد داشت كه شرايط دوقطبى بر جامعه حكم فرما باشد. شرايطى كه در آن، گروه هاى اجتماعى از سيستم سياسى حاكم جدا شده و در مقابل آن ايستادگى كنند. چنين جامعه اى با نوعى دوآليسم قدرت مواجه مى گردد. ابتدا مشروعيّت و حقّانيت قدرت سياسى مورد سؤال قرار مى گيرد و آن گاه قدرت سياسى به دنبال يأس و نااميدى مردم از آن سيستم، تدريجاً دچار عجز مى شود. از طرف ديگر، نيروهاى اجتماعى كه اطمينان و قدرت كافى به توانايى هاى خود پيدا مى كنند و از سيستم سياسى روى گردان مى شوند، در مقابل نظام حاكم قرار مى گيرند و به تدريج شكاف ميان قدرت سياسى و قدرت اجتماعى به حدّى مى رسد كه ادامه چنان وضعى در جامعه، غيرقابل تحمل مى شود.


25

اريك هافر معتقد است، اگرچه معمولاً اين تصوّر وجود دارد كه انقلاب ها براى ايجاد تغييرات شديد در جامعه بروز مى كنند، امّا در واقع اين گونه تحوّلات هستند كه زمينه ساز بروز انقلاب مى شوند. به گفته وى فضاى انقلابى، حاصل مشكلات، تمايلات و سرخوردگى هايى است كه در زمان دستيابى به تحوّلات راديكال ايجاد مى شود. تا زمانى كه ارزش هاى يك جامعه و واقعيّت هاى محيطى آن با هم سازگار باشند، جامعه از انقلاب مصون است و زمانى كه جامعه در حالت تعادل قرار دارد، به طور مرتّب تأثيراتى از اعضاى خود و از خارج مى پذيرد و مجموعه اين دو، جامعه را به هماهنگ ساختن نحوه تقسيم كار با ارزش هاى خود وادار مى سازد. بنابراين تعارض موجود ميان قدرت سياسى و قدرت اجتماعى، منبع اصلى بروز تعارضات انقلابى است، قدرت سياسى ناشى از روال معمول و عادى رابطه بين فرماندهان و فرمانبران مى باشد.

به عبارت ديگر قدرت سياسى، مجموعه نهادهاى رسمى و ادارى جامعه است كه با در اختيارداشتن ابزار مادّى تسلط (يعنى ابزار نظامى، اقتصادى و قانونى) اداره امور جامعه را بر عهده دارند. در حالى كه قدرت اجتماعى عبارت از قدرتى است كه به اعتبار نفوذ معنوى در ميان افراد جامعه و بر اساس ارزش هاى مشترك، تبعيّت و اطاعت افراد جامعه و گروه هاى اجتماعى را به طرف خود جلب مى كند.

بنابراين «قدرت اجتماعى»، ناشى از مقام و موقعيّت اجتماعى افراد است و بر اساس اعتبار و رابطه اى است كه سلطه و تابعيت را مشـروعيّت مى بخشد. قدرت اجتماعى مطلقاً به اعتماد و اطمينان افراد جامعه بستگى دارد و به خصوص بر اطاعت از رهبرى اجتماعى متكى مى باشد. «قدرت سياسى» نيز تا زمانى مى تواند از چنين موقعيّتى برخـوردار باشد كه گروه هاى اجتماعى معتقد باشند، سيستم سياسى قادر به تأمين حداقل خواسته هاى آن ها وحفظ و تداوم روابط متعارف اجتماعى مى باشد.

حضور قدرت در جامعه به خودى خود رقابت بر سر قدرت را به دنبال مى آورد و اين گونه رقابت هاى سياسى، مى تواند با خشونت توأم باشد. نظام ارزشى برخى از اين تعارضات را به وسيله ايجاد توافق بر سر اين كه افرادى بايد چه مناصبى را و چگونه تصاحب كنند، مشخّص مى سازد و سعى مى كند با وضع قواعدى براى رقابت بر سر قدرت، ساير تعارضات را در وضعى متعارف قرار دهد. اگر افرادى كه صاحب قدرت سياسى هستند، با نظام ارزشى جامعه به ستيز برخيزند، كسانى كه در مسند قدرت اجتماعى هستند، با استفاده از قدرت معنوى خويش به مقابله و تنبيه آن ها خواهند پرداخت و اگر اين ستيز اصلاح پذير نباشد، آن گاه بروز شورش و انقلاب محتمل است.

وجود ارزش هاى مشترك، احتمال بروز تعارض بين گروه هاى اجتماعى و قدرت سياسى را شديداً كاهش مى دهد.


26

بنابراين مهم ترين عاملى كه بروز شرايط انقلابى را تشديد مى كند و تحوّلات سياسى ـ اجتماعى را اجتناب ناپذير مى نمايد، تضاد ميان ارزش هاى مسلّط بر سيستم سياسى و ارزش هاى حاكم بر گروه هاى اجتماعى است. اين چيزى است كه نويسنده امريكايى ويلبر مور فاصله ميان ايده آل هاى جامعه و واقعيات موجود مى داند، زيرا ارزش هاى اجتماعى در حقيقت همان انگيزه هاى آگاهانه و مشترك افراد يك جامعه است كه نخستين شرط ضرورى دوام و استوارى جامعه مى باشد. ارزش هاى مشترك شامل مسايلى است از قبيل عقايد مذهبى، اسطوره اى، اجتماعى، نظام هاى اخلاقى، آداب و سنن ملّى موجودات و تخيّلات فوق طبيعى و ايده آل هاو بسيارى اعتقادات ديگر.

ارزش ها براى سامان دادن و تقسيم كار در جامعه ضرورت دارند، زيرا با بهره بردارى از آن ها، نياز به استفاده از زور براى گماشتن افراد به وظايف مشخّص رفع مى گردد. نظام ارزشى نقش و موقعيّت افراد را در يك جامعه معيّن مى كند و در همان حال به آن مشروعيّت مى بخشد و هرگاه در چنين نظامى، حكومت در شرايط بحرانى، از قدرتى كه قبلاً به طور مشروع تعيين و پذيرفته شده استفاده كند، اين اعمال قدرت نيز مشروع و مقبول تلقّى مى گردد.

مهم ترين ويژگى شرايط اجتماعى قبل از انقلاب، از دست رفتن اعتبار و مقبوليّت سيستم سياسى در ميان گروه هاى اجتماعى است. به قول هاناآرنت «در زمانى كه اعتبار هيأت سياسى جامعه پا بر جا و كامل است، هيچ انقلابى حتّى احتمال موفّقيّت نيز ندارد.»

زمانى كه اعتبار و اعتماد به رژيم چنان كاهش مى يابد كه استفاده از قدرت سياسى بى فايده به نظر مى رسد و اقتدار افرادى كه اداره و فرمانروايى جامعه را در دست دارند، تنها متّكى به زور است. و به علاوه تحوّل آرام و منظم نيز در تغيير اين وضع مفيد به نظر نمى آيد، ايجاد تغيير و تحوّل اجتناب ناپذير خواهد بود. در چنين شرايطى به كارگيرى زور تنها ابزار براى حفظ موجوديت قدرت سياسى است. به تعداد نيروهاى پليس و ارتش افزوده مى گردد و به كار بردن زور احتمالاً زمان بروز تحوّل را به تعويق مى اندازد. امّا يك نظم اجتماعى متّكى بر نيروى مسلّح، نظمى پايدار نيست و نظامى مبتنى بر اشتراك ارزش ها تلقى نمى شود. در اين شرايط بروز تحوّلات خشونت آميز حتمى است.

نظريّه ارزشى جامعه اين عقيده را كه همكارى اجتماعى به وسيله اعمال زور قابل تحصيل است، مطلقاً و قويّاً مردود مى شمارد. در مقابل، چنين نظريه اى بر اين فرض استوار است كه در يك نظام متشكّل، استفاده مشروع از زور تنها به مواردى محدود مى شود كه امكان توافق عمومى بر ارزش ها وجود نداشته باشد و در اين شرايط نيز زورتنها به عنوان راه حل نهايى مورد توجّه قرار مى گيرد.


27

از علل عمده بروز شرايط انقلابى مى توان عوامل متعدّد اقتصادى، سياسى، اجتماعى، فرهنگى و مذهبى را نام برد.

نيل به مالكيت زمين، ماليات هاى سنگين، گرانى بيش از توان تأمين كالاها و خدمات مورد نياز محرومين و فقر طبقات عظيم اجتماعى، فساد در طبقه حاكم، خفقان و سلب آزادى هاى فردى و اجتماعى، بى اعتنايى به ارزش هاى مسلّط جامعه، شكست هاى نظامى و ديپلماتيك، سلطه و نفوذ مستقيم و يا غيرمستقيم بيگانگان و قحطى را مى توان از جمله عوامل بروز شرايط انقلابى دانست.

برخلاف نظر ماركس و پيروان وى، لزوماً محروميت هاى اقتصادى عامل اصلى بروز شرايط انقلابى نيستند و لزوماً، انقلاب ها در جوامعى زاده نشده اند كه از نظر اقتصادى سير قهقرايى داشته اند، بلكه بر عكس در بسيارى از جوامع از جمله ايران، انقلاب زمانى رخ داد كه نوعى رفاه نسبى بهوجود آمده بود و تنگدستى و فقر موجب بروز انقلاب نگرديد. امّا اين بدان معنا نيست كه در دوران قبل از انقلاب در اين جوامع هيچ گروهى گلايه هاى خصلتاً اقتصادى نداشت. دو كانون اصلى در جامعه به دليل انگيزه هاى اقتصادى ابراز نارضايتى مى كنند، كانون نخست و كم اهمّيّت تر گروه هاى واقعاً و مشخصاً بينواى جامعه است. بى گمان در همه جوامع انقلابى، گروهى از مردم بينوا وجود دارند كه رهايى آن ها از برخى فشارها و محروميّت ها، ويژگى بسيار مهم انقلاب به شمار مى آيد. ولى اين گروه هميشه عامل اصلى انقلاب نيستند و اين امر حتّى مورد اعتراف ماركسيست ها نيز مى باشد.

تروتسكى در اين باره چنين مى نويسد:

در واقع، صرف وجود محروميّت ها براى برانگيزاندن يك شورش كافى نيست، زيرا اگر چنين بود توده ها مى بايست هميشه در انقلاب بوده باشند.

آنچه اهمّيّت بيشترى دارد و در واقع كانون مهم ترى براى انگيزه هاى اقتصادى انقلاب مى باشد، وجود اين احساس در ميان گروه يا گروه هايى است كه شرايط موجود، مانع فعّاليّت اقتصادى آن ها مى شود و يا اين فعاليت ها را محدود مى سازد.


28

بنابراين گلايه هاى اقتصادى معمولاً ناشى از پريشانى هاى جدّى اقتصادى نيستند، بلكه بيشتر ناشى از احساس برخى از گروه هاى اجتماعى هستند كه حقوق حقه آن ها به ناحق توسط سيستم سياسى ضايع شده است. اين عامل را بايد يكى از نشانه هاى اوليه انقلاب دانست. البته اين گلايه ها و انتقادات و احساس محروميّت ها به وسيله تبليغات و رهبرى اجتماعى و احتمالاً با اعتصابات و درخواست هاى اقتصادى مطرح مى شود و مورد بهره بردارى قرار مى گيرد.

از طرف ديگر اين واقعيّت را نيز بايد در نظر داشت كه وخامت موقعيّت اقتصادى طبقات جامعه و به خصوص توزيع غيرعادلانه امكانات اقتصادى مى تواند از عوامل بروز انقلاب باشد. امورى مانند امتيازات زندگى اشرافى طبقه حاكم، استفاده از كاخ ها و خانه هاى مجلّل، لباس هاى آراسته، استفاده از اتومبيل هاى گران قيمت، تجمل هاى فراهم شده در ميهمانى هايى كه هزينه هاى گزافى دارند. در مقابل توده هاى عظيم مردم كه در فقر و فلاكت به سر مى برند و تحت تأثيرتورم در چنين جامعه اى از تأمين مايحتاج روزمره خود نيز عاجزند.

طبقه بندى عوامل بروز شرايط انقلابى مى تواند ما را به اين جمع بندى هدايت كند كه انقلاب عموماً بر عليه رژيم هاى سنّتى و پادشاهى كه با اختيارات مطلق، آن رژيم را كنترل مى كند و يا بر عليه طبقه آريستوكراتى كه حكومت را در دست دارد، صورت مى گيرد. اين نوع رژيم ها داراى ويژگى هاى زير هستند:

1. حكومت خود را بر پايه فشار سياسى و اختناق روزافزون اداره مى كنند;

2. اقليتى محدود و در اغلب موارد تنها يك نفر، كلّيه اختيارات تصميم گيرى و اجرايى را در همه زمينه هاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى در دست دارد;

3. فساد به طور اعم بهويژه فساد مالى و رشوه خوارى در سطحى گسترده در ميان گروه حاكم شيوع و رواج دارد;

4. چنين حكومت هايى اكثراً بر طبقه سرمايه دار و مرفّه تكيه دارد;

5 . حكام براى حفظ حكومت خود و تداوم آن، بر نيروى نظامـى قوى و وفادار به خود تكيه مى كند;

6 . چون حكومت از حمايت مردمى برخوردار نيست، در مقابل فشارها و اعمال نفوذ قدرت هاى خارجى، تسليم پذير بوده و بيش تر به آن ها تكيه مى كند.

7. رسانه هاى گروهى را در كنترل خود دارد و با تبليغات وسيع، افكار عمومى را در جهت خواسته هاى حكومت هدايت مى كند.


29

8 . به رفاه و آسايش و بهبود عمومى وضع جامعه بى توجّه است و در نتيجه، توده هاى محروم روز به روز فقيرتر و اقليت حاكم و وابستگان آن ها از رفاه بيشتر برخوردار مى شوند.

9. به ارزش هاى حاكم بر جامعه از جمله عقايد مذهبى و آداب و رسوم اكثريت مردم بى توجّهى و بى اعتنايى مى كند.

چنين رژيمى، محيط بالقوه مناسبى براى هدايت جامعه به طرف يك حركت انقلابى فراهم مى كند. اين نوع رژيم ها غالباً در كوتاه مدت قادر خواهند بود به هر طريق ممكن اعم از تهديد، تطميع، نيرنگ، ترور، شكنجه و اعمال قدرت پليسى از عهده اداره جامعه بر آيند، ولى زمانى فرا خواهد رسيد كه ديگر توانايى حلّ مشكلات را نخواهند داشت و اين شرايط، زمينه را به صورت بالفعل براى حركت انقلابى مساعد خواهد كرد.

شرايط مزبور از اين قرارند:

1. رژيم دچار تنگناهاى مختلف و به خصوص مشكلات حاد مالى مى شود.

2. حكومت قادر به جذب نيروهاى زبده و ورزيده از ميان نخبگان و روشنفكران براى اداره امور جامعه نمى گردد.

3. از حلّ مشكلات پيچيده سياسى، اقتصادى و اجتماعى عاجز و ناتوان مى شود.

4. قدرت سياسى در اثر رهبرى ضعيف و سازماندهى نامتناسب، اعتماد به نفس و توانايى خود را از دست مى دهد و به موازات اين عدم كارايى از ميزان تحمّل و بردبارى گروه هاى اجتماعى نيز كاسته مى شود.

5 . مقبوليت و مشروعيّت رژيم در نظر اكثر گروه هاى اجتماعى از بين مى رود.

6 . رژيم بيش از پيش از طبقات اجتماعى دور مى شود و حتّى كسانى كه از سوى رژيم منتفع مى شدند با بروز ضعف در سيستم حاكم، به تدريج از آن كناره مى گيرند.

در چنين شرايطى است كه نهادهاى سياسى كارآيى و كفايت خود را براى اداره جامعه از دست مى دهند و نهادهاى اجتماعى غيررسمى جايگزين آن ها مى گردند.

براى بروز هر انقلابى، دو رشته از علل لازم است. اگرچه اين علل جنبه مستقيم و بلافصل ندارند.

علت اوّل، فشارهايى است كه بهوسيله نظام سياسى غيرمتعادل ايجاد مى شود. نظام سياسى در اثر فشارها و ركود قدرت سعى مى كند براى حفظ وضع موجود به قوّه قهريّه روى آورد.


30

علت دوم به توانايى رهبران سياسى در ايجاد تحوّلات سريع و قاطع در شرايط عدم تعادل اجتماعى بستگى دارد. اگر آن ها قادر به ارائه تحوّلات لازم نباشند، جامعه بيشتر به سوى عدم تعادل سوق داده خواهد شد.

لوسيان پاى مى گويد:

هر حكومتى كه با اعتراض خشونت آميز مردم مواجه مى شود احتمالا ناسالم است، زيرا گروه هاى نسبتاً بزرگ مسلّح تنها زمانى در جامعه امكان ظهور مى يابند كه قاطبه مردم از حكومت ناراضى باشند.

بى كفايتى و عدم كارآيى سياست هاى طبقه حاكم بيشتر ناشى از انزواى آن از بقيه جامعه است. طبقه حاكم به واسطه عواملى; نظير ساخت طبقاتى خشك، فساد و تباهى گروه يا خاندان حاكم، مسدود بودن راه هاى عادى پيشرفت اجتماعى و قراردادن بستگان و وابستگان بى لياقت در مناصب عاليه، از بقيّه جامعه جدا مى گردد.

هرگاه منابع و عوامل تغيير بر يك نظام اجتماعى تأثير بگذارد بروز يكى از اين دو حالت قطعى است: يا هماهنگى و تطابق عناصر مختلف با هم على رغم فشارهاى جديد، در حفظ حالت تعادلى موفّق خواهد شد و يا ظرفيّت سازگارى نظام موجود، گنجايش ايجاد هماهنگى هاى لازم را نخواهد داشت كه در چنين صورتى بين ارزش ها و شرايط محيط فاصله ايجاد شده و ناهماهنگى بين آن ها به بر هم خوردن حالت تعادل منجر خواهد شد. چنين حالتى زمانى بروز مى كند كه فشار وارده آن قدر ناگهانى و شديد باشد كه امكان به جريان انداختن روند معمول براى صيانت از نظم اجتماعى از نهادهاى مسئول سلب شود.

عواملى كه مشخّص مى كند آيا سازگارى مجدداً برقرار خواهد گرديد و يا اين كه انقلاب بروز خواهد كرد، به توانايى و درايت رهبران نظام سياسى، از جمله به استعداد آنان در درك اين واقعيّت كه آيا تعادل اجتماعى بر هم خورده است يا نه، بستگى دارد. تا زمانى كه رهبران سياسى دست به اقدامات اساسى بزنند و در طول مدّتى كه نتيجه اقدامات آنان ظاهر مى گردد، نظام اجتماعى در گونه اى از عدم تعادل نسبى، نوسان خواهد داشت.


31

چنانچه قدرت سياسى نخواهد و يا نتواند با درك اين واقعيّت، انعطاف لازم را در برابر تغييرات خواسته شده گروه هاى اجتماعى به عمل آورد، برخورد ميان قدرت سياسى و گروه هاى اجتماعى اجتناب ناپذير خواهد بود. اين برخورد قهراً حالتى خشونت آميز خواهد داشت. اعمال خشونت براى ايجاد تحوّل در جامعه اگرچه فى نفسه مذموم و ناراحت كننده است، لكن در صورتى كه سيستم سياسى به آرامى و از طرق مسالمت آميز، حاضر به قبول و تمكين خواسته هاى جامعه نباشد، امرى اجتناب ناپذير مى گردد.

بنا به گفته خوزه ارتگايى «بشر همواره دست به خشونت زده است. گاه استفاده از خشونت تنها نوعى جنايت تلقى شده، گاهى نيز خشونت وسيله اى در دست كسانى بوده است كه تمام طرق ديگر را براى دفاع از حقوق حقه خويش به كار گرفته و ناكام مانده اند. شايد اين واقعيّت كه گه گاه بشر تمايلات فطرى خويش را از طريق اعمال خشونت آميز بروز مى دهد، تأسف آور باشد، امّا از طرف ديگر بروز چنين رفتارى در جامعه نشان دهنده وجود منطق و تعقّلى نيز هست كه بيش از حدّ تحمّل تحت فشار قرار گرفته است.» به اعتقاد وى استفاده از زور در شرايط انقلابى تنها حربه مؤثّر به شمار مى آيد.

دست زدن به انقلاب به معناى قبول خشونت براى تغيير نظام جامعه است. به تعبير دقيق تر، انقلاب چيزى نيست جز عملى ساختن طرحى خشونت آميز كه احتمالاً مى تواند نظام اجتماعى را دگرگون سازد. هر اندازه بر گروه هاى اجتماعى معتقد به تغيير فعالانه وضعيت افزوده شود، ميزان اعمال خشونت و به خصوص نياز به برخورد مسلحانه كمتر خواهد بود. در بسيارى از انقلاب هايى كه رهبران انقلاب، براى تحقّق اهداف خود، قادر به جذب توده هاى وسيع اجتماع نيستند و با بى تفاوتى و برخورد سرد توده هاى مردم كه مى توانند با يك حركت هماهنگ و بدون خشونت زياد، ماشين سياسى را از كار بيندازند و فلج كنند مواجه مى شوند، ناچار به شيوه هاى زير متوسّل مى شوند:

ـ اقدامات گستاخانه چريكى و پارتيزانى;

ـ ائتلاف تاكتيكى با ساير گروه هاى اجتماعى;

ـ تعديل اهداف و معيارهاى خود براى نزديكى به ساير گروه ها.

البته اعمال خشونت تنها عامل سقوط و يا شكست و تسليم قدرت سياسى نمى باشد، بلكه عواملى ديگر نيز وجود دارند كه بر سرعت و شتاب تحوّلات به نفع قدرت اجتماعى مى افزايند.


32

عوامل شتاب زا آن هايى هستند كه با ظاهرساختن ناتوانى نظام سياسى و تزلزل در انحصار آن بر قوه قهريّه، بروز انقلاب را ممكن مى سازند. به عبارت ديگر عوامل شتاب زا، همواره بر انحصار و سلطه قدرت سياسى، بر قواى مسلّح تأثير مى نهند. به طورى كه گروه هاى انقلابى بالقوه يا سازمان يافته را ترغيب مى كنند كه عليه نظام منفور قيام كرده، دست به سلاح ببرند.

سه نوع عامل شتاب زا را مى توان نام برد:

1. عواملى كه مستقيماً بر قواى مسلّح تأثير مى گذارند و موجب تضعيف آن ها مى شوند، مانند تأثير بر انضباط، اطاعت از فرماندهى، سازماندهى، تركيب و يا وفادارى نيروهاى نظامى.

2. عواملى كه موجب تقويت روحى نيروهاى انقلابى مى شوند به طورى كه اگر باور داشته باشند مى توانند بر قواى مسلّح حكومتى فايق آيند.

3. عمليات موفّقيّت آميز يك گروه انقلابى بر عليه قدرت سياسى كه موجب تقويت روحى و تشديد و افزايش فعّاليّت آن ها مى گردد.

از ديگر عوامل شتاب زا مى توان به از هم پاشيدگى قواى نظامى در اثر شكست در جنگ خارجى، شورش در ميان نفرات ارتش يا اختلاف ميان نخبگان حكومتى، و عوامل روانى و ايدئولوژيك اشاره كرد، مثلاً اعتقاد و اطمينان به اين كه قواى حكومتى توان رويارويى با حملات نظامى انقلابيون را ندارند، ممكن است ناشى از اعتقاد به امدادهاى غيربشرى و تقويت روحيّه شهادت طلبى، اميد به كمك خارجى به هنگام آشكارشدن اراده انقلابى، يا اين باور كه توده ها شكست ناپذيرند، باشد.

نوع ديگر عوامل شتاب زا داراى ماهيّت استراتژيك است، به اين معنا كه انقلابيون نقشه اى براى مغلوب ساختن نيروهاى مسلّح حاكم كه موقعيّت محكمى دارند و در برابر تغيير، مقاومت مى نمايند، طراحى و اجرا كنند. استراتژى هاى انقلابى در هر مورد مى تواند متفاوت باشد و كيفيّت آن ها به تعداد نفرات و كارآيى نيروهاى مسلّح حكومتى و همچنين قوّت استدلال و ابتكار انقلابيون بستگى دارد.

از جمله استراتژى هاى انقلابى مى توان موارد زير را نام برد:

ـ نفوذ و رخنه مؤثر در دستگاه حكومتى توسط عوامل انقلابى و ضربه زدن به سيستم سياسى از داخل.

ـ قيام چريكى توسط گروهى محدود ولى مسلّح.

ـ قيام عمومى مردم و حركت همگانى توده ها از طريق اعتصابات و تظاهرات و مبارزه منفى براى فلج كردن ماشين بوروكراسى قدرت سياسى.

گفتار اوّل : شرايط سياسى ـ اجتماعى قبل از انقلاب


33

شرايط و اوضاع و احوال جامعه مستعد انقلاب از عمده مسايلى است كه بايد مورد توجّه و مطالعه قرار گيرد. انقلاب به صورت ايده آل در مكان و زمانى امكان موفّقيّت خواهد داشت كه شرايط دوقطبى بر جامعه حكم فرما باشد. شرايطى كه در آن، گروه هاى اجتماعى از سيستم سياسى حاكم جدا شده و در مقابل آن ايستادگى كنند. چنين جامعه اى با نوعى دوآليسم قدرت مواجه مى گردد. ابتدا مشروعيّت و حقّانيت قدرت سياسى مورد سؤال قرار مى گيرد و آن گاه قدرت سياسى به دنبال يأس و نااميدى مردم از آن سيستم، تدريجاً دچار عجز مى شود. از طرف ديگر، نيروهاى اجتماعى كه اطمينان و قدرت كافى به توانايى هاى خود پيدا مى كنند و از سيستم سياسى روى گردان مى شوند، در مقابل نظام حاكم قرار مى گيرند و به تدريج شكاف ميان قدرت سياسى و قدرت اجتماعى به حدّى مى رسد كه ادامه چنان وضعى در جامعه، غيرقابل تحمل مى شود.

اريك هافر معتقد است، اگرچه معمولاً اين تصوّر وجود دارد كه انقلاب ها براى ايجاد تغييرات شديد در جامعه بروز مى كنند، امّا در واقع اين گونه تحوّلات هستند كه زمينه ساز بروز انقلاب مى شوند. به گفته وى فضاى انقلابى، حاصل مشكلات، تمايلات و سرخوردگى هايى است كه در زمان دستيابى به تحوّلات راديكال ايجاد مى شود. تا زمانى كه ارزش هاى يك جامعه و واقعيّت هاى محيطى آن با هم سازگار باشند، جامعه از انقلاب مصون است و زمانى كه جامعه در حالت تعادل قرار دارد، به طور مرتّب تأثيراتى از اعضاى خود و از خارج مى پذيرد و مجموعه اين دو، جامعه را به هماهنگ ساختن نحوه تقسيم كار با ارزش هاى خود وادار مى سازد. بنابراين تعارض موجود ميان قدرت سياسى و قدرت اجتماعى، منبع اصلى بروز تعارضات انقلابى است، قدرت سياسى ناشى از روال معمول و عادى رابطه بين فرماندهان و فرمانبران مى باشد.

به عبارت ديگر قدرت سياسى، مجموعه نهادهاى رسمى و ادارى جامعه است كه با در اختيارداشتن ابزار مادّى تسلط (يعنى ابزار نظامى، اقتصادى و قانونى) اداره امور جامعه را بر عهده دارند. در حالى كه قدرت اجتماعى عبارت از قدرتى است كه به اعتبار نفوذ معنوى در ميان افراد جامعه و بر اساس ارزش هاى مشترك، تبعيّت و اطاعت افراد جامعه و گروه هاى اجتماعى را به طرف خود جلب مى كند.

بنابراين «قدرت اجتماعى»، ناشى از مقام و موقعيّت اجتماعى افراد است و بر اساس اعتبار و رابطه اى است كه سلطه و تابعيت را مشـروعيّت مى بخشد. قدرت اجتماعى مطلقاً به اعتماد و اطمينان افراد جامعه بستگى دارد و به خصوص بر اطاعت از رهبرى اجتماعى متكى مى باشد. «قدرت سياسى» نيز تا زمانى مى تواند از چنين موقعيّتى برخـوردار باشد كه گروه هاى اجتماعى معتقد باشند، سيستم سياسى قادر به تأمين حداقل خواسته هاى آن ها وحفظ و تداوم روابط متعارف اجتماعى مى باشد.


34

حضور قدرت در جامعه به خودى خود رقابت بر سر قدرت را به دنبال مى آورد و اين گونه رقابت هاى سياسى، مى تواند با خشونت توأم باشد. نظام ارزشى برخى از اين تعارضات را به وسيله ايجاد توافق بر سر اين كه افرادى بايد چه مناصبى را و چگونه تصاحب كنند، مشخّص مى سازد و سعى مى كند با وضع قواعدى براى رقابت بر سر قدرت، ساير تعارضات را در وضعى متعارف قرار دهد. اگر افرادى كه صاحب قدرت سياسى هستند، با نظام ارزشى جامعه به ستيز برخيزند، كسانى كه در مسند قدرت اجتماعى هستند، با استفاده از قدرت معنوى خويش به مقابله و تنبيه آن ها خواهند پرداخت و اگر اين ستيز اصلاح پذير نباشد، آن گاه بروز شورش و انقلاب محتمل است.

وجود ارزش هاى مشترك، احتمال بروز تعارض بين گروه هاى اجتماعى و قدرت سياسى را شديداً كاهش مى دهد.

بنابراين مهم ترين عاملى كه بروز شرايط انقلابى را تشديد مى كند و تحوّلات سياسى ـ اجتماعى را اجتناب ناپذير مى نمايد، تضاد ميان ارزش هاى مسلّط بر سيستم سياسى و ارزش هاى حاكم بر گروه هاى اجتماعى است. اين چيزى است كه نويسنده امريكايى ويلبر مور فاصله ميان ايده آل هاى جامعه و واقعيات موجود مى داند، زيرا ارزش هاى اجتماعى در حقيقت همان انگيزه هاى آگاهانه و مشترك افراد يك جامعه است كه نخستين شرط ضرورى دوام و استوارى جامعه مى باشد. ارزش هاى مشترك شامل مسايلى است از قبيل عقايد مذهبى، اسطوره اى، اجتماعى، نظام هاى اخلاقى، آداب و سنن ملّى موجودات و تخيّلات فوق طبيعى و ايده آل هاو بسيارى اعتقادات ديگر.

ارزش ها براى سامان دادن و تقسيم كار در جامعه ضرورت دارند، زيرا با بهره بردارى از آن ها، نياز به استفاده از زور براى گماشتن افراد به وظايف مشخّص رفع مى گردد. نظام ارزشى نقش و موقعيّت افراد را در يك جامعه معيّن مى كند و در همان حال به آن مشروعيّت مى بخشد و هرگاه در چنين نظامى، حكومت در شرايط بحرانى، از قدرتى كه قبلاً به طور مشروع تعيين و پذيرفته شده استفاده كند، اين اعمال قدرت نيز مشروع و مقبول تلقّى مى گردد.

مهم ترين ويژگى شرايط اجتماعى قبل از انقلاب، از دست رفتن اعتبار و مقبوليّت سيستم سياسى در ميان گروه هاى اجتماعى است. به قول هاناآرنت «در زمانى كه اعتبار هيأت سياسى جامعه پا بر جا و كامل است، هيچ انقلابى حتّى احتمال موفّقيّت نيز ندارد.»


35

زمانى كه اعتبار و اعتماد به رژيم چنان كاهش مى يابد كه استفاده از قدرت سياسى بى فايده به نظر مى رسد و اقتدار افرادى كه اداره و فرمانروايى جامعه را در دست دارند، تنها متّكى به زور است. و به علاوه تحوّل آرام و منظم نيز در تغيير اين وضع مفيد به نظر نمى آيد، ايجاد تغيير و تحوّل اجتناب ناپذير خواهد بود. در چنين شرايطى به كارگيرى زور تنها ابزار براى حفظ موجوديت قدرت سياسى است. به تعداد نيروهاى پليس و ارتش افزوده مى گردد و به كار بردن زور احتمالاً زمان بروز تحوّل را به تعويق مى اندازد. امّا يك نظم اجتماعى متّكى بر نيروى مسلّح، نظمى پايدار نيست و نظامى مبتنى بر اشتراك ارزش ها تلقى نمى شود. در اين شرايط بروز تحوّلات خشونت آميز حتمى است.

نظريّه ارزشى جامعه اين عقيده را كه همكارى اجتماعى به وسيله اعمال زور قابل تحصيل است، مطلقاً و قويّاً مردود مى شمارد. در مقابل، چنين نظريه اى بر اين فرض استوار است كه در يك نظام متشكّل، استفاده مشروع از زور تنها به مواردى محدود مى شود كه امكان توافق عمومى بر ارزش ها وجود نداشته باشد و در اين شرايط نيز زورتنها به عنوان راه حل نهايى مورد توجّه قرار مى گيرد.

از علل عمده بروز شرايط انقلابى مى توان عوامل متعدّد اقتصادى، سياسى، اجتماعى، فرهنگى و مذهبى را نام برد.

نيل به مالكيت زمين، ماليات هاى سنگين، گرانى بيش از توان تأمين كالاها و خدمات مورد نياز محرومين و فقر طبقات عظيم اجتماعى، فساد در طبقه حاكم، خفقان و سلب آزادى هاى فردى و اجتماعى، بى اعتنايى به ارزش هاى مسلّط جامعه، شكست هاى نظامى و ديپلماتيك، سلطه و نفوذ مستقيم و يا غيرمستقيم بيگانگان و قحطى را مى توان از جمله عوامل بروز شرايط انقلابى دانست.

برخلاف نظر ماركس و پيروان وى، لزوماً محروميت هاى اقتصادى عامل اصلى بروز شرايط انقلابى نيستند و لزوماً، انقلاب ها در جوامعى زاده نشده اند كه از نظر اقتصادى سير قهقرايى داشته اند، بلكه بر عكس در بسيارى از جوامع از جمله ايران، انقلاب زمانى رخ داد كه نوعى رفاه نسبى بهوجود آمده بود و تنگدستى و فقر موجب بروز انقلاب نگرديد. امّا اين بدان معنا نيست كه در دوران قبل از انقلاب در اين جوامع هيچ گروهى گلايه هاى خصلتاً اقتصادى نداشت. دو كانون اصلى در جامعه به دليل انگيزه هاى اقتصادى ابراز نارضايتى مى كنند، كانون نخست و كم اهمّيّت تر گروه هاى واقعاً و مشخصاً بينواى جامعه است. بى گمان در همه جوامع انقلابى، گروهى از مردم بينوا وجود دارند كه رهايى آن ها از برخى فشارها و محروميّت ها، ويژگى بسيار مهم انقلاب به شمار مى آيد. ولى اين گروه هميشه عامل اصلى انقلاب نيستند و اين امر حتّى مورد اعتراف ماركسيست ها نيز مى باشد.

تروتسكى در اين باره چنين مى نويسد:


36

در واقع، صرف وجود محروميّت ها براى برانگيزاندن يك شورش كافى نيست، زيرا اگر چنين بود توده ها مى بايست هميشه در انقلاب بوده باشند.

آنچه اهمّيّت بيشترى دارد و در واقع كانون مهم ترى براى انگيزه هاى اقتصادى انقلاب مى باشد، وجود اين احساس در ميان گروه يا گروه هايى است كه شرايط موجود، مانع فعّاليّت اقتصادى آن ها مى شود و يا اين فعاليت ها را محدود مى سازد.

بنابراين گلايه هاى اقتصادى معمولاً ناشى از پريشانى هاى جدّى اقتصادى نيستند، بلكه بيشتر ناشى از احساس برخى از گروه هاى اجتماعى هستند كه حقوق حقه آن ها به ناحق توسط سيستم سياسى ضايع شده است. اين عامل را بايد يكى از نشانه هاى اوليه انقلاب دانست. البته اين گلايه ها و انتقادات و احساس محروميّت ها به وسيله تبليغات و رهبرى اجتماعى و احتمالاً با اعتصابات و درخواست هاى اقتصادى مطرح مى شود و مورد بهره بردارى قرار مى گيرد.

از طرف ديگر اين واقعيّت را نيز بايد در نظر داشت كه وخامت موقعيّت اقتصادى طبقات جامعه و به خصوص توزيع غيرعادلانه امكانات اقتصادى مى تواند از عوامل بروز انقلاب باشد. امورى مانند امتيازات زندگى اشرافى طبقه حاكم، استفاده از كاخ ها و خانه هاى مجلّل، لباس هاى آراسته، استفاده از اتومبيل هاى گران قيمت، تجمل هاى فراهم شده در ميهمانى هايى كه هزينه هاى گزافى دارند. در مقابل توده هاى عظيم مردم كه در فقر و فلاكت به سر مى برند و تحت تأثيرتورم در چنين جامعه اى از تأمين مايحتاج روزمره خود نيز عاجزند.

طبقه بندى عوامل بروز شرايط انقلابى مى تواند ما را به اين جمع بندى هدايت كند كه انقلاب عموماً بر عليه رژيم هاى سنّتى و پادشاهى كه با اختيارات مطلق، آن رژيم را كنترل مى كند و يا بر عليه طبقه آريستوكراتى كه حكومت را در دست دارد، صورت مى گيرد. اين نوع رژيم ها داراى ويژگى هاى زير هستند:

1. حكومت خود را بر پايه فشار سياسى و اختناق روزافزون اداره مى كنند;

2. اقليتى محدود و در اغلب موارد تنها يك نفر، كلّيه اختيارات تصميم گيرى و اجرايى را در همه زمينه هاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى در دست دارد;


37

3. فساد به طور اعم بهويژه فساد مالى و رشوه خوارى در سطحى گسترده در ميان گروه حاكم شيوع و رواج دارد;

4. چنين حكومت هايى اكثراً بر طبقه سرمايه دار و مرفّه تكيه دارد;

5 . حكام براى حفظ حكومت خود و تداوم آن، بر نيروى نظامـى قوى و وفادار به خود تكيه مى كند;

6 . چون حكومت از حمايت مردمى برخوردار نيست، در مقابل فشارها و اعمال نفوذ قدرت هاى خارجى، تسليم پذير بوده و بيش تر به آن ها تكيه مى كند.

7. رسانه هاى گروهى را در كنترل خود دارد و با تبليغات وسيع، افكار عمومى را در جهت خواسته هاى حكومت هدايت مى كند.

8 . به رفاه و آسايش و بهبود عمومى وضع جامعه بى توجّه است و در نتيجه، توده هاى محروم روز به روز فقيرتر و اقليت حاكم و وابستگان آن ها از رفاه بيشتر برخوردار مى شوند.

9. به ارزش هاى حاكم بر جامعه از جمله عقايد مذهبى و آداب و رسوم اكثريت مردم بى توجّهى و بى اعتنايى مى كند.

چنين رژيمى، محيط بالقوه مناسبى براى هدايت جامعه به طرف يك حركت انقلابى فراهم مى كند. اين نوع رژيم ها غالباً در كوتاه مدت قادر خواهند بود به هر طريق ممكن اعم از تهديد، تطميع، نيرنگ، ترور، شكنجه و اعمال قدرت پليسى از عهده اداره جامعه بر آيند، ولى زمانى فرا خواهد رسيد كه ديگر توانايى حلّ مشكلات را نخواهند داشت و اين شرايط، زمينه را به صورت بالفعل براى حركت انقلابى مساعد خواهد كرد.

شرايط مزبور از اين قرارند:

1. رژيم دچار تنگناهاى مختلف و به خصوص مشكلات حاد مالى مى شود.

2. حكومت قادر به جذب نيروهاى زبده و ورزيده از ميان نخبگان و روشنفكران براى اداره امور جامعه نمى گردد.

3. از حلّ مشكلات پيچيده سياسى، اقتصادى و اجتماعى عاجز و ناتوان مى شود.

4. قدرت سياسى در اثر رهبرى ضعيف و سازماندهى نامتناسب، اعتماد به نفس و توانايى خود را از دست مى دهد و به موازات اين عدم كارايى از ميزان تحمّل و بردبارى گروه هاى اجتماعى نيز كاسته مى شود.


38

5 . مقبوليت و مشروعيّت رژيم در نظر اكثر گروه هاى اجتماعى از بين مى رود.

6 . رژيم بيش از پيش از طبقات اجتماعى دور مى شود و حتّى كسانى كه از سوى رژيم منتفع مى شدند با بروز ضعف در سيستم حاكم، به تدريج از آن كناره مى گيرند.

در چنين شرايطى است كه نهادهاى سياسى كارآيى و كفايت خود را براى اداره جامعه از دست مى دهند و نهادهاى اجتماعى غيررسمى جايگزين آن ها مى گردند.

براى بروز هر انقلابى، دو رشته از علل لازم است. اگرچه اين علل جنبه مستقيم و بلافصل ندارند.

علت اوّل، فشارهايى است كه بهوسيله نظام سياسى غيرمتعادل ايجاد مى شود. نظام سياسى در اثر فشارها و ركود قدرت سعى مى كند براى حفظ وضع موجود به قوّه قهريّه روى آورد.

علت دوم به توانايى رهبران سياسى در ايجاد تحوّلات سريع و قاطع در شرايط عدم تعادل اجتماعى بستگى دارد. اگر آن ها قادر به ارائه تحوّلات لازم نباشند، جامعه بيشتر به سوى عدم تعادل سوق داده خواهد شد.

لوسيان پاى مى گويد:

هر حكومتى كه با اعتراض خشونت آميز مردم مواجه مى شود احتمالا ناسالم است، زيرا گروه هاى نسبتاً بزرگ مسلّح تنها زمانى در جامعه امكان ظهور مى يابند كه قاطبه مردم از حكومت ناراضى باشند.

بى كفايتى و عدم كارآيى سياست هاى طبقه حاكم بيشتر ناشى از انزواى آن از بقيه جامعه است. طبقه حاكم به واسطه عواملى; نظير ساخت طبقاتى خشك، فساد و تباهى گروه يا خاندان حاكم، مسدود بودن راه هاى عادى پيشرفت اجتماعى و قراردادن بستگان و وابستگان بى لياقت در مناصب عاليه، از بقيّه جامعه جدا مى گردد.


39

هرگاه منابع و عوامل تغيير بر يك نظام اجتماعى تأثير بگذارد بروز يكى از اين دو حالت قطعى است: يا هماهنگى و تطابق عناصر مختلف با هم على رغم فشارهاى جديد، در حفظ حالت تعادلى موفّق خواهد شد و يا ظرفيّت سازگارى نظام موجود، گنجايش ايجاد هماهنگى هاى لازم را نخواهد داشت كه در چنين صورتى بين ارزش ها و شرايط محيط فاصله ايجاد شده و ناهماهنگى بين آن ها به بر هم خوردن حالت تعادل منجر خواهد شد. چنين حالتى زمانى بروز مى كند كه فشار وارده آن قدر ناگهانى و شديد باشد كه امكان به جريان انداختن روند معمول براى صيانت از نظم اجتماعى از نهادهاى مسئول سلب شود.

عواملى كه مشخّص مى كند آيا سازگارى مجدداً برقرار خواهد گرديد و يا اين كه انقلاب بروز خواهد كرد، به توانايى و درايت رهبران نظام سياسى، از جمله به استعداد آنان در درك اين واقعيّت كه آيا تعادل اجتماعى بر هم خورده است يا نه، بستگى دارد. تا زمانى كه رهبران سياسى دست به اقدامات اساسى بزنند و در طول مدّتى كه نتيجه اقدامات آنان ظاهر مى گردد، نظام اجتماعى در گونه اى از عدم تعادل نسبى، نوسان خواهد داشت.

چنانچه قدرت سياسى نخواهد و يا نتواند با درك اين واقعيّت، انعطاف لازم را در برابر تغييرات خواسته شده گروه هاى اجتماعى به عمل آورد، برخورد ميان قدرت سياسى و گروه هاى اجتماعى اجتناب ناپذير خواهد بود. اين برخورد قهراً حالتى خشونت آميز خواهد داشت. اعمال خشونت براى ايجاد تحوّل در جامعه اگرچه فى نفسه مذموم و ناراحت كننده است، لكن در صورتى كه سيستم سياسى به آرامى و از طرق مسالمت آميز، حاضر به قبول و تمكين خواسته هاى جامعه نباشد، امرى اجتناب ناپذير مى گردد.

بنا به گفته خوزه ارتگايى «بشر همواره دست به خشونت زده است. گاه استفاده از خشونت تنها نوعى جنايت تلقى شده، گاهى نيز خشونت وسيله اى در دست كسانى بوده است كه تمام طرق ديگر را براى دفاع از حقوق حقه خويش به كار گرفته و ناكام مانده اند. شايد اين واقعيّت كه گه گاه بشر تمايلات فطرى خويش را از طريق اعمال خشونت آميز بروز مى دهد، تأسف آور باشد، امّا از طرف ديگر بروز چنين رفتارى در جامعه نشان دهنده وجود منطق و تعقّلى نيز هست كه بيش از حدّ تحمّل تحت فشار قرار گرفته است.» به اعتقاد وى استفاده از زور در شرايط انقلابى تنها حربه مؤثّر به شمار مى آيد.


40

دست زدن به انقلاب به معناى قبول خشونت براى تغيير نظام جامعه است. به تعبير دقيق تر، انقلاب چيزى نيست جز عملى ساختن طرحى خشونت آميز كه احتمالاً مى تواند نظام اجتماعى را دگرگون سازد. هر اندازه بر گروه هاى اجتماعى معتقد به تغيير فعالانه وضعيت افزوده شود، ميزان اعمال خشونت و به خصوص نياز به برخورد مسلحانه كمتر خواهد بود. در بسيارى از انقلاب هايى كه رهبران انقلاب، براى تحقّق اهداف خود، قادر به جذب توده هاى وسيع اجتماع نيستند و با بى تفاوتى و برخورد سرد توده هاى مردم كه مى توانند با يك حركت هماهنگ و بدون خشونت زياد، ماشين سياسى را از كار بيندازند و فلج كنند مواجه مى شوند، ناچار به شيوه هاى زير متوسّل مى شوند:

ـ اقدامات گستاخانه چريكى و پارتيزانى;

ـ ائتلاف تاكتيكى با ساير گروه هاى اجتماعى;

ـ تعديل اهداف و معيارهاى خود براى نزديكى به ساير گروه ها.

البته اعمال خشونت تنها عامل سقوط و يا شكست و تسليم قدرت سياسى نمى باشد، بلكه عواملى ديگر نيز وجود دارند كه بر سرعت و شتاب تحوّلات به نفع قدرت اجتماعى مى افزايند.

عوامل شتاب زا آن هايى هستند كه با ظاهرساختن ناتوانى نظام سياسى و تزلزل در انحصار آن بر قوه قهريّه، بروز انقلاب را ممكن مى سازند. به عبارت ديگر عوامل شتاب زا، همواره بر انحصار و سلطه قدرت سياسى، بر قواى مسلّح تأثير مى نهند. به طورى كه گروه هاى انقلابى بالقوه يا سازمان يافته را ترغيب مى كنند كه عليه نظام منفور قيام كرده، دست به سلاح ببرند.

سه نوع عامل شتاب زا را مى توان نام برد:

1. عواملى كه مستقيماً بر قواى مسلّح تأثير مى گذارند و موجب تضعيف آن ها مى شوند، مانند تأثير بر انضباط، اطاعت از فرماندهى، سازماندهى، تركيب و يا وفادارى نيروهاى نظامى.

2. عواملى كه موجب تقويت روحى نيروهاى انقلابى مى شوند به طورى كه اگر باور داشته باشند مى توانند بر قواى مسلّح حكومتى فايق آيند.

3. عمليات موفّقيّت آميز يك گروه انقلابى بر عليه قدرت سياسى كه موجب تقويت روحى و تشديد و افزايش فعّاليّت آن ها مى گردد.

از ديگر عوامل شتاب زا مى توان به از هم پاشيدگى قواى نظامى در اثر شكست در جنگ خارجى، شورش در ميان نفرات ارتش يا اختلاف ميان نخبگان حكومتى، و عوامل روانى و ايدئولوژيك اشاره كرد، مثلاً اعتقاد و اطمينان به اين كه قواى حكومتى توان رويارويى با حملات نظامى انقلابيون را ندارند، ممكن است ناشى از اعتقاد به امدادهاى غيربشرى و تقويت روحيّه شهادت طلبى، اميد به كمك خارجى به هنگام آشكارشدن اراده انقلابى، يا اين باور كه توده ها شكست ناپذيرند، باشد.


41

نوع ديگر عوامل شتاب زا داراى ماهيّت استراتژيك است، به اين معنا كه انقلابيون نقشه اى براى مغلوب ساختن نيروهاى مسلّح حاكم كه موقعيّت محكمى دارند و در برابر تغيير، مقاومت مى نمايند، طراحى و اجرا كنند. استراتژى هاى انقلابى در هر مورد مى تواند متفاوت باشد و كيفيّت آن ها به تعداد نفرات و كارآيى نيروهاى مسلّح حكومتى و همچنين قوّت استدلال و ابتكار انقلابيون بستگى دارد.

از جمله استراتژى هاى انقلابى مى توان موارد زير را نام برد:

ـ نفوذ و رخنه مؤثر در دستگاه حكومتى توسط عوامل انقلابى و ضربه زدن به سيستم سياسى از داخل.

ـ قيام چريكى توسط گروهى محدود ولى مسلّح.

ـ قيام عمومى مردم و حركت همگانى توده ها از طريق اعتصابات و تظاهرات و مبارزه منفى براى فلج كردن ماشين بوروكراسى قدرت سياسى.

گفتار دوم : شكل گيرى قدرت اجتماعى و بروز انقلاب

بايد در نظر داشت كه عدم رضايت عمومى از قدرت سياسى و دو قطبى شدن جامعه، لزوماً منجر به انقلاب نمى گردد. در چنين شرايطى، هر نوع تحوّل و تغيير سياسى ـ اجتماعى از قبيل كودتا، شورش، رفرم و نيز انقلاب ممكن است صورت گيرد. پيشرفت يا عدم پيشرفت حركت انقلابى و پيروزى آن، به حضور و نقش آفرينى سه ركن اساسى انقلاب; يعنى مردم ، رهبرى و ايدئولوژى، بستگى دارد.

مرحله مقدّماتى هر انقلابى، همانا مشاركت عموم مردم است كه به صورت انفجارى حاد در داخل جامعه صورت مى گيرد. چنانچه مشاركت و حضور مردم، از رهبرى قوى برخوردار نباشد، و رهبرى نتواند اين حركت را به نحوى مطلوب هدايت كند و يا تحرّك لازم را براى تشكيل نهادهاى ضرورى سياسى ـ اجتماعى، ايجاد كند، به پيروزى انقلاب نمى توان اميدوار بود.

بنابراين انقلاب زمانى موفّق است كه تحرّك و تحول سياسىـ اجتماعى ايجادشده، با رهبرى و تشكيلات جديدى براى شكل دادن خواسته ها و حركت هاى اجتماعى همراه باشد. در واقع سرنوشت شكست و يا پيروزى هر انقلابى در اين مرحله رقم زده مى شود و استقامت يا انحراف، و دوام يا زوال بعدى را به دنبال خواهد داشت.

يك انقلاب جامع و كامل شامل اقدامات زير مى باشد:

ـ نابودى و تخريب نهادهاى سياسى موجود همراه با خشونت و سرعت;

ـ تشكيل گروه هاى جديد اجتماعى و تأمين مشاركت آن ها در فعاليت هاى سياسى;

ـ تأسيس نهادهاى سياسى جديد.


42

به اين ترتيب تنها از هم پاشيدگى درونى رژيم حاكم، تحوّلات انقلابى بعدى را بهوجود نخواهد آورد.

معمولاً انقلاب با حمله يك نيروى جديد آغاز نمى گردد، بلكه با مطرح شدن ناگهانى همه نيروهاى فعّال و غيرفعّال جامعه آغاز مى شود كه اعتقاد خود را به نظام حاكم از دست داده اند و مشروعيّت آن را زير سؤال مى برند.

در چنين حالتى پيشرفت يا عدم پيشرفت انقلاب، بستگى به گروه هايى دارد كه در انقلاب شركت مى كنند. بديهى است كه با سقوط رژيم، خلأ قدرت در جامعه بهوجود خواهد آمد و چنانچه از ميان گروه هاى اجتماعى، قوى ترين گروه ها و يا تركيبى از آن ها خلأ قدرت را پر كنند، پيروزى و تداوم انقلاب تضمين مى گردد. معمولاً نيروهاى اجتماعى جديد سعى مى كنند، كنترل دولت و ابزار قدرت آن، يعنى ارتش را سريعاً به دست گيرند و تلاش مى كنند، با كنترل عوامل قدرت، از حركت نيروهاى ديگر جلوگيرى كرده، از ظهور يك موقعيّت آنارشيستى پيش گيرى نمايند. اگر هيچ يك از گروه هاى اجتماع در اثر اختلاف ميان خود، قادر به در دست گرفتن زمام امور نباشند، نزاع ميان گروه ها موجب ورود گروه هاى بيشترى به ميدان قدرت مى شود و در نهايت هر گروهى كه قادر باشد مقبوليّت فايقه را به دست آورد، حاكميّت را به دست خواهد گرفت.


43

در تئورى، هر طبقه اجتماعى كه به سيستم سياسى جذب نشده باشد، خود انقلابى بالقوه مى باشد. بدين معنا كه طبيعتاً هر گروه اجتماعى بايد از مراحل كوتاه يا بلندى عبور كند تا به مرحله آمادگى انقلابى برسد. در چنين حالتى، سرعت انقلاب بستگى به تركيب و تعداد گروه هايى دارد كه از بطن جامعه بر آمده اند و در انقلاب شركت دارند. از آنجا كه واژگونى هر رژيم كهنه اى همواره با تظاهرات و شورش همراه است، قدرت اجتماعى جديد بايد بتواند اين تظاهرات را هدايت نموده، جهت دهد. در هنگام روبـه رو شدن با مراحل معيّنى از پروسه انقلاب، هر گروه به پرورش آمال و آرزوهايى كه مورد نظرش بوده است، مى پردازد و از سيستم سياسى تحقق تقاضاهاى مادى و معنوى خود را مى طلبد. در اين پـروسه، سه گروه اجتماعى ظاهر مى شوند كه عبارتند از انقلابيون راديكال، ميانه روها و محافظه كاران.

انقلابيون راديكال كه اكثراً از قشر جوان و عموماً محروم جامعه مى باشند، هسته اصلى حركت هاى انقلابى را تشكيل مى دهند. هدف اصلى آن ها گسترش انقلاب و شركت هر چه بيشتر مردم در آن است كه براى آن دلايل تاكتيكى و ايدئولوژيك نيز ارائه مى دهند. آن ها بدين طريق قدرت خود را افزايش داده، با اعمال روش هايى، براى ايجاد مشاركت هرچه بيشتر گروه هاى مردم در قدرت و حاكميّت اجتماعى، زمينه را براى نظم سياسى جديدى فراهم مى كنند.

نيروهاى راديكال با كشاندن همه گروه هاى اجتماعى به صحنه سياست، بر سرعت حركت انقلابى مى افزايند. از آنجا كه در كشورهاى جهان سوم، روستاييان قشر عظيمى از نيروهاى اجتماعى را تشكيل مى دهند، راديكال ها سعى مى كنند علاوه بر مردم شهر، روستاييان را هم به حركت درآورند. ايجاد اين حركت ممكن است با وسايل و انگيزه هاى مختلفى صورت گيرد. در بعضى موارد انگيزه هاى اقتصادى و اجتماعى مى تواند در مورد طبقات فقيرتر و روستاييان مؤثر باشد و در مواردى ديگر انگيزه هاى مشترك مذهبى و ناسيوناليستى نقش مهمترى به دست مى آورند.


44

ميانه روها اصولاً با حركت هاى تند انقلابى و براندازى موافق نيستند. آن ها نه وابستگى نزديك به سيستم سياسى دارند و نه با اتخاذ روش هاى تند و خشن در مقابل سيستم قرار مى گيرند. اين گروه اجتماعى معمولاً از طبقات متوسط و مرفه شهرى و تحصيل كرده هستند و از نظر سنّى نيز معمولاً جاافتاده و ميانسال مى باشند. اين قشر در مقايسه با گروه هاى راديكال سعى مى كنند، با در دست گرفتن قدرت، راه ميانه اى برگزينند و طبيعتاً در تلاش ايجاد نوعى از دولت قانونى ليبرال و به اصطلاح دموكراتيك هستند. آن ها اين عمل را به عنوان تأمين يك نظم قانونى فورى و ضرورى توجيه مى كنند و خواستار آن هستند، در حالى كه محافظه كاران اصولاً با هر نوع تغيير و تحوّلى به مخالفت برمى خيزند. اينان خود دو گروهند: گروه اوّل به علّت وابستگى به نظام سياسى حاكم، هر نوع تغيير و تحوّل را مخالف منافع خود مى دانند و گروه ديگر به علّت روشن نبودن تصوير نظام جايگزين، از تغيير و تحوّل وحشت دارند و حفظ وضع موجود را بر تغييرات مبهم ترجيح مى دهند.

همان طور كه قبلاً ذكر شد، انقلاب زمانى قابليت تحقق مى يابد كه شكاف بين قدرت سياسى و قدرت اجتماعى غيرقابل تحمل شده باشد. با قطع اميد از سيستم سياسى و افزايش اعتماد به نفس گروه هاى اجتماعى، جامعه به طرف يك حالت انقلابى سوق داده خواهد شد و تدريجاً گروه هاى اجتماعى بيشترى وفادارى خود را از قدرت سياسى سلب خواهند كرد و به طرف قدرت اجتماعى جلب خواهند شد. در چنين شرايطى است كه رهبرى انقلاب نقش فوق العاده مهم و شگرفى را به عهده دارد. در اين جا بايد مشخّصات رهبر انقلاب را در سه حالت زير بررسى كرد:

1. ايدئولوگ انقلاب يا بنيان گذار مكتب فكرى و طراح ايدئولوژى انقلاب;

2. رهبر انقلاب يا قهرمان و فرمانده كلّ عمليّات انقلاب;

3. زمامدار حكومت انقلابى يا سياستمدار و معمار جامعه بعد از پيروزى انقلاب.

ايدئولوگ يا راه گشاى فكرى انقلاب نه انتخابى و نه انتصابى است; يعنى مردم به خاطر انتصاب وى به اين مقام از وى تبعيّت نمى كنند، بلكه بر پايه مقبوليت نظريّاتش به او معتقد مى شوند و دعوتش را به خاطر اصالت پيام و حقيقت انديشه اش مى پذيرند. برخورد افراد با ايدئولوگ و يا رهبر فكرى انقلاب، همانند برخورد با صاحب يك نظريّه علمى يا مكتب فلسفى و يا مذهبى مى باشد. آشنايى و آگاهى آن ها نسبت به مكتب اصالت فكر و حقانيّت مكتب، تعهد به ارزش هاى علمى، اخلاقى و عملى وى منجر به ايمان و اعتقاد به او مى شود كه متعاقباً نوعى ارادت، تعصب، تعهد، همگامى و فداكارى را به دنبال خواهد داشت.


45

امّا چهره ديگر رهبر، قهرمان يا فرمانده انقلاب است; شخصيّتى كه در يك جامعه انقلابى، بر اساس ايدئولوژى انقلابى نحوه تحقّق و پيروزى سريع انقلاب را طراحى مى كند. چنين رهبرى معمولاً داراى پايگاه اجتماعى ارزشمند و معتبرى است. او غالباً شخصى است كه داراى نبوغ و استعداد و خلاقيّت ويژه اى مى باشد و شرايط اجتماعى او را نيز مانند اكثر افراد جامعه از نظام سياسى حاكم منزجر كرده است. او با كسب مقبوليّت كافى در ميان گروه هاى انقلابى به مقام رهبرى دست يافته و از آن به بعد نقش مهمى در روند تحوّلات بازى مى نمايد و بر آن ها تأثير مى گذارد.

چهره فرماندهى انقلاب، چهره نيرومندى است كه پس از چهره ايدئولوگ، و پيش از چهره معمار ظهور مى كند. او به كلمات مكتب با توانايى و درايت خود جان مى بخشد و از فكر و انديشه خود، حركت هاى انقلابى را شكل مى دهد. ايدئولوژى انقلاب با وجود او عجين شده است و ايمان و عقيده اى كه در ايدئولوژى انقلاب، يك «كتاب» بوده است، در او يك «انسان» مى شود. او «كتاب ناطق انقلاب» مى گردد و تجسم انسانى يك فكر، و «واقعيت عينى» آن معنويت ذهنى و «آنچه كه بايد باشد» مى گردد. او استراتژى انقلاب و تاكتيك مبارزه، بسيج نيروها، جبهه گيرى ها و شعارهاى عملى را تعيين مى نمايد و به ارزيابى دقيق نيروها، زمينه ها، امكانات، شرايط و جناح هاى درگير مى پردازد. او هم چنين انقلاب را از بن بست ها، مهلكه ها، پرتگاه ها و خطرها نجات مى دهد و با نبوغ عملى و استعداد ويژه خود، سكان هدايت كشتى جامعه انقلابى را به دست مى گيرد و با كشف عوامل شكست و تحمل ضربه ها و دشوارى ها، بر جامعه خويش و بر تقدير تاريخى ملّت خويش چيره مى گردد و نهايتاً بر خصم فايق آمده و انقلاب را به سوى پيروزى هدايت مى كند. در نتيجه اوست كه انقلاب را از قوه به فعل درآورده، به مردم حقّ حكومت داده، و به چهره سياستمدار رژيم پس از انقلاب، حقّ حاكميّت بخشيده است.


46

امّا تعيين زمامدار يا معمار حكومت پس از انقلاب، هم چون هر زمامدار سياسى، به نظام سياسى خاصّى بستگى دارد كه انقلاب بر پا مى نمايد. يعنى ممكن است زمامدار از طرف رهبر انقلاب يا كميته و يا حزب انقلابى حاكم، نصب شود و يا شايد از طرف آن ها پيشنهاد شده، از طرف مردم انتخاب گردد. فراموش نبايد كرد كه در اين جا نه از آنچه بايد باشد و نه حتّى از آنچه معمولاً هست سخن گفته مى شود، بلكه آنچه ايجادش ممكن باشد، مطرح مى گردد. در اين مرحله رهبرى انقلاب بايد در صدد تحقق جامعه ايده آلى باشد كه به مردم وعده داده است . او بايد بر ويرانه هاى سيستم سياسى مطرود و ساقط شده، نظامى، بنيان نهد كه در تئورى هاى زمان انقلاب مطرح و تبليغ شده است; نظامى كه بتواند ارزش هاى اساسى جامعه را كه ناديده گرفته شده، مجدداً احيا و قدرت خود را بر پايه مقبوليّت و مشروعيّت اجتماعى، استوار كند.

اين سه چهره رهبرى مى تواند در يك نفر جمع باشد. اين ايده آل ترين و موفّق ترين نوع رهبرى انقلاب است. براى كسب چنين موقعيّتى، رهبر بايد از نبوغ و ويژگى هايى فوق العاده استثنايى برخوردار باشد تا نه تنها بتواند رقباى خود را از صحنه بيرون كند، بلكه بتواند مقبوليّت و محبوبيّت وسيعى در ميان اكثر گروه هاى اجتماعى كسب نمايد. در غير اين صورت، شوراى رهبرى بهوجود خواهد آمد; يعنى جمعى از رهبران وظايف و مسئوليت هاى سه چهره رهبرى را بر عهده خواهند گرفت. رشد و آگاهى و بلوغ، نظم و دقت و سازماندهى توأم با آگاهى يك ملّت، كار رهبران را آسان مى كند. ميزان آگاهى ايدئولوژيك پا به پاى گسترش مبارزه و مانورهاى قدرت سياسى و پيروزى ها و ناكامى ها تعالى مى يابد.

از مهم ترين كارهاى رهبرى، درك اشتباهات و مراجعه به گذشته براى پندآموزى از آن و تأمين شرايط تازه براى پيروزى است. هر شكست موضعى را بايد براى طرح مسئله اى در مقياس عمومى مغتنم شمرد. هر بار كه توضيحى درباره يك مورد، آگاهى مردم را تعالى بخشد، مى توان فهميد كه بناى قيام، بر عقل و درايت بوده است و قيام پا به مرحله بلوغ و پختگى گذاشته است.

به رغم نظر جمعى از اطرافيان رهبر كه گاه، آگاه كردن مردم را از چند و چون ها، خطرناك و موجب شكاف در صف اجتماع مى پندارند، او بايد به اصولى كه ره آورد مبارزه ملّى و مبارزه عمومى انسان در راه تحصيل آزادى است، وفادار بماند. نوعى خشونت و تحقير نسبت به هوشيارى ها و اعمال فردى وجود دارد كه خصلتاً انقلابى است. امّا نوع ديگرى از خشونت وجود دارد كه در عين شباهت شگفت آورش با نوع اوّل، در خصلت كاملاً ضد انقلابى، ماجراجويانه و هرجومرج طلبانه است. اگر رهبرى بى درنگ با اين خشونت مبارزه نكند، بلاترديد ظرف مدت كوتاهى، موجبات شكست نهضت فراهم خواهد شد.


47

اصولاً از نظر رهبران انقلابى، انقلاب ميدان توانايى بشر مى باشد. بدين معنا كه سعى خواهند كرد به توده هاى اجتماعى تفهيم كنند كه در جامعه انقلابى ناممكن ها، ممكن خواهد بود و انسان نه تنها توانايى انقلاب را دارد، بلكه داراى حق و حقوق و تكاليفى در اين خصوص مى باشد. بذر انقلاب از سوى مردانى كه خواستار دگرگونى هستند، افشانده مى شود. رهبران، اين كار را با يك باغبانى ماهرانه انجام مى دهند: باغبان ها خلاف نيروهاى طبيعت كار نمى كنند. بر روى خاك، آب و هواى مساعد كار مى كنند و ميوه نهايى كارشان در حقيقت ثمره همكارى ميان انسان و طبيعت است.

رهبران به اين امر پى مى برند كه موفّقيّت آن ها منوط به روشن بودن هدف ها و دقت در انتخاب شيوه ها، بهويژه منوط به آگاهى توده هاست. ممكن است تنها با تكيه بر كينه توده ها نسبت به سيستم سياسى بتوان مدّت كوتاهى به مبارزه ادامه داد. امّا بدون بالا بردن ميزان آگاهى توده ها، انقلاب به پيروزى واقعى نخواهد رسيد و اين آگاهى از طريق تبيين و آموزش ايدئولوژى انقلاب كه ركن سوم پيروزى انقلاب است، عملى خواهد شد.

اصطلاح «ايدئولوژى» به طرق مختلف مورد استفاده قرار گرفته است. در زبان فارسى گاهى مترادف با «مكتب» آورده مى شود ولى اغلب با مفهوم خاص ايدئولوژى مورد استفاده قرار مى گيرد. ايدئولوژى در معناى عام آن تحليلى از قوانين رفتارى بنيانى است كه كلّ روابط انسانى را در بر مى گيرد.

عنصر متغيرى كه به جدايى بين گروه هاى اجتماعى منجر مى گردد، ايدئولوژى آنان يا به عبارت ديگر ساخت ارزشى هر يك از گروه ها مى باشد. بدون وجود ايدئولوژى مشترك، گروه هاى پراكنده اجتماعى هرگز قادر به اتحاد با يكديگر نيستند و در نتيجه تنش هاى موجود در جامعه، بدون تأثيرگذارى بر ساخت اجتماعى مضمحل و ناپديد خواهند شد. امّا زمانى كه آن دسته از افرادى كه علايق خفته شان آشكار شده است و به سلاح ايدئولوژى نيز مسلّح شده اند، اگر آن ايدئولوژى، ماهيّت همگانى تر و مقبوليت و درك وسيع ترى پيدا نمايد، آنگاه مى تواند از محدوده ميدان خود فراتر رفته و ساير گروه هاى اجتماعى را نيز به خود جلب نمايد و در نهايت ايدئولوژى هاى، رقيب را از صحنه خارج كند. در چنين حالتى جامعه به دو گروه مشخّص و متقابل تقسيم مى گردد: گروهى وسيع كه با پيروى از ايدئولوژى مسلّط انقلاب، معتقد به تغيير نظام سياسى ـ اجتماعى حاكم و درصدد واژگونى ارزش هاى مسلّط مى باشند و دسته ديگر شامل گروهى كه در مقابلِ حركت جديد، مقاومت كرده براى حفظ نظام و ارزش هاى حاكم فعلى تلاش مى كنند.

ايدئولوژى، نيازهاى روحى افراد آشفته و ناراضى جامعه را با دو برنامه پاسخ مى دهد:


48

الف) چگونه بايد نظام سياسى موجود را تغيير داد (تخريب).

ب) به جاى آن، چه چيزى را بايد جايگزين كرد (سازندگى).

نياز به رهايى از سلطه قدرت سياسى حاكم، شايد شرطى لازم براى انقلاب باشد، امّا يك انقلاب بايد يك ايدئولوژى معطوف به آينده با چارچوبى مطلوب براى تعويض اركان ارزشى داشته باشد. برخى از محققين، اصطلاح ايدئولوژى را به مفهوم ساخت ارزشى به كار مى برند، در حالى كه ايدئولوژى با ساخت ارزشى تفاوت خاصّى دارد. ايدئولوژى زمانى ممكن است به يك ساخت ارزشى تبديل گردد كه قادر به برقراركردن هماهنگى در نظام اجتماعى باشد. ايدئولوژى فقط ساخت ارزشى موجود را به مبارزه طلبيده و جانشينى براى آن ارائه مى دهد.


49

ايدئولوژى ها به عنوان رقيبانى در برابر ساخت ارزشى كهنه، قد بر مى افرازند و ساخت ارزشى جامعه اى را كه از ماهيّت يك نظام متعادل و فعّال برخوردار است، توصيف و تبيين مى كنند. هر زمان ارزش هاى فرهنگى در يك جامعه قادر به توجيه فعّاليّت هاى سياسى نباشند، ايدئولوژى ها به منابعى مهم براى عرضه كردن ارزش ها و گرايش هاى جديد تبديل مى شوند. برخى ايدئولوژى ها شامل اعتقاداتى محدود هستند و كاربرد روانى آن ها فقط در كاستن از ناراحتى وجدان عمومى، با مقصر جلوه دادن موضوعى به عنوان عامل تمام نارسايى هاست. هر چند اين ايدئولوژى هاى ساده، عواملى براى رفع تنش هاى اجتماعى تلقى مى شوند، امّا معمولاً چنان وسعتى نمى يابند كه تعداد كثيرى از معترضان اجتماعى را به خود جلب نمايند. بعضى اوقات يك ايدئولوژى به مرور زمان چنان تكامل و عموميّت مى يابد كه نه تنها روشى براى فعّاليّت سياسى مى گردد، بلكه گزينشى قابل قبول براى جايگزينى ساخت ارزشى موجود نيز تلقى مى شود. زمانى كه هدف يك ايدئولوژى، ارائه الگويى براى نحوه تقسيم كار اجتماعى باشد كه صراحتاً با وضع موجود و اوضاع گذشته آن متفاوت است، آن ايدئولوژى، ايدئولوژى انقلابى ناميده مى شود. بعضى از ايدئولوژى هاى انقلابى صرفاً در پى ايجاد تحوّلات اساسى در چند ارزش اجتماعى هستند; ارزش هاى مربوط به نحوه دستيابى به برخى از پايگاه هاى اعتبار، يا روابط اقتصادى و يا حلّ و فصل اهداف متعارض. اين نوع تحوّلات به ارزش هاى حاكم بر باورهاى دينى، ساخت سياسى يا تفاوت پايگاه ها بر مبناى جنس يا سن توجّهى ندارند; امّا برخى از ايدئولوژى هاى انقلابى متوجه تحوّلاتى عميق تر در ساخت ارزشى مى باشند.

هنگامى كه يك ايدئولوژى به چنان درجه اى از تكامل دست يابد كه بتواند به يك ايدئولوژى انقلابى تبديل گردد، سه عنصر را كه عبارتند از هدف، وسيله و روش شامل خواهد شد. يك ايدئولوژى انقلابى هرگز نمى پذيرد دست رسى به هدف خود را به تعويق اندازد و يا آن را به زمانى ديگر موكول كند. ايدئولوژى انقلابى; يعنى برنامه اى براى تحوّل فورى در وضع فعلى.

گاهى ايدئولوژى انقلابى داراى ماهيّت مذهبى است و معتقد به برخوردارى حاميان خود از امدادهاى الهى مى باشد و در حقيقت بر مجموعه اى از ارزش هاى دينى استوار است. امّا حتّى اين گونه ايدئولوژى ها نيز بر حركت و تلاش انقلابيون تكيه دارند و معتقدند، تنها با تلاش آن ها امدادهاى الهى به كمك خواهند شتافت.

ايدئولوژى هاى انقلابى بر سه نوع اند:

1. ايدئولوژى هايى كه در صددند نظام ارزشى و فرهنگ سنتى را ـ كه ديگر متداول نيست ولى در تاريخ و در اذهان جامعه به عنوان يك نظام ايده آل و مجموعه ارزش هاى مطلوب شناخته شده است ـ احيا و برقرار كنند.

2. ايدئولوژى هايى كه در جوامع ديگر تجربه موفّقيّت آميز داشته اند و انقلابيون آن را به عنوان الگو انتخاب كرده اند و در پى تحقق و دنباله روى آن مى باشند.

3. ايدئولوژى هايى كه جامعه اى نوين و آرمانى را كه قبلاً در هيچ كجا بهوجود نيامده و شناخته شده و آشنا نيست، تبليغ مى كنند.


50

در يك جامعه ناآرام و متشنّج و دوقطبى شده كه در يك قطب آن گروه هاى اجتماعى و در قطب ديگر حاكميّت سياسى قرار دارد، تنها زمانى يك انقلاب با تعريفى كه قبلاً بيان شده است پيروز خواهد شد كه سه ركن اساسى آن (مردم، رهبرى و ايدئولوژى) هماهنگ، متناسب و با كارايى مؤثر عمل كنند. هر اندازه كه حضور فعّال گروه هاى اجتماعى گسترده تر باشد، هر قدر كه ايدئولوژى قادر به توجيه و تبيين خواسته ها و ارزش هاى ايده آل جامعه باشد و مقبوليّت وسيع ترى پيدا كند و هر مقدار رهبرى، با چهره هاى سه گانه خود، بتواند با سلاح ايدئولوژى و با حمايت نيروى مردمى، استراتژى هاى مناسب ترى اعمال نمايد، امكان موفّقيّت سريع تر انقلاب با ضايعات كم تر، افزايش مى يابد.

گفتار سوم : دوران بعد از پيروزى انقلاب (مرحله ساخت نظام جايگزين)

براى رهبران و گروه هاى انقلابى مشكل ترين و پيچيده ترين مراحل انقلاب، دوران بعد از پيروزى و غلبه بر قدرت سياسى حاكم مى باشد. اصطلاح معروف «تخريب به مراتب ساده تر از ساختن است» در مورد انقلاب ها نيز صادق است. انقلابيون در اين مرحله با بغرنج ترين مسايل، مشكلات و فشارها مواجه مى گردند و هر انقلابى كه بتواند بدون آن كه آرمان ها و نهادهاى انقلابى آن دست خوش خسارات اساسى و بنيانى شود، اين مرحله را پشت سر بگذارد، موفّقيّت نهايى و تداوم انقلاب را براى ساليان متمادى تضمين كرده است.

مهم ترين مسايلى كه انقلابيون در اين مرحله با آن مواجه اند از اين قرار است:

الف) بعد از شكست قدرت سياسى حاكم، قدرت اجتماعى جايگزين آن شده و بر خلاف دوران قبل از انقلاب، ديگر نمى تواند بدون احساس مسئوليّت به عنوان منتقد و نيروى مخالف، قدرت سياسى را مورد حمله قرار دهد. در اين مرحله با سقوط و زوال سيستم سياسى گذشته، انقلابيون ناچارند سريعاً وظايف و مسئوليّت هاى قدرت سياسى را بر عهده گيرند و از عهده اجراى آن ها بر آيند. در حالى كه به دلايلى از جمله عدم آشنايى با ماشين اجرايى دولت، فقدان تجربه كافى و نداشتن نيروى متخصص و مجرب، با گرفتارى هاى زيادى مواجه خواهند بود. در عين حال توقّعات گروه هاى اجتماعى از سيستم جديد كه بيش از دوران قبل از انقلاب است مشكلات و معضلات افزون ترى را بهوجود خواهد آورد.

از طرف ديگر، سقوط رژيم سياسى قديم به معناى نابودى كامل ماشين اجرايى دولت نيست و مدّت زمانى طول خواهد كشيد تا كلّيه ارزش ها، نهادها، ساخت ها و افراد وابسته به رژيم سياسى گذشته از صحنه خارج شوند و جاى خود را به نظام جديد دهند. لذا قدرت سياسى جديد در عين سازندگى، بايد بخشى از نيروى خود را صرف از بين بردن آثار مزبور كند.


51

ب) با سقوط رژيم سياسى، مبارزه و درگيرى انقلابيون تمام نمى شود، بلكه به صورتى ديگر و احتمالاً با شدّتى بيشتر از گذشته ادامه خواهد داشت. اين مبارزه در دو جبهه داخلى و خارجى واقع خواهد شد.

1. جبهه داخلى: آن ها در داخل جامعه بايد با دو گروه از مخالفين به مبارزه و درگيرى بپردازند:

گروه اوّل كسانى هستند كه به رژيم سياسى گذشته وابستگى داشتند و از آن منتفع مى شدند و اينك منافع و ارزش هاى خود را با سقوط رژيم مزبور در خطر مى بينند و به مخالفت با رژيم انقلابى جديد مى پردازند. از جمله اين مخالفين سلطنت طلبان را مى توان نام برد كه در انقلاب هاى فرانسه، روسيه و ايران حضور داشتند.

گروه دوم آن هايى هستند كه در مورد سقوط رژيم سياسى قبلى با ساير انقلابيون توافق و تفاهم كلّى داشتند و حتّى با آن ها همكارى مى كردند و در بعضى موارد ائتلاف رسمى هم ميان آن ها وجود داشت ولى در مورد رژيم بعدى و نوع سيستم جايگزين با يكديگر توافقى نداشته، هريك تلاش مى كنند سيستمى مطابق با خواسته و ايده آل هاى خود ايجاد كنند. طبيعى است كه با همكاران قبلى خود درگير مى شوند و هرگاه از پيروزى نسبى و يا حداقل تفاهم و توافق با آن ها مأيوس شوند به جناح مخالف مى پيوندند و مبارزه اى جدّى را عليه انقلابيون حاكم، آغاز مى كنند.

2. جبهه خارجى: در خارج از حوزه قلمرو حاكميّت سياسى نيز انقلابيون با دو نوع مخالفت، مواجه مى گردند:

نوع اوّل در جوامعى است كه از لحاظ نوع حاكميّت، سمبل ها و ارزش هاى مسلّط، وجوه تشابه زيادى با قدرت سياسى ساقط شده دارند و با شكست سيستم مزبور، بيم از آن دارند كه پيروزى انقلابيون موجبات تشويق گروه هاى اجتماعى جامعه آن ها را به انقلاب فراهم سازد و آن ها نيز در صدد بر آيند از آنچه، در جامعه اى مشابه با موفّقيّت رخ داده است، تقليد نمايند. به خاطر چنين ترس هايى است كه با انقلابيون مخالفت نموده، مى كوشند به جامعه انقلابى نوپا ضربه زنند و از تداوم، استحكام و شكل گيرى آن جلوگيرى نمايند.


52

نوع ديگر مخالفت، ناشى از سيستم هاى سياسى جوامعى است كه رابطه بسيار نزديكى با سيستم سياسى و يا حتّى منافع و نفوذى در آن سيستم ساقط شده داشته اند و به خاطر چنين منافعى از جمله حاميان رژيم گذشته محسوب مى شدند و اينك با سقوط سيستم سياسى مزبور منافع آن ها توسط حاكمان جديد در معرض خطر اساسى قرار گرفته است. طبيعى است كه ايشان در مخالفت با انقلابيون دست به هر تلاشى مى زنند.

شيوه ها و تاكتيك هاى مخالفت گروه هاى مزبور، تفاوت چندانى با هم ندارند و عمدتاً با تمركز بر سه ركن اصلى پيروزى انقلاب عمل مى كنند. آنان با ايجاد اختلاف و تفرقه در رهبرى و گروه هاى اجتماعى معتقد به انقلاب و هم چنين با مسخ و يا ايجاد التقاط و تضعيف ايدئولوژى در رابطه با كارآيى و تلاش در ممانعت از تحقق ابعاد مختلف آن ايدئولوژى، سعى مى كنند، انقلاب از محتوا خالى شود و موجبات يأس و بدبينى معتقدان و پيروان آن فراهم گردد.

در اكثر انقلاب هاى بزرگ و موفّق دنيا زمانى كه مخالفين خارجى از انحراف و يا شكست انقلاب از طريق ايجاد تفرقه و حمايت و يا هدايت ضدانقلابيون داخلى مأيوس شده اند به برخورد نظامى مستقيم دست زده اند كه البته از اكثر اين برخوردها نتيجه معكوس به دست آمده است، زيرا جنگ خارجى موجبات انسجام جامعه و حمايت بيشتر از قدرت سياسى جديد را فراهم مى آورد و فشار بر سيستم سياسى را از درون كاهش مى دهد.

در اغلب انقلاب ها على رغم اين كه گروه هاى اجتماعى راديكال، كه انقلاب بر اساس افكار و نظريات آن ها تحقّق مى يابد، در كانون اصلى مبارزه قرار دارند، اما بلافاصله بعد از پيروزى، قدرت را تسخير نمى كنند و شانس موفّقيّت و كسب حاكميت سياسى در خيلى از موارد براى ميانه روها زيادتر است زيرا:

اولاً: ميانه روها از آن گروه هاى اجتماعى هستند كه به رژيم گذشته وابستگى كمترى دارند و سهم عمده اى نيز در دوام و پاسدارى آن نداشته اند و بالنتيجه در مظان اتهام و طرد فورى نيستند.


53

ثانياً: ميانه روها با خصلت ها و خصيصه هاى محافظه كارانه اى كه داشته اند در عين عدم وابستگى نزديك با سيستم گذشته، به معارضه جدّى با آن نپرداخته اند و در نتيجه تحت تعقيب و فشار نبوده اند و بالعكس با كسب موقعيّت هاى اجتماعى معيّن، امكان كسب تجربه و تخصص را داشته اند. در حالى كه گروه هاى راديكال كه اغلب جوان مى باشند و دورانى كم و بيش طولانى را در مبارزه با رژيم سياسى به سر برده اند، كمتر امكان كسب تجربه و تخصص كافى داشته اند كه لازمه عهده دار شدن مسئوليّت هاى اجرايى مى باشد.

ثالثاً: راديكال ها در شرايط اوّليه پيروزى، ترجيح مى دهند براى يك دوره انتقالى، مديريّت دولتى را به ميانه روها بسپارند تا هم از گسيختگى نظام سياسى ـ اجتماعى و احتمال هرجومرج جلوگيرى كنند و هم خود بتوانند به تعقيب باقى مانده ضد انقلابيون، بپردازند. زيرا در اين كار تجربه بيشترى دارند و از طرفى فرصت كافى براى برنامه ريزى و شناسايى نيروهاى توانا و وفادار را براى كسب قدرت در دوره بعد داشته باشند.

با اين همه از آن جا كه اكثر ميانه روها همواره ميانه رو باقى خواهند ماند، امكان موفّقيّت در اداره جامعه بعد از انقلاب را ندارند و ديرى نخواهد پاييد كه در تلاش خود شكست خورده، از اريكه قدرت به زير كشيده شوند.

علل عمده شكست آن ها عبارت است از:

1. عدم توانايى كافى در درك و حلّ مسائل و مشكلات بعد از انقلاب.

2. ناتوانى از تأمين توقّعات، خواسته ها و فشارهاى اجتماعى كه در اثر توسعه آگاهى و تحرك سياسى توده هاى وسيع و آزادشده جامعه انقلابى افزايش يافته است.

3. ناتوانى در هدايت و رهبرى و هم چنين جذب گروه هاى جديد اجتماعى. زيرا اين امر احتياج به تمركز قدرت از طريق كسب مقبوليّت و يا اعمال زور دارد و ميانه روها فاقد هر دو اين خصوصيّت ها هستند.

4. ناتوانى در جلوگيرى از رشد و تداوم حركت هاى سياسى گروه هاى اجتماعى معارض.

5 . ناتوانى از اتخاذ تصميمات انقلابى مقتضى در مواقع و موارد حساس و خطير، به دليل نداشتن مشروعيّت و مقبوليّت سياسى و اجتماعى كافى.

مجموع اين مسائل باعث مى گردد كه ميانه روها به تعلّل و سهل انگارى در كارها بپردازند و به نوعى سازش كارى متهم شوند و بالأخره توسط عناصر انقلابى تر كه از حمايت وسيع ترى برخوردارند، كنار گذاشته شوند.


54

در آن هنگام كه ميانه روها كنار گذاشته مى شوند و قدرت به دست نيروهاى انقـلابى راديكال مى افتد، بر شدّت مخالفت ضدانقلاب نيز افزوده مى گردد و شكل اين مخالفت از حالت سياسى به برخوردهاى خشن و بعضاً نظامى تبديل مى شود.

توطئه هاى براندازى، شورش هاى داخلى، ايجاد محيط ترور و وحشت، از جمله اقداماتى است كه نيروهاى مخالف انقلاب براى شكست انقلابيون و به دست گرفتن قدرت ترتيب مى دهند. زمانى كه اين اقدامات، ثمربخش نباشد، تحميل جنگ خارجى بر رژيم نوپاى انقلابى، عموماً اجتناب ناپذير است. اين جنگ در حقيقت آخرين تلاش براى سرنگونى و شكست انقلاب است، در حالى كه اين خود زمينه انسجام و تشكل و جلب پشتيبانى عموم مردم را از حكومت فراهم مى آورد، چرا كه مردم خود را در مقابل دشمن خارجى مى بينند و بر خود فرض مى دانند كه اختلاف نظرهاى داخلى را كنار بگذارند و به دفع تجاوز دشمن خارجى بپردازند.

پيروزى انقلابيون و شكست ضدانقلاب در اين مرحله از رويارويى، موجبات تثبيت نظام سياسى و انقلابى حاكم را فراهم مى كند. شرط اصلى و اساسى پيروزى انقلابيون بر همه مشكلات سياسى ـ اجتماعى مذكور و مخالفت هاى داخلى و خارجى، تنها حفظ وحدت و يكپارچگى در سه ركن اصلى و اساسى انقلاب (رهبرى، مردم و ايدئولوژى) مى باشد. هر اندازه كه رهبرى انقلاب مقبوليّت وسيع تر و كفايت بيشترى به خرج دهد و مشروعيت بيشترى داشته باشد و هر اندازه گروه هاى اجتماعى، كه در پيروزى انقلاب شركت داشته اند، در تداوم آن متّحداً تلاش كنند و حتّى گروه هاى بيشترى را جذب نمايند و هر اندازه كه ايدئولوژى انقلاب فراگيرتر و پاسخ گوى ابعاد وسيع ترى از زندگى اجتماعى جامعه انقلابى باشد، موفّقيّت و تداوم انقلاب نيز بيشتر تضمين مى گردد.

تا زمانى كه يك نهضت انقلابى در حال حركت و تلاش (Movement) در جهت رسيدن به مقصود معيّنى مى باشد، مانند آب روانى است كه طراوت و شفافيت خود را حفظ نموده و در اثر برخورد با موانع، سنگ ها و صخره ها زلال تر و شاداب تر مى شود. ولى زمانى كه در اثر پيروزى و حصول موفّقيّت، حالت ايستا و نهادى (Institution) پيدا مى كند، مانند آب ساكن خواهد بود كه رو به فساد و زوال مى رود.


55

از جمله مواردى كه يك انقلاب نوپا را به نهادى ايستا تبديل مى كند، محدود بودن اهداف انقلاب به سقوط رژيم حاكم در محدوده مرزهاى يك كشور و بازگشت سريع به حاكميّت قانون (اعم از قانون قديم و يا قوانين جديد) مى باشد. اگر چه تأسيس نهادهاى قانونى مى تواند به تثبيت نظام انقلاب كمك كند و دوران بى ثباتى را كاهش دهد ولى اين خطر وجود دارد كه از رشد و تداوم انقلاب كه نياز به برخوردهاى انقلابى دارد، جلوگيرى كند. بهويژه آن كه مبارزه با عوامل ارزشى اعم از ارزش هاى اخلاقى، فرهنگى، ادارى و اجتماعى نياز به زمان دارد، مگر اين كه رهبرى بتواند با نبوغ و خلاقيّت خاصّ خود، ميان حركت هاى انقلابى كه به حضور فعّال مردم نيازمند است و برقرارى نظم و قانون كه عامل ثبات جامعه انقلابى و انقلاب است، نوعى آشتى و هماهنگى بهوجود آورد.

گفتار چهارم : آفات انقلاب اسلامى

شرط اصلى جلوگيرى از شكست و زوال انقلاب، تداوم و حركت دائمى آن و تلاش در پياده كردن تمام آرمان هاى انقلاب در همه زمينه ها، بهويژه گسترش و صدور پيام انقلاب به خارج از مرزهاى كشور مى باشد. بنابراين هر اندازه كه هدف عالى تر و از دست رس دورتر باشد، امكان اضمحلال و فساد انقلاب كمتر خواهد بود. در اين ميان و در مسير حركت، مبارزه با آفات انقلاب از اهم مسايلى است كه انقلابيون بايد آن ها را شناسايى كنند و پى گيرانه در صدد دفع آن ها بر آيند.

آفات انقلاب با آنچه به عنوان شيوه هاى ضد انقلاب براى مبارزه با انقلابيون مطرح مى گردد، متفاوت است. آفات انقلاب ناشى از عواملى فطرى، روانى و اجتماعى است كه به صورت بسيار نامحسوس و خزنده، جامعه انقلابى را تحت تأثير و نفوذ خود قرار مى دهد و خسارات خود را با خالى كردن انقلاب از محتواى اصلى و درونى آن، وارد مى آورد.

اهم آفات انقلاب ها بدين قرارند:

الف) نفوذ فرصت طلب ها: در همه انقلاب ها، اين گروه با تغيير ظاهر خود و با فريب انقلابيون واقعى، در ارگان ها و نهادهاى مختلف جامعه حتّى در دستگاه رهبرى نفوذ مى كنند و اگر چه ظاهراً انقلابى تر از انقلابيون اصيل هستند، ولى چون اعتقادى به آرمان هاى انقلاب ندارند، موجبات انحراف و قلب ماهيّت انقلاب را فراهم مى كنند. فرصت طلب ها خود دو گروه هستند:

گروه اوّل آن هايى كه ايده و عقيده خاصّى جز جاه طلبى و كسب موقعيّت ها و امتيازات اجتماعى ندارند و خود را با هر نوع سيستم سياسى سازش و تطبيق مى دهند و مهارت خاصّى در تغيير موضع خود براى جلب نظر گروه حاكم دارند.


56

گروه دوم كسانى هستند كه داراى ايده و عقيده اى متضاد با نظريّه حاكم هستند و زمانى كه از مواجهه مستقيم با انقلابيون مأيوس مى شوند با تغيير ظاهر خود و نفوذ در سيستم سياسى، ضربه خود را در موقعيّت مناسب و از درون بر انقلاب وارد مى آورند.

ب) رجعت تدريجى به ارزش هاى فرهنگى طردشده: بديهى است كه در هر جامعه انقلابى با سقوط سيستم سياسى، ارزش هاى مسلّط بر آن بلافاصله محو نمى گردد. دوام ارزش هاى مزبور به طول مدّت سلطه آن ها بر جامعه و نفوذ بر مسايل فرهنگى، اجتماعى و تربيتى بستگى دارد. هر چه طول مدت مبارزه براى پيروزى انقلاب كمتر باشد، آثار ارزش هاى نظام پيشين دوام بيشترى مى يابد.

از جمله ارزش هاى مذموم از نظر انقلابيون، تجمل پرستى، راحت طلبى، فساداخلاقى، تبعيض، بى عدالتى و رشوه خوارى است. در صورتى كه مبارزه اى مستمر و طولانى با ارزش هاى فرهنگى گذشته به عمل نيايد، تدريجاً با رشد مجدّد اين ارزش ها موجبات انحراف و آلوده شدن ارزش هاى اصيل انقلابى، فراهم مى شود.

ج) خستگى نيروهاى انقلابى و از دست دادن روحيّه انقلابى: يكى ديگر از آفات انقلاب سستى در جناح انقلابيون است. كناره گيرى از صحنه به دليل موفّقيّت انقلاب و به ثمررسيدن اهداف آن، خستگى و يأس از انقلاب به دلايل مواجهه با مشكلات و عدم موفّقيّت در حلّ آن ها، نااميدى از تحقق معيارهاى ايدئولوژيك كه به گوشه گيرى و به انزوا كشيده شدن انقلابيون منجر مى شود، خود از آفات خطرناك انقلاب است.

فساد در اركان سه گانه انقلاب از قبيل ضعف و انحراف در رهبرى و يا قدرت طلبى و عدول اركان از آرمان هاى انقلاب ، تفسير و تأويل هاى انحرافى و احياناً التقاطى از ايدئولوژى و يا ناتوانى ايدئولوژى در حصول خواسته هاى انقلابيون و نهايتاً خروج گروه هاى اجتماعى معتقد به انقلاب، از صحنه مبارزه نيز از جمله آفات انقلاب مى باشد. اگر نيروهاى انقلابى در مبارزه با مشكلات، فشارها، مخالفت ها و آفات انقلاب موفق نشوند، خطر ظهور ديكتاتورى كه در چنان شرايطى خواسته اكثر گروه هاى اجتماعى خواهد بود، وجود دارد.


57

د) ناتوانى از انتقال ارزش هاى انقلابى به نسل هاى بعدى: نسل اول يا عاملين انقلاب به خاطر حضور در صحنه (چه در دوران قبل از پيروزى و چه در دوران بعد از آن) برداشت و درك متناسبى از شرايط و اوضاع و احوال دارند و به خاطر همين درك و به خاطر بهاى سنگينى كه براى انقلاب پرداخته است، آماده ايثار و فداكارى براى حفظ آرمان هاى انقلاب مى باشد. در حالى كه فرزندان ايشان طبيعتاً نمى توانند از چنين موقعيت و روحيه اى برخوردار باشند.

چنانچه نسل اول انقلاب نتواند به نحو مطلوب نسل بعدى را آموزش انقلابى دهد و آن را براى استمرار انقلاب آماده نمايد، موجبات جدايى و بروز شكاف ميان دو نسل و بروز مشكلات جدى و اساسى براى انقلاب فراهم خواهد شد.

بخش دوم : تحليل انقلاب اسلامى ايران

فصل اول : زمينه هاى سياسى ـ اجتماعى قبل از انقلاب

فصل دوم : عوامل پيروزى انقلاب اسلامى

فصل سوم : عوامل شتاب زاى انقلاب

فصل چهارم : پيامدهاى انقلاب اسلامى

فصل اول : زمينه هاى سياسى ـ اجتماعى قبل از انقلاب

گفتار اول : قدرت سياسى

گفتار دوم : قدرت اجتماعى

گفتار اول : قدرت سياسى

همان طور كه قبلا مطرح شد، تنها جوامعى مستعد انقلابند كه قدرت سياسى حاكم بر آن جوامع، از مردم و اقشار جامعه فاصله گرفته و فاقد پايگاه اجتماعى باشد، به طورى كه شرايط دو قطبى بر جامعه حكم فرما گردد. در ايران از دير زمان چنين شرايطى وجود داشت: به اين معنا كه ندرتاً قدرت سياسى از محبوبيت و مقبوليت اجتماعى برخوردار بود و اصولاً به خاطر محروميت و استعضاف فرهنگى توده هاى مردم، چندان نيازى به چنان مقبوليتى نداشت.


58

در ايران، سلاطين همواره محور اصلى قدرت سياسى بوده اند و سلسله هاى پادشاهى، سابقه اى طولانى و قديمى داشتند و بر اساس سيستم قبيله اى، كسب قدرت مى كردند و در اثر جنگ و ستيز با رقباى داخلى و يا خارجى و غلبه بر آن ها به قدرت مى رسيدند. پادشاهان غالباً مردانى جسور، خونريز و ماجراجو بودند و دوام سلسله ها به شرايط زمان و ميزان قابليت و لياقت پادشاهان در سركوب رقباى خود بستگى داشته است. در طول تاريخ اين كشور، بسيارى از سلاطينى كه به قدرت و ثروت رسيده اند، در اوج شهرت و اقتدار خود به سرنوشتى فجيع گرفتار شده اند. طى دو قرن اخير فقط سه تن از سلاطين به مرگ طبيعى در گذشته اند و بقيه يا به قتل رسيده و يا در تبعيد مرده اند، محمدرضا شاه و پدرش آخرين آن ها بودند كه هر دو در تبعيد جان سپردند.

با آغاز و گسترش دوره استعمار غرب طى دو قرن اخير و نفوذ دول اروپايى در كشورهاى ديگر جهان، ايران نيز به خاطر موقعيت استراتژيك و منابع زيرزمينى خود مورد توجه قدرت هاى بزرگ اروپايى قرار گرفت. اين توجه خود عامل مهم ديگرى در تغييرات و تحولات قدرت سياسى ايران شد. تضاد منافع انگليس و روسيه قبل از جنگ جهانى دوم و ايجاد بلوك بندى هاى جهان حول محور دو ابرقدرت امريكا و شوروى بعد از جنگ جهانى دوم كه معلول ورود امريكا به صحنه بازى هاى سياست بين الملل بود، جهان را ميدان رقابت هاى دوجانبه كرد. ايران نيز از اين رقابت ها در امان نماند. اين رقابت ها عامل بسيار مهمى در تزلزل و ثبات قدرت سياسى ايران بود.

سلسله پهلوى كه در سال 1304 ش. بهوسيله يك قزاق قلدر و ماجراجو بهوجود آمد و به پسرش ختم شد، آخرين سلسله پادشاهى در ايران بود. تا قبل از روى كار آمدن رضاشاه، سلسله قاجار در ايران حكومت مى كرد . اين سلسله كه شاهان نسبتاً مقتدر و در عين حال مستبدى داشت، در اواخر به ضعف گراييد و آخرين پادشاه قاجار، احمدشاه كه فرزند محمدعلى شاه مخلوع بود، ضعيف ترين آن ها به شمار مى آمد. سلطنت احمدشاه با جنگ بين الملل اول و سپس انقلاب روسيه مصادف شد.


59

قبل از به قدرت رسيدن بلشويك ها در روسيه، روس هاى تزارى از قدرت و نفوذ زيادى در ايران برخوردار بودند و مناطق شمالى ايران، عملاً تحت سلطه و نفوذ آن ها بود. نيروى نظامى ايران هم كه به قشون قزاق معروف بود تحت، نظارت و فرماندهى افسران روسى قرار داشت. رضاخان كه در سن چهارده سالگى به قشون قزاق پيوسته بود. در مدتى كوتاه به واسطه جسارت و بى باكى خود توجه افسران روسى را جلب كرد. او در اواخر جنگ اول جهانى كه انقلاب در روسيه به وقوع پيوست، يكى از برجسته ترين افسران قزاق بود كه مستقيماً زير نظر فرماندهان روسى انجام وظيفه مى كرد. با وقوع انقلاب در روسيه، انگليسى ها كه نگران گسترش افكار بلشويكى در ساير نقاط جهان از جمله ايران بودند، فوراً دست به كار شدند و با استفاده از آشفتگى در داخل روسيه و پراكندگى و تزلزل افسران تزارى، موجبات بركنارى افسران روسى را از نيروهاى قزاق ايران فراهم آوردند و افسران ايرانى را به جاى آنان گماردند. در آن موقع قسمتى از خاك ايران در اشغال نيروهاى انگليسى بود كه مى كوشيدند ضمن قطع نفوذ روس ها از ايران، نيرويى براى مقاومت در برابر حكومت بلشويكى جديد روسيه در اين منطقه فراهم آورند. رضاخان در همين جريان توجه انگليسى ها را به خود جلب كرد و با توصيه آن ها به فرماندهى قسمتى از نيروهاى قزاق گمارده شد.

دولت استعمارگر انگليس، در اين مرحله از تاريخ ايران و به علت ناكام ديدن قرار داد 1919 م. وثوق الدوله (قراردادى كه ايران را به صورت رسمى تحت الحمايه و به عبارتى ديگر مستعمره انگليس در مى آورد) تصميم گرفت با استفاده از شرايط استثنايى و خاص بين المللى بهويژه سقوط دولت تزارى روسيه و انزواگرايى دولت امريكا، اهداف استعمارى خود را به شيوه اى ديگر در كشورهاى اسلامى همچون ايران و عثمانى دنبال كند. اتخاذ اين سياست به اين علت بود كه با ايجاد دولتى متمركز و خودكامه و به ظاهر مستقل و در عين حال تحت سلطه كامل انگليس و اتخاذ سياست فرهنگى متأثّر از غرب با ارزش هاى اسلامى حاكم بر جامعه به مخالفت برخاسته و در عين حال منافع انگليس را نيز حفظ نمايد.

انگليسى ها با توجه به ضربه اى كه از نهضت تنباكو خورده بودند و نيز اقتدارى كه در نهضت مشروطه از علماى مذهبى مشاهده كرده بودند و مخالفت آن ها را علت اصلى شكست قرار داد 1919 وثوق الدوله مى دانستند، به اين نتيجه رسيده بودند كه تنها با حذف قدرت مذهب در جوامع اسلامى و جلوگيرى از دخالت رهبران مذهبى در سياست، مى توانند منافع استعمارى خود را حفظ نمايند و اين مأموريتى بود كه در كودتاى 1299 ش. بر عهده رضاخان گذاشته شد.

رضاخان با راهنمايى انگليسى ها دست به كودتا زد ولى طبق قرار قبلى به جاى بر كنارى احمدشاه، به وى پيشنهاد كرد، بين تأييد حكومت كودتا و استعفا يكى را انتخاب كند. بديهى است كه شاه قاجار تأييد حكومت كودتا را بر استعفا ترجيح داد، ولى عملا تمام قدرت و اختيارات خود را از دست داد.


60

چهار سال بعد، رضاخان كه پايه هاى قدرت خود را از هر جهت مستحكم كرده بود و گرايش او به تبديل رژيم سلطنتى به جمهورى ناكام مانده بود، تصميم گرفت سلسله قاجار را بر اندازد و خود را پادشاه قانونى ايران معرفى كند. انتقال سلطنت ظاهراً به شكل قانونى و از طريق مجلس مؤسّسان انجام شد. اين مجلس در قانون اساسى سال 1286 كه سلطنت را مختص خاندان قاجار ساخته بود، تجديد نظر كرد و رضاخان را به سلطنت برگزيده، پادشاهى ايران را در خاندان او موروثى ساخت. رضاخان در 25 آذر ماه 1304 به نام رضاشاه پهلوى بر تخت سلطنت جلوس كرد.

انتخاب نام «پهلوى» براى اين سلسله نكته قابل توجهى بود. پهلوى نام زبان باستانى ايران است و رضاخان با انتخاب اين نام براى خود نشان داد كه سنن باستانى ايران را بر سنت هاى اسلامى مسلط بر جامعه ايرانى ترجيح مى دهد. او در مدت سلطنت خود كه بيش از شانزده سال به طول انجاميد، در راستاى سياست هاى ديكته شده انگليس دست به كارهايى زد كه بعدها پسرش آن ها را ادامه داد. بسيارى از اين كارها مخالف شعائر مذهبى جامعه ايران بود كه از آن جمله مى توان به «كشف حجاب» و وادار ساختن زنان به برداشتن چادر و تقليد از طرز لباس پوشيدن غربى ها و تعطيل مراسم عزادارى و روضه خوانى و خلع لباس روحانيون اشاره كرد.

در آغاز جنگ دوم جهانى، متفقين با توجّه به موقعيّت استراتژيكى ايران و نيازى كه براى رساندن تداركات جنگى به خاك روسيه از طريق ايران داشتند، حضور سربازان متفق را در ايران ضرورى تشخيص دادند و تصميم گرفتند كه خاك ايران را به هر بهانه اى كه شده به اشغال خود در آورند. در شرايطى كه نيروهاى خارجى بهويژه انگليس در ايران حضور داشتند، وجود دولت مقتدر و متمركزى همچون حكومت رضاشاه كه انگليسى ها خود بر سر كار آورده بودند غيرضرورى مى نمود. بنابراين به بهانه واهى گسترش نفوذ آلمان ها در ايران و گرايش رضاشاه به آلمان ها، با ارائه يك اولتيماتوم كوتاه مدت براى خروج آلمان ها و على رغم پذيرش اين اولتيماتوم توسط دولت ايران، خاك كشور را اشغال نموده، رضاخان را وادار به استعفا كردند. انگليسى ها كه خود موجبات روى كارآمدن رضاشاه را فراهم كرده بودند، بر تبعيد وى از ايران پافشارى كردند و به فاصله كمى پس از اشغال ايران توسط سربازان روسى و انگليس، يك كشتى انگليسى براى انتقال او به جزيره موريس در آب هاى ساحلى جنوب شرق افريقا در بندرعباس پهلو گرفت.

رضاشاه بعدها از جزيره موريس به «ژوهانسبورگ» در افريقاى جنوبى انتقال يافت ودر ژوييه سال 1944 م. يك سال قبل از پايان جنگ دوم جهانى، در تبعيد در گذشت.


61

محمدرضا و خواهر دوقلويش، اشرف، در 26 اكتبر سال 1919 م. هنگامى كه رضاخان هنوز افسر قزاقى بيش نبود از زن اول رضاخان به دنيا آمدند. رضاخان پس از رسيدن به مقام سلطنت محمدرضا را وليعهد خواند و او را پس از انجام تحصيلات مقدّماتى براى ادامه تحصيل به سوئيس فرستاد.

محمدرضا در كودكى طفلى ضعيف و مريض بود. رضاشاه كه مى خواست پسرش هم مثل خود او مردى جدى و خشن بار بيايد، وى را به مدرسه نظام فرستاد. زندگى در مدرسه نظام روحيه محمدرضا را تغيير داد. در سال 1320 ش. به دنبال استعفا و تبعيد رضاشاه، متفقين بهويژه انگليسى ها بعد از سه هفته رايزنى با تعيين محمدرضا به جانشينى رضاشاه موافقت كردند. او جوانى بى تجربه و ناتوان بود و براى انجام وظايفى كه به عهده گرفته بود به يك مشاور قوى احتياج داشت. انگليسى ها محمدعلى فروغى را در مقام نخستوزيرى براى سرپرستى او انتخاب كردند.

فروغى بيش از شش ماه در اين مقام باقى نماند و به علت بيمارى از كار كناره گرفت. جانشين فروغى و نخستوزيران ديگرى كه پس از او زمام امور ايران را به دست گرفتند بيشتر از طرف سفارت انگليس انتخاب مى شدند و محمدرضا شاه كه خود شاهد برخورد انگليسى ها با پدرش بود جرأت مخالفت با آن ها را نداشت.

دوران سلطنت محمدرضا را مى توان به چهار دوره مشخّص تقسيم كرد:

ـ دوره اول از 1320 تا 1325 كه ايران تحت اشغال نيروهاى بيگانه بود.

ـ دوره دوم به مدّت هفت سال از 1325 تا 1332 كه به فرار شاه از ايران و سقوط حكومت مصدق انجاميد.

ـ دوره سوم به مدت دو سال از تاريخ بازگشت شاه به ايران تا بر كنارى سپهبدزاهدى از مقام نخستوزيرى.

ـ دوره چهارم از سال 1334 به بعد كه دوران خودكامگى و صعود محمدرضا شاه به اوج قدرت تا سقوط او را در سال 1357 در بر مى گيرد.

در يك تقسيم بندى كلى تر مى توان گفت كه محمدرضا شاه تا سال 1334 يعنى چهارده سال اول، هنوز نتوانسته بود قدرت پدرش را كسب كند، ولى از سال 1334 به بعد، قريب به مدت بيستوسه سال، تقريباً با اختيارات يك سلطان مستبد و مطلق العنان حكومت كرد.


62

چهارده سال اول سلطنت محمدرضا شاه، از متشنج ترين دوره هاى حيات سياسى ايران به شمار مى آيد. در سال هاى نخستين اين دوره كه ايران تحت اشغال نيروهاى بيگانه بود، شاه عملاً قدرت و اختيار چندانى نداشت و بيشتر نمايندگان مجلس ايران در اثر اعمال نفوذ و توصيه دولت هاى اشغال كننده، انتخاب شده و مطيع اوامر آن ها بودند.

در اين دوران علاوه بر فعال شدن نيروى سياسى ـ مذهبى به رهبرى آيت اللّه كاشانى و نواب صفوى، دو نيروى سياسى ديگر نيز پديد آمدند كه يكى جبهه ملى و ليبرال ها تحت رهبرى دكتر محمد مصدق و ديگرى حزب كمونيست توده بود. جبهه ملى با استفاده از احساسات ضد بيگانه كه بر اثر اشغال كشور و دخالت هاى خارجيان در امور داخلى ايران بهوجود آمده بود نضج گرفت و حزب توده با پشتيبانى علنى دولت شوروى، به خصوص در استان هاى شمالى كه تحت اشغال ارتش سرخ بود، پايگاه هايى به دست آورد.

پس از پايان جنگ دوم جهانى، مسئله تخليه ايران از طرف نيروهاى اشغالگر پيش آمد. رهبران متفقين در كنفرانسى كه در زمان جنگ در تهران تشكيل دادند، تعهد كرده بودند كه شش ماه پس از خاتمه جنگ، ايران را تخليه كنند، ولى دولت شوروى كه در تلاش خود براى گرفتن امتياز استخراج نفت شمال ايران شكست خورده بود، در صورت تخليه ايران به كلى نفوذ خود را در اين كشور از دست مى داد. بنابراين تصميم گرفت پايگاه قدرتى براى خود در اين كشور بهوجود آورد. براى اجراى اين نقشه يك حزب مستقل كمونيست در استان آذربايجان به نام حزب دمكرات آذربايجان بهوجود آورد و قبل از فرارسيدن موعد تخليه ايران از طرف نيروهاى شوروى، به كمك ارتش سرخ بر آذربايجان مسلط شد.

در آن زمان قوام السلطنه، يكى از شخصيت هاى كهنه كار و برجسته سياسى كه در اوايل سلطنت محمدرضا شاه مجدداً ظهور كرد و رقيب قدرت او به شمار مى آمد در مقام نخستوزيرى بود. او با تظاهر به نزديكى با روس ها و وعده دادن امتياز نفت شمال به آن ها و بالأخره با شركت دادن سه وزير از حزب توده در كابينه خود، موفق شد روس ها را كه از طرف امريكايى ها هم تحت فشار و به روايتى مورد تهديد قرار گرفته بودند، راضى به تخليه خاك ايران كند. به دنبال تخليه ايران از ارتش سرخ، حكومت دست نشانده روس ها در آذربايجان هم سرنگون شد.


63

قوام السلطنه كه هم زمان با تلاش براى حل مسئله آذربايجان و تخليه ايران از نيروهاى شوروى، به فكر تحكيم پايه هاى قدرت خود افتاده بود، حزبى به نام حزب دمكرات تأسيس كرد و انتخابات مجلس شورا را به اميد به دست آوردن اكثريتى قوى در پارلمان به راه انداخت، ولى شاه از مقاصد قوام السلطنه بيمناك بود و در پشت پرده عليه او توطئه مى كرد. اكثريت نمايندگان مجلس از نامزدهاى حزب دمكرات قوام السلطنه و ظاهراً طرفدار او بودند، ولى بسيارى از آن ها در خفا با دربار هم سر و سرى داشتند و در نتيجه پس از آن كه طرح قرار داد اعطاى امتياز نفت شمال به شوروى در مجلس رد شد، تحريكات و مخالفت ها عليه قوام السلطنه در مجلس بالا گرفت و سرانجام به سقوط حكومت او منتهى شد. به اين ترتيب كابوس شاه درباره نقشه هاى قوام السلطنه پايان يافت ولى گرفتارى ها و مخاطرات ديگرى در پيش بود.

كمى پس از سقوط قوام السلطنه، اولين سوءقصد به جان شاه صورت گرفت و كشته شدن ضارب پس از عدم موفقيت در سوءقصد از كشف راز اين ماجرا جلوگيرى كرد. (هر چند حزب توده متهم به طرح نقشه اين سوءقصد شد و به همين بهانه منحل گرديد.) در اين ميان گروه ليبرال ـ ملى به رهبرى دكتر مصدق كه نام جبهه ملى را بر خود گذاشته بودند با شعار تازه اعاده حقوق ايران از شركت نفت ايران و انگليس، فعاليت خود را توسعه دادند و به موازات آن، جنبش روحانيت مبارز به رهبرى آيت اللّه كاشانى و نيز فداييان اسلام كه خواهان اجراى احكام اسلامى بودند و اعمال حكومت را محكوم مى كردند، خطر تازه اى براى رژيم بهوجود آوردند.

قتل هژير، وزير دربار، موجب شد كه شاه تحت فشارهاى داخلى و خارجى در سال 1329 سپهبد حاج على رزم آرا، رئيس وقت ستاد ارتش را به نخستوزيرى منصوب نمايد. رزم آرا بى ترديد على رغم ميل شاه به نخستوزيرى برگزيده شده بود، زيرا شاه به علت ضعف هاى درونى خود از شخصيت هاى مقتدر بيم داشت و رزم آرا علاوه بر تيزهوشى و قدرتى كه در اداره امور ارتش از خود نشان داده بود، در هنگام تصدى مقام نخستوزيرى از پشتيبانى ارتش نيز برخوردار مى شد و براى شاه كه هميشه مى خواست ارتش را در برابر دولت نگاه دارد، يكى شدن اين دو نيرو خطر بزرگى به شمار مى رفت. به علاوه رزم آرا در سازش با قدرت هاى خارجى مهارت زيادى از خود نشان داده بود و علاوه بر توافق هاى پنهانى با انگليسى ها، دل روس ها را هم به دست آورده بود. به همين دليل شاه در وجود او خطرى به مراتب جدى تر از قوام السلطنه مى ديد. در واقع قراين زيادى از نقشه هاى رزم آرا براى خلع محمدرضا شاه از مقام سلطنت حكايت مى كرد . شايع شده بود كه رزم آرا مى خواهد در فرصتى مناسب با يك كودتاى نظامى، محمدرضا شاه را خلع كند و برادر وى عليرضا را به سلطنت بنشاند.


64

مهم ترين مسئله اى كه در زمان حكومت رزم آرا پيش آمد و نقشه هاى احتمالى او را براى كودتا به تأخير انداخت، مسئله نفت و تلاش جبهه ملى براى الغاى امتياز نفت جنوب بود، رزم آرا براى حل اين مسئله و انعقاد يك قرارداد نفت كه انگليسى ها را ارضا كند، با آن ها وارد مذاكره شد و موفقيت هايى هم در اين راه به دست آورد. ولى پيش از اين كه بتواند توافق هاى خود را با انگليسى ها از تصويب مجلس بگذراند به قتل رسيد. گفته شده است كه قتل او به دست يكى از افراد گروه فداييان اسلام و به عنوان اعتراض به سازش او با انگليسى ها صورت گرفت.

قتل رزم آرا كه پس از سوءقصد به جان شاه، دومين ترور مهم سياسى در ايران بعد از جنگ جهانى دوم بود، وحشت زيادى در دل رجال سياسى آن زمان انداخت، ولى شاه از جهات ديگرى از كشته شدن نخست وزير مقتدر خود راضى به نظر مى رسيد. زيرا با قتل رزم آرا بزرگ ترين خطرى كه مقام و موقعيت او را تهديد مى كرد، از ميان رفت. خوشحالى شاه زياد دوام نيافت. طوفان سياسى كه به دنبال قتل رزم آرا در ايران برخاست، پايه هاى قدرت شاه را نيز به لرزه درآورد و او را مجبور ساخت، پس از تصويب قانون ملى شدن نفت در مجلس شوراى ملى، دكتر مصدق رهبر جبهه ملى را كه خود از معارضان مقتدر او بود، به مقام نخستوزيرى انتخاب كند.


65

دكتر مصدق كه بر روى موج احساسات ناسيوناليستى و مبارزات ضدانگليسى مردم ايران به صدارت رسيده بود، از جهات مختلف براى شاه مايه دردسر و نگرانى شد. پشتوانه ملى مصدق كه با حمايت رهبران مذهبى بهويژه آيت اللّه كاشانى توأم شده و نيرويى بلامعارض پشت سر او قرار داده بود، هرگونه توانايى مقابله و خودنمايى را از شاه گرفت و او را به ضعيف ترين موضع خود از آغاز دوران سلطنت عقب راند. دوران حكومت مصدق كه دو سال و اندى به طول انجاميد براى محمدرضا شاه از تلخ ترين و خفت بارترين ايام سلطنت به شمار مى رفت، مصدق عملا تمام اختيارات شاه را سلب كرد و هنگامى كه در اواسط زمامدارى خود به بهانه مخالفت شاه با انتصاب او به عنوان وزير دفاع، استعفا داد، شاه با يك قيام عمومى به رهبرى آيت اللّه كاشانى در 30 تير سال 1331 مواجه شد و پس از چند روز ناچار از دعوت مجدد دكترمصدق به حكومت شد. اين بار دكترمصدق كه با قدرت و اختيارات بيشترى بر سر كار آمده بود، اختيار امور ارتش و نيروهاى نظامى را هم از شاه گرفت. سپس خواهران و برادران و حتى مادر شاه را به خاطر دخالت هاى ناروا و غيرقانونى در كار دولت، از كشور اخراج كرد. اخراج اشرف، خواهر دوقلوى شاه، بيش از ديگران موجب تضعيف روحيه شاه شد، زيرا اشرف بيش از هر كس ديگرى در شاه نفوذ داشت و در موارد حساس و بحرانى به او قوّت قلب مى داد. مصدق با اخراج اشرف از ايران مقدمات سقوط خود را نيز فراهم ساخت، زيرا اين زن فعال و حيله گر پس از تبعيد آرام ننشست و نخستين تماس ها با سازمان اطلاعات مركزى امريكا (سيا) بهوسيله او برقرار شد. سيا به دنبال اين تماس ها با همكارى انتليجنت سرويس انگليس، براى براندازى حكومت مصدق دست به كار شد و يكى از اعضاى برجسته اين سازمان به نام كرميت روزولت مأمور اجراى اين طرح گرديد.

نا گفته نماند كه امريكا در اوايل حكومت مصدق به علت اعمال نفوذ كمپانى هاى نفتى امريكا و سهمى كه آن ها از نفت ايران مى خواستند كم و بيش با دولت مصدق همكارى مى كرد، ولى پس از آن كه ميانجى گرى امريكا نيز براى حل مسئله نفت به نتيجه نرسيد، امريكايى ها هم در برابر حكومت مصدق قرار گرفتند. بديهى است كه اين ميانجى گرى متضمن منافع امريكا بود. اما ظاهراً آنچه موجب تشديد مخالفت امريكا با مصدق و دخالت سيا در اين ماجرا شد، بهانه قدرت يافتن كمونيست ها در ايران و خطر يك كودتاى كمونيستى در اين كشور بود. در عين حال، عامل مهم داخلى كه سقوط مصدق را تسهيل كرد، محروم شدن وى از حمايت روحانيت و اكثريت مردم بود; يعنى همان كسانى كه در به قدرت رسيدن او نقش مهم و اساسى داشتند و به خاطر رويه خودكامانه اى كه مصدق در پيش گرفته بود، به تدريج از وى جدا شدند و به مخالفت با وى برخاستند. با غيبت حضور مردم از صحنه سياسى، كودتاى انگليسى ـ امريكايى به سادگى تحقق يافت.


66

امريكا و انگليس كه در اين مرحله بر سر مسائل ايران به تفاهم كامل رسيده بودند، براى اجراى نقشه خود سرلشكر فضل اللّه زاهدى را كه مدتى هم وزير كشور مصدق بود، برگزيدند و به اين ترتيب در مرحله اول اجراى اين طرح، شاه را وادار به صدور حكم عزل مصدق از مقام نخستوزيرى و انتصاب زاهدى نمودند. اين احكام در شرايطى صادر شدند كه دكتر مصدق با انجام يك رفراندم، مجلس شورا را منحل كرده بود و امكان هر گونه مقاومتى را از نمايندگان دولت گرفته بود. مصدق از قبول حكم عزل خود امتناع كرد و ابلاغ شبانه اين حكم را بهوسيله سرهنگ نصيرى، از افسران گارد سلطنتى (كه بعدها رئيس ساواك، سازمان پليس مخفى مخوف شاه شد) به عنوان كودتا تلقى نمود. شاه كه از واكنش مصدق به وحشت افتاده بود و مى ترسيد مصدق دستور بازداشت خود او را هم صادر كند از كشور گريخت. ولى طراحان كودتا مرحله دوم را با ايجاد آشوب و بلواى خيابانى و استفاده از بخشى از نيروهاى مسلح اجرا نمودند و حكومت مصدق را كه از حمايت رهبران مذهبى محروم شده بود و پشتوانه ملى خود را هم تا حدود زيادى از دست داده بود، سرنگون كردند.

خبر سقوط مصدق در رم به گوش شاه رسيد، اما شاه فرارى و سرگردان، نخستين گزارش هاى خبرگزارى ها را درباره اين واقعه باور نمى كرد تا آن كه موضوع قطعى شد. شاه كه پيش از آن خواب بازگشت به سلطنت را هم نمى ديد، ناگهان زبان باز كرد و فرار خود را از ايران به عنوان يك اقدام وطن پرستانه و حساب شده براى تحريك احساسات ملى توجيه كرد. او قدردانى از عامل كودتا را فراموش نكرد و چنين گفت: «من تاج و تختم را از شما دارم». روزولت در كتاب خود مقصود شاه را از «شما» دولت هاى امريكا و انگليس مى داند.

زاهدى كه پس از سقوط مصدق، به استناد حكم شاه به مقام نخستوزيرى رسيده بود، به عنوان نخستين اقدام رسمى حكومت خود تلگرافى به شاه مخابره كرد و او را به كشور دعوت نمود. مصدق دستگير و زندانى شد و بعداً محاكمه و محكوم به سه سال زندان گرديد. شاه كه كمتر از يك هفته پس از فرار خفت بار خود از ايران به كشور بازگشته بود، كودتاى انگليسى ـ امريكايى را به عنوان يك قيام ملى تعبير كرد و خود را «شاه انتخابى مردم» خواند!


67

با استقرار يك حكومت مقتدر نظامى و حل مسئله نفت ـ به دست اين حكومت به نحوى كه منافع انگليسى ها و امريكايى ها تأمين شود ـ يك دوران طولانى ثبات سياسى در ايران پيش بينى مى شد و زاهدى كه به خيال خود تاج و تخت شاه را نجات داده و او را از تبعيد، به ايران بازگردانده بود، تصور مى كرد كه تا مدّتى طولانى و تا وقتى كه خودش بخواهد در مقام نخستوزيرى ايران باقى خواهد ماند. ولى شاه ضعيف و بدگمان كه هر نخستوزير قوى را خطرى براى قدرت و سلطنت خود مى دانست، از نجات دهنده خود هم مى ترسيد و بيش از يك سال از كودتا نگذشته بود كه در پس پرده براى تضعيف و محدودساختن قدرت وى دست به كار شد. در اين زمان شاه تكيه گاه تازه اى براى خود يافته بود: با نقشى كه امريكايى ها در بازگشت او به سلطنت بازى كرده بودند روزبه روز خود را بيشتر به آن ها نزديك مى ساخت. دوران پس از كودتاى 28 مرداد ماه را مى توان سرى آغاز دوره جديد روابط ايران و امريكا ( يا به عبارت دقيق تر شاه و امريكا) تلقى كرد. شاه در مدّتى كمتر از دو سال پس از كودتا توانست ضمن جلب رضايت امريكايى ها، مقدّمات بركنارى زاهدى را از مقام نخستوزيرى فراهم سازد. زاهدى با حقوق و امتيازات كافى، با عنوان سفير فوق العاده ايران در اروپا به سوئيس رفت و به اين ترتيب شاه «نجات دهنده» خود را به طور محترمانه از ايران تبعيد كرد.

دوران حكومت مطلقه محمدرضا شاه در ايران كه يادآور دوران حكومت مطلقه پدرش بود، در واقع از اين تاريخ آغاز مى شود. در ارديبهشت 1334 حسين علاء كه مدّتى وزير دربار و مورد اعتماد شاه بود به نخستوزيرى رسيد و دو سال بعد دكترمنوچهر اقبال كه از هر لحاظ مطيع و فرمانبردار شاه بود و خود را غلام خانه زاد وى مى دانست به جانشينى علاء منصوب شد. در دوران نخستوزيرى اقبال كه قريب چهار سال به طول انجاميد دولت كاملاً تحت فرمان و مجرى دستورات شاه بود و مجلس فرمايشى هم مسلماً قدرت و اختيارى نداشت.

در سال 1339 همزمان با تحولاتى كه در صحنه سياست بين المللى بهويژه در سياست هاى جهانى امريكا روى داد، شاه نيز ناچار شد در روش حكومت خود تجديد نظر كند و براى اين كه ظاهر دنياپسندترى به رژيم خودكامه اش بدهد، اقبال نخستوزير و علم وزير دربار خود را به تشكيل دو حزب سياسى رقيب به نام هاى «مليون» و «مردم» ترغيب كرد. با اين كه همه مى دانستند هر دو حزب از يك سرچشمه سيراب مى شوند، رقابت اين دو حزب در انتخابات پارلمانى و تلاش اقبال براى ادامه حكومت از طريق به دست آوردن اكثريت در پارلمان، جنجال سياسى بزرگى به راه انداخت و شاه مجبور به ابطال انتخابات شد. اقبال از نخستوزيرى كناره گرفت و دومين انتخابات پارلمانى براى دوره بيستم مجلس شوراى ملى ايران در اواخر 1340 صورت گرفت. در اين هنگام «كندى» در امريكا رئيس جمهور شد و سياست داخلى و خارجى امريكا در آستانه دگرگونى خاصى قرار گرفت. گرايش سياست امريكا به طرف ليبراليسم در رويّه امريكا نسبت به ايران نيز تأثير گذاشت و سردى روابط «كندى» با شاه كه به اعمال اختناق و ديكتاتورى متهم شده بود، موجب بروز تشنجاتى در ايران شد كه به سقوط دولت وقت ايران; يعنى حكومت شريف امامى و روى كارآمدن دكترعلى امينى منجر گرديد.


68

دكترامينى خود را به عنوان فرد مورد اعتماد حكومت جديد امريكا مطرح كرده بود; به طورى كه شايع شده بود وى با توصيه و اعمال نفوذ مستقيم امريكايى ها به نخستوزيرى منصوب شده است و «كندى» در مهمانى رسمى كه هنگام مسافرت شاه به واشنگتن در ارديبهشت 1341 به افتخار وى ترتيب داده بود، علناً با عبارت نخستوزيرى شايسته و لايق به اين شايعه دامن زد. در حالى كه على رغم اين حمايت هاى لفظى دولت امريكااز اعطاى كمك هاى اقتصادى به امينى امتناع مى كرد و موجبات سقوط او فراهم مى شد. شاه كه پس از بيست سال سلطنت، بازى هاى سياسى را آموخته بود در جريان همين مسافرت موفق شد اعتماد «كندى» را به خود جلب كند و برنامه هايى را كه «كندى» مى خواست به دست امينى انجام شود، خود تقبل نمايد.

شاه پس از بازگشت از امريكا به تدريج موانعى در راه پيشرفت كار امينى فراهم ساخت و او را در مرداد همان سال وادار به استعفا كرد.

يكى از برنامه هايى كه امريكايى ها طراحى كرده بودند و دولت امينى را به اجراى آن توصيه و تشويق مى نمودند، اصلاحات ارضى بود. از سوى ديگر شاه براى اين كه ريزه خوار حكومت امينى نباشد و خود را مبتكر فكر اصلاحات ارضى و ساير برنامه هاى اصلاحى معرفى نمايد، طرح هاى ديگرى را نيز كه مورد علاقه امريكايى ها بود ضميمه برنامه اصلاحات ارضى كرد و مجموعه اين برنامه ها را تحت عنوان «انقلاب سفيد» طى رفراندمى فرمايشى به «تصويب ملّى» رساند.

شاه تصوّر مى كرد با تعيين يك دولت مطيع و مورد اعتماد و طرح انقلاب سفيد، پشتيبانى اكثريت مردم و مهم تر از همه حمايت امريكايى ها را كه مهم ترين عامل متنفذ خارجى در ايران شده بودند به طرف خود جلب كرده است. شاه خود را در اوج قدرت و حكمرانى بلامنازع مى دانست. با افزايش كمك هاى نظامى امريكا و تقويت ارتش، مخالفان سياسى شاه، از جبهه ملّى گرفته تا حزب توده، به كلّى خنثى و بلا اثر شده بودند.

شاه كه خود را در اين زمان يكه تاز ميدان مى ديد و ديگر كسى را جلودار خود تصوّر نمى كرد، از اين تاريخ به بعد به تدريج تمام قوا را در سلطه خود گرفت و به يك سلطان مستبد و مطلق العنان تمام عيار مبدّل گرديد. و با اتكاى روزافزون خود به امريكا، به خصوص در دوران رياست جمهورى جانسون و نيكسون كه با او روابط نزديك و صميمانه داشتند، توانست پايه هاى قدرت خودرا محكم تر سازد.


69

پس از قتل منصور، شاه يكى از وزيران كابينه او را كه «هويدا» نام داشت و تا آن زمان شهرت چندانى نداشت به نخستوزيرى منصوب كرد. انتخاب هويدا به نخستوزيرى يك عكس العمل شتابزده در مقابل كشته شدن حسنعلى منصور، نخستوزير سابق بود و همه، حكومت او را موقتى مى دانستند، ولى هويدا در خدمت گذارى و فرمان بردارى از شاه از همه پيشينيان خود جلو افتاد و با همين خصوصيت بيش از دوازده سال در مقام نخستوزيرى ايران باقى ماند كه طولانى ترين دوران صدارت در تاريخ معاصر ايران به شمار مى آيد. اين دوره را در عين حال مى توان اوج قدرت مطلقه شاه ناميد، زيرا دولت مطيع و پارلمان فاقد اختيار و مطبوعات تحت فشار سانسور بودند. ساواك، يعنى پليس مخفى شاه، هرگونه حركت مخالفى را در نطفه خفه مى كرد و هيچ كس نه فقط جرأت مخالفت، بلكه ياراى كم ترين انتقادى را هم از رژيم نداشت.

در اين دوران چند واقعه يا تحول كه مى توان آن ها را محصول تصادف يا شرايط مساعد بين المللى دانست، بر قدرت، ثروت و غرور شاه افزود و كم كم اين فكر در او قوت گرفت كه گويا موجودى خارق العاده است و مأمور انجام رسالتى بر روى زمين مى باشد. در اين مدت شاه يك بار ديگر هم از توطئه سوء قصدى كه براى قتل او ترتيب داده شده بود، جان سالم به در برد و چون نجات خود را از اين سوء قصدها نوعى معجزه و عنايت خاص الهى تعبير مى كرد، بيش از پيش به تقدير و سرنوشت و رسالتى كه به خيال خود در روى زمين داشت معتقد شد. شاه به اين اعتقادات خود رنگ مذهبى نيز مى داد. زيرا به اين ترتيب اين اعتقادات هم براى عوام بيشتر قابل فهم و هضم بود و هم بدين وسيله مى خواست كم كم نقش رهبرى مذهبى مردم را نيز به خود اختصاص دهد، در حالى كه او هرگز يك مسلمان واقعى نبود و به وظايفى كه هر مسلمان بايد به آن عمل كند، عمل نمى كرد اعتقاد شاه به خدا و آنچه به عنوان معتقدات مذهبى او تجلى مى كرد بيشتر ريشه در اديان باستانى ايران و دوران پيش از اسلام داشت و اشتياق او به احياى سنن و رسوم ايران باستان تا آنجا پيش رفت كه مبدأ تاريخ رسمى ايران را از هجرت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به تاريخ تقريبى و موهوم تاجگذارى كورش هخامنشى تغيير داد.


70

مراسم پرخرج و باشكوه دو هزار و پانصدمين سالگرد تأسيس نظام شاهنشاهى در ايران كه به منظور پيونددادن هر چه بيشتر تاريخ ايران به دوران باستانى پيش از اسلام، برگزار شد، نمايانگر طرز تفكر شاه در اين دوره است. در اين جشن ها كه به عنوان بزرگ ترين نمايش عصر از آن ياد شده است نُه پادشاه، پنج ملكه، بيستويك شاهزاده و تعداد زيادى از روساى جمهورى و معاونان رئيس جمهور و نخستوزيران كشورهاى مختلف جهان شركت كردند و براى برگزارى اين جشن ها شهرى با گران بهاترين تزيينات در كنار تخت جمشيد بنا شد. در جريان برگزارى اين جشن، شاه خود را در اوج قدرت و سلطانى بلامنازع احساس مى كرد، در حالى كه اين جشن ها را مى توان آغاز جريان سقوط رژيم سلطنتى ايران دانست، چرا كه تضاد شكوه و عظمت جشن هاى شاهنشاهى با فقر و بدبختى اكثريت مردم ايران، حربه اى تبليغاتى براى مخالفان رژيم فراهم ساخت.

افزايش ناگهانى درآمد نفت كه هيچ برنامه اقتصادى صحيح و توأم با دورنگرى براى مصرف آن پيش بينى نشده بود، ظاهراً حركتى سريع به سوى پيش رفت در كشور بهوجود آورد، ولى اجراى پروژه هاى عظيم نظامى و خريدهاى تسليحاتى عمده به پيروى از دكترين نيكسون و ساير برنامه هاى بلندپروازانه و جاه طلبانه و در عين حال بى فايده، موجب بروز تورم و فساد بيش از پيش شد و مشكلات و مسايل پيچيده تازه اى به دنبال آورد.

علاوه بر اثرات وسيع اقتصادى ـ اجتماعى كه سياست نظامى كردن و فروش تسليحات امريكا به ايران در پى داشت و موجب به هم خوردن نظم طبيعى جامعه ايرانى شده بود، بهويژه اعطاى چك سفيد به شاه در خريد سلاح هاى پيچيده نظامى، اثر روانى عميق و اساسى روى شاه گذاشت. شاه به تدريج باور كرد كه او ديگر يك مترسك و تابع امريكا يا انگليس نيست، بلكه با آن ها شريك و همكار است. اين تصور مدت ها بر ذهن شاه حاكم بود و حتى گاهى تصوّر مى كرد در اين شراكت كفه سنگين تر از آن اوست. او خود را حامى و كفيل منافع غرب مى دانست و اين امر موجب بروز اعتماد به نفس كاذب در وى شد و خودبزرگ بينى وى را افزايش داد.

شاه و اطرافيان او در اين دوره بيشتر سرگرم كارهاى نمايشى بودند. قدرت و امكانات دولت و مشاغل حساس و كليدى در انحصار عده معيّنى از گروه هاى خاص، از جمله شبكه فراماسونرى، بهايى ها، هزار فاميل و بستگان آن ها قرار داشت. اين امكانات نه بر اساس استعداد و لياقت، بلكه بيشتر بر مبناى روابط و وابستگى ها به اشخاص واگذار مى شد. گاهى چهره هاى تازه اى هم خود را وارد اين حلقه مى كردند، ولى ارجاع مشاغل مهم به آن ها نيز بيشتر به توانايى هاى ايشان در ايجاد ارتباط با متنفذان و صاحبان قدرت بستگى داشت تا استعداد و لياقت.

فصل اول : زمينه هاى سياسى ـ اجتماعى قبل از انقلاب

گفتار اول : قدرت سياسى


71

گفتار دوم : قدرت اجتماعى

گفتار اول : قدرت سياسى

همان طور كه قبلا مطرح شد، تنها جوامعى مستعد انقلابند كه قدرت سياسى حاكم بر آن جوامع، از مردم و اقشار جامعه فاصله گرفته و فاقد پايگاه اجتماعى باشد، به طورى كه شرايط دو قطبى بر جامعه حكم فرما گردد. در ايران از دير زمان چنين شرايطى وجود داشت: به اين معنا كه ندرتاً قدرت سياسى از محبوبيت و مقبوليت اجتماعى برخوردار بود و اصولاً به خاطر محروميت و استعضاف فرهنگى توده هاى مردم، چندان نيازى به چنان مقبوليتى نداشت.

در ايران، سلاطين همواره محور اصلى قدرت سياسى بوده اند و سلسله هاى پادشاهى، سابقه اى طولانى و قديمى داشتند و بر اساس سيستم قبيله اى، كسب قدرت مى كردند و در اثر جنگ و ستيز با رقباى داخلى و يا خارجى و غلبه بر آن ها به قدرت مى رسيدند. پادشاهان غالباً مردانى جسور، خونريز و ماجراجو بودند و دوام سلسله ها به شرايط زمان و ميزان قابليت و لياقت پادشاهان در سركوب رقباى خود بستگى داشته است. در طول تاريخ اين كشور، بسيارى از سلاطينى كه به قدرت و ثروت رسيده اند، در اوج شهرت و اقتدار خود به سرنوشتى فجيع گرفتار شده اند. طى دو قرن اخير فقط سه تن از سلاطين به مرگ طبيعى در گذشته اند و بقيه يا به قتل رسيده و يا در تبعيد مرده اند، محمدرضا شاه و پدرش آخرين آن ها بودند كه هر دو در تبعيد جان سپردند.


72

با آغاز و گسترش دوره استعمار غرب طى دو قرن اخير و نفوذ دول اروپايى در كشورهاى ديگر جهان، ايران نيز به خاطر موقعيت استراتژيك و منابع زيرزمينى خود مورد توجه قدرت هاى بزرگ اروپايى قرار گرفت. اين توجه خود عامل مهم ديگرى در تغييرات و تحولات قدرت سياسى ايران شد. تضاد منافع انگليس و روسيه قبل از جنگ جهانى دوم و ايجاد بلوك بندى هاى جهان حول محور دو ابرقدرت امريكا و شوروى بعد از جنگ جهانى دوم كه معلول ورود امريكا به صحنه بازى هاى سياست بين الملل بود، جهان را ميدان رقابت هاى دوجانبه كرد. ايران نيز از اين رقابت ها در امان نماند. اين رقابت ها عامل بسيار مهمى در تزلزل و ثبات قدرت سياسى ايران بود.

سلسله پهلوى كه در سال 1304 ش. بهوسيله يك قزاق قلدر و ماجراجو بهوجود آمد و به پسرش ختم شد، آخرين سلسله پادشاهى در ايران بود. تا قبل از روى كار آمدن رضاشاه، سلسله قاجار در ايران حكومت مى كرد . اين سلسله كه شاهان نسبتاً مقتدر و در عين حال مستبدى داشت، در اواخر به ضعف گراييد و آخرين پادشاه قاجار، احمدشاه كه فرزند محمدعلى شاه مخلوع بود، ضعيف ترين آن ها به شمار مى آمد. سلطنت احمدشاه با جنگ بين الملل اول و سپس انقلاب روسيه مصادف شد.

قبل از به قدرت رسيدن بلشويك ها در روسيه، روس هاى تزارى از قدرت و نفوذ زيادى در ايران برخوردار بودند و مناطق شمالى ايران، عملاً تحت سلطه و نفوذ آن ها بود. نيروى نظامى ايران هم كه به قشون قزاق معروف بود تحت، نظارت و فرماندهى افسران روسى قرار داشت. رضاخان كه در سن چهارده سالگى به قشون قزاق پيوسته بود. در مدتى كوتاه به واسطه جسارت و بى باكى خود توجه افسران روسى را جلب كرد. او در اواخر جنگ اول جهانى كه انقلاب در روسيه به وقوع پيوست، يكى از برجسته ترين افسران قزاق بود كه مستقيماً زير نظر فرماندهان روسى انجام وظيفه مى كرد. با وقوع انقلاب در روسيه، انگليسى ها كه نگران گسترش افكار بلشويكى در ساير نقاط جهان از جمله ايران بودند، فوراً دست به كار شدند و با استفاده از آشفتگى در داخل روسيه و پراكندگى و تزلزل افسران تزارى، موجبات بركنارى افسران روسى را از نيروهاى قزاق ايران فراهم آوردند و افسران ايرانى را به جاى آنان گماردند. در آن موقع قسمتى از خاك ايران در اشغال نيروهاى انگليسى بود كه مى كوشيدند ضمن قطع نفوذ روس ها از ايران، نيرويى براى مقاومت در برابر حكومت بلشويكى جديد روسيه در اين منطقه فراهم آورند. رضاخان در همين جريان توجه انگليسى ها را به خود جلب كرد و با توصيه آن ها به فرماندهى قسمتى از نيروهاى قزاق گمارده شد.


73

دولت استعمارگر انگليس، در اين مرحله از تاريخ ايران و به علت ناكام ديدن قرار داد 1919 م. وثوق الدوله (قراردادى كه ايران را به صورت رسمى تحت الحمايه و به عبارتى ديگر مستعمره انگليس در مى آورد) تصميم گرفت با استفاده از شرايط استثنايى و خاص بين المللى بهويژه سقوط دولت تزارى روسيه و انزواگرايى دولت امريكا، اهداف استعمارى خود را به شيوه اى ديگر در كشورهاى اسلامى همچون ايران و عثمانى دنبال كند. اتخاذ اين سياست به اين علت بود كه با ايجاد دولتى متمركز و خودكامه و به ظاهر مستقل و در عين حال تحت سلطه كامل انگليس و اتخاذ سياست فرهنگى متأثّر از غرب با ارزش هاى اسلامى حاكم بر جامعه به مخالفت برخاسته و در عين حال منافع انگليس را نيز حفظ نمايد.

انگليسى ها با توجه به ضربه اى كه از نهضت تنباكو خورده بودند و نيز اقتدارى كه در نهضت مشروطه از علماى مذهبى مشاهده كرده بودند و مخالفت آن ها را علت اصلى شكست قرار داد 1919 وثوق الدوله مى دانستند، به اين نتيجه رسيده بودند كه تنها با حذف قدرت مذهب در جوامع اسلامى و جلوگيرى از دخالت رهبران مذهبى در سياست، مى توانند منافع استعمارى خود را حفظ نمايند و اين مأموريتى بود كه در كودتاى 1299 ش. بر عهده رضاخان گذاشته شد.

رضاخان با راهنمايى انگليسى ها دست به كودتا زد ولى طبق قرار قبلى به جاى بر كنارى احمدشاه، به وى پيشنهاد كرد، بين تأييد حكومت كودتا و استعفا يكى را انتخاب كند. بديهى است كه شاه قاجار تأييد حكومت كودتا را بر استعفا ترجيح داد، ولى عملا تمام قدرت و اختيارات خود را از دست داد.

چهار سال بعد، رضاخان كه پايه هاى قدرت خود را از هر جهت مستحكم كرده بود و گرايش او به تبديل رژيم سلطنتى به جمهورى ناكام مانده بود، تصميم گرفت سلسله قاجار را بر اندازد و خود را پادشاه قانونى ايران معرفى كند. انتقال سلطنت ظاهراً به شكل قانونى و از طريق مجلس مؤسّسان انجام شد. اين مجلس در قانون اساسى سال 1286 كه سلطنت را مختص خاندان قاجار ساخته بود، تجديد نظر كرد و رضاخان را به سلطنت برگزيده، پادشاهى ايران را در خاندان او موروثى ساخت. رضاخان در 25 آذر ماه 1304 به نام رضاشاه پهلوى بر تخت سلطنت جلوس كرد.


74

انتخاب نام «پهلوى» براى اين سلسله نكته قابل توجهى بود. پهلوى نام زبان باستانى ايران است و رضاخان با انتخاب اين نام براى خود نشان داد كه سنن باستانى ايران را بر سنت هاى اسلامى مسلط بر جامعه ايرانى ترجيح مى دهد. او در مدت سلطنت خود كه بيش از شانزده سال به طول انجاميد، در راستاى سياست هاى ديكته شده انگليس دست به كارهايى زد كه بعدها پسرش آن ها را ادامه داد. بسيارى از اين كارها مخالف شعائر مذهبى جامعه ايران بود كه از آن جمله مى توان به «كشف حجاب» و وادار ساختن زنان به برداشتن چادر و تقليد از طرز لباس پوشيدن غربى ها و تعطيل مراسم عزادارى و روضه خوانى و خلع لباس روحانيون اشاره كرد.

در آغاز جنگ دوم جهانى، متفقين با توجّه به موقعيّت استراتژيكى ايران و نيازى كه براى رساندن تداركات جنگى به خاك روسيه از طريق ايران داشتند، حضور سربازان متفق را در ايران ضرورى تشخيص دادند و تصميم گرفتند كه خاك ايران را به هر بهانه اى كه شده به اشغال خود در آورند. در شرايطى كه نيروهاى خارجى بهويژه انگليس در ايران حضور داشتند، وجود دولت مقتدر و متمركزى همچون حكومت رضاشاه كه انگليسى ها خود بر سر كار آورده بودند غيرضرورى مى نمود. بنابراين به بهانه واهى گسترش نفوذ آلمان ها در ايران و گرايش رضاشاه به آلمان ها، با ارائه يك اولتيماتوم كوتاه مدت براى خروج آلمان ها و على رغم پذيرش اين اولتيماتوم توسط دولت ايران، خاك كشور را اشغال نموده، رضاخان را وادار به استعفا كردند. انگليسى ها كه خود موجبات روى كارآمدن رضاشاه را فراهم كرده بودند، بر تبعيد وى از ايران پافشارى كردند و به فاصله كمى پس از اشغال ايران توسط سربازان روسى و انگليس، يك كشتى انگليسى براى انتقال او به جزيره موريس در آب هاى ساحلى جنوب شرق افريقا در بندرعباس پهلو گرفت.

رضاشاه بعدها از جزيره موريس به «ژوهانسبورگ» در افريقاى جنوبى انتقال يافت ودر ژوييه سال 1944 م. يك سال قبل از پايان جنگ دوم جهانى، در تبعيد در گذشت.

محمدرضا و خواهر دوقلويش، اشرف، در 26 اكتبر سال 1919 م. هنگامى كه رضاخان هنوز افسر قزاقى بيش نبود از زن اول رضاخان به دنيا آمدند. رضاخان پس از رسيدن به مقام سلطنت محمدرضا را وليعهد خواند و او را پس از انجام تحصيلات مقدّماتى براى ادامه تحصيل به سوئيس فرستاد.


75

محمدرضا در كودكى طفلى ضعيف و مريض بود. رضاشاه كه مى خواست پسرش هم مثل خود او مردى جدى و خشن بار بيايد، وى را به مدرسه نظام فرستاد. زندگى در مدرسه نظام روحيه محمدرضا را تغيير داد. در سال 1320 ش. به دنبال استعفا و تبعيد رضاشاه، متفقين بهويژه انگليسى ها بعد از سه هفته رايزنى با تعيين محمدرضا به جانشينى رضاشاه موافقت كردند. او جوانى بى تجربه و ناتوان بود و براى انجام وظايفى كه به عهده گرفته بود به يك مشاور قوى احتياج داشت. انگليسى ها محمدعلى فروغى را در مقام نخستوزيرى براى سرپرستى او انتخاب كردند.

فروغى بيش از شش ماه در اين مقام باقى نماند و به علت بيمارى از كار كناره گرفت. جانشين فروغى و نخستوزيران ديگرى كه پس از او زمام امور ايران را به دست گرفتند بيشتر از طرف سفارت انگليس انتخاب مى شدند و محمدرضا شاه كه خود شاهد برخورد انگليسى ها با پدرش بود جرأت مخالفت با آن ها را نداشت.

دوران سلطنت محمدرضا را مى توان به چهار دوره مشخّص تقسيم كرد:

ـ دوره اول از 1320 تا 1325 كه ايران تحت اشغال نيروهاى بيگانه بود.

ـ دوره دوم به مدّت هفت سال از 1325 تا 1332 كه به فرار شاه از ايران و سقوط حكومت مصدق انجاميد.

ـ دوره سوم به مدت دو سال از تاريخ بازگشت شاه به ايران تا بر كنارى سپهبدزاهدى از مقام نخستوزيرى.

ـ دوره چهارم از سال 1334 به بعد كه دوران خودكامگى و صعود محمدرضا شاه به اوج قدرت تا سقوط او را در سال 1357 در بر مى گيرد.

در يك تقسيم بندى كلى تر مى توان گفت كه محمدرضا شاه تا سال 1334 يعنى چهارده سال اول، هنوز نتوانسته بود قدرت پدرش را كسب كند، ولى از سال 1334 به بعد، قريب به مدت بيستوسه سال، تقريباً با اختيارات يك سلطان مستبد و مطلق العنان حكومت كرد.

چهارده سال اول سلطنت محمدرضا شاه، از متشنج ترين دوره هاى حيات سياسى ايران به شمار مى آيد. در سال هاى نخستين اين دوره كه ايران تحت اشغال نيروهاى بيگانه بود، شاه عملاً قدرت و اختيار چندانى نداشت و بيشتر نمايندگان مجلس ايران در اثر اعمال نفوذ و توصيه دولت هاى اشغال كننده، انتخاب شده و مطيع اوامر آن ها بودند.


76

در اين دوران علاوه بر فعال شدن نيروى سياسى ـ مذهبى به رهبرى آيت اللّه كاشانى و نواب صفوى، دو نيروى سياسى ديگر نيز پديد آمدند كه يكى جبهه ملى و ليبرال ها تحت رهبرى دكتر محمد مصدق و ديگرى حزب كمونيست توده بود. جبهه ملى با استفاده از احساسات ضد بيگانه كه بر اثر اشغال كشور و دخالت هاى خارجيان در امور داخلى ايران بهوجود آمده بود نضج گرفت و حزب توده با پشتيبانى علنى دولت شوروى، به خصوص در استان هاى شمالى كه تحت اشغال ارتش سرخ بود، پايگاه هايى به دست آورد.

پس از پايان جنگ دوم جهانى، مسئله تخليه ايران از طرف نيروهاى اشغالگر پيش آمد. رهبران متفقين در كنفرانسى كه در زمان جنگ در تهران تشكيل دادند، تعهد كرده بودند كه شش ماه پس از خاتمه جنگ، ايران را تخليه كنند، ولى دولت شوروى كه در تلاش خود براى گرفتن امتياز استخراج نفت شمال ايران شكست خورده بود، در صورت تخليه ايران به كلى نفوذ خود را در اين كشور از دست مى داد. بنابراين تصميم گرفت پايگاه قدرتى براى خود در اين كشور بهوجود آورد. براى اجراى اين نقشه يك حزب مستقل كمونيست در استان آذربايجان به نام حزب دمكرات آذربايجان بهوجود آورد و قبل از فرارسيدن موعد تخليه ايران از طرف نيروهاى شوروى، به كمك ارتش سرخ بر آذربايجان مسلط شد.

در آن زمان قوام السلطنه، يكى از شخصيت هاى كهنه كار و برجسته سياسى كه در اوايل سلطنت محمدرضا شاه مجدداً ظهور كرد و رقيب قدرت او به شمار مى آمد در مقام نخستوزيرى بود. او با تظاهر به نزديكى با روس ها و وعده دادن امتياز نفت شمال به آن ها و بالأخره با شركت دادن سه وزير از حزب توده در كابينه خود، موفق شد روس ها را كه از طرف امريكايى ها هم تحت فشار و به روايتى مورد تهديد قرار گرفته بودند، راضى به تخليه خاك ايران كند. به دنبال تخليه ايران از ارتش سرخ، حكومت دست نشانده روس ها در آذربايجان هم سرنگون شد.


77

قوام السلطنه كه هم زمان با تلاش براى حل مسئله آذربايجان و تخليه ايران از نيروهاى شوروى، به فكر تحكيم پايه هاى قدرت خود افتاده بود، حزبى به نام حزب دمكرات تأسيس كرد و انتخابات مجلس شورا را به اميد به دست آوردن اكثريتى قوى در پارلمان به راه انداخت، ولى شاه از مقاصد قوام السلطنه بيمناك بود و در پشت پرده عليه او توطئه مى كرد. اكثريت نمايندگان مجلس از نامزدهاى حزب دمكرات قوام السلطنه و ظاهراً طرفدار او بودند، ولى بسيارى از آن ها در خفا با دربار هم سر و سرى داشتند و در نتيجه پس از آن كه طرح قرار داد اعطاى امتياز نفت شمال به شوروى در مجلس رد شد، تحريكات و مخالفت ها عليه قوام السلطنه در مجلس بالا گرفت و سرانجام به سقوط حكومت او منتهى شد. به اين ترتيب كابوس شاه درباره نقشه هاى قوام السلطنه پايان يافت ولى گرفتارى ها و مخاطرات ديگرى در پيش بود.

كمى پس از سقوط قوام السلطنه، اولين سوءقصد به جان شاه صورت گرفت و كشته شدن ضارب پس از عدم موفقيت در سوءقصد از كشف راز اين ماجرا جلوگيرى كرد. (هر چند حزب توده متهم به طرح نقشه اين سوءقصد شد و به همين بهانه منحل گرديد.) در اين ميان گروه ليبرال ـ ملى به رهبرى دكتر مصدق كه نام جبهه ملى را بر خود گذاشته بودند با شعار تازه اعاده حقوق ايران از شركت نفت ايران و انگليس، فعاليت خود را توسعه دادند و به موازات آن، جنبش روحانيت مبارز به رهبرى آيت اللّه كاشانى و نيز فداييان اسلام كه خواهان اجراى احكام اسلامى بودند و اعمال حكومت را محكوم مى كردند، خطر تازه اى براى رژيم بهوجود آوردند.

قتل هژير، وزير دربار، موجب شد كه شاه تحت فشارهاى داخلى و خارجى در سال 1329 سپهبد حاج على رزم آرا، رئيس وقت ستاد ارتش را به نخستوزيرى منصوب نمايد. رزم آرا بى ترديد على رغم ميل شاه به نخستوزيرى برگزيده شده بود، زيرا شاه به علت ضعف هاى درونى خود از شخصيت هاى مقتدر بيم داشت و رزم آرا علاوه بر تيزهوشى و قدرتى كه در اداره امور ارتش از خود نشان داده بود، در هنگام تصدى مقام نخستوزيرى از پشتيبانى ارتش نيز برخوردار مى شد و براى شاه كه هميشه مى خواست ارتش را در برابر دولت نگاه دارد، يكى شدن اين دو نيرو خطر بزرگى به شمار مى رفت. به علاوه رزم آرا در سازش با قدرت هاى خارجى مهارت زيادى از خود نشان داده بود و علاوه بر توافق هاى پنهانى با انگليسى ها، دل روس ها را هم به دست آورده بود. به همين دليل شاه در وجود او خطرى به مراتب جدى تر از قوام السلطنه مى ديد. در واقع قراين زيادى از نقشه هاى رزم آرا براى خلع محمدرضا شاه از مقام سلطنت حكايت مى كرد . شايع شده بود كه رزم آرا مى خواهد در فرصتى مناسب با يك كودتاى نظامى، محمدرضا شاه را خلع كند و برادر وى عليرضا را به سلطنت بنشاند.


78

مهم ترين مسئله اى كه در زمان حكومت رزم آرا پيش آمد و نقشه هاى احتمالى او را براى كودتا به تأخير انداخت، مسئله نفت و تلاش جبهه ملى براى الغاى امتياز نفت جنوب بود، رزم آرا براى حل اين مسئله و انعقاد يك قرارداد نفت كه انگليسى ها را ارضا كند، با آن ها وارد مذاكره شد و موفقيت هايى هم در اين راه به دست آورد. ولى پيش از اين كه بتواند توافق هاى خود را با انگليسى ها از تصويب مجلس بگذراند به قتل رسيد. گفته شده است كه قتل او به دست يكى از افراد گروه فداييان اسلام و به عنوان اعتراض به سازش او با انگليسى ها صورت گرفت.

قتل رزم آرا كه پس از سوءقصد به جان شاه، دومين ترور مهم سياسى در ايران بعد از جنگ جهانى دوم بود، وحشت زيادى در دل رجال سياسى آن زمان انداخت، ولى شاه از جهات ديگرى از كشته شدن نخست وزير مقتدر خود راضى به نظر مى رسيد. زيرا با قتل رزم آرا بزرگ ترين خطرى كه مقام و موقعيت او را تهديد مى كرد، از ميان رفت. خوشحالى شاه زياد دوام نيافت. طوفان سياسى كه به دنبال قتل رزم آرا در ايران برخاست، پايه هاى قدرت شاه را نيز به لرزه درآورد و او را مجبور ساخت، پس از تصويب قانون ملى شدن نفت در مجلس شوراى ملى، دكتر مصدق رهبر جبهه ملى را كه خود از معارضان مقتدر او بود، به مقام نخستوزيرى انتخاب كند.


79

دكتر مصدق كه بر روى موج احساسات ناسيوناليستى و مبارزات ضدانگليسى مردم ايران به صدارت رسيده بود، از جهات مختلف براى شاه مايه دردسر و نگرانى شد. پشتوانه ملى مصدق كه با حمايت رهبران مذهبى بهويژه آيت اللّه كاشانى توأم شده و نيرويى بلامعارض پشت سر او قرار داده بود، هرگونه توانايى مقابله و خودنمايى را از شاه گرفت و او را به ضعيف ترين موضع خود از آغاز دوران سلطنت عقب راند. دوران حكومت مصدق كه دو سال و اندى به طول انجاميد براى محمدرضا شاه از تلخ ترين و خفت بارترين ايام سلطنت به شمار مى رفت، مصدق عملا تمام اختيارات شاه را سلب كرد و هنگامى كه در اواسط زمامدارى خود به بهانه مخالفت شاه با انتصاب او به عنوان وزير دفاع، استعفا داد، شاه با يك قيام عمومى به رهبرى آيت اللّه كاشانى در 30 تير سال 1331 مواجه شد و پس از چند روز ناچار از دعوت مجدد دكترمصدق به حكومت شد. اين بار دكترمصدق كه با قدرت و اختيارات بيشترى بر سر كار آمده بود، اختيار امور ارتش و نيروهاى نظامى را هم از شاه گرفت. سپس خواهران و برادران و حتى مادر شاه را به خاطر دخالت هاى ناروا و غيرقانونى در كار دولت، از كشور اخراج كرد. اخراج اشرف، خواهر دوقلوى شاه، بيش از ديگران موجب تضعيف روحيه شاه شد، زيرا اشرف بيش از هر كس ديگرى در شاه نفوذ داشت و در موارد حساس و بحرانى به او قوّت قلب مى داد. مصدق با اخراج اشرف از ايران مقدمات سقوط خود را نيز فراهم ساخت، زيرا اين زن فعال و حيله گر پس از تبعيد آرام ننشست و نخستين تماس ها با سازمان اطلاعات مركزى امريكا (سيا) بهوسيله او برقرار شد. سيا به دنبال اين تماس ها با همكارى انتليجنت سرويس انگليس، براى براندازى حكومت مصدق دست به كار شد و يكى از اعضاى برجسته اين سازمان به نام كرميت روزولت مأمور اجراى اين طرح گرديد.

نا گفته نماند كه امريكا در اوايل حكومت مصدق به علت اعمال نفوذ كمپانى هاى نفتى امريكا و سهمى كه آن ها از نفت ايران مى خواستند كم و بيش با دولت مصدق همكارى مى كرد، ولى پس از آن كه ميانجى گرى امريكا نيز براى حل مسئله نفت به نتيجه نرسيد، امريكايى ها هم در برابر حكومت مصدق قرار گرفتند. بديهى است كه اين ميانجى گرى متضمن منافع امريكا بود. اما ظاهراً آنچه موجب تشديد مخالفت امريكا با مصدق و دخالت سيا در اين ماجرا شد، بهانه قدرت يافتن كمونيست ها در ايران و خطر يك كودتاى كمونيستى در اين كشور بود. در عين حال، عامل مهم داخلى كه سقوط مصدق را تسهيل كرد، محروم شدن وى از حمايت روحانيت و اكثريت مردم بود; يعنى همان كسانى كه در به قدرت رسيدن او نقش مهم و اساسى داشتند و به خاطر رويه خودكامانه اى كه مصدق در پيش گرفته بود، به تدريج از وى جدا شدند و به مخالفت با وى برخاستند. با غيبت حضور مردم از صحنه سياسى، كودتاى انگليسى ـ امريكايى به سادگى تحقق يافت.


80

امريكا و انگليس كه در اين مرحله بر سر مسائل ايران به تفاهم كامل رسيده بودند، براى اجراى نقشه خود سرلشكر فضل اللّه زاهدى را كه مدتى هم وزير كشور مصدق بود، برگزيدند و به اين ترتيب در مرحله اول اجراى اين طرح، شاه را وادار به صدور حكم عزل مصدق از مقام نخستوزيرى و انتصاب زاهدى نمودند. اين احكام در شرايطى صادر شدند كه دكتر مصدق با انجام يك رفراندم، مجلس شورا را منحل كرده بود و امكان هر گونه مقاومتى را از نمايندگان دولت گرفته بود. مصدق از قبول حكم عزل خود امتناع كرد و ابلاغ شبانه اين حكم را بهوسيله سرهنگ نصيرى، از افسران گارد سلطنتى (كه بعدها رئيس ساواك، سازمان پليس مخفى مخوف شاه شد) به عنوان كودتا تلقى نمود. شاه كه از واكنش مصدق به وحشت افتاده بود و مى ترسيد مصدق دستور بازداشت خود او را هم صادر كند از كشور گريخت. ولى طراحان كودتا مرحله دوم را با ايجاد آشوب و بلواى خيابانى و استفاده از بخشى از نيروهاى مسلح اجرا نمودند و حكومت مصدق را كه از حمايت رهبران مذهبى محروم شده بود و پشتوانه ملى خود را هم تا حدود زيادى از دست داده بود، سرنگون كردند.

خبر سقوط مصدق در رم به گوش شاه رسيد، اما شاه فرارى و سرگردان، نخستين گزارش هاى خبرگزارى ها را درباره اين واقعه باور نمى كرد تا آن كه موضوع قطعى شد. شاه كه پيش از آن خواب بازگشت به سلطنت را هم نمى ديد، ناگهان زبان باز كرد و فرار خود را از ايران به عنوان يك اقدام وطن پرستانه و حساب شده براى تحريك احساسات ملى توجيه كرد. او قدردانى از عامل كودتا را فراموش نكرد و چنين گفت: «من تاج و تختم را از شما دارم». روزولت در كتاب خود مقصود شاه را از «شما» دولت هاى امريكا و انگليس مى داند.

زاهدى كه پس از سقوط مصدق، به استناد حكم شاه به مقام نخستوزيرى رسيده بود، به عنوان نخستين اقدام رسمى حكومت خود تلگرافى به شاه مخابره كرد و او را به كشور دعوت نمود. مصدق دستگير و زندانى شد و بعداً محاكمه و محكوم به سه سال زندان گرديد. شاه كه كمتر از يك هفته پس از فرار خفت بار خود از ايران به كشور بازگشته بود، كودتاى انگليسى ـ امريكايى را به عنوان يك قيام ملى تعبير كرد و خود را «شاه انتخابى مردم» خواند!


81

با استقرار يك حكومت مقتدر نظامى و حل مسئله نفت ـ به دست اين حكومت به نحوى كه منافع انگليسى ها و امريكايى ها تأمين شود ـ يك دوران طولانى ثبات سياسى در ايران پيش بينى مى شد و زاهدى كه به خيال خود تاج و تخت شاه را نجات داده و او را از تبعيد، به ايران بازگردانده بود، تصور مى كرد كه تا مدّتى طولانى و تا وقتى كه خودش بخواهد در مقام نخستوزيرى ايران باقى خواهد ماند. ولى شاه ضعيف و بدگمان كه هر نخستوزير قوى را خطرى براى قدرت و سلطنت خود مى دانست، از نجات دهنده خود هم مى ترسيد و بيش از يك سال از كودتا نگذشته بود كه در پس پرده براى تضعيف و محدودساختن قدرت وى دست به كار شد. در اين زمان شاه تكيه گاه تازه اى براى خود يافته بود: با نقشى كه امريكايى ها در بازگشت او به سلطنت بازى كرده بودند روزبه روز خود را بيشتر به آن ها نزديك مى ساخت. دوران پس از كودتاى 28 مرداد ماه را مى توان سرى آغاز دوره جديد روابط ايران و امريكا ( يا به عبارت دقيق تر شاه و امريكا) تلقى كرد. شاه در مدّتى كمتر از دو سال پس از كودتا توانست ضمن جلب رضايت امريكايى ها، مقدّمات بركنارى زاهدى را از مقام نخستوزيرى فراهم سازد. زاهدى با حقوق و امتيازات كافى، با عنوان سفير فوق العاده ايران در اروپا به سوئيس رفت و به اين ترتيب شاه «نجات دهنده» خود را به طور محترمانه از ايران تبعيد كرد.

دوران حكومت مطلقه محمدرضا شاه در ايران كه يادآور دوران حكومت مطلقه پدرش بود، در واقع از اين تاريخ آغاز مى شود. در ارديبهشت 1334 حسين علاء كه مدّتى وزير دربار و مورد اعتماد شاه بود به نخستوزيرى رسيد و دو سال بعد دكترمنوچهر اقبال كه از هر لحاظ مطيع و فرمانبردار شاه بود و خود را غلام خانه زاد وى مى دانست به جانشينى علاء منصوب شد. در دوران نخستوزيرى اقبال كه قريب چهار سال به طول انجاميد دولت كاملاً تحت فرمان و مجرى دستورات شاه بود و مجلس فرمايشى هم مسلماً قدرت و اختيارى نداشت.

در سال 1339 همزمان با تحولاتى كه در صحنه سياست بين المللى بهويژه در سياست هاى جهانى امريكا روى داد، شاه نيز ناچار شد در روش حكومت خود تجديد نظر كند و براى اين كه ظاهر دنياپسندترى به رژيم خودكامه اش بدهد، اقبال نخستوزير و علم وزير دربار خود را به تشكيل دو حزب سياسى رقيب به نام هاى «مليون» و «مردم» ترغيب كرد. با اين كه همه مى دانستند هر دو حزب از يك سرچشمه سيراب مى شوند، رقابت اين دو حزب در انتخابات پارلمانى و تلاش اقبال براى ادامه حكومت از طريق به دست آوردن اكثريت در پارلمان، جنجال سياسى بزرگى به راه انداخت و شاه مجبور به ابطال انتخابات شد. اقبال از نخستوزيرى كناره گرفت و دومين انتخابات پارلمانى براى دوره بيستم مجلس شوراى ملى ايران در اواخر 1340 صورت گرفت. در اين هنگام «كندى» در امريكا رئيس جمهور شد و سياست داخلى و خارجى امريكا در آستانه دگرگونى خاصى قرار گرفت. گرايش سياست امريكا به طرف ليبراليسم در رويّه امريكا نسبت به ايران نيز تأثير گذاشت و سردى روابط «كندى» با شاه كه به اعمال اختناق و ديكتاتورى متهم شده بود، موجب بروز تشنجاتى در ايران شد كه به سقوط دولت وقت ايران; يعنى حكومت شريف امامى و روى كارآمدن دكترعلى امينى منجر گرديد.


82

دكترامينى خود را به عنوان فرد مورد اعتماد حكومت جديد امريكا مطرح كرده بود; به طورى كه شايع شده بود وى با توصيه و اعمال نفوذ مستقيم امريكايى ها به نخستوزيرى منصوب شده است و «كندى» در مهمانى رسمى كه هنگام مسافرت شاه به واشنگتن در ارديبهشت 1341 به افتخار وى ترتيب داده بود، علناً با عبارت نخستوزيرى شايسته و لايق به اين شايعه دامن زد. در حالى كه على رغم اين حمايت هاى لفظى دولت امريكااز اعطاى كمك هاى اقتصادى به امينى امتناع مى كرد و موجبات سقوط او فراهم مى شد. شاه كه پس از بيست سال سلطنت، بازى هاى سياسى را آموخته بود در جريان همين مسافرت موفق شد اعتماد «كندى» را به خود جلب كند و برنامه هايى را كه «كندى» مى خواست به دست امينى انجام شود، خود تقبل نمايد.

شاه پس از بازگشت از امريكا به تدريج موانعى در راه پيشرفت كار امينى فراهم ساخت و او را در مرداد همان سال وادار به استعفا كرد.

يكى از برنامه هايى كه امريكايى ها طراحى كرده بودند و دولت امينى را به اجراى آن توصيه و تشويق مى نمودند، اصلاحات ارضى بود. از سوى ديگر شاه براى اين كه ريزه خوار حكومت امينى نباشد و خود را مبتكر فكر اصلاحات ارضى و ساير برنامه هاى اصلاحى معرفى نمايد، طرح هاى ديگرى را نيز كه مورد علاقه امريكايى ها بود ضميمه برنامه اصلاحات ارضى كرد و مجموعه اين برنامه ها را تحت عنوان «انقلاب سفيد» طى رفراندمى فرمايشى به «تصويب ملّى» رساند.

شاه تصوّر مى كرد با تعيين يك دولت مطيع و مورد اعتماد و طرح انقلاب سفيد، پشتيبانى اكثريت مردم و مهم تر از همه حمايت امريكايى ها را كه مهم ترين عامل متنفذ خارجى در ايران شده بودند به طرف خود جلب كرده است. شاه خود را در اوج قدرت و حكمرانى بلامنازع مى دانست. با افزايش كمك هاى نظامى امريكا و تقويت ارتش، مخالفان سياسى شاه، از جبهه ملّى گرفته تا حزب توده، به كلّى خنثى و بلا اثر شده بودند.

شاه كه خود را در اين زمان يكه تاز ميدان مى ديد و ديگر كسى را جلودار خود تصوّر نمى كرد، از اين تاريخ به بعد به تدريج تمام قوا را در سلطه خود گرفت و به يك سلطان مستبد و مطلق العنان تمام عيار مبدّل گرديد. و با اتكاى روزافزون خود به امريكا، به خصوص در دوران رياست جمهورى جانسون و نيكسون كه با او روابط نزديك و صميمانه داشتند، توانست پايه هاى قدرت خودرا محكم تر سازد.


83

پس از قتل منصور، شاه يكى از وزيران كابينه او را كه «هويدا» نام داشت و تا آن زمان شهرت چندانى نداشت به نخستوزيرى منصوب كرد. انتخاب هويدا به نخستوزيرى يك عكس العمل شتابزده در مقابل كشته شدن حسنعلى منصور، نخستوزير سابق بود و همه، حكومت او را موقتى مى دانستند، ولى هويدا در خدمت گذارى و فرمان بردارى از شاه از همه پيشينيان خود جلو افتاد و با همين خصوصيت بيش از دوازده سال در مقام نخستوزيرى ايران باقى ماند كه طولانى ترين دوران صدارت در تاريخ معاصر ايران به شمار مى آيد. اين دوره را در عين حال مى توان اوج قدرت مطلقه شاه ناميد، زيرا دولت مطيع و پارلمان فاقد اختيار و مطبوعات تحت فشار سانسور بودند. ساواك، يعنى پليس مخفى شاه، هرگونه حركت مخالفى را در نطفه خفه مى كرد و هيچ كس نه فقط جرأت مخالفت، بلكه ياراى كم ترين انتقادى را هم از رژيم نداشت.

در اين دوران چند واقعه يا تحول كه مى توان آن ها را محصول تصادف يا شرايط مساعد بين المللى دانست، بر قدرت، ثروت و غرور شاه افزود و كم كم اين فكر در او قوت گرفت كه گويا موجودى خارق العاده است و مأمور انجام رسالتى بر روى زمين مى باشد. در اين مدت شاه يك بار ديگر هم از توطئه سوء قصدى كه براى قتل او ترتيب داده شده بود، جان سالم به در برد و چون نجات خود را از اين سوء قصدها نوعى معجزه و عنايت خاص الهى تعبير مى كرد، بيش از پيش به تقدير و سرنوشت و رسالتى كه به خيال خود در روى زمين داشت معتقد شد. شاه به اين اعتقادات خود رنگ مذهبى نيز مى داد. زيرا به اين ترتيب اين اعتقادات هم براى عوام بيشتر قابل فهم و هضم بود و هم بدين وسيله مى خواست كم كم نقش رهبرى مذهبى مردم را نيز به خود اختصاص دهد، در حالى كه او هرگز يك مسلمان واقعى نبود و به وظايفى كه هر مسلمان بايد به آن عمل كند، عمل نمى كرد اعتقاد شاه به خدا و آنچه به عنوان معتقدات مذهبى او تجلى مى كرد بيشتر ريشه در اديان باستانى ايران و دوران پيش از اسلام داشت و اشتياق او به احياى سنن و رسوم ايران باستان تا آنجا پيش رفت كه مبدأ تاريخ رسمى ايران را از هجرت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به تاريخ تقريبى و موهوم تاجگذارى كورش هخامنشى تغيير داد.


84

مراسم پرخرج و باشكوه دو هزار و پانصدمين سالگرد تأسيس نظام شاهنشاهى در ايران كه به منظور پيونددادن هر چه بيشتر تاريخ ايران به دوران باستانى پيش از اسلام، برگزار شد، نمايانگر طرز تفكر شاه در اين دوره است. در اين جشن ها كه به عنوان بزرگ ترين نمايش عصر از آن ياد شده است نُه پادشاه، پنج ملكه، بيستويك شاهزاده و تعداد زيادى از روساى جمهورى و معاونان رئيس جمهور و نخستوزيران كشورهاى مختلف جهان شركت كردند و براى برگزارى اين جشن ها شهرى با گران بهاترين تزيينات در كنار تخت جمشيد بنا شد. در جريان برگزارى اين جشن، شاه خود را در اوج قدرت و سلطانى بلامنازع احساس مى كرد، در حالى كه اين جشن ها را مى توان آغاز جريان سقوط رژيم سلطنتى ايران دانست، چرا كه تضاد شكوه و عظمت جشن هاى شاهنشاهى با فقر و بدبختى اكثريت مردم ايران، حربه اى تبليغاتى براى مخالفان رژيم فراهم ساخت.

افزايش ناگهانى درآمد نفت كه هيچ برنامه اقتصادى صحيح و توأم با دورنگرى براى مصرف آن پيش بينى نشده بود، ظاهراً حركتى سريع به سوى پيش رفت در كشور بهوجود آورد، ولى اجراى پروژه هاى عظيم نظامى و خريدهاى تسليحاتى عمده به پيروى از دكترين نيكسون و ساير برنامه هاى بلندپروازانه و جاه طلبانه و در عين حال بى فايده، موجب بروز تورم و فساد بيش از پيش شد و مشكلات و مسايل پيچيده تازه اى به دنبال آورد.

علاوه بر اثرات وسيع اقتصادى ـ اجتماعى كه سياست نظامى كردن و فروش تسليحات امريكا به ايران در پى داشت و موجب به هم خوردن نظم طبيعى جامعه ايرانى شده بود، بهويژه اعطاى چك سفيد به شاه در خريد سلاح هاى پيچيده نظامى، اثر روانى عميق و اساسى روى شاه گذاشت. شاه به تدريج باور كرد كه او ديگر يك مترسك و تابع امريكا يا انگليس نيست، بلكه با آن ها شريك و همكار است. اين تصور مدت ها بر ذهن شاه حاكم بود و حتى گاهى تصوّر مى كرد در اين شراكت كفه سنگين تر از آن اوست. او خود را حامى و كفيل منافع غرب مى دانست و اين امر موجب بروز اعتماد به نفس كاذب در وى شد و خودبزرگ بينى وى را افزايش داد.

شاه و اطرافيان او در اين دوره بيشتر سرگرم كارهاى نمايشى بودند. قدرت و امكانات دولت و مشاغل حساس و كليدى در انحصار عده معيّنى از گروه هاى خاص، از جمله شبكه فراماسونرى، بهايى ها، هزار فاميل و بستگان آن ها قرار داشت. اين امكانات نه بر اساس استعداد و لياقت، بلكه بيشتر بر مبناى روابط و وابستگى ها به اشخاص واگذار مى شد. گاهى چهره هاى تازه اى هم خود را وارد اين حلقه مى كردند، ولى ارجاع مشاغل مهم به آن ها نيز بيشتر به توانايى هاى ايشان در ايجاد ارتباط با متنفذان و صاحبان قدرت بستگى داشت تا استعداد و لياقت.

گفتار اول : قدرت سياسى


85

همان طور كه قبلا مطرح شد، تنها جوامعى مستعد انقلابند كه قدرت سياسى حاكم بر آن جوامع، از مردم و اقشار جامعه فاصله گرفته و فاقد پايگاه اجتماعى باشد، به طورى كه شرايط دو قطبى بر جامعه حكم فرما گردد. در ايران از دير زمان چنين شرايطى وجود داشت: به اين معنا كه ندرتاً قدرت سياسى از محبوبيت و مقبوليت اجتماعى برخوردار بود و اصولاً به خاطر محروميت و استعضاف فرهنگى توده هاى مردم، چندان نيازى به چنان مقبوليتى نداشت.

در ايران، سلاطين همواره محور اصلى قدرت سياسى بوده اند و سلسله هاى پادشاهى، سابقه اى طولانى و قديمى داشتند و بر اساس سيستم قبيله اى، كسب قدرت مى كردند و در اثر جنگ و ستيز با رقباى داخلى و يا خارجى و غلبه بر آن ها به قدرت مى رسيدند. پادشاهان غالباً مردانى جسور، خونريز و ماجراجو بودند و دوام سلسله ها به شرايط زمان و ميزان قابليت و لياقت پادشاهان در سركوب رقباى خود بستگى داشته است. در طول تاريخ اين كشور، بسيارى از سلاطينى كه به قدرت و ثروت رسيده اند، در اوج شهرت و اقتدار خود به سرنوشتى فجيع گرفتار شده اند. طى دو قرن اخير فقط سه تن از سلاطين به مرگ طبيعى در گذشته اند و بقيه يا به قتل رسيده و يا در تبعيد مرده اند، محمدرضا شاه و پدرش آخرين آن ها بودند كه هر دو در تبعيد جان سپردند.

با آغاز و گسترش دوره استعمار غرب طى دو قرن اخير و نفوذ دول اروپايى در كشورهاى ديگر جهان، ايران نيز به خاطر موقعيت استراتژيك و منابع زيرزمينى خود مورد توجه قدرت هاى بزرگ اروپايى قرار گرفت. اين توجه خود عامل مهم ديگرى در تغييرات و تحولات قدرت سياسى ايران شد. تضاد منافع انگليس و روسيه قبل از جنگ جهانى دوم و ايجاد بلوك بندى هاى جهان حول محور دو ابرقدرت امريكا و شوروى بعد از جنگ جهانى دوم كه معلول ورود امريكا به صحنه بازى هاى سياست بين الملل بود، جهان را ميدان رقابت هاى دوجانبه كرد. ايران نيز از اين رقابت ها در امان نماند. اين رقابت ها عامل بسيار مهمى در تزلزل و ثبات قدرت سياسى ايران بود.


86

سلسله پهلوى كه در سال 1304 ش. بهوسيله يك قزاق قلدر و ماجراجو بهوجود آمد و به پسرش ختم شد، آخرين سلسله پادشاهى در ايران بود. تا قبل از روى كار آمدن رضاشاه، سلسله قاجار در ايران حكومت مى كرد . اين سلسله كه شاهان نسبتاً مقتدر و در عين حال مستبدى داشت، در اواخر به ضعف گراييد و آخرين پادشاه قاجار، احمدشاه كه فرزند محمدعلى شاه مخلوع بود، ضعيف ترين آن ها به شمار مى آمد. سلطنت احمدشاه با جنگ بين الملل اول و سپس انقلاب روسيه مصادف شد.

قبل از به قدرت رسيدن بلشويك ها در روسيه، روس هاى تزارى از قدرت و نفوذ زيادى در ايران برخوردار بودند و مناطق شمالى ايران، عملاً تحت سلطه و نفوذ آن ها بود. نيروى نظامى ايران هم كه به قشون قزاق معروف بود تحت، نظارت و فرماندهى افسران روسى قرار داشت. رضاخان كه در سن چهارده سالگى به قشون قزاق پيوسته بود. در مدتى كوتاه به واسطه جسارت و بى باكى خود توجه افسران روسى را جلب كرد. او در اواخر جنگ اول جهانى كه انقلاب در روسيه به وقوع پيوست، يكى از برجسته ترين افسران قزاق بود كه مستقيماً زير نظر فرماندهان روسى انجام وظيفه مى كرد. با وقوع انقلاب در روسيه، انگليسى ها كه نگران گسترش افكار بلشويكى در ساير نقاط جهان از جمله ايران بودند، فوراً دست به كار شدند و با استفاده از آشفتگى در داخل روسيه و پراكندگى و تزلزل افسران تزارى، موجبات بركنارى افسران روسى را از نيروهاى قزاق ايران فراهم آوردند و افسران ايرانى را به جاى آنان گماردند. در آن موقع قسمتى از خاك ايران در اشغال نيروهاى انگليسى بود كه مى كوشيدند ضمن قطع نفوذ روس ها از ايران، نيرويى براى مقاومت در برابر حكومت بلشويكى جديد روسيه در اين منطقه فراهم آورند. رضاخان در همين جريان توجه انگليسى ها را به خود جلب كرد و با توصيه آن ها به فرماندهى قسمتى از نيروهاى قزاق گمارده شد.


87

دولت استعمارگر انگليس، در اين مرحله از تاريخ ايران و به علت ناكام ديدن قرار داد 1919 م. وثوق الدوله (قراردادى كه ايران را به صورت رسمى تحت الحمايه و به عبارتى ديگر مستعمره انگليس در مى آورد) تصميم گرفت با استفاده از شرايط استثنايى و خاص بين المللى بهويژه سقوط دولت تزارى روسيه و انزواگرايى دولت امريكا، اهداف استعمارى خود را به شيوه اى ديگر در كشورهاى اسلامى همچون ايران و عثمانى دنبال كند. اتخاذ اين سياست به اين علت بود كه با ايجاد دولتى متمركز و خودكامه و به ظاهر مستقل و در عين حال تحت سلطه كامل انگليس و اتخاذ سياست فرهنگى متأثّر از غرب با ارزش هاى اسلامى حاكم بر جامعه به مخالفت برخاسته و در عين حال منافع انگليس را نيز حفظ نمايد.

انگليسى ها با توجه به ضربه اى كه از نهضت تنباكو خورده بودند و نيز اقتدارى كه در نهضت مشروطه از علماى مذهبى مشاهده كرده بودند و مخالفت آن ها را علت اصلى شكست قرار داد 1919 وثوق الدوله مى دانستند، به اين نتيجه رسيده بودند كه تنها با حذف قدرت مذهب در جوامع اسلامى و جلوگيرى از دخالت رهبران مذهبى در سياست، مى توانند منافع استعمارى خود را حفظ نمايند و اين مأموريتى بود كه در كودتاى 1299 ش. بر عهده رضاخان گذاشته شد.

رضاخان با راهنمايى انگليسى ها دست به كودتا زد ولى طبق قرار قبلى به جاى بر كنارى احمدشاه، به وى پيشنهاد كرد، بين تأييد حكومت كودتا و استعفا يكى را انتخاب كند. بديهى است كه شاه قاجار تأييد حكومت كودتا را بر استعفا ترجيح داد، ولى عملا تمام قدرت و اختيارات خود را از دست داد.

چهار سال بعد، رضاخان كه پايه هاى قدرت خود را از هر جهت مستحكم كرده بود و گرايش او به تبديل رژيم سلطنتى به جمهورى ناكام مانده بود، تصميم گرفت سلسله قاجار را بر اندازد و خود را پادشاه قانونى ايران معرفى كند. انتقال سلطنت ظاهراً به شكل قانونى و از طريق مجلس مؤسّسان انجام شد. اين مجلس در قانون اساسى سال 1286 كه سلطنت را مختص خاندان قاجار ساخته بود، تجديد نظر كرد و رضاخان را به سلطنت برگزيده، پادشاهى ايران را در خاندان او موروثى ساخت. رضاخان در 25 آذر ماه 1304 به نام رضاشاه پهلوى بر تخت سلطنت جلوس كرد.


88

انتخاب نام «پهلوى» براى اين سلسله نكته قابل توجهى بود. پهلوى نام زبان باستانى ايران است و رضاخان با انتخاب اين نام براى خود نشان داد كه سنن باستانى ايران را بر سنت هاى اسلامى مسلط بر جامعه ايرانى ترجيح مى دهد. او در مدت سلطنت خود كه بيش از شانزده سال به طول انجاميد، در راستاى سياست هاى ديكته شده انگليس دست به كارهايى زد كه بعدها پسرش آن ها را ادامه داد. بسيارى از اين كارها مخالف شعائر مذهبى جامعه ايران بود كه از آن جمله مى توان به «كشف حجاب» و وادار ساختن زنان به برداشتن چادر و تقليد از طرز لباس پوشيدن غربى ها و تعطيل مراسم عزادارى و روضه خوانى و خلع لباس روحانيون اشاره كرد.

در آغاز جنگ دوم جهانى، متفقين با توجّه به موقعيّت استراتژيكى ايران و نيازى كه براى رساندن تداركات جنگى به خاك روسيه از طريق ايران داشتند، حضور سربازان متفق را در ايران ضرورى تشخيص دادند و تصميم گرفتند كه خاك ايران را به هر بهانه اى كه شده به اشغال خود در آورند. در شرايطى كه نيروهاى خارجى بهويژه انگليس در ايران حضور داشتند، وجود دولت مقتدر و متمركزى همچون حكومت رضاشاه كه انگليسى ها خود بر سر كار آورده بودند غيرضرورى مى نمود. بنابراين به بهانه واهى گسترش نفوذ آلمان ها در ايران و گرايش رضاشاه به آلمان ها، با ارائه يك اولتيماتوم كوتاه مدت براى خروج آلمان ها و على رغم پذيرش اين اولتيماتوم توسط دولت ايران، خاك كشور را اشغال نموده، رضاخان را وادار به استعفا كردند. انگليسى ها كه خود موجبات روى كارآمدن رضاشاه را فراهم كرده بودند، بر تبعيد وى از ايران پافشارى كردند و به فاصله كمى پس از اشغال ايران توسط سربازان روسى و انگليس، يك كشتى انگليسى براى انتقال او به جزيره موريس در آب هاى ساحلى جنوب شرق افريقا در بندرعباس پهلو گرفت.

رضاشاه بعدها از جزيره موريس به «ژوهانسبورگ» در افريقاى جنوبى انتقال يافت ودر ژوييه سال 1944 م. يك سال قبل از پايان جنگ دوم جهانى، در تبعيد در گذشت.

محمدرضا و خواهر دوقلويش، اشرف، در 26 اكتبر سال 1919 م. هنگامى كه رضاخان هنوز افسر قزاقى بيش نبود از زن اول رضاخان به دنيا آمدند. رضاخان پس از رسيدن به مقام سلطنت محمدرضا را وليعهد خواند و او را پس از انجام تحصيلات مقدّماتى براى ادامه تحصيل به سوئيس فرستاد.


89

محمدرضا در كودكى طفلى ضعيف و مريض بود. رضاشاه كه مى خواست پسرش هم مثل خود او مردى جدى و خشن بار بيايد، وى را به مدرسه نظام فرستاد. زندگى در مدرسه نظام روحيه محمدرضا را تغيير داد. در سال 1320 ش. به دنبال استعفا و تبعيد رضاشاه، متفقين بهويژه انگليسى ها بعد از سه هفته رايزنى با تعيين محمدرضا به جانشينى رضاشاه موافقت كردند. او جوانى بى تجربه و ناتوان بود و براى انجام وظايفى كه به عهده گرفته بود به يك مشاور قوى احتياج داشت. انگليسى ها محمدعلى فروغى را در مقام نخستوزيرى براى سرپرستى او انتخاب كردند.

فروغى بيش از شش ماه در اين مقام باقى نماند و به علت بيمارى از كار كناره گرفت. جانشين فروغى و نخستوزيران ديگرى كه پس از او زمام امور ايران را به دست گرفتند بيشتر از طرف سفارت انگليس انتخاب مى شدند و محمدرضا شاه كه خود شاهد برخورد انگليسى ها با پدرش بود جرأت مخالفت با آن ها را نداشت.

دوران سلطنت محمدرضا را مى توان به چهار دوره مشخّص تقسيم كرد:

ـ دوره اول از 1320 تا 1325 كه ايران تحت اشغال نيروهاى بيگانه بود.

ـ دوره دوم به مدّت هفت سال از 1325 تا 1332 كه به فرار شاه از ايران و سقوط حكومت مصدق انجاميد.

ـ دوره سوم به مدت دو سال از تاريخ بازگشت شاه به ايران تا بر كنارى سپهبدزاهدى از مقام نخستوزيرى.

ـ دوره چهارم از سال 1334 به بعد كه دوران خودكامگى و صعود محمدرضا شاه به اوج قدرت تا سقوط او را در سال 1357 در بر مى گيرد.

در يك تقسيم بندى كلى تر مى توان گفت كه محمدرضا شاه تا سال 1334 يعنى چهارده سال اول، هنوز نتوانسته بود قدرت پدرش را كسب كند، ولى از سال 1334 به بعد، قريب به مدت بيستوسه سال، تقريباً با اختيارات يك سلطان مستبد و مطلق العنان حكومت كرد.

چهارده سال اول سلطنت محمدرضا شاه، از متشنج ترين دوره هاى حيات سياسى ايران به شمار مى آيد. در سال هاى نخستين اين دوره كه ايران تحت اشغال نيروهاى بيگانه بود، شاه عملاً قدرت و اختيار چندانى نداشت و بيشتر نمايندگان مجلس ايران در اثر اعمال نفوذ و توصيه دولت هاى اشغال كننده، انتخاب شده و مطيع اوامر آن ها بودند.


90

در اين دوران علاوه بر فعال شدن نيروى سياسى ـ مذهبى به رهبرى آيت اللّه كاشانى و نواب صفوى، دو نيروى سياسى ديگر نيز پديد آمدند كه يكى جبهه ملى و ليبرال ها تحت رهبرى دكتر محمد مصدق و ديگرى حزب كمونيست توده بود. جبهه ملى با استفاده از احساسات ضد بيگانه كه بر اثر اشغال كشور و دخالت هاى خارجيان در امور داخلى ايران بهوجود آمده بود نضج گرفت و حزب توده با پشتيبانى علنى دولت شوروى، به خصوص در استان هاى شمالى كه تحت اشغال ارتش سرخ بود، پايگاه هايى به دست آورد.

پس از پايان جنگ دوم جهانى، مسئله تخليه ايران از طرف نيروهاى اشغالگر پيش آمد. رهبران متفقين در كنفرانسى كه در زمان جنگ در تهران تشكيل دادند، تعهد كرده بودند كه شش ماه پس از خاتمه جنگ، ايران را تخليه كنند، ولى دولت شوروى كه در تلاش خود براى گرفتن امتياز استخراج نفت شمال ايران شكست خورده بود، در صورت تخليه ايران به كلى نفوذ خود را در اين كشور از دست مى داد. بنابراين تصميم گرفت پايگاه قدرتى براى خود در اين كشور بهوجود آورد. براى اجراى اين نقشه يك حزب مستقل كمونيست در استان آذربايجان به نام حزب دمكرات آذربايجان بهوجود آورد و قبل از فرارسيدن موعد تخليه ايران از طرف نيروهاى شوروى، به كمك ارتش سرخ بر آذربايجان مسلط شد.

در آن زمان قوام السلطنه، يكى از شخصيت هاى كهنه كار و برجسته سياسى كه در اوايل سلطنت محمدرضا شاه مجدداً ظهور كرد و رقيب قدرت او به شمار مى آمد در مقام نخستوزيرى بود. او با تظاهر به نزديكى با روس ها و وعده دادن امتياز نفت شمال به آن ها و بالأخره با شركت دادن سه وزير از حزب توده در كابينه خود، موفق شد روس ها را كه از طرف امريكايى ها هم تحت فشار و به روايتى مورد تهديد قرار گرفته بودند، راضى به تخليه خاك ايران كند. به دنبال تخليه ايران از ارتش سرخ، حكومت دست نشانده روس ها در آذربايجان هم سرنگون شد.


91

قوام السلطنه كه هم زمان با تلاش براى حل مسئله آذربايجان و تخليه ايران از نيروهاى شوروى، به فكر تحكيم پايه هاى قدرت خود افتاده بود، حزبى به نام حزب دمكرات تأسيس كرد و انتخابات مجلس شورا را به اميد به دست آوردن اكثريتى قوى در پارلمان به راه انداخت، ولى شاه از مقاصد قوام السلطنه بيمناك بود و در پشت پرده عليه او توطئه مى كرد. اكثريت نمايندگان مجلس از نامزدهاى حزب دمكرات قوام السلطنه و ظاهراً طرفدار او بودند، ولى بسيارى از آن ها در خفا با دربار هم سر و سرى داشتند و در نتيجه پس از آن كه طرح قرار داد اعطاى امتياز نفت شمال به شوروى در مجلس رد شد، تحريكات و مخالفت ها عليه قوام السلطنه در مجلس بالا گرفت و سرانجام به سقوط حكومت او منتهى شد. به اين ترتيب كابوس شاه درباره نقشه هاى قوام السلطنه پايان يافت ولى گرفتارى ها و مخاطرات ديگرى در پيش بود.

كمى پس از سقوط قوام السلطنه، اولين سوءقصد به جان شاه صورت گرفت و كشته شدن ضارب پس از عدم موفقيت در سوءقصد از كشف راز اين ماجرا جلوگيرى كرد. (هر چند حزب توده متهم به طرح نقشه اين سوءقصد شد و به همين بهانه منحل گرديد.) در اين ميان گروه ليبرال ـ ملى به رهبرى دكتر مصدق كه نام جبهه ملى را بر خود گذاشته بودند با شعار تازه اعاده حقوق ايران از شركت نفت ايران و انگليس، فعاليت خود را توسعه دادند و به موازات آن، جنبش روحانيت مبارز به رهبرى آيت اللّه كاشانى و نيز فداييان اسلام كه خواهان اجراى احكام اسلامى بودند و اعمال حكومت را محكوم مى كردند، خطر تازه اى براى رژيم بهوجود آوردند.

قتل هژير، وزير دربار، موجب شد كه شاه تحت فشارهاى داخلى و خارجى در سال 1329 سپهبد حاج على رزم آرا، رئيس وقت ستاد ارتش را به نخستوزيرى منصوب نمايد. رزم آرا بى ترديد على رغم ميل شاه به نخستوزيرى برگزيده شده بود، زيرا شاه به علت ضعف هاى درونى خود از شخصيت هاى مقتدر بيم داشت و رزم آرا علاوه بر تيزهوشى و قدرتى كه در اداره امور ارتش از خود نشان داده بود، در هنگام تصدى مقام نخستوزيرى از پشتيبانى ارتش نيز برخوردار مى شد و براى شاه كه هميشه مى خواست ارتش را در برابر دولت نگاه دارد، يكى شدن اين دو نيرو خطر بزرگى به شمار مى رفت. به علاوه رزم آرا در سازش با قدرت هاى خارجى مهارت زيادى از خود نشان داده بود و علاوه بر توافق هاى پنهانى با انگليسى ها، دل روس ها را هم به دست آورده بود. به همين دليل شاه در وجود او خطرى به مراتب جدى تر از قوام السلطنه مى ديد. در واقع قراين زيادى از نقشه هاى رزم آرا براى خلع محمدرضا شاه از مقام سلطنت حكايت مى كرد . شايع شده بود كه رزم آرا مى خواهد در فرصتى مناسب با يك كودتاى نظامى، محمدرضا شاه را خلع كند و برادر وى عليرضا را به سلطنت بنشاند.


92

مهم ترين مسئله اى كه در زمان حكومت رزم آرا پيش آمد و نقشه هاى احتمالى او را براى كودتا به تأخير انداخت، مسئله نفت و تلاش جبهه ملى براى الغاى امتياز نفت جنوب بود، رزم آرا براى حل اين مسئله و انعقاد يك قرارداد نفت كه انگليسى ها را ارضا كند، با آن ها وارد مذاكره شد و موفقيت هايى هم در اين راه به دست آورد. ولى پيش از اين كه بتواند توافق هاى خود را با انگليسى ها از تصويب مجلس بگذراند به قتل رسيد. گفته شده است كه قتل او به دست يكى از افراد گروه فداييان اسلام و به عنوان اعتراض به سازش او با انگليسى ها صورت گرفت.

قتل رزم آرا كه پس از سوءقصد به جان شاه، دومين ترور مهم سياسى در ايران بعد از جنگ جهانى دوم بود، وحشت زيادى در دل رجال سياسى آن زمان انداخت، ولى شاه از جهات ديگرى از كشته شدن نخست وزير مقتدر خود راضى به نظر مى رسيد. زيرا با قتل رزم آرا بزرگ ترين خطرى كه مقام و موقعيت او را تهديد مى كرد، از ميان رفت. خوشحالى شاه زياد دوام نيافت. طوفان سياسى كه به دنبال قتل رزم آرا در ايران برخاست، پايه هاى قدرت شاه را نيز به لرزه درآورد و او را مجبور ساخت، پس از تصويب قانون ملى شدن نفت در مجلس شوراى ملى، دكتر مصدق رهبر جبهه ملى را كه خود از معارضان مقتدر او بود، به مقام نخستوزيرى انتخاب كند.


93

دكتر مصدق كه بر روى موج احساسات ناسيوناليستى و مبارزات ضدانگليسى مردم ايران به صدارت رسيده بود، از جهات مختلف براى شاه مايه دردسر و نگرانى شد. پشتوانه ملى مصدق كه با حمايت رهبران مذهبى بهويژه آيت اللّه كاشانى توأم شده و نيرويى بلامعارض پشت سر او قرار داده بود، هرگونه توانايى مقابله و خودنمايى را از شاه گرفت و او را به ضعيف ترين موضع خود از آغاز دوران سلطنت عقب راند. دوران حكومت مصدق كه دو سال و اندى به طول انجاميد براى محمدرضا شاه از تلخ ترين و خفت بارترين ايام سلطنت به شمار مى رفت، مصدق عملا تمام اختيارات شاه را سلب كرد و هنگامى كه در اواسط زمامدارى خود به بهانه مخالفت شاه با انتصاب او به عنوان وزير دفاع، استعفا داد، شاه با يك قيام عمومى به رهبرى آيت اللّه كاشانى در 30 تير سال 1331 مواجه شد و پس از چند روز ناچار از دعوت مجدد دكترمصدق به حكومت شد. اين بار دكترمصدق كه با قدرت و اختيارات بيشترى بر سر كار آمده بود، اختيار امور ارتش و نيروهاى نظامى را هم از شاه گرفت. سپس خواهران و برادران و حتى مادر شاه را به خاطر دخالت هاى ناروا و غيرقانونى در كار دولت، از كشور اخراج كرد. اخراج اشرف، خواهر دوقلوى شاه، بيش از ديگران موجب تضعيف روحيه شاه شد، زيرا اشرف بيش از هر كس ديگرى در شاه نفوذ داشت و در موارد حساس و بحرانى به او قوّت قلب مى داد. مصدق با اخراج اشرف از ايران مقدمات سقوط خود را نيز فراهم ساخت، زيرا اين زن فعال و حيله گر پس از تبعيد آرام ننشست و نخستين تماس ها با سازمان اطلاعات مركزى امريكا (سيا) بهوسيله او برقرار شد. سيا به دنبال اين تماس ها با همكارى انتليجنت سرويس انگليس، براى براندازى حكومت مصدق دست به كار شد و يكى از اعضاى برجسته اين سازمان به نام كرميت روزولت مأمور اجراى اين طرح گرديد.

نا گفته نماند كه امريكا در اوايل حكومت مصدق به علت اعمال نفوذ كمپانى هاى نفتى امريكا و سهمى كه آن ها از نفت ايران مى خواستند كم و بيش با دولت مصدق همكارى مى كرد، ولى پس از آن كه ميانجى گرى امريكا نيز براى حل مسئله نفت به نتيجه نرسيد، امريكايى ها هم در برابر حكومت مصدق قرار گرفتند. بديهى است كه اين ميانجى گرى متضمن منافع امريكا بود. اما ظاهراً آنچه موجب تشديد مخالفت امريكا با مصدق و دخالت سيا در اين ماجرا شد، بهانه قدرت يافتن كمونيست ها در ايران و خطر يك كودتاى كمونيستى در اين كشور بود. در عين حال، عامل مهم داخلى كه سقوط مصدق را تسهيل كرد، محروم شدن وى از حمايت روحانيت و اكثريت مردم بود; يعنى همان كسانى كه در به قدرت رسيدن او نقش مهم و اساسى داشتند و به خاطر رويه خودكامانه اى كه مصدق در پيش گرفته بود، به تدريج از وى جدا شدند و به مخالفت با وى برخاستند. با غيبت حضور مردم از صحنه سياسى، كودتاى انگليسى ـ امريكايى به سادگى تحقق يافت.


94

امريكا و انگليس كه در اين مرحله بر سر مسائل ايران به تفاهم كامل رسيده بودند، براى اجراى نقشه خود سرلشكر فضل اللّه زاهدى را كه مدتى هم وزير كشور مصدق بود، برگزيدند و به اين ترتيب در مرحله اول اجراى اين طرح، شاه را وادار به صدور حكم عزل مصدق از مقام نخستوزيرى و انتصاب زاهدى نمودند. اين احكام در شرايطى صادر شدند كه دكتر مصدق با انجام يك رفراندم، مجلس شورا را منحل كرده بود و امكان هر گونه مقاومتى را از نمايندگان دولت گرفته بود. مصدق از قبول حكم عزل خود امتناع كرد و ابلاغ شبانه اين حكم را بهوسيله سرهنگ نصيرى، از افسران گارد سلطنتى (كه بعدها رئيس ساواك، سازمان پليس مخفى مخوف شاه شد) به عنوان كودتا تلقى نمود. شاه كه از واكنش مصدق به وحشت افتاده بود و مى ترسيد مصدق دستور بازداشت خود او را هم صادر كند از كشور گريخت. ولى طراحان كودتا مرحله دوم را با ايجاد آشوب و بلواى خيابانى و استفاده از بخشى از نيروهاى مسلح اجرا نمودند و حكومت مصدق را كه از حمايت رهبران مذهبى محروم شده بود و پشتوانه ملى خود را هم تا حدود زيادى از دست داده بود، سرنگون كردند.

خبر سقوط مصدق در رم به گوش شاه رسيد، اما شاه فرارى و سرگردان، نخستين گزارش هاى خبرگزارى ها را درباره اين واقعه باور نمى كرد تا آن كه موضوع قطعى شد. شاه كه پيش از آن خواب بازگشت به سلطنت را هم نمى ديد، ناگهان زبان باز كرد و فرار خود را از ايران به عنوان يك اقدام وطن پرستانه و حساب شده براى تحريك احساسات ملى توجيه كرد. او قدردانى از عامل كودتا را فراموش نكرد و چنين گفت: «من تاج و تختم را از شما دارم». روزولت در كتاب خود مقصود شاه را از «شما» دولت هاى امريكا و انگليس مى داند.

زاهدى كه پس از سقوط مصدق، به استناد حكم شاه به مقام نخستوزيرى رسيده بود، به عنوان نخستين اقدام رسمى حكومت خود تلگرافى به شاه مخابره كرد و او را به كشور دعوت نمود. مصدق دستگير و زندانى شد و بعداً محاكمه و محكوم به سه سال زندان گرديد. شاه كه كمتر از يك هفته پس از فرار خفت بار خود از ايران به كشور بازگشته بود، كودتاى انگليسى ـ امريكايى را به عنوان يك قيام ملى تعبير كرد و خود را «شاه انتخابى مردم» خواند!


95

با استقرار يك حكومت مقتدر نظامى و حل مسئله نفت ـ به دست اين حكومت به نحوى كه منافع انگليسى ها و امريكايى ها تأمين شود ـ يك دوران طولانى ثبات سياسى در ايران پيش بينى مى شد و زاهدى كه به خيال خود تاج و تخت شاه را نجات داده و او را از تبعيد، به ايران بازگردانده بود، تصور مى كرد كه تا مدّتى طولانى و تا وقتى كه خودش بخواهد در مقام نخستوزيرى ايران باقى خواهد ماند. ولى شاه ضعيف و بدگمان كه هر نخستوزير قوى را خطرى براى قدرت و سلطنت خود مى دانست، از نجات دهنده خود هم مى ترسيد و بيش از يك سال از كودتا نگذشته بود كه در پس پرده براى تضعيف و محدودساختن قدرت وى دست به كار شد. در اين زمان شاه تكيه گاه تازه اى براى خود يافته بود: با نقشى كه امريكايى ها در بازگشت او به سلطنت بازى كرده بودند روزبه روز خود را بيشتر به آن ها نزديك مى ساخت. دوران پس از كودتاى 28 مرداد ماه را مى توان سرى آغاز دوره جديد روابط ايران و امريكا ( يا به عبارت دقيق تر شاه و امريكا) تلقى كرد. شاه در مدّتى كمتر از دو سال پس از كودتا توانست ضمن جلب رضايت امريكايى ها، مقدّمات بركنارى زاهدى را از مقام نخستوزيرى فراهم سازد. زاهدى با حقوق و امتيازات كافى، با عنوان سفير فوق العاده ايران در اروپا به سوئيس رفت و به اين ترتيب شاه «نجات دهنده» خود را به طور محترمانه از ايران تبعيد كرد.

دوران حكومت مطلقه محمدرضا شاه در ايران كه يادآور دوران حكومت مطلقه پدرش بود، در واقع از اين تاريخ آغاز مى شود. در ارديبهشت 1334 حسين علاء كه مدّتى وزير دربار و مورد اعتماد شاه بود به نخستوزيرى رسيد و دو سال بعد دكترمنوچهر اقبال كه از هر لحاظ مطيع و فرمانبردار شاه بود و خود را غلام خانه زاد وى مى دانست به جانشينى علاء منصوب شد. در دوران نخستوزيرى اقبال كه قريب چهار سال به طول انجاميد دولت كاملاً تحت فرمان و مجرى دستورات شاه بود و مجلس فرمايشى هم مسلماً قدرت و اختيارى نداشت.

در سال 1339 همزمان با تحولاتى كه در صحنه سياست بين المللى بهويژه در سياست هاى جهانى امريكا روى داد، شاه نيز ناچار شد در روش حكومت خود تجديد نظر كند و براى اين كه ظاهر دنياپسندترى به رژيم خودكامه اش بدهد، اقبال نخستوزير و علم وزير دربار خود را به تشكيل دو حزب سياسى رقيب به نام هاى «مليون» و «مردم» ترغيب كرد. با اين كه همه مى دانستند هر دو حزب از يك سرچشمه سيراب مى شوند، رقابت اين دو حزب در انتخابات پارلمانى و تلاش اقبال براى ادامه حكومت از طريق به دست آوردن اكثريت در پارلمان، جنجال سياسى بزرگى به راه انداخت و شاه مجبور به ابطال انتخابات شد. اقبال از نخستوزيرى كناره گرفت و دومين انتخابات پارلمانى براى دوره بيستم مجلس شوراى ملى ايران در اواخر 1340 صورت گرفت. در اين هنگام «كندى» در امريكا رئيس جمهور شد و سياست داخلى و خارجى امريكا در آستانه دگرگونى خاصى قرار گرفت. گرايش سياست امريكا به طرف ليبراليسم در رويّه امريكا نسبت به ايران نيز تأثير گذاشت و سردى روابط «كندى» با شاه كه به اعمال اختناق و ديكتاتورى متهم شده بود، موجب بروز تشنجاتى در ايران شد كه به سقوط دولت وقت ايران; يعنى حكومت شريف امامى و روى كارآمدن دكترعلى امينى منجر گرديد.


96

دكترامينى خود را به عنوان فرد مورد اعتماد حكومت جديد امريكا مطرح كرده بود; به طورى كه شايع شده بود وى با توصيه و اعمال نفوذ مستقيم امريكايى ها به نخستوزيرى منصوب شده است و «كندى» در مهمانى رسمى كه هنگام مسافرت شاه به واشنگتن در ارديبهشت 1341 به افتخار وى ترتيب داده بود، علناً با عبارت نخستوزيرى شايسته و لايق به اين شايعه دامن زد. در حالى كه على رغم اين حمايت هاى لفظى دولت امريكااز اعطاى كمك هاى اقتصادى به امينى امتناع مى كرد و موجبات سقوط او فراهم مى شد. شاه كه پس از بيست سال سلطنت، بازى هاى سياسى را آموخته بود در جريان همين مسافرت موفق شد اعتماد «كندى» را به خود جلب كند و برنامه هايى را كه «كندى» مى خواست به دست امينى انجام شود، خود تقبل نمايد.

شاه پس از بازگشت از امريكا به تدريج موانعى در راه پيشرفت كار امينى فراهم ساخت و او را در مرداد همان سال وادار به استعفا كرد.

يكى از برنامه هايى كه امريكايى ها طراحى كرده بودند و دولت امينى را به اجراى آن توصيه و تشويق مى نمودند، اصلاحات ارضى بود. از سوى ديگر شاه براى اين كه ريزه خوار حكومت امينى نباشد و خود را مبتكر فكر اصلاحات ارضى و ساير برنامه هاى اصلاحى معرفى نمايد، طرح هاى ديگرى را نيز كه مورد علاقه امريكايى ها بود ضميمه برنامه اصلاحات ارضى كرد و مجموعه اين برنامه ها را تحت عنوان «انقلاب سفيد» طى رفراندمى فرمايشى به «تصويب ملّى» رساند.

شاه تصوّر مى كرد با تعيين يك دولت مطيع و مورد اعتماد و طرح انقلاب سفيد، پشتيبانى اكثريت مردم و مهم تر از همه حمايت امريكايى ها را كه مهم ترين عامل متنفذ خارجى در ايران شده بودند به طرف خود جلب كرده است. شاه خود را در اوج قدرت و حكمرانى بلامنازع مى دانست. با افزايش كمك هاى نظامى امريكا و تقويت ارتش، مخالفان سياسى شاه، از جبهه ملّى گرفته تا حزب توده، به كلّى خنثى و بلا اثر شده بودند.

شاه كه خود را در اين زمان يكه تاز ميدان مى ديد و ديگر كسى را جلودار خود تصوّر نمى كرد، از اين تاريخ به بعد به تدريج تمام قوا را در سلطه خود گرفت و به يك سلطان مستبد و مطلق العنان تمام عيار مبدّل گرديد. و با اتكاى روزافزون خود به امريكا، به خصوص در دوران رياست جمهورى جانسون و نيكسون كه با او روابط نزديك و صميمانه داشتند، توانست پايه هاى قدرت خودرا محكم تر سازد.


97

پس از قتل منصور، شاه يكى از وزيران كابينه او را كه «هويدا» نام داشت و تا آن زمان شهرت چندانى نداشت به نخستوزيرى منصوب كرد. انتخاب هويدا به نخستوزيرى يك عكس العمل شتابزده در مقابل كشته شدن حسنعلى منصور، نخستوزير سابق بود و همه، حكومت او را موقتى مى دانستند، ولى هويدا در خدمت گذارى و فرمان بردارى از شاه از همه پيشينيان خود جلو افتاد و با همين خصوصيت بيش از دوازده سال در مقام نخستوزيرى ايران باقى ماند كه طولانى ترين دوران صدارت در تاريخ معاصر ايران به شمار مى آيد. اين دوره را در عين حال مى توان اوج قدرت مطلقه شاه ناميد، زيرا دولت مطيع و پارلمان فاقد اختيار و مطبوعات تحت فشار سانسور بودند. ساواك، يعنى پليس مخفى شاه، هرگونه حركت مخالفى را در نطفه خفه مى كرد و هيچ كس نه فقط جرأت مخالفت، بلكه ياراى كم ترين انتقادى را هم از رژيم نداشت.

در اين دوران چند واقعه يا تحول كه مى توان آن ها را محصول تصادف يا شرايط مساعد بين المللى دانست، بر قدرت، ثروت و غرور شاه افزود و كم كم اين فكر در او قوت گرفت كه گويا موجودى خارق العاده است و مأمور انجام رسالتى بر روى زمين مى باشد. در اين مدت شاه يك بار ديگر هم از توطئه سوء قصدى كه براى قتل او ترتيب داده شده بود، جان سالم به در برد و چون نجات خود را از اين سوء قصدها نوعى معجزه و عنايت خاص الهى تعبير مى كرد، بيش از پيش به تقدير و سرنوشت و رسالتى كه به خيال خود در روى زمين داشت معتقد شد. شاه به اين اعتقادات خود رنگ مذهبى نيز مى داد. زيرا به اين ترتيب اين اعتقادات هم براى عوام بيشتر قابل فهم و هضم بود و هم بدين وسيله مى خواست كم كم نقش رهبرى مذهبى مردم را نيز به خود اختصاص دهد، در حالى كه او هرگز يك مسلمان واقعى نبود و به وظايفى كه هر مسلمان بايد به آن عمل كند، عمل نمى كرد اعتقاد شاه به خدا و آنچه به عنوان معتقدات مذهبى او تجلى مى كرد بيشتر ريشه در اديان باستانى ايران و دوران پيش از اسلام داشت و اشتياق او به احياى سنن و رسوم ايران باستان تا آنجا پيش رفت كه مبدأ تاريخ رسمى ايران را از هجرت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به تاريخ تقريبى و موهوم تاجگذارى كورش هخامنشى تغيير داد.


98

مراسم پرخرج و باشكوه دو هزار و پانصدمين سالگرد تأسيس نظام شاهنشاهى در ايران كه به منظور پيونددادن هر چه بيشتر تاريخ ايران به دوران باستانى پيش از اسلام، برگزار شد، نمايانگر طرز تفكر شاه در اين دوره است. در اين جشن ها كه به عنوان بزرگ ترين نمايش عصر از آن ياد شده است نُه پادشاه، پنج ملكه، بيستويك شاهزاده و تعداد زيادى از روساى جمهورى و معاونان رئيس جمهور و نخستوزيران كشورهاى مختلف جهان شركت كردند و براى برگزارى اين جشن ها شهرى با گران بهاترين تزيينات در كنار تخت جمشيد بنا شد. در جريان برگزارى اين جشن، شاه خود را در اوج قدرت و سلطانى بلامنازع احساس مى كرد، در حالى كه اين جشن ها را مى توان آغاز جريان سقوط رژيم سلطنتى ايران دانست، چرا كه تضاد شكوه و عظمت جشن هاى شاهنشاهى با فقر و بدبختى اكثريت مردم ايران، حربه اى تبليغاتى براى مخالفان رژيم فراهم ساخت.

افزايش ناگهانى درآمد نفت كه هيچ برنامه اقتصادى صحيح و توأم با دورنگرى براى مصرف آن پيش بينى نشده بود، ظاهراً حركتى سريع به سوى پيش رفت در كشور بهوجود آورد، ولى اجراى پروژه هاى عظيم نظامى و خريدهاى تسليحاتى عمده به پيروى از دكترين نيكسون و ساير برنامه هاى بلندپروازانه و جاه طلبانه و در عين حال بى فايده، موجب بروز تورم و فساد بيش از پيش شد و مشكلات و مسايل پيچيده تازه اى به دنبال آورد.

علاوه بر اثرات وسيع اقتصادى ـ اجتماعى كه سياست نظامى كردن و فروش تسليحات امريكا به ايران در پى داشت و موجب به هم خوردن نظم طبيعى جامعه ايرانى شده بود، بهويژه اعطاى چك سفيد به شاه در خريد سلاح هاى پيچيده نظامى، اثر روانى عميق و اساسى روى شاه گذاشت. شاه به تدريج باور كرد كه او ديگر يك مترسك و تابع امريكا يا انگليس نيست، بلكه با آن ها شريك و همكار است. اين تصور مدت ها بر ذهن شاه حاكم بود و حتى گاهى تصوّر مى كرد در اين شراكت كفه سنگين تر از آن اوست. او خود را حامى و كفيل منافع غرب مى دانست و اين امر موجب بروز اعتماد به نفس كاذب در وى شد و خودبزرگ بينى وى را افزايش داد.

شاه و اطرافيان او در اين دوره بيشتر سرگرم كارهاى نمايشى بودند. قدرت و امكانات دولت و مشاغل حساس و كليدى در انحصار عده معيّنى از گروه هاى خاص، از جمله شبكه فراماسونرى، بهايى ها، هزار فاميل و بستگان آن ها قرار داشت. اين امكانات نه بر اساس استعداد و لياقت، بلكه بيشتر بر مبناى روابط و وابستگى ها به اشخاص واگذار مى شد. گاهى چهره هاى تازه اى هم خود را وارد اين حلقه مى كردند، ولى ارجاع مشاغل مهم به آن ها نيز بيشتر به توانايى هاى ايشان در ايجاد ارتباط با متنفذان و صاحبان قدرت بستگى داشت تا استعداد و لياقت.


99

يك مرد تنها

هرچه بر سن شاه و مدّت سلطنت وى افزده مى شد، خشن تر و انعطاف ناپذيرتر مى گرديد و اندك اندك متمايل مى شد كه روش پدرش را در سلطنت تجربه كند، درحالى كه نه شرايط زمان سلطنت پدرش با دوران او تطبيق مى كرد و نه خود او در برخورد با مسايل و مشكلات توانايى و جسارت ذاتى رضاخان را داشت. او تنها در شرايط عادى و هنگامى كه اوضاع بر وفق مراد بود مى توانست قدرت نمايى كند، يعنى كارى كه از هر كسى ساخته است، ولى هنگام بروز خطر و بحران، اعتماد به نفس خود را از دست مى داد و به تنهايى قادر به اتخاذ تصميم نبود. همين عدم اعتماد به نفس و بيم از اين كه كسى شريك قدرت او شود يا او را از اريكه قدرت به زير بكشد، موجب شد كه از ا رجاع پست نخستوزيرى و مشاغل مهم كشورى و لشكرى به مردان قوى خوددارى كند، به طورى كه در سال هاى آخر سلطنت تقريباً همه شخصيت هاى قوى از اطراف او پراكنده شده بودند و حلقه مشاوران و اطرافيان شاه منحصر به عده اى افراد مطيع و متملق شده بود كه جز به جلب رضايت او و حفظ منافع خود به چيزى ديگر نمى انديشيدند.

به طور كلّى روشى كه شاه در سلطنت در پيش گرفته بود او را عملا از جامعه منزوى مى ساخت و در حلقه اى از افراد مطيع و متملق يا ضعيف و ترسو محصور مى كرد. «ريچارد هلمز» كه يكى از سفيران امريكا در ايران بود، تصوير جالبى از شخصيت و روحيات شاه در آغاز اين دوره از سلطنت، ترسيم كرده است. او در گزارشى رسمى چنين مى نويسد:


100

همه رهبران كشورها مردان تنهايى هستند، ولى شاه يكى از تنهاترين آن هاست او در دولت و نيز خارج از دستگاه هاى دولتى، مشاوران خوب و صديقى ندارد. البته اين انزوا تا حدودى به خصوصيات اخلاقى خود شاه و سوءظن او درباره مقاصد جاه طلبانه ديگران نيز مربوط مى شود و اين بدگمانى كه تجارب گذشته شاه آن را تقويت كرده است، باعث شده اشخاص لايق و كاردان از اطراف او پراكنده شوند. اگر شخصيت لايق و آگاهى هم در ميان اطرافيان شاه پيدا شود، طبق عادت و سنت ايرانى ها از بيان مطالبى كه خوش آيند شاه نباشد خوددارى مى كند. به طور خلاصه شاه در عين غرور و خودبينى آدمى تو خالى است. ...

يكى از عوامل مهمى كه در جريان ا نقلاب به سرنگونى شاه كمك كرد عدم اعتماد او به ديگران، مداخله در جزئيات امور و وابسته كردن تمام سيستم حكومت و نيروهاى مسلح به شخص خود بود. شاه با ايجاد چند سازمان اطلاعاتى، دستگاه هاى دولتى و نظامى تحت كنترلى چندجانبه قرار داده بود، هر چند گفته مى شد، رؤساى اين سازمان ها هم با يكديگر كنار آمده اند و گزارش هاى خود را هماهنگ مى نمايند. در تشكيلات نيروهاى مسلح ايران هيچ نيرويى نمى توانست به طور مستقل دست به عمل بزند. شاه فرماندهان نيروها را جداگانه به حضور مى پذيرفت و با سيستم كنترل برقرار شده بود، اجراى هر دستور نظامى مستلزم عبور از چند كانال مختلف بود. فرماندهان نيروها و حتى فرماندهان واحدهاى مختلف يك نيرو نيز غالباً با يكديگر تفاهم نداشتند و گاه رقيب يكديگر بودند. به طور خلاصه يك پارچگى و وحدت فرماندهى در ارتش وابسته به شخص شاه بود وبه همين دليل بود كه با رفتن او از كشور، ارتش يك باره متلاشى شد.

در جمع بندى و بررسى از قدرت سياسى حاكم بر ايران كه نمونه بسيار مشخص و بارزى از صورت بندى قدرت سياسى در يك جامعه دو قطبى است و به صورت اجتناب، ناپذيرى زمينه ساز تحول سياسىـ اجتماعى منتهى به انقلاب مى باشد، عوامل مشخصه زير را مى توان برشمرد:

1. قدرت سياسى ايران حول محور پادشاهى خودكامه و در عين حال ضعيف النفس متمركز بود. اطرافيان وى در تصميم گيرى چندان دخيل نبودند و افرادى نالايق و مطيع بودند.

2. رژيم بر ارتش تا دندان مسلح و تربيت شده و سرسپرده خود تكيه داشت. ارتشى كه امراى آن مطيع مطلق شاه بودند و تنها دليل وفادارى آن ها رفاه و سيرى بيش از حد بود. البته اين ارتش امتحان خود را در ميدان رزم پس نداده بود تا ميزان وفادارى و توانايى آن در دفاع از قدرت سياسى به ثبوت رسد.

3. دستگاه مخوف ساواك با اعمال ترور و شكنجه، هر نوع صداى مخالفى را در گلو خفه مى كرد.


101

4. تكيه اين رژيم بر سلطه قدرت هاى بيگانه، بهويژه انگليس و امريكا بود. نفوذ انگليس و به دنبال آن امريكا در دستگاه ادارى و نظامى و حتى پليس مخفى، عميق و غيرقابل انكار بود. از طرف ديگر، شاه تاج و تخت خود را مديون آن ها مى دانست و دوام و بقاى آن را نيز وابسته به حمايت آن ها مى ديد.

5 . فساد و رشوه خوارى بر سيستم ادارى حاكم بود و گسترش ديوانسالارى كارايى و توان اجراى وظايف روزمره را از آن سلب كرده بود.

6 . اگرچه با بالارفتن قيمت نفت، قدرت اقتصادى رژيم افزايش چشمگيرى پيدا كرد، ولى فقدان برنامه هاى عمرانى و اقتصادى صحيح بر نارضايتى ها مى افزود.

7. قدرت سياسى كلاً منزوى از مردم و اكثريت گروه هاى اجتماعى شده بود و تمايلى هم به جلب حمايت آن ها نداشت. تنها خواست شاه عدم مخالفت مردم با سيستم سياسى حاكم بود كه آن هم با اعمال ترور و شكنجه تأمين مى شد.

8 . با توجه به بى لياقتى دولتمردان و اعمال سيستم غلط تصميم گيرى كه معمولا ً در يك نفر خلاصه و محدود مى شد، نظام سياسى از حل ساده ترين مشكلات اقتصادى، سياسى و اجتماعى جامعه عاجز و ناتوان بود.

9. براى حفظ موقعيت رژيم، تكيه زيادى بر تبليغات، صحنه سازى، حفظ ظاهر، برگزارى جشن ها و مراسم پرخرج و بى حاصل در داخل و خارج مى شد.

10. به ارزش ها، سنت ها و معتقدات جامعه كه عميقاً ريشه مذهبى داشت نه تنها بى اعتنا بود، بلكه به طرق مختلف سعى در از بين بردن ارزش هاى مسلط بر جامعه و جايگزينى آن ها با ارزش هاى بيگانه با جامعه، مى كرد.

در چنين شرايطى، گروه هاى اجتماعى از سيستم سياسى مأيوس و نااميد شدند و به گرد رهبران مذهبى حلقه زده، قدرت اجتماعى پرتوانى را بهوجود آوردند و موفق شدند در مدتى كوتاه موجبات سقوط نظام سياسى را فراهم آورند.

گفتار دوم : قدرت اجتماعى


102

همان طور كه در فصل اول گفته شد، قدرت اجتماعى ناشى از اراده مردمى است كه در سرزمينى واحد و بر اساس سلسله اى از ارزش ها و منافع مشترك زندگى مى كنند. هيچ جامعه اى بدون ارزش هاى مشترك امكان تشكيل و بقا ندارد و در صورت شكل گيرى نيز ديرى نمى پايد كه از هم گسيخته مى گردد. ارزش هاى مشترك مى توانند جنبه مادى و يا جنبه معنوى داشته باشند ولى قهراً و طبيعتاً جامعه اى كه صرفاً بر پايه ارزش ها و منافع مادى شكل گرفته و بنيان نهاده شده باشد، نه تنها پيوستگى لازم را ندارد، بلكه در مقابل خطرات احتمالى، قدرت دفاعى جمعى مطلوبى هم نخواهد داشت.

در سرزمين ايران كه از نظر جغرافيايى در منطقه اى حساس و استراتژيك قرار گرفته است، از ديرزمان مردمى زندگى كرده اند كه غالباً مورد تاختوتاز و هجوم قبايل و ملل مختلف قرار گرفته اند. اسكندر مقدونى، اعراب مسلمان، چنگيزخان مغول و تيمورخان گوركانى، تركان سلجوقى... از جمله اقوام و مللى بودند كه به ايران حمله كرده، حكومت كرده، جذب شده و يا دفع گرديده اند.

ايرانى ها در اثر اين برخوردها و تماس ها به اقتضاى عوامل تاريخى، با اقوام و ملل گوناگون آشنا شدند و با آن ها گاهى روابط دوستانه و گاهى روابط خصمانه پيدا كردند. اين روابط و برخوردها موجب شد كه برخى افكار و سنن آن ها را كسب نمايند و به نسل هاى بعد منتقل كنند و متقابلاً توانستند بسيارى از سنت هاى خود را به ملل ديگر منتقل نمايند. ايرانى ها به مليت و ارزش هاى خود علاقه مند بودند و سعى در حفظ هويت و فرهنگ خود مى كردند و به همين دليل در ملت هاى ديگر هضم نشدند، لكن اين علاقه مندى هرگز تحت تأثير تعصبات كوركورانه اى نبوده است كه موجب عدم درك و قبول حقايق و مانع رشد و شكوفايى فرهنگ آن ها بشود، بلكه ايرانيان در اثر تعامل فرهنگى با ملل ديگر، فرهنگ جامعـه خود را غنى تر و پربارتر كرده اند.

از آغاز حكومت هخامنشيان كه ايران تحت يك حكومت و فرمانروايى در آمد، بيست و پنج قرن مى گذرد. در اين مدت مهم ترين و بزرگ ترين تعامل فرهنگى ايرانيان در چهارده قرن قبل، با فرهنگ و مكتب تازه ظهور اسلام بود كه موجبات تحول و انقلابى عظيم و سريع را در سراسر خاورميانه فراهم كرده بود. اسلام نه تنها براى ايرانى ها، بلكه براى اعراب هم پديده جديدى بود و نمى توان گفت كه فرهنگ ايرانى در برخورد با مكتب اسلام، به عنوان بخشى از فرهنگ و تمدن عرب اصطكاك پيدا كرده است، بلكه همان قدر كه تعاليم پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) براى ايرانى ها تازگى داشت و ارزش هاى جديدى ارائه مى كرد، براى اعراب هم تازه بود.


103

اصولاً اعراب قبل از ظهور اسلام چيزى براى ارائه كردن به جوامع متمدن و پيشرفته زمان خود كه در رأس آن ها ايران و روم بود، نداشتند و قبايل چادرنشين و صحرا گرد عرب كه به ابتدايى ترين شيوه زندگى مى كردند نمى توانستند پايه گذار تمدن چشم گيرى باشند.

در حقيقت مى توان ادعا كرد، مكتب آسمانى و الهى اسلام كه حاوى ارزش هاى جديدى بود توسط اعراب تازه مسلمان با هجوم به ايران و تماس با ايرانى ها به آن ها منتقل گرديد.

اين كه بعضى از متفكران ادعا مى كنند كه اسلام توسط شمشير و زور به ملت هاى ديگر از جمله ايرانيان تحميل شده است، پايه و اساس تاريخى ندارد. ايرانيان به شهادت تاريخ هر زمان از حكام جائر خود به تنگ آمده و مستأصل شده اند، آن ها را در مقابل حملات خارجى و ساير مصايب تنها گذاشته اند و با عدم همكارى موجبات شكست و سقوط آن ها را فراهم آورده اند. در اواخر حكومت ساسانيان نيز اوضاع و احوال سياسى ـ اجتماعى حاكم بر ايران بر اثر فساد و تباهى درباريان ـ ديكتاتور كه توسط موبدان زرتشتى حمايت و تقويت مى شدند و هم چنين فقر و فلاكت توده هاى مردم، زمينه مناسبى براى شكست لشكريان ايران در مقابل مسلمانانى كه به نيروى ايمان و اعتقاد به مشيت و كمك الهى مجهز و آماده شهادت و ايثار بودند، فراهم كرد.

ايرانى ها از اسلام خيلى خوب استقبال كردند و اين استقبال به حدّى بود كه امروزه به جز عربستان هيچ كشورى به اندازه ايران، از چنين اكثريت مسلمانى برخوردار نيست. علت اين استقبال، سازگارى روحيه ايرانيان با اسلام بود، آن ها گم گشته خود را در اسلام يافتند، اين مردم كه طبعاً باهوش بودند و به علاوه سابقه تمدن و فرهنگ بزرگى داشتند، قبل از آن كه مجذوب و مرعوب قدرت قاهره لشكريان اسلام شوند، به روح و معناى اسلام توجّه داشتند و به همين دليل علاقه آن ها به خاندان نبوت و رسالت بيش از هر ملت ديگرى است. لذا از ميان مذاهب مختلف اسلامى، مذهب شيعه را انتخاب كردند و عموماً از فقه جعفرى، پيروى نمودند. پيروى از ائمه طاهرين(عليهم السلام) در ميان ايرانيان ريشه دوانيد، زيرا آن ها روح اسلام را در نزد خاندان رسالت يافته، آن را پاسخ گوى پرسش ها و نيازهاى واقعى خود دانستند.


104

اما ايرانى ها در عين استقبال از اسلام نه از نظر سياسى و نه از نظر فرهنگى، مقهور اعراب نشدند و استقلال فرهنگى خود را از دست ندادند و كماكان در حفظ آن كوشيدند. ايرانى ها برخلاف مصرى ها كه هم اسلام و هم زبان عربى را پذيرفتند، زبان ملّى خود را حفظ نمودند و با استفاده از زبان عربى، زبان فارسى را غنى تر كردند و هم چنان فارسى زبان، باقى ماندند.

ايرانيان در اواخر حكومت عباسيان، خود را از سلطه خلفاى عرب كه به نام اسلام حكومت مى كردند ولى برخلاف تعاليم واقعى اسلام عمل كرده و از آن فاصله زيادى داشتند، رها كردند و با آن ها به ستيزه پرداختند و نگذاشتند كه اعراب بر اساس سنّت هاى نژادپرستانه خود و به نام اسلام با آن ها هم چون موالى رفتار كنند. طى اين دوره طولانى هزار و چهارصد ساله كه ايرانى ها با اسلام به سر بردند و آن را در آغوش گرفتند، اين دين در متن زندگى آن ها رسوخ كرد و جزء زندگى فردى و اجتماعى آن ها شد. با آداب آن پرورش يافتند، زندگى كردند، تشكيل خانواده دادند، فرزندان خود را تربيت كردند و روابط خصوصى و اجتماعى خود را شكل دادند و اموات خود را به خاك سپردند. تاريخ، ادبيّات، سياست، قضا، فرهنگ و تمدّن، شئون اجتماعى و بالأخره همه چيز آن ها چنان با اين دين عجين شد كه اسلام، بخش عمده و اصلى و لاينفك ارزش هاى مسلّط بر جامعه آنان را تشكيل داد. ناگفته نماند كه ايرانى ها هم متقابلاً توانستند خدمات ارزنده اى در رشد و شكوفايى و بارورى تمدّن اسلامى و ترقّى، تعالى و نشر تعاليم آن آيين بزرگ ارائه دهند. نفوذ عميق اسلام، در ميان اقشار و گروه هاى اجتماعى ايران به عنوان ارزش مسلط جامعه ايرانى مهم ترين و شايد تنها عامل وحدت ملّى ايرانيان بود.

عامل «ملت» در مفهوم غربى آن نمى تواند موجب نزديكى و ايجاد فرهنگى مشترك در ميان مردمى با زبان ها، لهجه ها، ريشه هاى نژادى و قوميت هاى مختلف هم چون فارس، كرد، ترك، عرب، تركمن و بلوچ باشد.


105

در حقيقت مى توان ادّعا كرد اگر از آداب و رسوم و عقايد مذهبى كه وجه مشترك اكثريّت قريب به اتّفاق افراد اين ملت مى باشد، صرف نظر كنيم، عامل مشترك مهم ديگرى نمى توان يافت كه آن ها را به هم نزديك كند. به همين دليل است كه از اسلام نه تنها به عنوان آئين ارتباط ايرانيان با پروردگار مى توان بحث كرد، بلكه اين عامل فرهنگ، سنّن، زبان و روابط اجتماعى آن ها را طورى تحت تأثير قرارداده است كه نمى توان بدون شناخت مذهب و ويژگى هاى آن، درباره فرهنگ عمومى ايرانيان چيزى گفت. به همين دليل ارزش هاى مقبول اكثر طبقات اجتماعى، از ديدگاه مذهبى آن ها سرچشمه مى گيرد و همان طور كه بعداً خواهيم گفت از علل عمده بروز انقلاب و سقوط رژيم شاه، تلاش وى در ناديده گرفتن و زير پاگذاشتن ارزش ها و سمبل هاى ديرين اجتماعى بود كه ريشه در مذهب داشت.

با توجّه به اين كه مذهب از مهم ترين عوامل فرهنگى است كه ايرانيان را در اقصى نقاط كشور، در شهر و روستا و در اقشار متفاوت جامعه، اعم از فقير و غنى، با سواد و بى سواد، به هم مرتبط و پيوسته ساخته و با توجّه به نفوذ عميق و ريشه دارى كه مذهب در روابط اجتماعى آن ها پيدا نموده است، حتّى كسانى كه خود را چندان پايبند به اجراى قوانين و عبادات مذهبى نمى دانند نيز به رعايت سنّت هاى مذهبى از جمله مراسم اعياد و عزادارى ها متعهد مى باشند.

با توجّه به توضيحات فوق مى توان ادّعا كرد كه قدرت اجتماعى جامعه ايرانى در مذهب نهفته است و هر حركت و جنبش ديگرى جدا از ارزش ها و معيارهاى مذهبى نمى تواند در تحقّق اهداف سياسى ـ اجتماعى موفق باشد.

ما بر آن نيستيم كه تاريخ طولانى گذشته سرزمين و ملّت ايران را ورق بزنيم، كافى است اين نكته را متذكر شويم كه تاريخ پرماجرا و پرحادثه چند هزار ساله مردم ايران، در موقعيّت هاى استراتژيك و حسّاس خود و در جنگ ها و زد و خوردهاى متعدد خود از اين مردم، ملّتى صبور، پر تحمل، مقاوم و با تدبير ساخته كه با همين خصلت ها توانسته است در گرداب حوادث و پيچ و خم هاى پر ماجراى تاريخ، موجوديت خود را حفظ نموده، پيشرفت نمايد.

در اثر هجوم فرهنگى، سياسى و نظامى اروپائيان در طول دو قرن اخير، حوادثى در تمام جهان اسلام و منطقه خاورميانه رخ داده كه در ايران نيز بازتاب و تأثير عميق و وسيعى داشته است.

افول تدريجى قدرت دولت هاى مقتدر اسلامى زمينه را براى نفوذ استعمارگران غربى فراهم كرد و در واقع موجب اصطكاك مجدّد با تمدّن رقيب شد. تمدّن و فرهنگ اسلامى، كه به قول «آرنولد توين بى» در حال دفاع از خود بود و تمدّن غرب كه در حال احيا و بيدارى و آماده حمله بود با يكديگر برخورد كردند كه اين برخورد نهايتاً بر اثر ضعف جوامع اسلامى و از خود بيگانگى آن ها منجر به تفوّق و برترى فرهنگى ـ سياسى غرب شد.


106

اين امر در روحيّات و رفتار مردم ايران نيز مؤثر شد. بخش عظيمى از جامعه، به خصوص توده هاى مردم و طبقات فقير و محروم شهرى و روستايى كه سخت پايبند عقايد و سنّت هاى مذهبى خود بودند و اينك عقايد خود را در خطر مى ديدند، خود را از فعّاليّت هاى سياسى ـ اجتماعى كنار كشيدند و با توسّل به جنبه هاى خاصّى از مذهب از قبيل رعايت تقيّه، روحيّه انزواطلبى را پيشه خود كردند و در مقابل حوادث و وقايع اجتماع بى تفاوت ماندند. قشر كوچكى از جامعه كه عمدتاً داراى تحصيلات و آگاهى كافى بود و نمى توانست در قبال حوادثى كه در اجتماع مى گذشت، بى تفاوت باشد بهويژه تحصيل كردگان در اروپا، بر اثر مشاهده پيشرفت هاى علمى و صنعتى جوامع غربى و زرق و برق مادّى آن ها، سخت شيفته و مجذوب شدند و راه علاج مشكلات ملت خود و جبران عقب افتادگى هاى اجتماعى جوامع اسلامى را در اين ديدند كه ارزش هاى فرهنگى ـ مذهبى خود را رها كنند و جامعه اى جديد بر پايه و اساس معيارهاى نوين غربى بنا نمايند. اين عدّه خود به دو دسته تقسيم شدند:

دسته اوّل تحت تأثير ليبراليسم و انقلاب فرانسه قرار گرفته بودند و به پيروى و تقليد تمام و كمال از جوامع غربى اعتقاد داشتند. تقى زاده كه از سردمداران اين نظريّه بود. او اعتقاد داشت كه مى بايد از فرق سر تا نوك پا غربى شد تا به خوشبختى، رفاه و پيشرفت هايى كه جوامع غربى نصيبشان گشته است، دست يافت. اين گروه عمدتاً به طبقات ثروتمند و مرفّه شهرى تعلّق داشتند و امكان تماس بيشتر با جوامع غربى و بهويژه اعزام فرزندانشان براى تحصيل در غرب برايشان فراهم بود، از طرف ديگر اين گروه ليبراليسم را با روحيّه و مزاج خود سازگارتر مى ديدند.


107

دسته دوم نيز كه عموماً از روشن فكران و جوانان پرشور بودند و از بى عدالتى هاى حاكم بر جامعه ايران رنج مى بردند، در آغاز قرن اخير و مخصوصاً به دنبال پيروزى انقلاب 1917 روسيه و در تماس با همسايگان شمالى تحت تأثير افكار ماركسيسم ـ لنينيسم قرار گرفتند و حركت هاى چپ گرايانه را در ايران پايه گذارى كردند. اين دسته ضمن اين كه ارزش هاى مسلّط بر جامعه اسلامى و بهويژه معيارهاى مذهبى را نفى مى كردند و آن ها را خرافات مى دانستند، براى ايجاد يك جامعه سوسياليستى مشابه آن چه كه در روسيه بهوقوع پيوسته، تلاش مى كردند. و بدين وسيله افكار الحادى و مادى گرايانه ماركسيستى را تبليغ مى كردند.

در مقابل، گروه ديگرى كه عمدتاً از ميان روحانيان و علماى مذهبى بودند، علل عقب افتادگى جامعه اسلامى را نه در پيروى از ارزش هاى فرهنگ اسلامى بلكه در رهاكردن آن ها مى دانستند و معتقد بودند كه جوامع اسلامى اگر چه ظاهر و پوسته خود را حفظ نموده اند، ولى آن را از محتوا و جوهر ارزش هاى واقعى و اصيلش خالى كرده اند. اين نظريّه كه با نهضت سيد جمال الدين اسدآبادى آغاز شد و شكل گرفت، تنها راه رستگارى و نجات جامعه و امّت اسلامى را بازگشت واقعى به اسلام مى دانست و در اين راه تلاش ها و مجاهدت هاى وسيعى را آغاز كرد كه سير تكاملى آن را مى توان در نهضت تنباكو، مشروطيّت و ملّى شدن صنعت نفت مشاهده كرد. از جمله پيش قراولان اين فكر در ايران پس از سيد جمال الدين اسدآبادى، بايد از شيخ فضل الله نورى، سيد حسن مدرس، آيت اللّه كاشانى و نواب صفوى نام برد.

اينك براى شناخت بهتر قدرت اجتماعى ملّت ايران، ضرورت دارد تركيب و بافت اجتماعى مردم اين سرزمين به صورت اجمال بررسى شود.


108

اوضاع اجتماعى ايران قبل از انقلاب

در اوايل قرن حاضر، قسمت عمده جمعيّت ايران را روستاييانى تشكيل مى دادند كه اكثريّت آن ها زندگى عشايرى داشتند. عشاير در حدود 25% جمعيّت كل كشور را تشكيل مى دادند. در سال 1290 هجرى شمسى يعنى در اوايل نهضت مشروطه، جمعيّت كلّ كشور حدود ده ميليون نفر بود كه 20% از اين جمعيّت در شهرهايى زندگى مى كردند كه بيش از پنج هزار نفر جمعيت داشتند. تهران دويست هزار نفر از اين جمعيّت، يعنى 2% از كل جمعيّت ايران را در خود جاى داده بود، طولى نكشيد جمعيّت آن از يك ميليون گذشت و قبل از انقلاب به مرز پنج ميليون رسيد. اين افزايش سريع جمعيّت شهرها عمدتاً ناشى از سياست هاى غلط و استعمارى رژيم پهلوى بود كه موجبات نابودى روستاها و مهاجرت روستاييان را به شهرهاى بزرگى مثل تهران فراهم كرد. به طورى كه در سال 1357 جمعيّت شهرنشين ايران به بيست ميليون رسيد و از جمعيّت روستاها فزونى يافت.


109

وضع زندگى روستاييان در مقايسه با شهرنشينان بسيار نامطلوب بود و تضاد چشم گيرى ميان آن ها وجود داشت. روستاييان ايران در دهكده هايى زندگى مى كردند كه خانه هاى آن ها از خشت و گل درست شده بود. سرشمارى سال 1355 نشان مى دهد كه حدود 65 هزار روستا در ايران وجود داشت كه از اين تعداد فقط 18 هزار روستا بيش از 250 نفر سكنه داشتند و از اين حيث روستاهاى ايران پراكنده ترين حوزه جمعيّتى در دنيا بودند. عقب افتادگى، محروميّت و پراكندگى روستاييان ايران به صورت اجتماعات كوچك، محيط زندگى سخت و طاقت فرسايى بهوجود آورده بود. بالا بودن درصد بى سوادى و مرگومير در ميان روستاييان، نتيجه طبيعى اين وضعيّت بود. در سال 1353 تنها 39% از بچّه هاى روستايى كه به سن مدرسه رسيده بودند، امكان استفاده از آموزش دولتى را داشتند. درحالى كه اين آمار براى كودكان شهرنشين به 90% مى رسيد. از طرف ديگر روستاييان طى سال هاى متمادى، مستمراً تحت فشار و استثمار اربابان و حكومت هاى مستبد بودند و از ديرباز در اثر اعمال زور و فشار مأمورين دولتى چيزى جز بى اعتمادى و نفرت توأم با ترس نسبت به دولت و مأموران آن ها احساس نمى كردند، مأمورانى كه تنها براى اخذ رشوه و استثمار آن ها و نه به منظور تأمين امنيّت و كمك، به روستاها مراجعه مى كردند.

ايران تا اوايل دهه 1340 از نظر تهيّه مواد غذايى تقريباً خودكفا بود و مى توانست حتّى كمبود ارز خارجى خود را هم با صدور پنبه، ميوه و خشكبار تأمين نمايد.

ولى ديرى نپائيد كه به دنبال اجراى اصلاحات ارضى شاه كه طرح آن توسط دولت امريكا در زمان كندى ريخته شده بود، در تأمين مواد غذايى خود وابسته به خارج شد، درحالى كه بعد از جنگ جهانى دوم در سال 1947 يك گروه از مشاوران امريكايى به نام موريسون نادسن، كه مطالعاتى روى امكانات بالقوه ايران براى توسعه و پيشرفت انجام داده بود، پيشنهاد كرد كه اين كشور بايد فعاليت هاى عمده خود را روى بهبود وضع كشاورزى متمركز نمايد ولى شاه در سال 1341 در اجراى سياست استعمارى و امپرياليستى دولت امريكا، كشاورزى ايران را نابود كرد و بر ويرانه هاى آن صنايع وابسته مونتاژ را بهوجود آورد.

در سال 1325 (در زمانى كه در آمد نفتى ايران از نفت سريعاً افزايش يافته بود) ميزان سرمايه گذارى در بخش كشاورزى تنها 8% از در آمد ملّى را به خود اختصاص مى داد.

به دنبال اصلاحات ارضى شاه و نابودى كشاورزى و توسعه شهرنشينى، روستاييان كه به اميد پيدا كردن شغل مناسب به شهرها هجوم آورده بودند، طبقه كارگران روزمزد شهرى را بهوجود آوردند. اينان كه اغلب به صورت مجرّد به شهرها مهاجرت كرده و خانواده خود را در روستا باقى گذارده بودند، با فرهنگ غرب زده شهرى كه با آن بيگانه بودند، مواجه مى شدند و مجبور بودند براى كسب درآمد در ساختمان ها و در مجاورت كاخ ها و ويلاهاى مجلل كه با هزينه گزاف ساخته مى شد به كار مشغول شوند. درآمد آن ها اگر چه تصور مى شد، نسبتاً مناسب است اما اغلب به خاطر تورم سرسام آور، مغلوب هزينه ها مى شد.


110

از اوايل سال 1355 با تقليل درآمد نفت، اجراى كارهاى ساختمانى كاهش يافت و در نتيجه كارگران ساختمانى به خيل بيكاران پيوستند، زيرا با وضع بد و مأيوس كننده كشاورزى در روستاها بازگشت آن ها نيز غير ممكن بود. با توجّه به زيربناى مذهبى اكثر اين كارگرها، در بدو حركت سياسى ـ انقلابى در شهرها، قشر مزبور كه غالباً جوان بودند، در زمره هسته اصلى مبارزات مردمى قرار گرفتند و خود نيز ارتباط و هماهنگى مبارزاتى را ميان شهرها و روستاها برقرار ساختند.

عوامل متعدد نارضايتى اجتماعى، زمينه را براى انقلاب فراهم كرده بود. بى توجّهى به ارزش هاى مسلّط مذهبى و بى تفاوتى در قبال خواسته هاى رهبران مذهبى، بى بندوبارى زياده از حد، رواج فساد و فحشا، عدم مراعات عفت عمومى و اشغال پست هاى كليدى و حساس دولتى توسط بهايى ها و صهيونيست ها و كنترل اقتصاد جامعه توسط ثابت پاسال هاى بهايى و القانيان هاى صهيونيست، تغيير مبدأ تاريخ اسلامى و بازگشت به ارزش ها و سنّت هاى باستانى، زمينه لازم را براى قيام عمومى در جامعه ايران فراهم كردند. بر اين عوامل بايد حضور خيل عظيم خارجيان، به خصوص امريكايى ها، نارسايى خدمات اجتماعى، بى كارى روزافزون طبقات و اقشار متوسط و پايين و وسيع تر شدن شكاف ميان طبقه مرفّه و طبقات ديگر اجتماع را افزود. علاوه بر همه اين ها منزوى شدن روزافزون مردم از نظام سياسى و هم چنين ناتوانى قدرت سياسى از تأمين حداقل خواسته ها و نيازهاى اجتماعى كمتر كسى را اميدوار مى ساخت كه وضع موجود را بتوان حفظ كرد.


111

البته نبايد فراموش كرد كه على رغم وجود شكاف وسيع و روزافزون ميان مردم ايران و قدرت سياسى حاكم، رژيم شاه از نظر توانايى هاى اقتصادى، نظامى و بين المللى در شرايط مطلوبى به سر مى برد. زيرا با افزايش قيمت نفت در اوايل دهه هفتاد درآمد دولت به چندين برابر افزايش يافته بود به طورى كه رژيم در دوران قبل از پيروزى انقلاب به عنوان يك وام دهنده سخاوتمند در ميان كشورهاى غربى و جهان سوم معروف شده بود. اجراى دكترين نيكسون و انتخاب شاه به عنوان ژاندارم منطقه موقعيّتى استثنايى براى تقويت سريع و هر چه بيشتر نيروهاى مسلّح كه ابزار اصلى سركوب و اقتدار رژيم به حساب مى آمد، فراهم كرده بود. و بالأخره در جو تفاهم بين المللى موجود ميان قدرت هاى بزرگ دنيا، دولت شاه از حمايت مادى و معنوى همه قدرت هاى صاحب نفوذ دنيا (اعم از شرق و غرب) برخوردار بود. طبيعتاً مبارزه و برخورد با چنين نظامى كه در اوج قدرت به سر مى برد و فراهم كردن زمينه سقوط آن به اعمال قدرتى برتر نياز دارد كه بايد آن را در اركان سه گانه انقلاب جستوجو كرد.

با اين تفاسير چرا ضرورت تغيير وضع موجود، منجر به انقلاب شد و على رغم تلاش هايى كه به عمل آمد انواع ديگر تحوّلات سياسى ـ اجتماعى مانند رفرم و كودتا مشكل جامعه ايران را حلّ نكرد و موجبات تحقّق انقلابى عظيم و تاريخ ساز نشد؟ پاسخ به اين سؤال محتاج بحثى است كه در فصل بعد به آن خواهيم پرداخت.

فصل دوم : عوامل پيروزى انقلاب اسلامى

ـ مردم

ـ رهبرى

ـ ايدئولوژى

زمانى كه جامعه اى به صورت دو قطبى درآيد و امكان نزديكى ميان قدرت سياسى و قدرت اجتماعى از بين برود، ايجاد يك تحوّل و تغيير سياسى ـ اجتماعى به صورتى اجتناب ناپذير ضرورى است.

همان طور كه در فصل اول مورد بررسى و تحليل قرار گرفت، قدرت سياسى حاكم بر ايران آن چنان از جامعه ايران جدا شد و راه جداگانه اى در پيش گرفت و روند اين حركت در دهه آخر عمر رژيم شاه چنان سرعت فزاينده اى يافت كه براى كمتر كسى ترديدى باقى ماند كه نظام سياسى حاكم بر جامعه ايرانى، با تركيب موجود خود بتواند شكاف موجود ميان خود و جامعه را التيام بخشد. نه رژيم، قدرت و توانايى تغيير و بالابردن كارايى خود را داشت و نه مردم، آمادگى تمكين و پذيرش و اميد بستن به آن را در خود مى ديدند.

بنابراين جامعه ايرانى به مرحله اى انفجارآميز رسيد و هر حادثه و حركتى مى توانست وضع موجود را به هم ريخته، حركت عادى جامعه را متوقّف و مختل نمايد. هر تلاشى براى مرهم گذاردن بر زخم هاى موجود و ترميم شكاف ميان مردم و نظام سياسى بيهوده بود و امكان فريب دادن توده هاى مردم وجود نداشت. شاه در جايى عنوان مى كند كه اگر سيستم تك حزبى (رستاخيز) موفّق نگردد ديگر اميدى به دوام رژيم خود ندارد. ولى اين سؤال اهمّيّت زيادى دارد كه چرا مى بايست انقلاب در ايران تحقّق پيدا مى كرد؟ نه ساير تحوّلات سياسى ـ اجتماعى كه همه روزه در سراسر جهان رخ مى دهد.


112

در يك مقايسه اجمالى با انقلاب هاى بزرگ دنيا در قرن اخير، ملاحظه مى گردد كه انقلاب اسلامى در شرايطى تحقّق پيدا كرد كه اوضاع و احوال داخلى و بين المللى از نظر نظامى ـ سياسى نه تنها مساعد چنين حركتى نبود، بلكه تلاش هاى زيادى نيز براى سركوب آن به عمل آمد.

دو انقلاب بزرگ قرن حاضر كه در روسيه تزارى و چين بهوقوع پيوست، در شرايط و اوضاع و احوال سياسى، اجتماعى و اقتصادى كاملاً مساعدى براى چنان تحوّلاتى، رخ داد. انقلاب اكتبر روسيه كه در سال 1917 به پيروزى رسيد، در اثر يك مبارزه و جنگ با قدرت سياسى و يا شكست ارتش امپراتورى روسيه و يا نابود كردن نظام حاكم نبود، بلكه هر دو نهاد مزبور در طول جنگ جهانى اوّل تضعيف و مضمحل شده بودند. تنها كارى كه انقلابيون كردند اين بود كه در يك خلأ قدرت و در يك موقعيّت هرج و مرج، كنترل اوضاع را به دست گيرند.

دولت كومين تانگ چين نيز در اثر جنگ جهانى دوم و تهاجمات پى در پى خارجى در موقعيّت كاملاً ضعيفى قرار گرفته بود، به طورى كه دولت مركزى به جز در پكن و حومه آن كنترلى بر اوضاع كشور نداشت. بنابراين براى نيروهاى انقلابى به رهبرى مائوتسه تونگ مانعى اساسى جهت پيشرفت و در دست گرفتن كنترل كشور وجود نداشت.

درحالى كه چنانچه پيش تر ذكر شد، شرايط و اوضاع و احوال جهان در زمان پيروزى انقلاب اسلامى برخلاف دوران دو انقلاب فوق الذكر براى چنين تحوّلى كاملاً نامساعد بود. در اين زمان ابرقدرت ها در دوره اى از تشنج زدايى و هم زيستى مسالمت آميز به سر مى بردند و يك نظام جهانى امپرياليستى بهوجود آورده بودند. قدرت هاى فائقه در حفظ وضع موجود جهانى تفاهم داشتند و بهويژه با توجّه به منافعى كه بقاى رژيم شاه براى هر دو ابرقدرت داشت، در حدّ توان خود و تا روزهاى آخر از آن حمايت مى كردند. رژيم شاه هم متّكى به يك نيروى نظامى چهارصد هزار نفرى بود كه تا دندان به سلاح هاى كاملاً پيشرفته مجهز بود. در چنين شرايطى امّت مسلمان ايران بدون استفاده از اسلحه، عليه نظام شاهنشاهى قيام كرد و پيروز شد.

براى درك علل پيروزى انقلاب اسلامى بايد به دو مسئله اساسى توجّه كرد:


113

اوّل) مردم ايران در طول يك قرن اخير، مبارزات ممتدى عليه نظام سياسى حاكم، به شيوه هاى رفرميستى و ميانه روانه انجام دادند و اگرچه تجربه كافى در اين زمينه كسب كردند ولى در عمل با شكست هاى تلخى مواجه شده بودند. نهضت مشروطيّت كه براى كنترل و محدودكردن قدرت پادشاهان ايران صورت گرفت، نهضت تنباكو و ملّى شدن صنعت نفت كه به منظور قطع دست اجانب و بيگانگان انجام شد و در نهايت منجر به كودتاى امريكايى ـ انگليسى 28 مرداد 1332 و تثبيت رژيم ديكتاتورى و خودكامه شاه و نفوذ روزافزون و فزاينده بيگانگان در سرنوشت جامعه ايرانى گرديد، نمونه هايى از اين حركات مردمى است. تجربيّات تاريخى مزبور ثابت كرد كه تا حركتى اساسى و بنيادين به منظور قطع كامل ريشه هاى فساد سيستم سياسى و برقرارى نظامى نوين بر پايه ايده آل ها و ارزش هاى قلبى مردم صورت نگيرد، باز هم در موقع مقتضى بقاياى نظام پوسيده رشد كرده، و همه دست آوردهاى حركت مردم را خواهد بلعيد. بدين ترتيب فشارهاى داخلى و خارجى، براى تحميل نوعى سازش و مصالحه، ترديدى براى مردم و رهبرى نهضت باقى نگذاشت كه بايد با همه توان براى تحقّق خواسته هاى متعالى خود كه آن ها را در برقرارى حكومت اسلامى متجلى يافته بودند، تلاش كنند.

دوم) حضور همزمان، هماهنگ و كاملاً مطلوب سه ركن اصلى و مهم انقلاب (مردم، رهبرى و ايدئولوژى) در انقلاب اسلامى ايران:


114

الف) مردم

يكى از مسايل مهمى كه نظر اغلب تحليل گران انقلاب اسلامى ايران را به خود جلب كرده و ناظرين خارجى را به حيرت انداخته بود، اين واقعيّت بود كه چگونه در اين انقلاب ناگهان تمامى مردم تقريباً هم زمان و هماهنگ سر برداشته، قيام كردند و هم صدا خواستار تحوّل و تغيير اساسى، يعنى سقوط رژيم شاه و برقرارى حكومت اسلامى، شدند.

اگر به ساير انقلاب هاى بزرگ دنيا نظر افكنيم، پديده اى به اين وسعت و گستردگى مشاهده نمى كنيم. در انقلاب كبير فرانسه ابتدا، اشراف و سپس بورژواهاى شهرى قيام كردند و حكومت بوربون ها را سرنگون كردند و به همين دليل آن انقلاب به انقلاب بورژواها معروف شد.

در انقلاب روسيه كه به انقلاب بلشويكى معروف است، در حقيقت كارگران اعتصابى كارخانجات پطروگراد به همراهى گروهى از سربازان پادگان شهرى كه به كارگران پيوسته بودند، توانستند دولت تزارى را سرنگون كنند.

در چين نيز كشاورزان و دهقانان بودند كه بخش اعظم مبارزات را از روستاها رهبرى و هدايت كردند و به ثمر رساندند و به همين دليل انقلاب چين به انقلاب كشاورزى ـ دهقانى معروف شد.


115

در حالى كه در ايران به جز عدّه معدودى كه وابستگى بسيار نزديك به رژيم شاه داشتند و منافع و بقاى آن ها بستگى به دوام آن رژيم داشت، ديگر اقشار و طبقات جامعه اعم از كشاورز، كارگر، اصناف، كاركنان دولت، دانشجويان و دانش آموزان شهرى و روستايى در همه نقاط كشور با هم قيام كردند و بدون آن كه به ائتلاف و يا تفاهم بر سر خواسته هاى متفاوت گروه ها نيازى پيدا شود همه هم صدا، شعارهايى واحد مى دادند. تبلور عينى اين وحدت و يك پارچگى را مى توان در تظاهرات روزهاى عيدفطر، تاسوعا و عاشورا در سال 57 در تهران ديد. مردم تهران ـ شهرى كه در اثر سياست هاى شاه چهره مذهبى خود را از دست داده و مانند شهرهاى اروپايى ساخته و تزيين شده بود و به آن شهرها بيش از شهرهاى ممالك اسلامى شباهت داشت ـ ناگهان قيام كردند و آرمان هاى خود را در روحانيّت و مذهب باز شناختند. حتّى آن هايى كه چندان مذهبى نبودند همراه با تمام ملّت فرياد «الله اكبر» سر دادند و مذهب را همان هويت مدفون شده خود اعلام نمودند. در روز عيدفطر 1357 تهران در آستانه حركتى قرار گرفت كه سرتاسر كشور را در بر گرفته بود و در تبوتابى عرفانى هويت خود را باز شناخت و آن چه را كه جزء نظم عادى جوامع امروزى است همچون سرابى به دور افكند.

در تظاهرات عاشورا اگر كودكان و ناتوانان و كهنسالان و گروهى از زنان را كه در خانه مى مانند كنار بگذاريم، تمام مردم تهران در خيابان ها بودند و شعار «مرگ بر شاه» را فرياد مى زدند. همه (به استثناى آن هايى كه وابستگى بسيار نزديكى به رژيم شاه داشتند و از قِبَل او زندگى و تغذيه مى كردند) حتّى افرادى كه مدتّ هاى طولانى همراه رژيم بودند و تا چندى پيش از سلطنت مشروطه طرفدارى مى كردند، فرياد مرگ بر شاه مى كشيدند.

اصولاً حركت هاى انقلابى توده هاى مردم، اراده اى مطلقاً جمعى را آشكار مى كنند و در تاريخ ملّت هاى دنيا بسيار نادر مى باشند. اراده جمعى اسطوره اى سياسى است كه حقوقدانان يا فلاسفه به كمك آن مى كوشند تا تشكيلات و سازماندهى آن را تحليل و يا توجيه كنند. اراده جمعى جنبه اى تئوريك دارد و كمتر به چشم ديده مى شود و به قول ميشل فوكو «مانند خدا يا روح، شايد هرگز به چشم ديده نشود.» امّا در تهران و در تمام ايران چنين اراده اى مشاهده شد و يك عينيّت مطلقاً روشن و ثابت باقى مانده است.

به اين ترتيب در تاريخ ملت ايران وحدتى ناگهانى بر پايه احساسات قوى مذهبى بهوجود آمد. اين احساسات پيرامون مسايلى شكل گرفت كه سال ها ملّت از آن در رنج بود، مسائلى مانند سلطه و نفوذ بيگانگان، احساس تنفر از غارت و چپاول منابع و سرمايه هاى ملّى، وابستگى در سياست خارجى، نفوذ آشكار امريكا و انگليس در همه جا. ايجاد چنين اراده جمعى و اتحاد مردم، نتيجه اتحاد و يا سازش ميان گروه هاى مختلف سياسى و اين كه هر كدام از گروه ها درباره خواسته هاى گوناگون خود تفاهم نموده، در مواردى آن ها را تعديل كنند و يا تسليم شوند، بود.

با وجود آن كه حركت انقلابى در ايران بر پايه ارزش ها و آرمان هاى مكتب تشيّع بود اما اهل سنت هم از جنبش طرفدارى كردند و در انقلاب شركت نمودند.

«ميشل فوكو» درباره بحثى كه با يكى از اهالى سنّى مذهب كردستان داشت، مى نويسد:


116

وقتى كه از او درباره شركتش در انقلاب على رغم همه اختلافات مذهبى و ملّى پرسيدم، چنين اظهار نمود: درست است كه ما سنّى هستيم ولى قبل از هر چيز مسلمانيم. و يا اين كه گفت: چطور كُرديم؟ نه ابداً. ما قبل از هر چيز ايرانى هستيم و در تمام مسايل ايران سهم داريم. ما مى خواهيم شاه برود، زنده باد خمينى، مرگ بر شاه. شعارها در كردستان همان شعارهاى تهران يا مشهد بود.

آن چه كه شدت و عمق انقلاب را در ايران مشخص مى كرد و عامل آن بود، يكى اراده جمعى مردم كه از نظر سياسى شكل گرفته و مورد ترديد هيچ كس حتّى دشمنان و شاه هم نبود و ديگرى خواست و اراده آن ها در تغيير اساسى و بنيادين در نظام سياسى ـ اجتماعى و ارزش هاى حاكم بر جامعه بود.

«آنتونى پارسونز» سفير انگليس در ايران در كتاب خاطرات خود به نام غرور و سقوط مى نويسد كه شاه در يكى از ملاقات هاى مكرّرى كه در ماه هاى آخر حكومتش با او داشتم «با شكوه محزونى پرسيد: چرا توده هاى مردم پس از آن همه خدماتى كه برايشان انجام داده ام، رو در روى من ايستاده اند؟ من در پاسخ او گفتم: به نظر من دلايل زيادى وجود داشت. هجوم انبوه مردم به داخل شهرها منتهى به تشكيل گروه كارگران بى بنياد ناراضى شده بود. بسيارى از آن ها به كارهاى ساختمانى اشتغال داشتند. آن ها روزها براى ثروتمندان خانه مى ساختند و شب ها به كلبه هاى خود يا حتى به سوراخ هايى كه به وسيله پلاستيك محصور شده بود، باز مى گشتند.»

پارسونز اين موضوع را ناديده گرفته بود كه علّت اصلى قيام مردم اين بود كه شاه به نابودى ارزش هاى متقن جامعه آن ها كه از مذهب سرچشمه مى گرفت كمربسته بود و به همين دليل بود كه با جريحه دار شدن احساسات مذهبى امّت مسلمان ايران، ديگر جايى براى تحمل و شكيبايى در مقابل ساير ناملايمات سياسى، اجتماعى و اقتصادى وجود نداشت. به همين دليل مشاهده مى شد مردم تنها چيزى را كه در شعارهايشان مطرح نمى كردند، خواسته هاى مادّى و اقتصادى بود. آن ها تحت لواى مذهب و شعارهاى آن و از مسجد كه عبادتگاه همه مسلمان هاست و تحت رهبرى روحانيان مذهبى قيام كردند و پيروز شدند.


117

مساجد از دير زمان نقشى حساس و مهم در مبارزات بر عليه سيستم هاى جائر حاكم و نيز بر عليه نفوذ بيگانگان داشته اند. مساجد كه عبادتگاه مستمر و دائمى مردم بوده اند و همه روزه براى اداى فرايض مذهبى در شرايط عادى در آن گرد هم جمع مى شده اند، مكانى براى گردهمايى، مشورت، تبادل افكار و اطّلاعات، اعتكاف، تصميم گيرى هاى اجتماعى و مبارزات و فعاليت هاى اجتماعى بوده است. در حقيقت مسجد پيونددهنده سياست و عبادت مى باشد و اين امر از سنّت و رويه معمول در صدر اسلام و بهويژه در زمان پيغمبراكرم(صلى الله عليه وآله) سرچشمه مى گيرد. حتّى حركت لشكريان اسلام براى عزيمت به ميدان كارزار از مساجد آغاز مى شده است. در دوران انقلاب هم به طور طبيعى و بر اساس اين سابقه تاريخى، مساجد ايران نقش خود را بازيافتند و مركز مبارزات ضد رژيم شدند. حمله به مسجد گوهرشاد در زمان رضا شاه و كشتار مردم، به توپ بستن حرم امام رضا(عليه السلام)توسط روس ها و هم چنين حمله و به آتش كشيدن مسجد جامع كرمان و كشتار مردم، نشانگر اهمّيّت مسجد در مبارزات مزبور و استفاده از آن به عنوان سنگر مبارزه و هم چنين سمبل عنادى است كه قدرت سياسى نسبت به اين مكان مقدّس داشته است. و امّا مهم تر از اين ها نقش روحانيان و علماى مذهبى در رهبرى و سازماندهى حركت هاى انقلابى است كه بايد بيشتر به آن پرداخت. روحانيّت شيعه، به خصوص روحانيت ايران، داراى ويژگى هاى خاصّى است كه در اجراى نقش مردمى ـ انقلابى آن ها فوق العاده مؤثّر بوده است. اين ويژگى ها عبارتند از:

1. جايگاه اجتماعى روحانيان: اكثريّت قريب به اتّفاق روحانيان از ميان طبقات فقير و محروم جامعه و اغلب از روستاها برخاسته اند و درد و رنج توده هاى اجتماعى را لمس كرده اند و با آن بزرگ شده اند. در حالى كه طبقات تحصيل كرده و روشن فكر كه در بسيارى از حركت هاى سياسى ـ اجتماعى رهبرى مبارزات ملى را بر عهده مى گيرند، طبقه اى ممتاز را با فرهنگ خاص خود تشكيل مى دهند كه از توده مردم جدا شده است و حتّى ارتباط معنوى خود را با آن ها از دست داده است.

2. استقلال اقتصادى: برخلاف روحانيان اهل سنّت كه به استخدام دولت درآمده و امرار معاش آن ها به دستمزدى بستگى دارد كه از دولت دريافت مى كنند، روحانيان شيعه داراى استقلال مالى از سيستم سياسى مى باشند و معاش آن ها به كمك هاى گوناگونى بستگى دارد كه از طريق مردم مسلمان و معتقد تأمين مى شود. به طور طبيعى استقلال مالى از نظام سياسى و تأمين معاش توسط مردم، به روحانيان شيعه كمك كرده است كه بتوانند فارغ از هر نوع نگرانى و دغدغه ، فعاليت هاى سياسى ـ مذهبى خود را بر پايه خواسته هاى توده مردم انجام دهند. در اين جا ذكر دو نكته ضرورى است:

اوّل آن كه روحانيّت غالباً سعى كرده است زندگى ساده و دور از تجمّلى براى خود فراهم كند كه اين خود موجب استغنا و بى نيازى و آزادگى او شده است.

ديگر اين كه تأمين معاش آن ها به طبقات مرفّه و ثروتمند جامعه بستگى ندارد، بلكه اكثراً از طريق توده هاى فقير، طبقات متوسط و پايين متحقّق مى شود كه با توجّه به اعتقادات محكم مذهبى، خود را موظّف به پرداخت وجوهات شرعى مانند خمس و زكات، نذورات و غيره مى دانند و تأمين كننده نيازهاى محدود روحانيان مى باشند.


118

3. ايجاد ارتباط: در مكتب تشيع باب اجتهاد هم چنان مفتوح مانده است و اين خود نه تنها موجب رشد و شكوفايى فقه شيعه شده، بلكه مسئله اجتهاد وتقليد را ضرورت و اهميّتى خاصّ بخشيده است. انسان هاى مسلمان بايد يا خود مجتهد و آگاه به مسائل فقهى باشند و يا اين كه از مجتهدين و فقهاى جامع الشرايطى كه به مرجع تقليد معروف هستند و صاحب رساله هاى عمليه مى باشند، تقليد نمايند. طبيعى است كه به خاطر عدم دسترسى همه مردم در نقاط مختلف به مراجع تقليد، روحانيان نقش رابط و منتقل كننده افكار و نظريات مراجع را به مردم داشته اند و بدون آن كه سلسله مراتبى خاص بهوجود آورند، به عنوان واسطه ميان رهبران بزرگ مذهبى و مردم نقشى مهم بر عهده گرفته اند. آن ها نظرات و فتواهاى مراجع را در مساجد و بر منابر، براى مردم بازگو مى نمايند و متقابلاً مسائل و مشكلات مردم را به رهبران مذهبى منتقل مى كنند.

با توجه به موارد فوق، روحانيان شيعه توانستند با كسب قدرتى ويژه، نقشى حسّاس و مهم در حركت هاى سياسى ـ اجتماعى يك قرن اخير ايفا نمايند. به همين دليل است كه هر زمان روحانيان شيعه ايران با قدرت سياسى حاكم به مبارزه پرداخته اند، قدرت سياسى نبرد را باخته است. قدرت روحانيان قابل قياس و برابرى با قدرت رهبران سياسى غيرمذهبى نيست و همين امر موجب برانگيختن رشك و حسد آن ها شده است و در عين نيازى كه به آن ها داشته اند هر زمان كه توا نسته اند، از حذف آن ها و خيانت به آن ها دريغ نكرده اند.

در قرن اخير، رهبران ملى ايران كه عموماً ليبرال بودند، به اين نتيجه رسيدند كه بدون حمايت روحانيان و علما، نمى توان با توده هاى مردم ارتباط برقرار نمود و آن ها را به حركت درآورد. لذا با آن ها نوعى تفاهم تاكتيكى برقرار كردند تا شايد روحانيان، توده هاى مردم را در جهت نيل به اهداف ملى تحريك فعالانه نمايند. نهضت مشروطه و ملى شدن صنعت نفت از جمله مواردى بود كه روحانيان نقش رهبرى مردم را بر عهده داشتند، اما رهبران غير روحانى تنها ميوه چينان آن جنبش ها بوده اند. از طرف ديگر روحانيان براى رژيم هاى سياسى از همه مخالفين ديگر خطرناك تر بوده اند. زيرا آن ها كمتر اهل سازش و تسليم بودند و نه تنها با زد و بندهاى سياسى آشنايى نداشتند، بلكه اصولا در مفهوم و معناى ماكياولى سياست، تربيت نيافته بودند و اگر هم وارد گود سياست مى شدند صرفاً به اين دليل بود كه ملت و مذهب را در خطر مى ديدند.

«رابت گراهام» در رابطه با نقش روحانيت و مسجد در مبارزات مردم ايران چنين مى نويسد:


119

واقعيت امر اين است كه روحانيت، (شيعه در ايران) در ميان مردم زندگى نموده و ارتباط بسيار نزديك ترى با آن ها داشته است و نتيجتاً از احساسات توده ها آگاهى بيشتر دارد. مسجد جزء لاينفك زندگى توده هاى مردم و بازار است و بازار مركز زندگى عادى مردم. زمانى كه روحانيت با سياست هاى دولت مخالفت مى كند. نظرات آن ها داراى چنان مشروعيتى است كه حتّى در سخت ترين شرايط استبدادى نيز مورد توجه مردم قرار مى گيرد. از طرف ديگر شبكه ارتباطى روحانيت و سيستم مسجد، قدرت تماس با همه اقشار مردم را براى آن ها فراهم مى كند.

در سيستم روحانيت ايران، سلسله مراتب رسمى وجود ندارد و برخلاف سيستم هاى متمركز سياسى مانند احزاب، رابطه خشك مافوق و مادون بر آن حكومت نمى كند، بلكه صرفاً رابطه اى قلبى و معنوى بر اساس اجتهاد و تقليد، گروه هاى اجتماعى را با روحانيان و در نهايت با رهبران مذهبى در چارچوب مكتب پيوند مى دهد. و از اين طريق دستورات و نظرات رهبران مذهبى به مرحله اجرا در مى آيد و با هماهنگى لازم به آن ها عمل مى شود. رهبران مذهبى هم در هر مسئله كوچك و جزئى دخالت نمى كنند، بلكه توصيه هاى آن ها بيشتر جنبه ارشادى و يادآورى در اجراى تكاليف شرعى و الهى دارد. شناخت مصاديق عينى و تطبيق و پياده كردن نظرات ايشان بر عهده گروه هاى اجتماعى و افراد مى باشد. اين شيوه برخورد از برقرارى سلسله مراتب خشك فرماندهى و فرمانبرى جلوگيرى مى كند و موجب خلاقيت و مشاركت گروه هاى اجتماعى در به كار بردن ابتكارات و نظريات خود در نحوه مبارزه و رويارويى با قدرت سياسى و نيز موجب كارايى بيشتر مى گردد. در اين سيستم اطاعت كوركورانه و اجبارى مفهومى ندارد، مكانيسم عضوگيرى مطرح نيست و ورود به گروه هاى فعال، شرايط و ويژگى هاى خاصّى لازم ندارد; تنها قبول اهداف و چارچوب كلّى مبارزه براى مشاركت در حركت هاى سياسى ـ مذهبى مردم كفايت مى نمايد و روحانيان تنها نقش شبكه ارتباط دايمى با رهبرى مبارزه را ايفا مى نمايند و از ميان همين روحانيان است كه رهبران مذهبى ـ سياسى بزرگى همچون امام خمينى (قدس سره) ظهور مى كند.


120

ب) رهبرى

ما در اين جا بر آن نيستيم كه راجع به عمل كرد رهبر انقلاب صحبت كنيم. بلكه مى خواهيم از شخصيت، ويژگى ها و اوصاف او سخن بگوئيم. هركس از نزديك با امام خمينى (ره) محشور بود، متوجه مى شد كه اين مرد، يك انسان ايده آل بود. قدرت و توانايى او بى هيچ ترديد به مراتب از حد يك مرجع تقليد تجاوز مى كرد و نمونه و آيينه تمام نماى مفهوم كامل خودشناسى و بازگشت به خود (به عنوان يك مسلمان واقعى) به شمار مى رفت. حتى مسلمانان غيرايرانى نيز در او نمونه بسيار با ارزشى از انسان ايده آل اسلام مى ديدند.

با اين ويژگى ها و با وجود آن كه او كسى بود كه مى توانست ظرف چند دقيقه ميليون ها ايرانى را در خيابان ها به تظاهرات بكشاند، اما در زندگى او و محل كار و سكونت او چيزى جز سادگى و بى پيرايگى مشاهده نمى شد. او روى زمين و پشت ميز كوچك تحرير خود مى نشست و كل تجهيزات اتاق كار وى همان ميز كوچك بود. يكى از روزنامه نگاران غيرمذهبى ترك كه قبل از پيروزى انقلاب مانند بسيارى از روزنامه نگاران براى طرح سؤالاتى از قبيل حقوق اقليت ها و حقوق زنان نزد امام رفته بود آن چنان مجذوب شخصيّت امام شد كه با شرمندگى از سؤالاتش سكوت پيشه كرد و احساس خجلت بيش از حدّى نمود. و تنها توانست كه از امام تقاضا كند كه نصيحت هايى به او بنمايد كه در زندگى شخصى مورد استفاده واقع شود و امام هم به او توصيه مى نمايد دين اسلام را مطالعه نموده، نمازهاى يوميه خود را به جاى آورد.

وقتى كه امام و شخصيت وى را مورد بررسى قرار مى دهيم، مشاهده مى كنيم كه او در حقيقت تبلور سنتى علماى شيعه است و اين امر نه تنها به خاطر نفوذ و قدرت فوق تصور كامل و جامع و وسيع در امور سياسى و اجتماعى است، بلكه هم چنين ناظر به بعد علمى سنتى محض او نيز مى باشد.


121

زندگى امام قبل از آن كه به عنوان رهبر مبارزات ظاهر شود، در عين سادگى قابل توجه است. ايشان در سال 1902 ميلادى مطابق با 1320 هجرى قمرى و برابر با 1280 هجرى شمسى، در خانواده اى روحانى در خمين به دنيا آمد. پدر ايشان، آيت اللّه شهيد مرحوم سيدمصطفى موسوى، فرزند علامه جليل القدر مرحوم سيداحمد موسوى، جد امام كه در نجف اشرف مى زيست به دعوت يوسف خان كمره اى براى ارشاد اهالى خمين به آن سامان رفت و پدر امام در خمين به دنيا آمد. مرحوم سيدمصطفى نيز تحصيلات خود را در نجف اشرف و سامرا در عهد ميرزاى شيرازى دنبال كرد و در زمره علما و مجتهدين عصر خود در آمد و پس از بازگشت از نجف زعامت اهالى خمين را بر عهده گرفت. ولى در سال 1320 قمرى زمانى كه از عمر امام بيش از چند ماه نگذشته بود، در بين راه خمين و اراك مورد سوءقصد قرار گرفت و به شهادت رسيد. مادر امام نيز كه از خانواده اى روحانى بود، به همراهى عمه وى، سرپرستى امام را بر عهده گرفت. و ديرى نگذشت كه عمه امام نيز دارفانى را وداع گفت. اين مصائب پى در پى اگر چه روح امام را آزرده ساخت ولى او را در مقابل بحران ها و مشكلات آبديده تر نمود.

امام كه داراى هوش و استعداد سرشارى بود، در همان اوان كودكى خواندن و نوشتن آموخت و در 15 سالگى صرف، نحو و منطق را نزد برادر بزرگ تر خويش آموخت و سپس براى تحصيلات به اراك رفت و در حوزه علميه آن شهر كه تحت زعامت آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى بود، نزد اساتيد فن به آموختن ادبيات مشغول گرديد.

در سال 1300 كه حوزه علميه به قم منتقل گرديد، ايشان نيز به قم رفت و سطوح عاليه را به پايان رساند و در نزد مرحوم حائرى پايه هاى علمى و مبانى فقهى و اصولى خود را تحكيم و تكميل كرد و به درجه اجتهاد نايل گرديد.

در سال 1315 كه آيت اللّه حائرى در گذشت امام داراى مبانى متقن، مستقل و محكم علمى بود و در زمره مجتهدان قرار داشت و از فضلاى برجسته حوزه علميه قم به شمار مى آمد. ايشان علاوه بر مقام ممتاز فقاهت در علوم هيئت، فلسفه، حكمت و عرفان نيز داراى مهارتى ويژه و تخصصى كامل بود كه در نزد اساتيدى همچون آيت الله شيخ محمدعلى شاه آبادى به دست آورده بود.

از نظر تهذيب نفس و خودسازى، از همان آغاز جوانى، علم و عمل را همراه نمود و هم زمان با تحصيل علوم اسلامى، در مقام عمل بهويژه از نظر كسب فضايل انسانى و روحانى به كوشش پرداخت و از اين جهت نيز در ميان شخصيت هاى بزرگ علمى و روحانى، محافل مذهبى و عامه مردم قم مقام و منزلتى ويژه و پر ارج كسب نمود و موفق شد تا از خصلت ها و شيوه هاى ناموزونى كه دامن گير بعضى از مقامات روحانى مى شود، دور بماند.

امام از نظر نظم و انضباط، زندگى خود را تحت ديسيپلينى خاص قرار داد و اصولاً از اين لحاظ نمونه اى چون او در ميان رجال مذهبى كمتر مى توان يافت. زمان استراحت، عبادت، مطالعه، تدريس، قدم زدن وى ترتيب خاصى داشت، به طورى كه ساير اعضاى خانواده برنامه خود را روى برنامه هاى امام تنظيم مى كردند.


122

يكى از ويژگى هاى جالب توجّه او آن است كه رهبرى سياسى بى سابقه ايشان موقعيت برجسته وى را به عنوان يك استاد ممتاز، يك فيلسوف و يك عارف تحت الشعاع قرار داد. اين تفكر در ميان مسلمانان مدرن وجود دارد كه ذهنيت يك فيلسوف و يا عارف از واقعيات جامعه دور مى گردد و آنان خود را از قبول هر نوع نقش سياسى و اجتماعى كنار مى كشند. گويا مسائل صرفاً ذهنى، با مسائل موجود مسلمانان و جهان اسلام ارتباط عينى ندارند، اما زندگى امام خمينى دليل واضحى براى امكان ارتباط دو مقوله فوق است و نشانگر اين واقعيت است كه برنامه او صرفا يك حركت سياسى و استراتژيكى نبود، بلكه در عين حال مبتنى بر يك ديدگاه اساساً الهى بوده است. خصوصيات اخلاقى و روحى امام، از او يك انسان والا با مجموعه اى از خصوصيات بارز يك مسلمان ايده آل ساخت. امام يكى از رهبران انقلابى نادرالوجودى بود كه با ساده ترين شيوه و بدون هيچ گونه تجمل و تشريفات، زندگى مى كرد و با غذايى بسيار ساده به سر مى برد.

اولين دروسى كه ايشان در حوزه قم تدريس مى كردند، فلسفه و عرفان بود. جلسات درس ايشان مملو از دانش پژوهان مى شد. ايشان كتاب هاى متعددى چه در قالب متن و چه در قالب حاشيه بر متون موجود، نوشته اند كه قسمت عمده آن ها به دستور خود ايشان منتشر نشده است. كتاب هايى نيز در فقه به رشته تحرير در آوردند.

در سال 1323، امام خمينى در پاسخ به كتاب اسرار هزار ساله حكمى زاده كتابى به نام كشف اسرار نوشت. امام در اين كتاب صراحتاً، رژيم رضاخان را مورد انتقاد قرار داد و به خصوص مسئله تسليم پذيرى وى در مقابل قدرت هاى خارجى را مورد حمله قرار داد.


123

نوع برخورد امام با رژيم، رويه اى كاملاً غيرسازشكارانه و راديكال بود. اين رويه نه تنها از نظر رژيم پهلوى غيرقابل بخشايش بود، بلكه خوشايند بسيارى از رجال حوزه علميه قم هم نبود. زيرا حوزه على رغم همه قدرتش در آغاز امر براى حفظ موجوديّت خود تلاش مى كرد. در دوره اى كه آيت اللّه بروجردى مرجعيّت تام داشت، امام از نزديكان و مشاوران وى محسوب مى شد ولى اين موضوع لزوماً بدان معنا نبود كه نظرات ايشان در حلقه مشاورين مرحوم بروجردى نظرات مسلطى باشد. تا زمانى كه آيت اللّه بروجردى در قيد حيات بود، امام مستقيماً به عنوان يك چهره سياسى ـ مذهبى شناخته نشده بود. تا اين كه به دنبال درگذشت آيت اللّه بروجردى و چند ماه بعد مرحوم كاشانى، شاه چهره خود را به گونه اى آشكارتر نشان داد. او مى خواست با استفاده از خلأ موجود اقداماتى را به انجام رساند كه با موازين شرعى و مذهبى تطبيق نمى كرد. در اين لحظات حساس امام وارد صحنه شد و ضمن مخالفت با قانون انجمن هاى ايالتى و ولايتى، مبارزه اى بى امان با رژيم شاه آغاز كرد و زمانى كه از اندرز و نصيحت نتيجه نگرفت با حمله مستقيم و انتقادات بىواسطه از رژيم شاه، سنت تقيه را شكسته و فتواى تاريخى خود را مبنى بر حرمت تقيه و اظهار حقايق واجب، «و لو بلغ ما بلغ» صادر كرد. از اين زمان امام چهره رهبرى سياسى خود را آشكار نمود و با برخوردى خاصّ ـ كه همانا قاطعيت و عدم سازش با دشمن بود ـ راه خود را از سايرين جدا ساخت و به سرعت افكار عامه مردم را كه تشنه چنين رهبرى بودند، به خود جلب كرد.

مسير حوادث بعدى نشان داد كه با ظهور امام به عنوان رهبر در صحنه تحولات سياسى ـ اجتماعى ايران، صفحه جديدى از تاريخ ايران و نيز از تاريخ روحانيت مبارز شيعه ورق خورد.

اگر يك قرن به عقب برگرديم، به روشنى مى توان سير تكاملى حركت روحانيت مبارز را مشاهده كرد كه با حفظ هدف واحد با شيوه هاى متفاوت به انجام رسيده است. هدف همه آن ها اجراى شريعت اسلامى و برقرارى حكومت عدل الهى و كوتاه كردن دست بيگانگان و استعمارگران بود.

سيدجمال الدين اسد آبادى براى رسيدن به اين هدف تمام همت خود را در نصيحت، هدايت و تشويق حكام كشورهاى اسلامى براى ايجاد وحدت در جهان اسلام قرار داده بود و تلاش مى كرد كه شاهان ايران و امپراتوران عثمانى و خديوهاى مصر را نصيحت نموده، آن ها را وادار كند كه در مقابل سيل بنيان كن فرهنگ و تمدن غربى مجدداً به دژ مستحكم فرهنگ و تمدن اسلام پناه برند.

روحانيت صدر مشروطيّت كه از شاهان بريده بود به دو دسته تقسيم شد:

دسته اى هم چون مرحوم بهبهانى و طباطبايى در صدد محدودكردن قدرت پادشاهان خودكامه و كسب تضمين برقرارى نظامى دموكراتيك و دادن حق نظارت به مجتهدان بودند، بدين اميد كه از وضع و اجراى قوانين خلاف شرع جلوگيرى شود. ولى عاقبت ميدان را به نيروهاى طرفدار غرب سپردند و خود كناره گرفتند.

دسته ديگر چون مرحوم شيخ فضل الله نورى از سيطره انديشه هاى غيراسلامى نگران بودند، تلاش مى كردند حكومت شرع اسلام برقرار شود. شيخ فضل الله به عنوان نمونه اين گروه، عاقبت جان خود را بر سر اين هدف گذاشت.

مرحوم آيت اللّه كاشانى براى كسب آزادى و كوتاه كردن دست بيگانگان راه همراهى و مساعدت با مليّون را در پيش گرفت به اين اميد كه با نظارت و تلاش خود متعاقباً در ايجاد حكومتى با قوانين اسلامى موفق گردد. غافل از آن كه مليّون فرصتى به او و فداييان اسلام نخواهند داد و از روحانيت صرفاً به عنوان نردبانى براى رسيدن به حاكميت و قبضه كردن قدرت بهره خواهند برد.


124

امام خمينى(ره) كه تاريخ پر تجربه روحانيت مبارز را پشت سر گذاشته بود، وقتى رهبرى را به دست گرفت، اجازه نداد ديگران، از جمله ليبرال ها در رهبرى و بهره بردارى از ثمره مبارزات مردم شريك شوند. شيوه مبارزه امام بسيار ساده و دور از هر نوع پيچوخم سياست بازى هاى امروز بود. او از ابتدا هدف خود را نه در پيروزى و تحقّق خواسته هاى خود و مردم، بلكه در اجرا و اداى تكليف شرعى قرار داد. او مى گفت كه ما صرفاً به تكليف الهى و شرعى خود عمل مى كنيم ،يا پيروز مى شويم و يا كشته مى شويم كه در هر صورت پيروزيم. اين شيوه مبارزه براى كسانى كه سال ها به روش هاى سياسى ماكياولى عادت كرده بودند و تاكتيك هاى سياسى غربى را در مبارزات اجتماعى و معاملات سياسى خود مى پسنديدند، بسيار ناخوشايند بود. اتخاذ چنين شيوه اى نه تنها رژيم و مخالفان ايشان را به خشم مى آورد بلكه براى نزديكان و همراهان ايشان نيز شگفت آور بود.

به همين دليل امام حزب و تشكيلاتى منسجم با كادرى منضبط بهوجود نياورد و هم چنين برنامه اى از پيش تنظيم شده نداشت. او تنها با استفاده از نبوغ و جاذبيت خويش و تكيه بر شعارها و معيارهاى روشن اسلامى و قاطعيت خاصّ خود، تاكتيك هاى لازم را براى رسيدن به يك جامعه ايده آل اسلامى به كار مى گرفت.

امام در ايجاد ارتباط با اقشار و توده هاى مردم، نبوغى خاصّ داشت كه از كمتر كسى مشاهده شده است. او با كلامى بسيار ساده و قابل درك براى همه، حتّى بى سوادترين مردم، پيچيده ترين مسائل سياسى ـ اجتماعى را مطرح مى كرد و با بيان خود در اعماق قلوب انسان هاى معتقد و مؤمن نفوذ مى نمود. بايد در نظر داشت كه شيوه رهبرى و مبارزه امام در انقلاب اسلامى، نتيجه يك سنت تاريخى طولانى كه از صدراسلام آغاز شده بود، مى باشد. امام با درك و شناخت عميق از قرآن و سنت پيغمبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه طاهرين(عليهم السلام) و بررسى سير تاريخ تحولات سياسى ـ اجتماعى جهان اسلام و به خصوص ايران و هم چنين مطالعه اوضاع و احوال سياسى ـ اجتماعى زمان معاصر، شيوه مبارزه خود را انتخاب كرد. ابتدا موانعى كه بر سر راه مبارزه بود و از جمله تقيه را مرتفع كرد، آنگاه هدف اوليّه خود را با طرح عدم مشروعيت سلطنت، مبارزه و حمله بى امان به آن كانون فساد قرار داد و سپس با اعلام هدف نهايى كه برقرارى حكومت اسلامى بود، على رغم همه فشارها و تلاش ها براى سازش و مصالحه، قاطعانه تا نيل به پيروزى مقاومت نمود.

دوران رهبرى امام را به چهار مرحله متفاوت مى توان تقسيم كرد:


125

دوره اوّل: ظهور امام خمينى به عنوان رهبر سياسى ـ مذهبى و كسب مقبوليت سريع از طرف توده هاى مردم. اين دوران با اعلاميه مخالفت با قانون انجمن هاى ايالتى و ولايتى آغاز شد و اوج شكوفايى آن در سخنرانى معروف ايشان در روز عاشورا و دستگيرى و قيام 15 خرداد بود و با تبعيد ايشان به تركيه كه به دنبال مخالفت شديد او با لايحه كاپيتولاسيون صورت گرفت به پايان رسيد.

در اين دوره از مبارزه، امام چهار اقدام اساسى انجام داد:

1. تحريم تقيه كه در طول ساليان، مهم ترين مانع در راه مبارزات مستقيم مردم با رژيم هاى خودكامه و در عين حال دست آويز سازش كاران بود، از سر راه حركت و مبارزه اسلامى برداشت.

2. با كشاندن مبارزه به كانون اصلى فعاليت هاى مذهبى، يعنى حوزه علميه قم، براى هميشه خط بطلان بر تز جدايى دين از سياست كشيد كه براى ترويج آن تبليغ و تلاش زيادى مى شد. و حتى كسانى را كه از ورود به فعاليت هاى سياسى اكراه داشتند وادار به اتخاذ موضع كرد و بدين وسيله سنّت ديرينه حاكم بر حوزه علميه را شكست.

3. با متوجه كردن لبه تيز حملات خود به كانون اصلى فساد، يعنى سلطنت و شخص شاه به شيوه محافظه كارانه مبارزه پايان داد. در گذشته مبارزان و مخالفان رژيم به ويژه ليبرال ها و حتى بعضى از مبارزين مذهبى سعى مى كردند با حمله به اطرافيان شاه از حمله مستقيم به سلطنت و شاه خوددارى كنند و انتقاد از اطرافيان شاه از جمله نخستوزيران و هيئت هاى دولت را، جاى گزين دربار نمايند و آن را از دخالت در جرايم و خطاها مبرا و مصون بدانند.

امام ضمن اشكال در مشروعيت سلطنت پهلوى، هر نوع محافظه كارى را كنار گذاشت و محور اصلى مبارزه را در حمله به عامل اصلى همه مفاسد; يعنى سلطنت درباريان و شاه قرار داد و به ديگران نيز جرأت و جسارت بخشيد تا چنين كنند.

فقط خدا مى داند كه سلطنت ايران از آغاز پيدايش خود چه جنايت هايى كرده است. جنايات پادشاهان تمام تاريخ ما را سياه كرده است، مگر پادشاهان نبودند كه به قتل عام خلايق فرمان مى دادند و بدون كم ترين وسواس دستور سر بريدن مى دادند. از نظر پيغمبر اسلام كلمه ملك الملوك نفرت انگيزترين كلمات در نزد خداوند است. اصول اسلامى با سلطنت مخالف است. كاخ هاى استبدادى شاهنشاهى ايران را ويران كنيد. سلطنت يكى از شرم آورترين و پست ترين ارتجاع هاست... .


126

4. با حمله مستقيم به همه قدرت هاى بزرگ خارجى و در رأس آن ها امريكا، هر نوع ملاحظه كارى سياسى را كه در گذشته و بهويژه در دوران نهضت مشروطه و ملى شدن صنعت نفت رايج بود، مطرود دانست و شيوه هايى كاملا نو در مبارزه انتخاب كرد. در دوران مشروطه، مشروطه خواهان با تحصن در سفارت انگليس سعى در جلب پشتيبانى دولت به اصطلاح «فخيمه» انگلستان مى كردند و نتيجه آن حاكميت فراماسونرى بود كه بر سرنوشت ملت ايران حاكم شد. در دوران نهضت ملى شدن نفت به قول دكتر مصدق از تضاد منافع دو قدرت بزرگ بهره بردند. يعنى با كمك دولت امريكا نفت ملى شد و چند صباحى بعد دولت هاى امريكا و انگليس با كودتاى 28 مرداد 1332 نه تنها بر صنايع نفت، بلكه بر همه امور كشور ايران براى 25 سال سلطه يافتند.

امام با شناخت دقيق از تجربيات گذشته و با عبارت معروف «امريكا از انگليس بدتر، انگليس از امريكا بدتر و شوروى از هر دو بدتر و هم از همه پليدتر، اما امروز سر و كار ما با اين خبيث هاست، با امريكاست.» راه هر نوع نفوذ را بر وابستگان به سياست هاى خارجى بست تا ديگر نتوانند با مشاركت در مبارزه ثمره مبارزات مردم را از آن خود كنند.

امام از موقعيتى خاص، يعنى مرجعيت برخوردار بود كه به گفتار و نظرات او مشروعيّت مذهبى مى داد. او على رغم تلاش رژيم كه سعى مى كرد بعد از مرحوم آيت اللّه بروجردى، مقام مرجعيت عام را به خارج از كشور منتقل كند، به سرعت اين مقام را با كسب مقبوليت عمومى به خود اختصاص داد و به عنوان رهبر مذهبى ـ سياسى جديد ايران، در دوره اى از يأس و نااميدى بارقه اى از نور در دل و روح انسان تشنه مبارزه تاباند، مردم همه، گم گشته خود را يافتند و آمال و آرزوهاى خود را در كلام و نوشته هاى رهبر جديد باز جستند.


127

دوره دوم: رهبرى امام در اين مرحله يك دوره طولانى فترت پانزده ساله را گذراند. نطق آتشين او عليه قانون كاپيتولاسيون كه در حمايت از امريكاييان مقيم ايران تصويب شده بود، منجر به تبعيد وى به تركيه گرديد.اين دوره از مبارزه از همين نقطه آغاز شدو با عزيمت ايشان از نجف به پاريس پايان پذيرفت. امام در اين دوره اگر چه گاه گاه به مقتضاى زمان و با توجه به حوادث و اتفاقاتى كه در ايران رخ مى داد، با انتشار اعلاميه ها و فتاوى و انجام سخنرانى ها، به مخالفت و مبارزه با رژيم ادامه مى داد، بلكه ارتباط معنوى خود را با مردم حفظ كرده و آن ها را در اين دوره ارشاد و راهنمايى مى كرد، لكن كار مهمى كه امام در اين دوره انجام دادند اين بود كه به عنوان ايدئولوگ انقلاب در ضمن درس فقه خود به مباحث مربوط به حكومت اسلامى يا ولايت فقيه پرداخت و بدين تربيت با ارائه يك نظام بديل براى كسانى كه تا آن زمان حكومت اسلامى برايشان نامفهوم و در ابهام بود، روشن كرد كه در صدد ايجاد چه نوع جامعه و حكومتى باشند.

همان طور كه در فصل اول گفته شد، رهبرى انقلاب به سه صورت، ظاهر و متجلّى مى گردد كه عبارتند از: ايدئولوگ انقلاب، فرمانده و يا قهرمان انقلاب و در نهايت معمار و يا رئيس حكومت انقلابى.

امام در اين دوره نقش ايدئولوگ انقلاب را به نحوى شايسته بر عهده گرفت و اجرا كرد. اگر چه ايدئولوژى انقلاب بر پايه مكتب اسلام و بر اساس مأخذ و منابع اصلى آن; يعنى قرآن، سنت و احاديث مورد ترديد نبود. ولى از آنجا كه چهارده قرن از زمانى كه حكومت اسلامى واقعى به صورت عينى و عملى برقرار بوده است، مى گذشت و بهويژه در غيبت امام مهدى (عج) و با توجه به تحولات عظيم اجتماعى كه در طول چهارده قرن رخ داده است، بر مردم روشن نبود كه آن حكومت اسلامى كه مى بايست بر خرابه هاى رژيم سلطنتى پايه ريزى شود، چگونه حكومتى است و با مسائل مختلف و به خصوص پديده هاى نوين عصر حاضر، چگونه رفتار خواهد كرد و معلوم نبود شيوه انتخاب و اختيار رهبرى حكومت و تقسيم بندى مسئوليت بر چه پايه اى خواهد بود و آيا اين حكومت نيز نوعى از حكومت تئوكراسى و يا دموكراسى غربى و يا توتاليتريانيسم مى باشد. در چنين شرايطى بود كه امام با طرح اصل ولايت فقيه چارچوب اصلى حكومت اسلامى را مشخص نموده و به مردم ارائه داد.

دوره سوم: رهبرى امام در اين دوره از زمانى آغاز شد كه اولين جرقه هاى انقلاب در دى ماه 1356 در قم موجب شعلهور شدن آتش زير خاكستر گرديد و ديرى نگذشت كه با شعله هاى خود خرمن هستى سيستم حاكم بر ايران را سوزاند و براى هميشه به نظام طولانى 2500 ساله شاهنشاهى خط بطلان كشيد.


128

در اين دوره امام با تشخيص موقعيت مناسب و با بيدارى و حركت مردم، درنگ و تأمّل را جايز ندانست و پرچم رهبرى و فرماندهى انقلاب را بر دوش گرفت و بدون هيچ گونه سازش و مصلحت طلبى و با درك صحيح از خواست و اراده و توانى كه مردم با شور، احساسات، ايثار و فداكارى در صحنه هاى تظاهرات و درگيرى با مأموران دولتى به منصه ظهور مى رساندند، عزم قاطع و خلل ناپذير خود را در ادامه مبارزه بى امان تا سرنگونى رژيم شاه اعلام و دنبال كرد.

با عزيمت امام به فرانسه و امكان دسترسى بيشتر مشتاقان و عاشقان به ايشان «نوفل لوشاتو» (محل اقامت امام در پاريس ) زيارتگاه ايرانيان مشتاق ديدار رهبر انقلاب شد، بلكه براى مدتى اين محله به صورت پايتخت دوم ايران و يا به عبارتى بهتر پايتخت واقعى ايران در آمد و در اين جا بود كه انقلاب اسلامى از مرحله حرف به عمل رسيد و رژيم شاه را از بنيان بر كند.

شيوه اى كه امام در اين دوره براى رهبرى و در نهايت به پيروزى رساندن انقلاب به كار گرفت عبارت بود از:

1. از رخنه و نفوذ همه فرصت طلبانى كه با شامه قوى خود پيروزى قريب الوقوع را احساس كرده بودند و سعى در نزديك شدن به وى را داشتند، جلوگيرى كرد: «امام سخنگو ندارد. ما با كسى ائتلاف و تفاهم نكرده ايم. هركس حرف ما را بزند با ما و با مردم است» بدين وسيله امام از هر نوع سوء استفاده از موقعيت ايشان و دست اوردهاى انقلاب جلوگيرى كرد.

2. برخورد قاطع ايشان با مسائل و عدم سازش و گذشت در راه تحقق اهداف مبارزه، تلاش بسيارى از ليبرال ها و ميانه روها را براى وادار كردن امام به اتخاذ سياست معتدل تر و به اصطلاح گام به گام و آن گونه كه مهندس بازرگان مى گفت، سنگر به سنگر، خنثى نمود. امام با قاطعيت همه آن ها را رد كرده و همواره اعلام مى كرد كه شاه بايد برود و به جاى او و با رأى مردم جمهورى اسلامى بر قرار گردد.

3. در پاريس دسترسى به رسانه هاى جمعى دنيا آسان بود، امام از اين موقعيت براى رساندن پيام انقلاب به گوش مردم جهان حداكثر استفاده را نمود. به طورى كه على رغم كهولت سن، روزانه در چندين مصاحبه مطبوعاتى و تلويزيونى شركت مى كرده و به سؤالات گوناگون خبرنگاران پاسخ مى داد. بدين وسيله امام موفق شد به اهداف انقلاب، بُعد وسيع جهانى دهد و باب ديگرى در سطح بين المللى، براى مبارزه با شاه و حاميانش بگشايد.


129

بدين ترتيب امام توانست شور و هيجان و اراده مردم را آن چنان رهبرى و هدايت نمايد كه در كوتاه ترين مدت ممكن بدون دست يازى به اسلحه و اعمال خشونت، اهداف انقلاب متحقق شد. هر چه آهنگ حركت مردم سريع تر مى شد، نبوغ و قدرت امام در رهبرى بيشتر ظاهر مى شد و اوج آن زمانى بود كه با خروج شاه از ايران و بازگشت ظفرمندانه امام به آغوش مردم، ضربان نبض و طپش قلب انقلاب به شدت رو به فزونى گذاشت. روز شنبه 21 بهمن امام دستور استنكاف از رعايت حكومت نظامى را صادر كرد و آخرين ساعات عمر رژيم شاه و لحظه پيروزى انقلاب فرا رسيد.

دوره چهارم: اين دوره حساس ترين و مشكل ترين دوره رهبرى انقلاب بود، دوره اى كه رهبر انقلاب هم به عنوان رهبر اجتماعى و هم به عنوان رئيس حكومت مى بايست كشتى هيجان زده انقلاب را به ساحل آرامش و سكون هدايت مى كرد، در حالى كه قدرت سياسى و نظامى طاغوت سقوط كرده بود و ميليون ها انسان كه در بند اسارت رژيم وابسته بودند، آزاد شدند و امكان هر نوع هرجومرج و خارج شدن حركت از كنترل رهبرى وجود داشت. رهبر انقلاب مى بايست با قدرت و توانايى فوق العاده، ضمن كنترل هيجان و احساسات عمومى توده هاى مردم و جلوگيرى از هرج و مرج، هم چون معمارى قابل و توانا ساختمان جديد حكومت اسلامى را كه طرح و ايده آن قبلا داده شده بود، بر ويرانه هاى حكومت ساقط شده، بنا نمايد.

در اين دوره بود كه هر گونه غفلت و بى دقّتى مى توانست موجبات سوءاستفاده از آزادى هاى داده شده و يا رخوت و فتور در شور و هيجان مردم كه محرك و موتور اصلى انقلاب بود و يا دزديده شدن دست اوردهاى انقلاب و انحراف آن از مسير اصلى و ترسيم شده اش را، فراهم نمايد.


130

امام خمينى(ره) على رغم شيوه ساده و روشنى كه در نحوه مبارزه با رژيم شاه به كار مى برد، از هر نوع سياست بازى به سبك امروز، خوددارى ورزيد و اين توهم براى بسيارى از تحليل گران ايجاد شده بود كه شايد امام توانايى مبارزه با رژيم و سرنگونى او را داشته باشد، ولى از ساختمان و اداره جامعه و حكومت بعد از آن عاجز است و اغلب كار را به كارشناسان و تكنوكرات ها خواهد سپرد. لكن اين بار نيز امام با نبوغ و توانايى خاص خود اميد بسيارى از تكنوكرات ها را به ياس تبديل كرد و مهارت و توانايى خود را در ادامه رهبرى حركت و مبارزه مردم براى تعقيب و شكست بقاياى رژيم سابق و ضدانقلابيون جديد از يك طرف و اداره رهبرى سياسى از طرف ديگر نشان داد. او با حوصله اى وصف ناپذير و با استفاده از موقعيت ها و آمادگى هاى مردم و با سرعتى كه در همه انقلاب هاى دنيا بى سابقه است در طول يك سال، پايه نظام اسلامى را با انجام انتخابات متعدد از جمله رفراندوم جمهورى اسلامى، انتخابات مجلس خبرگان، انتخابات رياست جمهورى و مجلس شوراى اسلامى و رفراندوم قانون اساسى تحكيم بخشيد و بدين وسيله قابليت و توان بى نظير خود را در سازندگى و اداره جامعه بعد از انقلاب نشان داد.

امام خمينى (ره) از زمان پيروزى انقلاب تا زمان رحلت; يعنى در مدت بيش از 10 سال، با رهبرى هاى خود نه تنها نظام نوپاى اسلامى ايران را از انواع توطئه ها، انحرافات و مخاطرات سهمگين و هولناكى كه هر كدام به تنهايى براى واژگونى نظام هاى سياسى كافى بود، محافظت كرد، بلكه با حلّ بسيارى از معضلات پيچيده ايدئولوژيك و فقهى كه مى توانستند نظام را به بن بست بكشانند، موجبات تثبيت نظام و تداوم انقلاب را پس از خود فراهم ساخت. در فصول بعد به اين موارد بيشتر خواهيم پرداخت.

اين كه آيا آن طور كه «ماركس» معتقد است «انسان ها و قهرمانان، ساخته تاريخ هستند» و يا آن طور كه «توماس كارلايل» مى گويد: «انسان ها و قهرمانان، تاريخ را مى سازند» بحثى است كه شايد طرح آن در اين جا مناسبت نداشته باشد، ولى در بررسى سير تكوينى انقلاب اسلامى و بهويژه رهبرى امام خمينى، مى توان گفت كه او خود ساخته تاريخ اسلام بود و در عين حال سازنده تاريخ انقلاب اسلامى نيز به شمار مى رود.


131

ج) ايدئولوژى

همان طور كه در مبحث ايدئولوژى در فصل اول متذكر شديم يكى از وظايف مهم رهبرى، تدوين و ارائه ايدئولوژى انقلاب است. ايدئولوژى انقلاب براى برخوردارى از مقبوليت وسيع اجتماعى بايد در برگيرنده طرد و نفى نظام و ارزش هاى موجود و مطرود باشد و آينده مطلوبى در پيش روى انقلابيون ترسيم كند. در ايران سه ايدئولوژى گوناگون، از اوايل قرن اخير مطرح بوده و گروه هاى اجتماعى را به سوى خود فرا مى خواند; كه عبارت بودند از: ناسيوناليسم، سوسياليسم و اسلام كه مبلغان آن ها سعى مى كردند با نشان دادن جامعه مطلوب خود، پيروان بيشترى را جلب كنند.

ناسيوناليسم يا ملى گرايى در انديشه واضعان غربى به معناى آن است كه گروهى از مردم، كه در قالب مرزهاى جغرافيايى معين با نژاد و سابقه تاريخى و زبان و فرهنگ و سنن واحد گرد آمده اند، به عنوان يك واحد تفكيك ناپذير مبنا و اصل قرار داده شود و آنچه در حيطه منافع و مصالح و حيثيت و اعتبار اين واحد قرار گيرد، خودى و دوست و بقيه، بيگانه و دشمن خوانده شود.

به عبارت ديگر احساس ملى يا ناسيوناليسم عبارت است از وجود يك احساس يا وجدان و شعور مشترك در ميان عده اى از انسان ها كه يك واحد سياسى يا ملت را مى سازند. اين ايده اگر چه از جامعه ليبراليستى غرب الهام گرفته است، اما در كشورهاى خاورميانه به عنوان حربه اى براى مبارزه با نفوذ و سلطه استعمارگران و بيگانگان مورد استفاده قرار مى گيرد.


132

اين ايدئولوژى تا حدود زيادى توانست طبقات روشن فكر و تحصيل كرده و طبقات متوسط شهرى را به خود جلب كند و در نهضت مشروطيت و ملى شدن صنعت نفت نيز نظريه اى غالب و مسلط بود و در ارائه معيارها و ارزش هاى مطلوب خود موفقيت هاى قابل توجهى كسب كرد; البته اين مكتب نتوانست در ميان توده هاى مردم پايگاه محكمى به دست آورد، زيرا از يك طرف ناسيوناليسم با اعتقادات مذهبى مردم مغايرت داشت و معنا و تعريف غربى ها از ملت كه ادعاى تمايز در خون و نژاد را مى كرد، در اسلام جايگاهى نداشت و از طرف ديگر ويژگى هاى خاصّ جامعه ايرانى با معيارهاى ناسيوناليسم تطبيق نمى كرد، زيرا اكثر مردم ايران كه امروزه ايرانى و فارسى زبانند و خود را ايرانى مى دانند، يا عربند يا ترك و يا مغول. هم چنان كه بسيارى از اعراب كه از عربيت دم مى زنند از نژادهاى ايرانى و ترك و يا مغول هستند. اگر ايرانيت را بخواهيم بر اساس نژاد تعريف كنيم و كسانى را ايرانى بدانيم كه از نژاد آريايى باشند، گروه نسبتاً زيادى از ملت ايران را بايد غيرايرانى بدانيم و بسيارى از مفاخر خود را از دست بدهيم. ليبراليسم هم با توجه به ماهيت غيرمذهبى آن نتوانست پايگاه محكمى در ميان مردم پيدا كند. اگر چه تا سال هاى طولانى، حتى بعد از انقلاب به عنوان يك رقيب به حيات خود ادامه داد.

سوسياليسم، تنها ايدئولوژى انقلابى مطرح بود كه پس از انقلاب اكتبر روسيه، توجّه نيروهاى انقلابى راديكال و جوان را به خود جلب كرد. اين ايدئولوژى در ايران به خاطر مجاورت با روسيه شوروى تأثير بسيار گذاشت و با شيوه هاى تبليغاتى و هم چنين ايجاد تشكيلات منضبط مخفى و علنى و درعين حال منسجم، سعى كرد اهداف خود را در جهت تغيير نظام جامعه ايران و برقرارى نظام سوسياليستى پيش ببرد. تبلّور اين حركت و تلاش در تشكيل حزب توده و سابقه نسبتاً طولانى آن مشاهده مى شود.

اين حركت على رغم فعّاليّت و تلاش زياد به دو دليل از ناسيوناليسم ناموفق تر بود:

1. ماهيّت الحادى و اساس ماديگرى با طبيعت جامعه ايرانى و اعتقادات عميق مذهبى مردم ايران در تضاد جدى بود و نمى توانست مقبوليت عام داشته باشد.

2. وابستگى شديد ماركسيست ها به مسكو با توجه به سوابق تلخ روابط تاريخى ايران و روسيه موجب مى شد كه آن ها نه تنها گروهى غير مستقل و وابسته به بيگانه شناخته شوند، بلكه خود نيز بازيچه دست سياست هاى بين المللى روسيه شوروى باشند.

اما اسلام به عنوان يك مكتب الهى در اعماق قلب و روح اقشار وسيع جامعه نفوذ تاريخى داشت. مذهبى كه در روستاها و شهرها، در ميان طبقات فقير و غنى، كارگران، كشاورزان، كارمندان، دانشجويان و روشنفكران حداقل بر راه و رسم زندگى افراد و احوال شخصيّه آن ها حاكم بود. جامعه اى كه حداقل 98% آن به صورت سنتى مسلمان هستند و اكثر آن ها به دستورات كتاب آسمانى اعتقاد داشته و به احكام آن عمل مى كنند، آمادگى زيادترى براى پذيرفتن ايدئولوژى مزبور به عنوان ايدئولوژى تحوّل و تغيير سياسى ـ اجتماعى و از جمله انقلاب دارند.

ويژگى هايى كه ايدئولوژى اسلام را از ساير مكاتب سياسى جدا مى سازد و به آن امتياز و جلوه خاص مى دهد، در جهان بينى اسلام نهفته است كه خطوط مشخصه آن عبارت است از:

1. واقعيت و هستى مساوى با مادّه و طبيعت نيست. (ماده پرتويى از واقعيّت مطلق غيرمادى است.)


133

2. جهان مادّى پديده اى است كه از هستى و واقعيّت مطلق سرچشمه مى گيرد و داراى مبدأ و مدبّرى عالم، حكيم و قادر مى باشد كه بر تمام روابط و عوامل طبيعى حاكم است و همه عالم و عوامل طبيعى و حركت ها و فعل و انفعالات در ماده، فعل خداوند و مظهر و تجلى گاه اراده اوست.

3. در جهان بينى الهى جهان هستى تحت سرپرستى و ولايت الهى قرار دارد و موجودات مادّى با ولايت و تدبير خداوند از نقص به سوى كمال در حركتند و بازگشت همه به سوى اوست.

4. در اين جهان بينى انسان تنها داراى بعد مادى نيست بلكه بعد معنوى هم دارد و به سوى كمال مطلق; يعنى آفريننده هستى در حركت است و كمالش در لقاء الله است.

5 . انسان موجودى ابدى و جاودانى است و با مرگ فانى و نابود نمى شود و عوالم ديگرى در پيش دارد كه در آن عوالم، آثار و نتايج اعمال زندگى اين جهان خود را خواهد يافت.

6 . انسان موجودى است آزاد و مسئول كه با اختيار، حركت تكاملى خود را به پايان مى رساند و چون آزاد است گاهى حركت به سوى اللّه و گاهى به سوى شيطان را انتخاب مى كند.

7. زندگى در اين جهان مرحله اى است كه انسان در آن تحصيل كمال مى كند و با عمل خود زندگى ابدى و حيات جاودانى را تأمين مى نمايد.

از اشكالات عمده كه در به كارگيرى اين ايدئولوژى به عنوان ايدئولوژى انقلاب وجود داشت مسائل زير را مى توان برشمرد:

1. ساليان دراز، در اثر تبليغ استعمار غرب و به تبع آنچه در جهان مسيحيت رخ داده بود، در جهان اسلام نيز تلقين مى شد كه مذهب از توانايى كافى براى حلّ معضلات پيچيده سياسى ـ اجتماعى روز برخوردار نيست. اين تبليغ در ميان طبقات مختلف حتى در بعضى از روحانيان و علماى مذهبى نيز تأثير گذارده بود.

2. تحقق جامعه كمال مطلوبى كه اسلام مطرح مى كرد متعلق به چهارده قرن قبل بود و براى بسيارى تصوّر نمى رفت امكان پياده كردن احكام آن در جوامع صنعتى پيشرفته امروز و به اصطلاح در عصر اتم وجود داشته باشد و اسلام پاسخگوى مسائل پيچيده زمان حاضر باشد.


134

3. با تكيه بر بعضى از اصول اسلامى از جمله اصل تقيّه و انتظار فرج در ميان شيعيان و اصل اطاعت از ولى امر در ميان اهل سنّت، اين تصوّر كه اسلام مى تواند به عنوان ايدئولوژى انقلاب و در جهت دگرگونى ارزش هاى حاكم مورد استفاده قرار گيرد، براى بسيارى از مردم حتّى براى بعضى از مسلمانان معتقد هم وجود نداشت.

با توجه به موانع فوق، على رغم مجاهدت ها و تلاش هاى مردانى چون سيدجمال الدين اسدآبادى، آيت اللّه نائينى، آيت اللّه نورى، آيت اللّه مدرس، آيت اللّه كاشانى و فداييان اسلام به رهبرى نواب صفوى كه در تحقق بسيارى از اهداف ملى نقش اساسى داشتند، جاى گيرى اسلام به عنوان ايدئولوژى انقلاب در باور توده هاى وسيع و على الخصوص انقلابيون جوان توفيقى نداشت.

تا اين كه در سال 1341 رهبر انقلاب با شناخت دقيق از اين مشكلات، قدم به قدم در جهت از ميان بردن موانع گام برداشت و موفــق شد با توهمـات موجود در اذهان مردم مبارزه نمايد و ديدگاه اسلام را به شيوه جديد آن، به عنوان مطلوب ترين ايدئولوژى انقلاب در جامعه مطرح نمايد.

امام خمينى(ره) ابتدا به عنوان مرجع تقليد شيعيان، تقيّه را حرام و اظهار حقايق را واجب دانستند (و لو بلغ ما بلغ) اين مشكل را كه خود مانع بزرگى بر سر راه انقلاب و دستاويزى براى عافيت طلبان بود، برطرف كرد.

امام همچنين به عنوان مرجع بزرگ تقليد و محور اصلى حوزه عمليّه قم، با به دست گرفتن پرچم مبارزه و حمله به سيستم سياسى حاكم، موضوع انفكاك دين از سياست را عملاً به عنوان امرى باطل و نادرست به اثبات رساند و به دنبال آن در فرصتى كه در دوران تبعيد در نجف اشرف حاصل گرديد، با طرح حكومت اسلامى و اصل ولايت فقيه، تحوّلى اساسى در نگرش به اسلام به عنوان يك ايدئولوژى انقلاب پويا و قابل پياده شدن در عصر حاضر، بهوجود آورد. در ارائه ايدئولوژى انقلاب ابتدا مى بايد حاكميّت موجود را نفى و طرد نمود و ارزش هاى مسلط بر نظام را به زير سؤال كشيد و اين كارى بود كه رهبر انقلاب به عنوان ايدئولوگ انقلاب در ابتدا به آن پرداخت. ايشان در شرايطى كه سال هاى متمادى تبليغ شده بود، كه سلطان سايه خداست و اطاعت از سلطان، اطاعت از خدا مى باشد و يا اين كه سلطنت وديعه و موهبتى الهى است، با نفى همه اين ارزش ها مى گويد:


135

اين مواد قانون اساسى و متمم آن كه مربوط به سلطنت و ولايت عهدى و امثال آن است كجا از اسلام است؟ اين ها همه ضد اسلامى است، ناقض طرز حكومت و احكام اسلام است. سلطنت و ولايت عهدى همان است كه اسلام بر آن خط بطلان كشيده و بساط آن را در صدر اسلام در ايران و رم شرقى و مصر و يمن بر انداخته است. رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) در مكاتيب مباركش كه به امپراتورى رم شرقى (هراكليوس) و شاهنشاه ايران نوشته، آن ها را دعوت كرده كه از طرز حكومت شاهنشاهى و امپراتورى دست بردارند و بگذارند مردم خداى يگانه و بى شريك را كه سلطان حقيقى است بپرستند. سلطنت و ولايت عهدى همان طرز حكومت شوم و باطلى است كه حضرت سيد الشهدا(عليه السلام) براى جلوگيرى از برقرارى آن قيام فرمود و شهيد شد.

به اين ترتيب براى اوّلين بار رهبر انقلاب، ارزشى را كه ساليان دراز تبليغ و به مردم تلقين شده و جزء اصلى قانون اساسى شناخته شده بود، باطل و ضد ارزش اعلام نمود.

وظيفه بعدى ايدئولوگ انقلاب اين است كه جامعه كمال مطلوب را نه تنها ترسيم نمايد، بلكه شيوه عملى رسيدن به آن را هم نشان دهد. براى معتقدان به اسلام كه اكثريّت قريب به اتّفاق جامعه را تشكيل مى دادند، اين امر پذيرفته شده بود كه حكومت اسلامى به طريقى كه زمان رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) و خلفاى راشدين (براى شيعيان، انحصاراً دوران حكومت حضرت على(عليه السلام)) اجرا شده بود، مى تواند حكومت كمال مطلوب تلقّى شود و الگو و نمونه حكومت آينده قرار گيرد. امّا نكته مهم اين بود كه بعد از چهارده قرن و با توجّه به پيچيدگى هاى جامعه امروزى چگونه و توسط چه اشخاصى مى توان چنين حكومتى را تشكيل داد.

از طرف ديگر عدّه زيادى با اعتقاد به اين امر كه دنيا بايد پر از فساد و ظلم و جور شود تا مهدى موعود(عليه السلام) ظهور نموده، دنيا را پر از عدل و داد كند و حكومت اسلامى را تشكيل دهد، مطلقاً امكان تشكيل چنين حكومتى در زمان غيبت را منتفى و تلاش براى چنين حركتى را ضد ارزش مى دانستند.

در چنين شرايطى رهبر انقلاب با ارائه اصل ولايت فقيه، به زبانى ساده و در عين حال مستند به آيات قرآنى، اخبار و احاديث، ثابت مى نمايد كه احكام خدا تعطيل بردار نيست و در هيچ شرايطى حتّى در عصر غيبت كبرى نمى توان از اجراى احكام الهى سر باز زد و اين مسئوليت بر دوش فقها و علما و على الخصوص افقه فقها، مى باشد.

امام(ره) در اين رابطه خطاب به طلاب اظهار مى دارند:


136

شما در صورتى خلفاى اسلام هستيد كه اسلام را به مردم بياموزيد، و نگوييد بگذار تا امام زمان(عليه السلام) بيايد. شما نماز را هيچ وقت مى گذاريد تا وقتى امام زمان(عليه السلام) آمد، بخوانيد. حفظ اسلام كه واجب تر از نماز است. منطق حاكم خمين را نداشته باشيد كه مى گفت: بايد معاصى را رواج داد تا امام زمان(عليه السلام) بيايد. اگر معصيت رواج پيدا نكند حضرت ظهور نمى كند.

دو شرط اساسى براى اداره جامعه اسلامى براى حاكم، لازم است:

اوّل اين كه آگاهى جامع و كامل به احكام خدا داشته باشد و دوم اين كه در اجراى احكام مزبور راه عدالت را در پيش گيرد. به عبارت ديگر فقيه عادل به عنوان جانشين رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و ائمه اطهار(عليهم السلام)، وظيفه رهبرى جامعه اسلامى و اجراى احكام اسلام را دارد و اطاعت از وى به عنوان ولى امر همچون اطاعت از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) واجب است. در مورد حاكم و ولى امر در نظام اسلامى آراى مردم تنها نقش فعليّت و به مرحله اجرا درآوردن اصل ولايت فقيه را دارد. بدين معنا كه ولايت امر مقامى است كه از طرف خداوند به او داده شده است و ثبوت آن مشروط به آراى عمومى نيست، اگر چه مردم او را به رهبرى و زعامت نپذيرند; ولى عينيّت و فعليّت بخشيدن ولايت در گرو آرا و پذيرش عمومى مردم است.

از طرف ديگر، ممكن است بيش از يك نفر شرايط و اوصاف ولايت را دارا باشند; يعنى چند فقيه عادل و بصير و آگاه در جامعه داشته باشيم كه خواه نا خواه بايد يك نفر از آن ها عهده دار زعامت و رهبرى شود. بديهى است يكى از راه هاى عملى براى تحقّق ولايت و رهبرى يك فرد از بين چند نفر، راى اكثريّت است كه قهراً پس از انتخاب و قيام آن فرد به مسئوليت هاى ناشى از امامت و ولايت، وظيفه رهبرى از عهده ديگران ساقط مى گردد.

با طرح اين اصل، رهبر انقلاب سه مسئله مهم را به عنوان استراتژى انقلاب تعيين و ارائه مى نمايد:

1. واژگونى حكومت طاغوت (شاهنشاهى).

2. تلاش براى تشكيل حكومت اسلامى.

3. تضمين چنين حكومتى با اعمال اصل ولايت فقيه.

امام خمينى(ره) در اين مورد مى گويد:


137

در اين شرايط اجتماعى و سياسى انسان مؤمن و متّقى ... دو راه در برابر خود دارد. اجباراً اعمالى مرتكب نشود و تسليم اوامر و قوانين «طواغيت» نشده با آن ها مخالفت و مبارزه كند تا آن شرايط فاسد را از بين ببرد. ما چاره اى نداريم جز اين كه دستگاه هاى فاسدكننده را از بين ببريم. و هيأت هاى حاكمه خائن و فاسد و ظالم و جائر را سرنگون كنيم. اين وظيفه اى است كه همه مسلمانان در يكايك كشورهاى اسلامى بايد انجام دهند و انقلاب سياسى اسلامى را به پيروزى برسانند.

و ما براى اين كه وطن اسلام را از تصرف و نفوذ استعمارگران و دولت هاى دست نشانده آن ها خارج و آزاد كنيم، راهى نداريم جز اين كه تشكيل حكومت اسلامى بدهيم.

در جاى ديگر مى فرمايد:

امروز چطور مى توانيم ساكت و بيكار بنشينيم و ببينيم عدّه اى خائن و حرام خوار و عامل بيگانه به كمك اجانب و به زور سرنيزه، ثروت و دست رنج صدها ميليون مسلمان را تصاحب كرده اند و نمى گذارند از حداقل نعمت ها استفاده كنند. وظيفه علماى اسلام و همه مسلمانان است كه به اين وضع ظالمانه خاتمه بدهند و در اين راه كه راه سعادت صدها ميليون انسان است، حكومت هاى ظالم را سرنگون كنند و حكومت اسلامى تشكيل دهند.

رهبر انقلاب آن گاه در يك بررسى مقايسه اى ماهيّت حكومت اسلامى را مشخّص مى نمايد:

حكومت اسلامى هيچ يك از انواع طرز حكومت هاى موجود نيست. مثلاً استبدادى نيست كه رئيس دولت، مستبد و خودرأى باشد، مال و جان مردم را به بازى بگيرد و در آن به دلخواه دخل و تصرف كند. هر كس را اراده اش تعلق گرفت، بكشد و هر كس را خواست، انعام كند و به هر كه خواست، تيول بدهد و املاك و اموال ملّت را به اين و آن ببخشد.

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)و حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)و ساير خلفا هم چنين اختياراتى نداشتند. حكومت اسلامى نه استبدادى است و نه مطلقه، بلكه مشروطه است و البته نه مشروطه به معناى متعارف فعلى آن، كه تصويب قوانين تابع آراى اشخاص و اكثريّت باشد. مشروطه از اين جهت كه حكومت كنندگان در اجرا و اداره، مقيّد به يك مجموعه مشروط هستند كه در قرآن كريم و سنّت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) معيّن گشته است. مجموعه مشروط، همان احكام و قوانين اسلام است كه بايد رعايت و اجرا شود. از اين جهت حكومت اسلامى حكومت قانون الهى بر مردم است. ... در اين طرز حكومت حاكميّت منحصر به خداست و قانون فرمان و حكم خداست.


138

امام شيوه مبارزه و نيل به حكومت عدل اسلامى را در حركت توده اى و انقلابى مردم مى بيند و براى اين كار اوّلين وظيفه اى كه براى روحانيان قائل مى باشد، آگاهى دادن به مردم است. او در آغاز، شيوه مبارزه مسالمت آميز و توأم با اعتراض دسته جمعى را توصيه نموده و حركت مسلحانه را ضمن اين كه نفى نمى كند به عنوان آغاز مبارزه توصيه و تجويز نمى نمايد.

اگر يك اعتراض دسته جمعى به ظلمه كه خلافى مرتكب مى شوند، يا جنايتى مى كنند بشود، اگر چند هزار تلگراف از همه بلاد اسلامى به آن ها بشود كه اين كار خلاف را انجام ندهيد، يقيقناً دست بر مى دارند. وقتى كه برخلاف حيثيت اسلام و مصالح مردم كارى انجام دادند و نطقى ايراد كردند. اگر از سراسر كشور، از تمام قراء و قصبات از آنان استنكار شود. زود عقب نشينى مى كنند. ... من آنها را مى شناسم. من مى دانم كه چه كاره اند. خيلى هم ترسو هستند، خيلى زود عقب نشينى مى كنند. ليكن وقتى كه ديدند ما از آن ها بى عرضه تريم جولان مى دهند.

اوّلين فعّاليّت ما را در اين راه، تبليغات تشكيل مى دهد. بايستى از راه تبليغات پيش بياييم... هميشه از اوّل قشون و قدرتى در كار نبوده است و فقط از راه تبليغات پيش مى رفته اند. قلدرى ها و زورگويى ها را محكوم مى كردند. ملّت را آگاه مى ساختند و به مردم مى فهماندند كه اين قلدرى ها غلط است. كم كم دامنه تبليغات توسعه مى يافت و همه گروه هاى جامعه را فرا مى گرفت. مردم بيدار و فعّال مى شدند و به نتيجه مى رسيدند.

تبليغات و تعليمات دو فعّاليّت مهم و اساسى ماست. وظيفه فقهاست كه عقايد و احكام و نظامات اسلام را تبليغ كنند و به مردم تعليم دهند.

آن گاه به صورت عينى برنامه عملى و تاكتيك مبارزه را براى تضعيف و براندازى قدرت سياسى مشخّص مى كند:

1. روابط خود را با مؤسسات دولتى قطع كنيم و با آن ها همكارى نكنيم.

2. از هر گونه كارى كه كمك به آن ها محسوب مى شود، پرهيز كنيم.

3. مؤسسات قضايى، مالى، اقتصادى، فرهنگى و سياسى بهوجود آوريم.


139

بدين سان بود كه در جريان تغييرات و تحوّلات سياسى ـ اجتماعى ايران، سه ركن اصلى انقلاب با همه توان ممكن، هماهنگ و منسجم، كاربردى وسيع و موفقيت آميز داشت. بدين ترتيب حضور فعّال و گسترده امّت مسلمان ايران در صحنه مبارزه به رهبرى مرجع تقليد خود كه از نبوغ و درايتى بى نظير برخوردار بود، تحت لواى مكتب حيات بخش و جهان شمول اسلام، موجبات پيروزى شگرف انقلاب اسلامى را فراهم ساخت.

اين كه چه عامل و يا عواملى به حركت انقلاب اسلامى و سير حوادث مربوط به آن سرعت بخشيد بحثى است كه در فصل بعد بدان خواهيم پرداخت.

فصل سوم : عوامل شتاب زاى انقلاب

ـ اجراى حقوق بشر كارتر

ـ ظهور مرض سرطان در شاه

ـ تلاش شاه در مدرنيزاسيون سريع كشور

ـ انتشار مقاله توهين آميز

يكى از مسايلى كه بعد از پيروزى هر انقلابى توجّه تحليل گران تحوّلات انقلاب و حتّى توجّه گروه هاى سياسى موافق و مخالف را به خود جلب مى كند، اين است كه چه عامل و يا عواملى موجب سرعت گرفتن تحوّلات سياسى ـ اجتماعى و سير حوادثى گرديده است كه نهايتاً منجر به پيروزى انقلاب مى باشد. به عبارت ديگر چه عواملى موجب از هم گسيختن شيرازه امور و بر هم خوردن سيستم و نظام حاكم شده و كنترل امور را از دست قدرت سياسى خارج و بر تحرك قدرت اجتماعى افزوده است. و عامل قدرت و تسريع در بروز و پيروزى انقلاب چه بوده است. همان طور كه در فصل اوّل ذكر شد، عوامل مزبور را «عوامل شتاب زا» مى گويند.


140

در رابطه با پيروزى سريع و غيرقابل پيش بينى انقلاب اسلامى تاكنون بحث هاى زيادى شده و كتاب هاى متعددى به چاپ رسيده است. بهويژه در جهان غرب و به خصوص در امريكا تحليل هاى متفاوت و نظريات گوناگونى عمدتاً به منظور شناسايى و تعيين عامل و يا عوامل اصلى در سقوط رژيم شاه ارائه شده است و مسئولان وقت امريكا نيز براى دفاع از خود دست به انتشار خاطرات آن دوران زده اند. از جمله مى توان از خاطرات كارتر، رئيس جمهور وقت; برژينسكى، مشاور امنيت ملى; ونس، وزير امور خارجه; سوليوان، سفير امريكا در تهران و هاميلتون جردن، رئيس كاخ سفيد نام برد. شاه معدوم نيز در اين زمينه مطالبى را به رشته تحرير درآورده است. آنچه را كه مى توان از ديدگاه هاى مختلف و برداشت هاى متفاوت استنباط كرد اين است كه هر تحليل گر و هر گروه سياسى، ضمن اين كه عامل خاصّ و مورد نظر خود را به عنوان عامل اصلى مطرح مى كند، تأثير عوامل ديگر را نيز به عنوان عوامل جنبى و تبعى ناديده نمى گيرد.

نظراتى كه تاكنون در اين زمينه ارائه شده است كه چرا و چگونه كشورى كه كارتر آن را در دى ماه 1356 جزيره ثبات و آرامش دانست و فرمانرواى آن را قدرتمندترين و لايق ترين رهبر كشورهاى خاورميانه خطاب كرد در طول يك سال آن چنان متلاطم و متحوّل شد كه پيروزى انقلاب اسلامى را كه براى بسيارى از مردم چه در داخل و چه در خارج از كشور غيرقابل پيش بينى بود، به دنبال آورد.

هر پديده و تحول سياسىـ اجتماعى به طور طبيعى داراى زمينه هاى تاريخى نسبتاً مفصلى مى باشد كه بدون برخوردارى از چنان زمينه تاريخى، احتمال وقوع آن منتفى است. ولى در اين جا بحث بر سر اين نيست كه زمينه تاريخى انقلاب اسلامى به چه زمانى برمى گردد و براى شناخت دقيق سنگ بناى انقلاب اسلامى بايد به چه زمانى بازگشت، بلكه توجّه، معطوف به عوامل فورى بروز انقلاب مى باشد كه به صورتى اجتناب ناپذير، موجب پيروزى انقلاب در تاريخى معين (يعنى 22 بهمن 1357) گرديد.

از مجموعه نظراتى كه تاكنون ارائه شده و با توجّه به اسناد و اطلاعاتى كه در دسترس مى باشد و بر اساس ديدگاه ها و تحليل هاى متفاوت، چهار عامل عمده استنباط مى شود كه عبارتند از:

1. اجراى حقوق بشر كارتر.

2. ظهور مرض سرطان در شاه.

3. تلاش شاه در مدرنيزاسيون سريع كشور.

4. انتشار مقاله توهين آميز در روزنامه اطلاعات درباره رهبر انقلاب و جريحه دارساختن احساسات مذهبى مردم.


141

الف) اجراى حقوق بشر كارتر

نظرّيه اوّل معتقد است كه طرح سياست حمايت كارتر، رئيس جمهور امريكا از حقوق بشر و فشارى كه او به حكام ديكتاتور وابسته به امريكا در جهان سوم از جمله شاه ايران وارد آورده بود، منجر به اين گرديد كه فشار لازم براى مهار مخالفين كاهش يابد و سياست ليبراليزه كردن در اين جوامع كه هنوز آمادگى بهره بردارى صحيح از آزادى را نداشتند، موجب از هم گسيختن روند طبيعى زندگى و نظام سياسى ايران گرديد.

اين نظريه كه اصولاً ليبراليسم امريكايى بر شاه تحميل شده بود، نه تنها در امريكا، بلكه در ايران هم معتقدان زيادى داشت. در امريكا، جمهورى خواهان و جناح محافظه كار و حتّى بعضى از ليبرال ها اين نظرّيه را به عنوان يك اصل پذيرفتند كه تلاش دولت كارتر در اعمال حقوق بشر و عزيمت جدّى از سياست هاى دولت هاى قبلى امريكا در قبال ايران، عامل اصلى سقوط شاه بوده است. اين طور استدلال مى شد كه اين تغيير سياست و تحميل سياست ليبراليسم به شاه، در روحيّه او تأثيرى عميق گذارد و موجب تشويق مخالفين و نهايتاً موجب سرنگونى وى گرديد.

در ايران نيز عدّه اى از طرفداران شاه و حتّى بخش مهمى از ليبرال ها، سقوط شاه را به اعمال سياست حقوق بشر كارتر مربوط مى دانند. اين از موارد نادرى است كه ليبرال هاى ايران با محافطه كاران امريكا توافق دارند و على رغم ساير اختلافاتشان، مشتركاً معتقدند بدون اعمال سياست حقوق بشر كارتر، شاه سقوط نمى كرد.

از جمله «كرك پاتريك» نماينده دائمى امريكا در سازمان ملل متّحد در دوره رياست جمهورى ريگان، اين اتهام را به دولت كارتر وارد مى كند. او در اين زمينه چنين مى گويد:


142

دولت كارتر سياست هاى تنظيم شده گذشته را متوقّف كرد و دوره جديدى بر اساس مبارزات تأمين حقوق بشر آغاز نمود. نتيجه اين عدم تداوم در سياست خارجى امريكا منجر به جايگزينى رژيم هاى دوستانه با رژيم هاى غيردوستانه شد. دولت كارتر درحالى كه فعالانه در سقوط دولت هاى اتوكرات غيركمونيست شركت داشت، در مورد توسعه طلبى كمونيست ها بى تفاوت بود. اولين قربانيان سياست هاى حقوق بشر كارتر، شاه ايران و سوموزا در نيكاراگوئه بودند.

مهندس بازرگان نيز در تأييد اين مسئله مى نويسد:

گام جسورانه و مبتكرانه اى كه در آغاز سال 56 ... در پشتيبانى از مبارزين و زندانيان ... برداشته شد، تأسيس جمعيّت ايرانى دفاع از آزادى و حقوق بشر بود. اين مؤسسه با حسن استفاده از سياست جديد «حقوق بشر» دولت امريكا كه روى مصالح خودشان و رقابت با شوروى در دنيا عمل كرده و زير همان عنوان به شاه فشار مى آورند كه اختناق و خشونت ها را تخفيف داده، رعايت آزادى و حقوق ملّت را بنمايد، براى خود يك نوع مصونيّت نسبى و امكانات محدود عملى كه قبلا سابقه نداشت، كسب نمود... .

وى آن گاه در تأييد نظر خود اضافه مى كند:

كسينجر در يادداشت هاى بعدى خود اعمال حقوق بشر در ايران را از جمله خيانت هاى كارتر به امريكا و عامل از دست رفتن شاه و پيروزى انقلاب ايران قلمداد كرده بود.

در اين جا دو سؤال مطرح است، سوال اوّل اين كه آيا با توجّه به اسناد و مدارك منتشره، دليلى بر وجود فشار و تحميل سياست ليبراليسم به شاه بوده است و ديگر اين كه چه جناح و گروهى از چنين سياستى بهره برده اند و بدان وابسته بودند؟

در مورد سؤال اوّل مى توان اثبات كرد كه نه تنها دليلى بر اعمال و تحميل چنين فشارى نمى باشد، بلكه شواهد و قراين زيادى وجود دارد كه خلاف آن را ثابت مى كند. بدين معنا كه برنامه فضاى باز سياسى شاه ارتباطى با حقوق بشر كارتر نداشت و اصولاً دولت كارتر ايران را از اصول كلى اجراى حقوق بشر مستثنى كرده بود.

آنتونى پارسونز، سفير وقت انگليس در ايران چنين اظهار مى دارد:


143

بسيارى از مردم مى گفتند كه اين برقرارى آزادى، نتيجه فشار مستقيمى است كه از طرف دولت كارتر به شاه وارد مى شود ... من اين نظريّه را در آن هنگام نپذيرفتم و اكنون نيز نمى پذيرم. در حقيقت نخستين اشعه آزادى از اواخر سال 1976 يعنى دو يا سه ماه پيش از مراسم انتقال رياست جمهورى به كارتر به چشم مى خورد. من ترديدى ندارم كه شاه با آن فرصت طلبى معمول خود، چنين استنباط كرده بود كه نگرش انسانى تر و دموكراتيك تر از طرف او سبب مى شود، نزد رئيس جمهور امريكا عزير شود.

ويليام سوليوان در خاطرات خود مى نويسد كه وقتى براى اوليّن بار به عنوان سفير امريكا در ايران به ملاقات پرزيدنت كارتر رفته بود تا رهنمودهاى رئيس جمهور امريكا را در مورد ايران بشنود، با كمال تعجب مشاهده مى كند كه تنها چيزى كه كارتر از آن صحبت به ميان نمى آورد و توجّهى بدان ندارد، مسئله رعايت حقوق بشر در ايران مى باشد. او چنين مى گويد:

موقع عزيمت به ايران در ملاقات با كارتر، نامبرده بر اهميّت استراتژيك ايران براى ايالات متّحده امريكا و متّحدين غربى ما تأكيد كرد. او سپس از شاه به عنوان يك دوست نزديك و يك متّحد قابل اعتماد براى امريكا ياد كرد و به گرمى از وى پشتيبانى نمود. كارتر همچنين اهميّت ايران را به عنوان يك عامل ثبات براى امنيت منطقه حساس خليج فارس مورد تأكيد مجدّد قرار داد و در خاتمه موضوع قيمت نفت و ساير مسائل مورد علاقه بين ايران و امريكا را متذكر شد و از من خواست اگر سؤالى دارم، مطرح نمايم.

سوليوان مشاهده مى كند على رغم آن كه كارتر با شعار حقوق بشر به كاخ سفيد رفته بود و در دوران مبارزات انتخاباتى خود در انتقاد از رؤساى جمهور قبلى حزب جمهورى خواه به حمايت آن ها از شاه و فروش اسلحه به رژيم ديكتاتورى ايران اشاره مى كرد، اكنون كوچك ترين اشاره اى به اين موضوع نمى كند. وى با تعجّب نظر كارتر را در اين زمينه سؤال مى كند. كارتر با اكراه پاسخ مى دهد:

البته در زمينه حقوق بشر مسايلى وجود دارد و از او (سوليوان ) خواست كه ضمن ملاقات هاى خود با شاه سعى كند وى را قانع كند كه سياست كلى خود را در اين زمينه تعديل نمايد.

نكته مهمتر اين كه كارتر قول داده بود كه روابط اقتصادى، سياسى و سياست هاى نظامى ـ امنيتى خود را با ساير كشورها با رعايت حقوق بشر در آن كشورها تنظيم كند. درحالى كه مشاهده مى گردد كه در مورد روابط مزبور اين اصل اساسى سياست هاى دولت كارتر ناديده گرفته و مستثنى شده بود.


144

صرف نظر از خدمات و مبادلات نظامى در زمينه ديگر مبادلات اقتصادى، مشاهده مى گردد كه صادرات امريكا به ايران از همه زمان ها بيشتر بوده است. تحت حكومت كارتر، صادرات به ايران به مرز 6/3 ميليارد دلار رسيد و علاوه بر آن، كارتر يك قرارداد چند ميليارد دلارى براى تأسيس پنج نيروگاه اتمى با شاه امضا كرد. او در موقع امضاى قرار داد مزبور اظهار داشت:

ما قرار داد هسته اى را با ايران امضا كرديم كه موجب فراهم كردن ميلياردها دلار تجارت براى صنايع امريكا و اشتغال فراوان براى مردم امريكا شد، در عين حال از اصول سياست هاى ما درباره عدم افزايش تسليحات هسته اى تخطّى نمى كند.

تنها چيزى كه كارتر به آن اشاره نمى كند، رعايت حقوق بشر در ايران است.

در مورد فروش تسليحات، كارتر از فورد و نيكسون رؤساى جمهور سلف خود هم در ارضاى نيّات شاه پيشى مى گيرد. در طول اولين سال حكومت كارتر تحويل سلاح به ايران به حد اعلاى خود (4/2 ميليارد دلار) رسيد. علاوه بر آن از ژانويه 1977 تا دسامبر 1978 ميانگين ساليانه ارزش سلاح هاى تحويل شده به ايران بيش از هر يك از سال هاى زمامدارى فورد و نيكسون بود.

در زمينه فروش اسلحه به ايران بحث هايى كه ميان مسئولان دولتى و نمايندگان كنگره شده است، جالب توجه و بيانگر سياست واقعى دولت كارتر در خصوص رژيم شاه مى باشد. اين مباحثات نشان مى دهد كه روابط ايران و امريكا در دولت جديد نسبت به گذشته مطلقاً تغييرى نكرده بود. در دولت جديد مسئله فروش هواپيماهاى اطلاعاتى و جاسوسى آواكس به ايران، فرصت بسيار مناسبى براى آزمايش تز حقوق بشر كارتر بود. وقتى كه در مذاكرات كميته فرعى روابط خارجى سناى امريكا از «آلفرد آترتون» نماينده وزارت امور خارجه «اريك ون مربود» (MarbodVonEric) نماينده وزارت دفاع سؤال شد كه آيا دولت كارتر هيچ ارتباطى ميان فروش اسلحه و حقوق بشر در ايران ايجاد كرده است. در پاسخ هيچ شكى باقى نگذاشتند كه تا آنجا كه به فروش اسلحه به ايران مربوط است دولت كارتر مطلقاً قصد تغيير سياست گذشته را نداشته و ايران از نظر ارتباط دادن دو سياست فوق الذكر مستثنى مى باشد.

كريستوس خوانديس ـ محقّق قبرسى الاصل كه در دوران انقلاب مدّتى را در ايران گذرانده ـ پس از بررسى وسيع از اسناد و مدارك موجود در امريكا و اسناد مكشوفه و منتشر شده از داخل سفارت امريكا در ايران چنين نتيجه گيرى مى كند:


145

حقوق بشر كارتر نه تشكيل دهنده اسب تراواى كارتر در دربار شاه بود و نه عامل اصلى در بروز انقلاب به حساب مى آمد. انقلاب دير يا زود، با حقوق بشر كارتر و يا بدون آن صورت مى گيرد. اين در حقيقت ناشى از تضادهاى درونى جامعه ايران بود، تضادهايى كه با نقش وسيعى كه امريكا در طول 25 سال در ايران داشت، افزايش يافته بود و يك رژيم ظاهراً با ثبات و محكم را متلاشى و تحت امواج اصلى ترين انقلاب مردمى آن را ساقط كرد.

البته اين امر را نبايد ناديده گرفت كه از آذرماه 56 با الهام از مسئله حمايت كارتر از حقوق بشر جنب و جوشى در ميان ليبرال ها و غرب زده هاى ايران بهوجود آمد و جمعيت ها و كانون ها و كميته ها تشكيل شد. نامه هاى سرگشاده و مقالات تندى نوشته شد. همه به اين اميد بودند كه با استفاده از فضاى باز سياسى و با كمك امريكا جناح ليبرال بتواند به قدرت رسيده و ضمن حفظ روابط با امريكا و در پرتو مساعدت آن، تحولى رفرميستى بهوجود آيد.

از معروف ترين اين گروه ها مى توان از جمعيّت طرفداران آزادى و حقوق بشر نام برد كه هيأت اجرايى انتخابى آن را مهندس بازرگان، حسن نزيه، عبدالكريم لاهيجى، على اصغر حاج سيدجوادى و مهندس مقدم مراغه اى تشكيل مى دادند. اينان در فضاى باز سياسى فرصت مقاله نويسى و سخنرانى يافته و رسانه هاى گروهى داخلى و خارجى از آن ها به عنوان گروه صاحب نفوذ در بين مردم و مخالف جدّى ! رژيم ياد مى كردند. على اصغر حاج سيدجوادى تندروترين ! آن ها بود. جمعى هم با عنوان كانون نويسندگان در باغ باشگاه ايران و آلمان و به دعوت انستيتو گوته شب هاى شعر در سايه يك كشور خارجى تشكيل دادند.

به قول خوانديس حقوق بشر كارتر تنها براى بخشى از مخالفان شاه; يعنى ليبرال ها اهميت خاص داشت. تصوير و اعمال حقوق بشر توسط ليبرال هاى مخالف فرصت هايى را در كشورى براى آن ها بهوجود آورد كه قبلاً وارد يك مرحله انقلابى شده بود و در اين مسير تنها به غيرمشروع تر كردن رژيم كمك مى كرد. ولى نقشى كه ليبرال هاى مخالف در انقلاب بازى كردند يك نقش دست دوم بود. رل اساسى توسط بازار و طبقات پايين تر اجرا مى شد و ليبرال هاى مخالف، محبوبيت چندانى در ميان اين طبقات كه الهامات و رهبرى خود را از روحانيان مى گرفتند، نداشتند. براى اين طبقات و روحانيان، حقوق بشر كارتر و سياست ليبراليزه كردن شاه به صورت حاشيه اى آن هم با طرح اعتراض و شكاياتشان مربوط مى شد.


146

مهندس بازرگان در مصاحبه خود با «حامد الگار» استراتژى ليبرال ها را در نحوه استفاده از حقوق بشر كارتر بيان مى دارد. او چنين مى گويد:

وقتى كه شريف امامى نخستوزير بود با استفاده از حقوق بشر كارتر واقعاً آزادى هايى داده شده بود و امكان اين بود كه دو نفر دور هم جمع شوند و حرف بزنند و كوشش كنند ... آن وقت بحث روى انتخابات بود كه ما شركت بكنيم و يا نكنيم. عقيده نهضت آزادى و سايرين اين بود كه انتخابات يك مائده الهى است. دولت وقتى به مرحله اى رسيده است كه مى گويد مى خواهيم آزادى انتخاب بدهيم، چه بهتر از اين ؟... حالا يا انتخابات مى شود و از اين طرف، يعنى جبهه مخالف حالا چه روحانى چه ملّى، چه نهضت آزادى، چه حزب فلان و... ده بيست نفرى وارد مجلس مى شوند و يا نمى شوند. اگر نرفتند باز همين جا اينها را رسوا مى كنيم. مى گوييم آقاى كارتر، آقاى امريكا، حقوق بشرت دروغ است.


147

ب) ظهور مرض سرطان در شاه

نظريّه دوم در رابطه با سرعت گرفتن حوادث و خارج شدن موتور انقلاب از كنترل رژيم به مسئله بروز كسالت سرطان شاه مربوط مى شود. شاه در سال 1974 (1353) در يك سفر تفريحى اسكى غده اى را در شكم خود احساس مى كند و در مراجعه به دو متخصص فرانسوى تشخيص سرطان غدد لنفاوى داده و شاه را از همان زمان تحت رژيم شيمى درمانى قرار مى دهند. شاه با توجه به ضعف نفسى كه داشت، اجازه نداد كسى از كسالت او آگاهى يابد. حتى اشرف خواهر دو قلوى او كه نفوذ زيادى هم در روحيات و تصميم گيرى هاى او داشت ظاهراً از اين مسئله مطلع نبود. جالب آن كه سازمان اطلاعاتى سيا هم با همه كنترلى كه روى مسائل مربوط به احوال و روحيات شاه داشت از اين مسئله آگاهى نداشت. تأثير اين كسالت در روحيات شاه به دو طريق مورد بحث قرار گرفته است.

1. شاه با آگاهى از اين كه چند صباحى بيشتر زنده نمى ماند، تصميم گرفته بود محيط و فضاى سياسى ايران را براى واگذارى قدرت به فرزندش چه در حيات خود و چه در هنگام مرگ مساعد و فراهم نمايد. او مى دانست كه با توجه به اين امر كه سررشته همه امور در دست اوست با غيبت از صحنه، شيرازه كارها از هم پاشيده و مانند زمان استعفاى پدرش، مشكلات زيادى براى فرزندش ايجاد خواهد شد كه شايد سال ها طول بكشد تا بتواند احتمالاً كنترل امور را به دست گيرد. او در اعترافات خود به اين مطلب اشاره مى كند:

من خواستم در زمان حيات خود در شرايط مطلوبى از توسعه فرهنگى و اقتصادى سلطنت را به فرزندم منتقل كنم و با خونريزى و شدت عمل نمى توانستم به اين هدف نايل شوم.

2. تأثير ديگرى كه اين كسالت روى شاه داشت، مسئله اثر داروهاى مسكن و تخديركننده بود. (اين داروها مصرف كننده را دچار نوعى تزلزل در اراده و بى تصميمى مى نمايد) و او را بيش از پيش در اعتقادات گذشته خود به تقدير و سرنوشت راسخ تر مى ساخت.


148

يكى از مسائلى كه برژينسكى هم بدان اشاره كرده و از آن رنج مى برد عدم توانايى شاه در تصميم گيرى قاطع در اعمال خشونت بود، و زمانى از حمايت شاهى دست برداشت كه ديگر از ادامه حكومت وى با توجه به روحيات شاه مأيوس شده بود. او از جمله كسانى است كه عامل اصلى و فورى سقوط شاه و پيروزى انقلاب اسلامى را در ضعف نامبرده در تصميم گيرى مى داند و معتقد است كه شاه على رغم حمايتى كه از اقدامات او در سركوبى مخالفان توسط دولت كارتر به عمل مى آمد، به خاطر مصرف داروهاى مخدر و تسكين دهنده، نتوانست قاطعيت لازم را به خرج دهد.

برژينسكى با استناد به نظريه «كرين برينتون» استاد متوفاى تاريخ دانشگاه هاروارد كه ضمن بررسى انقلاب هاى بزرگ تاريخى و حركت هاى انقلابى در اروپاى غربى در قرن هيجدهم و نوزدهم نتيجه گيرى كرده بود كه پيروزى هر انقلاب بيش از قدرت و عزم نيروهاى انقلابى، نتيجه ضعف و عقب نشينى قدرت هاى حاكم بوده است و هر رژيمى كه در برابر نيروهاى انقلابى شدت عمل به خرج داده و بدون ترديد و تزلزل با آن ها روبه رو شده، انقلاب را شكست داده است. و بالعكس رژيم هايى كه با نيروهاى انقلابى از در سازش و مسالمت در آمده و براى آرام كردن آن ها دست به عقب نشينى زده اند با دادن هر امتيازى موجب تجرى بيشتر انقلابيون گرديده و سرانجام سرنگون شده اند.

بر اساس اين نظريه، برژينسكى، تنها راه نجات شاه را در اعمال خشونت و خونريزى مى دانست. ولى شاه كه از يك بيمارى مهلك رنج مى برد و مرگ خود را نزديك مى ديد قادر به اجراى چنين تصميمى نبود. لذا پيروان اين نظريه معتقدند كه شاه چون نتوانست مانند سال 42 با قاطعيت برخورد كند و به دادنِ امتياز به مخالفان پرداخت، چنين سرنوشتى پيدا كرد.

اين نظريه هم مانند نظر قبلى پايه و اساس محكمى ندارد. زيرا شاه اصولاً فردى ضعيف النفس بود و صرفاً حمايت قدرت هاى بزرگ به او روحيه و قدرتى كاذب مى بخشيد. در اين دوران هم تا آخرين لحظات حكومت خود از حمايت كامل قدرت هاى بزرگ برخوردار بوده است.


149

از طرف ديگر شاه در اجراى نيات و خواسته هاى آن ها نيز از اعمال خشونت و خونريزى دريغ نكرده است. در طول سال 57 كمتر روز و هفته اى بر مردم ايران گذشت بدون آن كه عده اى افراد بى گناه به خاك و خون نغلطند. فاجعه سينما ركس آبادان در 28 مرداد 1357 و بدتر از آن فاجعه جمعه سياه در 17 شهريور كه يادآور 15 خرداد 1342 بود، از جمله جناياتى است كه شاه در اين دوره و به كمك نيروهاى پليسى و نظامى خود انجام داد و موجبات قتل و جرح هزاران نفر را فراهم كرد.


150

ج) تلاش شاه در مدرنيزاسيون سريع كشور

نظريه ديگرى كه از طرف موافقان و طرفداران شاه مطرح مى گردد و در حقيقت به حمايت از او در عين اقرار به اشتباهاتش، و نه خطاهايش، مى پردازد اين است كه شاه چون خدمت گزار و دلسوز كشور بود و مى خواست عقب افتادگى كشور را سريعاً جبران نموده و ايران را به دروازه تمدن بزرگ برساند، در اجراى سياست هاى مدرنيزه كردن ايران ـ كشورى كه هنوز در دوران زندگى كاملاً سنتى به سر مى برد ـ تسريع و شتاب به خرج داد و چون جامعه سنتى ايران نمى توانست اجراى اين همه پروژه ها را در مدتى بسيار كوتاه هضم نمايد، دچار مشكلات پيچيده اى شد و در نتيجه ناراحتى ها و نارضايتى ها رشد كرده و موجبات سقوط نظام را فراهم كرد. شاه خود در اين زمينه چنين مى گويد:

من مى خواستم قرن ها عقب ماندگى كشور خود را با يك برنامه ضربتى 25 ساله جبران كنم و همه گرفتارى ها از سرعت عمل و شتاب زدگى در اجراى اين برنامه بود. براى اجراى اين برنامه ضربتى ما به يك دوره اضطرارى نيازمند بوديم.

از جمله افراد ديگرى كه به اين نظريه اعتقاد دارند «آنتونى پارسونز» سفير انگليس در ايران در اواخر حكومت شاه بود. او چنين مى نويسد:

من در بحث هايى كه با او (شاه) داشتم در تحليل هاى خود همواره بر اين نكته تأكيد مى كردم كه طغيان شديد و ناگهانى احساسات عمومى نتيجه طبيعى پانزده سال فشارى است كه او با اصرار در مدرن سازى كشور به مردم ايران تحميل كرده است. چون اين مدرن سازى، نيروهاى سنتى ايران را زيرپا گذاشته و نابرابرى ثروت را به شدت دامن زده و شهروندان فقير را در وضعيت دلخراشى قرار داده است، بنابراين نبايد تعجب كرد از اين كه امواج احساسات مردم جاى خود را به امواج مخالفت ها داده است.

در بى پايه بودن اين نظريه و در حقيقت پوچ بودن محتواى سياست مدرنيزاسيون شاه، كمتر كسى ترديد مى كند. نگاهى به واقعيات و پيامدهاى سياست شاه در ده سال آخر حكومت وى، خود دليل قوى بر رد اين نظريه است.


151

على رغم اين كه درآمد نفت به چندين برابر و تا مرز بيست ميليارد دلار مى رسيد. اين درآمد اضافى يك جا و بى آن كه به خزانه مملكت سپرده شود در اختيار سيستم مالى و پولى و انحصارهاى بلوك غرب به صورت سپرده هاى بانكى و اعتبارات قابل تمديد و عملاً مداوم، وام به كشورهاى غربى يا وابسته به بلوك غرب، خريد سهام كارخانه ها و شركت هاى ورشكسته اروپا و امريكا و بيش از همه، خريدهاى ديوانهوار و البته پر درآمد براى فروشندگان آن ها; يعنى اسلحه و رآكتورهاى اتمى قرار مى گرفت. اين همه بذل و بخشش و غريب نوازى در كشورى انجام مى شد كه بيشتر روستاهايش فاقد بيمارستان و پزشك و مدرسه و آموزشگاه و شبكه هاى ارتباطى و برق و بهداشت و راه بودند. بقيه درآمد نفت نيز بدون هيچ گونه برنامه ريزى ملى در يك سيستم اقتصادى «ريخت و پاش» و «ساخت و پاخت» داخلى و بيشتر به صورت اعتبارات بانكى بى حساب و فرمايشى و وام هاى ساختگى به شركت هاى متعلق به بنياد پهلوى و خاندان سلطنت يا وابسته به آن ها و آن هم در ايجاد صنايع مونتاژ و كاملاً وابسته به خارج، حيف و ميل مى شد.

كشاورزى و دام پرورى مملكت با يك برنامه كاملاً سنجيده و از قبل تنظيم شده، نابود گرديد و آن چه از درآمد نفت مانده بود، صرف خريد گندم از امريكا، برنج از تايلند، پياز از پاكستان، سيب زمينى از هند، پرتقال از افريقاى جنوبى، مرغ از هلند، تخم مرغ از اسرائيل، پنير از دانمارك، گوسفند از تركيه، گوشت يخ زده از استراليا و موز از اكوادور ... شد. نتيجه اين اقتصاد عصر «در آستانه تمدن بزرگ» و به اصطلاح مدرنيزاسيون سريع آن شد كه تورم با رشد سالانه بيش از 25 درصد همه درآمد گروه هاى اجتماعى روزمزد و متكى به حقوق ماهانه را بلعيد و بيش از 85 درصد افراد گروه هاى كارگر و كارمند به بانك ها يا سرمايه داران كوچك و بزرگ مقروض گرديدند.


152

و) انتشار مقاله توهين آميز

نظريه چهارم كه طرفداران بى شمارى در ميان انقلابيون و جناح هاى مذهبى و هم چنين تحليل گران بى طرف دارد اين است كه عامل اصلى شتاب زاى انقلاب را نبايد در حقوق بشر كارتر، نه در مريضى شاه و نه در سياست به اصطلاح مدرنيزاسيون سريع او جستوجو كرد. حقوق بشر كارتر همان طور كه بحث شد اصولاً در مورد ايران اجرا نشد، بلكه برعكس در هر زمانى كه شاه خشونت را افزايش داد و به قتل و كشتار مردم پرداخت، حمايت علنى دولت كارتر را به دنبال داشت. از جمله در فاجعه 17 شهريور كه به دنبال كشتار هزاران نفر، كارتر از كمپ ديويد حمايت بى دريغ خود را از وى اعلام كرد. جالب تر آن كه اشخاصى در دولت كارتر مانند برژينسكى ناراحت بودند كه چرا شاه بيش از اين خشونت به خرج نمى دهد. مدارك و اسناد هم قاطعانه از عدم فشار كارتر بر رعايت حقوق بشر در ايران حكايت مى كند. كارتر حتى از تشكيل دولت نظامى و سركوبى هر چه بيشتر مردم حمايت مى كرد.

بهترين گواه اين مطلب خاطرات «سوليوان» سفير امريكاست كه در اين زمينه چنين مى نويسد:

وقتى كه در مورد تشكيل دولت نظامى از واشنگتن استفسار كردم، طى 48 ساعت پاسخى سريع و صريح دريافت كردم كه مى گفت امريكا از هر تصميمى كه وى (شاه) براى تثبيت قدرت و موقعيت خود اتخاذ كند حمايت خواهد كرد. از متن پيام چنين مستفاد مى شد كه امريكا از هر اقدامى در جهت پايان بخشيدن به اوضاع بحرانى ايران و سركوبى مخالفان حمايت مى كند.


153

اگر هم كسانى به اميد حقوق بشر و استفاده از فضاى باز سياسى دل خوش كرده بودند، آن هايى بودند كه نه در حركت توفنده توده هاى مردم نقشى داشتند و نه با يك حركت انقلابى بنيان كن موافق بودند و اقدامات آن ها هم نه تنها هيچ تأثيرى در تسريع و شتاب انقلاب نداشت، بلكه با ارائه و پافشارى بر راه هاى سازش كارانه و رفرميستى و به اصطلاح «سنگر به سنگر» سعى در كندتر كردن حركت انقلاب مى كردند كه البته با هوشيارى و تيزبينى رهبر انقلاب آن تلاش ها بلاتأثير ماند.

اما در مورد تأثير كسالت و مرض سرطان شاه بر توان وى در اداره مملكت در اثر مصرف داروهاى تسكين دهنده، همان طور كه قبلاً اشاره شد، شاه فردى ترسو و ضعيف بوده و تحت تأثير روحيات پدرش نتوانست شخصيت قوى الاراده اى از خود بسازد و تا آن زمان هم اين اراده و توان او نبود كه رژيم را اداره و حفظ مى كرد، بلكه حمايت و پشتيبانى دولت هاى بيگانه و در رأس آن ها انگليس و امريكا بود كه به او روحيه داده و وادار به اجراى سياست هاى ديكته شده از طرف آن ها مى كرد.

در بى پايگى نظريه سوم هم با تكيه به آمار و ارقام پيش تر سخن گفتيم. بنابراين مى توان گفت هيچ يك از نظريات مطرح شده فوق با توجه به استدلالات و بر اساس مستندات تاريخى ارائه شده، نمى تواند به عنوان علت اصلى و عامل شتاب زاى انقلاب مورد قبول و تأييد قرار گيرد.

نظريه چهارم اين است كه به دنبال شهادت فرزند امام و مراسمى كه بدين منظور در قم برگزار شد و انتشار مقاله توهين آميز در روزنامه اطلاعات در تاريخ 17/10/56 اولين جرقه هاى انقلاب زده شد، احساسات مذهبى مردم سخت جريحه دار گرديد و آتشفشان خشم توده هاى مردم به غرّش در آمد، با يك حركت پيوسته و زنجيروار و با توسل به سنت ها و مراسم مذهبى (برگزارى اربعين شهدا) دودمان سلطنت را در هم نورديد و انقلاب اسلامى را به پيروزى رسانيد.


154

از زمان انتشار مقاله توهين آميز كه گفته مى شود به دستور مستقيم و قاطع هويدا وزير وقت دربار به چاپ رسيد، همواره اين پرسش مطرح بوده است كه آيا اين اقدام، يكى ديگر از اشتباهات بى شمار رژيم و يا عملى دانسته و سنجيده و سرآغاز مرحله اى از يك برنامه تازه سركوبى و تجديد حيات دوران اختناق كامل بود. شاه مى خواست به امريكا و جهان غرب نشان دهد كه نهضت مخالفت با حكومت، صرفاً جنبه مذهبى دارد و مخالفان رژيم مشتى روحانيان متعصب مرتجع هستند. اعطاى آزادى در شرايط كنونى به هرج و مرج و لجام گسيختگى و بى قانونى منجر خواهد شد و ثبات و امنيت منطقه و منابع نفتى و سرمايه هاى بين المللى را به خطر خواهد انداخت. شاه معتقد بود كه امكان كنترل حوادث را خواهد داشت و تصور نمى كرد كه وارد مهلكه اى آن چنان خطرناك شده است كه وسعت دامنه و عظمت ابعاد آن موجب در هم شكستن پايه هاى سلطنت او و نظام شاهنشاهى خواهد شد.

به هرحال اعتراض و راه پيمايى مردم قم در 19 دى ماه 1356 به خاك و خون كشيده شد و عده زيادى به شهادت رسيدند و در چهلم شهداى قم 29 بهمن 56 مردم تبريز به پا خاستند و آن چنان حركت وسيع و غيرقابل پيش بينى انجام دادند كه تا مدتى كنترل شهر از دست مأمورين رژيم خارج شده بود و مردم با به آتش كشيدن سينماها، مشروب فروشى ها و حزب رستاخيز، خشم خود را نسبت به رژيم بروز دادند.

بالأخره ارتش با كاميون هاى سرباز و تانك هاى خود صحنه اى خونين ايجاد كرد و ده ها نفر را به شهادت رساند. و در اربعين شهداى تبريز در گوشه ديگرى از كشور، مردم يزد قيام كردند. روز نهم و دهم فروردين ماجراى تبريز در يزد تكرار گرديد. اين سير تسلسلى با گسترش وسيعى در سراسر كشور ادامه يافت. اين سير در طول سال 1357، روزهاى خونين و در عين حال با شكوهى هم چون عيد فطر، جمعه سياه و راه پيمايى و تظاهرات تاسوعا و عاشورا را پشت سر گذارده و پيروزى انقلاب اسلامى را به ارمغان آورد.

دلايل بارز و آشكارى كه در اين حركت هاى توده اى و مردمى مشاهده مى گردد و نشانگر اين است كه عامل اصلى شتاب زاى انقلاب، جنبه مذهبى داشته و به انتشار مقاله توهين آميز درباره امام و جريحه دارساختن احساسات مذهبى توده هاى مردم مربوط مى گردد، عبارتند از:

1. از تاريخ 19 دى ماه 56 تا پيروزى انقلاب، كليه تظاهرات مردمى جنبه مذهبى داشته و با توسل به سنت هاى مذهبى (عاشورا و اربعين) و اعياد و مراسم مذهبى بوده است و مطلقاً جنبه ديگرى نداشته است.

2. نقطه عزيمت و محل تجمع مردم، مساجد بوده است و رژيم هم با حمله به مسجد جامع كرمان و مسجد حبيب شيراز و مسجد لرزاده تهران، عناد خود را نشان داده و سعى در جلوگيرى از اين اجتماعات داشته است.


155

3. دعوت براى راه پيمايى و رهبرى آن ها صرفاً توسط روحانيان انجام مى شده است و رهبران غيرمذهبى هرگز نقشى در اداره و رهبرى اين تظاهرات نداشتند و حتى زمانى كه جبهه ملى در اربعين شهداى جمعه سياه، خواست قدرت خود را بيازمايد و اعلام اعتصاب و راه پيمايى نمود با شكست مواجه شد.

4. كليه اين حركت ها نه تنها ارتباطى به فضاى باز سياسى و حقوق بشر كارتر نداشت بلكه با خشونت و بى رحمى هر چه تمام تر پاسخ داده شده و حتى مناديان حقوق بشر امريكايى، شاه را در اين اعمال خشونت، تشويق و ترغيب مى كردند.

5 . خواسته ها و شعارهاى مردم، مذهبى ـ سياسى بوده و حول دو محور اصلى دور مى زد: يكى رفتن شاه و سقوط رژيم پهلوى و ديگرى برقرارى حكومت اسلامى.

6 . گروه هاى غيرمذهبى چاره اى جز پيوستن به رودهاى خروشان توده هاى مردم مسلمان نداشتند و در اين راه، ناچار شدند از طرح شعارهاى خود بپرهيزند تا مورد اعتراض مردم قرار نگيرند.

در نهايت مى توان بدون ترديد عنوان كرد كه پيروزى انقلاب اسلامى صرفاً بر پايه رهبرى روحانيت مبارز كه از سال 1342 آغاز شد و در رأس آن ها رهبرى قاطع امام خمينى(ره) مرجع بزرگ مسلمانان و شيعيان ايران، و با حمايت و پشتيبانى بى دريغ و ايثارگونه امت مسلمان ايران و حول محور مكتب اسلام و مكتب شهادت مى باشد و هر تلاشى براى ارتباط دادن آن به مسايلى از قبيل حقوق بشر كارتر، ائتلاف نيروهاى مختلف، نهضت هاى ملى بيهوده بود و با واقعيات مستند تاريخى، تطبيق نمى كند.

فصل چهارم : پيامدهاى انقلاب اسلامى

گفتار اول: دهه اول انقلاب

گفتار دوم: دهه دوم انقلاب

گفتار اول : دهه اول انقلاب

مقدمه

مرحله اول: حاكميت نيروهاى ليبرال (دولت موقت)

مرحله دوم: حاكميت مشترك

مرحله سوم: حاكميت نيروهاى خط امام

مرحله چهارم: انقلاب سوم


156

مقدمه

پيروزى انقلاب اسلامى در 22 بهمن 1357 يك شگفتى بزرگ بود. ملتى با دست خالى و بدون حمايت هيچ قدرت خارجى و تنها با تكيه بر ايمان، ايثار و از خودگذشتگى، رژيم كهنسال شاهنشاهى را با همه حمايت هايى كه از جانب قدرت هاى بزرگ و ابرقدرت ها به عمل مى آمد، به زانو درآورده، به سقوط كشاند و دوره اى ديگر از تاريخ ايران آغاز شد; دوره اى كه با ادوار پيش از خود، از نظر شكلى و محتوايى تفاوت هاى اساسى و بنيادين داشت. اما شگفتى بزرگ آن اين بود كه در اين عصر مدرن و در اواخر قرن بيستم، يك نظام جمهورى اسلامى برپا شد و على رغم اين كه اكثر قريب به اتفاق انديشمندان غرب بر اين باور بودند كه دوره دين و مذهب به سر آمده است و جوامع به سوى خردگرايى عملى سوق پيدا كرده اند، ناگهان انقلابى به پيروزى رسيد كه بر پايه اعتقادات دينى شكل گرفته بود و نظامى سياسى تأسيس شد كه چارچوب و اصول آن بر پايه شريعت و ديانت قرار و استحكام يافته بود.

بدين ترتيب با گذشت دو دهه، كاربرى و توانايى هاى خود را به اثبات رساند. البته اين امر به سادگى صورت نگرفت. بلكه انقلاب توانست در مقابل موانع بى شمار و توطئه هاى پى در پى و جنگ هاى داخلى و خارجى مقاومت كند و على رغم نوپايى خود، همه آن توطئه ها را خنثى و پيام خود را از مرزهاى كشور به خارج گسترش دهد و به عنوان يك نظام قدرتمند در صحنه روابط بين المللى ظاهر گردد و معادلات و نظام بين المللى را تحت تأثير قرار دهد.


157

با توجه به ماهيت و محتواى تحولات بعد از انقلاب، بررسى پيامدهاى انقلاب اسلامى را در دو بخش كه هر بخش آن از يك دهه تشكيل مى گردد، مورد بحث و بررسى قرار مى دهيم. بخش اول، تاريخ انقلاب را تا رحلت حضرت امام (ره) در بر مى گيرد و به حوادث و اتفاقاتى مى پردازد كه در اين دوران رخ داده كه آن را دوران «ايجاد ثبات و مقابله با توطئه ها» مى ناميم و در بخش دوم به پيامدهاى آن خواهيم پرداخت.

همان طور كه در بخش اول عنوان شد، در اغلب انقلاب هاى سياسى دنيا بعد از به ثمر رسيدن انقلاب، عناصر ميانه رو براى دوره اى موقت به قدرت رسيده اند. در ايران نيز چنين اتفاقى افتاد و آن هابه قدرت رسيدند. عللى كه موجب روى كار آمدن آنان گرديد، عبارتند از:

1. رهبران انقلاب ايران شناخت درستى از نيروهاى جوان انقلابى كه قادر به اداره كشور باشند، نداشتند و چهره هاى شناخته شده در ميان انقلابيون كسانى بودند كه در دوران كوتاه حكومت دكترمحمد مصدق با قبول مسئوليت هاى دولتى، نقشى كمرنگ در اذهان باقى گذاشته بودند.

2. رهبر انقلاب تمايل نداشت كه روحانيان، مسئوليت هاى دولتى را مستقيماً بر عهده گيرند و از طرفى آن ها هم آزمايش لازم را براى اثبات توانايى خود در اداره مملكت باز پس نداده بودند.

3. مهندس مهدى بازرگان و يارانش تنها چهره هايى بودند كه در ميان ملى گرايان و ليبرال ها جنبه مذهبى داشتند و تا حدودى مورد قبول و وثوق جناح هاى مختلف بودند.

4. بر اساس فرمان رهبر انقلاب و اين كه اولين دولت بعد از انقلاب «دولت موقت» خوانده مى شد، بر چنين مى آيد كه مأموريت هاى اين دولت، موقت بوده و در حقيقت براى يك دوره انتقالى در نظر گرفته شده بود.

قبل از آن كه به سير تكوينى تحولات بعد از انقلاب در دوره حاكميت ميانه روها بپردازيم، ضرورت دارد ويژگى هاى ليبراليسم را در ايران مورد بررسى قرار دهيم.

واژه ليبراليسم در مفهوم غربى آن به معناى دفاع از آزادى فرد در مقابل سلطه جمع و ديكتاتورى دولت و حكام مى باشد. ليبراليسم با انقلاب 1789 فرانسه متبلور شد. فيلسوفانى همچون بنيامين كنستانت، مونتسكيو، جان لاك، امانوئل كانتو جان استوارت ميل در رابطه با ابعاد مختلف ليبراليسم مطالبى را به رشته تحرير در آوردند.


158

ليبراليسم نظريه اى است كه خواهان حفظ آزادى هاى فردى در برابر تسلط دولت ها مى باشد. مرز آزادى هاى فردى نيز عدم تزاحم حقوق افراد با يكديگر است. ليبراليسم سياسى بر «اندويدواليسم» (اصالت فرد و نفى حاكميت هر نوع نظام و جبر اجتماعى) و ليبراليسم اقتصادى بر «يوتيليتاريانيسم»(اصالت فايده) و ليبراليسم مذهبى بر اعتقاد به حق هر كس در انتخاب راه پرستش خداوند و يا بى ايمانى مبتنى است. پايه فلسفى ليبراليسم بر راسيوناليسم (اصالت فكر و انديشه) است و غير از سرچشمه عقل، هرگونه مبدأ را براى كسب معرفت نفى مى كند. اين كه معتقدات ليبرال هاى ايران تا چه حد با معيارهاى ليبراليسم غربى مطابقت دارد، در اين جا مورد بحث نيست، ولى اطلاق اصطلاح ليبرال به گروه ميانه رو در انقلاب ايران، تقريبا از طرف همه موافقان و مخالفان آن ها و حتى محققان غربى و تحليل گران دولت امريكا پذيرفته شده و به كار مى رود.

البته طبيعى است كه ليبرال هاى ايران تحت تأثير جامعه و محيطى كه در آن به سر مى بردند، ايده ها و نظرات خاصى را با توجه به پديده هاى اطراف خود ارائه داده اند كه در ليبراليسم غربى مشاهده نمى گردد. از طرف ديگر بايد در نظر داشت كه ليبرال هاى ايران نيز مانند ليبرال هاى غربى يك مجموعه متشكل و يكپارچه نيستند; بلكه طيفى را تشكيل مى دهند كه در برگيرنده ليبرال هاى مذهبى (نهضت آزادى) و مادى گرايان غيرمذهبى و حتى گروه هاى سوسيال دمكرات نيز مى باشد و در بسيارى از موارد، از نظر انتخاب روش و تاكتيك با يكديگر تفاهمى ندارند. به عنوان مثال، گروهى از آن ها با شاه به تفاهم رسيدند و مانند شاپور بختيار منصب نخستوزيرى رژيم را قبول كردند و در مقابل مردم ايستادند. بعضى ديگر مانند گروه متين دفترى بلافاصله بعد از پيروزى انقلاب، عَلَم مخالفت را بر ضد انقلاب برداشتند و دسته اى نيز مانند نهضت آزادى تا مدتى با انقلابيون همكارى كردند و در نظام جمهورى اسلامى به حكومت رسيدند.

با توجه به مواضع سياسى گروه هاى مختلف ليبرال، در قبال مسايل مربوط به جامعه ايرانى و انقلاب مى توان گفت كه ليبراليسم در ايران داراى ويژگى هاى زير مى باشد:

1. ليبراليسم ايرانى شديداً تحت تأثير فرهنگ و تمدن غرب بوده، بسيارى از نظرات خود را با الهام از جامعه اروپايى كسب كرده است. در اين مورد گفته مهندس بازرگان جالب توجه است:

زندگى اى كه ما امروز داريم همه اش فرنگى است. طرز فكر ما، درس خواندن ما، مبارزه ما، انقلاب ما، ضديت ما با استعمار و استثمار، تمام ارمغان غرب است.

2. به اصالت فرد و آزادى هاى فردى در حد عدم تزاحم با يكديگر اعتقاد دارد.

3. به پيشرفت هاى علمى نه تنها با ديده تحسين نگريسته، بلكه سعى كرده بسيارى از پديده هاى اجتماعى ـ مذهبى، از جمله شناخت مبدأ و معاد را از طريق علمى به ثبوت رساند. كتب مذهبى منتشر شده از طرف مهندس بازرگان، نشانگر اصالت دادن بيش از حد به پيشرفت هاى علمى (علم گرايى) است.


159

4. به مبارزه در چارچوب قانون اعتقاد دارد و در دوره رژيم نيز با توسل به قانون اساسى، برخوردى رفرميستى داشته و هرگز اعتقاد به انقلاب و اتخاذ شيوه هاى انقلابى ندارد و معتقد به سياست گام به گام ويا سنگر به سنگر است.

5 . به ملى گرايى و ناسيوناليسم اعتقاد داشته و براى اكثر آن ها اسلام در قالب مليت و ملى گرايى مطرح است و به قول يكى از آن ها «اول ايرانى هستند و بعد مسلمان».

6 . براى اكثر آن ها مذهب جزء مسايل شخصى افراد است. دين از سياست جداست. گروه هاى ليبرال ـ مذهبى ضمن اعتقاد به عدم جدايى دين از سياست، با اولويت دادن به مسايل دينى و اجراى احكام آن در همه زمينه هاى سياسى و اجتماعى موافق نيستند و به قول مهندس بازرگان وظيفه خود را خدمت به ايران از طريق اسلام مى دانند.

7. جايگاه طبقاتى ليبراليسم، طبقات تحصيل كرده و مرفه شهرى مى باشد و در ميان توده هاى مردم فقير و روستايى، نفوذ و پايگاهى ندارد.

8 . ليبرال ها نه تنها به خاطر جايگاه طبقاتى و فرهنگى خود، جداى از اقشار مردم به سر مى برند، بلكه امكان برقرارى ارتباط با آن ها را ندارند و زبان ايشان را نمى فهمند. آن ها اصولا براى توده هاى مردم، نقشى در حكومت قائل نيستند. و تمايل دارند، مردم آن ها را در تأييد مواضع و رسيدن به حكومت، همراهى كنند.

9. ليبرال ها رابطه چندان مناسبى با روحانيان ندارند و اگر هم ارتباطى با آن ها برقرار كرده اند، براى كسب حمايت آن ها در جلب پشتيبانى توده هاى مردم و رسيدن به حكومت بوده است و اعتقادى به دخالت آن ها در حكومت ندارند.

10. اصل ولايت فقيه را نيز طبعاً قبول نداشته و معتقدند كه اين اصل به ديكتاتورى مذهبى منجر خواهد شد.

11. در گزينش مأموران و مسئولان دولتى به اصل تخصص اهميت زيادى مى دهند و آن را بر تعهد و اعتقاد به نظام، ترجيح مى دهند.


160

12. بر بوروكراسى ادارى و رعايت مقررات و احترام به نظام ادارى تكيه دارند و به نهادهاى انقلابى جوشيده از متن انقلاب، خوش بين نيستند و از فعاليت هاى آن ها و به اصطلاح، دخالت آن ها در امور رنج مى برند.

13. اصل تسامح، عفو و اغماض را بر اصل مجازات و قصاص جنايت كاران ترجيح مى دهند. از اين رو به محكوميت هاى عوامل رژيم شاه توسط دادگاه هاى انقلاب، معترض بودند و آن را ناشى از جهشى آشكار به سوى ماركسيسم بين المللى و مغاير با چهره تابناك رحمة للعالمين محمدى مى دانستند.

14. ضمن اين كه مخالفان خود را متهم به انحصارگرى مى كنند، خود در گزينش همكارانشان بيش از حد انحصارگرا هستند. در ليست اعضاى كابينه دولت موقت اين واقعيت كه همه اعضا از ميان ليبرال ها و ملى گرايان طرفدار مصدق بودند، كاملاً مشهود بود.

15. ضمن اعتقاد به اصل بى طرفى، خواهان حمايت و رابطه نزديك با بلوك غرب هستند.

16. درك آن ها از سياست و شعار نه شرقى ـ نه غربى همان سياست موازنه منفى دكتر مصدق مى باشد و معتقدند كه اين شعار، مفهوم كاملا ملى و دفاعى داشته و با تحريف آن، جنبه تعرض سياسى و غرب زدايى پيدا كرده است.

17. اكثر آن ها خود را پيرو دكتر مصدق مى دانند و او را به عنوان پيشواى ملى خود، قبول دارند و به اصطلاح مصدقى ـ ملى مى باشند.

بعد از پيروزى انقلاب اسلامى و از بين رفتن نظام شاهنشاهى، فعالان سياسى جامعه ايرانى به گروه هاى زير تقسيم شدند.

الف) انقلابيون مذهبى و معتقد به ايدئولوژى اسلامى يا مكتبى ها به رهبرى روحانيت و در رأس آن ها رهبر كبير انقلاب امام خمينى(ره)، كه از اين به بعد آن ها را «نيروهاى خط امام» مى خوانيم.

ب) ميانه روها و يا ليبرال هاى ملى گرا كه ضمن مخالفت با رژيم شاه، قبلاز انقلاب با برخوردهاى تند و بعد از انقلاب با برخوردهاى انقلابى، مخالف بودند و از طرفى خود را براى اداره جامعه، شايسته تر مى دانستند.

ج) گروه هاى چپ و چپ گراى مخالف رژيم شاه كه ضمن مخالفت با رژيم شاه، با ايجاد جمهورى اسلامى مخالف بودند و بعد از سقوط رژيم به صف مخالفان جمهورى اسلامى پيوستند; مانند سازمان مجاهدين خلق، چريك هاى فدايى خلق، پيكارى ها.


161

د) گروه هايى كه با رژيم پيشين موافق بودند و از قِبَل آن رژيم منتفع مى شدند و اكنون با به خطر افتادن منافعشان در صف مخالفين قرار گرفته بودند; مانند سلطنت طلبان، ساواكى ها، فراماسون ها و پاكسازى شده هاى ارتش و سازمان هاى دولتى.

اگر چه گروه اول در به ثمر رساندن انقلاب و رهبرى آن نقش اساسى داشتند، ولى بعد از به ثمر رسيدن انقلاب، سعى آن ها بيشتر صرف كنترل اوضاع و جلوگيرى از انحراف مديران و دولت مردان بود. رهبرى انقلاب كماكان به عنوان يك داور و ارشادكننده، رابطه مستمر و دائمى خود را با توده هاى مردم و مسئولان دولتى و انقلابى حفظ نمود و قدرت واقعى در دست او بود. شوراى انقلاب و دولت هم منتخب امام بودند و بدون تأييد او نه تنها از مشروعيت لازم بى بهره بودند، بلكه حمايت مردم را هم نمى توانستند با خود داشته باشند.

روحانيان مبارز به طور عمده در نهادهاى برخاسته از انقلاب، از جمله شوراى انقلاب، دادگاه هاى انقلاب، كميته ها، سپاه پاسداران، جهاد سازندگى و امامت جمعه و جماعات، حزب جمهورى اسلامى ايران حضور يافته و فعاليت مى كردند. در اين نهادها، انقلابيون جوان و توده هاى مسلمان و معتقد، مشغول به فعاليت بودند و به عنوان يك تكليف شرعى و انقلابى به ايثار و فداكارى در حفظ دست آوردهاى انقلاب، بهويژه مبارزه براى دفع ضد انقلاب و خدمت به محرومين، ادامه مى دادند.

گروه دوم (ليبرال ها) با توجه به ويژگى هاى خاص خود، اختيار و كنترل دولت و نهادهاى رسمى را به دست گرفتند و سعى نمودند جامعه بعد از انقلاب را به شيوه خود سازماندهى كنند. بخشى از شوراى انقلاب، هيأت دولت، صدا و سيما، رسانه هاى جمعى و اكثر روزنامه ها در اختيار آن ها بودند.

گروه هاى سوم و چهارم هم به فعاليت هاى تخريبى پرداختند و با سازماندهى، جذب نيرو و جمع آورى اسلحه سعى كردند از ايجاد، توسعه و اداره نظام نوپاى جمهورى اسلامى جلوگيرى و با آن مقابله كنند.


162

دوران تحولات تكاملى بعد از انقلاب تا زمان رحلت حضرت امام(ره) را مى توان به چهار دوره معين تقسيم كرد:

دوره اول: اين دوره دوره حاكميت رسمى ليبراليسم مى باشد و در آن نيروهاى خط امام نقش اقليت را دارند. اين دوره با پيروزى انقلاب و تشكيل دولت موقت آغاز شد و با اشغال سفارت امريكا (لانه جاسوسى) و استعفاى مهندس بازرگان، خاتمه يافت.

دوره دوم: اين دوره را مى توان دوره حاكميت مشترك ناميد. با مأموريت شوراى انقلاب براى اداره كامل مملكت، پس از استعفاى مهندس بازرگان آغاز شد و با پايان كار شوراى انقلاب و آغاز نخستوزيرى شهيد رجايى به اتمام رسيد. در اين دوره اگر چه اقتدار ليبراليسم كمتر شده بود، ولى با توجه به اين كه حدود نيمى از اعضاى شوراى انقلاب را ليبرال ها تشكيل مى دادند و به دنبال انتخاب بنى صدر به رياست جمهورى و رياست شوراى انقلاب، موضع آن ها تقويت شد، ايشان كماكان از قدرت قابل توجهى برخوردار بودند و مقامات دولتى ميان گروه هاى مختلف تقسيم شده بود.

دوره سوم: دوره سوم كه با انتخاب شهيد رجايى به نخستوزيرى آغاز گرديد، تا عزل بنى صدر و ماجراى هفتم تيرماه 1360 ادامه داشت، اين دوره را مى توان دوره حاكميت رسمى نيروهاى خط امام و حضور ليبرال ها در موضع اقليت ناميد. در اين دوره اكثريت قاطع مجلس قانونگذارى، شوراى نگهبان، شوراى عالى قضايىو هيأت دولت در اختيار پيروان خط امام بود. با اين حال ليبرال ها هم چنان در رياست جمهورى، فرماندهى كل قوا، اقليت مجلس، صدا و سيما و بانك مركزى حضور داشتند و به مخالفت با دولت و خط امام مى پرداختند.

دوره چهارم: اين دوره با عزل بنى صدر از رياست جمهورى و حذف كامل ليبراليسم از مسئوليت هاى دولتى آغاز گرديد. در اين دوره، دوره حاكميت كامل نيروهاى خط امام و حذف رسمى ليبراليسم از نظام مى باشد.

گفتار اول : دهه اول انقلاب

مقدمه

مرحله اول: حاكميت نيروهاى ليبرال (دولت موقت)

مرحله دوم: حاكميت مشترك

مرحله سوم: حاكميت نيروهاى خط امام

مرحله چهارم: انقلاب سوم


163

مقدمه

پيروزى انقلاب اسلامى در 22 بهمن 1357 يك شگفتى بزرگ بود. ملتى با دست خالى و بدون حمايت هيچ قدرت خارجى و تنها با تكيه بر ايمان، ايثار و از خودگذشتگى، رژيم كهنسال شاهنشاهى را با همه حمايت هايى كه از جانب قدرت هاى بزرگ و ابرقدرت ها به عمل مى آمد، به زانو درآورده، به سقوط كشاند و دوره اى ديگر از تاريخ ايران آغاز شد; دوره اى كه با ادوار پيش از خود، از نظر شكلى و محتوايى تفاوت هاى اساسى و بنيادين داشت. اما شگفتى بزرگ آن اين بود كه در اين عصر مدرن و در اواخر قرن بيستم، يك نظام جمهورى اسلامى برپا شد و على رغم اين كه اكثر قريب به اتفاق انديشمندان غرب بر اين باور بودند كه دوره دين و مذهب به سر آمده است و جوامع به سوى خردگرايى عملى سوق پيدا كرده اند، ناگهان انقلابى به پيروزى رسيد كه بر پايه اعتقادات دينى شكل گرفته بود و نظامى سياسى تأسيس شد كه چارچوب و اصول آن بر پايه شريعت و ديانت قرار و استحكام يافته بود.

بدين ترتيب با گذشت دو دهه، كاربرى و توانايى هاى خود را به اثبات رساند. البته اين امر به سادگى صورت نگرفت. بلكه انقلاب توانست در مقابل موانع بى شمار و توطئه هاى پى در پى و جنگ هاى داخلى و خارجى مقاومت كند و على رغم نوپايى خود، همه آن توطئه ها را خنثى و پيام خود را از مرزهاى كشور به خارج گسترش دهد و به عنوان يك نظام قدرتمند در صحنه روابط بين المللى ظاهر گردد و معادلات و نظام بين المللى را تحت تأثير قرار دهد.


164

با توجه به ماهيت و محتواى تحولات بعد از انقلاب، بررسى پيامدهاى انقلاب اسلامى را در دو بخش كه هر بخش آن از يك دهه تشكيل مى گردد، مورد بحث و بررسى قرار مى دهيم. بخش اول، تاريخ انقلاب را تا رحلت حضرت امام (ره) در بر مى گيرد و به حوادث و اتفاقاتى مى پردازد كه در اين دوران رخ داده كه آن را دوران «ايجاد ثبات و مقابله با توطئه ها» مى ناميم و در بخش دوم به پيامدهاى آن خواهيم پرداخت.

همان طور كه در بخش اول عنوان شد، در اغلب انقلاب هاى سياسى دنيا بعد از به ثمر رسيدن انقلاب، عناصر ميانه رو براى دوره اى موقت به قدرت رسيده اند. در ايران نيز چنين اتفاقى افتاد و آن هابه قدرت رسيدند. عللى كه موجب روى كار آمدن آنان گرديد، عبارتند از:

1. رهبران انقلاب ايران شناخت درستى از نيروهاى جوان انقلابى كه قادر به اداره كشور باشند، نداشتند و چهره هاى شناخته شده در ميان انقلابيون كسانى بودند كه در دوران كوتاه حكومت دكترمحمد مصدق با قبول مسئوليت هاى دولتى، نقشى كمرنگ در اذهان باقى گذاشته بودند.

2. رهبر انقلاب تمايل نداشت كه روحانيان، مسئوليت هاى دولتى را مستقيماً بر عهده گيرند و از طرفى آن ها هم آزمايش لازم را براى اثبات توانايى خود در اداره مملكت باز پس نداده بودند.

3. مهندس مهدى بازرگان و يارانش تنها چهره هايى بودند كه در ميان ملى گرايان و ليبرال ها جنبه مذهبى داشتند و تا حدودى مورد قبول و وثوق جناح هاى مختلف بودند.

4. بر اساس فرمان رهبر انقلاب و اين كه اولين دولت بعد از انقلاب «دولت موقت» خوانده مى شد، بر چنين مى آيد كه مأموريت هاى اين دولت، موقت بوده و در حقيقت براى يك دوره انتقالى در نظر گرفته شده بود.

قبل از آن كه به سير تكوينى تحولات بعد از انقلاب در دوره حاكميت ميانه روها بپردازيم، ضرورت دارد ويژگى هاى ليبراليسم را در ايران مورد بررسى قرار دهيم.

واژه ليبراليسم در مفهوم غربى آن به معناى دفاع از آزادى فرد در مقابل سلطه جمع و ديكتاتورى دولت و حكام مى باشد. ليبراليسم با انقلاب 1789 فرانسه متبلور شد. فيلسوفانى همچون بنيامين كنستانت، مونتسكيو، جان لاك، امانوئل كانتو جان استوارت ميل در رابطه با ابعاد مختلف ليبراليسم مطالبى را به رشته تحرير در آوردند.


165

ليبراليسم نظريه اى است كه خواهان حفظ آزادى هاى فردى در برابر تسلط دولت ها مى باشد. مرز آزادى هاى فردى نيز عدم تزاحم حقوق افراد با يكديگر است. ليبراليسم سياسى بر «اندويدواليسم» (اصالت فرد و نفى حاكميت هر نوع نظام و جبر اجتماعى) و ليبراليسم اقتصادى بر «يوتيليتاريانيسم»(اصالت فايده) و ليبراليسم مذهبى بر اعتقاد به حق هر كس در انتخاب راه پرستش خداوند و يا بى ايمانى مبتنى است. پايه فلسفى ليبراليسم بر راسيوناليسم (اصالت فكر و انديشه) است و غير از سرچشمه عقل، هرگونه مبدأ را براى كسب معرفت نفى مى كند. اين كه معتقدات ليبرال هاى ايران تا چه حد با معيارهاى ليبراليسم غربى مطابقت دارد، در اين جا مورد بحث نيست، ولى اطلاق اصطلاح ليبرال به گروه ميانه رو در انقلاب ايران، تقريبا از طرف همه موافقان و مخالفان آن ها و حتى محققان غربى و تحليل گران دولت امريكا پذيرفته شده و به كار مى رود.

البته طبيعى است كه ليبرال هاى ايران تحت تأثير جامعه و محيطى كه در آن به سر مى بردند، ايده ها و نظرات خاصى را با توجه به پديده هاى اطراف خود ارائه داده اند كه در ليبراليسم غربى مشاهده نمى گردد. از طرف ديگر بايد در نظر داشت كه ليبرال هاى ايران نيز مانند ليبرال هاى غربى يك مجموعه متشكل و يكپارچه نيستند; بلكه طيفى را تشكيل مى دهند كه در برگيرنده ليبرال هاى مذهبى (نهضت آزادى) و مادى گرايان غيرمذهبى و حتى گروه هاى سوسيال دمكرات نيز مى باشد و در بسيارى از موارد، از نظر انتخاب روش و تاكتيك با يكديگر تفاهمى ندارند. به عنوان مثال، گروهى از آن ها با شاه به تفاهم رسيدند و مانند شاپور بختيار منصب نخستوزيرى رژيم را قبول كردند و در مقابل مردم ايستادند. بعضى ديگر مانند گروه متين دفترى بلافاصله بعد از پيروزى انقلاب، عَلَم مخالفت را بر ضد انقلاب برداشتند و دسته اى نيز مانند نهضت آزادى تا مدتى با انقلابيون همكارى كردند و در نظام جمهورى اسلامى به حكومت رسيدند.

با توجه به مواضع سياسى گروه هاى مختلف ليبرال، در قبال مسايل مربوط به جامعه ايرانى و انقلاب مى توان گفت كه ليبراليسم در ايران داراى ويژگى هاى زير مى باشد:

1. ليبراليسم ايرانى شديداً تحت تأثير فرهنگ و تمدن غرب بوده، بسيارى از نظرات خود را با الهام از جامعه اروپايى كسب كرده است. در اين مورد گفته مهندس بازرگان جالب توجه است:

زندگى اى كه ما امروز داريم همه اش فرنگى است. طرز فكر ما، درس خواندن ما، مبارزه ما، انقلاب ما، ضديت ما با استعمار و استثمار، تمام ارمغان غرب است.

2. به اصالت فرد و آزادى هاى فردى در حد عدم تزاحم با يكديگر اعتقاد دارد.

3. به پيشرفت هاى علمى نه تنها با ديده تحسين نگريسته، بلكه سعى كرده بسيارى از پديده هاى اجتماعى ـ مذهبى، از جمله شناخت مبدأ و معاد را از طريق علمى به ثبوت رساند. كتب مذهبى منتشر شده از طرف مهندس بازرگان، نشانگر اصالت دادن بيش از حد به پيشرفت هاى علمى (علم گرايى) است.


166

4. به مبارزه در چارچوب قانون اعتقاد دارد و در دوره رژيم نيز با توسل به قانون اساسى، برخوردى رفرميستى داشته و هرگز اعتقاد به انقلاب و اتخاذ شيوه هاى انقلابى ندارد و معتقد به سياست گام به گام ويا سنگر به سنگر است.

5 . به ملى گرايى و ناسيوناليسم اعتقاد داشته و براى اكثر آن ها اسلام در قالب مليت و ملى گرايى مطرح است و به قول يكى از آن ها «اول ايرانى هستند و بعد مسلمان».

6 . براى اكثر آن ها مذهب جزء مسايل شخصى افراد است. دين از سياست جداست. گروه هاى ليبرال ـ مذهبى ضمن اعتقاد به عدم جدايى دين از سياست، با اولويت دادن به مسايل دينى و اجراى احكام آن در همه زمينه هاى سياسى و اجتماعى موافق نيستند و به قول مهندس بازرگان وظيفه خود را خدمت به ايران از طريق اسلام مى دانند.

7. جايگاه طبقاتى ليبراليسم، طبقات تحصيل كرده و مرفه شهرى مى باشد و در ميان توده هاى مردم فقير و روستايى، نفوذ و پايگاهى ندارد.

8 . ليبرال ها نه تنها به خاطر جايگاه طبقاتى و فرهنگى خود، جداى از اقشار مردم به سر مى برند، بلكه امكان برقرارى ارتباط با آن ها را ندارند و زبان ايشان را نمى فهمند. آن ها اصولا براى توده هاى مردم، نقشى در حكومت قائل نيستند. و تمايل دارند، مردم آن ها را در تأييد مواضع و رسيدن به حكومت، همراهى كنند.

9. ليبرال ها رابطه چندان مناسبى با روحانيان ندارند و اگر هم ارتباطى با آن ها برقرار كرده اند، براى كسب حمايت آن ها در جلب پشتيبانى توده هاى مردم و رسيدن به حكومت بوده است و اعتقادى به دخالت آن ها در حكومت ندارند.

10. اصل ولايت فقيه را نيز طبعاً قبول نداشته و معتقدند كه اين اصل به ديكتاتورى مذهبى منجر خواهد شد.

11. در گزينش مأموران و مسئولان دولتى به اصل تخصص اهميت زيادى مى دهند و آن را بر تعهد و اعتقاد به نظام، ترجيح مى دهند.


167

12. بر بوروكراسى ادارى و رعايت مقررات و احترام به نظام ادارى تكيه دارند و به نهادهاى انقلابى جوشيده از متن انقلاب، خوش بين نيستند و از فعاليت هاى آن ها و به اصطلاح، دخالت آن ها در امور رنج مى برند.

13. اصل تسامح، عفو و اغماض را بر اصل مجازات و قصاص جنايت كاران ترجيح مى دهند. از اين رو به محكوميت هاى عوامل رژيم شاه توسط دادگاه هاى انقلاب، معترض بودند و آن را ناشى از جهشى آشكار به سوى ماركسيسم بين المللى و مغاير با چهره تابناك رحمة للعالمين محمدى مى دانستند.

14. ضمن اين كه مخالفان خود را متهم به انحصارگرى مى كنند، خود در گزينش همكارانشان بيش از حد انحصارگرا هستند. در ليست اعضاى كابينه دولت موقت اين واقعيت كه همه اعضا از ميان ليبرال ها و ملى گرايان طرفدار مصدق بودند، كاملاً مشهود بود.

15. ضمن اعتقاد به اصل بى طرفى، خواهان حمايت و رابطه نزديك با بلوك غرب هستند.

16. درك آن ها از سياست و شعار نه شرقى ـ نه غربى همان سياست موازنه منفى دكتر مصدق مى باشد و معتقدند كه اين شعار، مفهوم كاملا ملى و دفاعى داشته و با تحريف آن، جنبه تعرض سياسى و غرب زدايى پيدا كرده است.

17. اكثر آن ها خود را پيرو دكتر مصدق مى دانند و او را به عنوان پيشواى ملى خود، قبول دارند و به اصطلاح مصدقى ـ ملى مى باشند.

بعد از پيروزى انقلاب اسلامى و از بين رفتن نظام شاهنشاهى، فعالان سياسى جامعه ايرانى به گروه هاى زير تقسيم شدند.

الف) انقلابيون مذهبى و معتقد به ايدئولوژى اسلامى يا مكتبى ها به رهبرى روحانيت و در رأس آن ها رهبر كبير انقلاب امام خمينى(ره)، كه از اين به بعد آن ها را «نيروهاى خط امام» مى خوانيم.

ب) ميانه روها و يا ليبرال هاى ملى گرا كه ضمن مخالفت با رژيم شاه، قبلاز انقلاب با برخوردهاى تند و بعد از انقلاب با برخوردهاى انقلابى، مخالف بودند و از طرفى خود را براى اداره جامعه، شايسته تر مى دانستند.

ج) گروه هاى چپ و چپ گراى مخالف رژيم شاه كه ضمن مخالفت با رژيم شاه، با ايجاد جمهورى اسلامى مخالف بودند و بعد از سقوط رژيم به صف مخالفان جمهورى اسلامى پيوستند; مانند سازمان مجاهدين خلق، چريك هاى فدايى خلق، پيكارى ها.


168

د) گروه هايى كه با رژيم پيشين موافق بودند و از قِبَل آن رژيم منتفع مى شدند و اكنون با به خطر افتادن منافعشان در صف مخالفين قرار گرفته بودند; مانند سلطنت طلبان، ساواكى ها، فراماسون ها و پاكسازى شده هاى ارتش و سازمان هاى دولتى.

اگر چه گروه اول در به ثمر رساندن انقلاب و رهبرى آن نقش اساسى داشتند، ولى بعد از به ثمر رسيدن انقلاب، سعى آن ها بيشتر صرف كنترل اوضاع و جلوگيرى از انحراف مديران و دولت مردان بود. رهبرى انقلاب كماكان به عنوان يك داور و ارشادكننده، رابطه مستمر و دائمى خود را با توده هاى مردم و مسئولان دولتى و انقلابى حفظ نمود و قدرت واقعى در دست او بود. شوراى انقلاب و دولت هم منتخب امام بودند و بدون تأييد او نه تنها از مشروعيت لازم بى بهره بودند، بلكه حمايت مردم را هم نمى توانستند با خود داشته باشند.

روحانيان مبارز به طور عمده در نهادهاى برخاسته از انقلاب، از جمله شوراى انقلاب، دادگاه هاى انقلاب، كميته ها، سپاه پاسداران، جهاد سازندگى و امامت جمعه و جماعات، حزب جمهورى اسلامى ايران حضور يافته و فعاليت مى كردند. در اين نهادها، انقلابيون جوان و توده هاى مسلمان و معتقد، مشغول به فعاليت بودند و به عنوان يك تكليف شرعى و انقلابى به ايثار و فداكارى در حفظ دست آوردهاى انقلاب، بهويژه مبارزه براى دفع ضد انقلاب و خدمت به محرومين، ادامه مى دادند.

گروه دوم (ليبرال ها) با توجه به ويژگى هاى خاص خود، اختيار و كنترل دولت و نهادهاى رسمى را به دست گرفتند و سعى نمودند جامعه بعد از انقلاب را به شيوه خود سازماندهى كنند. بخشى از شوراى انقلاب، هيأت دولت، صدا و سيما، رسانه هاى جمعى و اكثر روزنامه ها در اختيار آن ها بودند.

گروه هاى سوم و چهارم هم به فعاليت هاى تخريبى پرداختند و با سازماندهى، جذب نيرو و جمع آورى اسلحه سعى كردند از ايجاد، توسعه و اداره نظام نوپاى جمهورى اسلامى جلوگيرى و با آن مقابله كنند.


169

دوران تحولات تكاملى بعد از انقلاب تا زمان رحلت حضرت امام(ره) را مى توان به چهار دوره معين تقسيم كرد:

دوره اول: اين دوره دوره حاكميت رسمى ليبراليسم مى باشد و در آن نيروهاى خط امام نقش اقليت را دارند. اين دوره با پيروزى انقلاب و تشكيل دولت موقت آغاز شد و با اشغال سفارت امريكا (لانه جاسوسى) و استعفاى مهندس بازرگان، خاتمه يافت.

دوره دوم: اين دوره را مى توان دوره حاكميت مشترك ناميد. با مأموريت شوراى انقلاب براى اداره كامل مملكت، پس از استعفاى مهندس بازرگان آغاز شد و با پايان كار شوراى انقلاب و آغاز نخستوزيرى شهيد رجايى به اتمام رسيد. در اين دوره اگر چه اقتدار ليبراليسم كمتر شده بود، ولى با توجه به اين كه حدود نيمى از اعضاى شوراى انقلاب را ليبرال ها تشكيل مى دادند و به دنبال انتخاب بنى صدر به رياست جمهورى و رياست شوراى انقلاب، موضع آن ها تقويت شد، ايشان كماكان از قدرت قابل توجهى برخوردار بودند و مقامات دولتى ميان گروه هاى مختلف تقسيم شده بود.

دوره سوم: دوره سوم كه با انتخاب شهيد رجايى به نخستوزيرى آغاز گرديد، تا عزل بنى صدر و ماجراى هفتم تيرماه 1360 ادامه داشت، اين دوره را مى توان دوره حاكميت رسمى نيروهاى خط امام و حضور ليبرال ها در موضع اقليت ناميد. در اين دوره اكثريت قاطع مجلس قانونگذارى، شوراى نگهبان، شوراى عالى قضايىو هيأت دولت در اختيار پيروان خط امام بود. با اين حال ليبرال ها هم چنان در رياست جمهورى، فرماندهى كل قوا، اقليت مجلس، صدا و سيما و بانك مركزى حضور داشتند و به مخالفت با دولت و خط امام مى پرداختند.

دوره چهارم: اين دوره با عزل بنى صدر از رياست جمهورى و حذف كامل ليبراليسم از مسئوليت هاى دولتى آغاز گرديد. در اين دوره، دوره حاكميت كامل نيروهاى خط امام و حذف رسمى ليبراليسم از نظام مى باشد.


170

مقدمه

پيروزى انقلاب اسلامى در 22 بهمن 1357 يك شگفتى بزرگ بود. ملتى با دست خالى و بدون حمايت هيچ قدرت خارجى و تنها با تكيه بر ايمان، ايثار و از خودگذشتگى، رژيم كهنسال شاهنشاهى را با همه حمايت هايى كه از جانب قدرت هاى بزرگ و ابرقدرت ها به عمل مى آمد، به زانو درآورده، به سقوط كشاند و دوره اى ديگر از تاريخ ايران آغاز شد; دوره اى كه با ادوار پيش از خود، از نظر شكلى و محتوايى تفاوت هاى اساسى و بنيادين داشت. اما شگفتى بزرگ آن اين بود كه در اين عصر مدرن و در اواخر قرن بيستم، يك نظام جمهورى اسلامى برپا شد و على رغم اين كه اكثر قريب به اتفاق انديشمندان غرب بر اين باور بودند كه دوره دين و مذهب به سر آمده است و جوامع به سوى خردگرايى عملى سوق پيدا كرده اند، ناگهان انقلابى به پيروزى رسيد كه بر پايه اعتقادات دينى شكل گرفته بود و نظامى سياسى تأسيس شد كه چارچوب و اصول آن بر پايه شريعت و ديانت قرار و استحكام يافته بود.

بدين ترتيب با گذشت دو دهه، كاربرى و توانايى هاى خود را به اثبات رساند. البته اين امر به سادگى صورت نگرفت. بلكه انقلاب توانست در مقابل موانع بى شمار و توطئه هاى پى در پى و جنگ هاى داخلى و خارجى مقاومت كند و على رغم نوپايى خود، همه آن توطئه ها را خنثى و پيام خود را از مرزهاى كشور به خارج گسترش دهد و به عنوان يك نظام قدرتمند در صحنه روابط بين المللى ظاهر گردد و معادلات و نظام بين المللى را تحت تأثير قرار دهد.


171

با توجه به ماهيت و محتواى تحولات بعد از انقلاب، بررسى پيامدهاى انقلاب اسلامى را در دو بخش كه هر بخش آن از يك دهه تشكيل مى گردد، مورد بحث و بررسى قرار مى دهيم. بخش اول، تاريخ انقلاب را تا رحلت حضرت امام (ره) در بر مى گيرد و به حوادث و اتفاقاتى مى پردازد كه در اين دوران رخ داده كه آن را دوران «ايجاد ثبات و مقابله با توطئه ها» مى ناميم و در بخش دوم به پيامدهاى آن خواهيم پرداخت.

همان طور كه در بخش اول عنوان شد، در اغلب انقلاب هاى سياسى دنيا بعد از به ثمر رسيدن انقلاب، عناصر ميانه رو براى دوره اى موقت به قدرت رسيده اند. در ايران نيز چنين اتفاقى افتاد و آن هابه قدرت رسيدند. عللى كه موجب روى كار آمدن آنان گرديد، عبارتند از:

1. رهبران انقلاب ايران شناخت درستى از نيروهاى جوان انقلابى كه قادر به اداره كشور باشند، نداشتند و چهره هاى شناخته شده در ميان انقلابيون كسانى بودند كه در دوران كوتاه حكومت دكترمحمد مصدق با قبول مسئوليت هاى دولتى، نقشى كمرنگ در اذهان باقى گذاشته بودند.

2. رهبر انقلاب تمايل نداشت كه روحانيان، مسئوليت هاى دولتى را مستقيماً بر عهده گيرند و از طرفى آن ها هم آزمايش لازم را براى اثبات توانايى خود در اداره مملكت باز پس نداده بودند.

3. مهندس مهدى بازرگان و يارانش تنها چهره هايى بودند كه در ميان ملى گرايان و ليبرال ها جنبه مذهبى داشتند و تا حدودى مورد قبول و وثوق جناح هاى مختلف بودند.

4. بر اساس فرمان رهبر انقلاب و اين كه اولين دولت بعد از انقلاب «دولت موقت» خوانده مى شد، بر چنين مى آيد كه مأموريت هاى اين دولت، موقت بوده و در حقيقت براى يك دوره انتقالى در نظر گرفته شده بود.

قبل از آن كه به سير تكوينى تحولات بعد از انقلاب در دوره حاكميت ميانه روها بپردازيم، ضرورت دارد ويژگى هاى ليبراليسم را در ايران مورد بررسى قرار دهيم.

واژه ليبراليسم در مفهوم غربى آن به معناى دفاع از آزادى فرد در مقابل سلطه جمع و ديكتاتورى دولت و حكام مى باشد. ليبراليسم با انقلاب 1789 فرانسه متبلور شد. فيلسوفانى همچون بنيامين كنستانت، مونتسكيو، جان لاك، امانوئل كانتو جان استوارت ميل در رابطه با ابعاد مختلف ليبراليسم مطالبى را به رشته تحرير در آوردند.


172

ليبراليسم نظريه اى است كه خواهان حفظ آزادى هاى فردى در برابر تسلط دولت ها مى باشد. مرز آزادى هاى فردى نيز عدم تزاحم حقوق افراد با يكديگر است. ليبراليسم سياسى بر «اندويدواليسم» (اصالت فرد و نفى حاكميت هر نوع نظام و جبر اجتماعى) و ليبراليسم اقتصادى بر «يوتيليتاريانيسم»(اصالت فايده) و ليبراليسم مذهبى بر اعتقاد به حق هر كس در انتخاب راه پرستش خداوند و يا بى ايمانى مبتنى است. پايه فلسفى ليبراليسم بر راسيوناليسم (اصالت فكر و انديشه) است و غير از سرچشمه عقل، هرگونه مبدأ را براى كسب معرفت نفى مى كند. اين كه معتقدات ليبرال هاى ايران تا چه حد با معيارهاى ليبراليسم غربى مطابقت دارد، در اين جا مورد بحث نيست، ولى اطلاق اصطلاح ليبرال به گروه ميانه رو در انقلاب ايران، تقريبا از طرف همه موافقان و مخالفان آن ها و حتى محققان غربى و تحليل گران دولت امريكا پذيرفته شده و به كار مى رود.

البته طبيعى است كه ليبرال هاى ايران تحت تأثير جامعه و محيطى كه در آن به سر مى بردند، ايده ها و نظرات خاصى را با توجه به پديده هاى اطراف خود ارائه داده اند كه در ليبراليسم غربى مشاهده نمى گردد. از طرف ديگر بايد در نظر داشت كه ليبرال هاى ايران نيز مانند ليبرال هاى غربى يك مجموعه متشكل و يكپارچه نيستند; بلكه طيفى را تشكيل مى دهند كه در برگيرنده ليبرال هاى مذهبى (نهضت آزادى) و مادى گرايان غيرمذهبى و حتى گروه هاى سوسيال دمكرات نيز مى باشد و در بسيارى از موارد، از نظر انتخاب روش و تاكتيك با يكديگر تفاهمى ندارند. به عنوان مثال، گروهى از آن ها با شاه به تفاهم رسيدند و مانند شاپور بختيار منصب نخستوزيرى رژيم را قبول كردند و در مقابل مردم ايستادند. بعضى ديگر مانند گروه متين دفترى بلافاصله بعد از پيروزى انقلاب، عَلَم مخالفت را بر ضد انقلاب برداشتند و دسته اى نيز مانند نهضت آزادى تا مدتى با انقلابيون همكارى كردند و در نظام جمهورى اسلامى به حكومت رسيدند.

با توجه به مواضع سياسى گروه هاى مختلف ليبرال، در قبال مسايل مربوط به جامعه ايرانى و انقلاب مى توان گفت كه ليبراليسم در ايران داراى ويژگى هاى زير مى باشد:

1. ليبراليسم ايرانى شديداً تحت تأثير فرهنگ و تمدن غرب بوده، بسيارى از نظرات خود را با الهام از جامعه اروپايى كسب كرده است. در اين مورد گفته مهندس بازرگان جالب توجه است:

زندگى اى كه ما امروز داريم همه اش فرنگى است. طرز فكر ما، درس خواندن ما، مبارزه ما، انقلاب ما، ضديت ما با استعمار و استثمار، تمام ارمغان غرب است.

2. به اصالت فرد و آزادى هاى فردى در حد عدم تزاحم با يكديگر اعتقاد دارد.

3. به پيشرفت هاى علمى نه تنها با ديده تحسين نگريسته، بلكه سعى كرده بسيارى از پديده هاى اجتماعى ـ مذهبى، از جمله شناخت مبدأ و معاد را از طريق علمى به ثبوت رساند. كتب مذهبى منتشر شده از طرف مهندس بازرگان، نشانگر اصالت دادن بيش از حد به پيشرفت هاى علمى (علم گرايى) است.


173

4. به مبارزه در چارچوب قانون اعتقاد دارد و در دوره رژيم نيز با توسل به قانون اساسى، برخوردى رفرميستى داشته و هرگز اعتقاد به انقلاب و اتخاذ شيوه هاى انقلابى ندارد و معتقد به سياست گام به گام ويا سنگر به سنگر است.

5 . به ملى گرايى و ناسيوناليسم اعتقاد داشته و براى اكثر آن ها اسلام در قالب مليت و ملى گرايى مطرح است و به قول يكى از آن ها «اول ايرانى هستند و بعد مسلمان».

6 . براى اكثر آن ها مذهب جزء مسايل شخصى افراد است. دين از سياست جداست. گروه هاى ليبرال ـ مذهبى ضمن اعتقاد به عدم جدايى دين از سياست، با اولويت دادن به مسايل دينى و اجراى احكام آن در همه زمينه هاى سياسى و اجتماعى موافق نيستند و به قول مهندس بازرگان وظيفه خود را خدمت به ايران از طريق اسلام مى دانند.

7. جايگاه طبقاتى ليبراليسم، طبقات تحصيل كرده و مرفه شهرى مى باشد و در ميان توده هاى مردم فقير و روستايى، نفوذ و پايگاهى ندارد.

8 . ليبرال ها نه تنها به خاطر جايگاه طبقاتى و فرهنگى خود، جداى از اقشار مردم به سر مى برند، بلكه امكان برقرارى ارتباط با آن ها را ندارند و زبان ايشان را نمى فهمند. آن ها اصولا براى توده هاى مردم، نقشى در حكومت قائل نيستند. و تمايل دارند، مردم آن ها را در تأييد مواضع و رسيدن به حكومت، همراهى كنند.

9. ليبرال ها رابطه چندان مناسبى با روحانيان ندارند و اگر هم ارتباطى با آن ها برقرار كرده اند، براى كسب حمايت آن ها در جلب پشتيبانى توده هاى مردم و رسيدن به حكومت بوده است و اعتقادى به دخالت آن ها در حكومت ندارند.

10. اصل ولايت فقيه را نيز طبعاً قبول نداشته و معتقدند كه اين اصل به ديكتاتورى مذهبى منجر خواهد شد.

11. در گزينش مأموران و مسئولان دولتى به اصل تخصص اهميت زيادى مى دهند و آن را بر تعهد و اعتقاد به نظام، ترجيح مى دهند.


174

12. بر بوروكراسى ادارى و رعايت مقررات و احترام به نظام ادارى تكيه دارند و به نهادهاى انقلابى جوشيده از متن انقلاب، خوش بين نيستند و از فعاليت هاى آن ها و به اصطلاح، دخالت آن ها در امور رنج مى برند.

13. اصل تسامح، عفو و اغماض را بر اصل مجازات و قصاص جنايت كاران ترجيح مى دهند. از اين رو به محكوميت هاى عوامل رژيم شاه توسط دادگاه هاى انقلاب، معترض بودند و آن را ناشى از جهشى آشكار به سوى ماركسيسم بين المللى و مغاير با چهره تابناك رحمة للعالمين محمدى مى دانستند.

14. ضمن اين كه مخالفان خود را متهم به انحصارگرى مى كنند، خود در گزينش همكارانشان بيش از حد انحصارگرا هستند. در ليست اعضاى كابينه دولت موقت اين واقعيت كه همه اعضا از ميان ليبرال ها و ملى گرايان طرفدار مصدق بودند، كاملاً مشهود بود.

15. ضمن اعتقاد به اصل بى طرفى، خواهان حمايت و رابطه نزديك با بلوك غرب هستند.

16. درك آن ها از سياست و شعار نه شرقى ـ نه غربى همان سياست موازنه منفى دكتر مصدق مى باشد و معتقدند كه اين شعار، مفهوم كاملا ملى و دفاعى داشته و با تحريف آن، جنبه تعرض سياسى و غرب زدايى پيدا كرده است.

17. اكثر آن ها خود را پيرو دكتر مصدق مى دانند و او را به عنوان پيشواى ملى خود، قبول دارند و به اصطلاح مصدقى ـ ملى مى باشند.

بعد از پيروزى انقلاب اسلامى و از بين رفتن نظام شاهنشاهى، فعالان سياسى جامعه ايرانى به گروه هاى زير تقسيم شدند.

الف) انقلابيون مذهبى و معتقد به ايدئولوژى اسلامى يا مكتبى ها به رهبرى روحانيت و در رأس آن ها رهبر كبير انقلاب امام خمينى(ره)، كه از اين به بعد آن ها را «نيروهاى خط امام» مى خوانيم.

ب) ميانه روها و يا ليبرال هاى ملى گرا كه ضمن مخالفت با رژيم شاه، قبلاز انقلاب با برخوردهاى تند و بعد از انقلاب با برخوردهاى انقلابى، مخالف بودند و از طرفى خود را براى اداره جامعه، شايسته تر مى دانستند.

ج) گروه هاى چپ و چپ گراى مخالف رژيم شاه كه ضمن مخالفت با رژيم شاه، با ايجاد جمهورى اسلامى مخالف بودند و بعد از سقوط رژيم به صف مخالفان جمهورى اسلامى پيوستند; مانند سازمان مجاهدين خلق، چريك هاى فدايى خلق، پيكارى ها.


175

د) گروه هايى كه با رژيم پيشين موافق بودند و از قِبَل آن رژيم منتفع مى شدند و اكنون با به خطر افتادن منافعشان در صف مخالفين قرار گرفته بودند; مانند سلطنت طلبان، ساواكى ها، فراماسون ها و پاكسازى شده هاى ارتش و سازمان هاى دولتى.

اگر چه گروه اول در به ثمر رساندن انقلاب و رهبرى آن نقش اساسى داشتند، ولى بعد از به ثمر رسيدن انقلاب، سعى آن ها بيشتر صرف كنترل اوضاع و جلوگيرى از انحراف مديران و دولت مردان بود. رهبرى انقلاب كماكان به عنوان يك داور و ارشادكننده، رابطه مستمر و دائمى خود را با توده هاى مردم و مسئولان دولتى و انقلابى حفظ نمود و قدرت واقعى در دست او بود. شوراى انقلاب و دولت هم منتخب امام بودند و بدون تأييد او نه تنها از مشروعيت لازم بى بهره بودند، بلكه حمايت مردم را هم نمى توانستند با خود داشته باشند.

روحانيان مبارز به طور عمده در نهادهاى برخاسته از انقلاب، از جمله شوراى انقلاب، دادگاه هاى انقلاب، كميته ها، سپاه پاسداران، جهاد سازندگى و امامت جمعه و جماعات، حزب جمهورى اسلامى ايران حضور يافته و فعاليت مى كردند. در اين نهادها، انقلابيون جوان و توده هاى مسلمان و معتقد، مشغول به فعاليت بودند و به عنوان يك تكليف شرعى و انقلابى به ايثار و فداكارى در حفظ دست آوردهاى انقلاب، بهويژه مبارزه براى دفع ضد انقلاب و خدمت به محرومين، ادامه مى دادند.

گروه دوم (ليبرال ها) با توجه به ويژگى هاى خاص خود، اختيار و كنترل دولت و نهادهاى رسمى را به دست گرفتند و سعى نمودند جامعه بعد از انقلاب را به شيوه خود سازماندهى كنند. بخشى از شوراى انقلاب، هيأت دولت، صدا و سيما، رسانه هاى جمعى و اكثر روزنامه ها در اختيار آن ها بودند.

گروه هاى سوم و چهارم هم به فعاليت هاى تخريبى پرداختند و با سازماندهى، جذب نيرو و جمع آورى اسلحه سعى كردند از ايجاد، توسعه و اداره نظام نوپاى جمهورى اسلامى جلوگيرى و با آن مقابله كنند.


176

دوران تحولات تكاملى بعد از انقلاب تا زمان رحلت حضرت امام(ره) را مى توان به چهار دوره معين تقسيم كرد:

دوره اول: اين دوره دوره حاكميت رسمى ليبراليسم مى باشد و در آن نيروهاى خط امام نقش اقليت را دارند. اين دوره با پيروزى انقلاب و تشكيل دولت موقت آغاز شد و با اشغال سفارت امريكا (لانه جاسوسى) و استعفاى مهندس بازرگان، خاتمه يافت.

دوره دوم: اين دوره را مى توان دوره حاكميت مشترك ناميد. با مأموريت شوراى انقلاب براى اداره كامل مملكت، پس از استعفاى مهندس بازرگان آغاز شد و با پايان كار شوراى انقلاب و آغاز نخستوزيرى شهيد رجايى به اتمام رسيد. در اين دوره اگر چه اقتدار ليبراليسم كمتر شده بود، ولى با توجه به اين كه حدود نيمى از اعضاى شوراى انقلاب را ليبرال ها تشكيل مى دادند و به دنبال انتخاب بنى صدر به رياست جمهورى و رياست شوراى انقلاب، موضع آن ها تقويت شد، ايشان كماكان از قدرت قابل توجهى برخوردار بودند و مقامات دولتى ميان گروه هاى مختلف تقسيم شده بود.

دوره سوم: دوره سوم كه با انتخاب شهيد رجايى به نخستوزيرى آغاز گرديد، تا عزل بنى صدر و ماجراى هفتم تيرماه 1360 ادامه داشت، اين دوره را مى توان دوره حاكميت رسمى نيروهاى خط امام و حضور ليبرال ها در موضع اقليت ناميد. در اين دوره اكثريت قاطع مجلس قانونگذارى، شوراى نگهبان، شوراى عالى قضايىو هيأت دولت در اختيار پيروان خط امام بود. با اين حال ليبرال ها هم چنان در رياست جمهورى، فرماندهى كل قوا، اقليت مجلس، صدا و سيما و بانك مركزى حضور داشتند و به مخالفت با دولت و خط امام مى پرداختند.

دوره چهارم: اين دوره با عزل بنى صدر از رياست جمهورى و حذف كامل ليبراليسم از مسئوليت هاى دولتى آغاز گرديد. در اين دوره، دوره حاكميت كامل نيروهاى خط امام و حذف رسمى ليبراليسم از نظام مى باشد.


177

مرحله اول : حاكميت نيروهاى ليبرال (دولت موقت)

در آغاز انقلاب اسلامى كه با شركت و حضور گسترده اقشار وسيع مردم بهويژه توده هاى محروم به ثمر رسيد، دولتى ميانه رو كه نه انقلابى بود و نه اعتقادى به حركت هاى انقلابى و نه درك و بينش درستى از انقلاب داشت، بر سر كار آمد. در حالى كه توده هاى وسيع مردم از بند رسته، كه بعد از سال ها و بلكه قرن ها از يوغ استبداد و استعمار آزاد شده بودند و خود را حاكم بر سرنوشت خويش مى ديدند، حاضر نبودند به سادگى آنچه را كه به دست آورده اند، رها كرده و به كنج خانه هاى خود باز گردند، اما تصور و برداشت دولت موقت خلاف آن بود.

از نظر دولت موقت، انقلاب به ثمر رسيده و پيروزى به دست آمده بود، و مردم، حتى روحانيان، نقش خود را ايفا نموده بودند و ديگر وظيفه اى نداشتند. اكنون آن ها بايد ميدان را خالى مى كردند و صحنه را براى ورود تكنوكرات ها و دولت مردان باز مى گذاشتند تا به زعم خود، بدون مزاحمت و نگرانى به رتق و فتق امور بپردازند و جامعه و كشورى را كه در طول يك سال در اثر تظاهرات و اعتصابات، فلج شده بود، مجدداً به حالت عادى باز گرداندند. اكنون مردم بايد به سركارهايشان باز مى گشتند و زندگى عادى و روزمره خود را از سر مى گرفتند و روحانيان هم به مساجد و حوزه هاى علميه بر مى گشتند و به درس و بحث و ارشاد مردم مى پرداختند. به قول مايكل فيشر:


178

براى ملى گرايان و به خصوص اعضاى جبهه ملى، انقلاب با سقوط رژيم شاه، به ثمر رسيده است و آنچه كه باقى مى ماند اين است كه به بورژواها و متخصصان امكان و فرصت داده شود كه كنترل نهادهاى دولتى را به دست گيرند. در حالى كه براى ]امام [خمينى اگر بنا بر ادامه همان سياست ها و روش هاى گذشته بود، انقلاب هنوز به پايان نرسيده بود. براى ايشان انقلاب صرفاً يك انقلاب سياسى و يا اقتصادى نبود، بلكه يك انقلاب معنوى هم بود كه مى بايست ارزش ها و معيارهاى حاكم بر دولت و رفتارهاى اجتماعى را تغيير دهد.

توقع طبيعى مردم از دولت بعد از انقلاب، اين بود كه نه تنها انتقام 2500 سال زجر، شكنجه، ظلم و ستمى كه بر ملت روا شده بود، گرفته شود، بلكه بى عدالتى ها به همان سرعت پيروزى انقلاب از بين برود و محروميت طبقه فقير و مستضعف جامعه درمان شود و حكومت، حكومت محرومان و مستضعفان باشد. در حالى كه دولت موقت نه تنها اعتقادى به برخوردهاى انقلابى و تند نداشت ـ و معتقد به يك حركت تدريجى و آن هم از طريق قانون و نهادهاى قانونى باقيمانده از رژيم گذشته براى رفع و ترميم محروميت ها بود ـ بلكه حتى براى اين خواسته ها در حوزه مسئوليت ها و وظايف خود، اولويت نيز قائل نبود. احساس دولت موقت اين بود كه بايد در چارچوب فرمان رهبر انقلاب در اجراى مأموريت هاى خاصى كه بر عهده آن گذاشته شده بود، اهتمام ورزد.

مردم انتظار داشتند كه با به ثمر رسيدن انقلاب، ادارات و سازمان هاى دولتى تحولى بنيادى كنند و نه تنها از نظر روابط و ضوابط دچار تغيير انقلابى شوند و كاغذبازى هاى ادارى به كنار گذارده شود، بلكه همه كسانى كه به نحوى در قوام و دوام رژيم شاه دست داشتند، كنار گذارده شوند و نيروهاى متعهد به انقلاب جايگزين آن ها شوند. در حالى كه دولت موقت معتقد به گذشت و اغماض بود و در اين رابطه آن قدر سعه صدر داشت كه كاركنان دستگاه مخوف ساواك هم به خود جرأت داده، به جاى گريز و فرار از انتقام و خشم مردم، در مقابل نخستوزيرى اجتماع، و حق خود را طلب مى كردند. دولت موقت در مورد انتصاب افراد به سمت هاى حساس دولتى، اعتراض مردم و نيروهاى انقلابى را برانگيختند.

فرمان نخستوزيرى مهندس بازرگان شامل مأموريت ها و مسئوليت هاى زير بود:

1. در انتصاب مسئولان دولتى روابط حزبى و وابستگى به گروهى خاص در نظر گرفته نشود.

2. انجام رفراندوم و رجوع به آراى عمومى ملت در باره تغيير نظام سياسى كشور از نظام سلطنتى به جمهورى اسلامى.

3. تشكيل مجلس مؤسسان جهت تصويب قانون اساسى نظام جديد.


179

4. برگزارى انتخابات مجلس نمايندگان ملت.

نكته قابل ذكر اين است كه دولت موقت حتى در اجراى مأموريت هاى مصرَّحه در فرمان مقام معظم رهبرى، نظريات و خواسته هاى جناح خود را دنبال نمود. نگاهى به ليست وزراى كابينه دولت موقت بيانگر اين واقعيت است كه همه اعضاى كابينه بلا استثنا از ميان ليبرال ها و ملى گرايان طرفدار مصدق انتخاب شدند و حتى يك نفر هم به عنوان نمونه از ميان افرادى غير از اعضاى جبهه ملى و يا نهضت آزادى، برگزيده نشده بود. در حالى كه گروه هاى ديگرى هم بودند كه هم مبارزه كرده بودند و هم افراد تحصيل كرده و مدير در اختيار داشتند; افرادى كه اغلب آن ها بعدها اداره امور كشور را به دست گرفتند. البته بايد اذعان نمود كه لازمه موفقيت يك دولت وجود هماهنگى و تفاهم ميان اعضاى كابينه مى باشد، ولى در عين حال نبايد فراموش كرد كه مأموريت دولت بازرگان از پيش تعيين شده بود و اين دولت به خاطر برنامه ها و نظرات سياسى خود به قدرت نرسيده بود. اين همه در حالى بود كه انقلابيون، و به خصوص رهبرى انقلاب و روحانيان، بر خلاف تبليغات ليبرال ها در دادن مسئوليت به آن ها، سعه صدر نشان داده بودند و آن قدر نظرات متفاوت را تحمل مى كردند كه همه اقشار جامعه بتوانند در قدرت جديد سياسى مشاركت داشته باشند. اين يكى از علل عمده اى بود كه ليبرال ها توانستند حتى مقام رياست جمهورى را نيز كسب نمايند. در حالى كه بديهى بود با توجه به فقدان پايگاه مردمى ايشان، بدون تأييد رهبرى انقلاب، امكان نداشت كه اولين رئيس جمهور از ميان آن ها انتخاب شود و بتواند بيش از ده ميليون رأى مردم را كسب كند.


180

در مورد انجام رفراندوم جمهورى اسلامى هم ليبرال ها مى خواستند بر خلاف نظر رهبر انقلاب و مردم عمل كنند. با وجود آن كه در فرمان رهبرى هدف رفراندم به صراحت استقرار جمهورى اسلامى ذكر شده بود و در همه مصاحبه ها، اعلاميه ها و سخنرانى هاى امام، فقط از جمهورى اسلامى به عنوان رژيم آينده كشور ياد شده بود و شعارهاى مردم هم حاوى عنوان حكومت اسلامى و جمهورى اسلامى بود، ولى با اين وجود ليبرال ها و بهويژه دولت موقت بر طرح جمهورى دمكراتيك اسلامى اصرار و تأكيد داشتند و تا زمانى كه رهبر انقلاب با قاطعيت و صراحت اعلام كردند كه «من به جمهورى اسلامى رأى مى دهم، نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد» دولت موقت هم چنان بر موضع و نظر خود اصرار مىورزيد.

اما در مورد مجلس مؤسسان بايد گفت: زمانى كه رهبر انقلاب متوجه شد كه اگر مطابق قانون اساسى قديم، مجلس مؤسسان با آن تعداد كثير نمايندگان تشكيل شود، نه تنها به خاطر بحث هاى طولانى و زايد، قانون اساسى در وقت مناسب تهيه نخواهد شد، بلكه به خاطر عدم آشنايى اكثر نمايندگان چنين مجلسى با مبانى فقهى و احكام اسلامى، ممكن بود قانون اساسى تدوين شده با قانون اساسى گذشته فرق چندانى نداشته باشد، تصميم گرفت با تغيير نام مجلس مؤسسان به مجلس خبرگان و كاهش تعداد اعضا بر كارآيى و سرعت تدوين قانون اساسى جمهورى اسلامى بيفزايند.

ليبرال ها نه تنها با اين تغيير شكل مجلس شديداً مخالف بودند، بلكه با ارائه پيش نويسى از قانون اساسى كه در آن، قسمت عمده قدرت و اختيارات را به رئيس جمهور منتخب مردم اعطا كرده بودند، كنترل و نظارت مراجع را در حد همان اصل دوم قانون اساسى گذشته مطرح كردند. زمانى كه متوجه شدند مجلس خبرگان بر خلاف نظر و تمايل آن ها پيش نويس ارائه شده از طرف دولت موقت را كنار گذارده و قانون اساسى را با شكل و محتواى جديد و بر پايه اصل ولايت فقيه تهيه مى كند، چنان منفعل گرديدند كه با طرح قضيه در هيأت دولت، خودسرانه تصميم به انحلال مجلس خبرگان گرفتند. اما به خاطر قاطعيت امام، تصميم آن ها بى اثر ماند.


181

مورد اختلاف ديگر ميان ليبرال ها و انقلابيون در شيوه برخورد با ضد انقلاب بود. بديهى بود كه با سقوط رژيم شاه و از هم پاشيدن نظام سياسى حاكم ـ كه بر پايه قدرت متمركز عمل مى كرد ـ گروه هاى مخالف با رژيم شاه و نظام جمهورى اسلامى و گروه هاى موافق با نظام سرنگون شده تلاش خواهند كرد، با استفاده از خلأ قدرت و قبل از آن كه دولت جديد بتواند نظم لازم را برقرار كند، در جهت پيش برد اهداف خود، با كمك قدرت هاى خارجى متضرر شده از انقلاب، وارد عمل شوند. اولين حركت ضد انقلاب در كردستان و به دنبال آن در خوزستان و تركمن صحرا آغاز شد. انتخاب مناطق مرزى و تكيه بر تفاوت هاى زبانى و مذهبى بى دليل نبوده است.

دولت موقت و ليبرال ها كه اصولا با برخوردهاى قاطع و خشن موافق نبودند، و به قول خود آقاى بازرگان نه عدالت على و نه قاطعيت خمينى را داشتند، همان طور كه در برخورد با نظام شاهنشاهى به روش ها و شيوه هاى ميانه روانه و مسالمت جويانه معتقد بودند، در اين مرحله نيز در قبال ضد انقلابيون رويّه اى ملايم و توأم با مسامحه و مماشات را در پيش گرفتند. ايشان سعى كردند تا به زعم خود با دادن امتيازاتى، ضد انقلابيون را از تحريك و اخلال بازدارند و نيز تصور مى كردند كه سازش و مصالحه، آن ها را به تسليم و تمكين وادار خواهد كرد. زمانى كه رئيس ستاد ارتش، سرلشكر قرنى، تصميم به برخوردى قاطع با ضد انقلابيون گرفت، او را مورد مؤاخذه قرار داده و وادار به كناره گيرى كردند.

ضعف و مماشات دولت موقت در قبال مسايل كردستان، به خصوص شهر پاوه آن قدر بود كه رهبر انقلاب را وادار به دخالت مستقيم و صدور دستورى خطاب به ارتش نمود كه موجبات بسيج نيروها و نجات نيروهاى محاصره شده در پاوه را به فرماندهى شهيد چمران فراهم كرد.

رهبر انقلاب با درك صحيح و به موقع از خواست ها، توقعات و نيازهاى به حق مردم انقلابى ـ كه با ايثار و فداكارى موجب پيروزى انقلاب شده بودند ـ و با علم به اين كه دولت موقت و سيستم ادارى باقى مانده از رژيم سابق، توانايى اجابت اين خواسته ها و توقعات را ندارد، در موازات تشكيلات رسمى دولت، اقدام به ايجاد نهادهاى انقلابى كرد كه با شيوه اى انقلابى شروع به فعاليت كردند.

دادگاه هاى انقلاب براى مجازات خيانت كاران، بنياد مستضعفان براى مصرف اموال مصادره شده در خدمت محرومين، بنياد مسكن براى تأمين مسكن افراد محروم، سپاه پاسداران و كميته هاى انقلاب اسلامى براى تأمين امنيت مردم و مبارزه با ضد انقلاب، جها دسازندگى براى خدمت به روستاييان و مناطق محروم، از جمله نهادهايى بودند كه تدريجاً و با توجه به نيازهاى جامعه، از ميان نيروهاى انقلابى به صورت داوطلبانه و بر اساس احساس تكليف شرعى و انقلابى، تشكيل شده، شروع به كار كردند.


182

دولت موقت و ليبرال ها به جاى استقبال از اين حركت انقلابى ـ كه بسيارى از ضعف هاى سيستم رسمى دولتى را جبران مى كرد و فشار را از دوش دولت موقت بر مى داشت ـ شروع به مخالفت و سنگ اندازى در كار آن نهادها كرد و با طرح مسايلى، از قبيل تعدد مراكز قدرت و تصميم گيرى، برخوردهاى انتقام جويانه دادگاه هاى انقلاب به جاى اعمال رأفت و گذشت اسلامى، و اين كه حركت هاى خودجوش مردمى قادر به خلاقيت و سازندگى نخواهند بود، بناى گلايه و شكايت را آغاز و از قراردادن امكانات مادى لازم و مورد نياز در اختيار آن ها، خوددارى كرد.

دولت موقت اولين نداى مخالفت را با اعدام چهار نفر از سران ارشد نظامى شاه و رئيس ساواك بلند كرد. زمانى كه محاكمه و اعدام هويدا مطرح شد، دولت آن چنان دست پاچه شد كه به طرق مختلف و توسلات گوناگون توانست چند صباحى اجراى عدالت اسلامى و انقلابى را در باره شخصى كه سيزده سال نخست وزير شاه بود، به تعويق اندازد و آن را پيروزى بزرگى براى خود به شمار آورد. براى آن ها اقدامات جهاد سازندگى، هم چون گروه هاى جوان پيشاهنگى بود، كه براى كارهاى نيك ولى كم اهميت اقدام مى كردند. به همين دليل بودجه و اعتبار لازم را در اختيار آن ها نمى گذاشتند. در اين زمينه مهندس بازرگان در يك پيام تلويزيونى در 9/12/57 عنوان كرد كه «كميته هاى امام و گروه هاى افراطى خطر بزرگى در برابر دولت و انقلاب هستند» و چند روز بعد بيان داشت كه اول بايد سراغ كميته ها برويم و دست و بال آن ها را ببنديم.

مهم ترين و پر سر و صداترين مورد اختلاف ميان ليبرال هاى حاكم و انقلابيون كه در رأس آن ها رهبرى انقلاب قرار داشت، مسئله اهداف و شيوه هاى اعمال سياست خارجى نظام جمهورى اسلامى بود; مسئله اى كه در نهايت منجر به سرنگونى دولت موقت گرديد كه عبارتند از:


183

الف) برخورد با امريكا: تز قدرت خارق العاده امريكا و تصور آن نه تنها مورد قبول ليبرال ها بود بلكه مجاهدين خلق و حتى چريك هاى فدايى خلق هم آن را قبول داشتند. از نظر رهبران نهضت آزادى، شاه عروسك بى اراده اى در دست امريكا بود و تصور مى رفت كه سياست ليبراليزه كردن شاه نتيجه فشار مستقيم امريكا باشد. آن ها معتقد بودند و از قبل از انقلاب هم اعلام كرده بودند كه حمله همزمان به استبداد و استعمار، مصلحت نيست و ما نبايد با امپرياليسم، امريكا مخالفت كنيم، به خصوص كه آن ها سد محكمى در مقابل كمونيست هاى بى خدا و ملحد هستند. تشابه و اشتراك ميان دمكراسى هاى نوع غربى و دمكراسى اسلامى زياد است و چه بسا اين دو معادل يكديگر باشند. بنابراين ايشان على رغم ضرباتى كه اذعان داشتند امريكا به ملت ايران وارد آورده است، مثل فراهم آوردن موجبات كودتاى 28 مرداد 32 و سقوط دكتر مصدق، به حفظ و ادامه ارتباط با امريكا در همه سطوح معتقد بودند، و عملا نيز اين ارتباط را در زمينه هاى نظامى و اطلاعاتى برقرار كردند.

از جمله اين كه دولت موقت بنا به نوشته ويليام سوليوان آخرين سفير امريكا در ايران، با تعليق مأموريت هيأت مستشارى نظامى و خروج كليه اعضاى آن از ايران، موافق نبود و خواهان ادامه همكارى نظامى امريكا با ايران بود و ادامه اين همكارى را براى حفظ كارآيى نيروهاى مسلح ايران به خصوص نيروى هوايى، ضرورى مى دانست.

ب) صدور انقلاب: دولت موقت با استناد به رويّه ها و مقررات پذيرفته شده بين المللى، صدور انقلاب و حمايت از نهضت هاى آزادى بخش را مغاير با اصل عدم مداخله در امور داخلى ساير كشورها مى دانست و معتقد بود به جاى صدور انقلاب بهتر است جامعه اى نمونه و الگو بسازيم تا ديگران آن را سرمشق خود قرار دهند و از آن تقليد كنند.

دكتر ابراهيم يزدى وزير خارجه دولت موقت با صراحت اعلام كرد كه «ما قصد صادركردن انقلاب خود را نداريم». اين گفته مغاير نظر صريح رهبر انقلاب بود كه اعلام مى كرد، «ما انقلابمان را به تمام دنيا صادر مى كنيم».در اين رابطه معارضه شديدى ميان دولت موقت و شهيد محمد منتظرى، كه در اين زمينه فعالانه وارد ميدان شده و اولين كنگره نهضت هاى آزادى بخش را در ايران تشكيل داده بود، به وجود آمد.

ج) برداشت موازنه منفى از سياست نه شرقى و نه غربى: برداشت دولت موقت و به طور كلى ليبرال ها از سياست نه شرقى، نه غربى صرفاً همان موازنه عدمى و يا منفى بود و از اين اصل، مبارزه و تهاجم بر عليه استكبار جهانى را برداشت نمى كردند. در حقيقت ايشان اصل نه شرقى ـ نه غربى را همان اصل موازنه منفى مى دانستند كه دكتر مصدق در پيش گرفته بود. در حالى كه اصولا طرفداران سياست نه شرقى ـ نه غربى، اصل موازنه را چه به صورت منفى و چه مثبت، به عنوان يك هدف استراتژيك در سياست خارجى نمى پذيرفتند و قدرت هاى شرق و غرب را به عنوان مجموعه واحدى از استكبار جهانى، مطرود و مبارزه با آن ها را از اهداف اصلى سياست خود، مى دانستند.


184

اختلاف و تضاد ميان ليبرال ها و دولت موقت از يك طرف و رهبر انقلاب و نيروهاى انقلابى از طرف ديگر روز به روز شدت بيشترى مى يافت. اوج اين تضاد در جريان عزيمت شاه به امريكا و برخورد ملايم و مسالمت جويانه دولت موقت با اين موضوع و به دنبال آن ملاقاتنخستوزير دولت موقت با برژينسكى مشاور امنيت ملى رئيس جمهورى امريكا در الجزاير رخ نمود، كه موجبات اشغال سفارت امريكا را كه بعداً به نام «لانه جاسوسى» معروف شد، فراهم آورد. از آن جا كه اين حركت مورد تأييد وسيع مردم، روحانيت و رهبرى انقلاب قرار گرفت، اما با معيارها و سياست هاى ليبرال ها منافات داشت. دولت موقت تنها چاره را در استعفا و كناره گيرى ديد و بدين ترتيب عمر نه ماهه دولت موقت پايان يافت.

اگرچه مهندس بازرگان در نوشته هاى خود كوشيده است مسئله استعفاى خود را با جريان اشغال سفارت امريكا بى ارتباط نشان دهد، ولى كمتر كسى باور مى كند كه دولت موقت بدون اشغال سفارت امريكا در روز سيزدهم آبان 58، در روز چهاردهم آبان استعفا مى داد.

دولت موقت با توجه به چنين افكارى نمى توانست غير از اين، عمل نمايد و توقّعى هم از آن نمى رفت كه با مسايل كشور برخوردى انقلابى داشته باشد. به هر حال مشكل بزرگ ليبرال ها اين بود كه درك صحيحى از انقلاب هاى سياسى و چه بسا از تاريخ انقلاب هاى بزرگ دنيا اطلاع كافى نداشتند. به همين دليل دچار سوء تفاهم شده، از يك سرى مسايل كه به طور طبيعى در هر انقلابى رخ مى دهند، متعجب مى شدند.

مهندس بازرگان يك سال بعد از پيروزى انقلاب گله مى كند كه در آغاز انقلاب وحدت داشتيم و مكتب نداشتيم، ولى حالا مكتب داريم ولى وحدت نداريم. يا در جاى ديگرى مى گويد: اصولاً مكتب با وحدت نمى تواند كنار بيايد. كما اين كه انحصارگرى ذاتا ضد وحدت و عين خودخواهى و ديكتاتورى است. فقط يك نوع وحدت مى تواند با مكتب سازگار باشد; وحدتى كه شاه در تأسيس حزب رستاخيز اعلام كرد.

اين اظهارات هم به خاطر نوع برداشت ايشان از روند تحولات انقلاب اسلامى بود. ايشان علت پيروزى انقلاب را ائتلاف گروه هاى مختلفى مى دانستند كه با اتحاد با هم در سرنگونى رژيم شاه اقدام كردند. در حالى كه اين مطلب با واقعيت و حقايق تاريخى تطبيق نمى كند.


185

اولا گروه هاى مختلف چپ و راست كه ديدگاه اسلامى نداشتند، از پايگاه مردمى برخوردار نبودند و چاره اى جز پيوستن به توده هاى وسيع مردم كه به رهبرى امام خمينى حركت مى كردند، نداشتند. مقابله با حركت مردم براى هر كس، سرنوشتى مشابه بختيار به دنبال مى داشت. آن روز كه دكتر سنجابى و مهندس بازرگان براى تعديل نظريات و خواسته هاى رهبر انقلاب به پاريس رفتند و موفق نشدند كوچكترين خللى در موضع قاطع امام ايجاد كنند، چاره اى جز تبعيت و اطاعت از رهبرى نداشتند، اگر چنين نمى كردند خود را تباه كرده بودند.

على رغم تلاش رسانه هاى غربى براى جا انداختن مسئله ائتلاف جناح هاى مختلف، امام با صراحت اعلام كردند كه ما با كسى ائتلاف نداريم. هر كسى كه حرف مردم را مى زند با ماست و گرنه، با ما نيست.

ثانياً همه گروه ها چه مكتبى و چه غيرمكتبى در مورد سرنگونى شاه كه خواست همه مردم بود، توافق داشتند و براى اين كه بعد از سقوط رژيم بتوانند در فرصت مناسب در جهت برقرارى نظام مطلوب خود، اقدام كنند بر نيات اصلى خود سرپوش نهاده بودند و بدون طرح شعارهاى واقعى خود، به مردم پيوسته بودند. با توجه به مراتب فوق در واقع انقلاب در اثر ائتلاف گروه هاى مختلف پيروز نشد بلكه بر خلاف نظر بازرگان، اكثر مردم انقلابى چه قبل و چه بعد از انقلاب، هم وحدت و هم مكتب داشتند و در سايه اتحاد و يگانگى خود و پذيرش رهبرى امام و قبول اصل ولايت فقيه، توانستند در مقابل همه توطئه ها و بحران ها مقاومت نمايند و بر آن ها فائق آيند.

ايراد دوم مهندس بازرگان اين بود كه روحانيان و رهبران انقلاب از ميانه روها به عنوان پلّكان ترقى استفاده كردند و اين را در پاسخ گفته مرحوم بهشتى و آيت اللّه خامنه اى ابراز مى دارد كه گفته بودند در آن شرايط كس ديگرى را كه براى حكومت مناسب باشد، نمى شناختيم. البته اين امرى بديهى و كاملاً قابل درك بود و اگر آقاى بازرگان آن زمان هم از رهبران انقلاب مى پرسيدند كه چرا ما را انتخاب كرده ايد با همين پاسخ مواجه مى شدند و مسلماً اگر افراد مناسب تر و شناخته شده ترى در آن شرايط خاص پيدا مى شد بى شك، رهبران انقلاب به سراغ ميانه روهاى ليبرال نمى رفتند.


186

به هر تقدير، نيروهاى ليبرال در نوبت خود و در روند حركت انقلاب نقش خود را بازى كرده و بيش از آن هم از آن ها توقع نمى رفت. ولى مسئله اين است كه ايشان هنوز خودْ تصور مى كنند كه بهترين و مناسب ترين دولت مردان انقلاب بوده اند و با توجه به اين كه تجربه چند ساله اول انقلاب به آن ها ثابت كرده است كه نه توان و نه موقعيت و نه پايگاه لازم را براى اداره جامعه انقلابى دارند و نه از حمايت عمومى مردم برخوردار هستند، لذا بهتر است نقش خود را در روند تحولات انقلابى تمام شده بدانند.


187

مرحله دوم : حاكميت مشترك

اشغال سفارت امريكا توسط دانشجويان پيرو خط امام در 13 آبان 1358 به عنوان اعتراض به پذيرش شاه در امريكا و ملاقات نخستوزير بازرگان با برژينسكى، مشاور امنيت ملى رئيس جمهور امريكا، بازتاب وسيع و گسترده اى را در سطح ايران و جهان به دنبال داشت. استقبالى كه توده هاى مردم انقلابى ايران از اقدام دانشجويان به عمل آوردند آن قدر وسيع و گسترده بود كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى سابقه نداشت. ناگهان مردم با حضور وسيع و دائمى در جلوى سفارت و انجام تظاهرات، از قيد و بند همه عقده ها و ناراحتى هايى كه در اثر حركت محافظه كارانه دولت موقت در دل و روح آن ها ايجاد شده بود، گسسته، همچون انفجارى ناگهانى سير معمولى و روزمره نه ماه گذشته را، متوقف كردند و به روند تحولات سياسى ـ اجتماعى ايران بعد از انقلاب سرعتى بى سابقه و انقلابى دادند. به همين علت نيز اين حركت مردم، «انقلاب دوم» ناميده شد و به قول رهبر انقلاب، انقلابى بزرگ تر از انقلاب اول بود.

اشغال سفارت از نظر داخلى به حاكميت ليبرال ها و ميانه روها پايان داد. روند حركتى كه در زمان آن ها شروع شده بود، مى رفت تا با كندكردن حركت انقلاب، به تدريج مردم را از صحنه خارج كند و تلاش ها و مجاهدت هاى آن ها را به هدر دهد و چيزى نمانده بود تا مانند نهضت مشروطيت و نهضت ملى شدن صنعت نفت از مسير اصلى و اعلام شده خود، منحرف شود كه ناگهان اين حركت به صورتى ديگر چرخ انقلاب را بر روى ريل طبيعى خود گذارد و سرعت اوليه را بدان بازگرداند.


188

از سوى ديگر با افشاى اسناد سفارت، ماهيت حقيقى برخى از ليبرال هاى حاكم، براى مردمى كه تا اين زمان، چهره واقعى اين گروه را نشناخته بودند، بر ملا شد و براى آن ها روشن گرديد كه چنانچه ليبراليسم جاى پاى محكمى براى خود در حاكميت بعد از انقلاب كسب مى كرد، ديگر امكان نداشت به سادگى بتوان آن ها را از اريكه قدرت به زير آورد و بار ديگر و حداقل براى يك نسل، انقلاب اصيل مردم به عقب مى افتاد.

امريكا كه بهويژه همه اميد خود را به نيروهاى ليبراليسم حاكم بسته بود و اميدوار بود بتواند منافع گذشته خود را، با حكومت آن ها به نحوى ديگر حفظ كند، در اثر اين حركت دانشجويان مأيوس و نااميد گرديد.

ضد انقلاب داخلى از جمله گروه هاى چپ و چپ گرا در اثر اشغال سفارت امريكا به حالت انفعال در آمدند. چرا كه تنها حربه اى كه در اختيار داشتند همان برچسب غربى و امريكايى به انقلاب و انقلابيون بود، و در اثر عملكرد دولت موقت بهانه اين كار هم به دست شان افتاده بود، از آن ها گرفته شد. آن ها نمى توانستند تصور كنند كه گروه هاى انقلابى مسلمان، دست به چنين كار بالقوه خطرناكى بزنند; آن هم در موقعيت و شرايطى كه جامعه بعد از انقلاب، احتياج به آرامش و عدم درگيرى براى تثبيت موقعيت نظام جديد داشت. لذا ايشان تا چند روز از هر نوع اظهارنظر خوددارى كردند و چون موقعيت خود را در اذهان عامه در خطر ديدند، جز حمايت از حركت دانشجويان پيرو خط امام، چاره اى نداشتند.

افشاى اسرار سفارت، موجب شد كه زحمات سى ساله دولت امريكا و سازمان سيا در نفوذ به اعماق جامعه ايرانى و استخدام نيروهاى مناسب براى بهره بردارى در زمان مطلوب، به هدر رود و جامعه ايران براى چندين سال از خطر عوامل نفوذى بيگانه مصون و محفوظ نگاه داشته شود.

از طرف ديگر با اين عمل، بسيارى از اسرار و ارتباطات سازمان سيا با سازمان هاى جاسوسى ديگر و شگردهاى خاص اين سازمان ها افشا گرديد كه تقريباً سيستم و نظام اطلاعاتى و جاسوسى امريكا را در منطقه مختل كرد.

سقوط دولت موقت و افشاى اسرار سفارت امريكا موجب شد تا نيروهاى غيرانقلابى و ضدانقلابى كه در دستگاه هاى دولتى به طريقى نفوذ كرده و يا از گذشته باقى مانده بودند، به سرعت تصفيه شوند و راه براى حاكميت افراد متعهد و حزب اللهى هموار گردد.


189

از طرف ديگر اشغال سفارت، موجبات اتحاد و انسجام همه نيروهاى متعهد و حزب اللهى را براى مقابله با تهديدى بزرگ تر و مبارزه اى وسيع تر با همه توان فراهم ساخت، و امريكا را كه مى رفت تا به كلى فراموش شود به عنوان دشمن شماره يك كشور در اذهان مردم انقلابى مجدداً زنده كرد.

اما از نظر بين المللى، اشغال سفارت يكى از دو ابرقدرت و دست رسى به اسرار حساس و حياتى آن و عدم توانايى قدرت مزبور در حل بحران، اثرات عميق ترى بر جاى گذارد. از يك طرف با اين اقدام، قداست و حرمت معيارهاى بين المللى كه به كلى ساخته و پرداخته جامعه غربى است و در جهت فراهم نمودن امكان نفوذ و تداوم سلطه استعمارگران قدرتمند غربى مى باشند، در هم شكسته شد. و از طرف ديگر از آن پس ديگر اصل مصونيت ديپلماتيك و اين فرضيه كه مكان سفارت در حكم خاك يك كشور ديگر مى باشد، امكان سوء استفاده براى كارهاى تخريبى و جاسوسى و توطئه را نمى داد و ديگر براى آن امنيت فرضى كه به جامعه جهانى و دولت ها تحميل شده بود، تضمينى وجود نداشت.

به طور كلى يك كشور كوچكى مثل كشورهاى جهان سوم نمى تواند از اين امتياز در خاك كشورى مانند امريكا و يا شوروى سابق بر عليه دولت ميزبان بهره بردارى فوق العاده اى كند، در حالى كه ابرقدرت ها با استفاده از امتياز مزبور، سفارت خانه هاى خود را مقر حكمرانى، سلطه، انجام توطئه و كودتا و دخالت در امور داخلى كشورهاى كوچك قرار داده بودند. با اشغال سفارت امريكا مسلماً اين نوع بهره بردارى در همه كشورها به حداقل رسيد و ابرقدرت ها و اقمار آن ها ديگر امنيت لازم را براى توطئه، نخواهند داشت.

در اثر اشغال سفارت، انقلاب اسلامى ايران به مبارزه رو در رو و مستقيم با امريكا كشيده شد و با مقاومت و ايستادگى و خنثى كردن همه توطئه هاى امريكا، رسوايى بزرگى براى سياست بازان امريكا و به خصوص دولت كارتر و متعاقب آن براى دولت ريگان فراهم كرد. دولتى كه هنوز از زير ضربه ناگهانى و مهلك از دست دادن شاه، بيرون نيامده بود و هنوز براى اين سؤال كه چه كسى ايران را از دست داده است، پاسخى نيافته بود به ناگهان ضربه ديگرى، مهلك تر از ضربه اول دريافت كرد و از واردآوردن ضربه اى متقابل با همه توان و قدرت مادى و نظامى اش عاجز مى ماند.


190

اين امر رسوايى عظيمى براى قدرت افسانه اى امريكا در جهان به بار آورد و براى اولين بار به اثبات رسيد كه يك قدرت كوچك اما با اراده، امكان رويارويى و ايستادگى در مقابل ابرقدرتى مانند امريكا را دارد و حتى مى تواند آن را عاجز و وادار به قبول شكست نمايد.

به اين ترتيب ايران به ساير ملل مستضعف راه مبارزه با قدرت هاى بزرگ را نشان داد و ثابت كرد كه از طريق اتحاد و ايستادگى و عدم ترس مى توان بر غول هاى استكبار جهانى پيروز شد.

ماك فرگوسون و هولبروگ كه در دولت جانسون و كارتر پست هاى حساسى را بر عهده داشتند، در اين زمينه مى نويسند:

در حقيقت بحران گروگان ها، كشور ] امريكا [را كه ] در اثر انقلاب ايران [گيج شده بود، مانند ديگ آبى به نقطه جوش كامل رساند. هليكوپترهاى در حال سوختن در صحرا، سمبل عدم توانايى امريكا در به دست آوردن هدف بسيار محدودى شده بود كه همانا آزادى شهروندانش از دست يك ملت درجه سه بود.

ليبرال ها در قبال اشغال سفارت امريكا به دو گروه تقسيم شدند:

گروه اول، شامل اعضاى دولت موقت و كسانى كه از قبل كنار گذارده شده بودند، مى شد. اين گروه مخالفت علنى خود را با عمل دانشجويان پيرو خط امام، ابراز كردند. در ميان آنان مهندس بازرگان عمل دانشجويان را به شدت محكوم كرد و اظهار داشت دولت موقت از نظر مسئوليت ادارى و سياسى مملكت و حفظ حقوق نمايندگان و اتباع خارجى، طبق تعهدات بين المللى نمى توانست مخالف چنين عملى نباشد. او در جاى ديگرى اظهار مى دارد:

اين عمل بسيار زشت و خلافى است كه اين دانشجويان انجام مى دهند و همه با اين عمل مخالف هستند. و عمل آن ها ضد انقلاب، اسلام، امام و همه چيز است. افشاگرى هاى قبلى و حال و آينده دانشجويان، مقدارى از آن ها دروغ است.

يك سال بعد نيز در اين رابطه اظهار مى دارد:

موضوع گروگان گيرى پيش آمد با تبعاتش، من به خود گروگان گيرى كارى ندارم ولى آن تبعاتش و خطراتى كه بعد از آن پيش آمد، انزواى سياسى ايران تقريبا در تمام دنيا، حتى در ميان ملت هاى ممالك مسلمان، محاصره اقتصادى، وقايع طبس كه هنوز آدم نمى تواند توجيه بكند كه چگونه خداوند مملكت و امام و ملت را حفظ كرد و دنباله اش آن توطئه نافرجام و چيزهاى ديگر.


191

دكتر يزدى وزير امور خارجه دولت موقت در روز بعد از حادثه، در مصاحبه مطبوعاتى مى گويد:

دولت جمهورى اسلامى موظف به حفظ مال و جان اتباع خارجى است... ما به عنوان دولت از وقوع چنين حادثه اى ابراز تأسف مى كنيم.

گروه ديگرى از ليبرال ها كه هنوز در مصادر قدرت نبودند و خود را از فعاليت هاى دولت موقت كنار كشيده بودند و گاهى از آن انتقاد هم مى كردند و براى حفظ آينده خود در نظام جمهورى اسلامى و به اميد بهره بردارى از اين موقعيت، براى كسب محبوبيت از يك سو و به علت عدم تمايل به مقاومت در مقابل امواج توفنده مردم، از سوى ديگر، پيچيده تر عمل كردند. ايشان در آغاز كار، به طور ضمنى مسئله اشغال سفارت را تأييد كرده و حتى در تظاهرات و اجتماعات مقابل سفارت به سخنرانى پرداختند. در اين ميان به خصوص مى توان از بنى صدر و قطب زاده كه خواب رياست جمهورى را مى ديدند، نام برد. ديگرانى هم كه مانند دريادار مدنى از اظهارنظر در ملأ عام خوددارى مى كردند، قلباً با اين حركت، موافق نبودند.

بنى صدر، كه با ارائه تز سه جهانى خود، حمايت اروپا و ژاپن را لازم مى ديد و نمى توانست ارزش هاى حاكم بر نظام بين المللى را كنار بگذارد، برخوردى متفاوت در پيش گرفت. از يك طرف با خبرنگاران خارجى از موضع طرف مقصر برخورد مى كرد و مى گفت:

من كاملاً مسئله زندانى شدن انسان را مى فهمم اما اين مسئله، مسئله زندانى است، حال آن كه شاه مسئله ملت ما، آينده اين ملت و بشريتِ رنج كشيده است.

و در جاى ديگر مى گويد:

اكنون ما در برابر يك عمل انجام شده قرار گرفته ايم و نمى توانيم سفارت امريكا را با زور تخليه كنيم.

در حالى كه در برخورد با مردم انقلابى، عوام فريبانه مى گفت:

حق آن است كه اشغال سفارت امريكا غير از عمل يك گروه كوچك براى يك مقصد است، اين عمل اعتراض تمامى ملت است.


192

به هر حال طولى نكشيد كه اين عده از ليبرال ها هم با حركت دانشجويان به مخالفت برخاستند و اقدام آن ها را محكوم كردند. به عنوان مثال، بنى صدر در آبان 1360; يعنى دو سال بعد از ماجراى اشغال سفارت، نيت باطنى خود را آشكار مى كند و عمل دانشجويان را به باد انتقاد مى گيرد:

من هيچ وقت تجاوز به يك سفارت خارجى را عملى شجاعانه نمى دانم. گروگان گيرى باعث شد كه پيام انقلاب ايران به جهان نرسد. در حقيقت، گروگان گيرى انقلاب ايران را تحريف كرد، زيرا ما به اسم حقوق، حفظ حقوق بشر و آزادى انقلاب كرديم. گروگان گيرى در ضمن باعث شد كه دولت امريكا يك انقلاب بسيار انسانى، يك انقلاب بسيار زيبا را درك نكند و باعث به هم خوردن انقلاب يك ملت فقير گردد.

نكته مهم ديگر اين كه ليبرال هاى حاكم، هر كدام براى جلب افكار مردم و رضايت امريكا تلاش مى كردند به شيوه هاى متنوعى مسئله گروگان ها را حل كنند.

در آغاز، بنى صدر كه پست وزارت خارجه را در تصدى داشت، تصميم گرفت با حضور در شوراى امنيت سازمان ملل متحد و طرح و قبول نظرات اعضاى آن، در اين زمينه اقدام نمايد. ولى رهبر انقلاب با شناخت درستى كه از مواضع اعضاى شوراى امنيت داشت و احتمال محكوميت ايران را مى داد از انجام اين سفر جلوگيرى نمود و به دنبال آن بنى صدر بدون ذكر دليل از وزارت خارجه استعفا داد.

صادق قطب زاده نيز كه بعد از بنى صدر وزير امور خارجه شده بود، تلاشى محرمانه را براى حل مسئله گروگان ها آغاز كرد و بدون آن كه هيچ يك از اعضاى شوراى انقلاب و مقام رهبرى در جريان باشند از طريق يك نفر فرانسوى به نام كريستيان بورگه و يك نفر آرژانتينى به نام ويلالون با مقامات كاخ سفيد تماس هايى برقرار ساخت. او در مسافرتى كه به اروپا داشت به طور سرى با هاميلتون جردن رئيس كاخ سفيد نيز ملاقات كرد و بدين وسيله سعى كرد راه حلى براى جلب رضايت نيروهاى انقلابى داخلى و دانشجويان پيرو خط امام از يك طرف و مقامات رسمى دولت امريكا از طرف ديگر پيدا كند.


193

از ديگر كسانى كه از ميان ليبرال ها به طور محرمانه با امريكايى ها تماس برقرار كرد، صادق طباطبايى بود كه با وارن كريستوفر معاون وزارت خارجه امريكا، ملاقات نمود و سعى كرد راهى براى حل مشكل پيدا كند. هر سه نفر مزبور كانديداى رياست جمهورى بودند و ضمن رقابت، اميدوار بودند كه با يافتن راه حلى براى بحران گروگان گيرى بتوانند محبوبيت لازم را براى كسب آراى مردم و حمايت جامعه جهانى به دست آورند.

مهندس بازرگان در دفاع از اقدامات اين جناح چنين مى نويسد:

مقامات دولتى ايران نيز كه توجه بيشترى به آبروى انقلاب و كشور در خانواده بين المللى داشتند و نگران عكس العمل هاى خطرناك اقتصادى، نظامى و سياسى بودند كه غير قابل تحمل براى مملكت است، دست به تلاش و توافق هاى اصولى مى زدند.

دوران حكومت شوراى انقلاب كه بيش از نه ماه طول نكشيد، به طور رسمى صرف دو مسئله مهم و اساسى شد كه عبارت بودند از:

1. چگونگى حل بحران گروگان گيرى.

2. اجراى رفراندوم تصويب قانون اساسى جمهورى اسلامى و برگزارى انتخابات رياست جمهورى و انتخابات مجلس شوراى اسلامى.

در اين دوران، رقابت فشرده اى ميان نيروهاى خط امام و ليبرال ها براى كسب مسئوليت هاى حساس و مهم كشورى از جمله رياست جمهورى و نمايندگى مجلس شوراى اسلامى آغاز گرديد.

با توجه به كنار رفتن جلال الدين فارسى كانديداى حزب جمهورى اسلامى براى رياست جمهورى و عدم تأييد كانديداتورى شهيد دكتر آيت از طرف حزب مزبور و متعاقباً كناره گيرى وى، ميدان مبارزات انتخاباتى به انحصار كانديداهاى ليبرال در آمد. بنى صدر با توجه به برنامه ريزى دقيق و از پيش تنظيم شده و تاكتيك هاى وسيعى كه به كار گرفت و با اين تصورِ مردم كه نامبرده مورد حمايت رهبر انقلاب مى باشد، توانست اكثريت قاطع آرا را به خود اختصاص دهد و به عنوان اولين رئيس جمهور اسلامى ايران انتخاب شود. در نتيجه، ليبراليسم كماكان در موضع رياست جمهورى در حاكميت و نظام سياسى باقى ماند.


194

اما نيروهاى خط امام ـ با توجه به پايگاه وسيعى كه روحانيت در ميان مردم داشت ـ و بنا به توصيه رهبر انقلاب، همه انرژى خود را صرف كسب آراى كرسى هاى نمايندگى مجلس نمودند و در اين راه على رغم مبارزه متقابلى كه ليبرال ها و چپ گرايان انجام مى دادند، توانستند اكثريت قاطع اين كرسى ها را به دست آورند. در نتيجه مواضع اصلى قدرت ميان دو گروه تقسيم گرديد و رقابت و درگيرى فشرده اى براى انتخاب دولت متمايل، ميان رئيس جمهورى و مجلس در گرفت. مجلس با تكيه به رهنمودهاى امام(ره) در انتخاب نخستوزيرى متعهد و مكتبى پافشارى كرد.

امام خمينى(ره) در اين مورد چنين فرمودند:

از اول هم به حسب الزامى كه من تصور مى كردم دولت موقت را قرار دادم، خطا كرديم. از اول بايد يك دولتى كه قاطع باشد و جوان باشد و بتواند مملكت را اداره كند نه يك دولتى كه نتواند، منتها آن وقت ما نداشتيم فردى را كه بتوانيم، آشنا بتوانيم انتخاب كنيم. انتخاب شد و خطا شد و... حالا هم كه دولت مى خواهد در مجلس شورا دولت ايجاد شود حالا ما بايد اين مطلب را به مجلس شورا اعلام كنيم كه بايد يك دولت متدين صد در صد اسلامى و قاطع ] انتخاب شود [يك نفر وزير اگر مثل بعضى از اين وزرا كه الان هستند، باشند اينها نپذيرند. تمام وزرا بايد يكى يكى بررسى شود. وزيرى متدين، صد در صد انقلابى، مكتبى و قاطع. اگر چنانچه دولتمان مثل سابق باشد و آن طور وضع و آن طور ديد را داشته باشد، ما بايد عزاى اين نهضت را بگيريم... بايد مجلس قاطع باشد.

با اين پشت گرمى، مجلس قاطعانه بر موضع خود پافشارى كرد و على رغم اين كه اولين كانديداى پيشنهادى بنى صدر براى نخستوزيرى از حزب جمهورى اسلامى بود، مجلس از پذيرفتن وى خوددارى كرد و در نهايت بعد از مدتى تلاش و بررسى و تعيين هيأت مشترك بر روى شهيد محمدعلى رجايى توافق شد و او به عنوان دومين نخستوزير دولت جمهورى اسلامى انتخاب و مشغول به كار شد.


195

با اين همه، تضاد و درگيرى ميان دو نيروى ليبرال و خط امام كماكان ادامه داشت و اين مسئله بر سر انتخاب وزراى كابينه ميان بنى صدر و شهيد رجايى آشكارتر شد. از يك طرف بنى صدر با تكيه بر آراى يازده ميليونى خود معتقد بود كه نخست وزير بايد با برنامه هاى رئيس جمهور هماهنگ باشد و از طرف ديگر طبق قانون اساسى دولت به سرپرستى نخست وزير در مقابل مجلس مسئول و پاسخ گو بود و در اين زمينه رئيس جمهور هيچ گونه مسئوليتى نداشت. اين مشكل به خصوص انتخاب وزراى بازرگانى، اقتصاد و دارايى و امور خارجه را مدتى به تعويق انداخت و تا زمان عزل بنى صدر از رياست جمهورى، كابينه شهيد رجايى فاقد وزير امور خارجه بود.

از حوادث و اتفاقات مهمى كه در دوره حاكميت شوراى انقلاب رخ داد، توطئه هاى جديدى بود كه توسط قدرت هاى خارجى و عوامل آن ها صورت مى گرفت. برخى از مهم ترين آنها عبارتند از: تجاوز امريكا به طبس; كودتاى نافرجام نوژه; تخليه دانشگاه از نيروهاى چپ و آغاز انقلاب فرهنگى

الف) حادثه طبس: وقتى كه امريكا از حل بحران گروگان گيرى از طريق مسالمت آميز و مذاكرات سياسى نااميد شد، تصميم به اجراى يك طرح نجات و در پوشش آن، براندازى نظام جمهورى اسلامى گرفت و با يك برنامه دقيق و از پيش تنظيم شده، در تاريخ 15 ارديبهشت 59 با هشت هليكوپتر و سه هواپيماى 130 به خاك ايران تجاوز كرد. اما در همان قدم هاى اول با از دست دادن هليكوپترها و يك هواپيما و نُه نظامى، شكست مفتضحانه اى را بر شكست هاى قبلى دولت امريكا افزود.

ترديدى نيست شكست امريكا در اين عمليات، يك معجزه بود و تنها امدادهاى الهى بود كه در آن تاريكى شب، وقتى كه همه نيروهاى مسلمان انقلابى در خواب بودند به يارى ملت ايران شتافت و با شن هاى روان، پيچيده ترين سيستم تكنولوژى را از كار انداخت و بار ديگر داستان عام الفيل را در اذهان مسلمانان زنده كرد.

تنها چيزى كه در اين رابطه مى توان اضافه كرد، اشاره به اقدام خيانت آميز بنى صدر در مقام رياست جمهورى و فرماندهى كل قوا است كه دستور بمباران هليكوپترهاى باقى مانده و محو اسناد سرى و مهمى كه بر جاى مانده بود را صادر كرد و ملت ايران را از دست رسى به آن ها، محروم ساخت.


196

ب) كودتاى نوژه: از جمله توطئه هاى براندازى كه توسط عده اى از ارتشيان وابسته به رژيم سابق و به كمك جناحى از نيروهاى ليبرال و با حمايت سازمان سيا در اين مرحله از تاريخ پرماجراى انقلاب اسلامى رخ داد، طرح كودتاى نوژه بود، كه با هوشيارى نيروهاى خط امام به موقع كشف و خنثى گرديد. اگر چه كليه اسرار كودتاى مزبور تاكنون فاش نشده است ولى تا آنجا كه اعترافات بعضى از دست اندركاران كودتا از جمله سروان ركنى نشان مى دهد، كودتا بر عليه نيروهاى انقلابى و رهبر انقلاب طراحى شده بود، نه بر عليه جناح ليبرال و بهويژه رئيس جمهور بنى صدر، كه حتى توصيه به حفظ او نيز شده بود.

ج) انقلاب فرهنگى: از چند ماه قبل از انقلاب، دانشگاه ها و بهويژه دانشگاه تهران جولانگاه نيروهاى چپ و چپ گرا شده بود و گروه ها و سازمان هاى چپ از جمله پيكارى ها، چريك هاى فدايى خلق و مجاهدين خلق، مركز فعاليت هاى سياسى ـ نظامى خود را در دانشگاه متمركز كرده بودند و با استفاده از امكانات دولت به فعاليت هاى ضددولتى مى پرداختند. اين امر نه تنها مانع روال عادى فعاليت دانشگاه ها به مى شد بلكه از پاكسازى و تصفيه دانشگاه ها از نيروهاى وابسته به رژيم سابق هم، جلوگيرى مى كرد.

به طور كلى مى توان گفت كه تا زمان انقلاب فرهنگى، دانشگاه در كنترل دولت انقلاب نبود. به همين دليل با حركتى كه دانشجويان مسلمان در دانشگاه تبريز آغاز كردند و سپس در ارديبهشت 59 در تهران و با حمايت نيروهاى انقلابى و مردمى دنبال گرديد، دانشگاه از وجود گروه هاى مختلف پاك سازى و براى انجام انقلاب فرهنگى، تعطيل گرديد. سپس ستادى به نام ستاد انقلاب فرهنگى از طرف رهبر انقلاب براى نظارت بر كار دانشگاه ها و اجراى تحولات لازم براى اسلامى كرد ن دانشگاه ها تعيين شد و شروع به كار كرد. اداره دانشگاه ها از طريق تأسيس نهاد انقلابى به نام جهاد دانشگاهى در اختيار نيروهاى خط امام قرار گرفت.

اگر چه حركت اوليه براى تخليه دانشگاه ها حركتى سياسى بود، ولى اين حركت زمينه را براى انجام تحولى اساسى در دانشگاه ها فراهم كرد. اين كه انقلاب فرهنگى تا چه اندازه موفق بوده، بحثى است كه از عهده اين نوشتار خارج است.

نكته جالب و قابل ذكر در اين جا فرصت طلبى بنى صدر مى باشد. در زمان اين حركت، بنى صدر در خوزستان به سر مى برد و صرفاً براى اين كه از قافله عقب نماند و بتواند بهره بردارى لازم را از حركت مزبور بنمايد به تهران آمد و على رغم بى ميلى قلبى اش، در رأس نيروهاى مردمى براى تخليه دانشگاه قرار گرفت!


197

مرحله سوم : حاكميت نيروهاى خط امام

با تشكيل دولت شهيد رجايى نيروهاى خط امام از موضع ضعف بيرون آمدند و در مصدر قدرت قرار گرفتند. اينك اكثريت قاطع نمايندگان مجلس شوراى اسلامى، اعضاى شوراى عالى قضايى و هيات دولت كه سه ركن اصلى قواى سه گانه كشور را تشكيل مى دادند از ميان نيروهاى خط امام بودند و ليبرال ها در موضع ضعف قرار داشتند و على رغم كنترل مقام رياست جمهورى، نقش اقليت مخالف (اپوزيسيون) را ايفا مى كردند. موقعيت هائى كه آنان در اين زمان در اختيار داشتند عبارت بودند از اقليت مجلس شوراى اسلامى، مديريت بانك مركزى، صدا و سيما و مهم تر از همه رياست جمهورى و فرماندهى كل قواى مسلح و نظامى كه توسط حضرت امام(ره) به بنى صدر تفويض شده بود.

در اين هنگام كه ميانه روها از كسب اكثريت كرسى هاى مجلس و وزارت خانه ها نااميد شده بودند هدف برنامه خود را به زانو درآوردن دولت قرار دادند. همه نيروهاى مخالف اعم از ليبرال ها، محافظه كاران ! چپ گرايان و بهويژه سازمان مجاهدين خلق با يكديگر به تفاهم تاكتيكى رسيده و زير چتر حمايت از رئيس جمهور «منتخب ملت» و در دفتر هماهنگى مردم و رئيس جمهور تجمع كرده، فعاليت ها و جوسازى ها و اختلال ها را سازماندهى مى كردند.


198

جالب توجه آن كه سازمان مجاهدين خلق كه در زمان دولت موقت در مقابل ليبرال ها ايستاده بود و با آن ها مخالفت مى كرد، اكنون كه نيروهاى ليبرال در مقابل انقلاب و خط امام ايستاده بودند با آن ها به تفاهم رسيده بود و به ائتلاف آن ها پيوسته بود. ليبرال ها با استفاده از جو و محيط آزادى كه بر جامعه حكم فرما بود و با استفاده از امكانات تبليغاتى بهويژه روزنامه هاى «ميزان» و «انقلاب اسلامى»، و با استفاده از صدا و سيما، محيطى پرتشنج و ناآرام به وجود آوردند. اين جريان كه با سخنرانى بنى صدر در مراسم سالگرد 17 شهريور در سال 59 در ميدان شهدا آغاز گرديد، تا پايان حكومت وى كه اول تيرماه 60 بود، ادامه پيدا كرد. برداشت ليبرال ها اين بود كه دولت شهيد رجايى قادر به اداره مملكت نيست و چنانچه تحت فشار قرار گيرد به زودى سقوط خواهد كرد. مخصوصاً آن كه دولت ريگان هم علناً اعلام كرده بود كه براى حل اختلافات ايران و امريكا روى كار آمدن دولتى ميانه رو ضرورى است.

جنگ ايران و عراق كه با تجاوز ناگهانى و از پيش برنامه ريزى شده دولت عراق به رهبرى صدام حسين در 31 شهريور 1359 آغاز شد، صحنه رقابت و برخورد نيروهاى مخالف در داخل كشور را تغيير داد.

از يك طرف بنى صدر به عنوان فرمانده كل قوا در رأس نيروهاى مسلح قرار داشت و با تكيه بر نيروهاى رزمى آموزش ديده ارتش و از طريق شيوه هاى كلاسيك جنگ تلاش مى كرد كه مجدداً با احياى ارتش و قدرت آن، زمينه را براى بهره بردارى داخلى در جهت تقويت موضع خود فراهم نمايد.

از طرف ديگر نيروهاى خط امام با اعتقاد به بسيج نيروهاى مردمى مى خواستند جنگ را از حالت جنگ كلاسيك و ملى ـ ميهنى در آورده و به يك جنگ مردمى ـ عقيدتى تبديل نمايند. از آغاز جنگ تا زمان عزل بنى صدر اين اختلاف، اصلى ترين عامل تضعيف موقعيت نيروهاى مسلح گرديد و شكست هاى پى در پى ايشان و از دست دادن اراضى وسيعى از خاك كشور اسلامى بود.

در اين جا امكان اين كه در مورد علل بروز جنگ و روند تحولات آن به تفصيل مطالبى را به رشته تحرير در آوريم، نيست چرا كه شرح اين مسئله، خود كتابى و فصلى جداگانه مى طلبد. تنها مى توان اشاره كرد كه دولت شهيد رجايى كه تازه مسئوليت قوه مجريه را پذيرفته بود به ناگهان با مشكل عظيم خسارات وارده در اثر تجاوزات دشمن، آواره شدن بيش از دو ميليون از شهروندان و لزوم تأمين امكانات مالى، تسليحاتى و تداركاتى نيروهاى مسلح مواجه گرديد، در حالى كه در اداره امور جنگ دخالت چندانى نداشت.


199

از مسايل ديگرى كه حل آن بر عهده دولت شهيد رجايى گذارده شده بود، مسئله گروگان هاى امريكايى بود. بعد از آن كه تلاش هاى سياسى ليبرال ها به نتيجه اى نرسيد و با مرگ شاه، مسئله بازگرداندن وى به ايران براى محاكمه منتفىشد، رهبر انقلاب تعيين شرايط و نحوه حل مسئله را بر عهده مجلس شوراى اسلامى كه در شرف تشكيل بود گذارد. مجلس هم با تعيين شرايط چهارگانه (يعنى آزادنمودن دارايى ها و اموال ايران، بازگرداندن اموال به سرقت رفته ملت از شاه و خاندانش، لغو محاصره اقتصادى و تعهد امريكا به عدم مداخله در امور داخلى ايران) به دولت مأموريت داد تا از طريق دولت الجزاير مذاكرات لازم را انجام دهد و موضوع را حل و فصل نمايد. آغاز جنگ تجاوزكارانه عراق نيز مسئله گروگان ها را تحت الشعاع خود قرار داد و براى اين كه همه نيروها صرف مقابله با نيروهاى تجاوزگر و دفع آن ها بشود، حل فورى مسئله گروگان ها ضرورت بيشترى پيدا كرده بود.

از طرف ديگر با فرا رسيدن انتخابات رياست جمهورى امريكا، و شكست كارتر و پيروزى ريگان، براى حل و فصل موضوع تنها فرصت باقى مانده تا انتقال قدرت به رياست جمهورى جديد امريكا را در اختيار داشتند. اهداف سياسى اشغال لانه جاسوسى كاملاً تحقق يافته بود و امريكا به شكست خود در اين ماجرا از يك دولت كوچك اعتراف كرده و بازتاب داخلى آن در امريكا منجر به سقوط كابينه كارتر و حزب دمكرات شده بود. نگهدارى گروگان ها براى مدتى بيشتر در شرايط جنگى، ديگر به مصلحت نبود. اما جالب توجه آن است كه ليبرال ها كه از آغاز با اشغال سفارت، مخالف بودند و آن را به ضرر انقلاب مى دانستند و خود سعى كرده بودند با حيله هاى سياسى و مذاكرات سرى و بدون اطلاع رهبر انقلاب و ملت، موضوع را حل و فصل نمايند، اينك كه دولت شهيد رجايى مأمور شده بود تا موضوع را فيصله دهد، جوّى متشنج و ناآرام را به وجود آوردند و اتهاماتى واهى مبنى بر خيانت و سازش وارد مى ساختند، تا جايى كه حتى رئيس جمهور اقدام به صدور اعلام جرم نمود و رئيس كل بانك مركزى از هر نوع همكارى با دولت در زمينه فراهم آوردن اطلاعات لازم خوددارى مى كرد. مع ذلك مسئله مزبور در آخرين روز تصدى كارتر درست در لحظه تحويل مقام رياست جمهورى به ريگان با امضاى بيانيه هاى الجزاير توسط دولتين ايران و امريكا حل شد و گروگان ها فرودگاه مهرآباد را ترك كردند. به اين ترتيب 444 روز اسارت گروگان هاى امريكايى خاتمه يافت.


200

تضاد ميان دو جناح مخالف در حاكميت هم چنان ادامه داشت و رهبر انقلاب بدون آن كه مستقيماً موضع گيرى خاصى به نفع يكى از طرفين نمايد، به نصيحت و پند و اندرز مى پرداخت و اگر چه هر يك از طرفين از بيانات و اظهارنظرهاى ايشان برداشت هاى خاص خود را مى كردند و از يك پيام و سخنرانى ايشان تيترهاى متفاوت و بعضاً متضادى را در روزنامه هاى تحت كنترل خود چاپ مى كردند، ولى آشكار بود كه نصيحت و پند و اندرزهاى رهبر انقلاب بيشتر معطوف به ليبرال ها است و ايشان حتى گاهى با كنايه و يا به طور مستقيم، آن ها را مورد عتاب و سرزنش قرار مى دادند. صفحات روزنامه هاى يوميه، صحنه مبارزات و درگيرى هاى طرفين شده بود و بر اعصاب مردم مبارز و انقلابى اثر مى گذارد و در شرايطى كه مى بايست همه افكار و توجه به مسئله جنگ به عنوان مسئله اصلى كشور معطوف مى شد، بيشتر انرژى انقلابيون و مسئولان كشور در اين راه صرف مى گرديد.

اوج جوسازى ليبرال ها را مى توان سخنرانى بنى صدر در ميدان آزادى در روز عاشورا و كف زدن نيروهاى چپ و غيرمذهبى در روز عزاى حسينى دانست كه ماهيت واقعى خويش را نشان مى داد. مهم تر از آن روز 14 اسفند 1359 بود كه در دانشگاه و در مراسم سالگرد درگذشت دكترمصدق، زد و خورد و درگيرى شديد ميان نيروهاى خط امام و ميليشياى سازمان مجاهدين خلق كه اينك به طور رسمى در جناح ليبرال ها قرار داشتند در گرفت. رهبر انقلاب در چنين شرايطى كه مى رفت كنترل اوضاع كشور از دست همه خارج شود و هرجومرج و نابسامانى غلبه يابد با اتمام حجت به ليبرال ها، آنان را در موقعيتى قرار داد كه ناچار به سرپيچى از دستور مقام رهبرى و اتخاذ موضع مخالف شدند.

در روز بيست و پنجم اسفند ماه جلسه اى به منظور رفع اختلاف ميان مسئولان و اصحاب دعوى و در حضور امام تشكيل شد. در همان شب رهبر انقلاب در يك بيانيه ده ماده اى رهنمودهايى در زمينه مسايل مملكتى ارائه كردند. از جمله، در ماده شش اين بيانيه اعلام شده بود:

براى رسيدگى به شكايات نسبت به مسايل جنگ و ساير مسايل مورد اختلاف بين مقامات جمهورى اسلامى، هيأتى تعيين خواهد شد مركب از يك نماينده از طرف رئيس جمهور و يكى از طرف ديگر (بهشتى، رفسنجانى، رجايى) و يكى از سوى اين جانب كه كوشش در حل شكايات نمايند و رأى اكثريت هيأت مذكور معتبر است و در صورت تخلف يكى از مقامات، بايد متخلف را به مردم معرفى كنند و مورد موأخذه قرار گيرد.

اين هيأت مركب از آيت اللّه مهدوى كنى به عنوان نماينده امام، آيت اللّه يزدى نماينده دولت، قوه قضاييه و قوه مقننه، و مرحوم آيت اللّه اشراقى به عنوان نماينده رئيس جمهور تشكيل شد و تا زمان عزل بنى صدر به كار خود ادامه داد. در همين زمان از اصحاب دعوى خواسته شده بود تا زمان رفع تشنج، از انجام مصاحبه و سخنرانى خوددارى كنند.


201

در اين زمان، گروه نهضت آزادى نيز با طرح اين مسئله كه كشور به بن بست رسيده است، بر خلاف قانون اساسى مراجعه به آراى عمومى را خواستار بودند. درخواست آن ها يادآور حركت دكترمصدق در اواخر حكومتش بود. زمانى كه دكترمصدق على رغم آن كه اكثريت آراى مجلس شوراى ملى را در اختيار داشت و اختيارات قانونگذارى را هم از مجلس گرفته بود، مع ذلك چون مجلس را مزاحم خود تشخيص مى داد، با انجام رفراندوم كذايى اقدام به انحلال مجلس نموده و راه را براى بازگشت ديكتاتورى هموار ساخت.

نكته جالب آن كه ليبرال ها با وجود ادعاى حمايت از آزادى و دمكراسى، هر زمان كه آن دو را مناسب با اهداف و نيات خود نبينند، نسبت به خدشه دار كردن و از بين بردن آزادى و دمكراسى ترديد نمى كنند. بنا به پيشنهاد آقاى مهندس بازرگان مجلسى كه با آراى مردم تشكيل شده بود و نمايندگان مردم در آن حضور داشتند مى بايست با رفراندوم منحل مى شد. در اين مورد نه تنها هيأت سه نفره حاكميت، اتخاذ موضع كرد و ايشان را مورد بازخواست قرار داد، بلكه رهبر انقلاب هم آن ها را مورد توبيخ قرار داد و اظهار داشت كه «اين شما هستيد كه به بن بست رسيده ايد، ملت هرگز به بن بست نمى رسد.»

بنى صدر نيز در شرايطى نبود كه ديگر بتواند سكوت را رعايت نموده، از تنها حربه خود كه دامن زدن به جو متشنج بود، صرف نظر نمايد. لذا با انجام سخنرانى و مصاحبه، هيأت داورى را وادار كرد كه او را به عنوان خاطى و مقصر معرفى نمايد.

ديگر زمينه براى بر كنارى بنى صدر كاملا فراهم شده بود. همه افرادى كه به بنى صدر در اثر عدم آشنايى و يا بر اساس اصل (دفع افسد به فاسد) رأى داده بودند با انجام تظاهرات خيابانى رأى خود را پس گرفته و از او تبرى جستند. جبهه ملّى نيز با حمله به موازين اسلامى (لايحه قصاص) به ميدان آمد و ضمن حمله مستقيم به دولت در روز 25 خرداد اعلام برگزارى تظاهرات و ميتينگ در ميدان فردوسى كرد كه با موضع گيرى قاطع و فورى رهبر انقلاب و اعلام ارتداد جبهه مزبور موجى عظيم در ميان توده هاى مردم به وجود آمد، به طورى كه در روز تظاهرات، ملى گرايان و نيروهاى متحد آن ها مجبور به فرار شدند.


202

رهبر انقلاب بنى صدر را از فرماندهى كل قوا عزل نمود و به دنبال آن مجلس شوراى اسلامى نيز با اكثريت قاطع، رأى به عدم كفايت سياسى رئيس جمهور داد و با تأييد رهبر انقلاب، بنى صدر از مقام رياست جمهورى عزل شد، و حضور نيروهاى ليبرال در دستگاه حاكمه به طور كلى خاتمه يافت و اين فصل كوتاه، اما پرماجرا از تاريخ انقلاب بسته شد و فصل ديگرى با ماجراها و حوادث بيشتر آغاز گرديد.


203

مرحله چهارم : انقلاب سوم

عزل بنى صدر از مقام رياست جمهورى آخرين سنگر اجرايى را از نيروهاى ليبرال گرفت و به حضور آن ها در حاكميت به طور كامل پايان داد. اين امر موجب گرديد همه اميدهايى كه ضدانقلاب داخلى و قدرت هاى استكبارى براى به دست گرفتن قدرت از طريق سياسى پيدا كرده بودند به يأس تبديل شود. از اين ميان و بيش از همه اين امر براى سازمان مجاهدين خلق غيرمنتظره و شگفت آور بود كه چگونه به سادگى بتوان رئيس جمهورى را كه با قريب يازده ميليون رأى انتخاب شده، معزول ساخت. اين امر نه تنها هيچ گونه اعتراض و عكس العملى را به دنبال نداشت، بلكه موجبات شادى و شعف همان افرادى را فراهم آورد كه به او رأى داده بودند.

اشتباه عمده ليبرال ها، بنى صدر و همچنين سازمان مجاهدين خلق در اين بود كه تصور مى كردند واقعاً وى از پايگاه مردمى ويژه اى، مستقل از مقام رهبرى انقلاب برخوردار است و با اين پشتوانه عظيم مردمى، مى تواند در مقابل روحانيت و حتى رهبر انقلاب بايستد و همان طور كه دكتر مصدق توانست آيت اللّه كاشانى را از صحنه خارج و منزوى كند، اينان نيز مى توانند چنين موقعيتى را به وجود آورند و روحانيت و رهبرى انقلاب را منزوى كنند. غافل از آن كه اين بار روحانيت بيدار بود و امام خمينى هم با مرحوم كاشانى خيلى تفاوت داشت.

سازمان مجاهدين خلق با همين اشتباه در محاسبه، براى ضربه زدن به انقلاب و در دست گرفتن قدرت به صورت تاكتيكى، پشت سر رئيس جمهور بنى صدر ايستاد و در حقيقت در اين زمان گرداننده بسيارى از معركه ها، مجاهدين چپ گرا و التقاطى بودند و نه ليبرال ها.


204

سازمان مجاهدين خلق هم كه با ايدئولوژى التقاطى و با تاكتيك و روحيه اى منافقانه از مدت ها قبل از انقلاب براى در دست گرفتن قدرت، برنامه ريزى كرده بود با استفاده از موقعيتى كه بعد از انقلاب در اثر گرفتارى و مشغله نيروهاى انقلابى به امور روزمره كشور به دست آمده بود، به كار عضوگيرى، سازماندهى و جمع آورى اسلحه پرداخت و با تكيه بر عوامل احساسى، روى نسل جوان در مدارس فعاليت و عده نسبتاً قابل توجهى را در سازمان مخفى سياسى ـ نظامى خود جمع و سازماندهى كرده بود. از طرفى اين سازمان با استفاده از موقعيت متشتت بعد از انقلاب توانست عوامل خود را در حساس ترين ارگان هاى كشور، نفوذ دهد.

زمانى كه سازمان با عزل بنى صدر احساس كرد كه ديگر امكان پيشروى و كسب قدرت از طرق سياسى مقدور نيست، به بهانه اى واهى اعلان جنگ مسلحانه داده، فعاليت هاى تروريستى خود را آغاز كرد و اولين ضربه هولناك را، با انفجار دفتر مركزى حزب جمهورى اسلامى و به شهادت رساندن 72 تن از مسئولان طراز اول مملكت، از جمله دكتر بهشتى رئيس ديوانعالى كشور، وارد آورد. دو ماه بعد نيز با انفجار ساختمان نخست وزيرى موجبات شهادت رجائى، رئيس جمهور و نخستوزير باهنر را فراهم كرد.

اقدامات تروريستى سازمان خسارات عمده اى بر انقلاب وارد ساخت. دولت انقلابى كه بعد از نزديك به دو سال و نيم گرفتارى و درگيرى با نيروهاى ليبرال و ضدانقلاب توانسته بود تعدادى نيروهاى ارزنده، لايق و در عين حال متعهد به مكتب و ايدئولوژى انقلاب را كشف و مورد استفاده قرار دهد، به ناگهان با از دست دادن متجاوز از يك صد نفر از دولتمردان و رهبران طراز اول خود مواجه شد. طبيعى است كه اين ضربه اى سخت به پيكره انقلاب بود و تحمل آن به مراتب از تجاوز عراق به خاك ايران سخت تر بود. تصور طراحان اين اعمال، اين بود كه با از دست دادن اين عده، رژيم انقلابى سقوط خواهد كرد و زمينه براى كسب قدرت آن ها فراهم مى شود. در واقع نيز اگر چنين ضايعه اى در هر كشور با ثباتى رخ داده بود، امكان نداشت رژيم آن كشور بتواند به آسانى خود را از مهلكه نجات دهد.


205

عواملى كه توانست اميد ضد انقلاب را باز هم به يأس تبديل كند و دست آوردهاى انقلاب را از گزند حوادث مصون بدارد، اولا هوشيارى و سرعت عمل رهبر انقلاب بود كه با به دست گرفتن سريع كنترل اوضاع و پر كردن خلأ شهداى از دست رفته، موجبات تقويت روحيه مردم و مسئولان را فراهم آورد. و ثانياً حضور بى دريغ و گسترده مردم در صحنه بود كه امكان هر نوع مانورى را از مخالفان سلب مى كرد. صرف نظر از ضايعات وارده، عزل بنى صدر موفقيت هاى قابل توجهى نيز براى انقلاب به دنبال داشت كه موجب بيمه شدن انقلاب اسلامى براى سال هاى متمادى گرديد:

1. ليبراليسم كه از آن مى توان به عنوان آفت بزرگ انقلاب نام برد براى مدت هاى مديد مى توانست با تكيه بر تمايلات و فطرت هاى راحت طلبانه بعضى از اقشار جامعه كه در صحنه حضور داشتند، موجبات انحراف تدريجى انقلاب را فراهم كند. حوادث سال اول انقلاب موجب بر ملا شدن چهره واقعى ليبرال ها را در اذهان قاطبه ملت فراهم آورد، و آن ها مجبور شدند شكست قطعى و سياسى خود را پذيرا شوند. آنان با عملكرد خود امكان استفاده از هر نوع تبليغات و عوام فريبى را از دست دادند. عده اى از آن ها نيز به دامان ضدانقلاب پناه بردند و توطئه هايى را عليه رژيم جمهورى اسلامى آغاز كردند كه نهايتاً به اعدام يكى و فرار دو نفر ديگر منجر شد. از كانديداهاى اولين دوره رياست جمهورى قطب زاده اعدام و بنى صدر و مدنى متوارى شدند.

2. از طرف ديگر، گروه هاى ضدانقلاب نيز با مايوس شدن از تلاش هاى سياسى و با آغاز جنگ مسلحانه، رو در روى ملت ايستادند و خيلى زود با از دست دادن تجهيزات و سازماندهى خود از هم پاشيدند و خطر بزرگ ديگرى كه از ناحيه آن ها و بهويژه گروه هاى التقاطى، نظام را تهديد مى كرد و مى توانست انقلاب را به سقوط بكشاند، بر طرف گرديد.

3. نيروهاى صديق و مؤمن به انقلاب كه بعضاً تحت تأثير جوسازى هاى ليبرال ها و شايعه پراكنى هاى منافقان قرار گرفته و دچار شبهه و ترديد شده بودند، در اثر افشاى ماهيت واقعى آن ها از ترديد بيرون آمده به بقيه انقلابيون پيوستند و با تمام وجود به دفاع از انقلاب پرداختند.

4. ابرقدرت غرب، امريكا و يا به قول رهبر انقلاب، شيطان بزرگ نيز اميدى را كه براى بازگشت به موقعيت و جايگاه قبلى خود به ليبرال ها و ضدانقلاب داخلى بسته بود، از دست داد.


206

5 . از مهم ترين و برجسته ترين دست آوردهاى انقلاب سوم، آغاز شكست هاى پى در پى نيروهاى متجاوز عراق و پيروزى هاى شگفت انگيز رزمندگان اسلام بود. از ضايعات مهم دوران رياست جمهورى بنى صدر كه مقام فرماندهى كل قوا را نيز داشت، ايجاد تشتت و اختلاف در ميان نيروهاى رزمنده و بهويژه ارتش و سپاه پاسداران انقلاب اسلامى بود. او با استفاده از موقعيت و اختيارات خود و با ميدان دادن به پاره اى از افسران و فرماندهان ليبرال منش، على رغم عدم آشنايى اش با مسايل نظامى سعى مى كرد در ميان آن ها مقبوليتى به دست آورد. بهويژه با انتقاد و سرزنش از اقدامات واحدهاى سياسى ـ عقيدتى ارتش و مسئولان آن كه زير نظر روحانيت و ولى فقيه اداره مى شدند و با تأكيد بيش از اندازه بر مسئله تخصص، سعى كرد خط سياسى خود را پيش برد.

از طرف ديگر با استناد و تكيه بر روش اشكانيان در جنگ، مى خواست ضعف فرماندهى را بپوشاند و علت اغلب شكست ها را دخالت افراد «بى اطلاع و ناوارد» معرفى كند. تا اين زمان و در اثر حاكميت چنين جوى، نيروهاى ايران متحمل شكست هاى پى در پى شده و در اغلب حملات خود به قواى دشمن، ناكام و ناموفق مانده بودند.

با عزل بنى صدر از فرماندهى كل قوا، كه مهم ترين عامل نفاق بود ـ نيروهاى مسلح اعم از ارتش، سپاه و بسيج تحت فرماندهى رهبر انقلاب قرار گرفتند و نه تنها انسجام و اتحاد غيرقابل تصورى پيدا نمودند، بلكه روحيه آن ها كه در اثر جوسازى هاى بنى صدر و اعوان و انصار او تضعيف شده بود آن چنان تقويت يافت كه اثرات آن بلافاصله خود را نشان داد. در عمليات هايى كه به فاصله چند روز بعد از عزل بنى صدر انجام گرفت از جمله عمليات هاى، «خمينى روح خدا، فرمانده كل قوا» و «ثامن الائمه» پيروزى هاى چشمگير و بى سابقه اى نصيب رزمندگان اسلام شد. با ادامه عمليات هاى مزبور، پيروزى هاى شگفت انگيزى در عمليات فتح المبين، بيت المقدس و... به دست آمد، به طورى كه يك سال نگذشت كه ملت مسلمان ايران آزادى خرمشهر را جشن گرفت و در ادامه عمليات هاى پيروزمندانه خود، وارد خاك عراق گرديد.

اين پيروزى ها كه از آن پس تا فتح شهر حلبچه در اسفند 1366 نصيب رزمندگان اسلام گرديد، ناشى از اتحاد و انسجامى بود كه در اثر انقلاب سوم نصيب آن ها شد و نيروهاى مسلح ايران را در وضعى قرار داد كه براى كمتر كسى از دوست و دشمن ترديدى باقى گذارده بود كه اگر دخالت قدرت هاى بزرگ نبود، سقوط صدام و حزب بعث عراق امرى حتمى بود.

6 . از جمله پيروزى هاى شگفت آور ديگرى كه بعد از عزل بنى صدر نصيب نيروهاى خط امام گرديد، مسئله كشف و خنثى كردن شبكه ها و توطئه هاى براندازى بود كه به بعضى از آن ها اجمالا اشاره مى شود:


207

1. كشف و نابودى سازمان نيمه مخفى حزب توده و شبكه جاسوسى كا.گ.ب. و عوامل نفوذى آن ها:

حزب توده ايران، نه تنها از پرسابقه ترين احزاب ايران، بلكه اولين حزب سازمان يافته كمونيستى در خاورميانه بود. اولين حزب كمونيست ايران در سال 1300 هجرى شمسى تأسيس گرديد و تا سال 1310 كه توسط رضاشاه به خاطر تبليغ ايدئولوژى ماركسيستى غيرقانونى اعلام شد، فعال بود. در سال 1320 بعد از اشغال ايران توسط قواى متفقين و عزل رضا شاه، حزب كمونيست تحت نام حزب توده ايران، دوره جديدى از فعاليت خود را آغاز كرد. دليل انتخاب نام توده براى حزب، على رغم پيروى حزب از ايدئولوژى ماركسيسم ـ لنينيسم اين بود كه جامعه مسلمان ايران، زمينه لازم را براى پذيرش افكار و ايده هاى كمونيستى نداشت و اين اقدام صرفاً براى فريب مردم بود.

مدت چهل سال فعاليت علنى و مخفى حزب توده و استفاده از تجربيات احزاب كمونيست ساير كشورها، بهويژه ارتباط مستمر با حزب كمونيست روسيه شوروى و اوضاع آشفته ايران به اين حزب امكان داده بود كه بعد از جنگ جهانى دوم در ايران پايگاهى نسبتاً قوى كسب نمايد. ولى از آنجا كه اين حزب آلت بى اراده سياست هاى روسيه شوروى بود و از آنجا دستور مى گرفت، نتوانسته بود در قبال مسايل ايران، سياست روشن، يكنواخت و مستقلى اتخاذ نمايد. در نتيجه، عده اى از اعضاى صادق حزب سرخورده شدند و كناره گرفتند و انشعاب هاى متعددى از حزب صورت گرفت.

از طرف ديگر هر زمان كه تفاهمى ميان دولت مركزى ايران و قدرت هاى بزرگ به خصوص روسيه شوروى صورت مى گرفت و زمينه بين المللى مساعد مى شد، دولت ايران اقدام به قلع و قمع آن ها مى كرد.

در دو مورد، چنين وضعيتى براى حزب توده ايران پيش آمد: يكى پس از 15 بهمن 1327 و به دنبال ترور شاه بود كه به حزب توده نسبت داده شد. در آن زمان حزب مزبور منحل اعلام گرديد و ضربه سختى را تحمل كرد. كودتاى 28 مرداد 32 و كشف شبكه مخفى افسران حزب توده هم منجر به از هم پاشيدن حزب در داخل كشور گرديد و كادر مركزى حزب مجبور به فرار از ايران شد.


208

پيش از پيروزى انقلاب اسلامى به خاطر تفاهم و نزديكى كه بين شاه و دولت روسيه شوروى ايجاد شده بود، حزب توده بهويژه در دوران قيام مذهبى ملت ايران در سالهاى41 و 42 در پيروى از سياست هاى متخذه شوروى به تأييد اقدامات شاه پرداخته بود. اين امر موجب از دست رفتن كامل حيثيت و اعتبار حزب توده ايران حتى در ميان جوانانى كه داراى تمايلات ماركسيستى بودند، از جمله چريك هاى فدايى، پيكار و رنجبران شد.

با اوج گيرى مبارزات ملت مسلمان ايران در 1357، حزب توده ايران به تدريج از حالت انزوا خارج شد و اعضاى آن بعد از سال ها اقامت در كشورهاى كمونيستى به تدريج به ايران بازگشته و به فعاليت خود روى آوردند. تا اين زمان، حزب توده تشكيلات رسمى و علنى نداشت. به آذين (اعتماد زاده) ـ كه نقش رهبرى آن را در داخل ايران بر عهده داشت ـ در اواخر سال 56 طى انتشار اعلاميه مفصلى ضمن تجزيه و تحليل اوضاع كشور پيشنهاد ايجاد جبهه اى تحت عنوان (جبهه ضد استبداد) نمود، ولى پاسخى از طرف مردم مبارز و رهبران آن ها دريافت نداشت. هنگامى كه پيروزى انقلاب اسلامى محرز گرديد با تغيير جهت سياست هاى روسيه شوروى حزب توده نيز به تبع آن مبارزات، ملت ايران را تأييد كرد.


209

بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، حزب توده بر سر دو راهى قرار گرفت. اگر مى خواست در موضع ايدئولوژيك خود ايستاده و گذشته خود را دنبال كند، مى بايست علناً در مقابل انقلاب ومردم مى ايستاد، عملى كه نتيجه آن با توجه به جوّ مذهبى حاكم بر جامعه انقلابى و به خصوص با توجه به پايگاه بسيار ضعيف حزب در داخل كشور، نمى توانست چيزى جز قلع و قمع نهايى آن ها را به دنبال داشته باشد. راه ديگرى كه براى آن ها وجود داشت رها كردن مواضع ايدئولوژيك و تأييد كامل مواضع جمهورى اسلامى بود. بدين وسيله آن ها مى توانستند از فضاى باز بعد از انقلاب بهره بردارى كنند و به حيات خود ادامه دهند و سازمان حزب را تجديد كنند. اين راهى بود كه حزب توده با تأييد روسيه شوروى، انتخاب كرد. با انتخاب اين شيوه دو هدف و مقصود براى آن ها تأمين مى شد. اول آن كه امكان نفوذ نيروهاى خود را در ارگان ها ودستگاه هاى اجرايى فراهم مى آوردند و بدين وسيله در دراز مدت مى توانستند در موقع مقتضى و از طريق توطئه براندازى، نظام جمهورى اسلامى را ساقط كنند و مآلا كشور را به دامان روسيه شوروى بياندازند. ديگر اين كه با حضور در كشور به سازمان جاسوسى كا. گ. ب. امكان نفوذ و كسب اطلاعات از اسرار و مسايل مهم و حساس كشور را مى دادند.

با انتخاب راه دوم، حزب توده اعلام نمود كه در خط امام و جمهورى اسلامى قرار دارد و چيزى را ادعا مى كرد كه با ماهيت ايدئولوژيك آن حزب، همساز نبود. به هر حال از آن جا كه مواضع دولت جمهورى اسلامى را تأييد مى كرد و از امكانات قانون اساسى و ساير قوانين و مقررات جارى كشور بهره بردارى مى نمود، توانست به حيات نيمه علنى و نيمه مخفى خود ادامه دهد و از گرفتارى هاى نظام و هرج و مرج بعد از انقلاب، سود جويد و به قسمتى از دو هدف خود برسد و آن قدر در نظام نفوذ نمايد كه حتى يكى از عوامل آن ها ] ناخدا افضلى[ در رأس نيروى دريايى جمهورى اسلامى ايران، قرار گيرد.

از پيروزى هاى مهم نيروهاى خط امام در انقلاب سوم، كشف سازمان مخفى و عوامل نفوذى حزب توده و متلاشى كردن آن بود. اين موفقيت ابعاد وسيعى داشت. از جمله اين كه دولت توانست نه تنها سازمان مخفى آن ها را كشف كند بلكه كليه اعضاى كميته مركزى حزب را نيز دستگير نمايد. آن ها با سابقه طولانى اى كه در مبارزات سياسى داشتند، به اعمال خلاف خود، از جمله جاسوسى براى دولت روسيه شوروى، اعتراف كردند.

اعترافات احسان طبرى، ايدئولوگ معروف حزب و بهويژه توبه او از اعمالى كه مرتكب شده بود، در تاريخ كمونيسم بين الملل در حد خود بى سابقه بود. ديگر اين كه بسيارى از اسرار ناگفته حزب توده و سازمان جاسوسى ابرقدرت شرق فاش گرديد و متعاقباً هيجده نفر از ديپلمات هاى روسى از كشور اخراج شدند.

از طرف ديگر، اين پيروزى موجب شد كه تنها سلاح مورد بهره بردارى تبليغاتى ليبرال ها كه ادعا مى كردند: «دولت جمهورى اسلامى تحت تأثير عوامل نفوذى حزب توده است»، از آن ها گرفته شود. جمهورى اسلامى عملا ثابت كرد كه به اجراى سياست نه شرقى ـ نه غربى كاملا وفادار است و در همان شرايطى كه با ابرقدرت غرب دست و پنجه نرم مى كند، ريشه هاى فساد و نفوذ ابرقدرت شرق را نيز از بنيان بر مى كند.


210

2. كشف توطئه كودتاى امريكايى قطب زاده با اطلاع آيت اللّه شريعتمدارى نيز از جمله پيروزى هاى مهم در انقلاب سوم بود. آيت اللّه سيدكاظم شريعتمدارى از مراجع تقليد شيعه پس از رحلت آيت اللّه بروجردى به عنوان يكى از مراجع جانشين مطرح شد و پس از درگذشت آيت اللّه محسن حكيم و با ارسال پيام تسليت از سوى محمد رضا شاه پهلوى به ايشان به عنوان مرجع تقليد مورد نظر حكومت مشخص گرديد.

آيت اللّه شريعتمدارى از جمله روحانيون ميانه رو و اصلاح طلب حوزه علميه قم بود كه با روش هاى انقلابى، مخالفت مىورزيد. وى معتقد به حركت تدريجى به سوى حكومت اسلامى بود.

آيت اللّه شريعتمدارى در سال 42 به همراه حضرت امام خمينى(ره) مبارزه بر عليه رژيم پهلوى را آغاز كرد اما روش ايشان برخلاف امام(ره) روش مسالمت آميز و صلح جويانه بود. وى در اوج مبارزات انقلابى، خواستار حفظ سلطنت و اجراى كامل قانون اساسى شد كه با مخالفت روحانيون طرفدار امام (ره) مواجه گرديد.

آيت اللّه شريعتمدارى پس از پيروزى انقلاب اسلامى به عنوان يكى از شخصيت هاى تراز اول روحانيت مطرح گرديد و مبادرت به تأسيس حزب خلق مسلمان در برابر حزب جمهورى اسلامى پرداخت. اين حزب در تبريز تحركاتى را موجب شدند و صدا و سيماى اين شهر را سه روز اشغال كردند. در سال 61 در پى افشاى توطئه براندازى، مشخص گرديد كه آيت اللّه شريعتمدارى در جريان توطئه بوده اما آن را تأييد نكرده است. وى در تلويزيون به اطلاع خود از كودتا اعتراف كرد. در پى آن جامعه مدرسين علميه قم در يك عمل بى سابقه در تاريخ شيعه، وى را از مرجعيت خلع نمود. از آن پس آيت اللّه شريعتمدارى تا هنگام مرگ خانه نشين بود.


211

3. از جمله توطئه هاى ريشه دار و در عين حال خطرناكى كه در اين دوران كشف گرديد، جريان انحرافى سيدمهدى هاشمى بود كه با سوء استفاده از وابستگى و خويشاوندى با آيت اللّه منتظرى، قائم مقام رهبرى، و با توجه به سوابق ماجراجويانه و جاه طلبانه اش چه قبل و چه بعد از انقلاب، در بيت ايشان نفوذ پيدا كرده بود كه مى توانست در اتخاذ مواضع و جهت گيرى هاى ايشان تأثير بگذارد و زمينه لازم را براى به قدرت رسيدن خود و پياده كردن اهدافش، بهويژه پس از رحلت حضرت امام(ره) فراهم آورد. او در اجراى اهداف خود، دست به هر توطئه اى، از جمله قتل مخالفين، جمع آورى اسلحه و مهمات، تماس با نيروهاى ضدانقلابى داخلى و خارجى و جعل سند مى زد و خود را در پناه بيت قائم مقام رهبرى محفوظ نگه مى داشت.

دقت نظر و تيزبينى حضرت امام و اطلاعات جمع آورى شده توسط وزارت اطلاعات، موجب گرديد تا در مهر ماه 1365 با اقدام و دخالت مستقيم رهبر انقلاب، سيد مهدى هاشمى و دستيارانش دستگير شوند و به گناهان خود اعتراف كنند و به مجازات اعمال خود برسند و باز هم خطرى بزرگ از انقلاب دفع گردد. اگر چه اين جريان نيز بدون قربانى نبود. بدين ترتيب كه رهبر انقلاب براى حفظ سلامت انقلاب نهايتاً ناچار به بر كنارى حضرت آيت اللّه منتظرى ـ كه ايشان را حاصل عمر خود مى دانستند و سابقه سال ها مبارزه، رنج و شكنجه در راه انقلاب را داشته اند ـ تن در دادند.

4. پيروزى ديگر انقلاب، رسوايى مجدد دولت امريكا در ماجراى «مك فارلين» بود. دولت ريگان كه پس از تحقيرها و شكست هاى دولت كارتر به قدرت رسيده و وعده داده بود كه عظمت و آبروى جهانى امريكا را احيا كند و خصمانه و از موضع قدرت، با جمهورى اسلامى برخورد نمايد و در ظاهر ايران را كشورى تروريست و غيرمتمدن خطاب مى كرد، در خفا براى برقرارى ارتباط با جمهورى اسلامى تلاشى خستگى ناپذير و در عين حال ناشيانه به كار مى برد. اين تلاش ها نهايتاً به انجام معاملاتى براى آزادى گروگان هاى امريكايى در لبنان با استفاده از نفوذ معنوى جمهورى اسلامى در ازاى فروش اسلحه مورد نياز ايران، منجر شد. مسافرت مخفيانه مك فارلين مشاور سابق امنيت ملى ريگان، با پاسپورت جعلى به تهران و ارسال يك انجيل امضا شده! توسط ريگان، بخشى از اين تلاش هاى امريكا بود. افشاى اين ماجرا يادآور ماجراى واترگيت شد كه منجر به استعفاى ريچارد نيكسون رئيس جمهور وقت امريكا شده بود. در اثر افشاى اين جريان، كميسيون هاى تحقيقاتى متعددى در امريكا تشكيل شد و از پيامدهاى آن استعفاى تعداد زيادى از مقامات طراز اول امريكا از جمله رئيس كاخ سفيد، رئيس شوراى امنيت ملى و دادستان كل، اقدام مك فارلين به خودكشى و مرگ رئيس سازمان سيا بود. اگر تفاهم دو حزب حاكم در امريكا نبود و موضوع ادامه پيدا مى كرد، چه بسا اين جريان منجر به كناره گيرى ريگان هم مى شد.


212

5 . از جمله پيروزى هاى ديگرى كه جمهورى اسلامى به دست آورد، كشف شبكه جاسوسى و اطلاعاتى سازمان سياى امريكا در ارتش و ساير ارگان هاى دولتى بود. اين شبكه را سازمان سيا بعد از اشغال سفارت امريكا ـ يا به تعبير مردم، «لانه جاسوسى» ـ با زحمات بسيار و هزينه هاى گزاف در ايران به وجود آورده بود كه البته با اطلاعاتى كه در طول جنگ در اختيار دشمن قرار مى داد، خسارات جدّى به كشور وارد مى آورد.

6 . پذيرش قطعنامه 598 شوراى امنيت توسط دولت جمهورى اسلامى در مرداد 1367 و پايان جنگ ايران و عراق از جمله حوادث مهم پايان دهه اول انقلاب بود. اگر چه حضرت امام با تلخ كامى و به مثابه نوشيدن جام زهر از آن واقعه ياد مى كند، ولى نبايد فراموش كرد كه حوادث بعدى، بهويژه درگيرى عراق در جنگى ديگر، شرايط را به سود جمهورى اسلامى رقم زد. به طورى كه نه تنها ايران حتى يك وجب از خاك خود را از دست نداد، بلكه امروزه به عنوان يكى از قدرتمندترين كشورها از نظر نظامى در منطقه خاورميانه، محسوب مى گردد.

موفقيت هايى كه نيروهاى خط امام در مرحله چهارم بعد از پيروزى انقلاب به دست آوردند بيش از آن است كه در اين فصل بيان شود. آن چه كه مطرح گرديد، تنها آن دسته از موفقيت هاى برجسته سياسى ـ نظامى بود كه بدون ترديد قابل ذكر و ملموس بود. علاوه بر اين، خط امام توانست با قلع و قمع ضدانقلاب، رسواكردن ليبراليسم، و از بين بردن تشنج، آرامش را بر جامعه حكمفرما كند كه لازمه سازندگى، خلاقيت و ابتكار در زمينه هاى مختلف اقتصادى، علمى، فرهنگى و سياسى بود كه در اين راستا موفقيت هاى چشم گيرى كسب كرده است.


213

ناگفته نماند كه انقلاب اسلامى در قبال آن چه در اين دهه به دست آورد، بهاى گزافى پرداخت و متحمل ضايعات زيادى شد كه هيچ يك از انقلاب هاى دنيا بعد از پيروزى متحمل چنين ضايعاتى نشدند. شهادت نزديك به دويست نفر از روحانيان و دولت مردان انقلابى و همچنين شهادت چند صدهزار نفر از رزمندگان ايثارگر اسلام در جبهه هاى جنگ، بهاى سنگينى بود كه انقلاب اسلامى ايران در اين دوره پرداخت.

گفتار دوم : دهه دوم انقلاب

مقدمه

مرحله اول: تحولات سياسى ـ اجتماعى داخلى

مرحله دوم: انقلاب اسلامى و تحولات منطقه اى جهان اسلام

مرحله سوم: انقلاب اسلامى و تحولات جهانى


214

مقدمه

سال 1368 سرآغاز دومين دهه انقلاب بود. آغاز اين دهه با حوادث و اتفاقات مهمى همراه گرديد كه بررسى آن نياز به گشودن فصلى ديگر در تاريخ تحولات سياسى ـ اجتماعى ايران و انقلاب اسلامى دارد. اين تحولات مهم با فروپاشى اتحاد جماهير شوروى و پايان نظام دوقطبى در صحنه روابط بين الملل همراه بود.

در صحنه روابط منطقه اى خاورميانه و جهان اسلام حوادثى رخ داد كه مهم ترين آن ها آغاز جنگى ديگر با ابعادى وسيع تر به نام جنگ خيلج فارس بود.

در صحنه داخلى نيز حوادث مهمى رخ داد كه از اهم آن ها رحلت حضرت امام خمينى(ره) بود.

با توجه به رحلت حضرت امام در آغاز دهه دوم، اين گرايش وجود داشت كه اين دوره را به جاى دهه دوم، دوره بعد از امام نام گذارى گردد. زيرا انتظار مى رفت با توجه به شخصيت بى نظير رهبر انقلاب و تأثير شگرفى كه ايشان در روند تحولات قبل و بعد از انقلاب اسلامى داشته اند و بهويژه نفوذ كاريزماتيك ايشان، با رحلتشان، خلأ فوق العاده عظيمى در كشور به وجود آيد و بر اساس پيش بينى تحليل گران غربى نه تنها منجر به بروز منازعات داخلى گردد، بلكه در سمت و سوى انقلاب نيز تأثير عميقى بگذارد و مانند بسيارى از جوامع ديگر كه رهبران برجسته، نقش فوق العاده اى در آن ها داشته اند و با مرگ آن ها جامعه دچار بحران و مشكلات عظيمى گرديده است، ايران انقلابى نيز شاهد چنين بحران ها و مشكلاتى باشد.

در عين حال، مقايسه حوادث و اتفاقات اين دهه با دهه اول انقلاب، نشان مى دهد كه نوع بحران ها و حوادث از نظر ماهيت و محتوا، تفاوت چشم گيرى با يكديگر دارند.


215

جامعه انقلابى ايران در دهه اول با بحران هاى عظيمى مواجه بود. انقلاب مى بايست در عين تلاش براى نهادينه كردن و ايجاد ساختار نظام سياسى خود با انواع توطئه هاى داخلى و خارجى، مقابله نمايد كه مهم ترين آن ها درگيرى در يك جنگ طولانى هشت ساله با عراق بود كه اغلب مسائل كشور را تحت الشعاع خود قرار داده بود. اين حادثه و ساير حوادث و اتفاقاتى كه به آن ها پرداخته شد، هر كدام مى توانست موجبات سقوط و شكست اين نظام نوپا را فراهم آورد. درحالى كه دهه دوم انقلاب اسلامى چه از نظر داخلى و چه از نظر خارجى، نه تنها با بحران جدى مواجه نبود، بلكه با توجه به تحولات پيشين جايگاه انقلاب و نظام سياسى برخاسته از آن، تقويت و تثبيت گرديد و توان بر طرف كردن اشكالات و ضعف هاى دوران قبلى را پيدا كرد و در عين حال به پيروزى هاى شگفت انگيزى در صحنه روابط بين المللى دست يافت و اينك راه تعالى و ترقى را همچنان مى پيمايد.

با توجه به همان علل و حوادث و تحولات سياسى، انقلاب اسلامى را در سه سطح داخلى، منطقه اى و جهانى مورد بررسى و تجزيه تحليل قرار مى دهيم تا تصوير روشن تر و واضح ترى از آنچه در اين دوره اتفاق افتاده است و به صورتى مستقيم يا غيرمستقيم با انقلاب اسلامى و نظام جمهورى اسلامى در ارتباط بوده است، ارائه دهيم.


216

مقدمه

سال 1368 سرآغاز دومين دهه انقلاب بود. آغاز اين دهه با حوادث و اتفاقات مهمى همراه گرديد كه بررسى آن نياز به گشودن فصلى ديگر در تاريخ تحولات سياسى ـ اجتماعى ايران و انقلاب اسلامى دارد. اين تحولات مهم با فروپاشى اتحاد جماهير شوروى و پايان نظام دوقطبى در صحنه روابط بين الملل همراه بود.

در صحنه روابط منطقه اى خاورميانه و جهان اسلام حوادثى رخ داد كه مهم ترين آن ها آغاز جنگى ديگر با ابعادى وسيع تر به نام جنگ خيلج فارس بود.

در صحنه داخلى نيز حوادث مهمى رخ داد كه از اهم آن ها رحلت حضرت امام خمينى(ره) بود.

با توجه به رحلت حضرت امام در آغاز دهه دوم، اين گرايش وجود داشت كه اين دوره را به جاى دهه دوم، دوره بعد از امام نام گذارى گردد. زيرا انتظار مى رفت با توجه به شخصيت بى نظير رهبر انقلاب و تأثير شگرفى كه ايشان در روند تحولات قبل و بعد از انقلاب اسلامى داشته اند و بهويژه نفوذ كاريزماتيك ايشان، با رحلتشان، خلأ فوق العاده عظيمى در كشور به وجود آيد و بر اساس پيش بينى تحليل گران غربى نه تنها منجر به بروز منازعات داخلى گردد، بلكه در سمت و سوى انقلاب نيز تأثير عميقى بگذارد و مانند بسيارى از جوامع ديگر كه رهبران برجسته، نقش فوق العاده اى در آن ها داشته اند و با مرگ آن ها جامعه دچار بحران و مشكلات عظيمى گرديده است، ايران انقلابى نيز شاهد چنين بحران ها و مشكلاتى باشد.

در عين حال، مقايسه حوادث و اتفاقات اين دهه با دهه اول انقلاب، نشان مى دهد كه نوع بحران ها و حوادث از نظر ماهيت و محتوا، تفاوت چشم گيرى با يكديگر دارند.


217

جامعه انقلابى ايران در دهه اول با بحران هاى عظيمى مواجه بود. انقلاب مى بايست در عين تلاش براى نهادينه كردن و ايجاد ساختار نظام سياسى خود با انواع توطئه هاى داخلى و خارجى، مقابله نمايد كه مهم ترين آن ها درگيرى در يك جنگ طولانى هشت ساله با عراق بود كه اغلب مسائل كشور را تحت الشعاع خود قرار داده بود. اين حادثه و ساير حوادث و اتفاقاتى كه به آن ها پرداخته شد، هر كدام مى توانست موجبات سقوط و شكست اين نظام نوپا را فراهم آورد. درحالى كه دهه دوم انقلاب اسلامى چه از نظر داخلى و چه از نظر خارجى، نه تنها با بحران جدى مواجه نبود، بلكه با توجه به تحولات پيشين جايگاه انقلاب و نظام سياسى برخاسته از آن، تقويت و تثبيت گرديد و توان بر طرف كردن اشكالات و ضعف هاى دوران قبلى را پيدا كرد و در عين حال به پيروزى هاى شگفت انگيزى در صحنه روابط بين المللى دست يافت و اينك راه تعالى و ترقى را همچنان مى پيمايد.

با توجه به همان علل و حوادث و تحولات سياسى، انقلاب اسلامى را در سه سطح داخلى، منطقه اى و جهانى مورد بررسى و تجزيه تحليل قرار مى دهيم تا تصوير روشن تر و واضح ترى از آنچه در اين دوره اتفاق افتاده است و به صورتى مستقيم يا غيرمستقيم با انقلاب اسلامى و نظام جمهورى اسلامى در ارتباط بوده است، ارائه دهيم.


218

مرحله اول : تحولات سياسى ـ اجتماعى داخلى

آن چه را كه در اين فصل به عنوان تحولات سياسى ـ اجتماعى در ايران، مورد بحث قرار خواهيم داد، مسائلى است كه تأثير و نقشى مهم در روند انقلاب اسلامى بر جاى گذارده است. به طورى كه بدون اين اتفاقات، انقلاب اسلامى در مسيرى ديگر حركت مى كرد و با حوادث و اتفاقات كاملا متفاوتى مواجه مى شد و بعضاً ممكن بود موجبات انحراف و دگرگونى آن فراهم آيد و ضايعات عميقى بر پيكر انقلاب وارد شود. اين حوادث و اتفاقات را مى توان به ترتيب تاريخى چنين نام برد: عزل آيت اللّه منتظرى از قائم مقام رهبرى، بازنگرى قانون اساسى، رحلت حضرت امام خمينى(ره) و انتخاب حضرت آيت اللّه خامنه اى به عنوان جانشينى ايشان و آغاز دوره سازندگى.


219

الف) عزل آيت اللّه منتظرى

در روزهاى آغازين سال 1368 به ناگهان بخشنامه اى از طرف نخست وزير وقت آقاى مهندس ميرحسين موسوى به ادارات و سازمان هاى دولتى ابلاغ شد كه متن آن بدين قرار بود: «به دستور حضرت امام خمينى كليه تصاوير آيت اللّه منتظرى از ادارات و سازمان هاى دولتى برداشته شود.» اين بخشنامه كه بدون مقدمه صادر شده بود با بهت و حيرت عموم مواجه گرديد. ديرى نپاييد كه نامه هفتم فروردين آقاى منتظرى و پاسخ روز بعد حضرت امام از صدا و سيما پخش شد. نامه آقاى منتظرى به نامه 6 فروردين حضرت امام ارجاع داده شده بود، بدون آن كه متن آن نامه منتشر شده باشد. اين جريان نه تنها حيرت عموم مردم را برانگيخت، بلكه آينده انقلاب اسلامى و نظام جمهورى اسلامى را نيز در هاله اى از ابهام فرو برد.

مردمى كه آقاى منتظرى را به عنوان قائم مقام رهبرى و جانشين ايشان شناخته و قبول كرده بودند و در دعاهاى خود از ايشان به عنوان «اميد امت و امام» ياد مى كردند. ناگهان با مسئله عزل بدون مقدمه نامبرده، آن هم از طرف امام خمينى مواجه شدند. مردم وقتى كه به سوابق مبارزاتى و فقاهت و جايگاه آقاى منتظرى كه توسط مجلس خبرگان رهبرى به عنوان قائم مقام رهبرى انتخاب شده بودند و امام خمينى نيز بخش قابل توجهى از اختيارات رهبرى و ارجاعات خود را به ايشان واگذار كرده بود مى نگريستند، حق داشتند دچار شگفتى شوند. حتى نمايندگان وقت مجلس شوراى اسلامى و هيأت وزيران نيز نتوانستند شگفتى خود را از اين ماجرا ابراز نكنند، به طورى كه حضرت امام مجبور گرديد طى نامه اى خطاب به آن ها، ضمن توضيحات مختصرى وعده دهد كه به زودى از واقعيات ناگفته مطلع خواهند شد و به دنبال آن جزوه اى به نام رنج نامه توسط سيداحمد خمينى، فرزند امام منتشر گرديد كه تا حدوى مسائل پشت پرده را بازگو مى كرد و آقاى محمدى رى شهرى وزير اطلاعات وقت نيز با انتشار خاطرات سياسى خود، بخش ديگرى از مسائل رنج آور پشت پرده را بيان كرد.


220

اينك كه بيش از يك دهه از آن تاريخ مى گذرد و حوادث آن دوران و جريانات متعاقب آن را مرور مى نماييم، به اهميت اين تصميم به موقع پى مى بريم. مى توان ادعا كرد كه اگر آقاى منتظرى عزل نمى شد، سرنوشت انقلاب طور ديگرى رقم مى خورد و اگر دچار سرنوشت انقلاب هاى ديگر مانند انقلاب فرانسه و روسيه كه بعد از ده سال به ديكتاتورى منجر گرديدند، نمى شد، قطعاً گرفتار جنگ ها و منازعات داخلى مى گرديد كه سرانجام آن معلوم نبود.

امام خمينى در نامه 6 فروردين 1368 ضمن اظهار تأسف و ناراحتى خود از پيشامد چنين حادثه اى به ذكر دلايل خود مبنى بر عزل ايشان از قائم مقامى پرداخت و حمايت ايشان از برخى نااهلان از جمله سيدمهدى هاشمى و گروه منافقين را عمده ترين دليل خود بر چنين تصميمى ذكر نمود.

على رغم پافشارى هاى امام خمينى مبنى بر انتشار اين نامه در همان زمان، به اصرار سران نظام ايشان رضايت دادند كه نامه منتشر نگردد. و بنا به مصالحى، انتشار آن تا ده سال بعد به تأخير افتاد.


221

الف) عزل آيت اللّه منتظرى

در روزهاى آغازين سال 1368 به ناگهان بخشنامه اى از طرف نخست وزير وقت آقاى مهندس ميرحسين موسوى به ادارات و سازمان هاى دولتى ابلاغ شد كه متن آن بدين قرار بود: «به دستور حضرت امام خمينى كليه تصاوير آيت اللّه منتظرى از ادارات و سازمان هاى دولتى برداشته شود.» اين بخشنامه كه بدون مقدمه صادر شده بود با بهت و حيرت عموم مواجه گرديد. ديرى نپاييد كه نامه هفتم فروردين آقاى منتظرى و پاسخ روز بعد حضرت امام از صدا و سيما پخش شد. نامه آقاى منتظرى به نامه 6 فروردين حضرت امام ارجاع داده شده بود، بدون آن كه متن آن نامه منتشر شده باشد. اين جريان نه تنها حيرت عموم مردم را برانگيخت، بلكه آينده انقلاب اسلامى و نظام جمهورى اسلامى را نيز در هاله اى از ابهام فرو برد.

مردمى كه آقاى منتظرى را به عنوان قائم مقام رهبرى و جانشين ايشان شناخته و قبول كرده بودند و در دعاهاى خود از ايشان به عنوان «اميد امت و امام» ياد مى كردند. ناگهان با مسئله عزل بدون مقدمه نامبرده، آن هم از طرف امام خمينى مواجه شدند. مردم وقتى كه به سوابق مبارزاتى و فقاهت و جايگاه آقاى منتظرى كه توسط مجلس خبرگان رهبرى به عنوان قائم مقام رهبرى انتخاب شده بودند و امام خمينى نيز بخش قابل توجهى از اختيارات رهبرى و ارجاعات خود را به ايشان واگذار كرده بود مى نگريستند، حق داشتند دچار شگفتى شوند. حتى نمايندگان وقت مجلس شوراى اسلامى و هيأت وزيران نيز نتوانستند شگفتى خود را از اين ماجرا ابراز نكنند، به طورى كه حضرت امام مجبور گرديد طى نامه اى خطاب به آن ها، ضمن توضيحات مختصرى وعده دهد كه به زودى از واقعيات ناگفته مطلع خواهند شد و به دنبال آن جزوه اى به نام رنج نامه توسط سيداحمد خمينى، فرزند امام منتشر گرديد كه تا حدوى مسائل پشت پرده را بازگو مى كرد و آقاى محمدى رى شهرى وزير اطلاعات وقت نيز با انتشار خاطرات سياسى خود، بخش ديگرى از مسائل رنج آور پشت پرده را بيان كرد.


222

اينك كه بيش از يك دهه از آن تاريخ مى گذرد و حوادث آن دوران و جريانات متعاقب آن را مرور مى نماييم، به اهميت اين تصميم به موقع پى مى بريم. مى توان ادعا كرد كه اگر آقاى منتظرى عزل نمى شد، سرنوشت انقلاب طور ديگرى رقم مى خورد و اگر دچار سرنوشت انقلاب هاى ديگر مانند انقلاب فرانسه و روسيه كه بعد از ده سال به ديكتاتورى منجر گرديدند، نمى شد، قطعاً گرفتار جنگ ها و منازعات داخلى مى گرديد كه سرانجام آن معلوم نبود.

امام خمينى در نامه 6 فروردين 1368 ضمن اظهار تأسف و ناراحتى خود از پيشامد چنين حادثه اى به ذكر دلايل خود مبنى بر عزل ايشان از قائم مقامى پرداخت و حمايت ايشان از برخى نااهلان از جمله سيدمهدى هاشمى و گروه منافقين را عمده ترين دليل خود بر چنين تصميمى ذكر نمود.

على رغم پافشارى هاى امام خمينى مبنى بر انتشار اين نامه در همان زمان، به اصرار سران نظام ايشان رضايت دادند كه نامه منتشر نگردد. و بنا به مصالحى، انتشار آن تا ده سال بعد به تأخير افتاد.


223

ب) بازنگرى قانون اساسى

بعد از پيروزى انقلاب اسلامى و به دنبال اعلام تأسيس نظام جمهورى اسلامى از طريق همه پرسى در تاريخ 12 فروردين 1358، بلافاصله دولت با تشكيل مجلس خبرگان قانون اساسى از طريق انتخابات، اولين قانون اساسى جمهورى اسلامى را تهيه كرد. اين قانون در همه پرسى عمومى مورد تأييد مردم قرار گرفت. مجلس خبرگان براى تهيه اين قانون كه مى بايست بر مبنا و موازين اسلامى تنظيم مى شد و در عين حال با شرايط و اوضاع و احوال روز مطابقت مى داشت، الگوى تجربه شده اى در اختيار نداشت و در رابطه با چارچوب نظرى آن، توافق عمومى ميان روحانيان و نخبگان دانشگاهى وجود نداشت. بهويژه آن كه پيش نويس ارائه شده به مجلس خبرگان، توسط دولت موقت و اعضاى ليبرال آن، برگرفته از قوانين اساسى فرانسه و بعضى ديگر از كشورهاى اروپايى بود و بدون ترديد نمى توانست، سنخيتى با نظامى بر مبناى حاكميت الهى و اسلامى و بهويژه اصل ولايت فقيه داشته باشد. اين پيش نويس به همين دليل كنار گذارده شد و مجلس خبرگان خود به تهيه چارچوب و اصول آن پرداخت. طبيعتاً تهيه چنين قانونى به عنوان اولين تجربه حكومت اسلامى و بهويژه بعد از پيروزى مردمى ترين انقلاب جهان، نمى توانست خالى از نواقص و اشكالات باشد. مهم ترين آن اشكالات، توجه اغراق آميز به مديريت شورايى بود كه از موضع گيرى شديد در مقابل تجربه تلخ ديكتاتورى و خودكامگى فردى نظام پهلوى نشأت مى گرفت. اما در طول دهه اول، به تجربه به اثبات رسيد كه نظام شورايى نمى تواند عملاً از كارآيى لازم برخوردار باشد.


224

در ارديبهشت سال 1368 شرايط كشور ايجاب مى كرد كه براى جبران اين نواقص، بازنگرى هايى در قانون اساسى به عمل آيد. متأسفانه در قانون اساسى سال 1358 حتى نحوه و شرايط اساسى بازنگرى در آن، پيش بينى نشده بود. ناچار نمايندگان مجلس و شوراى عالى قضايى از حضرت امام درخواست كردند كه با استفاده از اختيارات ولايت مطلقه فقيه، اجازه و فرمان لازم را براى چنين بازنگرى صادر كند. نهايتاً ايشان طى فرمانى به هيأتى مركب از بيستوپنج نفر مأموريت دادند كه پس از بازنگرى در موضوعات معينى به شرح زير، مصوبات خود را به همه پرسى عمومى بگذارند:

1. رهبرى: در مورد رهبرى، دو مشكل در قانون اساسى وجود داشت. يكى اين كه حوزه انتخاب رهبر و يا شوراى رهبرى به انتخاب از ميان مراجع تقليد محدود شده بود و ديگر اين كه در صورت عدم وجود اعلميت و اولويت، شورايى مركب از سه يا پنج نفر براى رهبرى كشور پيش بينى گرديده بود. با توجه به عزل آقاى منتظرى از قائم مقامى رهبرى، گزينش مرجع يا مراجعى براى رهبرى به خصوص با توجه به كهولت سن مراجع وقت، امرى مشكل و غيرممكن مى نمود. حضرت امام در نامه اى به شوراى بازنگرى قانون اساسى، ضرورت انتخاب رهبر از ميان مراجع را منتفى دانسته، اعلام نمود: «صرف اجتهاد و فقاهت از نظر علمى براى رهبر كفايت مى كند» و به اين ترتيب اصل 107 قانون اساسى در اين رابطه اصلاح گرديد و زمينه براى انتخاب رهبر از ميان فقها و مجتهدين فراهم شد.

در عين حال با توجه به بحث انگيز بودن اختيارات رهبر به عنوان ولى فقيه و با توجه به نظر حضرت امام كه معتقد به اصل ولايت مطلقه فقيه بود و با توجه به اين كه در قانون اساسى سال 1358 اين مسئله به سكوت برگزار شده بود، اصل 57 قانون اساسى اصلاح و حاكميت ولايت مطلقه و اين كه همه قواى سه گانه تحت نظر ايشان مى باشند، صراحتاً بيان گرديد.


225

2. حذف مقام نخست وزير: در قانون اساسى سال 1358 رئيس جمهور با رأى مستقيم مردم انتخاب مى گرديد و نخستوزير به پيشنهاد رئيس جمهور و با رأى اعتماد مجلس شوراى اسلامى منصوب مى شد و وزرا نيز با طى مراحل سه گانه با معرفى نخست وزير، تأييد رئيس جمهور و تصويب مجلس شوراى اسلامى تعيين مى گرديدند. در عين حال مسئوليت قوه مجريه بر عهده نخست وزير بود و رئيس جمهورى در واقع بعد از انتخاب نخست وزير و وزرا نقشى تشريفاتى پيدا مى كرد و اين امر با انتخابى بودن رئيس جمهور از طرف مردم و توقعات و انتظارات آن ها در برنامه هايى كه در دوران تبليغات انتخاباتى صورت مى داد، هم خوانى نداشت. بنابراين نوعى دوگانگى در قوه مجريه به وجود آمده بود كه در دهه اول انقلاب، مشكلاتى را هم در پى داشت. بنابراين در بازنگرى قانون اساسى پست نخستوزيرى حذف شد و رئيس جمهور به عنوان رئيس و مسئول قوه مجريه، مسئوليت هاى نخست وزير را نيز بر عهده گرفت.

3. قوه قضائيه: بر طبق قانون اساسى سال 1358 مسئوليت اداره قوه قضائيه تحت سرپرستى شورايى مركب از رئيس ديوان عالى كشور، دادستان كل كشور، كه هر دو منصوب رهبرى بودند و سه نفر از قضات به انتخاب قضات كشور، اداره مى گرديد. اين امر نيز در اداره امور قوه قضائيه و سياست گذارى هاى آن و همچنين مسئوليت پذيرى اعضاى شورا مشكلاتى جدى به وجود آورده بود و با توجه به اين امر كه قوه قضائيه بايد تحت نظر ولى امر مسلمين باشد، انتخابى بودن سه نفر از اعضاى شورا با اين اصل، مغايرت داشت. به اين ترتيب شوراى بازنگرى قانون اساسى با اصلاح اصول مربوط به اين قوه، اداره امور آن را بر عهده يك نفر مجتهد به عنوان رئيس قوه قضائيه كه منصوب رهبرى است، گذارد.

4. اداره صدا و سيما: در قانون اساسى سال 1358، اداره صدا و سيما تحت نظر مشترك قواى سه گانه ( مقننه، قضائيه و مجريه ) قرار داشت به طورى كه مدير صدا و سيما مى بايست منصوب نمايندگان اين سه قوه و پاسخگوى ايشان نيز باشد. طبيعتاً با توجه به متغيربودن دولت، نمايندگان مجلس و شوراى عالى قضايى، اراده اين رسانه ملى نمى توانست از يك ثبات و پايدارى برخوردار باشد. به خصوص زمانى كه ميان نمايندگان سه قوه اختلاف نظر به وجود مى آمد و هر يك سعى مى كرد نظرات خود را در اداره اين رسانه اعمال نموده و جهتِ حركت اين رسانه ملى را، بر طبق خواسته هاى سياسى و جناحى خود تنظيم نمايد. در طول دهه اول انقلاب اختلاف نظر ميان نمايندگان سه قوه و مديريت صدا و سيما منجر به دخالت حضرت امام گرديده و مشكلات شيوه اداره اين رسانه و نحوه سياست گذارى آن بر ملا گرديد. در بازنگرى قانون اساسى اين اصل نيز اصلاح شد و تصويب شد كه مديريت اين رسانه منصوب رهبرى بوده و هيأتى از قواى سه گانه بر آن نظارت داشته باشند و بدين ترتيب اداره صدا و سيما نيز از حالت شورايى در آمد.


226

5 . مجمع تشخيص مصلحت نظام: در قانون اساسى سال 1358 كليه قوانين مصوب مجلس شورا از نظر مطابقت با شرع و قانون اساسى مى بايست به تأييد شوراى نگهبان برسد و در بعضى از موارد كه مجلس با شوراى نگهبان به اختلاف نظر مى رسيد، مرجعى براى حل و فصل اختلافات فيمابين اين دو نهاد وجود نداشت. حضرت امام بنا به درخواست سران سه قوه و موافقت مجلس شوراى اسلامى در تاريخ 17 بهمن 1366، نهادى به نام مجمع تشخيص مصلحت نظام تشكيل و مسائل مورد اختلاف ميان اين دو نهاد را به آن مجمع احاله و تصميم نهاد مزبور، قطعى و فصل الخطاب باشد. اين موضوع در بازنگرى قانون اساسى مورد توجه قرار گرفت و در اصل 112 به قانون اساسى اضافه گرديده و مجمع تشخيص مصلحت نظام مسئول حل و فصل اختلافات بين مجلس شوراى اسلامى و شوراى نگهبان گرديد. اسم چنين مجموعه اى به عنوان نهاد مشاور رهبرى در موردى كه ايشان به اين مجمع ارجاع مى نمايند، تعيين شد.

6 . بازنگرى در قانون اساسى: اين موضوع در قانون اساسى سال 1358 مسكوت مانده بود. بنابراين اصلى به عنوان اصل بازنگرى در قانون اساسى (اصل 177) اضافه گرديد كه بنابر آن هر زمان مقام رهبرى ضرورى ديد، پس از مشورت با مجمع تشخيص مصلحت نظام به رئيس جمهور پيشنهاد مى نمايد كه شوراى بازنگرى قانون اساسى را به شرحى كه در قانون آمده است تشكيل دهد و پس از انجام اصلاحات، موارد اصلاحى با تاييد رهبرى به همه پرسى عمومى گذارده شود.

7. تغيير نام مجلس شوراى ملى به مجلس شوراى اسلامى: از آنجا كه تحت تأثير عوامل ملى گرا در زمان تصويب قانون اساسى سال 1358، نام قوه مقننه را مجلس شوراى ملى گذارده بودند و بنا به فرمان حضرت امام در تاريخ 3/4/1359 در كليه مكاتبات و مخاطبات از عنوان مجلس شوراى اسلامى استفاده مى شد، در اين بازنگرى نسبت به اصلاح اين لفظ اتخاذ تصميم شد و نام مجلس شوراى اسلامى به جاى مجلس شوراى ملى در قانون اساسى آورده شد.

اين اصلاحات كه به همه پرسى عمومى نيز گذاشته شد و به تصويب رسيد، مشكلات مورد ابتلاى دستگاه هاى مختلف نظام، حل گرديد و در عمل به اثبات رسيد كه اين اصلاحات نقش مهمى در افزايش كارآيى دستگاه هاى مختلف نظام، داشته است.


227

ج) رحلت حضرت امام و انتخاب آيت اللّه خامنه اى به عنوان رهبر

در تاريخ 14 خرداد 1368 امام خمينى به دنبال يك دوره بيمارى و عمل جراحى، دارفانى را وداع گفت و چراغ عمر پر بركتش بعد از 25 سال مبارزه و رهبرى بزرگ ترين انقلاب تاريخ اسلام به خاموشى گراييد و ميليون ها مسلمان عاشق و مريد خود را داغدار ساخت.

يكى از اميدهاى بزرگ مخالفين انقلاب در داخل و خارج كشور، اين بود كه با در گذشت رهبر انقلاب، زمينه لازم براى تضعيف و شكست انقلاب فراهم گردد. زيرا نفوذ فوق العاده امام خمينى در ميان پيروان خود و جاذبه ها و توانمندى هاى استثنايى ايشان، آن چنان نقش مهمى در پيروزى انقلاب و تداوم آن و خنثى كردن همه توطئه هاى دشمنان انقلاب اسلامى بازى مى كرد كه به زعم آن ها امكان پر كردن خلأ وجودى وى براى هيچ كس نبود.

تجربه ديگر انقلاب ها و تحولات سياسى ـ اجتماعى نيز كه بر پايه قدرت كاريزماتيك رهبران خود استوار بود نيز مؤيد و پشتوانه چنين اظهارنظرى بود.

برخى نيز وقوع يك كودتاى نظامى را اجتناب ناپذير مى دانستند و يا تداوم انقلاب را با ضربان قلب امام مرتبط مى ديدند و مى پنداشتند كه با توقف ضربان قلب ايشان، انقلاب نيز به پايان راه خواهد رسيد.

عده اى نيز كه با خوش بينى بيشترى به اين مسئله نظر مى افكندند قوياً احتمال بروز يك جنگ داخلى را مى دادند اگر چه احتمال موفقيت چنين جنگى را در سرنگونى نظام اسلامى ضعيف مى ديدند.

ناگفته نماند كه مسئله جانشينى رهبر انقلاب و دوران بعد از امام، همواره پيروان ايشان را در ايران نيز در نگرانى عميقى فرو برده بود، به همين دليل در شعارها و دعاهاى خود آرزوى طول عمر ايشان را تا ظهور امام زمان (عج) مى كردند.


228

اين نگرانى و دغدغه خاطر محدود به توده هاى مردم نمى شد، بلكه زعماى نظام جمهورى اسلامى را هم عميقاً دچار نگرانى مى كرد و تعجيلى كه در انتخاب آيت اللّه منتظرى على رغم ضعف ها و كاستى هاى ايشان به عنوان قائم مقام رهبرى صورت گرفت، ناشى از وجود كسالت قلبى امام و همين نگرانى ها بود و عزل آقاى منتظرى كه هفتاد روز قبل از درگذشت امام اتفاق افتاد بر اين نگرانى ها افزود.

ترديدى نيست كه جايگاه حضرت امام، محبوبيت و جاذبه هاى فوق العاده ايشان و نقش بى بديلى كه در هدايت و رهبرى انقلاب ايفا مى كرد، از ايشان چهره اى استثنايى و بى نظير در تاريخ اسلام و تاريخ انقلاب هاى جهان ساخته بود كه به طور طبيعى امكان جايگزينى ايشان را با همان قدرت، جاذبه و صلابت غيرممكن نشان مى داد. امام نيز خود به اين مسئله واقف بود و به همين جهت تلاش فوق العاده اى صورت داد كه نه تنها همه موانع مهم را از سر راه انقلاب بردارد، بلكه با ارائه سنت هايى ارزشمند، مسير هدايت انقلاب را براى جانشين خود هموار نمايد. به نظر مى رسد تصميمات سريع و قاطع ايشان در عزل آقاى منتظرى و بازنگرى قانون اساسى قبل از رحلت، بر همين اساس مبتنى باشد. امام حتى بعد از عزل آقاى منتظرى با اشاراتى، مهر تأييد بر صلاحيت و شايستگى رهبر فعلى زد و نمايندگان مجلس خبرگان رهبرى را از بلاتكليفى و سر در گمى در آورد.

يكى از اقدامات امام خمينى سرعت عمل در نهادينه كردن ساختار و نظام جمهورى اسلامى بود، بدون آن كه لطمه اى به جنبش و حركت انقلاب وارد آيد; بهويژه با حفظ و بازسازى نهادهاى ادارى و نظامى قبل از انقلاب و به موازات آن، با ايجاد نهادهاى انقلابى، سيستم بى نظيرى از نظارت و كنترل به وجود آورد.

وصيت نامه الهى ـ سياسى ايشان نيز همچون مانيفستى جاودان براى آيندگان باقى مانده است كه راه و مسير صحيح رهبران آينده و مردم عاشق و شيفته ايشان را به روشنى تعيين مى كند و عدول و انحراف از آن به معناى انحراف از موازين انقلاب تلقى مى گردد.

تشييع جنازه عظيم نه ميليونى رهبر انقلاب توسط مردم ايران و مرگ ده ها نفر در اثر غم و افسردگى ناشى از رحلت ايشان، بيانگر عشق و علاقه زائدالوصف توده هاى عظيم ميليونى مردم به ايشان بود. به طورى كه مى توان به جرأت ادعا كرد در روز تشييع جنازه وى در تهران، كمتر كسى در منزل خود باقى مانده بود.


229

در باره شخصيت، نقش و ويژگى هاى رفتارى امام، نياز به نوشتن كتاب هاى متعدد است و قلم اين نگارنده از اين حيث ناتوان است و از آن جا كه روش تحليل در اين كتاب بر اجمال است، به ارائه مطالبى كه از قلم جانشين ايشان در ديباچه صحيفه امام به رشته تحرير در آمده است، بسنده مى كنم:

در هر نقطه جهان، هر گاه انسانى با دانش و خردمندى و انديشه بلند، يا با پرهيزكارى و پارسايى و ايمان استوار، يا با شهامت و دليرى و همت والا، يا با زيركى و تيزبينى و پختگى سياسى، قدم در ميدان كارى بزرگ بگذارد و پايدار و صبور، هدف مقدسى را دنبال كند، بى ترديد كشور و ملت خود و گاه بشريت را به افتخارات بزرگ و پيشرفت هاى ماندگار خواهد رسانيد. همه كسانى كه نامشان در فهرست نام آوران تاريخ قرار گرفته است به برخى از اين ويژگى ها آراسته بوده اند.

اين نام آور بزرگ و معاصر; يعنى امام روح الله خمينى همه اين ويژگى ها را با هم، آن هم در نصابى معمولاً دست نيافتنى و كم نظير داشت. او دانشمندى پارسا و خردمندى پرهيزكار، و حكيمى سياستمدار و مؤمنى نوانديش و عارفى شجاع و هوشمند و فرمانروايى عادل و مجاهدى فداكار بود. او فقيه، اصولى، فيلسوف، عارف، معلم اخلاق، اديب و شاعر بود. برترين كرسى تدريس و فشرده ترين و گرم ترين مجمع علمى حوزه در طول ساليان دراز به او تعلق داشت. در او خصلت هاى برجسته خداداد، درآميخته با آن چه او خود از معارف قرآنى آموخته و دل و جانش را به آن زيور داده بود، شخصيت عظيم و جذاب و تأثيرگذارى پديد آورده بود كه هر يك از چهره هاى برجسته يك قرن اخير جهان ـ كه قرن رجال بزرگ و مصلحان نام آور دينى، سياسى و اجتماعى است ـ در برابر آن كم جاذبه، تك بعدى و كوچك به نظر مى آمدند. كارى كه او بدان همت گماشت و با ايمان، توكّل، تدبير و صبر خود بدان دست يافت، نيز به همان اندازه بزرگ، باورنكردنى و اعجاب انگيز بود.


230

شخصيت ممتاز و درخشان او در همه دوره هاى حيات سياسى اش خيره كننده و منحصر به فرد بود. هم در آن روزى كه از جايگاه مرجعيت دينى در قم، رژيم وابسته و فاسد پهلوى و حاميان مداخله گر امريكايى آن را با نهيب پيامبرانه خود به مبارزه طلبيد و ظلم و استبداد و زراندوزى و دين ستيزى شاه و دستيارانش را دست خوش طوفان خشم ملت ساخت، و هم در آن هنگام كه پس از مبارزه فشرده و پرمحنت پانزده ساله، توانست با جهاد عظيم ملت ايران، نظام اسلامى را بر سر كار آورد و رژيم خائن، فاسد و بى كفايت را ريشه كن سازد. در همه حال، او همين قله ايمان، شجاعت و فداكارى را در كنار ژرفاى حكمت، تدبير و خردمندى، در وجود گران بهاى خود به نمايش نهاد.

او ايران را به درستى مى شناخت. از سويى موقعيت حساس و تعيين كننده جغرافيايى و جغرافياى سياسى آن، استعداد انباشته طبيعى و انسانى آن، دلبستگى ها، اهداف و آرزوهاى بزرگ آن، و از سويى تاريخ محنت بار 150 سال اخير آن، سلطه بيگانگان و غارت گران بر آن، خيانت، فساد و خودكامگى خاندان پهلوى و هزار فاميل وابسته به آن، فقر و عقب ماندگى علمى، صنعتى و اخلاقى تحميل شده بر آن ... و برتر از همه، ملت بزرگ و ريشه دار و رشيد و با ايمان آن.

با وضع جهان و ملت هاى استعمارشده و دولت هاى مستكبر و نسل جوان حيرت زده و تشنه حقيقت، بهويژه وضع اسفبار كشورهاى مسلمان و امت اسلامى نيز آشنا و به خاطر آن دردمند بود و مسئله غمبار فلسطين روح با عظمت او را مى آزرد.

احساس وظيفه دينى، او را وارد ميدان مبارزه اى بزرگ و تاريخى كرد كه هرگز به جز مردان استثنايى تاريخ در آن قدم ننهاده و به جز معدودى، از آن پيروز بيرون نيامده اند.

او به نجات ايران از چنگال رژيم فاسدى كه عقب ماندگى، انحطاط، فقر اقتصادى، اخلاقى و علمى را بر آن تحميل كرده بود، مى انديشيد و راه يگانه آن را بازگشت به اسلام و ايجاد نظام سياسى اسلام در كشور و حكومت ارزش هاى الهى تشخيص داد. با گشودن اين راه، الگويى زنده در برابر امت اسلامى نهاد، و جريان تازه اى در دنياى اسلام پديدآورد كه احياى دوباره هويت اسلامى در ميان مسلمانان، اولين محصول مبارك آن بود.

مبارزه خود را از قدم اول به كمك قشرهاى وسيع مردم با نام خدا آغاز كرد، با آنان سخن گفت و ايمان، عقل و همت آنان را به يارى طلبيد. هرگز به سراغ احزاب و گروه هاى مدعى نرفت و غالباً به انگيزه هاى آنان با چشم ترديد نگريست و از بندوبست ها و بده بستان هاى سياسى آنان روى گردانيد. با مردم هميشه صادقانه و دلسوزانه سخن گفت و چون معلمى بصير و راهنمايى بلد، در مسير طولانى مبارزه، عقل و حكمت و معرفت خود را در اختيار راهروان نهاد.


231

هنگامى كه مبارزه ملت ايران در ميان ناباورى جهانيان به پيروزى رسيد و ملت ايران يكپارچه رهبرى و زمامدارى او را به جان پذيرفت، او با رفتار و منش خود، بزرگ ترين تحول را در تاريخ سياسى اين كشور پديدآورد; يعنى سلطنت را كه حكومت مستبدانه ستمگران و دنياخواران بود به امامت كه نهاد حكومت خدايى و مردمى بندگان خدا است، تبديل كرد. اقتدار و صلابت خود را با عدل و دادگرى مزيّن كرد و تفوق همه كس پذير خود را با عبوديت و خاكسارى منوّر ساخت، و تمكن و برخوردارى را با زهد و پارسايى درمان كرد.

راه خدا و بندگى خدا را لحظه اى رها نكرد و چون بار امانتى سنگين بر دوش داشت، مراقبت روح خود را مضاعف ساخت. سخن از دل برخاسته و دل ذاكر و خاشع، و رفتار از دين الهام گرفته او، چشمه جوشانى از معرفت و حكمت و تدبير الهى را بر فكر و ذهن ملت ايران كه عاشق صفا و معنويت او بودند، جارى ساخت و دولتمردان و مسئولان و آحاد مردم را براى مواجهه با انبوه دشمنى ها و دسيسه ها و حل كوه مشكلات تحميلى، آماده و مجهز كرد.

دوران ده ساله حيات مبارك امام بزرگوار، دوران پيدايش نظام سياسى اسلام و احياى هويت اسلام در مسلمانان جهان و افراشته شدن پرچم اسلام در كشور ما است. دوران استقلال و آزادى ايران و عزت و غرور ملى و خيزش بى سابقه ملت به سوى تعالى و ترقى است. دوران شور انقلابى و شعور سياسى و حركت براى حفظ كشور و سازندگى آن است. دوران سربلندى ايران در عرصه جهان و تأثيرگذارى بر حوادث بين المللى است. دوران آغاز راهى نو در تاريخ كشور ما است. با ادامه آن، ايران اسلامى به تعالى مادى و معنوى دست خواهد يافت. امام حكيم و خردمند، اين راه را با نشانه هايى مشخص كرده است و آن را در ده ها مناسبت و در ضمن صدها رهنمود راهگشا خطاب به مسئولان كشور و همه ملت ايران، به روشنى نمايانده است.


232

اين نشانه ها و رهنمودها امروز نيز به همان اندازه ارزشمند، متين و راه گشا است و دولت و ملت ايران براى عبور از مسير پرفراز و نشيب خويش به سوى رستگارى و پيشرفت مادى و معنوى بدان نيازمندند.

مجلس خبرگان رهبرى در همان روز رحلت ( 14 خرداد 1368 ) تشكيل جلسه داد و پس از استماع وصيت نامه امام، جلسه اى محرمانه تشكيل داد و در كمتر از ده ساعت، نسبت به تعيين جانشين امام به عنوان رهبر جديد انقلاب اخذ تصميم نمود و رهبرى حضرت آيت اللّه خامنه اى، رئيس جمهور وقت را از رسانه هاى جمعى به مردم ايران و جهان اعلام كرد. اين كه چگونه و طى چه مذاكرات و گفتوگوهايى در مجلس خبرگان، بدون بروز هيچ گونه مخالفتى، اين تصميم سرنوشت ساز به اين سرعت اتخاذ شد، به علت محرمانه بودن مذاكرات كاملا روشن نيست. در عين حال مى توان به يقين ادعا كرد نامه مورخه 16/2/1368 امام به شوراى مجلس بازنگرى قانون اساسى و هم چنين هدايت ها و اشاره هاى حضرت امام در جلوگيرى از تشتت آراى نمايندگان مجلس خبرگان و هدايت آن ها به طرف تصميم گيرى مطلوب، نقشى كليدى و اساسى داشته است. بدين ترتيب برخلاف همه پيش بينى هاى تحليل گران غربى و مخالف انقلاب، انتقال قدرت به صورتى بسيار آرام و بدون هيچ مشكل و مانعى صورت گرفت و همه اقشار جامعه، دستجات و گروه هاى سياسى، مذهبى و نظامى با رهبر جديد بيعت نموده، بر تصميم مجلس خبرگان مهر تأييد گذاردند.

آيت اللّه سيد على خامنه اى، در سال 1318 هجرى شمسى، در خانواده اى روحانى به دنيا آمد و همچون پدر و اجدادش راه طلبگى و فراگيرى درس و ديانت را در پيش گرفت و نزد پدر و ساير اساتيد حوزوى در شهرهاى نجف و قم به آموختن پرداخت و خيلى زود خود از استادان حوزه گرديد. در عين حال در درس مبارزه و سياستِ استاد و مراد خود، امام خمينى، بيش از 25 سال فعالانه حاضرشد و هم چون شاگردى مستعد، فعال در راه مبارزه با رژيم طاغوت، به دفعات راهى زندان و تبعيد گرديد و زجر و شكنجه رژيم پهلوى را متحمل شد. به عبارت ديگر از آغاز مبارزه امام تا پيروزى انقلاب در كوره مبارزه، هم چون معدودى از ياران امام استوار باقى ماند و آبديده شد.


233

پيروزى انقلاب اسلامى رسالتى مهم تر و حساس تر بر عهده ايشان و ياران ديگر امام گذاشت و ايشان در مسئوليت هاى حساس و در عين حال پرخطر، سكان كشتى انقلاب را در دست گرفته، ضمن تشكيل نظام اسلامى با انواع توطئه هاى دشمنان داخلى و خارجى مقابله كرد.

آيت اللّه خامنه اى در كنار آيت اللّه شهيد بهشتى و حجت الاسلام هاشمى رفسنجانى بيشترين نقش را در صحنه هاى انقلاب بر عهده داشت. عضويت در شوراى انقلاب، نمايندگى مجلس شوراى اسلامى، رياست جمهورى اسلامى و نهايتاً امامت جمعه تهران، مسيرى بود كه در دهه اول انقلاب و در آن دوران پرتلاطم و پر نشيب و فراز، در داخل و خارج، در جبهه جنگ و پشت جبهه، در صحنه هاى بين الملل و در تريبون هاى مختلف، پيمود و در عين حال، شاگردى مطيع براى حضرت امام بود و به جرأت مى توان گفت كه امام با ارزيابى كارنامه روشن و درخشان شاگرد انقلابى خود به اين جمع بندى رسيده بود كه ايشان لياقت رهبرى انقلاب و جانشينى وى را دارد و به همين دليل بود كه قبل از رحلت در جمع سران كشور نظر خود را به طور علنى و صريح و با اطمينان ابراز داشت.

وى على رغم اين كه از نظر سنى براى اين مسئوليت خطير جوان به نظر مى رسيد، در صحنه عمل و در طول اين مدت شايستگى خود را آن چنان به اثبات رسانده بود كه مردم چهره امام را در ايشان مشاهده مى كردند و به زودى غم از دست دادن مقتداى خود را با حضور ايشان فراموش نمودند.

نگاهى به تحليل انديشمندان و ناظران داخلى و خارجى، اين نكته را به اثبات مى رساند كه آيت اللّه خامنه اى دقيقاً همان راهى را طى مى كند كه امام خمينى طى مى كرد و به همين علت نمى توان ادعا كرد كه دوران بعد از امام با توجه به كارنامه رهبرى آيت اللّه خامنه اى چيزى متفاوت از دوران امام بوده است و نمى توان آن را به راحتى با نام «دوران بعد از امام» مورد تجزيه و تحليل قرار داد.

در تاريخ هشتم آذر ماه 73 و به دنبال درگذشت آيت اللّه اراكى، ايشان با تأييد و توصيه جامعه مدرسين حوزه علميه قم به عنوان يكى از مراجع تقليد معرفى شد و جايگاه رفيع مرجعيت را نيز كسب نمود.


234

پيش تر گفته ايم كه اساس پيروزى و تداوم انقلاب اسلامى سه ركن رهبرى، مردم و مكتب مى باشد. درگذشت امام نتوانست خلأيى جدى در ركن رهبرى و ارتباط آن با دو ركن ديگر، ايجاد كند و با انتخاب آيت اللّه خامنه اى، نهاد ولايت فقيه كه ستون اصلى خيمه انقلاب و نظام اسلامى مى باشد هم چنان استوار باقى ماند.


235

د) آغاز دوره سازندگى

به دنبال پذيرش قطعنامه 598 شوراى امنيت سازمان ملل متحد از طرف ايران و خاتمه جنگ تحميلى، زمينه لازم براى برنامه ريزى كلان كشور در ايجاد توسعه هاى لازم در ابعاد اقتصادى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى فراهم شد. بدون ترديد تحمل هشت سال جنگ نه تنها توليد را در كشور از مسير عادى خارج كرده و در خدمت جنگ قرار داده بود و براى رشد اقتصادى كشور، خسارت بار شده بود، بلكه خرابى هاى ناشى از جنگ در اثر بمباران ها و تخريب شهرها و منابع حياتى اقتصادى، بار سنگينى بر دوش دولت بعد از جنگ قرار داد.

به اين نكته هم بايد توجه كرد كه خرابى هاى ناشى از دوران جنگ يك كشور به ندرت بدون كمك كشورهاى ديگر ترميم مى گردد. ترميم خرابى هاى جنگ جهانى دوم در اروپا با كمك مالى امريكا و از طريق اجراى طرح مارشال صورت گرفت. درحالى كه شرايط انقلاب اسلامى و مواضع سرسختانه غرب بهويژه امريكا در قبال ايران، چنين موقعيتى را براى جمهورى اسلامى فراهم نمى كرد. در چنين شرايطى پذيرش مديريت اجرايى كشور از عهده هر كسى ساخته نبود.

در سال 1368 با پايان دوران رياست جمهورى آيت اللّه خامنه اى و با توجه به اين كه پس از بازنگرى قانون اساسى با حذف پست نخست وزيرى، اختيارات رئيس جمهور افزايش يافته بود و لازم بود فردى توانمند و مدير براى اين پست انتخاب گردد، مردم ايران در انتخابات رياست جمهورى، آقاى هاشمى رفسنجانى را براى اين پست برگزيدند.


236

ذكر اين نكته ضرورى است كه از نظر دوست داران انقلاب اسلامى و حتى از نظر مخالفين انقلاب، نقش حساس و سرنوشت ساز آقاى هاشمى رفسنجانى بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، غيرقابل انكار و ترديد مى باشد. حتى در دوران قبل از پيروزى و از قبل از 15 خرداد 42 نيز هاشمى رفسنجانى به عنوان يكى از معدود شاگردان و ياران حضرت امام در مبارزات ضد نظام سلطنت، نقشى كليدى داشت و در واقع يكى از حواريون امام محسوب مى گرديد. وى در شوراى انقلاب، در وزارت كشور، در رياست مجلس شوراى اسلامى، به عنوان خطيب نماز جمعه تهران، در فرماندهى جنگ و نهايتاً رياست جمهورى، توانمندى خود را به اثبات رسانده است. جالب آن است كه آقاى رفسنجانى فارغ از آن كه چه مسئوليتى داشته باشد و چگونه تصميم گيرى نمايد، همواره مسئوليت اتخاذ تصميمات حساس و سرنوشت ساز را بر عهده دارد. او درحالى كه رياست مجلس را برعهده داشت مسائل حساس سياست خارجى را رهبرى و هدايت مى كرد و در عين حال جنگ را نيز فرماندهى مى نمود.

شخصيت ها و رجال سياسى كه در تاريخ و سرنوشت كشورشان نقشى انكارناپذير داشته اند، بسيار معدوداند و هاشمى رفسنجانى بدون ترديد يكى از آن ها مى باشد. او مرد بحران، مرد تصميمات حساس و بزرگ و مرد قبول مسئوليت هاى خطيرى مى باشد كه از عواقب آن ها هرگز نهراسيده و براى حفظ دست آوردهاى انقلاب از هيچ كوشش و تلاشى دريغ نكرده است.

در عين حال اين قدرت را دارد كه نيروهاى كارآمد را از جناح هاى سياسى به خدمت گيرد و اجازه ندهد نظرات جناحى مديران، خللى در اداره امور كشور ايجاد كند. در دوره مسئوليت ايشان اختلاف و درگيرى هاى جناحى به حداقل رسيده بود، همان درگيرى هايى كه موجب غفلت از مسائل جنگ شده بود و آثار خود را در جبهه به طورى بر جاى گذارد كه بلاترديد در پذيرش قطعنامه 598 تأثير داشت.

در دوره رياست جمهورى آقاى هاشمى توسعه اقتصادى بهويژه افزايش توليد به عنوان تنها راه حل بحران موجود، مورد توجه قرار گرفت. در عين حال براى اولين مرتبه در تاريخ جمهورى اسلامى برنامه مدوّنى به نام برنامه پنج ساله اول و دوم تهيه شد و به تصويب مجلس رسيد و به مرحله اجرا در آمد. تدوين برنامه اقتصادى و انجام پروژه سازندگى براى كشورى كه در اثر فساد رژيم قبلى و وابستگى شديد آن به قدرت هاى خارجى، انقلاب كرده و قبل از آن كه فرصتى براى جبران خرابى هاى رژيم قبلى پيدا كند، درگير يك جنگ وسيع، طولانى و بى سابقه در تاريخ جنگ هاى معاصر شده بود، كارى فوق العاده پيچيده و مشكل بود و احتمال موفقيت آن با توجه به اهداف گوناگون و بعضاً متضاد، ضعيف بود. بهويژه آن كه انجام هر پروژه اقتصادى مى توانست مشكلاتى نيز به بار آورد. در عين حال بايد مسئله دشمنى هاى استكبار و بهويژه امريكا را كه از انقلاب اسلامى ضربه خورده و زخم ديده بود اضافه نمود; زيرا براى ناكامى و عدم موفقيت انقلاب از هيچ تلاش و كوششى دريغ نكرده و تا زمانى كه سياست هاى نظام هم چنان بر استكبارستيزى باقى باشد، به اين روش خود ادامه خواهد داد.


237

با توجه به رعايت اختصار و اجمال در اين كتاب مى توان اوضاع اقتصادى كشور در آغاز دهه دوم انقلاب اسلامى را به صورت فهرستوار بدين شرح ترسيم كرد:

فقر و شكاف طبقاتى عظيم و محروميت هاى ايجاد شده در طول ساليان دراز پادشاهى در ايران و ويرانى هاى بر جاى مانده از رژيم گذشته، عوارض اجتناب ناپذير ناشى از انقلاب اسلامى كه موجب دگرگونى بنيادين در ساختار سياسى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى مى گردد، جنگ تحميلى هشت ساله و خسارات مترتب آن بر كشور، توطئه هاى داخلى توسط گروه ها و اشخاصى كه از قِبَل انقلاب متضرر شده اند، نوسانات شديد قيمت نفت با توجه به اين نكته كه اقتصاد كشور به طور جدى وابسته به درآمد نفت مى باشد و اين نوسانات قيمت تأثير انكارناپذيرى در شكست و يا موفقيت برنامه هاى اقتصادى مى تواند داشته باشد، عدم كارآيى نظام ادارى و بوروكراتيك كشور تحت تأثير ساختار فرهنگى و اجتماعى آن و اين امر كه رژيم شاه به منظور وابسته كردن مردم به درآمد دولتى در افزايش كمى آن اقدام و طبيعتاً موجب كاهش كارآيى آن گرديده و بعد از انقلاب اسلامى نيز به خاطر فرار بسيارى از مديران بخش خصوصى و مصادره و ملى كردن اموال و شركت ها بر حجم بوروكراسى دولتى و تمركز تصميم گيرى دولتى افزوده بود، از جمله مشكلاتى بود كه بر سر راه دولت جديد قرار داشت. با توجه به مشكلات اعلام شده در تعيين محورهاى اصلى برنامه اول براى غلبه بر بحران ها و مشكلات باقى مانده در فرايند اصلاحات اقتصادى، اهداف زير مورد توجه قرار گرفت:

1. توسعه خصوصى سازى در ابعاد صنايع، معادن و ساير فعاليت هاى توليدى صنعتى. در آغاز دهه دوم سهم بخش خصوصى در توليد ملى كشور كمتر از 25% بود. افزايش اين سهم و رساندن آن به سطح 75% به عنوان يك هدف.

2. حذف و كاهش بوروكراسى و مقررات و قوانين دست و پاگير از فعاليت هاى اقتصادى در حوزه هاى مالى و بانكى.

3. تشويق سرمايه گذارى خارجى در حوزه اقتصاد داخلى و ايجاد محيط امن و مطمئن براى جذب سرمايه هاى خارجى.

4. استقراض خارجى به شيوه هايى كه بازپرداخت آن براى كشور مقدور بوده و آن را دچار مشكل و وابستگى بيشتر نكند.


238

5 . ايجاد مناطق آزاد تجارى به منظور فراهم نمودن موقعيت هايى در جهت عمران و آبادانى مناطق مزبور و افزايش ارتباطات تكنولوژيك و صنعتى با دنياى پيشرفته.

6 . ايجاد تعادل و رساندن ارزش پول ملى كشور به ارزش واقعى خود در مقايسه با ارزهاى معتبر خارجى كه در اين راستا امكانات جديدى براى دولت در جهت هدايت ذخاير مالى به سمت توليد، خواهد داشت.

7. كاهش تدريجى يارانه و انتقال اين يارانه ها از مصرف كننده به توليدكننده در جهت تشويق توليد.

8 . رفع محدوديت هاى تجارت آزاد و سوق دادن آن به بخش خصوصى.

9. آزادسازى قيمت ها بر پايه قانون عرضه و تقاضا با توجه به اين كه الزاماً در دوران جنگ به خاطر وجود كمبودها كنترل شديدى بر آن ها صورت مى گرفت.

10. تشويق متخصصين ايرانى و هم چنين بازگشت سرمايه هاى ايرانى خارج از كشور.

در مورد اجراى اين برنامه كه به تصويب مجلس شوراى اسلامى در دوره سوم رسيده بود، انتقاداتى از طرف كارشناسان اقتصادى با ديدگاه هاى مختلف وارد گرديده است كه طرح آن ها از حوصله اين كتاب و تخصص مؤلّف خارج است. در عين حال بايد اعتراف كرد كه حتى اگر بپذيريم كاستى هايى در اين برنامه وجود داشته است، امروز بعد از گذشت 13 سال مى توان گفت كه بسيارى از محورهاى اصلى برنامه اول كه در برنامه دوم و سوم نيز مورد توجه قرار گرفته و سياست هاى كلان اقتصادى متّخذه به درستى انتخاب شده و هم چنان پابرجا مى باشد و مورد توجه دولت بعد از ايشان نيز قرار گرفته است. آن چه را كه در اين زمينه اهميت دارد و بايد بدان بها داد اين كه هاشمى رفسنجانى با يك جرأت و جسارت بى نظيرى و با اجراى برنامه هاى كلان اقتصادى و در شرايط بحران مالى، توانست پروژه هايى را به مرحله اجرا در آورد كه كشور را از حالت ركود دوران جنگ و عواقب مترتبه بر آن، خارج كرده و زمينه لازم و مورد نياز را براى توسعه سريع تر فراهم آورد و از اين لحاظ، دولت موفق بوده هر چند كه انتقادهاى جدى نيز به خاطر تكيه بيش از حد بر توسعه اقتصادى بر آن وارد باشد.


239


240

مرحله دوم : انقلاب اسلامى و تحولات منطقه اى جهان اسلام

به موازات تحولاتى كه در داخل كشور و در همان سال هاى آغازين دهه دوم انقلاب صورت گرفت، تحولات مهم و تأثيرگذارى نيز در منطقه خاورميانه و در جهان اسلام رخ داد كه نه تنها آثارى را بر انقلاب اسلامى و تصميم گيرى هاى نظام جمهورى اسلامى بر جاى گذاشت بلكه شرايط استراتژيك منطقه را به قدرى تغيير داد كه موضوعات و مسائل مبتلا به انقلاب اسلامى با آنچه كه در دهه اول انقلاب مطرح بود، تفاوتى بنيادين پيدا كرد. حمله عراق به كويت در سال 1369 و دخالت نيروهاى چند مليتى بهويژه امريكا در اين بحران، فروپاشى اتحاد جماهير شوروى و تولد كشورهاى مسلمان تازه استقلال يافته در منطقه قفقاز و آسياى مركزى، خروج نيروهاى روسى از افغانستان و ظهور پديده جديدى به نام طالبان در اين كشور و همچنين تلاش امريكا در به سازش كشاندن فلسطينى ها با اسرائيل كه منجر به امضاى پيمان اسلو گرديد و آغاز انتفاضه در سرزمين هاى اشغالى از جمله اين تحولات مى باشد.

در بخش هاى زيرين ما به اجمال به اين تحولات مى پردازيم و تأثير انقلاب اسلامى را بر اين تحولات و مواضعى كه انقلاب اسلامى در قبال اين اتفاقات اتخاذ كرده است، بيان مى داريم.

مرور اجمالى بر اين حوادث نشان مى دهد كه اين تحولات و اتخاذ مواضع اصولى از طرف مسئولين نظام جمهورى اسلامى، منجر به اين گرديد كه انقلاب اسلامى جايگاهى گسترده ترى در ميان توده هاى مسلمان و هم چنين دولت هاى اسلامى منطقه پيدا كند و نظام جمهورى اسلامى به عنوان بزرگ ترين قدرت منطقه شناخته و پذيرفته شود. بر اين اساس جمهورى اسلامى توانست روابط خود را با ساير كشورهاى منطقه و نظام بين الملل تنظيم نمايد.


241

الف) حمله عراق به كويت و آغاز جنگ خليج فارس

در مرداد 1369 حمله همه جانبه عراق به كويت و اشغال اين شيخ نشين نفت خيز نه تنها تحليل گران و ناظران مسائل بين المللى را بهويژه بعد از ناكامى دولت صدام در جنگ طولانى با ايران به شگفتى واداشت. بلكه دولت هاى جهان و نظام بين الملل را نيز مجبور به عكس العمل و دخالت مستقيم در اين بحران نمود.

اين كه چرا صدام حسين بعد از آن ناكامى در جنگ با ايران به چنين حركت جنون آميزى اقدام كرد، سؤالى است كه هنوز مورد بحث و تجزيه و تحليل انديشمندان مطالعات سياسى و بين الملل مى باشد. بعضى بر اين عقيده هستند كه چراغ سبز دولت امريكا به رژيم صدام، همچون چراغ سبز اين كشور در تجاوز به ايران، موجب تشويق وى به اين حركت شد تا امريكا بتواند به بهانه حمايت از دولت هاى وابسته و تحت سلطه خود، مجوز دخالت بيشتر را در منطقه و بهويژه در خليج فارس كسب نمايد و به آن صورتى قانونى و قطعى بدهد. در حالى كه نظريه ديگرى نيز وجود دارد كه داراى استدلال قوى ترى مى باشد.

واقعيت اين است كه صدام از هشت سال جنگ با ايران حاصلى در جهت ارضاى خواسته هاى جاه طلبانه خود به دست نياورد و جز بدبختى و فقر و فلاكت و از دست دادن صدها هزار نيروى انسانى، چيزى براى مردمش به ارمغان نياورد. در عين حال ميلياردها دلار بدهى هاى خارجى، بر اقتصاد بعد از جنگ اين كشور تحميل شده بود. دست يازيدن به اين جنگ جديد صرفاً به اين اميد بود كه با اشغال كويت نه تنها بتواند مشكلات اقتصادى را حل كند، بلكه آرزوهاى دور و دراز خود را نيز جامه عمل بپوشاند. در حالى كه نه تنها به هيچ يك از خواسته هايش نرسيد بلكه تحريم هاى اعمال شده از طرف شوراى امنيت، آن چنان فشار غيرقابل تحملى بر وى وارد آورد كه هنوز هم بعد از گذشت بيش از ده سال، دولتى كه قبل از جنگ با ايران داراى ذخيره ارزى متجاوز از 30 ميليارد دلار بود، امروز با يكصد ميليارد دلار بدهى مواجه است.


242

صدام چون در مقابل هجوم و گسترش انقلاب اسلامى به عنوان سدى محكم عمل كرده بود و منافع دولت هاى عربى محافطه كار و هم چنين قدرت هاى ذى نفوذ غرب را در منطقه حفظ نموده بود، براى خود اين حق را قائل بود كه نه تنها از دولت هاى عربى بخواهد وام هاى عراق را مورد بخشش قرار دهند، بلكه مى خواست با پرداخت وام هاى جديد او را در بازسازى كشورش كمك كنند. از طرف ديگر اين چنين استنباط مى كرد كه دولت امريكا در قبال ماجراجويى هاى وى و زياده خواهى هايش با توجه به مقابله با انقلاب اسلامى، با وى مقابله نخواهد كرد. برخوردهاى مبهم و شبهه انگيز مقامات امريكايى نيز تصور او را تقويت مى كرد.

وى با اين استدلال، حمله برق آسايى را به كويت آغاز كرد و در كمتر از 48 ساعت، خاك كويت را به اشغال نيروهاى عراقى درآورد. امير كويت با هلى كوپتر به عربستان سعودى فرار كرد.

دولت امريكا از اين موقعيت استفاده نمود و با ايجاد يك نيروى چندمليتى و با بهره گيرى از شرايط فروپاشى نظام دو قطبى، وارد ماجرا شد و در يك جنگ نابرابر در مقابل عراق قرار گرفت. اگر چه صدام سعى نمود با تغيير موضع سياسى و نصب آرم اللّه اكبر بر روى پرچم عراق و بهويژه با مواضع تندى كه در قبال اسرائيل گرفته بود، حمايت كشورهاى اسلامى و عربى را به خود جلب كند، اما نه تنها نتوانست به خواست هاى خود برسد، بلكه از نظر نظامى، اقتصادى و سياسى نيز در شرايط بسيار ضعيف ترى قرار گرفت; به طورى كه حاكميت ملى اين كشور، آسيب جدى ديد و سرنوشت صدام نيز به تصميم گيرى نهايى دولت امريكا بستگى پيدا كرد.

اين جنگ براى جمهورى اسلامى شرايط خاصى به وجود آورد. تدبير و كياست مسئولين نظام در برخورد با اين بحران موجب گرديد ـ كه چنان كه برژينسكى، مشاور امنيت ملى دولت كارتر گفته بود ـ جنگ ميان عراق و كويت و دولت هاى چند مليتى تنها يك طرف پيروز داشته باشد و آن هم جمهورى اسلامى ايران باشد.

براى مسئولين جمهورى اسلامى سه راه وجود داشت:

اول اين كه از شرايط حساس عراق كه درگير جنگ ديگرى شده بود، استفاده نمايد و با حمله همه جانبه در مرز مشترك خود با اين كشور وارد خاك عراق شده، نه تنها انتقام تجاوزات بى رحمانه رژيم صدام را از او بگيرد، بلكه با قرار گرفتن در موضعى قوى تر خواست هاى خود را بر دولت عراق تحميل كند. اين امر از جمله نگرانى هاى جدى رژيم صدام بود و به همين علت وى مكاتباتى با دولت ايران آغاز نمود و نهايتاً خواست هاى جمهورى اسلامى منجمله بازگشت به قرارداد 1975 الجزيره، بازگشت به مرزهاى رسمى و قانونى و مبادله و آزادى اسراى طرفين را پذيرفت و به مرحله اجرا در آورد.


243

راه ديگر اين بود كه جمهورى اسلامى خصومت و دشمنى هشت ساله با دولت عراق را به فراموشى سپارد و اينك كه دولت صدام در مقابل «شيطان بزرگ»; يعنى امريكا قرار گرفته بود به كمك وى شتافته، با ايجاد اتحادى ميان دو دولت در مقابل تجاوزات امريكا به منطقه مقاومت كند. اين نظريه در ميان بعضى از شخصيت هاى سياسى داخل كشور نيز طرفدارانى داشت. برخى از صدام به عنوان «خالدبنوليد» ياد مى كردند! بلاترديد در پيش گرفتن اين سياست، خسارت جبران ناپذيرى براى كشور و نظام جمهورى اسلامى به بار مى آورد و امريكا كه بهانه كافى در اختيار داشت. مشكل خود را با هر دو دولت عراق و ايران، در شرايط مساعد بين المللى حل مى كرد.

راه سوم كه يقيناً مى توانست كمترين خسارت را براى جمهورى اسلامى به بار آورد، اين بود كه از ورود عملى به اين جنگ و بحران خوددارى شود و از خطرات احتمالى دو طريق اول پرهيز گردد. اين سياستى بود كه نهايتاً توسط مسئولين نظام اتخاذ شد، به طورى كه ضمن محكوم كردن تجاوز عراق به كويت، دخالت قدرت هاى بزرگ را در بحران منطقه رد كردند. اين سياست دستاوردهاى زير را براى انقلاب و نظام اسلامى به بار آورد:

1. دولت عراق نهايتاً از طرف دبير كل سازمان ملل به عنوان متجاوز به خاك ايران معرفى گرديد و اين خواسته قديمى جمهورى اسلامى تأمين شد.

2. قرارداد 1975 الجزيره كه توسط صدام در آغاز جنگ پاره و نقض شده بود، مجدداً پذيرفته شد و كليه اراضى اشغالى ايران، به دامان كشور بازگشت.

3. با مبادله اسراى جنگ، آزادگان سرافراز به كشور بازگشتند و خانواده هاى آن ها از نگرانى بيرون آمدند.

4. دولت هاى عربى منطقه خليج فارس متوجه شدند كه جمهورى اسلامى على رغم توانايى براى انتقام جويى از آن ها به خاطر كمك هاى بى دريغى كه در دوران جنگ به عراق كرده بودند، هرگز در صدد انتقام بر نيامد و بر مواضع اصولى خود پافشارى مى كند. اين امر منجر به اين گرديد كه روابط اين دولت بعد از پايان بحران خليج فارس، به خاطر ترسى كه از رژيم صدام داشتند با جمهورى اسلامى بهتر شود. و سياست تنش زدايى جمهورى اسلامى به ثمر بنشيند و على رغم تحريكات به عمل آمده از ناحيه قدرت هاى بزرگ، روابط جمهورى اسلامى با همسايگان جنوبى رو به بهبود گذارد.


244

5 . على رغم سياست مهار دو پايه كه در اين دهه براى ضعيف نگهداشتن عراق و ايران توسط امريكا مطرح شده بود و در اجراى آن اقدامات همه جانبه اى كه از طرف امريكا صورت مى گرفت، اين سياست در مورد جمهورى اسلامى ناموفق بود و با تضعيف عراق در اين جنگ و نتايج تحريم هاى تحميلى گوناگون بر كشورى كه قدرت رقيب براى ايران تلقى مى شد، امروز جمهورى اسلامى به عنوان يك قدرت بزرگ منطقه اى به رسميت شناخته شده است. اين كشور نه تنها در اين مدت توانست مسائل خود را در رابطه با خرابى هاى جنگ حل و فصل نمايد، بلكه در راستاى توسعه و تقويت اقتصادى، نظامى، سياسى و فرهنگى خود قدم هاى موفقيت آميزى برداشت و در واقع همانطور كه برژينسكى گفت: جمهورى اسلامى تنها پيروز جنگ خليج فارس بود.


245

ب) فروپاشى شوروى و تشكيل دولت هاى جديد

يكى از آثار مهم تغيير جغرافياى منطقه، فروپاشى اتحاد جماهير شوروى و ايجاد دولت هاى جديد بهويژه دولت هاى مسلمان نشين در آسياى مركزى و منطقه قفقاز بود. كشور ايران قبل از اين واقعه با يكى از دو ابر قدرت بزرگ; يعنى اتحاد جماهير شوروى، داراى مرز مشترك 2500 كيلومترى بود و اين امر همواره براى ايران به عنوان يك تهديد جدى تلقى مى شد و موجب شده بود در استراتژى هاى متخذه از طرف غرب به منظور محاصره بلوك شرق، ايران جايگاه ويژه اى پيدا كند. اينك جمهورى اسلامى با تعدادى از كشورهاى كوچك مسلمان نشين در دو طرف درياى خزر مواجه بود كه با مشكلات عظيم اقتصادى، فرهنگى، سياسى و اجتماعى مواجه اند و در عين حال مشكل بزرگ تر آن ها اين است كه به علت عدم دسترسى به آب هاى آزاد، مى بايد به منظور ارتباط تجارى، روابط ويژه اى با كشورهاى هم جوار خود بهويژه جمهورى اسلامى برقرار نمايند.

اين تحول بنيادين و اساسى در جغرافياى سياسى منطقه در عين حال كه شرايط مناسبى براى انقلاب و نظام اسلامى فراهم كرده بود، حساسيت ها و برخوردهاى تازه اى را در شمال ايران فراهم مى كرد. وجود اختلافات مرزى ميان آذربايجان و ارمنستان، در منطقه قره باغ و درگيرى ميان دو جناح قدرتمند در تاجيكستان و از طرف ديگر تلاش هماهنگ قدرت هاى غربى بهويژه امريكا، تركيه و اسرائيل براى يافتن پايگاه هاى نفوذ و اقتدار در اين كشورها، معادلات جديدى را به وجود آورده كه مى بايست با آن مسائل مواجهه مى گرديد.


246

مشكل عمده اين دولت اين بود كه اولاً از لحاظ اقتصادى به علت وابستگى متمركز و مطلق به مسكو نمى توانستند اقتصاد خود را از روسيه به راحتى جدا نمايند و نظام سوسياليستى متمركز را به يك نظام اقتصادى باز، تبديل كنند. اين در شرايطى بود كه مديريت همه اين دولت در دست مديران باقى مانده از دوران اتحاد جماهير شوروى بود كه با آن سيستم خوگرفته بودند و امكان ارائه ايده هاى جديدى نداشتند. اگر چه على رغم زمينه تاريخى، كمونيست ها بيش از 70 سال تلاش بىوقفه اى براى حذف همه آثار اسلامى و مبارزه با اعتقادات دينى مردم در اين كشورها صورت دادند، اما اين مردم هم چنان به صورت سنتى خود را مسلمان مى دانستند بدون آن كه اطلاع عميقى از اصول و مبانى اسلام داشته باشند. بهويژه نسل جوان تر كه دوران قبل از حاكميت كمونيزم را درك نكرده بود، با آنچه به عنوان نظام اسلامى در كشور ايران حاكم بود، فاصله فرهنگى فوق العاده زيادى داشت.

جمهورى اسلامى پس از اعلان استقلال اين دولت، يكى پس از ديگرى آن ها را به رسميت شناخت و بدون آن كه ادعاى ارضى نسبت به اين كشورها داشته باشد، آمادگى خود را براى كمك و همكارى در بازسازى آن ها اعلام نمود.

سياستى كه جمهورى اسلامى در اين دهه و در رابطه با همسايگان جديد خود در مرزهاى شمالى اتخاذ كرد، مبتنى بر توسعه و تقويت تدريجى مبانى فرهنگى و اعتقادى مردم اين سامان، ارائه كمك هاى اقتصادى فورى و در عين حال فراهم نمودن راه هاى ترانزيتى به منظور دسترسى به درياهاى آزاد بود. اتصال راه آهن مشهد ـ سرخس ـ تجن موجب گرديد كه كشورهاى آسياى مركزى از طريق راه آهن به درياى عمان و خليج فارس ارتباط ترانزيتى پيدا كنند و در عين حال با استفاده از لوله هاى نفتى داخل كشور، زمينه هاى مناسبى براى انتقال و فروش نفت اين كشورها به جهان آزاد، فراهم گردد.

دولت امريكا و تركيه تلاش زيادى كردند كه با اجراى پروژه پر هزينه لوله نفت باكو ـ جيحان با جمهورى اسلامى به رقابت بپردازند و اجازه ندهند جمهورى اسلامى از اين موقعيت استراتژيك بهره بردارى كند. اما اين پروژه تاكنون مورد استقبال اين دولت قرار نگرفته است و اجراى آن بعيد به نظر مى رسد.

در عين حال جمهورى اسلامى در جهت حل و فصل اختلافات درونى اين دولت، از جمله بحران قره باغ و منازعات داخلى تاجيكستان، به عنوان ميانجى وارد شد و حداقل در تاجيكستان موفق شد كه ميان گروه هاى مختلف، صلح و آرامش برقرار كند.

از طرف ديگر ايران در ارتباطى تنگاتنگ با فدراسيون روسيه كه عمده ترين وارث اتحاد جماهيرشوروى است، با تلاش امريكايى ها براى نفوذ در اين منطقه مقابله نمود و اجازه ايجاد پايگاه را به آن ها نداد. اگر چه در زمينه رژيم حقوقى درياى خزر هنوز ميان كشورهاى ساحلى اين دريا تفاهمى پديد نيامده است، اما تلاش بر اين است كه مشكل هماهنگى و بهره بردارى از بستر دريا، ميان كشورهاى ساحلى درياى خزر هرچه زودتر حل گردد.


247

دورنماى آينده روابط جمهورى اسلامى ايران با دولت هاى آسياى مركزى و منطقه قفقاز، بيانگر اين واقعيت است كه گذشت زمان و شرايط فرهنگى، جغرافيايى و اقتصادى اين دولت را به ايران نزديك تر مى نمايد و نقش جمهورى اسلامى را به يك نقش محورى و مركزى تبديل خواهد كرد. بهويژه اين كه در رقابت قدرت هاى سه گانه در منطقه، ميان امريكا، روسيه و ايران شانس تفاهم و نزديكى ميان جمهورى اسلامى و روسيه در مقابله با نفوذ و زياده خواهى امريكا به مراتب بيشتر مى باشد. البته ناگفته نماند كه مسائل و سياست هاى دولت هاى اين منطقه خود يكسان و هماهنگ نيست و هر كدام مسائل و مشكلات مخصوص خود را دارند.

اگرچه الحاق اين دولت به سازمان همكارى هاى اقتصادى منطقه اى «اكو» موجب تسهيل و گسترش همكارى بيشتر ميان اين دولت خواهد شد، در عين حال هم چنان مشكلات خاص هر يك از دولت بر جاى خود باقى خواهد بود. اختلاف ميان آذربايجان و ارمنستان چنانچه حل نشود، بدون ترديد زمينه نفوذ غرب را فراهم خواهد كرد. بهويژه آن كه آذربايجان بارها از پيمان ناتو دعوت به ايجاد پايگاه نموده است كه البته با توجه به ارتباط و علقه فرهنگى ارمنستان با غرب، امكان موافقت اعضاى پيمان ناتو با ايجاد چنين پايگاهى در آذربايجان بسيار بعيد به نظر مى رسد.


248

ج) تحولات افغانستان و ظهور طالبان در شرق ايران

در سال 1359 هنرى كسينجر، مغز متفكر سياست گذارى در امريكا و عضو شوراى سياست گذارى خارجى در تحليلى از حوادث و وقايع خاورميانه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، على رغم اين كه در گذشته بزرگ ترين خطر را نفوذ كمونيزم و اتحاد جماهير شوروى مى دانست تغيير جهت داده، اعلام كرد كه بزرگ ترين خطر براى اين منطقه و در واقع براى منافع غرب و امريكا، راديكاليزم شيعه، بنيادگرايى اسلامى و انقلاب اسلامى ايران مى باشد و اعتراف نمود كه خطر مستقيم انقلاب ايران خطر درازمدت اتحاد جماهير شوروى را تحت الشعاع خود قرار داده است.

در برخورد با اين پديده جديد، كسينجر پيشنهاد كرد كه بهترين راه براى جلوگيرى از گسترش و نفوذ انقلاب اسلامى در ميان ساير جوامع اسلامى، اين است كه با ايجاد يك حركت هدايت شده اسلامى در ميان اهل سنت كه در عين حال مطابق با سياست ها و خواسته هاى امريكا باشد، به مقابله با انقلاب اسلامى برخيزيم. از همان زمان سازمان CIA در صدد ايجاد چنين تحركى بود. ابتدا سعى كرد با استفاده از حضور اقليت برادران اهل سنت در داخل كشور، حركتى در اين راستا به وجود آورد و شورايى را به نام «شوراى مركزى اهل سنت» توسط يكى از عوامل ناراضى و مخالف نظام به عنوان «شمس» به وجود آورد كه با توجه به هوشيارى مسئولين نظام، اين حركت به جايى نرسيد. ولى در خارج از كشور بهويژه در افغانستان اين برنامه توأم با موفقيتى نسبى بود. به طورى كه با برنامه ريزى و صرف هزينه در آموزش نيروهاى جوان در مدارس دينى پاكستان و عربستان سعودى، پديده اى به نام طالبان شكل گرفت.


249

افغانستان كه در شرق كشور قرار دارد و داراى مرزى طولانى با ايران مى باشد و مردم آن از لحاظ زبان و فرهنگ وجوه مشتركى با مردم ايران دارند از قبل از انقلاب اسلامى همواره يكى از اشتغالات فكرى مسئولين سياست خارجى كشور بوده است. تعدد قبايل و قوميت هاى آن سامان، فقر شديد فرهنگى و اقتصادى، وجود كشتزارهاى مواد مخدر و ترانزيت اين مواد از طريق ايران به اروپا و حضور بيش از دو ميليون آواره افغانى در كشور از جمله مسائلى است كه موجب بروز مشكلات جدى براى ايران و دغدغه خاطر مسئولين نظام شده است.

از يك طرف كودتاهاى پى در پى نظامى و به قدرت رسيدن دولت هايى با معيارهاى كمونيستى و نهايتاً تجاوز نيروهاى اتحاد جماهير شوروى و اشغال اين كشور در همان سال اول پيروزى انقلاب اسلامى و توقع و انتظارى كه گروه هاى جهادى افغان از انقلاب نوخاسته اسلامى ايران داشتند، مسئله افغانستان را در كانون سياست گذارى هاى رهبران انقلاب قرار داد.

حضرت امام (ره) و به تبع ايشان دولت جمهورى اسلامى، سياست خود را در قبال افغانستان بر دو ركن قرار داد:

اول اين كه تجاوز روس ها به افغانستان محكوم گردد و حمايتى همه جانبه از ملت افغانستان در برخورد با نيروهاى متجاوز اعلام شود.

دوم اين كه تلاشى همه جانبه و هر چند كم ثمر، براى ايجاد وحدت ميان نيروهاى جهادى صورت گيرد و از طرف ديگر تلاش شود از گرايش اين نيروها به امريكا براى مقابله با شوروى ممانعت به عمل آيد.

البته اين نكته را نيز نبايد فراموش كرد كه در مسايل مربوط به افغانستان همواره علاوه بر روسيه بازيگران بين المللى و منطقه اى ديگرى هم چون امريكا، عربستان و پاكستان نيز حضور داشته اند و نقش فعالى را بازى مى كرده اند. در دهه اول انقلاب اسلامى بر اساس سياست هاى مذكور با افغانستان بدين سان برخورد مى شد:

1. پذيرايى و قبول آوارگان افغانى با فراهم نمودن اردوگاه هاى خاص و هم چنين اشتغال آن ها در كشور.

2. حمايت همه جانبه مالى، نظامى و فكرى از گروه هاى مبارز جهادى در برخورد با نيروهاى اشغالگر.

3. حل و فصل اختلافات و درگيرى هاى ميان نيروهاى جهادى.

4. مبارزه بى امان با ورود و ترانزيت مواد مخدر از افغانستان.


250

اين سياست تا زمان خروج نيروهاى شوروى از افغانستان در سال 1368 ادامه داشت. فروپاشى اتحاد جماهير شوروى و خروج نيروهاى روسى از افغانستان كه مى توانست خود پيروزى بزرگى براى ملت افغانستان باشد و آن ها را از سيطره قدرت هاى خارجى آزاد كند، مع الأسف به علت تضادهاى قبيله اى، قومى و مذهبى زمينه ساز بروز بحران هاى جديد داخلى گرديد كه نه تنها براى اين ملت، امنيت و آرامش را به ارمغان نياورد، بلكه زمينه ساز دخالت قدرت هاى غربى شد و پديده نوظهور «طالبان» را نيز با خود همراه داشت.

مى گويند «طالبان» يا طلبه هاى مذهبى، كسانى هستند كه در پاكستان و عربستان سعودى آموزش هاى دينى و نظامى ديده اند و عمدتاً از ميان قوم پشتون انتخاب شده اند كه از اقوام بزرگ افغانستان هستند. اين قوم در پاكستان نيز داراى قدرت، موقعيت و نفوذ قابل توجهى مى باشد و حتى ادعاهايى براى ايجاد دولت پشتونستان و استقلال قسمتى از پاكستان، مطرح مى كند.

اين گروه با حمايت ژنرال هاى باقى مانده از رژيم كمونيستى افغانستان و با كمك هاى مالى وسيع عربستان و ايالات متحده و با پشتوانه استراتژيك پاكستان، توانست بر بخش عمده اى ازخاك افغانستان تسلط پيدا كند. در سال 1376 در برخورد بى رحمانه اى كه به قتل عام ديپلمات هاى ايرانى در مزار شريف منجر شد، طالبان خطر رويارويى و درگيرى با ايران را پذيرفت. اين واقعه مى توانست نهايتاً به درگيرى جمهورى اسلامى با پاكستان و احتمالاً دخالت امريكا بيانجامد كه تدبير خردمندانه مسئولين نظام از چنين برخوردى جلوگيرى كرد. در عين حال على رغم اين كه طالبان بر بخش مهمى از خاك افغانستان سلطه پيدا نموده است به دو جهت نتوانسته موقعيت خود را به عنوان يك دولت، در جامعه بين الملل به رسميت بشناساند:

اول اين كه تلقى متحجرانه طالبان از اسلام براى مسلمان هاى دنياى امروز نامأنوس و غيرقابل قبول مى باشد و با توجه به اين كه احتمال تغيير روش و سياست در افكار رهبران اين گروه، ضعيف مى باشد، بعيد به نظر مى رسد كه در آينده اى نزديك بتواند مقبوليت و رسميت پيدا نمايد.

دوم آن كه به استثناى پاكستان، بقيه دولت هاى همجوار مانند ايران، تركمنستان، ازبكستان، تاجيكستان و چين نيز با بر پايى چنين حكومتى به مخالفت جدى برخاسته اند و حمايت بى دريغ خود را از مخالفين طالبان اعلام داشته اند، در عين اين كه پاكستان هم از ايجاد و تثبيت يك دولت پشتون در افغانستان نگرانى جدى دارد.


251

در رابطه با افغانستان بايد گفت كه انقلاب اسلامى از موفقيت ها و در عين حال ناكامى هايى برخوردار بوده است. موفقيت انقلاب اسلامى در اين بوده كه از توسعه نفوذ امريكا در افغانستان و از تشكيل دولتى كه بتواند مرزهاى شرقى ايران را با خطرى جدى رو به رو كند، جلوگيرى كرده است. در عين حال در ايجاد هم گرايى و وحدت ميان نيروهاى جهادى و تشكيل يك نظام اسلامى مطابق با خواست مردم محروم افغانستان، ناموفق بوده است.

در پايان اين سؤال مطرح است كه آينده افغانستان چه خواهد بود و انقلاب اسلامى چه سياستى در قبال اين كشور در پيش خواهد گرفت. بى ترديد آينده افغانستان به شكل گيرى و بلوك بندى نظام چندقطبى آينده جهان بستگى فراوان خواهد داشت. گسترش روابط بين جمهورى اسلامى، روسيه فدراتيو، جمهورى خلق چين و هند كه به صورت بالقوه توان تشكيل يك قطب مقابل با امريكا و غرب را دارند، مى تواند بالتبع مسئله افغانستان را نيز حل و فصل نمايد.


252

د) انقلاب اسلامى و نهضت فلسطين

ملت فلسطين كه بيش از نيم قرن در جنگ و جدال با صهيونيزم بوده است و ظلم و بيدادگرى اين رژيم را تحمل نموده است، در هر زمان اميد به حمايت بخشى از برادران عرب خود و به يكى از رهبران جهان عرب و سازمان هاى چريكى فلسطينى دل مى بست. تا مدت ها به جمال عبدالناصر (رئيس جمهور اسبق مصر) و به پان عربيزم دل بسته بود، ولى جانشين و معاون عبدالناصر در همان دوران پيروزى انقلاب اسلامى، تغيير جهت داد و با سفر به بيت المقدس و ملاقات با سران رژيم اسرائيل، بدترين ضربه را به نهضت فلسطين وارد آورد و نهايتاً در سال 1358شمسى در كمپ ديويد خود را از جرگه حاميان نهضت فلسطين خارج نمود و دست دوستى و مودّت به اسرائيل داد. با فرمان و دستور حضرت امام و به عنوان عكس العملى در قبال اين خيانت، روابط ايران و مصر بلافاصله قطع گرديد. فلسطينى ها اگر چه مصر را به عنوان پيش قراول و حامى جنبش خود از دست دادند ولى پيروزى انقلاب اسلامى و سقوط رژيم شاه كه از حاميان جدى اسرائيل بود، براى آن ها ارمغان بهترى آورد.


253

ياسر عرفات رئيس سازمان آزادى بخش فلسطين اولين كسى بود كه بعد از پيروزى انقلاب به ايران سفر كرد و مورد استقبال وسيع مردم و رهبران انقلاب قرار گرفت. شعار «امروز ايران، فردا فلسطين» در اغلب تجمعات بعد از انقلاب شنيده مى شد. ياسر عرفات تصور مى كرد كه مى تواند از انقلاب اسلامى و مردم ايران پشتوانه و به عنوان يك اهرم و وسيله در جهت خواسته هاى خود استفاده نمايد، ولى او غافل از اين بود كه انقلاب اسلامى و رهبر آن امام راحل (ره) در برخورد با مسئله فلسطين خود، داراى نقطه نظرات و برنامه هايى هستند كه ضرورتاً با برنامه هاى عرفات تطبيق نمى كند و با وجود آن كه جمهورى اسلامى محل سفارت اسرائيل را در اختيار نماينده عرفات گذاشت تا سفارت فلسطين را برپا نمايد، به زودى اختلاف نظر عرفات و يارانش با رهبران انقلاب اسلامى آشكار گرديد و عرفات به ضدانقلاب و دشمنان انقلاب اسلامى هم چون سازمان مجاهدين خلق و رژيم عراق روى آورد و شيوه سازش كارى ـ كسى كه خود رهبر يك سازمان چريكى بود به تدريج ـ آشكار گرديد. كسى كه معتقد بود بايد اسرائيلى ها را به دريا ريخت به تدريج از مواضع خود عقب نشينى كرد و دست در دست دشمنان قسم خورده ملت فلسطين گذارد و به اميد حمايت امريكا و اين كه بتواند به قول خودش «بر پشت الاغى هم كه شده دولت فلسطين را تشكيل دهد» قدم به قدم به سازش كشيده شد.

دهه دوم انقلاب اسلامى با سازش خفت بار عرفات و پذيرش عهدنامه اسلو آغاز گرديد. انقلاب اسلامى مخالفت جدّى خود را با طرح هاى سازش كارانه اعلام داشت و اين در حالى بود كه اكثر دولت هاى عربى و اسلامى به اين سازش تن در داده بودند.

از ديدگاه رهبران انقلاب و نظام جمهورى اسلامى، موضوع فلسطين نه يك موضوع جهان عرب بلكه موضوع جهان اسلام است. تعيين روز قدس در جمعه آخر هر ماه رمضان توسط حضرت امام (ره) به منظور يادآورى اين امر بود. از ديدگاه انقلاب اسلامى، دولت صهيونيستى اسرائيل هيچ راه حلى جز زور نمى شناسد و با زور بايد با زبان زور برخورد كرد. ملت فلسطين نبايد دل در گرو اقدامات احزاب و گروه هاى سياسى ببندد، بلكه بايد خود قيام كند و مانند مردم ايران حق خود را بستناند.

پيروزى هاى به دست آمده در لبنان توسط حزب اللّه عليه نيروهاى چند مليتى و اسرائيل كه صرفاً بر پايه اعتقاد و ايمان راسخ و با تكيه بر اصل شهادت به دست آمد و خود يكى از اثرات انقلاب اسلامى در آن منطقه بود، الگويى مناسب براى اثبات ادعاى رهبران انقلاب فراهم كرده است و نهايتاً مردم فلسطين به خصوص نسل جوان آن از همه اين رهبران سازش كار قطع اميد كرده، با انتخاب شيوه مبارزه مردمى، «انقلاب سنگ» را آغاز نمودند.

دهه دوم انقلاب اسلامى با ظهور و بروز پديده جديدى به نام انتفاضه و انقلاب سنگ، مواجه شد. انتفاضه در مسير خود با الگو گرفتن از انقلاب اسلامى، به صورتى مستمر و دائمى، مبارزه بى امان خودش را عليه صهيونيست ها آغاز كرده است و پيش مى برد و در عين حال جنبش هايى مانند جنبش حماس و جهاد اسلامى كه با تكيه بر مكتب اسلام پايه گذارى شده اند، به نوعى از ايدئولوژى هاى مادى گراى مطرح در جهان عرب، قطع اميد كرده اند.


254

تأثير اين حركت چنان بود كه امروز بقيه گروه ها و دسته جاتى كه زمانى خود را معتقد به ايدئولوژى هايى مانند ناسيوناليزم، سوسياليزم و ليبراليزم مى دانستند، امروزه معترف هستند كه تنها راه نجات فلسطين توسل به مكتب اسلام است.

فرار اسرائيلى ها از جنوب لبنان كه بيش از عمر انقلاب اسلامى در اشغال صهيونيست ها بود، بدون اين كه هيچ قرارداد و توافقى ميان صهيونيست ها و حزب اللّه امضا شود و آزادى اين مناطق با همان شيوه عمليات استشهادى، بر قوت قلب فلسطينى ها افزود. به طورى كه اسرائيلى ها در برابر انقلاب سنگ و انتفاضه «قدس» سرگشته و درمانده شدند و دولت خودگردان عرفات عاجزتر از هميشه، از نجات قرارداد اسلو درمانده شده است. و حتى دولت هاى محافظه كار عرب نيز تحت فشار افكار عمومى جهان عرب، به حمايت از نهضت انتفاضه كشيده شده اند.

در واقع اگر در سطح منطقه به مسائل انقلاب اسلامى نگاه كنيم، موفقيت اين انقلاب در آن بود كه توانست پيام خود را به گوش محرومين و مستضعفين برساند و به عنوان يك الگو و شيوه مبارزه، جايگاه خود را در ميان مسلمانان بيابد. به عبارت ديگر از اين جهت در صدور انقلاب موفق بود و اكنون نهضت فلسطين، انقلاب اسلامى ديگرى است كه همچون ديگ جوشانى در حال غليان است و افكار همه جهانيان را به اين پديده جديد، مشغول كرده است و ترديدى نيست كه اين شيوه سازش ناپذير همان طور كه در ايران نتيجه داد و همان طور كه در لبنان به بار، نشست در فلسطين هم به اهداف خود كه شكست صهيونيسم است خواهد رسيد و زمان لزوماً به نفع استكبار و صهيونيزم گردش نخواهد كرد. در عين حال نبايد فراموش كرد كه تأثير انقلاب اسلامى محدود به سرزمين لبنان و فلسطين نبوده است، بلكه نقش اين انقلاب در ايجاد و تقويت جنبش هاى اسلامى در تركيه، الجزاير و ساير كشورهاى اسلامى انكارناپذير مى باشد.


255

هـ) انقلاب اسلامى و كشورهاى حاشيه جنوبى خليج فارس

با توجه به تشابهى كه ميان دولت هاى اين كشورها و رژيم شاه وجود دارد، اولين لرزه و نگرانى از پيروزى انقلاب اسلامى و سقوط شاه براى اين دولت هاى ضعيف و كوچك و در عين حال تحت سلطه و نفوذ غرب فراهم آمد. اين دولت ها آن چنان مضطرب و نگران آينده خود شدند كه با آگاهى از تصميم صدام حسين نسبت به تجاوز به ايران، خصومت ديرينه خود را با وى كنار گذاشته، با تمام توان مالى و تداركاتى خود به كمك دولت عراق شتافتند تا شايد با شكست ايران و انقلاب اسلامى نگرانى و دغدغه خاطر آن ها برطرف شود. از طرفى حضور همه ساله حجاج ايرانى در مراسم پرشور حج، و بهويژه اجراى آئين برائت در آن جا، براى آن ها خطرى بود كه مى بايست از آن پيش گيرى به عمل مى آوردند.

انقلاب اسلامى على رغم همه اين خصومت ها، با سعه صدر و حوصله با آن ها برخورد نمود و سعى كرد به آن ها بفهماند كه اين انقلاب نه تنها عليه آن ها نيست، بلكه مى تواند به آن ها كمك كند تا از سلطه استكبار و امريكا خارج شوند.


256

جنگ خليج فارس و حمله اى كه دولت عراق به كويت، يعنى متحد خود در جنگ با ايران در آغاز دهه دوم نمود واقعيت ها را براى آن ها روشن ساخت و نشان داد كه جمهورى اسلامى نه در صدد انتقام جويى است و نه چشم طمعى به خاك آن ها دوخته است و با وجود اين كه شوراى همكارى خليج فارس بعد از انقلاب تأسيس شد و ترديدى نيست كه يكى از اهداف آن مقابله با انقلاب اسلامى بود و با وجود آن كه همواره بر سر جزاير سه گانه ايرانى، ادعاها و قطعنامه هايى را متفقاً مطرح و تصويب مى كرد و با وجود اين كه امپرياليزم امريكا و انگليس سعى مى كند به خصومت و تضاد ميان اين دولت با جمهورى اسلامى افزوده شود، مع هذا جمهورى اسلامى با تحمل، جلوى بهره بردارى استكبار را گرفته و سعى در بهبود روابط خود با اين دولت نموده است و امروز شاهد تغيير جدى مواضع اين دولت براى برقرارى و تقويت روابط حسنه با جمهورى اسلامى هستيم. اين امر خود زمينه را براى برقرارى امنيت در منطقه خليج فارس و جلوگيرى از دخالت قدرت هاى بزرگ همچون امريكا و انگليس فراهم مى آورد. در عين حال در بهره بردارى بهينه از ذخائر عظيم نفتى كه سرمايه مشترك اين دولت هاست و شريان حيات اقتصادى و صنعتى غرب مى باشد، موثر خواهد بود.

ما در اين بخش مرورى بر روابط خارجى جمهورى اسلامى و تأثير انقلاب اسلامى بر منطقه و همسايگان نموديم و به اين جمع بندى رسيديم كه على رغم مشكلات عظيمى كه بر سر راه انقلاب اسلامى بوده است، كارنامه دهه دوم انقلاب در منطقه خاورميانه، مثبت بوده است. امروز، كمتر كسى است كه به اقتدار و تثبيت انقلاب و نظام جمهورى اسلامى در منطقه خاورميانه معترف نباشد.

در منطقه استراتژيك و حساسى كه بى ثباتى و بحران در آن موج مى زند و اغلب كشورهاى آن منطقه دچار مشكلات و گرفتارى هايى عظيم هستند كه عموماً ميراث دوران استعمار مى باشد، انقلاب اسلامى هم چنان در مسير ترسيم شده خود به پيش مى رود و با تكيه بر سياست استكبارستيزى، اسلام خواهى و اعمال تدبير و كياست، موفقيت هاى قابل توجهى را به دست مى آورد و گامى از خواسته ها و اهداف اوليه و اصولى خود عقب نشينى و عدول نمى كند. اين در شرايطى است كه قدرت هاى غربى و بهويژه امريكا با حضور نظامى وسيع خود، تلاش گسترده اى براى گسترش نفوذ و تأمين خواسته هايشان مى نمايد و بلاترديد در آينده نيز به خاطر نفت، حمايت از اسرائيل و موقعيت استراتژيك منطقه از اين اقدامات و تلاش ها فروگذار نخواهند كرد و انقلاب اسلامى و نظام برخاسته از آن بايد خود را براى مقابله با بحران سازى هاى غرب بهويژه امريكا در اين منطقه هم چنان آماده نگهدارد.


257

مرحله سوم : انقلاب اسلامى و تحولات جهانى

تأثير و بازتاب انقلاب اسلامى در اين دو دهه تنها محدود به داخل ايران و يا منطقه خاورميانه و جهان اسلام نبوده است، بلكه به نظر مى رسد اين انقلاب توانسته بر مسايل و تحولاتى فراتر از منطقه و بهويژه بر نظام بين الملل نيز تأثير بگذارد.

نبايد فراموش كرد كه انقلاب اسلامى زمانى در كشور ايران اتفاق افتاد كه نظام دو قطبى بر جهان حاكم بود و دنيا به دو بلوك بزرگ شرق و غرب تقسيم مى شد و دو ابر قدرت جهان به نام ايالت متحده امريكا و اتحاد جماهير شوروى، رهبرى و هدايت اين دو بلوك را بر عهده داشتند; اگر چه اتحاديه كشورهايى به نام جهان سوم و يا كشورهاى غير متعهد در سال 1957 به وجود آمد و به تدريج شكل گرفت ولى هرگز نتوانست تأثيرى بر نظام دو قطبى و قانون مندى آن بگذارد.

از زمان ايجاد نظام دو قطبى بعد از جنگ جهانى دوم، اين قانون مندى مطرح بود و عملاً تجربه مى شد كه هر حادثه و تحولى در دنيا اتفاق بيفتد و يا هر تغييرى در نظام هاى ملى به وجود آيد مى تواند توازن قوا را به نفع يا به ضرر يكى از دو بلوك تغيير دهد و بنابراين تقابل دو ابرقدرت در شكل گيرى و روند آن حادثه به خوبى قابل ملاحظه مى باشد. تجربه تاريخ چهل ساله نظام دو قطبى مؤيّد اين نظر است.

پيروزى انقلاب چين در 1949، جنگ كره در 1952، كودتاهاى نظامى در خاورميانه عربى، انقلاب كوبا، بحران مجارستان و ديوار برلين، بحران موشكى كوبا و همچنين جنگ ويتنام از جمله اين حوادث و اتفاقات بود كه دو ابرقدرت به حمايت يكى از دو طرف ماجرا پرداختند و با يكديگر روبه رو شده بودند.


258

ناگفته نماند كه رقابت دو ابرقدرت حتى در حوادث و تحولات ايران قبل از انقلاب نيز به عيان مشاهده مى گرديد. منجمله ادامه اشغال آذربايجان توسط نيروهاى روسى، نهضت ملى شدن نفت، كودتاى 28 مرداد و حوادث دهه 1950 در ايران را مى توان نام برد. اگر چه بعد از كودتاى 1332 هـ.ش. در ايران اين كشور به عنوان جزئى از بلوك غرب شناخته شد و با عضويت خود در پيمان هاى نظامى، سياسى و اقتصادى غرب، جزء لاينفك آن تلقى گرديد، مع هذا با توجه به موقعيت فوق العاده استراتژيك ايران و دارا بودن متجاوز از 2500 كيلومتر مرز مشترك با ابرقدرت شرق، شوروى نمى توانست نسبت به مسايل ايران بى تفاوت بماند و عموماً در زمينه مسايل و سياست خارجى ايران عكس العمل نشان مى داد.

در آغاز نهضت اسلامى به رهبرى امام خمينى (ره) و اوج گيرى آن در 15 خرداد 1342، با وجود اين كه عمدتاً لبه تيز حملات امام (ره) متوجّه امريكايى ها بود، موجب نشد كه اتحاد جماهير شوروى در قبال اين نهضت موضع مثبت بگيرد و به حمايت از اين حركت ضدامريكايى برخيزد، روسيه شوروى نه تنها چنين حمايتى از نهضت ننمود، بلكه در كمال تعجب مشاهده شد كه همچون ايالات متحده امريكا نسبت به اين قيام مردمى موضع منفى اتخاذ كرده است. اين امر ناشى از دو مسئله بود:

1. ماهيت دينى و اسلامى نهضت. با توجه به اين كه شرق و غرب على رغم اختلافاتشان در برخورد با نهضت هاى دينى بهويژه اسلامى موضع مشترك دارند.

2. حضرت امام (ره) در همان آغاز حركت، موضع خود را درباره اين دو قطب اعلام نمود و آن جمله معروف را گفت كه «امريكا از انگليس بدتر، انگليس از امريكا بدتر، و شوروى از هر دو بدتر همه از هم پليدتر اما لكن امروز سر و كار ما با اين خبيث هاست، با امريكاست».و يا اين مطلب كه: «ما با كمونيزم بين الملل به همان اندازه در ستيزيم كه با جهانخوارن غرب به سركردگى امريكا». اين جملات براى دو ابرقدرت اين پيام را داشت كه هر دو از اوج گيرى و پيروزى اين نهضت متضرر شده اند و اين انقلاب برترى آن ها را در نظام جهانى به چالش مى كشد.

با اوج گيرى انقلاب اسلامى در سال هاى 1356 و 1357 و طرح شعار «نه شرقى، نه غربى، جمهورى اسلامى»; حمايت بى دريغ دو ابر قدرت از رژيم شاه و تداوم اين حمايت هاى مشترك از دشمنان انقلاب اسلامى بهويژه رژيم عراق در دوران جنگ تحميلى، اين مطلب را به اثبات رساند كه پيروزى انقلاب اسلامى در قالب نظام دو قطبى و قوانين آن نمى گنجد بلكه اين پيروزى كه توسط مسلمانان انقلابى به دست آمده است و مقاومتى كه غالب نيروهاى مردمى و بسيجى در دوران جنگ تحميلى نشان داده اند، سستى بنيان نظام دو قطبى را به اثبات رساند.


259

شايد بتوان گفت كه پيروزى انقلاب اسلامى و عدم تكيه آن به يكى از دو ابر قدرت نقشى در فروپاشى نظام دو قطبى داشته است.

با روى كار آمدن ميخائيل گورباچف به عنوان دبير كل حزب كمونيست و رئيس جمهور اتحاد جماهير شوروى و ارائه سياستى مبتنى بر پرسترويكا و گلاس نوست، زنگ هاى فروپاشى بلوك شرق و به تبع آن نظام دو قطبى به صدا در آمد.

حضرت امام(ره) در همان زمان با ژرف نگرى به اين تحولات مى نگريست و اين نگرانى براى ايشان وجود داشت كه فروپاشى نظام كمونيستى به عنوان پيروزى بلوك غرب تلقى گردد و كشورهاى بلوك شرق نيز به دامان غرب و امريكا بيفتند و تشويق به الگوبردارى از نظام سرمايه دارى غرب گردند. وى در نامه اى تاريخى به گورباچف او را از اين خطرات آگاه كرد و معضل اصلى بلوك شرق را كه همانا جنگ با خدا بود به او گوشزد نمود و با تمام قدرت اعلام كرد كه جمهورى اسلامى به عنوان بزرگترين و قدرتمندترين پايگاه اسلام به راحتى مى تواند خلأ اعتقادى مردم شوروى را پر نمايد. در اين جا به خاطر اهمّيّت اين پيام بخش هايى از آن را درج مى كنيم:

بسم الله الرحمن الرحيم

جناب آقاى گورباچف، صدر هيأت رئيسه اتحاد جماهير سوسياليستى شوروى


260

با اميد خوشبختى و سعادت براى شما و ملت شوروى، از آن جا كه پس از روى كار آمدن شما چنين احساس مى شود كه جناب عالى در تحليل حوادث سياسى جهان، خصوصاً در رابطه با مسايل شوروى، در دور جديدى از بازنگرى و تحول و برخورد قرار گرفته ايد، و جسارت و گستاخى شما در برخورد با واقعيات جهان چه بسا منشأ تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلى حاكم بر جهان گردد، لازم ديدم نكاتى را يادآور شوم. هر چند ممكن است حيطه تفكر و تصميمات جديد شما تنها روشى براى حل معضلات حزبى و در كنار آن، حل پاره اى از مشكلات مردمتان باشد، ولى به همين اندازه هم شهامت تجديدنظر در مورد مكتبى كه ساليان سال فرزندان انقلابى جهان را در حصارهاى آهنين زندانى نموده بود قابل ستايش است. و اگر به فراتر از اين مقدار فكر مى كنيد، اولين مسئله اى كه مطمئناً باعث موفقيت شما خواهد شد اين است كه در سياست اسلاف خود داير بر «خدازدايى» و «دين زدايى» از جامعه، كه تحقيقاً بزرگ ترين و بالاترين ضربه را بر پيكر مردم كشور شوروى وارد كرده است، تجديدنظر نماييد; و بدانيد كه برخورد واقعى با قضاياى جهان جز از اين طريق ميسر نيست. البته ممكن است از شيوه هاى ناصحيح و عملكرد غلط قدرتمندان پيشين كمونيسم در زمينه اقتصاد، باغ سبز دنياى غرب رخ بنمايد، ولى حقيقت جاى ديگرى است. شما اگر بخواهيد در اين مقطع تنها گره هاى كور اقتصادى سوسياليسم و كمونيسم را با پناه بردن به كانون سرمايه دارى غرب حل كنيد، نه تنها دردى از جامعه خويش را دوا نكرده ايد، كه ديگران بايد بيايند و اشتباهات شما را جبران كنند; چرا كه امروز اگر ماركسيسم در روش هاى اقتصادى و اجتماعى به بن بست رسيده است، دنياى غرب هم در همين مسائل، البته به شكل ديگر، و نيز در مسائل ديگر گرفتار حادثه است.

جناب آقاى گورباچف، بايد به حقيقت روآورد. مشكل اصلى كشور شما مسئله مالكيت و اقتصاد و آزادى نيست. مشكل شما عدم اعتقاد واقعى به خداست. همان مشكلى كه غرب را هم به ابتذال و بن بست كشيده و يا خواهد كشيد. مشكل اصلى شما مبارزه طولانى و بيهوده با خدا و مبدأ هستى و آفرينش است.

جناب آقاى گورباچف، براى همه روشن است كهاز اين پس كمونيسم را بايد در موزه هاى تاريخ سياسى جهان جستوجو كرد; چرا كه ماركسيسم جواب گوى هيچ نيازى از نيازهاى واقعى انسان نيست; چرا كه مكتبى است مادى، و با ماديت نمى توان بشريت را از بحران عدم اعتقاد به معنويت، كه اساسى ترين درد جامعه بشرى در غرب و شرق است، به درآورد.

حضرت آقاى گورباچف، ممكن است شما اثباتاً در بعضى جهات به ماركسيسم پشت نكرده باشيد و از پس اين هم در مصاحبه ها اعتقاد كامل خودتان را به آن ابراز كنيد; ولى خود مى دانيد كه ثبوتاً اين گونه نيست. رهبر چين اولين ضربه را به كمونيسم زد و شما دومين و على الظاهر آخرين ضربه را بر پيكر آن نواختيد. امروز ديگر چيزى به نام كمونيسم در جهان نداريم. ولى از شما جداً مى خواهم كه در شكستن ديوارهاى خيالات ماركسيسم، گرفتار زندان غرب و شيطان بزرگ نشويد. اميدوارم افتخار واقعى اين مطلب را پيدا كنيد كه آخرين لايه هاى پوسيده هفتاد سال كژى جهان كمونيسم را از چهره تاريخ و كشور خود بزداييد. امروز ديگر دولت هاى هم سو با شما كه دلشان براى وطن و مردمشان مى تپد هرگز حاضر نخواهند شد بيش از اين منابع زير زمينى و رو زمينى كشورشان را براى اثبات موفقيت كمونيسم، كه صداى شكستن استخوان هايش هم به گوش فرزندانشان رسيده است، مصرف كنند.


261

آقاى گورباچف وقتى از گلدسته هاى مساجد بعضى از جمهورى هاى شما پس از هفتاد سال بانگ «الله اكبر» و شهادت به رسالت حضرت ختمى مرتبت ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ به گوش رسيد، تمامى طرفداران اسلام ناب محمدى(صلى الله عليه وآله) را از شوق به گريه انداخت. لذا لازم دانستم اين موضوع را به شما گوشزد كنم كه بار ديگر به دو جهان بينى مادى و الهى بينديشيد.

از شما مى خواهم درباره اسلام به صورت جدى تحقيق و تفحّص كنيد. و اين نه به خاطر نياز اسلام و مسلمين به شما، كه به جهت ارزش هاى والا و جهان شمول اسلام است كه مى تواند وسيله راحتى و نجات همه ملت ها باشد و گره مشكلات اساسى بشريت را باز نمايد. نگرش جدى به اسلام ممكن است شما را براى هميشه از مسئله افغانستان و مسائلى از اين قبيل در جهان نجات دهد. ما مسلمانان جهان را مانند مسلمانان كشور خود دانسته و هميشه خود را در سرنوشت آنان شريك مى دانيم. با آزادى نسبى مراسم مذهبى در بعضى از جمهورى هاى شوروى، نشان داديد كه ديگر اين گونه فكر نمى كنيد كه مذهب مخدر جامعه است.

راستى مذهبى كه ايران را در مقابل ابرقدرت ها چون كوه استوار كرده است مخدر جامعه است؟ آيا مذهبى كه طالب اجراى عدالت در جهان و خواهان آزادى انسان از قيود مادى و معنوى است، مخدر جامعه است؟ آرى، مذهبى كه وسيله شود تا سرمايه هاى مادى و معنوى كشورهاى اسلامى و غيراسلامى، در اختيار ابرقدرت ها و قدرت ها قرار گيرد و بر سر مردم فرياد كشد كه دين از سياست جدا است مخدر جامعه است. ولى اين ديگر مذهب واقعى نيست; بلكه مذهبى است كه مردم ما آن را «مذهب امريكايى» مى نامند.

در خاتمه صريحاً اعلام مى كنم كه جمهورى اسلامى ايران به عنوان بزرگ ترين و قدرتمندترين پايگاه جهان اسلام به راحتى مى تواند خلأ اعتقادى نظام شما را پر نمايد. و در هر صورت، كشور ما هم چون گذشته به حسن هم جوارى و روابط متقابل معتقد است و آن را محترم مى شمارد. و السلام على من اتبع الهدى.

روح الله الموسوى الخمينى

11/10/67

با توجه به تغيير مواضع اتحاد جماهير شوروى و به دنبال آن، استقلال روسيه فدراتيو، جمهورى اسلامى نيز در قبال اين همسايه شمالى خود سياست جديدى را اتخاذ نمود.


262

در واقع دهه دوم انقلاب با ايجاد رابطه جديد و استراتژيك با اين همسايه شمالى آغاز گرديد كه اين رابطه در تمام اين دوران و تاكنون نقشى كليدى و استراتژيك در تحولات جهانى و منطقه اى داشته است و نيز معادلات قبلى نظام بين المللى را به هم ريخته است. جمهورى اسلامى از يك طرف در مورد جمهورى هاى استقلال يافته شوروى سابق با ظرافتى خاص، اقدام به گسترش و توسعه روابط خود نمود كه در فصل قبل به آن پرداختيم. از طرف ديگر روابط صميمانه و استراتژيكى در زمينه هاى نظامى، اقتصادى و تكنولوژيك با مسكو برقرار كرد.

مسافرت آقاى هاشمى رفسنجانى به مسكو بلافاصله بعد از رحلت امام(ره)، زمينه هاى اين رابطه را ايجاد نمود و با عقد موافقت نامه هاى متعدد به آن استحكام بخشيد، مهم ترين بخش اين تفاهمات در زمينه انتقال تكنولوژى و دانش فنى ساخت سلاح هاى استراتژيك از جمله جنگنده هاى هوايى، تانك و زيردريايى بود كه توانست خلأ ايجاد شده در اين زمينه را در دوران جنگ پر نمايد. موافقت با تكميل نيروگاه اتمى بوشهر توسط روس ها كه على رغم تعهدات دولت آلمان، به علت مخالفت امريكا هم چنان نيمه تمام مانده بود نگرانى جدى امريكا را برانگيخت. آثار فروپاشى نظام دوقطبى تنها به روابط جديد ايران و فدراسيون روسيه محدود نمى شود، بلكه بر آينده نظام بين الملل و مواضع غرب بهويژه امريكا نيز تأثير مى گذارد.

فروپاشى اتحاد جماهير سوسياليستى شوروى كه منجر به تغيير و تحول در ساختار اين نظام قدرتمند گرديد، ضمن پايان دادن به دوران حاكميت نظام دو قطبى، جامعه جهانى را با اين سؤال بسيار مهم و سرنوشت ساز، مواجه ساخت كه نظام آينده جهان از چه نوع خواهد بود و بر اساس چه معيارها و ضوابطى استوار خواهد شد؟


263

فروپاشى ابرقدرت شرق و شكست ايدئولوژى ماركسيسم ـ لنينيسم، با افول قدرت، به ظاهر شكست ناپذير شوروى و كناره گيرى آن از رهبرى بلوك شرق همراه بود و در نتيجه زمينه بسيار مناسبى براى ابر قدرت ديگر; يعنى ايالات متحده امريكا به وجود آورد تا با استفاده از اين خلأ، اقتدار بلامنازع خود را بر كل جهان بسط و گسترش دهد. لازم به ذكر است كه اگر چه نظريه پردازان ايالات متحده امريكا مدعى بودند كه فروپاشى بلوك شرق نه تنها ناتوانى ايدئولوژى ماركسيسم ـ لنينيسم را به اثبات مى رساند، بلكه مبين توان مندى نظام سرمايه دارى مى باشد و نظام سرمايه دارى مبتنى بر ليبراليسم و دموكراسى از نوع غربى آن، كه امريكا در رأس اين نظام قرار دارد، حق دارد بر جهان بشريت سلطه و تفوق داشته باشد، به طورى كه بنا به ادعاى فوكوياما اين تفوق تا پايان تاريخ ادامه خواهد داشت. لكن نگرانى ناشى از پايان يافتن دوران جنگ سرد و متلاشى شدن بلوك شرق كه مى توانست خطر جدى كنارگذاردن ابرقدرت ديگر را از رهبرى دنياى غرب در پى داشته باشد، سياست مداران و زمامداران امريكا را ناگزير ساخت كه با اتخاذ سياستى جديد و نوعى چاره انديشى، تلاش لازم را براى حفظ و تداوم رهبرى دنياى غرب و سلطه بر كل جهان، به عمل آورند.

بعضى از نظريه پردازان امريكايى ، پايان جنگ سرد را زمينه مناسبى براى القاى اين انديشه مى دانستند كه نظم و صلح جهانى حضور و استقرار قدرت مسلطى را ايجاب مى كند كه با تكيه بر منابع مادى و قدرت مطلقه خود، قادر به تأمين و تضمين امنيت و رفاه عمومى باشد. متعاقب آن انديشه پردازان امريكايى، دكترين جديدى تحت عنوان «نظم نوين جهانى» عرضه كردند. دكترين مزبور بر اين پايه استوار بود كه ايالات متحده امريكا، يعنى تنها ابرقدرت باقى مانده از دوران جنگ سرد، براى اعمال نفوذ مؤثّر خود در جهان، كماكان نيازمند حفظ ميزان قابل توجهى از نيروى نظامى خويش در سطح جهان مى باشد. نظريه مزبور مورد توجه تعدادى از متفكرين سياست بين الملل در دانشگاه هاى امريكا قرار گرفت و آنان را به توجيه و دفاع از آن مشغول داشت.

در حالى كه شرط تداوم و استحكام نظم جديد مى توانست بر پايه دو اصل اساسى استوار باشد:

اول آن كه دولت امريكا هم چنان توانايى و اقتدار رهبرى نظام جهانى را از نظر نظامى، اقتصادى، سياسى و اجتماعى داشته باشد.

دوم اين كه اعضاى جامعه جهانى تبعيت از چنين نظمى را هم چنان پذيرا باشند و در مقابل خواسته هاى امريكا تمكين نمايند و در صورت بروز تمرد و نافرمانى، دولت متمرد و نافرمان را تنبيه نموده، او را به جاى خود بنشانند.

بعد از فروپاشى نظام دو قطبى و طرح نظام تك قطبى، انقلاب اسلامى هم چنان موضع آشتى ناپذير خود را با نظام هاى ظالمانه اى كه دست پرورده قدرت هاى بزرگ بودند، حفظ كرد و به عنوان اولين «متمرد» و نافرمان در نظام تك قطبى شناخته شد و دولت امريكا تلاش خستگى ناپذيرى براى تنبيه اين «متمرد» نشان داد تا بتواند با تحكيم و تثبيت قانونمندى اين نظام جديد، به سلطه بلامعارض خود بر جامعه جهانى عينيت بخشد. طرح هايى مانند طرح گين گريج، داماتو و استراتژى مهار دوگانه از جمله تلاش هاى امريكا براى تحت فشارگذاردن ايران به حساب مى آيد.


264

اين تلاش ها عليه ايران نه تنها فايده اى در جهت پذيرش و تثبيت نظام تك قطبى نداشت، بلكه مقاومت جمهورى اسلامى مشوق ساير كشورها در مخالفت با اين نظام ظالمانه مى گرديد و نهايتاً موجب شكست زودهنگام آن شد. در واقع طرح نظريه برخورد تمدن ها كه در سال هاى اخير مطرح گرديده است نه تنها اعلانى بر شكست زود هنگام نظام تك قطبى بود بلكه موجب انحراف افكار عمومى جهان و سرپوش گذاشتن بر واقعيت تضادى بود كه حضرت امام(ره) و انقلاب اسلامى افشاگر آن بوده اند، يعنى تضاد ميان سلطه گران، از يك طرف و ملت ها از طرف ديگر و در يك كلام به طور خلاصه تضاد ميان مستكبرين و مستضعفين در همه جهان كه انقلاب اسلامى و حضرت امام (ره) به عنوان طراح اين نظريه و حامى و منادى مستضعفين، پرچم مبارزه را به دست گرفته، بر عليه همه زورمداران جهانى قيام كردند.

استعمارگران به دست عمال سياسى خود كه بر مردم مسلط شده اند، نظام اقتصادى ظالمانه اى را تحميل كرده اند و بر اثر آن، مردم به دو دسته تقسيم شده اند: ظالم و مظلوم...

به عبارت ديگر انقلاب اسلامى نه تنها موجب پيروزى ملت ايران بر رژيم ستم شاهى گرديد، بلكه آغازگر حركتى جهانى براى در هم شكستن نظام هاى زورمدارانه جهانى با تكيه بر بيدارى و قيام ملت هاى محروم و تحت ستم گرديد كه ذيلاً به توضيح چارچوبه نظام تعريف شده توسط حضرت امام و انقلاباسلامى مى پردازيم.

انقلاب اسلامى به عنوان يك انقلاب ايدئولوژيك و با جهان بينى خاص خود كه از مكتب اسلام سرچشمه گرفته است، نه تنها در بعد ملى احياگر برنامه ها و نظريات خاص اسلام براى حكومت و دولت مدارى است، بلكه در بعد جهانى نيز با توجه به جهان شمولى مكتب اسلام افكار و نظرياتى خاص دارد و ارايه دهنده نظام جهانى ويژه خود مى باشد.

انقلاب اسلامى مانند هر انقلابى، بنا بر ماهيت برنامه ها و اهداف خود، مفاهيم، واژه ها و اصطلاحات خاص و ويژه اى را به ارمغان آورده است كه بعضى از آن ها خود دنيايى از انديشه هاى ناب هستند. از جمله اين واژه ها و اصطلاحات نوين عناوينى چون مستضعفين، مستكبرين، جهان استكبارى و يا حاكميت مستضعفين را مى توان نام برد.

انقلاب اسلامى و رهبرى آن نه تنها نظريات حاكم بر روابط بين الملل و نظام هاى جهانى موجود را كه نشأت گرفته از انديشه هاى ماكياول، هابس و هانس مورگنتا مى باشد و حق را همان زور مى داند، مردود مى داند، بلكه بر اين اعتقاد و نظريه حركت مى كند كه:

سلامت و صلح جهان بسته به انقراض مستكبرين است و تا اين سلطه طلبان بى فرهنگ در زمين هستند مستضعفين به ارث خود كه خداى تعالى به آن ها عنايت فرموده نمى رسند، حكومت پابرهنگان حق است.


265

حضرت امام(ره) از آغاز نهضت اسلامى و بهويژه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى همواره در بيانات و نوشته هاى خود به نظام جهانى مطلوب از ديدگاه اسلام و انقلاب اسلامى اشاره مى كردند. با استفاده از مطالب و نوشته هاى ايشان به شرح كليات اين نظام خواهيم پرداخت:

1. برخلاف ماركسيست ها كه معتقد به جبر تاريخ بوده و حاكميت طبقه كارگر را اجتناب ناپذير مى دانستند، حضرت امام معتقد بودند كه تنها با بيدارى و آگاهى يافتن ملت هاى مستضعف به حقوق حقه خود و قيام عليه مستكبرين به پيروزى خواهند رسيد. «مستضعفين بايد قيام كنند». مستضعفين همه ممالك بايد حق خودشان را با مشت محكم بگيرند. «منتظر نباشند كه آن ها حق آن ها را بدهند. مستكبرين حق كسى را نخواهند داد».

2. در عين اين كه ايجاد آگاهى و قيام عملى مستضعفين براى تحقق حاكميت خود بر جهان ضرورى و اجتناب ناپذير است، با تكيه بر آيه شريفه قرآن، پيروزى آنان نيز حتمى و قطعى است.

هان اى ملت هاى جهان كه مستضعفيد; از جاى برخيزيد و حق خود را بستانيد و از عربده هاى قدرتمندان نهراسيد كه خداوند با شماست و زمين ارث شماست و وعده خداوند متعال تخلف ناپذير است.

3. حفظ سلامت و بقاى صلح جهانى نه بستگى به برقرارى موازنه قوا و نه ساير نظام هاى ارائه شده و تجربه شده انديشمندان و سياست گزاران غرب دارد، بلكه تنها به واسطه نابودى و شكست قدرت هاى استكبارى امكان پذير مى باشد.

4. مستضعفين نه محدود به مسلمانان و نه ملت هاى جهان سوم مى باشند، بلكه همه توده هاى تحت سلطه استكبار در اكناف عالم حتى آن هايى كه تحت حاكميت دولت هاى مستكبر شرق و غرب مى باشند، مستضعفينند. بنابراين هيچ يك از عوامل جغرافيايى فرهنگى و تقسيم بندى هاى دولت ـ ملت نمى تواند بيانگر مرزبندى ميان مستضعفين و مستكبرين باشد. بنابراين، نظريه برخورد تمدن ها و يا برخورد فرهنگ ها و يا حتى قطب بندى هاى جهانى چيزى جز در راستاى تداوم سلطه مستكبرين و يا رقابت و تضاد ميان مستكبرين در تقسيم غنايم و استثمار و استضعاف جوامع و ملت هاى مختلف نيست.


266

5 . برخلاف نظام هاى قبلى كه بر پايه انديشه هاى سكولاريستى و اومانيستى شكل گرفته و مروج لذت گرايى، و مصرف گرايى به عنوان يك زندگى خوب بوده اند، اين نظام بر پايه بازگشت به دين و حاكميت خداوند قرار دارد و زندگى سعادت مندانه را در گرو پاى بندى هر چه بيشتر به تقوا، نظم اخلاقى و باورهاى معنوى و الهى مى داند و فرهنگ بوالهوسى و ثروت اندوزى را كه شيوه مستكبرين مى باشد به شدت طرد و نفى مى نمايد.

6 . مسلمانان به طور اعم و ملت مسلمان ايران به طور اخص ـ كه توانسته اند بر استكبار غلبه پيدا كنند ـ به بركت بهره مندى از مكتب اسلام نقش هدايت و رهبرى اين خيزش عظيم جهانى را بر عهده دارند. به عبارت ديگر گسترش و صدور انقلاب اسلامى به معناى تلاشى در جهت مبارزه جهانى با استكبار و حمايت از مستضعفين مى باشد.

به نظر مى رسد كه در قرن بيست و يكم بعد از گذر از يك نظام چند قطبى، جامعه جهانى وارد يك نظام جديد دو قطبى خواهد شد كه در يك قطب آن قدرت هاى مستكبر با همه امكانات نظامى و اقتصادى خود متمركز شده و در قطب ديگر، ملت هاى مستضعف جهان به ويژه ملت هاى مستضعف جهان سوم به رهبرى مسلمانان بيدار و آگاه قيام كرده و مستكبرين را به زانو در خواهند آورد.

دولت هاى مستكبر اگر چه داراى تجهيزات و امكانات تسليحاتى، نظامى و اقتصادى قابل توجهى بوده اند و خواهند بود، ولى ناچار هستند در دو جبهه داخلى و خارجى وارد يك جنگ بى امان با توده هاى بيدار و آگاه گردند كه در آن شرايط همه آن امكانات قادر به نجات زورمداران نخواهد بود.

انقلاب اسلامى در نظام چند قطبى كه در حال شكل گرفتن است، نقش فعالى را بايد و مى تواند به عهده بگيرد. در بلوك بندى آينده و در مقابل زياده خواهى هاى ايالات متحده امريكا علاوه بر بلوك در حال شكل گيرى اروپا، بلوك قدرتمند ديگرى در غرب آسيا مركب از روسيه، چين، هند و جمهورى اسلامى در حال شكل گيرى است. اين چهار قدرت بزرگ به خاطر برخوردارى از منابع عظيم قدرت و نداشتن خواست هاى جاه طلبانه به خوبى مى تواند موجبات مقابله امريكا را فراهم نمايد. در اين بلوك بندى جمهورى اسلامى مى تواند به خاطر برخوردارى از اين ايدئولوژى پويا و قدرتمند، موقعيت استراتژيك و منابع و ذخائر عظيم زير زمينى، تا آن زمان كه ملت ها آگاهى لازم يافته و براى به دست گرفتن سرنوشت خود قيام كنند، نقش مهمى را بر عهده داشته باشد.


267

على رغم فشارهاى امريكا در مجموع و حداقل از نظر تجارى و اقتصادى، روابط جمهورى اسلامى با اروپا، در حال گسترش است و اين در شرايطى است كه سه بحران مهم، روابط با اروپا را با اختلالاتى مواجه كرد كه مهم ترين آن ها ماجراى فتواى حضرت امام(ره) عليه سلمان رشدى، نويسنده كتاب آيات شيطانى بود.

اين فتوا آن چنان غوغايى در جهان غرب ايجاد كرد كه نه تنها موجب فراخوانى سفراى كشورهاى اروپايى از تهران گرديد، بلكه نظم بين المللى ساخته دنياى غرب را به چالش كشيد. فتواى امام نشان داد كه مكتوب ساده يك رهبر اسلامى مى تواند از ديوارهاى امنيتى مستحكم غرب گذر كند و غرب را مجبور نمايد براى حراست از جان يك شهروند، نيروهاى امنيتى فراوانى را براى سال هاى طولانى به كار گيرد و هنوز بعد از گذشت بيش از يك دهه و رحلت صادر كننده فتوا، نتوانسته امنيت لازم را براى رشدى فراهم آورد.

معادلات جهانى و نظام بين المللى در حال تحول و دگرگونى است. امريكايى ها بعد از شكست نظام تك قطبى و بى اعتبارى نظريه برخورد تمدن ها، نظريه جهانى شدن و دهكده كوچك جهانى را مطرح مى كنند كه در اين دهكده جهانى به كدخدايى امريكا، همه نظام هاى سياسى، اقتصادى و فرهنگى ديگر بايد از بين بروند و تحت الشعاع نظام سياسى اقتصادى و فرهنگى امريكا قرار گيرند و در واقع سلطه امريكا بر جهان براى هميشه تثبيت گردد. به گفته فوكوياما به پايان تاريخ خواهيم رسيد! اگرچه روى نظريه جهانى شدن تبليغات فوق العاده اى راه انداخته اند و بسيارى از ملت هاى جهان سوم را در مقابل اين نظريه منفعل و مرعوب كرده اند ولى ترديدى وجود ندارد كه گسترش ارتباطات ميان ملت ها لزوماً به معناى تداوم سلطه غرب بهويژه امريكا نخواهد بود. اين در حالى است كه بر اساس وعده الهى و قرآنى حاكميت جهانى با مستضعفين و به رهبرى مهدى موعود خواهد بود.

بخش سوم : انقلاب اسلامى در ميان انقلاب هاى بزرگ جهان

مقدمه

فصل اول: مقايسه رژيم هاى سلطنتى در سه كشور ايران، فرانسه و روسيه

فصل دوم: مقايسه قدرت اجتماعى در ايران، فرانسه و روسيه پيش از انقلاب


268

مقدمه

انقلاب اسلامى يكى از معدود انقلاب هاى پيروز تاريخ معاصر است. طبيعتاً يكى از روش هاى بررسى نقاط قوت و ضعف آن، مقايسه آن با انقلاب هاى ديگر مى باشد. در اين فصل با استفاده از چارچوب تئوريك ارائه شده در فصل اول بهويژه نكات مربوط به روابط دو قدرت سياسى و اجتماعى متعارض، سعى مى گردد، به صورت اجمالى انقلاب اسلامى با انقلاب هاى فرانسه و روسيه كه از مشهورترين و برجسته ترين انقلاب ها هستند، مقايسه شود و با توجه به علل و عوامل هر يك از آن ها و با استناد به دلايل و شواهد تاريخى، عظمت و ويژگى هاى ممتاز اين انقلاب بيان گردد.

فصل اول : مقايسه رژيم هاى سلطنتى در سه كشور ايران، فرانسه و روسيه

ـ موقعيت اقتصادى رژيم هاى پيش از انقلاب

ـ اقتدار نظامى رژيم هاى پيش از انقلاب در سه كشور

ـ پيچيدگى و استحكام رژيم هاى قبل از انقلاب در سه كشور

همان طور كه قبلاً اشاره شد، عوامل قدرت و منابع قواى نظام هاى سياسى عبارت از: قدرت اقتصادى، نظامى، حمايت بين المللى و مديريت سياسى.

اينك بر اين اساس، رژيم هاى سلطنتى اين سه كشور را بررسى مى نماييم:


269

مقدمه

انقلاب اسلامى يكى از معدود انقلاب هاى پيروز تاريخ معاصر است. طبيعتاً يكى از روش هاى بررسى نقاط قوت و ضعف آن، مقايسه آن با انقلاب هاى ديگر مى باشد. در اين فصل با استفاده از چارچوب تئوريك ارائه شده در فصل اول بهويژه نكات مربوط به روابط دو قدرت سياسى و اجتماعى متعارض، سعى مى گردد، به صورت اجمالى انقلاب اسلامى با انقلاب هاى فرانسه و روسيه كه از مشهورترين و برجسته ترين انقلاب ها هستند، مقايسه شود و با توجه به علل و عوامل هر يك از آن ها و با استناد به دلايل و شواهد تاريخى، عظمت و ويژگى هاى ممتاز اين انقلاب بيان گردد.

فصل اول : مقايسه رژيم هاى سلطنتى در سه كشور ايران، فرانسه و روسيه

ـ موقعيت اقتصادى رژيم هاى پيش از انقلاب

ـ اقتدار نظامى رژيم هاى پيش از انقلاب در سه كشور

ـ پيچيدگى و استحكام رژيم هاى قبل از انقلاب در سه كشور

همان طور كه قبلاً اشاره شد، عوامل قدرت و منابع قواى نظام هاى سياسى عبارت از: قدرت اقتصادى، نظامى، حمايت بين المللى و مديريت سياسى.

اينك بر اين اساس، رژيم هاى سلطنتى اين سه كشور را بررسى مى نماييم:

فصل اول : مقايسه رژيم هاى سلطنتى در سه كشور ايران، فرانسه و روسيه

ـ موقعيت اقتصادى رژيم هاى پيش از انقلاب

ـ اقتدار نظامى رژيم هاى پيش از انقلاب در سه كشور

ـ پيچيدگى و استحكام رژيم هاى قبل از انقلاب در سه كشور

همان طور كه قبلاً اشاره شد، عوامل قدرت و منابع قواى نظام هاى سياسى عبارت از: قدرت اقتصادى، نظامى، حمايت بين المللى و مديريت سياسى.

اينك بر اين اساس، رژيم هاى سلطنتى اين سه كشور را بررسى مى نماييم:


270

1. موقعيت اقتصادى رژيم هاى پيش از انقلاب

قبل از انقلاب 1789 در فرانسه از هر لحاظ نشانه هاى روشنى دال بر وخامت موقعيت اقتصادى وجود داشت. اين كشور از پنجاه سال قبل از انقلاب، دچار مشكلات و بحران هاى مالى و اقتصادى فراوانى بود كه روز به روز بر دامنه و ابعاد آن افزوده مى گشت.

دوك دورلئان (نايب السلطنه) در سال 1785 در اين زمينه مى گويد:

دينارى وجه نقد در خزاين سلطنتى و صندوق هاى عايدات نداريم كه بتوان الزامى ترين مخارج را پرداخت. چون به امور مالى رسيدگى مى كنم، مى بينم خالصجات دولتى فروخته شده، عوايد دولتى تقريباً معدوم گرديده و عايدات عادى نيز به عنوان مساعده به مصرف رسيده و انواع و اقسام اسناد تعهدآور مالى دولتى در دست مردم است كه به مبالغ هنگفت بالغ شده و حتى محاسبه و تعيين ميزان آن ها نيز از توان خارج است.

روسيه قبل از انقلاب نيز، از آغاز دهه اول قرن بيستم وضع اقتصادى مطلوبى نداشت. دو جنگ خارجى كه در اين دوره اتفاق افتاد، بر شدت نابسامانى هاى اقتصادى افزود. ركود اقتصادى كه تا سال 1909 ادامه داشت شرايط ناگوارى براى كارگران و دهقانان ايجاد كرده بود; از يك سو بيكارى را سخت دامن زده بود و از سوى ديگر شرايط كار و ميزان درآمد اين دو طبقه را غيرقابل تحمل ساخته بود. اعتصاباتى كه كارگران در اين دوران به راه مى انداختند، عمدتاً انگيزه اقتصادى داشت و مرتباً بر تعداد آن ها و شمار شركت كنندگان در اعتصابات افزوده مى شد.

حال آن كه در ايران، در اواخر حكومت شاه، رژيم ايران در مطلوب ترين سطح از قدرت اقتصادى قرار داشت كه در تمام دوران سلطنت 57 ساله رژيم پهلوى بى سابقه بود. با افزايش سريع و غيرقابل پيش بينى درآمد نفت، رژيم ايران نه تنها تبديل به يكى از دولت هاى ثروتمند شد، بلكه جامعه ايرانى را به يك جامعه كاملا مصرفى تبديل كرد. و برخلاف رژيم هاى فرانسه و روسيه، نه تنها دولت مقروض نبود، بلكه به بسيارى از دولت، وام هاى سخاوتمندانه اى اعطا كرده بود و از ذخاير ارزى قابل توجهى برخوردار بود.


271

بدين ترتيب ملاحظه مى گردد در حالى كه دولت هاى فرانسه و روسيه از نظر اقتصادى در بدترين شرايط بودند و در حقيقت در مراحل ورشكستگى نهايى قرار داشتند، دولت ايران با توجه به افزايش ناگهانى و غيرقابل پيش بينى قيمت نفت از نظر ذخائر ارزى و توانايى هاى مالى در مطلوب ترين و مناسب ترين شرايط اقتصادى تاريخ خود بوده است.


272

1. موقعيت اقتصادى رژيم هاى پيش از انقلاب

قبل از انقلاب 1789 در فرانسه از هر لحاظ نشانه هاى روشنى دال بر وخامت موقعيت اقتصادى وجود داشت. اين كشور از پنجاه سال قبل از انقلاب، دچار مشكلات و بحران هاى مالى و اقتصادى فراوانى بود كه روز به روز بر دامنه و ابعاد آن افزوده مى گشت.

دوك دورلئان (نايب السلطنه) در سال 1785 در اين زمينه مى گويد:

دينارى وجه نقد در خزاين سلطنتى و صندوق هاى عايدات نداريم كه بتوان الزامى ترين مخارج را پرداخت. چون به امور مالى رسيدگى مى كنم، مى بينم خالصجات دولتى فروخته شده، عوايد دولتى تقريباً معدوم گرديده و عايدات عادى نيز به عنوان مساعده به مصرف رسيده و انواع و اقسام اسناد تعهدآور مالى دولتى در دست مردم است كه به مبالغ هنگفت بالغ شده و حتى محاسبه و تعيين ميزان آن ها نيز از توان خارج است.

روسيه قبل از انقلاب نيز، از آغاز دهه اول قرن بيستم وضع اقتصادى مطلوبى نداشت. دو جنگ خارجى كه در اين دوره اتفاق افتاد، بر شدت نابسامانى هاى اقتصادى افزود. ركود اقتصادى كه تا سال 1909 ادامه داشت شرايط ناگوارى براى كارگران و دهقانان ايجاد كرده بود; از يك سو بيكارى را سخت دامن زده بود و از سوى ديگر شرايط كار و ميزان درآمد اين دو طبقه را غيرقابل تحمل ساخته بود. اعتصاباتى كه كارگران در اين دوران به راه مى انداختند، عمدتاً انگيزه اقتصادى داشت و مرتباً بر تعداد آن ها و شمار شركت كنندگان در اعتصابات افزوده مى شد.

حال آن كه در ايران، در اواخر حكومت شاه، رژيم ايران در مطلوب ترين سطح از قدرت اقتصادى قرار داشت كه در تمام دوران سلطنت 57 ساله رژيم پهلوى بى سابقه بود. با افزايش سريع و غيرقابل پيش بينى درآمد نفت، رژيم ايران نه تنها تبديل به يكى از دولت هاى ثروتمند شد، بلكه جامعه ايرانى را به يك جامعه كاملا مصرفى تبديل كرد. و برخلاف رژيم هاى فرانسه و روسيه، نه تنها دولت مقروض نبود، بلكه به بسيارى از دولت، وام هاى سخاوتمندانه اى اعطا كرده بود و از ذخاير ارزى قابل توجهى برخوردار بود.


273

بدين ترتيب ملاحظه مى گردد در حالى كه دولت هاى فرانسه و روسيه از نظر اقتصادى در بدترين شرايط بودند و در حقيقت در مراحل ورشكستگى نهايى قرار داشتند، دولت ايران با توجه به افزايش ناگهانى و غيرقابل پيش بينى قيمت نفت از نظر ذخائر ارزى و توانايى هاى مالى در مطلوب ترين و مناسب ترين شرايط اقتصادى تاريخ خود بوده است.


274

2. اقتدار نظامى رژيم هاى پيش از انقلاب در سه كشور

از مهم ترين و در عين حال محسوس ترين ابزار قدرت و اعمال حاكميت هر رژيم سياسى بهويژه نظام هايى كه با بحران ها و فشارهاى داخلى مواجه مى باشند و نياز به تهديد و ارعاب و احياناً سركوب حركت هاى معارض و مخالف خود را دارند، قدرت نظامى آن ها مى باشد. هرگاه در يك نظام سياسى، قدرت نظامى از انسجام لازم برخوردار نباشد و روحيه خود را در اثر شكست هاى پى در پى از دست داده باشد و هم چنين دولت به خاطر مشكلات اقتصادى امكان تأمين تداركات و خواسته هاى آن ها را نداشته باشد و در نهايت، قدرت نظامى اعتقاد و ايمان خود را به رژيم سياسى از دست بدهد، قدرت سياسى ديگر قادر به بهره بردارى از چنين نيرويى براى سركوب قدرت اجتماعى معارض نخواهد بود. بلكه نظاميان، خود به صورت يك مدعى خطرناك در مى آيند و احياناً به گروه هاى اجتماعى مخالف خواهند پيوست و احتمال سقوط قدرت سياسى را شديداً افزايش خواهند داد.

فرانسه در طول پنجاه سالِ قبل از انقلاب، مدت 26 سال در جنگ و منازعات مهم بين المللى بود و در اين منازعات، نه تنها جز يك ايالت چيزى به دست نياورد، بلكه دچار شكست ها و خسارت هاى عظيم مالى و جانى شد و قابل پيش بينى بود كه افسران ارتش به سركوب انقلاب بى علاقه باشند و اين امر موجب اختلاف و تضاد سياسى و اجتماعى شود به طورى كه نهايتاً هر حركتى را براى سركوب مخالفين پادشاه و طبقات محافظه كار مسلط، غيرممكن مى ساخت و زمينه را براى پيروزى انقلاب فرانسه مهيا مى كرد.


275

موقعيت نظامى روسيه نيز در اروپا به دليل جنگ هاى كريمه و جنگ 1905 تغيير كرده بود. كشورى كه در 1815 تنها قدرت قوى قاره اروپا بود، بعد از 1848 به نظر مى رسيد هنوز فاصله زيادى با ساير قدرت هاى اروپايى دارد، بعد از جنگ كريمه به حد يكى از چند قدرت هم ارز اروپايى، تنزل يافت و تا زمانى كه تزار بر روسيه حاكم بود، هرگز موقعيت 1815 را پيدا نكرد. جنگ جهانى اول از نظر وسعت و مدت و نزديكى به مرزهاى روسيه از جنگ روس و ژاپن به مراتب مهم تر بود و تأثير بيشترى در داخل كشور بر جاى گذاشت. به طورى كه قواى نظامى اين كشور را كاملا به تحليل برد و سربازان شكست خورده و بازگشته از جبهه را به صورت مدعيانى براى قدرت سياسى حاكم درآورد. به همين علت بود كه انقلاب روسيه در اوج سرگرمى روس ها به جنگ جهانى اول روى داد.

بنابراين نظام سياسى حاكم بر روسيه قبل از انقلاب، نه تنها فاقد نيروى نظامى و قواى مسلح نيرومند و وفادار بود، بلكه بالعكس ارتش شكست خورده، بى روحيه و عاصى شده از نظام با پيوستن به كارگران اعتصابى نقشى مهم در پيروزى انقلاب بازى كرد.

اما ارتش شاهنشاهى ايران برخلاف فرانسه و روسيه در طول حداقل 57 سالِ قبل از پيروزى انقلاب، در هيچ جنگ خارجى مهمى شركت نكرده بود. محمدرضا شاه بيش از هر پادشاهى در ايران به نيروهاى مسلح توجه داشت. او به عنوان فرمانده نيروهاى مسلح، احساس مى كرد كه يك ارتش قوى و نيرومند و در عين حال وفادار به پادشاه، نه تنها مى تواند حافظ نظام سياسى او در برابر مخالفين باشد، بلكه با توجه به جاه طلبى هايش مى تواند ابزار و اهرم لازم را براى دخالت در امور منطقه و پيشبرد اهداف بين المللى او فراهم نمايد.

مى توان با قاطعيت ادعا كرد فرانسه و روسيه در زمان انقلاب، با توجه به شكست هاى پى در پى در جنگ هاى متعدد، از نظر نظامى در ضعيف ترين و نامطمئن ترين وضعيت بوده اند، ارتش هاى آن ها نه تنها حمايت لازم را از نظام سياسى حاكم نمى كردند، بلكه نسبت به انقلابيون گرايش نشان داده و بعضاً به آن ها مى پيوستند. در حالى كه ارتش ايران از نظر نيرو و تجهيزات در بهترين شرايط بود و جز در موارد استثنايى و آن هم به صورت پراكنده، تا آخرين لحظات عمر رژيم شاه نسبت به نظام وفادار باقى ماند و غالباً در سركوب انقلابيون نيز كوتاهى نكرد.


276

كشورهاى مورد بررسى ما هر سه از جمله كشورهايى هستند كه نه تنها داراى موقعيت استراتژيك مهم و حساسى مى باشند، بلكه قدرت هاى بالفعل يا بالقوه بزرگى محسوب مى شوند و در طول تاريخ نقش فعالى در روابط بين المللى و منطقه اى ايفا كرده و مى كنند. بديهى است كه در قبال تحولات انقلابى اين كشورها، چه قبل از پيروزى و چه بعد از پيروزى، كشورهاى ديگر بهويژه كشورهاى همسايه و ذى نفع، عكس العمل نشان دهند و به نفع قدرت سياسى حاكم و يا بالعكس، در جهت حمايت از گروه هاى اجتماعى معارض فعال گردند. مسئله واكنش بين المللى از جمله عوامل مهمى است كه بايد در ارزيابى اقتدار رژيم سياسى حاكم قبل از انقلاب مورد توجه و دقت كافى قرار گيرد.

پادشاهى فرانسه در قرن 18 با توجه به جنگ هاى طولانى كه لويى پانزدهم و شانزدهم با كشورهاى همسايه خود منجمله اتريش، روسيه، انگليس و اسپانيا داشتند، نه تنها در شرايط بحرانى دوران انقلاب از حمايت آن ها برخوردار نبود، بلكه همه اين دول در جهت تضعيف لويى شانزدهم تلاش كردند و متقابلاً به حمايت از گروه هاى معارض و مخالف برخاستند.

روسيه نيز از اين نظر تفاوت چندانى با فرانسه نداشت. بدين معنا كه در جنگ جهانى اول، درگيرى مستقيم روسيه تزارى با آلمان، عثمانى و ژاپن، دشمنى اين دولت ها را بهويژه دولت قدرتمند و نوپاى آلمان را عليه روسيه برانگيخت، به طورى كه لنين با حمايت و امكانات فراهم شده آلمان توانست به انقلابيون روسيه ملحق شود و پايه انقلاب بلشويكى اكتبر 1917 را بريزد.

از طرف ديگر با توجه به اين كه دولت هاى متحد روسيه تزارى; يعنى فرانسه و انگليس، خود مستقيماً با آلمان و متحدينش درگير بودند، امكان هيچ نوع حمايتى از تزار روسيه نداشتند.

اما دولت ايران و رژيم شاه از حداقل يك دهه قبل از سقوط خود على رغم وجود شرايط دو قطبى در جامعه بين المللى، با توجه به پايان جنگ سرد و آغاز دوره آرامش و هم زيستى مسالمت آميز، از حمايت كامل دو ابرقدرت و قدرت هاى بزرگ و منطقه اى، تا آخرين روزها برخوردار بود و متقابلاً انقلابيون ايران از هيچ گونه حمايت بين المللى برخوردار نبودند.

به اين ترتيب، در حالى كه دولت هاى فرانسه و روسيه از نظر حمايت بين المللى در شرايط نامناسب به سر مى بردند و دول اروپايى اغلب نسبت به رژيم هاى سلطنتى اين دو كشور نظر مساعدى نداشتند و بعضاً با آن ها در تخاصم بودند و نه تنها هيچ گونه حمايتى از آن نظام هاى سياسى نكردند، بلكه در مواردى به حمايت از انقلابيون پرداختند، رژيم شاه در ايران از اين جهات در شرايط مطلوبى به سر مى برد و تقريباً همه قدرت هاى بزرگ شرق و غرب و همسايگان آن از اين رژيم حمايت مى كردند، در حالى كه هيچ دولتى از انقلابيون حمايت نمى كرد.


277


278

3. پيچيدگى و استحكام رژيم هاى قبل از انقلاب در سه كشور

وجود ابزارهاى قدرت از جمله قدرت هاى اقتصادى، نظامى و حمايت بين المللى بالقوه و فى نفسه نمى تواند در جهت تحكيم و تثبيت قدرت سياسى حاكم كارساز و مفيد باشد، بلكه توانايى، مهارت و مديريت مطلوب در نظام سياسى است كه مى تواند در مواقع بحرانى، ابزارهاى قدرت را از قوه به فعل درآورد و به بهترين وجه و در مناسب ترين زمان و مكان آن ها را مورد استفاده قرار دهد. در نبردهاى نظامى اغلب اين امر به اثبات رسيده است كه فرماندهى لايق و كارآمد مى تواند با كمترين امكانات، تجهيزات و نيرو بر فرمانده نالايق و ناتوانى كه صاحب امكانات بسيار است، پيروز گردد.

در حالى كه نظام هاى سياسى فرانسه و روسيه على رغم وجود استبداد حاكم به خاطر بى كفايتى هاى پادشاهان و نفوذ افراد ناصالحى كه در دربار حضور داشتند، هرگز نتوانستند منافع خود را تشخيص دهند و در جهت حفظ ثبات و موقعيت رژيم خود مديريتى مناسب و توانا برقرار نمايند و تغييرات لازم را اعمال كنند، رژيم شاه بعد از گذراندن دوره پرتلاطمى از تاريخ 38 ساله حكومت خود، تدريجاً به اعتماد به نفس و حاكميت مطلقه رسيد و با برخوردارى از مستشاران ورزيده داخلى و خارجى، بهويژه برخوردارى از پليس مخفى خشنى همچون ساواك، از توانايى لازم براى حفظ و تداوم قدرت مستبد خود برخوردار شد.

در تئورى، نظام دولت هاى مستبد مى بايست ضعيف شده باشد تا يك حركت انقلابى مردمى بتواند بروز كند و توفيقى كسب نمايد. در حقيقت از نظر تاريخى، شورش هاى مردمى به خودى خود قادر نيستند دولت هاى مستبد را واژگون كنند، بلكه غالباً فشار نظامى از خارج، همراه با تضادها و انشعاب هاى سياسى ميان طبقه حاكم و دولت مردان براى تضعيف استبداد و بازشدن راه براى شورش ها و نهضت هاى انقلابى لازم است.


279

به خاطر همين ضعف ها بود كه در انقلاب فرانسه نظام سياسى حاكم نه به علت مخالفت نيروهاى مردمى بلكه تنها به علت استيصال كامل خود در حل معضلات اقتصادى و سياسى ـ اجتماعى كشور به تشكيل مجلس طبقات سه گانه روى آورد و خود را تسليم آن ها كرد. سپس حركت هاى مردمى و تركيب گروه هاى اجتماعى شكل گرفت و به روند انقلاب شتابى فزاينده داد.

همين طور در انقلاب روسيه، اگرچه نيروهاى مخالف وجود داشتند، اما دسته ها و احزاب سياسى مختلف كه با آرمان ها و اهداف خاص و متفاوت خود از اوايل قرن بيستم شكل گرفته بودند، نه تنها هيچ گونه نقشى در سقوط نظام رومانوف ها نداشتند بلكه تصور هم نمى كردند كه بدين سادگى نظام امپراتورى روسيه سقوط كند. البته دولت تزارى روسيه على رغم استيصال و فشار زيادى كه تحمل مى كرد داوطلبانه خود را تسليم ملت نكرد. ولى در مقابل اولين حركت و شورش مردمى كه ناشى از انفجار بحران اقتصادى بود و به صورت تظاهرات و اعتصابات كارخانجات و صنايع در شهر پتروگراد ظهور كرد، تسليم گرديد و هم چون كوه يخ، ذوب شد.

اما انقلاب ايران در شرايطى پيروز شد كه نظام شاهنشاهى، خود را در اوج قدرت و استحكام و ثبات مى ديد و در مقابل مخالفت ها و معارضه ها تا آخرين حد توان مقاومت مى كرد و گروه هاى اجتماعى براى به زانو درآوردن چنين نظامى مى بايست بر اساس برنامه ريزى و بسيج تمام نيروها و قربانى شدن بسيارى از مردم، نظام قدرتمند حاكم را سرنگون مى ساخت.

فصل دوم : مقايسه قدرت اجتماعى در ايران، فرانسه و روسيه پيش از انقلاب

قدرت اجتماعى، متشكل از گروه هاى اجتماعى فعالى است كه بر پايه ارزش ها و باورهاى مسلط و مشترك به هم نزديك شده اند و زمانى كه قدرت سياسى توانايى و يا اراده تأمين ارزش ها و خواسته هاى آن ها را نداشته باشد، گروه هاى اجتماعى مأيوس شده به دنبال رهبر يا رهبرانى كه بتوانند خواسته ها و نظرات آن ها را تعقيب و تأمين نمايند، حركت خواهند كرد. در ايجاد و تشكل قدرت اجتماعى، همان طور كه قبلاً بيان شد سه ركن اساسى قابل تشخيص هستند: مردم، رهبرى و ايدئولوژى.


280

الف) مشاركت مردمى

در فرانسه و روسيه ميزان مشاركت مردم در براندازى رژيم هاى مستبد حاكم بسيار اندك بود و حتى در فرانسه همان طور كه گفته شد، مردم نقش عمده اى نداشتند و رژيم فرانسه به خاطر ضعف هاى خود الزاماً تسليم شد.

در روسيه تعداد محدودى از كارگران كارخانجات پطرزبورگ و سربازان پادگان همان شهر سر به شورش برداشته و موجبات سقوط خانواده رومانوف را فراهم كردند.

اما در انقلاب اسلامى ايران همان طور كه در بخش دوم توضيح داده شد، به استثناى اقليتى محدود و بخش اعظم ارتش كه وابسته به نظام شاه بودند، همه اقشار مردم از همه طبقات و گروه هاى اجتماعى، در سراسر كشور اعم از شهرها و روستاها، همه و همه چرخ هاى اقتصادى و ادارى كشور را از كار انداختند و در مقابل رژيم تا دندان مسلح با دست خالى ايستادند و آن را ساقط كردند. مطالعات بعدى نيز نشان داد كه بعد از پيروزى انقلاب هاى فرانسه و روسيه كه زنجيرهاى استبداد و ديكتاتورى گسسته شده بود و زمينه مناسب براى ايجاد آگاهى سياسى و مشاركت توده هاى مردم فراهم شده بود، به تدريج و به علت بى ميلى حاكميت هاى بعد از انقلاب، اعم از ميانه روها و راديكال ها، اين مشاركت رو به كاهش نهاد. تاريخ و آمار مشاركت مردم در انتخابات بعد از انقلاب اين نظريه را ثابت مى كند.

اما توده هاى ملت ايران بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در رأى گيرى هاى مكرر و پى در پى شركت كردند و حتى در شرايط بحرانى و بمباران شهرها، هيچ يك از انتخابات لازم براى تداوم فعاليت هاى سياسى نظام جمهورى اسلامى متوقف نشد و يا به تأخير نيفتاد.


281

در 22 سال گذشته، مردم كشور ما در بيش از بيست و دو انتخابات كه عبارتند از انتخابات رياست جمهورى، انتخابات مجلس شوراى اسلامى، انتخابات مجلس خبرگان، تعيين نوع حكومت، و رفراندوم هاى قانون اساسى و انتخابات شوراهاى اسلامى شركت كردند. آمار مشاركت روزافزون مردم در اين رأى گيرى ها چشم گير و جالب توجه است. و از همه مهم تر حضور همه ساله مردم در اجتماعات و تظاهرات ميليونى كه به مناسبت سالگرد انقلاب صورت مى گيرد، نشانه حضور، بيدارى و حمايت مردم از انقلابشان مى باشد.


282

الف) مشاركت مردمى

در فرانسه و روسيه ميزان مشاركت مردم در براندازى رژيم هاى مستبد حاكم بسيار اندك بود و حتى در فرانسه همان طور كه گفته شد، مردم نقش عمده اى نداشتند و رژيم فرانسه به خاطر ضعف هاى خود الزاماً تسليم شد.

در روسيه تعداد محدودى از كارگران كارخانجات پطرزبورگ و سربازان پادگان همان شهر سر به شورش برداشته و موجبات سقوط خانواده رومانوف را فراهم كردند.

اما در انقلاب اسلامى ايران همان طور كه در بخش دوم توضيح داده شد، به استثناى اقليتى محدود و بخش اعظم ارتش كه وابسته به نظام شاه بودند، همه اقشار مردم از همه طبقات و گروه هاى اجتماعى، در سراسر كشور اعم از شهرها و روستاها، همه و همه چرخ هاى اقتصادى و ادارى كشور را از كار انداختند و در مقابل رژيم تا دندان مسلح با دست خالى ايستادند و آن را ساقط كردند. مطالعات بعدى نيز نشان داد كه بعد از پيروزى انقلاب هاى فرانسه و روسيه كه زنجيرهاى استبداد و ديكتاتورى گسسته شده بود و زمينه مناسب براى ايجاد آگاهى سياسى و مشاركت توده هاى مردم فراهم شده بود، به تدريج و به علت بى ميلى حاكميت هاى بعد از انقلاب، اعم از ميانه روها و راديكال ها، اين مشاركت رو به كاهش نهاد. تاريخ و آمار مشاركت مردم در انتخابات بعد از انقلاب اين نظريه را ثابت مى كند.

اما توده هاى ملت ايران بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در رأى گيرى هاى مكرر و پى در پى شركت كردند و حتى در شرايط بحرانى و بمباران شهرها، هيچ يك از انتخابات لازم براى تداوم فعاليت هاى سياسى نظام جمهورى اسلامى متوقف نشد و يا به تأخير نيفتاد.


283

در 22 سال گذشته، مردم كشور ما در بيش از بيست و دو انتخابات كه عبارتند از انتخابات رياست جمهورى، انتخابات مجلس شوراى اسلامى، انتخابات مجلس خبرگان، تعيين نوع حكومت، و رفراندوم هاى قانون اساسى و انتخابات شوراهاى اسلامى شركت كردند. آمار مشاركت روزافزون مردم در اين رأى گيرى ها چشم گير و جالب توجه است. و از همه مهم تر حضور همه ساله مردم در اجتماعات و تظاهرات ميليونى كه به مناسبت سالگرد انقلاب صورت مى گيرد، نشانه حضور، بيدارى و حمايت مردم از انقلابشان مى باشد.


284

ب) رهبرى

نقش و شخصيت رهبر بهويژه زمانى روشن تر و برجسته تر مى شود كه آرمان هاى ايدئولوژيك گروه هاى انقلابى پراكنده و غيرمنسجم باشد و يا سازماندهى آن ضعيف باشد. در اين صورت نقش و اهميت رهبرى در پروسه انقلاب، در طول زمان توسعه مى يابد.

از طرف ديگر نقش رهبران انقلاب را در سه بعد مهم مى توان مشاهده كرد كه عبارت است: ايدئولوگ انقلاب، فرمانده و نهايتاً رهبر به عنوان معمار نظام بعد از پيروزى انقلاب.

در بررسى و مقايسه اجمالى ميان نقش رهبران در سه انقلاب مورد بحث، مشاهده خواهيم كرد كه در اين ركن از انقلاب نيز مانند ركن مردم، انقلاب اسلامى داراى قدرت، امتيازات و ويژگى هايى فوق العاده و استثنايى بوده است كه دو انقلاب فرانسه و روسيه از آن بى بهره بودند.

1. در انقلاب هاى فرانسه و روسيه، رهبران انقلاب از طبقات متوسط و بالاى جامعه بودند در حالى كه در انقلاب اسلامى ايران رهبران انقلاب وابسته و متعلق به طبقات محروم و فقير جامعه بودند.

2. در انقلاب هاى فرانسه و روسيه، بهويژه در انقلاب روسيه، رهبران، مدافع و نماينده طبقه اى بودند كه خود متعلق به آن طبقه نبودند ولى در انقلاب اسلامى رهبران انقلاب دقيقاً مدافع طبقه اى بودند كه از آن طبقه برخاسته بودند.

3. در انقلاب هاى فرانسه و روسيه طبقه روشن فكر و تحصيل كرده، رهبرى انقلاب را بر عهده داشتند و اشراف و روحانيون نقش ضد انقلاب را بازى مى كردند. در حالى كه در انقلاب اسلامى، رهبرى ضد انقلاب را روشن فكران وابسته به چپ و راست بر عهده داشتند و روحانيون نقش اصلى را در هدايت انقلاب بازى مى كردند.

4. در انقلاب فرانسه و روسيه ما به چهره شاخصى كه همه ويژگى هاى سه گانه رهبرى را در خود داشته باشد و از نظر ارائه ايدئولوژى، فرماندهى انقلاب و سازندگى بعد از انقلاب، داراى استعداد، نبوغ و قدرتى همچون رهبرى در انقلاب اسلامى باشد، برخورد نمى كنيم.


285

در انقلاب فرانسه، چهره هايى مانند لافايت، روبسپير و دوك دورلئان مطرح هستند كه هيچ كدام رهبرى انقلاب را در تمام دوران شكل گيرى و پيروزى آن به طور جامع در دست نداشتند.

در انقلاب روسيه، لنين از چهره هاى شاخص و برجسته مى باشد. وى، در واقع داراى امتيازات و استعدادها و نبوغ مشخصى بود كه در تحقق انقلاب اكتبر 1917 نقش اصلى و محورى داشت، در حالى كه در سقوط رژيم رومانوف ها در فوريه همان سال مطلقاً نقشى نداشت. چهره هايى مانند زينوويف، كامنف، استالين، تروتسكى و كرنسكى هم از شهرت ويژه اى برخوردار بودند ولى آن ها هم دخالتى در سقوط رژيم نداشتند. در حقيقت سقوط رژيم تزارى در اثر يك حركت خودجوش و بدون رهبرى صورت گرفت.

به طور خلاصه مطالعات ما نشان مى دهد كه نه در انقلاب فرانسه و نه در انقلاب روسيه به چهره اى با ويژگى هاى ايدئولوگ و فرمانده انقلاب برخورد نمى كنيم. آن هايى را كه نام برديم هيچ كدام نه ايدئولوگ انقلاب بودند و نه فرمانده آن، بلكه سازندگان و معماران دولت هاى بعد از انقلاب بودند. آن ها اشخاصى بودند كه بر اسب سركش تحولات بعد از سقوط نظام، سوار شده در سير تحولات بعدى اثر گذاردند. در حالى كه در انقلاب اسلامى رهبر انقلاب حضرت امام خمينى(ره) با برخوردارى از جايگاه مرجعيت دينى و با نبوغ، قدرت و ويژگى هاى خاصى كه داشت و در نوع خود بى نظير بود، در طول ربع قرن، نقش ايدئولوگ، فرمانده و معمار انقلاب را به نحو احسن بر عهده گرفت و نقش خود را ايفاء كرد.


286

ج) ايدئولوژى

تنها عامل مشروعيت و انسجام در جامعه و نظام قبل از انقلاب هر سه كشور، نهادهاى پادشاهى بود كه در موقعيت انقلابى، بى اعتبار شده بود، بنابراين ايدئولوژى هاى انقلاب موظف بودند تجديد بنا و اعمال قدرت دولتى را بر مبناى جديدى توجيه و استدلال كنند. ضمناً مكاتب مطرح شده به نخبگان انقلابى كمك مى كند تا انسجام و تشكل لازم را براى حركت توده ها در جهت مبارزات و فعاليت هاى سياسى تحقق بخشند.

با بررسى اجمالى ايدئولوژى هاى حاكم بر انقلاب هاى مورد نظر در مى يابيم كه مكتب هاى ليبراليسم و ماركسيسم در فرانسه و روسيه با برداشت هاى مادى براى پيروان خود افق محدودى در همين دنيا و تنها از يك زاويه فراهم مى كردند و نقش مهمى نيز در ايجاد انگيزه لازم در براندازى رژيم هاى پادشاهى فرانسه و روسيه نداشته اند و حتى در پياده كردن ارزش ها و معيارهاى خود، بعد از سقوط نظام هاى مطرود با مشكل مواجه شده اند و الزاماً تغييرات زيادى بر نظريات تئوريكى خود اعمال كرده اند. از طرف ديگر هر دو مكتب براى مردم فرانسه و روسيه نامأنوس بود و با بنيان هاى عقيدتى عامه مردم كه غالباً مذهبى بود، معارضه مى كرد. لذا اين ايدئولوژى ها هرگز نتوانستند خميرمايه لازم را در ايجاد تشكل، انسجام، و وحدت اقشار و توده هاى جوامع خود فراهم كنند و تنها به عنوان ايدئولوژى طبقه خاص روشن فكر باقى ماندند.


287

در حالى كه مكتب اسلام از 1400 سال قبل به ايران وارد شده بود و مردم با آن مأنوس بودند و قاطبه مردم به آن اعتقاد داشتند و با آن زيسته بودند و در تار و پود زندگى آن ها نفوذ و رسوخ كرده بود. اين مكتب با توجه به جهان بينى الهى، افق بسيار وسيعى براى پيروان خود فراهم مى كند كه علاوه بر آن كه سعادت اخروى را نويد مى دهد، براى همين دوره كوتاه زندگى در اين دنيا نيز دستورالعمل ها و راهنمايى هاى لازم را براى امور زندگى روزمره فردى و اجتماعى و اداره جامعه در جهت تأمين سعادت دنيوى فراهم كرد بهويژه آن كه مكتب تشيع بابرخوردارى از جوهره لازم انقلابى خود، زمينه هاى كاملا مساعدى در پروسه انقلاب اسلامى ايران فراهم آورده بود.

انقلاب هاى فرانسه و روسيه نه تنها بر عليه دولت بلكه بر عليه روحانيّت و كليسا خروشيده بودند. كليسا در فرانسه، فرانسوى شد و از حيطه اقتدار پاپ در واتيكان خارج گرديد. در روسيه مطرود و مقهور شد. در حالى كه در انقلاب اسلامى تمام روحانيت شيعه بر عليه دولت قيام كرد و انقلاب را رهبرى نمود.

موفقيت ايدئولوژى انقلاب اسلامى، ارزش و علامت مميزه انقلاب ايران بود. اين ايدئولوژى پاسخى قدرتمند به خواسته هاى سياسى شده معاصر و در عين حال مأيوس شده از مكاتب مادى بود. اين ايدئولوژى امتياز قابل توجهى بر كمونيسم كه با مذهب در تعارض بود، داشت. به جاى آن كه مانند كمونيسم جايگزينى جديد براى مذهب خلق كند، مذهب پرشور و مهاجمى را كه وجود داشت به كار گرفت و با ابزار ايدئولوژيك مورد نياز براى جنگ در صحنه سياست، مجهز گرديد و با اين عمل، كمك بزرگ و ممتازى به تاريخ جهان كرد.

بنا به گفته زاگورين، نويسنده امريكايى، اگر امروز كسى بپرسد در تئورى انقلاب ماركس چه چيز معتبر و چه چيزى بى اعتبار است، جواب بايد اين باشد كه آن تئورى، ديگر به گذشته و تاريخ تعلق دارد. عدم تناسب نظريه ماركس، آن گاه آشكار شد كه برخلاف پيش بينى ماركس، انقلاب ها در پيشرفته ترين كشورهاى غربى تحقق نيافت و در عوض سوسياليسم در عقب افتاده ترين جوامع كشاورزى; يعنى روسيه و چين، به مرحله اجرا در آمد. با توسعه تحقيقات بر روى بسيارى از انقلاب ها اين امر به اثبات رسيد كه مدل ماركس به خاطر ساده انگارى بيش از حدّ آن، غيرقابل بهره بردارى است و در حقيقت مانعى براى درك بيشتر انقلاب ها است.

بدين ترتيب ملاحظه مى گردد كه رمز پيروزى انقلاب اسلامى را تنها مى توان در عظمت، مديريت و ميزان اعمال گسترده سه ركن انقلاب; يعنى مردم، رهبرى و مكتب جستجو كرد كه توانست برخلاف پيش بينى ها و محاسبات تحليل گران و همراه با حيرت جهانيان، نظام قدرتمند و كهن شاهنشاهى را به زانو درآورد و آن را سرنگون سازد.


288

پيروزى انقلاب هاى فرانسه و روسيه ناشى از انسجام، استحكام و قدرت نيروهاى انقلابى نبود، بلكه به خاطر ضعف بنيادين رژيم هاى حاكم بود كه ساختار حكومتى را شديداً پوساند. بحران هاى نظامى ـ اقتصادى و فشارهاى بين المللى، اين ضعف را تشديد كرده بود. به طورى كه سقوط نظام سياسى را امرى اجتناب ناپذيرى ساخت.

در واقع گروه هاى اجتماعى رقيب در جوّى ناشى از خلأ قدرت و حاكميت سياسى به عنوان وارثان نظام از هم پاشيده وارد صحنه شدند و به عنوان نيروهاى انقلابى به تلاش و رقابت برخاسته، قدرت را به دست گرفتند.

ملاحظه مى گردد كه انقلاب اسلامى در مقايسه با انقلاب هاى فرانسه و روسيه به مراتب از عظمت بيشترى برخوردار است.

پيروزى انقلاب اسلامى بيشتر در كانون ها سياسى ـ آكادميك موجب حيرت شد كه بر اساس مطالعات خود در مورد انقلاب هاى گذشته، هرگز نمى توانستند تصور كنند كه چنين حادثه اى در ايران اتفاق افتد.

تدااسكاچيل در اين زمينه مى گويد:

سقوط رژيم شاه و آغاز نهضت انقلابى ايران، از 1977 تا 1979، يك شگفتى ناگهانى براى ناظرين خارجى بود. از دوستان شاه گرفته تا روزنامه نگاران و دانشمندان علوم سياسى و اجتماعى از جمله آن هايى كه همچون من به اصطلاح كارشناس انقلاب ها هستند. همه، ما حوادث انقلاب را با حيرت و ناباورى نظاره مى كرديم. بالاتر از همه، انقلاب ايران پديده اى كاملاً خلاف قاعده و طبيعت بود. اين انقلاب محقّقاً يك انقلاب اجتماعى است، با اين حال پروسه انقلاب و مخصوصاً حوادثى كه منجر به سقوط شاه شد، عللى را كه در مطالعه تطبيقى خود بر انقلاب هاى فرانسه، روسيه و چين مطرح كرده بوديم، طرد كرد. انقلاب ايران آشكارا آن قدر مردمى بود و آن قدر روابط اساسى و بنيادهاى فرهنگى ـ اجتماعى و اقتصادى ـ اجتماعى را در ايران تغيير داد كه حقيقتاً نمونه اى از انقلاب هاى اجتماعى ـ تاريخى بزرگ مى باشد.


289

اينك اين سؤال مطرح مى گردد كه اگر انقلاب هاى فرانسه و روسيه را انقلاب هاى كبير بناميم، انقلاب اسلامى را چه بناميم و اگر انقلاب اسلامى، انقلابى واقعى و تمام عيار است، آن چه را كه در فرانسه و روسيه رخ داده است، چه بايد ناميد؟ ظاهراً گفته اسكاچيل صدق مى كند: انقلاب هاى فرانسه و روسيه آمدند و ساخته نشدند. انقلاب اسلامى ايران نيامد بلكه با توجه به شرايط موجود ساخته شد. آن هم نه به سادگى بلكه با تجهيز همه امكانات مردمى سراسر كشور، از همه اقشار و طبقات اجتماعى و با رهبرى قوى و پرداخت بهايى گزاف كه همانا قربانى كردن چند ده هزار انسان عاشق انقلاب بود. به همين دليل بود كه ظهور و پيروزى انقلاب اسلامى شگفتى همگان را برانگيخت.


290

جمع بندى و نتيجه گيرى

در اين مجموعه، سعى شد با ارائه چارچوب تئوريك متناسب، انقلاب اسلامى، در ابعاد مختلف و دوران هاى متفاوت آن بررسى و تحليل گردد و به طور اجمالى، زمينه ها و پيامدهاى آن بيان گردد و در پايان به صورت مختصر با دو انقلاب بزرگ جهان، مقايسه شود. طبيعى است، با توجه به حجم كتاب، امكان پرداختن به همه زوايا و ابعاد اين حادثه بزرگ تاريخى به تفصيل نبود و در همه زمينه ها، رعايت اجمال صورت گرفته است. در عين حال كمتر مسئله مهمى ناديده گذاشته شد و خوانندگان به منابع مورد نظر هدايت شدند.

تحليل ما از انقلاب اسلامى به سال 1376 و در واقع پايان دهه دوم انقلاب، محدود مى گردد و به دهه سوم بهويژه تحولاتى كه در زمينه سياست داخلى از زمان انتخاب آقاى سيد محمد خاتمى به رياست جمهورى و طرح مسائلى از قبيل توسعه سياسى، ايجاد جامعه مدنى و گفتگوى تمدن ها نپرداختيم. تحليل و بررسى اين دوران نياز به گذشت زمان كافى و روشن شدن آثار و تبعات اجراى برنامه هاى آن دارد و هر نوع قضاوت و پيش بينى در اين زمينه عجولانه خواهد بود.

در مدت بيش از دو دهه كه از پيروزى انقلاب اسلامى مى گذرد، در جامعه انقلابى ايران حوادث و اتفاقات پى در پى و در عين حال شگفت آورى رخ داده است. هر يك از ضرباتى كه در اثر اين حوادث على الخصوص در دهه اول بر پيكره اين انقلاب وارد آمده است، مى توانست موجبات سقوط و نابودى هر نظام سياسى و دولتى را در هر جامعه اى در شرايط عادى فراهم كند. ولى انقلاب اسلامى على رغم ضايعات وارده و از دست دادن گروه كثيرى از نيروهاى مؤمن خود در همه سطوح توانست اين حوادث و ضربات ناشى از توطئه هاى داخلى و خارجى را تحمّل كند و از كوره حوادث انقلاب آب ديده تر و با صلابت و شكوفايى هر چه بيشتر، بيرون آيد.


291

تاريخ حوادث اين دو دهه شايد به اندازه تاريخ حوادث يك قرن از شرايط عادى يك كشور پرفراز و نشيب باشد. اميد است تاريخ نگاران روزى بتوانند همه اين حوادث را به تفصيل به رشته تحرير درآورند و ابعاد و جوانب آن ها را مورد تجزيه و تحليل قرار دهند.

پيروزى انقلاب اسلامى و سرنگونى رژيم شاه و همچنين فايق آمدن بر مشكلات و مصايب بعد از انقلاب، بازتاب وسيعى در سراسر جهان، بهويژه در كشورهاى اسلامى داشت. به طورى كه قدرت هاى بزرگ جهانى، درمانده از اين كه چگونه با اين پديده عجيب و نوظهور قرن بيستم برخورد كنند، ناچار شدند آن را به عنوان يك واقعيت انكارناپذير قبول نمايند.

تشكيل سمينارها و كنفرانس هاى علمى، گردهمايى هاى سياسى در غرب و انتشار مقالات و كتب در زمينه شناخت و نحوه برخورد با انقلاب اسلامى، افزايش روز افزونى پيدا كرده است و خود نشان گر توجّه و نگرانى دشمنان انقلاب اسلامى مى باشد. ولى امروز كمتر كسى از دوستان و دشمنان انقلاب در اين امر ترديد دارد كه اينك انقلاب اسلامى تثبيت شده است و نظام جمهورى اسلامى، ديگر با توطئه ها، كودتاها، تجاوزات نظامى، محاصره اقتصادى و ساير ترفندهاى تجربه شده از طرف امپرياليسم و استكبار جهانى قابل شكست و سقوط نيست.

اكثر كشورهاى دنيا با قبول اين واقعيت، روابط سياسى ـ اقتصادى خود را بر پايه آن و بر اساس دوام طويل المدت جمهورى اسلامى تنظيم مى كنند.

به نظر مى رسد كه براى قدرت هاى استكبارى جهان، ديگر مسئله نابودى فورى نظام جمهورى اسلامى مطرح نيست بلكه اين مسئله مطرح است كه چگونه اين انقلاب را در داخل مرزهاى خود محصور و محاط نموده، از گسترش آن به ساير جوامع و بهويژه همسايگان آن جلوگيرى نمايند كه در اين خواسته خود نيز توفيقى حاصل نكرده اند. به طورى كه امروزه پديده انقلاب اسلامى كه به عنوان بنيادگرايى اسلامى از آن نام مى برند به عنوان خطرى جدّى مطرح است و در كشورهاى اسلامى نيز تنها راه مبارزه و نجات از چنگ استعمار و استبداد، پيروى از مكتب اسلام شناخته شده است.


292

البته نبايد از عواملى كه مى تواند در درازمدت موجبات انحراف و شكست انقلاب را در ايران اسلامى و يا به عبارت ديگر ام القراء اسلام فراهم آورد، غافل شويم. همان طور كه بارها امام راحل اطمينان داده اند، اين انقلاب از خارج و در اثر تجاوزات و توطئه هاى خارجى شكست نخواهد خورد، بلكه علاوه بر آن مى توان به جرأت ادعا كرد كه تحركات ضد انقلاب داخلى هم به طور مستقيم توانايى شكست انقلاب را ندارد، ولى اين بدان معنا نيست كه ضد انقلاب داخلى و خارجى از برنامه ريزى درازمدت براى به شكست كشاندن انقلاب منصرف شده اند بلكه با توجه به آفات انقلاب كه مى تواند هر انقلابى را از درون تهى نموده، با حفظ پوسته، محتواى اصلى آن را از آن بگيرد، در درازمدت تلاش خواهند كرد، انقلاب را از مسير و اهداف اصلى اش منحرف كند.

همان طور كه در قبلاً و در ارائه چارچوبه تئوريك انقلاب مطرح گرديد، هر انقلابى مى تواند دچار آفت زدگى شود كه در طول زمان و به تدريج، موجبات بروز ضايعات و پوسيدگى انقلاب از درون گردد. بهويژه زمانى كه انقلاب به نظام سياسى تبديل شود، خطر آفت زدگى به مراتب بيشتر و در واقع اجتناب ناپذيرتر مى گردد. اگر چه انقلاب اسلامى لزوماً تبديل به نهاد سياسى گرديد امّا در عين ايجاد نظامى به نام جمهورى اسلامى، هم چنان حالت انقلابى خود را حفظ كرده است و با بالندگى در سطح جهانى به پيش مى رود.

با اين همه غفلت و بى توجّهى در مبارزه و مقابله با آفات آن مى تواند هر انقلابى را با هر اندازه اقتدار و موفقيت در مسير سقوط و زوال بيندازد. هوشيارى و دقت در شناخت اين آفات و به عبارت ديگر آسيب شناسى انقلاب اسلامى، وظيفه همه مسئولين نظام و حتى تك تك افراد معتقد به انقلاب، مى باشد.

ذكر اين نكته در اين جا لازم و ضرورى است كه شناخت دقيق آفات و آسيب هاى انقلاب نيز نياز به انجام تحقيقى گسترده و همه جانبه دارد كه از عهده اين كتاب خارج است. در عين حال از آن جا كه بدون ذكر اجمالى آفات و آسيب هاى عمده و اساسى، وظيفه مؤلّف كتاب ناتمام مانده است، بر خود لازم ديدم كه در بخش پايانى مختصراً و در واقع فهرستوار به اين مقوله بپردازم.


293

آسيب شناسى انقلاب اسلامى

شرط اساسى براى شناخت آسيب هاى انقلاب توجه به علل و عوامل پيروزى، اقتدار و تداوم و استمرار انقلاب است. همان طور كه در بخش تئورى انقلاب بيان شد، يك انقلاب در حدّ كمال مطلوب، سه ركن اساسى دارد كه عبارت است از: برخوردارى از يك ايدئولوژى و مكتب پويا و انقلابى، و مشاركت گسترده، فعالانه و ايثارگرانه مردم از همه طبقات، و ظهور و نهادينه شدن رهبرى مورد قبول عموم مردم با ويژگى هاى شخصى هم چون نبوغ، اقتدار، صلابت و جسارت در تصميم گيرى.

در بحث هاى گذشته و همچنين در مقايسه با انقلاب هاى ديگر، نشان داده شد كه انقلاب اسلامى در هر سه ركن از تماميت و عظمت بى نظيرى برخوردار بوده است و در واقع، چه در مقابله با رژيم گذشته و حاميان خارجى آن و چه در مقابله با ضد انقلاب و دشمنان داخلى و خارجى با تكيه بر اين سه ركن هم چنان بالنده و پيروز به پيش رفته و موفّق بوده است.

به اين ترتيب حفظ ويژگى هاى اين سه ركن اساسى اقتدار نظام و انقلاب، مى تواند هم چنان موجب تداوم و توسعه آن گردد و هر نوع آسيبى كه به اين سه ركن وارد آيد، موجبات زوال تدريجى و انحطاط انقلاب فراهم خواهد كرد. تاريخ جوامع بشرى و ظهور اقتدار و زوال و انحطاط در آن ها چه در جوامع اسلامى و چه در جوامع ديگر هم مؤيّد همين امر است.


294

از طرف ديگر دشمنان انقلاب نيز كه از رويارويى مستقيم با اين انقلاب نااميد گشته اند، در جهت ايجاد و تقويت آفات و تشديد آسيب هاى وارده به انقلاب از هيچ اقدامى دريغ نخواهند كرد و به اين ترتيب اين وظيفه دوستداران و مسئولين نظام است كه هر چه دقيق تر نسبت به شناخت اين آسيب ها اقدام نموده، در صدد مقابله و علاج آن ها باشند و حساسيت ويژه اى در اين زمينه به خرج دهند و بدانند و آگاه باشند كه هيچ انقلابى بدون مبارزه مستمر و دائم با آفات آن نمى تواند هميشه از جايگاه مقتدرى برخوردار بوده، موفقيت ها و دست آوردهاى آن تضمين گردد. براى آگاهى بيشتر سعى خواهد شد با رعايت اجمال و در چارچوب همان سه ركن انقلاب، به اين آسيب ها بپردازيم.


295

1. در بُعد ايدئولوژى

از آن جا كه ايدئولوژى يا مكتب انقلاب در واقع روح جامعه انقلابى است و تحرك و پويايى لازم را به جامعه انقلابى مى بخشد و از آن جا كه اسلام بهويژه مكتب اهل بيت(عليهم السلام)در پيروزى انقلاب اسلامى و نيز در تداوم اين انقلاب نقش اصلى و اساسى داشته است، حفظ و تقويت ويژگى هاى آن و جلوگيرى از نفوذ افكار و انديشه هايى كه اين قدرت را از مكتب انقلاب بگيرد، بايد سرلوحه برنامه ها و وظايف انقلابيون باشد. اين همان مكتبى است كه امام (ره) از آن به نام اسلام ناب محمدى(صلى الله عليه وآله)ياد كرد.

آسيب هايى كه مى تواند بر اين مكتب وارد آيد، گوناگون است و در اين جا صرفاً به بعضى از آن ها مى پردازيم.

اشاعه اسلام غير سياسى، اسلام التقاطى، و اسلام ليبراليستى از جمله آفات و آسيب هايى است كه بايد هوشيارانه با آن ها مقابله كرد و جلوى رسوخ و نفوذ آن ها را گرفت. در عين حال نبايد فراموش كرد كه با توجه به گذشت زمان و سرعت تغيير شرايط علمى و تكنولوژيك و طرح موضوعات و پديده هاى جديد، اين مكتب بايد بتواند از پويايى لازم برخوردار بوده، پاسخ گوى مسائل روز و پديده هاى جديد در دنياى معاصر باشد. هر نوع در جازدن و بى توجّهى به واقعيت هاى مدرن روز، موجب خواهد شد كه ايدئولوژى انقلاب حالتى متصلب و ارتجاعى به خود گرفته، از زمان عقب بماند كه خوشبختانه با توجه به باز بودن باب اجتهاد در مكتب تشييع، اين توانايى و اميد وجود دارد كه عالمان دينى ما رسالت خود را هم چون امام راحل در اين زمينه، انجام دهند و نگاهبانان شايسته اى براى اسلام ناب كه همان مكتب انقلاب است، باشند.


296

3. در بُعد مردم

ترديدى نيست كه مشاركت و حضور گسترده مردم در صحنه انقلاب از عوامل اصلى و مهم پيروزى و خنثى نمودن توطئه هاى دشمنان انقلاب بوده است. اكثر انقلاب هاى تاريخ معاصر على رغم نقش مردم در انقلاب، بعد از پيروزى آن از حضور مردم خالى شد و نظام انقلابى به ديكتاتورى هاى فردى و طولانى تبديل گشتند، ولى در انقلاب اسلامى حضرت امام(ره) على رغم قدرت و نفوذى كه داشت و كلام او براى مردم حجّت بود، سعى كرد در عين ارشاد و آگاهى مردم، حضور آن ها را در صحنه هم چنان حفظ كرده، نهادينه نمايد و اين حضور تا به امروز هم چه از نظر انتخاب مديران جامعه و چه از نظر تأمين نيروهاى لازم، در جبهه هاى جنگ براى مقابله با دشمنان داخلى و خارجى و رفع خطرات عارض شده، حفظ شده است و اين احساس براى مردم وجود دارد كه انقلاب متعلّق به خودشان مى باشد. هر تلاشى كه موجب غيبت مردم از صحنه سياست شود، آسيبى جدّى بر انقلاب وارد خواهد آورد.

تاريخ نشان داده است كه همواره عدم ارتباط ميان دو نسل، موجبات بروز بحران و مشكلاتى براى جامعه گرديده است و مسئله فاصله ارتباطى و درك متقابل ميان دو نسل از جمله اين مشكلات است و از اين لحاظ تفاوتى ميان جوامع انقلاب وجود ندارد. اگر نسل انقلاب نتواند آرمان ها و انديشه هاى انقلابى خود را به نسل بعد از خود كه تصوير روشنى از حوادث قبل و بعد از دوران انقلاب ندارند، منتقل كند، با اين بحران مواجه مى شود و دشمن مى تواند از وجود همين شكاف بهره برده، اين دو نسل را در مقابل يكديگر قرار دهد.


297

عدم آموزش و ندادن آگاهى مستمر، نفوذ افكار راحت طلبانه و عافيت خواهانه، ايجاد فاصله ميان رهبران و مردم و نفوذ اين فكر كه نظام حاكم نه در خدمت آن هاست و نه متعلق به آن ها، بروز تبعيض ها و بى عدالتى ها كه موجب ايجاد شكاف طبقاتى مى گردد نيز از جمله آسيب هايى است كه مى تواند در يك سير تدريجى، يك جامعه انقلابى را به جامعه اى متشكل از انسان هاى بى تفاوت و نهايتاً ناراضى تبديل كند و آن را در مقابل نظام حاكم، قرار دهد.

البته ترديدى نيست كه مقابله با اين آفات، كار ساده اى نيست ولى يك مبارزه مستمر و دائم چه به صورت فردى و چه به صورت جمعى، از ميزان خطرات اين آسيب ها خواهد كاست و البته بر عهده انديشمندان، نخبگان و رهبران جامعه است كه نه تنها در صدد شناخت اين آسيب ها باشند بلكه راه مقابله و از بين بردن آن ها را ارائه دهند.

همان طور كه گفته شد عواملى كه تاكنون موجب پيروزى و حفظ و حراست انقلاب شده اند حضور يكپارچه مردم در صحنه و تأكيد بر ارزش ها و معيارهاى اسلامى و تبعيت از رهبرى بوده است. ملت ما نبايد تصور كند اينك كه انقلاب پيروز شده و بر توطئه هاى داخلى و خارجى فايق آمده است وظيفه او تمام گشته و بايد به كارهاى عادى و روزمره بپردازد. بايد در نظر داشت كه انقلاب به همه اهداف از پيش تعيين شده خود در داخل و خارج كشور اسلامى بهويژه اهداف فرهنگى نرسيده است و تنها حضور و پى گيرى مستمر ملت حزب اللّه مى تواند آن اهداف را تحقق بخشد. شايد براى يك يا دو نسل و شايد براى هميشه در جامعه ما ضرورت داشته باشد كه حالت و روحيه انقلابى حفظ شود تا جامعه بتواند به خواسته هاى انقلابيش برسد. بنابراين با توجه به عوامل پيروزى انقلاب، آفات مهم و خطرناك انقلاب را مى توان كناره گيرى مردم از صحنه، عدم تلاش پى گير در پياده كردن اهداف ايدئولوژيك انقلاب اسلامى، بهويژه با تكيه بر اصول نه بر امكانات و موفقيت ها، و هم چنين ايجاد تفرقه و تشتت در كادر رهبرى انقلاب، دانست.


298

به جرأت مى توان ادعا كرد كه هر زمان صف هاى نماز جمعه ها كاهش يابد و خلوت شود و هر زمان در مقابل تحقق معيارها و سمبل هاى اسلامى بى تفاوتى نشان داده شده و رهبران و دولت مردان ما را هواى نفس گرفته و جاه طلبى ها و دنياپرستى ها، جاى ايثار و تقواى اسلامى را بگيرد، انحراف و شكست انقلاب به دنبال خواهد بود. كناره گيرى و انزواطلبى مديران لايق و متعهّد به خاطر منزه طلبى نيز، خود از آفات انقلاب است. چنين افرادى نبايد با احساس مسئوليت شرعى و انقلابى از برخورد با مشكلات و موانع و جوسازى ها بهراسند و كماكان بايد در صحنه باشند. در غير اين صورت، امكان نفوذ فرصت طلب ها و عوامل ناصالح و نالايق وجود خواهد داشت.

فرصت طلبى را تنها نبايد در وجود اشخاص سودجو و موقعيت شناس و متلون المزاج كه هر روز خود را به رنگ و طبع مطلوب جامعه در مى آورند و بدين ترتيب منافع شخصى خود را حفظ مى كنند جستوجو كرد. (اگر چه اين خود، پديده و آفتى خطرناك است) بلكه نفوذ جريانات فكرى شكست خورده و رسوا شده، خود از آفات خطرناك انقلاب است. اين جريانات فكرى وقتى كه از رو در رويى مستقيم نتيجه نگرفته و شكست مى خورند مسلماً با نفوذ در سيستم و نظام حاكم و بدون شناساندن چهره واقعى خود، افكار انحرافى را نشر و گسترش مى دهند.

در جامعه اسلامى انقلابى ما، دو جريان فكرى خطرناك و منحرف سياسى چپ و راست (ماركسيسم و ليبراليسم)، هم چنين جريانات انحرافى مذهبى از قبيل اسلام التقاطى و اسلام غيرسياسى و تخديرى، وجود دارد اگر چه كه در برخورد مستقيم و رويارويى با انقلاب اسلامى شكست خورده اند و سيستم و نظام و تشكيلات رسمى آن ها يا از هم پاشيده و يا رسوا شده است، ولى واقعيت امر اين است كه اكثر سر دمداران آن ها بر خط مشى و شيوه فكرى خود باقى مانده اند و احتمالاً براى بقا و حيات خود و حتى پيشرفت و پيشبرد فكر خود به شيوه ماكياولى نه تنها وابستگى، خود را به هر يك از جريان هاى فكرى مزبور انكار مى كنند بلكه از آن ها تبرّى نيز مى جويند. ولى در عمل، جريان فكرى خود را با نام انقلاب و به نام اسلام و تمسك به معيارهاى اسلامى، بسط و گسترش مى دهند. راست گرايى و چپ گرايى همواره از خطرات مهمى است كه مى تواند موجبات انحراف و شكست انقلاب را در درازمدت فراهم كند.

براى جلوگيرى از نفوذ چنين جرياناتى و تضمين سلامت انقلاب از هر خطر و انحرافى، دو وظيفه اصلى و اساسى بر عهده متفكران انقلاب بهويژه فقهاى اسلامى مى باشد:


299

الف) با مجاهدت و تلاش پى گير، زوايا و جوانب مختلف مكتب اسلام را با توجه به مسايل و معضلات امروزى، روشن، تبيين و تدوين نمايند تا از اين رهگذر در تنظيم قوانين مناسب و اجراى آن ها مسئولين را يارى نمايند.

ب) ويژگى هاى جريانات فكرى سياسى ـ مذهبى منحرف را دقيقاً شناسايى و پى گيرى كرده، با ارائه و معرفى آن ها، جامعه را از خطر نفوذ آن ها بر حذر دارند.

مسايلى كه هنوز جامعه ما گريبان گير آن بوده و حل نشده، متعدد است. در اين جا نه فرصت پرداختن به آن ها و ارائه راه حل براى هر يك وجود دارد و نه در توانايى نويسنده مى باشد. بنابراين فهرستوار به آن ها مى پردازيم:

اگر چه جنگ تحميلى با پذيرش قطعنامه 598 و اعلام آتش بس و به دنبال درگيرى عراق با كويت و الزاماً آزادى اسرا و خروج نيروهاى عراق از خاك ايران ديگر به عنوان مسئله اصلى جمهورى اسلامى در سرلوحه برنامه ها قرار ندارد، مع ذلك نبايد فراموش كرد، جنگ با استكبار تا نابودى قطعى آن، هم چنان ادامه دارد و ملت نبايد حالت آمادگى خود را براى ايثار و فداكارى از دست بدهد. اين جنگ براى جمهورى اسلامى و انقلاب تنها مسئله رفع تجاوز و جبران خسارت وارده نبود بلكه علاوه بر خنثى كردن يكى از توطئه هاى بزرگ دشمنان خارجى انقلاب، در سقوط و به زانو در آوردن نظام جمهورى اسلامى، آزمايش و محك مهمى بود و در تحليل ميزان استقامت و پايدارى و سازش ناپذيرى انقلاب در مقابل فشارهاى سياسى، نظامى و اقتصادى كه بر آن وارد مى آيد، نقش مهمى داشت.

پيروزى هاى پى در پى رزمندگان اسلام تحت تأثير عامل ايمان و اراده و بر پايه ايثار و شهادت، بهويژه عمليات استشهادى در لبنان و فلسطين، نگرانى جدى دشمنان انقلاب را فراهم كرده است و موضوع تسلط و يا توازن قوا را كه قبلاً بر پايه اقتدار نظامى و تسليحاتى محاسبه مى گرديد، با پديده جديد و لاينحلى مواجه ساخته است.


300

در عين حال جمهورى اسلامى كماكان بايد تمام توان و نيروى خود را در تقويت بنيه نظامى و فعاليت در صحنه ديپلماسى براى تحقق خواسته هايش به كار گيرد كه اگر چه ذخاير عظيم انسانى و مالى را بايد صرف آن نمود ولى قطعاً در تثبيت و تقويت مواضع انقلاب اهميت ويژه اى خواهد داشت و موج تثبيت و استقرار هر چه بيشتر اقتدار ملى در منطقه، براى تحقق اهداف جهانى آن خواهد گرديد.

به موازات آن، حل مشكلات اساسى اقتصادى از اهم مسايل انقلاب است. رفع بى عدالتى هاى اقتصادى، اجتماعى باقى مانده از زمان طاغوت و برقرارى نظام اقتصادى عادلانه اسلامى هنوز مسئله اى است كه به طور جدّى چارچوب و برنامه آن روشن و مشخص نشده است. اين كه تا كى بايد طبقات عظيمى از جامعه كه پايه هاى انقلاب بر دوش آن ها قرار دارد كماكان از حداقل امكانات زندگى، محروم باشند در حالى كه اقليت محدودى از طبقات مرفه و متنعم كه جز شكايت از كمبودها و ساير مشكلات انقلاب، چيز ديگرى براى ارائه ندارند و برخوردار از همه امكانات هستند، مسئله اى است كه بالأخره بايد به آن پرداخت و اين امر همان چيزى است كه مقام معظم رهبرى از آن به مبارزه با فقر، فساد و تبعيض ياد كرده است.

حل مشكلات روستاها و روستاييان، كسانى كه توليدكنندگان اصلى ارزاق جامعه هستند و جلوگيرى از مهاجرت بى رويه آن ها به شهرها و حل مسئله گسترش روزافزون و بدون برنامه شهرها نيز از مسايل عمده اى است كه هنوز چاره اى اساسى براى آن پيدا نشده است. در حالى كه هم اكنون حدود بيش از نيمى از مردم ايران شهرنشين شده و كمتر از نيمى ديگر كه در روستاها هستند به علت عدم بهره بردارى از امكانات ضرورى، قادر به تأمين نيازهاى اوليه خود نيز نيستند. با اين وجود، چگونه كشور ما مى تواند از نظر تأمين ارزاق استراتژيك، خودكفا شود؟

مسئله تأمين مسكن مردم كه بزرگ ترين بخش از نگرانى هاى هر خانواده را تشكيل مى دهد و قسمت عمده درآمد آن ها را مى بلعد نيز از مسايل رفاهى مهم و در عين حال معضل بزرگ جامعه است.

حل مسئله بوروكراسى ادارى و اصلاح دانشگاه ها و مؤسّسات آموزشى نيز از مسايل بسيار مهمّى است كه بايد به آن ها توجّه كافى نمود.


301

انقلاب اسلامى با همه عظمتى كه برشمرديم هم چون ارمغانى الهى و مائده اى آسمانى در تاريك ترين لحظات از تاريخ ملت ايران به ما ارزانى شد. در حقيقت اين انقلاب وديعه اى است الهى كه خداوند بر ما منت گذارده و ما را لايق دانسته كه در ميان همه نسل ها به نسل حاضر و در ميان همه جوامع و ملت ها به ملّت ما سپرده شود تا در حفظ و گسترش آرمان هاى آن بكوشيم. ملّت ما هم تا كنون با تقديم چند صد هزار شهيد و معلول و حضور هميشگى خود در صحنه و مشاركت گسترده در پاسدارى آن با تمام توان كوشيده و بر همه مشكلات و موانع فايق آمده است.

پيروزى هاى چشم گير و شكوفايى روزافزون انقلاب اسلامى خواب راحت را از چشمان همه قدرت هاى استكبارى زدوده است. ترس آن ها از اين است كه اگر به اين انقلاب امكان داده شود تا در آرامش به سر برد و ميدانى براى معرفى يك نظام اسلامى پيدا كند، جاذبه و كشش آن موجب خواهد شد كه نه تنها ملّت هاى مسلمان به صورتى غير قابل مقاومت به طرف آن كشيده شوند بلكه ملل غير مسلمان نيز كه از بلوك بندى ها و وضع موجود جهان در رنج و عذاب هستند، مدل و شيوه ديگرى را در اختيار خواهند داشت كه نمى توان آن ها را از اختياركردن چنين مدلى بازداشت. بنابراين قدرت هاى استكبارى تا شكست قطعى و نااميدى كامل خود تلاش خواهند كرد براى انقلاب اسلامى دردسر ايجاد كنند و مجدّانه براى سرنگونى آن خواهند كوشيد و در آن صورت ادعا خواهند كرد كه ايجاد چنين كمال مطلوبى با عنوان نظام اسلامى عملى نيست و مذهب در حدّ ايده آل خود يك رابطه فردى با خدا است يا حداكثر يك فرم رسمى از دولتى است كه در يك كشور مسلمان توسط يك حكمران مسلمان، اداره مى شود.

بايد هوشيار بود كه هر نوع موفّقيّت استكبار در اين زمينه، بزرگ ترين شكست را براى انقلاب به ارمغان مى آورد و براى سال ها بلكه قرن هاى متمادى هر نوع حركت اسلامى را به شكست كشانده و يا در نطفه خفه خواهد كرد.


302

ملت ايران و رهبران آن اين فرصت و موقعيّت را به دست آورده اند كه آن چه را در قالب مخالفت هاى معنوى و اخلاقى خود با نظام سابق بروز مى دادند در چارچوب سياست هاى مدرن و مدوّنى پياده كنند. مسايلى از قبيل ماهيّت سياست و اقتصاد اسلامى، روابط اجتماعى و برقرارى عدالت اسلامى در جامعه از جمله مسايلى است كه بايد به آن ها پرداخت. در حالى كه انقلاب هاى بورژوازى ـ ليبراليستى غربى روى آزادى فرد به قيمت فدا كردن عدالت اجتماعى تكيه مى كنند و انقلاب هاى ماركسيستى، برقرارى عدالت اجتماعى را به قيمت از دست دادن آزادى هاى فردى نويد مى دهند، اينك انقلاب اسلامى است كه بايد بتواند جامعه اى را به دنيا ارائه دهد كه هيچ كدام از آن ها، فداى ديگرى نشود.

دنياى امروزى ديگر دنياى قبل از انقلاب اسلامى نيست. اينك صفحه جديدى در تاريخ اسلام بازشده است. شكوه گذشته اسلام مجدداً بدان باز مى گردد. دشمنان اسلام، جنگ دائمى را بر عليه اسلام پى خواهند گرفت. آن ها مغرور قدرت مادى خود هستند و دست از عناد و توطئه برنخواهند داشت.

سرنگونى رژيم طاغوت ـ و آن چه كه نمايان گر آن بود ـ اگرچه به قيمت جان ده ها هزار انسان به دست آمد، وقتى كه با برنامه ها و اهداف عظيمى كه در پيش است، مقايسه شود به صورت موفقيت كوچكى جلوه گر شده و ابتداى راه را به ما نشان مى دهد.

امروزه صداى توده هاى مسلمان با شعارهاى اسلامى در اقصى نقاط جهان اسلام، بلند است. توده هاى مسلمان به يُمن پيروزى انقلاب اسلامى ايران راهى را انتخاب كردند كه ما طى كرديم. هر نوع غفلت در ادامه راه، موجبات يأس و سستى آن ها را نيز فراهم خواهد كرد. بنابراين بار موفقيت ها و شكست هاى ملل ديگر هم بر دوش ما قرار دارد و نبايد از آن غافل بود. و اين در شرايطى است كه دولت هاى اسلامى فعلى نه تنها از نظر سياسى، اقتصادى و نظامى بلكه از نظر ايدئولوژيك هم جذب اردوگاه استكبار شده اند. آخرين اميدى كه دشمنان انقلاب داشتند و بدان دل بسته بودند و در عين حال دوستان و ياران انقلاب هم نگران آن بودند، موضوع رحلت و غيبت رهبر و بنيان گذار انقلاب اسلامى «امام خمينى(ره)» از صحنه انقلاب بود.


303

از آن جا كه نقش رهبرى در پيروزى و تداوم انقلاب يكى از اركان اصلى و مهم انقلاب بود و توده هاى مردم با شيفتگى و عشق و علاقه زايدالوصفى از رهنمودها و نظرها و دستورهاى ايشان پيروى مى كردند، دشمنان انقلاب بر اين تصور بودند كه با رحلت امام(ره) توده مردم نيز از صحنه خارج شده، جنگ قدرت براى كسب مقام رهبرى در خواهد گرفت و آن چنان هرج و مرج و اختلاف و نابسامانى ايجاد خواهد شد كه امكان كنترل اوضاع از دست دولت مردان خارج، و در حقيقت انقلاب به پايان عمر خود نزديك خواهد گشت. با اين وجود حادثه جان گداز رحلت حضرت امام (قدّس سره الشّريف) در شرايطى رخ داد كه نه تنها آخرين اميدها و آرزوهاى دشمنان انقلاب را تبديل به يأس كرد، بلكه جهانيان را وادار به اعتراف به اين مسئله مهم نمود كه اين انقلاب از استحكام و قدرت و توانايى فراوانى برخوردار است.

رحلت امام(ره) در شرايطى رخ داد كه همه تصميمات بنيادينى كه مى توانست براى جانشينان ايشان مشكل آفرين باشد و آن ها را به بن بست بكشاند، اخذ شده بود. به ويژه در چند ماهه آخر حيات ايشان تصميماتى كه در زمينه پذيرش قطعنامه 598 شوراى امنيت، بركنارى آيت اللّه منتظرى و صدور فرمان «بازنگرى قانون اساسى» گرفته شده بود، راه را كاملاً هموار ساخت.

از سويى ديگر، امام با اقدامات، پيام ها و نوشته هاى فراوان خود كه آخرين آن ها وصيت نامه سياسى ـ الهى ايشان مى باشد، به اندازه اى سنّت و رويه و دستورالعمل براى پيروان و رهروان خود باقى گذارده است كه بتوان با تكيه بر آن ها راه اصيل و راستين او را تشخيص داده، انتخاب كرد.

تشييع تاريخى و بى نظير پيكر مطهر امام(ره) توسط ملت ايران كه به اعتراف رسانه هاى خارجى متجاوز از ده ميليون نفر در آن شركت داشتند و سرعت عمل مجلس خبرگان رهبرى، در انتخاب «حضرت آيت اللّه خامنه اى» به عنوان جانشين امام و رهبر ملت ايران با اكثريت قاطع و استقبال يكپارچه اقشار مختلف جامعه از اين انتخاب به دور از هر نوع اختلاف و جناح بندى و بيعت همگانى با رهبرى جديد، موجبات حيرت جهانيان و در عين حال يأس شديد دشمنان انقلاب را فراهم كرد و نشان داد كه همه پيش بينى هاى آن ها غير واقعى و بر اساس تحليل ها و نگرش هاى مادى بوده است.

اگرچه ملت ايران در غم از دست دادن رهبر و مقتداى خود عزادار شد و ديگر آن چهره ملكوتى در ميان ما نيست تا با قدرت معنوى زايدالوصف خود به هنگام بحران و حوادث جان فرسا به ما آرامش بخشد و نگذارد اختلافات درونى جامعه موجب بروز تزلزل در اركان انقلاب شود، ولى رهنمودها و سنت هاى باقى مانده از آن حضرت و تلاش رهبران جامعه در ادامه راه ايشان، نويدبخش جامعه انقلابى مى باشد.


304

ما در اين مجموعه آن چه را كه بر انقلاب گذشته است به عنوان زمينه ها و پيامدها و آن چه را كه در پيش دارد و بايد انجام شود با اجمال و به صورتى كلى بيان كرديم و اينك بايد ببينيم در قبال اين موهبت الهى، وظيفه فرد فرد ما چيست. ما چه بايد بكنيم تا نه تنها به تكليف خود عمل كرده باشيم بلكه بيش ترين تلاش را در حمايت از دست آوردهاى انقلاب و تحقق اهداف متعالى آن انجام داده باشيم.

آن چه را كه يك فرد مسلمان آگاه ايرانى بايد بداند اين است كه هم اكنون پرچم انقلاب اسلامى بر دوش او قرار دارد و اوست كه پيش قراول و پيشاهنگ انقلاب اسلامى جهانى مى باشد. اين امر مسئوليتى بس سنگين به بار مى آورد كه هر گونه غفلتى از درك عمق آن و از قبول مشكلات آن عقوبتى سنگين به دنبال خواهد داشت. مهم ترين وظيفه اى كه بر دوش نسل حاضر ايرانى مى باشد اين است كه اين امانت و ميراث گران بها را به نحو احسن حفظ كند و در بارورى آن تلاش كرده، به آيندگان بسپارد. براى اين كه هر چه بهتر به تكليف خود عمل نماييم بايد اصول زير را مورد توجّه قرار داده و به كار بنديم:

1. هرگز در مقابل مشكلات و گرفتارى ها، شكست ها و نابسامانى ها، توطئه ها و رفتارهاى انحرافى مأيوس و نااميد نگشته، با توسل به آيه شريفه قرآن كريم «والذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سُبُلنا» و استعانت از پروردگار متعال و اطمينان به نصرت و يارى او، در راه اسلام و انقلاب اسلامى با انگيزه خالص الهى، تلاش و مجاهدت كنيم.

2. در عين حال و مهم تر از آن، در تزكيه نفس كوشيده، جهادى را كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)آن را جهاد اكبر ناميده است، سرلوحه برنامه هاى خود قرار دهيم تا بتوانيم هم چون سربازى توانا و لايق، در راه انقلاب اسلامى تلاش خالصانه بنماييم.

3. امروزه براى كسانى كه به عمق وظايف و مسئوليت هاى سنگين خود در قبال انقلاب اسلامى پى مى برند، پرداختن به هر كار ديگرى جز مجاهدت براى انقلاب، امرى نابخشودنى است. همه اوقات ما، افكار و برنامه هاى ما بايد صرف مبارزه و تلاش براى پيشبرد اهداف انقلاب اسلامى شود.


305

4. در هر زمان و شرايطى و تحت هر نوع جوسازى، تهمت و افترا و مسايلى از اين قبيل، خستگى و يأس به خود راه نداده، صحنه را خالى نكنيم كه در اين صورت ميدان را براى افراد فرصت طلب و سودجو و ناباب و نالايق باز كرده ايم. حضور دائم و پى گير در صحنه مبارزه براى مؤمنين به انقلاب، تضمين كننده صيانت و موفقيت آن مى باشد.

5 . در عين حال هدف اصلى از جهاد و مبارزه بايد تأمين رضاى پروردگار متعال و اداى آن چه كه امام امت (ره) تكليف شرعى مى ناميدند، باشد. بنابراين تقواى الهى را يك هدف استراتژيك ندانيم بلكه سرلوحه مبارزه و زندگى خود قرار دهيم. هرگز اصول را فداى موفقيت هاى ظاهرى و زودگذر نكنيم و براى رسيدن به پيروزى هاى دنيايى از راه صواب و تقوا خارج نشويم.

6 . با تطبيق زندگى خود با معيارهاى اسلامى، نمونه و الگويى از يك مسلمان مبارز و انقلابى ساخته باشيم و سعى كنيم كردار و گفتارمان با هم مطابقت داشته باشد.

7. بكوشيم با ارتقاى هر چه بيشتر مدارج علمى و افزايش آگاهى خود بار بيشترى از دوش جامعه انقلابى برداشته، بدينوسيله ضمن جبران محروميت جامعه، به تحقق سريع تر اهداف انقلاب، كمك بيشترى كرده باشيم.

در اين صورت خداوند بزرگ هم ما را در اجراى وظايف و تكاليف خود يارى نموده، موفّق خواهد داشت.

و ما النّصر الا من عند الله


306

فهرست مآخذ فارسى و لاتين

1. آرنت ،هانا: انقلاب، ترجمه عزت الله فولادوند، خوارزمى، 1361.

2. امام خمينى، روح اللّه: صحيفه نور (21 جلد )، وزارت ارشاد اسلامى، 1361.

3. امام خمينى، روح اللّه: ولايت فقيه ( حكومت اسلامى )، ناس، ]بى تا[.

4. بازرگان، مهدى: انقلاب ايران در دو حركت، بازرگان، 1363.

5. برآم، سايروس: انقلاب ايران و مبانى رهبرى امام خمينى، ترجمه پ، شيرازى، ]بى تا[.

6. برير، كلر و بلانشه، پير: ايران: انقلاب به نام خدا، ترجمه قاسم صنعوى، سحاب، 1358.

7. برينتون، كرين: كالبد شكافى چهار انقلاب، ترجمه محسن ثلاثى، نشر نو، 1362.

8. پارسونز، آنتونى: غرور و سقوط، ترجمه پاشا شريفى، راه نو، 1363.

9. پهلوى، محمّد رضا: (اعترافات) پاسخ به تاريخ، ترجمه منوچهر مهرجو، هفته، 1362.

10. توين بى، آرنولد: تاريخ تمدن: تحليلى از تاريخ جهان، ترجمه يعقوب آژند، مولى، 1362.

11. جانسون، چالمرز: تحوّل انقلابى (بررسى نظرى پديده انقلاب)، ترجمه حميد الياسى، هفته، 1362.

12. جردن،هاميلتون: بحران، ترجمه محمد مشرقى، هفته، 1359.

13. دانشجويان پيرو خط امام: اسناد لانه جاسوسى امريكا ( 50 جلد )، اسلامى، 1359.

14. روحانى، سيّد حميد: بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى ( جلد اول )، افست، 1361.

15. روحانى، سيّد حميد: شريعتمدارى در دادگاه تاريخ، دفتر اسناد انقلاب اسلامى، قم، 1361.

16. سالينجر، پى ير: گروگان گيرى در ايران، ترجمه ثقة الاسلامى، نوين، 1362.

17. سپاه پاسداران انقلاب اسلامى: ذخيره هاى امپرياليسم، دفتر سياسى سپاه، ]بى تا[.

18. سوليوان، ويليام: ماموريت در ايران، ترجمه محمود مشرقى، هفته، 1361.

19. طاهرى خرّم آبادى: ولايت فقيه يا حاكميت ملت اسلامى، 1362.

20. فردوست، حسين: ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، انتشارات اطّلاعات، چاپ دوم، 1368.

21. مايكل، لوئيس ويليام: كارتر و سقوط شاه، ترجمه ايرانى، اميركبير، 1361.

22. مدنى، دكتر سيّد جلال الدّين: تاريخ سياسى معاصر ايران ( 2 جلد )، اسلامى، 1361.

23. مطهرى، مرتضى: پيرامون انقلاب اسلامى، افست، 1359.


307

24. مطهرى، مرتضى: خدمات متقابل اسلام و ايران، صدرا، 1357.

25. مطهرى، مرتضى: نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير، صدرا، ]بى تا[.

26. مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى: كودتاى نوژه، چاپ دوم، 1368.

27. نخستوزيرى، روابط عمومى: چگونگى انتخاب اولين نخست وزير، نخستوزيرى، 1360.

28. نهضت آزادى ايران: شش نامه سرگشاده، نهضت آزادى ايران، 1361.

29. نهضت آزادى ايران: شوراى انقلاب و دولت موقّت، نهضت آزادى ايران، 1361.

30. نهضت آزادى ايران: نامه سرگشاده به سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، نهضت آزادى ايران، 1362.

31. نهضت زنان مسلمان: مواضع نهضت آزادى در برابر انقلاب اسلامى، نهضت زنان مسلمان، 1361.

32. هيكل، محمد حسنين: ايران; روايتى كه ناگفته ماند، ترجمه حميد احمدى، الهام ، 1362.

1. ENGLISH BIBLIOGRAPHY.

2.Reli and Politics in Contomporary Iran،State University Press ،1980 :.Akhavi ،Shahrough.

3.A RevolutionInTurmoil،StateUniversityofNewYorkPress،1985:.IRAN :Afshar ،Haleh.

4.TheIslamicRevolutioninIran،AnsariyanPublication،Qom،Iran1981:.AlgarHamid.

5.IslamicRepublic،NewYorkColumbiaUniversityPress1984:.Bernard،C.& Khalilzad ،Z ،The GovernmentofGod،Iran،s.

6.And EagleTheLion،TheTragedyofAmericanـIranianRelations،YaleUniversity Press، 1988 Bill ،James، The.

7.BrintonCrane،TheAnatomyofRevolution،PrenticeHallInc.USA،1965.

8.Keddie، N،.edConitinuityAndChangeInModernIran،StateUniversityofNewYouk Press ،1981 Bonine، M.E.&.

9.Carter، Jimmy،KeepingFaith،MemoriesofaPresident،WilliamCollinsSons& Co .Ltd .USA 1982.

10.Dawish،Adeed،ISLAMinForeignPolicy،CambridgeUniversityPress1983.

11.HiroDilip،IranUnderTheAyatollahs،Routlege&KeganPaulـLond ـon،1985.

12.Huyser،R.E.MissionToTEHRAN،AndreDeutsch1986،London.

13.Order PoliticalinChangingSocieties،yaleUniversityPress،New Havan،1976:.Hunting ton ،Samuel.

14.Iran Islamic،RevolutionAndCounterRevolution،FarncesPrinterLondon ـ1985 :.Hussain Asaf.

15.America'sIran،InjuryandCatharsis،UniversityPressof America :.Ioannides ،Christos.

16.Iran، Religious FromDisputetoRevolution،HarvardUniversity Press ،USA ،1980 :.Fischer ،Michael.

17.TheIllusionofPower،St.Martin'sPressNewYork،1980:.IRAN: Graham،Robert.

18.UnitedStatesـIranianRelations،UniversityPressofAmerica،1981:.Grayson،Benson،L.

19.Religion، Politics&Society،FrankCassandCompanyLtd،1980London:.IRAN :Keddi ،Nikki.

20.QuestiontoRevolutuin،YaleUniversityPressNewHaven،1983:.IRAN: Keddi،Nikki Religion And PoliticsInIran،Shiismfrom.

21.RootsofRevolution،YaleUniversityPress،NewHaven،1981:.IRAN: Keddi،Nikki.

22.Republic، MiddleEastInstitute،WoodrowWillsonUSA1981:.Hougland،Eric،ed :Keddi، Nikki

23.The IranianRevolutionandTheIslamic.

24.TheAyatollahinTheCathedral،ReflectionsOfAHostage،HillandWang،New York ،1986 Kennedy، Morhead.

25.MantleoftheProphet،ReligionandPoliticsinIran،SimonAndSchusten،New York ،1985 Mottahedeh، Roy،The.

26.Ramazani،R.K،.RevolutionaryIran،TheJohnHopkinsUniversityPress،London،1988.

27.For StruggletheControlofIran،McGrawHillBook Company ،USA ،1979 :.Roosvelt ،Kermit CounterCoup،The.

28.CoveringIslam،RoutledgeandKegan،PaulLondon،1981:.Said،Edward،W.

29.of StrategiesContainmentinIran،ThePennsylvaniaUniversityPress،London 1987 :.Samii، K. A InvolvementByInvitation،American.

30.Segoy،Samuel،TheIranianTraingle،TheFreePress،NewYork1988.

31.InsideIran،St.MartinI.SPress،NewYork1988:.Simpson،John.

32.Stempel،John، InsideTheIranianRevolution،IndianUniversityPressUSA،1981.

33.Zabih،Sepehr،IranianRevolutionaryUpheaval،1979،AlchemyBooks،USA.

ofFrom RevolutionAccountsoftheRevolution،WorldPolitics35)،July 1983 (:Zonis ،Marvin ،Iran :. ATheory.

34.WorldtorleyApsil1984،153"theriseandfalloftheTudehParty: Iran"Farhang Jahanpour، The.