فهرست عناوين فهرست اشعار
بازگشت به‌ هستي‌

(کتاب انديشه)

مؤلف:استاد محمد شجاعي‌

مقدمه‌ و تدوين‌: محمدرضا كاشفي‌

به‌ سفارش‌ كانون‌ انديشه جوان‌

ناشر: مؤسسه فرهنگي‌ دانش‌ و انديشه‌ معاصر

فهرست عناوين
     قرآن‌ و فرجام‌شناسي‌1
     ويژگيهاي‌ اين‌ دروس‌3
     نـظر5
      چند نكته‌5
     تشكر بايسته‌5
      مقدمه‌6
     فرجام‌ انديشي‌6
     فوايد فرجام‌ انديشي‌8
     فرجام‌ انديشي‌ در آيات‌ و روايات‌9
     فرجام‌شناسي‌11
دفتر اوّل13
     مـدخل‌13
     عموميت‌ معاد13
     تسبيح‌ هستي‌ و شمول‌ معاد14
     معني‌ تسبيح‌14
     خلقت‌، تسويه‌، تقدير و هدايت‌ موجودات‌14
     تسبيح‌ همه‌ وجود در آيات‌ و روايات‌16
     كليت‌ معاد و اصول‌ حاكم‌ بر هستي‌18
     بازگشت‌ انسان‌19
     ربوبيت‌ّ خداوند21
     بازگشت‌ به‌ سوي‌ خدا يا لقاء اسماء الهي‌21
     نقش‌ اسماء در تربيت‌ خلقت‌24
     تحليلي‌ كوتاه‌ از اسماء حسناي‌ خداوند27
      چكيده‌28
      كتابنامه‌29

1

قرآن‌ و فرجام‌شناسي‌

با كمي‌ تأمل‌ در عظمت‌ و گستره‌ فرجام‌ زندگي‌ خصوصاً مسائل‌ وحوادث‌ پس‌ از مرگ‌ و كوتاه‌ بودن‌ فكر بشر در دست‌ يافتن‌ به‌ پايان‌ كارانسان‌ در جهاني‌ غير از نظام‌ مادي‌ و دنيوي‌، اذعان‌ خواهيم‌ كرد كه‌ اگرآدمي‌ از چشمه‌ وحي‌ نمي‌نوشيد و آسمان‌ معصومان‌ كه‌ پيام‌ آوران‌وحي‌ و تفسير كنندگان‌ حقيقي‌ آن‌ بشمار مي‌روند، بر وجود انسان‌نمي‌باريد، آدمي‌ از فهم‌ حقيقي‌ فرجام‌ و پايان‌ كار خود قاصر بوده‌ وتفاسيري‌ متناقض‌ با يكديگر براي‌ خود مي‌ساخت‌ و علاوه‌ بر حّل‌نكردن‌ عاقبت‌ زندگي‌، به‌ دليل‌ دغدغه‌ فرجام‌ انديشي‌ ـ كه‌ همواره‌ او رابه‌ شناخت‌ و معرفت‌ فرجام‌ حيات‌ بشري‌ مي‌كشاند ـ دائماً در تحيّر وترديد و وحشت‌ ناشي‌ از آن‌ دو فرو مي‌غلطيد.

اين‌ راه‌ را نهايت‌ صورت‌ كجا توان‌ بست‌كِش‌ صد هزار منزل‌ بيش‌ است‌ در بدايت‌

از هر طرف‌ كه‌ رفتم‌ جز وحشتم‌ نيافزودزنهار از اين‌ بيابان‌ وين‌ راه‌ بي‌نهايت‌

دراين‌ شب‌ سياهم‌ گم‌ گشت‌ راه‌ مقصوداز گوشه‌اي‌ برون‌ آي‌، اي‌ كوكب‌ هدايت‌

پس‌ بايد براي‌ فهم‌ فرجام‌ زندگي‌ و شناخت‌ آن‌، خود را در محضركلام‌ خدا كه‌ خالق‌ و محيط‌ بر هستي‌ بوده‌ قرار داد و گوش‌ جان‌ سپرد به‌سخنان‌ گرانبهاي‌ مفسران‌ واقعي‌ و راستين‌ وحي‌ كه‌ براستي‌ در اين‌ باب‌مطالب‌ گرانبهايي‌ را مطرح‌ نموده‌اند و اين‌ خود توصيه‌ خداوند متعال‌است‌ كه‌ مي‌فرمايد:

«... پس‌ اي‌ خردمنداني‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌ايد، از خدا بترسيد راستي‌ كه‌خدا سوي‌ شما تذكاري‌ فرو فرستاده‌ است‌، پيامبري‌ كه‌ آيات‌روشنگر خدا را بر شما تلاوت‌ مي‌كند، تا كساني‌ را كه‌ ايمان‌ آورده‌ وكارهاي‌ شايسته‌ كرده‌اند از تاريكيها به‌ سوي‌ روشنايي‌ بيرون‌برد.»

انبياء را حق‌ بسيار است‌ از آن
‌كه‌ خبر كردند از پايانمان‌

كانچه‌ مي‌كاري‌ نرويد جز كه‌ خار
وين‌ طرف‌ پري‌ نيابي‌ زو مطار

تخم‌ از من‌ بر كه‌ تاريعي‌ دهد
با پر من‌ پر كه‌ تير آن‌ سو جهد

تو نداني‌ واجبي‌ آن‌ و هست‌
هم‌ تو گويي‌ آخر آن‌ واجب‌ بده‌ ست‌

او تو است‌ اما نه‌ اين‌ تو آن‌ تو است
‌كه‌ در آخر واقف‌ بيرون‌ شو است‌

توي‌ آخر سوي‌ توي‌ اوّلت
‌آمده‌ ست‌ از بهر تنبيه‌ وصلت‌

توي‌ تو در ديگري‌ آمد دفين
‌من‌ غلام‌ مرد خود بيني‌ چنين‌

آنچه‌ در آيينه‌ مي‌بيند جوان
‌پير اندر خشت‌ بيند پيش‌ از آن‌

براي‌ اطلاع‌ از برخي‌ ابعاد فرجام‌شناسي‌ در اسلام‌، نكاتي‌ را كه‌ ازديدگاه‌ آيات‌، اصلي‌ و كليدي‌ بوده‌ و قابل‌ تأمل‌ مي‌باشد شمارش‌مي‌كنيم‌:

1ـ فرجام‌ تمامي‌ كارهاي‌ به‌ سوي‌ خدا و از آن‌ِ خداست‌: «و هركس‌ خود را ـ در حالي‌ كه‌ نيكوكار باشد ـ تسليم‌ خدا كند، قطعاً درريسمان‌ استوارتري‌ چنگ‌ در زده‌، و فرجام‌ كارها به‌ سوي‌ خداست‌. وهر كس‌ كفر ورزد، نبايد كفر او تو را غمگين‌ گرداند. بازگشتشان‌ به‌سوي‌ ماست‌» و «فرجام‌ همه‌ كارها از آن‌ خداست‌» اين‌ دو آيه‌ بادو لحن‌ متفاوت‌ «به‌ سوي‌» و «از آن‌» اين‌ حقيقت‌ را بيان‌ مي‌كند كه‌فرجام‌ همه‌ چيز و از جمله‌ زندگي‌ انسان‌ به‌ سوي‌ او و از آن‌ِ اوست‌(انالله‌ و انااليه‌ راجعون‌)

2ـ در يك‌ نگاه‌ كلي‌ انسانها يا بد فرجام‌اند يا نيك‌ فرجام‌: «وكساني‌ كه‌ براي‌ طلب‌ خشنودي‌ پرودگارشان‌ شكيبايي‌ كردند و نماز برپا داشتند و از آنچه‌ روزيشان‌ داديم‌، نهان‌ و آشكارا انفاق‌ كردند، وبدي‌ را به‌ نيكي‌ مي‌زاديند، ايشان‌ راست‌ فرجام‌ خوش‌ سراي‌ باقي‌(همان‌) بهشتهاي‌ عدن‌ كه‌ آنان‌ با پدرانشان‌ و همسرانشان‌ و فرزندنشان‌كه‌ درستكارند در آن‌ داخل‌ مي‌شوند و فرشتگان‌ از هر دري‌ بر آنان‌ درمي‌آيند (و به‌ آنان‌ مي‌گويند:) «درود بر شما به‌ (پاداش‌) آنچه‌ صبركرديد راستي‌ چه‌ نيكوست‌ فرجام‌ آن‌ سراي‌!» و كساني‌ كه‌ پيمان‌ خدارا پس‌ از بستن‌ آن‌ مي‌شكنند و آنچه‌ را خدا به‌ پيوستن‌ آن‌ فرمان‌ داده‌مي‌گسلند و در زمين‌ فساد مي‌كنند، بر ايشان‌ لعنت‌ است‌ و بد فرجامي‌آن‌ سراي‌ ايشان‌ راست‌» و «وصف‌ بهشتي‌ كه‌ به‌ پرهيزكاران‌ وعده‌داده‌ شده‌ (اين‌ است‌ كه‌) از زير( درختان‌) آن‌ نهرها روان‌ است‌. ميوه‌ وسايه‌اش‌ پايدار است‌ اين‌ است‌ فرجام‌ كساني‌ كه‌ پرهيزكاري‌ كرده‌اند وفرجام‌ كافران‌ آتش‌ (دوزخ‌) است‌.» اين‌ آيات‌ به‌ خوبي‌ بيان‌ مي‌كنندكه‌ يا انسانها نيك‌ فرجام‌ اند و در بهشت‌ قرار مي‌گيرند و يا بد فرجام‌اندو در دوزخ‌ خواهند بود. انضمام‌ اين‌ آيات‌ با آيات‌ شماره‌ قبل‌حكايتگر آن‌ است‌ كه‌ فرجام‌ كارها كه‌ خداست‌ براي‌ نيكان‌پرهيزگاران‌ و پاك‌دلان‌ بصورت‌ بهشت‌ و بهشت‌ها متجلي‌مي‌شود و براي‌ گناهكاران‌، كافران‌، ستمكاران‌ و بدان‌ بصورت‌جهنم‌ و جهنم‌ها ظهور مي‌كند. (دقت‌ شود)


2

3ـ تأثير تلاش‌ انسانها در خوش‌ فرجامي‌ و بد فرجامي‌: «هيچ‌بر دارنده‌اي‌ بار گناه‌ ديگري‌ را بر نمي‌دارد، و اين‌ كه‌ براي‌ انسان‌ جزحاصل‌ تلاش‌ او نيست‌ و (نتيجه‌) كوشش‌ او بزودي‌ ديده‌ خواهدشد.» «اگر نيكي‌ كنيد به‌ خود نيكي‌ كرده‌ايد، و اگر بدي‌ كنيد به‌ خود(بد نموده‌ايد).» و «پس‌ هركه‌ هموزن‌ ذره‌اي‌ نيكي‌ كند آن‌ را خواهدديد، و هر كه‌ هموزن‌ ذره‌اي‌ بدي‌ كند آن‌ را خواهد ديد.» اين‌آيات‌ به‌ روشني‌ بيانگر اين‌ حقيقت‌ است‌ كه‌ تلاش‌ انسان‌ در سعادت‌ وشقاوت‌ جاودانه‌ او تأثير دارد.

4ـ آخرت‌ و قيامت‌ ظرف‌ بروز و ظهور فرجام‌ها: قرآن‌ بالحن‌هاي‌ گوناگون‌ عالم‌ و نظامي‌ را كه‌ در آن‌، انسان‌ به‌ فرجام‌ خودمي‌رسد با نام‌هاي‌ متعددي‌ از جمله‌ آخرت‌ و قيامت‌(رستاخيز) ـ كه‌اين‌ دو عنوان‌ از نامهاي‌ ديگر بيشتر بكار رفته‌ است‌ ـ ياد مي‌كند.«خداوند كسي‌ است‌ كه‌ هيچ‌ معبودي‌ جز او نيست‌، به‌ يقين‌ در روزرستاخيز ـ كه‌ هيچ‌ شكي‌ در آن‌ نيست‌ ـ شما را گرد خواهد آورد.»«بعد از اين‌ (مراحل‌) قطعاً خواهيد مرد، آنگاه‌ شما در روز رستاخيزبرانگيخته‌ خواهيد شد»، «پس‌ خداوند روز قيامت‌ ميان‌ شما (مؤمنان‌و كافران‌) داوري‌ مي‌كند»، «هر جانداري‌ چشنده‌ (طعم‌) مرگ‌ است‌،و همانا روز رستاخيز پاداشهايتان‌ به‌ طور كامل‌ به‌ شما داده‌مي‌شود.»، «اين‌ زندگي‌ دنيا جز سرگرمي‌ و بازيچه‌ نيست‌ و زندگي‌حقيقي‌ همانا(در) سراي‌ آخرت‌ است‌؛ اي‌ كاش‌ مي‌دانستند» چرا كه‌در آن‌ روز و در آن‌ جايگاه‌ و در آن‌ نظام‌ است‌ كه‌ آدمي‌ به‌ اهداف‌خود رسيده‌ و جاودانه‌ زندگي‌ مي‌كند.

روز نحر رستخيز سهمناك
‌مؤمنان‌ را عيد و گاوان‌ را هلاك‌

جمله‌ مرغان‌ آب‌ آن‌ روز نحر
همچون‌ كشتيها روان‌ بر روي‌ بحر

تا كه‌ يهلك‌ من‌ هلك‌ عن‌ بينه
‌تا كه‌ ينجو من‌ نجا واستيقنه‌

تا كه‌ بازان‌ جانب‌ سلطان‌ روند
تا كه‌ زاغان‌ سوي‌ گورستان‌ روند.

5 ـ نظام‌ آخرت‌ برتر از نظام‌ دنيوي‌ است‌: «بگو»: «برخورداري‌(از اين‌) دنيا اندك‌، و براي‌ كسي‌ كه‌ تقوا پيشه‌ كرده‌، آخرت‌ بهتراست‌»، «شما متاع‌ دنيا را مي‌خواهيد و خدا آخرت‌ رامي‌خواهد»، «و قطعاً سراي‌ آخرت‌ بهتر است‌»، «اي‌ قوم‌ من‌، اين‌زندگي‌ دنيا تنها كالايي‌ (ناچيز) است‌ و در حقيقت‌، آن‌ آخرت‌ است‌ كه‌سراي‌ پايدار است‌»، «جهان‌ آخرت‌ نيكوتر و پايدارتر است‌» «وقطعاً آخرت‌ براي‌ تو از دنيا نيكوتر خواهد بود» اين‌ آيات‌با لحنهاي‌ گوناگون‌ اين‌ حقيقت‌ را بيان‌ مي‌كند كه‌ نظام‌ آخرت‌ كه‌ ظرف‌بروز و ظهور فرجام‌ها است‌ از نظام‌ دنيوي‌ برتر بوده‌ و در واقع‌ موطن‌اصلي‌ و وطن‌ حقيقي‌ آدمي‌ آنجاست‌ نه‌ اينجا، «تو براي‌ آن‌ جهان‌آفريده‌ شده‌اي‌ نه‌ اين‌ جهان‌»

اي‌ مسافر با مسافر راي‌ زن
‌زانكه‌ پايت‌ لنگ‌ دارد راي‌ زن‌

از دم‌ حّب‌ وطن‌ بگذر مايست‌
كه‌ وطن‌ آن‌ سوست‌ جاي‌ اين‌ سوي‌ نيست‌

گر وطن‌ خواهي‌ گذر ز آن‌ سوي‌ شط
‌اين‌ حديث‌ راست‌ را كم‌ خوان‌ غلط‌

6ـ آخرت‌ باوري‌ از اركان‌ ايمان‌ است‌: «هر كس‌ از شما به‌ خدا وروز باز پسين‌ ايمان‌ دارد، به‌ اين‌ (دستورها) پند داده‌ مي‌شود»، «باكساني‌ از اهل‌ كتاب‌ كه‌ به‌ خدا و روز واپسين‌ ايمان‌ نمي‌آورند... كارزار كنيد»، «(از ميان‌ اهل‌ كتاب‌) گروهي‌ به‌ خدا و روز قيامت‌ ايمان‌دارند.»، «هركس‌ به‌ خدا و روز واپسين‌ ايمان‌ آورد و كار نيكو كند.پس‌ نه‌ بيمي‌ برايشان‌ است‌ و نه‌ اندوهگين‌ خواهند شد.»

7ـ انسان‌ و آخرت‌: از ديدگاه‌ قرآن‌ انسانها به‌ دليل‌ نگرش‌گوناگون‌ خود به‌ فرجام‌ زندگي‌ با آخرت‌ ـ كه‌ از منظر آيات‌ الهي‌ ظرف‌بروز فرجامها و برتر از نظام‌ دنيوي‌ و باور به‌ آن‌ از اركان‌ ايمان‌ تلقي‌شده‌ است‌ ـ متفاوت‌ برخورد مي‌كنند:

1ـ7ـ عده‌اي‌ دنيا را مي‌خواهند و برخي‌ آخرت‌ را.

2ـ7ـ گروهي‌ از انسانها دنيا پرستند و عالم‌ و جهان‌ آخرت‌ را انكارمي‌كنند، اين‌ عده‌ كه‌ محور افكار، گفتار و كردارشان‌ را امور دنياتشكيل‌ داده‌ و توجه‌ و تعلق‌ خاطرشان‌ به‌ لذتها و نعمتهاي‌ دنياست‌ و به‌آخرت‌ نمي‌انديشند و جهان‌ آخرت‌ برايشان‌ جاذبه‌اي‌ ندارد، هيچ‌اميدي‌ به‌ نجات‌ و رستگاريشان‌ نيست‌. «(اين‌ كافران‌) رستاخيز را دروغ‌خواندند، و براي‌ هر كس‌ كه‌ رستاخيز را دروغ‌ خواند آتش‌ سوزان‌آماده‌ كرده‌ايم‌»


3

3ـ7ـ گروهي‌ از انسانها به‌ جهان‌ آخرت‌ ايمان‌ دارند ولي‌ اين‌ ايمان‌در جانشان‌ رسوخ‌ نكرده‌ و از اين‌ رو در عملشان‌ تأثيري‌ ندارد و درنتيجه‌ عملاً با كساني‌ كه‌ منكر آخرتند، تفاوتي‌ ندارند: «آنگاه‌ فرجام‌كساني‌ كه‌ بدي‌ كردند (بسي‌) بدتر بود، (چرا) كه‌ آيات‌ خدا را تكذيب‌كردند و آنها را به‌ ريشخند مي‌گرفتند.»

4ـ7ـ برخي‌ از انسانها به‌ آخرت‌ توجه‌ دارند ولي‌ يا توجه‌ شان‌ به‌دنيا بيشتر است‌ و يا حداقل‌ يكسان‌ و همسان‌ به‌ دنيا و آخرت‌ توجه‌دارند: «و ديگراني‌ هستند كه‌ به‌ گناهان‌ خود اعتراف‌ كرده‌اند و كارشايسته‌ را با(كاري‌) ديگر كه‌ بد است‌ در آميخته‌اند اميد است‌ خدا توبه‌آنان‌ را بپذيرد، كه‌ خدا آمرزنده‌ مهربان‌ است‌»

در يك‌ نگاه‌ كلي‌ قرآن‌ انسانها را نسبت‌ به‌ آخرت‌ دو دسته‌ مي‌كند:دسته‌اي‌ از مردم‌ زندگي‌ دنيا را دوست‌ داشته‌ و به‌ وراي‌ آن‌ توجهي‌ندارند و در حقيقت‌ فرجام‌ زندگي‌ خود را در همين‌ دنيا جستجو كرده‌و خواستار عاقبت‌ و عواقب‌ دنيوي‌اند، خداوند بر اساس‌ نظم‌ و تدبيرحاكم‌ بر جهان‌ به‌ برخي‌ از خواسته‌هاي‌ آنان‌ در اين‌ دنيا پاسخ‌ داده‌ و به‌ظاهر به‌ فرجام‌ اعمال‌ خود در اين‌ دنيا مي‌رسند ولي‌ در سراي‌ آخرت‌به‌ عذاب‌ ابدي‌ گرفتار مي‌آيند و سر افكنده‌ و نكوهيده‌ وارد جهنم‌مي‌شوند.

در مقابل‌، كساني‌ هستند كه‌ طالب‌ آخرتند و ايمان‌ دارند كه‌ پس‌ اززندگي‌ دنيوي‌، حياتي‌ ارزشمند و جاودانه‌ وجود دارد ـ كه‌ ظرف‌ظهور فرجام‌ها است‌ـ و از اين‌ رو براي‌ دست‌ يابي‌ به‌ آن‌ سعادت‌ برين‌در حّد خود تلاش‌ مي‌كنند. خداوند به‌ اين‌ گروه‌ عوامل‌ و ابزار كافي‌جهت‌ رشد و سير معنوي‌ شان‌ را خواهد داد و تلاش‌ و كوشش‌ آنها راحق‌شناسي‌ خواهد كرد. به‌ بيان‌ ديگر، انسانها يا دنيا خواهند يا آخرت‌طلب‌، خداوند در اين‌ دنيا موانع‌ را از سر راه‌ اين‌ دو گروه‌ برمي‌ دارد تاآنها به‌ حركت‌ و سير خود ادامه‌ دهند و ابزارها و وسايل‌ كافي‌ در اين‌حركت‌ نيز در اختيارشان‌ قرار مي‌دهد، ولي‌ اين‌ دو گروه‌ يك‌ فرجام‌نخواهند داشت‌، آنان‌ كه‌ دنيا را بر آخرت‌ ترجيح‌ مي‌دهند فرجام‌تلخي‌ در انتظارشان‌ خواهد بود و آنان‌ كه‌ آخرت‌ را بر دنيا رجحان‌دادند فرجام‌ نيك‌ و خوشي‌ خواهند داشت‌. به‌ اين‌ آيات‌ توجه‌ كرده‌ ودر آن‌ تدبر و تأمل‌ كنيد:

«هر كس‌ خواهان‌ (دنياي‌) زود گذر است‌، به‌ زودي‌ هر كه‌ را خواهيم‌(نصيبي‌) از آن‌ مي‌دهيم‌، آنگاه‌ جهنم‌ را كه‌ در آن‌ خوار و رانده‌ داخل‌خواهد شد، براي‌ او مقرر مي‌داريم‌. و هر كس‌ خواهان‌ آخرت‌ است‌و نهايت‌ كوشش‌ را براي‌ آن‌ بكند و مؤمن‌ باشد، آنان‌ كه‌ تلاش‌ آنهامورد حق‌شناسي‌ واقع‌ خواهد شد. هر دو (دسته‌) اينان‌ و آنان‌ را ازعطاي‌ پروردگارت‌ مدد مي‌بخشيم‌، و عطاي‌ پروردگارت‌ (از كسي‌)منع‌ نشده‌ است‌. ببين‌ چگونه‌ بعضي‌ از آنان‌ را بر بعضي‌ ديگربرتري‌داده‌ايم‌ وقطعاً درجات‌آخرت‌ و برتري‌آن‌بزرگتروبيشتراست‌.»

اين‌ آيات‌ حكايتگر اين‌ حقيقت‌ است‌ كه‌ طالبان‌ آخرت‌، عاقبت‌انديش‌ و آخر بين‌ اند و دوستداران‌ دنيا، نزديك‌ بين‌ و دنيا انديش‌ ومحدود نگر و از اين‌ رو، بر حسب‌ نظام‌ تكويني‌ عالم‌، خداوند نتيجه‌كار و عمل‌ هر كس‌ را به‌ اندازه‌ خواسته‌اش‌ به‌ او خواهد داد، امّا فرجام‌نيك‌ از آن‌ِ كساني‌ است‌ كه‌، دورنگر و آخرت‌انديش‌اند.

گفت‌ استر با شتر كاي‌ خوش‌ رفيق
‌در فراز و شيب‌ در راه‌ دقيق‌

تو نيايي‌ در سر و خوش‌ مي‌روي‌
من‌ همي‌ آيم‌ به‌ سر در چون‌ غوي‌

من‌ همي‌ افتم‌ به‌ رو در هر دمي‌
خواه‌ در خشكي‌ و خواه‌ اندر نمي‌

اين‌ سبب‌ را بازگو با من‌ كه‌ چيست
‌يا بدانم‌ من‌ كه‌ چون‌ بايد بزيست‌

گفت‌ چشم‌ من‌ ز تو روشن‌تر است‌
بعد از آن‌ هم‌ از بلندي‌ ناظر است‌

چون‌ برآيم‌ بر سر كوهي‌ بلند
آخر عقبه‌ ببينم‌ هوشمند

پس‌ همه‌ پستي‌ و بالايي‌ راه‌
ديده‌ام‌ را و انمايدهم‌ اله‌

هر قدم‌ را از سرّ بينش‌ نهم
‌از عثار و او فتادن‌ وارهم‌

تو نبيني‌ پيش‌ خود يك‌ دو سه‌ گام
‌دانه‌ بيني‌ و نبيني‌ رنج‌ دام‌

يستوي‌ الا عمي‌ لديكم‌ و البصير
في‌ المقام‌ و النزول‌ و المسير

ويژگيهاي‌ اين‌ دروس‌

انديشمندان‌ و فرهيختگان‌ و دلسوزان‌ دين‌ با تأسي‌ به‌ قرآن‌ وپيروي‌ از معصومان‌(:) كوشيده‌اند تا با پردازش‌ به‌ مباحث‌«فرجام‌شناسي‌» ابعاد و مسائل‌ گوناگون‌ «معاد» را براي‌ انسانها ومشتاقان‌ و حقيقت‌ جويان‌ تبيين‌ كرده‌ و زواياي‌ مبهم‌ و مجهول‌ آنرا درحّد فهم‌ و خرد بشري‌ روشن‌ سازند.البته‌ هر كسي‌ به‌ دليل‌ دغدغه‌ فرجام‌انديشي‌ و پرسشهاي‌ فراوان‌ عالم‌ پس‌ از مرگ‌ كه‌ در پيش‌ رو داشته‌ بارهيافت‌ و رويكردي‌ خاص‌ به‌ پاسخ‌ يابي‌ و پاسخ‌ دهي‌ پرداخته‌ است‌كه‌ گزارش‌ تفصيلي‌ آن‌ در اين‌ مجال‌ ممكن‌ نيست‌. اين‌ دروس‌ كه‌قسمتي‌ از سلسله‌ دروس‌ معارف‌ ديني‌ آيه‌ا... و حجه‌الحق‌ استادمحمد شجاعي‌ «ادام‌ الله‌ ظله‌ علي‌ رؤوس‌ المتعلمين‌» مي‌باشد وبراي‌ جمعي‌ از جويندگان‌ معرفت‌ و تشنگان‌ حقيقت‌ بيان‌ گرديده‌، بارهيافت‌ و رويكردي‌ مخصوص‌ به‌ خود اين‌ موضوع‌ مهم‌ پرداخته‌است‌ كه‌ براي‌ علاقمندان‌ و طالبان‌ فهم‌ آموزه‌هاي‌ الهي‌ مغتنم‌، راهگشاو سودمند مي‌باشد.


4

حضرت‌ استاد كه‌ مظهر ساده‌ زيستي‌، وارستگي‌، فروتني‌،پارسايي‌، خشيت‌ و طهارت‌ باطن‌اند،از شاگردان‌ حضرت‌آيه‌ا...العظمي‌ علامه‌ سيد محمد حسين‌ طباطبايي‌ «قدس‌ الله‌سره‌ القدوسي‌» و از مواريث‌ ملكوتي‌ آن‌ مرد عظيم‌الشأن‌ مي‌باشند.سالياني‌ است‌ كه‌ جوانان‌ صاحب‌ فكر و مشتاق‌ معارف‌ قرآني‌ و روايي‌از سرچشمه‌ زلال‌ تعليمات‌، اشارات‌، نكات‌ و ارشادهاي‌ آن‌ وجودشريف‌ و عزيز بهره‌مند مي‌كَردند. اين‌ دروس‌ نيز مانند دروس‌ديگر ايشان‌ داراي‌ ويژگيهاي‌ خاص‌ خود مي‌باشد كه‌ به‌ برجسته‌ترين‌ ومهمترين‌ آن‌ بصورت‌ اجمال‌ و فشرده‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌. امّا قبل‌ از آن‌،تذكر اين‌ نكته‌ لازم‌ است‌ كه‌ اثر ديگري‌ از ايشان‌ در اين‌ باب‌ تحت‌عنوان‌ «معاد يا بازگشت‌ به‌ سوي‌ خدا» در دو جلد توسط‌ شركت‌سهامي‌ انتشار، منتشر گرديده‌ و چند نوبت‌ تجديد چاپ‌ شده‌ است‌،ولي‌ اين‌ سلسله‌ دروس‌ با آن‌ مباحث‌ تفاوتهايي‌ دارد:

يكم‌، آن‌ مباحث‌ توسط‌ شخص‌ معظم‌ له‌ به‌ رشته‌ تحرير در آمده‌ وحال‌ آنكه‌ اين‌ دروس‌ در قالب‌ چهل‌ جلسه‌ براي‌ گروهي‌ از شاگردان‌ايشان‌ بيان‌ گرديده‌ و با اجازه‌ و دستور ايشان‌ توسط‌ نگارنده‌ تدوين‌گشته‌ است‌. دوّم‌، آن‌ مطالب‌ به‌ بخشي‌ از موضوعات‌ كليدي‌ معاداختصاص‌ يافته‌ ولي‌ اين‌ دروس‌ به‌ تمامي‌ مسائل‌ اصلي‌ اين‌ موضوع‌مهم‌ پرداخته‌ است‌. سوّم‌، آن‌ كتاب‌ به‌ پاره‌اي‌ از مباحث‌ فلسفي‌ كه‌براي‌ همه‌ قابل‌ استفاده‌ نبوده‌ اشاره‌ كرده‌ است‌ و در واقع‌ براي‌مخاطبان‌ خاصي‌ تدوين‌ يافته‌، اما در اين‌ سلسله‌ دروس‌ با توجه‌ به‌ نوع‌مخاطبان‌، سعي‌ شده‌ كه‌ از طرح‌ اصول‌ سنگين‌ فلسفي‌ حدّالامكان‌احتراز و در صورت‌ لزوم‌ با تحليلي‌ روان‌، بيان‌ شود.به‌ عبارت‌ ديگر،اين‌ مباحث‌ در عين‌ عمق‌ و دقت‌ براي‌ مخاطبان‌ بيشتري‌ سودمند است‌.چهارم‌، اين‌ مجموعه‌ داراي‌ نكات‌ بديع‌، تازه‌ و بيشتري‌ است‌ كه‌ براي‌اهلش‌ حكايتگر اشارات‌ و ارشادهاي‌ خاصي‌ مي‌باشد. پنجم‌، ساختاراين‌ دروس‌ و نوع‌ ورود و خروج‌ مطالب‌ به‌ كّلي‌ با آن‌ دو جلد متفاوت‌است‌.

امّا ويژگيهاي‌ اين‌ دروس‌:

1ـ تحليل‌ گويا و روان‌: در سده‌ اخير بنا به‌ عللي‌ ساده‌نويسي‌ وساده‌ گويي‌ معمول‌ گرديده‌ و خوشبختانه‌ مورد توجه‌ بيشترانديشمندان‌، اساتيد و نويسندگان‌ قرار گرفته‌ است‌. ديگر،نثرهاي‌ مصنوع‌ و متكلف‌ و پر از لغات‌ و واژه‌هاي‌ مغلق‌ وپيچيده‌ مطلوب‌ نمي‌باشد. آنچه‌ سخن‌ را جلا و رونق‌ مي‌دهد،بكار بردن‌ كلمات‌ موزون‌ و متناسب‌ با محتوا، معني‌ و بكر واصيل‌ بودن‌ انديشه‌ هاست‌، خصوصاً در باب‌ چنين‌ مباحث‌رفيعي‌ و مخصوصاً با توجه‌ به‌ مخاطبان‌ جوان‌ كه‌ سلايق‌ وعلايق‌ خاص‌ خود را دارند.يكي‌ از ويژگيهاي‌ اين‌ دروس‌، بيان‌شيوا و روان‌ آن‌ به‌ ويژه‌ ترجمه‌، شرح‌ و تفسيري‌ گويا از آيات‌و روايات‌ است‌.

2ـ روش‌ تحقيق‌ و تدريس‌، چگونگي‌ ورود در موضوع‌ و سبك‌ارائه‌ از مسائلي‌ است‌ كه‌ هميشه‌ نظر محققان‌ و مدرسان‌ علوم‌ رابه‌ خود جلب‌ كرده‌ و در اين‌ راستا كتابهاي‌ فراواني‌ نوشته‌ شده‌است‌. يكي‌ از مزاياي‌ اين‌ دفاتر آن‌ است‌ كه‌ اولاً مباحث‌بصورت‌ ترتيب‌ منطقي‌ سازمان‌ دهي‌ شده‌ و ثانياً در هر مبحثي‌نخست‌ پرسش‌ اصلي‌ و مسأله‌ مهم‌ و كليدي‌ آن‌ با تحليلي‌ريشه‌اي‌ و جذاب‌ بيان‌ گرديده‌ و پس‌ از آن‌ با كمك‌ آيات‌ وروايات‌ و تفسير گويا و روان‌ آنها، مطالب‌ طرح‌ شده‌است‌.

3ـ پرداختن‌ به‌ مسائل‌ فراموش‌ شده‌، متأسفانه‌ معمولاً مطالبي‌كه‌ واضحترند، بيشتر مورد بحث‌ واقع‌ مي‌شوند و در مقابل‌برخي‌ از مسائل‌ كه‌ به‌ دلايلي‌ كمتر از آن‌ سخن‌ رفته‌ و مي‌رود،همواره‌ در هاله‌اي‌ از ابهام‌ باقي‌ مي‌مانند. امّا خوشبختانه‌حضرت‌ استاد «دام‌ بقائه‌» بدون‌ هيچ‌ احتياط‌ بي‌ موردي‌ درباب‌ مسائلي‌ كه‌ كمتر از آن‌ سخن‌ رفته‌ به‌ بحث‌ و تفحص‌ بيشترپرداخته‌ است‌ و در اين‌ ميان‌، تكامل‌ برزخي‌ و تكامل‌ در حشراز همه‌ چشمگيرتر مي‌باشد.

4ـ اثر گذاري‌، غالباً مطالعه‌ مباحث‌ نظري‌ و خصوصاً اعتقادي‌ كه‌منشاء و ريشه‌ اعمال‌ و كردار ما به‌ شمار مي‌روند، در وجود مااثر لازم‌ را نداشته‌ و ما را به‌ حركت‌ و تحول‌ نمي‌كشانند. يكي‌از اشكالات‌ عمده‌ اين‌ مسأله‌ ـ صرفنظر از موانع‌ شناخت‌ درمخاطب‌ ـ ريشه‌ در نوع‌ ارائه‌ مطالب‌ عقيدتي‌ دارد.اگر اين‌ نوع‌مباحث‌ علاوه‌ بر قالبي‌ نظام‌مند و صورتي‌ گويا و روان‌ از روح‌اثر گذاري‌ و تحول‌ آفريني‌ و به‌ فكر انداختن‌ و به‌ حركت‌واداشتن‌ مخاطب‌ نيز بهره‌مند باشد، قطعاً مباحث‌ نظري‌ واعتقادي‌ جايگاه‌ خاص‌ خود را خواهد يافت‌. به‌ نظر نگارنده‌اين‌ سلسله‌ دروس‌ از اين‌ ويژگي‌ ممتاز برخوردار است‌؛ يعني‌مباحث‌ اساسي‌ و كليدي‌ و نظري‌ در باب‌ معاد به‌ صورتي‌ طرح‌شده‌ كه‌ انسان‌ را به‌ تفكر در فرجام‌ زندگي‌ خويش‌ فرو برده‌ واو را به‌ سمت‌ حركت‌، تحول‌ و آماده‌ سازي‌ براي‌ رويارويي‌ باخداوند متعال‌ مي‌كشاند.


5

5 ـ قرآن‌ محوري‌، يكي‌ از رويكردها به‌ «معاد» بررسي‌ اين‌موضوع‌ و ابعاد مسائل‌ اصلي‌ و اساسي‌ آن‌ از ديدگاه‌ قرآن‌ وروايات‌ ـ كه‌ ترجمان‌ حقيقي‌ وحي‌ است‌ ـ مي‌باشد، خصوصاًكه‌ اين‌ رهيافت‌ بدون‌ پيش‌ فرض‌ و يا اصل‌ موضوعي‌ رهيابي‌مي‌شود. يكي‌ از ويژگيهاي‌ برجسته‌ اين‌ دفاتر همين‌ نكته‌ است‌كه‌ حضرت‌ استاد با استفاده‌ از دقايق‌، نكات‌ و اشارات‌ آيات‌ وروايات‌ زواياي‌ اين‌ مسأله‌ ژرف‌ و اسرارآميز را بررسي‌ وتحليل‌ كرده‌اند.

نـظر

خلاصه‌ مسايل‌ مطرح‌ شده‌ در اين‌ سلسله‌ دروس‌ كه‌ در قالب‌ پنج‌دفتر سامان‌ دهي‌ شده‌، بدين‌ قرار است‌:

1ـ دفتر اوّل‌، تحت‌ عنوان‌ «بازگشت‌ هستي‌» كه‌ به‌ كليت‌،عموميت‌ و شمول‌ معاد و پس‌ از تبيين‌ معاد انسان‌، به‌ لزوم‌تحول‌ روح‌ و جسم‌ انسان‌ و چگونگي‌ اين‌ تحول‌ پرداخته‌ است‌.

2ـ دفتر دوّم‌، تحت‌ عنوان‌ « عروج‌ روح‌» با تشريح‌ حقيقت‌ مرگ‌به‌ عنوان‌ سر فصل‌ آغاز حركت‌ بسوي‌ خداوند آغاز و به‌چگونگي‌ نظام‌ برزخي‌، بدن‌ برزخي‌، برزخها، عالم‌ قبر و عالم‌برزخ‌، فشار در برزخ‌، چگونگي‌ و چرايي‌ آزمون‌ برزخي‌ وتكامل‌ برزخي‌ پرداخته‌ است‌.

3ـ دفتر سوّم‌، تحت‌ عنوان‌ «قيام‌ قيامت‌» كه‌ به‌ تحليل‌ نفخه‌ صوريا دم‌ الهي‌، نفخ‌ اوّل‌، نفخ‌ دوّم‌، قيامت‌، پيوند دوباره‌ روح‌ وبدن‌، بهشت‌ و جهنم‌ و تكامل‌ در حشر اختصاص‌ دارد.

4ـ دفتر چهارم‌، تحت‌ عنوان‌ «مواقف‌ حشر» با مبحث‌ «به‌ سوي‌لقاء حق‌» آغاز و سپس‌ به‌ موضوعات‌ ديگري‌ چون‌ چيستي‌مواقف‌ چگونگي‌ نامه‌ عمل‌، ماهيت‌ نظام‌ ميزان‌، حساب‌جلوه‌اي‌ از اسماء حضرت‌ حق‌ و صراط‌ پرداخته‌ است‌.

5 ـ دفتر پنجم‌، تحت‌ عنوان‌ «تجسم‌ عمل‌ و شفاعت‌» به‌ مباحثي‌چون‌ تطابق‌ عوالم‌ وجود، تجسم‌ اعمال‌ و اوصاف‌ و عقايد،چيستي‌ شفاعت‌، اقسام‌ شفاعت‌ و شفاعت‌ در قيامت‌ اختصاص‌يافته‌ است‌.

چند نكته‌

در پايان‌ چند نكته‌ شايسته‌ ذكر است‌:

اوّل‌، اصل‌ اين‌ سلسله‌ دروس‌ چنانكه‌ گفته‌ شد در قالب‌ بيان‌ بوده‌ وبصورت‌ حضوري‌ براي‌ گروهي‌ از شاگردان‌ و علاقمندان‌ به‌ معارف‌ديني‌ ارائه‌ شده‌ است‌. نگارنده‌ پس‌ از تنظيم‌ و تشريح‌، آنها را به‌ رشته‌تحرير در آورده‌ و تدوين‌ كرده‌ است‌. از اين‌ رو كاستي‌هاي‌ فرضي‌اين‌ دفاتر همگي‌ متوجّه‌ اينجانب‌ مي‌باشد.

دوّم‌، راقم‌ سطور در هر دفتري‌ مقدمه‌اي‌ را تهيه‌ و تأليف‌ كرده‌است‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسد براي‌ تكميل‌ مباحث‌ و يا قرار دادن‌ چشم‌اندازي‌ فراتر از مباحث‌ اصلي‌ براي‌ خوانندگان‌ سودمند باشد.

سوّم‌، در ترجمه‌ پاره‌اي‌ از آيات‌ قرآن‌ كريم‌ كه‌ استاد به‌ آن‌نپرداخته‌اند، از ترجمه‌ روان‌ و نسبتاً دقيق‌ استاد محمد مهدي‌ فولادونداستفاده‌ شده‌ است‌. در ترجمه‌ روايات‌ نيز همه‌ جا سعي‌ شده‌ كه‌ ترجمه‌حضرت‌ استاد ذكر شود ولي‌ در عين‌ حال‌، در برخي‌ موارد، ترجمه‌ ازنگارنده‌ است‌.

چهارم‌، اصل‌ آيات‌ به‌ همراه‌ ترجمه‌ در متن‌ آمده‌ و اصل‌ روايات‌در پاورقي‌ و ترجمه‌اش‌ در متن‌ آورده‌ شده‌ است‌.

پنجم‌، در بعضي‌ مباحث‌ نياز به‌ توضيحات‌ اضافي‌ و بيشتر ديده‌شد كه‌ در پاورقي‌ مطرح‌ و با قرار دادن‌ حرف‌ « كاف‌» ميان‌ دو قلاب‌(ك‌) مشخص‌ گشته‌ است‌.

ششم‌، همه‌ اشعار مولانا به‌ جز تعداد اندكي‌ كه‌ در پاورقي‌ مشخص‌شده‌ است‌، بر اساس‌ تصحيح‌ رينولد، الّين‌ نيكلسون‌ مي‌باشد.

هفتم‌، براي‌ مرور دوباره‌ مباحث‌ و استقرار فشرده‌ مطالب‌ اصلي‌در ذهن‌ خوانندگان‌، محورهاي‌ اساسي‌ هر دفتر تحت‌ عنوان‌ « چكيده‌»در پايان‌ هر نوشتار شمارش‌ شده‌ است‌.

تشكر بايسته‌

لازم‌ مي‌دانم‌ تشكر و سپاس‌ خود را تقديم‌ دارم‌ به‌:

الف‌) حضرت‌ استاد كه‌ علاوه‌بر پاسخ‌ مثبت‌ به‌ در خواست‌ تنظيم‌ وانتشار سلسله‌ دروسشان‌ با حسن‌ ظن‌ خود، نگارنده‌ را مرهون‌ الطاف‌خويش‌ كرده‌، تنظيم‌، تشريح‌ و تدوين‌ سلسله‌ دروس‌ را به‌ عهده‌اينجانب‌ گذاشته‌ و در هنگام‌ نگارش‌، سفارش‌ به‌ رعايت‌ اخلاص‌،تقوي‌، دقت‌ و امانت‌ فرمودند. اميدوارم‌ كه‌ مشمول‌ اين‌ همه‌ عنايت‌بوده‌ و همواره‌ آن‌ چهار توصيه‌ را در زندگي‌ خود مد نظر داشته‌ و ازخداوند متعال‌ خواهان‌ انجام‌ نيك‌ اين‌ امر مهم‌ و خطير هستم‌.

ب‌) برادر فرزانه‌ و دوست‌ گرانمايه‌ حضرت‌ حجه‌السلام‌ والمسلمين‌ جناب‌ آقاي‌ صادقي‌ رشاد «زيد عزه‌ العالي‌» رياست‌ محترم‌پژوهشگاه‌ فرهنگ‌ و انديشه‌ اسلامي‌ كه‌ با انگيزه‌اي‌ مخلصانه‌، ضمن‌ درخواست‌ تنظيم‌ و انتشار سلسله‌ دروس‌ استاد محمد شجاعي‌، دستورهمكاري‌ مجدانه‌ همكاران‌ خويش‌ را در آن‌ مجموعه‌ فرهنگي‌ وپژوهشي‌ صادر فرمودند.


6

ج‌) كانون‌ انديشه‌ جوان‌ كه‌ دغدغه‌ جوانان‌ صاحب‌فكر را داشته‌ ودر پي‌ پاسخ‌ دهي‌ به‌ مسائل‌ فكري‌ آنان‌ و در ديدگاهي‌ فراتر انديشه‌جوان‌ است‌.

د) مديريت‌ محترم‌ انتشارات‌ مؤسسه‌ فرهنگي‌ دانش‌ و انديشه‌معاصر حضرت‌ حجه‌السلام‌ جناب‌ آقاي‌ غلامي‌ كه‌ راه‌ را براي‌ تسريع‌در چاپ‌، نشر و توزيع‌ اين‌ دفاتر هموار ساختند.

ه) و همه‌ عزيزاني‌ كه‌ به‌ نوعي‌ در به‌ ثمر رسيدن‌ اين‌ مجموعه‌ نقش‌داشته‌اند. سعيشان‌ مشكور و مقبول‌ حضرت‌ حق‌.

حسن‌ ختام‌ اين‌ مقدمه‌ را فرازي‌ از بيانات‌ گرانقدر حضرت‌علي‌(ع) قرار داده‌ و خود و شما علي‌ الخصوص‌ جوانان‌ عزيز را به‌تفكر و تأمل‌ در آن‌ توصيه‌ مي‌كنم‌:

با شما سخن‌ گويم‌ از اين‌ انسان‌ ـ كه‌ در تاريكجاي‌ زهدانش‌ بيافريد،و در پرده‌هاي‌ تيره‌اش‌ در پيچيد. نطفه‌اي‌ بود جهنده‌ ـ و پليد ـسپس‌ خوني‌ شد لخته‌ و ناتمام‌، و بچه‌اي‌ در شكم‌ مام‌؛ و شيرخواره‌اي‌ از پستان‌؛ و كودكي‌ در خور دبستان‌ ؛ و نوجواني‌ رسيده‌ ـكه‌ سبزه‌ زندگيش‌ تازه‌ دميده‌ ـ سپس‌ او را دلي‌ داد فراگير؛ و زباني‌در خورد تعبير؛ و ديده‌اي‌ نگرنده‌ و بصير تا در يابد و پند پذيرد،و باز ايستد و راه‌ نافرماني‌ پيش‌ نگيرد. چندانكه‌ جواني‌ شد راست‌اندام‌، تندرست‌ و به‌ قامت‌ تمام‌ ؛ گردن‌ كشانه‌ ـ از راه‌ حق‌ ـ دوري‌گزيد، و بيهشانه‌ اين‌ سو و آن‌ سو دويد، از چاهسار آرزو نوشا، و درپي‌ دنيا كوشا، سر مست‌ لذّت‌ و شادماني‌، از عنفوان‌ و نشاط‌ جواني‌،نه‌ انديشه‌ رسيدن‌ مصيبتش‌ در سر، و نه‌ از خدا و تقوايش‌ خبر، تاآنكه‌ در اين‌ آزمايش‌، فريب‌ خورده‌ مرد، و روزگاري‌ كوتاه‌ را درخطا به‌ سر برد. نه‌ عوضي‌ به‌ دست‌ آورد، و نه‌ واجبي‌ را كه‌ برعهده‌ داشت‌ ادا كرد. در واپسين‌ دوره‌ جواني‌ و آخرين‌ منزلهاي‌كامراني‌، درد مرگ‌ او را فرو گرفت‌، چندانكه‌ روز را با حيراني‌ به‌سر مي‌برد، و شب‌ را با بيداري‌ و نگراني‌، هر روز به‌ سختي‌ دردمي‌كشيد و هر شب‌ رنج‌ و بيماري‌ را به‌ سر وقتش‌ مي‌رسيد. حالي‌ كه‌گِردش‌ برادري‌ بود به‌ جان‌ برابر، و پدري‌ مهربان‌ و نصيحتگر؛ ومادري‌ از ناشكيبايي‌ فرياد كنان‌ و از ناآرامي‌ بر سينه‌ زنان‌، و او دربيهوشي‌ و غفلت‌، و در سختي‌ و مصيبت‌، و ناله‌اي‌ زار، و نفسي‌افتاده‌ به‌ شمار، و جان‌ كندني‌ طاقتزا و دشوار. سپس‌ او را خاموش‌،درون‌ كفنهايش‌ گذارند، و گردن‌ نهاده‌ و رام‌ از زمينش‌ برگيرند، و برپاره‌ چوبهايش‌ بردارند. پيكري‌ كوفته‌ و رنجيده‌، لاغر از بيماريي‌ كه‌كشيده‌، فرزند و نواده‌ و برادران‌ همگان‌ تابوتش‌ را بردارند و به‌ خانه‌غربتش‌ رسانند. آنجا كه‌ ديگر هيچكس‌ او را نبيند ـ و تنها خود درآن‌ خانه‌ نشيند ـ تا چون‌ مشايعت‌ كنندگان‌ باز گرديدند و مصيبت‌زدگان‌ واپس‌ گراييدند، او را در گودالش‌ نشانند، زمزمه‌ كنان‌،حيرتزده‌ از پرسش‌ ـ فرشتگان‌ ـ و خطا كردن‌ در امتحان‌. و دشوارترچيز آنجا، بلاي‌ فرود آمدن‌ است‌ در گرمي‌ جهنم‌، و بريان‌ شدن‌ درآتشي‌ كه‌ زبانه‌ زند، پي‌ هم‌. و تيز گشتن‌ بانگ‌ آن‌ هر دم‌. نه‌ لختي‌آسوده‌ بودن‌، و نه‌ راحتي‌، تا بدان‌ رنج‌ را زدودن‌، نه‌ نيرويي‌ بازدارنده‌ تا در امان‌ ماند، و نه‌ مرگي‌ تا او را از اين‌ بلا برهاند، و نه‌خوابي‌ سبك‌ تا آرامشي‌ رساند، سختيهاي‌ مردن‌ از پي‌ هم‌، عذابهاهر ساعت‌ و هر دم‌، به‌ خدا پناه‌ بريم‌ ـ از اين‌ غم‌ ـ»

اي‌ خدا آن‌ كن‌ كه‌ از تو مي‌سزد
كه‌ ز هر سوراخ‌ مارم‌ مي‌گزد

جان‌ سنگين‌ دارم‌ و دل‌ آهنين
‌و رنه‌ خون‌ گشتي‌ در اين‌ رنج‌ و حنين‌

وقت‌ تنگ‌ آمد مرا و يك‌ نفس
‌پادشاهي‌ كن‌ مرا فرياد رس‌

گر مرا اين‌ بار ستاري‌ كني
‌توبه‌ كردم‌ من‌ ز هر ناكردني‌

توبه‌ام‌ بپذير اين‌ بار دگر
تا ببندم‌ بهر توبه‌ صد كمر

من‌ اگر اين‌ بار تقصيري‌ كنم
‌پس‌ دگر مشنو دعا و گفتنم‌

ربنا و تقبل‌ منا انك‌ انت‌ السميع‌ العليم‌

زمستان‌ 1378 / محمد رضا كاشفي‌ ـ قم‌

مقدمه‌

فرجام‌ انديشي‌

هر آنچه‌ در اين‌ عالم‌ نظاره‌ گريم‌ از جريان‌ آب‌ رودخانه‌ها، ازطغيان‌ و امواج‌ خروشان‌ درياها، از حركت‌ سيارات‌ و ستارگان‌، ازپرواز پرندگان‌، از تكاپوي‌ ماديان‌، از تلاش‌ پرندگان‌، از سعي‌خزندگان‌، از كوشش‌ چهار پايان‌، از رشد گياهان‌، از شكفته‌ شدن‌ گلهاو سبز شدن‌ و سپس‌ خزان‌ درختان‌، از جنبش‌ و جوشش‌ بچه‌ خردسال‌تا تلاش‌ مرد كهنسال‌، همه‌ و همه‌ حكايتگر حركت‌ و سير موجودات‌عالم‌ هستي‌ است‌، گويا همه‌، هدف‌ و مقصدي‌ را دنبال‌ مي‌كنند و بسوي‌او در جريانند و مثل‌ اينكه‌ همه‌ يك‌ صدا با نغمه‌اي‌ دلنشين‌ مي‌خوانند ومي‌گويند كه‌ ما در تلاش‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ نقطه‌اي‌ هستيم‌ و تا وصول‌ ونيل‌ به‌ آن‌، مي‌جوشيم‌، مي‌خروشيم‌ و از پا نخواهيم‌ نشست‌. آناني‌ كه‌ باتحصيل‌ انقطاع‌ از حجابهاي‌ ظلماني‌ رسته‌اند و از حيات‌ بالاتر و برتربرخورداري‌ مي‌گردند و حواس‌ باطني‌اشان‌ به‌ كار مي‌افتد به‌ هر سو كه‌مي‌نگرند و به‌ هر موجودي‌ كه‌ نظر مي‌كنند همه‌ را در عالم‌ خاص‌ خوددرحال‌ سير و حركت‌، حيات‌ و شعور مي‌بينند و مي‌يابند آنچه‌ كه‌ بايدبيابند و مي‌شنوند آنچه‌ را كه‌ بايد بشنوند و مي‌فهمند كه‌ موجودات‌ باچه‌ عشقي‌ بسوي‌ مقصودشان‌ در حركتند. در احوالات‌ عارف‌ نامدار«مولانا جلال‌الدين‌ محمد بلخي‌» نوشته‌اند لطافت‌ قلبي‌ او به‌ حدي‌بود كه‌ حتي‌ صداي‌ شرشر آب‌ ناودانها بر روي‌ روان‌ او تأثير عميقي‌مي‌گذاشت‌ و او را به‌ وجد مي‌آورد.


7

هر نفس‌ نو مي‌شود دنيا
و مابي‌خبر از نو شدن‌ اندر
بقا

عمر همچون‌ جوي‌ نو نو مي‌رسد
مستمري‌ مي‌نمايد در جسد

آن‌ ز تيري‌ مستمر شكل‌ آمده‌ است
‌چون‌ شرركش‌ تيز جنباني‌ بدست‌

شاخ‌ آتش‌ را بجنباني‌ بساز
در نظر آتش‌ نمايد بس‌ دراز

اين‌ درازي‌ مدت‌ از تيغ‌ صنع
‌مي‌نمايد سرعت‌ انگيزي‌ صنع‌

چرخ‌ سرگردان‌ كه‌ اندر جستجوست
‌حال‌ او چون‌ حال‌ فرزندان‌ اوست‌

گه‌ حضيض‌، گه‌ ميانه‌ گاه‌ اوج
‌اندرو از سعد و نحسي‌ فوج‌ فوج‌

گه‌ شرف‌ گاهي‌ صعود و گه‌ فرح
‌گه‌ وبال‌ و گه‌ هبوط‌ و گه‌ ترح‌

حال‌ امروزي‌ به‌ دعا مانند ني
‌همچو جواندر روش‌ كش‌ بندني‌

فكرت‌ هر روز را ديگر
اثرشادي‌ هر روزي‌ از نوع‌
دگر

مقصود اين‌ موجودات‌ نيز كمال‌ متناسب‌ با نوع‌ هر موجودي‌ است‌.دانه‌ گندمي‌ كه‌ روي‌ زمين‌ قرار گرفته‌ است‌ و با شرايط‌ مساعدي‌ شكافته‌شده‌ و به‌ تدريج‌ مي‌رويد، بي‌ شك‌ متوجه‌ آخرين‌ مرحله‌ بوته‌ گندمي‌است‌ كه‌ رشد خود را تكميل‌ كرده‌ و سنبل‌ داده‌ و دانه‌هاي‌ زيادي‌ بارمي‌آورد. شكل‌ جوجه‌اي‌ كه‌ در ميان‌ تخم‌ بسته‌ شده‌، از همان‌ زمان‌،رهسپار بسوي‌ يك‌ مرغ‌ كامل‌ است‌ كه‌ از مزاياي‌ وجود بهره‌مند بوده‌ وآثار وجودي‌ خود را خواهد داشت‌. هسته‌ ميوه‌اي‌ كه‌ در درون‌ خاك‌پنهان‌ شده‌ و سپس‌ پوست‌ خود را شكافته‌ و نوك‌ سبزي‌ بيرون‌ مي‌دهداز همان‌ مراحل‌ آغازين‌ قصد رسيدن‌ به‌ قصد رسيدن‌ به‌ درجه‌ كمال‌ وبرومندي‌ خود است‌ كه‌ درختي‌ پر از ميوه‌ خواهد شد.اين‌ نمونه‌هابيانگر اين‌ حقيقت‌ است‌ كه‌ اين‌ دستگاه‌ آفرينش‌ با تربيت‌ تكويني‌ خودهر نوعي‌ را با توجه‌ به‌ بافت‌ و جهاز مخصوص‌ به‌ خود به‌ سوي‌ كمال‌مناسب‌ آن‌ سوق‌ مي‌دهد و به‌ گفته‌ علامه‌ طباطبايي‌ «رضوان‌ الله‌تعالي‌ عليه‌»: «گرچه‌ در ميان‌ انواع‌ موجودات‌، افرادي‌ در مسير تكويني‌خود گرفتار يك‌ سلسله‌ آفات‌ و صدمات‌ شده‌ و از راه‌ بازمانده‌اند، امّادر عين‌ حال‌ دستگاه‌ آفرينش‌ هرگز از پيشه‌اش‌ ـ يعني‌ حركت‌ رو به‌كمال‌ مقصود ـ دست‌ نكشيده‌ و به‌ كار خود ادامه‌ داده‌ و كاروان‌ هستي‌را پيوسته‌ به‌ سوي‌ مقاصد ويژه‌ خودشان‌ هدايت‌ مي‌كند».

انسان‌ نيز بعنوان‌ موجودي‌ از موجودات‌ هستي‌ دائم‌ در حال‌ سير،حركت‌، تكاپو بوده‌ و رو به‌ مقصد دارد؛ چرا كه‌ انسان‌ در هر كار خوديك‌ «براي‌» دارد. چرا درس‌ مي‌خواني‌؟ براي‌ اينكه‌ دانا و توانا بشوم‌.چرا كار مي‌كني‌؟ براي‌ اينكه‌ تحصيل‌ در آمد و معيشت‌ كنم‌. چراتحصيل‌ معيشت‌ مي‌كني‌؟ براي‌ آنكه‌ غذا تهيه‌ كنم‌ و همينطور در مقابل‌هر «چرا؟» يك‌ «براي‌» وجود دارد و همين‌ «براي‌» هاست‌ كه‌ كار انسان‌را معنادار مي‌كند و اگر كاري‌ كه‌ انجام‌ مي‌دهد در مقابل‌ «چرا؟»«براي‌» نداشته‌ باشد آن‌ كار لغو، عبث‌ و بيهوده‌ تلقي‌ مي‌گردد. حكمااثبات‌ كرده‌اند هيچگاه‌ از انسان‌ كاري‌ كه‌ فاقد و عاري‌ از هر گونه‌غرض‌ و هدف‌ باشد صادر نمي‌شود. بلكه‌ عبث‌ها نسبي‌ است‌، يعني‌مثلا فعلي‌ كه‌ از يك‌ شوق‌ خيالي‌ و يك‌ ادراك‌ خيالي‌ منبعث‌ مي‌شودو داراي‌ مقصودي‌ متناسب‌ با همان‌ شوق‌ و ادراك‌ است‌، عبث‌ نخواهدبود ولي‌ با توجه‌ به‌ اينكه‌ هدف‌ عقلاني‌ نيست‌ آنرا عبث‌ مي‌خوانيم‌.بنابراين‌، انسان‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ مقصد و مقصود خاصي‌ فعاليت‌ مي‌كندو در حقيقت‌ براي‌ كارهاي‌ او علت‌ غايي‌ وجود دارد يعني‌ چيزي‌كه‌ فاعل‌ مختار كاري‌ را براي‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ انجام‌ مي‌دهد. البته‌ هر«براي‌» و هر «غايتي‌» به‌ نوبه‌ خود ممكن‌ است‌ كه‌ يك‌ «براي‌» ديگرداشته‌ باشد ولي‌ در نهايت‌ امر بايد منتهي‌ شود به‌ چيزي‌ كه‌ «غايت‌بودن‌» و «مطلوبيتش‌» ذاتي‌ اوست‌ و ديگر «براي‌» ندارد، كه‌ به‌ اصطلاح‌انديشمندان‌ و حكماء «خير مطلق‌» و يا «مطلوب‌ نهايي‌» نام‌ دارد.

از طرفي‌ انسان‌ فطرتاً كمال‌ جو است‌ يعني‌ مي‌خواهد سعه‌ وجودي‌هر چه‌ بيشتري‌ بيابد و علمش‌، قدرتش‌، اراده‌اش‌، حياتش‌ همه‌ و همه‌نامحدود و مطلق‌ باشد و در يك‌ كلمه‌ طالب‌ و خواستار و جوياي‌ كمال‌مطلق‌ است‌ بصورتي‌ كه‌ اگر به‌ تعبير حضرت‌ امام‌ رضوان‌ الله‌ تعالي‌عليه‌ قدرت‌ مطلق‌ جهان‌ باشد و عالم‌ را در اختيار داشته‌ باشد و به‌ اوبگويند كه‌ جهان‌ ديگري‌ هم‌ هست‌، فطرتاً مايل‌ است‌ آن‌ جهان‌ را دراختيار داشته‌ باشد. يا مثلاً هر اندازه‌ دانشمند باشد و گفته‌ شود علوم‌ديگري‌ هم‌ هست‌، فطرتاً مايل‌ است‌ كه‌ آن‌ علوم‌ را هم‌ بياموزد. درحقيقت‌ انسان‌ به‌ هيچ‌ حدي‌ از كمال‌ قانع‌ نيست‌ و هر چه‌ داشته‌ باشد،بيش‌ از آن‌ مي‌خواهد و اين‌ امر واضح‌ و روشن‌ و غير قابل‌ ترديد است‌.اگر به‌ تمامي‌ دوره‌هاي‌ زندگاني‌ بشر توجه‌ كنيم‌ و اگر تاريخ‌ زندگاني‌بشر را ورق‌ بزنيم‌، اين‌ كمال‌ جويي‌، كمال‌طلبي‌، كمال‌ خواهي‌ و عشق‌به‌ كمال‌ مطلق‌ را خواهيم‌ يافت‌. كمتر دين‌ و مذهبي‌ را در جهان‌مي‌توان‌ يافت‌ كه‌ در اين‌ باب‌ سخن‌ نگفته‌ باشد، هر چند در تحليل‌كمال‌ و تعلق‌ كمال‌ و تشخيص‌ كمال‌ و راه‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ اختلاف‌ نظرهست‌، ولي‌ همه‌ در اين‌ اصل‌ متفقند كه‌ آدمي‌ فطرتاً كمال‌ جوست‌.


8

با توجه‌ به‌ اين‌ دو اصل‌ يعني‌ حركت‌ و تحول‌ دائمي‌ انسان‌ و كمال‌جويي‌ فطري‌ او ـ كه‌ قدمتي‌ به‌ اندازه‌ حيات‌ بشري‌ دارند ـ اذعان‌خواهيم‌ كرد كه‌ فرجام‌ انديشي‌، غايت‌ نگري‌، دور انديشي‌ و تفكر درمقصود نهايي‌ يكي‌ از دغدغه‌هاي‌ پايا و دير پاي‌ آدمي‌ بوده‌، هست‌ وخواهد بود. مگر مي‌شود انسان‌ در سيطره‌ اين‌ دو مساله‌ خود را بيابد وعاقبت‌ انديش‌ نباشد؟ و آيا مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ آدمي‌ در طول‌ زندگي‌خود هيچگاه‌ به‌ هدف‌ و مقصود خود نينديشيده‌ و نمي‌انديشد؟ كمترين‌توجه‌ و دقت‌ به‌ زندگي‌ روزمره‌ خود كه‌ نمايانگر كوشش‌ و سعي‌ ما بردست‌ يابي‌ به‌ هدف‌ و هدفهايي‌ است‌ ـ و لو آن‌ مقصد مطلوب‌ نهايي‌نباشد ـ نشان‌دهنده‌ آخرانديشي‌ ماست‌. كدام‌ انسان‌ را مي‌توان‌ يافت‌ كه‌در فعاليتهاي‌ روزمره‌، ساليانه‌ و در طول‌ عمرش‌ بدون‌ هدف‌ و مقصد وپايان‌ كار بوده‌ است‌؟! حتي‌ انساني‌ كه‌ عملكردي‌ ناپسند، ناخوشايند وغير عقلايي‌ دارد براي‌ اعمال‌ خود توجيه‌ ارائه‌ كرده‌ و آنها را براي‌مقصود و يا مقصودهايي‌ تدليل‌ مي‌كند. احساس‌ مسئوليت‌ در برابرحركت‌ جهان‌ هستي‌ و كمال‌ جويي‌، انسان‌ را وادار مي‌سازد كه‌ فرجام‌انديش‌ و عاقبت‌ نگر باشد و اين‌ خود يكي‌ از افتخارات‌ بزرگ‌ و يكي‌از نشانه‌هاي‌ عظيم‌ و گرانقدر اشرف‌ بودن‌ انسان‌ بر موجودات‌ ديگراست‌.

فوايد فرجام‌ انديشي‌

فرجام‌ انديشي‌ فوايد متعددي‌ دارد كه‌ شمارش‌ و شرح‌ تفصيلي‌ آن‌در اين‌ نوشتار امكان‌ ندارد. در اينجا به‌ برخي‌ از اين‌ فوايد اشاره‌ كرده‌و بحث‌ را در فرجام‌ شناختي‌ كه‌ يكي‌ از ثمرات‌ ارزنده‌ آن‌ مي‌باشد پي‌مي‌گيريم‌:

1ـ فرجام‌ انديشي‌ موجب‌ دور انديشي‌ خواهد شد، چرا كسي‌كه‌ به‌ عاقبت‌ و فرجام‌ خود بينديشد مي‌كوشد جانب‌ احتياط‌ را مراعات‌كرده‌ تا دچار خسران‌ و ضرر نگردد و اين‌ انديشه‌ و دغدغه‌ فكري‌ درباب‌ آخر و پايان‌ كار انسان‌ را وادار مي‌كند تا در جوانب‌ كار بيشترتفكر كند و اين‌ مطالعه‌ و احتياط‌ قهراً پيروزي‌ و شيرين‌ كامي‌ را براي‌آدمي‌ به‌ ارمغان‌ خواهد آورد چنانكه‌ حضرت‌ علي‌ (ع) فرموده‌اند:

«پيروزي‌ به‌ دور انديشي‌ است‌ و دور انديشي‌ در بكار انداختن‌رأي‌»

و همچنين‌ :

«كوتاهي‌ در كار را پشيماني‌ بار است‌ و دور انديشي‌ را سلامت‌ دركنار»

حزم‌ چه‌ بود در دو تدبير احتياط
‌از دو آن‌گيري‌ كه‌ دور است‌ از خباط

آن‌ يكي‌ گويد در اين‌ ره‌ هفت‌ روز
نيست‌ آب‌ و هست‌ ريگ‌ پاي‌ سوز

آن‌ دگر گويد دروغ‌ است‌ اين‌ بران
‌كه‌ به‌ هر شب‌ چشمه‌اي‌ بيني‌ روان‌

حزم‌ آن‌ باشد كه‌ برگيري‌ تو آب
‌تا رهي‌ از ترس‌ و باشي‌ برصواب‌

گر بود در راه‌ آب‌ اين‌ را بريز
ور نباشد واي‌ بر مرد ستيز

اي‌ خليفه‌ زادگان‌ دادي‌ كنيد
حزم‌ بهر روز ميعادي‌ كنيد

2ـ فرجام‌ انديشي‌ باعث‌ مي‌گردد كه‌ آدمي‌ با نگرش‌ جدي‌ وجديدي‌ به‌ نظام‌ هستي‌، طبيعت‌، خود و رابطه‌ خدا، انسان‌ وطبيعت‌ بينديشد. به‌ بيان‌ ديگر، عاقبت‌ انديشي‌ انسان‌ را به‌ خودآگاهي‌، جهان‌ آگاهي‌ و خدا آگاهي‌ مي‌كشاند، چرا كه‌ در پرتوخودشناسي‌ و آگاهي‌ به‌ خود در رابطه‌اش‌ با جهان‌ كه‌ از كجا آمده‌، دركجا قرار گرفته‌ و به‌ كجا مي‌رود؟ ـ همانطور كه‌ حضرت‌علي‌(ع)فرموده‌اند:

«خدا رحمت‌كند آنكه‌ را بداند از كجا آمده‌؟ در كجا است‌؟ به‌ كجامي‌رود؟»

درد حقيقت‌ جويي‌ و يافتن‌ مقصود حقيقي‌ را در انسان‌ زنده‌مي‌كند و آتشي‌ به‌ جان‌ آدمي‌ مي‌افكند و به‌ تعبير استاد شهيد مرتضي‌مطهري‌: «آن‌ آتشي‌ كه‌ به‌ جان‌ غزالي‌ها مي‌افتد، خواب‌ و خوراك‌ رااز آنها مي‌گيرد، آنها را از مسند نظاميه‌ها به‌ زير مي‌آورد، آواره‌بيابانهاشان‌ مي‌كند و سالها در ديار غربت‌ سر در گريبانشان‌مي‌سازد.» در واقع‌ آخرانديشي‌ است‌ كه‌ انسان‌ را به‌ تكاپو در اين‌نوع‌ خودآگاهي‌ انداخته‌ تا دغدغه‌ شناخت‌ سرنوشت‌ و فرجام‌ در انسان‌شعله‌ ور گردد. فرجام‌ انديشي‌ آدمي‌ را مجبور مي‌سازد تا در ارتباط‌خود و خداوند تأمل‌ كند و بينديشد كه‌ روح‌ او با ذات‌ مقدس‌ حق‌ چه‌پيوندي‌ دارد؟ اگر جان‌ او جلوه‌اي‌ از روح‌ خداست‌ پس‌ از هبوطش‌ به‌زمين‌ چه‌ نسبتي‌ با آن‌ «من‌» علوي‌ و متعالي‌ او كه‌ روح‌ خدا در آن‌دميده‌ شد دارد؟ آيا اين‌ «من‌» فروردين‌ و اين‌ انسان‌ آغازين‌ بسوي‌ آن‌«من‌» متعالي‌ و انسان‌ فرجامين‌ صعود خواهد كرد يا نه‌؟ آيا آن‌ مقصدنهايي‌ است‌؟ در اين‌ صعود چه‌ راه‌ و راههايي‌ را بايد طي‌ كند؟ و چه‌زمان‌ آدمي‌ به‌ خود واقعي‌ خويشتن‌ كه‌ تجلي‌ خداوند متعال‌ است‌مي‌رسد؟ آخر و عاقبت‌ انديشي‌ انسان‌ را به‌ آن‌سو مي‌كشاند و او رامتنّبه‌ مي‌سازد كه‌ بكوشد تا خود حقيقي‌ خويش‌ را دريافته‌ و نسبتش‌ وپيوندش‌ را با ذات‌ مقدس‌ حق‌ دريابد و بفهمد.


9

خود آگاهي‌ در پرتو آگاهي‌ به‌ جهان‌ و آگاهي‌ به‌ خداوند متعال‌داراي‌ اهميت‌ ويژه‌اي‌ مي‌باشد و به‌ همين‌ جهت‌ است‌ كه‌ حضرت‌علي‌(ع) مي‌فرمايد:

«دانا كسي‌ است‌ كه‌ قدر خود را بشناسد و در ناداني‌ مرد اين‌ بس‌ كه‌پايه‌ خويش‌ را نشناسد»

و از آنجا كه‌ فرجام‌انديشي‌، انسان‌ را به‌ سوي‌ خودآگاهي‌، جهان‌آگاهي‌ و خدا آگاهي‌ و پيوند و نسبت‌ انسان‌ با آن‌ دو، حركت‌ مي‌دهد ودر واقع‌ مي‌انگيزاند، از اهميّت‌ بسزايي‌ برخوردار خواهد بود.

حسرت‌ و زاري‌ كه‌ در بيماري‌ است‌
وقت‌ بيماري‌ همه‌ بيداري‌ است‌

هر كه‌ او بيدارتر پر دردتر
هر كه‌ او آگاهتر رخ‌ زردتر

پس‌ بدان‌ اين‌ اصل‌ را اي‌ اصل‌
جوهر كه‌ دردست‌ او برده‌ است‌ بو

3ـ فرجام‌ انديشي‌ انسان‌ را به‌ فرجام‌شناسي‌ سوق‌ مي‌دهد.وقتي‌ كه‌ انسان‌ به‌ عاقبت‌ خود انديشيد و آنرا با دور انديشي‌ و خودآگاهي‌ مقرون‌ ساخت‌ به‌ صورت‌ طبيعي‌ بسوي‌ شناخت‌ هدف‌ نهايي‌كشيده‌ مي‌شود. در حقيقت‌ با توجه‌ به‌ دغدغه‌ فرجام‌ و پايان‌ زندگي‌،انسان‌ با احتياط‌ و حزم‌ و دورنگري‌ توأم‌ با نوعي‌ خودآگاهي‌، جهان‌آگاهي‌ و خدا آگاهي‌، به‌ سمت‌ شناخت‌ كمال‌ نهايي‌ خود، چگونه‌زيستن‌، چگونه‌ حركت‌ كردن‌، به‌ كدام‌ سو رفتن‌، در چه‌ مسيري‌ قرارگرفتن‌ و چه‌ چيزهايي‌ را به‌ كار بردن‌ برانگيخته‌ مي‌شود. شناخت‌هدف‌، نقش‌ اساسي‌ در جهت‌ دادن‌ به‌ فعاليتها و انتخاب‌ و گزينش‌ كارهاايفا مي‌كند. كسي‌ كه‌ هدفي‌ جز لذت‌ دنيوي‌ و كمالي‌ را وراي‌ اين‌زندگي‌ مادي‌ نمي‌شناسد، كردار و رفتارهاي‌ خود را بگونه‌اي‌ تنظيم‌مي‌كند كه‌ تنها نيازهاي‌ مادي‌ و خواسته‌هاي‌ اين‌ سوئيش‌ تأمين‌ گردد.امّا كسي‌ كه‌ هدف‌ و مقصودنهايي‌ خودرا فوق اين‌جهان‌ مادي‌جستجومي‌كند قهراًبرنامه‌زندگي‌اش‌ را بگونه‌اي‌ طرح‌ و اجراء مي‌كندكه‌ هر چه‌ بهتر و بيشتر براي‌ مقصود نهايي‌ وآن‌ سويي‌اش‌ سودمندباشد. چنان‌ كه‌ حضرت‌ علي‌(ع) فرموده‌اند:

«بينا از دنيا توشه‌ گيرد، و نابينا براي‌ دنيا توشه‌ فراهم‌ آورد.»

از اين‌ رو فرجام‌ انديشي‌ نيز به‌ دليل‌ تحريك‌ انسان‌ بسوي‌فرجام‌شناسي‌ اهميت‌ مي‌يابد.

هر كه‌ پايان‌ بين‌تر او مسعودتر
جدتر او كارد كه‌ افزون‌ ديد بر

زانكه‌ داند كاين‌ جهان‌ كاشتن‌
هست‌ بهر محشر و برداشتن‌

فرجام‌ انديشي‌ در آيات‌ و روايات‌

در فرهنگ‌ قرآني‌ و روايي‌ در باب‌ اين‌ نياز ديرينه‌ انسان‌ سخنهاي‌فراواني‌ وارد گشته‌ و با تأكيدات‌ خاصي‌ انسان‌ را به‌ عاقبت‌ انديشي‌،آخر بيني‌ و فرجام‌انديشي‌ دعوت‌ كرده‌ است‌.

1ـ در آيات‌ و احاديث‌ تصريح‌ شده‌ است‌ كه‌ هر كاري‌ پاياني‌ داشته‌و هر فعلي‌ فرجامي‌ دارد حال‌ چه‌ خوب‌، چه‌ بد و در حقيقت‌ اين‌ امر به‌عنوان‌ يك‌ سنت‌ الهي‌ تلقي‌ گشته‌ كه‌ هر كس‌ هر چه‌ كند فرجامش‌ راخواهد ديد:

1ـ1 «.... و نيرنگ‌ زشت‌ جز (دامن‌) صاحبش‌ را نگيرد. پس‌ آيا جزسنت‌ و سرنوشت‌ شوم‌ پيشينيان‌ را انتظار مي‌برند؟ و هرگز براي‌ سنت‌خدا تبديلي‌ نمي‌يابي‌ و هرگز براي‌ سنت‌ خدا دگرگوني‌ نخواهي‌ يافت‌.آيا در زمين‌ نگرديده‌اند تا فرجام‌ (كار) كساني‌ كه‌ بيش‌ از ايشان‌(زيسته‌) و نيرومند از ايشان‌ بودند بنگرند؟...» اين‌ آيه‌ به‌ روشني‌دلالت‌ دارد بر آنكه‌ هر كاري‌ فرجام‌ و پايان‌ داشته‌ و اين‌ يكي‌ از سنن‌ وقوانين‌ الهي‌ است‌.

2ـ1 علي‌ (ع) مي‌فرمايد:

«هر كاري‌ را پاياني‌ بود» و «هر كسي‌ را سرانجامي‌ است‌ شيرين‌ ياتلخكامي‌»

2ـ خداوند متعال‌ به‌ تفكر، انديشيدن‌ و نگاه‌ به‌ فرجام‌ پيشينيان‌ تأكيدبسيار كرده‌ است‌: فرجام‌، گنهكاران‌، فسادكاران‌ ستمگران‌، بيم‌داده‌ شدگان‌، تكذيب‌ كنندگان‌، مشركان‌، هشدار داده‌شدگان‌، كافران‌ تقوا پيشگان‌ پرهيزكاران‌ ونيكوكاران‌ از آن‌ جمله‌ مي‌باشد. بصورت‌ كلي‌ در قرآن‌ به‌ انديشيدن‌ درفرجام‌ گذشتگان‌ توصيه‌ شده‌ است‌:

«آيا در زمين‌ نگرديده‌اند تا فرجام‌ كساني‌ را پيش‌ از آنان‌ بوده‌اند،بنگرند؟»

قرآن‌ انديشه‌ در فرجام‌ گذشتگان‌ را عبرت‌انگيز و درس‌ آموزي‌تلقي‌ مي‌كند و در واقع‌ توصيه‌ خداوند متعال‌ به‌ فرجام‌ انديشي‌ براي‌عبرت‌ آموزي‌ است‌: در مورد فرجام‌ قوم‌ صالح‌ مي‌فرمايد:

«پس‌ بنگر كه‌ فرجام‌ نيرنگشان‌ چه‌ بود: ما آنان‌ و قومشان‌ را همگي‌هلاك‌ كرديم‌. و اين‌ (هم‌) خانه‌هاي‌ خالي‌ آنهاست‌ به‌ (سزاي‌)بيدادي‌ كه‌ كرده‌اند. قطعاً در اين‌ (كيفر) براي‌ مردمي‌ كه‌ مي‌دانند،عبرتي‌ خواهد بود و كساني‌ را كه‌ ايمان‌ آورده‌ و تقوا پيشه‌ كرده‌بودند رهانيديم‌»

و در فراز پاياني‌ سوره‌ يوسف‌ و شرح‌ قصه‌ جمال‌ انسانيت‌ يعني‌حضرت‌ يوسف‌ مي‌فرمايد:


10

«به‌ راستي‌ در سرگذشت‌ آنان‌، براي‌ خردمندان‌ عبرتي‌ است‌. سخني‌نيست‌ كه‌ به‌ دروغ‌ ساخته‌ شده‌ باشد، بلكه‌ تصديق‌ آنچه‌ (ازكتابهايي‌) است‌ كه‌ پيش‌ از آن‌ بوده‌ و روشنگر هر چيز است‌ و براي‌مردمي‌ كه‌ ايمان‌ مي‌آورند رهنمود و رحمتي‌ است‌.»

و به‌ اين‌ حقيقت‌ نيز حضرت‌ علي‌(ع) اشاره‌ فرموده‌اند كه‌:

«و (خداوند) براي‌ عبرت‌ شما آثار پيشينيان‌ را به‌ جا گذاشت‌، ازآنچه‌ بهره‌ شان‌ بود و خوردند، و از لذّتي‌ كه‌ فرا خناي‌ پيش‌ از مرگ‌بردند. و مرگي‌ كه‌ شتابان‌ در رسيد و رشته‌هاي‌ آرزويشان‌ را بريدواجلها كه‌ ناگاه‌ بتاخت‌ و بر و برگشان‌ را برانداخت‌. به‌ هنگام‌تندرستي‌ كاري‌ نكردند چنانكه‌ شايد، و در بهار جواني‌ عبرت‌نگرفتند، آن‌ سان‌ كه‌ بايد.»

3ـ در فرهنگ‌ اسلامي‌ غفلت‌ از فرجام‌انديشي‌ مذمت‌ و نكوهش‌شده‌ و در مقابل‌، نگرش‌ در عاقبت‌ كار، ستوده‌ و دانايان‌، خردمندان‌ ورستگاران‌ را عاقبت‌ انديش‌ دانسته‌ است‌ يعني‌ در حقيقت‌ صاحبان‌عقل‌، ترسندگان‌، دانايان‌ و پاكان‌ هستند كه‌ به‌ پايان‌ كار مي‌انديشند و ازفرجام‌ اعمال‌ و كردار ديگران‌ و از جمله‌ پيشينيان‌ درس‌ مي‌اندوزند ومفهوم‌ آن‌، اين‌ خواهد بود كه‌ كساني‌ كه‌ جاهل‌اند، ترسي‌ از چگونگي‌پايان‌ كار ندارند و از انديشه‌ خود استفاده‌ نمي‌كنند، نه‌ به‌ فرجام‌ كارخود فكر مي‌كنند و نه‌ از فرجام‌ كار ديگران‌ عبرت‌ مي‌گيرند:

1ـ3ـ «اوست‌ كسي‌ كه‌، از ميان‌ اهل‌ كتاب‌ كساني‌ را كه‌ كفرورزيدند در نخستين‌ اخراج‌ (از مدينه‌) بيرون‌ كرد. گمان‌ نمي‌كرديد كه‌بيرون‌ روند و خودشان‌ گمان‌ داشتند كه‌ دژهايشان‌ در برابر خدا مانع‌آنها خواهد بود، (ولي‌) خدا از آنجايي‌ كه‌ تصور نمي‌كردند بر آنان‌درآمد و در دلهايشان‌ بيم‌ افكند، (به‌ طوري‌ كه‌) خود به‌ دست‌ خود ودست‌ مؤمنان‌ خانه‌هاي‌ خود را خراب‌ مي‌كردند. پس‌ اي‌ ديده‌وران‌،عبرت‌ گيريد» (از نتيجه‌ و عاقبت‌ كار كافران‌)، يعني‌ اگر بصير باشيدقطعاً عبرت‌ خواهيد گرفت‌.

2ـ3ـ «به‌ راستي‌ در سرگذشت‌ آنان‌ (قصه‌ حضرت‌ يوسف‌) براي‌خردمندان‌ عبرتي‌ است‌» يعني‌ خردمندان‌ به‌ پايان‌ كار حضرت‌يوسف‌(ع)، برادران‌ يوسف‌ و زليخا مي‌انديشند و از آن‌ درس‌مي‌اندوزند.

3ـ3ـ «آيا سرگذشت‌ موسي‌ بر تو آمد، آنگاه‌ كه‌ پروردگارش‌ او رادر وادي‌ مقدس‌ «طوي‌» ندا در داد: «به‌ سوي‌ فرعون‌ برو كه‌ وي‌ سربرداشته‌ است‌»، و بگو: آيا سَرق‌ آن‌ داري‌ كه‌ به‌ پاكيزگي‌ گرايي‌، و تو را به‌سوي‌ پروردگارت‌ راه‌ نمايم‌ تا پروا بداري‌؟ پس‌ معجزه‌ بزرگ‌ (خود)را بدو نمود ولي‌ (فرعون‌) تكذيب‌ نمود و عصيان‌ كرد. سپس‌ پشت‌كرد(و) به‌ كوشش‌ بر خاست‌ و گروهي‌ را فراهم‌ آورد(و) ندا در داد، وگفت‌: «پروردگار بزرگتر شما منم‌!» و خدا (هم‌) او را به‌ كيفر دنيا وآخرت‌ گرفتار كرد. در حقيقت‌ براي‌ هر كسي‌ كه‌ از (خدا) بترسد،در اين‌ ماجرا عبرتي‌ است‌» يعني‌ كسي‌ كه‌ از خدا مي‌ترسد در فرجام‌كار فرعون‌ مي‌انديشد و از آن‌ درس‌ مي‌گيرد.

4ـ3ـ و حضرت‌ علي‌(ع) مي‌فرمايند:

«از خدا بترسيد. ترسيدن‌ وارسته‌اي‌ كه‌ دامن‌ به‌ كمر زده‌ و خود راآماده‌ ساخته‌، و در فرصتي‌ كه‌ داشته‌ كوشيده‌ و ترسان‌ به‌ راه‌ بندگي‌تافته‌ و نگريسته‌ است‌ در آنجا كه‌ رخت‌ بايدش‌ كشيد و پايان‌ كار وعاقبتي‌ كه‌ بدان‌ خواهدرسيد»

5ـ3ـ و چه‌ زيبا غفلت‌ انسانها را از عبرت‌ آموزي‌ و پندگيري‌ درتفكر فرجام‌ و پايان‌ كار با شِكْوِه‌ حضرت‌ علي‌(ع) در اين‌ فرازمطرح‌ فرموده‌اند:

«همانا اگر آنچه‌ مردگان‌ شما ديدند، مي‌ديديد، ناشكيبايي‌ مي‌كرديدو مي‌ترسيديد و مي‌شنيديد و فرمان‌ مي‌برديد. امّا آنچه‌ آنان‌ به‌ چشم‌خويش‌ ديدند بر شما پوشيده‌ است‌ و زودا كه‌ پرده‌ فرو افتد. حقيقت‌را به‌ شما نيز نشان‌ دادند و نخواستيد ببينيد، و شنواندند و نخواستيدبشنويد. راه‌ را نمودند و نخواستيد بيابيد. سخن‌ براستي‌ مي‌گويم‌،آنچه‌ از آن‌ پند گيريد بر شما آشكار بود و عيان‌؛ و از آنچه‌ نبايد،بازداشته‌ شديد تا آنجا كه‌ بتوان‌، و پس‌ از فرشتگان‌، كس‌ فرمان‌ خدارا نرساند جز انسان‌»

نتيجه‌ آنكه‌ از نظرگاه‌ متون‌ اصلي‌ و مقدس‌ اسلام‌ يعني‌ آيات‌ وروايات‌ عاقلان‌ از اول‌ در عواقب‌ امور انديشيده‌ و آنها را مي‌بينند ودر مقابل‌، جاهلان‌ به‌ آخر كار فكر نمي‌كنند.

كانچه‌ جاهل‌ ديد خواهد عاقبت‌
عاقلان‌ بينند ز اوّل‌ مرتبت‌

11

كارها ز آغاز اگر غيب‌ است‌ و سِر
عاقل‌ اول‌ ديد و آخر آن‌ مصر

فرجام‌شناسي‌

عامل‌ اصلي‌ حركت‌ انسانها، خواسته‌هاي‌ آنان‌ است‌، اگر «طلب‌»نباشد، چه‌ بسا كه‌ انسانها اساساً به‌ فعاليت‌ و كوشش‌ نپردازند. «طلب‌»اوّلين‌ قدم‌ در سير، تكاپو، تلاش‌ و سعي‌ است‌ و اگر احياناً مشاهده‌مي‌كنيم‌ كه‌ طالب‌ و خواستار چيزي‌ بوديم‌ و به‌ آن‌ نرسيده‌ايم‌، علت‌ آن‌بوده‌ كه‌ طلب‌ و خواستن‌ ما حقيقي‌ نبوده‌ و بر تمام‌ وجود ما سيطره‌نيافته‌ است‌ يا بطور همزمان‌ خواسته‌ هايي‌ را در درون‌ خود پرورش‌داده‌ايم‌ كه‌ دستيابي‌ به‌ همه‌ آنها را با مشكل‌ مواجه‌ كرده‌ و يا آنها به‌شكلي‌ با هم‌ متعارض‌ بوده‌اند و قهراً نمي‌توانسته‌اند كه‌ محقق‌ شوند.در روان‌شناسي‌ قانوني‌ وجود دارد به‌ نام‌ «قانون‌ اثر مسلط‌» بر اساس‌اين‌ قانون‌، تنها آن‌ نيازي‌ كه‌ در درون‌ انسان‌ از همه‌ قويتر باشد تحقق‌پيدا مي‌كند و حتي‌ رفتارها، كردارها و خلق‌ و خوي‌ انسان‌ را شكل‌مي‌دهد. از اين‌ رو، هر مقدار خواسته‌ آدمي‌ عميق‌تر و مشتاقانه‌تر دردرون‌ انسان‌ قرار گيرد، احتمال‌ بر آوردن‌ شدن‌ آن‌ بسيار افزايش‌مي‌يابد. خواسته‌اي‌ كه‌ از روي‌ هوي‌ و هوس‌ و زود گذر باشد، برآورده‌ نخواهد شد. به‌ بيان‌ ديگر، اگر نيازي‌، خواسته‌اي‌ وطلبي‌ قلب‌انسان‌ را به‌ اضطراب‌ نيندازد و اين‌ اضطراب‌ دائماً بر وجود آدمي‌سيطره‌ نيابد، تحقق‌ آن‌ خواسته‌ و خاموش‌ گشتن‌ شعله‌ سوزان‌ نياز وي‌،مشكل‌ خواهد بود.

چنانكه‌ در فرازهاي‌ قبل‌ روشن‌ شد، فرجام‌ انديشي‌ يكي‌ ازدغدغه‌هاي‌ دير پا و پاياي‌ انساني‌ بوده‌، هست‌ و خواهد بود، اگر اين‌نياز بصورت‌ ريشه‌اي‌ و عميق‌ در جان‌ ما خانه‌ كرده‌ باشد، وجودمان‌ رامضطرب‌ كرده‌ و ما را به‌ حركت‌ در شناخت‌ فرجام‌ زندگي‌ و نقطه‌نهايي‌ حركت‌ و هدف‌ مطلوب‌ مي‌كشاند. پس‌ براي‌ پاسخ‌ دهي‌ صحيح‌و معقول‌ به‌ اين‌ عطش‌ و خواسته‌ دروني‌ انسان‌ (فرجام‌ انديشي‌) بايد كاررا از «طلب‌» آغاز كنيم‌، تا قلبمان‌ مضطرب‌ گشته‌ و بسوي‌ شناخت‌فرجام‌، عاقبت‌ و پايان‌ كار حركت‌ كند.

منگر آنكه‌ تو حقيري‌ يا ضعيف‌
بنگر اندر همت‌ خود اي‌ شريف‌

تو به‌ هر حالي‌ كه‌ باشي‌ مي‌طلب‌
آب‌ مي‌جو دايماً اي‌ خشك‌ لب‌

كآن‌ لب‌ خشكت‌ گواهي‌ مي‌دهد
كه‌ او به‌ آخر بر سر منبع‌ رسد

خشكي‌ لب‌ هست‌ پيغامي‌ ز آب‌
كه‌ به‌ مات‌ آرد يقين‌ اين‌ اضطراب‌

كاين‌ طلب‌ كاري‌ مبارك‌ جنبشي‌ است
‌اين‌ طلب‌ در راه‌ حق‌ مانع‌ كشي‌ است‌

اين‌ طلب‌ مفتاح‌ مطلوبات‌ تست‌
اين‌ سپاه‌ و نصرت‌ رايات‌ تست‌

اين‌ طلب‌ همچون‌ خروسي‌ در صياح‌
مي‌زند نعره‌ كه‌ مي‌آيد صباح‌

با نگاهي‌ به‌ تاريخ‌ حيات‌ فكري‌ انسان‌، اذعان‌ خواهيم‌ كرد كه‌ آدمي‌چنين‌ بوده‌ يعني‌ اوّلاً دغدغه‌ فرجام‌ انديشي‌ داشته‌ و ثانياً اين‌ نياز به‌قدري‌ جدي‌ و بنياني‌ بوده‌ كه‌ انسان‌ را به‌ طلب‌ فهم‌ و شناخت‌ پايان‌زندگي‌ خود وا داشته‌ و قلب‌ و وجود او را براي‌ معرفت‌ آينده‌ خود،پايان‌ تلاشش‌، نهايت‌ عمرش‌ و هدف‌ زندگيش‌ به‌ تكاپو و تلاش‌كشانده‌ است‌. كدام‌ مكتب‌ فكري‌ را مي‌توان‌ يافت‌ كه‌ در پي‌ درك‌عاقبت‌ كار انسان‌ نباشد؟ و اين‌ مسأله‌ را مسكوت‌ يا مغفول‌ نهاده‌ باشد؟اين‌ موضوع‌ به‌ اندازه‌اي‌ براي‌ بشر اهميت‌ داشته‌ كه‌ حتي‌ مرزهاي‌زندگي‌ دنيوي‌ را در نور ديده‌ و به‌ تفكر در سرنوشت‌ خود در حيات‌پس‌ از مرگ‌ نيز گسترش‌ يافته‌ است‌. اين‌ مسأله‌ يعني‌ فرجام‌شناختي‌ دراديان‌ به‌ حدي‌ مهم‌ تلقي‌ شده‌ است‌ كه‌ انديشمندي‌ آن‌ را اساسي‌تر ازاعتقاد به‌ خدا مي‌داند و مي‌گويد كه‌ حتي‌ اگر خدا وجود نمي‌داشت‌،انسانها او را به‌ عنوان‌ موجودي‌ خير خواه‌ كه‌ جاودانگي‌ انسان‌ را تأمين‌كند، مي‌آفريدند.

فرجام‌شناسي‌ نه‌ تنها در زندگي‌ فردي‌ انسان‌ اثر مي‌گذارد بلكه‌ درزندگي‌ اجتماعي‌ و رفتارهاي‌ متقابل‌ افراد نسبت‌ به‌ يكديگر نيز تأثيربسزايي‌ دارد چرا كه‌ با توجه‌ به‌ چگونگي‌ ترسيم‌ هدف‌ زندگي‌ و كم‌ وكيف‌ شناخت‌ فرجام‌ كار، رعايت‌ حقوق‌ ديگران‌، احساس‌ و ايثارنسبت‌ به‌ نيازمندان‌ و نظاير اينها معنا پيدا مي‌كند و به‌ بيان‌ ديگر، با علت‌غايي‌ و هدفمندي‌ است‌ كه‌ زندگي‌ با تمام‌ ابعاد و گستره‌اش‌ معنا ومفهوم‌ خود را باز مي‌يابد و اين‌ مساله‌ تا آنجا تأثيرگذار است‌ كه‌ گفته‌شده‌ اعتقاد به‌ توحيد به‌ تنهايي‌ و بدون‌ اعتقاد به‌ «معاد» نمي‌تواند تأثيركامل‌ و گسترده‌اي‌ در بخشيدن‌ جهت‌ مطلوب‌ به‌ زندگي‌ داشته‌باشد.» و به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ تمامي‌ اديان‌ به‌ معرفي‌ و تحليل‌فرجام‌ زندگي‌ انسان‌ پرداخته‌ و تلاش‌ كرده‌اند تا بگونه‌اي‌ زواياي‌گوناگون‌ آن‌ را براي‌ بشر آشكار سازند. از تفسير خاص‌ پايان‌ زندگي‌در قبايل‌ توتون‌ها كه‌ از سواحل‌ جنوبي‌ درياي‌ بالتيك‌ آغاز انتشاركرده‌اند و معتقد بودند كه‌: «انسانها پس‌ از مرگ‌ به‌ حيات‌ خود ادامه‌داده‌ و پس‌ از نه‌ شبانه‌ روز به‌ دوزخ‌ سفر كرده‌ و در آنجا در تالاري‌بزرگ‌ بر روي‌ تختها مي‌نشينند و سپس‌ حوادثي‌ اتفاق‌ مي‌افتد و زمين‌معدوم‌ گشته‌ و دوباره‌ زمين‌ از نو از درون‌ درياي‌ بيكران‌ بيرون‌ مي‌آيدو سپس‌ بشر به‌ وجود آمده‌ و حيات‌ از سر مي‌گيرد.» تا تفسير خاص‌و گوناگون‌ باز زايي‌ و باز پيدايي‌ انسان‌ پس‌ از مرگ‌ در هندوئيسم‌.بوديسم‌ و جينيسم‌ براي‌ رهايي‌ از قواي‌ بدني‌ و شهوات‌ نفساني‌ ووصول‌ به‌ مرتبه‌ كمال‌ و از تفسير خاص‌ انسان‌ كامل‌ در آئين‌كنفوسيانيزم‌ و كوشش‌ آدمي‌ براي‌ هماهنگ‌ ساختن‌ اعمال‌ و كردارخود بر حسب‌ مشيت‌ آسمان‌، تا تحليل‌ مسأله‌ قيامت‌ و آخر الزمان‌ ورستاخيز عام‌ در كيش‌ زرتشتي‌ همه‌ و همه‌ براي‌ شناسايي‌ وشناساندن‌ فرجام‌، علت‌ غايي‌ و هدفمندي‌ زندگي‌ بشر بوده‌ است‌.


12

در آيين‌ يهود و مسيح‌ نيز به‌ آخرت‌ شناسايي‌ اهميت‌ ويژه‌اي‌ داده‌شده‌ و علاوه‌ بر آياتي‌ كه‌ در كتاب‌ مقدس‌ اين‌ دو دين‌ از اديان‌ابراهيمي‌ وجود دارد مفسران‌ و انديشمندان‌ طرفدار اين‌ دو آيين‌تحليلهاي‌ گوناگوني‌ از آن‌ ارائه‌ كرده‌اند كه‌ طرح‌ تفصيلي‌ آن‌ نيازمند به‌تدوين‌ رساله‌اي‌ مستقل‌ است‌. در اينجا تنها به‌ ذكر آيه‌اي‌ از تورات‌ ـكه‌ زير بناي‌ همه‌ انديشه‌هاي‌ يهوديت‌ و مسيحيت‌ پيرامون‌ موضوع‌رستاخيز است‌ ـ جهت‌ توجه‌ به‌ مسأله‌ فرجام‌ و آخرت‌ دنيا و تبيين‌ آن‌براي‌ مخاطبان‌ خود در يهوديت‌ و مسيحيت‌ اكتفا كرده‌ و بررسي‌مسائل‌ مختلف‌ آن‌ را با مسأله‌ انتظار در دين‌ يهود و مسأله‌ خدا ورجعت‌ در دين‌ مسيحي‌ به‌ فرصتي‌ ديگر موكول‌ مي‌كنيم‌:

«بسياري‌ از آنان‌ كه‌ در خاك‌ زمين‌ خوابيده‌اند، بيدار خواهند شد،اما اينان‌ به‌ جهت‌ حيات‌ جاوداني‌ و آنان‌ به‌ جهت‌ حقارت‌ وخجالت‌ جاوداني‌، حكيمان‌ مثل‌ روشنايي‌ افلاك‌ خواهند درخشيد وآنان‌ كه‌ بسياري‌ را به‌ راه‌ عدالت‌ رهبري‌ مي‌نمايند، مانند ستارگان‌خواهند بود، تا ابد الا´باد»


13

دفتر اوّل

مـدخل‌

يكي‌ از مسائل‌ اسرارآميز، مسأله‌ «معاد» بوده‌ و براي‌ انسانها پيام‌آور نكات‌ و اشارات‌ خاصي‌ است‌. درك‌ درست‌ و صحيح‌ از اين‌موضوع‌ تحول‌ قابل‌ توجه‌ و اعتنايي‌ را براي‌ آدمي‌ به‌ ارمغان‌ مي‌آوردو او را در چگونه‌ زيستن‌ و بهتر زيستن‌ و در مسير هدايت‌ قرار گرفتن‌ وراه‌ مستقيم‌ را طي‌ كردن‌ ياري‌ مي‌دهد. از اين‌ رو، با عنايت‌ به‌ دقيق‌ وعميق‌ بودن‌ مسأله‌ «معاد» و اسرارآميز بودن‌ آن‌ سعي‌ مي‌شود با اجتناب‌و دوري‌ از جمود فكري‌ و استفاده‌ از دقايق‌، نكات‌ و اشارات‌ آيات‌ وروايات‌ و تبيين‌ آن‌ با اصول‌ فلسفي‌ و ذوق‌ عرفاني‌ مباحث‌ كلي‌ وكليدي‌ در اين‌ موضوع‌ و عوالم‌ آن‌ تشريح‌ شود. در اين‌ راستا براي‌ بهترو بيشتر فهميدن‌ اسرار و دقايق‌ معاد و ابعاد آن‌، آيات‌ قرآن‌ و روايات‌اصل‌ قرار گرفته‌ و از اصالت‌ دادن‌ به‌ ديدگاهها و آراء انديشمندان‌ به‌صورتي‌ كه‌ مانع‌ از تفكر آزاد شود، اجتناب‌ شده‌ است‌، به‌ اميد آنكه‌براي‌ ارباب‌ بصيرت‌ و معنا مفيد باشد.

عموميت‌ معاد

معاد و برگشت‌ به‌ سوي‌ خداوند سبحان‌ از نظر آيات‌ قرآن‌ يك‌مسأله‌ كلي‌ و عام‌ بوده‌ و مخصوص‌ به‌ انسان‌ نيست‌. با دقت‌ و تدبر درنكات‌ و تعبيرات‌ موجود در آيات‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ واقف‌ مي‌شويم‌ كه‌خلق‌ و ايجاد هر موجودي‌ ملازم‌ با برگشت‌ دادن‌ آن‌ است‌، يعني‌ اعطاءوجود هر موجودي‌ از جانب‌ حضرت‌ حق‌ توأم‌ با خصوصيت‌ عود،سير و حركت‌ آن‌ بسوي‌ حضرت‌ حق‌ بوده‌ و وجود هر موجودي‌ درنهاد خود برگشت‌ به‌ سوي‌ خداوند را اقتضاء مي‌كند. و به‌ عبارت‌ديگر، مبدأ متعال‌ در متن‌ ذات‌ هر موجودي‌ و هر موجودي‌ اين‌برگشت‌ و حركت‌ را قرار داده‌ است‌. به‌ بيان‌ سوم‌، هستي‌ از خداوندسرچشمه‌ مي‌گيرد و به‌ سوي‌ او نيز بازگشت‌ مي‌كند و اين‌ برگشت‌ وعود بر اساس‌ عشق‌ هر موجودي‌ است‌ نسبت‌ به‌ كمال‌ بالاتر و در نهايت‌نسبت‌ به‌ كمال‌ بي‌نهايت‌. هر موجودي‌ به‌ تناسب‌ رتبه‌ وجودي‌ خود ازشعور برخوردار است‌ و قبل‌ از همه‌ چيز به‌ جمال‌ مطلق‌ و خير محض‌علم‌ داشته‌، او را مي‌يابند و چون‌ مي‌يابند به‌ او عشق‌ مي‌ورزند و به‌سوي‌ او در حركتند.

در اينجا به‌ برخي‌ از آيات‌ قرآني‌ كه‌ دلالت‌ بر عموميت‌ و كليت‌معاد دارد اشاره‌ مي‌شود:

1ـ «اَللّه‌ُ يَبْدَؤ الخَلْق‌َ ثُم‌ َ يُعيدُه‌ ثُم‌َاِليه‌ تُرْجَعُون‌َ»

«خداي‌ متعال‌ خلق‌ را آغاز مي‌كند و سپس‌ خلق‌ را اعاده‌ و برگشت‌مي‌دهد و سپس‌ شما انسانها بسوي‌ خداي‌ متعال‌ برگشت‌ داده‌ مي‌شويد.»

اين‌ آيه‌ مي‌خواهد با توجه‌ به‌ برگشت‌ كلي‌، مسأله‌ معاد انسانها را به‌آنان‌ خاطرنشان‌ ساخته‌ و اين‌ حقيقت‌ را بيان‌ كند كه‌ بر اساس‌ قانون‌ كلي‌اعاده‌، مستثنا بودن‌ انسانها مفهومي‌ ندارد.

2ـ «أَوَلَم‌ْ يَرؤا كَيْف‌َ يُبْدي‌ءُ الّله‌ُ الخَلق‌َ ثُم‌َّ يُعيدُه‌ُ اِن‌َّ ذلك‌َ عَلَي‌ الّله‌ِ يَسيرٌ،قُل‌ سيروُا فِي‌ الاَرض‌ِ فَانْظُروُا كَيْف‌َ بَدَأَ الْخَلق‌َ ثُم‌َّ اللَّه‌ يُنشي‌ُ النشْاه‌َالآخره‌َ اِن‌َّ الّلَه‌ عَلَي‌ كُل‌ِ شَي‌ٍ قَديرٌ»

«آيا نديده‌اند كه‌ خدا چگونه‌ آفرينش‌ را آغاز مي‌كند سپس‌ آن‌ راباز مي‌گرداند؟ در حقيقت‌، اين‌ (كار) بر خدا آسان‌ است‌. بگو: درزمين‌ بگرديد و بنگريد چگونه‌ آفرينش‌ را آغاز كرده‌ است‌. سپس‌(باز) خداست‌ كه‌ نشئه‌ آخرت‌ را پديد مي‌آورد، خداست‌ كه‌ بر هرچيزي‌ تواناست‌.»

دقت‌ و تأمل‌ در اين‌ دو آيه‌ با توجه‌ به‌ اينكه‌ اين‌ دو آيه‌ در موردارشاد مردم‌ و ملالت‌ غافلان‌ از برگشت‌ بسوي‌ خداوند مي‌باشد، بيانگراين‌ موضوع‌ است‌ كه‌ خداوند متعال‌ مي‌خواهد به‌ انسانها اين‌ حقيقت‌ رابفهماند كه‌ چون‌ همه‌ خلقت‌ بر اساس‌ مشيت‌ حق‌ و اعاده‌ او به‌ سوي‌ اودر حركت‌ و برگشت‌اند و اين‌ يك‌ سنت‌ كلي‌ حاكم‌ در وجود است‌،شما انسانها هم‌ از اين‌ قانون‌ كلي‌ مستثنا نيستيد بلكه‌ قطعه‌اي‌ از هستي‌مي‌باشيد كه‌ به‌ سوي‌ او برمي‌گرديد.

3ـ «قُل‌ْ هَل‌ْ مِن‌ْ شُركائِكُم‌ْ مَن‌ْيَبَدَوٌ الْخَلَق‌َ ثُم‌ْ يُعيدُه‌ُ قُل‌ ْ الّله‌ُ يَبَدَوٌ الخَلَق‌َثُم‌َّ يُعيدُه‌ُ فَأَنّي‌ تُؤْفَكُون‌َ»

«رسول‌ خدا به‌ مشركان‌ بگو: «آيا از شريكان‌ تخيلي‌ و مصنوع‌ شماچنين‌ موجودي‌ پيدا مي‌شود كه‌ خلق‌ و ايجاد كند و سپس‌ آنچه‌ را كه‌خلق‌ كرده‌ است‌، اعاده‌ و برگشت‌ دهد؟ رسول‌ خدا به‌ آنان‌ بگو: اين‌خداي‌ متعال‌ است‌ كه‌ خلق‌ مي‌كند و سپس‌ خلق‌ را اعاده‌ و برگشت‌مي‌دهد.»


14

در اين‌ آيه‌ علاوه‌ بر اشاره‌ بر اصل‌ اعاده‌ كلي‌ هستي‌ به‌ اين‌ حقيقت‌هم‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ اين‌ برگشت‌ و معاد كلي‌ يكي‌ از مظاهر قدرت‌مطلقه‌ خداوند سبحان‌ است‌.

اين‌ آيات‌ و آيات‌ فراوان‌ ديگر مجموعاً حكايت‌ از اين‌ حقيقت‌مي‌كند كه‌ خلق‌ هر موجودي‌ و هر مخلوقي‌ به‌ دنبال‌ خود اعاده‌ آن‌موجود و مخلوق‌ را مي‌آورد و به‌ عبارت‌ ديگر، اراده‌ و مشيت‌ حق‌اعاده‌ هر مخلوق‌ و برگشت‌ دادن‌ هر موجودي‌ است‌ كه‌ پا به‌ عرصه‌وجود مي‌گذارد.

تسبيح‌ هستي‌ و شمول‌ معاد

يك‌ دسته‌ از آيات‌ و رواياتي‌ كه‌ دلالت‌ بر عموميت‌ و كليت‌ معاددارد، آيات‌ و احاديثي‌ است‌ كه‌ دلالت‌ بر تسبيح‌ همه‌ وجود مي‌كند.براي‌ آنكه‌ به‌ چگونگي‌ اين‌ دلالت‌ آگاه‌ شويم‌ بايد به‌ دو مسئله‌ توجه‌كنيم‌: اوّل‌ معني‌ تسبيح‌، دوّم‌ عام‌، عمومي‌ و كلي‌ بودن‌ آيات‌ و رواياتي‌كه‌ بيانگر تسبيح‌ موجودات‌ است‌. اگر به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيديم‌ كه‌ تسبيح‌يعني‌: «خواستن‌ و حركت‌ با اشتياق‌ به‌ سوي‌ خداوند متعال‌ و كنارزدن‌ موانع‌ تا رسيدن‌ به‌ او» و اثبات‌ كرديم‌ كه‌ آيات‌ و روايات‌ تسبيح‌دلالت‌ بر عمومي‌ و كلي‌ بودن‌ حركت‌ بسوي‌ ذات‌ مقدس‌ حق‌ دارد،قهراً مي‌توان‌ به‌ اين‌ دسته‌ از آيات‌ و احاديث‌ در اثبات‌ كلي‌ و عمومي‌بودن‌ معاد و سير و بازگشت‌ همه‌ موجودات‌ به‌ سوي‌ حضرت‌ حق‌تمسك‌ كرد.

معني‌ تسبيح‌

نظرات‌ و آراء مختلفي‌ درخصوص‌ معني‌ تسبيح‌ مطرح‌ شده‌ است‌كه‌ مجال‌ تشريح‌ آنها نيست‌ ولي‌ در يك‌ ديدگاه‌ كلي‌ برخي‌ تسبيح‌موجودات‌ را مجازي‌ قلمداد كرده‌ و كوشيده‌اند تا آيات‌ و روايات‌ دراين‌ باب‌ را تأويل‌ كنند. امّا عده‌اي‌ ديگر معتقدند كه‌ تسبيح‌ حقيقي‌بوده‌ و مجازي‌ نيست‌ يعني‌ همه‌ موجودات‌ ذات‌ مقدس‌ حق‌ رابصورت‌ حقيقي‌ و واقعي‌ تسبيح‌، تنزيه‌ و تقديس‌ مي‌كنند. به‌ نظرمي‌رسد نظر دوّم‌ به‌ واقع‌ و حقيقت‌ امر نزديكتر باشد. براي‌ آنكه‌ معناي‌حقيقي‌ تسبيح‌ و تسبيح‌ حقيقي‌ روشن‌ شود توجه‌ به‌ مقدمه‌اي‌ لازم‌ وضروري‌ است‌.

خلقت‌، تسويه‌، تقدير و هدايت‌ موجودات‌

از ديدگاه‌ قرآن‌ همه‌ ذرات‌ وجود و هر چه‌ كه‌ به‌ وجود مي‌آيد و پادر عرصه‌ هستي‌ مي‌گذارد، داراي‌ جهاز و بافت‌ خاص‌ وجودي‌ است‌كه‌ مخصوص‌ آن‌ است‌ و هر موجودي‌ به‌ مقتضا و تناسب‌ جهاز خاص‌خود از كمال‌، حيات‌، شعور، علم‌، قدرت‌ و اراده‌ بر خوردار است‌. اين‌موجود با توجه‌ به‌ رتبه‌ خود حامل‌ يك‌ سلسله‌ استعدادها و قابليت‌هامي‌باشد. در برابر اين‌ موجود مسير و طريقي‌ تعيين‌ شده‌ كه‌ با جهاز وبافتي‌ كه‌ دارد در آن‌ مسير پيش‌ مي‌رود. در نظرگاه‌ قرآن‌ هدف‌ نهايي‌مسير و مسيرها در تمام‌ موجودات‌، ذات‌ مقدس‌ حق‌ تعالي‌ است‌. به‌بيان‌ ديگر، از برخي‌ آيات‌ قرآن‌ چنين‌ استفاده‌ مي‌شود كه‌ هر موجودي‌حساب‌ شده‌ طرّاحي‌ گشته‌، اندازه‌گيري‌، راهش‌ مشخص‌ و مقصدش‌تعيين‌ شده‌ است‌. به‌ دو نمونه‌ از آيات‌ قرآن‌ كه‌ با جملات‌ به‌ ظاهر كوتاه‌ولي‌ با محتواي‌ غني‌ و اسرارآميز به‌ اين‌ حقيقت‌ اشاره‌ دارد توجه‌ كنيد:

1ـ سَبِّح‌اِسْم‌َ رَبِّك‌اْلاَعلْي‌ الَّذي‌ خَلَق‌َ فَسَّوي‌ و الَّذي‌ قَدَّرَ فَهَدي‌»

«تسبيح‌ كن‌ ربوبيت‌ ذات‌ مقدس‌ حق‌ را (كه‌ خداوند با وصف‌ربوبيت‌ عبارت‌ است‌ از :) همان‌ كه‌ خلق‌ مي‌كند و تسويه‌ مي‌كند،جهاز و بافت‌ وجودي‌ مشخص‌ به‌ اندازه‌ معين‌ عنايت‌ مي‌كند و سپس‌هدايت‌ مي‌فرمايد.»

اين‌ آيات‌ مي‌گويد كه‌ در نظام‌ ربوبيت‌ هستي‌ چهار مرتبه‌ حاكم‌است‌، خلقت‌، تسويه‌، تقدير و هدايت‌. با دقت‌ در اين‌ فراز از سوره‌اعلي‌ روشن‌ مي‌شود كه‌ مرحله‌ تقدير، تعيين‌ كننده‌ وجود خاص‌ هرموجود و كمالات‌، فعليت‌ها و استعدادهاي‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ دنبال‌ خودهدايت‌ بسوي‌ راه‌، مسير و مقصد را به‌ ارمغان‌ مي‌آورد. به‌ بيان‌ ديگر،هنگامي‌ كه‌ جهاز مخصوص‌ هر موجودي‌ به‌ آن‌ داده‌ شد و از كمالات‌وجودي‌ از قبيل‌ علم‌، اراده‌ و عشق‌ و طلب‌ برخوردار گشت‌ با علم‌ وشعور و اراده‌ راه‌ و مقصد خود را مي‌يابد و حركت‌ خود را بسوي‌ آن‌آغاز مي‌كند.

2ـ «قال‌ َ فَمَن‌ ْ رَبُّكُم ي مُوسي‌ قال‌ َ رَبُّناَلَّذي‌ اَعطي‌كُل‌ َّ شَي‌ ٍ خَلْقَه‌ ثُم‌َّهَدَي‌»

«(فرعون‌) گفت‌: «اي‌ موسي‌ پروردگار شما دو تن‌ كيست‌؟»(موسي‌(ع)) گفت‌: «پروردگار ما كسي‌ است‌ كه‌ هر چيزي‌ را خلقتي‌كه‌ در خور اوست‌ داده‌، سپس‌ آنرا هدايت‌ فرموده‌ است‌.»


15

در واقع‌ حضرت‌ موسي‌ به‌ فرعون‌ مي‌گويد: ما به‌ سوي‌ آن‌ ربي‌دعوت‌ مي‌كنيم‌ كه‌ به‌ هر چيزي‌ خلقت‌ خاص‌ آنرا داده‌ يعني‌ همان‌جهاز و بافت‌ مخصوص‌ هر شيئي‌ را به‌ او داده‌ و پس‌ از آن‌، او راهدايت‌ و مسير و مقصدش‌ را تعيين‌ كرده‌ است‌.

اين‌ دو نمونه‌ به‌ يك‌ واقعيت‌ اشاره‌ داردكه‌ خداوند متعال‌ هر چيزي‌را خلق‌ فرموده‌، اندازه‌گيري‌ كرده‌، جهاز و بافت‌ خاص‌ داده‌ و بعد هم‌به‌ تناسب‌ آن‌ جهاز مسير و راهي‌ براي‌ او قرار داده‌ و او را به‌ اين‌ راه‌هدايت‌ كرده‌ است‌. از باب‌ مثال‌ دانه‌ گندم‌ ـ كه‌ يك‌ قطعه‌ از وجود است‌ـ خلق‌ شده‌ و به‌ آن‌ جهاز خاصي‌ عنايت‌ گشته‌ و به‌ تناسب‌ بافتي‌ كه‌ داردراههايي‌ برايش‌ معين‌ شده‌ است‌. راههايي‌ كه‌ دانه‌ در برابر آنها بايدتسليم‌ گردد و با ورود به‌ آنها و حركت‌ در آنها به‌ سوي‌ مقصد رهسپارگردد. به‌ بيان‌ ديگر، تمام‌ كردن‌ خلقت‌ دانه‌، هدايت‌ كردن‌ دانه‌ است‌ به‌سويي‌. دانه‌ بعد از آنكه‌ دانه‌ شد يعني‌ خصوصيات‌ و بافت‌ دانه‌ را داراشد آيا مي‌شود راهي‌ براي‌ او تعيين‌ نگردد، راهي‌ كه‌ استعدادهاي‌ آن‌را شكوفا و به‌ مرحله‌ فعليت‌ برساند؟! دادن‌ جهاز مساوي‌ است‌ باهدايت‌ كردن‌ به‌ سويي‌ كه‌ استعدادهاي‌ آن‌ به‌ فعليت‌ در آيد. به‌ همين‌جهت‌ و نكته‌ ظريف‌ است‌ كه‌ قرآن‌ به‌ صورت‌ اعجاب‌ آوري‌مي‌فرمايد:

«قَدَّر فَهَدَي‌»، «أَعْطي‌ كُل‌ َّ شَي‌ٍ ثُم‌َّ هَدي‌»

يعني‌ جهاز و بافت‌ هر موجودي‌ كه‌ تمام‌ شد مسير و راه‌ تعيين‌ گشته‌و آن‌ موجود به‌ آن‌ مسير هدايت‌ شده‌ است‌ و بايد آن‌ موجود از اين‌مسير پيش‌ برود و نمي‌تواند از آن‌ راه‌ تخلف‌ كند. (دقت‌ شود)

امّا مقصد چيست‌؟ مقصد اين‌ راهها چيست‌؟ هدي‌ به‌ كجا؟ اين‌راه‌ يا راهها به‌ كجا منتهي‌ مي‌شود؟ با استفاده‌ از آيات‌ قرآن‌ اين‌ منتهاو مقصد، همان‌ است‌ كه‌ همه‌ راهها به‌ آنجا منتهي‌ مي‌شود يعني‌ مقصدعبارت‌ است‌ از : ذات‌ مقدس‌ حق‌.

«أَل اِلَي‌ الَّله‌ِ تَصيرُ ألاُ مُور»

«هُش‌دار كه‌ همه‌ كارها و امرها (و مسيرها) به‌ خدا باز مي‌گردد.»

و

«هُوَ الأَوَّل‌ ُوَ الآخِرُ»

«اوست‌ اوّل‌ و آخر (منشاء و مقصد) هستي‌»

نتيجه‌ آنكه‌ از ديدگاه‌ قرآن‌ همه‌ موجودات‌ كه‌ از اوّل‌ به‌ وجود مي‌آيندداراي‌ جهاز و بافت‌ خاصي‌ بوده‌، راهي‌ براي‌ آنها تعيين‌ و به‌ آن‌ راه‌ ومسير هدايت‌ شده‌ و مقصود و منتهاي‌ آن‌ راه‌ هم‌ حضرت‌ حق‌ است‌.

معناي‌ «تسبيح‌» مفاد و محتواي‌ همين‌ نتيجه‌ مي‌باشد. يعني‌ «تسبيح‌»عبارت‌ است‌ از: خواستن‌ او، حركت‌ با اشتياق‌ به‌ سوي‌ او و كنارزدن‌ موانع‌ تا رسيدن‌ به‌ او. اين‌ تعريف‌ با ريشه‌ لغوي‌ تسبيح‌ (يعني‌:سبح‌) ـ كه‌ شنا كردن‌، گذر سريع‌ نمودن‌، به‌ پيش‌ رفتن‌ و به‌ سوي‌ مقصدحركت‌ كردن‌ است‌ ـ تناسب‌ و ارتباط‌ نزديكي‌ دارد.

اگر به‌ ذات‌ وجود در عالم‌ هستي‌ دقت‌ كنيد به‌ اين‌ حقيقت‌ اذعان‌خواهيد كرد كه‌ هيچ‌ موجودي‌ در حركتش‌ در مسير و راهش‌ به‌ سوي‌مقصد متوقف‌ نيست‌، چرا كه‌ هر موجودي‌ با اينكه‌ به‌ موجوديت‌ خود وبه‌ وجود و كمال‌ وجودي‌ خود عشق‌ مي‌ورزد و مي‌خواهد آنرا داشته‌باشد ولي‌ در عين‌ حال‌ به‌ وجود بالاتر و در اصل‌ به‌ وجود و هستي‌بي‌حدّ عشق‌ مي‌ورزد و بر اساس‌ همين‌ عشق‌ از همان‌ لحظه‌ اول‌ كه‌ پا به‌عرصه‌ هستي‌ مي‌گذارد حركت‌ را آغاز مي‌كند و بدون‌ وقفه‌اي‌ به‌حركت‌ خود ادامه‌ مي‌دهد مگر آنكه‌ مانعي‌ پيش‌ بيايد و در صورت‌برخورد با مانع‌ هم‌ سعي‌ در برطرف‌ كردن‌ مانع‌ دارد تا به‌ حركت‌ خودادامه‌ داده‌ و به‌ مراتب‌ بالاتر نايل‌ شود.

به‌ خاك‌ به‌ عنوان‌ يك‌ موجود كه‌ در حركت‌ است‌ توجه‌ كنيد! خاك‌در سير خود با توجه‌ به‌ جهاز و بافتي‌ كه‌ برايش‌ مقرر شده‌ و راه‌ يا راههابرايش‌ تعيين‌ گشته‌ و به‌ آن‌ مسيرها هدايت‌ شده‌، در حركت‌ خود درهيچ‌ مرتبه‌اي‌ متوقف‌ نمي‌گردد. خاك‌ هنگامي‌ كه‌ به‌ مرتبه‌ نباتي‌مي‌رسد قانع‌ نمي‌شود و در پي‌ آن‌ است‌ كه‌ شرايط‌ و امكانات‌ ادامه‌حركت‌ خود را فراهم‌ آورد، وقتي‌ زمينه‌ ادامه‌ سير آماده‌ گشت‌ بازحركت‌ مي‌كند تا به‌ مرتبه‌ حيواني‌ و انساني‌ و حتي‌ بالاتر برسد. اگرمقصود ومقصد خاك‌ همان‌ مرتبه‌ نباتي‌ بود، مي‌بايست‌ با رسيدن‌ به‌ آن‌مرحله‌ از حركت‌ باز ايستد و متوقف‌ شود و انگيزه‌ حركت‌ و ادامه‌ آن‌را نداشته‌ باشد ولي‌ مي‌بينيم‌ اين‌ چنين‌ نيست‌ بلكه‌ خاك‌ با رسيدن‌ به‌مرتبه‌ نباتي‌ باز گذر مي‌كند تا به‌ مرتبه‌ حيواني‌ برسد و جالب‌ آن‌ است‌كه‌ در اين‌ مرحله‌ نيز متوقف‌ نمي‌ماند بلكه‌ با رسيدن‌ به‌ آن‌، از آن‌ گذرمي‌كند تا به‌ مرحله‌ بالاتر و والاتري‌ دست‌ يازد. اين‌ رسيدنها و گذركردنها و نخواستن‌ها و به‌ حركت‌ ادامه‌ دادنها همه‌ و همه‌ به‌ اين‌ نكته‌اشاره‌ دارد كه‌ مقصد خاك‌ همانست‌ كه‌ مقصد كل‌ وجود است‌. خاك‌در نهادش‌ مشتاق‌ ذات‌ حق‌ است‌ و تلاش‌ مي‌كند تا با صعود به‌ مراتب‌بالاتر و كنار زدن‌ موانع‌ به‌ مقام‌ قرب‌ الهي‌ بار يابد.


16

اين‌ سير و حركت‌ و مرور به‌ سرعت‌ و بدون‌ وقفه‌ كه‌ نه‌ تنها درخاك‌ بلكه‌ در همه‌ وجود است‌، همان‌ تسبيح‌ مي‌باشد، تسبيح‌ حضرت‌حق‌ و حركت‌ به‌ سوي‌ او. هر يك‌ از موجودات‌ با گذر از محدوديتها،عيبها و ناقصها و خواستن‌ مرتبه‌اي‌ بي‌عيب‌، بي‌نقص‌، و بي‌حد در واقع‌تسبيح‌، تنزيه‌ و تقديس‌ عملي‌ حضرت‌ حق‌ را بجا مي‌آورند.

بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ حقيقت‌ تسبيح‌ در انسان‌ هم‌ همين‌ است‌، يعني‌خواستن‌ خدا، حركت‌ به‌ سوي‌ ذات‌ حق‌، هيچ‌ جا توقف‌ نكردن‌، از همه‌چيز گذر كردن‌ و از همه‌ چيز گذشتن‌ والا كلمه‌ « سبحان‌ الله‌» را هر چه‌انسان‌ به‌ زبان‌ بگويد، اگر اين‌ زبان‌ با حركت‌ وجودي‌ توأم‌ نباشد هيچ‌تسبيحي‌ انجام‌ نداده‌ است‌. تسبيح‌ انسان‌ يعني‌ خواستن‌ و قناعت‌ نكردن‌به‌ هر مرحله‌ از مراحل‌ كمال‌ روحي‌ و معنوي‌ و گذر كردن‌ و عبوركردن‌ و پشت‌ سر گذاشتن‌ همه‌ موانع‌ و فقط‌ او را خواستن‌.

ناگفته‌ نماند كه‌ تسبيح‌، زباني‌ هم‌ هست‌ و در بعضي‌ از موجودات‌نيز وجود دارد ولي‌ تسبيح‌ زباني‌ اصلاً تسبيح‌ واقعي‌ نيست‌ بلكه‌واقعيت‌ و حقيقت‌ تسبيح‌ حركت‌، طلب‌، گذر، توقف‌ نكردن‌ و خواستن‌است‌ و اين‌ معني‌ از تسبيح‌ در همه‌ وجود و عالم‌ هستي‌ ساري‌ و جاري‌است‌. بله‌ امكان‌ دارد تسبيح‌ واقعي‌ توأم‌ با تسبيح‌ زباني‌ هم‌ باشد امّا اين‌مسأله‌ مسلم‌ است‌ كه‌ تسبيح‌ زباني‌ بدون‌ حركت‌ وجودي‌ هيچگاه‌ تسبيح‌حقيقي‌ و واقعي‌ نيست‌. «دقت‌ كنيد»

به‌ هر روي‌، هر ذره‌اي‌ كه‌ به‌ وجود آمده‌ به‌ اندازه‌ سعه‌ وجودي‌خود خدا را مي‌يابد، به‌ اندازه‌ خود به‌ خدا علم‌ دارد، به‌ حد خود به‌ خدااشتياق‌ دارد، به‌ اندازه‌ علم‌ و دريافتش‌ از خدا، خدا را مي‌خواهد درراهش‌ بسوي‌ ذات‌ مقدس‌ حق‌ در طريق‌ و راه‌ خدا قرار مي‌گيرد. و اين‌؛همان‌ تسبيح‌ است‌.

تسبيح‌ همه‌ وجود در آيات‌ و روايات‌

امّا آياتي‌ كه‌ دلالت‌ بر عموميت‌ و كليت‌ تسبيح‌ مي‌كند فراوان‌ است‌كه‌ در اينجا به‌ برخي‌ از آنها اشاره‌ مي‌شود:

1ـ «سَبَّح‌ لِلّه‌ِ ما فِي‌ السّموات‌ِ وَ الاَّرض‌»

«آنچه‌ در آسمانها و زمين‌ است‌، خدا را به‌ پاكي‌ مي‌ستايند و او راتسبيح‌ مي‌كنند.»

2ـ «تُسَبِّح‌ُ لَه‌ُ السَّموات‌ُ السَّبْع‌ ُ وَ الاَرض‌ُ وَ مَن‌ ْ فيهِن‌َّ و اِن‌ْ مِن‌ شَي‌ءٍاِلاَّ يُسبِّح‌ُ بِحمْده‌ِ وَلكَن‌ْلَاتَفْقَهُون‌َ تَسْبيحَهُم‌ْ اِنَّه‌ُ كان‌َ حَليماً غَفَوراً»

«آسمانهاي‌ هفتگانه‌ و زمين‌ و هر كس‌ كه‌ در آنهاست‌ او را تسبيح‌مي‌گويند. و هيچ‌ چيز نيست‌ مگر اينكه‌ در حال‌ ستايش‌، تسبيح‌ اومي‌گويد ولي‌ شما تسبيح‌ آنها را در نمي‌يابيد، به‌ راستي‌ كه‌ او همواره‌برد بار و آموزنده‌ است‌.»

در اين‌ آيه‌، اوّل‌ خداوند سبحان‌ تسبيح‌ آسمانهاي‌ هفتگانه‌ و زمين‌و آنچه‌ را در زمين‌ است‌، مطرح‌ فرموده‌ و به‌ دنبالش‌ دائره‌ را وسيعتركرده‌ و بيان‌ مي‌فرمايد كه‌ چيزي‌ نيست‌ مگر آنكه‌ تسبيح‌ ذات‌ حق‌مي‌كند. در اينجا علت‌ تسبيح‌ همه‌ موجودات‌ را نيز با ظرافت‌ بيان‌مي‌كند. چرا همه‌ او را تسبيح‌ مي‌كنند؟ اين‌ همه‌ كجا و او كجا؟ اوساحتش‌ مقدس‌ است‌ و اين‌ همه‌ به‌ او نمي‌رسند. امّا چون‌ خداوند حليم‌و غفور است‌ همه‌ اميد پيدا مي‌كنند، اشتياق‌ دارند و طلب‌ مي‌كنند تا به‌او برسند و به‌ او هم‌ مي‌رسند. خداوند متعال‌ در اين‌ آيه‌ مي‌فرمايد ولكن‌ شما انسان‌ها آنچنان‌ كه‌ بايد تسبيح‌ همه‌ موجودات‌ را نمي‌فهميد ونمي‌يابيد و به‌ آن‌ علم‌ دقيق‌ و شناخت‌ نداريد.

مولوي‌ در مثنوي‌ در شرح‌ اين‌ آيه‌ فرازهاي‌ زيبا و در خور تأملي‌دارد و مي‌گويد خيلي‌ها تسبيح‌ را نفهميده‌اند و غلط‌ تصوير كرده‌اند.

باش‌ تو خورشيد حشر آيد عيان
‌تا ببيني‌ جنبش‌ جسم‌ جهان‌

چون‌ عصاي‌ موسي‌ اينجا مار شد
عقل‌ را از ساكنان‌ اخبار شد

پاره‌ خاك‌ تو را چون‌ مرد ساخت‌
خاكها را جملگي‌ شايد شناخت‌

مرده‌ زين‌ سويند و زان‌ سو زنده‌اند
خامش‌ اينجا و آن‌ طرف‌ گوينده‌اند

چون‌ ز آن‌ سوشان‌ فرستد سوي‌ ما
آن‌ عصا گردد سوي‌ ما اژدها

كوهها هم‌ لحن‌ داودي‌ كند
جوهر آهن‌ به‌ كف‌ مومي‌ بود

باد حمّال‌ سليماني‌ شود
بحر با موسي‌ سخنداني‌ شود

ماه‌ با احمد اشارت‌ بين‌ شود
نار ابراهيم‌ را نسرين‌ شود

خاك‌ قارون‌ را چو ماري‌ در كشد
استن‌ حنانه‌ آيد در رشد

سنگ‌ بر احمد سلامي‌ مي‌كند
كوه‌ يحيي‌ را پيامي‌ مي‌كند

17

جمله‌ ذرات‌ عالم‌ در نهان‌
با تو مي‌گويند روزان‌ و شبان‌

ما سميعيم‌ و بصيريم‌ و خوشيم
‌با شما نامحرمان‌ ما خاموشيم‌

مولوي‌ مي‌گويد چون‌ ما توجه‌ نداريم‌، تسبيح‌ موجودات‌ رانمي‌يابيم‌ و نمي‌فهميم‌ ولي‌ جمادات‌ از قول‌ موجودات‌ به‌ مامي‌گويندكه‌ :

چون‌ شما سوي‌ جمادي‌ مي‌رويد
محرم‌ جان‌ جمادان‌ چون‌ شويد

از جمادي‌ عالم‌ جانها رويد
غلغل‌ اجزاي‌ عالم‌ بشنويد

فاش‌ تسبيح‌ جمادات‌ آيدت
‌وسوسه‌ تأويلها نو بايدت‌

و در آخر مي‌گويد اگر مي‌فهميدي‌ آنچه‌ را كه‌ بايد بفهمي‌ ديگراين‌ حقايق‌ را تأويل‌ نمي‌كردي‌.

چون‌ ندارد جان‌ تو قنديلها
بهر بينش‌ كرده‌اي‌ تأويلها

كه‌ غرض‌ تسبيح‌ ظاهر كي‌ بود
دعوي‌ ديدن‌ خيال‌ غَي‌ بود

بلكه‌ مر بيننده‌ را ديدار آن
‌وقت‌ عبرت‌ مي‌كند تسبيح‌ خوان‌

حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ ما تسبيح‌ موجودات‌ را نمي‌فهميم‌ و تنها انبياءو اولياء و صاحبان‌ كشف‌ و شهوداند كه‌ به‌ تسبيح‌ موجودات‌ مي‌رسند وآنرا مي‌يابند. ما هم‌ اگر عاشق‌ بوديم‌ مي‌فهميديم‌. آيا كوه‌ تنها باحضرت‌ داود(ع) ـ كه‌ عشق‌، سوز و طلبش‌ در حّد اعلا بود و همه‌ذرات‌ هستي‌ را در حال‌ عشق‌، طلب‌ و حركت‌ در حال‌ تسبيح‌ مي‌ديد ـتسبيح‌ مي‌كرد؟ يا داود بود كه‌ تسبيح‌ را مي‌فهميد و مي‌يافت‌؟ كوههاهميشه‌ تسبيح‌ گويند ولي‌ نه‌ گوش‌ شنوايي‌ است‌ كه‌ بشنود و نه‌ بصيرت‌از سر عشق‌ و سوزي‌ كه‌ آن‌ را در يابد.

3ـ «وَ يُسَبِّح‌ الرَّعْدُ بِحَمدِه‌ِ وَ المَلائِكَه‌ مِن‌ْ خيفَتِه‌ِ»

«رعد، به‌ حمد او و فرشتگان‌ (جملگي‌) از بيمش‌ تسبيح‌ مي‌گويند»

4ـ « أَلَم‌ْ تَرأَن‌َّ الّله‌ يُسَبَّح‌ُ لَه‌ ُ مَن‌ ْ فِي‌ السَّموات‌ ِ وَ الْأَرْض‌ ِ وَالطَّيْرُصافّات‌ٍ كُل‌ٌّ قَدْ عَلِم‌َ صَلاتَه‌ُ وَ تَسْبيحَه‌ُ وَ الّله‌ ُ عَليم‌ٌ بِم يَفْعَلُون‌َ»

«آيا ندانسته‌ايد كه‌ هر كه‌ (و هر چه‌) در آسمانها و زمين‌ است‌ براي‌خدا تسبيح‌ مي‌گويند و پرندگان‌ نيز در حالي‌ كه‌ در آسمان‌ پرگشوده‌اند (تسبيح‌ او مي‌گويند؟) همه‌ ستايش‌ و تسبيح‌ (و نيايش‌)خود را مي‌دانند و خدا به‌ آنچه‌ مي‌كنند داناست‌.»

در اين‌ آيه‌ خداوند تعريضي‌ مي‌زند به‌ انسانها و آن‌، اينكه‌مي‌فرمايد همه‌ اينها و همه‌ موجودات‌ نماز و تسبيح‌ خود را خوب‌مي‌دانند و اين‌ نكته‌ ما را رهنمون‌ مي‌شود كه‌ همه‌ موجودات‌ علم‌ به‌تسبيح‌ خود دارند و با دانستن‌ تسبيح‌ مي‌كنند يعني‌ مي‌يابند خدا را،مي‌خواهند ذات‌ مقدس‌ حق‌ را و مي‌دانند كه‌ او را مي‌خواهند.

5ـ «اِنّا سَخَّرنا الْجِبال‌َ مَعَه‌ُ يُسَبِّحْن‌َ بِالْعِشِي‌ّ وَ الاِشْراق »

«و ما كوهها را با او مسخّر ساختيم‌ كه‌ شامگاهان‌ و بامدادان‌ خدواندرا تسبيح‌ مي‌كردند.»

6ـ «وُ سَبِّحُوه‌ُ بُكْره‌ً وَأَصيلاً»

«(اي‌ كساني‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌ايد) صبح‌ و شام‌ او را تسبيح‌ كنيد.»

7ـ «فَاصْبِر علي‌ ما يَقُولُون‌َ وَ سَبِّح‌َ بَحَمْدِ رَبّك‌َ قَبْل‌َ طْلُوع‌ِ الَّشمْس‌ِ وَقَبْل‌َ غُروبها وَمِن‌ْ ناءِ الَّليْل‌ِ فَسَبَّح‌ْ وَ أطْراف‌ِ النَّهارِلَعَلَّك‌َ تَرْضي‌»

«(اي‌ رسول‌ خدا) بر آنچه‌ مي‌گويند شكيبا باش‌، و پيش‌ از بر آمدن‌آفتاب‌ و قبل‌ از فرو شدن‌ آن‌، با ستايش‌ پروردگارت‌ را تسبيح‌ گوي‌و برخي‌ از ساعات‌ شب‌ و حوالي‌ روز را به‌ تسبيح‌ پرداز باشد كه‌خشنود گردي‌»

با تدّبر در آيات‌ فوق مشخص‌ مي‌گردد كه‌ در قرآن‌ تسبيح‌ كل‌وجود و همه‌ هستي‌ مطرح‌ شده‌ است‌ از آنچه‌ در زمين‌ و آسمان‌ است‌گرفته‌ تا رسول‌خدا(ص)، ملائكه‌، كوهها، پرندگان‌، مؤمنان‌ و همه‌ وهمه‌ موجودات‌.

اما رواياتي‌ كه‌ دلالت‌ بر عموميت‌ و كليت‌ تسبيح‌ دارد فراوان‌ است‌و ما تنها به‌ ذكر دو روايت‌ اكتفا كرده‌ و با توجه‌ به‌ شرحي‌ كه‌ در معناي‌تسبيح‌ ارائه‌ كرديم‌، تدبر و تمعق‌ در نكات‌ موجود در روايات‌ را به‌عهده‌ اهل‌ ذوق مي‌گذاريم‌:

1ـ در كتاب‌ درالمنثور نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ «رسول‌اكرم‌(ص)فرمودند: حضرت‌ نوح‌(ع) هنگام‌ وفات‌ به‌ دو فرزند خود گفت‌: من‌شما را به‌ تسبيح‌ و تحميد خداي‌ متعال‌ امر مي‌كنم‌ زيرا كه‌ تسبيح‌ وستايش‌ خداي‌ متعال‌ نماز هر موجودي‌ است‌ و به‌ سبب‌ آن‌ همه‌موجودات‌ رزق داده‌ مي‌شوند.» يعني‌ موجودات‌ با تسبيح‌ و ادامه‌آن‌، روزي‌ خود را در يافت‌ كرده‌ و نقيصه‌هاي‌ خود را جبران‌ مي‌كنند.(دقت‌ شود)

2ـ در همان‌ كتاب‌ آمده‌ است‌ كه‌ رسول‌ خدا(ص) فرمود:

«مدت‌ عمر همه‌ بهائم‌ و حشرات‌، زمين‌، مورچه‌ها، كيكها، ملخها،اسبها، استرها، همه‌ جنبدگان‌ و غير اينها در تسبيح‌ آنهاست‌ و هنگامي‌كه‌ تسبيح‌ آنها به‌ آخر رسيد، خداي‌ متعال‌ ارواح‌ آنها را قبض‌مي‌فرمايد و قبض‌ ارواح‌ آنها به‌ ملك‌ الموت‌ مربوط‌ نيست‌»


18

اين‌ دو روايت‌ و روايتهاي‌ ديگر بيانگر اين‌ حقيقت‌ است‌ كه‌ تسبيح‌امري‌ عام‌ و كلي‌ بوده‌ و شامل‌ همه‌ ذرات‌ هستي‌ و عالم‌ وجود مي‌گردد.

خاك‌ و آب‌ و باد و نار با شرر
بي‌ خبر با ما و با حق‌ با خبر

ما به‌ عكس‌ آن‌ ز غير حق‌ خبير
بي‌ خبر از حق‌ و ز چندين‌ نذير

با توجه‌ به‌ تحليلي‌ كه‌ در خصوص‌ تعريف‌ و تفسير « تسبيح‌» ارائه‌كرديم‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيديم‌ كه‌ سير، حركت‌ و مرور به‌ سرعت‌ و بدون‌وقفه‌ به‌ سوي‌ ذات‌ مقدس‌ حق‌ همان‌ تسبيح‌ است‌. از طرفي‌ تشريح‌كرديم‌ كه‌ اين‌ تسبيح‌ از ديدگاه‌ قرآن‌ و روايات‌ همه‌ ذرات‌ عالم‌ وجودو هستي‌ را فرا مي‌گيرد. از اين‌ رو، مي‌توان‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ مسأله‌ معادكه‌ همان‌ عود، برگشت‌ و بازگشت‌ به‌ سوي‌ ذات‌ مقدس‌ حق‌ است‌ عام‌ وكلي‌ بوده‌ و تمام‌ موجودات‌ را شامل‌ مي‌شود. به‌ عبارت‌ ديگر، آيات‌ ورواياتي‌ كه‌ دلالت‌ بر تسبيح‌ همه‌ وجود مي‌كند از دلائل‌ عموميت‌ وكليت‌ معاد است‌.

كليت‌ معاد و اصول‌ حاكم‌ بر هستي‌

مسأله‌ معاد و كلّيت‌ آن‌ يكي‌ از سنن‌ الهي‌ است‌ كه‌ بر چند اصل‌ كلي‌حاكم‌ بر هستي‌ مبتني‌ مي‌باشد كه‌ به‌ اختصار اشاره‌ مي‌شود.

اصل‌ بقاء، يكي‌ از اصول‌ كلي‌ حاكم‌ در وجود و بر وجود آن‌ است‌كه‌ هر موجودي‌ پس‌ از آنكه‌ پا به‌ عرصه‌ وجود گذاشت‌ ديگر معدوم‌نمي‌گردد به‌ اين‌ معنا كه‌ از صفحه‌ وجود بر چيده‌ شده‌ و باطل‌ محض‌گردد. آنچه‌ كه‌ به‌ نظر ما معدوم‌ شده‌ مي‌آيد، صورت‌ عوض‌ كردن‌است‌ نه‌ آنكه‌ معدوم‌ شود. به‌ بيان‌ ديگر، موجود، موجود تحول‌ و تبدل‌دارد و صورت‌ عوض‌ مي‌كند ولي‌ معدوم‌ نمي‌گردد.

اصل‌ حركت‌، بر طبق‌ اين‌ اصل‌؛ همه‌ وجود در حركت‌ مي‌باشديعني‌ هر موجودي‌ در مسير خاص‌ خود بر اساس‌ قوانين‌ حساب‌ شده‌ به‌حركت‌ افتاده‌ و پيوسته‌ در حركت‌ مي‌باشد تا جايي‌ كه‌ با تبدل‌ وجودسرابي‌ به‌ وجود حقيقي‌ به‌ مبدأ متعال‌ برسد و قائم‌ به‌ او گردد. آنچه‌ درنظام‌ وجود ديده‌ مي‌شود مسأله‌ حركت‌ و در نتيجه‌ همين‌ حركت‌،تبدلها، تحولها، صيرورتها، شدنها و صورت‌ عوض‌ كردنها است‌ نه‌انعدام‌ و بطلان‌ محض‌ بودن‌ و ازصفحه‌ وجود برچيده‌ شدن‌.

اصل‌ علت‌ و معلول‌، اين‌ اصل‌ كه‌ مبتني‌ بر اصل‌ سابق‌ مي‌باشدبيانگر اين‌ حقيقت‌ و سنت‌ حاكم‌ بر هستي‌ است‌ كه‌ در حركت‌ هرموجودي‌، مرحله‌ اوّل‌ حركت‌ نسبت‌ به‌ مرحله‌ بعدي‌ سازنده‌ بوده‌ و هرمرحله‌ بعدي‌ نسبت‌ به‌ مرحله‌ قبلي‌ نتيجه‌ و معلول‌ است‌ به‌ بيان‌ ديگرقدمهاي‌ اوّل‌ حركت‌، سازنده‌ قدمهاي‌ بعدي‌ و قدمهاي‌ بعدي‌ معلول‌قدمهاي‌ اوّل‌ مي‌باشد.

اصل‌ تبعيت‌ نتيجه‌ حركت‌ از چگونگي‌ حركت‌، بر اساس‌ اين‌اصل‌ ـ كه‌ در واقع‌ بيان‌ ديگري‌ از اصل‌ قبل‌ مي‌باشد ـ نتيجه‌ حركت‌دقيقاً تابع‌ حركت‌ و چگونگي‌ آن‌ است‌ يعني‌ دو موجود كه‌ داراي‌ جهازوجودي‌ متفاوتي‌ هستند و براي‌ هر كدام‌ مسير خاص‌ حركت‌ وجوددارد، در پايان‌ حركت‌ دو نتيجه‌ متفاوت‌ خواهند داشت‌. مثلاً دانه‌گندم‌ كه‌ داراي‌ جهاز خاص‌ وجودي‌ است‌ و مسير خاص‌ دارد وقتي‌شروع‌ به‌ حركت‌ مي‌كند در مقطعي‌ از مقاطع‌ حركت‌ به‌ صورت‌ سنبل‌در مي‌آيد و در مقابل‌، دانه‌ درخت‌ بخصوصي‌ كه‌ داراي‌ جهاز وجودي‌ديگر و مسير ديگري‌ است‌ وقتي‌ حركت‌ مي‌كند در نقطه‌اي‌ از نقاط‌حركت‌ به‌ صورت‌ درخت‌ معيني‌ در مي‌آيد. هر دوي‌ دانه‌ها حركت‌كرده‌اند امّا چون‌ هر كدام‌ جهاز وجودي‌ مخصوص‌ داشته‌ و هر كدام‌هم‌ به‌ تناسب‌ جهاز خود راه‌ و مسير خاصي‌ را دارد و هر يك‌ از راه‌ ومسير خود پيش‌ رفته‌ و طبعاً دو حركت‌ متفاوت‌ تحقق‌ مي‌يابد، درنتيجه‌ قهراً دو نتيجه‌ گوناگون‌ بر اين‌ دو حركت‌ مختلف‌ مترتب‌مي‌گردد و هرگز نمي‌شود اين‌ دو حركت‌ از دو موجود با دو جهاز دردو مسير به‌ يك‌ نتيجه‌ منتهي‌ گردد.

اين‌ اصول‌ چهار گانه‌ در مسأله‌ معاد و بازگشت‌ وجود ثابت‌ است‌،چرا كه‌ اگر پرسيده‌ شود: به‌ چه‌ دليل‌ همه‌ هستي‌ و موجودات‌ برگشت‌دارند و به‌ سوي‌ مبدأ وجود يعني‌ ذات‌ اقدس‌ اله‌ در حركتند؟ پاسخ‌مي‌دهيم‌: زيرا هر وجودي‌ كه‌ بوجود مي‌آيد ديگر معدوم‌ نحواهدشد(اصل‌ بقاء) و همواره‌ در حركت‌ و تحول‌ و تبدل‌ است‌. (اصل‌حركت‌) اين‌ حركتها متوجه‌ يك‌ نقطه‌ خاص‌ يعني‌ ذات‌ مقدس‌ حق‌مي‌باشد و هر مرحله‌ از حركت‌ اين‌ موجود سازنده‌ حركت‌ بعد وحركت‌ بعد نتيجه‌ و معلول‌ حركت‌ قبل‌ بوده‌(اصل‌ علت‌ و معلول‌) و هرموجودي‌ بر اساس‌ نوع‌ و چگونگي‌ حركت‌ نتيجه‌ خاص‌ حركت‌خويش‌ را خواهد ديد. (اصل‌ تبعيت‌ نتيجه‌ حركت‌ از چگونگي‌حركت‌) همه‌ به‌ سوي‌ او در حركتند ولي‌ بسته‌ به‌ كيفيت‌ حركت‌ خود، باذات‌ اقدس‌ اله‌ با صورتهاي‌ گوناگون‌ مواجه‌ خواهند شد. (دقت‌ شود)


19

نبايد از اين‌ نكته‌ غفلت‌ كرد كه‌ همه‌ در برابر سنن‌ حاكم‌، نافذ وتخلف‌ناپذير عالم‌ هستي‌ كه‌ به‌ واقع‌ تجليات‌ اراده‌ نافذ خداوند متعال‌مي‌باشد، بخواهند و يا نخواهند تسليم‌ هستند و اين‌ قوانين‌ همه‌ رامي‌برد به‌ آنجا كه‌ بايد ببرد.

اين‌ جهان‌ چون‌ خس‌ به‌ دست‌ باد غيب
‌عاجزي‌ پيشه‌ گرفت‌ و داد غيب‌

گه‌ بلندش‌ مي‌كند گاهيش‌ پست
‌گه‌ درستش‌ مي‌كند گاهي‌ شكست‌

گه‌ يمينش‌ مي‌برد گاهي‌ يسار
گه‌ گلستانش‌ كند گاهيش‌ خار

دست‌ پنهان‌ و قلم‌ بين‌ خط‌ گزار
اسب‌ در جولان‌ و ناپيدا سوار

تير پران‌ بين‌ و ناپيدا كمان‌
جانها پيدا و پنهان‌ جان‌ جان‌

تير را مشكن‌ كه‌ اين‌ تير شهي‌ است‌
تير پرتابي‌ ز شصت‌ آگهي‌ است‌

مار ميت‌ اذ رميت‌ گفت‌ حق‌
كار حق‌ بر كارها دارد سبق‌

بازگشت‌ انسان‌

پس‌ از آنكه‌ كلي‌ و عمومي‌ بودن‌ معاد نسبت‌ به‌ تمام‌ موجودات‌روشن‌ گشت‌ و دانسته‌ شد همانگونه‌ كه‌ مبدأ وجود از آن‌ِ خداوند متعال‌مي‌باشد، معاد و بازگشت‌ وجود هم‌ به‌ سوي‌ اوست‌. حال‌ ببينيم‌ و تأمل‌كنيم‌ كه‌ معاد انسان‌ چگونه‌ است‌؟ و ابعاد مختلف‌ برگشت‌ انسان‌ به‌ چه‌كيفيتي‌ مي‌باشد؟ بايد دقت‌ و تدبر كرد كه‌ چنانكه‌ كلي‌ و عمومي‌ بودن‌معاد از آيات‌ و روايات‌ با صراحت‌ استفاده‌ شد، آيا نسبت‌ به‌ عود وبازگشت‌ انسان‌ هم‌، همان‌ صراحت‌ قرآني‌ و روايي‌ وجود دارد يا خير؟

در قرآن‌ آيات‌ صريح‌ و فراواني‌ وجود دارد كه‌ اين‌ حقيقت‌ را بيان‌مي‌كند كه‌ تمامي‌ انسان‌ها چه‌ خوب‌ و چه‌ بد به‌ سوي‌ خدا در حركتند وهمه‌ به‌ لقاء او نايل‌ خواهند گشت‌. امّا حركت‌ تا حركت‌ و رسيدن‌ تارسيدن‌ و لقاء تا لقاء فرق‌ مي‌كند. يعني‌ انسانهايي‌ كه‌ در مسير انساني‌قرار گرفته‌ و از راهش‌ به‌ سوي‌ خدا حركت‌ مي‌كنند و در طلب‌ رضوان‌،لقاء، وصال‌ و وجه‌ خدا هستند به‌ صورتي‌ خدا را ملاقات‌ مي‌كنند وآنهايي‌ كه‌ منكر خدا هستند و يا اگر خدا را قبول‌ دارند طغيان‌ و عناددارند طور ديگري‌ خدا را ملاقات‌ خواهند كرد. بايد توجه‌ داشت‌ كه‌فرار از خدا هم‌، فرار از خدا به‌ سوي‌ خدا است‌ و يك‌ نوع‌ فرار خاص‌مي‌باشد. آنهايي‌ هم‌ كه‌ با اشتياق‌ به‌ دنبال‌ خدا مي‌روند باز به‌ سوي‌ خدافرار مي‌كنند، ولي‌ از غير خدا به‌ سوي‌ خدا. (دقت‌ شود)

امّا آياتي‌ كه‌ دلالت‌ بر لقاء تمامي‌ انسانها دارد فراوان‌ است‌ كه‌ دراينجا به‌ چند نمونه‌ اشاره‌ مي‌شود:

1ـ «يا أَيُّهْا الأِنْسان‌ُ اِنَّك‌َ كادِح‌ٌ اِلَي‌ رَبِّك‌َ كَدْحاً فَمُل قيه‌ فَأَمّا مَن‌ْ اُوتِي‌َكِتابَه‌ُ بَيَمينه‌ فَسَوف‌َ يُحاسَب‌ُ حِساباً يَسيراً وَ يَنْقَلِب‌ُ اِلي‌ أهْلِه‌ِ مَسْروُراًوَ أَمّا مَن‌ْ أوِتي‌َ كِتابَه‌ُ وَرَاءَ ظَهْره‌ فَسَوف‌َ يَدعُوا ثُبُوُراً وَ يَصْلي‌سَعيراً»

«حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ انسان‌! تو با تلاش‌ حركت‌ داري‌ بسوي‌پروردگارت‌ و رب‌ّ خود را ملاقات‌ خواهي‌ كرد. امّا كسي‌ كه‌كارنامه‌اش‌ به‌ دست‌ راستش‌ داده‌ شود به‌ زودي‌اش‌ حسابي‌ بس‌ آسان‌كنند و شادمان‌ به‌ سوي‌ كسانش‌ باز گردد و امّا كسي‌ كه‌ كارنامه‌اش‌ ازپشت‌ سرش‌ به‌ او داده‌ شود زودا كه‌ هلاك‌ (خويش‌) خواهد و درآتش‌ِ افروخته‌ درآيد.»

اين‌ آيات‌ به‌ خوبي‌ و با صراحت‌ و وضوح‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ همه‌انسانها چه‌ خوب‌ و چه‌ بد خداوند را ملاقات‌ خواهند كرد. تفصيل‌آيات‌ 7 به‌ بعد پس‌ از بيان‌ حركت‌ همه‌ انسانها به‌ سوي‌ خداوندحكايتگر ملاقات‌ و لقاء همه‌ انسانها با اوست‌ منتها خوبان‌ آنچنان‌ملاقات‌ مي‌كنند و بدان‌ اينچنين‌، ولي‌ به‌ هر حال‌ آن‌ لقاء شامل‌ همه‌انسانها مي‌شود. اين‌ فراز از بارزترين‌ آياتي‌ است‌ كه‌ هيچ‌ توجيه‌ديگري‌ را بر نمي‌تابد و جاي‌ هيچگونه‌ شبهه‌اي‌ را باقي‌ نمي‌گذارد كه‌همه‌ انسانها با پروردگار خود ملاقات‌ خواهند كرد ولي‌ ملاقات‌ كننده‌ باملاقات‌ كننده‌ فرق‌ دارد.

2ـ «وَقال‌َ الّذين‌َ ليَرْجُون‌َ لِقاءَنا لَول أُنْزِل‌َ عَلَيْن الْمَلئكِه‌ُ اَوْ نَري‌رَبَّنا...»

«و كساني‌ كه‌ به‌ لقاي‌ ما اميد ندارند، گفتند: چرا فرشتگان‌ بر ما نازل‌نشدند يا پروردگارمان‌ را نمي‌بينيم‌»

مفهوم‌ اين‌ آيه‌ آن‌ است‌ كه‌ آنهايي‌ كه‌ باور و عقيده‌ ندارند كه‌ با ماملاقات‌ مي‌كنند، نمي‌دانند كه‌ به‌ سوي‌ ما خواهند آمد و با ما ملاقات‌خواهند كرد؟!

3ـ «اُولئِك‌َ الّذين‌َ كَفَروُا بِآيات‌ِ رَبّهم‌ْ وَ لِقائِه‌ِ فَحَبِطَت‌ْ أعْمالُهُم‌ فَلنُقيم‌ُلَهَم‌ْ يَوم‌َ القِيامَه‌ِ وَزْناً»


20

«(كافران‌) كساني‌ اند كه‌ آيات‌ پروردگارشان‌ و لقاي‌ او را انكاركردند، در نتيجه‌ اعمالشان‌ تباه‌ گرديد و روز قيامت‌ بر آنها قدر وارزشي‌ نخواهيم‌ نهاد.»

مفهوم‌ اين‌ آيه‌ نيز آن‌ است‌ كه‌ اينها لقاء خدا را كه‌ كلي‌ و همگاني‌است‌ مي‌بايد قبول‌ مي‌كردند ولي‌ كفر ورزيدند و از اين‌ رو، نتيجه‌ اين‌كفر و عناد را خواهند ديد.

4ـ «أل اِنَّهم‌ُ في‌ مِرْيه‌ٍ مِن‌ْ لِقاءِ رَبِهّم‌ْ أل اِنَّه‌ُ بِكُل‌ِّ شَي‌ءٍ مُحيط‌ٌ»

«آري‌، آنان‌ در لقاي‌ پروردگارشان‌ ترديد دارند. آگاه‌ باش‌ كه‌ مسلماًاو به‌ هر چيزي‌ احاطه‌ دارد.»

اين‌ آيه‌ نيز در مورد شك‌ و ترديد لقاء همگاني‌ و كلي‌ پروردگارلحن‌ خاصي‌ دارد.

5 ـ «اَللّه‌ُ الَّذي‌ رَفَع‌َ السَّموات‌ِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَروَنَها ثُم‌َ اسْتَوي‌ عَلَي‌ الْعَرْش‌ِوَ سَخَّر الشَّمْس‌َ وَ الْقَمَرَ كُل‌ٌّ يَجري‌ لأَجَل‌ٍ مُسَمّي‌ً يُدَبِّرُ الاَمْرَ يُفَصِّل‌ُالا´يات‌ِ لَعَلَّكُم‌ بِلِقاءِ رَبِّكُم‌ْ تُوقِنُون‌َ»

«خدا (همان‌) كسي‌ است‌ كه‌ آسمانها را بدون‌ ستونهايي‌ كه‌ آنها راببينند بر افراشت‌، آنگاه‌ بر عرش‌ استيلا يافت‌ و خورشيد و ماه‌ رارام‌ گردانيد، هر كدام‌ براي‌ مدتي‌ معين‌ به‌ سير خود ادامه‌ مي‌دهندخداوند در كار آفرينش‌ تدبير مي‌كند و آيات‌ خود را به‌ روشني‌ بيان‌مي‌نمايد، اميد كه‌ شما به‌ لقاي‌ پروردگارتان‌ يقين‌ حاصل‌ كنيد.»

در اين‌ آيه‌، در عين‌ تصريح‌ بر اين‌ كه‌ آسمانها و خورشيد و ماه‌ همه‌به‌ طرف‌ اجل‌ تعيين‌ شده‌ در حركتند كه‌ با توجه‌ به‌ آيات‌ قبل‌ اين‌ اجل‌مسمي‌ همان‌ مدت‌ عمر دنيوي‌ آنها است‌ و در قيامت‌ به‌ صورت‌ديگري‌ مبدل‌ مي‌شوند، به‌ جريان‌ تدبير امر و تفصيل‌ آيات‌ اشاره‌ كرده‌و مي‌فرمايد اين‌ تفصيل‌ آيات‌ به‌ دنبال‌ تدبير امر، براي‌ آن‌ است‌ كه‌شايد شما انسانها به‌ لقاء پروردگارتان‌ كه‌ براي‌ همه‌ شما پيش‌ خواهدآمد يقين‌ پيدا كنيد و اين‌ خود تصريح‌ بر عموم‌ و شمول‌ لقاء انسان‌است‌.

6ـ «وَ قالُوا اِذا ضَلَلْنا في‌ الاَرْض‌ِ أنّا لَفي‌ خَلْق‌ٍ جَديد بَل‌ْ هُم‌ْ بِلِقاءِ رَبّهِم‌كافِرون‌َ قُل‌ْ يَتَوَفّيكُم‌ مَلَك‌ُ الْمَوْت‌ِ الَّذي‌ وُ كِّل‌َ بِكُم‌ْ ثُم‌َّ اِلي‌ رَبِّكُم‌ْتُرْجَعُون‌َ وَ لَوْتَري‌ اِذِ الُْمجرِمُون‌َ ناِكسُوا رُؤسِهِم‌ عِنْدَ رَبِهّم‌ رَبَّنا أَبْصَرناوَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَل‌ْ صالِحاً اِنّا مُوقِنُون‌َ»

«(كافران‌) گفتند: آيا وقتي‌ كه‌ ما مرديم‌ و ذرات‌ بدن‌ ما در زمين‌پراكنده‌ و گم‌ شد آيا ما در خلق‌ جديدي‌ قرار خواهيم‌ گرفت‌؟ مسأله‌اينها در اصل‌ شك‌ و ترديد در باره‌ خلق‌ شدن‌ نيست‌ بلكه‌ حقيقت‌اين‌ است‌ كه‌ آنان‌ به‌ اصل‌ لقاء پروردگار كه‌ اصل‌ كلي‌ مي‌باشد كفرورزيده‌اند. به‌ آنان‌ بگو: مساله‌ گم‌ شدن‌ در بين‌ نيست‌ و اصل‌ وحقيقت‌ شما را كه‌ ارواح‌ شماست‌ ملك‌ الموت‌ كه‌ بر شما مأمورمي‌باشد مي‌گيرد و سپس‌ به‌ سوي‌ پروردگارتان‌ برگشت‌ داده‌مي‌شويد و اي‌ كاش‌ تو مي‌ديدي‌ آن‌ هنگامي‌ را كه‌ مجرمان‌ سرهاي‌خود را نزد پروردگارشان‌ پايين‌ انداخته‌اند و مي‌گويند: ديديم‌ وشنيديم‌ و قبول‌ كرديم‌. پروردگارا ما را دوباره‌ برگردان‌ تا عمل‌صالح‌ انجام‌ دهيم‌ و راه‌ درست‌ در پيش‌ گيريم‌ زيرا كه‌ ديگر حقيقت‌براي‌ ما يقيني‌ شد.»

اين‌ آيات‌ هم‌ بيانگر غفلت‌ و عدم‌ توجه‌ كافران‌ به‌ لقاء پروردگار ـكه‌ يك‌ مسأله‌ كلي‌ و عام‌ براي‌ همه‌ مي‌باشد ـ است‌ و هم‌ حكايتگر اين‌مسأله‌ كه‌ لقاء پروردگار مخصوص‌ پاكان‌ و مؤمنان‌ نيست‌ بلكه‌ همه‌انسانها او را ملاقات‌ خواهند كرد تنها چيزي‌ كه‌ هست‌ لقاء تا لقاء فرِمي‌كند.

از مجموع‌ آيات‌ پيش‌ گفته‌ روشن‌ مي‌شود كه‌ لقاء انسان‌ باپروردگار مسأله‌اي‌ عام‌ و كلي‌ است‌. ناگفته‌ نماند كه‌ در اينجا ما تنها به‌آيات‌ لقاء اشاره‌ كرديم‌ ولي‌ آيات‌ ديگري‌ نيز در قرآن‌ مسأله‌ رجعت‌و بازگشت‌ انسانها را مطرح‌ و از رجوع‌ همه‌ انسانها به‌ سوي‌ حضرت‌حق‌ خبر مي‌دهد و مفهوم‌ همه‌ آنها نيز عموم‌ و شمول‌ لقاء پروردگارنسبت‌ به‌ همه‌ انسانها است‌.

بايد توجه‌ داشت‌ اصل‌ مسأله‌ اين‌ است‌ كه‌ انسان‌ها بسوي‌ خدا درحركتند و لقاء آنها بستگي‌ دارد كه‌ مسيرشان‌ چه‌ مسيري‌ باشد ولقائشان‌ به‌ چه‌ صورتي‌. بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ انسانها هيچگاه‌ به‌ عنوان‌اصل‌ مقصد و اصل‌ مطلوب‌ به‌ سوي‌ بهشت‌ يا جهنم‌ در حركت‌نمي‌باشند، بلكه‌ مقصد حق‌ است‌ و سيرها به‌ سوي‌ اوست‌ و فرارها وطلب‌ها به‌ او مي‌رسند ولي‌ طلب‌ها كه‌ به‌ سوي‌ او منتهي‌ مي‌شود آثار ولوازمي‌ دارد كه‌ همان‌ بهشت‌ و بهشت‌هاست‌. فرارها و عنادها هم‌ كه‌ به‌او منتهي‌ مي‌شود باز آثار و لوازمي‌ دارد كه‌ همان‌ جهنم‌ و عذابهامي‌باشد. بنابراين‌، اين‌ فكر كه‌ مقصد اصلي‌ انسانها در بازگشت‌ به‌ سوي‌او بهشت‌ يا جهنم‌ مي‌باشد، فكري‌ ناروا و اشتباه‌ است‌. با تأمل‌، تدبر ودقت‌ در آيات‌ مباحث‌ قبل‌ روشن‌ مي‌شود كه‌ مقصد اصلي‌ كل‌ وجود واز جمله‌ انسان‌ حق‌ تبارك‌ و تعالي‌ است‌ و مطلوب‌ اصلي‌ خود اوست‌.منتها نحوه‌ سيرها و لقائها فرق‌ مي‌كند، آثار برخي‌ لقائها بهشت‌ و آثاربرخي‌ ديگر جهنم‌ است‌. براي‌ فهم‌ بهتر و عميق‌تر اين‌ مطلب‌، با ما درمباحث‌ بعدي‌ همراه‌ شويد.


21

ربوبيت‌ّ خداوند

اينكه‌ خداوند سبحان‌ به‌ همه‌ انسانها محيط‌ است‌ چه‌ معنايي‌ دارد؟حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ خدا به‌ همه‌ انسانها خوبان‌ و بدان‌ محيط‌ مي‌باشد،به‌ هر دو دسته‌ نزديك‌ و رب‌ّ هر دو است‌. امّا رب‌ّ با اسم‌ مخصوصي‌،خوب‌ را تربيت‌ و با اسمي‌ ديگر بد را تربيت‌ مي‌كند. پس‌ رب‌ّ در مقام‌ربوبيّت‌، مربي‌ هر دو مي‌باشد ولي‌ رب‌ّ در اين‌ مقام‌ با اسم‌ خاص‌ مثل‌حضرت‌ علي‌(ع) را تربيت‌ مي‌كند و اين‌ چهره‌ از رب‌ّ غير از آن‌ ربّي‌است‌ كه‌ ابن‌ ملجم‌ را تربيت‌ مي‌كند. رب‌ّ با چهره‌ «هادي‌» با علي‌(ع)روبرو است‌ ولي‌ با ابن‌ ملجم‌ با چهره‌ «مضّل‌» روبرو و با اين‌ اسم‌ او رادر اين‌ دنيا تربيت‌ مي‌كند. در سوره‌ انشقاق‌ خداوند متعال‌ فرمود: «تواي‌ انسان‌ به‌ سوي‌ ربّت‌ در حركتي‌، به‌ سوي‌ همان‌ ربّي‌ كه‌ تو را با هراسمي‌ تربيت‌ كرد با همان‌ اسمش‌ در حركت‌ و مسير خواهي‌ رفت‌ و با اولقاء خواهي‌ كرد.» (دقت‌ كنيد)

در قرآن‌ هم‌ كه‌ مي‌خوانيم‌:

«تُضِل‌ُّ بِه مَن‌ْ تَشاءُ وَ تَهْدَي‌ مَن‌ْ تَشاءُ»

«هر كه‌ را بخواهي‌ بوسيله‌ آن‌ گمراه‌ و هر كه‌ را بخواهي‌ هدايت‌مي‌كني‌»

به‌ اين‌ حقيقت‌ اشاره‌ دارد كه‌ خداوند هدايت‌ كننده‌ و گمراه‌ كننده‌است‌. امّا اين‌ هدايت‌ و ضلالت‌ از ناحيه‌ خداوند متعال‌ پس‌ از اختيار وگزينش‌ بندگان‌ مي‌باشد، اگر بنده‌اي‌ راه‌ ضلالت‌ را برگزيد خداوند اورا در راهي‌ كه‌ انتخاب‌ كرده‌ تربيت‌ مي‌كند و اگر كسي‌ راه‌ هدايت‌ راانتخاب‌ نموده‌ خداوند او را در همان‌ راه‌ تربيت‌ مي‌كند. ذات‌ مقدس‌حق‌ آن‌ كس‌ را كه‌ راه‌ راست‌ را اختيار كرده‌ با اسم‌ «هادي‌» پيش‌ مي‌بردو به‌ ربوبيّت‌ او مي‌پردازد و به‌ اين‌ لحاظ‌ مي‌شود خداي‌ «هادي‌» وفردي‌ را كه‌ راه‌ كج‌ را برگزيده‌، در همان‌ راه‌ ضلالت‌ با اسم‌ «مُضل‌»پيش‌ مي‌برد و به‌ اين‌ اعتبار مي‌شود خداي‌ «مُضّل‌». اين‌ مسأله‌ تلازمي‌ باجبر ندارد زيرا خداوند به‌ انسان‌ حجت‌ باطني‌ (عقل‌) و حجت‌ ظاهري‌(پيامبران‌ و دستورات‌ آنان‌) عنايت‌ فرموده‌ و اين‌ انسان‌ است‌ كه‌ بايد برسر دو راهي‌ مسير خود را انتخاب‌ كند، يا راه‌ هدايت‌ يا مسير ضلالت‌.بعد از اختيار، انتخاب‌ و گزينش‌ انسان‌، خداوند آدمي‌ را در همان‌مسيري‌ كه‌ پيش‌ گرفته‌ مدد و ياري‌ مي‌سارند و او را در همان‌ راه‌ پيش‌مي‌برد.

هست‌ مادر نفس‌ و بابا عقل‌
راداولش‌ تنگي‌ و آخر صد گشاد

اي‌ دهنده‌ عقلها فرياد رس
‌تا نخواهي‌ تو نخواهد هيچ‌ كس‌

هم‌ طلب‌ از تست‌ و هم‌ آن‌ نيكويي
‌ماكه‌ايم‌ اوّل‌ تويي‌ آخر توي‌

هم‌ بگو تو هم‌ تو بشنو هم‌ تو باش
‌ما همه‌ لاشه‌ايم‌ با چندين‌ تراش‌

زين‌ حواله‌ رغبت‌افزا در سجود
كاهلي‌ جبر مفرست‌ و خمود

جبر باشد پر و بال‌ كاملان
‌جبر هم‌ زندان‌ و بند كاهلان‌

همچو آب‌ نيل‌ دان‌ اين‌ جبر را
آب‌ مؤمن‌ را و خون‌ مرگبر را

بال‌ بازان‌ را سوي‌ سلطان‌ برد
بال‌ زاغان‌ را به‌ گورستان‌ برد.

اين‌ آيه‌ شريفه‌ راكه‌ حضرت‌ زينب‌ سلام‌الله‌عليها در مجلس‌ يزيدقرائت‌ فرمود:

«وَل يَحْسَبَن‌َّ الَّذين‌َ كَفرَوُا اِنَّما نُمْلي‌ لَهُم‌ْ خَيْرٌ لاَنْفُسِهِم‌ْ اِنَّما نُمْلي‌ لَهُم‌ْلِيَزْدادوُا اِثْماً وَ لَهُم‌ْ عَذاب‌ٌ مُهين‌»

«نبايد كفار تصور كنند اينكه‌ به‌ ايشان‌ مهلت‌ مي‌دهيم‌ براي‌ آنان‌نيكوست‌، ما فقط‌ به‌ ايشان‌ مهلت‌ مي‌دهيم‌ تا بر گناه‌ (خود) بيفزايندو (آنگاه‌) عذابي‌ خفت‌آور خواهند داشت‌.»

حضرت‌ خواست‌ به‌ يزيد بفهماند كه‌ نمي‌فهمد خدا به‌ او مهلت‌ داده‌براي‌ آنكه‌ راه‌ ضلالت‌ خود را خوب‌ تكميل‌ كند. چرا كه‌ مهلت‌ دادن‌خداوند يعني‌ كمك‌ كردن‌ گمراهان‌ در راه‌ ضلالتشان‌ تا به‌ آنجايي‌ كه‌بايد برسند و اين‌ همان‌ ربوبيت‌ّ با اسم‌ «مُضّل‌» است‌.

بازگشت‌ به‌ سوي‌ خدا يا لقاء اسماء الهي‌

در واقع‌ و به‌ بيان‌ ديگر، لقاء روز قيامت‌ كه‌ براي‌ همه‌ موجودات‌ وهمه‌ انسانها مي‌باشد لقاء مبدأ متعال‌ با اسماء خداوند است‌. اين‌ اسماءظهورات‌ و جلوات‌ ذات‌ غيبي‌ بوده‌ و از اين‌ رو هر لقائي‌، لقاء ذات‌غيبي‌ با اسماء او خواهد بود. انسانهاي‌ صالح‌ ذات‌ الهي‌ را با اسماءرحمت‌ مانند رحيم‌، جواد، عفو، غفور، رئوف‌، ودود، جبّار و نظايراينها ملاقات‌ مي‌كنند و اين‌ لقاء آثار و بركات‌ نامتناهي‌ براي‌ انسان‌ به‌ارمغان‌ خواهد آورد. در مقابل‌، انسانهايي‌ نيز هستند كه‌ از اين‌ نوع‌ملاقات‌ محروم‌ بوده‌ و از اين‌ اسماء محجوبند و پروردگار را با اسماءغضب‌، سخط‌، انتقام‌، قهار و نظاير اينها ملاقات‌ مي‌كنند. مواجه‌ شدن‌با اسماء غضب‌ نيز آثار وخيم‌ و شومي‌ به‌ دنبال‌ خواهد داشت‌.ازاين‌رو، اينكه‌ خداوند فرمود:


22

«يا اَيُّها الاِنْسان‌ُ اِنَّك‌َ كادِح‌ٌ اِلي‌ رَبِّك‌َ فَمُل قيه‌»

بيانگر همين‌ حقيقت‌ است‌ كه‌ آدمي‌ به‌ سوي‌ رب‌ّ با هر چهره‌اي‌ كه‌تربيت‌ شده‌ است‌ خواهد رفت‌. انسان‌ بد مي‌رود و با ربّي‌ كه‌ مضل‌،منتّقم‌ و شديد العذاب‌ است‌، روبرو مي‌گردد و آدم‌ خوب‌ در مسيرخود با اسم‌ غفور، هادي‌، جواد و رئوف‌ روبرو مي‌شود.

جان‌ كلام‌ آن‌ است‌ كه‌ منتهاي‌ سير، رب‌ّ است‌. و بهشت‌ و جهنم‌ ازآثار آن‌ خواهد بود و اين‌ بستگي‌ دارد كه‌ خدا را با كدام‌ چهره‌ و اسم‌ملاقات‌ كنيم‌. براي‌ وضوح‌ بيشتر اين‌ مطلب‌ كه‌ همه‌ به‌ لقاء او مي‌رسندامّا بر اساس‌ مسيرهاي‌ گوناگون‌ لقائها متفاوت‌ بوده‌ و مواجه‌ شدن‌ بارب‌ّ با اسماء گوناگون‌ خواهد بود به‌ برخي‌ از آيات‌ قرآن‌ دقت‌مي‌كنيم‌:

1ـ «اُولئِك‌َ جَزائُهُم‌ْ أَن‌َّ عَلَيْهِم‌ لَعْنَه‌َ الَّله‌ وَ الْمَلئِكَه‌ِ وَ النَّاس‌ِ أَجْمَعين‌َخالِدين‌َ فيها ليُخَفَّف‌ُ عَنْهُم‌ الْعَذاب‌ُ وَ ل هُم‌ْ يُنْظَرُون‌َ»

«جزاء (بيدادگران‌) اين‌ است‌ كه‌ لحن‌ و طرد خداي‌ متعال‌، ملائكه‌ وهمه‌ مردم‌ براي‌ آنها است‌ و در اين‌ لعنت‌ و طرد حق‌ هميشه‌ مي‌مانندو هيچوقت‌ عذاب‌ از ايشان‌ كاسته‌ نمي‌گردد و نظري‌ به‌ آن‌ نمي‌شودو يا مهلتي‌ به‌ آنان‌ داده‌ نمي‌شود.»

دقت‌ و تأمل‌ در اين‌ آيات‌ حقايق‌ زيادي‌ را روشن‌ مي‌كند.اول‌آنكه‌،آنان‌ به‌ خداي‌ متعال‌ در حالي‌ كه‌ خداوند آنان‌ را لعن‌ و طرد مي‌كندمي‌رسند، يعني‌ خداوند را با اسماء غضب‌ ملاقات‌ مي‌كنند. دوم‌ آنكه‌،اين‌ مواجه‌ شدن‌ با اسماء غضب‌ و لعن‌ خداوند هميشگي‌ است‌ و سوم‌آنكه‌، عذاب‌ و جهنم‌ از آثار لقاء با اسماء غضب‌ مي‌باشد.

بايد توجّه‌ داشت‌ كه‌ لعن‌، طرد و دوري‌ از خداوند يك‌ واقعيتي‌است‌ كه‌ منشاء عذابها و يا عين‌ آنها مي‌باشد، چرا كه‌ خدا خوبي‌ مطلق‌ ومنشاء همه‌ خوبي‌ها است‌، طرد خدا و فاصله‌ افتادن‌ با خدا يعني‌ فاصله‌افتادن‌ و دوري‌ ميان‌ انسان‌ و مبدأ و منشاء همه‌ خوبي‌ها كه‌ مساوي‌است‌ با فقدان‌ همه‌ خوبيها و حاكميت‌ همه‌ بديها و گرفتاريها. اين‌ دنيا كه‌اسفل‌ السافلين‌ است‌ باز به‌ نحوي‌ ولو در رتبه‌ پايين‌ با خدا در ارتباط‌بوده‌ و نور خداوند در آن‌ تابشي‌ دارد، پناه‌ مي‌بريم‌ به‌ خدا از عالمي‌ كه‌به‌ كل‌ّ از او دور باشد و مبدأ هستي‌ آن‌ را ردع‌ و طرد كند. شايد به‌ همين‌جهت‌ باشد كه‌ ائمه‌ معصومين‌ و اولياء الهي‌ آن‌ ناله‌ها را داشتند و ازطرد و لعن‌ خدا به‌ خدا پناه‌ مي‌بردند. خدا كند كه‌ اين‌ حقيقت‌ را بفهميم‌و نرويم‌ نه‌ آنكه‌ برويم‌ و بفهميم‌. (دقت‌ شود)

اين‌ آيه‌ همچنين‌ به‌ خوبي‌ دلالت‌ دارد كه‌ ظالمان‌ مي‌رسند به‌ خداولي‌ خدا آنها را ردع‌ مي‌كند و در اين‌ هنگام‌ جهنم‌ پديد مي‌آيد نه‌اينكه‌ اينها بسوي‌ جهنم‌ مي‌روند. (باز هم‌ دقت‌ كنيد)

2ـ «وَاَمَّا الَّذين‌َابْيَضَّت‌ْ وُجُوهُهم‌ُ فَفْي‌ رَحْمَه‌ِالّله‌ِ هُم‌ْ فيها خالِدوُن‌َ»

«و اما سپيد رويان‌ (در روز قيامت‌) همواره‌ در رحمت‌ خداوندجاويدانند.»

اين‌ آيه‌ به‌ خوبي‌ و واضح‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ سپيد رويان‌ منتهاي‌سيرشان‌ به‌ سوي‌ بهشت‌ نيست‌ بلكه‌ به‌ سوي‌ خداست‌ ولي‌ در آن‌ روز بااسم‌ «رحمن‌» و «رحيم‌» خداوند روبرو مي‌شوند و آن‌ اسم‌ الهي‌؛تجلي‌اش‌ بهشت‌ مي‌باشد. خداوند در اين‌ آيه‌ به‌ جاي‌ جنّات‌ واژه‌«رحمت‌» را ذكر فرمود و اين‌ خود به‌ روشني‌ دلالت‌ مي‌كند كه‌ عالمي‌است‌ با نام‌ «رحمت‌» كه‌ در آن‌ رحمت‌ خداوند آثاري‌ ظهور و بروزدارد كه‌ از جمله‌ آن‌ بهشت‌ مي‌باشد.

3ـ «وَ أطيعوُا الَّله‌ وَ الرَّسُول‌َ لَعّلَكُم‌ْ تُرْحَموُن‌َ وَ سارِعوا اِلي‌ مَغْفِرَه‌ مِن‌ْرَبِّكُم‌ْ وَ جَنَّه‌ٍ عَرْضُها السَّمَوات‌ُ وَ الاَرْض‌ُ اُعِدَّت‌ْ لِلمُتَقّين‌»

«و اطاعت‌ كنيد خداوند و رسول‌ او را شايد مشمول‌ رحمت‌ شويد وشتاب‌ كنيد به‌ سوي‌ مغفرتي‌ از پروردگارتان‌ و بهشتي‌ كه‌ عرض‌ آن‌همه‌ آسمانها و زمين‌ را مي‌گيرد و براي‌ متقين‌ آماده‌ شده‌ است‌.»

اين‌ آيات‌ انتهاي‌ سير و حركت‌ اطاعت‌ كنندگان‌ از خدا و رسول‌را، رحمت‌ حق‌ و رسيدن‌ به‌ رحمت‌ او و لقاء او با اسماء رحمت‌ دانسته‌و دستور مي‌دهد كه‌ به‌ سوي‌ غفران‌ الهي‌ شتاب‌ كنيد و بكوشيد كه‌ بااسم‌ غفور او مواجه‌ شويد، يعني‌ او را با اسم‌ غفور ملاقات‌ كنيد كه‌ ازآثار اين‌ لقاء، بهشت‌ است‌ با آن‌ خصوصياتي‌ كه‌ گفته‌ شد.


23

4ـ «اُولئِك‌َ جَزائُهُم‌ مَغْفِرَه‌ٌ مِن‌ْ رَبِهِّم‌ وَ جَنات‌ٌ تَجري‌ مِن‌ْ تَحْتِهَا الاَنْهارُخالِدين‌َ فيها وَ نِعْم‌َ اَجْرُ العامِليَن‌»

«آنان‌، پاداششان‌ مغفرتي‌ است‌ از جانب‌ پروردگارشان‌ و بهشتهايي‌كه‌ از زير آنها نهرها روان‌ است‌. جاودانه‌ در آن‌ بمانند و پاداش‌ اهل‌عمل‌ چه‌ نيكوست‌.»

در اين‌ آيه‌ نيز جزاء و نتيجه‌ اولي‌ و اصلي‌ صاحبان‌ ايمان‌ و عمل‌صالح‌ را مغفرت‌ رب‌ دانسته‌ و در مرحله‌ بعدي‌، جنّات‌ و بهشتها، به‌ اين‌معنا كه‌ آنان‌ با خداي‌ متعال‌ با اسم‌ «غفور» مواجه‌ شده‌ و به‌ لقاء رب‌ّغفور مي‌رسند و از آثار اسم‌ «غفور» بهشت‌ هاست‌.

5 ـ «أفَمَن‌ِ اتَّبَع‌َ رِضْوان‌َ الّله‌ِ كَمَن‌ْ باءَ بِسَخَط‌ٍ مِن‌َ الّله‌ِ وَ مَأْويه‌ُ جَهَنَّم‌ُ وَبِئْس‌َ الْمَصيرُ»

«آيا كسي‌ كه‌ تبعيت‌ از رضوان‌ حق‌ مي‌كند و طالب‌ رضوان‌ است‌مانند كسي‌ است‌ كه‌ روي‌ به‌ غضب‌ و سخطي‌ از خداوند متعال‌بياورد؟ و مأواي‌ او جهنم‌ است‌ و جهنم‌ نقطه‌ برگشت‌ بدي‌ است‌.»

اين‌ آيه‌ نيز به‌ وضوح‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ عده‌اي‌ از انسانها خداوند را بااسم‌ «راضي‌» ملاقات‌ كرده‌ و عده‌اي‌ ديگر با اسم‌ « ساخط‌» به‌ او روي‌مي‌آورند و نتيجه‌ لقاء با اسماء غضب‌، جهنم‌ است‌.

6ـ «وَ قالُوا أِذا ضَلَلْنا فِي‌ الاَرْض‌ِ أَ اِنّا لَفي‌ خَلْق‌ جَديد بَل‌ْ هُم‌ْ بِلِقاءِ رَبِهّم‌كافِرُون‌َ قُل‌ْ يَتَوَفَّيكُم‌ُ مَلَك‌ُ الْمَوت‌ِ الَّذي‌ِ وُ كِّل‌َ بِكُم‌ْ ثُم‌َّ اِلي‌ رَبِّكُم‌ْتُرْجَعُون‌َ وَ لَوْتري‌ اِذ الُمجْرمُون‌َ ناكِسُوا رؤُسهِم‌ عِندْ رَبِهْم‌ رَبَّن أبْصَرناوَ سَمِعْن فَارْجِعْنا نَعْمَل‌َ صَالحاً اِنَّا مُوقِنوُن‌َ وَ لَوْ شِئْنا لاَتَيْنا كُل‌َّ نَفْس‌هُدَيها وَ لكِن‌ حَق‌َّ الْقُول‌ مِنّي‌ لاَمْلاَن‌َّ جَهَنَّم‌َ مِن‌َ الجِنَّه‌ِ وَ النّاس‌ِ أجْمَعين‌َفَذُوقُوا بِما نَسيتُم‌ْ لِقاءَ يَوْمِكم‌ْ هذا اِنَّا نَسيناكُم‌ْ وَ ذُوقُوا عَذاب‌َ الْخُلْدِ بِماكُنْتُم‌ تَعْمَلُون‌َ»

«و گفتند: «آيا وقتي‌ در دل‌ زمين‌ گم‌ شديم‌ آيا (باز) ما در خلقت‌جديدي‌ خواهيم‌ بود؟» (نه‌) بلكه‌ آنها به‌ لقاء پروردگارشان‌ كافرند.بگو: «فرشته‌ مرگي‌ كه‌ بر شما گمارده‌ شده‌، جانتان‌ را مي‌ستاند،آنگاه‌ به‌ سوي‌ پروردگارتان‌ باز گردانيده‌ مي‌شويد.» و كاش‌ هنگامي‌را كه‌ مجرمان‌ پيش‌ پروردگارشان‌ سرهاشان‌ را به‌ زير افكنده‌اندمي‌ديدي‌ (كه‌ مي‌گويند:) «پروردگارا ديديم‌ و شنيديم‌؛ ما را بازگرداندن‌ تا كار شايسته‌ كنيم‌، چرا كه‌ ما يقين‌ داريم‌» و اگر مي‌خواستيم‌ حتماً به‌ هر كس‌ (از روي‌ جبر) هدايتش‌ را مي‌داديم‌. ليكن‌سخن‌ من‌ محقق‌ گرديده‌ كه‌ «هر آينه‌ جهنم‌ را از همه‌ جنّيان‌ و آدميان‌خواهم‌ آكند» پس‌ به‌ سزاي‌ آنكه‌ لقاء و ديدار اين‌ روزتان‌ را از يادبرديد (عذاب‌ را) بچشيد، ما نيز فراموشتان‌ كرديم‌ و به‌ (سزاي‌)آنچه‌ انجام‌ مي‌داديد عذاب‌ جاودان‌ را بچشيد.»

اين‌ آيات‌ به‌ روشني‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ مجرمان‌ و منكران‌ لقاءخداوند، او را ملاقات‌ مي‌كنند ولي‌ اين‌ مواجه‌ و رويارويي‌ سر به‌ زيرانداختن‌ است‌ يعني‌ نوعي‌ لقاء خاص‌ مي‌باشد كه‌ مجرمان‌ قدرت‌ نگاه‌به‌ خداوند را ندارند. آنها هم‌ در پيشگاه‌ خداوندند و هم‌ به‌ او مي‌رسندو هم‌ قدرت‌ نظر به‌ او را ندارند. مجرمان‌ در حضور حق‌اند اما چه‌حضوري‌ كه‌ نمي‌توانند به‌ حق‌ نگاه‌ كنند. اين‌ مسأله‌ به‌ واقع‌، رسيدن‌ به‌خدا در حال‌ مطرود شدن‌ از اوست‌. هم‌ لقاء است‌ و هم‌ طرد و دوري‌خاصي‌ (دقت‌ شود) آثار اين‌ لقاء هم‌ عذاب‌ الهي‌ است‌ كه‌ در اين‌آيات‌ به‌ آن‌ اشاره‌ شد.

7ـ وَ لَوْتَري‌ اِذْ وُقِفُوا عَلي‌ رَبِهّم‌ قال‌َ أَلَيْس‌َ هذا بِالْحَق‌ قالُوا بَلي‌ وَ رَبّناقال‌َ فَذوُقوُا الْعَذاب‌َ بِما كُنْتُم‌ تَكْفُروُن‌َ قَدْ خَسِرْ الَّذيَن‌ِ كَذَّبُوا بِلقاءِ الّله‌ِحَتي‌ اِذا جائَتْهُم‌ُ السَّاعَه‌ُ بَغْتَه‌ً قالُوا يا حَسْرَتَنا عَلي‌ ما فَرّطْنا فيها وَ هُم‌ْيَحْمِلُون‌َ أَوزارَهُم‌ْ عَلي‌ ظُهُورِهِم‌ْ أَلساءَ ما يَزرِوُن‌َ»

«و اگر بنگري‌ هنگامي‌ را كه‌ در برابر پروردگارشان‌ باز داشته‌مي‌شوند خدا مي‌فرمايد: «آيا اين‌ حق‌ نيست‌؟» مي‌گويند: «چرا،سوگند به‌ پروردگارمان‌ كه‌ حق‌ است‌» خداوند در (پاسخ‌) مي‌فرمايد:«پس‌ به‌ كيفر آنكه‌ كفر مي‌ورزيديد، اين‌ عذاب‌ را بچشيد» كساني‌ كه‌لقاء الهي‌ را دروغ‌ انگاشتند قطعاً زيان‌ ديدند تا آنگاه‌ كه‌ قيامت‌ به‌ناگاه‌ بر آنان‌ در رسد مي‌گويند: «اي‌ دريغ‌ بر ما، بر آنچه‌ درباره‌ آن‌كوتاهي‌ كرديم‌.» و آنان‌ بار سنگين‌ گناهانشان‌ را به‌ دوش‌ مي‌كشندچه‌ بد است‌ باري‌ كه‌ مي‌كشند.

اين‌ آيات‌ نيز به‌ وضوح‌ حكايتگر حضور و لقاء مجرمان‌ و كافران‌با خداوند متعال‌ است‌ امّا آثار اين‌ لقاء، عذاب‌ الهي‌ است‌ علاوه‌ برآنكه‌ اشاره‌ دارد كه‌ تكذيب‌ كنندگان‌ اين‌ لقاء و مواجه‌ و رويارويي‌ باخداوند نيز نتيجه‌ تكذيب‌ خود را خواهند ديد.


24

از مجموع‌ آيات‌ قبل‌ و آيات‌ ديگر قرآن‌ كه‌ مجال‌ طرح‌ آن‌ نبودچنين‌ استفاده‌ مي‌شود كه‌ همه‌ به‌ سوي‌ خداوند مي‌روند و به‌ لقاء اومي‌رسند ولي‌ لقاء تا لقاء فرق‌ مي‌كند، يكي‌ به‌ خدا مي‌رسد و در بارگاه‌او حضور مي‌يابد با اسماء رحمت‌ كه‌ يكي‌ از آثارش‌ بهشت‌ است‌ وكسي‌ با اسماء غضب‌ خداوند روبرو مي‌گردد كه‌ آثارش‌ جهنم‌ و عذاب‌مي‌باشد. به‌ هر صورت‌ همه‌، چه‌ خوب‌ و چه‌ بد بسوي‌ اويند و با اومواجه‌ خواهند گشت‌ ولي‌ نوع‌ رويارويي‌ نسبت‌ به‌ مسيري‌ كه‌ انسان‌خود با اختيار گزينش‌ كرده‌ است‌ متفاوت‌ خواهد بود و اين‌ تفاوت‌آنچنان‌ است‌ كه‌ از برخي‌ صورتهاي‌ آن‌ بايد به‌ خدا پناه‌ برد و به‌ سوي‌خدا فرار كرد. به‌ بيان‌ ديگر، لقائي‌ هست‌ كه‌ به‌ سوي‌ آن‌ فرار مي‌شود وبا عشق‌ و سوز خواسته‌ مي‌شود و نيل‌ به‌ آن‌ فوز عظيم‌ و آخرين‌ آرزوي‌عارفان‌، صالحان‌ و مؤمنان‌ است‌ و لقائي‌ هم‌ هست‌ كه‌ از آن‌ فرارمي‌شود و آن‌ لقاء پروردگار با اسماء غضب‌ و سخط‌ مي‌باشد و به‌ بيان‌سوم‌، صورت‌ برخي‌ در روز لقاء نوراني‌ و با بهجت‌ بوده‌ و ناظر جمال‌حق‌ و وجه‌ جميل‌ اويند و صورت‌ بعضي‌ غم‌ زده‌، شكسته‌ و در حال‌وحشت‌ و اضطراب‌ از آنچه‌ بايد پيش‌ بيايد و نزديك‌ است‌ پيش‌ آيد.

بايد با تضرع‌ و گريه‌ از خداوند خواست‌ كه‌ ما را با اسماء رحمت‌خود مواجه‌ ساخته‌ و لقاء ما با چهره‌ رحمتش‌ باشد.

زاري‌ و گريه‌ قوي‌ سرمايه‌اي‌ است
‌رحمت‌ كلي‌ قوي‌تر دايه‌اي‌ است‌

دايه‌ و مادر بهانه‌ جو بود
تا كه‌ كي‌ آن‌ طفل‌ او گريان‌ شود

طفل‌ حاجات‌ شما را آفريد
تا بناليد و شود شيرش‌ پديد

گفت‌ ادعوا الله‌ بي‌ زاري‌ مباش
‌تا بجوشد شيرهاي‌ مهرهاش‌

چون‌ بگريانم‌ بجو شد رحمتم
‌آن‌ خروشنده‌ بنوشد نعمتم‌

گر نخواهم‌ داد خود ننمايمش‌
چونش‌ كردم‌ بسته‌ دل‌ بگشايمش‌

رحمتم‌ موقوف‌ آن‌ خوش‌ گريه‌هاست
‌چون‌ گريست‌ از بحر رحمت‌ موج‌ خاست‌

نقش‌ اسماء در تربيت‌ خلقت‌

گرچه‌ بحث‌ و بررسي‌ اسماء حسني‌، جمال‌، جلال‌، رحمت‌ وغضب‌ و ترتب‌ آنها در اين‌ نوشتار امكان‌پذير نبوده‌ و نيازمند به‌نگاشته‌ جداگانه‌اي‌ است‌. ولي‌ براي‌ آنكه‌ تا حدي‌ مسأله‌ لقاء انسان‌ بااسماء رحمت‌ و غضب‌ كه‌ بيان‌ ديگري‌ از بازگشت‌ انسان‌ به‌ سوي‌ ذات‌مقدس‌ حق‌ است‌، روشن‌ گردد به‌ نكاتي‌ در اين‌ باب‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌.

كل‌ خلقت‌ ظهوراتي‌ است‌ از اسماء و صفات‌ حق‌ و اصلاً وجودجلوه‌ حضرت‌ حق‌ مي‌باشد. اين‌ وجود و هستي‌ در واقع‌؛ جلوات‌،مظاهر و مجالي‌ صفات‌ حق‌اند. از آن‌ نظر كه‌ اينچنين‌ است‌ كل‌ وجودجلوه‌ خداوند متعال‌ بوده‌ و اسماء الهي‌ منشاء و سرچشمه‌ عالم‌ هستي‌مي‌باشد و به‌ همين‌ جهت‌ اسماء حسناي‌ الهي‌ نقش‌ زياد و بسزايي‌ دروجود دارند (دقت‌ كنيد) علاوه‌ بر آنكه‌ اسماء الهي‌ منشأ وجوداند،تأثيرات‌ قابل‌ توجهي‌ در عالم‌ هستي‌ نيز دارند. در حقيقت‌ آنكه‌ وجودرا تربيت‌ مي‌كند يعني‌ حركت‌ مي‌دهد، در مسير پيش‌ مي‌برد و تكميل‌مي‌سازد اسماء خداوند است‌. به‌ بيان‌ ديگر، هنگامي‌ كه‌ مي‌گوييم‌ كل‌وجود از اسماء خدا است‌ يعني‌ كل‌ وجود آثار يا جلوه‌ خدا است‌ بااسماء و صفاتي‌ كه‌ دارد و خداوند متعال‌ با چنين‌ اسمايي‌ چنين‌ نظامي‌را به‌ وجود آورده‌ است‌. از اين‌ رو، قسمتي‌ از اسماء خدواند تربيت‌عالم‌ هستي‌ را بر عهده‌ دارد كه‌ موجودات‌ را به‌ حركت‌ وا مي‌دارد و درسير تكاملي‌ آنها به‌ سوي‌ خداوند در مسيرهايشان‌ به‌ پيش‌ مي‌برد. براي‌روشن‌ شدن‌ اين‌ مسأله‌ مهم‌ و در عين‌ حال‌ دقيق‌ به‌ چند نمونه‌ توجه‌كنيد:

يكي‌ از اسماء خداوند «مخرج‌ الحي‌ من‌ الميّت‌» است‌ يعني‌خارج‌ كننده‌ حيات‌ از باطن‌ مرده‌. خداوند متعال‌ با اين‌ اسم‌ خاك‌ راتربيت‌ مي‌كند و خاك‌ در مسير اين‌ اسم‌ به‌ سوي‌ ذات‌ مقدس‌ حق‌مي‌رود. خاك‌ به‌ ظاهر حيات‌ ندارد ولي‌ در باطن‌ حيات‌ دارد. خداوندبا اين‌ اسم‌ استعدادي‌ را كه‌ درون‌ خاك‌ بوده‌ بارز و ظاهر مي‌سازد واين‌ با پا گذاشتن‌ خاك‌ به‌ عالم‌ نباتي‌ محقق‌ مي‌گردد. در حقيقت‌خداوند با اسم‌ «مخرج‌ الحي‌ من‌ الميّت‌» نباتي‌ را كه‌ مظهر حيات‌مي‌باشد از درون‌ خاك‌ كه‌ به‌ ظاهر فاقد حيات‌ بود، بيرون‌ آورده‌ و آن‌را نمايان‌ مي‌سازد. ذات‌ مقدس‌ حق‌ با اين‌ اسم‌، خاك‌ را در مسيرحركت‌ خويش‌ از عالم‌ خاكي‌ به‌ عالم‌ نباتي‌ وارد و استعداد دروني‌خاك‌ را با نبات‌ و گياه‌ شدن‌ شكوفا ساخته‌ و حياتي‌ را كه‌ در درون‌ ونهاد خاك‌ بود با ورود به‌ عالم‌ نباتي‌ به‌ فعليت‌ و ظهور مي‌رساند.


25

از طرفي‌ اسم‌ «مصوّر» يعني‌ «صورت‌ بخشي‌» خداوند متعال‌ نيز دراينجا كار مي‌كند و خاك‌ را در صورت‌ نباتي‌ جلوه‌گر كرده‌ و خاك‌ به‌صورتي‌ از صورتهاي‌ گوناگون‌ نباتي‌ در مي‌آيد يا نوع‌ خاصي‌ از گل‌مي‌شود و يا نوع‌ خاصي‌ از درخت‌ و همينطور. در عين‌ حال‌ خداوندسبحان‌ به‌ يك‌ نظر با اسم‌ «رازق‌» يعني‌ «روزي‌ دهنده‌» نيز به‌ ربوبيت‌خاك‌ مي‌پردازد. به‌ بيان‌ ديگر، هرچه‌ را كه‌ اين‌ خاك‌ استعداد آن‌ رادارد به‌ او مي‌دهد و از اين‌ جهت‌ تحت‌ ربوبيت‌ اسم‌ «رازق‌» خداوندقرار مي‌گيرد و يا به‌ يك‌ نظر با اسم‌ « مجيب‌» يعني‌ «اجابت‌ كننده‌» بااين‌ بيان‌ كه‌ خواستني‌ را كه‌ خواست‌ باشد ردّ نمي‌كند. خاكي‌ كه‌ واقعاًمي‌خواهد نبات‌ شود حتماً نباتي‌ را از خداوند مي‌گيرد. و همينطور.

خاكي‌ كه‌ شكافته‌ شده‌ و زنده‌ مي‌شود و نبات‌ مي‌گردد تحت‌ربوبيت‌ اسم‌ «مخرج‌ الحي‌ من‌ الميّت‌» قرار گرفته‌ و در مسير اين‌ نام‌ به‌سوي‌ حي‌ ّ مطلق‌ در حركت‌ است‌. خاك‌ در اين‌ مرحله‌ خداوند را با اين‌اسم‌ و صفت‌ مي‌طلبد و به‌ يك‌ معنا عبادت‌ مي‌كند و به‌ حركت‌ خود تارسيدن‌ به‌ مراتب‌ بعدي‌ ادامه‌ مي‌دهد. خاك‌ از اين‌ جهت‌ در مسير اسم‌«حي‌ّ» است‌ و «حي‌ّ» او را تربيت‌ مي‌كند و هم‌ اين‌ به‌ سوي‌ «حي‌ّ» پيش‌مي‌رود (دقت‌ شود).

اين‌ توضيح‌، بيان‌ ديگري‌ است‌ از آنچه‌ تعبير مي‌كنند كه‌ خاك‌ درمقام‌ ربوبيت‌ «حي‌ّ» مي‌باشد يا خاك‌ در مقام‌ ربوبيت‌ خداست‌ با اسم‌«حي‌ّ»، يعني‌ از آن‌ سو، اسم‌ «حي‌ّ» اين‌ خاك‌ را تربيت‌ كرده‌ و او را باآنچه‌ مناسب‌ با او بوده‌ مي‌سازد و از اين‌ سو، خاك‌ با اسم‌ «حي‌ّ» خدا راعبادت‌ مي‌كند، مي‌طلبد و به‌ سوي‌ او در حركت‌ است‌. (توجه‌ كنيد)ناگفته‌ نماند اينكه‌ گفته‌ شد خاك‌ با اسم‌ «حي‌ّ» عبادت‌ مي‌كند و پيش‌مي‌رود، به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خاك‌ با اسماء حسناي‌ ديگر الهي‌ عبادت‌نمي‌كند بلكه‌ هر چه‌ خاك‌ بالاتر برود و مراتب‌ بعدي‌ را طّي‌ كندخداوند را با همه‌ اسمائش‌ عبادت‌ خواهد كرد. توضيح‌ تفصيلي‌ اين‌مسأله‌ بايد در جاي‌ خود دنبال‌ شود.

نمونه‌ ديگر، كسي‌ كه‌ انسان‌ خوبي‌ است‌ و لحظه‌ به‌ لحظه‌ بابرگشتش‌، توبه‌اش‌، ترسش‌، اعمال‌ حسنه‌اش‌ و اقبالي‌ كه‌ به‌ سوي‌خداوند متعال‌ دارد خودش‌ را مشمول‌ «غفران‌» حق‌ مي‌كند و از وصف‌«غفور» حق‌ لحظه‌ به‌ لحظه‌ غفران‌ مي‌گيرد، اين‌ چنين‌ شخصي‌ با اسم‌«غفور» ذات‌ مقدس‌ حق‌ در مسير خويش‌ پيش‌ مي‌رود و خداوند متعال‌با اسم‌ «غفور» خود اين‌ شخص‌ را تربيت‌ مي‌كند. «غفران‌» به‌ معني‌پوشاندن‌ نقايص‌ و دادن‌ افاضات‌ و عنايات‌ است‌ و «غفور» يعني‌ آنكه‌مدام‌ نقايص‌ را بر طرف‌ مي‌كند، عيوب‌ را مي‌پوشاند و افاضه‌ و عنايت‌مي‌كند و موجود را در مسير حق‌ و هدايت‌ و قرب‌ تكميل‌ مي‌كند و به‌پيش‌ مي‌برد. «غفران‌» به‌ معني‌ «بخشيدن‌ گناه‌» و غفور بمعني‌ «آنكه‌ گناه‌را مي‌بخشد» نيست‌ بلكه‌ بخشش‌ گناه‌ گوشه‌اي‌ از غفران‌ است‌ و به‌ جهت‌معناي‌ دقيق‌ غفران‌ و غفور است‌ كه‌ در قرآن‌ درباره‌ حضرت‌رسول‌(ص) اسم‌ غفور زياد بكار رفته‌ است‌. اگر غفران‌ به‌ معني‌بخشيدن‌ گناه‌ بود ديگر معنا نداشت‌ كه‌ در مورد حضرت‌ رسول‌(ص)استعمال‌ شود. معناي‌ اصلي‌ «غفران‌» افاضه‌ مدام‌، عنايت‌ مستمر،پوشاندن‌ مدام‌ عيوب‌ و بر طرف‌ كردن‌ مستمر نقايص‌ است‌. كسي‌ كه‌شب‌ و روز در طلب‌ حق‌ است‌. شب‌ و روز نقايص‌ و عيوب‌ خود را بااسم‌ «غفور» پوشانده‌ و با همين‌ اسم‌ كمبودهاي‌ خود را بر طرف‌ ساخته‌و از افاضات‌ و عنايات‌ الهي‌ بهره‌مند مي‌گردد.

از آن‌ سو، خداوند متعال‌ با اسم‌ «غفور» اين‌ شخص‌ را ربوبيت‌ داده‌و تربيت‌ مي‌كند و با تفضل‌ افاضات‌ و عنايات‌ مستمر و پوشش‌ و محوساختن‌ نقايص‌ وجودي‌، او را در مسير هدايت‌ به‌ پيش‌ برده‌ و تا رسيدن‌به‌ خدا تكميل‌ كرده‌ در حد و مرتبه‌اي‌ كه‌ از خويش‌ هيچ‌ خبري‌ نداشته‌باشد. چنين‌ كسي‌ در مسير اسم‌ «غفور» به‌ سوي‌ خدا مي‌رود و ذات‌مقدس‌ حق‌ را با اسم‌ «غفور» پرستش‌ مي‌كند و خداوند متعال‌ هم‌ با اسم‌«غفور» او را ربوبيت‌ و تربيت‌ مي‌كند.


26

اگر من‌ و شما هم‌ انسان‌ خوبي‌ باشيم‌ بايد در ربوبيّت‌ ما اسم‌ «غفور»و اسماء رحمت‌ ديگر خداوند همچون‌ «جواد»، «رئوف‌» و ... نقش‌داشته‌ باشد و ما تحت‌ ربوبيّت‌ اين‌ اسماء بوده‌ و با آنها به‌ سوي‌ خداوندحركت‌ كرده‌ و در مسير اين‌ اسماء پيش‌ برويم‌. عرفاي‌ بزرگ‌ اسلامي‌بابهاي‌ زيادي‌ در اين‌ مسأله‌ گشوده‌اند و كوشيده‌اند تا با استفاده‌ ازآيات‌ و روايات‌ آثار ربوبيت‌ اسماء الهي‌ را در بندگان‌ صالح‌ و باايماني‌ كه‌ تحت‌ اسمي‌ از اسماء خدا در حركتند، بيان‌ كنند كه‌ مثلاً اگرمن‌ بخواهم‌ «عبد غفور» باشم‌ بايد آثار غفران‌ حق‌ در من‌ ظاهر شودوالا «عبد غفور» نخواهم‌ بود و همينطور اسماء و صفات‌ ديگر.

اين‌ دو نمونه‌ از اسماء جمال‌ و رحمت‌ حق‌ بود كه‌ موجودات‌ و ازجمله‌ انسان‌ در مسير آنها به‌ سوي‌ خدا رفته‌ و در آخر با اين‌ اسماء،خداوند را ملاقات‌ مي‌كند، يعني‌ انسانها از همان‌ مسيري‌ كه‌ به‌ سوي‌خدا مي‌روند و خداوند آنها را در آن‌ مسير ربوبيت‌ و تربيت‌ مي‌كرد به‌محضر خداوند بار مي‌يابند و ذات‌ مقدس‌ حق‌ را با آن‌ اسماء ملاقات‌كرده‌ و باوي‌ مواجه‌ خواهند شد.امّا آنان‌كه‌ تحت‌ ربوبيت‌ اسماءرحمت‌ نبوده‌ بلكه‌ با اسماء ديگر به‌ سوي‌ خدا مي‌روند و خداوند آنهارا تحت‌ آن‌ اسماء ديگر ربوبيت‌ و تربيت‌ مي‌نمايد، نوع‌ لقاء ورويارويي‌ آنها با حضرت‌ حق‌ متفاوت‌ خواهد بود. مثلاً كسي‌ كه‌معصيت‌ مي‌كند و گناهكار است‌ و عزم‌ بر ترك‌ نداشته‌ و مصمم‌مي‌باشد كه‌ باز هم‌ معصيت‌ كند تحت‌ ربوبيت‌ اسماء رحمت‌ نخواهدبود؛ بلكه‌ خداوند با اسم‌ «منتقم‌» با او روبرو است‌ و او نيز در مسير«منتقم‌» به‌ سوي‌ خداوند «منتقم‌» پيش‌ مي‌رود و مدام‌ بر نافرماني‌، گناه‌و عنادش‌ افزوده‌ مي‌گردد كه‌ اين‌، خود انتقام‌ حضرت‌ حق‌ از اين‌گناهكار است‌. (دقت‌ شود)

كسي‌ كه‌ راه‌ ضلالت‌ را در پيش‌ مي‌گيرد، گمراهي‌ از يك‌ قدمي‌ به‌چند قدمي‌ و از يك‌ بعدي‌ به‌ چند بعدي‌ مبدل‌ گشته‌ و مدام‌ از راه‌هدايت‌ دور و دورتر مي‌ شود، در مسير «خير الماكرين‌» خداوندسبحان‌ قرار گرفته‌ كه‌ بسيار بسيار خطرناك‌ است‌. او گمان‌ مي‌كند اينكه‌خداوند در عين‌ گمراهيش‌ به‌ او عنايت‌ داشته‌، كمك‌ كرده‌ و نعمتهايي‌در اختيارش‌ مي‌گذارد، حتماً كار خوبي‌ مرتكب‌ شده‌ و يا ضلالتش‌ اورا از خدا دور نساخته‌ است‌، در واقع‌ با اين‌ پندار در مسير «مكر حق‌»قرار گرفته‌ است‌ و در آن‌ راه‌ بسوي‌ ضلالت‌ و گمراهي‌ بيشتر پيش‌مي‌رود. خداوند هم‌ با وصف‌ «خير الماكرين‌» و اسم‌ «منتقم‌» مدام‌ از اوانتقام‌ مي‌كشد و او را بسوي‌ هلاكت‌ مي‌برد.

نبايد من‌ و شما« سريع‌ الحساب‌» بودن‌ خدا را ساده‌ بگيريم‌. بدانيم‌كه‌ خداوند به‌ حدي‌ حسابگر است‌ كه‌ لحظه‌ دوّم‌ را نتيجه‌ لحظه‌ اوّل‌ قرارداده‌ است‌. يك‌ لحظه‌ خطور قلبي‌ اگر خوب‌ باشد لحظه‌ بعدي‌ خوبي‌نصيب‌ ما خواهد شد و اگر بد باشد فوري‌ نتيجه‌ بد عايدمان‌ خواهدگشت‌. خداوند خيلي‌ با سرعت‌ انتقام‌ مي‌گيرد و فوري‌ حسابش‌ راتسويه‌ مي‌كند. كسي‌ كه‌ لحظه‌ به‌ لحظه‌ مراقب‌ عمل‌، فكر و عادت‌خويش‌ است‌ مي‌فهمد و مي‌يابد كه‌ در عالم‌ چه‌ خبر و خبرهايي‌ است‌بصورتي‌ كه‌ با ذره‌اي‌ حركت‌ فوراً نتيجه‌ خود را مي‌گيرد. فردي‌ كه‌مسير ضلالت‌ را انتخاب‌ كرده‌ فوراً در مرحله‌ دوّم‌ بااضلال‌ حق‌ روبروخواهد گشت‌ و خداوند با اسم‌ «منتقم‌» او را ربوبيت‌ و تربيت‌ خواهدكرد و اين‌ شخص‌ در اين‌ مسير به‌ سوي‌ او حركت‌ كرده‌ و خداوند را بااين‌ اسم‌ ملاقات‌ مي‌كند.

در حقيقت‌ مجرمان‌ و آنانكه‌ مبدأ متعال‌ را با اسماء غضب‌ ملاقات‌مي‌كنند از مبدأ متعال‌ با اسماء رحمت‌ محجوب‌ بوده‌ و از لقاء او بااسماء رحمت‌ محروم‌اند، چرا كه‌ اسماء غضب‌ و انتقام‌، خود حجاب‌بين‌ اين‌ عده‌ و ميان‌ اسماء رحمت‌ و مغفرت‌ بوده‌ و غضب‌ و سخط‌ مانع‌از اين‌ مي‌گردد كه‌ مجرمان‌ به‌ لقاء رب‌ با اسماء رحمت‌ نايل‌ آيند.

خلاصه‌ آنكه‌، اسماء الهي‌ موجودات‌ را ربوبيت‌ و تربيت‌ كرده‌ ودر مسيري‌ كه‌ در پيش‌ گرفته‌اند به‌ پيش‌ مي‌برد. موجودات‌ و از جمله‌انسان‌ نيز با اسماء خداوند متعال‌ در مسيرشان‌ به‌ سوي‌ خدا رفته‌ و درآخر با اين‌ اسماء، ذات‌ مقدس‌ حق‌ را ملاقات‌ مي‌كنند. انسانهاي‌ صالح‌ذات‌ الهي‌ را با اسماء رحمت‌ ملاقات‌ كرده‌ و انسانهاي‌ مجرم‌ و محروم‌از اسماء رحمت‌ ذات‌ مقدس‌ حق‌ را با اسماء غضب‌ ملاقات‌ مي‌كنند. بااين‌ تحليل‌، نقش‌ اسماء حسناي‌ الهي‌ در منشاء و حركت‌ عالم‌ هستي‌ ومسيرهاي‌ گزينش‌ شده‌ از سوي‌ موجودات‌ و انسانها و چگونگي‌ مواجه‌آنها با خداوند روشن‌ گشت‌. بنابراين‌، جايگاه‌ اسماء خداوند متعال‌ رانبايد در تربيت‌ خلقت‌ فراموش‌ كرده‌ و با غفلت‌ از كنار آن‌ بگذريم‌.


27

از پي‌ آن‌ گفت‌ حق‌ خود را بصير
كه‌ بود ديد و يت‌ هر دم‌ نذير

از پي‌ آن‌ گفت‌ حق‌ خود را سميع
‌تاببندي‌ لب‌ ز گفتار شنيع‌

از پي‌ آن‌ گفت‌ حق‌ خود را عليم
‌تا نينديشي‌ فسادي‌ تو زبيم‌

نيست‌ اينها بر خدا اسم‌ عَلم
‌كه‌ سيه‌ كافور دارد نام‌ هم‌

اسم‌ مشتق‌ است‌ و اوصاف‌ قديم
‌نه‌ مثال‌ علت‌ اولي‌ سقيم‌

ورنه‌ تَسْخر باشد و طنز و دها
كرّ را سامع‌ ضرير انرا ضيا

يا عَلَم‌ باشد حيي‌ نام‌ و قيح
‌يا سياه‌ زشت‌ را نام‌ صبيح‌

طفلك‌ نوزاده‌ را حاجي‌ لقب
‌يا لقب‌ غازي‌ نهي‌ بهر نَسَب‌

گر بگويند اين‌ لقبها در مديح‌
تا ندارد آن‌ صفت‌ نبود صحيح‌

تسخر و طنزي‌ بود آن‌ يا جنون
‌پاك‌ حق‌ عما يقول‌ الظالمون‌

تحليلي‌ كوتاه‌ از اسماء حسناي‌ خداوند

در اينجا شايد اين‌ سؤال‌ مطرح‌ شود كه‌ چگونه‌ براي‌ خداوند متعال‌كه‌ وجود و كمال‌ محض‌ و محض‌ كمال‌ است‌ و همه‌ وجود و هستي‌اش‌خير، خوبي‌، كمال‌ و جلال‌ و نور محض‌، محض‌ نور و نور انوار وجميل‌ علي‌ الاطلاق‌ است‌، اسماء غضب‌ و سخط‌ و انتقام‌ قابل‌ تصور وتوجيه‌ مي‌باشد؟

براي‌ پاسخ‌ به‌ اين‌ پرسش‌ بايد به‌ اين‌ مقدمه‌ دقيق‌ و عميق‌ توجه‌ كردكه‌: به‌ يك‌ نظر اسماء حسناي‌ الهي‌ به‌ اسماء ذات‌ و اسماء فعل‌ تقسيم‌مي‌شوند. اسماء ذات‌ عبارت‌ است‌ از ظهورات‌ حضرت‌ ذات‌ غيبي‌ باكمالات‌ ذاتي‌، به‌ اين‌ معنا كه‌ ذات‌ غيبي‌ در عين‌ بساطت‌ محض‌ وعاري‌بودن‌ از هر تركيب‌ و كثرتي‌ چه‌ خارجي‌ و چه‌ ذهني‌، عين‌ هر كمال‌ ازكمالات‌ است‌. هر كمالي‌ كه‌ از اين‌ كمالات‌ ظاهر و متجلي‌ گشت‌، اين‌تجلي‌ اسمي‌ از اسماء ذات‌ خواهد بود چرا كه‌ حضرت‌ حق‌ با صفتي‌ ازصفات‌ ذاتيه‌ و با كمالي‌ از كمالات‌ ذاتيه‌ جلوه‌ كرده‌ است‌، مانند اسم‌«حي‌»، «قادر»، «عليم‌» كه‌ ظهورات‌ حضرت‌ ذات‌ با صفت‌ حيات‌، علم‌و قدرت‌ مي‌باشند.

در مقابل‌، اسماء فعل‌ عبارت‌ است‌ از اسمايي‌ كه‌ از مقام‌ فعل‌ حق‌انتزاع‌ مي‌شوند و به‌ حضرت‌ حق‌ نسبت‌ داده‌ مي‌شوند مانند: «خالق‌» و«رازق‌» كه‌ از فعل‌ ذات‌ مقدس‌ حق‌ انتزاع‌ يعني‌ از مقام‌ خلق‌، ايجاد ورزق‌ و در مقام‌ خلق‌، ايجاد و رزق‌ انتزاع‌ شده‌ و به‌ حضرت‌ حق‌ نسبت‌داده‌ مي‌ شوند. به‌ عبارت‌ ديگر، اسماء فعل‌ قسمتي‌ از اسماء حسناي‌الهي‌ است‌ كه‌ از افعال‌ حق‌ خبر مي‌دهند نه‌ از مقام‌ ذات‌ حق‌. امّا بايدتوجه‌ داشت‌ كه‌ گرچه‌ اسماء فعل‌ از مقام‌ فعل‌ حق‌ انتزاع‌ مي‌ شوند وخارج‌ از مقام‌ ذات‌اند ولي‌ اين‌ بدين‌ معنا نيست‌ كه‌ اسماء فعل‌ در ذات‌و مقام‌ ذات‌ هيچگونه‌ منشاء و مبدئي‌ نداشته‌ و ارتباطي‌ با ذات‌ و مقام‌ذات‌ نداشته‌ باشند، بلكه‌ ذات‌ در مقام‌ ذات‌، واجد كمالاتي‌ مي‌باشد كه‌مبدأ و منشاء اسماء و صفاتي‌ چون‌ «خالق‌»، «رازق‌»، «محيي‌»،«مميت‌»، «مصور» و ... است‌.(دقت‌ شود)

با توجه‌ و تدبّر در اين‌ مقدمه‌ عميق‌ كه‌ به‌ دليل‌ مجال‌ اندك‌ به‌اختصار توضيح‌ داده‌ شد، در پاسخ‌ به‌ پرسش‌ فوق مي‌گوئيم‌، اسماءغضب‌ و سخط‌ و انتقام‌ مبدأ متعال‌ از جمله‌ اسماء فعل‌ بوده‌ كه‌ در مقام‌فعل‌ و از مقام‌ فعل‌ انتزاع‌ مي‌شوند، به‌ اين‌ معنا كه‌ غضب‌ و سخط‌ درحضرت‌ ذات‌ و در مقام‌ ذات‌ غيبي‌ وجود ندارد و ذات‌ همه‌ نور،كمال‌، جمال‌ و همه‌ خير و خوبي‌ است‌. به‌ بيان‌ ديگر، غضب‌ و سخط‌مانند: حيات‌، علم‌ و قدرت‌ كه‌ در مقام‌ ذات‌ با وجود واحد وجوددارند و عين‌ ذات‌ حق‌اند، نيست‌ و در مقام‌ ذات‌، خبري‌ از غضب‌ وسخط‌ و انتقام‌ نمي‌باشد. آنچه‌ در مقام‌ ذات‌ وجود دارد صفات‌ جمال‌است‌ و صفات‌ جمال‌ در مقام‌ فعل‌ منشاء و مبدأ غضب‌ و سخط‌مي‌شوند و انتقام‌ خداوند را پيش‌ مي‌آورند.

آنچه‌ قابل‌ تعمق‌ است‌ اين‌ نكته‌ مي‌باشد كه‌ در مقام‌ فعل‌ چه‌ چيزي‌پيش‌ مي‌آيد كه‌ اسماء غضب‌ ظاهر مي‌گردند و چه‌ رخدادي‌ در مقام‌فعل‌ تحقق‌ مي‌يابد كه‌ موجب‌ ظهور اسماء غضب‌ مي‌شود و شامل‌موجود و يا انساني‌ مي‌گردد؟

در پاسخ‌ بايد گفت‌: آنچه‌ كه‌ غضب‌ و سخط‌ را پيش‌ مي‌آوردخصوصيات‌ وجودي‌ يك‌ موجود است‌ كه‌ با اسماء جمال‌ حضرت‌ حق‌سازش‌ نداشته‌ و متناسب‌ با آنها نمي‌باشند. وقتي‌ موجودي‌ با چنين‌خصوصياتي‌ با خداوند متعال‌ روبرو گشته‌ و او را ملاقات‌ كرده‌ غضب‌و سخط‌ پيش‌ خواهد آمد. اگر انساني‌ حامل‌ خصوصيات‌ و رنگهايي‌بود كه‌ با اسماء جمال‌ متناسب‌ نمي‌باشد و با همين‌ وضعيت‌ به‌ لقاءخداوند رسيده‌ و با او مواجه‌ شود، در نتيجه‌ عدم‌ تناسب‌ اين‌خصوصيات‌ با صفات‌ جمال‌، غضب‌ و سخط‌ ظاهر خواهد شد. حقيقت‌موجودي‌ كه‌ در حركتش‌ به‌ سوي‌ خداوند خصوصياتي‌ را جذب‌ كند كه‌با اسماء رحمت‌ متناسب‌ نباشد. آن‌ اسماء رحمت‌ كه‌ مقتضاي‌ ذات‌خداوند است‌ برمي‌ گردد و مبدل‌ مي‌شود به‌ اسماء غضب‌. اين‌ فرد بارنگي‌ كه‌ براي‌ خود كسب‌ كرده‌ جمال‌ و خوبي‌ را تبديل‌ مي‌كند به‌عذاب‌ و سخط‌. وقتي‌ انساني‌ با خصوصيت‌ انكار، رد، عدم‌ قبول‌، عنادو عصيان‌ و طغيان‌ در برابر مبدأ متعال‌ قرار گرفت‌ اينجا غضب‌ و سخط‌خداوند ظاهر مي‌شود. زيرا كسي‌ كه‌ معاند با خداست‌ و با وصف‌ ردع‌،عناد و مخالفت‌ و مقاومت‌ در برابر خداوند قرار گرفته‌ و با او روبرومي‌شود؛ با اسم‌ «قهار» خداوند مواجه‌ خواهد گشت‌، چرا كه‌ خداوند«قاهر» است‌ يعني‌ كسي‌ را كه‌ مي‌خواهد در برابر او مقاومت‌ و مخالفت‌كند، مي‌شكند و اين‌ شكستن‌ مي‌شود غضب‌ خداوند، بنابر اين‌، اين‌مقاومت‌ از موجود پيدا شد و مخالفت‌ انسان‌ بود كه‌ موجب‌ ظهور«قهاريت‌» خداوند گرديد. او قبول‌ محض‌ است‌ ولي‌ مقاومت‌ در مقابل‌خوب‌ آن‌ را تبديل‌ كرده‌ به‌ «مقاوم‌» و «قاهر» چرا كه‌ قبول‌ محض‌مقاومت‌ در برابر خود را تاب‌ نمي‌آورد.


28

براي‌ تقريب‌ به‌ ذهن‌ به‌ نور حسي‌ توجه‌ كنيد. اين‌ نور حسي‌ به‌ همه‌جا مي‌تابد و تابشش‌ گسترده‌ است‌، به‌ هوا، به‌ سنگ‌، به‌ سفيد و به‌ سياه‌،به‌ خاك‌، به‌ نبات‌ و به‌ همه‌ مي‌تابد ولي‌ نبات‌ و سفيدي‌ خاصيتي‌ دارندكه‌ آن‌ نور را تبديل‌ مي‌كنند به‌ زيبايي‌ها يعني‌ آن‌ نور در چيزي‌ كه‌ او راقبول‌ كند اينچنين‌ جلوه‌ و ظهور مي‌كند، امّا آهن‌ با تيرگي‌ خود ومقاومتش‌ مي‌خواهد نور را ردع‌ و طرد كند. نور كه‌ ردع‌ نمي‌شود، او به‌همه‌ مي‌تابد ولي‌ اين‌ تابش‌ به‌ آهن‌ و در آهن‌ به‌ دليل‌ مقاومت‌ آهن‌ وقبول‌ نكردن‌ نور، تبديل‌ مي‌شود به‌ آتش‌ يا حرارت‌. ما انسانها هم‌ كه‌ بااسم‌ «نور» ذات‌ مقدس‌ حق‌ روبرو مي‌شويم‌ اگر دلمان‌ همچون‌ آهن‌تيره‌ و سنگين‌ بود آن‌ نور را ردع‌ و طرد مي‌كنيم‌ و آن‌ نور تبديل‌مي‌شود به‌ عذاب‌ و سخط‌ ولي‌ اگر همچون‌ گل‌ لطيف‌ بوديم‌ و روشن‌آن‌ نور را جذب‌ كرده‌ و از مواهبش‌ بهره‌مند مي‌گرديم‌. (دقت‌ كنيد)

شد مناسب‌ عضو و ابدانها
شد مناسب‌ وصف‌ها با جانها

وصف‌ هر جاني‌ تناسب‌ باشدش
‌بي‌گمان‌ با جان‌ كه‌ حق‌ بتراشدش‌

چون‌ صفت‌ با جان‌ قرين‌ كردست‌ او
پس‌ مناسب‌ دانش‌ همچون‌ چشم‌ و روُ

شد مناسب‌ وصفها در خوب‌ و زشت‌
شد مناسب‌ حرفها كه‌ حق‌ نبشت‌

ديده‌ و دل‌ هست‌ بين‌ اصبعين‌
چون‌ قلم‌ در دست‌ كاتب‌ اي‌ حسين‌

اصبع‌ لطفست‌ و قهر و در ميان
‌كلك‌ِ دل‌ با قبض‌ وبسطي‌ زين‌ بنان‌

اي‌ قلم‌ بنگر گر اجلاليستي
‌كه‌ ميان‌ اصبعين‌ كيستي‌

بنابر اين‌، غضب‌ در مقام‌ فعل‌ پيش‌ مي‌آيد و طبعاً اسماء غضب‌ ازمقام‌ فعل‌ انتزاع‌ مي‌شوند و در واقع‌ اعمال‌ و روشها، رنگها وخصوصيتهايي‌ كه‌ هر موجودي‌ و از جمله‌ انسان‌ با خود حمل‌ مي‌كند ـكه‌ متناسب‌ با صفات‌ و اسماء جمال‌ نيست‌ ـ زمينه‌ براي‌ پيش‌ آمدن‌غضب‌ و سخط‌ محقق‌ مي‌شود.

چكيده‌

1ـ به‌ دليل‌ آنكه‌ اعطاء وجود هر موجودي‌ از جانب‌ خداوند متعال‌توأم‌ با خصوصيت‌ حركت‌ آن‌ به‌ سوي‌ ذات‌ مقدس‌ حق‌ بوده‌ ووجود هر موجودي‌ در نهاد خود برگشت‌ به‌ سوي‌ خداوند سبحان‌را اقتضاء مي‌كند، از ديدگاه‌ آيات‌ قرآن‌ مسأله‌ معاد امري‌ كلي‌ وعام‌ بوده‌، اختصاص‌ به‌ انسان‌ ندارد.

2ـ يكي‌ از بهترين‌ دلايل‌ شمول‌ معاد مسأله‌ تسبيح‌ كل‌ هستي‌ است‌ چراكه‌ تسبيح‌ يعني‌ «خواستن‌ و حركت‌ با اشتياق‌ به‌ سوي‌ خداوند و كنارزدن‌ موانع‌ و حجابها تا رسيدن‌ به‌ او» از طرفي‌ تسبيح‌ در آيات‌ وروايات‌ امري‌ عام‌ تلقي‌ شده‌ و همه‌ ذات‌ هستي‌ را فرا مي‌گيرد. بنابراين‌ مي‌توان‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ تمامي‌ آيات‌ و احاديثي‌ كه‌ دلالت‌ برتسبيح‌ هستي‌ مي‌كنند از دلائل‌ عموميت‌ و كليت‌ معاد مي‌باشند.

3ـ عموميت‌ معاد مبتني‌ بر اصل‌ بقاء، حركت‌، علت‌ و معلول‌ و تبعيت‌نتيجه‌ حركت‌ از چگونگي‌ حركت‌ است‌ كه‌ اصول‌ حاكم‌ بر هستي‌بوده‌ و اركان‌ قوانين‌ ساري‌ و جاري‌ در عالم‌ امكان‌ قلمدادمي‌گردند.

4ـ آيات‌ قرآن‌ به‌ روشني‌ دلالت‌ دارند كه‌ تمامي‌ انسانها چه‌ خوب‌ وچه‌ بد به‌ سوي‌ خدا در حركتند و همه‌ به‌ لقاء او نائل‌ خواهند گشت‌،امّا حركت‌ تا حركت‌، رسيدن‌ تا رسيدن‌ و لقاء تا لقاء فرق‌ مي‌كند.مشتاقان‌ از غير خدا به‌ سوي‌ خدا فرار مي‌كنند، و معاندان‌ وگناهكاران‌ از خدا به‌ سوي‌ خدا در فرارند.

5ـ در حقيقت‌ لقاء روز قيامت‌ كه‌ براي‌ همه‌ موجودات‌ و همه‌ انسانهامي‌باشد لقاء مبدء متعال‌ با اسمائش‌ است‌. انسانهاي‌ صالح‌ ذات‌مقدس‌ حق‌ را با اسماء رحمت‌ ملاقات‌ كرده‌ و از آثار و بركات‌ آن‌بهره‌مند مي‌گردند و انسانهاي‌ مخالف‌ و معاند حق‌ ـ كه‌ از اين‌ نوع‌ملاقات‌ محروم‌ و از اين‌ اسماء محجوبند ـ خداوند سبحان‌ را بااسماء غضب‌ ملاقات‌ كرده‌ كه‌ آثار وخيم‌ و شومي‌ را برايشان‌ به‌دنبال‌ خواهد داشت‌.

6ـ اسماء حسناي‌ الهي‌ علاوه‌ بر آنكه‌ منشاء وجودند، آن‌ را تربيت‌كرده‌، حركت‌ داده‌، به‌ پيش‌ برده‌ و تكميل‌ مي‌سازند. به‌ بيان‌ ديگر،اسماء خداوند متعال‌ موجودات‌ را ربوبيت‌ و تربيت‌ كرده‌ و درمسيري‌ كه‌ در پيش‌ گرفته‌اند به‌ پيش‌ مي‌برد. انسان‌ نيز با اسماءخداوند سبحان‌ در مسيرش‌ به‌ سوي‌ خدا رفته‌ و در آخر با اين‌اسماء، حضرت‌ حق‌ را ملاقات‌ مي‌كند. بنابر اين‌، نبايد از جايگاه‌اسماء الهي‌ در ربوبيت‌ و نوع‌ برگشت‌ و لقاء عالم‌ هستي‌ و از جمله‌انسان‌ غفلت‌ كرد.


29

7ـ در مقام‌ ذات‌ خداوند، خبري‌ از غضب‌ و انتقام‌ نيست‌ آنچه‌ در مقام‌ذات‌ وجود دارد صفات‌ جمال‌ بوده‌ و اين‌ صفات‌ منشاء و مبدءغضب‌ و سخط‌ خداوند مي‌گردند. اسماء غضب‌ در مقام‌ فعل‌ پيش‌مي‌آيد چراكه‌ در واقع‌ روشها، نيت‌ها، عادات‌، اعمال‌، رنگها وخصوصيات‌ هر موجود و از آن‌ جمله‌ انسان‌ است‌ كه‌ در صورت‌عدم‌ تناسب‌ با صفات‌ و اسماء جمال‌ الهي‌ زمينه‌ را براي‌ پيش‌ آمدن‌غضب‌ و سخط‌ خداوند فراهم‌ مي‌سازد.

8ـ در حقيقت‌ بر اساس‌ آنكه‌ هر حركتي‌ آثار و نتايج‌ خاص‌ به‌ خود رادارد، تفاوت‌ لقائها با خداوند متعال‌ هم‌، ريشه‌ در تفاوت‌ وجودي‌و اكتسابي‌ انسانها و گوناگوني‌ راه‌ و روشها دارد.

9ـ با توجّه‌ به‌ تفاوت‌ سنن‌ و قوانين‌ حاكم‌ بر عوالم‌ مختلف‌ هستي‌، هرموجودي‌ با هر خلقتي‌ نمي‌تواند در هر عالم‌ و نظامي‌ قرار گيرد،بلكه‌ با تحول‌ و حركت‌ و پيدايش‌ استعداد و قابليت‌ براي‌ پذيرش‌آن‌ احكام‌ مي‌تواند به‌ عوالم‌ ديگر راه‌ يابد. بنابراين‌، انسان‌ هم‌ اگربخواهد در سير خود به‌ سوي‌ پروردگار به‌ عوالم‌ ديگر وارد شودبايد روح‌ و جسمش‌ متحول‌ گشته‌ با اكتساب‌ خصوصيات‌ جديد واز دست‌ دادن‌ رنگهاي‌ خاص‌ آمادگي‌ لازم‌ براي‌ ورود به‌ عوالم‌بالا را احراز نمايد. اين‌ تحولات‌ لازم‌ و ضروري‌ بوده‌ و يك‌واقعيت‌ تكويني‌ به‌ شمار مي‌رود.

10ـ بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ «من‌» آنجا همان‌ «من‌» اينجاست‌ ولي‌ «من‌»تكامل‌ يافته‌، متحول‌ شده‌ و قابليت‌ ورود به‌ عالم‌ قيامت‌ را پيداكرده‌. به‌ بيان‌ ديگر، «من‌» عوض‌ نمي‌شود «من‌» همان‌ است‌ كه‌ بودولي‌ «من‌» ي‌ كه‌ منازل‌ و مراحل‌ را طي‌ كرده‌، احكام‌ عالم‌ مادي‌ رااز دست‌ داده‌ و آماده‌ براي‌ ورود به‌ عالم‌ بالاتر گشته‌ است‌.

11ـ پس‌ از جدا شدن‌ روح‌ از بدن‌، بدن‌ در نظام‌ مادي‌ در شرايط‌تازه‌اي‌ قرار گرفته‌ و مبدّل‌ به‌ خاك‌ مي‌شود. اين‌ بدن‌ به‌ صورت‌ذرات‌ در آمده‌ و در نظام‌ مادي‌ باقي‌ مي‌ماند تا با تحول‌ كلي‌ كه‌متوجه‌ به‌ كل‌ نظام‌ مادي‌ مي‌شود به‌ مقتضاي‌ يك‌ سلسله‌ علل‌تكويني‌ تحول‌ جديدي‌ را شروع‌ كند. به‌ بيان‌ ديگر، ذرات‌ خاكي‌بدن‌ انسان‌ همگام‌ با همه‌ نظام‌ مادي‌ متحول‌ گشته‌، چهره‌ سرابي‌خود را كنار زده‌ و صورت‌ واقعي‌ خود را كه‌ به‌ طرف‌ حضرت‌ حق‌و از حق‌ و نشانه‌ دهنده‌ اوست‌ ظاهر مي‌سازد.

12ـ آنچه‌ كه‌ در تركيب‌ بدني‌ انسان‌ دميده‌ شده‌ چهره‌ اصلي‌ روح‌منسوب‌ به‌ خدا نبوده‌ بلكه‌ صورت‌ تنزل‌ يافته‌ آن‌ مي‌باشد. از اين‌رو؛ روح‌ انسان‌ در برگشت‌ خود به‌ سوي‌ حضرت‌ حق‌ در هر عالمي‌از عوالم‌ به‌ صورتي‌ از صورتهاي‌ اصلي‌ خود نائل‌ مي‌گردد. اين‌همان‌ تحول‌ روح‌ است‌ كه‌ براي‌ ورود به‌ عوالم‌ بالاتر لازم‌ وضروري‌ مي‌باشد.

كتابنامه‌

1ـ قرآن‌ كريم‌، ترجمه‌ محمد مهدي‌ فولادوند.

2ـ نهج‌ البلاغه‌. ترجمه‌ دكتر سيد جعفر شهيدي‌. انتشارات‌ آموزش‌ انقلاب‌اسلامي‌. چاپ‌ دوّم‌. 1370.

3ـ آموزش‌ عقايد، محمدتقي‌ مصباح‌ يزدي‌. مركز چاپ‌ و نشر سازمان‌تبليغات‌ اسلامي‌. چاپ‌ اوّل‌. زمستان‌ 1370 ش‌، ج‌ 3.

4ـ آموزش‌ فلسفه‌، محمدتقي‌ مصباح‌ يزدي‌. سازمان‌ تبليغات‌ اسلامي‌. چاپ‌اوّل‌، 1365، ج‌ 2.

5ـ تاريخ‌ جامع‌ اديان‌، جان‌ بي‌ ناس‌. ترجمه‌ علي‌ اصغر حكمت‌. شركت‌انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌. چاپ‌ هفتم‌ 1373 ش‌.

6ـ چهل‌ حديث‌، روح‌اللّ'ه‌ امام‌ خميني‌. مركز نشر فرهنگي‌ رجاء. چاپ‌ اوّل‌.تابستان‌ 1368.

7ـ عدل‌ الهي‌، مرتضي‌ مطهري‌. صدرا. چاپ‌ دهم‌. شهريور 1357.

8ـ عقل‌ و اعتقاد ديني‌، مايكل‌ پيترسون‌ و ديگران‌. ترجمه‌ احمد نراقي‌ وابراهيم‌ سلطاني‌. طرح‌ نو. چاپ‌ اوّل‌. 1376.

9ـ كتاب‌ مقدس‌. انجمن‌ پخش‌ كتابهاي‌ مقدس‌. بي‌تا.

10ـ مثنوي‌ معنوي‌، مولانا جلال‌الدين‌محمد مولوي‌. به‌ همت‌ رينولد. الف‌.نيكلسون‌. انتشارات‌ مولي‌. تهران‌ 1360. شش‌ دفتر در سه‌ جلد.

11ـ مجموعه‌ رسائل‌، علامه‌ سيد محمدحسين‌ طباطبايي‌. به‌ كوشش‌ سيدهادي‌ خسرو شاهي‌. دفتر نشر فرهنگ‌ اسلامي‌. چاپ‌ سوّم‌. 1370.

12ـ مقالات‌، استاد محمد شجاعي‌. سروش‌. چاپ‌ دوّم‌. 1371. جلد اوّل‌.

13ـ مقدمه‌اي‌ بر جهان‌بيني‌ اسلامي‌، مرتضي‌ مطهري‌. انتشارات‌ دفتر مركزي‌جهاد سازندگي‌. بي‌تا.

14ـ الميزان‌ في‌ تفسير القرآن‌، علامه‌ سيد محمدحسين‌ طباطبايي‌. مؤسسه‌ الاعلمي‌ للمطبوعات‌. چاپ‌ دوّم‌ 1972م‌ 1392ق‌ ج‌ 13.

فهرست اشعار
انبياء را حق‌ بسيار است‌ از آن   =   ‌كه‌ خبر كردند از پايانمان‌1
كانچه‌ مي‌كاري‌ نرويد جز كه‌ خار   =   وين‌ طرف‌ پري‌ نيابي‌ زو مطار1
تخم‌ از من‌ بر كه‌ تاريعي‌ دهد   =   با پر من‌ پر كه‌ تير آن‌ سو جهد1
تو نداني‌ واجبي‌ آن‌ و هست‌   =   هم‌ تو گويي‌ آخر آن‌ واجب‌ بده‌ ست‌1
او تو است‌ اما نه‌ اين‌ تو آن‌ تو است   =   ‌كه‌ در آخر واقف‌ بيرون‌ شو است‌1
توي‌ آخر سوي‌ توي‌ اوّلت   =   ‌آمده‌ ست‌ از بهر تنبيه‌ وصلت‌1
توي‌ تو در ديگري‌ آمد دفين   =   ‌من‌ غلام‌ مرد خود بيني‌ چنين‌1
آنچه‌ در آيينه‌ مي‌بيند جوان   =   ‌پير اندر خشت‌ بيند پيش‌ از آن‌1
روز نحر رستخيز سهمناك   =   ‌مؤمنان‌ را عيد و گاوان‌ را هلاك‌2
جمله‌ مرغان‌ آب‌ آن‌ روز نحر   =   همچون‌ كشتيها روان‌ بر روي‌ بحر2
تا كه‌ يهلك‌ من‌ هلك‌ عن‌ بينه   =   ‌تا كه‌ ينجو من‌ نجا واستيقنه‌2
تا كه‌ بازان‌ جانب‌ سلطان‌ روند   =   تا كه‌ زاغان‌ سوي‌ گورستان‌ روند.2
اي‌ مسافر با مسافر راي‌ زن   =   ‌زانكه‌ پايت‌ لنگ‌ دارد راي‌ زن‌2
از دم‌ حّب‌ وطن‌ بگذر مايست‌   =   كه‌ وطن‌ آن‌ سوست‌ جاي‌ اين‌ سوي‌ نيست‌2
گر وطن‌ خواهي‌ گذر ز آن‌ سوي‌ شط   =   ‌اين‌ حديث‌ راست‌ را كم‌ خوان‌ غلط‌2
گفت‌ استر با شتر كاي‌ خوش‌ رفيق   =   ‌در فراز و شيب‌ در راه‌ دقيق‌3
تو نيايي‌ در سر و خوش‌ مي‌روي‌   =   من‌ همي‌ آيم‌ به‌ سر در چون‌ غوي‌3
من‌ همي‌ افتم‌ به‌ رو در هر دمي‌   =   خواه‌ در خشكي‌ و خواه‌ اندر نمي‌3
اين‌ سبب‌ را بازگو با من‌ كه‌ چيست   =   ‌يا بدانم‌ من‌ كه‌ چون‌ بايد بزيست‌3
گفت‌ چشم‌ من‌ ز تو روشن‌تر است‌   =   بعد از آن‌ هم‌ از بلندي‌ ناظر است‌3
چون‌ برآيم‌ بر سر كوهي‌ بلند   =   آخر عقبه‌ ببينم‌ هوشمند3
پس‌ همه‌ پستي‌ و بالايي‌ راه‌   =   ديده‌ام‌ را و انمايدهم‌ اله‌3
هر قدم‌ را از سرّ بينش‌ نهم   =   ‌از عثار و او فتادن‌ وارهم‌3
تو نبيني‌ پيش‌ خود يك‌ دو سه‌ گام   =   ‌دانه‌ بيني‌ و نبيني‌ رنج‌ دام‌3
يستوي‌ الا عمي‌ لديكم‌ و البصير   =   في‌ المقام‌ و النزول‌ و المسير3
اي‌ خدا آن‌ كن‌ كه‌ از تو مي‌سزد   =   كه‌ ز هر سوراخ‌ مارم‌ مي‌گزد6
جان‌ سنگين‌ دارم‌ و دل‌ آهنين   =   ‌و رنه‌ خون‌ گشتي‌ در اين‌ رنج‌ و حنين‌6
وقت‌ تنگ‌ آمد مرا و يك‌ نفس   =   ‌پادشاهي‌ كن‌ مرا فرياد رس‌6
گر مرا اين‌ بار ستاري‌ كني   =   ‌توبه‌ كردم‌ من‌ ز هر ناكردني‌6
توبه‌ام‌ بپذير اين‌ بار دگر   =   تا ببندم‌ بهر توبه‌ صد كمر6
من‌ اگر اين‌ بار تقصيري‌ كنم   =   ‌پس‌ دگر مشنو دعا و گفتنم‌6
هر نفس‌ نو مي‌شود دنيا    =    و مابي‌خبر از نو شدن‌ اندر 7
عمر همچون‌ جوي‌ نو نو مي‌رسد    =    مستمري‌ مي‌نمايد در جسد7
آن‌ ز تيري‌ مستمر شكل‌ آمده‌ است    =    ‌چون‌ شرركش‌ تيز جنباني‌ بدست‌7
شاخ‌ آتش‌ را بجنباني‌ بساز    =    در نظر آتش‌ نمايد بس‌ دراز7
اين‌ درازي‌ مدت‌ از تيغ‌ صنع    =    ‌مي‌نمايد سرعت‌ انگيزي‌ صنع‌7
چرخ‌ سرگردان‌ كه‌ اندر جستجوست    =    ‌حال‌ او چون‌ حال‌ فرزندان‌ اوست‌7
گه‌ حضيض‌، گه‌ ميانه‌ گاه‌ اوج    =    ‌اندرو از سعد و نحسي‌ فوج‌ فوج‌7
گه‌ شرف‌ گاهي‌ صعود و گه‌ فرح    =    ‌گه‌ وبال‌ و گه‌ هبوط‌ و گه‌ ترح‌7
حال‌ امروزي‌ به‌ دعا مانند ني    =    ‌همچو جواندر روش‌ كش‌ بندني‌7
فكرت‌ هر روز را ديگر    =    اثرشادي‌ هر روزي‌ از نوع‌ 7
حزم‌ چه‌ بود در دو تدبير احتياط    =    ‌از دو آن‌گيري‌ كه‌ دور است‌ از خباط 8
آن‌ يكي‌ گويد در اين‌ ره‌ هفت‌ روز    =    نيست‌ آب‌ و هست‌ ريگ‌ پاي‌ سوز8
آن‌ دگر گويد دروغ‌ است‌ اين‌ بران    =    ‌كه‌ به‌ هر شب‌ چشمه‌اي‌ بيني‌ روان‌8
حزم‌ آن‌ باشد كه‌ برگيري‌ تو آب    =    ‌تا رهي‌ از ترس‌ و باشي‌ برصواب‌8
گر بود در راه‌ آب‌ اين‌ را بريز   =   ور نباشد واي‌ بر مرد ستيز8
اي‌ خليفه‌ زادگان‌ دادي‌ كنيد    =    حزم‌ بهر روز ميعادي‌ كنيد8
حسرت‌ و زاري‌ كه‌ در بيماري‌ است‌   =   وقت‌ بيماري‌ همه‌ بيداري‌ است‌9
هر كه‌ او بيدارتر پر دردتر   =   هر كه‌ او آگاهتر رخ‌ زردتر9
پس‌ بدان‌ اين‌ اصل‌ را اي‌ اصل‌    =   جوهر كه‌ دردست‌ او برده‌ است‌ بو9
هر كه‌ پايان‌ بين‌تر او مسعودتر   =   جدتر او كارد كه‌ افزون‌ ديد بر9
زانكه‌ داند كاين‌ جهان‌ كاشتن‌   =   هست‌ بهر محشر و برداشتن‌9
كانچه‌ جاهل‌ ديد خواهد عاقبت‌   =   عاقلان‌ بينند ز اوّل‌ مرتبت‌10
كارها ز آغاز اگر غيب‌ است‌ و سِر   =   عاقل‌ اول‌ ديد و آخر آن‌ مصر11
منگر آنكه‌ تو حقيري‌ يا ضعيف‌    =   بنگر اندر همت‌ خود اي‌ شريف‌11
تو به‌ هر حالي‌ كه‌ باشي‌ مي‌طلب‌    =   آب‌ مي‌جو دايماً اي‌ خشك‌ لب‌11
كآن‌ لب‌ خشكت‌ گواهي‌ مي‌دهد   =   كه‌ او به‌ آخر بر سر منبع‌ رسد11
خشكي‌ لب‌ هست‌ پيغامي‌ ز آب‌   =   كه‌ به‌ مات‌ آرد يقين‌ اين‌ اضطراب‌11
كاين‌ طلب‌ كاري‌ مبارك‌ جنبشي‌ است   =   ‌اين‌ طلب‌ در راه‌ حق‌ مانع‌ كشي‌ است‌11
اين‌ طلب‌ مفتاح‌ مطلوبات‌ تست‌   =   اين‌ سپاه‌ و نصرت‌ رايات‌ تست‌11
اين‌ طلب‌ همچون‌ خروسي‌ در صياح‌   =   مي‌زند نعره‌ كه‌ مي‌آيد صباح‌11
باش‌ تو خورشيد حشر آيد عيان   =   ‌تا ببيني‌ جنبش‌ جسم‌ جهان‌16
چون‌ عصاي‌ موسي‌ اينجا مار شد   =   عقل‌ را از ساكنان‌ اخبار شد16
پاره‌ خاك‌ تو را چون‌ مرد ساخت‌   =   خاكها را جملگي‌ شايد شناخت‌16
مرده‌ زين‌ سويند و زان‌ سو زنده‌اند   =   خامش‌ اينجا و آن‌ طرف‌ گوينده‌اند16
چون‌ ز آن‌ سوشان‌ فرستد سوي‌ ما   =   آن‌ عصا گردد سوي‌ ما اژدها16
كوهها هم‌ لحن‌ داودي‌ كند   =   جوهر آهن‌ به‌ كف‌ مومي‌ بود16
باد حمّال‌ سليماني‌ شود   =   بحر با موسي‌ سخنداني‌ شود16
ماه‌ با احمد اشارت‌ بين‌ شود   =   نار ابراهيم‌ را نسرين‌ شود16
خاك‌ قارون‌ را چو ماري‌ در كشد   =   استن‌ حنانه‌ آيد در رشد16
سنگ‌ بر احمد سلامي‌ مي‌كند   =   كوه‌ يحيي‌ را پيامي‌ مي‌كند16
جمله‌ ذرات‌ عالم‌ در نهان‌   =    با تو مي‌گويند روزان‌ و شبان‌17
ما سميعيم‌ و بصيريم‌ و خوشيم   =   ‌با شما نامحرمان‌ ما خاموشيم‌17
چون‌ شما سوي‌ جمادي‌ مي‌رويد   =   محرم‌ جان‌ جمادان‌ چون‌ شويد17
از جمادي‌ عالم‌ جانها رويد   =   غلغل‌ اجزاي‌ عالم‌ بشنويد17
فاش‌ تسبيح‌ جمادات‌ آيدت   =   ‌وسوسه‌ تأويلها نو بايدت‌17
چون‌ ندارد جان‌ تو قنديلها   =   بهر بينش‌ كرده‌اي‌ تأويلها17
كه‌ غرض‌ تسبيح‌ ظاهر كي‌ بود   =   دعوي‌ ديدن‌ خيال‌ غَي‌ بود17
بلكه‌ مر بيننده‌ را ديدار آن   =   ‌وقت‌ عبرت‌ مي‌كند تسبيح‌ خوان‌17
خاك‌ و آب‌ و باد و نار با شرر   =   بي‌ خبر با ما و با حق‌ با خبر18
ما به‌ عكس‌ آن‌ ز غير حق‌ خبير   =   بي‌ خبر از حق‌ و ز چندين‌ نذير18
اين‌ جهان‌ چون‌ خس‌ به‌ دست‌ باد غيب   =   ‌عاجزي‌ پيشه‌ گرفت‌ و داد غيب‌19
گه‌ بلندش‌ مي‌كند گاهيش‌ پست   =   ‌گه‌ درستش‌ مي‌كند گاهي‌ شكست‌19
گه‌ يمينش‌ مي‌برد گاهي‌ يسار   =   گه‌ گلستانش‌ كند گاهيش‌ خار19
دست‌ پنهان‌ و قلم‌ بين‌ خط‌ گزار   =   اسب‌ در جولان‌ و ناپيدا سوار19
تير پران‌ بين‌ و ناپيدا كمان‌   =   جانها پيدا و پنهان‌ جان‌ جان‌19
تير را مشكن‌ كه‌ اين‌ تير شهي‌ است‌   =    تير پرتابي‌ ز شصت‌ آگهي‌ است‌19
مار ميت‌ اذ رميت‌ گفت‌ حق‌   =   كار حق‌ بر كارها دارد سبق‌19
هست‌ مادر نفس‌ و بابا عقل‌   =   راداولش‌ تنگي‌ و آخر صد گشاد21
اي‌ دهنده‌ عقلها فرياد رس   =   ‌تا نخواهي‌ تو نخواهد هيچ‌ كس‌21
هم‌ طلب‌ از تست‌ و هم‌ آن‌ نيكويي   =   ‌ماكه‌ايم‌ اوّل‌ تويي‌ آخر توي‌21
هم‌ بگو تو هم‌ تو بشنو هم‌ تو باش   =   ‌ما همه‌ لاشه‌ايم‌ با چندين‌ تراش‌21
زين‌ حواله‌ رغبت‌افزا در سجود   =   كاهلي‌ جبر مفرست‌ و خمود21
جبر باشد پر و بال‌ كاملان   =   ‌جبر هم‌ زندان‌ و بند كاهلان‌21
همچو آب‌ نيل‌ دان‌ اين‌ جبر را   =   آب‌ مؤمن‌ را و خون‌ مرگبر را21
بال‌ بازان‌ را سوي‌ سلطان‌ برد   =   بال‌ زاغان‌ را به‌ گورستان‌ برد.21
زاري‌ و گريه‌ قوي‌ سرمايه‌اي‌ است   =   ‌رحمت‌ كلي‌ قوي‌تر دايه‌اي‌ است‌24
دايه‌ و مادر بهانه‌ جو بود   =   تا كه‌ كي‌ آن‌ طفل‌ او گريان‌ شود24
طفل‌ حاجات‌ شما را آفريد   =   تا بناليد و شود شيرش‌ پديد24
گفت‌ ادعوا الله‌ بي‌ زاري‌ مباش   =   ‌تا بجوشد شيرهاي‌ مهرهاش‌24
چون‌ بگريانم‌ بجو شد رحمتم   =   ‌آن‌ خروشنده‌ بنوشد نعمتم‌24
گر نخواهم‌ داد خود ننمايمش‌   =   چونش‌ كردم‌ بسته‌ دل‌ بگشايمش‌24
رحمتم‌ موقوف‌ آن‌ خوش‌ گريه‌هاست   =   ‌چون‌ گريست‌ از بحر رحمت‌ موج‌ خاست‌24
از پي‌ آن‌ گفت‌ حق‌ خود را بصير   =   كه‌ بود ديد و يت‌ هر دم‌ نذير27
از پي‌ آن‌ گفت‌ حق‌ خود را سميع   =   ‌تاببندي‌ لب‌ ز گفتار شنيع‌27
از پي‌ آن‌ گفت‌ حق‌ خود را عليم   =   ‌تا نينديشي‌ فسادي‌ تو زبيم‌27
نيست‌ اينها بر خدا اسم‌ عَلم   =   ‌كه‌ سيه‌ كافور دارد نام‌ هم‌27
اسم‌ مشتق‌ است‌ و اوصاف‌ قديم   =   ‌نه‌ مثال‌ علت‌ اولي‌ سقيم‌27
ورنه‌ تَسْخر باشد و طنز و دها   =   كرّ را سامع‌ ضرير انرا ضيا27
يا عَلَم‌ باشد حيي‌ نام‌ و قيح   =   ‌يا سياه‌ زشت‌ را نام‌ صبيح‌27
طفلك‌ نوزاده‌ را حاجي‌ لقب   =   ‌يا لقب‌ غازي‌ نهي‌ بهر نَسَب‌27
گر بگويند اين‌ لقبها در مديح‌   =   تا ندارد آن‌ صفت‌ نبود صحيح‌27
تسخر و طنزي‌ بود آن‌ يا جنون   =   ‌پاك‌ حق‌ عما يقول‌ الظالمون‌27
شد مناسب‌ عضو و ابدانها   =   شد مناسب‌ وصف‌ها با جانها28
وصف‌ هر جاني‌ تناسب‌ باشدش   =   ‌بي‌گمان‌ با جان‌ كه‌ حق‌ بتراشدش‌28
چون‌ صفت‌ با جان‌ قرين‌ كردست‌ او   =   پس‌ مناسب‌ دانش‌ همچون‌ چشم‌ و روُ28
شد مناسب‌ وصفها در خوب‌ و زشت‌   =   شد مناسب‌ حرفها كه‌ حق‌ نبشت‌28
ديده‌ و دل‌ هست‌ بين‌ اصبعين‌   =   چون‌ قلم‌ در دست‌ كاتب‌ اي‌ حسين‌28
اصبع‌ لطفست‌ و قهر و در ميان   =   ‌كلك‌ِ دل‌ با قبض‌ وبسطي‌ زين‌ بنان‌28
اي‌ قلم‌ بنگر گر اجلاليستي   =   ‌كه‌ ميان‌ اصبعين‌ كيستي‌28