فهرست عناوين
بررسي نقش امام سجاد (ع) در رهبري شيعه
محسن رنجبر
فهرست عناوين
     مقدمه 11
فصل اول : ويژگى هاى امام سجّاد (عليه السلام) 15
     ويژگى هاى فردى 17
     ويژگى هاى فردى 19
     نسب امام سجّاد (عليه السلام) 19
فصل دوم : اوضاع سياسى و اجتماعى عصر امام سجّاد (عليه السلام) 25
     مقدّمه 27
     مقدّمه 28
     انحطاط فكرى و اخلاقى جامعه در عصر امام سجّاد (عليه السلام) 28
     وضعيت شيعيان در عصر امام سجّاد (عليه السلام) 31
     خلفاى معاصر امام سجّاد (عليه السلام) 35
فصل سوم : نقش اعتقادى، علمى و فرهنگى امام سجّاد (عليه السلام) 37
     تبيين فرهنگ و انديشه اصيل اسلامى 39
     تبيين فرهنگ و انديشه اصيل اسلامى 40
     گروه شكّاكان 40
     شيوه هاى تبليغى امام سجّاد (عليه السلام) 43
     الف) پند و ارشاد امّت 43
     الف) پند و ارشاد امّت 45
     ب) تبيين معارف الهى در قالب دعا 45
     ابعاد گوناگون صحيفه سجّاديّه 49
     الف) اصول اعتقادات 49
     الف) اصول اعتقادات 53
     ب) احكام و فروع دين 53
فصل چهارم : نقش امام سجّاد (عليه السلام) در تبيين و تثبيت امامت 63
     مقدّمه 65
     الف) تفسير قرآن 65
     مقدّمه 67
     الف) تفسير قرآن 67
     الف) تفسير قرآن 67
     ب) خطبه ها 67
     ج) در روايات 68
     د) دعا 69
     هـ ) بيان مسائل فقهى 71
     و) كرامات و اخبار غيبى 72
فصل پنجم : نقش امام سجّاد (عليه السلام) در احياى فقه شيعه 75
     مقدّمه 77
     مقدّمه 81
     نمونه هايى از روايات فقهى امام سجّاد (عليه السلام) 81
     1. بيان اقسام روزه 81
     2. حفظ سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره اذان 82
     1. بيان اقسام روزه 82
     2. حفظ سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره اذان 82
     2. حفظ سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره اذان 82
     3. بيان ممانعت كفر از ارث 82
     4. شرط جواز خريد كنيز آوازه خوان 82
     3. بيان ممانعت كفر از ارث 85
     4. شرط جواز خريد كنيز آوازه خوان 85
     4. شرط جواز خريد كنيز آوازه خوان 85
فصل ششم : نقش امام سجّاد (عليه السلام) در دفاع فرهنگى 85
     مقدّمه 87
     الف) هشدار نسبت به عقايد غاليان 88
     مقدّمه 88
     الف) هشدار نسبت به عقايد غاليان 88
     الف) هشدار نسبت به عقايد غاليان 88
     ب) مبارزه با جبرگرايى 88
     ب) مبارزه با جبرگرايى 90
     ج) مبارزه با مشبِّهه 90
     د ) احتجاج با متصوّفه و زاهدنمايان 91
     هـ ) مبارزه با عالمان دربارى 92
     1. برخورد با محمد بن مسلم زهرى 92
     1. برخورد با محمد بن مسلم زهرى 96
     2. احتجاج با عبّاد بصرى 96
فصل هفتم : نقش سياسى و اجتماعى امام سجّاد (عليه السلام) 99
     نقش امام سجّاد(عليه السلام) در تداوم نهضت حسينى 101
     مقدّمه 101
     نقش امام سجّاد(عليه السلام) در تداوم نهضت حسينى 102
     مقدّمه 102
     مقدّمه 102
     1. ايراد خطبه هاى روشن گرانه و افشاگرانه 102
     الف) خطبه امام سجّاد (عليه السلام) در كوفه 102
     الف) خطبه امام سجّاد (عليه السلام) در كوفه 104
     ب) خطبه امام سجّاد (عليه السلام) در شام 104
     ج) خطبه امام سجّاد (عليه السلام) در مدينه 112
     2. زنده نگه داشتن ياد و خاطره عاشورا 116
     آثار و پيامدها 120
فصل هشتم : مواضع سياسى امام سجّاد (عليه السلام) 123
     مقدّمه 124
     الف) موضع امام (عليه السلام)در برابر قيام ها و شورش هاى عصر خود 124
     1. واقعه حرّه واقم 124
     مقدّمه 124
     الف) موضع امام (عليه السلام)در برابر قيام ها و شورش هاى عصر خود 124
     1. واقعه حرّه واقم 124
     الف) موضع امام (عليه السلام)در برابر قيام ها و شورش هاى عصر خود 124
     1. واقعه حرّه واقم 124
     1. واقعه حرّه واقم 124
     2. قيام مختار ثقفى 124
     3. قيام توّابين 124
     4. شورش عبداللّه بن زبير 124
     5 . سكوت امام سجّاد (عليه السلام) در برابر خوارج 124
     ب) مواضع سياسى امام (عليه السلام) در برابر امويان 124
     1. امام (عليه السلام) و حَجّاج بن يوسف ثقفى 124
     2. شيوه رفتار امام سجّاد (عليه السلام) با هشام بن اسماعيل 124
     3. امام سجّاد (عليه السلام) و عبدالملك 124
     3. امام سجّاد (عليه السلام) و عبدالملك 124
     4. نظر امام (عليه السلام) در مورد عمر بن عبدالعزيز 124
فصل نهم : نقش تربيتى و اخلاقى امام سجّاد (عليه السلام) 124
     تربيت نيروهاى صالح و عالم (نيروسازى) 124
     تربيت نيروهاى صالح و عالم (نيروسازى) 124
     آزادسازى بندگان 124
فصل دهم : تربيت اخلاقى و روحى جامعه اسلامى 124
     مقدّمه 124
     مقدّمه 124
     1. عبادت و راز و نياز 124
     2. بزرگوارى و گذشت از خطاكاران 124
     3. دل جويى و دست گيرى از مستمندان و عشقورزى به آنان 124
     بحثى در منابع مالى امام سجّاد(عليه السلام) 124
     4. تواضع و فروتنى 124
     شهادت امام سجّاد (عليه السلام) 124
     سخن پايانى 124
     فهرست منابع و مآخذ 124

11

مقدمه

يكى از مباحثى كه تا كنون در تاريخ و سيره امامان معصوم(عليهم السلام) كم تر به آن پرداخته شده، بررسى عصر امامت امام سجّاد(عليه السلام)و نقش آن حضرت در رهبرى شيعيان، پس از شهادت پدر بزرگوارشان امام حسين(عليه السلام) است.

اهميت شناخت و لزوم مطالعه اين موضوع، زمانى روشن تر مى گردد كه بدانيم گروهى از مورّخان و نويسندگان بر اين باورند كه امام سجّاد(عليه السلام)پس از واقعه جانگداز عاشورا، از امور اجتماعى و سياسى كناره گرفتند و به مسائل عبادى و شخصى خود روى آوردند و نه تنها نسبت به خلفاى بنى اميّه هيچ گونه اعتراض و موضع گيرى منفى از خود نشان ندادند، بلكه از مطيع ترين و محبوب ترين افراد اهل بيت(عليهم السلام) نزد دستگاه حاكم بودند!

ابن سعد به نقل از زُهرى مى نويسد: على بن الحسين ميانه روترين، مطيع ترين و محبوب ترين فرد خاندان خويش نزد مروان و عبدالملك بود.(1)

روزبهان خنجى نيز در اين زمينه مى نگارد: آن حضرت بلند عزم و قصد

1 . ابن سعد كاتب واقدى، الطّبقات الكبرى، ج 5 ، ص 166.


12

است و بلند همّت است; زيرا كه اصلاً التفات به خلافت صورى نفرمود و عزم و همّت خود را مخصوص و مقصور بر عبادت و امور آخرت ساخت.(1)

اين گفته ها و اظهارنظرها، نمونه اى از ديدگاه هاى نادرست و يك سونگرانه بعضى از نويسندگان نسبت به امام سجّاد(عليه السلام) است. اين در حالى است كه اگر به كتاب هاى مربوط به زندگانى امام سجّاد(عليه السلام) نظر شود، نتيجه اى كاملاً عكس اين سخنان به دست مى آيد.

هدف از اين پژوهش، بررسى ابعاد گوناگون فعاليت هاى امام سجّاد(عليه السلام)است كه در راستاى انجام رسالت بزرگ و مقدّس هدايت و رهبرى شيعه صورت گرفته و بيان و تشريح اين موضوع كه كناره گيرى امام(عليه السلام) از مردم و سكونت در باديه (چنان كه در بعضى از روايات آمده) و نيز بيمارى حضرت بنا به مصلحت و حكمت الهى براى زنده ماندن ايشان بوده و تنها در مدت كوتاهى از زمان جريان داشته است و ايشان با بهره گيرى ازاصل تقيّه و در نظر گرفتن اوضاع و شرايط حاكم بر جامعه، به هدايت و رهبرى شيعيان مى پرداختند.

تحقيق حاضر پاسخ گوى اين سئوال اصلى است: امام سجّاد(عليه السلام) پس از واقعه كربلا، به چه روش هايى شيعه را هدايت و رهبرى كردند تا آنان را از انزوا و انقراض نجات دهند؟

گذشته از اين، پژوهش حاضر پاسخ گوى سؤالات ديگرى نيز هست كه براى رعايت اختصار، از بيان آن ها خوددارى مى شود.

گرچه ادعا بر آن نيست كه تمام ابعاد زندگانى امام سجّاد(عليه السلام) مورد بررسى

1 . روزبهان خنجى اصفهانى، وسيلة الخادم الى المخدوم، ص 177.


13

و تدقيق قرار گرفته، ولى در حدّ توان، كوشش بر آن بوده است كه در جهت نيل به هدف مزبور، گام نهاده شود.

در پايان، ذكر اين نكته ضرورى مى نمايد كه نوشتار حاضر خلاصه اى از پايان نامه كارشناسى ارشد به همين نام است كه بنا به درخواست معاونت محترم امور اساتيد و دروس معارف اسلامى در دانشگاه ها، تلخيص گرديده و به محضر استادان محترم و علاقه مندان تقديم مى گردد. اميد آن كه مورد استفاده واقع گردد.

قم ـ محسن رنجبر

زمستان 1380


14


15

فصل اول : ويژگى هاى امام سجّاد (عليه السلام)


16


17

ويژگى هاى فردى

امام سجّاد(عليه السلام)، فرزند برومند حسين بن على بن ابى طالب(عليه السلام)، بنا بر قول مشهور در نيمه جمادى الآخر سال 38 هـ . ق. ديده به جهان گشودند.(1) آن حضرت دو سال از دوران امامت امام على(عليه السلام)، ده سال از امامت امام مجتبى(عليه السلام) و ده سال از امامت پدر بزرگوارشان امام حسين(عليه السلام) را درك

1 . شيخ مفيد، (ابوعبداللّه محمد بن محمد بن النعمان)، الارشاد، ج 2، ص 137; شيخ طبرسى، (ابوعلى فضل بن حسن)، اعلام الورى، ج 1، ص 480; تاريخ هاى ديگرى هم گفته شده است، مانند 15 جمادى الاولى سال 36، 21 شعبان سال 36، 37 و 38 هجرى. جهت اطلاع بيش تر، ر.ك به: عبداللّه بحرانى اصفهانى، عوالم العلوم و المعارف و الاحوال، ج 18، الامام على بن الحسين(عليه السلام) ، ص 12 ـ 14.

دكتر سيد جعفر شهيدى در تاريخ مشهور، خدشه كرده، آن را صحيح ندانسته و تاريخ صحيح ولادت آن حضرت را سال 48 هجرى دانسته است. (ر.ك به: سيدجعفر، شهيدى، زندگانى على بن الحسين(عليه السلام)، ص 30 ـ 37) آقاى رسول جعفريان نيز اين قول را مردود دانسته و دلايلى را بر رد آن اقامه كرده است. ر.ك به: رسول، جعفريان، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ج 1، ص 159 ـ 160.)


18

كردند و پس از آن، به مدت 34 سال امامت و هدايت جامعه اسلامى را برعهده داشتند.(1)

نام آن بزرگوار على ، كنيه مشهورشان(2) ابوالحسن (3) و لقب هاى معروفشان زين العابدين ، سيد العابدين و سجّاد است.(4)

يكى از محقّقان درباره لقب هاى آن حضرت مى نويسد:

بيش تر كسانى كه اين لقب ها را بدو داده اند نه شيعه بودند و نه او را امام و منصوب از جانب خدا مى دانستند، اما نمى توانستند آنچه را در او مى بينند، نديده بگيرند. هر يك از اين لقب ها نشان دهنده مرتبه اى از كمال نفس، درجه اى از ايمان، مرحله اى از تقوا و پايه اى از اخلاص است و بيانْ دارنده اعتماد و اعتقاد مردم به دارنده اين لقب هاست: سيد عابدان، پيشواى زاهدان (قدوة الزاهدين)، مهتر پرهيزگاران (سيد المتّقين)، امام مؤمنان، زيور صالحان (زين العابدين)، چراغ شب زنده داران (منار القانتين)، داراى پيشانى پينه بسته (ذوالثفنات)... او به حقيقت، مظهر نمايان اين صفت ها بوده است و اين گفته اى است كه همگى بر آنند.(5)

درباره زمان و محل تولّد آن حضرت نيز اختلاف است بنابر گفته

1 . شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 137.

2 . اربلى، (ابوالحسن على الفتح بن عيسى بن ابى الفتح، كشف الغمّه، ج 2، ص 260.

3 . كنيه هاى ديگر آن حضرت، ابومحمد ، ابوالقاسم و ابوبكر ذكر شده است.

(ر.ك به: شيخ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 480; عبداللّه بحرانى اصفهانى، عوالم العلوم و المعارف و الاحوال، ج 18، ص 19 ـ 20.

4 . شيخ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 480.

5 ـ سيد جعفر شهيدى، زندگانى على بن الحسين(عليه السلام)، ص 8 .


19

مشهور، شهر مدينه محل تولد حضرت سجّاد(عليه السلام) بود.(1) اما بعضى محل تولد ايشان را شهر كوفه مى دانند.(2) به نظر مى رسد قول اخير به حقيقت نزديك تر باشد; چرا كه امام على(عليه السلام)همراه فرزندانشان امام حسن(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام)، از سال 36 هجرى تا زمان شهادتش (سال چهلم هجرى) در كوفه به سر مى بردند. به اين دليل، تولّد امام سجّاد(عليه السلام) (بنا بر مشهور، 38 هـ . ق.) در مدينه نبوده، مگر آن كه گفته شود امام حسين(عليه السلام) با همسرشان در مدينه زندگى مى كرده اند. يا همسرشان به تنهايى در مدينه اقامت داشته و يا زمان ولادت حضرت سجّاد(عليه السلام)براى زيارت قبر شريف پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مدينه بوده است. اما نه تنها قرينه يا شواهدى بر اين وجوه در دست نيست. بلكه قراين تاريخى مبر اقامت فرزندان امام على(عليه السلام) در كوفه و همراهى ايشان با اميرالمؤمنين(عليه السلام)در نبردهاى اين دوره دلالت دارد.(3)

ويژگى هاى فردى

امام سجّاد(عليه السلام)، فرزند برومند حسين بن على بن ابى طالب(عليه السلام)، بنا بر قول مشهور در نيمه جمادى الآخر سال 38 هـ . ق. ديده به جهان گشودند.(1) آن حضرت دو سال از دوران امامت امام على(عليه السلام)، ده سال از امامت امام مجتبى(عليه السلام) و ده سال از امامت پدر بزرگوارشان امام حسين(عليه السلام) را درك

1 . شيخ مفيد، (ابوعبداللّه محمد بن محمد بن النعمان)، الارشاد، ج 2، ص 137; شيخ طبرسى، (ابوعلى فضل بن حسن)، اعلام الورى، ج 1، ص 480; تاريخ هاى ديگرى هم گفته شده است، مانند 15 جمادى الاولى سال 36، 21 شعبان سال 36، 37 و 38 هجرى. جهت اطلاع بيش تر، ر.ك به: عبداللّه بحرانى اصفهانى، عوالم العلوم و المعارف و الاحوال، ج 18، الامام على بن الحسين(عليه السلام) ، ص 12 ـ 14.

دكتر سيد جعفر شهيدى در تاريخ مشهور، خدشه كرده، آن را صحيح ندانسته و تاريخ صحيح ولادت آن حضرت را سال 48 هجرى دانسته است. (ر.ك به: سيدجعفر، شهيدى، زندگانى على بن الحسين(عليه السلام)، ص 30 ـ 37) آقاى رسول جعفريان نيز اين قول را مردود دانسته و دلايلى را بر رد آن اقامه كرده است. ر.ك به: رسول، جعفريان، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ج 1، ص 159 ـ 160.)


18

كردند و پس از آن، به مدت 34 سال امامت و هدايت جامعه اسلامى را برعهده داشتند.(1)

نام آن بزرگوار على ، كنيه مشهورشان(2) ابوالحسن (3) و لقب هاى معروفشان زين العابدين ، سيد العابدين و سجّاد است.(4)

يكى از محقّقان درباره لقب هاى آن حضرت مى نويسد:

بيش تر كسانى كه اين لقب ها را بدو داده اند نه شيعه بودند و نه او را امام و منصوب از جانب خدا مى دانستند، اما نمى توانستند آنچه را در او مى بينند، نديده بگيرند. هر يك از اين لقب ها نشان دهنده مرتبه اى از كمال نفس، درجه اى از ايمان، مرحله اى از تقوا و پايه اى از اخلاص است و بيانْ دارنده اعتماد و اعتقاد مردم به دارنده اين لقب هاست: سيد عابدان، پيشواى زاهدان (قدوة الزاهدين)، مهتر پرهيزگاران (سيد المتّقين)، امام مؤمنان، زيور صالحان (زين العابدين)، چراغ شب زنده داران (منار القانتين)، داراى پيشانى پينه بسته (ذوالثفنات)... او به حقيقت، مظهر نمايان اين صفت ها بوده است و اين گفته اى است كه همگى بر آنند.(5)

درباره زمان و محل تولّد آن حضرت نيز اختلاف است بنابر گفته

1 . شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 137.

2 . اربلى، (ابوالحسن على الفتح بن عيسى بن ابى الفتح، كشف الغمّه، ج 2، ص 260.

3 . كنيه هاى ديگر آن حضرت، ابومحمد ، ابوالقاسم و ابوبكر ذكر شده است.

(ر.ك به: شيخ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 480; عبداللّه بحرانى اصفهانى، عوالم العلوم و المعارف و الاحوال، ج 18، ص 19 ـ 20.

4 . شيخ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 480.

5 ـ سيد جعفر شهيدى، زندگانى على بن الحسين(عليه السلام)، ص 8 .


19

مشهور، شهر مدينه محل تولد حضرت سجّاد(عليه السلام) بود.(1) اما بعضى محل تولد ايشان را شهر كوفه مى دانند.(2) به نظر مى رسد قول اخير به حقيقت نزديك تر باشد; چرا كه امام على(عليه السلام)همراه فرزندانشان امام حسن(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام)، از سال 36 هجرى تا زمان شهادتش (سال چهلم هجرى) در كوفه به سر مى بردند. به اين دليل، تولّد امام سجّاد(عليه السلام) (بنا بر مشهور، 38 هـ . ق.) در مدينه نبوده، مگر آن كه گفته شود امام حسين(عليه السلام) با همسرشان در مدينه زندگى مى كرده اند. يا همسرشان به تنهايى در مدينه اقامت داشته و يا زمان ولادت حضرت سجّاد(عليه السلام)براى زيارت قبر شريف پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مدينه بوده است. اما نه تنها قرينه يا شواهدى بر اين وجوه در دست نيست. بلكه قراين تاريخى مبر اقامت فرزندان امام على(عليه السلام) در كوفه و همراهى ايشان با اميرالمؤمنين(عليه السلام)در نبردهاى اين دوره دلالت دارد.(3)

نسب امام سجّاد (عليه السلام)

در نسب پدرى امام سجّاد(عليه السلام) هيچ جاى بحثى نيست كه ايشان فرزند حسين بن على بن ابى طالب است; سخنى در، نسبت مادرى ايشان است. بنا بر نظر بيش تر مورّخان، مادر امام على بن الحسين(عليه السلام)دختر يزدگرد سوم، آخرين پادشاه ساسانى، است. اما در اسم و نحوه ازدواج اين بانو با امام حسين(عليه السلام)

1 . شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 137 ; شيخ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 480; اربلى، كشف الغمة فى معرفة الائمة، ج 2، ص 285.

2 . ابن عماد حنبلى، (ابوالفلاح عبدالحى بن احمد بن محمد)، شذرات الذهب، تحقيق محمود الارناؤوط، ج1، ص 374.

3 . نهج البلاغه، تحقيق صبحى صالح، ص 323.


20

اختلاف بسيار است;(1) چنان كه اسامى وى تا چهارده(2) و حتى هفده اسم،(3) شمرده شده است. با تمام تلاش هاى پى گيرى، كه بعضى از محقّقان و نويسندگان در اين زمينه انجام داده اند، نظر دقيق و قانع كننده اى در اين باره ارائه نشده است. تحقيق و نقد و بررسى در اين موضوع در دهه هاى اخير از آن جهت بيش تر صورت گرفته كه برخى از خاورشناسان مغرض و دشمن مكتب تشيّع و به پيروى از آنان، بعضى از نويسندگان مسلمان، ازدواج امام حسين(عليه السلام) با شاهزاده خانم ايرانى و انتساب خاندان رسالت به دودمان ساسانى را علت گرايش ايرانيان به اهل بيت(عليهم السلام) و در نتيجه، پذيرش مكتب تشيّع معرفى كرده اند(4) و اعتقاد شيعيان را به حق الهى ائمه اطهار(عليهم السلام)از بقاياى اعتقاد قديمى ايرانيان به فره ايزدى پادشاهان ساسانى دانسته اند;(5)زيرا پادشاهان ساسانى خود را آسمانى نژاد مى دانستند و براى خود مقام نيمه

1 . در زمان و مكان وفات وى نيز اختلاف است. آقاى كريمان درباره وجود مقبره شهربانو در يكى از كوه هاى شهررى ـ كه براساس شهرتى عاميانه، محلّ دفن شهربانو مادر امام سجّاد(عليه السلام) پنداشته مى شود ـ ضمن تحقيقى گسترده و ارزشمند، اثبات كرده كه اين مكان نمى تواند مقبره بى بى شهربانو باشد. ر.ك به:كريمان، رى باستان، ج 1، ص 403 ـ 416; عباسقلى خان سپهر، ناسخ التواريخ (مشكوة الادب)، ج 8 ، ص 37 ـ 39.)

2 . سيدجعفر شهيدى، زندگانى على بن الحسين(عليه السلام)، ص 10 ـ 11.

3 . كريمان، ص 409.

4 . دكتر شيبى مى نويسد: اصل اين عقيده از گوبينو در كتاب دين و فلسفه در آسياى ميانه است كه احمد امين و دكتر حسن ابراهيم آن را تكرار كرده اند: (ر.ك به: كامل مصطفى شيبى، الصلة بين التّصوّف و التشيّع، ج1، ص163.)

5 . مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران، ص 100 ـ 101.


21

خدايى و فوق بشرى قايل بودند و ظاهراً كيش زرتشت آن روزگار نيز، اين نوع تفكّر را تأييد مى كرد.(1)

بعضى از محققان، تمام يا بيش تر اخبارى را كه در اين باره هست و همچنين اخبار معدودى را كه دلالت بر امّ ولد بودن مادر ايشان دارد جمع آورى كرده و آن ها را مورد بررسى و نقد قرار داده اند.(2)

بايد توجه داشت كه هر چند اصل ماجرا شهرت به سزايى داشته و در كهن ترين متون تاريخى شيعه همچون وقعة صفين،(3) تاريخ يعقوبى(4) و بصائر الدّرجات(5) ـ كه همگى در قرن سوم تأليف گشته اند ـ نقل شده، اما اختلاف ميان مفاد اين روايات و ناسازگارى برخى از آن ها با روايات فتوحات و غير آن به قدرى چشم گير است كه محققان معاصر، اصل داستان شهربانو و ازدواج وى با امام حسين(عليه السلام) و ولادت امام سجّاد(عليه السلام) از شاهزاده خانم ايرانى را مشكوك دانسته اند; چنان كه استاد شهيد مطهرى(ره) پس از تشكيك در اين باره، مى نويسد:

ادوارد براون از كسانى است كه داستان را مجعول مى داند. كريستين سن نيز

1 . محققان شيعه به اين شبهه پاسخ هاى جامع و كاملى داده اند، براى نمونه ر.ك به: مرتضى مطهرى، همان، ص 101 ـ 111; رسول جعفريان، بررسى كوتاه پيرامون رابطه تشيع و ايران، ص 72 ـ 76.

2 . سيدجعفر شهيدى، زندگانى على بن الحسين(عليه السلام)، ص 12 ـ 27.

3 . نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، (پيكار صفين)، ترجمه پرويز اتابكى، تصحيح و شرح عبدالسلام هارون، ص 26.

4 . ابن واضح يعقوبى، (احمد بن ابى يعقوب بن وهب)، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 303.

5 . الصفار القمى، (محمد بن الحسن بن فروخ)، بصائر الدرجات، تصحيح و تعليق ميرزا محسن كوچه باغى تبريزى، ص 335.


22

قضيه را مشكوك تلقّى مى كند. سعيد نفيسى در تاريخ اجتماعى ايران، آن را افسانه مى داند.(1)

علاوه بر اين، از صدها سال پيش، محدّثان و نسب دانان بر مضمون اين روايات خرده گرفته اند و به انكار آن پرداخته اند.

ابن عِنَبه، از نسب شناسان معروف علوى (م 828 ق.)، در اين باره مى نويسد:

خداوند على بن الحسين(عليه السلام) را به فرزندزادگى پيغمبر(صلى الله عليه وآله)، از پادشاه زادگى بى نياز فرموده است; آن هم دخترى كه بر سنّت اسلامى متولد نشده است. اگر پادشاهى موجب شرف بود، بايد عجم بر عرب و بنى قحطان(2) بر بنى عدنان فضيلت داشته باشند.(3)

وى پس از اين كه مى گويد قول مشهور آن است كه مادر امام سجّاد(عليه السلام)دختر يزدگرد سوم و نامش شاه زنان بوده، در پايان مى افزايد: بسيارى از نسب شناسان و مورّخان اين قول را نپذيرفته اند. بنا به گفته آن ها، دختران يزدگرد همراه او به خراسان رفتند. (4)

1 . مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران، ص 108.

2 . قحطانيان عرب هاى ساكن جنوب عربستان هستند كه از دير زمان معينيان، سبأ و حميريان در آن جا پادشاهى داشته اند، در حالى كه عدنانيان (عرب هاى شمالى) بيابان نشين بودند.

3 . ابن عنبه، (جمال الدين احمد بن على الحسينى)، عمدة الطالب فى انساب آل ابى طالب، ص 173.

4 . همان، ص 172.


23

دليل ديگرى كه اصل داستان را مخدوش مى كند، سندى است كه نشان مى دهد تا آغاز سده دوم هجرى، شاهزاده خانم ايرانى در خاندان هاشمى ناشناخته بوده است. اين سند، نامه منصور دوانيقى در پاسخ به محمد بن عبداللّه بن حسن (نفس زكيّه) است. محمد در نامه اى به منصور، خود را مهدى امّت خواند و امامت و خلافت را حق خود دانست و فضيلت خاندان خود را برشمرد و منصور را به اطاعت خود فرا خواند. منصور در پاسخ او، نامه اى طولانى و تهديدآميز نوشت و در ضمن آن گفت: پس از رحلت رسول خدا، برتر از على بن الحسين در خاندان شما متولد نشد و مادر او امّ ولد بود. (1)

ذكر ام ولد تحقيرى است كه منصور بر محمد بن عبداللّه روا مى دارد. اين نامه را كه طبرى در حوادث سال 145 هـ . ق. آورده، نيم قرن پس از رحلت امام على بن الحسين(عليه السلام)نوشته شده است كه در آن زمان، بسيارى از هاشميان زنده بوده اند. اگر داستان اسيرشدن شهربانو و آوردن او به مسجد مدينه درست و اگر مادر على بن الحسين(عليه السلام)دختر يزدگرد پادشاه ايران بود،(2)منصور چنان تعبيرى به كار نمى برد و اگر دروغ نوشته بود، محمد سخنش را در دهانش مى شكست و بدو پاسخ مى داد كه مادر على بن الحسين شاهزاده بوده است، نه كنيز.(3)

1 . الطبرى، (ابوجعفر محمد بن جرير)، تاريخ الامم و الملوك، ج 6 ، ص 198 ; بلاذرى، (احمد بن يحيى بن جابر)، انساب الاشراف، تحقيق سهيل زكّار و رياض زركلى، ج 3، ص 325.

2 . الصفار القمى، بصائر الدّرجات، ص 335.

3 . سيدجعفر شهيدى، زندگانى على بن الحسين(عليه السلام)، ص 24.


24

نكته ديگر آن كه مورّخان هنگام شرح جنگ هاى مسلمانان و ايرانيان، داستان حركت و عقب نشينى يزدگرد را از نقطه اى به نقطه ديگر به تفصيل نوشته اند. بر اساس اين گزارش ها، يزدگرد و خاندان او هيچ گاه در ميدان جنگ نبوده اند; زمانى كه جنگ قادسيه شروع شد، يزدگرد در مدائن بود و پيش از آمدن مسلمانان به مدائن، به حلوان رفت. سپس از حلوان به اصفهان و از آن جا به اصطخر و كرمان و مرو گريخت.(1) در اين عقب نشينى ها يزدگرد نه تنها زنان، خويشاوندان و خزانه خود را همراه داشته است، بلكه آشپزان، رامشگران و يوزبانان او نيز همراه وى بوده اند.(2) بنابراين، دختران او كجا، كى و چگونه به اسارت مسلمانان در آمده اند؟!

بنابراين، با وجود قراين و شواهد ذكر شده، احتمالاً در فتح مدائن، كنيزكانى اسير شده اند; چنان كه مجالد بن سعيد از شعبى نقل مى كند: در روز فتح مدائن، مسلمانان از كنيزان كسرا، تنى چند به اسارت گرفتند كه مادر من يكى از آنان است. (3)

نيز بعيد نيست كه در فتح خراسان و شرق ايران، دخترانى اسير شده باشند; چنان كه بلاذرى مى نويسد: گفته اند: مادر على بن الحسين، سجستانى (سيستانى) است. (4) احتمال دارد كه امام حسين(عليه السلام)يكى از اين زنان را به همسرى گرفته و امام على بن الحسين(عليه السلام) از او متولد شده باشد.

1 ـ بلاذرى، (احمد بن يحيى بن جابر)، فتوح البلدان، ص 311.

2 . همان، ص 262.

3 . همان، ص 263.

4 . بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 325.


25

فصل دوم : اوضاع سياسى و اجتماعى عصر امام سجّاد (عليه السلام)


26


27

مقدّمه

از زمانى كه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)حكومت اسلامى را در مدينه بنياد نهادند تا زمان خلافت امام على(عليه السلام)، رسم بر اين بود كه حاكمان مسلمان در مسائل سياسى و اجتماعى با مردم مشورت مى كردند و نظرشان را جويا مى شدند. در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، آن جا كه سخن از حكم شرعى نبود، پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مواقعى با ياران خود به مشورت مى پرداختند. در سال هاى آخر خلافت عثمان، بهويژه زمانى كه مردم از عملكرد وى ناخرسند بودند، عثمان از مردم خواست تا اگر بر او اعتراضى دارند، بگويند و حتى خود در جمع مردم حاضر شد و به خرده گيران وعده داد كه در اصلاح كارها بكوشد،(1) اما اطرافيانش به وى مجال اصلاح ندادند.

ولى از عصر حاكميت معاويه به بعد، به تدريج راه خرده گيرى بر خلفا و عاملان آن ها بسته شد و هر كه به گفتار يا كردار خلفا يا كارگزاران آنها اعتراض مى كرد، گرفتار بازجويى، تهديد و آزار مى گشت يا كشته مى شد; چنان كه حجربن عدى و يارانش ـ كه ناسزا گفتن به حضرت على(عليه السلام) را روا

1 . همان، ج 6 ، ص 180.


28

نمى شمردند ـ به دست معاويه به شهادت رسيدند. همچنين روزى كه معاويه درباره ولايت عهدى يزيد از مردم نظر خواست، احنف بن قيس خاموش نشست. معاويه گفت: تو چرا سخن نمى گويى ؟ گفت: اگر حق بگويم، از تو مى ترسم و اگر باطل بگويم، از خدا مى ترسم. (1) به هر اندازه كه از شمار مهاجران و انصار و مسلمانان معتقد كاسته مى شد، نشانه هاى ضعف در اجراى احكام الهى (امر به معروف و نهى از منكر) آشكارتر مى گرديد.

نسلى كه در دوره حكومت امويان روى كار آمد، نه از اسلام دوره حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)آگاهى داشت و نه سخت گيرى و مراقبت زمامداران پس از او را ديده بود. چنين نسلى در روزگار آشوب، پرورش يافت و در دوره خشونت، سر رشته امور را به دست گرفت و طبيعى بود كه از اسلام حقيقى و عدالتى كه ركنِ آن دين است، چيزى نداند. اما اين دگرگونى ها و انحرافات بر كسانى كه بازماندگان دوره حاكميت عدالت و مساوات بودند، گران مى افتاد و افسوس مى خوردند و نمى توانستند كارى از پيش ببرند.(2)

مقدّمه

از زمانى كه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)حكومت اسلامى را در مدينه بنياد نهادند تا زمان خلافت امام على(عليه السلام)، رسم بر اين بود كه حاكمان مسلمان در مسائل سياسى و اجتماعى با مردم مشورت مى كردند و نظرشان را جويا مى شدند. در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، آن جا كه سخن از حكم شرعى نبود، پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مواقعى با ياران خود به مشورت مى پرداختند. در سال هاى آخر خلافت عثمان، بهويژه زمانى كه مردم از عملكرد وى ناخرسند بودند، عثمان از مردم خواست تا اگر بر او اعتراضى دارند، بگويند و حتى خود در جمع مردم حاضر شد و به خرده گيران وعده داد كه در اصلاح كارها بكوشد،(1) اما اطرافيانش به وى مجال اصلاح ندادند.

ولى از عصر حاكميت معاويه به بعد، به تدريج راه خرده گيرى بر خلفا و عاملان آن ها بسته شد و هر كه به گفتار يا كردار خلفا يا كارگزاران آنها اعتراض مى كرد، گرفتار بازجويى، تهديد و آزار مى گشت يا كشته مى شد; چنان كه حجربن عدى و يارانش ـ كه ناسزا گفتن به حضرت على(عليه السلام) را روا

1 . همان، ج 6 ، ص 180.


28

نمى شمردند ـ به دست معاويه به شهادت رسيدند. همچنين روزى كه معاويه درباره ولايت عهدى يزيد از مردم نظر خواست، احنف بن قيس خاموش نشست. معاويه گفت: تو چرا سخن نمى گويى ؟ گفت: اگر حق بگويم، از تو مى ترسم و اگر باطل بگويم، از خدا مى ترسم. (1) به هر اندازه كه از شمار مهاجران و انصار و مسلمانان معتقد كاسته مى شد، نشانه هاى ضعف در اجراى احكام الهى (امر به معروف و نهى از منكر) آشكارتر مى گرديد.

نسلى كه در دوره حكومت امويان روى كار آمد، نه از اسلام دوره حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)آگاهى داشت و نه سخت گيرى و مراقبت زمامداران پس از او را ديده بود. چنين نسلى در روزگار آشوب، پرورش يافت و در دوره خشونت، سر رشته امور را به دست گرفت و طبيعى بود كه از اسلام حقيقى و عدالتى كه ركنِ آن دين است، چيزى نداند. اما اين دگرگونى ها و انحرافات بر كسانى كه بازماندگان دوره حاكميت عدالت و مساوات بودند، گران مى افتاد و افسوس مى خوردند و نمى توانستند كارى از پيش ببرند.(2)

انحطاط فكرى و اخلاقى جامعه در عصر امام سجّاد (عليه السلام)

از نيمه دوم خلافت عثمان به بعد، (سال سى ام هجرى)، خانواده هايى از اشراف و ثروتمندان قريش كه درآمد فراوانى از خزانه دولت به چنگ آورده

1 . المبرّد، (ابوالعباس محمدبن يزيد)، الكامل فى اللّغة و الادب، تحقيق عبدالحميد هنداوى، ج 1، ص 98 ; ابن خلّكان، (ابوالعباس احمد بن محمد بن ابى بكر)، وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان، تحقيق احسان عباس، ج 2، ص 500 .

2 . سيدجعفر شهيدى، تاريخ تحليلى اسلام، ص 178.


29

بودند و نيز از بخشش هاى خلفا بهره مند بودند، شروع به مال اندوزى كردند. زيادشدن دارايى، تشكيل زندگى هاى پرتجمّل همراه با وسايل آسايشِ زياد را موجب گرديد; به گونه اى كه در اين باره با يكديگر به رقابت پرداختند و كنيزكان و غلامان بسيارى خريدند، به خصوص كنيزكانى كه به موسيقى و آوازه خوانى آگاه باشند. به تدريج، مردم ديگر نيز در اين كار به آنان اقتدا كردند. انحطاط اخلاقى در عصر حاكميت يزيد به حدّى گسترش يافت كه دو شهر مكّه و مدينه نيز از اين آلودگى ها محفوظ نماندند.

امام حسين(عليه السلام) در وصف اجتماع آن روز چنين مى فرمايد:

النّاسُ عبيدُ الدّنيا و الدّينُ لَعقٌ عَلى اَلْسِنتهم يَحُوطُونه مادَرَّتْ به معائشهم فإِذا مَحِّصوا بالبلاءِ قلّ الدّيانون.(1)

مردم بنده دنيايند، دين را تا آن جا مى خواهند كه زندگانى خود را بدان سر و سامان دهند، و چون آزمايش به ميان آيد، دين داران اندك اند.

قتل عام زنان و مردان در واقعه حرّه و تجاوز به حرم مسلمانان، كه در نوع خود بى سابقه بود، روحيه مردم شهر را دگرگون ساخت. اشراف و ثروتمندان بى اعتنا به احكام دينى و اخلاقى اسلام، براى رهايى از رنج درون و بى خبر ماندن از آنچه در پيرامونشان مى گذشت، به مى گسارى و شنيدن آواز خنياگران روى آوردند.

شوقى ضيف مى نويسد:

پندارى دو شهر مكّه و مدينه را براى خنياگران پرداخته بودند، تا آن جا كه

1 . خوارزمى، ابو (المؤيد الموفق بن احمد المكّى)، مقتل الحسين، تحقيق محمد السماوى، ج 1، ص 337.


30

بعضى از فقها و زاهدان نيز به سر وقت آنان مى رفتند.(1)

در مدينه، مجالس رقص و آواز مختلط تشكيل مى شد، بدون آن كه در ميان زنان و مردان پرده اى باشد. عايشه، دختر طلحه، بزم هاى مختلط از زن و مرد ترتيب مى داد و در آن، عزّة الميلاء (يكى از آوازه خوان هاى مدينه) آواز مى خواند.(2)

هنگامى كه حال متصدّيان امر به معروف و نهى از منكر چنين باشد، مى توان درك كرد كه حال ديگران چگونه بوده است.

مسعودى مى نويسد:

فساد و آلودگى يزيد به اطرافيان و عمّال وى نيز سرايت كرد. در زمان او، ساز و آواز در مكه و مدينه آشكار گرديد و مجالس بزم بر پا شد و مردم آشكارا به شراب خوارى پرداختند.(3)

قاضى ابو يوسف به بعضى از اهالى مدينه مى گفت:

اى مردم مدينه، وضع شما با اين آوازخوانى ها شگفت انگيز است; زيرا هيچ شخص محترم و غير محترم از آن ابايى ندارد!(4)

ابوالفرج اصفهانى در اين باره مى نگارد:

در محيط مدينه، نه عالمان آوازه خوانى را زشت مى شمردند و نه عابدان با

1 . شوقى ضيف، تاريخ الادب العربى (العصر الاسلامى)، ج 2، ص 347.

2 . شوقى ضيف، الشعر و الغناء فى المدينة و مكة لعصر بنى اميّة، ص 50 .

3 . المسعودى، (ابوالحسن على بن الحسين بن على)، مروج الذّهب و معادن الجواهر، ج 3، ص 67.

4 . ابن عبد ربّه الاندلسى، العقد الفريد، ج 6 ، ص 11.


31

آن مخالف بودند; به طورى كه فرياد آوازه خوانان از آن شهر به گوش مى رسيد.(1)

از ديگر مظاهر فساد، دسته اى از شاعران فرومايه و دربارى بودند كه به تعريف و تمجيد از خلفا و روش آنان مى پرداختند; شاعرانى چون اَخْطل، كعب بن جُعَيل، عبداللّه بن همّام سلّولى، ابوالعباس اعمى، مسكين دارمى، عدى بن رقاع، يزيد بن مفرغ و ليثى.(2)

البته در مقابل اين دسته از ستايشگران دنياطلب و دين فروش، شاعرانى بودند كه براى رضاى خدا، به ستايش مى پرداختند. كميت بن زياد اسدى از جمله اين شاعران است كه سلسله قصيده هاى او به نام هاشميات معروف است.

وضعيت شيعيان در عصر امام سجّاد (عليه السلام)

پس از واقعه جانگداز كربلا، تشيّع از نظر كمّى و كيفى و همچنين در بعد سياسى و اعتقادى، در وضع بدى قرار گرفت. انعكاس اين واقعه موجى از رعب و وحشت بر محافل شيعى حكمفرما كرد; چرا كه مسلّم شد يزيد و عمّالش، براى استحكام پايه هاى حكومت خود، تا حدّ كشتن فرزند پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اسيركردن زنان و فرزندان او آماده اند و در اين راه، از هيچ جنايتى فروگذار نمى كنند. اختناق، ترس و وحشتى كه در كوفه و مدينه به وجود آمده بود، با وقوع فاجعه حرّه و سركوب شديد و بى رحمانه نهضت

1 . الاصفهانى، (ابوالفرج على بن الحسين)، كتاب الاغانى، ج 8 ، ص 385.

2 . شوقى ضيف، الشعر والغناء فى المدينة و مكهة لعصر بنى اميّة، ص 100 ـ 102.


32

مردم مدينه به دست عاملان يزيد در سال 63 هجرى، شدت يافت و اختناق شديدى در محافل شيعى حاكم گرديد. در نتيجه، انسجام و تشكّل جامعه شيعه به ضعف و سستى گراييد و سرانجام، فرو پاشيد. امام سجّاد(عليه السلام)با اشاره به اين وضع ناگوار، مى فرمايد: در تمام مكّه و مدينه، بيست نفر نيستند كه ما را دوست بدارند. (1)

مسعودى تصريح مى كند:

على بن الحسين(عليه السلام) امامت را به صورت مخفى و با تقيّه شديد و در زمانى دشوار عهده دار گرديد.(2)

امام صادق(عليه السلام) در بيان اين وضع اندوه بار مى فرمايد:

مردم پس از شهادت حسين بن على(عليه السلام) برگشتند (از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)فاصله گرفتند)، جز سه نفر: ابوخالد كابلى، يحيى بن ام الطويل و جبير بن مطعم; سپس افرادى به آن ها پيوستند و تعدادشان زياد گرديد. يحيى بن ام الطويل به مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مدينه مى رفت و خطاب به مردم مى گفت: ما مخالف و منكر شما هستيم و ميان ما و شما دشمنى و خشم و كينه، آشكار و همشيگى است.(3)

فضل بن شاذان مى گويد:

در آغاز امامت على بن الحسين، جز پنج نفر پيرو او نبودند: سعيد بن جبير، سعيد بن مسيّب، محمد بن جبير بن مطعم، يحيى بن امّ الطويل(4) و ابو

1 . ابن ابى الحديد، (عزالدين عبدالحميد بن محمد)، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 104.

2 . مسعودى، اثبات الوصية، ص 168.

3 . شيخ مفيد، الاختصاص، ص 64.

4 . همان.


33

خالد كابلى.(1)

در چنين وضعى، امكان قيام براى امام سجّاد(عليه السلام) منتفى بود; زيرا با رعب و اختناق شديدى كه در جامعه حكمفرما شده بود و با تسلّط شديدى كه حكومت جبّار اموى برقرار ساخته بود، هرگونه جنبش و حركت مسلّحانه پيشاپيش محكوم به شكست بود و كوچك ترين حركت از ديد جاسوسان حكومت اموى پنهان نمى ماند; چنان كه روزى جاسوسان عبدالملك در مدينه به وى گزارش دادند كه على بن الحسين(عليه السلام)كنيزى داشته، او را آزاد كرده و سپس وى را به ازدواج خود در آورده است. عبدالملك طى نامه اى كه به امام نوشت، آن كار را براى آن حضرت نقص شمرد و اعتراض كرد كه چرا حضرت با يكى از افراد هم شأن خود از قريش ازدواج نكرده است. امام در پاسخ وى نوشتند:

بزرگ تر و بالاتر از پيامبر(صلى الله عليه وآله) كسى نبود; او كنيز و زن مطلّقه برده خود را به همسرى گرفت. خداوند هر پستى را با اسلام بالا برد و هر نقصى را با آن كامل ساخت و هر لئيمى را در پرتو آن كريم ساخت. پس هيچ فرد مسلمانى پست نيست، و پستى اى جز پستى جاهليت نمى باشد.(2)

عبدالملك با اين كار مى خواست به امام هشدار دهد كه همه كارهاى وى، حتى امور شخصى و خصوصى ايشان، را زير نظر دارد.

در عهد اموى، وضع مالى اهل بيت(عليهم السلام) نيز تحت فشار حاكمان به صورتى در آمده بود كه حاكم عراق در باره ايشان نوشت: اهل اين طايفه از

1 . شيخ طوسى، (ابوجعفر محمد بن حسن بن على) اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 332.

2 . ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5 ، ص 165 ; ابن شهر آشوب، (ابوجعفر محمد بن على)، ص 162.


34

بنى هاشم، از شدّت گرسنگى رو به هلاكت بودند، به گونه اى كه تمام همّت هر يك از آنان تهيه مخارج يك روز خود بود. (1)

در عصر حاكميت عبدالملك، به خصوص در زمان استاندارى حجّاج بر كوفه و بصره، سخت ترين دوران شيعه در طول خلافت بنى اميّه و بنى مروان، رقم خورد.

امام باقر(عليه السلام)در روايتى درباره اين دوره مى فرمايد:

در اين دوره، حجّاج شيعيان را با بدترين وضع مى كشت و با كم ترين سوء ظن و تهمت دستگير مى كرد، و اگر به او مى گفتند كه فلان كس زنديق يا كافر است، در نظر او بهتر از آن بود كه بگويند: فلانى شيعه على(عليه السلام)است.(2)

در همين عصر، چند تن از ياران امام(عليه السلام) از جمله سعيد بن جبير، كميل بن زياد و قنبر، در راه محبّت حضرت على(عليه السلام)و اهل بيت مطهّر او(عليهم السلام) شهادت را پذيرا شدند.(3) در مجموع، بايد گفت وجود اين شرايط سبب گرديد تا به تدريج، محبّان و شيعيان امام على(عليه السلام) در پوششى از تقيّه زندگى كنند و از تظاهر به دوستى با اهل بيت(عليهم السلام)خوددارى نمايند.(4)

امام سجّاد(عليه السلام) با ظهور در سيماى يك فقيه و محدّث، به بيان فتوا يا نقل احاديث رسول خدا(صلى الله عليه وآله) اقدام نمودند و بدين وسيله، محل رجوع مردم از

1 . ابن خلّكان، وفيات الاعيان، ج 7، ص 107.

2 . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 11، ص 44.

3 . محمدجواد مغنيّه، الشيعة و الحاكمون، ص 95 ـ 97.

4 . محمد حسين مظفر، تاريخ الشيعة، ص 36.


35

شيعه و اهل سنّت قرار گرفتند. منتها شيعيان در عرصه تبليغ و فعاليت هاى سياسى، از سوى بنى مروان به شدت تحت نظر بودند و هر گونه نهضتى از سوى آنان با شكست همراه مى گشت.

خلفاى معاصر امام سجّاد (عليه السلام)

در مدت 34 سال امامت و هدايت امام زين العابدين(عليه السلام)، شش خليفه بر قلمرو اسلامى حكم راندند:

1. يزيد بن معاويه (61 ـ 64 هـ . ق.);

2. عبداللّه بن زبير(1) (61 ـ 73 هـ . ق.);

3. معاوية بن يزيد (چند ماه از سال 64 هـ . ق.);

4. مروان بن حكم (نُه ماه از سال 65 هـ . ق.);

5 . عبدالملك بن مروان (65 ـ 86 هـ . ق.);

6 . وليد بن عبدالملك (86 ـ 96 هـ . ق.).

1 . عبداللّه بن زبير از معدود افرادى بود كه با يزيد بيعت نكرد. از اين رو، پس از مرگ معاويه، اندكى پيش از حركت امام حسين(عليه السلام)به سوى مكّه، به آن شهر گريخت و در آن جا مشغول فعاليت هاى سياسى شد. پس از شهادت امام حسين(عليه السلام)چون رقيبى در حجاز نداشت، پيروانى پيدا كرد و خود را خليفه خواند. يزيد تا آخر عمر خود نتوانست او را شكست دهد. او تا سال 73 هجرى همچنان در مكّه حاكميت داشت و بر حجاز، عراق، مصر و قسمتى از شرق اسلامى حكم مى راند، در حالى كه قلمرو حكومت امويان تنها به شام و پاره اى از مناطق ديگر محدود گشته بود. بنابراين، از سال 61 تا سال 73 هجرى دو خليفه بر قلمرو اسلامى حكمرانى مى كردند، ولى با شكست و كشته شدن عبداللّه بن زبير به دست نيروهاى عبدالملك در سال 73 هجرى، تمام مناطق اسلامى تحت حكومت مروانيان قرار گرفت و شام از نو مركزيت يافت.


36


37

فصل سوم : نقش اعتقادى، علمى و فرهنگى امام سجّاد (عليه السلام)


38


39

تبيين فرهنگ و انديشه اصيل اسلامى

شكّى نيست كه رسالت امامان معصوم(عليهم السلام)، كه منصب الهى امامت جامعه را بر عهده دارند، نجات جامعه بشرى از ورطه جهل و خرافات، و انحراف از مبانى دينى و اخلاقى و هدايت آن به سوى كمال واقعىِ انسانى و سعادت اخروى است. اين مهم زمانى تحقق عينى مى يابد كه پيشوايان حقيقى جامعه، سردمدار امور و در يك كلام، در صدر كار باشند تا در سايه اين حاكميت و زعامت، بتوانند به تبيين و تفسير فرهنگ و انديشه اصيل اسلامى بپردازند.

با توجه به اوضاع اجتماعى و سياسى جامعه اسلامى و وضعيت شيعيان در عصر امام سجّاد(عليه السلام)، اعمال جنايت كارانه امويان در حق امام حسين(عليه السلام) و خاندانشان، موجى از ترس و وحشت را بر جامعه اسلامى، به ويژه شيعيان و دوستداران اهل بيت(عليهم السلام)، حاكم ساخت; زيرا مخالفان حكومت فاسد و ظالم اموى احساس كردند كه حكومت جبّار بنى اميّه براى حفظ اقتدار و سيطره خويش، از هيچ عملى فرو گذار نيست. اين اختناق و وحشت حاكم (چنانچه در صفحات آينده خواهد آمد) با حوادثى همچون كشتار مدينه و سنگ باران خانه خدا به اوج خود رسيد.


40

تبليغات گسترده مبلّغان دربارى به نفع حكومت اموى و بر ضد مخالفان آنان، به خصوص بنى هاشم، ممنوعيت نقل احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مورد اهل بيت(عليهم السلام)همراه با جعل احاديث به نفع دستگاه حاكم و تهديد و تطميع افراد، همه دست به دست هم داده و اهل بيت(عليهم السلام) را در مظلوميتى بى نظير نگه داشته بود. پس از گذشت پنجاه سال از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، اهل بيت(عليهم السلام) آن حضرت در دو شهر مكّه و مدينه، كه زادگاه و مركز حكومت اسلام بود، چندان طرفدار نداشتند و در كوفه نيز دوست داران ايشان تحت سلطه عبيداللّه بن زياد خون آشام بودند. در اين برهه از زمان، امام سجّاد (عليه السلام)فرمودند: در مكّه و مدينه بيست نفر نيست كه ما را دوست داشته باشد. (1)

تبيين فرهنگ و انديشه اصيل اسلامى

شكّى نيست كه رسالت امامان معصوم(عليهم السلام)، كه منصب الهى امامت جامعه را بر عهده دارند، نجات جامعه بشرى از ورطه جهل و خرافات، و انحراف از مبانى دينى و اخلاقى و هدايت آن به سوى كمال واقعىِ انسانى و سعادت اخروى است. اين مهم زمانى تحقق عينى مى يابد كه پيشوايان حقيقى جامعه، سردمدار امور و در يك كلام، در صدر كار باشند تا در سايه اين حاكميت و زعامت، بتوانند به تبيين و تفسير فرهنگ و انديشه اصيل اسلامى بپردازند.

با توجه به اوضاع اجتماعى و سياسى جامعه اسلامى و وضعيت شيعيان در عصر امام سجّاد(عليه السلام)، اعمال جنايت كارانه امويان در حق امام حسين(عليه السلام) و خاندانشان، موجى از ترس و وحشت را بر جامعه اسلامى، به ويژه شيعيان و دوستداران اهل بيت(عليهم السلام)، حاكم ساخت; زيرا مخالفان حكومت فاسد و ظالم اموى احساس كردند كه حكومت جبّار بنى اميّه براى حفظ اقتدار و سيطره خويش، از هيچ عملى فرو گذار نيست. اين اختناق و وحشت حاكم (چنانچه در صفحات آينده خواهد آمد) با حوادثى همچون كشتار مدينه و سنگ باران خانه خدا به اوج خود رسيد.


40

تبليغات گسترده مبلّغان دربارى به نفع حكومت اموى و بر ضد مخالفان آنان، به خصوص بنى هاشم، ممنوعيت نقل احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مورد اهل بيت(عليهم السلام)همراه با جعل احاديث به نفع دستگاه حاكم و تهديد و تطميع افراد، همه دست به دست هم داده و اهل بيت(عليهم السلام) را در مظلوميتى بى نظير نگه داشته بود. پس از گذشت پنجاه سال از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، اهل بيت(عليهم السلام) آن حضرت در دو شهر مكّه و مدينه، كه زادگاه و مركز حكومت اسلام بود، چندان طرفدار نداشتند و در كوفه نيز دوست داران ايشان تحت سلطه عبيداللّه بن زياد خون آشام بودند. در اين برهه از زمان، امام سجّاد (عليه السلام)فرمودند: در مكّه و مدينه بيست نفر نيست كه ما را دوست داشته باشد. (1)

گروه شكّاكان

از سوى ديگر، با شهادت امام حسين(عليه السلام) شيرازه تشكيلات شيعه از هم پاشيد و اين گروه اصيل اسلامى نزديك بود به طور كامل از صحنه محو گردد; چرا كه امام حسين (عليه السلام) به عنوان محور تشكيلات شيعه در كربلا به شهادت رسيده بود و محوريت امام سجّاد(عليه السلام)هنوز از سوى بسيارى از شيعيان پذيرفته شده نبود. به همين سبب، ترديد و سرگردانى به درون جامعه شيعه راه يافت و بسيارى از افراد، امامت امام سجّاد(عليه السلام) را قبول نكردند و عمويشان محمد حنفيّه، فرزند امام على(عليه السلام)، را به عنوان امام پذيرفتند.

يكى از محققان در اين باره مى نويسد:

تا هنگامى كه حسين(عليه السلام) زنده بود، شيعيان متحد و يك پارچه بودند و او را تنها پيشوا و امام خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى دانستند، ولى شهادت ناگهانى او و

1 . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 104.


41

تقيّه على بن الحسين(عليه السلام)، تنها فرزند باقيمانده اش، كه به زين العابدين (عليه السلام) شهرت دارد، شيعيان را در حال آشفتگى قرار داد و خلأى را در رهبرى فعّال پيروان اهل بيت(عليهم السلام)به وجود آورد.(1)

وى در جاى ديگرى مى نويسد:

با وجود اين كه امام حسين(عليه السلام) به امامت فرزندش تصريح كرده و امّ سلمه رابه ردّ ودايع امامت به امام سجّاد(عليه السلام) امر كرده بود، اكثر شيعيان از محمد حنفيّه ـ و نه از زين العابدين ـ پيروى كردند.(2)

قاسم بن عوف، يكى از ياران امام سجّاد(عليه السلام)، به اعتراف خودش، بين على بن الحسين(عليه السلام)و محمد حنفيّه مردّد بود.(3) ابوخالد كابلى نيز در ابتدا از طرف داران محمد حنفيّه بود.(4)

اعتقاد امويان اين بود كه با قتل عام كربلا، آل على ريشه كن شده، ديگر به عنوان يك جناح مخالف نمايان نخواهند شد; خيالشان از اين جهت راحت شده بود. مردم نيز ديگر به روى كار آمدن خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)اميدى نداشتند و شيعه را گروهى نابود شده مى پنداشتند.

در چنين احوالى، امام سجّاد(عليه السلام) رسالت خطير هدايت و رهبرى

1 . سيدحسين محمد جعفرى، تشيّع در مسير تاريخ، ترجمه سيد محمدتقى آيت اللّهى، ص 277 ـ 278.

2 . همان، ص 280.

3 . شيخ طوسى، اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 339.

4 . همان، ص 336.


42

شيعه را عهده دار شد و به سازمان دهى دوباره شيعيان اقدام كرد. بدين منظور، حضرت كار را ـ به ويژه از حيث مسائل اعتقادى ـ از صفر شروع كرد، همچنين احكام دين را از نو پايه ريزى نمود، سپس مردم را به سوى آن هدايت كرد و تحريفات گوناگون را از عقايد مردم زدود. خلاصه آن كه همانند پيامبر(صلى الله عليه وآله)، كه از ابتدا شروع كرد، امام سجّاد(عليه السلام)نيز همه چيز را از نو پايه گذارى نمود.(1)

اتّخاذ اين روش به دليل اين بود كه جهل و ناآگاهى مردم نسبت به اسلام اصيل به قدرى فراگير شده بود كه حتى بعضى از بنى هاشم را نيز شامل مى شد. نقل شده است كه مردم ـ حتى عده اى از بنى هاشم ـ در عصر امام سجّاد(عليه السلام) در اثر اختلاف نقل ها و فتواها نمى دانستند كه چگونه بايد نماز بگذارند يا حج كنند.(2) جهل، تحريف و تضييع در همه مفاهيم و احكام اسلامى راه يافته بود و هيچ چيز با آنچه پيامبر(صلى الله عليه وآله)ارائه كرده بودند، مطابقت نداشت. زهرى، عالم دربار اموى، مى گويد:

در دمشق، بر انس بن مالك (از اصحاب رسول خدا) وارد شدم. او در حالى كه تنها بود، گريه مى كرد. چون علت گريه اش را جويا شدم، گفت: از آنچه در عهد رسول خدا درك كرده بودم، (در بين شما) جز نماز نشناختم كه آن هم ضايع شد.(3)

1 . سيدجعفر مرتضى العاملى، دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام، ج 1، مقاله الامام السّجّاد(عليه السلام) باعث الاسلام من جديد ، ص 84 ـ 85 .

2 . اسداللّه تسترى (محقق كاظمى)، كشف القناع عن وجوه حجيّة الاجماع، ص 67.

3 . سيدجعفر مرتضى العاملى، دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام، ج 1، ص 84 ـ 85 ، به نقل از: جامع بيان العلم و فضله، ج 2، ص 244.


43

حسن بصرى مى گفت:

اگر اصحاب پيامبر بر شما وارد شوند، جز قبله شما را به رسميت نمى شناسند.(1)

شيوه هاى تبليغى امام سجّاد (عليه السلام)

امام سجّاد(عليه السلام) در چنين شرايطى، اولين وظيفه خود را تبيين فرهنگ و انديشه اصيل اسلامى (كه بايد مبناى حكومت قرار گيرد) و زدودن غبار جهل تحريف و خرافه از چهره تابناك اسلام قرار دارند. اما شرايط و اوضاع و احوال سياسى ـ چنان كه ذكر شد ـ به گونه اى بود كه امام(عليه السلام)نمى توانستند مفاهيم مورد نظر خود را آشكارا بيان كنند. بنابراين، حضرت دو روش را در پيش گرفتند كه جداگانه به شرح هريك مى پردازيم:

الف) پند و ارشاد امّت

امام سجّاد(عليه السلام) در بيانات نصيحت گونه خويش، به بيان مفاهيم اسلامى و نشر آن ها مى پرداخت. اين در حالى بود كه بنى اميه سعى مى كرد مردم را به ظاهر دين مشغول كرده، از باطن آن باز دارد. ولى امام(عليه السلام)تلاش مى كرد مردم را از اين ظاهر عبور داده و به باطن، مفهوم و معناى دين برساند. با تأمّل در اين نصيحت ها و پندها، به برخورد حكيمانه و زيركانه حضرت در برابر اين مسأله، پى برده مى شود; چرا كه امام(عليه السلام)در ضمن اين سخنان، به بهترين شكل، افكار و انديشه اصيل اسلامى را در ذهن مردم جاى مى داد، بدون

1 . سيدجعفر مرتضى، دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام، ج 1، ص 81 ; به نقل از: جامع بيان العلم و فضله، ج 2، ص 244 ـ 245.


44

آن كه حسّاسيت دستگاه بنى اميّه را برانگيزند. با توجه به اين موضوع، طرح اين گونه مسائل، بر ضد دستگاه جور پيامدهاى سياسى داشت.

از جمله بيانات موعظه گونه امام(عليه السلام)، سخنان نسبتاً مفصّل ايشان در مسجد پيامبر (صلى الله عليه وآله)است. در اين جا، براى نمونه بخش هايى از اين سخنان ذكر مى گردد:

مردم! از خدا بترسيد و بدانيد كه به سوى او باز مى گرديد و (در آن روز) هر كس آن چه را كه از نيك و بد انجام داده است، نزد خود حاضر خواهد يافت و آرزو خواهد كرد كه بين او و اعمال بدش فاصله اى طولانى باشد...

آگاه باشيد! اين اوّلين سئوال، از پروردگارى است كه مى پرستيد و از پيامبرتان كه به سوى شما فرستاده شده است و از دينتان كه از آن پيروى مى كنيد و از كتابتان كه آن را تلاوت مى كنيد و از امامتان كه ولايتش را پذيرفته ايد... .

حضرت، پس از توجه دادن به آخرت، عذاب و مرگ زودرس، آنان را به زهد و بى اعتنايى به زخارف دنيا دعوت كرده، بى اعتبارى دنيا را تذكر مى دهد.(1)

در اين بيانات، دو نكته قابل توجه است:

1. آغاز به سخن با عبارت ايّها النّاس كه نشان مى دهد مخاطبان حضرت، فقط شيعيان و پيروان خاصشان نبوده اند، بلكه ديگران نيز از اين سخنان استفاده مى كرده اند.

1 . ابن شعبه حرّانى، (ابومحمد الحسن بن على بن الحسين)، تحف العقول، ترجمه احمد جنّتى، ص 284 ـ 288; محمد بن يعقوب كلينى رازى، الرّوضة من الكافى، ص 72 ـ 76.


45

2. حضرت در سخنان خود، به صراحت يا تلويح، به آيات متعدد قرآن استناد و استدلال نموده اند; به اين دليل كه طرف سخن، عموم مسلمانان بوده اند و آنان به حضرت به ديد امام نمى نگريسته اند. اما در مواردى كه مخاطب، تنها شيعيان و ياران خاصشان بوده اند، حضرت در استناد به آيات قرآن ضرورتى نمى ديده اند.(1)

الف) پند و ارشاد امّت

امام سجّاد(عليه السلام) در بيانات نصيحت گونه خويش، به بيان مفاهيم اسلامى و نشر آن ها مى پرداخت. اين در حالى بود كه بنى اميه سعى مى كرد مردم را به ظاهر دين مشغول كرده، از باطن آن باز دارد. ولى امام(عليه السلام)تلاش مى كرد مردم را از اين ظاهر عبور داده و به باطن، مفهوم و معناى دين برساند. با تأمّل در اين نصيحت ها و پندها، به برخورد حكيمانه و زيركانه حضرت در برابر اين مسأله، پى برده مى شود; چرا كه امام(عليه السلام)در ضمن اين سخنان، به بهترين شكل، افكار و انديشه اصيل اسلامى را در ذهن مردم جاى مى داد، بدون

1 . سيدجعفر مرتضى، دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام، ج 1، ص 81 ; به نقل از: جامع بيان العلم و فضله، ج 2، ص 244 ـ 245.


44

آن كه حسّاسيت دستگاه بنى اميّه را برانگيزند. با توجه به اين موضوع، طرح اين گونه مسائل، بر ضد دستگاه جور پيامدهاى سياسى داشت.

از جمله بيانات موعظه گونه امام(عليه السلام)، سخنان نسبتاً مفصّل ايشان در مسجد پيامبر (صلى الله عليه وآله)است. در اين جا، براى نمونه بخش هايى از اين سخنان ذكر مى گردد:

مردم! از خدا بترسيد و بدانيد كه به سوى او باز مى گرديد و (در آن روز) هر كس آن چه را كه از نيك و بد انجام داده است، نزد خود حاضر خواهد يافت و آرزو خواهد كرد كه بين او و اعمال بدش فاصله اى طولانى باشد...

آگاه باشيد! اين اوّلين سئوال، از پروردگارى است كه مى پرستيد و از پيامبرتان كه به سوى شما فرستاده شده است و از دينتان كه از آن پيروى مى كنيد و از كتابتان كه آن را تلاوت مى كنيد و از امامتان كه ولايتش را پذيرفته ايد... .

حضرت، پس از توجه دادن به آخرت، عذاب و مرگ زودرس، آنان را به زهد و بى اعتنايى به زخارف دنيا دعوت كرده، بى اعتبارى دنيا را تذكر مى دهد.(1)

در اين بيانات، دو نكته قابل توجه است:

1. آغاز به سخن با عبارت ايّها النّاس كه نشان مى دهد مخاطبان حضرت، فقط شيعيان و پيروان خاصشان نبوده اند، بلكه ديگران نيز از اين سخنان استفاده مى كرده اند.

1 . ابن شعبه حرّانى، (ابومحمد الحسن بن على بن الحسين)، تحف العقول، ترجمه احمد جنّتى، ص 284 ـ 288; محمد بن يعقوب كلينى رازى، الرّوضة من الكافى، ص 72 ـ 76.


45

2. حضرت در سخنان خود، به صراحت يا تلويح، به آيات متعدد قرآن استناد و استدلال نموده اند; به اين دليل كه طرف سخن، عموم مسلمانان بوده اند و آنان به حضرت به ديد امام نمى نگريسته اند. اما در مواردى كه مخاطب، تنها شيعيان و ياران خاصشان بوده اند، حضرت در استناد به آيات قرآن ضرورتى نمى ديده اند.(1)

ب) تبيين معارف الهى در قالب دعا

دعا پيوندى معنوى ميان انسان و پروردگار است كه اثر تربيتى و سازندگى مهمّى در روح انسان دارد. از اين رو، از ديدگاه اسلام، از جايگاه خاصى برخوردار است.

با توجّه به آنچه قبلا ذكر گرديد، عصر امامت حضرت سجّاد(عليه السلام)عصرى بود كه اختناق و خفقان سراسر جامعه اسلامى را فرا گرفته و حاكمان اموى، امام(عليه السلام) را خانه نشين كرده و درِ خانه ايشان را به روى شيعيان بسته بودند و نمى گذاشتند مردم از معارفِ الهىِ حضرت استفاده كرده، از نور تعاليم قدسيه اش روشنايى بگيرند و در طريق خداشناسى، از گردنه هاى سخت به راحتى عبور كنند. ولى امام زين العابدين(عليه السلام)همچون ديگر امامان معصوم(عليهم السلام)، دست از رسالت خويش بر نداشتند و به حكم آگاهى به تمام روش هاى بيانى و كلامى، بهترين وسيله را براى نيل به اهداف عالى خود و نجات انسان ها از فرورفتن در منجلاب جهل و گمراهى به كار گرفتند; مردم را در برابر اعمال جبّاران ستمگر، كه از راه حق منحرف گشته، اِصرار بر نابودى دين خدا ورزيده، آثار و احكام نبوّت را به بازى گرفته بودند، آگاه

1 . سيد على خامنه اى پژوهشى در زندگى امام سجاد(عليه السلام)، ص 36 ـ 38.


46

مى كردند. اين شيوه بيان در قالب دعا و مناجات متجلّى گشت كه بى شك، حتى از جهاد با شمشير و نبرد با سلاح گرم، مهم تر و مؤثّرتر بود; چرا كه امام(عليه السلام) با اين سبك بيان، تمام انديشه ها را به خود جلب كردند و توانستند جلوى سيل ويران گر اعمال ستمگرانى را كه به ناحق برگرده مردم سوار شده بودند، بگيرند. اين دعاها و مناجات ها در مجموعه اى كه به صحيفه سجّاديه معروف است و پس از قرآن كريم و نهج البلاغه بزرگ ترين و غنى ترين گنجينه حقايق و معارف الهى به شمار مى رود، گرد آمده است; به گونه اى كه از گذشته هاى دور، از سوى دانشمندان برجسته اخت القرآن ، انجيل اهل بيت(عليهم السلام) و زبور آل محمد(عليهم السلام) نام گرفته است.(1)

بنابراين، اين ادّعا كه صحيفه سجّاديه در بين متقدّمين، از توجه كافى برخوردار نبوده است به طورى كه شيخ طوسى در مصباح المتهجّد و سيد بن طاووس در اقبال از اين كتاب و دعاهاى آن يادى نكرده اند و تنها در قرون اخير، با رؤيايى كه مرحوم مجلسى اول ديد(2)، به رواج و نشر آن اهتمام ورزيد ،(3) بى اساس است; چراكه برخلاف ادعاى مزبور، هم شيخ طوسى و هم سيد بن طاووس برخى از اين ادعيه را در كتاب هاى مذكور آورده اند.(4)

1 . ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ص 125 (شرح حال متوكل راوى صحيفه) و ص 131 (شرح حال يحيى بن على بن محمد الحسين رقى) ; شيخ آقا بزرگ تهرانى (شيخ محمدمحسن)، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 15، ص 18.

2 . مجلسى، بحارالانوار، ج 107، ص 43 ـ 45 و 60 ـ 63 .

3 . مجيد معارف، پژوهشى در تاريخ حديث شيعه، ص 67 .

4 . براى نمونه، ر.ك به: شيخ طوسى، مصباح المتهجّد و سلاح المتعبّد، ص 146، 328، 467، 484، 585 ، كه به ترتيب، دعاهاى سى و دوم، چهل و دوم، چهل و سوم، چهل و پنجم چهل و ششم در آن آمده است و نيز ر.ك به: سيد بن طاووس، اقبال الاعمال، ج 1، ص 111 و 450 كه به ترتيب دعاهاى چهل و چهارم و چهل و دوم و ج 2، ص 87 كه دعاى چهل و هفتم در آن آمده است.


47

صحيفه سجّاديه گذشته از اين كه شامل راز و نياز با معبود و بيان حاجت در پيشگاه وى مى باشد، درياى بى كرانى از علوم و معارف اسلامى است كه ضمن آن، مسائل عقيدتى، فرهنگى، اجتماعى، سياسى و برخى از احكام شرعى و قوانين طبيعى در قالب دعا مطرح شده است. در اهميت و ارزش اين دعاها همين بس كه علاوه بر شيعيان، اهل سنّت نيز اين ادعيه را در كتاب هاى خود آورده اند.(1) اين حاكى از آن است كه اين دعاها در درون جامعه آن روز نفوذ خاصى داشته; چندان كه هر دو فرقه، از آن ها به عنوان راهى به سوى خدا و ربطى ميان خالق و مخلوق استفاده مى كرده اند.

به دليل اهميت و اعتبار كم نظير صحيفه سجّاديه در تاريخ اسلام، شرح هاى بسيارى بر اين كتاب به زبان هاى عربى و فارسى نوشته شده است. مرحوم علاّمه شيخ آقا بزرگ تهرانى، در كتاب ارزشمند الذريعة قريب پنجاه شرح (غير از ترجمه ها) بر صحيفه سجّاديه ذكر كرده است.(2)

امامان معصوم(عليهم السلام) و خاندان آنان نسبت به صحيفه سجّاديه عنايت خاصّى داشته اند و شيعيان آن ها آن را به سندهاى متعدد روايت كرده اند(3) و بر نوشتن، تعليم و تدريس آن همّت گماشته اند.

علاوه بر اين، عده اى از علماى شيعه در كتاب هاى حديث جستوجو

1 . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 6 ، ص 178 ـ 187; ج 11، ص 192.

2 . شيخ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 13، ص 345 ـ 359.

3 . براى نمونه، ر.ك به: الصّحيفة السّجّاديّة الجامعة، تحقيق محمدباقر موحّد ابطحى، ص 629 ـ 725 ; حسينى حسنى مدنى شيرازى، رياض السالكين، ج 1، ص 53 ـ 213.


48

كرده اند تا دعاهاى امام سجّاد(عليه السلام) را، كه در صحيفه سجّاديه مشهور نيامده است، جمع آورى نمايند كه در نتيجه، صحيفه سجّاديه ثانيه، ثالثه و... پديد آمده است كه مجموعاً با صحيفه سجّاديه مشهور، شش صحيفه مى شوند و برخى از آن ها بيش از 180 دعا را شامل مى شوند.(1)

صحيفه سجّاديه (معروف) مشتمل بر 54 دعاست كه موسوم به صحيفه كامله(2) سجّاديه است.(3)

در ميان دعاهاى صحيفه سجّاديه، صلوات بر محمد و آل محمد بسيار تكرار شده; به گونه اى كه كم تر دعايى است كه اين عبارت را نداشته باشد. زمانى كه حتى نام گذارى اشخاص به اسم على ، از سوى حكّام بنى اميّه جرمى نابخشودنى بود و سبّ امام على(عليه السلام)وسيله اى براى نزديكى به دستگاه حكومت به حساب مى آمد، به كار بردن اين عبارت، به طور مكرّر، ارزش خود را به خوبى نشان مى هد.

افزون بر اين ها، فصاحت و بلاغت صحيفه سجّاديه نيز همواره مورد توجه فصحا و بلغاى عرب بوده است.(4)

1 . شيخ آقا بزرگ تهرانى، الذريعة، ج 15، ص 18 ـ 21.

2 . در اين كه چرا به صحيفه سجاديه صحيفه كامله سجاديه گفته شده است، ر.ك به: سيدجعفر شهيدى، ص 190 ـ 191.

3 . راوى صحيفه، (متوكل)، به هارون مى گويد: اين دعاها 75 باب بوده كه يازده باب آن را فراموش كرده و شصت و چند باب آن را حفظ نمودم. مرحوم سيد عليخان مدنى پس از نقل بيان متوكل، احتمال مى دهد كه چند باب ديگر نيز توسط راويان بعدى حذف يا فراموش شده و عملا به 54 باب تقليل يافته است. (ر.ك به: حسينى حسنى مدنى شيرازى، رياض السالكين، ج 1، ص 197 ـ 198.

4 . ر.ك به: ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 137.


49

ابعاد گوناگون صحيفه سجّاديّه

در عصر امام سجّاد(عليه السلام)، امّت اسلامى به يك نظريه كامل و جامع در باب تبيين اساس دين و مبناى حكومت و رفتار انسانى نياز داشت و صحيفه سجّاديه در قالب يك رساله حقوقى و بيانات موعظه اى، پاسخى به اين نياز بود.

چنان كه اشاره كرديم، صحيفه سجّاديه به منزله دائرة المعارف علوم بشرى است كه آنچه انسان براى سعادت خود بدان نياز دارد، در آن يافت مى شود; از اصول اعتقادات، احكام و فروعات دين، معارف توحيدى و عرفانى، اخلاقيات و مسائل اجتماعى و سياسى. در اين جا، به بعضى از اين معارف اشاره مى شود:

الف) اصول اعتقادات

با فتوحاتى كه به دست خلفا و حكام بنى اميّه صورت گرفت، زمينه هايى براى راه يابى فرهنگ و تمدن هاى ملت هاى بيگانه به سوى سرزمين اسلامى فراهم گرديد و افكار و عقايد گوناگونى از اين طريق وارد حوزه اسلامى شد. از سوى ديگر، منافقان به دليل منافع شخصى به ظاهر مسلمان شده، ولى در باطن آرام ننشسته و به نشر افكار منحرف و شبهات گوناگون مشغول بودند. حاكمان جبّار اموى هم از اين نظر كه بعضى از اين افكار و عقايد همسو و تأييدكننده اعمال ظالمانه آنان بود، بر اشاعه و گسترش اين افكار در ميان جامعه اسلامى مبادرت مىورزيدند. اين مسائل موجب شد كه جامعه اسلامى به دليل فاصله گرفتن از اهل بيت(عليهم السلام)، از لحاظ اعتقادات الهى دچار انحطاط و سقوط فكرى گردد. امامان معصوم(عليهم السلام)، كه هدايت جامعه اسلامى را بر دوش مى كشيدند، در برابر اين انحطاط فكرى ساكت نمى نشستند و هر يك به اقتضاى شرايط و جوّ حاكم، به رسالت الهى خويش عمل مى كردند. امام سجّاد(عليه السلام) نيز براى مقابله با افكار انحرافى عصر خويش، به تبيين انديشه


50

اصيل اسلامى پرداختند و در قالب دعا، اصول اعتقادى اسلام را به روشى صحيح معرفى كردند.

پيش از نقل بيانات ارزشمند امام(عليه السلام)در اين زمينه، تذكر اين نكته ضرورى است كه شرح و تفسير اين سخنان در اين نوشتار نمى گنجد و حقيقت جويان را به مراجع ديگر حوالت مى دهيم.(1)

1. توحيد و خداشناسى. امام سجّاد(عليه السلام)بالاترين معارف توحيدى را در قالب دعا به انسان هاى حقيقت جو و پيروان خويش ارائه مى دهند و در آن، ذات مقدّس الهى را از هرگونه تشبيه به مخلوقات و هر نوع عيب و نقصى پاك و مبرّا مى سازند. نمونه هايى از اين دعاها چنين است:

پروردگارا، حمد و ستايش مخصوص توست، اى پديدآورنده آسمان ها و زمين، اى صاحب بزرگى و احسان كامل، اى مالك و مهتر مهتران، اى خداى هر پرستنده و اى آفريننده هر آفريننده و اى ميراث برنده هر چيز. چيزى مانند او نيست و آگاهى به چيزى از او پنهان نمى باشد و او به هر چيز احاطه (علمى) دارد و بر هر چيز نگهبان است. تويى خدايى كه پرستش شده اى; جز تو نيست، يكتاى تنهاى، يگانه بى مانند.(2)

و در دعاى سى و پنجم مى فرمايند:

تو يگانه يكتاى بى نيازى كه نزاده اى و زاده نشده اى و هيچ كس همانند و همتاى تو نبوده است.(3)

1 . براى نمونه ر.ك به: حسينى حسنى مدنى شيرازى، رياض السالكين.

2 . الصحيفة السجّادية الجامعه، تحقيق سيدمحمدباقر موحّد ابطحى، دعاى چهل و هفتم، ص 316.

3 . همان، ص 182.


51

2. عدل. امام سجّاد(عليه السلام) در بين دعاهاى خويش، با جملات كوتاه ولى عميق و پرمحتوا، دومين اصل اعتقادى اسلام را چنين معرّفى مى فرمايند:

... و دانستم كه در حكم و فرمانت، ستمى و در انتقام و به كيفر رساندنت، شتابى نيست. و جز اين نيست كه كسى شتاب مى كند كه از گذشتِ وقت كار بترسد و ناتوان به ستم نيازمند است. و اى خداى من، تو برترى از اين كه شتاب يا ستم كنى، تو برتر و بزرگى (و بى پايانى).(1)

و نيز مى فرمايد:

خدايا اگر بخواهى از ما درگذرى، به دليل فضل و احسان توست و اگر بخواهى ما را به كيفر رسانى، به دادگرى توست.(2)

همچنين در دعاى سيزدهم مى فرمايد:

با بزرگوارى و بخشش خود، با من به مهربانى رفتار كن و با دادگرى ات، با من به استحقاق رفتار منما.(3)

3 و 4. نبوّت و امامت. علاوه بر صلوات بر محمّد و آل محمّد در ابتدا، ميان و انتهاى دعاها آمده است; امام(عليه السلام) در دعاهاى خود، تصديق به نبوّت و امامت را در كنار اعتراف به وحدانيّت خدا تلقى مى كند و مقام و منزلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام)را وسيله تقرّب قرار مى دهد; چنان كه در دعاى روز عيد قربان و همچنين روز جمعه مى فرمايد:

اللّهمَّ و اجْعَلنى مِنْ اَهْلِ التَّوحيدِ و الايمانِ بِكَ و التَّصْديقِ بِرَسُولِكَ و .

1 . همان، دعاى چهل و هشتم، ص 352.

2 . همان، دعاى دهم، ص 74.

3 . همان، ص 86 .


52

الأئمّةِ الّذينَ حَتَمْتَ طاعَتَهم مِمَّنْ يَجْري ذلكَ بِهِ و عَلى يَدَيهِ.(1)

خدايا، مرا از يكتاپرستان و مؤمنان و از تصديق كنندگان به پيامبرت و پيشوايانى كه فرمان برى از ايشان را واجب كرده اى، قرار ده; از كسانى كه توحيد و ايمان و تصديق به وسيله ايشان و به دست آنان واقع مى گردد.

و در دعاى چهل و نهم مى فرمايد:

اللّهمَّ اِنّى اَتَقرَّبُ اِلَيكَ بِالمُحَمدَّيّةِ الرَّفيعةِ و العَلويَّةِ البَيضاء و اَتَوجَّهُ اِليكَ بِهِما اَنْ تُعيذَنِى مِنْ شَرّ كَذا و كَذا.(2)

پروردگارا، به مقام و منزلت بلند پايه محمّد(صلى الله عليه وآله) ومقام گرامى على ((عليه السلام)) به سوى تو تقرّب مى جويم و به واسطه آن دو بزرگوار به درگاهت روى مى آورم كه مرا از شرّ فلان و فلان پناه دهى.

5 . معاد. وجود عالمى ديگر، كه در آن افراد با ايمان و نيكوكار به جزاى اعمال خويش نايل مى آيند و كافران و ستم كاران به كيفر اعمال خويش مى رسند، از مسائلى است كه امام سجّاد(عليه السلام)در دعاهاى خويش به آن عنايت خاصى دارند; چنان كه در مناجات دوازدهم مى فرمايد:

و أطْمَأَنَّتْ بالرُّجُوعِ الى رَبِّ الارْبابِ أنفُسُهم و تَيَقَّنَتْ بالْفَوزِ و الفَلاحِ اَرْواحُهُمْ.(3)

و به باز گشتشان به سوى مالك مهتران، اطمينان يافته اند و ارواحشان به كام يابى و رستگارى يقين كرده است.

1 . همان، دعاى چهل و هشتم، ص 352.

2 . همان، ص 357.

3 . همان، ص 418.


53

و در دعاى چهاردهم مى فرمايد:

اللّهمَّ و اِنْ كانتِ الخيرةُ لى عِنْدَكَ فى تَأخيرِ الاَخْذِ لي و تَرْك الاِنْتِقامِ مِمَّنْ ظَلَمنى إلى يَوْمِ الْفَصلِ وَ مَجْمَعِ الْخَصمِ، فَصَلّ على مُحمد و آلِهِ و ايِّدْنى مِنْكَ بِنيّة صادِقَة و صَبْر دآئم.(1)

خدايا، اگر نيكى من نزد تو در تأخيرِ گرفتنِ حق من و به كيفر نرساندنِ ستم كننده بر من تا روز رستاخيز است، پس بر محمّد و آل او درود فرست و مرا به نيّت درست و صبر پايدار تأييد نما.

و در دعاى مكارم الاخلاق مى فرمايد:

و هَب لي اَمْنَ يوم المعاد.(2)

و آسودگى (از عذاب و گرفتارى) روز قيامت را به من ببخش.

الف) اصول اعتقادات

با فتوحاتى كه به دست خلفا و حكام بنى اميّه صورت گرفت، زمينه هايى براى راه يابى فرهنگ و تمدن هاى ملت هاى بيگانه به سوى سرزمين اسلامى فراهم گرديد و افكار و عقايد گوناگونى از اين طريق وارد حوزه اسلامى شد. از سوى ديگر، منافقان به دليل منافع شخصى به ظاهر مسلمان شده، ولى در باطن آرام ننشسته و به نشر افكار منحرف و شبهات گوناگون مشغول بودند. حاكمان جبّار اموى هم از اين نظر كه بعضى از اين افكار و عقايد همسو و تأييدكننده اعمال ظالمانه آنان بود، بر اشاعه و گسترش اين افكار در ميان جامعه اسلامى مبادرت مىورزيدند. اين مسائل موجب شد كه جامعه اسلامى به دليل فاصله گرفتن از اهل بيت(عليهم السلام)، از لحاظ اعتقادات الهى دچار انحطاط و سقوط فكرى گردد. امامان معصوم(عليهم السلام)، كه هدايت جامعه اسلامى را بر دوش مى كشيدند، در برابر اين انحطاط فكرى ساكت نمى نشستند و هر يك به اقتضاى شرايط و جوّ حاكم، به رسالت الهى خويش عمل مى كردند. امام سجّاد(عليه السلام) نيز براى مقابله با افكار انحرافى عصر خويش، به تبيين انديشه


50

اصيل اسلامى پرداختند و در قالب دعا، اصول اعتقادى اسلام را به روشى صحيح معرفى كردند.

پيش از نقل بيانات ارزشمند امام(عليه السلام)در اين زمينه، تذكر اين نكته ضرورى است كه شرح و تفسير اين سخنان در اين نوشتار نمى گنجد و حقيقت جويان را به مراجع ديگر حوالت مى دهيم.(1)

1. توحيد و خداشناسى. امام سجّاد(عليه السلام)بالاترين معارف توحيدى را در قالب دعا به انسان هاى حقيقت جو و پيروان خويش ارائه مى دهند و در آن، ذات مقدّس الهى را از هرگونه تشبيه به مخلوقات و هر نوع عيب و نقصى پاك و مبرّا مى سازند. نمونه هايى از اين دعاها چنين است:

پروردگارا، حمد و ستايش مخصوص توست، اى پديدآورنده آسمان ها و زمين، اى صاحب بزرگى و احسان كامل، اى مالك و مهتر مهتران، اى خداى هر پرستنده و اى آفريننده هر آفريننده و اى ميراث برنده هر چيز. چيزى مانند او نيست و آگاهى به چيزى از او پنهان نمى باشد و او به هر چيز احاطه (علمى) دارد و بر هر چيز نگهبان است. تويى خدايى كه پرستش شده اى; جز تو نيست، يكتاى تنهاى، يگانه بى مانند.(2)

و در دعاى سى و پنجم مى فرمايند:

تو يگانه يكتاى بى نيازى كه نزاده اى و زاده نشده اى و هيچ كس همانند و همتاى تو نبوده است.(3)

1 . براى نمونه ر.ك به: حسينى حسنى مدنى شيرازى، رياض السالكين.

2 . الصحيفة السجّادية الجامعه، تحقيق سيدمحمدباقر موحّد ابطحى، دعاى چهل و هفتم، ص 316.

3 . همان، ص 182.


51

2. عدل. امام سجّاد(عليه السلام) در بين دعاهاى خويش، با جملات كوتاه ولى عميق و پرمحتوا، دومين اصل اعتقادى اسلام را چنين معرّفى مى فرمايند:

... و دانستم كه در حكم و فرمانت، ستمى و در انتقام و به كيفر رساندنت، شتابى نيست. و جز اين نيست كه كسى شتاب مى كند كه از گذشتِ وقت كار بترسد و ناتوان به ستم نيازمند است. و اى خداى من، تو برترى از اين كه شتاب يا ستم كنى، تو برتر و بزرگى (و بى پايانى).(1)

و نيز مى فرمايد:

خدايا اگر بخواهى از ما درگذرى، به دليل فضل و احسان توست و اگر بخواهى ما را به كيفر رسانى، به دادگرى توست.(2)

همچنين در دعاى سيزدهم مى فرمايد:

با بزرگوارى و بخشش خود، با من به مهربانى رفتار كن و با دادگرى ات، با من به استحقاق رفتار منما.(3)

3 و 4. نبوّت و امامت. علاوه بر صلوات بر محمّد و آل محمّد در ابتدا، ميان و انتهاى دعاها آمده است; امام(عليه السلام) در دعاهاى خود، تصديق به نبوّت و امامت را در كنار اعتراف به وحدانيّت خدا تلقى مى كند و مقام و منزلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام)را وسيله تقرّب قرار مى دهد; چنان كه در دعاى روز عيد قربان و همچنين روز جمعه مى فرمايد:

اللّهمَّ و اجْعَلنى مِنْ اَهْلِ التَّوحيدِ و الايمانِ بِكَ و التَّصْديقِ بِرَسُولِكَ و .

1 . همان، دعاى چهل و هشتم، ص 352.

2 . همان، دعاى دهم، ص 74.

3 . همان، ص 86 .


52

الأئمّةِ الّذينَ حَتَمْتَ طاعَتَهم مِمَّنْ يَجْري ذلكَ بِهِ و عَلى يَدَيهِ.(1)

خدايا، مرا از يكتاپرستان و مؤمنان و از تصديق كنندگان به پيامبرت و پيشوايانى كه فرمان برى از ايشان را واجب كرده اى، قرار ده; از كسانى كه توحيد و ايمان و تصديق به وسيله ايشان و به دست آنان واقع مى گردد.

و در دعاى چهل و نهم مى فرمايد:

اللّهمَّ اِنّى اَتَقرَّبُ اِلَيكَ بِالمُحَمدَّيّةِ الرَّفيعةِ و العَلويَّةِ البَيضاء و اَتَوجَّهُ اِليكَ بِهِما اَنْ تُعيذَنِى مِنْ شَرّ كَذا و كَذا.(2)

پروردگارا، به مقام و منزلت بلند پايه محمّد(صلى الله عليه وآله) ومقام گرامى على ((عليه السلام)) به سوى تو تقرّب مى جويم و به واسطه آن دو بزرگوار به درگاهت روى مى آورم كه مرا از شرّ فلان و فلان پناه دهى.

5 . معاد. وجود عالمى ديگر، كه در آن افراد با ايمان و نيكوكار به جزاى اعمال خويش نايل مى آيند و كافران و ستم كاران به كيفر اعمال خويش مى رسند، از مسائلى است كه امام سجّاد(عليه السلام)در دعاهاى خويش به آن عنايت خاصى دارند; چنان كه در مناجات دوازدهم مى فرمايد:

و أطْمَأَنَّتْ بالرُّجُوعِ الى رَبِّ الارْبابِ أنفُسُهم و تَيَقَّنَتْ بالْفَوزِ و الفَلاحِ اَرْواحُهُمْ.(3)

و به باز گشتشان به سوى مالك مهتران، اطمينان يافته اند و ارواحشان به كام يابى و رستگارى يقين كرده است.

1 . همان، دعاى چهل و هشتم، ص 352.

2 . همان، ص 357.

3 . همان، ص 418.


53

و در دعاى چهاردهم مى فرمايد:

اللّهمَّ و اِنْ كانتِ الخيرةُ لى عِنْدَكَ فى تَأخيرِ الاَخْذِ لي و تَرْك الاِنْتِقامِ مِمَّنْ ظَلَمنى إلى يَوْمِ الْفَصلِ وَ مَجْمَعِ الْخَصمِ، فَصَلّ على مُحمد و آلِهِ و ايِّدْنى مِنْكَ بِنيّة صادِقَة و صَبْر دآئم.(1)

خدايا، اگر نيكى من نزد تو در تأخيرِ گرفتنِ حق من و به كيفر نرساندنِ ستم كننده بر من تا روز رستاخيز است، پس بر محمّد و آل او درود فرست و مرا به نيّت درست و صبر پايدار تأييد نما.

و در دعاى مكارم الاخلاق مى فرمايد:

و هَب لي اَمْنَ يوم المعاد.(2)

و آسودگى (از عذاب و گرفتارى) روز قيامت را به من ببخش.

ب) احكام و فروع دين

از مسائل ديگرى كه در صحيفه سجّاديه مطرح شده، فروع دين و احكام مربوط به آن هاست. اين صحيفه شريف، از نظر اشاره به اصول طاعات و عبادات و اصول نظام آفرينش و قوانين استوار جهان هستى، همتاى قرآن است. اگر در قرآن كريم دقّت كنيم، مى بينيم كه گاهى بحث درباره يكتاپرستى را مطرح مى كند، زمانى در معارف الهى بحث مى نمايد، گاهى قصه ها و داستان هاى گذشتگان را مطرح مى سازد، سپس پندها و اندرزها را عنوان مى كند و بعضى اوقات هم سخن از فطرت و آفرينش جهان به ميان

1 . همان، دعاى چهاردهم، ص 96.

2 . همان، دعاى بيستم، ص 114.


54

مى آورد و در لابه لاى اين بافت مخصوص الهى، سخنى نيز از اقسام عبادات مانند نماز، زكات، روزه، حج، جهاد، حدود، معاملات و امثال اين ها به ميان مى آورد و از اين طريق، بندگان مكلّف خود را ـ بدون اين كه جزئيات و شرايط و مواضع مسائل ياد شده را شرح بدهد ـ به راه ها و روش هاى تقرّب به خدا رهنمون مى شود و شرايط و جزئيات آن ها را به بيان پيامبر(صلى الله عليه وآله) موكول مى كند. اين روش مخصوص، كه از سودمندترين روش تعليم و تربيت و بهترين راه براى بر پاسازى جامعه است، در صحيفه سجّاديه نيز رعايت شده.

امام سجّاد(عليه السلام) در دعاهاى خويش، با همين روش مردم را به خدا و اجراى قوانين و احكام دين دعوت مى نمايد.

در اين جا، مناسب است به معرفى اجمالى اين احكام از ديدگاه امام زين العابدين(عليه السلام) بپردازيم:

1. نماز. امام سجّاد(عليه السلام) در دعاى چهل و چهارم مى فرمايد:

اللّهمَّ صَلِّ على مُحمّد و آلِهِ و وَفّقنا فيه عَلى مَواقيتِ الصَّلَوات الخَمْس بحُدُودِها الّتى حَدَّدتَ و فُروضِها الّتى فَرَضْتَ و وظائِفها الّتى وَظَّفْتَ و اوقاتِهَا الّتى وَقَّتَّ.(1)

بار الها، بر محمّد و آل محمّد رحمت فرست و ما را در اين ماه (ماه رمضان) بر اوقات نمازهاى پنج گانه و حدود آن، كه تعيين كرده اى و واجبات آن را مقرّر نموده اى و وظايف و شروط آن را مشخص ساخته اى و اوقات آن ها را معيّن نموده اى، موفق بدار.

بدين وسيله، امام سجّاد(عليه السلام) ما را به نمازى ارشاد مى كند كه اگر تمام

1 . همان، دعاى چهل و چهارم، ص 211.


55

شرايط و حدود آن رعايت شود، باعث تقرّب و وسيله عروج به سوى خداى يگانه است و از فحشا و منكرات باز مى دارد.

2. روزه. امام(عليه السلام) در مورد فريضه روزه مى فرمايد:

والْحَمدُللّه الّذي جَعَل مِنْ تِلْكَ السُبُلِ شَهرهُ شَهرَ رمضانَ شَهرَ الصِّيامِ و شَهرَ الإِسْلامِ... فَاَبانَ فَضيلَتهُ على سائِرِ الشُّهورِ بِما جعَل لَهُ مِنَ الحُرُماتِ المَوْفُورةِ و الفَضائلِ المَشْهُورَةِ فَحرَّمَ فيهِ ما اَحلَّ في غَيْرهِ اِعظاماً و حَجَر فيهِ المَطاعِمَ و المشَارِبَ اِكراماً و جَعَلَ لَهُ وقْتاً بَيِّناً لايُحيزُ ـ جلَّ و عَزَّ ـ اَنْ يُقَدَّمَ قَبْلهَ و لا يَقْبلُ اَنْ يُؤَخَّرَ عَنه.(1)

و سپاس خدايى را كه يكى از راه هاى احسان را ماه خود، ماه رمضان، ماه روزه و ماه اسلام... قرار داد. پس برترى آن را بر ساير ماه ها به خاطر احترام هاى فراوان و فضايل نمايانى كه برايش قرار داد، آشكار ساخت. از اين رو، در اين ماه براى بزرگداشت آن، چيزهايى را كه در ماه هاى ديگر حلال كرده است حرام ساخت و براى گرامى داشتن آن، خوردنى ها و نوشيدنى ها را در آن منع فرمود و براى آن وقت آشكارى قرار داد كه خداى بزرگ و ارجمند هرگز اجازه نمى دهد از آن وقت پيش انداخته شود و هرگز نمى پذيرد از آن وقت به تأخير افتد.

3. زكات. زكات نوعى ماليات و جزء حقوقى است كه خداوند براى گذران زندگى انسان هاى ناتوان، در اموال ثروتمندان قرار داده است تا بدين وسيله، بتوانند مشكلات و گرفتارى هاى زندگى خود را بر طرف سازند. در

1 . همان، ص 209 ـ 210.


56

اهميت زكات همين بس كه قرآن كريم 32 بار از آن ياد كرده و غالباً هر جا سخن از نماز به ميان آورده، در كنار آن، از زكات نيز ياد نموده است.

امام سجّاد(عليه السلام) نيز، كه يكى از شارحان و مفسّران حقيقى احكام الهى است، در دعاهاى خود به مسأله زكات نيز پرداخته; چنان كه مى فرمايد:

... وَ اَنْ نُخَلِّصَ اَموالَنا مِنَ التَّبَعاتِ و اَنْ نُطَهِّرها باِخْراجِ الزَّكواتِ....(1)

... ما را در اين ماه، موفق بدار تا اموالمان را از مظالم و حقوق ديگران خالص و پيراسته كنيم و با بيرون كردن زكات ها (زكات شتر، گاو، گوسفند و...) آن ها را پاك سازيم... .

4. حج، عمره و زيارت قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله). در مورد حج، عمره و زيارت مرقد شريف پيامبر(صلى الله عليه وآله)چنين مى فرمايد:

اللّهمَّ امْنُن عَلىَّ بالحَجِّ و العُمْرةِ و زِيارةِ قَبرِ رَسُولِكَ ـ صَلَواتُكَ عَليْه و رَحْمَتُكَ و بَرَكاتُكَ عَليهِ وَ عَلى آلِه ـ و آلِ رَسُولِكَ ـ عَلَيْهمُ السَّلامُ ـ اَبَداً ما اَبْقَيْتَنى في عامي هذا و فِي كُلِّ عام... .(2)

خداوندا، بر من منّت گذار بر حج و عمره و زيارت قبر پيامبرت ـ كه درود و رحمت و بركات تو بر او و بر خاندان او باد ـ و همچنين زيارت قبور آل پيغمبر ـ كه همواره بر ايشان سلام باد ـ مادامى كه مرا زنده باقى دارى در اين سال و هر سال... .

1 ـ همان، ص 211.

2 . همان، دعاى بيست و سوم، ص 124.


57

و در دعاى عرفه مى فرمايد:

و اجْعَلْ باقِىَ عُمْري فى الْحَجِّ و العُمْرةِ ابْتغاء وَجْهِكَ يا رَبَّ العالَمينَ....(1)

و باقى زندگى ام را در حال حج و عمره براى كسب خشنودى و پاداشت قرار ده، اى پروردگار جهانيان... .

5 . جهاد. از مسائل ديگرى كه امام سجّاد(عليه السلام)در دعاهايشان به آن پرداخته و ارزش و اهميت آن را در اسلام به امّت اسلامى نشان داده اند، جهاد است. حضرت در دعاى بيست و هفتم براى سربازان و مرزداران كشور و همه كسانى كه به نحوى آنان را يارى و تجهيز نموده اند، دعا مى كنند. گرچه در آن عصر، آنان تحت حاكميت طاغوت مرزبانى مى كردند و بعضى از آنان از دشمن ترين دشمنان آن حضرت بودند و پيوسته در صدد به دست آوردن فرصتى بودند كه حضرت را از پاى درآورند و دودمانشان را ريشه كن كنند، اما چون مرزدارى آنان در نهايت، موجب حفظ كيان اسلام و مسلمانان بود، امام(عليه السلام)بر ايشان دعا مى كنند و هدايت و رستگارى آنان را نيز از خداى بزرگ مى خواهند به بخشى از ترجمه اين دعا توجه نماييد:

خداوندا، بر محمد و خاندانش رحمت فرست و مرزهاى مسلمانان را به عزّت خود استوار گردان. مرزبانان را به نيروى خود تقويت نما، عطاياى ايشان را از فضل خود زياد كن.

بار الها، بر محمّد و خاندانش درود فرست و عدّه ايشان را افزون گردان، اسلحه شان را تيز و بُرّان نما، حوزه شان را حراست فرما، نقاط حسّاس

1 . همان، دعاى چهل و هفتم، ص 332.


58

جبهه شان را محكم كن، و گروهشان را پيوند و آشنايى ده و كارشان را به وجه شايسته اى رو به راه ساز، آذوقه شان را برسان، مشكلاتشان را كفايت فرما... .(1)

6 . امر به معروف و نهى از منكر. يكى از احكامى كه در عصر امام زين العابدين(عليه السلام)ناشناخته باقى مانده بود، فريضه امر به معروف و نهى از منكر بود. پيش از آن، پدر بزرگوار آن حضرت براى احياى اين فريضه الهى، جان خويش را فدا كرد و وقتى رسالت عظيم هدايت و رهبرى جامعه اسلامى بر عهده فرزند بزرگوار ايشان، امام سجّاد (عليه السلام)، قرار گرفت، ايشان براى احياى آن، به پا خاستند، از اين رو، حضرت در تمام لحظه ها توفيق به پا داشتن آن را از خدا طلب مى كردند:

... و وفِّقنا في يومِنا هذا و ليلتِنا هذِه و في جميعِ أَيّامنا لاستعمالِ الخيرِ و هجرانِ الشّرّ ... و الأمرِ بالمعروفِ و النّهىِ عنِ المنكرِ.(2)

... و ما را در اين روز و اين شب و همه روزهايمان براى انجام (كارهاى) نيك و ترك (كارهاى) بد ... و به پاداشتن امر به معروف و نهى از منكر موفق بدار.

7. تولاّ و تبرّا. دوستى كردن با اهل بيت(عليهم السلام) و يارانشان (تولاّ) و تنفّر و بيزارى جستن از دشمنان اهل بيت(عليهم السلام) (تبرّا) از ديگر فروع و احكامى است كه در دعاهاى امام سجّاد(عليه السلام)، مورد عنايت خاص حضرت بوده. به گونه اى كه در چندين فراز از دعاهاى خويش، جامعه اسلامى را به اعتقاد و عمل به

1 . همان، دعاى بيست و هفتم، ص 132.

2 . همان، دعاى ششم، ص 57 .


59

اين مسأله، فرا مى خواند:

اللّهمَّ إني أتولىّ وليّهم و أَتبرّأ إِليكَ مِن عدُوِّهم و أتقرّبُ إليكَ بحُبّهم و مُوالاتهم ومودّتهم و طاعتهم.(1)

پروردگارا، همانا من دوستدار و دوست آنان هستم و به سوى تو از دشمن آنان بيزارى مى جويم و به سبب محبّت، دوستى، علاقه و اطاعت آنان، به سوى تو نزديكى مى جويم.

و اجعلهم ... لإِوليائك محبّينَ مُناصحينَ و لجميعِ اعدائِكَ مُعاندينَ و مُبغضين.(2)

و آنان (فرزندانم) را از دوست داران و پنددهندگان دوستانت و از دشمنان و كينه داران نسبت به همه دشمنانت قرار ده.

فتوفَّني مُوالياً لاوليائك و مُعادياً لاعدائكَ ... .(3)

و مرا در حالى كه دوستدار دوستانت و دشمن دشمنانت هستم، بميران.

چنان كه پيش از اين نيز گفتيم، امام سجّاد(عليه السلام) در صحيفه سجّاديه، فقط به مسائل اعتقادى، عبادى، اخلاقى، موعظه اى و سياسى نپرداخته، بلكه به حكم آن كه آن حضرت رهبر و مقتداى حقيقى جامعه بودند، مسائل اجتماعى را نيز مورد توجه قرار داده اند. دو نمونه ذيل شاهدى بر اين گفتار است:

الف. دعاى طلب باران (استسقا).(4) امام(عليه السلام) با اين دعا، آشكارا حسّاسيت

1 . همان، ص 91.

2 . همان، دعاى بيست و پنجم، ص 128.

3 . همان، ص 256.

4 . الصحيفة السجّادية الجامعة، دعاى نوزدهم، ص 107 ـ 108.


60

خود را به مسائل اجتماعى و مصالح امّت اسلام نشان مى دهد و اثبات مى كنند كه فقط خود شايستگى خلافت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را دارد و تنها واسطه بين زمين و آسمان مى باشد.

ب. دعا براى همسايگان و دوستان.(1) حضرت در اين دعاى شريف، ضمن دعا براى حفظ همسايگان و دوستان از شرّ دشمنان، آنان را به اخلاق نيكو، حفظ اسرار و يارى مظلومان راهنمايى مى كند.

كوتاه سخن آن كه زبور آل محمد(عليهم السلام) مانند قرآن مجيد، در بردارنده اصول اسلامى و معارفى است كه موجب تكامل نفوس و استوارى عقايد و فزونى صفات پسنديده مى باشد; هر پايانى را تنها به يكى منحصر مى كند. هر مقصد و مطلوبى را يكى مى داند و هر توسّلى را تنها به او و هر پناهگاهى را محصور به او مى بيند. هيچ خواننده اى نيست كه صحيفه را بخواند و غير خدا را بشناسد يا از غير او مسألت كند و يا چشم اميدى به غير او داشته باشد; زيرا به خوبى درمى يابد كه با غير خدا بودن و از غيرخدا چيزى خواستن جز نااميدى، بى بهرگى، ناكامى و سست آرمانى نصيبى نخواهد داشت.

از ديگر يادگارهاى با ارزش امام سجّاد(عليه السلام) رساله حقوق است. امام در اين رساله شريف، حقوقى را مطرح كرده اند كه با رعايت آن ها، حيات انسانى تنظيم و تضمين مى شود. در حقيقت، دين و شريعت براى تحقق اين حقوق، نازل شده و پيامبران(عليهم السلام)به استيفاى اين حقوق و رساندن آن ها به صاحبانش همّت گماشته اند. حضرت با ارائه اين دستورالعمل، نشان مى دهد كه وضع قانونى مترقّى و متناسب با روح بشرى، فقط شايسته امام عالم و متصل به منبع وحى است و ديگران بايد به او رجوع كنند. اين رساله را حضرت در

1 . همان، دعاى بيست و ششم، ص 131 ـ 132.


61

عصرى نوشتند كه از ديدگاه حكومت، اين حقوق در بوته فراموشى سپرده شده بود: حقوق متقابل سلطان و رعيت، برده و آزادكننده، امام جماعت و مأموم، حق همدينان و ديگران كه حتى نام بردن آن ها جرم بود.

رساله حقوق امام سجّاد(عليه السلام) به دو صورت نقل شده است:

1. متن مفصّل آن در كتاب تحف العقول تأليف ابو محمد حسن بن على بن حسين بن شعبه حرّانى (متوفاى 381 ق.) نقل شده و شامل پنجاه حق است.

2. متن مختصر آن در كتاب هاى الخصال(1)، الامالى(2) و من لا يحضره الفقيه(3) تأليف ابوجعفر محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى (متوفاى 382 هـ . ق.) ذكر شده كه شماره حقوق در اين كتاب ها 51 حق است و حقّى به نام حقّ الحج بين حق نماز و حق روزه ديده مى شود. اما در مقدّمه كتاب خصال، كه حق ها به اجمال شمرده شده، از آن نامى ذكر نگرديده است.

اين رساله شريف، كامل ترين متن حقوقى است كه از امامان(عليهم السلام) به دست ما رسيده. در اهميت اين رساله، اين گفته اغراق آميز نيست كه اگر تمام دانشمندان و حقوق دانان هر عصرى كنار هم بنشينند و بخواهند حقوق مربوط به انسان، خدا و جامعه را به رشته تحرير درآورند، نخواهند توانست حقوقى را كه ضامن سعادت دنيا و آخرت بشر باشد، اينگونه كامل و جامع تدوين كنند; زيرا بيان چنين حقوقى از كسى ممكن است كه به منبع علم الهى متصل باشد و اين ويژگى را تنها در امامان معصوم(عليهم السلام)مى توان يافت.

اين حقوق 51 گانه را مى توان به صورت ذيل خلاصه كرد:

1 . ابواب الخمسين و مافوقه ، ص 674 ـ 684 .

2 . مجلس پنجاه و نهم ، ص 221 ـ 225.

3 . ج 2، ص 376 ـ 381.


62

الف) 1. حق خدا;

ب) 2. حق نفس;

ج) حقوق اعضاى هفت گانه. 3. زبان; 4. گوش; 5 . چشم; 6. دست; 7. پا; 8 . شكم; 9. عورت;

د) حقوق افعال. 10. نماز; 11. حج; 12. روزه; 13. صدقه; 14. قربانى;

هـ) حقوق پيشوايان. 15. سلطان; 16. معلم; 17. مولا;

و) حقوق توده ها و زيردستان. 18. رعيت; 19. شاگردان; 20. زن; 21. بنده;

ز) حقوق خويشاوندان. 22. مادر; 23. پدر; 24. فرزند; 25. برادر;

ح) حقوق اجتماعى. 26. مولايى كه تو را آزاد كرده است; 27. بنده اى را كه آزاد كرده اى; 28ـ كسى كه به تو نيكى كرده است; 29. مؤذّن; 30.پيش نماز; 31. هم نشين; 32. همسايه; 33. رفيق; 34. شريك; 35. مال; 36. طلب كار; 37. معاشر; 38. خصم مدّعى; 39. خصم مدّعَى عليه; 40. مشورت خواه; 41. مشاور (رايزن); 42. نصيحت خواه; 43. نصيحت جو; 44. بزرگ ترها; 45. كوچك ترها; 46. سائل; 47. مسئول; 48. شادكننده تو; 49. بدكننده به تو; 50 . هم دينان; 51 . اهل ذمّه.(1)

1 . در مورد سند رساله حقوق و تعداد حقوق، ر.ك به: سيدعبدالرزاق موسوى مقرم، ، الامام زين العابدين، ص 119 ـ 132; سيد محمدرضا حسينى جلالى، جهاد الامام السّجّاد(عليه السلام)، ص 255 ـ 296.


63

فصل چهارم : نقش امام سجّاد (عليه السلام) در تبيين و تثبيت امامت


64


65

مقدّمه

به اعتقاد شيعه، امامت كه يكى از اركان دين اسلام است، پس از رحلت رسول گرامى(صلى الله عليه وآله)مهجور ماند; از اين رو، شناساندن اين مقام و صاحبان اصلى آن به مردم، يكى از محورهاى مهم فعاليت امامان(عليهم السلام) بود. آنان هر جا موقعيت مناسبى مى يافتند، مسأله امامت و اهميت آن را بيان نموده، خود را شايسته تصدّى آن مقام معرفى مى كردند.

يكى از رسالت هاى مهم امام سجّاد(عليه السلام)، در عصر امامت خويش، معرفى مربّيان و معلمان حقيقى و صاحبان منصب امامت بود تا مردم با شناختن امام حق، از حمايت امام جور دست بكشند. ايشان به اشكال گوناگون، خود را امام حق و عترت پيامبر(عليهم السلام) معرفى مى كردند كه به نمونه هايى از آن ها اشاره مى كنيم:

الف) تفسير قرآن

1. امام سجّاد(عليه السلام) پس از تفسير آيه شريفه وَ لَكُمْ فِى القِصاصِ حَياةٌ (1)

1 ـ و براى شما در قصاص زندگانى است. (بقره/ 179.)


66

فرمودند: بندگان خدا، اين قصاص مربوط به كسى است كه او را كشته ايد و دستش را از دنيا كوتاه كرده ايد.آيا شما را خبر دهم از كشتنى بدتر از اين و قصاصى سخت تر از اين قصاص؟

بلى، اى فرزند پيامبر.

بدتر از اين، كشتنى است كه جبران پذير نيست و پس از آن هيچ گاه حيات نمى يابد.

آن چيست؟

كسى را از نبوّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ولايت على بن ابى طالب(عليه السلام) گمراه كردن، او را به غير راه خدا بردن و به پيروى دشمنان على(عليه السلام) و اعتقاد به امامت آن ها و دفع على از حقّش و انكار فضيلت وى وادار كردن و به اداى حق واجب امام على(عليه السلام)بى اعتنا ساختن. اين است آن قتلى كه مقتول را در آتش جهنم جاودانه مى كند و كيفر اين قتل نيز جاودانه بودن در عذاب جهنّم است.(1)

2. يكى از قاضيان كوفه از امام سجّاد(عليه السلام) درباره آيه و جَعَلْنا بَينَهم و بينَ القُرى الّتي بارَكْنا فيها قُرىً ظاهِرَةً و قَدَّرْنا فيها السَّيرَ سيرُوا فيها لَيالىَ و اَيّاماً آمنينَ (2) سئوال كرد.

امام(عليه السلام) فرمود: مردم در مورد آن قريه هاى مبارك چه مى گويند؟

مى گويند: منظور مكّه است.

آيا دزدى (و ناامنى) در شهرى بيش تر از مكّه ديده اى؟!

1 . ابومنصور طبرسى، الاحتجاج، ص 319.

2 . و ميان آن ها و شهرهايى كه در آن ها پرنعمت گردانيديم قريه هاى (نزديك به هم) قرار داديم و منزل هايى برابر، معيّن كرديم. در آن راه ها، ايمن از گزند شب ها و روزها سفركنيد. (سبأ/ 18.)


67

پس مراد چيست؟

منظور مردانى معيّن است.

آيا در كتاب خدا نظير دارد (كه به مردانى قريه گفته شده باشد)؟

آيا اين كلام خدا و كايِّنْ من قريَة عَتَتْ عَنْ اَمْرِ ربِّها و رُسُلِهِ (1)، و تِلْكَ القُرى اَهْلكناهُمْ ،(2) وَاسْئلِ القريةَ الّتي كُنّا فيها و العيرَ الّتي اَقْبَلنا فيها (3) و آيات ديگر را نشنيده اى.

فدايت شوم! آنان كيانند؟

آنان ما هستيم. آيا نشنيده اى كه مى فرمايد: سيرُوا فيها لَيالِىَ و اَيّاماً آمِنينَ : يعنى در امان از انحراف؟(4)

مقدّمه

به اعتقاد شيعه، امامت كه يكى از اركان دين اسلام است، پس از رحلت رسول گرامى(صلى الله عليه وآله)مهجور ماند; از اين رو، شناساندن اين مقام و صاحبان اصلى آن به مردم، يكى از محورهاى مهم فعاليت امامان(عليهم السلام) بود. آنان هر جا موقعيت مناسبى مى يافتند، مسأله امامت و اهميت آن را بيان نموده، خود را شايسته تصدّى آن مقام معرفى مى كردند.

يكى از رسالت هاى مهم امام سجّاد(عليه السلام)، در عصر امامت خويش، معرفى مربّيان و معلمان حقيقى و صاحبان منصب امامت بود تا مردم با شناختن امام حق، از حمايت امام جور دست بكشند. ايشان به اشكال گوناگون، خود را امام حق و عترت پيامبر(عليهم السلام) معرفى مى كردند كه به نمونه هايى از آن ها اشاره مى كنيم:

الف) تفسير قرآن

1. امام سجّاد(عليه السلام) پس از تفسير آيه شريفه وَ لَكُمْ فِى القِصاصِ حَياةٌ (1)

1 ـ و براى شما در قصاص زندگانى است. (بقره/ 179.)


66

فرمودند: بندگان خدا، اين قصاص مربوط به كسى است كه او را كشته ايد و دستش را از دنيا كوتاه كرده ايد.آيا شما را خبر دهم از كشتنى بدتر از اين و قصاصى سخت تر از اين قصاص؟

بلى، اى فرزند پيامبر.

بدتر از اين، كشتنى است كه جبران پذير نيست و پس از آن هيچ گاه حيات نمى يابد.

آن چيست؟

كسى را از نبوّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ولايت على بن ابى طالب(عليه السلام) گمراه كردن، او را به غير راه خدا بردن و به پيروى دشمنان على(عليه السلام) و اعتقاد به امامت آن ها و دفع على از حقّش و انكار فضيلت وى وادار كردن و به اداى حق واجب امام على(عليه السلام)بى اعتنا ساختن. اين است آن قتلى كه مقتول را در آتش جهنم جاودانه مى كند و كيفر اين قتل نيز جاودانه بودن در عذاب جهنّم است.(1)

2. يكى از قاضيان كوفه از امام سجّاد(عليه السلام) درباره آيه و جَعَلْنا بَينَهم و بينَ القُرى الّتي بارَكْنا فيها قُرىً ظاهِرَةً و قَدَّرْنا فيها السَّيرَ سيرُوا فيها لَيالىَ و اَيّاماً آمنينَ (2) سئوال كرد.

امام(عليه السلام) فرمود: مردم در مورد آن قريه هاى مبارك چه مى گويند؟

مى گويند: منظور مكّه است.

آيا دزدى (و ناامنى) در شهرى بيش تر از مكّه ديده اى؟!

1 . ابومنصور طبرسى، الاحتجاج، ص 319.

2 . و ميان آن ها و شهرهايى كه در آن ها پرنعمت گردانيديم قريه هاى (نزديك به هم) قرار داديم و منزل هايى برابر، معيّن كرديم. در آن راه ها، ايمن از گزند شب ها و روزها سفركنيد. (سبأ/ 18.)


67

پس مراد چيست؟

منظور مردانى معيّن است.

آيا در كتاب خدا نظير دارد (كه به مردانى قريه گفته شده باشد)؟

آيا اين كلام خدا و كايِّنْ من قريَة عَتَتْ عَنْ اَمْرِ ربِّها و رُسُلِهِ (1)، و تِلْكَ القُرى اَهْلكناهُمْ ،(2) وَاسْئلِ القريةَ الّتي كُنّا فيها و العيرَ الّتي اَقْبَلنا فيها (3) و آيات ديگر را نشنيده اى.

فدايت شوم! آنان كيانند؟

آنان ما هستيم. آيا نشنيده اى كه مى فرمايد: سيرُوا فيها لَيالِىَ و اَيّاماً آمِنينَ : يعنى در امان از انحراف؟(4)

الف) تفسير قرآن

1. امام سجّاد(عليه السلام) پس از تفسير آيه شريفه وَ لَكُمْ فِى القِصاصِ حَياةٌ (1)

1 ـ و براى شما در قصاص زندگانى است. (بقره/ 179.)


66

فرمودند: بندگان خدا، اين قصاص مربوط به كسى است كه او را كشته ايد و دستش را از دنيا كوتاه كرده ايد.آيا شما را خبر دهم از كشتنى بدتر از اين و قصاصى سخت تر از اين قصاص؟

بلى، اى فرزند پيامبر.

بدتر از اين، كشتنى است كه جبران پذير نيست و پس از آن هيچ گاه حيات نمى يابد.

آن چيست؟

كسى را از نبوّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ولايت على بن ابى طالب(عليه السلام) گمراه كردن، او را به غير راه خدا بردن و به پيروى دشمنان على(عليه السلام) و اعتقاد به امامت آن ها و دفع على از حقّش و انكار فضيلت وى وادار كردن و به اداى حق واجب امام على(عليه السلام)بى اعتنا ساختن. اين است آن قتلى كه مقتول را در آتش جهنم جاودانه مى كند و كيفر اين قتل نيز جاودانه بودن در عذاب جهنّم است.(1)

2. يكى از قاضيان كوفه از امام سجّاد(عليه السلام) درباره آيه و جَعَلْنا بَينَهم و بينَ القُرى الّتي بارَكْنا فيها قُرىً ظاهِرَةً و قَدَّرْنا فيها السَّيرَ سيرُوا فيها لَيالىَ و اَيّاماً آمنينَ (2) سئوال كرد.

امام(عليه السلام) فرمود: مردم در مورد آن قريه هاى مبارك چه مى گويند؟

مى گويند: منظور مكّه است.

آيا دزدى (و ناامنى) در شهرى بيش تر از مكّه ديده اى؟!

1 . ابومنصور طبرسى، الاحتجاج، ص 319.

2 . و ميان آن ها و شهرهايى كه در آن ها پرنعمت گردانيديم قريه هاى (نزديك به هم) قرار داديم و منزل هايى برابر، معيّن كرديم. در آن راه ها، ايمن از گزند شب ها و روزها سفركنيد. (سبأ/ 18.)


67

پس مراد چيست؟

منظور مردانى معيّن است.

آيا در كتاب خدا نظير دارد (كه به مردانى قريه گفته شده باشد)؟

آيا اين كلام خدا و كايِّنْ من قريَة عَتَتْ عَنْ اَمْرِ ربِّها و رُسُلِهِ (1)، و تِلْكَ القُرى اَهْلكناهُمْ ،(2) وَاسْئلِ القريةَ الّتي كُنّا فيها و العيرَ الّتي اَقْبَلنا فيها (3) و آيات ديگر را نشنيده اى.

فدايت شوم! آنان كيانند؟

آنان ما هستيم. آيا نشنيده اى كه مى فرمايد: سيرُوا فيها لَيالِىَ و اَيّاماً آمِنينَ : يعنى در امان از انحراف؟(4)

ب) خطبه ها

در خطبه هاى امام سجّاد(عليه السلام)، به ويژه در خطبه شام، حضرت سعى كردند خود را فرزند پيامبر(صلى الله عليه وآله)، على و فاطمه زهرا(عليهما السلام) معرفى كنند و مصداق عترت پيامبر (عليهم السلام) را بيان نمايند.

حضرت در خطبه شام مى فرمايند:

... من فرزند على مرتضى(عليه السلام) هستم،...من فرزند فاطمه زهرا(عليها السلام)هستم....(5)

محور كلام حضرت در اين خطبه، معرفى خود به عنوان فرزند پيامبر،

1 . چه بسا قريه هايى كه از فرمان پروردگار و پيامبرانشان سر باز زدند. (طلاق/ 8.)

2 . آن قريه ها را هلاك كرديم. (كهف/ 95.)

3 . از شهرى كه در آن بوده ايم و از كاروانى كه همراهش آمده ايم، بپرس. (يوسف/82.)

4 . طبرسى، الاحتجاج، ص 313 ; ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 142.

5 . خوارزمى، مقتل الحسين(عليه السلام)، تحقيق محمد السّماوى، ج 2، ص 76 ـ 78.


68

على و زهرا(عليهم السلام)، و بيان اين نكته است كه ايشان از اهل بيت و عترت پيامبر(عليهم السلام)، مى باشند.

همچنين حضرت در خطبه اى كه در روزهاى جمعه ايراد مى نمودند، يكى از موارد سئوال در آن دنيا را سئوال از امامى كه ولايتش را پذيرفته اى (1) اعلام مى داشتند. امام(عليه السلام) با اين بيان، اهميت خلافت و رهبرى الهى را به مردم گوشزد كرده، تلويحاً مشروعيت امامت و رهبرى حاكمان بنى اميّه را زير سئوال مى بردند.

ج) در روايات

1. وقتى حضرت به شام وارد شدند و با تعرّض پيرمرد شامى رو به رو گرديدند، خود را مصداق ذوىِ القربى و اهل البيت معرفى كردند.(2)

2. ابن عساكر نقل مى كند:

على بن الحسين(عليه السلام)به من فرمود: مردم به سوى چه كسى مى روند؟ گفتم: به اين جا و آن جا مى روند. فرمود: به آنان بگو پيش من بيايند.(3)

3. ابوخالد كابلى از امام(عليه السلام)، تعداد امامان پس از ايشان را پرسيد و

1 . ابن شعبه حرّانى، (ابومحمد حسن بن على بن الحسين)، تحف العقول، ص 284.

2 . ابن اعثم الكوفى، (ابومحمد احمد) كتاب الفتوح، ج 5 ، ص 130; ابن طاووس، (رضى الدين على بن موسى بن جعفر)، اللهوف فى قتلى الطفوف، ص 102 ـ 103.

3 . ابن عساكر، (ابوالقاسم على بن حسن بن هبة الله بن عبدالله شافعى)، تاريخ مدينة دمشق، ج 41، ص 365.


69

حضرت(عليه السلام)ضمن اين كه خود را امام چهارم معرفى كردند، ساير امامان(عليهم السلام)را برشمردند.(1)

4. امام صادق(عليه السلام) از پدر بزرگوارشان نقل مى كنند كه على بن الحسين(عليه السلام)مى فرمودند:

ما پيشواى مسلمانان، حجّت هاى خدا بر جهانيان، سرور مؤمنان، پيشواى سفيدرويان قيامت و دوستدار مؤمنان هستيم. ما واسطه امنيت اهل زمين هستيم; چنان كه ستارگان وسيله امنيت اهل آسمان هستند. ... اگر آنچه در زمين است متعلّق به ما نبود، زمين اهل خود را در خود فرو مى برد.(2)

د) دعا

امام سجّاد(عليه السلام) در ضمن دعاهاى خود، در موارد متعددى، به بيان مفهوم امامت پرداخته و آن را تفسير و تبيين كرده اند; از جمله:

1. در دعاى عرفه مى فرمايند:

پروردگارا، درود فرست بر پاكان افراد خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه ايشان را براى قيام به امر (حكومت) خود برگزيده اى و خزانه داران علم و نگه داران دين و جانشينان خويش در زمين و حجّت هاى خود بر بندگانت قرار داده اى و ايشان را به خواست خود، از پليدى و آلودگى يكباره پاك كرده اى و وسيله اى براى رسيدن به تو و راه بهشت خود ساخته اى.

1 . شيخ صدوق، (ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى)، كمال الدين و تمام النعمة، تصحيح على اكبر غفارى، ج 1، ص 319.

2 . ابومنصور طبرسى، الاحتجاج، ص 317.


70

در فراز ديگرى از همين دعا مى فرمايد:

خدايا، تو در هر زمانى دين خود را به وسيله پيشوايى تأييد نموده اى و او را براى بندگانت، عَلَم و در كشورهايت، مانند نورافشان برپا داشته اى، پس از آن كه پيمان او را با پيمان خود پيوسته اى و او را وسيله خشنودى خود ساخته اى و طاعتش را واجب كرده اى و از نافرمانى اش بيم داده اى... پروردگارا، كتاب و قوانين و شريعت خود و سنّت پيامبرت را به وسيله او برپا دار.(1)

امام(عليه السلام) در اين دو فراز از دعاى شريف عرفه، به كنايه، خود را حاكم منصوب از جانب خدا معرفى مى كند كه براى قيام به امر خدا و نگه دارى و پشتيبانى دين برگزيده شده است. اين تعبيرها به امر حكومت و مقام امامت ، تصريح دارد و منظور همان تصدّى امور دينى و دنيايى مردم است.

2. امام سجّاد(عليه السلام) در دعاى روز جمعه و عيد قربان مى فرمايد:

خدايا، اين مقام (امامت و رهبرى امّت اسلامى كه اقامه نماز در روز عيد قربان و روز جمعه و ايراد خطبه از شئون آن است) مخصوص جانشينان و برگزيدگان و امانت داران توست كه درجه اعلاى معرفت و قرب را به آنان اختصاص داده اى، ولى از طرف غاصبان (خلفاى ستمگر اموى) دست خوش غارت و چپاول گشته است.(2)

در اين دعا، امام(عليه السلام) با صراحت، از مسأله امامت و رهبرى امّت ـ كه

1 . الصحيفة السّجّاديّة الجامعة، دعاى چهل و هفتم، ص 322 ـ 323.

2 . همان ، دعاى چهل و هشتم، ص 351.


71

اختصاص به خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) دارد ـ و غصب شدن آن به دست حاكمان اموى ياد مى كند و بدين سان، مشروعيت حكومت بنى اميّه را نفى مى نمايد.

هـ ) بيان مسائل فقهى

روزى بين امام(عليه السلام) و فردى در يك مسأله فقهى، مشاجره افتاد. امام(عليه السلام)براى اين كه به او بفهماند نظرشان مبتنى بر علم حقيقى است نه اجتهاد و استنباط، فرمودند:

اگر به خانه هاى ما بيايى، آثار و نشانه هاى جبرئيل را در جاى جاى آن به تو مى نمايانم. آيا عالم تر از ما به سنّت، كسى هست؟!(1)

حضرت در بيانى ديگر، مجتهدانى را كه در آن عصر با رأى خود و قياس و استحسان ، به تفسير و تبيين شريعت مى پرداختند، تخطئه كرده، به صراحت، مردم را به سوى خويش فرا مى خواند:

با عقل هاى ناقص، رأى هاى باطل و قياس هاى فاسد، نمى توان دين خدا را شناخت، و دريافت كردن آن جز با تسليم، محال است. هر كس تسليم ما شد، سالم گرديد و هر كس به ما اقتدا كرد، هدايت شد و هر كس به قياس و رأى عمل نمود، هلاك شد و هر كس در قلبش، نسبت به كلام و حكم ما خلجان و ترديدى دارد، به سبع المثانى و قرآن عظيم كافر شده است و خودش هم نمى داند.(2)

1 . حلوانى، (حسين بن محمد بن حسن بن نصر)، نزهة النّاظر و تنبيه الخاطر، تحقيق سيد محمدباقر موحّد ابطحى، ص 94.

2 . شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمة، ص 324.


72

و) كرامات و اخبار غيبى

يكى از روش هاى امامان معصوم(عليهم السلام) براى اثبات امامت خويش، انجام كارهاى خارق العاده و اخبار از آينده و امور ناپيداست. ايشان با اين اقدام خود، اثبات مى كرده اند كه از جانب خدا به امامت منصوب شده اند و امامت و ولايت ديگران مشروع نيست. امام زين العابدين(عليه السلام) نيز در موارد زيادى از اين روش بهره جستند و به طور عملى، ثابت كردند كه ادعاى امامتشان درست و مورد رضاى خداوند است. براى نمونه، چند مورد از اين اقدام ها بيان مى شود:

گفته شده كه پس از شهادت امام حسين(عليه السلام)، محمد بن حنفيّه مدعى امامت شد. امام سجّاد(عليه السلام)براى رفع اين نزاع، داورى حجرالاسود را به وى پيشنهاد كرد و محمّد پذيرفت. وقتى محمّد نتوانست براى امامت خويش، از حجرالاسود شهادت بگيرد، حضرت سجّاد(عليه السلام)پيش آمد و پس از دعا، خطاب به سنگ فرمود:

به حقِّ آن كه ميثاق پيامبران، اوصيا و همه مردم را در تو به امانت گذاشت، مى خواهم كه به زبان عربى آشكار، از وصى و امام پس از حسين بن على(عليه السلام)ما را خبر بدهى!

آن گاه سنگ چنان حركتى كرد كه نزديك بود از جايش بيفتد، سپس با زبان عربى فصيح گفت:

پروردگارا، وصايت و امامت پس از حسين بن على(عليه السلام)، با على بن الحسين بن على بن ابى طالب(عليه السلام)، فرزند فاطمه(عليها السلام)، دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است.


73

محمد با شنيدن اين شهادت، در حالى كه ولايت امام سجّاد(عليه السلام)را پذيرفته بود، بازگشت.(1)

وقتى عبدالملك به حجّاج نامه نوشت كه از ريختن خون فرزندان عبدالمطّلب دست بكشد، امام(عليه السلام) در همان ساعت در نامه اى، زمان دقيق نگارش نامه و آنچه را عبدالملك در آن نوشته بود، به وى خبر داد.(2)

حضرت با اين غيب گويى، به خليفه نشان داد كه ايشان تنها كسى است كه با پيامبر(صلى الله عليه وآله)رابطه مستقيم دارد و ميراث وحى در اختيار ايشان است. از اين رو، تنها ايشان شايسته حكومت و ولايت است و امامت و رهبرى غير ايشان باطل مى باشد.

1 . ابومنصور طبرسى، الاحتجاج، ص 316; اربلى، كشف الغمّة فى معرفة الائمّة، ص 309 ـ 310. البته بايد توجه داشت كه محمد بن حنفيّه از مردان بزرگ تاريخ اسلام بوده است و منازعه وى با امام يك منازعه صورى بوده تا به كسانى كه مردّد بوده اند يا او را امام مى دانسته اند، بفهماند كه امام بر حق، على بن الحسين(عليه السلام) است.

2 . مسعودى، (ابوالحسن على بن الحسين بن على الهذلى)، اثبات الوصيّة، ص 171 ـ 172; اربلى، كشف الغمة، ص 311 ـ 312; قطب الدين رواندى، (ابوالحسين سعيد بن هبة الله)، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 256.


74


75

فصل پنجم : نقش امام سجّاد (عليه السلام) در احياى فقه شيعه


76


77

مقدّمه

از عصر امام سجّاد(عليه السلام) به بعد، شرايط جامعه اسلامى از نظر سياسى و فرهنگى، به تدريج تغيير كرد; زيرا با وقوع حادثه خون بار كربلا، جامعه شيعه دچار ضعف و از هم پاشيدگى شديدى شد و احتمال سقوط و انقراض هميشگى آن بعيد به نظر نمى رسيد. به ويژه اين كه در آن دوران، آنچه از جامعه ضعيف شيعه بر جاى مانده بود، دچار انشعاب و تفرقه و در نتيجه، نوعى انحراف و سردرگمى شده بود; چنان كه گروهى معتقد به امامت عموى حضرت، (محمّد حنفيّه) شده بودند.

محل سكونت امام سجاد(عليه السلام) (شهر مدينه) گرچه دار السّنّة نام گرفته بود(1) و مردم آن، زمانى ميزبان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مهاجران بودند، اما در اين زمان، مردم بيش تر متأثّر از برنامه هاى خلافت بودند تا امامان شيعه(عليهم السلام) و به خصوص پس از فاجعه حرّه، چنان حقارتى بر مردم آن سامان تحميل گرديد كه مجبور شدند به عنوان برده يزيد، با مسلم بن عقبه، فرمانده نظامى يزيد، بيعت كنند.

1 . صبحى صالح، علوم الحديث و مصطلحه، ص 42.


78

بنابراين، شرايط مناسبى وجود نداشت تا امام سجّاد(عليه السلام) بتواند آزادانه به تعليم و تربيت شاگردان خود و نشر احكام و معارف دينى بپردازد. هرچند بنا بر بعضى روايات (چنان كه گذشت) حضرت با مردم و فقهاى ساكن مدينه آمد و رفت داشت.(1)

با وجود همه تنگناهاى سياسى و زير نظر گرفتن اعمال و رفتار امام(عليه السلام)به وسيله مأموران دستگاه بنى اميّه، حضرت فعاليتشان را آغاز كردند و نهضت فكرى را، كه جدّ بزرگوارشان، امام على بن ابى طالب(عليه السلام)، در پيش گرفته بودند، دوباره جان بخشيدند. حضرت ابتدا با اتّكا به احاديث رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، كه از طريق امام على، امام حسن و امام حسين(عليهم السلام) از آن حضرت نقل مى شد، (كه بعدها همين احاديث به انضمام احاديث نقل شده از ديگر ائمه شيعه(عليهم السلام)، سنّت راستين و قابل اطمينان پيامبر(صلى الله عليه وآله)از نظر شيعه تلقّى گرديد) روش و سيره فقه شيعه را مشخص نمودند و حياتى نو بخشيدند.

على رغم تلاش هاى مداوم امام(عليه السلام)، كه ابتدا موجب تقويت شيعه گرديد، مدينه به دليل كج انديشى ها و انحرافاتى كه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آن بنا نهاده شده، به صورت محيطى بدبين و بى اعتنا به خط و انديشه و بينش شيعه در آمده بود، جاى مناسبى براى شيعه نبود; چنان كه امام(عليه السلام) خود مى فرمايد: تعداد محبّان واقعى ما در مكّه و مدينه، به بيست نفر نمى رسد. (2)

در شهر مدينه، در كنار امام(عليه السلام)، فقهايى نيز حضور داشتند كه هفت نفر از آن ها به فقهاى سبعه معروف بودند: عروة بن زبير، سعيد بن مسيّب، قاسم بن

1 . ابن شعبه حرّانى، تحف العقول، ص 284; محمد بن يعقوب كلينى، الروضة من الكافى، ص 72.

2 . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 104.


79

محمد بن ابى بكر، ابوبكر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام، سليمان بن يسار، عبيداللّه بن عتبة بن مسعود و خارجة بن زيد.(1)

اما به تصديق معاصران آن حضرت، امام(عليه السلام) از نظر زُهد، تقوا، دانش و آشنايى به مبانى قرآن و سنّت نبوى، از همه معاصران خود برتر و والاتر بود. از اين رو، در بين علما و فقهاى مدينه، حضرت احترام و مقام خاصى داشت.

همان گونه كه گذشت، بى خبرى از معارف و احكام دين، چنان در جامعه اسلامى عصر امام سجّاد(عليه السلام) رسوخ كرده بود كه مسلمانان حتى با مسائل و احكام كلى اسلام نيز نا آشنا بودند و تنها نشانه مسلمان، بودن مردم، قبله بود و اگر كسى از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله)بر اين مردم وارد مى شد، هيچ چيز آن ها را به رسميت نمى شناخت. با توجه به اين شرايط، امام سجّاد(عليه السلام)چاره اى جز تعليم شرع رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)و فقه اميرالمؤمنين(عليه السلام)نداشت. از اين رو، به بيان مسائل كلى فقه پرداخت و زمينه و بستر مناسبى براى بيان جزئيات و تفاصيل احكام فقهى در عصر امام باقر و امام صادق(عليهما السلام)را فراهم آورد. بنابراين، موعظه يا حديث گفتن امام زين العابدين(عليه السلام)چيزى جز نقل روايات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) يا حضرت على(عليه السلام)نبود كه حضرت آن ها را از پدران خود، از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نقل مى كرد.

امام سجّاد(عليه السلام) در شرايطى زندگى مى كرد كه مجبور بود شرايط تقيّه را رعايت كرده، ياران خود را نيز بدان توصيه نمايد. از ميان فقهاى سبعه، كه در مدينه زندگى مى كردند، دو تن از شيعيان دست اندر كار فتوا بودند: يكى قاسم بن محمد بن ابى بكر كه از حواريون امام سجاد(عليه السلام) به شمار مى رفت و ديگرى سعيد بن مسيّب كه طبق نقل كشّى، دست پرورده حضرت على(عليه السلام) بود.(2) اين

1 . مجيد معارف، پژوهشى در تاريخ حديث شيعه، ص 32.

2 . شيخ طوسى، اختيار معرفة الرجال، ص 332.


80

دو در ظاهر، طبق رأى اهل سنّت، فتوا مى دادند. بدين دليل، معروف است كه تقيّه تا پيش از عصر امام صادق(عليه السلام)، راه و رسم دين دارى و مورد استفاده شيعيان بوده است.(1)

بنا بر قول مشهور، امام سجّاد(عليه السلام) در سال 94 يا 95 هجرى به شهادت رسيد و در اين زمان، هنوز فرمان نگارش حديث، به دست خلفاى بنى اميّه صادر نشده بود. از اين رو، شرايط ثبت و نگارش آثار حضرت وجود نداشت.

با اين همه، شيخ مفيد(ره) مى نويسد:

فقهاى عامّه روايات زيادى از آن حضرت نقل كرده اند و مطالب مشهورى از موعظه، دعا، فضايل قرآن، حلال و حرام، جنگ ها و دانش روز از ايشان حفظ شده است كه مجال ذكر آن نيست.(2)

مسعودى نيز مى نويسد:

حضرت دو سال و چند ماه از زندگى جدّ بزرگوارشان، اميرالمؤمنين(عليه السلام) را درك كردند و از ايشان روايات زيادى نقل نمودند.(3)

اما با وجود اين، در مقايسه با روايات نقل شده از ديگر معصومان(عليهم السلام)در كتب روايى شيعه، آثار چندانى از امام چهارم(عليه السلام)وجود ندارد. از اين رو،

1 . محمد حسين مظفر، تاريخ الشّيعة، ص 36.

2 . شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 153.

3 . مسعودى، اثبات الوصية، ص 174.


81

روايات فقهى امام چهارم(عليه السلام) نيز مانند پدر بزرگوارشان، امام حسين(عليه السلام)محدود است.

يكى از آثار فقهى ارزشمند امام سجاد(عليه السلام) روايات ايشان در بسيارى از مباحث فقهى به نقل پسر بزرگوارشان، زيدبن على است كه به مسند زيد(1) شهرت دارد. البته برخى از اين روايات، در منابع حديثى شيعه وجود ندارد و مطابق با فتاواى اهل سنّت است.

علاوه بر اين، روايات فقهى امام(عليه السلام) را مى توان در مآخذ و كتاب هاى حديثى و تاريخى شيعه جستوجو كرد. در اين جا، برخى از اين روايات، كه در موضوعات و مسائل فقهى از امام(عليه السلام)وارد شده است، بيان مى شود:

مقدّمه

از عصر امام سجّاد(عليه السلام) به بعد، شرايط جامعه اسلامى از نظر سياسى و فرهنگى، به تدريج تغيير كرد; زيرا با وقوع حادثه خون بار كربلا، جامعه شيعه دچار ضعف و از هم پاشيدگى شديدى شد و احتمال سقوط و انقراض هميشگى آن بعيد به نظر نمى رسيد. به ويژه اين كه در آن دوران، آنچه از جامعه ضعيف شيعه بر جاى مانده بود، دچار انشعاب و تفرقه و در نتيجه، نوعى انحراف و سردرگمى شده بود; چنان كه گروهى معتقد به امامت عموى حضرت، (محمّد حنفيّه) شده بودند.

محل سكونت امام سجاد(عليه السلام) (شهر مدينه) گرچه دار السّنّة نام گرفته بود(1) و مردم آن، زمانى ميزبان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مهاجران بودند، اما در اين زمان، مردم بيش تر متأثّر از برنامه هاى خلافت بودند تا امامان شيعه(عليهم السلام) و به خصوص پس از فاجعه حرّه، چنان حقارتى بر مردم آن سامان تحميل گرديد كه مجبور شدند به عنوان برده يزيد، با مسلم بن عقبه، فرمانده نظامى يزيد، بيعت كنند.

1 . صبحى صالح، علوم الحديث و مصطلحه، ص 42.


78

بنابراين، شرايط مناسبى وجود نداشت تا امام سجّاد(عليه السلام) بتواند آزادانه به تعليم و تربيت شاگردان خود و نشر احكام و معارف دينى بپردازد. هرچند بنا بر بعضى روايات (چنان كه گذشت) حضرت با مردم و فقهاى ساكن مدينه آمد و رفت داشت.(1)

با وجود همه تنگناهاى سياسى و زير نظر گرفتن اعمال و رفتار امام(عليه السلام)به وسيله مأموران دستگاه بنى اميّه، حضرت فعاليتشان را آغاز كردند و نهضت فكرى را، كه جدّ بزرگوارشان، امام على بن ابى طالب(عليه السلام)، در پيش گرفته بودند، دوباره جان بخشيدند. حضرت ابتدا با اتّكا به احاديث رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، كه از طريق امام على، امام حسن و امام حسين(عليهم السلام) از آن حضرت نقل مى شد، (كه بعدها همين احاديث به انضمام احاديث نقل شده از ديگر ائمه شيعه(عليهم السلام)، سنّت راستين و قابل اطمينان پيامبر(صلى الله عليه وآله)از نظر شيعه تلقّى گرديد) روش و سيره فقه شيعه را مشخص نمودند و حياتى نو بخشيدند.

على رغم تلاش هاى مداوم امام(عليه السلام)، كه ابتدا موجب تقويت شيعه گرديد، مدينه به دليل كج انديشى ها و انحرافاتى كه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آن بنا نهاده شده، به صورت محيطى بدبين و بى اعتنا به خط و انديشه و بينش شيعه در آمده بود، جاى مناسبى براى شيعه نبود; چنان كه امام(عليه السلام) خود مى فرمايد: تعداد محبّان واقعى ما در مكّه و مدينه، به بيست نفر نمى رسد. (2)

در شهر مدينه، در كنار امام(عليه السلام)، فقهايى نيز حضور داشتند كه هفت نفر از آن ها به فقهاى سبعه معروف بودند: عروة بن زبير، سعيد بن مسيّب، قاسم بن

1 . ابن شعبه حرّانى، تحف العقول، ص 284; محمد بن يعقوب كلينى، الروضة من الكافى، ص 72.

2 . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 104.


79

محمد بن ابى بكر، ابوبكر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام، سليمان بن يسار، عبيداللّه بن عتبة بن مسعود و خارجة بن زيد.(1)

اما به تصديق معاصران آن حضرت، امام(عليه السلام) از نظر زُهد، تقوا، دانش و آشنايى به مبانى قرآن و سنّت نبوى، از همه معاصران خود برتر و والاتر بود. از اين رو، در بين علما و فقهاى مدينه، حضرت احترام و مقام خاصى داشت.

همان گونه كه گذشت، بى خبرى از معارف و احكام دين، چنان در جامعه اسلامى عصر امام سجّاد(عليه السلام) رسوخ كرده بود كه مسلمانان حتى با مسائل و احكام كلى اسلام نيز نا آشنا بودند و تنها نشانه مسلمان، بودن مردم، قبله بود و اگر كسى از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله)بر اين مردم وارد مى شد، هيچ چيز آن ها را به رسميت نمى شناخت. با توجه به اين شرايط، امام سجّاد(عليه السلام)چاره اى جز تعليم شرع رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)و فقه اميرالمؤمنين(عليه السلام)نداشت. از اين رو، به بيان مسائل كلى فقه پرداخت و زمينه و بستر مناسبى براى بيان جزئيات و تفاصيل احكام فقهى در عصر امام باقر و امام صادق(عليهما السلام)را فراهم آورد. بنابراين، موعظه يا حديث گفتن امام زين العابدين(عليه السلام)چيزى جز نقل روايات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) يا حضرت على(عليه السلام)نبود كه حضرت آن ها را از پدران خود، از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نقل مى كرد.

امام سجّاد(عليه السلام) در شرايطى زندگى مى كرد كه مجبور بود شرايط تقيّه را رعايت كرده، ياران خود را نيز بدان توصيه نمايد. از ميان فقهاى سبعه، كه در مدينه زندگى مى كردند، دو تن از شيعيان دست اندر كار فتوا بودند: يكى قاسم بن محمد بن ابى بكر كه از حواريون امام سجاد(عليه السلام) به شمار مى رفت و ديگرى سعيد بن مسيّب كه طبق نقل كشّى، دست پرورده حضرت على(عليه السلام) بود.(2) اين

1 . مجيد معارف، پژوهشى در تاريخ حديث شيعه، ص 32.

2 . شيخ طوسى، اختيار معرفة الرجال، ص 332.


80

دو در ظاهر، طبق رأى اهل سنّت، فتوا مى دادند. بدين دليل، معروف است كه تقيّه تا پيش از عصر امام صادق(عليه السلام)، راه و رسم دين دارى و مورد استفاده شيعيان بوده است.(1)

بنا بر قول مشهور، امام سجّاد(عليه السلام) در سال 94 يا 95 هجرى به شهادت رسيد و در اين زمان، هنوز فرمان نگارش حديث، به دست خلفاى بنى اميّه صادر نشده بود. از اين رو، شرايط ثبت و نگارش آثار حضرت وجود نداشت.

با اين همه، شيخ مفيد(ره) مى نويسد:

فقهاى عامّه روايات زيادى از آن حضرت نقل كرده اند و مطالب مشهورى از موعظه، دعا، فضايل قرآن، حلال و حرام، جنگ ها و دانش روز از ايشان حفظ شده است كه مجال ذكر آن نيست.(2)

مسعودى نيز مى نويسد:

حضرت دو سال و چند ماه از زندگى جدّ بزرگوارشان، اميرالمؤمنين(عليه السلام) را درك كردند و از ايشان روايات زيادى نقل نمودند.(3)

اما با وجود اين، در مقايسه با روايات نقل شده از ديگر معصومان(عليهم السلام)در كتب روايى شيعه، آثار چندانى از امام چهارم(عليه السلام)وجود ندارد. از اين رو،

1 . محمد حسين مظفر، تاريخ الشّيعة، ص 36.

2 . شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 153.

3 . مسعودى، اثبات الوصية، ص 174.


81

روايات فقهى امام چهارم(عليه السلام) نيز مانند پدر بزرگوارشان، امام حسين(عليه السلام)محدود است.

يكى از آثار فقهى ارزشمند امام سجاد(عليه السلام) روايات ايشان در بسيارى از مباحث فقهى به نقل پسر بزرگوارشان، زيدبن على است كه به مسند زيد(1) شهرت دارد. البته برخى از اين روايات، در منابع حديثى شيعه وجود ندارد و مطابق با فتاواى اهل سنّت است.

علاوه بر اين، روايات فقهى امام(عليه السلام) را مى توان در مآخذ و كتاب هاى حديثى و تاريخى شيعه جستوجو كرد. در اين جا، برخى از اين روايات، كه در موضوعات و مسائل فقهى از امام(عليه السلام)وارد شده است، بيان مى شود:

نمونه هايى از روايات فقهى امام سجّاد (عليه السلام)

1. بيان اقسام روزه

زهرى، از فقهاى معاصر حضرت، مى گويد: من و اصحابم بر اين مطلب متّفق بوديم كه روزه واجب، فقط روزه ماه رمضان است. وقتى بر على بن الحسين(عليه السلام) وارد شديم و در اين باره سئوال كرديم، در جواب، چهل فرض براى روزه برشمرد كه ده فرض آن واجب، ده فرض آن حرام، چهارده وجه آن اختيارى و سه وجه آن محتاج به اذن بود، به اضافه روزه تأديب، روزه اباحه و روزه سفر و مرض كه آن ها را به تفصيل و با شواهد قرآنى توضيح داد. (2)

1 . سلسله سند اين روايات چنين است: حدثنا زيد بن على عن ابيه عن جدّه عن على بن ابى طالب .

2 . شيخ صدوق، الخصال، ص 635 ـ 638 ; محمد بن يعقوب كلينى، الفروع من الكافى، ج 1، ص 185; ابونعيم اصفهانى، حلية الاولياء، ص 141 ـ 142.


82

2. حفظ سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره اذان

امام سجّاد(عليه السلام) هر وقت اذان مى گفتند، پس از حىّ على الفلاح ، بلافاصله حىّ على خيرالعمل را (كه اهل سنّت آن را ترك كرده بودند) مى گفتند و مى فرمودند: هو الاذان الاوّل ،(1) تا مسلمانان را آگاهى دهند كه ديگران با حذف اين جمله، اذان را تحريف كرده اند.

1. بيان اقسام روزه

زهرى، از فقهاى معاصر حضرت، مى گويد: من و اصحابم بر اين مطلب متّفق بوديم كه روزه واجب، فقط روزه ماه رمضان است. وقتى بر على بن الحسين(عليه السلام) وارد شديم و در اين باره سئوال كرديم، در جواب، چهل فرض براى روزه برشمرد كه ده فرض آن واجب، ده فرض آن حرام، چهارده وجه آن اختيارى و سه وجه آن محتاج به اذن بود، به اضافه روزه تأديب، روزه اباحه و روزه سفر و مرض كه آن ها را به تفصيل و با شواهد قرآنى توضيح داد. (2)

1 . سلسله سند اين روايات چنين است: حدثنا زيد بن على عن ابيه عن جدّه عن على بن ابى طالب .

2 . شيخ صدوق، الخصال، ص 635 ـ 638 ; محمد بن يعقوب كلينى، الفروع من الكافى، ج 1، ص 185; ابونعيم اصفهانى، حلية الاولياء، ص 141 ـ 142.


82

2. حفظ سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره اذان

امام سجّاد(عليه السلام) هر وقت اذان مى گفتند، پس از حىّ على الفلاح ، بلافاصله حىّ على خيرالعمل را (كه اهل سنّت آن را ترك كرده بودند) مى گفتند و مى فرمودند: هو الاذان الاوّل ،(1) تا مسلمانان را آگاهى دهند كه ديگران با حذف اين جمله، اذان را تحريف كرده اند.

2. حفظ سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره اذان

امام سجّاد(عليه السلام) هر وقت اذان مى گفتند، پس از حىّ على الفلاح ، بلافاصله حىّ على خيرالعمل را (كه اهل سنّت آن را ترك كرده بودند) مى گفتند و مى فرمودند: هو الاذان الاوّل ،(1) تا مسلمانان را آگاهى دهند كه ديگران با حذف اين جمله، اذان را تحريف كرده اند.

3. بيان ممانعت كفر از ارث

زهرى از امام سجاد(عليه السلام) نقل مى كند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:

لايرثُ المسلمُ الكافِرَ و لاالكافِرُ المسلم.(2)

مسلمان از كافر و كافر از مسلمان ارث نمى برد.

4. شرط جواز خريد كنيز آوازه خوان

شخصى از امام سجّاد(عليه السلام) درباره حكم خريد كنيز آوازه خوان سئوال كرد، حضرت فرمود:

اگر چنين كنيزى با خواندن قرآن، پارسايى و فضايلى كه غنا نباشد، تو را به ياد بهشت اندازد، مانعى ندارد، اما غنا روا نيست.(3)

اين روايات نمونه اى از احاديث فقهى امام سجّاد(عليه السلام) است كه در كتاب هاى گوناگون وارد شده است.(4) با تأمّل در اين احاديث، مى توان به

1 . ابن ابى شيبه، المصنّف فى الاحاديث والآثار، ج 1، ص 244.

2 . الاصفهانى، حلية الاولياء، ص 145.

3 . شيخ حرّ عاملى، (محمدبن الحسن)، وسائل الشيعة، ج 12، ص 86 .

4 . احاديثى كه به عنوان نمونه ذكر شد، اخبارى است كه بر زبان امام(عليه السلام) جارى شده است. البته اگر در نقل حديث از امام، تكلّم به آن را از جانب امام شرط ندانيم، در اين صورت، مى توان احاديث زيادى كه از امامان بعد از امام سجاد(عليه السلام)نقل شده است، به امام سجاد(عليه السلام) نسبت داد كه لازمه آن، انتساب حجم زيادى از روايات به آن حضرت مى باشد. همچنان كه از امام باقر(عليه السلام) درباره احاديثى كه بدون ذكر سند از پيغمبر(صلى الله عليه وآله)نقل مى كند، سئوال شد، حضرت فرمود: اذا حدّثت بالحديث ولم أسنده فسندى فيه ابى زين العابدين، عن ابيه الحسين الشهيد(عليه السلام)، عن ابيه على بن ابى طالب اميرالمؤمنين(عليه السلام)، عن رسول الله(صلى الله عليه وآله)، عن جبرئيل، عن الله عزّوجّل.

وقتى حديثى را نقل مى كنم و سند آن را ذكر نمى كنم، سند من در چنين مواردى پدرم زين العابدين از پدرش حسين شهيد(عليه السلام) از پدرش على بن ابى طالب(عليه السلام) از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از جبرئيل از خداست.


83

تنوّع موضوعاتى كه امام(عليه السلام)حكم آن ها را بيان نموده اند، پى برد و احاطه علمى و فقهى ايشان را به روشنى دريافت; چنان كه اين مقام و موقعيت علمى و فقهى حضرت، از نظر علما و فقهاى معاصر حضرت مخفى نمانده و آنان نيز به اين موضوع اعتراف صريح كرده اند: زهرى مى گويد: كسى را فقيه تر از على بن الحسين نديدم. (1)

يحيى بن سعيد مى گويد: هيچ قرشى را برتر از على بن الحسين نديدم. (2)

شافعى مى نويسد: على بن الحسين فقيه ترين مردم مدينه است. (3)

1 . عسقلانى (احمد بن على بن حجر)، تهذيب التّهذيب، ج 7، ص 269; ذهبى (شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان)، سير اعلام النّبلاء، ج 4، ص 389.

2 . بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 412.

3 . ابن سعد، الطّبقات الكبرى، ص 172.


84

امام على بن الحسين(عليه السلام) با كوشش هاى فراوان، رسالت بزرگ امامت و رهبرى جامعه را كه در اين برهه از زمان از جانب خدا به وى واگذار شده بود، به انجام رساند و بى شك در اين عرصه، دست به جهادى بزرگ زد. اگر چه اوضاع و شرايط عصر امام سجاد(عليه السلام) به وى اجازه تشكيل حكومت نداد، ولى با اين اقدامات، زمينه و شرايط مناسب را براى فعاليت هاى دو امام بعد از خود را فراهم آورد; چندان كه شرايط و فضاى باز براى نشر علم و دانش، كه از زمان امامت امام باقر(عليه السلام) شروع شد و در عصر امامت امام صادق(عليه السلام)منجر به تأسيس دانشگاه چهار هزار نفرى با فارغ التّحصيلان متخصّص در علوم مختلف شد، مرهون تلاش ها و به بيان دقيق تر، جهاد امام سجاد(عليه السلام) در عرصه هاى مختلف دانست.


85

3. بيان ممانعت كفر از ارث

زهرى از امام سجاد(عليه السلام) نقل مى كند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:

لايرثُ المسلمُ الكافِرَ و لاالكافِرُ المسلم.(2)

مسلمان از كافر و كافر از مسلمان ارث نمى برد.

4. شرط جواز خريد كنيز آوازه خوان

شخصى از امام سجّاد(عليه السلام) درباره حكم خريد كنيز آوازه خوان سئوال كرد، حضرت فرمود:

اگر چنين كنيزى با خواندن قرآن، پارسايى و فضايلى كه غنا نباشد، تو را به ياد بهشت اندازد، مانعى ندارد، اما غنا روا نيست.(3)

اين روايات نمونه اى از احاديث فقهى امام سجّاد(عليه السلام) است كه در كتاب هاى گوناگون وارد شده است.(4) با تأمّل در اين احاديث، مى توان به

1 . ابن ابى شيبه، المصنّف فى الاحاديث والآثار، ج 1، ص 244.

2 . الاصفهانى، حلية الاولياء، ص 145.

3 . شيخ حرّ عاملى، (محمدبن الحسن)، وسائل الشيعة، ج 12، ص 86 .

4 . احاديثى كه به عنوان نمونه ذكر شد، اخبارى است كه بر زبان امام(عليه السلام) جارى شده است. البته اگر در نقل حديث از امام، تكلّم به آن را از جانب امام شرط ندانيم، در اين صورت، مى توان احاديث زيادى كه از امامان بعد از امام سجاد(عليه السلام)نقل شده است، به امام سجاد(عليه السلام) نسبت داد كه لازمه آن، انتساب حجم زيادى از روايات به آن حضرت مى باشد. همچنان كه از امام باقر(عليه السلام) درباره احاديثى كه بدون ذكر سند از پيغمبر(صلى الله عليه وآله)نقل مى كند، سئوال شد، حضرت فرمود: اذا حدّثت بالحديث ولم أسنده فسندى فيه ابى زين العابدين، عن ابيه الحسين الشهيد(عليه السلام)، عن ابيه على بن ابى طالب اميرالمؤمنين(عليه السلام)، عن رسول الله(صلى الله عليه وآله)، عن جبرئيل، عن الله عزّوجّل.

وقتى حديثى را نقل مى كنم و سند آن را ذكر نمى كنم، سند من در چنين مواردى پدرم زين العابدين از پدرش حسين شهيد(عليه السلام) از پدرش على بن ابى طالب(عليه السلام) از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از جبرئيل از خداست.


83

تنوّع موضوعاتى كه امام(عليه السلام)حكم آن ها را بيان نموده اند، پى برد و احاطه علمى و فقهى ايشان را به روشنى دريافت; چنان كه اين مقام و موقعيت علمى و فقهى حضرت، از نظر علما و فقهاى معاصر حضرت مخفى نمانده و آنان نيز به اين موضوع اعتراف صريح كرده اند: زهرى مى گويد: كسى را فقيه تر از على بن الحسين نديدم. (1)

يحيى بن سعيد مى گويد: هيچ قرشى را برتر از على بن الحسين نديدم. (2)

شافعى مى نويسد: على بن الحسين فقيه ترين مردم مدينه است. (3)

1 . عسقلانى (احمد بن على بن حجر)، تهذيب التّهذيب، ج 7، ص 269; ذهبى (شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان)، سير اعلام النّبلاء، ج 4، ص 389.

2 . بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 412.

3 . ابن سعد، الطّبقات الكبرى، ص 172.


84

امام على بن الحسين(عليه السلام) با كوشش هاى فراوان، رسالت بزرگ امامت و رهبرى جامعه را كه در اين برهه از زمان از جانب خدا به وى واگذار شده بود، به انجام رساند و بى شك در اين عرصه، دست به جهادى بزرگ زد. اگر چه اوضاع و شرايط عصر امام سجاد(عليه السلام) به وى اجازه تشكيل حكومت نداد، ولى با اين اقدامات، زمينه و شرايط مناسب را براى فعاليت هاى دو امام بعد از خود را فراهم آورد; چندان كه شرايط و فضاى باز براى نشر علم و دانش، كه از زمان امامت امام باقر(عليه السلام) شروع شد و در عصر امامت امام صادق(عليه السلام)منجر به تأسيس دانشگاه چهار هزار نفرى با فارغ التّحصيلان متخصّص در علوم مختلف شد، مرهون تلاش ها و به بيان دقيق تر، جهاد امام سجاد(عليه السلام) در عرصه هاى مختلف دانست.


85

4. شرط جواز خريد كنيز آوازه خوان

شخصى از امام سجّاد(عليه السلام) درباره حكم خريد كنيز آوازه خوان سئوال كرد، حضرت فرمود:

اگر چنين كنيزى با خواندن قرآن، پارسايى و فضايلى كه غنا نباشد، تو را به ياد بهشت اندازد، مانعى ندارد، اما غنا روا نيست.(3)

اين روايات نمونه اى از احاديث فقهى امام سجّاد(عليه السلام) است كه در كتاب هاى گوناگون وارد شده است.(4) با تأمّل در اين احاديث، مى توان به

1 . ابن ابى شيبه، المصنّف فى الاحاديث والآثار، ج 1، ص 244.

2 . الاصفهانى، حلية الاولياء، ص 145.

3 . شيخ حرّ عاملى، (محمدبن الحسن)، وسائل الشيعة، ج 12، ص 86 .

4 . احاديثى كه به عنوان نمونه ذكر شد، اخبارى است كه بر زبان امام(عليه السلام) جارى شده است. البته اگر در نقل حديث از امام، تكلّم به آن را از جانب امام شرط ندانيم، در اين صورت، مى توان احاديث زيادى كه از امامان بعد از امام سجاد(عليه السلام)نقل شده است، به امام سجاد(عليه السلام) نسبت داد كه لازمه آن، انتساب حجم زيادى از روايات به آن حضرت مى باشد. همچنان كه از امام باقر(عليه السلام) درباره احاديثى كه بدون ذكر سند از پيغمبر(صلى الله عليه وآله)نقل مى كند، سئوال شد، حضرت فرمود: اذا حدّثت بالحديث ولم أسنده فسندى فيه ابى زين العابدين، عن ابيه الحسين الشهيد(عليه السلام)، عن ابيه على بن ابى طالب اميرالمؤمنين(عليه السلام)، عن رسول الله(صلى الله عليه وآله)، عن جبرئيل، عن الله عزّوجّل.

وقتى حديثى را نقل مى كنم و سند آن را ذكر نمى كنم، سند من در چنين مواردى پدرم زين العابدين از پدرش حسين شهيد(عليه السلام) از پدرش على بن ابى طالب(عليه السلام) از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از جبرئيل از خداست.


83

تنوّع موضوعاتى كه امام(عليه السلام)حكم آن ها را بيان نموده اند، پى برد و احاطه علمى و فقهى ايشان را به روشنى دريافت; چنان كه اين مقام و موقعيت علمى و فقهى حضرت، از نظر علما و فقهاى معاصر حضرت مخفى نمانده و آنان نيز به اين موضوع اعتراف صريح كرده اند: زهرى مى گويد: كسى را فقيه تر از على بن الحسين نديدم. (1)

يحيى بن سعيد مى گويد: هيچ قرشى را برتر از على بن الحسين نديدم. (2)

شافعى مى نويسد: على بن الحسين فقيه ترين مردم مدينه است. (3)

1 . عسقلانى (احمد بن على بن حجر)، تهذيب التّهذيب، ج 7، ص 269; ذهبى (شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان)، سير اعلام النّبلاء، ج 4، ص 389.

2 . بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 412.

3 . ابن سعد، الطّبقات الكبرى، ص 172.


84

امام على بن الحسين(عليه السلام) با كوشش هاى فراوان، رسالت بزرگ امامت و رهبرى جامعه را كه در اين برهه از زمان از جانب خدا به وى واگذار شده بود، به انجام رساند و بى شك در اين عرصه، دست به جهادى بزرگ زد. اگر چه اوضاع و شرايط عصر امام سجاد(عليه السلام) به وى اجازه تشكيل حكومت نداد، ولى با اين اقدامات، زمينه و شرايط مناسب را براى فعاليت هاى دو امام بعد از خود را فراهم آورد; چندان كه شرايط و فضاى باز براى نشر علم و دانش، كه از زمان امامت امام باقر(عليه السلام) شروع شد و در عصر امامت امام صادق(عليه السلام)منجر به تأسيس دانشگاه چهار هزار نفرى با فارغ التّحصيلان متخصّص در علوم مختلف شد، مرهون تلاش ها و به بيان دقيق تر، جهاد امام سجاد(عليه السلام) در عرصه هاى مختلف دانست.


85

فصل ششم : نقش امام سجّاد (عليه السلام) در دفاع فرهنگى


86


87

مقدّمه

همان گونه كه اشاره شد، در عصر امامت امام زين العابدين(عليه السلام)(61 ـ 95 هـ .) جامعه اسلامى در يك بحران فكرى و عقيدتى وحشتزا فرو رفته بود. بى ترديد، از پيشْ عوامل متعددى در اين بحران نقش داشتند كه در اين ميان، چند عامل از همه مهم تر به نظر مى رسد:

1. فاصله گرفتن جامعه از مكتب اهل بيت(عليهم السلام) و وجود محدوديت هاى سياسى براى امامان(عليهم السلام)از طريق منع نقل و نوشتن حديث، مگر احاديث خاصّى كه خلفاى پيشين اجازه داده بودند;

2. توطئه دستگاه جبّار اموى در دامن زدن به اختلافات فكرى و مشغول كردن مردم به مسائل غير مهم و بهره بردارى سياسى از آن، كه در نتيجه، فرصت تبيين و تحقيق در اين مسائل ازدست مى رفت;

3. گسترش دامنه فتوحات و مسلمان شدن سريع و بدون برنامه اقوام و ملل گوناگون با فرهنگ هاى متفاوت.

انحرافات عقيدتى و فكرى جامعه و مهم ترين فعاليت هاى امام(عليه السلام)در مقابل اين انحرافات به اين شرح مى باشد:


88

الف) هشدار نسبت به عقايد غاليان

يكى از انحرافاتى كه مربوط به جامعه درونى شيعه نيز مى شد، غلوّ در حق ائمّه اطهار(عليهم السلام)بود. امام(عليه السلام)وقتى ديدند كه بعضى از شيعيان، گرفتار اين عقيده شده اند وممكن است امامان(عليهم السلام)را از شأن بندگى بالا ببرند و به الوهيت آن ها معتقد شوند، هشدار داده، فرمودند:

اِنَّ قوماً من شيعَتِنا سَيُحِبّونا حتّى يقولوا فينا ما قالتِ اليهودُ في عُزَير و ما قالت النّصارى في عيسىَ بنِ مريم فلا هم مِنّا و لا نحنُ مِنهم.(1)

جمعى از شيعيان در حدّى ما را دوست خواهند داشت كه درباره ما چيزى كه يهود درباره عزيز و نصارا درباره عيسى بن مريم گفتند، خواهند گفت (و ما را فرزند خدا و شريك در الوهيت مى شمارند); نه آنان از مايند و نه ما از آنانيم.

و به گروهى از شيعيان عراق فرمودند:

اَحِبُّونا حُبَّ الاسلام و لا ترفَعُونا فوقَ حَدِّنا.(2)

آن گونه كه اسلام را دوست داريد ما را نيز دوست داشته باشيد و ما را از حدّ خودمان بالاتر نبريد.

مقدّمه

همان گونه كه اشاره شد، در عصر امامت امام زين العابدين(عليه السلام)(61 ـ 95 هـ .) جامعه اسلامى در يك بحران فكرى و عقيدتى وحشتزا فرو رفته بود. بى ترديد، از پيشْ عوامل متعددى در اين بحران نقش داشتند كه در اين ميان، چند عامل از همه مهم تر به نظر مى رسد:

1. فاصله گرفتن جامعه از مكتب اهل بيت(عليهم السلام) و وجود محدوديت هاى سياسى براى امامان(عليهم السلام)از طريق منع نقل و نوشتن حديث، مگر احاديث خاصّى كه خلفاى پيشين اجازه داده بودند;

2. توطئه دستگاه جبّار اموى در دامن زدن به اختلافات فكرى و مشغول كردن مردم به مسائل غير مهم و بهره بردارى سياسى از آن، كه در نتيجه، فرصت تبيين و تحقيق در اين مسائل ازدست مى رفت;

3. گسترش دامنه فتوحات و مسلمان شدن سريع و بدون برنامه اقوام و ملل گوناگون با فرهنگ هاى متفاوت.

انحرافات عقيدتى و فكرى جامعه و مهم ترين فعاليت هاى امام(عليه السلام)در مقابل اين انحرافات به اين شرح مى باشد:


88

الف) هشدار نسبت به عقايد غاليان

يكى از انحرافاتى كه مربوط به جامعه درونى شيعه نيز مى شد، غلوّ در حق ائمّه اطهار(عليهم السلام)بود. امام(عليه السلام)وقتى ديدند كه بعضى از شيعيان، گرفتار اين عقيده شده اند وممكن است امامان(عليهم السلام)را از شأن بندگى بالا ببرند و به الوهيت آن ها معتقد شوند، هشدار داده، فرمودند:

اِنَّ قوماً من شيعَتِنا سَيُحِبّونا حتّى يقولوا فينا ما قالتِ اليهودُ في عُزَير و ما قالت النّصارى في عيسىَ بنِ مريم فلا هم مِنّا و لا نحنُ مِنهم.(1)

جمعى از شيعيان در حدّى ما را دوست خواهند داشت كه درباره ما چيزى كه يهود درباره عزيز و نصارا درباره عيسى بن مريم گفتند، خواهند گفت (و ما را فرزند خدا و شريك در الوهيت مى شمارند); نه آنان از مايند و نه ما از آنانيم.

و به گروهى از شيعيان عراق فرمودند:

اَحِبُّونا حُبَّ الاسلام و لا ترفَعُونا فوقَ حَدِّنا.(2)

آن گونه كه اسلام را دوست داريد ما را نيز دوست داشته باشيد و ما را از حدّ خودمان بالاتر نبريد.

الف) هشدار نسبت به عقايد غاليان

يكى از انحرافاتى كه مربوط به جامعه درونى شيعه نيز مى شد، غلوّ در حق ائمّه اطهار(عليهم السلام)بود. امام(عليه السلام)وقتى ديدند كه بعضى از شيعيان، گرفتار اين عقيده شده اند وممكن است امامان(عليهم السلام)را از شأن بندگى بالا ببرند و به الوهيت آن ها معتقد شوند، هشدار داده، فرمودند:

اِنَّ قوماً من شيعَتِنا سَيُحِبّونا حتّى يقولوا فينا ما قالتِ اليهودُ في عُزَير و ما قالت النّصارى في عيسىَ بنِ مريم فلا هم مِنّا و لا نحنُ مِنهم.(1)

جمعى از شيعيان در حدّى ما را دوست خواهند داشت كه درباره ما چيزى كه يهود درباره عزيز و نصارا درباره عيسى بن مريم گفتند، خواهند گفت (و ما را فرزند خدا و شريك در الوهيت مى شمارند); نه آنان از مايند و نه ما از آنانيم.

و به گروهى از شيعيان عراق فرمودند:

اَحِبُّونا حُبَّ الاسلام و لا ترفَعُونا فوقَ حَدِّنا.(2)

آن گونه كه اسلام را دوست داريد ما را نيز دوست داشته باشيد و ما را از حدّ خودمان بالاتر نبريد.

ب) مبارزه با جبرگرايى

از جمله جريان هاى خطرناك در زمان امام سجّاد(عليه السلام) رواج اعتقاد به جبر از

1 . شيخ طوسى، اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 336.

2 . ابن سعد، الطّبقات الكبرى، ص 165، اصفهانى، (ابونعيم احمد بن عبداللّه)، حلية الاولياء، ج 3، ص 136.


89

سوى دستگاه حاكم بود. بنا بر نقل مورّخان، معاويه طلايه دار ترويج اعتقاد به جبر بود.(1) از اين رو، وقتى عايشه از او پرسيد: چرا يزيد را به جانشينى خود برگزيدى؟ گفت:

اِنَّ اَمرَ يزيد قد كانَ قضاءً من القضاءِ و ليسَ للعبادِ من الخِيَرَةِ مِن اَمرِهِم.(2)

خلافت يزيد، قضا و حكم الهى است و بندگان خدا حق دخالت در آن را ندارند.

امام سجّاد(عليه السلام) با صراحت و قاطعيت، اين عقيده را رد كردند; چنان كه در مجلس ابن زياد در كوفه، وقتى عبيداللّه خطاب به امام(عليه السلام) گفت: مگر خدا على بن الحسين را نكشت، حضرت در جواب او فرمود: برادرى داشتم به نام على كه مردم او را كشتند. (3)

همچنين وقتى يزيد كشته شدن امام حسين(عليه السلام) را مشيّت و كار خدا معرفى كرد، حضرت فرمود: پدرم را مردم كشتند (نه خدا). (4)

به روايت زهرى، مردى از امام(عليه السلام) سئوال كرد: آيا مصيبت ها تقدير است يا پيامد اعمال؟ امام فرمودند: قَدَر و عمل به منزله روح و جسم هستند. .

1 . عمادالدّين طبرى، (حسن بن على بن محمد بن على بن الحسن)، كامل بهائى، ج 2، ص 262.

2 . ابن قتيبه دينورى، (ابومحمد عبداللّه بن مسلم)، الامامة و السّياسة، ج 1، ص 205.

3 . ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 94.

4 . شيخ طبرسى، (ابومنصور احمد بن على بن ابى طالب)، الاحتجاج، ص 311.


90

سپس فرمودند:

آگاه باشيد كه ظالم ترين مردم كسى است كه ظلم ظالم را عدل تلقى كند و عدلِ هدايت يافته را ظلم بداند.(1)

حضرت با اين پاسخ، اعتقاد به تقدير محض و جبر را باطل دانستند.

ب) مبارزه با جبرگرايى

از جمله جريان هاى خطرناك در زمان امام سجّاد(عليه السلام) رواج اعتقاد به جبر از

1 . شيخ طوسى، اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 336.

2 . ابن سعد، الطّبقات الكبرى، ص 165، اصفهانى، (ابونعيم احمد بن عبداللّه)، حلية الاولياء، ج 3، ص 136.


89

سوى دستگاه حاكم بود. بنا بر نقل مورّخان، معاويه طلايه دار ترويج اعتقاد به جبر بود.(1) از اين رو، وقتى عايشه از او پرسيد: چرا يزيد را به جانشينى خود برگزيدى؟ گفت:

اِنَّ اَمرَ يزيد قد كانَ قضاءً من القضاءِ و ليسَ للعبادِ من الخِيَرَةِ مِن اَمرِهِم.(2)

خلافت يزيد، قضا و حكم الهى است و بندگان خدا حق دخالت در آن را ندارند.

امام سجّاد(عليه السلام) با صراحت و قاطعيت، اين عقيده را رد كردند; چنان كه در مجلس ابن زياد در كوفه، وقتى عبيداللّه خطاب به امام(عليه السلام) گفت: مگر خدا على بن الحسين را نكشت، حضرت در جواب او فرمود: برادرى داشتم به نام على كه مردم او را كشتند. (3)

همچنين وقتى يزيد كشته شدن امام حسين(عليه السلام) را مشيّت و كار خدا معرفى كرد، حضرت فرمود: پدرم را مردم كشتند (نه خدا). (4)

به روايت زهرى، مردى از امام(عليه السلام) سئوال كرد: آيا مصيبت ها تقدير است يا پيامد اعمال؟ امام فرمودند: قَدَر و عمل به منزله روح و جسم هستند. .

1 . عمادالدّين طبرى، (حسن بن على بن محمد بن على بن الحسن)، كامل بهائى، ج 2، ص 262.

2 . ابن قتيبه دينورى، (ابومحمد عبداللّه بن مسلم)، الامامة و السّياسة، ج 1، ص 205.

3 . ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 94.

4 . شيخ طبرسى، (ابومنصور احمد بن على بن ابى طالب)، الاحتجاج، ص 311.


90

سپس فرمودند:

آگاه باشيد كه ظالم ترين مردم كسى است كه ظلم ظالم را عدل تلقى كند و عدلِ هدايت يافته را ظلم بداند.(1)

حضرت با اين پاسخ، اعتقاد به تقدير محض و جبر را باطل دانستند.

ج) مبارزه با مشبِّهه

در عصر امامت امام سجّاد(عليه السلام) توحيد خالص، (منزه دانستن خداوند از تشبيه به مخلوقات) به دست فراموشى سپرده شده و با بهره گيرى از عالمان دين فروش دنياطلب، عقيده به تجسيم وتشبيه رواج يافته بود. امام سجّاد(عليه السلام)با اين اعتقاد انحرافى نيز قاطعانه به مقابله پرداختند; چنان كه وقتى شنيدند گروهى ذات مقدّس حق تعالى را به مخلوقات تشبيه كرده و قايل به جسميّت خدا شده اند، ناراحت گشته، نزد قبر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)رفتند و دست به دعا برداشتند و در آن، بطلان اين عقيده را نيز اعلام نمودند:

خدايا، قدرت تو آشكار گشته، ولى سيمايت آشكار نشده و تو را نشناخته اند و تشبيه كنندگان، تو را به غير آنچه سزاوارى، ارزيابى كرده اند.

اى خدا من، از كسانى كه با تشبيه در پى جستن تو بر آمدند، بيزارم.

خدايا، هيچ چيز مثل تو نيست و آنان (عظمت) تو را درك نكرده اند...

اى خدا، تو از آنچه تشبيه كنندگان به وسيله آن، تو را وصف مى كنند برترى.(2)

1 . شيخ صدوق، التوحيد، تصحيح و تعليق سيدهاشم حسينى تهرانى، ص366ـ367.

2 . شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 153 ; اربلى، كشف الغمّة، ج 2، ص 283 ـ 284.


91

د ) احتجاج با متصوّفه و زاهدنمايان

يكى از حكمت هاى سيره امام(عليه السلام)، خط بطلان كشيدن بر روش زاهدنمايانى بود كه از دنيا بريده بودند و در برابر مردم عصر خويش، هيچ گونه مسئوليتى احساس نمى كردند و فقط به عبادت و رياضت مى پرداختند، در حالى كه در آن جامعه، انواع بدعت ها و ظلم ها رواج داشت و بر آنان لازم بود نسبت به آن واكنش نشان دهند.

حضرت علاوه بر اين كه با روش عملى خود، سيره و روش آنان را باطل اعلام كردند، به صراحت نيز در مقابل آنان ايستادند و در كلامى فرمودند:

گروهى از اين امّت پس از آن كه از امامان دين و شجره نبوّت جدا گشتند، فرقه هايى شدند; گروهى در اوهام رهبانيت خود را گرفتار كردند. ...(1)

در سالى، مردم مكّه و برخى از حاجيان به گروهى از همين عابدان زاهدنما براى طلب باران متوسّل شدند و آنان دعا كردند و اجابت نشد. امام سجّاد(عليه السلام)بر آنان وارد شدند و پس از آن كه تك تك آنان را مخاطب قرار دادند، فرمودند: آيا در بين شما كسى نيست كه خداوند رحمان او را دوست داشته باشد؟

گفتند: اى جوان، ما فقط وظيفه دعا داريم و اجابت از آن اوست.

امام(عليه السلام)فرمود: از كعبه دور شويد; چه اين كه اگر يكى از شما محبوب خداوند رحمان بود، دعايش به اجابت مى رسيد.

سپس حضرت نزديك كعبه رفتند و به سجده افتادند و دعا كردند و هنوز

1 . اربلى، كشف الغمّة، ج 2، ص 293.


92

دعايشان تمام نشده بود كه باران باريدن گرفت.(1)

حضرت در بين اين جمع، با اين گونه خطاب، به صراحت مطرودبودن آنان را از درگاه حق تعالى اعلام داشتند و با نشان دادن اجابت دعاى خود، هر روشى جز روش امامان(عليهم السلام)را باطل معرفى كردند.

هـ ) مبارزه با عالمان دربارى

حاكمان ستمگر اموى براى آن كه بتوانند بر مسلمانان حكومت كنند، چاره اى جز جلب اعتقاد قلبى آنان نسبت به مشروعيت آنچه انجام مى دادند، نداشتند; چرا كه هنوز مدت زيادى از عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نگذشته بود و ايمان قلبى مردم به اسلام به قوّت خود باقى بود. از اين رو، اگر عدم شايستگى حاكمان بنى اميّه در جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله)براى آنان به اثبات مى رسيد، بى ترديد در برابر حكومت موضع مى گرفتند. مسلّماً در جامعه اسلامى آن روزگار، افراد زيادى بودند كه دستگاه خلافت را اسلامى مى پنداشتند و اين به دليل اقدامات زياد دستگاه اموى در مشروع جلوه دادن حاكميت خويش بود. يكى از اين اقدامات، جذب محدّثان و علماى دينى به دربار حكومت بود تا احاديثى را از پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا صحابه بزرگ آن حضرت به نفع حكومت جعل كنند تا بدينوسيله، زمينه فكرى پذيرش حكومت آنان را در جامعه، آماده سازند.

1. برخورد با محمد بن مسلم زهرى

محمد بن مسلم زهرى (58 ـ 124 هـ . ق.) يكى از عالمان دربارى بود كه حاكمان

1 . شيخ طبرسى، احتجاج، ص 316 ـ 317.


93

جبّار بنى اميّه از موقعيت دينى او به سود خود بهره مى بردند و او خود را كاملاً در اختيار آنان قرار داده بود و به نفع آنان كتاب مى نوشت و حديث جعل مى كرد(1) و از اين طريق، به اهداف شوم آنان كمك مى نمود.

امام سجّاد(عليه السلام)، كه خطر اين سر رشته داران ناشايست فكرى و فرهنگى در جامعه عصر خويش (محدّثان، مفسّران، قرّاء و قضات دربارى) را جدّى مى ديدند، مبارزه اى شديد عليه آنان آغاز كردند. حضرت ابتدا با بنا داشتند برخوردهاى نصيحت گونه زهرى را از اين كارهاى ناشايست باز دارند. از اين رو، به صورت غيرمستقيم به او فهماندند كه دنياطلبى ريشه همه گناهان و ستم هاست و هيچ چيز نزد خدا پس از توحيد و ايمان به نبوّت مثل بغض دنيا نيست و توضيح دادند كه دنياخواهى شعبه هاى فراوانى دارد; از جمله: كبر، حسد، عشق به زنان، حبّ رياست، راحت طلبى، بزرگى خواهى و دوست داشتن ثروت.(2)

اين ها نقاط ضعف زهرى بود و حكومت هم با انگشت گذاردن بر همين نقاط ضعف، او را به خدمت گرفته بود. همچنين زمانى زهرى همراه امام(عليه السلام)بود، حضرت دست به دعا و مناجات برداشتند و گفتند: اى نفس، تا كى به دنيا دل مى بندى و تكيه ات را آبادانى آن قرار مى دهى؟ آيا از نياكانت عبرت نمى گيرى؟ (3)

1 . براى نمونه ر.ك.به: ابنواضح يعقوبى، (احمد بن ابى يعقوب بن جعفر بن وهب)، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 261; ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5 ص 166; اصفهانى، (ابونعيم احمد بن عبدالله)، حلية الاولياء و طبقات الاصفياء، ج 3، ص 143 ـ 144; ابن ابى الحديد المعتزلى، شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 63 .

2 . محمد بن يعقوب كلينى،الاصول من الكافى، ج 3، ص 197.

3 . ابن كثير الدمشقى، (ابوالفداء اسماعيل)، البداية و النهاية، ج 9، ص 128.


94

امام(عليه السلام)با اين اندرزها سعى داشتند او را به خطاهايش متوجه كنند و به راه حق بازگردانند. سرانجام، حضرت با نوشتن نامه اى تند، او را به شدّت توبيخ كردند و راه و روشش را نكوهش نمودند. در فرازهايى از اين نامه، حضرت فرمودند:

خدا ما و تو را از فتنه ها نگه دارد و بر تو نسبت به آتش جهنم ترحّم كند، چه اين كه در حالتى به سر مى برى كه هر كس حالت تو را بداند، شايسته است بر تو رحم آورد...

ببين كه فردا در پيش خدا چه وضعى خواهى داشت، وقتى از تو در مورد نعمت هايش بپرسد كه چگونه آن ها را رعايت كردى و حجّت هايش كه چگونه ادا نمودى، مپندار كه خدا عذرهاى تو را مى پذيرد و بر تقصير و كوتاهى تو راضى است! خداوند در كتابش از علما عهد گرفته كه حجت ها را براى مردم آشكارا بيان نمايند و آن ها را كتمان نكنند. (1) بدان! كم ترين چيزى كه كتمان كرده و سبك ترين بارى كه برداشته اى اين است كه وحشت ستمگران را به اُنس تبديل كرده اى و با نزديك شدن به آنان و اجابت دعوتشان، هرگاه خواسته اند، راه ستمگرى را برايشان هموار كرده اى. چه قدر مى ترسم كه فردا قرين گناهت شوى و همنشين خائنان گردى و از آن چه به خاطر كمك بر ظلم ظالمان گرفته اى و اموالى كه به ناحق از عطاياى آنان كسب كرده اى، سئوال شوى!

چيزهايى كه حق تو نبود وقتى به تو دادند، گرفتى. به كسى نزديك شدى كه نه حقى را به صاحبش باز گرداند ونه باطلى را رد كرد. تو دوستدار دشمن خدا

1 . آل عمران / 187.


95

شدى! آيا چنين نبود كه آنان با نزديك كردن تو به خودشان، تو را قطب آسياى ظلم، پلى براى عبور به سوى كارهاى خلاف و پله اى براى رسيدن به گمراهيشان ساختند؟ تو به سوى گمراهى آنان دعوت مى كردى و رونده راه آنان بودى. به وسيله تو، علما را در نظر مردم مورد شك قرار دادند و دل هاى جاهلان را با وجهه تو به سوى خويش جذب نمودند.

نزديك ترين وزراى آنان و قوى ترين يارانشان به قدرى كه تو فساد آنان را در چشم مردم صلاح جلوه دادى، نتوانست برايشان مفيد باشد. تو بر فساد كارى هاى آنان سرپوش مى نهى و پاى خاص و عام را به دربارشان مى گشايى.

چه ناچيز است آنچه به تو مى دهند در برابر آنچه از تو مى گيرند، و چه بى ارزش است آنچه براى تو آباد مى كنند در برابر آنچه ويران مى كنند! پس به حال خود بينديش كه ديگرى به حال تو نينديشد و به حساب خود برس كه تو انسان مسئولى!

اينك (اگر خواهى از اين بدبختى نجات يابى) از هر چه (مال و مقام) دارى، روى گردان تا به شايستگان بپيوندى... ما شكايت غم و غصّه خويش و آنچه را كه در تو مى بينيم، به خدا مى بريم و مصيبت هايى را كه از تو به ما رسيد، به حساب خدا مى گذاريم...

بسيار بيمناكم كه تو از آن گروه باشى كه خداى متعال فرموده است: نماز را ضايع كردند، به دنبال شهوت ها رفتند و به زودى به (كيفر) گمراهى خود مى رسند.(1)

خدا بار قرآن را به دوش تو نهاده و علم آن را به تو سپرده، اما تو تباهش

1 . مريم/ آيه 59 .


96

كرده اى. شكر خدايى را كه ما را از آن بلاهايى كه تو را بدان گرفتار كرده، در امان داشته است.(1)

1. برخورد با محمد بن مسلم زهرى

محمد بن مسلم زهرى (58 ـ 124 هـ . ق.) يكى از عالمان دربارى بود كه حاكمان

1 . شيخ طبرسى، احتجاج، ص 316 ـ 317.


93

جبّار بنى اميّه از موقعيت دينى او به سود خود بهره مى بردند و او خود را كاملاً در اختيار آنان قرار داده بود و به نفع آنان كتاب مى نوشت و حديث جعل مى كرد(1) و از اين طريق، به اهداف شوم آنان كمك مى نمود.

امام سجّاد(عليه السلام)، كه خطر اين سر رشته داران ناشايست فكرى و فرهنگى در جامعه عصر خويش (محدّثان، مفسّران، قرّاء و قضات دربارى) را جدّى مى ديدند، مبارزه اى شديد عليه آنان آغاز كردند. حضرت ابتدا با بنا داشتند برخوردهاى نصيحت گونه زهرى را از اين كارهاى ناشايست باز دارند. از اين رو، به صورت غيرمستقيم به او فهماندند كه دنياطلبى ريشه همه گناهان و ستم هاست و هيچ چيز نزد خدا پس از توحيد و ايمان به نبوّت مثل بغض دنيا نيست و توضيح دادند كه دنياخواهى شعبه هاى فراوانى دارد; از جمله: كبر، حسد، عشق به زنان، حبّ رياست، راحت طلبى، بزرگى خواهى و دوست داشتن ثروت.(2)

اين ها نقاط ضعف زهرى بود و حكومت هم با انگشت گذاردن بر همين نقاط ضعف، او را به خدمت گرفته بود. همچنين زمانى زهرى همراه امام(عليه السلام)بود، حضرت دست به دعا و مناجات برداشتند و گفتند: اى نفس، تا كى به دنيا دل مى بندى و تكيه ات را آبادانى آن قرار مى دهى؟ آيا از نياكانت عبرت نمى گيرى؟ (3)

1 . براى نمونه ر.ك.به: ابنواضح يعقوبى، (احمد بن ابى يعقوب بن جعفر بن وهب)، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 261; ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5 ص 166; اصفهانى، (ابونعيم احمد بن عبدالله)، حلية الاولياء و طبقات الاصفياء، ج 3، ص 143 ـ 144; ابن ابى الحديد المعتزلى، شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 63 .

2 . محمد بن يعقوب كلينى،الاصول من الكافى، ج 3، ص 197.

3 . ابن كثير الدمشقى، (ابوالفداء اسماعيل)، البداية و النهاية، ج 9، ص 128.


94

امام(عليه السلام)با اين اندرزها سعى داشتند او را به خطاهايش متوجه كنند و به راه حق بازگردانند. سرانجام، حضرت با نوشتن نامه اى تند، او را به شدّت توبيخ كردند و راه و روشش را نكوهش نمودند. در فرازهايى از اين نامه، حضرت فرمودند:

خدا ما و تو را از فتنه ها نگه دارد و بر تو نسبت به آتش جهنم ترحّم كند، چه اين كه در حالتى به سر مى برى كه هر كس حالت تو را بداند، شايسته است بر تو رحم آورد...

ببين كه فردا در پيش خدا چه وضعى خواهى داشت، وقتى از تو در مورد نعمت هايش بپرسد كه چگونه آن ها را رعايت كردى و حجّت هايش كه چگونه ادا نمودى، مپندار كه خدا عذرهاى تو را مى پذيرد و بر تقصير و كوتاهى تو راضى است! خداوند در كتابش از علما عهد گرفته كه حجت ها را براى مردم آشكارا بيان نمايند و آن ها را كتمان نكنند. (1) بدان! كم ترين چيزى كه كتمان كرده و سبك ترين بارى كه برداشته اى اين است كه وحشت ستمگران را به اُنس تبديل كرده اى و با نزديك شدن به آنان و اجابت دعوتشان، هرگاه خواسته اند، راه ستمگرى را برايشان هموار كرده اى. چه قدر مى ترسم كه فردا قرين گناهت شوى و همنشين خائنان گردى و از آن چه به خاطر كمك بر ظلم ظالمان گرفته اى و اموالى كه به ناحق از عطاياى آنان كسب كرده اى، سئوال شوى!

چيزهايى كه حق تو نبود وقتى به تو دادند، گرفتى. به كسى نزديك شدى كه نه حقى را به صاحبش باز گرداند ونه باطلى را رد كرد. تو دوستدار دشمن خدا

1 . آل عمران / 187.


95

شدى! آيا چنين نبود كه آنان با نزديك كردن تو به خودشان، تو را قطب آسياى ظلم، پلى براى عبور به سوى كارهاى خلاف و پله اى براى رسيدن به گمراهيشان ساختند؟ تو به سوى گمراهى آنان دعوت مى كردى و رونده راه آنان بودى. به وسيله تو، علما را در نظر مردم مورد شك قرار دادند و دل هاى جاهلان را با وجهه تو به سوى خويش جذب نمودند.

نزديك ترين وزراى آنان و قوى ترين يارانشان به قدرى كه تو فساد آنان را در چشم مردم صلاح جلوه دادى، نتوانست برايشان مفيد باشد. تو بر فساد كارى هاى آنان سرپوش مى نهى و پاى خاص و عام را به دربارشان مى گشايى.

چه ناچيز است آنچه به تو مى دهند در برابر آنچه از تو مى گيرند، و چه بى ارزش است آنچه براى تو آباد مى كنند در برابر آنچه ويران مى كنند! پس به حال خود بينديش كه ديگرى به حال تو نينديشد و به حساب خود برس كه تو انسان مسئولى!

اينك (اگر خواهى از اين بدبختى نجات يابى) از هر چه (مال و مقام) دارى، روى گردان تا به شايستگان بپيوندى... ما شكايت غم و غصّه خويش و آنچه را كه در تو مى بينيم، به خدا مى بريم و مصيبت هايى را كه از تو به ما رسيد، به حساب خدا مى گذاريم...

بسيار بيمناكم كه تو از آن گروه باشى كه خداى متعال فرموده است: نماز را ضايع كردند، به دنبال شهوت ها رفتند و به زودى به (كيفر) گمراهى خود مى رسند.(1)

خدا بار قرآن را به دوش تو نهاده و علم آن را به تو سپرده، اما تو تباهش

1 . مريم/ آيه 59 .


96

كرده اى. شكر خدايى را كه ما را از آن بلاهايى كه تو را بدان گرفتار كرده، در امان داشته است.(1)

2. احتجاج با عبّاد بصرى

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايند: عبّاد بصرى در راه مكّه، خدمت على بن الحسين(عليه السلام)رسيد و به او گفت: على، جهاد در راه خدا و دشوارى هاى آن را كنار نهاده اى و به سوى حج و خوشى هاى آن روى آورده اى؟! در حالى كه خدا فرموده است: خداوند، جان و مال مؤمنان را از ايشان خريد تا برايشان بهشت باشد. آنان در راه خدا مى جنگند، مى كشند و كشته مى شوند; وعده اى است كه حقيقتاً در تورات و انجيل و قرآن به آن داده شده است. و چه كس از خدا به عهد خود وفادارتر است؟ مژده باد شما را به اين معامله كه انجام داديد، كه آن رستگارى بزرگى است. (2) تو آن جهاد و آن وعده خدا را ترك كرده و به حج آمده اى؟

امام(عليه السلام)در جواب او فرمودند: دنباله آيه را نيز بخوان. عباد بقيّه آيه را خواند: توبه كنندگان، پرستندگان، ستايشگران، روزه داران، ركوع كنندگان، سجده كنندگان، امركنندگان به معروف و بازدارندگان از منكر و حافظان حدود الهى; و مژده بده به مؤمنان. (3)

چون عبّاد دنباله آيه را تمام كرد. امام(عليه السلام)در جوابش فرمود: هرگاه اين گونه افرادى را كه خداوند توصيف كرده است يافتى، در آن صورت،

1 . ابن شعبه حرّانى، تحف العقول، ص 313 و 317.

2 . توبه/ 111.

3 . توبه/ آيه 112.


97

جهاد به همراه آنان برتر از حج خواهد بود.

امام زين العابدين(عليه السلام)با اين موضع گيرى، سيره و روش اهل بيت(عليهم السلام) را درباره شركت در جنگ و جهاد بيان نمودند.

نكته شايان توجه آن كه امام(عليه السلام)از يك سو، چون جنگ و مرزبانى مسلمانان موجب حفظ كيان اسلامى مى شود و خطر تهاجم دشمنان اسلام ـ كه در صدد ريشه كن ساختن اصل اسلام هستند ـ از بين مى رود، براى آنان دعا كرده و آرزوى پيروزى و غلبه آنان را بر دشمنانشان از خدا كرده اند(1) و از سوى ديگر، چون اين مرزبانى ها و لشكركشى ها و در نتيجه، جنگ ها به امر حاكم و رهبر الهى و حقيقى جامعه اسلام نيست و اين نيروها تحت فرمان حاكمان نالايق و ستمگر اموى مأمور انجام اين امور هستند، خود از شركت در جهاد امتناع مىورزيدند و بدين گونه موضع فقهى اهل بيت(عليهم السلام)را در مورد جهاد و نبرد با مشركان اعلان داشته، مُهر بطلان بر سياست هاى بنى اميّه در اين امر زده، پاسخى دندان شكن در برابر اعتراض بعضى از افراد مبنى بر عدم شركت حضرت در جهاد، ارائه مى دهند.

اين ها نمونه هايى از موضع گيرى ها و برخوردهاى امام سجّاد(عليه السلام)در برابر عقايد و افكار انحرافى جامعه عصر خويش بود.

1 . در اين باره، ر.ك.به: الصّحيفة السّجّاديّة الجامعة، دعاى بيست و هفتم.


98


99

فصل هفتم : نقش سياسى و اجتماعى امام سجّاد (عليه السلام)


100


101

نقش امام سجّاد(عليه السلام) در تداوم نهضت حسينى

مقدّمه

دوران امامت امام زين العابدين(عليه السلام) را مى توان به سه مرحله مشخّص تقسيم كرد:

الف) دوره اسارت;

ب) دوره قيام ها و شورش ها;

ج) دوران ثبات و سازندگى.(1)

درباره مرحله دوم، در فصل آينده سخن خواهيم گفت و درباره مرحله سوم در فصول گذشته صحبت كرديم، در فصول آينده نيز بدان خواهيم پرداخت.

اما مرحله اول، كه دوره كوتاه اسارت باشد، از عصر عاشورا شروع و تا بازگشت اهل بيت(عليهم السلام) به مدينه ادامه داشت. در اين دوره، امام سجّادرسالت بزرگ خود را كه افشاى چهره پليد امويان و جنايات هولناكشان در حق پدر

1 . در اين باره، ر.ك.به: سيدعلى خامنه اى (مقام معظّم رهبرى)، پژوهشى در زندگى امام سجّاد(عليه السلام)، ص 14 به بعد.


102

بزرگوارشان امام حسين(عليه السلام)و ياران با وفايشان بود، با ايراد خطبه هاى روشنگرانه در كنار عمّه مكرّمه شان حضرت زينب (عليها السلام)و ديگر اهل بيت(عليهم السلام)، پيام رسان نهضت حسين گرديدند و در دوره سوم با زنده نگه داشتن ياد و خاطره اين واقعه جانگداز، به آن عمق بيش ترى بخشيدند.

اكنون به اختصار به بيان اين دو محور مى پردازيم:

نقش امام سجّاد(عليه السلام) در تداوم نهضت حسينى

مقدّمه

دوران امامت امام زين العابدين(عليه السلام) را مى توان به سه مرحله مشخّص تقسيم كرد:

الف) دوره اسارت;

ب) دوره قيام ها و شورش ها;

ج) دوران ثبات و سازندگى.(1)

درباره مرحله دوم، در فصل آينده سخن خواهيم گفت و درباره مرحله سوم در فصول گذشته صحبت كرديم، در فصول آينده نيز بدان خواهيم پرداخت.

اما مرحله اول، كه دوره كوتاه اسارت باشد، از عصر عاشورا شروع و تا بازگشت اهل بيت(عليهم السلام) به مدينه ادامه داشت. در اين دوره، امام سجّادرسالت بزرگ خود را كه افشاى چهره پليد امويان و جنايات هولناكشان در حق پدر

1 . در اين باره، ر.ك.به: سيدعلى خامنه اى (مقام معظّم رهبرى)، پژوهشى در زندگى امام سجّاد(عليه السلام)، ص 14 به بعد.


102

بزرگوارشان امام حسين(عليه السلام)و ياران با وفايشان بود، با ايراد خطبه هاى روشنگرانه در كنار عمّه مكرّمه شان حضرت زينب (عليها السلام)و ديگر اهل بيت(عليهم السلام)، پيام رسان نهضت حسين گرديدند و در دوره سوم با زنده نگه داشتن ياد و خاطره اين واقعه جانگداز، به آن عمق بيش ترى بخشيدند.

اكنون به اختصار به بيان اين دو محور مى پردازيم:

مقدّمه

دوران امامت امام زين العابدين(عليه السلام) را مى توان به سه مرحله مشخّص تقسيم كرد:

الف) دوره اسارت;

ب) دوره قيام ها و شورش ها;

ج) دوران ثبات و سازندگى.(1)

درباره مرحله دوم، در فصل آينده سخن خواهيم گفت و درباره مرحله سوم در فصول گذشته صحبت كرديم، در فصول آينده نيز بدان خواهيم پرداخت.

اما مرحله اول، كه دوره كوتاه اسارت باشد، از عصر عاشورا شروع و تا بازگشت اهل بيت(عليهم السلام) به مدينه ادامه داشت. در اين دوره، امام سجّادرسالت بزرگ خود را كه افشاى چهره پليد امويان و جنايات هولناكشان در حق پدر

1 . در اين باره، ر.ك.به: سيدعلى خامنه اى (مقام معظّم رهبرى)، پژوهشى در زندگى امام سجّاد(عليه السلام)، ص 14 به بعد.


102

بزرگوارشان امام حسين(عليه السلام)و ياران با وفايشان بود، با ايراد خطبه هاى روشنگرانه در كنار عمّه مكرّمه شان حضرت زينب (عليها السلام)و ديگر اهل بيت(عليهم السلام)، پيام رسان نهضت حسين گرديدند و در دوره سوم با زنده نگه داشتن ياد و خاطره اين واقعه جانگداز، به آن عمق بيش ترى بخشيدند.

اكنون به اختصار به بيان اين دو محور مى پردازيم:

1. ايراد خطبه هاى روشن گرانه و افشاگرانه

امام سجّاد(عليه السلام)وديگر اهل بيت(عليهم السلام)براى ابلاغ پيام عاشورا، با سلاح بيان و ايراد خطبه هاى آتشين، چهره ظالمانه دستگاه اموى را افشا كردند. در اين جا، به خطبه هاى امام سجّاد(عليه السلام)درسه شهر كوفه، شام و مدينه و پيامدهاى آن به اختصار اشاره مى گردد:

الف) خطبه امام سجّاد (عليه السلام) در كوفه

شهر كوفه اولين جايى بود كه امام سجّاد(عليه السلام)و ديگر اهل بيت(عليهم السلام)در آن جا به افشاگرى عليه نظام اموى پرداختند. وضعيت اسراى اهل بيت(عليهم السلام) چنان اندوه بار بود كه زنان كوفه را به گريه و ناله واداشت. امام سجّاد(عليه السلام) كه نظاره گر شيون و زارى آنان بود، با تعجب فرمود: براى ما نوحه سرايى و زارى مى كنيد! پس چه كسى عزيزان ما را كشته است؟ (1)

حضرت زينب(عليها السلام)و جناب فاطمه صغرى(عليها السلام)، دختر امام حسين(عليه السلام)، چون شرايط را براى رساندن پيام شهدا و بر ملا نمودن چهره ستم امويان

1 . ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 86 ; ابن اعثم كوفى، كتاب الفتوح، ج 5 ، ص 151 و نيز ر.ك.به: شيخ طوسى، الامالى، ص 91.


103

مناسب ديدند، هر كدام به ايراد سخن پرداختند و چنان خطبه هايى پر شور خواندند كه همه حاضران مبهوت شده، بى اختيار گريستند.(1)

امام زين العابدين(عليه السلام)نيز كه مردم را آماده يافتند، به جمعيت ـ كه بلند بلند گريه مى كردند ـ اشاره نمودند تا ساكت شوند، سپس به پا خاستند و پس از حمد پروردگار و ستايش پيامبر(صلى الله عليه وآله)به ايراد سخن پرداختند.(2)

حضرت در اين خطبه كوتاه و روشنگر، حادثه كربلا را از دو بُعد مورد بررسى و تجزيه و تحليل قرار دادند:

از يك سو، درنده خويى ها و جنايات ضد انسانى يزيد و مزدوران او را بر ملا كردند و آنان را به عنوان قاتل، غارتگر، شكننده حرمت فرزند پيامبر(صلى الله عليه وآله)و اسيركننده خاندان وى معرفى كردند و كوفيان را انسان هايى حيله گر، پيمان شكن و شريك جرم يزيد قلمداد نمودند و به عواقب وخيمى كه در انتظارشان است، آگاهى دادند.

از سوى ديگر، امام حسين(عليه السلام)و خاندانشان را اهل بيت پيامبر(عليهم السلام)معرفى نمودند و شهادت آن حضرت و يارانش را به عنوان بزرگ ترين افتخار خويش مطرح كردند. بدين سان، حضرت سجّاد(عليه السلام)با بيان چهره اصلى اين نهضت، مانع از آن شدند كه دستگاه تبليغاتى يزيد حوادث را به نفع خود جلوه دهد و در آن جعل و تحريف اعمال كند.

سخنان افشاگرانه زينب كبرى و امام زين العابدين(عليهما السلام) در برابر كوفيان،

1 . ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 91.

2 . درباره متن خطبه، ر.ك.به: همان، ص 92 ـ 93. بعضى از محققان با ذكر شواهدى احتمال داده اند كه اين خطبه پس از بازگشت اهل بيت(عليهم السلام)از شام، در كوفه ايراد شده باشد. (در اين زمينه، ر.ك.به: مهدى پيشوايى، سيره پيشوايان، ص 207 ـ 208.)


104

همچنين موضع گيرى قاطعانه و پيروزمندانه آن بزرگوار در مقابل پسر مرجانه و مزدورانش،(1) حاكم جنايت كار كوفه را سخت به وحشت انداخت و باعث شد:

1. عمر سعد را بخواهد و از او فرمان خويش، مبنى بر به شهادت رساندن امام حسين(عليه السلام)را مطالبه كند.(2) هدف وى از اين تقاضا اين بود كه فرمان را از عمر سعد بگيرد تا به گمان خود، بتواند خويشتن را از اين جنايت بزرگ، در حق فرزند پيامبر(صلى الله عليه وآله)تبرئه سازد.

2. نامه اى به يزيد نوشت و در مورد اسيران كسب تكليف كرد. يزيد هم به وى دستور داد اسيران را به شام بفرستد.(3)

بدين سان، اولين مرحله سفر كاروان اسرا به پايان رسيد و آنان علاوه بر اين كه با صراحت و شجاعت، پيام شهيدان كربلا را بيان داشتند، توانستند بذر انقلاب و قيام را در كوفه بپاشند كه ثمره آن در قيام توّابين و مختار نمايان شد.

الف) خطبه امام سجّاد (عليه السلام) در كوفه

شهر كوفه اولين جايى بود كه امام سجّاد(عليه السلام)و ديگر اهل بيت(عليهم السلام)در آن جا به افشاگرى عليه نظام اموى پرداختند. وضعيت اسراى اهل بيت(عليهم السلام) چنان اندوه بار بود كه زنان كوفه را به گريه و ناله واداشت. امام سجّاد(عليه السلام) كه نظاره گر شيون و زارى آنان بود، با تعجب فرمود: براى ما نوحه سرايى و زارى مى كنيد! پس چه كسى عزيزان ما را كشته است؟ (1)

حضرت زينب(عليها السلام)و جناب فاطمه صغرى(عليها السلام)، دختر امام حسين(عليه السلام)، چون شرايط را براى رساندن پيام شهدا و بر ملا نمودن چهره ستم امويان

1 . ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 86 ; ابن اعثم كوفى، كتاب الفتوح، ج 5 ، ص 151 و نيز ر.ك.به: شيخ طوسى، الامالى، ص 91.


103

مناسب ديدند، هر كدام به ايراد سخن پرداختند و چنان خطبه هايى پر شور خواندند كه همه حاضران مبهوت شده، بى اختيار گريستند.(1)

امام زين العابدين(عليه السلام)نيز كه مردم را آماده يافتند، به جمعيت ـ كه بلند بلند گريه مى كردند ـ اشاره نمودند تا ساكت شوند، سپس به پا خاستند و پس از حمد پروردگار و ستايش پيامبر(صلى الله عليه وآله)به ايراد سخن پرداختند.(2)

حضرت در اين خطبه كوتاه و روشنگر، حادثه كربلا را از دو بُعد مورد بررسى و تجزيه و تحليل قرار دادند:

از يك سو، درنده خويى ها و جنايات ضد انسانى يزيد و مزدوران او را بر ملا كردند و آنان را به عنوان قاتل، غارتگر، شكننده حرمت فرزند پيامبر(صلى الله عليه وآله)و اسيركننده خاندان وى معرفى كردند و كوفيان را انسان هايى حيله گر، پيمان شكن و شريك جرم يزيد قلمداد نمودند و به عواقب وخيمى كه در انتظارشان است، آگاهى دادند.

از سوى ديگر، امام حسين(عليه السلام)و خاندانشان را اهل بيت پيامبر(عليهم السلام)معرفى نمودند و شهادت آن حضرت و يارانش را به عنوان بزرگ ترين افتخار خويش مطرح كردند. بدين سان، حضرت سجّاد(عليه السلام)با بيان چهره اصلى اين نهضت، مانع از آن شدند كه دستگاه تبليغاتى يزيد حوادث را به نفع خود جلوه دهد و در آن جعل و تحريف اعمال كند.

سخنان افشاگرانه زينب كبرى و امام زين العابدين(عليهما السلام) در برابر كوفيان،

1 . ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 91.

2 . درباره متن خطبه، ر.ك.به: همان، ص 92 ـ 93. بعضى از محققان با ذكر شواهدى احتمال داده اند كه اين خطبه پس از بازگشت اهل بيت(عليهم السلام)از شام، در كوفه ايراد شده باشد. (در اين زمينه، ر.ك.به: مهدى پيشوايى، سيره پيشوايان، ص 207 ـ 208.)


104

همچنين موضع گيرى قاطعانه و پيروزمندانه آن بزرگوار در مقابل پسر مرجانه و مزدورانش،(1) حاكم جنايت كار كوفه را سخت به وحشت انداخت و باعث شد:

1. عمر سعد را بخواهد و از او فرمان خويش، مبنى بر به شهادت رساندن امام حسين(عليه السلام)را مطالبه كند.(2) هدف وى از اين تقاضا اين بود كه فرمان را از عمر سعد بگيرد تا به گمان خود، بتواند خويشتن را از اين جنايت بزرگ، در حق فرزند پيامبر(صلى الله عليه وآله)تبرئه سازد.

2. نامه اى به يزيد نوشت و در مورد اسيران كسب تكليف كرد. يزيد هم به وى دستور داد اسيران را به شام بفرستد.(3)

بدين سان، اولين مرحله سفر كاروان اسرا به پايان رسيد و آنان علاوه بر اين كه با صراحت و شجاعت، پيام شهيدان كربلا را بيان داشتند، توانستند بذر انقلاب و قيام را در كوفه بپاشند كه ثمره آن در قيام توّابين و مختار نمايان شد.

ب) خطبه امام سجّاد (عليه السلام) در شام

اوضاع اجتماعى، فرهنگى و سياسى شام. با ناكامى دستگاه خلافت يزيد در موضع گيرى خود نسبت به اسرا در كوفه، يزيد تصميم گرفت آنان را به مركز خلافت خود فراخواند تا شايد شكست كوفه را جبران كند. موقعيت سياسى

1 . در اين باره، ر.ك.به: شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 116 ـ 117; طبرى، ابوجعفر محمد بن جرير، تاريخ الامم والملوك، ج 4، ص 350; ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 94 ـ 95.

2 . طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج 4، ص 357.

3 . ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 99.


105

و فرهنگى شام با كوفه تفاوتى اساسى داشت. در كوفه، اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) ناشناخته نبودند; كوفه هنوز عدالت حضرت على(عليه السلام)را در خاطر داشت، شب هاى كوفه آهنگ مناجات على(عليه السلام) را ترنّم مى كرد، يتيمانى كه نيمه هاى شب دستان نوازشگر على(عليه السلام) را بر سر خود ديده و نان و خرماى ايشان را در دهان گذاشته بودند، هنوز طعم آن محبت ها را فراموش نكرده بودند و در يك كلام، كوفيان به عظمت و مقام اهل بيت(عليهم السلام) و خويشاوندى آنان با پيامبر(صلى الله عليه وآله)آگاهى داشتند و از ترس جان خود يا براى كسب مقام و پول و منصب، با امام حسين(عليه السلام)جنگيدند.

اما وضعيت اجتماعى و فرهنگى شام برخلاف كوفه بود. اين منطقه مركز خلافت امويان بود. حكومت در مورد چگونگى رفتار مردم با اسرا (اهل بيت(عليهم السلام)) و بهره بردارى تبليغاتى به نفع دستگاه يزيد، سرمايه گذارى فراوانى كرده بود و مى خواست با ذليل و كوچك نشان دادن آنان و گرفتن اقرار و اعتراف و التماس از ايشان، قدرت و شوكت خود را به مردم و به خصوص نمايندگان سياسى ديگر حكومت ها بنماياند.

زمينه نيز براى اين هدف شوم يزيد فراهم بود; زيرا شاميان اسرا را خارجى و شورشگر عليه دين خدا و خليفه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى دانستند! شاميان كه نه پيامبر(صلى الله عليه وآله)را ديده بودند و نه جز آنچه بنى اميّه گفته بودند، از سيره و سنّت ايشان چيزى مى دانستند، يزيد و اجدادش را تنها مسلمانان واقعى و وارثان حقيقى پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى شناختند و پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نيز در چهره يزيد مى ديدند و منش و روش ايشان را مثل يزيد مى دانستند.

يكى از محقّقان در مورد اوضاع اجتماعى و فرهنگى شام در آن زمان مى نويسد:

شام از آن روز كه به تصرّف مسلمانان درآمد، فرمان روايانى چون خالد پسر


106

وليد و معاويه پسر ابوسفيان را به خود ديد. مردم اين سرزمين نه صحبت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را شنيده بودند و نه روش اصحاب او را مى دانستند. تنى چند از صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)هم كه بدان سرزمين رفتند و سكونت جستند، مردمانى بودند پراكنده از يكديگر كه در عامّه، نفوذى نداشتند. در نتيجه، مردم شام كردار معاويه پسر ابوسفيان و اطرافيانش را سنّت مسلمانى مى پنداشتند و چون صدها سال امپراتورى روم بر آنان حكومت كرده بود، در نتيجه، سيرت حكومت هاى دوره اسلام را عادلانه تر از حكومت هاى پيشين مى ديدند و بر كارهاى آنان صحّه مى گذاردند.(1)

در بى خبرى شاميان از شخصيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امامان معصوم(عليهم السلام) همين بس كه وقتى عبداللّه بن على گروهى از مشايخ شام را نزد سفّاح فرستاد كه اينان از خردمندان و دانايان اين سرزمينند، همگى سوگند خوردند كه ما نمى دانستيم رسول خدا جز بنى اميّه خويشاوندى داشته باشد كه از او ميراث برد تا آن كه شما امير شديد.(2)

مسعودى در مورد جهالت و حماقت اهل شام گزارش هايى نقل كرده كه واقعاً تعجب آور است. او مى نويسد: معاويه نماز جمعه را روز چهارشنبه با شاميان به جا آورد و آن ها اطاعت كردند و هيچ كس اعتراض نكرد!

از يكى از بزرگان و دانشمندان آن ديار سئوال شد: ابوتراب كيست كه بر منبرها او را لعن مى كنند؟

او در جواب گفت: فكر مى كنم يكى از دزدان ايّام فتنه بوده است!

و زمانى مردى كوفى سوار بر شتر، وارد دمشق شد و مردى از شاميان

1 . سيدجعفر شهيدى، زندگانى على بن الحسين(عليه السلام)، ص 65 .

2 . مسعودى، مروج الذهب و معادن الجواهر، ج3، ص 33.


107

ادعا كرد كه اين شتر ماده از آنِ من بوده كه در صفّين از من گرفته اى! سپس پنجاه نفر بر حقّانيت خود شاهد آورد و معاويه به سود او حكم داد.

مرد كوفى به معاويه گفت: خدا تو را اصلاح كند، اين شتر نر است و ماده نيست!

معاويه دو برابر قيمت شتر را به وى داد و گفت: به على پيغام مرا برسان و بگو: با صد هزار نفر، كه شتر ماده را از نر تشخيص نمى دهند، به جنگ او خواهم آمد. (1)

مجلس يزيد. هنگامى كه اهل بيت(عليهم السلام) را دست بسته به مجلس يزيد وارد كردند و ايستاده نگه داشتند، امام سجّاد(عليه السلام)رو به يزيد كرده، فرمود:

تو را به خدا قسم، چه گمان مى برى به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) اگر ما را به اين حال ببيند؟

اين جمله امام(عليه السلام) قلب حاضران را لرزاند و همه به گريه افتادند و يزيد حيا كرد و دستور داد بند از آنان بردارند.(2)

يزيد به امام سجّاد(عليه السلام) رو كرد و گفت: پدرت با من قطع رحم كرد و حق مرا نشناخت و در حكومت، با من نزاع كرد و خداوند آنچه ديدى بر سر او آورد.

امام(عليه السلام) در جواب، اين آيه را خواندند:

ما اَصابَ من مُصيبَة فىِ الاَرضِ وَ لا في اَنْفُسِكُمْ اِلاّ فى كتاب من قبلِ اَنْ نَبْرأها اِنَّ ذلِكَ عَلى اللّه يَسيرٌ.(3)

1 . همان، ص 31 ـ 32.

2 . ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 104.

3 . هيچ واقعه ناخوشايندى در زمين و نه در نفستان به شما نمى رسد، مگر اين كه قبل از حتمى و عملى كردن آن، در كتابى نوشته شده بود. اين بر خدا آسان است. (حديد/22)


108

يزيد جواب را به پسرش، خالد، حواله كرد و وقتى ناتوانى او را ديد، خود اين آيه را خواند: و ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبة فَبِما كَسَبَتْ َاْيديكم و يَعْفُو عن كثير. (1)(2)

اقدامات تبليغى اسرا و حوادثى كه در شام رخ مى داد، به تدريج سيماى جنايت كارانه و ضداسلامى يزيد و عاملانش و در مقابل، حقّانيت و مظلوميت امام حسين(عليه السلام) و خاندانش را آشكارتر مى كرد. خطبه امام سجّاد(عليه السلام) در راستاى اين هدف، بيش ترين تأثير را گذاشت:

خطبه امام سجّاد(عليه السلام). يكى از روزها، يزيد خطيب دربار را امر به خواندن خطبه كرد. خطيب به خطبه خواندن ايستاد و آنچه مى توانست به نكوهش امام على و امام حسين(عليهما السلام) و ستايش از معاويه و يزيد پرداخت و هر چه خوبى بود به اين دو نسبت داد.

امام سجّاد(عليه السلام)فرياد بر آورد:

واى بر تو، اى سخنران! خشنودى مخلوق را در برابر خشم آفريدگار خريدى. پس نشيمنگاه خويش را بر آتش خواهى يافت.

سپس به يزيد گفت:

آيا اجازه مى دهى بر اين چوب ها(3) بالا روم و سخنانى بگويم كه موجب خشنودى خدا و اجر و پاداش حاضران باشد؟

1 . (ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 352; شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 120.)

2 . هر مصيبتى كه به شما مى رسد به خاطر اعمال (بد) خود شماست و خدا از خيلى (اعمال ناشايست) مى گذرد.(شورى / 30)

3 . امام(عليه السلام) آن را منبر نخواندند; زيرا منبر جايى است كه در آن سخن حق گفته شود، نه سخن باطل.


109

يزيد با اصرار اطرافيان، برخلاف ميل باطنى، مجبور شد اجازه دهد. در اين هنگام، امام(عليه السلام) مشغول خواندن خطبه شد و چنان سخنانى بر زبان راندند كه ناله و شيون شاميان به آسمان بلند شد.(1)

امام(عليه السلام) در اين خطبه بر شناساندن خود و پدرشان به عنوان فرزندان نسبى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)تأكيد كرد و فضايلى را از جدّ و جدّه و پدرشان بيان نمودند كه تا آن روز، مردم شام به هيچ وجه نشينده بودند. اين سخنان در ديد منفى شاميان به اهل بيت(عليهم السلام)چنان تزلزلى ايجاد كرد كه يزيد ترسيد شورش عمومى صورت گيرد. از اين رو، براى ساكت كردن امام(عليه السلام) به مؤذن دستور اذان داد و مؤذّن به اذان ايستاد. چون مؤذن گفت: اَشهدُ أنّ محمّداً رسولُ اللّه ، امام(عليه السلام)از بالاى منبر به يزيد فرمود:

محمد جدّ من است يا جدّ تو؟ اگر بگويى جدّ توست، دروغ گفته اى و اگر بگويى جدّ من است، چرا خاندانش را كشتى؟(2)

سخنان امام(عليه السلام) همهمه عجيبى در مجلس ايجاد كرد. امام(عليه السلام) براى آگاه كردن بيش تر مردم، پيراهن بر تن دريدند و بانگ زدند:

به خدا قسم، غير از من كسى در اين جا نيست كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)جدّش باشد; پس چرا اين، مردهاى ما را ظالمانه كشت و اهل ما را چون روميان به اسارت گرفت؟!

1 . خوارزمى، مقتل الحسين، ج 2، ص 76 ـ 78 ; شيخ عباس قمى، نفس المهموم و نفثة المصدور، ص 449 ـ 451.

2 . همان، ص 78.


110

پس خطاب به يزيد گفتند:

اين كارهاى زشت را انجام مى دهى و باز هم مى گويى: محمّد رسول خداست و رو به قبله مى ايستى؟!

يزيد به مؤذّن دستور داد اذان را تمام كند و به نماز ايستاد. مردم هم در حالت ترديد در مورد او، بعضى اقتدا كردند و بعضى اقتدا نكرده، رفتند.(1)

خطبه امام سجّاد(عليه السلام) ضربه محكمى بر حكومت اموى وارد كرد. آنچه تا آن روز يزيد و پدرش، معاويه، عليه اهل بيت(عليهم السلام) تبليغ كرده بودند، با بيانات روشنگرانه امام سجّاد(عليه السلام) خنثا شد. گروه زيادى از شاميان فهميدند كه اسرا، خويشاوندان رسول خدا(صلى الله عليه وآله)اهل قبله، متعهد به اسلام و برترين مسلمانانند و هيچ دليل قانع كننده اى براى كشتن آن ها وجود نداشته است. از اين رو، افكار عمومى شهر به سود امام(عليه السلام)تغيير كرد.

مردمى كه در ابتداى ورود اهل بيت(عليهم السلام) به تماشاى آنان آمده، با آن ها معامله اسراى ترك و ديلم كرده و با مشاهده آن ها به شادى و پاى كوبى و چراغانى معابر و منازل پرداخته بودند،(2) در كنار خرابه تجمع كردند و به اهل بيت(عليهم السلام)تسليت مى گفتند و در عزادارى آن ها شركت مى جستند.

اهل بيت(عليهم السلام) به طور رسمى از يزيد اجازه برگزارى مجلس عزادارى خواستند و يزيد نتوانست مانع شود. مجلس عزا هر روز بر پا مى شد و گروه زيادى از زنان بر اهل بيت امام حسين(عليهم السلام) وارد مى شدند و گريه و زارى

1 . شيخ عباس قمى، نفس المهموم و نفثة المصدور، ص 451.

2 . خوارزمى، مقتل الحسين، ج 2، ص 69 ; عمادالدين طبرى، كامل بهائى، ج 2، ص 297; محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 45، ص 126.


111

مى كردند. با ادامه اين كار، چيزى نمانده بود كه شورش و انقلابى عليه يزيد ايجاد شود.(1) به همين دليل، يزيد براى مقابله با اين حركت، به اقداماتى دست زد:

1. ترور امام سجّاد(عليه السلام) را طراحى كرد، ولى موفق نشد.(2)

2. براى جلوگيرى از شركت مردم در عزادارى اهل بيت(عليهم السلام) و ممانعت از ايشان، بازماندگان كربلا را به زندان انتقال داد.(3)

3. در فاجعه كشته شدن امام حسين(عليه السلام)، عبيدالله بن زياد را مقصّر و گناه كار معرفى كرد.

شيخ مفيد(ره)، در اين باره مى نويسد:

يزيد با على بن الحسين(عليه السلام) خلوت كرده، به او گفت: خدا لعنت كند پسر مرجانه را! بدان كه به خدا سوگند، اگر من با پدرت برخورد مى كردم، هر چيز كه از من مى خواست به او مى دادم و با همه توانم مى كوشيدم تا از مرگ او پيش گيرى كنم، ولى خدا چنين مقدّر كرده بود كه ديدى!(4)

البته اين تغيير شيوه و اظهار بى زارى يزيد از پسر زياد، براى عوام فريبى و مقابله با فشار افكار عمومى بود، و گرنه وى پيش از اين لعن و نفرين ها،

1 . عمادالدين طبرى، كامل بهائى، ص 302 ; شيخ عباس قمى، نفس المهموم و نفثة المصدور، ص 451.

2 . ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 173.

3 . همان، ص 302.

4 . شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 122.


112

ابن زياد را به شام فراخوانده و اموال و هداياى فراوانى به وى داده و او را در زمره خاصان و نزديكان خود قرار داده بود و او را در مجالس عيش و عشرت خود شركت مى داد.(1)

ج) خطبه امام سجّاد (عليه السلام) در مدينه

بازگشت به مدينه. چنان كه اشاره شد، حضور اهل بيت(عليهم السلام) در شام، براى حكومت جبّار يزيد و مزدوران وى پيامدهاى خطرناكى به همراه داشت. از اين رو، يزيد براى جلوگيرى از اين پيامدها، تغيير موضع داده، از خاندان امام حسين(عليه السلام)دل جويى نمود و به اكرام و احترام آن ها پرداخت.(2)

او براى حفظ ظاهر، اهل بيت(عليهم السلام) را بين ماندن با اكرام و احترام در شام و بازگشت به مدينه، مختار گذارد و آنان بازگشت را خواستار شدند.(3)هنگامى كه كاروان آماده سفر شد، يزيد نعمان بن بشير را به رياست گروهى، مأمور بازگرداندن اهل بيت(عليهم السلام) به مدينه كرد. طبق فرمان يزيد، همراهان كاروان وظيفه داشتند كه احترام كامل كاروانيان را رعايت كرده و هر جا فرود آمدند، با آن ها مدارا كنند و هنگام استراحت، از كاروان كناره بگيرند; و آن ها چنين كردند.(4)

وقتى كاروان اسرا به عراق رسيد، از راهنماى كاروان خواستند آنان را از كربلا عبور دهند. وقتى به قتلگاه رسيدند، جابر بن عبداللّه انصارى و گروهى از

1 . سبط بن الجوزى، (يوسف بن فرغلى بن عبداللّه)، تذكرة الخواص، ص 260.

2 . همان، ص 113.

3 . همان، ص 82 .

4 . شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 122.


113

بنى هاشم را ديدند كه براى زيارت قبر امام حسين(عليه السلام) به آن جا آمده بودند. سپس همگى به عزادارى پرداخته و با گريه و اندوه، مجلسى برپا داشتند كه دل ها را جريحه دار مى ساخت.(1) مورّخان، آن روز را بيستم صفر سال 61 هجرى، مصادف با اولين اربعين شهادت امام حسين(عليه السلام)دانسته اند.(2)

پس از چند روز عزادارى و تجديد پيمان با شهداى كربلا، كاروان به سوى مدينه حركت كرد.

كاروان امام حسين(عليه السلام) در اواخر رجب سال شصت هجرى(3) از مدينه خارج شده بود و پس از گذشت هفت ماه، باز مى گشت. خبر شهادت امام حسين(عليه السلام) و يارانش پيش از اين به مدينه رسيده و بنى هاشم عزادار بودند. امام سجّاد(عليه السلام) و اهل بيت(عليهم السلام)، رسالت پيام رسانى واقعه جانگداز عاشورا را در كوفه و شام، به خوبى انجام داده و مدينه آخرين پايگاهى بود كه بايد اين پيام را مى شنيد و براى هميشه در سينه خويش نگه مى داشت. امام سجّاد(عليه السلام)

1 . ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 114.

2 . بعضى از محققان اين رخداد را موافق با واقعيات تاريخى نمى دانند، به ويژه آن كه مقدار مسافت طولانى مسير را كاروان نمى توانستند تا بيستم صفر 61 طى كنند. اما به نظر مى رسد كه با توجه به نقشه هايى كه برخى از پژوهشگران ترسيم كرده اند، وقوع چنين حادثه اى چندان استبعادى نداشته باشد. محقق عالى قدر حضرت آيت اللّه شهيد قاضى طباطبايى (ره) در تحقيقى گسترده، ضمن ارائه اسناد و مدارك، كوشيده است تا ثابت نمايد كه اين ملاقات و مجلس سوگوارى در نخستين اربعين شهادت رخ داده و كاملا با حقايق تاريخى و موقعيت جغرافيايى سازگار است. ر.ك.به: قاضى طباطبايى، تحقيق درباره اول اربعين حضرت سيد الشهداء(عليه السلام).)

3 . شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 34.


114

براى اين كه اين رسالت مهم را در يك جوّ مناسب و در حضور انبوه جمعيت به انجام رساند، در نزديكى مدينه رحل اقامت افكند و بشير بن جذلم را احضار كرده، فرمودند:

بشير، خداوند پدرت را رحمت كند! او شاعر خوبى بود. آيا تو هم مى توانى شعر بگويى؟

آرى، اى فرزند رسول خدا! من نيز شاعرم.

پس به شهر رو و خبر شهادت اباعبداللّه(عليه السلام) را برسان.

انتخاب بشير، شاعرِ مرثيه سرا و همچنين فرزند شاعرى پرآوازه و خوش نام از جانب امام(عليه السلام) نشان دهنده عنايت ايشان در برانگيختن هر چه بيش تر احساسات مردم، براى حضور در اجتماع اهل بيت(عليهم السلام) و شنيدن پيام آنان بود; چرا كه در آن شرايط، شعر و مرثيه بهترين وسيله براى رساندن اين پيام مهم بود.

بشير بر اسبْ سوار، به شهر وارد شد. مردم كه گويا منتظر رسيدن پيام مهمى بودند، از بشير اخبار را جويا مى شوند. او مردم را به مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله)فراخواند و در مسجد، با صداى بلند چنين سرود:

اى اهل يثرب، در شهر نمانيد و از ديدگان اشك بباريد كه حسين كشته شد!

پيكر پاك او در كربلا به خون آغشته گشت و سر مطهّرش بر نيزه گردانده مى شود.(1)

1 . يااهل يَثْرب لامُقامَ لَكُمْ بها قُتِلَ الحسين فاَدْمعى مِدرارُ

الجسم منه بكربلاء مُضرَّجٌ والرأسُ منه على القناةِ يُدارُ


115

پس ادامه داد:

اى مردم، اين على بن حسين(عليه السلام) است كه با عمّه ها و خواهرهايش، در نزديكى شهر فرود آمده اند! من فرستاده اويم تا شما را بدان جا راه بنمايانم.

مردم مدينه، حتى دختران پرده نشين، شيون كنان از خانه ها بيرون آمده و مويه كنان و اشك ريزان به سوى محل فرود اهل بيت(عليهم السلام)رهسپار شدند.(1)

خطبه امام سجّاد(عليه السلام). فرياد شيون و زارى از جمعيت بلند بود. امام(عليه السلام)اشك هايشان را با پارچه اى خشك كرده، روى سكّويى نشستند و مردم را به سكوت دعوت كردند و پس از ذكر نام خدا و حمد و ستايش الهى، به ايراد سخن پرداختند.

اگر خطبه هاى امام سجّاد و ديگر اهل بيت(عليهم السلام) دركوفه، شام و مدينه را با هم مقايسه كنيم، نكات جالبى به دست مى آيد:

در كوفه، امام و ديگرِ اهل بيت(عليهم السلام) بر سرزنش اهل كوفه و توجه دادن آنان به گناه بزرگى كه مرتكب شده بودند، تكيه داشتند. در آن جا به معرفى حضرت، نياز نبود و بدين دليل، امام سجّاد(عليه السلام) هنگام معرفى خود، به كسانى كه او را نمى شناختند، به اين جمله اكتفا مى كردند: من، على، فرزند حسين، فرزند على، فرزند ابى طالب هستم. .

اما شاميان، اهل بيت(عليهم السلام)، امام حسين(عليه السلام) و على بن ابى طالب(عليه السلام) را نمى شناختند، خويشاوندى امام حسين(عليه السلام) با پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نمى دانستند; از اين رو، تكيه كلام ايشان در شام، بيان انتساب خويش با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، بيان

1 . ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 115 ـ 116.


116

فضايل اميرمؤمنان و فاطمه زهرا(عليها السلام)، بيان افتخارات خاندان خويش در خدمت به اسلام و گوشزدكردن خيانت ها و گذشته بد يزيد و اجدادش بود. بدين دليل، بيش از نيمى از خطبه امام در شام، در بيان فضايل اميرمؤمنان(عليه السلام)بود.

اما مضمون خطبه در مدينه، بيان فاجعه دردآورى بود كه اتفاق افتاده و مظلوميتى كه واقع شده بود. و بايد در سينه ها ثبت مى گشت تا غم و اندوه آن فراموش نشود. امام(عليه السلام) اهل مدينه را به برپايى عزا، ماتم و مصيبت مى خواند. اين جا از معرفى خويش، خاندانشان و بيان فضايل شان خبرى نبود; زيرا مردم مدينه به حدّ كافى با اهل بيت(عليهم السلام) آشنا، به فضايل آنان آگاه بودند. اهل مدينه جنايت كربلا را دورادور شنيده بودند ولى به عمق فاجعه پى نبرده بودند. از اين رو، عمق فاجعه براى آن ها بايد شكافته مى شد، بنابراين، امام(عليه السلام) بر اين مطلب تكيه داشتند.

پس از اين، امام زين العابدين(عليه السلام) به همراه خاندان خود، وارد مدينه شدند(1) و سفر مصيبت بار كربلا پايان يافت.

نقل شده است كه ابراهيم، فرزند طلحة بن عبيداللّه، نزد امام سجّاد(عليه السلام) آمد و گفت: كدام كس غالب شد؟

حضرت فرمود: هنگامى كه وقت نماز شد، اذان و اقامه بگو. در آن وقت، خواهى فهميد كه چه كسى پيروز شد. (2)

2. زنده نگه داشتن ياد و خاطره عاشورا

پس از اين كه امام سجّاد و اهل بيت(عليهم السلام) پيام شهادت امام حسين(عليه السلام) و

1 . همان، ص 118.

2 . شيخ طوسى، الامالى، ص 677 .


117

يارانشان را در سه مركز مهم جهان اسلام در آن روزگار (كوفه، شام و مدينه) با صداى بلند به گوش مردم رساندند و افكار عمومى را بر ضد حاكمان اموى برانگيختند و مقبوليت و مشروعيت آن ها را زير سئوال بردند، براى آن كه اين فاجعه به دست فراموشى سپرده نشود، با گريه بر شهيدان اين فاجعه و زنده نگه داشتن خاطره آنان، نوعى مبارزه منفى عليه حكومت وقت به راه انداختند. هنگام افطار، براى امام سجّاد(عليه السلام) غذا و آب مى آوردند و مقابل آن بزرگوار مى گذاردند. تا نگاه حضرت به آب و غذا مى افتاد، مى فرمود: به خدا قسم، پسر پيامبر(صلى الله عليه وآله) گرسنه و تشنه كشته شد. و پيوسته اين جمله را تكرار مى كردند و اشك مى ريختند. اين روش بيست سال ادامه داشت تا حضرت از دنيا رفت.(1)

روزى يكى از غلامان ايشان گفت: اى فرزند رسول خدا، آيا غم و اندوه شما پايانى ندارد؟

حضرت فرمود:

واى بر تو، يعقوب دوازده فرزند داشت كه يكى از آنان ناپديد شد، در مصيبت فراق او، مويش سپيد، كمرش خم و چشمانش نابينا شد، در حالى كه فرزندش زنده بود. ولى من ناظر شهادت پدر، برادر و هفده نفر از خاندانم بودم. با اين همه، چگونه حزن و اندوهم تمام شود و گريه ام كم گردد؟(2)

امام صادق(عليه السلام)، حضرت سجّاد(عليه السلام) را يكى از پنج نفرى(3) شمرده اند كه

1 . ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 121.

2 . ابونعيم اصفهانى، حلية الاولياء، ج 3، ص 138; سيدبن طاووس، همان، ص 122; شيخ صدوق، الخصال، ص 618 ; اربلى، كشف الغمّة فى معرفة الائمّة، ص 314.

3 . گريه كنندگان پنج نفرند: حضرت آدم(عليه السلام) ، حضرت يعقوب(عليه السلام)، حضرت يوسف(عليه السلام)، حضرت زهرا(عليها السلام)و حضرت سجّاد(عليه السلام).


118

فراوان گريه مى كردند. ايشان مى فرمايند:

بيست يا چهل سال (ترديد از راوى است) بر مصيبت پدرشان گريه كردند و هيچ گاه طعامى براى ايشان نياوردند، مگر اين كه حضرت با مشاهده آن، گريه مى كردند تا اين كه يكى از غلامانشان به حضرت گفت: فدايت شوم! اى فرزند رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، مى ترسم خود را هلاك كنيد. حضرت فرمود من شِكوه غم و اندوه خويش را نزد خدا مى برم و از خدا مى دانم چيزى را كه شما از جانب او نمى دانيد.(1) هر گاه كشته شدن فرزندان فاطمه(عليها السلام) را ياد مى كنم، بى اختيار بغض گلويم را مى گيرد و اشكم جارى مى گردد.(2)

هر چند گريه هاى امام سجّاد و ديگر اهل بيت(عليهم السلام) ريشه هاى عاطفى داشت، امّا بدون ترديد، اين گونه برخوردهاى امام(عليه السلام) با اين مسأله بازتاب سياسى داشت. يادآورى اين فاجعه مانع از فراموشى ظلم و جنايت حاكمان اموى بود; زيرا وقتى شخصيتى همچون امام سجّاد(عليه السلام) با آن عظمت، گريه مى كردند، افرادى كه اين گريه ها را مى ديدند و يا مى شنيدند، اگر علت آن را مى دانستند، ناخودآگاه حادثه كربلا و مظلوميت اهل بيت(عليهم السلام) و هتّاكى و ستمگرى خاندان اموى در خاطرشان تداعى مى شد و اگر علت آن را نمى دانستند، اين سئوال مهم در ذهنشان نقش مى بست كه چرا على بن الحسين(عليه السلام) با اين درجه و مقام، اين همه گريه مى كند؟ بى شك، او فقط براى از دست دادن عزيزانش گريه نمى كند; چرا كه مى داند مرگ حق است و

1 . يوسف / 86 .

2 . صدوق، الخصال، ص 302 ـ 303; ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ص 165 ـ 166.


119

رسيدن به مقام قرب الهى و در جوار حق بودن، آرزوى هر بنده صالح خداست. پس بدون شك، گريه او علت مهمى دارد و آن هم جز زنده نگه داشتن حماسه عاشورا، چيز ديگرى نيست.

امام(عليه السلام) علاوه بر خويشتن، ديگران را نيز به شركت در اين مبارزه فرامى خواند و مى فرمود:

هر مؤمنى كه براى كشته شدن امام حسين(عليه السلام) اشك هايش بر گونه جارى شود، خداوند او را ساليان طولانى در غرفه هاى بهشت مسكن مى دهد و هر كس براى مصيبت هايى كه بر ما رفته است، اشك هايش بر گونه جارى شود، خداوند او را در جايگاه صدق و راستى مسكن مى دهد.(1)

امام سجّاد(عليه السلام) علاوه بر گريه و نوحه سرايى، براى تحقّق اين هدف، از روش هاى ديگرى نيز استفاده مى كرد; از جمله:

الف) زيارت قبر پدر بزرگوارشان در كربلا. ابو حمزه ثمالى در مورد زيارت تربت امام حسين(عليه السلام) از امام سجّاد(عليه السلام) سئوال كرد و حضرت در جوابش فرمود:

هر روز او را زيارت كن و اگر نمى توانى هر جمعه و اگر نتوانستى هر ماه; چون هر كس قبر امام حسين(عليه السلام) را زيارت نكند، حق رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را سبك و خوار شمرده است.(2)

ب) نگه دارى تربت قبر امام حسين(عليه السلام). امام سجّاد(عليه السلام) دستمالى از ديباى

1 . شيخ صدوق، ثواب الاعمال، ص 110 ـ 111.

2 . سيّد محمدرضا حسينى جلالى، جهاد الامام السّجّاد(عليه السلام)، ص 184.


120

زرد داشت كه تربت مطهّر قبر امام حسين(عليه السلام) در آن بود و به هنگام نماز بر آن سجّده مى كرد.(1)

ج) بر دست داشتن انگشتر امام حسين(عليه السلام). آن بزرگوار، انگشتر پدرشان را بر دست داشت(2) و روى انگشتر خود نيز اين جمله را حك كرده بود: قاتل حسين بن على(عليه السلام)، خوار و بدبخت است. (3)

آثار و پيامدها

چنان كه اشاره شد، اقدامات امام سجّاد(عليه السلام) در دورانى بود كه حكومت اموى تمام توان و همّت خويش را براى از بين بردن نام و خاطره امام حسين(عليه السلام)و واقعه جانگداز عاشورا صرف مى كرد. روشن است كه در چنين شرايطى، گريه بر امام حسين(عليه السلام) و عزا و ماتم، نوعى مبارزه جدّى با حاكمان ستمگر اموى بود و امام سجّاد(عليه السلام)از عهده اين كار به خوبى بر آمدند. آثار و نتايجى كه به زودى در جامعه اسلامى ظهور كرد، خود شاهدى بر اين مدعاست. اين پيامدها، چند گونه بودند:

نقل شده است كه سخنان بيداركننده حضرت زينب(عليها السلام) در كوفه، چنان مردم را تحت تأثير قرار داد كه همگى مبهوت شدند و بى اختيار گريستند. پير مردى كه محاسنش به اشك چشمانش خيس شده بود. گفت: پدر و مادرم فدايتان باد! پيرانتان بهترين پيران، جوانانتان بهترين جوانان، زنانتان بهترين زنان و نسلتان بهترين نسل هاست; نه خوار مى شويد و نه زير

1 . محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 46، ص 79 به نقل از: مصباح المتهجّد.

2 . همان، ص 7.

3 . محمد بن يعقوب كلينى، الفروع من الكافى، ج 6 ، ص 474.


121

دست. (1)

حتى شاميان، وقتى با سخنان امام سجّاد(عليه السلام) و ديگر اهل بيت(عليهم السلام)حقايق برايشان روشن شد، از عملكرد خود نسبت به اهل بيت(عليهم السلام) پشيمان شدند و با ايشان در عزاى امام حسين(عليه السلام)و يارانشان همراه شدند(2) و اگر يزيد اسراى خاندان نبوّت را به مدينه نمى فرستاد، از شورش هاى مردم ايمن نبود.

در كوتاه مدت اين حركت امام(عليه السلام)سبب بروز قيام توّابين و قيام مختار شد و به هلاكت رسيدن بسيارى از قاتلان امام حسين(عليه السلام) از آثار و نتايج آن بود.

در دراز مدت نيز عملكرد امام سجّاد(عليه السلام)، موجب شد چهره امويان، كه به نام اسلام حكومت مى كردند، براى امّت اسلامى نمايان شود و آن ها را به قيام و جنبش وا دارد; چنان كه قيام زيد بن على، كه بيش از نيم قرن پس از حادثه كربلا صورت گرفت و نزديك بود طومار ننگين حكومت اموى را در هم پيچد، از آثار و بركات اين اقدامات بود. البته اين آثار منحصر به قرون اوليه اسلامى نيست، بلكه واقعه جانگداز عاشورا و تبلور مظلوميت امام حسين(عليه السلام) و يارانشان در طول تاريخ بشريت، اسوه و نمونه اى درس آموز براى هر انسان آزاده اى بوده است كه نخواسته در برابر ظلم و بيدادگرى حاكمان عصر خويش ساكت بنشيند; چنان كه انقلاب اسلامى ما به رهبرى خردمندانه امام خمينى(رحمه الله) از درس ها و عبرت هاى عاشورا نشأت گرفته است.

1 . ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطّفوف، ص 87 ـ 88 .

2 . عمادالدين طبرى، كامل بهائى، ج 2، ص 302; شيخ عباس قمى، نفس المهموم و نفثة المصدور، ص 451.


122


123

فصل هشتم : مواضع سياسى امام سجّاد (عليه السلام)


124

مقدّمه

عصر امام سجّاد(عليه السلام) (61 ـ 95 هـ . ق.) يكى از دهشتناك ترين و پراختناق ترين دوران هاى تاريخ اسلام به شمار مى آيد. شيعه در اين برهه، هم از بعد اعتقادى و هم از بعد سياسى در شرايط بسيار سختى به سر مى برد و تشكيلات و انسجام آن فروپاشيده و در آستانه انقراض قرار گرفته بود. امام سجّاد(عليه السلام)با بهره گيرى از اصل تقيّه ، هستى و دوام شيعه را حفظ كرد و در پوشش آن، جامعه شيعى را رهبرى نمود.

از جمله كارهاى بسيار مهمى كه آن حضرت براى حفظ و رهبرى جامعه شيعى انجام داد، موضع گيرى هاى به جا و به موقع ايشان در برابر قيام ها و شورش ها و نيز مواضع آن بزرگوار در قبال عملكرد حكّام اموى عصر خويش بود.

اين فصل در دو بخش، به بررسى اين مواضع مى پردازد:

الف) موضع امام (عليه السلام)در برابر قيام ها و شورش هاى عصر خود

1. واقعه حرّه واقم

از جمله وقايع اسف بار عصر امام سجّاد(عليه السلام)، كه توسط عمّال جنايت كار اموى در مدينه صورت گرفت، واقعه اى است كه در تاريخ اسلام، به واقعه حرّه شهرت دارد. اين حادثه مربوط به قيام مردم مدينه در 25 يا 27 ذى الحجة سال 63 ق. است.

در اين واقعه، اهل مدينه به رهبرى عبداللّه بن حنظله، امويان و ياران و مواليان آنان را ـ كه قريب به يك هزار نفر بودند ـ خانه مروان بن حكم را محاصره كردند و سپس وى و اطرافيان او را با خفّت و خوارى ـ در حالى كه توسط بچه ها سنگ سار مى شدند ـ از شهر راندند. بزرگان بنى اميّه هنگام خروج، قسم ياد كردند كه اگر توانستند، مانع يورش لشكر يزيد به مدينه شوند و اگر قادر نبودند، به شام بروند و با لشكر يزيد همراهى نكنند.(1)

چون خبر قيام مردم مدينه و اخراج امويان به يزيد رسيد، وى مسلم بن عقبه مُرّى را ـ كه مردى سال خورده و از سرسپردگان دربار بنى اميّه بود ـ با پنج هزار تن(2) براى سركوبى نهضت به مدينه فرستاد و به وى گفت: به آنان سه روز مهلت بده; اگر تسليم نشدند، با آنان جنگ كن و وقتى پيروز شدى، سه روز هر چه دارند از اموال و اثاث منزل و سلاح و طعام، همه را غارت كن و در اختيار سپاه بگذار.(3)

سپاه شام به مدينه يورش برد و پس از وقوع جنگى خونين بين دو گروه و كشته شدن رهبران نهضت، قيام شكست خورد. مسلم به مدت سه روز دست سپاهيان خويش را در كشتن مردم و غارت شهر بازگذاشت و شاميان جناياتى مرتكب شدند كه قلم از نوشتن آن شرم دارد تا آن جا كه مسلم را به خاطر اين جنايات، مُسرِف ناميدند. پس از پايان قتل و غارت، مسلم از مردم مدينه به عنوان برده يزيد بيعت گرفت.(4) مورّخان در زمينه وقوع اين حادثه، دو دليل ذيل را ذكر كرده اند:

1. چون عبداللّه بن زبير برادرش عمرو بن زبير را كشت، در خطبه اى از يزيد بدگويى كرد و سپس طى نامه اى مردم را به نافرمانى از يزيد فراخواند. حجازى ها بر اطاعت وى گردن نهادند. عبداللّه بن مطيع نيز از سوى ابن زبير، از مردم مدينه بيعت گرفت. يزيد چون از ماجرا آگاه شد، از عثمان بن محمد، كارگزار خود در مدينه، خواست تا گروهى از بزرگان مدينه را براى دل جويى از آنان، نزد يزيد بفرستد. حاكم مدينه گروهى از بزرگان شهر از جمله منذر بن زبير بن عوام، عبداللّه بن ابى، عمرو بن حفص بن مغيره مخزومى و عبداللّه بن حنظله را نزد يزيد فرستاد. اين گروه به شام رفتند و مورد احترام و اكرام يزيد قرار گرفتند; يزيد به هر يك از آنان پنجاه هزار درهم داد و به منذر بن زبير صدهزار درهم بخشيد. چون اين گروه از شام برگشتند، به جاى تعريف و ستايش از يزيد، از وى بدگويى كردند و گفتند: از نزد مردى فاسق آمديم كه دين ندارد، شراب مى خورد، برطنبور مى كوبد، بردگان در حضورش مى نوازند و با سگان، بازى مى كند. (5)

سپس با مردم بر سر خلع يزيد از خلافت، پيمان بستند و عبداللّه بن حنظله را به رهبرى قيام برگزيدند.(6)

2. يعقوبى مى نويسد: زمانى كه عثمان بن محمد والى مدينه گرديد، ابن مينا طبق معمول ساليان گذشته، براى بردن عوايد صوافى (7) به مدينه آمد. گروهى از مردم از بردن آن اموال، كه آن را حق خود مى دانستند، امتناع ورزيدند. در اين هنگام، بين والى و مردم نزاع بالا گرفت تا منجر به شورش مردم و اخراج امويان از شهر گرديد.(8)

به نظر مى رسد هم بيعت مردم با پسر زبير و ايستادگى آنان در برابر يزيد و هم ابراز انزجار و نفرت از اعمال زشت يزيد و هم درگيرى مردم در مدينه با عامل يزيد دست به دست هم داده و اسباب اين قيام را فراهم آورده باشد. البته نبايد فراموش كرد كه عامل اصلى وقوع اين حادثه، تبليغات حزب زبيرى و گرايش مردم به آنان بود; چرا كه مردم حجاز، به ويژه مردم مدينه كه به ابوبكر و عمر گرايش داشتند و در قتل عثمان شريك بودند، نزد امويان از مقبوليتى برخوردار نبودند.

افزون بر اين، آنان در عهد خلافت عمر، از بذل و بخشش هاى فراوان او برخوردار بودند، اما معاويه و پسرش، يزيد، در مورد صوافى با آنان برخورد خوبى نداشتند. همين موضوع زمينه ناخشنودى مردم مدينه را از امويان فراهم آورد.

دلايل همراهى نكردن امام سجّاد(عليه السلام) با قيام مدينه. براى پاسخ به اين سئوال كه چرا امام سجّاد(عليه السلام) با قيام مردم مدينه همراه نشد، بايد به بررسى اين قيام از جهات گوناگون پرداخت. قيام حرّه داراى جهات مثبتى بود كه به دو نمونه از آن ها اشاره مى گردد:

1. قيامى ضد اموى بود كه انگيزه اش ساقط كردن خليفه اى فاسد، ستمگر و بى لياقت بود;

2. مردمانى عابد و زاهد رهبرى حركت را عهده دار بودند.

اما با اين همه، اين حركت داراى برخى جهات منفى نيز بود كه به سبب آن ها، امام سجّاد(عليه السلام) از شركت در آن، امتناع ورزيدند:

1. اين قيام از ماهيت اصيل شيعى برخوردار نبود و دقيقاً در خط زبيريان قرار داشت; چرا كه عبداللّه بن زبير در ميان صفوف شورشيان نفوذ زيادى داشت و امام(عليه السلام)نمى خواست افرادى چون عبداللّهِ قدرت طلب، ايشان را پل پيروزى قرار دهند.

از سوى ديگر، يزيد نيز از اهل مدينه دل خوشى نداشت; چرا كه قاتلان پدران وى در بدر و ديگر جنگ ها بودند. همچنين اهل مدينه در شورش عليه عثمان و كشتن او نقش اساسى داشتند.(9) بدين روى، سپاه شام نيز شعارشان در اين جنگ، يا لثاراتِ عثمان (اى خونخواهان عثمان) بود.(10)

نقل شده است كه وقتى خبر قتل عام مدينه به يزيد رسيد، گفت:

لَيْتَ اَشياخى ببدر شَهدوا جزع الخزرجِ مِنْ وَقْعِ الاَسَلْ (11)

كاش پدرانم كه در بدر كشته شدند، شاهد بى تابى خزرجى ها از ضربه نيزه ها بودند.

2. رهبرى اين نهضت با عبداللّه بن حنظله بود و در اين باره، هيچ گونه نظرخواهى از امام(عليه السلام) نشده بود. اما چون رهبران شورش، افرادى مؤمن و صالح بودند و انتقادها و اعتراض هاى آنان نسبت به حاكميت يزيد كاملا به جا و درست بود، امام حركت آنان را تخطئه نكردند. از اين رو، عدم مخالفت ايشان را مى توان موضع گيرى مثبتى به سود آن قيام تلقّى كرد.

3. از بزرگ ترين اشتباهات سران قيام حرّه اين بود كه همانند ابن زبير ـ كه مركز شورش خود را شهر مكّه قرار داده بود ـ شهر مدينه را مركز حركت خود قرار دادند و با اين عمل، نهايت اهانت و هتك حرمت را در حقّ شهر پيامبر(صلى الله عليه وآله)روا داشتند، در حالى كه اين كار مورد تأييد ائمّه اطهار(عليهم السلام)نبود; چنان كه امام حسين(عليه السلام)در جريان قيامشان، براى جلوگيرى از خون ريزى در خانه خدا و حفظ حرمت كعبه، اين شهر را ترك كردند.

با ارزيابى اوضاع و ملاحظه اختناق شديدى كه پس از شهادت امام حسين(عليه السلام)به وجود آمده بود، امام شكست نهضت مدينه را پيش بينى مى كردند و مى ديدند كه كم ترين همكارى شان با مبارزان، خطرناك ترين پيامدها را براى شيعه به دنبال دارد; خود و ياران واقعى شان كشته خواهند شد و باقى مانده نيروهاى تشيع از بين مى رود، بدون آن كه نتيجه اى حاصل شود. از اين رو، حفظ اقلّيت شيعه براى آينده، امام(عليه السلام)را از شركت در چنان قيامى بازمى داشت.

امام سجّاد(عليه السلام) با اين گونه ملاحظات، از ابتدا در قيام شركت نجستند و همراه خانواده خود، از شهر خارج شدند و در يَنْبُع (چشمه سارى نزديك مدينه در سمت راست كوه رضوى(12)) اقامت گزيدند. حضرت از روى مردانگى و بزرگوارى، بنا به خواهش مروان، خانواده اش را پناه دادند و با اين كار، نشان دادند كه بايد بين ظلم يزيديان و بى پناه بودن خانواده آنان تفاوت گذارد.

مقدّمه

عصر امام سجّاد(عليه السلام) (61 ـ 95 هـ . ق.) يكى از دهشتناك ترين و پراختناق ترين دوران هاى تاريخ اسلام به شمار مى آيد. شيعه در اين برهه، هم از بعد اعتقادى و هم از بعد سياسى در شرايط بسيار سختى به سر مى برد و تشكيلات و انسجام آن فروپاشيده و در آستانه انقراض قرار گرفته بود. امام سجّاد(عليه السلام)با بهره گيرى از اصل تقيّه ، هستى و دوام شيعه را حفظ كرد و در پوشش آن، جامعه شيعى را رهبرى نمود.

از جمله كارهاى بسيار مهمى كه آن حضرت براى حفظ و رهبرى جامعه شيعى انجام داد، موضع گيرى هاى به جا و به موقع ايشان در برابر قيام ها و شورش ها و نيز مواضع آن بزرگوار در قبال عملكرد حكّام اموى عصر خويش بود.

اين فصل در دو بخش، به بررسى اين مواضع مى پردازد:

الف) موضع امام (عليه السلام)در برابر قيام ها و شورش هاى عصر خود

1. واقعه حرّه واقم

از جمله وقايع اسف بار عصر امام سجّاد(عليه السلام)، كه توسط عمّال جنايت كار اموى در مدينه صورت گرفت، واقعه اى است كه در تاريخ اسلام، به واقعه حرّه شهرت دارد. اين حادثه مربوط به قيام مردم مدينه در 25 يا 27 ذى الحجة سال 63 ق. است.

در اين واقعه، اهل مدينه به رهبرى عبداللّه بن حنظله، امويان و ياران و مواليان آنان را ـ كه قريب به يك هزار نفر بودند ـ خانه مروان بن حكم را محاصره كردند و سپس وى و اطرافيان او را با خفّت و خوارى ـ در حالى كه توسط بچه ها سنگ سار مى شدند ـ از شهر راندند. بزرگان بنى اميّه هنگام خروج، قسم ياد كردند كه اگر توانستند، مانع يورش لشكر يزيد به مدينه شوند و اگر قادر نبودند، به شام بروند و با لشكر يزيد همراهى نكنند.(1)

چون خبر قيام مردم مدينه و اخراج امويان به يزيد رسيد، وى مسلم بن عقبه مُرّى را ـ كه مردى سال خورده و از سرسپردگان دربار بنى اميّه بود ـ با پنج هزار تن(2) براى سركوبى نهضت به مدينه فرستاد و به وى گفت: به آنان سه روز مهلت بده; اگر تسليم نشدند، با آنان جنگ كن و وقتى پيروز شدى، سه روز هر چه دارند از اموال و اثاث منزل و سلاح و طعام، همه را غارت كن و در اختيار سپاه بگذار.(3)

سپاه شام به مدينه يورش برد و پس از وقوع جنگى خونين بين دو گروه و كشته شدن رهبران نهضت، قيام شكست خورد. مسلم به مدت سه روز دست سپاهيان خويش را در كشتن مردم و غارت شهر بازگذاشت و شاميان جناياتى مرتكب شدند كه قلم از نوشتن آن شرم دارد تا آن جا كه مسلم را به خاطر اين جنايات، مُسرِف ناميدند. پس از پايان قتل و غارت، مسلم از مردم مدينه به عنوان برده يزيد بيعت گرفت.(4) مورّخان در زمينه وقوع اين حادثه، دو دليل ذيل را ذكر كرده اند:

1. چون عبداللّه بن زبير برادرش عمرو بن زبير را كشت، در خطبه اى از يزيد بدگويى كرد و سپس طى نامه اى مردم را به نافرمانى از يزيد فراخواند. حجازى ها بر اطاعت وى گردن نهادند. عبداللّه بن مطيع نيز از سوى ابن زبير، از مردم مدينه بيعت گرفت. يزيد چون از ماجرا آگاه شد، از عثمان بن محمد، كارگزار خود در مدينه، خواست تا گروهى از بزرگان مدينه را براى دل جويى از آنان، نزد يزيد بفرستد. حاكم مدينه گروهى از بزرگان شهر از جمله منذر بن زبير بن عوام، عبداللّه بن ابى، عمرو بن حفص بن مغيره مخزومى و عبداللّه بن حنظله را نزد يزيد فرستاد. اين گروه به شام رفتند و مورد احترام و اكرام يزيد قرار گرفتند; يزيد به هر يك از آنان پنجاه هزار درهم داد و به منذر بن زبير صدهزار درهم بخشيد. چون اين گروه از شام برگشتند، به جاى تعريف و ستايش از يزيد، از وى بدگويى كردند و گفتند: از نزد مردى فاسق آمديم كه دين ندارد، شراب مى خورد، برطنبور مى كوبد، بردگان در حضورش مى نوازند و با سگان، بازى مى كند. (5)

سپس با مردم بر سر خلع يزيد از خلافت، پيمان بستند و عبداللّه بن حنظله را به رهبرى قيام برگزيدند.(6)

2. يعقوبى مى نويسد: زمانى كه عثمان بن محمد والى مدينه گرديد، ابن مينا طبق معمول ساليان گذشته، براى بردن عوايد صوافى (7) به مدينه آمد. گروهى از مردم از بردن آن اموال، كه آن را حق خود مى دانستند، امتناع ورزيدند. در اين هنگام، بين والى و مردم نزاع بالا گرفت تا منجر به شورش مردم و اخراج امويان از شهر گرديد.(8)

به نظر مى رسد هم بيعت مردم با پسر زبير و ايستادگى آنان در برابر يزيد و هم ابراز انزجار و نفرت از اعمال زشت يزيد و هم درگيرى مردم در مدينه با عامل يزيد دست به دست هم داده و اسباب اين قيام را فراهم آورده باشد. البته نبايد فراموش كرد كه عامل اصلى وقوع اين حادثه، تبليغات حزب زبيرى و گرايش مردم به آنان بود; چرا كه مردم حجاز، به ويژه مردم مدينه كه به ابوبكر و عمر گرايش داشتند و در قتل عثمان شريك بودند، نزد امويان از مقبوليتى برخوردار نبودند.

افزون بر اين، آنان در عهد خلافت عمر، از بذل و بخشش هاى فراوان او برخوردار بودند، اما معاويه و پسرش، يزيد، در مورد صوافى با آنان برخورد خوبى نداشتند. همين موضوع زمينه ناخشنودى مردم مدينه را از امويان فراهم آورد.

دلايل همراهى نكردن امام سجّاد(عليه السلام) با قيام مدينه. براى پاسخ به اين سئوال كه چرا امام سجّاد(عليه السلام) با قيام مردم مدينه همراه نشد، بايد به بررسى اين قيام از جهات گوناگون پرداخت. قيام حرّه داراى جهات مثبتى بود كه به دو نمونه از آن ها اشاره مى گردد:

1. قيامى ضد اموى بود كه انگيزه اش ساقط كردن خليفه اى فاسد، ستمگر و بى لياقت بود;

2. مردمانى عابد و زاهد رهبرى حركت را عهده دار بودند.

اما با اين همه، اين حركت داراى برخى جهات منفى نيز بود كه به سبب آن ها، امام سجّاد(عليه السلام) از شركت در آن، امتناع ورزيدند:

1. اين قيام از ماهيت اصيل شيعى برخوردار نبود و دقيقاً در خط زبيريان قرار داشت; چرا كه عبداللّه بن زبير در ميان صفوف شورشيان نفوذ زيادى داشت و امام(عليه السلام)نمى خواست افرادى چون عبداللّهِ قدرت طلب، ايشان را پل پيروزى قرار دهند.

از سوى ديگر، يزيد نيز از اهل مدينه دل خوشى نداشت; چرا كه قاتلان پدران وى در بدر و ديگر جنگ ها بودند. همچنين اهل مدينه در شورش عليه عثمان و كشتن او نقش اساسى داشتند.(9) بدين روى، سپاه شام نيز شعارشان در اين جنگ، يا لثاراتِ عثمان (اى خونخواهان عثمان) بود.(10)

نقل شده است كه وقتى خبر قتل عام مدينه به يزيد رسيد، گفت:

لَيْتَ اَشياخى ببدر شَهدوا جزع الخزرجِ مِنْ وَقْعِ الاَسَلْ (11)

كاش پدرانم كه در بدر كشته شدند، شاهد بى تابى خزرجى ها از ضربه نيزه ها بودند.

2. رهبرى اين نهضت با عبداللّه بن حنظله بود و در اين باره، هيچ گونه نظرخواهى از امام(عليه السلام) نشده بود. اما چون رهبران شورش، افرادى مؤمن و صالح بودند و انتقادها و اعتراض هاى آنان نسبت به حاكميت يزيد كاملا به جا و درست بود، امام حركت آنان را تخطئه نكردند. از اين رو، عدم مخالفت ايشان را مى توان موضع گيرى مثبتى به سود آن قيام تلقّى كرد.

3. از بزرگ ترين اشتباهات سران قيام حرّه اين بود كه همانند ابن زبير ـ كه مركز شورش خود را شهر مكّه قرار داده بود ـ شهر مدينه را مركز حركت خود قرار دادند و با اين عمل، نهايت اهانت و هتك حرمت را در حقّ شهر پيامبر(صلى الله عليه وآله)روا داشتند، در حالى كه اين كار مورد تأييد ائمّه اطهار(عليهم السلام)نبود; چنان كه امام حسين(عليه السلام)در جريان قيامشان، براى جلوگيرى از خون ريزى در خانه خدا و حفظ حرمت كعبه، اين شهر را ترك كردند.

با ارزيابى اوضاع و ملاحظه اختناق شديدى كه پس از شهادت امام حسين(عليه السلام)به وجود آمده بود، امام شكست نهضت مدينه را پيش بينى مى كردند و مى ديدند كه كم ترين همكارى شان با مبارزان، خطرناك ترين پيامدها را براى شيعه به دنبال دارد; خود و ياران واقعى شان كشته خواهند شد و باقى مانده نيروهاى تشيع از بين مى رود، بدون آن كه نتيجه اى حاصل شود. از اين رو، حفظ اقلّيت شيعه براى آينده، امام(عليه السلام)را از شركت در چنان قيامى بازمى داشت.

امام سجّاد(عليه السلام) با اين گونه ملاحظات، از ابتدا در قيام شركت نجستند و همراه خانواده خود، از شهر خارج شدند و در يَنْبُع (چشمه سارى نزديك مدينه در سمت راست كوه رضوى(12)) اقامت گزيدند. حضرت از روى مردانگى و بزرگوارى، بنا به خواهش مروان، خانواده اش را پناه دادند و با اين كار، نشان دادند كه بايد بين ظلم يزيديان و بى پناه بودن خانواده آنان تفاوت گذارد.

الف) موضع امام (عليه السلام)در برابر قيام ها و شورش هاى عصر خود

1. واقعه حرّه واقم

از جمله وقايع اسف بار عصر امام سجّاد(عليه السلام)، كه توسط عمّال جنايت كار اموى در مدينه صورت گرفت، واقعه اى است كه در تاريخ اسلام، به واقعه حرّه شهرت دارد. اين حادثه مربوط به قيام مردم مدينه در 25 يا 27 ذى الحجة سال 63 ق. است.

در اين واقعه، اهل مدينه به رهبرى عبداللّه بن حنظله، امويان و ياران و مواليان آنان را ـ كه قريب به يك هزار نفر بودند ـ خانه مروان بن حكم را محاصره كردند و سپس وى و اطرافيان او را با خفّت و خوارى ـ در حالى كه توسط بچه ها سنگ سار مى شدند ـ از شهر راندند. بزرگان بنى اميّه هنگام خروج، قسم ياد كردند كه اگر توانستند، مانع يورش لشكر يزيد به مدينه شوند و اگر قادر نبودند، به شام بروند و با لشكر يزيد همراهى نكنند.(1)

چون خبر قيام مردم مدينه و اخراج امويان به يزيد رسيد، وى مسلم بن عقبه مُرّى را ـ كه مردى سال خورده و از سرسپردگان دربار بنى اميّه بود ـ با پنج هزار تن(2) براى سركوبى نهضت به مدينه فرستاد و به وى گفت: به آنان سه روز مهلت بده; اگر تسليم نشدند، با آنان جنگ كن و وقتى پيروز شدى، سه روز هر چه دارند از اموال و اثاث منزل و سلاح و طعام، همه را غارت كن و در اختيار سپاه بگذار.(3)

سپاه شام به مدينه يورش برد و پس از وقوع جنگى خونين بين دو گروه و كشته شدن رهبران نهضت، قيام شكست خورد. مسلم به مدت سه روز دست سپاهيان خويش را در كشتن مردم و غارت شهر بازگذاشت و شاميان جناياتى مرتكب شدند كه قلم از نوشتن آن شرم دارد تا آن جا كه مسلم را به خاطر اين جنايات، مُسرِف ناميدند. پس از پايان قتل و غارت، مسلم از مردم مدينه به عنوان برده يزيد بيعت گرفت.(4) مورّخان در زمينه وقوع اين حادثه، دو دليل ذيل را ذكر كرده اند:

1. چون عبداللّه بن زبير برادرش عمرو بن زبير را كشت، در خطبه اى از يزيد بدگويى كرد و سپس طى نامه اى مردم را به نافرمانى از يزيد فراخواند. حجازى ها بر اطاعت وى گردن نهادند. عبداللّه بن مطيع نيز از سوى ابن زبير، از مردم مدينه بيعت گرفت. يزيد چون از ماجرا آگاه شد، از عثمان بن محمد، كارگزار خود در مدينه، خواست تا گروهى از بزرگان مدينه را براى دل جويى از آنان، نزد يزيد بفرستد. حاكم مدينه گروهى از بزرگان شهر از جمله منذر بن زبير بن عوام، عبداللّه بن ابى، عمرو بن حفص بن مغيره مخزومى و عبداللّه بن حنظله را نزد يزيد فرستاد. اين گروه به شام رفتند و مورد احترام و اكرام يزيد قرار گرفتند; يزيد به هر يك از آنان پنجاه هزار درهم داد و به منذر بن زبير صدهزار درهم بخشيد. چون اين گروه از شام برگشتند، به جاى تعريف و ستايش از يزيد، از وى بدگويى كردند و گفتند: از نزد مردى فاسق آمديم كه دين ندارد، شراب مى خورد، برطنبور مى كوبد، بردگان در حضورش مى نوازند و با سگان، بازى مى كند. (5)

سپس با مردم بر سر خلع يزيد از خلافت، پيمان بستند و عبداللّه بن حنظله را به رهبرى قيام برگزيدند.(6)

2. يعقوبى مى نويسد: زمانى كه عثمان بن محمد والى مدينه گرديد، ابن مينا طبق معمول ساليان گذشته، براى بردن عوايد صوافى (7) به مدينه آمد. گروهى از مردم از بردن آن اموال، كه آن را حق خود مى دانستند، امتناع ورزيدند. در اين هنگام، بين والى و مردم نزاع بالا گرفت تا منجر به شورش مردم و اخراج امويان از شهر گرديد.(8)

به نظر مى رسد هم بيعت مردم با پسر زبير و ايستادگى آنان در برابر يزيد و هم ابراز انزجار و نفرت از اعمال زشت يزيد و هم درگيرى مردم در مدينه با عامل يزيد دست به دست هم داده و اسباب اين قيام را فراهم آورده باشد. البته نبايد فراموش كرد كه عامل اصلى وقوع اين حادثه، تبليغات حزب زبيرى و گرايش مردم به آنان بود; چرا كه مردم حجاز، به ويژه مردم مدينه كه به ابوبكر و عمر گرايش داشتند و در قتل عثمان شريك بودند، نزد امويان از مقبوليتى برخوردار نبودند.

افزون بر اين، آنان در عهد خلافت عمر، از بذل و بخشش هاى فراوان او برخوردار بودند، اما معاويه و پسرش، يزيد، در مورد صوافى با آنان برخورد خوبى نداشتند. همين موضوع زمينه ناخشنودى مردم مدينه را از امويان فراهم آورد.

دلايل همراهى نكردن امام سجّاد(عليه السلام) با قيام مدينه. براى پاسخ به اين سئوال كه چرا امام سجّاد(عليه السلام) با قيام مردم مدينه همراه نشد، بايد به بررسى اين قيام از جهات گوناگون پرداخت. قيام حرّه داراى جهات مثبتى بود كه به دو نمونه از آن ها اشاره مى گردد:

1. قيامى ضد اموى بود كه انگيزه اش ساقط كردن خليفه اى فاسد، ستمگر و بى لياقت بود;

2. مردمانى عابد و زاهد رهبرى حركت را عهده دار بودند.

اما با اين همه، اين حركت داراى برخى جهات منفى نيز بود كه به سبب آن ها، امام سجّاد(عليه السلام) از شركت در آن، امتناع ورزيدند:

1. اين قيام از ماهيت اصيل شيعى برخوردار نبود و دقيقاً در خط زبيريان قرار داشت; چرا كه عبداللّه بن زبير در ميان صفوف شورشيان نفوذ زيادى داشت و امام(عليه السلام)نمى خواست افرادى چون عبداللّهِ قدرت طلب، ايشان را پل پيروزى قرار دهند.

از سوى ديگر، يزيد نيز از اهل مدينه دل خوشى نداشت; چرا كه قاتلان پدران وى در بدر و ديگر جنگ ها بودند. همچنين اهل مدينه در شورش عليه عثمان و كشتن او نقش اساسى داشتند.(9) بدين روى، سپاه شام نيز شعارشان در اين جنگ، يا لثاراتِ عثمان (اى خونخواهان عثمان) بود.(10)

نقل شده است كه وقتى خبر قتل عام مدينه به يزيد رسيد، گفت:

لَيْتَ اَشياخى ببدر شَهدوا جزع الخزرجِ مِنْ وَقْعِ الاَسَلْ (11)

كاش پدرانم كه در بدر كشته شدند، شاهد بى تابى خزرجى ها از ضربه نيزه ها بودند.

2. رهبرى اين نهضت با عبداللّه بن حنظله بود و در اين باره، هيچ گونه نظرخواهى از امام(عليه السلام) نشده بود. اما چون رهبران شورش، افرادى مؤمن و صالح بودند و انتقادها و اعتراض هاى آنان نسبت به حاكميت يزيد كاملا به جا و درست بود، امام حركت آنان را تخطئه نكردند. از اين رو، عدم مخالفت ايشان را مى توان موضع گيرى مثبتى به سود آن قيام تلقّى كرد.

3. از بزرگ ترين اشتباهات سران قيام حرّه اين بود كه همانند ابن زبير ـ كه مركز شورش خود را شهر مكّه قرار داده بود ـ شهر مدينه را مركز حركت خود قرار دادند و با اين عمل، نهايت اهانت و هتك حرمت را در حقّ شهر پيامبر(صلى الله عليه وآله)روا داشتند، در حالى كه اين كار مورد تأييد ائمّه اطهار(عليهم السلام)نبود; چنان كه امام حسين(عليه السلام)در جريان قيامشان، براى جلوگيرى از خون ريزى در خانه خدا و حفظ حرمت كعبه، اين شهر را ترك كردند.

با ارزيابى اوضاع و ملاحظه اختناق شديدى كه پس از شهادت امام حسين(عليه السلام)به وجود آمده بود، امام شكست نهضت مدينه را پيش بينى مى كردند و مى ديدند كه كم ترين همكارى شان با مبارزان، خطرناك ترين پيامدها را براى شيعه به دنبال دارد; خود و ياران واقعى شان كشته خواهند شد و باقى مانده نيروهاى تشيع از بين مى رود، بدون آن كه نتيجه اى حاصل شود. از اين رو، حفظ اقلّيت شيعه براى آينده، امام(عليه السلام)را از شركت در چنان قيامى بازمى داشت.

امام سجّاد(عليه السلام) با اين گونه ملاحظات، از ابتدا در قيام شركت نجستند و همراه خانواده خود، از شهر خارج شدند و در يَنْبُع (چشمه سارى نزديك مدينه در سمت راست كوه رضوى(12)) اقامت گزيدند. حضرت از روى مردانگى و بزرگوارى، بنا به خواهش مروان، خانواده اش را پناه دادند و با اين كار، نشان دادند كه بايد بين ظلم يزيديان و بى پناه بودن خانواده آنان تفاوت گذارد.

1. واقعه حرّه واقم

از جمله وقايع اسف بار عصر امام سجّاد(عليه السلام)، كه توسط عمّال جنايت كار اموى در مدينه صورت گرفت، واقعه اى است كه در تاريخ اسلام، به واقعه حرّه شهرت دارد. اين حادثه مربوط به قيام مردم مدينه در 25 يا 27 ذى الحجة سال 63 ق. است.

در اين واقعه، اهل مدينه به رهبرى عبداللّه بن حنظله، امويان و ياران و مواليان آنان را ـ كه قريب به يك هزار نفر بودند ـ خانه مروان بن حكم را محاصره كردند و سپس وى و اطرافيان او را با خفّت و خوارى ـ در حالى كه توسط بچه ها سنگ سار مى شدند ـ از شهر راندند. بزرگان بنى اميّه هنگام خروج، قسم ياد كردند كه اگر توانستند، مانع يورش لشكر يزيد به مدينه شوند و اگر قادر نبودند، به شام بروند و با لشكر يزيد همراهى نكنند.(1)

چون خبر قيام مردم مدينه و اخراج امويان به يزيد رسيد، وى مسلم بن عقبه مُرّى را ـ كه مردى سال خورده و از سرسپردگان دربار بنى اميّه بود ـ با پنج هزار تن(2) براى سركوبى نهضت به مدينه فرستاد و به وى گفت: به آنان سه روز مهلت بده; اگر تسليم نشدند، با آنان جنگ كن و وقتى پيروز شدى، سه روز هر چه دارند از اموال و اثاث منزل و سلاح و طعام، همه را غارت كن و در اختيار سپاه بگذار.(3)

سپاه شام به مدينه يورش برد و پس از وقوع جنگى خونين بين دو گروه و كشته شدن رهبران نهضت، قيام شكست خورد. مسلم به مدت سه روز دست سپاهيان خويش را در كشتن مردم و غارت شهر بازگذاشت و شاميان جناياتى مرتكب شدند كه قلم از نوشتن آن شرم دارد تا آن جا كه مسلم را به خاطر اين جنايات، مُسرِف ناميدند. پس از پايان قتل و غارت، مسلم از مردم مدينه به عنوان برده يزيد بيعت گرفت.(4) مورّخان در زمينه وقوع اين حادثه، دو دليل ذيل را ذكر كرده اند:

1. چون عبداللّه بن زبير برادرش عمرو بن زبير را كشت، در خطبه اى از يزيد بدگويى كرد و سپس طى نامه اى مردم را به نافرمانى از يزيد فراخواند. حجازى ها بر اطاعت وى گردن نهادند. عبداللّه بن مطيع نيز از سوى ابن زبير، از مردم مدينه بيعت گرفت. يزيد چون از ماجرا آگاه شد، از عثمان بن محمد، كارگزار خود در مدينه، خواست تا گروهى از بزرگان مدينه را براى دل جويى از آنان، نزد يزيد بفرستد. حاكم مدينه گروهى از بزرگان شهر از جمله منذر بن زبير بن عوام، عبداللّه بن ابى، عمرو بن حفص بن مغيره مخزومى و عبداللّه بن حنظله را نزد يزيد فرستاد. اين گروه به شام رفتند و مورد احترام و اكرام يزيد قرار گرفتند; يزيد به هر يك از آنان پنجاه هزار درهم داد و به منذر بن زبير صدهزار درهم بخشيد. چون اين گروه از شام برگشتند، به جاى تعريف و ستايش از يزيد، از وى بدگويى كردند و گفتند: از نزد مردى فاسق آمديم كه دين ندارد، شراب مى خورد، برطنبور مى كوبد، بردگان در حضورش مى نوازند و با سگان، بازى مى كند. (5)

سپس با مردم بر سر خلع يزيد از خلافت، پيمان بستند و عبداللّه بن حنظله را به رهبرى قيام برگزيدند.(6)

2. يعقوبى مى نويسد: زمانى كه عثمان بن محمد والى مدينه گرديد، ابن مينا طبق معمول ساليان گذشته، براى بردن عوايد صوافى (7) به مدينه آمد. گروهى از مردم از بردن آن اموال، كه آن را حق خود مى دانستند، امتناع ورزيدند. در اين هنگام، بين والى و مردم نزاع بالا گرفت تا منجر به شورش مردم و اخراج امويان از شهر گرديد.(8)

به نظر مى رسد هم بيعت مردم با پسر زبير و ايستادگى آنان در برابر يزيد و هم ابراز انزجار و نفرت از اعمال زشت يزيد و هم درگيرى مردم در مدينه با عامل يزيد دست به دست هم داده و اسباب اين قيام را فراهم آورده باشد. البته نبايد فراموش كرد كه عامل اصلى وقوع اين حادثه، تبليغات حزب زبيرى و گرايش مردم به آنان بود; چرا كه مردم حجاز، به ويژه مردم مدينه كه به ابوبكر و عمر گرايش داشتند و در قتل عثمان شريك بودند، نزد امويان از مقبوليتى برخوردار نبودند.

افزون بر اين، آنان در عهد خلافت عمر، از بذل و بخشش هاى فراوان او برخوردار بودند، اما معاويه و پسرش، يزيد، در مورد صوافى با آنان برخورد خوبى نداشتند. همين موضوع زمينه ناخشنودى مردم مدينه را از امويان فراهم آورد.

دلايل همراهى نكردن امام سجّاد(عليه السلام) با قيام مدينه. براى پاسخ به اين سئوال كه چرا امام سجّاد(عليه السلام) با قيام مردم مدينه همراه نشد، بايد به بررسى اين قيام از جهات گوناگون پرداخت. قيام حرّه داراى جهات مثبتى بود كه به دو نمونه از آن ها اشاره مى گردد:

1. قيامى ضد اموى بود كه انگيزه اش ساقط كردن خليفه اى فاسد، ستمگر و بى لياقت بود;

2. مردمانى عابد و زاهد رهبرى حركت را عهده دار بودند.

اما با اين همه، اين حركت داراى برخى جهات منفى نيز بود كه به سبب آن ها، امام سجّاد(عليه السلام) از شركت در آن، امتناع ورزيدند:

1. اين قيام از ماهيت اصيل شيعى برخوردار نبود و دقيقاً در خط زبيريان قرار داشت; چرا كه عبداللّه بن زبير در ميان صفوف شورشيان نفوذ زيادى داشت و امام(عليه السلام)نمى خواست افرادى چون عبداللّهِ قدرت طلب، ايشان را پل پيروزى قرار دهند.

از سوى ديگر، يزيد نيز از اهل مدينه دل خوشى نداشت; چرا كه قاتلان پدران وى در بدر و ديگر جنگ ها بودند. همچنين اهل مدينه در شورش عليه عثمان و كشتن او نقش اساسى داشتند.(9) بدين روى، سپاه شام نيز شعارشان در اين جنگ، يا لثاراتِ عثمان (اى خونخواهان عثمان) بود.(10)

نقل شده است كه وقتى خبر قتل عام مدينه به يزيد رسيد، گفت:

لَيْتَ اَشياخى ببدر شَهدوا جزع الخزرجِ مِنْ وَقْعِ الاَسَلْ (11)

كاش پدرانم كه در بدر كشته شدند، شاهد بى تابى خزرجى ها از ضربه نيزه ها بودند.

2. رهبرى اين نهضت با عبداللّه بن حنظله بود و در اين باره، هيچ گونه نظرخواهى از امام(عليه السلام) نشده بود. اما چون رهبران شورش، افرادى مؤمن و صالح بودند و انتقادها و اعتراض هاى آنان نسبت به حاكميت يزيد كاملا به جا و درست بود، امام حركت آنان را تخطئه نكردند. از اين رو، عدم مخالفت ايشان را مى توان موضع گيرى مثبتى به سود آن قيام تلقّى كرد.

3. از بزرگ ترين اشتباهات سران قيام حرّه اين بود كه همانند ابن زبير ـ كه مركز شورش خود را شهر مكّه قرار داده بود ـ شهر مدينه را مركز حركت خود قرار دادند و با اين عمل، نهايت اهانت و هتك حرمت را در حقّ شهر پيامبر(صلى الله عليه وآله)روا داشتند، در حالى كه اين كار مورد تأييد ائمّه اطهار(عليهم السلام)نبود; چنان كه امام حسين(عليه السلام)در جريان قيامشان، براى جلوگيرى از خون ريزى در خانه خدا و حفظ حرمت كعبه، اين شهر را ترك كردند.

با ارزيابى اوضاع و ملاحظه اختناق شديدى كه پس از شهادت امام حسين(عليه السلام)به وجود آمده بود، امام شكست نهضت مدينه را پيش بينى مى كردند و مى ديدند كه كم ترين همكارى شان با مبارزان، خطرناك ترين پيامدها را براى شيعه به دنبال دارد; خود و ياران واقعى شان كشته خواهند شد و باقى مانده نيروهاى تشيع از بين مى رود، بدون آن كه نتيجه اى حاصل شود. از اين رو، حفظ اقلّيت شيعه براى آينده، امام(عليه السلام)را از شركت در چنان قيامى بازمى داشت.

امام سجّاد(عليه السلام) با اين گونه ملاحظات، از ابتدا در قيام شركت نجستند و همراه خانواده خود، از شهر خارج شدند و در يَنْبُع (چشمه سارى نزديك مدينه در سمت راست كوه رضوى(12)) اقامت گزيدند. حضرت از روى مردانگى و بزرگوارى، بنا به خواهش مروان، خانواده اش را پناه دادند و با اين كار، نشان دادند كه بايد بين ظلم يزيديان و بى پناه بودن خانواده آنان تفاوت گذارد.

2. قيام مختار ثقفى

مختار، فرزند ابوعبيده ثقفى، از كسانى بود كه به دليل قيام عليه قاتلان امام حسين(عليه السلام)شهرت تاريخى يافت. او پيش از قيام امام حسين(عليه السلام) از شيعيان معروف كوفه بود و همان كسى است كه وقتى مسلم بن عقيل، فرستاده امام حسين(عليه السلام)، به كوفه رفت، در منزل وى اقامت گزيد.(13)

وقتى يزيد مُرد و شرايط براى قيام مختار در كوفه فراهم گشت، مختار راهى كوفه گرديد. آمدن مختار به كوفه مصادف با آمادگى توّابين براى خروج از شهر بود.

چنين نقل شده است كه مختار پس از آن كه موفق شد در كوفه شيعيانى را به سوى خود جذب كند، براى پيشرفت قيامش به امام سجّاد(عليه السلام) نامه اى نوشت و از حضرت يارى جست، ولى امام(عليه السلام) پاسخ مثبت نداد. مختار چون از همكارى امام(عليه السلام)مأيوس شد، نامه اى به محمّد بن حنفيّه نوشت و همان درخواست را كرد. محمّد پذيرفت و مختار به عنوان نماينده محمّد، مردم را به خويش دعوت مى كرد.(14)

چنين موضعى از جانب امام(عليه السلام) در آن شرايط و اوضاع سياسى عصر آن حضرت، كاملا منطقى و درست بود; زيرا امام(عليه السلام)نبايد در آن شرايط خاص، اقدام به كارى مى كرد كه نابودى شيعه را در پى داشته باشد.

بنابراين، امام(عليه السلام) مصلحت را در رابطه مستقيم با اين حركت نديد، بلكه با تأييد كلّى نهضت، رهبرى آن را به محمّد بن حنفيّه واگذارد و او را جانشين خود در اين امر ساخت; چنان كه در اين باره فرمود: اى عمو، اگر برده اى زنگى هم به پشتيبانى از ما اهل بيت(عليهم السلام)خروج كند، حمايت از او بر مردم لازم است و در اين مورد، به شما ولايت دادم; هر گونه صلاح مى دانى، عمل كنى. (15)

شايد دليل واگذارى رهبرى نهضت به محمّد، اين بود كه او از طرف دستگاه حاكم متّهم به مخالفت نبود. گذشته از اين موضع گيرى درست و به جا، امام(عليه السلام)در جاهايى، قيام مختار را تأييد كردند; چنان كه وقتى سر عبيداللّه و ديگر قاتلان امام حسين(عليه السلام)را براى امام(عليه السلام) آوردند، حضرت سجده شكر به جا آوردند و براى مختار دعا كرده، طلب خير نمودند.(16)

امام باقر(عليه السلام)نيز در ملاقات با پسر مختار، سه بار براى وى طلب رحمت كردند و در جواب پسر مختار، كه مى گفت مردم درباره پدر من مى گويند كه او كذّاب بوده است، فرمودند:

خدا منزّه است. آيا مختار نبود كه خانه هاى ما را ساخت و قاتلان ما را كشت و خون ما را طلب كرد؟ خدا او را رحمت كند. پدرم به من خبر داد كه مختار شب ها در خانه فاطمه، دختر على بن ابى طالب(عليه السلام)، مى رفت و او برايش زيرانداز مى گذاشت و تكيه گاه مى نهاد و مختار از او حديث مى شنيد ...

هيچ حقّى از ما نزد كسى نبود، مگر اين كه آن را طلب كرد و قاتلان ما را كشت و خونخواه ما شد.(17)

همچنين در روايتى ديگر، امام باقر(عليه السلام)مى فرمايند:

از مختار بدگويى نكنيد كه قاتلان ما را كشت و انتقام خون ما را گرفت و بيوه هاى ما را شوهر داد و در زمان تنگ دستى به ما كمك كرد.(18)

در مقابل اين تأييدها و ستايش ها، براى اين كه بهانه به دست امويان نيفتد، امام سجّاد(عليه السلام)در مواردى نيز از مختار اعلام بيزارى مى نمودند; چنان كه نقل شده است يك بار حضرت در كنار خانه خدا، به طور علنى، مختار را لعن كردند. مردى به امام(عليه السلام) گفته شد: چرا او را لعن مى كنيد و حال آن كه براى شما كشته شد؟ امام(عليه السلام)فرمودند: او دروغگو بود و بر خدا و رسول دروغ مى بست. (19) با دقت در اين روايت (بر فرض صحّت)، معلوم مى شود كه اين گونه لعن ها از جانب امام(عليه السلام)، اقدامى عمدى و سياسى به حساب مى آمده و منظور واقعى او آن بوده است كه جاسوسانى كه در بين جمعيت بوده اند، خبر مخالفت امام(عليه السلام) را به حكومت برسانند و آنان از جانب امام(عليه السلام)خيالشان آسوده شود و حضرت را متّهم به همكارى نكنند.

3. قيام توّابين

نهضت توّابين، كه پس از حادثه جانگداز كربلا به طور پنهانى آغاز شده بود، در سال هاى 64 و 65 هـ . ق. به اوج خود رسيد و به صورت تهديدى جدّى عليه ابن زياد و دست ياران او در واقعه كربلا درآمد.

رهبرى اين حركت را سليمان بن صرد خزاعى ـ صحابى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امام على(عليه السلام) ـ به عهده داشت و تنى چند از بزرگان و شخصيت هاى مورد اعتماد و متنفّذ شيعه همچون مسيّب بن نجبه فزارى، عبداللّه بن سعد نفيل اَزْدى، عبداللّه بن وال تميمى ورفاعة بن شدّاد بجلى نيز از ديگر پايه گذاران نهضت توّابين بودند.(20)

اين نهضت يك قيام شيعى محض بود. توّابين از معتقدان به حق اهل بيت(عليهم السلام) و از محبّان و شيعيان على(عليه السلام) بودند و نسبت به فاجعه كربلا، در خود احساس گناه شديد مى كردند و در پى توبه و جبران تقصير بودند. قيام آنان يك قيام سياسى براى به دست گرفتن حكومت نبود. بدين روى، آنان سياسى كارى نمى كردند. مختار آنان را به صبر و تحمّل و تعويض فرمان دهى فراخواند، اما آنان سليمان را به دليل صحابى بودن و زهد و سابقه اش ترجيح دادند و پيشنهاد وى را رد كردند.

رابطه امام سجّاد(عليه السلام) با توّابين. گرچه ادعا شده است كه رهبرى توّابين امامت على بن الحسين(عليه السلام) را پذيرفته بود،(21) اما در منابع كهن، رابطه آشكارى بين امام سجّاد(عليه السلام) و توّابين ثبت نشده است. آنچه مهم به نظر مى رسد آن است كه توّابين در مجموع، اين هدف را دنبال مى كردند كه در صورت پيروزى، حكومت را به اهل بيت(عليهم السلام) واگذار كنند و در آن عصر، از نسل حضرت فاطمه(عليها السلام) كسى جز على بن الحسين(عليه السلام) شايسته اين كار نبود. به عبارت ديگر، آنان دعوت به اهل بيت(عليهم السلام) را در رأس برنامه انقلابى خود قرار داده بودند.

عبيداللّه بن عبداللّه، سخنگو و مبلّغ توّابين، در مقام دعوت مردم به قيام، در اين زمينه چنين گفت:

ما شما را به كتاب خدا و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و خون خواهى اهل بيتش و جنگ با قاسطين و مارقين فرامى خوانيم. اگر در اين راه كشته شديم، آنچه خداوند در جهان آخرت براى پاكان فراهم آورده بهتر است و اگر پيروز شديم، حكومت و رهبرى جامعه را به اهل بيت پيامبرمان باز مى گردانيم.(22)

آنان در ميدان جنگ نيز زمانى كه در برابر سپاه شام در حال آماده باش بودند، هدف و فلسفه قيام خود را چنين اعلام كردند:

حكومت را به اهل بيت پيامبرمان بازمى گردانيم; آنان كه خدا به واسطه شان به ما نعمت و كرامت ارزانى داشته است.(23)

بنابراين، گرچه دليل و روايت خاصى از امام سجّاد(عليه السلام) بر تأييد اين نهضت وجود ندارد، اما بدون ترديد، قيام توّابين مورد تأييد امام(عليه السلام) قرار داشت; چرا كه قيام آنان همچون قيام مختار، براى خون خواهى امام حسين(عليه السلام) بود و اين حركت ـ چنان كه خواهد آمد ـ مورد تأييد امام(عليه السلام)قرار داشت.

4. شورش عبداللّه بن زبير

چون معاويه مُرد و يزيد حاكم شد و از مردم براى خود بيعت گرفت، از جمله كسانى كه از بيعت با وى سرتافت، عبداللّه بن زبير بود. وى خود دعوى خلافت داشت، اما مردم چندان به او توجه نداشتند. پس از شهادت امام حسين(عليه السلام)، ابـن زبير از شـرايط پيش آمده استفاده كرد و در برابر يزيد، عَلَم مخالفت برافراشت و خود را خليفه خواند و از مردم به صورت مخفى بر اساس خلافت شورايى، بيعت گرفت. وى به مدت دوازده سال بر حجاز و عراق و يمن و خراسان حكم راند.(24)

گرچه يزيد در سال هاى آخر عمر خود، مسلم بن عقبه را مأمور سركوبى وى كرد، ولى پيش از آن كه مسلم كار ابن زبير را يكسره كند، يزيد مُرد و بدين سان، بيش از يك دهه، ابن زبير خلافت كرد و سرانجام، در حكومت عبدالملك و توسط خون خوارى چون حجّاج بن يوسف كشته شد و تمام مناطق تحت قلمرو حكومتش به دست عبدالملك افتاد.

شورش عبداللّه بن زبير حركتى الهى و در راستاى اهداف ائمّه معصوم(عليهم السلام) نبود، بلكه هدف وى برپايى مجدّد حاكميت قريش بر مبناى حكومت عصر راشدين بود; يعنى زنده كردن دوباره طرح شورايى خلافت (با توجه به سوابق خود و نيز شركت پدرش در شورا) در مقابل حاكميت موروثى اموى و نيز در مقابل حقّانيت حاكميت اهل بيت(عليهم السلام). ابن زبير به دليل مخالفت دايمى با اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) چندان محبوبيتى در بين مردم نداشت; او مشوّق پدرش در راه انداختن جنگ جمل و مخالفت با خلافت اميرالمؤمنين على(عليه السلام) بود.

امام على(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد:

زبير همواره با ما اهل بيت بود تا زمانى كه پسر نامباركش، عبداللّه پديد آمد.(25)

ابن زبير همچنين به تعبير عبداللّه بن عمر، محرّك عايشه براى راه اندازى جنگ جمل بود.(26) وى به عبداللّه بن عباس گفت: من چهل سال است كه بغض شما را در سينه پنهان كرده ام. (27)

او مدت چهل روز (ظاهراً چهل جمعه) در خطبه از درود فرستادن بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)خوددارى كرد و در توجيه اين عمل گفت: پيامبر(صلى الله عليه وآله)خويشاوندان بدى دارد كه هنگام بردن نام او، گردن خويش را برمى افرازند. (28)

ابن زبير در مدتى كه در حجاز حاكم بود، بنى هاشم و دوست داران آنان را مورد آزار و اذيت فراوان قرار داد; چنان كه محمّد بن حنفيّه و عبداللّه بن عباس را به همراه 24 تن از بنى هاشم در مدخل چاه زمزم زندانى كرد و آن ها را مخيّر به بيعت با او يا در آتش سوختن كرد كه در نهايت، آنان توسط فرستادگان مختار، با هجوم ناگهانى نجات يافتند.(29) برادرش، مصعب بن زبير، شيعيان عراق را قتل عام كرد و حتى به زنان نيز رحم نكرد.(30)

ابن زبير از موقعيت امام سجّاد(عليه السلام) آگاه بود. به همين دليل، كارهاى حضرت را زير نظر داشت. او به بيعت و تأييد امام(عليه السلام) و در پى آن، علويان و دوست داران آنان نيازمند بود و بر آن نيز اصرار داشت و با تهديد و فرستادن نامه، مى خواست از محمّدبن حنفيّه و ابن عباس بيعت بگيرد. آن دو چون حاضر به بيعت نشدند، از مكّه رانده شده، به طائف رفتند.(31)

امام سجّاد(عليه السلام)با توجه به ديدگاه خصمانه و كينه توزانه و نيز اعمال ناشايست ابن زبير نسبت به بنى هاشم و اهل بيت(عليهم السلام)، نه تنها شورش او را تأييد نكرد، بلكه از فتنه وى نسبت به اهل بيت(عليهم السلام) و شيعيان بيم داشت و از آن اظهار نگرانى مى كرد،(32) اما عليه آن نيز اقدامى ننمود; چرا كه هرگونه اقدامى عليه حاكميت ابن زبير، به سود امويان تمام مى شد.

5 . سكوت امام سجّاد (عليه السلام) در برابر خوارج

پس از واقعه نهروان، حضرت على(عليه السلام)شيعيان را از جنگ با خوارج نهى كردند و فرمودند:

لاتُقاتِلوا الخوارجَ بعدى; فليسَ مَنْ طَلَب الحقَّ فَاخطأهُ كَمَنْ طَلَبَ الباطلَ فأدركَهُ.(33)

پس از من با خوارج نبرد نكنيد; زيرا كسى كه در جستوجوى حق بوده و خطا كرده همانند كسى نيست كه در پى باطل بوده و آن را يافته است.

امام على(عليه السلام) با اين دستورالعمل، به شيعيان خود اعلام كردند كه جنگ و مبارزه بايد با دشمن اصلى دين; يعنى امويان باشد و هرگونه مبارزه عليه خوارج، كه با امويان درگير بودند، به سود بنى اميّه و به ضرر جامعه اسلامى و تضعيف بنيه مسلمانان و تقويت قواى بنى اميّه تمام مى شود و اين يعنى خيانت در حق اسلام و امّت اسلامى. از اين رو، حضرت، شيعيان را از اين عمل بازمى داشتند.(34) اما چنين دستورالعملى از ناحيه برخى شيعيان رعايت نگرديد.(35)

نه تنها اميرالمؤمنين(عليه السلام) شيعيان را از نبرد با خوارج بازمى داشتند، بلكه امام حسن(عليه السلام)نيز با سيره عملى خود، چنين نبردى را ناپسند دانستند. هنگامى كه امام(عليه السلام)پس از صلح با معاويه، عازم مدينه شدند، خوارج شورش خود را آغاز كرده بودند. معاويه طى نامه اى از امام(عليه السلام)خواست تا مأموريت جنگ با خوارج را به عهده بگيرند، ولى امام(عليه السلام) در جواب نوشتند:

اگر مى خواستم با كسى از اهل قبله بجنگم، از تو شروع مى كردم.(36)

امام سجّاد(عليه السلام) نيز به پيروى از امامان پيش از خود، در عصر امامت خويش، هيچ موضعى عليه خوارج نگرفتند و با اين كه آنان گروهى منحرف و داراى عقايد باطل بودند، حضرت نه درگيرى هاى آنان را تأييد كردند و نه آنان را انكار نمودند.

ب) مواضع سياسى امام (عليه السلام) در برابر امويان

مواضع امام سجّاد(عليه السلام) در دوران 34 ساله امامتشان با حكمرانان اموى، متفاوت بود و بر اساس تغيير اوضاع و شرايط، فراز و نشيب هايى داشت.

از ابتداى دوره امامت آن حضرت; يعنى عصر عاشورا تا بازگشت از اسارت در شام، برخورد ايشان با عبيداللّه، يزيد و اطرافيان آن ها، تند، حماسى، شجاعانه و پرخاشگرانه بود. در اين دوره كوتاه، امام(عليه السلام)تقيّه را به مصلحت اسلام نمى دانستند و با در كف گرفتن جان خويش در آن جوّ پر اختناق و خفقان ـ كه هر فرياد اعتراضى در نطفه خفه مى شد ـ طنين فريادشان سكوت شب ستم را مى شكافت و همچون پتكى آهنين بر سر ستمگران فرود مى آمد. امام(عليه السلام)در آن برهه، پيام آورى بودند كه خاموشى اش، مرگ پيام عاشورا و فراموشى حماسه كربلا را به دنبال داشت و از اين رو، هرگز بدين سكوت تن ندادند.

اما پس از بازگشت از سفر كربلا، شيوه مبارزاتى امام(عليه السلام) تغيير كرد.

با توجه به شهادت بسيارى از شيعيان مخلص در واقعه جانگداز كربلا و اختناق شديدى كه در اثر اين فاجعه ايجاد شده بود، زمينه براى فعاليت آشكار امام(عليه السلام) از بين رفت و در نتيجه، كسى جرأت تماس با امام(عليه السلام)به عنوان بازمانده اهل بيت(عليهم السلام)را نداشت.

امام(عليه السلام) نيز با توجه به وصيّت جدّشان ـ كه از ناحيه خدا رسيده بود ـ كناره گيرى را اختيار كردند; چنان كه بنا بر نقل امام صادق(عليه السلام)، امام سجّاد(عليه السلام)وقتى عهده دار امامت شدند، مهر از وصيّت جدّشان پيامبر(صلى الله عليه وآله)برداشتند و ديدند در آن، به او خطاب شده است:

يا على اَطْرِقْ و اصْمُت.(37)

اى على، (وقتى عهده دار امامت شدى) چشم از خلق بپوش و ساكت باش.

كناره گيرى امام سجّاد(عليه السلام) از اجتماع آن روز، كارى كاملا مطابق با مصلحت زمان بود; چرا كه حاكمان اموى در پى نابودكردن ركن مهم دين; يعنى عترت پيامبر(عليهم السلام) بودند و اين هدف را با كشتنِ امام حسين(عليه السلام)و ياران با وفايشان و اسيركردن خاندان آن حضرت به مرحله اجرا گذاشتند. پس از آن ها نوبت امام سجّاد(عليه السلام)، تنها بازمانده عترت پيامبر(عليهم السلام)بود و در آن زمان، در تمام كره خاك، كسى ديگر نبود كه ادعا كند فرزند حسين بن على(عليهما السلام)، از اهل بيت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و شايسته امامت است. اين تنها بازمانده ناشناخته بود، بدون حامى و ياور، در معرض اتهام مخالفت با نظام حاكم. حكومت، ايشان را به شدت زير نظر داشت و منتظر بهانه اى بود تا از ميان بردارد و شيعه را بى امام كند. بنابراين، لازم بود امام(عليه السلام)براى حفظ خود ـ كه واسطه فيض و هدايت بودند ـ گام بردارند. بدين دليل، چند سالى از اجتماع مردم كناره گرفتند و ارتباطشان را بسيار محدود كردند تا حكومت نسبت به ايشان اطمينان پيدا كند و زمينه براى فعاليتشان فراهم آيد.

البته بايد توجه داشت كه امام(عليه السلام) در اين مدّت، به طور كامل زير نظر مأموران اطلاعاتى بنى اميّه بودند و جمله يزيد مبنى بر اين كه آن حضرت با شورشيان همراهى نكرده ، حاكى از همين مطلب است.

1. امام (عليه السلام) و حَجّاج بن يوسف ثقفى

پس از مرگ يزيد در سال 64 تا كشته شدن ابن زبير به دست حجّاج در سال 73، حكومت اموى بر حجاز تسلّطى نداشت. در اين دوره، شهر مدينه تحت سلطه زبيريان بود. وقتى عبدالملك بر عراق مسلّط شد، حجّاج را با سپاهى عظيم به جنگ عبداللّه بن زبير فرستاد و ابن زبير به دست حجّاج كشته شد و او از طرف عبدالملك، حكومت حجاز را عهده دار گرديد و بيش از بيست سال بر حجاز و عراق حكم راند و در اين مدت، حكومت وحشت و اختناق و ترور را بنا كرد و مردم را به كوچك ترين اتهام مورد ضرب و شتم و قتل عام قرار مى داد. در چنين شرايطى، امام(عليه السلام)چگونه مى توانستند بدون يار و ياور و احتمال تأثير در مردم، عليه دستگاه حاكم اقدامى كنند؟ ظاهراً بين امام(عليه السلام)و حجّاج برخورد تندى صورت نگرفته باشد و علت آن يكى موضع گيرى امام(عليه السلام)براساس تقيّه بود كه از اظهار مخالفت و بهانه دادن به دست دشمن سفّاكى چون حجّاج امتناع مىورزيدند و ديگرى دستور عبدالملك به حجّاج بود.

پس از واقعه كربلا، روش مبارزاتى امام طورى بود كه از ديد حكومت، حضرت الخيرُ الّذي لا شرَّ فيه لقب گرفتند. اما از ديد حجّاج، اقدامات زيربنايى و سازنده امام(عليه السلام)براى حكومت، بسيار خطرناك بود. از اين رو، حجّاج براى تعرّض به حريم امام سجّاد(عليه السلام) به دنبال اجازه خليفه بود. بدين روى، او طى نامه اى به عبدالملك نوشت:

اگر ثبات و دوام حكومت را مى خواهى، على بن الحسين را به قتل برسان.

عبدالملك در جواب نوشت:

از خون بنى هاشم بر حذر باش و آن را حفظ كن; زيرا من ديدم كه آل ابوسفيان هرگاه در ريختن خون آنان حريص بودند، مدت كمى نگذشت كه خدا حكومت آنان را از بين برد.(38)

2. شيوه رفتار امام سجّاد (عليه السلام) با هشام بن اسماعيل

پس از حجّاج، هشام بن اسماعيل از طرف عبدالملك، والى مدينه شد. او قريب چهار سال والى مدينه بود و در سال 87 هـ . ق. از طرف وليد بن عبدالملك عزل گرديد. هشام در دوره امارت خود، نسبت به امام سجّاد(عليه السلام)اذيت هاى فراوانى روا داشت. وليد به هنگام بركنارى او، دستور داد براى تنبيهش، او را برابر مردم بر پا بدارند تا هر كس هر چه مى خواهد به او بگويد. هشام مى گفت: جز على بن الحسين(عليه السلام) از كسى نمى ترسم.

هشام از تيره بنى مخزوم بود. اين تيره از ديرزمان با بنى هاشم دشمن بودند و اين مرد در مدت حكومت خود در مدينه، على بن الحسين(عليه السلام) را فراوان آزار كرد و به خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)سخنان زشت بسيارى گفت. روز عزل او، امام(عليه السلام) به ياران خود فرمودند: مبادا به هشام سخن ناروايى بگوييد و چون خود بر او گذشتند، بر وى سلام كردند. هشام وقتى اين برخورد بزرگوارانه امام را ديد، خطاب به آن حضرت گفت:

اللّهُ اَعلمُ حيثُ يَجعلُ رسالته.(39)

خدا بهتر مى داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد.(40)

3. امام سجّاد (عليه السلام) و عبدالملك

بين امام سجّاد(عليه السلام) و عبدالملك برخوردهاى گوناگونى روى داد. البته عبدالملك بنا داشت با بنى هاشم به نرمى برخورد كند و از رويارويى و مبارزه با آنان دورى جويد، ولى در طول دوران حكومتش، به شدت امام(عليه السلام)را زير نظر داشت و جاسوس هايى گمارده بود كه حتى مسائل داخلى و خصوصى زندگى امام(عليه السلام)را به او گزارش مى دهند.

در ماجراى ازدواج امام(عليه السلام) با كنيز آزاد كرده خود، عبدالملك طى نامه اى، اين اقدام را ناپسند شمرد و با اين كار مى خواست به امام(عليه السلام)بفهماند كه از تمام امور زندگى شان، حتى مسائل خصوصى، آگاه است.

امام(عليه السلام) چنان جوابى دندان شكن و كنايه آميز به عبدالملك نوشتند كه وقتى سليمان، پسر عبدالملك، نامه را خواند گفت: اى اميرالمؤمنين، على بن الحسين(عليه السلام)عجب تفاخرى بر تو كرده است! (41)

البته برخوردهاى تعرّض آميز امام(عليه السلام)با عبدالملك مربوط به زمانى است كه شرايط مناسبِ اين نوع برخوردها، فراهم بود. عبدالملك در سال 73 هجرى ـ يعنى دوازده سال پس از شروع امامت امام(عليه السلام) ـ بر حجاز مسلّط شد.

وقتى عبدالملك به حجّاج نوشت كه نسبت به بنى هاشم خوش رفتارى كند، امام(عليه السلام)همان وقت، طى نامه اى به عبدالملك نوشتند كه تو در فلان ساعت، از فلان روز، از فلان ماه، براى حجّاج چنين و چنان نوشتى و پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آن به من خبر داد.

سپس نامه را مهر كردند و به غلام خود دادند تا به عبدالملك برساند. وقتى عبدالملك نامه را خواند و تاريخ نامه را پس از بررسى، درست و موافق نوشته امام(عليه السلام)يافت، خوشحال شد و هدايايى براى امام فرستاد.(42)

امام(عليه السلام) با فرستادن اين نامه، چند منظور را دنبال مى كردند:

1. به عبدالملك بفهماند كه او به قدرت و خواست خداوند، از همه جرياناتى كه در كاخ او مى گذرد، در همان وقت، اطلاع پيدا مى كند.

2. به او آگاهى دهد كه با پيامبر(صلى الله عليه وآله)ارتباط مستقيم دارد; يعنى علاوه بر اين كه فرزند نَسَبى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مى باشد، با او رابطه روحى و معنوى نيز دارد.

نامه امام(عليه السلام) به عبدالملك و خبردادن از اقدام خوب وى، در واقع، نوعى اعلام برترى و چيرگى قدرت الهى امام(عليه السلام)بر او بود و وى را به قبول اين برترى فرا مى خواند.

3. امام سجّاد (عليه السلام) و عبدالملك

بين امام سجّاد(عليه السلام) و عبدالملك برخوردهاى گوناگونى روى داد. البته عبدالملك بنا داشت با بنى هاشم به نرمى برخورد كند و از رويارويى و مبارزه با آنان دورى جويد، ولى در طول دوران حكومتش، به شدت امام(عليه السلام)را زير نظر داشت و جاسوس هايى گمارده بود كه حتى مسائل داخلى و خصوصى زندگى امام(عليه السلام)را به او گزارش مى دهند.

در ماجراى ازدواج امام(عليه السلام) با كنيز آزاد كرده خود، عبدالملك طى نامه اى، اين اقدام را ناپسند شمرد و با اين كار مى خواست به امام(عليه السلام)بفهماند كه از تمام امور زندگى شان، حتى مسائل خصوصى، آگاه است.

امام(عليه السلام) چنان جوابى دندان شكن و كنايه آميز به عبدالملك نوشتند كه وقتى سليمان، پسر عبدالملك، نامه را خواند گفت: اى اميرالمؤمنين، على بن الحسين(عليه السلام)عجب تفاخرى بر تو كرده است! (41)

البته برخوردهاى تعرّض آميز امام(عليه السلام)با عبدالملك مربوط به زمانى است كه شرايط مناسبِ اين نوع برخوردها، فراهم بود. عبدالملك در سال 73 هجرى ـ يعنى دوازده سال پس از شروع امامت امام(عليه السلام) ـ بر حجاز مسلّط شد.

وقتى عبدالملك به حجّاج نوشت كه نسبت به بنى هاشم خوش رفتارى كند، امام(عليه السلام)همان وقت، طى نامه اى به عبدالملك نوشتند كه تو در فلان ساعت، از فلان روز، از فلان ماه، براى حجّاج چنين و چنان نوشتى و پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آن به من خبر داد.

سپس نامه را مهر كردند و به غلام خود دادند تا به عبدالملك برساند. وقتى عبدالملك نامه را خواند و تاريخ نامه را پس از بررسى، درست و موافق نوشته امام(عليه السلام)يافت، خوشحال شد و هدايايى براى امام فرستاد.(42)

امام(عليه السلام) با فرستادن اين نامه، چند منظور را دنبال مى كردند:

1. به عبدالملك بفهماند كه او به قدرت و خواست خداوند، از همه جرياناتى كه در كاخ او مى گذرد، در همان وقت، اطلاع پيدا مى كند.

2. به او آگاهى دهد كه با پيامبر(صلى الله عليه وآله)ارتباط مستقيم دارد; يعنى علاوه بر اين كه فرزند نَسَبى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مى باشد، با او رابطه روحى و معنوى نيز دارد.

نامه امام(عليه السلام) به عبدالملك و خبردادن از اقدام خوب وى، در واقع، نوعى اعلام برترى و چيرگى قدرت الهى امام(عليه السلام)بر او بود و وى را به قبول اين برترى فرا مى خواند.

4. نظر امام (عليه السلام) در مورد عمر بن عبدالعزيز

عمر بن عبدالعزيز از كسانى بود كه پس از شهادت امام(عليه السلام)به خلافت رسيد، ولى امام سجّاد(عليه السلام)پيش از آن، روش سياسى او را افشا كرده بود.

عبداللّه بن عطاء تميمى مى گويد: با على بن الحسين(عليه السلام) در مسجد بودم، ناگاه عمر بن عبدالعزيز از آن جا گذشت، درحالى كه كفش هاى بندنقره اى در پا داشت و از گستاخ ترين مردم بود. گفتم: پناه بر خدا ! اين شخص فاسق بر مردم ولايت دارد؟ امام(عليه السلام)فرمودند: بلى، اما ديرى نخواهد پاييد كه مى ميرد، در حالى كه اهل آسمان او را لعنت كرده و اهل زمين بر او مى گريند. (43)

امام(عليه السلام) با اين سخن، از ظاهرنمايى هاى عمر در آينده پرده برداشتند و بيان كردند كه اگرچه او تظاهر به زهد و پارسايى مى كند و از ستم هاى بنى اميّه بر اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) جلوگيرى به عمل مى آورد، ناسزا گفتن به اميرالمؤمنين(عليه السلام) را منع مى كند و فدك را به بنى هاشم برمى گرداند، اما تمام اين كارها رياكارى و بر اساس نقشه هاى سياسى است كه مى خواهد پايه هاى حكومت خود را استوار سازد تا بدين وسيله، مردم اغفال شوند و مطيع و منقاد او گردند; چرا كه او به خوبى مى داند مردم از جنايات و اعمال ننگين اجداد و نياكان ناپاكش متنفّر و بى زارند. از اين رو، روش حكومتى خود را براى فريفتن مردم، تغيير مى دهد.

بنابراين، اگر او واقعاً زاهد و عابد بود و از طغيان و سركشى در برابر اوامر خدا بيم و هراس داشت، مى بايست ابتدا اصل خلافت را، كه به ناحق تصاحب كرده بود، به اهلش برمى گرداند و به امامت و زعامت امام سجّاد(عليه السلام)و فرزندانش كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)بارها فرموده و نامشان را ذكر كرده بود، اعتراف مى كرد.

بنا به نقل طبرى، وقتى عمر بن عبدالعزيز در روزگار حكومت وليد بن عبدالملك به سال 87 هجرى، فرماندار مدينه شد، جمعى از فقهاى آن شهر مانند عروة بن زبير، ابوبكر بن سليمان بن ابى خيثمه، سليمان بن يسار و برخى ديگر را دعوت كرد تا بر امور دين نظارت داشته باشند و هنگام انحراف، او را هدايت كنند تا از طريق حق نلغزد و راهى دوزخ نشود.(44) اگر او در پندار خود صداقت داشت و واقعاً درصدد يافتن راه حق بود، پس چرا از امام سجّاد(عليه السلام) و فرزند بزرگوارشان امام باقر(عليه السلام)، كه از نظر فقهى و علمى از همه بلند پايه تر بودند، دعوت نكرد؟

او فدك را نيز به بنى هاشم برگرداند، در صورتى كه تمام ارزش فدك و غيرفدك كه امويان غصب كرده بودند، در برابر مقام خلافتى كه خداوند براى اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) قرار داده بود، به پشيزى نمى ارزيد. آيا هيچ ظلمى از اين بالاتر نسبت به خاندان پيامبر(عليهم السلام) قابل تصور بود كه حقّشان را به آن ها برنگرداندند و به مردم اعلام نكردند كه ايشان از ما ـ كه بدون رضاى خدا بر مسند امور قرار مى گيريم ـ برترند؟

عمر ابتدا مى بايست يوغ گمراهى را على رغم موافقت يا مخالفت اطرافيان، از گردن خود برمى داشت; مخالفت تمام اطرافيان و حتى تمام مردم در برابر خشنودى خدا ناچيز بود. اما او نه تنها اين كار را نكرد و خلافت را به صاحبان اصلى اش برنگرداند، بلكه وقتى خليفه شد، چهره واقعى خود را از لابه لاى بعضى گفته ها و كردارهايش نمايان ساخت.

در زمان خلافتش، بر مقرّرى هاى شاميان، كه طرفدار بنى اميّه بودند، ده دينار افزود، ولى مردم عراق را به جرم آن كه به آل على(عليه السلام)تمايل داشتند و در خط بنى اميّه نبودند، از آن محروم كرد.(45)

وى همچنين به دليل حمايت علنى و آشكار ابوطفيل عامر بن واثله(46) از امام على(عليه السلام) و نقل فضايل آن حضرت و فرزندان معصومش، دستور داد او را از حقوق بيت المال محروم سازند! و چون ابوطفيل به اين كار عمر اعتراض كرد، در جواب اعتراض او گفت: من شنيده ام شمشيرت را جلا داده و سر نيزه ات را تيز كرده و تيرت را به كمان گذاشته و سلاحت را آماده ساخته اى و در انتظار امام قائم به سر مى برى تا ظهور كند! بنابراين، هر وقت آمد سهم تو را خواهد داد!

ابوطفيل در مقابل گستاخى و زخم زبانى كه عمر زد، به او گفت: جواب خدا را هم همين طور خواهى داد؟ عمر در مقابل سخن ابوطفيل شرمنده شد و سهميه او را داد.(47)

جاى بسى شگفتى است كه عمر حق اين مرد صحابى و يكى از دوست داران راستين اميرالمؤمنين(عليه السلام) و خاندانش را ـ كه زندگى اش به آن بستگى داشت ـ مى گيرد و در مقابل، همزمان با آن، كنيزكى را به قيمت ده باغ و بستان مى خرد و به يكى از جوانان بنى اميّه ـ كه از فرزندزادگان عثمان بود و به آن دختر عشق مىورزيد ـ مى بخشد!(48)

آنچه در پايان اين بحث بايد گفت آن است كه تمام كارهاى به ظاهر مردم پسندانه عمر بن عبدالعزيز براى جلب دل هاى مردم به سوى خود بود تا بهتر بتواند بر آنان حكم راند، و گرنه او نيز همچون نياكانش، دلى آكنده از عداوت و دشمنى با آل على(عليهم السلام) داشت; چرا كه از درخت تلخ، هرگزميوه شيرين به ثمر نخواهد نشست.

فصل نهم : نقش تربيتى و اخلاقى امام سجّاد (عليه السلام)

تربيت نيروهاى صالح و عالم (نيروسازى)

امام سجّاد(عليه السلام)در راستاى تلاش هاى هدايت گرانه خود، در نشر صحيح احكام و معارف بلند دينى و هرچه بهتر زنده كردن سيره و سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و امامان پيش از خود، اقدام به كار بزرگ ديگرى كردند كه از آن مى توان به نيروسازى ياد كرد. بدين منظور، حضرت به تربيت انسان هاى شايسته همّت گماشتند و نيروهاى جذب شده را آموزش، بصيرت و آگاهى دادند و موانع مبارزه را به آنان آموختند و رازدارى و دورى از نامحرمان را به آنان گوشزد كردند.

حضرت سجّاد(عليه السلام)درمدت 34 سال امامت و هدايت خود، موفّق به تربيت افراد زيادى گرديدند و آنان را براى تداوم انقلاب شيعه از هر جهت آماده ساختند. در رأس اين افراد، فرزند برومندشان، امام محمدباقر(عليه السلام)، بود كه وظيفه امامت پس از آن بزرگوار را به عهده گرفتند و سنگ بناى دانشگاه اهل بيت(عليهم السلام)را گذاشتند و فقه شيعه را پايه ريزى كردند. فرزندان ديگر آن حضرت، عبداللّه، عمر و حسين، نيز از فقيهان و راويان حديث بودند و به عبادت و درست كارى شهرت داشتند.

در اين ميان، حسين بن على بن الحسين روايات زيادى را از پدر خود، امام سجّاد(عليه السلام)و برادرش امام باقر(عليه السلام)و عمّه اش جناب فاطمه، دختر امام حسين(عليه السلام)، نقل كرده است.(49)

همچنين جناب زيد بن على، كه به علم و تقوا و بزرگوارى مشهور بود، پرچم انقلاب كربلا را دگر بار برافراشت و خواب راحت را از چشم ستمگران برگرفت.

از دختران آن حضرت، جناب عُلَيَّه، بانويى فاضل و از راويان حديث است. وى كتابى داشته كه زراره از آن روايت مى كرده است.(50)

علاوه بر فرزندان گران قدر آن حضرت، اصحاب تربيت شده آن بزرگوار نيز همچون ستاره هايى درخشان در آسمان علم و دانش درخشيدند و پرتو افشانى كردند. شيخ طوسى(قدس سره)171 نفر را در زمره اصحاب و راويان آن بزرگوار ذكر كرده است.(51) به ذكر نام برخى از مشاهير آن اكتفا مى گردد: ثابت بن دينار معروف به ابوحمزه ثمالى ، ابوخالد كابلى، يحيى بن ام الطويل، سعيد بن جبير، سعيد بن مسيّب، عمرو بن عبداللّه سبيعى، عامر بن واعله كنانى، قاسم بن عوف، سلمة بن دينار مدنى، ابان بن تغلب بن رياح و طاووس بن كيسان.(52)

امام سجّاد(عليه السلام)با تربيت چنين يارانى در حقيقت، يكى از مؤسّسان مدرسه بزرگ اسلامى بودند. خانه و مسجد، مدرسه ايشان بود و طلاب در آن جا پيرامون ايشان جمع مى شدند و بعدها شاگردانشان، سازندگان تمدّن اسلامى گرديدند و مردان تفكر و قانون گذارى و ادب اسلامى گشتند.(53)

با آن كه علم و دانش در خاندان حضرت موروثى بود، ايشان براى تجليل از مقام دانشمندان، در جلسات درس فقها و علماى شهر مدينه شركت مى كردند و از اين راه، ديگران را به دانش اندوزى، ترغيب و تشويق مى نمودند.

در اين باره، يزيد بن حازم مى گويد:

سليمان بن يسار را مى ديدم با على بن الحسين(عليه السلام) بين قبر و منبر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نشسته و تا بالا آمدن آفتاب به مذاكره و مباحثه مى پرداختند. چون مى خواستند برخيزند، عبداللّه بن ابى سلمه سوره اى را مى خواند و پس از ختم سوره دعا مى كردند.(54)

امام سجّاد(عليه السلام) با تشكيل جلسه هاى درس و مباحثه در مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله)، رشته هاى گوناگون علوم الهى از قبيل تفسير، حديث و فقه را به دوست داران دانش و معرفت مى آموختند و دانش پژوهان را به درك عميق احكام دين و استنباط احكام ترغيب مى كردند. كوشش امام سجّاد(عليه السلام) در اين عرصه، ثمرات علمى فراوانى براى جامعه اسلامى به بار آورد و عالمان زيادى به دست حضرت تربيت شدند كه گرد ايشان را مى گرفتند و حضرت به عنوان محورى مستحكم در بين آنان به حساب مى آمدند. چنان كه سعيد بن مسيّب مى گويد:

قرّاء به سوى مكّه روانه نمى شدند تا زمانى كه امام سجّاد(عليه السلام)روانه نمى شد. پس چون حضرت حركت مى كردند، با وى هزار نفر از آنان روانه مى شدند.(55)

امام(عليه السلام) در ستايش طالب علم جمله اى دارند كه حاكى از توجه بسيار ايشان به دانش و دانش آموزى است; هنگامى كه دانش آموزى به خدمتشان مى رسيد، مى فرمودند: خوش آمدى، اى سفارش شده رسول خدا(صلى الله عليه وآله)! سپس مى فرمودند:

وقتى دانشجو از خانه خود بيرون مى آيد، پاى خود را بر هيچ تر و خشكى از زمين نمى گذارد، مگر آن كه تا هفتمين طبقه زمين براى او تسبيح مى كنند.(56)

بنابراين، بى سبب نيست كه افراد زيادى از علم حضرت بهره مند مى شدند و زمينه براى نهضت عظيم علمى ـ فرهنگى امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) فراهم مى آمد.

تربيت نيروهاى صالح و عالم (نيروسازى)

امام سجّاد(عليه السلام)در راستاى تلاش هاى هدايت گرانه خود، در نشر صحيح احكام و معارف بلند دينى و هرچه بهتر زنده كردن سيره و سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و امامان پيش از خود، اقدام به كار بزرگ ديگرى كردند كه از آن مى توان به نيروسازى ياد كرد. بدين منظور، حضرت به تربيت انسان هاى شايسته همّت گماشتند و نيروهاى جذب شده را آموزش، بصيرت و آگاهى دادند و موانع مبارزه را به آنان آموختند و رازدارى و دورى از نامحرمان را به آنان گوشزد كردند.

حضرت سجّاد(عليه السلام)درمدت 34 سال امامت و هدايت خود، موفّق به تربيت افراد زيادى گرديدند و آنان را براى تداوم انقلاب شيعه از هر جهت آماده ساختند. در رأس اين افراد، فرزند برومندشان، امام محمدباقر(عليه السلام)، بود كه وظيفه امامت پس از آن بزرگوار را به عهده گرفتند و سنگ بناى دانشگاه اهل بيت(عليهم السلام)را گذاشتند و فقه شيعه را پايه ريزى كردند. فرزندان ديگر آن حضرت، عبداللّه، عمر و حسين، نيز از فقيهان و راويان حديث بودند و به عبادت و درست كارى شهرت داشتند.

در اين ميان، حسين بن على بن الحسين روايات زيادى را از پدر خود، امام سجّاد(عليه السلام)و برادرش امام باقر(عليه السلام)و عمّه اش جناب فاطمه، دختر امام حسين(عليه السلام)، نقل كرده است.(49)

همچنين جناب زيد بن على، كه به علم و تقوا و بزرگوارى مشهور بود، پرچم انقلاب كربلا را دگر بار برافراشت و خواب راحت را از چشم ستمگران برگرفت.

از دختران آن حضرت، جناب عُلَيَّه، بانويى فاضل و از راويان حديث است. وى كتابى داشته كه زراره از آن روايت مى كرده است.(50)

علاوه بر فرزندان گران قدر آن حضرت، اصحاب تربيت شده آن بزرگوار نيز همچون ستاره هايى درخشان در آسمان علم و دانش درخشيدند و پرتو افشانى كردند. شيخ طوسى(قدس سره)171 نفر را در زمره اصحاب و راويان آن بزرگوار ذكر كرده است.(51) به ذكر نام برخى از مشاهير آن اكتفا مى گردد: ثابت بن دينار معروف به ابوحمزه ثمالى ، ابوخالد كابلى، يحيى بن ام الطويل، سعيد بن جبير، سعيد بن مسيّب، عمرو بن عبداللّه سبيعى، عامر بن واعله كنانى، قاسم بن عوف، سلمة بن دينار مدنى، ابان بن تغلب بن رياح و طاووس بن كيسان.(52)

امام سجّاد(عليه السلام)با تربيت چنين يارانى در حقيقت، يكى از مؤسّسان مدرسه بزرگ اسلامى بودند. خانه و مسجد، مدرسه ايشان بود و طلاب در آن جا پيرامون ايشان جمع مى شدند و بعدها شاگردانشان، سازندگان تمدّن اسلامى گرديدند و مردان تفكر و قانون گذارى و ادب اسلامى گشتند.(53)

با آن كه علم و دانش در خاندان حضرت موروثى بود، ايشان براى تجليل از مقام دانشمندان، در جلسات درس فقها و علماى شهر مدينه شركت مى كردند و از اين راه، ديگران را به دانش اندوزى، ترغيب و تشويق مى نمودند.

در اين باره، يزيد بن حازم مى گويد:

سليمان بن يسار را مى ديدم با على بن الحسين(عليه السلام) بين قبر و منبر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نشسته و تا بالا آمدن آفتاب به مذاكره و مباحثه مى پرداختند. چون مى خواستند برخيزند، عبداللّه بن ابى سلمه سوره اى را مى خواند و پس از ختم سوره دعا مى كردند.(54)

امام سجّاد(عليه السلام) با تشكيل جلسه هاى درس و مباحثه در مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله)، رشته هاى گوناگون علوم الهى از قبيل تفسير، حديث و فقه را به دوست داران دانش و معرفت مى آموختند و دانش پژوهان را به درك عميق احكام دين و استنباط احكام ترغيب مى كردند. كوشش امام سجّاد(عليه السلام) در اين عرصه، ثمرات علمى فراوانى براى جامعه اسلامى به بار آورد و عالمان زيادى به دست حضرت تربيت شدند كه گرد ايشان را مى گرفتند و حضرت به عنوان محورى مستحكم در بين آنان به حساب مى آمدند. چنان كه سعيد بن مسيّب مى گويد:

قرّاء به سوى مكّه روانه نمى شدند تا زمانى كه امام سجّاد(عليه السلام)روانه نمى شد. پس چون حضرت حركت مى كردند، با وى هزار نفر از آنان روانه مى شدند.(55)

امام(عليه السلام) در ستايش طالب علم جمله اى دارند كه حاكى از توجه بسيار ايشان به دانش و دانش آموزى است; هنگامى كه دانش آموزى به خدمتشان مى رسيد، مى فرمودند: خوش آمدى، اى سفارش شده رسول خدا(صلى الله عليه وآله)! سپس مى فرمودند:

وقتى دانشجو از خانه خود بيرون مى آيد، پاى خود را بر هيچ تر و خشكى از زمين نمى گذارد، مگر آن كه تا هفتمين طبقه زمين براى او تسبيح مى كنند.(56)

بنابراين، بى سبب نيست كه افراد زيادى از علم حضرت بهره مند مى شدند و زمينه براى نهضت عظيم علمى ـ فرهنگى امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) فراهم مى آمد.

آزادسازى بندگان

اسلام منادى برادرى و برابرى بين افراد جامعه اسلامى بوده است و تفاوت و برترى را تنها با معيار تقوا محك زده و اختلاف قبيله اى و نژادى، كه در جاهليت ارزش فراوان داشت، از نظر اسلام كاملا مردود و بى ارزش شمرده شده است.

اما با روى كار آمدن امويان، اين تعاليم حيات بخش و افتخارآفرين به فراموشى سپرده شدند و اختلافات و برترى جويى هاى قبيله اى دوباره زنده شد. فتوحات جنبه كشورگشايى و راهى براى كسب درآمد از راه غنايم و خراج گرديد.

علاوه بر اختلافات قبيله اى، اختلاف نژادى و مسأله عرب و عجم و برترى عرب بر عجم، مجدّداً مطرح شد. موالى (مسلمانان غير عرب) خوار گشتند و عرب ها بر آنان تقدّم و برترى يافتند. معاويه، سردمدار امويان، عرب را انسان و موالى را شبه انسان مى شمرد.(57) سياست تبعيض نژادى به حدّى رسيده بود كه عرب ها به موالى، دختر نمى دادند.(58)

ابراهيم بن هشام بن اسماعيل، والى مدينه، يكى از موالى را به دليل آن كه با زنى عرب ازدواج كرده بود، دويست ضربه شلاق زد و سر و ريش و ابروهاى وى را تراشيد و طلاق زنش را از او گرفت!(59)

امام سجّاد(عليه السلام) با توجه به اين اوضاع و شرايط در عصر خويش، به موالى عنايت ويژه اى داشتند و نحوه رفتار امام(عليه السلام) با بردگان، در نهايت دقّت و ظرافت پايه ريزى شده بود. مطالعه اين بخش از زندگى حضرت براى دست اندركاران امور تربيتى جامعه، بسيار جذّاب و مفيد است. رفتار حضرت داراى چند ويژگى برجسته است كه به آن ها اشاره مى شود:

الف) بردگان و كنيزان بسيارى مى خريدند، اما آنان را بيش از يك سال نگه نمى داشتند و به بهانه هاى گوناگون آنان را آزاد مى كردند. اين خود بهترين دليل بر آن است كه امام(عليه السلام) از خدمت آنان بى نياز بودند و از اين عمل، اهداف ديگرى را دنبال مى كردند.

ب) بردگان خود را فرزند مى ناميدند و با تعبير يا بُنىّ (اى پسركم) آنان را صدا مى زدند تا اعلام كنند كه در نظر ايشان، مسلمان آزاده و غير آزاده هر دو برابرند، بر خلاف ديگران كه بردگان را از حيوان نيز پست تر مى شمردند. رفتار حضرت با بردگان رفتارى كاملا مطابق با موازين اسلام ناب بود، با آنان غذا مى خوردند، نشست و برخاست مى كردند، سخن آنان را مى شنيدند و... . اين رفتار به طور طبيعى سبب مى شد كه محبت حضرت در دل آنان جاى گيرد.

ج) بردگان را به گناهى تنبيه نمى كردند، بلكه گناهان آنان را در طول سال مى نوشتند و در آخر ماه رمضان، آنان را جمع مى كردند و گناه هر كس را بر او خوانده، از او اقرار و اعتراف مى گرفتند; مى خواستند همان گونه كه امام(عليه السلام)او را مى بخشند، او هم از خدا، بخشش امام(عليه السلام)را طلب كند. سپس آنان را آزاد كرده، جايزه مى دادند و با اين روش، آنان را وامدار عفو و كرم و بزرگوارى خود مى ساختند.

د) در مدتى كه بردگان در خدمت حضرت بودند، احكام و معارف دينى را از حضرت مى آموختند و به سلاحِ بينش و معرفت مجهّز مى شدند.

هـ) هنگامى كه آنان را آزاد مى كردند، مقدّمات و وسايل لازم را براى زندگى در اختيار آنان مى گذاشتند تا بتوانند به طور مستقل و آبرومندانه زندگى كنند.

و) امام(عليه السلام) با بعضى از همين كنيزان آزاد شده ازدواج مى كردند و برخلاف رسوم آن روز جامعه عرب، اين كار را سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و پسنديده مى شمردند و با اين كار، به موالى ارزش و شخصيت مى دادند.(60)

امام زين العابدين(عليه السلام) بدين منوال، جمع زيادى از بردگان را آزاد كردند و با اين روش استثنايى، آثار و پيامدهاى بسيار خوبى را براى جامعه بر جاى گذاشتند. حضرت از اين طريق، توانستند عدّه زيادى طرفدار و ياور براى جبهه حق فراهم آورند و خانه امام(عليه السلام) ـ در حقيقت ـ مدرسه اى شد براى پذيرش شاگردانى از بندگان و پرورش و تربيت آنان. اين در حالى بود كه اگر امام(عليه السلام) مى خواستند به طور رسمى مدرسه اى براى اين منظور باز كنند، قطعاً حكومت مانع مى شد.

امام(عليه السلام) بردگان سياه پوست را ـ در حالى كه به آنان نيازى نداشتند ـ مى خريدند و آنان را در مراسم حج، به عرفات مى آوردند. سپس هنگامى كه به سوى مشعر كوچ مى كردند، آزادشان كرده، به آنان جايزه هاى مالى مى دادند.(61)

استاد جعفر مرتضى عاملى در اين باره مى نويسد: موالى با مشاهده اين اقدام، اهل بيت(عليهم السلام)را انسان هايى نمونه و مسلمانانى شايسته مى ديدند و به اين دليل، حاضر مى شدند كه در شرايط گوناگون، در كنار آنان قرار بگيرند. شواهدى وجود دارد مبنى بر اين كه اين بندگان وقتى مى ديدند علويان مورد ستم قرار گرفته اند، از آنان حمايت مى كردند;(62) چنان كه وقتى عبداللّه بن زبير، در مكّه بر آل ابوطالب سخت گرفت و آنان را در شعب ابوطالب محاصره كرد، در مدينه گروهى از سياهان با اين اقدام مخالفت كردند. يكى از اين مخالفان غلام عبداللّه بن عمر بود. عبداللّه او را فراخواند. وى در حالى كه شمشيرش را كشيده بود، گفت: به خدا قسم، ما اجتماع كرده ايم تا شما را از باطلتان به سوى حقّمان برگردانيم. (63)

جالب است بدانيم كه برادران معروف حسين بن سعيد اهوازى و حسن بن سعيد اهوازى و احمد فرزند حسين(64) و على بن يحيى فرزند حسن(65) از موالى امام سجّاد(عليه السلام) بوده اند.

يكى از محقّقان، آمار موالى و بردگان را از ميان اصحاب امامان معصوم(عليهم السلام) و با توجه به كتاب رجال شيخ طوسى استخراج كرده است. با توجه به اين آمار، از مجموع 171 نفر ياران امام سجّاد(عليه السلام)، 20 نفر آن ها از موالى بوده اند كه نزديك به 12 درصد از مجموع اصحاب حضرت را در برمى گيرد.(66)

وجود اين تعداد از موالى در بين ياران امام سجّاد(عليه السلام)، خود نشانگر اهتمام بيش از حدّ حضرت، به تربيت و آموزش بردگان بوده است. اين در حالى است كه روش حاكمان اموى، برترى دادن عرب بر غير عرب و بهره مند كردن عرب ها از تمام امتيازات اجتماعى و محروم كردن عجم از تمام آن مزايا بود، بلكه غير عرب خوارتر و كوچك تر از حيوان به حساب مى آمد، تا حدّى كه گفته مى شد: نماز را قطع نمى كند، مگر سگ يا الاغ يا برده ! حتى آن ها را (چنان كه در كتاب موطأ مالك آمده) از ارث، بخشش، قضاوت، ولايت، امامت جماعت، ايستادن در صف اول و مانند آن محروم كرده بودند و غير عرب همتاى عرب شمرده نمى شد. به بندگى گرفتن عجم جايز بود و اين عمل در حق عرب مجاز نبود.(67)

امام سجّاد(عليه السلام) با اين روش، منطق اموى را، كه مبتنى بر تبعيض نژادى بود، از نظر اسلام، مردود اعلام كردند و ارزش هاى اصيل اسلامى را دوباره زنده نمودند.

فصل دهم : تربيت اخلاقى و روحى جامعه اسلامى

مقدّمه

امامان معصوم(عليهم السلام) خورشيدهاى فروزان آسمان بشريتند. آنان به معناى واقعى كلمه، انسان هاى كاملى هستند كه در همه جهات اخلاقى، عبادى و علمى به اوج كمال رسيده و تجسّم عينى قرآن هستند. در عصر خلافت جبّاران اموى، كه ارزش هاى انسانى و فضايل اخلاقى فراموش شده و دنياخواهى، تجمّل، اشرافيت، تكبّر، ظلم و ساير رذايل، خوى پسنديده اهل زمان بود، امام سجّاد(عليه السلام)احياگر اخلاق عظيم پيامبر(صلى الله عليه وآله)بودند و با سيرت نيكوى خويش، خاطره شيرين رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و اميرمؤمنان(عليه السلام) را در ذهن ها تجديد مى كردند. مردمى كه سال ها از عصر نبوّت فاصله گرفته و از مكارم اخلاقى پيامبر(صلى الله عليه وآله) فقط داستان هايى شنيده بودند و شايد مصداق آن ها را اسطوره و افسانه مى پنداشتند، ناگاه امام سجّاد(عليه السلام)را مصداق عينى و واقعى همه آن فضايل ـ آن هم در مرتبه اى فوق تصوّر خود ـ يافتند. چه بسيار افرادى كه با مشاهده آن مجسّمه تقوا و فضيلت، به امامت ايشان اعتراف كردند و آن حضرت را جانشين صالح و فرزند راستين پيامبر(صلى الله عليه وآله) شمردند! فضايل و كرامات اخلاقى، سيره نيكو و رفتار و كردار بزرگوارانه امام سجّاد(عليه السلام)چنان بروز و نمود داشت كه دشمن نيز بدان ارزش ها و صفات معترف بود و با اين كه بيش تر بزرگان عصر، ايشان را امام نمى دانستند، اما همگى بر شأن والا و مرتبه عالى و فوق تصوّر حضرتش اعتراف داشتند.

روزى امام(عليه السلام) در مجلس عمر بن عبدالعزيز ـ كه در آن سال ها حاكم مدينه بود ـ حاضر بودند و چون برخاستند و از مجلس بيرون رفتند، عمر از حاضران پرسيد: شريف ترين مردم كيست؟ حاضران گفتند: تو هستى. گفت: چنين نيست، شريف ترين مردم كسى است كه اكنون از نزد من بيرون رفت، همه مردم دوست دارند بدو پيوسته باشند و او دوست ندارد به كسى پيوسته باشد. (68)

سيره امام زين العابدين(عليه السلام) درس هاى تربيتى و اخلاقى فراوانى براى جامعه آن روزگار، كه از ارزش هاى الهى فاصله گرفته بودند و در فساد و بى بندبارى غوطهور بودند، به همراه داشت كه در ذيل، برخى از آن ها بيان مى شود:

مقدّمه

امامان معصوم(عليهم السلام) خورشيدهاى فروزان آسمان بشريتند. آنان به معناى واقعى كلمه، انسان هاى كاملى هستند كه در همه جهات اخلاقى، عبادى و علمى به اوج كمال رسيده و تجسّم عينى قرآن هستند. در عصر خلافت جبّاران اموى، كه ارزش هاى انسانى و فضايل اخلاقى فراموش شده و دنياخواهى، تجمّل، اشرافيت، تكبّر، ظلم و ساير رذايل، خوى پسنديده اهل زمان بود، امام سجّاد(عليه السلام)احياگر اخلاق عظيم پيامبر(صلى الله عليه وآله)بودند و با سيرت نيكوى خويش، خاطره شيرين رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و اميرمؤمنان(عليه السلام) را در ذهن ها تجديد مى كردند. مردمى كه سال ها از عصر نبوّت فاصله گرفته و از مكارم اخلاقى پيامبر(صلى الله عليه وآله) فقط داستان هايى شنيده بودند و شايد مصداق آن ها را اسطوره و افسانه مى پنداشتند، ناگاه امام سجّاد(عليه السلام)را مصداق عينى و واقعى همه آن فضايل ـ آن هم در مرتبه اى فوق تصوّر خود ـ يافتند. چه بسيار افرادى كه با مشاهده آن مجسّمه تقوا و فضيلت، به امامت ايشان اعتراف كردند و آن حضرت را جانشين صالح و فرزند راستين پيامبر(صلى الله عليه وآله) شمردند! فضايل و كرامات اخلاقى، سيره نيكو و رفتار و كردار بزرگوارانه امام سجّاد(عليه السلام)چنان بروز و نمود داشت كه دشمن نيز بدان ارزش ها و صفات معترف بود و با اين كه بيش تر بزرگان عصر، ايشان را امام نمى دانستند، اما همگى بر شأن والا و مرتبه عالى و فوق تصوّر حضرتش اعتراف داشتند.

روزى امام(عليه السلام) در مجلس عمر بن عبدالعزيز ـ كه در آن سال ها حاكم مدينه بود ـ حاضر بودند و چون برخاستند و از مجلس بيرون رفتند، عمر از حاضران پرسيد: شريف ترين مردم كيست؟ حاضران گفتند: تو هستى. گفت: چنين نيست، شريف ترين مردم كسى است كه اكنون از نزد من بيرون رفت، همه مردم دوست دارند بدو پيوسته باشند و او دوست ندارد به كسى پيوسته باشد. (68)

سيره امام زين العابدين(عليه السلام) درس هاى تربيتى و اخلاقى فراوانى براى جامعه آن روزگار، كه از ارزش هاى الهى فاصله گرفته بودند و در فساد و بى بندبارى غوطهور بودند، به همراه داشت كه در ذيل، برخى از آن ها بيان مى شود:

1. عبادت و راز و نياز

امام زين العابدين(عليه السلام)در ميدان عبادت و بندگى خداوند، گوى سبقت را از تمام همگنان ربودند تا آن جا كه همه معترفند ايشان آقا و زينت عبادت كنندگان بودند; آن قدر در پيشگاه خداوند پيشانى بر خاك ساييدند كه همه مواضع سجده شان پينه بست و به همين دليل، آن بزرگوار را ذوالثّفنات ناميدند.(69)

وقتى امام(ره) مى خواستند وضو بگيرند، رنگ چهره شان دگرگون مى شد و چون علت را از ايشان جويا مى شدند، مى فرمود: آيا مى دانى در مقابل چه كسى مى خواهم بايستم؟ (70)

و چون يكى از كنيز ايشان خواست تا توصيف كوتاهى درباره آن بزرگوار به عمل آورد، گفت: من هيچ گاه روز براى ايشان طعامى نياورده و شب بسترى براى ايشان نگسترده ام. (71)

امام سجّاد(عليه السلام) آن قدر به عبادت و راز و نياز با خدا انس داشتند كه حتى افرادى همچون زهرى، كه از علماى دربارى بود، نسبت به عبادت و خلوص آن حضرت عشق مىورزيد; چنان كه نقل شده است:

هر گاه نام على بن الحسين برده مى شد، زهرى گريه مى كرد و مى گفت: زين العابدين!(72)

حضرت همچون جدّشان اميرالمؤمنين(عليه السلام)، پانصد درخت نخل داشتند و كنار هر يك دو ركعت نماز به جا مى آوردند و در شبانه روز، هزار ركعت نماز مى خواندند.(73)

آن حضرت خدا را از اين رو كه شايسته عبادت مى دانستند، به عبادتش مى پرداختند، نه به دليل ترس و بيم از او يا به سبب طمع به بهشت و نعمت هاى بى پايان آن.(74)

امام على بن الحسين(عليه السلام) هنگام ادا فريضه نماز، چنان ترس و وحشتى سراسر وجودشان را فرا مى گرفت كه تمام اعضاى بدنشان مى لرزيد و چون وارد نماز مى شدند، چنان خشك و بى حركت مى ايستادند كه جز آنچه باد از لباسشان تكان مى داد، حركتى از ايشان مشاهده نمى شد;(75) نماز را به گونه اى بر پاى مى داشتند كه گويى نماز وداع مى خوانند و آخرين نماز را به جاى مى آورند.(76)

روزى در سجده بودند، ناگاه خانه دچار حريق شد. اهل خانه فرياد برآوردند: آتش! آتش! فرزند رسول خدا! حضرت بدون توجه به آن شيون ها، نماز را به پايان رساندند. از ايشان پرسيدند: چه چيز شما را به خود سرگرم كرده بود كه به آتش توجه نكرديد؟ فرمود: آتش بزرگ مرا به خود مشغول كرده بود. (77)

امام(عليه السلام)نافله هايى را كه در روز از ايشان فوت مى شد، در شب قضا مى كردند و مى فرمود: فرزندانم، اين نماز بر شما واجب نيست، ولى دوست دارم شما بر كار خير عادت كنيد و آن را ادامه دهيد. (78)

زهرى مى گويد:

در روز قيامت ندا مى دهند: سيّد عابدان زمان خود برخيزد. در آن وقت، على بن الحسين(عليه السلام)برخواهد خواست.(79)

اين گزارش ها، تنها بازگوكننده گوشه ناچيزى از عبادت ها و نيايش هاى امام سجّاد(عليه السلام)است. بدون ترديد، هيچ قلمى ياراى نوشتن و هيچ زبانى توان توصيف واقعى اين ويژگى هاى برجسته حضرت را ندارد.

گرچه يكى از ابعاد عبادت هاى امام(عليه السلام)بُعد شخصى و فردى بود و هدف از انجام آن ها رسيدن به عالى ترين درجات قرب الهى كه مخصوص امامان معصوم(عليهم السلام)است، اما وراى آن، هدف بزرگ ترى توسط آن حضرت دنبال مى شد. بدون شك، تأثير اين عبادت ها ونيايش ها در اجتماعى كه هر روز حاكمانش مردم را به دنياگرايى و پيروى از اميال و هواهاى نفسانى فرامى خوانند، نمى توان انكار كرد. امّت اسلامى با مشاهده اين اعمال و رفتار، از اهل بيت(عليهم السلام) ـ كه گل سر سبد انسان هاى كره خاك مى باشند ـ به آن ها اقتدا كرده، به صراط مستقيم رهنمون مى گشتند و به اين باور مى رسيدند كه پيشوا و رهبر واقعى جامعه اسلامى بايد كسى همچون امام زين العابدين(عليه السلام)باشد و آنان كه اكنون بر مسند قدرت و حاكميت تكيه زده اند، جز حاكمانى غاصب و ستم كار نيستند. از اين رو، اين عمل امام(عليه السلام) بستر مناسبى براى مبارزه با حاكمان جبّار اموى فراهم مى آورد.

2. بزرگوارى و گذشت از خطاكاران

از اخلاق بزرگواران، دفع بدى به نيكى است. امام سجّاد(عليه السلام)در اين ميدان نيز پيشتاز بودند; چه بسيار كسانى كه نسبت به حضرت بدرفتارى مى كردند، ولى آن حضرت بزرگوارانه گذشت مى كردند.

نمونه اش ستم هاى فراوان فرماندار مدينه هشام بن اسماعيل، نسبت به مردم، به ويژه امام سجّاد(عليه السلام)بود; امّا زمانى كه هشام توسط وليد بن عبدالملك از كار بركنار شد، امام(عليه السلام)بر خلاف انتظار هشام، نزديكان خود را از آزار و بى احترامى نسبت به وى بازداشتند و چون بر هشام گذشتند، بر او سلام كردند. هشام با مشاهده اين عظمت روحى و كرامت اخلاقى، گفتند: اللّه اعلمُ حيثُ يجعَلُ رسالته. (80)

سيره آن بزرگوار با غلامان و كنيزانشان نيز درس آموز است: روزى يكى از بندگان خود را براى كارى خواستند، ولى او پاسخ نداد. براى بار دوم و سوم نيز همين برنامه تكرار شد. سرانجام از او پرسيدند: پسرم، صداى مرا نشنيدى؟

گفت: چرا .

فرمود: چرا پاسخ مرا ندادى؟

گفت: چون از تو نمى ترسم.

امام(عليه السلام)فرمود: سپاس خدا را كه غلام من از من نمى ترسد! (81)

همچنين روزى بر مردى گذشتند كه از ايشان بد مى گفت. فرمود: اگر راست مى گوييد، خدا از من بگذرد و اگر دروغ مى گوييد، خدا از شما بگذرد. (82)

زمانى مردى بيرون خانه، ايشان را ديد و ناسزا گفت. خادمان حضرت بر آن مرد حمله بردند، اما امام(عليه السلام)فرمود: او را رها كنيد. سپس به او گفتند: آنچه از ما بر تو پوشيده مانده بيش از آن است كه مى دانى. آيا حاجتى دارى؟ مرد شرمنده شد و امام(عليه السلام)گليمى را كه بر دوش داشتند بر او افكندند و فرمودند تا هزار درهم به او بدهند. آن مرد از آن پس مى گفت: گواهى مى دهم كه تو فرزند پيامبر هستى. (83)

سيره امام زين العابدين(عليه السلام) دراين باره، تعاليم ارزشمند و درس هاى بزرگى به امّت اسلامى مى آموزد كه اگر در آن بنگرند و در مفاهيم درست آن بينديشند، تندخويى ها و كج خُلقى ها از بين خواهد رفت و بردبارى و از خودگذشتگى جايگزين آن خواهد شد و ريشه مهر و محبّت در بين همه مردم، بهويژه كسانى كه خود را داراى لغزش و اشتباه مى دانند، گسترش خواهد يافت.

3. دل جويى و دست گيرى از مستمندان و عشقورزى به آنان

يكى از اقدامات چشمگير و بزرگ امام سجّاد(عليه السلام)در عصر امامت خويش، مساعدت و يارى افراد محروم جامعه اسلامى بود. حضرت همچون اجداد طاهرينشان به اين عمل عشق ورزيده، از خدا محبوبيت همنشينى با تهى دستان را طلب مى كردند; چنان كه در دعاى سى ام صحيفه سجاديه مى فرمايند:

اللّهُمَّ حَبِّب اِلَىَّ صُحْبَةَ الفقراء و اَعِنّي على صُحْبَتِهِم بحُسْنِ الصَّبْر.(84)

پروردگارا، همنشينى با فقرا و تهى دستان را برايم محبوب گردان و مرا به شكيبايى نيكو بر همنشينى ايشان يارى فرما.

روزى امام(عليه السلام) بر گروهى از جذاميان مى گذشتند. به حضرت گفتند. بنشين و با ما غذا بخور. فرمود: اگر روزه نبودم، با شما مى نشستم. چون به خانه رفتند، طعامى براى آنان سفارش دادند و چون غذا آماده شد، براى ايشان فرستادند و خود نيز نزدشان رفتند و با آنان هم غذا شدند.(85)

امام سجّاد(عليه السلام) با روش هاى گوناگون به افراد محروم جامعه اسلامى عصر خويش كمك مى كردند و از اين راه، به امّت اسلامى مى آموختند كه مسلمان واقعى بايد از احوال برادر مسلمان خود باخبر باشد و در غم ها و شادى هاى وى شريك باشد. اين ويژگى متعالى در سيره آن حضرت به صورت هاى متفاوتى نمود داشت كه در ذيل، به برخى از آن ها اشاره مى گردد:

الف) صدقات پنهانى. شب هنگام حضرت انبان پر از غذا يا هيزم يا حاوى كيسه هاى دينار و درهم را بر دوش خويش حمل مى كردند و بدون آن كه كسى ايشان را بشناسد، بين نيازمندان تقسيم مى نمودند و مى فرمودند: صدقه پنهانى آتش غضب پروردگار را خاموش مى كند. (86) آنان افرادى بودند كه امام(عليه السلام)كاملاً آن ها را مى شناختند و براى اين كه اين افراد احساس حقارت و خوارى نكنند، حضرت با چهره پوشيده به سراغشان مى رفتند و حوايجشان را بر طرف مى ساختند.(87)

عايشه درباره اين روش امام(عليه السلام) مى گويد:

از مردم مدينه شنيدم كه مى گفتند: ما صدقه پنهانى را هنگامى از دست داديم كه على بن الحسين(عليه السلام) در گذشت.(88)

روش امام(عليه السلام) چنان مخفيانه بود كه پسرعموى مستمند ايشان از آن حضرت گله مند بود و مى گفت: على بن الحسين(عليه السلام)رعايت خويشاوندى را نمى كند خدا او را سزا دهد! امام(عليه السلام) اين سخنان را مى شنيدند و شكيبايى مى كردند و خود را به وى نمى شناساندند. چون حضرت به ديدار خدا شتافتند، آن احسان و كمك از وى بريده شد و دانست كه آن مرد نيكوكار على بن الحسين(عليه السلام)بوده است. پس بر سر قبر حضرت رفت و گريه كرد.(89)

اين صدقات پنهانى در طول عمر امام(عليه السلام) ادامه داشت تا اين كه حضرت به جوار پروردگار شتافتند. هنگام غسل، آثار كبودى بر پشت ايشان، به علت حمل غذا براى فقرا، نمايان بود.(90)

ب) صدقات عمومى. هر جا و در هر زمانى، اگر مستمندى چيزى از حضرت درخواست مى كرد، حاجتش را روا مى ساختند و مى فرمودند: مرحبا به كسى كه زاد و توشه آخرت مرا حمل مى كند! (91)

حضرت دو بار اموال خود را بين مستمندان قسمت كردند و گفتند: خداوند بنده مؤمنِ گناه كارِ توبه كار را دوست دارد.(92)

امام سجّاد(عليه السلام) در روزى كه روزه مى گرفتند، گوسفندى مى كشتند و دستور طبخ مى دادند. هنگام عصر، سر ديگ مى رفتند و مى گفتند: اين ظرف را براى فلان خانه و اين ظرف را به فلان كس بدهيد، تا اين كه غذا تمام مى شد. سپس خود با نان و خرما افطار مى كردند.(93)

سالى امام(عليه السلام) قصد حج كردند. خواهرشان، سكينه، توشه اى به ارزش هزار درهم براى ايشان آماده ساخت. وقتى حضرت به حرّه رسيدند، آن توشه را نزد او بردند و امام همه آن را بين مستمندان تقسيم كردند.(94)

ج) پرداخت ديون بدهكاران. يكى از مصاديق انفاق هاى امام زين العابدين(عليه السلام)پرداخت ديون افرادى بود كه به دليل فرا رسيدن مرگشان، به علت تهى دستى قادر به بازپرداخت بدهى خود نبودند.

امام سجّاد(عليه السلام) روزى به ديدن محمد بن اسامه رفتند. محمد در بستر مرگ بود و مى گريست، امام(عليه السلام) پرسيدند: چرا گريه مى كنى؟

ـ پانزده هزار دينار وام به گردن دارم و نمى توانم آن را بپردازم.

گريه مكن! وام تو بر عهده من است و تو چيزى بر ذمّه نخواهى داشت. (95)

همچنين حضرت بدهكارى پسر عموى خويش، عبداللّه بن حسن بن حسن را به عهده گرفتند و آن را پرداخت كردند.(96)

د) كفالت خانواده هاى بى پناه و تهيدست. امام سجّاد(عليه السلام) در واقعه حرّه و در آن روزهاى آشوب و قتل و غارت، چهارصد خانواده از عبدمناف را در كفالت خود گرفتند و تا وقتى كه لشكر مسلم در مدينه بود، هزينه آنان را مى پرداختند.(97)

علاوه بر اين، حضرت در طول عمر شريف خود، يكصد خانواده را در مدينه، تحت كفالت داشتند.(98)

هـ) صدقه دادن لباس. وقتى زمستان يا تابستان به پايان مى رسيد، لباس آن فصل را صدقه مى دادند و هيچ وقت لباسى را در دو فصل نمى پوشيدند. چون علت اين كار را پرسيدند، حضرت فرمود:

من از پروردگارم شرم مى كنم كه بهاى لباسى را كه در آن خدا را عبادت كرده ام، صرف خوردن كنم. (99)

روزى امام(عليه السلام) در حالى كه جامه اى از خز گران بها بر تن داشتند، با مستمندى روبه رو شدند. شخص فقير تا آن لباس را بر تن امام(عليه السلام) مشاهده كرد، از آن خوشش آمد. حضرت بلافاصله لباس را به وى بخشيدند و از آن جا رفتند.(100)

بخشش ها و انفاق هاى امام سجّاد(عليه السلام) گذشته از آن كه حاكى از روح متعالى حضرت بود و صفتى از صفات برجسته انسانى را به تمام معنا نشان مى داد، وسيله اى براى جذب دل هاى مردم به اهل بيت(عليهم السلام) بود. حضرت افراد زيادى را از اين طريق به سوى حق هدايت كردند و به آنان فهماندند كه اهل بيت(عليهم السلام) شايسته زعامت و رهبرى امّت هستند. در جامعه اسلامى آن روز، افراد زيادى بودند كه حق اهل بيت(عليهم السلام) را نمى شناختند. از اين رو، هنگام روبه رو شدن با حضرت، در حق ايشان بى مهرى از خود نشان مى دادند.

امام(عليه السلام) همواره با رفتارى بزرگوارانه و نيز بخشش اموال، آنان را متوجه اشتباه خود مى كردند، به گونه اى كه از كرده خود پشيمان شده، از امام(عليه السلام)درخواست آمرزش مى كردند.

نكته اى كه در اين كمك ها و بخشش ها، بسيار اهميت دارد و درس آموز است و بايد مورد توجه قرار گيرد، ويژگى هاى منحصر به فردشان است كه در ذيل به آن ها اشاره مى شود:

1. اين كمك ها غالباً مخفيانه بود، به طورى كه حضرت چهره خود را مى پوشاندند تا از يك سو، مستمند احساس خوارى و شرمندگى نكند و از سوى ديگر، روحيه تملّق و چاپلوسى در برابر امام(عليه السلام) ايجاد نشود.

2. امام(عليه السلام) اين عمل را به دست خويش انجام مى دادند و از نزديك با زندگى تهى دستان آشنا مى شدند; چنان كه در موارد زيادى با آنان هم غذا مى شدند، اين عمل را يك كار افتخارآميز مى دانستند و حتى همنشين شدن با آن ها را از خدا طلب مى كردند.

3. حضرت به وسيله همنشينى و برقرارى رابطه نزديك با خانواده هاى محروم، علاوه بر اين كه از آن ها دل جويى به عمل مى آوردند، با شناسايى محرومان واقعى، از به وجود آمدن روحيه رفاه زدگى و تنبلى و در نهايت، از گداپرورى جلوگيرى مى كردند; نكته اى كه در عصر حاضر، بايد به آن توجه زيادى شود.

4. امام سجّاد(عليه السلام) در انفاق، نه تنها از آنچه خود دوست داشتند و مورد استفاده قرار مى دادند به محرومان مى بخشيدند، بلكه در موارد زيادى، ديگران را بر خود مقدّم مى داشتند و با اين كار، در حقيقت، به آيه شريفه لَنْ تَنالُوا البرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّون (101) عمل مى كردند. اين در حالى بود كه طبق نقل نافع بن جبير، امام على بن الحسين(عليه السلام)درهمى را هم از باب خويشاوندى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مورد استفاده قرار ندادند.(102)

بحثى در منابع مالى امام سجّاد(عليه السلام)

بحثى كه در اين جا مطرح است، آن كه با وجود جوّ خفقان و پر از اختناق اموى و زير نظر داشتن همه اعمال و حركات حضرت، به خصوص روابط ايشان با ديگران، مخارج مالى امام(عليه السلام) چگونه و از چه راه هايى تأمين مى شد؟ حضرت از يك سو، بخشش هاى زيادى به افراد مى كردند و حتى بدهى پانزده هزار دينارى محمّد بن اسامه را پرداختند و از سوى ديگر، بنا بر تحقيقى كه بعضى از محقّقان انجام داده اند، پديده سازمان وكالت ، كه مهم ترين وظيفه اش جمع آورى حقوق شرعى ـ مانند خمس و زكات ـ از شيعيان و رساندن آن ها به دست امامان معصوم(عليهم السلام)بوده است، تا آن زمان پاى نگرفته بود. (زمان شروع كار اين سازمان، عصر امام صادق(عليه السلام)بوده و در عصر امام كاظم(عليه السلام) به صورت يك نهاد رسمى انجام وظيفه مى كرده است.)(103)

به نظر مى رسد كه درآمد حضرت از راه هاى گوناگونى تأمين مى شده است كه در ذيل، به مهم ترين آن ها اشاره مى شود:

1. چشمه و زمين هايى كه از پدر بزرگوارشان، امام حسين(عليه السلام)، به صورت ارث به حضرت منتقل شده بود;

2. مستمرى و حقوقى كه از زمان عمر، براى بنى هاشم معيّن گشته بود و در دوران هاى بعد نيز ادامه داشت و امام سجّاد(عليه السلام) هم كه از بنى هاشم بودند، از اين حقوق بهره داشتند;

3. سهمى كه از غنايم، نصيب ايشان مى شد;

4. راه اندازى تجارت به وسيله خادمان خويش (كه محموله هاى ميوه و غلاّت را به مدينه حمل مى كردند);

5 . صدقات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و اميرالمؤمنين(عليه السلام);

6 . به وسيله كرامات و امور خارق العاده.

عبدالعزيز سيّدالاهل درباره درآمدهاى امام(عليه السلام) مى گويد:

حسين بن على(عليه السلام) پيش از آن كه به شهادت برسد، وام زيادى بر او هموار شده بود كه شايد به هفتاد هزار دينار مى رسيد، او به عنوان وام از مردم مى گرفت و در امور خيريه و صدقه انفاق مى كرد و به يتيمان و فقرا اعطا مى فرمود. حسين(عليه السلام) مقدارى آب و زمين داشت كه از آن ها غلّه به دست مى آورد و ماليات و خراج مى پرداخت، از اين بالاتر، مستمرى و فريضه اى (مقرّرى اى) بود كه از زمان عمر، در بيت المال معيّن شده بود. آن گاه امام سجّاد(عليه السلام) تصميم گرفت كه از آب و چشمه هاى پدر بزرگوارش، قسمتى را كه در نجد، عين جديه يا عين بجنس ناميده مى شد، به فروش برساند و نام اين چشمه را از آن جهت بجنس مى خواندند كه غلامى به همين نام بر سر آن كار مى كرد و براى حسين(عليه السلام) از آن آب مى كشيد. امام سجّاد(عليه السلام)آن را به وليد بن عتبة بن ابوسفيان فروخت و دِين پدرش را ادا كرد.(104)

وى در جاى ديگر مى نويسد:

... امام سجّاد(عليه السلام) اموال بسيارى در اين راه (خريد بردگان) صرف كرد و از هيچ گونه كمك و مساعدتى دريغ نكرد و آنچه از پدر بزرگوارش به ارث برده و سهمى كه از غنايم گرفته بود، در راه آبادانى زمين و تهيه آب به كار انداخت و براى تجارت، اشخاصى را استخدام كرد. آن گاه اشتران خود را براى حمل ميوه به كشور حجاز و نجد و براى آوردن غلاّت به شام فرستاد. پس از چندى مستخدمين او با اشتران باز مى گشتند، در حالى كه ميوه ها و غلاّت بر دوش آن ها سنگينى مى كرد. سپس به دادن طعام و خيرات پرداخته، با مردم با عطوفت و مهربانى رفتار مى كرد و عفو و بخشش مى نمود.(105)

يعقوبى درباره تجارت حضرت مى نويسد:

(بعضى نقل كرده اند كه) حضرت شترانى داشت كه از شام ميوه حمل مى كردند. پس چون سرِ عبيداللّه نزد حضرت آورده شد، دستور داد كه آن ميوه ها را (به ميمنت اين خبر) بين مردم مدينه پخش كردند.(106)

در مورد مستمرى و حقوقى كه بنى هاشم از بيت المال دريافت مى كردند و امام سجّاد(عليه السلام)نيز از آن بهره مند بودند، شواهدى وجود دارد; چنان كه در واقعه حرّه (بنا بر بعضى از گزارش ها) وقتى امام سجّاد(عليه السلام)با مسلم بن عقبه رو به رو شدند، بعد از برخورد احترام آميز مسلم با حضرت، وى از طرف يزيد به دليل منع موقّت مقرّرى، از حضرت عذرخواهى كرد، و بلافاصله هزار درهم به حضرت مى داد و ايشان را روانه منزلش كرد.(107)

همچنين زمانى كه عبدالملك، به امام سجّاد(عليه السلام) نامه اى مى نوشت و از حضرت مى خواست كه شمشير رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را به او ببخشد و امام(عليه السلام)امتناع مىورزيد، عبدالملك تهديد نمود كه اگر امام(عليه السلام) شمشير را ندهد، مستمرى اش را از بيت المال قطع خواهد كرد. حضرت هم با دادن پاسخى قاطعانه، به خواسته او توجهى نكردند.(108)

صدقات پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امام على(عليه السلام) از ديگر مجارى درامدساز براى امام سجّاد(عليه السلام)بود. شيخ مفيد مى نويسد:

هنگامى كه عبدالملك زمام خلافت را به دست گرفت، صدقات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و اميرالمؤمنين(عليه السلام) را به امام سجّاد(عليه السلام)برگرداند.(109)

و در جاى ديگر مى نويسد:

عبدالله و عمر، فرزندان امام سجّاد(عليه السلام)، متولّى صدقات پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امام على(عليه السلام)بودند.

حسين بن زيد نيز مى گويد:

عمويم، عمربن على، بر كسى كه صدقات على(عليه السلام) را مى خريد، شرط مى كرد كه در ديوار سوراخ و رخنه اى ايجاد كند و كسى را كه از آن استفاده مى كند، منع نكند.(110)

از اين گزارش ها استفاده مى شود كه صدقات پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امام على(عليه السلام)يكى از منابع قابل توجه و مهم مالى آن حضرت بوده است، به گونه اى كه پسران امام(عليه السلام) متولّى و مأمور جمع آورى آن ها بوده اند.(111)

علاوه بر اين، حضرت سجّاد(عليه السلام) گاهى از طريق كرامات و امور خارق العاده ـ كه از ويژگى هاى اولياى خداست ـ نيازهاى مالى شيعيان خود را برآورده مى كردند: نقل شده است كه امام سجّاد(عليه السلام) دو قرص نان به يكى از شيعيان مستمند دادند و او با يكى از آن ها، يك ماهى خريد و چون به خانه آورد و شكم آن را باز كرد، درون آن دو مرواريد يافت كه با آن ها همه بدهى هاى خويش را پرداخت نمود و بقيّه عمر را در رفاه و آسايش سپرى كرد.(112)

4. تواضع و فروتنى

با اين كه امام زين العابدين(عليه السلام) فرزند رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و علت وجودى كائنات به شمار مى رفتند و نيز زينت متواضعان و گوهر تابان امامان(عليهم السلام)در بلنداى آسمان فضيلت بودند، اما در عين حال، آن چنان با قشرهاى پايين جامعه مى جوشيدند و با آن ها همنشينى مى كردند و بر سر يك سفره مى نشستند كه گويى خود يكى از آنان بودند. حضرت با اين روش، به جامعه اسلامى ياد مى دادند كه كبريايى و بزرگى، جز براى ذات اقدس بى همتاى بارى تعالى شايسته احدى نيست.

حضرت چنان با تواضع و فروتنى حركت مى كردند كه گويى پرنده اى بر سرشان نشسته است و چنان صاف و هموار قدم بر مى داشتند كه هرگز طرف راستشان بر طرف چپ پيشى نمى گرفت.(113) اين در حالى بود كه ايشان گاهى براى حفظ شخصيت و آموزش دين شناسان ـ كه بايد از همه مظاهر پستى و دنائت اجتناب كنند ـ در كمالِ ابهّت و عظمت مشاهده مى شدند; چنان كه از امام صادق(عليه السلام) روايت شده است كه على بن الحسين(عليه السلام) گاه حيوانِ سوارى را به صد دينار مى خريدند تا بدين وسيله، احترام خود را حفظ كنند.(114)

چنان كه گفته شد، براى كمك رسانى به محرومان، حضرت خود شخصاً اقدام مى كرد و اگر افرادى مانند زهرى قصد كمك به حضرت داشتند، مى فرمود كه اين كار را بايد فقط خود انجام دهم.

هر گاه داماد يا شوهر خواهر حضرت بر ايشان وارد مى شد، ايشان عباى خود را براى آن ها مى گستراند و مى فرمود: آفرين بر كفايت كننده مشكلات و پوشاننده عورات! (115)

امام سجّاد(عليه السلام) وقتى به سفر حج مى رفتند، چون مى خواستند براى مسافران خدمت گزارى كنند، خود را به مسافران ديگر معرفى نمى كردند. در يكى از سفرها، مردى ايشان را در حين كار شناخت و به دوستانش گفت: آيا مى دانيد اين آقا كيست؟ او على بن الحسين(عليه السلام) است! همين كه كاروانيان امام(عليه السلام) را شناختند، همگى خود را در برابر ايشان به زمين انداختند و براى عذرخواهى، دست و پايشان را بوسيدند. وقتى از ايشان پرسيدند: چرا در مسافرت ها خود را معرفى نمى كنند، حضرت فرمودند:

در يكى از سفرها، كه كاروانيان مرا مى شناختند، به خاطر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)محبّت هايى به من كردند كه سزاوار آن نبودم. لذا، تصميم گرفتم با كسانى مسافرت كنم كه مرا نشناسند.(116)

شهادت امام سجّاد (عليه السلام)

درباره سال شهادت امام زين العابدين(عليه السلام) قول هاى فراوانى از مورّخان وجود دارد كه در بين آن ها، سال نود و چهارم(117) و نود و پنجم(118) شهرت دارد. اما قوّت قول مبنى بر شهادت ايشان در سال نود و چهارم بيش تر است، با توجه به آن كه اين سال را سنة الفقهاء ناميده اند; چون گروه بسيارى از فقهاى مدينه در اين سال از دنيا رفتند.

مورّخان نقل كرده اند كه آن بزرگوار به دست وليد بن عبدالملك مسموم شدند.(119)

كفعمى در مصباح مى نويسد:

روز شنبه بيست و دوم محرّم سال 95 هجرى در ايام حكومت وليد بن عبدالملك، هشام ايشان را مسموم كرد.(120)

سيد بن طاووس مى گويد:

خداوند عذاب كسى را كه حضرت را به قتل رساند، زياد كند و آن كس وليد بن عبدالملك است.(121)

شبى كه امام سجّاد(عليه السلام) بامداد آن به جوار پروردگار رفتند، فرزند خود، محمدباقر(عليه السلام)، را فرمودند: آبى براى وضوى من بياور و چون آب را آوردند، فرمود: نمى خواهم، در اين آب مردار است. پس از جستوجو، معلوم شد موشى در آب مرده است. سپس حضرت به فرزندشان، امام محمدباقر(عليه السلام)، فرمودند: پسرم، اين همان شبى است كه مرا وعده داده اند.

چون زمان وفات امام(عليه السلام) فرا رسيد، بى هوش شدند و چون چشم خود را گشودند، سوره هاى واقعه و فتح را خواندند و سپس فرمودند: الحمدُ للّه الّذي صَدَقَنا وَعْدَه و اَوْرَثَنا الارض نَتَبَوَّأُ مِن الجنّةِ حَيْثُ نشاءُ فَنِعْمَ اجرُ العاملين. (122)آن گاه خاموش شدند و چيز ديگرى نگفتند.(123)

امام سجّاد(عليه السلام) در بقيع ، كنار قبر شريف عموى بزرگوارشان، امام حسن(عليه السلام) و در زير گنبدى، كه جناب عباس بن عبدالمطلّب، عموى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، مدفون بود، به خاك سپرده شدند.(124)

مردم مدينه در عزاى حضرت سوگوار شدند و هنگام تشييع و دفن آن بزرگوار، چنان جمعيّتى از مردم جمع شده بودند كه مدينه مانند آن را كم تر ديده بود.(125)

سخن پايانى

از آنچه تا كنون ذكر گرديد، روشن شد كه عصر امام سجّاد(عليه السلام) يكى از پر اختناق ترين دوران هاى تاريخ اسلام براى شيعيان بوده است; دوره اى كه شيعيان، هم از بعد اعتقادى و هم از بعد سياسى، در شرايط سختى به سر مى بردند، تشكيلات و انسجام آن ها فروپاشيده بود و در آستانه انقراض قرار گرفته بودند. امام سجّاد(عليه السلام) با بهره گيرى از اصل تقيّه، هستى و دوام شيعه را حفظ كردند و در پوشش آن، به هدايت و رهبرى جامعه پرداختند و با تبيين فرهنگ اصيل اسلامى، در قالب پند و اندرز و دعا و نيايش، معارف متعالى دينى را براى جامعه آن روزگار به ارمغان آوردند. همچنين حضرت با تربيت نيروهاى صالح و عالم و زنده نگه داشتن ياد و خاطره نهضت عاشورا، موضع گيرى هاى متقن و محكمى در برابر اعمال و رفتار امويان و شورش ها و قيام هاى عصر خويش داشتند; برخورد و مبارزه با جريان هاى انحرافى، تربيت اخلاقى و روحى جامعه اسلامى از راه ارائه سيره عملى خويش و احياى سنّت رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) و فقه اميرالمؤمنين(عليه السلام)كه در آن زمان، فقط نامى از آن باقى مانده بود. ايشان به بهترين وجه، رسالت بزرگ هدايت و رهبرى شيعه را به انجام رساندند و زمينه انقلاب فرهنگى و علمى را براى دو امام بعدى (امام باقر و امام صادق(عليهما السلام)) فراهم آوردند. آنچه در پايان اين نوشتار استنتاج مى گردد، به شرح ذيل است:

1. برخلاف اعتقاد بعضى از مورّخان و نويسندگان شيعه و سنّى مبنى بر اين كه امام سجّاد(عليه السلام) پس از واقعه كربلا از مردم كناره گرفتند و به امور عبادى و فردى خويش پرداختند، در اين نوشتار با ردّ اين ديدگاه باطل، تبيين گرديد كه حضرت، نقش فعّالى در جامعه اسلامى، به ويژه جامعه شيعى، داشته اند و با اهتمام به وضعيت شيعيان، آنان را از خطر انقراض نجات داده اند.

2. اگرچه امام سجّاد(عليه السلام) همچون پدر بزرگوارشان به دليل اوضاع و شرايط حاكم بر عصر خويش، اقدام به مبارزه مسلّحانه نكردند، اما اين بدين معنا نبود كه حضرت رسالت بزرگ هدايت و رهبرى را مهمل گذاردند و جامعه اسلامى را به حال خود رها كردند تا امويان هرچه خواهند بر سر آن بياورند، بلكه حضرت با استفاده از سپر تقيّه و با تغيير در روش مبارزه، كه شرايط حاكم آن را مى طلبيد، اين مهم را به انجام رساندند.

3. امام زين العابدين(عليه السلام) در انجام رسالت الهى خويش، نه تنها از روش پند و ارشاد امّت و ارائه معارف بلند دينى در قالب دعا استفاده كردند، بلكه با انواع كمك هاى مالى (با روش هايى كه بيان گرديد) و ارائه سيره صحيح زندگى، كه سعادت دنيوى و اُخروى جامعه را تضمين مى كرد، به تربيت نيروهاى متعهد و دانا همت گماشتند و در اين راه از هيچ اقدامى فروگذار نكردند.

فهرست منابع و مآخذ

1ـ قرآن كريم.

2ـ نهج البلاغه للامام على بن ابى طالب(عليه السلام)، تحقيق صبحى صالح، چاپ 1، بيروت، 1378 هـ . ق

3ـ الصّحيفة السجّاديّة الجامعة للامام على بن الحسين(عليه السلام)، تحقيق سيد محمد باقر موحّد ابطحى، چاپ اوّل، قم، مؤسسة الامام المهدى (عج)، 1411 هـ . ق

4ـ آقا بزرگ تهرانى، شيخ محمد محسن، الذرّيعة الى تصانيف الشيعة، ج 13 و 15، چاپ چهارم، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1415 هـ . ق

5ـ ابن ابى الحديد، عزّالدّين عبدالحميد بن محمد، شرح نهج البلاغة، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ دوم، بيروت، داراحياء الكتب العربية، 1387 هـ . ق

6ـ ابن اثير، عزّالدّين ابى الحسن على بن ابى الكرم الشيبانى، الكامل فى التّاريخ، چاپ چهارم، بيروت، دار احياء التّراث العربى، 1414 هـ . ق

7ـ ابن اعثم الكوفى،ابومحمد احمد، كتاب الفتوح، تحقيق على شيرى، چاپ اوّل، بيروت، دار الاضواء، 1411 هـ . ق

8 ـ ابن الجوزى، جمال الدّين ابوالفرج، صفّة الصّفوة، ج 2، چاپ اوّل، بيروت، دارالمعرفة، 1415 هـ . ق

9ـ ابن خلّكان، ابوالعبّاس احمد بن محمد بن ابى بكر، وفيات الاعيان و انباء ابناء الزّمان، تحقيق احسان عباس، ج 2، بيروت، دار صادر، [بى تا].

10ـ ابن سعد كاتب واقدى، محمد، الطّبقات الكبرى، چاپ اوّل، بيروت، دارالكتب العلمية، 1410 هـ . ق

11ـ ابن شعبه حرّانى، ابومحمد الحسن بن على بن الحسين، تحف العقول، ترجمه احمد جنتى، چاپ اوّل، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، 1363 ش.

12ـ ابن شهر آشوب مازندرانى، ابوجعفر محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، نجف، المطبعة الحيدرية، 1380 هـ . ق

13ـ ابن شهر آشوب مازندرانى، مناقب آل ابى طالب، تحقيق يوسف البقاعى، ج 4، چاپ دوم، بيروت، دار الاضواء، 1412 هـ . ق

14ـ ابن صباغ مالكى، على بن محمد بن احمد، الفصول المهمّة، تهران، مؤسسه اعلمى، [بى تا].

15ـ ابن طاووس، رضى الدّين على بن موسى بن جعفر، اقبال الاعمال (مضمار السبق فى ميدان الصّدق)، تحقيق جواد قيّومى اصفهانى، ج 1، چاپ اوّل، قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1411 هـ . ق

16ـ ابن طاووس، اللّهوف فى قتلى الطفوف، چاپ اوّل، قم، انوار الهدى، 1417 هـ . ق

17ـ ابن طاووس، غياث الدّين السّيد عبدالكريم، فرحة الغرى، چاپ دوم، نجف، منشورات المطبعة الحيدرية، 1382 هـ . ق

18ـ ابن عبد ربّه الاندلسى، ابوعمر احمد بن محمد، العقد الفريد، چاپ دوم، بيروت، دارالكتاب العربى، 1403 هـ . ق

19ـ ابن عساكر، ابوالقاسم على بن حسن ابن هبة الله بن عبدالله الشافعى، تاريخ مدينة دمشق، تحقيق على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1409 هـ . ق

20ـ ابن عماد حنبلى، ابوالفلاح عبدالحى بن احمد بن محمد، شذرات الذّهب، تحقيق محمود الارناؤوط، چاپ اوّل، دمشق، بيروت، دار ابن كثير، 1406 هـ . ق

21ـ ابن عنبه، جمال الدين احمد بن على الحسينى، عمدة الطّالب فى انساب آل ابى طالب، قم، مؤسّسه انصاريان، 1417 هـ . ق

22ـ ابن قتيبه دينورى، ابومحمد عبداللّه بن مسلم، الامامة والسّياسة، تحقيق على شيرى، چاپ اوّل، قم، منشورات الشّريف الرّضى، 1371 ش.

23ـ ابن كثير الدمشقى، ابوالفداء اسماعيل، البداية و النّهاية، بيروت، دار احياء التّراث العربى، 1413 هـ . ق

24ـ ابن واضح يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب بن جعفر بن وهب، تاريخ يعقوبى، ج 2، چاپ اوّل، قم، منشورات شريف رضى، 1373 ش.

25ـ استادى، رضا، ده رساله، ج 1، چاپ اوّل، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1370 ش.

26ـ افتخارزاده، محمود رضا، نهضت مختار ثقفى، چاپ اوّل، تهران، دفتر نشر معارف اسلامى، 1375 ش.

27ـ الاربلى، ابوالحسن على بن عيسى بن ابى الفتح، كشف الغمّة فى معرفة الائمّة، ج 2، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 هـ . ق

28ـ الاصفهانى، ابوالفرج على بن الحسين، كتاب الاغانى، چاپ اوّل، بيروت، داراحياء التّراث العربى، 1460 هـ . ق

29ـ الاصفهانى، ابونعيم احمد بن عبداللّه، حلية الاولياء و طبقات الاصفياء، ج3 و 5 ، چاپ دوم، بيروت، دارالكتاب العربى، 1387 هـ . ق

30ـ البرقى، ابوجعفر احمد بن محمد بن خالد، كتاب المحاسن، تحقيق سيد جلال الدين حسينى، چاپ دوم، قم، دارالكتب الاسلامية، [بى تا].

31ـ البلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، انساب الاشراف، تحقيق سهيل زكار و رياض زركلى، چاپ اوّل، بيروت، دارالفكر، 1417 هـ . ق

32ـ البلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، فتوح البلدان، قم، منشورات الارومية، 1404 هـ . ق

33ـ الدينورى، ابوحنيفه احمد بن داود، اخبار الطّوال، تحقيق عبدالمنعم عامر، چاپ اوّل،، قاهره، دار احياء الكتب العربية، 1960 م.

34ـ الذهبى، شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان، سير اعلام النّبلاء، چاپ نهم، بيروت، مؤسّسة الرّسالة، 1412 هـ . ق

35ـ السيوطى، جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر، تاريخ الخلفاء، تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد، چاپ اوّل، قم انتشارات شريف رضى، 1370 هـ . ق

36ـ الشبراوى، عبداللّه بن محمد بن عامر، الاتّحاف بحبّ الاشراف، چاپ دوم، قم، منشورات شريف رضى، 1363 ش.

37ـ الصّفار القمى، محمد بن الحسن بن فروخ، بصائر الدّرجات، تصحيح و تعليق ميرزا محسن كوچه باغى تبريزى، قم، منشورات مكتبة آيت اللّه مرعشى نجفى، 1404 هـ . ق

38ـ الطبرسى، ابوعلى فضل بن حسن، اِعلام الورى، ج 1، چاپ اوّل، قم، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التّراث، 1417 هـ . ق

39ـ الطبرسى، ابومنصور احمد بن على بن ابى طالب، الاحتجاج، تعليق سيد محمد باقر الموسوى الخرسان، ج 2، چاپ دوم، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1410 هـ . ق

40ـ الطبرى، ابوجعفر محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك، چاپ پنجم، بيروت مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1409 هـ . ق

41ـ الطبرى الصغير، ابوجعفر محمد بن جرير رستم، دلائل الامامة، چاپ اوّل، قم، مؤسسة البعثة، 1413 هـ . ق

42ـ الطبرى، حسن بن على بن محمد بن على بن الحسن (عمادالدين طبرى)، كامل بهائى، ج 2، تهران، انتشارات مصطفوى، [بى تا].

43ـ الطّوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن بن على، اختيار معرفة الرّجال (معروف به رجال كشى)، تصحيح و تعليق ميرداماد استرآبادى، تحقيق سيد مهدى رجائى، قم، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، 1404 هـ . ق

44ـ الطّوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن بن على، الامالى، تحقيق قسم الدراسات الاسلامية، مؤسسة البعثة، چاپ اوّل، قم، دارالثّقافة، 1414 هـ . ق

45ـ الطّوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن بن على، رجال الطّوسى، تحقيق سيد محمد صادق آل بحرالعلوم، چاپ اوّل، نجف، مكتبة الحيدريّة، 1381 هـ . ق

46ـ الطّوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن بن على، كتاب الغيبة، تحقيق عباداللّه تهرانى و على احمد ناصح، چاپ اوّل، قم، مؤسسه معارف اسلامى، 1411 هـ . ق

47ـ الطّوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن بن على، مصباح المتهجّد و سلاح المتعبّد، تصحيح اسماعيل انصارى زنجانى، [بى جا]، [بى تا].

48ـ الكلينى الرازى، ابوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق، الاصول من الكافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، تهران، انتشارات مسجد چهارده معصوم(عليهم السلام)، [بى تا].

49 ـ الكلينى الرازى، ابوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق، الرّوضة من الكافى، تصحيح و تعليق على اكبر غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، [بى تا].

50 ـ الكلينى الرازى، ابوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق، الفروع من الكافى، تصحيح على اكبر غفارى، چاپ2، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1350 ش.

51 ـ المسعودى، ابوالحسن على بن الحسين بن على، اثبات الوصيّة، چاپ اوّل، قم، مؤسسه انصاريان، 1417 هـ . ق

52 ـ المسعودى، ابوالحسن على بن الحسين بن على، مروج الذّهب و معادن الجواهر، ج 3، چاپ اوّل، بيروت، دار الاندلس، 1965 م.

53 ـ النجّاشى، ابوالعباس احمد بن على بن احمد بن العباس، الاسدى الكوفى، رجال النجّاشى، تحقيق سيد موسى شبيرى زنجانى، چاپ پنجم، قم، انتشارات اسلامى، 1416 هـ . ق

54 ـ امين، محسن، سيره معصومان(عليهم السلام) (فى رحاب ائمّة اهل البيت(عليهم السلام))، ترجمه حسين وجدانى، ج 5 ، چاپ دوم، تهران انتشارات سروش، 1373 ش.

55 ـ بحرانى اصفهانى، عبداللّه، عوالم العلوم والمعارف والاحوال، ج 18، الامام على بن الحسين(عليه السلام)، چاپ اوّل، قم، مدرسة الامام المهدى(عج)، 1366 ش.

56 ـ پيشوايى، مهدى، سيره پيشوايان، چاپ چهارم، قم، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، 1375 ش.

57 ـ جاسم حسين، تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(عليه السلام)، ترجمه سيّد محمدتقى آيت اللهى، چاپ اوّل، تهران، انتشارات امير كبير، 1367 ش.

58 ـ جعفريان، رسول، بررسى كوتاه پيرامون رابطه تشيّع و ايران، چاپ اوّل، اصفهان، جهاد دانشگاهى تهران، 1365 ش.

59 ـ جعفريان، رسول، تاريخ تشيع در ايران، ج 1، چاپ اوّل، قم، انتشارات انصاريان، 1375 ش.

60 ـ جعفريان، رسول، تاريخ سياسى اسلام (تاريخ خلفا)، ج 2، چاپ اوّل، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، 1374 ش.

61 ـ جعفريان، رسول، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه(عليهم السلام)، ج 1، چاپ اوّل، قم، انتشارات سازمان تبليغات اسلامى، 1369 ش.

62 ـ حسن، حسن ابراهيم، تاريخ الاسلام، ج 1، چاپ 7، قاهره، مكتبة النّهضة المصريّة، 1964 م.

63 ـ حسينى جلالى، سيد محمدرضا، جهاد الامام السّجّاد(عليه السلام)، چاپ اوّل، قم، دارالحديث، 1418 هـ . ق

64ـ مقام معظم رهبرى، سيدعلى خامنه اى، پژوهشى در زندگى امام سجّاد(عليه السلام)، چاپ اوّل، تهران، دفتر حزب جمهورى اسلامى، نشريه شماره 63، 1361 ش.

65ـ مقام معظم رهبرى، سيدعلى خامنه اى، پيشواى صادق، تهران، انتشارات سيد جمال، [بى تا].

66ـ خنجى اصفهانى، فضل اللّه بن روز بهان، وسيلة الخادم الى المخدوم، به كوشش رسول جعفريان، چاپ اوّل، قم، انتشارات انصاريان، 1375 ش.

67ـ خوارزمى، ابوالمؤيّد موفق بن احمد مكى، مقتل الحسين، تحقيق محمّد السماوى، چاپ اوّل، قم، انوار الهُدى، 1418 هـ . ق

68ـ رضوى اردكانى، ابوالفضل، ماهيت قيام مختار، چاپ سوم، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1374 ش.

69ـ سبط ابن الجوزى، يوسف بن فرُ غلي بن عبداللّه، تذكرة الخواص، قم، منشورات الشّريف الرّضى، 1376 ش.

70ـ سپهر، عباسقلى خان، ناسخ التّواريخ (مشكوة الادب)، تصحيح محمد باقر بهبودى، ج 6 ( حضرت سجّاد(عليه السلام))، چاپ دوم، تهران، انتشارات اسلاميه، [بى تا].

71ـ شوقى ضيف، الشّعر و الغناء فى المدينة و مكّة لعصر بنى اميّة، چاپ سوم، قاهره، دارالمعارف، [بى تا].

72ـ شوقى ضيف، تاريخ الادب العربى (العصر الاسلامى)، ج 2، چاپ 16، قاهره، دارالمعارف، [بى تا].

73ـ شهيد اول، محمد بن جمال الدين مكى العاملى، البيان، قم، مجمع الذخائر الاسلاميّة، [بى تا].

74ـ شهيدى، سيدجعفر، تاريخ تحليلى اسلام، چاپ اوّل2، تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1376 ش.

75ـ شهيدى، سيدجعفر، زندگانى على بن الحسين(عليه السلام)، چاپ 6، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1374 ش.

76ـ شيبى، كامل مصطفى، الصّلة بين التّصّوف والتّشيّع، ج 1، چاپ سوم، بيروت دارالاندلس، 1982 م.

77ـ صبحى صالح، علوم الحديث و مصطلحُه، قم، منشورات الشّريف الرّضى، 1363 هـ . ق

78ـ صدوق، ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى، الامالى، قم، مطبعة الحكمة، 1373 هـ . ق

79ـ صدوق، ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى، التوحيد، تصحيح و تعليق سيد هاشم حسينى تهرانى، قم، انتشارات اسلامى، [بى تا].

80ـ صدوق، ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى، الخصال، ترجمه و تصحيح سيداحمد فهرى زنجانى، تهران، انتشارات علميه اسلاميه.

81 ـ صدوق، ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، چاپ چهارم، بيروت مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1410 هـ . ق

82 ـ صدوق، ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى، علل الشّرايع، ج 1، چاپ اوّل، قم، مؤسسة دارالحجة للثّقافة، 1416 ق.

83 ـ صدوق، ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى، كمال الدّين و تمام النّعمة، تصحيح على اكبر غفارى، ج 1، قم، انتشارات اسلامى، 1363 ش.

84 ـ صدوق، ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى، من لايحضره الفقيه، تحقيق سيدحسن موسوى خرسان، ج 2، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1410 هـ . ق

85 ـ عادل اديب، پيشوايان ما، ترجمه اسداللّه مبشرى، چاپ سوم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1364 ش.

86 ـ عبدالعزيز سيدالاهل، زين العابدين على بن الحسين(عليه السلام)، ترجمه حسين وجدانى، كتابفروشى محمّدى، 1335 ش.

87 ـ قاضى طباطبائى، سيد محمدعلى، تحقيق درباره اوّل اربعين حضرت سيد الشهداء(عليه السلام)، چاپ سوم، قم، بنياد علمى و فرهنگى شهيد آيت اللّه قاضى طباطبايى، 1368 ش.

88 ـ قطب الدين راوندى، ابوالحسين سعيد بن هبة اللّه، الخرائج والجرائح، چاپ اوّل، قم، مؤسسة الامام المهدى، 1409 هـ . ق

89 ـ قمى، شيخ عباس، نفس المهموم ونفثة المصدور، تحقيق رضا استادى، قم، انتشارات بصيرتى، 1405 هـ . ق

90 ـ مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، چاپ دوم، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403 هـ . ق

91ـ محمد بن الحسن الحُر العاملى، وسائل الشّيعة، تحقيق و تصحيح عبدالرحيم ربانى شيرازى، چاپ پنجم، تهران، انتشارات اسلاميه، [بى تا].

92ـ محمد جعفرى، سيدحسين، تشيّع در مسير تاريخ، ترجمه سيد محمدتقى آيت اللهى، چاپ 7، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1373 ش.

93ـ مرتضى العاملى، سيدجعفر، دراسات و بحوث فى التّاريخ والاسلام، ج 1، چاپ سوم، بيروت، مركز جواد، 1414 هـ . ق

94ـ مسند الامام زيد، بيروت، دارمكتبة الحياة، 1966 م.

95ـ مصرى، احمدامين، ضحى الاسلام، چاپ 10، بيروت، دارالكتاب العربى، [بى تا].

96ـ مطهرى، مرتضى، خدمات متقابل اسلام و ايران، چاپ 8 ، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1362 ش.

97ـ مظفر، محمدحسين، الدّليل الى موضوعات الصّحيفة السّجّاديّة، قم، انتشارات اسلامى، 1362 ش.

98ـ مظفر، محمدحسين، تاريخ الشّيعة، قم، منشورات مكتبة بصيرتى، [بى تا].

99ـ معلوف، لويس، المنجد فى اللّغة، چاپ بيست و سوم، بيروت، دارالمشرق، 1986 م.

100ـ مغنيّه، محمدجواد، الشّيعة و الحاكمون، چاپ پنجم، بيروت، منشورات دار مكتبة الهلال و دار الجواد، 1981 م.

101ـ مفيد، ابوعبداللّه محمد بن النّعمان، الارشاد، ج 2، چاپ اوّل، قم، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، 1413 هـ . ق

102ـ مفيد، ابوعبداللّه محمد بن النّعمان، الاختصاص، تصحيح و تعليق على اكبر غفارى، چاپ اوّل، قم، المؤتمر العالمى لالفية الشّيخ المفيد، 1413 هـ . ق

103ـ منقرى، نصر بن مزاحم، پيكار صفين (وقعة صفين)، ترجمه پرويز اتابكى، تصحيح و شرح عبدالسلام هارون، چاپ سوم، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1375 ش.

104 ـ موسوى مقرّم، سيد عبدالرزاق، الامام زين العابدين(عليه السلام)، قم، دارالشبسترى للمطبوعات، [بى تا].

105ـ موسوى مقرّم، سيد عبدالرزاق، زندگانى امام زين العابدين(عليه السلام)، ترجمه حبيب روحانى، چاپ اوّل، آستان قدس رضوى، بنياد پژوهش هاى اسلامى، 1374 ش.

106ـ نعمانى، محمد بن ابراهيم، كتاب الغيبة، تحقيق على اكبر غفارى، تهران، مكتبة الصدوق، [بى تا].

107ـ ابن ابى شيبة، عبدالله بن محمد، المصنف فى الاحاديث والاثار، ج 1، چاپ اوّل، بيروت، دارالفكر، 1409 هـ . ق

108ـ پيشوايى، مهدى، گودرزى، حسين، بحث هايى از فقه تطبيقى، چاپ اوّل، [بى جا]، نشر مشعر، 1372 ش.

109ـ ابن فتال نيشابورى، محمد، روضة الواعظين، چاپ اوّل، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1406 هـ . ق

110ـ الحموى، ياقوت بن عبدالله، معجم البلدان، ج 5 ، بيروت، دار صادر، 1399 هـ . ق

111ـ ابن منظور، ابوالفضل جمال الدين محمدبن مكرّم، لسان العرب، تحقيق امين محمد عبدالوهاب و محمد الصادق العبيدى، چاپ اوّل، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1416 هـ . ق

112ـ مدرسى طباطبايى، حسين، زمين در فقه اسلامى، ج 2، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1362 ش.

113ـ معارف، مجيد، پژوهشى در تاريخ حديث شيعه، چاپ دوم، تهران، مؤسسه فرهنگى و هنرى ضريح، 1376 ش.

114ـ كريمان، حسين، رى باستان، ج 1، چاپ دوم، تهران، انتشارات دانشگاه ملى ايران، 1354 ش.

115ـ مبرّد، ابوالعباس محمدبن يزيد، الكامل فى اللّغة والادب، تحقيق عبدالمجيد هنداوى، چاپ اوّل، بيروت، دارالكتب العلمية، 1419 هـ . ق

116ـ رياض السّالكين، حسين حسنى مدنى شيرازى.

117ـ تحقيق درباره اول اربعين حضرت سيدالشهداء(عليه السلام)، قاضى طباطبايى، چاپ سوم، قم، بنياد علمى و فرهنگى شهيد آيت الله قاضى طباطبايى، 1368 هـ. ش.

118ـ تسترى (محق كاظمى)، اسداللّه، كشف القناع عن حجية الاجماع، قم، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام) [بى تا ]119ـ حسينى حسنى مدنى شيرازى، سيدعلى خان، رياض السالكين، چاپ چهارم، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1415 هـ . ق.

1 ـ ابن قتيبه دينورى، الامامة و السّياسة، ج 1، ص 230; محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج 4، ص 370 ـ 372.

2 ـ يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 250.

3 ـ بلادزى، انساب الاشراف، ص 5 ، ص 340 ـ 341; ابن قتيبه دينورى، الامامة و الاسّياسة، ص 232; محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم والملوك، ص 372; دينورى، اخبار الطّوال، ص 364.

4 ـ يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ص 250; بلاذرى، انساب الاشراف، ص 364; مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 70; ابن قتيبه دينورى، الامامة و السّياسة، ص 236.

5 ـ بلاذرى، انساب الاشراف، ص 350; طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج 4، ص 368.

6 ـ بلاذرى، انساب الاشراف، ص 337 ـ 338; طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج 4، ص 368.

7 ـ صوافى اراضى كشاورزى و نخلستان هاى متعلق به انصار بود كه امويان با بهاى ناچيزى آن ها را خريدارى كرده بودند و هر سال عوايد آن را به خزانه اموى واريز مى كردند. (ر.ك.به: ابن قتيبه دينورى، الامامة و السّياسة، ص 227.) براى آشنايى بيش تر با اين اصطلاح و موارد استعمال آن، (ر.ك.به: ابن منظور، لسان العرب، ج 7، ص 370 واژه صفا و نيز: حسين مدرسى طباطبايى، زمين در فقه اسلامى، ج 2، ص 21 ـ 25.)

8 ـ يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ص 250; ابن قتيبه دينورى، الامامة و السّياسة، ص 227 ـ 228.

9 ـ بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5 ، ص 348.

10 ـ ابن قتيبه دينورى، الامامة و السّياسة، ج 1، ص 231.

11 ـ بلاذرى، انساب الاشراف،، ج 5، ص 351، ابوحنيفه دينور، الاخبار الطول، 267.

12 ـ ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 5 ، ص 450.

13 ـ طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 4 ، ص 426; بلاذرى، انساب الاشراف، ج 6 ، ص 364.

14 ـ طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ص 441; بلاذرى، انساب الاشراف، ج 6 ، ص 376.

15 ـ طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ص 434 و 449; بلاذرى، انساب الاشراف، ج 6 ، ص 367 و 471.

16 ـ همان.

17 ـ براى نمونه، ر.ك. به: محمود افتخارزاده، نهضت مختار ثقفى; ابوالفضل رضوى اردكانى، ماهيت قيام مختار.

18 ـ شيخ طوسى، اختيار معرفة الرّجال، ج 1، ص 341.

19 ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 46، ص 365.

20 ـ شيخ طوسى، اختيار معرفة الرّجال، ج 1، ص 340 ـ 341.

21 ـ همان.

22 ـ همان.

23 ـ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5 ، ص 164.

24 ـ جلال الدين سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 212.

25 ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 20، ص 102 و 107.

26 ـ همان.

27 ـ مسعودى، مروج الذّهب و معادن الجواهر، ج 3، ص 80 .

28 ـ يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 261; بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5 ، ص 333.

29 ـ همان.

30 ـ يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 264; مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 98.

31 ـ ابن قتيبه دينورى، الامامة و السّياسة، ص 309; يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ص 262.

32 ـ ابونعيم اصفهانى، حلية الاولياء، ج 3، ص 134; اربلى، كشف الغمّة، ج 2، ص 299.

33 ـ شرح نهج البلاغه، تحقيق صبحى صالح، خ 61 ، ص 94.

34 ـ سيدجعفر مرتضى العاملى، دراسات و بحوث فى التّاريخ و الاسلام، ج 1، مقاله لماذا نهى اميرالمؤمنين عن قتال الخوارج ، ص 37.

35 ـ طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 5 ، ص 142 ـ 143.

36 ـ ابن اثير، الكامل فى التّاريخ، ج 2، ص 449.

37 ـ محمد بن ابراهيم نعمانى، الغيبة، تحقيق على اكبر غفارى، ص 53 .

38 ـ قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 256.

39 ـ انعام / 124.

40 ـ ابن سعد، الطبقّات الكبرى، ج 5 ، ص 170; طبرى، تاريخ، ج 5 ، ص 17.

41 ـ محمدبن يعقوب كلينى، الفروع من الكافى، ج 5 ، ص 344 ـ 345.

42 ـ مسعودى، اثبات الوصيّة، ص 171 ـ 172; اربلى، كشف الغمّة، ج 2، ص 311 ـ 312; قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 256.

43 ـ محمد بن الحسن الصفار القمى، بصائر الدّرجات، ص 170; محمد بن جرير طبرى، دلائل الامامة، ص 204; قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 584 ـ 585 ; ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ص 143; همچنين قريب به اين مضمون را ابوبصير از امام باقر(عليه السلام) نقل كرده است. (ر. ك. به: قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح ، ج 1، ص 276; محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 46، ص 251.)

.

44 ـ طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 5 ، ص 216 ـ 217.

45 ـ يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 306.

46 ـ وى در سال سوم هجرى به دنيا آمد و هشت سال از زندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را درك كرد و اوصاف پيامبر(صلى الله عليه وآله)را بيان نموده است: (ر.ك. به: ابن سعد، الطبقّات الكبرى، ج 6 ، ص 130.)

47 ـ يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 307.

48 ـ مسعودى، اثبات الوصيّة، ج 3، ص 199 ـ 200.

49 ـ شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 161 ـ 170 و 174; شيخ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 495.

50 ـ نجاشى، (ابوالعباس احمد بن على بن احمد بن العباس، الاسدى الكوفى)، رجال نجاشى، ص 304.

51 ـ شيخ طوسى، رجال الطوسى، ص 81 ـ 102.

52 ـ در اين باره ر.ك. به: همان، شيخ طوسى، اختيار معرفة الرّجال، ج 1 و 2; ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 176 ـ 177.

53 ـ عادل اديب، پيشوايان ما، ترجمه اسداللّه مبشرى، ص 158.

54 ـ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ص 167.

55 ـ شيخ طوسى، اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 333.

56 ـ شيخ صدوق، الخصال، ص 617 .

57 ـ ابن منظور، (محمد بن مكرّم)، مختصر تاريخ دمشق، ج 17، ص 284.

58 ـ محمد بن يعقوب كلينى، الفروع من الكافى، ج 1، ص 422.

59 ـ اصفهانى، (ابوالفرج على بن الحسين)، الاغانى، ج 16، ص 106.

60 ـ سيدجعفرمرتضى العاملى، دراسات و بحوث فى التّاريخ و الاسلام، ص 87 ـ 89 .

61 ـ ابن طاووس، اقبال الاعمال، ص 445.

62 ـ سيدجعفر مرتضى العاملى، دراسات و بحوث فى التّاريخ و الاسلام، ص 89 .

63 ـ بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 488.

64 ـ شيخ طوسى، اختيار معرفة الرّجال، ج 2، ص 827 .

65 ـ شيخ طوسى، رجال الطوسى، ص 382.

66 ـ رسول جعفريان، تاريخ تشيع در ايران، ج 1، ص 130.

67 ـ سيدجعفر مرتضى العاملى، دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام، ص 89 .

68 ـ ابن شهر آشوب مازندرانى، ابو جعفر محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، تحقيق يوسف البقاعى، ج 4، ص 181.

69 ـ شيخ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 480; يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ص 303.

70 ـ اربلى، كشف الغمة، ج 2، ص 286; و قريب به اين مضموم ر.ك. به: شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 143.

71 ـ شيخ صدوق، علل الشّرايع، ج 1، ص 272; ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج4، ص 155.

72 ـ ابونعيم اصفهانى، حلية الاولياء، ج 3، ص 135; اربلى، كشف الغمّة، ص 264; ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ص 180.

73 ـ شيخ صدوق، الخصال، ص 616 .

74 ـ ابو نعيم اصفهانى، حلية الاولياء، ص 134; ابن جوزى، (جمال الدين)، صفّة الصفّوة، ج 3، ص 468.

75 ـ محمد بن يعقوب كلينى، فروع كافى، ج 3، ص 300.

76 ـ شيخ صدوق، الخصال، ص 616 .

77 ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ص 150; ابن جوزى، صفّة الصفّوة، ج 3، ص 447.

78 ـ اربلى، كشف الغمّة، ص 263; ابن جوزى، صفّة الصفّوة، ج 3، ص 488.

79 ـ الاربلى، كشف الغمّة، ص 303.

80 ـ ابن سعد، الطّبقات الكبرى، ج 5 ، ص 170; شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 147; ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص177; يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ص 283.

81 ـ شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 147; شيخ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 491.

82 ـ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ص 158.

83 ـ اربلى، كشف الغمّة، ج 3، ص 296.

84 ـ الصحيفة السّجّادية الجامعة، تحقيق سيدمحمدباقر موحّد ابطحى، دعاى سى ام، ص151.

85 ـ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 163.

86 ـ ابونعيم اصفهانى، حلية الاولياء، ص 136; اربلى، كشف الغمّة، ص 269.

87 ـ شيخ صدوق، الخصال، ج4، ص 616 .

88 ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 163.

89 ـ ابو نعيم اصفهانى، حلية الاولياء، ص 140; اربلى، كشف الغمّة، ص 303.

90 ـ شيخ صدوق، الخصال، ص 616 ; ابن سعد، الطّبقات الكبرى، ص 169.

91 ـ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 154.

92 ـ ابن سعد، الطّبقات الكبرى، ج 5 ، ص 169.

93 ـ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 155.

94 ـ اربلى، كشف الغمّة، ص 266; ابن الجوزى، صفّة الصّفوة، ج 2، ص 449.

95 ـ شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 149; ابونعيم اصفهانى، حلية الاولياء، ص 141; اربلى، كشف الغمّة، ص 281.

96 ـ محمد بن يعقوب كلينى، الفروع من الكافى، ج 5 ، ص 97.

97 ـ اربلى، كشف الغمّة، ص 304.

98 ـ شيخ صدوق، الخصال، ص 617 ; ابن سعد، الطّبقات الكبرى، ج 5 ، ص 172.

99 ـ شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، تصحيح على اكبر غفارى، ج 2، ص 397.

100 ـ شيخ صدوق، الخصال، ص 616 .

101 ـ هرگز به نيكى دست نخواهيد يافت تا (زمانى كه) انفاق كنيد از آنچه دوست مى داريد. (آل عمران / 92)

102 ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 161; الذهبى، (شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان)، سير اعلام النّبلاء، ج 4، ص 391 .

103 ـ جاسم حسين، تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، ترجمه سيدمحمّدتقى آيت اللّهى، ص 134 ـ 135.

104 ـ عبدالعزيز سيدالاهل، زين العابدين على بن الحسين(عليه السلام)، ص 31 ـ 32; ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 143 ـ 144.

105 ـ همان، ص 47.

106 ـ يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 259.

107 ـ ابن اعثم، كتاب الفتوح، ج 5 ، ص 163.

108 ـ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 165.

109 ـ شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 150.

110 ـ همان، ص 169 ـ 171.

111 ـ همان.

112 ـ شيخ صدوق، الامالى، ترجمه آيت اللّه كمره اى، مجلس شصت و نهم، ص 453 ـ 455; ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج4، ص 146; ابن قتال نيشابورى، روضة الواعظين، ص 217.

113 ـ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج4، ص 162 ـ 163.

114 ـ البرقى، (ابو جعفر احمد بن محمد بن خالد)، كتاب المحاسن، تحقيق سيد جلال الدين حسينى، ص 639 .

115 ـ موسوى مقرّم، الامام زين العابدين، ص 344. (به نقل از: الوافى، ج 12، ص 17.)

116 ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 46، ص 49. (به نقل از: عيون اخبار الرّضا، ج 2، ص 145.)

117 ـ بلاذرى، ج 3، ص 362; ابن سعد، الطّبقات الكبرى، ص 171; الشبراوى (عبداللّه بن محمد بن عامر)، الاتّحاف بحب الاشراف، ص 142; الاربلى، كشف الغمّة، ص 302; طبرى، تاريخ طبرى، ج 5 ، ص 263.

118 ـ شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 137; محمد بن يعقوب كلينى، الاصول من الكافى، ج 2، ص 372; ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 175; الطبرى الصّغير (ابوجعفر محمد بن جرير رستم)، دلائل الامامة، ص 191; شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، ج 6 ، ص 88 .

119 ـ ابن صباغ مالكى، (على بن محمد ابن احمد)، الفصول المهمّة، ص 208 ـ 209; ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ص 176; طبرى، دلائل الامامة، ص 192.

120 ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 46، ص 152 ـ 153.

121 ـ همان، ص 153.

122 ـ الزمر/ 74. سپاس خدايى را كه وعده خويش را درباره ما راست فرمود و بهشت را ميراث ما كرد تا هر جا كه خواهيم جاى گيريم. پس چه نيك است پاداش عاملان.

123 ـ محمد بن يعقوب كلينى، الفروع من الكافى، ص 371 ـ 372.

124 ـ شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 138; شيخ طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 481; ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج4، ص 175; اربلى، كشف الغمّة، ص 275.

125 ـ سيدجعفر شهيدى، زندگانى على بن الحسين(عليه السلام)، ص 202.