فهرست عناوين

1

تعليم و تربيت در نهج البلاغه

عبد المجيد زهادت

فهرست عناوين
توجه‏ 1
تعليم و تربيت در نهج البلاغه 3
اهدا 6
پيشگفتار 7
پى‏نوشتها: 9
بخش اول: تعليم و تعلم 10
      فصل اول: ارزش علم 10
1. فضيلت علم 11
      علم، ميراثى گرانبها 11
سعادت انسان در افزودن علم است 13
مقام و منزلت علما نزد پيامبران 14
ارزش علم 15
علم بهتر است‏يا ثروت 16
الف) مقدمه و زمينه كلام 17
ب) تقسيم بندى مردم به لحاظ علم و دانش 18
ج) مقايسه بين علم و ثروت 20
د) مقايسه بين علما و ثروتمندان (47) 22
2. ترغيب و تشويق به فراگيرى دانش 24
سرعت در كسب دانش 25
فراگيرى و فهم قرآن 26
هم‏نشينى با دانشمندان 28
خجالت نكشيدن در كسب دانش 29
گنجايش پيمانه علم 30
سير نشدن از كسب دانش 31
3. نكوهش جهل و نادانى 32
      سكوت دانشمندان 32
عالم نمايان 33
تاريكى جهل و نادانى 35
سستى در فراگيرى علوم دينى 36
نادان، نامتعادل است 37
ذلت نادانى 38
پى‏نوشتها: 39
فصل دوم: آداب تعليم و تعلم 43
1. علم بايد با عمل همراه باشد 44
سرانجام شوم عالم غير عامل 44
فراگيرى براى به كارگيرى 46
برترين دانش‏ها 47
دانش بى‏ثمر 48
2. نهى از گفتار و كردار بدون علم و آگاهى 49
      الف) نهى از گفتار بدون علم 49
      آن چه نمى‏دانى مگو 49
پرسيدن عيب نيست 50
سرانجام گفتار بدون علم 51
وقت‏شناسى در سخن گفتن و خاموشى 52
مسؤوليت انسان در برابر سخنانش 53
ب) نهى از كردار بدون علم 54
3. چه دانشى سزاوار فراگيرى است؟ 56
      نجوم و ستاره‏شناسى 56
چرا تعلم نجوم حرام است؟ 57
استفاده صحيح از نجوم جايز است 58
علم نجوم، فى نفسه مطلوب است 59
چه دانشى سودمند است؟ 60
علم مطبوع 62
علومى كه فراگيرى آن لازم نيست 63
4. وظايف علما 65
      الف) تواضع در مقابل عظمت‏خداى تعالى 65
ب) حلم و بردبارى 66
دانش توام با شكيبايى 67
ج) تعليم و آموزش 68
تعليم و تعلم، اساس دين و دنيا 69
ميثاق الهى بر تعليم و تعلم 70
د) تحقق عدالت اجتماعى 71
پى‏نوشتها: 73
بخش دوم: تربيت 75
      فصل اول: مفهوم تربيت 75
1. معناى تربيت (1) 76
2. متصدى امر تربيت 78
چه كسى مى‏تواند مربى باشد؟ 79
انسان‏هاى وارسته و شايسته رهبرى چه كسانى هستند؟ 80
وظيفه مهم حاكم اسلامى در «تعليم و تربيت‏» 81
مربى الهى 82
از چه كسى بايد راهنمايى گرفت؟ 83
وظايف امام‏عليه السلام: 84
وقت‏شناسى در كسب دانش 85
انبيا و اوليا طبيبان الهى‏اند 86
ويژگى طبيبان الهى (41) 87
راه رهايى از سرگردانى 88
تلاش پيگير در امر تربيت 90
ب) مسؤوليت پدر و مادر در تربيت فرزند 91
تاثير «اسم‏» در شخصيت افراد: «ان يحسن اسمه‏» 92
نقش والدين در ادب كردن فرزند: يحسن ادبه 93
مسؤوليت پدر در تعليم فرزند: ويعلمه القرآن 94
پى‏نوشتها: 95
فصل دوم: نامه 31 نهج‏البلاغه 97
1. مشخصات نامه 31 نهج البلاغه 98
      الف) مصادر نامه 98
ب) شروحى كه بر نامه 31 نوشته شده 99
ج) مخاطب نامه كيست؟ 100
2. شرح نامه 101
      الف) زمينه تربيت (5) 101
ب) تاثير جلب اعتماد در تربيت 103
ج) استفاده از تجارب ديگران در امر تربيت: گذشته، چراغ راه آينده 107
1) فايده و اهميت علم تاريخ و سرگذشت پيشينيان 108
2) بررسى اخبار گذشتگان 109
3) تحليل و بررسى تاريخ و سرگذشت پيشينيان 111
4) پند گرفتن از سرگذشت پيشينيان 112
د) تاثير توجه به مبدا - تعالى - در تربيت 113
      1) شناخت‏خداى تعالى 113
يكم: توقيفى بودن اسما 114
فرق بين اسم و صفت 115
قرآن و توقيفى بودن اسما 116
توقيفى بودن اسما در روايات 117
مقتضاى ادب و احتياط 119
دوم: برهان بر يگانگى خداى تعالى 120
بيان استدلال 121
      1. ملازمه بين مقدم و شقوق سه گانه تالى 121
سوم: صفات خداى تعالى 122
چهارم: آثار شناخت‏خداى تعالى 124
2) دعا و درخواست از خداى تعالى 125
      يكم: اخلاص در دعا و انقطاع از غير خداى تعالى 125
دوم: حسن ظن و رجاء به اجابت و رغبت‏به دعا و نهى از قنوط 127
سوم: در دعا چه چيزى را بايد درخواست كرد؟ 130
ه) تاثير توجه به معاد در تربيت 131
1) يادآورى مرگ و فناى دنيا 132
آيا ما به تمام اسرار هستى و حكمت‏هاى نظام آفرينش پى مى‏بريم؟ 134
2) آمادگى براى مرگ و مواقف بعد از آن 137
اما توشه اين سفر چيست؟ 139
و) آيين زندگى 141
الف) سفارشاتى درباره خودسازى و تهذيب نفس 142
      1) تقوا و بيدارى دل 142
2) شناخت و آگاهى دينى 145
تفكر، ركن اصلى شناخت: من تفكر ابصر 146
شناخت و معرفت دينى: وتفقه فى الدين 147
3) صبر و استقامت و تلاش 149
صبر در سختى‏ها و مصايب و ناملايمات 150
تلاش در زندگى 151
4) احتياط و ميانه‏روى (اعتدال) 152
احتياط 153
5) وقت‏شناسى 154
6) پرهيز از صفات ناپسند 155
ب) سفارش‏هايى درباره زندگى اجتماعى 159
      1) مسؤوليت‏هاى اجتماعى 159
2) آداب معاشرت و دوستى و همنشينى 162
3) آداب كسب و تجارت 165
پى‏نوشتها: 166
كتابنامه 170


3

توجه‏

متن اين كتاب با همكارى مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم ‏ در شبكه قرار گرفته است و هر گونه استفاده جهت چاپ و نشر آن منوط به اجازه ناشر مى‏باشد .

جهت خريد كتاب با آدرس ذيل مكاتبه فرماييد.

Boostan-e-ketab@noornet.net


4


5

تعليم و تربيت در نهج البلاغه


6

اهدا

يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان الله يجزى المتصدقين.

يوسف (12) آيه 88

تقديم به آستان مقدس عزيز مصر وجود،حضرت مهدى موعود (عجل‏الله‏تعالى‏فرجه)


7

پيشگفتار

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدلله رب العالمين وصلى‏الله على سيدنا وحبيب قلوبنا وطبيب نفوسنامحمدصلى الله عليه وآله وآله الطاهرين ولاسيما بقية الله فى‏الارضين واللعنة على اعدائهم اجمعين الى‏يوم الدين.

قال الله عزوجل: لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته‏ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (1) ;

خدا بر اهل ايمان منت گذاشت كه رسولى از خود آنها در ميان آنان برانگيخت كه بر آنهاآيات خدا را تلاوت كند و نفوس آنان را از هر نقص و آلايش پاك گرداند و به آنان احكام شريعت وحقايق حكمت‏بياموزد، هر چند كه قبل از آن در گمراهى آشكارى بودند.

موضوع تعليم و تربيت «انسان‏» است و طراحى نظام صحيح و جامعى براى تعليم وتربيت انسان، تنها از ناحيه وحى ممكن خواهد بود. قرآن كتاب انسان سازى و على‏عليه السلام‏ترجمان و مبين قرآن است. (2)

چه كسى غير از آن حضرت مى‏تواند مفسر كتاب خدا باشد؟ همو كه اعلم به وحى وسنت و سيره نبوى و اسبق به ايمان و اقرب به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله است. (3)

در قسمتى از خطبه قاصعه در معرفى خود مى‏فرمايد:

من در دوران نوجوانى، بزرگان و شجاعان عرب را به خاك افكندم و شاخه‏هاى بلند درخت‏قبيله ربيعه و مضر را درهم شكستم; شما به خوبى موقعيت مرا از نظر خويشاوندى و قرابت ومنزلت و مقام ويژه نسبت‏به رسول خدا مى‏دانيد: او مرا در دامن خويش پرورش داد; من كودك بودم،او همچون فرزندش مرا در آغوش خويش مى‏فشرد و در استراحتگاه مخصوصش جاى مى‏داد،بدنش به بدنم مى‏چسبيد و بوى پاكيزه او را استشمام مى‏كردم; غذا را مى‏جويد و در دهانم‏مى‏گذاشت. هرگز دروغى در گفتارم نيافت و اشتباهى در كردارم پيدا ننمود ... .

من همچون سايه‏اى به دنبال آن حضرت حركت مى‏كردم و او هر روز نكته تازه‏اى‏از اخلاق نيك براى من آشكار مى‏ساخت و مرا فرمان مى‏داد كه به او اقتدا كنم. مدتى از سال،مجاور كوه حرا مى‏شد، تنها من او را مشاهده مى‏كردم و كسى جز من او را نمى‏ديد. در آن روزغير از خانه رسول خدا، خانه‏اى كه اسلام در آن راه يافته باشد وجود نداشت. تنها خانه‏آن حضرت بود كه او و خديجه و من نفر سوم آنها اسلام را پذيرفته بوديم. من نور وحى و رسالت رامى‏ديدم و نسيم نبوت را استشمام مى‏كردم. به هنگام نزول وحى بر رسول خدا، صداى ناله‏اى‏را شنيدم; از آن حضرت پرسيدم: اين ناله چيست؟ فرمود: اين شيطان است كه از پرستش خويش‏مايوس گرديده; تو آنچه را كه من مى‏شنوم مى‏شنوى و آنچه را مى‏بينم مى‏بينى، تنها فرق ميان‏من و تو اين است كه تو پيغمبر نيستى، بلكه وزير منى و بر طريق و جاده خير قرار دارى; من همواره‏با او بودم ... . (4)

در جاى ديگر مى‏فرمايد:

يا كميل ان رسول الله‏صلى الله عليه وآله ادبه الله وهو ادبني وانا اؤدب المؤمنين و اورث ادب المكرمين; (5)

اى كميل! پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله را خدا تربيت كرد و آن حضرت مرا تربيت نمود و من نيز اهل ايمان‏را تربيت نموده و آداب پسنديده را به آنها ياد مى‏دهم.

پس در وادى حيرت و سرگردانى انسانها بين مذاهب و مكاتب گوناگون، گوش جان به‏فرمان مطاع مباركش مى‏سپاريم كه فرمود:

فاستمعوا من ربانيكم واحضروه قلوبكم واستيقظوا ان هتف بكم; (6)

به سخن مرد خدا و مربى الهى خويش گوش فرا دهيد و دل‏هاى خود را در پيشگاه او حاضرسازيد و هنگامى كه به خاطر احساس خطر فرياد مى‏كشد، بيدار شويد.


8

براى بررسى صحيح و مفيد مبحث «تعليم و تربيت‏»، از درياى بيكران معارف الهى‏نهج‏البلاغه بهره‏مند خواهيم گشت و گرچه غور در اين بحر عظيم و استخراج مرواريدهاى‏درخشان آن غواص ماهرى را بايد، لكن:

آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگى بايد چشيد

ما در اين نوشتار، «تعليم و تربيت‏» در نهج‏البلاغه را در دو بخش و هر دو بخش را در دوفصل مورد بررسى قرار داده‏ايم. اميد است مقبول درگاه خداى تعالى و مورد استفاده‏خوانندگان گرامى قرار گيرد. (7)

بارالها! توفيق تادب به آداب الهى را به ما عنايت فرما.

از خدا جوييم توفيق ادب بى ادب محروم ماند از لطف رب (8)

ربنا تقبل منا انك انت السميع العليم (9) ; والحمد لله رب العالمين.

حوزه علميه قم

عبدالمجيد زهادت

رمضان المبارك 1415 / بهمن 1373


9

پى‏نوشتها:

1) آل عمران (3) آيه 164.

2) نهج‏البلاغه، خطبه 125: «هذاالقرآن انما هو خط مستور بين‏الدفتين لاينطق بلسان ولابد له من ترجمان.»

3) يكى از فضايل اميرالمؤمنين‏عليه السلام حديث اشباه است كه مورد اتفاق فريقين مى‏باشد. علامه امينى در جلد سوم الغدير، صفحه 355 تحت عنوان «حديث الاشباه‏» مى‏نويسد:

«هذا الحديث الذى رواه الحموى فى معجمه نقلا عن تاريخ ابن بشران قد اصفق على روايته الفريقان غير ان له الفاظا مختلفة و اليك نصوصها: اخرج امام الحنابلة احمد عن عبدالرزاق باسناده المذكور بلفظ: من اراد ان ينظر الى آدم في علمه و الى نوح في فهمه و الى ابراهيم في خلقه و الى موسى في مناجاته و الى عيسى في سنته و الى محمد في تمامه وكماله فلينظر الى هذا الرجل المقبل فتطاول الناس فاذا هم بعلي بن ابي طالب كانما ينقلع من صبب و ينحط من جبل. اخرج ابوبكر احمد بن الحسين البيهقى ... .»

4) براى مطالعه ادله برترى على‏عليه السلام بر ساير صحابه، رجوع كنيد به يوسف‏بن مطهر حلى، كشف‏المراد فى تجريد الاعتقاد، المسالة السابعة في ان علياعليه السلام افضل‏الصحابة.

5) نهج‏البلاغه، خطبه 192.

6) بحارالانوار، ج‏77، ص‏268.

7) نهج‏البلاغه، خطبه 108.

8) شايان ذكر است كه شماره خطب و رسائل و حكم بر طبق نهج‏البلاغه «صبحى صالح‏» و «المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه‏» محمد دشتى و كاظم محمدى‏مى‏باشد.

9) مثنوى معنوى.

10) بقره (2) آيه 127.


10

بخش اول: تعليم و تعلم

فصل اول: ارزش علم

1. فضيلت علم

2. ترغيب و تشويق به فراگيرى دانش

3. نكوهش جهل و نادانى


11

1. فضيلت علم

علم، ميراثى گرانبها

قال‏عليه السلام: العلم وراثة كريمة والآداب حلل مجددة والفكر مرآة صافية; (1)

دانش، ميراثى گرانبها و آداب، زينتى دايمى و فكر، آيينه‏اى است صاف و شفاف.

در اين حكمت استعاراتى به كار رفته است:

1. از «علم‏» تعبير به «ميراث‏» شده، به اين مناسبت كه همان‏گونه كه فرزند، مال وثروت را از پدر به ارث مى‏برد، هر عالمى هم علم و دانش را از استادش به ارث برده.از آن‏جا كه در ميراث دانش خصوصيتى است كه در ميراث مال وجود ندارد، ميراث‏علم به كرامت و ارزشمند بودن توصيف شده: «وراثة كريمة‏». منشا اين خصوصيت،بقاى علم و فناى مال و ثروت است. مالى را كه فرزند از پدر به ارث مى‏برد در معرض‏فنا و نابودى است، در حالى‏كه علم و دانش باقى و از خطراتى كه مال را تهديد مى‏كنددر امان است.

در ساير روايات نيز از علم تعبير به ميراث و از علما تعبير به ورثه شده است:

قال اميرالمؤمنين‏عليه السلام: العلم وراثة كريمة والآداب حلل حسان والفكر مرآة صافية والاعتبارمنذر ناصح وكفى بك ادبا لنفسك تركك ماكرهته لغيرك; (2)

دانش، ميراثى ارزشمند و آداب، زيورى نيكو و فكر، آيينه‏اى درخشنده و شفاف و حوادث‏عبرت‏انگيز بيم دهنده و اندرزگوست و براى تاديب خويشتن همين بس كه آنچه براى ديگران‏نمى‏پسندى ترك كنى.

عن ابي عبدالله‏عليه السلام قال: ان العلماء ورثة الانبياء وذلك ان الانبياء لم يورثوا درهماولادينارا وانما اورثوا احاديث من احاديثهم فمن اخذ بشي‏ء منها اخذ حظا وافرا فانظروا علمكم‏هذا عمن تاخذونه فان فينا اهل البيت في كل خلف عدولا ينفون عنه تحريف الغالين وانتحال‏المبطلين وتاويل الجاهلين; (3)

دانشمندان و علماى دينى وارثان پيامبرانند، زيرا انبيا از خود درهم و دينارى به ارث‏نمى‏گذارند و آنچه از خود باقى مى‏گذارند احاديثى است از احاديث آنها، هر كه از آن احاديث‏برگيرد، بهره فراوانى برده; پس مواظب باشيد دانش خود را از چه كسى مى‏گيريد. همانا در بين مااهل بيت در هر دوره جانشينان عادلى هستند كه تغيير دادن افراطى‏ها و بدعت‏گذارى خرابكاران وتاويل نادانان را از دين برمى‏دارند.

2. از آداب و اخلاق پسنديده، به زيورهاى متجدد و دايمى تعبيرگرديده، به اين‏جهت كه فضايل براى نفس زينت و زيورند، همان‏طورى كه لباس و زيور آلات‏زينت‏بدن انسان مى‏باشد. توصيف اين زيورهاى باطنى به تجدد و دوام، به اين جهت‏است كه به علت رسوخ در نفس، دايمى و با انسان همراه است.

3. از فكر، تعبير شده به «مرآة صافية‏»; يعنى آيينه درخشنده و شفاف، زيراهمان‏طورى كه آيينه شفاف، اشكال و صورت‏هاى مقابل خود را به خوبى منعكس‏مى‏نمايد، فكر انسان نيز پرده از مجهولات تصورى و تصديقى او برداشته و آنها رامعلوم مى‏كند و به تعبير بعضى از شارحان نهج‏البلاغه، فكر به منزله اصطرلابى (4) است روحانى. (5)

شارح بحرانى‏رحمه الله در توضيح اين حكمت و كلام نورانى مى‏گويد:

الثالثة عشر: العلم وراثة كريمة وهو فضيلة النفس العاقلة وهو اشرف الكمالات التي تعتنى‏بها وبحسب ذلك كان وراثة كريمة من العلماء بل كان اكرم موروث ومكتسب واراد الوراثة‏المعنوية كقوله تعالى: فهب لي من لدنك وليا يرثني ويرث من آل يعقوب (6) ; اي العلم والحكمة.

الرابعة عشر: والآداب حلل مجددة واراد الآداب الشرعية ومكارم الاخلاق واستعار لها لفظ‏الحلل المجددة باعتبار دوام زينة الانسان بها وتجدد بهائه وحسنه وتهذيب نفسه على استمرارالزمان بلزومها واستخراج محاسنها كالحلل التي لايزال تجدد على لابسها.

الخامسة عشر: والفكر مرآة صافية والفكر قد يراد به القوة المفكرة وقد يراد به حركة هذه‏القوة مطلقا اية حركة كانت وقد يراد به معنى آخر وعني هنا القوة نفسها واستعار لها لفظ المرآة‏باعتبار انها اذا وجهت نحو تحصيل المطالب التصورية والتصديقية ادركها وتمثلت‏بها كما يتمثل‏في المرآة صور مايحاذى بها; (7)


12

سيزدهم: دانش، ميراثى ارزشمند است وفضيلت و ارزشى است‏براى انسان. علم و دانش ازبهترين كمالاتى است كه مورد توجه است و به همين جهت ميراثى گرانبها و ارزشمند از دانشمندان،بلكه گرانبهاترين چيزى است كه از علما به ارث مى‏رسد و به دست مى‏آيد. منظور از ميراث، ميراثى‏معنوى است، همان‏طورى كه در قول خداى تعالى: فهب لى من لدنك وليا يرثنى ويرث من‏آل يعقوب، ميراث به معناى علم و حكمت است.

چهاردهم: آداب زينت‏هاى دايمى و هميشگى است. منظور آداب شرعى و فضايل اخلاقى‏است و اين‏كه از آداب تعبير به زينت‏هاى دايمى شده، به اين مناسبت است كه آداب هميشه با انسان‏همراه است و ارزش و شخصيت انسان را استمرار مى‏دهد، مثل زينت‏هايى كه دايما آنها را مى‏پوشد.

پانزدهم: فكر، آيينه‏اى شفاف و درخشنده است، فكر گاهى به معناى قوه تفكر و گاهى به معناى‏فكركردن و گاهى به معناى ديگر به كار مى‏رود و در اين‏جا به معناى قوه تفكر است و اين‏كه از فكر،تعبير به آيينه شفاف شده، به اين خاطر است كه همان‏طورى كه آيينه شفاف هر چه را در مقابل داردنشان مى‏دهد، فكر هم مطالبى را كه به آن عرضه مى‏گردد نشان مى‏دهد; يعنى از مبادى، انسان را به‏مراد مى‏رساند.


13

سعادت انسان در افزودن علم است

سئل عن الخير ما هو؟ فقال‏عليه السلام: ليس الخير ان يكثر مالك وولدك ولكن الخير ان يكثرعلمك; (8)

از امام‏عليه السلام سؤال شد كه خير چيست؟ در جواب فرمودند: خير اين نيست كه دارايى وفرزندانت زياد شود، بلكه خير آن است كه دانش و علمت افزون گردد.

خير در چند آيه از قرآن به معناى مال و متاع دنيوى به كار رفته:

كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للوالدين و الاقربين بالمعروف حقاعلى المتقين; (9)

دستور داده شد كه چون يكى از شما را مرگ فرا رسد، اگر داراى متاع دنياست، وصيت كند براى‏پدر و مادر و خويشان به قدر متعارف، اين كار سزاوار مقام پرهيزكاران است.

ايحسبون انما نمدهم به من مال و بنين نسارع لهم فى الخيرات بل لايشعرون; (10)

آيا اين مردم كافر مى‏پندارند كه ما آنها را مدد به مال و فرزندان مى‏نماييم براى آن‏كه مى‏خواهيم‏در حق ايشان مساعدت و تعجيل به خيرات دنيا كنيم؟ براى امتحان است و آنها نمى‏فهمند.

و انه لحب الخير لشديد; (11)

و انسان بر حب مال دنيا سخت فريفته و بخيل است.

اگر مال و فرزند خير است پس چگونه امام‏عليه السلام در اين كلام، خير بودن را از مال وفرزند سلب مى‏نمايند؟

پاسخ اين است كه خير دو قسم است: مطلق و مقيد; خير گاهى استعمال مى‏شوددر «خير مطلق‏»; يعنى خيرى كه هيچ شرى را در برندارد، و گاهى استعمال مى‏شود در«خير مقيد»; يعنى خيرى كه براى همه و در همه حال خير نيست. كلام امام‏عليه السلام به نحوسلب عموم است، نه عموم سلب; يعنى خير محض افزايش علم و دانش است،نه زيادى مال و فرزند.

شارح بحرانى‏رحمه الله در بيان اين حكمت گويد:

الخير في العرف العامي هو كثرة المال و القينات الدنيوية وفي عرف السالكين الى الله‏هو السعادة الاخروية وما يكون وسيلة اليها من الكمالات النفسانية وربما فسره قوم بما هو اعم‏من ذلك وقد نفى‏عليه السلام ان يكون الاول خيرا وذلك لفنائه ومفارقته ولما عساه ان يلحق بسببه من‏الشر في الآخرة وفسره بالثاني وعد فيه كمال القوى الانسانية فكثرة العلم كمال القوى النظرية‏للنفس العاقلة; (12)

خير در عرف عام، فراوانى و كثرت مال و لذايذ دنيوى است، و در اصطلاح سالكين الى الله،خوشبختى و سعادت اخروى است و كمالات نفسانيه‏اى كه وسيله رسيدن به آن سعادت باشد;بعضى خير را به اعم از اين تفسير نموده‏اند. در اين كلام امام‏عليه السلام خير بودن را از كاميابى‏هاى دنيوى‏نفى نموده، زيرا اين لذت‏ها و كاميابى‏ها فانى است و از انسان جدا مى‏گردد و چه بسا موجب رسيدن‏شر اخروى به انسان باشد و خير را به معناى دوم تفسير نموده و كمال قواى انسانى را خير دانسته‏اند;پس كثرت علم كمال قوه نظريه نفس عاقله است.

امام پنجم حضرت باقرعليه السلام نيز از پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نقل كرده‏اند كه فرمودند: در غيراز تعليم و تعلم خيرى نيست.

قال رسول الله‏صلى الله عليه وآله: العالم والمتعلم شريكان في الاجر للعالم اجران وللمتعلم اجر ولاخيرفي سوى ذلك. (13)

در غررالحكم از اميرالمؤمنين‏عليه السلام نقل شده كه:

العلم اصل كل خير.


14

مقام و منزلت علما نزد پيامبران

قال‏عليه السلام: ان اولى الناس بالانبياء اعلمهم (اعملهم) بما جاؤوا به ثم تلاعليه السلام:ان اولى الناس‏بابراهيم للذين اتبعوه وهذا النبي والذين آمنوا; (14) و (15)

نزديك‏ترين مردم به پيامبران كسانى هستند كه به تعاليم انبيا آگاه‏ترند; سپس اين آيه را تلاوت‏فرمود: نزديك‏ترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كنند و اين پيغمبر و امتش كه اهل‏ايمانند.

مجلسى‏رحمه الله مى‏گويد:

و في بعض النسخ اعملهم وهو اظهر; (16)

در بعضى از نسخه‏ها به‏جاى اعلمهم، اعملهم آمده كه با ظاهر كلام تطابق بيشترى دارد.

ابن ابى الحديد مى‏گويد:

هكذا الرواية «اعلمهم‏»، والصحيح «اعملهم‏» لان استدلاله بالآية يقتضى ذلك وكذا قوله فيمابعد «ان ولي محمد من اطاع الله‏» الى آخر الفصل ولم يذكر العلم وانما ذكر العمل; (17)

اعلمهم روايت‏شده و حال آن‏كه صحيح اعملهم است، زيرا استدلال به آيه شريفه و كلام امام‏بعد از استدلال كه فرمود: كسى دوست محمد است كه از خدا پيروى و اطاعت نمايد، تا آخر فصل، واين‏كه حرفى از علم در ميان نيست و سخن در مورد عمل است و عمل را ذكر نموده‏اند، دليل است‏برصحت اعملهم نه اعلمهم.

ممكن است در جواب گفته شود: بين استدلال به آيه شريفه و كلمه «اعلمهم‏» هيچ‏منافاتى وجود ندارد، زيرا تبعيت و موافقت كامل با اوامر و نواهى پيامبران، زمانى‏حاصل مى‏گردد كه شخص به دستورات انبيا آگاهى لازم را داشته باشد و هر اندازه‏علم و آگاهى بيشتر به اوامر و نواهى داشته باشد، بهتر مى‏تواند در عمل آنها را به‏كارگرفته و با انبيا توافق و تطابق داشته باشد و اطاعت‏بدون آگاهى ممكن نيست.

شارح بحرانى‏رحمه الله در تثبيت اين مطلب مى‏گويد:

و لما كان الغرض من الانبياءعليهم السلام جذب الخلق الى الله بطاعته فكل من ابلغ في الطاعة كان‏اشد موافقة لهم واقرب الى قلوبهم واقوى نسبة اليهم ولما لم يكن طاعتهم الا بالعلم بما جاؤوا به‏كان اعلم الناس بذلك اقربهم اليهم واولاهم بهم وبرهان ذلك الآية المذكورة; (18)

چون هدف از نبوت انبياعليهم السلام توجه دادن مردم به خداى تعالى است كه به‏وسيله طاعت‏حاصل‏مى‏گردد، پس هركس تلاش بيشترى در اطاعت داشته باشد، موافقت‏بيشترى با آنها دارد و نزد انبياداراى قرب بيشترى خواهد بود و نسبت نزديك‏ترى با ايشان دارد; و چون اطاعت آنها بدون علم به‏دستورات و فرامين آنها ميسر نيست، آگاه‏ترين مردم به دستورات آنها، نزديك‏ترين و شايسته‏ترين‏مردم به انبيا مى‏باشد; دليل بر اين مطلب آيه‏اى است كه ذكر شده.


15

ارزش علم

قال‏عليه السلام: لاشرف كالعلم; (19) هيچ شرافت و ارزشى همانند علم نيست.

در شرافت و ارزشمند بودن علم، روايات ديگرى نيز از حضرت‏اميرالمؤمنين‏عليه السلام رسيده است:

قال‏عليه السلام: المودة اشبك الانساب و العلم اشرف الاحساب; (20)

دوستى، ناگسسته‏ترين پيوندها، و دانش برترين افتخارات است.

قال‏عليه السلام: يتفاضل الناس بالعلوم والعقول لا بالاموال والاصول; (21)

مردم به‏وسيله دانش و عقل بر يكديگر برترى پيدا مى‏كنند، نه به‏وسيله مال و ثروت واصل و نسب.

قال‏عليه السلام: كفى بالعلم شرفا ان يدعيه من لايحسنه ويفرح اذا نسب اليه، كفى بالجهل ذمايبرا منه من هو فيه; (22)

در شرافت و فضيلت علم همين اندازه كافى است كه كسى هم كه آن را ندارد، اگر به اونسبت داده شود خوشحال مى‏گردد، و در مذمت جهل و نادانى همين بس كه جاهل نيز خود را از آن‏برى مى‏داند.

اين مطلب منحصر به علم و جهل نيست، بلكه در شجاعت و جبن، كرم و بخل،عدالت و فسق و ساير اوصاف و سجاياى متضاد، اين قاعده جريان دارد; يعنى‏فاقد علم و كرم و عدالت را انتساب به آن شاد و از انتساب به جهل و بخل و فسق‏متنفر است.

تحسين صفات حميده حتى به وسيله فاقدان آن صفات و تقبيح رذايل اخلاقى وصفات ناپسند به وسيله واجدان آنها، ناشى از قوه‏اى است كه خداوند در انسان قرارداده است:

فطرت الله التى فطر الناس عليها; (24-23)

فطرت و سرشت الهى است كه انسان بر آن آفريده شده است.


16

علم بهتر است‏يا ثروت

قال كميل بن زياد: اخذ بيدي اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب‏عليه السلام فاخرجني الى الجبان فلمااصحر تنفس الصعداء، ثم قال:

ياكميل بن زياد! ان هذه القلوب اوعية، فخيرها اوعاها، فاحفظ عني ما اقول لك: الناس ثلاثة:فعالم رباني، ومتعلم على سبيل نجاة، وهمج رعاع اتباع كل ناعق، يميلون مع كل ريح،لم يستضيئوا بنور العلم، ولم يلجؤوا الى ركن وثيق.

ياكميل! العلم خير من المال، العلم يحرسك وانت تحرس المال، والمال تنقصه النفقة، والعلم‏يزكو على الانفاق، وصنيع المال يزول بزواله.

ياكميل بن زياد! معرفة العلم دين يدان به، به يكسب الانسان الطاعة في حياته، وجميل‏الاحدوثة بعد وفاته. والعلم حاكم، والمال محكوم عليه.

يا كميل! هلك خزان الاموال وهم احياء والعلماء باقون مابقي الدهر: اعيانهم مفقودة، وامثالهم‏في القلوب موجودة; (25)

كميل مى‏گويد: اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب‏عليه السلام دست مرا گرفت و به سوى قبرستان كوفه‏برد. هنگامى كه به صحرا رسيديم، آه پردردى كشيد و فرمود:

اى كميل بن زياد! اين دل‏ها همانند ظرف‏هاست كه بهترين آنها ظرفى است كه گنجايش ونگهدارى‏اش بيشتر باشد; پس آنچه براى تو مى‏گويم، حفظ كن و به ياد داشته باش; مردم سه‏گروهند: علماى الهى و دانش طلبانى كه در راه نجات دنبال تحصيل علمند و احمقان بى‏سروپا كه‏دنبال هر صدايى مى‏دوند، با هر بادى حركت مى‏كنند، آنها با نور علم و دانش روشن نشده‏اند و به‏ستون محكمى پناه نبرده‏اند.

اى كميل! علم بهتر از مال است; علم تو را پاسدارى مى‏كند، ولى تو بايد حافظ مال باشى; مال باانفاق كم مى‏شود، ولى علم با انفاق افزوده مى‏گردد; دست پروردگان مال به مجرد زوال مال از بين‏مى‏روند (ولى شاگردان علم پايدارند).

اى كميل بن زياد! شناخت علم آيينى است كه با آن جزا داده مى‏شود و برهمه فرض و لازم است;به وسيله آن انسان در دوران حيات اطاعت فرمان خدا مى‏كند و بعد از وفات نام نيك از او مى‏ماند;علم حاكم است و مال محكوم و مغلوب.

اى كميل! ثروت اندوزان مرده‏اند، در حالى‏كه ظاهرا در صف زندگانند، ولى دانشمندان تا دنيابرقرار است زنده‏اند خود آنها از بين مردم رفته‏اند ولى چهره آنها در آيينه دل‏ها نقش شده است.

كميل بن زياد نخعى كوفى از دوستان نزديك حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام به شمارمى‏رود. دعاى مشهور كميل نيز منسوب به اوست. وى به دست‏حجاج - لعنه الله -شهيد گرديد. خبر شهادتش را قبلا از حضرت شنيده بود و هنگام شهادت به حجاج‏مى‏گويد:

لقد خبرني اميرالمؤمنين‏عليه السلام انك قاتلي. (26)

توضيح و شرح اين بخش از كلام كه در فضيلت علم است، تحت چهار عنوان‏بيان مى‏گردد:


17

الف) مقدمه و زمينه كلام

كميل مى‏گويد: اميرالمؤمنين، على بن ابى‏طالب‏عليه السلام دست مرا گرفت و به سوى‏قبرستان كوفه «جبان‏» برد. (جبان يا جبانة به صحرا و قبرستان گفته مى‏شود).

از اين‏جا معلوم مى‏شود كه تمام معارف را براى همه و در همه جا بيان‏نمى‏فرمودند و بعضى از تعاليم بايد در مكان و زمان خاص و براى افراد نخبه وبرگزيده بيان گردد تا از طريق آنها به ديگران منتقل شود.

نكته ديگر اين‏كه معارف عاليه را بدون مقدمه و آمادگى لازم و زمينه سازى‏مناسب نبايد بيان كرد; لذا امام‏عليه السلام بعد از آن‏كه كميل را به صحرا برده و از سروصدا وهياهو و اشتغالات دنيوى و ظلمات و تاريكى‏هاى دوران پس از پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله‏جدا مى‏كنند، براى آمادگى بيشتر در او و توجه دادن به اهميت مطلبى كه قرار است‏براى او بيان شود مى‏فرمايند:

اى كميل! بهترين قلب‏ها قلبى است كه گنجايش و حفظ بيشتر داشته باشد; پس‏آنچه را مى‏خواهم برايت‏بگويم به خوبى حفظ نموده و به خاطر داشته باش. (27)


18

ب) تقسيم بندى مردم به لحاظ علم و دانش

مراد از علم و دانش كه مبنا و اساس اين تقسيم قرار گرفته چيست؟

با در نظر گرفتن اقسام:

عالم ربانى، متعلم على سبيل نجاة، وهمج رعاع.

معلوم مى‏شود منظور از علم، علمى است كه امام صادق‏عليه السلام در روايت عنوان‏بصرى، از آن تعبير به نور فرموده‏اند:

ليس العلم بالتعلم انما هو نور يقع فى قلب من يريد الله تبارك وتعالى ان يهديه فان اردت‏العلم فاطلب اولا في نفسك حقيقة العبودية; (28)

علم به آموختن نيست، بلكه علم تنها نورى است كه در قلب هر كس كه خدا بخواهد او راهدايت كند مى‏تابد; پس اگر علم مى‏خواهى بايد در مرحله اول، حقيقت‏بندگى خدا را در خودطلب كنى.

پس از آن‏كه از حقيقت عبوديت‏سؤال نمود، حضرت فرمودند:

ثلاثة اشياء: ان لايرى العبد لنفسه فيما خوله الله ملكا لان العبيد لايكون لهم ملك يرون المال‏مال الله يضعونه حيث امرهم به، ولايدبر العبد لنفسه تدبيرا، وجملة اشتغاله فيما امره تعالى به‏ونهاه عنه; (29)

سه چيز است: بنده خدا براى خودش درباره آنچه خدا به وى سپرده ملكيتى نبيند، چرا كه‏بندگان داراى ملك نمى‏باشند، همه اموال را مال خدا مى‏بينند و در آن‏جا كه خدا امر فرموده‏مصرف مى‏نمايند و بنده خدا براى خودش مصلحت‏انديشى و تدبير نكند و تمام سعى و تلاش اومراعات اوامر و نواحى خداى تعالى باشد.

پر واضح است كه صرف دانستن علوم رسمى و اندوختن اصطلاحات، انسان رابه مقام عبوديت و سعادت ابدى و حيات طيبه نمى‏رساند. چه بسا دانشمندان علوم‏طبيعى و تجربى و حتى حافظان اصطلاحات دينى، كه از دسترسى به حقيقت علم‏محروم مانده‏اند.

اما بيان تقسيم:

مردم يا عالم ربانى‏اند، يعنى حقيقتا خداشناس شده و مردم را در مسيرخداشناسى تربيت مى‏كنند و يا در مسير خداشناسى هستند و در غير اين دو صورت‏از حقيقت انسانيت‏خارجند، زيرا هدف از خلقت‏شناختن خدا و بندگى اوست:

وما خلقت الجن والانس الا ليعبدون. (30)

و در تفسير آيه شريفه چنين آمده: اي ليعرفون. (31)

كسانى كه نه عالم و نه متعلمند، بى‏هدف با هر بادى به جهتى مى‏روند و به هرنغمه‏اى دل مى‏سپارند; اينها از انسانيت‏بهره‏اى نبرده‏اند.

از اين‏جاست كه در بعضى از روايات تقسيم به صورت ثنايى است نه ثلاثى:

عن ابي‏عبدالله‏عليه السلام: الناس اثنان: عالم ومتعلم وسائر الناس همج والهمج في النار. (32)

يعنى دسته سوم اصلا قابل اعتنا نيستند، تا اين‏كه قسمى جداگانه قرار گيرند،گرچه اكثريت‏با اين دسته سوم است.

به قول شيخ بهائى‏رحمه الله: مفرد آوردن دو دسته اول: (عالم رباني ومتعلم على سبيل نجاة)و جمع آوردن دسته سوم: همج رعاع اشاره به اين نكته است كه دو قسم اول كمتر وقسم سوم زيادند. (33)

اما توضيح هريك از اقسام:

دسته اول: عالم رباني: كلمه رباني در قرآن كريم نيز آمده است:

ما كان لبشر ان يؤتيه الله الكتاب والحكم و النبوة ثم يقول للناس كونوا عبادا لى من دون الله‏ولكن كونوا ربانيين بما كنتم تعلمون الكتاب وبما كنتم تدرسون; (34)

هيچ بشرى كه خدا وى را به رسالت‏برگزيد و به او كتاب و حكمت و نبوت بخشيد، او را نرسدكه به مردم گويد: مرا به جاى خدا پرستيد، بلكه پيغمبران بر حسب وظيفه خود به مردم گويند:خداشناس و خداپرست‏باشيد، چنانچه از كتاب به ديگران اين حقيقت را مى‏آموزيد و خود نيزمى‏خوانيد.

رباني منسوب به رب است و الف ونون براى دلالت‏بر تعظيم و كثرت به آن‏اضافه شده، چنان‏كه به شخص كثيراللحية لحياني مى‏گويند; بنابراين، رباني كسى‏است كه ربطش به خدا زياد و اشتغالش به بندگى و عبوديت او بسيار باشد و نيزرباني به كسى مى‏گويند كه پرورش مردم را با تدبير در راه عبوديت و بندگى خدا به‏عهده دارد. (35)

ابن اثير در معناى كلمه رباني مى‏گويد:


19

وفي حديث علي «الناس ثلاثة عالم رباني...» هو منسوب الى الرب بزيادة الالف والنون‏للمبالغة وقيل من الرب بمعنى التربية كانوا يربون المتعلمين بصغار العلوم قبل كبارها والرباني‏العالم الراسخ في العلم والدين او الذي يطلب بعلمه وجه الله تعالى وقيل العالم العامل المعلم;

كلمه «ربانى‏» كه در حديث على‏عليه السلام نيز آمده منسوب به «رب‏» است‏با الف و نون كه براى مبالغه‏به آن اضافه شده; و گفته شده: از «رب‏» به معناى تربيت است، نظر به اين‏كه دانش‏آموزان را قبل ازعلوم برتر به دريج‏با علوم و دانش‏هاى ابتدايى آموزش مى‏دهند. و «ربانى‏»، عالم راسخ در علم ودين است، يا كسى است كه دانش را فقط براى خدا مى‏آموزد; و نيز گفته شده: «ربانى‏» عالم عاملى‏است كه به ديگران نيز مى‏آموزد.

دسته دوم: متعلم على سبيل نجاة; جويندگان راه رستگارى: دانش طلبانى هستند كه‏در راه سعادت و فلاح و رستگارى به‏دنبال كسب علمند. سبيل نجات همان صراطمستقيم است در ميان راه‏هاى گوناگون و متفرق و انحرافى:

وان هذا صراطي مستقيما فاتبعوه ولاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذلكم وصيكم به‏لعلكم تتقون; (36)

و اين است راه راست، پيروى آن كنيد و از راه‏هاى ديگر كه موجب تفرقه و پريشانى شماست وشما را از خدا جدا مى‏كند، متابعت نكنيد، اين است‏سفارش خدا به شما، باشد كه پرهيزكار شويد.

رسيدن به اين راه مستقيم، تنها با آموختن و پيروى از عالم ربانى ميسر مى‏گردد.متعلم على سبيل نجاة كسى است كه به نداى ملكوتى امير مؤمنان، على‏عليه السلام دل مى‏سپاردكه فرمود:

اين تذهب بكم المذاهب وتتيه بكم الغياهب وتخدعكم الكواذب؟ ومن اين تؤتون؟ وانى‏تؤفكون؟ ... فاستمعوا من ربانيكم; (37)

اين روش‏هاى گمراه كننده، شما را به كجا مى‏كشد؟ تاريكى‏ها و ظلمات تا كى شما رامتحير مى‏سازد؟ دروغ پردازى‏ها تا كى شما را مى‏فريبد؟ از كجا در شما نفوذ نموده، شما رااغفال مى‏كنند؟ ... پس به سخن مربى الهى خويش گوش فرا دهيد.

دسته سوم: همج رعاع; فرومايگان: از گروه سوم به علت‏حقارت و پستى و سقوط ازانسانيت، تعبير به همج رعاع نموده‏اند; يعنى پشه‏هاى ريز و كوچكى كه حقير وبى‏ارزش و پستند. همج‏بنا بر نقل جوهرى، جمع كلمه همجة است، به معناى پشه‏ريزى كه روى صورت و چشم چهارپايان مى‏افتد. (38)

اوصاف ديگر اين گروه را در چهار جمله بيان مى‏نمايند:

اتباع كل ناعق: اين گروه از شدت حماقت، هر صدايى از هر جايى برخاست‏دنبالش مى‏روند، بدون اين‏كه حق يا ناحق بودن آن را بررسى نمايند; مانند گله‏گوسفندى مى‏مانند كه با آواز هر چوپانى حركت مى‏كنند و به علت عدم ثبات درعقيده، دعوت هر دعوت كننده‏اى را بدون تامل مى‏پذيرند. (39)

يميلون مع كل ريح: از شدت سستى و بى‏ارادگى و ضعف عقيده، دستخوش امواج وجوهاى مخرب اجتماع مى‏گردند، امروز بيعت كرده، فردا پيمان خود را مى‏شكنند.

لم يستضيئوا بنور العلم: در ظلمت و جهل و نادانى باقى مانده و در پى خروج ازتاريكى جهل به سوى فضاى روشن علم و دانش نيستند.

لم يلجؤوا الى ركن وثيق: به تكيه‏گاه محكمى پناه نياورده‏اند، يعنى عقيده محكم وراسخى ندارند تا در قبال هجوم امواج هولناك جهل و فساد و تاريكى، خود رانجات دهند.


20

ج) مقايسه بين علم و ثروت

در مقايسه بين علم و مال مى‏فرمايند: اى كميل! علم بهتر از مال است، زيرا:

العلم يحرسك وانت تحرس المال: علم تو را از وساوس شيطانى و فتنه‏ها حفظ مى‏كندو حال آن‏كه مال نه تنها حافظ تو نيست، بلكه تو بايد حافظ و نگهدارنده آن باشى. اين‏مطلب هم ضرورى و مسلم است كه آنچه حافظ انسان است، بهتر است‏براى او ازآنچه انسان بايد از آن نگهدارى كند.

المال تنقصه النفقة والعلم يزكو على الانفاق: ثروت و دارايى با خرج كردن و به ديگران‏دادن كم مى‏شود و حال آن‏كه علم و دانش با نشر آن افزون مى‏گردد يا به سبب نشر آن‏افزون مى‏گردد.

شيخ بهائى‏رحمه الله مى‏گويد:

كلمة «على‏» يجوز ان يكون بمعنى «مع‏» كما قالوا فى قوله تعالى: و ان ربك لذو مغفرة للناس‏على ظلمهم (40) وان تكون للسببية كما قالوه في قوله تعالى: ولتكبروا الله على ما هديكم; (42-41)

كلمه «على‏» ممكن است‏به معناى «مع‏» باشد، همان‏طورى كه در قول خداى تعالى است: «و ان‏ربك لذو مغفرة للناس على ظلمهم‏» و نيز ممكن است‏براى سببيت‏باشد، همان‏طورى كه در قول‏خداى تعالى اين‏گونه است: «ولتكبروا الله على ما هديكم‏»; يعنى به سبب هدايت‏شما.

وصنيع المال يزول بزواله: آنچه از مال و ثروت به‏دست مى‏آيد، با از بين رفتن ثروت‏يا صاحب ثروت، بى اثر شده و از بين مى‏رود; مثلا صاحب ثروتى كه از دنيا مى‏رود،ديگر از آثار مال خود بهره‏اى ندارد، يا كسى كه در اثر از بين رفتن ثروت و دارايى‏اش‏مجبور مى‏شود املاك خود را به‏فروش رسانده و به طلب‏كاران بدهد، ديگر از ثروت‏خود بهره‏اى ندارد و حال آن‏كه آنچه از علم و دانش حاصل مى‏شود باقى است،چه انسان در دنيا باشد چه نباشد.

معرفة العلم دين يدان به، به يكسب الانسان الطاعة في حياته وجميل الاحدوثة بعد وفاته:شناخت علم آيينى است كه بايد آن‏را پذيرفت و يا به آن پاداش داده مى‏شود. به‏وسيله‏علم و آگاهى و معرفت دينى است كه انسان مى‏تواند كسب طاعت نمايد، يعنى كسى‏كه معرفت دينى داشته باشد، مطيع خداى تعالى خواهد بود و بدون شناخت، اطاعت‏تحقق نمى‏پذيرد. (43)

قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: انما يخشى الله من عباده العلماء. (44)

به‏وسيله علم است كه انسان از خود نام نيك بر جاى مى‏گذارد.

مجمع‏البحرين مى‏گويد:

الاحدوثة مايتحدث به الناس ومنه الحديث «العلم به يكسب الانسان الطاعة في حياته‏وجميل الاحدوثة بعد وفاته‏» اي الثناء والكلام الجميل والاحدوثة مفرد الاحاديث;

«احدوثه‏» يعنى موضوع صحبت مردم، اين كلمه در حديث «العلم به يكسب الانسان الطاعة فى‏حياته و جميل الاحدوثة بعد وفاته‏» يعنى ستايش و نام نيكو و خوش نامى، و «احدوثة‏» مفرد«احاديث‏» است.

شاعر شيرين سخن شيراز مى‏گويد:

سعديا مرد نكونام نميرد هرگز مرده آن است كه نامش به نكويى نبرند

هيچ‏يك از اين خصوصيات در مال و ثروت نيست، يعنى آنچه موجب پيدا كردن‏راه طاعت و فرمانبردارى خداى تعالى و آنچه باعث‏به يادگار ماندن نام نيك براى‏انسان است، فقط علم و دانش است و آگاهى دينى نه صرف داشتن مال و ثروت.

العلم حاكم والمال محكوم عليه: حاكم بودن علم و دانش و محكوم بودن مال، وثروت به اين اعتبار است كه هر تصرف صحيحى در مال، مبتنى و متوقف است‏بردانش و آگاهى. حتى صرف مال و خرج كردن در زندگى روزمره نيز بايد طبق آگاهى ودانش لازم انجام گيرد و علم معاش يكى از علومى است كه بدون به كارگيرى آن‏زندگى روزمره مختل خواهد شد; از اين دانش در روايات تعبير شده به تقدير المعيشة:

عن ابي جعفرعليه السلام: الكمال كل الكمال التفقه في الدين والصبر على النائبة وتقدير المعيشة; (45)

كمال انسان و نهايت كمال او، به دست آوردن آگاهى و بينش دينى و صبر در بلا و اقتصاد وميانه‏روى در زندگى است.

محدث كاشانى مى‏گويد:


21

التفقه في الدين هو تحصيل البصيرة في العلوم الدينية. والنائبة المصيبة وتقدير المعيشة‏تعديلها بحيث لايميل الى طرفي الاسراف والتقتير بل يكون قواما بين ذلك كما قال الله عزوجل; (46)

تفقه در دين به معناى به دست آوردن آگاهى و بينش در علوم دينى است و نائبه به معناى‏بلا و مصيبت و تقدير معيشت، تعديل و توازن در زندگى است، به طورى كه نه اسراف و زياده‏روى‏باشد و نه تقتير و خساست، بلكه بين اين دو باشد، همان‏طورى كه خداى تعالى فرموده است.


22

د) مقايسه بين علما و ثروتمندان (47)

هلك خزان الاموال وهم احياء والعلماء باقون مابقي الدهر اعيانهم مفقودة، وامثالهم في‏القلوب موجودة.

ثروت اندوزان در حال حيات دنيوى گرچه به ظاهر زنده‏اند و همانند چهارپايان‏مى خورند: وياكلون كما تاكل الانعام (48) ، لكن در حقيقت مرده‏اند، زيرا در اثر غفلت ازخالق خود بهره‏اى از حيات طيبه انسانى نبرده‏اند:

اموات غير احياء ومايشعرون ايان يبعثون; (49)

مردگانى هستند كه از حيات بى بهره‏اند و شعور ندارند كه چه هنگام برانگيخته خواهند شد.

مرده دل زنده تو دانى كه كيست آن كه ندارد به خدا اشتغال

در حالى‏كه دانشمندان الهى تا دنيا باقى است هستند گرچه اجسام و بدن‏هايشان‏در بين مردم نباشد، ولى ياد آنها همراه با آثارشان براى هميشه باقى و جاويدان‏خواهد بود.

نظير بيانى كه در حكمت 147 در مقايسه بين علم و ثروت گذشت، روايات‏ديگرى از اميرالمؤمنين‏عليه السلام: نقل شده، از آن جمله:

قال‏عليه السلام: العلم افضل من المال بسبعة:

الاول: انه ميراث الانبياء والمال ميراث الفراعنة

الثاني: العلم لاينقص بالنفقة والمال ينقص بها

الثالث: يحتاج المال الى الحافظ والعلم يحفظ صاحبه.

الرابع: العلم يدخل في الكفن ويبقى المال.

الخامس: المال يحصل للمؤمن والكافر والعلم لايحصل الا للمؤمن خاصة.

السادس: جميع الناس يحتاجون الى صاحب العلم في امر دينهم ولايحتاجون الى صاحب‏المال.

السابع: العلم يقوى الرجل على المرور على الصراط والمال يمنعه; (50)

علم از هفت جهت‏بر مال برترى دارد:

اول: علم ميراث پيامبران است و ثروت و مال ميراث فراعنه.

دوم: علم با بخشش و انفاق كم نمى‏شود، و حال آن كه ثروت با خرج كردن كم مى‏شود.

سوم: ثروت احتياج به نگهبان دارد و حال آن كه علم نگهبان صاحب علم است.

چهارم: علم داخل كفن مى‏شود و مال خارج از آن مى‏ماند، يعنى ثمرات دانش براى پس از مرگ‏هم مفيد و سودمند است.

پنجم: ثروت، هم به دست مؤمن مى‏رسد و هم به دست كافر، و حال آن كه علم فقط در دسترس‏مؤمن است.

ششم: تمام مردم در امر دينشان نيازمند به عالم و دانشمند ربانى‏اند، در حالى كه به ثروتمندان‏خسيس نيازى ندارند.

هفتم: علم، انسان را براى عبور از صراط و رسيدن به بهشت و فردوس برين قوت و نيرومى‏بخشد، در حالى كه ثروت مانع از عبورش مى‏گردد. (يعنى ثروتى كه در راه صحيح مصرف نشودمانع حيات طيبه اخروى و رفتن به بهشت مى‏گردد).

همچنين از آن حضرت نقل شده كه فرمودند:

ايها الناس اعلموا ان كمال الدين طلب العلم والعمل به وان طلب العلم اوجب عليكم من طلب‏المال ان المال مقسوم بينكم مضمون لكم قد قسمه عادل بينكم سيفي لكم به والعلم مخزون عليكم‏عند اهله قد امرتم بطلبه منهم فاطلبوه. واعلموا ان كثرة المال مفسدة للدين مقساة للقلوب، وان‏كثرة العلم والعمل به مصلحة للدين و سبب الى الجنة. والنفقات تنقص المال والعلم يزكو على‏انفاقه فانفاقه بثه الى حفظته و رواته; (51)

اى مردم! بدانيد كه كمال دين طلب علم و عمل به آن است و طلب دانش بر شما واجب‏تر است‏از طلب مال، زيرا مال بين شما تقسيم و سهم شما از ثروت و مال تضمين گرديده و به عدالت‏بين‏شما قسمت‏شده و به شما خواهد رسيد، و حال آن كه علم براى شما نزد اهلش به وديعه نهاده شده وبه شما امر شده به دنبال آن برويد و آن‏را از اهلش طلب كنيد. بدانيد كثرت و فراوانى مال موجب‏فساد دين و قساوت قلب‏هاست، و حال آن كه زيادى دانش و عمل به آن به صلاح و منفعت دين ووسيله‏اى است‏براى رسيدن شما به بهشت. بخشش و خرج كردن موجب كم شدن مال است،در حالى كه علم به واسطه انفاق و بخشش رشد و نمو مى‏يابد و انفاق علم، پخش و گسترش آن براى‏حافظان و راويان دانش است.


23


24

2. ترغيب و تشويق به فراگيرى دانش

25

سرعت در كسب دانش

قال‏عليه السلام: فبادروا العلم من قبل تصويح نبته و من قبل ان تشغلوا بانفسكم عن مستثار العلم من‏عند اهله; (52)

در فراگيرى دانش پيش دستى كنيد، قبل از آن كه درخت آن بخشكد و پيش از آن كه از استفاضه‏علم از اهلش وامانده و به خود مشغول گرديد.

تصويح نبته، يعنى خشكيدن درخت دانش كه به دو صورت ممكن است و در اين‏عبارت دو احتمال است:

1. درخت علم در خود انسان به خشكى گرايد، يعنى در قواى ادراكى انسان ركودپيدا شود، يا اين‏كه قواى انسان مشغول امور ديگر غير از فراگيرى علم و دانش گردد وبا وجود معلمى شايسته و كار آزموده، انسان از آموختن علم محروم گردد و درخت‏علم در او خشك شود.

2. در علم ركود پيدا شود كه ركود در علم ناشى از موت علما و دانشمندان و ازدست رفتن آثار آنهاست و تصويح نبته كنايه است از ارتحال آن حضرت.

يعنى، قبل از آن كه درخت علم به خشكى گرايد و امام و پيشواى شما از دنيارخت‏بربندد و از بين شما برود، در آموختن دانش از او پيش دستى كنيد.

امام‏عليه السلام در اين زمينه مى‏فرمايند:

ايها الناس سلوني قبل ان تفقدوني فلانا بطرق السماء اعلم مني بطرق الارض قبل ان تشغربرجلها فتنة تطا في خطامها وتذهب باحلام قومها; (53)

اى مردم! پيش از آن كه مرا از دست‏بدهيد، از آنچه مى‏خواهيد از من بپرسيد كه من به راه‏هاى‏آسمان، از طرق زمين آشناترم. بپرسيد پيش از آن كه فتنه و فساد سرزمين شما را پايمال كند و سايه‏شوم خود را بر آن بگستراند و عقل‏هاى شما را دگرگون سازد.

همچنين مى‏فرمايند:

فاسالوني قبل ان تفقدوني فوالذي نفسي بيده لا تسالوني عن شي‏ء فيما بينكم وبين الساعة‏و لا عن فئة تهدي مئة وتضل مئة الا انباتكم بناعقها وقائدها وسائقها و مناخ ركابها ومحطرحالها ومن يقتل من اهلها قتلا ومن يموت منهم موتا. ولو قد فقدتموني و نزلت‏بكم كرائه الاموروحوازب الخطوب لاطرق كثير من السائلين وفشل كثير من المسؤولين; (54)

پيش از آن كه مرا از دست‏بدهيد، هر چه مى‏خواهيد از من بپرسيد; سوگند به كسى كه جانم دردست قدرت اوست، ممكن نيست از آنچه بين امروز تا قيامت واقع مى‏شود و نه درباره گروهى كه‏صد نفر را هدايت‏يا صد نفر را گمراه كنند از من پرسش كنيد، جز آن كه دعوت كننده و رهبر و آن‏كس كه زمام اين گروه را به دست دارد و جايگاه خيمه و خرگاه و محل اجتماع آنها و آنان كه ازگروهى كشته مى‏شوند يا به مرگ طبيعى مى‏ميرند، از همه اينها شما را آگاه مى‏سازم; اگر مرا از دست‏دهيد و ناراحتى‏هاى زندگى و مشكلات بر شما فرو بارد، بسيارى از پرسش كنندگان سر در پيش‏افكنده و به حيرت فرو روند و بسيارى از كسانى كه از آنها پرسش شده از پاسخ فرومانند.


26

فراگيرى و فهم قرآن

قال‏عليه السلام: وتعلموا القرآن فانه احسن الحديث وتفقهوا فيه فانه ربيع القلوب; (55)

قرآن را فراگيريد كه بهترين گفته‏هاست و در آن بينديشيد كه بهار دل‏هاست.

در نهج البلاغه به انحاى گوناگون به قرآن توجه و اعتناى فراوان شده است:

1. معرفى قرآن و صفات و آثار آن;

2. دستور به يادگيرى و تدبر و تفكر و تفقه در قرآن;

3. ذكر كلمات و عبارات يا بعضى از آيات قرآن همراه با تفسير و تبيين آن;

4. از آن‏جا كه امام‏عليه السلام ترجمان و مفسر و مبين قرآن است، اساس و مبناى معارف‏نهج البلاغه، قرآن است. (56)

تعلموا القرآن: درباره لزوم فراگيرى قرآن در سخنان معصومان‏عليهم السلام تاكيد فراوانى‏شده است:

امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند:

ينبغي للمؤمن ان لايموت حتى يتعلم القرآن او يكون في تعليمه; (57)

براى مؤمن شايسته و سزاوار است كه نميرد، مگر اين‏كه قرآن را ياد گيرد يا در حال فراگيرى آن‏باشد.

فانه احسن الحديث: توصيف قرآن به احسن الحديث، برگرفته از خود قرآن است كه‏فرمود:

الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين‏جلودهم وقلوبهم الى ذكر الله، ذلك هدى الله يهدى به من يشاء ومن يضلل‏الله فما له من هاد; (58)

خدا بهترين سخن (قرآن) را نازل كرده كه مطالبش به هم مربوط و به يكديگر منعطف است;از تلاوت آن، خداترسان را لرزه بر اندام افتد و به آيات رحمت‏باز آرام و سكونت‏بخشد ودل‏هايشان را به ذكر خدا مشغول سازد; اين هدايت‏خداست كه هر كه را بخواهد به آن‏رهبرى فرمايد و هركس را خدا گمراه كند، هيچ هدايت كننده‏اى نخواهد يافت.

مجمع البحرين در معناى حديث مى‏گويد:

ما يرادف الكلام وسمي به لتجدده وحدوثه شيئا فشيئا;

حديث، مرادف كلام است و به آ ن حديث گفته شده، به خاطر اين‏كه به تدريج تجدد و حدوث‏پيدا مى‏كند.

راغب در معناى حديث مى‏گويد:

كل كلام يبلغ الانسان من جهة السمع او الوحي في يقظته او منامه يقال له الحديث ;

به هر سخنى كه انسان مى‏شنود يا از طريق وحى در بيدارى يا خواب به او مى‏رسد، حديث گفته‏مى‏شود.

طبرسى در معناى «احسن الحديث‏» مى‏گويد:

يعني القرآن سماه الله حديثا لانه كلام الله والكلام سمي حديثا كما يسمى كلام النبي‏صلى الله عليه وآله‏حديثا ولانه حديث التنزيل بعد ما تقدمه من الكتب المنزلة على الانبياء وهو احسن الحديث لفرطفصاحته ولاعجازه واشتماله على جميع ما يحتاج المكلف اليه من التنبيه على ادلة التوحيد والعدل‏وبيان احكام الشرع وغير ذلك من المواعظ وقصص الانبياء والترغيب والترهيب; (59)

احسن الحديث; يعنى قرآن; خدا قرآن را حديث ناميده، زيرا: (اولا) قرآن سخن خداست وسخن را حديث مى‏گويند، همان طورى كه سخن پيغمبرصلى الله عليه وآله را حديث مى‏گويند; و (ثانيا) قرآن‏تنزيل جديدى است پس از كتابهايى كه بر پيامبران قبلى نازل شده و بهترين سخنان است، به خاطراين‏كه در نهايت فصاحت و اعجاز است و به خاطر اين‏كه تمام چيزهايى كه بشر به آن نيازمند است‏در بردارد كه عبارت است از: آگاهى و توجه دادن به ادله و براهين توحيد و يگانگى خدا و عدل(صفات خدا) و بيان دستورهاى شرع و غير از اينها مثل نصايح و پندها و سرگذشت پيامبران سلف وترغيب مردم به طاعت و بيم دادن آنها از عصيان.

تفقهوا فيه: تلاوت قرآن زمانى اثر لازم را خواهد داشت كه همراه با تدبر و تفكر وفهميدن معانى آن باشد.

اميرالمؤمنين، على‏عليه السلام در اوصاف متقين مى‏فرمايند:


27

اما الليل فصافون اقدامهم تالين لاجزاء القرآن يرتلونها ترتيلا يحزنون به انفسهم‏ويستثيرون به دواء دائهم. فاذا مروا بآية فيها تشويق ركنوا اليها طمعا وتطلعت نفوسهم اليها شوقاوظنوا انها نصب اعينهم واذا مروا بآية فيها تخويف اصغوا اليها مسامع قلوبهم وظنوا ان زفيرجهنم وشهيقها فى اصول آذانهم; (60)

متقين در شب همواره برپا ايستاده‏اند، قرآن را شمرده و با تدبير تلاوت مى‏كنند، با آن جان‏خويش را محزون مى‏سازند و داروى درد خود را از آن مى‏گيرند. هرگاه به آيه‏اى برسند كه در آن‏تشويق باشد، با علاقه فراوان به آن روى آورند و روح و جانشان با شوق بسيار در آن خيره شود وآن‏را همواره نصب العين خود مى‏سازند و هرگاه به آيه‏اى برخورد كنند كه در آن بيم باشد، گوش دل‏خويشتن را براى شنيدن آن باز مى‏كنند و صداى ناله و به هم خوردن زبانه‏هاى آتش با آن وضع‏مهيبش، در درون گوششان طنين‏انداز است.

فانه ربيع القلوب (61) اين جمله به منزله علت است‏براى دو دستور قبلى تعلموا وتفقهوا.اگر انسان بخواهد دلش حيات تازه پيدا كند و از افسردگى و پژمردگى بيرون آيد، بايدبه قرآن مراجعه نمايد و آن‏را با تدبر و فهم تلاوت كند.

در همين خطبه بعد از اين عبارت مى‏فرمايند:

واستشفوا بنوره فانه شفاء الصدور; (62)

از نور آن شفا جوييد كه شفاى دل‏هاست.


28

هم‏نشينى با دانشمندان

قال‏عليه السلام: واكثر مدارسة العلماء ومناقشة الحكماء في تثبيت ماصلح عليه امر بلادك واقامة‏مااستقام به الناس قبلك; (63)

با دانشمندان، زياد به گفتگو بنشين و با حكما و انديشمندان، بسيار به بحث‏بپردازدرباره امورى كه به وسيله آن وضع كشورت اصلاح مى‏شود و درباره آنچه موجب قوام كار مردم‏پيش از تو بوده.

فراگيرى دانش و مجالست‏با علما براى تمام گروه‏ها و اقشار مردم لازم است،گرچه در اين جا مخاطب امام‏عليه السلام يكى از زمامداران است‏به نام مالك بن حارث‏اشترنخعى كه از طرف حضرت، سرپرستى مردم و اداره امور كشور مصر را به عهده‏گرفته‏است.

يكى از راه‏هاى يادگيرى دانش، مجالست و همنشينى با دانشمندان است كه علاوه‏بر يادگيرى، آثار عملى ديگرى نيز دارد:

قال اميرالمؤمنين‏عليه السلام: من جالس العلماء وقر و من خالط الانذال حقر; (64)

كسى كه با علما همنشين باشد، عظمت و وقار مى‏يابد و كسى كه با فرومايگان همنشين گردد،پست و كوچك مى‏شود.

مجمع البحرين مى‏گويد:

الوقار كسحاب الحلم والرزانة والسكينة والسكون والتوقير: التعظيم والانذال جمع نذلة;وقار بروزن سحاب به معناى بردبارى و متانت و سنگينى و آرامش است و توقير به‏معناى بزرگداشت و احترام است. انذال جمع نذلة به معناى فرومايه و پست است.

لقمان در نصيحت و پند و اندرز به فرزندش مى‏گويد:

يابنى صاحب العلماء وجالسهم وزرهم فى بيوتهم لعلك ان تشبههم فتكون منهم; (65)

پسرم! با علما مصاحب و همنشين باش و به منزل آنها براى ديدار آنها برو، شايد با اين آمد و شدو همنشينى، تو از آنها شوى.

عالمى كه مجالست او و يادگيرى از او و حتى نگاه كردن به او عبادت است (66) كدام‏عالم است؟

پاسخ به اين سؤال با توجه به اين دو روايت، به خوبى روشن مى‏گردد:

قال رسول الله‏صلى الله عليه وآله: قالت الحواريون لعيسى يا روح الله من نجالس؟ قال من يذكركم الله‏رؤيته ويزيد في علمكم منطقه ويرغبكم في الآخرة عمله; (67)

حواريون از حضرت عيسى‏عليه السلام پرسيدند: چه كسى را براى همنشينى برگزينيم؟ پاسخ داد:كسى كه ديدارش شما را ياد خدا اندازد و سخنش دانش شما را زياد و كردارش شما را به آخرت‏تشويق نمايد.

امام هفتم، موسى بن جعفرعليه السلام فرمودند:

لا تجالسوا عند كل عالم الا عالم يدعوكم من الخمس الى الخمس: من الشك الى اليقين، ومن‏الكبر الى التواضع، ومن الريا الى الاخلاص ومن العداوة الى النصيحة، ومن الرغبة الى الزهد; (68)

با هر عالمى همنشين و هم مجلس نشويد، بلكه تنها با عالمى همنشين باشيد كه از پنج چيز شمارا به پنج چيز دعوت كند: شما را از شك به يقين، و از كبر به تواضع و فروتنى، و از ريا به اخلاص، واز دشمنى به خير خواهى، و از دنياپرستى به زهد.


29

خجالت نكشيدن در كسب دانش

قال‏عليه السلام: ولايستحين احد اذا لم يعلم الشي‏ء ان يتعلمه; (69)

اگر چيزى را نمى‏دانيد، از فرا گرفتن آن خجالت نكشيد.

از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله روايت‏شده كه فرمودند:

من لم يصبر على ذل التعلم ساعة بقي‏فى ذل الجهل ابدا; (70)

كسى كه براى يادگيرى و آموختن دانش ساعتى، كوچكى و ذلت را تحمل نكند، تا ابد در ذلت وخوارى جهل و نادانى باقى مى‏ماند.

امام صادق‏عليه السلام فرمودند:

من رق وجهه رق علمه; (71)

كسى كه از پرسيدن و يادگيرى دانش خجالت‏بكشد، علمش اندك خواهد بود.

مجلسى‏قدس سره در شرح اين روايت مى‏گويد:

المراد برقة الوجه الاستحياء عن السؤال وطلب العلم وهو مذموم فانه لا حياء في طلب العلم‏ولا في اظهار الحق وانما الحياء عن الامر القبيح قال الله تعالى:و الله لا يستحيى من الحق (72) و رقة‏العلم كناية عن قلته; (73)

مقصود از «رقة الوجه‏» خجالت كشيدن از پرسش و به دست آوردن دانش است واين چيز ناپسندى است، زيرا در به دست آوردن دانش و اظهار حق، خجالت كشيدن‏بى‏جاست و خجالت كشيدن فقط در كار زشت جا دارد. خداى تعالى مى‏فرمايد: خدااز اظهار حق خجالت نمى‏كشد. و «رقة العلم‏» كنايه از كمى دانش است.


30

گنجايش پيمانه علم

قال‏عليه السلام:كل وعاء يضيق بما جعل فيه الا وعاء العلم فانه يتسع به; (74)

هر ظرفى با ريختن چيزى در آن از گنجايش و فراگيرى‏اش كم مى‏شود مگر پيمانه علم كه هرچه در آن از دانش قرار داده شود وسعت و فراگيرى‏اش افزون مى‏گردد.

ظرف‏ها و پيمانه‏هاى مادى و محسوس چون ظرفيت و گنجايش محدودى‏دارند،اگر چيزى در آنها قرار داده شود، به‏تدريج از ظرفيت آنها كاسته مى‏گردد، و اين‏مطلبى است ضرورى و غيرقابل انكار.

اما ظرف علم و ادراك كه نفس است و قوه دراكه نظر به اين‏كه اولا مجرد است نه‏مادى، و ثانيا هر ادراكى زمينه ساز ادراك ديگرى است، با افزايش ادراكات گنجايش وظرفيت‏بيشترى پيدا مى‏كند و با پذيرش هر دانشى آمادگى پذيرش دانش‏هاى ديگرى‏را پيدا مى‏كند. (75)

اين كلام نورانى اميرالمؤمنين‏عليه السلام مؤيدى است‏براى براهينى كه تجرد نفس وتجرد ادراك را اثبات مى‏كند. (76)


31

سير نشدن از كسب دانش

قال‏عليه السلام: منهومان لايشبعان طالب علم وطالب دنيا; (77)

دو آزمندند كه هرگز سير نمى‏شوند: خواهان دانش و خواهان دنيا.

از امام صادق‏عليه السلام نيز روايت‏شده:

منهومان لا يشبعان منهوم علم ومنهوم مال; (78)

علامه مجلسى‏رحمه الله در شرح اين روايت مى‏گويد:

قال الجوهري: النهمة بلوغ الهمة في الشى‏ء. وقد نهم بكذا فهو منهوم اى مولع به وفي‏الحديث منهومان لايشبعان منهوم بالمال ومنهوم بالعلم.

پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏فرمايند:

منهومان لايشبعان طالب علم وطالب دنيا، اما طالب العلم فيزداد ر ضى الرحمن واما طالب‏الدنيا فيتمادى في الطغيان; (79)

دو آزمندند كه هرگز سير نمى‏شوند: خواهان دانش و خواهان دنيا; اما خواهان دانش رضايت‏خدا را مى‏افزايد و اما خواهان دنيا در گمراهى و سركشى پيش مى‏رود.

مجمع البحرين ذيل اين حديث مى‏گويد:

المنهوم في الاصل هو الذي لايشبع من الطعام من النهمة بالتحريك وهي افراط الشهوة‏في الطعام;

«منهوم‏» در اصل كسى است كه از غذا سير نمى‏شود; از «نهمة‏» گرفته شده، به معناى ميل زياد به‏خوردن غذا.

چرا طالب علم سير نمى‏شود؟

سير نشدن طالب علم به اين علت است كه علم در حد خاصى محدود نمى‏گردد.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

وفوق كل ذى علم عليم. (80)

همچنين در شرح حكمت 205 گذشت كه قوه مدركه و ادراك از مجردات است وهر ادراكى زمينه ساز ادراك ديگرى است.

چرا طالب دنيا سير نمى‏شود؟

قرآن كريم مى‏فرمايد:

خلق الانسان هلوعا; (81)

انسان مخلوقى است طبعا سخت‏حريص و بى‏صبر.

همچنين مى‏فرمايد:

وانه لحب الخير لشديد; (82)

انسان بر حب مال سخت فريفته و بخيل است.

پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏فرمايند:

يشيب ابن آدم وتشب فيه خصلتان الحرص والامل; (83)

انسان پير مى‏شود، در حالى كه دو صفت در او جوان مى‏شود: حرص و آرزو.

همچنين مى‏فرمايند:

لو كان لابن آدم واديان من ذهب لابتغى من ورائهما ثالثا و لا يملا جوف ابن آدم الا التراب‏ويتوب الله على من تاب; (84)

اگر انسان دو صحرا پر از طلا داشته باشد، صحراى سومى را طلب مى‏كند و درون انسان را غيراز خاك چيز ديگرى پر نمى‏كند و هركس توبه كند خدا او را مى‏پذيرد.

امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند:

ان فيما نزل به الوحى من السماء لو ان لابن آدم واديين يسيلان ذهبا وفضة لابتغى لهما ثالثايابن آدم انما بطنك بحر من البحور وواد من الاودية لا يملاه شى‏ء الا التراب; (85)

در آنچه به وسيله آن وحى از آسمان نازل شد چنين آمده: اگر انسان دو صحرا پر از طلا و نقره‏داشته باشد، سومى آنها را طلب مى‏كند; اى انسان! شكم تو دريايى است از درياها و صحرايى است ازصحراها كه به جز خاك چيزى آن را پر نمى‏كند.


32

3. نكوهش جهل و نادانى

سكوت دانشمندان

وفيها حال الناس قبل البعثة قال‏عليه السلام: ... بارض عالمها ملجم وجاهلها مكرم; (86)

در بيان حال مردم در زمان جاهليت قبل از بعثت: ... در سرزمينى كه دانشمندانش به حكم اجبارلب فرو بسته و جاهلش گرامى داشته مى‏شود.

يكى از مهم‏ترين عوامل ركود و عقب ماندگى جوامع بشرى، اين است كه‏دانشمندان جامعه نمى‏توانند اظهار نظر كنند و صداى خود را به توده مردم برسانند،در حالى كه از طرف مقابل، نادانان با در دست داشتن اهرم‏هاى قدرت و امكانات‏گوناگون تبليغى، حرف باطل خود را به خورد مردم داده و گوش آنها را از اباطيل خودپر مى‏كنند. در چنين جامعه‏اى دانشمندان دربند و جهال آزاد و رهايند.

مهر فروزنده چو پنهان شود شب پره بازيگر ميدان شود

شاعر عرب مى‏گويد:

سبحان من وضع الاشياء موضعها و فرق العز و الاذلال تفريقا

كم عاقل عاقل اعيت مذاهبه و جاهل جاهل تلقاه مرزوقا

هذا الذي ترك الاوهام حائرة وجعل العالم النحرير زنديقا

پاك و منزه است‏خدايى كه هر چيزى را در جاى خود قرار داد و عزت و ذلت را به خوبى‏از هم جدا كرد.

چه بسيار عاقلى را مى‏بينى كه زندگى بر او سخت و دشوار گرديده و جاهلى را كه باآسايش و فراخى زندگى مى‏كند.

اين همان چيزى است كه اوهام را سرگردان و عالم نحرير را زنديق كرده است.

علت عمده سكوت دانشمندان و هياهوى جهال و سردمداران باطل، اين است كه‏اهل باطل با تزوير ونيرنگ باطل‏ها را لباس حق مى‏پوشانند; اين جاست كه‏دانشمندان و آگاهان به مسائل، از اظهار حق و ابطال باطل ناتوان گشته و نادانان به‏سرعت‏به سوى باطل گرايش پيدا مى‏كنند.

اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏فرمايند:

فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على المرتادين ولو ان الحق خلص من لبس‏الباطل انقطعت عنه السن المعاندين ولكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان فهنالك‏يستولي الشيطان على اوليائه وينجو الذين سبقت لهم من الله الحسنى; (87)

اگر باطل كاملا از حق جدا مى‏گرديد، بر آنان كه پى‏جوى حقيقتند پوشيده نمى‏ماند و چنانچه‏حق از باطل خالص مى‏شد، زبان معاندان از آن قطع مى‏گرديد، ولى قسمتى از حق و قسمتى از باطل‏گرفته مى‏شود سپس بايكديگر آميخته مى‏گردد. اين‏جاست كه شيطان بر دوستان خود چيره مى‏شودو تنها آنان كه مورد حمايت‏خدا بوده‏اند نجات مى‏يابند.

امام‏عليه السلام خطاب به معاويه - عليه الهاوية - مى‏نويسند:

فماذا بعد الحق الا الضلال المبين وبعد البيان الا اللبس فاحذر الشبهة واشتمالها على لبستهافان الفتنة طالما اغدفت جلابيبها واغشت الابصار ظلمتها; (88)

آيا بعد از روشن شدن راه حق جز گمراهى آشكار چيزى هست؟ و آيا بعد از بيان واضح جزمغلطه و اشتباه كارى تصور مى‏گردد؟ از اشتباه اندازى‏ها و غلطكارى‏ها بپرهيز، زيرا از دير زمان،فتنه، پرده‏هاى سياه خود را گسترده و با تاريكى خود ديده‏هايى را نابينا كرده است.


33

عالم نمايان

قال‏عليه السلام: وآخر قدتسمى عالما وليس به فاقتبس جهائل من جهال واضاليل من ضلال و نصب‏للناس اشراكا من حبائل غرور وقول زور قد حمل الكتاب على آرائه وعطف الحق على اهوائه‏يؤمن الناس من العظائم ويهون كبير الجرائم. يقول: اقف عند الشبهات وفيها وقع; ويقول: اعتزل‏البدع وبينها اضطجع. فالصورة صورة انسان والقلب قلب حيوان لا يعرف باب الهدى فيتبعه‏ولاباب العمى فيصد عنه وذلك ميت الاحياء; (89)

و ديگرى كه عالم ناميده مى‏شود، در صورتى كه عالم نيست، يك سلسله نادانى‏ها را از جمعى‏نادان فرا گرفته و مطالبى گمراه كننده از گمراهان آموخته، دام‏هايى از طناب‏هاى غرور و گفته‏هاى‏دروغين برسر راه مردم افكنده، قرآن را بر ميل و خواسته‏هاى خود تطبيق مى‏دهد و حق را به‏هوس‏هاى خود تفسير مى‏كند، مردم را از گناهان بزرگ ايمنى مى‏بخشد و جرايم بزرگ را در نظرهاسبك جلوه مى‏دهد. مى‏گويد: از ارتكاب شبهات اجتناب مى‏كنم، در حالى كه در آنها غوطه‏ور است.مى‏گويد: از بدعت‏ها كناره گرفته‏ام ولى در آنها غلط مى‏زند. چهره او چهره انسان است و قلبش قلب‏حيوان; راه هدايت را نمى‏شناسد كه از آن طريق برود و راه خطا و انحراف را تشخيص نمى‏دهد تاآن‏را مسدود كند و او مرده‏اى است در ميان زندگان.

در اين بخش از خطبه، امام‏عليه السلام به توصيف و شرح حال عالم نمايان جاهل‏پرداخته و پرده از چهره كريه آنها برمى‏دارند:

1. عوام فريبى: در بين مردم تظاهر به علم و دانش نموده تا جايى كه نزد مردم‏دانشمند شمرده مى‏شوند آنها با دام‏هاى مكر و نيرنگ مردم را به خود جلب‏مى‏نمايند.

2. جهل و نادانى: آنها از علم و دانش بهره‏اى نبرده‏اند; بلكه اندوخته‏هايشان عبارت‏است از مطالب گمراه كننده‏اى كه از گمراهان فرا گرفته‏اند. آنها به‏علت جهل و نادانى‏بيش از حد، مواضع شبهه را نمى‏شناسند، لذا مرتكب شبهات شده، در حالى كه‏خيال مى‏كنند از شبهه اجتناب نموده‏اند. همچنين در بدعت‏ها فرورفته و غوطه‏ورند،در حالى‏كه به خيال خود از بدعت‏ها بركنارند.

3. هوا پرستى: آنها قرآن و تعاليم دين را تحريف نموده و بر طبق هوا و هوس خودتطبيق نموده و به ميل خود تفسير مى‏كنند.

خود خواهى و هواپرستى عالم نمايان كه هميشه در خدمت‏ستمكاران و حكام‏جور بوده‏اند، كار را به جايى رساند كه هنوز پيكر مطهر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله از روى زمين‏برداشته نشده و هنوز آواى ملكوتى حضرتش در گوش‏ها طنين‏انداز بود (من كنت‏مولاه فهذا علي مولاه) (90) (اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله وعترتي) (91) ، كه جامعه اسلامى هدف‏تيرهاى زهرآگين شبهات سامرى‏هاى دوران قرار گرفت و مصداق كريمه وما محمد الارسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم ومن ينقلب على عقبيه‏فلن يضر الله شيئا وسيجزى الله الشاكرين (92) گرديد.

4. انحطاط و سقوط از انسانيت: گرچه آنان در ظاهر به شكل انسان هستند، ولى درباطن حيوانند. مردگان حقيقى‏اند كه در شكل زندگانند.

قرآن كريم درباره اين افراد مى‏فرمايد:

ولقد ذرانا لجهنم كثيرا من الجن والانس لهم قلوب لايفقهون بها ولهم اعين لايبصرون بهاولهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون; (93)

و محققا بسيارى از جن و انس را براى جهنم واگذارديم، چه آن‏كه آنها را دلهايى است‏بى‏ادراك‏و معرفت و ديده‏هايى بى‏نور بصيرت و گوش‏هايى ناشنواى حقيقت. آنها مانند چهار پايانند، بلكه‏بسى گمراه‏ترند (زيرا قوه ادراك مصلحت و مفسده را داشتند و باز عمل نكردند) آنها مردمى غافلند.

در آيه ديگر مى‏فرمايد:

ام تحسب ان اكثرهم يسمعون او يعقلون ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا; (94)

يا پندارى كه اكثر اين كافران حرفى مى‏شنوند يا فكر و تعقلى دارند؟ اينان در بى‏عقلى بس مانندچهارپايانند بلكه نادان و گمراه‏تر.

شاعر شيرين سخن شيراز مى‏گويد:

صورت زيباى ظاهر هيچ نيست اى برادر سيرت زيبا بيار


34

ديو در مردم نياميزد مترس بل بترس از مردمان ديوسار (95)

از كسانى كه با اين اوصاف چهارگانه رهبرى فكرى جامعه بشرى را به عهده‏مى‏گيرند، جز تباهى و فساد نتيجه‏اى مورد انتظار نخواهد بود.

عالم نمايان جاهل ديو سيرت در مقام موعظه و هدايت مردم، آنان را از گناهان‏بزرگ ايمنى بخشيده و گناهان بزرگ را در نظر مردم سبك جلوه مى‏دهند.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

افامنوا مكر الله فلا يامن مكر الله الا القوم الخاسرون; (96)

آيا از مكر خدا غافل و ايمن شده‏اند؟ از مكر خدا غافل نشوند، مگر مردم زيانكار.

امير مؤمنان على‏عليه السلام مى‏فرمايند:

الفقيه كل الفقيه من لم يقنط الناس من رحمة الله ولم يؤيسهم من روح الله و لم يؤمنهم من‏مكر الله; (97)

دانشمند آگاه به دين، كسى است كه مردم را از رحمت الهى نوميد نكند و از لطف و محبت اومايوس نگرداند و از مجازات‏هاى غافلگيرانه او ايمن ننمايد.


35

تاريكى جهل و نادانى

قال‏عليه السلام: لم يستضيئوا باضواء الحكمة ولم يقدحوا بزناد العلوم الثاقبة فهم في ذلك كالانعام‏السائمة والصخور القاسية; (98)

با فروغ حكمت، عقل و خرد خويش را روشن نساخته و با آتش افروز دانش‏هاى روشنگر، فكرخود را شعله‏ور ننموده، آنها در اين كار همچون چهارپايان صحرايى و سنگ‏هاى سخت و نفوذناپذيرند.

امام‏عليه السلام در اين كلام، جهال و نادان‏هايى كه از فرامين و توصيه‏هاى معلمان ومربيان الهى سرپيچى نموده و از دانش آنها بى‏بهره‏اند را به دو چيز تشبيه نموده‏اند:

1. انعام سائمه;

2. صخور قاسيه;

شبيه انعام سائمه‏اند، زيرا همانند چهارپايان چرنده‏اى هستند كه در شهوت بطن وفرج غوطه‏ور و هيچ قانون و رادع و مانعى براى خود قايل نيستند.

خداى تعالى در مورد اين افراد مى‏فرمايد:

والذين كفروا يتمتعون وياكلون كما تاكل الانعام والنار مثوى لهم; (99)

و آنان كه كافر شدند و همانند چهارپايان به تمتع و شهوترانى و شكم‏پرستى پرداختند، عاقبت‏منزل آنها دوزخ خواهد بود.

در جاى ديگر، چنين افرادى را از چهارپايان گمراه‏تر مى‏خواند:

اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون (100)

اما وجه شباهت اين كور دلان غافل به صخور قاسيه، يعنى سنگ‏هاى نفوذ ناپذير:

اين گروه از مردم از هدايت‏هاى الهى و تعاليم مربيان دينى اثر نمى‏پذيرند و نورهدايت در قلب آنها وارد نمى‏شود، زيرا گرفتار بيمارى مهلك و خطرناك قساوت‏قلب هستند.

قرآن كريم در اين‏باره مى‏فرمايد:

ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهى كالحجارة او اشد قسوة وان من الحجارة لما يتفجر منه‏الانهار وان منها لما يشقق فيخرج منه الماء وان منها لما يهبط من خشية الله وما الله بغافل عماتعملون; (101)

[خطاب به بنى اسرائيل مى‏فرمايد:]

پس با اين همه سخت دل گشتيد كه دل‏هاتان چون سنگ يا سخت‏تر از سنگ شد، چه آن‏كه‏برخى از سنگ‏هاست كه نهرهاى آب از آن بجوشد و برخى از سنگ‏ها شكافد و هم آب از آن بيرون‏آيد و پاره‏اى ديگر از ترس خدا فرود آيد. و اى سنگدلان! بترسيد، كه خدا غافل از كردار شما نيست.

در مذمت قساوت قلب و سنگدلى از معصومان: رواياتى رسيده است:

عن النبي‏صلى الله عليه وآله: ان ابعد الناس من الله القاسي القلب; (102)

دورترين مردم از رحمت الهى، شخص سنگدل است.

اميرمؤمنان، على‏عليه السلام مى‏فرمايند:

من اعظم الشقاوة القساوة; (103)

بزرگ‏ترين شقاوت‏ها سنگدلى است.

امام باقرعليه السلام مى‏فرمايند:

ما ضرب عبد بعقوبة اعظم من قسوة القلب; (104)

بنده به عقوبتى بزرگ‏تر از سنگدلى مبتلا نشده است.


36

سستى در فراگيرى علوم دينى

قال‏عليه السلام: ولاتكونوا كجفاة الجاهلية لا في الدين يتفقهون ولا عن الله يعقلون كقيض بيض في‏اداح يكون كسرها وزرا و يخرج حضانها شرا; (105)

مانند ستم پيشگان دوران جاهليت نباشيد كه نه در پى آگاهى دينى بودند و نه در شناسائى خداانديشه مى‏كردند، مثل تخم افعى در لانه پرندگان كه شكستن آن گناه است، زيرا گمان مى‏رود تخم‏پرنده باشد، اما جوجه آن شر و زيانبار است، يعنى ظاهر شما به حكم محيط اسلامى ايمان است، ولى‏در باطن صفات جاهليت را داريد.

لا في الدين يتفقهون: يكى از اوصاف ستم‏پيشگان جاهل و نادان، عدم تفقه در دين‏است، يعنى در پى به دست آوردن آگاهى‏هاى دينى و دستورها و قوانين شريعت‏نيستند و با لاابالى‏گرى و بى‏بندوبارى زمان جاهليت‏خو گرفته‏اند.

اين عبارت گرچه در لسان ردع و نهى است، لكن در معنا حث و تحريك است‏به‏تفقه در دين و شناخت‏شريعت.

قرآن درباره لزوم تفقه و شناخت دين مى‏فرمايد:

وما كان المؤمنون لينفروا كافة فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى‏الدين ولينذرواقومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون; (106)

و لازم نيست همه به سوى جهاد كوچ كنند، بلكه بايد از هر فرقه‏اى عده‏اى براى آموختن‏دستورهاى شرع و تحصيل آگاهى‏هاى دينى نزد پيامبرصلى الله عليه وآله بروند و پس از بازگشت‏به محل خود،مردم را نسبت‏به مسائل دين آگاه سازند، شايد كه تبليغ دين و بيان احكام در آنها مؤثر افتد و آنها راخدا ترس نمايد.

تفقه در دين، يعنى به دست آوردن نظر شرع در تمام پديده‏هاى زندگى شخصى واجتماعى، و فقه به معناى عام و فراگيرش اصول و فروع را شامل مى‏گردد. در كتب‏روايى بر لزوم تفقه در دين تاكيد فراوان شده است. (107)

ولا عن الله يعقلون: يكى ديگر از ويژگى‏هاى ستم پيشگان دوران جاهليت، اين‏است كه شعور خداشناسى ندارند و در آيات و نشانه‏هاى خداوند تفكر و تدبرنمى‏كنند.

قرآن كريم، به ويژه در سوره روم، در مواضع متعدد دعوت به تفكر و تدبر درآيات الهى نموده است و با جملاتى از قبيل:

ان فى ذلك لآيات لقوم يسمعون; (109) ان فى ذلك لآيات‏للعالمين; (110) و ان فى ذلك لآيات لقوم يعقلون; (111) بر ضرورت خداشناسى تاكيد نموده است.

تعقل در خداوند به معناى تفكر در آيات و نشانه‏هاى الهى است، نه تفكر در ذات‏خداى تعالى، زيرا از تفكر در ذات خداى تعالى در شرع نهى اكيد شده است و به جزسرگردانى و گمراهى و پريشانى نتيجه‏اى ندارد. (112)

كقيض بيض في اداح يكون كسرها وزرا ويخرج حضانها شرا.

كسى كه فهم و آگاهى دينى و شعور خداشناسى ندارد، همانند تخم افعى است كه‏به‏علت اين‏كه در لانه پرندگان است محترم است، يعنى به ظاهر جزء امت اسلامى‏به شمار مى‏رود و مال و جانش محترم است، در حالى‏كه در باطن شر و مضر براى دين‏مى‏باشد.

احتمال ديگر آن است كه كلام امام‏عليه السلام مشتمل بر دو نهى جداگانه باشد:

لاتكونوا كجفاة الجاهلية و لاتكونوا كقيض بيض.

خسارات سنگينى از ناحيه مشركانى كه به ظاهر اسلام را پذيرفته، لكن فهم دينى‏پيدا نكردند و به شعور خداشناسى دست نيافتند، بر پيكر جامعه اسلامى وارد شده‏است. تاريخ اسلام پر است از تهاجم‏هاى نظامى و تبليغى اين عناصر بر عليه اولياى‏الهى كه گاه با كشيدن شمشير و گاهى با جعل حديث و دروغ پردازى و شايعات ووارونه جلوه دادن دين، در عمل دشمنى خود را آشكار نمودند.


37

نادان، نامتعادل است

قال‏عليه السلام: لاترى الجاهل الا مفرطا او مفرطا; (113)

هميشه جاهل يا افراطگر يا تفريط كننده است.

اعتدال و ميانه‏روى در شؤون مختلف زندگى، از صفات حميده است كه ناشى ازآگاهى و تفكر صحيح مى‏باشد. تندروى و زياده‏روى و در طرف مقابل سستى وكندروى از صفات رذيله و ناشى از عدم آگاهى و نداشتن تفكر صحيح است. (114)


38

ذلت نادانى

قال‏عليه السلام: اذا ارذل الله عبدا حظر عليه العلم; (115)

هر گاه خداوند بنده‏اى را به‏خاطر گناهانش پست‏شمارد، علم و دانش را از او منع مى‏كند.

مجلسى‏رحمه الله در توضيح حظر عليه العلم مى‏گويد:

اي لم يوفقه لتحصيله; (116) او را موفق به تحصيل دانش نمى‏كند.

مستفاد از آيات كريمه قرآن، اين است كه خداى تعالى، دل‏هايى را به‏دليل كفر،نفاق، تجاوز و ستمكارى مهر مى‏زند، به‏طورى كه ديگر از قبول و پذيرش حق‏محروم مى‏گردند. (117)

سعد از امام باقرعليه السلام روايت كرده كه فرمودند:

ان القلوب اربعة : قلب فيه نفاق وايمان وقلب منكوس وقلب مطبوع وقلب ازهر اجرد. فقلت‏ما الازهر؟ قال: فيه كهيئة السراج فاما المطبوع فقلب المنافق واما الازهر فقلب المؤمن ان اعطاه‏شكر وان ابتلاه صبر واما المنكوس فقلب المشرك ثم قرا هذه الآية «افمن يمشى مكبا على وجهه‏اهدى امن يمشى سويا على صراط مستقيم‏» فاما القلب الذي فيه ايمان و نفاق فهم قوم كانوابالطائف فان ادرك احدهم اجله نفاقه هلك وان ادركه على ايمانه نجا; (118)

همانا دل‏ها چهارگونه‏اند: دلى كه در آن نفاق و ايمان است و دلى كه وارونه است و دلى كه‏مهرخورده و چرك و زنگار روى آن را پوشيده است و دلى كه تابناك و پاكيزه است. عرض كردم: دل‏تابناك كدام است؟ فرمود: دلى كه چون چراغى در آن است و اما دل مهرخورده، دل منافق است و امادل وارونه دل مشرك است. سپس اين آيه را خواند: افمن يمشى مكبا على وجهه اهدى امن يمشى‏سويا على صراط مستقيم. (119) اما آن دلى كه در آن ايمان و نفاق، هر دو هست دل مردمى است كه درشهر طايف بودند، پس هر كدام در حال نفاق مرگش مى‏رسيد هلاك بود، و اگر در حال ايمان اجلش‏مى‏رسيد رستگار بود.

مجلسى‏رحمه الله در شرح «قوم كانوا بالطائف‏» مى‏گويد:

وذكرهم على التمثيل والمراد بهم الشاك ومن يتعبد الله على حرف. (120)


39

پى‏نوشتها:

1. نهج‏البلاغه، حكمت 5.

2. بحارالانوار، ج‏1، ص‏169. نظير اين روايت را سيد رضى در كلمات قصار، حكمت 365 آورده است: «الفكر مرآة صافية والاعتبار منذر ناصح وكفى ادبا لنفسك تجنبك ماكرهته لغيرك.»

3. محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج‏1، ص‏32.

4. در معناى اصطرلاب گفته‏اند:

به يونانى استر ترازو بود كه در سكه عدل ساز او بود اگر معنى‏ام باز پرسى زلاب بود هم به گفتار روم آفتاب پس آن كو مراد از سطرلاب جست ترازوى خورشيد باشد درست

5. ابن ابى الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج‏18، ص‏93.

6. مريم (19) آيه 5 - 6 .

7. ابن ميثم بحرانى، شرح نهج‏البلاغه، ج‏5، ص‏240.

8. نهج‏البلاغه، حكمت 94.

9. بقره (2) آيه 180.

10. مؤمنون (23) آيه 55 و 56

11. عاديات (100) آيه 8 .

12. ابن‏ميثم بحرانى، شرح نهج‏البلاغه، ج‏5، ص‏288.

13. بحارالانوار، ج‏1، ص‏173.

14. نهج‏البلاغه، حكمت 96.

15. آل عمران (3) آيه 68 .

16. بحارالانوار، ج‏1، ص‏183.

17. شرح نهج‏البلاغه، ج‏18، ص‏252.

18. شرح نهج البلاغه، ج‏5، ص‏289.

19. نهج البلاغه، حكمت 113.

20. بحارالانوار، ج‏1، ص‏183.

21. عبدالواحد بن محمد آمدى، غررالحكم.

22. بحارالانوار، ج‏1، ص‏185.

23. روم (30) آيه 30.

24. مولوى مى‏گويد:

اين صدا در كوه دل‏ها بانگ چيست گه پر است از بانگ اين گاهى تهى است هر كجا هست آن حكيم اوستاد بانگ او از كوه دل خالى مباد هست كه كآوا مثنا مى‏كند هست كه آواز صدتا مى‏كند

مرحوم مظفر در توضيح و تبيين اين قوه درونى انسان مى‏گويد:

«ان الله تعالى خلق في قلب الانسان حسا وجعله حجة عليه يدرك به محاسن الافعال ومقابحها وذلك‏الحس هو الضمير بمصطلح علم الاخلاق الحديث وقد يسمى بالقلب او العقل العملي او العقل المستقيم‏او الحس السليم عند قدماء الاخلاق. فهذا الحس في القلب او الضمير هو صوت الله المدوي في دخيلة‏نفوسنا يخاطبها به ويحاسبها عليه ونحن نجده كيف يؤنب مرتكب الرذيلة ويقر عين فاعل الفضيلة وهوموجود في قلب كل انسان وجميع الضمائر تتحد في الجواب عند استجوابها عن الافعال، فهي تشترك‏جميعا في التمييز بين الفضيلة والرذيلة وان اختلفت في قوة هذا التمييز وضعفه كسائر قوى النفس اذتتفاوت في الافراد قوة وضعفا; خداى تعالى در درون انسان حسى را خلق كرده و آن‏را حجت‏بر انسان قرار داده كه به واسطه آن حس‏درونى، خوبى‏ها و بدى‏هاى كارها را تشخيص مى‏دهد. اين حس در اصطلاح علم اخلاق جديد«ضمير» و نزد قدماى علم اخلاق «قلب‏» يا «عقل عملى‏» يا «عقل مستقيم‏» يا «حس سليم‏» ناميده مى‏شود.اين حس درونى يا ضمير، نداى طنين‏انداز الهى است كه نفس انسان به واسطه آن صدا مخاطب و موردمحاسبه واقع مى‏گردد. ما در درون خود مى يابيم كه اين حس چگونه مرتكب كار ناپسند را سرزنش وملامت مى‏كند و كسى را كه كار خوب انجام مى‏دهد، شاد باش گفته تشويق مى‏كند. اين حس در قلب‏هر انسانى هست و همه وجدان‏ها به پرسش از افعال پاسخ هماهنگ و يكنواخت مى‏دهند و همه‏فضايل را از رذايل تميز مى‏دهند، گرچه در اين تشخيص بعضى قوى‏تر و بعضى ضعيف‏ترند، مانندساير قواى نفس.» (المنطق، ص‏295).

25. نهج‏البلاغه، حكمت 147.

26. ر.ك: سيد ابوالقاسم خوئى، معجم رجال الحديث، ج‏14، ص‏128.


40

27. همين روش، يعنى ايجاد آمادگى در مخاطب قبل از بيان معارف عاليه را در برخورد امام صادق‏عليه السلام باعنوان بصرى به خوبى مى‏توان مشاهده نمود: عنوان بصرى پس از عمرى شاگردى مالك، به محضرامام صادق‏عليه السلام تشرف مى‏يابد و از حضرت مى‏خواهد كه نزد ايشان شاگردى كند، لكن حضرت دربرخورد اول خواسته او را رد مى‏كنند، تا آن‏كه پس از طى مراحلى و ايجاد آمادگى لازم در او - كه مرحوم‏مجلسى قضيه را مفصلا بيان نموده - معارف عاليه‏اى را به عنوان اولين درجه تقوا براى او بيان‏مى‏فرمايند.

28. بحارالانوار، ج‏1، ص‏225.

29. بحارالانوار، ج‏1، ص‏225.

در توضيح اين مطلب كه علم حقيقى غير از علوم رسمى و حفظ اصطلاحات است، شيخ بهائى بيانى‏منظوم دارد:

قد صرفت العمر فى قيل و قال يا نديمى قم فقد ضاق المجال علم رسمى سربه سر قيل است و قال نه از او كيفيتى حاصل نه حال علم نبود غير علم عاشقى مابقى تلبيس ابليس شقى

30. ذاريات (51) آيه 56.

31. ابن جمعه حويزى، تفسير نورالثقلين، ج‏5، ص‏132.

32. بحارالانوار، ج‏1، ص‏187.

33. همان، ص‏190.

34. آل‏عمران (3) آيه 79.

35. ر.ك: فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، ج‏2، ص‏465; جارالله زمخشرى، الكشاف، ج‏1، ص‏378.

36. انعام (6) آيه 153.

37. نهج‏البلاغه، خطبه 108.

38. بحارالانوار، ج‏1، ص‏187.

39. النعيق: صوت الراعي بغنمه‏» (بحارالانوار، ج‏1، ص‏190).

40. رعد (13) آيه 6 .

41. بقره (2) آيه 185.

42. بحارالانوار، ج‏1، ص‏190.

43. شيخ طوسى‏رضى الله عنه اين‏گونه روايت نموده:

«يا كميل صحبة العالم دين يدان به تكسبه الطاعة في حياته و جميل الاحدوثة بعد وفاته‏» (امالى، ج‏1،ص‏19).

44. فاطر (35) آيه 28.

45. محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج‏1، ص‏32.

46. ملامحسن فيض كاشانى، الوافى، ج‏1، ص‏131.

47. مقايسه بين علما و ثروتمندان نيز مقايسه بين علم و ثروت است.

48. محمد (47) آيه 12.

49. نحل (16) آيه 21.

50. بحارالانوار، ج‏1، ص 185.

51. ابن شعبه حرانى، تحف العقول، ص 199.

52. نهج البلاغه، خطبه 105.

53. نهج البلاغه، خطبه 189.

54. همان، خطبه 93.

55. همان، خطبه 110.

56. هريك از اين چهار مطلب بايد در رساله مستقلى تحت عنوان «قرآن در نهج‏البلاغه‏» مورد بررسى‏قرارگيرد.

57. اصول كافى، ج‏2، ص‏607 .

58. زمر (39) آيه 23.

59. فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، ج‏4، ص 495.

60. نهج البلاغه، خطبه 193.

61. همان، خطبه 110.

62. همان‏جا.

63. همان، نامه 53.

64. بحارالانوار،ج 1، ص 205.

65. بحارالانوار،ج 1، ص 205.

66. بحارالانوار،ج 1،ص 195

67. اصول كافى، ج‏1، ص‏39.

68. بحارالانوار، ج‏1، ص‏205.

69. نهج البلاغه، حكمت 82 .

70. بحارالانوار، ج‏1، ص‏177.

71. همان، ج 68، ص‏331.

72. احزاب (33) آيه 53.

73. بحارالانوار، ج 68، ص 331.

74. نهج البلاغه، حكمت 205.

75. ر.ك: ابن ميثم بحرانى، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص‏347.

76. تجرد نفس و كيفيت ادراك و چگونگى گسترش معلومات در محل خود مستدلا مورد بحث قرار گرفته‏و از حوصله اين نوشتار خارج است.

77. نهج البلاغه، حكمت 457.

78. بحارالانوار، ج 1، ص 168.

79. همان، ج 1، ص‏182.

80. يوسف (12) آيه 76: بايد دانست كه ظاهر جمله «ذي علم‏» اين است كه مقصود از آن علمى است كه‏عارض بر عالم مى‏شود و زايد بر ذات اوست (زيرا كلمه «ذى‏» دلالت‏بر مصاحبت و مقارنت دارد)، نه‏علم خداى تعالى كه صفت ذات و عين اوست، زيرا علم خداوند غير محدود است، همان طور كه ذاتش‏نامحدود است و علم او از حيطه اطلاقات كلامى خارج است. اين احتمال هم هست كه معناى اين جمله‏چنين باشد: خداى تعالى فوق هر صاحب علمى است و مراد از عليم، خداى تعالى باشد و تنكير دراين‏جا از باب تعظيم باشد. ر.ك: سيدمحمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان.

81. معارج (70) آيه 19 .

82. عاديات (100) آيه 8 .

83. ملا مهدى نراقى، جامع السعادات، ج 2، ص‏101.

84. همانجا

85. همانجا

86. نهج البلاغه، خطبه 2.

87. همان، خطبه 50.


41

88. همان، نامه 65 .

89. همان، خطبه 87 .

90. عبدالحسين امينى، الغدير، ج‏1، ص‏47 و ساير مصادر روايى شيعه و سنى.

91. صحيح مسلم، ج‏7، ص‏122; سنن بيهقى، ج‏2، ص‏147 و ساير مصادر روايى شيعه و سنى.

92. آل عمران (3) آيه 144.

93. اعراف (7) آيه 179.

94. فرقان (25) آيه 44.

95. گلستان سعدى.

96. اعراف (7) آيه 99.

97. نهج البلاغه، حكمت 90.

98. همان، خطبه 108.

99. محمد (47) آيه 12.

100. اعراف (7) آيه 179.

101. بقره (2) آيه 74.

102. بحارالانوار، ج‏71، ص‏281.

103. حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج‏12، ص‏96.

104. بحارالانوار، ج‏78، ص‏176.

105. نهج البلاغه، خطبه 166.

106. توبه (9) آيه 122.

107. ر.ك: اصول كافى، ج‏1، ص‏31 و 32; اخوان حكيمى، الحياة، ج‏1، ص‏54.

108. روم (30) آيه 21.

109. همان، آيه 23.

110. همان، آيه 22.

111. همان، آيه 24.

112. در مورد استحاله احاطه و اكتناه، در مطالب آينده تحت عنوان «شناخت صفات خداى تعالى‏» بحث‏مى‏شود.

113. نهج البلاغه، حكمت 70.

114. شرح بيشتر در زمينه اعتدال و ميانه‏روى در بحث آيين زندگى خواهد آمد.

115. نهج البلاغه، حكمت 288.

116. بحارالانوار، ج‏1، ص‏196.

117. اعراف (7) آيه 100، توبه (9) آيه 87 ، يونس (10) آيه 74، نحل (16) آيه 108، غافر (40) آيه 35.

118. اصول كافى، ج‏2، ص‏422، باب فى ظلمة قلب المنافق.

119. ملك (67) آيه 22.

120. مرآة العقول، ج‏11، ص‏260.


42

43

فصل دوم: آداب تعليم و تعلم

1. علم بايد با عمل همراه باشد.

2. نهى از گفتار و كردار بدون علم و آگاهى.

3. چه دانشى سزاوار فراگيرى است.

4. وظايف علما.


44

1. علم بايد با عمل همراه باشد

سرانجام شوم عالم غير عامل

قال‏عليه السلام: و ان العالم العامل بغير علمه كالجاهل الحائر الذي لايستفيق من جهله بل الحجة عليه‏اعظم والحسرة له الزم و هو عند الله الوم; (1)

عالمى كه به غير دانش خود عمل كند، همانند جاهل سرگردانى است كه هرگز از جهلش بيرون‏نمى‏آيد، بلكه حجت‏بر او عظيم تر و حسرت براى او ثابت‏تر و او نزد خدا سزاوار سرزنش بيشتراست.

امام‏عليه السلام در تبيين و توصيف وضعيت اسفبار عالم بى‏عمل، ابتدا وى را مساوى‏جاهل سرگردانى قرار داده‏اند كه از مسير حق دور شده و در گرداب گمراهى غوطه‏وراست. پس از اين تسويه، حال وى را بدتر از حال جاهل ترسيم نموده‏اند.

اما وجه مساوات اين است كه: نتيجه علم بدون عمل، مانند نتيجه جهل است كه‏عبارت است ازگمراهى و دورى از حق و سرگردانى در وادى حيرت.

اما عالم بدون عمل از جاهل بدتر است، زيرا:

اولا: الحجة عليه اعظم : اگر براى جاهل جايى براى عذر آوردن باشد براى عالم‏جايى براى عذر آوردن نيست و نمى‏تواند بگويد: انا كنا عن هذا غافلين.

ثانيا: والحسرة له الزم: راغب در معناى حسرت مى‏گويد:

الحسرة الغم على مافاته والندم عليه كانه انحسر عنه الجهل الذي حمله على ما ارتكبه اوانحسر قواه من فرط غم او ادركه اعياء عن تدارك ما فرط عنه;

حسرت به معناى اندوه و غم است‏بر آنچه از دست رفته، گويا جهلى كه بر ارتكاب عمل قبيح‏وادارش كرده بود، از وى رفته يا نيرويش از فرط غصه و اندوه زايل شده يا از يافتن چيز مفقود خسته‏شده است.

اما اين كه چرا غم و اندوه و حسرت عالم بدون عمل از جاهل بيشتر است، از اين‏جهت است كه جاهل نمى‏داند چه كمالاتى را از دست داده، اما عالم چون مى‏داندلذات و بهجت‏هاى معنوى را در مقابل چه چيز بى‏ارزشى از دست داده، حسرت‏بيشترى دارد، مانند كسى كه ارزش جواهر گرانقيمتى را مى‏داند و سرگرم كارهاى‏بيهوده شده و آن گوهر قيمتى را از دست مى‏دهد، اين شخص حسرتش بيشتر است‏ازكسى كه قيمت و ارزش آن گوهر را نمى‏داند. (2)

قرآن كريم مى‏فرمايد:

وانذرهم يوم الحسرة اذ قضى الامروهم فى غفلة وهم لايؤمنون; (3)

اى رسول ما! امت را از روز حسرت بترسان كه آن روز ديگر كارشان گذشته است و مردم از آن‏روز غافلند و به آن ايمان نمى‏آورند.

ثالثا: وهو عند الله الوم: عالم سزاوارتر است از جاهل بر سرزنش و ملامت، زيرا عالم‏با شناخت و آگاهى، راه سركشى و مخالفت‏با خداى تعالى را انتخاب نموده است.

نظير عبارتى كه در خطبه 110 نهج البلاغه گذشت نيز در كافى آمده:

ايها الناس اذا علمتم فاعملوا بما علمتم لعلكم تهتدون ان العالم العامل بغيره كالجاهل الحائرالذى لايستفيق عن جهله بل قد رايت ان الحجة عليه اعظم والحسرة ادوم على هذا العالم المنسلخ‏من علمه منها على هذا الجاهل المتحير في جهله وكلاهما حائر بائر; (4)

اى مردم! به آنچه دانا شديد عمل نماييد، شايد كه به هدايت راه يابيد. عالمى كه بر خلاف‏علمش عمل كند، همانند جاهل سرگردانى است كه از نادانى به هوش نيايد، بلكه حجت‏بر او تمام‏ترو حسرت اين عالمى كه از علم خويش جدا شده، بيشتر است از حسرت جاهل سرگردان در جهالت،و هر دو سرگردان و خوابند.

حاصل كلام اين است كه عالم بى‏عمل از جاهل بدتر است.

از امام صادق‏عليه السلام رواياتى در اين زمينه رسيده است:

يغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان يغفر للعالم ذنب واحد; (5)

هفتاد گناه جاهل بخشيده مى‏شود، پيش از آن‏كه يك گناه عالم آمرزيده گردد.

قال عيسى بن مريم‏عليه السلام: ويل للعلماء السوء كيف تلظى عليهم النار; (6)

واى بر علماى بد كه چگونه آتش دوزخ برآنان زبانه مى‏كشد.


45

اذا بلغت النفس هنا - واشار بيده الى حلقه - لم يكن للعالم توبة ثم قرء: انما التوبة على الله‏للذين يعملون السوء بجهالة; (7) و (8)

وقتى كه جان به اين جا رسد - با دست‏به گلويش اشاره نمود - براى عالم توبه اى نيست; سپس‏اين آيه را تلاوت نمود: پذيرش توبه بر خدا فقط براى كسانى است كه از روى نادانى بدى مى‏كنند.

از اميرمؤمنان على‏عليه السلام روايت‏شده كه فرمودند:

آفة العلم ترك العمل به; (9)

آفت علم، عمل نكردن به آن است.


46

فراگيرى براى به كارگيرى

ذكر فيها آل محمدعليهم السلام قال‏عليه السلام: عقلوا الدين عقل وعاية و رعاية لا عقل سماع ورواية فان‏رواة العلم كثير و رعاته قليل; (10)

در اين خطبه از آل محمدعليهم السلام سخن به ميان آمده: دين را درك كردند توام با فراگيرى و عمل، نه‏صرف شنيدن و نقل كردن، به درستى كه راويان علم فراوان و رعايت كنندگان و عمل كنندگان كمند.

امام‏عليه السلام در توصيف آل محمدعليهم السلام مى‏فرمايند:

آنها دين را با آگاهى كامل درك نموده و آن‏را با عمل توام كرده‏اند، چه بسيارندكسانى كه معارف دينى را شنيده‏اند و براى ديگران هم بازگو مى‏كنند، ولى خود درعمل بهره‏اى نبرده و دستورها و تعاليم دينى را به كار نبسته‏اند. به طور كلى مهم‏ترين‏ويژگى مربيان الهى، تبليغ عملى است.

قال‏عليه السلام: اعقلوا الخبر اذا سمعتموه عقل رعاية لا عقل رواية فان رواة العلم كثير و رعاته‏قليل; (11)

(خبرى را كه مى‏شنويد پيرامون آن تفكر كنيد، تفكر براى عمل نه براى بازگو كردن، به درستى‏كه راويان علم بسيارند و عمل كنندگان به آن كم.

امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند:

العلماء همتهم الرعاية والسفهاء همتهم الرواية; (12)

علماى راستين سعى در بكارگيرى دانش خود دارند، ولى سفيهان فقط در پى يادگيرى و بازگوكردن براى ديگران هستند.

در روايت ديگرى مى‏فرمايند:

ان رواة الكتاب كثير و رعاته قليل وكم من مستنصح للحديث مستغش للكتاب فالعلماءيحزنهم ترك الرعاية والجهال يحزنهم حفظ الرواية فراع يرعى حياته وراع يرعى هلكته فعندذلك اختلف الراعيان وتغاير الفريقان; (13)

روايت كنندگان قرآن بسيارند و رعايت كنندگان كم; چه بسا مردمى كه نسبت‏به حديث‏خيرخواه و نسبت‏به قرآن جنايتكارند. علماء از رعايت نكردن غمناكند و جاهلان از حفظ روايت.يكى در پى حفظ حيات خود است و ديگرى در پى هلاكت‏خويش; اين جاست كه دو دسته‏رعايت كنندگان اختلاف پيدا مى‏كنند و از هم جدا مى‏شوند.

قال عيسى‏عليه السلام:

كيف يكون من اهل العلم من يكون مسيره الى آخرته وهو مقبل على دنياه وكيف يكون من‏اهل العلم من يطلب العلم ليخبر به ولا ليعمل به; (14)

چگونه ممكن است كسى كه مسيرش به سوى آخرت است و به دنيا توجه دارد از اهل علم‏باشد، و چگونه ممكن است اهل علم باشد كسى كه در پى يادگرفتن باشد تا براى ديگران نقل كند نه‏براى عمل؟


47

برترين دانش‏ها

قال‏عليه السلام: اوضع العلم ما وقف على اللسان و ارفعه ماظهر على الجوارح و الاركان; (15)

پست ترين دانش‏ها آن است كه تنها روى زبان متوقف شود و برترين دانش‏ها آن است كه‏دراعضاء و جوارح آشكار گردد.

يادگيرى، مقدمه به كاربستن و عمل كردن است، نه براى نقل كردن. در مذمت‏علمى كه از گفتار فراتر نرود و به كردار نرسد، همين بس كه خداى تعالى مى‏فرمايد:

يا ايها الذين آمنوا لم تقولون ما لاتفعلون كبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لاتفعلون; (16)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! چرا به زبان چيزى مى‏گوييد كه در مقام عمل خلاف آن مى‏كنيد؟بترسيد از اين كه سخنى بگوييد و خلاف آن عمل كنيد كه بسيار خدا را به غضب مى‏آورد.

در سوره جمعه مى‏فرمايد:

مثل الذين حملوا التوراة ثم لم يحملوهاكمثل الحمار يحمل اسفارا بئس مثل القوم الذين كذبوابآيات الله والله لايهدى القوم الظالمين; (17)

وصف حال آنان كه تحمل تورات نموده و بر خلاف آن عمل كردند، در مثل به حمارى ماند كه‏بار كتاب‏ها بر پشت كشد كه از آن بهره‏اى نمى‏برد، قومى كه مثل حالشان اين است كه آيات خدا راتكذيب كردند، بسيار مردم بدى هستند و خدا هرگز ستمكاران را هدايت نخواهد كرد.


48

دانش بى‏ثمر

قال‏عليه السلام: رب عالم قد قتله جهله وعلمه معه لاينفعه; (18)

چه بسيارند دانشمندانى كه جهلشان آنها را كشته، در حالى كه علمشان با آنهاست، اما سودى‏براى آنها ندارد.

علم بدون تعقل و بصيرت، وسيله نجات نيست و چه بسيارند كسانى كه‏دانش‏هايى را فرا گرفته‏اند، اما نتوانسته‏اند با بصيرت و آگاهى از دانش خود استفاده‏كنند و خود را از ورطه هلاكت نجات بخشند.

قال‏عليه السلام: العلم، مقرون بالعمل فمن علم عمل والعلم يهتف بالعمل فان اجابه والا ارتحل عنه; (19)

علم از عمل جدا نيست، هر كس به راستى عالم باشد به علمش عمل مى‏كند، زيرا علم عمل راندا كرده و فرا مى‏خواند، اگر اجابت كرد مى‏ماند و الا كوچ مى‏كند.

كسى كه كسب دانش نمايد، علم او را به عمل وامى‏دارد، يعنى در شخص عالم‏انگيزه به كار بردن دانش را ايجاد مى‏كند، اگر مؤثر شد، علم باقى است و الا كوچ‏مى‏كند; يعنى علم بدون اثر و نتيجه با جهل يكسان است و بود و نبودش با هم فرقى‏نخواهد داشت.


49

2. نهى از گفتار و كردار بدون علم و آگاهى

الف) نهى از گفتار بدون علم

آن چه نمى‏دانى مگو

من وصية له‏عليه السلام للحسن بن على‏عليهما السلام: دع القول فيما لاتعرف والخطاب فيما لم تكلف; (20)

درباره آنچه نمى‏دانى سخن مگوى و در آنچه به تو مربوط نيست گفتگو مكن. (21)


50

پرسيدن عيب نيست

قال‏عليه السلام: و لا يستحين احد منكم اذا سئل عما لايعلم ان يقول لااعلم; (22)

اگر از چيزى كه نمى‏دانيد از شما سؤال شد، حيا نكنيد و بگوييد نمى‏دانم.

در تعاليم اسلامى از گفتار بدون علم، مخصوصا در مسائل دينى، نهى اكيد شده‏است. در قرآن آيات زيادى بر اين مطلب دلالت دارد، از جمله:

وتقولون بافواهكم ماليس لكم به علم وتحسبونه هينا وهو عند الله عظيم; (23)

حرفى به زبان مى‏آوريد كه علم به آن نداريد و اين كار را سهل و كوچك مى‏پنداريد، در صورتى‏كه نزد خداوند بسيار بزرگ است.

قل آلله اذن لكم ام على الله تفترون; (24)

بگو: آيا خدا به شما اذن داده و كار شما به دستور خداست، يا به خدا افترا مى‏بنديد و بى‏دليل‏نسبت مى‏دهيد.

اتقولون على الله ما لاتعلمون. قل ان الذين يفترون على الله الكذب لايفلحون; (25)

آيا بى‏دليل و از روى جهالت نسبت‏به خدا چنين سخن مى‏گوييد؟ بگو اى رسول ما كه هرگزآنان كه به خدا چنين نسبت دروغى دهند، رستگارى ندارند.

درباره كسانى كه بدون آگاهى از عدد اصحاب كهف سخن مى‏گويند مى‏فرمايد:

سيقولون ثلثة رابعهم كلبهم ويقولون خمسة سادسهم كلبهم رجما بالغيب ويقولون سبعة وثامنهم كلبهم قل ربى اعلم بعدتهم; (26)

بعضى خواهند گفت: عده اصحاب كهف سه نفر بود و چهارمين سگ آنها و برخى از روى‏خيال بافى و غيب‏گويى مى‏گويند: عده آنها پنج نفر بود و ششمين سگ آنها و برخى ديگر گويند:هفت نفر بودند و هشتمين سگ آنها. بگو: خداى من به عده آنها آگاه‏تر از خلق است.

از امام باقرعليه السلام سؤال شد: حق خداوند بر بندگان چيست؟ فرمودند:

ان يقولوا مايعلمون ويقفوا عند ما لايعلمون; (27)

چيزى را كه مى‏دانند بگويند و در مورد آنچه را نمى‏دانند توقف نموده و سخن نگويند.

امام صادق‏عليه السلام فرمودند:

ان الله - تبارك و تعالى - عير عباده بآيتين من كتابه: ان لايقولوا حتى يعلموا و لايردواما لم يعلموا قال الله - عزوجل - الم يؤخذ عليهم ميثاق الكتاب ان لايقولوا على الله الا الحق (28) وقال بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه ولما ياتهم تاويله; (29) و (30)

خداوند - تبارك و تعالى - بندگانش را به دو آيه از قرآن نكوهش نموده است: چيزى رانگويند، مگر اين كه بدانند و آن چه را نمى‏دانند رد نكنند. خداى - عزوجل - مى‏فرمايد: «آيا از آنان‏پيمان كتاب آسمانى گرفته نشد كه به خدا جز حرف حق و سخن راست نسبت ندهند»؟ و نيزمى‏فرمايد: «چيزى را انكار مى‏كنند كه علمشان به آن احاطه نيافته و حقيقت و باطن آن را درك‏نكرده‏اند».


51

سرانجام گفتار بدون علم

قال‏عليه السلام: من ترك قول لا ادري اصيبت مقاتله; (31)

هركس كه جمله «نمى‏دانم‏» را ترك كند خود را به كشتن خواهد داد.

مقاتل بدن، اعضايى است از بدن كه در صورت صدمه ديدن، انسان در امان‏نمى‏ماند.

شارح بحرانى‏رحمه الله در ذيل اين كلام نورانى مى‏گويد:

ترك هذا القول كناية عن القول بدون العلم واصابة المقاتل كناية عن الهلاك الحاصل بسبب‏القول بالجهل لما فيه من الضلال والاضلال وربما يكون بسببه هلاك الدنيا والآخرة; (32)

ترك اين قول (لاادرى) كنايه است از گفتار بدون علم و اصابة المقاتل كنايه است‏از هلاكت و نابودى از گفتار بدون علم به واسطه گمراهى و گمراه كردن حاصل‏مى‏گردد و چه بسا سخن گفتن بدون علم موجب هلاكت در دنيا و آخرت گردد.


52

وقت‏شناسى در سخن گفتن و خاموشى

قال‏عليه السلام: لاخير في الصمت عن الحكم كما انه لاخير في القول بالجهل; (33)

هنگام لزوم سخن گفتن، در سكوت خيرى نيست، همان طورى كه در سخن گفتن بدون علم وآگاهى خيرى نيست.

امام‏عليه السلام در اين كلام، دو مطلب مهم را تذكر مى‏دهند:

1. نهى از كتمان حق.

2. نهى از قول بدون علم.

كتمان حق و گواهى ندادن، از گناهان كبيره شمرده مى‏شود. در صحيحه عبدالعظيم‏حسنى، امام جوادعليه السلام براى اثبات كبيره بودن كتمان شهادت، به قرآن استناد مى‏كنند:

ولا تكتموا الشهادة ومن يكتمها فانه آثم قلبه والله بما تعملون عليم; (34) و (35)

و كتمان شهادت ننماييد، كه هر كس كتمان شهادت كند، البته به دل گنهكار است وخدا از همه كار شما آگاه است.

پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در مذمت گفتار بدون علم و آگاهى مى‏فرمايند:

من افتى الناس بغير علم كان ما يفسده من الدين اكثر مما يصلحه; (36)

كسى كه براى مردم بدون علم و آگاهى فتوا دهد، خرابكارى‏اش در دين بيشتر از اصلاحش‏مى‏باشد.

اميرالمؤمنين على‏عليه السلام مى فرمايند:

لو سكت من لا يعلم سقط الاختلاف; (37) اگر نادان سكوت كند، اختلاف از بين مى‏رود.

سعدى در معناى حكمت 182 مى‏گويد:

اگرچه پيش خردمند خامشى ادب است به وقت مصلحت آن به كه در سخن كوشى

دو چيز طيره عقل است: دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت‏خاموشى


53

مسؤوليت انسان در برابر سخنانش

قال‏عليه السلام: لاتقل ما لاتعلم بل لاتقل كل ماتعلم فان الله فرض على جوارحك كلها فرائض يحتج‏بها عليك يوم القيامة; (38)

آنچه نمى‏دانى مگوى، بلكه همه آنچه را مى‏دانى نيز مگو، زيرا خداوند براعضا و جوارح توواجباتى قرار داده كه در قيامت از آن بازخواست‏خواهد كرد.

شرح قسمت اول اين كلام، لاتقل ما لاتعلم، گذشت، اما شرح قسمت دوم:

بل و لاتقل كل ما تعلم: همه آنچه را هم مى‏دانى بازگو مكن. علت اين نهى،مسؤوليتى است كه برعهده هر يك از اعضا و جوارح انسان گذاشته شده و انسان درقبال زبانى كه خدا به او داده مسؤوليت دارد و بازخواست‏خواهد شد.

تعليلى كه در ذيل كلام آمده: فان الله فرض على جوارحك كلها فرائض، نظير تعليلى‏است كه در اين آيه آمده است:

ولاتقف ما ليس لك به علم ان السمع والبصر والفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا; (39)

آنچه را كه علم و اطمينان ندارى پيروى مكن، زيرا گوش و چشم و دل‏ها همه در پيشگاه خدامسؤولند.

امام‏عليه السلام در اين كلام، گفتن تمام چيزهايى را كه انسان مى‏داند ممنوع فرموده‏اند،زيرا چه بسا ممكن است در بين اين سخنان كشف راز مؤمن و اذيت او و غيبت و افتراو ترويج فساد باشد كه همه در شرع منهى عنه است.


54

ب) نهى از كردار بدون علم

قال‏عليه السلام: فالناظر بالقلب العامل بالبصر يكون مبتدا علمه ان يعلم اعمله عليه ام له فان كان له‏مضى فيه وان كان عليه وقف عنه، فان العامل بغير علم كالسائر على غير طريق فلا يزيده بعده عن‏الطريق الواضح الا بعدا من حاجته والعامل بالعلم كالسائر على الطريق الواضح; (40)

آن كس كه با چشم عقل مى‏بيند و با آگاهى به عمل مى‏پردازد، بايد در آغاز كار توجه كند كه‏عملش به سود اوست‏يا به زيانش، اگر به سود اوست اقدام كند و اگر بر زيانش باشد بازايستد، زيراكسى كه بدون آگاهى به عمل مى‏پردازد، همچون كسى است كه از بيراهه مى‏رود، و چنين شخصى‏هر چه جلوتر رود، از سر منزل مقصود خويش بيشتر فاصله مى‏گيرد، اما كسى كه از روى آگاهى‏عمل مى‏كند، همچون رهروى است كه در راه روشن قدم برمى‏دارد.

براى انجام هر كارى بايد قبلا آن را مورد مطالعه و بررسى و سنجش قرار داد كه‏آيا سودمند است‏يا زيان آور. كار بدون آگاهى و دانش كافى، به بيراهه رفتن است وانسان را از مقصد دور مى‏كند.

پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏فرمايند:

من عمل على غير علم كان ما يفسده اكثر مما يصلح; (41)

كسى كه بدون دانش و آگاهى به انجام كارى دست‏بزند، فساد و خرابكارى او بيشتر است ازاصلاح و درستكارى.

امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند:

العامل على غير بصيرة كالسائر على السراب بقيعة لايزيد سرعة سيره الا بعدا;

كسى كه بدون آگاهى و دانش دست‏به انجام دادن كارى مى‏زند، همانند شخصى است كه‏در سراب به دنبال آب مى‏گردد و هر چه بيشتر و سريع‏تر حركت كند، از مقصد دورتر خواهد شد وبه جز حيرت و سرگردانى و خستگى چيزى نصيبش نمى‏گردد. (42)

علامه مجلسى‏رحمه الله در شرح اين روايت مى‏گويد:

السراب هو مايرى في الفلاة من لمعان الشمس عليها وقت الظهيرة فيظن انه ماء. يسرب اي‏يجري. والقيعة القاع هو الارض المستوية وقيل جمعه كجار وجيرة وهو اشارة الى ما ذكره الله‏تعالى في اعمال الكفار وعدم انتفاعهم بها حيث قال: والذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه‏الظمآن ماءا حتى اذا جاءه لم يجده شيئا ووجد الله عنده فوفيه حسابه والله سريع الحساب; (43) و (44)

«سراب‏» چيزى است كه هنگام ظهر از تابش خورشيد بر دشت‏به چشم مى‏خورد و گمان‏مى‏رود آب است.

«يسرب‏» يعنى جارى مى‏شود. «قيعة‏» و «قاع‏» زمين پهناور و دشت است و گفته شده جمع آن‏مانند جار و جيره است و اين روايت اشاره است‏به آنچه خداى تعالى درباره اعمال كفار و عدم‏بهره‏گيرى از كارهايشان فرموده است; در آن جا كه مى‏فرمايد: «و آنان كه كافرند، اعمالشان در مثل‏به سرابى ماند در بيابان هموار بى‏آب كه شخص تشنه آن را آب پندارد و به جانب آن شتابد، چون به‏آن جا رسد هيچ آب نيابد و آن كافر خدا را حاضر و ناظر اعمال خويش بداند كه به حساب كارش‏تمام و كمال برسد و خدا به يك لحظه حساب تمام خلايق مى‏كند».

تمام كارهاى انسان بايد از روى آگاهى و دانش انجام گيرد، هم كارهاى اجتماعى‏و هم افعال شخصى. اگر انسان در زندگى شخصى يا اجتماعى، بدون آگاهى لازم‏دست‏به كارى بزند - گرچه نيت‏سوء نداشته باشد - هرگز به مقصود نرسيده و جامعه‏را به تباهى و فساد خواهد كشيد.

تاريخ، شاهد و گواه سرگذشت كسانى است كه بدون صلاحيت و بدون داشتن‏دانش لازم دست‏به اقداماتى زده و گاهى رهبرى جوامع بشرى را به دست گرفته وسرانجامى غير از تباهى و فساد در پى نداشته‏اند.

حضرت اميرالمؤمنين، على بن ابى‏طالب‏عليه السلام در توصيف كسى كه متصدى‏حكومت و قضاوت مى‏شود، در حالى كه صلاحيت اين كار را ندارد، و آثار رفتارجاهلانه‏اش مى‏فرمايند:


55

دو نفر در پيشگاه خداوند منفورترين مردمند... و كسى كه مجهولاتى به هم بافته وبه سرعت‏با حيله و تزوير در ميان مردم نادان پيش مى‏رود، و در تاريكى‏هاى فتنه وفساد به تندى قدم برمى‏دارد; منافع و مصالح را نمى‏بيند. انسان نماها وى را عالم ودانشمند مى‏خوانند، ولى عالم نيست; از سپيده دم تا شامگاه به جمع‏آورى چيزهايى‏مى‏پردازد كه كم آنها از زيادش بهتر است، تا آن جا كه خود را در آب‏هاى گنديده جهل‏سير سازد و به خيال خويش گنجى از علم فراهم ساخته، در صورتى كه فايده‏اى در آن‏يافت نمى‏شود. در بين مردم به مسند قضاوت تكيه زده و عهده گرفته است كه آنچه برديگران مشتبه شده روشن سازد و حق را به صاحبش برگرداند. اگر با مشكلى روبه‏روشود يك سلسله حرف‏هاى پوچ و توخالى جمع و جور مى‏كند و به نتيجه آن قاطع‏مى‏گردد و در برابر شبهات، همچون تارهاى عنكبوت مى‏باشد; حتى خودش هم‏نمى‏داند درست‏حكم كرده يا به خطا. اگر صحيح گفته باشد، مى‏ترسد كه خطا رفته‏باشد، و اگر اشتباه نمود، اميد دارد كه صحيح از آب درآيد. نادانى كه در تاريكى‏هاى‏جهالت‏سرگردان است، همچون نابينايى كه در ظلمات پر خطر به راه خود ادامه‏مى‏دهد، دانشهايى كه فرا گرفته برايش قطع‏آور نيست. همانند تند بادى كه گياهان‏خشك را به هم مى‏شكند، روايات را درهم مى‏ريزد تا به خيال خود نتيجه‏اى به دست‏آورد. به خدا سوگند! نه آن قدر مايه علمى دارد كه در دعاوى مردم حق را از باطل جداسازد، و نه براى مقامى كه به او تفويض شده اهليت دارد. باور نمى‏كند ماوراى آنچه‏انكار كرده، دانشى و نظريه ديگرى غير از آنچه او فهميده وجود دارد. اگر مطلبى بر اومبهم شد كتمان مى‏كند، زيرا به جهل خويش آگاه است. خون‏هايى كه از داورى‏ستمگرانه‏اش ريخته صيحه مى‏كشد و ميراث‏هايى كه به ناحق به ديگران داده فريادمى‏زنند. شكايت‏به خدا مى‏برم از گروهى كه در جهل و نادانى زندگى مى‏كنند و درگمراهى جان مى‏دهند (زندگى و مرگشان همه در جهل و نادانى است) در ميان آنهامتاعى كسادتر از قرآن نيست، اگر آن‏را آن چنان كه بايد تلاوت كنند، متاعى رايج‏تر ازآن نتوان يافت، اگر آن‏را تحريف سازند و طبق دلخواهشان تفسير كنند. نزد آنان چيزى‏زشت‏تر از معروف و نيكوتر از منكر نيست. (45)

عبادت و سير و سلوك در راه خدا نيز بايد از روى آگاهى و دانش كافى انجام گيرد.چه بسيارند افرادى كه به اسم انجام تكاليف دينى و عبادت خدا، در اثر نشناختن راه‏صحيح و پيروى از مسلك‏هاى باطل و انحرافى، به انجام كارهايى دست مى‏زنند كه‏به جز دورى از خدا نتيجه‏اى براى آنها ندارد. (46)

اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏فرمايند:

المتعبد على غير فقه كحمار الطاحونة يدور ولايبرح و ركعتان من عالم خير من سبعين ركعة‏من جاهل لان العالم تاتيه الفتنة فيخرج منها بعلمه وتاتي الجاهل فتنسفه نسفا وقليل العمل مع كثيرالعلم خير من كثير العمل مع قليل العلم والشك والشبهة; (47)

كسى كه بدون آگاهى و شناخت عبادت كند، مانند اسب عصارى است كه هر چه مى‏دود به‏جايى‏نمى‏رسد. دو ركعت نماز عالم بهتر است از هفتاد ركعت نماز جاهل، زيرا از مقابل هجوم فتنه با علم‏و آگاهى به سلامت عبور مى‏كند و در آن فرو نمى رود، ولى جاهل را فتنه در هم مى‏كوبد. عمل كم‏توام با دانش فراوان بهتر است از عمل زياد با دانش كم و شك و شبهه.


56

3. چه دانشى سزاوار فراگيرى است؟

نجوم و ستاره‏شناسى

قال‏عليه السلام: «ايها الناس اياكم وتعلم النجوم الا ما يهتدى به في بر او بحر; (48)

اى مردم! از فرا گرفتن علم نجوم بر حذر باشيد، جز به آن مقدار كه در درياها و خشكى‏ها شما راهدايت كند.

هنگامى كه امام‏عليه السلام آماده حركت‏براى نبرد با خوارج بود، يكى از يارانش عرضه‏داشت: اى اميرالمؤمنين! از آن مى‏ترسم كه اگر در اين ساعت‏حركت كنى به مرادخويش نرسى! اين سخنى را كه مى‏گويم از علم نجوم استفاده شده‏است.

امام‏عليه السلام در پاسخ فرمودند:

گمان مى‏كنى تو آگاهى از آن ساعتى كه اگر در آن ساعت كسى حركت كند با ناراحتى‏روبه‏رو نخواهد شد، و مى‏توانى از آن ساعتى كه هر كس در آن راه افتد زيان مى‏يابد، اورا با خبر كنى؟ كسى كه در اين گفتار، تو را تصديق كند، قرآن را تكذيب كرده و ازاستعانت‏خدا در رسيدن به هدف‏هاى محبوب و مصونيت از آنچه ناپسند است‏بى‏نيازشده است. گويا مى‏خواهى به جاى خداوند تو را ستايش كنند، چون به زعم خود مردم‏را به ساعتى كه در آن به مقصود مى‏رسند و از زيان بركنار مى‏مانند هدايت كرده‏اى.

سپس امام‏عليه السلام رو به مردم نموده و فرمودند:

اى مردم! از فرا گرفتن علم نجوم برحذر باشيد جز به آن مقدار كه در درياها و خشكى‏هاشما را هدايت كند، زيرا نجوم به سوى كهانت دعوت مى‏كند و منجم همچون كاهن‏است و كاهن چون جادوگر و ساحر و جادوگران، همانند كافران و كافر در آتش است;پس از سخن منجم نترسيد و به نام خدا به سوى مقصد حركت كنيد.


57

چرا تعلم نجوم حرام است؟

فرا گرفتن نجوم حرام است، زيرا ياد گرفتن كارهاى محرم، حرام است. و اما درحرمت تنجيم، شيخ انصارى‏رحمه الله مى‏گويد:

التنجيم حرام وهو - كما في جامع المقاصد - الاخبار عن احكام النجوم باعتبار حركات‏الفلكية والاتصالات الكوكبية.

ايشان پس از نقل روايات دال بر حرمت - ازجمله خطبه 79 نهج البلاغه -مى‏گويد:

«تنجيم مطلقا حرام نيست، بلكه حرمت در صورتى است كه حكم قطعى داده‏شود بر اساس احكام نجوم با اعتقاد به تاثير آنها.» (49)

از مجموع روايات باب، علت‏حرمت را مى‏توان به دست آورد كه عبارت است ازاعتقاد به تاثير حركات فلكيه در سرنوشت انسان و اختلال در زندگى روزمره مردم دراثر اعتقاد به اخبار منجمان.

در همين خطبه مى‏فرمايند:

فمن صدقك بهذا فقد كذب القرآن واستغنى عن الاستعانة بالله في نيل المحبوب ودفع‏المكروه.

اخبار غيبى به واسطه تنجيم و اعتقاد به آن تكذيب قرآن است، زيرا قرآن‏مى‏فرمايد:

ان الله عنده علم الساعة وينزل الغيث ويعلم ما فى الارحام وماتدرى نفس ماذا تكسب غداوما تدرى نفس باى ارض تموت; (50)

همانا علم قيامت نزد خداست و او باران را فرو بارد و او آن چه (از نر و ماده و زشت و زيبا) كه‏در رحم‏ها است مى‏داند و هيچ كس نمى‏داندكه فردا چه خواهد كرد و هيچ كس نمى‏داند كه به كدام‏سرزمين مرگش فرا مى‏رسد; پس خدا به همه چيز دانا و بر كليه اسرار خلايق عالم آگاه است.

وعنده مفاتح الغيب لايعلمها الا هو; (51)

و كليد خزاين غيب نزد خداست، كسى جز خدا بر آن آگاه نيست.


58

استفاده صحيح از نجوم جايز است

يكى از فوايد علم نجوم اهتدا، يعنى راهيابى است همان طورى كه در خطبه 79،اهتدا از حرمت استثنا شده: الا مايهتدى به في بر او بحر.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

هو الذى جعل لكم النجوم لتهتدوا بها فى ظلمات البر والبحر قد فصلنا الآيات لقوم يعلمون; (52)

اوست كه ستارگان را براى راهنمايى شما در تاريكى‏هاى بيابان و دريا قرار داده، همانا ما آيات‏خود را براى اهل علم و معرفت‏به تفصيل بيان كرديم.

هو الذى جعل الشمس ضياء والقمر نورا وقدره منازل لتعلموا عدد السنين والحساب‏وماخلق‏الله ذلك الا بالحق يفصل الآيات لقوم يعلمون; (53)

اوست‏خدايى كه خورشيد را درخشان و ماه را تابان نمود و سير ماه را در منازلى معين كرد تا به‏اين وسيله شما سنوات و حساب ايام را بدانيد، اينها را خدا جز به حق و مصلحت نظام خلقت‏نيافريده است. خدا آيات خود را براى اهل علم و معرفت‏بيان مى‏كند.

وعلامات وبالنجم هم يهتدون; (54) و ستارگان را مقرر داشت تا به آنها هدايت‏يابند.

يسئلونك عن الاهلة قل هى مواقيت للناس والحج; (55)

اى پيغمبرصلى الله عليه وآله از تو سؤال كنند كه سبب بدر و هلال ماه چيست. بگو: در آن تعيين اوقات‏عبادات حج و معاملات مردم است.

اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق الليل; (56)

برپا دار نماز را وقت زوال آفتاب تا اول تاريكى شب.

براى به دست آوردن اوقات نماز و پيدا كردن قبله و شناخت ماه‏هاى سال وماه‏هاى حرام و ماه صيام و ماه حج، از علم نجوم استفاده مى‏شود.

علاوه بر آياتى كه ذكر شد، روايات زيادى در باب قبله و اوقات نماز وارد شده،از جمله:

محمد بن مسلم عن احدهماعليهما السلام: اني اكون في السفر ولا اهتدي الى القبلة بالليل فقال: اتعرف‏الكوكب الذي يقال له جدي فقلت نعم قال: اجعله على يمينك واذا كنت في طريق الحج فاجعله بين‏كتفيك; (57)

محمد بن مسلم مى‏گويد: خدمت امام‏عليه السلام عرضه داشتم: شب هنگام و در حال سفر، قبله راچگونه پيدا كنم؟ در جواب فرمودند: آيا ستاره‏اى را كه جدى نام دارد مى‏شناسى؟ عرضه داشتم:آرى. فرمودند: آن را در طرف راستت قرار ده و اگر در راه حج‏بودى، آن را بين كتف‏هايت قرار ده.

اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏فرمايند:

العلوم اربعة: الفقه للاديان، والطب للابدان، والنحو للسان والنجوم للازمان; (58)

دانش‏ها بر چهار نوعند: فقه براى اديان و طب براى بدن‏ها و نحو براى لسان و صحيح سخن‏گفتن و نجوم و ستاره‏شناسى براى پيدا كردن زمان و اوقات.


59

علم نجوم، فى نفسه مطلوب است

علم نجوم و كيهان شناسى از دانش‏هاى واقعى و صحيح است، ولى براى هر كس‏فراهم نمى‏شود و براى همه مفيد نيست.

امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند:

كثيره لايدرك وقليله لاينتج. (59) علمى است كه كامل آن نزد اولياى الهى است. شاهد براين مطلب روايتى است كه شيخ انصارى‏رحمه الله از احتجاج نقل مى‏كند كه درآن برخورداميرالمؤمنين‏عليه السلام با يكى از منجمان و ابطال حرف‏هايى كه منجمان در پيشگويى‏هامى‏زنند ثابت مى‏گردد. (60)

يونس بن عبد الرحمن مى‏گويد: به امام صادق‏عليه السلام عرضه داشتم:

جعلت فداك خبرني عن علم النجوم ما هو؟ فقال‏عليه السلام: هو علم من علوم الانبياء. قال قلت: كان‏على بن ابى طالب يعلمه؟ فقال عليه السلام كان اعلم الناس به; (61)

قربانت گردم از علم نجوم مرا آگاه فرما كه چيست؟ فرمود: دانشى است ازدانش‏هاى پيامبران. عرضه داشتم: على بن ابى‏طالب آن را مى‏دانست؟ فرمود: از همه‏مردم به علم نجوم داناتر بود.

از امام صادق‏عليه السلام از علم نجوم سؤال شد، فرمودند:

ما يعلمها الا اهل بيت من العرب واهل بيت من الهند. (62)

مجلسى‏قدس سره در بيان حديث مى‏گويد:

اهل بيت من العرب اهل بيت النبي‏صلى الله عليه وآله ولا يدل على جواز النظر فيه والعمل به بل على خلافهاادل لان علم اكثر الخلق به ناقص فيكون حكمهم قولا بغير علم. (63)

قرآن به كيهان شناسى دعوت مى‏كند

علاوه بر مطالبى كه قبلا در جواز و مطلوب بودن علم نجوم گذشت، آياتى ازقرآن دعوت به شناخت آيات الهى در آسمان و تفكر در آن دارد:

افلم ينظروا الى السماء فوقهم كيف بنيناها وزيناهاوما لها من فروج; (64)

آيا منكران حق، آسمان را فراز خود نمى‏نگرند كه ما چگونه بناى محكم اساس نهاده‏ايم و آن رابه زيور ستارگان رخشان آراسته‏ايم و هيچ شكاف و خللى در آن راه ندارد؟

افلا ينظرون الى الابل كيف خلقت والى السماء كيف رفعت; (65)

آيا در خلقت‏شتر نمى‏نگرند كه چگونه آفريده شده و به آسمان نمى‏نگرند كه چگونه برافراشته‏شده است؟

ومن آياته خلق السماوات والارض واختلاف السنتكم والوانكم ان فى ذلك لآيات‏للعالمين; (66)

و يكى از آيات قدرت الهى، خلقت آسمان‏ها و زمين است و ديگر اختلاف زبان و رنگ‏هاى‏شما آدميان كه در اين امور نيز ادله صنع و حكمت‏حق بر همه دانشمندان عالم آشكار است.


60

چه دانشى سودمند است؟

قال‏عليه السلام: وقفوا اسماعهم على العلم النافع لهم; (67)

متقين گوش‏هاى خود را وقف شنيدن علم و دانش سودمند نموده‏اند.

من وصية له‏عليه السلام للحسن بن علي: واعلم انه لاخير في علم لاينفع ولاينتفع بعلم لايحق تعلمه; (68)

آگاه باش! دانشى كه نفع نبخشد خيرى در آن نيست و دانشى كه سزاوار فراگرفتن نيست‏سودى نمى‏بخشد.

از امام هفتم‏عليه السلام نقل شده كه فرمودند:

دخل رسول الله‏صلى الله عليه وآله المسجد فاذا جماعة قد اطافوا برجل فقال ما هذا؟ فقيل: علامة فقال: وماهو العلامة؟ فقالوا له: اعلم الناس بانساب العرب ووقائعها وايام الجاهلية والاشعار العربية. فقال‏النبى‏صلى الله عليه وآله: ذاك علم لايضر من جهله ولاينفع من علمه. ثم قال النبى‏صلى الله عليه وآله: انما العلم ثلاثة: آية‏محكمة او فريضة عادلة او سنة قائمة وما خلاهن فهو فضل; (69)

پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله داخل مسجد شدند; در اين هنگام عده‏اى را ديدند كه اطراف مردى جمع‏شده‏اند، فرمودند: چه خبر است؟ گفتند: مرد علامه‏اى است. فرمودند: علامه يعنى چه؟ (مقصودشما از علامه چيست؟) گفتند: داناترين مردم به دودمان عرب و حوادث ايشان و به روزگار جاهليت‏و اشعار عربى. پس حضرت نبى‏صلى الله عليه وآله بيان كرد: آن علمى است كه دانستن و ندانستن آن ضرر وسودى نمى‏رساند. پيغمبرصلى الله عليه وآله فرمودند: همانا علم سه چيز است: آية محكمة، فريضة عادلة و سنة‏قائمة، و غير از اينها فضل است.

مجلسى‏رحمه الله در شرح روايت‏بيانى دارد:

اين كه حضرت فرمودند: علامه يعنى چه: مقصود اين است كه چه علمى دارد كه به‏واسطه آن به او علامه مى‏گوييد. آيه محكمه; يعنى آيه‏اى كه دلالت آن روشن است ونسخ نشده. فريضه عادله; يعنى واجبات و توصيف به عادله شده، زيرا در وسط بين‏افراط و تفريط است. سنة قائمة; يعنى مستحبات. و غير از اين سه فضل است، يعنى‏زائد است و عمر را نبايد براى آنها صرف نمود.» (70) و (71)

علم نافع، علمى است كه آثار سودمند داشته باشد و با ارزش‏ترين اثر براى علم‏عبارت است از ايمان به خدا و خضوع و خشوع در مقابل او و علمى كه براى آخرت‏مفيد باشد.

از پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله روايت‏شده كه فرمودند:

يا اباذر من اوتي من العلم ما لايبكيه لحقيق ان يكون قد اوتي علما لاينفعه لان الله تعالى‏نعت العلماء فقال - عزوجل -: «ان الذين اوتوا العلم من قبله اذا يتلى عليهم يخرون للاذقان‏سجدا× و يقولون سبحان ربنا ان كان وعد ربنا لمفعولا× ويخرون للاذقان يبكون ويزيدهم‏خشوعا» (72) . يا اباذر من استطاع ان يبكي فليبك و من لم يستطع فليشعر قلبه الحزن وليتباك ان قلب‏القاسي بعيد من الله - تعالى - ولكن لايشعرون; (73)

اى اباذر! كسى كه به او علمى داده شده كه او را از خوف و خشيت‏خداوند نمى‏گرياند، در واقع‏به او علمى داده شده كه به او سودى نمى‏بخشد، زيرا خداوند - عزوجل - در توصيف علما فرموده:«آنها كه پيش از اين به مقام علم و دانش رسيدند، هرگاه اين آيات برايشان تلاوت شود، همه با كمال‏خضوع و فروتنى سر طاعت‏برحكم آن فرود آوردند; و گويند: پروردگار ما پاك و منزه است، البته‏وعده خداى ما محققا واقع خواهد شد. و آنها با چشم گريان همه سر به خاك عبوديت نهاده و پيوسته‏بر خوف و ترسشان از خدا مى‏افزايد» اى اباذر! كسى كه مى‏تواند گريه كند، بايد گريه كند و كسى كه‏آمادگى ندارد و نمى‏تواند گريه كند، قلب خود را محزون نموده و خود را بگرياند، به درستى كه قلب‏سخت و غيرخاشع، از خداى تعالى دور است و در عين حال افراد سنگدل نمى‏فهمند.

شهيد ثانى‏رحمه الله در منية المريد مى‏گويد:


61

قد خص الله سبحانه في كتابه العلماء بخمس مناقب: الاولى: الايمان «الراسخون فى العلم‏يقولون آمنا به‏» (74) ; الثانية: التوحيد «شهد الله انه لا اله الا هو والملائكة واولوا العلم‏» (75) ; الثالثة:البكاء والحزن «ان الذين اوتوا العلم من قبله‏» الى قوله: «ويخرون للاذقان يبكون‏» (76) ; الرابعة:الخشوع «ان الذين اوتوا العلم من قبله‏» (77) الآية; الخامسة: الخشية «انما يخشى الله من عباده‏العلماء; (78) و (79)

خداى سبحان در قرآن پنج منقبت را مختص علما نموده:

اول: ايمان: «راسخون در علم مى‏گويند: ما به همه قرآن ايمان آورديم.»

دوم: توحيد و شهادت به يگانگى خدا: «خدا شهادت مى‏دهد كه غير از او خدايى نيست، ملائكه‏و صاحبان علم و بصيرت هم گواهى مى‏دهند.»

سوم: گريه و حزن: «آنها كه پيش از اين به مقام علم و دانش رسيدند... با چشم گريان سر به خاك‏عبوديت مى‏نهند.»

چهارم: خشوع: «كسانى كه پيش از اين به مقام علم و دانش رسيدند، هرگاه اين آيات برايشان‏تلاوت شود، همه با كمال فروتنى سر طاعت‏بر حكم آن فرود آورند.»

پنجم: خشيت و ترس از خدا: «از ميان بندگان خدا تنها مردمان دانا مطيع و خداترسند.»

علمى كه چنين آثارى داشته باشد خير است و در غير اين صورت هر علمى كه‏باشد مضر و شر است. (80)


62

علم مطبوع

قال‏عليه السلام: العلم علمان مطبوع ومسموع ولاينفع المسموع اذا لم يكن المطبوع; (81)

علم بر دو قسم است: مطبوع و مسموع و علم مسموع فايده‏اى ندارد، مادامى كه مطبوع نباشد.

علم مطبوع شامل علوم ضرورى است كه انسان بالفطره آنها را قبول دارد. علم‏مسموع، علوم اكتسابى و نظرى است كه مبتنى بر علوم ضرورى باشد; لذا اگر علوم‏ضرورى نباشد، علوم اكتسابى هم حاصل نمى‏شود. (82)

مجلسى‏رحمه الله در شرح اين كلام مى‏گويد:

المراد بالمطبوع ما استنبط بفهمه وفكره الصائب في الاصول والفروع من الادلة العقلية‏والنقلية. وربما يخص المطبوع بالاصول والمسموع بالفروع; (83)

مراد از علم مطبوع، دانشى است كه انسان بافهم و عقل سليم و فطرى خود در اصول و فروع، ازادله عقلى و نقلى به دست مى‏آورد; و ممكن است علم مطبوع، علم به اصول دين و عقايد و علم‏مسموع، علم به فروع و احكام باشد.

احتمال چهارم در كلام امام‏عليه السلام اين است كه:

مراد از مسموع دانشهايى است كه در حد حفظ اصطلاحات و آشنايى با قواعداست، و علم مطبوع دانشى است كه به صورت ملكه نفسانى درآمده باشد; لذا معناى‏كلام امام‏عليه السلام چنين مى‏شود: علم مسموع تا به حد ملكه نرسد فايده‏اى نمى‏بخشد. (84)

ممكن است‏بر احتمال اول اشكال شود كه با ظاهر كلام سازگار نيست، زيرابنابراين احتمال بايد به جاى لاينفع المسموع، بفرمايد: لايحصل المسموع; نظر به اين كه‏علوم اكتسابى بدون علوم نظرى اصلا حاصل نمى‏شود و به وجود نمى‏آيد، نه اين كه‏وجود دارد، ولى فايده ندارد. (85)

بر احتمال چهارم نيز اين اشكال وارد مى‏شود كه اين احتمال با كان تامه در لم يكن‏المطبوع سازگار نيست و در صورتى اين احتمال تمام است كه كان ناقصه باشد وبفرمايد: اذا لم يكن مطبوعا، يا بفرمايد: اذا لم يصر مطبوعا.


63

علومى كه فراگيرى آن لازم نيست

قال‏عليه السلام: فانظر ايها السائل فمادلك القرآن عليه من صفته فائتم به واستضي‏ء بنور هدايته وماكلفك الشيطان علمه مما ليس في الكتاب عليك فرضه ولا في سنة النبي‏صلى الله عليه وآله و ائمة الهدى اثره‏فكل علمه الى الله سبحانه فان ذلك منتهى حق الله عليك; (86)

اى پرسش كننده‏اى كه از صفات خدا سؤال كردى، درست‏بنگر آنچه را كه قرآن از صفات اوبيان مى‏كند و به آن اقتدا كن و از نور هدايتش بهره‏گير و آنچه را كه شيطان تو را به دانستن آن‏وا مى‏دارد كه دانستنش در قرآن بر تو واجب نشده و در سنت پيامبرصلى الله عليه وآله و ائمه هدى اثرى از آن‏نيست، علمش را به خداى سبحان واگذار و در پى يادگيرى آن نباش كه اين كار منتهاى حق خدابر تو است. (87) (88)

در تعاليم اسلامى از فراگيرى بعضى از دانش‏ها نهى شده است، از جمله علومى‏كه منجر به تفكر در ذات لاينال الهى و يا تفكر در امر قضا و قدر و جبر واختيارمى‏گردد.

ابوبصير از امام صادق‏عليه السلام نقل مى‏كند:

تكلموا في خلق الله ولاتكلموا في الله فان الكلام في الله لايزيد الا تحيرا; (89) (90)

درباره مخلوقات خدا گفتگو و تفكر نماييد نه در ذات خدا، زيرا گفتگو در ذات او به جز زيادى‏حيرت و سرگردانى چيزى در پى ندارد.

سليم بن قيس هلالى مى‏گويد:

سمعت علياعليه السلام يقول لابي الطفيل واثلة الكناني: يا ابا الطفيل العلم علمان علم لايسع الناس‏الا النظر فيه وهو صبغة الاسلام وعلم يسع الناس النظر فيه وهو قدرة الله عزوجل; (91)

از على‏عليه السلام شنيدم كه به ابا طفيل واثله كنانى مى‏فرمود: اى ابا طفيل! علم بر دو قسم است: علمى‏كه مردم حتما بايد در آن تفكر كرده آن‏را بياموزند، كه عبارت است از صبغه اسلام و علمى كه لازم‏نيست آن‏را بياموزند و در آن تفكر نمايند، كه عبارت است از قدرت خداى عزوجل.

مجلسى‏رحمه الله در شرح اين روايت مى‏گويد:

المراد بالصبغة هنا الملة وكل ما يصبغ الانسان بلون الاسلام من العقائد الحقة والاعمال‏الحسنة والاحكام الشرعية وقدرة الله - تعالى - لعل المراد بها تقدير الاعمال وتعلق قدرة الله‏بخلقها اي علم القضاء والقدر والجبر والاختيار فانه قد نهي عن التفكر فيها; (92)

مقصود از صبغه در اين جا ملت و هر چيزى است كه به انسان رنگ اسلام بدهد كه عبارت است‏از عقايد حقه و اعمال پسنديده و احكام شرعيه. ممكن است مقصود از قدرت خدا اندازه‏گيرى‏اعمال باشد، و تعلق قدرت خدا به خلق اعمال به معنى علم قضا و قدر و جبر و اختيار كه از تفكر درآنها نهى شده است.

از اميرالمؤمنين‏عليه السلام درباره قدر سؤال شده، در پاسخ فرمودند:

طريق مظلم فلا تسلكوه وبحر عميق فلا تلجوه وسر الله فلا تتكلفوه; (93)

راه تاريكى است، در آن گام ننهيد و درياى ژرفى است، در آن وارد نشويد و سر الهى است، براى‏شكافتن آن خود را به زحمت نيندازيد.

از اين جاست كه رمز كلام امام‏عليه السلام كه فرمودند: ولاينتفع بعلم لايحق تعلمه به خوبى‏آشكار مى‏گردد.

قرآن كريم درباره يهود كه به دنبال يادگيرى سحر بودند مى‏فرمايد:

ويتعلمون مايضرهم ولاينفعهم; (94)

مردم مى‏آموختند چيزى را كه به آنها زيان مى‏رساند و سودى نمى‏بخشيد.

تعليم و تعلم كارهايى كه شرعا حرام است، به جز دورى از خدا و انحراف ازطريق عبوديت و انحطاط جوامع بشرى و اختلال در زندگى روزمره مردم حاصلى درپى‏ندارد.

در روايت تحف العقول پس از بيان جواز تعليم و تعلم صناعاتى كه مورد نيازجامعه مى‏باشد - در صورت به كارگيرى در كارهاى حلال - چنين آمده است:


64

انما حرم الله الصناعة التي حرام هي كلها التي يجي‏ء منها الفساد محضا نظير البرابطوالمزامير والشطرنج وكل ملهو به و الصلبان و الاصنام وما اشبه ذلك من صناعات الاشربة الحرام‏وما يكون منه و فيه الفساد محضا ولايكون ولا منه شي‏ء من وجوه الصلاح فحرام تعليمه و تعلمه والعمل به واخذ الاجر عليه; (95)

آنچه را خدا حرام كرده، صناعتى است كه فقط منشا فساد است و استفاده صحيح و مشروع‏ندارد، مثل برابط و مزامير و شطرنج و هر چيزى كه آلت لهو است و صليب‏ها و بت‏ها و هر چه كه‏شبيه اينها باشد، از صنعت‏هايى كه در ساخت مشروبات حرام به كار گرفته مى‏شود و آنها فقط منشافسادند و هيچ استفاده صحيح و مشروع در آنها نيست، تعليم و تعلم و انجام دادن و اجرت گرفتن دراين موارد حرام است.


65

4. وظايف علما

الف) تواضع در مقابل عظمت‏خداى تعالى

قال‏عليه السلام: لا ينبغي لمن عرف عظمة الله ان يتعظم فان رفعة الذين يعلمون ما عظمته ان‏يتواضعوا له و سلامة الذين ما يعلمون ما قدرته ان يستسلموا له; (96)

سزاوار نيست آن كس كه عظمت‏خداى را شناخت، خود را بزرگ بشمرد، بلكه بزرگى آنان كه‏از عظمت‏خدا آگاه مى‏شوند در اين است كه در برابرش متواضع باشند و سلامت آنان كه از قدرت‏نامحدودش آگاهند، اين است كه در برابرش تسليم گردند.

انسان هر قدر عظمت و جلال و جبروت خداى تعالى را درك كند، بيشتر به فقر وكوچكى خود پى مى‏برد و مى‏فهمد كه نبايد خود را بزرگ ببيند، زيرا بزرگى و ارزش‏كسى كه عظمت‏خدا را درك كرده، در تواضع و فروتنى در برابر اوست، و در ميان‏بندگان خدا خاشعان كسانى هستند كه عظمت او را درك كرده‏اند:

انما يخشى الله من عباده العلماء; (97)

از ميان بندگان خدا تنها مردم دانا خدا ترس و خاشعند.

امام سجادعليه السلام در معرفى علماى راستين و پيروان آنها مى‏فرمايند:

وان ارباب العلم واتباعهم الذين عرفوا فعملوا له ورغبوا اليه وقد قال الله: «انما يخشى الله‏من عباده العلماء»; (98)

و به تحقيق، صاحبان علم و پيروان آنها كسانى هستند كه شناختند و از روى آگاهى براى او عمل‏نمودند و به او رغبت داشتند، خداوند مى‏فرمايد: «از ميان بندگان خدا تنها مردم دانا خداترس وخاشعند.»

اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏فرمايند:

ان من حق من عظم جلال الله وسبحانه في نفسه وجل موضعه من قلبه، ان يصغر عنده - لعظم‏ذلك - كل ما سواه; (99)

سزاوار است آن كس كه جلال خداوند در نظرش بزرگ و با اهميت و مقام و مرتبه او در قلبش‏بزرگ است، همه چيز جز خداوند در نظرش كوچك جلوه كند.

امام صادق‏عليه السلام در مورد تواضع و فروتنى در برابر خداى تعالى مى‏فرمايند:

ان في السماء ملكين موكلين بالعباد فمن تواضع لله رفعاه ومن تكبر وضعاه; (100)

همانا دو فرشته در آسمان بر بندگان گماشته شده‏اند كه هر كس براى خدا فروتنى كند، او رابالا برند و هركه تكبر كند، پست و خوارش سازند.


66

ب) حلم و بردبارى

قال‏عليه السلام: واما النهار فحلماء علماء وابرار اتقياء... فمن علامة احدهم انك ترى له قوة في دين‏وحزما في لين وايمانا في يقين وحرصا في علم وعلما في حلم ... يمزج العلم بالحلم والقول‏بالعمل; (101)

اما در روز دانشمندانى بردبار و نيكو كارانى با تقوا هستند... از نشانه‏هاى متقين اين است كه: دردين نيرومند، نرمخو و دورانديش و با ايمانى مملو از يقين، حريص در كسب دانش و داراى علم‏توام با حلمند... علم و حلم را با هم در آميخته و گفتار را با كردار هماهنگ نموده‏اند.


67

دانش توام با شكيبايى

يذكر فيها آل محمدعليهم السلام: هم عيش العلم و موت الجهل. يخبركم حلمهم عن علمهم; (102)

آل محمدعليهم السلام مايه حيات علم و مرگ جهل و نادانى‏اند. حلمشان شما را از علم و دانش آنهاآگاه مى‏سازد.

راغب مى‏گويد:

الحلم ضبط النفس والطبع عن هيجان الغضب;

حلم يعنى خود دارى نمودن از برانگيخته شدن غضب و خشم.

در لزوم و اهميت‏حلم، اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏فرمايند:

ان لم تكن حليما فتحلم فانه قل من تشبه بقوم الا اوشك ان يكون منهم; (103)

اگر حليم نيستى، خود را به حلم و بردبارى بزن، زيرا كم است كسى كه خود را شبيه قومى كند واز آنان به شمار نيايد.

از امام صادق‏عليه السلام نيز در اهميت‏حلم و لزوم همراه كردن علم با حلم رواياتى‏رسيده است از جمله:

ما من جرعة يتجرعها العبد احب الى الله - عزوجل - من جرعة غيظ يتجرعها عند ترددهافى‏قلبه اما بصبر واما بحلم; (104)

هيچ جرعه‏اى بنده ننوشد كه نزد خداى عزوجل محبوب‏تر باشد از جرعه خشمى كه هنگام‏گردشش در دل بنوشد به وسيله صبر يا خويشتن دارى.

المؤمن خلط عمله بالحلم; (105)

مؤمن رفتارش همراه با بردبارى است.

مجلسى‏رحمه الله در شرح مى‏گويد:

وفي مجالس الصدوق (المؤمن خلط علمه) وهو اظهر و اوفق بسائر الاخبار. (106)

و در مجالس صدوق آمده است (المؤمن خلط علمه) كه اين تعبير رساتر و با سايراخبار هماهنگى بيشترى دارد.

كان اميرالمؤمنين‏عليه السلام يقول: يا طالب العلم ان للعالم ثلاث علامات: العلم والحلم والصمت‏وللمتكلف ثلاث علامات: ينازع من فوقه بالمعصية ويظلم من دونه بالغلبة ويظاهر الظلمة; (107)

امير المؤمنين‏عليه السلام مى‏فرمودند: اى طالب علم! براى عالم سه نشانه است: علم، حلم و بردبارى وسكوت، و براى عالم‏نما سه نشانه: با نافرمانى نسبت‏به مافوق خود كشمكش كند و به وسيله چيرگى‏به زيردست‏خود ستم كند و ازستمكاران پشتيبانى كند.

اطلبوا العلم وتزينوا معه بالحلم والوقار وتواضعوا لمن تعلمونه العلم وتواضعوا لمن طلبتم‏منه العلم ولاتكونوا علماء جبارين فيذهب باطلكم بحقكم; (108)

در پى كسب دانش توام با حلم و وقار باشيد و نسبت‏به شاگردان و اساتيد خود متواضع و فروتن‏باشيد و مانند علماى ستمگر نباشيد، تا كارهاى بد شما كارهاى خوبتان را از بين ببرد.


68

ج) تعليم و آموزش

من كتاب له‏عليه السلام الى قثم بن العباس وهو عامله على مكة: واجلس لهم العصرين فافت‏المستفتي وعلم الجاهل وذاكر العالم; (109)

صبح و عصر براى رسيدگى به امور مردم بنشين، به كسانى كه پرسشى دارند پاسخ ده و جاهلان‏را بياموز و با دانشمندان مذاكره كن.

امام‏عليه السلام در دستورالعملى كه براى فرماندار مكه مى‏نويسند مى‏فرمايند:

در اقامه حج و انجام مناسك، مردم را راهنمايى كن و ايام الله را به آنها يادآورى‏نما و صبح و عصر كه در سرزمين حجاز وقت مناسبى براى مراجعات است، به امورمردم رسيدگى نما و پرسش آنها را پاسخ ده و به آموزش آنها بپرداز و با دانشمندان‏مذاكره نما.


69

تعليم و تعلم، اساس دين و دنيا

وقال‏عليه السلام لجابر بن عبدالله الانصارى: يا جابر قوام الدين والدنيا باربعة: عالم مستعمل علمه‏وجاهل لا يستنكف ان يتعلم ... فاذا ضيع العالم علمه استنكف الجاهل ان يتعلم; (110)

اى جابر! دين و دنيا بر چهار چيز استوار است: دانشمندى كه علم خود را به كار گيرد و نادانى كه‏از فراگيرى سرباز نزند... هر گاه عالم علمش را ضايع كند، جاهل از فراگيرى خوددارى مى‏كند.

نظير اين كلام نيز از حضرت‏عليه السلام نقل شده است:

قوام الدين باربعة: بعالم ناطق مستعمل له ... وبجاهل لايتكبر عن طلب العلم فاذا اكتتم العالم‏علمه ... واستكبر الجاهل عن طلب العلم رجعت الدنيا على تراثها قهقرى; (111)

دين به چهار چيز پابرجاست: به عالمى كه مى‏گويد و به گفته خويش عمل مى‏كند... و به جاهلى‏كه از پرسيدن ابايى ندارد. پس هر گاه عالم علم خود را كتمان كند... و جاهل از پرسيدن و طلب علم‏تكبر ورزد، دنيا به عقب برخواهد گشت.

ظاهرا مراد از تضييع علم، عمل نكردن و نشر ندادن آن است.

امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند:

ان من العلماء من يحب ان يخزن علمه ولا يؤخذ عنه فذاك فى الدرك الاول من النار; (112)

گروهى از علما كسانى هستند كه مايلند علم خود را پنهان نموده و نشر ندهند، اين دسته دردرك اول جهنم قرار دارند.


70

ميثاق الهى بر تعليم و تعلم

قال‏عليه السلام: ما اخذ الله على اهل الجهل ان يتعلموا حتى اخذ على اهل العلم ان يعلموا; (113)

خداوند از جاهلان، پيمان فراگيرى دانش نگرفته، مگر اين كه قبلا از دانشمندان پيمان ياد دادن‏گرفته است.

ملازمه بين يادگيرى و ياد دادن واضح است و با در نظر گرفتن اين ملازمه، بيان‏تكليف در يك طرف كافى است; براى تكليف در طرف ديگر، در عين حال به علت‏اهميت مطلب به هر دو تكليف تصريح فرموده‏اند.

در بعضى از روايات ديگر نيز به هر دو جهت تصريح شده است، هم تعليم و هم‏تعلم:

امام پنجم حضرت باقرعليه السلام مى‏فرمايند:

ان الذي يعلم العلم منكم له مثل اجر المتعلم وله الفضل عليه فتعلموا العلم من حملة العلم‏وعلموه اخوانكم كما علمكموه العلماء; (114)

آن‏كه از شما به ديگرى دانش آموزد، مزد او به مقدار مزد دانش‏آموز است و براى معلم مزدبيشترى است، پس، از علما دانش بياموزيد و آن‏را به برادرانتان ياد دهيد، همان طورى كه علما به‏شما ياد دادند.

امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند:

قرات في كتاب علي‏عليه السلام ان الله لم ياخذ على الجهال عهدا بطلب العلم حتى اخذ على العلماءعهدا ببذل العلم للجهال لان العلم كان قبل الجهل; (115)

در كتاب على‏عليه السلام خواندم كه خدا از نادان‏ها پيمانى براى آموختن دانش نمى‏گيرد، مگر اين كه ازعلما پيمان گرفته است‏براى ياد دادن علم به نادانان، زيرا علم مقدم بر جهل است.

در روايت ديگر مى‏فرمايند:

لو وددت ان اصحابي ضربت رؤوسهم بالسياط حتى يتفقهوا; (116)

مى‏خواهم با تازيانه بر سر اصحابم بزنم تا دين را بفهمند.

امام باقرعليه السلام در لزوم آموزش و ياد دادن مى‏فرمايند:

زكاة العلم ان تعلمه عباد الله; (117)

زكات دانش آن است كه آن‏را به بندگان خدا بياموزى.

و امام صادق‏عليه السلام نيز در لزوم يادگيرى و آموختن مى‏فرمايند:

قال رسول الله‏صلى الله عليه وآله: طلب العلم فريضة على كل مسلم الا ان الله يحب بغاة العلم; (118)

رسول خداصلى الله عليه وآله فرمودند: فراگيرى دانش بر هر مسلمانى واجب است، همانا خدا طالبان علم رادوست دارد.


71

د) تحقق عدالت اجتماعى

قال‏عليه السلام: ... وما اخذ الله على العلماء الا يقاروا على كظة ظالم ولاسغب مظلوم لالقيت‏حبلهاعلى غاربها; (119)

و اگر نبود عهد و مسؤوليتى كه خداوند از علما و دانشمندان هر جامعه گرفته كه در برابر سيرى‏و شكم‏خوارگى ستمكاران و گرسنگى ستمديدگان سكوت نكنند، من مهار شتر خلافت را رها كرده‏بر كوهان آن مى‏انداختم و از آن صرف نظر مى‏كردم.

عبارت فوق در خطبه شقشقيه است. امام‏عليه السلام در انتهاى خطبه مى‏فرمايند:

آگاه باشيد! به خدا سوگند، خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، اگر نه اين بود كه جمعيت‏بسيارى گرداگردم را گرفته و به يارى‏ام قيام كرده‏اند و از اين جهت‏حجت تمام شده است، و اگر نبودعهد و مسؤوليتى كه خداوند از دانشمندان گرفته كه در برابر سيرى ستمكاران و گرسنگى محرومان‏و ستمديدگان سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را رها كرده بر كوهانش مى‏انداختم و از آن‏صرف نظر مى‏كردم و آخر آن را با جام آغازش سيراب مى‏كردم; آن‏گاه خوب مى‏فهميديد كه دنياى‏شما در نظر من بى‏ارزش‏تر از آبى است كه از بينى گوسفندى بيرون آيد.

يكى از مهم‏ترين مسؤوليت‏هاى علما و دانشمندان جامعه، مبارزه با بى‏عدالتى وتلاش براى برقرارى عدالت اجتماعى مى‏باشد.

كظة ظالم و سغب مظلوم كنايه است از شدت ظلم ستمگران و مظلوميت‏ستمديدگان. عدالت اجتماعى محدود به بعد اقتصادى آن نمى‏شود، گرچه يكى ازمظاهر آن در بعد اقتصادى است.

از تعاليم دين اسلام، ارزش دادن به تقوا و از بين بردن تمام ملاك‏هاى باطل‏ارزش‏گذارى است. علاوه بر اين قوانين و مقررات، جامعه اسلامى در مسير تعديل‏جامعه و كم كردن فاصله‏هايى است كه بين افراد جامعه به ناحق به وجود آمده‏است.

بررسى و بحث پيرامون عدالت اجتماعى از ديدگاه اسلام، بايد در رساله مستقلى‏انجام گيرد; لكن در اين‏جا براى شرح اين قسمت از خطبه شقشقيه به توضيح‏مختصرى بسنده مى‏گردد:

قرآن كريم يكى از اهداف پيامبران را برقرارى قسط و عدل مى‏شمارد:

لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط وانزلنا الحديدفيه باس شديد ومنافع للناس وليعلم الله من ينصره ورسله بالغيب ان الله قوى عزيز; (120)

همانا پيامبران خود را با ادله و معجزات فرستاديم و بر ايشان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم‏به راستى و عدالت گرايند و آهن را كه در آن، هم سختى كارزار و هم منافع بسيار براى مردم است نيزبراى حفظ عدالت آفريديم، تا معلوم شود چه كسى خدا و رسولانش را با ايمان قلبى يارى خواهدكرد، كه خدا بسيار قوى و مقتدر و از يارى خلق بى نياز است.

در راستاى اين رسالت‏بزرگ انبيا، پس از آن‏كه مردم با اميرالمؤمنين، على‏عليه السلام درمدينه بيعت كردند، امام‏عليه السلام ضمن اعلام برنامه‏هاى حكومتى خود نويد به عدالت‏اجتماعى مى‏دهند و مى‏فرمايند:

والذي بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة ولتغربلن غربلة ولتساطن سوط القدر حتى يعود اسفلكم‏اعلاكم واعلاكم اسفلكم وليسبقن سابقون كانوا قصروا وليقصرن سباقون كانوا سبقوا; (121)

سوگند به كسى كه پيامبر را به حق مبعوث كرد، به سختى مورد آزمايش قرار مى‏گيريد و غربال‏مى‏شويد و همانند محتويات ديگ هنگام جوشش زيرورو خواهيد شد، آن چنان كه بالا پايين وپايين بالا قرار خواهد گرفت. آنان كه به راستى در اسلام سبقت داشتند و كنار رفته بودند، بار ديگرجلو خواهند آمد و كسانى كه با حيله و تزوير، خود را پيش انداخته بودند، عقب زده خواهند شد.

در نامه‏اى خطاب به يكى از كارگزاران حكومت‏خود به نام عثمان بن حنيف‏مى‏نويسند:


72

اى پسر حنيف! به من گزارش داده شده كه مردى از متمكنان اهل بصره تو را به خوان‏ميهمانى‏اش دعوت كرده و تو به سرعت‏به سوى آن شتافته‏اى، در حالى كه طعام‏هاى رنگارنگ وظرف‏هاى بزرگ غذا يكى بعد از ديگرى پيش تو قرار داده مى‏شد. من گمان نمى‏كردم تو دعوت‏جمعيتى را قبول كنى كه نيازمندانشان ممنوع و ثروتمندانشان دعوت شوند.

در همين نامه پس از سفارش به ورع و يادآورى مرگ مى‏فرمايند:

وانما هي نفسي اروضها بالتقوى لتاتي آمنة يوم الخوف الاكبر وتثبت على جوانب المزلق‏ولو شئت لاهتديت الطريق الى مصفى هذا العسل ولباب هذا القمح ونسائج هذا القز ولكن هيهات‏ان يغلبني هواي ويقودني جشعي الى تخير الاطعمة ولعل بالحجاز او اليمامة من لاطمع له في‏القرص ولاعهد له بالشبع. او ابيت مبطانا وحولي بطون غرثى واكباد حرى او اكون كما قال القائل:

وحسبك داء ان تبيت‏ببطنة وحولك اكباد تحن الى القد

من نفس سركش را با تقوا تمرين مى‏دهم و رام مى‏سازم، تا در آن روز بزرگ و خوفناك با ايمنى‏وارد صحنه قيامت‏شود، در آن جا كه همه مى‏لغزند او ثابت و بى تزلزل بماند. اگر مى‏خواستم‏مى‏توانستم از عسل مصفا و مغز اين گندم و بافته‏هاى اين ابريشم براى خود خوراك و لباس تهيه‏كنم، اما هيهات كه هوا و هوس بر من غلبه كند و حرص و طمع مرا وادار كند تا طعامهاى لذيذ رابرگزينم، در حالى كه ممكن است در سرزمين حجاز و يمامه كسى باشد كه حتى اميد به دست آوردن‏يك قرص نان نداشته باشد و نه هرگز شكمى سير خورده باشد.

آيا من با شكمى سير بخوابم، در حالى كه در اطرافم شكم‏هاى گرسنه و كبدهاى سوزانى باشد وآيا آن چنان باشم كه شاعر گفته است: اين درد تو را بس كه شب با شكم سير بخوابى، در حالى كه دراطراف تو شكمهاى گرسنه و به پشت چسبيده باشد. (122)

علماى راستين كه پيرو پيامبرصلى الله عليه وآله و على‏عليه السلام هستند بايد با ضعفا و مستمندان‏همنشين باشند، تا دردها و مشكلات آنها را از نزديك لمس نموده و در صدد بر طرف‏كردن آن باشند، اما اگر دانشمندان و علماى مذهب تنها با طبقه خاص مرفهان و مترفان‏آمد وشد داشته باشند، هرگز درك صحيحى از وضعيت مستمندان نخواهند داشت وچه بسا دانش خود را در توجيه بى‏عدالتى‏ها به كار گيرند.

امام صادق‏عليه السلام در باره چنين دانشمندانى مى‏فرمايند:

وان من العلماء من يرى ان يضع العلم عند ذوي الثروة والشرف ولايرى له في المساكين‏وضعا فذاك فى الدرك الثالث من النار; (123)

و يك دسته از دانشمندان كسانى هستند كه دانش خود را تنها در اختيار ثروتمندان و توانگران‏قرار مى‏دهند و مستمندان را محروم مى‏دارند; اين گروه در مرحله سوم از آتش دوزخ هستند.


73

پى‏نوشتها:

1. نهج البلاغه، خطبه‏110.

2. ر.ك: ابن ميثم بحرانى، شرح نهج البلاغه، ج‏3، ص‏82 .

3. مريم (19) آيه 39.

4. اصول كافى، ج‏1، ص‏45،باب لزوم الحجة على العالم وتشديد الامر عليه.

5. همان، ص‏47.

6. همان جا.

7. نساء (4) آيه 17.

8. اصول كافى، ج‏1، ص‏47.

9. غررالحكم.

10. نهج البلاغه، خطبه 239.

11. همان، حكمت 98.

12. بحارالانوار، ج‏1، ص‏37.

13. اصول كافى، ج‏1، ص‏49.

14. ملا محسن فيض كاشانى، المحجة البيضاء، ج‏1، ص 132.

15. نهج البلاغه، حكمت 92.

16. صف (61) آيه 2 و 3.

17. جمعه (62) آيه 5.

18. نهج البلاعه، حكمت 107.

19. همان، حكمت 366.

20. نهج البلاغه، نامه 31.

21. شرح اين عبارت در بحث «آفات لسان‏» خواهد آمد.

22. نهج البلاغه، حكمت 82 .

23. نور (24) آيه 15.

24. يونس (10) آيه 59.

25. همان، آيه 68 - 69 .

26. كهف (18) آيه 22.

27. بحارالانوار، ج‏2، ص‏113.

28. اعراف (7) آيه 169.

29. يونس (10) آيه 39.

30. بحارالانوار ج 2 ص 113.

31. نهج البلاغه، حكمت 85 .

32. شرح نهج البلاغه، ج‏5، ص‏283.

33. نهج‏البلاغه، حكمت 182 .

34. اصول كافى، ج‏2، ص‏258.

35. بقره (2) آيه 283.

36. بحارالانوار،ج‏2، ص‏121

37. همان،ج‏2، ص‏122.

38. نهج البلاغه، حكمت 382.

39. اسراء (17) آيه 36.

40. نهج البلاغه، خطبه 154.

41. اصول كافى، ج‏1، ص‏44.

42. همان، ص‏43.

43. بحارالانوار، ج‏1، ص‏208.

44. نور (24) آيه 39.

45. نهج البلاغه، خطبه 17.

46. ايا جيل التصوف شر جيل لقد جئتم بامر مستحيل ا في القرآن قال لكم الهي كلوا مثل البهائم و ارقصوا لي

47. بحارالانوار، ج‏1، ص‏208.

48. نهج البلاغه، خطبه 79.

49. شيخ انصارى، مكاسب، ص‏25 و 26 (چاپ تبريز).

50. لقمان (31) آيه 34.

51. انعام (6) آيه 59.

52. همان، آيه 97.

53. يونس (10) آيه 5.

54. نحل (16) آيه 16.

55. بقره (2) آيه 189.

56. اسراء (17) آيه 78.

57. ر.ك: محمد بن حسن حرعاملى، وسائل الشيعه، باب پنجم از ابواب القبله و ابواب المواقيت.

58. بحارالانوار، ج‏1، ص‏218.

59. همان، ج‏58، ص‏292.

60. احمد بن على طبرسى، احتجاج، ج‏1، ص‏355.

61. بحارالانوار، ج‏55، ص‏235.

62. اصول كافى، ج‏8، ص‏272.

63. بحارالانوار، ج‏55، ص‏243.

64. ق (50) آيه 6 .

65. غاشيه (88) آيه 17 و 18.

66. روم (30) آيه 22.

67. نهج البلاغه، خطبه 193.

68. همان، نامه 31.

69. اصول كافى، ج‏1، ص‏32.

70. بحارالانوار، ج‏1، ص‏211.

71. لزوم يادگيرى حرفه‏ها و صنعت‏هايى كه نظام معاش مردم برآن توقف دارد، به قوت خود باقى است وفقهاى عظام آن‏را واجب كفايى مى‏دانند.

72. اسراء (17) آيه 107 - 109.

73. حسن بن فضل طبرسى، مكارم الاخلاق، ص‏258، (طبع قديم).

74. آل عمران (3) آيه 7.

75. همان، آيه 18.

76. اسراء (17) آيه 107 - 109.

77. همان، آيه 109.

78. فاطر (35) آيه 28.

79. ص‏9، (طبع جديد).


74

80. شيخ بهائى (ره) در بيان علم مفيد و سودمند چنين سروده است:

علمى بطلب كه تو را فانى سازد ز علايق جسمانى علمى بطلب كه به دل نور است سينه زتجلى آن طور است علمى كه از آن چو شوى محظوظ گردد دل تو لوح محفوظ علمى بطلب كه كتابى نيست يعنى ذوقى است و خطابى نيست علمى بطلب كه نمايد راه وز سر ازل كندت آگاه

81. نهج البلاغه، حكمت 338.

82. ر.ك: ابن ميثم بحرانى، شرح نهج البلاغه، ج‏5، ص‏409.

83. بحارالانوار، ج‏1، ص‏219.

84. ر.ك: سيد هاشم خوئى، منهاج البراعة، ج‏21، ص‏423.

85. ممكن است در پاسخ از اين اشكال گفته شود: غير مفيد مثل معدوم است; لذا از معدوم تعبير به غير مفيدشده است.

86. نهج البلاغه، خطبه 91.

87. براى مطالعه بيشتر ر.ك: لطف الله صافى، شرح حديث عرض دين.

88. شرح اين كلام نورانى در بحث «توقيفى بودن اسما» مى‏آيد.

89. ابن بابويه (صدوق)، توحيد، ص‏454.

90. شرح بيشتر اين مطلب در بحث صفات خداى تعالى و استحاله احاطه و اكتناه مى‏آيد.

91. ابن بابويه (صدوق)، خصال، ص‏41.

92. بحارالانوار، ج‏1، ص‏210.

93. نهج البلاغه، حكمت 287.

94. بقره (2) آيه 102.

95. ابن شعبه حرانى، تحف العقول، ص‏335.

96. نهج البلاغه، خطبه 147.

97. فاطر (35) آيه 28.

98. بحارالانوار، ج‏70، ص‏344.

99. نهج البلاغه، خطبه 216.

100. اصول كافى، ج‏2، ص‏122.

101. نهج البلاغه، خطبه 193.

102. همان ، خطبه 239.

103. همان ، حكمت 207.

104. اصول كافى، ج‏2، ص‏111.

105. اصول كافى، ج‏2، ص‏111.

106. بحارالانوار، ج‏67، ص‏293.

107. اصول كافى، ج‏1، ص‏37.

108. بحارالانوار، ج‏2، ص‏41.

109. نهج البلاغه، نامه 67 .

110. نهج البلاغه، حكمت‏372.

111. بحارالانوار، ج‏1، ص‏178.

112. خصال، صدوق، 352.

113. نهج البلاغه، حكمت‏478.

114. اصول كافى، ج‏1، ص‏35.

115. همان، ج‏1، ص‏41.

116. همان، ج‏1، ص‏31.

117. همان، ص‏41.

118. همان، ص‏30.

119. نهج البلاغه، خطبه 3.

120. حديد (57) آيه 25.

121. نهج البلاغه، خطبه 16.

122. نهج البلاغه، نامه 45.

123. خصال، ص‏352.


75

بخش دوم: تربيت

فصل اول: مفهوم تربيت

1. معناى تربيت

2. متصدى امر تربيت


76

1. معناى تربيت (1)

ابن اثير مى‏گويد:

الرب يطلق في اللغة على المالك والسيد والمدبر والمربي والمقيم والمنعم ولايطلق غيرالمضاف الا على الله واذا اطلق على غيره اضيف... وفي حديث علي (الناس ثلاثة عالم رباني) هومنسوب الى الرب بزيادة الالف والنون للمبالغة وقيل من الرب بمعنى التربية كانوا يربون‏المتعلمين بصغار العلوم قبل كبارها. (2)

راغب اصفهانى نيز مى‏گويد:

الرب في الاصل التربية وهو انشاء الشي‏ء حالا فحالا الى حد التمام;

رب در اصل تربيت است و تربيت‏يعنى ايجاد شى‏ء به تدريج از حالتى به حالت ديگر تا به حدتمام برسد.

تذكر چند نكته در تعريف تربيت:

نكته اول: در هر دو تعريف، تدريجى بودن تربيت مورد نظر قرار گرفته است.

در تعريف ابن اثير: يربون المتعلمين بصغار العلوم قبل كبارها و در تعريف راغب:حالا فحالا الى حد التمام. البته ممكن است گاهى تحولات و دگرگونى‏هاى روحى دفعتابه وجود آيد. تاريخ، حالات فضيل بن عياض و حر بن يزيد رياحى و امثال اينها راثبت نموده است، ولى اين موارد نادر و استثنايى است و اصل در تربيت و پرورش‏تدريجى بودن است.

نكته دوم: فطرى بودن مبانى تربيت: راغب در تعريف كلمه «انشاء» را به كار گرفته‏كه غالبا در ايجاد شى‏ء مسبوق به عدم به كار مى‏رود; لذا در اينجا اين سؤال مطرح‏مى‏شود كه آيا تربيت دينى ايجاد چيزى است كه به انسان اضافه مى‏گردد و در درون اوهيچ گونه سابقه وجودى نداشته يا اين‏كه همزمان با ايجاد انسان اساس و بنيان تربيت‏دينى در او نهاده شده است؟

بنابر نظريه دوم - كه به صواب نزديك‏تر است - تربيت دينى، يعنى شكوفا نمودن‏استعدادهاى درونى و فطرى انسان.

اميرالمؤمنين، على‏عليه السلام در انگيزه و هدف فرستادن پيامبران الهى براى مردم‏مى‏فرمايند:

فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه ليستادوهم ميثاق فطرته ويذكروهم منسي نعمته‏ويحتجوا عليهم بالتبليغ ويثيروا لهم دفائن العقول; (3)

پيامبرانش را در ميان آنها مبعوث ساخت و پى در پى رسولان خود را به سوى آنها فرستاد تاپيمان فطرت را در آنها مطالبه نمايند و نعمت‏هاى فراموش شده را به ياد آنها آوردند و با ابلاغ‏دستورهاى خدا حجت را بر آنها تمام كنند و گنج‏هاى پنهانى عقل‏ها را آشكار سازند.

زراره مى‏گويد: از امام صادق‏عليه السلام از قول خداى عزوجل: فطرت الله التى فطر الناس‏عليها (4) سؤال نمودم، فرمودند: فطرهم جميعا على التوحيد (5) .

گرچه در اين روايت و بعضى از روايات ديگر، «فطرت‏» را به «توحيد» تفسيرنموده‏اند، لكن تمام تعاليم دينى و دستوراتى كه براى تربيت انسان از ناحيه وحى به‏وسيله پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و امامان معصوم‏عليهم السلام رسيده است، ريشه در فطرت و ذات‏انسان دارد. (6)

نكته سوم: فرق بين تزكيه و تربيت: در قرآن‏كريم از تربيت دينى وپرورش روح‏وروان انسان تعبيربه تزكيه شده است:

كما ارسلنا فيكم رسولا منكم يتلوا عليكم آياتنا و يزكيكم ويعلمكم الكتاب والحكمة‏ويعلمكم ما لم تكونوا تعلمون; (7) .

چنان‏كه از ميان خود شما پيامبرى برانگيختيم كه آيات ما را براى شما تلاوت كند و نفوس شمارا از پليدى و آلودگى جهل و شرك پاك و منزه كند و به شما تعليم شريعت و حكمت دهد و هرچه رانمى‏دانيد به شما ياد دهد.

لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم‏الكتاب والحكمة وان كانوا من قبل لفي ضلال مبين; (8)

خدا بر اهل ايمان منت گذاشت كه رسولى از خود آنها در ميان آنان برانگيخت كه بر آنهاآيات خدا را تلاوت كند و نفوس آنان را از هر نقص و آلايش پاك گرداند و به آنان احكام شريعت‏كتب سماوى و حقايق حكمت‏بياموزد، هر چند كه در گمراهى آشكارى بودند.


77

هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة‏و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين; (9)

اوست‏خدايى كه ميان عرب امى، پيغمبرى از همان مردم برانگيخت تا بر آنان آيات وحى خداتلاوت كند و آنان را از لوث جهل و اخلاق ناپسند پاك سازد و شريعت كتب سماوى و حكمت الهى‏بياموزد، با آن‏كه پيش از اين در ورطه گمراهى و جهالت‏بودند.

اما تربيت در اصطلاح قرآن اعم است از تزكيه; يعنى پرورش جسم و تن را هم‏شامل مى‏گردد:

فرعون به حضرت موسى‏عليه السلام مى‏گويد:

الم نربك فينا وليدا ولبثت فينا من عمرك سنين; (10) .

تو همان كودكى نيستى كه ما پرورديم و سال‏ها از عمرت نزد ما گذشت.

قرآن در سفارش نسبت‏به پدر و مادر مى‏فرمايد:

و قل رب ارحمهما كما ربيانى صغيرا; (11)

و بگو: پروردگارا! همان گونه كه پدر و مادر، مرا از كودكى پرورش دادند، تو در حق آنهامهربانى فرما.

ما در اين نوشتار، كلمه «تربيت‏» را در معناى مرادف با معناى «تزكيه‏» به كاربرده‏ايم.


78

2. متصدى امر تربيت

الف) مسؤوليت مربيان الهى و علماى ربانى در تربيت انسان

پس از بررسى و تبيين معناى تربيت، اولين سؤال اين است كه: چه كسى مى‏تواندمسؤوليت اين امر مهم را به عهده بگيرد؟

مسلما تنها كسى مى‏تواند مربى انسان باشد كه خود، انسان كامل و واصل به‏مدارج عالى انسانيت‏باشد. در اين مسير كسى مى‏تواند جلودار و راهنما باشد كه خودراه را به خوبى طى كرده باشد:

قطع اين مرحله بى‏همرهى خضر مكن ظلمات است‏بترس از خطر گمراهى (12)


79

چه كسى مى‏تواند مربى باشد؟

قال‏عليه السلام: من نصب نفسه للناس اماما فليبدا بتعليم نفسه قبل تعليم غيره وليكن تاديبه بسيرته‏قبل تاديبه بلسانه ومعلم نفسه و مؤدبها احق بالاجلال من معلم الناس ومؤدبهم; (13)

كسى كه خود را در مقام پيشوايى و امامت قرار مى‏دهد، بايد پيش از آن كه به تعليم ديگران‏بپردازد، به تعليم خويش پردازد و بايد تاديب او به عملش پيش از تاديب او به زبانش باشد. كسى كه‏معلم و ادب كننده خويش است، به احترام سزاوارتر است از كسى كه معلم و مربى ديگران است.

امام‏عليه السلام در اين كلام، دو مطلب اساسى را در موضوع «تربيت‏» بيان فرموده‏اند:

مطلب اول: مربى و معلم بايد قبلا خودش دانش‏آموخته و تربيت‏شده باشد، آن‏گاه‏مربى و معلم ديگران شود. سخن گفتن و خطابه و وعظ بدون آگاهى به جز انحراف واضلال و گمراهى نتيجه‏اى ندارد. (14)

مطلب دوم: واعظ و مربى بايد با عمل خود ديگران را تربيت و هدايت نمايد. گفتاربدون عمل نه تنها موجب هدايت نمى‏شود، بلكه گاهى ممكن است موجب سلب‏اعتماد و گمراهى شخص گردد.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

اتامرون الناس بالبر وتنسون انفسكم وانتم تتلون الكتاب افلا تعقلون; (15)

چگونه شما كه مردم را به نيكى دستور مى‏دهيد، خود را فراموش مى‏كنيد، در صورتى كه شماكتاب خدا را مى‏خوانيد، چرا در آن انديشه نمى‏كنيد؟

پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏فرمايند:

رايت ليلة اسري بي الى السماء قوما تقرض شفاهم بمقاريض من نار ثم ترمى فقلت‏يا جبرئيل من هؤلاء؟ فقال: خطباء امتك يامرون الناس بالبر وينسون انفسهم وهم يتلون الكتاب‏افلا يعقلون; (16)

شب معراج مردمى را ديدم كه لب‏هايشان با قيچى‏هاى آتشين چيده و به دور انداخته مى‏شد،از جبرئيل پرسيدم: اينها كيانند؟ گفت: خطيبان امت تو هستند كه مردم را به نيكى دعوت مى‏نمايند،در حالى كه خود را فراموش نموده‏اند و به گفته خود عمل نمى‏كنند و ايشان قرآن را تلاوت مى‏كنند،آيا در آن تعقل نمى‏كنند؟

امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند:

ان العالم اذا لم يعمل بعلمه زلت موعظته عن القلوب كما يزل المطر عن الصفا; (17)

اگر عالم به علم خويش عمل نكند، پند و اندرزش در دل‏هاى شنوندگان فرو نمى‏رود،همان‏گونه كه باران در سنگ صاف فرو نمى‏رود.

امام باقرعليه السلام در تفسير آيه شريفه «فكبكبوا فيها هم‏والغاوون (18) ; در آن حال كافران ومعبودان باطلشان هم به رو در آتش دوزخ افتند.» مى‏فرمايند:

هم قوم وصفوا عدلا بالسنتهم ثم خالفوه الى غيره; (19) و (20)

كسانى هستند كه با زبان عدالت را توصيف و در عمل خلاف آن را عمل مى‏كنند.

مجلسى‏رحمه الله در شرح روايت مى‏گويد:

العدل كل امر حق يوافق للعدل والحكمة والعبادات والاخلاق الحسنة. (21)

اما فرمايش امام‏عليه السلام:

معلم النفس احق بالاجلال من معلم الناس و مؤدبهم.

به اين معناست كه شخصى كه به تربيت‏خود بپردازد، بيشتر شايسته احترام است‏از كسى كه به تربيت مردم پرداخته و از خود غافل است، اما شخصى كه هم خودسازى‏كرده و هم مردم را تربيت مى‏كند، مسلما برتر است از كسى كه تنها گليم خود را از آب‏مى‏كشد.


80

انسان‏هاى وارسته و شايسته رهبرى چه كسانى هستند؟

در مسير تربيت انسان‏ها به كسانى مى‏توان اعتماد نمود و آنها را جلودار و مربى‏قرار داد كه تحت تربيت رب العالمين به مدارج عالى انسانيت رسيده باشند. تنهاچنين افرادى مى‏توانند كاروان انسانيت را به مقصد نهايى برسانند. (22)

من كتاب له‏عليه السلام الى معاوية جوابا، قال الشريف وهو من محاسن الكتب: فانا صنائع ربناوالناس بعد صنائع لنا; (23)

ما پرورش يافته و تربيت‏شده پروردگار خويش هستيم و مردم تربيت‏شده مايند.

معاويه - عليه الهاويه - در نامه‏اى كه خطاب به اميرالمؤمنين على ابن ابى‏طالب‏عليه السلام‏نوشت، در ساختن فضيلت‏براى ائمه جور و تباهى و گمراهى، سخن‏پراكنى نموده،آن گمراهان سياه دل را بر امام متقين ترجيح داد و دشمنى و كينه‏هاى جاهليت را بيش‏از پيش آشكار نمود. احقادا بدرية وخيبرية وحنينية وغيرهن. (24)

امام‏عليه السلام در نامه‏اى كه سيد رضى مى‏گويد: هو من محاسن الكتب، در جواب، ضمن‏بيان حقيقت و آشكار نمودن رسوايى معاويه و پيشوايان گمراهش مى‏فرمايند:

فدع عنك من مالت‏به الرمية فانا صنائع ربنا والناس بعد صنائع لنا; (25)

دست‏بردار از كسانى كه فريب دنيا را خورده و از راه راست منحرف گرديده‏اند و اين چه‏مقايسه غلطى است كه بين آنها كه گمراهان و منحرفان از حقند و بين من مى‏نمايى; به درستى كه ماپرورش‏يافتگان خداى خود هستيم و مردم پرورش يافتگان ما.

مجلسى‏رحمه الله در شرح اين كلام نورانى مى‏گويد:

هذا مشتمل على اسرار عجيبة من غرائب شانهم التي تعجز عنها العقول ولنتكلم على‏ما يمكننا اظهاره والخوض فيه فنقول: صنيعة الملك من يصطنعه ويرفع قدره ومنه قوله تعالى:«واصطنعتك لنفسي‏» (26) اي اخترتك واخذتك صنيعتي لتنصرف عن ارادتي ومحبتي. فالمعنى انه‏ليس لاحد من البشر علينا نعمة بل الله - تعالى - انعم علينا فليس بيننا وبينه واسطة والناس باسرهم‏صنائعنا فنحن الوسائط بينهم وبين الله سبحانه ويحتمل ان يراد بالناس بعض الناس اي المختار من‏الناس نصطنعه ونرفع قدره. (27)

راغب اصفهانى مى‏گويد:

الصنع اجادة الفعل فكل صنع فعل وليس كل فعل صنعا ولاينسب الى الحيوانات والجمادات‏كما ينسب اليهما الفعل... والصنيعة ما اصطنعته من خير... والاصطناع المبالغة في اصلاح الشي‏ء وقوله: «واصطنعتك لنفسي و لتصنع على عيني‏» اشارة الى نحو ما قال بعض الحكماء: ان الله تعالى‏اذا احب عبدا فتفقده كما يتفقد الصديق صديقه;

صنع; يعنى كارى را به شايستگى انجام دادن، پس هر صنعى كار است، ولى هر كارى صنع‏نيست. اين واژه آن گونه كه به انسان نسبت داده مى‏شود، به حيوانات و جمادات نسبت داده نمى‏شود.صنيعة، هر چه كه به خوبى و شايستگى انجام دهى. اصطناع، زياده‏روى در اصلاح و بهبود چيزى‏است; و قول خداى تعالى در هر دو آيه اشاره است‏به آن چه كه بعضى از حكما گفته‏اند كه خداى‏تعالى هرگاه بنده‏اى را دوست داشت، او را مورد تفقد و مهربانى قرار مى‏دهد، همان طورى كه دودوست‏به هم محبت مى‏كنند.

امام‏عليه السلام مى‏فرمايند: وصنيع المال يزول بزواله. (28) لذا كلام راغب در انحصار نسبت‏تمام نيست، علاوه براين كه در اصل معنا نيز اشكال وارد است، زيرا تضمين جودت‏صنع، در آيه «ودمرنا ما كان يصنع فرعون وقومه وما كانوا يعرشون; (29) و فرعون و قومش را با آن‏صنايع و عمارات و كاخ عظمت، نابود و هلاك نموديم‏» تمام نيست.

تنها پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و جانشينان بر حق آن حضرت، يعنى امامان معصوم‏عليهم السلام‏شايستگى رهبرى مردم را دارند و مى‏توانند كشتى انسانيت را به ساحل نجات‏برسانند، زيرا آنها تحت پرورش و تربيت و حمايت‏خاص رب العالمين هستند.

پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏فرمودند: ادبني ربي فاحسن تاديبي. (30)

از اميرالمؤمنين، على‏عليه السلام نقل شده كه فرمودند:

يا كميل ان رسول الله‏صلى الله عليه وآله ادبه الله وهو ادبني وانا اؤدب المؤمنين واورث ادب المكرمين. (31)


81

وظيفه مهم حاكم اسلامى در «تعليم و تربيت‏»

قال‏عليه السلام: فاما حقكم علي فالنصيحة لكم وتوفير فيئكم وتعليمكم كيلا تجهلوا وتاديبكم كيماتعلموا; (32)

اما حق من بر شما آن است كه از خيرخواهى شما دريغ نورزم و بيت المال شما را درراه شما صرف كنم و شما را تعليم دهم، تا از جهل و نادانى نجات يابيد و تربيتتان كنم تا آداب رافراگيريد.

حاكم اسلامى علاوه بر اين كه مسؤول امر معاش و زندگى و اقتصاد جامعه‏مى‏باشد، متصدى دو امر مهم و اصلى ديگر نيز هست كه عبارت باشد از «تعليم‏» و«تربيت‏»; به ديگر سخن، والى هم متصدى امر «حيات محسوس‏» و هم متصدى امر«حيات معقول‏» جامعه است. هم بايد در تامين رفاه زندگى مادى مردم تلاش نمايد وهم بايد آنها را در مسير سعادت ابدى راهنمايى كند.

زمامدار جامعه اسلامى نبايد به ياد دادن محض، قناعت نموده، ذهن مردم را بامفاهيم خشك پر كند و در صدد سازندگى روحى آنها نباشد، بلكه علاوه بر «تعليم‏»،«تربيت‏» هم لازم است.


82

مربى الهى

قال‏عليه السلام: ايها الناس استصبحوا من شعلة مصباح واعظ متعظ وامتاحوا من صفو عين قدروقت من الكدر... ليس على الامام الا ما حمل من امر ربه: الابلاغ في الموعظة، والاجتهاد في‏النصيحة، والاحياء للسنة، واقامة الحدود على مستحقيها، واصدار السهمان على اهلها فبادرواالعلم من قبل تصويح نبته ومن قبل ان تشغلوا بانفسكم عن مستثار العلم من عند اهله وانهوا عن‏المنكر وتناهوا عنه فانما امرتم بالنهى بعد التناهي; (33)

اى مردم! چراغ دل را از شعله گفتار گويندگان با عمل روشن سازيد و ظرف‏هاى خويش را ازآب زلال چشمه‏هايى كه از آلودگى پاك است پر كنيد. امام غير از آنچه از طرف خدا مامور است،وظيفه‏اى ندارد، امام وظيفه دارد: 1. با پند و اندرز فرمان خدا را ابلاغ نمايد; 2. در خير خواهى مردم‏كوشش نمايد; 3. سنت‏خدا را احياء كند; 4. بر مستحقان كيفر اقامه حدود نمايد; 5. حق مظلومان رابه آنان برگرداند.

در فراگيرى دانش بكوشيد پيش از آن كه درخت آن بخشكد و پيش از آن كه به خود مشغول‏گرديد; از معدن علم، دانش استخراج كنيد. مردم را از منكر باز داريد و خود هم مرتكب نشويد، زيراشما موظفيد اول خود مرتكب گناه نشويد، آن گاه مردم را از آن نهى كنيد.

شرح مطالب اين بخش از خطبه در سه عنوان ارائه مى‏گردد:


83

از چه كسى بايد راهنمايى گرفت؟

«ايها الناس استصبحوا» تنها كسانى صلاحيت رهبرى فكرى جامعه را دارند كه اولا:عالم عامل باشند و ثانيا: از هر گونه آلودگى پاك و منزه باشند و دانش آنها نيز صحيح واز منبع وحى باشد. چنين رهبرانى منحصرند در پيشوايان دين كه از طرف خداوندمنصوب شده‏اند; يعنى پيامبران و امامان معصوم‏عليهم السلام.

امام‏عليه السلام اين دو شرط را كه بايد در رهبر و پيشواى مردم باشد، اين گونه بيان‏فرموده‏اند:

1. واعظ متعظ;

2. صفو عين قد روقت من الكدر.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

يا ايها النبى انا ارسلناك شاهدا ومبشرا ونذيرا. وداعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا; (34)

اى رسول! ما تو را به رسالت فرستاديم تا بر نيك و بدخلق گواه باشى و خوبان را به رحمت الهى‏مژده دهى و بدان را از عذاب خدا بترسانى. و به اذن حق، مردم را به سوى خدا دعوت كنى و چراغ‏فروزان باشى.

تنها از چشمه صاف و زلال معصومان‏عليهم السلام بايد بهره گرفت، زيرا موهبت الهى‏عصمت در آنها ما را به اقتدا و پيروى از ايشان ترغيب مى‏نمايد و از پاكى اين چشمه‏مطمئن مى‏سازد:

انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا; (35)

خدا چنين مى‏خواهد كه از شما خانواده نبوت هر پليدى را ببرد و شما را از هر عيب و نقص پاك‏گرداند.

«من شعلة مصباح‏»: همان گونه كه شعله چراغ روشنى مى‏دهد و انسان را از تاريكى‏بيرون مى‏آورد، امام‏عليه السلام كه مربى الهى است نيز با نور و روشنايى خود مردم را ازتاريكى‏هاى جهل و نادانى و شرك و آلودگى‏ها بيرون مى‏آورد و راه راست را به آنهاارائه مى‏نمايد.

كلمه «مصباح‏» در بعضى از نسخه‏ها به «واعظ‏» اضافه شده - كه يا اضافه مشبه‏به به‏مشبه است و يا اضافه لاميه - و در بعضى از نسخه‏ها منون است كه «واعظ‏» بدل آن‏مى‏شود.

«واعظ متعظ‏» اشاره است‏به امام‏عليه السلام و جانشينان آن حضرت كه خودشان به پند واندرزهايى كه به مردم مى‏دهند عمل نموده‏اند.

وامتاحوا من صفوعين قد روقت من الكدر.

همان‏گونه كه آب آلوده به جسم انسان زيان مى‏رساند، سفارشها و فرمانهاى غلطو انحرافى همراه با ناخالصى‏ها موجب انحطاط روحى مى‏شود. همان طورى كه‏نسخه غلط و نامناسب طبيب غيرحاذق باعث‏شدت مرض و ايجاد امراض ديگراست، نسخه اشتباه براى روح و روان انسان، شدت مرض و ايجاد امراض ديگر رادر پى دارد. با اين تفاوت كه اهميت امراض روحى بيش از امراض جسمى است، زيرادفع امراض جسمى براى بقاى حيات محدود مادى و دفع امراض روحى براى حيات‏ابدى است.


84

وظايف امام‏عليه السلام:

1. الابلاغ في الموعظة: با پند و اندرز فرمان خدا را اعلام نمودن;

2. الاجتهاد فى النصيحة; در خير خواهى مردم كوشش كردن;

3. الاحياء للسنة: احياى سنت و رفتار بر طبق روش پيامبرصلى الله عليه وآله;

4. اقامة الحدود على مستحقيها: اقامه حدود بر آن كس كه مستحق كيفر است;

5. اصدار السهمان على اهلها: از بيت المال سهم و نصيب را به اهلش رساندن.


85

وقت‏شناسى در كسب دانش

فبادرو العلم من قبل تصويح نبته: پس هر چه زودتر به سراغ پيشواى حقيقى خودرفته، از او كسب دانش و معرفت كنيد، قبل از اين كه فرصت از دست‏شما برود و امام‏در بين شما نباشد. قبل از آن كه خود را به نغمه‏هاى باطل مشغول سازيد، از معدن علم‏و دانش كسب فضيلت نماييد. قبل از اين كه گرفتار مربيان و علماى سوء شويد، در پى‏مربيان الهى باشيد. (36)

مردم را از منكر باز داريد و خود نيز مرتكب منكر نشويد، زيرا شما هم خود بايدتارك منكر باشيد و هم ديگران را نهى كنيد. بايد توجه داشت اين دو خطاب طولى‏نيست، به اين معنا كه اول مامور هستيد به اين كه خود تارك منكر باشيد و خطاب دوم‏مشروط به امتثال خطاب اول باشد، يعنى نهى از منكر مشروط باشد به اين كه خودتارك باشيد، بلكه دو خطاب در عرض همند، ولى از آن جهت كه ناهى از منكر اگرخود تارك نباشد، حرفش بى‏اثر است، بايد اول خودش منكر را ترك كند. (37)


86

انبيا و اوليا طبيبان الهى‏اند

قال‏عليه السلام فى ذكر النبي‏صلى الله عليه وآله: «طبيب دوار بطبه قد احكم مراهمه واحمى مواسمه يضع ذلك‏حيث الحاجة اليه من قلوب عمي وآذان صم والسنة بكم متتبع بداوئه مواضع الغفلة ومواطن‏الحيرة; (38)

طبيبى است كه با طب خود سخت‏به دنبال نيازمندان به طبابت روحى مى‏گردد مرهم‏هايش رابه خوبى آماده ساخته، حتى براى مواقع اضطرارى و داغ كردن محل زخم‏ها ابزارش را گداخته،تا در آن جا كه مورد نياز است قرار دهد: بر دل‏هاى كور، گوش‏هاى كر و زبان‏هاى لال. با داروهاى‏خود در جستجوى موارد غفلت و جايگاه‏هاى حيرت است (در جستجوى بيماران فراموش شده وسرگردان است).

مدعيان طبابت روحى و داعيان رهبرى انسان‏ها بسيارند، ولى:

دردم نهفته به زطبيبان مدعى باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند (39)

پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و جانشينان برحقش، ائمه اطهارعليهم السلام طبيبان الهى‏اند و بشرنيازمند فرستادگان الهى است، زيرا همان گونه كه جسم و بدن انسان نياز به طبيب‏دارد، روح و روان او هم نيازمند به طبيب و مداواست. بيمارى‏هاى روحى، انسان را ازرسيدن به لذات معنوى و سعادت ابدى بازمى‏دارد.

پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمودند:

لو ان الشياطين يحومون على قلوب بني آدم لنظروا الى ملكوت السماوات والارض; (40)

اگر شياطين اطراف دل بنى آدم را احاطه نكرده بودند، هر آينه حقيقت و باطن و اسرار آسمان‏هاو زمين را مشاهده مى‏نمودند.

نياز انسان به طبيب روحانى، به مراتب بيش از نياز اوست‏به طبيب جسم و بدن،زيرا دفع امراض جسمانى براى بقاى حيات محدود و مادى اوست، ولى دفع امراض‏روحى براى درك حيات جاويد است.


87

ويژگى طبيبان الهى (41)

طبيب دوار بطبه: طبيب سيارى است، به جاى اين كه بيماران در پى او باشند، اوبدنبال بيماران مى‏گردد و وسايل درمان را همراه دارد و پس از تشخيص بيمارى‏همان‏جا معالجه را شروع مى‏كند. اين طبيب صرفا به نسخه و دستورالعمل اكتفانمى‏كند، بلكه علاوه بر نشان دادن راه علاج و طريق حل مشكل شخصا مريض رامعالجه مى‏كند و كار او فقط ارائه طريق نيست، بلكه ايصال الى المطلوب است.

بيمارى‏هايى كه طبيبان الهى علاج مى‏كنند:

نابينايى دل‏ها و ناشنوايى گوش‏ها و گنگى زبان، غفلت و حيرت و سرگردانى ازامراضى است كه مسؤوليت معالجه آن بر عهده طبيبان الهى است.

شارح معتزلى گويد:

انما تعالج‏بذلك من يحتاج اليه وهم اولوا القلوب العمى والآذان الصم والالسنة البكم اي‏الخرس وهذا التقسيم صحيح حاصر لان الضلال ومخالفة الحق يكون بثلاثة امور: اما بجهل القلب‏او بعدم سماع المواعظ والحجج او بالامساك عن شهادة التوحيد وتلاوة الذكر فهذه اصول الضلال‏واما افعال المعاصي ففروع عليها; (42)

با اين تدابير طبيب الهى است كه نيازمندان مداوا مى‏گردند و نيازمندان به اين درمان، كوردلان وناشنوايان و صاحبان زبان‏هاى لال از حقگويى هستند. تقسيم بيماران و گمراهان باطنى به اين‏سه گروه، تقسيمى است صحيح كه چيزى را فروگذار نكرده، زيرا گمراهى و مخالفت‏با حق به‏اين سه چيز است: يا به كوردلى، يا به نشنيدن اندرزها و راهنمايى‏ها و يا به خوددارى از گواهى‏بر توحيد و خواندن قرآن است; پس اين سه چيز ريشه گمراهى است، و گناهان از اينهاسرچشمه مى‏گيرد.


88

راه رهايى از سرگردانى

قال‏عليه السلام: ... اين تذهب بكم المذاهب وتتيه بكم الغياهب وتخدعكم الكواذب ومن اين تؤتون‏وانى تؤفكون فلكل اجل كتاب ولكل غيبة اياب فاستمعوا من ربانيكم واحضروه قلوبكم‏واستيقظوا ان هتف بكم وليصدق رائد اهله وليجمع شمله وليحضر ذهنه فلقد فلق لكم الامر فلق‏الخرزة وقرفه قرف الصمغة; (43)

اين روش‏هاى گمراه كننده، شما را به كجا مى‏كشد؟ تاريكى‏ها و ظلمت‏ها تا كى شما را متحيرمى‏سازد؟ دروغ‏پردازى‏ها تا كى شما را مى‏فريبد؟ از كجا در شما نفوذ مى‏كنند و چگونه شما را اغفال‏مى‏كنند؟ براى هر سرآمدى نوشته‏اى و براى هر غيبتى بازگشتى است. به سخن مربى الهى خويش‏گوش فرا دهيد و دل‏هاى خود را در پيشگاه او حاضر سازيد و هنگامى كه به خاطر احساس خطرفرياد مى‏كشد، بيدار شويد. فرمانده شما صادقانه سخن مى‏گويد، افكار خود را جمع و محتويات‏ذهن خويش را براى نجات شما آماده ساخته است. حقايق را براى شما به خوبى شكافته، همانندمهره‏هايى كه براى شناسايى، درونشان را مى‏شكافند و حقيقت را همچون شيره درختى كه از بدنه آن‏جدا مى‏كنند، براى شما جدا ساخته است.

امام‏عليه السلام به خوبى مى‏داند كه مسلك‏هاى گمراه كننده بنى اميه مردم رابه چه‏پرتگاهى مى‏اندازد و علت اين فريفته شدن و سقوط را نيز مى‏داند; لذا استفهاماتى كه‏در اين كلام آمده، على سبيل التهكم و التقريع است، نه استفهام حقيقى.

سپس مى‏فرمايند: به سخن مربى الهى خويش گوش فرا دهيد، آن هم نه با گوش‏سر، بلكه با گوش دل; يعنى فقط با اجسادتان در محضر مربى الهى خويش نباشيد،بلكه بايد حضور قلب داشته باشيد و گوش به زنگ باشيد، هرگاه اعلام خطر مى‏كند،از خواب غفلت‏بيدار شويد.

كلمه ربانيكم اشاره به خود حضرت‏عليه السلام است; يعنى ديگران شما را به ضلالت وگمراهى مى‏كشانند; پس به سخن مربى الهى خويش گوش فرا دهيد، زيرا او معلم ومربى مسؤول و متعهدى است كه با شما صادقانه سخن مى‏گويد. درست‏برعكس‏ارباب سوئى كه به جز حيله و نيرنگ حربه ديگرى ندارند، مربى الهى شما با آگاهى‏تمام از راه هدايت و سعادت، خود را وقف شما نموده و حقيقت را براى شمابه خوبى واضح و آشكار مى‏سازد.

جامعه‏اى كه به سخن مربى الهى خويش گوش فرا ندهد و تسليم اوامر او نباشد،گرفتار ارباب سوء مى‏گردد:

وايم الله لتجدن بني امية لكم ارباب سوء بعدي كالناب الضروس تعذم بفيها وتخبط بيدهاوتزبن برجلها وتمنع درها لايزالون بكم حتى لايتركوا منكم الا نافعا لهم او غير ضائر بهم ولايزال‏بلائهم عنكم حتى لايكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه والصاحب من مستصحبه‏ترد عليكم فتنتهم شوهاء مخشية وقطعا جاهلية ليس فيها منار هدى ولا علم يرى ونحن اهل البيت‏منها بمنجاة لسنا فيها بدعاة; (44)

به خدا سوگند! بنى اميه بعد از من زمامداران بدى خواهند بود. آنها همچون شتر بدخويى‏هستند كه صاحب خود را دندان مى‏گيرد و با دستش بر سر او مى‏كوبد و با پا وى را دور مى‏كند و ازشير خود منع مى‏نمايد. همواره با شما به سختى رفتار كنند، جز كسانى كه برايشان سودى داشته‏باشند يا لااقل ضررى به آنها نرسانند. شكنجه‏هاى آنان بر شما طولانى خواهد شد، تا آن جا كه‏پيروزى شما بر آنها به آسانى ميسر نخواهد بود، مثل پيروزى بردگان بر مالك خويش يا پيروزى تابع‏بر پيشواى خويش. فتنه‏هاى آنها پى‏درپى با قيافه‏هاى زشت و ترسناك بر شما فرو مى‏بارند، نه‏راهنمايى در آن خواهد بود و نه پرچم نجاتى در لابه‏لاى آن به چشم مى‏خورد و ما اهل بيت در آن‏زمان رهبرى شما را به عهده نخواهيم داشت.

امام‏عليه السلام در صدر اين كلام فرمودند:


89

فتنه‏ها آن گاه كه رو آورند، با حق مشتبه مى‏شوند و هنگامى كه پشت كنند، ماهيت آنها بر همه‏كس روشن مى‏گردد. فتنه همچون بادها دور مى‏زند و به برخى از بلاد اصابت مى‏كند و از بعضى‏مى‏گذرد. آگاه باشيد! ترسناك‏ترين فتنه‏ها بر شما از نظر من، فتنه بنى اميه است، فتنه‏اى است كوروظلمانى كه حكومتش فراگير مى‏شود و بلاى آن مخصوص نيكوكاران است، هر كس در اين فتنه‏بصير و بينا باشد و با آن در ستيز باشد، بلا و سختى به او مى‏رسد و هركس در برابر آن نابينا باشد،حادثه‏اى برايش رخ نمى‏دهد.

پيشگويى‏هاى امام‏عليه السلام صحيح از كار درآمد و مردمى كه به سخنان حضرتش‏گوش فرا ندادند، سال‏ها گرفتار فتنه بنى اميه شدند و تاريخ پر است از جنايات بنى‏اميه‏در هتك دين و ناموس و عفت و آزادى و انسانيت:

اذا كان الغراب دليل قوم سيهديهم سبيل الهالكينا (45)


90

تلاش پيگير در امر تربيت

قال‏عليه السلام: ايها الناس اني قد بثثت لكم المواعظ التي وعظ الانبياء بها اممهم واديت اليكم ماادت الاوصياء الى من بعدهم وادبتكم بسوطي فلم تستقيموا وحدوتكم بالزواجر فلم تستوسقوالله انتم اتتوقعون اماما غيري يطابكم الطريق ويرشدكم السبيل; (46)

اى مردم! من مواعظ و پند و اندرزهايى را كه پيامبران بر امتشان بازگو كرده بودند، در ميان شمانشر دادم و وظيفه‏اى كه اوصياى پيامبران بعد از ايشان نسبت‏به امت داشتند، در مورد شما به خوبى‏انجام دادم، با تازيانه‏ام شما را ادب كردم، ولى به هيچ صراطى مستقيم نشديد و با نواهى پروردگارشما را به پيش راندم، ولى جمع نشديد. شما را به خدا، آيا منتظريد پيشوايى جز من با شما همراه‏گردد و راه حق را به شما نشان دهد.


91

ب) مسؤوليت پدر و مادر در تربيت فرزند

قال‏عليه السلام: حق الولد على الوالد ان يحسن اسمه ويحسن ادبه ويعلمه القرآن‏» (47)

حق فرزند بر پدر اين است كه نام نيك برايش انتخاب كند و او را خوب تربيت نموده و به اوقرآن ياد دهد.


92

تاثير «اسم‏» در شخصيت افراد: «ان يحسن اسمه‏»

يكى از عوامل مهمى كه در شكل‏گيرى شخصيت افراد مؤثر است، «نام‏» آنهاست.نامگذارى و انتخاب نام شخصى، اظهار محبت و بزرگداشت و وابستگى به صاحب‏اصلى آن نام است.

شخصى به امام صادق‏عليه السلام عرضه داشت: جانم به فدايت، ما اسامى شما وپدران شما را بر فرزندانمان مى‏گذاريم، آيا اين كار براى ما سودمند هست؟ امام‏در جواب فرمودند:

اي والله وهل الدين الا الحب. قال الله: «ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله ويغفر لكم‏ذنوبكم; (48) و (49)

بله به خدا سوگند! و آيا دين غير از حب و دوست داشتن ما اهل بيت است؟ خداوند مى‏فرمايد:(اى رسول ما بگو) اگر خدا را دوست مى‏داريد، مرا پيروى كنيد كه خدا شما را دوست دارد و گناه‏شما را ببخشد.

انتخاب اسم براى فرزندان نشانگر فرهنگ و تمدن جامعه است. شخصى ازامام‏رضاعليه السلام سؤال كرد از اين كه چرا اعراب روى فرزندانشان اسامى حيوانات درنده‏مى‏گذاشتند (مانند: كلب، نمر وفهد)؟ امام در جواب فرمودند:

كانت العرب اصحاب حرب فكانت تهول على العدو باسماء اولادهم ويسمون عبيدهم فرح‏ومبارك وميمون وامثال ذلك يتيمنون بها; (50)

چون مردم عرب اهل جنگ و نزاع بودند، با گذاشتن اسم‏هاى جنگى روى فرزندانشان دردشمن ايجاد ترس مى‏كردند; و بردگان خود را فرح، مبارك، ميمون و امثال اينها نامگذارى‏مى‏كردند، تا بدين وسيله از نام آنها تبرك جويند.

تاثير اسم افراد - علاوه بر صاحب اسم بر شنوندگان آن اسم نيز غير قابل انكاراست; مثلا، كودكى را كه «چنگيز» نام نهاده‏اند، هنگام صدا كردن او ديگران از شنيدن‏اسم چنگيز به ياد خون آشامى‏هاى چنگيزخان مغول مى‏افتند و احساس نفرت‏مى‏نمايند، حتى از كودكى كه صرفا شباهت اسمى دارد و اصلا در گناه چنگيز مغول‏شريك نيست. چه بسا اين كودك پس از بزرگ شدن و خواندن و شنيدن تاريخ سراسرتاريك چنگيز، از خود و كسانى كه اين نام را بر او نهاده‏اند احساس نفرت مى‏كند.

در مقابل، اسامى زيبا، هم در روحيه صاحب نام مؤثر است و هم در شنوندگان‏باعث احساس سرور و بهجت مى‏شود; مثلا، نام شخصى كه «عبدالله‏» باشد، هم براى‏صاحب نام آثار خوب دارد و هم شنوندگان رابه ياد بندگى و عبوديت پروردگار عالم‏مى‏اندازد.

امام باقرعليه السلام مى‏فرمايند:

اصدق الاسماء ماسمي بالعبودية وافضلها اسماء الانبياء; (51)

صادق‏ترين اسامى نام‏هايى است كه حكايت از عبوديت و بندگى خدا كند و برترين نام‏ها اسامى‏انبياست.

شخصى با امام صادق‏عليه السلام در باره نامگذارى فرزندش مشورت نمود; امام‏فرمودند: سمه اسماءا من العبودية. پرسيد: اسماى عبوديت چه اسم‏هايى است؟فرمودند: عبدالرحمن.

در روايات علاوه بر دستور اكيد بر انتخاب اسم خوب براى فرزندان، بر تغييردادن نام‏هاى بد نيز تاكيد شده است:

امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند:

ان رسول الله‏صلى الله عليه وآله كان يغير الاسماء القبيحة في الرجال والبلدان; (52)

پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله پيوسته نام‏هاى زشت مردان و شهرها را تغيير مى‏دادند.

شخصى نصرانى از اهالى روم خدمت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله شرفياب شد; حضرت نام‏او را پرسيدند، گفت: اسم من عبدالشمس است. حضرت فرمودند:

بدل اسمك فاني اسميك عبدالوهاب; (53)

اسمت را عوض كن، من اسم تو را عبدالوهاب نهادم.

در جامعه كنونى ما هم دو گرايش غلط در نامگذارى فرزندان رايج‏شده است:يكى گرايش به نام اسطوره‏هاى ايران باستان و شاهان ستمگرى كه تاريخ زندگى آنهاسراسر چپاول و غارت و استثمار مردم است; ديگر گرايش به نام‏هاى غربى كه يكى ازجلوه‏هاى تهاجم فرهنگى مى‏باشد. اميد است والدين در جامعه اسلامى بيش از پيش‏به اين مسؤوليت مهم در نامگذارى توجه داشته باشند.


93

نقش والدين در ادب كردن فرزند: يحسن ادبه

روايات فراوانى كه در كيفيت انتخاب همسر وارد شده، بيانگر اين مطلب است‏كه صلاحيت و شايستگى مربى بسيار مورد توجه قرار گرفته است.

در كتاب وسائل در ابواب مقدمات نكاح چگونگى انتخاب همسر را شرح داده‏اند.با توجه به روايات درمى‏يابيم كه اسلام به مسؤوليت پدر در تربيت و تاديب فرزندتا چه اندازه اهميت مى‏دهد، حتى به خصوصياتى كه از طريق عوامل وراثتى به فرزندانتقال مى‏يابد توجه نموده، تا چه رسد به تربيت‏هاى پس از ولادت. (54)

پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در اهميت نقش پدر و مادر در تربيت فرزند مى‏فرمايند:

كل مولود يولد على الفطرة حتى يكون ابواه يهودانه وينصرانه ويمجسانه; (55)

هر نوزادى بر فطرت الهى و توحيد متولد مى‏شود و والدين او هستند كه او را يهودى، نصرانى‏يا مجوس مى‏كنند.

انسان با فطرت توحيد و خداپرستى و حق‏جويى آفريده شده است، اين پدر ومادرند كه مى‏توانند فطرت الهى و توحيدى كودك خود را شكوفا سازند يا روى آن‏پرده‏هاى ضخيم جهل و نادانى و گمراهى بيفكنند.

امام سجادعليه السلام در اهميت مسؤوليت والدين در تربيت فرزند مى‏فرمايند:

واما حق ولدك فتعلم انه منك ومضاف اليك في عاجل الدنيا بخيره وشره وانك مسؤول عماوليته من حسن الادب والدلالة على ربه والمعونة على طاعته فيك وفي نفسه فمثاب على ذلك‏ومعاقب فاعمل في امره عمل المتزين بحسن اثره عليه في عاجل الدنيا المعذر الى ربه فيما بينك‏وبينه بحسن القيام والاخذ له منه; (56)

اما حق فرزندت، بدان كه او از توست و خير وشرش در دنيا به تو خواهد رسيد و منسوب به تومى‏شود و تو مسؤول هستى در قبال وظايفى كه بر عهده توست از حسن ادب و هدايت و راهنمايى‏به سوى پروردگارش، و او را يارى كنى در اطاعت پروردگار. اگر وظايف خود را به خوبى به انجام‏رساندى به تو ثواب مى‏رسد و در غير اين صورت عقاب خواهى شد; پس به خوبى وظيفه تربيت راانجام بده، مانند كسى كه در همين دنيا آثار نيك كارهاى فرزندش به او مى‏رسد و مانند كسى كه‏درمقابل خداوند عذر داشته باشد، يعنى هيچ گونه كوتاهى در امر تربيت فرزند روا مدار.

از رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله روايت‏شده كه فرمودند:

رحم الله عبدا اعان ولده على بر بالاحسان اليه والتالف له وتعليمه وتاديبه; (57)

خدا بيامرزد بنده‏اى را كه فرزندش را به كارهاى خوب وا مى‏دارد و با او مهربان است و در صددآموزش و پرورش اوست.


94

مسؤوليت پدر در تعليم فرزند: ويعلمه القرآن

از نظر اسلام، پدر مسؤوليت‏سنگينى در ياد دادن علوم دينى و ساير دانش‏هايى كه‏براى زندگى فرزندش لازم است دارد. آموزش قرآن و احكام و علوم اهل بيت: وخواندن و نوشتن و يادگيرى حرفه‏هاى لازم براى اداره زندگى از كارهايى است كه‏پدر بايد براى فرزندش انجام دهد و در ايفاى اين مسؤوليت مهم بايد خودش‏متصدى آموزش شود يا براى فرزندش معلم شايسته انتخاب نمايد.

در اهميت آموزش به كودكان و نونهالان پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرموده‏اند:

ان المعلم اذا قال للصبي بسم الله كتبت له وللصبي ولوالديه براءة من النار; (58)

همانا زمانى كه معلم به كودك، بسم الله‏ياد دهد، براى او و كودك و پدر و مادرش آزادى از جهنم‏نوشته مى‏شود.

امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند:

قال رسول الله‏صلى الله عليه وآله: من قبل ولده كتب الله له حسنة ومن فرحه فرحه الله يوم القيامة ومن‏علمه القرآن دعي بالابوين فكسيا حلتين تضي‏ء من نورهما وجوه اهل الجنة; (59)

پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمودند: كسى كه فرزندش را ببوسد، خداى تعالى براى او حسنه مى‏نويسد وكسى كه فرزند را شاد كند، روز قيامت او را شاد مى‏گرداند و كسى كه به فرزندش قرآن ياد دهد، برپدر و مادرش حله‏هايى از نور مى‏پوشانند كه چهره‏هاى بهشتيان از آن نورانى مى‏گردد.

در لزوم آموزش قرآن و احكام حلال و حرام به فرزند مى‏فرمايند:

الغلام يلعب سبع سنين ويتعلم الكتاب سبع سنين ويتعلم الحلال والحرام سبع سنين; (60)

كودك تا هفت‏سال بازى مى‏كند، پس از آن هفت‏سال به او نوشتن و پس از آن قرآن‏و احكام‏آموزش بدهيد.

در همين زمينه از پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله روايت‏شده كه فرمودند:

ويل لاطفال آخر الزمان من آبائهم. فقيل من آبائهم المشركين؟ فقال: لا من آبائهم المؤمنين‏لايعلمونهم شيئا من الفرائض واذا تعلموا اولادهم منعوهم ورضوا عنهم بعرض يسير من الدنيا فانامنهم برئ وهم مني براء; (61)

واى بر فرزندان آخر الزمان از دست پدرانشان. سؤال شد از پدران مشرك آنها؟ فرمودند: نه، ازپدران مؤمن آنها كه به آنها واجبات و حلال و حرام دين را نمى‏آموزند و از يادگيرى آنها جلوگيرى‏مى‏كنند و تنها به كاميابى‏هاى دنيوى آنها راضى‏اند; من از آنها بيزارم و آنها از من.

از حقوق فرزند بر پدر اين است كه پدر بايد به فرزندش نوشتن بياموزد:

قال رسول الله‏صلى الله عليه وآله: من حق الولد على والده ثلاثة: يحسن اسمه ويعلمه الكتابة ويزوجه اذابلغ; (62)

از حقوقى كه فرزند بر پدر دارد سه چيز است: 1. نام خوب برايش انتخاب كند; 2. نوشتن به اوياد دهد; 3. هنگامى كه به سن بلوغ رسيد برايش همسر بگيرد.

از جمله چيزهايى كه پدر بايد به فرزندش آموزش دهد، تيراندازى و شناست.

قال اميرالمؤمنين‏عليه السلام: قال رسول الله‏صلى الله عليه وآله: علموا اولادكم السباحة والرماية; (63)

پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمودند: به فرزندانتان شنا و تيراندازى ياد دهيد.


95

پى‏نوشتها:

1. در كتاب تاريخ فلسفه تربيتى، ج 1، ص 13، نوشته فردريك مابر، ترجمه على اصغر فياض، تعاريفى براى‏تربيت ذكر شده و استاد محمد تقى جعفرى رحمه الله در شرح نهج البلاغه، ج 17 آنها را مورد بررسى قرار داده‏كه به علت رعايت اختصار، از آوردن آنها در اين نوشتار صرف نظر نموديم.

2. در بخش اول كتاب در بحث فضيلت علم شرح مبسوطى در كلمه ربانى بيان شد.

3. نهج البلاغه، خطبه‏1.

4. روم (30) آيه 30.

5. اصول كافى، ج‏2، ص‏12،باب فطرة الخلق على التوحيد.

6. در بحث فضيلت علم در اين باره سخن گفته‏ايم.

7. بقره (2) آيه 151.

8. آل عمران (3) آيه 164.

9. جمعه (62) آيه 2.

10. شعراء (26) آيه 18.

11. اسراء (17) آيه 24.

12. ديوان حافظ.

13. نهج البلاغه، حكمت 73.

14. در نهى از گفتار بدون علم، در بخش اول، فصل دوم در آداب تعليم و تعلم مفصلا سخن گفته شد.

15. بقره (2) آيه 44.

16. وسائل الشيعه، ج 11، ص‏420.

17. اصول الكافى، ج‏1، ص 44.

18. شعراء (26) آيه 94.

19. اصول كافى، ج‏1، ص‏47.

20. حافظ در مذمت واعظان بى‏عمل چنين سروده:

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مى‏كنند چون به خلوت مى‏روند آن كار ديگر مى‏كنند مشكلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه‏فرمايان چرا خود توبه كمتر مى‏كنند گوييا باور نمى‏دارند روز داورى كاين همه قلب و دغل در كار داور مى‏كنند

21. بحارالانوار، ج‏2، ص‏62 .

22. شبسترى در گلشن راز مى‏گويد:

در اين ره انبيا چون ساربانند دليل و رهنماى كاروانند وز ايشان سيد ما گشته سالار همو اول همو آخر در اين كار زاحمد تا احد يك ميم فرق‏است جهانى اندر آن يك ميم غرق است در او ختم آمده پايان اين كار در او منزل شده ادعوا الى الله مقام دلگشايش جمع جمع است جمال جانفزايش شمع جمع است شده او پيش و دل‏ها جمله در پى گرفته دست و جان‏ها دامن وى

23. نهج البلاغه، نامه 28.

24. دعاى ندبه.

25. نهج البلاغه، نامه 28.

26. طه (20) آيه 41.

27. بحارالانوار، ج‏33، ص‏68 .

28. نهج البلاغه، حكمت 147.

29. اعراف (7) آيه 137.

30. بحارالانوار، ج‏16، ص‏210.

31. همان، ج‏77، ص‏268.

32. نهج البلاغه، خطبه 34.

33. همان، خطبه 105.

34. احزاب (33) آيه 45 و 46.

35. همان، آيه 33.

36. شرح اين عبارت در بحث فضيلت علم گذشت.

37. درباره امر به معروف و نهى از منكر در شرح نامه 31 سخن خواهيم گفت.

38. نهج البلاغه، خطبه 108.

39. ديوان حافظ.

40. بحارالانوار، ج‏63، ص‏332.

41. ملاى رومى مى‏گويد:

ما طبيبانيم شاگردان حق بحر قلزم ديد ما را فانفلق آن طبيبان طبيعت ديگرند كه به دل از راه نبضى بنگرند ما به‏دل بى‏واسطه‏خوش بنگريم كز فراست ما به عالى منظريم آن طبيبان غذايند و ثمار جان حيوانى بديشان استوار ما طبيبان فعاليم و مقال ملهم ما پرتو نور جلال دستمزدى ما نخواهيم از كسى دستمزد ما رسد از حق بسى

42. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج‏7، ص‏183.

43. نهج البلاغه، خطبه 108.

44. همان، خطبه 93.

45. هنگامى كه كلاغ راهنما و پيشواى قومى باشد، به زودى همه را به گمراهى و هلاكت مى‏كشاند.

46. نهج البلاغه، خطبه 182.

47. همان، حكمت 399.

48. آل عمران (3) آيه 31.

49. مستدرك الوسائل، ج‏15، ص‏129.

50. بحارالانوار، ج‏104، ص‏130.

51. وسائل الشيعه، ج‏15، ص‏125.


96

52. بحارالانوار، ج‏104، ص‏127.

53. مستدرك الوسائل، ج‏15، ص‏128.

54. ر.ك: وسائل الشيعه، ابواب مقدمات نكاح، باب 12.

55. بحارالانوار، ج‏61، ص‏186.

56. تحف العقول، ص‏263.

57. بحارالانوار، ج‏74، ص‏77.

58. مستدرك الوسائل، ج‏15، ص‏166.

59. وسائل الشيعه، ج‏15، ص‏194.

60. همان جا.

61. مستدرك الوسائل، ج‏15، ص‏164.

62. بحارالانوار، ج‏74، ص‏80 .

63. وسائل الشيعه، ج‏15، ص‏194.


97

فصل دوم: نامه 31 نهج‏البلاغه

1. مشخصات نامه

2. شرح نامه


98

1. مشخصات نامه 31 نهج البلاغه

الف) مصادر نامه

اين وصيت از مشهورترين وصاياى اميرالمؤمنين‏عليه السلام است كه عده‏اى از علماى‏بزرگ قبل از سيد رضى‏رحمه الله نيز آن را نقل نموده‏اند; از جمله:

1) محمد بن يعقوب كلينى (متوفاى 328 ق.) در كتاب الرسائل.

2) ابوحامد حسن بن عبدالله عسكرى از اساتيد مرحوم صدوق در كتاب الزواجروالمواعظ.

3) احمد بن عبد ربه مالكى (متوفاى 328 ق.) در كتاب عقد الفريد قسمتى از آن رادر دو مورد تحت دو عنوان در باب «مواعظ الآباء للابناء» آورده:

يكم: در جزء سوم صفحه 155 تحت عنوان «وكتب على بن ابى‏طالب الى‏ولده الحسن‏»

دوم: در ص 156 تحت عنوان «وكتب الى ولده محمد بن حنفيه.»

4) شيخ صدوق (متوفاى 381 ق.) قسمتى از آن را در دو مورد در كتاب‏من لايحضره الفقيه آورده: در جزء سوم، ص 362 و در جزء چهارم، ص‏275.

5) ابن شعبه حرانى، از علماى قرن چهارم، اين وصيت را در كتاب تحف العقول‏عن آل الرسول، ص 68، تحت عنوان «كتابه الى ابنه الحسن‏عليهما السلام‏» نقل نموده است. (1)


99

ب) شروحى كه بر نامه 31 نوشته شده

در كتاب به سوى مدينه فاضله كه شرحى است‏بر نامه 31، اسامى شروحى كه براين وصيت‏نامه نگاشته شده به اين شرح آمده است:

1) الاخلاق النفيسة في شرح خطبة الوصية.

2) منشور الادب الالهي نوشته مولا محمد صالح، فرزند حاج محمد باقر روغنى‏قزوينى، معاصر شيخ حر عاملى.

3) نظم وصية اميرالمؤمنين لولده الحسن نوشته ضيائى مرندى، كه وصيت‏نامه امام‏را به صورت اشعار فارسى درآورده است.

4) هدية الامم ومجلة الآداب والحكم نوشته حاج محمد صادق، معروف به‏غازى تبريزى.

5) علي والاسس التربوية في شرح الوصية نوشته سيد حسن قبانچى نجفى.

6) خورشيد روشن اثر نويسنده معاصر، آقاى محمد على انصارى قمى، كه به نثر ونظم فارسى نگاشته شده است.

7) الدر البهية في ترجمة الوصية.

8) به نقل از عبدالزهراء خطيب، يكى از مشايخ سيد بحرالعلوم، مرحوم‏سيدحسين بن ابراهيم قزوينى (متوفاى 1028) اين وصيت را به نظم فارسى‏درآورده‏است.


100

ج) مخاطب نامه كيست؟

سيد رضى‏رحمه الله مى‏نويسد:

و من وصية له‏عليه السلام للحسن بن علي‏عليهما السلام كتبها اليه بحاضرين منصرفا من صفين;

از وصاياى آن حضرت‏عليه السلام است كه پس از مراجعت از صفين در محلى به نام حاضرين به‏فرزندشان حسن بن على‏عليهما السلام نوشته‏اند.

اشكال: در اين وصيت نامه كلماتى به كار رفته كه با مقام عصمت امام حسن‏عليه السلام‏سازگار نيست مانند: «عبد الدنيا» و «تاجر الغرور»; و حتى عباراتى است كه با مقام‏عصمت اميرالمؤمنين‏عليه السلام نيز سازگارى ندارد، مانند اين عبارت:

اي بنى اني لما رايتني قد بلغت‏سنا ورايتني ازداد وهنا بادرت بوصيتي اليك واوردت‏خصالا منها قبل ان يعجل بي اجلي دون ان افضى اليك بما في نفسي او ان انقص في رايي كمانقصت في جسمي او يسبقني اليك بعض غلبات الهوى وفتن الدنيا فتكون كالصعب النفور.

ابن ابى الحديد در شرح اين فراز از وصيت مى‏گويد:

قوله‏عليه السلام: «او ان انقص رايي‏» هذا يدل على بطلان قول من قال: انه لا يجوز ان ينقص في رايه‏وان الامام معصوم عن امثال ذلك، وكذلك قوله للحسن: «او يسبقني اليك بعض غلبات الهوى‏وفتن الدنيا» يدل على ان الامام لا يجب ان يعصم عن غلبات الهوى ولا عن فتن الدنيا. (2)

و با وجود اين اشكالات، اصل وصيت‏نامه يا بعضى از فقرات آن مورد تامل‏خواهد بود.

در پاسخ ازقسمت اول اشكال، بعضى جواب داده‏اند: اين وصيت‏خطاب به‏محمد بن حنفيه نوشته شده‏است، همان‏گونه كه شارح بحرانى مى‏گويد:

روى جعفر بن بابويه القمي‏رحمه الله ان هذه الوصية كتبهاعليه السلام الى ابنه محمد بن حنفيه‏رضى الله عنه. (3)

لكن اين پاسخ بر فرض تماميت، قسمت دوم اشكال را جواب نمى‏دهد، لذا بايددر پى جوابى باشيم كه به تمام اشكال پاسخگو باشد.

پاسخ صحيح و جامع، اين است كه اين وصيت‏يك سفارش و دستورالعمل‏كلى است و امام‏عليه السلام به عنوان يك پدر خطاب به امام حسن‏عليه السلام به عنوان يك فرزندسفارشاتى را بيان كرده‏اند; لذا مى‏فرمايند: من الوالد الفان و نمى‏فرمايند من‏علي بن ابي‏طالب و مخاطب گرچه امام حسن‏عليه السلام است، لكن حضرت‏عليه السلام خطاب به‏امام حسن‏عليه السلام به عنوان فرزند الى المولود، يعنى نمونه‏اى از فرزندان نه خصوص‏فرزند خودشان وصيت را نگاشته‏اند.

با اين پاسخ، توهم شارح معتزلى نيز دفع مى‏شود (4) و همان طور كه از عبارات اين‏وصيت فهميده مى‏شود، رابطه پدر و فرزند است نه رابطه امام و جانشين امام.


101

2. شرح نامه

الف) زمينه تربيت (5)

وانما قلب الحدث كالارض الخالية ما القي فيها من شي‏ء قبلته فبادرتك بالادب قبل ان يقسوقلبك ويشتغل لبك ... واجمعت عليه من ادبك قبل ان يكون ذلك وانت مقبل العمر ومقتبل الدهر ذونية سليمة ونفس صافية;

قلب جوان همچون زمين خالى است كه هر بذرى در آن پاشيده شود مى‏پذيرد; پيش از آن كه‏قلبت‏سخت‏شود و فكرت به امور ديگر مشغول گردد، به تعليم و تربيت تو مبادرت نمودم، همت‏خود را بر تربيت تو گذاشتم، زيرا عمر تو روبه پيش است و روزگارت روبه جلو، داراى نيتى سالم وروحى با صفا هستى.

امام‏عليه السلام مى‏فرمايند: در سن پيرى با كوله‏بارى از تجارب و آگاهى‏ها، اقدام به‏وصيت نمودم براى تو قبل از آن كه هوا و هوس و فتنه‏هاى دنيا بر تو هجوم آورد وهمچون مركب سركشى گردى، زيرا قلب جوان مانند زمين خالى و مستعد براى‏پرورش هر بذرى است. من قبل از آن كه اين زمين مستعد در راه‏هاى غلط و كارهاى‏بيهوده به كار گرفته شود، بايد استعدادها و توانايى‏هايش را در مسير سعادت وخوشبختى شكوفا سازم.

در مباحث گذشته در بحث فطرت گفتيم: انسان ذاتا گرايش به توحيد وخداشناسى دارد، اما در عين حال فرق انسان با فرشته در اين است كه انسان مختاراست و مى‏تواند انتخاب كند:

انا هديناه السبيل اما شاكرا واما كفورا; (6)

ما به حقيقت راه حق و باطل را به انسان نموديم، خواه هدايت پذيرد و شكر نعمت گويد ياكفران نمايد.

همان گونه كه در زمين خالى اگر بذرى افشانده شود، آن را پرورش داده و به ثمرمى‏رساند، قلب جوان نيز چنين است; يعنى خالى از هرگونه ملكه‏اى اعم از ملكات‏فاضله يا رذيله. اگر ملكات فاضله و عقايد صحيحه در آن جاى گرفت، پرورش يافته‏و ثمر خواهد داد و ديگر جايى براى صفات رذيله و عقايد باطل نمى‏ماند. در قلبى هم‏كه زنگار گرفت و از رذايل اخلاقى و افكار باطل پر شد، جايى براى فضايل اخلاقى‏و اعتقادات صحيح نمى‏ماند، مگر اين كه ابتدا آن زنگار را پاك نموده، قلب راجلا دهند.

امام سجادعليه السلام در دعا مى‏فرمايند:

الهي اليك اشكو قلبا قاسيا مع الوسواس متقلبا وبالرين والطبع متلبسا; (7)

بارالها! به درگاهت‏شكايت مى‏كنم از دل سنگى كه با وسوسه بى‏ثبات شده و به زنگار و تيرگى‏آلوده گشته.

پذيرش پند و اندرز و نصيحت در جوان بيشتر است، زيرا صفا و پاكى قلب اوبيش از افراد كهنسال است كه با ارتكاب معاصى قساوت قلب پيدا كرده‏اند. گاهى‏قساوت قلب به حدى مى‏رسد كه از سنگ سخت‏تر مى‏گردد و به كلى از پذيرش حق‏سرباز مى‏زند:

ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجارة او اشد قسوة وان من الحجارة لما يتفجر منه‏الانهار و ان منها لما يشقق فيخرج منه الماء وان منها لما يهبط من خشية الله وما الله بغافل‏عما تعملون; (8)

پس با اين همه، سخت دل شديد، دل‏هاتان چون سنگ يا سخت‏تر از آن شد، چه آن كه پاره‏اى ازسنگ‏هاست كه نهرهاى آب از آن بجوشد و برخى ديگر از سنگ‏ها بشكافد و آب از آن بيرون آيد وپاره‏اى ديگر از ترس خدا فرود آيند، و اى سنگدلان بترسيد كه خدا غافل از كردار شما نيست.

قلب انسان همچون ظرفى است كه اگر چيز آلوده در آن ريخته شود، سپس‏چيزهاى پاك را هم در آن بريزند آلوده مى‏گردد; لذا بايد اول آن را پاك نموده وجلا دهند، و بهتر است از اول از ريختن مواد آلوده در آن خوددارى شود و با چيزهاى‏پاك آن را پر نمود تا جايى براى ناپاكى‏ها در آن نماند.

امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند:

بادروا احداثكم بالحديث قبل ان تسبقكم اليهم المرجئة; (9)

قبل از آن كه مرجئه به سراغ فرزندانتان بيايند، به آنها احاديث اهل بيت را ياد دهيد.


102

از اميرالمؤمنين‏عليه السلام روايت‏شده كه فرمودند:

علموا صبيانكم من علمنا ماينفعهم الله به لا تغلب عليهم المرجئة; (10)

به فرزندانتان آن مقدار از علوم ما كه براى آنها نافع است و جلو هجوم مرجئه را مى‏گيردآموزش دهيد.

قبل از هجوم عقايد باطل و رسوخ صفات و ملكات رذيله، بايد ظرف قلب را باعقايد حقه و صفات حميده پر نمود و از روايت اميرالمؤمنين‏عليه السلام فهميده مى‏شود كه‏لازم نيست - بلكه ممكن نيست - تمام دقايق و نكات اعتقادى را به كودك ياد دهيد،بلكه آن حدى كه براى او نافع است و باعث جلوگيرى از رسوخ عقايد باطل مى‏گرددبه او آموزش دهيد.

دانشى كه انسان در كودكى و سنين جوانى بياموزد، رسوخ بيشترى در قلب وذهن او دارد.

امام هفتم، حضرت موسى بن جعفرعليهما السلام مى‏فرمايند:

قال رسول الله‏صلى الله عليه وآله: من تعلم في شبابه كان بمنزلة الرسم في الحجر ومن تعلم وهو كبير كان‏بمنزلة الكتاب على وجه الماء; (11)

پيامبرصلى الله عليه وآله فرمودند: كسى كه در كودكى و سنين جوانى چيزى را ياد بگيرد، مانند نوشته روى‏سنگ، دانش او ثابت و راسخ مى‏ماند، و كسى كه در سن پيرى چيزى را ياد گيرد، دانش او مانند نوشته‏روى آب ثباتى ندارد.

و نيز اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏فرمايند:

العلم في الصغر كالنقش في الحجر; (12)

يادگرفتن در كودكى مانند نقش روى سنگ ثابت و راسخ مى‏ماند.


103

ب) تاثير جلب اعتماد در تربيت

از عبارت‏هايى در اين نامه شريف استفاده مى‏شود كه موفقيت در امر تربيت‏متوقف است‏بر جلب اعتماد و تحبيب و اظهار خيرخواهى و برانگيختن احساسات‏و عواطف شخصى كه تحت تربيت و پرورش قرار مى‏گيرد.

در قسمت اول وصيت‏نامه چنين مى‏فرمايند:

من الوالد الفان المقر للزمان المدبر العمر المستسلم للدنيا الساكن مساكن الموتى و الظاعن‏عنها غدا الى المولود المؤمل ما لايدرك السالك سبيل من قد هلك غرض الاسقام و رهينة الايام ورمية المصائب وعبد الدنيا وتاجر الغرور وغريم المنايا واسير الموت وحليف الهموم وقرين‏الاحزان ونصب الآفات وصريع الشهوات وخليفة الاموات;

از پدرى فانى معترف به سختگيرى زمان كه آفتاب عمرش رو به غروب است و خواه ناخواه‏تسليم گذشت دنياست، همو كه در منزلگاه پيشينيان سكنا گرفته و فردا از آن كوچ خواهد كرد، به‏فرزندى آرزومند، آرزومند چيزى كه هرگز به دست نمى‏آيد در راهى گام برمى‏دارد كه ديگران در آن‏گام نهادند و هلاك شدند، به كسى كه هدف بيمارى‏هاست. گروگان روزگار و در تيررس مصائب وبنده دنيا و بازرگان غرور و بدهكار و اسير مرگ، هم‏پيمان اندوه‏ها و قرين غمها، آماج آفات و بلاها ومغلوب شهوات و جانشين مردگان است.

معمولا عواطف و احساسات بين احبا و اقرباء هنگام جدايى و فراق، مخصوصافراق دايمى و مرگ بروز و ظهور بيشترى دارد و به اين جهت است كه وصيت‏نامه- قبل از طرح هر گونه سفارشى - با اين عبارت شروع مى‏شود:

من الوالد الفان اين وصيت از پدرى است كه قريب شصت‏سال از عمر او گذشته وروبه مرگ و زوال است، مرگ هم مختص او نيست، بلكه ديگران هم كه قبل از اوبودند تسليم مرگ شدند. بعد به اين نكته تذكر مى‏دهند كه فرزندم تو هم در دنياى‏بى‏وفا و فريب كار ماندنى نيستى و در زندگى چند روزه دنيا با داشتن آرزوهاى زياد بامصائب و مشكلاتى دست‏به گريبان هستى.

دومين قسمت وصيت‏نامه نيز در صدد مقدمه چينى و فراهم نمودن آمادگى ذهنى‏براى پذيرش نصايح از راه تحريك عواطف و اظهار خيرخواهى و محبت و دلبستگى‏است:

اما بعد فان فيما تبينت من ادبار الدنيا عني وجموح الدهر علي واقبال الآخرة الي مايزعني‏عن ذكر من سواي والاهتمام بما ورائي غير اني حيث تفرد بي دون هموم الناس هم نفسي فصدفني،رايي وصرفني عن هواي وصرح لي محض امري فافضى بي الى جد لايكون فيه لعب وصدق‏لايشوبه كذب ووجدتك بعضي بل وجدتك كلي حتى كان شيئا لو اصابك اصابني وكان الموت‏لو اتاك اتاني فعناني من امرك ما يعنيني من امر نفسي فكتبت اليك كتابي مستظهرا به ان بقيت لك‏او فنيت;

اما بعد، آگاهى من از پشت كردن دنيا و چيرگى روزگار و روى آوردن آخرت به سويم مرا از يادغير خودم باز داشته و تمام همتم را به سوى آخرت جلب كرده است. و از آن جا كه به خويشتن‏مشغولم، از غير خودم روى برتافته‏ام; اين وضع، هوا و هوسم را كنار زده و نظر خالص و نهايى رابراى من آشكار ساخته، لذا مرا به مرحله‏اى رسانده كه سراسر جدى است و شوخى در آن راه ندارد وبه راستى وصداقتى كشانده كه در آن دروغ نيست; و چون تو را جزئى از خود بلكه همه خودم يافتم‏آن‏چنان‏كه اگر ناراحتى به تو رسد به من رسيده و اگر مرگ دامنت را بگيرد، گويا دامن مرا گرفته به اين‏جهت، اهتمام كار تو را اهتمام كار خودم يافتم، لذا اين نامه را براى تو نوشتم تا تكيه‏گاه تو باشد،خواه من زنده باشم يا نباشم.


104

در اين قسمت امام‏عليه السلام مى‏فرمايند: براى من روشن شده كه به سنى رسيده‏ام كه‏ديگر بايد تنها به فكر خود باشم و هم و غم خود را متوجه آخرت خود نمايم، لكن به‏اين علت كه تو فرزند من، يعنى جگر گوشه من، بلكه وجودت وجود من است، لذاهر مصيبتى بر تو وارد شود گويا بر من وارد شده; اين وصيت را براى تو مى‏نويسم‏درحالى كه بنا نداشتم به غير از خودم اشتغالى داشته باشم، ولى چون تو را از خودم‏جدا نمى‏بينم، بلكه تو را عين خودم مى‏دانم به نصيحت تو مشغول شدم و اين وصيت‏را براى تو نوشتم تا در حيات و ممات من كمكى براى تو باشد.

در بخش ديگر براى اظهار محبت و ابراز خير خواهى و برانگيختن عواطف‏مى‏فرمايند:

اي بني اني لما رايتني قد بلغت‏سنا ورايتني ازداد وهنا بادرت بوصيتي اليك واوردت‏خصالا منها قبل ان يعجل بي اجلي دون ان افضي بي بما في نفسي او انقص في رايي كما نقصت في‏جسمي او يسبقني اليك بعض غلبات الهوى وفتن الدنيا فتكون كالصعب النفور;

پسرم! هنگامى كه يافتم به سن پيرى رسيده‏ام و ديدم قوايم به سستى مى‏گرايد، به اين وصيت‏مبادرت ورزيدم; و فرازهائى از آن را به تو گفتم، مبادا اجلم فرا رسد در حالى كه آنچه در درون‏داشته‏ام بيان نكرده باشم، پيش از آن كه در رايم نقصان ايجاد شود. همچنان كه در جسمم پيش آمده ياپيش از آن كه هوا و هوس و فتنه‏هاى دنيا بر تو هجوم آورد و همچون مركبى سركش گردى.

كلمه بني سيزده مرتبه در اين وصيت‏به كار رفته:

1. فاني اوصيك بتقوى الله - اي بني - ولزوم امره;

2. اي بني اني لما رايتني...;

3. اي بني اني وان لم اكن قد عمرت عمر من كان قبلي...;

4. واعلم يا بني ان احب ما انت آخذ به الي من وصيتي تقوى الله...;

5. فتفهم يا بني وصيتي;

6 . واعلم يا بني ان احدا لم ينبي‏ء عن الله سبحانه كما انبا عنه الرسول‏صلى الله عليه وآله;

7. واعلم يا بنى انه لو كان لربك شريك لاتتك رسله ولرايت آثار ملكه وسلطانه;

8 . يا بنى انى قد انباتك عن الدنيا و حالها;

9. يا بني اجعل نفسك ميزانا فيما بينك و بين غيرك;

10. واعلم يا بنى انك انما خلقت للآخرة لا للدنيا;

11. يا بنى اكثر من ذكر الموت;

12. واعلم يا بني ان من كانت مطيته الليل والنهار فانه يسار به وان كان واقفا;

13. واعلم يا بني ان الرزق رزقان.

كلمه بني مصغر ابن است كه به ياى متكلم اضافه شده و از آن مهربانى و دلسوزى‏و دلبستگى فهميده مى‏شود.

راغب مى‏گويد:

«وابن اصله بنو لقولهم الجمع ابناء في التصغير بني ... وسمي بذلك بناء للاب فان الاب هوالذي بناه وجعله الله بناء في ايجاده ويقال لكل ما يحصل من جهة شي‏ء او من تربيته او بتفقده اوكثرة خدمته له او قيامه بامره هو ابنه نحو فلان ابن حرب وابن سبيل للمسافر وابن الليل وابن العلم... وفلان ابن بطنه وابن فرجه اذا كان همه مصروفا اليهما وابن يومه اذا لم يتفكر في غده;

«ابن‏» اصلش «بنو» است كه جمعش «ابناء» و تصغيرش «بني‏» مى‏باشد... ناميدن فرزند به «ابن‏»از اين جهت است كه پدرش او را ساخته و خداوند پدر را براى فرزند در حكم بنا و سازنده‏قرار داده است و به هر كه تحت تربيت و سرپرستى و خدمت زياد و اقدام براى كارهايش و مراقبت‏قرار گيرد فرزند گفته مى‏شود، مثل ابن حرب; يعنى فرزند جنگ كه در جنگ پرورش يافته(يا جنگجو پرورش يافته); فرزند راه; يعنى كسى كه در سفر كسب تجربه كرده يا زاده دانش و علم،كسى كه با علم و دانش‏اندوزى رشد كرده‏است... . ابن بطن، كسى است كه همت او شكمش مى‏باشدهمچنين ابن فرج، كسى كه همتش فرجش است و ابن يوم، كسى است كه تنها به فكر امروز است و به‏فردا كار ندارد.

در قرآن كريم نيز اين كلمه در چند مورد براى ابراز مهربانى و ملاطفت و دلسوزى‏به كار گرفته شده:

يا بني اركب معنا ولا تكن من الكافرين; (13)

پسرم! تو هم بدين كشتى درآى كه نجات يابى و با كافران مباش كه هلاك خواهى شد.

قال يا بني لاتقصص رؤياك على اخوتك فيكيدوا لك كيدا; (14)


105

پسرم! زنهار خواب خود را بر برادرانت‏حكايت مكن كه بر تو حسد و مكرخواهند برد.

واذ قال لقمان لابنه وهو يعظه يا بني لا تشرك بالله; (15)

[اى رسول ما!] ياد آر زمانى كه لقمان در مقام پند و اندرز به فرزندش گفت: هرگز شرك‏به خدا نياور.

يا بني انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن في صخرة او في السماوات او في الارض‏يات بها الله; (16)

پسرم! بدان كه خدا اعمال بد و خوب خلق را اگر چه به مقدار خردلى در ميان سنگى يا درآسمان‏ها يا زمين پنهان باشد، همه را در محاسبه مى‏آورد.

يا بني اقم الصلوة وامر بالمعروف وانه عن المنكر; (17)

پسرم! نماز بپا دار و امر به معروف و نهى از منكر كن.

يا بني اني ارى في المنام اني اذبحك فانظر ماذا ترى; (18)

پسرم! من در خواب ديدم كه تو را قربانى مى‏كنم; در اين واقعه تو را چه نظرى است؟

دو نكته ديگر از اين بخش از وصيت‏نامه امام‏عليه السلام به فرزندشان استفاده مى‏شود:

اول اين كه پيرى و گذشت عمر علاوه بر اين كه باعث ضعف قواى جسم مى‏شودموجب تضعيف ذهن و قوه تفكر نيز مى‏گردد. (19)

قرآن كريم مى‏فرمايد:

ومن نعمره ننكسه في الخلق افلا يعقلون; (20)

ما هر كس را عمر دراز داديم، به هنگام پيرى در خلقتش بكاستيم; آيا در اين كار تعقل نمى‏كنند؟

نكته دوم در مورد قابليت قابل است كه اگر قلب انسان زنگار گرفت، ديگرظرفيت پذيرش حقايق را از دست مى‏دهد. (21)

چهارمين بخش از اين وصيت‏شريف كه در آن اظهار محبت و جلب اعتماد وابراز خيرخواهى شده:

فاستخلصت لك من كل امر نخيله و توخيت لك جميله وصرفت عنك مجهوله ورايت‏حيث‏عنانى من امرك ما يعنى الوالد الشفيق واجمعت عليه من ادبك ان يكون ذلك ... ثم اشفقت ان‏يلتبس عليك ما اختلف الناس فيه من اهوائهم وآرائهم مثل الذي‏التبس عليهم فكان احكام ذلك‏على ما كرهت من تنبيهك له احب الي من اسلامك الى امر لا آمن عليك به الهلكة ورجوت ان‏يوفقك الله فيه لرشدك وان يهديك لقصدك فعهدت اليك وصيتي هذه;

از ميان تجارب گذشتگان قسمت‏هاى مهم را برايت‏خلاصه كردم و از بين همه آنها زيبايش رابرايت انتخاب كردم و مجهولات آن را از تو دور داشتم، و لذا همان گونه كه يك پدر مهربان بهترين‏نيكى‏ها را براى فرزندش مى‏خواهد، من نيز صلاح ديدم كه تو را اين گونه تربيت كنم و همت‏خود رابر آن گماشتم، آن گاه از آن ترسيدم كه آنچه بر مردم در اثر پيروى هوا و هوس و عقايد باطل مشتبه‏شده، بر تو نيز مشتبه گردد. به همين دليل، روشن ساختن اين قسمت اگر چه چندان خوشايند تونباشد، پيش من محبوب‏تر از آن است كه تو را تسليم امرى سازم كه از هلاكت تو ايمن نباشم.و اميد دارم خداوند تو را در طريق رشد و صلاحت توفيق دهد و به مقصودت رهبرى كند; اينك اين‏وصيتم را براى تو مى‏فرستم.

از اين بخش از سخنان على‏عليه السلام در وصيت‏به فرزند گرامى‏اش امام حسن‏عليه السلام به‏وضوح درمى‏يابيم كه مسؤوليت پدر فقط در تامين خوراك و پوشاك و مسكن فرزندنيست، بلكه يك پدر وظيفه شناس و متعهد بيش از هر چيز به مساله آموزش وپرورش فرزند خويش توجه دارد و نسبت‏به آن احساس مسؤوليت مى‏نمايد وتربيت صحيح فرزند خود را سرلوحه برنامه‏هاى زندگى خويش قرار مى‏دهد. خطرهجوم عقايد و افكار باطل و فرهنگ‏هاى منحط بيش از هر چيز ديگر مورد توجه يك‏پدر دلسوز مى‏باشد.

نكته ديگر در اين قسمت از دعاى حضرت است‏براى فرزند دلبندش كه علاوه برتحبيب و ابراز علاقه، دستورى است‏براى پدران نسبت‏به فرزندانشان; در روايات‏نيز ترغيب شده به دعاى پدر براى فرزند. (22)

پنجمين قسمت از اين وصيت‏شريف كه در آ ن ابراز خيرخواهى و اظهار محبت‏و دلسوزى شده:


106

فاني لم آلك نصيحة وانك لن تبلغ في النظر لنفسك وان اجتهدت مبلغ نظري لك;

من از هيچ اندرزى در باره‏ات كوتاهى نكردم و تو هر قدر هم كوشش كنى و صلاح خويش رابخواهى در نظر بگيرى، مصالح خود را به آن اندازه كه من درباره تو تشخيص داده‏ام تشخيص‏نخواهى داد.

اين قسمت از وصيت نامه امام به فرزند دلبندش در نهايت صراحت، خيرخواهى‏و دلسوزى را نسبت‏به او ابراز مى‏نمايد.

علاوه بر اين مطلب كه مورد بحث‏بود، مطلب ديگرى نيز از اين عبارت فهميده‏مى‏شود كه عبارت است از اين كه پدر به دليل تجربه و چشيدن سرد و گرم روزگار،ديد وسيع‏ترى از فرزند نسبت‏به مصالح و مفاسد او دارد، كما اين كه اين مطلب را ازكلام ديگرى از اميرالمؤمنين‏عليه السلام نيز مى‏توان استفاده نمود:

راي الشيخ احب الي من جلد الغلام (وروي: من مشهد الغلام); (23)

راى و تدبير پير نزد من بهتر است از استقامت جوان در ميدان جنگ، و در روايت ديگرى‏آمده است: از جنگجويى جوان.


107

ج) استفاده از تجارب ديگران در امر تربيت: گذشته، چراغ راه آينده

واعرض عليه اخبار الماضين وذكره بما اصاب من كان قبلك من الاولين و سر في ديارهم‏وآثارهم فانظر فيما فعلوا وعما انتقلوا واين حلوا ونزلوا! فانك تجدهم قد انتقلوا عن الاحبة وحلواديار الغربة وكانك عن قليل قد صرت كاحدهم فاصلح مثواك... فبادرتك بالادب قبل ان يقسو قلبك‏ويشتغل لبك لتستقبل بجد رايك من الامر ما قد كفاك اهل التجارب بغيته وتجربته فتكون قد كفيت‏مؤنة الطلب وعوفيت من علاج التجربة فاتاك من ذلك ما قد كنا ناتيه واستبان لك ما ربما اظلم‏علينا منه.

اي بني اني وان لم اكن عمرت عمر من كان قبلي فقد نظرت في اعمالهم وفكرت في اخبارهم‏وسرت في آثارهم حتى عدت كاحدهم بل كاني بما انتهى الي من امورهم قد عمرت مع اولهم الى‏آخرهم فعرفت صفو ذلك من كدره ونفعه من ضرره فاستخلصت لك من كل امر نخيله وتوخيت لك‏جميله وصرفت عنك مجهوله.

استدل على مالم يكن بما قدكان فان الامور اشباه.

العقل حفظ التجارب وخير ماجربت ما وعظك;

اخبار گذشتگان را بر قلبت عرضه نما و آنچه را كه به پيشينيان رسيده ياد آورش نما، در ديار وآثار مخروبه آنها گردش كن و درست‏بنگر آنها چه كرده‏اند، ببين از كجا منتقل شده‏اند و در كجافرود آمده‏اند. خواهى ديد از ميان دوستان منتقل شده و به ديار غربت‏بار انداخته‏اند. گوياطولى نكشد كه تو هم يكى از آنها خواهى بود; پس منزلگاه آينده خودت را اصلاح كن. در تعليم وادب تو پيش از آن كه قلبت‏سخت‏شود و عقل و فكرت به امور ديگر مشغول گردد مبادرت ورزيدم،تا با تصميم جدى به استقبال امورى بشتابى كه انديشمندان و اهل تجربه زحمت آزمودن آن راكشيده‏اند و تو را از تلاش بيشتر بى‏نياز ساخته‏اند; بنابراين آنچه از تجربيات آنها نصيب ما شده، نصيب تو هم خواهد شد، بلكه شايد پاره‏اى از آنچه بر ما مخفى مانده به مرور زمان بر توروشن گردد. پسرم! درست است كه من به اندازه همه كسانى كه پيش از من زيسته‏اند عمر نكرده‏ام،اما در كردار آنها نظر افكنده و در اخبارشان تفكر نمودم و در آثار آنها به سير و سياحت پرداختم تابدان جا كه يكى از آنها شدم، بلكه گويا در اثر آنچه از تاريخ آنها به من رسيده، با همه آنها از اول تاآخر بوده‏ام. من قسمت مصفا و زلال زندگى آنان را از بخش كدر و تاريك بازشناختم و سود وزيانش را دانستم، از ميان تمام آنها قسمت‏هاى مهم و برگزيده را برايت‏خلاصه كردم، و از بين همه‏آنها زيبايش را برايت انتخاب نمودم و مجهولات آن را از تو دور داشتم.

با آنچه در گذشته ديده و شنيده‏اى، بر آنچه هنوز نيامده است استدلال كن، چرا كه امور شبيه‏يكديگرند.

عقل، نگهدارى تجربه‏هاست و بهترين تجربه‏ها آن است‏كه به تو پند دهد.

يكى از مهم‏ترين عوامل مؤثر در تربيت، استفاده از تاريخ و تجارب به‏دست آمده‏ازسرگذشت پيشينيان است. مطالبى كه از اين قسمت استفاده مى‏شود، در چهار عنوان‏مطرح مى‏نماييم:


108

1) فايده و اهميت علم تاريخ و سرگذشت پيشينيان

سرت في آثارهم حتى عدت كاحدهم بل كانى ...

شناخت و بررسى سرگذشت پيشينيان انسان را به حدى از دانش و آگاهى‏مى‏رساند كه گرچه عمر آنها را نداشته گويا با آنها زندگى كرده، بلكه از اول تا آخر باآنها بوده و از اين دانش در ساختن زندگى خود به خوبى مى‏تواند بهره‏مند شود.

اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏فرمايند :

وفي التجارب علم مستانف; (24)

در تجارب دانشى جديد است.

العقل عقلان عقل الطبع وعقل التجربة; (25)

عقل دو قسم است: يكى تفكر و آگاهى‏هايى كه انسان ذاتا و بدون اكتساب از گذشتگان‏آنها را داراست، و قسم ديگر معلوماتى كه از راه بررسى رفتار و كردار و سرنوشت پيشينيان‏بدست آورده است.

اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏فرمايند:

راي الرجل على قدر تجربته; (26)

ارزش نظريه شخص به اندازه ميزان تجربه وشناخت و استفاده او از تاريخ گذشتگان است.

لذا در جاى ديگر فرموده‏اند:

راي الشيخ احب الي من جلد الغلام وروي: من مشهد الغلام. (27)

قرآن كريم براى سرگذشت پيشينيان و بررسى آن، اهميت فراوانى قايل شده وعلاوه بر آيات فراوانى كه در شرح حال آنها دارد، سوره‏هايى هم به اسم امت‏هاى‏سابق يا شخصيت‏هاى برجسته تاريخ نامگذارى شده است; مثل: آل عمران، يونس،هود، يوسف، ابراهيم، مريم، بنى اسرائيل، لقمان، انبيا، نوح.


109

2) بررسى اخبار گذشتگان

يكم: بررسى رفتار پيشينيان

فانظر فيما فعلوا: در قرآن علاوه بر بيان سرگذشت امت‏هاى قبل و برخورد آنها باانبيا و اولياى الهى، به تذكر و ياد آورى آنها دستور داده شده، مثل:

واذكر في الكتاب مريم اذ انتبذت من اهلها مكانا شرقيا; (28)

اى رسول ما! ياد كن در كتاب خود مريم را آن روزى كه از اهل خانه خويش كنار گرفته به مكانى‏به مشرق روى آورد.

واذكر في الكتاب ابراهيم انه كان صديقا نبيا; (29)

اى رسول ما! ياد كن در كتاب خود ابراهيم را، شخص بسيار راستگو و پيغمبرى بزرگ بود.

واذكر فى الكتاب موسى انه كان مخلصا وكان رسولا نبيا; (30)

اى رسول ما! در كتاب خود ياد كن موسى را كه او بنده‏اى بااخلاص زياد و رسولى بزرگ ومبعوث به پيغمبرى بر خلق بود.

واذكر فى الكتاب اسماعيل انه كان صادق الوعد; (31)

اى رسول ما! ياد كن در كتاب خود شرح حال اسماعيل را كه بسيار در وعده صادق و پيغمبرى‏بزرگوار بود.

واذكر عبدنا داود ذا الايد انه اواب; (32)

از بنده ما داود ياد كن كه در اجراى امر ما بسيار نيرومند بود و به درگاه ما توبه و انابه مى‏كرد.

واذكر عبدنا ايوب اذ نادى ربه; (33)

اى رسول ما! ياد آر بنده ما ايوب را هنگامى كه به درگاه خدا عرضه داشت.

واذكر عبادنا ابراهيم واسحق ويعقوب اولى الايدى والابصار; (34)

اى رسول ما! ياد كن از بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب كه همگى صاحب اقتدار و بصيرت‏بودند.

واذكر اسماعيل واليسع وذالكفل وكل من الاخيار; (35)

اى رسول ما! ياد كن از اسماعيل و يسع و ذوالكفل، در حالى كه همگى از نيكوكاران بودند.

واذكراخا عاد اذ انذر قومه بالاحقاف; (36)

اى رسول ما! ياد كن هود، پيغمبر قوم عاد را كه در سرزمين احقاف امتش را پند و اندرز داد.

دوم: مشاهده ابنيه و آثار تاريخى: و سر فى ديارهم و آثارهم; و سرت فى آثارهم

بررسى تاريخ و سرگذشت پيشينيان اگر همراه با شواهد خارجى و عينى مثل‏قبور و ابنيه باشد، با اعتماد بيشترى توام مى‏گردد.

مثلا اگر خرابه‏هاى تخت جمشيد و پاسارگاد نبود، مورخان و محققان هر اندازه‏هم در كتاب‏هاى تاريخى در مورد ايران باستان مطالعه مى‏كردند، باور كردن اصل‏وجود آنها، تا چه رسد به جزئيات و خصوصيات، برايشان بسيار دشوار بود.

ابنيه و قبور پيشينيان به منزله تاريخ عينى و خارجى است در مقابل تاريخ مكتوب‏در صفحات و اوراق كتاب‏ها. مشاهده ستون‏هاى سربه فلك كشيده تخت جمشيد وسنگ نبشته‏ها و نقش‏هايى كه بر سنگها حك شده مطالعه تاريخ سراسر ظلم پادشاهان‏ايران باستان است. اين بناها به وضوح با ما سخن مى‏گويند كه حكام و پادشاهان‏چگونه عده‏اى از مزدوران را به كار گمارده تا چنين كاخ‏هايى را بنا كرده‏اند. اهرام مصرو خرابه‏هاى باقى‏مانده قصر اموى، همه و همه بيانگر سرگذشت‏سراسر تاريك وظلمانى ستمكاران است.

در مقابل، مشاهده قبور و آثار به جا مانده از اولياى خدا به منزله خواندن تاريخ‏سراسر افتخار و عظمت آنان است. ديدن مسجد الحرام، مسجد النبى، مسجد كوفه وقبور بزرگان دين و ساير آثار اولياى خدا، مثل مسجد الاقصى و حرم ابراهيمى گواه‏صدق سرگذشت پرافتخار آنهاست.

از اين‏جاست كه خيانت وهابيون در اجراى نقشه شوم استعمارگران و تخريب‏آثار و قبور و مخالفت‏با تكريم و بزرگداشت اولياى خدا و احترام مشاهد مشرفه،آشكار مى‏گردد.

سوم: بررسى عاقبت و سرنوشت پيشينيان: وعما انتقلوا و اين حلوا و نزلوا...

قرآن كريم بر اين نكته، يعنى مطالعه عاقبت كار گذشتگان تاكيد فراوان دارد:

فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين; (37)


110

در اطراف زمين گردش كنيد تا ببينيد كه چگونه عاقبت هلاك شدند كسانى كه وعده‏هاى خدا راتكذيب كردند.

قل سيروا فى الارض ثم انظروا كيف كان عاقبة المكذبين; (38)

بگو اى پيغمبر! در روى زمين گردش كنيد تا سرانجام سخت تكذيب كنندگان را ببينيد.

فانظر كيف كان عاقبة المفسدين; (39)

بنگر تا عاقبت‏به روزگار آن تبه‏كاران چه رسيد.

فانظر كيف كان عاقبة الظالمين; (40)

بنگر تا عاقبت چه به روزگار ستمگران رسيد.

فانظر كيف كان عاقبة المنذرين; (41)

بنگر كه عاقبت كار انذارشدگان به كجا كشيد.

قل سيروا فى الارض كيف كان عاقبة المجرمين; (42)

بگو: در روى زمين گردش كنيد تا ببينيد عاقبت كار بدكاران به كجا كشيد.

فنبذناهم فى اليم فانظر كيف كان عاقبة الظالمين; (43)

همه را به دريا غرق ساختيم; بنگر عاقبت كار ستمكاران به كجا كشيد.

فانتقمنا منهم فانظر كيف كان عاقبة المكذبين; (44)

ما هم از آنان انتقام كشيديم، بنگر عاقبت كار كافران مكذب به كجا كشيد.


111

3) تحليل و بررسى تاريخ و سرگذشت پيشينيان

فاستخلصت لك من كل امر نخيله.

صرف دانستن هر يك از حوادث تاريخى بدون ارتباط با هم و بدون به‏دست‏آوردن قضايا و ضوابط كلى و فراگير، فايده و نتيجه‏اى نخواهد داشت; لذا بايد علاوه‏بر دانستن وقايع، رابطه بين آنها و مشتركات آنها را هم به دست آورد از اين‏جاست كه‏علم تاريخ از فلسفه تاريخ جدا شده و دانشى به عنوان فلسفه تاريخ مطرح مى‏گردد.


112

4) پند گرفتن از سرگذشت پيشينيان

وكانك عن قليل صرت كاحدهم فاصلح مثواك.

دانستن حوادث و وقايع تاريخ و آگاهى از قوانين و نظامات حاكم بر آن نيز به‏تنهايى براى ما كافى نيست، بلكه بايد در عمل آنها را مراعات نمود.

در همين وصيت مى‏فرمايند:

يا بنى اني قد انباتك عن الدنيا وحالها وزوالها وانتقالها وانباتك عن الآخرة وما اعد لاهلهافيها وضربت لك فيهما الامثال لتعتبر بها وتحذو عليها;

فرزندم! من تو را از دنيا و زوال و دگرگونى‏اش آگاه ساختم و از آخرت و آنچه براى اهلش در آن‏مهيا شده مطلع گردانيدم و درباره هر دو برايت مثلها زدم تا به وسيله آنها عبرت گيرى و در راه صحيح‏گام نهى.

و در جاى ديگر مى‏فرمايند:

فاعتبروا بما اصاب الامم المستكبرين من قبلكم من باس الله وصولاته و وقائعه ومثلاته‏واتعظوا بمثاوى خدودهم ومصارع جنوبهم; (45)

از آنچه به امت‏هاى متكبر پيشين از عذاب و كيفرها و عقوبت‏ها رسيده است عبرت گيريد و ازقبرهاى آنها و محل خوابيدنشان در زير خاك پند پذيريد.

و نيز مى‏فرمايند:

وان لكم فى القرون السالفة لعبرة اين العمالقة وابناء العمالقة اين الفراعنة وابناء الفراعنة اين‏اصحاب مدائن الرس الذين قتلوا النبيين واطفؤوا سنن المرسلين واحيوا سنن الجبارين اين الذين‏ساروا بالجيوش وهزموابالالوف وعسكروا العساكر ومدنوا المدائن; (46)

براى شما در سرگذشت پيشينيان درس‏هاى عبرت فراوانى وجود دارد . كجايند عمالقه وكجايند فرزندان آنها ؟ كجايند فرعون‏ها و فرزندانشان ؟ اصحاب شهرهاى «رس‏» همان‏ها كه‏پيامبران را كشتند و راه و رسم ستمگران را زنده ساختند ، كجايند ؟ كجايند آنها كه با لشكرهاى گران‏به راه افتادند و هزاران نفر را هزيمت دادند ، سپاهيان فراوان گرد آوردند و شهرها بنا نمودند.


113

د) تاثير توجه به مبدا - تعالى - در تربيت

1) شناخت‏خداى تعالى

واعلم يابني ان احدا لم ينبي‏ء عن الله سبحانه كما انبا عنه الرسول‏صلى الله عليه وآله فارض به رائدا والى‏النجاة قائدا ... واعلم يابني انه لو كان لربك شريك لاتتك رسله ولرايت آثار ملكه وسلطانه‏ولعرفت افعاله وصفاته ولكنه اله واحد كما وصف نفسه لايضاده في ملكه احد ولايزول ابدا ولم‏يزل اول قبل الاشياء بلا اولية وآخر بعد الاشياء بلانهاية عظم عن ان تثبت ربوبيته باحاطة قلب‏او بصر فاذا عرفت ذلك فافعل كما ينبغي لمثلك ان يفعله في صغر خطره وقلة مقدرته وكثرة عجزه‏وعظيم حاجته الى ربه في طلب طاعته والخشية من عقوبته والشفقة من سخطه فانه لم يامرك الابحسن ولم ينهك الا عن قبيح;

پسرم! بدان كه هيچ كس از خدا همچون پيغمبر اسلام خبر نياورده است; بنابراين، رهبرى او راء;كع!بپذير و در طريق نجات و رستگارى، او را قائد خويش انتخاب كن. پسرم! بدان اگر پروردگارت‏شريكى داشت، رسولان او نيز به سوى تو مى‏آمدند و آثار ملك و قدرتش را مى‏ديدى و افعال وصفاتش را مى‏شناختى، اما او خدايى ست‏يكتا، همان‏گونه كه خويش را توصيف كرده، هيچ كس درملك و مملكتش قادر به ضديت‏با او نيست، هرگز از بين نخواهد رفت و همواره بوده است. او سرسلسله هستى است، بدون اين كه آغازى داشته باشد و آخرين آنهاست، بدون آن كه پايانى برايش‏تصور شود، بزرگ مرتبه‏تر از آن است كه ربوبيتش در احاطه فكر قرار گيرد. حال كه اين حقيقت راشناختى، در عمل بكوش، آن‏چنان كه سزاوار مانند تويى در كوچكى قدر و منزلت و كمى قدرت وفزونى عجز و نياز شديد به پروردگار است; در راه اطاعتش كوشش نما، از عقوبتش ترسان باش و ازخشمش بيمناك، چرا كه او تو را جز به نيكى امر نكرده و جز از قبيح و زشتى باز نداشته است.

مطالب اين بخش كه در مورد شناخت‏خداى تعالى است را تحت چهار عنوان‏مطرح مى‏نماييم:

يكم: توقيفى بودن اسماء;

دوم: برهان يگانگى خداى تعالى;

سوم: صفات خداى تعالى;

چهارم: آثار شناخت‏خداى تعالى.


114

يكم: توقيفى بودن اسما

واعلم يا بني ان احدا لم ينبى‏ء عن الله سبحانه كما انبا عنه الرسول‏صلى الله عليه وآله


115

فرق بين اسم و صفت

علامه طباطبائى‏رحمه الله در تفسير الميزان، ذيل آيه شريفه ولله الاسماء الحسنى فادعوه بهاوذروا الذين يلحدون في اسمائه سيجزون ما كانوا يعملون (47) مى‏گويد:

ميان اسم و صفت هيچ فرقى نيست، جز اين كه صفت دلالت مى‏كند بر معنايى از معانى كه ذات‏متصف به آن و متلبس به آن است، چه عين ذات باشد چه غير آن، و اسم دلالت مى‏كند بر ذات در آن‏حالى كه ماخوذ به وصف است; پس حيات و علم وصفند و حى و عالم اسم، و چون الفاظ كارى جزدلالت‏بر معنا و انكشاف آن ندارند، لذا بايد گفت: حقيقت صفت و اسم آن چيزى است كه لفظ صفت‏و اسم، آن حقيقت را كشف مى‏كند. پس قيقت‏حيات و آن چيزى كه لفظ حيات بر آن دلالت دارد،در خداى تعالى صفتى است الهى كه عين ذات اوست و حقيقت ذاتى كه حيات عين اوست، اسم الهى‏است. با اين نظر حى و حيات هر دو اسم مى‏شوند براى اسم و صفت، هر چند به نظريه قبلى خوداسم و خود صفتند.» (48)


116

قرآن و توقيفى بودن اسما

براى اثبات توقيفى‏بودن اسما، به آيه ولله الاسماء الحسنى فادعوه بها و ذروا الذين‏يلحدون فى اسمائه سيجزون ما كانوا يعملون (49) تمسك نموده‏اند.

استدلال به اين آيه، متوقف است‏بر دو امر: امر اول اين كه: «لام‏» در «الاسماء» لام‏عهد باشد، كه اشاره دارد به اسمايى كه در كتاب و سنت وارد شده; امر دوم اين كه:الحاد به معناى تعدى از اسما و صفاتى است كه در كتاب و سنت ذكر شده‏است.

ممكن است در جواب گفته شود: اولا: لام براى استغراق است نه عهد، و كلمه‏«لله‏» مقدم شده براى افاده حصر و ظاهرا معناى آيه اين است كه: هر اسم احسن درعالم وجود حقيقتا براى خداى تعالى است و احدى با او شريك نيست، مگر آن كه‏خداى تعالى به غير خود افاضه نمايد كه آن غير در آن وصف حدوثا و بقاءا محتاج وفقير الى الله‏است.

و ثانيا: «الحاد» به معناى ميل از وسط است‏به يكى از دو طرف افراط و تفريط.

راغب مى‏گويد:

والالحاد في اسمائه على وجهين : احدهما ان يوصف بما لا يصح وصفه به والثاني ان يتاول‏اوصافه على ما لا يليق به;

الحاد در اسماى خدا به دو گونه است: اول اين كه خدا توصيف شود به چيزى كه صحيح نيست‏به آن توصيف گردد; و دوم آن است كه صفات خدا به گونه ناشايست تاويل گردد.

غير از دو وجهى كه راغب براى الحاد در اسما بيان نموده وجوه ديگرى نيزهست،از جمله:

1. تغيير دراسما و اطلاق آن بر بت‏ها، مثل «اللات‏» كه از «الاله‏» اخذ شده و مثل‏«العزى‏» كه از «العزيز» اخذ شده است.

2. تسميه خدا به بعضى از اسما و عدم تسميه او به بعضى ديگر، كما اين كه عرب‏يا الله‏و يا رحيم مى‏گفتند و يا رحمان نمى‏گفتند و براى دفع اين الحاد، خداى تعالى‏مى‏فرمايد:

قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ايا ما تدعوا فله الاسماء الحسنى; (50)

بگو: خدا را با اسم الله يا اسم رحمان به هر اسمى بخوانيد، اسماى نيكو همه مخصوص اوست.

و نيز مى‏فرمايد:

و اذا قيل لهم اسجدوا للرحمن قالوا وما الرحمن انسجد لما تامرنا وزادهم نفورا; (51)

و چون تو به اين مردم كافر بگويى بياييد خداى رحمان را سجده كنيد، در جواب گويند: خداى‏رحمان كيست؟ آيا به آنچه تو ما را امر مى‏كنى سجده كنيم؟ و دعوت خدا به جاى اطاعت، برنفرتشان بيفزايد.

خلاصه كلام اين كه ملاك در اسما و صفات خداى تعالى اين‏است كه صفتى كه‏كمال محسوب گردد، خداى تعالى متصف به آن است و هر چه نقص محسوب گردداز آن منزه است; پس ممكن است گفته شود: صفات در عدد خاصى محدود نيست،گرچه بعضى محدود به عدد خاص نموده‏اند.


117

توقيفى بودن اسما در روايات

در نامه 31 نهج البلاغه مى‏فرمايند:

واعلم يابني ان احدا لم ينبى‏ء عن الله سبحانه كما انبا عنه الرسول‏صلى الله عليه وآله فارض به رائدا والى‏النجاة قائدا.

و نيز در ضمن خطبه 91 معروف به خطبه اشباح - كه در پاسخ شخصى ايرادنمودند كه گفته بود: صف لنا ربنا مثلما نراه عيانا - مى‏فرمايند:

فانظر ايها السائل فما دلك القرآن عليه من صفته فائتم به واستضى‏ء بنور هدايته وما كلفك‏الشيطان علمه مما ليس في الكتاب عليك فرضه ولا في سنة النبى‏صلى الله عليه وآله والائمة الهدى اثره فكل‏علمه الى الله سبحانه فان ذلك منتهى حق الله عليك;

اى پرسش كننده كه از صفات خدا سؤال كردى! درست‏بنگر آنچه را كه قرآن از صفات او بيان‏مى‏كند، به آن اقتدا كن و از نور هدايتش بهره‏گير. شيطان تو را به مشقت فراگرفتن بيش از آنچه دركتاب خدا بر تو واجب است و در سنت پيامبرصلى الله عليه وآله و ائمه هدى آمده است، نيفكند. چيزى را كه ازصفات او نمى‏دانى به خدا واگذار، زيرا اين منتهاى حق خداوند بر تو است.

ممكن است‏به اين كلمات، استدلال بر توقيفى بودن اسما گردد و اين كه فرمود:آنچه پيامبر فرمود به آن راضى باش و بيش از آن را طلب نكن و غير از آنچه در كتاب وبيان پيامبر و ائمه هدى آمده، آنچه شيطان بر تو تكليف مى‏كند، علمش را به خداوندواگذار و در طلب آن مباش.

ممكن است گفته شود: از نوع سؤال سائل و پاسخ امام‏عليه السلام روشن مى‏گردد كه اين‏كلام شريف ربطى به توقيفى بودن اسما ندارد و در صدد نفى مذهب تشبيه است، زيراسيد رضى قبل از نقل اين خطبه مى‏گويد:

روى مسعدة بن صدقة عن الصادق جعفر بن محمدعليهما السلام انه قال خطب اميرالمؤمنين‏عليه السلام بهذه‏الخطبة على منبر الكوفة وذلك ان رجلا اتاه فقال له يا اميرالمؤمنين صف لنا ربنا مثلما نراه عيانالنزداد له حبا وبه معرفة فغضب ونادى: الصلوة جامعة فاجتمع الناس حتى غص المسجد باهله‏فصعد المنبر وهو مغضب متغير اللون فحمد الله واثنى عليه و صلى على النبى‏صلى الله عليه وآله ثم قال الحمدلله الذى لا يفره المنع والجمود... ;

امير مؤمنان اين خطبه را بر منبر كوفه به اين جهت ايراد نمود كه شخصى از امام خواست‏خدا راآن چنان برايش توصيف كند كه گويا او را با چشم مى‏بيند تا بر محبت و معرفتش افزوده گردد.امام‏عليه السلام از اين سخن غضبناك شده و اعلام كرد همه حاضر شوند. مسجد پر از جمعيت‏شد وامام‏عليه السلام بر فراز منبر قرار گرفت، در حالى كه غضبناك بود و رنگش متغير، پس از ستايش خداوند ودرود بر پيامبر اسلام چنين فرمود: ستايش مخصوص خداوندى است كه بخل و جمود بردارايى‏اش‏نمى‏افزايد... .

اما اگر استدلال شود - بر توقيفى بودن اسما - به بعضى از رواياتى كه در كتاب‏اصول كافى تحت عنوان باب النهي عن الصفة بغير ما وصف به نفسه تعالى آمده است ،ممكن است گفته شود: اين روايات در صدد نفى مذهب تشبيه است و منصرف است‏از اسما و صفاتى كه دال بر كمال است و به هيچ وجه نقص به حساب نمى‏آيد.

امام صادق‏عليه السلام در پاسخ شخصى (ابن عتيك) كه كتبا سؤال كرده بود مردمى درعراق خدا را به شكل و ترسيم وصف مى‏كنند، مذهب صحيح در توحيد را بيان‏نماييد، چنين مرقوم فرمودند:

سالت - رحمك الله - عن التوحيد وما ذهب اليه من قبلك فتعالى الله الذي ليس كمثله شى‏ءوهو السميع البصير تعالى عما يصفه الواصفون المشبهون الله بخلقه المفترون على الله فاعلم‏رحمك الله ان المذهب الصحيح في التوحيد ما نزل به القرآن من صفات الله جل وعز فانف عن الله‏تعالى البطلان والتشبيه فلا نفي و لا تشبيه هو الله الثابت الموجود تعالى الله عما يصفه الواصفون‏ولا تعدوا القرآن فتضلوا بعد البيان; (52)


118

- خدايت رحمت كند - از خداشناسى و عقيده مردم معاصرت سؤال كردى، برتر است آن‏خدايى كه چيزى مانند او نيست و او شنوا و بيناست، برتر است از آنچه توصيف كنند و او را به‏مخلوقش تشبيه كنند و بر او تهمت زنند.بدان كه - خدايت رحمت كند - روش درست‏خداشناسى‏آن است كه قرآن درباره صفات خداى جل‏وعز به آن نازل شده; بطلان و تشبيه را از خدا بركنار ساز،نه سلب درست است و نه تشبيه. اوست‏خداى ثابت موجود، برتر است‏خدا از آنچه‏توصيف‏كنندگان گويند از قرآن تجاوز نكنيد كه پس از توضيح حق گمراه شويد.

تجاوز از قرآن، توصيف خداى تعالى به چيزى است كه نقص شمرده شود و اين‏همان چيزى است كه از آن در روايات نهى شده است.


119

مقتضاى ادب و احتياط

آنچه بيان گرديد مقتضاى بحث و استدلال بود، اما مقتضاى ادب و احتياط،اكتفاى به اسما و صفاتى است كه در قرآن و در لسان معصومان‏عليهم السلام آمده‏است.

خواجه نصيرالدين طوسى - قدس الله نفسه القدوسى - در كتاب فصول (53) (ص 22)،كه به زبان فارسى نگاشته، مى‏گويد:

«لطيفة: چون معلوم شد كه بارى سبحانه يك ذات پاك است و از هيچ جهت تعددو تكثر را مجال تعرض كبرياى او نيست; پس نامى كه بر ذات پاكش اطلاق كرده‏بى‏اعتبار غير، لفظ «الله‏» است و ديگر نام‏هاى بزرگوار يا به حسب اعتبار اضافت‏يابه حسب تركب اضافت و سلب، چون حى و عزيز و واسع و رحيم; پس بنابر اين‏قضيه، هر لفظى كه لايق جلال و كمال او باشد، بر وى اطلاق توان كرد، الا آن است كه‏ادب نيست كه هر نام كه اجازت از آن حضرت صادر نشده باشد بر وى اطلاق كنند،از آن كه ممكن بود كه بر وجهى ديگر لايق و مناسب نيفتد، چه ظاهر حال، خود چنان‏اقتضا مى‏كند كه اگر رافت و عنايت‏بى‏نهايت‏به آن انبيا و مقربان را الهام ندادى،هيچ گوينده را ياراى اجراى لفظى به ازاى حقيقت او نبودى، چون از هيچ وجه اسم‏مطابق مسمى نمى‏تواند بود.»

قاضى عضد ايجى مى‏گويد:

تسميته تعالى بالاسماء توقيفية اي يتوقف على الاذن فيه وذلك للاحتياط احترازا عما يوهم‏باطلا لعظم الخطر في ذلك; (54)

نامگذارى خداى تعالى توقيفى است، يعنى متوقف بر اذن در آن نام است و اين براى احتياط ودورى از چيزى است كه باعث توهم باطل مى‏گردد، زيرا اين امر بسيار مهمى است.

علامه طباطبائى‏رحمه الله در ذيل آيه 180 سوره اعراف، پس از بحث استدلالى در عدم‏توقيفيت اسما مى‏گويد:

هذا بالنظر الى البحث التفسيري واما البحث الفقهي فمرجعه فن الفقه، والاحتياط في الدين‏يقتضي الاقتصار في التسمية بماورد من طريق السمع واما مجرد الاجراء والاطلاق من دون‏تسمية فالامر سهل;

مطالبى كه گفته شد از نظر بحث تفسيرى است و اما بحث فقهى جايش در فقه است و احتياط دردين اقتضا مى‏كند اكتفا نمودن در نامگذارى به همان نام‏هايى كه از طريق سمع رسيده و اما مجرداطلاق اسم بدون نامگذارى امر در آن سهل است.

و شيخ مفيد (قده) مى‏گويد:

واقول: انه لا يجوز تسمية البارئ تعالى الا بما سمى به نفسه في كتابه او على لسان نبيه‏او سماه حججه وخلفاء نبيه وكذلك اقول في الصفات وبهذا تطابقت الاخبار عن آل محمدعليهم السلام‏وهو مذهب جماعة الامامية وكثير من الزيدية والبغداديين من المعتزلة كافة وجمهور المرجئة‏واصحاب الحديث الا ان هؤلاء الفرق يجعلون بدل الامام الحجة في ذلك الاجماع; (55)

نامگذارى او به جز به آنچه او خود را در قرآن و در لسان پيامبر و جانشينان او خوانده جايزنيست و روايات آل محمدعليهم السلام بر اين مطالب تطابق دارد و اين عقيده اماميه و عده زيادى از زيديه وتمام معتزله بغداد و جمهور مرجئه و اصحاب حديث است، گرچه فرقه‏هاى غير اماميه به جاى امام،اجماع را دليل بر اين مطلب قرار داده‏اند.


120

دوم: برهان بر يگانگى خداى تعالى

واعلم يابني انه لو كان لربك شريك لاتتك رسله، ولرايت آثار ملكه وسلطانه، ولعرفت افعاله‏وصفاته ولكنه اله واحد كما وصف نفسه.

در اين برهان به واسطه بطلان شقوق سه گانه تالى، مقدم نيز باطل مى‏گردد; يعنى،اگر پروردگارت شريكى داشت، رسولان و فرستاده‏هاى او نيز به سوى تو مى‏آمدند،آثار ملك و قدرتش را مى‏ديدى و افعال و صفاتش را مى‏شناختى، ولى نه پيامبرانى برتو فرستاده و نه آثار ملك و قدرتش را مى‏بينى و نه افعال و صفاتى براى او مى‏شناسى;پس او خدايى است‏يكتا، همان‏گونه كه خويش را توصيف نموده است.


121

بيان استدلال

1. ملازمه بين مقدم و شقوق سه گانه تالى

الف) لوكان لربك شريك لاتتك رسله: در فرض تعدد آلهه، بايد پيامبرانى هم باشند تاتبليغ كنند و اگر آن شريك پيامبرى نفرستاد، يا ناشى از جهل اوست‏يا ناشى از عدم‏حكمت، زيرا فرض بر حق بودن تعدد آلهه است و بيان نكردن حق و عدم ابطال‏خلاف حق ناشى از جهل يا عدم حكمت است و فرض اين‏است كه شريك داراى‏صفات حسنى است و الا شريك نخواهد بود.

ب) ولرايت آثار ملكه و سلطانه: اگر خدا شريك داشت، بايد آثار ملك و قدرتش رامى‏ديديم، زيرا فرض آن‏است كه آن شريك در ربوبيت و الوهيت و ساير اسماى‏حسنى مستقل است. شريكى كه آثار نداشته باشد، وجود ندارد; يعنى از نبود معلولش‏پى به نبود علت مى‏بريم و فرض آن است كه شريك وجود دارد، پس بايد آثارمستقلى داشته باشد.

ج) ولعرفت افعاله و صفاته: اگر خداى تعالى شريك داشت، بايد افعال و صفات آن‏شريك را مى‏دانستيم، زيرا فرض استدلال اين‏است كه آن شريك، شريك‏رب‏العالمين است كه داراى اسماى حسنى است، لذا بايد او هم اسماى حسنى داشته‏باشد.

2. بطلان تالى در هر سه ملازمه

الف) نبودن رسولانى از طرف شريك، معلوم است‏بالوجدان.

ب) آثار قدرت و سلطنت‏شريك را هم نمى‏بينيم، زيرا آنچه مشاهده مى‏كنيم نظم‏و به هم پيوستگى و ترتيب و تنظيم واحدى است كه حكايت از ناظم واحد مى‏كند.

ما ترى فى خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل ترى من فطور ثم ارجع البصر كرتين‏ينقلب اليك البصر خاسئا وهو حسير; (56)

و در خلقت و آفرينش خداى رحمان هيچ بى‏نظمى و نقصانى نخواهى يافت; بارها نظر كن، آياخلل و سستى در آن توانى يافت؟ باز دوباره به چشم بصيرت دقت كن تا ديده خرد زبون و خسته،نقصى نيافته، به سوى تو بازگردد و به حسن نظم الهى بينا شود.

ج) صفات و افعالى هم براى آن شريك فرضى نمى‏دانيم، زيرا تعدد ذاتى كه‏داراى اسماى حسنى باشد معقول نيست، زيرا اسماى حسنى كامل‏ترين مراتب‏اوصاف كمال است ومرتبه اكمل تعدد پذير نيست.

نظير اين استدلال در قرآن نيز آمده است:

و ما كان معه من اله اذا لذهب كل اله بما خلق ولعلا بعضهم على بعض. (57)

لو كان فيهما آلهة الاالله لفسدتا. (58) و (59)

و اسئل من ارسلنا من قبلك من رسلنا اجعلنا من دون الرحمن آلهة يعبدون. (60)


122

سوم: صفات خداى تعالى

الف) اله واحد كما وصف نفسه: خداوندى است‏يكتا، همان‏گونه كه خويش راتوصيف كرده است. «واحد» به معناى نفى نظير و مثل است. (61)

خداى تعالى در قرآن كريم 21 مرتبه خود را به وحدانيت توصيف نموده است كه‏به ذكر چند مورد اكتفا مى‏شود:

والهكم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحيم. (62)

لقد كفر الذين‏قالوا ان الله ثالث ثلاثة وما من اله الا اله واحد. (63)

ءارباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار. (64)

وقال الله لا تتخذوا الهين اثنين انما هو اله واحد. (65)

فالهكم اله واحد فله اسلموا. (66)

الهنا والهكم واحد ونحن له مسلمون. (67)

ب) لايضاده في ملكه احد: هيچ كس در ملك و مملكت او قادر به ضديت‏با اونيست.

در خطبه 186 مى‏فرمايند:

بتشعيره المشاعر عرف ان لا مشعر له وبمضادته بين الامور عرف ان لا ضد له وبمقارنته بين‏الاشياء عرف ان لا قرين له ضاد النور بالظلمة والوضوح بالبهمة والجمود بالبلل والحرور بالصرد;

آفرينش حواس به وسيله او دليل است‏براين كه از آراستن به حواس پيراسته است; و از آفرينش‏اشياى متضاد پى‏مى‏بريم كه ضدى براى او تصور نمى‏شود و از قرار دادن تقارن بين اشيا روشن‏مى‏شود كه خود قرين و همتايى ندارد. روشنى را با تاريكى و آشكارا را با نهان، خشكى را با ترى وگرمى را با سردى ضد يكديگر قرار داد.

خداى تعالى در حيطه قدرتش ضد معاندى ندارد كه بتواند از اعمال نفوذش‏جلوگيرى نمايد، بلكه به طور كلى ضد وجودى هم براى او فرض نمى‏شود، زيرا باواجب الوجود بودن قابل جمع نيست.

ج) لايزول ابدا ولم يزل: هرگز از بين نخواهد رفت و همواره بوده است; يعنى‏«ابدى‏» و «ازلى‏» است و به عبارت ديگر «سرمدى‏» است، زيرا سرمدى بودن لازمه‏واجب الوجود بالذات است، زيرا اگر عدم در او راه داشته باشد - چه عدم سابق و چه‏عدم لاحق - واجب الوجود بالذات نخواهد بود.

د) اول قبل الاشياء بلا اولية وآخر بعد الاشياء بلا نهاية: چون خداى تعالى كمال‏محض است و هيچ نقصى در او راه ندارد و محال است‏سابقه و لاحقه عدم و نيستى‏در او تصور شود، اگر براى او اوليت فرض شود، مسبوق به عدم خواهد بود و اگربرايش آخريت فرض گردد ملحوق به عدم.

ه ) عظم عن ان تثبت ربوبيته باحاطة قلب او بصر: خداى تعالى نه جزء خارجى‏دارد و نه جزء تحليلى كه به واسطه آن قابل تحديد باشد.

امام‏عليه السلام در بيان استحاله احاطه و اكتناه مى‏فرمايند:

فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه ومن قرنه فقد ثناه ومن ثناه فقد جزاه ومن جزاه فقد جهله‏ومن جهله فقد اشار اليه ومن اشار اليه فقد حده ومن حده فقد عده. (68)

لا يدركه بعد الهمم ولا يناله غوص الفطن. (69)

و ردع خطرات هماهم النفوس عن عرفان كنه صفته. (70)

هو القادر الذى اذا ارتمت الاوهام لتدرك منقطع قدرته وحاول الفكر المبرا من خطرات‏الوساوس ان يقع عليه في عميقات غيوب ملكوته وتولهت القلوب اليه لتجري في كيفية صفاته‏وغمضت مداخل العقول في حيث لا تبلغه الصفات لتناول علم ذاته، ردعها وهي تجوب مهاوي‏سدف الغيوب متخلصة اليه - سبحانه - فرجعت اذ جبهت معترفة بانه لا ينال بجور الاعتساف كنه‏معرفته ولا تخطر ببال اولى الرويات خاطرة من تقدير جلال عزته. (71)


123

لا يدرك بوهم ولا يقدر بفهم ولا يشغله سائل ولا ينقصه نائل ولا ينظر بعين ولا يحد باين‏ولايوصف بالازواج ولا يخلق بعلاج ولا يدرك بالحواس ولا يقاس بالناس الذي كلم موسى‏تكليما واراه من آياته عظيما بلا جوارح ولا ادوات ولا نطق ولا لهوات بل ان كنت صادقا ايهاالمتكلف لوصف ربك فصف جبريل وميكائيل وجنود الملائكة المقربين في حجرات القدس‏مرجحنين متولهة عقولهم ان يحدوا احسن الخالقين فانما يدرك بالصفات ذوو الهيئات والادوات‏ومن ينقضي اذا بلغ امد حده بالفناء فلا اله الا هو اضاء بنوره كل ظلام واظلم بظلمته كل نور. (72)


124

چهارم: آثار شناخت‏خداى تعالى

فاذا عرفت ذلك فافعل كما ينبغي

امام‏عليه السلام مى‏فرمايند:

حال كه اوصاف خداى تعالى را دانستى، در عمل بكوش آن‏چنان كه سزاوار مانند تويى دركوچكى قدر و منزلت و كمى قدرت و فزونى عجز و نياز شديد به پروردگار است; در راه طاعتش‏كوشش نما، از عقوبتش ترسان باش و از غضب او بيمناك.

شناخت‏خدا باعث مى‏شود انسان در درگاه او خاشع و خاضع و متضرع باشد. (73)

شناخت‏خدا باعث مى‏شود انسان هميشه او را ناظر بر اعمال و رفتار خود بداند:

لا تدركه الابصار وهو يدرك الابصار وهو اللطيف الخبير; (74)

او را هيچ چشمى درك ننمايد، در حالى كه او همه ديدگان را مشاهده مى‏كند و او لطيف ونامرئى و به همه چيز آگاه است.

اولياى خدا چون او را حاضر و ناظر مى‏دانند، از توجه به غير او نيز استغفارمى‏نمايند، گرچه با اين كار گناهى مرتكب نشده‏اند.

از پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله روايت‏شده كه فرمودند:

انه ليغان على قلبي و اني لاستغفر الله في كل يوم سبعين مرة; (75)

بر قلبم كدورتى وارد مى‏شود كه هر روز هفتاد مرتبه از خداوند طلب آمرزش مى‏كنم.

امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند:

كان رسول الله‏صلى الله عليه وآله لا يقوم من مجلس وان خف حتى يستغفر الله خمسا و عشرين مرة; (76)

پيامبرصلى الله عليه وآله پس از برخاستن از هر مجلس، بيست و پنج مرتبه استغفار مى‏نمود.

شناخت‏خداى تعالى، حمد و سپاس و شكر نعمت‏هاى او را در پى دارد:

فآلائك جمة ضعف لساني عن احصائها ونعمائك كثيرة قصر فهمي عن ادراكها فضلا عن‏استقصائها فكيف لي بتحصيل الشكر وشكري اياك يفتقر الى شكر فكلما قلت لك الحمد وجب‏علي لذلك ان اقول لك الحمد; (77)

خداوندا! الطاف تو زياد است كه زبان از شمارش آن عاجز است، و نعمت‏هايت‏بسيار است‏به طورى كه فهم من از درك آن عاجز است، تا چه رسد به اين كه بتوانم آن را شمارش نمايم;پس چگونه مى‏توانم شكرگزار عمت‏هايت‏باشم، در حالى كه هر شكرگزارى‏ام احتياج به‏شكرى ديگر دارد و هر گاه حمد تو را گويم، به شكرانه هر حمدى بر من لازم است كه حمد وسپاس ديگرى بگويم.

در خطبه اول نهج البلاغة مى‏فرمايند:

الحمد لله الذي لا يبلغ مدحته القائلون ولا يحصي نعمائه العادون ولا يؤدي حقه المجتهدون;

ستايش مخصوص خداوندى است كه ستايشگران از مدحش عاجزند و حسابگران زبردست‏نعمت‏هايش را احصا نتوانند كرد و كوشش‏كنندگان هر چند خويش را خسته كنند حقش را ادانتوانند نمود.

شناخت‏خدا و قدرت مطلقه او و احاطه او بر عالم موجب مى‏گردد انسان از تمردو سرپيچى از دستورها و فرمان‏هاى او خوددارى نمايد.

شناخت‏خدا، غير او را در نظر كوچك مى‏نمايد:

عظم الخالق في عينك يصغر المخلوق في عينك. (78)

با اين آگاهى است كه اولياى خدا در مقابل زورمندان ستمگر با قامتى استوار قرارگرفته و از حق دفاع مى‏كنند، گرچه از نظر ظاهرى عده و عده آنها اندك باشد.

شناخت‏خدا و عدل و حكمت او، به انسان اميد به زندگى و تلاش براى كسب‏فضايل مى‏دهد.

خلاصه كلام اين كه شناخت‏خداى تعالى، حقيقت عبوديت و بندگى خدا را دنبال‏خواهد داشت و حقيقت عبوديت‏سه چيز است:

ان لايرى العبد فيما خوله الله تعالى ملكا ولايدبر العبد لنفسه تدبيرا وجملة اشتغاله‏فيما امره‏تعالى ونهاه عنه; (79)

اين كه بنده در آنچه خدا به او سپرده خود را مالك نبيند و خودش را مدبر امر خود نداند و تمام‏فكرش اين باشد كه اوامر و نواهى خدا را مراعات نمايد.


125

2) دعا و درخواست از خداى تعالى

يكم: اخلاص در دعا و انقطاع از غير خداى تعالى

واي سبب اوثق من سبب بينك وبين الله ان انت اخذت به... و اوثق سبب اخذت به سبب‏بينك وبين الله.

فاعتصم بالذي خلقك ورزقك فسواك وليكن له تعبدك واليه رغبتك ومنه شفقتك.

و الجئ نفسك في امورك كلها الى الهك فانك تلجئها الى كهف حريز ومانع عزيز واخلص في‏المسالة لربك فان بيده العطاء والحرمان واكثر الاستخارة.

واذا انت هديت لقصدك فكن اخشع ما تكون لربك;

و چه وسيله‏اى مى‏تواند مطمئن‏تر از رابطه‏اى باشد كه بين تو و خداست، اگر به آن چنگ زنى...مطمئن‏ترين وسيله كه مى‏توانى به آن چنگ زنى، وسيله‏اى است كه بين تو و خدايت ايجاد رابطه‏كند.

به كسى كه تو را آفريده و روزى‏ات داده و آنچه لازمه خلقتت‏بوده به تو بخشيده پناه ببر وپرستش تو ويژه او باشد و ميل و رغبت تو به سوى او، و تنها از او بترس.

در تمام كارها خويشتن را به خدا بسپار كه خود را به پناهگاه مطمئن و نيرومندى سپرده‏اى; و به‏هنگام دعا با اخلاص پروردگارت را بخوان كه بخشش و حرمان به دست اوست و همواره از خدابخواه كه هر چه خير است‏براى تو پيش آورد.

آن گاه كه در راه راست هدايت‏يافتى، در برابر پروردگارت سخت‏خاضع و خاشع باش.

از عواملى كه در پرورش و تعالى روح انسان اثر بسزايى دارد، دعا و مسئلت ازدرگاه خداوند متعال است. دعا به انسان اميد و نشاط مى‏دهد، اما چگونگى و كيفيت‏دعا نيز مطلب مهمى است كه پس از لزوم اصل دعا بايد مورد بررسى قرار گيرد.خداوند كه انسان را آفريده و هر چه لازمه خلقت‏بوده به او عطا نموده، مهربان‏ترين ونزديك‏ترين كس به انسان است، تا جايى كه مى‏فرمايد:

ولقد خلقنا الانسان ونعلم ما توسوس به نفسه ونحن اقرب اليه من حبل الوريد; (80)

ما انسان را خلق كرده‏ايم و از وسواس و انديشه‏هاى نفس او كاملا آگاهيم، كه از رگ گردن به اونزديك‏تريم.

از امام باقرعليه السلام روايت‏شده كه فرمودند:

مكتوب في التوراة التي لم تغير ان موسى‏عليه السلام سال ربه فقال: يا رب اقريب انت مني فاناجيك‏ام بعيد فاناديك؟ فاوحى الله عزوجل اليه يا موسى انا جليس من ذكرني فقال موسى: فمن في‏سترك يوم لاستر الا سترك؟ فقال: الذين يذكرونني فاذكرهم ويتحابون في فاحبهم فاولئك الذين‏اذا اردت ان اصيب اهل الارض بسوء ذكرتهم فدفعت عنهم بهم; (81)

در تورات حقيقى - كه تحريف نشده است - نوشته شده كه: موسى‏عليه السلام از خداوند پرسيد:خدايا! آيا تو به من نزديكى تا مناجات كنم تو را، يا دورى تا تو را صدا زنم و فرياد كنم؟ خداوند به‏موسى وحى كرد: اى موسى! من همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند. سپس موسى پرسيد: چه كسى‏در پناه توست، روزى كه پناهى غير از تو نيست؟ پاسخ داد: كسانى كه ياد من كنند، پس من هم ياد آنهاكنم و در راه من باهم دوستى كنند، پس من هم آنها را دوست دارم، آنها كسانى هستند كه وقتى بخواهم‏بلايى نصيب اهل زمين كنم، به ياد آنها بيفتم و آن بلا را به واسطه ياد آنها از اهل زمين دفع نمايم.

قرآن در مورد دعا مى‏فرمايد:

واذا سالك عبادى عنى فانى قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان فليستجيبوا لى وليؤمنوا بى‏لعلهم يرشدون; (82)

اى رسول ما! چون بندگانم سراغ مرا از تو گيرند، بدانند كه من به آنها نزديكم و هر كه مرا خوانددعاى او را اجابت كنم; پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من بگروند، باشد تا به سعادت راه يابند. (83)


126

خلاصه كلام اين كه: بهترين تكيه‏گاه و دستاويز براى انسان خداى تعالى است‏كه او را خلق كرده و عالم همه تحت قدرت و فرمانروايى اوست و هيچ نفع و ضررى‏به كسى نمى‏رسد، مگر اين كه او اراده كند و بايد خالصانه از او درخواست نمود.

با چنين ديدگاهى تنها و تنها بايد از او درخواست نمود و اميد خود را از غير اوقطع كرد:

الحمدلله الذى لا ادعو غيره ولو دعوت غيره لم يستجب لي دعائي والحمدلله الذي لا ارجوغيره ولو رجوت غيره لاخلف رجائي والحمدلله الذي وكلني اليه فاكرمني ولم يكلني الى الناس‏فيهينوني; (84)

حمد و سپاس مخصوص خدايى است كه غير او را نمى‏خوانم، كه اگر بخوانم پاسخم نمى‏دهد.سپاس مخصوص خدايى است كه به غير او اميد ندارم، كه اگر به غير او اميد بستم، نااميدم كند. سپاس‏مخصوص خداوندى است كه مرا به خود واگذارده و از اين رو به من اكرام كرده و به مردم واگذارم‏نكرده تا خوارم گرداند.


127

دوم: حسن ظن و رجاء به اجابت و رغبت‏به دعا و نهى از قنوط

واعلم ان الذي بيده خزائن السموات والارض قد اذن لك في الدعاء وتكفل لك بالاجابة‏وامرك ان تساله ليعطيك وتسترحمه ليرحمك ولم يجعل بينك وبينه من يحجبك عنه ولم يلجئك‏الى من يشفع لك اليه ولم يمنعك ان اسات من التوبة ولم يعاجلك بالنقمة ولم يعيرك بالانابة ولم‏يفضحك حيث الفضيحة بك اولى ولم يشدد عليك في قبول الانابة ولم يناقشك بالجريمة ولم‏يؤيسك من الرحمة بل جعل نزوعك عن الذنب حسنة وحسب سيئتك واحدة وحسب حسنتك‏عشرا فتح لك باب المتاب وباب الاستعتاب فاذا ناديته سمع نداك واذا ناجيته علم نجواك فافضيت‏اليه بحاجتك وابثثته ذات نفسك وشكوت اليه همومك واستكشفته كروبك واستعنته على امورك‏وسالته من خزائن رحمته ما لا يقدر على اعطائه غيره من زيادة الاعمار وصحة الابدان و سعة‏الارزاق ثم جعل في يديك مفاتيح خزائنه بما اذن لك فيه من مسالته فمتى شئت استفتحت‏بالدعاءابواب نعمته و استمطرت شآبيب رحمته فلايقنطنك ابطاء اجابته فان العطية على قدر النية وربمااخرت عنك الاجابة ليكون ذلك اعظم لاجر السائل واجزل لعطاء الآمل وربما سالت الشي‏ء فلاتؤتاه واوتيت‏خيرا منه عاجلا او آجلا او صرف عنك لما هو خير لك فلرب امر قد طلبته فيه هلاك‏دينك لو اوتيته;

بدان همان كسى كه گنج‏هاى آسمان‏ها و زمين در اختيار اوست، به تو اجازه دعا و درخواست‏داده است و اجابت آن را نيز تضمين نموده، به تو امر كرده كه از او بخواهى تا به تو عطا كند و از اودرخواست رحمت نمايى تا رحمتش را بر تو فرو فرستد. خداوند بين تو و خودش كسى قرار نداده‏كه حجاب و فاصله باشد، تو را مجبور نساخته كه به شفيع و واسطه‏اى پناه ببرى و مانعت نشده كه اگركار خلافى نمودى توبه كنى و در كيفر تو تعجيل ننموده و در انابه و بازگشت‏بر تو عيب نگرفته‏است. در آن جا كه فضاحت و رسوايى سزاوارتر است، تو را رسوا نساخته و براى بازگشت و قبول‏توبه شرايط سنگينى قايل نشده و در جريمه با تو به مناقشه نپرداخته و تو را از رحمتش مايوس‏نساخته است، بلكه بازگشت تو را از گناه، حسنه و نيكى قرار داده و گناه تورا يكى حساب كرده ونيكى‏ات را ده تا به حساب آورده، و در توبه و بازگشت و عذر خواهى را به رويت گشوده است; پس‏آن گاه كه ندايش كنى بشنود و آن زمان كه نجوا نمايى سخنت را داند; پس حاجتت را به سوى اومى‏برى و آن چنان كه هستى در پيشگاه او خود را نشان مى‏دهى، هر گاه بخواهى با او درد دل مى‏كنى‏و ناراحتى‏ها و مشكلاتت را در برابر او قرار مى‏دهى، از او در كارهايت استعانت مى‏جويى و ازخزاين رحمتش چيزهايى را مى‏خواهى كه جز او كسى قادر به اعطا نيست، مانند عمر بيشتر،تندرستى و وسعت روزى. خداوند كليدهاى خزاينش را به دست تو داده، زيرا به تو اجازه داده كه ازاو درخواست كنى; پس هر گاه خواستى به وسيله دعا مى‏توانى درهاى نعمت‏خدا را بگشايى و باران‏رحمت‏خدا را فرود آورى. هرگز نبايد از تاخير در اجابت دعا مايوس گردى، زيرا بخشش به اندازه‏نيت است و گاه مى‏شود كه اجابت‏به تاخير مى‏افتد تا اجر و پاداش و عطاى درخواست كننده بيشترشود و گاه مى‏شود كه درخواست مى‏كنى و اجابت نمى‏شود، در حالى كه بهتر از آن به زودى يا درموعد مقررى به تو عنايت‏خواهد شد، يا به خاطر چيز بهترى اين خواسته‏ات برآورده نمى‏شود، زيراچه بسا چيزى را مى‏خواهى كه اگر به تو داده شود موجب هلاكت دين تو مى‏شود.

مطالب اين قسمت از وصيت نامه را تحت‏سه عنوان خلاصه مى‏نماييم:

الف) خداوند متعال امر به دعا كرده و اجابت را هم تضمين نموده: امرك ان تساله ليعطيك

اين قسمت اشاره دارد به آيات شريفه قرآنى، مثل ادعونى استجب لكم; (85) اجيب دعوة‏الداع اذا دعان. (86)

در دعاى ابوحمزه، امام سجادعليه السلام مى‏فرمايند:


128

اللهم انت قلت وقولك حق فاسئلوا الله من فضله ان الله كان بكم رحيما وليس من صفاتك ياسيدي ان تامر بالسؤال وتمنع العطية;

خدايا! تو فرمودى و گفتارت حق و وعده‏ات راست است كه از فضل خدا طلب كنيد; زيرا خدابه شما مهربان است و رسم تو چنان نيست كه دستور سؤال دهى و از عطا دريغ فرمايى.

پس بايد از كسى درخواست نمود كه همه چيز در دست اوست و خودش فرموده‏از من طلب كنيد و درخواست نماييد به شما عطاء مى‏كنم; يعنى هم داراست، هم‏دعوت نموده به بخشش و عطا; لذا ديگر عذرى باقى نگذاشته است‏براى سائلان:گر گدا كاهل بود تقصير صاحب خانه چيست؟ آن هم صاحب خانه‏اى كه بدون هيچ‏واسطه‏اى خودش درخواست‏سائلان را اجابت مى‏نمايد: من غير شفيع فيقضي لي‏حاجتي.

ب) راه توبه باز و قنوط از رحمت‏خدا حرام است: لم يمنعك ان اسات من التوبة.

امام سجادعليه السلام در مناجات التائبين مى‏فرمايند:

الهي انت الذي فتحت لعبادك بابا الى عفوك وسميته التوبة فقلت: «توبوا الى الله توبة‏نصوحا» (87) فما عذر من اغفل دخول الباب بعد فتحه; (88)

خدايا! تو براى گذشت از نافرمانى‏هاى بندگانت درى گشودى و آن را توبه نام نهادى وفرمودى: بازگرديد به خدا، بازگشتن حقيقى; پس كسى كه از ورود از اين در كه باز است غفلت نمود،چه عذرى دارد.

و در دعاى ابو حمزه مى‏فرمايند:

فواسواتا على ما احصى كتابك من عملي الذي لولا ما ارجو من كرمك و سعة رحمتك ونهيك‏اياي عن القنوط لقنطت عند ما اتذكرها; (89)

اى افسوس بر من كه اعمالم همه در كتابت ثبت‏شده، آن اعمالى كه اگر اميد به كرم و رحمت‏واسعه‏ات نداشتم و اگر از ياس و نوميدى نهى نفرموده بودى، هر آينه از يادآورى كردارم نا اميدمى‏شدم.

كلام امام‏عليه السلام اشاره است‏به آيه شريفه:

قل يا عبادي الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه‏هو الغفور الرحيم; (90)

به آن دسته از بندگانم كه با ارتكاب گناه اسراف بر نفس خود كردند بگو: هرگز از رحمت‏نامنتهاى خدا نااميد نباشيد، البته خداوند همه گناهان شما را خواهد بخشيد، كه او خدايى بسيارآمرزنده و مهربان است.

و در سوره حجر، در جريان حضرت ابراهيم كه از خدا فرزندى مى‏خواست‏چنين آمده:

قالوا بشرناك بالحق فلا تكن من القانطين. قال ومن يقنط من رحمة ربه الا الضالون; (91)

گفتند: تو را به حق بشارت داديم و تو هرگز از لطف خدا مايوس مباش. ابراهيم گفت: آرى،هرگز به جز مردم نادان و گمراه كسى از لطف خدا نوميد نيست.

راغب مى‏گويد: القنوط : الياس من الخير .

قنوط از رحمت‏خدا از گناهان كبيره شمرده مى‏شود:

عن مسعدة بن صدقة قال : سمعت ابا عبدالله‏عليه السلام يقول: الكبائر : القنوط من رحمة الله والياس‏من روح الله... . (92)

صفوان مى‏گويد:

شهدت اباعبدالله‏عليه السلام واستقبل القبلة قبل التكبير وقال: اللهم لا تؤيسني من روحك‏ولاتقنطني من رحمتك ولا تؤمني مكرك فانه لا يامن مكر الله الا القوم الخاسرون قلت: جعلت‏فداك ما سمعت‏بهذا من احد قبلك فقال: ان من اكبر الكبائر عند الله الياس من روح الله و القنوطمن رحمة الله والامن من مكر الله; (93)

من هنگام نماز خدمت‏حضرت صادق عليه السلام بودم كه پيش از تكبيرة الاحرام رو به قبله ايستاد وگفت: خدايا! مرا از رحمت‏خود محروم مساز و از مهر خود نااميدم نكن و از مكر خود آسوده خاطرم‏منما، زيرا از مكر خدا آسوده خاطر نشوند، مگر زيانكاران. به حضرت عرض كردم: قربانت گردم!تاكنون اين دعا را از كسى نشنيده بودم. فرمود: همانا از بزرگ‏ترين گناهان كبيره نزد خدا ياس ونوميدى از روح و رحمت‏خدا و ايمن بودن از مكر اوست.

اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏فرمايند:

عجبت لمن يقنط ومعه‏الاستغفار; (94)

تعجب مى‏كنم از كسى كه از رحمت و مغفرت خدا مايوس مى‏شود، در حالى كه مى‏توانداستغفار كند.


129

ج) نبايد از تاخير در اجابت دعا مايوس شد: لايقنتنك ابطاء اجابته

نبايد از تاخير اجابت دعا مايوس شد، زيرا اجابت نشدن ممكن است‏به علت‏يكى از اين چهار احتمال باشد:

اولا: فان العطية على قدر النية;

بخشش به اندازه نيت است.

يعنى در دعا خلوص و انقطاع لازم است و جد در طلب از خدا، و اگر با نيت‏خالص دعا شود، اجابت آن تضمين شده است.

در خطبه معروف شعبانيه هم فرموده‏اند:

واسئلوا الله بنيات صادقة وقلوب طاهرة.

مجلسى (قده) مى‏گويد:

فان لم تات بشرط الدعاء فلا تنتظر الاجابة فانه يعلم السر واخفى فلعلك تدعوه الدعاء بشي‏ءقد علم من سرك خلاف ذلك وقال بعض الصحابة لبعضهم انتم تنتظرون المطر بالدعاء وانا انتظرالحجر; (95)

اگر شرط دعا را رعايت نكردى، منتظر اجابت نباش، زيرا خداى تعالى از باطن و خفاياى‏امور آگاه است و چه بسا چيزى را از او مى‏خواهى كه او مى‏داند در باطن خلاف آن را در نظر دارى،و بعضى از صحابه به بعضى ديگر گفت: شما با دعا كردن منتظر باران هستيد، و من منتظرم ازآسمان سنگ ببارد!

از امام صادق‏عليه السلام روايت‏شده كه فرمودند:

ان الله لا يستجيب دعاء بظهر قلب ساه فاذا دعوت فاقبل بقلبك ثم استيقن الاجابة. (96)

ثانيا: وربما اخرت عنك الاجابة ليكون ذلك اعظم لاجر السائل واجزل لعطاء الآمل.

گاهى ممكن است تاخير اجابت‏براى اين باشد كه سائل بيشتر در خانه خدا رابكوبد و بيشتر اشتغال به دعا داشته باشد و انابه بيشتر كند، تا اين الحاح موجب اجربيشتر براى او باشد و پاداش بيشترى بگيرد.

امام صادق عليه السلام فرمودند :

ان العبد ليدعو فيقول الله عزوجل للملكين قد استجبت له ولكن احبسوه بحاجته فاني احب ان‏اسمع صوته وان العبد ليدعو فيقول تبارك وتعالى عجلوا له حاجته فاني ابغض صوته; (97)

همانا بنده‏اى دعا كند، پس خداى عزوجل به دو فرشته فرمايد: من دعاى او را به اجابت رساندم،ولى حاجتش را نگهداريد زيرا كه من دوست دارم صداى او را بشنوم; و همانا بنده‏اى هم هست كه‏دعا كند، پس خداى تبارك و تعالى فرمايد: زود حاجتش را بدهيد كه صدايش را خوش ندارم.

ثالثا: وربما سالت الشي‏ء فلا تؤتاه و اوتيت‏خيرا منه عاجلا او آجلا;

گاهى ممكن است اجابت نشدن به اين دليل باشد كه بهتر از آن را خدا مى‏خواهد به دعا كننده‏بدهد يا در همين دنيا يا در آخرت.

رابعا: او صرف عنك لما هو خير لك;

و گاهى ممكن است اجابت نكند،به دليل اين كه اجابت نكردن براى تو بهتر است.

زيرا: فلرب امر قد طلبته فيه هلاك دينك لو اوتيته;

گاهى ممكن است اگر دعاى تو اجابت‏شود، اجابت‏شدن دعا و رسيدن تو به خواسته‏ات براى‏دينت ضرر داشته باشد.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

عسى ان تحبوا شيئا وهو شر لكم والله يعلم وانتم لاتعلمون; (98)

چه بسيار شود كه دوست‏دار چيزى هستيد و درواقع شر و فساد شما در آن است و خداوند به‏مصالح امور داناست و شما نادانيد.

از موانع استجابت دعا كمك به ظالم و اشتغال به آلات لهو است:

امام‏عليه السلام در حكمت 104 نهج البلاغه طى سخنان تكان دهنده‏اى خطاب به «نوف‏بكالى‏» مى‏فرمايند:

يا نوف ان داوودعليه السلام قام في مثل هذه الساعة من الليل فقال: انها لساعة لا يدعو فيها عبد الااستجيب له الا ان يكون عشارا او عريفا او شرطيا او صاحب عرطبة او صاحب كوبة;

اى نوف! داوودعليه السلام در چنين ساعتى از خواب برخاست و گفت: اين همان ساعتى است كه هيچ‏بنده‏اى در آن دعا نمى‏كند جز اين كه مستجاب خواهد شد، مگر آن كه مامور جمع ماليات براى حاكم‏ظالم يا جاسوس او يا مامور او يا صاحب طنبور يا مطرب باشد.


130

سوم: در دعا چه چيزى را بايد درخواست كرد؟

فلتكن مسالتك فيما يبقى لك...: پس از آن كه مطلوب بودن دعا كردن و انابه به درگاه‏خداى تعالى و قبح قنوط و ياس را بيان نمودند، نوبت مى‏رسد به اين كه چه چيزى رادر دعا از خدا طلب نماييم؟

در پاسخ به اين سؤال، يك قاعده كلى بيان مى‏نمايند كه بايد خواسته تو چيزى‏باشد كه جمال و زيبايى‏اش برايت‏باقى و وبال و بدى‏اش از تو رخت‏بربندد.

قرآن كريم نيز يك قاعده كلى بيان مى‏كند:

ما عندكم ينفد وما عندالله باق ولنجزين الذين صبروا اجرهم باحسن ماكانوا يعملون; (99)

آنچه نزد شماست نابود مى‏شود و آنچه نزد خداست تا ابد باقى مى‏ماند و البته اجرى كه به‏صابران بدهيم بسيار بهتر از عملى است كه به جا مى‏آورند.

و نيز مى‏فرمايد:

لن ينال الله لحومها ولا دماؤهاولكن يناله التقوى منكم; (100)

هرگز گوشت و خون اين قربانى‏ها به خدا نمى‏رسد، لكن تقواى شماست كه به پيشگاه قبول اوخواهد رسيد.

در پايان وصيت مى‏فرمايند:

استودع الله دينك ودنياك واساله خير القضاء لك في العاجلة والآجلة والدنيا والآخرة.

بايد از خدا چيزى را خواست كه باعث قرب به او گردد. اگر صحت جسم از خدامى‏خواهيم، براى خدمت‏به خدا و خلق باشد; خدمت‏به خدا و خلق است كه زيبايى‏و جمالش باقى مى‏ماند، و اگر از خدا مال طلب مى‏نماييم، بايد طلب مال حلال باشد وآن هم همراه با صرف در راه‏هايى كه باعث قرب به خدا گردد.

در ذيل اين كلام پس از بيان قاعده كلى فرموده‏اند:

فالمال لايبقى لك ولا تبقى له; يعنى، نه مال براى تو مى‏ماند و نه تو براى مال باقى‏مى‏مانى. مال اگر در راه خدا صرف شود، براى انسان باقى مى‏ماند; پس چرا در اين جاامام ظاهرا مال را به عنوان يكى از مصاديقى كه از آن قاعده كلى خارج است مطرح‏نموده‏اند؟

در جواب بايد گفت: مال اگر در راه خدا صرف شود، آنچه باقى مى‏ماند خود مال‏نيست، بلكه اطاعت امر خداست كه به قصد تقرب به او انجام گرفته، كما اين كه درقرآن مى‏فرمايد:

ولكن يناله التقوى، آنچه براى انسان باقى است و به درد او مى‏خورد تقواست; لذاء;ة‏م‏بايد آن را از خدا طلب نمود.

اميرالمؤمنين‏عليه السلام هنگام بازگشت از صفين به قبرستانى كه پشت دروازه كوفه بودرسيدند، رو به طرف قبرستان كرده و فرمودند:

يا اهل الديار الموحشة والمحال المقفرة والقبور المظلمة يا اهل التربة يا اهل الغربة يا اهل‏الوحدة يا اهل الوحشة انتم لنا فرط سابق ونحن لكم تبع لاحق اما الدور فقد سكنت واما الازواج‏فقد نكحت واما الاموال فقد قسمت هذا خبر ما عندنا فما خبر ما عندكم؟ (101)

سپس رو به اصحاب نموده فرمودند:

اما لو اذن لهم في الكلام لاخبروكم ان خير الزاد التقوى;

اگر به آنها اجازه تكلم مى‏دادند به شما خبر مى‏دادند كه بهترين توشه‏ها تقوا و پرهيزكارى است.


131

ه) تاثير توجه به معاد در تربيت

يكى از عوامل مؤثر در تربيت‏بعد از توجه به مبدا - تعالى - يادآورى و توجه به‏معاد و سرنوشت انسان است; قرآن كريم مى‏فرمايد:

افحسبتم انما خلقناكم عبثا وانكم الينا لاترجعون; (102)

آيا چنين پنداشتيد كه ما شما را به عبث و بازيچه آفريده‏ايم و هرگز به ما رجوع نخواهيد كرد؟

روزها فكر من اين است همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

زكجا آمده‏ام آمدنم بهر چه بود به كجا مى‏روم آخر ننمايى وطنم

مسلما رفتار و كردار كسى كه با اين ديدگاه به دنيا نظر مى‏كند كه: ان لله ملكا ينادي‏في كل يوم: لدوا للموت واجمعوا للفناء وابنوا للخراب (103) ، با رفتار و كردار كسى كه فريفته دنياشده و هرگز به مرگ نمى‏انديشد متفاوت است.

زندگى انسان توام با ياد مرگ را به مسافرى تشبيه كرده‏اند كه در طول سفر دركاروانسرايى اتراق نموده، با امكانات كم و محدود، لكن چون مطمئن است كه چندساعتى بيشتر در آن جا توقف ندارد، در پى به دست آوردن امكانات و وسايل نيست.رفتار و گفتار شخصى كه مى‏داند مرگى در كار است و مواقفى بعد از مرگ، با رفتار وگفتار كسى كه به اين مسائل عقيده‏اى ندارد كاملا متفاوت است.

اگر انسان بداند كه: في حلالها حساب وفي حرامها عقاب، زندگى خود را طور ديگرى‏تنظيم مى‏كند و محاسبه بيشترى بر كسب و كار و درآمدهاى خود خواهد داشت.

در اين وصيت‏نامه شريف علاوه بر ياد مرگ، سخن از مواقف بعد از مرگ نيزبه ميان آمده است:


132

1) يادآورى مرگ و فناى دنيا

در اين وصيت‏نامه يادآورى مرگ گاهى با تصريح به ذكر الموت است و گاهى درضمن عبارت‏هاى ديگر. اما قسم اول مانند:

وذلله بذكر الموت وقرره بالفناء;

با ياد آورى مرگ، نفست را رام كن و آن را به اقرار به فناى دنيا وادار.

در جاى ديگر از اين وصيت‏نامه مى‏فرمايند:

يا بني اكثر من ذكر الموت وذكر ما تهجم عليه وتفضي بعد الموت اليه حتى ياتيك وقد اخذت‏منه حذرك وشددت له ازرك ولاياتيك بغتة فيبهرك;

پسرم! فراوان به ياد مردن باش و ياد آنچه با آن بر مى‏آيى و آنچه پس از مردن روى بدان نمايى تاچون بر تو درآيد ساز خويش را آراسته باشى و كمر خود را بسته و ناگهان نيايد و تو را مغلوب‏نمايد.

اما قسمت دوم كه تصريح به ذكر الموت نشده ، لكن مطالب در زمينه يادآورى مرگ‏و فناى دنياست:

شروع وصيت همراه است‏با كلماتى كه شنونده را به ياد مرگ و فناى دنيامى‏اندازد:

من الوالد الفان المقر للزمان المدبر العمر... الساكن مساكن الموتى والظاعن عنها غدا الى‏المولود المؤمل مالا يدرك السالك سبيل من قد هلك غرض الاسقام ورهينة الايام ورمية المصائب‏وعبد الدنيا وتاجر الغرور وغريم المنايا و اسير الموت وحليف الهموم وقرين الاحزان ونصب‏الآفات وصريع الشهوات وخليفة الاموات;

از پدرى فانى معترف به سخت گيرى زمان كه آفتاب عمرش رو به غروب است، پدرى كه درمنزلگاه پيشينيان سكنى گرفته و فردا از آن كوچ مى‏كند، به فرزندى كه آرزومند چيزى است كه هرگزبه دست نمى‏آيد و در راهى گام مى‏نهد كه ديگران در آن گام نهادند و هلاك شدند. هدف بيمارى‏ها وگروگان روزگار و در تيررس مصايب است. بنده دنيا و تاجر غرور و بدهكار و اسير مرگ و هم‏پيمان‏اندوه‏ها، قرين غم‏ها و آماج آفات و بلاها و مغلوب شهوات و جانشين مردگان است.

در جاى ديگر از وصيت‏نامه با اشاره به اين كه اين وصيت را در حالى براى تومى‏نويسم كه به سن پيرى رسيده‏ام و قوايم به سستى مى‏گرايد، مى‏فرمايند:

اوردت خصالا منها قبل ان يعجل بي اجلي دون ان افضي اليك بما في نفسي او ان انقص في‏رايي كما نقصت في جسمي; (104)

در وصيتم دستورالعمل‏ها و سفارش‏هايى براى تو نوشتم، مبادا اجلم فرا رسد در حالى كه آنچه‏در درون دارم بيان نكرده باشم و پيش از آن كه در رايم نقصانى ايجاد شود همچنان كه در جسمم به‏وجود آمده.

در يادآورى فناى دنيا و معاد مى‏فرمايند:

«فتفهم يابني وصيتي واعلم ان مالك الموت هو مالك الحياة وان الخالق هوالمميت وان‏المفنى هو المعيد وان المبتلي هو المعافي وان الدنيا لم تكن لتستقر الا على ماجعلها الله عليه من‏النعماء والابتلاء والجزاء في المعاد او ما شاء مما لاتعلم فان اشكل عليك شى‏ء من ذلك فاحمله‏على جهالتك فانك اول ما خلقت‏به جاهلا ثم علمت وما اكثر ما تجهل من الامر ويتحير فيه رايك‏ويضل فيه بصرك ثم تبصره بعد ذلك فاعتصم بالذي خلقك ورزقك وسواك;


133

پسرم! در فهم وصيتم دقت نما، بدان مالك مرگ همو مالك حيات است و آفريننده، همان كسى‏است كه مى‏ميراند و فانى كننده هموست كه از نو نظام مى‏بخشد. همان كسى كه بيمارى مى‏دهد، شفامى‏بخشد. بدان كه دنيا پابرجا نمى‏ماند، مگر به همان گونه كه خداوند آن را قرار داده، گاه نعمت و گاه‏ابتلا و پاداش در رستاخيز يا آنچه او بخواهد و تو نمى‏دانى. اگر درباره جهان و حوادثش براى توپيش آمد، آن را بر نادانى خود حمل كن، زيرا تو در نخست جاهل و نادان آفريده شدى و سپس عالم‏گرديده و چه بسيار است آنچه را كه نمى دانى و فكرت در آن سرگردان است و چشمت در آن گمراه‏مى‏گردد، اما پس از مدتى آن را مى‏بينى; بنابراين به آن كس كه تو را آفريده و روزى‏ات داده و آنچه‏لازمه خلقت تو بوده به تو داده، پناه ببر.

اين بخش از وصيت‏نامه، علاوه بر يادآورى مساله معاد و آخرت، حاوى دومطلب مهم ديگر مى‏باشد:

اول: توجه به قدرت قاهره خداى تعالى و اين كه لامؤثر في الوجود الا الله، هر چه‏هست در يد قدرت اوست و چيزى از سلطه او خارج نيست.

دوم: حكمت‏بالغه الهى و نظام احسن در جهان خلقت; جهان هستى كه همراه‏است‏با خيرات و شرور، مبتنى بر حكمت‏بالغه الهى است و بر اساس آگاهى تمام ازمصالح و مفاسد و ميزان صحيح قرار داده شده.

وما خلقنا السماوات والارض وما بينهما الا بالحق; (105)

و ما آسمان‏ها و زمين را و هر چه در بين آنهاست‏به جز براى مقصودى صحيح و حكمتى بزرگ‏خلق نكرده‏ايم.


134

آيا ما به تمام اسرار هستى و حكمت‏هاى نظام آفرينش پى مى‏بريم؟

انسان كه سابقه جهل و نادانى دارد

والله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا وجعل لكم السمع والابصار والافئدة‏لعلكم تشكرون; (106)

و خدا شما را از بطن مادران بيرون آورد در حالى كه هيچ نمى‏دانستيد و به شما چشم و گوش وقلب عطا كرد، باشد كه شكر اين نعمت‏ها را به جاى آريد.

بايد آنچه را از اسرار و علل عالم هستى نمى‏فهمد، حمل بر نادانى و جهل خودنمايد، نه حمل بر عدم توازن و تعادل در نظام هستى. چه بسا مطالبى كه براى انسان‏معلوم نيست و به مرور زمان از آن آگاهى مى‏يابد و گاهى ممكن است تا آخر، علت وسر مطلبى را نفهمد، لذا به مجرد نظر كردن در پديده‏اى و نيافتن علت آن نبايد زبان به‏اعتراض گشود.

قرآن كريم براى توضيح و تبيين اين مطلب، حكايتى از موسى و خضر بيان مى‏كندكه موسى به علت ندانستن حكمت كارهاى خضر، عجولانه زبان به اعتراض گشود. (107)

خلاصه داستان اين است كه موسى پس از آن كه به خضر رسيد، از او تقاضا كردمدتى را با او بگذراند تا از دانش او بهره‏مند گردد. خضر در پاسخ گفت: توتحمل همراهى مرا ندارى. او اصرار ورزيد و خضر پذيرفت، اما به شرطى كه در راه‏از او سؤالى نكند، مگر اين كه خود خضر علت كارش را بيان كند. در طول راه به‏سه حادثه برخورد نمودند كه هر سه براى موسى تعجب‏آور بود و در هر مرحله‏اعتراض كرد: اول آن كه خضر كشتى را كه بر آن سوار بودند سوراخ نمود; دوم آن كه‏به پسرى رسيدند كه بدون صحبت و گفتگو او را به قتل رسانيد; و سوم آن كه در مسيربه ديوار خرابى رسيدند و آن را تعمير كرد، بدون آن كه صاحب آن را بشناسد و از اومزدى بگيرد.

خود خضر پس از طى مراحل علت كارهايش را براى موسى بيان كرد: اما سوراخ‏كردن كشتى براى آن بود كه به واسطه ايجاد نقص در آن از دست‏حاكم غاصب وزورگو در امان باشد تا آن را از دست صاحبان مستمندش به زور نگيرد; اما كشتن آن‏پسر براى جلوگيرى از به انحراف كشيدن پدر و مادر او بود و پس از آن خدا فرزندصالحى به آنها عطا نمايد; و اما تعمير ديوار خراب براى حفاظت از گنجى بود كه ازپدرى صالح براى دو فرزند يتيم او باقى مانده بود.

از اين حكايت‏به خوبى دانسته مى‏شود كه اگر سر مطلبى را نفهميديم نبايد فورااعتراض كنيم، بلكه بايد صبر كرد تا در موقع مناسب علت آن معلوم شود و گاهى هم‏ممكن است هرگز به سر چيزى دست نيابيم، لكن پس از اعتقاد ما به قدرت قاهره‏الهى و حكمت‏بالغه او، چيزى غير از نظام احسن در عالم هستى وجود ندارد (108) .

در قسمتى ديگر از وصيت نامه با بيان ناپايدارى دنيا در قالب مثال فرق بين كسانى‏كه به دنيا مغرور شده و كسانى كه به دنيا به ديده عبرت نظر مى‏كنند را بيان مى‏دارند:

يابني اني قد انباتك عن الدنيا وحالها وزوالها وانتقالها وانباتك عن الآخرة وما اعد لاهلهافيها وضربت لك فيهما الامثال لتعتبر بها وتحذو عليها:

انما مثل من خبر الدنيا كمثل قوم سفر نبا بهم منزل جديب فاموا منزلا خصيبا وجنابا مريعافاحتملوا وعثاء الطريق وفراق الصديق وخشونة السفر وجشوبة المطعم لياتوا سعة دارهم ومنزل‏قرارهم فليس يجدون لشي‏ء من ذلك الما ولايرون نفقة فيه مغرما ولاشي‏ء احب اليهم مما قربهم‏من منزلهم وادناهم من محلتهم ومثل من اغتربها كمثل قوم كانوا بمنزل خصيب فنبا بهم الى منزل‏جديب فليس شي‏ء اكره اليهم ولا افظع عندهم من مفارقة ماكانوا فيه الى ما يهجمون عليه‏ويصيرون اليه;


135

فرزندم! من تو را از دنيا و حالات آن و زوال و دگرگونى‏اش آگاه كردم و از آخرت و آنچه براى‏اهلش در آن مهيا شده مطلع گردانيدم، و درباره هر دو برايت مثل‏ها زدم تا به وسيله آن عبرت گيرى ودر راه صحيح گام نهى.

همانا كسانى كه دنيا را خوب آزموده‏اند، مانند مسافرانى هستند كه در سرمنزل بى‏آب و آبادى وپرمشقت كه قابل ماندن نيست قرار گرفته‏اند و قصد كوچ به سوى منزلى پر نعمت و آسايش‏نموده‏اند كه براى رسيدن به آن منزل مشقت‏هاى راه را متحمل شده‏اند، فراق دوستان را پذيرفته،سختى مسافرت و غذاهاى ناگوار را با جان و دل قبول نموده‏اند تا به خانه وسيع خويش و سرمنزل‏قرار و آرامش خود گام نهند. از هيچ يك از سختى‏ها و مشكلات در اين راه احساس ناراحتى‏نمى‏كنند و هزينه‏هاى مصرف شده را غرامت نمى‏انگارند و هيچ چيز برايشان محبوب تر از آن‏نيست كه آنان را به منزلشان نزديك و به محل آرامششان برساند; اما كسانى كه به دنيا مغرور شدند،مانند مسافرانى هستند كه در منزلى پر نعمت قرار داشته، سپس به آنها اعلام مى‏شود كه بايد به سوى‏منزلى خشك و خالى از نعمت‏حركت كنند; نزد آنان هيچ چيز ناخوشايندتر و ناراحت كننده‏تر ازمفارقت از آنچه در آن بوده‏اند و حركت‏به سوى ناراحتى‏هايى كه بايد تحمل كنند و در آن قرار گيرندنيست.

يكى از روش‏هاى مفيد و مؤثر در تعليم و تربيت، استفاده از «مثال‏» است. براى‏تفهيم مطلبى كه از ذهن مخاطب دور است، از مطالبى استفاده مى‏شود كه ذهن او انس‏بيشترى با آنها دارد; به تعبير ديگر، «مثل‏» به معناى توصيف مقصود است‏به چيزى كه‏آن را مجسم ساخته و ذهن شنونده را به آن نزديك گرداند.

قرآن، كه كتاب تربيت و انسان سازى است، در موارد زيادى اين روش را به كارگرفته است و در اين زمينه مى‏فرمايد:

ولقد ضربنا للناس في هذا القرآن من كل مثل; (109)

ما براى مردم در اين قرآن همه جور مثل زده‏ايم.

قرآن در ناپايدارى دنيا در قالب مثال مى‏فرمايد:

واضرب لهم مثل الحيوة الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض فاصبح هشيماتذروه الرياح وكان الله على كل شي‏ء مقتدرا; (110)

براى فرورفتگان در زينت‏حيات دنيا و روى‏گردانان از ياد پروردگار خود مثل بزن و زندگى‏دنيايى‏شان رابه آبى تشبيه كن كه از آسمان نازلش كرديم و گياهان زمين با اين آب مختلط گشته وطراوت و بهجت‏يافت و به زيباترين شكلى نمودار گشت، سپس گياه خشك و شكسته شد كه بادهاشاخه‏هاى آن را از هم جدا نموده، به اين سو آن سويش برد; خدا بر هر چيز مقتدر و تواناست.

در اين بخش از وصيت نامه، نظر به اين كه انسان مادى و دنياگرا هرگز نمى‏تواندمقايسه صحيحى بين دنياگرايان و اهل آخرت داشته باشد، امام‏عليه السلام از تمثيل استفاده‏نموده و فرموده‏اند:

كسانى كه به دنيا به ديده عبرت مى‏نگرند و فريفته آن نمى‏شوند، مانند كسانى‏هستند كه در جاى بد و غير مناسب به سر مى‏برند، لكن در مسير رفتن به جاى خوب‏هستند; لذا اينها براى رسيدن به آن بهجت و سرور و راحتى كامل، هر رنجى را تحمل‏مى‏كنند. به خلاف كسانى كه فريفته دنيا شده و در آن غوطه‏ورند، آنها مانند كسانى‏اندكه از جاى خوب و راحت‏بايد به جاى نامناسب بروند، كه هيچ چيز نزد آنها بدتر ازاين كوچ كردن نيست.

از اين جاست كه اولياى خدا مرگ را اول بهجت و سرور مى‏دانند و دنياپرستان ازمرگ بيزارند.

قرآن كريم در اين زمينه مى‏فرمايد:

قل يا ايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم‏صادقين. ولا يتمنونه ابدا بما قدمت ايديهم والله عليم بالظالمين. قل ان الموت الذي تفرون منه‏فانه ملاقيكم ثم تردون الى عالم الغيب والشهادة فينبئكم بما كنتم تعملون; (111)


136

اى رسول ما! بگو: اى جماعت‏يهود! اگر پنداريد كه شما به حقيقت دوستداران خداييد نه مردم‏ديگر، پس تمناى مرگ كنيد اگر راست مى‏گوييد، زيرا علامت دوستان خدا آرزوى مرگ و شوق‏لقاى خداست و حال آن كه در اثر كردار بدى كه به دست‏خود براى آخرت خويش پيش فرستاده‏اند،هرگز آرزوى مرگ نمى‏كنند، بلكه از آن ترسان و هراسانند و خدا از كردار ستمكاران آگاهست.اى‏رسول ما! بگو: عاقبت مرگى كه از آن مى‏گريزيد شما را حتما ملاقات خواهد كرد و پس از مرگ به‏سوى خدايى كه داناى پيدا و نهان است‏باز مى‏گرديد و او شما را به آنچه نيك و بد كرده‏ايد آگاه‏مى‏سازد.

در قسمتى ديگر از وصيت نامه مى‏فرمايند:

واياك ان تغتر بما ترى من اخلاد اهل الدنيا اليها وتكالبهم عليها فقد نباك الله عنها ونعت هى‏لك عن نفسها وتكشفت لك عن مساويها فانما اهلها كلاب عاوية سباع ضارية يهر بعضها على‏بعض و ياكل عزيزها ذليلها و يقهر كبيرها صغيرها نعم معقلة واخرى مهملة قد اضلت عقولها وركبت مجهولها سروح عاهة بواد وعث ليس لها راع يقيمها ولامسيم يسيمها سلكت‏بهم الدنياطريق العمى واخذت بابصارهم عن منار الهدى فتاهوا في حيرتها وغرقوا في نعمتها واتخذوهاربا فلعبت‏بهم ولعبوا بها ونسوا ما ورائها;

سخت‏بر حذر باش كه علاقه شديد مردم به دنيا و حمله حريصانه‏شان به آن تو را مغرور سازد،چرا كه خداوند تو را از وضع دنيا آگاه كرده و دنيا نيز خود از فنا و زوالش تو را خبر داده و بدى‏هاى‏خود را آشكارا به تو نشان داده. دنياپرستان همچون سگانى هستند كه بى‏صبرانه همواره صدامى‏كنند، و درندگانى كه در پى دريدن يكديگرند. زورمندان ضعيفان را مى‏خورند و بزرگ‏ترهاكوچك‏ترها را. يا همچون چهار پايانى كه گروهى از آنان پاهايشان بسته و گروهى ديگر رها شده‏اند،راه‏هاى صحيح را گم كرده و به راه‏هاى نامعلوم گام نهاده‏اند و در وادى پر از آفات رها شده‏اند، درشنزارى كه حركت در آن به كندى امكان پذير است. نه چوپانى دارند كه آنها را جمع كند و نه كسى كه‏آنها را به منزل برساند; دنيا آنان را در طريق كورى به راه انداخته و چشم‏هايشان را از ديدن نشانه‏هاى‏هدايت‏بر بسته و در حيرت و سرگردانى دنيا مانده و در نعمت‏هاى آن غرق شده‏اند، آنها را مالك وپروردگار خويش برگزيده‏اند; دنيا آنها را بازى داده و آنها دنيا را به بازى گرفته و ماوراى آن رافراموش كرده‏اند.

و نيز در فريبكارى دنيا مى‏فرمايد:

من امن الزمان خانه ومن اعظمه اهانه;

كسى كه از مكر روزگار ايمن باشد، به او خيانت‏خواهد كرد و كسى كه او را بزرگ بشمارد، او راء;لاوظظخوار خواهد كرد.

در بخشى ديگر در ناپايدارى دنيا مى‏فرمايند:

«رويدا يسفر الظلام كان قد وردت الاظعان يوشك من اسرع ان يلحق واعلم يابني ان من‏كانت مطيته الليل والنهار فانه يسار به وان كان واقفا ويقطع المسافة وان كان مقيما وادعا;

آرام باش كه به زودى تاريكى برطرف مى‏شود. گويا مسافرانى به سر منزل مقصود رسيده‏اند;آن كس كه سريع براند، به قافله ملحق خواهد شد. پسرم! بدان آن كس كه مركبش شب و روز است‏دايما در حركت است، هر چند خود را ساكن مى‏پندارد، قطع مسافت مى‏كند، گرچه ظاهرامتوقف است.


137

2) آمادگى براى مرگ و مواقف بعد از آن

فانظر فيما فعلوا وعما انتقلوا واين حلوا ونزلوا فانك تجدهم قد انتقلوا عن الاحبة وحلوا ديارالغربة وكانك عن قليل قد صرت كاحدهم فاصلح مثواك ولاتبع آخرتك بدنياك;

بنگر گذشتگان چه كرده‏اند و ببين از كجا منتقل شده و در كجا فرود آمده‏اند; خواهى ديد از ميان‏دوستان منتقل شده و به ديار غربت‏بار انداخته‏اند و گويا طولى نكشد كه تو هم يكى از آنها خواهى‏بود، بنابراين، منزلگاه آينده خود را اصلاح كن و آخرتت را به دنيايت نفروش.

ومن الفساد اضاعة الزاد ومفسدة المعاد ولكل امر عاقبة سوف ياتيك ما قدر لك;

از فساد و تبهكارى، از دست دادن توشه و تباه ساختن معاد است و براى هر كارى سرانجامى‏است و به زودى آنچه برايت مقدر شده به تو مى‏رسد.

واعلم يابني انك انما خلقت للآخرة لاللدنيا وللفناء لاللبقاء وللموت لا للحياة وانك في قلعة‏ودار بلغة وطريق الى الآخرة وانك طريد الموت الذي لاينجو منه هاربه ولايفوته طالبه ولابد انه‏مدركه فكن منه على حذر ان يدركك وانت على حال سيئة قد كنت تحدث نفسك منها بالتوبة‏فيحول بينك وبين ذلك فاذا انت قد اهلكت نفسك;

پسرم! بدان تو براى آخرت خلق شده‏اى، نه براى دنيا و براى فنا، نه براى بقاى در اين جهان وبراى مرگ، نه براى زندگى و بدان كه تو در منزلى قرار دارى كه هر آن ممكن است از آن كوچ كنى، درمنزلى كه بايد زاد و توشه از آن برگيرى و تو در طريق آخرتى و تو رانده شده مرگى، همان مرگى كه‏هرگز فرار كننده از آن نجات نمى‏يابد و از دست جوينده‏اش بيرون نمى‏رود، و سرانجام او رامى‏گيرد; بنابراين از مرگ برحذر باش، نكند زمانى تو را به چنگ آورد كه در حال بدى باشى و توپيشتر با خود مى‏گفتى كه از اين حال توبه خواهى كرد، اما او ميان تو و توبه‏ات حايل مى‏گردد واين‏جاست كه تو خويشتن را به هلاكت انداخته‏اى.

واعلم ان امامك طريقا ذامسافة بعيدة ومشقة شديدة وانه لاغنى بك فيه عن حسن الارتيادوقدر بلاغك من الزاد مع خفة الظهر فلاتحملن على ظهرك فوق طاقتك فيكون ثقل ذلك وبالاعليك واذا وجدت من اهل الفاقة من يحمل لك زادك الى يوم القيامة فيوافيك به غدا حيث تحتاج‏اليه فاغتنمه وحمله اياه واكثر من تزويده وانت قادر عليه فلعلك تطلبه فلاتجده;

بدان! راهى بس طولانى و پر مشقت در پيش دارى و بدان! در اين راه از كوشش صحيح و تلاش‏فراوان و اندازه‏گيرى زاد و راحله بى‏نياز نخواهى بود و با توجه به اين كه در اين راه بايد سبكبارباشى، بيش از تاب و تحمل خود بار بر دوش مگيركه سنگينى آن بر تو وبال خواهد بود. هرگاه‏نيازمندى را يافتى كه مى‏تواند زاد و توشه تو را تا رستاخيز بردوش گيرد و فردا كه به آن نيازمندشدى به تو پس دهد، آن را غنيمت‏شمار و اين زاد را بر دوش او بگذار و اگر قدرت بر جمع آورى‏چنين زاد و توشه‏اى دارى، هر چه بيشتر فراهم ساز و همراه او بفرست، چرا كه ممكن است روزى‏در جستجوى او باشى و او را نيابى.

واعلم ان امامك عقبة كؤودا المخف فيها احسن حالا من المثقل والمبطى‏ء عليها اقبح حالا من‏المسرع وان مهبطك بها لامحالة اما على جنة او على نار فارتد لنفسك قبل نزولك و وطى‏ء المنزل‏قبل حلولك . فليس بعد الموت مستعتب ولا الى الدنيا منصرف;


138

بدان كه پيش روى تو گردنه‏هاى صعب العبور وجود دارد كه براى عبور از آنها سبكباران به‏مراتب حالشان بهتر از سنگين‏باران است و كندروان حالشان بسيار بهتر از سرعت كنندگان است.بدان كه نزول تو سرانجام يا در بهشت است‏يا در جهنم; بنابراين براى خويش پيش از رسيدنت‏به آن‏جهان وسايلى مهيا ساز و منزل را پيش از آمدنت آماده نما، زيرا پس از مرگ عذر پذيرفته نمى‏شود وراه بازگشتى به دنيا نيست.

اگر انسان يقين داشته باشد كه براى زندگى دنيا آفريده نشده و حتما پس از اين‏زندگى، حيات جاويد و هميشگى در انتظار اوست، آن جايى كه دقيقا به حساب‏اعمال رسيدگى مى‏شود، تا جايى كه قرآن كريم مى‏فرمايد:

فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره ومن يعمل مثقال ذرة شرا يره; (112)

هركس به قدر ذره‏اى كار نيك كرده باشد پاداش آن را خواهد ديد و هركس به قدر ذره‏اى كارزشتى مرتكب شده، به كيفرش خواهد رسيد.

چنين شخصى با اين ديدگاه، كارهايش را براساس ضوابط و برنامه‏هاى خاص‏تنظيم مى‏نمايد.

كسى كه قصد مسافرت از راه‏هاى خطرناك و هولناك را دارد، حتما وسايل ولوازم ايمنى را با خود حمل خواهد كرد و توشه و زاد لازم براى رسيدن به مقصد راهمراه خواهد داشت، و بارهاى اضافى را كه موجب سختى و كندى سفر است‏برزمين مى‏نهد و آنچه باعث ضرر است از خود جدا مى‏كند. اين آمادگى و بسيج‏امكانات، قبل از سفر بايد انجام گيرد و آن گاه كه كوس رحيل نواخته شد، ديگرفرصتى براى توشه گرفتن باقى نمى‏ماند و كاروان حركت مى‏كند .

وليست التوبة للذين يعملون السيئات حتى اذا حضر احدهم الموت; (113)

براى كسانى كه تا دم مرگ به گناه اشتغال دارند، توبه سودى ندارد.


139

اما توشه اين سفر چيست؟

امام‏عليه السلام همواره اصحاب خويش را به اين كلام مخاطب مى‏ساخت:

تجهزوا رحمكم الله فقد نودي فيكم بالرحيل واقلوا العرجة على الدنيا وانقلبوا بصالح مابحضرتكم من الزاد فان امامكم عقبة كؤودا ومنازل مخوفة مهولة لابد من الورود عليها والوقوف‏عندهاواعلموا ان ملاحظ المنية نحوكم دانية وكانكم بمخالبها وقد نشبت فيكم وقد دهمتكم فيهامفظعات الامور ومعضلات المحذور فقطعوا علائق الدنيا واستظهروا بزاد التقوى; (114)

خدا شما را رحمت كند! آماده حركت‏شويد كه نداى رحيل و كوچ كردن در ميان شما بلند شده;علاقه به اقامت در دنيا را كم كنيد و با تهيه زاد و توشه اعمال نيك به سوى آخرت باز گرديد كه‏گردنه‏هاى سخت و دشوار و سرمنزل‏هاى خوفناك در پيش داريد و بايد در آنها فرود آييد و در آن جاتوقف كنيد. آگاه باشيد كه فاصله‏هاى نگاه‏هاى مرگ به شما كوتاه و زندگى كژى‏ها و ناروايى‏ها مرگ‏را از شما پنهان داشته; بنابراين، علايق و وابستگى‏هاى دنيا را از خويش كم كنيد و كمر خويش را باتوشه تقوا محكم ببنديد.

امام‏عليه السلام در جاى جاى سخنانشان اين زنگ خطر را به صدا درآورده‏اند، از آن‏جمله مى‏فرمايند:

عباد الله الآن فاعلموا والالسن مطلقة والابدان صحيحة والاعضاء لدنة والمنقلب فسيح‏والمجال عريض قبل ارهاق الفوت وحلول الموت فحققوا عليكم نزوله ولاتنتظروا قدومه; (115)

اى بندگان خدا! از هم اكنون به هوش باشيد، هنوز زبان‏ها آزاد است و بدن‏ها سالم و اعضا وجوارح آماده و محل رفت و آمد وسيع و مجال بسيار است. به هوش باشيد پيش از آن كه فرصت‏از دست‏برود و مرگ فرا رسد، آمدن مرگ را مسلم و تحقق يافته شماريد، نه آن كه منتظر آن باشيد كه‏در عمل سستى و تاخير كنيد.

و نيز مى‏فرمايند:

فاعملوا والعمل يرفع والتوبة تنفع والدعاء يسمع والحال هادئة والاقلام جارية بادروابالاعمال عمرا ناكسا او مرضا حابسا او موتا خالسا فان الموت هادم لذاتكم ومكدر شهواتكم‏ومباعد طياتكم زائر غير محبوب وقرن غير مغلوب وواتر غير مطلوب قد اعلقتكم حبائله‏وتكنفتكم غوائله واقصدتكم معابله وعظمت فيكم سطوته وتتابعت عليكم عدوته وقلت عنكم‏نبوته فيوشك ان تغشاكم دواجى ظلله واحتدام علله وحنادس غمراته وغواشى سكراته واليم‏ارهاقه ودجو اطباقه وجشوبة مذاقه فكان قد اتاكم بغتة فاسكت نجيكم وفرق نديكم وعفى‏آثاركم و عطل دياركم وبعث وراثكم يقتسمون تراثكم بين حميم خاص لم ينفع وقريب محزون‏لم‏يمنع وآخر شامت لم يجزع فعليكم بالجد والاجتهاد والتاهب والاستعداد والتزود في منزل‏الزاد; (116)


140

عمل كنيد تا هنگامى كه عمل شما به پيشگاه خدا بالا مى‏رود و به شما نفع مى‏بخشد و به‏دعاهاى شما ترتيب اثر داده مى‏شود. عمل كنيد تا زمانى كه احوال آرام و قلم‏هاى فرشتگان براى‏نوشتن اعمال در جريان است. به انجام اعمال صالح مبادرت ورزيد، پيش از آن كه عمرتان پايان يابديا بيمارى مانع گردد و يا تير مرگ شما را هدف قرار دهد، چرا كه مرگ از بين برنده لذات است ومكدر كننده تمايلات و فاصله افكن ميان شما و اهدافتان. ديدار كننده‏اى است دوست نداشتنى،حريفى است مغلوب ناشدنى، جنايتكارى است تعقيب نكردنى. هم اكنون دام‏هايش بر دست و پاى‏شما آويخته و ناراحتى‏ها و مشكلاتش شما را احاطه نموده و تيرهايش شما را هدف قرار داده،تسلطش بر شما عظيم و حملاتش پى در پى، كمتر ممكن است تيرش به هدف اصابت نكند وضربه‏اش كارگر نشود. چقدر نزديك است كه سايه‏هاى مرگ و شدت دردهاى آن و تيرگى‏بى‏هوشى‏ها و ظلمت‏سكرات و تالمات و ناراحتى‏هاى خروج روح از تن و تاريكى زمان‏چشم برهم گذاشتن و ناگوارى آن شما را فراگيرد. خوب پيش خود مجسم سازيد كه ناگهان مرگ به‏شما حمله‏ور مى‏شود و شما را حتى از گفتن سخن آهسته ساكت مى‏سازد. دوستان مشاورتان را ازگردتان پراكنده مى‏كند. آثارتان را محو و خانه‏هايتان را معطل مى‏گذارد. وارثان شما را برمى‏انگيزاندتا ارث شما را تقسيم كنند; اينها يا دوستان خاصى هستند كه نمى‏توانند به هنگام مرگ به شما نفعى‏ببخشند و يا نزديكان غمزده‏اى كه نمى‏توانند جلو مرگ را بگيرند و يا مسروران و شماتت كنندگانى‏كه از مرگ شما غم به خاطر راه نمى‏دهند. با جديت و كوشش در انجام اعمال نيك بپردازيد، براى‏اين سفر آماده شويد و زاد و توشه از اين منزل فراوان برگيريد.


141

و) آيين زندگى

قسمت مهمى از اين وصيت‏نامه درباره آيين زندگى است كه سيد رضى بعضى ازآنها را تحت عنوان «وصايا شتى; سفارشات گوناگون‏» جمع‏آورى نموده; در اين جابراى استفاده بهتر خوانندگان آنها را در دو بخش، سفارشاتى درباره خودسازى وتهذيب نفس و آيين زندگى اجتماعى منظم نموده‏ايم: (117)


142

الف) سفارشاتى درباره خودسازى و تهذيب نفس

1) تقوا و بيدارى دل

فاني اوصيك بتقوى الله - اي بني - و لزوم امره وعمارة قلبك بذكره والاعتصام بحبله;

پسرم! تو را به تقوا و التزام به فرمان خدا و آباد كردن قلب و روح با ذكر او و چنگ زدن به‏ريسمان الهى توصيه مى‏كنم.

احي قلبك بالموعظة وامته بالزهادة وقوه باليقين ونوره بالحكمة و ذلله بذكر الموت;

قلبت را با موعظه و پند و اندرز زنده كن و هواى نفست را با زهد و بى‏اعتنايى به آن بميران و دل‏را با يقين نيرومند ساز و با حكمت و دانش نورانى و با ياد مرگ رام كن.

واعلم يابني ان احب ما انت آخذ به الي من وصيتي تقوى الله;

پسرم! بدان محبوب‏ترين چيزى كه از ميان گفته‏هايم در اين وصيت نامه به آن تمسك مى‏جويى‏تقوا و پرهيزكارى است.

لاتكونن ممن لاتنفعه العظة الا اذا بالغت في ايلامه فان العاقل يتعظ بالاداب والبهائم لاتتعظ‏الا بالضرب;

از كسانى مباش كه پند و اندرز به آنها سودى نمى‏بخشد، مگر آن زمان كه سخت در توبيخ اومبالغه كنى، چرا كه عاقلان با اندرز و آداب پند مى‏پذيرند، اما چهارپايان پند نمى‏گيرند مگر با زدن.

مطالب اين قسمت را تحت چهار عنوان توضيح مى‏دهيم:

يك: تقوا

راغب مى‏گويد:

الوقاية حفظ الشي‏ء مما يؤذيه ويضره ... والتقوى جعل النفس في وقاية مما يخاف .. وصارالتقوى في تعارف الشرع حفظ النفس عما يؤثم وذلك بترك المحظور ويتم ذلك بترك بعض‏المباحات;

وقايه، حفظ شى‏ء است از آنچه اذيت و ضرر مى‏رساند. تقوا آن است كه خود را از شى‏ء مخوف‏در وقايه و حفظ قرار دهيم .. . و در عرف شرع، تقوا به معناى خويشتن‏دارى از گناه است كه به وسيله‏ترك گناه حاصل مى‏شود و با ترك بعضى از مباحات كامل مى‏گردد.

قرآن كريم در موارد متعدد و با بيانات گوناگون اهميت تقوا را گوشزد نموده ومهم‏ترين دستور انبيا به پيروانشان تقواست و سعادت دنيا و آخرت انسان در گروتقواست:

يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته ولاتموتن الا وانتم مسلمون; (118)

اى اهل ايمان! آن گونه كه سزاوار است از خدا بترسيد. از دنيا مرويد، مگر اين كه مسلمان باشيد(تا پايان عمر ايمان خود را حفظ كنيد).

ولقد وصينا الذين اوتوا الكتاب من قبلكم واياكم ان اتقوا الله; (119)

هم به آنان كه پيش از شما به آنها كتاب فرستاده شد و هم به شما سفارش اكيد كرديم كه‏پرهيزكار و خداترس باشيد.

يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وابتغوا اليه الوسيلة وجاهدوا فى سبيله لعلكم تفلحون; (120)

اى اهل ايمان! از خدا بترسيد، به خدا توسل جوييد و در راه او جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد.

وتزودوا فان خير الزاد التقوى واتقون يا اولى الالباب; (121)

توشه تقوا براى راه آخرت برگيريد كه بهترين توشه اين راه تقواست و از من بپرهيزيد وخداترس شويد، اى صاحبان عقل و ادراك!

ومن يتق الله يجعل له مخرجا ويرزقه من حيث لايحتسب; (122)

هر كس خداترس شود، خدا راه بيرون شدن از مشكلات را بر او مى‏گشايد و از آن جا كه گمان‏نبرد به او روزى عطا كند.

ومن يتق الله يجعل له من امره يسرا; (123)

هر كه متقى و خداترس باشد، خدا مشكلات كار او را آسان مى‏گرداند.

ومن يتق الله يكفر عنه سيآته ويعظم له اجرا; (124)

هر كه تقواى الهى پيشه كند، خدا گناهانش را بپوشاند و او را پاداش بزرگ عطا كند.

و در اين وصيت نامه نيز مهم‏ترين سفارش در بين وصاياى امام‏عليه السلام به فرزنددلبندش «تقواى الهى‏» است.


143

سرتاسر نهج البلاغه پر از سفارش به تقوا و پرهيزكارى است، تقوا در تمام‏مراحل زندگى و تقوا براى همه در تمام شؤونات و مسؤوليت‏ها.

از جمله در نامه به عثمان بن حنيف، والى آن حضرت در بصره، كه در ميهمانى‏مترفين شركت كرده بود، مى‏نويسند:

وانما هي نفسي اروضها بالتقوى لتاتي آمنة يوم الخوف الاكبر وتثبت على جوانب المزلق‏ولو شئت لاهتديت الطريق الى مصفى هذا العسل ولباب هذا القمح ونسائج هذا القز ولكن هيهات‏ان يغلبني هواي ويقودني جشعي الى تخير الاطعمة ولعل بالحجاز او اليمامة من لاطمع له في‏القرص ولا عهد له بالشبع او ابيت مبطانا وحولي بطون غرثى واكباد حرى. (125)

و در جاى ديگر به تفصيل، صفات متقين را بيان مى‏نمايد:

فالمتقون فيها هم اهل الفضائل منطقهم الصواب و...; (126)

اما پرهيزكاران كسانى هستند كه داراى صفات پسنديده‏اند، از جمله: گفتارشان‏صواب است و... .

دو: ذكر

اول: ياد خدا

ياد خدا مايه آرامش دل‏هاست; قرآن مى‏فرمايد:

الا بذكر الله تطمئن القلوب; (127)

هان، تنها ياد خدا آرام‏بخش دل‏هاست.

ياد خدا موجب بصيرت و هوشيارى انسان از سقوط در ورطه گمراهى و هلاكت‏است.

ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون; (128)

چون اهل تقوا را از شيطان، وسوسه و خيالى به دل فرا رسد، همان دم خدا را به ياد آرند و همان‏لحظه بصيرت و بينايى پيدا كنند.

امام سجادعليه السلام مى‏فرمايند:

الهي لولا الواجب من قبول امرك لنزهتك عن ذكري اياك على ان ذكري لك بقدري لابقدرك‏وما عسى ان يبلغ مقداري حتى اجعل محلا لتقديسك ومن اعظم النعم علينا جريان ذكرك على‏السنتنا واذنك لنا بدعائك وتنزيهك وتسبيحك; (129)

معبودا! اگر واجب نبود امتثال فرمان تو، هرآينه منزهت مى‏دانستم از اين كه نام تو را به زبان آرم،با آن كه يادى كه از تو مى‏كنم به اندازه من است نه به اندازه تو، من تا كجا بايد برسم كه بتوانم تو راتقديس كنم. يكى از بزرگ‏ترين نعمت‏هاى تو بر ما جارى بودن نام تو بر زبان ماست و اين كه به مااذن دادى به درگاهت دعا نماييم و تنزيه و تسبيح گوى باشيم.

اين قسمت از دعا اشاره است‏به آياتى از قرآن كه در آن خداى تعالى امر به ذكرفرموده است:

فاذكرونى اذكركم واشكروا لى ولا تكفرون; (130)

پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم، شكر نعمت من به جاى آريد و كفران نكنيد.

يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا. وسبحوه بكرة واصيلا; (131)

اى كسانى كه ايمان آورديد! ذكر و ياد خدا بسيار كنيد و دايم صبح و شام به تسبيح و تنزيه ذات‏پاكش بپردازيد.

دوم: ياد مرگ

ياد مرگ وسيله‏اى براى رام كردن نفس سركش است. (132)

سوم: سفارشاتى درباره قلب

وعمارة قلبك بذكره;

وامته بالزهادة;

وقوه باليقين;

ونوره بالحكمة;

وذلله بذكر الموت;

وقرره بالفناء;

وبصره فجائع الدنيا;

وحذره صولة الدهر وفحش تقلب الليالي والايام.

تو را سفارش مى‏كنم به آباد كردن قلبت‏به ياد خدا;

و هواى نفس را با زهد و بى‏اعتنايى بميران;

دلت را با يقين قوى و نيرومند ساز;

دلت را با دانش و حكمت نورانى نما;

و نفست را با ياد مرگ رام ساز;

و به اقرار به فناى دنيا وادار;

و با نشان دادن فجايع دنيا او را آگاه ساز;

و از حملات روزگار و زشتى‏هاى گردش شب و روز بر حذرش دار.

چهارم: موعظه پذيرى انسان

انسان طبعا موعظه‏پذير است، بدون خشونت و ضرب و شتم و اگر در انسان‏آمادگى پذيرش نباشد، حتى ضرب و شتم هم بى‏اثر است:

در خطبه 90 مى‏فرمايند:

اعلموا من لم يعن على نفسه حتى يكون له منها واعظ وزاجر لم يكن له من غيرها لا زاجرولاواعظ;


144

آگاه باشيد! آن كس كه به خويش كمك نكند و واعظ و مانعى از درون برايش فراهم نگردد،از ديگران واعظ و مانعى نخواهد يافت.

و در حكمت 89 مى‏فرمايند:

ومن كان له من نفسه واعظ كان عليه من الله حافظ;

كسى كه از درون اندرز دهنده‏اى داشته باشد، خداوند حافظى براى او قرار خواهد داد .


145

2) شناخت و آگاهى دينى

من تفكر ابصر;

هركس انديشه كند بينايى مى‏يابد.

وتفقه في الدين;

و در بدست آوردن آگاهى دينى تلاش نما.

وان ابتدئك بتعليم كتاب الله عزوجل وتاويله وشرائع الاسلام واحكامه وحلاله وحرامه‏لااجاوز ذلك بك الى غيره ثم اشفقت ان يلتبس عليك مااختلف الناس فيه من اهوائهم وآرائهم مثل‏الذي‏التبس عليهم فكان احكام ذلك على ما كرهت من تنبيهك له احب الى من اسلامك الى امرلاآمن عليك به الهلكة ورجوت ان يوفقك الله لرشدك وان يهديك لقصدك فعهدت اليك‏وصيتي هذه.

واعلم يابني ان احب ما انت آخذ به الي من وصيتي تقوى الله والاقتصار على مافرضه الله‏عليك والاخذ بما مضى عليه الاولون من آبائك والصالحون من اهل بيتك فانهم لم يدعوا ان نظروالانفسهم كما انت ناظر وفكروا كما انت مفكر ثم ردهم آخر ذلك الى الاخذ بما عرفوا والامساك‏عمالم يكلفوا فان ابت نفسك ان تقبل ذلك دون ان تعلم كما علموا فليكن طلبك ذلك بتفهم وتعلم‏لابتورط الشبهات وعلق الخصومات وابدا قبل نظرك في ذلك بالاستعانة بالهك والرغبة اليه في‏توفيقك وترك كل شائبة اولجتك في شبهة او اسلمتك الى ضلالة فان ايقنت ان قدصفا قلبك فخشع‏وتم رايك فاجتمع وكان همك في ذلك هما واحدا فانظر فيما فسرت لك وان لم يجتمع لك ما تحب‏من نفسك وفراغ نظرك وفكرك فاعلم انك انما تخبط العشواء وتتورط الظلماء وليس طالب الدين‏من خبط او خلط والامساك عن ذلك امثل;

چنين ديدم كه در آغاز، كتاب خدا را همراه تفسيرش و قوانين اسلام و احكامش و حلال و حرام‏آن را به تو تعليم دهم، در حالى كه براى آموزش تو از كتاب خدا به غير آن نمى‏پردازم. آن گاه از اين‏ترسيدم كه آنچه بر مردم در اثر نيروى هوا و هوس و عقايد باطل مشتبه شده و در آن اختلاف‏نمودند، بر تو نيز مشتبه گردد، به همين دليل روشن ساختن اين قسمت هر چند چندان خوشايند تونباشد، پيش من محبوب‏تر از آن است كه تو را تسليم امرى سازم كه از هلاكتت ايمن نباشم واميدوارم خداوند تو را در رشد و صلاحت توفيق دهد و به مقصودت رهبرى كند. اينك اين وصيتم‏را براى تو مى‏فرستم: پسرم! بدان محبوب‏ترين چيزى كه از ميان گفته‏هايم در اين وصيت نامه به آن‏تمسك مى‏جويى تقوا و پرهيزكارى است و اكتفا به آنچه خداوند بر تو واجب كرده و حركت درراهى است كه پدرانت در گذشته از آن راه رفته‏اند و صالحان خاندانت آن طريق را پيموده‏اند، زيراهمان گونه كه تو درباره خويش نظر مى‏كنى، آنها نيز نظر افكندند و همانگونه كه تو به صلاح خويش‏مى‏انديشى، آنها نيز مى‏انديشيدند. آنها پس از فكر و دقت‏به اين جا رسيدند كه آنچه را به خوبى‏شناخته‏اند بگيرند و آنچه را مكلف نيستند رها سازند و اگر روحت از قبول اين ابا دارد كه تا همانندآنان آگاهى نيابى اقدام نكنى، بايد از راه صحيح اين راه را طى كنى با فهم و آگاهى، نه اين كه خود را به‏شبهات بيفكنى و يا به دشمنى‏ها تمسك جويى، پيش از اين كه در طريق آگاهى در اين راه گام نهى، ازخداوندت استعانت‏بجوى و در توفيقت در اين راه رغبت و ميل نشان بده و هر گونه عاملى كه‏موجب خلل در افكارت مى‏شود، يا تو را در شبهه مى‏افكند، يا تو را تسليم گمراهى مى‏كند رها ساز.پس آن گاه كه يقين كردى قلبت صفا يافته، در برابر حق خاضع شده و نظرت تكامل يافته و اراده‏ات‏تمركز يافته، در آنچه برايت تفسير مى‏كنم نظر افكن، و اگر آنچه را در اين زمينه دوست دارى برايت‏فراهم نشد و فراغت‏خاطر حاصل نكردى، بدان كه در طريقى كه ايمن از سقوط نيستى گام‏برمى‏دارى و در دل تاريكى‏ها قدم مى‏زنى و كسى كه در حال تحير و ترديد است، طالب دين نيست ودر چنين موقعى امساك و خوددارى از چنين راه‏هايى بهتر است.


146

تفكر، ركن اصلى شناخت: من تفكر ابصر

راغب مى‏گويد:

الفكرة قوة مطرقة للعلم الى المعلوم والتفكر جولان تلك القوة بحسب نظر العقل وذلك‏للانسان دون الحيوان . وقال بعض الادباء الفكر مقلوب عن الفرك لكن يستعمل الفكر في المعاني‏وهو فرك الامور وبحثها طلبا للوصول الى حقيقتها; (133)

فكرت نيروى پويايى است كه از علم به معلوم مى‏رساند و به آن مى‏پردازد و تفكر، كوشش وجولان آن نيروست، نيرويى است مختص انسان و در حيوان نيست. بعضى از ادبا گفته‏اند: واژه فكرمقلوب «فرك‏» است، اما فكرى كه در معانى به كار مى‏رود، همان فرك امور است، يعنى موشكافى‏كردن براى دريافتن و رسيدن به حقيقت.

اسلام دين تفكر و تعقل است نه دين جمود و تعبد محض.

قرآن كريم بر تفكر تاكيد فراوانى دارد . مواردى كه قرآن به تفكر در جهان خلقت‏و هدفدار بودن آن و نظم و ترتيب خاصى كه حاكى از ناظم عالم و حكيم است‏فراخوانده است را به عنوان نمونه مى‏آوريم:

ان فى خلق السموات والارض واختلاف الليل والنهار لآيات لاولى الالباب. الذين يذكرون‏الله قياما وقعودا وعلى جنوبهم ويتفكرون فى خلق السموات والارض ربنا ما خلقت هذا باطلاسبحانك فقنا عذاب النار; (134)

محققا در خلقت آسمان‏ها و زمين و رفت و آمد شب و روز دلايلى است‏براى خردمندان،آنهايى كه در هر حالت، ايستاده و نشسته و خفتن خدا را ياد مى‏كنند و دايم فكر در خلقت آسمان‏ها وزمين كرده گويند: پروردگارا! اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده‏اى، پاك و منزهى، ما را به لطف‏خود از عذاب آتش نگاهدار.

هو الذي مد الارض وجعل فيها رواسي وانهارا ومن كل الثمرات جعل فيها زوجين اثنين‏يغشي الليل النهار ان في ذلك لآيات لقوم يتفكرون; (135)

و او خدايى است كه بساط زمين را بگسترد و در آن كوه‏ها برافراشت و نهرها جارى ساخت وهرگونه ميوه‏ها پديد آورد; همه چيز را جفت‏بيافريد و شب تار را به روز بپوشانيد; همانا در اين‏امور، متفكران را دلايل روشنى بر قدرت آفريدگار است.

او لم يتفكروا في انفسهم ما خلق الله السموات والارض وما بينهما الا بالحق واجل مسمى‏وان كثيرا من الناس بلقاء ربهم لكافرون; (136)

آيا پيش خود تفكر نكردند كه خدا آسمان‏ها و زمين و هرچه در بين آنهاست، همه را جز به حق‏و براى حكمت و مصلحت و به وقت و حد معين نيافريده است؟ و گروهى از مردم به لقاى خداى به‏كلى كافر و بى‏عقيده‏اند.

وسخر لكم ما في السموات وما في الارض جميعا منه ان في ذلك لآيات لقوم يتفكرون; (137)

و آنچه در زمين و آسمان‏ها بود، همه را مسخر شما گردانيد; در اين كار نيز براى مردم با فكر،آيات قدرت كاملا پديدار است.

معصومان‏عليهم السلام نيز همانند قرآن كريم دعوت به تفكر در مخلوقات و آيات الهى‏مى‏نمايند :

رحم الله امرءا تفكر فاعتبر واعتبر فابصر. (138)

فانما البصير من سمع فتفكر ونظر فابصر. (139)

لا علم كالتفكر. (140)

الفكر مرآة صافية. (141)

قال ابوعبدالله‏عليه السلام: قال اميرالمؤمنين‏عليه السلام: التفكر يدعوا الى البر والعمل به. (142)

عن الرضاعليه السلام ليس العبادة كثرة الصلوة والصوم، انما العبادة التفكر في‏امر الله عزوجل. (143)


147

شناخت و معرفت دينى: وتفقه فى الدين

تفقه در دين، يعنى به دست آوردن شناخت و درك صحيحى از معارف دينى كه‏شامل اصول و فروع مى‏گردد، گرچه در اصطلاح فقها، فقه به معناى علم به احكام‏شرعيه فرعيه از روى ادله تفصيلى است.

اما آيا به دست آوردن فهم و آگاهى دينى به راحتى براى همه و از هر راهى و به‏يك اندازه ممكن است، يا راه خاصى براى شناخت دين تعيين شده كه براى همه به‏يك اندازه پيمودن آن ميسر نيست؟

پاسخ به اين پرسش مهم را تحت دو عنوان بررسى مى‏نماييم:

يك: مراجعه به قرآن و عترت براى شناخت دين

پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله بنابر نقل فريقين فرمودند:

اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله وعترتي ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدي: كتاب الله فيه‏الهدى والنور حبل ممدود من السماء الى الارض وعترتي اهل بيتي وان اللطيف الخبير قد اخبرني‏انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض وانظروا كيف تخلفوني فيهما; (144)

من در بين شما دو چيز گرانبها به جاى خواهم گذاشت: قرآن كتاب خدا و اهل بيتم را. مادامى كه‏به هر دو تمسك جوييد، بعد از من هرگز گمراه نخواهيد شد. كتاب خدا كه در آن هدايت است و نورو ريسمانى است كه از آسمان به زمين كشيده شده و عترت من اهل بيتم هستند. و خداى لطيف وخبير به من خبر داده كه اين دو از هم جدا نخواهند شد تا سر حوض به من برسند; پس متوجه باشيدكه بعد از من با اين دو چه مى‏كنيد.

اما ثقل اكبر: قرآن كريم تبيان كل شى‏ء است و مى‏فرمايد:

ونزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شي‏ء وهدى ورحمة وبشرى للمسلمين; (145)

ما قرآن را بر تو فرستاديم تا حقيقت همه چيز را روشن كند و براى مسلمين هدايت و رحمت وبشارت باشد.

ان هذا القرآن يهدي للتي هي اقوم ويبشر المؤمنين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجراكبيرا; (146)

همانا اين قرآن خلق را به استوارترين طريقه هدايت مى‏كند و اهل ايمان را كه نيكوكار باشند به‏ثواب عظيم بشارت مى‏دهد.

ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين; (147)

اين كتاب بدون ترديد راهنماى پرهيزكاران است.

و اما ثقل اصغر : عترت پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله هستند . نظر به اين كه قرآن ناسخ ومنسوخ و مجمل و مبين و عام و خاص و مطلق و مقيد و ظاهر و باطن دارد، بايد مفسرو مبين داشته باشد . آيا هر كس مى‏تواند بيانگر ناسخ و منسوخ و مفسر قرآن باشد ؟

جواب اين است كه : انما يعرف القرآن من خوطب به. (148)

بايد در فهم صحيح قرآن به كسانى مراجعه نمود كه مخاطبان حقيقى قرآن هستندهمان‏ها كه از جانب خدا منصوب شده‏اند براى راهنمايى و ارشاد مردم.

بطلان سخنى كه شيطان بر زبان اشرار جارى نمود كه: حسبنا كتاب الله از خود قرآن‏و روايات معلوم مى‏گردد. و در اينجا به دليل رعايت اختصار فقط به چند روايت اكتفامى‏گردد:

امام پنجم حضرت باقر العلوم‏عليه السلام فرمودند:

ما ادعى احد من الناس انه جمع القرآن كله كما انزل الا كذاب وما جمعه وحفظه كما نزله الله‏تعالى الا علي بن ابي طالب‏عليه السلام والائمة من بعده (149) .

راوى مى‏گويد از امام باقر عليه السلام از آيه قل كفى بالله شهيدا بيني وبينكم ومن عنده علم‏الكتاب (150) پرسيدم، در پاسخ فرمودند:

ايانا عنى وعلي اولنا وافضلنا وخيرنا بعد النبي‏صلى الله عليه وآله (151) . (152)

امام صادق‏عليه السلام فرمودند:

والله انى لاعلم كتاب الله من اوله الى آخره كانه في كفي فيه خبر السماء وخبر الارض وخبرما كان وخبر ما هو كائن قال الله عزوجل: فيه تبيان كل شي‏ء. (153)

دو: خطر انحراف در فهم دين


148

از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نقل شده:

ستفترق امتي على ثلاث وسبعين ملة; (154)

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند (155)

در حالى كه منحرفان در زمان حيات نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله و با حضور حضرت سر به‏مخالفت گذاشته و در برابر فرامين آن حضرت تسليم نبودند، ديگر چه انتظارى ازآنها بايد داشت كه پس از رحلت آن حضرت به قهقرا برنگردند: افان مات او قتل انقلبتم‏على اعقابكم. (156)

مردمى كه با چشم خود ديده و با گوش خود شنيدند كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله‏اميرالمؤمنين‏عليه السلام را به عنوان جانشين خود معرفى نمود، انكار و يا كتمان نمودند وهمانها كه ديده و شنيده بودند محبت‏ها و توجهات پيامبر اكرم را به حضرت صديقه‏كبراعليها السلام تا جايى كه فرمود:

فاطمة بضعة مني فمن آذاها آذاني; (157)

فاطمه پاره تن من است، هر كه او را آزار رساند، مرا آزرده است.

چگونه از كنار ظلم‏هايى كه به حضرتش شده بى‏تفاوت عبور نمودند.

حكيم سنايى مى‏گويد:

مرمرا بارى نكو نايد زروى اعتقاد حق زهرا بردن و دين پيمبر داشتن

آن كه او را بر على مرتضى خوانى امير از ره معنا نتاند كفش قنبر داشتن

احمد مرسل نشسته كى روا دارد خرد جان اسير سيرت بوجهل كافر داشتن

شيطان قسم خورده كه گفت: وبعزتك لاغوينهم اجمعين، (158)

در كمين است كه از راه خلط حق و باطل و با چهره دينى، مردم ناآگاه را به نبرد بامردان الهى وا دارد.

از اين جاست كه درمى‏يابيم مساله فهم دين، هم در اصول و هم در فروع چقدرمهم است و چرا اميرالمؤمنين عليه السلام در اين وصيت نامه تا اين حد به فهم معارف دين‏اهميت داده‏اند.


149

3) صبر و استقامت و تلاش

وعود نفسك التصبر على المكروه ونعم الخلق التصبر في الحق;

خويشتن را بر استقامت در برابر مشكلات عادت ده كه شكيبايى در راه حق از اخلاق نيك‏به شمار مى‏رود.

اطرح عنك واردات الهموم بعزائم الصبر وحسن اليقين;

هم و غم‏ها را با نيروى صبر و حسن يقين، از خود دور ساز.

فاسع في كدحك;

نهايت كوشش و تلاش را در زندگى داشته باش.


150

صبر در سختى‏ها و مصايب و ناملايمات

راغب در معناى صبر مى‏گويد:

الصبر حبس النفس على ما يقتضيه العقل والشرع او عما تقتضيان حبسها عنه;

صبر، خويشتن‏دارى است‏بر چيزى كه عقل و شرع تقاضا مى‏كند، يا از چيزى كه از آن‏نهى مى‏كند، صبر بر طاعت و صبر بر معصيت (يعنى بردبارى و تحمل انجام فرايض و دستورات‏عقل و شرع و بردبارى در برابر ترك آنچه را نهى كرده‏اند).

يكى از صفات حميده، صبر است و قرآن كريم به صابران بشارت مى‏دهد:

وبشر الصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله وانا اليه راجعؤن. (159)

صابران با يقينى كه به وعده‏هاى الهى دارند، مشكلات را با جان و دل تحمل‏مى‏نمايند و هنگام برخورد با مصايب و مشكلات مى‏گويند: ما از خداييم و به سوى اوباز مى‏گرديم.

خطاب به پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله امر به صبر و استقامت در راه حق مى‏فرمايد:

فاصبر ان وعد الله حق; (160)

صبر كن كه البته وعده خدا حق است.

واصبر لحكم ربك فانك باعيننا وسبح بحمد ربك; (161)

اى رسول بر حكم خدا صبر كن كه تو منظور نظر مايى و چون برخيزى به نماز يا هر كارى،خداى خود را تسبيح گوى.

در روايات نيز صبر به عنوان يكى از اخلاق حميده و صفات پسنديده مطرح شده:

فان الصبر من الايمان كالراس من الجسد ولا خير في جسد لا راس معه ولا في ايمان لا صبرمعه; (162)

صبر نسبت‏به ايمان همچون سر است در مقابل تن; تن بى‏سر فايده ندارد و ايمان بدون صبر نيزبى‏نتيجه است.


151

تلاش در زندگى

راغب در معناى كدح مى‏گويد:

السعي والعناء;

تلاش با رنج و مشقت.

در اين عبارت فاسع في كدحك دو احتمال است: در احتمال اول كدح به معناى مالى‏است كه در به دست آوردن آن سعى زياد شده.

ابن ابى الحديد مى‏گويد:

الكدح هاهنا هو المال الذي كدح في حصوله والسعي في انفاقه; (163)

كدح در اين جا به معناى مالى است كه انسان در به دست آوردن آن تلاشى فراوان نموده و سعى‏در بخشش آن دارد.

در احتمال دوم كدح به معناى سعى و تلاش در اطاعت و عبادات خداى تعالى‏است و قرآن كريم مى‏فرمايد:

يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه; (164)

اى انسان! البته با هر رنج و مشقت در راه اطاعت و عبادت حق بكوشى، عاقبت‏به حضورپروردگار خود مى‏روى و نايل به ملاقات او مى‏شوى.


152

4) احتياط و ميانه‏روى (اعتدال)

وامسك عن طريق اذا خفت ضلالته فان الكف عند حيرة الضلال خير من ركوب الاهوال;

و در راهى كه ترس گمراهى در آن دارى قدم مگذار، چه اين كه خوددارى به هنگام بيم ازگمراهى بهتر از آن است كه انسان خود را در مسيرهاى خطرناك بيفكند.

من ترك القصد جار;

كسى كه ميانه‏روى را ترك كند، از راه حق منحرف شده.


153

احتياط

دستور امام‏عليه السلام در مورد ترك كارهاى شبهه‏ناك و عبور از مسيرهايى كه احتمال‏گمراهى در آن است ارشاد به حكم عقل است، زيرا عقل حكم مى‏كند به دفع ضررمحتمل و در امور مشتبه احتمال ضرر است .

امام باقرعليه السلام مى‏فرمايند:

الوقوف عند الشبهة خير من الاقتحام في الهلكة; (165)

هنگام برخورد با موارد شبهه‏ناك، توقف و ايستادن بهتر است از فرورفتن در ورطه هلاكت.

امام رضاعليه السلام مى‏فرمايند:

ان اميرالمؤمنين‏عليه السلام قال لكميل بن زياد: اخوك دينك فاحتط لدينك بما شئت; (166)

اميرالمؤمنين به كميل بن زياد فرمودند: دين تو برادر توست، هر چه مى‏توانى در مورد اواحتياط و مواظبت كن.

پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمودند:

دع ما يريبك الى ما لايريبك; (167)

هر چه كه در آن شك دارى رها كن و به آنچه شك ندارى بپرداز.

اعتدال و ميانه‏روى: من ترك القصد جار

قصد به معناى ميانه و اقتصاد به معناى ميانه‏روى و اعتدال است.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

وعلى الله قصد السبيل ومنها جائر. (168)

سبيل قاصد، همان صراط مستقيم است در مقابل جائر و مسيرهاى انحرافى، و درمدح گروه اندكى از اهل كتاب در قبال اكثريت كه منحرف و گناهكارند مى‏فرمايد:

منهم امة مقتصدة; (169) برخى از آنان مردمى معتدل و ميانه‏رو هستند.

امت مقتصده، امتى است كه در دين و تسليم دستورات الهى معتدل باشد.

به‏طور كلى اسلام دين اعتدال و ميانه روى است در تمام شؤون.

قرآن در اين باره مى‏فرمايد:

وكذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس ويكون الرسول عليكم شهيدا; (170)

و ما شما مسلمين را به آيين اسلام هدايت نموده و به اخلاق معتدل و سيرت نيكو بياراستيم تاگواه ساير مردم باشيد، تا نيكى و درستى را از شما بياموزند، همان‏گونه كه پيامبرصلى الله عليه وآله را گواه شماكرديم تا از او بياموزيد.

روش و سيره نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله و جانشينان برحق او، يعنى ائمه اثنا عشرعليهم السلام نيز مبتنى‏بر اقتصاد و اعتدال مى‏باشد:

اميرالمؤمنين على‏عليه السلام در وصف پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏فرمايد:

سيرته القصد; (171) روش او ميانه روى و اعتدال بود.

و در جاى ديگر مى‏فرمايد:

نحن النمرقة الوسطى بها يلحق التالي واليها يرجع الغالي; (172)

ما اهل بيت پيامبرصلى الله عليه وآله تكيه‏گاهى در ميانه هستيم، آن كه عقب مانده، ملحق مى‏شود و آن كه تندرفته به آن برمى‏گردد.


154

5) وقت‏شناسى

بادر الفرصة قبل ان تكون غصة;

پيش از آن كه فرصت از دست‏برود و مايه اندوهت‏شود، آن را غنيمت‏شمار.

ساهل الدهر ماذل لك قعوده;

آن گاه كه روزگار در اختيار تو قرار گرفت، بهره خود را بگير.

يكى از مفاسد اخلاقى، اتلاف عمر و در مقابل وقت‏شناسى از اخلاق پسنديده‏است.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

وابتغ فيما آتاك الله الدار الآخرة ولاتنس نصيبك من الدنيا واحسن كما احسن الله اليك‏ولاتبغ الفساد في الارض ان الله لايحب المفسدين; (173)

و به هر چيزى كه خدا به تو عطا كرده بكوش تا ثواب و سعادت در آخرت تحصيل كنى وبهره‏ات را از دنيا فراموش مكن و تا توانى نيكى كن، چنان كه خدا به تو احسان كرده، و هرگز در روى‏زمين فتنه و فساد برپا مكن كه خدا مفسدان را هرگز دوست ندارد.

از اميرالمؤمنين‏عليه السلام از قول خداى عزوجل: ولاتنس نصيبك من الدنيا سؤال شد،حضرت در جواب فرمودند:

لاتنس صحتك وقوتك وفراغك وشبابك ونشاطك ان تطلب بها الآخرة; (174)

سلامتى و قدرت و فراغ بال و جوانى و نشاط خود را فراموش مكن، از آنها در راه آخرت‏استفاده كن.

پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمودند:

ان لربكم في ايام دهركم نفحات الا فتعرضوا لها; (175)

براى پرودگار شما در ايام زندگى‏تان نسيم‏هايى است، خود را در معرض آن نسيم‏ها قرار دهيدو از توفيق‏هايى كه نصيب شما مى‏گردد بهره ببريد. (176)

از اميرالمؤمنين‏عليه السلام سخنان گهربارى در وقت‏شناسى رسيده است:

والفرصة تمر مر السحاب فانتهزوا فرص الخير; (177)

و فرصت‏ها مى‏گذرد، همانند عبور ابرها بنابراين، فرصتهاى خوب را غنيمت‏شماريد.

اضاعة الفرصة غصة; (178)

از دست دادن فرصت غم‏انگيز است.

من الخرق المعاجلة قبل الامكان والاناة بعد الفرصة; (179)

از نادانى شخص، عجله كردن پيش از امكان و از دست دادن امكانات پس از فرصت است.

اياكم وتسويف العمل بادروا به اذا امكنكم; (180)

از تاخير كارهاى خير بپرهيزيد و هنگام فرصت‏به كارهاى خير مبادرت ورزيد.

اخر الشر فانك اذا شئت تعجلته; (181)

كار شر را تاخير انداز كه هر گاه بخواهى مى‏توانى انجام دهى.


155

6) پرهيز از صفات ناپسند

يك: هوا پرستى

الهوى شريك العمى; هواپرستى با كورى و جهل همراه است.

اياك والاتكال على المنى فانها بضائع النوكى;

از تكيه كردن بر آرزوها برحذر باش كه سرمايه احمقان است.

هواپرستى: الهوى شريك العمى

راغب مى‏گويد:

العمى يقال في افتقاد البصر والبصيرة . لم يعد افتقاد البصر في جنب افتقاد البصيرة عمى حتى‏قال : فانها لاتعمى الابصار ولكن تعمى القلوب التي في الصدور. (182)

قرآن كريم مى‏فرمايد:

افرايت من اتخذ الهه هواه واضله الله على علم وختم على سمعه وقلبه وجعل على بصره‏غشاوة فمن يهديه من بعد الله افلا تذكرون; (183)

اى رسول ما! مى‏نگرى آن را كه هواى نفسش را خداى خود قرار داده و خدا او را پس از اتمام‏حجت گمراه ساخته و مهر بر گوش و دل او نهاده و بر چشم وى پرده ظلمت كشيده، پس او را بعد ازخدا ديگر كه هدايتش خواهد كرد؟ آيا متذكر اين معنا نمى‏شويد؟

و نيز مى‏فرمايد:

ولا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا واتبع هواه وكان امره فرطا; (184)

هرگز از كسانى كه ما دل‏هاى آنان را از ياد خود غافل نموديم و پيرو هواى نفس خود شدند و به‏هركارى پرداختند، پيروى نكن.

كسى كه تابع هوا و خواهش‏هاى نفسانى خويش باشد، از ديدن حقايق محروم‏خواهد شد; در مقابل اگر كسى تابع حق باشد و تعصب‏ها و تحجرها را كنار گذارد، بابصيرت و ضمير روشن به حقايق امور دسترسى مى‏يابد.

تكيه بر آرزوها: اياك والاتكال على المنى فانها بضائع النوكى.

النوكى جمع انوك به معناى احمق است; يعنى از اعتماد و تكيه كردن بر آرزوهابر حذر باش، زيرا آرزوها سرمايه احمقان است. انسان عاقل روى آرزوهاسرمايه‏گذارى نمى‏كند، بلكه با واقع بينى، امكانات و توانايى‏هاى خود را بررسى‏نموده و بر اساس آينده نگرى و واقع بينى تصميم گيرى مى‏نمايد و از بلند پروازى‏پرهيز مى‏كند.

دو: عجب و خودبينى

واعلم ان الاعجاب ضد الصواب وآفة الالباب;

بدان كه خودبينى و عجب ضد صواب و حق، و آفت‏خردهاست.

عجب باعث مى‏گردد انسان به مقصود و هدف نرسد و آفت عقل و خرد است،زيرا انسان خودبين هرگز حاضر نيست‏به نظرهاى ديگران توجه نمايد و هيچ‏گاه‏موفق به اصلاح خود نمى‏شود. انسان معجب و خود بين از راهنمايى‏هاى ديگران‏محروم خواهد بود و در غربت‏به سر خواهد برد.

در نهج البلاغه مى‏فرمايند:

ولا وحشة اوحش من العجب. (185)

مجلسى‏قدس سره در شرح اين كلام گويد:

والعجب اعجاب المرء بنفسه وفضائله واعماله وهو موجب للترفع على الناس والتطاول‏عليهم فيصير سببا لوحشة الناس عنه ومستلزما لترك اصلاح معائبه وتدارك مافات منه فيقطع عنه‏مواد رحمة الله ولطفه وهدايته فينفرد عن ربه وعن الخلق فلا وحشة اوحش منه; (186)

عجب آن است كه انسان خود را و صفات و كارهاى خود را از ديگران برتر ببيند و اين موجب‏برترى جويى و گردن‏كشى بر مردم مى‏شود و سبب دورى مردم از شخص مى‏شود; همچنين موجب‏مى‏شود كه شخص نتواند عيوب خود را برطرف نموده و آنچه از او ترك شده جبران نمايد; پس، ازرحمت و لطف و هدايت‏خدا محروم و از خدا و خلق جدا مى‏شود; لذا هيچ تنهايى بدتر از عجب وخودپسندى نيست.

عجب و خودبينى موجب مى‏گردد تمام تلاش‏ها و زحمات انسان به هدر رفته وزيانكار گردد.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

قل هل انبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا وهم يحسبون انهم‏يحسنون صنعا; (187)

اى رسول ما! به امت‏بگو: مى‏خواهيد شما را به زيانكارترين مردم آگاه سازم؟ آنها كسانى‏هستند كه عمرشان را در راه حيات دنياى فانى تباه كردند و به خيال باطل مى‏پنداشتند نيكوكارى‏مى‏كنند.

على بن سويد مى‏گويد: از امام‏عليه السلام پرسيدم از عجبى كه موجب فاسد شدن‏عمل مى‏گردد، در پاسخ فرمودند:


156

العجب درجات منها ان يزين للعبد سوء عمله فيراه حسنا فيعجبه ويحسب انه يحسن صنعاومنها ان يؤمن العبد بربه فيمن على الله عزوجل ولله عليه فيه المن; (188)

عجب مراتبى دارد: يكى از مراتب عجب اين است كه انسان كار بد خود را خوب ببيند وخيال كند كارش خوب است; مرتبه ديگر آن است كه شخص به دليل ايمان به خداى عز وجل بر اومنت‏بگذارد، در حالى كه حقيقتا خدا بر او منت دارد.

بدتر از عجب ادلال است، يعنى خود را در مقابل خدا داراى حق دانستن،درحالى‏كه:

بزرگان نكردند در خود نگاه خدا بينى از خويشتن بين مخواه

امام صادق‏عليه السلام فرمودند:

اتى عالم عابدا فقال له كيف صلاتك ؟ فقال مثلي يسال عن صلاته ؟ وانا اعبد الله منذ كذاوكذا قال كيف بكائك ؟ قال ابكي حتى تجري دموعي فقال له العالم : فان ضحكك وانت‏خائف‏افضل من بكائك وانت مدل ان المدل لايصعد من عمله شي‏ء; (189)

عالمى نزد عابدى رفت و به او گفت: نماز خواندنت چطور و در چه حد است؟ عابد جواب داد:از مثل «من‏»ى از نماز خواندنش مى‏پرسند؟ در صورتى كه من از فلان وقت و فلان وقت عبادت‏خداى كنم. عالم پرسيد: گريه كردندت چگونه است؟ گفت: چنان كه اشك‏هايم روان مى‏شود. عالم‏به او گفت: همانا اگر بخندى و از خدا ترسان باشى بهتر است از اين كه گريه كنى و به خود ببالى; هركه به خود ببالد و از خود راضى باشد، چيزى از عملش قبول نمى‏كرد.

اين‏جا تن ضعيف و دل خسته مى‏خرند بازار خود فروشى از آن سوى ديگراست

تذكر: شادى از نعمت‏ها عجب نيست.

قل بفضل الله وبرحمته فبذلك فليفرحوا; (190)

اى رسول! به مردم بگو كه شما بايد منحصرا به فضل و رحمت‏خدا شادمان شويد.

سه: آفات زبان

دع القول فيما لاتعرف;

درباره آنچه نمى‏دانى سخن مگو.

والخطاب فيما لم تكلف; در آنچه به تو مربوط نيست گفتگو مكن.

اياك ان تذكر من الكلام ما يكون مضحكا وان حكيت ذلك عن غيرك;

از گفتن سخنان مسخره و بى‏محتوا برحذر باش، گر چه آن را از ديگران نقل كنى.

تلافيك ما فرط من صمتك ايسر من ادراكك ما فات من منطقك و حفظ ما فى الوعاء بشدالوكاء;

تدارك و جبران آنچه بر اثر سكوت از دست داده‏اى، آسان‏تر است از جبران آنچه بر اثر سخنت‏از بين رفته است; چرا كه نگهدارى آنچه در ظرف است‏با محكم بستن آن امكان پذير است.

ولا تقل مالم تعلم وان قل ما تعلم; آنچه را نمى‏دانى نگو، هرچند دانسته‏هاى تو كم باشد.

من اكثر اهجر; كسى كه پر حرفى كند، حرفهاى بى‏معنا زياد مى‏زند.

اميرالمؤمنين‏عليه السلام فرمودند:

اللسان ميزان الانسان; (191) زبان، ترازو و وسيله سنجش انسان است.

يعنى:

تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد

محدث كاشانى‏رحمه الله درباره زبان مى‏گويد:

زبان يكى از نعمت‏هاى بزرگ خداى تعالى و از مخلوقات عجيب و لطيف است. طاعت وعصيانش بسيار بزرگ، در حالى كه جرمش كوچك است، زيرا كفر و ايمان معلوم نمى‏شود، مگر به‏شهادت با زبان و كفر، آخرين حد عصيان و طغيان است و ايمان آخرين درجه طاعت است. زبان‏درباره همه چيز سخن گويد و متعرض همه مى‏شود، موجود باشد يا معدوم، خالق يا مخلوق، معلوم‏يا متخيل، مظنون يا موهوم و آگاهى‏ها و معلومات انسان به‏وسيله زبان قابل بيان است و اين‏خصوصيت‏يعنى ابراز تمام معلومات در ساير اعضا يافت نمى‏شود. زبان در مسير خير و صلاح‏مجال و فضاى گسترده، در راه شر و فساد نيز مجال وسيع و گسترده‏اى دارد.

آنچه مهم است، كنترل و به كارگيرى صحيح اين عضو كوچك است كه كاربردبسيار زياد و مهم دارد.

در سخنان معصومان‏عليهم السلام دستور العمل‏ها و سفارشاتى براى كنترل زبان بيان شد،كه به كارگيرى آنها موجب سعادت دنيا و آخرت خواهد بود.


157

مطالبى كه در اين وصيت نامه درباره زبان مطرح شده به شرح زير است:

1. سخن گفتن در مورد چيزى بدون اطلاع و آگاهى

دع القول فيما لا تعرف;

درباره آنچه نمى‏دانى سخن مگو.

و نيز مى‏فرمايد:

ولا تقل ما لا تعلم وان قل ما تعلم.

كم گوى و گزيده گوى چون در. (192)

2. سخن گفتن درباره چيزى كه به انسان مربوط نيست: والخطاب فيما لم تكلف

يكى از مشكلات اجتماعى، سخن گفتن افراد است درباره چيزى كه به آنهامربوط نيست. اشخاصى كه در مسائل اقتصادى هيچ گونه اطلاع و تخصصى ندارند،در مسائل اقتصادى و سياسى خود را صاحب نظر دانسته و عنان سخن و قلم رارها مى‏نمايند. حتى متاسفانه اين اظهار نظرهاى ناآگاهانه به مسائل دينى‏هم سرايت‏نموده و بعضى با ضميمه كردن اشعار و خطابه‏هاى عوام پسند و بازى با الفاظفريبنده، عقايد باطل خود را به اذهان بسيط و ساده القا مى‏نمايند.

مشكل ديگرى كه تقريبا گريبان‏گير اكثريت افراد جامعه ما شده، سخن گفتن درامور مربوط به زندگى ديگران است كه منجر به رقابت‏هاى غلط در توسعه ماديات واسراف و تبذيرهاى فراوان شده است و در نهايت منجر به بيمارى خانمان سوزمصرف زدگى و ركود اقتصادى گرديده .

اما آنچه دين به ما دستور مى‏دهد، اين است كه در امورى كه به ما مربوط نيست‏سخن نگوييم:

قال رسول الله صلى الله عليه وآله : من حسن المرء ترك ما لا يعنيه; (193)

از اخلاق پسنديده، دخالت نكردن در چيزى است كه به انسان ارتباط ندارد.

و در روايت ديگر:

تركه الكلام فيما لا يعنيه; (194)

سخن گفتن در چيزى كه به او ارتباط ندارد.

تذكر: نهى از دخالت‏هاى بيجا در كارهاى ديگران غير از مساله امر به معروف ونهى از منكر است. (195)

3. حرف‏هاى مضحك و خنده‏آور

سخنان خنده‏آور معمولا خالى از غيبت و عيب‏جويى و مسخره كردن افرادنيست. اين كار علاوه بر قبح و حرمتى كه دارد، موجب وقت گذرانى و اتلاف عمرمى‏گردد.

به نكته مهمى در اين كلام نورانى اشاره شده: وان حكيت ذلك عن غيرك. بعضى خيال‏مى‏كنند اگر سخنان باطل خود را به ديگران نسبت دهند، اين انتساب قبح كار آنها را ازبين مى‏برد و نقل قول مجوزى است‏براى تمسخر و حرف‏هاى بيهوده زدن. لذاء;آلامام‏عليه السلام در اين قسمت از وصيت نامه به فرزندشان مى‏فرمايند: از گفتن سخنان بيهوده‏و بى‏محتوا بر حذر باش، گرچه آن را از ديگران نقل كنى.

در تعاليم دينى، خوشگذرانى زياد و عياشى منع شده است:

قال رسول الله‏صلى الله عليه وآله: من كثر ضحكه ذهبت هيبته; (196)

خنده زياد موجب سبكى انسان مى‏گردد.

و قال: المزاح ياكل الهيبة; (197)

شوخى انسان را سبك مى‏كند.

قال صلى الله عليه وآله :

اذا ابغض الله عبدا جعل في قلبه مزمارا من الضحك وان الضحك يميت القلب والله لا يحب‏الفرحين; (198)

بنده‏اى كه مورد غضب خدا قرار گيرد، در دل او مزمارى از خنده قرار داده مى‏شود; به درستى كه‏خنده دل را مى‏ميراند و خداوند كسانى را كه هميشه به خوشگذرانى و عياشى سرگرمند دوست‏ندارد.

تذكر: تبسم و خوشرويى غير از مضحكه و تمسخر ديگران است. در روايات ازتبسم به عنوان اخلاق پسنديده ياد شده است:

ضحك المؤمن تبسم; (199)

خنده مؤمن تبسم است.

مصباح در معناى تبسم گويد:

التبسم ضحك قليل من غير صوت;

تبسم، خنده كوتاهى است‏بدون صدا.

4. منافع سكوت و زيان‏هاى پرحرفى

سخن تا از دهان بيرون نيامده قابل كنترل است، لذا پشيمانى از سكوت كمتر است‏از پشيمانى از سخن گفتن، زيرا جبران سكوت آسان‏تر است از جبران حرف زدن.بسيارى از گناهان را انسان با زبان انجام مى‏دهد، لذا سكوت هرچه بيشتر ادامه‏پيدا كند، گناهان هم كمتر مى‏گردد:


158

عليك بطول الصمت فانه مطردة للشيطان عون لك في امر دينك; (200)

بر تو باد سكوت طولانى، زيرا كه طرد كننده شيطان است و ياور تو در امر دينت.

چهار: طعام حرام

يكى از نيازهاى طبيعى و ذاتى انسان غذا خوردن است و بدون آن نمى‏تواند به‏حيات خود ادامه دهد، اما سؤال اين است كه آيا هر غذايى را به هر اندازه، مى‏تواندبخورد؟

در تعاليم اسلامى از خوردن طعام حرام منع شده و طعام حرام در مقابل طعام‏حلال و طيب است، و به عبارت ديگر خوردن بعضى از چيزها فى نفسه حرام است،به علت ناپاك بودن آنها و خوردن بعضى ديگر حرام است‏به دليل اين كه مال غير وبدون اذن اوست.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

فكلوا مما رزقناكم حلالا طيبا; (201)

پس از آنچه كه خدا روزى حلال و طيب شما قرار داده تناول كنيد.

كلوا من طيبات ما رزقناكم ; (202)

از اين رزق پاك و پاكيزه كه نصيبتان كرديم تناول كنيد.

يا ايها الذين آمنوا لاتاكلوا اموالكم بينكم بالباطل; (203)

اى اهل ايمان! مال يكديگر را به ناحق نخوريد.

در روايات نيز امر به خوردن حلال و طيب و به دست آوردن روزى حلال و نهى ازخوردن مال حرام شده و آثار سوء حرام خورى و منافع طعام حلال بيان گرديده است:

از پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نقل شده:

طلب الحلال فريضة على كل مسلم; (204)

بر هر مسلمانى به دست آوردن روزى حلال واجب است.

من اكل الحلال اربعين يوما نور الله قلبه واجرى ينابيع الحكمة من قلبه الى لسانه; (205)

كسى كه تا چهل روز طعام حلال بخورد، خداوند قلب او را نورانى گرداند و چشمه‏هاى‏حكمت از قلبش به زبانش جارى مى‏گرداند.

شخصى از پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله درخواست نمود تا مستجاب الدعوه گردد، حضرت‏فرمودند:

اطب طعمتك تستجب دعوتك;

طعامت را از حرام پاك گردان، دعايت مستجاب مى‏شود.

و نيز از آن حضرت در آثار سوء طعام حرام روايت‏شده:

ان لله ملكا على بيت المقدس ينادي كل ليلة: من اكل حراما لم يقبل منه صرف ولاعدل;

خداى تعالى فرشته‏اى در بيت المقدس دارد كه هر شب ندا مى‏كند: هر كس حرام بخورد، هيچ‏عملى از او قبول نمى‏شود.

محدث كاشانى‏رحمه الله مى‏گويد:

فقيل الصرف النافلة والعدل الفريضة;

گفته شده: صرف، نماز نافله و عدل، نماز واجب است. در روايت ديگر مى‏فرمايند:

كل لحم نبت من حرام فالنار اولى به; (206)

هر گوشتى كه از حرام روييده شود به آتش دوزخ سزاوارتر است.


159

ب) سفارش‏هايى درباره زندگى اجتماعى

1) مسؤوليت‏هاى اجتماعى

وامر بالمعروف تكن من اهله وانكر المنكر بيدك ولسانك وباين من فعله بجهدك;

امر به معروف كن تا اهل معروف شوى و نهى از منكر كن با دست و زبانت و از انجام دهنده‏منكر به سختى دورى گزين.

وجاهد في الله حق جهاده ولاتاخذك في الله لومة لائم وخض الغمر ات للحق حيث كان;

در راه خدا تا سرحد توان تلاش نما و هرگز سرزنش ملامت كنندگان تو را از راه خدا باز ندارد ودر درياى شدايد و مشكلات براى حق هر كجا باشد فرو رو.

ولاتكن خازنا لغيرك واذا وجدت من اهل الفاقة من يحمل لك زادك الى يوم القيامة فيوافيك‏به غدا حيث تحتاج اليه فاغتنمه وحمله اياه واكثر من تزويده وانت قادر عليه فلعلك تطلبه‏فلاتجده;

براى ديگران اندوخته مكن... و اگر هرگاه نيازمندى را يافتى كه مى‏تواند زاد و توشه تو را تارستاخيز بردوش گيرد و فردا كه به آن نيازمندى به تو پس دهد، آن را غنيمت‏شمار و اگر قدرت برجمع‏آورى چنين توشه‏اى دارى، هر چه بيشتر فراهم ساز و همراه او بفرست، چرا كه ممكن است‏روزى در جستجوى چنين شخصى باشى، ولى او را نيابى.

واغتنم من استقرضك في حال غناك ليجعل قضائه لك في يوم عسرتك;

هنگامى كه بى نياز هستى، اگر كسى از تو قرض بخواهد غنيمت‏بشمار تا در روز سختى وتنگدستى‏ات ادا نمايد.

يك: امر به معروف و نهى از منكر

يكى از واجبات دين اسلام «امر به معروف و نهى از منكر» است كه در قرآن وروايات مورد توجه و تاكيد فراوان قرار گرفته است:

ولتكن منكم امة يدعون الى الخير يامرون بالمعروف وينهون عن المنكر واولئك هم‏المفلحون; (207)

و بايد از شما برخى، مردم را به خير و صلاح دعوت كنند و مردم را به نيكوكارى امر و ازبدكارى نهى كنند و اينان كه واسطه هدايت‏خلق هستند در كمال رستگارى‏اند.

و در مذمت كسانى كه اين تكليف الهى را انجام نداده‏اند مى‏فرمايد:

لعن الذين كفروا من بنى اسرائيل على لسان داوود وعيسى ابن مريم ذلك بما عصوا وكانوايعتدون. كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون; (208)

كافران بنى اسرائيل به زبان داوود و عيسى بن مريم بدان جهت لعنت‏شدند كه نافرمانى حكم‏خدا كردند و از حكم حق سركشى كردند و از كار زشت‏يكديگر را باز نداشتند; چقدر كار آنها زشت‏و قبيح است.

درباره امر به معروف و نهى از منكر، نكته اول كه در اين وصيت نامه مورد توجه‏قرار گرفته، اين است كه آمر به معروف و ناهى از منكر بايد در عمل انجام دهنده‏معروف و ترك كننده منكر باشد.

وامر بالمعروف تكن من اهله; امر به معروف كن تا اهل آن گردى.

زيرا آمر بايد خود عمل كننده باشد، لذا امر باعث عمل است.

نكته دوم آن‏است كه اشاره به بعضى از مراتب نهى از منكر شده است: نهى با زبان،نهى با دست; يعنى عملا جلو انجام منكر را بگير و به سختى از انجام دهنده منكردورى گزين. (209)

امر به معروف و نهى از منكر، به جامعه، حيات و روح مى‏بخشد و مردم را ازجمود و بى‏تفاوتى بيرون مى‏آورد.

در روايتى از پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله جامعه به طايفه‏اى تشبيه شده كه سوار بركشتى‏هستند و براى هر يك مكان خاصى تعيين شده; در اين بين اگر كسى بخواهد جا ومكان نشستن خود را سوراخ كند، بى‏تفاوتى ديگران به ضرر همه تمام مى‏شود واعتراض و منع آنها موجب نجات همه مى‏گردد:

ان قوما ركبووا سفينة فاقتسموا فصار لكل رجل منهم موضع فنقر رجل منهم موضعه بفاس‏فقالوا له: ما تصنع؟ قال: هذا مكاني اصنع فيه ما شئت فان اخذوا على يده نجا ونجوا وان تركواهلك وهلكوا. (210)


160

پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمودند:

لا يزال امتي بخير ما امروا بالمعروف ونهوا عن المنكر وتعاونوا على البر فاذا لم يفعلوا ذلك‏نزعت منهم البركات وسلط بعضهم على بعض ولم يكن لهم ناصر في الارض ولا في السماء; (211)

تا زمانى كه امت من امر به معروف و نهى از منكر كنند و در كار خير يكديگر را يارى رسانند،در خير و صلاح زندگى مى‏كنند، اما اگر اين كارها را انجام ندهند، بركت از آنها گرفته خواهد شد وبعضى بر بعضى ديگر مسلط شوند، در حالى كه يارى كننده‏اى در آسمان و زمين نخواهد داشت.

در وصيت‏نامه ديگرى اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏فرمايند:

لا تتركوا الامر بالمعروف و النهي عن المنكر فيولى عليكم شراركم ثم تدعون فلا يستجاب‏لكم; (212)

امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد كه اگر ترك كرديد، انسان‏هاى شرور بر شما حاكم‏خواهند شد و هر چه دعا كنيد براى دفع آنها، مستجاب نخواهد شد.

دو: تحمل سختى‏ها و مشكلات در راه حق

اسلام دينى است‏با ابعاد و جنبه‏هاى گوناگون و فقط به خطابه و سخنرانى ونصيحت اكتفا نمى‏كند، بلكه در مواردى هم شمشير را به كار مى‏گيرد.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط وانزلنا الحديدفيه باس شديد ومنافع للناس وليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب ان الله قوى عزيز. (213)

پذيرفتن اسلام صرفا قبول كردن اعمال شخصى و عبادى نيست، بلكه تحمل‏سختى‏ها و مشقت‏هاى دفاع در برابر هجوم بيگانگان و جهاد در راه خدا و تحمل‏زخم زبان‏هاى دشمن نيز مى‏باشد. گذشتن از جان در راه خدا كارى است كه از عهده‏هر كس برنمى‏آيد، بلكه اسدالهى را بايد تا در ليلة المبيت جان خود را فداى دين خداو پيغمبرش كند و در شان او آيه كريمه ومن الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله والله‏رؤف بالعباد (214) نازل گردد. كسى كه در جنگ‏ها بدن خود را سپر قرار مى‏داد تا ضربات‏كفار و مشركان بر پيكر مطهر پيامبر اكرم اصابت نكند و علاوه براين جانفشانى‏ها،زخم‏زبان‏هاى دشمنان اسلام و منافقان را تحمل مى‏نمود كه فرمود:

واني لمن قوم لاتاخذهم في الله لومة لائم. (215)

كسى كه هم در زمان حيات رسول الله‏صلى الله عليه وآله و هم بعد از وفات آن حضرت آماج‏كينه‏توزى‏ها و دشمنى‏ها قرار گرفته بود و همه اين سختى‏ها را براى حفظ دين خداتحمل نمود، تا جايى كه فرمود:

وطفقت ارتئي بين ان اصول بيد جذاء او اصبر على طخية عمياء يهرم فيها الكبير ويشيب‏فيها الصغير ويكدح فيها مؤمن حتى يلقى ربه فرايت ان الصبر على هاتا احجى فصبرت وفي العين‏قذى وفي الحلق شجا ارى تراثى نهبا; (216)

در اين انديشه فرو رفته بودم كه با دست تنها به پاخيزم، و يا در محيط پرخفقان و ظلمتى كه پديدآورده‏اند صبر كنم؟ محيطى كه پيران را فرسوده، جوانان را پير و مردان با ايمان را تا واپسين دم‏زندگى به رنج و غصه مى‏اندازد.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف ياتي الله بقوم يحبهم ويحبونه اذلة على‏المؤمنين اعزة على الكافرين يجاهدون فى سبيل الله ولايخافون لومة لائم ذلك فضل الله يوتيه‏من يشاء والله واسع عليم; (217)

اى كسانى كه ايمان آورديد! اگر از بين شما كسى از دين برگردد، به زودى خدا قومى را كه‏دوست دارد و آنها نيز خدا را دوست دارند و نسبت‏به مؤمنان فروتن و به كافران سرافراز و مقتدرند،به نصرت اسلام برمى‏انگيزد كه در راه خدا جهاد كنند و در راه دين خدا از نكوهش و ملامت كسى‏باكى ندارند; اين است فضل خدا، هر كه را خواهد عطاء كند و خدا را رحمت وسيع و بى‏منتهاست وبه احوال هر كه استحقاق آن را دارد داناست.

سه: يارى مستمندان


161

امام‏عليه السلام در اين قسمت از وصيت نامه با شيوه زيبا و رسايى حقيقت انفاق در راه‏خدا را بيان نموده و به آن دعوت مى‏نمايند:

مال و ثروت و امكاناتى كه خداوند در اختيار كسى قرار مى‏دهد، بار و توشه‏اى‏است كه بايد آن را به سر منزل مقصود برساند. در مسير سخت و پرپيچ و خم زندگى باطوفان‏ها و سيل‏هاى سهمگين به مقصد رساندن اين بار، كارى است‏بس دشوار وطاقت فرسا.

چگونگى به دست آوردن مال و ثروت و مصرف آن بسيار دقيق و حساب شده‏است، تا جايى كه اميرالمؤمنين‏عليه السلام فرمودند:

الدنيا حلالها حساب وحرامها عقاب. (218)

با اين مقدمه، بسيار روشن است كه انسان هر چه بيشتر در راه خدا انفاق كند،بارش سبك‏تر خواهد بود و آنچه مهم است پس دادن آن اموال و ثروت‏هاست درروزى كه:

لا ينفع مال ولابنون; (219)

مال و فرزندان سودى نبخشد.

مالى كه در راه خدا صرف شود، در آن روز به صورت حسنات به يارى انسان‏مى‏شتابد، اما خسران و زيان براى كسانى است كه ثروت و امكاناتى كه خدا دراختيارشان گذاشته موجب ندامت و سيه‏رويى آنها در آخرت گردد.

قرآن كريم مى‏فرمايد:

قل لعبادى الذين آمنوا يقيموا الصلوة وينفقوا مما رزقناهم سرا وعلانية من قبل ان ياتى يوم‏لابيع فيه ولا خلال; (220)

اى رسول ما! به آن بندگان من كه ايمان آوردند بگو: نماز بپادارند و از آنچه روزى آنها كرديم درنهان و آشكار انفاق كنند، پيش از آن كه بيايد روزى كه نه چيزى توان خريد و نه دوستى كسى جزخدا به كار آيد.

چهار: قرض الحسنه

امام‏عليه السلام آثار سودمند قرض الحسنه را اين گونه بيان داشته‏اند: هنگامى كه بى‏نيازهستى، اگر كسى از تو قرض خواست غنيمت‏شمار، تا در روز تنگدستى‏ات ادا نمايد.

روز تنگدستى ممكن است وقت احتياج در دنيا باشد، يعنى با قرض الحسنه دادن‏اين روش را رايج كن، تا هرگاه خودت نيازمند شدى، ديگران نيز حاجت تو را برطرف سازند و به تو قرض دهند.

احتمال ديگر آن است كه قرض الحسنه باعث مى‏شود تا در روز قيامت كه روزحاجت و نياز است، آثار قرض الحسنه كه به صورت حسنه است‏براى تو مفيد وسودمند گردد.

در تعاليم دينى ترغيب فراوان به دادن قرض الحسنه شده و ثواب زيادى براى آن‏بيان گرديده:

من ذا الذى يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له اضعافا كثيرة والله يقبض ويبسط واليه‏ترجعون; (221)

كيست كه به خدا قرض الحسنه دهد تا خدا بر او چندين برابر بيفزايد، و خداست كه مى‏گيرد ومى‏دهد و به سوى او همه برمى‏گردند.


162

2) آداب معاشرت و دوستى و همنشينى

يابني اجعل نفسك ميزانا فيما بينك وبين غيرك;

پسرم خويشتن را معيار و مقياس قضاوت بين خود و ديگران قرار ده.

- فاحبب لغيرك ماتحب لنفسك واكره له ما تكره لها;

پس آنچه را كه براى خود دوست دارى براى ديگران هم دوست دار و آنچه براى خودنمى‏پسندى بر ديگران نيز مپسند.

- ولاتظلم كما لاتحب ان تظلم; ستم مكن، همان گونه كه دوست ندارى به تو ستم شود.

- واحسن كما تحب ان يحسن اليك; نيكى كن، همان طور كه دوست دارى به تو نيكى كنند.

- واستقبح من نفسك ما تستقبحه من غيرك.

آنچه را كه براى ديگران زشت و قبيح مى‏دانى، براى خود نيز قبيح بدان.

- وارض من الناس بما ترضاه لهم من نفسك;

آنچه براى خود مى‏پسندى، براى ديگران نيز بپسند.

- و لا تقل ما لاتحب ان يقال لك;

چيزى كه دوست ندارى مردم درباره تو بگويند، درباره آنها مگو.

لاتكن عبد غيرك وقد جعلك الله حرا;

بنده ديگران مباش چرا كه خداوند تو را آزاد آفريده.

ظلم الضعيف افحش الظلم; ستم بر ناتوان بدترين ستم است.

تجرع الغيظ فاني لم ار جرعة احلى منها عاقبة ولا الذ مغبة;

خشم خود را فرو خور كه من جرعه‏اى شيرين‏تر و خوش سرانجام‏تر و لذت بخش‏تر از آن‏نديدم.

ولن لمن غالظك فانه يوشك ان يلين لك;

با كسى كه با تو به خشونت رفتار كند نرمى پيشه گير، كه بزودى در برابر تو نرم خواهد شد.

و خذ على عدوك بالفضل فانه احلى (احد) الظفرين;

با دشمن خود با فضل و كرم رفتار كن كه در ميان يكى از دو پيروزى، شيرين‏ترين را برگزيده‏اى.

ولا يكبرن عليك ظلم من ظلمك فانه يسعى في مضرته ونفعك;

ظلم و ستم كسى كه بر تو ستم مى‏كند زياد بر تو گران نيايد، چرا كه در حقيقت‏به زيان خود وسود تو تلاش مى‏كند.

من ظن بك خيرا فصدق ظنه;

كسى كه به تو گمان نيكى برد، با عمل خود گمانش را تصديق كن.

ولا يكن اهلك اشقى الخلق بك;

سعى كن خاندانت‏بدترين افراد نسبت‏به تو نباشند.

ولا ترغبن فيمن زهد عنك; به كسى كه به تو علاقه ندارد علاقه‏مند مباش.

وليس جزاء من سرك ان تسوءه;

پاداش كسى كه تو را خوشحال مى‏كند اين نيست كه به او بد كنى.

واجعل لكل انسان من خدمك عملا تاخذه به فانه احرى الا يتوا كلوا في خدمتك;

براى هر كدام از خدمتگذارانت كارى معين ساز كه او را در قبال آن مسؤول بدانى، چرا كه اين‏سبب مى‏شود كارها را به يكديگر وانگذارند و در خدمت‏سستى نكنند.

اكرم عشيرتك فانهم جناحك الذي‏به تطير واصلك الذي اليه تصير ويدك التي بها تصول;

قبيله و عشيره‏ات را گرامى بدار، زيرا كه آنها پر و بال تو هستند كه به وسيله آنهاپرواز مى‏كنى و اصل ريشه تو هستند كه به آنها باز مى‏گردى و دست و نيروى تواند كه با آن به دشمن‏حمله مى‏كنى.

اياك ومشاورة النساء فان رايهن الى افن وعزمهن الى وهن;

از مشاوره با زنان بپرهيز، زيرا نظريه آنها ناقص و تصميمشان ناپايدار است.

- واكفف عليهن من ابصارهن بحجابك اياهن فان شدة الحجاب ابقى عليهن وليس خروجهن‏باشد من ادخالك من لايوثق به عليهن;

و از طريق حجاب مشاهد زنان را بپوشان، زيرا حجاب و پوشش، آنها را سالم‏تر و پاك‏ترنگاه خواهد داشت; خارج شدن و بيرون رفتن آنها بدتر از اين نيست كه افراد غير مطمئن را در بين‏آنها راه دهى.

- وان استطعت الا يعرفن غيرك فافعل; اگر بتوانى كه از غير تو ديگرى را نشناسند اين كاررا بكن.


163

- ولاتملك المراة من امرها ماجاوز نفسها فان المراة ريحانة وليست‏بقهرمانة;

به زن بيش از حد خود تحميل مكن، زيرا زن همچون شاخه گل است نه قهرمان خشن.

- ولا تعد بكرامتها نفسها ولا تطمعها في ان تشفع لغيرها;

احترامش را تا حدى نگهدار كه او را به فكر نيندازد كه براى ديگران شفاعت كند.

- اياك والتغاير في غير موضع غيرة فان ذلك يدعو الصحيحة الى السقم والبريئة الى الريب;

برحذر باش از اين كه در غير جايى كه بايد غيرت به خرج دهى اظهار غيرت كنى كه نشانه‏سوءظن تو به او باشد، زيرا اظهار بى اعتمادى و سوءظن، زنان پاكدامن را به ناپاكى و بى‏گناهان را به‏آلودگى سوق مى‏دهد.

قارن اهل الخير تكن منهم و باين اهل الشرتبن عنهم;

به‏نيكوكاران نزديك شو كه از آنان خواهى شد و از اهل شر و بدى دور شو تا از آنها بركنار باشى.

احمل نفسك من اخيك;

در برابر برادرت اين مطالب را بر خود تحميل كن.

- عند صرمه على الصلة;

به هنگام قطع رابطه از ناحيه او تو خود را به پيوند با او وادار.

- وعند صدوده على اللطف والمقاربة;

و هنگامى كه روى برگرداند لطف و مهربانى پيشه گير.

- وعند تباعده على الدنو;

و هنگام دورى‏اش لطف و نزديكى.

- وعند جموده على البذل;

و هنگام سخت‏گيرى‏اش بخشش نما.

- وعند جرمه على العذر حتى كانك له عبد وكانه ذو نعمة عليك;

و هنگام جرمش قبول عذر نما، آن چنان كه گويا تو بنده او هستى و او صاحب نعمت تو.

- واياك ان تضع ذلك في غير موضعه او ان تفعله بغير اهله;

اما بر حذر باش كه از اين كه آنچه گفته شد، در غير محلش قرار دهى يا در باره كسى كه اهليت‏ندارد به انجام رسانى.

لا تتخذن عدو صديقك صديقا فتعادى صديقك;

هرگز دشمن دوست‏خود را به دوستى مگير كه با اين كار با دوستت‏به دشمنى برخاسته‏اى.

وامحض اخاك النصيحة حسنة كانت او قبيحة;

نصيحت‏خالصانه خود را براى برادرت مهيا ساز، خواه نيك باشد يا بد.

وان اردت قطيعة اخيك فاستبق له من نفسك بقية يرجع اليها ان بدا له ذلك يوما ما;

اگر خواستى پيوند دوستى برادرى را ببرى، جاى دستى برايش باقى بگذار كه اگر روزى‏خواست‏باز گردد و با تو دوست‏شود بتواند.

ولا تضيعن حق اخيك اتكالا على ما بينك وبينه فانه ليس لك باخ من اضعت‏حقه;

هيچ گاه به اعتماد رفاقت و يگانگى كه بين تو و برادرت هست‏حق او را ضايع مكن، زيرا آن كه‏حقش را ضايع مى‏كنى با تو برادر نخواهد بود.

ولا يكونن اخوك اقوى على قطيعتك منك على صلته ولا تكونن على الاساءة اقوى منك على‏الاحسان;

نبايد برادرت در قطع پيوند برادرى، نيرومندتر از تو در برقرارى پيوند، و نه در بدى كردن،قوى‏تر از تو در نيكى كردن باشد.

والصاحب مناسب;

يار و همنشين در حكم خويشاوند است.

والصديق من صدق غيبه;

دوست، آن است كه در نبودن انسان حق دوستى را رعايت كند.

رب بعيد اقرب من قريب وقريب ابعد من بعيد;

چه بسا دور افتادگانى كه از خويشاوندان نزديكترند و خويشاوندانى كه از هر كس دورترمى‏باشند.

والغريب من لم يكن له حبيب;

غريب كسى است كه دوست نداشته باشد.

من لم يبالك فهو عدوك;

كسى كه به كار تو اهميت نمى‏دهد در حقيقت دشمن تو است.

سل عن الرفيق قبل الطريق وعن الجار قبل الدار;

پيش از حركت‏به‏سوى سفر درباره همسفرت پرس و جو كن، و پيش از گرفتن منزل درباره‏همسايه‏ات.

اذا كان الرفق خرقا كان الخرق رفقا ربما كان الدواء داء والداء دواء وربما نصح غير الناصح‏وغش المستنصح;


164

آن گاه كه مدارا كردن شدت به حساب آيد، شدت، رفق و مدارايى خواهد بود. گاه مى‏شود كه‏دارو مايه بيمارى و بيمارى داروى نجات بخش است، چه بسا آن كس كه اهل اندرز نيست اندرز داده‏و آن كس كه از او درخواست نصيحت‏شده، خدعه به كار گرفته است.

لاخير في معين مهين ولا في صديق ظنين;

نه در ياور پست‏خيرى وجود دارد و نه در دوست متهم.

قطيعة الجاهل تعدل صلة العاقل;

بريدن از جاهل، معادل پيوند با عاقل است.


165

3) آداب كسب و تجارت

وان استطعت الا يكون بينك وبين الله ذو نعمة فافعل فانك مدرك قسمك وآخذ سهمك وان‏اليسير من الله سبحانه اعظم واكرم من الكثير من خلقه وان كان كل منه;

اگر بتوانى كارى كنى كه بين تو و خداوند صاحب نعمتى واسطه نباشد، آن كار را انجام بده; زيراتو قسمت‏خود را دريافت‏خواهى كرد و سهم خود را خواهى گرفت. مقدار كمى كه از جانب خداى‏سبحان برسد، محترمانه‏تر است از مقدار زيادى كه از ناحيه يكى از مخلوقاتش به تو رسد، گرچه‏همه از ناحيه اوست.

حفظ ما في يدك احب الي من طلب ما في يد غيرك;

نگهدارى آنچه در دست دارى، نزد من محبوب‏تر است از درخواست چيزى كه در دست‏ديگرى است.

مرارة الياس خير من الطلب الى الناس;

تلخى ياس و نادارى، بهتر است از درخواست از مردم.

ما اقبح الخضوع عند الحاجة والجفاء عند الغنى;

چه زشت است‏خضوع به هنگام نياز و جفا و ستم به هنگام بى‏نيازى.

والحرفة مع العفة خير من الغنى مع الفجور;

ثروت كم همراه با پاكدامنى، بهتر است از ثروت فراوان توام با گناه.

التاجر مخاطر;

هر بازرگانى همواره خود را در خطر مى‏اندازد.

واعلم يا بني ان الرزق رزقان رزق تطلبه ورزق يطلبك فان انت لم تاته اتاك;

پسرم! بدان كه روزى بر دو گونه است: يك نوع از روزى كه به جستجوى آن بر مى‏خيزى، وروزى ديگرى است كه به سراغ تو خواهد آمد و اگر تو هم به سويش نروى به دست مى‏آيد.

رب يسير انمى من كثير;

بسيار شده كه سرمايه كم، رشدش از سرمايه زياد بيشتر بوده است.

وان كنت جازعا على ماتفلت من يدك فاجزع على كل مالم يصل اليك;

اگر بنا باشد بر آنچه از دستت رفته زارى كنى، پس بر همه آنچه به دست نياورده‏اى زارى كن.

واعلم يقينا انك لم تبلغ املك ولن تعدو اجلك وانك في سبيل من كان قبلك فخفض في الطلب،واجمل في المكتسب فانه رب طلب قد جر الى حرب فليس كل طالب بمرزوق ولا كل مجمل بمحروم‏واكرم نفسك عن كل دنية وان ساقتك الى الرغائب فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا;

بدان به طور مسلم، هرگز به همه آرزوهايت نخواهى رسيد و از اجلت تجاوز نخواهى كرد و تودر راه همان كسانى هستى كه پيش از تو مى‏زيسته‏اند; بنابراين در طريق به دست آوردن دنيا ملايم‏باش و در كسب و كار ميانه روى پيشه كن، زيرا چه بسيار شده كه تلاش بى‏حد در راه دنيا منجر به‏نابودى اموال گرديده، چرا كه نه هر تلاشگرى به روزى رسيده و نه مدارا كننده‏اى محروم مى‏شود.بزرگوارتر از آن باش كه به پستى تن دهى، هر چند تو را به مقصودت برساند، زيرا تو نمى‏توانى دربرابر آنچه از آبرو و شخصيت در اين راه از دست مى‏دهى به دست آورى.

اياك ان توجف بك مطايا الطمع فتوردك مناهل الهلكة;

نكند مركب‏هاى طمع با سرعت‏حركت كنند و تو را به مهلكه بيندازند.

لا تخاطر بشي‏ء رجاء اكثر منه;

هيچ گاه نعمتى را براى اين كه بيشتر به دست آورى به خطر مينداز.

ليس كل من رمى اصاب;

چنين نيست كه هر تيراندازى به هدف بزند.

قد يكون الياس ادراكا اذا كان الطمع هلاكا;

گاه مى‏شود كه نوميدى نوعى وصول به مقصد است و اين در صورتى است كه طمع موجب‏هلاكت‏شود.

بارالها! توفيق آشنايى و عمل به معارف دين را به ما عنايت فرما.

و آخر دعوانا ان الحمدلله رب‏العالمين.


166

پى‏نوشتها:

1. ر.ك: مصادر نهج البلاغه، ج‏3، ص‏207.

2. شرح نهج البلاغه، ج‏16، ص‏66 .

3. شرح نهج البلاغه، ج‏5، ص‏2.

صدوق (ره) در جلد سوم من لايحضره الفقيه، ص‏362 مى‏گويد:

قال اميرالمؤمنين‏عليه السلام فى وصيته لابنه محمد بن الحنفيه... .

و در جلد چهارم، ص‏275 مى‏گويد: وقال امير المؤمنين‏عليه السلام فى وصيته لابنه محمد بن الحنفية‏رضى الله عنه... .

4. جواب‏هاى ديگر به اين اشكال داده شده; ر.ك: به سوى مدينه فاضله.

5. در اين نوشتار، بنا بر شرح موضوعى است نه ترتيبى; لذا اين وصيت نامه در شش موضوع با عناوين‏فرعى شرح شده است.

6. دهر (76) آيه 3.

7. صحيفه سجاديه، مناجات الشاكين.

8. بقره (2) آيه 74.

9. محمد بن حسن طوسى، تهذيب الاحكام، ج 8 ، ص‏111 .

مرجئه گروهى هستند كه - برخلاف خوارج كه با عثمان و على‏عليه السلام دشمنى مى‏ورزيدند - هرگونه‏داورى در مورد عثمان و على‏عليه السلام را به قيامت واگذاردند. آنها ايمان را اصل مى‏دانند و براى عمل ارزشى‏قايل نيستند، تا جايى كه - برخلاف خوارج كه مرتكب گناه كبيره را كافر مى‏دانند - ارتكاب كبيره رامضر ايمان نمى‏دانند. براى شرح بيشتر ر.ك: جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل.

10. وسائل الشيعه، ج 15 ، ص 198.

11. بحارالانوار، ج‏1، ص‏222.

12. همان، ص 224.

13. هود (11) آيه 42.

14. يوسف (12) آيه 5.

15. لقمان (31) آيه 13.

16. همان، آيه 16.

17. همان، آيه 17.

18. صافات (37) آيه 102.

19. شايان ذكر است كه امام معصوم از سستى و ضعف در تفكر مبرا و پاك است و بحث در اين موضوع درمشخصات نامه 31 گذشت.

20. يس (36) آيه 68 .

21. درمبحث زمينه تربيت در اين موضوع مفصلا سخن گفته شد.

22. ر.ك: بحارالانوار، ج‏74، ص‏72 و 83 و 84 ; مستدرك الوسائل، ج‏2، ص‏63 و 68 .

23. نهج البلاغه، حكمت 86 .

24. بحار الانوار، ج‏71، ص‏341.

25. همان، ج‏78، ص‏6 .

26. غرر الحكم.

27. نهج البلاغه، حكمت 86 .

28. مريم (19) آيه 16.

29. همان، آيه 41.

30. همان، آيه 51.

31. همان، آيه 54.

32. ص (38) آيه 17.

33. همان، آيه 41.

34. همان، آيه 45.

35. همان، آيه 48.

36. احقاف (46) آيه 21.

37. آل عمران (3) آيه 137.

38. انعام (6) آيه 11.

39. اعراف (7) آيه 103.

40. يونس (10) آيه 39.

41. همان آيه 73.

42. نمل (27) آيه 69 .

43. قصص (28) آيه 40.

44. زخرف (43) آيه 25.

45. نهج البلاغه، خطبه 192.

46. همان، خطبه 182 .

47. اعراف (7) آيه 180.

48. براى مطالعه بيشتر ر.ك: صدر الدين شيرازى، الشواهد الربوبيه، ص 44.

49. اعراف (7) آيه 180: «براى خداست نام‏هاى نيكو; خدا را به آنها بخوانيد و كسانى كه به نام‏هاى او كفر وعناد مى‏ورزند به خود واگذاريد كه به زودى به كردار بدشان مجازات خواهند شد.»

50. اسراء (17) آيه 110.

51. فرقان (25) آيه 60 .

52. اصول كافى، ج 1، ص‏100.

53. كتاب فصول به وسيله ركن الدين محمد بن على فارسى استرآبادى حلى نجفى، شاگرد علامه حلى،متوفاى 728 به عربى ترجمه شده، كما اين كه كتاب‏هاى ديگرى از خواجه را به عربى ترجمه كرده، مثل‏اساس‏الاقتباس، اوصاف الاشراف، اخلاق ناصرى، شرح ثمره بطلميوس.

54. المواقف، ج 8 ، ص‏210.

55. محمد بن محمد النعمان، اوائل المقالات، ص 53.

56. ملك (67) آيه 3 - 4.


167

57. مؤمنون (23) آيه 91.

58. انبياء (21) آيه 22.

59. ر.ك: الميزان فى تفسير القرآن، ج‏14، ص‏266 و ج‏15، ص‏62; سيد محمد حسين طباطبايى، اصول فلسفه وروش رئاليسم، ج‏5، تحت عنوان «برهان تمانع.»

60. زخرف (43) آيه 45.

61. وجوه متعددى در فرق بين «واحد» و «احد» ذكر شده، در اين جا به بيان علامه طباطبايى (ره) در تفسيرالميزان بسنده مى‏گردد : «الاحد وصف ماخوذ من الوحدة كالواحد غير ان الاحد انما يطلق على ما لا يقبل‏الكثرة لا خارجا ولا ذهنا.»

62. بقره (2) آيه 163.

63. مائده (5) آيه 73.

64. يوسف (12) آيه 39.

65. نحل (16) آيه 51.

66. حج (22) آيه 34.

67. عنكبوت (29) آيه 46.

68. نهج البلاغه، خطبه 1.

69. همان جا .

70. همان، خطبه 195.

71. همان، خطبه 91.

72. همان، خطبه 182.

73. قبلا در بحثى پيرامون وظايف علما درباره خشوع و خضوع علما و دانشمندان در مقابل خداى تعالى‏سخن گفته شد.

74. انعام (6) آيه 103.

75. مستدرك الوسائل، ج‏5، ص‏320.

76. حسن بن امين الدين طبرسى، مكارم الاخلاق، ص‏313.

77. صحيفه سجاديه (مناجات الشاكرين).

78. بحار الانوار، ج‏3، ص‏259.

79. همان، ج‏1، ص‏224.

80. ق (50) آيه 16.

81. اصول كافى، ج‏2، ص‏496.

82. بقره (2) آيه 186.

83. علامه طباطبايى (ره) در تفسير الميزان، ذيل اين آيه شريفه مى‏گويد: «اين آيه مضمونش بهترين بيان ولطيف‏ترين و زيباترين اسلوب را دارد بخاطر چند نكته:

اول: اساس گفتار را بر متكلم وحده قرار داده نه غيبت، مى‏فرمايد: «من به شما نزديكم‏»، نمى‏فرمايد:«خدا به شما نزديك است‏» و اين سياق دلالت دارد بر اين كه خداى تعالى نسبت‏به مضمون آيه عنايت‏دارد.

دوم: تعبير فرموده به «عبادى‏» و نفرموده «ناس‏» يا تعبير ديگرى نظير آن.

سوم: واسطه را حذف نموده، نفرموده «اى پيامبر در پاسخ سؤال آنها بگو»، بلكه خودش مستقيما پاسخ‏داده كه «انى قريب.»

چهارم: تاكيدى است كه با «ان‏» مشدده، در «فانى قريب‏» مى‏باشد.

پنجم: نزديك بودن را با صفت‏بيان كرده نه با فعل، نفرموده «نزديك مى‏گردم‏»، بلكه فرموده «نزديكم.»

ششم: استجابت دعا رابه لفظ مضارع آورده نه ماضى، تا دلالت داشته باشد بر استمرار و دوام و تجدداجابت.

هفتم: فرمود: اجابت مى‏كنم دعاى دعا كننده را اگر دعا كند مرا، قيد و مقيد يكى شده تا اين كه دلالت كندبر اين كه هيچ شرطى غير از خود دعا كردن براى اجابت وجود ندارد، نظير: «ادعوني استجب لكم‏»مؤمن (40) آيه 60 .

هشتم: هفت مرتبه ضمير متكلم در آيه تكرار شده كه اين روش در قرآن منحصر به اين آيه است.»

84. دعاى ابو حمزه ثمالى).

85. غافر (40) آيه 60 .

86. بقره (2) آيه 186.

87. تحريم (66) آيه 8 .

88. صحيفه سجاديه (مناجات التائبين).

89. مو از قالو بلى تشويش ديرم

گنه از برف و باران بيش ديرم اگر لا تقنطوا دستم نگيره مو از يا ويلنا تشويش ديرم

90. زمر (39) آيه 53.

91. حجر (15) آيه 55 - 56.

92. اصول كافى، ج‏2، ص‏280.

93. همان، ص‏544.

94. نهج البلاغه، حكمت 87 .

95. بحار الانوار، ج‏90، ص‏322.

96. همان، ص‏323.

97. اصول كافى، ج‏2، ص‏489.


168

آن يكى الله مى‏گفتى شبى تا كه شيرين گردد از ذكرش لبى گفت‏شيطانش خمش اى سخت روى چند گويى آخر اى بسيار گوى مى نيايد يك جواب از پيش تخت چند الله مى‏زنى با روى سخت او شكسته دل شد و بنهاد سر ديد در خواب او خضر را در خضر گفت هين از ذكر چون وامانده‏اى چون پشيمانى از آن كش خوانده‏اى گفت لبيكم نمى‏آيد جواب زان همى ترسم كه باشم رد باب گفت‏خضرش كه خدا گفت اين به من كه برو با او بگو اى ممتحن نى كه آن الله تو لبيك ماست آن نياز و سوز و دردت پيك ماست نى تو را در كار من آورده‏ام نى كه من مشغول ذكرت كرده‏ام حيله‏ها و چاره جويى‏هاى تو جذب ما بود و گشاد آن پاى تو ترس و عشق تو كمند و پيك ماست زير هر يارب تو لبيك ماست

98. بقره (2) آيه 216.

99. نحل (16) آيه 96.

100. حج (22) آيه 37.

101. نهج البلاغه، حكمت 130.

102. مؤمنون (23) آيه 115.

103. نهج البلاغه، حكمت 132: خداوند فرشته‏اى دارد كه همه روز بانگ مى‏زند: بزاييد براى مرگ وجمع‏آورى كنيد براى فنا و بنا كنيد براى ويران شدن.

104. براى توضيح اين عبارت «انقص فى رايى‏»، در همين كتاب به مبحث اول فصل دوم، تحت عنوان‏«مخاطب نامه 31» مراجعه كنيد.

105. حجر (15) آيه 85 .

106. نحل (16) آيه 78.

107. كهف (18) آيه 65 تا 82 .

108. ذكر ادله نظام احسن در عالم هستى از حوصله اين نوشتار خارج است; ر.ك:سيد محمد حسين‏طباطبائى، نهاية الحكمه، مرحله دوازدهم، فصل هفدهم: «في العناية الالهية بخلقه و ان النظام الكوني في‏غاية ما يمكن من الحسن و الاتقان.»

109. زمر (39) آيه 27.

110. كهف (18) آيه 45.

111. جمعه (62) آيه 6 - 8 .

112. زلزله (99) آيه 7و8 .

113. نساء (4) آيه 18.

114. نهج البلاغه، خطبه 204.

115. همان، خطبه 196.

116. نهج البلاغه، خطبه 230.

117. تداخل بعضى از اقسام بر خواننده بصير پوشيده نيست.

118. آل عمران (3) آيه 102.

119. نساء (4) آيه 131.

120. مائده (5) آيه 35.

121. بقره (2) آيه 197.

122. طلاق (65) آيه 2 - 3.

123. همان، آيه 4.

124. همان، آيه 5.

125. نهج البلاغه، نامه 45.

126. همان، خطبه 193.

127. رعد (13) آيه 28.

128. اعراف (7) آيه 201.

129. مناجات الذاكرين.

130. بقره (2) آيه 152.

131. احزاب (33) آيه 41 - 42.

132. در مورد ياد مرگ در بحث قبل به تفصيل سخن گفته شد.

133. شبسترى در گلشن راز مى‏گويد:

مرا گفتى بگو چبود تفكر كزين معنا بماندم در تحير تصور كان بود بهر تدبر به نزد اهل عقل آمد تفكر زترتيب تصورهاى معلوم شود تصديق نامفهوم مفهوم

134. آل عمران (3) آيه 190 - 191.

135. رعد (13) آيه 3.

136. روم (30) آيه 13.

137. جاثيه (45) آيه 13.

138. نهج البلاغه، خطبه 103.

139. همان، خطبه 153.

140. همان، حكمت 113.

141. همان، حكمت 5 و 365.

142. اصول كافى، ج‏2، ص‏55.

143. همان جا.

144. مسند احمد بن حنبل، ج‏5، ص‏182 و ساير مصادر روايى و تاريخى، از جمله مستدرك حاكم، ج‏3،ص‏148; صحيح مسلم، ج‏7، ص‏122; سنن بيهقى، ج‏2، ص‏148; صحيح ترمذى، ج‏5، ص‏662 .

در اين كه قرآن را ثقل اكبر و عترت پيامبرعليهم السلام را ثقل اصغر مى‏گويند، شارح بحرانى (ره) در ذيل سخن‏اميرالمؤمنين‏عليه السلام كه فرمودند: «الم اعمل فيكم بالثقل الاكبر واترك فيكم الثقل الاصغر» مى‏گويد: «واشاربكونه اكبر الى انه الاصل المتبع المقتدى به‏». اقول: ويمكن ان يقال في وجه التسمية بالاكبر و الاصغر: ان‏القرآن بمنزلة المتن وهم‏عليهم السلام الشارحون و المفسرون له.

145. نحل (16) آيه 89 .

146. اسراء (17) آيه 9.

147. بقره (2) آيه 2.

148. ر.ك: اصول كافى، ج‏1، ص‏228 (باب انه لم يجمع القرآن كله الا الائمة عليهم السلام وانهم يعلمون القرآن كله).

149. همان، ج‏1، ص‏229.

150. رعد (13) آيه 43.

151و152و153. اصول كافى، ج‏1، ص‏229.

154. جعفر سبحانى، بحوث في الملل والنحل، ج‏1، ص‏24.

155. ديوان حافظ.

156. آل عمران (3) آيه 144.


169

157. بحار الانوار، ج‏27، ص‏62; ر.ك: مسند احمد، ج‏4، ص‏5 و 326 و 328; صحيح بخارى، ج‏4، ص‏210 و213 و 219 و ج‏5، ص‏158; صحيح مسلم، ج‏7، ص‏144 و ج‏8، ص‏644; سنن ابن ماجه، ج‏2، ص‏640;سنن ترمذى، ج‏5، ص‏359 و 360.

158. ص (38) آيه 82 .

159. بقره (2) آيه 155 - 156.

160. غافر (40) آيه 55 و 77.

161. طور (52) آيه 48.

162. نهج البلاغه، حكمت 82 .

163. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج‏16، ص‏85 .

164. انشقاق (84) آيه‏6 .

165. اصول كافى، ج‏1، ص‏50.

166. وسائل‏الشيعه، ج‏18، ص‏123.

167. بحارالانوار، ج‏2، ص‏260.

168. نحل (16) آيه‏9.

169. مائده (5) آيه 66 .

170. بقره (2) آيه 143.

171. نهج البلاغه، خطبه 94.

172. همان، حكمت 109.

173. قصص (28) آيه 77.

174. بحارالانوار، ج‏71ص‏177.

175. همان، ص‏221.

176. مولوى در شرح اين حديث مى‏گويد:

گفت پيغمبر كه نفحت‏هاى حق اندر اين ايام مى‏آرد سبق گوش هش داريد اين اوقات را در رباييد اين چنين نفحات را نفحه‏اى آمد شما را ديد و رفت هر كه را مى‏خواست جان بخشيد و رفت نفحه ديگر رسيد آگاه باش تا از اين هم وانمانى خواجه تاش

177. نهج‏البلاغه، حكمت 21.

178. همان، حكمت 118.

179. همان، حكمت 363.

180. بحارالانوار، ج‏10، ص‏111.

181. نهج‏البلاغه، نامه 31.

182. حج (22) آيه 46.

183. جاثيه (45) آيه 23.

184. كهف (18) آيه 28.

185. نهج البلاغه، حكمت 113.

186. بحارالانوار، ج‏1، ص‏88 .

187. كهف (18) آيه 103 و 104.

188. اصول كافى، ج‏2، ص 313.

189. اصول كافى، ج‏2، ص 313.

190. يونس (10) آيه 58.

191. ملا محسن فيض كاشانى، المحجة البيضاء، ج‏5، ص‏160 (كتاب آفة اللسان).

192. در بخش اول فصل دوم، شرح مفصلى درباره اين موضوع گذشت.

193. بحار الانوار، ج‏1، ص‏216.

194. بحار الانوار، ج‏2، ص‏136.

195. براى بررسى بيشتر موضوع امر به معروف و نهى از منكر ر.ك: لطف الله صافى، راه اصلاح.

196. بحار الانوار، ج‏77، ص‏23.

197. بحار الانوار، ج‏78، ص‏113.

198. وسائل الشيعه، ج‏4، ص‏123.

199. اصول كافى، ج‏2، ص‏664 .

200. بحار الانوار، ج‏71، ص‏279.

201. نحل (16) آيه 114.

202. طه (20) آيه 81 .

203. نساء (4) آيه 29.

204. بحارالانوار، ج‏3، ص‏9.

205. المحجة البيضاء، ج‏3، ص‏204.

206. همان.

207. آل عمران (3) آيه 104.

208. مائده (5)آيه 78 - 79.

209. براى بررسى بيشتر مساله ر.ك: راه اصلاح يا امر به معروف و نهى از منكر.

210. صحيح بخارى، ج‏3، ص‏164; مسند، احمد، ج‏4، ص‏270 .

211. وسائل الشيعه، ج‏11، ص‏398.

212. نهج البلاغه : نامه 47 .

213. حديد (57) آيه 25.

214. بقره (2) آيه 207.

215. نهج البلاغه، خطبه 192.

216. همان، خطبه 3.

217. مائده (5) آيه 54.

218. اصول كافى، ج‏2، ص 459.

219. شعرا (26) آيه 88 .

220. ابراهيم (14) آيه 31.

221. بقره (2) آيه 245.


170

كتابنامه

1. قرآن

2. نهج البلاغه

3. آمدى، عبدالواحد بن محمد (م 520 ق): غرر الحكم، تحقيق مصطفى درايتى، انتشارات دفترتبليغات اسلامى 1366.

4. ابن ابى الحديد (م 656 ق): شرح نهج البلاغه، چاپ دوم، دار احياءالكتب، بيروت 1386.

5. ابن اثير (م 606 ق): النهاية فى غريب الحديث، دار احياء التراث العربى.

6 . ابن فارس، ابى الحسن احمد (م 395 ق): معجم مقاييس اللغة، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى،1404.

7. احمد بن حنبل (م 241 ق): مسند احمد، دار صادر، 1389.

8 . امينى، عبدالحسين (م 1390 ق): الغدير، چاپ چهارم، دارالكتاب العربى، 1397.

9. انصارى، شيخ مرتضى (م 1281 ق): المكاسب، مكتبة العلامة.

10. ايجى، قاضى عضد (م 756 ق): المواقف، منشورات رضى.

11. بابا طاهر، (م 410 ق): رباعيات، دنياى كتاب.

12. بحرانى، ابن ميثم (م 679 ق): شرح نهج البلاغه، چاپ دوم، دفتر نشر كتاب، 1404.

13. بهشتى، احمد: تربيت از ديدگاه اسلام، دفتر نشر پيام، قم 1360.

14. بيهقى (م 458 ق): سنن كبرى، دارالفكر، بيروت.

15. ترمذى (م 279 ق): سنن، تحقيق عبد الوهاب عبد اللطيف، چاپ دوم، دارالفكر، بيروت 1403.

16. جعفرى، محمد تقى: ترجمه و تفسير نهج البلاغه، چاپ دوم، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران‏1358.

17. حافظ، شمس الدين محمد (م 792 ق): ديوان، چاپ سوم، انتشارات صفى، تهران 1365.

18. الحرانى، ابن شعبة (م 400 ق): تحف العقول، تصحيح على اكبر غفارى، چاپ دوم، دفترانتشارات اسلامى، قم 1363.

19. حسن زاده آملى، حسن: كلمه عليا در توقيفيت اسماء، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى،1371.

20. حكيمى: الحياة، چاپ سوم، دفتر انتشارات اسلامى، قم 1360.

21. حلى، يوسف بن مطهر (م 736 ق): كشف المراد، تصحيح حسن زاده آملى، مؤسسه انتشارات‏اسلامى، 1407.

22. حويزى، ابن جمعه (م 1112 ق): تفسير نورالثقلين، تصحيح سيد هاشم رسولى، چاپ دوم،المطبعة العلميه، قم 1382.

23. خطيب، عبدالزهراء: مصادر نهج البلاغه، دار الاضواء.

24. خمينى، روح الله (م 1409 ق): چهل حديث، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1371.

25. خوئى، سيد ابوالقاسم (م 1413ق): معجم رجال الحديث، چاپ چهارم، مركز نشر آثار شيعه،قم 1410.

26. خويى، سيد هاشم (م 1342 ق): منهاج البراعة، بنياد فرهنگى امام مهدى، 1406.

27. دستغيب، سيد عبد الحسين (م 1402 ق): قلب سليم، دارالكتب الاسلاميه، تهران 1351.

28. - : گناهان كبيره، چاپ ششم، حاج محمد ضرابى، تهران 1353.

29. دشتى، محمد; محمدى، كاظم: المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغة، چاپ دوم، نشر امام‏على، 1369.

30. دهخدا، على اكبر (م 1334ش./ 1375 ق): لغت نامه، انتشارات دانشگاه تهران، تهران 1337.

31. راغب (م 565 ق): معجم مفردات الفاظ القرآن، تحقيق نديم مرعشى، المكتبة المرتضويه.

32. زمخشرى، جارالله (م 528 ق): الكشاف، نشر ادب الحوزه.

33. سبحانى، جعفر: بحوث فى الملل و النحل، چاپ دوم، مؤسسه امام صادق، قم 1410.

34. - : مفاهيم القرآن، مؤسسه امام صادق.

35. سعدى، مصلح الدين (م 691 ق): گلستان، انتشارات جاويد.

36. سنايى، ابوالمجد (م 525 ق): ديوان، انتشارات ابن سينا.

37. شهيد ثانى، زين الدين بن على (م 965 ق): منية المريد، دفتر انتشارات اسلامى، 1363.

38. شيخ بهايى، بهاء الدين محمد عاملى (م 1030 ق): كليات اشعار و آثار شيخ بهايى، نشرچكامه، تهران 1361.

39. شيخ حر عاملى، محمد بن الحسين (م 1104 ق): وسائل الشيعة، تحقيق عبدالرحيم ربانى،چاپ پنجم، دار احياء التراث العربى، 1403.

40. صافى، لطف الله: الهيات در نهج البلاغه، بنياد نهج البلاغه، تهران 1361.

41. - : راه اصلاح، چاپ دوم، دفتر انتشارات اسلامى، 1375.

42. - : سفرنامه حج، چاپ سوم، دفتر انتشارات اسلامى، 1375.


171

43. - : شرح حديث عرض دين، انتشارات حضرت معصومه، 1376.

44. صدرالدين شيرازى، محمد بن ابراهيم: الشواهد الربوبية، تصحيح جلال الدين آشتيانى، چاپ‏دوم، مركز نشر دانشگاهى، 1360.

45. صدوق، ابن بابويه (م 381 ق): التوحيد، تصحيح سيد هاشم حسينى تهرانى، دفتر انتشارات‏اسلامى.

46. - : خصال، تصحيح على اكبر غفارى، دفتر انتشارات اسلامى، 1362.

47. - : من لا يحضره الفقيه، تحقيق سيد حسن خرسان، چاپ ششم، دار الاضواء، بيروت‏1405.

48. طباطبايى، سيد محمد حسين (م 1402 ق): اصول فلسفه و روش رئاليسم، پاورقى شهيدمطهرى، دفتر انشارات اسلامى، قم.

49. - : الميزان، چاپ دوم آخوندى، 1397.

50. - : نهاية الحكمة، دفتر انتشارات اسلامى، 1362.

51. طبرسى، احمد بن على (م 588 ق): الاحتجاج، مطبعة النعمان، نجف الاشرف 1386.

52. طبرسى، حسن بن امين الدين: مكارم الاخلاق، مؤسسه دارالطباعة.

53. طبرسى، فضل بن حسن (م 548 ق): مجمع البيان، تصحيح سيد هاشم رسولى محلاتى،مكتبة‏العلمية الاسلاميه.

54. طريحى، فخرالدين (م 1085 ق): مجمع البحرين، تصحيح سيد احمد حسينى، چاپ دوم، المكتبة‏المرتضوية، تهران 1362.

55. طوسى، محمد بن حسن (م 460 ق): امالى، مطبعة النعمان، نجف اشرف 1313.

56. - : تهذيب الاحكام، تصحيح سيد حسن خرسان، چاپ دوم، دارالاضواء، بيروت‏1406.

57. طوسى، نصير الدين (م 672 ق): فصول، دانشگاه تهران.

58. فيض الاسلام، سيد على نقى: ترجمه و شرح نهج البلاغه، چاپخانه آفتاب، تهران.

59. فيض كاشانى، محسن (م 1091 ق): المحجة البيضاء، تصحيح على‏اكبر غفارى، چاپ دوم،دفتر انتشارات اسلامى.

60 . - : الوافى، مكتبة الامام اميرالمؤمنين العامة، اصفهان 1406.

61 . فيومى (م 770 ق): مصباح المنير، دار الهجرة 1405.

62 . قريشى، سيد على اكبر: قاموس قرآن، چاپ چهارم، دارالكتب الاسلامية، تهران 1364.

63 . قمى، شيخ عباس (م 1357 ق): مفاتيح الجنان، انتشارات پيروز.

64 . كريمى، على: به سوى مدينه فاضله، انتشارات راسخون، قم 1376.

65 . كلينى، محمد بن يعقوب (م 328 ق): الكافى، تصحيح على‏اكبر غفارى، دارالاضواء، بيروت‏1405.

66 . ماير، فردريك : تاريخ فلسفه تربيتى، ترجمه على اصغر فياض، بنگاه ترجمه و نشر كتاب،تهران 1350.

67 . مجلسى، محمد باقر (م 1110 ق): بحارالانوار، چاپ دوم، مؤسسة الوفاء، بيروت 1403.

68 . - : مرآة العقول، تصحيح سيد هاشم رسولى محلاتى، چاپ دوم، دارالكتب الاسلامية،1363.

69 . محمد فؤاد عبد الباقى (م 1346 ق): المعجم المفهرس لالفاظ القرآن، دار احياء التراث‏العربى، بيروت.

70. مسلم (م 261 ق): الصحيح، دارالفكر، بيروت.

71. مظفر، محمد رضا (م 1384 ق): المنطق، دارالتعارف للمطبوعات، 1402.

72. مفيد، محمد بن نعمان (م 413 ق): اوائل المقالات، كنگره هزاره مفيد، قم 1413.

73. مولوى، جلال‏الدين (م 672 ق): مثنوى، تصحيح محمد رمضانى، چاپخانه خاور.

74. نراقى، احمد (م 1245 ق): معراج السعادة، انتشارات جاويدان.

75. نراقى، محمدمهدى (م 1209 ق): جامع السعادات، چاپ ششم، مؤسسة الاعلمى بيروت‏1408.

76. نواب: ترجمه و شرح نهج البلاغه.

77. نورى، حسين (م 1320 ق): مستدرك الوسائل، تحقيق و چاپ مؤسسه آل البيت، 1408.

78. يسوعى، لويس معلوف (م 1324): المنجد، انتشارات اسماعيليان، 1362.