فهرست عناوين
شنيـدني هـاي سفـر حج

تأليف: محمّد دشتي

فهرست عناوين
     1 ـ مسئلـه صـدور انقـلاب 1
     2 ـ قدردانـي از نعمـت هـا 3
عمر بازيافته 5
     خاطراتي شنيدني از سفر روحاني حج 6
در حريم دوست 13
     در محضر پيامبر 16
     مـشعــر 28
     مِنــــي 30
در آرزوي دو قطره اشك 33
با قاريان در ديار وحي 38
يادي از سفر پرشكوه حجّ 54
     مقـدّمـه 55
     در ديار دوست 57
نگاهي از درون(1) 61
     يثـرب 63
     خلقي عظيم در جوار خاك نشين ملكوت 66
     زائران ايراني در شهر پيامبر ـ ص ـ 68
     راه اندازي بيمارستان در مدينه منوره 70
     هر كسي به زباني مي خواند و اشك مي ريزد 71
     اهل سنت و حضور در مسجد و نماز جماعت 72
     بقيع; مدفن انسان هاي پاك 74
     گمشده اي كه هرگز ... 76
نگاهي از درون(2) 77
     احرام 78
     بيعت 80
     طـواف 81
     سعي 83
     تقصير 84
     عرفات 85
     مشعر 88
     منا 90
     رمي جمرات 92
     قرباني 94
     مراسم برائت در منا 96
از فرودگاه مهرآباد تا مدينه 98
حاجي نامه 116
     در راه حرم 118
از مدينه تا امّ القراي جهان اسلام 134
     ملاقات با دو تن از مردم تركيه 142
     از «ملبورنِ» استراليا 146

1

1 ـ مسئلـه صـدور انقـلاب

شب هاي كعبه ديدني است

هواي خنكِ سَحَر مي وزيد، در كنار دوستان روبروي حِجر اسماعيل(ع) نشسته بوديم، گروهي مشغول طواف بودند، برخي نماز مي خواندند و بعضي با خداي خود نجوي مي كردند برادري از سياهان آفريقا به ما نزديك شد، ابراز احساسات شديدي مي كرد، با همه مان دست داد مي خواست چيزي را به ما بفهماند.

مشكل او و ما اين بود كه زبان يكديگر را نمي فهميديم.

سر به آسمان بلند كرد با دست خود حركاتي را مرتّب به نمايش مي گذاشت هر چه تلاش كرديم كمتر با مقصودش آشنا شديم، خدايا چه مي خواهد؟ چه مي گويد؟ ميان اين همه آدم هاي رنگارنگ و جورواجور چرا ما ايراني ها را انتخاب كرده است؟

آرام آرام دو كلمه اي را بگونه اي بيان كرد كه براي ما آشنا بود «ايران» و «خميني» ـ رحمة الله عليه ـ و تازه نام امام عاشقان را نيز با سبكي تلفّظ مي كرد كه به زحمت فهميديم.

دست بردار هم نبود و تلاش مي كرد اهداف خود را هر طور كه هست بما بفهماند، ناگهان به انبوه طواف كنندگان خيره شد، گويا راه حلّي پيدا كرده است، بسرعت رفت و كودكي را از آغوش برادر مسلمان پاكستاني گرفت و به سوي ما آمد (برادران پاكستاني با خانواده خود به سفر حج مي آيند) و بصورت تئوري، عملي بما فهماند كه:

خداوند پس از سال ها انتظار به من در دلِ آفريقا كودكي عطا فرمود كه اسم او را گذاشتم خميني ـ ره ـ ».

تازه فهميديم كه چه مي گويد، اشك در چشمان ما حلقه زد، دوباره با او روبوسي كرديم و دستان گرم او را فشرديم، برادر روحاني كه در جمع ما نشسته بود گفت:

اين است صدور انقلاب، چقدر در ايران ما، احزاب سياسي و گروهك هاي التقاطي بر سر مسأله صدور انقلاب، با هم نزاع مي كردند و بشارت هاي امام را ناديده مي گرفتند، ليبرال ها مي گفتند مگر انقلاب يك كالاست كه صادر شود؟!


2

گروهك ها مي گفتند: صدور انقلاب معني ندارد، انقلاب اسلامي چيزي براي دنيا ندارد. امّا در اين سفر معنوي مشاهده كرديم كه انقلاب اسلامي ما صادر شد و دانستيم كه وحشت ابرقدرت ها نيز از روي حساب است، سرگرم بحث و گفتگو بوديم كه صداي اذان جان ها را نواخت.

در حالي كه با امّت ميليوني اسلامي به نماز بر مي خاستم يادم آمد كه امام راحل ـ رحمة الله عليه ـ فرموده بود:

«انقلاب اسلامي راه خود را باز كرده است و به دنيا صادر شده است».

و باز هشدار داده بودند كه:

«انقلاب اسلامي ما بن بست ندارد شماها خودتان به بن بَست رسيده ايد».

و حركات تند و سريع برادر سياه آفريقائي مرتّب مرا به فكر كردن وامي داشت كه چگونه انقلاب ما به دنيا راه يافت؟ و عشق و شور امامِ ما در دل هاي همه آزادي خواهان جهان روشنائي آفريد، در روزگاراني كه همه به تقليد از تمدّن وازده غرب سعي دارند نام هاي غربي و شرقي براي فرزندان خود انتخاب كنند، چگونه نام خميني، آرزوي عاشقان آزادي مي شود؟ همه روزنامه ها و كانال هاي خبري و تلويزيون ها و بلندگوها، ما را مي كوبند و عليه ما صف بسته اند و در داخل و خارج به هم پيوسته اند، آيا صدور انقلاب اسلامي يك معجزه نيست؟


3

2 ـ قدردانـي از نعمـت هـا

هنگامه اذان مغرب بود در مسجدالحرام جائي براي نماز نيافتم، فوراً به طرف پلّكاني برقي دويدم و چند لحظه بعد در حالي كه لباس روحاني داشتم در پشت بام مسجدالحرام به نماز ايستادم.

پس از نماز با دو برادر مسلماني كه در دو طرف من نشسته بودند دست دادم و ابراز محبّت نمودم يكي از آنها مصري بود دستم را فشرد و گفت: ايراني هستي؟ پاسخ مثبت شنيد با مهرباني خاصّي گفت 2 صفحه قرآن بخوانيد تا من استفاده نمايم، خواندم، آنگاه ادامه داد حال من مي خوانم اگر غلطي دارم تذكّر دهيد، در طول قرائت قرآن، يك مورد را تذكّر دادم پذيرفت در حالي كه سخت مراقب اطراف خود بود و با اضطراب به صحبت هاي خود ادامه مي داد گفت:

شايعات عليه شما ايراني ها و شيعه فراوان است و همه به شما تهاجم دارند، امّا موفّق نمي شوند و شما روز به روز در دل هاي مسلمانان جهان بيشتر نفوذ خواهيد داشت.

و در حالي كه با كنجكاوي خاصّي اطراف خود را تحت نظر داشت از او پرسيدم:

چرا نگرانيد؟ چرا با اضطراب به اطراف مي نگريد؟

اينجا شهر مكّه است، شهر أمن و امان است، از چه كسي هراسناكيد؟

گفت، شما ايراني ها خون داديد، شهيد داديد بر استعمار پيروز شديد، همه جا احساس ايمني مي كنيد، امّا ما در شرايطي هستيم كه همه جا براي ما نا أمن است، ما در كشورمان مصر، شهرمان، وطن مان، و همين جا كه نشسته ايم، احساس نا امني مي كنيم، منظور او را دريافتم كه از همراهان خود احساس ايمني ندارد، مي ترسد رابطه او را با يك ايراني انقلابي گزارش كنند.

ناگهان چند نفر گويا مصري بودند و از كاروان ايشان، به ما نزديك شدند با شگفتي ديدم اين برادر مصري كه با هم صحبت مي كرديم حالتي به خود گرفت كه گويا اصلاً ما را نديده است، آشنا غريبه شد پس از آنكه همراهان رفتند، دوباره رو به من كرد و گفت:


4

آيا قدر اين آزادي به دست آمده را شما ايرانيان مي شناسيد؟ و خدا را سپاس مي گوئيد؟ در خود فرو رفتم، بياد دوران حفقان حكومت شاه و ساواك افتادم، از آن روزهاي فرياد در سكوت و درخشش خون در سياهي هاي ستم شاهي، از آن همه جنگ و گريزها، زندان ها و شكنجه گاه ها و سپس رويش لاله ها، پيروزي خون بر شمشير، و استقرار حكومت الله و در برابر سئوال غم آلود اين برادر مصري قدر نشناسي ها، نق زدن هاي بيهوده، بي تابي هاي بچّه گانه گروهي از هموطنان ناآگاه در صفحه دلم گذشت كه نعمت آزادي را قدر نمي شناسند و عظمت رهائي را درك نكرده اند، با خود زمزمه كردم:

«تو قدر آب چه داني كه در كنار فراتي؟»

برادري از تركيه بما نزديك شد و گفت، آيا مي دانيد كه ما براي تشكيل جلسه قرآن مشكل داريم؟ و براي جلسات احكام و قرائت نماز بايد اجازه بگيريم؟ و اگر معلّمي آزاده را كشف كنند با او چه مي كنند؟ مخصوصاً اگر شيعه باشد؟

خدا مي داند بر ما چه مي گذرد، بچّه هاي ما كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران به قُم رفتند و درس خواندند بعد از 5 يا 6 سال حق ندارند و نمي توانند به وطنشان برگردند.

دوباره همان غصّه ها، همان تلخي ها قلبم را فشُرد.

از مسلمان مصري پرسيدم:

وضع حكومت مصر و سردمداران آن كه روشن است، امّا مردم مصر با انقلاب ما چگونه اند؟ برداشت آنها چيست؟ راجع به ايران و انقلاب ما چگونه قضاوت مي كنند؟كمي صبر كرد و پاسخ داد.

دل هاي مردم مصر با شماست، به شما و امام خميني ـ ره ـ و انقلاب ايران عشق مي ورزند، گرچه ممكن است اسلحه هاي خود را به زور به طرف شما گرفته باشند.

گفتم مرا به ياد اظهار نظر فرزدق شاعر انداختي، وقتي حضرت ابا عبدالله ـ عليه السلام ـ از فرزدق پرسيد مردم كوفه را با ما چگونه ديدي؟ پاسخ داد: دل هاي مردم كوفه با شما و شمشيرهايشان عليه شماست.

خنديد و گفت همين طور است، الآن قدم اوّل برداشته شده، انقلاب شما مردم در بند اسارت را بيدار كرد، يك حركت ديگر، يك قيام ديگر، يك كارديگري بايد انجام شود.

گفتم اميدواري؟ جواب داد نه، مشكل است.

در اينجا با خواندن چند روايت از ظهور حضرت مهدي(عج) سعي كردم اميدوارش كنم، با آمدن دوستانش آرام خداحافظي كرد و رفت.


5

عمر بازيافته

6

خاطراتي شنيدني از سفر روحاني حج

تأليف: مظفر نصر ناظر كاروان

هرگز در اين فكر نبودم و شايد تصورش را هم نمي كردم كه با وضعيت مالي ضعيفي كه دارم روزي، موفق به زيارت خانه خدا، قبر نبي اكرم ـ ص ـ و ائمه بقيع ـ عليهم السلام ـ شوم تا اينكه در سال 62 شنيدم كه از نهادهاي انقلابي افرادي را به عنوان سهميه در امور خدماتي كاروان هاي حج مي پذيرند. معرفينامه اي گرفته، به سازمان حج و زيارت ارائه دادم و در آزمون شفاهي نيز شركت كردم كه به لطف خداي بزرگ در شمار زائران بيت الله قرار گرفتم. اين را خوب مي دانم كه اين نعمت به بركت وجود امام ـ ره ـ و خون هاي پاك شهدا و انقلاب اسلامي بود. خداوند ما را قدردان اين نعمت ها قرار دهد انشاءالله، تا به وصاياي آن عزيز، عمل نماييم و حرمت خانواده معظم شهدا راآنگونه كه بايد نگهداريم.

... مقدمات كار به سرعت فراهم شد طبق معمول حوله ها، هميان، ساك و وسايل ديگر تهيه گرديد، آن قسمت از مفاتيح الجنان و رساله نوين حضرت امام ـ رضوان الله تعالي عليه ـ را كه مربوط به حج است، نيز بريده و در ساك خود جاسازي كرده بودم. روز موعود فرارسيد، و من به همراه مدير و روحاني و ساير حجاج به جدّه رسيديم، خوشبختانه در فرودگاه جدّه با فعل و انفعالي كه انجام گرفت، مأمورين مفتّش متوجه وسايل ساكم نشدند و الاّ آن دو كتاب را ضبط مي كردند.


7

... وقتي سراغ ساك ها آمدم، متوجّه شدم كه ساك بزرگم نيست، با راهنمايي مدير كاروان، در بازار فرودگاه جدّه ناگزير حوله هاي احرام و لباس زير و... مجدداً با ريال سعودي خريداري كردم. پس از پذيرايي در فرودگاه، مدير كاروان مرا با كلمن آبي، در اتوبوسي كه سقف نداشت نشاند. روحاني محترم كاروان نيز در همين اتوبوس همراه ما بود. چون مدينه بعد بوديم ميقات ما جُحفه بود، در جُحفه مُحْرِم شديم و لبّيك گويان وارد اتوبوس گرديده، همگي در جاي خود نشستيم. آقاي روحاني كاروان در انتهاي اتوبوس و من روي صندلي پشت راننده نشسته بودم و افتخار آن را داشتم تا از حجاج پذيرايي (سقايت) نمايم. روحاني كاروان با صداي بلند اين نغمه را سر مي داد «لَبّيك الّلهم لَبّيك، لَبّيك لا شَريكَ لَكَ لَبّيك اِنَّ الْحَمْدَ والنِّعْمَة لَكَ وَالْمُلك لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْك» و ما همگي تكرار مي كرديم وقتي او خسته مي شد من اين سرود را زمزمه مي كردم و ديگران تكرار مي كردند. تا اينكه زائرين به خواب رفتند و...

ساعاتي از شب گذشته بود كه ناگهان احساس كردم راننده از مسير جاده خارج شده است، با فرياد روحاني كاروان از جا بلند شدم و ميله پشت صندلي راننده را كه به قسمتي از سقف جلو وصل بود، گرفتم ، در همين لحظه بود كه ماشين به پهلو واژگون شد، چون ماشين بدون سقف بود، همه سرنشينان به بيرون پرت شدند و من ديگر چيزي نفهميدم. نيمه هاي شب بود وقتي به خود آمدم، نگاهي به ماشين و افرادي كه به بيرون پرت شده بودند، انداختم، يك لحظه احساس كردم كه همه مرده اند و من نيز...


8

از جاي خود بلند شدم، حوله احرام به دوش انداختم، اما هنوز هم شك داشتم كه زنده ام يا مرده. در عالم ناباوري جلوي چراغ اتوبوس كه روشن بود رفتم، خودم را به دقّت ورانداز كردم، ديدم مثل اينكه به شكر خدا زنده ام. راننده نيز روي شن ها بي هوش افتاده بود و حركتي نداشت. افراد كم كم به هوش مي آمدند، صداي ناله ها به گوش مي رسيد. يكي مي گفت «مرا رو به قبله بگذار»، ديگري مي گفت «به دادم برس»، سوّمي مي گفت من دارم ميميرم كمي آب برايم بياور. روحاني نيز با سر و صورتي خونين روي زمين افتاده بود. حوله بعضي از آنان باز شده و در گوشه اي پرت شده بود. آنها را پيدا كرده و به صاحبانش مي دادم تا خودشان را بپوشانند و... با عجله تمام به كنار جاده آمدم تا اتوبوس ها را از قضيّه آگاه كنم، جلوي آنها را مي گرفتم ولي هيچكدام نگه نمي داشتند. ناگزير حوله ام را برداشتم، وسط جاده ايستادم و راه را بند آوردم و به اين وسيله توانستم تعدادي از ماشين ها را وادار به توقف كنم. پنج نفر از زائران را كه جراحت هاي شديد داشتند به كمك آن عدّه از زائران كه جراحات سطحي برداشته بودند، در راهروي اتوبوسي كه سرنشينان آن، خانم و عرب زبان بودند، سوار كرده و راهي نموديم، تا اينكه پليس اتوبوسي تهيه كرد و من تمام زائران مجروح را سوار نمودم و در لحظه آخر كه خودم خواستم سوار شوم درب اتوبوس كه برقي بود، بسته شد و من به دنبال اتوبوس هرچه دويدم راننده توجّه و اعتنايي نكرد. نزد پليس آمدم و با زبان بي زباني او را متوجه ساختم كه من جا مانده ام، اما او هيچ اهميتي نداد. نزد راننده پليس رفتم، ديدم او هم...

آنها مشغول به هوش آوردن يكي از مجروحين حادثه بودند، هر چه التماس مي كردم كسي توجّهي نمي كرد و من در دل شب، يكه و تنها مانده بودم. ناگهان اتومبيل مدل بالايي ترمز كرد، پليسي داخل آن بود، مرا در صندلي عقب ماشين نشاند و راه افتاد.

خيلي ترسيده بودم و نمي دانستم مرا به كجا مي برد. زبان بلد نبودم. گاهي با لال بازي، مطالبي مي گفتم امّا راننده حرفي نمي زد. يك بطري كوچك آب معدني به من داد نوشيدم. برايم نوار موسيقي گذاشت، هرچه به او مي گفتم «خاموش كن» اعتنا نمي كرد. پيش خود مي گفتم: «خدايا! من زائر تو هستم، چه گناهي كرده ام كه گير چنين انسان هايي افتاده ام؟!»

چند كيلومتري راه رفته بوديم كه ناگهان صداي آژير بلند شد، تازه اينجا بود كه فهميدم داخل ماشين پليس سعودي نشسته ام. او اتوبوس حامل زائران مجروح ايراني را متوقف كرد، و به من فهماند كه پياده شده و به زائران مجروح در اتوبوس بپيوندم. از راننده تشكر كردم و...

رو به زائران اتوبوس كرده و با ناراحتي به آنان گفتم: چرا ماشين را متوقف نكرديد تا من هم سوار شوم و... ديدم بيچاره ها رمق حرف زدن ندارند و همچنان ناله مي كنند.

به مستشفاي (بيمارستان) عبدالعزيز رسيديم، اتوبوس مي خواست داخل بيمارستان شود ولي نگهبان جلوي بيمارستان مانع از ورود آن مي شد و مي گفت: بايد در بيرون از بيمارستان، مسافران راپياده كني كه من پياده شدم، زنجير را انداخته و آنان را به داخل بيمارستان هدايت كردم. پرستاران بيمارستان با سرعت تمام مجروحين را به وسيله برانكارد به داخل حمل كردند و اكيپي با عجله آمدند و كليه زائرين مجروح را پانسمان و بستري نمودند. فرد سالم در بين آنها فقط من بودم كه هيچگونه آثاري از زخم نداشتم، فقط قوزك زانويم كمي كوبيده شده بود.


9

اذان صبح شد، خيالم از سوي مجروحين راحت بود. تيمم كردم و نمازم را خواندم. لحظاتي بعد در نهايت تعجب متوجه شدم 5 نفر مجروحي كه سوار راهروي اتوبوس شده بودند در حالي كه روي زخم هايشان را به وسيله پنبه پوشانده بودند وارد بيمارستان شدند. بعد از دقايقي معلوم شد كه راننده بي انصاف! آنها را در بين راه، در يك آبادي، به اسم بيمارستان، پياده كرده و رفته است، و آنها به يكي از خانه هاي آن آبادي پناه برده و به كمك صاحبخانه پس از پانسمان موقّت و پذيرايي مختصر، به بيمارستان منتقل شده بودند.


10

ساعاتي بعد از ماجرا، از هلال احمر ايران، برادراني آمدند و پس از ويزيت مجروحين و سركشي به آنها مرا به اتفاق چند نفر ديگر، به محل كاروان، كه در شارع الحج، نزديك جبل النور (غار حراء) بود، بردند. زائران، در كاروان كه بسيار نگران بودند با ديدن ما به طرفمان آمدند كه: چه شد؟، چه اتفاقي روي داد؟ چرا دير كرديد؟، بقيه همراهان چه شدند؟ و... ماجرا و آنچه كه بر سرمان آمده بود را تعريف كردم. بيچاره مدير كاروان كه به شدت نگران و وحشت زده بود، با سرعت تمام به طرف بيمارستان راه افتاد و... من حوله هايم را كه خون آلود بود شستم، غسل زيارت كردم، آشپز كاروان برايم صبحانه آورد، از او پرسيدم: همه زائران اعمالشان را انجام داده اند؟ گفت: خير، فقط تعدادي از مردها موفق به انجام اعمال شده اند. شما بمانيد، غروب با روحاني كاروان و آن تعداد كه تا كنون نرفته اند مشرف شويد. ولي من طاقت ماندن نداشتم، از او پرسيدم: الآن ما كجا هستيم و چگونه مي شود به حرم رفت؟ مسيرهايي را به من نشان داد، بلافاصله بريده رساله نوين رابرداشتم و پاي پياده حركت كردم. از آنجا كه به زبان عربي آشنا نبودم و نمي توانستم با راننده حرف بزنم، ترجيح دادم كه پياده به راهم ادامه دهم و ماشين ها را فقط تماشا كنم و هر جا زائري را مي ديدم، جلو مي رفتم تا ببينم ايراني هستند يا نه، اما از روي رداي آنها كه يك طرف شانه خود را پوشانده بودند، مي فهميدم كه شيعه و ايراني نيستند تا اينكه به خياباني رسيدم كه روي تابلو نوشته شده بود «شارع المسجد الحرام». وقتي چشمم به تابلو افتاد خيلي خوشحال شدم كه راه را يافته ام. ادامه راه را طي مي كردم كه ديدم تعدادي زائر ظاهراً شيعه هستند، جلو رفتم، ديدم بله، اهل زنجان مي باشند. سراغ روحاني كاروانشان را گرفتم، به او گفتم كه من چنين وضعي دارم و مي خواهم در كنار آنها اعمالم را انجام دهم، و او با برخوردي گرم استقبال كرد، در بين راه يكي دو سؤال از او كردم تا اينكه به نزديك مسجدالحرام رسيديم، با ديدن آن، ضربان قلبم شديدتر شد. روحاني كاروان زائران را جمع كرد و داشت آنان را توجيه مي كرد كه من خودم به تنهايي راه افتادم، و از دربي كه بعدها فهميدم يكي از درب هاي صفا و مروه بود وارد گرديدم، محو تماشاي خانه شده بودم، حال ديگري داشتم، نمي توانم آنچه را كه در آن لحظات بر من گذشت توصيف كنم. زار زار اشك مي ريختم و به طرف خانه نزديك مي شدم. موج و انبوه جمعيت را مشاهده مي كردم كه در حال طواف بر گرد خانه بودند. درب خانه، مقام ابراهيم، ناودان طلا و حِجر اسماعيل را ديدم، اما من دنبال حجرالأسود بودم، هر چه به كتاب كه عكس هاي رنگي داشت رجوع مي كردم و به خانه نگاه مي كردم، بايد نزديك درب خانه باشم اما نمي ديدم و مي خواستم از آنجا طواف را شروع كنم. همچنان به دنبال آن بودم كه به وسيله كتاب و عكس هاي آن حجرالأسود رابيابم كه يكي دستي به شانه ام زد، برگشتم، نگاهش كردم، با من سلام و عليك كرد و پرسيد سالِ اوّلت است؟ گفتم بله. گفت: دنبال چه مي گردي؟

گفتم: هر چه جستجو مي كنم حجرالأسود را نمي يابم. راهنماييم كرد و گفت: اينجا كه جمعيت هجوم آورده و «الله اكبر» مي گويند حجرالأسود است. دست زدن و بوسيدن آن مستحب است. نيت كن و از اينجا (حجرالأسود) شروع كن و هر شوط كه رفتي و به حجر رسيدي، بگو «الله اكبر» تا هفت دور. اگر به مشكلي برخوردي و سؤالي داشتي، من اينجا هستم و راهنماييت مي كنم، هيچ نگران نباش.

من كه نمي دانستم چگونه از اين برخورد مهربانانه تشكر كنم، هيجان زده شروع كردم به طواف خانه.

«الله اَكبر»، «لا اله الاَّ اَلله»، «مُحَمَّد رَسول الله».

«رَبَنا اتِنا فِي الدُنيا حَسَنَة و في الاخِرة حَسَنَة و قِنا عَذابَ النّار».

«رَبَنا لاتُزِغْ قُلُوبنا بَعْدَ اِذْهَدَيْتَنا وَهَبَ لَنا مِنْ لَدُنَك رَحمَةً اِنَّك انْتَ الوَهاب» و...

ذكر حق مي گفتم و دور خانه مي گشتم. هفت دور كه تمام شد، پشت مقام ابراهيم ـ عليه السلام ـ آمدم و دو ركعت نماز طواف بجاي آوردم.

سپس به طرف مسعي رفتم. بالاي كوه صفا توقفي كردم و از آنجا به خانه و حركات حجّاج نظاره مي كردم، ديدم كه روحانيون معظّم كاروان ها نيت سعي را به زائران تعليم مي دهند. من نيز سعي را آغاز كردم. در كتاب ها خوانده بودم كه هاجر ـ سلام الله عليها ـ اين مسير را هفت بار طي كرد و به دنبال آب مي گشت. در مسير به چراغ سبز رسيدم. ديدم حاجي ها به آنجا كه مي رسند با حالت خاصّي مي دوند من نيز هَرْوَلَه كردم. سرانجام هفت بار سعي بين صفا و مروه رابجا آوردم. مي دانستم كه بعد از اتمام سعي وظيفه ام تقصير است. بالاي كوه مروه از افرادي كه مشغول تقصير بودند قيچي و ناخنگيري گرفتم و تقصير كردم. آنگاه به صحن مسجد آمدم، از حاجي هاي ايراني سراغ چاه زمزم را گرفتم، و از پله ها پايين رفتم، ديدم شيرهاي آبي است كه حُجاج سر و صورت خود را با آن مي شويند و كمي نيز مي نوشند و چاه زمزم در گوشه اي از زير زمين واقع شده است و...


11

بوسيدن حجر، خود داستان مفصلي دارد. به طرف محلي كه دمپايي را گذاشته بودم رفتم اما ديدم در آن آشفته بازار مگر مي شود دمپايي پيدا كرد! با پاي برهنه به بيرون حرم آمدم. وقتي قدم به اسفالت داغ گذاشتم پايم سوخت، به سرعت به طرف سايه پلي كه در آن نزديكي قرار داشت دويدم و سرانجام خود را به نحوي به بازار رساندم، باز به مشكل تكلم به زبان عربي برخوردم، چون نمي دانستم در زبان عربي به دمپايي چه مي گويند. بالاخره با هزار زحمت به فروشنده فهماندم كه دمپايي مي خواهم و...

بعد از خريدن دمپايي، به يك زائر ايراني برخوردم و با راهنمايي هاي او به شكر خدا خودم را به ساختماني كه كاروان ما در آن اسكان يافته بودند، رساندم. اما زماني رسيدم كه نهار را خورده بودند. و من بعد از صرف غذا، به اتفاق آقاي روحاني كاروان، به بيمارستان رفتيم، زائران كه در بيمارستان بستري بودند همگي از من تشكّر مي كردند. مسؤليت حمل مجروحين از كاروان به بيمارستان نيز به عهده من گذاشته شد و بعد از آن كارم در شبانه روز، بردن مجروحين براي مداوا و پانسمان به بيمارستان بود تا اينكه بعد از هفت روز خودم را نيز به پزشك عرضه كرده و گفتم پهلويم درد مي كند و نفسم مي گيرد، تصور مي كنم به خاطر فعاليت زياد و ريختن عرق در شب حادثه، سينه پهلو كرده باشم. پزشك هنگام معاينه دستي به پهلويم زد كه احساس درد شديدي كردم، به راديولوژي معرفي كرد. عكسي گرفته و آوردم. رو به من كرده، گفت دو تا از دنده هاي تو شكسته است، باور نكردم و گفتم شايد اشتباه شده است، چگونه مي شود باور كرد؟ من كه اصلاً احساس درد شديد نمي كنم و... مجدداً عكس گرفتم معلوم شد نظر پزشك كاملاً درست است. دكتر به من گفت بايد تا يك ماه استراحت كني، امّا من...

در ضمن در يكي از روزها، زائري را كه پولش را در حال طواف زده بودند به پيشنهاد مدير كاروان به ستاد برده بودم تا كمكي برايش بگيرم، كه ناگهان متوجّه شدم ساك گمشده ام با كلّيه محتوياتش در ستاد مكه است.

تمام زائران از بيمارستان مرخّص شدند و جز دو نفر از آنان كه حجشان به حَجِ اِفراد بدل شد، بقيه موفق شدند با بهبودي كامل اَعمال خود را بجا آورند.


12

ايام به سرعت سپري مي شد تا بالاخره روز وداع رسيد روزي كه زائرين سوار ماشين مي شدند تا به طرف فرودگاه جدّه حركت كنند و من با يكي از مجروحين از بيمارستان مي آمدم. موقع بازگشت به ميهن اسلامي، براي وداع به مسجد النــبي رفتم خيلي غمگين بودم، از درب جبرائيل ـ ع ـ وارد شدم، در مقابل محل موسوم به منزل مولا علي ـ ع ـ و فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ نشستم، با رسول خدا دردِ دل ها گفتم. اينجا بود كه از ذهنم خطور كرد: قبر حضرت فاطمه كجاست؟ در قبرستان بقيع يا در كنار پدرش؟ و در شب دفن پيكر پاك و مطهّر فاطمه ـ سلام الله عليها ـ به مولا علي ـ ع ـ چه گذشت؟!

مولا جان روزي به ميثم تمار مي فرمودي:

وَفي الصَّـــدرِ لُبَنــاتٌ اِذا ضاقَ لَهـا صَــدْري نَكَتُّ الاَرْضَ بِالْكَـفِّ وَاْبدَيْتُ لَهــا سِـــــرّي فَمَهْمــــا تَنْبُتُ الاَرضُ فَذاكَ النّبْتُ مِنْ بَذْري

علي جان بذري را كه به دل خاك سپردي به دست فرزند خلف تو امام خميني به ثمر رسيد و خون هاي پاكي كه به پاي نهال مقدس انقلاب ريخته شد، اكنون جوانه ها زده و بارور شده است و روزبه روز عالم گير مي شود و...

در پايان سفر، معامله اي با قادر سبحان در سال 62 نمودم و به لطف الله در سال 63 در آزمون امور نظارت كاروان هاي حج در تهران برگزار شد، پذيرفته شدم و تا كنون همه ساله (سال هاي 62 تا 66) به مكّه معظمه و مدينه منورّه مشرّف شده ام و در حج خونين نيز حضور داشتم. در طول سال هاي تشرف، سعيم اين بود كه در حدّ وُسعم با جان و دل به حجاج (خصوصاً زائرين سنين بالا كه نياز به كمك دارند) خدمت كنم و به مدد حق به اين عهد، پاي بندم و منتظرم تا ببينم او چه صلاح مي داند. آيا موفق به سفر ششم خواهم شد يا نه.

با اين تفاوت كه امروز امام راحلمان در ميان ما نيست و روح ملكوتي اش در جوار رحمت حق آرميده است، وَ سلامٌ عَلَيْهِ يَومَ وُلِدَ وِ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيّا.

بنده ام بنده ولي بيخردم خواجه با بيخردي مي خردم خواجه خود ديد و پسنديد و خريد بود آگاه ز هر نيك و بدم بنده ام بنده كه از فرمان سر نكشم خواجه به هر سو كشدم بسليمان برسانيد كه من چون نگيني به كف ديو و ددم من چو برگِ گُلم از باد صبا كه بهر سو بوزد مي بردم


13

در حريم دوست

تاليف : محمد علي مهدوي راد

آنچه در پي مي آيد تأمّلها و درنگهايي است كه در سفر حج داشته ام معمولاً پس از پايان يافتن قسمتي از سفر آنرا به قلم مي آوردم و احساسم را مي نگاشتم. گفتني هاي مربوط به مني بسيار گذراست و از شور و هيجان و چگونگي انجام آن در روزهاي پي درپي و رمي جمرات آن چنان كه شايسته و بايسته بود سخن نرفت و آن حركتهاي زيبا و ديدني به تصوير نيامد، و اين همه بخاطر مسائلي بود كه در حج امسال پيش آمد و در روزهاي پس از مراسم مني آرامش را از راهيان ديدار دوست ربود. والي الله المشتكي.

از خانه كه بيرون مي آيي، نگاه هايي بسويت قد مي كشد كه سرشار از تمنّا است. در عمق نگاه ها و در التهاب سينه ها آروزي راه يافتن به حريم دوست را مي نگري، اكنون تو آهنگ ديار قدس داري و آنان كه از اين توفيق بزرگ محرومند، به بدرقه ات آمده اند و هر يك به گونه اي راز دل مي گشايند، و همه يك سخن مي گويند: التماس دعا، در مزار پيامبر ما را دعا كنيد. در كنار بقيع ما را فراموش نكنيد. در كعبه، طواف، عرفات، مني و...


14

و تو كه اين توفيق را يافته اي سر از پا نمي شناسي. ماشين كه از جا كنده مي شود و تو را به سوي مقصود مي كشاند در خود فرو مي روي; من و مكه! من و مدينه! ديار قدس، حريم الهي، سرزمين خاطره ها، شكوهمندي ها، والائي ها. سرزميني كه روزي و روزگاري قلّه سانان بي بديل بشريّت، بر گستره آن گام مي نهادند، و از بام تا شام براي گسترش آيين حق مي كوشيدند و براي عينيّت بخشيدن به آرمانهاي بلند پيشواي عظيمشان سر از پا نمي شناختند. اينك مي روي تا بر پيمان عبوديت، ولايت و استواري در راه، پاي بفشاري، مي روي تا با جلاي دل و صفاي جان و زمزمه با معشوق جانت را از ناهنجاريها، ناراستي ها بپيرايي و حرمت حريم پاكان و نيكان را پاس داري. قلب مي تپد و در سر سوداي حضور در محضر معشوق غوغا مي كند; و كيست كه قلبش براي ديدار ديار دوست نتپد; و سوداي زيارت مزار قلّه سانان بشريت را بر دل نداشته باشد. به فرودگاه كه مي رسي درهاي آستانه و رودي آن، جلوه شگفتي دارد، انبوهي از جمعيت آمده اند و گروه گروه گرداگرد افرادي حلقه زده اند. تبسّمهاي نشسته بر لبها، نشاني از رضايت خاطري است كه راهيان دارند; و التهاب دروني، نمايشي از سپاسي كه توفيق زيارت يافته اند. اشك هايي كه در ديدگان برخي حلقه زده است پيشتر و بيشتر از آنكه غم فراق كوتاه عزيزي را رقم زند، شوق ديدار، نياز زمزمه با يار و شعله هاي عشق به اين وادي مقدس را به تصوير مي كشد.

كساني هم كه بدرقه كننده اي ندارند آرام آرام به سوي سالن گام برمي دارند تا مقدمات پرواز را فراهم كنند، مجريان با مهرباني و لبخندهاي شيرين زائران را بدرقه مي كنند، و گاه با التماس دعايي، تمنّاي دل را مي نمايانند.

سالن آكنده از جمعيّت است، لحظه ها به كندي سپري مي شود، اين سو و آن سو كه مي نگري، چهره هاي برجسته علمي و فكري را نيز مي بيني كه سر در گريبان انديشه، با زائران لحظه هاي آغاز پرواز را انتظار مي برند. با اعلام مسؤولان، زائران يكجا از جا كنده مي شوند. صف طولاني و فشرده به هم، آرام آرام پيش مي رود. در داخل هواپيما سرمهماندار اعلام مي كند هر كجا صندلي خالي بود بنشينيد، يكباره به فكر مى افتم اين اوّلين گام بسوي بي پيرايگي است، مگرنه اين است كه اين سفر هيچ رنگي را برنمي تابد، پس آزاد از علقه ها گام بردار.

هواپيما از جا كنده مي شود و سينه فضا را مى شكافد، اكنون به سوي ميعاد به پيش مي روي، خلبان با لحني سرشار از ادب و صفا، موقعيت را اعلام مى كند و در ضمن سفر چگونگي سير را نيز برمي شمارد، پس از حدود سه ساعت اينك در جدّه هستي. راهيان ديار دوست در انتظارند تا سعوديان مقدمات گذشت آنان را به مقرّشان در فرودگاه، فراهم آورند. كار به كندي پيش مي رود، و نوبت بازنگري وسايل كه فرا مي رسد سختگيري شدّت مي يابد. تمام محتواي چمدان ها بر روي سكوها فرو مي ريزد و با حساسيّت و ودقّت نگريسته مي شود، دست نوشتها بيشتر از هر چيزي، حساسيّت را برمي انگيزد، برخي از كتابها با اندكي تورّق، راهي چمدان مي گردد، امّا برخي ديگر را بايد مأموران اطلاعات ببينند، صداي مفتّشان بلند مي شود كه: اِعلام، اِعلام.

فردي مي آيد و گاه با نگاهي اخم آلود و از سر خشم، كتاب را به يكسو مي افكند و با صدايي زير و بم دار فرياد مي زند كه: ممنوع. اعلام ممنوعيّت چرا بردار نيست! وديگرگاه به سوي متاع پرتاب مي شود كه نشان بي مانع بودن آن است.


15

در پيشديد ما چمدان جناب بي آزار شيرازي مورد بازرسي قرار گرفت كه با ديدن دو مقاله، حساسيت افزون يافت از اين روي وي را به محلّ اطلاعات بردند.

ايشان پس از بازرسي هاي دقيق بدون اينكه مقاله ها را بازگردانند، بازگشت. تمام صفحات گذرنامه وي را زيراكس كرده بودند. يكي از مقالات وي نقد فتواي مزوّرانه و زشت عبدالله بن جبرين در «حرمت اكل ذبيحه» شيعه بود.

محل استقرار كاروان را يافتيم و نشستيم، چهره ها شاداب و نگاهها سرشار از رضايت است. شب از نيمه ها گذشته، كاروانها در حال انتظار براي كوچ به سوي مدينه اند، برخي از اينجا و آنجا گفتگو مي كنند، گروهي در حال استراحتند و بعضي آرام در گوشه اي به راز و نياز پرداخته اند و خداي را براي توفيق به دست آمده سپاس مي گويند، مسؤولان كاروانها با همت مجريان سختكوش نهادهاي مسؤول ايراني در حال فراهم آوردن وسائل كوچ هستند، و

برخي مشغول پذيرايي از راهيان ديار دوست. اذان صبح فضاي فرودگاه را عطرآگين مي كند، تكاپوي شگفتي تمام فرودگاه را مى گيرد، زائران به نماز مي ايستند، جلوه هيجانبار و زيبايي است. پس از نماز گروهها آهنگ كوچ دارند، اتوبوسها آماده اند و راهيان در التهاب ديدار دوست.

«طريق الهجره» اتوباني كه جدّه را به مدينه متّصل مي كند اكنون پذيراي بهترين مسافران است، مسافراني كه آنان را اشتياق زيارت و شوق ديدار بدين سوي كشانده است.


16

در محضر پيامبر

به مدينه وارد مي شوي، مدينه ديگر حال و هواي ديروز را ندارد، بسياري از آثار تاريخي آن كه مي تواند تو را بر بال خاطره ها بنشاند و تا دور دستهاي تاريخ ببرد، ويران شده است، اما تو كه هويت تاريخي ات را از دست نداده اي، از وراي اين همه ديگرساني ها حقايق را خواهي ديد و در آن سوي آنچه به وجود آمده است پيوندت را با گذشته ها بازخواهي شناخت.

اكنون مدينه است; با آثاري شگرف و هيجانبار.

مدينه است; شهر پيامبر و شيران روز و پارسايان شب.

مدينه است; شهر ايثارها و مقاومتها، رادمرديها و بزرگي ها از يكسوي، و از ديگر سوي...

نـه، مـن تاريخ نمي گويم، بگذار سحرگاهان به سوي پيامبر ـ ص ـ برويم، و از شهر پيامبر ـ ص ـ بگوييم، شهر زيبايي ها عظمتها و... آري از مدينه مي گويم.


17

مدينه در قلب جزيرة العرب سرشار است از خاطره ها و يادها. جاي جاي آن مكان هايي است آكنده از خاطره كه بارِ سده ها حادثه را به دوش دارد. مساجد كهن در اين ديار از جلوه شگرفي برخوردار است امّا چه كسي مي تواند انكار كند كه مسجد النبي ص ـ اين پايگاه توحيد و جايگاه فرياد عليه شرك و كفر و خاستگاه قهرمانان بي بديل تاريخ، دُرّ شاهوار اين مجموعه است. مسجدالنبي ص ـ كه اكنون براساس ضرورت هاي تاريخي و اجتماعي بسي گسترده تر و عظيمتر از آنچه كه بوده، شكل گرفته است. در اين ايّام صدها هزار انسان دلداده بحق و عاشق رسول الله را به خود فرامي خواند. در دل شب و آستانه دميدن سحر كه جهان در خوابي سنگين غنوده است، راه هاي منتهي به مسجد چونان جويباري زلال، شاهد ترنم قطره هايي است كه مي روند تا در اين وادي قدس، سيلاب عظيمي را شكل دهند. سحرگاهان، بدان هنگام كه هنوز چادر قيرگون شب دريده نشده است، آستانه مسجد ديدني است، مردم با صورتهاي گونه گون و سيرتي همگون با التهاب و عجله چونان كساني كه به سوي آوردگاهي به پيش مي روند از هم سبقت مي گيرند تا در مسجد رسول الله در پيشگاه اللّه زانو به زمين زنند و با خدايشان راز گويند و با پيامبرشان زمزمه كنند. امّا تو كه با اين جويبارها پيش مي روي اگر اندكي اين سوي و آن سوي را بكاوي زن هاي تكيده چهره و سياهي را خواهي ديد كه توشه اي اندك را بر سر گرفته اند و با اين جويبارها به پيش مي روند امّا نه براي رسيدن به آن سيلاب، بلكه براي آنكه بساطي پهن كنند، و در هنگام بازگشتِ اينان، جامه و متاعي عرضه كنند و چيزي براي زندگي فلاكت بار روزانه شان به چنگ آرند. چهره اينان در كنار قبر پيامبرِ مستضعفان، استضعاف را فرياد مي كند و حضور اينان در كنار ساختمانهاي آسمانخراش در دخمه هاي كوچك، شكاف شگرف طبقاتي را در اين ديار مي نماياند و تو بايد با داغي در دل از كنار آنان بگذري كه قافله عشق در حال رفتن است.

اكنون در مسجد نشسته اي، بنگر! يكسويت برادرت مصري است و در سوي ديگر الجزايري، اندكي آن سوتر مغربي و كمي فراتر بحريني و... اينجا همه امت محمّدند، اي كاش اين حقيقت را با همه وجود باور مي داشتند. چشمها به مأذنه دوخته شده است همه منتظر فرياد توحيدند، سكوت سراسر مسجد را فراگرفته است برخي زانو به بغل گرفته غرق در انديشه اند و برخي ديگر قرآني بدست آرام آرام زمزمه مي كنند. هان! فرياد بلند شد: «الله اكبر»، و در پي آن زمزمه ها، همهمه ها، آرام، آرام، الله اكبر، لااله الا الله و...

همه بر گامها استوار مي ايستند تا نماز بخوانند و خود را آماده مي كنند تا نماز جماعت را يك آهنگ و يك صدا با امام جماعت بجا آورند، امام جماعت با آهنگي دلپذير نماز را مي خواند و در اين روزها پس از ركوع ركعت دوم به تفصيل در قنوت به مسلمانان بوسني و هرزگوين دعا مي كند و به صربها و هجوم آورندگان آنها نفرين مي كند، و گاه آنچنان لحن از سرسوز و با آهنگي حزين است كه بسياري مي گريند و شانه ها تكان مي خورد، اين حالت در نماز مغرب نيز تكرار مي شود، چرا اين روزها؟! وچرا...


18

نماز تمام مي شود و صفوف منظم آرام آرام درهم مي آميزد. گروهي به سوي خانه اند و گروهي ديگر از لابلاي صفوف به سوي مزار رسول الله ـ ص ـ ; براي زيارت قبرش ـ كه مسلمان تمام رازهاي دين و ايمانش را در آن مي نگرد ـ عشق همگاني است. گو اينكه برخي پنداشته اند و يا چنين بر پندارها داده اند كه آن پنجره هاي رو به معشوق را اگر رخصتي باشد تنها شيعيان به آغوش مي كشند، امّا نه چنين است; سياهاني كه تمام آرمانشان را در اينجا مي نگرند با اشكهاي زلال غلطيده بر گونه هاي سياه، و با ناله هاي برخاسته از دلهاي سپيد در انتظارند كه رخصتي يابند و با آغوش كشيدن قبر، با رسولشان زمزمه كنند، مصريان، الجزايريان، و... تمام اقاليم قبله چنين اند، مگر نه اين است كه اينجا تنديس ابرمردي خفته است كه تمام عظمتها و كرامتها، شرافتها و راديهاي روزگاران و انسانيت را در خود يكجا دارد. مسلمان اينجا احساس قرابت مي كند و بر اين باور است كه در محضر پيامبر ـ ص ـ نشسته است، و با همه وجود آهنگ رازگويي دارد امّا...

تربت پاك امامان

نبوت در ولايت استمرار مي يابد و محمد ـ ص ـ در علي ـ ع ـ وفرزندانش در جاريهاي زمان جلوه مي كند، واكنون تو كه با پيامبر ـ ص ـ زمزمه كرده اي آماده مي شوي تا با امامت سخن بگويي، پس آهنگ بقيع كن.


19

بقيع گورستاني ديرپاست; كه انسان هاي بسياري بر خاك آن خفته اند. بقيع روزگاري بيرون از مدينه بوده است امّا امروز در دل آن جاي دارد. در گوشه اي از بقيع قامت عطرآگين چهار تن از پيشوايان راستين هدايت (حسن بن علي، علي بن الحسين، محمد بن علي و جعفر بن محمد ـ عليهم السلام ـ) در دل خاك است كه روزگاري با حرمي خرد و مناره اي كوچك نمودي دلپذير داشته است. امّا امروز در تابشگاه آفتاب و با چهار سنگ ساده مزار، تو را فرامى خواند; مظلوميت شگفتي است، زائران غالباً با پاهاي برهنه بر خاك گام برمي دارند و در كنار گودي كوچكي كه اين مزارها در دل آن قرار گرفته است با چشماني اشكبار مي ايستند تا زيارت كنند. اكنون چندين سال است كه سعوديان روزي حدود 5 ـ 4 ساعت در دو وقت درهاي بقيع را باز مي كنند تا زائران در پيشديد، مأموران مزارها را زيارت كنند. جمعيتي انبوه سرازير آن مي شود هركس به آهنگي و هوايي. امّا اين مزار بي پيرايه كه تبلوري از مظلوميت است اكنون در گرداگردش شاهد تجمّعي شگرف است. تركان با لباسهاي متحدالشكل در ميان جمع نمودي زيبا دارند و پاكستانيان با احساسي رقيق و قلبي مالامال از عشق و مظلوميت; التهابي شگفت. آنان گويا در اين آينه مجموعه مظلوميت خود را نيز مي نگرند و مظلوميت خود با امامشان را يكجا فرياد مي كنند، بحرينيان با آرامش ستودني، جمعي و گاه فردي به گونه اي دلپذير با رهبرشان راز مي گويند. و ايرانيان حضورشان جلوه اي عظيم و نمودي خيره كننده دارد، اشكها كه بر گونه ها مي ريزد، شانه ها كه مي لرزد، سينه ها كه برمي آيد و فرو مي نشيند، رگها كه متورم مي شود، چهره ها كه ملتهبانه به سرخي مي گرايد; چشمها نه اشك كه خون مي ريزند همه و همه نمايش عظيمي را رقم مي زند.

جانبازان بر روي چرخها آرام مظلوميت را فرياد مي كنند و كهنسالان با كمرهاي خميده عشق به پيشوا را زمزمه. اينجا سرزمين عشق است و مظلوميت. عاشقان با معشوق راز مي گويند، و زمزمه هايي را بر لب دارند كه فقط عاشقان دانند و معشوقان.

بقيع نيز چونان ديگر بخشهاي كهن مدينه امسال دستخوش تغييرات گسترده اي است. مساحت آن در حدود قابل توجهي افزايش يافته و ديواري نو با ارتفاعي حدود 4 متر در حال احداث است. امّا آنچه همچنان باقي است مظلوميت بقيعيان است و مزار شاهدان تاريخ و تو كه اينك گام بر اين خاك نهاده اي اين همه را در اشكهاي جاري، بغضهاي تركيده و فريادهاي آميخته به اشك و ناله عاشقان مي بيني، به گوشه اي از احساس ها و رازها بنگر:

بانويي كه در پس نرده ها ايستاده و با نگاهي حسرت آلود از دور مزارهاي امامان را مي نگرد و آرام، آرام اشك مي ريزد و صميمانه با امامانش راز مي گويد، در حالي كه اشكهايش پهنه صورتش را پوشانده است، مي گويد: درباره احساسم در اين وادي چه بگويم؟ گاهي واژه ها آنقدر محدودند كه انسان به راحتي نمي تواند احساسش را بيان كند، با غربت بقيع آشنايي ديرينه اي دارم، امّا باورم نمي شود كه هر سال نسبت به سالهاي پيش بر غربت اين مكان مقدس و متبرك افزوده شود، آخر چرا اين قوم احساس پاك ما را نمي شناسند؟!

دلسوخته اي از همين ديار كه گويا در ايّام ديگر نمي تواند، در كنار بقيع راز دل بگشايد، اكنون كه به يمن حضور گسترده و عظيم امت اسلامي به اين دريا پيوسته است، از مظلوميت اهل البيت ـ عليهم السلام ـ سخن مي گويد:

اينجـا عشـق مـا، تـاريخ ما و مدفن امامان ماست. امّا ما از ديدار اين عزيزان نيز محروميم. آرزوي زيارت ثامن الائمه ـ ع ـ در دلهاي ما باقي است، امّا چه كنيم اينجا نيز آرزوي زيارتي آرام، بي دغدغه قلبهاي ما را مي فشارد.


20

گفتم روزها دوبار (صبح و عصر) بقيع باز مي شود، و زائران با هجوم شگرفي بقيع را از جمعيت مي آكنند امّا شگفتا كه زنان اجازه ورود و حضور ندارند، تنگ انديشي و جمودنگري اينان تهي تر از آن است كه شوق ها، عشق ها، التهاب ها، معنويت ها و هيجان هاي عاشقان قلّه سانان تاريخ را دريابند و سوز و گدازي را كه از اين منع ها و جلوگيري ها بر جانها مي نشيند بفهمند.

شرطه ها جلوي جمعيت مي ايستند و آنان را از نزديك شدن به قبور جلو مي گيرند. و گاهي «آمر به معروف و ناهي از منكري»! از فراز ديوار و بلندگوي دستي، به وعظ مي ايستد و تأكيد مي كند كه از اعمال بدعت آميز! بپرهيزند، اينان تا ديروز اصل حضور را هم بدعت مي شمردند و اينك دست نهادن، گريه كردن، راز دل گفتن را. امّا گفتني است كه هيچكس حتي آنان كه كاملاً سخنان آنان را درمي يابند (عربها) هرگز به آنچه جناب ناهي از منكر! مي گويد گوش نمي دهند، او آب در هاون مي كوبد و آب با غربال مي كشد، همين و همين... و زائران بي توجه به موعظه هاي! وي، در كار خويشند و در اوج مهرورزي، زمزمه و گفتگو با مرادها و معشوق ها. روزي يكي از اينان خطبه اي آغاز كرد و در ضمن آن گفت: «...نسألهُ ان يجعلنا من المتبعين وأن يجنّبنا من المبتدعين» امّا ديگري از ادامه جلو گرفت، و با گفتگوي تندي كه بين آن دو گذشت، وعظ ادامه پيدا نكرد، و من از چرايي آن جلوگيري چيزي درنيافتم. آن آمر بمعروف! سپس بدون بلندگو بازگشت و به ارشاد! مشغول شد.

بقيع امسال حال و هواي عجيبي دارد و زائران اين مزار امسال بگونه اي شگفت افزايش يافته است. شاهدان عيني مي گويند: اين تجمّع شگرف بي سابقه است، صبحها و عصرها دهها هزار زائر وارد بقيع مي شوند، انبوه جمعيّت بحدّي است كه گام برداشتن در نزديكي هاي مزار به سختي صورت مي گيرد.

روزهاي مدينه رو به پايان است.

اينـك وداع

اكنون بايد آهنگ كوچ كني، تو را براي چند روزي آورده بودند.

روزهاي آغازين، ماهي دريايي را ماننده اي كه به خشكي هرگز نمي انديشي، امّا روزهاي پاياني هر چه به فرجام نزديكتر مي شود دلشوره ات زيادتر مي گردد.

يا رسول الله...! جدايي از مزارت؟!

بقيع! دوري از شميم دلنواز صبحهايت؟!


21

روز آخر دلدادگان آل علي از هر فرصتي براي رفتن به حرم بهره مي گيرند و فاصله كوتاه مسجد النبي ص ـ و بقيع را مي نوردند، گويي جدا شدن را به هيچ روي برنمي تابند و رفتن از كنار اين همه زيبايي. شور، هيجان و عظمت را نمي توانند بپذيرند.

بر سينه ديواري نوشته اند: حركت 30/17، دلها مي تپد، نفسها در سينه حبس مي شود; چاره اي نيست بايد رفت. ماشين با اندكي تأخير حركت مي كند. در چهره همه غم را مي نگري، همه رو به مزار پيامبر ـ ص ـ و ائمه بقيع ـ ع ـ نشسته اند، صاحبدلي همت مي كند و با نوايي دلنشين مي خواند:

«السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا نبي الله...»

بغضها مي تركد، اشكها فرو مي ريزد، هق هق گريه آغاز مي شود و گاه به ناله ها و فريادها تبديل مي گردد، چشمهاي اشكبار به مسجد النبي دوخته شده، جدايي باورناپذير است. سراينده با نواي دلپذيري زيارت پيامبر، زهرا، ائمه بقيع ـ عليهم السلام ـ و جاودانه هاي اين ديار را ياد مي كند و دلها را از غم مي آكند. شانه ها مي لرزد و گريه امان نمي دهد، فريادها آنگاه اوج مي گيرد كه اين يادآور هوشمند مدينه را به كربلا پيوند مي زند و از دردها و رنجهاي معلّم شهادت، و چگونگي هجرت سيدالشهدا از مدينه به كربلا ياد مي كند. اينك مدينه از چشم اندازها دور شده است و تو بايد آماده احرام باشي، دياري ديگر، ديار دوست.

مسجد شجره

«مسجد شجره» كه آميخته است به خاطره هاي شورانگيز تاريخ صدر اسلام، و صحنه غرورآفرين و شكوهزاد احرام بستن رسول الله ـ ص ـ و صحابيان را پس از سالها فراق از مسجد الحرام بر سينه دارد، اكنون بسي بزرگتر و وسيعتر از آن است كه تاكنون بوده است.

فضاي بيرون آن، چونان پاركي با نخلها و درختها پوشيده است، امكانات تطهير و مقدمات احرام بسيار گسترده است و بدون تضييع وقت زائران مي توانند براي احرام غسل كنند، وضو بگيرند و آماده احرام گردند.

شبستان بسيار بزرگ مسجد، حال و هواي عجيبي دارد. روحانيان ـ اين هاديان زائران ـ راهيان قبله را توجيه مى كنند و فلسفه احرام را باز مي گويند، و آنان را به وظايف و بايستگي هاي زيارت آشنا مي سازند.


22

زائران كه اينك آرزوي چندين و چند ساله را برآورده مي بينند، دلهايشان سرشار از سپاس و قلبشان آكنده از شوق است، اشك ها بر گونه ها مي غلتد و انسان در اين هنگامه بي بديل به وادي پيراستگي از همه چيز و وابستگي به الله گام مي نهد.

او اكنون با بستن دو جامه سپيد تمام وابستگى ها را گسسته و با نداي: «لبّيك اللهمّ لبّيك...»، اعلام حضور در محضر دوست كرده است.

اندكي در آستانه مسجد درنگ كن، چه زيبا و دلپذير است.

زائران به مسجد وارد مي شوند، با رنگهاي گونه گون، شاخصه هاي ظاهري متفاوت و پوششهاي مختلف و چون برمي آيند همه چيز فرو ريخته است، همه همگون هستند، همه يك رنگند. سپيدجامگاني كه مي روند با نداي لبيك و اجابت دعوت الهي، بر دلها نقش سپيدي زنند. زائران مسجد را به سوي مكه ترك مي كنند. نداي ملكوتي: «لبّيك الّلهم لبّيك...» بلند است. نيك نهادي از زائران مي خواند:

«لبّيك اللّهم لبّيـك، لبّيـك لا شريـك لـك لبّيك، ان الحمد والنعمة لك و الملك لاشريك لك لبيك».

ماشين بر اسفالت جادّه مي لغزد و تو را پيش مي برد و تو به كعبه نزديك مي شوي نزديكتر، گام در حرم مي نهي، حرم أمن، حريم دوست، وادي قدس.

فريادهاي شورانگيز و دلپذير لبّيك ها قطع مي شود.

ترنّم دلنواز عاشقان اندك اندك كاستي مي گيرد و سپس يكسر قطع مي گردد.

سكوت، سكوت، سر در گريبان انديشه، تأمّل، تنبّه، بيداري.

يعني كه: رسيدي.

آنكه تو را فراخوانده بود (اذان من الله) و تو عاشقانه به فراخواني او پاسخ مي گفتي، اينجاست. به خانه او رسيده اي پس ساكت!

سكوتي آميخته به تأمّل. سكوتي همراه با تنبّه.

در حـريم يـار

اينك در مكه اي; شهر ديرپاي و دراز آهنگ تاريخ، شهر آكنده از خاطره ها، دياري كه پشته پشته حادثه را در خويش دارد و سينه اش انباشته است از هزاران هزار حادثه، واقعه، خاطره و...

شهري شگفت پيرامونش يكسر كوه، هر كوي و برزن و خيابان و كوچه اش در دره اي و شكاف كوهي.

شهر مكه نيز دستخوش ديگرسانيهاست و از آن همه ميراثهاي جاويدان و نمادهاي عشق و ايثار و مظاهر راستي و رادي، و يادگارهاي تاريخي آغازين روزهاي اسلام اكنون چندان اثري نيست، امّا تو به ژرفي بنگر; كه اگر با «اشارتهاي ابرو» آشنا باشي و با «پيچش مو» در پس اين همه، آن همه را خواهي ديد.


23

اينك كعبه در پيش رويت هست، صحني وسيع و در وسط آن يك مكعب خالي و ديگر هيچ.

اوّلين نگاه ميخكوبت مي كند، از حركت باز مي ماني، تحيّر سراپايت را مي گيرد، شگفتا!

اين است آن خانه ديرپاي ايستاده بر معبر تاريخ و فروزان چونان مشعل، بر رواق زمان.

خدايا اينجا كجاست؟!

به كجا آمده ام؟!

بگفته آن زنده ياد:

«قصر را مي فهمم: زيبايي يك معماري هنرمندانه.

معبد را مي فهمم: شكوه قدس و سكوت روحاني در زير سقف هاي بلند و پرجلال و سراپا زيبايي و هنر.

آرامگاه را مي فهمم: مدفن يك شخصيت بزرگ، يك قهرمان، نابغه، پيامبر، امام...

امّا اين...؟ در وسط ميداني سرباز، يك اطاق خالي! نه معماري، نه هنر، نه زيبايي، نه كتيبه، نه كاشي، نه گچ بري، نه...»

اينجا هيچكس نيست، هيچ چيز نيست، بدين سان تو يكسره خويشتن را به ابديت پيوند مي زني، تمام وابستگي هايت مي گسلد و تو وارسته از هر وابستگي و پيراسته از هر پيوستگي به او مي پيوندي: «خـدا».

اينجا حرم اوست، درون حريم او، خانه او، و تو همآهنگ، همرنگ، هم لباس، هم دل و هم سوي با خلق او آهنگ او كن. با مردم درآميز و در حركتي منظّم، سمبليك و خوش آهنگ، بر گرد خانه او، خانه ديرپاي، خانه آزاد، بگرد: «طواف».

از ركن «حجر الأسود» در انبوه خلق داخل شو، پيمان توحيد و عبوديت را استوار ساز. حركت را با آهنگ عبوديت آغاز كن كه: «... هو يمين الله في ارضه».1

هفت بار بر گرد خانه مي چرخي، فقط هفت بار! نه كم و نه زياد. در نظمي استوار و بدون اندكي ناهنجاري. چرا هفت بار؟ تأكيد بر اين عدد جانت را به انديشه وامي دارد، «هفت»، يادآور آفرينش هستي است؟ اين عدد از نوعي نگاه سمبليك برخوردار است؟! يا اين كه مهمترين راز حج در آن نهفته است: «تعبّد»، همين. طواف كن. هفت بار. چرا؟ نپرس! و روح عبوديت، تعبّد، پذيرش و تسليم را در جانت بريز.

و اكنون دو ركعت نماز.

كجا؟

پشت مقام ابراهيم!

قطعه سنگي با دو رد پا.


24

نقش پاي ابراهيم بر روي سنگ، و تو با اين نگاه به اعماق تاريخ مي روي و ابراهيم را در هنگامه بنياد نهادن اين خانه، خانه توحيد، عشق، عرفان به ياد مي آوري، و جانت لبريز از شوق مي شود كه تو اينك بر «مقام ابراهيم» ايستاده اي.

ابراهيم: سمبل عشق و عرفان، ستيز و جهاد، توحيد و تعبّد، مهر و كين، عشق به الله و نفرت از هر آنچه جز اوست و تو بر اين جايگاه ايستاده اي تا نماز بجاي آوري، و با خدايت از اين مكانَتْ رازگويي، زمزمه كني، و پيمان عبوديت را استوار داري. اكنون كه جان را پيراسته اي، و از وابستگي ها وارسته اي. و با خدايت پيمان عبوديت بسته اي ، آهنگ ديگر كن آزموني ديگر، رو به سوي مسعي. و سعي در ميان دو كوه صفا و مروه.

سعي; تلاش است، حركتي پرشتاب، جستجوگرانه و هدفدار.

پاسداشت تلاش يك زن، تجديد خاطره شكوهمند حركت سختكوشانه و تلاش جستجوگرانه بنده وارسته خداوند; «هاجر»!

سمبل تسليم، رضا، تلاش، توكّل و عرفان.

مسعي محبوبترين جايگاه براي خداوند، جايگاه نبرد قهرمان توحيد ابراهيم و رويارويي پيروزمندانه او با سمبل تزوير و شرك; «شيطان»2

گامهايت را استوار دار و حركت را پرشتاب كن، دل به خدا بسپار و ياد خداي را در جانت زنده كن، در خلق غرق شو، خود را فراموش كن. به خدا بينديش و تلاش و توكّل، تا جباريّت هاي جانت فرو ريزد، و آخرين بقاياي ناخالصي پيراسته شود كه:

السعي مذلّة للجبّارين .3

و در پايان هفتمين سعي بر بلنداي مروه «تقصير كن» از احرام بيرون آي ، جامه زندگي بپوش، اكنون از حركتي پرشكوه و تلاشي آميخته به عشق و عرفان رهيده اي و جانت را لبريز از آگاهي و معنويت ساخته اي، درنگي تا آغازي ديگر...

عـرفـه:

اكنون پس از روزهايي كه در مكه درنگ كرده اي و بر كعبه مقصود طواف نموده اي، وعاشقانه بر گرد اين خانه توحيدچرخيده اي، آهنگي ديگركن. كجا؟! عرفات.

از واپسين ساعات روز هشتم شهر مكه به تلاطم مي افتد. شب نهم را در مني درنگ كردن و روز نهم به عرفات براي وقوف در آن آمدن، ستوده است و مستحب.

اين است كه بسياري از زائران آهنگ مِني دارند و بسياري براي رهايي از دشواريهاي حركت در روز نهم به سوي عرفات; آهنگ عرفات.


25

خيابانهاي منتهي به سوي مشعر به گونه شگفتي ديدني و وصف ناكردني است. ماشين هاي خرد و كلان آماده جابه جا كردن زائران هستند، و آهنگ زير و بم دار: مِنى، مِناي رانندگان، موسيقاي دلنواز شوق رفتن به سوي سرزمين عشق را در جانت فرو مي ريزد.

شب نهم بسياري از زائران در عرفاتند. چه زيباست آن شب، بسياري از زائران رازگويي پيشه مي كنند; و در درون چادرها، راكعان، ساجدان و قائمانِ پرستشگر، نماد زيباي عبوديت را رقم مي زنند.

سحرگاه كه شب مي گريزد و هستي در نور غرق مي شود، به بيابان كه مي نگري انسان است كه موج مي زند اينجا، عرفات: جامع الملل، جامع الشتات... چه مي گويم؟ نمايشگاه بزرگ انسان است. در بيابان عرفات سياه، سفيد، و... همه دوش در دوش هم، و آهنگ ندايشان يكي است: «خـدا».

جبل الرحمه در دل عرفات نيز ديدني است، زائران كه يكسر سفيدپوشند چون بر آن فراز مى آيند و از ستيغ تا دامنه آن را مي پوشانند از دور كوه بزرگي را ماننده است كه گويي تمام آن با برف پوشيده است: سفيدِ سفيد.

آفتاب بي دريغ حرارت مي بارد، عرق بر تنها نشسته امّا شوق و التهاب و دلدادگي با خدا همچنان در جان بسياري موج مي زند.

خيمه بزرگ بعثه مقام معظم رهبري چونان نگيني در ميان خيمه ها شور و هيجان ويژه اي داشت. در آستانه وقوف واجب (نزديك ظهر) مراسم دعا و نيايش اعلام مي شود. دلها آماده است، قلبها مي لرزد صاحبدلي بانواي دلنشين و شورانگيزي از معشوقي مى خواند كه «صد قافله دل همره اوست» از حجت حق، ولي الله الأعظم، امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ .

ياد مهدي عج ـ اشكها را بر ديده ها مي نشاند، سيلاب اشكها برگونه ها جاري مي شد. فريادهاي يامهدي فرازمي آمد وتمنّاي ديدار دوست را برجانها مي ريخت، نداي «يابن الحسن»هاي عاشقانه فضا را ديگرسان ساخته و عطرآگين كرده بود. زائران كه از ديرباز شنيده اند كه يار در اين ديار است، از ژرفاي جان و اعماق قلب فريادش مي زنند; و با مولايشان سخن مي گويند.

زيارت «آل يس» آغاز مي شود:

«سلام علي آل يس، السّلام عليك يا داعي الله و ربّاني آياته، السّلام عليك يا باب الله وديّان دينه... السّلام عليك ايّهاالعَلَمَ المنصُوب والعِلْمُ المصْبوُب و...»


26

ياد دوست حال و هواي هيجانباري را بوجود آورده بود. زائران حريم دوست، عاشقان امام، صاحبدلاني كه سنگيني بارگناه را بر دوش احساس مي كردند; و تمنّاي غفران داشتند، ديدگان اشكباري كه آرزوي نظاره بر چهره عزيز زهرا را در دل مي پرورانده اند و سرهايي كه شور ديدار سكّان دار والاي كشتي هستي را داشتند، او را مي خواندند، عزيزي كه با ظهورش تاريكزار يخزده انساني را گرمي خواهد بخشيد، نور خواهد پاشيد و به سپيدي و زيبايي خواهد نشاند.

عرفه، خاطره پرشكوه و شورانگيز دعاي عرفه معلّم بزرگ عشق و ايمان و ايثار سيدالشهدا اباعبدالله الحسين ـ ع ـ را نيز بر سينه دارد. شيعيان امام حسين ـ ع ـ كه مهرش را در ژرفناي جان نهاده اند، و روزها و شبهاي فراواني در رثاي آن چهره خونين مويه كرده اشك ريخته اند، اكنون مي خواهند در زير آسمان عرفات جايي كه حسين ـ ع ـ اين معلم بزرگ عشق و عرفان و شهادت با خدايش زمزمه كرده با او همنوا شوند و باكلمات شورانگيز و هيجانبار حسيني با خداي خود راز گويند، روحانيان ـ اين هاديان زائران خانه خدا و راهنمايان راهيان كوي دوست ـ در هنگامه فرويش آفتاب به سوي مغرب مراسم دعاي عرفه را برگزار مي كنند. جمع انبوهي نيز در بعثه مقام معظم رهبري گرد آمده اند كه با نواي دلنشين دعاي عرفه، با خدا زمزمه كنند; دعا آغاز شد:

«الحمدلله الذي ليس لقضائه دافع، ولا لعطائه مانع ولا كصنعه صنع صانع، و هوالجواد الواسع،...».

زائران با اين احساس كه با امامشان هم نوايند سرشار از شوق و آكنده از طلب بودند، دعا با صدايي دلپذير خوانده مي شد و زائران آرام، آرام زمزمه مي كردند. فضاي ملكوتي عرفات، مضامين بلند دعا، تضرّع نهفته در واژه ها، كلمات انديشه سوز و آتشين، قلبها را مي لرزاند و چشمها را اشكبار مي كرد. آنان به پيروي از امامشان كه با ديدگان اشك آلود عاشقانه زمزمه مي كرد:

«اللهم اجعَلْني أَخشاكَ كاَني اراك و أسعِدْني بتقويك ولا تسقيني بمعصيك و خيّرلي في قضائك و بارك لي في قَدَرِكْ حتي لا اُحِبُّ تَعْجيل ما أخّرْت ولا تأخير ما عجَّلْتَ، اللّهم اجْعَلْ غِناتي في نَفسي واليقين في قلْبي...».

با خدا گفتگو مي كردند.


27

شور و هيجان آن محفل ربّاني چيزي نيست كه با اين قلم به تصوير آيد. ناله ها همچنان اوج مي گرفت، و تمنّاي دل مي گسترد، زمزمه هاي عاشقانه نمايش دلپذيري از دلدادگي بيقرارانه زائران سفيد پوش را رقم زده بود، همه با اين احساس كه با اشكهاي جاري زنگارهاي دل را مي شويند و تيرگي هاي جان را جلا مي دهند حال و هواي عجيبي داشتند. در سطور پاياني دعا مجري به عظمت صفت «ارحم الراحمين» و فرياد خداوند با اين صفت توجه داد پس از اين تنبّه فريادهاي «يا ارحم الراحمين» زائران فراز آمد كه مجلس يكسر شور و اشك و هيجان شد و براستي صحنه شگرفي پديد آمد.

لحظات پاياني دعاست، آفتاب مي رود كه در كام مغرب پنهان شود، اكنون زمزمه گران بدانجا رسيده اند كه پيشواي عارفان: چهره بسوي آسمان دوخت و دستها را فراز آورد و سيلاب اشكها محاسن زيبايش را شست و با ندايي بلند و جانسوز فرياد زد.

«يا اسمع السامعين، يا ابصرالناظرين و يا أسْرَعَ الحاسبين و يا ارحَمَ الراحمين صل عَلي محمد و آل محمد السّادة الميامين...»

«يارب، يارب، يارب...»

فرياد يارب يارب از جمعيت فراز آمد، التهاب، ناله، دلدادگي، و شور و هيجان جمع وصف ناشدني است. همه از عمق جان و ژرفناي قلب فرياد مي زدند: يارب...

در چنين حال و هوايي دعا به فرجام رسيد و زائران با دلهاي شكسته و چشمان اشكبار، بغضهاي تركيده، ناله هاي حزين، از امامشان ياد كردند و رضوان الهي را به آن عزيز از دست رفته و قلب تپنده امت از خداي خواستند و سلامت رهبري امت و مسؤولان را از خداوند طلب كردند.


28

مـشعــر

آفتاب كه مي گريزد و روز در آستانه به كام شب فرو رفتن قرار مي گيرد، عرفات يكباره در هم مى ريزد. خلق چونان سپاهي كه بانگ رحيل شنيده باشد به هيجان مي آيد، زائران اينك لشگرِ گراني را ماننده اند كه سواره و پياده با گريز آفتاب از عرفات آهنگ مشعر كرده اند.

سرتاسر اين بيابان يكسر حركت است و شور، هيجان است و نُشور همه در تكاپويند اكنون سپاه توحيد كه در وقوف خويش در عرفات با شناختها، عينيتها آميخته، با خداي خويش رازها گفته به پيشگاه بي نياز، نيازها برده رو به سوي مشعر دارد. شب را بايد در مشعر باشد تنگه اي جاري از عرفات، به سوي مني و مكّه، كه هر چه پيشتر مي رود تنگتر مي شود و تجمّع عظيم مردم فشرده تر و آهنگ حركت كندتر.

در مجتمع يك روزه عرفات آشوبي به پاست، صدها هزار انسان با پوششهاي همگون با درهم آميختن، و پرشور و هيجان حركت كردن صحنه شگرفي را تصوير مي كنند، انبوه جمعيت بهم فشرده حركت را كند مي كند، و سپاه ناپيداي كرانه توحيد، اندك اندك وارد مشعر مي شود.

مشعر براستي محشري است، نه خيمه اي، نه دري و ديواري، نه سقفي، بياباني با دريايي از انسانهاي بهم فشرده! شگفتا اين چه حكمي است؟! حج رازناكترين، رمزآميزترين و سمبليك ترين احكام الهي است و مشعر راز آلودترين آن.

اكنون در دل شب سلاح برگير (ريگ جمع كن) و سپس به تأمل نشين كه اينجا مشعر است و سرزمين خودآگاهي. در انتظار صبح باش و با سلاحي كه بر گرفته اي به جنگ اهريمنهايي بپرداز كه با خود آگاهي تو در جنگند.

فرصت كوتاه است و آهنگ رحيل برفراز.


29

در اين لحظه هاي كوتاه گشت و گذاري در ميان زائران، در گوشه و كنار اين بيابان، در دامن آرام و گسترده كوه، در فرازمندي ها و گستره سينه آن، تأمل برانگيز، تنبه آفرين و دلپذير است. بسياري از كسان كه بر قامتشان جز دو تكه پارچه سفيد جامه اي نيست، بر روي حصيري خرد، يا مقوايي كوچك و يا ريگزار بيابان و خاكهاي آن ديار، بپا ايستاده و يا نشسته آرام سر به آسمان دوخته اند. و سيلاب اشك از چشمانشان جاري است. ستاره هاي آسمان مشعر چه خيال پرور و دل انگيز است. و لحظه هايش چه سان شورانگيز و الهام بخش.

طلوع فجر، مشعرِ آرام را برمي آشوبد، راهيان حريم دوست بپا مى خيزند. و در جمع هاي كوچك و بزرگ و يا تنها به پيشگاه خداوند نماز مي گزارند و آنگاه بار و بنه اندكي كه به همراه دارند برمي گيرند و گام در مسير مي نهند، كه بايد از تنگه اي درگذرند و به آخرين ميقات درآيند: «مني».


30

مِنــــي

اكنون سپاه توحيد مركب را نيز وا نهاده و استوار و راست قامت، به سوي معبد مي رود، آفتاب از پس ستيغ كوهها سر برمي كشد و انبوه جمعيت از وادي محسّر مي گذرد و به سرزمين «مني» گام مي نهد.

خيمه هاي توحيديان چهره نموده است و در بخش عظيمي از بيابان مني پرچمهاي پرافتخار جمهوري اسلامي ايران افراخته شده و زائران ايراني را به خود فرامي خواند. تجمّع هاي به هم فشرده، دقيق و منظم چينش چادرهاي استانها با «بالونهايي» كه سينه فضا را شكافته، و در گستره فضا در تكاپو مي باشد، مشخص شده است. و مجموعه خدماتي حاجيان و بعثه مقام معظم رهبري با «بالوني» كه پرچم زيباي جمهوري اسلامي را در ديده ها مي نهد.

اكنون در «منا»يي; سرزمين عشق و عرفان، سرزمين آرزوها، آرمانها، خواستها و... بي درنگ به سوي دشمن بتاز، آخرين سمبل شيطان و دشمن را بزن. چشمانت را تيز كن. گامهايت را استوار و آنگاه سعي كن مقصد را بزني، تيرت به انحراف نرود و بدون قطع به اصابت تيرها روي برنتاب. آگاه باش كه به گفته امامت ـ اين احياگر حج ابراهيم ـ

«شيطان را رجم كنيد و شيطان از شما بگريزد، و رجم شيطان را در موارد مختلف با دستورهاي الهي تكرار كنيد كه شيطان و شيطان زادگان همه گريزان شوند».

اكنون كه از نبرد دشمن بازگشته اي، با تيغ بي دريغ آگاهي و ايمان، اخلاص و ايقان رگ طمع را بزن، و هواي نفست را در پيشگاه خداوند در قالب گوسفندي به مسلخ كَشْ.

شب را بيتوته كن، ياد خداي را در جانت زنده دار، با خدا زمزمه كن، از او نيرو (عشق و عرفان)بطلب و روز به سوي دشمن بشتاب و با او درآميز، و بيزاري و برائت و خشم و نفرتت را با آخرين قدرت بر سينه اش بزن (عشق و برائت) كه تو در چهره اصيل ترين مؤمن پيرو ابراهيم: پارساي شبي و شير روز.


31

ياد هيجانبار و شورانگيز مهدي ع ـ در مني نيز تمناي ديدار يار را در جانت فرو مي ريزد و ياد آل علي در لطافت دلها و آماده سازي جانها براي زمزمه با خدا، اثر عظيم دارد. اوّلين شب مني، در مراسم شكوهمندي، آيات الهي با قرائت زيباي قاري ارجمندي دلها را جلا داد و سخنراني حضرت آية الله خزعلي بر معرفتها افزود، وي با استناد به آيات بسياري نشان داد كه حج: نفي است و اثبات «لا» است و «الاّ». تيغ توحيد را بر فرق شرك كشيدن است و در جاودانه هاي معرفت الهي غرق شدن. نفي آلودگيهاي درون است از صفحه دل و زدودن طاغوتهاي كوچك و بزرگ از صحنه زندگي، و رسيدن به عرفان الهي است و دست يافتن به توحيد خالص و ناب.

آنگاه يادآوري پرسوز و گداز به رثاء آل علي پرداخت و مرثيه مظلوميت آن عزيزان را سرود و دلها رابا ياد مهدي فاطمه جلا داد و قلب منتظران را با نام زيباي او به التهاب كشيد، و عشق به آن امام هدايت را در جانها ريخت و به مراسم شب مني شكوه ويژه اي بخشيد.

شب دوازدهم مني حال و هواي عجيبي داشت. در مني امسال خشم عليه شرك و فرياد عليه زورمداران، زراندوزان و تزويرگرايان، و سمبل، جهل، ستم، شيطنت و جباريّت; آمريكا عينيّت يافت و فريادهاي مرگ بر آمريكا، سينه آسمان مني را شكافت و جهاد در حال و هواي عشق و عرفان و فرياد در هنگام زمزمه هاي عاشقانه تصوير دلپذيري از ابعاد توحيد; عشق به الله و خشم به شيطان را به نمايش گذاشت.

مراسم برائت در مني يكي از ماندگارترين خاطره هاي حج خواهد بود و شكوه و عظمت آن بر رواق تاريخ همچنان خواهد ماند.

و اكنون لحظه هاي پاياني مشاعر است و زائران كه از آخرين نبرد با اهريمن پيروزمندانه و با شكوه برگشته اند رو به سوي كعبه دارند. براي طواف و سعيي ديگر.

تركيب دلپذير مني روز دوازدهم در هم مي ريزد، و راهيان كوي دوست سواره و پياده به سوي مكّه و كعبه روي مي نهند. مرز سرزمين مني در لحظه هاي آستانه ظهر بسيار ديدني است، بسياري از زائران بر مرز مني مي ايستند تا با حلول ظهر آن سرزمين را ترك گويند. با فراز آمدن «الله اكبر» مؤمنان در جمع هاي كوچك و بزرگ به نماز مي ايستند و آنگاه روي به سوي مكه مي گذارند، خياباني كه مني را به مكّه پيوند مي زند جلوه زيبا، ديدني و دلپذيري دارد. سپاهيان توحيد سرشار از شوقند كه توفيق اعمال در مشاعر و عبادت در سرزمين مني و عرفات و راز گويي در وادي عشق و عرفان را يافته اند. به كاروان كه مي رسي خادمان زائران، اين سختكوشان ارجمند پذيرايي مي كنند، اندكي مي آسايي و با رهيدن از خستگي راه، آهنگ كعبه مي كني، طوافي ديگر و سعيي ديگر...

پاورقي ها:

1 ـ علل الشرايع، ج 2، ص 426; الحج في الكتاب و السنه، ص 121.
32

2 ـ الحج في الكتاب والسنه، ص 393 م 1036 و 1037.

3 ـ همان.


33

در آرزوي دو قطره اشك

تاليف : غلامحسين جمي

و اين آرزويي بي جا و ناموجّه نيست، آخر مگر نه همين اشك است كه درياهاي آتش را خاموش و فرومي نشاند؟1

مگر نه همين اشك است كه آدمي را به كانون حرّيت و آزادگي و ارزشهاي والاي انساني; يعني قافله سالار شهيدان و شمع محفل بشرّيت حسين بن علي عليه السلام ـ اتّصال داده و از اين راه او را به لقاي محبوب حقيقي نائل مي كند؟2

مگر گريه و اشك مورد توصيه اكيد قرآن كريم نيست؟3 مگرنه اين است كه گفته اند (و خوب هم گفته اند): كه «چشم گريان، چشمه فيض الهي و دواي دردهاي بي درمان است».4

و راستي مگر درد و مرضي بدتر از مرض دل هست؟ درست گفته كه:

«نيست بيماري، چو بيماري دل»

و مگر نسخه اي شفابخش تر و مؤثرتر از اشك چشم براي اين بيماري هست؟

بنابراين اين آرزو، آرزويي معقول و موجه است آن هم در كنار كعبه، خانه خدا; همان جايي كه ابراهيم خليل گفت: «اي مالك و صاحب من! من زن و بچه ام را در اين وادي خشك و ساكت تنها گذاشتم، در كنار خانه ات; «عند بيتك المحرّم»

آيا ابراهيم در اين جا اشك نريخت؟ آيا ذريه و نسل طاهر و مطهّر ابراهيم در اين جا اشك نريختند؟

و آيا اين جا چشم گريانِ بنده برگزيده خدا، محمد مصطفي و عترت و اهل بيت عزيزش را نديده است؟

مگر نه همين جا است كه شاهد ناله ها و سوز و گدازهاي زين العايدبن ـ ع ـ بوده؟ و مگر نه همين جا است كه شب و روز پذيراي چشمهاي گريان و اشكهاي ريزانِ عاشقانِ مجذوب و مخلصانِ محبوب است؟


34

اينك گمان مبر كه آرزوي گريه و ريختن اشكي در اين مكان، آرزويي بي جا باشد و اين مهمترين آرزوي حقير ناتوان در اين سفر بود و بخصوص كه اوّلين بار بود به اين سفر ميمون مشرف مي شدم; به اصطلاح حجّم «حجّ صَرُوره» بود. نخستين بار است كه چشمم به كعبه مي افتد و اين خانه مكعب شكل را مي بينم و نيز مقام ابراهيم را. با خواندن دو ركعت نماز پشت مقام، حجر اسماعيل و سعي در صفا و مروه و... معلوم است كه چه چيزهايي تداعي مي شود. آيا ابراهيم و اسماعيل اين دو قهرمان توحيد و اخلاص، مردان تسليم و رضا، آنگاه كه در دل بيابان و در كنار صخره ها و وادي غير ذي زرع، خانه را پي افكندند و آرزويشان اين بود كه مقبول حق گردد; ربّنا تقبّل منا... ، در آن حال چشمه چشمشان جاري نشد و اشك نريختند؟

و در صفا و مروه هاجر و اسماعيل را ياد مي آوري; آن مادر و فرزند و آن تشنگي و قحط آب و دويدن مادر به كوه صفا و مروه در جستجوي آب، با آن تب و تاب و اضطراب و... آيا چشمِ هاجر در آن لحظات اشكبار نبود و آيا كودك خردسال او آرام و بي گريه بود؟ در اين ديار بهر طرف كه بنگري جاي پاي اين خانواده را مي بيني.

مگر در مني و قربانگاه و رمي جمرات، ابراهيم و اسماعيل و هاجر را نمي بيني با ديده هاي پر آب و اشك شوق و لذّت ديدار.

مگر اخلاص وتسليم اين پدر را نمي بيني; «يا بُنَي اِنّي اَري فِي الْمَنامِ انّي اَذْبَحُكَ» و نيز :جواب شيرين و گواراي پسرش را كه: «يا اَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَر»؟

و آيا اين گفتگوهاي عاشقانه، خالي از سوز و گداز و اشك و گريه بود؟ و حال بنگر و ببين زائران اين خانه و مسافران اين بلد و سرگذشت پرفراز و نشيب اين ام القري را.

ببين فرزند نازنين ابراهيم، محمد مصطفي صلي الله عليه و آله وسلم ـ را كه در اين جا و در كنار اين خانه، با صاحب خانه چه راز و نيازها داشته و چگونه اشكهايش با مناجات و نجواهاي نيمه شبش در هم آميخته و اين مكان مقدس را براي هميشه معطّر ساخته تا صاحب دلان همواره مشام خود را از آن رايحه هاي طيّب، خوشبو كنند و آشنايان بارگاه ملكوت گوشهاي خود را از آن راز و نيازها نوازش دهند.

و نيز خاندان مطهّرش را بنگر; زهراي اطهر، علي مرتضي و فرزندان معصومشان در دلِ شب و نيمه روز با اين خانه چه ها داشته اند! و همچنين خيل عُبّاد و زهّاد و شيفتگان حق و حقيقت در طول اعصار و قرون را ...

اين جا شاهد چه نجوي ها و راز و نيازها كه نبوده و چه چشمه هاي فيض الهي از چشمهاي حق بين جاري و ساري نگشته است؟!


35

در اين لحظات و با به ذهن آوردن اين خاطرات بود كه آرزوي ريختن اشكي در اين ذره ناچيز تقويت مي گرديد و دريغا كه حاصل نمي شد. اگر زبان را به گفتن ذكري، وردي يا تلاوت آيه اي وامي داشتم، دل جاي دِگر بود. غوغاي زندگي حيواني و جاذبه هاي كاذب و پرزرق و برق مادي هرگونه توفيق را سلب مي كرد. غذاها و ميوه هاي آنچناني، بازار پر از اجناس بنجل و اسقاطي فرنگ كه دور تا دورِ اين خانه را احاطه كرده، ديگر مجالي براي حالي متناسبِ با اين مكان مقدس و طاهر نمي گذارد. آري اين آرزو به دل مانده بود ولي مأيوس نبودم و در انتظارِ عنايت الهي، و به همين سبب بود كه دست به دامن دوستي شدم كه در اين سفر با من انس و اُلفتي يافته بود. و چون مكرّر توفيق ديدار اين ديار داشت ـ و نمي دانم سفر چندمش بود ـ بسياري از جاها را بلد بود و به همه جا آشنايي داشت. بزبان خارجي نيز ناآشنا نبود. هر شب به هنگام سحر مي ديدمش كه از خواب برخاسته روانه حرم مي شد. از او ملتمسانه خواستم كه بهر قيمت شده شبي نيز مرا از خواب بيدار نموده و بهمراه خود ببرد و چقدر ممنون اويم كه اين كار را كرد. شب از نيمه گذشته بود كه مرا از چنگال خواب رهانيد...

به اتفاق راهي حرم شديم، مسجد شلوغ نبود، خلوت هم نبود، چرا كه ايّام حجّ است و از اقطارِعالم حاجيان به عزم زيارت بدين مأمن الهي روي آورده اند و خيلي ها براي طواف خانه و سخني با صاحب خانه، شب و روز را نمي شناسند و البته كم نيستند ـ امثال راقم سطور ـ كه تمام همّشان در همان وظيفه واجب ـ آنهم در روز براي يكبار; چه سعيش، چه طوافش و چه نمازش به همان ظاهر خشك و بي روح ـ خلاصه مي شود و همين كه اين عمل انجام گرفت، ديگر كاري جز طواف در بازار، و سعي در خريد همان اشياء بنجل ـ كه همه از بيگانه اند ـ ندارند. ولي هستند زيركان و عاشقاني كه نيك مي دانند بدست آوردنِ اين فرصتِ مغتنم براي بار ديگر چندان سهل و آسان نيست، چه اينكه پيك اجل بي خبر مي رسد و كجا بهتر از اينجا براي تحصيل زاد و توشه راه، و چه ساعتي دل انگيزتر از نيمه هاي شب;

شب خيز كه عاشقان بشب راز كنند.

و اين عاشقانِ دلباخته در آن نيمه شب كم نبودند كه خوب مي دانستند، دعاي صُبح و ورد شب كليد گنج مقصود است، بدين راه و روش ميرو كه با دلدار پيوندي.5

و چه شورانگيز و روح بخش است آن لحظات آميخته با سوز و گداز و راز و نيازِ مخلصاني كه پروانه شمع فروزان خانه بوده و چون نگيني اين بيت عتيق را احاطه كرده با صاحب خانه در سخن بودند:

«ربّنا آتنان في الدّنيا حسنة و في الآخرة حسنة وَقِنا عذاب النّار...».

و چه درخواست جامع و جالبي كه چنانچه روا شود (و از كرم كريم هم بعيد نيست) ديگر همه چيز تمام است: سعادت دارين (دنيا و آخرت).


36

به اتفاق رفيقم خود را همچون قطره اي به اين درياي پر موج افكنديم و هفت بار دور خانه را گشتيم و از مطاف خارج شديم عازم رفتن بوديم ناگهاي صداي رفيقم كه مرا مي خواند (فلاني نگاه كن) به طرف مقام ابراهيم متوجهم كرد، گفت: ببين اين خواهر را; قيافه، چهره و وضع پوشش و لباسش حكايت از اين مي كرد كه از شبه قاره هند است; هندوستان يا پاكستان و يا بنگلادش. همين كه نگاهم به آن زن افتاد، ميخكوب شدم و خيره در او كه چگونه با صاحب خانه (و نه خانه) در حال سخن گفتن بود! در پوششي از وقار، متانت و خضوع، با انگشتانش اشاره به كعبه مى كرد و در همان حال چشمه هاي چشمانش جاري، سيل اشك بر گونه هايش روان، لبانش در حركت و به گفتگو مشغول، با چي، با چه كسي و...؟

با سنگها و ديوار ساكت؟ نه، مخاطب او ساكت و جامد نيست. مخاطب او سميع، بصير، آگاه، حي ّ، توانا و عاري از هر نقص و خلل است. مخاطبش ميزبان او است و ميزبانش در و ديوار نيست. و او خوب مي دانست كه ميزبانش كيست و چگونه بايد با او سخن گفت. و خوب مي دانست كه او را نخوانده اند براي خالي كردن بازارِ مكّه و مدينه از محصولات آمريكا، او را نخوانده اند براي خريد يخچال، تلويزيون، ضبط، راديو و صدها الوان و انواع از اين قبيل; آنهم محصول دست بيگانه، بيگانه دشمن، دشمن صاحب خانه و هرچه مربوط و وابسته به اوست. او را نخوانده اند براي پر كردنِ شكم از گوشت مرغهاي از خارج (استراليا و...) آمده با مارك «الذبح الشرعي!». او را براي چيز ديگري دعوت كرده اند، مقصود از اين دعوت، خور و خواب نيست كه اين راه و رسمي است آئين نابخردان.6

مقصود از اين دعوت لوز و موز و پرتقال و سيب و گلابي نيست. اين ميزبان شأنش بالاتر از اين حرفها و تصوّرات و اميال و اغراض ما بيچارگان چسبيده بر زمين است. هدف از اين دعوت چيز ديگري است.

مقصود از اين دعوت اگر دست دهد چند روزي و اِلاّ حدّاقل لحظات و ساعاتي از خودِ حيواني بيرون آمدن، از اين زندگي سر تا پا مادّي فاني، جدا شدن، از اين ظواهر دلفريب دل كندن، رستن و خلاص شدن از غل و زنجيرهايي كه آز و طمع، حرص و حسد، بخل و كينه، عجب و تكبّر و صدها صفات شيطاني ديگر دست و پاي ما بيچارگان را بسته و به چاه ويل اين زندگي زودگذر انداخته. آري رستن از اين بدبختي ها و پيوستن به آن مبدئي كه از آنجا آمده اي و برگشتنت نيز به آنجاست. (انّا لله و انّا اليه راجعون).

فارغ شدن از اين موهومات و چند لحظه اي با ميزبان خلوت كردن و لذّت حضور چشيدن; همان ميزباني كه به دعوت او آمده اي.

او كيـست؟


37

«ذو الجلال و الاكرام» او است «هو الاوّل و الآخر و الظاهر و الباطن». او است «الملك القدّوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبّر». او است «الخالق الباري المصوّر». او است «اللطيف الخيبر». او است «سميعٌ عليمٌ». او است «يعلم خائنة الأعين و ما تخفي الصدور». خلاصه او است «الله» مستجمع جميع صفات كمال و منشأ و اساس كل كمال و جمال و جلال.

و حالا تو ميهمان چنين ميزباني و بر سر سفره اويي و خوب بينديش; بر سر سفره چنين ميزباني سزاوار است به دنبال پرتقال و موز دويدن و شب و روز در بازار پرسه زدن براي خريد البسه و اقمشه و مأكولات و مشروباتِ از ديارِ دشمن آمده؟!

و من نه گمان، كه يقين دارم اين زن در آن لحظات به اين حقيقت نائل شده و از آرزوهاي موهوم و خواسته هاي بي ارزش مادّي بدر آمده و لمس كرده كه كجا است و با چه كسي سخن مي گويد. او ميزبان خود را شناخته است. او با تمام وجود با اين ميزبان مهربان در سخن بود و سفره دلش را باز كرده بود و با چشمه هاي چشمش غبار حجاب بين خود و معبودش را مي زدود و خود را تقريباً به محبوب رسانده بود و اين حقير بي همه چيز، و مسكينِ درمانده، مات و مبهوت به مشاهده اين حال، سرگرم و مشغول و دلِ چون سنگ در تاب و تب، بناگاه متوجّه شدم كه چشمانم نم آلود و قطراتي بر گونه ام جاري ولي دريغا و افسوس; «خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود» .

از مطاف خارج و راهي منزل شديم. آيا بار ديگر اين حال و احوال دست مي دهد؟ نمي دانم، امّا از كرم كريم مأيوس نيستم كه:

«لا تيأسوا من روح الله».

پاورقي ها:

1 ـ رجوع شود به سفينة البحار، ماده «بكي».

2 ـ رجوع شود به كتب مقاتل، مثل نفس المهموم و...

3 ـ اشاره به آيه 81 سوره توبه «فليضحكوا قليلاً وَلْيَبْكوا كثيراً...»

4 ـ گريه بر هر درد بي درمان دواست چشم گـريـان چشمـه فيض خداست

5 ـ حافظ شيرازي.

6 ـ خور و خواب تنها طريق دد است بـر ايـن بـودن آييـن نـابخـرد اسـت


38

با قاريان در ديار وحي

تاليف : سيد محمد باقر حجتي

با جمعي از قاريان كه مقام نخست را در امر قرائت و تجويد قرآن كريم، در جمهوري اسلامي ايران احراز كرده تهران را با هواپيما ترك گفتيم، اين سفر زير نظر سازمان حج و اوقاف و امور خيريه انجام مي گرفت.

فضاي هواپيما به خاطر ديدار خانه خدا و بارگاه حضرت رسول اكرم ـ ص ـ و قبور ائمه بقيع ـ عليهم السلام ـ و ساير بزرگان سرشار از روحانيت و وجد و سرور بود.

در معيت حدود سي و پنج نفر از قاريان و اساتيد قرائت و همراه ساير مسافران، از هواپيما در جدّه پياده شديم. هواي داغ و مرطوب جدّه، مسافرانِ حج نارفته را نا آشنا مي نموده و آنها از چنين هوايي در شگفت بودند; ولي براي مسافراني كه براي باري دگر و يا بارهايي ديگر به اين منطقه آمده بودند، مأنوس و آشنا بود، و مانند ديگران چندان گله از هوا نداشتند.

ساعاتي طولاني در چنين هوايي كه عرق مي ريختيم به سر برديم. چون مسافرانِ «مدينه آخر» بوديم به عزمِ احرام عمره تمتع رهسپار مسجد «جحفه» گشتيم و مسافت ميان جده تا جحفه و از آنجا تا مكه مكرمه را با اتوبوس در نورديده و با انجام مراسم غسل و وضو و ذكرِ «لبيك اللهّم لبيك، لبيك لاشريك لك لبيك، ان الحمد و النعمة لك و الملك، لاشريك لك لبيك...» در مسجد جحفه مُحْرِم شديم، و پس از اداي ركعاتي نماز و زمزمه اورادو اذكار، به سوي خانه خدا روي نهاديم.

ـ قاريان عزيزي كه ما را در اين سفر مقدس، همراهي مي كردند جسته و گريخته ـ علاوه بر تكرار تلبيه، در ميان راه ـ با صداي خوش به تلاوتِ قرآنِ كريم مي پرداختند، و با نغمه هاي روح نوازِ خود بر رونق مجلس سيّار، و محيطِ سرشار از انس و محبت، و لبريز از روحانيت و معنويت ما مي افزودند و به ما هشدار مي دادند: عازم ديارهائي هستيم كه مهبطِ وحي و پايگاه نزول و فرود آوا و سروشِ الهي بود; يعني مكه و مدينه كه سالياني دراز آياتِ بازگو كننده تعاليم آسماني را دريافت مي كرد.


39

به محض ورود به مكه گويا خستگي هاي تن و بدن از وجود ما سترده گشت و روحي تازه و نشاطي غير قابل انتظار در ما پديد آمد.

به عزم انجام طواف «عمره تمتع» از منزلي كه با مسجد الحرام فاصله نه چندان نزديكي داشت ـ به راه افتاديم و بر مسجد الحرام درآمديم و هفت شَوط طواف و نمازِ آن را ادا نموده، پس از انجام مراسم سعي ميان صفا و مروه و چيدن اندكي مو و يا ناخن نسبت به پاره اي از كارها مُحِلّ شده و به منزل بازگشتيم، و به منظور استراحت و تجديد قوُي جهت اداي مناسك «حج تمتع» روزهايي چند بياسوديم.

در منزلي كه به سر مي برديم به آن عده از قراء ـ كه مسافران «مدينه قبل» بودند ـ پيوستيم و با آنان ديداري تازه نموديم.

جلسات قرائت قرآن كريم در مكه شب ها غالباً ساعت ده تا يك پس از نيمه شب ـ مقابل حجر اسماعيل، روبه روي ناودان طلا زير سقف ـ برگزار شده و ادامه مي يافت.

در نخستين شبي كه جلسه قرائت «قراء مدينه بعد» در معيت «قراء مدينه قبل» تشكيل شده بود، شركت جستيم. تلاوت قرآن كريم در اين شب در برابر كعبه از ناحيه «قراء مدينه بعد» آغاز شد; آنهم با جمعي ديگر از قراء گزيده كه شكوه مجلس را دو چندان مي كرد; آري اولين شبي بود كه در كنار برادراني عاشق قرآن، و برخوردار از صدايي خوش، و آگاه به قرائت و تجويد در برابر خانه خدا به سر مي برديم، و از آواي روح پرور آنان بهره مي جستيم.

ـ حدود ساعت ده بعد از ظهر بود كه مهرتابان قرائت قرآن كريم شبانه در چنين پايگاهي ارجمند درخشيدن آغاز كرد و در ميان همهمه اذكار حاجيان راهي فراسوي سامعه گروهي از آنان مي گشود، و تدريجاً حلقه قراء به وسيله مستمعان فشرده تر و متراكمتر مي شد و قشر قابل توجهي از مردم را به خود جذب مي كرد; مردمي كه نشسته و يا ايستاده به آواي قرآن كريم گوش فرا مي دادند.


40

ـ علاوه بر ايرانيان ـ متشكل از مليت هاي مختلف و گروهي از مسلمين سراسر جهان بودند كه به قراء جمهوري اسلامي ايران چشم دوخته و با شوقي شايان توجه و سيمايي كه از وَجْدي سرشار در درونشان حكايت مي كرد نيروي شنوايي خود را با ولعي عجيب در اختيار شنيدن آواي خوش قرآن كريم قرار داده و مي كوشيدند با تمام سر و صدايي كه در هر گوشه و كنار به ياد خدا بلند بود، سامعه خود را در استماع قرآن و قلب خويش براي نيوشيدن مضامين آن متمركز سازند.

ـ استماع آواي خوش قرآن كه با سرهاي كشيده مستمعان براي شنيدنِ آن، و با رقه شوقي كه ديدگان آنان را رونق مي بخشيد; آنچنان دل انگيز و بازتاب آفرين بود كه ديدگانم لبريز از اشك شوق گرديد، و آنچنان يكباره تحت تأثير قرار گرفتم كه حلقه اشگي كه چشمانم را چون هاله اي احاطه كرده بود ـ حلقات ديگري را جانشين خود ساخته و به صورت قطراتي پياپي بر گونه هايم لغزيدن آغاز كرد.

قراء عزيز ـ يكي از پي ديگر ـ به تلاوت قرآن كريم ادامه دادند و لحظه به لحظه قشرهايي از جمعيت مسجد الحرام را به خود مي كشانده و تراكم جمعيت برگرد قراء به اوج خود رسيد، و جلسه به پايان خود نزديك مي شد كه سالخورده استادي، دلداده پير جماران (آقاي قيم) اشعاري را به عربي در ستايش پيامبر اكرم و اهل بيت او ـ صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين ـ با الحاني خوش برخواند كه سرانجام با دعايي براي سلامت و طول عمر امام بزرگوار پايان مي گرفت و ضمن آن، دو تن از قراء در بندي آقاي قيم را همراهي مي كردند، و همين پايان خوش نخستين جلسه قرائت قراء مدينه بعد، جماعت دگري از اهل حرم را بر جمعيت قبلي افزود.

ـ و سر انجام با تكرار دعاي «الهي الهي، حتي ظهور المهدي، احفظ لنا الخميني» كه از سوي همه قراء و اكثر حاضران و ناظران ديگر همراهي مي شد، اين جلسه را ترك گفتيم.


41

چرا اشك شوق ريختيم؟ چرا احساس وجد و سرور سراپاي وجودم را در اختيار خود گرفته بود، و در نتيجه خويشتن را غرق در خوشحالي مي يافتم؟ شايد به اين نكته رسيده بودم; امسال در سفر حج همراه جماعتي به سر مي بردم كه آنها اگر چه با عنوان و زبان تبليغ نمي كوشيدند، ليكن زبان حال و مقام، و حال مقال آنها گويا ترين مبلغ در ارائه اين حقيقت بود كه جمهوري اسلامي ايران در چنين مدت كوتاهي از عمر انقلاب قارياني را پرورده كه اكثر آنان را ياراي رقابت و همآوردي با قراء معروف جهان اسلام بود، و اين خود حكايت از آن مي نمود كه از بركات انقلاب اسلامي ايران، قرآن كريم تا چه حدّ، جايي در خور را در ميان مردم مسلمان ايران باز يافته است.

قرائت قرآن كريم در مسجدالحرام در جهت صدور انقلاب و ايجاد بينش درست ديني در حجاجي كه از ديار و بلاد مختلف اسلامي و غير اسلامي در آنجا گردهم آمده بودند، سهم قابل ملاحظه اي را توانسته است به عهده گيرد; چرا كه تبليغي اين چنين، از هر گونه لغزشي در امان بوده و معصومانه انجام مي گرفت و به مسلماناني كه از مليت هايي گوناگون بودند هشدار مي داد: جمهوري اسلامي ايران بر سر آن است حكومت خدا و قرآن را جايگزين حكومت هايي سازد كه از هوس و انديشه هاي لغزان مايه مي گيرند، حكومت هايي كه مستضعفان جهان را از نظر مادّه و معني به استضعافي فزونتر مي كشانند، و قهر و جبر و اختناق را در زندگاني آنها به ارمغان مي آورند، و براي اينكه بتوانند دنيا را به نفع هوي و هوس خويش و مطابق دلخواهِ خود در اختيار گيرند، با ايجاد خلأ فرهنگي ايده هاي آلوده و مسموم خود را بر آنان تحميل مي نمايند.

آري شوق از آن رو كه كارآيي قراء عزيز ما در تلاوت قرآن كريم; قرآني كه همه مسلمين پاي بند به آن و در اين آرزو به سر مي برند كه جهان را زير پوشش تعاليم و برنامه هاي خود سامان دهد، مشت محكمي بود بردهان استعمار كه دست خود را از ميان آستين ممالك اسلامي به در آورده، و جمهوري اسلامي ايران را بيگانه از اسلام و قرآن معرفي نموده و مسلمين جهان را در هاله اي از ابهام نسبت به اين نظام مقدس قرار داده بود; اما درخشش تلاوت قرآن كريم و اهميت والاي آن در ايران، و نيز قرائت آن در حرمين شريفين به وسيله قراء جمهوري اسلامي ايران اين هاله هاي رقيق ابهام و ابرهاي پراكنده را از چهره افكار و تصورات مردم دنيا، سترده و سيماي واقعي جمهوري اسلامي ايران را در معرض ديد جهان اسلام قرار مي دهد، سيمايي كه از قرآن و اسلام و تعاليم نبي اكرم ـ ص ـ و ائمه معصومين ـ عليهم اسلام ـ رنگ و رونق يافته و جز حكومت اسلام و قرآن به هيچ چيزي نمي انديشد.


42

ـ اگر چه قراء جمهوري اسلامي ايران با قرائت قرآن در مسجد الحرام و مسجدالنبي، عهده دار تبليغي رسا و گويا در ابهام زدايي بودند، و صرف تلاوت قرآني كه همه مسلمين جهان بر واقعيت و حقانيت آن اتفاق نظر دارند ـ ضربه اي كوبنده بر دهان ياوه گويان نسبت به ساحت جمهوري اسلامي ايران به حساب مي آمد، معهذا آن عده از قراء و اساتيدي كه كاملاً به زبان عربي و يازبان ديگر تسلط داشتند، بيكار نمي نشستند; بلكه هر يك به دنبال افرادي بودند كه جذبه اين مجلس آنها را به خود ربوده بود; لذا دست اندركار روشنگري اذهان آنها نسبت به جمهوري اسلامي ايران مي شدند، اگر چه در هر فرصتي چه در ميان راه و هر نقطه و جايي از اداي اين وظيفه ـ دريغ نمي ورزيدند.

جلسه نخست بدون هيچ حادثه اي قابل ذكر، به پايان رسيد، و اين جلسات هر شب ـ تا وقتي كه در مكه معظمه به سر مي برديم ـ به جز ايام وقوف به عرفات و مشعر و مني تكرار مي شد ـ ، و قراء عزيز حدود سر ساعت يا اندكي كمتر، نوبت به نوبت آواي الهي را در محيط وحي سر مي دادند، و سامعه عده از طائفين و عاكفين و ساجدين و راكعين و ذاكرين مسجدالحرام را با صداي دلنشين خود نوازش مي كردند.

تكرار اين جلسه در مسجد الحرام در هر شب به تدريج پليس هاي مخفي و آشكار بي سيم به دست و سلاح بر كمر را براي حفظ و امنيت مسجد الحرام از قرآن! بر كنار حَلْقه مجلس ما كشانده بود. اينان در گوشه و كنار مراقب اين مجلس و بابي سيم سرگرم گفتگو بودند و مي خواستند محيط رعب و وحشتي به پا كنند تا شايد فردا شب قراء از قرائت قرآن منصرف شده و نيز از دعا براي امام بزرگوار و عظمت اسلام و مسلمين و دعوت آنها به وحدت دست بردارند; اما نمي دانستند هر قدر كه بر شمار آنان افزوده مي شد، اصرار قراء بر تلاوت قرآن كريم و حرارت و اشتياق آنان به قرائت بيش از پيش فزوني مي يافت، و نه تنها هيچگونه تزلزلي در ثبات خاطر آنها به هم نمي رسيد بلكه بر مراتب اشتياق و علاقه اين عزيزيان به قرائت قرآن كريم مي افزود. و احياناً حس مي كرديم كه برخي از اين پليس ها نيز تحت تأثير جذبه اين مجلس در خود فرو مي رفتند مبني بر اين كه اين قراء نه تنها مرتكب خلافي نيستند بلكه مراتب وظيفه شناسي خود را نسبت به قرآن كريم و اسلام با سيماي معصوم خود اعلام مي دارند پس چرا بايد اين عده افراد پاك را تحت نظر گرفت؟!

ايجاد مزاحمت:


43

پيرمردي نامرد براي به هم ريختن نظم جلسه قرائت قرآن كريم در مسجد الحرام در بيشه افكاري واهي، انديشه خويش را به كار مي انداخت، پيدا بود عمري را در خواب غفلت به سر برده و همه طرق هدايت در برابر ديدگان بصيرتش مسدود مي نمود، و غالباً در مسجد الحرام جثه اش سنگ هاي مسجد را با خواب خرگوشي خود مي آزرد، و از چهره حيرانش پديدار بود كه از لحاظ عقل گرفتار نقص است. وي سعي بر آن داشت كه عرصه را به هر صورتي بر قراء جمهوري اسلامي ايران تنگ كند. گاهي كالبد ناموزون خود را دراز به دراز بر كف مسجد فرش مي نمود، و نمايي ناخوش آيند را در گوشه اي از حلقه قرائت قرآن ترسيم مي كرد، خورناس و نفير خوابش، سامعه كساني را كه نزديك او قرار داشتند، ناراحت مي ساخت و جسته و گريخته از خواب برمي خاست و به خوابي ديگر در عالم بيداري فرو مي رفت; خواب به هم ريختن مجلس قرائت قرآن كريم كه هرگز تعبير نشد، گاهي زير لب غرولند مي كرد و زماني نعره مي زد. هر شب خواهان آن بود كه نا به ساماني به هم رسانده و مجلس قرائت قرآن كريم را از هم بپاشد; اما مانند مرغ سر بريده اي تلاش مذبوحانه اش عقيم و سترون مي ماند و به نتيجه نمي رسيد. حِدَّت و صَوْلتِ قُرّاء قرآن كريم و چهره و سيماي قاطع و مصمم و شهامت و پايمردي آنان اجازه ادامه چموشي و توسني به وي نمي داد، قراء قرآن با تشديد و ترفيع صوت خود ـ كه گاهي با همخواني همراه بود ـ او را بالب و لوچه اي آويزان و دماغي سوخته و دستي خالي بر سر جاي خود مي نشاندند و احياناً آنچنان از وي رمق مي گرفتند كه ناگزير درازاي بدنش را در جهت ايجاد مزاحمت براي اطرافيان و تخفيف و تحقير مجلس قرائت قرآن كريم بر كف سنگ مسجد الحرام مي افكند و دوباره خواب خرگوشي خود را از نو آغاز مي كرد.

شبي همين شخص مي خواست در تكذيب و تحقير مجلسيان و قراء عزيز داد سخن سر دهد مبني بر اين كه اين قراء از قرآن بيگانه اند. چهره نحسش ما را تا دوراني ديرينه و دور دست پيش مي بُرد و به عصر پيامبر اكرم ـ ص ـ مي پيوست كه در آن عصر نيز كساني چون بوجهل و بولهب و عبدالله بن ابي سلول ها راضي نبودند نغمه آسماني قرآن كريم سامعه كسي را بنوازد، هم اكنون نيز يادگاران و بازماندگاني از آن دوره، از همان سرزمين مكه و يا مدينه از خواندن قرآن كريم ـ آنهم از سوي قرائي از يك سرزمين كه در جهت اعلاء كلمه حق و احياء محتواي قرآن كريم به پاي خاستند ـ در هراس و وحشت به سر مي برند، هراس و وحشت از اين مبادا مردم بيدار شوند و نظام هاي طاغوتي را در هم فرو ريزند.

اين بازي خورده شيطان، لاطائلاتي بر زبان مي راند كه نوبت قرائت به آقاي صدر زاده رسيد، و همخواني قراء با وي آنچنان عرصه را بر او تنگ كرد كه ناچار به سزاي نشستن در جاي خود گرديد. مي دانيد او كه بود؟ قاضي مسجد! كه در قضا، سخت اندر فضايي از خطا سر گردان و در گودالي آكنده از اوهام غوطه مي خورد.

آخرين شب قرائت قرآن كريم در مكه مكرمه:


44

در واپسين شبي كه جلسات قرائت قرآن كريم به وسيله قراء جمهوري اسلامي ايران در مكه معظمه به پايان خود نزديك مي شد نوعاً قرّائي كه از صدايي رسا و خوش تر بر خوردار بودند تلاوت اين كتاب آسماني را نوبت به نوبت در پيش گرفتند كه در نتيجه جمعيت انبوهي را كنار حلقه خود مي كشاندند، و هر لحظه نيز بر تراكم آن افزوده مي شد. همين امر بر وحشت مأموران آنچنان افزود كه شمار زيادي از پليس ها ناگهان به سوي مسجدالحرام سرازير شدند و گرد اگرد جلسه قرائت قرآن كريم را احاطه كردند تا شايد بتوانند مهبط وحي و قرآن را از قرائت قرآن كريم امن سازند! و در نتيجه تجمع مردمي از بلاد اسلامي را از پيرامون قراء بپراكنند، و صداي بيدارگر قرآن را خاموش سازند تا مبادا جمهوري اسلامي ايران، حكومتي قرآني و اسلامي معرفي شود.

خوشبختانه ختام اين شب پاياني با مشك نواي خوش قرآن از سوي آقاي روغني زاده و دعاي او معطر گرديد، و جمعيتي فزونتر را در پي جمعيت موجود با خود آورد، و مجلس قرائت رونقي ديگر يافت، و حالي در حاضران و ناظران پديد آمد، ايراني و غيرايراني به قدري مجذوب اين مجلس شدند كه قراء را در پايان كار ـ و بويژه آقاي روغني زاده ـ را بوسه باران مي كردند. و با وجد و سروري زائد الوصف وي را در آغوش گرم خود مي نواختند و بدينوسيله از وي تشويق و تقدير به عمل مي آوردند.

پس از لحظه اي كوتاه كه مجلس به پايان رسيد و قراء از هم پراكندند، پليس ها در صدد دستگيري اين قاري عزيز بر آمدند كه ناگهان با صداي «الله اكبر» اطرافيان مواجه گشتند، و اين نداي شيطان برانداز، عده زيادي را با خود هم آواز ساخت و فرياد «الله اكبر» همه سوي مسجد الحرام را فرا گرفت و طنين آن تمام فضاي مسجد را زير پوشش خود قرار داد، و در نتيجه شعارهاي ديگري را عليه طاغوتيان در پي خود به ارمغان آورد. پليس ها ناچار ـ دست از پا درازتر ـ به التماس افتادند و عاجانه اظهار داشتند: سرو صدا نكنيد كه ما اين قاري را رها خواهيم كرد، خواهش مي كنيم فرياد «الله اكبر» بر نياوريد. اگر بي سر و صدا به بازگشت خود ادامه دهيد ما كاري به كار شما نداريم.

سزا است يادآور شوم حضرت آية الله خزعلي حافظ بزرگوار قرآن كه با مزايايي ويژه، همه قرآن كريم را در گنجور حافظه شان نگاهبانند ـ با حضور مداوم خود بر رونق اين مجلس باشكوه مي افزودند; چنانكه در مدينه نيز. و همچنين در جلساتي كه قراء در بيرون از مسجد الحرام و مسجد النبي داشتند با بيانات بسيار سودمند خود آنان را محفوظ مي ساختند.

و نيز شركت حضرت حجة الاسلام و المسلمين آقاي امام جماراني در اين جلسات موجبات شوق و دلگرمي قراء عزيز را فراهم ساخته و باعث مي گشت كه قراء در يابند اولياي امور علي رغم تراكم كارها و اشتغالاتشان در مكه و مدينه آنان را فراموش نمي كنند.


45

گروهي از مردم از مليت هاي مختلف در قرائت قرآن كريم شركت مي جستند و با اين كه مي دانستند پليس هاي امنيتي ممالكشان مراقب آنها هستند به اين جلسه جذب مي شدند و خطرات احتمالي را ناديده انگاشته و در جمع قراء جمهوري اسلامي ايران به قرائت قرآن كريم مي پرداختند كه در ميان آنها چند تن قاري مصري و يمني جلب نظر مي كرد و يك تن از مصريان كه حافظ قرآن بود با آزمون آقاي خزعلي حافظ بودن وي مورد تأييد قرار گرفت، و لذا آدرس خود را ـ براي شركت در مسابقه حفظ و قرائت قرآن كريم در ايران ـ تسليم ايشان نمود تا از وي براي سفر به ايران و شركت در مسابقه قرائت قرآن كريم دعوت به عمل آيد.

گذشته از قرائت قرآن كريم در مكه معظمه وظايف ديگري بر عهده ما و همه حجاج ايراني بود كه بايد در اداي آنها كوشا مي بوديم، در مكه، در طول راهِ رفت و برگشت از منزل به مسجد الحرام احياناً با مسائلي مواجه مي شديم كه ناگزير از درنگ شده و براي روشن شدن اذهان ملت هاي ديگر نسبت به جمهوري اسلامي ايران با آنها به گفتگو مي نشستيم.

در ميان كاركنان حج افرادي سخت كوش و فعال به چشم مي خوردند كه بازده كوشش هاي آنان آنچنان جالب بود كه به خاطر اين كه ما نمي توانستيم چونان در اين سفر مقدس انجام وظيفه كنيم در درون خود احساس شرمندگي مي نموديم.

ـ روزي براي ديداردوست عزيز وبرادر بزرگوارما حضرت حجة الاسلام والمسلمين آقاي كروبي به سوي بعثه حج جمهوري اسلامي ايران به راه افتاديم و خواستيم در مورد قرآني كه در يمن پيدا شد، با ايشان مذاكره نماييم. از اين جريان به وسيله روزنامه «المسلمون» كه در مكه منتشر مي شد آگاه شديم. در اين روزنامه مصحف مزبور را به امير المؤمنين علي ع ـ نسبت داده و نوشته بودند: به خط يد آن حضرت مي باشد، و از تصويري كه از مصحف مذكور در روزنامه ياد شده ديده مي شد پيدا بود كه قرآني است بسيار كهن و ديرينه و مربوط به سده اول يا اوائل سده دوّم هجري. به خاطر اهميت اين مصحف علاقه مند بودم آن را از نزديك ديده و بررسي كافي درباره آن به عمل آورم. هدف اين بود كه با آقاي كروبي در اين مورد براي سفر يك يا دو روزه به يمن مذاكره نموده و با اين مصحف ـ به منظور تأييد نسبت آن به اميرالمؤمنين ـ ع ـ يا عدم تأييدش ديداري داشته باشم ليكن ديدم آنچنان سيل درخواست ها و تقاضاها و پرسش ها به سوي اين برادر با كرامت، سرازير است كه ناچار با احوال پرسي كوتاه و احاله مذاكره به فرصتي ديگر بسنده نمودم كه فرصتي هم براي آن پيش نيامد.


46

آنچه براي من علاوه بر سابقه ديرينه اي كه از اين برادر عزيز داشتم ـ جالب مي نمود كارآيي و حوصله فوق العاده ايشان در گوش فرادادن به درخواست ها و سخنان و پاسخ دادن به پرسش ها بود كه گره از كارها مي گشود و نيازها را بر آورده مي ساخت و به هيچوجه شادابي چهره و گشادگي و طراوت سيمايش در برابر سيل هجوم مراجعين درهم نمي شكست، و با محبتي كه از اعماق جان و روحش مايه مي گرفت به گرفتاري هاي كلي و جزئي رسيدگي مي كرد، خدايش او را به عنوان ياري دلسوز براي امام حفظ كناد. موقع خدا حافظي به ايشان گفتم: «خستگي، از تلاش و كوشش شما خسته و شرمنده است، خدا بر قوت وتوان تو هر چه بيشتر بيفزايد».

اكثر كاركنان حج با كوششي فراوان و خستگي ناپذير توانستند مراسم حج امسال را با وضعي بسيار آبرومند برگزار كنند كه ان شاءالله همگي در زير سايه توفيق الهي به توفيقات فزونتري در خدمت به انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي ايران مؤيد و منصور باشند.

راهپيمايي عظيمي كه با تجمع حجاج ايراني در برابر بعثه در مكه پس از سخنراني آقاي كروبي صورت گرفت بسيار با شكوه بوده و شعارهاي شيطان افكن و طاغوت برانداز ايرانيان فضاي مكه را فرا مي گرفت، و اين راهپيمائي كه متشكل از جمعيتي بسيار زياد بود ـ و اكثر آنها حجاج ايراني و شمار فراواني از آنان غير ايراني بودند ـ تا نزديكي صفا و مروه پيش مي راند كه در آنجا پليس ها شعارهاي مكتوب بر پارچه ها و سائر اعلام را مي ربودند; اما خود حجاج كه خود را به حرم نزديك مي ديدند از دادن شعار و بر افراشتن اعلام خود داراي كرده و براي شركت در نماز جماعت در قرب مسجدالحرام از هم پراكندند و صف هاي ديگري براي نيايش و عبادت خدا تشكيل دادند.

به سوي مدينه منوّره

هنگام فراق از كعبه و سرزمين مكه فرا رسيد، لذا براي طواف وداع به سوي مسجد الحرام ره سپرديم تا ديداري دگر ومكرر در سالي كه درپيش داشتيم نصيبمان گردد.

در معيت «قراء مدينه بعد»، قراء مدينه قبل را با خدا حافظي ترك گفتيم و آنها را به خدا سپرديم. در لحظاتي نزديك به ظهر اتوبوس ها عازم حركت شد. اما براي آمدن و سوار شدن دو تن از همسفران لحظات و ساعاتي دور و دراز درنگ نموديم تا شايد به ما بپيوندند اما علي رغم آنكه توقف به طول انجاميد از آندو خبري دستگيرمان نشد، و ناگزير به حركت شديم و راه به سوي مدينه سپرديم، ناگفته نماند كه اين دو همسفر چند روز بعد در مدينه به ما پيوستند.


47

قرائت قرآن كريم در ميان اتوبوس راننده و كمك راننده را ـ كه از مردم تركيه بودنـد ـ سخت تحت تأثير قرار داده و شوقي در آنها بر مي انگيخت. قراء عزيز در ميان اتوبوس جسته و گريخته فضاي آن را با قرائت قرآن كريم معطر ساخته و مشام جان و روحمان را محظوظ نموده و موجب تقليل غفلت و مزيد توفيق ما مي گشتند.

باري، مدينه، داخل مسجد النبي ص ـ محلي براي تشكيل جلسه قرائت قرآن كريم انتخاب شد كه جاي مناسبي به نظر مي رسيد; اما شمار قراء كمتر از مكه و مجموعاً حدود سي و پنج نفر ـ اعم از قراء و اساتيد ـ را تشكيل مي دادند; چون قراء «مدينه قبل» در مكه مانده و عازم بازگشت به وطن بودند.

جلسات قرائت قرآن كريم در مسجد النبي ص ـ در ساعت چهار بعد از ظهر ـ به وقت محلي آغاز مي شد و تا قريب به مغرب ادامه مي يافت. اگر چه شمار كمتري از قراء در آن شركت داشتند، ليكن گويا از رونق و جذبه و شكوه معنوي آن چيزي كاسته نشده بود، و به سان مكه افراد و زوار ـ از مليت هاي مختلف ـ را پيرامون حلقه خود مي كشاند، و اين جلسه با جلال و شكوهي خاص ادامه مي يافت.

گاهي در ميان درنگ قاريان از قرائت ـ كه اطراف مجلس را مي پاييدم ـ خود را با پاره اي از نكات مواجه مي ديدم كه برخي از آنها سزاي ذكر به نظر مي رسد:


48

از جمله در كنار و گوشه هاي مسجد خطيب هايي به مانند راويه ها و قصاصان ـ براي گروهي بي خبر با ايراد خطابه هايي ديكته شده و تكرار مكررات همزمان با قرائت قرآن كريم از سوي قراء جمهوري اسلامي ايران معركه راه انداخته و به تخدير افكار و توجيه آرمان استعمار ـ خودآگاه و يا ناخودآگاه ـ مدد رسانده و مانند نقالان، مسافران معصوم را از حق و حقيقت منحرف مي ساختند. سخناني بي مايه و بي مغز را بر زبان آورده كه در لابلاي آن چهره ابن تيميه و محمد بن عبدالوهاب معاندان اهل بيت ـ عليم السلام ـ و سرانجام چنگ و دندان اختناق زايي استعمار خود نمايي مي كرد.و غالباً به منظور رويا رويي با جمهوري اسلامي ايران، مسأله توسل و شفاعت را دستاويز انتقاد خود قرار داده و از اين رهگذر بر بي خبري اين مسافران ساده و معصوم تداوم مي بخشيدند تا مبادا از چنين غفلتي هشيار و از چنين خواب سنگيني بيدار گردند. كار اين خطيبان مزدور، تنويم و خواب گري مردم و ايجاد ديواري ضخيم ميان آنها و حق و حقيقت و لب و لباب دين بود، و غالباً با بياناتي بي بنياد و سخناني تهي از مبناي واقعي، ساده لوحان و سبك مغزاني را پيرامون خود گردمي آورند; امااز آن سو خدا آشناياني موفق و مؤيد به كنار حلقه قرائت قرآن كريم جذب مي شدند كه شمار زيادي از آنان از بلاد مختلف اسلامي به نظر مي رسيدند.

گاهي مي ديدم كه قراء آزموده و خوش نواي ما ـ كه با رعايت موازين قرائت و تجويد قرآن كريم را تلاوت مي كردند ـ مستمعاني مصري و غير مصري را چنان مجذوب و مبهوت ساختند كه گويا حقيقت و واقعيت كلام الهي را با جان و روح خود لمس مي نمودند، و اين نغمه آسماني چون شهدي گوارا روح و روانشان را خوشكام مي ساخت، آري از چهره و قيافه شان احساس مي كردم آنچنان در برابر سخن الهي انعطاف يافته و از آن اثر پذيرفته اند كه تحرك و اهتزاز سر و تن و اندام آنان اين تأثير و التذاذ دروني راتأييد و گواهي مي كرد. اينان سعي مي كردند در قسمت جلو و روبروي قارئي قرآني قرار گيرند و با تمركز قواي حسي و روحي از رهگذر قرائت قرآن كريم بهره و نصيبي عائد خود سازند. شايد آنان بر اين باور نبودند كه ايراني مي تواند بدينسان خوش و توأم با موازين و آداب قرائت، قرآن را تلاوت كند. اما هم اكنون در برابر يك واقعيت مسلم در عالم بيداري قرار گرفته و حتي خويشتن را در مقابل چنين حقيقتي ناگزير از اعتراف به حقانيت جمهوري اسلامي ايران مي يافتند و لذت استماع قرائت قرآن كريم را در كام دل و جانشان احساس مي نمودند، و اين التذاذ كاملاً از چهره و حركاتشان پديدار بود.

وقتي چند بار با چنان مناظري مواجه شدم به ياد سخن عارفي افتادم كه سوره دهر را در نماز مي خواند و آنگاه كه به آيه «وسقاهم ربهم شراباً طهوراً» رسيد مردم چنين حس كردند كه گويا اين عارف ـ همزمان با قرائت اين آيه ـ كام و دهانش براي نوشيدن به كار افتاده است، به وي گفتند: وقتي اين آيه را مي خواندي چنان به نظر مي رسيد كه چيزي را مي نوشيدي؟ گفت: «اگر من در آن لذت شراب نيافتمي آن را نخواندمي»!


49

آري قرائت قرآن از سوي قراء عزيز جمهوري اسلامي ايران جان و روح افراد زيادي از مليت هاي مختلف را نشان مي رفت كه در مكه و مدينه گرداگرد آنها حلقه مي زدند، و مآلاًً تحت تأثير آن انقلابي قرار مي گرفتند كه هدف آن، حكومت قرآن بر تمام زواياي زندگاني مردم و رهايي آنان از اسارت بندگي انسان ها است تا آزادانه پيوند خويش را با خداي خود تجديد نمايد.

در مدينه هر روز بيش از روز پيش قدرت جذبه مجلس قرائت قرآن كريم شدت و فزوني مي گرفت و در سايه آن شمار زيادي از عاشقان امام بزرگوار و انقلاب اسلامي شناسايي مي شدند و يا بر تعداد آنها افزوده مي شد.

از آن جمله جريان يكي از مسلمانان استراليايي با فرزند نوجوانش بود كه به سفر حج آمده، و مانند سايرين در ميان حلقه مستمعان قرار گرفتند. وي اظهار مي كرد كه شيفته امام عزيز و انقلاب اسلامي ايران است. او با زيارت چهره امام در فيلم هاي تلويزيون و شنيدن سخنان يكي ازمسلمانان آمريكايي مجذوب امام و انقلاب اسلامي ايران شده بود. وقتي نام امام به ميان مي آمد حالت اشتياق آميخته با تجليل در سيمايش كاملاً محسوس بود.

فرزند نوجوانش كه مي توانست قرآن كريم را به خوبي قرائت كند باعث شگفتي ما گشت; چرا كه اساساً هر دو به زباني جز زبان انگليسي آشنايي نداشتند، ونيز پدر مي گفت: در شهري كه مابه سر مي بريم بيش از يكهزار مسلمان زندگي نمي كنند، و سايرين پيرو اديان ديگر و يا اكثر مسيحي هستند; و اين نوجوان براي فرا گرفتن قرآن كريم ناگزير بود روزهاي يكشنبه را در هفته به سفر برود و فرسخ ها راه را در نوردد تا به دياري ديگر برسد و در آنجا قرائت قرآن كريم را فرا گيرد. معهذا اين دشواري ها را برخود هموار ساخته و سرانجام قرائت صحيح قرآن را فراگرفته بود. البته پدر را نيز سهمي در موفقيت وي براي آموختن آن بوده است.


50

روزي پدر و پسر به ضيافت ناهار به گروه ما دعوت شدند; آنها آمدند و پدر علل و موجبات علاقه و دلدادگي به امام بزرگوار و انقلاب اسلامي ايران را به زبان انگليسي گزارش مي كرد كه توسط آقاي حريري به فارسي ترجمه مي شد و در پايان اين ضيافت فرزند نوجوانش مقداري از قرآن را قرائت نمود توسط برادر گرامي ما آقاي حاج سيد عباس عطري به عنوان هديه و ارمغاني براي ايران ـ ضبط گرديد. چنين جريان هايي از بركات قرائت قرآن در حرمين مكرر پديد مي مد كه توسط برادران متعهد ما مورد توجه قرار مي گرفت و لذا از كنار اينگونه مسائل بي تفاوت نمي گذشتند; بلكه با اغتنام فرصت وظيفه خود را ايفا مي نمودند.

حسن جريان قرائت قرآن كريم در مكه و مدينه بازده تدبير و حسن انتخاب سرپرست محترم سازمان حج و اوقاف و امور خيريه حضرت حجة الاسلام والمسلمين امام جماراني بود كه با ارشادات و رهنمودهاي انديشمندانه و سنجيده خود چنين مجلسي را در حرمين شريفين بدينگونه بارور ساختند خداوند متعال به ايشان جزاي خير دهاد كه قراء را با آمدن به گروه و شركت در مجلس قرائت، دلگرم مي كردند و شوق و ذوق قراء عزيز را در ايفاي وظايف خود بر مي انگيختند.

اما بايد ياد آور شد جلسات قرائت در حرمين ـ بااينكه بركاتي را به دنبال داشت ـ چنان مغفول عنه به نظر مي آمد كه حتي با وجود بازدهي معنوي فراوان در زوار، كمترين سخني از حسن جريان و بازتاب آن در خبر نامه هاي مكه و مدينه درج نشده بود، و نيز با اين كه انظار شمار فراواني از حجاج غير ايراني را به خود معطوف ساخته بود و تبليغي مؤثر و گسترده را به عهده داشت معهذا حتي گزارش كوتاهي از آن در خبر نامه ها ديده نمي شد. حداقل به جا بود براي تشويق و ايجاد دلگرمي بيشتر قرائي كه گاهي براي انجام رسالتي كه به عهده داشتند در معرض و يا مورد ضرب و شتم و دستگيري قرار مي گرفتند، در خبر نامه گزارش گوتاهي درج مي شد...

جلسات قرائت قرآن كريم در مدينه به پايان خود نزديك مي شد:

قراء متعهد و باوفاي جمهوري اسلامي ايران در آخرين روز، سنگ تمام گذاشته و بيش از روزهاي پيش، جماعت كثيري از حجاج را به سوي مجلس خود جذب كردند. عده اي از آنها پيرامون قراء و پشت سر آنها نشستند. و شمار زيادي در اطراف نشستگان بر پاي ايستاده بودند و قشر متراكمي را تشكيل مي دادند.


51

صداي رساي هر يك از قراء، همهمه زواري را كه در نزديكي آنها به سر مي بردند، تحت الشعاع خود قرار داده و سكوتي عميق و انديشمندانه را در اطرافيان حكمفرما ساخت، و به هنگام فراغ از هر آيه و يا بندي از آيه، فرياد تشويق آنان اين سكوت را در هم فرو مي ريخت، وبه محض آنكه قاري به قرائت آغاز مي كرد مجلس در آرامش و سكوت و انصات و استماع عميقي فرو مي رفت.

لحظاتي سپري نشده بود كه پليس هاي آشفته حال، گوش تا گوش، جلسه قرائت را زير نظر گرفته و جمعيت را از هم شكافته و قراء را از پشت سر احاطه كردند و چون اين جريان براي قُرّاءِ عزيز عادي بود، نتوانست هيچگونه دگرگوني را در نظم جلسه قرائت ايجاد كند; قُرّاء به كار خود ادامه دادند، اما امروز ادامه كار آنها نخست با سخنراني برادر عزيزمان آقاي سيد عبدالمحسن موسوي كه به زبان فصيح عربي ايراد شده بود ـ صورت گرفت. اين سخنراني اگرچه ناگزير به علت ضيق مجال كوتاه برگزار شد اما محتواي آن پرمايه و كافي و رسا بود مبني بر اين كه ما قُرّاءِ قرآن كريم از جمهوري اسلامي ايران آمديم و هيچ هدفي جز نشر اهدافِ قرآن كريم نداريم، و ما بايد عليه دشمنان اسلام و قرآن بسيج گرديم و به پا خيزيم تا اعلام كفر و نفاقِ جهاني را سرنگون ساخته و دست در دست هم نهاده و با همبستگي و اتحاد براي عزت اسلام و قرآن و مسلمين بكوشيم...

اين سخنراني كه به دنبال قرائت قرآن از سوي قُرّاءِ جمهوري اسلامي ايران ـ آن هم با وضع جالب و جاذبي انجام گرفت بر تلاطم و پريشان حالي پليس ها افزود كه مآلاً به تجمع فزونتري از آنها در پيرامون قُرّاء انجاميد; ليكن پس از اتمام سخنراني و آغاز شدن دعاي وحدت ـ كه بطور دسته جمعي و همراهي و همخواني همه حاضران و ناظران صورت مي گرفت ـ موجب بروز واكنش از سوي پليس ها گشت كه ما را به سكوت و خودداري از دعاي وحدت فرامي خواندند و مي گفتند: صدا برنياوريد!


52

باري، دعاي وحدت به وسيله قراء و حاضران ـ كه به نشانه همبستگي بايكديگر دست در دست هم گرفته بودند و آن را بر افراشتند پايان گرفت و با تكرار دعاي «الهي الهي حتي ظهور المهدي احفظ لنا الخميني» مجلس ما به آخرين نقطه خود رسيد، و حاضران براي شركت در نماز جماعت در صفوفي منظم رده شدند و حلقه قرائت قرآن كريم به صورت صفوفي از نمازگزاران چهره ديگري يافت. اگر چه از اين پس مانند آن فرصتي كه حلقه قرائت قرآن را تشكيل مي دادند متقابلين و رودرروي يكديگر قرار نداشتند; ليكن دل هاي اين قراء عزيز در رويارويي با يكديگر قرار داشت; و لذا به علت تجمع و تمركز پليس ها سخت نگران يكديگر بودند. اما چون احتمال دستگيري آقاي سيد عبدالمحسن موسوي در ميان بود دوستان و برادران ايشان را به بيرون مسجد و از آنجا به گروه (منزل) رهنمون شدند.

پس از اداي نماز عشا، سوره واقعه را مي خواندم كه يكي از حجاج ايراني به من هشدار داد كه مي خواهند تو را دستگير كنند و مي گفت يكي از افسران پشت سر تو ايستاده و به سرهنگي كه در مقابل تو قرار دارد با انگشت اشاره كرده كه اين همان است; چون معمم بودم من به هيچوجه احتمال نمي دادم كه در صدد دستگيري من برآيند; زيرا تنها كار من شركت در جلسات قرائت قرآن كريم بود و اين من نبودم كه سخنراني كرده بود لذا به اين برادر گفتم شايد خيال كرديد؟ گفت: نه. مسأله بسيار جدي است. گفتم: مانعي ندارد چون فردا عازم جدّه هستيم و بايد مدتي طولاني در جده بمانيم و گرماي فرساينده آن را ساعاتي طولاني تحمّل كنيم، علاوه بر اين، ديگر كاري در مدينه نداريم، لابد مرا دستگير مي كنند و شايد با هواپيما به جده مي فرستند، و از آنجا نيز بلافاصله به ايران باز مي گردانند! منتهي زحمت آوردن ساك و چمدان به عهده برادران قراء مي افتد. فقط همين امر ـ اگر چه موجب تقليل زحمت من مي گردد ـ ليكن براي من باعث شرمندگي است. افسر بالاي سر من مترصد برخاستنم بود كه مرا دستگير كند، و اين برادر نيز به خاطر دلسوزي مرتب به من هشدار مي داد; اما چه مي توانستم بكنم ناگزير با او به مزاح و شوخي نشستم، افسر بالاي سر من كمي از من فاصله گرفت، اين برادر اصرار مي كرد از جاي خود برخيز و در جايي ديگر بنشين تا ببينيم عكس العمل اين پليس ها چگونه است، ولي من مسامحه مي كردم چند تن از قراء عزيز نگران و مراقب من از دور بودند، آهسته آهسته و بـدون تجـلّد از جاي برخاستم و در جايي ديگر به خواندن زيارت حضرت رسول ـ ص ـ و زيارت حضرت فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ مشغول شدم.


53

اين كار كه بسيار با تأني انجام مي گرفت تا حدي به طول انجاميد. چند پليس از دور و نزديك مترصد فراغ من از زيارت و نماز بودند تا به جاي آقاي سيد عبدالمحسن موسوي كه رفته بود ـ مرا دستگير كنند كه دست خالي به پليس خانه برنگردند. در اين اثنا آشناياني چند از همشهريانم سر رسيدند و با من به صحبت نشستند و چون از قد و بالايي جالب و پر مهابت برخوردار بودند گويا هراسي در دل پليس هاي نزديك به من افكندند كه سرانجام اين پليس ها به پليس هاي بدور ازمن پيوستند، ودر نتيجه فرصت را براي مراجعت به منزل آماده ديدم واين همشهريان علي رغم اصرارم مبني بر اين كه مراقبتي لازم نيست تا نيمه راه منزل، مرا همراهي كردند و بالاخره با پافشاري من همديگر را ترك كرديم.

شبانه وارد جده شديم و طول راه مدينه تا جده را كه با اتوبوس درنورديديم در معيت برادر بسيار بزرگوارم آقاي چمران چندان حسّ نكردم; زيرا در ساعاتي كه خواب به ديدگانمان راه نمي برد به خواندن زيارات و يا مذاكرات سرگرم بوديم و به جده رسيديم و برادران قراء را براي ديدار مجددمان در آينده ترك گفتيم. خدا به همه برادراني كه در اين وظيفه سهيم بودند خير فراواني در آخرت مرحمت فرمايد و رزمندگان اسلام را به زودي پيروز گرداند و وجود سراسر خير و بركت امام بزرگوار را از هر گزندي مصون داشته و بر طول عمر و عزتشان بيفزايد و عواقب امور ما ختم به خير گرداند.

آمين، يا من بعبادهَ بَرٌّ رحيم ـ نهم محرم 1406 ق ‌ مهرماه 1364 ش


54

يادي از سفر پرشكوه حجّ

تاليف : صدرالدين افتخاري


55

مقـدّمـه

توفيق اجباري بود، چند سال پيش (1371) در مورد پس انداز كمي كه داشتم از حضرت والد سؤال كردم، گفتند: به بانك بسپار، بعنوان ثبت نام براي حجّ. گفتم: نه، چون نه توان معنوي رفتن به حجّ را دارم نه استطاعت مالي آن را، تازه نمي دانم به حجّ رفتن چقدر براي من لازم است. من اگر همين جا بتوانم وظايفم را درست انجام دهم، خيلي كار كرده ام! ديگر اين كه، اگر بروم وبرگردم و تغيير نكرده باشم، چه؟! آخر اينهمه حاجي و هنوز اينهمه... ؟!

و از اين دست استدلال ها پي درپي مي آوردم. دوستان پدرم نيز آنچه مي گفتند كه: «فلاني!اين سفر رفتني است، ديدني است، عظيم است، مگر نمي بيني چقدر افراد آرزو دارند، تلاش براي رفتن مي كنند، حسرت مي خورندو...» هيچيك از اين گفته ها در من تأثيري نداشت.

سرانجام پدرم آن مبلغ جزئي را از من قبول كرده، به نام من به بانك سپردند. وجالب آن كه، اسم من جزو راهيان سفر حجّ اعلام شد. در وضعي نه چندان اختياري، مرا بسيج كردند كه بروم. وصيت نامه اي نوشتم. خداحافظي مختصري كردم و بدون اين كه عميقاً بفهمم كجا مي روم و چه مي كنم، حركت كردم. پس از ورود به فرودگاه جدّه و توقّف چند ساعته در آنجا، نيمه شب بطرف «جحفه» عازم شدم. با زائران كاروان نماز صبح را آنجا خواندم و محرم شدم... هنوز هم چيزي جز حركت، جوش و خروش و آداب و اعمال خاص همسفراني كه قبلاً نيز مشرف شده بودند نمي فهميدم اما به مسائل خيلي دقيق و منظم عمل مي كردم.


56

پس از احرام، كاروان به طرف مكه حركت كرد. وارد مكه شديم و من پس از استحمام مختصري، به طرف بيت الله حركت نمودم، از خيابان ها گذشتم، به اطراف حرم رسيدم. همه جا سفيد بود، همه چيز ساده و بي آلايش، انبوه بي شمار مردان و زنان بالباس هاي بلند سفيد! ياد صدر اسلام افتادم. رسول الله را به خاطر آوردم! دلم شروع به تپيدن كرد، وارد مسجد شدم، از لابلاي مردم گذشتم. در مورد طواف و سعي و وقوف و... خيلي شنيده بودم ولي هنوز درست چيزي نمي فهميدم. از مسجد گذشتم كه دفعتاً نگاهم به خانه كعبه افتاد! الله اكبر، الله اكبر... اوضاع بكلّي عوض شد، حال عجيبي به من دست داد. شورش غريب و شور عجيبي در من ايجاد شد... يكباره آنچه گذشته بود بيادم آمد، مقاومت ها كه مي كردم براي نيامدن به اين سفر، عجب غافل بودم! اگر نمي آمدم؟! چه محروميتي بود! چه حرماني و چه خسراني! لحظاتي بعد وحشت وجودم را فراگرفت! كه اگر سال بعد نتوانم بيايم چه مي شود؟!


57

در ديار دوست

...از هر طرف خيل عاشقان به سوي بيت الله سرازيرند، سياه، سفيد، زرد، از هر نژاد و رنگ. مگر اين خانه سنگي و اين چهار ديواري ساده و بي آلايش چيست؟ !

اين جاذبه عجيب و مرموز از كجاست؟!

گفتم: ابراهيم ـ ع ـ چه كرده بود كه وقتي دعا كرد: «فاجعل أفئدة من الناس تهوي اليهم...» خداوند او را اجابت كرد؟ آن هم چه اجابتي!

گفت: بياد آور ابراهيم آن بنده صالح خدا را كه ميوه دلش اسماعيل را، بپاس اطاعت از امر حق به قربانگاه آورد... كارد به دست گرفت، تا فرزندش را قرباني كند كه ندا آمد...

آري همان ابراهيم را مي گويم كه روزي ذريه و فرزندانش را به بيابان خشك و لم يزرع آورد و گفت: «خدايا براي برپا داشتن نماز آوردمشان، تو دل هاي مردم را به آنها مايل گردان، تو روزي شان بخش...» استغاثه هاي ابراهيم و دعاهاي پي درپي او را بيادآور.

ابراهيم و تنهايي و آنهمه دشمن را،

ابراهيم و اخلاص و وسوسه هاى شيطان را،

ابراهيم و نمروديان را.

اينك اين عظمت بي انتها، اين شكوه وصف ناكردني همان اخلاص و صفاي پاكتر از آب و عشق بي پايان، آن اسطوره فاني في الله را بياد آورد... و بعد خواند كه:

هر كه از تن بگذرد جانش دهند هر كه جان درداد جانانش دهند هر كه بي سامان شود در راه دوست در ديار دوست سامانش دهند

گفتم: آيا ما نيز مي توانيم او را بخوانيم چون ابراهيم؟

گفت: همان معبودي كه به ابراهيم چنين عزّت و عظمتي عطا فرموده ما را نيز به خويش خوانده است: «أدعوني، أستجبْ لكم.»

هر كه نفس بت صفت را بشكند در دل آتش گلستانش دهند

آيا در اين هجرت، او را مي خوانيم، يا اينجا نيز به خويش مشغوليم؟!

اين قضيّه گذشت تا او را در مطاف ديدم كه چون پروانه گرد شمع بيت مي گردد، مكرّر و مكرّر، گفتم: چه مي كني؟ گفت: اندوه فراق را بيابان مي برم، آنقدر مي گردم تا راهي به درون پيدا كنم.

حيف از آنهمه عمر...

حسرت دوري بي عنانم كرده بود.


58

ظلمات شب نفس، گمراهم ساخته بود. اندوه فراق بي طاقتم نموده بود. تو نمي داني از هجر او چه مي كشم... سال ها گذشت و من به خويش مشغول بودم، در خواب بودم، خوابي سنگين، خواب نبود، مرگ بود، غفلت بود...

به من سرمايه فراوان داده بودند كه براي كمال و سعادت خويش بكارگيرم. امّا همه را بي حاصل از دست دادم.

گفتم: كدام سرمايه؟

گفت: سال ها عمر به من داده بودند كه تباهش كردم بي هيچ انتفاعي، چشماني بينا داده بودند كه آنها را بر حق و حقيقت بستم و بر زخارف دنيا گشودم.

گوش هايي شنوا داده بودند كه بر فرياد مظلومانه فطرت و وجدانم كه روز به روز پژمرده تر مي شد و بسوي مرگ مي رفت، بستم و نداي حق طلبي درون را نشنيدم.

دلي پاك و فطرتي سالم به من داده بودند كه در كشاكش خودخواهي ها و داد و ستدهاي مادي و دنيوي بسرعت نابود مي شد و من توجّه نكردم.

دست و پاهايي قدرتمند و توانا داده بودند كه بر سر ديگران كوفتم به ناحق و از ديگران ستدم به زور... از ولي نعمتم، دوستم و دوستدارم گريختم و به طرف شيطان رفتم. نور را رها كردم و به سوي ظلمت دويدم... خدا و خدايي ها را رها كردم و به دنيا چسبيدم و...

سال ها گذشت و تو مرا به خويش مشغول كردي، اي نفس! جز دنيا چيزي نبود، نماز خواندم امّا بطرف دنيا خواندم، روزه گرفتم امّا فقط چند ساعت آب و غذا نخوردم، آنچه دروغ و غيبت بود مرتكب شدم، از مال خود بخشيدم امّا به منّت و اذيّت ريا، باطلش كردم. آموزگار خلق بودم، امّا خود الف و باي معرفت را نشناختم...! امّا اينك از كوي يار، نسيم رحمت وزيدن گرفته است و من در بيت عتيق و مهبط وحي هستم، در خانه گرامي ترين خلق خدا، محمد مصطفي ـ ص ـ و پاك ترين گوهرهاي خزانه الهي، عترت محمّد ـ عليهم السلام ـ اينك مجالي كوتاه يافته ام، چند روزي درِ دوست به رويم باز شده است ، بايد خيلي مفلوك و بيچاره باشم كه از اين فرصت بي نظير استفاده ننمايم و آن را صرف گفت و شنود، تفريح، بازار، تجارت و سياحت كنم...!

اي نفس ...!

اي نفس!

شب ها را با دعا و تلاوت قرآن به روز خواهم آورد،

روزها را در طواف و عبادت خواهم بود،


59

در عرفات و منا با تحمّل و تأمّل مأنوست خواهم كرد،

در مشعر محاسبه ات خواهم نمود،

پس از مشعر، سنگ ها بر سرت خواهم كوفت،

در منا تو را با همه زشتي ها و زشت خويي هايت به مسلخ خواهم برد،

اي نفس به دنيا چسبيده!

تو را در پيش پاي ولادت دوباره فطرتم قرباني خواهم كرد و اين بار، پاك و اميداوار، به بيت امن الهي بازخواهم گشت... وپس از آن نفس تجارت پيشه را نيز لگام خواهم زد تا هر عبادتي را به قصد دنيا انجام ندهد و در اين سرزمين مقدّس كه وجب به وجب آن جاي پاي رسول خدا و خاندان مطهّر اوست قدر حضور بداند و توفيق رستگاري را از من نگيرد...

در عرفات او را ديدم كه در عين گرماي طاقت فرسا، به كار مشغول است و چون از كار اندكي فراغ مي يابد، از چادرها بيرون مي رود و زمزمه مي كند، پس از مدتي فهميدم روزه است عجبا! گرماي عرفات، فشار تشنگي و گرسنگي و روزه؟! تازه، كارگري هم مي كرد و هيچكس نمي فهميد روزه است، بي وقفه كار مي كرد و به ديگران رسيدگي مي نمود، به او گفتم: رفيق! تو هم بيا مثل ديگران قدري گردش كنيم، شب ها كه در مكه و مدينه دوستان دورهم جمع مي شوند و با هم سخن مي گويند تو نيز در جمع ما شركت كن، در مكه اجناس فراواني هست، براي تهيه سوغات گاهي بيا به بازار برويم...

گفت: همه ارزاني تو، من گرفتارم، دلم جاي ديگري است، گمشده دارم، بايد گمشده خود را پيدا كنم، گفت و رفت...

به بقيع مي روم

در حرم رسول خدا بوديم، او مرتب نماز مي خواند و قرآن تلاوت مي كرد. اواخر شب بود قرآن را بست و كنار گذاشت و بعد نگاهي حسرت بار به ضريح رسول اكرم ـ ص ـ انداخت، سلام داد، تعظيمي كرد و به راه افتاد، چند قدم كه رفت به او گفتم: اينجا مي داني كجاست؟ مي گويند اينجا مكان مقدّسي است، اينجا...، بانگراني پرسيد: اينجا چيست؟ چه خبر بوده؟ گفتم مي گويند اينجا گل سرسبد خلقت ... پرپر شده، اينجا فاطمه...


60

كه فريادش بلند شد به شيون، زانو زد و نشست و گريست. زمين را بوسيد و بوسيد، مي گفت: خدايا چه كشيد رسول تو، آنگاه كه فاطمه ...

صبح زود كه مي رفت گفتم كجا مي روي؟ گفت: ديشب كه آن داستان را شنيدم خواب نداشتم، دلم قرار ندارد، مي روم به سراغ دوست ترين دوستان خدا! تا لااقل از ايشان مددي گيرم و عقده دل واكنم. گفتم كجا؟ گفت: به سراغ آنها كه كريم ترين و مهربان ترين خلق خدايند. آنها كه به دشمنان خويش نيز محبّتي خداگونه دارند... آنها كه از آب زلال پاك تر، و از نسيم لطيف ترند، مي روم تا با ايشان حديث ها كنم ، و در محضرشان فيضي بجويم و اين روح تشنه و بي تاب را قطره اي آب معرفت به كام بچكانم.

مي روم تا از ايشان نوري بگيرم و از سرگرداني ظلمات نفس و بردگي خويش رهايي يابم.

به بقيع مي روم...


61

نگاهي از درون(1)

تأليف : سيد مسيح هاشمي

وقتي با حدود 500 نفر ديگر هنگام برخاستن از زمين صلوات فرستاديم باورمان شد كه به سوي سفري در اعماق تاريخ روانيم، پرنده آهنين پس از سه ساعت و نيم و در ميان بادهاي شديد و لرزش هاي مداوم شب هنگام، در فرودگاه جده به زمين نشست. تشريفات ورود به كشور عربستان، به دليل كندي مأمورين و كمي باجه ها، بيش از سه ساعت به طول انجاميد و در اين فاصله، گوشه سالن از كتاب هاي دعا و مفاتيح كه به رغم آنها اسباب دوري از خدا و رسول است آكنده شده بود! براي حجاج قسمت خاصي بنا كرده اند كه از قسمت بين المللي كاملا مجزا است و ارتباطي با فرودگاه اصلي ندارد زيرا حجاج حق ورود به جده را ندارند و فقط مي توانند يكبار به مدينه و يكبار به مكه و سپس مجدداً به جده و عزيمت بر بازگشت نمايند. محوطه انتظار حجاج پس از بازديد گذرنامه ها، بسيار وسيع و شامل بيش از پنجاه چادر هر يك به مساحت بيش از يك جريب است. اين كه گفتم «چادر» در واقع تشبيه به چادر است، زيرا سرپوش هايي است به بلندي بيش از 50 متر كه بر روي پايه هاي عظيمي بنا شده و از دور، هر يك شبيه به چادر صحرا نشينان است.

طراحي و ساخت اينها بسيار بديع و با تكنولوژي بالا صورت گرفته است. از ميان ستون هاي اين خيمه ها، هواي خشك تهويه و از سوراخ هاي تعبيه شده در آنها به بيرون تراوش و گرماي محيط را مي كاهد...


62

شام را مي خوريم و در انتظار حركت به سوي مدينه چهار ـ پنج ساعتي را در خواب و بيداري به سر مي بريم ساعت سه بعد از نيمه شب، سوار اتوبوسي كه راننده اش مصري بود شديم و بدون حتي عبور از جده، به طرف مدينة النبي حركت كرديم. ما كه جده را نديديم ولي كساني كه ديده اند و در آن اقامت گزيده بودند آن را تشبيه به يكي از شهرهاي اروپايي مي كنند و مي گويند: بافت و حتي بسياري از مقررّات آن، با شهرهاي مذهبي عربستان تفاوت فاحش دارد.

مدينه شهري است خشك، با زمين سنگلاخ، كه سنگ هاي آتشفشاني تا اعماق آن وجود دارد. شهر در محاصره كوه هاست و به لحاظ وجود مقاديري آب، نخلستان هاي زيبايي، به ويژه در جنوب آن وجود دارد. آنچه كه موجب رونق و توسعه مدنيّت در آن شده، همانا آثار باقي مانده از پيامبر و اسلام است. شهر در واقع دو قسمت مجزا دارد، قسمتي كه شامل حرم پيامبر ـ ص ـ و مسجدالنبي و محوطه اطراف آن، از جمله بازار است و قسمتي ديگر كه زندگي عادي در آن جريان دارد، گرچه زندگي عادي نيز متأثر از زيارت است. وجود ساختمان هاي چهار ـ پنج طبقه پراكنده جهت اسكان زائرين فراوان است.

مؤسسات بزرگ حمل و نقل حجاج، تجارتخانه هاي مختلف و مؤسسات آب رساني (مدينه شبكه لوله كشي ندارد) حكايت از تأثير عميق و ريشه دار حج و زيارت در اين شهر است. با اين حال در پاره اي از نقاط شهر، رگه هايي از زندگي غربي به وضوح ديده مي شود. برخي از خيابان ها لوكس و شيك، با مغازه هايي شبيه سنگاپور و لباس ها و وسايل گران و ساخت آمريكا و انگليس و مشتريان خاص خود مي باشد كه البته معمولا زائران را به آنها امكان دسترسي نمي باشد!

در مدينه زن بي حجاب ديده نمي شود. زن ها همه چادر عربي دارند و اكثر آنها صورت بند دارند كه فقط چشم هايشان از شكاف آن پيداست و روي آن هم پوشيه مي زنند. لباس هاي سياه و دستكش سياه هم دست مي كنند اما معمولاً جوراب به پا ندارند. پوشاندن صورت توسط دختران هم رعايت مي شود و فقط وقتي وارد مغازه ها مي شوند و يا به پزشك مراجعه مي كنند پوشيه را كنار مي زنند.


63

يثـرب

شهر مدينه امروز، با زمان پيامبر تفاوت فاحش دارد.

گذشته از تعداد جمعيت و مظاهر تمدن، وسعت امروز مدينه بسيار بيشتر از زمان پيامبر اكرم است. مدينه قبل از پيامبر شهر كوچكي بوده است. با هجرت پيامبر اكرم اين شهر مركز حكومت اسلامي شد و شهر در اطراف مسجد النبي توسعه يافت.

مسجدي كه آن زمان، پيامبر ساخت، بيش از 1200 متر مربع نبود و آن طور كه در تواريخ نوشته اند ديوارهاي مسجد از خشت خام و ستون هايش از بدنه نخل خرما و سقف آن از الياف و برگ خرما بوده است. خانه پيامبر و علي و زنان پيامبر نيز به صورت اطاق هايي در حاشيه شرقي مسجد بوده و درب آنها ابتدا به مسجد باز مي شده است. در قسمت شمالي مسجد فضايي به صورت بلندي كوتاهي قرار داشته كه فقراي مسلمان (اصحاب صفه) كه خانه و كاشانه نداشته اند درون آن زندگي مي كرده اند.

ستون هاي مسجد هر كدام بنا به دلايل خاصي نام گذاري شده اند. در قسمت شمال غربي مسجد ارتفاعي بوده كه بلال بالاي آن رفته و نداي اذان سرمي داده است.

اكنون از آن مسجد آثاري نيست و بجاي آن، بناهاي عظيم و باشكوهي ساخته شده و توسعه همچنان ادامه دارد. قسمتي از مسجد كه بر مزار قبر پيامبر است داراي گنبد سبز و چند گلدسته است. اين قسمت را عثمانيان ساخته و فرم معماري آن به سبك عثماني است. در بناي اين قسمت رعايت حفظ اثرات مسجد پيامبر شده است; مثلا ارتفاع اذان بلال به شكلي بازسازي شده و ستون هاي مسجد پيامبر با رنگ خاصي مشخص شده است.

مدفن پيامبر محصور و محفوظ مانده است و بالاخره قسمت اصحاب صفه به شكل يك سكو ساخته شده است. (گفته مي شود منازل پيامبر تا سال 90 هجري به شكل اوليه بوده كه توسط وليد اموي تخريب گرديد و مسجد توسعه يافت).


64

در صورت پر شدن مسجد مي توان با پله برقي به بام مسجد رفت. در محوطه هاي اطراف مسجد النبي بازار و دكاكين تخريب و مناطق وسيعي در طرح توسعه قرار گرفته است. كليه مناطقي كه از صاحبان آنها خريداري شده و براي توسعه، به مسجدالنبي اضافه گرديده است، در مجموع معادل مساحت يثرب در زمان پيامبر مي باشد; يعني در واقع شهر يثرب تبديل به مسجد النبي مي شود. در قسمت شرق مسجد النبي، چندين هتل لوكس و چهار ستاره يك تا هفت طبقه قرار دارد، از جمله آنها هتل «الدخيل» است كه بعثه مقام رهبري در آن واقع است. نزديك ترين هتل به مسجد النبي كه در منطقه شرق مسجد النبي و شمال قبرستان بقيع قرار دارد براي جانبازان انقلاب اسلامي ايران اجاره شده است. بازارها و مراكز خريد بطور وسيعي در همين منطقه قرار دارد و انواع و اقسام فروشگاه ها از مواد غذائي تا پوشاك و لوازم برقي به فروش مي رود.

بازارهاي اطراف مسجد النبي بيشتر شبيه بازارهاي اطراف حرم، در شهر مشهد مقدس است و كيفيت و قيمت اجناس عموماً در حدي است كه بتواند زائرين را پوشش دهد.

اجناس عموماً ساخت چين، تايوان، هنگ كنگ، تايلند، مالزي و اندونزي و در درجه بعد ساخت تركيه، هند و پاكستان است. شايد 90% اجناس، حتي اجناسي كه جنبه مذهبي دارد: مثل ساعت اذان گو و تسبيح و سجاده، ساخت كشورهاي غير اسلامي است و اين مطلب كه «بازار مسلمين در قبضه غير مسلمين است»، نكته اي است كه سخت حائز اهميت مي باشد. بديهي است هيچ آثار و نشاني از ايران در اين بازارها ديده نمي شود.

بازارهاي مكه و مدينه در تمام اوقات سال; بويژه در ايام حج رونق دارد و فروشندگان بر حسب ضرورت، غالباًبه زبان هاي فارسي، تركي، اردو و مالزيايي آشنايي دارند. مغازه دارها، اگر سرشان شلوغ باشد اصلا اهل چانه زدن نيستند و آنگاه كه سرشان خلوت مي شود، حجاج ايراني و غير ايراني را با اصرار و الحاح، به داخل مغازه مي كشانند و دقايق طولاني را به بحث و چانه زدن مي گذرانند!


65

دولت سعودي شديداً تلاش مي كند مكه و مدينه را به صورت دو شهر كاملا مذهبي حفظ نمايد و در اين راه، از هر گونه سرمايه گذاري دريغ نمي ورزد. اين امر علاوه بر آن كه براي حفظ حيثيت رژيم سعودي كه مدعي پرچمدار اسلام واقعي در جهان است ضرورت دارد، احتمالا برخي روابط و مسائل اجتماعي را نيز اصلاح مي نمايد. در مدينه حجاب زنان خوب رعايت مي شود و از فيلم هاي پورنوگرافيك و تصاوير مستهجن و رواج ويدئو در معابر و حركات زننده مردان و زنان و معاشرت ناسالم، كمتر اثري ديده مي شود. از سوي ديگر، از لوازم تفريحي عمومي براي جوانان، مثل سينما و كلوپ هاي شبانه و قمار خانه و تآتر و غيره كه در غرب بشدت رايج است نيز خبري نيست. اين واقعيت را نبايد ناديده گرفت كه مراقبت و حفظ ظاهر در اجتماع مكه و مدينه، زمينه را براي رشد فساد كاهش مي دهد، زيرا مناظر مهيّج و ترغيب كننده به فساد، وجود ندارد، اما درمان و جلوگيري از مفاسد اجتماعي در همه جوامع، به رشد فرهنگ و ايمان و عدم وجود تبعيضات اجتماعي و همچنين حضور مردم در صحنه سياسي اجتماعي و آموزشي عميق بستگي دارد.

حضور پليس در همه جا چشمگير است، مثل همه جاي دنيا سه نوع پليس، «عادي يونيفرم پوش»، «بدون يونيفرم و اسلحه»، «فقط با دشداشه و بي سيم» و «پليس مخفي» كه بيشتر و ظيفه خبر رساني و گاه سرپرستي را بر عهده دارد، در شهر و حرم ديده مي شود. معمولا در ساعات شلوغ و بويژه مواقع تجمعات، از نيروهاي مسلح كماندويي نيز براي گشت استفاده مي شود. مراقبت پليس جدي است، ليكن بناي كارشان بر آرام بودن و حفظ آرامش است و از شلوغ كاري و ماجراجويي بشدّت پرهيز مي كنند. خوشبختانه زائرين و مردم مدينه و مهاجران نيز رعايت مي كنند و نزاع و بد رفتاري با مشتريان، قاچاق مواد مخدر كه مجازات مرگ دارد و دزدي، به نسبت جمعيت و بافت جمعيتي، بسيار كم به چشم مي خورد.

گر چه وهابيان بنا بر اعتقادات خود، اطاعت از امر ملك فهد را واجب مي دانند و حكومت نيز مقتدرانه عمل مي كند، ليكن كمتر عكسي از ملك فهد در خيابان ها و دكاكين ديده مي شود و فقط در هتل هاي مهم و ادارات، عكس هاي ملك فهد و وليعهد و ... ديده مي شود.


66

خلقي عظيم در جوار خاك نشين ملكوت

اگر كسي بخواهد همه اقوام و ملل جهان را ببيند، عملا ممكن نيست و اگر كساني هم بخواهند همه اقوام و ملل جهان را در يك نقطه گرد آورند، امر بسيار مشكلي است اما اينك اسلام كه روزي پيروان آن تنها محمد ـ ص ـ و همسرش و پسر عمّش (علي) بودند، ميليون ها پيرو از قبائل و اقوام و ملل مختلف دارد، كه برخي از آنان، هر سال با علاقه، خود را به اين مكان مي رسانند تا زيارت آثار پيامبر و حج خانه خدا كنند. وقتي بعد از نماز، مردم از درب هاي مسجد النبي بيرون مي ريزند، چيزهايي مي بيني كه حتي تصور آن هم در فكر انسان نمي گنجد.

سوداني ها با هيكل هاي درشت و سياه و صورت هاي چاق و گرد و عمامه هاي بزرگ و پيچ در پيچ.

نيجري ها با صورت هايي مشكيِ مشكي، و چشمان سفيد و كلاه رنگ و وارنگ و لباس هاي دراز فيروزه اي، اكثراً جوان و تركه اي.

مالزي ها و اندونزي ها با كلاه هاي سياه و نيز با چشم هاي بادامي و هيكل هاي ريزه ميزه و زن هايشان با مقنعه هاي سفيد بسيار بزرگ، و آرام، انگار كه در دنيا هيچ خبري نيست! با كيفي كوچك به گردن.

عرب ها ريز و درشت، با دشداشه هاي سفيد و چفيه هاي سفيد يا سرخ، برخي با عقال و برخي بدون عقال.

پيرمردهاي هندي با كلاهي كوچك شبيه جواهر لعل نهرو، دراز و استخواني با ريشي دراز اما محترمانه.

پاكستاني ها و كشميري ها شبيه ايراني ها اما سياه تر با پيراهن هاي دراز و چاك دار.

ترك ها با لباس هاي متحدالشكل، كت و شلوار كرمي با كيفي به همان رنگ و پارچه به گردن آويزان كرده اند. دسته دسته تركي حرف مي زنند و آرام آرام حركت مي كنند.


67

و بالاخره ايراني ها، زن ها چادر به سر با علامت كاروان خود و مردها با لباس هاي معمولي و باز هم اقوام ديگر، از دراز دراز تا كوچك كوچك، كلاه ها متنوع، لباس ها عجيب، حركات مختلف. حركت، سكون و باز هم حركت، انگار كه مؤمنين و اصحاب پيامبر آمده اند تا در مقابل اين خاك نشين ملكوت رژه بروند. وقتي در صف نماز مي ايستي باز هم احساس مي كني كه رسول خدا اين خلق عظيم را به نيايش خدا فرا خوانده است، يكي دست به سينه گذارده است، يكي در روي شكم محكم چسبانده است و شيعه ها و مالكي ها هم دست ها را رها كرده اند. صفوف مرتب و كلام خدا در سكوت مطلق طنين انداز است. به ركوع مي روي در سمت راست خود پاي كوچك و سفيدي را مي بيني و در سمت چپ پاي سياه و كلفت صحرا نشين! وقتي ايستاده اي و اينها از كنارت مي گذرند صداها نامفهوم است، آهنگ كلام ها ناآشناست، هر كسي به زباني سخن مي گويد، عربي، آفريقي و بعد فارسي، تركي و ... زبان هايي كه نمي فهمي چه مي گويند! اما احساس مي كني همانطور كه سنگريزه ها و جمادات تسبيح خداوند را مي كنند، انگار اين آيات الهي كه از پرتو نور نبوي تشعشع يافته اند، خدا را تسبيح مي كنند. بسياري از اين فرق ها و تفاوت ها ناشي از محيط است. آيا اين نشان نمي دهد كه خداوند درون انسان ها و قلب هايشان را يكسان آفريده است؟ هنوز لباس ها در تن هاست و تمايزها مشخص.

كدامشان زودتر به ميقات مي رسند؟!

امروز صبح جماعتي از حجاج را ديدم كه كنار ديواري روي مقواها خوابيده بودند و باران شبانگاهي زيرانداز و رواندازهايشان را خيس كرده بود، و باز هم امروز عصر ديدم كه كاميون ده چرخي كيف هاي سامسونت كاروان كويتي ها را بار مي زند. كداميك زودتر به ميقات مي روند و كدام شان هاجر وار در دامان خداوند مي خسبند ؟!


68

زائران ايراني در شهر پيامبر ـ ص ـ

چهره ايراني ها در بين ملل ديگر، متمايز است و از دور داد مي زند. از همه جاي ايران آمده اند، بيشتر مردها با شلوار و پيراهن معمولي هستند و گاهي هم عرب هاي خوزستاني با دشداشه و كردها با لباس كردي، و زن ها هم همگي چادر كُدري به سر كه آرم كاروان را پشت سرشان دوخته يا سنجاق كرده اند. البته شمالي ها اكثراً و چادرشان را هم پشت گردن شان گره مي زنند و انگار كه به شاليزار آمده اند جسور و محكم راه مي روند.

همينطور كه به مغازه ها نگاه مي كني مي فهمي كه پرو پا قرص ترين مشتري ها ايراني ها و بعد ترك ها و بعد اقوام ديگر هستند. دسته دسته و اكثراً با همراهي يك مرد مشغول ورانداز كردن پارچه ها و روبالشي ها و ... بعد چانه و چانه و چانه. مغازه دارها هم در معامله با ايراني ها استاد شده اند از اول قيمت ها را سه برابر مي گويند و بعد كه چانه ها زده شد قدري ناز مي كنند و بالاخره ... معامله تمام! اينطور كه من فهميده ام لوازم الكترونيكي و برقي قيمتش حداقل 20% بيشتر از ايران است تنها چيزي كه مي شود خريد لباس هاي حاضر و آماده و پارچه است كه ممكن است قيمت آن يكسان و يا كمي ارزانتر از تهران باشد. اكثريت همين نظريات را بيان مي كنند ولي باز هم خريد مي كنند. عطش بي پايان خريد، مشخصه بزرگ ايراني هاست كه گاه همه چيز، حتي عبادت را تحت تأثير قرار مي دهد. هنگام نماز كه بنا بر سنت عمومي، همه جا بسته مي شود ايراني ها آخرين كساني هستند كه از مغازه ها خارج مي شوند و گاه مغازه دار چراغ را خاموش و عازم مسجد است كه باز گروهي از ايراني ها سر مي رسند و بداخل مغازه سرك مي كشند!


69

تركيب سني ايراني ها هم جالب است، برخي كشورها در اين زمينه سياست گذاري مشخصي كرده اند، مثلاً نيجري ها اكثراً زير 40 سال و غالباً جوان هستند و يا ترك ها بين 55 ـ 40 سال و همگي سالم و قبراق، ما در اين زمينه افراط و تفريط كرده ايم. تركيب سني ايرانيها از 18 ساله تا 90 ساله است و اين را هم بگويم كه بدون ترديد بالاترين سنين و مريض ترين و در يك كلام عليل ترين حاجي ها در بين ايراني هاست. عده قابل توجهي از حجاج عادي ايراني با ويلچر حركت مي كنند، بعضي امراض مزمن حتي سرطان، رماتيسم و آرتروز و نابينايي كامل دارند. خلاصه به همين دليل هم بزرگ ترين و عظيم ترين و پر خرج ترين تشكيلات درماني و بهداشتي را ايران ايجاد كرده است و هميشه هم مشكلات وجود دارد.

از همه اين حرف ها كه بگذريم بالاخره حاجي ها دو دسته واضح هستند دسته اي كه بيشتر وقت خود را صرف تماشاي معابر و دكاكين و ماشين ها و صحبت هاي بي سروته مي كنند و دسته اي كه عبادت و نماز جماعت و دعا و حضور قلب و معراج قلوب را سرلوحه كار خود كرده اند. گرچه به نظر مي رسد كه اينجا وقت زياد است ولي طلوع و غروب خورشيد دست ما نيست و تا چشم باز كني در فرودگاه جده منتظر بازگشتي!


70

راه اندازي بيمارستان در مدينه منوره

بيمارستاني كه در مدينه ايجاد كرده ايم داراي چهار درمانگاه تابعه و داراي بخش هاي داخلي و جراحي و اطاق عمل و پلي كلينيك و واحدهاي ديگر است. بيمارستان عملاً به همه مليت ها سرويس مي دهد، بويژه آن كه ويزيت پزشك، دارو و جراحي رايگان است.

امسال بحمدالله تعداد اعمال جراحي اورژانس، كمتر از ده بود و چند مريض بد حال نيز براي جراحي به بيمارستان هاي سعودي فرستاده شدند. تعداد بيماران بستري ديابتي، قلبي، امراض رواني و داخلي، قابل توجه بود. بسياري از آنان به دليل كهولت سن، وضعيت عمومي نامناسبي داشتند.


71

هر كسي به زباني مي خواند و اشك مي ريزد

ديشب كه از كنار حرم حضرت رسول مي گذشتم، درها بسته بود (از ساعت 9 شب تعطيل مي كنند) و نگهبان ها پاس مي دادند، مردي از اهالي تركيه دو متري ديوارها ايستاده بود و چندان بلند بلند خطاب به رسول الله فرياد مي زد كه شبيه به دعا نبود.

مي گويند اين دعاها زودتر اجابت مي شود; زيرا همراه با اصرار و خواستن است. ايراني ها شب ها از ساعت يازده به بعد در اطراف حرم پيامبر و بقيع دسته دسته جمع مي شوند و سوزناك و حزن انگيز دعا مي خوانند. رسول خدا فرمود: «دعا مخ عبادت است.»

عرب ها هم مي آيند، ترك ها به تركي، پاكستاني ها به پاكستاني و افغاني ها به فارسي ناله مي كنند. انسان احساس مي كند در اين فضا كه ميلياردها ريال براي ساختمان ها و تجملات خرج شده، خاك است كه شفاعت مي كند.


72

اهل سنت و حضور در مسجد و نماز جماعت

اهميت و شتابي كه اهل تسنن و عرب ها براي خواندن نماز، به «جماعت» دارند، بدون ترديد از سنت هاي نبوي و الگويي براي تمام مسلمانان است. نمازها را در پنج وقت مي خوانند. نماز عصر را حدود ساعت چهار عصر و نماز عشاء را حدود ساعت 30/8 (احتمالاً زمستان ها زودتر). وقتي اذان از بلند گو پخش مي شود ده دقيقه صبر مي كنند. در اين ده دقيقه مغازه ها همه تعطيل مي كنند، دستفروش ها بساطشان را جمع مي كنند. بسياري از ماشين ها حتي در محل توقف ممنوع پارك مي كنند و حركت به سمت مساجد شروع مي شود....

بجز مسجد النبي و مسجد بلال كه بارها در آن نماز گزارديم، حدود ده مسجد ديگر را هم در مدينه ديديم.

آنها براي سادگي و پاگيزگي مسجد اهميت قائلند.

مساجد را زينت نمي كنند و غالباً كف آن را با موكتي كه محل گذاردن پاها را مشخص مي كند، فرش مي كنند. مساجد را تميز نگه مي دارند و معمولاً به دليل شستن پاها هنگام وضو و شستن موكت ها هر چند وقت يكبار و استعمال مختصري عطر، بوي بد و زننده پا در آن استشمام نمي شود. مسجدي كه نهايت سعي در تزئين آن انجام شده، قسمت هاي توسعه يافته مسجدالنبي است كه بدليل اثرات حيثيتي و سياسي براي دولت سعودي مي باشد; زيرا دولت سعودي خود را پرده دار كعبه و خادم حرمين مي داند.

مسجد در زمان رسول الله نه تنها محلي براي گزاردن نماز بلكه كانون بزرگ سياسي عقيدتي بوده است. رسول خدا در كنار ستون وفود هيأت هاي مختلف و سران مذاهب را پذيرفته و در كنار ستون تهجّد نماز شب بجاي مي آورد.


73

در كنار ستون سرير استراحت نموده و به سؤالات مردم پاسخ مي گفت. مهاجرين نيز در كنار ستوني به همين نام اجتماع كرده و مذاكره مي نمودند. تجمع اصحاب صفه نيز در كنار مسجد صورت مي گرفت. امروز در مساجد مكه و مدينه اين سنّت ها منسوخ شده است و تنها كاري كه در آنها صورت مي گيرد، انجام پنج وعده نماز جماعت مي باشد. البته گاهي پس از نماز مغرب سؤال و جواب در محدوده احكام حج و نماز نيز صورت مي گيرد اما در مجموع نهايت دقت به عمل مي آيد تا وارد مسائل سياسي، بخصوص مسائل مربوط به آمريكا و غرب نشود و بحث هاي اجتماعي و فرهنگي هم انجام نگيرد. در قنوت كه يكي دو سالي است ميان آنها مد شده و در آخرين ركعت نماز مغرب خوانده مي شود، معمولا امام جماعت حدود ده دقيقه دعا مي خواند (اين دعا امسال در همه مساجد راجع به بوسني و هرزگوين است) و مقداري هم دعا به مؤمنان و نفرين به مشركان و كافران مي گويند كه كليّات است و مصاديق آن معلوم نيست و ليكن سخني از اسرائيل و كشمير و هند و هزار جاي ديگر كه مسلمان ها در آنجاها زير ستم هستند، گفته نمي شود. در نماز جمعه هم كه عملاً در همه مساجد برگزار مي شود;

اولاً ـ خطبه ها كوتاه است و حداكثر سه ربع بيشتر بطول نمي انجامد.

ثانياً ـ بيشتر مضامين فقهي و اخلاقي بخصوص راجع به حج بحث مي شود و باز هم دقت مي شود از حرف هاي آنچناني پرهيز شود. بر اثر فتاوي حضرت امام و ساير مراجع ـ قدس سرهم ـ حضور ايرانيان در صفوف نماز جماعات، از سال هاي قبل به مراتب بيشتر است ولي هنوز هم گاه شاهد دير آمدن هموطنان و يا حضور در صفوف عقب و كاهلي آنان هستيم. يكروز پس از نماز، ايرانيان را كه بطور فرادي (تك) نماز مي خواندند شمردم 30 نفر بودند!


74

بقيع; مدفن انسان هاي پاك

اينجا هزاران انسان پاك را در خود جاي داده است. چهار تن از امامان شيعه، زنان پيامبر، شهداي اُحُد، امّ البنين همسر حضرت علي، صدها تن از حافظين قرآن و چند هزار تن از شهداي تهاجم يزيد به شهر مدينه، از جمله دفن شدگان در آن هستند. بقيع قطعه زمين بزرگي است كه چند خيابان خاكي، با كناره هاي سيماني، در آن كشيده شده است. قسمت هاي ناهموار زياد دارد. اطراف قبر امامان شيعه را هم مثل باغچه، يك كناره سيماني كشيده اند، همه قبرها به اندازه يك وجب از زمين بلندتر است; يعني قدري خاك روي آن كپه كرده اند و دو تكه سنگ نيز روي سرو ته آن گذارده اند، بدون هيچ نام و نشاني وقتي از اهل مدينه يكنفر فوت مي كند پس ازنماز مغرب ، نماز ميت مي خوانند و بعد زير تابوت را گرفته به قبرستان مي برند. ظرف يكربع ساعت جنازه را دفن كرده رويش خاك مي ريزند و سپس در مدخل گورستان همه مشايعين بابستگان دست مي دهند و بعد همه به خانه هاي خود مي روند. وديگر همه چيز تمام مي شود از پخش خرما و نشستن بر سر گور، برگزاري مجلس فاتحه و غيره خبري نيست! فقط گاهي در انتهاي نماز جماعت در مساجد، نماز رحمت و مغفرت براي مردگان خوانده مي شود. زنان را نيز به گورستان راهي نيست.


75

بر فراز تپه هاي خاك و در كناره گور ائمه ـ عليهم السلام ـ چند پليس ايستاده و مراقب اوضاع مي باشند، پليس هايي كه لباس عربي به تن دارند نيز در اطراف پرسه مي زنند، اينها غالباً تذكرات ايدئولوژي به هندي ها و پاكستاني ها مي دهند. اما كسي با ايراني ها بحث نمي كند، فقط مراقبت مي كنند كه نزديك قبرها نيايند. مردم دسته دسته يا تنها در كناره ها و يا روبروي مزار ائمه و شهدا نشسته و يا ايستاده اند. آفتاب گرم صبحگاهي همه جا را پوشانده و غبار ناشي از تردد، به هوا برخاسته است. بعضي دعا و عدّه اي قرآن مي خوانند و برخي آهسته در خويش مي گريند. در بقيع حتي يك درخت كه بتوان لحظه اي زير سايه آن آسود وجود ندارد. فقط خاك است كه بر سر ومغز زائران فرود مي آيد. روحاني ايراني با دو عرب بحريني همديگر را در آغوش گرفته و مي گريند. به بيرون مي آيم، در آستانه درب ورودي، مداحي از اهواز زن ها و مردها را جمع كرده ومصيبت حضرت زهرا را مي خواند. مردم سخت مي گريند. وقتي شب ها از كنار بقيع رد مي شوي، در پشت نرده هاي آن و در تاريكي، زن ها و مردها را مي بيني كه بقيع را مي نگرند و آرام آرام اشك مي ريزند. گاهي هم بعضي كه صداي خوبي دارند آرام اشعاري ترنّم مي كنند.

مدينه شهري است كه علي رغم مدنيت جديد و محو آثار پيامبر و تلاش براي تغيير چهره آن، روح را به زمان رسول خدا مي كشاند، مساجد مختلفي كه در نقاط مختلف آن هستند، مسجد پيامبر، گور پيامبر، آثار شهداي احد، بقيع، نخلستان هاي اطراف آن، كوه هايي كه از دور به شبح سياهي شبيه هستند، و آرامشي كه در شهر وجود دارد، انسان را به حضور بيشتر در آن علاقمند مي كند اما...


76

گمشده اي كه هرگز ...

زائرين كه روزها و شب ها را در آن سپري مي كنند و به همه جا، خيابان ها، بازارها، حرم، مساجد، نخلستان ها و يا بقيع سر مي كشند، دنبال گمشده اي هستند كه هرگز آن را نمي يابند، و آن مزار فاطمه دختر پيامبر است. براستي فاطمه در كجا مدفون است و چرا مدفن او مشخص نيست ؟ هر كسي حدسي مي زند و چندين نقطه بعنوان مدفن فاطمه مطرح است. همه مي دانيم كه مدفن فاطمه را علي، حسن و حسين و شايد همه امامان شيعه مي دانسته اند. اما هرگز محل آن افشا نشد. اين راز هرگز آشكار نخواهد شد، زيرا فاطمه نخواسته است. گويي فاطمه كه پس از مرگ پدر، غمناك و حزين، شاهد حزن آورترين صحنه هاي تاريخ اسلام بوده است، با مرگ زودرس وپنهان كردن خود، خواسته است فرياد درگلوي خويش را براي هميشه، براي همه عصرها و براي همه نسل ها به ميراث گذارد.


77

نگاهي از درون(2)

تأليف : سيد مسيح هاشمي

هجرت

خام را جز آتش هجر و فراق كه پزد كه وارهاند از نفاق چون توئي، تو هنوز از تو نرفت سوختن بايد تو را در نار تفت

هنوز آفتاب غروب نكرده است، سوار بر ماشين ها شده به طرف مكه مي رويم. سر راه، در ترمينال، پليس پاسپورت ها را كنترل و اسامي را وارد كامپيوتر مي كند تا مبادا كسي دوباره به مدينه بازگردد. اينجا هم غلغله است و حاجيان از ملّيت هاي مختلف، ساك به دست و بقچه بر سر، براي سوار شدن به ماشين ها لحظه شماري مي كنند. يك ساعتي توقف داريم كه غروب مي شود.

سرانجام راهي ميقات مي شويم، صفوف جماعت كوچك و بزرگ را مي بينيم كه در دو سوي جاده، به نماز مغرب و عشا ايستاده اند.

هنوز چند كيلومتري نرفته ايم كه از اتوبان خارج مي شويم; اينجا مسجد شجره است، مسجد شجره يا ذوالحليفه در منطقه آبارعلي است; جايي كه علي ـ ع ـ چاه هاي بسياري حفر كرد و همه را وقف مستمندان نمود. زائران اينجا با خدا قرار ملاقات دارند!

در اينجا لباس ها، كه عيوب و ناخالصي ها را پوشانده و براي همه، شخصيتي ايجاد كرده است، فرومي ريزد. حتي كفش نيز نبايد دوخته شده باشد و نبايد پا را بپوشاند.

انسان هاي سفيدپوش، دسته دسته به مسجد وارد و يا از آن خارج مي شوند. داخل مسجد دسته هاي سپيدپوش پيرامون يك نفر حلقه زده اند و مرتب اعلام آمادگي براي ملاقات با خدا مي كنند. مي گويند:

«لبّيك اللهمّ لبّيك ..»

و جواب مي شنوند: «لبّيك».

آنان كه كر بوده اند يا كر شده اند و يا خود را به كري زده اند، اين جواب را نمي شنوند، همانطور كه قبلاً هم بعضي حرف ها را نشنيده بودند!

اينجا محفل ساده اي است، ديوارهايش از زينت و تجمل و اشرافيت بكلّي تهي است. فضا ملكوتي است و بدون آن كه مصيبتي خوانده شود اشك ها روان و حضور احساس مي گردد.


78

احرام

در علم روانشناسي هرگاه بخواهند شخصي، از افكار خارجي بريده شود و به خويشتن توجه كند، همينطور در زندان ها وقتي بخواهند مجرم به جرم خود فكر كند تا ابراز ندامت و يا اعتراف نمايد، بجاي بحث هاي طولاني فلسفي و كلامي و وادار كردن شخص به مطالعه كتب فلسفه يا دعوا و جرّ و بحث، سعي مي شود كه همه ارتباطات خارجي شخص قطع گردد. در حال احرام نيز وضع اينگونه است، ده ها كار را نبايد انجام داد. كارهاي روزمره كه همگي ارتباط شخصيتي با دنياي خارج برقرار مي كنند; مثل عطر زدن، شانه كردن، نگاه در آينه، كندن گياه و يا حتي كندن يك مو از بدن، و ... و بدين ترتيب است كه راهي براي گذر به درون باز مي شود.

بهر حال حركت در سياهي شب به سوي مكه آغاز مي شود. آن هم لبيك گويان ـ انفرادي و دسته جمعي ـ هنوز هوا روشن نشده كه به مكه مي رسيم. شهري با ساختمان هاي بلند و پر از تجارتخانه و مؤسسه تجاري. روحاني كاروان همه را صف مي كند كه برويم طواف.

به سوي مسجدالحرام روانه مي شويم. بناي عظيمي كه از سنگ و بتون در اطراف كعبه بنا شده است و در اطراف آن بازارهاي مختلف و مغازه هاي اغذيه فروشي و بوقِ گوش خراش ماشين ها و تونل. از فراز مردمي كه سعي بين صفا و مروه مي كنند، رد مي شويم و در يك لحظه به كعبه مي نگريم. اين همان است كه ميليون ها مسلمان در سراسر جهان روزانه از هزاران كيلومتر فاصله، رو به سوي آن مي ايستند و نيايش مي كنند؟ اين كه چيزي جز تكه هاي سنگ سياه نيست!


79

در اطراف كعبه انبوهي از خلق سفيد پوش را مي بيني كه همچون پروانه ها در چرخش اند. در گوشه اي حجرالاسود و در اين سوتر غرفه اي كوچك; مقام ابراهيم. اما انگار كعبه از يك سو درازتر است. آنجا حِجر اسماعيل است. مكان زندگي اسماعيل و مادرش و اينك مدفن آنها. درنگ جايز نيست، بايد دست از زير پارچه بيرون آوريد و با خدا بيعت كنيد و به سيل جمعيت بپيونديد.


80

بيعت

جاهلان تعظيم مسجد مي كنند در جفاي اهل دين جد مي كنند آن مجاز است اين حقيقت اي خران نيست مسجد جز درون سروران كعبه مردان نه از آب و گل است طالب دل شوكه بيت الله دل است

اكنون در آستانه طوافي. اول با خدا دست بده; يعني بيعت كن. حجرالاسود سمبل دست خدا در زمين است. وقتي دست دادي از بيعت هاي پيشين; بيعت با زراندوزان و زورمندان و تفكرات شيطاني شرقي و غربي و ... آزاد مي شوي. در ميقات بدن خود را آزاد كردي، اكنون رشته هاي تفكر خود را آزاد كن.

با حجرالاسود تماس برقرار كن و اگر به دليل ازدحام تماس ممكن نشد، اشاره هم كافي است.

امروزه عدّه اي براي استلام حجر، مرتكب معصيت مي شوند و احياناً خود را در معرض هلاكت نيز مي اندازند. آنان نمي دانند كه امام صادق ـ ع ـ همه را از اين امر بازداشته است.


81

طـواف

بعد از بيعت نوبت طواف است. طواف حركتي است فراگير، كه همه كائنات را فرا گرفته است. هستي و خلق و نشأت در گرو طواف است. از كوچكترين ذرات جهان تا بزرگترين كرات عالم، همه حركتي طواف گونه دارند.

از كدام طرف بچرخيم؟ قلب خود را به قلب عالم هستي نزديك كن. مقام و جايگاه خود را بازياب، اينك دست خدا را احساس مي كني كه بر پشت تو است و مي گويد مخلوقم، اهل بيتم، اينجا خانه من، خانه تو است.

در طواف و سعي، دو جنبه بارز است; يكي اتصال به آفرينش و كائنات و حركت در جهت و مسيري كه تمامي ذرات عالم صيرورت مي يابند; يعني يافتن هويت در اين كهكشان عظيم و اين خلقت بي منتها و اتصال به خالق هستي و خروج از هيچي و پوچي. و نيز يافتن هويت فرهنگي و تاريخي.

اينجا نخستين نقطه از دريا است كه به خشكي تبديل شد. نخستين انساني كه برگِرد آن طواف كرد آدم بود و نخستين سنگي كه آدم كنارش پا نهاد و بر آن بوسه زد; حجرالاسود بود. خانه اي كه معمارش ابراهيم ـ ع ـ بود و هنگام ساختن آن، روي سنگي كه اكنون در غرفه است، پا مي نهد. همه انبيا; از هود و صالح و شعيب و موسي و عيسي و ... آن را طواف كرده اند و عدّه كثيري از آنان در كنارش دفن شده اند.

پيامبر خدا ـ ص ـ مشركين را از اطراف كعبه مي راند و حج ابراهيم را احيا مي كند و در روز عيد قربان برائت از مشركين را اجرا مي نمايد و ... بالاخره در آخرالزمان ظهور قائم ـ عليه السلام ـ از كنار آن خواهد بود.


82

به اين ترتيب تو همان اعمالي را انجام مي دهي كه از ابتداي خلقت، همه صالحان و پاكان و موحّدان انجام داده اند. با يافتن اين هويت فرهنگي ـ تاريخي، از بند هويت هاي كاذبي كه مستكبران و زرمندان ـ بنا بر مقتضيات قومي و قبيله اي و اقتصادي و فرهنگي ـ ساخته اند آزاد مي شوي و در مسير هستي و آفرينش و در مسير تاريخي و هويت فرهنگي صالحان و موحّدان قرار مي گيري و خويشتن فراموش شده را باز مي يابي.

طواف عبادتي است كه با جسم و با حركت انجام مي گردد، نه همچون رياضت كشان و عابدان صومعه در محراب هاي خنك و خلوت. نسيم و عطر الهي را در دل گرماي سخت و حركت بدن در ميان انبوهي از مردم ـ اعم از زن و مرد ـ در حالي كه عرق سياهان به تنت مي مالد و لگد كوبت مي كنند و گهگاه تنه مي زنند، احساس مي كني. گويي كه خدا اين بار عبادت تو را در اين سرزمين و ميان اين مردم و اين شرايط عجيب طلب كرده است.


83

سعي

يك دسته گل كو؟ اگر آن باغ بديديت يك گوهر جان كو، اگر از بحر خداييد

مقام ابراهيم در شمال كعبه به فاصله حدود 13 متر از آن قرار دارد و عبارت از سنگي است كه حضرت ابراهيم به هنگام نماز يا ساختن كعبه، روي آن مي ايستاده است. و تو با قرار دادن مقام ابراهيم در ميان خود و كعبه، بواقع عهد مي بندي كه ابراهيم وار از نمازگزاران باشي و بدين ترتيب بر هويت تاريخي خود تأكيد مي كني. پس از آن سعي مي كني. مي گويند محل سعي فيمابين دو كوه صفا و مروه است.

بر روي اين مسير و صخره ها سالني دو طبقه ساخته اند كه تماماً از سنگ و بتون است و از يكطرف درهاي متعددي به سمت بازار ابوسفيان از آن باز مي شود، طرف ديگر آن هم متصل به مسجدالحرام است. وقتي در مسير، از صفا به مروه يا بالعكس حركت مي كني، در قسمتي از مسير كه با مهتابي هاي سبز مشخص است و كعبه هم در اين قسمت ديده مي شود، بايد به شكل هروله; يعني شبيه دويدن شتر حركت كني. در صفا از وراي ستون ها مي شود كعبه را مشاهده كرد. صفا اصولاً بلندتر است و شايد ارتفاع آن به 15 تا 20 متر برسد. بعضي ها مي روند ساعتي در بالاترين نقطه آن مي نشينند و دعا يا قرآن مي خوانند.

سعي يادآور تلاش هاجر براي كسب آب است. اكنون تو كه هويت خويش را در عالم خلقت يافته اي و مسير تاريخي خويش را، كه مسير ابراهيميان است، پيدا كرده اي، به دنيا برگرد و سعي كن، امّا نه سعي دنياپرستان، بلكه سعي موحّدان، سعي هاجرگونه.

هاجر كه با آگاهي و توكّل و متعبّدانه زندگي در اين صحراي خشك را پذيرفته بود، در جستجوي آب به آسمان ننگريست. برخاست و «سعي» كرد.

در سعي، با هروله غرور شكسته مي شود و گناهان مي ريزد و بنابر قول امام صادق ـ ع ـ ستمگران و سركشان ذليل و خوار مي شوند.


84

تقصير

اكنون كه تو آزاد شده بيت عتيق گشتي، نحوه حركت و برخورد خود را در زندگي مادي تمرين كردي، آب رحمت الهي را در جوي سعي يافتي و كوير تشنه روحت را سيراب نمودي و از تنهايي بدر آمدي و در درياي رحمت زمزم شناور گشتي، از سنگستان مروه بيرون آي، اثري از حضور خود در اين نمايش بشري بجاي گذار (تقصير كن) و به زندگي بازگرد.


85

عرفات

روز هشتم ذي حجه است كه هنگامه رحيل مي رسد. باز هم بايد داخل احرام شد و حركت كرد، گويي كه حركت نيز از اركان حج است. نيازي نيست كه به ميقات ها بروي، زيرا كه در حَرَمي. هر كجا كه هستي باز لباس ها را بريز و آن دو پارچه را بر خود ببند و آماده حركت شو. اكنون زمان حج تمتع است.


86

ساعت دو بعد از ظهر است و خورشيد مي تابد. پزشكان و پرستاران و پرسنل درماني بايد زودتر از همه كاروان ها به عرفات بروند; زيرا شب هنگام كه حجاج از راه مي رسند بايد همه چيز آماده باشد. اتوبوس ها سقف ندارد. به سرعت سوار مي شويم و در زير آفتاب سوزان، لبيك گويان، بسوي دور دست ها، دورترين نقطه حرم كه در بيست كيلومتري ما قرار دارد، به راه مي افتيم. از كناره تپه اي رفيع كه كاخ ملك فهد در بالاي آن است مي گذريم. سرزمين عرفات، مشعر و منا چيزي جز بيابان نيستند و هيچ مرز طبيعي و جغرافيايي آنها را از يكديگر جدا نمي كند. اين كوه هاي كوچك كه از دوران اول زمين شناسي بر جاي مانده اند، گويي تكه سنگ هاي سياه و زشتي هستند كه بر روي هم ريخته شده اند، و رمل هايي در بيابان هاي دره مانند وجود دارد كه حتي به خار هم اجازه رستن نمي دهد، تنها گهگاه چيزهاي شبيه به درخت، اما خشك و بدون برگ بر فراز اين كوه ها ديده مي شود. عجيب مي نمايد كه خداوند، خداوندي كه آفريننده ياقوت و مرواريد و جنگل هاي سرسبز و رودهاي خروشان و آبشارهاي زيباست، اين سرزمين خشك و زشت را براي شكوهمندترين و زيباترين عبادت بشري انتخاب كرده است. در اين بيابان ها كه هيچ ندارد و تو نيز هيچ نداري بجز تكه اي پارچه بر بدن و مختصري خرده ريز. چيزي نيست كه توجّه تو را به خود جلب كند، و تو نيز انگيزه اي بجز عبادت و حضور براي اطاعت امر خدا در اين گرماي سخت و بيابان خشك نداري، و بعد تفكر و برگشت به خويش و بريدن از دنيا، دنيايي كه اصلاً در اطراف تو وجود ندارد، گرچه موقتي است.

عرفات امروزه با سال هاي قبل تفاوت زيادي نموده است. خيابان كشي، وجود نورافكن هاي زرد، درختكاري، ساخت توالت ها و لوله كشي از اقداماتي است كه چهره عرفات را عوض كرده است. گرچه انجام چنين كارهايي موجب رفاه نسبي حجاج مي گردد و ضروري به نظر مي رسد ولي مي شد اين اقدامات را بشكلي انجام داد كه چهره بيابان و طبيعت ـ حتي الامكان ـ حفظ گردد.

كوه جبل الرحمه كه در مقابل ماست، سابقه تاريخي دارد و گويند كه محل هبوط آدم و حواست.

حسين ـ ع ـ كه حج را رها كرد و به سوي شهادت شتافت، در سر راه خود برفراز اين كوه دعاي زيباي عرفه را خواند.

پيامبر نيز در آخرين حج خود ـ حج وداع ـ بر آن ايستاد و مسائل فرهنگي، سياسي و عبادي را براي مردم تشريح كرد.

ظهر روز نهم ذيحجه است. با اذان ظهر نيت وقوف مي كنيم. وقوف، سكون و ماندن نيست بلكه توقف كوتاه و موقتي است. از حال تا غروب بايد در عرفات باشي. واجب، ماندن است ولو آنكه بيشتر آن را هم در خواب باشي!

اما هيچكس نمي خوابد و در حالي كه خورشيد به شدت مي تابد و عرق از بدن مي ريزد، همه در حال عبادتند. اهل تسنن دعاي مخصوص روز عرفه را و شيعيان دعاي امام حسين ـ ع ـ و يا امام سجاد ـ ع ـ را مي خوانند. جانبازان كه در همسايگي ما هستند بلندگو گذاشته و با تضرع و زاري دعا مي خوانند. دعا در پايان به ياد حسين منتهي مي شود و شدت گرما و فضاي عاطفي، كربلا را تداعي مي كند.

غروب نزديك مي شود و ندا مي دهند كه آماده حركت باشيد. مشعر در پيش است. آنها كه عارف شدند و شناختند، بايستي به وادي شعور قدم نهند.


87

تغيير آب و هوا و ... موجب شده است كه تعداد بيماران رو به ازدياد نهد. اين ها اكثراً دچار امراض تنفسي و لارنژيت هستند. بعضي هم كه پير و ناتوانند و طاقت گرما را ندارند. به هر حال بستريشان مي كنيم.

هنوز هوا تاريك و روشن است كه فرياد اذان بلند مي شود. ناگهان عرفات در سكوت مي رود و بيش از يك ميليون انسان به نماز مي ايستند، غالباً در جماعت هاي كوچك.

روحاني كاروان پزشكي اعلام مي كند: به علت سابقه راه بندان هاي طولاني، پياده خواهد رفت، ما نيز متابعت مي كنيم و به صورت كاروان بزرگي، همچون ذره اي از اين اقيانوس انسان ها به راه مي افتيم. يك جفت دمپايي، دو تكه پارچه بر تن و كوله پشتي مختصري، تمام دار و ندار ما را در اين هجرت تشكيل مي دهد، به زحمت از ميان اتوبوس ها و ماشين هايي كه در كنار هم توقف كرده و مشغول سوار كردن هستند رد مي شويم و همراه با هزاران انسان ديگر به سمت مشعرالحرام مي رويم.


88

مشعر

... راه رفتن ادامه دارد. نيازي به پرسش براي يافتن مسير نيست. كافي است همچون جويباري كه در جستجوي درياست، تن را به «قضا» بسپاري ...

در كناره راهي كه عرفات را به مشعر متصل مي كند، حركت مي كنيم. در كناره جاده كهنسالان يا كساني كه بار زيادي دارند منتظر توقف ماشيني هستند كه بر آن سوار شوند. اينها اكثراً كساني هستند كه از آفريقا، يمن، اتيوپي، هند و پاكستان با اتوبوس و كشتي و در مشقت فراوان خود را به مكه رسانده اند و چون پولي در بساط ندارند، اثاث زندگي خود را به دوش مي كشند. بهر جا كه مي رسند، بساط خود را پهن مي كنند و چون به حركت در مي آيند، اثاث را نيز با خود مي برند. تنها سايه و يا تاريكي شب براي اقامت آنان كفايت مي كند.

با اشاره مأمورين، از اتوبان به سوي بيابان سرازير مي شويم. در دوردست نه چندان دور، سيل عظيمي از انسان ها طي مسير مي كنند. اين «طريق المشاة» است. اتوباني بسيار عريض شايد صد متر، كه مخصوص پياده ها ساخته شده. چراغ هاي خياباني طرفين، و نور ماه و چشمان ما كه اينك به تاريكي عادت كرده جزئيات را بخوبي به تصوير مي كشند. اينك صدها هزار انسان، آرام همچون رودي عظيم به سوي مشعر گام بر مي دارند. برخي زنان آفريقايي كودكان خردسال را به پشت بسته اند، عده اي تمام اثاث خود را در يك لگن بر سر نهاده اند، و پيرمردهاي هندي با هيكلي تكيده و استخواني، در خود فرو رفته و آرام ذكر مي گويند. جوانكي كه يك پايش كوتاه بود چوبي در دست داشت و لنگان و پر مشقت راه مي رفت. با خويش مي گويم: چگونه اين راه دراز را مي پيمايد! و جواني آفريقايي، مادر پير و تكيده خود را بر پشت گرفته و عرق ريزان و خندان همراه ما مي آمد، اين جماعت عظيم اكثراً مالي نداشته اند تا ماشيني كرايه كنند و سعي مي كنند كه در حداقل قيمت، حج كنند. سعي شان مشكور و حج شان مبرور.


89

اسلام كه دين عزت و سلامت است، چرا بايد پيروانش در ضعف بمانند؟! و چرا سياست هاي تحميلي اجازه ندهد انسان هايي كه براي حج مي آيند، به تبادل افكار و چاره جويي براي رفع معضلات كشورهاي اسلامي و برداشت صحيح از تعاليم اسلامي نمايند. حداكثر كوشش انجام مي شود تا مناسك بصورت اعمالي تكراري، بدون شناخت، بدون شعور و در نتيجه خالي از عشق انجام شود و حاجيان را با دست هاي خالي از معرفت و پر از كالا روانه خانه ها سازند!

جمعيت تسبيح گوي، آرام آرام راه را طي مي كنند. چراغ هاي مشعر پيداست و چيزي تا مقصد نمانده است. براي شناختن، چشمان بينا و فضايي روشن و جستجوگر ـ وقوف در روز ـ نياز است، اما براي شعور كه بايد بر اساس معرفت و شناخت باشد، نيازي به روز نيست. در شب نيز وقوف ممكن است. و اينك زمان تسليح است براي تصليح ... .


90

منا

... هنوز صبح نشده و اذان نگفته اند. همسفران صدايم مي زنند، بسياري از مردم هنوز خوابند بعضي ديگر مشغول دعا يا نماز، كم كم آماده مي شويم ...

اي روح بيقرار كه براي ديدنِ هيچ و به دعوت خدايت به سرزميني بي هيچ آمده اي آيا در اين وقوف كاسه شعورت را در زير بارش وحي گرفتي؟

آيا با گم كردن خويش در مردم و حركت با عامه، خود را در زير پاي خداوند افكندي؟

آيا در اين مشعر ـ كه اسم مفرد است ـ همانگونه كه او خواسته بود به حكمت واحد دست يافتي؟

به سوي سرزمين منا حركت مي كنيم. در تنگه فشرده، كه عرض آن كمتر از 500 متر است و بر روي آن سوله زده اند كه گذرگاه را به كمتر از 100 متر رسانده است، مي ايستيم تا آفتاب طلوع كند و همراه با خورشيد به سرزمين عشق پا نهيم. فشار جمعيت شديد است، همه عرق كرده اند. و سرانجام خورشيد طلوع مي كند و حركت به منا و وقوف در آن آغاز مي گردد. از دور در آسمان منا بالن عظيمي بشكل پرچم ايران ديده مي شود. و اين كار خوب موجب مي گردد كه گمشدگان براحتي خود را به منطقه ايراني ها برسانند. منا هم مانند عرفات خيابان كشي و داراي آب و برق شده است. تعدادي ساختمان كوچك در آن ساخته اند و مؤسسات دولتي نيز ساختمان هاي بزرگ به پا كرده اند. ارتش هم يك بيمارستان موقتي در مدخل منا ساخته است.

بعثه مقام معظم رهبري در حاشيه خيابان اصلي قرار دارد. چادرها را مرتب و منظم برپا كرده اند. در طول مسير در چندين نقطه تابلوهايي نصب شده كه محل دقيق كاروان هاي ايراني را مشخص كرده ولي عملاًً درك آن براي اكثر حاجيان، كه از عامه مردم اند و گاه سواد كافي هم ندارند، مشكل است ولي به هر حال كار مفيدي است.


91

بيمارستان را در محوطه اي باز با تعدادي چادر راه اندازي كرده اند. بخش هاي اورژانس، داخلي، داروخانه و درمانگاه را هر يك در داخل چادر بزرگي ايجاد كرده اند. چادرهاي درماني همه كولر آبي دارند، اما چادر استراحت بزرگي كه براي همه پرسنل برپا كرده اند فقط چند پنكه دارد و در ساعت تابش خورشيد، بيشتر به كوره شبيه مي شود.

خسته و كوفته صبحانه را مي خوريم تا براي مرحله بعدي كه رمي جمرات و قرباني است آماده شويم، امروز دهم ذيحجه است. فردا و پس فردا را بايد در منا «وقوف» كنيم. آماده مي شويم تا به آخرين جمره سنگ بزنيم و فردا و پس فردا هر سه جمره را سنگباران كنيم.


92

رمي جمرات

همه سنگ در دست روانند. از محلي كه هستيم به طرف جمره مي رويم جمره در انتهاي خيابان ها و نزديك مكه است. تپه اي كه كاخ هم برفراز آن است در پيش روي ماست. صداي كر كننده بوق ماشين ها و قيل و قال مردمي با زبان هاي مختلف كه با شتاب در پي رسيدن به چادرهاي خود و يا رفتن براي جمرات و يا برگشتن از آن هستند، منظره غريبي را ايجاد كرده است. از بالاي پل به اطراف مي نگرم، انبوه چادرهايي كه همچون اهرام كوچكي، سفيد، تا دوردست ها نصب شده است و راهروهاي كوچكي در بين اين ها تعبيه كرده اند، ذهن را نوازش مي دهد. از پل به طرف سمت راست مي پيچم. خيابان باريك تر مي شود. مضافاً آن كه دو سه رديف ماشين هم اين وسط گير كرده اند و بيش از يكي دو متر راه براي انبوه آدميان نگذاشته اند. هرچه جلوتر مي رويم فشار و ازدحام مردم بيشتر مي شود. گرمي هوا و نبودن اكسيژن وضعيت نامناسبي را ايجاد كرده است. زن ها در وضعيت بدتري هستند. به هر جان كندني بود خود را به جمرات رساندم; ستون هايي كه سمبل شيطان است. اين ها چيزي جز يك ستون سنگي نيستند. ستون اول را جمره اولي و بعدي را وسطي و سومي را عقبي مي گويند، براي استفاده بيشتر يك پل هوايي درست كرده اند كه مي شود از طبقه دوم; يعني از روي پل هم جمرات را سنگ زد.

تاريخ باز هم تكرار مي شود. ابراهيم در معرض عظيم ترين امتحان الهي قرار گرفته بود و از او خواسته شد كه اكنون فرزند خويش را قرباني كند، هنگامي كه فرزند را به قربانگاه مي برد سه مرتبه در معرض وسوسه شيطان قرار گرفت و هر بار براي رهايي از آن هفت سنگ نثارش كرد.


93

آري از شناخت به شعور رسيديم و در تاريكي، افزار نبرد با شياطين فراهم كرديم، در سرزمين عشق با شياطين به نبرد برخاستيم. مقدمات اين سفر بسيار عظيم است و بي مقدمه سنگ زدن، شايد خود حركتي شيطاني باشد و چه مي گويم، چه بسا كه خود از اصحاب او باشيم و هنگام رمي ندا برسد كه تو ديگر چرا؟!

محل جمرات بسيار شلوغ است، بويژه آن كه مأمورين نيز سازماندهي كافي براي مسيرهاي ورودي و خروجي نكرده اند و رفت و آمدها كنترل شده نيست. زباله هاي مختلف بسياري هم زير دست و پا ريخته است.

رمي جمرات از عبادات است و بايد با حضور قلب و توأم با دعا و نيايش باشد. در هر حال در ميان ازدحام جمعيت با مشقت زياد رمي را انجام مي دهيم. البته امروز كه روز دهم و عيد قربان است فقط به سومين جمره سنگ زديم و فردا و پس فردا هر سه جمره را سنگ باران خواهيم كرد.

در بازگشت شاهد مناظر عجيبي هستيم. اهل تسنن كه تراشيدن سر را پيش از قرباني جايز مي دانند، اكنون در كناره پل و در اطراف محل جمرات مشغول سر تراشي هستند. باد موهاي سر را پراكنده مي كند و منظره غريبي را مي سازد. خلاصه وضع بهداشت بسيار بد است.

به هر جان كندني بود خود را از شرّ شيطان رهانيديم و پشت به جمرات و تپه الماس نشان، به سمت بيمارستان بازگشتيم. از همراهان كسي نمانده بود، همه در غرقاب خلق از يكديگر وا افتاده بودند باز هم گرفتار گرداب انساني و فشارهاي شديد شديم. چند زائر پاكستاني كه گويي فرشته نجات بودند، يك تكه حلبي بزرگ را كندند و دست من و بقيه را گرفته، بالا كشيدند و به جاده ديگري انداختند كه اگر اينان نمي رسيدند، معلوم نبود چه حالي پيدا مي كردم! و پس از 25 كيلومتر راه پيمايي و بيخوابي شبانه، اكنون اين من بودم كه پاهايم را بدنبال خود مي كشيدم و راهي براي رهاندن خود مي جستم.


94

قرباني

ابراهيم ـ ع ـ كه از امتحان عظيم الهي (آتش نمرود و سال ها سختي و رنج در راه آرمان يكتاپرستي) سربلند بيرون آمده است، اكنون به امتحان بزرگتري فرا خوانده شده است. ابراهيم! در راه خدا و بسط يكتاپرستي و زدودن جهل و شرك، از خويشتن گذشتي و خدايت آتش را گلستان كرد. اما اين بار با تو كاري نيست، زيرا از خويشتن مي گذري، اما آيا از فرزند خويش نيز مي گذري؟ چه مي شنوم؟ آيا بخاطر خدايت حاضري از فرزند خويش بگذري؟ اي كسي كه مردانه چكمه ها را پوشيدي و به نبرد دشمن شتافتي، آيا مي تواني دست فرزند خويش را بگيري و در سنگر خطوط اول نبرد بنشاني؟ ابراهيم كه در عمر دراز خويش با چنين امتحاني برخورد نكرده، درنگ مي كند، شياطين وسوسه مي كنند و نفس اماره سرزنش. توجيه و تأويل هاي مادي و غير مادي هجوم مي آورند. عجبا! قتل فرزند، آنهم به دست پدر! و بالاخره پيامبر خدا در اين كشاكش عظيم بر شيطان غلبه مي كند و فرزند را براي ذبح فرا مي خواند. فرزند استقبال مي كند و ... امّا كارد نمي برد. ابراهيم كه به عشق معبود، وجودش را از ماديت تهي كرده است با خشم كارد را بر سنگ مي كوبد و شگفت است كه سنگ شكسته دو قسمت مي شود. ابراهيم فرياد مي زند: كه اي كارد آيا گلوي فرزندِ من از اين سنگ سخت تر است؟

و فَديناهُ بذبح عظيم.


95

عظمت ذبح نه به بزرگي شاخ ها و سنگيني بدن و بزرگي آن است كه عظمت در ايمان خالصانه پدر و تسليم عاشقانه فرزند مي باشد. با خود گفتم: اي حاجي كه جايگاه خويش را در خلقت يافتي و به هويت تاريخي خويش بازگشتي، از شناخت به شعور رسيدي و در سرزمين عشق، به نبرد با شياطين برخاستي و اينك در هاله اي از تقدس به مرز آن رسيده اي كه توان ذبح فرزند خويش را يافته اي، اسماعيل و فرزند تو كيست؟ عزيزترين يافته تو، كه بيشترين دلبستگي را بدان داري، كه مي تواند ايمان تو را درهم ريزد و قلب تو را از تپش اندازد و تو اكنون مي خواهي آن را ذبح كني چيست؟ پول، فرزند، كار، طبابت، مقام ... ؟ سرانجام نيت كردم و وجه قرباني را پرداختم.

سرها را كه تراشيديم از احرام خارج شديم. شايد تحولي شده باشد و شايد هم فقط رنج سفر را برده باشيم!


96

مراسم برائت در منا

بعد از كشتار سال 66 در اطراف پل حجون و خيابان هاي اطراف، كه عده زيادي از زائران خانه خدا به شهادت رسيدند، مشكلات فراواني براي انجام مراسم برائت به وجود آمده است.

امسال نيز معلوم بود كه فشارها بيشتر مي شود. از مدتي قبل فشارهاي سياسي زيادتر شده بود و از حدود 3 ماه قبل از موسم حج، آمريكا و متحدين از صدور برخي انواع كامپيوترها و ادوات الكترونيك شديداً جلوگيري كرده بودند و 2 هفته قبل از مراسم حج، رئيس جمهور آمريكا گفته بود كه بايد فشار بر ايران را افزايش دهيم. چهار روز قبل از مراسم برائت (كه همه ساله روز ششم ذيحجه برگزار مي شود) نيز قرار بود سمينار پزشكي برگزار شود كه چون برگزار كننده آن ايران بود، حاكم مكه اعلام كرد كه ملك فهد دستور عدم برگزاري برائت را صادر كرده است. ظهر روز پنجم بود كه دكتر لسان پزشكي را، سرخ و گرمازده ديدم، از حالش پرسيدم، گفت: با آمبولانس عازم بعثه بوده كه بدليل محاصره با نفر و نفربر، دو سه ساعتي سرگردان و بعد برگشته است.

روز ششم هم بسياري از ايراني ها براي شركت در مراسم برائت از مشركين و دشمنان اسلام به طرف بعثه رفته بودند ولي بدليل ممانعت و محاصره شديد ساختمان و اطراف بعثه، برگشته بودند.

دولت سعودي از سويي بنا به ماهيت عقيدتي خود با مذهب جعفري، ميانه خوبي ندارد و افراطيون مذهبي سعودي دروغ هايي مثل تحريف قرآن، كافر شمردن اهل سنت و متّهم كردن جبرئيل به خيانت! و ... را به شيعه نسبت مي دهند و از سوي ديگر گرفتار فشارهاي سياسي آمريكا شده و بناچار فشار را بر گرده ايراني ها گذارده اند. به نظر مي رسد دو عامل ذكر شده، آنان را به سويي كه نمي خواهند كشانده است. بطوري كه از بروز هر گونه حركت مذهبي يا سياسي جلوگيري مي كنند. در مسجدالحرام و مسجدالنبي تنها مراسمي كه برگزار مي شود نماز جماعت و تلاوت قرآن و مسائل فقهي است.


97

در چند جاي مسجدالنبي و مسجدالحرام صندلي هاي بزرگي قرار داده اند و روي آنها نوشته اند «شؤون التدريس» كه بعد از نماز مغرب گاهي يكنفر بالاي آن رفته و مسائل فقهي مثل وضو، نماز و حج را بيان مي كند. اينان تجمع و حتي صلوات به صداي بلند را ناپسند مي دانند و در مورد مراسم برائت از مشركين نيز شديداً معترض و آن را حرام! مي شمرند، اما چرا و به چه دليل؟ روشن نيست. در حالي كه خودشان را پيرو سنت! مي دانند. طبق روايات بسيار، كه در كتاب هاي اهل سنت هم مفصل نقل شده، پيامبر ـ ص ـ در حجة الوداع; يعني آخرين حج خود، بيانيه اي را به صورت خطبه، در پنج نوبت با جمع كردن مردم بيان كرده است. اين خطبه را روز هشتم در مسجدالحرام، روز نهم در عرفات، دو بار; صبح و عصر، و در روزهاي يازدهم و دوازدهم در منا تكرار كرده است. گفته اند بر اثر كثرت جمعيت، علي بن ابيطالب ـ ع ـ در وسط جمعيت ايستاده و سخنان پيامبر را تكرار مي كرده است.

مضمون اين خطبه كه بسيار جالب هم هست، درباره مسائل اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي، الغاي امتيازات نژادي، سفارش نيكي كردن به بردگان، مسائل حقوقي و زناشويي و غيره بوده است. حال چگونه تجمع و برائت از مشركان حرام شده است، چيزي است كه همه مي دانند!

و سرانجام

موسم حج به اتمام مي رسد. دوره پايان مي يابد، اما كدامين محصل، كدامين رتبه را آورده است؟ هر كسي خود مي داند و خدايش و آيا آنها كه در اين كلاس ناموفق بوده اند شركت دوباره براي شان ممكن است؟!


98

از فرودگاه مهرآباد تا مدينه

تأليف : سيد محمدباقر حجتي

1 ـ از مهرآباد تا جدّه

در سال 1374 هـ . ش. اين اميد و آرزو را در سر مي پروراندم ـ كه به سان سالِ پيش از آن ـ توفيقِ زيارتِ حرمينِ شريفين نصيبم گردد و بارقه هايي از چنان توفيقي را در خاطر خويش احساس مي نمودم; و از اين كه مبادا از زيارت بيت الله الحرام و بارگاه رسول الله ـ ص ـ و ائمه بقيع ـ عليهم السلام ـ محروم بمانم، سخت انديشناك و افسرده خاطر و نگران بودم، تا اين كه يكي از سروران بسيار عزيز و گرانقدر ـ كه خدايش همواره در سايه مراحم خويش معززشان داراد ـ با اين بنده تلفني تماس برقرار كرده و يادآور شدند: عكسِ خود و شناسنامه و رونوشت آن را ارسال داريد. تا اين كه عنايات الهي شاملِ حالِ اين بنده اش گشت كه واقعاً خود را سزاي آن نمي ديد، هر چند اين آرزو هر ساله ذهنم را به خود مشغول مي سازد; ولي بدون مجامله معترفم، مرا چنان لياقتي نيست كه از نزديك و در كنار كعبه با دلي پالايش ناشده از آلايش هاي دنياوي، با خداي متعال به راز و نياز بنشينم; اما به حكمِ رحمانيتِ خداي غفار و بخشايش گر، چنان شد كه مرا در كنار ديگران ـ كه پاكاني سزاوار و شايستگاني براي چنان ديدار هستند ـ حظّ و بهره اي باشد. لذا از رهگذرِ اين عنايت، در اين بنده كه نگران و فسرده خاطر بودم، بسي شادمان گشتم، آنچنانكه گويا جان دوباره اي گرفتم، و براي اين كه به كارهايي كه در تهران در موسم حج به عهده داشتم سامان دهم، دست اندر كارِ تنظيمِ آنها شده و با نشاط و تحركي درخور، در صددِ تداركِ بخشِ عمده اي از آنها برآمدم، و بالاخره طي يكي دو هفته در تهران ـ كه نويدِ اين سفرِ فرخنده سامعه روح و جانم را مي نواخت ـ به رتق و فتق بسياري از امور ياد شده تا حدودي توفيق يافتم.


99

سرانجام ميقات و موعدِ سفر فرا رسيد، و روز چهارشنبه 30/2/1374 هـ . ش. همراه اهل و عيال ـ كه در مقامِ اداي وظيفه بدرقه مسافرشان برآمده بودند ـ راهي فرودگاه مهرآباد شديم و بر محوطه وسيعي درآمديم كه جمعيتِ راهيانِ حج و مشايعانِ آنها در اين محوطه موج مي زد، و ما در عرصاتِ «عرفات»، راه گم كرده اي را مي مانديم كه از پي يافتن راه، آشنايي آگاه و آشنا مي كاويد; امّا كسي را در ميان اين جمعِ مواج ديدار نكرديم كه ما را به كارواني كه بدان وابسته بوديم رهنمون گردد.

بانگِ اذانِ مغرب، ما را هشداري بود كه راه آشنايي آگاهتر و آشناتر و مهربان تر از حضرت باري (تعالي) نيست، بهتر است بي درنگ ـ بدون نيازي به جستجوي ماسوي الله ـ اقامه نماز را در پيش گيريم. وضو و دست نماز به سهولت انجام گرفت و در سوي نمازخانه اي روي آورديم كه در جلوي محوطه فرودگاه، زير چادري بس گسترده و فرازنده تمهيد شده بود، پس از اقامه نمازِ مغرب و عشاء، شماري زياد از دوستانِ دير آشنايي را زيارت كرديم، و اين ديدار را از بركات اقامه نماز برمي شمرديم و احساس آرامشي به ما دست داد كه نه تنها از سراسيمگي رهيديم; بلكه خداي را سپاس گفتيم كه ما را از مجراي مسجد و نماز گزاردن در آن، راهِ موردِ نظر را به ما نمود و به همرهاني مأنوس و مألوف دست يافتيم.

توقف ما در اين محوطه ـ پس از اقامه نماز ـ چندان زياد به طول نيانجاميد كه راهىِ سالن فرودگاه شديم، در سالن فرودگاه، كه در كنارِ دوستان ديگر در انتظار پرواز هواپيما به سر مي برديم، اطلاع يافتيم رئيس محترم دانشگاه تهران نيز براي اولين بار عازم حج مي باشند; انتظار ما براي زيارت ايشان به سر آمد و در سالن حضور به هم رساندند، و در عين خوشحالي ـ چون نخستين بار عازم چنين سفر مقدسي بودند ـ احساس نگراني مي نمودند، به ايشان عرض كردم در عمل، همراهِ حجاجِ ديگر راه و رسم اجراي اين مراسم را هر مسافري مي آموزد، و چندان دشوار نيست.


100

ساعت پرواز فرا رسيد، در معيتِ رئيس محترم دانشگاه تهران بر طبقه زَبَرينِ هواپيما زاويه اي را برگزيديم، و ايشان از اين كه اين سفر مقدس نصيبشان گشته بود در عين خوشحالي از احساس نگراني نمي رهيدند، نگران از اين كه نتوانند ـ با توجه به عدم سابقه چنين سفري ـ در اداي حقِ وظيفه و انجام مراسم حج آنگونه كه شايسته است توفيق يابند. از اين كه اخلاص و صداقت و پاكدلي و حسنِ نيت را در وجود ايشان احساس مي كردم غبطتي به من دست مي داد. در كنار ايشان با گفتگوهايي كه ميان ما راجع به حج و مسائلِ ديگر مبادله مي شد، علاوه بر اين كه محظوظ بودم، طولِ مسافت را چندان احساس نكرديم و سرانجام حدود ساعت سه و چهل و پنج دقيقه پس از نيمه شب در جده فرود آمديم.

امسال نيز همچون سالِ پارينه، حجاج ايراني در قرنطينه عربستان در به در و صندلي به صندلي بودند و حدود چهار تا پنج ساعت اين جا به جايي و در به دريِ زوارِ ايراني را رمق مي گرفت. پس از پشت سر نهادنِ خوان هايي چند از خوان هاي قرنطينه، تازه نوبت به بازديد بدني مي رسيد، همه محتواي جيب و بغل را ـ بي استثنا ـ بيرون مي كشيدند و حتي كفش ها را به خميدن و شكنجه دادن وا مي داشتند. نوبت ژرف نگري مفتشان به اين بنده رسيد و همه آن دشواري هايي كه در تفتيش بر سر ديگران آمد مرا نيز نشانه رفت. بازرسي بدني آغاز شد و ناگزير تمام وجودم را در اختيار اين مفتش سپردم تا آنجا كه همه محتواي جيب ها و بغل ها ـ كه عبارت از جا نماز و مهري كوچك و سبحه و تقويم بغلي و خِرت و پِرت هاي ديگر بود ـ بر سر بساطي كه در كنار داشت ريخت، و حتي عمامه ام را از يمين و شمال چنان چلاند كه امام و خلفِ عمامه ام متورم شد.

مفتش ياد شده، چند لايه قرص مسكّنِ «راني تيدين» را ـ كه براي ناراحتي معده ام همراه داشتم ـ از من گرفت، و هر چند كه مكرر متذكر مي شدم اين قرص ها داروي مسكّنِ دردِ معده و معالجِ آن است به گوشش فرو نمي رفت، و حتي مرا به خاطر حمل چند لايه «راني تيدين» تحت الحفظ! به فضاي ديگري برد كه چمدان ها را بازرسي مي كردند; در آنجا طبيبي را فرا خواند و قرص ها (علائم جرم) را به او نشان داد و نيز مرا كه حامل آن بودم. طبيبِ ياد شده به اين مفتش پرخاش كرد و به او گفت: چرا مردم را آزار مي كنيد؟ قرص ها را به او برگردان و رهايش كن. در اين گير و دار كه بيش از يك ربعِ ساعت به طول انجاميد دوستانمان هاج و واج ماندند كه اين كار چه معنايي دارد؟!


101

سرانجام نوبت بازرسي ساك و چمدان فرارسيد، هر چند مختصر چيزي كه در آن وجود داشت مقداري را بيرون ريخت و مقداري ديگر را در درونِ آنها زير و رو كرد، وملبوساتي كه عبارت از جامه احرام و چند تا پيراهن كوتاه و بلند و بيژاما بود به درون ساك و چمدان باز گرداند; اما مقالاتي كه در درون حوله هاي احرام بود بر آن مروري عاجلانه داشت و آنها را نيز همراه بقيه محتواي چمدان، راهيِ درونِ آن ساخت; و ترتيبِ اين پراكنده ها را به خودم واگذار كرد، و من نيز ساماني نه در خور به آنها دادم. كه نوبت به خوان پاياني رسيد. پيرمردي ستاده بر پا در كنار دروازه خروجي، ماژيكي در دست داشت كه نخست شبه تمبري بر روي ساك و چمدان مي چسبانيد و بر روي تمبرها علامت «ضربدري» (×) ناخوش آيند و درهم و برهم رسم مي كرد; اما نه به صورتي كه من ترسيم كردم!

ساك و چمدان در ميان ساك ها و چمدان هاي انبوهي به ارابه سپرده شد و خود به سوي فضاي زير چادر راه مي سپردم و هواي شرجيِ 26 درجه سانتيگرادِ محيطِ بازِ زير چادرها را استنشاق نموده و سرانجام به محلِ استقرارِ كاروان رسيده و اندكي بياسودم.

از وقتي كه بر قرنطينه درآمديم تا لحظه اي كه در فضايي باز سر برون آورديم، قريب به پنج ساعت در سالن ها و كيوسك هاي متعدّد شكنجه شديم.

مدتي كوتاه زير چادرهاي جدّه نشستم و با همسفران گفتگوهايي كوتاه را پشت سر نهاده از جاي برخاستم و به تنهايي به گشت و گذار روي آوردم. در مسيرهايي كه زير چادرها درمي نورديدم، علاوه بر ديدار حاجيان از مليت هاي مختلف، دكه هايي را سان مي ديدم كه به سان سال هاي پيش در جاي جايِ زير چادر تمهيد كرده بودند و نوشته و كتابچه هايي را ـ رايگانه! ـ براي هدايت زوار ايراني و غير ايراني ـ كه راه را در برابر توسنيِ هوسِ استعمارگران به تدريج گرفتا و تنگنا مي سازند ـ به آنان هديه! مي كردند.

نگران رئيس محترم دانشگاه نيز بودم كه سرانجام ايشان را يافتم و بعد از آن، با يكديگر در معيت عزيزي ديگر، گشتي دگر را در پيش گرفتيم و به دكه هاي متعددي سركشيديم كه در اين دكه ها چنانكه اشارت خواهيم داشت، دفاتر و كتب و نوشته هايي به زبان هاي عربي و فارسي و اردو و انگليسي و فرانسوي و شايد به زبان يا زبان هاي ديگر ـ با كاغذ و چاپي مرغوب و محتوايي كه مطالبي غير مطبوع و نامرغوب بدانها راه يافته بود ـ را در اختيار حجاج از مليت هاي مختلف قرار مي دادند و ما نيز پاره اي از آنها را از دكه داران ستانديم تا ببينيم دنياي تبليغ با چه كيفيت در تلاش است، تبليغي كه بار تقليد و تبعيت از ارباباني شناخته شده را به دوش مي كشد.

نوشته ها و دفترچه ها و كتيّب هايي كه دكّه بانان رايگان به ما سپردند بدين شرح بوده است:


102

ـ كتابي با عنوان «در خدمت مهمانان خداي بزرگ» كه از سوي وزارت اطلاعات (قسمت اطلاعات بخش داخلي) به زبان فارسي، عربي، انگليسي و فرانسوي و اردو منتشر شده بود. كتاب فارسي «در خدمت مهمانان خداي بزرگ) به فارسي افغاني و مصور چاپ شده كه در بسيار از موارد آن، تعابير مضحك و يا حاوي مسائل تبليغاتي مربوط به خدمات و مطالبي بر خلاف واقع ديده مي شود.

ـ كتابچه بغلي در 55+8 صفحه، تحت عنوان «دليل الحاج و المعتمر و زائر مسجد الرسول ـ ص ـ باللغة الفارسيه» را دريافت كرديم كه در صفحه دومِ آن، اين عنوان عربي را به فارسي چنين آورده است «راهنماي حج و عمره و زيارت مسجد نبوي [به جاي حاج و معتمر و زائر] به زبان فارسي، ترجمه عبدالرحيم عبدالحق».

در صفحه 10 اين دفترچه كه به خط نستعليق (فارسي) چاپ شده است مي بينيم:

«... هر كس معتقد باشد دستور و فرمان ديگران از دستور و فرمان هاي پيغمبر ـ ص ـ بهتر و كامل تر است و يا قضاوت ديگري بهتر از قضاوت و حكمِ پيغمبر ـ ص ـ است; مانند كساني كه نظام و دستورهاي طاغوتي را بر حكم و نظامِ آن سرورِ دو عالم ـ ص ـ ترجيح مي دهند، اينها هم مرتكب كفر مي شوند.»

البته به استثناي دستور كساني كه از بيخ و بُن راه را براي هر گونه فتوايي كه همه بهتر مي دانيم باز مي كنند و مردمي را كه براي مبارزه با طواغيتِ جن و انس به حرمين پناه آورده اند از فرياد «مرگ بر آمريكا و اسرائيل» بازمي دارند، و فرمان سرورِ دو عالم ـ ص ـ را تابع فرمان سرور خود در عالم; يعني آمريكاي جهانخوار قرار داده و از دستور اين استدمار مدار، نه تنها در جهت تحت الشعاع قرار دادنِ فرمان خدا و رسول; بلكه در بي اعتنايي و محو آن، اطاعت مي كنند و مرتكب طاعتي مي گردند كه كفه ثوابِ اعمال ديگرشان؟! را سنگين تر مي سازد!

در صفحه 30 تا 33 آداب زيارت حضرت رسول ـ ص ـ و قبر ابي بكر و عمر و مدفونين در قبرستان بقيع و عثمان، و شهداي اُحد ـ كه رضوان خدا بر اين شهيدان ـ و حضرت حمزه سيدالشهدا ـ عليه السلام ـ و زيارتِ اماكنِ ديگر نسبتاً با تفصيل آمده است.


103

اما به هنگام زيارتِ حضراتِ معصومين ـ عليهم السلام ـ نيروي انتظامي، با خشونتي كه انسان از آن شرم و آزرم دارد با مردم رفتار مي كنند و بوسيدن ضريح و يا تربتِ پاك آنها را شرك مي دانند، آيا اينان همدگر را بهنگام ديدار و يا توديع نمي بوسند؟! آيا بر چهره كودكانِ خود بوسه نثار نمي كنند؟!

در صفحه 37 همين دفترچه، پس از عنوان «اشتباهاتي كه بعضي از حاجيان مرتكبِ آن مي شوند» در مورد «اشتباهاتي كه در سعي پيش مي آيد»، آمده است:

«دويدن در سعي در ميان صفا و مروه ـ در تمام شوط ـ مسنون اينست كه فقط در ميان دو نشانِ سبز بدَوَدْ، و در باقي شوط آهسته برود.»

هروله را دويدن معنا كرده و گفته است: «سعي جز در ميان دو نشان سبز بايد آهسته انجام گيرد» آيا مفهومِ لغويِ «سعي» را علماي عرب زبان نمي فهمند كه عبارت از شتاب گرفتن در راه رفتن است و هروله هم به معناي دويدن نيست، سعي، راه رفتني است كه حد وسط ميان «عَدْو ‌ دويدن) و «مشي ‌ راه رفتنِ عادي» است كه بايد آهسته انجام نگيرد. و ساعي سلانه سلانه قدم برندارد. ديديد كه علماي عرب رخصت نمي دهند راه پيمودن ميان صفا و مروه با سعي و كوشش و سرعت مناسبِ مفهومِ سعي انجام گيرد. اين تذكرات از آنِ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز، رئيس كل ادارات بحوث علميه و افتا و ارشاد اسلامي است كه سعي را بدانسان گزارش كرده اند!

ـ كتاب ديگري است به زبان عربي كه 83 صفحه دارد و تعدادي تصوير در آن ديده مي شود. عنوان اين كتاب «دليل الحاج في خدمته ضيوف الرحمن» است. در صفحه 27 و 28 اين كتاب تحت عنوان «تنبيهات علي أخطاء يرتكبها بعض الحجاج في أعمال الحج» مطلبي آمده كه خلاصه ترجمه آن اين است:


104

«اين (أخطاء) اشتباهات گاهي به عقيده و احياناً به احكامِ عمليِ حج مربوط است; اما آنچه به عقيده مربوط است اين است كه پاره اي از حجاج، چه در مكه و يا مدينه، به سوي مقبره ها راه مي سپارند تا به اموات متوسل و به قبور آنها متبرك گردند و يا از رهگذر مقام آبرومند آنها درخواست خويش را با خدا در ميان گذارند، و امثال آنها از اعمال شرك آلود يا بدعت گونه كه مخالف با سنت رسول خدا ـ ص ـ در زيارتِ قبور است ... بايد زيارت قبور، نيازي به سفر نداشته باشد! و فقط مردها مي توانند قبور را زيارت كنند و بر زنان زيارت قبور جايز نيست، و پيامبر اكرم ـ ص ـ زناني را كه به زيارت قبور مي روند، لعنت كرده است!

بعضي از حجاج خود را به رنج واداشته و وقت و فرصت و مال خود را در جهت زيارتگاه هايي در مكه و مدينه تلف و ضايع مي سازند!

در مكه، به غار «حراء» يا غار «ثور» و يا جز آندو مي روند كه زيارت و ديدار آنها مشروع نيست.

در مدينه، به مساجد سبعه، مسجد القبلتين و اماكنِ ديگر براي نماز و دعاي در آنها و تبرك به آنها روي مي آورند.

در حاليكه زيارت و ديدارِ اينگونه اماكن در مكه و مدينه و تعبّد در آنها از بدعت هايي است كه در دين اسلام احداث شده! مسجدي جز مسجدهاي سه گانه (يعني مسجدالحرام، و مسجدالرسول ـ ص ـ و مسجد اقصي) و نيز مسجد قبا در زمين وجود ندارد كه بتوان براي نماز گزاردن، آهنگِ آن نمود.»

ملاحظه مي كنيد كه عالمانِ پيرو مكتب «ابن تيميه» چقدر گرفتار هفواتي هستند كه نمي توان از آنها صرف نظر كرد:


105

زيارت قبور بزرگان را شرك و بدعت مي انگارند! آيا زائرانِ قبورِ اعاظمِ دين بر اين عقيده اند كه به خاك خفتگانِ در آنها، خدايان هستند؟! كدام زائري را مي توانند سراغ كنند كه به پرستشِ اصحابِ قبور روي آورده و يا روي آورد. زائرانِ شيعه يا در مقام استغفار براي اصحاب قبور برمي آيند و براي آنها فاتحه مي خوانند، و يا با خواندنِ زيارت نامه هايي، خلق و خوي والا و مقامات ارجمند روحي و معنوي و فداكاري هاي اصحابِ اين قبور را ياد مي كنند و با ذكر اسوه حسنه آنان با اتّعاظ و پندآموزي توفيق مي يابند. هرگز هيچ زائر مسلماني با توسل به اصحابِ قبورِ بزرگانِ دين، كمترين تأثيري از سوي آنان براي برآورده شدن حاجاتشان براي آنان قائل نيستند، فقط چون خويشتن را قابل عرضه درخواستِ خود با خداوند احساس نمي كنند، از ارواح مقدسه آنان استمداد مي جويند كه درخواست آنان را با خداوند متعال در ميان نهاده تا به خاطر قربي كه در پيشگاه الهي دارند حضرت باري تعالي به خواسته هاي دنيوي و يا اُخروي آنها پاسخ مثبت دهد. آيا چنين كاري شرك و بدعت است؟! مگر اين علما و توده مردم عربستان از زعماي مملكت خود براي انجام و تحققِ امور خويش درخواست نمي كنند و از آنها استمداد نمي نمايند، حتي مردم عادي درخواست هاي خود را با يكديگر در ميان مي گذارند. اينان معتقدند انسان اگر تكان بخورد شرك است، راه برود شرك است، كودك يا دوست خود را ببوسد شرك است، اگر بر سر خريداريِ متاعي چانه بزند شرك است، كم كم تا جايي پيش مي روند كه اگر كسي نفس بكشد شرك و بدعت است; اما هر شركي را كه مرتكب مي شوند توحيد است; بوسه زدن به بازوي زعما و توسل به آنها و تبرك از آنها و درخواست از آنها ـ كه بي وقفه با اين كارها در ملاقات ها سر و كار دارند ـ عين توحيد است!

اينان در دفترچه راهنماي حج و عمره ... صفحه 31 از زبان جناب بِن باز، در «طريقه زيارت مسجد پيغمبر ـ ص ـ و مسلم ـ چنين نوشته اند:

«بعد از خواندِ تحية المسجد، به طرف قبر پيغمبر ـ ص ـ برويد و رو به روي قبر توقف كنيد [حتماً طبق نظر آنها رويا رويي با قبر شرك است!] و با ادب و احترام با صداي پَست! اين چنين سلام عرض كنيد:

«السلام عليك أيها النبي و رحمة الله و بركاته.»

و بر آن درود فرستيد و اگر بگوييد:

«اللهم آية الوسيلة ... و ابعثه المقام المحمود الذي وعدته، اللهم أجزِه عن أمته أفضل الجزاء»

اشكالي ندارد.»

مگر با تَفَوُّه و خواندنِ اين زيارت نامه جز اين كه آن حضرت را وسيله قرار مي دهند، و مقام محمودِ شفاعت آن جناب را درخواست مي كنند، چيز ديگري را مطرح مي سازند؟ چرا در اينجا توسل به قبر آن حضرت شرك نيست و اشكالي ندارد; اما در كتاب هاي ديگر سراسيمه گشته و توسل و تبرك از مقام و پايگاه ارجمندِ آن حضرت و حضراتِ بلندپايه و ستوده مقام را شرك و بدعت برمي شمارند.

در كتاب «دليل الحاج» صفحه 33 درباره اشتباهات حجاج مطلبي نوشته كه خلاصه فارسي آن اين است:


106

«از جمله خطاهاي حجاج اين است كه زيارت «مسجدالرسول» را زيارت حضرت رسول يا زيارتِ قبرِ حضرت رسول ـ ص ـ برمي شمارند، در حالي كه اين نامگذاريِ اشتباهي است كه احياناً با اشتباهي در اعتقاد توأم است; زيرا اصلِ زيارتي كه شخص به خاطرِ آن راهِ سفر را در پيش مي گيرد مسجدالرسول ـ ص ـ مي باشد كه هدفِ او نماز گزاردنِ در آن است، و زيارتِ قبرِ رسول الله ـ ص ـ و زيارت قبور صحابه و قبور شهدا، تابعِ زيارتِ مسجد است نه اين كه زيارتِ اين قبور، هدفِ اصليِ سفرِ حجاج را تشكيل دهد; زيرا نبي اكرم ـ ص ـ از سفري كه هدف آن عبادت در مكاني (جز مساجد سه گانه) باشد نهي كرده است، پس نبايد به خاطر زيارتِ قبورِ انبيا و اوليا و يا به خاطر نماز گزاردنِ در هيچ مسجدي (جز مساجد سه گانه) هيچ سفري را در پيش گيرد.»

آنگاه نويسنده مي گويد:

«احاديثي كه درباره تشويق حجاج بر زيارت قبر رسول ـ ص ـ وارد شده، هيچيك از آنها قابلِ احتجاج و استناد نمي باشند; زيرا بخشي از آنها موضوع و مجعول و بخشي ديگر به منتهاي ضعف دچارند!»

به راستي بايد به هنرنمايي اين فقيهان! با اين فتواهاي سنجيده و حساب شده! آفرين گفت; چرا كه زيارتِ حضرت رسول ـ ص ـ را تابع زيارت مسجد خاطر نشان مي سازند، مسجدي كه همزمان با حيات آن حضرت ساخته شده و از ميان رفته، ليكن جسدِ آن حضرت كه به زعم آنان به خاك دگرگون گشته و هنوز حداقل تربتش باقي است. آنچه بر جاي مانده زيارتِ آن، تابع ستون هاي چوبي و سقف ليفه خرمايي است كه از ميان رفته است.

مطالعه كننده محترم! در عبارتي كه ترجمه آن را آورديم و امانت را در برگرداندن آن به زبان فارسي رعايت نموديم، اندكي درنگ و دقت كنيد، آيا جز اين سخني كه ما ياد كرديم به نتيجه ديگري مي تواند بارور گردد؟ مردم به خاطر حضرت رسول ـ ص ـ به اين مسجد مي روند، و چون آن حضرت در اين مساجدِ مورد نظرشان نماز اقامه كردند، به اين مساجد روي مي آورند; پس زيارتِ اين مساجد، تابعِ خودِ حضرت است نه عكس آن. ولي چون اينان واژگونه و معكوس فتوا مي دهند درباره آن حضرت و مسجدالنبي ـ ص ـ و مساجدِ ديگر واژگونه و معكوس اظهار نظر مي كنند. كتاب مذكور به زبان فارسي نيز چاپ شده است.

كتاب ها و كتابچه ها و بروشورهاي تبليغاتي متعددي را از اين دكه ها و يا احياناً از «تريلرها» دريافت كرديم كه عجالتاً به ياد كردنِ نام آنها، و كوتاه سخني درباره محتوايشان بسنده مي كنيم و به مناسبت، پاره اي از مطالب آنها را در مقالي ديگر بازگو مي سازيم. اين نوشته ها عبارت بودند از:


107

ـ كتاب التوحيد، باللغة الفارسيه; محمد بن عبد الوهاب، از نشريات «وزارة الشؤون الإسلامية و الأوقاف و الدعوة و الإرشاد» كه به زبانِ فارسيِ افغاني در 303 صفحه ـ بدون تاريخ ـ طبع و منتشر شده و مجموعاً تا جايي پيش مي رود كه اصل حيات و زندگاني و تنفس كردن را بايد شرك دانست!

ـ امنيت و سلامت در حج; در لابلاي آن توصيه مي كند: حجاج، شيطان بزرگ را به وحشت نياندازند! اين كتابچه بغلي در 64 صفحه توسطِ وزارت كشور عربستان به طبع رسيده است.

ـ حقوق دَعَتْ إليها الفطرة و قَرَّرَتْها الشريعه; از محمد الصالح العثيمين كه توسط «دانشگاه اسلامي مدينه منوره» در 23 صفحه با قطع وزيري به سال 1414 هـ . ق. طبع و منتشر شده كه در صفحه 6 و 7 آن مطالبي در توقيرِ حضرت رسول ـ ص ـ و صحابه بر خلاف هم مسلكان خود، در نگارش آن سرمايه گذاري كرده و اصالتي براي احترام به قبور قائل است (سياستي كه «يك بام و دو هوا» را تجويز مي كند!)

ـ نحو تصحيح! العقيده ـ الإرشاد الي توحيد رب العباد; جمع و تأليف عبدالرحمن بن حماد آل عمر كه به صورتِ كتابِ جيبي توسط «المكتب التعاوني للدعوة و الإرشاد» در 127 صفحه ـ بدون تاريخ ـ چاپ و منتشر شده و در زيارتِ قبور، به سان ديگران به تصحيف و تحريف عقيده در لابلاي خود دست مي يازد.

ـ رسائل للحجاج و المعتمرين; از شيخ دكتر يحيي بن ابراهيم اليحيي، كه توسطِ «دار مسلم للنشر والتوزيعِ» رياض به سال 1414 هـ . ق. در 87 صفحه قطع جيبي چاپ شده است. در صفحه 34 تا 45 دست از سر قبور بزرگان دين برنمي دارد، و توحيد را در فراموشيِ آنها و توجه به قلب هاي مرده زنده هايي مي داند كه شريعت اسلام را با املاي دشمنانِ اسلام دگرگون مي سازند.

ـ فتاوي مهمه تتعلق بالعقيده; پاسخ هاي بن باز است كه به سوي عقايد پاك شيعه نشان رفته و با مغالطه در تهمت و مسخِ حقايق ـ تقريباً در سراسر اين كتابچه ـ همت مي گمارد. اين كتابچه توسط «دار لينة للنشر والتوزيع» دَمَنْهُور در سال 1415 هـ . ق. به چاپ دوم رسيده و در قطعِ جيبي طيِ 78 صفحه راه را براي مسدود ساختن حقايق باز گشوده است. ترجمه اين كتاب به زبان اردو نيز منتشر شده است.


108

ـ التحقيق و الايضاح لكثير من مسائل الحج و العمرة و الزياره علي ضوء الكتاب و السنه; از بن باز كه در صفحه 52 به بعد، سخن از امر به معروف و نهي از منكر به ميان آورده و نمي داند چه چيزي در برابر تهاجم فرهنگي غرب، منكر و چه كاري در كانون تجمع چند ميليونيِ امت هاي اسلامي، معروف است; نه، مي داند، اما اجازه ندارد. و مسائل پيش پا افتاده اي را در موردِ امر به معروف و نهي از منكر مطرح مي سازد كه تكرار مكرراتي است بي ثمر، و به خواب واداشتن جوامع اسلامي در برابر بيداري غرب در فروپاشيدن اسلام. اين كتابچه به هزينه «فاعِلِ خيّري!» تا چاپ بيست و دوم در قطع جيبي طي 76 صفحه فرا رفته است.

ـ رسالة في صفة صلاة النبي ـ ص ـ ; از بن باز و ابن عثيمين كه فتاواي آنها را نيز به پيوست دارد، و ضمن آن حدود لحيه را مشخص كرده اند و مردم را از شكاف هايي كه در حدود و مرزهاي اسلام توسطِ صهيونيست پديد آمده و هسته مركزي اسلام را آسيب پذير مي سازد، به غفلت و خواب خرگوشي سوق مي دهند و از اين قبيل فتواها كه در سرزمين وحي بدانها عمل نمي شود. اين كتابچه توسطِ همان «المكتب التعاوني للدعوة والارشادِ» البديعه، در قطعِ جيبي طيِ 34 صفحه ـ بدون تاريخ ـ مراحل چاپيدن افكار پويا را پشت سر نهاده و منتشر شده است.

ـ كشف الشبهات في التوحيد; از محمد بن عبدالوهاب، به ضميمه تعليقاتِ محمد منيرالدين دمشقي ازهري، كه در قطع وزيري طيِ 31 صفحه به سال 1414 هـ . ق. توسط دانشگاه اسلامي مدينه منتشر شده و حاويِ كشفياتي است در جهت تفرقه افكني ميان امت ها و جوامع اسلامي و سود فراواني نصيب دشمنان اسلام مي سازد.

ـ اصول الدين الإسلامي مع قواعده الأربع; از شيخ محمد بن سليمان تميمي، ترتيبِ محمد الطيب ابن اسحاقِ انصاريِ مدنيِ سلفي، كه به صورت سؤال و جواب سامان گرفته و توسط همان دانشگاه انتشار يافته و سعي بر آن دارد كه وانمود سازد كه آنچه بر خلاف رأي محمد بن عبدالوهاب است شرك و بدعتي بيش نيست! اين كتابچه در قطع وزيري طي 47 صفحه به سال 1414 هـ . ق. به طبع هفتم نائل آمده است!


109

ـ معني «لا إله إلاّ الله» و مقتضاها و آثارها في الفرد و المجتمع; از دكتر صالح بن فوزان بن عبدالله الفوزان، در قطع رقعي، در 47 صفحه توسطِ همان دانشگاه به سال 1414 هـ . ق. چاپ دوم آن درخشيده است! و چشم ها را با الهام گيري از انديشه هاي ابن تيميه براي ديدار حق خيره كرده و از كار انداخته است، او به سراغ انديشه هاي پاك تشيع رفته و براي پراكندن و بيگانه سازي شيعه و سني و سرانجام، مدد رساندن به تشديد وضع اسفناك جوامعِ اسلامي معاصر، از هيچ اهتمامي دريغ و فروگذار نكرده، و توحيد كلمه و كلمه توحيد را آسيب پذير فرموده است!

ـ الدعاء من الكتاب و السنه; از سعيد بن علي قحطاني، با پيوست «العلاج بالرقي من الكتاب و السنه» كه توسط «مؤسسة الجريسي للتوزيع و الإعلانِ» رياض، به سال 1414 هـ . ق. طي 160 صفحه در قطع بسيار كوچك به چاپ هشتم رسيده و آن رشته هايي را كه ديگران در جهت شرك آميز وانمود ساختنِ بسياري از كارها تابيده اند، با ادعيه متعددي پنبه كرده است. و ده ها كتاب ديگر كه رايگان تسليم مي كردند تا امت اسلامي به رايگان در زير سلطه دشمنان اسلام، همواره در پريش و بيگانگي و خصومت با يكديگر به سر برند.

و بروشورها و برگه هاي تا خورده خوش چاپ و متعددي كه به زبان هاي مختلف در مقام ايجادِ جاذبه نسبت به خود و تبليغات مورد نظر پخش مي كردند.

باري زمان حركت به سوي مدينه فرا رسيد. وقتي به ما گزارش حركت را دادند كه سرگرم گشت و گذار كذايي بوديم; لذا با شتاب و سراسيمگي سراغ ساك و چمدان در محلِ استراحت فرودگاه رفته، و نفس زنان به جايي كه اتومبيل در انتظار ما بود راهي شديم; چرا كه گويا همگي حاضر بودند و من بي خبر ـ براي عبرت اندوزي از حال و هوايي كه حجاجِ مليّت هاي گوناگون داشتند ـ در عوالمي ديگر سير مي كردم و بي توجه به امور سفر از اين سو به آن سو مي شدم. خلاصه از اتومبيلي به اتومبيلي ديگر در اوائلِ راهِ جده به مدينه جا به جا شديم. اتومبيلي، كه گويا با راننده، بيش از ده سرنشين را در خود نمي گنجاند.

بر اين اتومبيل سوار شده و راه مدينه منوره را در پيش گرفتيم آن هم را راننده اي كه گرفتار كسر خواب بوده و هر آن احتمال آن مي رفت كه به خواب رود و سانحه اي بيافريند. لذا هر چندي يكبار برنامه ويژه اي اجرا مي شد كه از خواب آلودگي راننده پيش گيري كند. كم كم چنته ها از طراحي نقشه هاي بيدارگري خالي شد; نمي دانستيم چگونه از چرت زدن راننده ـ كه گاهي روي مي داد ـ پيشگيري كنيم.


110

حدود هشتاد كيلومتري مدينه بود كه يكي از برادران پيشنهاد خوبي ارائه كرد، مبني بر اين كه به مدينة الرسول و بارگاه ائمه بقيع ـ عليهم السلام ـ نزديك مي شويم به جا است يكي از سرنشينان، خواندن زيارت جامعه را به عهده گيرد. خواندن زيارت را به همديگر حوالت مي دادند تا قرعه اين فال نيك به نام برادري اصابت كرد. ايشان با حال و هوايي مطبوع، كه حاكي از شيفتگي شان به خاندان عصمت و طهارت ـ عليهم السلام ـ ، خواندنِ زيارتِ جامعه را آغاز كرد، بارها در اثناي خواندنِ اين زيارت، قلب پاكش چنان سرشار از تأثر و عواطف مي گشت كه نمي توانست از گريستن خودداري كند; و سرانجام زيارت جامعه به پايان رسيد; ليكن راهمان هنوز تا مدينه به پايان نرسيد. هر چند اين اتومبيل بايد از مركب هاي سنگين ديگر راهوارتر مي بود; اما كاميون ها و اتوبوس ها و مركب هاي ديگر همواره در كنارِ آن پيشتاز بودند!

به مدينه نزديك شديم، همزمان با ورود ما به مدينه بانگ اذانِ ظهر سامعه ما را نوازش مي داد. هوا چندان گرم نبود كه بر هتل درآمديم، در حالي كه بيداري هاي طويل المده، و خستگي راه به ما اجازه نمي داد با حالتي آميخته به فرسودگي به زيارت روي آوريم، لذا پس از اداي فريضه ظهرين و صرف ناهار با خوابي تا نزديك شام بياسوديم; و چون مي خواستيم با نشاطي در خورِ توفيق زيارتِ بارگاه نبوي و ائمه بقيع ـ عليهم السلام ـ به ديدار آن حضرات برويم و احساس مي كرديم كه هنوز فرسوده حال مي باشيم با دوست گرامي خود تصميم گرفتيم پيش از اذانِ بامدادان، طليعه زيارت خود را افتتاح كنيم. بنابر اين تا چنين لحظه اي كه هنوز توفيق زيارت نصيبمان نگرديده، خود را در جدّه جستجو مي كنيم تا مدينه را درست دريابيم.

2 ـ از مدينه تا مكه

ساعتي قبل از طلوع فجر روز جمعه 1/2/1374 هـ . ش. همراه دوست بزرگوارمان كه در يك اتاق بسر مي برديم عازم زيارت شديم و توأم با شوق و نشاطي سرشار به سوي بارگاهِ رسول الله ـ ص ـ روي نهاديم، بانگ اذانِ نمازِ صبح را در كنار مسجدالنبي ـ ص ـ به گوش گرفته و پس از اداي فريضه و قبل از آن، توأم با شادابي ـ تا زماني كه خورشيد پرتو خود را بر پهنه مدينه مي گستراند ـ سرگرم زيارت حضرت رسول و فاطمه زهرا و ائمه بقيع ـ صلوات الله عليهم أجمعين ـ بوديم، و وقتي وارد بر هتل شديم كه بايد براي صرف ناشتايي در سالن غذاخوري حضور به هم رسانيم.


111

پس از صبحانه، دو تن از مردم پاكستان به ديدار ما آمدند كه يكي از آنها «قمر زيدي» نام داشت، سالخورده مردي با نشاط و پر توان به نظر مي رسيد و خطيبي زبردست و سخنوري ماهر بود كه غالباً در سير و سفر، زندگاني را پشت سر نهاده و همواره سيّال و جوّال و تقريباً دائم السفر بوده و كشورهاي فراواني را طي اين سفرها ديدار كرده و كسي است كه براي مردم مسلمان ممالك مختلف در مقام ارشادِ آنها پيوسته از سخنراني هاي خويش بهره مي جويد. و در واقع خود را وقف سفر و ارشاد و تبليغ اسلام كرده و جهان وطني است; چرا كه در زاد بوم خويش هرگز درنگي طولاني ندارد; بلكه در هيچ پايگاه و جايگاهي از سفر و مآلا تبليغ دست نمي نهد.

ـ روز جمعه را ـ كه مي بايد فرصت هايي از آن را براي شركت در نماز جمعه مصروف داشت ـ با ديدار چنين فردي، شيداي اسلام و قرآن و انقلاب اسلامي ايران، افتتاح نموديم.

ـ روز شنبه 2/2/1374 هـ . ش. با حجاجي از ممالك مختلف اسلامي نشست هايي نسبتاً طولاني داشتيم:

ـ از كراچي چه خبر؟

در همين روز حدود ساعت ده، دو تن از مردمِ مقيمِ «كراچيِ» پاكستان بر ما وارد شدند كه پيشينه آشنايي ما با آنها بس ديرينه بود و به مثابه ايراني ها و هموطناني مألوف و ديرآشنا به زبانِ فارسيِ گويا در ساباما به اصطلاح «حال و احوالي» كردند.

يكي از آنها به نام «محمد سليم»، در كراچي مدرّس بوده و اظهار مي داشت كه بيست و پنج تن از طلاب شيعه در مدرسه وي به تحصيل علوم ديني مي پردازند. در اين مدرسه، دروس ديني از مقدمات تا «الروضة البهيه في شرح اللمعة الدمشقيه ‌ شرح لمعه» تدريس مي شود.

ديگري كه «سيد شرف الدين» نام داشت خاطر نشان ساخت: هر ساله در كراچي تحت عنوانِ كلي و اصليِ «يوم القرآن» سميناري پيرامون مطالب مربوط به قرآن كريم داير مي كند، و هر سال همراه با عنوانِ فرعيِ ويژه اي اين سمينار برگزارمي شود و تا كنون هشت سمينار را حولِ محورِ قرآن كريم در كراچي منعقد ساخته است كه محصولِ نوشتاريِ اين سمينارها، سه مجلد «يادنامه هاي سمينار يوم القرآن» مي باشد كه از مقالات و سخنراني ها فراهم آمده و طبع و منتشر شده است.

وي به ما متذكر شد: چون به تنهايي متولي و عهده دارِ برگزاري اين سمينارها هستم و توانِ مالي و اقتصادي من بسيار محدود است نتوانستم، مقالات ديگر را به طبع رسانم.

در اين كه كراچي چه شماري از شيعه را در خود پذيرا است، و آيا آماري از نفوس شيعه وجود دارد، ميان حاضرانِ اين نشست اختلاف نظر وجود داشت. سرانجام بر اين سخن صحّه گذاشتند كه در جمع دوازده ميليون نفوسي كه در كراچي به سر مي برند حدود هشتصد هزار نفر شيعي هستند.

ـ در نيجريه چه مي گذرد؟


112

در همين روز، ساعت از مرزِ ده و ربعِ بامداد فراتر رفته بود كه دو تن از حجاجِ «نيجريه» بر ما وارد شدند. از ما راجع به ساختارِ سياسيِ كشور جمهوري اسلامي ايران سؤال كردند. به آنها پاسخ داديم: دولت و حكومتِ جمهوري اسلامي ايران از فرهنگ و تعاليم اسلامي الهام مي گيرد، و قوانينِ حاكمِ بر اين كشور در تمام شؤون حياتي، مبتني بر فقه اسلامي و قرآن كريم و احاديثِ معصومين ـ عليهم السلام ـ و احاديثِ موثق ديگران، و مُقتَبَسِ از اين مصادر است.

اين دو تن كه جز زبان بومي، صرفاً با زبان انگليسي آشنا بودند با يكي از رؤساي دانشگاه هاي ايران به گفتگو مي پرداختند، و ما توسط جناب ايشان به پرسش هايشان پاسخ مي داديم.

از آنها سؤال شد: اطلاعات شما درباره شيعه و جمهوري اسلامي ايران تا چه پايه است؟ اظهار داشتند: آگاهي هاي ما در اين زمينه بسيار اندك و ناچيز است.

ما مي دانستيم شمار بسياري از نفوسِ قاره آفريقا و اكثرِ قريبِ به تمامِ مردمِ مغربِ اسلام پيرو مذهب مالكي (مالك بن انس) هستند. و خود اظهار داشتند: مردمِ «نيجريه» پيرو آراء مالك بن انس (مالكي) مي باشند.

طيِ فرصتِ كوتاهي كه تا ظهر در اختيار داشتيم ـ بدين منظور كه بتوانيم به درخواست آنها در جهت ارائه اطلاع گسترده تر راجع به حكومت الهي جمهوري اسلامي ايران و شيعه مدد رسانيم ـ شمار اندكي از كتب و رساله هاي انگليسي كه محتواي آنها با مسائلِ مربوطِ به حكومت اسلامي ايران و يا اطلاعاتي درباره شيعه پيوند مي خورد، در اختيار آنان قرار داديم كه از جمله آنها ترجمه كتابِ «المراجعات» به زبان انگليسي بود.


113

بعد از ظهرِ همين روز به ما اطلاع دادند دو تن از مردمِ مغرب مي خواهند با شما پس از نماز مغرب ديداري داشته باشند لذا پس از اقامه نماز مغرب و عشا، آماده ملاقات شديم، انتظار ما تا ساعت هشتم و نيم به وقت محلي به طول انجاميد; ليكن از ميهمانان خبري نبود هر چند مي بايد از آمدنِ آنها نوميد مي شديم; چرا كه به ما گفتند: اينان بلافاصله پس از نماز مغرب به ديدار شما مي آيند; اما با وجود درنگي بس طولاني باري دگر، حدود ساعت نُه بعد از ظهر يكي ديگر از مردم «نيجريه» همراه با مترجمِ آشنا به زبان انگليسي و فارسي بر ما درآمد. او كه «محمد ثاني موسي» نام داشت جواني كم سال و داراي چهره اي معصومانه و رفتاري عاري از تكلف بود; به گونه اي كه برخورد بي آلايش او همه ما سه تن از حاضرانِ در اين محل را به خود جذب كرد و اين كه مي ديديم سرشار از اخلاص است، با علاقه فراواني از گفتگويِ با او استقبال كرديم.

هر چند اين جوان همانند سايرِ هموطنان خود، مالكي مذهب بود; ليكن آنچنان شيفته انقلاب اسلامي به نظر مي رسيد كه گويا با يكي از جوانان ايراني عاشقِ انقلاب ـ كه در زمان جنگ تحميلي براي صيانت از كيان انقلاب سر از پا نمي شناختند و جبهه و شهادت در راهِ قرآن و اسلام را بر همه دنيا و آنچه در آن است برمي گزيدند ـ گفتگو مي كنيم.

او پرسش هايي داشت كه به انقلاب اسلامي مربوط مي شد; اما ما پيشدستي كرديم و از او پرسيديم: كارش در «نيجريه» چيست؟ پاسخ داد: دانشجوي حوزه علميه و يا به تعبير درست تر: دانشجوي يكي از مراكز علمي ـ ديني نيجريه.

درباره نام اين مركز از او پرسيدم كه پاسخ روشني ارائه نكرد و گفت: اين مركز را نامي نيست و طلاب يا دانشجويان اين مركز پيرو آراء آقاي «زاك زاكي» هستند. او به ما مي گفت: هر چند در نيجريه دانشگاه وجود دارد ولي دانشگاه يا دانشكده ويژه اي براي علوم اسلامي تا كنون تأسيس نشده است، اما جناب آقاي «زاك زاكي» مي كوشد مقدماتِ تأسيسِ چنين دانشگاه و يا دانشكده را فراهم آوَرَدْ. مدارس ديني و مذهبي تا سطح ديپلم و متوسطه در نيجريه دائر مي باشد.

محمد ثاني موسي اظهار علاقه مي كرد كه مصاحبتِ خود را هر چه بيشتر طولاني سازد تا اطلاعات گسترده تر و گوياتري درباره انقلاب اسلامي ايران و حكومتِ ام القراي اسلام كسب كند. لذا به او حقايقي را يادآور شديم كه فشرده آنها اين بود:


114

«انقلاب اسلامي ايران، حكومت قرآن را تا دوردست ترين زواياي زندگاني و شؤون حياتي اكثرِ مردمِ جمهوري اسلامي ايران نفوذ بخشيده، و قرآن به عنوان برنامه زندگاني در متن حيات فردي و اجتماعي و سياسي و اخلاقيِ مردم ايران داراي پايگاهي والا و مقامي بس ارجمند و مورد توجه و احترام آنها است. انقلاب اسلامي نشان داد و نيز ثابت كرد كه اسلام مي تواند با كفايتي لازم، اداره همه شؤون زندگاني را در هر عصر، بويژه در مترقي ترين دورانِ تاريخِ بشر به عهده گرفته و كارآيي و توان خود را نشان دهد. بنابر اين اسلام و قرآن قدرت دارد و جهان را زير پوشش گرفته و در همه حوائج زندگانيِ پيشرفته دنياوي و نيازهاي معنوي و روحي و همه جوانب و ابعاد حيات، پاسخگويي با كفايت باشد. و شما نسل جوان و مسلمان مايه اميد در تحقق بخشيدن آرمان مقدس اسلامي در سراسر گيتي هستيد و انقلاب اسلامي ايران زمينه و مقدماتِ جهان شمولي اسلام و قرآن را افتتاح كرده كه بايد جوامعِ اسلاميِ معاصر اين آرمان را پي بگيرند تا اين رسالت جهاني به واقعيت بپيوندد.»

ـ هنديِ پاك باخته اهل بيت ـ عليهم السلام ـ

روز يكشنبه 3/2/1374 هـ . ش. يكي از حاجيان هندي مقيم «بنارس» كه شيعيِ شيداي ولاي خاندان اميرالمؤمنين ـ ع ـ بود و با اهل و عيال و فرزندانش توفيق زيارتِ حرمين شريفين نصيبش گشته بود، با ما ديداري تا حدّي طولاني داشت. او از پي كتابِ مناسكِ حجِ حضرت آية الله العظمي خامنه اي ـ دامت بركاته ـ و زيارتنامه حضرت رسول و صديقه كبرا و ائمه طاهرينِ بقيع ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ و نيز شماري از صحابه مي كاويد; و جز اين درخواست، تقاضاي ديگري با ما در ميان نگذاشت.

اساساً مراجعان از مليت هاي گوناگون ـ اعم از شيعي و سني ـ يا از پي كسب اطلاعات گسترده درباره انقلاب اسلامي بودند و يا مي خواستند در جهت تأمين حوائج روحي و معنويِ خود به منابعي دست يابند و يا احياناً مسائلي راجع به مراسم و مناسك حج و جز آن را با ما در ميان مي گذاشتند. موردي را مشاهده نكرديم كه كسي به ما مراجعه كند و از ما درخواستي مادّي داشته باشد، علي رغم آن كه وضع و حالِ شمارِ زيادي از آنها آشكارا گوياي فقري شكنجه آور و مضيقه اي متأثر كننده بود.

اين بنارسي هندي، مردي سليم النفس، پاكدل و شيداي خاندانِ مكرمِ رسول خدا ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ بود; هر چند نمي توانست درست به زبان فارسي صحبت كند; ليكن مي گفت: اشعار فراواني به زبان اردو و فارسي را در حافظه خود نگاهباني مي كند، اشعاري كه درباره لزوم «مودّتِ قربي» و محبت ورزيدن به اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و فضائل اين خاندان مطهر توسط شعراي اردو زبان و يا هندي ها و پاكستاني ها و يا ايراني ها به دو زبان فارسي و اردو انشا شده بود.

نخستين شعري كه پس از درخواستِ ما به سرودنِ آن آغاز كرد بيتي فارسي بود:

حيدريم، قلندرم، مستم بنده مرتضي علي هستم

آنگاه اين اشعار را سرودن آغاز كرد:


115

شاه است حسين، پادشاه است حسين دين است حسين و دين پناه است حسين سر داد، نداد دست در دست يزيد حقا كه بناي لا اله الا الله است حسين

و شعرهاي ساده ديگري را كه زلالي و صفاي درونش را در محبت به اهل بيت ـ عليهم السلام ـ براي ما بازگو مي ساخت، براي ما مي خواند.

وي هر چند اين اشعار را با لهجه هندي و با آهنگ ديارِ هند مي خواند، ليكن كاملا براي ما فارسي زبان ها مفهوم بود. به هر صورت، پس از دريافتِ مناسك حج و كتابچه دعا و زيارت، خواسته هاي خود را برآورده احساس كرد و با نثار دعاي فراوان براي حضرت امام راحل ـ قدس سره ـ و مقام معظم رهبري، ما را وداع گفت و خاطره خوشي براي ما به جاي نهاد كه چنان افراد پاك نهاد و رهيده از هر گونه قيد و بند مادي و دنياوي و با قلبي سرشار از عشق و لدادگي بر اين سرزمين مقدس در مي آيند و با حالتي كه سزا است از آن رشك بَريم، مراسم حج را به جاي آورده و موسم آن را با آهنگ و اعمالي خالي از تكلّف در مسائل روزمره زندگاني، به پايان مي برند; مردمي كه از هر مرز و بومي به ما مراجعه مي كردند، صميمي تر و داغ تر از شماري از ايراني ها به انقلاب اسلامي ايران معصومانه و بي دريغ عشق مي ورزيدند، و آرمان هاي انقلاب را به جان و زبان و حال و مقال ارج مي نهادند.


116

حاجي نامه

تأليف : عليرضا ذكاوتي

هنگام خداحافظي، با گريه دخترك خردسالم، بغض گلويم را گرفت; قدري هم بي نظمي و تأخير در اتوبوس وجود داشت كه البته تا حدي طبيعي بود، ولي از اين تعجب كردم كه چرا هواپيمايي براي مسافران شماره مشخص نكرده است و مسافران كه غالباً روستايي بودند، با هجوم همسفران را ناراحت مي كردند، البته اين حالت موقع رفتن كمتر و در برگشت بيشتر بود. جا دارد كه از اين پس مسافران را با شماره، در صندلي ها بنشانند. شگفت تر آن كه مهماندار هواپيما مي گفت هيچ گاه نه پيش از انقلاب و نه پس از آن، بليط حاجي ها شماره نداشته است.

سرانجام بعد از حدود سه ساعت، پرنده آهنين بال در جدّه بر زمين نشست و زائران زير چادرهاي عظيم فرودگاه جدّه نشسته، تا استراحتي كنند در همان لحظات آغازين، عرب ها، پاكستاني ها و افغاني ها براي خريد، اطراف ما را گرفتند و مسافران شروع كردند به عرضه كردن پسته، زعفران، گز و تسبيح و انگشتر.

معامله، به صورت بسيار كهن، و با زبان اشاره انجام مي شد و البته غالباً بيشتر سرِ طرفِ ايراني كلاه مي رفت، چرا كه پسته حداقل كيلويي دو هزار تومان را مي داد به پانزده ريال سعودي و نمي دانست كه با آن پول فقط مي تواند پنج مرتبه تاكسي سوار شود!

مسؤولان قبلا به مسافران تذكر داده بودند كه از اينگونه كارها پرهيز كنند اما كو گوش شنوا! در اين ميان منظره دردآور و ناخوشايندي نظرم را بخود جلب كرد، خانم نسبتاً جواني زعفران مي فروخت و خريداران دور او جمع شده بودند. خداوند خير دهد مسؤول كاروان را كه با پرخاش و تشر به زبان عربيِ بندري، مشتري ها را پراكنده ساخت.


117

سال هاست كه مدير كاروان ها پيرمردها و پيرزن هاي بي دست و پا را در اين راه مي برند و بازمي گردانند. و بايد از اين جهت قدرشان را شناخت. حال كه صحبت مدير كاروان هاست اين را هم بگويم كه در كار حج يك خودگراني بزرگ محسوس است و هر بيننده هشياري مي فهمد كه اين تنها لياقت مديران و مسؤولان نيست كه امر حج را بخوبي به فرجام مي رساند بلكه همكاري و همدليِ حدود دو ميليون حاجي است كه در اين عظيم ترين مراسم مذهبي جهان، نقش اول را دارد و اگر جز اين بود، شايد هزاران نفر تلفات جاني و ميليارها تومان تلفات مالي درپي داشت.


118

در راه حرم

آفتاب از نيمه گذشته بود كه راهي ميقات «جُحفه» شديم. آشفتگي و گرما و سر و صدا تا حدودي طبيعي است و قابل تحمل. اتوبوسي كه در اختيار كاروان است وابسته به شركت «مغربي» است. راننده اش يك مصري نجيب است و با مسافران، مهربانانه و با محبت برخورد مي كند. شركت مغربي و چند شركت ديگر; از قبيل «ام القري»، «الجزيره»، «دلّه» «سابتكو» و ... اتوبوس هاي زيادي در اختيار دارند و به وسيله آن، زائران را جابجا مي كنند.

بريدن از دنيا

اوايل شب به «جحفه» رسيديم و مُحرم شديم. فريادهاي «لبيك» كه از اعماق جان برمي آمد، دل ها را مي لرزاند. با تن خيس از غسل در حوله احرام، مي ترسيدم كه مبادا در اتوبوس روباز از باد بيابان سرما بخورم اما هنوز نيمه اول شب بود و باد گرم نه تنها آزارنده نبود كه راحت بخش هم بود.

در حريم حرم

بعد از نيمه شب به مكه رسيديم. با آن كه خسته و خواب آلوده بوديم، امّا وجودمان از شوق لبريز بود. شهر مكه با خيابان هاي وسيع و چراغ هاي پرنور جلوه خاصي دارد.

محلّ اقامت ما در مكه، يك ساختمان چهار طبقه بود; از شدت خستگي، در سالن طبقه اول بي حال افتاديم. از اين رو، كه همه سپيدپوش بوديم تو گويي گروهي مردگانيم كه در كنار هم آرميده ايم. ساعتي بعد چاي آوردند، و آنگاه شامي يخ كرده، چون دير رسيده بوديم. ساعت سه بعد از نيمه شب خوابيديم و چهار و نيم براي اداي فريضه صبح بيدار شديم.

بعد از صبحانه جاني گرفتيم و دسته جمعي عازم حرم شديم تا عمره تمتع به جاي آوريم. گرچه به دليل فيلم وعكس هايي كه از كعبه ديده ايم ديدار كعبه ناآشنا نيست، با اين همه ديدار «خانه خدا» به راستي روح افزا و دلگشا است، گرچه صد بار آن را ديده باشي. به گفته حافظ:

ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما


119

حرم قدري خلوت بود، معلوم شد كه ساعتي پيش مراسم شستشوي كعبه انجام گرفته است. بهر حال طواف، نماز طواف، سعي بين صفا و مروه و تقصير تا نزديك ظهر طول كشيد و دسته جمعي به منزل بازگشته، از احرام بيرون آمديم. همگي خوشحاليم، چرا كه يك مرحله از اعمالمان را به سلامت و موفقيت انجام داده ايم.

در نزديك محل اقامت، مسجدي است پاكيزه، خنك و مرتّب كه مي توانيم در آن، نمازها را به جماعت بخوانيم. براي برادران اهل سنت، شركت شيعيان در نمازهاي جماعت، بسيار جالب توجه و از نمودها و جلوه هاي برادري اسلامي است. در روايات شيعه نيز بر فضيلت آن تأكيد شده است.


120

آگهي يا اعلاميه اي كه بر ديوار مسجد زده اند، توجّهم را جلب كرد، اعلاميه اي است بر ضد استفاده از ماهواره و نيز مضرات فيلم هاي مبتذل ويدئويي و نشان از آن داشت كه حتي صداي روحانيان وهابي كه نان خور دولت سعودي هستند درآمده و تصور مي رود كه سرانجام اين تعارض ها به برخوردي بين سختي انديشان مذهبي و تجدّد طلبان دولتي بيانجامد. شهر مكه از آنتن هاي بزرگ ماهواره و نيز مغازه هاي نوار فروشي انباشته است. اين آنتن ها تنها تصاوير برهنه و شهوت انگيز را عبور نمي دهد بلكه فرهنگ غرب را با تمام زير و بم آن، ميان خانواده ها مي برد. مردم عربستان از جهت راديو هم در معرض تهاجم راديوهاي مختلف بيگانه به زبان عربي هستند. افزون بر اين، مردم عربستان با درآمد فراواني كه دارند، مي توانند زياد به مسافرت بروند و همه جا را ببينند. از اين رو، پيدايش تعارض و تضاد بين انديشه هاي كهن سياسي و فرقه اي با حقايق زندگي و ديدگاه هاي متفاوت حتمي مي نمايد; بايد منتظر بود و نتيجه را ديد. نمونه اي از اين تعارض، در موضوع توسعه توريسم توسّط دولت سعودي در سال گذشته رخ نمود. بدين سان كه در غير فصل حج و عمره براي بازديد «حرمين شريفين» بردند و اين عمل صداي روحانيان سني مذهب و حتي وهابي ها را درآورد. اشتياق مسافر غربي را به آفتاب و به مناظر شرقي در نظر بگيريد و ببنيد كه دولت عربستان در فصل زمستان به شرط آن كه با مراسم حج و عمره برخورد نكند چه درآمد هنگفتي از توريسم غربي مي تواند كسب كند. شايد به همين دليل است كه در شهر مكه و مدينه بيش از صد ساختمان بالاي ده طبقه، هم اكنون به سرعت در حالِ بالا رفتن است. اينك سؤالي كه پيش مي آيد اين است كه: اگر برنامه «توسعه توريسم» عملي شود، آيا در گستردن فرهنگ غربي در بين مردم عربستان مؤثر نخواهد بود؟ و آيا اين عمل بدون واكنش خواهد ماند؟ بگذريم.

كعبه و حج هميشه اسلام را حفظ كرده است اگر تاريخ را نگاه كنيد كعبه هميشه در اختيار كساني بوده كه به حداقل آنچه اسلام ناميده مي شودمي انديشيده اند. كمتر اتفاق افتاده كه كعبه و مكه و حج در اختيار شيعه و باطنيان باشد حتي در زماني كه حاكمان كعبه سادات حسني بودند، همان سادات حسني (يا شُرفاء) زيدي مسلك و حتي بعضاً سني مذهب بودند. اين است كه حفظ حداقل اسلام و ظاهر اسلام در مكه قدر مشترك تمام مسلمانان عالم از هر فرقه و مذهب بوده است; مانند قبله كه قدر مشترك همه مسلمانان است. اسلامي كه سياهپوست مبارز آمريكايي تا كشاورز عقب مانده تبّتي را به يكسان در بر مي گيرد. مكه كه براي عرب جاهليت امن بوده براي مسلمين نيز «حرماً امناً» و «البلد الامين» بايد باشد و اين با فرقه گرايي از هر نوع سازگار نيست. لذا حرمت كعبه همچنانكه پيشوايان بزرگ (چونان حسين بن علي ـ ع ـ در حركت تاريخي خود از مكه به سوي كوفه) نشان داده اند به هر قيمت بايد محفوظ بماند. تا اين نشانه توحيد هست ما هميشه مي توانيم به حقيقت اسلام بازگرديم و اگر از آن دور شده ايم بازآييم، شايد معناي «مثابةً للناس»1 همين باشد كه بازگشتگاه مردم است از افراط و تفريط به محور اسلام.

غروب روز سوم ذيحجه، با پله برقي به پشت بام مسجدالحرام رفتم. بسيار وسيع و با صفاست و غرق جمعيت. از بالا كه طواف كنندگان را مي بيني، در يك نگاه، درياي مواج انسان ها را كه همچون باغچه اي از گل هاي رنگارنگ است. اما وقتي با آن همراه شوي; يعني نگاه را در آن رها كني طيف انساني بي نهايتي را مي بيني برگرد آن مغناطيس بزرگ، يا گردابي تمام نشدني كه گويي در كعبه فرو مي رود. كعبه، معشوقه سيه جامه ميلياردها مسلمان تا قيام قيامت است با آن حال چهره اش كه هزاران هزار انسان با آرزوي بوسيدن و يا دست ساييدن بر آن، زير دست و پا مي روند موفق نمي شوند.


121

مكه شهر «لا اله الا الله» و كعبه سمبل «توحيد» است. در اينجاست كه از هر سمت بايستي قبله است; زن و مرد در كنار هم نماز مي خوانند، بل گاه زن پيشتر مي ايستد و نمازها همه درست است. در اينجا، تفاوت ها و رنگ ها همه از ميان برمي خيزد. هنگام طواف زن و مرد در كنار همند تا فرق جنسيت هم لحاظ نشود.

در اين احساس يگانگي و از خود بيگانگي در هر دور كه بغضي گلوگيرت نشود و هر ركوع و سجودي كه بي اشك بگذرد مغبوني; دريغ از ذكر گفتن آنجا كه خود عين ذكر مي شوي. نماز در حجر اسماعيل محشر است; سجده كنندگان زير دست و پا را مي بيني كه بي خبر از همه چيز شانه هاي شان مي لرزد; مثل بچه گم شده اي كه مادرش را يافته و تازه بغضش تركيده، بي اختيار با تمام تن مي گريد و از هيجان و احساسات مي خواهد خفه شود. دريغ كه «الحالُ لا يدوم.»

اگر درويش در حالي بماندي سرِ دست از دو عالم برفشاندي

توهّم يا تصوّر، هر چه مي خواهند اسمش را بگذارند. اگر اين حالت اتصال به كل و فراتر رفتن از خود، در اينجا ميليون ها بار تجربه نشده بود، اين همه سفارش «حجر اسماعيل» را نمي كردند، در اينجاست كه:

ديدار مي نمايي و پرهيز مي كني بازار خويش و آتشِ ما تيز مي كني

اين حالت برق گرفتگي را حتي عوام هم همين جور تعبير مي كنند: «سيمش وصل شده بود.» ديدم: شفته اي در سعي صفا و مروه، به آواز، غزل مي خواند و مي رفت. شايد عارفاني كه همه ساله به حج مي آمدند دنبال همين حال بودند. ممكن است بگوييد: مگر خدا همه جا نيست؟ آري; اما مجموع شرايط چنين نتيجه مي دهد كه در اينجا گِره بُغضت باز شود. آن انقطاع مصنوعي وبريدن از خانمان و وطن و مال و جامه و حتي رفيق راه ـ كه بهتر است هنگام عبادت زود رهايش كني ـ به طرف انقطاع راستين مي كشد. در اين انقطاع كه تعليمش را داده اند حقيقت و مجاز، ظاهر و باطن، ماده و معنا، جزء و كل، روح و جسم، مجمل و مفصل، مبهم و مبين، عجيب به هم آميخته است:

چند گويي اين و آن و جسم و جان جسم و جان و اين و آن آميخته چند گويي آن جهان و اين جهان اين جهان و آن جهان آميخته


122

آن كه كعبه را از نزديك نديده است نمي گويم از ديدن شگفت ترين شگفتي ها، ليكن از ديدن يك شگفتي بسيار بزرگ محروم شده است. در اينجاست كه متوجه مي شوي چرا ملاصدرا براي چندمين بار مي خواسته است به حج برود و آخر در طريق حج، وفات يافته است.

و اين كه بايزيد به آن مريد گفت: «خرج حج را به من بده و هفت بار دور من بگرد و برو كه حجت مقبول است» بايد ديد كه آن مريد چه كسي بوده و براي چه مي خواسته برود؟ و اين كه آن صوفي ديگر هيزم مي برد گفتند كجا؟ گفت مي خواهم اين خانه را آتش بزنم كه مردم خدا را بپرستند. باز هم معنايي فراتر از ظاهر گزافه آن دارد چه هم خلاف عُرف است هم خلاف شرع و هم خلاف عقل. مُراد او تأكيد بر پرستش خداست و حج جز اين چيزي نيست. او با اين عربده و ستيز مي خواسته است حقيقتي را گوشزد كند. اين كه كعبه «كهنه صنم خانه اي است» و اين كه يك وقت معبد زُحل بوده منافاتي به آنچه گفتيم ندارد. كعبه نخست خانه توحيد بوده و به شرك آلوده شده و بالاخره به دست آخرين فرستاده خدا از آلايش ها پاك گرديده است.

پيغمبر غالب رسوم جاهلي را منسوخ كرد جز حج را كه تصفيه فرمود. چنان توحيد محمدي پاك كننده بود كه بعضي مسلمانان سعي بين «صفا و مروه» را هم مي خواستند به كناري نهند، آيه آمد: «انّ الصفا و المروة من شعائر الله فمن حجّ البيت أو اعتمر فلا جناح عليه أن يطّوّف بهما و من تطوّع خيراً فانّ الله شاكر عليم»2 يعني كه طواف اين دو بلا اشكال است و بهتر است صدقه اي هم بدهند. باز بعضي مسلمانان مي خواستند از داد و ستد در حج، خودداري كنند; آيه آمد: «ليس عليكم جناح أن تبتغوا فضلا من ربكم ...»3.

از ويژگي هاي ديگر حج محمدي اين بود كه امتيازات قريش را حذف كرد; آنان خود را «احمسي» و تافته جدا بافته مي انگاشتند، آيه: «أفيضوا من حيث أفاض الناس»4 و آيه: «وأتُوا البيوت من أبوابها»5 در ردّ اين پندار، نازل گرديد.


123

ديگر از خصوصيات حج محمدي، اعلام برائت از مشركين است: «و أذان من الله و رسوله الي الناس يوم الحج الاكبر انّ الله بريء من المشركين و رسوله.»6 و اين تكاندنِ آخرين پندارهاي شرك آميز از مراسم حج و جدا كردن همه حساب هاست. (پاره اي از مستشرقان باقي ماندن مراسم حج را در ديانت توحيدي اسلام شگفت آور پنداشته اند) براي اعلامِ برائت از مشركان، مخصوصاً به اين نيت، سوره توبه را بار ديگر با تأمّل و توجه خواندم; (علاوه بر آن كه در ختم قرآن خوانده بودم) از باب حرف توي حرف اين را هم بگويم كه امسال برنامه برائت از مشركان هم به شكل تجمع آرام و سخنراني در عرفات و هم به صورت تظاهرات و شعار دادن در اطراف مسجدالحرام، در عصر روز دوازدهم كه حجاج از منا به مكه برمي گردند، توسط شيعيان لبنان و ديگران صورت پذيرفت. تظاهرات عصر روز دوازدهم، چون قبلا اعلام نشده بود با موفقيت بهتري تحقق يافت چه اين كه پليس خواست، خودش را جمع و جور كند، ظاهراً اذان مغرب شده بود و صف نماز بسته و مقصد انجام يافته بود، از اين رو نتوانستند كسي را دستگير كنند. بدين گونه در حج كه جامع عبادات اسلامي است، جهاد هم تجلي مي يابد. قرآن نيز كساني را كه با دعوي «سقايت حجاج» و «عمارت مسجدالحرام» خيال برتري فروختن دارند، فروتر از كساني قرار داده كه با ايمان به خدا و روز جزا «جهاد في سبيل الله» هم مي كنند.7

چند روزي تا حركت به سوي عرفات فرصت بود. ساعت يك بعد از ظهر به كوه «حرا» رفتيم شايد كلا از سربالايي عاجز هستم. من توان بالا رفتن را نداشتم بر دامنه كوه نشستم، دوستان رفتند در «غار حرا» نماز خوانده و برگشتند بعضي بچه هاي كوچك و پيرزن ها هم مي رفتند. بر خلاف ديگر مساجد، مسجد اين محل، آب ندارد و خيلي كوچك است. يك آگهي هم اول كوچه نصب كرده كه لمس سنگ ها و بوسيدن سنگ هاي اين كوه و نماز خواندن در اين كوه، جزء سنت نيست و بدعت است. اين سال، به خيال خود با مظاهر ضد توحيد مبارزه مي كنند در حاليكه دوست داشتن پيغمبر ـ ص ـ و آنچه مربوط به اوست، عين توحيد است. و جدا كردن حبّ خدا از دوستي رسول، تصور غلطي است كه در زمان پيغمبر ـ ص ـ هم داشته اند. اشتباه اينجاست كه محبت رسول الله و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ را در عرض محبت خدا فرض مي كنند، حال آن كه اينها در طول همان محبت خدا است. «قل ان كنتم تحبون الله فاتّبعوني يحببكم الله.»8 براي ديدن غار ثور هم خواستم بروم نشد.

تقريباً هر روز طوافي داشتيم و نماز در حجر اسماعيل.


124

شهر مكه مثل گذشته تاريخي اش همه مصنوعات و اشياي خوب عالم را در خود گرد آورده است و عرب هاي مكه در گذشته كاسب و تاجر بودند، ليكن اكنون تن پرور شده اند و فروشندگان پاكستاني و افغاني و هندي جايگزين آنان شده اند. خيابان ها پر از مغازه هاي دلالي و بنگاه معاملاتي است. كوه ها را مي تراشند و جايش ساختمان هاي چند طبقه مي سازند. مي گفتند: دولت، براي احداث ساختمان وام هاي دراز مدت مي دهد. هتل داري و ... براي آنان راه درآمد خوبي است. صاحب خانه ما عربي است عدنان نام. وي سه زن دارد و درآمدش از اجاره دادن خانه خويش به زائران حج و عمره است. ضمناً كارگاه جوشكاري صندلي فلزي هم دارد. در اوقاتي كه زائر نيست، هر طبقه، در اختيار يكي از زنان و بچه هايش است، وقتي مسافر آمد، هر سه خانوار در قسمت انتهايي و مجزاي ساختمان جمع مي شوند. يك نوكر افغاني متأهل و يك نوكر تايلندي هم داشت كه توي گاراژ مي خوابيدند.

دكان هاي انباشته از مواد خوراكي با نام «بقّاله» و بنگاه هاي صرافي و مغازه هاي فروش لوازم صوتي و نوار ويدئو و تلويزيون و ساير كالاهاي مصرفي، خيابان هاي اصلي ـ بويژه در منطقه مركزي ـ را پوشانده است. حاجي هاي آسيايي زرد پوست، امسال زياد بودند و خوب خريد مي كردند. اين يكي از مظاهر رفاه اقتصادي جديدشان است و گويي منعي چندين ساله برداشته شده كه اينطور با شور و شدت و كثرت به حج مي آيند. خيلي هم معتقد و منضبط به نظر مي آيند و مؤدب هم هستند.

از عصر روز هشتم آماده باش دادند. نماز مغرب را خوانديم و شام خورديم ولي تا ماشين حاضر شد و راه افتاد به نصف شب كشيد. البته وقوف در عرفات قدرِ واجبش از ظهر روز نهم تا مغرب است، ولي حجاج ايراني و شيعه و بعضي ديگر، براي آن كه فضيلت شب عرفه را درك كنند، زودتر مي روند. به هر حال، با احرام به عرفات رفتيم و جاگير شديم. روز نهم، تا پاي بلندي «جبل الرحمه» رفتم. مي گويند در اينجا آدم و حوا يكديگر را شناختند و توبه شان قبول شد. روز عرفه دعاي عرفه هم خوانده شد; خيلي با حال و پر معناست.

مراسم برائت به آرامي در اين روز انجام گرفت; در حالي كه روبروي «بعثه» ماشين هاي پر از كماندو توقف كرده بود.

بعد از مغرب، از عرفات به سوي مشعر حركت كرديم. حركت سنگين و گام به گام است، چون همه حجاج در اين طريق هستند. سنگ جمع كردن براي «رمي جمرات» در اينجا صورت مي گيرد. طبق فقه شيعه، سنگ ها بايد بكر باشد. زائران شيعي سنگ ها را از خاك در مي آورند يا سنگ بزرگي را مي شكنند و حدوداً به اندازه فندق در مي آورند.


125

«وقوف» در «مشعر»، بين طلوع سفيده صبح تا طلوع آفتاب از واجبات اين مرحله است. شايد به قول عرفا: اين وقوف اشاره اي به طي مراحل سلوك باشد. در اينجا، اتفاق خنده داري افتاد، بعد از اذان اول، روحاني ما جلو ايستاد و كنار خيابان نماز صبح خوانديم، نماز ما كه تمام شد، اذان دوم را سر دادند. يك افسر راهنمايي كه قدم مي زد و ظاهراً از اين كه ما كنار خيابان را اشغال كرده بوديم، ناراحت بود، تَشَر زد كه «لِمَ لا تصلّون؟» در حالي كه ما نماز خوانده بوديم، ولي تا آخر وقت (طلوع آفتاب) كه ما بوديم، نديديم او نماز بخواند. اين هم از نهي منكر بعضي مأموران سعودي. نظيرش را در مدينه ديدم، حدود چهار بعد از ظهر از كنار «مركز صحّي» سيّار هلال احمر سعودي مي گذشتيم، گفتيم برويم تو ببينيم با مريض ها چطور برخورد مي كنند؟ ـ البته ايراني ها نيازي به «مركز صحّي» سعودي ندارند، درمانگاه هاي ايران، بيماران غير ايراني را هم مي پذيرد. ـ وقتي داخل شديم و توي صف ايستاديم، وقتِ نماز عصر بود، مأمور اسم نويسي، مي گفت: «لِمَ لا تصلّون؟» حال اين كه خودش و رفقايش نشسته بودند نوشابه مي خوردند و بگو بخند داشتند و نماز نمي خواندند. اين كه مي گويند: وقت نماز خريد و فروش موقوف مي شود، اغلب همين طور است، ولي خلافش را هم ديديم. يا اكنون عادي شده يا از اول هم به آن قرصي كه مي گويند نبوده است. به هر حال، بايد پشت و روي سكّه را ديد.

بعد از آفتاب، به سوي منا حركت كرديم اين شهرك، نزديك مكه و به آن چسبيده است و صحراي آن كه محدوده معيني دارد، مانند عرفات، تمام ظرفيت پُر مي شود. و ظاهراً آمار حجاج همين دو ميليون است. مگر اين كه ترتيبات ديگر مثل احداث ساختمان چند طبقه به جاي چادر، انديشيده شود. در گرما، به منا رسيديم و در چادرها مستقر شديم و پس از صرف صبحانه مختصري جداي از گروه، براي سرعت در كار، سه نفري راه افتاديم. به سرعت به طرف جمرات رفتيم، سيل جمعيت با اتومبيل ها كه رفت و آمد مي كرد و گرما و بوي تعفّن شديد ـ كه مُحرم نبايد از آن اظهار كراهت كند ـ درآميخته بود و راه رفتن در حال تنه زدن و فشار و گرما با بي خوابي شب و كوفتگي عرفات چنان مشكل بود كه يكي از همراهان در چهار ـ پنج كيلومتري «جمرات» واماند. او را كنار سقاخانه اي نشانديم و رفيقِ ديگر كه يازدهمين سفرش بود، قرار شد نيابتاً به جاي او «جمره عقبه» را سنگ بزند; بقيه راه را تندتر رفتيم. رسيديم به جمره عقبه ـ شيعه مرجّحاً بايد از طبقه پايين براي سنگ زدن استفاده كند ـ با آن كه بار اوّلم بود، در ازدحام شديد كارم را به نيكي به جا آوردم و شيطان را هفت بار مورد اصابت قرار دادم. فقط اميدوارم كه با نيشخند معني داري به ريشم نخنديده باشد. در آنجا يك ايراني را ديدم كه سنگ تمام كرده بود و كارش لنگ بود; مي خواست از زمين سنگ بردارد. گفتم: اينها پوكه هاي خالي و عمل كرده است، به درد نمي خورد و از آن سنگ هاي بكر «مشعر» به او تعارف كردم. گفت: اي آقا، فرقش چيه؟ گفتم: تو در خانه ات هم مي توانستي در دل خود شيطان را سنگ بزني، حال كه اينجا آمده اي آنطور كه گفته اند عمل كن. قبول كرد و چند سنگ برداشت كه خرجِ شيطان بزرگ كند. برگشتيم و رفيق اول را از كنار سقاخانه برداشته راه افتاديم، ظهر بود كه به چادر رسيديم، گرما زده و از پا درآمده.


126

خيلي دوست داشتم كه به قربانگاه بروم و «ذبح عظيم» را ببينم، ولي در خود توان نديدم و عجله هم داشتم كه زود از احرام بيرون بيايم، از اين رو به اتفاق چند تن، به مدير كاروان وكالت داديم تا برود و به جاي تك تكِ ما قرباني با شرايط فقه شيعه بخرد و به دست ذابح شيعي با شرايطِ درست ذبح كند. اين كار ساعتي بيش طول نكشيد و ما بعد از صرف نهار (نان و هندوانه) وچاي، بعد از آن كه يقين كرديم، قرباني ما ذبح شده است، سر تراشيديم (حلق) و كلّه شستيم، و از احرام خارج شديم. آنها كه به دست خود قرباني مي كردند، احساس اداي تكليف بيشتري داشتند. يكي از آنان گفت: چشم قرباني را سرمه كشيدم، آبش دادم، يك تكه نبات در دهانش گذاشتم، بوسش كردم و به زمينش زدم و سرش را بريدم.

قيمت قرباني صبح سيصد و پنجاه ريال و ظهر سيصد ريال سعودي بود. بعد از ظهر به دويست و پنجاه ريال و عصر به دويست و بيست ريال هم رسيده بود. بعضي سال ها عكس اين جريان واقع مي شود، يعني عصر، رو به گراني مي رود.

پيشتر در مكه يك آگهي از سوي بانك اسلامي ديدم كه قيمتِ دام را تعيين نموده و پيشنهاد كرده بود پول قرباني را به حساب بانك بريزند و قرباني ها دسته جمعي ذبح و يخ زده شود و براي فقراي كشورهاي مسلمان حمل گردد. ظاهر پيشنهاد بسيار معقول بود و از اتلافِ تأسف انگيز گوشت تازه جلوگيري مي شد. با روحاني و مدير كاروان مطرح كرديم، گفتند: اشكال در اينست كه اوّلا: آنان در انتخاب قرباني رعايت شرايط فقه شيعي را نمي كنند، همچنين ذابح شرايط فقه شيعي را ندارد افزون بر اين قرباني هر شخص، بايد معين باشد و به دست خود او يا نايب او ذبح شود. هزار قرباني نامعين براي هزار حاجي نامعين، مُجزي و مُكفي نيست ـ در هر حال ما طبق فقه شيعه عمل كرديم ـ بر عهده مجتهدان است كه با توجه به مآخذ و اصول، راه حل معقولي براي اين مشكل پيدا كنند. بويژه كه قرآن، تصريح فرموده است: «فكلوا منها و أطعموا البائس الفقير.»9 گفتند: يكي از مجتهدان فتوا داده است كه اگر قرباني در منا يافت نشود شخص مي تواند تلفني با ايران تماس بگيرد كه در ساعت معين به نيابتش قرباني كنند و پس از احراز صحت وقوع قرباني، حاجي مي تواند «حلق» كند. اين خوب حرفي است و گوشت به مستحق مي رسد و تلف نمي شود; جز اين كه قيد اوّلش كمتر تحقق مي يابد. آنقدر قرباني مي آورند كه زياد هم مي آيد. چنانكه گفتند: امسال چندين كاميون دامِ زنده برگرداندند.


127

حدود ساعت پنج بعد از ظهر، عيد قربان با لباس معمولي (بدون احرام) بيرون آمديم، تا در منا گشتي بزنيم. چادرهاي ايراني ها در جاي متوسط و بهتر از متوسط بود. محدوده حاجي هاي آفريقايي ـ چه عرب زبان و چه غير عرب زبان ـ بسيار فقيرانه و آلوده بود. همه جا دستفروش ها بساط پهن كرده بودند. سياه هاي آفريقايي غير عرب زبان، ظاهراً ـ تحت تأثير استعمار ـ از جهت حجاب، نسبت به سياه هاي عرب زبان، كمتر مقيّدند. خريد و فروش با زبان اشاره و يا همان زبان بندري و حمالي و بازاري ـ كه در ابتداي نوشته آمد ـ صورت مي گرفت. شادماني در همه چهره ها بود كه قسمت عمده كار را به جا آورده بودند. بخش مربوط به عرب ها (مصري ها، سوري ها، لبناني ها و ...) هم نسبتاً پاكيزه بود، ولي ورود و خروج به كمپ ها كنترل مي شد، بر خلاف كمپ ايراني ها كه آزاد بود. مصري ها و سوري ها و لبناني ها خرج هم به عهده خودشان است، بخرند و ببرند و بپزند و بخورند و بشويند. ليكن، ما از مهمان هم محترم تر بوديم. دلم مي خواست كمپ مسلمانان اروپايي و آمريكايي را ببينم; از يك شُرطه، پرسيدم؟ گفت: كارتت را ارائه بده. حاليش كردم كه تازه مُحلّ شده ام و فراموش كرده ام كارتم را در جيب بگذارم. منطقه دوري را نشان داد، ديدم وقت ندارم. به طرف چادرهاي خودمان برگشتم و شب را با وجود فشردگي و ازدحام و ناراحتي جا، نسبتاً راحت خوابيدم. نزديك صبح بيدار شدم و با يكي دو نفر براي نماز صبح به طرف مسجد «خيف» راه افتاديم. هوا خنك و نسبتاً خلوت بود، ولي مسجد خيف مالامال از جمعيت. به هر شكل نمازي خوانديم و بيرون آمديم و به طرف جمرات رفتيم. طبق فقه شيعه بايد منتظر بود تا آفتاب بزند، بعد از طلوع خورشيد، جمره «صغري» و «وسطي» و «كبري» را به ترتيب هر كدام را هفت سنگ زديم و ديديم كه اصابت كرد. در پاي جمره بزرگ، شايد از اين بابت كه ديروز هم سنگش زده بودم، سنگي به ملايمت به پشت گردنم خورد; اما يك حاج آقاي بازاري، سنگ بزرگي به پيشانيش خورده و حسابي شكسته و خونين شده بود. ماندن در منا از غروب تا نصف شب الزامي است. بعضي صبح ها به مكه مي رفتند ـ براي اعمال يا خريد يا استراحت ـ و به موقع برمي گشتند. ما در منا مانديم. بعد از ظهر روز يازدهم، به گردش در شهر پرداختيم. منا غالباً چادر است، اما قدري ساختمان هم دارد. به طرف پاكيزه تر و آبادتر شهر رفتم. كمپ خودِ حجاج سعودي و اروپايي ها و آمريكايي هاي مسلمان، بسيار پاكيزه و اعياني است. از لجن و قاذورات و دست فروشان مزاحم خبري نيست. حجاج سعودي را ديدم كه با اتومبيل هاي مجلل آمده بودند، زن و مرد و پير و جوان مثل اين كه بخواهند به تفرج صحرا بروند. قدم زنان از راه بالا كه كم ازدحام و حتي مصفّاست به طرف جمرات مي رفتند. بعضي جوان ترها آدامس مي جويدند و سيگار مي كشيدند. مسن ترها با وقاري كه لازمه عبادت است راه مي پيمودند. بعضي ها در راه نوشابه سبيل مي كردند.

در مراسم توحيدي حج، طبقاتي بودن محسوس است. يك مقايسه گذرا ميان كمپ پاكستاني ها و خود سعودي ها، حقيقت را نشان مي دهد. الآن هم در نظرم عبور مي كنند: سياهان خوش قلب و آرام، پاكستاني ها با صداي نازك و متضرع، افغاني هاي زبان باز و احياناً پرخاشجو، اين دسته عموماً فقيرند. ترك ها خشن و مغرور راه مي روند، امّا در حرم و مراسم عبادت خاشع هستند. عرب هاي سعودي بيشتر متفرعن اند تا كي باد ثروت خالي شود؟! حالا پول دارند و باد كرده اند و نمي دانند كه به قيمت فقر سياهان در نيجريه، سعودي دارد نفت را بي حساب حراج مي كند. حالا شايد نظم نو جهاني خوابي هم براي دوشيدن بقيه پس اندازهايشان و صاف كردن حساب ها ديده باشد. الآن كه پول سعودي با دلار همسو تثبيت شده است. بايد ديد مجموع شرايط داخلي و خارجي به كجا مي كشد؟


128

شب دوازدهم را هم مي گذرانديم. صبح باز هم نماز را در مسجد خيف خواندم. پيغمبر در اين مسجد نماز گزارده و متبرك است. بعد از نماز، خواستم استراحتي بكنم، عربي تكانم داد،در حالي كه پهلوي من عرب ديگري خوابيده بود. بحث نكردم، برخاستم و آرام آرام به سوي جمرات راه افتادم كه براي آخرين بار، هر سه ستون شيطان را سنگ بزنم. پشت بام را هم رفتم تماشا كردم، خلوت و دلباز و گشاده است. عرب ها و خارجي ها خودشان از اينجا سنگ مي زنند. سالن پايين هميشه پر از گرد و خاك و هواي گرفته است، با آن كه تهويه هاي بسيار قوي در آن كار مي كند. بعد از طلوع آفتاب، به پايين رفتم سنگ ها را زدم. پاي جمره وسطي وسط جمعيت گير كردم و كم مانده بود زير پا بروم، همتي كردم و با ياد خدا، خود را از منگنه بيرون كشيدم، تنم به تمام معنا خيس عرق، پاچه شلوارم تا نزديك زانو پاره شده بود اما پاي استخوانيم، دم پايي را محفوظ نگه داشته بود. آن راه هشت نه كيلومتري برگشت را كه نمي توانستم پابرهنه برگردم. تا گير نكرده باشي نمي داني من چه مي گويم. در هر حال، به خير گذشت. «جمره كبري» را با موفقيت از دور، زدم. باز هم، به چند ايراني بقيه سنگ هايم را هديه دادم و فارغ البال براي صبحانه بازگشتم. خواب مختصري بعد از صبحانه حالم را جا آورد. ولي تمام هيكلم عرق آلوده است. البته هنوز نمي توان اظهار نفرت كرد; براي همين تو را آورده است كه شاخت را بشكند، منيّتت را خُرد كرد، زير پا بشوي، دست از پا خطا نكني، قسم نخوري، فحش ندهي، به محيط زيست لطمه نزني، به جانور و گياه صدمه نزني، زينت نكني، عطر نزني، در آينه خود را نبيني، به لذّت جنسي نيانديشي، سر برهنه باشي، دوخته نپوشي، يك رنگ باشي. آخر عيد قربان البته ما مُحلّ شده بوديم; ولي حال و هواي احرام در سر ما بود و هنوز اعمالي باقي داشتيم كه بايست در مسجدالحرام صورت پذيرد. بعد از ظهر دوازدهم، با اتوبوس به طرف مكه حركت كرديم باز هم قدم به قدم. كاش پياده مي رفتيم. پياده ها يكي دو ساعته به منزل رسيدند و سواره ها سه چهار ساعته. منزل ايراني ها اكثر در منطقه «عزيزيّه» بود كه نزديك منا است عده اي هم ظاهراً در «كعكيه» بودند كه در مسير «غار ثور» است. ايراني ها را معلوم است كه چرا دور از حرم مسكن داده اند. البته «عزيزيّه» تازه ساز و پاكيزه است و از محلاّت خوب مكه محسوب مي شود. «جامعة ام القري» يا دانشگاه ديني و چند كتاب فروشي در همين منطقه است و كوي دانشجويان در اطراف خيابان دانشگاه واقع است.

ما به منزل رسيديم و به استراحت پرداختيم. عمليات شب نهم تا عصر دوازدهم با كم خوراكي و كم خوابي و گرما و زندگي فشرده در چادر و محيط آلوده، بسيار سنگين است و بعضي را از پا مي افكند. به محض رسيدن به منزل «عدنان»، كاروان به استراحت پرداخت. من حمام كردم و آلودگي ها را در حد توان زدودم و خوابيدم.

روز سيزدهم، اول صبح، براي «طواف» و «نماز طواف» و «سعي» و «تقصير» سپس «طواف نساء» و «نماز طواف نساء» رفتيم. تمام اين كارها را به سرعت و شوق به جاي آورديم و حاجي شديم، بحمدالله. ازدحام غريبي بود و هيچ نسبتي با مكه هفته پيش نداشت. ظرف آب هرگز از دستم جدا نمي شد. در يكي از طواف ها كه به ساعات گرم برخورد، در يك فشار و تلاطم عجيب، جواني را ديدم كه مادر پيرش را ميان بازو گرفته طواف مي داد و پيرزن از گرما و ضعف داشت غش مي كرد، بي معطّلي و بي خبر آب را به سرش خالي كردم. مثل ماهي كه از روي خاك برداري ودر آب بياندازي زنده شد و جوان كه هاج و واج شده بود، ممنون گرديد.

در بازگشت به خانه كه عمداً پياده آمدم، باز ظرف آب را پر كردم و راه افتادم، در راه پيرمردي را ديدم از گرما له له مي زد او را هم به همان ترتيب سر حال آوردم و كلّي با او شوخي كردم; دو سه روز بعد، در طواف مستحبّيِ «عمره مفرده» دست بر دوشم زد و آشنايي داد.


129

در كتاب فروشي ها گشتي زدم. كتاب خيلي گران است تقريباً هر ده، پانزده صفحه را يك ريال قيمت زده اند. به جز كتاب هاي عمومي ـ مثلا تاريخ طبري يا شرح صحيح بخاري يا سيره حلبيه ـ كه همه جا يافت مي شود. يك مشت نشريه بازاري بود از قبيل آيين آشپزي، چگونه سلامت رواني خود را حفظ كنيم؟ كتاب هاي ساده اي در معرفي قهرمانان عرب و اسلام، آموزش كامپيوتر، و ... كتاب هايي هم بود با سليقه و انديشه حاكم بر عربستان، بر ضد فرقه هاي مذهبي ـ و غالباً بر ضد شيعه ـ بر ضدّ عَلَمانيه (يعني حكومت لائيك) و بر ضد هر نوع تجدد و ترقي طلبي. در واقع آنجا جمود و تحجّر تبليغ مي شود.

زرگري ها غوغاست و حضورِ من از همه خنده دارتر، چون پولم براي خريد هداياي معمولي براي خانواده خودم هم به زور مي رسد.

يك لطيفه ادبي هم اينجا بياورم: به مغازه اي رفتم فروشنده اش پاكستاني بود. دو سه بار جنسي را كه مي خواستم زير و رو كردم و روي قيمت چانه زدم و آخر نخريدم و بيرون آمدم و گفتم: «عُذراً» فوري افزود: «أو نُذْراً»! دانستم از خودش نيست، از يك اديب شنيده ولي خوب و به جا خرجش كرد.

روز چهاردهم ذي حجه رفتيم به «تنعيم» و براي عمره مفرده مستحبي مُحرم شديم و در ماشين سرباز نشسته به مسجدالحرام آمديم. ـ تمام كارها به سرعت انجام شد ـ و ثواب آن را به شخص منظور هديه كردم. در بازگشت كه باز پياده آمدم ـ كه اين پياده روي اگر از آفتاب صدمه نبيني كاملا مفيد است ـ از تونل مخصوص پياده روها گذشتم. ـ دو تا تونل است، يكي براي روندگان يكي براي آيندگان و عرب ها به تونل «نَفَق» مي گويند كه در اصل به معناي سوراخ موش است ـ در اين تونل هواكش هاي قوي كار گذاشته شده، و خيلي كمك به عبور و مرور مي كند. روي ديوارها كلمات فارسي هم گاه ديده مي شد كه با گچ و زغال نوشته بودند زير پا پاره هاي ورقِ بازي هم ديدم. ظاهراً عبارات فارسي كار افغاني ها بود. در مورد كلمه «نَفَق» به يك شوفر تاكسي گفتم: «لِمَ يسمون التونل بالنفق، النفق حُجْراً للفأرة، و الفأرة هي التي تأكلها الهرّة.» سجع اخير را تكرار كرد و خوشش آمد و «أيه» گفت. پارك ها و درخت هايي كه در مكه هست، با زحمت و خرج زياد تهيه شده حتي خاكش را از بيرون آورده اند.


130

روز ديگر هم از فرصت استفاده كرده به «تنعيم» رفتم و بار ديگر مُحرم شدم و عمره مفرده مستحبي، رجاءاً، به جاي آوردم و ثوابش را براي شخص ديگري هديه كردم. در بازگشت كه نيز پياده مي آمدم و حوله خيس را بر سر كشيده بودم، جواني ايراني را ديدم كه زير آفتاب مي رفت و در آفتاب ده صبح از گرما كاملا متأذّي بود، به شيوه خودم سر حالش آوردم. خيلي ممنون شد و دستي داد. معلوم شد بچه شهركرد است و به عنوان خدمه آمده. همو به من خبر داد كه بعد از ظهر روز دوازدهم شيعيان لبنان هنگام عصر در اطراف مسجدالحرام تظاهرات كرده «مرگ بر آمريكا» و «مرگ بر اسرائيل» گفته اند. بعدها بازرس «بعثه» كه به كاروان ما هم مي آمد خبر را تأييد كرد.

كلمه «تنعيم» كه نام مسجدي است در حومه مكه و يك وقت خارج شهر بوده است، قبلا در شعر «ناصر خسرو» و شعر «ابن عربي» برايم آشنا بود. ظاهراً اهل مكه از اينجا مُحرم مي شوند. گفتند قبلا مسجدي مخروبه بود. اخيراً احياء و بازسازي كرده اند از جهت آب، هر دو روزي كه ما رفتيم وضع خوبي نداشت. ولي ظاهر شكوهمندي دارد.

در ايام مكه با آن كه وقت كم داشتم (بحمدالله) قرآني ختم كردم و بيشترش را در بيت الحرام خواندم. طواف مستحب زياد به جاي آوردم. در طواف، صحنه هاي جالبي پيش مي آمد. هر وقت دو نفر نزاع مي كردند، با عبارت: «لا جدال في الحج» آنان را از اين كار بر حذر مي داشتم. گاه هر دو نفر و هر سه نفر روبوسي مي كرديم. يك روز صبح، تُرك ميان سال تنومندي را ديدم كه عيال خود را ميان دو بازو گرفته طواف مي داد. شايد دست كسي به زنش خورده بود كه داد و فرياد مي كرد، گفتم: «لا جدال في الحج» بانگ زد: «آروادي باسدي، لا جدال في الحج؟!» دو سه ايراني و ترك كه دور و بر بودند خنده شان گرفت.

يك روز سياهپوست پر زوري ندانسته پاي يكي را لگد كرده بود و آن يكي داد مي زد و سياهپوست داشت عصباني مي شد، به شانه لخت و خيس از عرقش زدم و گفتم: «لا جدال في الحج» گفت: «لا جدال في الحج» طرف را بوسيد و اشك از چشم هر دوشان سرازير شد و من هم گريه را رها كردم. سياه ها خيلي خوش قلب و بي شيله پيله اند. بي اختيار، ياد بلال، آن موحّد پيشگام مي افتي، و اين كه پيغمبر «اسهدِ» او را بر «اشهد» ديگران ترجيح مي داد، و اين كه بلال بعد از پيغمبر براي كسي اذان نگفت و ..


131

زردها هم زياد بودند. اسلام رنگين پوست ها را ربوده است. اين كه قرشي بر حبشي برتري ندارد و اين كه همه خاكزاده ايم و خاكي بر خاكي برتري ندارد، براي رنگين پوستِ تحقير شده مفهوم تر است. خيلي از عرب ها متأسفانه هنوز «حميّتِ جاهليت» خود را دارند. يك روز صبح در طواف، كساني خود را به مقام ابراهيم مي چسباندند و آن را مي بوسيدند; عربي داد زد: «حرام، حرام.» آرام به او گفتم: من اين كار را نكردم و نمي كنم، اما تو چرا مي گويي حرام است؟ اينها براي خدا اين كار را مي كنند. گفت: براي خدا آنطور بايد عمل كرد كه در سنت آمده است. خواستم چيزي بگويم، لج كرد و رفت. بيشتر روي ايراني ها حساسيّت دارند. اگر ترك يا سياهپوست و يا زردپوست كارهاي ـ به نظر آنها ـ بدعت آميز يا به تعبير كوته فكرانه شان شرك آميز بكند، زياد سر به سرش نمي گذارند; ولي روي شيعه ايراني حساسيت دارند; چه در مكه چه در مدينه، اين محسوس بود. البته از اين طرف هم جبهه گيري هست. بر عهده علماي مذاهب اسلامي است كه عوام را با تعصباتشان برنيانگيزند، و انصافاً در سال هاي اخير، تعليماتي كه به حجاج شيعه ايراني داده مي شود در جهت تقريب و اخوت اسلامي است. من حُسنِ اثر شركت در جماعات اهل سُنت و اقتداي به ايشان را كراراً به چشم ديدم. آن كوردلاني كه از جدايي قلبي مسلمانان سود مي برند، قشر گرايي هاي جاهلانه را از هر سو دامن مي زنند. عاقلان و خيرخواهان، ضمن آن كه نمي خواهند چندگانه باشيم، چندگونگي را مي توانند تحمل كنند.

بالاخره راهي مدينه مي شويم. از شهر «لا اله الا الله» به شهر «محمد رسول الله ـ ص ـ» مي رويم. ازدحام جاده و كنترل مكرر گذرنامه ها، باعث مي شود كه راه، حدود دوازده ساعت طول بكشد. نهاري و استراحتي و حرم رسول الله ـ ص ـ . مردم مدينه، با شيعيان هم دل ترند; چون شيعه هم دارد اما مأموران آنجا خشك تر و گاه بي ادب ترند. در زيارتِ اول كفشم را از كفش كَن بردند، كفشي كه در طواف ها و رمي جمرات و آن همه رفت و آمد حرم، گم نشده بود و باهم رفيق شده بوديم، يك جفت دم پايي پلاستيك بود، كه روي تقاطع دو تسمه اش را هم به اندازه يك سكّه سوراخ كرده بودم. شايد گم شدن كفش، اشارتي بود كه: «فاخلع نعليك.»

دم غروب، رفتيم بقيع غريب. چقدر غمناك است. حقيقتاً قبرستان است.

باز فردا صبح، حرم رسول الله ـ ص ـ، سپس بقيع. ايراني ها گروه گروه، مجلس ذكر و زيارت داير كرده اند. جمعيت كه زياد شد، مأمور آنان را متفرق مي كند. شيعه اين گونه خوش دارد كه به گوشه ديواري كز و ندبه كند و بغض خود را بتركاند. مأموران سعودي چه با «انيفورم» و چه با «چفيه عگال» با نگاهِ سرد و گاهي مسخره آميز ليكن دقيق، ايراني ها را در نظر دارند. زائري مي پرسد: اينجا قبر «زوجات رسول الله» است؟ مأمور شخصي پوش مي گويد: «ان شاء الله» من براي امتحان از ديگري پرسيدم: «اينجا قبر ام البنين است؟ گفت: «الله أعلم، و من ام البنين؟»


132

كنار قبر چهار امام (امام حسن، امام سجاد، امام باقر، امام صادق ـ عليهم السلام ـ ) هميشه صف فشرده اي از زوار هست و زيارتنامه مي خوانند. بقيع از اذان صبح تا ساعت هشت و از نماز عصر تا مغرب باز است. اما بقيع، مشتري بيست و چهار ساعته دارد. مخصوصاً شب ها مي روند پشت ديوار، دعا مي خوانند و ذكر مصيبت و گريه مي كنند; همچنين صبح ها. زيارتنامه خوان عرب هم هست، عين زيارتنامه خوان هاي قم و حضرت عبد العظيم ـ ع ـ و مشهد. وقتي شروع مي كند به خواندن، اگر دور و برش قيافه ترك و افغاني ببيند، بعد از سلام بر پيغمبر و صحابه و زوجات رسول، مي گويد: «السلام عليك يا عثمان بن عفان.» و اگر قيافه ايراني ببيند، مي گويد: «السلام عليك يا حسن بن علي، السلام عليك يا علي بن الحسين، السلام عليك يا محمد بن علي الباقر، السلام عليك يا جعفر بن محمد و رحمة الله.» و پولي مي گيرد و يك عده مشتري ديگر تور مي كند. روي سه موضوع حساسيت دارند: قبرها را لمس و بوس نكنيد، خاك برنداريد، صدا به روضه خاني و گريه و زاري بلند نكنيد. وگرنه با زيارتنامه خواندنِ آهسته كاري ندارند. شيعه اصرار دارد پشت ديوار بقيع نماز بخواند. چه بهتر كه صد قدم آنطرفتر در صحن مسجد و حرم پيغمبر بخواند و هزاران برابر بيشتر ثواب ببرد. اينها را مسؤولان هم گوشزد مي كنند اما خيلي ها نمي پذيرند. در كنار مجلس مصيبتي در بقيع ايستادم خواننده، با صداي خوش و غم باري مي خواند، معلوم نبود چه كسي مي خواند; بعد صدا عوض شد; باز صدا عوض شد. مأمور آمد و جمعيت را پراكند. ولي نفهميد چه كسي مي خواند. مأمورها مختلف بودند، گاهي كسي حتي مفاتيح را توي حرم مي برد; گاهي حتي كتاب دعاي مُجاز چاپ شده به وسيله معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظم رهبري و تأييد شده مقامات سعودي را هم مي گرفتند. يك روز هم ديدم چند ايراني را از صف اول نماز به صف هاي پشت سر روانه كردند. متانت ايراني ها قابل درك و محسوس بود، تحسين كردم.

مدينه، نسبت به مكه ييلاقي است. اما مي گويند: آب مكه ـ آبي كه در مكه مي خورديم و از چاه هاي راه طائف مي آورند ـ بهتر و سبك تر بوده است. احساس كردم، داريم مريض مي شويم. علت هوا به هوا شدن و آب به آب شدن مجدد است و اين كه مقاومت بدن ها و اراده ها كمتر شده.

زيارتِ وداع در حرم و بقيع خوانديم كه شب بازگشت بايد به سوي جده حركت كنيم. رانندگي بي روال يك راننده ميني بوس كه مثل موشك عمودي زد وسط اتوبوس ما، و تقصير با وي بود، ما را يك ساعت معطل كرد. بارها به اتوبوس ديگري منتقل شد. راننده خوابزده و بداخلاق، ماشينش يكي دو ساعت بعد خراب شد و از حركت بازماند. سه ساعت طول كشيد تا اتوبوس ديگري آمد و باز هم بارها را به آن منتقل كردند و اين يكي تيپ خپله خوشرويي بود، هر سه مصري. به هر حال حدود ساعت يازده به فرودگاه جدّه رسيديم و به زور زير چادرها جايي پيدا كرديم و مستقر شديم. ساعت حركتمان دوازده شب است. ناهار را در تنگي جا خورديم. مسافران به تدريج سوار مي شوند و مي روند و جا باز مي شود. بعد از ظهر، جاي باصفايي گيرمان آمد. دم غروب، بعد از تحويل بارها، توانستيم گشتي در بازارچه فرودگاه جدّه بزنيم. ته مانده جيب حاجي را اينجا خالي مي كنند. كمپاني وينستون با هر بكس سيگار وينستون يك فندك چيني قشنگ و يك ساعت بچگانه جايزه مي دهد. به همراه يك شماره كه قرعه كشي كند و جايزه اضافي هم بدهد.

اين را براي آن نوشتم كه يك روز صبح، امام جماعت مسجدالحرام بعد از نماز صبح نشسته بود به مسأله گفتن و سؤال جواب دادن، عده اي دور و برش ايستاده بودند. در ميان سخنانش گفت: دخانيات حرام است (بدعت است، اتلاف مال است، ضرر جسمي دارد.) من پرسيدم: «لِمَ لا يمنعون بيعه و شرائه؟» پاسخ نداد. تكرار كردم، پاسخ نداد. بار ديگر پرسيدم: «لم لا تمنعون بيعه و شرائه؟» بازهم پاسخي نداد. دانستم نمي خواهد پاسخ دهد. پاسخم را در جده گرفتم.


133

موقع سوار شدن به هواپيما، حجاج بيت الله خيلي بي حوصلگي به خرج دادند و صحنه اسف انگيزي از زرنگي هاي بي معنا پديد آمد. معلوم نيست چرا يك شماره، روي بليط هر كس نمي زنند كه جاي نشستنش معلوم باشد. حاج عزت الله، با آن هيبت و هيأت در سرتاسر راهروِ هواپيما، حاجيه گلنسابگم را جستجو نكند و دو حاجي سر صندلي باهم گلاويز نشوند. پيرزني هم اصرار داشت نامحرم در صندلي پهلويش ننشيند و آخرش با وساطت خانم مهماندار، يك پيرمرد مريض را پذيرفت پهلويش بنشيند به شرطي كه پيرمرد رويش را حتماً عكس طرف او ـ يعني طرف اينجانب ـ بگرداند.

هواپيما بدون تشريفات از جا كند. من آنقدر خرد و خسته بودم كه چشم بستم و به خواب رفتم، وقتي بيدار شدم هواپيما داشت در مهرآباد فرود مي آمد. پياده شديم. تحويل ساك و نماز صبحِ مسافري من، همه اش شد، بيست دقيقه. چون نه استقبال چي داشتم نه پاي بند. مثل برق خودم را به ولايت رساندم. در حياط را كه كوبيدم، كسي احتمال نمي داد من هستم. اگر يكي از دعاهايم مستجاب شده باشد خيلي خوب است. چه رسد به اين كه انتظار استجابت همه اش را دارم.

پي نوشت ها:

1ـ بقره: 125

2ـ بقره: 158

3ـ بقره: 198

4ـ بقره: 199

5ـ بقره: 189

6ـ توبه: 30

7ـ توبه: 19

8ـ آل عمران: 31

9ـ حج: 38


134

از مدينه تا امّ القراي جهان اسلام

تأليف: سيد محمد باقر حجتي

به سوي «بوركينافاسور» و «موريتاني»

هر چند ما را در مدينه به اين سرزمين ها راهي نبود; اما راه براي ديدار تني چند از مردم چنان ديارهايي، گشوده بود:

بوركينافاسور

ساعت حدود يازده صبح همين روز 3/2/1374 سه تن از مردم كشور «بوركينا فاسور» نزد ما آمدند. كشوري كه با جمعيتِ سيزده مليوني، شش مليون مسلمان در آن به سر مي برند، و پيرو مكاتب مختلف صوفيه; از قبيل: «تيجانيه»، «قادريه» و جز آنها مي باشند كه بايد گفت اينان به تعبير احاديثِ شيعه «ايتام آل محمد ـ عليهم السلام ـ » هستند كه به علت نداشتن سرپرستي با كفايت، مأمني استوار براي عقايد خود نيافتند و سرانجام به چنان مكاتبي پناه آوردند.

اين سه تن از پيروانِ مكتبِ «قادريه» بودند، و علاوه بر زبانِ بومي، فقط با زبان فرانسوي آشنايي داشتند، اطلاعات آنها درباره انقلاب اسلامي، و ام القراي اسلام بسيار اندك و گرفتار ابهام بود، با اين كه يكي از آنها حرفه معلمي را به عهده داشت، آگاهي هاي وي در اين زمينه در سطح نازلي احساس مي شد. علاوه بر اين، وضع ظاهر آنها از فقر و تنگدستي شديدي حكايت مي كرد. پيداست كه استكبار و استدمارِ جهاني در دنياي معاصر ـ چنانكه در گذشته ـ هنوز تركتازانه و چموشانه و افسار گسيخته، توسني خود را در مكيدنِ خون مستضعفان، بويژه مسلمين بي پناه جهان سرسختانه ادامه مي دهد، و بيش از پيش در ربودنِ توان آنها گستاخانه به ستم راني خود دست مي يازد و ما اين حقيقت را آشكارا در چهره اين سه تن مي خوانديم و با ديدار امثال اينگونه مردم بر مراتب تأثر و فسردگيِ خاطرمان افزوده مي شد كه چرا اينهمه مسلمانانِ جهان به پا نمي خيزند و دمار از استدمارمداران بر نمي آورند، و اين مردمِ معصوم و بي گناه و بي نوا را از يوغ طاعت شيطان بزرگ و كوچك نمي رهانند!

موريتاني


135

شش تن از ساداتِ موريتاني در همين روز نزد ما آمدند و اظهار داشتند از سلاله رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي باشند. آنها در اين ديدار كوتاه، به ما يادآور شدند كه حدود دويست هزار تن از «شرفا ‌ سادات» در ميان مجموع نفوسِ «موريتاني» در اين كشور مقيم هستند.

اين بنده در گزارش سفري كه به مغرب داشتم در مورد كتابخانه ها و نسخه هاي خطي «موريتاني» و ممالك ديگر اسلامي، اطلاعاتي را در اختيار علاقه مندانِ به اين دست از مطالب، قرار دادم كه در شماره 55و56 مجله «مقالات و بـررسـي ها» (صفحه 143 تا 173) چاپ و منتشر شده است.

گينه

بامدادان روز دوشنبه 4/2/1374 هـ . ش. يكي از دانشمندان كشور گينه ـ كه امام جماعت مسجدي در شهر «بُكَيْ» از شهرهاي گينه بود ـ به ملاقات ما آمد. وي كه دلباخته و دلداده انقلاب اسلامي و حضرت امام راحل ـ طيّب الله رمسه ـ و مقام معظم رهبري بود خشم و نفرت زيادي نسبت به صدام در دل داشت. او مي گفت در زمان جنگ تحميلي، همواره دعا مي كردم و از خدا مي خواستم كه صدام در اين جنگ مغلوب، خوار و ذليل گردد; چرا كه با كشوري كه براي احياي اسلام و قرآن و سرفرازي و عزّت مسلمانان قيام كرده، با تحريك دشمنان اسلام، جنگ با آن را آغاز كرد؟ دعاي ما مؤثر واقع شد، و صداميان و محركانِ او در برابر صلابت و پايمردي ملت جمهوري اسلامي ايران سرافكنده شدند. در حال حاضر دولت عراق با وضع پريشاني دست به گريبان است كه مردم آن سامان به علت ندانم كاري هاي او، در شرايط اسف باري به سر مي برد [هم اكنون آردي كه نان مردم بي نواي عراق را مي پردازد، معجوني از آرد متعارف و سوده و نرمه شده هسته هاي خرما است كه آن هم با بهاي سنگيني به دست مردم مي رسد. در مملكتي كه زماني دينارش معادل حدود سه دلار بود، آنچنان سقوط كرد كه بايد مردم آن يكهزار و چهارصد و پنجاه، تا يكهزار و پانصد دينار بپردازند و در برابر اينهمه دينارها، يك دلار دريافت كنند! عدّه اي از عراقيان كه از راه ديگري جز عراق به حج آمده بودند، اظهار مي كردند: صدام سفر حج را امسال ممنوع ساخت و گفت نبايد پول مملكت در خارج عراق هزينه شود، و ما از طريق ديگر به اين ديار آمده ايم.]


136

در ميان ديدار كنندگان و واردين، اين مرد گينه اي، آگاه به مسائل سياسي و اجتماعي و ملاّ و دانشمند به نظر مي رسيد كه اطلاعات دقيق تر و گسترده تر از ديگران در اختيار داشت.

نيجريه

در همين روز (4/2/74) يكي از مردم نيجريه با ما ديدار كرد. او مي گفت داراي پنج فرزند است كه همگي در سطوح و مقاطع مختلف، حافظ كل و يا قسمت هايي از قرآن كريم هستند و مي خواست با لسان حال به ما خاطر نشان سازد كه ما نيز مانند شما به قرآن كريم دلبستگي داريم و بدينسان، نهضت و خيزشي كه در جمهوري اسلامي براي احياي دين و قرآن پديد آمد بركاتش نصيب ما نيز گشت.

ولي طبق گفته اش در شهري زندگاني مي كند كه با ده مليون جمعيت، فقط داراي پنجاه مسجد است. نگارنده نام اين شهر را هم اكنون به خاطر ندارم.

وي اظهار مي داشت: در كشور ما اتومبيل و هلي كوپتر مي سازند و پيشرفت هايي در تكنيك كسب كرده و مي توانند در پاره اي از فرآورده ها خودكفا باشند؟! و نيز اين نكته را در پايان افزود كه آمريكا ديد خوشي به كشور ما ندارد; بلكه با كينه توزي با آن روياروي مي باشد.

با جواني از تركيه و مقيم كشور آلمان


137

روز چهارشنبه 6/2/74 يكي از جوانان مسلمان تركيه كه مقيم «هانوور» آلمان بود و در هتلي كار مي كرد نزد ما آمد; جواني كه با اخلاص به نظر مي رسيد; ليكن شبهاتي در ذهنش او را مي آزرد كه در جستجوي زدودنِ هاله ابهام راجع به اين شبهه ها از محيط افكارش بود. مي گفت: هر چند كه به حكم قرآن مي پذيرم كه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ پيام آور مهر و رحمت و صلح و سازش و رأفت و روحيه مودّتِ متبادل ميان انسان ها است; اما از آن سو مي گويند: آن حضرت مي فرمود: من حامل پيام جنگ در كنار تعاليمِ ديگر خود مي باشم؟ ما پاسخ داديم به دليل همان آيه: «وما أرسلناك إلاّ رحمةً للعالمين» چنين سخني را به سادگي از شما پذيرا نيستيم. چنين چيزي درست نيست، و اگر سخن از جنگ در اسلام به ميان مي آيد هدف آن ايجاد آشوب و اضطراب نيست; بلكه اگر احياناً جنگ به عنوان آخرين چاره در اسلام مطرح است هدف آن استقرارِ صلح و آرامش در جامعه بشري است; چون گاهي بيماريِ مريض به گونه اي است كه دارو را توانِ درمان آن نيست، و بايد با چاقوي جراحي، بي رحمانه به جان بيمار هجوم آورد، تا بيماري را در او ريشه كن كرد و سلامتش را اعاده نمود.

در ذهن او اين شبهه نيز وجود داشت كه اين مسيحيت است كه فقط صلح و رأفت و محبت و گذشت را توصيه مي كند; چرا كه مسلمين از ديرباز تا كنون سلاح به دست با جامعه هاي ديگر مواجه بوده و هستند: ايران در مقابل عراق، بوسني هرزوگوين در برابر صرب ها وو ...؟ اين اوضاع نشان مي دهد كه اسلام صرفاً خواهان صلح و سلم و آرامش نيست؟!

توسط مترجم به او فهمانديم كه مسلمين تا كنون بدون هدفِ استقرار صلح و برچيدن شرك ـ كه امّ الفساد است ـ از همان زمان طلوع اسلام تا كنون، جنگي را آغاز نكردند; مگر آنگاه كه احساس نمودند دشمن با تجمع و تمركز قواي خود آهنگ يورش به جامعه اسلامي دارد، در اين صورت اگر شخصِ شما مورد هجوم و تجاوز فردي ديگر قرار گيريد قهراً به هر وسيله اي به تهاجم پاسخ داده و از خود عكس العمل خشونت آميز نشان مي دهيد.

ايران جنگ را با عراق آغاز نكرد، اين عراق بود كه بدون هيچ بهانه اي موجه، به هجوم و تجاوزِ به ايران دست يازيد، و ايران ناگزير براي حمايت از كيان و حريم خود دست به سلاح برد و براي آن كه در محيط اسلامي ايران و مجاور آن آرامش حاكم گردد خشونتي را كه ضروري مي نمود به كار برد. صرب ها به بوسني و مسلمين تجاوز كردند. اگـر بـوسنـوي ها سلاح به دست در مقام رويارويي با آنها برآمدند آيا چاره جز اين داشتند؟ آيا ما بايد دست روي دست بگذاريم و كشتارِ دسته جمعي نسبت به مسلمين اين ديار را ناديده انگاريم؟! اين مسيحيان هستند كه در سايه قدرت نظامي، حقوق جوامع بشري را زير پا نهاده، و لحظه به لحظه بر طغيان و تجاوز خود مي افزايند، و اينان با داشتن حقِ «وتو» دنياي آرام مستضعفان را بي وقفه به اضطراب و ويراني مي كشانند.


138

آنگاه راجع به تركيه تا زمان حكومت عثماني عقب نشستيم و دورنمايي از قدرت و توان اقتصادي و نظامي اين امپراتوري را براي او تصوير كرديم كه تقريباً بر سه قاره جهان در سايه امپراتوري اسلام حكومت مي كـرد و بـا ابـرقـدرت هاي جهان روياروي مي گشت; و با تواني شگرف رعب و وحشتي در ميان كشورهاي نيرومند و دشمنان اسلام به هم رسانده بود، به گونه اي كه قدرتمندترين كشورها را به زانو درمي آورد; در آن دوراني كه اين حكومت با قرآن و اسلام پيوندي درخور توجه داشت و بعدها كه به تدريج فرهنگ غربي نفوذ خود را در اين امپراتوري آغاز كرد توان اداره اين امپراتوري را از دست نهاد، و دفتر اين امپراتوري بسته شد و حكومتي لائيك و گسسته و بيگانه از دين به وسيله مصطفي كمال آتاتورك در آن جايگزين اين امپراتوريِ نيرومند گشت و ضعف و ناتواني تركيه به اوضاع اسف آوري منجر شد كه به عنوان نمونه در جنگ آمريكا با كره شمالي بار بيشترين كشته ها و تلفات اين جنگ را تركيه به دوش مي كشيد و بيش از سربازان آمريكايي كشته داد و مي گفتند اين حكومتِ لائيك، سربازان اين جنگ را با دلار مبادله مي كرد. محصول فروپاشي حكومت عثماني و پديد آمدن نظامي كه بكلي خود را از دين جدا كرد اين بود كه: ممالكي كوچك از قبيل عربستان سعودي، عراق، اردن، سوريه، لبنان و جز آنها، گسسته از يكديگر و بس ناتوان را به ارمغان آورد كه به صورت لقمه هاي قابل خوردن و مطبوعي درآمدند كه اشتهاي جهانخواران را تحريك كرده و دانه دانه آنها را در كام ماسك حق به جانب نماي استعمار فرو بلعيدند.

قطعاً اگر اين امپراتوري كه ـ تا حدودي با اسلام پيوندي استوار داشت ـ بر سر پاي مي ماند، صرب ها سوداي گستاخي و تجاوز بر بوسني را در سر نمي پروراندند، و اينهمه جنايتي كه روي گرگ هاي بيابان را سفيد كرده و جانوران درنده خو را شرمنده مي سازد پديد نمي آوردند.

اسلام و قرآن چتر حفاظي بر سر مسلمانان بود كه جرأت را از قلوب فزون جويانِ متجاوز ربوده بود كه هرگز به خود اجازه نمي دادند در لبنان و فلسطين و مصر و سودان و بوسني و افغانستان و ممالكِ كوچك ديگر دست يازيده و مردم بي گناه اين مناطق را آواره سازند، و توده اي جانوران انسان نما و مسخ شده كه خود در سراسر تاريخ جهان از روزگارانِ فراعنه و بخت نصر و هيتلر در آوارگي به سر مي بردند، با غصب سرزمين فلسطين در جايي تجمع يافته و دست تجاوز به جان و مال و ناموس مسلمين دراز كنند.

نبايد در اينجا اختلاف مسلمين را از نظر دور نگاه داشت; فعلا فجايعي كه مسلمين را سخت در زير شكنجه استعمار مي آزارد نتيجه اختلاف و پراكندگي مسلمين با يكديگر است. اگر اين تفرقه جاي خود را به اتحاد و همبستگي دهد، هيچ قدرتي و بلكه قدرت هاي متمركزِ حكومت هاي نيرومندِ معاصر حريف آنها نخواهند بود.

ملّت تركيه ملّتي شايسته و مخلص و برخوردار از شهامتي شگرف مي باشد و با خاتمه دادن حكومت آتاتوركي و جايگزين ساختنِ حكومت اسلامي، عظمت از دست رفته خود را بار ديگر باز آورده و با قامتي راست در برابر ابرقدرت ها بر سر جاي خود استوار ايستاده و هيچ قدرتي را ياراي برابري با آن، از آن پس نخواهد بود.

باري پس از بحث و گفتگوهاي جزئيِ ديگر، ظاهراً سايه ابهاماتِ ياد شده از صحنه انديشه اش سترده گشته، و شادمانه ما را ـ از اين كه اطلاعاتي كسب كرده بود ـ ترك گفت.

درسوگ اربعين يادگار حضرت امام راحل ـ قدّس الله سرّهما ـ دركنار بارگاه نبوي


139

روز چهارشنبه 6/2/1374 ساعتِ چهار و نيم بعد از ظهر، مجلس يادبودي توسط سرپرستِ محترم بعثه مقام معظم رهبري در سالن اجتماعات به مناسبت چهلمين روز ارتحال يادگار جليل القدر امام راحل ـ قدّس سرّه ـ حضرت حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاي حاج سيد احمد موسوي خميني ـ أعلي الله مقامه الشريف ـ منعقد گشت و اجتماعي بس عظيم در اين مجلس با شكوه متشكل از روحانيون والا مقام و علماي عظام و طبقات مختلف ديگر ـ كه مجموعاً زائرانِ حرمين شريفين بوده اند ـ فراهم آمد.

علاقه و محبت زايدالوصفي كه ما نشانه ها و تجلّيات آن را هنگام تشييع پيكر پاك خلفِ صالحِ حضرت امام راحل ـ قدس سره ـ در ايران آشكارا به طرزِ بي سابقه اي رؤيت كرديم، سيل جمعيت زوّار را به سوي بعثه از نواحيِ مختلفِ مدينه و دوردست ترين نقاط، آن چنان به خود جذب كرده بود كه در همان آغاز جلسه در سالن جايي براي نشستن، حتي ايستادن تازه واردين نبود.

آقازاده ايشان جناب آقاي ياسر ـ حفظه الله تعالي ـ و ميزبانان اين مجلس در آستانه آن ايستاده برپا، مراسم احترام را براي واردين به عهده داشتند. علي رغم آن كه تراكم جمعيت و گرما فضاي اين مجلس را به حرارتي فرساينده كشانده بود و بر حرارت طبيعي اين محيط، كه از سه سو بسته بود مي افزود دلسوختگان فقدان يادگارِ امام عزيز ـ طيّب الله رمسه ـ به هر زحمتي كه بود سعي مي كردند افتخار شركت در اين نشست را به دست آورند; هر چند كه تحمل اين فضا دشوار مي نمود، مع الوصف تا آخرين لحظاتِ ادامه اين مجلس سراپاگوش شده تا از مراسمي كه در آن برگزار شده بود حظ و بهره اي روحي و معنوي و پاداشي عايد خود سازند.

جناب آقاي سليمي با تلاوت آياتي مناسب، با صوت و لحني جذّاب، طليعه اين مجلس را افتتاح كرد، و آنگاه:

آقاي موسويِ مداح رثايي رسا را به مناسبتِ اين يادبود، با صدايي خوش و حزين مي خواند و پيوسته اندوه و غم مستمعان بالا مي گرفت و خاطره اسف آورِ فقدانِ اين بزرگوار و سلاله پيامبر اكرم و فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ بار ديگر تجديد شد، كه آه از نهاد حاضران برمي آورد و گريستن سر دادند. گويا پس از چهل روز دوباره از نو يادگار امام راحل ـ قدس سره ـ تازه از دست آنها ربوده شد. دانه هاي لغزانِ اشك يكي پس از ديگري از ديدگان فرومي ريخت و گونه ها را مرطوب مي ساخت، و چهره افسرده حاضرانِ مجلس را غم آلوده تر مي نمود.


140

بايد قلوبي كه از اين مصيبت عظمي پريش بود و غم و اندوهي كه سينه ها را با خود لبريز ساخته بود در قعر و ژرفايش مطالبه حقايقي مي كرد كه ناگفته مانده بود و بايد شمه اي از آن را خاطرنشان مي ساختند و اين مهم را بايد در اختيارِ فردي مي نهادند كه كفايت و شايستگيِ او در حدّي كه ظرف زمان مجلس اقتضا مي كرد محرز مي نمود; لذا:

حضرت حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاي توسلي ـ حفظه الله تعالي ـ يار و همدم و مصاحبِ دلسوزِ امام راحل رشته سخن را به دست گرفته، درباره شخصيت والايِ يادگار از دست رفته امام، حقايقي را خاطرنشان ساخت كه كمتر مردم در جريان آنها قرار داشتند. دو خصلتِ ويژه اي را از آن مرحوم گزارش كردند و پيرامون اين دو خصلت، بحث نسبتاً مبسوطي را در پيش گرفتند:

ــ نخست آن كه يادگار امام سخت پاي بندِ حفظ و صيانت كيان و آرمان انقلاب اسلامي و اهداف حضرت امام بوده و به شدّت از نياتِ بلند آن بزرگوار در سخن و عمل حمايت مي كرد، و به هيچوجه حاضر نبود كمترين آسيبي بر پيكرِ انقلاب وارد شود، و بر انديشه هاي والاي امام بزرگوار در جمهوري اسلامي ايران، و شؤون مختلفِ زندگانيِ مردمِ اين كشور، و اسلامي شدن طرز فكر و عمل آنها كوچكترين آسيب و صدمه اي وارد آيد و در اين رهگذر از جان و دل مي كوشيد.


141

ــ ديگر آن كه مرحوم حاج سيد احمد آقا، مطمئن ترين فردي بود كه اعتماد حضرت امام را به خود جلب كرده بود، حضرت امام اطمينان واثق به ايشان داشت و مي دانست كمترين نقطه ضعفي كه بتواند دستاويزي به دست ضد انقلاب بدهد در عمل و كردار و گفتار ايشان وجود ندارد، هر چند شايعه سازان حرفه اي با نگاهي ذره بيني بر آن بودند كه بهانه هايي درباره ايشان ساز كنند، و ساحتِ مقدس و مطهرِ او را لكه دار نمايند، امّا هيچگونه خرده اي كه دستاويزِ انتقادِ معاندان باشد در ايشان ديده نشد. حتي پيش از انقلاب نيز به منظور بدنام كردن امام، تمام رفتار ايشان را ساواك زير نظر داشت; اما به علت مبرّي بودن ايشان از هر گونه خرده و عيب، و پاكيزه بودن از هر گونه آلايشي، در اين هدفِ نامقدسِ خود ناكام ماندند. تا آخرين لحظات عمرش در خانه استيجاري مجاورِ خانه محقّر امام راحل، در منزلي عادي از هر گونه تشريفات و بسيار ساده ـ به سان توده اي از مردمي كه در سطح نازلي زندگاني مي كردند ـ عمر كوتاه خود را پشت سر نهاد، و هيچ سودايي دنياوي در سر نداشت. امام راحل ـ قدس سره ـ را پس از مدت ها در عالم رؤيا ديدار كرد، و از آن بزرگوار اوضاع عالم برزخ را پرسيد. حضرت امام پاسخ دادند سخت دشوار است، حتي حركاتِ دست نيز ثبت و ضبط مي شود، شفاعتِ حضراتِ معصومين ـ عليهم السلام ـ كارساز و رهايي بخش است. آنگاه آقاي توسلي خواب خادمه منزلِ يادگار امام ـ رضوان الله تعالي عليهما ـ را گزارش كرد، خوابي بس سوزناك و جانگداز كه آقاي توسلي ـ حفظه الله تعالي ـ نويد دادند كه قريباً مطالب ناگفته اي در مورد يادگار عزيز امام، در مجله «حضور» چاپ و منتشر خواهد شد، كه از آن جمله همين رؤيايي است كه بسي حسرت آور و دردناك و گدازنده قلوبِ مردمي مي باشد كه امام و يادگارِ بسيار گرانقدرِ ايشان را از جان و دل دوست مي دارند و شخصيت والاي آنها را ارج مي نهند.

هنوز در مدينه به سر مي بريم:


142

ملاقات با دو تن از مردم تركيه

روز پنجشنبه 7/2/74 با دو جوان نسبتاً مطلع و آگاه از مردم تركيه ـ توسط يكي از دوستان ـ ديداري داشتيم كه مقيم آنكارا بوده و سفر حج نصيب آنها گشته بود. نخست از اوضاعِ كشور تركيه به خاطر جدايي دين از سياست و حكومت شكوه داشتند. مي گفتند: در تركيه مردم فقط به ظواهر دين پاي بند هستند و از محتواي آن در بي اطلاعي محض به سر مي برند، بويژه كه خطِ آنها لاتيني و بيگانه از خطِ اسلامي است، و زبان آنها تركي مي باشد. بنابر اين از حقايق و نصوص ديني جز آگاهي هاي سطحي و اطلاعي بسيار ناقص و يا احياناً آشنايي به تلاوت قرآن بهره اي ندارند و ناگزير بدانها بسنده مي كنند، و از حقيقت دين وانديشه ديني و تفكر اسلامي در محروميت به سر مي برند.

به آنها يادآور شدم: هرچند تا كنون، عليه حكومتِ عثماني ها تبليغ كرده و مي كنند ـ ليكن قدرتِ اين حكومت ـ كه بخش مهمي از جهان اسلام را زير سلطه و اقتدار خود داشت دنياي غرب را ياراي آن نبود كه به مقابله با آن برخيزد (و همانطور كه قبلا اشاره كرديم) با ابرقدرت ها با نيروي نظاميِ توانمندِ خود روياروي مي شده و غالباً موجب شكستِ دشمنان امپراتوري عثماني مي گشتند. حكومت در دوران خلافت عثماني و حكومت عثماني ها به كلي از دين و قرآن و اسلام بيگانه نبود و همين امر توانست وحدت و يكپارچگي مناطقي را كه هم اكنون به صورت كشورهاي كوچك درآمده اند مدت ها صيانت كند.

من ترديدي ندارم كه اگر حكومت و يا امپراتوري اسلام ـ كه از اسلام كاملا نبريده بود ـ بر سر پاي مي ماند، هرگز اين جنايتي كه از سوي صرب ها در بوسني جريان دارد و فجايعي كه اسرائيلي ها در لبنان و فلسطين بدانها دست مي يازند پديد نمي آمد.

بنابر اين فاصله گرفتن دولت تركيه از دين نه تنها براي بخش گسترده اي از جهان اسلام مصيبتي عظيم مي باشد، براي ترك ها نيز جز ركود و بلكه ضعف و ناتواني و بدبختي و ورشكستگي اقتصادي و فساد اخلاقي چيزي به ارمغان نياورد.


143

هر چند موقعيتِ حزبِ رفاهِ تركيه، زنگ خطري است براي آمريكا و اسرائيل، اما موفقيت مردم تركيه در ايجاد يك حكومت اسلامي، مراحلي تدريجي و مرور زمان را درخواست مي كند و من اطلاع دارم كه علماي ديني تركيه ـ البته نه همه آنها ـ خواهان چنين حكومتي هستند كه مردم تركيه را از ابتذال و فرومايگي و بي ديني كه دولت تركيه بدانها دامن مي زند برهانند. خيزش هايي هم اكنون در تركيه وجود دارد كه بايد توسط علمايي ـ كه از پشتوانه مردمي برخوردارند ـ اين تحرك ها و جنبش ها بارور شود. اما متأسفانه برخي علماي دينيِ تركيه از مرتزقه و شهريه بگيران دولت و حكومت هستند و تكيه گاه مردمي ندارند; لذا همانطور كه اشاره شد خطبه هاي نماز جمعه و موعظه هاي آنها، ديكته شده و محدود به موضوعاتي خاص است كه بازدهي آن صفر و يا زير صفر و بلكه غفلت آور است. اگر مردم به مدد علمايي بيايند كه دردِ دين دارند، و از نظر اقتصادي، آنها را از شهريه و مواجب دولتي بي نياز سازند، به يقين راهبر ديني در تركيه خواهيم داشت كه مردم را از غل و زنجيرِ حكومت لائيك رهايي خواهد بخشيد.

چنانكه در ايران رهبرانِ مذهبي از كمك هاي مردمي برخوردار بودند، و آزادانه حقايقي را ـ بدون اين كه خود را در تنگناي خواسته هاي دولت و حكومت پيش از انقلاب محدود سازند ـ به گوش مردم رساندند و سرانجام با پايمردي حضرت امام راحل و علما و مردم كه با يكديگر همبستگي يافتند توانستند حكومت ريشه دار سلطنتي و استبدادِ پنجاه ساله خاندان پهلوي را ـ با آنهمه قدرت و شكوهي كه به هم رسانده بودند ـ فروپاشانده و حكومت اسلامي را جايگزين آن سازند.

علماي تركيه وظيفه اي الهي به عهده دارند كه بايد بت شكني را آغاز كنند، و بنيان حكومتِ لائيك را ـ كه كمال آتاتورك آن را به صورت معبودي براي دولت تركيه دورآورده و خود نيز بسان بت در ميان شماري از دولتمردان، جا خوش كرده ـ به تدريج درهم فروريزند. مردم تركيه را آنطور كه من مي شناسم شايستگي چنين كاري هست; البته بايد به كمك علماي ديني آمده و به آنها از هر لحاظ مدد رسانند، تا آنها خود را بي نياز از دولت دانسته و گوش به آوازِ حكومت نباشند، و در امر وعظ و تبليغ از دولتِ بيگانه از اسلام درس نياموزند. در آن صورت با توجه به اخلاص و شهامت و ايمانِ راستين و توانمندي و كارآيي كه همگان در مردم تركيه سراغ دارند پيروزي آنها در ايجاد حكومت اسلامي قطعي است. علمايي بزرگ از اين سامان فرارسيدن چنين روزي فرازنده را به ما نويد دادند; اما بايد گفت با توجه به متكي بودن شؤون ديني به دولت، بايد مراحل و گردنه هاي زيادي را به تدريج پشت سر گذارند.

به هر حال، تاريخچه كوتاهي از دوره هاي متقدم و متأخر (حكومت عثماني) و معاصرِ (تركيه) و اوضاع و احوالي كه اين امپراتوري به خود ديد به آنها خاطرنشان شديم.

اين دو جوان ترك پرسش هايي با ما در ميان گذاشتند; از آن جمله:

1 ـ فرق ميان سني و شيعه از نظر اعتقادي در چيست؟


144

يادآور شديم: تفاوت شيعي و سني در آن است كه شيعي معتقد است امامت و پيشوايي از آنِ كساني است كه اين سمت براي آنها از سوي رسول خدا و از رهگذر وحي معين شده، و رأيِ مردم در آن سهمي نداشته است; ولي خلافت و جانشيني پيامبر اكرم ـ ص ـ از نظر اهل سنت بر رأي مردم مبتني بوده است و رأي مردم در نصب و عزل خلفا، ملاك و معيار تلقي مي شود. ولي امامت به هيچوجه متكي به رأي مردم نبوده، يعني رأي آنها در عزل يا نصبِ آنها به امر امامت هيچ سهمي ندارد. لذا ما مي گوييم: اميرالمؤمنين علي ـ ع ـ از همان زماني كه ابوبكر طبق رأي حاضرانِ سقيفه بني ساعده، اكثريت آرا را به دست آورد و به خلافت منصوب شد، امام بوده و خدا او را به عنوان جانشين رسول خدا ـ ص ـ در راهبري و امامت مردم معين كرده بود، هر چند قدرتِ اجرايي و حكومت به دست ابي بكر افتاد، ليكن در همين شرايط بايد مردم و حتي خليفه از اميرالمؤمنين علي ـ ع ـ رهنمود مي گرفتند ـ چنانكه مي گرفتند ـ . در دست نداشتن حكومت و قدرت اجرايي هيچ منافاتي با امامت و رهبري ندارد. امام راهبر مردم است، هر چند كه توان اجراي رهنمودهاي او را از دست او بربايند و در اختيار خود گيرند. چنانكه خود اميرالمؤمنين علي ـ ع ـ فرمود:

«إبناي امامان، قاما أو قعدا»; «اين دو فرزندِ من، امام و راهبر مردم هستند، قدرت اجرايي در دست داشته باشند و قيام كنند، و يا فاقد چنين قدرتي بوده و حتي در سراي خويش در راهبري مردم محدود باشند و در امر اجراي امور مملكت به پا نخيزند.»

بنابر اين امامت اميرالمؤمنين علي ـ ع ـ با خلافت و قدرتِ اجراييِ ابوبكر آسيب نمي بيند; چون ابوبكر وديگران امام نبوده اند، و تاريخ نيز از ديرباز تا كنون در ميان خلفا، فقط از علي اميرالمؤمنين ـ ع ـ به عنوان «امام» ياد مي كند، و «الامام علي» از آغاز تا كنون زبانزد تاريخ اسلام است. و چون اميرالمؤمنين علي ـ ع ـ از آغاز امر، امام بوده ـ هر چند قدرت اجرايي در اختيار ديگران قرار داشت ـ ولي آنان در تمام شؤون از رهنمودهاي آن حضرت در مسائل ديني و اقتصادي و نظامي و سياسي و جز آنها بهره مي جستند; و اميرالمؤمنين علي ـ ع ـ هرگز در مقابل آنها شمشير نكشيد. اما آن حضرت با معاويه (به اصطلاح به جنگ كلاسيك) روي آورد و بر روي او شمشير كشيد; چرا كه حاضر نبود برابر امامت و مقام رهبري آن حضرت سرِ طاعت فرود آورد; ولي خلفاي قبل از او در پيروي از رهبري حضرت علي ـ ع ـ و بهره وري از رهنمودهاي آن حضرت دريغ نمي ورزيدند; بلكه پناهگاه آنها در همه مسائل، اميرالمؤمنين علي ـ ع ـ بوده است. پرسيدند:

2 ـ در فروع احكام، ميان سني و شيعه چه تفاوت هايي است؟

گفتيم: در اكثر قريبِ به تمام فروع احكام، در مسائل كلي و اساسي، هيچ اختلافي كه اين دو فرقه را بكلي از هم جدا سازد وجود ندارد. در عمل مسائل فرعيِ عملي در كلياتِ آنها باهم مشتركند; هر چند در جزئياتِ امر اختلاف نظر وجود دارد. و اين اختلاف به سان اختلافي است كه ميان مجتهدانِ يك عصر يا چند عصر كه پيرو يك مكتب و مذهب باشند جلب نظر مي كند.


145

با توجه به اين كه در مورد قرآن وپيامبر و قبله و كليات احكام فرعي، هر دو فرقه از اتفاق عقيده و عمل برخوردارند. بنابر اين چنين اختلافي نبايد سر از عداوت و بيگانگي از يكديگر برآورد و به هيچوجه در اين باره خصومت سزا نيست. بايد گفت تعصب عده اي و يا ترفندهاي دشمنان اسلام به اين تفرقه و بغض و كينه و عداوتِ فرقِ مختلف اسلامي با يكديگر دامن مي زند كه بايد بسيار هشيار باشيم.

ما كه همه در يك موسم به حج آمديم، و بر گردِ يك كعبه طواف مي كنيم و با يك قرآن، همگي سر و كار داريم و به سوي يك قبله نماز مي گزاريم و مي كوشيم كه از سنت يك پيامبر پيروي كنيم و بسترهايِ مشترك ما با يكديگر به قدري زياد و پر شمول است كه اختلاف در پاره اي از مسائل در كنار آن ناچيز مي نمايد و شما كه به اهل البيت ـ عليهم السلام ـ فزون از اندازه عادي همانند ما ارج مي نهيد; پس اين اختلافي كه سر از كينه و عداوت به يكديگر برمي آورد از كجاست؟ به عقيده من اختلافي اين چنين از آغاز ظهور اسلام ريشه در دشمني دشمنان اسلام دارد و هم اكنون هم مانند گذشته معاندان و بدخواهانِ اسلام دانسته و خواسته به اين تفرقه دامن مي زنند كه مبادا مسلمين با اتحاد و همبستگي با يكديگر، قدرتي شگرف و شكست ناپذير به هم رسانند، و دنياي كفر را سركوب سازند، و مآلا فتنه و شرك از ميان جوامع بشري برخيزد. دشمنان اسلام از چنين روزگاري بيمناك بوده و هستند، لذا از هر وسيله براي تفرقه مسلمانان بهره جسته، و هم اكنون هم براي جدايي و خصومتِ فريقين با يكديگر از هرگونه سرمايه گذاري دريغ نمي ورزند.


146

از «ملبورنِ» استراليا

روز دوشنبه 11/2/1374 هـ . ش. نيز بيكار نبوديم و در انتظار ورود ميهماني در كنار بارگاه رسول خدا ـ ص ـ به سر مي برديم تا اين كه يكي از پاكستاني هاي مقيم «ملبورنِ» استراليا نزد ما آمد. او مهندس در رشته مكانيك بود; ليكن بسيار دلسوز نسبت به دين به نظر مي رسيد، و از اين كه پانصد خانوار شيعي «مبلورن» فاقد روحاني و پيشواي ديني هستند سخت نگران و گله مند بود. هر چند شماري از كارشناسان ديني به صورت موسمي با آنان تماس هايي برقرار مي سازند; ولي در رفع مشكلاتِ مستمرِ آنان نقش سازنده اي به عهده ندارند.

وي به ما خاطرنشان شد كه در «سيدني» بيست هزار شيعي از كشورهاي پاكستان و هندوستان و لبنان و ساير كشورها زندگاني مي كنند كه فاقد پيشوايان و راهبران مذهبي مي باشند. و از اين وضع بسيار متأسف و افسرده خاطر و گله مند بود و تصور مي كرد كاري از من ساخته است كه مبلغ و روحاني كاروان و عالم و خبره در مسائل ديني ـ كه همواره در ميان آنها ملجأ و پناهگاهي باشد ـ سراغ و به سوي آنها گسيل كنم.

ضمناً مي گفت: ما فردي يا افرادي را درخواست مي كنيم كه به زبان هاي عربي وارد و انگليسي آشنا باشند.

گزارش اين شيعي دلسوز، هشداري است به ما كه مسلمين در پنج قاره جهان جاي مناسبي را براي خود باز كرده و زمينه را براي جهانشمول گشتنِ اسلام فراهم مي آورند; ليكن مردم مسلمان به علت افتراق و از هم گسيختگي و قهر و بيگانه سان زيستنِ دولتمردانِ كشورهاي اسلامي از يكديگر، در برابرِ خود برنامه منسجمي نمي يابند تا بر روالِ آن به سازندگي در محيط خود (نه سازش با آن) توفيق يابند.


147

اين وضع هر چند ايتام آل محمد ـ صلوات الله علهيم أجمعين ـ را در سرزمين هاي مختلف و كشورهاي بيگانه رنج مي دهد; اما بايد توانِ دولت و حكومت جمهوري اسلامي ايران را در نظر گرفت كه آيا توقعاتي اين چنيني در امكاناتِ ام القراي اسلام است، آنهم مبلّغي آشنا به سه زبان، نه تنها يك مبلغي اين چنين; بلكه مبلغاني كه علاوه بر آشنايي به چند زبان، خبره و آگاه و دانا به مسائل مختلف ديني باشند، آنهم نه براي شهرهاي متعدد يك كشور، بلكه براي شهرهاي ممالك پنج قاره و ربعِ مسكون كره خاكي جهان؟! البته اين توقع و انتظار، توقعي درخور است; چرا كه انقلاب اسلامي به مسلمين دنيا و حتي جهانِ كفر فهماند كه مي تواند عهده دار با كفايتي براي سعادت و سلامتِ دين و دنياي مردم در هر عصر و دوراني باشد; لذا اين توقع را با جمهوري اسلامي ايران در ميان مي گذارند كه به خواست خداوند هر چه زودتر از چنين تواني برخوردار گردد.

بايد ملّت جمهوري اسلامي ايران بدانند كه چنان پايگاهي در ميان امّت هاي اسلاميِ سرزمين هاي جهان اسلام و حتي در گستره جهان ـ در سايه انقلاب اسلامي ـ براي خود احراز نمودند كه به آنها چشم اميد دوخته تا انتظاراتشان را برآورده سازند.

ديدار با دو تن از شيعيان تركيه

روز شنبه 16/2/1374 هـ . .ش. دو تن از شيعيانِ تركيه كه با يكي از آنها در خود تركيه دو سال پيش آشنايي به هم رسانده بودم، به ديدار بنده آمدند، و گفتگوي ما با آنها به طول انجاميد، اينان مسائلي را خاطرنشان مي ساختند; از آنجمله:


148

الف ـ مي گفتند: تعدّدِ مراجع تقليد به عنوان يك مشكل بزرگ بر دوش ما سنگيني مي كند. و گروه هايي مختلف در مقام حمايت از مرجع خاصي سرگرم تبليغ هستند و همين امر موجب سرگرداني دوميليون نفر شيعه و شماري از علويان شده كه خود را شيعيِ اثناعشري مي شناسانند. هر چند در واقع اين علويان چه در تركيه، و يا سوريه يا مناطق ديگر، به علت جلاي وطن تا تبعيد و تشريد، از راهبرانِ دينيِ خود به دور و محروم ماندند. و چون به تكاليف شرعي و احكام عملي آشنايي نداشتند در بلا تكليفي زندگاني را از نظر ديني سپري مي سازند و هم اكنون همانند شيعه جعفري كه خود را پاي بند وظائف مي دانند خويشتن را موظف به آنها نمي انگارند. و در واقع اينان «ايتام آل محمد ـ ص ـ » هستند كه از راهبرانِ دلسوزِ خود محروم مانده، و به تدريج، قيد و بندِ تكاليف را از هم گسيخته و آنها را به يكسو نهاده اند و چنانكه مي دانيم علويان در سوريه به تدريج بازگشت خود را ـ البته عده زيادي از همين علويان ـ به سوي تكاليفِ عملي و تصحيحِ عقيدتي آغاز كرده اند. اگر علويانِ تركيه ارشاد شوند و به آنها تفهيم گردد كه در درونِ خود، حاملِ همان اعتقاداتي هستند كه شيعه امامي چنان اعتقاداتي را در خود به هم رسانده است، و از پي اين اعتقادات، ناگزير مي باشند دست اندركارِ تكاليفي گردند كه ائمه ـ عليهم السلام ـ بدانها رهنمون شدند، فاصله و جدايي آنان از شيعه امامي از ميان برمي خيزد، و پيوند مورد نظر، محقّق مي گردد و همبستگي و انس و اُلفتي مطلوب و سازنده ميان هر دو طرف به وجود مي آيد. فقدان رهبري در طول تاريخ، چنان شيعياني را به بيراهه كشانده و تعاليم و فرهنگ اهل بيت ـ عليهم السلام ـ است كه مي تواند آنان را به راه آورده و در رده ساير شيعيان امامي قرار گيرند.


149

ب ـ مشكل ديگري كه آنان را افسرده خاطر مي ساخت عدم وجودِ مركزي براي تعاليم ديني، و به عبارت ديگر: نداشتن حوزه علميه براي نوجواناني بود كه براي آنها در تركيه فقط مدرساني از مقدماتِ صرف و نحو تا كتاب «مغني اللبيب» در ميان علماي شيعه تركيه وجود دارد. به همين جهت ناگزيرند در چنين سطحي جلاي وطن كنند، و با چنان سن و سالي كه نبايد از پدر و مادر دور گردند راهِ مهاجرت را در پيش گيرند كه پيداست سزا نيست در شرايط ياد شده، به دور از والدين به سر برند. اگر حوزه اي متمركز براي شيعيان در آن ديار تأسيس شود مي توانند پس از پشت سر نهادنِ دروسِ مقدماتيِ صرف و نحو و علوم بلاغت و سطوحي بالاتر در خود تركيه، در سن و سالي مناسب براي ادامه تحصيل، راهي حوزه هاي علميه ايران و يا ساير كشورهاي مورد نظر گردند. اظهار داشتند شيعيانِ ثروتمند تركيه به اينگونه مسائل عنايتي مبذول نمي دارند، و متديّنين كه ـ خود، مستضعف هستند ـ تواناييِ اقتصادي و مالي براي انجام چنين مهمي را دارا نيستند و چشم اميد به جمهوري اسلامي ايران دوخته اند كه در تأسيس مركزي آبرومند ـ براي تعليم قرآن و تحصيل علوم ديني ـ به آنها مدد رساند; ليكن يادآور شدم جمهوري اسلامي ايران در جهت پيشبردِ اموري كه در جهت تقويت اسلام و قرآن انجام مي گيرد در حدّ وسع و توان خود كمترين دريغي را روا نمي دارد; اما شما نمي دانيد كه استكبار جهاني ـ كه دشمني ديرينه اي با اسلام و بويژه جمهوري اسلامي ايران دارد ـ براي اين كه ام القراي اسلام را در تنگناهاي اقتصادي قرار دهد (و با تهاجم فرهنگي، ضعفِ جمهوري اسلاميِ ايران را در خواب ببيند) تا كنون از پاي ننشسته و مسائل داخليِ ما را از پيش با جنگي تحميلي به وضعي كشانده است كه ملتِ فداكار ايران تا كنون تمام مشكلات و دشواري هايي را كه آمريكاي جهانخوار و دولتمردان پيرو تزِ «هرتزل» و صهيونيسم براي اين مرز و بوم (و ساير ممالك اسلامي و غير اسلامي) فراهم آورده با صبر و شكيبايي شگرفي تحمل كرده و هم اكنون ناگزير براي ترميم ويراني ها و تأمين نيازهاي ضروري با مشكلات عظيمي روياروي مي باشد كه فعلا تا كنون گره بسياري از اين مشكلات را از هم گشوده و در جهت ايجاد رفاه نسبي در طرز زندگاني مستضعفان گام هاي بلند و شگرفي برداشته، و مي بايد تلاش هايي پي گير را در توسعه و تعميم آن نسبت به همه آحاد و قشرها در تمام نقاط مختلف ايران دنبال كند.

ج ـ از اين كه دولتمردان تركيه در بيگانگي از دين پا فشاري مي كنند، و با وجود اين كه ده ها سال است كه مصطفي كمال آتاتورك از دنيا رخت بربسته و انديشه هاي لائيكِ او بر حكومت تركيه اقتدار خود را حفظ كرده، سخت افسرده مي نمودند; در حالي كه رژيمي اين چنين در حلّ مشاكل مردم تركيه نه تنها موفّق نبوده بلكه دين و دنياي آنها را به انحطاط و سقوط و ويراني كشانده است. هر چند مردم متدين تركيه خواهان ايجاد جوّ سالم ديني از دولت هستند; امّا گويا اين حكومت گوشش بدهكار اين درخواست ها نيست.