فهرست عناوين فهرست اشعار
درس زندگى (زندگينامه و خاطرات زندگى چهار علامه فرزانه)

مؤ لف: سيد رضا حسينى

فهرست عناوين
مقدمه 1
نگاهى به زندگى علامه طباطبائى 2
شناسنامه 2
اساتيد 2
تاليفات 2
نگاهى به زندگانى علامه طباطبائى 2
خاطرات 3
اخلاق و رفتار محمدى 3
مدرك دكترا را نپذيرفت 3
با شهامت فرمود نمى دانم 3
استقبال از پاسخگوئى به سوالات 4
راضى به رضاى خدا 4
عاشق دلباخته اهل بيت 4
توجه به خانواده 4
ترحم به حيوانات 5
اهتمام در انجام امور شخصى 5
رفتار آموزنده 5
تواضع بسيار 5
نگاهى به زندگى علامه جعفرى: 5
شناسنامه 5
اساتيد 5
تاءليفات 5
نگاهى به زندگانى علامه جعفرى به بيان خود ايشان 6
خاطرات 7
سادگى و آلايش 7
نه مى خواهم تو باشى و نه آن آقاى جعفرى 7
درس خواندن با عشق 8
دورى جستن از تشريفات 8
خاطره اى عبرت آموز 8
درسى آموزنده 9
احترام به جوانان 9
درسى براى دزد 9
در جمع جوانان 10
دو روز گرسنه 10
چوب معلم 11
شير علم 11
نگاهى به زندگى علامه مطهرى: 11
شناسنامه 11
اساتيد 11
تاليفات 11
نگاهى به زندگى علامه شهيد مطهرى به بيان خود ايشان. 12
خاطرات 13
احترام به همسر 13
نظم در زندگى 13
توجه به خانواده 13
يك نامه آموزنده 13
توجه به مستمندان 14
ادب در نماز 14
شوق مطالعه و تحقيق 14
احترام به پدر و مادر 15
شوخ طبعى 15
ياريگر محرومان 15
نگاهى به زندگى علامه حسن زاده: 16
شناسنامه 16
اساتيد 16
تاليفات 16
نگاهى به زندگى علامه حسن زاده آملى: به بيان خود ايشان 16
خاطرات 17
نامه اى به خداوند 17
مبادله علم 17
شوق علم آموزى 18
تكريم مقام استاد 18
انس با خدا 19
احترام به كودكان 19
بوسه بر پاى استاد! 19
ضمانت نامه حضرت رضا عليه السلام 19
عشق و علاقه به كتاب 19
كلنگ احداث مسجد 20
خبر چينى پرندگان 20
يك شتر در ميان دو خدا 20

1
مقدمه

مجموعه اى كه پيش روى شماست، روايتگر خاطراتى است از زندگى چهار انديشمند فرزانه، خاطرات زندگى مردان بزرگى است كه با تحمل رنجها، مرارتها و مشقتهاى بى شمار، با خودسازى و مجاهدت به قله هاى رفيع علم و فضيلت و كمال دست يافته و همچون مشعلهاى فروزانى، چراغ راه جامعه در مسير سعادت گشتند.

درسهاى بزرگى است از زندگى چهار علامه بزرگ:

سيد محمد حسين طباطبايى، محمد تقى جعفرى، مرتضى مطهرى و حسن زاده آملى

مردانى از قبيله خورشيد، چهار ستاره پر فروغى كه عمرى را در راه رضاى دوست و سعادت جامعه بشرى مجاهدت نموده و با تراوش انديشه هاى تابناك خود، تشنه كامان حقيقت را از چشمه هاى فضيلت و معنويت سيراب، و دلهاى زنگار گرفته را با آب معرفت شستشو داده، و آئينه دل را جلا بخشيدند.

مجموعه اى كه پيش روى شماست به منظور شناساندن چهره پرفروغ اين انديشمندان فرزانه، كه با نگاهى به زندگينامه، و بيان خاطراتى شيرين از زندگى سراسر درس و عبرت آنان تدوين گشته است.

اين انسانها بزرگ، اسوه و الگويى همه به ويژه جوانان و نوجوانان اين نهالهاى نورسته و نو شكفته مى باشند جوانان ما نيازمند آنند كه از سير و سيره زندگى پرفراز و نشيب فرزانگان عرصه انديشه و دانش آگاهى يابند و آن را به مانند راهى كه پيمودنش گستره افقهاى ديد همراه با فهم پيچ و خمها و سنگلاخها را به دنبال دارد به شمار آورند. به قول ظريفى: براى انجام كارهاى بزرگ دنبال انسانهاى بزرگ بگرديد.

از اين رو بايد با سعى و تلاش تفكر و انديشه، و غور در زندگى اين انديشمندان و فرزانگان، از تجربه هاى گرانسنگ آنان سود جست تابه كعبه مقصود نائل آمد.

به فرموده حافظ:

سعى نابرده در اين راه به جايى نرسى
مزد اگر مى طلبى طاعت استاد ببر.

سيد رضا حسينى


2
نگاهى به زندگى علامه طباطبائى
شناسنامه

علامه سيد محمد حسين طباطبايى

تاريخ تولد: 1218 ه ش

محل تولد: تبريز

رحلت: 1360 ه ش

اساتيد

آيات عظام نائينى، سيد ابوالحسن اصفهانى، شيخ محمد حسين اصفهانى، سيد حسن بادكوبه اى، سيد ابوالقاسم خوانسارى، حجت، ميرزا على قاضى طباطبايى تبريزى و...

تاليفات

1 - اسلام و احتياجات واقعى هر عصر 2 - اصول فلسفه و روش ‍ رئاليسم

3 - پرسش و پاسخ 4 - تفسير الميزان (20 جلد) 5 - حيات پس از مرگ

6 - تعدد زوجات و مقام زن در اسلام 7 - خلاصه تعاليم اسلام 8 - خلق جديد پايان ناپذير 9 - رسائل توحيدى 10 - رسالت تشيع در دنياى امروز

11 - شيعه در اسلام 12 - على و فلسفه الهى 13 - عقايد و دستورهاى دينى 14 - فرازهايى از اسلام 15 - قرآن در اسلام 16 - محمد در آينه اسلام و...

نگاهى به زندگانى علامه طباطبائى

در آخرين روز (26 ذيحجه) سال 1321 ه ق (مطابق با سال 1281 ه ش) خانه سيد محمد قاضى طباطبايى در شاه آباد حادثه اى نويد بخش را به انتظار مى كشيد سرانجام ستاره اى پرفروغ در آسمان سلسله جليل القدر سادات طباطبايى تبريز درخشش در آمد.

محل ولادت و نشو و نماى علامه طباطبايى شهر تبريز بود و خاندان وى از قديم نه تنها در اين شهر بلكه در جهان تشيع به فضل و علم مشهور بوده و اجدادش از دانشوران و علماى نامدار تبريز به شمار مى رفتند.

پنج بهار از عمر علامه طباطبايى نگذشته بود كه آسمان زندگى اين كودك تيره و تار گرديد و مادر عزيزش را از دست داد. چهار سال بعد اين كودك نه ساله در غم فقدان پدر اندوهگين شد.

بر اين اساس نهال وجودش از آغازين دوران زندگى با ناملايمات آشنايى يافت و بار رحلت پدر دشواريهايش دوچندان شد.

وقتى كه علامه و برادر كوچكترش (سيد محمد حسن الهى) پدر و مادر خويش را از دست دادند وصى مرحوم پدر براى آنكه زندگى اين دو خرد سال متلاشى نگردد، وضعشان را بر همان روال سابق سامان داد و براى هر كدام يك خادم و خادمه معين و پيوسته در امور ايشان مراقبت و نظارت مى كرد تا اين دو كودك به رشد كافى برسند به خاطر همين ناگواريها، علامه تا سن نه سالگى به مكتب و مدرسه نرفت و از فراگيرى علوم دور ماند، با اين وجود با تحمل سختى ها مصمم گرديد تا كسب تحصيل و دانش ‍ اندوزى را پى بگيرد و به مدارس جديد راه يافت.

سيد محمد حسين به مدت شش سال پس از آموزش قران كه در روش ‍ درسى آن روزها قبل از هر تدريسى متداول بود آثارى چون گلستان، بوستان، نصاب الصبيان و.. را به همراه برادرش تحت تعليم اديبى لايق به نام شيخ محمد على سرائى فرا گرفت و علاوه بر آموختن ادبيات به يادگيرى فنون خوشنويسى زير نظر ميرزا علينقى خطاط پرداخت.

چون تحصيلات ابتدايى نتوانست به ذوق سرشار و علاقه وافر ايشان پاسخ گويد از اين جهت به مدرسه طالبيه تبريز وارد شد و به فراگيرى ادبيات عرب و علوم عقلى و نقلى و فقه و اصول پرداخت و از سال 1279 تا 1304 ه ش مشغول فراگيرى دانشهاى مختلف اسلامى گرديد.

علامه طباطبايى در زندگينامه خويش مى گويد در اوايل تحصيل كه به صرف و نحو اشتغال داشتم علاقه زيادى به ادامه تحصيل نداشتم و از اين رو هر چه مى خواندم نمى فهميدم و چهار سال را به همين نحو گذراندم پس ‍ از آن يك باره عنايت خدايى 9 دامن گيرم شد و عوضم كرد و در خود يك نوع شيفتگى و بى تابى نسبت به تحصيل كمال حس نمودم به طورى كه از همان روز تا پايان تحصيل كه تقريبا هيجده سال طول كشيد هرگز نسبت به تعليم و تفكر احساس خستگى و دلسردى نكردم و زشت و زيباى جهان را فراموش كردم بساط معاشرت با غير اهل علم را به كلى برچيدم و در خورد و خواب و لوازم ديگر زندگى به حداقل ضرورى قناعت نموده باقى را به مطالعه مى پرداختم بسيار مى شد به ويژه در بهار و تابستان كه شب را تا طلوع آفتاب به مطالعه مى گذراندم و هميشه درس فردا شب را پيش مطالعه مى كردم اگر اشكالى پيش مى آمد با هر خودكشى بود حل مى نمودم وقتى كه به درس حضور مى يافتم از آنچه استاد مى گفت قبلا روشن بودم هرگز اشكال و اشتباه درس را پيش استادم نبرده ام. (1)

در نخستين روزهاى ورود به اين ديار مقدس به دليل دورى از وطن و تازگى محيط تغيير زبان مردم و خشونت آب و هوا اوقات را با مشقات زيادى سپرى نمود تا اينكه به تدريج با خصوصيات شهر و وضع زندگى و درس و بحث آنجا آشنا شد ليكن آب و هواى گرم و آب خمره كه با مشك از شريعه آورده مى شد محله نامناسب عماره و خانه اى تنگ و كوچك و بدون حتى يك آشنا اين مسافران تازه وارد را در شرايط نامطلوب قرار داده بود تنها دلخوشى و دلگرمى علامه فرزند خردسالش محمد بود كه در آن زمان هيجده ماه داشت اما به دليل گرمى هوا و شرايطى كه بدان اشاره شد اين روشنى بخش محفل علامه بيمار شد و خيمه غم را در اين خانواده افكند طبيب مناسبى هم در شهر نجف نبود و والدين ناگريز شدند كودك بيمار را براى معالجه به بغداد ببرند امام تلاش پزشكان به جايى نرسيد و اين طفل خردسال از دنيا رفت. و پدر و خصوصا مادر جوان علامه در اين زمان 23 سال و همسرش 18 سال داشت را كه اولين فرزندشان را در يار غرت از دست داده بودند به سوگ نشاند.


3

علامه كه براى تحصيل علم به نجف اشرف آمده بود با تحمل مشكلات و ناگواريها در جهت كسب معارف و ارتقاى علمى تلاش بسيار نمود.

همچنين ايشان در اواخر اقامت در نجف نيز روزگار سختى را گذراند و در سال 1314 ه ق پس از مدتى كه مبلغى براى ايشان حواله گرديد و اداى ديون شد نجف را به قصد اقامت در تبريز ترك نمود.

پس از مدتى اقامت در تبريز و به دنبال سپرى شدن فصل سرما، به قصد احياى مزرعه و باغ و ملك موروثى عازم روستاى شاد آباد گرديد.

فرزند علامه مهندس عبدالباقى مى گويد خود به ياد دارم كه مرحوم پدرم دائما و در تمام طول سال مشغول فعاليت بودند و كاركردن در فصل سرما و در حين ريزش باران و برفهاى موسمى در حالى كه چتر به دست گرفته يا پوستين به دوش داشتند امرى عادى تلقى مى گرديد در مدت ده سال بعد از مراجعت علامه به روستاى شاد آباد و به دنبال فعاليت هاى مستمر ايشان قناتها لايروبى و باغهاى مخروبه احيا و آباد گرديد و يك ساختمان ييلاقى هم در داخل روستا جهت سكونت تابستانى خانواده ساخته شد و در محل زير زمين خانه حمامى به سبك امروزى بنا نمود در حالى كه در سال 1318 ه ق حمامها عموما خزينه اى بود.

در اواخر سال 1324 ه ش علامه طباطبايى به همراه همسر و چهار فرزندش ‍ شهر تبريز را به قصد اقامت در قم ترك نمود آيت الله جعفر سبحانى در اين زمينه مى گويد آذر سال 1324 تا آذر 1325 ه ش منطقه آذربايجان دستخوش ناامنى و قتل و غارت بود استاد فقيد علامه طباطبايى تصميم گرفت بساط زندگى را از آن نقطه جمع كند و به يك مركز علمى مانند قم منتقل گردد در اين مورد به قران مجيد تفال زد استخاره نمود و اين آيه آمد:

هنالك الو لايه لله الحق هو خير ثوابا لله و خير عقبا

آنجا يارى كردن خداى حق را سزد پاداش او بهتر و سرانجامش نيكوتر است.

و لذا در همان نيمه سال 1325 ه ش زادگاهش را به عزم اقامت در قم ترك كرد.

فرزند علامه مهندس عبدالباقى در اين زمينه مى گويد همزمان با آغاز سال 1325 ه ش وارد شهر قم شديم در ابتدا به منزل يكى از بستگان وارد شديم ولى به زودى در كوچه يخچال قاضى در منزل يكى از روحانيون اطاقى دو قسمتى كه با نصب پرده قابل تفكيك بود اجاره كرديم اين دو اتاق قريب بيست متر مربع بود طبقه زير اين اتاقها انبار آب مشروب بود كه در صورت لزوم بايستى از درب آن به داخل خم شده و ظرف آب را پر كنيم چون خانه فاقد آشپزخانه بود پخت و پز هم در داخل اتاق انجام مى گرفت.

اين مرد بزرگ سى و پنج سال تمام در حوزه مقدسه قم به تدريس و تاليف و تربيت و تهذيب نفوس پرداخت و سرانجام در سال 1360 دار فانى را وداع گفت. (2)

خاطرات
اخلاق و رفتار محمدى

خانم طباطبايى دختر علامه نقل كرده اند

ايشان اخلاق و رفتار محمدى داشتند هرگز عصبانى نمى شدند و هيچ وقت صداى بلند ايشان را در حرف زدن نشنيديم در عين ملايمت در خوى و خلق بسيار قاطع و استوار بودند مثلا در امر نماز مقيد بودند كه نماز را اول وقت بخوانند و در اين زمينه اهتمام روا مى داشتند و سستى ديگران را با صراحت تذكر مى دادند.

در ماه مبارك رمضان تمام شبها تا سحر بيدار مى نشستند بسيار دقيق و منظم بودند و براى همه اوقات روزشان برنامه ريزى مى كردند.

علاقه زيادى به تلاوت قران داشتند و سعى مى كردند آن را با صوت بلند بخوانند خودشان مى گفتند برنامه اى كه دارم از بيست و شش سالگى تا به حال بهم نخورده است با وجود انبوه كارهاى مهمى كه داشتند هرگز دست رد به سينه كسى كه براى امرى هر چند پيش پا افتاده نزد ايشان مى آمد نمى زدند و اين به سبب رقت قلب و عاطفه شديد ايشان بود.

حتى در اين سالهاى آخر كه بيمار بودند مراجعات را رد نمى كردند يك بار كه به قم رفته بودم به من گفتند: صبح تا به حال، بيست و چهار بار به در خانه رفته و مراجعات مردم را جواب داده ام. (3)

مدرك دكترا را نپذيرفت

يك بار به علامه طباطبايى گفتند كه شاه تصميم دارد كه دكتراى فلسفه به شما بدهد علامه از شنيدن اين سخن آشفته گرديد و اعلام كرد به هيچ عنوان از دستگاه ستم چنين چيزى را قبول نخواهد كرد بسيارى از افراد آمدند و اصرار كردند كه اين را قبول كنيد به نفعتان است، از جمله آنان رئيس وقت دانشكده الهيات بود كه نزد ايشان آمد و گفت: اگر از پذيرفتن اين عنوان امتناع نمائيد شاه عصبانى مى شود و برايتان گرفتارى درست مى شود، اين بار نيز علامه با شجاعت گفت از شاه هيچگونه واهمه اى ندارم و حاضر به قبول دكترا نيستم. (4)

با شهامت فرمود نمى دانم

در جلسات روز پنجشنبه اى كه به منظور پاسخ به سوالات در نظر گرفته شده بود هر كسى از هر گروه و قشر و طبقه اى با درجات متفاوتى از دانش و معرفت سوالات و اشكالاتى مطرح مى كرد و ايشان علامه طباطبايى با كمال بزرگوارى و وقار كامل استماع نموده و آنگاه پاسخ متناسب سوال و در خور فهم سوال كننده را بيان مى داشتند.


4

يكى از حاضرين در آن جلسات نقل كرده است كه شخصى از آن علامه بزرگ سوالى كرد ايشان پس از آنكه به سوال گوش داد با كمال تواضع فرمود:

اگر من پاسخ آن را ندانم اشكالى ندارد. (5)

استقبال از پاسخگوئى به سوالات

يكى از اساتيد دانشگاه نقل كرده اند:

آن خصلت او كه مرا سخت تكان داد گشادگى و آمادگى او براى پذيرش ‍ افراد بود به سخنها گوش مى داد كنجكاو بود و نسبت به جهات ديگر معرفت حساسيت و هوشيارى بسيار داشت من از محضر او به نهايت توشه برداشتم هيچ يك از سوالات مرا درباره مجموعه طيف فلسفه اسلامى بى پاسخ نمى گذاشت با شكيبايى و حوصله و روشنايى بسيار به توضيح و تشريح همه چيز مى پرداخت. فرزانگى را جرعه جرعه به انسان منتقل مى كرد. چنانكه در دراز مدت نوعى استحاله در درون شخص به وجود مى آورد. (6)

راضى به رضاى خدا

علامه حسن زاده آملى نقل مى كنند.

علامه طباطبايى انسانى بود راضى به رضاى خدا اوائل منزل، مسكونى شخصى نداشتند هر روز و هر از چند مدت، مجبور بودند محلشان را عوض كنند من يك بار به ايشان عرض كردم: آقا ما بايد هر 6 ماه يكبار از شما آدرس جديدى بگريم ايشان با كمال خونسردى از اين مسئله گذشتند و گوئى كاملا راضى به رضاى الهى بودند. (7)

عاشق دلباخته اهل بيت

استاد شهيد مرتضى مطهرى در آثار مكتوب و سخنرانيهاى خود وقتى نامى از علامه طباطبايى مى آورند تعبير روحى فداه را در مورد ايشان به كار مى بردند، از آن فيلسوف فرزانه پرسيدند دليل اينكه از استاد خود اين قدر تجليل مى كنيد چيست؟

ايشان فرموده بودند: من فيلسوف و عارف بسيار ديده ام و احترام مخصوص من به ايشان نه به خاطر اين است كه يك فيلسوف است بلكه احترامم به اين جهت است كه او عاشق دلباخته اهل بيت عليه السلام است علامه در ماه رمضان روزه خود را با بوسه بر ضريح حضرت معصومه عليه السلام افطار مى كرد ابتدا به حرم مطهر مشرف مى شد ضريح مقدس را مى بوسيد سپس به خانه مى رفت و غذا مى خورد اين ويژگى بود كه مرا به شدت شيفته ايشان نموده است و اين خصوصيت درس آموزى آن مفسر عاليقدر يعنى توسل به اهل بيت عليه السلام و عاشق و دلباخته بودن آن انوار درخشان ولايت و امامت از جمله ابعاد روحى و معنوى ايشان بود غالبا در مجالس روضه و مرثيه روزهاى جمعه شركت مى كرد و با تمام وجود زار زار گريه مى كرد. (8)

توجه به خانواده

خانم طباطبايى دختر علامه مى گويد:

پدرم هميشه از مادرم به نيكى ياد مى كردند و مى گفتند اين زن بود كه مرا به اينجا رسايند او شريك من بود و هر چه كتاب نوشته ام نصفش مال اين خانم است. وقتى از همسرشان پرسيده بودند علامه با آن شخصيت عظيم علمى و مشغله هاى فكرى چگونه امور خانوادگى را با فعاليتهاى علمى شان تنظيم مى كردند؟

جواب داده بود: ايشان در برنامه روزانه خود اوقات و ساعاتى را به خانواده شان اختصاص مى دادند بعد از هفت ساعت كار بعد از ظهر تا شب را مى گفتند كه ديگر خصوصى است بياييد بنشينيد حرف بزنيم مى گفتند: اين ساعت بهترين اوقات من است و همه ناراحتى هايم را برطرف مى كند و با وجود حجم زياد كار هايشان اينگونه نبود كه از خانواده غافل شوند. به همسر و فرزندانشان اهميت خاصى مى دادند... رفتار پدرم با مادرم بسيار احترام آميز و دوستانه بود هميشه طورى رفتار مى كردند كه گويى مشتاق ديدار مادرم هستند ما هرگز بگو و مگو و اختلافى بين آن دو نديديم به قدرى نسبت به هم مهربان و فداكار و با گذشت بودند كه ما گمان مى كرديم اينها هرگز با هم اختلاف نظرى ندارند در صورتى كه زندگى مشترك به هر حال بدون اختلاف نظر نيست آنها واقعا مانند دو دوست با هم بودند. (9)


5
ترحم به حيوانات

يكى از همسايگان علامه نقل مى كنند يك روز صبح حضرت علامه طباطبايى شخصى را به دنبال ما فرستادند با اينكه علامه براى كار شخصى به كسى مراجعه نمى كرد رفتيم ديديم كه بسيار ناراحت است و نمى توانست مطالعه كند... معلوم شد كه گربه اى در چاه حياط خلوت خانه ايشان افتاده است و با آنكه مرتب براى آن غذا مى ريخت ولى بسيار ناراحت بود كه چرا بايد غفلت شود و سر چاه باز مانده باشد و حيوانك در آن بيفتد سپس دستور داد تا مقنى بياورند و در چاه را باز كند و گربه را بيرون بياورند به نقل از فرزند ايشان اين كار حدود1500 تومان در آن زمان براى ايشان خرج برداشته بود ولى بسيار خوشحال بود كه حيوانى را نجات داده است. (10)

اهتمام در انجام امور شخصى

خانم طباطبايى دختر علامه نقل مى كنند علامه طباطبايى مايل نبود در خانه كارهاى شخصى او را ديگرى انجام دهد، حتى اين اواخر كه بيمار بودند و من به خانه شان مى رفتم با آن حال بيمارى براى ريختن چاى از جاى خود بر مى خواستند و اگر من مى گفتم:

چرا به من نگفتيد كه برايتان چاى بياورم؟

مى گفتند:

نه، تو مهمانى، سيد هم هستى و من نبايد به تو دستور بدهم (11)

رفتار آموزنده

يك روز در خيابان دوچرخه اى با ايشان علامه طباطبايى برخورد كرد و موجب مجروح شدن پايشان گرديد يكى از نزديكانشان كه آن حوالى بود علامه را به مغازه اى برد و روى صندلى نشانيد آن دوچرخه سوار كه علامه را نمى شناخت رو كرد به استاد و گفت: درست راه برو عموجان، علامه فرمودند:

خداوند همه ما را به راه درست هدايت كند. (12)

تواضع بسيار

يكى از شاگردان علامه نقل مى كنند:

علامه طباطبايى آنقدر متواضع و مودب و در حفظ آداب سعى بليغ داشت كه من كرارا خدمتشان عرض كردم آخر اين درجه از ادب شما و ملاحظات شما ما را بى ادب مى كند شما را به خدا فكرى به حال ما بكنيد از قريب چهل سال پيش تا به حال ديده نشد كه ايشان در مجلس به متكا و بالش ‍ تكيه زنند بلكه پيوسته در مقابل والدين مودب قدرى جلوتر از ديوار و زير دست ميهمان وارد مى نشستند.

من شاگرد ايشان بودم و بسيار به منزل ايشان مى رفتم و به مراعات ادب مى خواستم پائين تر از ايشان بنشينم ابدا ممكن نبود ايشان بر مى خواستند و مى فرمودند.

بنابراين ما بايد در درگاه يا خارج از اتاق بنشينيم؟

در چندين سال قبل در مشهد مقدس كه وارد شده بودم براى ديدنشان به منزل ايشان رفتم ديدم در اتاق روى تشكى نشسته اند به علت ناراحتى قلبى طبيب دستور داده بود روى زمين سخت ننشينند.

ايشان از روى تشك برخاستند و مرا به نشستن روى آن تعارف كردند من از نشستن خوددارى كردم من و ايشان مدتى هر دون ايستاده بوديم تا بالاخره فرمودند: بنشينيد، تا من جمله اى را عرض كنم

من اطاعت كرده و نشستم و ايشان نيز روى زمين نشستند و بعد فرمودند:

جمله اى را كه مى خواستم عرض كنم اين است كه آنجا نرم تر است. (13)

نگاهى به زندگى علامه جعفرى:
شناسنامه

علامه محمد تقى جعفرى

تاريخ تولد: مرداد 1304 ه ش

محل تولد: تبريز

وفات: آبان ماه 1377

اساتيد

مرحوم اهرى آيت الله شيخ محمد رضا تنكابنى آقا ميرزا مهدى آشتيانى، آيات عظام سيد عبدالهادى شيرازى، شاهرودى، خوئى، ميرزا حسن يزدى، شيخ صدر الله قفقازى، شيخ مرتضى طالانى، حكيم شيخ على محمد بروجردى و...

تاءليفات

تاليفات علامه حدود 96 اثر مى باشد كه به برخى از آنها اشاره مى شود 1 فرهنگ پيرو، فرهنگ پيشرو 2 علم از ديدگاه اسلام 3 ترجمه و تفسير نهج البلاغه 35 جلد 4 آفرينش انسان 6 ايده آل زندگى و زندگى ايده آل 7 فلسفه و هدف زندگى 8 فلسفه زيبايى و هنر از ديدگاه اسلام 9 تكاپوى انديشه ها 10 بررسى و نقد سكولاريسم 11 خوديابى و خودسازى 12 روان در روانشناسى اسلام و...


6
نگاهى به زندگانى علامه جعفرى به بيان خود ايشان

تولدم در تبريز در حدود سال 1304 است دودمان ما از نظر سطح اقتصادى پائين بود، ولى صفاى عجيبى در دودمان ما حاكميت داشت مخصوصا پدرم كه معروف به صدق و صفا بود من از پيرمردهاى تبريز شنيدم كه از پدرم دروغ شنيده نشد. اين را از پدرم پرسيدم گفت: بله يادم نمى آيد از سن بلوغ به اين طرف دروغ گفته باشم او سواد نداشت درس نخوانده بود ولى وضع روحيه اش از نظر وارستگى و تقوى و صدق و عشق شديدى كه به كار داشت نمونه بود. كارش در نانوايى بود و پدرش نزد توتونچى بود وقتى از دنيا رفت مال دنيا براى او به جاى نگذاشت و هر چه داشت براى علاج بيمارى اش خرج شد.

و مجبور شد كارگرى كند و كارى در نانوايى ياد گرفت ولى چون فوق العاده با تقوى و وارسته و كارى بود محبوبيت عجيبى بين مردم داشت و عائله را به هر حال اداره مى كرد. پس از مدتى احساس كردم كه از نظر روحى به دروس معنوى و الهى بيشتر از دبستانها و دبيرستان ها علاقه دارم در آن زمان از مركز دستورى رسيد كه بايد دانش آموزان لباس يك رنگ بپوشند كه يادم هست رنگ طوسى بود و پدرم توانايى نداشت كه آن لباس را تهيه كند، لذا وقتى به مدرسه آمديم با اينگونه شاگرد اول بودم.

من و برادرم ميرزا محمد جعفر را نگذاشتند به كلاس برويم و هنوز تلخى حادثه آن روز را فراموش نمى كنم، كه همين حادثه باعث شد كه دبستان را رها كردم.

البته علت اصلى اين كه دبستان را رها كردم اين بود كه پدرم نتوانست از نظر وضع مالى ما را اداره كند و مجبور شد كه مانع از مدرسه رفتن ما گردد، تا برويم كار كنيم. آن موقع از طرف وزارت معارف اعلام كردند كه مخارج مرا مى دهند چون درسهايم خوب بود علاقه داشتند كه ما در مدرسه باشيم ولى پدرم راضى نشد و گفت نه، چون فكر مى كرد احساس منت به وجود مى آيد، ما را فرستاد تا برويم كار كنيم.

بعد از رها كردن درس، گويا يك شب در خواب صحبت مى كردم كه پدرم بيدار بوده و مى شنود كه من يك شعرى خواندم، آن شعر الان دقيقا خاطرم نيست ولى مضمونش اين بود كه مراد و هدف و مقصود ما كه علم عليهاالسلام بود روزگار از دست ما گرفت. چنين مضمونى را پدرم شنيده بود. صبح كه از خواب بيدار شدم ايشان گفت كه ديشب خواب مى ديدى؟ فكر كردم و گفتم بله گفت در خواب چه مى گفتيد؟ من درست يادم نمانده بود، گفتم كه در خواب حال ناراحتى داشتم از اينكه از درس محروم شدم و اين شعر را خواندم. پدرم گفت: من دقيقا نمى دانم ولى چنين الفاظى گفتى. بعد گفت خيلى خوب حالا كه ميلت است با برادر بزرگترت درس را ادامه بده رفتيم مدرسه طالبيه و آنجا از اول صرف و نحو را شروع كرديم و خوانديم.

تقريبا اوائل جنگ دوم جهانى بود من ديدم كه ابوى نمى تواند زندگى من و برادرم را اداره كند پس مجبور شديم كه كار كينم يعنى هم كار كنيم و هم درس بخوانيم. مدتى تا ظهر كار مى كرديم و بعد از ظهر به مدرسه طالبيه مى رفتيم.

گاهى هم بالعكس مى شد. پيش از ظهرها درس مى خوانديم و بعد از ظهرها كار مى كرديم يك سال يا دو سال وضع به همين روال و منوال گذشت.....

تا اينكه به تهران آمديم. اين سفر در زمان مرحوم آقا ميرزا مهدى آشتيانى رحمت الله عليه بود بعد من مشرف شدم به قم.

بيش از يكسال در قم نبودم كه به من خبر دادند والده در تبريز ديه از جهان فرو بسته من هم برگشتم به تبريز. آن موقع در تبريز مرحوم آيت الله آقاى حاج ميرزا فتاح شهيدى از مجتهدين بسيار زبر دست و از اوتاد به شمار مى رفت خيلى با تقوى و وزين مرد بزرگى بود، خدمتشان رسيديم و چند ماه در تبريز بوديم كه ايشان به من گفت شما برويد به نجف، عمده محرك، ما براى نجف همين مرحوم شهيدى شد. يادم مى آيد كه مقدارى از وسائلش را هم ايشان فراهم كرد و مقدمات مسافرت را رو به راه كرد و مقدارى هم به ما پول داد و دو جعبه شيرينى هم تهيه كرد، مخصوصا اين يادم هست. وقتى به نجف رسيدم پس از دو سه روز كسالت شديدى گرفتم اسم خاص ‍ اين ناراحتى را نمى دانستم اما بدنم را كه مى خاراندم جايش سرخ مى شد و باد مى كرد خيلى ناراحت بودم از آقايان مدرس مدرسه آمدند و گويا من حالم خيلى ناجور بود چون اينها از من فارسى سوال كرده بودند كه چيست و حالتان چطور است و من هم به تركى جواب داده بودم. اينها هم تركى نمى دانستند و رفته بودند از مدرسه ديگر كه معروف به مدرسه باكوبه اى هاست آقا شيخ نصرالله شبسترى را آورده بودند كه ايشان آذربايجانى بود و تركى مى دانست.


7

ايشان هم كه روحانى بسيار خوب و وارسته اى است. خدا حفظش كند از من سوال كرد كه شما كى آمديد و جز اينها رفت يك آشى پخت و گوشت هم ريخته بود 5-6 روز بود كه من هيچ نخورده بودم آن آش خيلى به ما لذت داد و مزه داشت بعد شرفياب شدم به زيارت امير المومنين عليه السلام و گفتم كه خلاصه ما را بيش از اين امتحان نكن. حالم خوب شد و افتاديم دوباره در كار.

داستانهاى اين جورى زياد بود ولى روح خيلى نشاط داشت و مصائب مادى و ماديات واقعا ناچيز نمودار مى شد و در اين باره من حوادث بسيار زيادى ديدم كه بهت آور بود.

وقتى كه آمدم ايران خدمت آيت الله بروجردى رسيدم و ايشان فرمودند كه بمانيد قم و درسى را شروع كنيد آن موقع آب قم با طبع و مزاج من ناسازگار نبود. به ايشان عرض كردم كه اگر اجازه بفرمائيد يا به تهران بروم يا مشهد و آب قم به من نمى سازد. ايشان هم ما را مخير كرده و فرمودند: بسيار خوب، هر كجا ميل داريد برويد و اقامت كنيد در حدود يكسال در مشهد بودم. درسهايى شروع شد و در زمان مرحوم آيت الله ميلانى حوزه مشهد خيلى فعال و پر تحرك بود. طلبه هاى برجسته خوبى مشغول كار شدند. ديگر چون ديدم باز آب مشهد به: نساخت آمدم به تهران. (14)

خاطرات
سادگى و آلايش

آقاى عليرضا جعفرى فرزند علامه نقل مى كنند.

در سال 1342 كه مناظره معروف ايشان با فيلسوف بزرگ غرب برتر اندراسل در جريان بود روزنامه اطلاعات تصميم گرفت مطلبى را در مورد اين مناظره مكتوب و همراه با تصوير هر دو طرف به چاپ رساند و به همين منظور طى تماسى از استاد درخواست كرد عكسى از خويش را براى آن روزنامه توسط يكى از اطرافيان بفرستند روز بعد استاد شخصا دو قطعه عكس برداشته و پس از انجام كارى در يكى از خيابانهاى اطراف به سوى ساختمان روزنامه اطلاعات به راه افتادند در بدو ورود به روزنامه با توجه به ظاهر بسيار ساده شان و نيز عناد و ذهنيت منفى كه عناصر وابسته به ساواك در روزنامه ها در مورد روحانيت داشتند مورد بى توجهى و بى اعتنايى كاركنان روزنامه و هيئت تحرير واقع مى شوند و سرانجام پس از مدتى سرگردانى به اتاق رئيس هيئت تحريريه راهنمايى مى شوند كه وى نيز پس ‍ از نزديك به سه ربع ساعت صحبت با فرد ديگر و بى توجهى عمدى با لحنى سبك به ايشان مى گويد بله آقا چه مى خواهيد.

آقا به سادگى خاص پاسخ مى دهند عكسهاى محمد تقى جعفرى را آورده ام وى ضمن استقبال از اينكه عكسهاى استاد جعفرى را بدست آورده است به آقا مى گويد عكس را بدهيد و بفرمائيد بيرون در همين حين كه استاد در حال بيرون رفتن بودند چشم رئيس هيئت تحريريه به عكسها مى افتد و با تعجب مى پرسد شما خودتان آقاى جعفرى هستيد كه آقا پاسخ مثبت مى دهند و آن مرد نيز خجل از رفتار خويش دستور پذيرايى از ايشان را مى دهد. (15)

نه مى خواهم تو باشى و نه آن آقاى جعفرى

مهندس ايرج حسابى فرزند پروفسور حسابى نقل مى كنند.

ايشان علامه محمد تقى جعفرى يك بار به من فرمودند آقاى مورخ الدوله سپهر را مى شناسيد؟ گفتم: بله مورخ بزرگ و سياستمدار بزرگ گفتند: برايتان مطلبى را مى گويم شايد متعجب شويد شاه به تيمسار پاكروان كه وزير اطلاعات بود مى گويد كه قوانين سياسى و اجتماعى كشور را تبيين كنيد. مدتها مى گذرد و اين كار را تيمسار پاكروان نمى تواند انجام دهد. به آقاى مورخ الدوله سپهر مراجعه مى كند و از ايشان خواهش مى كند كمكش ‍ كنند. آقاى مورخ الدوله سپهر مى گويد: اين كار هر كسى نيست بعد از يكى دو ماه به ايشان جواب مى دهد كه اگر مى خواهيد اين كار به دقت انجام شود بايد سراغ آقاى پروفسور حسابى برويد. تيمسار پاكروان مى گويد كه آقاى دكتر حسابى فيزيكدان هستند چه ربطى به اين موضوع دارد؟ تيمسار پاكروان مى آيد با آقاى دكتر حسابى صحبت مى كند آقاى دكتر حسابى مى گويند كه اين كار يك نفر نيست من بايد گروهى را تشكيل بدهم كه آن كميته اين كار را انجام دهد. آقاى دكتر از افراد برجسته نظير آقاى دكتر هسترودى كه رياضى دان بودند و اساتيد ديگرى دعوت مى كنند. به تيمسار پاكروان تلفن مى كنند كه بايد يك نفر روحانى هم در اين جمع باشد تا اگر قوانينى تدوين مى شود با صلاحديد جوانب حساس مسئله و جامعه انجام بشود تيمسار مى گويد من بايد از شاه اجازه بگيرم بعد با آقاى دكتر تماس ‍ مى گيرد كه روحانى را بايد ما تعيين كنيم كه چه كسى باشد. آقاى دكتر حسابى قبول نمى كنند و اظهار مى كنند كه شخصيت روحانى براى اين كار بايد يك جامعيتى داشته باشد و علامه جعفرى را پيشنهاد مى كنند. وقتى كه تيمسار پاكروان مى گويد: به دكتر حسابى بگو كه نه مى خواهم تو باشى و نه مى خواهم آن آقاى جعفرى باشد. (16)


8
درس خواندن با عشق

آقاى على رضا جعفرى فرزند علامه نقل مى كند:

ايشان علامه محمد تقى جعفرى چه در ايام طلبگى و چه پس از آن چنان مطالعه مى كردند كه از اطراف غافل مى شدند نقل مى كردند كه هنگام تحصيل در مدرسه صدر در نجف روزى نزديك به ظهر در حجره اى آبگوشتى بر سر چراغ بار گذاشتم و سپس مشغول مطالعه شدم پس از چندى ناگهان متوجه شدم كه طلاب مدرسه در حال شكستن درب حجره هستند با سرعت در را باز كردم و با حالت اعتراض خطاب به آنان گفتم من مشغول مطالعه هستم چرا مزاحم مى شويد كه در همين حين به ناگاه متوجه شدم كه تمامى حجره را دود گرفته و طلاب به تصور اينكه حجره من آتش ‍ گرفته براى كمك و نجات من آمده اند من از فرط توجه به مطالب مورد مطالعه چيزى متوجه نشده ام. عشق ايشان به مطالعه و تحقيق تا آخرين روزهاى حياتشان نمايان بود. برخى افراد كه تازه در مسير تعلم و دانش ‍ آموزى قدم گذارده بودند هنگاميكه در مراجعه به استاد از ايشان مى خواستند كه راجع به شيوه درس خواندن به آنان رهنمودى بدهند پاسخ مى دادند كه درس خواندن تنها با عشق ميسر است. (17)

دورى جستن از تشريفات

هنگام ورود هيئت فرهنگى اتحاد جماهير شوروى در سال 1360 به اتاق كار استاد به جهت مراعات مراسم مهمانان در هنگام ورود به اتاق صف كشيدند كه يكايك به وسيله مترجم محترم معرفى شوند و سپس در مكانهاى خود قرار گيرند، ولى استاد علامه جعفرى به جهت مراعات مقام علم و معرفت مانع برگزارى اين مراسم گشتند و فرمودند: احتياج به اين تشريفات نيست. اينجا اتاق طلبگى است. خواهشمندم بفرماييد بنشينيد و با اين كار استاد جو صفا و خلوص در تمام مدت 2 ساعتى كه دانشمندان شوروى با حضرت استاد در حال مصاحبه و گفتگو بودند حكمفرما شد. (18)

خاطره اى عبرت آموز

علامه جعفرى نقل مى كنند:

آقا شيخ مرتضى طالقانى فقيه و عارف و حكيم متاله در روحيه اينجانب تاثير شديد گذاشت. در حدود يك سال و نيم محضر ايشان را در حكمت و عرفان درك كردم.

يكى از مهمترين خاطرات زندگى من مربوط به اين مرد الهى بود...

من در دوران حضور در محضرشان، روزى كه آخرين روزهاى ذالحجه بود، براى درس به خدمتشان رسيدم، همينكه وارد شدم و روبروى ايشان نشستم فرمودند براى چه آمدى آقا؟ من عرض كردم، آمدم كه درس را بفرماييد. ايشان فرمودند: برو آقا درس تمام شد چون ماه محرم رسيده بود من خيال كردم ايشان مى فرمايد كه تعطيلات محرم 14 روز رسيده است، لذا درس تعطيل است و آنچه كه به هيچ وجه به ذهنم خطور نكرد اين بود كه ايشان خبر مرگ و رحلت خود را از دنيا به من اطلاع مى دهد و همه آقايان كه در آن موقع در نجف بودند مى دانند كه ايشان بيمار نبود لذا من عرض كردم، آقا دو روز به محرم مانده است و درسها تعطيل نشده است الله اكبر ايشان فرمود مى دانم آقا مى دانم به شما مى گويم درس تمام شد، خر طالقان رفته پالانش مانده روح رفته، جسدش مانده و خدا را شاهد مى گيرم هيچگونه علامت بيمارى در ايشان نبود. من متوجه شدم كه آن مرد الهى خبر رحلت خود را مى دهد. سخت منقلب شدم، عرض كردم. پس چيزى بفرماييد براى يادگار. اول كلمه لا اله الا اللّه الا الله را با يك قيافه روحانى و رو به ابديت گفت در اين حال اشك از ديدگان مباركش به محاسن شريفش ‍ جارى شد و اين بيت را در حال عبور از پل زندگى و مرگ براى من فرمود:

تا رسد دستت به خود شو كارگر
چون فتى از كار خواهى زد به سر

بار ديگر كلمه لا اله الا اللّه الا الله را با حالتى عالى تر گفت: من برخاستم و هر چه كردم كه بگذرد دستش را ببوسم نگذاشت و با قدرت بسيار دستش را كشيد و من خم شدم پيشانى و محاسن مباركش را چند بار بوسيدم و اثر قطرات اشكهاى مقدس آن مسافر يار ابديت را در صورتم احساس كردم و رفتم. پس فردا در مدرسه صدر كه ما در آنجا درس مى خوانديم و محرم وارد شده بود به ياد سرور شهيدان امام حسين عليه السلام نشسته بوديم كه مرحوم آقا شيخ محمد على خرسانى كه از زهاد معروف نجف بود، براى منبر رفتن آمدند و همين كه بالاى منبر نشست پس از حمد و ثناى خداوند گفت: انا لله و انا اليه راجعون، شيخ مرتضى طالقانى به لقاء الله پيوست، برويد به تشييع جنازه (19)


9
درسى آموزنده

علامه محمد تقى جعفرى نقل كرده اند:

در يكى از سالهاى اخير به قم مشرف شده بودم به قصد ديدار ايشان علامه طباطبايى به منزلشان رفتم در خانه را زدم، پيرمردى در را باز كرد. گفتم: آقا تشريف دارند؟ گفتند: بله گفتم به ايشان عرض كنيد اگر حالشان مساعد باشد به خدمتشان برسم، آن شخص رفت و برگشت و در يك اتاق را باز كرد، من وارد شدم، اتاق فرش نداشت، همانجا نشستم مرحوم علامه آمدند و پس از سلام و احوالپرسى گفتند: چون در حال تشرف به آستان قدس ‍ رضوى هستم لذا فرشهاى اتاق را جمع كرده ايم اين مطلب را گفتند و سپس ‍ فرمودند: بروم يك قاليچه بياورم و بيندازم كف اتاق تا بنشينيم و خواستند بروند كه من با نرمى دستشان را گرفتم و گفتم: هيچ احتياجى به قاليچه نيست و عبا را از دوش برداشتم و پهن كردم و گفتم: بفرماييد روى عبا هم مى توانيم بنشينيم.

اين انسان وارسته با يك قيافه ملكوتى كه هرگز از ياد نمى برم فرمود: در اين موقع عمرم درس آمزموده اى به من تعليم دادى. من عرض كردم اين جمله هشدار دهنده جنابعالى بسيار آموزنده تر و سازنده تر از آن بود كه عرض ‍ كردم و سپس نشستيم و لحظاتى به گفتگو پرداختيم كه هرگز عظمت آن لحظات را فراموش نخواهم كرد. پس از آن ملاقات ديگر به ديدار ايشان نائل نشدم. رحمة الله عليه. (20)

احترام به جوانان

اولين بار در دانشكده فنى تهرانى بود كه از نزديك ديدمش آگهى زده بودند سلسله مباحث انسان شناسى سر ساعت توى تالار شهيد چمران بودم چه قدر قشنگ حرف مى زد ساده و بى تكلف.

بعد از جلسه رفتم جلو براى عرض ارادت داشت جواب يكى ديگر را مى داد، صبر كردم، حرفش كه تمام شد رو به من كرد: بله بفرماييد.

سلام دادم و دستش را بوسيدم گفت: چرا اين كار را كردى؟ بايد دست اينها را بوسيد به جوان ويلچر نشينى اشاره كرد: گفتم: آقا به ما دستور رسيده كه علما را احترام كنيم. بلافاصله خم شد و دست مرا... با خنده گفت: به ما هم دستور رسيده تواضع كنيم نمى دانستم از خجالت چه كار كنم پرسيد از اولاد على هستى؟ جواب دادم: از محبتان على هستم. دوباره خم شد: دست محب على را بايد دو بار بوسيد اين را گفت و رفت كارش زمين دهن باز كرده بود. خودم را مقيد كرده بودم به شركت در جلسات استاد، اما شرمندگى آن روز ديگر اجازه نداد كه نزديكش بروم.

عاشوراى سال پيش بود كه علامه خودش روضه حضرت عباس ‍ عليه السلام مى خواند و از شدت گريه شانه هايش تكان مى خورد.

پارسال برايش كنگره نكو داشت گرفته بودند كيف كردم يكى يكى آمدند پشت تريبون از علامه گفتند و او تمام مدت سرش پايين بود و بعد خودش ‍ صحبت كرد و گفت من امروز در خودم هيچ چيز بيشتر از روزى كه مى خواستم ياد بگيرم ضرب ماضى است يا مضارع نمى بينم. من شايسته يك هزارم اين حرفها نيستم. تنها من نه كه همه لذت بردند از آن همه تواضع؟ آخر برنامه كه داشتم بر مى گشتم ديدم استاد و همراهانش هم از پشت سر مى آيند ايستادم. دور و بر علامه حسابى شلوغ بود اما او در همان شلوغى مرا كه از دور ديد بلند صدا كرد كه چه طورى محب على؟ رفتم جلو سلام كردم و عرض ادب گفت: مى بينى آخر الزمان شده است براى ما بزرگ داشت گرفته اند و خنديد دستش را دراز كرد براى خداحافظى دستم را جلو بردم كه يك دفعه... باز هم در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بودم. داشت گريه ام مى گرفت.

درسى براى دزد

روزى علامه محمد تقى جعفرى به منزلش در خيابان خراسان مى رفت كه متوجه شد دزدى قالى منزل ايشان را برداشته و مى برد. دزد را تعقيب كرد و در سراى بوعلى بازار تهران ديد كه آنجا در حال مظنه كردن قالى است.


10

لحظه اى كه در مقابل حجره اى قصد معامله آن را داشت، استاد پيش رفته و با پيشنهاد منفعت به طرفين صاحب حجره و دزد قالى را مى خرد. ولى شرط مى كند كه خود فروشنده، آن را تا منزل برايش حمل كند وقتى دزد به درب منزل استاد مى رسد پى به اصل قضيه مى برد، دزد از استاد معذرت مى خواهد، استاد بدون آنكه به رويش بياورد او را از اين عمل منع مى كند و مى گويد من كه نديدم تو از خانه من فرش را دزديده باشى.... من فقط قالى را از تو خريده ام و به اين صورت او را به راه صواب رهنمون مى سازد. (21)

در جمع جوانان

حجة السلام على دوانى نقل مى كنند:

در فروردين 1349 همراه استاد شهيد مطهرى براى شركت در كنگره هزاره شيخ طوسى به مشهد مقدس رفتم كه در دانشگاه فردوسى مشهد برگزار مى شد. استاد محمد تقى جعفرى از چهره هاى سرشناس مدعوين بود.

كنگره بسيار مهم و پربار بود. حدود 200 نفر از دانشمندان خاصه و عامه و خارجى كه از كشورهاى اسلامى و اروپايى آمده بودند شركت داشتند خيلى ها مى گفتند تا كنون كنگره اى به اين خوبى و پربارى نديده ايم من نويسنده اولين بار بود كه در كنگره اى شركت مى كردم نوبت سخن كه به استاد جعفرى رسيد 20 دقيقه با آن لحن شيرين و دلنشين پيرامون قاعده لطف از نظر شيخ طوسى صحبت كرد. سخنانش طبق معمول با تعبيه ابياتى از مثنوى جلال الدين بلخى بود از جمله اين ابيات كه همه را مجذوب كرد:

اين همه گفتيم ليك اندر بسيج
بى عنايات خدا هيچيم هيچ

بى عنايات حق و خاصان حق
گر ملك باشد سياه هستش ورق

اى خدا اى قادر بى چند و چون
واقفى بر حال بيرون و درون

اى خدا اى فضل تو حاجت روا
با تو ياد هيچكس نبود روا

اين قدر ارشاد تو بخشيده اى
تا بدين بس عيب ما پوشيده اى

قطره دانش كه بخشيدى ز پيش
متصل گردان به درياهاى خويش

قطره علم است اندر جان تن
وا رهانش از هوا و زخاك تن

كفى كه حضار براى او زدند از همه بيشتر و پر طنين تر و طولاتى تر بود.

در پايان كنگره دانشجويان را مى ديدم كه استاد جعفرى را در ميان گرفته اند و با او سر بحث دارند او هم در ميان آنها فرو رفته بود و با لحنن گرم و نرم خود به سوالات آنها پاسخ مى داد.

حتى در خيابان هم مى ديدم كه استاد جعفرى با جمعى از دانشجويان كه دورش را گرفته بودند با سرعتى كه در راه رفتن داشت از پياده رو مى گذرد و با صداى رسا جواب پرسشهاى آنها را مى دهد يا سوالات آنها را اصلاح مى كند.

آن ارتباط دانشجويان و جوانان با او را كسى ديگر از اعضاى كنگره نداشت با اينكه حاضران همه اهل فكر و قلم و استادان سرشناس حوزه و دانشگاه بودند.

دو روز گرسنه

علامه محمد تقى جعفرى نقل مى كنند:

در دوران تحصيل در حوزه علميه قم دو شبانه روز بود كه براز غذا چيزى نداشتيم بالاخره احساس وظيفه شرعى كردم كه بروم از همان بقال كه دائما از او مواد غذايى مى خريديم مقدارى برنج و روغن و خرما بگيرم. روز سوم رفتم به همان بقال گفتم: يك كيلو برنج و يك سير روغن و هفت سير خرما بده بقال آنها را كشيد و به دست من داد گفتم: وجه اينها را دو سه روز ديگر مى آورم بقال گفت من نسيه نمى دهم و آنها را از من گرفت و برگرداند سر جاى خود من برگشتم و طرف عصر آن روز كه در رختخواب بودم در حجره همسايه من طلبه اى بود كتاب معالم را آورد و صفحه اى را باز كرد كه من در اينجا اشكالى دارم. من گفتم فعلا حالم مقتضى نيست، گفت من ناهار نخورده ام و كته پخته ام برويم حجره من با هم ناهار بخوريم و اشكال مراهم حل كن با هم رفتيم و ايشان كته را پخته و خرما را خورشت كرده بود و با هم ناهار را خورديم به هر حال از اين نمونه ها در دوران تحصيل طلبگى بسيار زياد بود. (22)


11
چوب معلم

علامه تقى جعفرى نقل كرده اند:

در آغاز تحصيل، علم براى ما جلوه اى حياتى داشت.

متاسفانه الان اين حالات را در افراد بسيار كم مى بينم اگر معلم به ما مطلبى مى گفت احساس مى كرديم كه اگر آن را ياد نگيريم دنيا به هم خواهد خورد. ما با اين روحيه درس مى خوانديم من الان اشعارى را كه از منوچهرى دامغانى در كلاس پنجم ابتدايى مى خوانديم، در حافظه دارم.

معلم ها به من خيلى محبت داشتند، چون نمراتم بالا بود، به ويژه در درس ‍ رياضيات. از كلاس اول يكباره به كلاس چهارم رفتم و در اين شاگرد دوم شدم و كلاس پنجم شاگرد اول مدير مدرسه مان يعنى آقاى جواد اقتصاد خواه، شخص فاضل و متدين و دلسوزى بود. مرتب به كلاسها مى رفت و سركشى مى كرد يك روز آمد سر كلاس خط من خطم بد بود. به من گفت جعفرى اين چه خطى است كه نوشته اى؟ من گفتم خيلى خوب است. گفت حالا كه خودت تصديق مى كنى بيا بيرون، يك چوبى به دست من زد كه چند ماه دستم ناراحت بود.

ساليان دراز گذشت و يك روز در دانشگاه مشهد سخنرانى داشتم همين كه پشت ميز سخنرانى قرار گرفتم از دور ديدم كه آشنا به نظر مى رسيد. دقت كردم ديدم آقاى جواد اقتصاد خواه است. وقتى قيافه ايشان را ديدم به جهت احساس احترام نتوانستم دو دقيقه سخنرانى كنم. بعد از سخنرانى نزد من آمد و گفت:

آيا مرا مى شناسيد؟ گفتم: بله شما اقاى جواد اقتصاد خواه هستيد كه چوب به من زديد بنده خدا سرش را پايين انداخت تا عذر خواهى كند.

گفتم: اى كاش از اين چوبها بيشتر مى زديد گفت براى چه؟ گفتم: براى خط. گفت: آيا حالا خطت خوب شده است گفتم قابل خواندن است.

پس از مدتى كه رفتم تبريز ديدم كه اعلاميه فوت ايشان را به در و ديوار زده اند با مرگ ايشان مردم تبريز بسيار متاثر شدند و افراد مختلف شهر مى گريستند گويى در جامعه به طور نامحسوسى هوشيارى عجيبى وجود دارد.

من نام آن را وجدان اجتماعى مردم مى گذارم بعد از خروج از مجلس ختم و اعلاميه اى را به ما دادند كه در آن نوشته بود اين جانب جواده اقتصاد خواه سى يا سى و پنج سال مشغول تربيت فرزندان شما بودم. البته به خاطر ندارم كه به عمد كسى ظلم كرده باشم، ولى چون در اين دنيا نيسم از همه شما حلاليت مى طلبم و اگر اشتباه كرده ام رما ببخشيد زير آن هم نوشته بو مسافر دار بقا جواده اقتصاد خواه. (23)

شير علم

علامه تقى جعفرى نقل مى كنند:

در سالهاى اول دبستان شبى خواب ديدم كه دستى كاسه شيرى به من داد بدون آنكه صاحب دست را ببينم سوال كردم كه اين دست كه بود؟ گفتند: دست امير المومنين عليه السلام بود كه به تو شير علم داد. (24)

نگاهى به زندگى علامه مطهرى:
شناسنامه

علامه شهيد مرتضى مطهرى

تاريخ تولد: 1298

محل تولد: فريمان

تاريخ شهادت: 12/2 / 1359

اساتيد

حضرت امام خمينى، علامه طباطبايى، آيت الله العظمى بروجردى، آيت الله حاج ميراز على آقا شيرازى، آيت الله محمد تقى خوانسارى، آيت الله حجت كوه كمره اى، آيت الله سيد صدر الدين صدر، آيت الله سيد محمد داماد، آيت الله ميرزا على آقا شيرازى و...

تاليفات

تاليفات استاد بيش از 60 اثر مى باشد كه به اسامى برخى از آنها اشاره مى شود: داستان داستان، عدل الهى، حماسه حسينى، 3 جلد، حكمتها و اندرزها، پيرامون انقلاب اسلامى، پيرامون جمهورى اسلامى، مسئله حجاب، انسان و سرنوشت، ده گفتار، بيست گفتار، اخلاق جنسى در ايران و غرب، فطرت، نظام اقتاصدى اسلام، نظام حقوق زن، خدمات متقابل اسلام و ايران


12
نگاهى به زندگى علامه شهيد مطهرى به بيان خود ايشان.

من كه بچه بودم در حدود سالهاى 1314 و 1315 در خراسان زندگى مى كردم. افرادى اگر يادشان بياييد خصوصا در منطقه خراسان بعد از آن قضايا بوده باشند مى دانند كه در تمام خراسان دو يا سه معمم بيشتر پيدا نمى شد.

پيرمردهاى 80 ساله و ملاهاى 60 و 70 ساله، مجتهدها و مدرسها مكلا شده بودند از پوشيدن لباس روحانيت منع شده بودند در مدرسه ها هم بسته شده بود و تقريبا در مسجدها به يك معنى بسته بود و هيچكس به ظاهر باور نمى كرد دين و مذهب دوباره زنده شود.

در آن هنگام كه 15، 16 ساله بودم درباره هر چيزى فكر مى كردم و راضى نمى شدم الا تحصيل علوم دينى آن وقتها فكر نمى كردم كه با اين اوضاع و احوال اين چه فكرى است؟

پانزده ساله بودم كه به مشهد رفتم بعد دوباره به محل خودمان برگشتم در آنجا هم وضع سخت تر از جاهاى ديگر بود پدرم كه روحانى و پيرمرد 70، 80 ساله بود او را به زور كشيدند و بردند و مكلايش كردند او هم از پشت بام برگشت و چون لباس به تن مى كرد از خانه بيرون نمى آمد اما من پا را در يك كفش كرده بودم كه بايد به قم بروم. در آن وقت قم مختصر طلبه اى داشت حدود 400 نفر.

مادر اصرار داشت كه به قم نروم چون فكرهايى داشت و مى خواست ما را نگه دارد. لذا دائى ما را كه خود اهل علم بود و ده بيست سال از من بزرگتر بود ماءمور كرد تا ما را از رفتن منصرف سازد.

در سفرى كه با هم مى رفتيم هر چه مى گفت من جواب منفى مى دادم و يك دليل براى حق بودن اسلام همين است لباستهاى پيرمردهاى 60، 70 ساله را قيچى مى كنند و مكلايشان كرده اند و بچه اى 15 ساله اصرار داشت كه به علوم دينى بپردازد.

تا آنجا كه من از تحولات روحى خودم به ياد دارم از سن سيزده سالگى اين دغدغه در من پيدا شد و حساسيت عجيبى نسبت به مسائل مربوط به خدا پيدا كرده بودم. پرسشها البته متناسب با سطح فكرى آن دوره يكى پس از ديگرى بر انديشه ام هجوم مى آورد در سالهاى اول مهاجرت به قم كه هنوز از مقدمات عربى فارغ نشده بودم چنان در اين انديشه غرق بودم كه شديدا ميل به تنهايى در من پديد آمده بود. وجود هم حجره را تحمل نمى كردم. حجره فوقانى عالى را به نيم حجره اى دخمه مانند تبديل كردم كه تنها با انديشه اى خودم بسر برم.

در آن وقت نمى خواستم در ساعات فراغت از درس و مباحثه به موضوع ديگرى بينديشم و در واقع انديشه در هر موضوع ديگر و راهى را كه در زندگى انتخاب كرده ام، ارزيابى مى كردم با خود انديشيدم كه آيا اگر به جاى اين تحصيلات رشته اى از تحصيلات جديد را پيش مى گرفتم بهتر بود يا نه؟

طبعا با روحيه اى كه داشتم و ارزشى كه براى ايمان و معارف معنوى قائل بودم اولين چيزى كه به ذهنم رسيد اين بود كه در آن صورت وضع روحى و معنوى من چه مى شد؟ فكر كردم كه الان به اصول توحيد و نبوت و معاد و امامت و غيره ايمان و اعتقاد دارم و فوق العاده اينها را عزيز مى دارم، آيا اگر يك رشته از علوم طبيعى و يا رياضى را پيش گ

گرفته بودم چه وضعى داشتم!

به خودم جواب مى دادم كه اعتقاد به اين اصول و بلكه اساسا روحانى واقعى بودن وابسته به اين نيست كه انسان در رشته هاى علوم قديمه تحصيل كند بسيارند كسانى كه از اين تحصيلات محروم اند و در رشته هاى ديگر تخصص دارند. اما داراى ايمانى قوى و نيرومند هستند و عملا متقى و پرهيزگار و احيانا حامى و مبلغ اسلام اند و كم و بيش مطالعات اسلامى هم دارند.

احيانا ممكن بود در آن رشته ها بر زمينه هاى علمى براى ايمان خود دست مى يافتم بهتر از آنچه اكنون دست يافته ام.

آن ايام تازه با حكمت الهى اسلامى اشنا شده بودم و آن را نزد استادى كه بر خلاف اكثريت قريب به اتفاق مدعيان و مدرسان اين رشته داراى يك سلسله محفوظات نبود، بلكه الهيات اسلامى را واقعا چشيده و عميق ترين انديشه هاى آن را دريافته بود و با شيرين ترين بيان آنها را بازگو مى كرد مى آموختم لذت آن روزها مخصوصا بيانات عميق و لطيف و شيرين استاد از خاطره هاى فراموش ناشدنى عمر من است.


13

در اين وقت فكر كردم ديدم اگر در اين رشته نبودم و فيض محضر اين استاد را درك نمى كردم همه چيز ديگرم چه از لحاظ مادى و چه از لحاظ معنوى ممكن بود بهتر از اين باشد كه هست همه آن چيزهايى كه اكنون دارم داشتم و لا اقل مثل و جانشين و اجيانا بهتر از آن را داشتم اما تنها چيزى كه واقعا خود آن راونه جانشين آن را داشتم همين طرح فكرى بود با نتايجش الان هم بر همان عقيده ام. (25)

خاطرات
احترام به همسر

همسر علامه شهيد مطهرى نقل مى كنند.

يادم هست يكبار براى ديدن دخترم به اصفهان رفته بودم بعد از چند روز با يكى از دوستانم به تهران برگشتم، نزديكيهاى سحر بود كه به خانه رسيدم وقتى وارد خانه شدم ديدم همه بچه ها خواب هستند ولى آقا استاد شهيد مطهرى بيدار است چاى حاضر كرده بودند ميوه و شيرينى چيده بودند و منتظر من بودند دوستم از ديدن اين منظره بسيار تعجب كرد و گفت همه روحانيون اين قدر خوب هستند؟ بعد ار سلام عليك وقتى آقا ديدند بچه ها همه خوابند با تاثر به من گفتند:

مى ترسم يك وقت من نباشم و شما از سفر بياييد و كسى نباشد به استقبالتان بيايد. (26)

نظم در زندگى

آقاى على مطهرى فرزند شهيد مطهرى نقل كرده اند.

يكى از خصوصيات آن شهيد بزرگوار داشتن نظم در زندگى هم در كارهاى علمى و هم در فعاليتهاى اجتماعى است.

نظم موحود در يادداشت هاى باقى مانده از ايشان نمونه اى از اين نظم است. استاد مطهرى دو سرى يادداشت دارند: يكى يادداشت هايى كه به ترتيب حروف الفبا تقسيم بندى شده اند و ديگر يادداشت هايى كه بر اساس موضوع دسته بندى شده اند.

اين يادداشت ها به اين ترتيب تدوين شده اند كه ايشان هنگام مطالعه هر كتابى مطالب قابل توجه آن را با توجه به حرف اول موضوع آنها يا اگر مربوط به يادداشت هاى موضوعى مى باشد با توجه به موضوع مطالب در اوراقى كه براى همين منظور تهيه شده بود مى نوشتند و به اين وسيله يك حافظه كتبى براى خود درست مى كردند كه هر گاه خواستند مطالب مورد نياز را به آسانى پيدا كند حتى ما در گوشه كتابخانه آن شهيد سعيد به نمونه هاى خط و نقاشى و نامه نويسى خودمان كه بيشتر مربوط به سالهاى اول دبستان بوده برخورديم كه ايشان به عنوان يادگار نگاه داشته بودند والبته خيلى برايمان جالب و خاطره انگيز بود. (27)

توجه به خانواده

همسر استاد شهيد مطهرى نقل مى كنند:

در مدت 26 سالى كه با ايشان زندگى كردم هميشه با يك حالت توضاع و آرامش با من رفتار مى كردند با صداى متين و چهره خندان...

ايشان از تمام مسائل خانه خبر داشتند و در بيشتر كارها به من و بچه ها كمك مى كردند. ايشان بزرگترين حامى و هادى من و بچه ها بودند از تمام امور بچه ها آگاه بودند با اين همه مشغله فكرى و علمى حتى مواظب درسهاى بچه ها هم بودند و اگر بچه ها مشكلى داشتند آن را حل مى كردند حتى نامه هايى برا بچه ها مى نوشتند كه چند نمونه آن موجود است.

بيشتر صبحها چاى درست مى كردند در تمام طول زندگى به ياد ندارم كه به من گفته باشند يك ليوان آب به ايشان بدهم از ظلم به زنها بسيار ناراحت و منقلب مى شدند هميشه مى گفتند زن نبايد استثمار شود. رفتار محترمانه و صميمانه اى بين من و ايشان بود.

يك نامه آموزنده

نامه استاد شهيد مطهرى به فرزندشان:

فرزند عزيزم نور چشم مكرم آقاى على آقا مطهرى وفقه الله لما يحب و يرضى

از خداوند متعال سلامت و موفقيت و حسن عاقبت تو را مسئلت دارم.

احوال ما عموما بحمدالله خوب است غالبا ذكرى از شما هست اميدوارم در امتحان هايت موفقيت كامل به دست آورى.

فرزند عزيزم دوستان و رفقايت بالخصوص هم اطاقى هايت را از طرف من سلام برسان اگر با هم به تهران آمديد آنها را به منزل بياور كه موجب خوشحالى و مسرت ماست.


14

در انتخاب دوست و رفيق فوق العاده دقيق باش كه مار خوش خط و خال فراوان است همچنين در مطالعه كتابهايى كه به دستت مى افتد بر اطلاعات اسلامى و انسانيت بيفزا اگر جلسات خوبى در تبريز هست شركت كن اگر كتابى از اين دست لازم شد پيغام بده تا برايت بفرستم.

حتى الامكان از تلاوت روزى يك حزب قران كه فقط پنج دقيقه طول مى كشد مضايقه نكن و ثوابش را هديه روح مبارك حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله بنما كه موجب بركت عمر و موبقيت است انشاءالله.

لازم به ياد آورى نيست كه در انجام فرايض نهايت دقت را داشته باش.

احيانا ممكن است از طرف دانشجويان غير مذهبى مواجه با برخى سوالات بشويد كه جوابش را خود حاضر نداشته باشيد براى من بنويس.

مبلغ يكهزار و پانصد ريال توسط نامه فرستادم. (28)

و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته. 19 / 2 / 56

مرتضى مطهرى:

توجه به مستمندان

يكى از كارمندان دانشكده الهيات و معارف اسلامى دانشگاه تهران مى گويد:

در آن روزهاى اول كه به دانشكده رفتم به عنوان كارگر روز مزد كار مى كردم مدرك تحصيلى هم نداشتم، حقوقم بسيار ناچيز بود كرايه خانه و ماشين هم مى ادم استاد مطهرى از وضع زندگى من جويا شدند و فرمودند:

شما با اين حقوق ناچيز چگونه زندگى مى كنيد.

اين موضوع گذشت تا يك روزى ايشان مقدارى از كتابهايش را كه تازه از چاپ خارج شده بود به دانشكده آوردند و فرمودند:

آقاى وحيدى من اينجا اعلاميه مى زنم كه كتابها را تخفيف فروخته مى شود هر كه خواست شما بفروشيد.

من قبول كردم و خيال كردم كه منظور استاد چيز ديگرى است چون از وضع زندگى من مطلع شده بود نخواستند مستقيما به من كمك شود و غرور جوانيم بشكند و يا شخصيتم تحقير شود لذا پيشنهاد نمود كه كتابهايش را بفروشم و از اين طريق به وضع زندگى من كمكى كرده باشند در صورتى كه مى دانستم كتابهاى استاد را كتابفروشى ها مى فروشند و نيازى به دانشكده نيست فروش كتاب هر روز به صد تومان صد و پنجاه تومان و گاهى به دويست تومان مى رسيد و نصف قيمت را استاد خودش برمى داشت و بقيه را به من مى دادند من هر چه اصرار مى كردم كه نگيرم استاد مى فرمود نمى شود و قبول نمى كردند. (29)

ادب در نماز

همسر علامه نقل مى كنند:

استاد مطهرى اهميت فوق العاده اى براى ادب در نماز قائل بودند همسر ايشان ادب استاد را در نماز اينگونه بيان مى كند ايشان با لباس خانه نماز نمى خواندند، خصوصا نماز صبح را.

ما كه از رختخواب بيرون مى آييم با همان لباس زير نماز صبح را مى خوانيم اما استاد مطهرى به هنگام نماز، لباس مى پوشيدند، عمامه به سر مى گذاشتند و خودشان را براى نماز آراسته مى كردند شايد اين كار را بدين سبب بود كه مى خواستند از همان آغاز كه لباس مى پوشيدند، آمادگى پيدا كنند يعنى من مى خواهم كارى انجام دهم كه سر سرى نيست اين حالت آمادگى تهيو قبل از نماز مسلما تاثير روحى به سزايى دارد. (30)

شوق مطالعه و تحقيق

آقاى مجتبى مطهرى فرزند علامه شهيد مطهرى نقل مى كنند:

از خصوصيات پدر بزرگوارم، استاد شهيد اين بود كه به مطالعه و تحقيق علاقه شديدى داشتند و از وقت و عمرشان كمال استفاده را مى كردند. در يكى از روزهايى كه به كتابخانه ايشان رفته بودم و با كنجكاوى و دقت به كتابهاى ايشان نگاه مى كردم، پدرم به من گفتند:

مجتبى من در طول عمرم، خيلى كتاب خوانده ام رشد و كمال علمى خود را نيز تا حدى مرهون همين مطالعه و تفكر مى دانم.

ناگفته نماند كه پدرم در طول روز 8 تا 10 ساعت را به تفكر و مطالعه مى گذارندند در دانشكده الهيات اتاق مخصوصى داشتند كه ساعتهاى آزاد و غير درسى خود را در آنجا به تحقيق و تفكر مى گذراندند. يادم هست زمانى به دانشجويى الهيات بودم. پدر بزرگوارم به من گفتند.


15

مجتبى انسان بايد اينطور از وقت و عمر خويش استقاده كند. بين حالا معنى كار و كوشش را بهتر مى توانى درك كنى. (31)

احترام به پدر و مادر

فرزند استاد نقل مى كند:

استاد شهيدمان نسبت به پدر بزرگوار خويش، مرحوم آقاى حاج شيخ محمد حسين مطهرى نيز تواضع و احترام خاصى داشتند. به خاطرم مى آيد هر گاه ما به فريمان زادگاه و محل سكونت پدر بزرگم آقاى حاج شيخ و فاميل پدرى سفر مى كرديم پدرم تاكيد خاصى داشتند كه ابتدا به منزل پدر و مادرشان بروند پس از ان اقوامى راكه براى ديدن ايشان و خانواده، به منزل آقاى حاج شيخ پدر استاد مى آمدند مى پذيرفتند در موقع روبرو شدن با پدر و مادر دست آنان را مى بوسيدند و به ما توصيه مى كردند كه دست ايشان را ببوسم.

باز به خاطرم مى آيد گاهى از صحبتهاى پدر و مادرم دلتنگ مى شدم پدرم مى فرمودند:

مجتبى، انسان هيچگاه از سخن پدر و مادرش ناراحت و دلگير نمى شود والدين هميشه خير و سعادت فرزند را مى خواهند. (32)

شوخ طبعى

راننده علامه شهيد مطهرى نقل مى كند:

يك روز صبح به قم مى رفتيم يك دفعه استاد گفتند:

آقاى مدنى اينجا يك خربزه بخريد.

من پيش خودم فكر كردم كه خربزه براى چه؟ ما كه فقط يك ساعت و نيم در راه هستيم. پياده شدم و يك خربزه خوب خريدم.استاد هم يك چاقو داشت كه 7 يا 8 تيغه داشت از بهشت زهرا كه رد شديم به منطقه اى رسيديم كه درختان كاج زيادى داشت. استاد گفتند:

آقاى مدنى همينجا نگه داريد اينجا درخت هست حتما آب هم هست.

استاد به گل و گياه علاقه خاصى داشتند مخصوصا به گل ماشين را زدم توى خاكى و رفتيم آنجا كنار آق نشستيم ايشان چاقويشان را در آوردند و خربزه را پاره كردند و گفتند:

بخور آقاى مدنى:

موقعى كه خربزه مى خورديم يك وقت ديدم ماشين پليس راه دارد اخطار مى كند كه چرا اينجا نگه داشته ايد گفتم:

الان بايد جريمه بدهيم.

استاد بنا كرد به خنديدن و گفتند:

هر كه خربزه مى خورد پاى لرزش مى نشيند.

ياريگر محرومان

سيد محمد مدنى راننده استاد شهيد مطهرى مى گويد:

يك روز در يك خيابان فرعى كم عرض با اتومبيل مى رفتيم تقريبا وسطهاى خيابان بوديم كه ديديم پدرى فرزندش را به دوش مى كشد.

آقاى مطهرى گفتند:

آقاى مدنى نگهداريد:

من ايستادم اما چون خيابان كم عرض بود نتوانستم دور بزنم و مجبور شدم عقب عقب بروم تا رسيدم به آن شخص بعد پياده شدم پيش مرد رفتم و گفتم:

آقا بياييد اينجا.

مرد آمد و بغل دست استاد نشست استاد پرسيدند:

پدر چرا بچه ات را به دوش مى كشى؟ چه شده است ناراحتى اش چيست.

مرد گفت: بچه ام مريض است و پيش هر دكترى مى برم جوابم مى كند پول هم ندارم كه او را در يك بيمارستان بسترى كنم كسى را هم ندارم.

همانطور كه مرد حرف مى زد ماشين را روشن كردم و به راه افتادم بالاخره استاد پرسيدند:

منزلت كجاست؟

و بعد اضافه كردند كه:

راضى هستى فردا من بچه ات را در بيمارستان بخوابانم؟

مرد گفت بله از خدا مى خواهم.

استاد گفتند:

فردا صبح همين آقا مى آيد به منزل شما حالا برويم منزل را نشان بده كه فردا بيايد بچه را به بيمارستان ببرد.

روز ديگر صبح استاد به من گفتند:

آقاى مدنى شما اول برو دنبال آن ماموريت ديروزى من خودم مى روم.

گفتم: من شما را ببرم بعد،

گفتند:

نه من خودم مى روم شما برو

رفتم آن پدر و پسر را سوار كردم و بردم بيمارستان بازرگانان خيابان بلوار وقتى به بيمارستان رسيدم ديدم دكتر دم در بيمارستان ايستاده و به نگهبان اشاره مى كند كه: به داخل بياورشان بچه را با سفارشى كه استاد به رئيس ‍ بيمارستان كرده بود، در بيمارستان بسترى كردند بعد از ده يا پانزده روز او مداوا شد آن وقت استاد مقدارى پول به من دادند.

من رفتم بيمارستان و حساب مخارج بيمارستان را كردم و مريض را آوردم استاد از اين كارها بى اندازه مى كردند. (33)


16
نگاهى به زندگى علامه حسن زاده:
شناسنامه

حسن حسن زاده آملى

تاريخ تولد: 1307

محل تولد: آمل

اساتيد

آيات عظام شيخ محمد تقى آملى، ميرزا مهدى الهى قمشه اى، سيد احمد لواسانى، ميرزا ابوالحسن شعرانى، مهدى قاضى، علامه طباطبايى، آيت الله محمد حسن الهى و...

تاليفات

تاليفات علامه بيش از 100 اثر مى باشد كه در رشته هاى گوناگون عرفان، فلسفه نجوم، رياضيات و... مى باشد كه به برخى از آنها اشاره مى شود:

1 تصحيح كليله و دمنه ابوالمعالى نصر الله منشى 2 تصحيح و شرح نهج البلاغه 3 تصحيح كامل و تعليقات بر اصول اقليدس 4 انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه 5 الهى نامه 6 هزار و يك نكته 7 نامه ها و برنامه ها 8 هزار و يك كلمه 9 نهج الولايه 10 دروس اتحاد عاقل به معقول 11 ديوان اشعار و...

نگاهى به زندگى علامه حسن زاده آملى: به بيان خود ايشان

در سال 1307 به دنيا آمدم. براى اينكه در خانه شيطانى نكنم مرا خيلى زود به مكتب فرستادند دو سه ملا باجى معلمهاى زن مكتب خانه هاى قديم كه خدا رحمتشان كند ان شاء الله معلمهاى اول من بودند و پيش ايشان خوانا و نويسا شدم و كتابهاى معمول و متعارف فارسى را مى خواندم از الفبا شروع كردم و با وضع خاصى كلمات را به اعراب و زير و زبر حروف فرا گرفتم. بعد پيش هم اينان عمه جزو و قران و كتابهاى مكتبى آن وقت، مثل عاق والدين و حسن و حسين را خوانده ام بعد مرا بردند به مدرسه پيش ملا مكتبى كه رفتم كتاب جوهرى را مى خواندم. كتاب جوهرى خيلى اسم داشت و من سر كتاب بودم، يعنى به اصطلاح مبصر كلاس بعد مرا به مدرسه ابتدايى بردند چند روزى كه كلاس اول بودم، معلم به مدير گفت كه اين شاگرد بايد به كلاس دوم برود و رفتم بعد از كلاس ششم ابتدايى از مدرسه بيرون آمدم.

بعد حدود يك سال و نيم در خانواده بودم تا بارقه اى الهى نصيب من شد ابتدايش هم از سوره توحيد آمد.

همين مضمون را هم در غزلى گفته ام كه سوره توحيد مرا شكار كرد... يك بنده خدائى بود كه خدا رحمتش كند، قرائت قرانش خوب بود و ايشان يك روز در صحرا زمين شخم مى زد. آن زمان هنوز آگاهى نداشتم و در قران مى ديدم كه نوشته و لم يكن له كفوا احد و ما در نماز مى خوانديم و لم يكل له كفوا احد به اين آقاى كشاورز گفتم آقا قران دارد و لم يكن ما چرا در نماز مى خوانيم و لم يكل ايشان گفتند اين حروف يرملون است.

گفتم: يرملون يعنى چه؟ و ايشان قدرى براى من صحبت كرد و گفت الان كه وقتش هست چرا شما معطلى؟ برو به دنبال تحصيل علوم و معارف، ايشان آن وقت به نجف اشاره كردند ايشان با گاو آهن سر زمينش بود و همين وضعيت مرا دگرگون كرد و در من اثر گذاشت.

حرف او در دلم نشست نصف شب برخاستم و وضو گرفتم همه اهل خانواده خواب بودند. نخواستم اظهار كنم تا آنها بدانند خانه ما يك ديوان حافظ بود. نيمه شب برخاستم و گفتم آقاى حافظ من كه نمى دانم آنهايى كه با كتاب تو فال مى گيرند چه مى كنند و چه مى گويند من كه اين درسها را نخوانده ام من يك فاتحه براى شما مى خوانم، شما هم بگوييد من چه كنم؟ دنبال درس بروم يا نه؟ فاتحه را خواندم و ديوان را باز كردم همه اشعارش را كه نمى فهميدم چون خردسال بودم قوه تحصيلاتم تا شش ابتدايى بود. غزلى آمد كه كلمه مدرسه داشت و همين كلمه مدرسه خيلى در من اثر گذاشت و بى تاب شدم كه آن شب را به روز بياورم و صبح بروم به سراغ مدرسه به هر حال بعد از آن واقعه رفتم مدرسه جامع آملى. (34)


17
خاطرات
نامه اى به خداوند

علامه حسن زاده نقل مى كنند:

وقتى در تهران آن قدر به اين كوچه و آن كوچه و اين بنگاه و آن بنگاه سرگردان شده ام كه متحيره و حيرت آمدند و تو را طاقت نباشد از شنيدن، از هر كسى كه سراغ خانه مى گرفتم، نخستين پاسخ پرسشم اين بود كه بچه دارى؟ مى گفتم آرى، فقط دو نفريم و يك طفل رضيع بنام عبدالله داريم. جواب مى شنيدم كه خانه اجاره اى نداريم. آن هم با اخمى كه بدتر از صد زخم حتى به طفل شير خوارم رحم نكرده اند تا بالاخره در مسافرخانه اى يك باب اطاق محقر اجاره كرديم و مدتى در آنجابه سر مى برديم. با آن وضع آشفته و آلفته، به درس و بحث خود و ادراك محضر مبارك اساتيد آرام و شادكام بودم، و حشرم با الم نشرح بود كه فان مع العسر يسرا ان مع العسر يسرا.

در آن حال به اقتضاى طبع جوانى ژوليده و شوريده، نامه اى منظوم، شيرين و دلنشين، بيش از يكصد و پنجاه بيت به پيشگاه خداوند سبحان تقديم داشتم. پس از ارائه ارادات و وظيفه و مطالبى خواندنى، عرض كردم:

فاعلاتن مفاعل فعلن
لطف فرما نگر به حال حسن

من به فرمان تو گرفتم زن
اوفتادم به كوچه و بر زن

تو خود اى سرور من آگاهى
هر كجايى كه بود بنگاهى

پاسخ پرسش من از خانه
اولا بچه دارى تو يا نه

از تحير سر او فكنده به زير
چه كنم در جواب او تقرير

نه دروغ است، و راست با اما
با لن و ليس و لم و لما

با همه فضل و دانش و فرهنگ
كج و معوج شدم چو يك خرچنگ

بس كه گشتم به كوچه بس كوچه
شدم از لاغرى چو يك جوجه

كوچه و جوجه را پرشانى
كرده هم قيافه كه خود دانى

گر تو باشى بگو چه چاره كنى
خانه اى بهر خود اجاره كنى

ار حسن زاده ات گنهكار است
كاينچنين رنج را سزاوار است

رحم بر طفل شير خوارش كن
يا به مامان دل فگارش كن الخ

و حق تعالى نيز به مفاد رد جواب الكتاب واجب كوحب رد السلام

جواب نامه را به نظم بيش از شصت بيت بدين عنوان مرحمت فرموده است.

اى جوانمرد پاك آزاده
دوست مهربان حسن زاده

تا پس از چند بيتى به تفقد خوابگى و دلجوئى و بنده پرورى فرموده است:

فاعلاتن مفاعلن فعلن
چشمها شد به نامه ات روشن

نامه اى كاين چنين بلند بود
بايد از تو چون ارجمند بود

آفرين بر تو باد و نامه تو
نقش شيرين شهد خامه تو

آن دبير فلك عطارد ما
از دبيرى بداد استفعا

كه كسى را چنين قلم باشد
خود دبيرى من ستم باشد

زهره از وجد چنگ زد در دف
زده كف الخضيب كف بر كف

شده بر حبيس مشترى كه بها
مى دهد در ازاى آن خود را

آنچه در آسمانم افراشته است
دست از كار خود فرو هشته است

مشك را با گلاب بسرشته است
نسخه اى بهر خويش بنوشته است

شد فضاى فلك پر از به به
زهره از شعر تو زند چهچه

ليك اى پادشاه ملك سخن
حسن آملى پاك دهن

هر چه بينى در اين نشيب و فراز
همه با حكمتى بود دمساز

هر كه او را روان بيدار است
داند هر جا گل ا ست با خار است

گر بسر القدر خبر يابى
- خير بر خيز سر به سر يابى

الخ (35)

مبادله علم

علامه حسن زاده نقل مى كنند:

آقايى آمد پيش من گفت مى خواهم صرف و نحو بخوانم و گفت ماهيانه چقدر به شما بدهم كه صرف و نحو بخوانم؟ گفتم ولله وقتى براى اين كارها ندارم. بعد ديدم ايشان زبان فرانسه مى دانند. گفتم آقا پس حالا كه اينطور است يك روز من به شما درس عربى ياد مى دهم، يك روز هم شما به من فرانسه تعليم بدهيد. اين جور مبادله مى كنيم كه ديگر شما به ما پول ندهيد، و من هم كه پول ندارم بدهم درس فرانسه بخوانم. سوال كردم: چطور است؟ ايشان قبول كرد و درسش را شروع كرد.


18

استاد مرحوم آقاى شعرانى هم در فرانسه خيلى استاد بود. ايشان هم براى رفع احتياج و ياد گرفتن لغات و چيزهائى ديگر كمكم مى كردند. (36)

شوق علم آموزى

علامه حسن زاده نقل مى كنند:

يكى از خاطرات خوشى كه از محضر شريف ايشان، آيت الله ميرزا ابوالحسن شعرانى دارم اين است كه: يك زمستان كه برف خيلى سنگينى آمده بود از حجره آمدم مدرسه مروى، دور بود مى خواستم نزديك تر بشود به اين جهت بود وگرنه مدرسه حاج ابوالفتح براى ما، روحانيت و معنويت و بركت داشت. مدرسه مروى هم روحانيت و بركت داشت ما به سفارش ‍ جناب آقاى شعرانى به محضر حضرت آقاى ميرزا محمد باقر آشتيانى آمديم مدرسه مدرسه مروى، و ايشان مارا امتحان فرمودند و پذيرفتند و در مدرسه به ما حجره دادند حالا از مدرسه مروى به درس آقايان مى رفتم. زمستان برف سنگينى آمده بود. من از حجره بيرون آمدم برف را نگاه كردم و مردد بودم كه به كلاس درس بروم يا نروم. اگر نمى رفتم. دليلى بر تنبلى من و عدم عشق و شوق من بود. به هر حال تصميم گرفتم بروم. رفتم تا در خانه ايشان در سه راه سيروس، خواستم در بزنم خجالت كشيدم مدتى ايستادم كه كسى بيرون بيايد اما كسى نيامد. ديدم وقت درس هم دارد مى گذرد در هر صورت در زدم آقا زاده ايشان در را باز كردند وارد شدم و رفتم ديدم ايشان مشغول نوشتن هستند. با انفعال وارد شدم سلام كردم و به محض ‍ نشستن عذر خواهى كردم. گفتم: آقا در اين برف مزاحم شدم، مى خواستم نيايم.

گفتند: چرا؟

گفتم در اين برف نمى خواستم مزاحم بشوم.

گفتند: مگر شما كه از مدرسه مروى تا اينجا مى آمديد، گداها در راه ننشسته بودند و گدايى نمى كردند؟

گفتم چرا.

گفتند امروز آنها بودند يا نبودند؟

گفتم: چرا بودند امروز كه كسب و كار آنهاست.

ايشان گفتند: خوب آنها كه تعطيل نكردند ما چرا تعطيل كنيم.

ايشان واقعا براى من پدرى بودند كه من عاجزم از بيان توصيف آن خدمت ايشان خيلى كتاب خواندم. (37)

تكريم مقام استاد

علامه حسن زاده نقل مى كنند:

خاطره اى ناگوار از درس شفاى استاد فاضل تونى پس از مدت مديد كه بسيارى از طبيعيات شفا را در نزد وى خوانده ام، برايم روى آورده است، بدين شرح:

در اين درس شفاء كسى با من شركت نداشت فقط من تنها به محضرش ‍ تشرف مى يافتم يك روز چهارشنبه كه روز آخر درس هفته است ديدم آن جناب - رضوان الله عليه - درست و موزون مطلب (درس) شفا را تقرير نمى فرمايد و پريشان مى گويد، و من چند بار سوال پيش آوردم و جواب مقتضى نفرموده است، چنين انگاشتم كه شايد مانعى پيش آمده است و درس مطالعه نفرموده است و روزهاى پنجشنبه و جمعه و ديگر تعطيلى ها در محضر استاد شعرانى دروس رياضى فرا مى گرفتم لذا فرداى آن روز چهارشنبه ياد شده براى درس رياضى به حضور استاد شعرانى شرفياب شدم و در آن محضر نيز تنها بودم غرض اينكه بسيار خامى و بى ادبى از من سر زده بود كه به استاد شعرانى عرض كردم: حضرت آقا ديروز جناب فاضل تونى درس شفا را درست تقرير نفرموده است و من چند بار سوال پيش آورده ام و لكن از ايشان جواب موزون و مطبوع نشنيدم لاجرم سكوت و پى گيرى نكرده ام. استاد شعرانى در اين هنگام گفتارم، به نوشتن اشتغال داشت، بدون اينكه سر بلند كند و مرا نگاه كند به حالت انقباض و گرفتگى چهره با لحنى خاص و اعتراض آميز فرمود:

درسها و بحثهايت را كم كن و شفا را پيش مطالعه كن، و در آن بيشتر زحمت بكش. من خاموش شدم، ولى انفعالى شديد به من روى آورد كه شايد استاد شعرانى اين گستاخى را از من درباره خودش نيز احتمال دهد. كه در محضر استادان ديگر از ايشان هم چنين بى ادبى از من صادر شود.

تا فرداى آن روز كه روز جمعه بود و براى درس رياضى تشرف حاصل كردم در حالى كه آن حالت انفعال بر من حاكم بود به محض نشستن استاد شعرانى رو كرد به من و فرمود: آقا آن اعتراض ديروز شما بر آقاى فاضل تونى حق با شماست زيرا كه ايشان به سكته مغزى دچار شده است و الان در بيمارستان بسترى و آن پرشانى گفتارش از رويداد طليعه سكته بود.


19

پس از درس استاد شعرانى به بيمارستان رفتم تا چشم آن جناب به من افتاد به شدت گريست و مرا نيز به گريه آورده دست و پايش را بوسيدم و عرض ‍ كردم آقا جان ما بايد از شما صبر و سكينه و وقار بياموزيم جزاه الله سبحانه عنا احسن جزاء المعلمين. (38)

انس با خدا

يكى از طلاب نقل مى كند:

روزى از جناب استاد حسن زاده آملى مدظله خواستم كه نصيحت و ارشاد و موعظه اى برايم بيان فرمايند. از جمله فرمودند: سعى كنيد با نامحرمان تماس نداشته باشيد چه زن باشند و چه زن باشند و چه مرد! تعجب كردم و پرسيدم آيا مرد هم نامحرم مى شود؟ فرمودند:

هر كسى كه با خدا انس نداشته باشد نامحرم است!!(39)

احترام به كودكان

يكى از طلاب نقل مى كند:

به اتفاق تنى چند از دوستان طلبه به منزل حضرت استاد حسن زاده آملى مدظله رفتيم يكى از برادران طلبه زنگ درب را به صدا در آوردند و چندى بعد خود استاد درب را گشودند به ايشان عرض كردند: طبق قرار قبلى با عده اى از دوستان خدمتتان رسيده ايم استاد فرمودند:

بفرمائيد آقا چائى در خدمتتان است، چيز ديگر هم طلب نكيند منظورشان اين بودكه از من موعظه و نصيحت طلب نكنيد.

بنده در ابتداى ورود به اتاق خم شدم دست مبارك ايشان را ببوسم استاد دستشان را كشيدند و فقط با سر انگشتان، انگشتان مرا لمس كردند و فرمودند:

آقا جان مى خواهى چه كنى؟ اگر مى خواهى دست ببوسى دست اين دو تا بچه را ببوس اشاره به دو فرزند خردسال دو تا از برادران كه همراه ما بودند، كه اينها قريب العهد به مبداند وقتى همه وارد اتاق شدند ايشان با ظرف ميوه و دو سه تا پيش دستى وارد شدند و فرمودند اين پيش دستى ها را پيش همين دو كودك بگذار و از اينها پذيرايى كن. (40)

بوسه بر پاى استاد!

علامه حسن زاده نقل كرده اند:

بنده حريم اساتيد را بسيار بسيار حفظ مى كردم، سعى مى كردم در حضور استاد به ديوار تكيه ندهم سعى مى كردم چهار زانو بنشينم، حرف را مواظب بودم زياد تكرار نكنم، چون و چرا نمى كردم كه مبادا سبب رنجش استاد بشوم مثلا من يك وقتى محضر همين آقاى قمشه اى آيت الله مهدى الهى قمشه اى نشسته بودم، خم شدم و كف پاى ايشان را بوسيدم. ايشان برگشتند و به من فرمودند چرا اين كار را كردى؟ گفتم من لياقت ندارم كه دست شما را ببوسم براى بنده خيلى مايه مباهات است، خوب چرا اين كار را نكنم؟ (41)

ضمانت نامه حضرت رضا عليه السلام

يكى از شاگردان علامه اظهار داشته كه آية الله حسن زاده فرموده اند: اين جانب بنابر فرموده شيخ الرئيس بوعلى سينا رضوان الله تعالى عليه كه فرموده بود بايد بين غذاى شب و خوابيدن فاصله انداخت، چرا كه در غير اين صورت چشم ضرر مى بيند، هميشه مقيد بودم شام را سر شب صرف كنم تا فاصله مورد نظر شيخ را مراعات كرده باشم كه مبادا خداى نكرده چشمم كه يكى از مهم ترين سرمايه هاى كسب دانش و پيمودن راه كمال است ضرر ببيند و اين امر سبب شود كه از تحصيل علم و كمال باز مانم.

ولى با اين همه شبى از شبها شامم به تاخير افتاد و متاسفانه بعد از شام خواب شديدى بر من عارض شد. براى اينكه فرموده شيخ را عمل كرده باشم بلند شدم و شروع كردم به قدم زدن ولى بر اثر شدت حالت خواب نتوانستم از خوابيدن خوددارى كنم لذا خوابيدم و همان شب در عالم رويا به خدمت حضرت رضا تشرف حاصل كردم، آقا به من فرمودند:

ما چشم تو را تا آخر ضمانت مى كنيم. (42)

عشق و علاقه به كتاب

علامه حسن زاده نقل مى كنند:

الان چند كتاب شرح اسطرلاب دارم كه آنوقت نداشتم. جناب آقاى شعرانى آيت الله ميرزا ابوالحسن شعرانى شرح اسطرلاب بيرجندى را داشت اما بنده نداشتم به ايشان گفتم: اجازه مى فرماييد از روى نسخه شرح بيرجندى شما استنساخ كنم؟ فرمودند: مانعى نيست. با اينكه ايشان به كسى كتاب نمى داد و هر كسى از ايشان كتاب مى خواست مى فرمود: كتابهاى من لازم اند متعدى نيستند بالاخره كتاب براى اهل علم مثل اره و تيشه و لوازم كار نجار است و نبايد از او گرفت در هر صورت بنده از ايشان تقاضا كردم اگر اجازه مى فرمائيد شرح اسطرلاب بيرجندى را بنويسم ايشان هم نسخه كتاب را پيش من گذاشتند و من نوشتم از چند كتابى كه بنده نداشتم و به خط خودم نوشتم، يكى همين شرح اسطرلاب بيرجندى است. (43)


20
كلنگ احداث مسجد

علامه حسن زاده نقل كرده اند:

يك وقتى عده اى آمدند با اصرار فراوان كه ما مى خواهيم مسجدى احداث كنيم بايد بيايى و كلنگ ابتدايى آن را تو بزنى من هر چه كردم كه نروم قبول نكردند تا اينكه بالاخره مرا بردند وقتى رفتم ديدم مقدماتى فراهم كرده اند با سلام و صلوات و عكس و دوربين و... همه زن و مرد را جمع كرده بودند من هر چه كردم ديدم نمى توانم كلنگ شروع مسجد را بزنم رو به مردم كردم و گفتم:

مردم آيا شما نمى خواهيد يك آدمى كلنگ شروع مسجد را بزند كه خيال همه راحت باشد و دل همه آرام باشد كه او آدم پاكى است؟ اهل كلك نيست اهل تعلقات دنيا نيست. حقه و فريب ندارد و خلاصه قريب العهد به مبدا است؟

مردم گفتند: بله

من نگاهى به اطراف كردم و يك پسر خردسالى را ديدم در اطراف ايستاده است رفتم دستش را گرفته و آوردم كلنگ را به دستش دادم و گفتم:

بسم الله بگو و اين كلنگ را به زمين بزن.

پسر بچه اين كار را كرد و من هم دعا كردم كه خدا انشاء الله به آن روستا خير و بركت بدهد و همه را اهل مسجد كند و مسجد آبادى بشود مردم آمين گفتند و ما هم خداحافظى كرديم و آمديم. (44)

خبر چينى پرندگان

علامه حسن زاده نقل مى كنند

در مكتب يك ملا باجى داشتيم خيلى عجيب بود. خدا رحمتش كند يك خاطره خيلى شيرين از او دارم.

گاهى اوقات كه در مكتب بوديم و داشتيم درس مى خوانديم، يك مرتبه پرنده اى مى آمد و روى درخت مى نشست اين ملا باجى وقتى مى ديد كه پرنده روى درخت نشسته است. رويش را به طرف ما مى كرد و با صداى بلند و با تشر مى گفت:

بچه ها ساكت باشيد ببينم اين پرنده چه مى گويد.

بعد دستش را به زمين مى زد و سرش را به سوى پرنده مى كرد و مى گفت: چه مى گويى؟ بعد به يكى از بچه ها نگاه مى كرد كه روز قبل توى خانه يا محله بهانه گرفته بود و رفتار و كردارش خوب نبوده و مى گفت: فلانى مثلا حسن يا صديقه؟ و به پرنده مى گفت صديقه؟ عجب ايشان بى ادبى كرده؟ سر شام بهانه گرفته؟ ديگه چه كرده؟ ماهمه مات مى مانديم كه اين ملا باجى از كجا به زبان پرنده آشناست چون بچه ها مى ديدند كه آن چيزى كه در كوچه يا خانه گذشته همه را آن پرنده به ملا باجى ما درست مثل يك خبرنگار صادق گفته است اين خيلى موجب شگفتى ما بود كه پرنده از كجا مى آيد و اين اتفاقى كه گذشته است و كارى كه ما كرده ايم خبر مى دهد؟ اين موضوع يك اثر تربيتى خيلى فوق العاده داشت و بچه ها همه حواسشان را جمع مى كردند ولى يك عقده اى هم از پرنده ها در دل داشتيم و فكر مى كرديم كه چه كنيم تا نسل اين پرنده را از روى زمين برداريم چون نفس ‍ هم كه در خانه مى كشيديم به اين نحو به اطلاع ملا باجى هاى ما مى رساندند البته اصل موضوع چيز ديگرى بود و ربطى به پرنده ها نداشت وقتى ما در خانه اذيت مى كرديم يا بهانه مى گرفتيم يا كار بد مى كرديم والدينمان مى آمدند و به ملا باجى ها مى گفتند اين ملا باجى مستقيما موضوع را به ما نمى گفت و مى آمد به اين صورت مى گفت كه در كوچه و محله و خانه بى ادبى نكنيم. (45)

يك شتر در ميان دو خدا

يادم هست روزى يكى از اين ملا باجى ها مطلبى را به ما ياد داد من با يك وجد و نشاط خاصى به خانه آمدم و از بزرگان خانه پرسيدم:

شما مى توانيد بگوئيد يك شتر در ميان دو خدا يعنى چه آنها جواب نداشتند من بر ايشان توضيح دادم. آنها خيلى احساس شگفتى كردند و گفتند شما از كجا مى دانيد؟ گفتم: ملا باجى به ما ياد داده است.


21

در سوره الشمس آيه 13 آمده است.

فقال لهم رسول الله ناقه الله و سقياها در اين آيه ناقه شتر است كه بين دو الله قرار گرفته است رسول الله ناقه الله يادم هست آن ملا باجى ابتدا اين شعر را براى ما خواند:

اى برادر ز روى تمهيدى
سخنى گويمت كه نشنيدى

اشترى در ميان دو خدا
راست بر گو كه در كجا ديدى؟

ما همه دهنمان از تعجب باز مانده بودكه اين يعنى چه ما يك خدا بيش ‍ نداريم دو خدا يعنى چه؟ بعد خودش به اين صورت پاسخ داد كه:

اى جمال تو با صفا باشد
سخنت مثل كيميا باشد

اشترى در ميانه دو خدا
سوره شمس و الضحى باشد

الحمد الله ملا باجى هاى خوبى داشتيم آنها خيلى به گردن ما حق دارند. (46)


22

1- جرعه هاى جانبخش، علاممرضا گلى زواره ص 53

2-با تلخيص و اقتباس از كتاب جرعه هاى جهانبخش غلامرض گلى زواره.

3-مجله زن روز ش 892

4-يادها و يادگارها ص 53

5-آئينه عرفان ص 40

6-زير اسمانهاى جهان ص 70

7-در محضر استاد حسن زاده آملى ص 30 محسن غرويان

8-منظومه معرفت غلامرض گلى زوار ص 92

9-نقل از محله زن روز ش 892

10-مجله نور علم ش 9

11-جرعه هاى جانبخش غلامرضا گلى رواره ص 376

12-جرعه هاى جانبخش غلامرضا گلى زواره ص 385

13-مهر تابان آية الله سيد محمد حسين طهرانى ص 51

14- ميراث ماندگار ص 97 نشر كيهان 1369

15-فروغ دانايى ويژه نامه روزنامه رسالت ص 6 دى ماه 1377

16-فروغ دانايى ويژه نامه روزنامه رسالت ص 14 دى ماه 1377

17-فروغ دانايى ص 10 دى ماه 1377

18-به نقل از على رافعى پيشگفتار كتاب تكاپوى انديشه ها ج 1 ص ‍ 27

19-ميراث ماندگار، ص 65 نشر كيهان، 1369

20-جرعه هاى جانبخش غلامرضا گلى زواره ص 381

21-فروغ دانايى ويژه نامه روزنامه رسالت دى ماه 1377 ص 8

22-ميراث ماندگار انتشارات كيهان ص 100

23-آفاق مرزبانى دكتر عبدالله نصيرى سروش 1377 ص 24

24-آفاق مرزبانى دكتر عبدالله نصيرى انتشارات سروش، 77 ص ‍ 25

25-جلوه هاى معلمى استاد مطهرى ص 21 و 22 و 23

26-مجله زن روز شماره 1358 ص 15

27-سرگذشتهاى ويژه ج 1 ص 143

28-سرگذشتهاى ويژه ج 2 ص 161

29-مطهرى مطهر انديشه ها ج اول ص 368

30-طهارت روح حسين واعظى نژاد ص 381

31-سرگذشتهاى ويژه ج 2 ص 152

32-سرگذشتهاى ويژه ص 151 ج 2

33-سرگذشتهاى ويژه ج 2 ص 128

34-ميراث ماندگار، انتشارات كيهان ص 63

35-كتاب درس هيئت، علامه حسن زاده آملى ج 1 ص 321

36-ميراث ماندگار ص 75

37-ميراث ماندگار ص 65

38-منظومه معرفت غلام رضا گلى زواره نشر قيام ص 108

39-در محضر استاد حسن زاده آملى ص 83

40-در محضر استاد حسن زاده آملى، محسن غرويان ص 93

41-منظومه معرفت، غلام رضا گلى زواره ص 40

42-جلوهايى از حسن يار، حسن رمضانى، ص 160

43-ميراث ماندگار ص 66

44-داستانهاى حكيمانه لطيف راشدى ص 10

45-ويژه نامه كيهان علمى سال پنجم ش 5 ص 31

46-ويژه نامه كيهان علمى سال پنجم ش 5 ص 31

فهرست اشعار
سعى نابرده در اين راه به جايى نرسى    =    مزد اگر مى طلبى طاعت استاد ببر. 1
تا رسد دستت به خود شو كارگر    =    چون فتى از كار خواهى زد به سر 8
اين همه گفتيم ليك اندر بسيج    =    بى عنايات خدا هيچيم هيچ 10
بى عنايات حق و خاصان حق    =    گر ملك باشد سياه هستش ورق 10
اى خدا اى قادر بى چند و چون    =    واقفى بر حال بيرون و درون 10
اى خدا اى فضل تو حاجت روا    =    با تو ياد هيچكس نبود روا 10
اين قدر ارشاد تو بخشيده اى    =    تا بدين بس عيب ما پوشيده اى 10
قطره دانش كه بخشيدى ز پيش    =    متصل گردان به درياهاى خويش 10
قطره علم است اندر جان تن    =    وا رهانش از هوا و زخاك تن 10
فاعلاتن مفاعل فعلن    =    لطف فرما نگر به حال حسن 17
من به فرمان تو گرفتم زن    =    اوفتادم به كوچه و بر زن 17
تو خود اى سرور من آگاهى    =    هر كجايى كه بود بنگاهى 17
پاسخ پرسش من از خانه    =    اولا بچه دارى تو يا نه 17
از تحير سر او فكنده به زير    =    چه كنم در جواب او تقرير 17
نه دروغ است، و راست با اما    =    با لن و ليس و لم و لما 17
با همه فضل و دانش و فرهنگ    =    كج و معوج شدم چو يك خرچنگ 17
بس كه گشتم به كوچه بس كوچه    =    شدم از لاغرى چو يك جوجه 17
كوچه و جوجه را پرشانى    =    كرده هم قيافه كه خود دانى 17
گر تو باشى بگو چه چاره كنى    =    خانه اى بهر خود اجاره كنى 17
ار حسن زاده ات گنهكار است    =    كاينچنين رنج را سزاوار است 17
رحم بر طفل شير خوارش كن    =    يا به مامان دل فگارش كن الخ 17
اى جوانمرد پاك آزاده    =    دوست مهربان حسن زاده 17
فاعلاتن مفاعلن فعلن    =    چشمها شد به نامه ات روشن 17
نامه اى كاين چنين بلند بود    =    بايد از تو چون ارجمند بود 17
آفرين بر تو باد و نامه تو    =    نقش شيرين شهد خامه تو 17
آن دبير فلك عطارد ما    =    از دبيرى بداد استفعا 17
كه كسى را چنين قلم باشد    =    خود دبيرى من ستم باشد 17
زهره از وجد چنگ زد در دف    =    زده كف الخضيب كف بر كف 17
شده بر حبيس مشترى كه بها    =    مى دهد در ازاى آن خود را 17
آنچه در آسمانم افراشته است    =    دست از كار خود فرو هشته است 17
مشك را با گلاب بسرشته است    =    نسخه اى بهر خويش بنوشته است 17
شد فضاى فلك پر از به به    =    زهره از شعر تو زند چهچه 17
ليك اى پادشاه ملك سخن    =    حسن آملى پاك دهن 17
هر چه بينى در اين نشيب و فراز    =    همه با حكمتى بود دمساز 17
هر كه او را روان بيدار است    =    داند هر جا گل ا ست با خار است 17
گر بسر القدر خبر يابى    =    - خير بر خيز سر به سر يابى 17
اى برادر ز روى تمهيدى    =    سخنى گويمت كه نشنيدى 21
اشترى در ميان دو خدا    =    راست بر گو كه در كجا ديدى؟ 21
اى جمال تو با صفا باشد    =    سخنت مثل كيميا باشد 21
اشترى در ميانه دو خدا    =    سوره شمس و الضحى باشد 21