فهرست عناوين فهرست اشعار

1
ديوان عمار ياسر

مؤ لف : قيس عطار

فهرست عناوين
نسب عمار 2
ولادت او 3
سيماى عمار 4
ايمان و ولايت او 5
ايمان عمار به ائمه اثنى عشر عليهم السلام 10
مقام و منزلت و عظمت عمار 11
اركان اربعه 12
آنان كه بر روش پيامبرشان زيستند و در گذشتند 13
هفت نفرى كه به خاطر آنان به جهانيان رزق داده شده و... 14
دوازده نفرى كه با ابوبكر مخالفت كردند 15
شرطة الخميس (54) 16
حوادث دوران زندگى عمار 17
شهادت او 19
ادبيات و شعر عمار 21
عمار ياسر و سخنرانى 27
روش تحقيق 29
شعر عمار ياسر 30
     (1) دين على  30
     دين على عليه السلام  30
     (2) القى الاحبه  30
     ديدار 30
     (3) لناخذن الثار  31
     خونخواهى 31
     (4) من يعمر المساجدا 33
     آنكه مساجد را آباد مى كند 33
     (5) نبتنى المساجدا  34
     آباد كنندگان مسجد34
     (6) يا ناعى الاسلام  34
     اين منادى مرگ اسلام34
     (7) انا ابو اليقظان  36
     من ابواليقظان هستم 36
     (8) انى لعمار  37
     من عمار هستم37
     (9) انا الهمام  37
     شجاع و بخشنده38
     (10) منك البكاء  38
     سرشك 38
     (11) تحريض  39
     انگيزش 39
     (12) تحريض آخر  39
     انگيزش 39
     (13) اقسمت يا جبريل  40
     اى جبرئيل 40
     (14) رب عجل شهاده لى  40
     طلب شهادت 40
      41
     (15) عتق بلال  41
     آزادى بلال41
     (16) نحن ضربناكم  42
     با شما مى جنگيم42
     (17) ظلوم  44
     ستم پيشه 44
     (18) حكمة  44
     حكمت  44
     (19) احامى عن على  45
     طرفدارى از على عليه السلام 45
     (20) اتباع على  47
     پيروان على عليه السلام 47

2

نسب عمار 

او عمار بن ياسر بن عامر (1) بن مالك (2) بن كنانه بن قيس (3) بن حصين بن وذيم (4) بن ثعلبه بن عوف بن حارثه بن عامر الاكبر بن يام (5) بن عنس (6) بن مالك (7) بن ادد بن زيد (8) بن يشجب (9) بن عريب بن زيد بن كهلان بن سبا (10) بن يشجب بن يعرب بن قحطان (11) است .

واضح است كه او عرب اصيل قحطانى و يك عنسى از تيره مذحجيان است . نسب شناسان در اين موضوع شك ندارند اما آنچه سبب شده تا او را از هم پيمانان بنى مخزوم بدانند اين نيست كه وى عرب نبوده همانگونه كه مردم تصور مى كنند بلكه علت اين پيمان ، قضيه اى است كه نسب شناسان و مورخان آن را آورده اند و آن چنين است :

ياسر به همراه دو برادرش مالك و حارث در جستجوى برادر چهارم خود به مكه آمدند. حارث و مالك به يمن بازگشتند و ياسر در مكه ماند و با ابو حذيفه بن مغيره بن عبدالله بن عمر بن مخزوم پيمان بست . ابو حذيفه كنيزى به نام سميه را به عقد او در آورد و عمار از او به دنيا آمد و ابوحذيفه او را آزاد كرد. از اينجاست كه عمار براى آل مخزوم وابسته به حساب مى آيد. اما در اينكه پدرش عرب اصيل است هيچ اختلافى وجود ندارد (12) در اينجا بايد اشاره كنيم كه ابو حذيفه ، عمار را آزاد نكرد و اين موضوع حقيقت ندارد زيرا عمار و پدرش برده نبودند بلكه مورخان تصريح كرده اند كه او عرب اصيل است و اگر ابو حذيفه ، كنيزش سميه را به عقد ياسر در آورد، معنى اش اين نيست كه بچه هاى ياسر، برده هاى ابو حذيفه شوند زيرا بردگى در عرب يا به اسارت گرفتن بوده چه در جنگ و چه غير آن و يا از راه خريد و عمار هيچ يك از اين انواع نبوده است .

پدر عمار، عشيره اى در مكه نداشت تا از وى دفاع كنند و لذا در زمره مستضعفين به شمار مى رفت لذا با ابو حذيفه مخزومى پيمان وابستگى بست و اين وابستگى از نوع (ولاء ضمان يعنى پيمان ضمانت ) (13) است نه (ولاء عتق يعنى پيمان بردگى )، فرزندش عمار هم همينطور.

به خاطر همين در سخن مورخان بين مسئله موالات و عتق از سويى و عرب اصيل بودن عمار از سوى ديگر هماهنگى و عدم تضاد كاملا مشهود است . افزون بر اينكه بسيارى از خود مورخين اعتراف دارند كه در تعبير تساهل و سهل انگارى كرده اند.


3

ولادت او 

ظاهرا در اينكه عمار ياسر در مكه مكرمه به دنيا آمده ، اختلافى بين تاريخ نويسان وجود ندارد. ما قبلا به داستان آمدن پدرش ياسر به مكه و ازدواج او با سميه و تولد عمار اشاره كرديم . اما درباره تاريخ تولد او بايد گفت هر چند تاريخ نويسان به اين موضوع تصريح نكرده اند لكن چون در هنگام شهادت در جنگ صفين (سال 37 هجرى ) او بين 90 تا 94 سال سن داشته بنابراين قطعا ولادت او بين 53 تا 57 سال قبل از هجرت نبوى بوده است .


4

سيماى عمار 

عمار، مردى سبزه گون با قدى بلند و استوار و سينه اى وسيع بود. رنگ چشمانش ميشى بود. محاسنش را رنگ نمى كرد. (14) ابن اثير گفته كه : مى گويند موهاى سرش ريخته بود و جز اندكى پيش (15) و پشت سرش مو (16) نداشت .


5

ايمان و ولايت او 

عمار ياسر از زمره معدود كسانى است كه خدا و رسول و ائمه هدى درباره درجه عالى و مرتبه رفيع ايمان او شهادت داده اند.

بلكه بايد گفت او از نوادر روزگار از نظر ايمان و ولايت و اخلاص است . شايد نام مبارك او اشاره اى به باطن او باشد زيرا عمار نام مباركى است كه در لغت نامه چنين معنى شده است :

عمار يعنى كسى كه بسيار نماز مى خواند و بسيار روزه مى گيرد و داراى ايمان قوى و استوار و كسى كه به نيكى از او ياد كنند و خوشبو و معطر است . مردى كه خوش فكر و منظم و همراه با جماعت و پيشمرگ پيشواست و در كلام خود با وقار و بردبار است و نيز به مردى گويند كه اهل بيت و يارانش را بر ادب رسول خدا صلى الله عليه و آله تربيت كرده و فراهم مى آورد و رئيسى مطاع است كه كلامش مسموع و امر و نهى اش تا هنگام مرگ نافذ است (17) بسيارى از منابع متقدم تصريح دارند كه بعضى از آيات قرآن در مدح عمار ياسر نازل شده است مانند آيه مباركه 106 از سوره نمل كه مى فرمايد: الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان و جميع مفسرين اجماع دارند كه اين آيه در مورد عمار ياسر نازل گرديده است . (18)

همچنين ابن عباس گفته مراد از آيه 122 انعام او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس عمار ياسر است و مراد از ادامه آيه كه مى فرمايد كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها ابوجهل بن هشام است . (19) و نيز ابوبكر بن عياش گفته مراد از آيه مباركه 9 سوره زمر امن هو قانت آنا اليل ساجدا و قائما عمار ياسر است . (20)

اما كلمات رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره او بسيار زياد و حاكى از جلالت مقام و بلندى مرتبه او در دنيا و آخرت است از جمله آنجا كه آن حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: سراسر وجود عمار سرشار از ايمان است و جاى دگر فرمود: از سر تا قدم عمار مملو از ايمان است و ايمان با گوشت و خون او آميخته است . (21)

و در حديثى از اميرمومنان على بن ابيطالب عليه السلام آمده كه روزى عمار ياسر آمد و اجازه خواست تا به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله برسد پيامبر صلى الله عليه و آله صداى او را شناخت و فرمود: مرحبا بر پاك پاكيزه يعنى عمار بگذاريد بيايد. (22)

و از اميرمومنان على عليه السلام روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خون و گوشت و استخوان عمار ياسر بر آتش جهنم حرام است . (23) شايسته توجه است كه مدايح عمار و نشانهايى كه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله به او اختصاص يافته از آغاز اسلام عمار تا زمان وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره ادامه داشته است از قبيل آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه قريش عمار ياسر را در آتش ‍ افكندند فرمود: اى آتش بر عمار سرد و سلامت باش همانگونه كه بر ابراهيم سرد و سلامت شدى . در نتيجه آتش ديگر او را نسوزاند و آسيبى نديد. يا وقتى كه قريش پدر و مادر عمار را شهيد مى كردند پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: صبر كنيد اى خاندان ياسر زيرا وعده گاه شما بهشت است . از عمار چه مى خواهند؟ عمار با حق است و حق با عمار است هر جا كه باشد. عمار پوست بين دو چشم من و پاكيزه است . او را گروه گمراه و سركش مى كشند. (24) همچنين رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره عمار تصريح فرمود كه : هرگز عمار ياسر بين دو امر مخير نمى شود مگر آنكه سخت تر و بهتر آن دو را اختيار خواهد كرد. (25)


6

ستايش پيامبر صلى الله عليه و آله از عمار به جايى رسيد كه حتى دشمنان عمار نتوانستند آن را پوشانده و كتمان كنند. به عنوان مثال ، خالد بن وليد پس از مشاجره اى كه بين او و عمار اتفاق افتاد اعتراف كرد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده : هر كسى با عمار دشمنى كه خدا با او دشمنى خواهد نمود. (26)

يا آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كه با عمار دشمنى كند خدا با او دشمنى خواهد كرد و هر كه با عمار كينه ورزد خدا با او كينه ورزد و هر كه به عمار بدگويى كند خداوند به او بد خواهد گفت . (27)

همه مسلمانان به اين درجه و مقام عمار اعتراف داشتند چنانكه ابومسعود بدرى و عده اى ديگر در هنگام مرگ حذيفه از او سوال كردند كه اگر فتنه رخ داد و مردم اختلاف كردند چه كار كنيم ؟ گفت : از فرزند سميه (يعنى عمار) پيروى كنيد زيرا او تا لحظه مرگ هرگز از حق جدا نخواهد شد. يا آن كه گفت : هر كجا برود او همواره با حق حركت مى كند. (28) هر مسلمانى براى علاقمند شدن به عمار، كافيست كه خبر رسول خدا صلى الله عليه و آله را بشنود كه فرمود: عمار از كسانى است كه بهشت مشتاق آنهاست . شيخ صدوق رحمه الله به سند خود از حضرت على بن موسى الرضا عليه آلاف التحيه و الثنا و آنحضرت از پدران بزرگوار و معصومش از اميرمومنان على بن ابيطالب عليه السلام روايت كرد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: بهشت تو (على ) و عمار و سلمان و ابوذر و مقداد است . (29)

بريده اسلمى نيز روايت كرده كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: بهشت مشتاق سه نفر است . از ابوبكر و عمر خواسته شد تا از رسول خدا صلى الله عليه و آله بپرسند آن سه نفر كيستند اما هر يك از آنها ترسيد كه سوال كند و جز آن سه نفر نباشد در نتيجه قبيله هايشان (بنى تيم ، قبيله ابوبكر و بنى عدى ، قبيله عمر) آن دو را سرزنش كنند آنگاه اميرمومنان على عليه السلام آن را از رسول خدا صلى الله عليه و آله سوال كرد و گفت : يا رسول الله شما فرموديد بهشت مشتاق سه نفر است آن سه نفر كيستند؟

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: تو اولين آنان هستى ، بعد سلمان فارسى است كه بى تكبر است و خير خواه تو است او را به خود نزديك و براى خود نگهدار و سومى عمار بن ياسر است كه در جنگهاى بسيار طرفدار تو بوده و خواهد بود خير او بسيار و نور او درخشان و اجر او بزرگ است . (30)

پيامبر صلى الله عليه و آله به عمار فرمود: بشارت باد تو را اى ابواليقظان كه برادر دينى على عليه السلام و از برترين صاحبان ولايت او هستى . تو از كشته شدگان در راه محبت او مى باشى كه گروه گمراه سركش تو را مى كشند و آخرين توشه تو از دنيا قدحى از شير خواهد بود. (31) ايمان عمار ياسر نسبت به امام و پيشوايش از خلال مواضع او در دفاع از حق على عليه السلام بروز و ظهور مى يابد. به عنوان مثال زمانى كه ابوبكر زمام قدرت را در دست گرفته بود عمار به پاخاست و با اعتراض به حزب او در تاييد على عليه السلام و با استدلال بر شايستگى امام براى خلافت چنين گفت : اى جماعت قريش و اى جماعت مسلمان اگر مى دانيد كه هيچ وگرنه شما را مى آگاهانم كه اهل بيت پيامبرتان سزاوارتر از همه به او وارث او مى باشند و شايسته و استوارتر از همه نسبت به سرپرستى امور دين و امانت دارتر از همه نسبت به مومنين و حافظتر از همه نسبت به دين و خيرخواه تر از همه نسبت به امت اويند پس به رفيقتان بگوييد حق را به صاحبش بازگرداند پيش از آن كه اضطراب شما را فراگيرد و امر شما به ضعف گرايد و پراكندگى تان آشكار شود...


7

دانسته ايد كه بنى هاشم از شما به خلافت شايسته ترند و على عليه السلام كه از بنى هاشم است و با ميثاق الهى و رسول او، ولى و سرپرست شماست ... از جه رو از او منحرف مى شويد و حق او را به غارت مى بريد و زندگى پست دنيا را بر آخرت ترجيح مى دهيد؟ به راستى براى ستمكارانى چون شما چه زشت دستاوردى است آنچه فراهم آورده ايد. آنچه خدا براى على عليه السلام قرار داده به او بازگردانيد و از او روى نگردانيد و به جاهليت بازگشت نكنيد كه خسران زده خواهيد شد. (32) همچنين عمار ياسر در زمره دوازده نفرى است كه با جلوس ابوبكر به عنوان خليفه بر منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله مخالف بودند. او به احتجاج عليه ابوبكر برخاست و هنگامى كه ديد موعظه و نصيحت در غاصبان خلافت تاثيرى ندارد به اتفاق ابوذر و مقداد نزد على عليه السلام رفتند و عرضه داشتند كه چه فرمان مى دهى ؟ به خدا قسم اگر فرمان دهى ، با شمشير آنقدر مى جنگيم تا كشته شويم . على عليه السلام فرمود: دست برداريد، خداوند شما را رحمت كند و به ياد آوريد پيمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و وصيت او را، پس دست باز داشتند.

هنگامى كه غاصبان خلافت ، على عليه السلام را به زور به مسجد بردند مردم پشت سر آن حضرت رفتند و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و بريده اسلمى هم رفتند در حالى كه مى گفتند: چه زود به رسول خدا صلى الله عليه و آله خيانت كرديد و كينه هاى پنهان در سينه هايتان را آشكار كرديد. (33) اين مومن دلاور و نستوه عليرغم همه دگرگونى هاى اجتماعى و موقعيت هاى گوناگون زمان و مكان ، بر ولايت على عليه السلام ثابت قدم ماند. به عنوان مثال در روزى كه با عثمان بيعت كردند فرياد برداشت كه اى مسلمانان ما پيش از اين گروهى اندك و خوار بوديم كه نمى توانستيم سخن بگوييم و خداوند به دين خود ما را عزيز گردانيد و به خود رسولش ما را گرامى داشت پس سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است .

اى گروه قريش تا كى امر خلافت را از اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله دور مى سازيد؟ و آن را گاهى اينجا و گاهى آنجا قرار مى دهيد؟ من ايمن نيستم كه خداوند آن را از شما نگيرد و آن را در غير شما قرار ندهد همانگونه كه شما خلافت را از اهل آن گرفته و در غير اهل آن قرار داديد... طرفداران عثمان بر سر عمار فرياد زدند و او را با اهانت ساكت كردند. عمار گفت : سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است ، آرى همواره ياران حق ، خوار بوده اند. سپس برخاست و رفت . (34) عمار از كسانى است كه براى حقانيت على عليه السلام استدلال و احتجاج به حديث غدير خم مى كند و كسى را كه در خلافت و امامت على عليه السلام شك كند خارج از دين اسلامى مى داند. در درگيرى كه بين او و عمرو عاص جريان داشت مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله به من دستور داد تا با ناكثين (بيعت شكنان ) بجنگم و جنگيدم و دستور داد تا با قاسطين (ستمگران ) بجنگم و قاسطين شما هستيد و با شما مى جنگم . اما مارقين (بيرون روندگان از دين ) نمى دانم آيا هستم تا با آنان بجنگم يا خير. اى بى نسل و نژاد، آيا مگر نشنيده اى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه ... هر كه من مولاى اويم اين على مولاى اوست بار خدايا دوست بدار هر كه او را دوست دارد و دشمن بدار هر كه با او دشمنى مى كند... (35)


8

در سخنان ديگرى كه با ابوموسى اشعرى دارد او را به سبب خوددارى از بيعت با اميرمومنان على عليه السلام و ملحق نشدن به امام توبيخ مى كند و مى گويد: اى ابوموسى چه چيز تو را از پيوستن به اميرمومنان بازداشت ؟ به خدا قسم اگر در على عليه السلام شك كنى از اسلام خارج شده اى .

ابوموسى گفت : مرا سرزنش نكن ، من برادر دينى تو هستم . عمار گفت : اما من برادر تو نيستم زيرا شنيدم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در شب (عقبه ) ترا لعن مى كرد، آن شب كه تو و يارانت در تلاش براى قتل پيامبر بوديد. (36)

محبت عمار به اميرمومنان على عليه السلام و تمسك به امامت و ولايت او به حدى است كه شهره آفاق گرديده است و دشمنان امام هم آن را مى دانستند و لذا مى كوشيدند تا او را از ولايت اميرالمومنين منصرف سازند اما تلاش آنان عبث و آب در هاون كوفتن بود.

در سخنانى كه بين عمار و عايشه اتفاق افتاده است عايشه مى گويد: از خدا بپرهيز اى عمار، زير پير شده اى و استخوانت ضعيف گشته و عمر تو سر آمده و دين خود را با اطاعت از على بن ابيطالب از بين برده اى .

عمار پايخ داد: به خدا قسم خواستم تا از بين اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله كسى را براى خود برگزينم پس ديدم كه على عليه السلام تلاوت كننده ترين ايشان در قرآن و دانشمندترين ايشان در تاويل كتاب خدا و استوارترين ايشان در بزرگداشت حرمت آن و آشناترين ايشان به سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله است و اين در حالى است كه او از همه به پيامبر نزديكتر و بهره و آزمايش اش در اسلام هم از همه بيشتر است . عايشه ساكت شد. (37)

در جنگ جمل مردى نزد زبير آمد و به او گفت : اى امير، عده اى از اصحاب على از او جدا شده و آمده اند همراه ما باشند و در بين آنها عمار ياسر هم هست . زبير گفت : هرگز اين شدنى نيست . به خداى كعبه قسم ، عمار از على هرگز جدا نخواهد شد. (38). مرد گفت : به خدا قسم چنين است و بارها تكرار كرد.

هنگامى كه زبير ديد مرد از گفتار خود دست بر نمى دارد مردى را با او فرستاد و گفت برويد و ببينيد چه خبر است . آن دو بازگشتند و گفتند: عمار به عنوان سفير على آمده است . زبير يقين كرد كه عمار هرگز از على عليه السلام جدا نخواهد شد.

به جهت همين ارزشهاى والاى اوست كه اميرمومنان على عليه السلام او را وكيل مطلق خود در بيان عقايد حقه براى مسلمين قرار مى دهد. در جنگ صفين مردى از امام عليه السلام سوال مى كند اى اميرمومنان من ديدم موذن ما در اذان مى گويد (اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله ) و دعوت به نماز مى كند و موذن اهل شام هم چنين مى كند. ما و اهل شمام يكجور نماز مى خوانيم و يك كتاب را تلاوت مى كنيم و به يك چيز همديگر را دعوت مى كنيم لذا شك در دلم افتاد و خدا مى داند شب را چگونه صبح كردم . اكنون نزد شما آمده ام تا راهنماييم كنيد. حضرت فرمود: آيا با عمار ياسر ملاقات كرده اى ؟ عرض كرد: نه ، حضرت فرمود: با او ملاقات كن و ببين چه مى گويد و از او پيروى كن ... (39)

اين منزلت و درجه اى است كه جز يگانه هاى روزگار، كسى به آن نمى رسد و عمار به سبب تقوا، ايمان ، ديندارى ، زهد و پاكدامنى و فرمانبردارى از اميرمومنان على عليه السلام به آن نائل گرديده است از اينروست كه در كلام امام عليه السلام هنگامى كه بهترين اصحاب و ياران از دست رفته اش را يادآور مى گردد و از فراق ايشان اظهار تاسف و نسبت به ديدارشان ابراز شوق مى فرمايد همانجا كه آنان را با واژه هاى مدح مى ستايد و از پهلوانى و گردى شان در عرصه هاى مختلف ياد مى كند و ايمانشان را نسبت به پيشواى معصومشان متذكر مى شود نام عمار اولين نام است كه مى درخشد. اميرمومنان مى فرمايد: كجايند برادران من كه راه هدايت را پيمودند و بر طريق حق در گذشتند؟ كجاست عمار؟ كجاست ابن تيهان ؟ كجاست ذوالشهادتين ؟ كجا هستند آنان كه نظير ايشان بودند و با من پيمان وفادارى تا مرگ بستند و سرهاى بريده شان نزد فاجران تبهكار برده شد.


9

سپس محاسن شريف مباركش را در دست گرفت و مدتى گريست و فرمود: دريغا برادرانم كه قرآن مى خواندند و آن را استوار مى داشتند، در واجبات مى انديشيدند و آن را برپا مى داشتند، سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله را زنده مى كردند و بدعت را مى كشتند، به جهاد دعوت مى شدند و اجابت مى كردند و به رهبرشان ايمان واثق داشتند و از او پيروى مى كردند. (40)


10

ايمان عمار به ائمه اثنى عشر عليهم السلام 

عمار از مومنانى است كه به ائمه اثنى عشر اعتقاد دارند و اين ايمان را از خبرهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله به او كه فرموده بود اولين امام على بن ابيطالب عليه السلام و دوازدهمين ايشان مهدى عجل الله تعالى فرجه است بدست آورده بود.

خزاز به سند خود از پسر عمار بن ياسر از پدرش عمار روايت كرده كه گفت : در يكى از جنگها همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم ... على عليه السلام پرچمداران سپاه كفر را كشته و جمعيتشان را پراكنده و عمرو بن عبدالله جمحى و شيبه بن نافع را از دم تيغ گذرانده بود. نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم و گفتم يا رسول الله (درود خداوند بر تو باد) به راستى على در راه خدا جهادى بزرگ كرده است . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين براى آنست كه او از من است و من از اويم و او وارث دانش من و ادا كننده قرض ها و وعده هايم و خليفه پس از من است . اگر او نبود مومن خالص شناخته نمى شد. جنگ با او، جنگ با من است و جنگ با من ، جنگ با خداست و صلح با او، صلح با من و صلح با من ، صلح با خداست . آگاه باش كه او پدر دو فرزند من است و امامان از نسل اويند. خداوند تعالى امامان هدايتگر را از نسل او پديد مى آورد كه مهدى از نسل اويند. خداوند تعالى امامان هدايتگر را از نسل او پديد مى آورد كه مهدى اين امت از ايشان است . عرض كردم : پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا اين مهدى كيست ؟ فرمود: اى عمار خداوند تباكر و تعالى با من عهد فرموده كه از نسل حسين عليه السلام 9 امام پديد آورد كه نهمين ايشان غايب مى گردد. و اينست معنى آيه مباركه قل ارايتم ان اصبح ماوكم غورا فمن ياتيكم بما معين (41) براى او غيبت طولانى خواهد بود كه جمعى از دين بر مى گردند و عده اى بر آن ثابت مى مانند آنگاه او در آخرالزمان خروج كرده و دنيا را پر از عدل و داد خواهد كرد و براى تاويل كتاب خدا مى جنگد همانطور كه من براى تنزيل آن جنگيدم و او همنام من و شبيه ترين مردم به من است .

اى عمار پس از من فتنه خواهد شد پس اگر در آن زمان بودى از على و حزب او پيروى كن زيرا او با حق و حق با اوست . اى عمار به زودى پس از من دو گروه با على خواهند جنگيد: ناكثين و قاسطين و ترا گروه ستمكار سركش خواهند كشت .

عرض كردم : اى رسول خدا آيا در آن حال مورد رضاى خدا و رضايت شما خواهم بود؟

فرمود: آرى مورد رضايت خدا و من خواهى بود و آخرين توشه تو از دنيا قدحى از شير است .

حدود چهل سال بعد در جنگ صفين ، عمار ياسر نزد اميرمومنان على عليه السلام آمد و عرض كرد: اى برادر رسول خدا آيا اجازه مى دهى تا بجنگم ؟ فرمود: قدرى مهلت بده ، خدا ترا رحمت كند پس از مدتى باز آمد و كلام خود را تكرار كرد و حضرت همان جواب را فرمود و بار سوم نيز.. آنگاه اميرمومنان گريست . عمار به آن حضرت نگاه كرد و عرض كرد: اى اميرمومنان اين همان روزيست كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را برايم وصف كرده است . پس اميرمومنان على عليه السلام از مركب خود پياده شد و او را در آغوش گرفت و با وداع كرد سپس فرمود: اى ابواليقظان خداوند به تو از سوى خود و پيامبرش جزاى خير دهد. چه برادر و دوست خوبى براى من بودى . آنگاه هر دو گريستند. سپس عمار عرض كرد: به خدا قسم اى اميرمومنان جز با بصيرت و دانايى از تو پيروى نكردم زيرا شنيدم از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در روز خيبر مى فرمود: اى عمار به زودى پس از من فتنه خواهد شد در آن هنگام از على و حزب او پيروى كن زيرا او بر حق است و حق با اوست و به زودى با ناكثين و قاسطين خواهيد جنگيد. سپس عمار گفت : خداوند از سوى اسلام به تو اى اميرمومنان جزاى خير دهد زيرا حق امامت را ادا كردى و ابلاغ فرمودى و نصيحت و خيرخواهى نمودى . سپس سوار شد و عمار به جنگ روى آورد و پس از مقدارى جنگيدن آب خواست ، گفتند: همراه ما آب نيست . مردى از انصار آمد و شربتى از شير آورد، عمار نوشيد و فرمود: اين است آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود كه آخرين توشه تو از دنيا شربتى از شير خواهد بود. سپس به لشگر شام حمله كرد و هجده نفر را به هلاكت رساند آنگاه دو نفر از اهل شام با هم به او حمله كردند و او را به شهادت رساندند. (42) سلام خدا و اولياى او بر عمار باد هماره تا هرگاه .


11

مقام و منزلت و عظمت عمار 

يكى از چيزهايى كه غفلت از آن ممكن نيست مسئله مراتب و درجاتى است كه عمار ياسر حائز آنست و نصوص فراوان پيرامون آن رسيده است و آن درجات ، مقدار عظمت و بزرگى عمار و نزديكى او را به اهل بيت به خوبى مشهود مى گرداند، اصطلاحاتى در لسان اهل بيت و پيروان راستين آنان به كار رفته كه اهميت فراوان و ابعاد وسيع و معانى بزرگى را در نزد شيعه به خود اختصاص داده اند مانند (شرطه الخميس ) و (حواريون ) و (تابعين ) و (فقها) و (سبقت گيرندگان در رجوع به اميرمومنان ) و (اركان اربعه ) و (ثقات اميرمومنان ) و (برگزيدگان اميرمومنان ) و (باقى ماندگان بر روش پيامبر صلى الله عليه و آله ) و (دوازده نفرى كه با غصب خلافت توسط ابوبكر به شدت مخالفت كردند) و امثال اين عبارات كه مى بينيم آنها را به عنوان تحفه و هديه به پيشگاه جلالت عمار ياسر پيشكش مى كنند.


12

اركان اربعه 

عمار يكى از اركان اربعه است . اركان اربعه كسانى هستند كه از همه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در فضيلت و پيروى از اهل بيت و ايثار نسبت به ايشان ظاهرا و باطنا برتر و بالاترند.

در تعريف ديگرى ركن را چنين بيان كرده اند: كسانى كه تقيه نكردند بلكه با مردم در مسئله خلافت و تمسك به ولايت اميرمومنان عليه السلام ظاهرا و باطنا، پوشيده و آشكار مخالفت كردند. (43)

از محمد بن جعفر مودب روايت شده كه گفته است : اركان اربعه عبارتند از سلمان ، مقداد، ابوذر، عمار (44)

شيخ طوسى نيز گفته است : عمار بن ياسر كه كنيه او ابواليقظان و هم پيمان بنى مخزوم است چهارمين نفر از اركان اربعه است . (45)

پيداست كسى كه ركنى براى دين و اهل بيت باشد در درجه اى است كه ملائكه مقربين به آن غبطه مى خورند. اركان هر شى جوانب آن مى باشند كه آن شى به آنها تكيه دارد و برپاست (46) دين اسلام خالص نيز كه على عليه السلام امام آن است ، بر اين چهار ركن قائم است و على عليه السلام امام ايشان و هادى آنهاست .


13

آنان كه بر روش پيامبرشان زيستند و در گذشتند 

آنان گروهى از اصحاب نيكوكار و با تقوا هستند كه بر سيره و روش ‍ پيامبرشان بدون هيچ تغيير و تبديلى زيستند و در گذشتند. و آنان كسانى هستند كه امام رضا عليه السلام به وجوب دوست داشتن آنان تصريح داشته است زيرا آنان از شيعيان خالص اميرمومنان هستند.

از فضل بن شاذان روايت شده است كه گفت : مامون از حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام در خواست كرد كه به طور مختصر و مفيد، اسلام حقيقى و محض را براى او بنگارد. و آن حضرت چنين نگاشت : همانا اسلام حقيقى (شهادت بر اين است كه خدايى جز خداى يكتا نيست و محمد صلى الله عليه و آله رسول خداست و راهنماى بعد از پيامبر، امام على عليه السلام است سپس امامان را يك يك تا آخر نام برد. و.... و بيزارى جستن از كسانى كه بر آل محمد ستم كردند واجب است . آنگاه حضرت لعن بر معاويه و عمروعاص و ابوموسى اشعرى و نيز برائت از آنان كه بيعت امامشان را شكستند و زن پيامبر را بيرون آورده و به جنگ با اميرمومنان و كشتار شيعه پرداختند را ياد آورد شدند... تا آنجا كه فرمودند...) و دوست داشتن و ولايت اميرمومنان على عليه السلام و آنان كه بر سيره و روش ‍ پيامبرشان زيستند و در گذشتند بدون آن كه در آن تغيير و تبديلى ايجاد كنند مانند سلمان فارسى و ابوذر غفارى و مقداد بن اسود و عمار بن ياسر و حذيفه اليمانى و ابوالهيثم بن تيهان و سهل بن حنيف و عباده بن صامت و ابوايوب انصارى و خزيمه بن ثابت ذوالشهادتين و ابو سعيد خدرى و امثال ايشان كه رضوان خداوند و رحمت او بر آنان باد نيز واجب است . (47)


14

هفت نفرى كه به خاطر آنان به جهانيان رزق داده شده و... 

كشى به سند خود از زراه بن اعين از حضرت ابو جعفر باقر العلوم عليه السلام از پدر از جد بزرگوارش اميرمومنان على عليه السلام روايت كرده كه فرمود: زمين كوچك است (48) براى هفت نفرى كه به خاطر آنان مردم رزق داده مى شوند و به خاطر آنان يارى مى شوند و به خاطر آنان باران مى بارد، از جمله آنان است سلمان و مقداد و ابوذر و عمار و حذيفه (و عبدالله بن مسعود) (49) رحمت خداوند بر ايشان باد و على عليه السلام مى فرمود:

و من امام آنها هستم و آنان كسانى هستند كه بر فاطمه نماز خواندند. (50) ميرداماد گفته است : مراد از جمله (ضاقت الارض بسبعه ) يعنى آن كه زمين عاجز است از اين كه كفايت كند امور ايشان را و توسعه دهد به ايشان آنچنان كه شايسته آنند در حالى كه به خاطر آنهاست كه باران رحمت مى بارد و يارى از آسمان براى مردم به خاطر آنها و دعاى ايشان و درخواستشان فرود مى آيد. (51)

و شيخ صدوق در شرح روايت (خلقت الارض لسبعه ) زمين خلق شده براى هفت نفر مى گويد: نه اينكه خلقت زمين از ابتدا تا انتها براى خاطر اين هفت نفر باشد بلكه مراد آنست كه تقدير زمين در زمان اين هفت نفر به احترام اين هفت نفر بوده كه بر پيكر مطهر فاطمه نماز خواندند و اين خلقت تقدير است نه تكوين . (52) به هر حال و بنابر هر يك ، از دو تفسير، عظمت اين افراد كاملا واضح و روشن است و مراتب قرب و نزديكى ايشان به خداوند و شدت ارتباطشان با اهل بيت و اينكه از خواصى هستند كه شبانه بر پيكر مطهر حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها نماز خوانده و او را به خاك سپردند بر هيچ كس پوشيده نيست .


15

دوازده نفرى كه با ابوبكر مخالفت كردند 

آنان كسانى هستند كه با غضبت خلافت توسط ابوبكر به شدت مخالفت كردند. از ابان بن تغلب روايت شده كه گفت : به حضرت ابوعبدالله جعفر بن محمد صادق عليه السلام عرض كردم : فدايت شوم آيا كسى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه با كار ابوبكر و نشستن او بر جاى رسول خدا صلى الله عليه و آله مخالفت كند؟

فرمود: آرى ، دوازده نفر با ابوبكر مخالفت كردند. از مهاجرين : خالد بن سعيد بن عاص و سلمان فارسى و ابوذر غفارى و مقداد بن اسود و عمار بن ياسر و بريده اسلمى و از انصار: ابوالهيثم بن تيهان و سهل و عثمان فرزندان حنيف و خزيمه بن ثابت ذوالشهادتين و ابى بن كعب و ابو ايوب انصارى ... اينان نزد على عليه السلام آمدند و عرضه داشتند كه يا اميرالمومنين كناره گرفتى و حقى را كه به آن سزاوارترى رها كردى ، ما مى خواهيم كه برويم و اين مرد را از منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله پايين بكشيم زيرا حق با توست و تو براى خلافت سزاوارتر از او هستى اما دوست نداشتيم بى مشورت تو او را پايين بكشيم . اميرمومنان ايشان را از اين كار نهى كرد تا بيهوده و به جهت قلت تعدادشان كشته نشوند سپس به آنان فرمود: اما برويد و به اين مرد آنچه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده ايد باز گوييد كه اين براى اتمام حجت بر او بهتر و براى بستن راه عذر بر او رساتر و براى دورى آنان از رسول خدا صلى الله عليه و آله در قيامت كه بر او وارد مى شوند مناسب تر است .

اين دوازده نفر رفتند و گرداگرد منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله حلقه زدند و آن روز، روز جمعه بود. هنگامى كه ابوبكر از منبر بالا رفت و... سپس ‍ عمار برخاست و گفت : اى گروه قريش و اى گروه مسلمانان ... (53) آنگاه با بسيارى از فضايل على عليه السلام و دلايل امامت او بر آنها احتجاج كرد. بسيار بديهى است كه كار او در موقعيت خطرناكى كه در آن متهورانه سخن گفت تنها از مومنى خالص و استوار در دين و راسخ در عقيده كه جان خود را به خدا مى فروشد بر مى آيد و بس ..


16

شرطة الخميس (54) 

اين گروه خالص و برگزيده ، چشم و چراغ و منتخب سپاه علوى بود و براى سختى ها و امور مهم فراهم آمده بود. تعداد آنها پنج هزار يا شش هزار نفر بود. (55) به اصبغ بن نباته كه از شرطة الخميس بود گفتند: چرا به اين اسم شما را ناميدند؟ گفت : زيرا ما براى اميرمومنان ضمانت كرديم كه جان خود را فدا كنيم و او براى ما ضمانت رستگارى فرمود. (56) از اميرمومنان على عليه السلام روايت شده كه به عبدالله بن يحيى حضرمى در جنگ جمل فرمود: بشارت باد ترا اى فرزند يحيى زيرا تو و پدرت به راستى از شرطة الخميس هستيد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به من خبر داد كه نام تو و نام پدرت در شرطة الخميس ثبت است و خداوند از زبان پيامبرش شما را شرطة الخميس نام نهاده است . (57) براى آن كه بتوانيم مقام و منزلت اين قهرمانان با اخلاص و و اين جنگجويان دلاور را بهتر نشان دهيم پاره اى از آنچه در حق آنان وارد شده را مرور مى كنيم :

شيخ مفيد به سند خود از على بن حكم روايت كرده كه گفت :

اميرمومنان به اصحاب خود فرمود: با من شرط و عهد كنيد و من هم با شما شرط و عهد مى كنم كه شما را به بهشت برسانم و با شما شرط نمى كنم كه به طلا و نقره دست بيابيد. همانا پيامبرمان صلى الله عليه و آله نيز در زمان خود با اصحابش فرمود: عهد و شرط كنيد و من با شما جز بر بهشت عهد و شرط نمى كنم و اصحاب او عبارت بودند از سلمان فارسى و مقداد و ابوذر غفارى و عمار بن ياسر و ابوسامان و ابوعمرو انصاريان و سهل و عثمان فرزندان حنيف انصارى و جابر بن عبدالله انصارى . (58)

كشى به سند خود از ابى جارود روايت كرده كه گفت : به اصبغ بن نباته گفتم : مقام و منزلت اين شخص (امير مومنان ) نزد شما چقدر است ؟ گفت : نمى دانم چه مى گويى همينقدر به تو بگويم كه شمشيرهايمان بود و به هر كه اشاره مى كرد او را مى زديم و او به ما مى فرمود: با من هر شرطى كه مى خواهيد بكنيد و به خدا قسم مى دانم كه شما شرط نمى كنيد به طلا و نقره بلكه شرط و پيمان مى كنيد به مرگ . پيش از شما هم قومى بودند كه با يكديگر شرط و پيمان كردند و هيچ يك از آنان از دنيا نمى رفت مگر آن كه پيامبر قوم خود يا پيامبر روستاى خود يا پيامبر بر نفس خودش مى گرديد و شما هم همچون آنان خواهيد بود به جز آن كه شما پيامبر نيستيد. (59) در اينگونه اخبار و امثال آن ، ستايشى عظيم و مقامى بلند براى اختصاص ‍ يافتگان به اين هداياى الهى و آسمانى به چشم مى خورد. يكى از آن ويژگان و خواص اصحاب ، عمار بن ياسر است كه پنج مدح بزرگ و مقام كريم در او جمع شده است :

1 - از اركان اربعه است .

2 - از كسانى است كه بر سيره و روش پيامبر صلى الله عليه و آله بدون تغيير و تبديل زيستند و در گذشتند.

3 - از هفت نفرى است كه به خاطر ايشان رزق و باران و پيروزى نازل مى شود.

4 - از دوازده نفرى است كه با ابوبكر مخالفت كردند.

5 - از شرطة الخميس است . يعنى از آنان كه همه چيز با ارزش و بى ارزش ‍ را در راه اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام فدا كردند. يعنى شهيد شدند و بقيه آنان تا آخرين لحظات عمر خود بر پيمان و شرط خود وفادار ماندند.


17

حوادث دوران زندگى عمار 

1 - عمار از كسانى بود كه در آغاز اسلام ، مسلمانى خود را آشكار كردند (60) سران قريش او را كه ياورى نداشت به شدت شكنجه مى كردند و به بند مى كشيدند تا عبرت ديگران شود (61) تا حدى كه يكبار مجبور شد عليرغم ميل باطنى خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله تبرى جويد. همه مفسران گفته اند كه اين آيه درباره او نازل شده كه خداى تعالى فرمود: (مگر آن كسى كه مجبور شد در حالى كه قلبش مطمئن به ايمان بود) (62)

2 - او از نخستين افرادى بود كه به مدينه مهاجرت كرد و از كسانى بود كه به سوى دو قبله نماز خواند. (63)

3 - او اولين كسى بود كه در خانه خود مسجدى براى نماز ساخت (64) و نيز از اولين كسانى كه در اسلام مسجد ساختند. (65)

4 - در جنگهاى بدر، احد، خندق و همه جنگهاى ديگر شركت داشت و در جنگ بدر، رشادت فوق العاده اى از خود نشان داد (66) و از مشركان ، حارث بن زمعه (67) و على بن اميه (68) و ابا قيس بن فا كه بن مغيره و عامر بن حضرمى هم پيمان بنى مغيره (69) و يزيد بن تميم يا پسر عبدالله تميمى هم پيمان بنى مخزوم (70) را كشت و ابوالعاص بن نوفل بن عبد شمس (71) را اسير گرفت .

5 - پس از رحلت رسول الله صلى الله عليه و آله و شكل گرفتن فتنه سقيفه بنى ساعده طرفدار اميرالمومنين عليه السلام بود و حاضران را به بيعت با آن حضرت فراخواند (72) و يكى از چهار نفرى بود كه سر خود را تراشيده فرمان حضرت على عليه السلام را لبيك گفت (73) و يكى از دوازده نفرى بود كه با جلوس ابوبكر به عنوان خليفه بر منبر رسول خدا مخالفت كرد. (74)

6 - هنگامى كه اراذل و اوباش به خانه اميرالمومنين على عليه السلام حمله كردند عمار و مقداد و سلمان و ابوذر و بريده اسلمى به كمك امام عليه السلام شتافتند. (75)

7 - او يكى از خواص حضرت اميرالمومنين بود كه شبانه و بطور مخفيانه همراه آن حضرت بر پيكر مطهر صديقه طاهره نماز خوانده و او را به خاك سپردند. (76)

8 - در جنگ با مرتدان حقيقى - نه آنان كه از حكومت ابوبكر ناراضى بودند و متهم به ارتداد شدند - شركت جست و پس از آنكه جمعى از بنى حنيفه را كشت ، گوش خود را از دست داد. (77)

9 - در زمان حكومت عمر بن خطاب ، والى كوفه شد و در فتح شهر تستر شركت داشت و سرپرست سواركاران بود. (78) در اعزام ارتش براى فتح رى و دستبى و نهاوند و غير آن كوشا بود. (79) گروهى از منافقان مانند جرير بجلى به او تهمت زده و از او سعايت كردند و در نتيجه عمر او را به بهانه آنكه آگاه به سياست نيست ، عزل كرد (80) هنگامى كه عمار به مدينه بازگشت ، عمر گفت : آيا از اينكه ترا معزول كردم ناراحت شدى ؟

عمار گفت : هم آن زمان كه مرا به سرپرستى كوفه واداشتى و هم آن زمان كه مرا از كار بر كنار كردى ، ناراحت شدم . (81)

اين كنايه اى لطيف بود حاكى از اينكه توليت و عزل ، حق عمر نيست بلكه بايد به دست امام بر حق (اميرالمومنين على عليه السلام ) باشد.

10 - در جريان شوراى شش نفره ، عمار چون قهرمانى به دفاع از حق اميرالمومنين على عليه السلام برخاست (82) و در سخنرانى شورانگيز خود كه از زيباترين خطبه هاست (83) آمادگى خويش را براى دفاع و جنگيدن در ركاب امام عليه السلام اعلان كرد اين هنگامى بود كه بازيگران شورا، عثمان را به عنوان خليفه سوم تعيين كردند. (84)

11 - او از نخستين كسانى به شمار مى رود كه حق را آشكار نمود و با حاكمان نرمش نكرد و از قدرت آنها نهراسيد (85) عليه سياست عثمان و بدعت هاى او اعتراض كرد در نتيجه عثمان او را مورد ضرب و شتم قرار داد و با لگد به شكم و عورت او زدند به طورى كه دچار فتق شده و بيهوش ‍ گرديد (86)


18

12 - وقتى ابوذر به دستور عثمان به ربذه تبعيد شد با وجود نهى عثمان از توديع و مشايعت او، عمار در مراسم خداحافظى با دوست ديرينه اش ابوذر شركت كرد (87) و عثمان تصميم گرفت تا او را نيز مانند ابوذر تبعيد كند، اما با مخالفت شديد امير مومنان على عليه السلام و بنى مخزوم و مسلمانان ديگر روبرو شد و به اجبار از اين كار منصرف شد. (88)

13 - هنگامى كه آتش انقلاب عليه عثمان شعله ور گرديد، عمار در ميان انقلابيون حضور داشت و در قتل عثمان شركت كرد. (89)

14 - عمار پى از قتل عثمان ، براى بيعت با اميرمومنان على عليه السلام شتافت (90) و از آن حضرت خواست تا امتناع كنندگان از بيعت را تحت فشار قرار دهد، همچنين وى براى امتناع كنندگان دليل مى آورد و آنها را بشدت سرزنش مى كرد. (91)

15 - هنگامى كه فتنه ناكثين (بيعت شكنان ) به اوج رسيد اميرمومنان على عليه السلام بعضى از اصحاب مورد اعتماد خود را (كه از زمره آنها عمار ياسر بود) جمع كرد و با آنان مشورت كرد. عمار و اصحاب اشاره كردند كه بهتر است به سوى كوفه حركت كنند و حضرت امر فرمود كه جارچيان براى حركت جار بزنند. (92)

16 - عمار همراه امام حسن مجتبى عليه السلام به امر اميرمومنان به سوى كوفه حركت كرد مالك اشتر و قيس بن سعد پس از ايشان رفتند تا ابوموسى اشعرى كه در آنجا مردم را از پيوستن به امير مومنان على عليه السلام باز داشته بود عزل كرده و مردم را به جنگ با ناكثين برانگيزد. عمار سخنرانى كرد و با دلايل استوار و محكم مردم را برانگيخت و ابوموسى را از منبر پايين كشيد. (93)

17 - عمار شعله سركش جنگ و سواركارى قدرتمند بود. امير مومنان على عليه السلام مسئوليت هاى جنگى فراوانى را در جنگ جمل به عهده او نهاد و او به هنگامى كه حضرت از ذى قار به بصره حركت كرد و در خريبه فرود آمد. (94) همراه هزار سوار جنگاور، فرماندهى ميمنه سپاه امير مومنان را به عهده داشت . نيز وقتى ديگر حضرت او را بر همه سپاه فرماندهى داد (95) و باز در صبح پنجشنبه يا جمعه دهم جمادى الاولى يا جمادى الاخر، از سال 36 هجرى كه با دشمن روبرو شد عمار را بر ميسر سپاه فرماندهى داد (96) و زمانى كه تنور جنگ گرم شد عمار رشادت فوق العاده اى از خود بروز داد.

18 - عمار در جنگ جمل تعداد زيادى از دليران لشكر عايشه را كشت مانند: شيطان سپاه جمل و پهلوان خونريز آنها عمرو بن يثربى (97) و عثمان الضبى (98) و بشر بن عمرو الضبى (99) و...، همچنين امام عليه السلام و اصحاب دلير آن حضرت در كشتن شتر عايشه شركت داشت . (100)

19 - پس از آنكه خداوند جمع ناكثين را در هم شكست و قاسطين سر بر آوردند امير مومنان على عليه السلام با اصحاب خود براى رفتن به سوى شام مشورت كرد و عمار از اولين كسانى بود كه به رفتن و جنگيدن با معاويه راى داد. (101)

20 - عمار يكى از محورهاى اصلى جنگ صفين بود. امام عليه السلام او را در اول صفر سال 37 هجرى هنگامى كه فرماندهان را تعيين مى فرمود، فرمانده سواران لشكر (102) و پيادگان كوفه (103) قرار داد.

عمار در جنگ روز جمعه سوم صفر سال 37 ه‍ فرمانده سپاه بود و با سپاه شام كه در آن روز عمرو عاص آن را اداره مى كرد، جنگيد. جنگ شدت يافت تا آنكه تاريكى شب دو سپاه را از هم جدا نمود و پيروزى در اين جنگ با عمار و سپاه اسلام بود (104) در جنگ روز هفتم صفر سال 37 هجرى ، قاريان قرآن همراه عمار و قيس بن سعد و عبدالله بن بديل با سپاه معاويه مى جنگيدند. (105)


19

شهادت او 

عمار در جنگ صفين در ماه صفر سال 37 هجرى به شهادت رسيد و در تعيين دقيق سن او اختلاف است بعضى گفته اند: 90 سال داشت (106) و برخى گفته اند نود و يك ساله (107) بود و ديگران نود و دو (108) نود و سه (109) و نود و چهار (110) هم گفته اند.

به دليل اختلاف و عدم دقت در تعيين سن او هنگام شهادت است كه بسيارى از مورخين گفته اند: او هنگام شهادت نود و چند سال داشت (111) واضح است كه به خاطر شباهت كلمه سبعين و تسعين بوده و آنرا غلط خوانده اند.

اما نحوه شهادتش آنگونه كه نصر بن مزاحم روايت كرده چنين است : هنگامى كه عمار بن ياسر، پرچم عمرو عاص را ديد گفت : بخدا قسم عليه اين پرچم سه بار پيش از اين جنگ ، جنگيده ام و اين بار هم اين پرچم بهتر از دفعات قبل نيست ...سپس آب خواست زيرا بسيار تشنه بود. زنى كه دستهاى بلندى داشت آمد و بخدا قسم نمى دانم ظرف بزرگى در دستهايش ‍ بود يا كوچك اما پر از شير مخلوط با آب بود. هنگام آشاميدن گفت : بهشت زير سر نيزه هاست .. امروز با دوستانم ديدار خواهم كرد.. با محمد صلى الله عليه و آله و گروه او. بخدا قسم اگر آنقدر ما را بزنند كه تا نخلستانهاى هجر واپس رويم شك ندارم كه حق با ماست و آنها بر باطلند..

آنگاه حمله كرد و بشدت مى جنگيد.. اين جون سكونى (112) و ابوالعاديه فزارى (113) با هم به طرف او هجوم بردند. ابوالعاديه ضربه اى با نيزه به او زد و ابن جون با ضربه اى به سرش او را به شهادت رساند. (114)

عمار قبل از شهادتش از امام خود امير مومنان على عليه السلام درباره روزى سوال كرده بود كه پيامبر فرمود: گروهى سركش و منحرف شده از دين خدا تو را مى كشند وقتى كه ديد جنگ شديد و تعداد كشته ها رو به فزونى نهاد از صف خارج گرديد و نزد اميرمومنان آمد و عرض كرد يا اميرالمومنين آيا اين همان روز است ؟

اميرالمومنين فرمود: به صف خود بازگرد و اين موضوع سه بار تكرار شد و بار سوم حضرت فرمود: آرى . عمار به صف خود بازگشت و گفت : امروز با دوستانم ديدار خواهم كرد... با محمد و گروه او. (115) آرى او به شهادت رسيد در حالى كه مطيع امامش بود و در برابر او با دشمنان خدا به جهاد مى پرداخت و از معتقدات پاك خود دفاع مى كرد، پس از آنكه تمام زندگى خود را در رنجهاى بى شمار به خاطر دين و عقيده اش گذراند. در آغاز اسلام با آتش شكنجه اش مى دادند. سپس در روزهاى سوزان حجاز، پدر و مادرش را جلوى چشمانش كشتند. سالهاى سال در جنگها و هجرتها و گرسنگى ها و ناملايمات همه و همه شركت داشت و... در پيرى به شكم و عورتش لگد زدند تا مبتلا به فتق شد و... عاقبت هم به دست دشمنان خدا و رسول خدا و وصى رسول خدا و دشمنان انسانيت و صلح به شهادت رسيد.

خبرى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرموده بود تحقق يافت و آنچه وصى رسول خدا صلى الله عليه و آله يعنى امير مومنان على عليه السلام روز شهادتش به او فرموده بود نيز.. خود عمار هم براى شهيد شدن دعا كرده بود آنجا كه مى گويد:

خدايا شهادت مرا به زودى با كشته شدن در مرگى زيبا كه آنرا دوست دارم برسان در حالى كه پيش مى تازم نه آنكه روى گردان باشم زيرا شهادت بر هر مرگى ترجيح دارد. و دعايش مستجاب شد و به آرزوى خودش درباره آخرت دست يافت و به مدال شهادتى كه مى خواست با مرگى زيبا دست يافت . اما معاويه فرزند هند جگر خوار نتوانست كينه خود را پنهان نگاه دارد و بعد از مدتى كوتاه آنرا آشكار كرد وى پس از شهادت مالك اشتر گفت :


20

على بن ابيطالب دو دست نيرومند داشت يكى از آنها در جنگ صفين قطع شد يعنى عمار ياسر و ديگرى امروز يعنى مالك اشتر (116)

اما اميرمومنان على عليه السلام در حالى كه با بزرگداشت و اجلال در برابر پيكر او ايستاده بود او را به بهترين صورت رثا گفت . امام عليه السلام به سوى جايى كه او در آنجا شهيد شده بود آمد و نشست و سر او را در دامان خود نهاد و اين اشعار را خواند:

الا ايها الموت الذى هو قاصدى

ارحنى فقد افنيت كل خليل

اراك بصيرا بالذين احبهم

كانك تنحو نحوهم بدليل

اى مرگى كه به قصد من آمده اى مرا راحت كن زيرا همه دوستانم را فانى كرده اى . مى بينم كه تو فقط به سوى كسانى مى روى كه دوستشان دارم ، گويا تو به دليل خاصى به سوى آنها مى روى .

سپس امام عليه السلام او را بلند كرد و خاك و خون از صورتش زدود و فرمود:

و ما ظبيه تسبى القلوب بطرفها

اذا التفتت خلنا باجفانها سحرا

باحسن منه كلل السيف وجهه

دما فى سبيل الله حتى قضى صبرا

چه با آهويى هست كه دلها را با گوشه چشمش گرفتار مى كند.

وقتى كه سرش را تكان مى دهد گويى سحر را در چشمهايش به نمايش ‍ مى گذارد. اما زيباتر از آن ، صورتى است كه شمشير، اثرى از خون ، در راه خدا بر آن نهاده و صاحب آن با شكيبائى مرگ را پذيرا گشته است . (117)

سپس فرمود: انالله و انا اليه راجعون ، به راستى اگر كسى از شنيدن قتل عمار احساس مصيبت نكند از اسلام نصيبى ندارد.

سپس فرمود: خداوند رحمت كند بر عمار روزى كه برانگيخته مى شود و خداوند رحمت كند بر عمار روزى كه در آن سوال مى شود. بهشت بر عمار واجب شد نه در يك يا دو يا سه جا. پس بهشت گوارا باد بر او. او كشته شد در حالى كه با حق همراه بود و حق نيز با او همراه بود هر جا كه او مى گشت ، پس قاتل و غارتگر لباس جنگى و دشمنام گويان عمار همه در آتشند (118)

سپس امام عليه السلام بر او نماز گزارد (119) و او را با لباسش دفن كرد و غسلش ‍ نداد (120)


21

ادبيات و شعر عمار 

عمار ياسر، همانند ديگر پروردگار اميرمومنان على عليه السلام به فكر روشن و ايمان راسخ و فداكارى و ايثار و پايدارى بر عقايد راستين و استقامت شگرف در برابر جولان باطل و زخارف دنيوى و آرزوها از ساير مردم متمايز است .

شكنجه هاى فراوان و ناملايماتى كه از طلوع فجر اسلام تا لحظه مرگ ، پى درپى بر روح و جسم اين بزرگ مرد هجوم مى آورد سبب گرديد تا قدرت و قابليت ادبى و اجتماعى و سياسى و جنگى خاصى در وى بروز و ظهور يابد تا آنجا كه گاهى در كسوت شاعرى جنگجو در صحنه هاى نبرد حضور مى يابد و زمانى به صورت سخنورى توانا، محكم و مستدل در برابر مخالفان به انشا خطابه مى پردازد و گاهى به مثابه دانشمندى جامعه شناس ‍ و آگاه به امور زمان و خصوصيات جنگ و صلح و مردى سياستمدار و زيرك كه بزرگترين اثر را در تاريخ عصر خويش مى گذارد، چهره مى نمايد.

به همه اينها بايد نيروى رزمى او را افزود كه در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ بدر و جنگهاى ديگر آشكار شد و در زمان خلافت اميرمومنان على عليه السلام چون آتشفشانى به اوج رسيد. عمار در دوره خلافت امير مومنان ، از اركان مهم و محورهاى اصلى ارتش علوى و در پاره اى موارد، فرمانده آن بوده و نقش خطير و فعال او در آن جنگها و بحران ها براى همه آشكار است . البته آن چيزى كه در اينجا براى ما مهم است ، گشودن دريچه اى به سوى زندگى ادبى و توانائى هايش در عرصه ادب و عمق شاعريت او بر مبناى آنچه از شعر او يافته ايم است . انكار نمى كنيم كه آنچه از شعر او در دست ماست ، اندگ است و اين به جهت آن است كه اشعار او همراه با بسيارى از اشعار اصحاب ديگر و نيز فضائل و مناقب علوى در دوره سياه اموى ، مشمول منع و نهى شديد بنى اميه گرديد و در بوته گمنامى و فراموشى افسرد. براى نمونه نگاه كنيد به شعرى از اين مجاهد مومن كه هنگام امتناع سعد بن ابى و قاص از بيعت با اميرمومنان على عليه السلام سروده و غير از مطلع آن چيزى به ما نرسيده است و باقى ابيات آن در نسخه هاى كتاب (الفتوح ) از بين رفته است . البته همانگونه كه اشاره كرديم اين مشكل فقط مربوط به شعر عمار ياسر نيست بلكه شامل بيشتر شاعران فتوحات اسلامى به ويژه شاعران شيعى از اصحاب اميرمومنان على عليه السلام مى شود.

به هر حال ، آنچه از متون شعرى بدست ما رسيده براى رسيدن به گوشه اى از هدف ما يعنى روشن كردن قدرت ادبى و شاعريت او كافى است . عمار به مناسبت هاى مختلف شعر سروده است . او شعر متعهدى كه در قالب مقاصد بلند اسلامى ريخته شده باشد را دوست مى دارد.

اولين شعرى كه از عمار به ما رسيده ، شعرى است كه گفته شده عمار در آن بلال حبشى و دوستانش را هنگام شكنجه شدن ياد مى كند - صرفنظر از مسئله آزاد سازى آنها توسط ابوبكر...چيزى كه آنرا در جاى خودش در پاورقى قصايد پى خواهيم گرفت .

پس از آن ، شعرى است كه در هنگام ساختن مسجد شريف نبوى در مدينه منوره و در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آنرا سروده است (ما مسلمانيم و مساجد را آباد مى كنيم ). و نيز سروده او كه به اشاره اميرمومنان على عليه السلام به عثمان كنايه مى زند و سروده ديگرش در جنگ احد آنگاه كه فرشتگان را قسم مى دهد تا پيروزى را از جانب خدا بياورند: (اى جبرئيل و اى ميكائيل سوگند شما را كه نگذاريد گروه گمراهان بر ما غلبه يابند).

و همين طور شعر او ادامه مى يابد: در مبارزه با ارتداد پيشگان ... هنگام بيعت قريش با عثمان در توطئه شورا... در جنگ جمل ... در جنگ صفين و در حوادث مهم دوران زندگيش ... حتى مى بينيم كه عمار مشتاقانه براى شهادت و ديدار دوستانش (درست لحظاتى قبل از شهادت ) رجز مى گويد... در نتيجه ما تداوم و تسلسل زيباى شعر را در او از زمان اسلام آوردن تا وقت شهادت به نظاره مى نشينيم .


22

طبيعت غالب بر شعر عمار، رجز است كه عمار به آن ميل شديدى داشته تا حدى كه تاثير روشن و آشكارى بر باقى اشعار او كه داراى وزن هاى خفيف هستند، نهاده است .

در نتيجه ، بيشتر اشعار او متصف به سرعت و لطافت شده است . براى مثال ، بحرهاى سريع ، مشطور السريع ، متقارب ، مجزو، و مجتث را كه همگى داراى وزن هايى با تفعيلات پى درپى و كوتاه و سريع هستند بيشتر بكار مى گيرد و شايد اين نمود، بهترين انعكاس و تصوير از سرعت و چابكى عمار در جنگ باشد زيرا او بر خلاف هاشم مرقال كه تخصصش در پيشروى گروهى سنگين و گرانبار با پرچم بود، تخصص در سبك تاختن و حملات برق آسا داشت . همين سبك پويى و شتاب عمار را در اعمال ديگر او و استوارى شديدش در دين و پذيرش سريع اسلام و عكس العمل انفجار گونه او در برابر اعمال غير مسئولانه عثمان نيز مشاهده مى كنيم . اين همان شتابى است كه معاويه از آن مى هراسيد و هنگامى كه عمار و يارانش براى جنگ ، سوار بر اسبان خود مى شدند از آن بشدت وحشت داشت و مى گفت :

عرب به هلاكت مى رسد اگر شتاب برده سياه آنان را در نوردد (121) اين همان سبك پويى و شتابى است كه روح و كردار و اشعار عمار، با آن رنگ آميزى گرديده است .

اگر ادبا و شرح حال نويسان ، شاعريت عمار و تخصص او در رجز را به تصريح بيان نكرده باشند ضرورى به وى نمى رساند زيرا سالار فصيحان عالم يعنى حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله با رجز او انس داشت و هنگاميكه عمار در حين ساختن مسجد، رجز (ما مسلمانيم و مساجد را آباد مى كنيم ) را مى خواند رسول خدا صلى الله عليه و آله حضور داشت و كلمه (المساجدا) را تكرار مى فرمود.

همچنين گواهى پيشواى بلاغت يعنى حضرت امير مومنان على عليه السلام درباره تخصص او در رجز گويى و اينكه او رجز گوى قدرتمندى است در اين باره كفايت مى كند. اين گواهى مربوط به زمانى است كه عثمان با تفاخر مى گذشت و على عليه السلام و عمار و مسلمين مشغول ساختن مسجد النبى بودند. امام عليه السلام به عمار فرمود: عمار، رجزى درباره اش ‍ بگو و عمار همانطور كه عثمان عبور مى كرد آن رجز را برايش گفت . و دليل ديگر بر شاعريت عمار و علاقه او به شعرا و شعر متعهد، جلسات شعرى است كه عمار سبب تشكيل آنها بود، حتى در ايام جنگ و حتى در جنگ خونين صفين ...

عبدالله بن سلمه مى گويد: در جنگ صفين با عمار بوديم و شاعرى كه معاويه و عمرو عاص را هجو مى كرد هم حضور داشت ... عمار گفت : آن دو پير پليد را هجو كن مرد گفت : آيا در برابر شما كه اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و اهل بدر هستيد مى توان شعر گفت ؟

عمار گفت : وقتى كه مشركان ما را هجو مى كردند به رسول خدا صلى الله عليه و آله شكايت برديم . آن حضرت فرمود: همانگونه كه آنها شما را هجو كرده اند شما هم آنها را هجو كنيد و ما حتى به كنيزان مدينه هم ياد داديم . (122)

از اين روايت به حقايقى چند دست مى يابيم . يكى آنكه : عمار جلسات شعر تشكيل مى داده و شعرا را دوست داشته و شاعران پيرامون او فراهم مى آمدند و شايد از كسانى بوده كه شعر شاعران را نقد مى كرده است (شاعران از او داورى مى خواسته اند). ديگر آنكه : او به شعر متعهد گرايش ‍ داشته و آنرا دوست داشته و ارج مى نهاده است اين مسئله از خلال گفته او (آن دو پير پليد را هجو كن ) استنباط مى شود.


23

سوم آنكه : او از كسانى بود كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله شعر مى سروده و آنرا بكار مى برده و از زمره كسانى بوده كه به كنيزان هجو گويى راجع به دشمن را ياد مى داده است .

اما انصاف آن است كه بگوييم : عمار شاعرى حرفه اى به معنى امروزى نبود بلكه يك شاعر اسلامى شيعى محمدى علوى بود. شعر مى سرود تا از اعتقادات بر حق خويش دفاع كرده و دشمنان حق و دين را طرد و دفع كند.

با نگاهى گذرا به شعر عمار مى بينيم كه داراى خصايص و امتيازات ويژه شعرى از لحاظ معانى و الفاظ و تركيب جمله ها و وزن است .

روشن ترين خصوصيت و ويژگى در شعر عمار، امتياز آن در روانى الفاظ و خالى بودن آن از الفاظ غريب و حشو و زوايد است . چنانكه در تمام اشعار او حتى يك كلمه ناماءنوس و غريب و يك تركيب مشكل هم نيست و مى توان حكم قطعى داد كه شعر او در ميان اشعار دوره خودش از اين نظر كاملا مشخص است . در توضيح اين مطلب بايد گفت بالبداهه رجز گفتن شخص در ميادين نبرد، با تاكيد بر اينكه معانى خاصى را اراده مى كند، شاعر را وا مى دارد تا الفاظ غريبه و تركيب هاى نامانوس را بكار گيرد و زبان هيچ شاعر و رجز گويى از اين مسئله مصون نيست ولى عمار به خاطر لطافت طبعش با همان روحى كه انعكاس دهنده طبيعت نفسانى و شخصيت اوست شعر مى سرود. لذا مى بينيم كه همان هنگام كه سريع و خشم آلود مى جوشد، سرشار از رقتى درونى و پايبندى به ايمانى است كه او را از عكس العمل بالبداهه دور مى سازد.

براى مثال گفتگويى را كه بين او و عمرو عاص صورت گرفته ملاحظه كنيد، گفتگويى كه به شكست عمرو عاص و سوار شدن عمار و يارانش براى جنگ انجاميد آنجا مى گويد:

خداوند راست گفت و راستگويى برازنده اوست ، پروردگارم والا و بلند مرتبه است .

در ادامه اين شعر به وصف حال شهيدان در جهان آخرت مى پردازد.

آنان در بهشت ها نزد پروردگارشان هستند و از شراب ناب معطر و آب شيرين خوشگوار مى نوشند.

و از شراب نيكان كه با مشك آميخته و نيز از جامى كه محتواى آن طعم زنجبيل دارد.

در مثالى ديگر كلام خشمگين او را به سعد بن ابى وقاص كه با امير مومنان على عليه السلام بيعت نكرده بود مى آوريم :

سعد با امام (اميرمومنان على عليه السلام ) سخن گفت و به راستى سعد در كلام خود پيوسته ستم پيشه است

يا در مثال آخر سخن دشمن ستيز او را با شاميان بنگريد.

ديروز با شما به خاطر تنزيل قرآن جنگيديم ، و امروز به خاطر تاويل آن با شما مى ستيزيم ، با ضربه هايى كه سر را از جاى خويش دور مى كند.

به اين شعرها كه آتشفشان نفس عمار به هنگام خشم آنرا بيرون ريخته نگاه كنيد آنها را با وزن و آرام مى يابيد، حال آنكه خشمى انقلابى را در عين سنگينى و متانت دليل همراه دارد و با الفاظى شيرين و تركيباتى سهل سروده شده است . اين هماهنگى و تركيب دوگانه در شعر عمار كه بين خشم شعله ور و سرودن با آرامش را جمع كرده ، كمياب و فقط در آثار بعضى از شاعران بچشم مى خورد. و از نكاتى كه به شعر او زيبائى فراوانى مى دهد، استعمال كلمات داراى مقاطع منسجم و هماهنگ و نيز حروف نرم و كشيده الف دار است كه طبيعت روان او به اين نص ادبى اضافه مى كند مثلا كلمات (لا يستوى )، (المساجد)، (راكعا ساجدا)، (تراه )، (عاندا معاندا)، (الغبار)، (حائدا) را بكار برده است . حرف (يا) كشيده و (ها) اشباع شده با الف هايى كه بطور متوالى و منسجم تكرار مى شوند همراه با الف تاسيس قافيه چون فراهم مى آيند، موسيقى زيبا و روان و لذتبخش را به وجود مى آورد.


24

نمونه آنچه بيان كرديم را در قصيده (رى عجل شهاده لى ) مى توان ديد. زيرا عمار، حرف (روى ) اين رجز را (لا) قرار داده و استعمال كلمات (جليلا)، (تفصيلا)، (سلسبيلا)، (زنجبيلا)، همراه با به كارگيرى الفاظ (الله )، (تعالى )، (ربى )، (لى )، (الذى )، (فى )، (شراب )، (الابرار)، (خالطه ) با طول كشيدگى و انسجام الفها و ياها باعث گرديده تا اين قطعه شعرى داراى نغمه اى يكدست شود آنگونه كه گوش ها از شنيدن آن هيچ ناسازگارى و نفرتى احساس نمى كنند.

يكى از ويژگى هاى معنوى شعر عمار اين است كه داراى معانى اسلامى حقيقى است بدون طمع و چشمداشت به جاه و رياست و مال و منال دنيوى . او هر جا كه از آخرت صحبت مى كند جز به ثواب اخروى نمى انديشد مانند آنجا كه از شراب بهشتى ياد مى كند:

من شراب الابرار خالطه المس‍...ك و كاسا مزاجها زنجبيلا.

يا هنگام جنگ با قاسطين كه ضربه هاى شمشير در آن جنگ آنقدر شديد است كه عاشق را از ياد و فكر معشوق باز مى دارد، او از هدف والايش در جنگ باز نمى ماند و ادامه مى دهد:

او يرجع الحق الى سبيله

يا رب انى مومن بقليه

مى جنگيم تا آنكه حق به مسير خود باز گردد، پروردگارا من جايگاه حق را مى شناسم و به آن ايمان دارم .

او براى احقاق حق ، مى جنگد يا دفاع مى كند، زيرا به قول حق ايمان دارد و اين همان چيزى است كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و وصى او اميرمومنان على عليه السلام آموخته است .

كاملا روشن است كه اهدافى كه در شعر او مطرح است همان اهدافى است كه اخلاص پيشگان براى آن جان فدا مى كنند.

از زيباترين مظاهر شعر عمار، سروده هاى او براى افتخارات ، بزرگوارى ها، فضايل و حقانيت اميرمومنان على عليه السلام است و اينكه راه آن حضرت راه مستقيم است آنجا كه مى گويد:

نحن ضربناكم على تنزيله

فاليوم نضربكم على تاويله

اشاره اى است به حديث نبوى صلى الله عليه و آله كه مى فرمايد:

على بن ابيطالب برادر و وصى من است و پس از من براى تاويل قرآن خواهد جنگيد همانگونه كه من براى تنزيل آن جنگيده ام .

در شعر عمار، ايمان محض با ولايت امير مومنان على عليه السلام تبلور مى يابد و رخ مى نمايد. زيرا در نگاه او دين على دقيقا دين محمد و همان دين اسلام است لذا مى سرايد:

لا تبرح العرصه يابن اليثربى

اثبت اقاتلك على دين على

اى پسر يثربى مگريز و صحنه آوردگاه را ترك مكن ، بمان تا با تو بخاطر دين على عليه السلام بجنگم . و سينه اش عليه طلحه و زبير - پيمان شكنان بيعت امام عليه السلام به خروش مى آيد و در حالى كه از محبت و ولايت امير مومنان موج مى زند مى گويد:

طلحه فيها و الزبير غادر

و الحق فى كف على ظاهر

در سپاه جمل ، زبير و طلحه حيله گر هستند. در حالى كه حق در دست على عليه السلام آشكار است .

و هنوز از مبارزه با ناكثين نياسوده - هر چند هيچگاه آسايش از دست دشمنان خدا وجود ندارد - كه زين بر گرده اسبان جنگى مى نهد و به جنگ با قاسطين معاويه و عمرو عاص روى مى آورد و پيشاپيش كاروان علوى ياران حضرت را به جهاد بر مى انگيزد جهادى چون جهاد در برابر لشكر احزاب و اينگونه مى سرايد:

سيروا الى الاحزاب اعدا النبى

سيروا فخير الناس اتباع على

به سوى احزاب كه دشمنان پيامبرند بسيج شويد. بسيج شويد و بدانيد بهترين مردم ، پيرامون على بن ابيطالب هستند. در مصرع اول اشاره دارد به كلام اميرمومنان كه فرمود: بسيج شويد و حركت كنيد براى پيكار با بازمانده لشكر احزاب و مصرع دوم اشاره دارد به كلام رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود: على و شيعه او روز رستخيز رستگاراننده . زبان عمار به اين كلمات مترنم است و سينه اش تنها با اين عقيده راستين و محبت آشكار نسبت به امير مومنان على عليه السلام همان خليفه بر حق رسول خدا صلى الله عليه و آله همان قهرمان انسانيت ، همان مشعل جاودان عدالت ، احساس آسودگى و گشايش مى كند. در يكى از حملات مرگبارش در صفين مى سرايد:


25

لا افتا الدهر احامى من على

صهر الرسول ذى الامانات الوفى

پيوسته در طول روزگار از على عليه السلام حمايت خواهم كرد. او كه داماد رسول خدا صلى الله عليه و آله و ادا كننده امانات آن حضرت است . از مفردات زيباى ديگرى كه شعر عمار به آن زينت يافته ، عبارتى است كه در آن به خود و پدرش در چهار چوب موازين اسلامى اظهار فخر مى كند، بى آنكه اين فخر مشوب به شائبه فخر فروشى از نوع فخر جاهلى به عشيره ، بزرگى قدرت ، تعداد يا وسايل زندگى باشد.

شايد غربت او و دورى اش از قبيله و نيز زندگى اش كه سراسر زير ستم سپرى شده در تقويت اين موضع گيرى خالص اسلامى تاثير داشته است .

عمار عمرو عاص را هجو مى كرد و عمرو عاص با مكر و زيركى خاص ‍ خود، او را با اين عبارت كه (اى ابويقظان چرا مرا هجو مى كنى در حالى كه من تو را هجو نمى كنم ) بر مى انگيخت . عمار گفت : تو با چه چيزى مى توانى مرا هجو كنى ؟ آيا مى توانى بگويى كه حتى يك روز خدا و رسولش را نافرمانى كرده ام ؟

و عمرو عاص حيله گر پاسخ داد: غير از اينها خيلى چيزهاى ديگر براى هجو گويى هست اشاره به اينكه طبق رسم جاهلى ، افراد فقط به حسب و نسب و عشيره ، بزرگند نه به ارزشهاى انسانى ...

عمار گفت : بزرگوار كسى است كه خدا او را بزرگ گردانيده ، من خوار بودم و خدا به من رفعت و بلندى مرتبه داد، گرفتار بودم و خدا مرا رهانيد، ضعيف بودم و خدا مرا قوى گردانيد، فقير بودم و خدا مرا غنى ساخت در راستاى همين نگرش و بينش است كه با فخر مى سرايد:

انى لعمار و شيخى ياسر

صاح كلانا مومن مهاجر

من عمار هستم و پدر بزرگوارم ياسر است . بدان اى دوست ، من و پدرم هر دو مومن و مهاجريم . و نيز:

نحن و بيت الله اولى بالنبى ، به خانه خدا قسم كه ما از شما به پيامبر صلى الله عليه و آله سزاوارتريم . و نيز:

انا ابواليقظان شيخى ياسر

من معشر آباوهم اخاير

من ابواليقظان هستم و پدر بزرگوارم ياسر است . ما از گروهى هستيم كه پدرانشان همه برگزيدگانند. لب به ستايش خود و پدرش مى گشايد و به خاطر ايمان و هجرت و برگزيدگى و نزديكى به پيامبر صلى الله عليه و آله ، خود و پدرش را مدح مى كند. و درست به همين روش به هجو دشمنان خدا و رسول صلى الله عليه و آله و وصى او عليه السلام مى پردازد. مثلا سعد بن ابى وقاص را كه با على عليه السلام بيعت نكرده به صفت (ظلوم ) وصف مى كند:

قال سعد لذا الامام و سعد

فى الذى قال حقيق ظلوم

سعد بن ابى وقاص با اميرمومنان سخن گفت . و به راستى سعد در كلام خود پيوسته ستم پيشه است . و طلحه و زبير را به سبب حيله گرى و پيمان شكنى شان هجو مى كند اما چيزى بر آن نمى افزايد لكن ياران معاويه را به خاطر آنكه احزاب و دشمنان رسول خدا صلى الله عليه و آله هستند هجو مى كند و آنها را با صفت ستمگر وصف مى كند:

ينصرنا رب السماوات العلى يمنحنا النصر على من يبتغى ظلما علينا جاهدا ما ياتلى پروردگار بلند مرتبه آسمانها ما را يارى مى كند. و پيروزى بر خصم طغيانگر كه ستم بر ما روا مى دارد را به ما ارزانى مى دارد. همان خصمى كه پيوسته با ما در جنگ است .

بيشتر اشعار او چنين است و اما گاهى هم فرصت كوتاهى يافته و شعر خود را تصحيح نموده و از روى حكمت سخن گفته و قطعه اى زيبا از شعرهاى زيباى حكمى به وجود آورده مانند:


26

توخ من الطرق اوساطها

و عد عن الجانب المشتبه

و سمعك من عن سماع القبيح

كصون اللسان عن النطق به

فانك عند سماع القبيح

شريك لقائله فانتبه

همواره راه ميانه را انتخاب كن و از راههاى شبهه ناك بپرهيز. گوش خود را از شنيدن كلام بد باز دار همانگونه كه زبان را از سخن بد باز مى دارى . زيرا هنگام شنيدن كلام قبيح ، تو با گوينده آن شريك جرم هستى پس هشيار باش .

در همين راستا، يك نقطه مشترك بين معانى اشعار اين سه شاعر كه اشعار آنها را جمع و تحقيق كرده ايم مى يابيم يعنى در اشعار مالك اشتر و قيس بن سعد و عمار ياسر... و آن درخواست شهادت و آرزوى مرگ در راه خداست .

ولى اين ويژگى را نه در اشعار شعراى معاويه و نه در شعرايى كه از هر دو سپاه كناره گرفتند نمى يابيم . آمادگى براى مرگ در راه خدا را در بهترين شكل در عمار و دوستانش مى بينيم و آن انگيزه و مفهومى است در مقابل انگيزه و مفاهيم جاهلى از قبيل تكبر، ترس از ننگ ، مبارزه طلبى ، انتقام و غيره ... در اين باره بهتر است به شعر مالك اشتر نگاهى بيندازيم كه مى گويد

يا رب جنبنى سبيل الفجره و لا تخيبنى ثواب البرره و اجعل وفاتى باكف الكفره بار خدايا مرا از راه تبهكاران دور دار و از پاداش ‍ نيكوكاران محروم مفرما و مرگ مرا شهادت به دست كافران قرار ده و از زبان قيس بن سعد مى شنويم :

يا رب انت لقنى الشهاده شهاده تتبعها سعاده پروردگارا مرا به شهادت نايل فرما شهادتى كه پس از آن به سعادت فايز گردم .

و آنگاه به نواى عمار گوش مى سپارم كه مى گويد:

رب عجل شهاده لى بقتل

فى الذى قد احب قتلا جميلا

مقبلا غير مدبر ان للقتل

على كل ميته تفضيلا

پروردگارا شهادت مرا به وسيله كشته شدن هر چه زودتر برايم برسان در زمره شهيدانى كه مرگ زيبا در راه تو را دوست دارند.

شهيد شوم در حال پيشروى و بدون فرار از جنگ به راستى كشته شدن (در راه خدا) بر هر نوع مرگى رجحان دارد بعد از اين بررسى سريع پيرامون شعر عمار بايد بيفزاييم كه : در شعرا و ويژگيهاى فراوان فنى ، لغوى ، ادبى ، عروضى وجود دارد و گنجينه سرشارى است كه در درون خود علاوه بر موارد فوق ، دانش عميق و ابعاد عقيدتى و تعهد دينى دارد و تفصيل و ظرايف همه اينها را مى توان در اثناى قرائت شعر او يافت .

اين پرتو رنگينى است كه بر كليه آثار ادبى و اشعار اصحاب اميرمومنان على عليه السلام سايه انداخته است .. شاعرانى كه نفس هاى خويش را به عطر ولايت على مشكبار نموده اند و روشن ترين صفحات ادب و تاريخ را نگاشته اند... اما عمار در ميان آنان به نو آورى در خلال رجزهاى زيبايى كه شيرينى و لطافت و متانت از آنها مى جوشد، ممتاز است ..بنابراين شگفت آور و گزاف نيست اگر بگوييم كه عمار ياسر، سالار شعر رجز علوى است .


27

عمار ياسر و سخنرانى 

عمار سيمرغ بلند پرواز آسمان خطابه است و سرآمدن اقران خويش ... ميراث گرانقدر اسلامى را خطبه ها و كلمات و استدلالهاى او، پيشكشى ارزشمند است و چنانچه همه آنها را گرد آوريم خود كتابى مستقل مى گردد كه چشمه هاى بلاغت در آن جارى است و فصيح ترين عبارتها و گنجينه هاى انديشه و اعتقاد در آن متجلى مى باشد.

فراهم آمدن شعر و خطابه در عمار، بهترين دليل بر علو منزلت ادبى و درخشش او در عرصه قلم علاوه بر درخشش او در عرصه هاى سياست و مديريت و پيكار است .

در اينجا نمونه هايى از خطبه هاى او را مى آوريم :

در سخنانى به ابوبكر هنگامى كه بدون استحقاق ، رداى خلافت بر دوش ‍ افكنده و به ظلم بر منبر رسول خدا نشسته بود، مى گويد: اى ابوبكر، حقى كه خداوند عزوجل آن را براى ديگرى قرار داده ، به خود اختصاص نده و اولين كسى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيت او نافرمانى كرده ، مباش ، حق را به اهل آن بازگردان تا پشتت سبك شده و بار گناهت كاسته گردد و هنگام ملاقات با رسول خدا صلى الله عليه و آله آن حضرت از تو راضى باشد. عاقبت به سوى خداى رحمان مى روى و او كارهايت را محاسبه كرده و درباره اعمالت از تو خواهد پرسيد. (123)

و در توطئه ظالمانه شورا، به دفاع از اميرمومنان على عليه السلام و حق غصب شده او بر مى خيزد و در خطبه اى درخشان به مردم مى گويد:

مسلمانان ، پيش از اين بوديم اما به خاطر كمى تعدادمان و خوارى و ذلت مان نمى توانستيم حرف بزنيم . آنگاه خداوند ما را به دين خود عزيز گردانيد و به وجود رسولش ما را گرامى داشت پس سپاس خداى را كه پروردگار عالميان است .

اى گروه قريش ، تا كى خلافت را از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله دور مى كنيد؟ و آن را از اينجا به آنجا تحويل مى دهيد؟ من ايمن نيستم كه خداوند آن را از شما سلب نكند و در ميان قومى ديگر قرار ندهد همانگونه كه شما آن را از اهلش دور كرده و در اختيار ديگرى قرار داديد. (124) آيا مى توانيم تصور كنيم كه كسى انديشه وسيع سياسى بيشترى از اين داشته باشد؟ عمار كسى است كه آينده امت اسلامى و همان نتيجه اى كه از تضييع خلافت و غصب آن حاصل مى شد را پيش بينى مى كرد... چيزى كه دقيقا در عمل پيش آمد و خلافت ، توپى شد در دست بچه هاى بنى اميه . آن هنگام كه اميرمومنان على عليه السلام او را با امام حسن مجتبى عليه السلام به سوى كوفيان فرستاد تا آنان را براى جهاد برانگيزد، عمار بر فراز منبر رفت و پس از حمد خداوند و درود فراوان بر رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت : همانا اميرمومنان على بن ابيطالب كه خداوند او را حفظ فرمايد و به پيروزى بزرگ عزت دهد و امر او را استحكام بخشيده و اصلاح فرمايد. من و پسرش را به سوى شما فرستاده تا شما را به سوى خود دعوت كند پس ‍ بسيج شويد براى پيوستن به او و از خداوند تبارك و تعالى پروا كنيد، بخدا سوگند اگر در روى زمين بشرى را مى شناختم كه داناتر از امير مومنان به كتاب خدا و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله باشد هرگز شما را به سوى او نمى خواندم و به وفادارى تا مرگ با او بيعت نمى كردم .

اى اهل كوفه ، خدا را خدا را درباره جهاد در نظر داشته باشيد. به خدا قسم اگر كارها به دست كسى غير امير مومنان بيفتد قطعا به بلاى بزرگ گرفتار خواهيد شد و خداوند مى داند كه من خير خواه شما هستم و شما را به آنچه خود يقين دارم دعوت مى كنم (و قصد ندارم بر خلاف آنچه شما را از آن نهى كرده ام رفتار كنم به قدر توانايى خواسته اى جز اصلاح ندارم و موفقيت من جز به دست خدا نيست به او توكل مى كنم و به سوى او بازگشت و توبه مى نمايم ) از خداوند براى خود و شما مغفرت مى جويم . (125)


28

و در جنگ صفين ، خطبه اى دارد كه شامل تعبيرهاى زيبا و تحليلهاى دقيق است و در آن مردم را به پايبندى راه درست مى خواند:

بندگان خدا، همراه من حركت كنيد. به سوى قومى كه به گمان خود خونخواه كسى هستند كه به نفس خود ظلم كرده و به غير آنچه در كتاب خدا آمده بر بندگان خدا حكم رانده است . صالحان مخالف ستم او را كشتند ؛ همانان كه به احسان امر مى كنند. آن وقت كسانى كه اهميت نمى دهند اين دين از بين برود به شرط آنكه دنيايشان سالم بماند، گفتند: (چرا او را كشتيد؟). گفتيم : (به خاطر بدعت هايش ). گفتند: (هيچ بدعتى نياورده بود). اين را براى خاطر آن گفتند كه عثمان ، دنيا را برايشان فراهم آورده بود. اينك آنان مى خورند و مى چرند و اهميتى نمى دهند كه حتى كوهها فرو ريزند بخدا سوگند گمان نمى كنم كه خونخواه عثمان باشند زيرا آنان به خوبى مى دانند كه عثمان ظالم بود اما اين قوم مزه دنيا را چشيدند و آن را بر آخرت ترجيح دادند و آرزو دارند كه همينطور ادامه يابد و فهميده اند كه اگر صاحب حق (امير مومنان ) بر امور چيره شود بين آنها و آنچه مى خورند و مى چرند جدايى خواهد افكند. بدانيد اين گروه باطل هيچ سابقه اى در اسلام ندارند تا مستحق حكومت و ولايت باشند. آنها پيروان خود را با جمله (امام ما مظلوم كشته شد) فريفتند تا بتوانند جبار و پادشاه شوند. آن فريب همان است كه به واسطه آن به اين چيزى كه مى بينيد رسيده اند و اگر خدعه و فريب شان نبود حتى دو نفر هم با آنان بيعت نمى كرد. خدايا اگر پيروزى را نصيب ما گردانى قبلا هم ما را پيروز كرده اى و اگر حكومت رابه دست آنان خواهى داد، به جهت بدى ها و بدعت هايى كه براى بندگانت پديد مى آورند عذاب دردناك براى ايشان ذخيره فرما. (126)

اين شعر عمار و نمونهاى از خطابه او و آن جايگاه اخلاص و جهاد اوست .

ويژگى هايى طبيعى يا اكتسابى كه او را به عنوان شخصيتى كامل ساخته است و نمونه اى بارز از شاگردى باهوش كه گام جاى گامهاى استاد وامامش ‍ (امير مومنان ) مى گذارد و زيباترين مصداق براى پيمودن تدريجى مدارج كمال است .


29

روش تحقيق 

پس از آنكه آنچه از شعر عمار ياسر موجود بود، فراهم آورديم ؛ آنها را تحقيق كرده و هر چه را ضرورى مى نمود، شرح داديم . هر چند تعداد اشعار باقى مانده او از گزند حوادث روزگار اندك است لكن آن را در سلسله آثار ادبى اصحاب امير مومنان على عليه السلام عرضه مى كنيم .

در تحقيق اشعار، روش زيرا بكار گرفته ام :

1 - اشعار را بر حسب حروف قافيه ، ترتيب الفبايى داده ام و به ترتيب ابتدا ضمه بعد فتحه بعد كسره و بعد سكون و آنچه ملحق به آنها مى گردد را آورده ام .

2 - وزن هر قصيده يا قطعه يا بيت را بيان كرده ام .

3 - اشعار را به گونه اى كه وجه صحيح آن آشكار و التباس از آن برطرف گردد ضبط نموده ام

4 - مفرداتى كه شرح آنها را ضرورى مى ديدم به شكل مختصر شرح داده ام و اگر احتياج بود شاهد مثال هم براى آن آورده ام و در اين رابطه تكيه بر مصادر موثق و معاجم معتبر كه در جاى خود به آنها اشاره كردم ، نموده ام .

5 - براى هر قصيده يا قطعه يا بيت شماره اى ويژه و براى هر بيت شماره مسلسل قرار داده ام كه در پاورقى هنگام شرح يا مقابله يا روايت به آنها اشاره شود.

6 - به اشعارى كه در نسبت آنها به عمار اختلاف بود هنگام تخريج شعر، اشاره كرده ام .

7 - متن چاپ شده ، با حروف درشت ، ويژه خود شعر است و آنچه در پاورقى با حروف نازك آمده مربوط به تخريج شعر يا شرح يا مقابله آنست .

8 - آنچه بعنوان متن اصلى شعر، ثبت شده ، ضرورتا بمعنى وجه صحيحتر نيست بلكه پاره اى از اوقات بعضى از وجوه ديگر ترجيح دارد، لكن آن را به جهت مصدرى متقدم تر يا موثق تر و يا به سبب آنكه از بقيه منابع ، ابيات بيشترى را ذكر كرده است ، ثبت كرده ام .

9 - براى تخريج اشعار در درجه اول بر كتابهاى تاريخى و مناقب و نسخه هاى خطى و براى توثيق آنها به تعداد زيادى از لغتنامه ها و كتب ادبى و معاجم تكيه داشته ام اولين ماخذى كه در پاورقى ذكر شده همان ماخذى است كه شعر از آنجا اخذ شده است .

10 - اختلاف روايت درباره هر بيت را يادآور شده ام و به شماره صفحات ، دوباره اشاره نكرده ام زيرا در هنگام تخريج شعر آنها را آورده ام مگر آنكه روايت شعر در بيش از يك جا در همان ماخذ آمده و اختلاف هم داشته باشد كه در اينصورت صفحات تخريج تكرار شده است .

11 - پس از عنوان هر شعر يك ستاره گذاشته ام كه در پاورقى هم براى تخريج آن را آورده ام و همچنين در پاورقى دو ستاره ، نشانه اى براى ذكر مناسبتى است كه شعر به آن جهت سروده شده است .

12 - عناوين اشعار كه بين دو قلاب آمده از خود ماست .

13 - اگر اختلافى در مناسبت اشعار وجود داشت ذكر كرده ام و مناسبتها را در درجه اول از همان ماخذى كه براى تخريج شعر استفاده كرده ام استخراج نموده ام و گاهى مناسبت شعر را از ماخذ ديگر آورده ام زيرا توضيح بيشتر يا اختلاف روايتى در آن يافته ام .

اينك اينست حاصل تلاش ما... و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمين از خداوند عزوجل مى خواهيم كه ما را در تهيه و تكميل شعر و آثار ادبى ساير اصحاب اميرالمومنين على عليه السلام موفق بدارد.

قيس عطار


30

شعر عمار ياسر 

(1) دين على  

(بحر رجز)

دين على عليه السلام  

1 - مگريز و صحنه آوردگاه را ترك مكن اى فرزند يثربى

2 - بمان تا با تو به خاطر دين على عليه السلام بجنگم

3 - به خانه خدا سوگند كه ما از شما به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديكتر و سزاوارتريم .

توضيح :

تمام رجز در كتاب (الجمل ) ص 346 آمده است . بيت اول و دوم آن در كتاب (مناقب آل ابى طالب ) ج 3، ص 156 و به نقل از آن در بحار الانوار ج 32، ص 176 آمده است .

بيت 2: در كتاب (مناقب ابن شهر آشوب ) و (بحار الانوار) آمده است : (اثبت اقاتلك )

عمرو بن يثربى كه از شيطان صفتان سپاه جمل بود بيرون تاخت (وى سه نفر از اصحاب اميرمومنان عليه السلام بنام هاى علبا بن هيثم و هند بن مرادى و زيد بن صوحان عبدى را شهيد كرد) و سپس با فخر شروع به رجز خوانى كرد و مى گفت (اگر مرا نمى شناسيد من ابن يثربى هستم ) مالك اشتر براى مبارزه با وى بيرون آمد و ضربه اى به صورت او زد كه از اسب افتاد. ياران عمرو يثربى او را نجات دادند...زمانى ديگر عمار ياسر به جنگ او رفت در حالى كه مى گفت (مگريز و صحنه آوردگاه را ترك مكن ) سپس ‍ ضربه اى به او زد كه كشته شد و از اسب افتاد.

شرح :

بيت 1: العرصه : ميدان و هر زمينى كه در آن ساختمان نباشد و در اينجا مراد ميدان نبرد است . (لسان العرب ج 7، ص 52 - 53)

عمرو بن يثربى بن بشر... بن ضبه الضبى دلاور بنى ضبه و كسى است كه عثمان او را مدتى براى قضاوت بصره منصوب كرده بود. عمار بن ياسر در صفين او را كشت (الاصابه ج 3 ص 119)

بيت 2: (حتى ) از حروف جازمه نيست و در اينجا شايد بصورت شاذ آمده است و شايد سكون لام در (اقا تلك به سبب ضرورت شعر باشد در روايه ديگر كه مى گويد (اثبت اقا تلك ) اين مشكل نحوى وجود ندارد.

در رجز كلمه (على ) با (بنى ) قافيه شده است كه به جهت نزديكى مخرج (با) با (لام ) است و عموم عرب متوجه عيبى در آن نمى شوند و اخفش ، نحوى بزرگ مى گويد نام اين عيب (اكفا) است و در كلام عرب از اين نوع آنقدر آمده كه بيرون از شمارش است و من (باء) با (لام ) و (ميم ) با (راء) در قصايد فراوان شنيده ام (القوافى للاخفش ص 43 - 46).

(2) القى الاحبه  

(بحر مجتث)

ديدار 

1 - امروز با دوستانم ديدار خواهم كرد، با محمد صلى الله عليه و آله و حزب او.

توضيح :

اين بيت در كتاب صفين ص 341 و 342 و به نقل از آن در كتابهاى شرح نهج البلاغه ج 8، ص 24 - 25 و اعيان الشيعه ج 8، ص 374 و الدرجات الرفيعه ص 279 و بحارالانوار ج 33 ص 32 آمده است . همچنين در تاريخ ابن اثير ج 3، ص 39 و به نقل از آن در اعيان الشيعه ج 8، ص 374 و در الدرجات الرفيعه ص 278 آمده است . همچنين در تاريخ ابن اثير ج 3، ص ‍ 310 از حبه العرنى نقل شده و به نقل از آن در الدرجات الرفيعه ص 279 آمده است . همچنين در تاريخ طبرى ج 6، ص 22 و الاستيعاب ج 3، ص ‍ 1138 - 1139 از ابى عبدالرحمن سلمى و از آن دو در اعيان الشيعه ج 8، ص 374 آمده است .

همچنين در رجال كشى ج 1، ص 126 و به نقل از آن در بحار ج 33، ص 10 آمده است . همچنين در كشف الغمه ج 1، ص 259 و به نقل از آن در بحار ج 33، ص 14 آمده است . همچنين در اختصاص مفيد ص 13 و به نقل از آن در بحار ج 33، ص 20 آمده است .


31

همچنين در روضه الواعظين ص 286 و به نقل از آن در بحار ج 22، ص ‍ 342 آمده است . همچنين به نقل از الاستيعاب در بحار ج 10، ص 104 آمده است . همچنين در الامامه و السياسه ج 1، ص 146 و انساب الاشراف ج 1، ص 195 و تذكره الخواص ص 92 و اسدالغابه ج 4، ص 46 و المعجم الاوسط ج 7، ص 342 حديث شماره 6467 و مجمع الزوائد ج 9، ص ‍ 298 و مستدرك حاكم نيشابورى ج 3، ص 445 و صفه الصفوه ج 1، ص ‍ 446 و مناقب الامام اميرالمومنين ج 2، ص 352 و طبقات ابن سعد ج 3، ص 258 و البدايه و النهايه ج 7، ص 298 و 299 و كوثر المعانى الدرارى فى كشف خبايا صحيح البخارى ج 2، ص 99و حليه الاوليا ج 1 ص 142 و تاريخ دمشق ج 43، ص 464 و 465 و 470 و طبقات ابن سعد ج 3، ص ‍ 257 آمده است .

همچنين مصرع اول در كتابهاى الاستيعاب ج 3، ص 1139 از عبدالله بن سلمه و به نقل از او در شرح نهج البلاغه ج 10، ص 106 و الدرجات الرفيعه ص 279 و بحار الانوار ج 10 ص 106 آمده است .

نيز در الوافى بالوفيات ج 22، ص 377 بدون ذكر سند آمده است .

روايت ديگرى از اين شعر كه بصورت (غدا نلقى الاحبه محمدا و حزبه ) آمده منسوب است به اشعرى ها هنگامى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شدند (طبقات ابن سعد ج 4، ص 106 و مسند احمد بن حنبل احاديث رقم 1158 و 12855 و 12122 و 14407 و 13299). وزن شعر بنابر روايات فوق مجزو هزج مصرع است (الخليل معجم فى علم العروض ) ص 147.

بيت 1: در تاريخ دمشق ج 43، ص 465 و طبقات ابن سعد ج 3، ص 257 آمده : (ذااليوم )

عمار چون چشمش به پرچم عمرو عاص افتاد گفت : بخدا قسم پيش از اين عليه اين پرچم سه بار جنگيده ام و اين بار هم آنها بهتر از دفعات قبل نيستند... آنگاه آب طلبيد زير بسيار سرشار از شير بود. عمار در حال نوشيدن گفت : (بهشت در سايه سر نيزه هاست ... امروز ديدار خواهم كرد الخ ). گفته عمار در تاريخ دمشق ج 43، ص 469 چنين آمده است :

الجنه الجنه

تحت الاسنه

اليوم القى الاحبه

محمدا و حزبه

و در تاريخ دمشق ج 43، ص 465 و طبقات ابن سعد ج 3، ص 258 آمده : اليوم القى الاحبه اليوم القى محمدا و حزبه

و در كتاب فتوح ج 2، ص 156 آمده : اليوم لقا الاحبه ، محمدا و حزبه . و در كتاب مروج الذهب ج 2، ص 391 آمده : اليوم القى الاحبه ، تحت الاسنه

(3) لناخذن الثار  

(بحر سريع)

خونخواهى 

1 - اى ديده ، جوى اشك روان كن ، و آنگاه بر فقدان محبوب ، زارى نما،

2 - و فرياد كن مرگ پهلوانى را، كه كشته بر خاك بيابان غربت افتاده است ،

3 - بر سليمان گريه كن و از سرشك نايست ، به خدا قسم امر او عجيب است

4 - همو كه چون تيغ آبگون را از زندان غلاف مى رهانيد، به جمعيت دشمنان نمى انديشيد

5 - همو كه دشمنان از سطوت او مى پرهيختند، هر چند افزونتر از ريگهاى بيابان بودند

6 - اى كبوتر درخت (ايك ) نوحه كن بر جوانمردى كه چون شاخه نو رسته بود

7 - و خالد را از آنچه اتفاق افتاد با خبر كن شايد او هم چون تو با اشك روان بگريد.

8 - آنگاه مقداد را خبر كن كه فرزندش عبدالله ، برهنه بر خاك افتاده است ،

9 - بلكه بر همه خوبان پس از ايشان بگرى ، و بر همه پهلوانانى كه به بزرگى دست مى يافتند.


32

10 - بطليوس و سربازانش آن فرزندان صليب پرستان هرگز خير نيابند

11 - روز جنگ ، لشگرى براى ما كمين گذاشتند، كه افراد آن چون سگان بودند.

12 - سوگند به حق آن كسى كه ما را پيروزى و فتحى نزديك در هر سرزمينى عطا كرده است

13 - آشكارا از جماعت ايشان خون هاى خود را خواهيم جست ، و آتش ‍ سوزان قلب خود را فرو خواهيم نشاند.

توضيح :

اين شعر در كتاب (فتوح الشام ) ج 2، ص 246 آمده است .

زيد بن رافع مى گويد: در لشگر با سليمان بن خالد همراه بودم و جلوى مشركين را گرفتيم و دشمن از جلوى ما عقب نشست و ما نمى دانستيم كه اين كمين است . آنها ناگهان از كمين خارج شدند و به شدت درگير شديم و تا پاى مرگ جنگيديم ... از آنان هزار نفر كشته شد و ايشان با هزار سوار سليمان بن خالد كردوس را محاصره كردند و دست و پاى اسبش را قطع كردند و او پسر مقداد بن اسود را كشتند.

هنگامى كه مسلمانان كشته شدگان و نيز سليمان بن خالد و عبدالله بن مقداد و عبيد بن دارى را كشته ديدند بر ايشان به سختى گريستند و به شدت محزون شدند و عمار ياسر اين قصيده را سرود..

ملاحظه :

كتاب (فتوح الشام ) كه اشتباها به واقدى منسوب است تنها كتابى است كه اين ابيات را به عمار ياسر نسبت داده است در حالى كه كتاب مزبور تحقيقا در زمان جنگهاى صليبى تاليف شده و مولف آن مجهول است و سند ندارد و اين شعر به گفتار و اشعار عمار شبيه نيست بلكه اصلا شبيه به شعرهاى صدر اسلام و شعرهاى اموى و عباسى هم نيست . شعر ضعيفى است كه در زمانهاى بعد سروده شده است .

شرح : بيت 1: اذرت العين الدمع ، تذريه اذراء و ذرى يعنى آن را ريخت و جارى كرد (لسان العرب ج 14، ص 284) الصبيب : هر چيز ريخته شده . اين كلمه فعيل به معنى مفعول است و ممكن است به معنى خون باشد (المنجد ص 413 و الصحاح ج 1، ص 161)

بيت 2: مجندلا يعنى كشته افتاده بر خاك (المنجد ص 105). الفيافى : جمع الفيفاه و الفيفاه به معنى بيابان بى آب و علف (القاموس المحيط ج 3، ص ‍ 182 و المنجد ص 603)

بيت 3: مراد سليمان بن خالد بن وليد مخزومى است .

بيت 4: فكر فى الشى و افكر فيه و تفكر به يك معنى است و آن انديشيدن درباره شى است و عبور انديشه از قلب و تامل و تدبر براى يافتن معانى است (لسان العرب ج 5، ص 65 و المصباح المنير ص 479)

بيت 6: الايك : درختى است . واحد آن را ايكه گويند (المصباح المنير ص ‍ 33) بيت 8: مراد مقداد بن اسود كندى از اولين مسلمانان بزرگوارى است كه در جنگ بدر و جنگهاى پس از آن حضور داشت و دو بار هجرت كرد. از انصار اميرمومنان على عليه السلام و شيعيان خالص اوست . در سنه 33 ه‍ ق در خلافت عثمان از دنيا رفت (الاصابه ج 3، ص 455). عبدالله پسر اين مقداد بن اسود كندى است .

بيت 9: القرم من الابل : شتر نرمى كه نه با افسار و نه با بار رام نمى شود. جمع آن قروم است . سپس استعمال آن زياد شده تا آنجا كه پيشواى قوم را قرم مى گويند (جمهره العرب ج 2، ص 792).

بيت 10: بطليوس : مراد بطلميوس است . اين اسم بر ملوك مصر اطلاق مى شود و همه پادشاهان يونانى كه پس از اسكندر پادشاه مى شدند بطليموس ناميده مى شوند همانطور كه پادشاهان فارس همه با عنوان كسرى ناميده مى شدند. (المنجد ص 135 قسم اعلام و تاريخ طبرى ج 2، ص 10)

بيت 11: كمنوا الجيش : يعنى لشگر كمين گذاردند: گروهى در مخفيگاه پنهان شده و منتظر فرصت مى شوند تا ناگهان بر دشمن هجوم برده و آن را نابود كنند (المنجد ص 698)


33

بيت 12: در انتهاى اين بيت اقتباسى از آيه 13 سوره صف صورت گرفته است در آيه آمده است : (و اخرى تحبونها نصر من الله و فتح قريب )

(4) من يعمر المساجدا 

(بحر رجز)

آنكه مساجد را آباد مى كند 

1 - كسى كه به آبادى مساجد مشغول است

2 - و پيوسته در آن به ركوع و سجود مى پردازد

3 - با كسى كه از راه حق منحرف و به ستيزه جويى معروف است

4 - و خود را از گرد و غبار ساختن مسجد كنار مى كشد برابر نيست .

توضيح :

اين رجز در كتاب رجال كشى ج 1، ص 139 و به نقل از آن در كتاب بحار الانوار ج 30، ص 238 و كتاب الدرجات الرفيعه ص 259 آمده است .

همچنين در كتاب تفسير قمى ج 2، ص 322 و به نقل از آن در بحار الانوار ج 9، ص 238 و ج 20، ص 243 و ج 30، ص 173 آمده است .

روايت شده كه اين رجز را اميرمومنان على عليه السلام سروده است و امر فرموده تا عمار آن را تكرار كند. اين مسئله در كتاب رجال كشى ج 1، ص ‍ 140 و به نقل از آن در بحار الانوار ج 30، ص 239 و كتاب الدرجات الرفيعه ص 259 آمده است .

روايت شده است كه اين رجز منسوب به على عليه السلام است و عمار آن را خوانده است بدون آنكه شخص مورد نكوهش در رجز تعيين شود. مطلب فوق در كتاب عقد الفريد ج 5، ص 90 و جواهر المطالب ج 2، ص ‍ 43 و سيره ابن هشام ج 2، ص 497 و به نقل از آن در كتاب الروض الانف ج 4، ص 235 و اعيان الشيعه ج 1، ص 377 آمده است .

بيت 1: در كتاب تفسير قمى و به نقل از آن در بحار الانوار ج 9، ص 238 آمده است : (من يبنى ) در بحار الانوار ج 20، ص 243 از قمى نقل شده است : (من يبتنى ) و در مناقب آل ابى طالب و به نقل از آن در بحارالانوار آمده است : (من يعمل )

بيت 2: در كتاب تفسير قمى آمده است : (فيصلى فيها)

در عقد الفريد و جواهر المطالب آمده است : (يداب فيها)

در ديوان امام عليه السلام و مناقب آل ابى طالب و به نقل از آن دو در بحارالانوار و در اعيان الشيعه آمده است : (يداب فيها قائما و قاعدا) در سيره ابن هشام و به نقل از آن در الروض الانف آمده است : (يداب فيه قائما و قاعدا)

بيت 3 و 4: در تفسير قمى و به نقل از آن در بحار در سه جا آمده است : (كمن يمر بالغبار حائدا... يعرض عنه جاحدا معاندا)

در روايت ديگر كشى و به نقل از آن در نسخه اى از بحار بعد دو بيت اول آمده : (لا يمكن يرى عن الطريق عائدا) و در نسخه ديگرى از بحار و الدرجات الرفيعه از كشى به نحو ديگرى آمده است : (يمكن يرى عن الطريق حائدا)

در عقدالفريد و جواهر المطالب آمده : (و قائما طورا و طورا قاعدا... و من يرى عن التراب حائدا) در سيره ابن هشام و به نقل از آن در الروض الانف و اعيان الشيعه بعد از دو بيت اول آمده : (و من يرى عن الغبار حائدا) در مناقب آل ابى طالب و به نقل از آن در بحار بعد از دو بيت اول آمده : (و من يرى عن الغبار حائدا)

ملاحظه :

روايت رجز در ديوان منسوب به حضرت اميرمومنان على بن ابيطالب عليه السلام از ساير مصادر كاملتر است در آنجا آمده :

لا يستوى من يعمر المساجدا

و من يبيت راكعا و ساجدا

يداب فيها قائما و قاعدا

و من يكر هكذا معاندا

و من يرى عن الغبار حائدا

مانسبت رجز به عمار ياسر را ترجيح مى دهيم به سبب آنكه قمى و كشى از ديگر راويان اين رجز مورد وثوق بيشتر و قديمى تر هستند و در بين اين دو نفر، قمى از كشى قديم تر است بويژه آنكه مرحوم ميرداماد در تعليقه خود بر رجال كشى ج 1، ص 138 تصريح فرموده كه سند روايتى كه رجز را به عمار ياسر نسبت مى دهد و منتهى به امام صادق عليه السلام مى شود بسيار سند باارزش و معتبرى است اما سند روايت دوم كه رجز را به اميرمومنان نسبت مى دهد منتهى به صالح الحذا مى شود نه به امام معصوم عليه السلام اين براى ما كافى است تا بدانيم كه اصل نسبت شعر به معصوم عليه السلام زير سوال است علاوه بر اينكه ابن هشام نيز گفته است : از بسيارى از شعر شناسان درباره اين رجز سوال كردم و آنها گفتند: براى ما گفته اند كه آنرا على بن ابى طالب مى خوانده اما نمى دانيم خود او سروده يا كسى ديگر. روشن است كه اين التباس به سبب آنست كه عمار آنرا در حضور على عليه السلام سورده و لذا مسئله بر ديگران مشتبه شده است .


34

از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و عمار مسجد مى ساختند. عثمان در جامه و هيئتى متكبرانه بر ايشان گذر كرد. امير مومنان به عمار فرمود: رجزى درباره اش بگو. عمار گفت : (لا يستوى ...) عثمان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت : ما اسلام نياورديم تا به آبرو و شخصيت ما فحش بدهند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا مى خواهى اسلامت را رها كنى ؟ پس ‍ دو آيه (بر تو اى پيامبر منت مى گذارند كه اسلام آورديم ..) نازل شد سپس ‍ پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: اين آيه را در حق او بنويس سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: همچنين اين آيه را بنويس (انما المومنون الذين آمنوا بالله و رسوله ...)

قمى نزول اين آيه را به روايت خود درباره عثمان و منت گذرادنش به اسلام مى آورد لكن آنرا در جنگ خندق مى داند و مى گويد عمار خندق حفر مى كرد و غبار بلند مى شد عثمان آستين جلوى بينى خود گرفته و عبور مى كرد. البته ظاهر آنست كه رجز مربوط به ساختن بناى مسجد باشد.

شرح :

بيت 3: العاند: كسى كه از هدف منحرف مى شود. طغيانگرى كه حق را رد مى كند با آنكه آنرا مى شناسد. (لسان العرب ج 3، ص 306)

المعاند: دشمنى كننده بدون حق ، عاند فلان عنادا يعنى به خلاف و عصيان دست يازيد. (المصباح المنير ص 431).

بيت 4: حائدا: يعنى منحرف شد. حاد عن الشى : يعنى به جانب ديگر ميل كرد و منحرف شد. (صحاح ج 2، ص 467)

(5) نبتنى المساجدا  

(بحر رجز)

آباد كنندگان مسجد

1 - ما مسلمانانى هستيم كه مساجد را آباد مى كنيم .

توضيح :

اين رجز در كتاب (الطبقات الكبرى ) ج 3 ص 251 و كتاب تاريخ دمشق ) ج 43 ص 415 و كتاب (مناقب الامام اميرالمومنين ) ج 2 ص 350 آمده است .

هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مسجد خويش را مى ساخت مسلمانان همراه با شخص نبى اكرم اسلام صلى الله عليه و آله و عمار ياسر مصالح مسجد را حمل مى كردند و عمار مى سرود: (ما مسلمانان ...) و رسول خدا كلمه آخر رجز او يعنى كلمه (المساجدا) را تكرار مى فرمود.

شرح :

بيت 1: در اين بيت (به اصطلاح علم عروض ) جزم وارد شده و آن عبارت است از افزايش يك الى چهار حرف كه غالبا در اول بيت مى آيد و در تعيين وزن شعر به آن اعتنايى نمى شود (كتاب الخليل معجم فى علم العروض ص ‍ 77 و كتاب الاقناع ص 84) و شبيه به آن در كلام امير مومنان على عليه السلام آمده است كه مى فرمايد:

اشدد حياز يمك للموت

فان الموت لاقيكا

كه كلمه (اشدد) خزم است و در بيت رجز ما هم كلمه نحن اضافه بر وزن شعر و خزم است .

(6) يا ناعى الاسلام  

(بحر سريع)

اين منادى مرگ اسلام

1 - اى منادى مرگ اسلام برخيز و بر اسلام شيون كن آرى ، معروف مرده و منكر از راه رسيده است

2 - قريش را چه شده ؟ خدايشان سرورى و شرف ندهاد (آيا مى دانى ) امروز چه كسى را پيش داشتند و چه كسى را كنار گذاشتند؟

3 - آيا خلافت شخصى چون على عليه السلام بر آنان پوشيده بود؟ (خلافت او چون آفتاب نيمروز در نهايت وضوح است ) و آفتاب را به گل نمى توان اندود.

4 - آن پرچم هدايت افراشته و گسترده و چشمگير (على عليه السلام ) كه دست قدرت خداوند آن را گشود، در هم پيچيده نخواهد گشت .

5 - همچنانكه شكاف صخره را نمى توان بهم آورد و ترميم كرد. (خلافت بلافصل اميرمومنان و فضائل او را هم نمى توان انكار كرد)


35

6 - همان قهرمان بلامنازع پيكارها و جنگ هاى قريش ، آن فاروق حق و باطل و صديق اكبر،

7 - آن برطرف كننده هم و غم در مشكلات و دشوارى هايى كه آدمى چون در آنها مى افتد عاجز ى گردد.

8 - آن رادمردى كه براى خدا تكبير گفت و نماز گذاشت وقتى كه ننگ آلودگان نه تكبير مى گفتند و نه نماز مى خواندند.

9 - توطئه ننگين قريش كار را به اينجا كشاند. خدايشان نابود گراند، چه توطئه شومى را طراحى كردند.

توضيح :

بيت اول اين شعر در كتاب (السقيفه و فدك ص 87 و به نقل از آن در كتاب هاى (شرح نهج البلاغه ) ج 9 ص 55 و (الدرجات الرفيعه ) ص 262 و (البد و التاريخ ) ج 5 ص 193 آمده است و شريف مرتضى آن را از ابى مخنف در كتاب خود (الشافى ) ج 4 ص 211 روايت كرده است . همه قصيده از كتاب (المقنع فى الامامه ) ص 122 و به نقل از آن در اعيان الشيعه ج 10 ص 225 آمده است .

ابيات (1، 2، 3، 4، 5، 6، 7) را به طور متوالى مرحوم بياضى در كتاب الصراط المستقيم ) ج 2 ص 39 از كتاب المقنع نقل كرده است . در كتاب (المقنع ) اين قصيده به نعمان بن يزيد پرچمدار انصار نسبت داده شده است در حاليكه نسبت آن به عمارياسر ترجيح دارد زيرا جوهرى متوفى 333 ه‍ ق مقدم بر صاحب (المقنع ) است و ابى مخنف ازدى كه از اساتيد نصر بن مزاحم منقرى متوفى 212 ه‍ ق است از او مقدم تر و مورد اعتماد بيشتر است .

علاوه بر اينها ما شرح حالى براى نعمان بن زيد كه اين شعر منسوب به اوست نيافتيم و نام او را در شمار مخالفين ابوبكر در جريان سقيفه و شوراى آن نديده ايم بر خلاف عمار ياسر كه موضعگيرى او در دفاع از اميرمومنان على عليه السلام و مخالفت با خلفا در سقيفه و شورا بر كسى پوشيده نيست .

بيت 1: در كتابهاى (السقيفه و فدك ) و (شرح نهج البلاغه ) و (الدرجات الرفيعه ) و (البد و التاريخ ) و (الشافى ) آمده است : (فانعه ) در كتابهاى (السقيفه و فدك ) و (شرح نهج البلاغه ) آمده : و بدانكر

در كتاب (الدرجات الرفيعه ) آمده : و بدامنكر

بيت 2: در كتاب (الصراط المستقيم ) آمده : (يالقريش )

بيت 3: در كتاب (اعيان الشيعه ) آم ده : (من خفى )

بيت 4: در كتاب (الصراط المستقيم ) آمده : (و لست تطوى علما باهرا.. به تنشر)

بيت 5: در كتاب (الصراط المستقيم ) آمده : (تزيلوا)

بيت 6: در كتاب (الصراط المستقيم ) آمده : (صديقها فاروقها الاكبر)

بيت 7: در كتاب (الصراط المستقيم ) آمده : (اغلى على واردها المصدر)

بيت 8: در كتاب (اعيان الشيعه ) آمده : (ذوو العيث )

همه كسانى كه اين شعر را منسوب به عمار ياسر مى دانند گفته اند كه آن را در جريان سوراى سقيفه سروده است : جوهرى مى گويد: عمار ياسر پيش ‍ آمد و با صداى بلند گفت : يا ناعى الاسلام ... به خدا سوگند اگر يارانى داشتم با ايشان مى جنگيدم . به خدا سوگند اگر يك نفر با ايشان بجنگد من دومين نفر خواهم بود. على عليه السلام فرمود: اى ابااليقظان ، به خدا قسم عليه آنان ياورى نخواهى يافت و من دوست ندارم شما را در معرض كارى كه طاقت آن را نداريد قرار دهم .

فقط سد آبادى گفته كه اين شعر را نعمان بن زيد پس از بيعت اجبارى سقيفه سروده است .

شرح :

بيت 1: العرف : آنچه از نيكى آشكار و معروف است . خداوند متعال مى فرمايد: (و امر بالعرف ). (مفردات راغب اصفهانى ص 561)

بيت 2: لاعلاكعبها: يعنى نايل به شرف و مجد و بزرگوارى نشود.


36

اين تعبير از باب مجاز است و اصل آن از گره و بنده نيزه گرفته شده است . گفته مى شود: رجل عالى الكعب يعنى مردى كه صاحب شرف و پيروزى است . (تاج العروس ج 1 ص 156 و الاساس ص 391).

بيت 3: خفى : اين كلمه يا به معنى استتار و پنهان شدن شى است و فتحه آن را ذكر نكرده اند. مانند قول شريف رضى در ديوانش ج 1 ص 44

كربلا لازلت كرباو بلا

ما لقى عندك آل مصطفى

يا آنكه بنا بر لفظى از عرب است كه جايز مى دانند در آخر هر فعل يا بيايد مانند (لقى ) كه گفته مى شود: (لقى )

وجه ديگرى هم مى توان گفت و آن اين كه خفى الشى به معنى آشكار گرديد. باشد در اينصورت معنى آن مى شود: خلافت شخصى چون امام عليه السلام بر آنان آشكار است . (لسان العرب ج 14 ص 234 - 237)

بيت 4: العلم اينجا به معنى پرچم است و در روايات از على عليه السلام به عنوان پرچم تعبير شده است . در كتاب (بشار المصطفى ) ص 54 به سند خود از ابن عباس از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود: يا على تو پرچم برافراشته براى اهل دنيا هستى ) و در كتاب (كشف اليقين ) ص 230 از كتاب كفايه الطالب به سند خود از ابى برده از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود: (براستى على پرچم هدايت است .)

بيت 5: معنى بيت اين مى شود كه قريش نمى تواند فضايل على و حق او را بپوشاند مگر آنكه شكاف صخره سخت و تناور را به هم آورده و ترميم كند و چون اينكار محال است پس پوشاندن فضايل على عليه السلام هم محال است .

بيت 6: كبش قريش : كنايه از سيد و رهبر و رئيس آن است و اين از باب مجاز مى باشد (تاج العروس ج 4 ص 341) فاروقها صديقها الاكبر ابن عساكر بن اسناد خود از ابوذر روايت كرده كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه به على عليه السلام مى فرمود: (تو صديق اكبر و فاروقى هستى كه حق و باطل را از هم جدا مى كند) (قادتنا ج 4 ص 187)

بيت 7: الخطه : در اينجا مراد كارها و امور مشكل است (النهايه فى غريب الحديث و الائمه ج 2 ص 48 و لسان العرب ج 7 ص 290)

بيت 8: در كتاب المستدرك على الصحيحين ) ج 3 ص 113 به اسناد خود از على عليه السلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: من بنده خدا و برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم و منم صديق اكبر و اين لقب را پس از من هر كه ادعا كند دروغگوست . هفت سال قبل از مردم نماز خواندم آنگاه كه هيچكس از افراد اين امت خدا را نمى پرستيد) (كتاب قادتنا ج 1، ص ‍ 110 - 118)

بيت 9: تدبير هم : تدبير يعنى تفكر در عاقبت كار (القاموس ج 2، ص 27) و در اينجا مراد حيله گرى و توطئه است . گويند (دبر على هلاكه ) يعنى حيله انديشيد و بكار برد. (المنجد ص 205)

يابئس ما دبروا: داخل شدن حرف ندا بر فعل يا به تقدير منادى است يعنى عبارت اين بودن است (يا قو بئس مادبروا)

و يا اينكه (ياء) براى تنبيه است نه براى ندا (شرح مذور الذهب ص 18)

(7) انا ابو اليقظان  

(بحر رجز)

من ابواليقظان هستم 

1 - من ابواليقظانم و پدر بزرگوارم ياسر است

2 - ما از قومى هستيم كه پدرانش برتين افراد از حيث خير و شرفند

3 - اى عامر، در دست راستم آبگون تيغ درخشنده و برانى است

4 - كه ميراث پدران شكوهمند توست .

توضيح :

اين شعر در كتاب (الرده ) ص 189 آمده است .


37

(در جنگ با ارتداد يافتگان از بنى حنيفه يعنى پيروان مسيلمه كذاب ) عمار ياسر پيش آمد و در دستش شمشيرى يمانى بود و چنين سرود: انا ابواليقظان ...

شرح :

بيت 1: شيخى ياسر: اينكه فرمود (شيخى ) و نفرموده (پدرم ) براى تعظيم و بزرگداشت و احترام است . (تاج العروس ج 2، ص 264)

بيت 2: اخاذير: جمع اخير است (المنجد ص 201)

بيت 4: الصفيحه : مفرد كلمه صفائح است يعنى شمشيرهاى پهن (تاج العروس ج 2، ص 181) و مراد او از اين بيت آنست كه مجد و شرافت پشت خاندانش به ارث رسيده است . مانند گفته شاعر كه مى گويد:

شرف توراث كابرا عن كابر

كالرمح انبوبا على انبوب

شرفى است كه از مهمترين به مهتران پشت در پشت به ارث مى رسد مانند بندهاى پى در پى نيزه كه يكى پس از ديگرى كشنده است .

عامر جد عمار ياسر است .

(8) انى لعمار  

(بحر رجز)

من عمار هستم

1 - من عمار هستم و پدر بزرگوارم ياسر است

2 - اى دوست ، من و پدرم هر دو مومن و مهاجريم

3 - در اين جنگ جمل ، طلحه و زبير، خيانت پيشه خود ساخته اند در حالى كه

4 - حق در رفتار و روش على عليه السلام واضح و آشكار است .

توضيح :

اين شعر در كتاب مناقب آل ابى طالب ) ج 3، ص 161 و به نقل از آن در كتاب بحار الانوار ج 32 ص 181 آمده است .

عايشه با بلندترين صدا فرياد مى زد: مردم صبر كنيد. تنها آزادگان صبر پيشه مى كنند. فردى كوفى او را با شعر: اى مادر... تاييد كرد... و عمار ياسر در جواب ، اين شعر را سرود (من عمار هستم )

شرح :

بيت 2: صاح : اين كلمه منادى مرخم از كله (صاحب ) است و مبنى بر ضم حرف محذوف و در محل نصب بنابر قاعده نحوى (من ينظر) است و جايز است كه گفته شود (صاح ) بنابر قاعده نحوى (من لا ينتظر) (قطر الندى و بل الصدى ص 214) از ابن هشام .

در اين بيت عمار پدرش را از مهاجرين بر شمرده است و اين به اعتبار مهاجرت به سوى خداوند است همانگونه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مسلمان كسى است كه مسلمان از دست و زبانش آسوده باشند و مهاجر كسى است كه از آنچه خداوند نهى فرموده (گناهان و امور حرام ) هجرت كند (مصائب النواصب ص 55 به نقل از كتاب (المشكاه ))

بيت 3: طلحه بن عبيدالله بن عثمان ، ابو محمد تيمى قرشى يكى از اعضاى شوراى شش نفره و از سران حمله كنندگان به عثمان كه بيعت خود را با على عليه السلام شكست و در جنگ جمل با تير مروان بن حكم از پاى در آمد و كشته شد. (اسدالغابه ج 3، ص 60 و الطبقات الكبرى ج 3، ص 214) زبير بن عوام بن خويلد اسدى قرشى يكى از اصحاب شوراى شش نفره و از اولين بيعت كنندگان با على عليه السلام كه سپس بيعت خود را شكست و در جنگ جمل عليه امام خروج كرد. وى از جنگ كناره گرفت و شخصى بنام ابن جزموز او را غافلگيرانه كشت (الرياض النظره ج 2، ص 286 و الجمل ص 322)

بيت 4: در اين بيت مجاز مرسل بكار رفته است زيرا مراد از كف در اينجا فعل و كار است و فعل نسبت داده مى شود به كف به سبب علاقه سببيه يعنى (حق در رفتار و روش على عليه السلام آشكار است ) جواهر البلاغه ص 233.

(9) انا الهمام  

1 - انا الهمام الفارس الكرار

2 - افنى بسيفى عصبه الكفار

3 - ان جالت الخيل بلا انكار

4 - و قام سوق الحرب من عمار

5 - حمى لدين المصطفى المختار

6 - صلى عليه الواحد القهار

7 - و آله و صحبه الاخيار

8 - ما بان ليل و اضا نهار


38

شجاع و بخشنده

1 - منم آن مرد شجاع و بخشنده و آن سوار كار بسيار يورش برنده بر دشمنان انبوه

2 - كافران را در صحنه هاى نبرد به شمشيرم نابود مى كنم

3 - هنگامى كه سلحشوران سواركار پيش مى تازد

4 - و بازار جنگ با كالاى مرگ ، به دست من رونق مى پذيرد

5 - از دين پيامبر، برگزيده حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله حمايت مى كنم

6 - همو كه درود خداوند يكتاى پيروزمند

7 - بر او و اهل بيت او و خوبان از اصحاب او باد

8 - تا سياهى شب و سپيدى روز برپاست ، هماره تا هرگاه

توضيح :

اين شعر در كتاب (فتوح الشام ) ج 2، ص 10 آمده است .

در جريان فتح (بهنسا) پس از خالد بن وليد اولين كسى كه بيرون تاخت زبير بن عوام بود... سپس فرمانده لشگر، عمار ياسر را خواست و او را بر پانصد سوار فرماندهى داده و پرچم را به دست او سپرد. عمار ياسر به طرف ميدان حركت كرد در حالى كه اين شعر را مى خواند: (انا الهمام ...)

ملاحظه :

كتاب (فتوح الشام ) كه به اشتباه به واقدى منسوب گرديده ، تنها كتابى است كه اين شعر را به عمار ياسر نسبت داده و قطعا چنين نيست زيرا همه اين شعر يا بعضى از آن را در زمانهاى بعد بر ساخته و به عمار نسبت داده اند.

شرح :

بيت 1: الهمام : يعنى پادشاه بلند همت و آقاى شجاع و بخشنده (القاموس ‍ المحيط ج 4، ص 192)

بيت 2: العصبه من الرجال و الخيل و الطير: يعنى جماعت و گروه مردان يا اسبان يا پرندگان (المنجد ص 508)

بيت 4: سوق الحرب : بازار جنگ ، اين تركيب يا كنايه از شدت جنگ است همانطور كه مى گويند: (قامت الحرب على ساق ) يعنى جنگ بر پاى خود ايستاد كه در اين صورت كلمه سوق در اينجا جمع ساق و قدم است (تاج العروس ج 6، ص 386) و يا معنى بازار است كه مردم در آن معامله مى كنند. بنابراين معنى بيت كه مى گويد: او را ديدم كه در بازار جنگ كر و فر مى كرد يعنى در وسط و اطراف صحنه نبرد (تاج العروس ج 6، ص 387)

بيت 7: الاخيار: خوبان اينجا صفت و قيد احترازى است يعنى خداوند درود مى فرستد فقط بر خوبان از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله نه بر اشرار آنان .

بيت 8: در اين شعر، سستى و عدم فصاحت است زيرا گفته (بان الليل ) در حالى كه شب آشكار نمى شود بلكه مى گويند (يجن الليل ) يعنى مى پوشاند.

(10) منك البكاء  

(بحر متقارب)

سرشك

1 - اى عايشه ، ريشه سرشك و ناله مسلمين تويى و سبب وزش بادهاى مسموم و باران عذاب تويى

2 - تو بودى كه فرمان قتل عثمان را صادر كردى و عقيده ما اينست كه قاتل او كسى است كه دستور قتلش را صادر كرده است .

توضيح :

اين شعر در كتاب (مروج الذهب ) ج 2، ص 371 و در كتاب (تذكره الخواص ) ص 72 آمده است و در صفحه 64 شش بيت آورده و منسوب به عبيد بن ام كلاب كرده است ، اين دو بيت از قصيده اى است كه در اكثر مصادر منسوب است به عبيد بن ام كلاب كه همان عبيد بن ابى سلمه است (تذكره الخواص ص 64 و الفتوح ج 1، ص 434 و تاريخ ابن اثير ج 3، ص ‍ 206 - 207 و الامامه و السياسه ص 72)

طبرى در تاريخ خود ج 5، ص 172 آن را به عبد بن ام كلاب كه همان عبد بن ابى سلمه است منسوب كرده است .

(بعد از آنكه لشگر عايشه ، جوان مسلمانى را كه قرآن با خود حمل مى كرد تا با ايشان احتجاج كند، كشتند، گويد) سپس عمار ياسر در بين دو صف لشگر ايستاد و گفت : اى مردم شما با پيامبرتان به انصاف رفتار نكرديد زيرا زنهايتان را در پوشش ها پوشانديد و زن او را بين شمشيرها بيرون آورديد... در اين حال عايشه روى شتر سوار بود... عمار به جايگاه او نزديك شد و فرياد زد: به چه چيز دعوت مى كنى ؟


39

عايشه گفت : به طلب خون عثمان .

عمار گفت : خدا بكشد امروز طغيانگر و طالب غير حق را. سپس گفت : اى مردم شما مى دانيد كه كداميك از ما براى قتل عثمان توطئه كرد. سپس در حالى كه از طرف لشگر عايشه تيرباران مى شد شروع كرد به سرودن اين شعر: فمنك البكا...

باقى مورخين آورده اند كه پسر ام كلاب با عايشه كه از مكه به مدينه باز مى گشت برخورد كرد. عايشه به او گفت : چه خبر؟ گفت : عثمان كشته شد و هشت روز گذشت . عايشه گفت : بعد چكار كردند؟ گفت : مردم بر بيعت على اجتماع كردند. عايشه گفت : اى كاش آسمان خراب مى شد و فرو مى ريخت ... و به سوى مكه بازگشت و پيوسته مى گفت : به خدا قسم عثمان مظلومانه كشته شد و بخدا قسم خون او را خواهم جست . پسر ام كلاب به او گفت : آخر براى چه ؟ به خدا قسم خود تو اولين كسى هستى كه از حرف خود باز مى گردى زيرا تو بودى كه مى گفتى بكشيد نعثل (عثمان ) را زيرا كافر شده است . عايشه گفت : آنها از او توبه خواستند و او توبه كرد سپس او را كشتند. من گفتم و آنها گفتند و گفته اخير من از گفته قبلى من بهتر است . پسر ام كلاب خطاب به او سرود: فمنك البكا....

شرح :

بيت 2: در متن عربى شعر كلمه امام بكار رفته است كه منظور عثمان بن عفان است . البته احتياج به توضيح نيست كه كلمه امام هم بر امام حق اطلاق مى شود و هم بر امام باطل چنانچه خداوند متعال در آيه 73 از سوره انبيا مى فرمايد: (و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا) يعنى قرار داديم ايشانرا امامانى كه به امر ما هدايت مى كنند و در آيه 41 از سوره قصص مى فرمايد (و جعلناهم ائمه يدعون الى النار) و قرار داديم آنان را امامانى كه دعوت به سوى جهنم مى كنند.

(11) تحريض  

(بحر مشطور السريع)

انگيزش

1 - هيچ خيرى نيست در پهلوانى كه يك چشم خود را در جنگهاى سخت از دست داده و اينك خود را گرداب جنگ نمى افكند.

توضيح :

اين مصرع در كتاب (كشف الغمه ) ج 1، ص 259 از كتابهاى تاريخ ابن اثير ج 3، ص 309، و تاريخ طبرى ج 6، ص 22 و الدرجات الرفيعه ص 278 و المستدرك حاكم ج 3، ص 445 و مجمع الزوائد ج 7، ص 241 آمده است و در بحار الانوار ج 33، ص 13 - 14 از كشف الغمه نقل شده است . در كتاب (مجمع الزوائد) و (بحارالانوار) آمده است : (الناس )

سپس عمار نزد هاشم بن عتبه مرقال آمد. هاشم پرچمدار اميرمومنان على عليه السلام بود. عمار گفت : اى هاشم آيا يك چشم خود را به شجاعت در جنگ از دست داده اى و اينك مى ترسى كه حمله كنى ؟ سپس ‍ سرود: (لا خير...) سوار اسب شو اى هاشم .... هاشم سوار شد و با او حمله برد.

ملاحظه : بزودى اين رجز را با روايت ديگر (جناب الفزع ) مى آوريم و هر دو رجز را به صورت جداگانه ثبت كرديم زيرا كلمه (روى ) آن متفاوت بود و عمار ياسر هرگاه كه مى خواسته هاشم مرقال را در جنگ پيش بفرستيد اين رجز را تكرار كرده است . بنابراين شايد او را با هر دو شعر تحريض و برانگيخته باشد.

شرح :

الباس : شدت جنگ (لسان العرب ج 6، ص 20)

در اين بيت نوع مزاح است كه از آن انگيزش و تحريض هاشم مرقال براى تلاش بيشتر در جنگ اراده شده است .

(12) تحريض آخر  

(بحر رجز)

انگيزش

1 - آيا پيوسته بايد از سطوت تو جنگاوران دشمن بهراسند اما تو از حمله به آنان دورى كنى ؟


40

2 - هيچ خيرى نيست در پهلوانى كه يك چشم خود را در جنگهاى سخت از دست داده و اينك خود را در عرصه هاى ترسناك جنگ نمى افكند.

توضيح :

مختصر تاريخ دمشق ج 27، ص 52

بيت دوم به روايت (لا خير فى اعور لا ياتى الفزع ) در كتاب صفين ص 328 و به نقل از او در شرح نهج البلاغه ج 8، ص 12 و الدرجات الرفيعه ص ‍ 276 و اعيان الشيعه ج 1، ص 497 و بحار الانوار ج 33، ص 26 - 27

هاشم مرقال در جنگ با تانى حركت مى كرد... چون عمار او را ديد كه آرام آرام ، حركت مى كند با نيزه اش او را تكان داد و گفت : (اكل يوم .. الرجز)

(13) اقسمت يا جبريل  

(بحر رجز)

اى جبرئيل 

1 - اى فرشتگان مقرب خداوند، اى جبرئيل و اى ميكائيل ، شما را قسم مى دهم .

2 - كه ما را يارى كنيد تا اين گروه گمراه بر ما غلبه نيابد.

3 - ما بر حقيم و ايشان نادان و جاهلند.

توضيح :

اين رجز در كتاب (مجمع الزوائد) ج 9، ص 395 آمده است .

سعيد بن عبدالعزيز روايت كرده كه : عمار ياسر در جنگ احد خدا را قسم داد و مشركين هزيمت يافتند و در جنگ جمل هم قسم داد و اهل بصره پيروز شدند. در جنگ صفين به او گفتند كاش امروز هم خدا را قسم مى دادى . گفت : اگر دشمنان ما را با شمشيرهايشان آنقدر بزنند كه تا دورترين جا عقب نشينى كنيم باز هم يقين داريم كه ما بر حق و آنها بر باطلند و خدا را قسم نداد و همانروز شهيد شد.

اين رجز را در جنگ احد سروده است : (اقسمت ...)

شرح :

بيت 1: (اقسمت ): اداه قسم و آنچه به آن قسم خورده مى شود و هر دو در اينجا به حهت كثرت استعمال حذف شده است و معنى آن (اقسمت بالله ) قسم مى دهم شما را به خداوند است (النحو الوافى ج 2، ص 503)

(ميكال ): اسم فرشته اى از فرشتگان خداوند است و دو گونه ديگر هم گفته اند: (ميكائل ) و (ميكائيل ) (مجمع البيان طبرسى ج 1، ص 166)

نام ايندو فرشته را خصوصا بكار برد زيرا آن دو برترين فرشتگان خداوندند كه براى يارى پيامبر صلى الله عليه و آله به امر خداوند از آسمان فرود آمدند.

(14) رب عجل شهاده لى  

(بحر خفيف)

طلب شهادت

1 - راست گفت خداوند و راستگويى شايسته اوست ، پروردگار صاحب جلالت من بلند مرتبه است .

2 - پروردگارا شهادتم را با كشته شدن (در راهت ) برسان ، در زمره شهيدانى كه مردن زيبا (در راه دوست ) را دوست داشتند

3 - شهادتى در حال پيشروى و حمله به دشمن نه در حال فرار زيرا شهادت بر هر نوع مرگ ديگرى برترى و شرافت دارد.

4 - شهيدان نزد پروردگارشان در بهشتند، و از شراب پاك و ناب و خالص ‍ مينوى مى نوشند

5 - از شراب خوبان مى آشامند همان شرابى كه با مشك آميخته است و از جامى كه با زنجبيل مخلوط است .

توضيح :

اين شعر در كتاب (صفين ) ص 320 و به نقل از آن در كتاب (الدرجات الرفيعه 9 ص 269 و (اعيان الشيعه ) ج 8، ص 373 آمده است .

همچنين دو بيت اول و دوم آن در كتاب نفح الطيب ) ج 7، ص 305 آمده است .

عمار ياسر در صفين بيرون آمد و سخنرانى كرد سپس همراه يارانش ‍ بازگشت و چون به عمروعاص نزديك شد گفت : اى عمرو آيا دينت را در ازاى حكومت مصر فروختى ؟ مرگ بر تو باد، هماره اسلام را وارونه مى خواسته اى . سپس حمله كرد در حالى كه مى گفت : (راست گفت خداوند...)

شرح :

بيت 1: (وكان جليلا) در اين عبارت كان تامه است و جليلا حال مى باشد و اگر كان ناقصه باشد معنى آن فاسد مى گردد (معجم النحو ص 277).


41

بيت 2: (فى الذى قد احب ) يعنى در زمره آنان كه مرگ زيبا را دوست دارند. حروف جر (فى ) در اينجا معنى (مع ) آمده است مانند گفتار پروردگار، متعال در قرآن كريم (فخرج على قومه فى زينته ) يعنى همراه با زينت (معنى البيب ص 223) و (قد) در اينجا مفيد تحقيق يا توقع است (مغنى اللبيب ص 227)

بيت 3: (مقبلا غير مدبر) يعنى شهيد شود در حالى كه پيشتاز و روى آورنده به جنگ است نه فرار كننده و پشت كننده به دشمن و اين حاكى از شجاعت اوست چنانچه شاعر معروف منصور النمرى در شجاعت اهل بيت عليهم السلام مى گويد: هرگز بر پشت و شانه هاى ايشان آثار شمشير دشمن را نخواهى يافت (زيرا پشت به دشمن نمى كنند)

اما بر چهره هايشان زخم ها و بر گلوگاهشان سيلابهاى خون جارى است (زيرا هماره رو در روى دشمن مى جنگند)

بيت 4: (الرحيق ): شرابى كه صاف است و گفته اند: بهترين نوع شراب را گويند (مجمع البيان ج 5، ص 455)

(السلسبيل ): شراب گواراى سبك . گفته مى شود: شراب سلسل و سلسال و سلسبيل (مجمع البيان ج 5، ص 410)

بيت 5: (الكاس ) جام كلمه كاس وقتى بكار مى رود كه در آن شراب باشد. (فقه اللغه ص 15) (الزنجبيل ): گونه اى از گياهان دارچينى . اين ماده ، پوست خوشبوى درختى است كه در پزشكى و غذا بكار مى رود. (لسان العرب ج 9، ص 279 خوش طعم است و زبان را مى سوزاند و با عسل پرورده مى شود و مريضى ها را با آن مداوا مى كنند. با شراب آميخته مى شود تا بر لذت آن افزايد. اعراب ، زنجبيل را بسيار دوست دارند و بكار مى برند. (مجمع البيان ج 5، ص 410) در ابيات چهارم و پنجم ، اقتباس زيبايى از آيه هاى 25 و 26 از سوره مطففين (يسقون من رحيق مختوم

ختامه مسك ) و آيه 17 از سوره دهر (يسقون فيها كاسا كان مزاجها زنجبيلا) و آيه 5 از سوره دهر (ان الابرار يشربون من كاس مزاجها كافورا) فرموده است .

(15) عتق بلال  

(بحر طويل)

آزادى بلال

1 - خداوند از سوى بلال و دوستش به عتيق جزاى خير دهد و (فاكه ) و (ابوجهل ) را دستخوش ننگ و عار سازد.

2 - آن دو نفرى كه خواستند بلال را به كفر وادارند و نترسيدند از آنچه كه خردمندان از آن بايد بترسند.

3 - آن دو نفرى كه او را شكنجه مى دادند زيرا او پروردگار مردم را يكتا مى دانست و بى هراس مى گفت : شهادت مى دهم كه پروردگار من فقط الله است .

4 - اگر مى خواهيد مرا بكشيد، بكشيد ولى بدانيد كه من از ترس مرگ ، براى خداوند شريكى قائل نخواهم شد.

5 - اى خداى ابراهيم و يونس و موسى و عيسى مرا نجات ده و مهلت نده

6 - به آل غالب از قريش كه گمراهى و ظلم را بجاى نيكى و عدالت برگزيده اند.

توضيح :

اين شعر در سيره ابن اسحاق ص 191 و تاريخ دمشنق ج 43، ص 376 آمده است .

ابن اسحاق مى گويد: براى من گفته اند كه عمار ياسر از بلال بن رباح و مادرش حمامه و يارانش و شكنجه هايى كه ديده بودند ياد كرد و از آزاد كردن ابوبكر آنها را و سپس سرود: (خداوند از سوى بلال ...)

شرح :

بيت 1: بلال بن رباح حبشى موذن رسول خدا صلى الله عليه و آله كه از پيشگامان در اسلام بود و در راه خدا شكنجه فراوان ديد. وى در شهر دمشق در شصت و چند سالگى وفات يافت (اسدالغابه ج 1، ص 206 - 209) (صحبه ): دوست بلال . مراد كسانى هستند كه ادعا شده ابوبكر آنها را خريده و آزاد كرده است و عبارتند از: عامر بن فهيره و ابو فكيهه و لبيبه كنيز بنى مومل و زنيره و نهديه و ام عبيس . روايت شده كه عباس بن عبدالمطلب بعضى از ايشان را خريد و نزد ابوبكر فرستاد و او آنها را آزاد كرد و روايت ديگرى مى گويد رسول خدا صلى الله عليه و آله بلال و عامر را خريد و آنها را آزاد كرد (سيره صحيح نبى اعظم ج 3، ص 90 - 91)


42

تحقيق نشان داده كه ابوبكر هيچيك از اين افراد را با اموال خود نخريده و آزاد نكرده است بلكه رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه ايشان را آزاد كرده است بنابراين يا قصيده ساختگى است و يا اينست كه ابوبكر واسطه آزادى ايشان بوده و موضوع تا امروز مشتبه شده است .

(عتيق ): اسم ابوبكر است (رياض النظره ج 1، ص 77)

(فاكه ): فاكه بن مغيره بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم كه نام او ابوقيس است در جنگ بدر كافر بود و كشته شد (تاريخ ابن خلدون ج 2، ص 390) وى رسول خدا صلى الله عليه و آله را اذيت مى كرد و با ابوجهل در آزار رسول خدا صلى الله عليه و آله همكارى مى كرد (تاريخ ابن اثير ج 2، ص 72). (ابوجهل ): عمرو بن هشام بن مغيره مخزومى از بدترين دشمنان رسول خدا صلى الله عليه و آله كه آن حضرت را بشدت آزار مى داد. وى مسلمانان را شكنجه مى كرد. ابوجهل در جنگ بدر كشته شد (تاريخ ابن خلدون ج 2، ص 390 و تاريخ ابن اثير ج 2، ص 73).

بيت 2: (العشيه ): از نماز مغرب تا پاسى از شب (صحاح اللغه ج 6، ص ‍ 426) گاهى هم براى مطلق وقت استعمال مى شود مانند كلام خداوند متعال در قرآن كريم آيه 62 از سوره مريم (ولهم رزقهم فيها بكره و عشيا) زمخشرى گويد: مراد استمرار و دوام زمان است نه دو زمان معلوم ، (كشاف زمخشرى ج 3، ص 28)

بيت 3: (بتوحيده ): يعنى به سبب توحيد او. حرف (ب ) در اينجا معنى سببيت دارد (مغنى اللبيب ص 139)

(على مهل ): يعنى با انديشه و آرامش و تانى نه از روى جهل . در اينجا حروف جر (على ) به معنى (مع ) است و (مهل ) به معنى وقار و تانى است و حرف جر (على ) متعلق به (شهدت است يعنى شهادت مى دهم كه پروردگارم الله است و اين شهادت از روى فكر و تانى است . و ممكن است كه مهمل به معنى سكينه و وقار باشد و حرف جر على به معنى (با) و متعلق به كلمه (قوله ) باشد يعنى گفتار او از روى وقار و سكينه و بدون خوف و وحشت اينست كه (شهادت مى دهم كه پروردگار من فقط الله است ) (لسان العرب ج 11، ص 633 - 635 و مغنى اللبيب ص 190 - 192)

بيت 5: اينكه نام اين انبيا را برد و نام ديگر پيامبران الهى را نياورد براى آنست كه خداوند ابراهيم را از آتش نمرود و يونس را از شكم ماهى و موسى را از سلطه فرعون و عيسى را از صليب يهود و كيد ايشان رهانيد.

(لا تملى ): يعنى به ايشان مهلت نده و به تاخير هم نينداز. (مفردات راغب ص 777) در قافيه اين بيت عيبى است موسوم به تضمين و آن اينست كه معنى بيت ناقص مى ماند و قافيه اش به اول بيت بعد مى چسبد به طورى كه براى تمام شدن محتاج به بيت بعد مى شود. (الايقاع فى الشعر العربى ص ‍ 210)

(16) نحن ضربناكم  

(بحر رجز)

با شما مى جنگيم

1 - ديروز عليه شما براى تنزيل قرآن جنگيده ايم

2 - و امروز براى تاويل آن مى جنگيم

3 - جنگى كه در آن سرها از جايگاه خود دور مى افتد

4 - و دوست ، دوست خويش را فرامومش مى كند

5 - تا آنكه حق به راه و جايگاه خود باز گردد

6 - پروردگارا من به گفتار حق ايمان دارم .

توضيح :

اين رجز در كتاب (الاختصاص ) ص 14 و به نقل از آن در (بحار الانوار) ج 33، ص 21 و (تذكره الخواص ) ص 93 و (الدرجات الرفيعه ) ص 278 آمده است .

اين رجز به جز بيت 6 آن در كتابهاى (صفين ) ص 341 و (الفتوح ) ج 2، ص ‍ 156 و (انساب الاشراف ) ج 3، ص 91 و (الوافى بالوفيات ) ج 22 ص 377 و (مروج الذهب ) ج 2، ص 391 و (مناقب خوارزمى ) ص 159 و (الاستيعاب ) ج 3، ص 1139 و (شرح نهج البلاغه ) ج 8، ص 24 و ج 10، ص 104 - 105 و (اعيان الشيعه ) ج 8، ص 374 و (كوثر المعانى الدرارى ) ج 2، ص 99آمده است .


43

ابيات 1، 3، 4 و 5 بطور متوالى در كتاب (مناقب آل ابى طالب ) ج 3، ص ‍ 177 و به نقل از آن در (بحار الانوار) ج 32، ص 584 آمده است .

همچنين اين رجز در كتاب (سنن نسائى ) در حديث رقم 2824 و 2844 و (سنن ترمذى ) حديث 2774 منسوب به عبدالله بن رواحه كه جلوى پيامبر صلى الله عليه و آله در عمره القضا وارد مكه مى شد آمده و در آن روايت چنين است :

خلوا بنى الكفار عن سبيله

اليوم نضربكم على تنزيله

ضربا يزيل الهام عن مقيله

و يذهل الخليل عن خليله

اين رجز در (سيره ابن هشام ) ج 4، ص 13 و به نقل از آن در (لروض الانف ) ج 7، ص 28 و در (سيره ابن كثير) ج 4، ص 13 از ابن اسحاق منسوب به عبدالله بن رواحه در عمره القضا است و روايت آن چنين است :

خلوا بنى الكفار عن سبيله

خلوا فكل الخير فى رسوله

يا رب انى مومن بقيله

اعرف حق الله فى قبوله

نحن قتلناكم على تاويله

كما قتلناكم على تنزيله

ضربا يزيل الهام عن مقيله

و يذهل الخليل عن خليله

در كتاب (مغازى ) واقدى ج 4، ص 736 آمده كه عبدالله بن رواحه سروده است :

خلوا بنى الكفار عن سبيله

انى شهدت انه رسوله

حقا و كل الخير فى سبيله

نحن قتلناكم على تاويله

كما ضربناكم على تنزيله

ضربا يزيل الهام عن مقيله

و يذهل الخليل عن خليله

نويرى نيز در كتاب (نهايه الادب ) ج 7، ص 377 از ابن سعد موضوع عمره القضا را روايت كرده و رجز را مانند ابن هشام آورده . البته نه آنگونه كه در طبقات آمده است آنگاه گفتار ابن هشام را آورده كه ابيات را به عمار ياسر نسبت داده است و گفته دليل اينكه اشعار متعلق به عمار ياسر است اينست كه عبدالله بن رواحه در شعر به مشركين اشاره كرده و مشركين به تنزيل اقرار و ايمان ندارند و تنها كسى كه به تنزيل اقرار دارد بر سر تاويل آن مى جنگد.

ابن كثير هم عبارت فوق را از ابن هشام نقل كرده است .

در سيره جليله ج 3، ص 64 آمده است : هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد مكه شد عبدالله بن رواحه در ركاب آن حضرت بود و بعضى گفته اند: زمام شتر آنحضرت را در دست داشت و اين ابيات را مى سرود:

خلوا بنى الكفار عن سبيله

خلوا فكل الخير فى رسوله

قد انزل الرحمن فى تنزيله

بان خير القتل فى سبيله

فاليوم نضربكم على تاويله

كما ضربناكم على تنزيله

و به روايت ديگرى آورده :

نحن قتلناكم على تاويله

كما قتلناكم على تنزيله

و اضافه كرده مانعى ندارد كه دو بيت زير يعنى :

نحن قتلناكم على تاويله

كما ضربناكم على تنزيله

ضربا يزيل الهام عن مقيله

او يذهل الخليل عن خليله

كه گويند عمار ياسر در جنگ صفين گفته ، سروده عبدالله رواحه باشد و عمار ياسر به آن متمثل شده باشد.

ما مى گوييم آنكه بر اساس تاويل جنگيد حضرت اميرمومنان على عليه السلام بود و كفار عليه تنزيل مبارزه كردند بنابراين نسبت شعر به عمار صحيح تر و قطعى تر است و كلام ابن هشام صحيح است و به گفتار ابن حلبى در سيره حلبيه توجهى نبايد كرد.

هنگامى كه چشم عمار به پرچم عمرو عاص افتاد گفت : در سه عرصه نبرد عليه اين پرچم جنگيده ايم و اين بار سخت تر از دفعات قبل نيست سپس حمله كرد در حالى كه مى گفت : (نحن ضربناكم ...)

بيت 1: در كتاب (الدرجات الرفيعه ) آمده : (نحن ضربناكم على تاويله )

در كتاب (الروض الانف ) آمده : نحن قتلناكم على تاويله و اضافه مى كند كه در روايت ديگرى آمده : (اليوم نضربكم على تاويله )

بيت 2: در كتاب (الدرجات الرفيعه ) آمده : (كما ضربناكم على تنزيله ) و در كتاب (انساب الاشراف ) آمده : (ثم ضربناكم على تاويله )


44

شرح :

بيت 1: ضمير در كلمات (تنزيله ) و (تاويله ) به قرآن كريم بر مى گردد. و دليل بر آن قرينه مقام مى باشد مانند گفتار خداوند متعال در قرآن (حتى تورات بالحجاب ) كه مراد آفتاب مى باشد (كتاب النحو الوافى ج 1، ص 258).

بيت 2: (نصربكم ): سهيلى گفته است به جهت ضرورت شعر جايز است لام الفعل فعل را ساكن بخوانيم مانند شعر امرو القيس : (فاليوم اشرب غير مستحقب ). و بعيد نيست كه هر گاه متصل به ضمير جمع شود جايز باشد زيرا از اين عمر نقل كرده اند كه مى خواند: (يامركم ) و (ينصركم ) (الروض ‍ الانف ج 7، ص 28) و ابن منظور گفته : سكون حرف با در كلمه نضربكم ) از امور جايز در شعر است (لسان العرب ج 11، ص 578)

بيت 3: (الهام ): جمع هامه . در اينجا به معنى سر است .

(مقيله ): استعاره اى است از كلمه (قائله ) به معنى خواب نيمروز و مردا گردن است . (كتاب شرح ابى ذر ص 353)

بيت 5: (او يرجع ): يعنى الى آن يرجع . فعل مضارع منصوب است و جوبا به آن مقدر كه بعد از (او) به معنى (الى ) مى آيد. (قطر الندى و بل الصدى ص 68).

(17) ظلوم  

(بحر خفيف)

ستم پيشه 

1 - سعد بن ابى وقاص به امام ما اميرمومنان سخنى گفته است و به راستى سعد در آنچه گفته مثل هميشه ستم پيشه است .

توضيح :

اين شعر در كتاب (الفتوح ) ج 1، ص 441 آمده است .

سعد بن ابى وقاص نزد اميرمومنان على بن ابيطالب عليه السلام آمد و گفت : اى اباالحسن به خدا شكى ندارم كه تو بر حق هستى اما مى بينم كه با تو در اين موضوع خلافت ، كسانى مناقشه مى كنند كه نماز مى خوانند، اگر دوست دارى من با تو بيعت كنم شمشيرى كه لب و دهان داشته باشد و مومن را از كافر باز شناسد به من بده ، تا با كسانى كه پس از اين با تو مخالفت مى كنند مبارزه كنم . على عليه السلام فرمود: هرگز اينگونه مردم بر پيشواى خود شرط تحميل نمى كنند. بيعت كن و در خانه ات بنشين و من تو را بر چيزى مجبور نخواهم كرد. سعد گفت : يا اباالحسن اجازه بده در اين كار بينديشم . در اين هنگام عمار ياسر از جاى خود پريد و گفت : واى بر تو اى سعد، آيا رعايت خدايى كه بازگشت تو به سوى اوست نمى كنى ؟ اميرمومنان ترا به بيعت مى خواند و تو از او شمشيرى سخنگو مى خواهى ؟ به خدا قسم در تو انحراف هاست . سپس عمار شعرهايى سرود كه مطلع آن همين بيت است (قال سعد....) در نسخه (الفتوح ) 6 بيت وجود داشته كه متاءسفانه 5 بيت آن پاك شده است .

شرح :

بيت 1: (سعد) وى سعد بن مالك بن اهيب القرشى الزهرى ابواسحاق بن ابى وقاست است كه از بيعت با اميرمؤ منان على عليه السلام سرپيچى كرد. وى در سنه 56 هق در گذشت . (الاصابه ج 2، ص 33 و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 9)

(حقيق ): وقتى مى گويند: (حقيق به و محقوق به ) يعنى اين اخلاق در او ملكه شده است (يعنى ستم در آنچه سعد ابى وقاص مى گويد، پيشه و اخلاق او گرديده است ) (لسان العرب ج 10، ص 51، و اساس البلاغه ص ‍ 88).

(18) حكمة  

(بحر متقارب)

حكمت  

1 - از راهها، همواره ، راه وسط را انتخاب كن ،

2 - و گوش خود را از شنيدن ناپسند بازدار، همانگونه كه بايد زبان خود را از ناروا بازدارى

3 - هنگام استماع سخن زشت ، با گوينده آن شريكى ، پس مراقب باش .

توضيح :


45

اين شعر در كتاب (الدرجات الرفيعه ) ص 283 آمده است .

بيت اول اين شعر در نسخه چاپى به صورت (توق .... وعد من ) آمده است ولى آنچه ما ثبت كرديم از نسخه نفيسى است كه در كتابخانه قدس رضوى به شماره 7643 موجود است .

سيد على خان مدنى مى فرمايد: اين شعر به عمار ياسر منسوب است .

بيت : 1: (توخ ): فعل امر از توخى گفته مى شود: توخيت هذا الامر يعنى آنرا به جاى چيزهاى ديگر انتخاب كردم (اساس البلاغه ص 479)

عد عن الجانب المشتبه : يعنى رها و ترك كن ، گفته مى شود عد عن هذاالحديث : يعنى آن را رها كن . (اساس البلاغه ص 292) و جانب كل شيى ء: جهت آن شيى ء (لسان العرب ج 1، ص 275).

معنى مصراع اول از كلام رسول خدا صلى الله عليه و آله اخذ شده كه فرمود: خيرالامور اوسطها (بهترين امور ميانه آنها مى باشد) و در اينجا كنايه از حسن اعتدال در امور است . (غريب الحديث و الاثر ج 5، ص 184) و معنى مصراع دوم گويى توضيحى است براى مصراع اول زيرا جهت شبهه ناك همان جهت فتنه است و حديث حذيفه بن يمان درباره فتنه مى گويد: (تشبه مقبلة و تبين مدبرة ) يعنى چون روى مى آورد تازه آشكار مى شود در شحر اين حديث گفته اند: يعنى هنگامى كه فتنه روى مى آورد امر بر مردم مشتبه مى شود و گمان مى كنند بر حق هستند به طورى كه داخل در فتنه مى شوند و به آنچه بر ايشان روا نيست آلوده مى گردند. (لسان العرب ج 1، ص 504).

(19) احامى عن على  

(بحر رجز)

طرفدارى از على عليه السلام 

1 - به صحابه كعبه قسم هرگز از نبرد و ضربه هاى شمشير پروا نخواهم كرد.

2 - تا آن كه بميرم يا آنچه را كه دوست دارم مشاهده نمايم (يعنى يا شهيد شوم يا پيروزى و برپايى حكومت حق را ببينم ).

3 - پيوسته تا روزگارم باقى است از على عليه السلام طرفدارى خواهم كرد؛

4 - همو كه داماد رسول خدا صلى الله عليه و آله و رساننده امانات اوست ؛

5 - پروردگار بلند مرتبه آسمانها ما را يارى مى دهد؛

6 - و سر دشمنان را به تيغ تيز مشرفى مى پراند؛

7 - و ما را بر كسانى كه بى وقفه و با جديت ؛

8 - بر ما ستم روا مى دارند پيروزى مى بخشد.

توضيح :

اين شعر در كتاب (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد) ج 8 ص 26 به نقل از كتاب (صفين ) ص 343 و نيز در كتاب (الدرجات الرفيعه ) ص 276-277 آمده است .

بيتهاى 1 و 2 و 3 و 4 و 6 نيز به طور متوالى در (اعيان الشيعه ) ج 8 ص 374 آمده است .

بيت هاى 1 و 2 و 3و 4 به طور متوالى در (بحارالانوار) ج 33، ص 33 به نقل از كتاب (صفين ) آمده است .

بيت 3: در كتابهاى (صفين ) و (اعيان الشيعه ): انا مع الحق احامى عن على و در (بحارالانوار): انا مع الحق اقاتل مع على و در (الدرجات الرفيعه ): لاابرحن الدهر احمى عن على آمده است .

بيت 4: در كتابهاى (صفين ) و (بحارالانوار) و (اعيان الشعيه ): صهر النبى آمده است .

بيت 5 - در كتاب (صفين ): نقتل اعداه و ينصرنا العلى آمده است .

بيت 6: در كتابهاى (صفين ) و (اعيان الشيعه ): و نقطع الهام آمده است كه صحيح تر است در كتاب (الدرجات الرفيعه ): و تقطع الهام آمده است .

بيت 7: در كتاب (صفين ) آمده است : و الله ينصرنا على من يبتغى

راوى گويد: عمار در روزى كه به شهادت رسيد به صفوف لشگر معاويه حمله برد در حالى كه مى خواند كلا و رب البيت ...


46

شرح :

بيت 1: كلا يعنى هرگز و براى نفى گمان كسانى است كه گمان مى كردند عمار صحنه جنگ را ترك خواهد كرد مثل اينست كه از او پرسيده باشند: آيا دست از جنگ مى كشى ؟ و عمار پاسخ فرموده كه : هرگز. اين كلمه در مقام نفى كردن و آگاهى دادن به كار مى رود، مانند گفتار خداوند متعال در آيه 32 از سوره مدثر كه مى فرمايد: (كلا و القمر) (تفسير كشاف ج 4، ص ‍ 653).

اءجى : اين كلمه يا مفرد متكلم فعل مضارع از فعل (جاء يجى ء) است كه همزه آن براى تسهيل حذف گرديده (يعنى اجى ءُ) و حركت به سوى معركه جنگ را اراده كرده است .

و يا از فعل (و جاء يجاء) است يعنى با كاربرد ياچيزى شبيه به آن ضربه زد كه فعل (و جا يجى ) گونه اى از آن است يا آن كه با مهموز همچون معتل رفتار مى كنند و اين در كلام عرب زياد است (المصباح المنير ص 649 - 650 و لسان العرب ج 1، ص 190 لغت و جاء و ج 15 ص 378 379 لغت وجا و مقدمه لسان العرب ج 1، ص 17 - 22).

بيت 2: اين معنى از كلام خداوند متعال آيه 52 در سوره توبه (قل هل تربصون بنا الا احدى الحسنيين ) و آيات 11 - 13 از سوره صف (تجاهدون فى سبيل الله باموالكم و انفسكم ... و اخرى تبونها نصر من الله و فتح قريب ) اخذ شده است .

بيت 3: (لاافتا) يعنى لاازال - هميشه (مفردات راغب اصفهانى ص ‍ 625)

بيت 4: (ذى الامانات ) يعنى رساننده امانات زيرا على عليه السلام كليه امانات رسول خدا صلى الله عليه و آله را هنگام مهاجرت به يثرب به صاحبانانش باز گرداند. در (اعلام الورى ) ج 1 ص 375 آمده است كه (رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام امر فرمود تا امانات و وصايا و آنچه از اموال به امانت نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله سپرده بودند همه را بازگرداند، و على عليه السلام كليه آنها را ادا كرد).

بيت 6: (و يقطع الهام ) يعنى سرها را قطع مى كند.

قطع كردن را به خداوند نسبت داد زيرا خداوند سبب قتل دشمنان و تسلط مؤ منين بر ايشان است و اين مطلب از آيه 16 سوره انفال اخذ شده كه مى فرمايد: (شما ايشان را نكشتيد بلكه خداوند آنان را كشت و تو نيز نينداختى بلكه خداوند تير افكند) مجمع البيان ج 2، ص 530.

بيت 8: (ما ياءتلى ): (الا) و (ائتلى ) به معنى كوتاهى كرد و ما ياءتلى يعنى كوتاهى نكرد و در ظلم و ستم بر ما كوشيد اين عبارت از آيه 22 سوره نور (و لاياءتل اولو الفضل منكم ) اخذ شده است (تفسير كشاف ج 3، ص 222) و الصحاح ج 6، ص 2270 و الالفاظ الكتابيه ص 25).

ملاحظه :

در اين رجز عجيبى از عقوب قوافى موسوم به (اجازه ) هست (مفتاح العلوم ص 240) و بنا به راءى حوهرى صاحب صحاح اللغة آن عيب (اكفاء) است (الصحاح ج ، ص 68) و بسيارى از فصحاى عرب از آن ابا نداشته اند اختفش پس از آن كه قصيده اى با قوافى لام و ميم و راء و باء مى آورد مى گويدن عرب فصيح از آوردن چنين چيزى ابا ندارد و هرچند بارها از آن منع كرده ايم لكن آن را زشت نمى شمرد( القوافى از اخفش ص 47) وى همچنين پيرامون سخن شاعرى كه سروده (قافيه بين الثنيه و الضرس ممكن است ) مى گويد: جاير است كه حرف سين را هم از باب مجاز قافيه قرار دهيم زيرا آخر حروف است و همينطور بر اين قياس ياء وصل به قافيه و جميع حروف وصل به آن را مى توان قافيه قرار داد به شرط آنكه بعد از آنها چيزى نباشد، (القوافى اخفش ص 7) به همين دليل ما هم اين قصيده را در نماز قافيه ياء قرار داديم .


47

(20) اتباع على  

(بحر رجز)

پيروان على عليه السلام 

1 - پيش به سوى نبرد با احزاب ، با دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله

2 - به پيش و بدانيد كه بهترين مردمان ، پيروان على عليه السلام هستند.

3 - اكنون چه نيكوست آغاز بر كشيدن شمشيرهاى مشرفى از غلاف

4 - و تاختن بر فراز اسبهاى راهوار و جولان نيزه ها

توضيح :

اين شعر در كتاب (صفين ) ص 101 و به نقل از آن در (شرح نهج البلاغه ) ج 3، ص 179 و كتاب (اعيان الشيعه ) ج 8، ص 373 آمده است .

ابو زبيب بن عوف بر على عليه السلام وارد شد (و در مبارزه با اهل شام مردد بود. امير مومنان عليه السلام امر را برايش واضح و شك او را بر طرف فرمود) و عمار ياسر به وى گفت :

ثابت قدم باش اى ابوزبيب و درباره گروههايى كه دشمنان خدا و رسولند شك نكن . ابوزبيب گفت :

چقدر دوست داشتم كه دو شاهد از امت رسول خدا صلى الله عليه و آله براى من درباره گمراهى اهل شام شهادت بدهند.

عمارياسر از لشگر بيرون آمد در حالى كه مى خواند سيروا... ابن اعثم گويد كه رجز عمار پس از خطبه اميرمومنان در جنگ صفين است كه در آن فرمود بشتابيد به سوى جنگ با او باش گمراه اهل شام . بشتابيد. به سوى جنگ با دوستان شيطان و دشمنان سنت و قرآن ...آنگاه عمار ياسر شروع كرد به رجز خواندن و گفت : (سيروا...)

شرح :

بيت 1: اين كه از اهل شام تعبير به احزاب كرد يا براى آنست كه آنها بازماندگان احزاب و گروههايى هستند كه در جنگ احزاب با پيامبر صلى الله عليه و آله جنگيدند و حضرت اميرمومنان على عليه السلام فرمود: بسيج شويد به سوى جنگ با باقيمانده احزاب (تطهير الجنان ص 54). يا آنست كه آنان حقيقتا احزاب هستند به جهت گردهم آيى و تشكل شان عليه وصى رسول خدا صلى الله عليه و آله زيرا در نامه اى از اميرمومنان عليه السلام كه خطاب به مردم فرموده آمده است : سپس به اهل شام نظر كردم و ديدم كه آنان افرادى نادان هستند كه تشكيل احزاب داده اند. (الغارات ص 206)

بيت 2: معنى اين بيت از كلام رسول خدا صلى الله عليه و آله اخذ شده كه فرمود: على و شيعيان او در روز رستخيز رستگارانند (كتاب قادتنا ج 2، ص ‍ 399) و در كلمات ائمه عليهم السلام هم آمده است كه : شيعيان على بهترين شيعه و بهترين مردمند.

بيت 3: جمله فعليه (طاب سل المشرفى ) در محل جر است به سبب اضافه شدن كلمه (اوان ) به آن (النحو الوافى ج 3، ص 88)

المشرفى : شمشيرى منسوب به (مشارف ) شام و آن مكانى است نزديك (ريف ) مجمع البحرين ج 5، ص 75

السمهرى : نيزه اى كه چوب آن سخت و محكم باشد و گفته اند نيزه اى است منسوب به (سمهر) و آن نام مردى بوده كه بسيار خوب نيزه مى ساخته است . (لسان العرب ج 4، ص 381).

1-در كتاب جمهره انساب العرب ص 405 نسب عمار ذكر شده ولى اين نام وجود ندارد و ابن عبدالبر در استيعاب ج 3، ص 675 تصريح كرده كه اين نام بوده و حذف شده است .

2-در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد اين نام ذكر نگرديده است

3-در شرح نهج البلاغه فقط تا همينجا نسب عمار ذكر گرديده است .

4-در كتاب استيعاب آمده : (ابن الوذين و بعضى گفته اند ابن الوذيم ) و در كتاب الدرجات الرفيعه ص 255 آمده : (ابن الوذيم و بعضى گفته اند ابن الوذين ).

5-در كتاب استيعاب تصريح كرده كه بعضى اين نام را انداخته اند

6-در كتاب استيعاب آمده : (عانس )

7-در كتاب الاصابه ج 2، ص 512 تا همينجا از نسب عمار را ذكر كرده است .


48

8-در كتاب الطبقات الكبرى ج 4، ص 136 اين نام ذكر نشده است و تا همينجا در كتاب استيعاب ، نسب عمار ذكر شده است .

9-در كتاب الدرجات الرفيعه ص 255 و اسدالغابه ج 1، ص 43 تا همينجا نسب عمار آورده شده است

10-در كتاب جمهره انساب العرب ص 405 تا همينجا نسب عمار آورده شده است و بقيه نسب از سبا تا قحطان در ص 329 از همين كتاب آورده شده است .

11-نسب عمار به طور كامل در تاريخ بغداد ج 1، ص 150 و الطبقات الكبرى ج 4، ص 136 آمده است .

12-شرح نهج البلاغه ج 10، ص 102 به نقل از استيعاب ج 2، ص 476 و 477 انساب الاشراف ج 1، ص 178 و اسدالغابه ج 1، ص 46 و 44. مسعودى در مروج الذهب ج 2، ص 391 مى گويد: (در نسب عمار اختلاف كرده اند و بعضى او را وابسته به بنى مخزوم مى دانند و بعضى او را از هم پيمانان بنى مخزوم و بعضى هم آرا ديگرى دارند)

13-شرايع الاسلام ج 4، ص 39 - 40

14-الاستيعاب ج 2، ص 477 و به نقل از آن در شرح نهج البلاغه ج 10، ص 103، تاريخ بغداد ج 1، ص 152 و در انساب الاشراف ج 1، ص 198 به نقل از واقدى و در الدرجات الرفيعه ص 255

15-اسدالغابه ج 4، ص 47

16-كتاب عمار ياسر نوشته عبدالله السبيتى ص 22

17-اعيان الشيعه ج 8، ص 372 و القاموس المحيط ج 2، ص 96

18-الاستيعاب ج 2، ص 477

19-شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 10 ص 103

20-الدرجات الرفيعه ص 257 و 258

21-الدرجات الرفيعه ص 258

22-شرح نهج البلاغه ج 10، ص 104 و رجال كشى ج 1، ص 149

23-الدرجات الرفيعه ص 257

24-رجال كشى ج 1، ص 127 - 129

25-الدرجات الرفيعه ص 257

26-الاستيعاب ج 2، ص 479

27-رجال كشى ج 1، 15

28-استيعاب ج 2، ص 480

29-الخصال ص 303 و عيون اخبار الرضا ج 2، ص 66 و الاختصاص ص 12 و رجال كشى ج 1، ص 129 - 137

30-رجال كشى ج 1، ص 129 - 137 و الدرجات الرفيعه ص 258

31-سفينه البحار ج 2، ص 76 به نقل از تفسير امام عسگرى عليه السلام

32-الدرجات الرفيعه ص 260 - 261 به نقل از احتجاج ص 78

33-كتاب سليم بن قيس ج 2، ص 865

34-سقيفه و فدك ص 90 - 91

35-الدرجات الرفيعه ص 275

36-امالى شيخ طوسى ص 181 - 182

37-الدرجات الرفيعه ص 267

38-الدرجات الرفيعه ص 267

39-الدرجات الرفيعه ص 270 به نقل از كتاب صفين

40-نهج البلاغه ج 2، ص 264 خطبه 182

41-سوره مباركه ملك آيه 30

42-كفايه الاثر ص 120 - 123

43-تنقيح المقال ج 1، ص 197 و مقدمه فائده 12

44-الاختصاص ص 6 - 7

45-رجال شيخ طوسى ص 46

46-لسان العرب ج 13، ص 186

47-عيون اخبار الرضا ج 2، ص 125

48-در بعضى مصادر آمده كه زمين خلق شده است نگاه كنيد به خصال شيخ صدوق ص 360 - 361 باب هفت .

49-به نقل از خصال ص 361 و تفسير فرات كوفى ص 570

50-رجال كشى ج 1، ص 32 - 34 و اختصاص ص 5

51-تعليقه ميرداماد بر رجال كشى ج 1، ص 33

52-خصال شيخ صدوق ص 361

53-الاحتجاج ص 75 - 78 و خصال ص 461 - 465 باب دوازدهم .

54-الشرطة : به طلايه داران سپاه كه به جنگ اعزام مى شوند و پيش مرگ هستند گفته مى شود و آنها افراد نخبه اى مى باشند كه سلطان آنها را از ميان لشگر انتخاب مى كند.... آنها را به اين نام ناميده اند زيرا آن ان خود را با نشانه هايى مى شناسانند و الخميس يعنى سپاهى كه تشكيل شده از پنج قسمت و آن عبارت است از مقدمه و ساق و ميمنه و ميسره و قلب . و گفته اند به اين نام ناميده شده اند زيرا آنان با امام شرط مى كنند به بذل جان خود همانطور ه امام با آنان شرط مى كند به وجوب بهشت براى ايشان .


49

55-رجال كشى ج 1، ص 25 و در كتاب مقاتل الطالبيين ابى الفرج ص 72 آمده كه هفت هزار نفر بودند.

56-تنقيح المقال ج 1، ص 196

57-رجال كشى ج 1، ص 24

58-الاختصاص ص 2 و 3

59-رجال كشى ج 1، ص 19 - 20

60-تاريخ بغداد ج 1، 139 و اعيان الشيعه ج 8، ص 372

61-الدرجات الرفيعه ص 256 و اعيان الشيعه ج 8، ص 372 و الوافى بالوفيات ج 22، ص 376 و الاستيعاب ج 2، ص 477 و به نقل از آن در شرح نهج البلاغه ج 10، ص 102

62-سوره مباركه احزاب آيه 106، تفسير الميزان ج 12، ص 383 - 385 ابن عبدالبر در كتاب الاستيعاب ج 2، ص 477 به اين موضوع تصريح كرده است .

63-الدرجات الرفيعه ص 256 و اعيان الشيعه ج 8 ص 373 و تاريخ بغداد ج 1، ص 150

64-طبقات ابن سعد ج 3، ص 250 و به نقل از آن در كتاب قاموس الرجال ج 8، ص 46

65-اسدالغابه ج 4، ص 46 و به نقل از آن در كتاب قاموس الرجال ج 8، ص 40

66-الاستيعاب ج 2، ص 477 و به نقل از آن در شرح نهج البلاغه ج 10، ص 103 و تاريخ بغداد ج 1، ص 150 و الوافى بالوفيات ج 22، ص 376 و انساب الاشراف ج 1 ص 185

67-سيره ابن هشام ج 2، ص 709

68-مغازى واقدى ج 1، ص 84 و 151 و سيره ابن هشام ج 2، ص 713

69-سيره ابن هشام ج 2، ص 708 و در مغازى واقدى ج 1، ص 147 آمده است كه : كشنده عامر بن حضرمى شخصى به نام عاصم بن ثابت بن ابى اقلح است و عمار ياسر كشنده حارث بن حضرمى است .

70-مغازى واقدى ج 1، ص 150 و سيره ابن هشام ج 2، ص 711

71-مغازى واقدى ج 1، ص 139

72-كتاب سليم بن قيس ج 2، ص 867 و تاريخ يعقوبى ج 2، ص 124

73-كتاب اختيار معرفه الرجال ج 1، ص 34

74-الخصال ص 461 و 464 و الاحتجاج ص 78

75-كتاب سليم بن قيس ج 2، ص 865

76-كتاب سليم بن قيس ج 2، ص 870 و رجال كشى ج 1، ص 34 و تاريخ يعقوبى ج 2، ص 15 و الخصال ص 361 و اعلام الورى ج 1، ص 300 و روضه الواعظين ص 152

77-كتاب الرده ص 189 و الاستيعاب ج 2، ص 277 و به نقل از آن در شرح نهج البلاغه ج 10، ص 103 و در الوافى بالوفيات ج 22، ص 376 و اعيان الشيعه ج 8، ص 373.

78-كتاب الفتوح ج 1، ص 271 - 274 و الاخبار الطوال ص 130 - 132

79-الفتوح ج 1، ص 321

80-سير اعلام النبلا ج 1 ص 423

81-سير اعلام النبلا ج 1، ص 423 و انساب الاشراف ج 1، ص 170 و الدرجات الرفيه ص 261 و الكامل فى التاريخ ج 3، ص 32

82-شرح نهج البلاغه ج 9، ص 52 و العقد الفريد ج 5، ص 31 و الجمل ص 122

83-السقيفه و فدك ص 90 و به نقل از آن در شرح نهج البلاغه ج 9، ص 58 و الدرجات الرفيعه ص 261

84-الشافى فى الامامه ج 4، ص 212 و السقيفه و فدك ص 87 و به نقل از آن در شرح نهج البلاغه ج 9 ص 55

85-الكامل فى التاريخ ج 3، ص 155 و العقد الفريد ج 5، ص 57 و الدرجات الرفيعه ص 262 و اعيان الشيعه ج 8، ص 374

86-البد و التاريخ ج 5، ص 202 - 203 و الوافى بالوفيات ج 22، ص 378 و الفتوح ج 1، ص 372

87-الفتوح ج 1، ص 375 و السقيفه و فدك ص 77 و تاريخ يعقوبى ج 2، ص 172

88-الفتوح ج 1، ص 377 - 378

89-الفتوح ج 1، ص 444 و صفين ص 65 و العقد الفريد ج 5، ص 51

90-الجمل ص 102 و 162

91-الفتوح ج 1، ص 439 - 440


50

92-الجمل ص 239 - 240

93-الارشاد ج 1، ص 258 و مناقب اميرالمومنين ج 2، ص 337 و الجمل ص 244 - 246 و كتاب سليم بن قيس ج 2، ص 801 و الفتوح ج 1، ص 462 و الاخبار الطول ص 124 - 145

94-الجمل ص 293 و الفتوح ج 1، ص 472 و مروج الذهب ج 2، س 368 - 369

95-الجمل ص 319

96-الجمل ص 336 و انساب الاشراف ج 3، ص 961 و الاخبار الطول ص 147

97-الفتوح ج 1، ص 483 و الجمل ص 346 و شرح نهج البلاغه ج 1، ص 259 و مناقب ابن شهر آشوب ج 3، ص 156

98-الفتوح ج 1، ص 482

99-الفتوح ج 1، ص 486

100-انساب الاشراف ج 3، ص 45 و امالى شيخ مفيد ص 24 و الاخبار الطوال ص 150 و العقد الفريد ج 5، ص 75 و مناقب ابن شهر آشوب ج 3، ص 161

101-الفتوح ج 1، ص 497 و 559 و الامامه و السياسه ص 109 و صفين ص 92.

102-صفين ص 205 و الاخبار الطول ص 171

103-الكامل فى التاريخ ج 3، ص 294 و صفين ص 208 و 214 و انساب الاشراف ج 3، ص 85

104-صفين ص 214 و الكامل فى التاريخ ج 3، ص 294

105-صفين ص 232

106-الاختصاص ص 13 و تاريخ بغداد ج 1، ص 152

107-الاستيعاب ج 2، ص 481

108-الاستيعاب ج 2، ص 481

109-تعليقه ميرداماد بر رجال كشى ج 1، ص 126 و الاصابه ج 2، ص 512

110-كشف الغمه ج 1، ص 260 از مناقب خوارزمى ص 123 الاحتجاج ص 181

111-چنانچه شهيد ثانى در تعليقه خود بر خلاصه علامه حلى اين مطلب را ذكر كرده است . همچنين نگاه كنيد به كتابهاى عمار بن ياسر اثر عبدالله سبيتى ص 23 و شذرات الذهب ابن عماد حنبلى ج 1، ص 45

112-صفين ص 341 و الفتوح ج 2، ص 156 در ضبط كنيه اين شخص اختلاف فراوانى است ولى همه آنها به هم شبيه است و معلوم است كه صورت تحريف شده يك كلمه بوده است .

113-صفين ص 341 و به نقل از آن در شرح نهج البلاغه ج 8، ص 24

114-ابن قتيه در كتابش المعارف ص 357 روايت كرده : خود ابوالعاديه كيفيت كشتن عمار ياسر را چنين تعريف كرده است كه مردى عمار را با نيزه زد و كلاهخود از سر او افتاد و من به سر او ضربه زدم و آن را شكافتم اين روايت با آنچه ما پيش از اين درباره كيفيت شهادت عمار ياسر آورديم مخالف است و ابن ابى الحديد و بلاذرى و ديگران موافق ابن قتيبه اين مطلب را آورده اند و حافظ ابن حجر گفته است كه او (ابوالعاديه ) دوستدار عثمان بود و هرگاه بر معاويه وارد مى شد با تفاخر مى گفت : بگوييد قاتل عمار بن ياسر بر در ايستاده است . سيد على خان مدنى در كتابش الدرجات الرفيعه ص 283 آورده است كه ابوالعاديه تا زمان حجاج بن يوسف ثقفى زنده بود. روزى بر حجاج وارد شد و حجاج گفت : آيا تو عمار را كشتى ؟ گفت : آرى . حجاج گفت : هر كه دوست دارد به كسى بنگرد كه در روز قيامت دست گشاده دارد به اين مرد نگاه كند. ابوالعاديه از او در خواستى كرد و حجاج اجابت نكرد،

ابوالعاديه گفت : به ديگران از دنيا مى بخشى و به ما نمى بخشى و گمان مى كنى كه من گشاده دست در قيامتم ؟ حجاج با تمسخر گفت : كسى كه دندانش چون كوه احد و رانش چون كوه ورقان و نشيمنگاهش به اندازه شهرى باشد او در روز قيامت داراى دست گشاده است (كنايه از ضخامت و درشتى بى قواره ابوالعاديه ) سپس گفت : به خدا قسم اگر همه مردم روى زمين در كشتن عمار ياسر شركت داشتند، همگى به جهنم واصل مى شدند.

115-رجال كشى ج 1، ص 126


51

116-الغارت ص 169

117-الدرجات الرفيعه ص 282

118-الفتوح الرفيعه ص 282

119-طبقات ابن سعد ج 3، ص 262 و الفتوح ج 2، ص 157 و انساب الاشراف ج 1، ص 199

120-الاستيعاب ج 2، ص 481 و به نقل از آن در شرح نهج البلاغه ج 10، ص 106 الدرجات الرفيعه ص 282 تمام مصادر متفقند كه امام عليه السلام او را بدون غسل و با لباسش دفن كرد و عمار خود وصيت كرده بود كه مرا با لباسم دفن كنيد و خون شهادت را از من نشوييد و خاك جنگ را از بدن من نتكانيد زيرا مى خواهم در روز قيامت با دشمنان دين مخاصمه كنم . (اسدالغابه ج 4، ص 47 و طبقات ابن سعد ج 3، ص 262 و انساب الاشراف ج 1، ص 199) و ساير مصادر كه شرح حال او را نوشته اند.

121-صفين ص 339

122-انساب الاشراف ج 1، ص 192

123-الخصال ص 464

124-السقيفه و فدك ص 90

125-كتاب الجمل ص 262

126- كتاب صفين ص 319.

فهرست اشعار
الا ايها الموت الذى هو قاصدى   =    ارحنى فقد افنيت كل خليل20
اراك بصيرا بالذين احبهم   =    كانك تنحو نحوهم بدليل 20
و ما ظبيه تسبى القلوب بطرفها   =    اذا التفتت خلنا باجفانها سحرا20
باحسن منه كلل السيف وجهه   =    دما فى سبيل الله حتى قضى صبرا 20
او يرجع الحق الى سبيله   =    يا رب انى مومن بقليه 24
نحن ضربناكم على تنزيله   =    فاليوم نضربكم على تاويله 24
لا تبرح العرصه يابن اليثربى   =    اثبت اقاتلك على دين على 24
طلحه فيها و الزبير غادر   =    و الحق فى كف على ظاهر 24
سيروا الى الاحزاب اعدا النبى   =    سيروا فخير الناس اتباع على 24
لا افتا الدهر احامى من على   =    صهر الرسول ذى الامانات الوفى 25
انى لعمار و شيخى ياسر   =    صاح كلانا مومن مهاجر 25
انا ابواليقظان شيخى ياسر   =    من معشر آباوهم اخاير 25
قال سعد لذا الامام و سعد   =    فى الذى قال حقيق ظلوم 25
توخ من الطرق اوساطها   =    و عد عن الجانب المشتبه26
و سمعك من عن سماع القبيح   =    كصون اللسان عن النطق به26
فانك عند سماع القبيح   =    شريك لقائله فانتبه 26
رب عجل شهاده لى بقتل   =    فى الذى قد احب قتلا جميلا26
مقبلا غير مدبر ان للقتل   =    على كل ميته تفضيلا 26
الجنه الجنه   =    تحت الاسنه31
اليوم القى الاحبه   =    محمدا و حزبه 31
لا يستوى من يعمر المساجدا   =    و من يبيت راكعا و ساجدا33
يداب فيها قائما و قاعدا   =    و من يكر هكذا معاندا33
اشدد حياز يمك للموت   =    فان الموت لاقيكا 34
كربلا لازلت كرباو بلا   =    ما لقى عندك آل مصطفى 36
خلوا بنى الكفار عن سبيله   =    اليوم نضربكم على تنزيله43
ضربا يزيل الهام عن مقيله   =    و يذهل الخليل عن خليله 43
خلوا بنى الكفار عن سبيله   =    خلوا فكل الخير فى رسوله43
يا رب انى مومن بقيله   =    اعرف حق الله فى قبوله43
نحن قتلناكم على تاويله   =    كما قتلناكم على تنزيله43
ضربا يزيل الهام عن مقيله   =    و يذهل الخليل عن خليله43
خلوا بنى الكفار عن سبيله   =    انى شهدت انه رسوله43
حقا و كل الخير فى سبيله   =    نحن قتلناكم على تاويله43
كما ضربناكم على تنزيله   =    ضربا يزيل الهام عن مقيله43
خلوا بنى الكفار عن سبيله   =    خلوا فكل الخير فى رسوله43
قد انزل الرحمن فى تنزيله   =    بان خير القتل فى سبيله43
فاليوم نضربكم على تاويله   =    كما ضربناكم على تنزيله 43
نحن قتلناكم على تاويله   =    كما قتلناكم على تنزيله43
نحن قتلناكم على تاويله   =    كما ضربناكم على تنزيله43
ضربا يزيل الهام عن مقيله   =    او يذهل الخليل عن خليله43