فهرست عناوين

زندگانى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم)

محمد رضا آقاميري

فهرست عناوين
غزوه خيبر 8
تاريخ پيامبر اسلام، غزوه حنين 15
تاريخ پيامبر اسلام فتح مكه 19
جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا 23
بيعت زنان مسلمان با رسول گرامى اسلام (ص) 27
غزوه احد 44
جنگ بدر 53
آغاز جنگ 58
پيرامون نزول آيه شريفه مباهله در شأن اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) 61
تغيير قبله از بيت‏المقدس به طرف كعبه معظمه 67
ليلة المبيت - هجرت پيامبر اسلام از مكه به مدينه و مبدأ تاريخ اسلام 74
غزوه تبوك 80

در عام الفيل (سالى كه سپاه ابرهه به قصد تخريب خانه خدا به مكه هجوم آوردند) قادر

متعال از نسل اسماعيل پيامبر (عليه السلام) و از صلب پدرانى مؤمن و موحد و مادرانى

پاك، فرزندى به دنيا آورد كه قرار بود با ابلاغ آخرين شريعت الهى، بزرگترين تحول را

در تاريخ بشريت ايجاد كند، و مكتبى حيات بخش و انسان ساز را به تشنگان معرفت و

عدالت عرضه نمايد.

نام پدر اين كودك ، عبدالله و نام مادرش آمنه بود.

پس از تولد نوزاد، طى مراسمى خاص، نام محمد را (كه پيش از آن كمتر سابقه داشت) براى

او برگزيدند.

اين نام را عبدالمطلب جد پيامبر انتخاب كرد و مادرش، نام احمد را برگزيد و در قرآن

به هر دو نام اشاره شده است.

)1( پدر او بنابر آنچه مشهور است، پيش از ولادت محمد از دنيا رفت.

تربيت و نگهدارى كودك را عبدالمطلب، جد او و پس از وى ابوطالب، عموى ايشان متكفل

شدند.

كودك سه روز از مادر شير خورد.

پس از آن، وى را به ثويبه، كنيز ابولهب - عموى پيامبر- سپردند.

او چهار ماه كودك را شير داد.

، سپس وى را به حليمه سعديه سپردند و او آخرين دايه حضرت بود.

محمد (ص) در سرزمين سخت و خشن عربستان رشد و كمال يافت.

سرزمينى با مردمى خرافى، بت پرست، متعصب، جاهل و نادان؛ مردمى كه دختران را

زنده‏به‏گور مى‏كردند و گاه به خاطر تعصبات بيجاى قبيله‏اى، سالها با يكديگر

مى‏جنگيدند.

اگر شتر يك قبيله وارد سرزمين قبيله ديگرى شده و كشته مى‏شد، همين براى آغاز جنگى

بزرگ كافى بود! هر خانواده و قبيله‏اى براى خود بتى داشت، آنان از سنگ، چوپ و حتى

از خرما بت مى‏ساختند و هنگام گرسنگى و قحطى خداى خود را مى‏خوردند! پيش از بعثت،

در ميان مردم مكه فقط 17 نفر و در ميان مردم مدينه فقط 11 نفر باسواد بودند.

كعبه كه پايگاه توحيد و مركز يكتاپرستى است، به بتخانه و محل آويختن اشعارى پوچ و

بى‏محتوا در وصف زن و شراب و.


1

تبديل شده بود.

آثار خداپرستى محو و رذايل، فضايل و فضايل انسانى، رذايل به شمار مى‏آمدند، ولى نور

فطرت در دل اين مولودپاك روشن بود.

در چهار سالگى هنگامى كه به رسم جاهليت به گردن طفل مهره‏هايى آويختند تا از شر

ديوهاى صحرا محفوظ بماند(!) كودك مهره‏ها را از گردن درآورد و فرمود: مادر جان!

خداى من كه پيوسته با من است، نگهدار و حافظ من مى‏باشد.

در سنين جوانى در سفرى كه به شام كردند، زمانى كه با تاجرى اختلاف پيدا كردند و

تاجر از ايشان خواست تا به لات و عزى )2( سوگند بخورد، فرمود: پست‏ترين و

مبغوض‏ترين موجودات نزد من، همان لات و عزى است كه تو مى‏پرستى!.

محمد در دوران جوانى چنان معروف و خوشنام و درستكار بود كه به امين ملقب شد؛ و حتى

در ميان منازعات قومى، وى را به عنوان داور انتخاب مى‏كردند.

از جمله، هنگام نزاع بين قبايل عرب بر سر نصب حجرالاسود در محل خودش، كه ميانجيگرى

پيامبر، همه را مسرور ساخت و به مشاجره آنها خاتمه داد.

در دوران جوانى مدافع سرسخت ضعفا و دشمن سرسخت ظالمان و ستمگران بود.

محمد امين از امضاكنندگان پيمانى بود كه به حلف الفضول شهرت داشت و اين، پيمانى بود

كه جمعى براى احقاق حق ستمديدگان، آن را امضا كردند و آن حضرت در 20 سالگى در آن

شركت داشتند و به آن نيز افتخار مى‏نمودند.

از ايشان نقل شده است: در خانه عبدالله بن جدعان در پيمانى حضور يافتم كه اگر در

اسلام هم به مانند آن دعوت مى‏شدم، اجابت مى‏كردم.

اسلام جز استحكام، چيزى به آن نيفزوده است.

محمد در آن سن مدتى به چوپانى مشغول بود و گوسفندان اهل مكه را در سرزمين قرايط

شبانى مى‏كرد.

امانت و حسن شهرت محمد سبب شد كه خديجه، دختر خويلد، از ثروتمندان قريش و صاحب

قافله‏هاى تجارى، وى را به استخدام درآورد.

سپس پيشنهاد كرد كه محمد رياست قافله تجارى او را كه به شام مى‏رفت به عهده گيرد و

در عوض، دو برابر بقيه مزد بگيرد و محمد امين نيز پذيرفت.


2

پس از بازگشت، در سن 25 سالگى با خديجه بنت خويلد ازدواج كرد.

خديحه در آن وقت 40 ساله بود، حاصل اين ازدواج، دو پسر به نامهاى قاسم و عبدالله و

چهار دختر به نامهاى رقيه، زينب، ام كلثوم و فاطمه (سلام الله عليها) بود كه همه

پسران قبل از بعثت درگذشتند.

پيامبر (صلى الله عليه و آله) پيش از بعثت، هر سال مدتى را در غار حرا به عزلت و

تنهايى مى‏گذراندند.

در اين مورد در نهج البلاغه على (عليه السلام) آمده است: ولقد كان يجاور فى كل سنة

بحراء فأراه و لا يراه غيرى: ايشان هر سال مدتى را در غار حرا مى‏گذراند و من او را

مى‏ديدم و جز من، كسى او را نمى‏ديد.

(خطبه 190(.

روزى آن حضرت در غار حرا مشغول عبادت بود كه فرشته وحى نازل‏شد و لوحى در دست داشت،

آن را در برابر ايشان گرفت و گفت: إقرأ يعنى بخوان.

ايشان كه امّى يعنى درس نخوانده بودند، فرمودند: من خواندن بلد نيستم فرشته وحى

ايشان را بسختى فشرد و دوباره گفت إقرأ و باز همان جواب را شنيد.

براى بار سوم حضرت را فشرد و گفت : إقرأ اين بار جواب شنيد: چه بخوانم؟ فرشته وحى

عرض كرد: إقرأ باسم ربك الذى خلق × خلق الإنسان من علق × اقرأ و ربك الأكرم × الذى

علّم بالقلم × علّم الإنسان مالم يعلم : بخوان به نام پروردگارت، كسى كه آفريد ×

انسان را از خون بسته آفريد × بخوان! و پروردگارت كريمترين موجودات است× كسى است كه

با قلم آموخت× به انسان آنچه را كه نمى‏دانست، آموخت (سوره علق، آيات 1 الى 5( بدين

سان آيات اول سوره علق بر حضرتش نازل شد.

فرشته وحى سپس عرض كرد:اى محمد! تو رسول خدايى و من جبرئيلم.

حضرت از كوه حرا فرود آمده، به منزل خديجه بازگشت.

چون به منزل وارد شد، خديجه پرسيد: اى محمد! اين چه نورى است كه در تو مشاهده

مى‏كنم ؟ فرمود:اين نور نبوت است.

بگو: لا اله الا الله؛ محمد رسول الله! خديجه عرض كرد: سالها است كه من پيامبرى تو

را مى‏دانم.

سپس شهادتين را گفت و او اولين مسلمان بود.


3

آنگاه پيامبر فرموند: من در خود سرمايى احساس مى‏كنم، جامه‏اى به من بپوشان! سپس

جامه‏اى پوشيده، خوابيد.

در اين هنگام از جانب حق تعالى وحى آمد: يا أيها المدّثّر × قم فأنذر × و ربّك

فكبّر: اى جامه به خود پيچيده × برخيز و انذار كن × و پروردگارت را به بزرگى ياد كن

- سوره مدثر حضرت برخاسته، انگشت در گوش خود گذاشت و فرمود: الله أكبر، الله أكبر!

بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) واضح بود، اسلام كه همه را به برابرى

مى‏خواند و تبعيضها و ثروت اندوزى‏ها و بهره‏كشى‏هاى ظالمانه را ممنوع مى‏سازد، در

مقابل خود، مخالفين بسيارى خواهد داشت، كسانى كه حاضر به ازدست‏دادن منافع مادى و

معنوى و امتيازات اجتماعى خويش نبودند، به‏يكباره و بدون زمينه‏سازى‏هاى قبلى

نمى‏توان دعوت را علنى كرد.

لذا مدت سه سال مخفيانه اسلام را تبليغ مى‏كردند.

پس از خديجه، على (عليه السلام) ايمان آورد و اينها تا مدتى تنها كسانى بودند كه با

پيامبر نماز مى‏خواندند.

سپس، زيد بن حارثه و به دنبال او ساير مردم ايمان آوردند و نام اسلام شيوع پيدا كرد

.

سه سال پس از بعثت پيامبر، طى دو مرحله، دستور علنى كردن دعوت به اسلام، از جانب حق

تعالى ابلاغ شد.

ابتدا دستور رسيد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) خويشاوندان نزديك خود را دعوت

كند.

آيه و أنذر عشيرتك الأقربين: خويشاوندان نزديكت را انذار كن (سوره شعراء، آيه 214

در اين باره نازل شده‏است).

بدين منظور، جلسه‏اى تشكيل شد.

در آن جلسه، على (عليه السلام) كه نوجوانى بود و ابولهب عموى پيامبر و ساير

خويشاوندان حضور داشتند.

حضرت رسول (صلى الله عليه و آله) پس از ستايش خداوند و اعتراف به وحدانيت او دعوت

خود را علنى كرد و از آنان خواست كه به يگانگى خداوند و پيامبرى ايشان اعتراف كنند

تا رستگار شوند و فرمود: كدام يك از شما از من پشتيبانى مى‏كند، تا برادر و وصى و

جانشين من در ميان شما باشد؟ سكوت همه را فراگرفت.

از ميان جمعيت، تنها على(ع) كه در آن زمان 13 يا 15 ساله بود برخاست، و عرض كرد: اى

پيامبر خدا من آماده پشتيبانى از شما هستم!.


4

حضرت، ايشان را به نشستن امر كردند و تا سه بار تقاضاى خود را مطرح نمودند و هر

بار، اين على (ع) بود كه دعوت پيامبر را اجابت كرد.

آنگاه پيامبر (ص) فرمود: اى مردم! اين جوان برادر و جانشين من است.

به سخنان او گوش دهيد و از وى پيروى كنيد! جمعيت بپاخاستند و در حالى كه از روى

استهزاء مى‏خنديدند، به ابوطالب رو كرده، گفتند: به تو امر كرد كه از پسرت اطاعت

كنى!.

در مرحله دوم اين آيات نازل شد: فاصدع بما تؤمر و أعرض عن المشركين × إنّا كفيناك

المستهزئين.

(سوره حجر، آيه 94 و 95( در اين مرحله، پيامبر (صلى الله عليه و آله) همه مردم را

بطور علنى و آشكارا دعوت كرد.

از اينجا بود كه قريش با تمام قوا به مقابله برخاستند.

اصحاب پيامبر (صلى الله عليه و آله) را بسختى شكنجه كردند، آنان را تحت شديدترين

محاصره‏هاى اقتصادى و اجتماعى قرار دادند و حتى با پيشنهادهاى فريبنده خود، خواستند

آن حضرت را از ادامه رسالت خود باز دارند، ولى پيامبر با قاطعيت فرمود: به خدا قسم،

اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم قراردهيد تا از دعوت خود دست

بردارم، هرگز چنين نخواهم كرد.

! در طى 13 سال كه از بعثت پيامبر (ص) مى‏گذشت، آن حضرت با ياران خود به مدت سه سال

در سخت‏ترين شرايط در شعب ابى طالب (دره‏اى در ميان كوههاى مكه) در محاصره قرار

داشتند و آزار مشركين نيز هر لحظه شدت مى‏گرفت.

پس از آن، رسول خدا (ص) مخفيانه به مدينه مهاجرت كرده و در آنجا در محيطى امن،

حكومتى اسلامى تشكيل دادند.

در 10 سالى كه از حيات شريف آن حضرت باقى مانده بود، اسلام با سرعتى باور نكردنى

قلبها را تسخير كرد و مرزها را در نورديد.

بر طبق گفته مورخين، در طول مدت حكومت اسلامى پيامبر (صلى الله عليه و آله) جنگهاى

فراوانى رخ داد كه در 26 و به روايتى 27 نبرد، خود پيامبر شخصا شركت داشتند (كه به

اين نبردها غزوه مى‏گويند) و 35 و به روايتى 48 و حتى 66 جنگ نيز تحت فرماندهى

منصوبين آن حضرت به وقوع پيوست (كه به اين جنگها،سريه مى‏گويند).


5

مهتمرين عواملى كه در پيشبرد دين مقدس اسلام مؤثر بود، در درجه اول، همان نداى

آسمانى اين دين بود كه هر فطرت پاك و عقل سليمى آن را براحتى مى‏پذيرفت.

همچنين حمايت مالى حضرت خديجه از ايشان، حمايتهاى سياسى، اجتماعى ابوطالب- عموى

پيامبر- و برخى ديگر از خويشاوندان ايشان از جمله حمزه سيد الشهداء- عموى حضرت- و

در رأس همگان، اميرالمؤمنين، على بن ابى طالب- عليه السلام- كه با دفاع دليرانه خود

سد راه تهاجم كفر به سرزمين نوپاى اسلامى گرديد، از عوامل مؤثر پيشبرد نهضت اسلام

بود.

اخلاق حميده و صبر مردانه پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز دلها را به خود جلب

مى‏كرد.

قرآن كريم در مدح پيامبر (ص) مى‏فرمايد:فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظّا

غليظ القلب لانفضّوا من حولك: رحمت الهى سبب شد كه با مردم نرمى كنى و ملايمت پيشه

سازى و اگر خشن و سنگدل بودى، مردم از اطرافت مى‏گريختند.

(آل عمران.

) 159 و نيز مى‏فرمايد: إنّك لعلى خلق عظيم: تو داراى اخلاق بزرگ و شريفى هستى.

(سوره قلم، آيه 4( رسول گرامى اسلام (ص) بارها تكليف جامعه اسلامى را پس از خود به

صراحت يا كنايه معلوم كرده‏بودند، و به اعتقاد اماميه، على بن‏ابى طالب(ع) و

فرزندان معصوم ايشان را به عنوان خليفه پس از خود، از جانب خداوند متعال معرفى كرده

بود و به مردم تمامى نسلها وعده داده بود كه اگر مردم به دو يادگار پيامبر، يعنى

كتاب خدا و اهل بيت (عليهم السلام) چنگ زنند، سيادت و سرورى دنيا و آخرت از آن

ايشان خواهد بود.

پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله) در تاريخ 28 صفر سال 10 هجرى در مدينه منوره چشم

از جهان فرو بستند و به لقاء الله پيوستند، و اين در حالى بود كه سر در سينه برادر

خويش على بن ابى طالب (عليه السلام) داشتند:ولقد قبض رسول الله الخ: و رسول خدا در

حالى قبض روح شد كه سر بر سينه من نهاده بود و جانش در ميان دستانم گرفته شد و من

دستم را بر چهره ايشان كشيدم و من متولى غسل آن حضرت شدم و ملائكه مرا كمك مى‏كردند


6

و در و ديوار خانه‏اش ناله مى‏كردند؛ گروهى از ملائكه از آسمان نازل مى‏شدند و

گروهى بالا مى‏رفتند و گوش من از صداى آهسته آنان كه بر او نماز مى‏خواندند خالى

نمى‏شد تا آنكه او را در ضريحش به خاك سپرديم .

.

نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 88.

و در غم رحلت پيامبر (ص) در حالى كه حضرت را غسل مى‏داد و كفن مى‏كرد، چنين فرمود:

بأبى أنت و أمى يا رسول الله لقد انقطع بموتك الخ: پدر و مادرم فداى تو اى رسول

خدا! همانا با مرگ تو از نعمتى محروم شديم كه با مرگ ديگران از آن محروم نمى‏شديم و

آن، نعمت نبوت و اخبار آسمانى بود.

مصيبت تو آنقدر بزرگ است كه ما را به خاطر تمام مصيبتهاى ديگر تسليت مى‏دهد و از

اين جهت، تو منحصر به فرد هستى و همه مردم در سوگ تو ماتمزده هستند و از اين جهت

عموميت دارى و اگر نبود كه تو ما را به صبر امر فرمودى و از جزع و ناله نهى نمودى،

سرچشمه‏هاى اشك را خشك مى‏كرديم و درد و غم ما همواره باقى مى‏بود و اندوه ما زدوده

نمى‏شد و اينها نيز براى تو اندك است، ولى مرگ را نمى‏توان برطرف كرد، پدر و مادرم

فداى تو باد! ما را نزد پروردگارت ياد كن و در خاطر خود نگهدار! (نهج البلاغه فيض

الاسلام، خطبه 226( رسول خدا (ص) لحظاتى پيش از رحلت فرمود: براى من كاغذ و دواتى

بياوريد تا مكتوبى بنويسم كه پس از من گمراه نشويد! در اين لحظه، عمربن الخطاب گفت:

اين مرد هذيان مى‏گويد و بيمارى بر او غلبه‏كرده‏است! ما را كتاب خدا بس است! و

شعار حسبنا كتاب الله كه نقض‏كننده فرمايش نبى اكرم (ص)- إنّى تارك فيكم الثقلين

الخ است- از همان مجلس ريشه گرفت.

پس از آن، در حالى كه على (ع) هنوز در حال غسل و تدفين پيامبر بود، گروهى در محلى

به نام سقيفه جمع شدند و در امر خلافت نزاع آغاز كردند و سرانجام ابوبكر را به

عنوان خليفه برگزيده، با او بيعت كردند و اين، آغاز مسيرى بود كه به نوبه خود

نتايجى به همراه داشت.

.


7

---- برگرفته‏اى از: نهج البلاغه - تاريخ پيامبر اسلام، تأليف مرحوم دكتر

محمدابراهيم آيتى .

فروغ ابديت تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

منتهى الآمال، تاليف مرحوم حاج شيخ عباس قمى.

پاورقى‏ها

- )1( سوره (فتح)، آيه 29 و سوره (صف)، آيه 6.

)2( نام دو بت بزرگ در زمان جاهليت.

----


8

غزوه خيبر

-- وادى خيبر سرزمينى بسيار حاصلخيز بود كه در فاصله 32 فرسخى شمال مدينه قرار داشت

و حدود 20 هزار نفر از يهوديان، كه مهارتى تام در جنگاورى و امور زراعت داشتند، در

آنجا ساكن بودند .

منازل آنها داخل قلعه‏هايى مستحكم بود كه بخوبى آنان را از هر خطرى محافظت مى‏كرد .

يهوديان خيبر به واسطه اينكه پذيراى دشمنان ديرينه اسلام، يعنى يهوديان بنى قينقاع

و بنى نضير بودند و خود نيز عداوتى تام با اسلام داشتند و همچنين از ثروتى سرشار

برخوردار بودند، از محركان و مشوقان جنگ احزاب به شمار مى‏آمدند و قسمت عمده هزينه

جنگ را آنان تقبل كرده بودند .

در شرايطى كه مسلمين در سايه صلح حديبيه از جانب قريش در امان بودند، فرصتى مناسب

دست داد تا اين دشمن ديرينه ادب شود .

بدين منظور، سپاهى تربيب داده شد .

اين سپاه در اوايل ماه محرم سال هفتم هجرى ابتدا به طرف بيابان رجيع، در شمال

مدينه، حركت كرد تا چنين وانمود شود كه مقصد اصلى خيبر نيست و چون به بيابان رجيع

رسيد، ناگهان به طرف خيبر تغيير مسير داد .

اين كار سبب شد كه سپاه اسلام بين دو قبيله غطفان و فزاره از يك سو و خيبر از سوى

ديگر قرار گيرد و در نتيجه ارتباط اين دو قبيله (كه از متحدين يهوديان خيبر بودند)

با آنان گسسته شود .

خيبر متشكل از هفت قلعه مستحكم به نامهاى ناعم، قموص، كتيبه، نسطاة، شق،وطيح و

سلالم بود و هر يك از اين قلعه‏ها داراى برج مراقبت بود كه نگاهبانانى از آنجا به

بررسى اوضاع مى‏پرداختند .

تسلط برجها به اطراف، سبب مى‏شد كه مهاجمين در تيررس نگهبانان قرار گيرند .

لذا چنين به نظر مى‏رسيد كه نزديك شدن و فتح قلعه‏ها غير ممكن است .

بمنظور جلوگيرى از آمادگى دشمن، مسلمانان شبانه به اطراف قلعه نزديك شدند و راهها و

نقاط حساس آن را تصرف كردند .

بطورى كه يهوديان هنوز از ورود سپاه بى‏خبر بودند .

صحبگاهان كه كشاورزان براى زراعت از قلعه خارج شدند، ناگهان با مردان مسلح روبرو


9

شدند و بسرعت در حالى كه فرار مى‏كردند به قلعه پناه بردند .

خبر لشكركشى مسلمين از اينجا به يهوديان رسيد .

بى‏درنگ درهاى دژها بسته شد و همگى تصميم گرفتند زنان و كودكان را در يك دژ و مواد

غذايى را در دژى ديگر جاى دهند و نگهبانان از بالاى قلعه‏ها به مراقبت و تيراندازى

مشغول شوند و هنگام ضرورت پهلوانان يهود از قلعه‏ها خارج شوند و با مسلمانان به

نبرد بپردازند .

بدين ترتيب، يهوديان به مدت يك ماه مقاومت كردند .

گاه براى تسخير يك قلعه، روزها وقت صرف مى‏شد؛ ولى نتيجه‏اى به دست نمى‏آمد .

پس ازتلاش فراوان، يكى از قلعه‏ها فتح شد و پس از آن قلعه‏اى ديگر تسخير گرديد .

اين دو پيروزى، روحيه مسلمانان را بالا برد و وحشت دشمن افزون گرديد .

در جريان فتح قلعه دوم، صفيّه دختر حيىّ بن أخطب (از سران يهود بنى نضير كه پيش از

اين كشته شده بود) به اسارت درآمد .

وى بعدها افتخار همسرى پيامبر (ص) را كسب كرد .

كار فتح يكى از قلعه‏ها بسيار سخت شد .

به منظور تسلط بر آن، تعدادى از سپاهيان، تحت فرماندهى ابوبكر به طرف قلعه روان

شدند .

وى نتوانست از عهده برآيد .

لذا پيامبر (ص) عمربن خطاب را به فرماندهى دسته نصب كردند .

او نيز پس از مدتى بازگشت و از شجاعت مرحب، پهلوان يهود، و سختى نبرد سخنانى گفت .

در اين لحظه پيامبر (ص) فرمودند: لأعطين الرّاية غدا رجلا يحبّ الله و رسوله و

يحبّه الله و رسوله يفتح الله على يديه ليس بفرّار: فردا رايت جنگ را به كسى خواهم

داد كه خدا و رسولش او را دوست مى‏دارند و او نيز خدا و رسولش را دوست مى‏دارد؛

خداوند فتح را به دست او جارى خواهد ساخت و او هرگز از ميدان فرار نمى‏كند! او

كيست؟ همه منتظر فردا بودند تا ببينند اين قهرمان چه كسى است .

هر كس دوست داشت افتخار اين پيروزى نصيب او شود .

صبحگاهان با اين سخن پيامبر (ص) انتظار پايان يافت: على كجاست؟ پاسخ دادند: او دچار

چشم‏درد است و در گوشه‏اى استراحت مى‏كند .


10

فرمودند: او را بياوريد! على (ع) را بر شترى سوار كردند و به محضر پيامبر (ص)

آوردند .

حضرت به اعجاز، چشم على (ع) را با آب دهان خود معالجه نمودند و آنگاه دستور پيشروى

صادر شد .

رسول اكرم (ص) به على (ع) دستور دادند كه پيش از نبرد، از آنان طلب اسلام كند و اگر

خودارى كردند، از آنان بخواهد خلع سلاح شوند و در سايه حكومت اسلامى آزادانه زندگى

كنند و جزيه بدهند و اگر باز هم ابا كردند، با آنان بجنگد و در آخرين لحظات

فرمودند: اگر خداوند يك نفر را به وسيله تو به راه راست هدايت كند، بهتر از اين است

كه تو شتران سرخ موى داشته باشى و همه را در راه خدا مصرف كنى! سپاه اسلام به راه

افتاد و على (ع) پرچم سفيد جنگ را نزديك خيبر نصب كردند .

درهاى دژ باز شد و پهلوانان براى نبرد بيرون آمدند .

نخست پهلوانى به نام حارث به ميدان آمد .

با شنيدن صداى او، سربازان عقب نشستند؛ ولى على (ع) با او جنگيد و او را به هلاكت

رساند .

سپس برادر وى به نام مرحب در حالى كه غرق آهن و پولاد بود جلو آمد و رجز خواند

او نيز پس از نبردى توسط على (ع) به هلاكت رسيد .

قتل اين پهلوان نامدار سبب عقب‏نشينى يهوديان و فرار آنان شد .

على (ع) آنان را تعقيب كردند و عده‏اى را كشتند تا به در دژ رسيدند؛ آنگاه در مقابل

ديدگان متعجب همگان، در عظيم قلعه را با دست كندند و بر زمين انداختند و بدين ترتيب

فتح اين دژ محكم، به آسانى ميسر گرديد .

مورخ بزرگ شيعه، شيخ مفيد- رضوان الله عليه- از على (ع) در مورد اين واقعه چنين

روايت مى‏كند: من در خيبر را كندم و بجاى سپرى به كار بردم و پس از پايان نبرد، آن

را مانند پل بر روى خندقى كه يهوديان كنده بودند قرار دادم؛ سپس آن را ميان خندق

پرتاب كردم .

كسى از من پرسيد: آيا سنگينى آن را حس نكردى؟ گفتم: به همان مقدار كه از سپر خود

احساس سنگينى كردم .


11

پس از فتح خيبر معلوم شد كه يهوديان بنى نضير پس از كوچ كردن از مدينه به خيبر،

صندوق مشتركى براى امور همگانى و هزينه‏هاى جنگى و پرداخت خونبهاى كسانى كه افراد

اين قبيله را كشته‏اند تشكيل داده‏اند و صندوقدار، شخصى بنام كنانة بن ربيع است .

مسلمانان وى را دستگير كردند و به محضر پيامبر (ص) آوردند .

او مطلب را انكار كرد؛ ولى يك نفر گفت: من فكر مى‏كنم محل گنج، فلان منطقه باشد؛

زيرا در ايام جنگ و پس از آن، كنانه را مى‏ديدم كه زياد به آنجا رفت و آمد مى‏كرد .

بار ديگر در اين مورد از كنانه سؤال شد و پيامبر به وى فرمود: اگر گنج در آنجا به

دست آيد، كشته خواهى شد .

ولى او همچنان انكار مى‏كرد .

سرانجام پس از حفارى محل، به گنجى دست يافتند و كنانة بن ربيع اعدام شد .

او پيش از اين نيز يكى از افسران اسلام را كشته بود .

پيامبر دستور داده بودند كه هر كس هر چه از غنائم برداشته است بياورد، اگر چه نخ و

سوزنى باشد .

روز حركت از خيبر، تيرى به پاى يكى از مسلمين اصابت كرد و او را كشت .

مسلمين گفتند: بهشت بر او گوارا باد! پيامبر (ص) فرمودند: چنين نيست؛ زيرا عبايى كه

بر تن او است از غنائم بود و او خيانت كرد و تحويل نداد آل عبا در روز قيامت به

صورت آتشى او را احاطه خواهد كرد! و حتى بر جنازه او نيز نماز نخواندند .

يكى از مسلمين عرض كرد: من دو بند كفشى را بدون اجازه از غنايم برداشته‏ام .

رسول خدا (ص) فرمودند: آن را برگردان وگرنه در روز رستاخيز به صورت آتشى بر پاى تو

خواهد بود! اهالى خيبر پس از فتح، از پيامبر اكرم (ص) تقاضا كردند كه دوباره در اين

سرزمين حكومت كنند و اراضى و نخلهاى خيبر را در اختيار گيرند و حاضر شدند نيمى از

درآمد خيبر را در اختيار مسلمين قرار دهند .

اين پيشنهاد پذيرفته شد و حضرت محمد (ص) از تمام خطاهاى آنان درگذشتند .

در خاتمه به ذكر چند نكته مى‏پردازيم: 1- قاتل مرحب، پهلوان خيبر، كيست؟ در اين


12

خصوص كتب اهل سنت نام دو نفر را ذكر كرده است و احتمال داده شده كه يكى از اين دو

نفر، قاتل مرحب باشند: على بن ابى‏طالب- عليه السلام- و محمد بن مسلمه .

اين نظر را بعضى از مورخين رد كرده‏اند .

محمد بن مسلمه، به گواهى تاريخ شخصيتى نبود كه داراى چنين شجاعتى باشد؛ بلكه فردى

ترسو بود .

وى هنگامى كه براى ترور كعب بن اشرف يهودى (كه پس از جنگ بدر، مشركان را تحريك به

جنگى ديگر كرد و آتش جنگ احد را شعله‏ور ساخت) مأمور شده بود، از ترس، سه شبانه روز

غذا نخورد و وقتى مورد اعتراض رسول خدا (ص) قرار گرفت، در پاسخ عرض كرد: نمى‏دانم

دراين مأموريت موفق خواهم شد يا نه! حضرت براى اطمينان بيشتر، چهار نفر را با وى

همراه كردند .

آنان كعب بن اشرف را كشتند؛ ولى محمد بن مسلمه، از ترس يكى از ياران خود را مجروح

كرد .

بطور مسلم، چنين كسى نمى‏تواند قاتل يكى از معروفترين پهلوانان عرب باشد؛ كسى كه پس

از ورودش به ميدان، همه از ترس عقب‏نشينى كردند جز يك نفر كه همان قاتل مرحب بوده

است .

همچنين جمله لأعطين الرّاية غدا .

.

.

با اين احتمال كه قاتل وى على (ع) باشد مناسبت دارد؛ زيرا در ذيل فرمايش رسول خدا

(ص) اين جمله بود: ليس بفرّار: صاحب رايت جنگ، هرگز عقب‏نشينى نمى‏كند .

بعضى از مورخين اهل سنت نيز تصريح كرده‏اند كه قاتل مرحب، على (ع) بوده است .

2- واقعه كندن در بزرگ قلعه خيبر از نكاتى است كه مورخين اهل سنت نيز نقل كرده‏اند

و گفته‏اند كه پس از كنده شدن آن، هشت نفر از سربازان اسلام سعى كردند كه آن را از

اين رو به آن رو كنند؛ ولى نتوانستند و در اين مورد سخنانى نيز از خود على (ع) نقل

گرديد .

اما آيا اساسا اين واقعه قابل پذيرش است؟ شكى نيست كه چنين حادثه‏اى هيچ منع عقلى

ندارد و تنها مانع بر سر راه پذيرش آن، پس از نقلهاى محكم تاريخى، استبعاد و


13

نامأنوس بودن چنين واقعه‏اى به ذهن است .

على (ع) خود در اين مورد فرموده‏اند: ما قلعتها بقوّة بشرية؛ ولكن قلعتها بقوّة

الهية و نفس بلقاء ربّها مطمئنّة رضيّة: من درب قلعه را با نيروى بشرى از جاى

نكندم؛ بلكه آن را با نيرويى الهى و به مدد نفسى كه به واسطه ديدار پرودگاررش به

مقام اطمينان و رضايت رسيده است از جاى كندم .

همچنان كه در نامه 45 نهج البلاغه مى‏فرمايند: ممكن است كسى بپرسد: اگر اين قوت على

بن ابى‏طالب است (كه فقط به نان جو اكتفا مى‏كند)، پس بايد از شدت ضعف نتواند با

هماوردان و شجاعان پهلوان بجنگد! (پاسخ اين حرف، اين است:) بدانيد كه درخت بيابانى

كه كمتر آب مى‏خورد، چوبش محكمتر است و گياهان مزارع سرسبز (كه دائما آب مى‏خورند)

پوستشان نازكتر است و گياهانى كه فقط از آب باران سيراب مى‏شوند، آتشى قويتر دارند

كه ديرتر خاموش مى‏شود .

ديده با انصاف و عقل مستقيم هيچ گاه به صرف استبعاد ذهنى و اينكه اين كار بعيد است!

يا بنظر نمى‏رسد كه صحيح باشد! واقعه‏اى را كه عقل آن را نفى نمى‏كند و مانعى برسر

راه ايجادش نمى‏بيند و از آن طرف تاريخ قطعى آن را اثبات كرده است، نفى نمى‏كند .

3- از نمونه‏هاى بارز اخلاق نبوى (ص)، اين است كه در اين جنگ، بلال حبشى، مؤذن

اسلام، صفيّه دختر حيىّ بن اخطب را از كنار كشتگان يهود عبور داد .

رسول خدا (ص) پس از اطلاع از اين عمل بلال، از صفيه دلجويى كردند؛ از جاى خويش

برخاسته، عبا بر سر او انداختند و از وى با احترام ياد نمودند و محلى را براى

استراحت او معين كردند؛ سپس بلال را مؤاخذه كردند و فرمودند: مگر مهر و عاطفه از

دلت رفته است كه اين زن را از كنار اجساد عزيزانش عبور مى‏دهى! همچنين هنگامى كه

كسى پيشنهاد كرد كه آب را بر روى يكى از قلعه‏ها ببندند، حضرت فرمودند:من هرگز آب

را بر روى كسى نمى‏بندم تا از تشنگى بميرد! ولى بطور موقت آب را بستند تا دشمن از

نظر روحى تضعيف شود و همين سبب تسليم آنان شد .


14

4- پس از فتح خيبر، اهالى يكى از سرزمينهاى مجاور به نام فدك به علت هراسى كه از

مسلمانان و فتح خيبر به آنان دست داده بود، با پيامبر(ص) صلح كردند و حاضر شدند

نيمى و به روايتى، تمام سرزمين خود را به رسول خدا(ص) ببخشند تا در امان باشند .

فدك، سرزمينى حاصلخيز بود و به موجب حكم خداوند مبنى بر اينكه غنائمى كه بدون جنگ و

خونريزى به دست مى‏آيد ملك پيامبر(ص) است، فدك نيز ملك آن حضرت گرديد .

بنا به روايتى، هنگامى كه آيه شريفه و آت ذا القربى حقه و المسكين و ابن السبيل .

.

.

: به خويشاوند و مسكين و درراه‏مانده حقش را بپرداز (سوره اسراء، آيه 26( نازل شد،

پيامبر براى عمل به اين دستور، فدك را به فاطمه- عليها السلام- كه مصداق ذا

القرابى: خويشاوند در آيه بودند بخشيدند، و اين سرزمين تا زمان خلافت ابوبكر، تحت

مالكيت ايشان قرار داشت و پس از آن توسط او گرفته شد (كه تفصيل اين واقعه، در

زندگانى حضرت زهرا- سلام الله عليها- خواهيم آورد .

همانطور كه در تاريخ ذكر شده است، سپاه اسلام در اوايل محرم سال هفتم هجرى به طرف

خيبر حركت كردند .

----- مآخذ: شرح نهج البلاغه مرحوم فيض‏الاسلام ، ترجمه نامه 45 (بخش مربوط به فدك)

.

فروغ ابديت، تأليف آيت الله جعفر سبحانى .


15

تاريخ پيامبر اسلام، غزوه حنين

-- پس از فتح مكه در 20 رمضان سال هشتم هجرى، اكثريت قبيله هوازن و گروهى از مردان

ساير قبايل، گرد يكديگر جمع شدند و خود را براى رويارويى با موج روزافزون

اسلام‏خواهى و گسترش آيين الهى آماده كردند .

رهبر آنان جوانى 30 ساله به نام مالك بن عوف نصرى بود .

همچنين آنان، پيرمردى فرتوت و نابينا را، كه كوله‏بارى از تجربه ساليان دراز را بر

دوش داشت، همراه خود آورده بودند تا از تجربيات و نظرات وى استفاده كنند .

نام وى دريد بن صمه بود .

سپاه دشمن به حركت درآمد .

پس از مدتى دريد پرسيد: چرا صداى كودكان و زنان را مى‏شنوم؟ به وى گفتند: مالك بن

عوف دستور داده است زنان و كودكان را همراه خود بياوريم تا مردان جنگى فرار نكنند و

به خاطر حفظ خانواده خود تا آخرين نفس بجنگند .

پيرمرد باتجربه گفت: به خدا قسم، اين مرد گوسفندچرانى بيش نيست (و لياقت رهبرى

ميدان جنگ را ندارد)، زيرا اگر جنگ به نفع ما باشد، آنچه سودمند است شمشير مردان

است و اگر به زيان ما تمام شود، هر كس در فكر فرار خواهد بود و به رسوايى اسارت

خانواده‏اش تن در خواهد داد! مالك بن عوف، نظر او را مبنى بر بازگرداندن خانواده‏ها

نپذيرفت و آينده نيز نشان داد كه سخن آن مرد باتجربه صحيح بود .

خبر حركت قبيله هوازن به گوش رسول خدا (ص) رسيد و جاسوسان آن حضرت نيز آن را تأييد

كردند .

روز شنبه ششم شوال سال هشتم هجرى، (يعنى كمتر از 20 روز پس از فتح مكه) سپاهى از

مكه به حركت درآمد .

در ميان سپاه، عده‏اى تازه‏مسلمان و عده كمى از مشركان نيز حضور داشتند؛ مسلمانانى

همچمون ابوسفيان، دشمن ديرينه و تازه‏مسلمان امروزى و فرزندش معاويه كه او نيز دست

كمى از پدرش نداشت و بعدها صحنه‏هاى خونين اسلام را به وجود آورد .

عده سپاه اسلام به 12 هزار نفر مى‏رسيد .

هنگامى كه چشم ابوبكر به اين سپاه عظيم افتاد، گفت: ما هرگز به خاطر كمى نفرات شكست


16

نخواهيم خورد؛ زيرا عده ما صد برابر دشمن است .

ولى آينده خلاف اين سخن را اثبات كرد .

سپاه هوازن لابلاى شكافها و پشت صخره‏هاى منطقه حنين موضع گرفتند و در كمين سپاه

اسلام نشستند .

مالك بن عوف- رهبر سپاه- دستور داده بود كه به محض ورود مسلمانان، بى درنگ بر آنان

بتازند و با هجوم ناگهانى آنان را غافلگير كنند .

ارتش اسلام وارد دره‏اى شد كه به منزله گذرگاهى به منطقه حنين بود و در آنجا شب را

به استراحت گذراند .

هنوز هوا كاملا روشن نشده بود كه نخستين دسته مسلمانان دره را ترك كرد و وارد حنين

شد؛ اما ناگهان با فرياد مردان جنگى و پرتاب تيرهاى آنان مواجه گرديد .

به هيچ وجه اين حركت دشمن، پيش‏بينى نشده بود .

هراس عجيبى همه را فرا گرفت و با عجله عقب‏نشينى كردند و موج وحشت در ميان قسمت

عمده سپاه كه عقب آنان بود و هنوز وارد منطقه حنين نشده بود پديد آمد و همه فرار

كردند .

در اين هنگام منافقين خوشحال شدند .

ابوسفيان گفت: حتما مسلمانان تا ساحل دريا خواهند دويد! يكى ديگر گفت : سحر و جادو

باطل شد! و آن ديگرى نيز تصميم گرفت از فرصت استفاده كند و پيامبر (ص) را بكشد .

رسول خدا (ص) در حالى كه بر مركب سوار بودند، فرياد زدند: اى ياران خدا و رسول خدا!

من بنده خدا و رسول او هستم! سپس در حالى كه عده‏اى انگشت‏شمار حفاظت ايشان را به

عهده داشتند به سوى ميدان حركت كردند .

از ميان سپاه عظيم اسلام همه گريخته بودند، بجز 9 نفر كه نام آنان در تاريخ ثبت شده

است، از جمله على بن ابى‏طالب (ع) و عباس بن عبدالمطلب، عموى رسول خدا (ص) .

عباس كه صداى رسايى داشت به دستور پيامبر (ص) مسلمانان را صدا زد: اى انصار كه رسول

خدا را يارى كرديد و اى كسانى كه زير درخت رضوان با پيامبر بيعت كرديد! كجا

مى‏رويد؟ پيامبر اينجاست! تشويقهاى رسول خدا و عباس موجب تهييج مجدد مسلمين شد و

اندك اندك گرد يكديگر مجتمع شدند .


17

رسول خدا (ص) دوباره به آنان فرمودند: من پيامبر خدا هستم و هرگز دروغ نمى‏گويم؛

خدا به من وعده پيروزى داده است .

اتحاد دوباره مسلمين، موجب شكست دشمن و متوارى شدن آنان گرديد .

مسلمين با نثار كمتر از ده شهيد به پيروزى رسيدند؛ در حالى كه از دشمن شش هزار نفر

اسير شدند و 24 هزار شتر، 40 هزار گوسفند و 4 هزار وقيه (كه هر وقيه حدود 213 گرم

است) نقره به دست آمد .

علت دستيابى به اين همه اسير و غنيمت، همان تصميم نابجاى رهبر سپاه بود كه تمامى

خانوادها و اموال را پشت سر سپاه قرار داده بود تا به اتكاى آنان، جنگجويان تا

آخرين نفس بجنگند و اكنون همه آنان به چنگ مسلمين افتاده بود .

در مورد اين جنگ، آيات 25 و 26 سوره توبه نازل شد كه ترجمه آنها چنين است: خداوند

شما را در جاهاى متعددى يارى كرد؛ همچنين در روز حنين، آن زمانى كه فراوانى

سپاهيان، شما را شگفت‏زده كرد؛ اما اين كثرت براى شما هيچ سودى نداشت و زمين با

تمام فراخى و وسعتش بر شما تنگ شد؛ سپس پشت كرديد و گريختيد × آنگاه خداوند آرامش

را بر رسولش و بر مؤمنين نازل كرد و سپاهيانى از فرشتگان را كه شما نمى‏ديديد نازل

فرمود و كفار را شكنجه و عذاب كرد و اين، كيفر كافران است .

يكى از صحنه‏هاى عجيب، بلكه تأسف‏آور در راه حركت به سوى حنين، اين بود كه مسلمين

در بين راه به درخت سدر سرسبز و بزرگى برخورد كردند و به ياد درخت بزرگى به نام ذات

أنواط افتادند .

ذات أنواط درختى بود بزرگ و سرسبز كه كفار قريش و ساير اعراب هر سال آن را زيارت

مى‏كردند؛ اسلحه خود را به آن مى‏آويختند و آنجا قربانى مى‏كردند و پس از يك روز

اقامت، آنجا را ترك مى‏نمودند .

مسلمانان چون آن درخت سرسبز را ديدند و به ياد ذات أنواط افتادند، از هر طرف صدا

زدند و گفتند: اى رسول خدا! همانطور كه مشركان عرب ذات أنواط دارند، براى ما هم

درختى مثل آن قرار بده! پيامبر فرمودند: الله اكبر! به خدا قسم، شما همان سخنى را


18

گفتيد كه قوم موسى به او گفتند؛ آنان گفتند: اى موسى، براى ما هم بتى درست كن،

همانطور كه اين مشركان بتى دارند و موسى پاسخ داد: شما مردم نادانى هستيد! (به آيه

138 به بعد سوره اعراف رجوع شود) .

اين روش گذشتگان بود كه شما هنوز بر آن روش باقى هستيد .

اين واقعه نشان داد كه هنوز افكار جاهلى از فكر و دل مردم رخت برنبسته بود و مايل

بودند با شباهت يافتن به كفار و بر پا كردن مراسم خرافى و پوچ و بى‏محتوا، با آنان

به رقابت بپردازند؛ گويى پس از مسلمان شدن، عزت خود را گم كرده‏اند و يا كاستى و

حقارتى مشاهده مى‏كنند و با تقليد كوركورانه در پى جبران چيزى هستند كه با اسلام از

دست داده‏اند!! هشدار پيامبر (ص) آنان و هر مسلمانى را در تمامى اعصار و نسلها،

متوجه اين نكته مى‏كند كه پرستش خداوند جايى براى خرافه‏پرستى باقى نمى‏گذارد و

شوكت مسلمين به پيروى از خدا و رسول (ص) است نه تقليد كوركورانه از بيگانگان .

----- مآخذ: فروغ ابديت، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .


19

تاريخ پيامبر اسلام فتح مكه

بيش از يك سال از انعقاد و صلح حديبيه، بين پيامبر اسلام (ص) و كفار قريش مى‏گذشت .

بر طبق مفاد اين قرارداد، دو طرف مى‏بايستى به مدت 10 سال معترض يكديگر نشوند و هر

طرف مى‏توانست با هرگروه و قبيله‏اى كه مى‏خواست پيمان صلح را امضا كند .

پس از قرارداد حديبيه، قبيله بنى خزاعه با مسلمين و دشمن ديرينه آنان يعنى بنى

كنانه با قريش هم پيمان شدند .

پس از گذشت 18أ ماه از صلح حديبيه، گروهى از قريش با گروهى از قبيله هم پيمان خود،

بر سر قبيله بنى خزاعه حمله ور شدند و حدود 23 نفر از آنان را كشتند .

افرادى از قبيله خزاع،ه نزد رسول خدا (ص) آمدند و زبان به شكايت گشودند و از آن

حضرت تقاضاى يارى كردند .

پيامبر نيز تقاضاى آنان را پذيرفته وعده نصرت و يارى دادند .

واز آنجا كه اين عمل قريش، نقض پيمان حديبيه بود، پيش بينى مى‏شد آنان دوباره

خواستار تجديد پيمان شوند .

پيامبر (ص) در اين مورد پيش گويى كرده، فرمودند: بزودى ابوسفيان براى تجديد پيمان

حديبيه و تمديد آن خواهد آمد .

پيشگويى رسول خدا (ص) صحيح بود .

ابوسفيان وارد مدينه شد و به طرف منزل دختر مسلمان خود، ام حبيبه كه افتخار همسرى

پيامبر (ص) را پيدا كرده بود رهسپار شد .

چون به منزل داخل شد، خواست روى تشك مخصوص رسول خدا (ص) بنشيند؛ ولى ام حبيبه آن را

جمع كرد .

ابوسفيان به وى اعتراض كرد ولى ام حبيبه پاسخ داد: اين بستر، مخصوص پيامبر (ص) است

و تو مرد كافرى هستى و من نخواستم كه روى آن بنشينى .

پس از آن ابوسفيان با رسول خدا (ص) ملاقات كرد و تقاضاى تجديد پيمان را مطرح ساخت؛

ولى جوابى نشنيد .

لذا عده‏اى از اصحاب، همچون على (ع) و زهرا- سلام عليها- را واسطه قرار داد؛ ولى

آنها هم در اين مورد اقدامى نكردند .

ابوسفيان، مأيوسانه به مسجد رفت و با صداى بلند اعلام كرد كه بطور يك طرفه صلحنامه

را تمديد كرده است (!) و به مكه بازگشت .


20

اهل مكه او را ملامت كردند و دانستند كه كارى از پيش نبرده است؛ زيرا پيمان يك طرفه

سودى ندارد .

در ابتداى ماه رمضان سال هشتم هجرى، در مدينه بسيج عمومى اعلام شد .

مقصد حركت، مكه بود؛ ولى تا زمان حركت كسى از هدف مطلع نبود و رسول گرامى (ص) عمدا

در اين مورد سكوت كرده بود تا دشمن با يك هجوم ناگهانى روبرو گردد و كاملا غافلگير

شود .

سپاهى مشتمل بر 10 هزار نفر مهيا شد .

تمامى راهها و طرق منتهى به مكه، تحت كنترل و مراقبت قرار گرفت تا جاسوسان قريش به

مكه وارد نشوند .

يكى از مسلمين به نام حاطب پيش از حركت سپاه، نامه‏هايى به سران قريش نوشت و به

آنان اعلام نمود كه پيامبر (ص) در صدد حمله به آنان است و پيام را به زنى به نام

ساره تحويل دادند تا به مكه ببرد .

ساره، نامه را در ميان گيسوان بافته خود پنهان كرد و راهى مكه شد .

هنوز سپاه حركت نكرده بود كه جبرئيل، رسول گرامى را از اين عمل مطلع ساخت .

بى درنگ على (ع) و زبيربن عوام رهسپار شدند و آن را در بين راه دستگير كردند .

ولى چون او را بازرسى كردند، چيزى نيافتند .

على (ع) به آن زن فرمود: به قسم پيامبر دروغ نگفته و ما نيز دروغ نمى‏گويم! نامه را

تحول بده! آن زن مى‏دانست مقاومت در برابر على(ع) بى ثمر است، نامه را از ميان

گيسوان خود در آورد و تحويل داد .

در مورد جاسوسى حاطب براى كفار، آياتى از ابتداى سوره ممتحنه نازل گرديد كه خداوند

در آن آيه‏ها، مسلمين را از دوستى با مشكركان بر حذر مى‏دارد .

روز دهم ماه مبارك رمضان، سپاه به حركت در آمد و مدينه را ترك كرد .

از آن طرف عموى رسول خدا (ص)، عباس بن عبدالمطلب، كه مسلمان بود ولى اسلام خود را

تا زمان فتح خيبر در سال ششم هجرى پنهان كرده بود، از مكه خارج شد تا به مسلمين

بپيوندد .

وى در محلى به نام جحفه به مسلمين پيوست .

رسول خدا (ص) در مسير حركت در سرزمينى به نام مر الظهران در نزديكى مكه فرود آمدند

.


21

تا اين لحظه، اهل مكه از حركت سپاه بى خبر بودند؛ ولى اين عمل را يقين نمى‏دانستند؛

لذا افرادى از جمله ابوسفيان از مكه خارج شدند تا اطلاعاتى كسب كنند .

پيامبر اسلام (ص) دستور دادند هر نفر از افراد سپاه، براى خود آتشى بيفروزد تا سپاه

اسلام از دور هرچه عظيمتر جلوه كند .

ابوسفيان، پس از آنكه اندكى از مكه خارج شد، شعله‏هاى آتش بسيار زياد ديد كه حاكى

از اردوى عظيم سپاهيانى مجهز بود .

در اين فكر بود كه اين لشكر از كدام قبيله است كه ناگهان عباس بن عبدالمطلب او را

ديد و صدا زد، به او گفت كه اين سپاه رسول خدا (ص) است و قريش هرگز تاب مقاومت

ندارند .

ابوسفيان چنان هراسان شد كه دندانهايش از شدت ترس به هم مى‏خورد و با اضطراب از

عباس چاره جويى كرد .

عباس براى اينكه عظمت سپاه اسلام را به او نشان دهد تا قدرت هرگونه مقاومتى را سلب

كند و فتح مكه به آسانى ميسر شود، از ابوسفيان خواست به اردوى سپاه اسلام بيايد و

از رسول خدا (ص) امان بخواهد .

عباس، ابوسفيان را از ميان اردوى شعله‏هاى آتش عبور داد تا كثرت سپاه را ببيند و

آنگاه او را به محضر رسول گرامى اسلام (ص) آورد .

عمربن خطاب كه ابوسفيان را ديد اصرار داشت كه او به قتل برسد؛ ولى عباس اصرار داشت

كه او در امان است

.

رسول خدا (ص) دستور دادند ابوسفيان را تا صبح در خيمه‏اى نگه دارند و صبح به حضور

ايشان بياورند .

صحبگاهان ابوسفيان در برابر پيامبر قرار گرفت: رسول خدا (ص) فرمودند: هنوز

نفهميده‏اى كه معبودى جز خداى يگانه نيست؟ ابوسفيان پاسخ: پدر و مادرم فداى تو باد!

تو چقدر بردبار و كريم و با خويشاوندان خود مهربان هستى! اگر جز خدا، خدايى بود،

حتما به داد من مى‏رسيد .

- هنوز مرا پيامبرخدا نمى‏دانى؟ - پدر و مادرم فداى تو باد! تو چقدر بردبار و كريم

و خويشاوند پرورى! در اين مطلب (پيامبرى تو) هنوز ترديدهايى است! در اين بين عباس

گفت: واى بر تو! اسلام بياور پيش از آنكه گردنت قطع شود! ابوسفيان چون جان خود را


22

در خطر مى‏ديد، بناچار شهادتين را به زبان آورد و مسلمان شد .

آنگاه پيامبر (ص) فرمودند: ابوسفيان مى‏تواند به مردم مكه اطمينان دهد كه هر كس به

محيط مسجد الحرام پناهنده شود، يا اسلحه را بر زمين بگذارد و بى طرفى خود را اعلام

كند، يا در خانه‏اش را ببندد و يا به خانه ابوسفيان پناه ببرد، مورد تعرض قرار

نخواهد گرفت .

اسلام ابوسفيان گرچه تصنعى و ظاهرى بود، ولى مردم قريش را كه سالها در كفر و ترديد

باقى بودند، به طرف اسلام متمايل ساخت؛ زيرا در بالاترين مقام تصميم گيرنده اهل مكه

بود، همچنين گذشت پيامبر (ص) از او و جملات فوق كه نشان دهنده از حلم و جوانمردى

ايشان بود، زمينه گسترش هر چه بيشتر اسلام را فراهم آورد .

ابوسفيان به مكه بازگشت و به مردم حيران شهر چنين گفت: سپاهى در راه است كه كسى را

ياراى مقاومت در برابرش نيست! شهر محاصره شده و تا لحظاتى ديگر سقوط مى‏كند .

پيشواى آنان به من قول داده كه هر كس به محيط كعبه و مسجد پناه برد، يا سلاح خود را

بر زمين بگذارد، يا در خانه خود را به عنوان بى طرفى ببندد، يا وارد خانه حكيم بن

حزام شود، جان و مالش در امان است .

اين سخنان روحيه‏ها را كاملا سست كرد؛ ولى تعداد اندكى سوگند خوردند كه از ورود

مسلمين جلو گيرى كنند؛ لذا با شمشير راه را برروى نخستين دسته مسلمين بستند .

اما پس از اندكى مقاومت و با كشته شدن 12 يا 13 نفر متوارى شدند .


23

جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا

- با سقوط مكه .

به دستور پيامبر (ص) سپاه اسلام تقسيم شد .

از اطراف مكه، از تمام راههاى منتهى به شهر دسته‏هايى وارد شدند .

شهر از هر طرف در محاصره بود و راهى براى فرار نبود .

ابوسفيان فرياد زد: اى مردم قريش! مقاومت بى نتيجه است .

اسلحه را بر زمين بگذاريد و در خانه بنشينيد و درها را ببنديد و يا به محيط مسجد و

كعبه پناه ببريد تا جانتان در امان باشد! هيچ مقاومتى مشاهده نشد .

شهر به آسانى تسليم شد .

پيامبر (ص) پس از استراحت در خيمه مخصوص خود، سوار بر شتر شدند و از مقابل صفوف

منظم سپاه اسلام گذشتند و وارد مسجدالحرام شدند .

آنگاه پس از هفت بار طواف كعبه، در مقابل حجرالاسود قرار گرفتند و با چوبدستى خود

به آن اشاره كردند و تكبير گفتند .

فرياد تكبير از همه جا بلند شد و با اشاره حضرت دوباره سكوت حكمفرما شد .

سپس با چوبدستى، ضربه‏اى به سه بت بزرگ يعنى هبل ، اساف و نائله زدند و اين مظاهر

شرك را سرنگون كردند و اين آيه را تلاوت نمودند: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل

كان زهوقا: حق آمد و باطل از ميان رفت؛ بيقين باطل از ميان رفتنى است (سوره اسراء،

آيه 81( .

آرى؛ بتهايى كه ساليان دراز، افكار مردم را چون تارهاى عنكبوت احاطه كرده بود و

قدرت تعقل و انديشه را از مردم گرفته بود، اكنون شكسته شد و نور حق ، جلوه گر گرديد

.

سپس پيامبر، كليددار كعبه، عثمان بن طلحه را طلبيدند .

او قفل را گشود .

مجسمه‏هايى از حيوانات و حتى صورتهايى از پيامبران الهى (ع) كعبه را پر كرده بود .

رسول خدا (ص) تعداى از آنها را شكستند؛ آنگاه به على (ع) فرمودند: على! بنشين تا من

بردوش تو قرارگيرم و بتها را سرنگون كنم! على (ع) نشستند .

و پيامبر (ص) بر دوش وى بالا رفتند؛ ولى متوجه شدند كه على (ع) احساس ضعف و فشار

شديدى مى‏نمايد .


24

لذا پايين آمدند و نشستند و على (ع) بر دوش برادر خود، رسول خدا (ص) بالا رفتند و

بتهاى باقيمانده را سرنگون كردند .

بار ديگر در كعبه باز شد .

رسول خدا (ص) دستها را بر چهارچوبه در گذاشتند و فرمودند : الحمدلله الذى صدق وعده

و نصر عبده و هزم الأحزاب وحده: ستايش مخصوص خداوندى است كه وعده‏اش را عملى ساخت و

بنده‏اش را يارى نمود و تمام گروهها و احزاب را به تنهايى شكست داد! هر يك از اهل

مكه به ياد اعمال زشت خود افتاده بود؛ هر كس قدمى عليه اسلام برداشته بود، يا سخنى

گفته بود، يا خونى ريخته بود، الآن خود را ملامت مى‏كرد .

رسول خدا (ص) فرمودند: اكنون چه مى‏گوييد؟ چه گمان مى‏كنيد؟ مردم گفتند: ما جز نيكى

و خوبى درباره تو نمى‏انديشيم و تو را برادر بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار خويش

مى‏دانيم! اين اظهار ندامت و عجز را رسول خدا (ص) چنين پاسخ دادند: من نيز همان

سخنى را مى‏گويم كه يوسف به برادران ستمگر خود گفت: امروز بر شما ملامت و

سرزنشى نيست، خداوند گناهان شما را مى آمرزد و او ارحم الراحمين است آنگاه فرمودند:

شما مردم، هموطنان بدى بوديد؛ رسالت مرا تكذيب كرديد و از خانه‏ام بيرون كرديد .

من در دورترين نقطه، پناهنده شده بودم كه به جنگ من آمديد؛ ولى من جرم شما را

مى‏بخشم و بند رقيت و بندگى را از پاى شما باز مى‏كنم؛ برويد كه همه شما آزاديد! چه

اخلاقى! چه گذشتى و چه عطوفتى! مردم لحظاتى پيش را به ياد آوردند كه رئيس قبيله

خزرج، سعدبن عباده بعنوان پرچمدار يكى از دسته‏ها هنگام ورود به شهر، شعار مى‏داد،

اليوم يوم الملحمة اليوم تستحل الحرمة: امروز روز نبرد است؛ امروز جان و مال شما

حال مى‏شود! و به ياد مى‏آوردند كه پيامبر (ص) با ناراحتى پرچم را از او گرفتند و

به كسى ديگرى دادند و اكنون نيز سخن از عفو است و گذشت .


25

اين صحنه‏ها نشاگر از روحى بزرگ بود كه دلها را مسخر مى‏كرد و همه را به طرف اسلام

مى‏كشانيد .

بلال، مؤذن پيامبر (ص) بربام كعبه رفت و نداى اسلام را به گوش همگان رسانيد .

يكى از مشركان لجوج گفت: خوشا به حال فلانى كه مرد و اين صدا را نشنيد! ابوسفيان

گفت: من چيزى نمى‏گويم؛ كه مى‏ترسم همين ريگهاى مسجد حرف ما را به گوش او برسانند!

نماز ظهر اقامه شد .

سپس رسول خدا (ص) تمام مناصب كعبه را جز كليددارى، پرده دارى و سقايت (آب رسانى به

حجاج) باطل كردند و خط بطلافى بر سوء استفاده از دين خدا كشيدند .

پس از فتح مكه، رسول گرامى (ص) ضمن سخنانى به خويشاوندان خود، رابطه محكم خود با

آنان را يادآورى فرمودند و متذكر شدند كه اين خويشاوندى به‏تنهايى نجات بخش نيست و

تنها كسانى دوست پيامبر محسوب مى‏شوند كه پرهيزكار باشند و اضافه نمودند: ارتباط من

با كسانى كه روز رستاخيز با گناهى گران به سوى خدا مى‏آيند، بريده است .

در آن روز از دست من كارى ساخته نيست؛ من و شما در آن روز در گرو اعمال خود هستيم .

همچنين خطاب به مردم نيز سخنانى بيان فرمودند كه گوشه‏هايى از آن چنين است: اى

مردم! خداوند به وسيله اسلام نخوت جاهليت و تفاخر به آباء و اجداد را از ميان

برداشته است .

همه از آدم هستيد و او نيز از گل است .

بهترين بنده خدا كسى است كه متقى باشد .

مردم در پيشگاه خداوند دو دسته‏اند: گروهى مؤمن و پرهيزكار كه در پيشگاه خداوند

مورد اكرام و احترامند و گروهى گناهكار و شقى كه نزد خداوند خوار و ذليلند .

بدانيد كه هر كس در انجام وظيفه خود كوتاهى كند، افتخارات پدرى، او را به جايى

نمى‏رساند .

تمام مردم از زمان آدم تا كنون مثل دندانهاى شانه مساوى هستند؛ نه عرب بر عجم برترى

دارد و سرخ بر سياه؛ ملاك فضيلت فقط تقوى است.

تمام ادعاهاى مالى و جانى مربوط به دوران جاهليت را زيرپا مى‏گذارم و همه را باطل و

بى اساس اعلام مى‏كنم .

مسلمان برادر مسلمان است و همه با هم برادرند و همه مانند يد واحده در برابر اجانب


26

متحد هستند؛ خون همه آنها با هم برابر است و كوچكترين آنان مى‏تواند از طرف

مسلمانان ديگر تعهد نمايد.

اين سخنان كه در حضور هزاران نفر در لحظات حساس و با شكوه فتح مكه عنوان گرديد،

مبين اساسى ترين تعاليم اسلام است كه مى‏بايستى سرمشق مسلمين باشد.


27

بيعت زنان مسلمان با رسول گرامى اسلام (ص)

پس از فتح شهر به دستور پيامبر، ظرفى را پر از آب كردند و مقدارى عطر در آن ريخته

شد .

آنگاه رسول خدا (ص) دست خود را در آب گذاشتند و آيه 12 سوره ممتحنه را تلاوت

فرمودند و به زنان فرمودند: كسانى كه حاضرند با شرايط ياد شده (در آيه فوق) با من

بيعت كنند، دست خود را در ظرف آب كنند و رسما وفادارى خود را اعلام نمايند! شرايط

ياد شده عبارت از: 1- زنان براى خداوند شريكى قرار ندهند .

2- خيانت نكنند .

3- گرد فحشا نگردند .

4- فرزندان خود را نكشند .

5- فرزندانى را كه به ديگران مربوط است، به خود نسبت ندهند .

6- در كارهاى خير و نيك، پيامبر (ص) مخالفت ننمايند .

همچنين به دستور رسول خدا (ص) گروههايى به اطراف مكه اعزام شدند و بتخانه‏هاى اطراف

را كه در قبايل مجاور قرار داشت تخريب نموده و آثار شرك را بطور كلى زدودند .

شهر مكه روز 20 رمضان سال هشتم هجرى فتح شد و رسول خدا (ص) پس از مدتى دوباره به

مدينه بازگشتند .

----- مآخذ: فروغ ابديت، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

تاريخ پيامبر اسلام (ص)، تأليف مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى .

صلح حديبيه و بيعت رضوان --- در ماه ذى قعده سال ششم هجرى، رسول اكرم (ص) تصميم

گرفتند مدينه را به قصد انجام مراسم عمره ترك كنند و براى آنكه قريش بدانند هدف از

اين حركت تنها زيارت خانه خداوند است نه جنگ با آنان، به ياران خود دستور دادند كه

هيچ كس با خود اسلحه حمل نكند، مگر سلاح مسافر كه عبارت است از، تنها يك شمشير

(بدون زره و ساير آلات جنگى) كه هر مسافرى بطور معمول آن را با خود حمل مى‏كرد .

رسول خدا (ص) با حدود هزار و هشتصد نفر به راه افتادند و در بين راه در محلى به نام

ذوالحليفه احرام بستند .

گزارشگران پيامبر (ص)، پيشاپيش آن حضرت، براى كسب خبر و اطلاع يافتن از عكس‏العمل

اهل مكه در حركت بودند .


28

يكى از اين جاسوسان به پيامبر (ص) چنين گزارش داد: قريش از حركت شما باخبر شده‏اند

و نيروهاى خود را آماده كرده‏اند و به لات و عزى (دو بت بزرگ) سوگند خورده‏اند كه

نگذارند شما وارد مكه شويد .

آنان براى جلوگيرى از حركتتان، سردار خود، خالد بن وليد را با دويست سرباز

فرستاده‏اند تا از ورود شما جلوگيرى كنند و آماده‏اند در اين راه كشته شوند .

پيامبر (ص) از شنيدن اين خبر متاسف شدند و فرمودند: قريش چه خيال كرده‏اند! به خدا

قسم، آن قدر در راه تبليغ دين جهاد خواهم كرد تا خدا آن را گسترش دهد و يا خودم از

ميان بروم! سپس شخصى كه به منطقه آشنا بود، به دستور ايشان، مسلمين را از راهى به

طرف مكه برد كه با قريشيان روبرو نشوند .

پس از گذشتن از راهى پر پيچ و خم، شتر رسول خدا (ص) در محلى به نام حديبيه از حركت

ايستاد و زانو زد .

حضرت فرمودند: اين حيوان به فرمان خداوند در اين محل خوابيده است تا تكليف ما روشن

شود سپس همگى پياده شدند و خيمه‏ها برافراشته شد .

قريش از تغيير حركت مسلمانان مطلع گرديدند و خود را مقابل آنان رساندند و جلو ادامه

حركت را گرفتند .

مسلمين با يكى از دو راه مواجه بودند: يا با يك شمشير خالى با نفرات مسلح قريش

بجنگند و از صف دشمن عبور كنند - كه اين عملى نبود؛ زيرا هم حرمت ماه حرام هتك

مى‏شد و هم دشمن به سبب نزديكى با مكه مى‏توانست نيروهاى كمكى اعزام كند و كار

بسيار مشكل مى‏شد - و يا اينكه باب مذاكره گشوده شود تا كفار را راضى كنند كه به

مكه وارد شوند .

پيامبر (ص) راه دوم را كه منطقى‏تر بود برگزيدند و فرمودند: اگر قريش امروز از من

چيزى بخواهند كه باعث تحكيم روابط خويشاوندى شود، آن را مى‏پذيرم و مصالحه مى‏كنم .

نماينده‏اى از سوى قريش با رسول اكرم (ص) وارد مذاكره شد و هدف حركت حضرت را جويا

شد .

رسول اكرم (ص) فرمودند: ما هدفى جز زيارت نداريم .

او برگشت؛ ولى قريش راضى نشدند و نماينده ديگرى را فرستادند .


29

او نيز با همان پاسخ بازگشت .

سپس فرستاده سوم قريش روانه شد .

وى هنگامى كه شتران مخصوص قربانى را كه براى مراسم حج مى‏بردند ديد، دانست كه هدف

اصلى همان زيارت است نه جنگ؛ لذا بدون هيچ مذاكره‏اى بازگشت و به قريش اعلام كرد كه

هدف، همان است كه گفته‏اند و بايد بدانند كه اگر مانع زيارت اين عده شوند، او و

تمامى يارانش بر سر قريش خواهند ريخت و با آنان نبرد خواهند كرد؛ زيرا براى جلوگيرى

از حمله به شهر، با قريشيان همراه شده‏اند؛ نه براى جلوگيرى از مراسم مذهبى .

سران قريش او را به آرامش دعوت كردند و چهارمين فرستاده خود را روانه كردند .

وى به محضر پيامبر (ص) رسيد و گفت: اى محمد! تو مردم را جمع كرده‏اى تا بر قبايل و

عشيره‏هاى خود حمله‏كنند؟ الآن پير و جوان قريش جمع شده‏اند و عهد كرده‏اند كه

نگذارند به مكه بيايى و بدان كه اگر نبردى روى دهد، ياران تو، تو را تنها خواهند

گذاشت .

رسول اكرم (ص) ابتدا همان پاسخ قبلى را دادند و فرمودند كه هدف ايشان فقط اجراى

مراسم مذهبى است نه جنگ، و براى آنكه به آخرين بخش از سخنان وى نيز پاسخى داده

باشند، برخاستند و وضو گرفتند .

در مقابل چشمان متعجب نماينده قريش، مردم براى تيمن و تبرك به طرف حضرت هجوم بردند

و آب وضوى ايشان را به خود ماليدند .

نماينده به ميان سپاه قريش بازگشت و پس از بازگو كردن هدف پيامبر (ص) گفت: من

پادشاهان زيادى را ديده‏ام؛ با قيصر روم، كسرى (شاه ايران) و سلطان حبشه و .

.

.

ملاقات كرده‏ام؛ ولى محمد چيز ديگرى است؛ ياران او حتى نگذاشتند آب وضوى او به زمين

بريزد .

اگر مويى از محمد بيفتد، ياران او بى‏درنگ برمى‏دارند! سران قريش در اين موقعيت

بحرانى بايد با فكر و تأمل اقدام كنند! از آن طرف براى اطمينان هر چه بيشتر قريش،

نماينده‏اى از سوى رسول خدا (ص) روانه شد؛ ولى كفار شتر او را كشتند و نزديك بود


30

خود او نيز كشته شود و با اين عمل، نشان دادند كه قصد عقب‏نشينى ندارند و در يك

اقدام ديگر 50 نفر از قريش مأمور شدند كه در اطراف سپاه مسلمين به گردش بپردازند و

اگر مى‏توانند اموال مسلمين را غارت كنند، يا كسانى را اسير كنند؛ ولى خوشبختانه

تمام اين 50 نفر دستگير شدند و نقشه آنان برملا شد .

رسول خدا (ص) براى جلب قلوب كفار، همه آنان را آزاد كردند و فهماندند كه هدف ايشان

جنگ نيست .

سپس عثمان بن عفان را به عنوان نماينده خود به سوى قريش فرستادند .

عثمان از بنى اميه و خويشاوند ابوسفيان بود و اميد مى‏رفت كه سخن او را بپذيرند؛

ولى قريش همان پاسخ سابق را دادند: محمد نبايد وارد مكه شود! و عثمان را دستگير

نمودند و مانع بازگشت او شدند .

تأخير نماينده پيامبر (ص) در بازگشت، همه را به فكر فرو برد؛ شايد عثمان را كشته

باشند! همه به جنب و جوش افتادند و يك شور عمومى در همه مشاهده مى‏شد .

پيامبر (ص) نيز با توجه به موج افكار عمومى فرمودند: از اينجا نمى‏روم تا كار را

يكسره كنم! خطر نزديك بود؛ ممكن بود هر آن، جنگى در بگيرد؛ نبردى كه يك طرف آن

عده‏اى اندك ، بدون سلاح و دور از وطن و طرف ديگر گروهى عظيم و مسلح مى‏باشند .

بنا بر اين، در اين شرايط بحرانى بار ديگر بايد دلها را آزمود تا ميزان وفادارى هر

مسلمان حاضر در محل، معين شود و همه بار ديگر با تجديد ميثاق دوباره و بيعتى مجدد،

با روحيه‏اى قوى، آماده هرگونه برخورد احتمالى باشند .

بدين منظور، پيامبر (ص) زير سايه درختى نشستند و همه اصحاب با ايشان دست بيعت دادند

و سوگند ياد كردند كه تا آخرين نفس از حريم آيين پاك اسلام، دفاع كنند .

اين بيعت، در تاريخ به بيعت رضوان و بيعت شجره و همچنين بيعت سمره معروف گرديد

(سمره نام درختى بود كه پيامبر (ص) زير آن نشسته بودند) .

در مورد اين بيعت، آيه 18 سوره فتح نازل گرديد: خداوند از مؤمنين راضى شد آن زمانى


31

كه زير درخت با تو بيعت كردند؛ خداوند از آنچه در دل آنان بود آگاهى داشت؛ لذا

آرامش و اطمينان خاطر را بر آنان فرو فرستاد و به آنان پيروزى نزديكى را پاداش داد

.

آخرين سفير قريش، سهيل بن عمرو به محضر پيامبر (ص) شرفياب شد .

پس از رد و بدل شدن سخنانى، سهيل گفت: نظر سران قريش اين است كه امسال بازگرديد و

مراسم حج را به سال آينده موكول نماييد مشروط بر اينكه مسلمانان جز سلاح مسافر با

خود سلاحى همراه نياورند و بيش از سه روز توقف نكنند .

از آنجا كه طرفين مايل به مصالحه بودند، قرار شد قراردادى منعقد گردد .

رسول خدا (ص) على (ع) را طلبيدند و فرمودند: بنويس: بسم الله الرحمن الرحيم .

سهيل گفت من اين خدا را نمى‏شناسم؛ بنويس بسمك اللهم .

رسول خدا (ص) فرمودند: بنويس بسمك اللهم .

سپس فرمودند: بنويس: اين قرارداد صلحى است ميان محمد، رسول خدا و سهيل بن عمرو .

سهيل گفت: اگر من تو را پيغمبر خدا مى‏دانستم كه با تو جنگ نمى‏كردم! به جاى لقب

خودت، اسم خود و پدرت را بنويس! باز حضرت پذيرفتند و به جاى آن كلمه محمد بن

عبدالله نوشته شد .

مواد قرارداد از اين قرار بود: 1- ده سال جنگ بين مسلمين و قريش متوقف باشد .

2- هر يك از اصحاب محمد كه براى حج يا عمره به مكه رود، جان و مالش در امان باشد و

بالعكس، هر يك از افراد قريش كه براى رفتن به مصر يا شام از مدينه عبور كرد، جان و

مالش در امان باشد .

3- مسلمين، امسال از همين جا برگردند؛ ولى سال آينده مى‏توانند خانه خدا را زيات

كنند، مشروط بر آنكه تنها، سلاح مسافر (يك شمشير) با خود آورده باشند و بيش از سه

روز نيز توقف نكنند .

4- هر يك از سران قريش كه بدون اذن ولى و بزرگتر خود به محمد پيوست، تحويل قريش

داده شود؛ ولى هر يك از مسلمانان كه به قريش پيوست عودت داده نشود .

(چون اين بند قرائت شد، مسلمين سخت برآشفتند؛ زيرا تنها جانب قريش در نظر گرفته شده

بود .


32

پيامبر (ص) در پاسخ به اعتراض فرمودند: اگر كسى از ما نزد قريش برود، معلوم است كه

از رحمت خداوند به دور است (زيرا خودش كفر را بر اسلام ترجيح داده؛ پس چه نيازى به

او هست؟) و اگر كسى از قريش به ما پيوست و قلبا اسلام آورده بود، خداوند براى او

فرجى و گشايشى قرار خواهد داد .

گذشت زمان نشان داد كه اين ماده به نفع قريش تمام نشد؛ زيرا خود آنان تقاضاى فسخ آن

را نمودند) .

5- مسلمانان و قريش آزادند كه با هر قبيله‏اى كه خواستند پيمان ببندند .

6- مسلمانان مقيم مكه آزادند كه مراسم دينى خود را آزادانه انجام دهند و قريش حق

آزار يا تمسخر يا وادار كردن آنان به بازگشت از دين خود را ندارند .

7- طرفين، اموال يكديگر را محترم مى‏شمرند و نسبت به يكديگر هيچ خدعه و نيرنگى به

كار نخواهند برد .

پس از مدتى با توجه به ماده پنج، قبيله خزاعه با مسلمين و قبيله بنى كنانه با قريش

پيمان بستند .

مسلمانان پس از 19 روز توقف در حديبيه، به مدينه بازگشتند .

در بين راه، سوره فتح نازل شد كه در آن به امورى اشاره شده است، همچون بيعت رضوان،

تخلف عده‏اى از اعراب و باديه‏نشينان از درخواست پيامبر (ص)، هنگامى كه حضرت از

آنان خواستند با وى همراه شوند و به مكه بيايند؛ ولى آنان نپذيرفتند .

آثار صلح حديبيه ---- اولا در طول شش سالى كه پيامبر در مدينه به سر مى‏بردند، هيچ

وقت فرصت پيدا نكردند كه به تبليغ اسلام بپردازند .

از يك طرف وقوع جنگهاى پياپى (كه تا لحظه انعقاد قرارداد، شماره آنها- اعم از غزوه

يا سريه- بالغ بر 50 جنگ مى‏شد) فرصت كافى باقى نمى‏گذارد و از طرفى بعضى از

هئيتهاى تبليغى كه به قبايل فرستاده مى‏شدند، قتل عام مى‏شدند (كه از اين موارد

مى‏توان به فاجعه بئر معونه اشاره نمود كه در طى آن دهها نفر به شهادت رسيدند) .

ثانيا مسلمانانى كه در مكه بودند از امنيت جانى و مالى برخوردار نبودند و بسيارى از

مردم كه هنوز به كفر خود باقى بودند، آشنايى چندانى با اسلام نداشتند .


33

ثالثا پيامبر (ص) به عنوان شخصى خونريز و جنگ‏طلب معرفى شده بودند، و اين خود مانعى

بر سر راه تمايل مردم به اسلام بود .

ماده )6( سبب امنيت جانى و مالى مسلمين مكه گرديد و مواد )1( و )7( سبب شد كه

مسلمين خاطرشان از جانب قريش آسوده باشد و ماده )2(، هم امنيت مسافران مسلمان به

مكه را تضمين مى‏نمود و هم سبب مى‏شد مردمى كه از مكه راهى مصر و شام هستند و از

مدينه عبور مى‏كنند، در آنجا حق توقف داشته باشند .

اين كار موجب آشنايى آنان با رفتار مسلمين و تعاليم اسلام مى‏شد و شايعاتى را كه در

مورد شخص پيامبر (ص) شنيده مى‏شد خنثى مى‏كرد .

اين امور سبب شد كه در طى مدت دو سال كه از اجراى قرارداد مى‏گذشت، تعداد بسيارى به

اسلام گرويدند، كه از جمله آنان مى‏توان به سردارانى چون خالد بن وليد عمروعاص و

مغيرة بن شعبه اشاره كرد .

تعداد مسلمانانى كه همراه پيامبر (ص) در صلح حديبيه حاضر بودند حدود هزار و هشتصد

نفر بود؛ ولى دو سال بعد كه مسلمين براى فتح مكه روان شدند، عدد مسلمين حاضر در

ركاب، به ده هزار نفر مى‏رسيد .

علاوه بر اين، محيط امن سبب شد كه پيامبر با فرستادن سفرايى به ممالك گوناگون، دعوت

اسلام را به گوش همه جهانيان برسانند؛ بنابراين، مى‏توان اين صلح را يك پيروزى به

حساب آورد .

پس از مدتى مسلمانى به نام ابوبصير كه مدتها در زندان مشركين بود، گريخت و به مدينه

آمد .

قريش بر طبق ماده )4( تصميم گرفتند او را بازگردانند؛ لذا دو نفر را براى تحويل

گرفتن وى به مدينه فرستادند .

پيامبر (ص) به ابوبصير فرمودند: بايد نزد قوم خود بازگردى و شايسته نيست كه ما با

مشركين مكر و حيله كنيم! ابوبصير عرض كرد: اى رسول خدا مرا نزد مشركان مى‏فرستى تا

مرا از دين خود بازگردانند و يا شكنجه‏ام كنند؟ پيامبر (ص) فرمودند: برو و مطمئن

باش كه خداوند براى تو و ساير بيچارگان راه گشايشى باز خواهد كرد! دو مأمور قريش به

همراه ابوبصير بازگشتند و در بين راه در محلى به نام ذوالحليفه به استراحت پرداختند

.


34

ابوبصير با قيافه‏اى دوستانه به يكى از آن دو گفت: چه شمشير برنده‏اى دارى! بده آن

را خوب تماشا كنم! آن مرد فريب خورد و همين كه شمشير را به او داد، ابوبصير بى درنگ

او را كشت .

نفر دومى از ترس گريخت و به محضر رسول خدا (ص) آمد .

پس از مدتى ابوبصير به مدينه برگشت و به رسول خدا عرض كرد: يا رسول الله! شما به

پيمان خود وفا كرديد؛ ولى من حاضر نشدم از دينم برگردم، يا شكنجه شوم .

حضرت فرمودند: واى بر مادرش! اگر يارانى همراه داشت، جنگ به راه مى‏انداخت! سپس

ابوبصير راه ساحل دريا را پيش گرفت و در نقطه‏اى به نام عيص كه در بين راه

قافله‏هاى تجارى قرار داشت، مسكن گزيد .

اين خبر به گوش مردم مكه رسيد .

به دنبال آن، مسلمانان يكى يكى از زندان مى‏گريختند و خود را به ابوبصير مى‏رساندند

تا آنجا كه در عيص هفتاد نفر با وى همراه شدند و تصميم گرفتند به تلافى از دست دادن

خانه و كاشانه و اموالشان، قافله‏هاى مكه را مصادره كنند و به زندگى ادامه دهند .

قريش كه امنيت تجارى خود را از دست داده بودند و از طرفى جنگ با آنان را صلاح

نمى‏دانستند، از رسول خدا درخواست كردند تا بند چهارم از پيمان را - با وجودى كه به

اصرار خود قريش امضا شده بود - لغو كنند .

با لغو اين ماده، آزادى بيشترى براى مسلمين فراهم آمد .

البته پيش از لغو اين ماده، زنى به نام ام كلثوم به مدينه گريخت و پناهنده شد .

برادران او از پيامبر (ص) خواستند آن زن را تحويل دهد .

حضرت خوددارى كردند و فرمودند اين قرارداد شامل زنان نمى‏شود .

در مورد اين واقعه آيه‏اى از سوره ممتحنه نازل شد: اى مومنان! هنگامى كه زنان مؤمنى

هجرت مى‏كنند و نزد شما مى‏آيند، آنان را بيازماييد تا ايمان آنان معلوم شود؛

خداوند به ايمان آنان داناتر است .

پس اگر آنان را مؤمن يافتيد، به كفار باز نگردانيد؛ زيرا نه اين زنان بر مردان كافر

حلال هستند و نه مردان كافر بر اين زنان حلال مى‏باشند .

.

.

.


35

اين پيمان تا سال هشتم هجرى به اعتبار خود باقى بود تا آنكه در آن سال به دليل

عهدشكنى قريش فسخ گرديد و زمينه براى فتح مكه مهيا شد .

----- مآخذ: فروغ ابديت، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

تاريخ پيامبر اسلام (ص)، تأليف مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى .

نبرد بنى قريظه --- بامداد روز 24 ذيقعده سال پنجم هجرى، هنگامى كه مسلمين مشاهده

كردند حتى يك نفر از سپاه احزاب (كه در جنگ خندق شركت كرده بودند) باقى نمانده و

همه صحنه نبرد را ترك كرده‏اند، دانستند كه جنگ پايان يافته است .

آرامش، دوباره به شهر بازگشته بود .

همگى به منازل خود مراجعت نمودند .

اما هنوز ظهر نشده بود كه جبرئيل نازل شد و دستور داد كه بايد كار طايفه عهدشكن بنى

قريظه كه پيمان خود را با رسول خدا (ص) شكسته بودند و بنفع احزاب وارد جنگ با

مسلمين شده بودند، يكسره شود .

لذا پس از نماز ظهر، مؤذن، پيام رسول اكرم (ص) را ابلاغ كرد: نماز عصر را همه بايد

در محله بنى قريظه بخوانند! سپاه آماده شد و بى درنگ به حركت درآمد .

دژ بنى قريظه بسرعت به محاصره درآمد .

يهوديان در قلعه‏ها ماندند و 25 روز محاصره سختى را تحمل نمودند تا آنكه به تنگ

آمدند .

يكى از سران بنى نضير اكنون در قلعه بنى قريظه است .

وى همان حيىّ بن أخطب است كه آتش جنگ احزاب را با تحريك قريش روشن كرده بود و در

حين جنگ نيز بنى قريظه را وادار به پيمان‏شكنى نموده و متعهد گرديده بود تا آخرين

لحظه جنگ در ميان بنى قريظه بماند تا اگر احزاب شكست بخورند او در مقابل سپاه

مسلمين از بنى قريظه پيمان‏شكن دفاع نمايد .

رهبر بنى قريظه، كعب بن اسد خطاب به مردم خود چنين گفت : - اى يهوديان! مى‏بينيد كه

چه بلايى به سر شما آمده است .

من سه پيشنهاد براى شما دارم؛ يكى را انتخاب كنيد! اول اينكه همگى مسلمان شويم .

به خدا سوگند كه شما نيز مى‏دانيد كه اين مرد، همان پيامبرى است كه نام او در


36

كتابهاى شما آمده است! اگر مسلمان شويم، جان و مال و فرزندان و زنان ما در امان

خواهند بود .

- هرگز! ما از تورات دست برداريم و مسلمان شويم؟ هرگز! - پس پيشنهاد دوم خود را

مى‏گويم: بياييد همگى زنان و فرزندان خود را بكشيم! آنگاه بدون نگرانى از خانواده،

با شمشيرهاى آخته بر محمد و يارانش حمله كنيم تا خدا بين ما داورى كند .

- عجب! اين بيچاره‏ها را با دست خود بكشيم! بعد از اين، زندگى چه ارزشى خواهد داشت؟

نه، اين كار عملى نيست .

- پس بياييد امشب كه شنبه است و محمد و يارانش از جانب ما آسوده خاطرند، به آنان

حمله كنيم! - نه؛ شنبه خود را تباه كنيم و مانند گروهى از پيشينيان خود مسخ شويم!

ما اين كار را نمى‏كنيم .

- پس، حتى يك خردمند دورانديش در ميان شما نيست! يهوديان از رسول خدا (ص) خواستند

ابولبابة بن عبدالمنذر را براى مشورت نزد آنان بفرستد .

ابولبابه از قبيله اوس بود و با بنى قريظه سابقه دوستى داشت .

رسول اكرم (ص) اين تقاضا را پذيرفتند .

مردان يهود چون ابولبابه را ديدند، ناله و زارى كردند و پرسيدند: آيا به عقيده تو

تسليم شويم؟ ابولبابه گفت: آرى و از آنجا كه به حال آنان تأسف مى‏خورد، با دست به

گلوى خود اشاره كرد و فهماند كه اگر تسليم شوند، همگى كشته خواهند شد .

وى خودش در اين مورد چنين مى‏گويد: به خدا پس از اين عمل، هنوز قدمى برنداشته بودم

كه فهميدم چه خيانتى مرتكب شده‏ام! آرى، او به جاى اينكه دشمن را به تسليم ترغيب

كند، عملا آنان را از تسليم بازداشته بود؛ لذا بدون اينكه نزد پيامبر برگردد، راهى

مسجد شد، خود را به يكى از ستونهاى مسجد بست و گفت: از اينجا نخواهم رفت تا خداوند

توبه‏ام را بپذيرد و با خدا عهد مى‏كنم كه ديگر در ميان قبيله بنى قريظه وارد نشوم

و در سرزمينى كه در آن به خدا و رسولش خيانت كرده‏ام ديده نشوم! او فهميده بود كه


37

فاش ساختن اسرار نظامى مسلمين چه خيانت بزرگى است .

خبر ابولبابه به پيامبر رسيد .

حضرت فرمودند: اگر او نزد من مى‏آمد، برايش طلب آمرزش مى‏كردم و خداوند او را

مى‏بخشيد، ولى حالا كه خودش اين طور خواسته است، بايد منتظر عفو خداوند بود .

پس از گذشت شش روز، آيه 102 سوره توبه در مورد او نازل شد: گروه ديگر به گناه خود

اعتراف كردند، آنان عمل نيك را با بد درآميخته‏اند، شايد خداوند توبه آنان را

بپذيرد .

خداوند آمرزنده رحيم است .

پيامبر (ص) در حالى كه لبخند مى‏زدند، فرمودند: خداوند توبه ابولبابه را پذيرفت!

آنگاه شخصا بندها را از بدن ابولبابه باز كردند .

شخصى به نام شاس بن قيس به نمايندگى يهوديان از قلعه خارج شده، نزد پيامبر آمد و

درخواست كرد ايشان اجازه دهند آنان اموال خود را بردارند و مانند بنى نضير جلاى وطن

كنند .

پيامبر (ص) اين پيشنهاد را نپذيرفتند .

سپس پيشنهاد كرد اموالشان نيز مال مسلمين باشد؛ ولى آن حضرت باز هم نپذيرفتند و

اظهار داشتند كه جز تسليم راهى نمانده است .

افراد قبيله اوس بسيار اصرار كردند كه بنى قريظه بخشيده شوند؛ ولى رسول خدا (ص) با

اين پيشنهاد بشدت مخالفت كردند و در نهايت فرمودند: داورى در ميان اين گروه را به

عهده بزرگ شما (يعنى رهبر اوس، سعد بن معاذ) مى‏گذارم .

هر چه او حكم كرد، من نيز خواهم پذيرفت .

اين پيشنهاد مورد استقبال يهوديان قرار گرفت؛ زيرا بين دو قبيله اوس و بنى قريظه

سابقه دوستى و پيمان وجود داشت .

سعد بن معاذ پيش از اين در جنگ احزاب شركت كرده بود .

در آن زمان حضور وى در جنگ كمى طول كشيده بود؛ لذا با عجله زرهى را كه كوتاهتر از

تنش بود بر تن كرده، به ميدان آمد .

دشمن از فرصت استفاده كرد و تن او را هدف قرار داد و او بسختى مجروح شد .

اين واقعه در زمانى رخ داد كه بنى قريظه پيمان خود با رسول خدا را شكسته بودند و

مدينه را دچار آشوب و اغتشاش داخلى كرده بودند .


38

سعد در حال مجروحيت دعا كرد و گفت: خداوندا! اگر از اين جنگ هنوز چيزى مانده است،

مرا براى آن زنده نگهدار؛ زيرا من نبرد با كسانى را كه رسولت را آزردند و او را

دروغگو خواندند و بيرونش كردند، بيشتر از هر جنگى دوست مى‏دارم و اگر اين جنگ به

پايان رسيده، همين پيشامد را سبب شهادت من قرار ده، ولى مرا آن قدر زنده نگهدار تا

چشمم به انتقام گرفتن از بنى‏قريظه روشن شود! شدت خشم او از پيمان‏شكنى بنى قريظه،

كاملا از سخنش مشهود است .

اكنون سعد بن معاذ مجروح و بسترى است .

مردم اوس پيكر مجروح رهبر خود را با احترام به محضر رسول اكرم (ص) آوردند .

حضرت فرمودند: همگى نسبت به سرورتان اداى احترام كنيد! همه حاضرين برخاستند و

احترام كردند .

افراد قبيله اوس اصرار داشتند او در حق بنى قريظه نيكى كند؛ ولى پاسخى كه شنيده

بودند اين بود: براى سعد زمانى فرا رسيده است كه در راه خدا سرزنش هيچ ملامتگرى او

را تحت تأثير قرار ندهد! سعد بن معاذ در محضر رسول خدا (ص) چنين حكم كرد: حكم من آن

است كه همه مردان بنى قريظه كشته شوند؛ اموالشان تقسيم شود و فرزندان و زنانشان

اسير شوند! پيامبر فرمودند: لقد حكمت فيهم بحكم الله من فوق سبعة أرقعة: حكم تو

همان حكم خداوند در بالاى هفت آسمان است .

و اين، يعنى تأييد صريح اين قضاوت در مورد گروهى پيمان‏شكن .

حكم او دقيقا بر طبق مفاد همان قراردادى بود كه سابقا، وقتى رسول اكرم (ص) به مدينه

هجرت كرده بودند، بين آن حضرت و سه طايفه بنى نضير، بنى قينقاع و بنى قريظه از يهود

به امضا رسيده بود .

در آن پيمان، يهوديان پذيرفته بودند كه هيچ اقدامى عليه پيامبر (ص) و يارانشان

نكنند و اگر از اين پيمان تخلف كردند، دست رسول خدا (ص) بر جان و مال و خانواده

آنان باز باشد و اكنون نيز سعد بن معاذ بر طبق همان قرارداد حكم نموده بود .

گذشته از اين اگر بنى قريظه بخشيده مى‏شدند، يا مانند بنى نضير محكوم به تبعيد


39

مى‏گرديدند، اين خطر وجود داشت كه دست به فتنه‏گرى بزنند و توطئه جنگ ديگرى را

پايه‏ريزى كنند؛ همان طور كه كعب بن اشرف، رهبر بنى قينقاع (يكى از طوايف يهود كه

با كشتن يكى از مسلمين مجبور شدند وطن آباء و اجدادى خود را ترك كنند) پس از صدور

حكم تبعيد و ترك مدينه، راه مكه را در پيش گرفت و آن قدر براى كشتگان بدر اشك تمساح

ريخت تا نبرد احد را پايه‏ريزى كرد و يا حيىّ بن أخطب كه شخصا مقدمات جنگ احزاب را

فراهم ساخت .

لذا نمى‏بايست اين تجربه تلخ تكرار شود .

در بازار مدينه، خندقهايى كندند؛ سپس مردان بنى قريظه را دسته دسته به آنجا آوردند

و گردن زدند .

يك زن نيز به جرم قتل يك مسلمان كشته شد .

حيى بن اخطب، (از بنى نضير)، هنگامى كه چشمش به رسول خدا افتاد، گفت: من از

كنيه‏توزى با تو پيشيمان نيستم؛ ولى خداوند هر كس را كه خوار سازد، خوار مى‏گردد!

سپس به يهوديان گفت: از فرمان خداوند نگران نباشيد؛ ذلت و خوارى بنى اسرائيل از

ناحيه خداوند حتمى است! او نيز به سزاى خيانت خود رسيد .

غائله بنى قريظه در روز نوزدهم ذى حجه سال پنجم هجرى پايان يافت و در اين مورد آيات

26 و 27 سوره احزاب نازل گرديد .

همچنين سعد بن معاذ، پس از حكم كردن، براثر همان زخمى كه در جنگ خندق برداشته بود

به شهادت رسيد .

----- مآخذ: فروغ ابديت، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

تاريخ پيامبر اسلام (ص)، تأليف مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى .

غزوه بنى نضير -- بنى نضير نام گروهى از يهوديان ساكن مدينه بود كه پس از مهاجرت

حضرت رسول- صلوات الله عليه و آله- به مدينه، همراه قبايلى ديگر، با آن حضرت پيمان

صلح امضا كردند و متعهد شدند كه هيچ اقدامى عليه مسلمين انجام ندهند و هرگاه برخلاف

پيمان، رفتار كنند، دست پيامبر براى ريختن خون آنان نيز و ضبط اموال و اسير كردن

زنان و فرزندان آنان باز خواهد بود .

يهود، خود اين موارد را پذيرفته بودند .


40

از طرفى بنى نضير با قبيله بنى عامر نيز پيمان صلح امضا كرده بودند .

واقعه غزوه بنى نضير از آنجا آغاز مى‏شود كه يكى از مسلمين به نام عمرو بن اميه، دو

نفر را كه گمان مى‏كرد قاتلين عده‏اى از مبلغان اسلام هستند به قتل رسانيد .

ولى او اشتباه كرده بود، زيرا آنان از افراد قبيله بنى عامر بودند كه از هم پيمانان

بنى نضير به حساب مى‏آمدند .

لذا براى اينكه جلوى هر اقدام احتمالى يهوديان گرفته شود، پيامبر با تعدادى از

سربازان به طرف قلعه بنى نضير حركت كردند .

يهوديان كه همواره مترصد فرصتى براى ضربه زدن بودند، وقتى مشاهده كردند حضرت با

تعدادى اندك به طرف آنان مى‏آيد، از ايشان خواستند وارد قلعه شوند و روز را با آنان

به سر بردند؛ ولى پيامبر (ص) نپذيرفتند و در كنار قلعه، زير سايه ديوار، با ياران

خود نشستند .

در اين بين رفت و آمدهاى مشكوكى به چشم مى‏خورد و گويى توطئه‏اى در كار بود .

شخصى به نام عمرو حجاش قبول كرد كه بالاى بام برود و سنگى را بر سر پيامبر انداخته،

ايشان را به قتل برساند .

جبرئيل بر حضرت نازل شد و ايشان را از توطئه، باخبر ساخت؛ لذا نبى اكرم (ص) فورا

برخاستند و به تنهايى حركت كردند، حتى به همراهان خود خبر ندادند كه به كجا مى‏روند

.

همه تصور مى‏كردند ايشان براى انجام كارى مى‏روند و برخواهند گشت .

انتظار همراهان و يهوديان درون قلعه به طول انجاميد .

از اين رو سخت ترسيدند و احتمال دادند كه حضرت، از تصميم آنان باخبر شده است و از

مقابله به مثل ايشان بشدت مى‏هراسيدند .

ياران پيامبر از مردى كه به طرف آنان مى‏آمد، شنيدند كه پيامبر به مدينه وارد

شده‏است .

لذا بازگشتند و در آنجا از توطئه يهوديان آگاه شدند .

در مدينه دستور آماده‏باش نظامى صادر شد .

شخصى به نام محمد بن مسلمه اوسى از طرف رسول خدا (ص) مأمور شد تا پيامى را به

يهوديان بنى نضير برساند .

در اين پيام، از يهوديان خواسته شده بود در ازاى اين پيمان‏شكنى، ظرف مدت 10 روز


41

خانه و كاشانه خود را ترك كنند، در غير اين صورت خون آنان هدر است .

يهوديان پس از دريافت پيام سخت ترسيدند .

يكى از سران آنان پيشنهاد كرد همگى مسلمان شوند تا از قتل و تبعيد نجات يابند، ولى

اين پيشنهاد با مخالفت اكثريت روبرو گرديد و رد شد .

از طرفى منافقين مدينه به سركردگى عبدالله بن ابى بن سلول با يهوديان، طى پيامى

اعلام همبستگى كردند و وعده دادند كه با دو هزار سرباز به كمك آنان خواهند آمد و با

آنان در برابر هجوم پيامبر (ص) ايستادگى خواهند كرد .

يهوديان از اين پيشنهاد استقبال كردند و درهاى دژ را بستند و مسلحانه منتظر حمله

پيامبر شدند .

اين عمل يهوديان با مخالفت مردى به نام سلام بن مشكم روبرو شد .

وى معتقد بود كه وعده عبدالله بن ابى قابل اعتماد نيست .

او قبلا نيز مخالفت خود را با توطئه نقشه براى قتل پيامبر (ص) اعلام كرده بود و در

آنجا نيز به سخن وى توجهى نشده بود .

لشكر اسلام، بزودى قلعه‏ها را به محاصره كامل درآورد، ولى با مقاومت روبرو شد .

پيامبر (ص) براى شكستن مقاومت دشمن، دستور دادند درختان خرماى آنان را قطع و مزارع

آنان را تخريب كنند تا مجبور شوند از ديار خود دل بكنند و بدانند جز تسليم راهى

ندارند .

يهوديان كه چنين ديدند، پس از 6 روز و بنابه بعضى روايات تاريخى پس از 15 روز تسليم

شدند و موافقت كردند مدينه را ترك كنند و در عوض اموال منقول خود، غير از اسلحه‏ها،

را با خود ببرند .

لذا سلاحها را تحويل داده، تا مى‏توانستند اموال خود را بار مركبها كردند؛ حتى

درهاى خانه‏ها را با چهارچوبها كندند و خانه‏ها را به دست خود تخريب كردند .

عده‏اى به سمت خيبر و عده‏اى به سمت شام حركت كردند در اين بين 2 نفر نيز اسلام

آوردند و بدين ترتيب يكى از بزرگترين دشمنان داخلى از ميان برداشته شد .

در رابطه با اين غزوه ذكر چند نكته لازم است: ا- هنگامى كه پيامبر (ص)، دستور قطع

درختان خرما را دادند، يهوديان كه شريان اقتصادى خود را قطع‏شده ديدند، گفتند: اى


42

ابوالقاسم (كنيه حضرت پيامبر (ص)، ابوالقاسم است)! تو هميشه سربازانت را از قطع

درختان نهى مى‏كردى، اكنون چرا خودت به اين كار دست مى‏زنى؟ .

گرچه اسلام به كاشت درخت و مراقبت از آن بسيار اهميت داده است، ولى اين بدان معنى

نيست كه اگر حفظ مصالح مهمتر، (از قبيل دفع دشمن از حريم اسلام) وابسته به امورى

كم‏اهميت‏تر همچون قطع درختان باشد، باز بايد از اين كار خوددارى كرد .

در اين موارد پيامبر (ص) به عملى اقدام كردند كه اگر چه فى نفسه مضراتى را به دنبال

داشت، ولى مصلحت آن بيش از مفسده و سود آن بيش از زيان آن بود .

علاوه بر آنكه اين عمل در سوره حشر (كه در مورد اين غزوه نازل شده است) مورد تأييد

قرار گرفته است .

ترجمه آيه 5 از اين سوره چنين است: اين عمل شما كه بعضى از درختان خرما را قطع

كرديد و بعضى را به حال خود گذاشتيد به اجازه پروردگار بود و بدين جهت بود كه

خداوند فاسقان را خوار و ذليل كند .

2- بنا به فرموده خداوند در همين سوره (حشر)، سرزمينهايى كه بدون خونريزى فتح

مى‏شوند، ملك شخصى پيامبر (ص) محسوب مى‏شوند و مسلمين در آن شريك نيستند .

مزارع و قلعه‏هاى بنى نضير نيز چون بدون جنگ، تسليم مسلمين شدند، به تملك شخصى آن

حضرت درآمد .

با اين حال، از آنجا كه مهاجرين در خانه‏هاى انصار زندگى مى‏كردند و از خود نيز

مالى نداشتند و در حقيقت سربار آنان به شمار مى‏آمدند، پيامبر، انصار را بين يكى از

اين دو كار مخير ساختند: يا آن حضرت غنائم را (با وجود اين كه ملك شخصى ايشان بود)

بين هر دو گروه تقسيم كنند و مهاجرين همچنان در خانه‏هاى انصار زندگى كنند و يا بين

مهاجرين تقسيم كنند و آنان از خانه‏هاى انصار خارج شوند .

انصار جملگى موافقت كردند كه حضرت، غنائم را فقط بين مهاجرين تقسيم كنند و باز هم

آنان در خانه‏هاى انصار ميهمان باشند .

نبى گرامى اسلام در مقابل اين ازخودگذشتگى فرمودند: خداوندا! انصار و فرزندان انصار

را رحمت فرما! سپس اموال را بين مهاجرين تقسيم كردند تا گشايشى در وضع اقتصادى آنان


43

فراهم شود، زيرا مهاجران، با دست خالى به مدينه آمده بودند و تمامى دارايى‏هاى

ايشان نيز در مكه توسط قريش مصادره شده بود .

3- اين واقعه، در ماه ربيع الاول سال چهارم هجرى رخ داد و همان طور كه گفته شد،

درباره اين غزوه، سوره حشر نازل گرديد و در آن به مسائل مختلفى همچون مسأله

پيمان‏شكنى يهوديان، قطع درختان خرما، تكليف غنايم، ايثارگرى انصار و وعده فريب و

دروغ منافقين اشاره شده است .

همچنين خداوند، تصريح فرموده است كه دشمنان اسلام گرچه بحسب ظاهر، فراوان و متعدد

هستند و همگى در مواقع خطر با يكديگر متحد مى‏شوند، ولى چون محور فعاليتهاى آنان

دنيا و منافع دنيوى است، لذا اين اتحاد، يك اتحاد ظاهرى است و دلهاى آنان هيچگاه با

هم متحد نيست، بلكه متفرق و پراكنده است، همانطور كه منافقين در دل با يهوديان متحد

نبودند، اگر چه هر دو دسته، از دشمنان اسلام به شمار مى‏آمدند : تحسبهم جميعا و

قلوبهم شتى: تو آنها را متحد مى‏پندارى، حال آنكه دلهاى آنها پراكنده و متفرق است .

----- مآخذ: فروغ ابديت، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

تاريخ پيامبر اسلام (ص)، تأليف مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى .


44

غزوه احد

- پس از وقوع جنگ بدر در سال دوم هجرى و پيروزى مسلمين، بزرگان قريش كه داغ فرزندان

و عزيزان خود را بر سينه داشتند، با يكديگر مشورت كردند و تصميم گرفتند تا لشكرى

مجهز، عليه پيامبر خدا (ص) بسيج كنند .

بدين منظور مال‏التجاره كاروانى را كه سال پيش از جنگ بدر بسلامت به مكه رسيده بود

و از خطر غارت شدن رسته بود، فروختند و سود حاصل از آن را براى جنگ، هزينه كردند .

همچنين از قبايل كنانهو تهامه جنگجويانى را بسيج كردند و در نهايت، ارتشى مجهز شامل

چهار هزار نفر تشكيل شد .

تعدادى از اين گروه، غلامان و بردگان بودند .

از آن جمله غلامى حبشى به نام وحشى بن حرب در لشكر حضور داشت كه در به كار بردن

زوبين، كه از آلات جنگى آن زمان بود، مهارتى تام داشت .

به وى وعده داده بودند كه اگر يكى از سه شخصيت اسلام، يعنى محمد (ص) على (ع) و حمزه

را از بين ببرد، او را آزاد خواهند كرد .

جز اين، چهار هزار نفر از زنان قريش نيز در ميدان حاضر شدند تا علاوه بر تحريك هر

چه بيشتر حس انتقامجويى مردان، از فرار احتمالى آنان جلوگيرى كنند، زيرا چنين به

نظر مى‏رسيد كه فرار مردان، اسارت زنان و خانواده آنان را در پى خواهد داشت و اين،

يعنى خفت و خوارى براى يك جنگجو! عباس،- عموى پيامبر (ص)- كه مسلمان بود ولى اسلام

خود را پنهان مى‏كرد، طى نامه‏اى خبر بسيج قريش را به اطلاع آن حضرت رسانيد .

پيامبر (ص)، پس از قرائت آن بر همگان، جاسوسانى را براى كسب خبر گسيل كردند .

ارتش قريش به حركت درآمده بود .

جاسوسان خبر دادند كه ارتش دشمن به مدينه نزديك شده است و در محلى به نام وادى عقيق

واقع در دامنه كوههاى احد و شمال مدينه موضع گرفته است .

اين منطقه، به دليل نبودن موانع طبيعى، مناسب‏ترين محل براى اجراى عمليات نظامى بود

و در اين هنگام مدينه بسيار آسيب‏پذير مى‏نمود .


45

روز جمعه ششم شوال سال سوم هجرى، جلسه مشورتى تشكيل شد .

شخص پيامبر (ص) معتقد بودند كه بايد در مدينه ماند و از شهر دفاع كرد .

ولى با اين حال براى اين كه نظر اصحاب معلوم شود و آنان نيز در تصميم‏گيريها دخالت

داشته باشند، فرمودند: أشيروا إلىّ: رأى خود را بيان كنيد! عبدالله بن ابى بن سلول

(سركرده منافقين در مدينه) نظر پيامبر را تأييد كرد و گفت: ما در زمانهاى گذشته نيز

در جنگها از مدينه به عنوان قلعه استفاده مى‏كرديم و تاكنون نيز آسيبى نديده‏ايم و

هرگاه از شهر خارج شديم شكست خورديم .

اين نظر، (يعنى بهره بردن از شهر به عنوان مانعى طبيعى در برابر دشمن) با مخالفت

جوانانى كه روح جنگجو و پرخروش آنان به هيجان آمده بود بشدت رد شد، زيرا آنها معتقد

بودند بايد به استقبال دشمن رفت .

اصرار اين عده سبب شد كه پيامبر (ص) على رغم تمايل قلبى خود، آماده خروج شوند .

همان روز در حالى كه پيامبر زره پوشيده بودند، به همراه يكهزار مرد جنگى آماده خروج

از مدينه شدند؛ اما جوانانى كه تا لحظاتى پيش اصرار بر خروج داشتند، متوجه خطاى خود

شدند و حاضر شدند در شهر بمانند و با دشمن بجنگند و از عمل خود عذرخواهى نمودند .

ولى حضرت رسول (ص) فرمودند: هنگامى كه پيامبرى زره پوشيد، شايسته نيست آن را از تن

بيرون آورد، مگر آنكه با دشمن بجنگد! نماز جمعه اقامه گرديد و لشكر اسلام، مدينه را

ترك كرد .

در ميان سپاه اسلام، نوجوانانى بودند كه سن آنان براى نبرد كافى به نظر نمى‏رسيد .

همه آنان مگر 2 نفر به نامهاى سمرة بن جندب و رافع بن خديج از ميان راه بازگردانده

شدند .

اين بدان سبب بود كه سمرة بن جندب تيرانداز خوبى بود و رافع نيز چون در يك مسابقه

كشتى توانسته بود بر نوجوان تيراندازى فائق آيد و او را به زمين بزند، اجازه حضور

در ميدان را يافت و در حقيقت اجازه حضور در ميدان جنگ، جايزه‏اى بود كه در مقابل

مهارت و شجاعت اين دو نوجوان به آنان داده مى‏شد و نيز تشويقى بود براى ساير جوانان


46

تا فنون رزمى را بياموزند و خود را هرچه بيشتر و بهتر به قواى جسمى و مهارتهاى

مختلف مجهز كنند .

پيامبر (ص) نماز صبح را در ميان منطقه احد به جاى آوردند؛ آنگاه صفوف سپاه را با

دقت تمام مرتب نمودند و پنجاه نفر را مأمور حفاظت از شكافى نمودند كه پشت به سپاه

بود و دشمن براحتى مى‏توانست از آنجا بتازد و مسلمين را غافلگير سازد .

در مورد حفاظت از اين نقطه دستور اكيد داده شد و حضرت به نگهبانان فرمودند: چه

پيروز شويم و چه شكست بخوريم، شما همين جا بمانيد و سواران دشمن را با تيراندازى

خود دور كنيد تا از پشت سر بر ما نتازند .

اگر ما كشته هم شديم به ما يارى نرسانيد و اگر پيروز هم شديم در جمع‏آورى غنائم به

كمك ما نياييد! زمينه‏هايى فراهم شده بود كه ممكن بود روحيه جنگويان را تضعيف كند .

يكى از اين عوامل، تخلف عده‏اى از منافقين به سركردگى عبدالله بن ابى بود كه ابتدا

همراه سپاه حركت كرده بودند؛ ولى در ميان راه بازگشتند تا به گمان باطل خود، سبب

تضعيف مسلمين شوند .

مسأله ديگر، صف‏آرايى مسلمين در مقابل سپاهى بود كه از نظر عدد و جنگ‏افزار بمراتب

قويتر بودند و چون مارى زخم‏خورده، منتظر فرصتى براى تلافى شكست پيشين بودند .

لذا پيامبر (ص) طى سخنانى ابتدا جمعيت را به تقوى و پرهيزكارى امر نمودند و آنان را

از مخالفت پروردگار برحذر داشتند، واقعيتهاى جنگ و سختى نبرد را گوشزد نموده،

فرمودند: مبارزه با دشمن، بسيار پرزحمت و مشكل است و كمتر كسى مى‏تواند در مقابل

آنان ايستادگى كند، مگر آنان كه خداوند تقويتشان كرده باشد، زيرا خداوند با

اطاعت‏كنندگان فرمانش است و شيطان با كسانى است كه او را نافرمانى مى‏كنند .

بيش از هر چيز در جهاد استقامت داشته باشيد و از اين طريق سعادتهايى را كه خداوند

به شما وعده داده است .

براى خود فراهم كنيد! جبرئيل، به من خبر داده است كه هيچ كس در اين جهان نمى‏ميرد

مگر اين كه آخرين ذره روزى خود را خورده باشد - و فرمودند: - تا لحظه‏اى كه فرمان


47

نبرد صادر نشده است، نبايد كسى دست به حمله بزند! اين، در حالى بود كه انصار به

رسول خدا (ص) پيشنهاد كرده بودند كه از يهوديان هم‏پيمان خود كمك بگيرند .

پيامبر آنان را نهى كردند و فرمودند: در جنگ با مشركان، از مشركان كمك نگيريد! پيش

از آغاز نبرد، رسول اكرم (ص) شمشيرى را به دست گرفتند و فرمودند: كيست كه اين شمشير

را به دست بگيرد و حق آن را ادا كند .

عده‏اى داوطلب شدند، اما حضرت از تحويل دادن شمشير به آنان خوددارى كرد .

سربازى دلير به نام ابودجانه برخاست و عرض كرد: حق اين شمشير چيست و چگونه ادا

مى‏شود؟ حضرت فرمودند: اين است كه آن قدر با آن بجنگى تا خم شود! ابودجانه عرض كرد:

من حاضرم حقش را ادا كنم! سپس دستمال سرخ‏رنگى را كه خود به آن دستمال مرگ مى‏گفت

به سر بست و با افتخار تمام، شمشير را تحويل گرفت .

او براستى حق اين شمشير را ادا كرد؛ زيرا در جنگ با هر كس روبرو شد، او را از دم

تيغ گذراند .

نبرد آغاز شد .

ابتدا فردى به نام ابوعامر پيش تاخت و ضمن معرفى خود تقاضاى نبرد كرد؛ ولى پس از

مختصر درگيرى بين طرفين، عقب نشست .

پس از آن پرچمداران قريش كه تعداد آنان را 9 يا 12 نفر گفته‏اند، يكى يكى به ميدان

آمدند، ولى همگى به دست باكفايت سربازانى همچون على بن ابى‏طالب (ع) و حمزه بن

عبدالمطلب كه بعدها به سيدالشهدا ملقب گرديد، كشته شدند .

قريش با مشاهده اين صحنه‏ها، پا به فرار گذاشتند و غنائم بسيارى از خود باقى

گذاردند .

تا اين لحظه، پيروزى مسلمين قطعى به نظر مى‏رسيد؛ ولى يك تخلف بظاهر كوچك از دستور

فرماندهى، صحنه را كاملا عوض كرد .

سربازانى كه در شكاف كوه موضع گرفته بودند، چون هجوم مسلمين را براى جمع‏آورى غنائم

مشاهده كردند، تأكيدات پيامبر (ص) و يادآوريهاى مجدد فرمانده‏شان را ناديده گرفتند

و از شكاف كوه به پايين سرازير شدند و تنها عده‏اى بسيار اندك باقى ماندند .

دو تن از سرداران قريش به نام خالد بن وليد و عكرمة ابى‏جهل از فرصت استفاده كردند


48

و با از پا درآوردن نفرات باقيمانده، از پشت به سپاه مسلمين حمله كردند .

سپاه كه مشغول جمع‏آورى غنائم و سلاح بر زمين گذارده .

فرياد مهاجمين، فراريان قريش را متوجه ساخت و آنان نيز از مقابل، مسلمين را در حلقه

محاصره قرار دادند .

در اين ميان، عبدالله بن قمئه كه پرچمدار مسلمين يعنى مصعب بن عمير را به شهادت

رسانده است، به گمان اينكه پيامبر را كشته است، با صداى بلند فرياد مى‏زند: محمد را

كشتم! طولى نكشيد كه در سراسر ميدان، اين جمله با صداى بلند تكرار شد: محمد كشته

شد! محمد كشته شد! مسلمين، خودباخته از هر طرف پا به فرار نهادند، زيرا پيامبر را

كشته مى‏پنداشتند و جنگ را مغلوبه مى‏ديدند .

در برخى از كتب تاريخى، همچون سيره ابن هشام نام بعضى از اين فراريان ثبت شده است .

باقيماندگان، عده‏اى اندك بودند كه بسختى دفاع مى‏كردند .

وحشى، غلام هند، همسر ابوسفيان (كه پيشتر از وى ياد كرديم)، از فرصت استفاده كرد و

در پى حمزه شتافت، زيرا براى او دسترسى به پيامبر و على- عليهما الصلوة والسلام-

امكان نداشت .

وى خودش پيش از اين در پاسخ هند گفته بود: من هرگز به محمد دسترسى پيدا نخواهم كرد،

زيرا ياران او از همه كس به او، نزديكترند .

على نيز در ميدان نبرد فوق‏العاده هوشيار است، ولى خشم و غضب حمزه بقدرى زياد است

كه از اطراف خود غافل مى‏شود، شايد بتوانم با حيله‏اى او را از پا درآورم! هند به

همين مقدار نيز راضى شده بود .

لذا وحشى، كه در پشت درختان و سنگها كمين كرده بود، در فرصتى مناسب زوبين خود را

نشانه گرفت و حمزه را از پاى درآورد .

بنا به بعضى روايات، هند- همسر ابوسفيان- و زنان همراه وى، جنازه شهدا را مثله

مى‏كردند .

او هنگامى كه به پيكر حمزه رسيد، شكمش را شكافت و جگر او را بيرون كشيد و به دندان

گرفت تا ببلعد، ولى نتوانست و آن را بيرون انداخت .


49

از آن زمان به بعد به او آكلة الأكباد: جگرخوار لقب دادند .

در چنين لحظات سختى، عده‏اى از سران قريش كه پيامبر را زنده مى‏ديدند، تصميم گرفتند

آن حضرت را به قتل برسانند و كار را يكسره كنند .

اين عده گر چه به مقصود خود نرسيدند، ولى بسختى رسول خدا را آزردند، بطورى كه براثر

حمله همين گروه، پيشانى ايشان مجروح شد، تعدادى از دندانهايشان شكست و حلقه‏هاى

كلاهخود حضرت شكافت و در صورت ايشان فرو رفت .

وجود مقدس پيامبر (ص) هدف اصلى به شمار مى‏رفت و لبه تيز حملات، متوجه ايشان بود .

بهر ترتيب هجوم سخت دشمن، با پايدارى كسانى همچون على بن ابى‏طالب- عليه السلام-،

ابودجانه، عاصم بن ثابت، سهل بن حنيف و عده ديگرى كه تا 36 نفر شمرده شده‏اند دفع

شد، به روايت بسيارى از تاريخ‏نويسان، از جمله ابن اثير در كتاب كامل و ابن ابى

الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه‏اش، هرگاه پيامبر (ص) از سمتى مورد حمله قرار

مى‏گرفت، به فرمان حضرتش، على (ع) آنان را با حملات خود دفع مى‏كرد .

جوانمردى و فداكارى اميرالمؤمنين (ع) چنان بود كه پيك وحى، جبرئيل امين نازل شد و

به رسول خدا عرض كرد: اين نهايت فداكارى است كه از خود نشان مى‏دهد! پيامبر نيز

تصديق نموده، فرمودند: من از على هستم و او نيز از من است .

سپس ندايى در صحنه جنگ شنيده شد كه: لا فتى إلا على لا سيف إلا ذوالفقار: هيچ

جوانمردى چون على و هيچ شمشيرى چون ذوالفقار نيست! على (ع) در اين جنگ، هفتاد زخم

برداشتند .

در ميان اين مردان پير، زنى به نام نسيبه كه كنيه او ام عامر است وجود دارد كه

ابتدا آبرسان صحنه جنگ بود، ولى در چنين لحظاتى، شمشير به دست گرفته، مى‏جنگيد،

بطورى كه نبرد او پيامبر را به خنده آورد و براى او دعاى خير كردند .

سرانجام جانبازى اين عده، مفيد واقع شد و كفار عقب‏نشينى كردند .

ابوسفيان و عكرمة بن ابى جهل كه غرق سرور و شادى بودند، سرمستانه فرياد كشيدند: أعل

هبل! أعل هبل!: زنده باد هبل! زنده باد هبل! پيامبر نگذاشتند اين شعار بى پاسخ


50

بماند و دستور دادند تا مسلمين چنين پاسخ دهند: الله أعلى و أجل!: خداوند برتر و

والاتر است! ابوسفيان مجددا گفت: نحن لنا العزّى و لا عزّى لكم!: ما عزّى داريم ولى

شما نداريد! مسلمين به دستور پيامبر پاسخ دادند: الله مولانا و لا مولى لكم: خداوند

مولى و سرپرست ما است و شما سرپرست و مولايى نداريد! ابوسفيان گفت: امروز به جاى

روز بدر! مسلمين به دستور پيامبر پاسخ دادند: اين دو روز هرگز با هم مساوى نيستند!

كشته‏هاى ما در بهشت و كشته‏هاى شما در دوزخند .

ابوسفيان گفت: وعده ما و شما سال آينده در بدر! مسلمين پاسخ دادند: آرى، وعده ما

همين باشد! مسلمين در اين جنگ 70 نفر شهيد دادند، شهداى گرانقدر و والامقامى همچون

مصعب بن زبير و حمزة بن عبدالمطلب .

هنگامى كه پيامبر جنازه تكه تكه حمزه را ديدند، بشدت منقلب شدند و فرمودند: خشم و

غضبى كه من الآن احساس مى‏كنم، بى‏سابقه است! سپس بر جنازه‏ها نماز گذاردند و آنها

را يكى يكى و دوتا دوتا دفن كردند .

پس از بازگشت به مدينه، نبى مكرم اسلام (ص) چون مشاهده كردند مسلمين بر عزيزان خود

مى‏گريند، گريستند و فرمودند: افسوس كه حمزه، كسى را ندارد كه بر او بگريد! اين سخن

سبب شد كه زنان بر آن فرمانده شجاع، نوحه‏سرايى كرده، موجبات رضايت پيامبر (ص) را

فراهم آورند .

در خاتمه نكاتى و صحنه‏هايى از اين نبرد را خاطر نشان مى‏سازيم: 1- يكى از شهداى

احد، جوان بيست و چند ساله‏اى به نام حنظله است .

او فرزند ابوعامر از دشمنان سرسخت پبامبر (ص) و بنيانگذار مسجدى بود كه به نام مسجد

ضرار معروف است و توسط پيامبر تخريب شد .

حنظله، شب پيش از نبرد، عروسى كرده بود و از پيامبر (ص) اجازه گرفت شب زفاف را در

مدينه بماند .

و رسول خدا به او اجازه دادند يك شب در مدينه بماند .

بامدادان در حالى كه هنوز حنظله غسل جنابت نكرده بود، با همسر گريانش وداع كرد و

راهى جبهه شد و به شهادت رسيد .

پيامبر (ص) در حق وى فرمودند: من ديدم كه ملائكه، حنظله را غسل مى‏دادند .


51

لذا وى به حنظله غسيل الملائكه ناميده شد .

گرچه پدر حنظله و پدر همسرش يعنى عبدالله بن ابى، از دشمنان اسلام بودند، ولى اين

زوج جوان، شادترين لحظات زندگى خود را فداى اسلام نمودند .

2- بعضى از اصحاب در حالى كه آخرين لحظات زندگى را مى‏گذراندند، وقتى كه شايعه قتل

پيامبر (ص) را شنيدند، گفتند: اگر محمد كشته شد، خداى محمد زنده است، پس از دين او

دفاع كنيد! و سعى داشتند فراريان را به صحنه باز گردانند .

3- همانطور كه گفته شد در پاسخ به گزافه‏گوييهاى ابوسفيان، پيامبر (ص) وعده دادند

كه سال بعد در بدر يكديگر را ملاقات كنند .

پس از يك سال، آن حضرت با لشكريان آماده خروج شدند تا به دشمن نشان دهند كه در راه

مبارزه هرگز قدمى به عقب برنخواهند داشت .

شخصى به نام نعيم بن مسعود كه با مسلمين و قريش روابط حسنه‏اى داشت با ابوسفيان

ملاقات نمود .

او كه از تصميم پيامبر مطلع شده بود، هراسان از نعيم درخواست كرد كه به مدينه

برگردد و پيامبر را از تصميم خود منصرف كند و گفت: ما امسال نمى‏توانيم مكه را ترك

كنيم و حركت نظامى محمد در منطقه بدر، كه بازار عمومى عرب است، موجب شكست ما خواهد

شد .

نعيم بازگشت و پيامبر را مطلع ساخت، ولى رسول خدا (ص) تحت تأثير قرار نگرفتند و با

قاطيت تمام، لشكرى متشكل از هزار و پانصد سرباز و چند رأس اسب و مقاديرى كالاهاى

بازرگانى را به طرف بدر حركت دادند تا قدرت اسلام را به نمايش بگذارند .

سپاه، در آغاز ماه ذى قعده سال چهارم هجرى در منطقه بدر مستقر شد و هشت روز توقف

كرد .

مسلمين كالاهاى خود را در بازار موسمى عرب فروخته، سود هنگفتى به دست آورند .

پس از رفتن اعراب و خالى شدن منطقه، پيامبر باقى ماندند و عملا آمادگى خود را براى

جنگ اعلام كردند .

ابوسفيان براى حفظ ظاهر با تجهيزات كافى به طرف بدر حركت كرد، ولى چون به منطقه مر

الظهران رسيد، به بهانه قحطى و گرانى بازگشت .


52

اين عقب‏نشينى مفتضحانه سبب شد عده‏اى به او اعتراض كنند كه چرا سال پيش وعده جنگ

مجدد داده است .

بدين ترتيب يك پيروزى سياسى براى مسلمين به دست آمد .

4- درباره اين نبرد بنابه برخى اقوال، 60 آيه از سوره آل عمران نازل شد .

در اين آيات به نكاتى همچون شايعه قتل پيامبر (ص)، توطئه‏هاى منافقين، سستى بعضى از

اصحاب و فرار آنان اشاره شده است .

تاريخ وقوع اين غزوه را هفتم، ماه شوال سال سوم هجرى ذكر كرده‏اند .

----- منابع: فروغ ابديت، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

تاريخ پيامبر اسلام (ص)، تأليف مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى .


53

جنگ بدر

- پس از مهاجرت پيامبر- صلى الله عليه و آله- از مكه به مدينه و هجرت مسلمين، قريش

سخت به ايجاد جوسازى و آزار مسلمين باقى‏مانده در مكه و پرداختند و به هر وسيله

ممكن سعى مى‏كردند مانع اشاعه پيام اسلام شوند .

پيامبر براى جلوگيرى از آزار قريش و سنگ‏اندازيهاى آنان، با قبايلى كه بر سر راه

خطوط بازرگانى تجار مكه واقع شده بود، پيمان دوستى منعقد مى‏كردند تا به قريش

بفهمانند كه هرگاه بخواهيم، مى‏توانيم جلو بازرگانى شما را بگيريم و بدين ترتيب يك

موازنه قوا برقرار كردند؛ زيرا تجارت، تنها منبع اصلى درآمد اهل مكه بود

.

بدين منظور و براى انعقاد چنين پيمانهايى، رسول خدا (ص) شخصا اقدام مى‏كردند .

همچنين گروههايى را براى تعقيب كاروانهاى قريش مى‏فرستادند تا راههاى بازرگانى آنان

هر چه ناامن‏تر شود، زيرا هدف پيامبر تنها جلوگيرى از آزار مسلمين (توسط قريش) و

آزاد شدن تبليغ اسلام بود نه سودجويى يا انتقامجويى و .

.

.

در حقيقت اين عمل، يك عمل تدافعى محسوب مى‏شد .

كاروانهاى قريش دائما تحت نظر بودند .

در نيمه جمادى الاولى سال دوم هجرى، خبر رسيد كه كاروانى از قريش به سرپرستى

ابوسفيان از مكه به شام مى‏رود .

اطلاعات جاسوسان پيامبر (ص) حاكى از آن بود كه: تمامى اهل مكه در اين كاروان عظيم

حاضرند .

ديگر اينكه ابوسفيان سرپرست كاروان است و 40 نفر محافظ براى كاروان گماشته شده است

و مال‏التجاره را هزار شتر حمل مى‏كنند كه ارزش كالاها در حدود پنجاه هزار دينار

است .

از آنجا كه ثروت مسلمن پس از مهاجرت به مدينه، توسط كفار مكه مصادره شده بود،

پيامبر تصميم گرفتند در عوض، كاروان را مصادره كنند .

لذا به ياران خود فرمودند: اى مردم! آگاه باشيد كه اين كاروان، كاروان قريش است .

مى‏توانيد براى تصرف اموال خويش از مدينه بيرون رويد؛ شايد در كار شما گشايشى رخ

دهد! لذا روز دوشنبه هشتم رمضان سال دوم هجرى آن حضرت با 313 نفر از مكه خارج شدند

.


54

اين حركت به فرمان الهى انجام شد: أذن للذين يقاتلون بأنهم ظلموا و إنّ الله على

نصرهم لقدير .

.

.

: به كسانى كه به آنان ظلم شده است اجازه دفاع داده شد و خداوند به كمك و يارى آنان

قادر و تواناست (سوره حج، آيه 39( سپاه پيامبر مجموعا داراى 3 اسب و 70 شتر بود .

پرچمداران سپاه، على بن ابى طالب (ع) و مصعب بن عمير بودند .

ابوسفيان متوجه تعقيب كاروان شد و فهميد كه مسلمانان در سرزمينى به نام ذفران (كه

دو منزگاه با چاههاى بدر فاصله دارد) مستقر شده‏اند؛ لذا از پيشروى خوددارى كرد و

شخصى را به مكه گسيل داشت تا صاحبان كالاها را براى نجات كاروان از حمله مسلمين،

همراه خود بياورد .

بدين ترتيب دلاوران و جنگجويان مكه بسيج شدند و براى نجات كاروان به راه افتادند .

در اين هنگام به پيامبر خبر رسيد كه ارتش مكه براى نجات كاروان مجهز شده است .

رسول خدا خود را در ميان يك دوراهى مى‏ديدند: از طرفى براى نبرد نظامى آماده نبودند

و بعضى از همپيمانان ايشان تنها متعهد شده بودند كه از شخص پيامبر دفاع كنند؛ نه

اينكه در جنگ با ايشان شركت كنند و از سويى ديگر بازگشت به مدينه سبب ضعيف جلوه

داده شدن آنان در مقابل قريش مى‏شد و چه بسا همين ارتش قوى مكه، به مدينه حمله

مى‏كرد؛ لذا چاره را در اين ديدند كه به آراى عمومى مراجعه كنند .

عده‏اى مى‏گفتند بايد به مدينه بازگشت؛ زيرا ما نيروى كافى همراه خود نداريم و

عده‏اى اظهار داشتند كه اگر پيامبر دستور حمله صادر كند، حتما ايشان را همراهى

خواهند كرد .

كسانى كه در اين ماجرا بيش از همه ذى نفع بودند، مهاجرين بودند؛ زيرا كالاهاى آنان

به دست قريش مصادره شده بود و از خانه و كاشانه خود نيز رانده شده بودند، لذا اينها

تصميم داشتند مقابله به مثل كنند ولى انصار در خانه حضور داشتند و ضرر اقتصادى نيز

متوجه آنان نبود .

در اين موقعيت، پيامبر (ص) از انصار خواستند كه نظر خود را ابراز كنند .


55

سعد بن معاذ كه از انصار بود قاطعانه حمايت خود و مردم مدينه را از پيامبر اعلام

كرد و اين سبب شد كه آن حضرت فرمان حركت را صادر كند .

آنگاه فرمود: حركت كنيد و خوشدل باشيد؛ يا كاروان را مصادره خواهيد كرد و يا با

كفار نبرد خواهيد نمود! (اشاره به آيه 7 سوره انفال) من اكنون به كشتارگاه مردان

قريش مى‏نگرم كه صدمات سنگينى را متحمل شده‏اند! مسلمين حركت كرده، در نزديكى بدر

موضع گرفتند .

پيامبر براى كسب خبر شخصا همراه يك سرباز به راه افتادند و از رئيس يكى از قبايل

بطور ناشناس خبرهايى گرفتند .

همچنين يك گروه شناسايى ديگر را به فرماندهى على (ع) به چاههاى بدر فرستادند .

آنان دو نفر از غلامان قريش را كه براى بردن آب آمده بودند دستگير كردند و نزد رسول

خدا (ص) آوردند .

اسرا اظهار داشتند قريش هر روز 9 الى 10 شتر مى‏كشند و در ميان آنان افرادى چون

عتبة بن ربيعه، شيبة بن ربيعه، ابوجهل، امية بن خلف و .

.

.

حضور دارند .

پيامبر از تعداد شتران قربانى حدس زدند كه عده آن 900 تا 1000 نفراست و فرمودند:

شهر مكه، جگرگوشه‏ى خود را جلو شما افكنده است! ابوسفيان پس از رسيدن كاروان به

نزديكى مسلمين، خود به تحقيق پرداخت و متوجه شد كه آنان در همين حوالى هستند .

لذا مسير كاروان را عوض كرد از حوزه نفوذ مسلمين خارج شد و به سران قريش پيغام داد

كه برگردند و خود را درگير نكنند و بدين ترتيب از معركه گريخت .

مسلمانان با شنيدن اين خبر ناراحت شدند و خداوند اين آيه را نازل فرمود: و اذ يعدكم

الله .

.

.

: ياد آوريد موقعى را كه خداوند يكى از دو طايفه (كاروان، يا سپاه قريش) را به شما

نويد مى‏داد و شما خواستار آن گروهى بوديد كه داراى عظمت و شوكت نبود (يعنى كاروان)

ولى خداوند مى‏خواهد كه حق را روى زمين پايدار بدارد و ريشه كفار را قطع كند (سوره

انفال، آيه 7( پس از رسيدن پيام ابوسفيان به سپاه قريش، عده‏اى خواهان بازگشت شدند


56

و تعدادى نيز طرفدار جنگ بودند؛ از جمله، ابوجهل كه گفت : هرگز باز نخواهيم گشت مگر

آنكه در بدر فرود آييم و سه روز بمانيم و گوشتخوارى و ميگسارى كنيم و كنيزان براى

ما آوازه‏خوانى كنند و بنوازند تا عرب از اين حركت ما باخبر شوند و براى هميشه از

ما بترسند! قريش به راه افتادند و در منطقه شمالى سرزمين بدر (كه عدوة القصوى نام

داشت) فرود آمدند .

عدوة القصوى، منطقه‏اى پست بود .

در اين هنگام باران شديدى باريد و زمين پست منطقه، غير قابل حركت شد و قريش باز

ماندند .

ولى مسلمين كه در نقطه جنوبى به نام عدوة الدنيا قرار داشتند، از باران آسيب

نديدند؛ زيرا آنجا نقطه‏اى مرتفع بود كه آب در آنجا نمى‏ايستاد .

به پيشنهاد حباب بن منذر و تأييد پيامبر- صلى الله عليه وآله وسلم-، سپاه اسلام در

كنار نزديكترين چاههاى آب فرود آمدند؛ سپس حوضچه‏اى ساختند و آن را پر از آب كردند

تا به آب دسترسى داشته باشند و دست قريش را از آب كوتاه كنند .

روز هفدهم رمضان سال دوم هجرى، قريش به دشت بدر سرازير شدند و در نقطه‏اى موضع

گرفتند .

سپس شخصى براى كسب اطلاعات به طرف سپاه اسلام حركت كرد .

چون بازگشت، گفت : مسلمين كمين و پناهگاهى ندارند؛ ولى شترانى را ديدم كه براى شما

مرگ را سوغات آورده‏اند! گروهى هستند كه تنها پناهگاه آنان شمشير است و تا هر كدام

از آنها يك نفر را نكشد، كشته نخواهد شد! اگر به تعداد خودشان از شما بكشند، ديگر

زندگى چه سودى خواهد داشت؟ تصميم نهايى خود را بگيريد! عتبة بن ربيعه گفت : بهتر

است ما برگرديم؛ زيرا در اين صورت ما در اوج قدرت از جنگ با او صرف نظر كرده‏ايم .

كار او را نيز به عرب واگذار كنيد؛ اگر توانستند، بساط قدرتش را در هم مى‏ريزند و

گرنه از او آسيبى به ما نخواهد رسيد .

ولى مجددا ابوجهل، جمعيت را به نبرد تحريك كرد .

قريش آماده نبرد شد و مسلمين كه از رفتن كاروان مطلع بودند، مى‏دانستند كه تنها هدف

باقيمانده، سپاهى عظيم و مجهز است؛ لذا با روحيه‏اى قوى آماده نبرد بودند .


57

پس از صف‏آرايى سپاه مسلمين توسط پيامبر (ص)، حضرت فرمودند : خدايا! اين قبيله قريش

است كه با ناز و تبختر روى آورده است و با تو دشمنى مى‏كند و پيامبرت را دروغگو

مى‏پندارد .

خدايا! خواهان يارى تو هستم كه وعده كرده‏اى! خدايا همين امروز صبح اينها را نابود

كن!


58

آغاز جنگ

-- يكى از قريش به نام اسود مخزومى سوگند خورد كه يا از حوض آب مسلمين، آب بنوشد،

يا آن را خراب كند و يا كشته شود .

او خود را به حوض رساند؛ ولى در نزديكى آن با حمزة بن عبدالمطلب روبرو شد .

بين آن دو نفر نبرد آغاز شد .

حمزه ساق پاى اسود را قطع كرد و او براى اينكه به سوگند خود عمل كند، خود را كنار

حوض كشيد تا از آب آن بنوشد كه حمزه با ضربتى او را در ميان آب كشت .

اين واقعه آتش جنگ را شعله‏ور كرد .

بنا به رسم ديرينه عرب كه در آغاز جنگها ابتدا نبرد تن به تن مى‏كردند، از از قريش

سه نفر به نامهاى عتبة بن ربيعه و برادرش شيبة بن ربيعه و فرزند عتبه، وليد بن عتبه

جلو آمده، هماورد طلبيدند .

در برابر آنان سه نفر از جوانان انصار جلو آمدند؛ ولى عتبه گفت: ما با شما كارى

نداريم .

سپس كسى فرياد زد : اى محمد! هماوردى براى ما بفرست كه همشأن ما باشد! پيامبر (ص)،

على (ع)، حمزه و عبيدة بن حارث را روانه ساختند .

آنان با صورتهاى پوشيده عازم نبرد شدند .

على (ع) با وليد بن عتبه، حمزه با شيبة بن ربيعه و عبيد با عتبة بن ربيعه روبرو،

شدند .

على (ع) و حمزه بى‏درنگ رقيبان خود را به خاك افكندند؛ ولى جنگ عبيدة بن حارث با

عتبه طول كشيد .

از اين رو على (ع) و حمزه بر سر عتبه ريختند و او را كشتند .

آنگاه حمله‏هاى دسته‏جمعى قريش شروع شد .

ابتدا مسلمين با تيراندازى از پيشروى آنان جلوگيرى كردند .

آنگاه پيامبر (ص) از مقر فرماندهى خود پائين آمدند، صفها را مرتب كردند و با صداى

بلند فرمودند: قسم به خدايى كه جان محمد در دست او است، هر كس امروز با بردبارى

نبرد كند و نبرد او براى خدا باشد و در اين راه كشته شود، خدا او را وارد بهشت

مى‏كند! سپس مشتى خاك برداشته، به سوى قريش پاشيد و فرمود : روى‏هاى شما دگرگون


59

باد! و سپس فرمان حمله عمومى را صادر فرمود .

چيزى نگذشت كه آثار پيروزى نمايان شد و قريش عقب‏نشينى كرد و پا به فرار گذاشت .

در اين جنگ، سران اصلى قريش همچون ابوجهل، عتبه و شيبه (فرزندان ربيعة) و وليد

(فرزند عتبه)، همچنين امية بن خلف كشته شدند .

قريش متحمل 70 كشته و 70 اسير شدند و از مسلمين نيز 14 نفر به شهادت رسيدند .

مسلمانان پس از جنگ، جنازه كشتگان قريش را در چاه ريختند جز جنازه امية بن خلف را

كه همانجا زير خاكها پنهان كردند .

پيامبر (ص) بر سر چاه آمدند و كشتگان قريش را يكى يكى نام برده، آنان را مخاطب قرار

دادند و فرمودند : آيا آنچه را كه پروردگار به شما وعده داده بود، حق يافتيد؟ من كه

آنها را حق يافتم .

بعضى از صحابه گفتند : اى رسول خدا! با لاشه مردگان سخن مى‏گويى! نبى خاتم (ص)

فرمود: اين طور نيست كه شما سخن مرا بهتر از آنان بشنويد .

اما آنها نمى‏توانند پاسخى بدهند! آنچه را گفتم، شنيدند و دانستند كه وعده

پروردگارشان حق است .

بعضى از اسيران به فرمان پيامبر خدا (ص) گردن زده شدند و بقيه به مدينه فرستاده

شدند .

چون خبر شكست سران قريش به مكه رسيد، همه غرق اندوه و ماتم شدند .

ابولهب، عموى پيامبر (ص) پس از شنيدن اين خبر، بشدت غمگين شد و پس از هفت روز از

شدت ناراحتى درگذشت .

بزرگان قريش دستور دادند تا اهل مكه بر كشته‏هاى خود نگريند تا توسط مسلمين شماتت

نشوند و همچنين در بازخريد اسراى خود عجله نكنند؛ زيرا ممكن است مسلمين قيمت آنان

را بالا ببرند .

پس از مدتى 68 نفر از اسرا خريده شدند و عده‏اى به واسطه عدم توان مالى نتوانستند

خون بهاى خود را بپردازند؛ اما چون باسواد بودند، هر كدام از آنها در مقابل باسواد

كردن ده پسر از پسران انصار آزاد شدند .

در مورد اين جنگ و وقايع پيش از آن، آياتى از سوره انفال و سوره آل عمران نازل شده

است .

همچنين آيه 97 سوره نساء (إنّ الذين توفّيهم الملائكة ظالمى انفسهم .

.

.


60

) در مورد جوانانى از قريش نازل شد كه اسلام آورده بودند؛ ولى پس از هجرت پيامبر

(ص) در اثر حبس و شكنجه پدران و خويشان خود، موفق به هجرت نشدند و از دين اسلام

بازگشتند و در نبرد شركت كردند و كشته شدند .

----- مآخذ: فروغ ابديت، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

تاريخ پيامبر اسلام(ص)، تأليف مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى (ره) .


61

پيرامون نزول آيه شريفه مباهله در شأن اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام)

- نجران بخشى مسيحى‏نشين از نواحى مرزى حجاز و يمن بود كه دهكده‏هاى متعددى را شامل

مى‏شد .

رسول گرامى اسلام (ص) به موازات مكاتبه با سران دول و مراكز مذهبى جهان، نامه‏اى به

اسقف نجران، ابوحارثه نگاشتند و او را به اسلام دعوت نمودند و از او خواستند در

صورت عدم تمايل به اسلام، جزيه (مالياتى كه دولت اسلام از غير مسلمين مى‏گيرد تا از

جان و مال آنان محافظت كند) بپردازند؛ در غير اين صورت امنيت آنان مورد تعهد نخواهد

بود .

اسقف نجران نامه را بدقت خواند و براى تصميم‏گيرى نهايى، شورايى از شخصيتهاى مذهبى

و غير مذهبى تشكيل داد .

يكى از افراد شورا بنام شرحبيل گفت: ما از پيشوايان مذهبى و غير مذهبى خود بسيار

شنيده‏ايم كه روزى نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعيل منتقل خواهد شد و بعيد

نيست محمد (كه از اولاد اسماعيل است)، همان پيامبر موعود باشد! براى بررسى اين امر،

شورا تصميم گرفت گروهى را به عنوان هيأت نمايندگى به مدينه بفرستد تا از نزديك با

رسول خدا (ص) تماس گرفته، صحت و سقم ادعاى ايشان را در مورد نبوت بررسى كنند .

اين هيئت متشكل از 60 نفر بود كه در رأس آنان سه نفر پيشواى مذهبى قرار داشتند:

ابوحارثة بن علقمه (اسقف نجران و نماينده رسمى كليساهاى روم در حجاز)، عبدالمسيح

(رئيس هيأت) و ايهم .

نمايندگان با لباسهاى ابريشمى مزين و انگشترهاى طلا و صليبهاى آويخته بر گردن، در

مسجد به حضور رسول خدا شرفياب شدند، ولى مورد استقبال قرار نگرفتند .

آنان علت ناراحتى رسول خدا (ص) را نمى‏دانستند .

على (ع) به ايشان گوشزد كردند كه آنان بايد با وضع ساده و بدون زر و زيور به حضور

حضرت بيايند و در اين صورت، مورد تكريم و احترام قرار خواهند گرفت .

نمايندگان پس از تغيير دادن وضعيت خود، به حضور پذيرفته شدند .

گوشه‏اى از مذاكرات انجام شده بين رسول خدا (ص) و هيأت نمايندگى بدين شرح است:

پيامبر اكرم فرمودند: من شما را به آيين توحيد و پرستش خداى يگانه و تسليم در برابر


62

اوامر او دعوت مى‏كنم (آنگاه آياتى از قرآن را براى آنان خواندند) .

- هيأت نمايندگى گفتند: اگر منظور از اسلام، ايمان به خداى يگانه جهان است، ما قبلا

به او ايمان آورده و به احكام او عمل مى‏كنيم .

پبامبر افزودند: اسلام علائمى دارد و برخى از اعمال شما حاكى از عدم گرايش واقعى به

اسلام است .

شما صليب را مى‏پرستيد، از خوردن گوشت خوك پرهيز نمى‏كنيد و معتقديد خداوند فرزند

دارد .

آنها پاسخ دادند: ما عيسى را خدا مى‏دانيم، زيرا او مردگان را زنده مى‏كرد و

بيماران را شفا مى‏بخشيد .

از گل مجسمه‏اى ساخت و آن را به پرواز درآورد .

اينها دليل بر خداوندى او است .

پيامبر فرمودند: نه؛ او بنده و مخلوق خداست كه او را در رحم مريم قرار داد و اين

قدرت و توانايى از سوى خدا به او داده شده بود .

يكى از نمايندگان گفت: آرى، او فرزند خدا است؛ زيرا مادر او بدون اينكه شوهرى داشته

باشد او را به دنيا آورد، پس پدر او همان خداى جهانيان است .

در اين موقع فرشته وحى نازل شد و در جواب آنان اين آيه (آيه‏اى از سوره آل عمران)

را نازل كرد: مثل عيسى نزد خداوند، مثل آدم است كه او را از خاك آفريد (بدون اينكه

پدر و مادرى داشته باشد .

.

.

) اگر قرار بر اين باشد كه هر كس پدر ندارد فرزند خدا باشد، آدم نيز بايد چنين

باشد! نمايندگان نجران با اين پاسخ قانع نشدند و گفتند: چاره در اين است كه در وقت

معينى با يكديگر مباهله كنيم و از خدا بخواهيم كه دروغگو را نابود كند .

با نزول آيه مباهله (آيه 61 سوره آل عمران) به اين درخواست پاسخ مثبت داده شد: فمن

حاجّك فيه .

.

.

: حال كه مطلب برتو معلوم است، پس هر كس با تو مجادله كرد به او بگو: بياييد

فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان را همراه با خودمان و خودتان بياوريم؛

سپس بناليم و لابه كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم .

بدينسان طرفين پذيرفتند كه در وقت و مكان معينى با هم مباهله كنند .


63

چه كسانى بايد به مباهله بيايند؟ برطبق آيه، سه گروه بايد در مباهله حاضر باشند كه

هر گروه به لفظ جمع ذكر شده است : 1- أبناءنا: فرزندان ما؛ 2- نساءنا: زنان ما؛ 3-

أنفسنا: جانهاى ما (يا به تعبير ديگر خودمان و هر كه به منزله خود ماست) .

اما اين فرزندان و زنان و جانها چه كسانى مى‏توانند باشند؟ طبيعى است كه ببينيم

رسول خدا (ص) با چه گروهى به مباهله مى‏آيند تا معلوم شود آنان مصاديق واقعى اين

كلمات و الفاظ هستند .

پس از وعده مباهله، سران نجران با يكديگر چنين گفت‏گو كردند: اگر محمد، افسران و

سربازان خود را با شوكت و جلال به مباهله آورد، با او مباهله خواهيم كرد؛ زيرا

معلوم مى‏شود كه او به نيروى مادى و ظاهرى خود متكى است؛ نه به قدرت الهى و اگر

بدون شوكت ظاهرى و فقط با خويشان نزديك خود به مباهله آمد، با او مباهله نمى‏كنيم؛

زيرا در خطر قرار دادن خانواده‏اش، يقين او را به صدق ادعايش ثابت مى‏كند و در اين

صورت حتما هلاك خواهيم شد .

زمان مباهله فرا مى‏رسد .

رسول گرامى (ص) همراه على بن ابى‏طالب- عليه السلام-، فاطمه زهرا(س) و امام حسن و

امام حسين- عليهما السلام- به طرف محل مباهله در بيرون مدينه رهسپار شدند .

رسول خدا (ص) به همراهان خود فرمودند: هرگاه من دعا كردم، شما آمين بگوييد! هيئت

مسيحيت مشاهده كردند كه كسانى به مباهله آنان مى‏آيند كه هيچ قدرت ظاهرى ندارند و

از نزديكان رسول خدا (ص) هستند .

اسقف نجران به همراهان خود گفت: من چهره‏هايى را مى‏بينم كه هرگاه دست به دعا بلند

كنند و از درگاه الهى بخواهند كه بزرگترين كوهها را از جاى خود بكند، از جاى كنده

مى‏شود .

اگر ما با آنان مباهله كنيم، بعيد نيست كه نابود شويم و ممكن است دامنه عذاب، همه

مسيحيان را بگيرد و هيچ فرد مسيحيى روى زمين باقى نماند! لذا حاضر شدند جزيه بدهند

و از مباهله دست كشيدند .

رسول خدا (ص) در اين مورد فرمودند: عذاب، سايه شوم خود را بر سر نمايندگان نجران


64

گسترده بود و اگر مباهله مى‏كردند، صورت انسانى خود را از دست مى‏دادند و در آتشى

كه در بيابان افروخته مى‏شد مى‏سوختند و عذاب، اهل نجران را نيز فرا مى‏گرفت .

مضمون صلحنامه‏اى كه منعقد شده بود چنين است: بنام خداوند بخشنده مهربان .

اين نامه‏اى است از محمد، رسول خدا به ملت نجران و حومه آن .

حكم و داورى محمد درباره تمام املاك و ثروت ملت نجران اين شد كه اهالى نجران هر سال

2000 دست لباس كه قيمت هر يك از 40 درهم تجاوز نمى‏كند به حكومت اسلامى بپردازند .

آنان مى‏توانند نيمى از آن را در ماه صفر و نيمى را در ماه رجب پرداخت كنند و هرگاه

از جانب يمن، آتش جنگ برافروخته شد، بايد 30 زره، 30 اسب و 30 شتر به صورت عاريه

مضمونه به ارتش اسلام بدهند .

همچنين پذيرايى نمايندگان پيامبر در سرزمين نجران، به مدت يك ماه به عهده آنان است،

و هرگاه نماينده‏اى از ناحيه وى به سوى آنان آمد، بايد از او پذيرايى كنند و جان و

مال و سرزمينها و معابد اهل نجران در امان خدا و رسول اوست، مشروط بر اينكه از هم

اكنون از رباخوارى خوددارى كنند؛ در غير اين صورت ذمه محمد از آنان برى است و تعهدى

در قبال آنان نخواهد داشت .

اينك به سؤال پيشين باز مى‏گرديم: چه كسانى مصداق الفاظ مذكور در آيه مباهله هستند؟

از صحنه مباهله معلوم مى‏شود كه منظور از أبناءنا دو فرزند رسول خدا (ص)، يعنى امام

حسن و امام حسين (عليهماالسلام) و منظور از نساءنا دختر رسول خدا، فاطمه زهرا (س) و

منظور از أنفسنا على (ع) هستند .

اينكه حاضران در صحنه مباهله، تنها اين عده بهمراه پيامبر (ص) بودند، از نظر تاريخى

غير قابل خدشه است و در اينكه تعيين اين عده، توسط پيامبر (براى مباهله) و قرار

دادن اين افراد (بعنوان مصاديق آيه شريفه)، از بارزترين تأييدها و جاودانه‏ترين

افتخارات اهل بيت (عليهم‏السلام) است جاى بحثى وجود ندارد .

با اينكه رسول خدا (ص) همسران متعددى داشتند و در بنى هاشم فرزندان بسيارى بود و

حتى افراد منتسب به رسول خدا و خويشاوندان نزديك آن حضرت نيز فراوان بودند، ولى


65

رسول خدا فقط چهار نفر را با خود همراه نمود: دو كودك خردسال به جاى تمامى فرزندان

بنى هاشم، دختر گراميشان به جاى تمامى زنان و على (ع) به جاى همه منتسبين و كسانى

كه بمنزله جان مى‏توانستند قرار گيرند .

حضور اين عده، تقرب آنان به پيشگاه الهى را ثابت مى‏نمايد كه خداوند متعال به دعا و

درخواست آنان پاسخ مثبت مى‏دهد و عذاب را بر گروه مخالف اسلام نازل مى‏نمايد .

در اينجا نكته‏اى قابل ذكر است و آن اينكه، اگر مقصود پروردگار از أبناء: فرزندان

تنها دو نفر و منظور از نساء: زنان تنها يك نفر و مقصود از أنفس :جانها نيز تنها يك

نفر است، پس چرا هر يك از الفاظ را به صورت جمع ذكر فرموده است (فرزندان، زنان،

جانها) و به جاى جمع، الفاظ دو فرزند، يك زن، يك جان نياورد؟ خصوصا با توجه به اين

نكته كه كلمه جمع اگر بصورت اضافه به كار رود، يعنى مضاف قرار گيرد و پس از آن مضاف

اليه بيايد، دلالت بر شمول و فراگيرى مى‏كند .

به عنوان مثال اگر كسى بگويد :رجال المدينه معنايش تمامى مردان شهر است بطورى كه

هيچ مردى را از قلم نمى‏اندازد .

چگونه دو نفر به جاى تمام فرزندان، يك نفر به جاى تمام زنان و يك نفر به جاى تمامى

جانها باشند؟ پاسخ اين است كه ذكر لفظ جمع در اين مورد براى دلالت بر افراد معدود،

بدين جهت است كه موقعيت ويژه آنان را به ما گوشزد كند؛ گويى با وجود اين دو كودك

خردسال، كسى باقى نمى‏ماند و با وجود فاطمه زهرا (س) به ديگر زنان نيازى نيست و با

حضور على (ع)، رسول خدا، تمامى جان خويش را آورده است و حضور آنان جاى تمامى را پر

مى‏كند و اين مبالغه، ما را به مقام اهل بيت (عليهم‏السلام) ارشاد مى‏نمايد .

گرچه عده‏اى از علماى اهل سنت و جماعت از دلالت آيه فوق بر فضيلت اهل

بيت(عليهم‏السلام) ايراد كرفته‏اند، ولى گروهى همچون فخر رازى و زمخشرى در برابر

دلالتش سر تسليم فرود آورده‏اند .

تاريخ اين واقعه تاريخى را 24 يا 25 و به قولى 21 يا 27 ذيحجه سال دهم هجرى


66

دانسته‏اند كه قول دوم مشهورتر است .

----- مآخذ: فروغ ابديت، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

الكمة الغرّاء فى تفصيل الزهراء، تأليف موحوم سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى، ترجمه

محسن بيدارفر، انتشارات الزهرا .


67

تغيير قبله از بيت‏المقدس به طرف كعبه معظمه

--- چند ماهى از هجرت پيامبر اكرم- صلى الله عليه وآله وسلم- به مدينه نگذشته بود

كه امين وحى الهى، (جبرئيل) مؤكدا دستور داد آن حضرت به سمت كعبه نماز گزارند .

در طى 13 سال كه مسلمين در مكه زندگى مى‏كردند، قبله آنان بيت المقدس بود .

اين سبب مى‏شد كه يهوديان بين خود و مسلمين رابطه نزديكى بيابند و بيشتر به اسلام

گرايش پيدا كنند .

اما پس از هجرت، مخالفت يهوديان شكل وسيعى به خود گرفت تا جايى كه ادعا مى‏كردند

اسلام، دين مستقلى نيست، زيرا به طرف قبله ما نماز مى‏گزارند و از خود قبله‏اى

ندارند .

اين سخنان بر پيامبر گرامى (ص) بسيار گران مى‏آمد؛ لذا نيمه‏هاى شب از خانه بيرون

مى‏آمدند و به آسمان مى‏نگريستند و در انتظار نزول وحى بودند .

همانطور كه خداوند مى‏فرمايد: قد نرى تقلب وجهك فى السماء فلنولينك قبلة ترضيها فول

وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره: ما مى‏بينيم كه تو رو به

آسمان مى‏كنى؛ پس تو را به طرف قبله‏اى متوجه خواهيم كرد كه راضى باشى؛ پس به طرف

مسجدالحرام رو كن و شما مسلمين نيز هر جا هستيد، بدان جهت رو كنيد ( سوره بقره، آيه

144( .

در نيمه شعبان سال دوم هجرى، در حالى كه پيامبر دو ركعت از نماز ظهر را اقامه

فرموده بودند، جبرئيل نازل شد و ايشان را مأمور كرد تا به طرف مسجدالحرام رو كنند .

حضرت به سمت كعبه توجه كردند و بهمراه مسلمين، بقيه نماز را به طرف قبله جديد

خواندند .

به روايتى، جبرئيل دست حضرت را گرفته، به طرف قبله سوق داد .

علاوه برجهت سياسى مذكور، يكى از علل تغيير قبله، آزمايش ميزان خلوص و ايمان مردم

بود تا سرپيچى و شك و ترديد منافقين آشكار شود، همانطور كه قرآن در اين مورد

مى‏فرمايد: و ما جعلنا القبلة التى كنت عليها الا لنعلم من يتبع الرسول ممن ينقلب

على عقبيه و إن كانت لكبيرة إلا على الذين هدى الله: ما آن قبله‏اى را كه به طرفش


68

متوجه شدى مقرر نساختيم مگر براى اينكه كسانى كه از رسول تبعيت مى‏كنند، از كسانى

كه پشت مى‏كنند متمايز شوند و شناخته گردند .

و به‏يقين اين كار دشوار است مگر بر كسانى كه خدا آنان را هدايت كرده است (سوره

بقره، آيه 143( .

مسلمين گمان كردند نمازهاى قبلى آنان باطل است؛ ولى وحى الهى آمد كه :و ما كان الله

ليضيع إيمانكم: خدا هرگز اعمال شما را تباه نخواهد كرد ( سوره بقره، آيه 143( .

در زمان پيامبر (ص) محرابى ساخته شد كه هم اكنون نيز باقى است .

در اينكه آيا اين محراب دقيقا به طرف قبله است؟ تا چندى پيش گمان مى‏كردند كه

محراب، دقيق نيست؛ زيرا در محاسبات خود، عرض جغرافيايى شهر مدينه را 25 درجه و طول

آن را 75 درجه و 20 دقيقه فرض مى‏كردند .

اما در عصر ما يكى از علما و منجمين و رياضيدانان معاصر به نام مرحوم سردار كابلى،

(از معاصرين مرحوم آيت الله العظمى بروجردى- قدس سره الشريف-) ثابت كرد كه عرض

جغرافيايى مدينه 24 درجه و 25 دقيقه و طول آن 39 درجه و 59 دقيقه است؛ در نتيجه

قبله رو به سمت جنوب است و تنها 45 دقيقه منحرف خواهد بود .

لذا متوجه شدند محرابى كه بر اساس حركت پيامبر (ص) بدان جهت ساخته شده است، كاملا

دقيق است .

اين در حالى است كه نه تنها در آن زمان ابزارهاى امروزى وجود نداشت، بلكه تغيير

قبله بطور ناگهانى صورت گرفت و اين معجزه و كرامت نبوى (ص) از عالم اسرار غيب و

ملكوت و مبرا از هر خطا و لغزشى، شگفت‏آور نيست .

----- برگرفته از كتاب فروغ ابديت،تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

عيد سعيد غدير خم ----- در روز عيد غدير خم كه عيد بزرگ خداوند، روز اكمال دين و

اتمام نعمت است، اسلام به عنوان دين كامل براى بشر برگزيد شد و همگان به نعمت ولايت

اميرالمؤمنين، على بن ابى‏طالب- صلوات الله و سلامه عليه- مفتخر شدند .

حجة الوداع، آخرين حج پيامبر به پايان رسيد و مسلمين مراسم حج را آموختند و همراه

با پيامبر از مكه عازم مدينه شدند .


69

هنگامى كه كاروان به سرزمين رابغ (در سه ميلى جحفه) رسيد، جبرئيل در نقطه‏اى به نام

غدير خم اين آيه را نازل كرد: يا أيها الرسول بلّغ ما أنزل اليك من ربك وإن لم تفعل

فما بلّغت رسالته والله يعصمك من الناس إنّ الله لا يهدى القوم الكافرين : اى

پيامبر! آنچه را كه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم ابلاغ كن كه اگر

اين كار را انجام ندهى، رسالت خود را ابلاغ نكرده‏اى و خداوند تو را از مردم حفظ

خواهد كرد؛ بدرستى كه خداوند كافران را هدايت نمى‏كند (سوره مائده، آيه 67( .

به دنبال نزول اين فرمان، دستور توقف حركت صادر شد .

آنهايى كه جلو بودند، ايستادند و كسانى كه پشت سر بودند به ايشان پيوستند .

ظهر هنگام و در نهايت گرما، در حالى كه مردم قسمتى از رداى خود را زير پا و قسمتى

را روى سر انداخته بودند و براى پيامبر سايه‏بانى ساخته بودند، نماز ظهر را به

امامت پيامبر اكرم (ص) به جاى آوردند .

آنگاه رسول خدا (ص) بر فراز منبرى، كه از جهاز شتر ترتيب يافته بود، قرار گرفته،

خطبه‏اى خواندند: حمد و ثنا مخصوص خداوند است؛ از او يارى مى‏طلبيم و به او ايمان

داريم و بر او توكل مى‏كنيم .

از بديهاى خود و اعمال ناشايست خود به او پناه مى‏بريم؛ خدايى كه جز او هادى و

راهنمايى نيست .

هر كسى را كه هدايت نموده، گمراه‏كننده‏اى براى او نخواهد بود .

گواهى مى‏دهم كه جز او معبودى نيست و محمد، بنده و پيامبر او است .

هان اى مردم! نزديك است كه من دعوت حق را لبيك گويم و از ميان شما بروم .

من مسؤلم و شما نيز مسؤليد .

درباره من چه فكر مى‏كنيد؟ در اين هنگام، جمعيت، با صداى بلند، حضرت را تأييد كردند

و گفتند :ما گواهى مى‏دهيم كه تو رسالت خود را انجام دادى و كوشش كردى .

خدا تو را پاداش نيكو دهد! پيامبر فرمودند :آيا گواهى مى‏دهيد كه معبود جهان يكى

است و محمد، بنده خدا و پيامبر او مى‏باشد و بهشت و دوزخ و زندگى جاويدان در سراى


70

ديگر، جاى ترديدى ندارد؟ همگى گفتند :صحيح است و گواهى مى‏دهيم! سپس فرمودند: مردم!

من در ميان شما دو چيز نفيس و گرانمايه مى‏گذارم؛ ببينم با دو يادگار من چگونه

رفتار مى‏كنيد! در اين هنگام كسى برخاست و با صداى بلند گفت :منظور شما از اين دو

چيز نفيس چيست؟ حضرت فرمودند :يكى كتاب خدا است كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگر

آن در دست شما است و ديگرى عترت و اهل‏بيت من است .

خداوند به من خبر داده است كه اين دو يادگار هرگز از هم جدا نخواهند شد .

هان اى مردم! بر قرآن و عترت من پيشى نگيريد و در عمل به آن دو كوتاهى نكنيد كه

هلاك مى‏شويد! در اين لحظه، پيامبر (ص) دست على (ع) را گرفتند و آن قدر بلند كردند

كه سفيدى زير بغل هر دو براى مردم نمايان شد و ايشان را به همه مردم معرفى نموده،

فرمودند :چه كسى سزاوارتر از مؤمنان بر خود آنان است؟ حاضران جواب دادند: خدا و

پبامبر او داناترند .

پيامبر فرمود: خدا، مولاى من و من، مولاى مؤمنان هستم و من بر آنها از خودشان

سزاوارترم .

هان اى مردم! من كنت مولاه فهذا على مولاه: هر كه من مولاى او هستم، اين على هم

مولاى او است (اين جمله را سه مرتبه تكرار فرمودند) اللهم وال من والاه و عاد من

عاداه و أحب من أحبه و أبغض من أبغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و أدر الحق معه

حيث دار: پروردگارا! كسانى را كه دوست على هستند دوست بدار و با دشمنان او دشمن

باش! على را يارى كن؛ دشمنان على را خوار و ذليل فرما و او را محور حق و حقيقت قرار

بده! آنگاه پيامبر فرمودند: مردم! اكنون فرشته وحى نازل گرديد و اين آيه را آورد:

اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الإسلام دينا: امروز دينتان

را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما به اتمام رسانيدم و اسلام را بعنوان دين و

آيين، براى شما پسنديدم (سوره مائده، آيه 3( در اين موقع صداى تكبير پيامبر بلند


71

شد؛ سپس فرمودند: خدا را سپاسگزاريم كه آيين خود را كامل كرد و نعمت خود را به

پايان رسانيد و از وصايت و ولايت و جانشينى على (ع) پس از من خشنود گشت! آنگاه حضرت

از آن نقطه بلند فرود آمدند و به همسران خود دستور دادند تا به على (ع)- بواسطه اين

فضيلت بزرگ- تبريك بگويند .

سران و شخصيتهاى اسلامى، همگى با على (ع) بيعت كردند و پيش از همه، ابوبكر و عمر با

آن حضرت بيعت كردند و ايشان را مولاى خود خواندند .

شاعر بزرگ، حسان بن ثابت اشعارى در مدح على (ع) و بيان واقعه تاريخى غدير خم سرود .

سپس پيامبر (ص) به على (ع) فرمود :برخيز كه من تو را به جانشينى خود و راهنمايى

مردم پس از خويش برگزيدم .

من مولاى هر كسى هستم كه على مولاى او است .

شما در حالى كه او را از صميم دل دوست مى‏داريد، از پيروان او باشيد! اين واقعه

تاريخى را 110 نفر از اصحاب روايت كرده‏اند و در ميان دانشمندان اهل سنت نيز نام

110 نفر به چشم مى‏خورد كه آن را نقل كرده‏اند .

همچنين از ميان تابعين (يعنى كسانى كه موفق به ديدار پيامبر (ص) نشده بودند، ولى

اصحاب ايشان را ديده بودند) 89 نفر اين حديث را روايت كرده‏اند؛ لذا در صحت واقعه

جاى هيچ ترديدى نيست .

ولى با اين حال و با وجود آن كه پيامبر (ص) با جمله من كنت مولاه فهذا على مولاه با

صراحت تمام، على (ع) را بعنوان ولى امر مسلمين معرفى كردند و در نهايت، همگى با آن

حضرت بيعت نمودند، باز هم عده‏اى كه راهى براى انكار اصل واقعه نداشتند، ادعا كردند

كه معنى مولى در جمله مذكور،دوست است؛ نه ولى امر و خليفه و آنچه در نهايت از اين

واقعه نتيجه‏گيرى مى‏شود، لزوم محبت و دوستى على (ع) است؛ نه ولايت ايشان بر مسلمين

و خواستند با اين توجيهات، چنين سند مهمى را از سنديت بيندازند؛ ولى قرائن متعددى

خلاف اين گفته را ثابت مى‏كند: اولا: در آن روز بسيار گرم چه لزومى داشت كه مردم


72

جمع شوند تا وجوب دوست داشتن على (ع) به آنان ابلاغ شود؟ بر همگان از پيش معلوم بود

كه مسلمانان بايد دوستدار و ياور يكديگر باشند

.

ثانيا: كسى كه نسبت به خود مسلمين، از آنان اولى و سزاوارتر است و تصميم او در مورد

جان و مال و ساير امور مربوط به آنان بر تصميم خودشان اولويت دارد، فقط و فقط حاكم

و ولى امر مسلمين است؛ نه دوست و ياور و پيامبر .

همين نكته را ابتداء با جمله من از خود مسلمين نسبت به خودشان سزوارترم براى خودشان

اثبات كردند و بلافاصله فرمودند :هر كسى من مولاى او هستم، على مولاى او است؛ بنابر

اين معناى اين جمله به قرينه كلام پيامبر چنين مى‏شود :هر كسى من مولا و ولى امر او

هستم، على ولى امر او است .

به عبارت ديگر، رسول خدا (ص) براى على (ع) همان ولايتى را ثابت كردند كه براى

خودشان ثابت نمودند و آن ولايتى كه براى خودشان از آن سخن گفتند، ولايت بمعنى محبت

نبود، بلكه ولايت بمعنى سرپرستى و حكومت بود؛ پس همين معنى براى على (ع) نيز ثابت

مى‏شود .

ثالثا: بيعت همسران پيامبر و مردم و صحابه، مانند ابوبكر و عمر و عثمان بعنوان

ولايت با آن حضرت، دليل قاطعى است بر اينكه برداشت آنان از سخن پيامبر (ص) اين بود

كه على (ع) به جانشينى معرفى شده است .

رابعا: نزول آيه اليوم أكملت لكم دينكم .

مى‏رساند كه هر فضيلتى براى على (ع) اثبات شده، فضيلتى است كه سبب اكمال دين اسلام

شده است و اگر اين فضيلت نبود، اسلام كامل نبود و بعنوان دين الهى، مورد رضايت حق

تعالى واقع نمى‏شد .

بديهى است كه اين فضيلت مهم، صرف دوستى نيست؛ بلكه دوستى همراه با لزوم اطاعت است و

اين، همان معناى ولايت امر است .

بهرحال واقعه غدير خم، سندى مهم براى اثبات فضيلت اهل بيت است؛ ولى با كمال تأسف پس


73

از رحلت پيامبر(ص) فتنه‏اى عظيم برپا شد و مسأله حكومت (كه مهمترين مسأله بود)، از

محور اصلى خودش جدا شد و براى هميشه مسلمين از نعمت وحدت و يكپارچگى حول محور دو

يادگار پيامبر خدا(ص)، يعنى قرآن و عترت، محروم ماندند .

شايسته است در چنين زمانى از خداوند طلب هدايت كنيم و بگوييم: اللّهم اهدنى لما

اختلف فيه من الحقّ بإذنك إنّك تهدى من تشاء إلى صراط مستقيم: خداوندا! مرا به اذن

خود به راه حق و صحيح كه در آن اختلاف نظر وجود دارد هدايت كن؛ زيرا تنها تو هستى

كه هر كه را بخواهى، به راه راست هدايت مى‏كنى! (مفاتيح الجنان، تعقيبات نماز صبح)

.

برگرفته از كتاب فروغ ابديت، ج 2، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .


74

ليلة المبيت - هجرت پيامبر اسلام از مكه به مدينه و مبدأ تاريخ اسلام

هجرت مسلمين از مدينه به مكه، نقطه عطفى در تاريخ اسلام محسوب مى‏شود .

اهميت قضيه از آن جهت است كه سبب شد حلقه محاصره سياسى، اجتماعى و اقتصادى كفار كه

هر لحظه تنگتر مى‏شد، شكسته شود و مسلمين توانستند در مدينه حكومتى بر مبناى قوانين

اسلام تشكيل دهند .

اين بزرگترين ضربه بر پيكر كفر ابوسفيانى بود؛ زيرا قرار گرفتن مسلمين در محيطى امن

و آرام، نه تنها باعث تقويت روحيه آنان و آمادگى هرچه بيشتر براى مقابله با قريش

مى‏شد، بلكه نداى حيات‏بخش اسلام (كه هر وجدان بيدارى را تحت تأثير قرار مى‏دهد) هر

لحظه فراگيرتر مى‏شد و اسلام بيش از پيش قوى مى‏گشت .

مسلمين در چند مرحله دست به مهاجرت زدند .

براى نخستين بار، گروهى از آنان در ماه رجب سال پنچم بعثت، (دو سال پس از علنى شدن

اسلام) دست به مهاجرت زدند .

پيامبر اكرم- صلى الله عليه وآله و سلم- در اين باره فرمودند: لو خرجتم إلى أرض

حبشة فإن بها ملكا لا يظلم عنده أحد و هى أرض صدق حتى يجعل الله لكم فرجا مما أنتم

فيه: اگر به سرزمين حبشه مهاجرت كنيد، براى شما سودمند است؛ زيرا در آنجا پادشاهى

است كه به كسى ظلم نمى‏كند و آنجا سرزمين صداقت و راستى است .

پس مهاجرت كنيد و آنجا بمانيد تا خداوند براى شما فرجى فراهم آورد .

بدين منظور يازده يا دوازده مرد همراه با چهار زن به سرپرستى عثمان بن مظعون از راه

دريا، پنهانى به حبشه گريختند .

كفار آنان را تعقيب كردند؛ ولى هنگامى به آنان رسيدند كه كشتى از بندر دور شده بود

و مسلمين نجات يافته بودند .

آنان در طول ماههاى شعبان و رمضان در حبشه ماندند؛ ولى ماه شوال دوباره به مكه

برگشتند؛ زيرا شنيده بودند كه قريش دست از آزار آنان برداشته‏اند؛ اما پس از رسيدن

به مكه، متوجه شدند كه اين سخنان، شايعاتى بيش نبوده؛ لذا بار ديگر به حبشه

بازگشتند .

در مرحله دوم، بيش از هشتاد نفر به سرپرستى جعفر بن ابى‏طالب به حبشه مهاجرت كردند

.


75

قريش كه از نفوذ مسلمين در ساير كشورها به وحشت افتاده بودند، نمايندگانى را همراه

با هدايايى به دربار نجاشى،- پادشاه حبشه- فرستادند تا مسلمين را بازگرداند .

اين تصميم در دار الندوة گرفته شد (دار الندوة محلى در كنار كعبه بود كه سران قريش

در امور مهم، آنجا به تصميم گيرى مى‏نشستند و در حقيقت مجلس شوراى مكه محسوب مى‏شد)

قرار بر اين شد كه عمروعاص و عبدالله بن ربيعه به هر يك از اميران و وزيران دربار

نجاشى هدايايى بدهند، آنگاه هداياى نجاشى را به وى تقديم نمايند و از او بازگشت

مسلمين را طلب كنند و بخواهند پيش از هر ملاقاتى با مسلمانان، آنان را به نمايندگان

تحويل دهد .

هنگامى كه نمايندگان قريش درخواست خود را نزد نجاشى مطرح ساختند، وزيران او (كه از

قبل آماده بودند)، زبان به تأييد گشودند و از وى خواستند كه مجرمين را بازگرداند؛

ولى نجاشى نپذيرفت و اظهار داشت چون مسلمين به وى پناهنده شده‏اند، آنان را به

دشمنانشان تحويل نخواهند داد مگر اينكه با آنان صحبت كند و علت گرايش به دين جديد

را از ايشان بپرسد، دينى كه نه با آيين پدرانشان تطبيق مى‏كرد و نه با مسيحيت (كه

دين نجاشى بود)؛ لذا مسلمين را به حضور طلبيد .

جعفر بن ابى‏طالب، سرپرست و سخنگوى مسلمين، ابتدا با بيان صفات زشت و ناپسندى كه يك

عرب جاهلى بدان مبتلا بود، وضع مردم پيش از اسلام را بخوبى ترسيم كرده؛ سپس به بيان

احكام عادلانه و سفارشات حكيمانه پيامبر - صلى الله عليه وآله وسلم-، مبنى بر وجوب

نماز، روزه، ترك پرستش خدايانى كه هيچ نفع و ضررى ندارند و پرستش خداى واحد، لزوم

راستگويى، رعايت امانت، صله رحم، نيكى به همسايگان و حرمت نسبت زشت دادن به زنان

پاكدامن و .

.

.

پرداخت و گفت :چون اين قوم ما را شكنجه كردند و بر ما ستم روا داشتند و از دينمان

جلوگيرى كردند، به كشورت آمديم و تو را بر ديگران برگزيديم و خواستيم در پناه تو

باشيم تا بر ما ستم نشود .

نجاشى از وى خواست مقدارى از كتاب آسمانى جديد را براى وى بخواند .


76

جعفر با حسن انتخاب خود، قسمتى از اوايل سوره مريم را كه به داستان تولد و زندگانى

حضرت عيسى- عليه السلام - مربوط مى‏شد قرائت كرد تا به اين آيه رسيد: و هزّى إليك

بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيّا: به مريم خطاب شد: شاخه درخت خرما را به طرف

خودت بكش تا بر تو خرماى تازه فرو ريزد .

نجاشى مى‏گريست و اطرافيان او نيز تأثير قرار گرفته، مى‏گريستند .

آنگاه رو به عمرو و عبدالله (نمايندگان قريش) كرده، گفت :اين سخنان و آنچه عيسى

آورده است، هر دو از يك جا فرود آمده است .

برويد كه به خدا قسم اينها را به شما تسليم نخواهم كرد! و هديه‏هاى آنان را پس داد

و اعلام كرد كه مسلمين در حبشه آزادند و در امان خواهند بود .

سران قريش كه نقشه‏هاى خود را نقش بر آب ديدند، در يك اقدام عمومى تصميم گرفتند

مسلمين را از هر جهت تحت محاصره قرار دهند .

بدين منظور عهدنامه‏اى نوشته، همگى متعهد شدند كه تا دم مرگ به مفاد آن عمل كنند .

عهدنامه شامل اين موارد بود: 1- هر گونه خريد و فروش كالا با هواداران محمد تحريم

مى‏شود .

2- در تمام پيشامدها بايد از مخالفين محمد طرفدارى كرد .

3- ارتباط و معاشرت با آنان اكيدا ممنوع است .

4- كسى حق ندارد با مسلمين رابطه زناشويى برقرار كند .

عهدنامه را تمام متنفذين امضا كردند و مسلمين مجبور شدند به شعب ابى‏طالب (دره‏اى

در ميان كوههاى مكه) پناه ببرند .

اين محاصره سه سال طول كشيد .

پس از سه سال، پيامبر- صلى الله عليه و آله- از طريق وحى آگاه شدند كه عهدنامه توسط

موريانه خورده شده است و فقط كلمه بسمك اللهم كه در ابتداى آن نوشته شده بود، باقى

مانده است .

عده‏اى از قريش نيز از شدت سختگيرى بر مسلمين بشدت آزرده شدند و خواستار آن بودند

كه تحريم هر چه زودتر شكسته شود و به اين ظلم خاتمه داده شود .

لذا تصميم گرفتند كه در يك اقدام ناگهانى، عهدنامه را پاره كنند؛ ولى ابوجهل كه از

تندروترين مخالفان پيامبر (ص) بود، مانع عملى شدن اقدام آنان شد .


77

از طرفى ابوطالب، عموى پيامبر- صلى الله عليه وآله- به كفار خبر داد كه وحى الهى

نازل شده است و خبر از خورده شدن عهدنامه توسط موريانه داده است و به آنان پيشنهاد

كرد عهدنامه را بررسى كنند؛ اگر حرف پيامبر درست بود، محاصره را بشكنند و اگر دروغ

بود، متعهد شود كه پيامبر را به قريش تحويل دهد .

قريش نيز پيشنهاد او را پذيرفتند .

عهدنامه گشوده شد و متوجه شدند چيزى از آن باقى نمانده است مگر كلمه بسمك اللهم و

بدين سان پس از سه سال، محاصره شكسته شد .

در سال 13 بعثت، جلسه مشورتى سران قريش در دار الندوه تشكيل شد تا راهى براى ضربه

زدن به اسلام بيابند .

در آنجا هر كسى پيشنهادى ارائه كرد .

مهمترين پيشنهاد كه به تصويب همگان رسيد، توسط ابوجهل و بنا به قولى توسط مردى

ناشناس مطرح شد .

وى گفت: از ميان هر يك از قبايل، فردى دلير و اصل و نسب‏دار انتخاب شود، آنگاه

شبانه همگى به خانه محمد هجوم مى‏بريم و او را مى‏كشيم .

خون او بين همه قبايل پخش خواهد شد و هيچ كس نمى‏تواند از او خونخواهى كند .

در شب اول ربيع الاول سال 13 بعثت، خانه پيامبر گرامى- صلى الله عيله و آله- به

محاصره درآمد؛ ولى پيك وحى پيش از آن، توطئه را به اطلاع پيامبر رسانيده بود و رسول

خدا از قبل، از على- عليه السلام- خواسته بودند تا در بستر ايشان بخوابند و روپوش

ايشان را بر خويش بپوشاند تا كفار متوجه عدم حضور پيامبر نشوند، سپس در مكه بماند و

امانتهاى مردم را كه نزد رسول خدا بود بپردازد، آنگاه به مدينه بيايد و به پيامبر

بپيوندد .

در آن شب تاريك، خانه پيامبر- صلوات الله عليه وآله- به محاصره كامل درآمد و همه

منتظر بودند تا وقت هجوم فرا رسد .

در اين ميان ابوجهل بالحنى مسخره آميز گفت: محمد گمان مى‏كند اگر شما از او پيروى

كنيد، پادشاه عرب و عجم خواهيد شد و پس از مردن برانگيخته مى‏شويد و در بهشتهايى

مانند باغهاى اردن سكونت خواهيد كرد و اگر ايمان نياوريد، كسانى از شما را مى‏كشد و


78

سپس كه مرديد، به آتشى كه براى شما آماده شده است گداخته خواهيد شد! در اين هنگام

پيامبر- صلى الله عليه و آله- از خانه خارج شدند، مشتى خاك از زمين برداشتند و

فرمودند: آرى چنين مى‏گويم و تو، خود نيز يكى از آنها هستى! خاك را بر سر و روى

آنان پاشيدند و ابتداى آيات سوره يس را قرائت فرمودند تا به آيه و جعلنا من بين

أيديهم سدا و من خلفهم سدا فأغشيناهم فهم لا يبصرون رسيدند؛ و بى آنكه كفار متوجه

شوند، از ميان آنان عبور كردند و دور شدند .

پس از دور شدن پيامبر، شخصى به آنان رسيد و پرسيد: در انتظار چه كسى هستيد؟ گفتند:

در كمين محمد نشسته‏ايم .

او گفت: به خدا قسم محمد رفت و راه خود را در پيش گرفت! قريش به منزل هجوم بردند و

چون روپوش را كنار زدند، ديدند على (ع) در بستر خوابيده است و دانستند كه توطئه

آنان نقش بر آب شده است .

اين شب را ليلة المبيت ناميدند و درباره فداكارى امير المؤمنين- عليه السلام- اين

آيه نازل شد: و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد: و

بعضى از مردم كسانى هستند كه در راه خشنودى خداوند جان خود را مى‏فروشند و خداوند

نسبت به بندگان مهربان است (سوره بقره - آيه 207( و اين افتخار براى آن حضرت

جاودانه گشت .

پيامبر- صلى الله عليه و آله- همراه با ابوبكر به طرف مدينه حركت كردند و اين در

حالى بود كه قريش به تعقيب حضرت مى‏پرداختند و براى يافتن ايشان جايزه تعيين كرده

بودند .

رسول خدا- صلى الله عليه و آله- در بين راه مكه و مدينه، داخل غارى به نام ثور شدند

.

به دستور پروردگار، عنكبوتى بر در غار تار تنيد و كبوترى نيز در آنجا تخم گذاشت .

تعقيب كنندگان چون از روى رد پاى حضرت به غار رسيدند و تارها و كبوتر را مشاهده

كردند، گمان كردند كسى داخل غار نيست؛ زيرا با ورود هر كسى مى‏بايستى تارها پاره

شود و كبوتر نيز بگريزد .

لذا از آنجا منصرف شدند و ادامه تعقيب نيز سودى نداشت .


79

پس از سه روز اقامت در غار ثور، روز چهارم ربيع الاول، پيامبر- صلوات الله عليه و

آله- همراه با ابوبكر از غار خارج شدند و روز دوازدهم ربيع الاول، نزديك ظهر، وارد

محله قبا در مدينه شدند و از آن پس محيطى امن براى اجراى فرامين الهى و عبادت

خداوند فراهم آمد .

در مورد مقدمات اين هجرت، از توطئه كفار براى قتل پيامبر- صلى الله عليه وآله- تا

ورود به غار ثور آياتى نازل شده است .

از جمله آيه 30 سوره انفال: و إذ يمكر بك الذين كفروا .

.

.

كه در مورد جلسه مشورتى دار الندوه است و آيه 40 سوره توبه: إن لا تنصروه فقد نصره

الله .

.

.

در مورد غار ثور و وقايع مربوط به آن و نيز آيه 207 بقره: و من الناس من يشرى نفسه

.

.

.

در مورد ليلة المبيت .

پس از رحلت نبى اكرم (ص) و در زمان خلفاى سه گانه، مسلمين مبدأ تاريخ را هجرت

پيامبر از مدينه به مكه قرار دادند .

----- منابع : تاريخ پيامبر اسلام، تأليف دكتر محمد ابراهيم آيتى (ره) .

فروغ ابديت،تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .


80

غزوه تبوك

-- در صدر اسلام كشور سوريه از مستعمرات امپراتورى روم به شمار مى‏رفت و فرمانرواى

شام از دست‏نشاندگان امپراتور بود .

اسلام بسرعت گسترش مى‏يافت و در اندك زمانى آوازه آن به خارج از مرزها رسيد .

امپراتورى روم كه خود را با موج تازه‏اى روبرو مى‏ديد و از نفوذ آيين الهى اسلام

هراسان بود، تصميم گرفت پيشدستى كند و با يك حمله عظيم، مسلمين را نابود كند .

بدين منظور ارتشى مجهز و متشكل از 40 هزار نفر با كليه سلاحهاى جنگى آن زمان، در

نوار مرزى شام مستقر شد و قبايل مرزنشين نيز به آنان پيوستند

.

هرقل امپراتور روم، جيره جنگى يك سال سپاه را پرداخته بود و براى جنگى عظميم و

طولانى آماده شده بود .

خبر حركت سپاه روم، توسط كاروانهاى تجارى به پيامبر گرامى اسلام، حضرت محمد (ص)

رسيد و حضرت تصميم گرفتند براى مقابله با آنان از مدينه خارج شوند .

اين، در حالى بود كه محصولات كشاورزى در مدينه هنوز جمع‏آورى نشده بود و برشدت

گرماى هوا افزوده مى‏شد بود .

حركت از وطن براى يك سفر طولانى، بسيار سخت و مشكل مى‏نمود .

از اين رو گروهى از منافقين به بهانه‏هاى مختلف از نبرد روى گردان شدند .

و از پيامبر اجازه گرفتند كه در شهر بمانند .

يكى مى‏گفت: مى‏ترسم چشمم به زنان رومى بيفتد و به گناه بيفتم! و ديگرى بهانه‏اش

گرمى شديد هوا بود .

در اين ميان عده‏اى نيز با يادآورى عظمت روميان سعى مى‏كردند روحيه مسلمانان را

تضعيف كنند .

در پاسخ اين عذرتراشى‏ها، و كارشكنى‏ها آياتى از سوره مباركه توبه نازل گرديد و كفر

درونى منافقين را كه در پشت نقاب اسلام پنهان شده بود، آشكار ساخت .

در مقابل، عده‏اى از فقراى مسلمان كه شوق جهاد وجود آنان را فرا گرفته بود، به علت

نداشتن وسيله سفر به محضر رسول گرامى (ص) شرفياب شدند و تقاضاى مركب سوارى نمودند؛

اما چون با پاسخ منفى رسول خدا (ص) روبرو شدند، بشدت ناراحت شدند و از اين كه توفيق

جهاد در راه خدا را از دست داده‏اند مى‏گريستند .


81

در باره اين گروه نيز در سوره توبه آيه‏اى نازل شد .

لانه جاسوسى يهوديان در مدينه ----- به رسول خدا (ص) خبر رسيد كه منزل يكى از

يهوديان به نام سويلم مركز جلسات سرى منافقين شده است و آنان در صدد بازداشتن

مسلمين از جنگ هستند .

به دستور پيامبر (ص) زمانى كه منافقين در آن خانه مجتمع بودند، خانه به آتش كشيده

شد .

رعب و وحشت همه اهل خانه را فرا گرفت و منافقين غافلگير شده، با هراس از ميان

شعله‏هاى آتش مى‏گريختند .

با اين اقدام قاطعانه، اين شبكه جاسوسى داخلى منهدم شد .

بعد از اين مقصد حركت مسلمين، قلعه تبوك در نوار مرزى شام بود .

اين جنگ،جنگى بود با امپراتورى عظيم آن زمان، در منطقه‏اى بسيار دور و در زمانى كه

هر نوع امكانات آسايشى در مدينه فراهم بود .

لذا هر كه مى‏خواست در اين نبرد شركت كند، مى‏بايستى با روحيه‏اى بسيار بالا و ديدى

باز به استقبال خطر رود و خود را براى هر نوع حادثه‏اى آماده كند .

بنابراين بر خلاف جنگهاى گذشته، از همان ابتدا مقصد حركت به همه ابلاع شد تا متوجه

هدف عظيم خود باشند .

رسول خدا (ص) تصميم گرفتند برادر خود، على (ع) را بعنوان جانشين در مدينه باقى

گذارند .

شايد علت اين كار چنين بود كه دورى سپاه اسلام و رهبر مسلمين از مدينه، مى‏توانست

فرصت خوبى براى دشمنان داخلى و خارجى به وجود آورد تا نقشه‏هاى شوم خود را در غياب

حضرت رسول (ص) به اجرا گذارند و احيانا به مدينه حمله كنند يا جو داخلى شهر را

متشنج نمايند .

از اين رو حضور سردارى دلاور و پرآوازه، همچون على بن ابى‏طالب- عليه السلام -در

شهر ضرورى بود تا امنيت داخلى تأمين گردد .

منافقين كه وجود ايشان را مانع اجراى نقشه‏هاى خود مى‏ديدند، دست به شايعه‏پراكنى

زدند و چنين شايع كردند كه على (ع) به خاطر گرما و دورى راه به جنگ نرفته است .

هدف آنان، تحريك كردن على (ع) به خروج از مدينه بود تا فرصت اجراى نقشه‏هاى شوم

آنان فراهم شود .


82

اين در حالى بود كه سپاه اسلام از مدينه حركت كرده بود .

على (ع) براى رد تهمت آنان از مدينه خارج شدند و خود را به پيامبر (ص) رسانده،

جريان را به اطلاع رسول خدا (ص) رساندند .

پيامبر گرامى فرمودند: برادرم! به مدينه باز گرد كه كسى جز من و تو شايستگى ماندن

در مدينه را ندارد .

تو جانشين من در ميان خاندان من و محل هجرت من و عشيره من هستى .

آنگاه اين جمله معروف را در حق حضرت على (ع) فرمودند: أ ما ترضى يا على أن تكون منى

بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبى بعدى: آيا راضى نيستى كه نسبت تو به من همچون

نسبت هارون به موسى باشد، با اين تفاوت كه هارون، پيامبر بود؛ ولى پس از من پيامبرى

نيست؟ آنگاه على (ع) به مدينه بازگشتند .

اين سخن، به حديث منزلت معروف گشت و از محكمترين ادله خلافت على (ع) پس از رسول

اكرم (ص) مى‏باشد كه همواره مورداستناد علماى شيعه قرار گرفته است .

منافقين، حتى در ميان سپاه اسلام نيز حاضر بودند و با سخنان بيجاى خود رسول خدا (ص)

را مى‏آزردند كه در اين باره نيز آياتى از قرآن نازل گرديد .

پس از طى مسافتى طولانى و بسيار پرمشقت، در ابتداى ماه شعبان سال نهم هجرى، مسلمين

به تبوك رسيدند؛ ولى بر خلاف انتظار اثرى از سپاه روم نديدند .

به عقيده برخى، خبر آمادگى روم براى حمله از ابتدا صحت نداشت و تنها براى اطمينان

خاطر و اعلام آمادگى، مسلمين رنج و مشقت اين سفر را بر خود هموار نمودند و به عقيده

برخى ديگر بر اين باور بودند، ممكن است روميان، كه از آمادگى مسلمين با خبر شده

بودند، پيش از درگيرى عقب‏نشينى كرده باشند .

اين سفر گرچه جنگى به همراه نداشت؛ ولى فوايد زيادى بر آن مترتب بود كه به گوشه‏اى

از آنها اشاره مى‏شود: 1- كارشكنى‏هاى منافقين و نزول آياتى از قرآن در مورد آنان،

چهره پليد اين مسلمان‏نماها را بخوبى آشكار كرد .

بديهى است كه دانستن ويژگيهاى منافقين توسط مسلمانان، از عوامل مهم ثبات و پايدارى

آنان محسوب مى‏شود .


83

2- رسول خدا (ص) عملا آمادگى خود را براى مقابله با هر گونه خطر احتمالى نشان دادند

و خاطرنشان كردند كه حاضرند صدها كيلومتر راه پرمشقت را طى كنند تا دشمن را به لرزه

درآورند، اگر چه جنگى در كار نباشد .

از اين رو پس از ورود سپاه به مدينه، بعضى از قبايل كه هنوز تسليم نشده بودند و

اسلام اختيار نمى‏نمودند، داوطلبانه تسليم شدند و اطاعت خود را ابراز داشتند .

3- مسلمانان در طى سفر، با راه شام آشنا شدند و نخستين تجربه يك لشكركشى عظيم را

براى رسيدن به هدفى دور از مركز، با موفقيت آزمودند .

4- يكى از بزرگترين ثمرات اين حركت، آن بود كه مسلمانان چون به مرزهاى شام رسيدند و

اثرى از لشكر روم مشاهده نكردند، تصميم گرفتند براى جلوگيرى از تكرار چنين حوادثى،

با قبايل مرزنشين پيمانهاى صلح و عدم تعرض منعقد كنند و بدين ترتيب گروه عظيمى از

دشمنان اسلام از در صلح و آشتى با رسول خدا (ص) برآمدند و امنيت مرزها تا حدود

زيادى تأمين شد .

همانطور كه گفته شد، مسير حركت، بسيار طولانى و پرزحمت بود .

از اين رو وقايع تاريخى متعددى اتفاق افتاد كه بسيار آموزنده است .

در اينجا به چند واقعه اشاره مى‏كنيم: 1- پس از دستور بسيج عمومى براى حركت، سه نفر

به نامهاى كعب، هلال و مره سرپيچى كردند و آسودگى را بر رنج سفر ترجيح دادند .

رسول خدا (ص) چون به تبوك رسيدند، پرسيدند: كعب چه كرد؟ پاسخ شنيدند: جامه‏هاى فاخر

و تكبر، او را در مدينه نگه داشت .

پس از بازگشت، رسول گرامى (ص) دستور دادند تا مسلمانان از سخن گفتن با اين سه نفر

خوددارى كنند .

همه از آنان دورى كردند و بدين ترتيب مدينه، درگير يك مبارزه منفى عليه كسانى شد كه

بدون هيچ عذر و بهانه‏اى، جهاد را ترك كرده بودند .

روزها بدين منوال مى‏گذشت .

پادشاه غسانى كه از مخالفين اسلام بود، نامه‏اى به كعب نوشت كه در آن چنين آمده

بود: شنيده‏ام كه سرورت به تو ستم كرده است و بر تو نيز تحمل رسوايى و خوارى واجب


84

نيست؛ نزد ما بيا تا تو را همراهى كنيم! او بدين ترتيب مى‏خواست از آب گل آلود ماهى

بگيرد و ناراضيان داخلى را به سمت خود جذب كند؛ ولى كعب بسيار ناراحت شد و نامه را

در تنور افكند و آتش زد و با هوشيارى، دعوت دشمن خدا را رد كرد .

پس از 40 روز، رسول خدا (ص) دستور دادند كه همسران اين سه نفر نيز بايد از آنان

كناره‏گيرى كنند و اين، وضعيت را بر آنان سخت‏تر كرد .

ده روز ديگر گذشت، بطورى كه عرصه بر آنان تنگ شد و كارى جز اظهار ندامت و پشيمانى

نداشتند تا آنكه پس از 50 روز از اين واقعه، با نزول آيه 118 سوره توبه، پيك وحى،

توبه آنان را پذيرفته اعلام كرد .

2- يكى از مسلمانان به نام مالك بن قيس (كه كنيه اشابوخيثمه بود) پس از حركت سپاه،

از ميان راه بازگشت و به مدينه آمد .