فهرست عناوين

1

زنگ عدالت
فهرست عناوين
پيشگفتار2
1. زنگ عدالت3
2. آفريده شگفت‏آور5
3. دم خرس7
4. آسيابان و الاغ8
5. بازرگان و فيل9
6. گربه هوشمند11
7. آندروكلُس و شير13
8. بَرَهمايى و زرگر15
9. نوازنده زبردست17
10. خرگوش و پادشاه فيل‏ها19
11. سگى به نام هُژَبر20
12. پادشاه و باز شكارى22
13. فيلى كه به ياد هندوستان افتاد23
14. ميمون پير و آقا لاك‏پشت25
15. ديك وِدينگتن و گربه‏اش27

2

پيشگفتار

انسان‏ها از روزگار گذشته براى آموزش درس‏هاى زندگى به نسل نوخاسته از داستان‏هاى واقعى و خيالى سود جسته‏اند. آنان كوشيده‏اند با بهره‏گيرى از شيرينى و جذابيت داستان و اسطوره، مفاهيم اخلاقى و تجربه‏هاى گذشتگان را به آيندگان منتقل كنند. ادبيات داستانى پيوسته كارآيى و جذابيت خود را حفظ كرده است و در جهان معاصر نيز كتاب‏هاى داستانى بيش از هر كتاب ديگرى چاپ و منتشر مى‏شوند.

همچنين بهره‏گيرى از داستان براى اهداف مقدس ديگر مانند شكوفاكردن استعدادها، ايجاد روح علمى و خلاقيت ذهن، كمك به سوادآموزى و آموزش زبان، در جهان رواج دارد.

«مركز الموارد التربوية» در بيروت در سال 1977 مجموعه‏اى مشتمل بر 75 داستان را به‏شكل جزواتى به زبان عربى منتشر كرد. هدف پديدآورندگان اين مجموعه فراهم كردن سلسله داستان‏هاى نغز و دلپذير براى كمك به قرائت و درك مفاهيم زبان عربى بود.

دختر فرهيخته‏ام خانم فاطمه توفيقى در تابستان 1378 موفق شد شصت داستان جذاب و آموزنده از اين مجموعه را با انتخاب و نظارت اين‏جانب ترجمه كند. اينك آن داستان‏ها درچهار كتاب با عنوان‏هاى زير تقديم مى‏شود:

1. زنگ عدالت (كتاب حاضر)

2. كوه مقدس‏

3. پادشاه و سه پسرش‏

4. گوش‏بزى‏

با اين اميد كه داستان‏هاى اين كتاب كام شما خواننده عزيز و گرامى را شيرين كند و از پيام معنوى آنها بهره‏مند شويد، قلم را در كف مترجم مى‏گذارم و همه را به خداى مهربان مى‏سپارم.

حسين توفيقى - قم‏

1378/12/8


3

1. زنگ عدالت

يكى از پادشاهان در ميدان مركزى شهر برجى ساخت و بالاى آن زنگى آويخت. ريسمانى نيز به آن بست كه تا زمين مى‏رسيد. او اعلام كرد هر ستمديده‏اى كه اين زنگ را بكوبد، بايد به كار او رسيدگى كنند و حق وى را بگيرند. به همين جهت، آن زنگ به «زنگ عدالت» معروف شد.

هنگامى كه بنايان برج را ساختند و زنگ را آويزان كردند، مردم از كوچك‏وبزرگ و مرد و زن به ميدان آمدند تا آن زنگ قشنگ را ببينند. آنان‏براى شنيدن صداى زنگ بسيار مشتاق بودند. پادشاه‏آمد ومردم با خودگفتند: «بدون‏شك پادشاه آمده است كه زنگ را براى نخستين بار به صدا درآورد».

سكوت بر ميدان حكمفرما شد و همگان منتظر ماندند تا ببينند پادشاه چه خواهد كرد. هنگامى كه پادشاه به پاى برج رسيد، زنگ را نكوبيد و به ريسمان آن نيز دست نزد، فقط به مردم گفت: «اين زنگ قشنگ را مى‏بينيد! اين زنگ از آن شماست و جز در هنگام ضرورت نبايد آن را به صدا درآورد. هرگاه كسى از شما مورد ستم قرار گيرد، اين زنگ را به صدا درمى‏آورد و در آن هنگام قضات به اين ميدان مى‏شتابند و به شكايتش رسيدگى مى‏كنند و حقش را مى‏ستانند. اين زنگ از آن همه شماست؛ توانگر و بينوا، پير و جوان و نيرومند و ناتوان؛ ولى هر كس بى دليل آن را به صدا درآورد، مجازات سختى را متحمل خواهد شد، زيرا زنگ عدالت براى سرگرمى نيست».

سال‏ها گذشت و زنگ عدالت بارها به صدا درآمد و قضات گرد آمدند و بى‏درنگ در مورد شكاياتى حكم صادر كردند كه در غير آن صورت، به فراموشى سپرده مى‏شد. ستم از ميان رفت و اشتباهات اصلاح شد. از آن روز ستمديدگان دانستند كه براى خود مرجعى امين دارند. ستمكاران نيز دانستند كه ستمشان براى مدتى طولانى پنهان نخواهد ماند.

پس از مدتى قسمت پايين ريسمان فرسوده و كوتاه شد به گونه‏اى كه تنها دست افراد قدبلند به آن مى‏رسيد. يكى از قضات آن را ديد و گفت: «اگر كودك درمانده‏اى بخواهد زنگ را به صدا درآورد، چگونه دستش به ريسمان خواهد رسيد؟» او دستور داد ريسمان را عوض كنند و به جاى آن ريسمانى بلندتر بياورند كه سر آن به زمين برسد؛ ولى در آن شهر، ريسمان بلندى نيافتند كه به جاى ريسمان فرسوده بگذارند و كسى را فرستادند تا از شهرى ديگر ريسمانى بلندتر بخرد. اين كار چند روز و شايد هم چند هفته طول مى‏كشيد. آيا بايد عدالت در اين مدت متوقف شود؟

يك نفر كه تاكستانى داشت، گفت: «مى‏توانم ريسمانى موقت آماده كنم كه تا آمدن ريسمان تازه مورد استفاده قرار گيرد». وى رفت و از تاكستان خود شاخه موى را جدا كرد و آن را به ريسمان بست تا جاى قسمت فرسوده را بگيرد. قضات نيز موقتاً با اين كار موافقت كردند.

در اطراف شهر، مردى زندگى مى‏كرد كه اسبى پير داشت. اكنون ديگر آن مرد به اسب اعتنايى نداشت و علوفه مورد نياز را برايش فراهم نمى‏كرد و توجهى به نظافت آن نداشت. اسب در دوران جوانى او كه سواركار ماهرى به شمار مى‏رفت، خدمت‏هاى زيادى براى وى انجام داده بود، ولى اكنون آن مرد خدمت‏هايش را از ياد برده بود. بى‏اعتنايى او به اسب تعجبى نداشت، زيرا او بسيار طمعكار و بخيل بود و بيشتر اوقات خود را با كيسه‏هاى پر از طلا سپرى مى‏كرد. او محتويات كيسه‏ها را روى زمين مى‏ريخت، آنها را مى‏شمرد ودوباره به درون كيسه برمى‏گرداند و اين كار را بارها تكرار مى‏كرد. اسب بيچاره‏نيز پيوسته در خيابان‏ها وكوچه‏هاى شهر سرگردان بود و در معرض سرماى شديد و پارس سگ‏ها و سنگ‏پرانى بچه‏هاى سنگدل قرار داشت. آن مرد بخيل باخود مى‏گفت: «اين اسب چه فايده‏اى دارد و چرا پولم را براى غذا و تيماركردن او صرف كنم؟ بهتر است آن را بفروشم، ولى چه كسى آن را مى‏خرد، درحالى كه اين حيوان لاغر نمى‏تواند حتى يك كودك را حمل كند؟ اى كاش آن حيوان از گرسنگى مى‏مرد و من براى هميشه از دست او راحت‏مى‏شدم».


4

اسب بيچاره رها شده بود و هيچ كس به آن علوفه نمى‏داد. اسب گرسنه مى‏شد و از شدت گرسنگى به جستجوى علوفه مى‏پرداخت و در شهر سرگردان بود.

ظهر يكى از روزهاى بسيار گرم، اسب براى يافتن خوراك به اين سو و آن‏سو مى‏رفت و در ساعتى كه مردم از گرماى تابستان گريخته و در خانه‏هاى خود پناه گرفته بودند، به كنار برج رسيد و شاخه تاك را كه برگ‏هاى سبزى بر آن بود، مشاهده كرد. به آن نزديك شد و مقدارى از برگ‏ها را خورد. با اين كار، زنگ به صدا در آمد و آن صدا به گوش همه ساكنان شهر رسيد. قضات نيز صدا را شنيدند و به ميدان شتافتند تا ببينند كدام ستمديده در اين ساعت گرم روز، زنگ عدالت را كوبيده است. هنگامى كه ديدند اسب برگ‏ها را مى‏جود و با ولع به باقى‏مانده برگ‏ها مى‏نگرد، شگفتى آنان بيشتر شد. يكى از قضات گفت: «آن اسب مرد طمعكار و بخيل است و زنگ را مى‏كوبد تا به شكايتش رسيدگى شود و ستمى كه به او رسيده است، برطرف گردد».

يكى از همكارانش گفت: «او حقش را مى‏خواهد و حتماً به آن خواهد رسيد». در اين زمان صدها تن از مردم دور برج گرد آمده بودند تا حكم قضات را درباره شكايت ستمديده‏اى بشنوند. قضات يكى از حاضران را دنبال صاحب اسب فرستادند. هنگامى كه آمد، به او دستور دادند كنار اسب ستمديده بايستد. يكى از قضات از او پرسيد: «اين اسب از كيست؟»

مرد با شك پاسخ داد: «آقاى قاضى، آن مال من بود، ولى ديگر مال‏من‏نيست».

- چطور ديگر مال تو نيست؟ آيا آن را فروخته‏اى؟

- آن را نفروخته‏ام، زيرا هيچ كس حاضر نيست آن را بخرد. به همين جهت آن را آزاد گذاشتم تا هر جا مى‏خواهد برود و هر كارى كه مى‏خواهد، بكند.

- اى مرد اهمال‏كار، آيا نمى‏دانى صاحب چارپا در پيشگاه قانون مسؤول است. به ما بگو آيا اين اسب در گذشته به تو خدمتى كرده است؟

- بله، آقايان، مرا به ميدان‏هاى جنگ و يارى رساندن به بيچارگان و سفرهاى شكار و تفريح برده است.

- آيا درست است كه يك بار جانت را نيز نجات داده است؟

- بله، يك بار كه به شدت زخمى شده بودم، مرا به جايى برد كه كمك‏هاى اوليه در مورد من انجام شد.

رئيس قضات با صداى بلند گفت: «اى مردم، شما چيزى را كه اين مرد گفت، شنيديد و ديديد كه او به اين اسب در برابر خدمات فراوان و نجات جانش چه رفتارى داشته است. فرومايگى و آز، چشمِ بصيرتش را كور و گوش وجدانش را كر كرده و به اين سبب، پاداش آن اسب را با گرسنه رها كردن داده است. اكنون حيوان آمده و زنگ عدالت را كوبيده است تا از ستم صاحب خود شكايت كند».

قضات درباره اين موضوع چند دقيقه مشورت كردند. سپس رئيس آنان گفت: «دادگاه حكم مى‏كند كه نيمى از ثروت تو را بگيرند و در خزانه كشور بگذارند و آن را سخاوتمندانه براى اين اسب كه به تو خدمات شايانى كرده است، خرج كنند. همچنين براى اسبْ پرستارى تعيين خواهد شد كه غذا و آب برايش تهيه كرده و تا آخر عمرش تيمار كند».

مردم با صداى بلند بر عدالت قضات در مورد اسب آفرين گفتند و آزمندى و فرومايگى مرد را تقبيح كردند. قضات نيز اسب را به مرد امينى سپردند تاآن‏را تيمار كند. مرد طمعكار و بخيل نيز به خانه رفت تا نيمى از ثروت خويش را بردارد و به قضات تقديم كند درحالى كه نزديك بود از شدت اندوه جان از تنش بيرون شود.

از آن روز به بعد كسى از اهالى شهر، اسب را سرگردان در كوچه‏ها و خيابان‏ها و مزارع نديد، زيرا آن حيوان نجيب در اصطبل خود از جاى گرم و نرم و علوفه برخوردار شده بود.


5

2. آفريده شگفت‏آور

داستان‏هاى فراوانى درباره برخى حيوانات كه به تربيت بچه‏هايى از غيرجنس خود پرداخته‏اند، نقل مى‏شود؛ از جمله آنها داستان‏هايى است غيرواقعى درباره بچه‏هايى از انسان‏ها كه كسى نمى‏داند چگونه جانوران وحشى و درنده بر آنان چيره شده و ايشان را با فرزندان خود تربيت كرده‏اند.

دوستى داشتم كه يگانه فرزند پدر و مادرش بود و آنان براى او ثروت هنگفتى به ارث گذاشته بودند. او پس از تحصيلات دانشگاهى، يك شركت تجارى بزرگ تأسيس كرد و با اين كار، ارثيه پدرى را چند برابر كرد. تفريح مورد علاقه وى اين بود كه به همراه چند تا از دوستان علاقه‏مند به شكار، يك ماه تمام از سال را در يكى از كشورهاى آفريقايى براى شكار جانوران وحشى و درنده سپرى مى‏كرد.

دوستم ابراهيم گفت: به منطقه‏اى كه مى‏خواستيم در آن شكار كنيم رسيديم. به كمك چند تن از راهنمايان آفريقايى چادرهايمان را برپا كرديم. فرداى آن روز، صبح زود، در چهار اتومبيل ويژه شكار سوار شديم كه در آنها، آب، آذوقه، اسلحه و ساير لوازم مورد نياز را گذاشتيم.

در نخستين هفته سفر، بخت يارمان بود به طورى كه دو شير و سه ببر و چهار افعى بزرگ كه پوستى زيبا داشتند، شكار كرديم.

شبى بيدار مانده بوديم و داستان‏هايى را درباره تجربه‏هاى جديدمان در شكار براى يكديگر تعريف مى‏كرديم. در اين بين، رئيس خدمتكاران به چادر بزرگى كه براى جلسات و پذيرايى از ميهمانان اختصاص داده بوديم، وارد شد و گفت: «آقا، افرادى از روستاى مجاور آمده‏اند و مى‏خواهند با شما ملاقات كنند».

با اين كه از آمدن ايشان در آن نيمه شب به شگفتى افتاده بودم، اجازه ورود دادم. ديداركنندگان سه نفر بودند؛ يكى از آنان پيرمردى بود كه هنوز قامت بلندش استوار مانده بود و دو جوان كه از وى كوتاه‏قدتر بودند و چشمانشان سياه‏تر و درخشان‏تر از چشمان او بود. پيرمرد لب به سخن گشود و گفت: «آقا، آمده‏ايم كه براى بيرون راندن شبحى از شما كمك بخواهيم. آن‏شبح كه نه انسان و نه جانور است، پيش از سپيده صبح به روستاى ما مى‏آيد و ترس بر اهالى روستا و چارپايان چيره مى‏سازد و خواب را از چشمانمان ربوده است».

خنديدم و گفتم: «ولى چرا آمده‏ايد از من كمك بگيريد؟ مگر نمى‏دانيد كه من شكارچى هستم و نه جادوگر؟»

پيرمرد به آرامى پاسخ داد: «آقاى من، شنيده‏ايم كه شما مرد دانشمندى هستيد و كتاب‏هايى خوانده‏ايد و مطمئناً راهى براى بيرون راندن اشباح مى‏دانيد. به همين جهت آمده‏ايم از شما خواهش كنيم كه به يارى ما بشتابيد. ما اكنون همسايه شما هستيم و همسايه بر همسايه حق دارد».

به آنان قول مساعد دادم و روز بعد همراه يكى از خدمتكاران به آن روستا وارد شدم. در آن زمان دوستانم طبق معمول به شكار رفتند. پيرمرد سياهپوست و دو فرزندش مرا به جايى كه شبح غالباً در آن جا پيدا مى‏شد، بردند. از شاخه‏ها و ساقه‏هاى درختان آلاچيقى دو طبقه مشرف بر آن مكان برپا كرديم. آن شب من و پيشخدمت در آلاچيق خوابيديم و به او سفارش كردم مرا پيش از دميدن سپيده صبح بيدار كند. اندكى بعد ناگهان از لانه‏اى پنهان در زمين ماده گرگى بزرگ پديدار شد و دو توله دنبال او بودند. سپس موجود شگفت‏آورى كه روى چهار دست و پا راه مى‏رفت و سر و صورتش مانند انسان بود، جلو آمد. گرگ بى‏باكانه دور روستا گشت، زيرا ساكنان از ترس، توانايى حركت را از دست داده بودند. سپس گوساله كوچكى را كه كشته بود، با خود برداشت و به لانه‏اش بازگشت تا خود و دو توله‏اش و توله سومى شگفت‏آورش آن را بخورند. من مراقب حركات گرگ و دو توله و آن موجود عجيب بودم و از كمين‏گاه، چشمان آن موجود را ديدم و يقين كردم كه وى يك انسان است. به همين جهت مصمم شدم هر چه زودتر او را بگيرم.

جانوران وحشى و درنده عادت دارند در شب گردش كنند و پيش از طلوع خورشيد به لانه‏هايشان بازگردند و روز را بخوابند. از اين رو، غروب روز بعد آمديم و گودال بزرگى نزديك لانه گرگ كنديم و در آن كمين كرديم. چراغ‏هاى نورافكنى نيز با خود داشتيم. هنگامى كه گرگ ساعت سه بعد از نيمه‏شب از لانه‏اش خارج شد، گذاشتيم او و توله‏هايش بروند. هنگامى كه نوبت به موجود شگفت‏آور رسيد، به وى هجوم برديم و درحالى كه دو پيشخدمت ديگر اسلحه‏هاى خود را آماده كرده بودند، پتويى را روى او انداختم. به اين طريق، توانستيم تقلاى سخت او را متوقف كنيم و به چادرمان بياوريم.


6

آن موجود كه مردم روستا گمان مى‏كردند شبحى هولناك است، دخترى ده‏ساله بود. براى او لباس‏هايى دوختيم و به وى پوشانديم. همچنين به او آموختيم راست راه برود و وى را «گمشده» نام نهاديم.

ما از سفر پيروزمندانه بازگشتيم و بزرگ‏ترين پيروزى من اين بود كه آن كودك «گرگ» را كه «گمشده» ناميده شد، به فرزندى پذيرفتم و آموزگارى برايش آماده كردم تا ابتدا سخن گفتن و سپس خواندن و نوشتن به وى بياموزد.


7

3. دم خرس

سرخ‏پوستان گرد آتش نشسته بودند و پيرمردى جلو همه ايستاده بود. آنها از كار روزانه دست كشيده بودند و دوست داشتند داستانى بشنوند، چون آنان از شنيدن افسانه‏ها درباره جانوران جنگل و پرندگان بسيار لذت مى‏بردند.

پيرمرد سرخ‏پوست داستانش را آغاز كرد و گفت: در روزگاران قديم خرس جنگلى دمى بلند و پشمالو داشت و بسيار به اين دم زيبا مى‏باليد. روباه نيز دم‏بلندى داشت، ولى از دم خرس كوتاه‏تر بود. عادت زشت خرس اين بود كه هر وقت روباه را مى‏ديد، او را به سبب كوتاهى دم مسخره مى‏كرد. روباه هوشمند تصميم گرفت از خرس مغرور انتقام سختى بگيرد.

يكى از روزهاى بسيار سرد كه آب بركه‏ها و رودخانه‏ها يخ بسته بود، روباه سبدى را از ماهيان كوچك پر كرد و آن را برداشت و به جستجوى خرس رفت. هنگامى كه خرس او را ديد، پرسيد: «در سبدت چه دارى؟»

- چند ماهى كوچك براى شام.

- دوست خوبم، مى‏دانى من از خوردن ماهى بسيار لذت مى‏برم. آيا مرا به ماهيانى كه در سبد دارى، ميهمان مى‏كنى؟

- آنها ماهيان كوچكى هستند و براى شما غذاى درخورى نيست. اى كاش دم بلند شما را داشتم! در آن صورت، از رودخانه ماهيان بزرگ‏ترى مى‏گرفتم.

- مگر مى‏شود با دم ماهيگيرى كرد؟

- چرا نشود! كافى است به رودخانه بروى و يخ را سوراخ كنى و دمت را در آن فرو برى. در اين وقت، ماهيان براى آويزان شدن به آن هجوم مى‏آورند.

- ولى آب بسيار سرد است.

- هر چه آب سردتر باشد، ماهيگيرى موفقيت‏آميزتر است.

خرس به سوى رودخانه شتافت، يخ را سوراخ كرد و دمش را در آن فروبرد. او احساس مى‏كرد آب سرد دمش را مى‏گزد، ولى به طمع ماهيان خوشمزه آن درد را تحمل كرد. روباه در كنارى ايستاده بود و به خرس قوت قلب مى‏داد و مى‏گفت: «مبادا حركت كنى! تا هنگامى كه در دمت سنگينى احساس كنى، صبر كن. در آن هنگام، آن را بكش تا ببينى كه ماهيان بزرگى به آن آويزان است».

دم خرس از شدت سرما بى‏حس شد و سرانجام صبرش به پايان رسيد. وقتى كه خواست دم خود را از آب بيرون بكشد، ديد نمى‏تواند، زيرا آب دراطراف دمش منجمد شده بود. او مى‏ترسيد كه اگر آن جا بماند، از شدت گرسنگى و سرما بميرد. از اين رو، با تمام توان دم را كشيد و حس كرد از يخ رها شده است، ولى قسمت بزرگى از دمش كه به يخ چسبيده بود، جدا شد و ميان يخ‏ها باقى ماند.

از آن روز دم خرس كوتاه شد و ديگر نتوانست روباه را مسخره كند.


8

4. آسيابان و الاغ

در يك روز گرم، آسيابانى با پسرش از روستا به شهر مى‏رفتند و الاغ ابلق آنان پشت سرشان راه مى‏رفت. در بين راه، چند بار ايستادند تا عرقشان خشك شود و دوباره به سفر ادامه دادند. اندكى بعد چند پسر دنبال آنان به راه افتادند و آنها را مسخره مى‏كردند. يكى از آنان گفت: «به اين نادان‏ها نگاه‏كنيد كه در اين گرماى شديد بر الاغى كه خداوند براى سوارى آفريده است، سوارنمى‏شوند!»

آسيابان به فرزندش نگريست و گفت: «آن پسر درست مى‏گويد. بدون شك اين حماقت است كه پياده برويم و بر الاغى كه خداوند براى خدمت به ما آفريده است، سوار نشويم».

او اين را گفت و به فرزندش كمك كرد كه سوار الاغ شود، ولى خودش پياده به سفر ادامه داد. پس از طى مسافت كمى، به سه كشاورز برخوردند. يكى از آنان گفت: «به اين پسر خودخواه نگاه كنيد كه احترام پدر را نگاه نداشته و با آرامش سوار الاغ شده و پدرش را مجبور كرده است كه در اين گرماى سوزان پياده برود!»

وقتى كشاورزان دور شدند، آسيابان به فرزندش گفت: «پسرم، پياده شو كه تا رسيدن به شهر من سوار شوم».

ايشان از تپه‏اى كه در راهشان بود، عبور كردند. در يكى از پيچ‏ها زن و شوهرى آنان را ديدند. زن گفت: «اين پسر بيچاره چه پدر خودخواه و سنگدلى دارد! نگاه كن كه وى با خيال آرام سوار الاغ شده و پسرش را مجبور كرده است پياده راه برود و گرما بدنش را بسوزاند!»

هنگامى كه آسيابان سخن آن زن را شنيد، پسرش را پشت سر خود سوار كرد و سفر ادامه يافت. در ميان راه، پيرمردى را ديدند. پيرمرد درحالى كه سرش را مى‏جنباند، گفت: «هر كسى مى‏تواند بفهمد كه اين الاغ مال شما نيست، اگر صاحب آن بوديد، در اين گرماى شديد با سوار شدن دوپشته، آن را به ستوه نمى‏آورديد! آيا از اين كار شرم نداريد؟»

آسيابان بيچاره از سخن پيرمرد شرمنده شد. از الاغ پايين آمد؛ فرزندش را نيز فرود آورد. اكنون چه كار بايد بكنند؟ تا اين زمان كسى كار آنان را قبول نداشته است. آسيابان مدت كوتاهى انديشيد و ناگهان فكرى به خاطرش آمد. وى شاخه‏اى كلفت از يك درخت كند و شاخ و برگ‏هاى آن را زد. سپس پاهاى الاغ را به آن بست و او و فرزندش آن را بر دوش كشيدند.

مردم كوچه و بازار با خنده، كف، فرياد و مسخره از آنها استقبال كردند! هنگامى كه از روى يك پل مى‏گذشتند، ناگهان طناب‏ها از هم گسست و الاغ در رودخانه افتاد. سپس شناكنان به كناره ديگر رودخانه رسيد و در مزارع به چرا مشغول شد.

آسيابان و پسرش ايستادند و به الاغ نگريستند. آنگاه آسيابان آهى كشيد وگفت: «كوشيدم كه همه را راضى كنم و سرانجام هيچ كس راضى نشد، حتى‏الاغ!»


9

5. بازرگان و فيل

چند بازرگان تصميم گرفتند كالاهايشان را با كشتى جا به جا كنند تا آن را در جزيره‏هاى پراكنده و فراوان دريا بفروشند و يا با كالاهايى ديگر مبادله كنند. در ميان اين بازرگانان مردى بود كه به بردبارى و پرهيزگارى شهرت داشت. وى كه «ابراهيم خوّاص» ناميده مى‏شد، لقمه حرام هرگز به سفره‏اش راه نيافته بود.

پس از چند هفته مسافرت در دريا، يك نهنگ ترسناك به كشتى حمله برد و آن را درهم شكست و بازرگانان و اموالشان را به دريا ريخت. ابراهيم و بازرگانان ديگر به چند تخته چسبيدند و سرانجام به جزيره‏اى گمنام رسيدند. جزيره خالى و غيرمسكونى بود و در آن چيزى براى خوردن يافت نمى‏شد. فهميدند كه مرگ در چند قدمى آنان است. يكى از ايشان گفت: «ما به زودى از گرسنگى مى‏ميريم. بايد نزد خداوند تعهدى كنيم و خود را به او بسپاريم كه او بهترين پناه و ياور است».

يكى گفت: «تمام عمر را روزه خواهم گرفت».

ديگرى گفت: «فلان مقدار نماز خواهم خواند».

سومى گفت: «نيمى از اموالم را به مستمندان خواهم داد».

ابراهيم ساكت بود. دوستانش به وى گفتند: «ابراهيم، تو چه عهدى مى‏كنى؟» او گفت: «عهد مى‏كنم هيچ گاه گوشت فيل نخورم».

بازرگانان خنديدند و گفتند: «ابراهيم، حالا وقت شوخى نيست. تو در پيشگاه خداوند متعال هستى، پس با او پيمان ببند».

وى پاسخ داد: «برادران، مطمئن باشيد من در عهد خود جدى هستم، ولى نمى‏دانم چگونه آن به قلب من الهام شد».

بازرگانان براى به دست آوردن غذا در جزيره پراكنده شدند و قرار گذاشتند در مكانى معين يكديگر را ببينند. پس از بازگشت ديدند يك نفر از ايشان فيل كوچكى را به جلو مى‏راند. از گنج گرانى كه به دست آورده بودند، بسيار شادمان شدند! يكى از بازرگانان رفت و فيل كوچك را كشت و آن را به چند تكه بزرگ تقسيم كرد. ديگران چند شاخه خشك آوردند و آتشى برافروختند. بازرگانان مقدار زيادى از آن گوشت را كباب كردند و با اشتهاى فراوان خوردند؛ ولى ابراهيم خوّاص با وجود گرسنگى شديد، براى حفظ پيمان خويش از خوردن گوشت فيل خوددارى كرد.

شب فرارسيد. همه به جنگل رفتند و زير درختى تنومند آرميدند. چند دقيقه بعد، فيلى بزرگ نعره‏زنان آمد و جنگل از نعره‏هايش مى‏لرزيد. دانستند كه فيل به سوى آنان مى‏آيد، آنها مرگ را پيش چشمان خود ديدند، و استغفار و استغاثه آغاز كردند. فيل از كنار تك تك آنان مى‏گذشت. از سر تا پاى جسم هريك را مى‏بوييد و هيچ بخشى از بدن را فروگذار نمى‏كرد. سپس يكى از پاهايش را بر او مى‏گذاشت و او را لِه مى‏كرد. ناگهان ابراهيم ديد همه همراهانش كشته شده‏اند و تنها او زنده مانده است. فهميد كه فيل وى را نيز خواهد كشت. از اين رو، پيوسته دعا مى‏كرد و از خداوند كمك مى‏خواست.

فيل به سوى او آمد و او را بوييد. سپس وى را به رو خواباند و همه جسمش را بوييد. چيزى نمانده بود كه از ترس قالب تهى كند. پس از آن، خرطومش را بر او پيچيد و در هوا بلند كرد و به پشت خود نهاد. ابراهيم دانست كه نجات يافته است و بر پشت او نشست. فيل گاه تند و گاه آرام ره‏مى‏سپرد. او نيز مرتباً خداوند را براى سلامت خود شكر مى‏گفت. گاهى هم مى‏ترسيد او را بيندازد و بكشد. پيوسته بر اين حالت بود تا سپيده دميد و هوا روشن شد. در اين هنگام، خرطومش را بر او پيچيد و از پشتش پايين آورد و بر زمين گذاشت و از همان راهى كه آمده بود، بازگشت. ولى ابراهيم نمى‏توانست باور كند. او بر اثر مشاهده كشته شدن دوستان و خطرى كه به او نزديك شد و به شيوه عجيبى برطرف شد، چند ساعت مات و مبهوت ماند. هنگامى كه به‏خود آمد و ديد فيل دور شده است، به سجده افتاد و خداوند را شكر گفت. سپس به اطراف نگريست و ديد در جاده‏اى طولانى قرار دارد. سه ساعت راه‏رفت تا به شهر بزرگى رسيد و به آن وارد شد. ساكنان شهر از مشاهده حال او به شگفتى افتادند و از او خواستند ماجراى خود را بگويد. او نيز داستان را براى آنان تعريف كرد.


10

وى چندى نزد ايشان ماند تا خستگى و رنج‏هايش سبك شد. سپس همراه بازرگانان به بندرگاه رفت و با كشتى به كشور خود بازگشت.


11

6. گربه هوشمند

در افسانه‏ها آمده است كه در زمان‏هاى بسيار دور، گونه‏هاى حيوانات بايكديگر سخن مى‏گفتند و با وجود تفاوت گونه‏ها و دسته‏ها، مى‏توانستند زبان يكديگر را بفهمند، مثلاً ميمون با لاك‏پشت و آهو با فيل صحبت مى‏كرد. تمساح با شير و ببر، و قورباغه با ماهى سخن مى‏گفت. با اين كه گربه كوچك و ببر بزرگ است، آنها در زمان قديم بسيار به هم شبيه بودند و هر دو اندام‏هايى نيرومند و دندان‏هايى تيز داشتند. گربه در استفاده از اندام نيرومند و دندان‏هاى تيز خود ماهر بود و در يافتن خوراك براى خود و بچه‏هايش مشكلى نداشت. آن حيوان على‏رغم كوچكى، توانسته بود احترام حيوانات ديگر را كه از او بزرگ‏تر و نيرومندتر بودند، جلب كند و زندگى آرام و شيرينى داشته باشد، ولى ببر كه از او بزرگ‏تر و نيرومندتر بود، براى تغذيه و دوركردن ديو گرسنگى مشكلاتى داشت، زيرا نمى‏دانست از اندام هاى نيرومند و دندان‏هاى تيز خود چگونه استفاده كند.

روزى ببر با شكمى فرورفته و سرى به زير افكنده نزد گربه آمد. گربه از او پرسيد: «چرا وضع تو چنين اندوهبار است؟ بيمار هستى؟»

ببر پاسخ داد: «خير، من سالم هستم، ولى از گرسنگى رنج مى‏برم. من به‏شكار مى‏روم، ولى موفق نمى‏شوم. اى پسر عمو، آيا برخى هنرها و ترفندهايت را به من مى‏آموزى تا من هم براى به دست آوردن روزى از آنها كمك بگيرم و از اين گرسنگى كشنده رها شوم؟»

گربه اندكى تأمل كرد. سپس به ببر نگريست و گفت: «بسيار خوب، پسرعمو، به تو مى‏آموزم كه چگونه يك شكارچى زبردست شوى، ولى نخست بايد پيمان ببندى كه بكوشى و تمرين كنى».

ببر بى‏درنگ شرط گربه را پذيرفت و گربه هر روز يك حيله از حيله‏هايش را كه زيركى او را نشان مى‏داد، به ببر مى‏آموخت. از همان آغاز به او ياد داد كه چگونه شكار را آرام و بى‏صدا تعقيب كند و چگونه شكار را به چنگ و دندان بگيرد. از چند درخت بالا رفتند و به وى ياد داد كه چگونه بدون هيچ حركت باصدايى پشت شاخه‏اى كمين كند. همچنين مهارت ويژه‏اش در تيز كردن چنگ و دندان را به او آموخت. ببر تمام آنها را ياد گرفت. به علاوه، به او آموخت كه چگونه به جلو و اطراف پرش كند. ببر در پرش مهارت يافت و معلوم شد براى شاگردى آن استاد توانا شايستگى دارد.

سرانجام گربه به ببر گفت: «دوست من، تو بهترين شاگرد بودى و توانستى همه هنرهايى را كه به تو آموختم، به خوبى فراگيرى. اكنون به دنبال روزى برو، زيرا هنر ديگرى ندارم كه به تو بياموزم».

ببر از آنچه شنيده بود، شادمان شد و مغرورانه با خود گفت: «چرا خود را خسته كنم و دنبال شكار بگردم؟ اينك شكار جلو چشمان من است! فقط بايد بر آموزگارم، گربه بپرم و او را بدرم. با اين كار، هم از زير بار منت او بيرون مى‏آيم و هم گرسنگى خويش را فرو مى‏نشانم، حيوانات نيز نمى‏فهمند كه آن هنرها را از گربه آموخته‏ام». اندكى بعد ماهرانه بر گربه پريد تا بر او چيره شود و بدرد؛ ولى گربه كه از نقشه زشت او آگاه شده بود، پرش بلندى به عقب كرد. ببر نقش زمين شد و چيزى نمانده بود كه استخوان‏هايش درهم بشكنند. دردمندانه فرياد برآورد و گفت: «اى آموزگار خائن، هنرها و ترفندهاى فراوانى را به من آموختى. ولى هنرى كه هم‏اكنون از آن استفاده كردى يعنى هنر پرش به عقب را به من نياموختى».

گربه گفت: «تو مرا به خيانت متهم مى‏كنى، درحالى كه خيانت تو بيشتر است. دلم بر تو سوخت و براى خدا هنرهايم را به تو آموزش دادم تا بتوانى غذايت را به آسانى به دست آورى، ولى درون بدخواهت تو را وادار كرد كه از آن مهارت‏ها بر ضد من كه آموزگارت بودم، استفاده كنى. خداوند موجوداتى چون تو شاگرد ناسپاس را زياد نكند. اگر مراقب خويش نبودم و برخى ترفندها را براى خود نگه نمى‏داشتم، اكنون در شكم تو به سر مى‏بردم!»


12

از آن پس، گربه و ببر هر كدام شكار مى‏كردند و مى‏خوردند، ولى ببر هرگز پرش به عقب را نياموخت، زيرا گربه آن هنر را براى خود نگه داشته بود.


13

7. آندروكلُس و شير

يكى از توانگران رُم برده‏هاى فراوانى داشت. او مرد تندخو و سنگدلى بود و پيوسته به برده‏هاى بيچاره اهانت مى‏كرد و با كوچك‏ترين لغزش، آنان را به‏باد كتك مى‏گرفت. يكى از اين برده‏ها آندروكلس بود. او با روح لطيف خود مانند ديگران به فرار از خانه اربابش مى‏انديشيد، ولى قانون آن زمان دستور مى‏داد كه برده فرارى را پس از دستگيرى در زندان بيفكنند و پس از مدتى اورا جلو شيرهاى گرسنه بيندازند تا بدرند.

شبى مرد ثروتمند مقدار زيادى شراب خورد و در حال مستى به خانه‏اش بازگشت. وى آندروكلس را صدا زد، اما جوابى نشنيد، زيرا او بر اثر خستگى فراوان، به خواب رفته بود. ارباب بردگان ديگرش را بيدار كرد و دستور داد آندروكلس را برهنه كنند و بيست تازيانه بر او بزنند. دستور ارباب ستمگر بى‏درنگ اجرا شد و آندروكلس برهنه و نيمه‏جان روى زمين رها شد، درحالى‏كه خون از زخم‏هايش روان بود.

آندروكلس صبح روز بعد خانه اربابش را ترك كرد و سرگردان از رُم بيرون‏رفت تا به كوهى بلند و پوشيده از درخت رسيد. آن روز از ميوه‏هاى صحرايى استفاده كرد و پيش از فرارسيدن شب، به غارى پناه برد تا شب را آن‏جا سپرى كند و از جانوران وحشى در امان بماند. در غار متوجه شد كه شيرى عظيم‏الجثه بر زمين دراز كشيده است. هنگامى كه آندروكلس ديد كه آن شير حمله نمى‏كند و مانند سگى وفادار به او مى‏نگرد، بسيار شگفت‏زده شد. جلو رفت و مقدارى علف خشك جمع كرد و آتشى برافروخت، ولى با اين‏كه جانوران از آتش فرار مى‏كنند، شير از جايش تكان نخورد. آندروكلس بااستفاده از روشنايى آتش مشاهده كرد كه چوب كوچكى به پاى شير فرو رفته است. به آرامى چوب را بيرون آورد و پاى شير را با دستمال بست. شير از درد آسوده شد و به ليسيدن پاهاى آندروكلس آغاز كرد.

آنها مانند دو دوست يك سال را با هم سپرى كردند، تا اين كه روزى چند سرباز آمدند و آندروكلس را دور از چشم شير دستگير كردند و به رم بردند و به‏زندان افكندند.

پس از گذشت شش ماه از ورود آندروكلس به زندان، بنا شد او را در يكى از ورزشگاه‏هاى رم جلو شيرهاى گرسنه بيندازند. مردم نيز مانند هميشه براى ديدن آن صحنه گرد آمدند و روى پله‏هاى ورزشگاه نشستند تا از تماشاى آن منظره وحشتناك لذت ببرند! ارباب آندروكلس نيز جلو جمعيت نشسته بود.

برده بيچاره را به ورزشگاه آوردند. آن‏گاه درى از زيرزمين گشوده شد و شيرى عظيم‏الجثه و ترسناك از آن بيرون آمد. شير نعره بلندى كشيد كه ورزشگاه از آن به لرزه درآمد. آندروكلس دست بر چشمان خود گذاشت و منتظر مرگى وحشتناك شد. شير به او حمله كرد و هلهله حضار بلند شد، ولى شير گرسنه به جاى اين كه آندروكلس را با چنگال‏هاى تيز و نيرومندش بدرد و بخورد، كنار پاهاى او خوابيد و به ليسيدن آنها پرداخت. آندروكلس چشمان خود را گشود، شير را در آغوش گرفت، او را بوسيد و اشك شوق از چشمانش جارى شد. فرمانرواى رم و مردم از اين منظره بى‏سابقه به شگفتى افتادند و دليل آن را از آندروكلس پرسيدند. وى پاسخ داد: «من از روزى كه از خانه ارباب ستمگرم گريختم، با اين شير دوست شده‏ام. علت دوست شدن او با من اين بود كه با بيرون آوردن چوبى از پايش به وى خدمتى ناچيز كردم. من‏خدمات بسيارى براى ارباب سنگدلم انجام داده‏ام، ولى او اكنون ميان حاضران قهقهه مى‏زند و منتظر دريده شدن من است. بخت يارم بود كه جلو اين دوست وفادار افكنده شدم. شايد اين جانور وحشى و درنده به شما درس وفادارى بياموزد».

فرمانروا دستور داد آندروكلس را ببخشند و آزاد كنند و آن شير را به او هديه كنند. براى آن دو مقررى ويژه‏اى نيز تعيين كرد كه ماه به ماه به آنها پرداخت شود و آن دو دوست با يكديگر شادمانه به زندگى ادامه دادند.


14


15

8. بَرَهمايى و زرگر

در شهر بنگالور هندوستان يك برهمايى زاهد زندگى مى‏كرد. او بيشتر وقت خود را در نيايش مى‏گذراند و همسر و فرزندانش را گرسنه مى‏گذاشت. همسرش هر روز او را سرزنش مى‏كرد و مى‏گفت: «برخلاف تصور مردم، تو نه يك زاهد، بلكه يك تنبل هستى و دلت از سنگ ساخته شده است. آيا بهتر نيست به جاى اين كه همه وقتت را صرف نيايش كنى، دنبال كارى بروى تا بادرآمد آن زندگى‏مان را بگذرانيم؟»

برهمايى از شنيدن سرزنش‏هاى همسرش ذلّه شد و از اين كه ديد فرزندانش گرسنه هستند، اندوهگين شد و سرانجام براى جستجوى كار از خانه بيرون رفت. او درحالى كه دعاهايش را زير لب زمزمه مى‏كرد، روانه شد و اندكى بعد خود را در جنگلى پردرخت و با شاخه‏هايى به‏هم‏پيوسته يافت. وى‏گرسنه و تشنه شد و دنبال چاهى مى‏گشت تا با آب آن تشنگى خود را فرونشاند. سرانجام به چاهى رسيد كه زير انبوه علف‏ها پنهان شده بود.

برهمايى علف‏ها و ريشه‏هاى درختان را كند و سرش را درون چاه برد كه ببيند آيا آب در آن وجود دارد يا نه. در پايين چاه، ببرى، ميمونى، مارى و مردى را مشاهده كرد كه بر اثر پنهان ماندن دهانه چاه، در آن افتاده‏اند.

همين‏كه ببر برهمايى را ديد، او را صدا زد و گفت: «اى مرد، نيكى كن و مرا از اين چاه بيرون بياور، زيرا هيچ كس بهتر از تو ثواب نجات دادن ديگران را نمى‏داند. مرا از اين جا بيرون بياور تا به سوى خانواده‏ام بازگردم».

برهمايى گفت: «نام تو لرزه بر اندامم مى‏افكند؛ پس چگونه تو را بيرون بياورم؟»

ببر ملتمسانه پاسخ داد: «از تو مى‏خواهم مرا نجات دهى و سوگند يادمى‏كنم به تو كوچك‏ترين آزارى نرسانم».

برهمايى با خود گفت: «بهتر است جان خود را براى نجات دادن اين موجودات زنده به خطر بيفكنم تا در آينده، گرفتار سرزنش وجدان نشوم».

اودلوى را پايين انداخت و ببر را بيرون آورد. ببر از وى سپاسگزارى كرد وگفت: «من در غارى در آن كوه زندگى مى‏كنم. اگر روزى از نزديكى خانه‏ام گذشتى، پاداش احسان تو را خواهم داد».

سپس ميمون را از چاه بيرون آورد. ميمون دست او را بوسيد و گفت: «من‏نزديك آبشارى در حوالى غار ببر زندگى مى‏كنم و روزى كار نيكت را جبران خواهم كرد».

آن‏گاه صداى مار را شنيد كه مى‏گفت: «اى برهمايى، اميدوارم مرا از اين چاه تاريك كه همچون زندان است، نجات دهى».

برهمايى گفت: «رنگ سياه و سر پهن تو را مى‏بينم. بدون شك زهر تو كشنده است؛ پس چگونه تو را بدون لمس كردن و به خطر افكندن جان خويش، از چاه نجات دهم؟»

مار گفت: «من به گونه‏اى هستم كه خداوند مرا آفريده است. مرا حقير نشمار و به من يارى كن. من سوگند مى‏خورم كه هرگز به تو آزارى نرسانم و هر وقت به كمك نياز داشتى و مرا صدا زدى، به يارى‏ات بشتابم».

برهمايى او را نيز بيرون آورد.

در اين هنگام آن مرد كه تنها در چاه مانده بود، فرياد كشيد و گفت: «اى برهمايى، آيا مرا از ياد برده‏اى؟ همه آن حيوانات بى‏قابليت را بيرون آوردى و مرا كه انسان و برادرت هستم، در قعر اين چاه خفه‏كننده رها كردى».

دل برهمايى به حال مرد سوخت و او را از چاه بيرون آورد. مرد هنگام خداحافظى از برهمايى براى كار نيكش سپاسگزارى كرد و گفت: «من در شهر بنگالور زرگر هستم و نامم "سمنات" است. اگر خواستى طلا يا جواهرات خريد و فروش كنى، به مغازه من بيا و من در خدمت شما هستم».

برهمايى به راه خود ادامه داد، ولى چيز مناسبى براى خانواده خود نيافت. وعده ميمون را به ياد آورد و از كوه بالا رفت. ميمون هنگامى كه او را ديد، به‏سويش شتافت و پس از سلام، مقدار زيادى ميوه به او داد. همچنين وى را به غار ببر راهنمايى كرد تا او نيز كار نيكويش را جبران كند.


16

به محض اين كه ببر برهمايى را ديد، از روى احترام جلوى او خم شد و طلا و جواهرات بسيارى را به او داد. مرد گفت: «مى‏ترسم آنها از مال دزدى باشد و رنج‏هاى بسيارى را براى من پديد آورد».

ببر گفت: «آنها را در مبارزه‏اى عادلانه و شرافتمندانه بين خود و شاهزاده‏اى كه از اين جنگل مى‏گذشت، به دست آورده‏ام. وى تيرى به سوى من پرتاب كرد كه به خطا رفت. من هم به او حمله كردم، وى را دريدم و اين جواهرات قيمتى را كه همراه داشت، برداشتم. آنها را بگير كه هيچ به درد من نمى‏خورد».

برهمايى هديه ببر را پذيرفت. به شهر بنگالور برگشت و سراغ مغازه سمنات را گرفت و به آن جا رفت. زرگر به محض اين كه جواهرات را ديد، دانست كه آنها از آنِ شاهزاده‏اى است كه در گردش شكار گم شده است. كسى را فرستاد تا به پادشاه خبر دهد كه قاتل پسرش در مغازه اوست. يكى از سربازان سلطنتى آمد، برهمايى را دستگير كرد و نزد پادشاه برد. پادشاه دستور داد او را در سياهچالى بيندازند و روز بعد وى را اعدام كنند.

در اين هنگام برهمايى به مار انديشيد و آن را احضار كرد تا شايد او را از بلايى كه زرگر ناسپاس بر سرش آورده بود، نجات دهد. در آن لحظه مار از سوراخى در زندان حاضر شد و گفت: «اگر بندت را بگشايم، براى تو سودى‏ندارد، زيرا هنگامى كه از زندان بيرون بروى، بار ديگر تو را دستگير خواهند كرد، ولى به نقشه من گوش بده: اينك مى‏روم و ملكه را گاز مى‏گيرم به‏گونه‏اى كه فقط تو اگر به او دست بكشى، زهر از بين مى‏رود».

در آن روز همه چيز طبق گفتار مار اتفاق افتاد. هر تلاشى براى نجات جان ملكه بيهوده بود. هنگامى كه پيشخدمت زندان براى برهمايى غذا آورد، اوگفت به پادشاه بگوييد من مى‏توانم ملكه را درمان كنم. هنگامى كه در كاخ حضور يافت و بر محل گازگرفتگى دست كشيد، ملكه بى‏درنگ بهبود يافت. پادشاه از برهمايى به دليل اين كه او را بدون محاكمه به زندان افكنده بود، معذرت خواست و خواهش كرد كه داستان پيدا كردن جواهرات را بگويد. برهمايى داستان نجات دادن حيوانات و زرگر را گفت و پاداش حيوانات و ناسپاسى زرگر را شرح داد.

پادشاه دستور داد زرگر را دستگير كنند و در زندان بيفكنند. به برهمايى نيز پاداش مناسبى داد تا با آن مخارج زندگى خود و افراد خانواده‏اش را براى مدتى طولانى تأمين كند. برهمايى به سوى همسر و فرزندانش بازگشت و آنان با خوشبختى به زندگى ادامه دادند.


17

9. نوازنده زبردست

در روزگاران قديم اهالى يكى از شهرهاى آلمان از فراوانى موش‏ها در تنگنا قرارگرفتند. موش‏ها خواربار و اثاث و لباس مردم را در منازلشان از بين مى‏بردند و زندگى را به كام آنان تلخ كرده بودند. گربه‏ها نيز نمى‏توانستند بر آنها پيروز شوند، زيرا موش‏ها بر نيرومندترين گربه‏ها چيره مى‏شدند و آنها را مى‏كشتند. پس از چندى، اهالى با شور و شوق فراوان در ميدان شهر جلو كاخ استاندارى گرد آمدند و فرياد مى‏زدند: «ما را از شر موش‏ها نجات دهيد! ما را از شر موش‏ها نجات دهيد!»

در اين ميان، استاندار در جلسه‏اى درباره اين بلاى سنگين با مشاوران خود به رايزنى پرداخت، ولى مشاوران نتوانستند راه حلى بيابند. استاندار و بزرگان شهر به بالكن كاخ استاندارى آمدند. استاندار به اهالى شهر كه شور و شوق وجودشان را فراگرفته بود، گفت: «مى‏دانم شما از اين بلاى بزرگ به زحمت افتاده‏ايد. ما نيز در خانه‏هايمان از دست موش‏ها به ستوه آمده‏ايم. امروز من و بزرگان شهر مشورت كرديم تا براى رهايى از اين بلاى بزرگ راهى بيابيم، ولى راهى پيدا نشد. به همين جهت تصميم گرفتيم به هر كس كه براى رهايى از اين دشمن موذى راهى بيابد، صد ليره طلا بدهيم!»

صدايى از ميدان بلند شد كه مى‏گفت: «من مى‏توانم شما را از شر موش‏ها رهايى بخشم؛ آيا شما به وعده خود وفا خواهيد كرد؟»

مردم همه به طرف گوينده رو برگرداندند و مردى را ديدند كه از شهر آنان نبود و لباسى خنده‏دار بر تن داشت. او شلوارى به رنگ آبى سير و بلوزى قرمزرنگ و زركشى شده پوشيده و كلاهى با سه شاخ بر سر نهاده بود. توبره چرمى بزرگى بر شانه گرفته و نى و ابزارهايش را در آن نهاده بود.

استاندار به وى پاسخ داد: «اگر در مورد وفاى ما به پيمانمان شك دارى، جلو بيا و نيمى از پاداش را از پيش بگير. اگر كار را خوب به انجام رساندى و مارا از موش‏ها نجات دادى، نيمه باقى‏مانده را هم به تو خواهيم پرداخت».

مرد از توبره‏اش يك نى بيرون آورد و در آن دميد. آهنگى شگفت‏آور پديدآمد، به طورى كه همه حاضران در ميدان از مرد و زن و كودك با شور و هيجان رقصيدند. استاندار و بزرگان شهر و حتى كسانى كه در خانه‏هايشان بودند، نيز به رقص درآمدند. سپس هزاران هزار موش كوچك و بزرگ به ميدان آمدند و با صداى نى رقصيدن آغاز كردند. نوازنده دور مى‏شد و موش‏ها نيز دنبال او حركت مى‏كردند. هنگامى كه به رودخانه بزرگى كه از ميدان شهر مى‏گذشت رسيد، در جاى كم‏عمق آن پاگذاشت و از آب گذشت، موش‏ها نيز او را دنبال كردند و در آب فرو رفتند و خفه شدند.

پس از آن، نوازنده به كاخ استاندار آمد و باقى‏مانده جايزه را مطالبه كرد. استاندار از او روى گرداند و گفت: «دور شو، اى مرد نادان! براى آواز زشتى كه نواختى، بيش از پنجاه ليره طلا به تو بدهم؟»

نوازنده سرش را تكان داد و خنده ترسناكى كرد و دور شد. سپس كنار يكى از ستون‏هاى ميدان بر زمين نشست و از توبره‏اش ابزارهايى را بيرون آورد و از آنها وسيله تازه‏اى ساخت. سپس برخاست و در آن دميد و بر اثر آن، پسران و دختران شهر به سوى ميدان دويدند. آنان مانند ديوانگان مى‏رقصيدند و لبخند شادى بر لبانشان نقش بسته بود و دنبال نوازنده از شهر بيرون رفتند. اهالى شهر ترسيدند كه به فرزندانشان آزارى برسد و به سوى استاندار شتافتند. از او خواستند به پيمانش وفا كند و پيش از آن كه دير شود، باقى‏مانده پاداش نوازنده را بپردازد.

نوازنده پنجاه ليره باقى‏مانده را دريافت كرد و گفت: «اگر استاندار به پيمانش وفا نمى‏كرد، هيچ يك از اين كودكان به خانه خود بازنمى‏گشتند، زيرا هر كس پيمانى مى‏بندد، بايد به آن وفا كند».

سپس از توبره‏اش نى تازه و بزرگى بيرون آورد و در آن دميد. كودكان رقص را متوقف كردند و به شهر بازگشتند. مردم از اين كه فرزندانشان بازگشته‏اند و خودشان از شر موش‏ها خلاصى يافته‏اند، بسيار شادمان بودند.


18


19

10. خرگوش و پادشاه فيل‏ها

در افسانه‏ها آمده است كه بخشى از سرزمين فيل‏ها بر اثر كمبود باران، دچار خشكسالى شد؛ آب رودها كم شد و چشمه‏ها خشكيد، گياهان پژمردند و درختان خشكيدند و فيل‏ها سخت تشنه ماندند. آنها از اين خشكسالى نزد پادشاه خويش شكايت كردند. پادشاه پيك‏ها و افرادى را در جستجوى آب به‏هرسو فرستاد. پيكى به سوى پادشاه بازگشت و گفت: «من در فلان‏جا، چشمه‏اى به نام چشمه ماه يافته‏ام».

پادشاه فيل‏ها همراه يارانش به سوى چشمه رفت تا خود و رعايايش از آب آن بنوشند. چشمه در سرزمين خرگوش‏ها قرار داشت و فيل‏ها در حال حركت بر خرگوش‏هايى كه در آشيانه‏هايشان آرميده بودند، گام نهادند و بسيارى از آنها را كشتند.

خرگوش‏ها نزد پادشاه خويش گرد آمدند و گفتند: «شما مى‏دانيد كه فيل‏ها با ما چه كرده‏اند».

پادشاه گفت: «هر كس فكرى به خاطرش مى‏رسد، آن را اعلام كند».

يكى از خرگوش‏ها به نام «فيروز» كه پادشاه او را با انديشه‏هاى نيك و ادب مى‏شناخت، جلو آمد وگفت: «اگر پادشاه مناسب مى‏بينند مرا به‏سوى فيل‏ها بفرستد و فردى امين را همراه من كند تا مذاكرات من با پادشاه فيل‏ها را گزارش دهد».

پادشاه به او گفت: «تو امين هستى و گفتارت را قبول داريم. به سوى فيل‏ها برو و هر چه را كه مناسب مى‏بينى از جانب من به آنها بگو و آگاه باش كه پيك با انديشه و خرد و نرمش و نيكى، نشان‏دهنده خردمندى فرستنده خويش است. بايد با نرمى و دوستى و بردبارى و آرامش برخورد كنى، زيرا رفتار پيك اگر آرام باشد، دل‏ها را نرم مى‏كند و اگر تند باشد، دل‏ها را سخت‏مى‏كند».

در يك شب مهتابى خرگوش به سوى فيل‏ها رفت و چون مى‏ترسيد آنها ناخواسته پاهايشان را روى او بگذارند، به ايشان نزديك نشد. او بالاى كوهى رفت و پادشاه فيل‏ها را صدا زد و گفت: «من پيك ماه به سوى شما هستم و پيك اگر سخن تندى هم بگويد، نبايد او را سرزنش كرد».

پادشاه فيل‏ها گفت: «پيامت چيست؟»

خرگوش پاسخ داد: «ماه مى‏گويد هر كس كه به زورمندى خود مغرور شود و بخواهد با زبردستان همان رفتارى را داشته باشد كه با زيردستان دارد، همين زورمندى بلاى جان او مى‏شود. تو به سبب قدرتى كه بر حيوانات دارى، مغرور شدى و به سوى چشمه‏اى كه به نام من است، آمدى و از آن نوشيدى و آبش را آشفته كردى! اكنون هشدار مى‏دهم كه اگر دست از اين كار برندارى، چشمت را كور و جسمت را رنجور خواهم كرد و اگر در مورد اين پيام شك دارى، نزد چشمه بيا تا آن را آزمايش كنى».

پادشاه فيل‏ها از سخن خرگوش به شگفتى افتاد و همراه فيروز به سوى چشمه رفت. هنگامى كه چشمش به نور ماه در چشمه افتاد، فيروز گفت: «باخرطومت آب بردار و وضو بگير و براى ماه سجده كن».

وى خرطومش را درون آب كرد و بر اثر اين كار، عكس ماه لرزيد. پادشاه فيل‏ها پرسيد: «اين لرزه از چيست؟ آيا ماه از كار من خشمگين شده‏است؟»

فيروز پاسخ داد: «آرى».

پادشاه فيل‏ها براى ماه سجده كرد و متعهد شد كه از آن پس، او و ساير فيل‏ها مواظب رفتارشان باشند.


20

11. سگى به نام هُژَبر

دزدى و تبهكارى در يكى از شهرهاى بزرگ آسيا زياد شد و پليس شهر از پيدا كردن تبهكاران ناتوان ماند. نخست‏وزير و وزير كشور فرمان‏هاى مؤكد و مكررى در مورد ريشه‏كنى اشرار و اخلال‏گران امنيت عمومى صادر كردند. فرماندهان عالى‏رتبه پليس تصميم گرفتند براى اين كار چند سگ پليس تربيت شده از كشورهاى اروپايى بخرند.

سه سگ پليس همراه افسرى كه آنها را براى تعقيب تبهكاران تربيت كرده بود، با هواپيما از رم به آن شهر رسيد. يكى از آنها را به كارآگاه يوسف كه در هوش، نيرو و دلاورى مشهور بود، دادند و او سگ را «هژبر» ناميد و توجه زيادى به او مى‏كرد، به گونه‏اى كه ميان آن دو رابطه دوستانه محكمى پديدآمد.

در شبى تيره و تار، سه دزد حرفه‏اى به يك فروشگاه بزرگ لباس وارد شدند و مقدارى پول و چند سند را كه در گاوصندوق بود، برداشتند و بردند. همچنين لباس‏هايى به ارزش بيش از صدهزار ليره به سرقت رفت. سربازان شبگرد صداهايى از فروشگاه شنيدند و به دزدان حمله كردند و درگيرى شروع‏شد. دزدان كه مسلح بودند، دو تن از سربازان را زخمى كردند و پس از اين‏كه گلوله‏هاى هر دو طرف تمام شد، درگيرى را با دست ادامه دادند و بايكديگر زد و خورد كردند. سرانجام، درگيرى با فرار دزدان و بردن اموال پايان‏يافت.

صبح روز بعد كارآگاه يوسف و هژبر به فروشگاهى كه از آن دزدى شده بود آمدند. سربازان را آوردند و هژبر آنها را بو كرد. سپس يوسف او را به سوى گاو صندوق بازشده برد و اثر انگشت دزدان را به او نشان داد. سگ آنها را نيز به خوبى بوييد. دو دوست در خيابان‏ها و كوچه‏هاى شهر به گشت و گذار پرداختند تا اين كه به جايى در حومه شهر رسيدند كه فقيران بى‏چيز در كلبه‏هاى آلوده و محقر آن مى‏زيستند. هژبر و يوسف از كوچه‏هاى تنگ و پيچ در پيچ كه از آنها بوهاى ناخوشايند مى‏آمد، گذشتند و به قهوه‏خانه‏اى رسيدند كه گروهى در آن چاى و قهوه مى‏نوشيدند و قليان مى‏كشيدند. آن دو سر ميزهايى كوتاه، كوچك و آلوده نشسته بودند. هژبر از ميزى به ميز ديگر و از گوشه‏اى به گوشه ديگر رفت و سرانجام جلو جوانى كه ظاهراً دهه سوم عمر را مى‏گذراند ايستاد. اوموهايى ژوليده و ريشى بلند و نامرتب داشت. هژبر دست هايش را بالا برد و بر زانوان مرد گذاشت و پارس‏هاى كوتاه و خشم‏آلودى سرداد.

يوسف فهميد هژبر يكى از دزدان را يافته است، ولى جوان خشمگين فريادمى‏زد: «آقا، سگ تندخوى خود را از من دور كن، وگرنه با هفت‏تيرم اورامى‏كشم».

يوسف درحالى كه كارت شناسايى خويش را در يك دست و هفت‏تيرش را در دست ديگر داشت، جوان را خلع سلاح كرد و او را به پاسگاه برد. جوان خود را بى‏تقصير مى‏دانست، ولى اندكى بعد اعتراف كرد. مخفيگاه اموال مسروقه را نشان داد و همدستان و ساير اعضاى آن گروه خطرناك را معرفى كرد.

دو سال پيش نيز دو تبهكار به دزدى و قتل دست زدند و پنهان شدند. تلاش‏هاى پليس در يافتن و تعقيب آنها به نتيجه‏اى نرسيد. روزى يوسف و هژبر دزدى را تعقيب مى‏كردند كه در روز روشن به يكى از بانك‏ها حمله كرده و به زور اسلحه مبلغ زيادى پول دزديده بود. اين دزد به كاخى ويران و متروكه در حومه شهر پناه برده بود و كارآگاه و سگش هژبر در تعقيب او بودند. ناگهان سگ چند بار پارس كرد. يوسف به محل توجه سگ نگاه كرد و ديد دو مرد درحال فرارند. يوسف دنبال يكى از آنان دويد و او را دستگير كرد. تبهكار نيز تسليم شد. تبهكار ديگر كه مى‏خواست به يوسف حمله كند، مورد حمله هژبر قرار گرفت. سگ وى را بر زمين افكند و با چنگ و دندان به جان او افتاد. اين تبهكار نيز تسليم شد و درحالى كه يوسف مشغول دستبند زدن به تبهكاران بود، هژبر براى يافتن دزد خطرناك در گوشه و كنار آن كاخ ويران به گشت و گذار پرداخت و سرانجام او را يافت و يوسف وى را دستگير كرد.


21

يوسف هرسال براى سگ قهرمان خويش هژبر جشن تولد مى‏گيرد و چند نفر از مقامات امنيتى را به آن دعوت مى‏كند. آنان شيرينى و ميوه صرف‏مى‏كنند و سگ دلاور روى يك صندلى و سر ميز مى‏نشيند و از بشقاب غذايى كه جلو اوست، غذا مى‏خورد. هژبر به سبب كمك به دستگيرى عده زيادى از دزدان حرفه‏اى و تبهكاران زبردست چند بار ترفيع درجه گرفته و حقوقش افزايش يافته است. دوستش يوسف نيز به دليل هوشمندى و قهرمانى و استفاده درست از سگ ترقى كرده است.

چند سال ديگر هژبر بازنشسته خواهد شد، ولى براى او چه فرقى مى‏كند؟ دوستش يوسف باقى‏مانده درآمد او را در يكى از بانك‏ها پس‏انداز كرده و سود آن را به مخارج و پرستارى او در طول زندگى‏اش اختصاص داده است.

هژبر سگ دلاورى است. افراد پليس او را دوست دارند و كوچك و بزرگ از قهرمانى‏هايش به شگفتى مى‏افتند. آنان هنگامى كه مشاهده مى‏كنند او دركنار كارآگاه يوسف در خيابان‏هاى شهر راه مى‏رود يا بر صفحه تلويزيون ظاهر مى‏شود و ماجراهاى پليسى زيباى خويش را اجرا مى‏كند، برايش كف مى‏زنند و فرياد شادى سرمى‏دهند.


22

12. پادشاه و باز شكارى

چنگيزخان پادشاهى بزرگ و جنگجويى ستمگر بود. او به كمك لشگر انبوه و نيرومند خويش، كشورهاى چين و ايران را فتح كرد و بر بسيارى از سرزمين‏هاى ديگر چيره شد. در هر گوشه مردم از جنگاورى او صحبت مى‏كردند و مى‏گفتند: «پس از اسكندر بزرگ هيچ پادشاهى مانند او نيست».

يك روز هنگامى كه از جنگ‏هايش بازگشته بود، با چند تن از دوستانش به شكار رفت. چند پيشخدمت و سگ شكارى نيز همراه آنان بودند.

شكار كم بود، ولى جنگل با صداى فرياد و خنده شكارچيان پر شده بود. پادشاه باز محبوب خود را همراه داشت، زيرا در آن زمان نيز مانند امروز در شكار از باز استفاده مى‏كردند. بازها به فرمان صاحبشان در جستجوى شكار به پرواز درمى‏آمدند و همين‏كه آهو، خرگوش يا پرنده‏اى را مى‏ديدند، با سرعت زياد و مانند تير به سوى آن مى‏شتافتند.

آن روز چنگيزخان و يارانش سوار بر اسب در جنگل مى‏رفتند، ولى به خواسته خود دست نمى‏يافتند. آنان پيش از غروب خورشيد بازگشتند. پادشاه بارها از آن جنگل‏ها گذشته بود و گذرگاه‏هاى آن را مى‏شناخت. به همين سبب، از همراهانش جدا شد و به تنهايى دورترين راه را در پيش گرفت، ولى دوستان و خدمتكارانش از كوتاه‏ترين راه مى‏رفتند. راهى كه پادشاه برگزيده‏بود از دره ژرفى ميان دو كوه مى‏گذشت.

روز بسيار گرمى بود و پادشاه تشنه شد. باز از روى دست وى برخاسته و به جاى دورى پرواز كرده بود. كسى نگران نبود كه باز راه گم كند، زيرا راه كاخ را به خوبى مى‏دانست. پادشاه به ياد آورد كه روزى يك چشمه آب در كنار آن دره‏بزرگ ديده است. آن را جستجو كرد و سرانجام از اين كه ديد قطرات آب بركنار صخره‏اى مى‏ريزد، بسيار شادمان شد و يقين كرد كه چشمه آبى در بالا وجود دارد.

او از پشت اسب به زير آمد و از كيسه‏اش يك جام نقره‏اى بيرون آورد. آن را زير آب گذاشت و با اين كه بسيار تشنه بود، صبر كرد تا جام پر شود. همين‏كه جام پر شد و پادشاه آن را به لب‏هايش نزديك كرد، صداى برهم‏خوردن بال‏هايى را شنيد. ناگهان باز روى جام فرود آمد و خود را محكم به آن كوبيد. جام ازدست پادشاه بر زمين افتاد و آب آن ريخت.

پادشاه جام نقره‏اى را برداشت و زير قطرات آب گذاشت. هنگامى كه پر شد و خواست آن را بنوشد و تشنگى‏اش را فرو نشاند، آن پرنده دوباره آمد و كارى را كه قبلاً انجام داده بود، تكرار كرد.

پادشاه بسيار خشمگين شد. جام را برداشت و براى بار سوم پر كرد. هنگامى كه باز بر جام نشست و آن را از دستش انداخت، وى خشمگين شد و نتوانست جلو خود را بگيرد. شمشيرش را از نيام بركشيد و ضربه‏اى بر گردن باز فرود آورد و سر او را بريد و گفت: «اين مجازات عادلانه در برابر كارى كه سه بار پى در پى انجام دادى، اجرا شد».

پادشاه جامش را جستجو كرد تا آن را پر كند، ولى آن در جايى افتاده بود كه رسيدن به آن دشوار بود. از صخره‏هاى ناهموار بالا رفت تا از سرچشمه بنوشد. هنگامى كه به چشمه رسيد، ديد يك افعى ترسناك كنار چشمه مرده‏است. او همان جا ايستاد. تشنگى‏اش را از ياد برد و به سبب اين كه بازوفادار خود را به سرعت كشته بود، بسيار اندوهگين شد و گفت: «نفرين‏برشتابزدگى! آن باز مرا از مرگ حتمى نجات داد، ولى من در پاسخ كار نيكش او را به بدترين شكل مجازات كردم».

پادشاه به سوى اسبش رفت. باز كشته شده را در كيسه‏اش گذاشت و باشتاب به كاخ بازگشت. او پيوسته با خود مى‏گفت: «امروز درسى اندوهبار آموختم و آن اين بود كه هنگام خشم شديد به هيچ كارى اقدام نكنم».


23

13. فيلى كه به ياد هندوستان افتاد

سيرك در گردش خود در جهان به شهرى بزرگ از شهرهاى خاورميانه رسيد. مسؤولان سيرك زمين پهناورى را در حومه شهر اجاره كردند و در آن‏جا چادرهاى بزرگى برافراشتند. آن زمين بزرگ در اندك زمانى به يك‏اردوى پهناور با ديوارى از سيم‏هاى خاردار تبديل شد.

اعلاميه‏هاى تبليغاتى رنگارنگى به چاپ رسيد و در همه محله‏هاى شهر و اطراف دور و نزديك آن پخش شد. روز افتتاح حتى يك صندلى هم خالى نماند. برنامه واقعاً سرگرم‏كننده بود. يك شعبده‏باز كارهاى شگفت‏آورى انجام‏مى‏داد و دو هنرمند در هوا از يك حلقه به حلقه‏اى ديگر مى‏پريدند، سپس آن دو روى يك سيم فلزى كه در هوا كشيده شده بود، به گونه‏اى كه‏انسان روى يك سنگفرش وسيع راه مى‏رود، راه رفتند. يك دختر خوش‏قامت با تازيانه‏اى كه در دست داشت، چهار اسب را مى‏زد و اسب‏ها به‏شكل بديعى مى‏رقصيدند. سه سگ كوچك زيبا كه موهايشان تا زمين مى‏آمد، هنرنمايى‏هاى شگفت‏آورى داشتند. دو دلقك كارهاى خنده‏دار انجام‏مى‏دادند و از اين كارها فرياد خنده زنان و مردان و به ويژه كودكان بلندمى‏شد.

سرانجام يك فيل عظيم‏الجثه به صحنه ويژه بازيگران انسان و حيوان وارد شد. سخنگوى جشن او را معرفى كرد و گفت: «اينك نوبت هوندوى بزرگ است!» هوندو با خرطومش كارهاى زيبايى انجام مى‏داد. مردم با كف بلند و هلهله، فرياد برمى‏آوردند: «زنده باد هوندو! زنده باد هوندو!»

جشن به پايان رسيد. هوندو با خرطوم خود پرچم سيرك را جلو بازيگران مى‏برد.

مردم از كوچك و بزرگ براى حضور در جشن‏هاى سرگرم‏كننده مى‏شتافتند و همه مشتاق تماشاى هوندوى بزرگ بودند، ولى هوندوى باهوش و موقر كه خرطومى زيبا داشت و دوست كودكان تماشاگر بود، ناگهان تغيير حالت داد. حيوان به جاى اين كه پرچم را ببرد، آن را بر زمين انداخت و پايش را چندبار روى آن كوبيد. سپس آن را به سوى رديف اول تماشاچيان پرتاب كرد و بااين‏كار كودكان را ترساند.

بر اثر رفتار نامطلوب هوندو، شمار بينندگان به تدريج كاهش يافت. مسؤولان سيرك احساس كردند متحمل زيان سنگينى خواهند شد. درباره اين موضوع مشورت كردند و تصميم گرفتند براى خلاصى از هوندوى بدرفتار، وى را با گلوله بكشند.

بنا شد اين كار را در يكى از مراسم انجام دهند. مردم از شنيدن اين خبر ناگوار اندوهگين شدند. آنان به شكل بى‏نظيرى در جشن حضور يافتند. پس از اين كه همه نقش‏ها با موفقيت ايفا شد، سخنگو اعلام كرد كه اينك هوندو با گلوله ويژه‏اى كه ماده‏اى سمّى در آن است، كشته خواهد شد. فيل در قفس آهنين خود بود. دو شكارچى آمدند تا به فيل بيچاره تيراندازى كنند. شكارچيان منتظر بودند صحنه‏گردان جشن كه لباس ويژه خود را پوشيده بود، به آنان اشاره كند. ناگهان مردى كوتاه قد و آراسته كه خشم در چهره‏اش نموداربود، وارد شد. او با صداى بلند به رئيس جشن گفت: «آيا گناه نيست حيوان بيچاره‏اى را كه گناهى مرتكب نشده است، بكشى؟»

رئيس جشن پاسخ داد: حيوان از چند هفته پيش حالت هيجانى دارد و باكارهاى جنون‏آميز خويش بينندگان را مى‏ترساند و آنان را از حضور در جشن‏ها بازمى‏دارد.

- بگذار من وارد قفس او شوم تا ببينى كه آرام و بى‏خطر است.

- مگر از جانت سير شده‏اى؟ چطور مى‏توانم اجازه چنين كارى را بدهم درحالى كه مطمئن هستم او تو را به زمين مى‏اندازد و بر تو پا مى‏گذارد به‏طورى كه دنده‏هايت مى‏شكند و كشته مى‏شوى.

مرد از جيب لباس خود كاغذى بيرون آورد و گفت: «اين سند رسمى را امضا كرده‏ام تا تو را از عواقب اين كار تبرئه كنم».

صحنه‏گردان جشن گفت: «بسيار خوب، اين كليد قفس است، مواظب خودت باش. خداوند تو را از مرگ بدى كه در پيش رو دارى، حفظ كند».

مرد در قفس را گشود و وارد آن شد و از داخل در را بست و با زبان بنگالى با هوندو سخن گفت. فيل به او نزديك شد. خرطومش را دور گردن مرد پيچيد، گويى با او معانقه مى‏كند. هر دو در قفس راه رفتند. مردم كه بر جان مرد مى‏ترسيدند، نفس‏هايشان را در سينه حبس كرده بودند، ولى مرد هنوز به زبان كشور فيل با وى سخن مى‏گفت. در اين هنگام، مردم ديدند از فيل صدايى شبيه گريه كودك درمى‏آيد. مرد به آرامى خرطوم هوندو را مالش مى‏داد و با او سخن مى‏گفت تا جايى كه هيجان عصبى او آرام شد. سپس مرد از قفس بيرون آمد و كليد را به صحنه‏گردان جشن برگرداند و گفت: «اگر هوندو را مى‏كشتيد، گناه بزرگى را مرتكب مى‏شديد. فيل بيچاره مشتاق شهر و خانواده‏اش بود و دوست داشت لغاتى را كه از كودكى شنيده بود، دوباره بشنود. من با او به زبان كشورش گفتم و با اين كار، آرامش را به اعصاب و آسايش را به درون وى بازگرداندم».


24

صحنه‏گردان جشن خواست با او دست بدهد و از وى سپاسگزارى كند، امااو وانمود كرد صحنه‏گردان را نديده است، زيرا دوست نداشت با مردى دست بدهد كه قرار بود به كشتن حيوانى بيچاره فرمان دهد. صحنه‏گردان از بحران كوتاه‏مدتى كه برايش پيش آمده بود، رهايى يافت. به سندى كه آن مرد داده بود، نگاهى انداخت و با كمال تعجب ديد مرد كوتاه‏قد و آراسته‏اى كه جان خود را براى يك فيل به خطر انداخت، كسى جز نويسنده مشهور جهان «رودياردكيپلينگ» نيست.


25

14. ميمون پير و آقا لاك‏پشت

در افسانه‏ها آمده است كه ميمون‏ها پادشاهى به نام «ماهر» داشتند. او پير و سالخورده شده بود. ميمون جوانى از خاندان سلطنت بر ضد او كودتا كرد و به‏پيروزى رسيد و پادشاه شد. ميمون پير فرار كرد. سرانجام به ساحل دريايى رسيد. در آن جا يك درخت انجير يافت. از آن بالا رفت و تصميم گرفت آن‏جابماند.

يك روز هنگامى كه مشغول خوردن انجير بود، انجيرى از دستش در آب افتاد و صدا و آهنگى از آن بلند شد. او از اين كار خوشش آمد و از آن پس، هميشه برخى انجيرها را مى‏خورد و برخى را در آب مى‏انداخت و از اين كار لذت مى‏برد.

زير درخت لاك‏پشتى بود كه آن انجيرها را مى‏خورد. وقتى كه انجيرها زيادشد، او فكر كرد ميمون آنها را براى او مى‏اندازد. از اين رو، تصميم گرفت باميمون دوست شود. با او سخن گفت و انس گرفت و آن دو به يكديگر علاقه‏مند شدند.

لاك‏پشت مدت زيادى به خانه نيامد. همسرش، لاك‏پشت خانم، دلواپس او شد. موضوع را به خانم همسايه گفت و افزود: «مى‏ترسم براى شوهرم حادثه بدى رخ داده باشد يا اين كه او را كشته باشند».

خانم همسايه گفت: «شوهر تو در ساحل با ميمونى دوست شده است و آنها با يكديگر الفت گرفته‏اند و كنار هم مى‏خورند و مى‏نوشند. آن ميمون كسى است كه آقا لاك‏پشت را از تو دور كرده است و تا براى نابودى او نقشه‏اى نكشى، شوهرت نزد تو باز نخواهد گشت».

خانم لاك‏پشت گفت: «چه كار كنم؟»

همسايه‏اش پاسخ داد: «هنگامى كه شوهرت به خانه آمد، وانمود كن بيمار هستى. اگر حالت را پرسيد، بگو پزشكان براى من قلب ميمون را تجويز كرده‏اند».

آقا لاك‏پشت پس از مدتى به خانه‏اش بازگشت و ديد همسرش بدحال و اندوهگين است. به او گفت: «چرا اين طور هستى؟»

همسايه پاسخ داد: «همسر تو بيمار و ناتوان است. پزشكان قلب ميمون را براى او تجويز كرده‏اند و درمان او تنها با اين دارو ميسر مى‏شود».

آقا لاك‏پشت گفت: «اين دشوار است. ما در آب هستيم. من از كجا قلب ميمون بياورم؟» او در شگفتى فرو رفت و با خود گفت: «تنها كارى كه مى‏توانم بكنم، اين است كه همنشين و دوست خود را براى اين كار فريب دهم».

سپس لاك‏پشت اندوهگين و افسرده به ساحل بازگشت و در راه به اين مى‏انديشيد كه چه كار كند. ميمون گفت: «برادرم، چرا از من دور شده‏اى؟»

لاك‏پشت پاسخ داد: «تنها شرمندگى باعث شد از شما دور باشم. نمى‏دانم چگونه نيكى‏هايت را جبران كنم. دوست دارم يك كار نيك ديگر انجام دهى و به خانه‏ام بيايى. در جزيره‏اى كه من زندگى مى‏كنم، ميوه‏هاى خوشمزه‏اى وجود دارد. بر پشت من سوار شو تا شنا كنم و تو را به آن جا ببرم».

ميمون علاقه‏مند شد با او برود و گفت: «بسيار سپاسگزارم». سپس از درخت پايين آمد و برپشت آقا لاك‏پشت سوار شد. هنگامى كه مقدارى راه‏رفتند، ناگهان آقا لاك‏پشت احساس كرد فريب كار زشتى است. برگشت و باخود گفت: «چگونه براى سخن يك زن ناآگاه به ميمون ستم كنم و او را فريب دهم؟ شايد خانم همسايه مرا فريب داده و در مورد تجويز پزشكان به من دروغ گفته باشد».

ميمون گفت: «چرا اندوهگين هستى؟»

لاك‏پشت گفت: «اندوه من از اين است كه به ياد آوردم همسرم بسيار بيمار است. اين موضوع مرا مانع مى‏شود كه به شما لطف و محبت نشان دهم».

ميمون گفت: «همين‏كه مى‏بينم دوست دارى به من لطف و محبت كنى، برايم كافى است و راضى به زحمت بيشترى براى شما نيستم».

لاك‏پشت گفت: «همين طور است».

سپس مقدارى ديگر ميمون را برد و ناگهان براى بار دوم ايستاد. ميمون بدگمان شد و با خود گفت: «توقف و تأخير لاك‏پشت حتماً دليلى دارد. من نيز مطمئن نيستم كه دلش در مورد من دگرگون نشده باشد و شايد هم در ذهنش منظور بدى را مى‏پرورد». سپس به لاك‏پشت گفت: «بگو چرا اندوهگين هستى و با خودت سخن مى‏گويى؟»


26

لاك‏پشت گفت: «براى اين اندوهگين هستم كه مى‏ترسم به خانه‏ام بيايى و آن طور كه دوست دارم از تو پذيرايى نشود، زيرا همسرم بيمار است».

ميمون گفت: «اندوهگين نباش، اندوه چيزى را درست نمى‏كند. هر دارو و خوراكى كه همسرت نياز دارد، از من بخواه».

لاك‏پشت گفت: «بسيار خوب، پزشكان گفته‏اند تنها داروى او قلب ميمون است».

ميمون با خود گفت: «از بس پير شده‏ام، حرص و آز بر من چيره شد و در بلا افتادم. اكنون بايد به عقلم مراجعه كنم و براى بيرون آمدن از اين گرفتارى راهى بيابم». سپس به لاك‏پشت گفت: «چرا اين موضوع را در خانه به من نگفتى تا قلبم را با خود بياورم، زيرا ما ميمون‏ها عادت داريم هنگامى كه يكى از ما به سفر مى‏رود، قلبش را نزد خانواده‏اش باقى مى‏گذارد».

لاك‏پشت گفت: «اكنون قلب تو كجاست؟»

او گفت: «آن را روى درخت گذاشتم. اگر مى‏خواهى مرا به درخت بازگردان تا آن را به تو بدهم».

لاك‏پشت با شنيدن سخنان ميمون شادمان شد و او را به جاى خود بازگرداند. هنگامى كه به ساحل رسيدند، ميمون از پشتش به پايين پريد و از درختى بالا رفت. لاك‏پشت ديد دوستش نمى‏آيد. او را صدا كرد و گفت: «دوست من، قلبت را بردار و پايين بيا. مرا خيلى معطل كردى».

ميمون گفت: «هرگز! تو مرا فريب دادى و به من حيله زدى. من نيز فريبت را به خودت بازگرداندم!»


27

15. ديك وِدينگتن و گربه‏اش

ديك ودينگتن پسرى ده ساله بود و به تنهايى در كلبه‏اى در يكى از روستاهاى اطراف لندن زندگى مى‏كرد. هنگامى كه شش ساله بود، پدرش را ازدست داد و پيش از هشت سالگى مادرش نيز درگذشت. او به ناچار نزد كسى‏كه حمام عمومى روستا را گرم مى‏كرد، مشغول به كار شد تا زندگى خود را بگذراند.

ديك سخنان بسيارى از اهالى روستا را مى‏شنيد كه از زيبايى‏هاى لندن، خيابان‏هاى بزرگ، پارك‏هاى پهناور و ثروت اهالى آن تعريف مى‏كردند. يك‏بار ديد مردى مى‏گويد: «در كف خيابان‏هاى لندن سكه‏هاى طلاى فراوانى يافت مى‏شود، فقط بايد خم شد و آنها را برداشت».

مردى كه ديك نزد او كار مى‏كرد، انسان مهربان و خوش‏اخلاقى نبود. پسرك تصميم گرفت روستايش را ترك كند و به لندن برود تا از كف خيابان‏ها طلا جمع كند و ثروتمند شود. صبح روز بعد كه يكى از روزهاى زيباى بهارى بود، ديك در كنار جاده‏اى كه به لندن منتهى مى‏شد، ايستاد. درشكه‏اى نزديك‏شد و ديك با اشاره آن را متوقف كرد. بقچه‏اش را در دست گرفت و بااميدوارى سوار شد. ديك با مسافران در لندن پياده شد و بدون مقصدى معين به راه خود ادامه داد. مناظر لندن براى پسرك روستايى شگفت‏انگيز بودند. اوبه كف خيابان‏ها به دقت نگاه مى‏كرد تا شايد چشمش به سكه‏اى بيفتد، ولى دانست برخى از داستان‏هايى كه درباره لندن شنيده است، واقعيت نداشته‏اند. سرانجام خسته شد و در گوشه پياده‏رو نشست. بقچه‏اى را كه همراه داشت گشود. يك قرص نان و دو عدد تخم مرغ آب‏پز بيرون آورد و آنها را خورد. اندكى نيرو گرفت و دوباره در خيابان‏هاى شهر به راه افتاد. هنگام غروب خورشيد ناخودآگاه به سوى خانه‏اى بزرگ كه باغى زيبا گرداگرد آن بود، روانه شد و درحالى كه بسيار خسته و گرسنه بود، روى زمين جلو در باغ نشست.

اندكى بعد يك درشكه بزرگ جلو در ايستاد. مردى آراسته كه كلاهى گرانبها و سياه‏رنگ به سر داشت، از آن پياده شد. مرد با مشاهده ديك به او نزديك شد و پرسيد: «چرا اين جا نشسته‏اى؟ خورشيد غروب كرده است. آيا تو غريب هستى؟»

ديك برخاست و مؤدبانه پاسخ داد: «آقا، من يك پسر يتيم و بى‏كس هستم. امروز از روستايم به لندن آمده‏ام و كسى را نمى‏شناسم كه به خانه‏اش بروم».

مرد بر شانه او دست زد. لبخندى بر لبانش نقش بست و او را به خانه بزرگ و مجلل خود آورد. به آشپز سفارش كرد به او غذا بدهد و بسترى برايش آماده كند.

آشپز مانند اربابش مهربان نبود. پس از اين كه شام پسر را آورد، بالاخانه‏اى را به او نشان داد و گفت: «به اين بالاخانه برو و در بسترى كه آن‏جا خواهى يافت، استراحت كن».

ديك آن شب به علت فراوانى موش در آشپزخانه و بالاخانه نتوانست بخوابد.

صبح روز بعد ديك ديد دخترى همسن و سال او وارد آشپزخانه شد. اوتنها دختر صاحبخانه بود. دخترك لبخندى زد و پرسيد: «شب را چگونه گذراندى؟» ديك داستان ترس از موش‏ها و بيدارى خود را براى دخترك تعريف كرد و ازاو خواست برايش گربه‏اى تهيه كند تا شر موش‏ها و آزار آنها را كم كند. دختر نيز گربه‏اى سياه و زيبايى براى او آورد و گفت: « اين را به عنوان هديه برايت خريده‏ام. اميدوارم آن را از من بپذيرى».

دختر كه مارى نام داشت، به امور ديك رسيدگى مى‏كرد. او را به اتاقى زيبا مى‏برد و خواندن و نوشتن به وى مى‏آموخت.

پدر دختر از بزرگ‏ترين بازرگانان لندن بود. او با كشورهاى بسيارى به ويژه كشورهاى آفريقايى ارتباط بازرگانى داشت. يك روز كشتى بزرگى را اجاره كرد تا مقدار فراوانى كالا به اين قاره بفرستد. وى مى‏خواست خدمتكاران، آشپزها و ديك را نيز در سود اين بازرگانى شريك كند. به آنان اجازه داد هر چيز را كه مى‏خواهند، همراه كالاهاى او بفرستند تا آنها نيز به عنوان مال‏التجاره فروخته شوند. ديك هم گربه سياهش را كه همه دارايى وى بود، فرستاد.


28

كشتى تجارى به كشورى در ساحل جنوبى آفريقا رسيد. پادشاه، ناخدا را به‏صرف غذا فراخواند تا درباره كالاهاى او نيز مذاكره كند. هنگام صرف غذا، همين‏كه پادشاه و همراهانش سر ميز غذا نشستند، هزاران موش به غذاى روى ميز حمله كردند، با اين كه خدمتكارانى با چوب آنها را مى‏راندند! ناخدا به پادشاه گفت: «فردا كه براى غذا خوردن به اين‏جا بيايم، شما را از اين رنج رهاخواهم كرد».

ناخدا ظهر روز بعد به كاخ پادشاه رفت و گربه ديك را نيز همراه خود برد. هنگامى كه آشپزها و خدمتكاران خواستند ميز را آماده كنند، ناخدا نيز با آنان وارد شد و گربه سياه را نيز آورد. همين‏كه گروه نخست موش‏ها آمدند، گربه حمله كرد و آنها را با چنگ و دندان دريد. موش‏ها گريختند و پادشاه و ميهمانانش توانستند با آسودگى غذا بخورند.

پادشاه در برابر گربه سياه مقدار فراوانى پول به ناخدا داد و همه بار كشتى را از او خريد. ناخدا هنگامى كه به لندن بازگشت، پول گربه را به ديك داد و او يكى از بزرگ‏ترين ثروتمندان شهر شد.

ديك تحصيلات خود را ادامه داد. سپس با مارى ازدواج كرد و آنان با خوشى زندگى را ادامه دادند. ديك پس از مدتى شهردار لندن شد و از عهده اين شغل خطير به خوبى برآمد.