فهرست عناوين فهرست اعلام

1

طبايع الاستبداد يا سرشتهاى خودكامگى

سيد عبدالرحمان كواكبى

ترجمه عبدالحسين ميرزاى قاجار

نقد و تصحيح محمدجواد صاحبى


3
فهرست عناوين
طبايع الاستبداد يا سرشتهاى خودكامگى 1
توجه‏ 2
طبايع الاستبداد يا سرشتهاى خودكامگى 4
طبايع الاستبداد يا سرشتهاى خودكامگى 5
پيش‏گفتار 6
      كواكبى كيست؟ 6
آثار قلمى 11
      1- ام‏القرى 11
2 - «طبايع الاستبداد» يا «سرشتهاى خودكامگى‏» 18
گزارشى از مطالب كتاب 21
پى‏نوشتها: 24
استبداد دينى 26
علوم جديد 29
استبداد و علم 30
استبداد و بزرگى 32
استبداد با مال 35
استبداد و اخلاق 37
استبداد و تربيت 38
رهايى از استبداد 40
انگيزه احياى اين كتاب 42
پى‏نوشتها: 43
منابع نقد و تصحيح 44
مقدمه طبايع الاستبداد 46
مقدمه اصل كتاب 47
آيا استبداد چه چيز است؟ 49
استبداد با دين 52
استبداد با علم 62
پى‏نوشتها: 66
استبداد با بزرگى 71
استبداد با مال 83
استبداد با اخلاق 93
پى‏نوشتها: 102
استبداد با تربيت 104
پى‏نوشتها:112
استبداد با ترقى 113
پى‏نوشتها: 128
استبداد و رهايى از آن 129
پى‏نوشتها: 138
فهرست اعلام 139

3

توجه‏

متن اين كتاب با همكارى مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم ‏ در شبكه قرار گرفته است و هر گونه استفاده جهت چاپ و نشر آن منوط به اجازه ناشر مى‏باشد .

جهت خريد كتاب با آدرس ذيل مكاتبه فرماييد.

Boostan-e-ketab@noornet.net


5

طبايع الاستبداد يا سرشتهاى خودكامگى

من استبد برايه هلك.

هر كه خودكامه شد هلاك گرديد.

امام‏على‏عليه السلام

الحازم لايستبد برايه.

دورانديش خودكامه نمى‏گردد. امام‏على‏عليه السلام


6

پيش‏گفتار

كواكبى كيست؟

سيد عبدالرحمن كواكبى سال 1265ق 1848م در خاندان علم وسيادت ديده به دنيا گشود. بنابر شجره‏نامه‏اى كه در دست است، نسب‏وى به امام حسين(ع) مى‏رسد. (1) جد او سيد ابراهيم از سادات اردبيل‏و از اعقاب شيخ صفى‏الدين اردبيلى بشمار مى‏آيد. (2) گويا نياكان‏كواكبى پس از هجرت به حلب، تحت‏تاثير محيط، مذهب حنفى اختياركرده‏اند. (3) پدرش سيد احمد بهاءالدين از مدرسان جامعه اموى ومدرسه كواكبيه بوده است.

به هر حال سيد عبدالرحمان، چندى در حلب در مدرسه كواكبيه‏به كسب دانش پرداخت و علاوه بر ادب عربى و فقه و تاريخ، زبان‏تركى و فارسى را هم آموخت و هرچند از معلم علوم جديد نيز به كلى‏بى‏بهره نماند، ظاهرا با هيچ يك از زبانهاى اروپايى آشنايى درستى‏نيافت.

او با آن كه در كودكى يتيم شد، به سعى خاله‏اش كه اهل ادب بود ومخصوصا به سرپرستى داييش كه خود يك چند معلم عربى عباس‏حلمى خديو مصر گشت در انطاكيه از تربيت‏خانوادگى پرمايه‏اى بهره‏يافت.

در اثر تربيت‏خانوادگى و توسعه فكرى و اطلاع از احوال معارف‏شرق و غرب، نظرش وسيع و همتش بلند و اخلاقش برومند گرديد،چنان‏كه اهل حلب او را «اباالضعفاء» مى‏خواندند. (4)

سرزمين پدرانش كه وى به‏خاطر انتساب بدان «سيد فراتى‏»خوانده مى‏شد در آن زمان جزو قلمرو عثمانى بود و استبداد شديدسلطان عبدالحميد در آن ايام ناخرسنديهاى زيادى در تمام نواحى‏فرات و اراضى مجاور به‏وجود آورده بود. (5)

كواكبى نخست متوجه شد كه علت عقب ماندگى مسلمانان،وضع نابسامان اقتصادى است. بدين‏جهت‏به كارهاى عمرانى و زراعى‏مانند امتداد خط آهن و احياء زمينهاى موات و تاسيس بنادر در اطراف‏حلب پرداخت، تا اندازه‏اى هم در كار خود موفق گرديد. (6)


7

اما بزودى دريافت كه محيطى كه او در آن بسر مى‏برد بيش ازمشكلات اقتصادى، از فقر فرهنگى و ناآگاهى در رنج است; بدين‏جهت‏بيدارى مسلمانان را در راس برنامه‏هاى خود قرار داد و با زبان وقلم عوامل عقب افتادگى آنان را آشكار ساخت. از اينرو چندى بانشريه «الفرات‏» همكارى كرد و از آن طريق آرمانهاى خويش را پى‏گرفت و سپس مجله‏اى با نام «الشهباء» در سال 1293ق منتشر كرد كه‏دولت پس از انتشار پانزده شماره امتياز آن را ملغى ساخت. آنگاه‏مجله‏اى به نام «الاعتدال‏» به دو لغت تركى و عربى منتشر كرد كه عمر آن‏هم كوتاه بود.

او در همه نقشه‏هاى اصلاحى خود با كارشكنى ماموران سلطان‏عبدالحميد روبرو مى‏گرديد. از اينرو خود را ناگزير از درگيرى با آنان‏مى‏ديد; يكبار با «عارف پاشا» كه از جانب سلطان عثمانى والى حلب‏بود در افتاد و مردم را بر وى شورانيد. عارف پاشا هم او و يارانش را به‏خيانت و همدستى با بيگانگان متهم كرد. (7)

در سال 1886 سوء قصد يك وكيل دعاوى ارمنى به جان حاكم‏حلب، به تركان بهانه‏اى داد تا جمع انبوهى از سوريان، از جمله كواكبى‏را دستگير كنند. (8)

هرچند كواكبى موفق شد محاكمه را به محكمه بيروت منتقل كندو در آنجا خود را از اين اتهام تبرئه نمايد اما اموالش همچنان درمصادره عمال عارف‏پاشا باقى ماند.

ولى اين پيشامدها و دسيسه‏ها، روزبه‏روز بر محبوبيتش افزود تاآن كه پس از چندى به مقام شهردار حلب انتخاب شد. و در پى آن، اين‏مناصب را نيز عهده‏دار گرديد: رياست اتاق بازرگانى حلب (1892)سرمنشيگرى محكمه شرع حلب (1894) و رييس هيات فروش‏اراضى دولتى. علاوه بر مناصب يادشده، منصب نقيب‏السادات را نيزبرعهده داشت. او در همه اين مناصب با زورگويى تركان و فسادتوانگران سورى مبارزه كرد و شايد چون در اين مبارزه ناكام شد، درروز ششم دسامبر 1899 در سن چهل و هفت‏سالگى سوريه را ترك‏كرد و رهسپار مصر گشت. (9)

در قاهره خديو عباس حلمى كه مثل سلطان عثمانى داعيه‏خلافت داشت‏سعى كرد از وجود او براى جلب حمايت‏بعضى شيوخ‏عرب استفاده كند. از اينرو كواكبى، تا حدى به تشويق و اصرار خديودر اين سالهاى آخر عمر از مصر به كشورهاى اسلامى و عربى،مسافرتهاى طولانى كرد. به زنگبار و بلاد عرب و به بلاد هند سفر كرد وتا همين كراچى هم آمد و در ضمن اين مسافرتها همه جا به تحقيق‏احوال مسلمانان پرداخت. در بازگشت‏به مصر ظاهرا آهنگ ديارمغرب داشت كه مرگ به سراغش آمد (1320 - 1902). (10)

به هر حال استعداد ذاتى، تربيت‏خانوادگى، تالمات روحى ناشى‏از ستم استبداد عثمانى و بويژه سفرهاى دراز به سرزمينهاى اسلامى ازشرق آفريقا تا آسياى غربى و شمار بسيارى از كشورهاى عربى،انديشه او را به سوى بررسى مشكلات و نابسامانيهاى جامعه مسلمانان‏سوق داده بود. به همين جهت طرحهاى اصلاحى بسيارى درانداخت.


8

«كواكبى مانند سيد جمال، آگاهى سياسى را براى مسلمانان‏واجب و لازم مى‏شمرد و معتقد بود رژيم سياسى كه مثلا مشروطه باشديا چيز ديگر به تنهايى قادر نيست كه جلو استبداد را بگيرد، هر رژيمى‏ممكن است‏شكل استبداد پيدا كند، در نهايت امر آنچه مى‏تواند جلواستبداد را بگيرد شعور و آگاهى سياسى و اجتماعى مردم و نظارت آنهابر كار حاكم است، وقتى كه چنين شعور و چنين احساس و چنين‏آگاهى در توده مردم پيدا شد آن وقت است كه اژدهاى سياه استبداددربند كشيده مى‏شود و البته اين بدان معنى نيست كه نبايد به رژيم كارداشت و رژيم هرگونه بود، بود. بلكه به معنى اين است كه رژيم خوب‏آنگاه مفيد است كه سطح شعور سياسى مردم بالا رود. و لهذا كواكبى‏مانند سيد جمال (و بر خلاف عبده) براى فعاليتهاى سياسى و بالا بردن‏سطح شعور سياسى توده مسلمان نسبت‏به ساير شئون اصلاحى‏زندگى آنها حق‏تقدم قائل بود و هم معتقد بود كه شعور سياسى را بااستمداد از شعور دينى آنها بايد بيدار كرد.» (11) وى با آن كه همواره از آميختگى دين و ياست‏سخن مى‏گويدولى گاه دچار تناقض گوئيها و يا دست‏كم ذكر عباراتى مبهم و نارسامى‏شود، چنان‏كه مى‏گويد: «خلافت پس از بازگرداندن به قوم عرب،بايد فقط به رهبرى كارهاى دينى مسلمانان بپردازد و از دخالت درسياست‏بپرهيزد!» (12) اينجاست كه اختلاف عقيده او با سيد جمال‏الدين آشكارمى‏شود، زيرا در عقايد سيد جمال، بستگى دين و سياست، هميشه‏امرى مسلم مى‏نمايد. گذشته از اين، كواكبى برخلاف سيد جمال به‏روشهاى تند و پيكار جويانه در سياست‏باور نداشت و به مصداق آيه‏«ادع الى سبيل ربك بالحكمه والموعظه الحسنه‏»(نحل/125) اقناع‏مخالفان و دشمنان را با پند و حكمت‏بيشتر مى‏پسنديد. (13)

تفاوت ديگر اسدآبادى با كواكبى در آن بود كه سيد جمال‏الدين‏سياست اروپا را مورد حمله قرار مى‏داد و دخالت آن را در سرزمينهاى‏اسلامى موجب بدبختى مسلمانان مى‏دانست و از اين رو سخت‏ترين‏حملات را در «عروة‏الوثقى‏» متوجه سياست انگلستان مى‏ساخت،درحالى كه كواكبى سياست عثمانى را مورد انتقاد قرار مى‏داد. سيدجمال عوامل خارجى را از اسباب عقب افتادگى مسلمانان مى‏دانست وهمواره مى‏كوشيد تا آنان را عليه آن عوامل برانگيزد، ولى كواكبى‏مسلمانان را به اصلاح خويش دعوت مى‏كرد و بر آن بود كه اگر آنهاخود را اصلاح كنند سياستهاى خارجى نمى‏توانند سرنوشت ايشان رابه بازى بگيرند.

به عبارت ديگر، سيد جمال مى‏كوشيد تا مسلمانان را از خطرفساد خارجى برهاند، و كواكبى تلاش مى‏نمود تا امراض داخلى آنان رامداوا كند. از اين رو سيد جمال‏الدين مردم را به شورش و قيام عليه‏بيگانه دعوت مى‏كرد و كواكبى آنان را به سوى مدرسه و فراگيرى علم‏مى‏خواند. (14) گرچه دقيق‏تر آن است كه بگوييم، سيد جمال به هر دوجنبه ياد شده توجه داشت و از مشكلات و گرفتاريهاى جامعه‏مسلمانان اعم از داخلى و خارجى غافل نبود، اما كواكبى نظر خود رامعطوف يك جنبه آن ساخته بود.

و به همين جهت كواكبى نسبت‏به سياستهاى استعمارى غرب‏شناخت و حساسيتى نداشت و حتى در برخى موارد تحولات و تمدن‏غرب را كه ناشى از سياست آن است‏ستوده و ملتهاى مشرق زمين را به‏خاطر عقب افتادن از اين كاروان، سرزنش كرده است.

و از اين گذشته، تاثير انديشه ناسيوناليسم عرب بر او، مانع از آن‏شد كه به گستره جهان اسلام بينديشد و براى اصلاح آن كمر همت‏برميان بندد، آن طور كه سيد جمال حصارهاى قوميت و مليت‏پرستى رادرهم شكست و هر كجا كه اسلام و مسلمان در آن وجود داشت، آنجارا وطن خود مى‏دانست و اصلاح آن را وجهه مت‏خويش‏مى‏ساخت.

از اين رو دامنه اصلاحات كواكبى از حدود عثمانى و حتى مصر وسوريه تجاوز نكرد، و بر آن بود كه مركز تشكيل هرگونه جمعيت‏فكرى و نظام سياسى براى اصلاح جامعه اسلامى، بايد يك كشورعربى باشد چنانكه درباره كنگره اسلامى و خلافت اسلامى، به‏مسلمانان چنين پيشنهادى داشت. گرچه در انديشه او، اين گردهمايى‏از همه مليتها و به دور از هرگونه شائبه قومى و نژادى مى‏بايست‏باشد.


9

در عين حال، پيوند جوهرى اسلام و سياست را باور داشت.به‏قول شهيد مطهرى: «كواكبى به همبستگى دين و سياست‏سخت‏پايبند بود و مخصوصا دين اسلام را يك دين سياسى مى‏دانست ومعتقد بود كه توحيد اسلام اگر درست فهميده شود و مردم مفهوم حقيقى‏كلمه توحيد يعنى لا اله الا الله را درك كنند به استوارترين سنگرهاى ضداستبدادى دست مى‏يابند.

كواكبى مانند دو سلف ارجمندش سيد جمال و عبده، تكيه‏فراوانى بر روى اصل توحيد از جنبه عملى و سياسى مى‏كرد، او مى‏گويد:معنى كلمه لا اله الا الله كه افضل ذكرها در اسلام شمرده شده و بناى‏اسلام بر آن نهاده شده; اين است كه معبود به حقى جز خداى بزرگ‏نيست و معنى عبادت، فروتنى و خضوع است. پس معنى لا اله الا الله‏اين است كه جز خداى يگانه، هيچ موجودى شايسته فروتنى و كرنش‏نيست، هر خضوع و فروتنى كه در نهايت امر، اطاعت امر خداى بزرگ‏نباشد; شرك و بت‏پرستى است. كواكبى توحيد اسلامى را تنها توحيدفكرى و نظرى و اعتقادى كه در مرحله انديشه پايان مى‏يابد نمى‏داند،آن را تا مرحله عمل و عينيت‏خارجى توسعه و گسترش مى‏دهد، يعنى‏بايد نظام توحيدى برقرار كرد.

انصاف اين است كه تفسير دقيق از توحيد عملى، اجتماعى، وسياسى اسلام را هيچ‏كس به خوبى علامه بزرگ و مجتهد سترگ مرحوم‏ميرزا محمدحسين نائينى قدس سره، توام با استدلالها و استشهادهاى‏متقن از قرآن و نهج‏البلاغه، در كتاب ذيقيمت تنبيه الامه و تنزيه المله بيان‏نكرده است. آنچه امثال كواكبى مى‏خواهند، مرحوم نائينى به خوبى درآن كتاب از نظر مدارك اسلامى به اثبات رسانيده است. ولى افسوس كه‏جو عوام زده محيط ما، كارى كرد كه آن مرحوم پس از نشر آن كتاب،يكباره مهر سكوت بر لب زد و دم فرو بست.

كواكبى مدعى است كه هر مستبدى كوشش دارد براى تحكيم وتثبيت پايه‏هاى استبداد خود، به خودش جنبه قدسى بدهد و از مفاهيم‏دينى براى اين منظور بهره جويد، تنها آگاهى و بالا بودن سطح شعوردينى و سياسى مردم است كه جلو اين سوءاستفاده‏ها را مى‏گيرد.

كواكبى برخى علماء پيشين اسلامى (از اهل تسنن) را موردانتقادقرار مى‏دهد كه آنها به نظم و امنيت، بيش از حد بها داده‏اند تا آنجا كه‏عدل و آزادى را فداى نظم و امنيت كرده‏اند، يعنى به بهانه نظم و امنيت‏مانع رشد آزادى شده‏اند و اين همان چيزى است كه مستبدان وستمگران مى‏خواهند. ستمگران و مستبدان همواره به بهانه برقرارى‏نظم و حفظ امنيت، آزادى را كه عاليترين موهبت الهى است و جوهرانسانيت است كشته‏اند و عدل را زيرپا قرار داده‏اند.


10

كواكبى در رابطه نظم و آزادى، براى آزادى حق تقدم قائل است ودر رابطه دين و سياست و يا دين و آزادى، دين را عامل با ارزش‏تحصيل آزادى واقعى و بيدار كننده احساس سياسى مى‏شمارد. و دررابطه علم و آزادى يا علم و سياست معتقد است: همه علوم الهام‏بخش‏آزادى نيستند و از نظر آگاهى اجتماعى دادن، در يك درجه نمى‏باشند.لهذا مستبد از برخى علوم نمى‏ترسد، بلكه خود مروج و مشوق آن‏علوم است، اما از برخى علوم ديگر سخت وحشت دارد، زيرا به مردم‏آگاهى و شعور سياسى و اجتماعى مى‏دهد و احساس آزاديخواهى ومبارزه با اختناق و فشار استبداد را در افراد بر مى‏انگيزد. كواكبى‏مى‏گويد:

«مستبد را ترس از علوم لغت نباشد، و از زبان آورى بيم ننمايد،مادامى كه در پس زبان آورى، كمت‏شجاعت‏انگيزى نباشد كه رايتهابرافرازد، يا سحر بيانى كه لشكرها بگشايد (15) چه او خود آگاه است كه‏روزگار، از امثال كميت و حسان شاعر (16) زادن بخل ورزد كه با اشعارخويش جنگها برانگيزند و لشكرها حركت دهند و همچنين منتسكيوو شيلا را.

همچنين مستبد از علوم دينى كه تنها متوجه معاد باشد (و ميان‏معاد و معاش، زندگى و معنويت جدائى قائل باشد) بيم ندارد... علومى‏كه مستبد از آنها بيم دارد، علوم زندگانى هستند. مانند: حكمت نظرى وفلسفه عقلى و حقوق امم و سياست مدنى و تاريخ مفصل و خطابه ادبيه‏و غير اينها از علومى كه ابرهاى جهل را بردرد و آفتاب درخشان راطالع نمايد تا سرها از حرارت بسوزد». (17)


11

آثار قلمى

1- ام‏القرى

كواكبى كوشيد تا آرمانهاى خود را به قلم آورد و انديشه‏هايش را در دواثر پرآوازه خويش منتشر سازد. «ام القرى‏» را نخست مخفيانه و با نام‏مستعار نشر نمود و «طبايع الاستبداد» هم به‏صورت يك سلسله‏مقالات در مجله المؤيد به‏چاپ رسانيد. آثار ديگرش نيز شامل‏يادداشتهايى بود كه ظاهرا هرگز مجال انتشار پيدا نكرد.

كتاب ام‏القرى نوعى داستان «يوتوپيايى‏» بود كه به‏صورت‏گزارشنامه مذاكرات و فعاليتهاى يك معيت‏بين‏المللى اسلامى تنظيم‏شده بود. هدف اين جمعيت‏خيالى هم بررسى دشواريهاى دنياى‏اسلامى و جستجوى راه رهايى از آن دشواريها بود كه جمعيت آن را دروحدت نظر مسلمين قابل تحقق مى‏يافت.

در اين گزارشنامه، نويسنده چنان مى‏پندارد كه در مكه چندهفته‏اى قبل از آغاز مراسم حج مجمعى از نمايندگان مسلمين تمام‏جهان بوجود مى‏آيد. از هر سرزمين اسلامى يك يا چند تن در آن‏مجمع حاضرند: از شام و مصر، از نجد و يمن، از فاس و تونس، از مكه‏و مدينه، از سند و هند... رياست مجمع به نماينده مكه واگذار مى‏شود ونماينده حوزه فرات شام كه در واقع تصويرى از نويسنده كتاب است‏بعنوان دبير مجمع انتخاب مى‏شود. آنچه در مجموع كتاب و در داستان‏فعاليت مجمع اهميت‏بيشتر دارد، مذاكرات مجمع است كه در آن بنا رابر اين مى‏گذارند كه اين مذاكرات در خارج افشا نشود تا هر يك ازاعضا بتوانند آنچه را مصلحت مى‏دانند، بر زبان آورند. بعلاوه در ادامه‏بحث قرار را بر آن مى‏نهند كه اصلاح را غيرممكن نشمرند و براى‏اجراى اصلاح و تحقق آن از اظهارنظر خوددارى ننمايند. نه آيا بسيارى‏اقوام عالم از يونانى و ژاپنى و رومى هم‏اكنون - در آن ايام - به وحدت واستقلال نايل گشته‏اند و بوجود آمدن همين مجمع هم خود نشان مى‏دهد كه‏مسلمانان نيز با يكديگر تفاهم دارند و اتحاد آنها ممكن است؟


12

مساله عمده‏اى كه اينجا در طى مذاكرات، موضوع بحث و بررسى‏واقع مى‏شود اين است كه عالم اسلام دچار فترتى است كه گويى براى‏تمام مسلمانان عالم نوعى بيمارى واگير همه‏گير گشته است و تقريبا درهمه جا نشانش هست و بايد ديد اين بيمارى چيست و از كجاست؟مذاكرات در اين باره اوج و شدت مى‏گيرد و نويسنده از زبان نمايندگان‏سرزمينهاى گونه‏گون اسلامى قسمت عمده اسبابى را كه مى‏پنداردانحطاط دنياى اسلام را سبب شده باشد، با غور و دقت كم‏نظيرى‏برمى‏شمرد.

بطور مثال از زبان نماينده شام مى‏گويد اين وضع ناشى از اعتقادبه جبر است كه با روح واقعى تعليم اسلام هم توافق ندارد، اماهمين اعتقاد مسلمانان را به افراط در قناعت و زهد كشانيده است واز حركت و ترقى جويى بازداشته. از قول نماينده بيت‏المقدس‏مى‏نويسد:سبب اين امر غلبه استبداد است و از وقتى مسلمين از شيوه‏حكومت مردمى مبنى بر مشورت، به شيوه حكومت مستبد جابرانه‏فردى گرائيده‏اند اخلاق آنها تباه گشته است و حتى در طرز تفكر آنهادگرگونى پيدا شده است. از لسان نماينده تونس به اين دعوى جواب‏مى‏دهد كه در بين اقوام اروپايى هم استبداد هست، اما اين امر مانع ازپيشرفت آنها نشده است. وقتى نماينده روم ادعا مى‏كند كه مسلمانان‏عيب كارشان در اين نكته است كه هيچگونه آزادى ندارند نه درآموزش، نه در تحقيق و نه در گفتار، نماينده تبريز با لحن تاسف‏خاطرنشان مى‏كند كه مسلمانان چون امر به معروف و نهى از منكر راكنار گذاشته‏اند، فرمانروايانشان اندك‏اندك به خودرايى گرائيده‏اند وهيچكس هم نيست تا در كار آنها نظارت كند.

گفت‏وگو در اين باره بسيار مى‏شود و نويسنده از زبان اهل‏مجلس نابسامانيهاى دنياى اسلام را با حوصله و دقت كم‏نظيرى تحليل‏مى‏كند و از بى‏رسميهايى كه عامه را به فقر و جهل و خرافات، وفرمانروايان را به سركشى و ستم‏پرورى و تجاوزگرى سوق داده است،با خشم و ناخرسندى تمام انتقاد مى‏كند.

چون سخن به اينجا مى‏كشد كه اين پريشانيها ناشى از ناشناخت‏تعاليم واقعى دين است و تا مردم حقيقت دين را بازنشناسند و بدان‏رجوع ننمايند نمى‏توانند از اين نابسامانيها رهايى يابند، اين مساله‏مطرح مى‏شود كه پس اسلام درست كدام است و كدام دگرگونيها در آن‏راه يافته است؟


13

اين‏جا باز سخنهاى گونه‏گون پيش مى‏آيد، از انتشار خرافات و ازگرايش به لهو و لعب به‏شدت انتقاد مى‏شود و در پايان مجلس وقتى‏منشى جلسه از مجموع مذاكرات نتيجه مى‏گيرد و قرار مى‏شودجمعيت‏برنامه‏اى براى اصلاح حال مسلمانان درنظر گيرد و مركزى درمكه بوجود آورد و در شهرهاى ديگر چون آستانه و تهران و تفليس وكابل و سنگاپور و مراكش نيز شعبه‏هايى ايجاد كند، اسباب عمده‏نابسامانيها و پريشانيهاى دنياى اسلام را اعتقاد به جبر، ترك سعى وعمل، فقدان آزادى و استغراق در جهل و نوميدى مى‏داند. (18) اين ملاحظات نشان مى‏دهد كه آنچه براى كواكبى مطرح است‏انديشه در باب احوال مسلمانان عالم و سعى در بيدارى آنها ورهاييشان از نابسامانيهايى است كه در تمام دنياى اسلام از مراكش تاسنگاپور هست و بدينگونه، هدف واقعى او اتحاد عربى نيست، اتحاداسلامى است كه مانع عمده نيل بدان غير از جهل و اختلاف عامه‏مسلمانان، اغراض فرمانروايان و تمايلات استبدادى آنهاست.

دكتر عبدالحسين زرين‏كوب مى‏نويسد:

با آن كه ام القرى در واقع داستان يك طرح خيالى بيش نيست،حقيقت‏نمايى در آن به اندازه‏اى است كه برخى محققان آن را گزارش‏واقعى يك مجمع مخفى اتحاد اسلامى در مكه دانسته‏اند و بهانه به‏خيالپردازان و قصه‏سازان داده‏اند تا در باب ريشه اين جمعيت و تركيب‏آن خويشتن را تسليم پندارهاى بى‏سرانجام سازند. (19)

حميد عنايت در اين باره مى‏نويسد: برخى از محققان از جمله لوتروپ‏دوشتودارت ( و كارا دو وو (Carra de vaux) نوشته‏اند كه چنين كنگره‏اى واقعا در آن سال در مكه تشكيل شده و كارادو وو نيز آن را مجمع بيدارى مسلمانان ناميده است. ولى تاپى‏يرو اين نظررا نادرست مى‏داند و مى‏گويد كه اين كنگره صرفا آفريده پندار خودكواكبى بوده است. او چهار دليل در اين باره مى‏آورد: نخست آنكه‏اتفاق نظرى كه هر بيست و چهار نماينده شركت كننده در كنگره بر سرچاره‏هاى همه مسائل جهان اسلامى در كتاب از خود نشان داده‏اند دراوضاع و احوال جوامع اسلامى در اواخر قرن نوزدهم امكان نداشته‏است. دوم آنكه به فرض آنكه چنين اتفاق نظرى واقعا ميان نمايندگان‏كشورهاى اسلامى در چنان مجمعى در مكه دست داده بى‏گمان‏مى‏بايست در كشورهاى اسلامى انعكاس دامنه‏دارى داشته باشد و حال‏آنكه در هيچيك از مطبوعات و كتابهاى كشورهاى اسلامى آن زمان‏هرگز از چنين مجمعى سخنى نرفته است. سوم آنكه دستگاه استبداد وجاسوسى عثمانيان در اواخر قرن نوزدهم برگزارى چنين مجمعى رااجازه نمى‏داده، و چهارم آنكه يكى از نويسندگان مصرى معاصركواكبى آن كنگره را موهوم خوانده است و بر اين دلايل تاپى‏يرو مامى‏توانيم دليل پنجمى بيفزاييم و آن اينكه بسيارى از عبارتهاى ام‏القرى‏عينا از طبايع الاستبداد گرفته شده است، از آن جمله مطالب صفحات 28و 29 و 38 و 129 ام‏القرى بى‏كم و كاست‏با مطالب صفحات 30 و 31 و34 تا 36 و 149 «طبايع‏» مطابق است. (20)


14

به هر حال اگر كنگره مكه را يكسره موهوم بشمريم اين عيبى‏بر كواكبى نيست، بلكه بر عكس از نيروى تخيل بديع او حكايت‏دارد. ضمنا كواكبى نخستين نويسنده معاصر عرب است كه مفهوم‏مؤتمر، يعنى كنگره، را در قاموس سياسى زبان عرب رواج داده واز هموطنان خود بدين‏گونه دعوت كرده است تا به شيوه اروپاييان‏گاه‏گاه براى شور و تبادل نظر درباره مسائل مشترك خويش چنين‏مجامع منظمى برپا كنند. (21)

هر يك از نمايندگان كنگره مكه در ام‏القرى (22) مسائل جهان‏اسلامى يا عرب را از ديدگاهى خاص بررسى كرده، مثلا در مبحث علل‏ناتوانى مسلمانان يكى از نمايندگان فقط از ستيزه‏ها و اختلافهاى‏درونى مسلمانان سخن گفته (23) ، ديگرى نادانى فرمانروايان را علت‏دانسته (24) ، سومى بر محرومى مسلمانان از آزادى دريغ خورده (25) وچهارمى ضرورت رهبرى درست را يادآور شده است.

ولى همچنانكه گفتيم در پايان بحث، همگى اتفاق مى‏كنند كه‏تمامى اين علتها به‏روى هم در ناتوانى مسلمانان مؤثر بوده‏اند.

و اما در باره علل فساد عقايد دينى، كواكبى سخن تازه‏اى بر آنچه‏سيد جمال و عبده گفته‏اند نيفزوده است. او نيز رواج تقليد كوركورانه ومتروك شدن اجتهاد و تعقل دينى و ناتوانى از تميز عناصر اصولى دين‏از عناصر غيراصولى و بدعتها و گزافه‏كاريهاى صوفيه را در شمار اين‏علل مى‏داند. ولى با صراحتى بيشتر از سيد جمال و عبده مى‏گويد:«مسلمانان به نهضتى چون نهضت پروتستان در مسيحيت نيازمندند، تااذهان آنان را از خرافات پاك كند و اسلام را به خلوص اولى خود بازگرداند» (26) او مردانى چون پطر كبير و ناپلئون و بيسمارك و گاريبالدى رامى‏ستايد تا تاثير رهبرى درست را در اصلاح احوال ملتها آشكاركند. (27)

متاسفانه كواكبى با همه دلبستگى و علاقه‏اى كه به اتحاد مسلمانان‏از خود بروز داده است گاه تحت‏تاثير رواج ناسيوناليسم عربى آرمان‏خويش را مخدوش مى‏سازد، به نظر وى يكى از علل بدبختى‏مسلمانن «انتقال قيادت مسلمين به غير عرب بوده است، يعنى‏عجمهايى كه ظاهر و باطن حالشان نشان از آن دارد كه دين را صرفابراى تحكيم قدرت مى‏خواهند». (28)

گويا تعصب عربى به كواكبى مجال نمى‏دهد دريابد كه عامل اين‏انحطاط، انتقال رهبرى به غير عرب نبوده است، بلكه سبب آن انحراف‏در رهبرى امت اسلامى است، هنگامى كه حكام نالايق عرب وغيرعرب بر سرنوشت مسلمانان مسلط شدند و دين و حكومت راوسيله اغراض و اهداف پست‏خود ساختند، دنياى اسلام در سراشيب‏سقوط قرار گرفت.

البته اين سخن كواكبى عكس‏العملى است در برابر جور و ستم وفساد خلافت عثمانى كه وى سخت‏با آن مخالف بود و همواره لبه تيزحملات خويش را به سوى آن متوجه مى‏ساخت.


15

كواكبى بر وعاظ السلاطين و علماى دربارى كه توجيه كننده ظلم‏و فساد حكومتهاى جور مى‏شوند سخت مى‏تازد و از اينكه آنان‏نصوص شرعى را وسيله قدرت‏طلبى و سلطه‏گرى حكام قرار مى‏دهندو آيه كريمه: «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى‏الامر منكم‏» رابراى همين منظور تبليغ مى‏كنند انتقاد مى‏نمايد و مى‏گويد: اينان گويااين روايت را فراموش كرده‏اند كه: «لاطاعة لمخلوق فى معصية الخالق‏» وهمچنين اين امر صريح خداوند كه مى‏فرمايد: «وشاورهم فى الامر» و«امرهم شورى بينهم‏».

كواكبى بر عامه اهل سنت كه اطاعت فرمانروايان را بدون هيچ قيدو شرطى واجب مى‏شمارند، خورده مى‏گيرد و دو نص مزبور، كه يكى‏رعيت را از اطاعتى كه در آن نافرمانى خدا باشد بازمى‏دارد و ديگرى‏فرمانروايان را به بهره‏گيرى از مشورت فرامى‏خواند، شاهد مى‏آورد.

او از نفوذ اين روحانيان بى‏تقوا در دربار خلافت عثمانى بسيارشكوه مى‏كند و زيان آنان را براى دين از ضرر شيطان بيشتر مى‏داند. (29) او آنان را چاپلوس، منافق، دين‏فروش و دنيامدار توصيف مى‏كندو عمل ايشان را مايه استكبار و استبداد اميران مى‏داند. از اينرو پائين‏آوردن منزلت علماى منافق، و بالا بردن احترام علماى عامل را نزدعموم، بهترين جهاد در راه خدا مى‏شمارد. (30) كواكبى اختلاف عمده پيروان مذاهب را در مسائل اجتهادى‏بويژه باب معاملات مى‏داند، ولى به‏نظر او اين تفاوت آراء امرى طبيعى‏است و هرگز نبايد موجب تكفير و تفسيق شود. (31) كواكبى با تصوف، سخت مخالف است، او مى‏گويد قواعدتصوف مقتبس از فلسفه فيثاغورث و شاگردانش است كه آن را بالاهوتيات انجيل و تورات و عقايد بت‏پرستان آميخته‏اند و لباس اسلام‏پوشانده‏اند.

البته گو آنكه وضعيت متصوفه عثمانى، در زمان وى چندان‏مطلوب نبوده است ولى گزارشهاى توام با حساسيت و بدبينى فقيهان ومتشرعان و متعصبان نيز چهره بدترى از آن ترسيم مى‏نموده است.

قضاوت كواكبى نيز ناظر به اين واقعيت است و نشان ازشتابزدگى و عدم تعمق و تحقيق دارد. او به مشايخ صوفيه و اهل‏طريقه‏ها توصيه مى‏كند كه در تربيت مريدها، به اصولى مراجعه كنند كه‏با شرع و حكمت‏سازگار باشد و فرقه‏هاى گوناگون را به خدمت امت‏اسلامى وادارد، مثلا گروهى را به اعاشه و تعليم ايتام و گروهى ديگر رابه رسيدگى مساكين و در راه مانده‏ها و جماعتى را به يارى دادن فقيران‏و بيچارگان و دسته‏اى را به تشويق و تبليغ احكام دين و امر به معروف‏و نهى از منكر موظف سازد. (32) كواكبى تعليم و تربيت مردم را از وظايف جمعيت ام‏القرى‏مى‏داند و اصولى را بدين‏شرح براى آن پيشنهاد مى‏كند:

1 - همگانى كردن خواندن و نوشتن همراه با بكارگيرى شيوه‏اى‏آسان.

2 - ترغيب مردم به آموزش علوم و فنون، به مدد روشى ساده.


16

3 - اصلاح اصول آموزش زبان عربى و علوم دينى و تسهيل‏تحصيل آن.

4 - كوشش براى همگانى ساختن اصول آموزش و كتابهاى‏درسى. (33) به نظر او بايد نظام آموزشى تحت نظارت مديريت واحدى قرارگيرد. حتى حوزه‏هاى دينى با ضوابط و نظم جديدى اداره شود، طلاب‏علوم دينى هم مانند پزشكان و ساير رشته‏هاى تخصصى موردارزيابى‏قرار گيرند، يعنى هيئتى رسمى در هر شهر پس از امتحان براى آنان‏جواز صادر نمايد تا افرادى بى‏صلاحيت نتوانند كرسى تدريس و وعظو ارشاد و افتاء را دراختيار خويش گيرند و فكر و فرهنگ و دين مردم‏را آلوده و منحرف سازند. (34)

كواكبى آگاهى دانشهاى ذيل را براى هر عالم دينى لازم مى‏شمرد.

1 - دانستن زبان عربى و شيوه آموزش آن.

2 - توانايى بر خواندن و فهميدن قرآن.

3 - آگاهى كامل از سنت مدون نبوى. (35)

كواكبى صفتى را نيز بر اين شرايط مى‏افزايد و مى‏گويد:

عقل سليم فطرى داشته باشد و ذهنش با منطق و جدل تعليمى،فلسفه يونانى، الهيات فيثاغورس، مباحث كلام، عقايد حكما، باورهاى‏معتزله و غرايب صوفيه فاسد نشود. (36)

گويا كواكبى غافل از آن است كه همين عقل فطرى ايجاب مى‏كندكه بشر به كنجكاوى بپردازد تا از معارف پيشينيان و معاصران آگاه‏شود، و راستى كسى كه بر اين معارف وقوف نيابد چگونه مى‏تواند به‏نقاط ضعف و قوت ملل و نحل مختلف پى برد و درستى و نادرستى‏آنها را بازشناسد و مهمتر آنكه گاه نصوص دينى، خود ناظر بر همين‏انديشه‏هاست. اما يك نكته را مى‏توان پذيرفت و آن اينكه محصل وعالم دينى نبايد با پيشداورى به مطالعه و استنباط معارف و احكام‏اسلامى بپردازد، يعنى به‏سوى نتايجى از پيش تعيين شده سير نمايد وخود را به مهلكه تشريع و بدعت و ضلالت اندازد.

خلاصه، عمده بحثهايى كه كواكبى از زبان اعضاى كنگره نقل‏مى‏كند را مى‏توان اينگونه خلاصه كرد:

1 - كج فهمى و دور افتادن از حقيقت اسلام.

2 - استبداد راى و پرهيز از مشورت و همفكرى.

3 - نبودن آزادى در همه زمينه‏ها اعم از بيان، آموزش، و مباحثات‏علمى.

4 - ترك شدن اصل امر به معروف و نهى از منكر درميان مسلمان.


17

5 - سهل‏انگارى در امر دين بگونه‏اى كه جز سخنى از اسلام آنهم‏به منظور نيل به مقاصد شخصى، چيزى نمانده است.

6 - نفوذ روحانى نماها و وعاظ السلاطين، و علماى دربارى درجامعه اسلامى.

7 - تنگ‏نظرى در طرح علوم دينى و بى‏توجهى به علوم روز.

8 - روح نااميدى و ياس در ميان مسلمانان.

9 - نبودن رهبرى مدير و مدبر و مخلص كه لايق پيروى باشد.

10 - فقر و تنگدستى، كه هرگونه شر و جهل و بد اخلاقى از آن‏برمى‏خيزد.

11 - حكام متكبر و مستبد.

12 - ترك شدن احكام اسلام و تعطيل شدن حدود.

13 - جهل و ناآگاهى درميان ملتهاى مسلمان.

پس از اين گزارش سرانجام كواكبى نتيجه كنگره را چنين اعلام‏مى‏دارد:

1 - مسلمانان در ضعف و عقب ماندگى بسر مى‏برند.

2 - از بين بردن اين ضعف، كارى لازم و واجب است.

3 - ريشه دردهاى جامعه اسلامى جهل است.

4 - دواى اين درد، روشنگرى افكار به‏وسيله آموزش، وبرانگيختن شوق بسوى ترقى است.

5 - تاسيس گروه‏هايى كه اين درمان را در جامعه اسلامى به كارگيرند.

6 - در به كارگيرى اين درمان، همه آنها كه توان كار و كوشش‏دارند، مسؤول هستند، بويژه بزرگان و علماى امت اسلام.

به هر حال، طرح اينگونه مباحث، نشان از وسعت اطلاع، نبوغ، وغيرت دينى طراح آن دارد هر چند كه در برخى از موارد گرفتار تعصب‏فرقه‏اى، تناقض گويى و يا خطا و كاستى شده باشد.


18

2 - «طبايع الاستبداد» يا «سرشتهاى خودكامگى‏»

همانگونه كه ياد شد اثر ديگر كواكبى كتاب «طبايع الاستبداد و مصارع‏الاستعباد» است. برخى از نويسندگان بر اين باورند كه كواكبى اين‏كتاب را از روى كتاب «ويتور الفيه رى‏» نويسنده و نمايشنامه پردازايتاليايى (1803 - 1749) اقتباس كرده است. «الفيه رى‏» پس از مطالعه‏آثار آزاد انديشان عصر روشنگرى فرانسه از جمله روسو، ولتر ومنتسكيو، رساله‏اى به نام Dellatiranide نگاشت و در آن نفرت خويش‏را نسبت‏به استبداد آشكار ساخت. اين نويسنده ايتاليايى كه خود دراواخر قرن هجدهم در فرانسه شاهد انقلاب ضد استبدادى بود، در اين‏رساله نه فقط استبداد فرمانروايان و كشيشان را محكوم كرد بلكه‏استبداد انقلابيان را هم كه خود در حكم نفى انقلاب آنها محسوب‏مى‏شد درخور اعتراض مى‏يافت. او حتى در واكنش به اين گونه اعمال‏در هنگامه انقلاب فرانسه، به فلورانس بازگشت. با اين حال رساله وى‏امروز بيشتر از لحاظ طرز بيان جالب به نظر مى‏آيد و در نقد و تحليل‏منشا قدرت و شناخت ريشه‏هاى واقعى استبداد اهميت فوق‏العاده‏اى‏ندارد، درصورتى كه چهار قرن پيش از وى يك متفكر ايتاليايى به نام‏لينوسالوتاتى رساله‏اى در باب حاكم مستبد (Detyranno) نوشت (حدود1400 ميلادى) كه طى آن مساله منشا قدرت را با دقت و صراحت‏بيشترى مطرح كرده بود و مخصوصا به اين نكته تكيه كرده بود كه‏حكومت عادل و درست نه فقط مى‏بايست در عمل قانونى باشد، بل‏لازم است‏خود آن نيز از يك منشا قانونى كه اراده ملت است پديد آمده‏باشد. (37)


19

به هر حال كتاب «الفيه رى‏» در روزگار كواكبى پرآوازه بوده است‏و به‏همين جهت‏شمارى از نويسندگان بر آنند كه كواكبى بسيارى ازمطالب «طبايع الاستبداد» را از كتاب الفيه رى درباره استبداد، گرفته‏است و آن را با يادآوريهايى از تاريخ اسلام و آيه‏هايى از قرآن، به‏شيوه‏اى درخور ذوق خوانندگان مسلمان و عرب چاشنى زده است. (38) اما برخى، در اين باره اشكال كرده‏اند; و گفته‏اند كه: كواكبى، زبان‏خارجى نمى‏دانسته است. اين اشكال نيز به گونه زير پاسخ داده شده‏است كه: ترجمه تركى كتاب الفيرى، در سال 1898، به وسيله يكى ازتركان جوان، به نام عبدالله جودت، ظاهرا به قصد تبليغ بر ضد سلطان‏عبدالحميد، در ژنو منتشر شده و چه بسا نسخه‏اى از آن در حلب ياقاهره، به‏دست كواكبى رسيده است. (39) تاپى يرو [ Tapiero ] نيز مى‏نويسد: كواكبى، زبان فرانسه‏مى‏دانست و آنچه درباره دموكراسى نوشته; ترجمه‏اى از كتابهاى‏فرانسوى است، و همانند برخى از بخش‏هاى روح القوانين منتسكيواست. (40)

از سوى ديگر، رشيد رضا بر آن است: اوصافى كه كواكبى از نظام‏استبدادى برمى‏شمارد; گزارشى چنان دقيق، از شيوه حكومت عثمانى‏است كه نمى‏توان آن را فرآورده ذهنى بيگانه دانست. (41)

اما به گمان ما، سخن درست همان است كه كواكبى، خود بدان‏اقرار دارد. او در مقدمه كتاب خود مى‏نويسد:

برخى از مطالب رساله، زاده فكر خود او، و برخى را از سخنان‏ديگران فراگرفته است. (42)

حق آن است كه كواكبى، به عنوان متفكرى اصلاح‏طلب ومسلمانى بيدارگر، از افكار و انديشه‏هاى زمان خويش آگاه بوده; و بااستفاده از همه آنها در مسير فكر اسلامى خويش سود جسته است. وبرخلاف ادعاى رشيد رضا، نه تنها كواكبى اين اثر را منحصرا براى‏«شيوه حكومت عبدالحميد» ننوشته، بلكه گستردگى انديشه وى‏متوجه جهان اسلام بوده، كه در اين صورت يكى از مصاديق آن‏مى‏تواند استبداد حاكم بر عثمانى باشد.


20

گروهى از نويسندگان ايرانى مجراى مستقيم بهره‏گيرى فكرى‏ميرزا محمدحسين غروى نائينى را از آثار روشنگران زمان، بويژه در شكل‏دادن به تئورى استبداد، كتاب طبايع الاستبداد كواكبى مى‏دانند. آنها بر اين‏پندارند كه نائينى در بحث‏خود پيرامون استبداد، نه تنها از بسيارى ازانديشه‏هاى كواكبى در طبايع الاستبداد بهره گرفته بلكه حتى عين واژه‏هاو اصطلاحات بكار برده شده در طبايع را در تنبيه الامه و تنزيه المله بكاربرده است. برخى از واژه‏هايى كه نائينى به‏عنوان مرادف استبداد در كتاب‏خويش مى‏آورد، عبارتند از استعباد، اعتساف، تسلط و تحكم; واژه‏هاى‏مرادف مستبد نيز عبارتند از حاكم مطلق، حاكم به امر، مالك رقاب و ظالم‏قهار. مردمى كه زير سلطه چنان حكومت استبدادى بسر مى‏برند اسراء،مستصغرين و مستنبتين ناميده شده‏اند. همه اين واژه‏ها دقيقا و با معانى وشيوه استدلال تقريبا يكسان در كتاب كواكبى آمده است. البته نائينى‏بحث‏خود را محدود به چارچوب مطالب كواكبى نمى‏كند، او در تنبيه‏الامه داراى متدولوژى ويژه خويش است و باورهاى خود را كه درواقع امر نماينده انديشه‏هاى همه علماى مشروطه‏گر بود بيان مى‏كند وبحثهايش محدود به مفهوم استبداد و يا يك نظام استبدادى نيست،بلكه كوشش بسيار به‏كار مى‏برد كه تئورى مشروطه را از ديدگاه‏شيعيگرى نيز بيان و اثبات كند. ولى بحث نائينى پيرامون مفهوم‏استبداد بويژه همسانى نسبى آن بحث‏با شيوه استدلال نويسندگان‏غربى پيرامون ويژگيهاى آن واژه پرمعنى سياسى، همه با استفاده ازكتاب كواكبى شكل گرفته است. (43) شگفت آن است كه اين كمترين هر دو كتاب يادشده را با دقت‏مكرر مطالعه و بررسى كرده ولى يك چنين همسانى و مشابهتى ميان آن‏دو ملاحظه نكرده است. زيرا بجز اندكى از اصطلاحات رايج درفرهنگ دينى و عربى، و پاره‏اى از نكات كه لازمه استدلالهاى عقلى‏است و معمولا از باب توارد دو انديشه بر يك موضوع، در گفتارها ونوشتارها بسيار ديده مى‏شود، شباهت ديگرى ميان آن دو ديده‏نمى‏شود و اصولا آهنگ دو كتاب با هم متفاوت است، زيرا كه كواكبى‏در طبايع به بررسى درد پرداخته و نائينى در تنبيه در صدد درمان برآمده‏است. آرى تنها مى‏توان پذيرفت كه شايد نائينى كتاب طبايع را ديده وبه‏عنوان يك منبع از آن بهره گرفته باشد.


21

گزارشى از مطالب كتاب

كواكبى در اين اثر كه به گفته خود وى در سال 1318ق. پايان يافته،سياست را بعنوان يك علم موردمطالعه قرار مى‏دهد «علمى بس‏گسترده كه به مباحث دقيق و بسيار تقسيم مى‏شود.» او خود اذعان داردكه پيش از وى علماى سياسى ديگرى در اين زمينه سخن رانده‏اند; اماحاصل پژوهش و انديشه خويش را در قالب كتابهاى تاريخى،اخلاقى، ادبى و حقوقى ذكر كرده‏اند و اثر مستقل و ويژه‏اى در اين‏موضوع از خود بجاى نگذارده‏اند، مگر كتاب جمهورى و يا كتابهايى‏كه در سياست و اخلاق نگارش يافته است مانند كليله و دمنه ونوشته‏هاى غوريغوريوس 1نانى، 2يونانى و كتابهاى سياسى و مذهبى همچون نهج‏البلاغه و كتاب خراج.

او مى‏افزايد: در قرون ميانه بجز آثار علماى مسلمان اثرى در اين‏باره مشاهده نمى‏شود، تنها دانشمندانى اسلامى مانند: رازى، طوسى،غزالى و علائى ديده مى‏شوند كه به اين كار دست‏يازيده‏اند. آنها اين‏شيوه را از ايرانيان آموختند و گاه آن را با ادب آميختند و از روش اديبان‏عرب چونان معرى و متنبى پيروى كردند. يا آميخته به تاريخ نمودندمانند ابن‏بطوطه و ابن‏خلدون كه اين طريقه را از مغربيان اقتباس‏كردند. (44)

البته سخن كواكبى ناتمام است و نشانگر آن است كه آگاهى‏كاملى از آثار پيشينيان خويش نداشته است; زيرا دست‏كم درميان‏دانشوران مسلمان با دو روش ديگر آثار مستقلى در زمينه علم سياست‏نگاشته شده كه بسيار مهم و از آنچه كه وى در اين باره نقل كرده،پرفايده‏تر بوده‏اند:

نخست آثار فقهى سياسى، يعنى آن دسته از كتابهايى كه مسائل‏سياسى را با احكام شرعى موافق و آنها را توامان مى‏گرداند، مانند:السياسة الشرعية تاليف ابن تيميه، معالم القربه فى احكام الحسبه نوشته‏ابن اخوة، سلوك الملوك اثر روزبهان خنجى، احكام السلطانيه نوشته‏ابن‏فراء و كتاب ديگرى با همين نام از ماوردى و....

دسته ديگر آثارى است كه فيلسوفان مسلمان آفريده‏اند و تحت‏عنوان حكمت عملى، دانش سياسى را همچون ديگر علوم عقلى‏موردبررسى قرار داده‏اند كه در اين باره آثار فيلسوف بزرگ اسلامى‏ابونصر فارابى از ديگران معروف‏تر است.

كتابهاى آراء اهل المدينة الفاضله و سياسة المدنيه از بهترين ومهمترين آثار درباره فلسفه سياسى است.


22

كواكبى مى‏نويسد: «دانشمندان اروپا در قرون جديد اين علم راگسترش داده‏اند و كتابهاى بسيارى در اين زمينه تاليف كرده‏اند و هرمبحثى را از مبحث ديگر جدا كرده‏اند مانند: سياست عمومى، سياست‏داخلى، سياست‏خارجى، سياست ادارى، سياست اقتصادى، سياست‏حقوقى و... و هر يك از اينها را به بابهاى چندگانه و اصول و فروعى بازتقسيم كرده‏اند.

همزمان با اينان دانشوران مشرق، بويژه تركها نيز از كوشش بازنايستادند و آثار مستقلى و يا آميخته‏اى بوجود آوردند مانند احمدجودت پاشا، كمال بيك، سليمان پاشا و حسن فهمى.

اما در ميان عربها، آثار اندكى در اين رشته نوشته شده است كه‏كسى قابل ذكر نمى‏شناسيم مگر اين چند تن: رفاعه بك، خيرالدين‏پاشاى تونسى، احمد فارس، سليم بستانى و مبعوث مدنى.» (45)

جاى شگفتى است كه كواكبى سخنى از آثار سيد جمال‏الدين‏اسدآبادى و محمد عبده به ميان نمى‏آورد با آنكه تقريبا معاصر آن‏دو مى‏باشد. ديگر آنكه در همان عصر و حتى كمى پيشتر، نويسندگان‏و انديشمندان ايرانى، رساله‏هاى بسيارى درباره مباحث‏سياسى‏نگاشته بودند كه آثار ميرزا ملكم خان و عبدالرحيم طالب‏اف (46) ازآن شمار است.

البته گرچه آثار اين دو، ترجمه گونه‏اى است از انديشه‏هاى‏انديشوران قرون جديد اروپا كه با ادب و فرهنگ ايرانى آميخته وپرورده شده بود، ولى به هر حال دست كمى از آثار متفكران ترك وعرب كه كواكبى به آنها اشاره مى‏كند نداشتند.

بگذريم از آثارى كه در جنگهاى ايران و روس و پس از آن دربرخورد با توطئه‏هاى سياست‏هاى خارجى، و كج رفتاريها وستمگريها و فساد استبداد داخلى، توسط عالمان دينى در اين سرزمين‏نگارش يافته (47) كه درباره سياست و مملكت‏دارى و اصلاح نظام‏سياسى و اجتماعى به اظهارنظر پرداخته‏اند.1كار اجتماعى و سياسى و اقتصادى در آثار منتشر نشده دوره قاجار، 2

به هر حال كواكبى براى روشن كردن اذهان مسلمانان عرب، اين‏موضوعات را موردبررسى قرار مى‏دهد:

آيا حقيقت درد مشرق و دواى آن چيست؟ او مشكل بزرگ مردم‏مشرق را حاكميت استبداد مى‏داند. از اينرو نخست‏به تعريف استبدادمى‏پردازد و براى آن دو، معنى لغوى و اصطلاحى بيان مى‏كند، اومى‏نويسد:

استبداد در لغت آن است كه شخص در كارى كه شايسته مشورت‏است‏بر راى خويش بسنده كند ولى اين واژه وقتى بطور مطلق ذكرشود، استبداد فرمانروايان از آن برداشت مى‏گردد، اما در اصطلاح‏سياسيون مراد از استبداد; تصرف يك فرد و يا يك گروه در حقوق ملتى‏است‏بدون ترس از بازخواست. وى استبداد را فت‏حكمرانى‏مى‏داند مطلق العنان كه در امور رعيت‏به خواسته خود عمل مى‏كند وترسى از حساب و عقاب ندارد.


23

منشا استبداد از آن روست كه فرمانروا مكلف نيست تا تصرفات‏خويش را با شريعت، يا با قانون و يا اراده مكلف همساز نمايد. (48)

كواكبى از آن دسته مصلحانى نيست كه به اصلاح ظاهر و صورت‏نظامهاى سياسى قانع باشد و به لفظ مشروطه و يا جمهورى بسنده كند.مى‏دانيم كه بسيارى از تجددخواهان سرزمينهاى اسلامى به ستايش ازشكل و قالب سيستمهاى دموكراسى اروپايى پرداخته بودند، اما اومى‏گويد: «همانگونه كه سلطنت و فرمانروايى فرد مطلق العنانى كه‏حكومت را مورثى و يا با غلبه بدست آورده، به استبدادى متصف‏مى‏گردد، حكمرانى را هم كه حكومت او به ظاهر مقيده است و باانتخاب و يا به ارث سلطنت‏يافته ممكن است دربر گيرد، زيرا تنهاشريك بودن مردم در راى دادن و برگزيدن، دفع استبداد نمى‏كند، و چه‏بسا كه حكمرانى يك گروه، از حكومت‏يك نفر سخت‏تر و زيانبارترباشد. بنابراين سلطنت مشروطه كه قوه قانونگذارى را از قوه مجريه‏جدا مى‏كند تا هنگامى كه مجريان را در برابر قانونگذاران مسئول‏نگرداند نمى‏تواند استبداد را از ميان بردارد». (49)

به همين جهت مى‏افزايد: «سلطنت از هر قسمى كه باشد ازوصف استبداد بيرون نمى‏رود مگر آنكه تحت مراقبت‏شديد ومحاسبه بى‏مسامحه باشد. آنگونه كه در صدر اسلام در زمان حكومت‏عثمان و يا در فرانسه عصر حاضر در برخى موارد عمل كردند. و حتى‏هر حكومت عادله‏اى اگر از مسئوليت و مؤاخذه نهراسد، جامه استبدادمى‏پوشد، زيرا قدرت و نادانى ملت او را آرام آرام به اين مسير رهنمون‏مى‏سازد». (50)

وى معتقد است كه زمامداران مغرب زمين در عصر پس ازانقلاب نيز از خوى استبداد برخوردارند ولى آگاهى مردمان آن ديارمانع از بكارگيرى ديكتاتورى آنان گرديده است.

كواكبى با بهره‏گيرى از انسان‏شناسى اسلام، دريافته است كه اگرعوامل بازدارنده درونى مانند ايمان و تقوا و يا عواملى بيرونى چون‏قانون و نظارت عمومى نباشد، نفس سركش بشرى، ممكن است انسان‏فرهيخته را نيز وادار به خودسرى و ستم گسترى كند و لذا «در امورات‏مردم به اراده خويش حكومت نمايد نه به اراده مردم و با هواى نفس‏خود حكم كند درميان ايشان، نه به قانون شريعت، و چون خود، آگاهى‏دارد كه غاصب و متعدى مى‏باشد، لاجرم پاشنه پاى خويش بر دهان‏ميليونها نفوس گذارد كه دهان ايشان بسته ماند و سخن گفتن از روى‏حق يا مطالبه حق نتوانند.» (51)


24

امروز بر كسى كه از تاريخ سياسى و اجتماعى كشورهاى اسلامى‏آگاهى دارد پوشيده نيست، كه چه بسيار خيزشها و نهضتهاى خونينى‏كه به سقوط نظامهاى كهنه و تاسيس نظامهاى نو انجاميده ولى بر اثرعدم آگاهى عميق مردم، دوباره به استبداد و عنان گسيختگى انجاميده‏است، تجربه انقلابها و خيزشهاى مردم الجزاير، مصر، اندونزى نشان‏مى‏دهد كه چگونه حكومتگرانى فاسد و هوسران ميراث خوارگذشتگان شدند.

كواكبى بر آن است كه براى پيشگيرى از ابتلاى به استبداد، مردم‏بايد استبدادناپذير شوند، يعنى استعداد مبارزه با شر و بدى را در همه‏شرايط در خود بپرورند.

او مى‏گويد: «مستبد مى‏خواهد مردم صفت گوسفند و سگ را باهم دارا بوده يعنى همچون گوسفند شير و فايده دهند و مانند سگ‏اطاعت، فروتنى و تملق نمايند.

اما بر رعيت است كه مانند اسب باشد، اگر او را خدمت كنند،خدمت نمايد و اگر بزنندش بدخويى آغازد.» (52)

پى‏نوشتها:

1) عبدالرحمن كواكبى، محمود عقاد، ص‏40.

2) مجموعه حكمت، سلسه مقالات «مؤتمر اسلامى‏» به قلم آيت الله سيد محمود طالقانى(ره). ازآنجا كه بخشهايى از مقالات يادشده، به زندگى و افكار سيد عبدالرحمن كواكبى اختصاص‏يافته بود، ما آنها را پيشگفتار چاپهاى پيشين همين كتاب قرار داده بوديم. ولى نظر به اين كه‏مطالب مزبور از كتاب «زعماء الاصلاح فى العصر الحديث‏» نوشته احمد امين مصرى، اقتباس‏شده بود، چنين پسنديده آمد كه منابع ديگر نيز بدان پيوست‏شود و لذا پژوهش حاضرجايگزين آن گرديد.

3) عبدالرحمن كواكبى، محمود عقاد، ص‏40.

4) مجموعه حكمت، دوره 4، ش‏3، سال‏39.

5) دفتر ايام، ص‏131.

6) مجموعه حكمت، دوره 4، ش‏3.

7) همان.

8) سيرى در انديشه سياسى عرب، ص‏161.

9) همان.

10) دفتر ايام، ص‏131.

11) بررسى اجمالى نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير، استاد شهيد مرتضى مطهرى، ص‏41 و40. بخشهايى از اثر يادشده را مدخل چاپهاى پيشين همين كتاب قرار داده بوديم كه اينك درضمن پژوهش حاضر از آن بهره گرفته‏ايم.

12) ام‏القرى، ص‏168.

13) سيرى در انديشه سياسى عرب، ص‏179.

14) زعماء الاصلاح فى العصر الحديث، دارالكتاب العربى، بيروت، ص‏278.

15) مانند سحر بيان سيد جمال.

16) بهتر بود كه كواكبى به جاى حسان، دعبل را مى‏آورد كه به قول خودش پنجاه سال دار خويش رابر دوش مى‏كشيد، به هر حال مقصود كواكبى شاعرهاى انقلابى است.

17) ر.ك: بررسى اجمالى نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير، ص‏244 و 243.

18) ام‏القرى، كواكبى، مطبعة العصريه، حلب. و نيز از عبارات دكتر زرين‏كوب در كتاب دفتر ايام‏بهره گرفته‏ام، ص‏130 - 128.

19) دفتر ايام، ص‏130.


25

20) مطالب اين صفحات به تقديس اولياء و اهميت علمى «قرآن‏» و موضوعاتى از اينگونه مربوط‏است.

21) سيرى در انديشه سياسى عرب، ص‏175.

22) ام القرى، ص‏20.

23) همان كتاب، ص‏21.

24) همان كتاب، ص‏22.

25) همان كتاب، ص‏27.

26) ام‏القرى، ص‏99.

27) ام‏القرى، ص‏120، 122.

28) ام القرى، ص‏59.

29) ام القرى، ص‏72.

30) ام القرى، ص‏85.

31) ام‏القرى، ص‏128.

32) ام القرى، ص‏218.

33) ام القرى، ص‏215 و 216.

34) همان، ص‏217.

35) پيشين، ص‏133.

36) همان، ص‏135.

37) ر.ك: دفتر ايام، ص‏132. تاريخ نهضتهاى دينى سياسى معاصر، ص‏181.

38) 9 . سيرى در انديشه سياسى عرب، دكتر حميد عنايت، ص‏163.

39) تشيع و مشروطيت در ايران، عبدالهادى‏حائرى، ص‏225.

40) سيرى در انديشه سياسى عرب، ص‏163.

41) همان، ص‏163.

42) طبايع الاستبداد، مقدمه مؤلف.

43) تشيع و مشروطيت، ص‏224.

44) طبايع الاستبداد، ص‏36.

45) پيشين ص‏36.

46) منظور گزارش واقعيت است، نه درستى انديشه و عمل افراد ياد شده. وگرنه دو فرد اخيرالذكرداراى كژفكرى‏ها و كژتابيهاى فراوانى بوده‏اند، كه شايسته هيچ مسلمان اصلاح‏طلب نيست،بويژه ملكم‏خان كه جرثومه نفاق و تزوير و خيانت‏بود و همچون دلالى به‏دنبال انجام معاملات‏سياسى اقتصادى، بين كشورهاى اروپايى و ايران در رفت و آمد بود.

47) آقاى ايرج افشار در مقدمه كتاب «قانون قزوينى‏» برخى از آنها را نام برده است، همچنين آقاى‏موسى نجفى نيز بشارت داده‏اند كه كار گسترده‏ترى را در اين باره به سامان رسانيده‏اند. ولى‏علاوه بر اينها، دهها اثر بزرگ به‏صورت خطى در كتابخانه‏هاى ايران موجود است كه حتى از نام‏و نشان آنها آگاهى درستى در دست اهل تحقيق نيست. تنها آگاهيهايى در كتاب «افكار اجتماعى‏و سياسى و اقتصادى در آثار منتشر نشده دوره قاجار» مى‏توان يافت كه البته مؤلفان تلاش‏فراوانى براى بدست دادن نتايج از پيش تعيين شده مبذول داشته‏اند و براى رسيدن به اين‏مقصود گاه به سلاخى پرداخته‏اند!

48) طبايع الاستبداد، ص‏42. - شماره صفحاتى كه از اين پس در پانوشتها ذكر مى‏شود براساس‏چاپ‏هاى پيشين كتاب طبايع‏الاستبداد مى‏باشد.

49) همان، ص‏43.

50) همان، ص‏44.

51) پيشين، ص‏45.

52) همان، ص‏46.


26

استبداد دينى

كواكبى مى‏گويد: «نويسندگان اروپايى بر اين باورند كه استبداد سياسى‏از استبداد دينى برمى‏خيزد و گروهى اندكى از آنان مى‏گويند: اگراستبداد دينى مولد استبداد سياسى نباشد دست‏كم با هم برادر و همسربوده و به يكديگر نيازمند مى‏باشند و هر كدام ديگرى را درخوارگردانيدن مردم يارى مى‏رسانند; زيرا اولى بر دلها و دومى بر پيكرهاحكومت مى‏كند.» (1)

كواكبى اين را تهمتى بر تورات و انجيل واقعى مى‏داند، زيرا به‏نظر او آنچه كه اربابان كليسا افزوده‏اند و يا در قول و عمل نشان‏مى‏دهند با حقيقت آموزه‏هاى موسى و عيسى(ع) تفاوت دارد.

او بويژه قرآن را از اين اتهام مبرا مى‏داند، اما وى تا حدودى به اين‏افراد حق مى‏دهد كه چنين داورى كنند، زيرا قضاوت اين افراد نسبت‏به كردار و گفتار و واقعيتهاى تلخ جامعه مذهبى است نه جوهر دين.مردم، كشيشان و روحانيان و پيروان آئينها را مى‏بينند و آنها را ملاك سنجش قرار مى‏دهند نه حقيقت دين را.

كواكبى مى‏گويد: دو استبداد دينى و سياسى همكار يكديگرند ومردم را به جايى مى‏كشانند كه حاكم ستمكار را همچون خداى معبود،تعظيم و عبادت كنند و همين امر در امتهاى پيشين سبب شده بود كه‏مستبدان متناسب استعداد ذهن و فهم رعيت، ادعاى الوهيت نمايند، درنظر وى از ميان رفتن يكى از دو استبداد نابودى آن ديگرى را درپى‏دارد.

بنابراين بسيار اتفاق افتاده است كه مستبدانى سخن از دين‏گفته‏اند، يا به ترويج افكار و عقايدى به نام دين پرداخته‏اند زيرا آن رابهترين وسيله براى تحميل خواسته‏هاى خود مى‏دانسته‏اند. كواكبى به‏تحريف اديان الهى از اين رهگذر اشاره مى‏كند و روشن مى‏سازد كه‏چگونه مسيحيان تعبير پدر و پسر را كه انجيل به‏عنوان مجاز نسبت‏به‏خدا و عيسى بكا برده است، حقيقى تلقى كرده و آئين توحيدى‏عيسوى را به شرك آلوده‏اند.

به عقيده وى، جباران مستبد، ترويج اين انديشه را براى اغراض‏خويش سودمند مى‏دانسته‏اند. از نظر او، برخى از مسلمانان نيز باتفاسير و برداشتهاى نادرستى كه از مفاهيم اسلامى چون قضا و قدرداشته‏اند، از مسير توحيد جدا شده‏اند و اين انديشه اصلاحگرانه راوسيله افساد جامعه ساخته‏اند. (2)


27

در حالى كه توحيد يا ايمان به يگانگى خداوند، زيربناى عقايدپيروان اديان آسمانى است. مصلحان دينى بر اين باورند كه اگر توحيدبه مفهوم درست آن درك و بكار گرفته شود، اصلاح همه امور فرهنگى،اجتماعى و سياسى را دربر دارد; زيرا كلمه لا اله الا الله به‏عنوان نخستين‏شعار توحيد، خود روشنگر اين معناست. بنابراين باور داشتن اين‏شعار دربردارنده دو مرحله متضاد نفى و اثبات است، نفى پرستش وسلطه و حاكميت همه خدايان ساختگى (اله‏ها و آلهه‏ها) و در برابرپذيرش ذات يكتاى بى‏همتا به‏عنوان خالق و مالك و حاكم و مدير ومدبر همه هستى، از روشن‏ترين مفاهيمى است كه از اين شعار مقدس‏بدست مى‏آيد.

نفى و زدودن همه چيزهايى كه بر قلب و روح انسان سلطه دارد،به‏عنوان بزرگترين موانع رشد و تكامل انسان، زمينه‏ساز ذهنى، فكرى‏و فرهنگى پراهميتى است‏براى پذيرش نظام اعتقادى و اجتماعى‏اى كه‏در آن جز كمال و جمال مطلق حاكميت ندارد. (3) از اينرو كواكبى مانند ديگر انديشوران اصلاح‏طلب مسلمان درعصر جديد، به اهميت عنصر توحيد تاكيد مى‏ورزيد، به همين جهت‏مى‏گويد: «نبى اكرم عليه افضل الصلوة والسلام، مدت ده سال بامشكلات فراوان مردم را فقط بر توحيد دعوت كرد و امت‏خويش راموحد ناميد. خداوند هم يك چهارم قرآن كريم را درباره توحيد نازل‏فرمود و دين خود را بر كلمه لا اله الا الله بنيان نهاد و اين كلمه رابه‏خاطر حكمتى، بهترين ذكرها شمرد براى اينكه يك مسلمان وقتى درايمان خويش راسخ شد بايد هميشه شرك را از فكر خود بزايد. (4) كواكبى معتقد بود كه توحيد اسلام اگر درست فهميده شود ومردم مفهوم حقيقى كلمه توحيد يعنى لا اله الا الله را درك كنند به‏استوارترين سنگرهاى ضداستبدادى دست مى‏يابند، زيرا با اين‏برداشت هيچكس و هيچ چيز را معبود خويش نمى‏شمارند و در برابرغير از خدا، هرگز كرنش نمى‏كنند.

از اينرو بر اين باور بود كه «توحيد در هر ملتى منتشر گشت‏زنجير اسيرى را درهم شكست و از آن زمان، مسلمانان گرفتار اسيرى‏شدند كه كفران نعمت مولى و ظلم به نفس و ديگران در ايشان شيوع‏يافت. (5)

كواكبى باور دارد كه: «مذهب اسلام نخست‏با حكمت و عزم بناى‏شرك را به‏كلى منهدم ساخته و قواعد آزادى سياسى كه ميانه قانون‏دموكراسى و اريستوكراسى است را استوار ساخته و اساس آن را برتوحيد نهاده و سلطنتى همچون سلطنت‏خلفاى راشدين به‏ظهورآورده كه تاكنون روزگار مانند آن در ميان آدميان نياورده است.»

شايد اين تحليل از سيستم سياسى اسلام كه مرز ميان دموكراسى‏و اريستوكراسى است، براى نخستين بار توسط كواكبى مطرح شده‏باشد.

كواكبى حكومت‏خلفاى راشدين را حتى در تاريخ اسلام بى‏نظيرمى‏داند مگر حكومت افراد نادرى چون عمر بن عبدالعزيز، مهتدى‏عباسى ونورالدين شهيد را كه به عدالت و دادورى مشهور بوده‏اند.


28

كواكبى علت توفيق خلفاى راشدين را فهميدن قرآن و عمل به‏دستورات آن مى‏شمارد، و ثمرات آن را، مساوات و همدلى بامستضعفان، اتحاد، شفقت و برادرى درميان مسلمانان، همكارى وهميارى اجتماعى مؤمنان مى‏داند.

آنگاه كواكبى از آموزه‏هاى قرآن درباره عدل و مساوات وناسازگارى تعليمات آن با استبداد، شواهدى بيان مى‏كند بويژه آياتى كه‏اميران را امر به مشورت كرده است، سپس مى‏نويسد:

«پس هويدا گرديد كه نظام اسلامى براساس اصول دموكراسى‏يعنى همگانى و شوراى اريستوكراسى يعنى هيئت‏بزرگان بنا نهاده‏شده‏». (6)

كواكبى با اين توصيف كه اسلام شريعت آسانگير و ساده است،سختگيريها و تفسيرهاى ناروا از اسلام را، برخاسته از نادانى وستمگرى مى‏شمارد.

از نگاه او آنچه به نام اسلام در جامعه حضور دارد، قابل پيروى وفهم و عمل نيست و چندان با روح و فطرت بشرى ناسازگار است كه‏كسى جرات تبليغ آن را ندارد. و در واقع، چنين دريافت و برداشتى ازدين، از پويايى و اصلاح جامعه، سترون و فاقد عناصر سازنده‏اى چون‏امر به معروف و نهى از منكر است.

او مى‏نويسد: كه برخى از عالمان و روحانيان بى‏تقوا و دنيادار باتقليد و اقتباس از راهبان و كاردينالهاى مسيحى، براى خود امتياز قائل‏شدند و گروهى از نادانان و ساده‏دلان را به ستايش و پرستش خويش‏واداشتند، اينان براى آنكه به رياست‏خويش ادامه دهند، همانند كاهنان‏كاتوليك كه فهم انجيل را در انحصار خود داشتند و يا همانند قسيسان‏يهود كه درب اخذ مسائل از تورات را مسدود ساختند و به كتاب تلمودتمسك نمودند و خرافات را در ميان مردم گسترش دادند، بدعتها وپيرايه‏هاى ناروا بر دين بستند، و آن را زشت روى نمودند. به‏نظركواكبى، اينها جلوى شناخت مردم را گرفته‏اند و مانع آشكار شدن‏جوهر دين و حقيقت قرآن شده‏اند بگونه‏اى كه معجزات كتاب خداتاكنون بر پيروانش مكتوم مانده است. (7)


29

علوم جديد

جاذبه علوم جديد و تفاخر غربيان بعنوان كاشف و مخترع آن و تحقيركردن مسلمانان از يك سو، و غيرت و تعصب دينى كواكبى از سويى‏ديگر، سبب شده است كه مانند بسيارى از متفكران مسلمان عصرخويش بر اين نكته تاكيد ورزد كه:

«علم در اين قرنهاى اخير، حقايق و طبايعى كشف نموده كه همه‏را به كاشفان و مخترعان اروپايى و آمريكائى نسبت داده، ولى چون درقرآن تدبر شود اكثر آنها با صراحت و يا با اشارت در آن ذكر گرديده‏است‏» (8) .

از اين جهت او پاره‏اى از فرضيات و كشفيات علمى را يادآورمى‏شود و دسته‏اى از آيات قرآن را براى آنها شاهد مى‏آورد.

روشن است كه قرآن مجيد، متكفل قوانين جزئى علوم نيست، اماافق وسيع را نشان مى‏دهد و راه عروج به عالى‏ترين درجات علمى راباز مى‏نمايد; چه راهنمائى به افق وسيع دانش بهتر از آن كه به همه‏عالميان ندا در داده است «والله خلقكم وما تعملون‏».

كوته نظران چنان مى‏پندارند كه مصنوعات امروزى چون ساخته‏دست انسانى است، مخلوق خدا نيست، ولى قرآن از پيش توجه داده كه‏آنچه دست صنعت انسانى به‏وجود آورد، از دو جهت مخلوق خداست. يكى‏از جهت آن كه محصول قدرتى است كه خداوند در بشر به وديعه‏گذاشته، ديگر از آن جهت كه آدمى به خواص و آثارى كه در موجودات‏نهفته بوده است، پى برده و طريقه استفاده از آن را بدست آورده، پس‏ابداع از او نيست و خداوند است كه «بديع السموات والارض‏» مى‏باشد. (9)


30

استبداد و علم

به عقيده كواكبى، مادامى كه رعيت احمق نباشد و در تاريكى جهل وصحراى حيرت گمراه نگرديده، بنده گرفتن و ستم بر او امكان ندارد. وچون علم نور است و خداوند نور را آشكار كننده و پر حرارت ونيرودهنده آفريده، خير را برملا و شر را رسوا مى‏نمايد. و در نفسهاحرارت و در سرها غيرت ببار مى‏آورد. (10)

البته مستبد از هر دانشى نمى‏هراسد بلكه از دانشى بيم دارد كه‏علم زندگانى بياموزد مانند: حكمت نظرى، فلسفه عقلى، حقوق امم،سياست مدنى، تاريخ تحليلى، خطابه ادبى و غير اينها از علومى كه‏ابرهاى جهل بردارد و آفتاب درخشان طالع نمايد. مستبد از علمى‏مى‏ترسد كه عقلها را گسترش دهد و مردمان را آگاه سازد و به آنان‏بفهماند كه انسان چيست؟ حقوق او كدام؟ آيا او مغبون است؟ چگونه‏حقوق خويش را مطالبه نمايد و چسان آن را حفظ كند؟

مستبد از ناآگاهى مردم خوشحال مى‏شود، زيرا با بهره‏گيرى ازنادانى و غفلت آنها مالهايشان را به غارت مى‏برد، و آنان چون خويش‏را دست‏تنگ و نيازمند مى‏بينند، براى ادامه زندگى خود، از او ستايش‏مى‏كنند. حاكم مستبد مى‏كوشد تا اختلاف درميان مردمان افكند وايشان را به جان هم اندازد، تا براى تامين امنيت و ايجاد نظم، به تدبير وسياست وى افتخار كنند. و هنگامى كه اميال آنها را بر باد دهد، بگويندچه مرد گشاده‏دستى هستى! و چون كسى كشته شود و اعتنايى نكند،بگويند چه انسان رحيمى است.

و اگر كسانى با ستم وى بستيزند، توسط همين مردم ناآگاه آنان‏را از ميان بردارد، انگار كه شورشيان ستمگر بوده‏اند. بالاخره‏عوام به‏خاطر ترسى كه از نادانى ناشى مى‏شود با دست‏خود همديگررا مى‏كشند ولى چون جهل آنان برطرف شود، ترس ايشان از ميان‏برود و وضع دگرگون شود و مستبد ناگزير بر خلاف طبع خويش‏و ليكن امين و رئيسى عادل گردد و از انتقام بهراسد و چون پدرى‏بردبار از دوستى لذت برد.


31

در اين هنگام زندگى پسنديده و گوارا شود، آسايش و آرامش وعزت و سعادت رخ بنمايد، و حاكم بيشتر از اين وضع لذت ببرد زيرا اودر دوره استبداد بدبخت‏ترين مردمان بوده است; چنانكه در آن زمان بابغض به وى مى‏نگريستند و او به اندازه چشم به‏هم زدن از آنان ايمن‏نبود. ترديدى نيست كه ترس مستبد از كينه رعيت افزونتر است ازهراس رعيت از او، زيرا ترس وى، از روى آگاهى و انتقام به حق است،ولى ترس رعيت از روى زبونى موهومى كه برخاسته از نادانى است.ترس او از بهر جان و ترس اينان از بهر نان. و هرچند كه ظلم وبى‏اعتدالى مستبد فزونى گيرد، ترسش از مردم بيشتر شود، تا جايى كه‏از اطرافيان و خواص خويش بترسد و حتى از خيالات خود وحشت‏نمايد و چه بسا كه فرجام كار مستبدان ضعيف‏القلب به ديوانگى‏انجامد. (11)

كواكبى مى‏گويد: چون بخواهند پيشينه استبداد و آزادى را درملتى بررسى نمايند، لغت آن قوم را موردپژوهش قرار دهند تا ببينندالفاظ تعظيم و تملق در آن بسيار است مانند زبان فارسى يا از اين جهت‏تهى است همچون لغت عربى!

خلاصه آنكه استبداد و علم از اسماء اضداد هستند و هر يك درمقام غلبه بر ديگرى مى‏باشند.

به همين جهت ميان آگاهان و استبدادگران همواره درگيرى ومبارزه وجود داشته است.


32

استبداد و بزرگى

كواكبى استبداد را ريشه همه فسادها مى‏داند و فرجام آن را بدمى‏شناساند. او پس از بحث درباره آثار شوم استبداد و نقش آن در تباه‏ساختن عقل و دين و علم، به اين نكته مى‏پردازد كه «استبداد با بزرگى‏حقيقى نيز سازگارى ندارد و مى‏كوشد تا آن را فاسد ساخته و مجد وعظمت دروغين را به جاى آن نهد. مقصود وى از بزرگى، احراز مقام‏حب و احترام در دلهاى مردمان است و البته اين خواسته‏اى طبيعى وشريف براى هر انسانى است‏». (12)

زيرا ميل به كمال از فطرت آدمى سرچشمه مى‏گيرد و هر فردى‏مى‏كوشد تا واجد صفات و خصال برجسته باشد و اين ميل در آدمى آن‏اندازه شديد است كه برخى مى‏پرسند كه حرص بر مجد و عظمت‏شديدتر است‏يا حرص بر زندگانى؟

كواكبى خود حرص بر مجد و بزرگى را بر حرص بر زندگانى‏ترجيح مى‏دهد و آن را داراى لذتى روحانى مى‏شمارد و آن را نزديك به‏لذت عبادت مى‏داند و در نزد حكيمان با لذت علم برابر، و در نزداميران از لذت مالك شدن زمين و ماه افزون، و در نزد فقيران از لذت‏توانگر شدن ناگهانى برتر مى‏شمارد. (13)

از اينرو نظر ابن‏خلدون را به نقد مى‏كشد; زيرا ابن‏خلدون درمقدمه تاريخ خود، آزمندى در دنيامدارى را بر حرص در شرافتمندى‏و بزرگوارى ترجيح مى‏دهد و از حضرت امام حسين(ع) و مانند وى،كه مرگ شرافتمندانه را از زندگى ذلت‏بار برتر دانستند انتقاد مى‏كند ومى‏نويسد:


33

«و اما صحابه ديگر، جز حسين، خواه آنان كه در حجاز بودند وچه كسانى كه در شام و عراق سكونت داشتند و با يزيد همراه بودند وچه تابعان ايشان، همه عقيده داشتند كه هرچند يزيد فاسق است، قيام برضد وى روا نيست، چه درنتيجه چنين قيامى هرج و مرج و خونريزى‏پديد مى‏آيد و به‏همين سبب از اين امر خوددارى كردند و از حسين‏پيروى نكردند و در عين حال به عيب‏جوئى هم نپرداختند و وى را به‏گناهى نسبت ندادند، زيرا حسين مجتهد بود و بلكه پيشواى مجتهدان‏بود، و نبايد به تصور غلط كسانى را كه به مخالفت‏با حسين برخاسته واز يارى كردن به وى دريغ ورزيده‏اند به گناهكارى نسبت دهى، زيرابيشتر ايشان از صحابه بشمار مى‏رفتند و با يزيد همراه بودند و به قيام‏كردن برضد وى عقيده نداشتند» (14) . و بدين‏گونه ابن‏خلدون غيرت‏دينى، بزرگ‏منشى و آزادگى امام حسين(ع) را محكوم مى‏نمايد وبى‏همتى و زبونى اشخاص عافيت طلب و دنياپرست را توجيه مى‏كند،البته او كارهاى يزيد را هم موردتاييد قرار نمى‏دهد و درباره اومى‏نويسد:

«و نيز نبايد تصور كرد كه يزيد هرچند فاسق بوده، ولى چون‏گروهى از صحابه پيامبر قيام بر ضد وى را جائز نشمرده‏اند، پس افعال‏او هم در نزد ايشان صحيح بوده است، بلكه بايد دانست كه فقيهان‏قسمتى از كرده‏هاى خليفه فاسق را نافذ مى‏شمرند كه مشروع باشد ويكى از شرايط جنگيدن با كسانى كه بر ضد خلافت قيام مى‏كنندبه‏عقيده ايشان اين است كه به فتواى امام عادل باشد و در مساله‏اى كه‏موردبحث ما است امام عادلى وجود ندارد و بنابراين جنگيدن حسين‏با يزيد و هم جنگيدن يزيد با حسين هيچكدام جائز نيست. (15)

همچنان كه نقل شد ابن‏خلدون يزيد را فاسق و عمل وى رامحكوم مى‏كند ولى از سويى عمل حسين(ع) و اصحاب او را از روى‏اجتهاد و موافق با حق مى‏شمرد و از طرف ديگر سكوت و مخالفت‏برخى از صحابه در برابر آن حضرت را نيز از روى اجتهاد و موجه‏تلقى مى‏كند.

كواكبى در پاسخ اين نظر مى‏نويسد:

«ائمه اهل‏بيت عليهم السلام معذور بودند كه جانهاى خويش به‏مهلكه مى‏افكندند، چه ايشان همگى آزادگان و نيكوكاران بودند و طبعامرگ با عزت را بر زندگى رياكارانه و با ذلت ترجيح مى‏دادند.همان‏زندگى زبونى كه ابن‏خلدون گرفتار آن بود - و بزرگيهاى آدميان رادر اقدام بر خطر نسبت‏به خطا مى‏داد - و اين بيان خويش را فراموش‏كرده كه گفته‏اند: «مرغان شكارى و وحشيان غيور از بچه آوردن درقفس اسارت ابا دارند، بلكه طبيعتى در ايشان وجود يافته كه انتحار رااختيار نمايند، تا از قيد ذلت رهايى يابند» (16) .

كواكبى مجد و عظمت را به انواعى تقسيم مى‏كند: يكى «مجدكرم‏» كه عبارت است از بخشيدن مال در راه مصلحت عامه، و اين‏ضعيف‏ترين اقسام بزرگى مى‏باشد. و ديگر «مجد علم‏» و آن عبارت‏است از نشر دانشهاى سودمند در ميان مردم.

سوم: مجد نبالت: است كه عبارت از بذل جان در راه يارى‏رسانيدن به حق و اين برترين مرتبه مجد است.


34

كواكبى براى اين گفته خويش، مثالهايى از تاريخ آورده است، وى‏در برابر «مجد» «تمجدد» يا بزرگى كاذب را قرار مى‏دهد و آن عبارت ازاين است كه انسان خود مستبد كوچكى باشد در كنف حمايت مستبدبزرگترى. او بر اين باور است كه كسانى كه داراى چنين خصلت وروحيه‏اند، افرادى ضعيف‏النفس و فرومايه‏اند كه توسط مستبد بزرگتربكار گمارده شده‏اند، اينان دشمنان عدل و ياران ستمگرند و به اندك‏منصب و مرتبه‏اى فريفته مى‏شوند بگونه‏اى كه براى خوشامد او به هرجنايتى دست مى‏زنند.

و از آنجا كه حكومت مستبده، استبداد را در همه فروع حكومت‏آشكار مى‏گرداند، استبداد از مستبد بزرگتر به پاسبانان و از پاسبانان به‏فراشان و از آنان به كناسان كوچه و خيابان مى‏رسد و هر طبقه از اينان درجلب رضايت طبقه مافوق خود كوشش مى‏نمايد و از جلب محبت‏مردمان سرباز مى‏زند. زيرا بزرگ‏نمايى در گرو خدمت و رضايت‏مستبد بزرگتر است نه انجام كارهاى نيك و كسب ارزشهاى دينى وانسانى. (17)


35

استبداد با مال

كواكبى نابرابريهاى اجتماعى را از آثار استبداد مى‏داند، او به خلاف‏بسيارى از روشنفكران معتقد است تبعيض ميان زنان و مردان‏شهرنشين، كه نتيجه حاكميت استبداد است‏ستمى بزرگ بر مردان بوده‏است، زيرا زنان را به گمان حفظ پاكدامنى و يا ظرافت، به كارهاى سهل‏واداشته و كارهاى سخت و شجاعت و كرم و فداكارى را از وظايف‏مردمان بشمار آورده است و درنتيجه حاصل دسترنج ايشان را از روى‏ستمكارى ميان زنان قسمت مى‏كنند.

ديگر از نمونه‏هاى اين نابرابرى و ظلم، صرف كردن ثروت‏زحمتكشان در ميان رجال سياسى، صاحبان صنايع تجملى، بازرگانان‏حريص، محتكران و... مى‏باشد كه بيش از يك درصد جمعيت نيستند.او معتقد است كه گر چه مال خوب و سودمند است اما به شرطى خوب‏است كه با عدالت‏بدست آيد و در راه درست مصرف شود.

همچنين كواكبى مى‏گويد: اسلام بنيانگذار عدالت اجتماعى است‏و بيش از دو قرن از ظهور آن نگذشت كه در حوزه فرمانروايى‏مسلمانان بينوايى كه به او صدقه دهند يافت نمى‏شد. چه آنكه اسلام‏حكومت دموكراسى و عادلانه‏اى بنا نهاد كه ملتهاى متمدن عالم ازجمله اروپائيان در آرزوى آن بسر مى‏بردند.

گرفتن زكات از ثروتمندان و تقسيم آن ميان نيازمندان، مالكيت‏عمومى اراضى موات، وضع خراج بر زمينهايى كه ملك عامه مسلمانان‏است; همه نشانگر آن است كه مقررات اسلام در جهت پيشگيرى ازانباشته كردن ثروت وضع شده است، زيرا «جمع آمدن ثروت مفرط دردست‏يك فرد، توليد استبداد مى‏كند».

بنابراين ثروت اندوزى از روى حرص قبيح شمرده شده است وگردآوردن مال تنها به سه شرط جائز مى‏باشد.

1 - به طريق مشروع و حلال باشد;

2 - موجب تنگى معاش ديگران نشود;

3 - از اندازه حاجت تجاوز نكند.

كواكبى در ذيل هر شرط توضيحاتى مى‏دهد و مثالهايى مى‏آورد.او احتكار ضروريات، مزاحمت صنعتگران و كارگران ضعيف، گرفتن‏اموالى كه شارع آن را مباح شمرده به قهر و غلبه، مانند چراگاهها واراضى موات، را با ضوابط اسلامى سازگار نمى‏يابد و براى نمونه به‏ستمهاى انگليسى‏ها به مردم ايرلند اشاره مى‏كند و تصاحب زمينهاى‏ايرلند را توسط انگليسيان، نقض آشكار حقوق انسانها مى‏شمارد.


36

كواكبى آراى برخى از اقتصاددانان درباره ربا را نقل مى‏كندو اذعان مى‏نمايد كه گرچه آن نظريات از حيث ترقى ثروت درست‏است ولى با ارزشهاى اخلاقى ناسازگارى دارد، زيرا مايه استوارى‏استبداد داخلى و خارجى مى‏گردد و سبب بهره‏كشى از ناتوانان و ظلم‏بر آنان مى‏شود.

او بر اين باور است كه ثروت برخى از افراد در سلطنت عادله‏بسى زيانبار است تا در سلطنت مستبده، زيرا توانگران در سلطنت‏عادله، امكانات مادى خويش را در فاسد كردن اخلاق مردمان و از ميان‏بردن مساوات و ايجاد استبداد صرف مى‏كنند، اما توانگران سلطنت‏استبداد، ثروت خويش را در نشان دادن شكوه و جلال و ترسانيدن‏مردمان و بزرگ‏نمايى و عيش و عشرت بكار مى‏گيرند. (18)


37

استبداد و اخلاق

كواكبى معتقد است كه استبداد خوى و اخلاق مردم را فاسد مى‏كند،اميال طبيعى و اخلاق فاضله را تغيير مى‏دهد، اراده و اعتماد به نفس رااز افراد سلب مى‏كند، عاطفه را مى‏كشد، ريا و نفاق و بدگمانى را درجامعه زنده مى‏نمايد، ترس را غالب مى‏گرداند، بگونه‏اى كه همه را ازشهادت به حق، افشاى معايب، امر به معروف و نهى از منكربازمى‏دارد.

لذا ملتهاى آزاد از قيد استبداد، آزادى خطابه و قلم را جارى‏ساخته و فقط تهمت و نسبتهاى زشت را استثنا كرده‏اند.

كواكبى مى‏گويد: انبياء عليهم السلام، براى نجات بشر، اين راه وروش را برگزيدند كه پيش از هر كار عقلهاى مردمان را گشودند تا كسى‏را بجز ذات خداوند تعظيم نكنند و جز فرمان او به فرمانى گردن‏ننهند.پس از آن جهد ورزيدند تا عقلها را به مبادى حكمت نورانى‏نمايند و بفهمانند كه چگونه اراده و آزادى فكر و عمل را كسب كنند وبا اين معنى قلعه‏هاى استبداد را ويران ساخته و سرچشمه فساد رامسدود نمودند.

حكماى سياسى قديم در پيمودن اين راه از انبياء عليهم السلام‏پيروى كردند، اما برخى از متاخرين غربى، ملت را از چهارچوبه دين‏بيرون بردند و او را به وادى تربيت طبيعى كشاندند به اين گمان كه‏نظم‏پذيرى براى بشر امرى فطرى است.

اينان دين و استبداد را با هم مساوى پنداشتند; در حالى كه اينگونه‏نيست‏بويژه درباره اسلام، كه علم را آزاد و عمومى ساخت، و به همه‏جا صادر كرد چنانكه از طريق اعراب مسلمان به اروپا منتقل گرديد وآنان را به شاهراه ترقى هدايت كرد.

كواكبى روحيات شرقيان و غربيان را از هم متمايز مى‏داند;اروپائيان را مردمى مادى، انتقامجو، خودخواه، حريص، در معامله‏سختگير، و بى‏بهره از آموزه‏هاى مسيحيت‏شرقى، اما اهل مشرق رااهل ادب، رافت قلب، برخوردار از سلطنت عشق، پايبند به وجدان ورحمت، متصف به سهل‏گيرى و قناعت معرفى مى‏كند.

كواكبى معتقد است‏شرقيان نيز مى‏بايست آينده‏نگرى و قاطعيت‏را پيشه خود سازند. (19)


38

استبداد و تربيت

كواكبى پس از بحث درباره استبداد و اخلاق، نقش استبداد در تربيت‏انسانها را بررسى مى‏كند. او نخست‏به تحليل استعداد انسان در اين‏زمينه مى‏پردازد و مى‏گويد: خداوند استعداد صلاح و فساد در وجودآدمى آفريده است و او به حسب نوع تربيت مى‏تواند برتر از فرشتگان‏و يا پست‏تر از شياطين شود. ولى در آغاز، تربيت پدر و مادر سبب‏بكارگيرى استعداد وى در راه صلاح و فساد مى‏گردد، پس از آن، مربيان‏و آموزه‏هاى دينى است كه در تربيت آدمى نقشى مهم را به‏عهده دارد.البته نقش همسر را نيز نمى‏توان فراموش كرد و سرانجام محيط و نظام‏اجتماعى و سياسى است كه جسم و روح او را تحت‏تاثير قرار مى‏دهد.

او بر اين عقيده است كه سلطنت‏هاى منظم، تربيت مردم را قبل ازولادت آنها درنظر دارند، بدين طريق كه قوانين ازدواج را نيك وضع‏مى‏كنند و پس از تولد با استخدام قابله‏ها و آبله‏كوبان و پزشكان از آنهامراقبت مى‏نمايند، پرورشگاه براى كودكان سرراهى تاسيس مى‏كنند، ومكتب و مدرسه به جهت آموزش داير مى‏سازند، و درپى آن‏تماشاخانه‏ها، انجمن‏ها، كتابخانه‏ها و موزه‏ها، برپاى مى‏دارند ومقررات حفظ آداب و حقوق وضع مى‏نمايند و سنتهاى قومى واحساسات ملى را تقويت مى‏سازند.

اما حكومتهاى استبدادى نه تنها كه هيچگونه مراقبتى در تربيت ورشد انسان نمى‏نمايند بلكه همواره در فساد جسم و روح او مى‏كوشند.

استبداد، هم اخلاق را فاسد مى‏كند و هم دين را، اخلاص را ازبندگان و خلوص را از مذهب مى‏ستاند; نه نمازهايشان آنها را از منكربازدارد و نه روزه‏هايشان از بند هواى نفس برهاند. آنطور كه حكمت وسر عبادات فهميده گردد بكار گرفته نشود. و همچنين برخى‏آموزه‏هاى مذهبى را از محتواى حقيقى تهى و دست‏آويزى براى‏تسليت و آرامش و بى‏تفاوتى مسلمانان قرار دهد.

كواكبى به نمونه‏اى از احاديث كه مورد سوءاستفاده برخى ازمسلمانها قرار گرفته اشاره مى‏كند و با ذكر احاديث ديگرى،كج‏فهمى‏هاى آنان را مى‏شناساند.

كواكبى مى‏گويد: افرادى كه در نظام استبدادى بسر مى‏برند،تحت‏تاثير روحيات حكام و خواسته‏هاى آنان، به لذتهاى زودگذرمادى همچون پر كردن شكم و تهى كردن شهوت بسنده مى‏كنند و ازلذتهاى روحانى مانند: لذت دانش آموزى، بخشش مال، رفع حاجتهاى‏مؤمنان، تسخير قلوب مردمان، باز مى‏مانند.


39

كواكبى، به شكل‏گيرى شخصيت انسانها در حكومتهاى‏استبدادى اشاره مى‏كند و كيفيت رشد و تربيت آنها را در اين جوامع‏موردبررسى قرار مى‏دهد.

در نگاه او، انسان اسير استبداد، ناگزير: ترسو، ظالم، حسود وبخيل بار مى‏آيد، در برابر قدرت مافوق خود، متواضع و چاپلوس ورياكار، درمقابل زيردست‏خود، سختگير و ستمكار و نسبت‏به‏هم‏رديف خويش حسود و مكار مى‏گردد. (20)


40

رهايى از استبداد

كواكبى رهايى از استبداد را در گرو آگاهى مردم از حقوق اساسى ودانش سياسى مى‏داند. همچنين آشنايى با حقوق متقابل مردم وحكومت، مساوات، عدالت، آزادى، شيوه سلطنت و اداره مملكت،وظايف دولت، حفظ امنيت عموم و قدرت قانون، چگونگى عدالت درقضاوت، نگاهبانى از دين و نژاد و لغت، عادات و آداب و سنن ملى ازروى حكمت، تقسيم كار و برقرارى ماليات، شكل وضع قوانين وتفكيك قواى مملكت، گسترش علوم و معارف، زراعت و صنعت وتجارت، عمران و آبادى مملكت را ضرورى مى‏شمارد.

كواكبى اين مباحث را بگونه‏اى پرسشى مطرح مى‏سازد وبگونه‏اى تلويحى گاه بدان پاسخ مى‏گويد، اما در برخى از موضوعات‏جوابى روشن ارائه نمى‏كند. از جمله با آنكه معتقد است‏به آميختگى‏دين و سياست، ولى در پايان گويا تحت‏تاثير واقعيتهاى موجود،موضعى ديگر اختيار مى‏كند و از اين كه حكومت در امور دينى دخالت‏كند واهمه دارد. او حفظ دين را وظيفه سلطنت مى‏شمارد، اما دخالت‏سلطنت را در امر دين به صواب نمى‏بيند زيرا كه مى‏ترسد با نام مذهب‏به زجر و قهر متوسل شوند و حرمت دين دريده شود.

البته اين سخن كواكبى بازتاب فساد و استبداد خلافت عثمانى‏بوده كه دين وشريعت را پوششى براى ستم به ملت و غارت آنان‏مى‏ساخته است.

لذا مجددا به مبحث تفريق در ميان قدرتهاى سياسى و دينى وآموزشى مى‏پردازد و مى‏نويسد: «آيا جمع كردن درميان دو اقتدار يا سه‏اقتدار در يك نفر روا باشد؟ يا بايد هر وظيفه‏اى از سياست و دين وتعليم، مخصوص به يك نفر باشد؟ تا به‏خوبى بدان قيام نمايد؟ و نبايدهر سه در يك نفر جمع آيد، مبادا اقتدارش قوت گيرد». (21)

ديگر آنكه از ميان بردن استبداد و اصلاح حكومت را بايد ازدستگاه انتظار داشته باشند يا از خردمندان و بزرگان ملت. به‏عقيده اوملت تا امور ذيل را درنيابند مستحق آزادى نيستند:

اول - ملتى كه تمامى آنها يا اكثر ايشان دردهاى استبداد را احساس‏نكنند مستحق آزادى نيند.

دوم - در برابر استبداد به سختى مقاومت نكنند بلكه با آن باملايمت و به‏تدريج مبارزه نمايند.

سوم - واجب است پيش از مقاومت استبداد، تامل نمايند تااستبداد را بر چه چيز بدل كنند كه امور مختل نشود.


41

كواكبى، در جايى ديگر نيز بر اين نكته تاكيد ورزيده است، و البته‏اين آينده‏نگرى و دغدغه او نسبت‏به نظام جايگزين، وجه امتياز وى ازساير مصلحان مسلمان است.

كواكبى عوامل و زمينه‏هاى شورش مردم عليه استبداد را نيز بعداز وقوع اين امور مى‏داند:

- پس از يك واقعه خونين كه در پى انتقامجويى مستبد از مظلومى‏به وقوع پيوسته باشد.

- پس از پايان يافتن جنگى كه مستبد در آن شكست‏خورده ولى‏نتواند ننگ شكست را به خيانت‏سركردگان مملكت نسبت دهد.

- پس از آن كه مستبد اهانتى به دين نمايد و بويژه آن كه اين اهانت‏با استهزاء او همراه باشد.

- در هنگامى كه مردم در تنگناى اقتصادى قرار گيرند و زندگى برعموم آنها سخت گردد.

- در هنگامى كه قحطى و گرسنگى پيش آيد و مردم، مستبد راهمراه و همدرد خويش نبينند.

- پس از جريحه‏دار كردن احساسات و عواطف مردم مانند آن كه‏متعرض ناموس آنها شود و يا در ممالك شرق حرمت جنازه‏اى بشكندو يا در ممالك غرب قانون‏شكنى كند.

- بعد از دوستى و نزديكى با فردى بدنام كه مردم او را دشمن‏شرف خويش دانند. (22)

البته كواكبى در كنار موضوعات و مطالب يادشده، آگاهيهاى‏بسيار ديگرى از انديشه‏هاى روزگار خويش به‏دست مى‏دهد، كه براى‏همه پژوهشگران تاريخ و سياست، بس مغتنم و پرفايده مى‏باشد. بويژه‏هوش سرشار مؤلف سبب گرديده كه نكات ريز و ظريف و ابتكارى فراوانى‏دستگير خواننده شود. چنانكه نقطه‏ضعفى را در «نهضتهاى مشرق‏زمين‏» نشانه رفته كه تا آن روزگار پيشينه نداشته است او مى‏گويد:

«شرقى در باب ستمكار مستبد، خويش اهتمام ورزد; ولى چون‏او برطرف شود، فكر ننمايد تا كدام كس جانشين او شود».


42

انگيزه احياى اين كتاب

بى‏ترديد انديشه سياسى در اسلام معاصر، دست‏آورد جهاد علمى وعملى انديشوران مسلمان در طول دو قرن اخير است، اين ميراث‏گرانسنگ كه بخش عظيمى از آن هنوز هم بگونه آثارى مخطوط دركنج كتابخانه‏ها دور از دسترس پژوهشگران قرار دارد، پشتوانه‏اى‏وزين و متين براى عصرها و نسلهاى پسين مى‏باشد.

به‏همين جهت در سالهاى نخست پيروزى انقلاب اسلامى ايران،ضرورت احياى آثار يادشده، مورد اتفاق تنى چند از دوستان فرهيخته‏قرار گرفت و درپى آن، تصحيح ترجمه كتاب «طبايع الاستبداد ومصارع الاستعباد» كه مهمترين اثر مستقل در اين زمينه است‏به‏عنوان‏گام نخست‏به اينجانب پيشنهاد گرديد.

لازم به يادآورى است كه كتاب طبايع الاستبداد، اندكى پس ازمرگ مؤلف، توسط عبدالحسين ميرزاى قاجار به فارسى ترجمه و درسال 1325 ه . ق در تهران منتشر گرديده بود. پس از دسترسى بر نسخه‏كاملى از ترجمه يادشده در بخش كتابهاى نادر كتابخانه مركزى‏دانشگاه تهران تحت‏شماره 6684 ; حقير بى‏درنگ در صدد تصحيح وانتشارش برآمد. گرچه ترجمه مزبور كمى دشوار و ديرياب بود، اما باتوجه به قدمت و فخامت آن، احيا و انتشارش كارى بايسته به‏نظر آمد.البته دقت و صحت ترجمه را بسيارى از آگاهان ستوده‏اند، زيرا كه‏مترجم آن عبدالحسين ميرزا، پسر طهماسب ميرزا مؤيد الدوله پسرمحمدعلى ميرزاى دولتشاه است كه از تحصيل كرده‏هاى جديد و درنويسندگى بسيار زبردست، و در ترجمه متبحر بوده; آنگونه كه آثارگوناگونى از زبان فرانسوى و عربى به فارسى برگردانده و درسالخوردگى در كالج آمريكايى تهران زبان فارسى و عربى تدريس‏مى‏كرده است.

ولى اين ترجمه نيكو كه به خط خوش خطاط مشهور، مرتضى‏حسينى برغانى كتابت‏شده، على‏رغم زيبايى، عارى از پاره‏اى‏اشكالات نبود; از انشاى پر تكلف عصر مترجم كه بگذريم، سهويات‏خطاط، اغلاط املايى، رسم‏الخط قديمى، وجود جملات مبهم و مخل‏معنا، فقدان علائم سجاوندى، اثر مزبور را از نظرها انداخته بود.

مهمتر از اينها، زمان و مكان تاليف و مشرب فكرى مؤلف، درپاره‏اى از موارد شرح و نقدى مختصر را اقتضا مى‏نمود.

از اينرو حقير كوشيد تا با بضاعت مزجاة اين كتاب ارجمند رابدانگونه كه روا مى‏داند بيارايد و در دسترس انديشوران محترم قراردهد تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.


43

خداى را سپاس مى‏گويم كه يكبار ديگر توفيق عطا كرد تا با دقت‏و تامل بر كتاب پر ارج «طبايع الاستبداد» نظر افكنم و با زدودن‏خطاهاى چاپهاى پيشين و افزودن مطالب نوين در پيش‏گفتار وپانوشتها، اين اثر را بگونه‏اى بديع، دراختيار خوانندگان محترم قراردهم.

در اينجا شايسته مى‏دانم كه از مدير محترم انتشارات دفترتبليغات اسلامى جناب حجة الاسلام سيد محمدكاظم شمس كه زمينه‏اين توفيق را فراهم كردند صميمانه تشكر نمايم.

محمدجواد صاحبى

پى‏نوشتها:

1) ر.ك: پيشين، ص‏49.

2) همان، ص‏50.

3) بنگريد به مقاله نگارنده تحت عنوان «نقش انديشه توحيدى در اصلاح اجتماعى‏»، كيهان‏انديشه شماره 36.

4) ام‏القرى، ص‏102.

5) طبايع الاستبداد، ص‏77.

6) طبايع الاستبداد، ص‏59.

7) طبايع الاستبداد، ص‏62، 63.

8) ر.ك: پيشين، ص‏64.

9) ر.ك: اعلام القرآن، دكتر محمد خزائلى، ص‏13.

10) ر.ك: طبايع الاستبداد، ص‏72.

11) ر.ك: پيشين، ص‏75 - 72.

12) ر.ك: پيشين ص‏81 .

13) همان، ص‏82 .

14) مقدمه ابن‏خلدون، ص‏416.

15) مقدمه ابن‏خلدون، ص‏417.

16) طبايع الاستبداد، ص‏82 .

17) ر.ك: پيشين، ص‏99 - 83.

18) پيشين، ص‏114 - 112.

19) همان، ص‏137 - 134.

20) پيشين، 155 - 142.

21) همان، ص‏194.

22) طبايع، ص‏195.


44

منابع نقد و تصحيح

1 - تشيع و مشروطيت در ايران، عبدالهادى حائرى، انتشارات‏اميركبير، تهران، 1360.

2 - طبائع الاستبداد و مصارع الاستعباد، (متن عربى) سيد عبدالرحمن‏الكواكبى، مؤسسه ناصرالثقافه، بيروت - لبنان، 1980. و نيز:دارالشرق العربى، دمشق - سوريه، 1990م.

3 - الاستبداد والاستعمار و طرق مواجهتهما عند الكواكبى‏والابراهيمى، نوشته احمد السحمرانى، دارالنفائس، بيروت - لبنان،1987.

4 - تنبيه الامه وتنزيه المله، ميرزا محمدحسين غروى نائينى، شركت‏انتشار، تهران 1357.

5 - حكومت اسلامى (ولايت فقيه) امام روح الله موسوى خمينى،انتشارات اميركبير، ايران، 1357.

6 - نهج الفصاحه، سخنان پيامبر اكرم، گردآورى و ترجمه ابوالقاسم‏پاينده، انتشارات جاويدان، تهران.

7 - بررسى اجمالى نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير، استاد شهيدمرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، چاپ ششم، تهران 1365.

8 - عبدالرحمن الكواكبى، عباس محمود عقاد، بيروت - لبنان، 1969.

9 - مجموعه حكمت، به كوشش سيد يحيى برقعى، سلسله مقالات‏مؤتمر اسلامى، به قلم آيت الله سيد محمود طالقانى، چاپ‏حكمت، قم، 1339ش.

10 - ام القرى، سيد عبدالرحمن الكواكبى، المطبعة العصريه، حلب -سوريه، بى‏تاريخ.

11 - ايدئولوژى نهضت مشروطيت ايران، فريدون آدميت، انتشارات‏پيام، تهران، 1355.

12 - نقش سيد جمال الدين اسدآبادى در بيدارى مشرق زمين، محيططباطبايى، انتشارات دارالتبليغ اسلامى قم.

13 - سيرى در انديشه سياسى عرب، حميد عنايت، شركت‏سهامى‏كتابهاى جيبى، تهران 1356.

14 - زعماء الاصلاح فى العصر الحديث، احمد امين، دارالكتاب‏العربى، بيروت‏1روت، 2 - لبنان.

15 - انديشه اصلاحى در نهضتهاى اسلامى، محمدجواد صاحبى، چاپ‏سوم، قم، 1376.

16 - تاريخ نهضتهاى دينى - سياسى معاصر، على اصغر حلبى،انتشارات بهبهانى، تهران 1371.

17 - دفتر ايام، عبدالحسين زرين كوب، انتشارات علمى، تهران 1364.

18 - ميزان الحكمه، محمد محمدى رى‏شهرى، دفتر تبليغات اسلامى،قم.

19 - الحياة، محمدرضا حكيمى، محمد حكيمى، على حكيمى، دفترنشر فرهنگ اسلامى، تهران.

20 - المحجة البيضاء، ملامحسن فيض كاشانى، تصحيح على‏اكبرغفارى، دفتر انتشارات اسلامى، قم.

21 - وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، تصحيح عبدالرحيم ربانى‏شيرازى، انتشارات اسلاميه، تهران.

22 - تتمة المنتهى، محدث قمى، انتشارات اسلاميه، تهران.

23 - فرهنگ معين، محمدمعين، انتشارات اميركبير، تهران.

24 - پيرامون انقلاب اسلامى، مرتضى مطهرى، صدرا، 1358.


45

25 - پايگذار نهضتهاى اسلامى، صدر واثقى، شركت انتشار، تهران.

26 - شهاب الاخبار، تصحيح مير جلال‏الدين محدث ارموى، انتشارات‏دانشگاه تهران.

27 - رمز عقب ماندگى ما، امير شكيب ارسلان، ترجمه محمدباقرانصارى، انتشارات نويد، تهران.

28 - تهذيب الاحكام، ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسى، دارالكتب‏الاسلاميه، تهران، 1390ق.

29 - الدر المنثور، جلال‏الدين السيوطى، مكتبة المرعشى، قم، 1404ق.

30 - الكافى، محمد بن يعقوب الكلينى، تصحيح على‏اكبر غفارى،دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1388ق.

31 - تحف العقول، ابن شعبة الحرانى، مكتبة بصيرتى، قم، 1394ق.

32 - مجمع الزوايد و منبع الفوايد، نورالدين الهيثمى، دارالكتاب‏العربى، بيروت 1404ق.

33 - بحارالانوار، محمدباقر المجلسى، دارالكتب الاسلاميه، تهران،1390ق.

34 - كنز العمال فى سنن الاقوال والافعال، علاءالدين على، مؤسسه‏الرساله، بيروت 1409ق.

35 - نورالدين محمود، عمادالدين خليل، دارالقلم، بيروت - لبنان،1980.

36 - نورالدين زنگى فى الادب العربى، محمود فايز ابراهيم سرطاوى،دارالبشير، عمان - اردن 1390ق.


46

مقدمه طبايع الاستبداد

سپاس پروردگار عالميان را، و درود و تحيت‏بر پيمبر ما محمد و برساير برادران او: فرستادگان خداى و پيروان ايشان كه راهنمايان امتان‏به سوى حق آشكار، بودند.

و بعد، همى گويم در حالى كه بر حسب اقتضاى زمان، مجبوربپوشيدن نام و نشان بودم، اميد از مطالعه كنندگان كه به گفتار من اكتفانموده، گوينده آن را نخواهند.

همانا، در حدود سنه هزار و سيصد و هيجده، در عهد عزيز مصرو عزت دهنده آن، حضرت خديو، همنام عم رسول خداى يعنى عباس‏ثانى، كه علم آزادى بر اطراف ملك خويش برافراشته به شهر مصر اندرآمدم. و بعضى مقاله‏هاى علمى و سياسى در طبيعت استبداد و محل‏درافتادن بنده گرفتن عباد، در صفحات جرايد و مجلات منتشر ساختم‏كه بعضى از آنها زاده فكر خودم و بعضى ديگر را از سخنان ديگران فراگرفته بودم و خود مقصود من از آن مقالات، ستمكارى بخصوص، ياسلطنتى معين نبود; جز اين كه خواستم غافلان را بياگاهانم، كه‏«درد پنهان‏» از كجا بيامده، مگر مشرقيان دريابند: كه خود ايشان اسباب‏برانگيخته، تا بدينحال در افتاده‏اند. پس روا نباشد كه ديگران را عتاب،يا از قضا و قدر گله كنند. و شايد، آنان كه هنوز رمقى از حياتشان باقى‏است، پيش از مرگ به حال خويش برخورند.

و از آن پس عزيزان مرا تكليف نمودند; كه آن مقاله‏هاى پراكنده راجمع آورم، تا فايدت آن عموم يابد. من نيز بعضى زيادتيها، بر آن‏افزوده به شكل اين كتابش درآوردم و آن را به حضرت برآمدگان ملت‏عربى هديه نمودم، كه ملتى همايون و غيورند و اميدهاى ملت‏به‏ميمنت پيشانى تابناك ايشان بازبسته، و اين معنى عجبى نيست; چه‏جوانى جز با جوانان نباشد. و خداى ياور راه يافتگان است.


47

مقدمه اصل كتاب

مخفى نيست كه سياست علمى بس وسيع است و به فنون بسيار ومبحثهاى دقيق بيشمار، تقسيم شود. و كمتر آدمى يافت مى‏شود كه‏بدين علم، به تمامى احاطه داشته باشد، همچنانكه كمتر آدمى باشد كه‏اين «خارخار» در وى حاصل نشده.

و در تمام ملتهاى متمدن، علماى سياسى يافت‏شدند كه در فنون‏سياست و مبحثهاى آن سخن راندند; ولى بر سبيل صحبت، در ضمن‏كتب تاريخ يا اخلاق يا ادب يا حقوق ذكر آن نموده و از پيشينيان كتابى‏مخصوص در سياست، معروف نيست، جز از رومانيان; جمهورى.

جز اين كه: بعضى از قدما را، تاليفات سياسى اخلاقى بوده،همچون «كليله دمنه‏» و نوشتجات «غورى‏غوريوس يونانى‏» و سايرتحريرات سياسى مذهبى مانند نهج‏البلاغه و كتاب خراج.

اما در قرنهاى متوسط، اثرى از تاليفات در اين فن ديده نشده، جزاز علماى اسلام، كه ايشان اين علم را آميخته به اخلاق تاليف و تدوين‏نموده‏اند، مثل: رازى و طوسى و غزالى وعلائى; و اين طريقه از عجمان‏فرا گرفتند. يا آميخته با ادب تاليف نمودند، همچون: معرى و متنبى; واين طريقه عرب بوده است.

يا آميخته به تاريخ، مانند ابن‏بطوطه و ابن‏خلدون، و اين طريقه‏مغربيان باشد.

اما متاخرين از اهل اروپا، اين علم را وسعت‏بدادند و تاليفات‏بسيار در آن پرداخته، تفصيلات مشبع در آن مذكور ساختند، حتى‏آن كه بعضى مبحثهاى آن را در كتاب ضخيم تاليف نمودند.

و هر يك مبحث آن را از ديگرى بنامى تميز دادند همچون:سياست عمومى، سياست داخلى، سياست‏خارجى، سياست ادارى،سياست اقتصادى، سياست‏حقوقى، الى آخر. و هر يك از اينها را به‏باب‏هاى متعدد و اصلها و فرعها تقسيم نمودند.

اما متاخرين از مشرقيان، پس در ميان تركان بسيارى پديد شدندكه در اكثر از مبحثهاى آن، تاليفهاى مستقل يا ممزوج ايجادنمودند، مثل: احمد جودت پاشا، و كمال بيك، و سليمان پاشا، و حسن‏فهمى پاشا.

اما عربان، بسى اندك و تاليفشان نيز اندك باشد و از ايشان كسى‏قابل ذكر نشناسيم جز اين چند تن: رفاعه بك و خيرالدين پاشاى‏تونسى، و احمد فارس، سليم بستانى و مبعوث مدنى.

و ليكن اين اوقات، چنان هويدا گردد كه نويسندگان سياسى ازعرب فزونى گرفته به‏دليل آنچه از آثار قلم ايشان در موضوعهاى‏متلف در روزنامه‏ها و مجلات منتشر است.


48

و از اين رو بخاطر اين عاجز رسيد، كه حضرات ايشان را به زبان‏روزنامه‏هاى عربى از موضوعى يادآورى نمايم كه مهمترين مبحثهاى‏سياسى مى‏باشد و كمتر كسى از ايشان تاكنون درب آن كوفته، پس آنان‏را به ميدان اسب‏دوانى دعوت نمايم در راه نيكوترين خدمتى كه‏فكرتهاى برادران مشرقى خويش بدان روشن سازند و برادران خود رابخصوص عربان را به چيزى كه از آن غفلت دارند بياگاهانند، يعنى مرايشان را با گفتگو و بيان و دليل و زدن امثال و تجربه معلوم دارند كه: آياحقيقت درد مشرق و دواى آن چيست؟ و چون تعريف علم سياست‏آن است كه: كارهاى مشترك به مقتضاى حكمت نمايند; طبعا و قهرااولين مبحثهاى آن و مهم‏ترين آنها بحث «استبداد» خواهد بود و معنى‏استبداد: تصرف نمودن در امورات مشترك به‏مقتضاى هوى مى‏باشد.

و مرا راى بر آن است كه تكلم كننده در اين بحث را لازم است كه‏ملاحظه تعريف و تفصيل اين چند چيز بنمايد و آنها اين است كه:استبداد چيست؟ سبب آن كدام است؟ عرضهاى آن چه چيز است؟تشخيص آن چگونه است؟ سير آن چيست؟ ترسانيدن آن چسان‏است؟ دواى آن چه باشد؟ چه هر موضوعى از اينها گنجايش تفصيل‏بسيار دارد بلكه بعضى از آنها را گنجايش دفترى بزرگ مى‏باشد.

و اين مبحثها من حيث المجموع و روى‏هم رفته، مشتمل برمسائل بسيار است كه من بعضى امهات و اصل‏هاى آن را ذكر مى‏نمايم‏و آن اصلها اين است كه: طبيعت استبداد چيست؟ از چه روى مستبدسخت ترسان باشد؟ از بهر چه جبن بر رعيت مستبد، مستولى شود؟استبداد را چه تاثير بر دين مى‏باشد؟ چه تاثيرى بر علم مى‏باشد؟ بربزرگى مى‏باشد؟ بر مال مى‏باشد؟ بر اخلاق مى‏باشد؟ بر ترقى مى‏باشد؟بر تربيت مى‏باشد؟ ياوران مستبد، كيان باشند؟ آيا تحمل استبداد توان‏نمود؟ آيا خلاصى از استبداد امكان دارد؟ استبداد را به چه چيز بايدبدل ساخت؟ آيا طبع استبداد چيست؟ و از آن پس قبل از فرو شدن دراين مسائل نتيجه آنچه فكر گويندگان بر آن قرار يافته خلاصه نمايم وآن نتيجه‏ها را مدلول متحد و تعبير مختلف است‏برحسب اختلاف‏مشرب و نظر بحث كنندگان، چه مادى گويد: درد قوت است و دوامقاومت‏با آن قوت.

و سياسى گويد: درد، بنده گرفتن مردمان و دوا، برگردانيدن آزادى‏ايشان است. و حكيم گويد: درد قدرت بر ستمكارى است و دوا قدرت‏يافتن بر انصاف جستن. و حقوقى گويد: درد غلبه سلطنت‏بر شريعت،دوا غلبه شريعت‏بر سلطنت مى‏باشد. و ربانى گويد: درد انبازى با خدااست در جبروت و دوا توحيد اوست از روى حق. اينها سخنان‏اهل‏نظر بود در خصوص درد و دوا، اما اهل عزيمت را سخن بدينسان‏است.

چه غيرتمند گويد: درد كشيدن گردنها است‏به زنجير دونى و دواسر باز زدن از فزونى و زبونى.

و آزاد مرد گويد: درد برترى جستن بر مردمان است‏به باطل ودواخوار ساختن متكبران ناقابل.

و شخص استوار گويد: درد وجود رؤسا است‏بدون مهار و دوابستن ايشان است‏به قيد گرانبار.

و فدائى گويد: درد دوستى زندگى و دوا دوستى مرگ است.


49

آيا استبداد چه چيز است؟

استبداد در لغت آن است كه شخص در كارى كه شايسته مشورت است‏بر راى خويش اكتفا نمايد (1) . اما چون استبداد را بطور اطلاق ذكرنمايند، استبداد فرمانروايان را بخصوص خواهند، چه او قوى‏ترين‏اسبابها است كه آدميان را بدبخت‏ترين جانداران قرار داده وفرمانروايى رؤساى بعضى مذاهب يا بعضى طوايف يا اصناف را بطورمجاز يا به نسبت، وصف استبداد بر آن نمايند.

و در اصطلاح سياسيون: مراد از استبداد، تصرف كردن يك نفر ياجمعى است در حقوق ملتى بدون ترس بازخواست.

و زيادتيهاى ديگر بر اين معنى راه يافته، چه در مقام كلمه استبداد،اين كلمات استعمال نموده‏اند: استعباد، اعتساف، تسلط، تحكم. ودرمقابل اينها اين كلمات مى‏باشد: شرع مصون، حقوق محترمه، حس‏مشترك، حيوة طيبه.

همچنانكه در مقام صفت مستبد، اين كلمات استعمال شود: حاكم‏به امر، حاكم مطلق، ظالم، جبار. و در مقابل سلطنت مستبد، اين كلمات‏باشد كه: عادله، مسئوله، مقيده، دستوريه. و نيز در مقام صفت زيردستان‏مستبدين، اين كلمات گويند كه: اسيران، ذليلان، كوچك شمردگان. ودرمقابل اينها: طالبان اجر، غيرتمندان، آزادگان، زندگان.

اين بود تعريف استبداد به‏ترتيب ذكر همنامها و نامهاى مقابل‏آنها.

اما تعريف آن به وصف آن باشد كه: استبداد صفت‏حكمرانى‏است مطلق‏العنان، كه در امورات رعيت چنانكه خود خواهد تصرف‏نمايد، بدون ترس و بيم از حساب و عقابى محقق.

و منشا استبداد از آن باشد كه حكمران مكلف نيست تا تصرفات‏خود را با شريعت، يا بر قانون، يا بر اراده ملت مطابق سازد. و اين است‏حال سلطنتهاى مطلقه - يا آن كه به قسمى از اين اقسام مقيد باشد ولى‏به‏سبب نفوذ و قدرت خويش قوت قيد را به هواى نفس، باطل كردن‏تواند. و اين حالت اكثر سلطنتهاست كه خود را مقيده نامند. (2)


50

و اشكال سلطنتهاى مستبده بسيار است كه اين بحث مخل‏تفصيل آن نيست، بلكه در اينجا همين‏قدر اشاره كفايت است كه صفت‏استبداد، همچنانكه شامل سلطنت و حكمرانى فرد مطلق‏العنانى است‏كه با غلبه يا به ارث متولى سلطنت گرديده. همچنين شامل حكمرانى‏فرد مقيد است كه به ارث يا به انتخاب، سلطنت‏يافته، اما كسى از اوحساب نخواهد. (3) و نيز شامل حكمرانى جمعى است، اگرچه منتخب‏باشند. زيرا كه اشتراك در راى دفع استبداد ننمايد; جز اين كه آن رافى‏الجمله تخفيف دهد و بسا باشد كه حكمرانى جمع، سخت‏تر ومضرتر از استبداد يك نفر باشد. و باز شامل است‏سلطنت مشروطه را;كه قوه شريعت و قانون از قوه اجراى احكام در آن جدا باشد، چه اين‏نيز استبداد را رفع نكند و تخفيف ندهد مادامى‏كه اجرا كنندگان در نزدقانون نهندگان مسؤول نباشند. و قانون نهندگان خود را در نزد ملت‏مسؤول ندانند. و ملت نيز نداند تا چگونه مراقب ايشان باشد و از ايشان‏حساب خواهد. و خلاصه آنچه ذكر شد آن است كه سلطنت از هرقسمى كه باشد از وصف استبداد خارج نشود تا در تحت مراقبت‏شديدو محاسبه بى‏مسامحه نباشد همچنانكه در صدر اسلام واقع شد كه برعثمان بن عفان كينه بگرفتند و همچنانكه در عهد اين جمهورى حاضردر فرانسه، در مساله نشانها و مساله نباما و مساله دريفوس اتفاق افتاد.

و يكى از امور مقرره آن است كه هر سلطنت عادله‏اى چون ازمسؤوليت و مؤاخذه به‏واسطه غفلت ملت‏يا غافل ساختن ايشان ايمن‏گردد، با شتاب جامه استبداد در پوشد و چون زمانى بر آن بگذرد ديگراو را از دست ننهد، مادامى‏كه دو قوه هولناك ترساننده در خدمت اوباشند و مراد از آن دو قوه: يكى نادانى ملت و ديگرى سپاه منظم است.

و در تاريخ سلطنتى از سلطنتهاى متمدن عالم، معهود نيست كه‏حكمران مسؤولى، از نصف قرن تا يك قرن و نيم، افزون پاينده باشد.از اين قاعده تخلفى واقع نشده بجز سلطنت‏حاليه انگليس، و سبب اين‏مطلب بيدارى ملت انگليس مى‏باشد; چه ايشان هرگز از فيروزى‏مست نگردند و از شكست پست نشوند. اينك عليا حضرت ملكه‏ويكتورياست كه اگر استبداد از بهرش ميسر گردد آن را غنيمت‏شمارد،اگرچه براى ده روز از بقيه عمرش باشد، وليكن هيهات كه بر غفلتى ازملت‏خود دست‏يافته در اثناى آن زمام اختيار قشون به كف آرد.

اما حكمرانى‏هاى بيابانى، كه رعيت آنها همگى يا بيشتر، مركب‏از عشاير و ايلات صحرانشين مى‏باشد. و هر زمان كه حكمران ايشان‏آزادى آنها را متعرض گردد يا ستمى برايشان روا دارد و قوت‏انصاف جستن نداشته باشند، فورا كوچ نموده پراكنده شوند. اينگونه‏حكمرانيها، كمتر روى به استبداد آورند و نزديكترين مثال از بهراين مطلب، اهل جزيرة‏العرب هستند، چه ايشان از عهد سلاطين‏«تبع‏» و «حمير» و «غسان‏» تاكنون استبداد را نشناسند مگرفترتهاى اندك.

و خود، گروهى از حكما بخصوص از متاخرين ايشان در وصف‏استبداد و دواى آن به جمله‏هاى بليغ و مضامين بكر سخن سروده‏اندبه‏قسمى كه بدبختى انسان را در خاطرها مجسم سازد، گويى آشكارهمى گويد: اين دشمن تو است، بنگر چه مى‏كنى و آن جمله‏ها از اين‏قبيل است كه گفته‏اند:

حكمران مستبد، در امورات مردم به اراده خويش حكومت نمايدنه به اراده ايشان و با هواى نفس خود حكم كند درميان ايشان نه به‏قانون شريعت. و چون خود، آگاهى دارد كه غاصب و متعدى مى‏باشد،لاجرم پاشنه پاى خويش بر دهان مليونها نفوس گذارد كه دهان ايشان‏بسته ماند و سخن گفتن از روى حق يا مطالبه حق نتوانند.


51

ديگر از آن جمله‏ها اين است كه مستبد، دشمن حق و دشمن‏آزادى و قاتل اين دو مى‏باشد. و حق، پدر مردمان. و آزادى، مادر ايشان‏است. و عوام، كودكان يتيم خفته مى‏باشند كه چيزى ندانند. ودانشمندان، برادران با رشد اين يتيمانند كه چون ايشان را برانگيزانند ازخواب برآيند و چون بخوانندشان اجابت نمايند.

و نيز گفته‏اند: مستبد از حد، از آنرو تجاوز نمايد كه مانعى در ميان‏نبيند. چه اگر ظالم در پهلوى مظلوم شمشيرى بيند، هرگز اقدام بر ظلم‏ننمايد، همچنانكه گفته‏اند: استعداد جنگ، جنگ را مانع شود.

و نيز گفته‏اند: مستبد انسان است و از روى فطرت، استعداد خير وشر هر دو در او باشد. پس بر رعيت است كه مستعد باشند تا بشناسندخير كدام و شر كدام است. مستعد باشند تا بگويند شر نخواهيم ومستعد باشند تا كردار از پى گفتار درآورند; چه گفتارى كه كردارش‏در پى نباشد، خود موجى در هوا بيش نيست. با وصف اين، مجرداستعداد از بهر كردار، كردارى باشد كه شر استبداد را كفايت نمايد.

و نيز اين جمله بيان كرده‏اند كه:

مستبد آدمى است; و آدمى را بيشتر الفت‏با گوسفند و سگ باشداز اين جهت است كه مستبد مى‏خواهد رعيتش در شير و فايده،همچون گوسپند باشد و در اطاعت مانند سگ فروتنى و تملق نمايند.

اما بر رعيت است كه مثل اسب باشد; اگر او را خدمت كنند،خدمت نمايد و اگر بزنندش بدخويى آغازد. بلكه بر رعيت است كه‏مقام خويش بشناسد; آيا از بهر خدمت مستبد خلق شده، يا مستبد ازبهر خدمت او بيامده و او را به خدمت‏باز داشته؟ و رعيت‏خردمند،وحشى استبداد را، با لجامى قيد نمايد كه در راه نگاهدارى آن لجام،جان خويش دربازد، تا از گزند او ايمن ماند و چون خواهد سركشى‏كند، لجام بجنباند و اگر صولت آرد او را بربندد.

و در اين مقدار، از بهر تعريف حقيقت استبداد به اجمال كفايت‏است و مبحثهاى آينده، تفصيل آن را كافل است.


52

استبداد با دين

در مقدمه كتاب، در ضمن تعريف، فى‏الجمله مراد از استبداد را واضح‏ساختيم - و ليكن معرفت «طبيعت استبداد» بطور اجمال انجام نيابد،جز آن كه در مبحثها[ ئى ] كه اشاره نموديم، استيفاى كلام نمائيم. و ازآن‏جمله، مبحث تاثير استبداد بر دين است و خود چنان اختيار نمودم‏كه در اين موضوع بطور اختصار و انتخاب بر اسلوبى مانند خطابه به‏سخن رانم، پس گويم:


53

راى بسيارى از محررين سياسى فرنگ، اتفاق نموده: كه استبدادسياسى از استبداد دينى توليد شود; و گروهى اندك از ايشان گويند: اگردرميانه هم توليدى نباشد، پس بدون شبهه اين دو برادران يا همسران‏توانا مى‏باشند كه به يكديگر حاجت دارند تا هر كدام ديگرى را در ذليل‏ساختن انسان، معاونت نمايند. و شباهت نيز درميان ظاهر است، چه‏يكى از اين دو در عالم دلها، حكومت دارد و اين ديگرى در عالم جسم،تحكم نمايد. و هر دو فرقه در حكم خويش راه صواب پيموده‏اند، نظربه حكايتهاى پيشينيان و قسم تاريخى از تورات و رساله‏ها كه بر انجيل‏اضافه نموده‏اند. اما بطور اطلاق در حق قسم تعليمى از اين تورات ورساله‏هاى مضافه بر انجيل خطا كرده‏اند; همچنانكه در اين نظرخويش، بر خطا رفته‏اند كه گفته‏اند: قرآن به استبداد بيامده و استبدادسياسى را تاييد نموده يا بدان تاييد يافته. و شايد اگر گويند ما دقايق‏قرآن را دريافتن نتوانيم كه مطالب آن در طى اشارات و بلاغت آن بر مامخفى است معذور باشند جز آن كه ما نتيجه خويش، بر مقدماتى كه‏امروزه مسلمانان را بر آن مشاهده همى كنيم بنا نهيم، چه همى بينيم كه‏مستبدين ايشان، به دين استعانت جويند. سخن اين محررين آن است‏كه: تعليمات مذهبى و از آن جمله كتب آسمانى، آدميان را به ترس ازقوه عظيم هولناكى همى خواند كه كنه آن را عقلها درك ننمايد. انسان رادر زندگى، به‏تمام مصيبتها و بعد از مردن به عذابى طولانى يا هميشگى‏تهديد همى كند; تهديدى كه بندها از آن بلرزد و قوا سستى گيرد وعقلها مدهوش گردد و تسليم خيالات و اوهام شود. و از آن پس اين‏تعليمات، درها از بهر نجات از آن ترس‏ها برگشايد. اما بر آن درها،دربانان از جنس آدميان باشد كه مراد از آنها: علما و مشايخ و قسيسان‏مى‏باشد و حق‏العبور آن تعظيم هميشگى است‏به قلب و قالب; يعنى‏دادن جزيه احترام با ذلت اعتراف، يا قيمت آمرزش، يا ضمانت روزى‏اين دربانان از بيت‏المال، همان در بانان كه بعضى از ايشان حتى ارواح‏را ازملاقات پروردگار خويش مانع شوند تا از ايشان اجرت عبور به‏قبور و فديه خلاصى از اعراف باز ستانند.

و گويند: مستبدين سياسى، نيز استبداد خويش را، بر اساسى ازاين قبيل بنيان نهند، چه ايشان نيز مردمان را به برترى شخصى و مكبرحسى بترسانند و با قهر و قوت و گرفتن اموال، زبون سازند، تا ايشان رازيردست‏خويش و كارگر خود نمايند. گويى آن بيچارگان در زمره‏ستوران، خلقت‏شده‏اند و نصيب ايشان از زندگى، فقط محفوظ بودن‏نوع ايشان است.

و چنان بينند كه اين شباهت در بنا و نتيجه دو استبداد دينى وسياسى، آنها را در مملكت فرانسه به جز شهر پاريس در كار مشترك‏قرار داده، گويى دو دست مى‏باشند كه كمك يكديگر نمايند. اما در مثل‏مملكت روسيه به يكديگر پيچيده كارفرمايند. همچون قلم و كاغذ درهنگام نوشتن سجل بدبختى مردمان. و چنان تقرير نمايند: كه اين‏مشاكلت در ميان اين دو قوه، عوام‏الناس را كه سواد اعظم هستند به كجاكشانده كه خداى معبود را با ستمكار خويش مشتبه سازند و در تنگناى‏ذهن خود، ايشان را با هم بياميزند. چه از حيثيت استحقاق تعظيم وبرترى از بازپرس و مؤآخذه به يكديگر شباهت دارند و بنابر اين ازبراى خودشان حقى در مراقبت مستبد ندانند.

به عباره اخرى مردمان عوام، معبود خود را با ستمكار خودشان،در بسيارى از حالات و نامها و صفات مشترك بينند، كه ايشان هم اويندو مردمان را نرسد كه مثلا ميانه فعال مطلق و فرمانروا، يا ميانه‏خداوندى كه از كارش نپرسند با پادشاه غيرمسؤول، و ميان منعم‏حقيقى با ولى النعم، و ميان جل شانه با جليل‏الشان، فرق گذارند و ازاين جهت جباران را همچون خداى جبار تعظيم نمايند. و همين حال‏بود كه در امتهاى قديم بى‏تربيت، كار را آسان ساخت، تا بعضى ازمستبدين بر حسب استعداد اذهان رعيت، به مراتب مختلفه دعوى‏الوهيت نمودند، حتى آن كه گفته شده است: هيچ مستبد سياسى نباشدجز اين كه از بهر خويش صفت قدسى اخذ نمايد تا با خداوند شريك‏شود يا او را مقامى دهد كه با خداى متعال صاحب علاقه باشد و لااقل‏اجزاء و اصحابى از اهل دين نگاه دارد كه او را در ظلم [ بر ] مردمان بنام‏خداوند يارى كنند.


54

و تعليل نمايند: كه قيام نمودن بعضى مستبدين در تاييد انتشاردين درميان رعاياى خودشان از قبيل: اولاد داود و قسطنطين يا فليپ‏دويم اسپانى، يا هانرى هشتم انگليسى تا اين كه مجلس انگيزسيون‏تشكيل داد. و همچون حاكم فاطمى يا سلاطين عجم كه غلاة صوفيه رانصرت مى‏نمودند و تكيه‏ها بنا مى‏نهادند. تمام اينها نبود مگر به قصداين كه به توسط دين يا اهل دين، بر ظلم‏به بيچارگان استعانت جويند.

و حكم نمايند كه: در ميان دو استبداد سياسى و دينى مقارنه بدون‏انفكاك مى‏باشد كه هر زمان يكى از اين دو در ملتى موجود شود آن‏ديگرى را نيز به‏نزد خود كشاند، يا چون يكى زايل گردد رفيقش نيززوال پذيرد و اگر ضعيف شود يعنى به صلاح آيد آن يك نيز به صلاح‏گرايد. و شاهدهاى اين مطلب بسيار است‏به قسمى كه هيچ زمان ومكانى از آن خالى نيست و تمامى آنها برهان است‏بر اين كه دين راتاثير، قوى‏تر از سياست است. و در اين خصوص به‏«سكسون‏» مثل‏زنند; چه مذهب پرتستان را در اصلاح سياسى، تاثير بيش از آزادى‏سياسى در نزد كاتوليك بود.

و حاصل كلام آن كه تمام مدققين سياسى را راى بر آن است كه‏سياست‏با دين دوش با دوش راه سپرند و اعتبار نمايند كه اصلاح دين‏از بهر اصلاح سياسى سهل‏ترين اسباب و نزديكترين راه باشد.

و گويند: اولين كس كه اين مسلك را آسان نمود، حكماى يونان‏بودند كه با پادشاهان مستبد خويش حيله ورزيدند تا ايشان را واداشتندكه در سياست، قبول اشتراك نمايند; بدين‏طريق كه عقيده اشتراك درالوهيت را كه از آشوريان اخذ كرده بودند، زنده كردند و آن را باافسانه‏هاى مصريان بياميختند; بدين‏صورت كه عدالت را به خدايى وجنگ را به خدايى و دريا را به خدايى و باران را به خدايى مخصوص‏داشتند (4) ، و همچنين تقسيمات ديگر. بعد از آن از بهر خداى خدايان‏حق نظارت و حكومت قرار دادند، كه چون اختلاف درميان ايشان واقع‏شود راى او رجحان داشته باشد.

و پس از آن كه اين عقيده را با لباس سحر بيان در ذهن مردمان‏برقرار داشتند، بر حكما آسان گرديد كه مردمان را وادارند تا از جباران‏خويش مطالبه نمايند كه از مقام انفراد و يكتايى فروتر آيند واداره‏امورات زمين نيز همچون اداره آسمان باشد و پادشاهان ايشان، با اكراه‏بدين حكم تن دردادند. و همين وسيله عظمى بود كه بالاخره يونانيان‏به‏واسطه آن توانستند در «آتنه‏» و «اسبارطه‏» جمهوريه‏ها بر پاى دارند ورومان نيز چنان كردند. و اين قاعده از قديم مثال تقسيم اداره درسلطنتهاى امپراطورى و جمهورى تا اين عهد مى‏باشد.


55

جز آن كه اين وسيله، يعنى «شريك قرار دادن‏» علاوه بر اين كه‏بالذات باطل است‏بالاخره نتيجه‏اى از آن به ظهور رسيد، كه بسى زيان‏داشت، و آن اين بود: كه از بهر شعبده‏بازان از ساير طبقات درى وسيع‏بگشود تا هر يك مدعى چيزى از خصايص الوهيت گردند; همچون‏صفات قدسيه و تصرفات روحيه; چه پيش از آن جز تنى چند ازجباران، ياراى اقدام بر آن نداشتند. و چون اين مفسده با طبايع بنى‏آدم‏ملايم بود، از وجوه بسيارى كه اين بحث محل ذكر آن نيست، لاجرم‏انتشار يافته عموميت گرفت و لشكرى جرار بياراست كه مستبدين راخدمت همى كند.

بعد از آن، تورات با نشاط و نظام بيامد و عقيده شريك قرار دادن‏را از ميان برگرفته و در طوايف بنى‏اسرائيل نام خدايان را به‏فرشتگان بدل ساخت. ولى بعضى سلاطين بنى اسرائيل به توحيدرضا نداده و آن را فاسد نمودند. از آن پس انجيل، به آرامى وبردبارى فرود آمده او نيز قانون توحيد را تاييد كرد. وليكن دعات‏اولى آن نتوانستند ملتهاى بى‏تربيت را كه قبل از ملتهاى متمدن‏قبول نصرانيت كرده بودند، بفهمانند كه «پدرى و پسرى‏» دركلمات حضرت مسيح دو صفت مجازى مى‏باشند و تعبير از آنهابه معنايى شود كه عقلش قبول ننمايد مگر از روى تعبد و تسليم- همچون مساله قدر در آئين اسلام - بلكه آن را به معنى زادن حقيقى‏فرا گرفتند; چه ايشان همين عقيده را در خصوص بعضى جباران‏بياموخته بودند كه ايشان فرزندان خدايند و لاجرم بر آنها گران‏آمد كه در عيسى عليه السلام صفتى پست‏تر از مقام و مرتبه‏آن پادشاهان قائل گردند. بعد از آن طولى نكشيد كه آئين نصرانيت‏جامه‏اى جز جامه خويش در پوشيد، همچنانكه حال ساير آئينهاى‏پيش از آن بود. پس با رساله‏هاى پولس و امثال او وسعت‏يافته‏اجزاى كليسا را همى بزرگ شمردند تا به درجه‏اى كه معتقد [ به ]نيابت و عصمت ايشان گرديدند; و در ايشان قوه قرار دادن شريعت‏قائل شدند. همان عقيده‏ها كه در آخر، پروتستانيان اكثر آنها رامنكر شدند، چه پروتستان: طايفه‏اى باشند كه در احكام، به اصل‏انجيل رجوع نمايند. (5) و از آن پس، مذهب اسلام با حكمت و عزم‏درآمد و بناى شرك را به كلى منهدم ساخته و قواعد آزادى سياسى‏كه ميانه قانون «ديموقراطى‏» و «ارسطوقراطى‏» بود استوار بداشت‏و اساس آن بر توحيد نهاده، سلطنتى همچون لطنت‏خلفاى‏راشدين به ظهور اندر آورد كه روزگار مانند آن درميان آدميان‏نياورد. حتى خود مسلمانان نيز بعد از عصر ايشان بديشان نرسيدند ومثل ايشان نيامد مگر بعضى نادر، همچون عمر [ بن ] عبدالعزيز (6) ومهتدى عباسى (7) و نورالدين شهيد (8) چه خلفاى راشدين معنى قرآن


56

را فهميده بدان عمل نمودند و او را پيشواى خويش قرار داده سلطنتى‏برپاى داشتند كه حكم [ به ] مساوات مى‏نمود حتى در ميان خود ايشان‏با درويشان امت [ كه ] در شيرين و تلخ زندگى با هم انباز باشند. و نيزدرميان مسلمانان، شفقت‏برادرى، در رابطه هيئت اجتماعى و حالات‏معيشت، اشتراكى (9) احداث نمودند كه در ميان برادران و خواهران‏يك پدر و مادر كمتر يافت‏شود.

و اينك قرآن كريم است كه مشحون است‏به تعليمات ميرانيدن‏استبداد و زنده داشتن عدل و مساوات، حتى در قصه‏هاى قرآنى، ازآن‏جمله قول بلقيس ملكه سبا مى‏باشد كه از عرب «تبع‏» بود بزرگان قوم‏خود را مخاطب ساخته گويد:

يا ايها الملا افتونى في امرى ما كنت قاطعة امرا حتى تشهدون قالوا نحن‏اولواقوة واولواباس شديد والامر اليك فانظرى ماذا تامرين (10) يعنى: اى گروه‏بزرگان! فتوى دهيد مرا در كار من، نبوده‏ام من فيصل دهنده امرى را تاحاضر مى‏شديد. يعنى هرگز بى‏مشورت شما كارى را نكردم. درجواب، گفتند: ما صاحبان قوه و صاحبان شجاعت و لشكر سخت‏هستيم، نه از ابناى مشاورت. و اين امر واگذار شده است‏به تو، پس‏تامل كن و ببين هرچه مى‏فرمايى از مقاتله و مصالحه. قالت ان الملوك اذادخلوا قرية افسدوها وجعلوا اعزة اهلها اذلة وكذلك يفعلون (11) گفت‏بلقيس‏به‏درستى‏كه پادشاهان چون درآيند به دهى يا شهرى، خراب و تباه‏نمايند او را و بگردانند عزيزان اهل او را ذليل و خوار و همچنين بجاى‏مى‏آورند.

همانا از اين قصه معلوم مى‏شود كه پادشاهان چسان با ملاءيعنى بزرگان قوم، بايد مشورت نمايند و نيز بايد هيچ امرى جزبراى ايشان قطع نكنند و قوت و نيرو بايد در دست رعيت‏محفوظ باشد و پادشاهان به اجراى كار مخصوص باشند و ايشان‏را احترام نموده و امور را بديشان نسبت دهند و نيز حال سلاطين‏مستبد را معلوم داشته اظهار نمايد كه ايشان سزاوار مؤآخذه و قبيح‏شمردن مى‏باشند.

و نيز از اين مقوله است آنچه در قصه موسى و فرعون‏وارد گرديده، چنانچه فرمايد: قال الملا من قوم فرعون ان هذا لساحرعليم يريد ان يخرجكم من ارضكم فما ذا تامرون (12) گفتند: بندگانى از گروه‏فرعون آن كه: اين موسى جادوگرى است دانا، مى‏خواهد آن كه بيرون‏كند شما را از زمين و ملك شما، پس شما چه امر مى‏نماييد و تدبيراين چيست؟

يعنى بزرگان مملكت، بعضى با بعضى ديگر گفتند: راى شما دراين باب چيست؟ ايشان فرعون را مخاطب ساخته، رايى كه بر آن اتفاق‏نموده بودند، اظهار داشته گفتند: ارجه واخاه وارسل في المدائن حاشرين‏ياتوك بكل ساحر عليم (13) . تاخير نما امر او را و برادر او را و بفرست درشهرهاى متعلق به مصر گروهى را تا بيارند تو را هر ساحر دانائى.


57

بعد از آن مذاكرات ايشان را وصف نموده فرمايد: فتنازعوا امرهم(اى رايهم) بينهم واسروا النجوى (14) يعنى مذاكره علنى ايشان منتهى به نزاع‏گرديد و لاجرم مذاكره سرى جارى ساختند، بر طبق آنچه تاكنون درمجالس شوراى عمومى جارى شود. بنابر مدلول اين آيات شريفه،مجالى از بهر آن نباشد كه اسلام را به استبداد نسبت دهند، چه اين آيتهاقول خداى تعالى را تفسير نمايند، تا مراد از اين آيه شريفه چيست كه‏فرموده وامرهم شورى بينهم (15) (يعنى شانهم) و مؤيد اين معنى است قوله‏تعالى: وما امر فرعون برشيد (16) (يعنى ما شان فرعون) و حديث اميري من‏الملائكة جبريل يعنى مشاوري.

پس هويدا گرديد كه آئين اسلام را اساس، بر اصول اداره‏«ديموقراطى‏» (17) يعنى عمومى و شوراى «ارسطوقراطى‏» (18) يعنى‏شوراى بزرگان مى‏باشد (19) و عصر رسول خداى صلى الله عليه وآله‏وسلم با عهد خلفاى راشدين بر اين اصول، تمامتر و كاملتر صور آن‏بگذشت. بخصوص كه در مذهب اسلام مطلقا نفوذ دينى نباشد، جز درمسائل اقامه دين، همان دين آزاد سهل و ساده، كه سختيها و غلها رابرگرفت و امتياز و استبداد را هلاك ساخت.


58

دينى كه نادانى بر وى ستم نموده، حكمت قرآن را مهجور داشتندو در قبر خوارى دفنش نمودند. دينى كه ياوران و نيكوكاران و حكيمان‏و خوبان خود را مفقود نمود و مستبدان بر او حمله كردند و او را وسيله‏تفريق كلمه و تقسيم امت‏به چندين طايفه قرار دادند و آلتى از بهرهواهاى خويش ساختند، پس او را ضايع نموده اهلش را نيز به‏سبب‏فروعات و وسعت دادنها و سخت گرفتن و مشوش داشتن و داخل‏كردن زيادتها در او، ضايع نمودند. همچنانكه اصحاب ساير دينهانموده بودند، تا آن كه او را دينى نمودند كه هركس تمامى مسائل‏مذكوره او را از او بداند، هرگز قيام بر واجبات و آداب آن نتواند. چه كاربدانجا رسيده كه مراتب او بر عوام و خواص مشتبه گشته است. وبدين‏سبب در ملامت نفس و اعتقاد تقصير مطلق، بر امت گشوده‏گرديد و راه نجات و بيرون شدن و امكان رسيدگى را بسته دانستند. واين حالت، نفس را كوچك و صدا را پست‏سازد و جرات امر به‏معروف و نهى از منكر كه قيام دين و نظام عدل بدان منوط است مانع‏شود. و همين اهمال در مراقبت و رسيدگى و مؤآخذه و بازپرس، مجال‏استبداد را از بهر امراء اسلام وسعت‏بداد و از حد تجاوز نمودند. پس ازاين مطلب و آن ديگرى، حكم اين حديث ظاهر شد كه فرمود: «هلك‏المتنطعون‏» يعنى سخت‏گيران در دين. و همچنين حديث نبوى كه‏فرمود: لتامرن بالمعروف ولتنهن عن المنكر او ليستعملن الله عليكم شراركم‏فليسومونكم سوء العذاب (20) ترجمت آن چنين باشد كه: همانا امر به‏معروف و نهى از منكر را بكار داريد يا آن كه خداوند، بدان شما را عامل‏شما سازد تا شما را گرفتار عذاب سخت‏سازند و خداوند الهام صواب‏نمايد... بعضى از فضلا، جمله‏اى از آنچه مسلمانان از ديگران فرا گرفته‏و از آئين خودشان نبوده جمع نموده، بدين‏شرح كه گويد:

نخست، مسلمانان مقام پاپ و تصوير او را اقتباس نمودند وبزرگان را به طريق پرستش احترام نمودند و رؤساى خود را كوركورانه‏اطاعت ورزيدند و شباهت‏به بطريقان و كاردينالان و شهيدان و اسقفان‏هر شهرى حاصل كردند - و شكل قديسان و عجائب آنها را تقليدنموده، همچنين دعات مبشرين و صبرايشان و راهبان با رؤساى‏خودشان و حالت دير با مدير آنها و وضع رهبانان يعنى اظهار فقر ورسوم آن و پرهيز و ايام آن و نيز اشخاص كليسا را در مرتبه و امتياز ولباس و موى ايشان تقليد نمودند و خود را به رسم كليسا شبيه ساخته‏زينتها و جشنهاى آن را اخذ نمودند. و خراميدن كشيشان و ترنمات‏ايشان و جشنهاى آن را اخذ نمودند; و خراميدن كشيشان و ترنمات‏ايشان را بياموختند (21) و منع هدايت‏يافتن از نص كتاب و سنت رافرا گرفتند، از آنجا كه كاهنان كاتوليك، قدغن نمودند كه انجيل را كسى‏جزايشان نبايد بفهمد، چنانچه يهودان كه درب اخذ مسائل را از تورات‏مسدود ساخته به كتاب تلمود تمسك نمودند - و از مجوسيان، آگاهى‏بر علم غيب را از اوضاع فلكى بياموخته، از حركت‏ستارگان بترس‏اندر شدند و صورت‏هاى آنها را شعار و علامت‏خويش قرار داده،آتش و آتشخانه را احترام نمودند و از افسانه‏هاى بنى‏اسرائيل برهم‏بافته، انواع عبادات جعل نمودند و و و و و و...


59

و چون كسى در اين تقليد و اقتباسها تامل نمايد، اكثر آنها را مايه واصل استبداد يابد - يا زنجير بنده گرفتن بيند - و خود بدينسان آئينهافاسد گردد و آدميان بدبخت‏شوند و لاحول ولا قوة الا بالله... چه ازبدعتهاى نصارى نيز چنين گويند كه اكثر شعائر دينى كه متاخرين‏ايشان اعتبار نموده‏اند، حتى مساله تثليث: پدر و پسر و روح‏القدس،اصلى ندارد و از حضرت مسيح وارد نشده، بلكه زيادتيها و ترتيباتى‏است كه نخست مختصر بدعتى بوده و بعد از آن به متابعت، بسيارى‏گرفته; همچنانكه علماى آثار قديمه از نوشتجات و كتابها كه در بعضى‏مدافن قديم مصريان يافته‏اند، ماخذ اكثر بدعتها را اكتشاف نموده‏اند وهمچنين اصل زيادتى‏هاى تلمود و بدعتهاى علماى يهود را در آثار والواح آشورى بدست آورده - بلكه در مراتب تطبيق و تدقيق ترقى‏نموده تا دريافتند كه بيشتر خرافات و افسانه‏ها كه بر اصول تمامى‏مذاهب مشرقى افزوده شده از مجعولاتى مى‏باشد كه منسوب است‏به‏حكماى مملكت چين. و خلاصه كلام آن كه: بدعتها، كه ايمان‏ها رامشوش ساخته و آئينها را «زشت‏روى‏» نموده، تمامى آنها از يكديگرتسلسل يافته، ولى همگى را غرض مقصود يكى است و او استبداداست.

و چون ناظر دقيق، در تاريخ اسلام نظر كند از بهر خلفاء،پادشاهان پيشين و علماى منافق، كردارهاى ناهنجار در خاموش‏ساختن نور علم نگرد، كه از ديرزمان همى خواستند نور خدا راخاموش كنند و ليكن خدا ابا ورزيد جز اين كه نور خويش تمام نمايد;و از اينرو كتاب كريم خود را كه آفتاب علوم و گنج‏حكمت است ازسودن دست تحريف حفظ نمود.

و اين خود، يكى از معجزات قرآن است كه در او فرموده: انا نحن‏نزلنا الذكر وانا له لحافظون (22) به‏درستى كه ما نازل كرديم قرآن را وبه‏درستى كه ما مر او را البته حافظ هستيم.

پس منافقان او را دست‏سودن، نيارستند جز به تاويل و اين نيز ازمعجزات او باشد چه خود از اين معنى خبر داده، آنجا كه فرموده: فاماالذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة وابتغاء تاويله (23) اما آن‏كسانى كه از روى تقليد و تعصب در دلهاى آنها كجى و تباهى و شك دركلام الهى است; پس پيروى نمايند آنچه را كه متشابه و معنى آن مشكل‏است از آن، و احتجاج پويند بر امر باطل به‏جهت طلب نمودن فتنه وطلب تاويل آن بر وفق مدعاى خود كه خلاف حق است.

و من خود از بهر مطالعه كنندگان مجسم سازم تا استبداد در علم واسلام چه كرده و چگونه دانشمندان حكيم را ممنوع داشته تا دوقسمت اخبارى و اخلاقى قرآن را تفسيرى دقيق نمايند، زيرا كه بيم‏داشتند تفسير ايشان; راى بعضى پيشينيان [ را ] كه دستشان در علم‏كوتاه بود مخالف گردد و به بلاى تكفير درافتاده كشته شوند.

هم اينك مساله اعجاز قرآن كه مهمترين مسائل دين مى‏باشد،نتوانستند حق بحث آن را ادا نمايند و ناگزير بر آنچه بعضى سلف‏مذكور داشته بودند اكتفا نمودند، كه اعجاز آن فصاحت و بلاغت و خبردادن از آن است كه روم بعد از مغلوب شدن غالب آيند.


60

و حال آن كه [ اگر ] از بهر دانشمندان، عنان تدقيق رها مى‏شد وآزادى راى و تاليف بديشان داده مى‏شد، همچنانكه اهل تاويل وياوه‏سرايان را عنان رها گرديده، هرآينه در هزارها آيات قرآن، هزاران‏آيات و اعجاز مى‏نگريستند - و هر روز، آيتى تازه مى‏ديدند كه باروزگار تجديد شود - و برهان اعجاز او راست آمدن اين كلام بود كه:لا رطب ولا يابس الا في كتاب مبين (24) اما برهان عيان، نه مجرد تسليم‏و ايمان.

مثال آن اين است كه: علم در اين قرنهاى اخير، حقايق و طبايعى‏كشف نمود كه همه را به كاشف و مخترع آن از دانشمندان اروپ وآمريك منسوب سازند، و چون مدقق در قرآن نگرد اكثر آن را بيابد كه‏صراحتا يا اشارتا در قرآن مذكور است; و در سيزده قرن پيش از اين‏بيان شده و تاكنون در زير پرده خفا پوشيده نمانده جز از بهر اين كه درهنگام ظهور، آن معجزى از براى قرآن باشد و گواهى دهد كه او كلام‏پروردگارى است كه غيب را جز او نداند از آن‏جمله اين است كه:

دانشمندان كشف نموده‏اند كه ماده كون از آتش مى‏باشد; و اين‏معنى را در قرآن وصف نموده در آنجا كه آغاز تكوين را بيان نموده‏فرمايد: ثم استوى الى السماء وهى دخان (25) پس قصد نمود بر وجه‏استقامت‏به سوى آفريدن آسمان و حال آن كه آسمان دودى بود. و نيزكشف نمودند كه كاينات هميشه در حركت مستمر مى‏باشند و در قرآن‏كريم فرمايد: وآية لهم الارض الميتة احييناها (26) و نشانه كه مر ايشان‏است‏بر قدرت خدا بر بعث ايشان، زمين مرده است‏يعنى خشك‏بى‏گياه كه به‏سبب باران زنده گردانيد آن را، آنگه فرموده: كل في فلك‏يسبحون (27) يعنى تمامى شمس و قمر و نجوم در فلك سير مى‏كنند مانندماهى در آب.

مترجم گويد: در اين مقام، اين آيت مبارك; نيكو دلالت‏بر مطلب‏دارد كه فرموده: وترى الجبال تحسبها جامدة وهى تمر مر السحاب (28) مى‏بينى‏كوهها را و پندارى ايستاده بر جاى خود و حال آن كه آن جبال مى‏رود ومى‏گذرد مانند رفتن ابر به حال سرعت.


61

و نيز محقق داشته‏اند: كه زمين از نظام شمسى منشعب و فتق‏گرديده و در قرآن فرمايد: ان السموات والارض كانتا رتقا ففتقناهما (29) به‏درستى كه آسمانها و زمينها بودند بسته و برهم نهاده پس باز گشاديم‏آنها را از هم و چندين فلك ساختيم. و همچنين محقق داشته‏اند: كه‏كره ماه از زمين منشق گرديده و قرآن كريم فرموده: افلا يرون اناناتى الارض ننقصها من اطرافها (30) . و نيز فرمايد: اقتربت الساعة وانشق‏القمر (31) . و باز محقق گرديده: كه ومن الارض مثلهن (33) آفريد هفت‏آسمانها مطابق يكديگر يكى بر بالاى ديگرى و از زمين مانند اينها. وهمچنين محقق شده: كه اگر كوهها نبودى سنگينى نوعى، مقتضى شدى‏كه زمين فرو شود; يعنى در دوره خويش خلل پذيرد. و قرآن فرمايد:والقى في الارض رواسى ان تميد بكم (34) و افكند در زمين كوههاى بلندبزرگ تا آن كه زمين متحرك و مضطرب نگردد و شما را نگرداند. و نيزكشف نمودند: كه جمادات را حياتى باشد و قيام آن به تبلور آب است ودر قرآن فرمايد: وجعلنا من الماء كل شى‏ء حى (35) قرار داديم از آب هرچيزى را زنده. همچنانكه محقق داشته‏اند: كه اعضاى عالم و از آن‏جمله‏انسان از درجه جمادى ترقى نموده و قرآن مى‏فرمايد: ولقد خلقنا الانسان‏من سلالة من طين (36) و به‏درستى كه آفريديم آدمى را از خلاصه افتاده‏حاصل از گل. و همچنين قانون نر و ماده عموم را در نباتات كشف‏نمودند و در قرآن ذكر شده: خلق الازواج كلها مما تنبت الارض (37) بيافريداجناس و انواع نر و ماده اشياء را تا از آنچه مى‏روياند در زمين. و نيزمى‏فرمايد: فاخرجنا به ازواجا من نبات شتى (38) پس بيرون آورديم به‏سبب‏آن اصناف گوناگون كه پراكنده‏اند. و فرموده: واهتزت وربت وانبتت من كل‏زوج بهيج (39) جنبش كند و بروياند از هر صنفى دوتا كه تازه و تر و نيكوباشد. همچنانكه فرموده: ومن كل الثمرات جعل فيها زوجين (40) . و طريقه‏بازداشتن سايه يعنى تصوير شمسى را كشف نمودند و قرآن فرموده:الم تر الى ربك كيف مد الظل ولوشاء لجعله ساكنا ثم جعلنا الشمس عليه دليلا (41) آيا نمى‏بينى و نظر نمى‏كنى به صنع پروردگار، چگونه كشيده و بسطكرده سايه را، و اگر خواستى خدا هرآينه گردانيده بود آن سايه را ثابت وآرام گرفته، پس قرار داديم آفتاب را بر شناختن آن سايه راهنما، شناخته‏نمى‏شود تا آن كه آفتاب خضوع كند و حركت نمايد تا سايه متنفر از اوشود. و اختراع سير كشتى و كالسكه‏ها با بخار و الكتريك كردند و درقرآن بعد از ذكر چارپايان و كشتيهاى بادى، فرمايد: وخلقنا لهم من مثله‏مايركبون (42) و آيات آفريديم از براى ايشان از مانند جنس كشتى آنچه راكه سوارى كنند برو. بسيار ديگر; كه اغلب مكتشفات علم هيئت وقوانين طبيعت در آن به تحقيق پيوسته (43) و برحسب قياس گذشته‏مقتضى چنان باشد كه سر بسيارى از آيات قرآن در آينده منكشف گرددو خود در گرو وقت‏خويش مى‏باشد تا هر روز و هر عصر معجزى تازه‏از او به ظهور و ثبوت رسد. (44)


62

استبداد با علم

همانا مستبد نسبت‏به رعيت‏خويش، بسى شبيه است‏به شخص‏خيانتكار و با قوت كه وصى جمعى يتيمان توانگر باشد و مادامى كه‏ايشان به بلوغ نرسيده‏اند در مال و جان ايشان برحسب هواى خويش،تصرف نمايد. چه همچنانكه مصلحت آن وصى مقتضى نيست كه اين‏يتيمان به حد رشد برسند; همچنين موافق غرض مستبد نيست كه‏رعيت‏به نور علم منور گردند. اما بر مستبد پوشيده نماند; مادامى‏كه‏رعيت احمق نباشد و در تاريكى جهل و صحراى حيرت گمراه‏نگرديده، بنده گرفتن و ستمكارى امكان ندارد. چه اگر مستبد مرغى‏باشد هرآينه خفاشى خواهد بود كه عوام بيچاره را همچون هوام درتاريكى جهل صيد نمايد - و اگر در جنس وحشيان باشد شغالى بيش‏نيست كه مرغان خانگى در شب تيره برماند.

علم، شعله از نور خداوند است و خداوند نور را چنان خلقت‏فرموده، كه هميشه آشكار كننده و نماينده باشد و توليد حرارت و قوت‏نمايد - و همچنين علم را مانند نور واضح كننده خير و رسوا نماينده شرساخته، كه در نفسها حرارت و در سرها غيرت توليد كند.

مستبد را، ترس از علوم لغت نباشد و از زبان‏آورى بيم ننمايد،مادامى‏كه در پس زبان‏آورى، كمت‏شجاعت‏انگيزى نباشد كه رايتهابرافرازد يا سحر بيانى كه لشكرها بگشايد. چه او خود آگاه است كه‏روزگار از امثال كميت، و حسان شاعر را، زادن بخل ورزد كه با اشعارخويش جنگها برانگيزند و لشگرها حركت دهند و همچنين، مونتسكيو،و شيلار. و همچنين مستبد، از علوم دينى كه متعلق به معاد است‏بيم‏ندارد. چه معتقد است كه آن علم ابلهى را برانگيزد و پرده برندارد، جزاين كه بعضى بلهوسان علم، با آن بازى كنند، اگر بعضى از ايشان در علم‏دين مهارتى يافته، درميان عوام شهرتى حاصل نمايند، از بهر مستبدوسيله قحط نيست كه ايشان را در تاييد امر خويش بكار افكند،بدينگونه كه دهانشان را به لقمه‏اى چند از ريزه‏هاى خوان استبداد فروبندد.


63

بلى علمى كه بندهاى مستبد از آن همى لرزد، علوم زندگانى‏مى‏باشد مانند: حكمت نظرى، فلسفه عقلى، حقوق امم، سياست مدنى،تاريخ مفصل، خطابه ادبيه و غير اينها از علومى كه ابرهاى جهل رابردارد و آفتاب درخشان طالع نمايد، تا سرها از حرارت بسوزد... وبطور اجمال مذكور مى‏شود: كه مستبد را ترس و بيم از هيچ‏يك از علوم‏نيست، بلكه ترس او از علمى است كه عقلها را وسعت دهد و مردمان‏را آگاه سازد كه انسان چيست و حقوق او كدام؟ و آيا او مغبون است؟ وطلبيدن چگونه؟ و دريافتن چگونه؟ و حفظ چسان باشد؟ مستبد عاشق‏خيانت است، و دانشمندان ملامتگران اويند. مستبد دزد و فريبنده‏است، و دانشمندان آگاهاننده و حذر دهنده مى‏باشند. مستبد را كارها ومصلحتها باشد كه جز دانشمندان كسى آنها را ناچيز نكند.

مستبد، همچنانكه علم را به جهت نتايج و ثمراتش دشمن است،خود علم را نيز بنفسه دشمن دارد; چه علم را سلطنتى قوى‏تر از همه‏سلطنتها مى‏باشد، و ناچار هر زمان كه مستبد را نظر بر كسى افتد كه درعلم از او برتر است، نفس خودش درنظر خوار آيد. از اينرو مستبدنخواهد كه ديدار دانشمند با هوش بيند. و چون مجبورا به دانشمندى‏از قبيل طبيب يا مهندس محتاج گردد، كسى را از ايشان كه كوچك نفس‏و متملق باشد اختيار كند. و ابن‏خلدون سخن خويش بر همين قاعده بنانهاده كه گفته: «تملق گويان فيروزى يافتند» بلكه اين طبيعت، در تمامى‏متكبران موجود است و از اين جهت‏بر هر بيچاره گمنام كه اميد خير وشرى در او نباشد ثنا و سپاس نمايد. پس از آنچه ذكر شد، نتيجه حاصل‏شود: كه ميان استبداد و علم جنگ دائمى و زد و خورد مستمر برپاى است.

دانشمندان سعى در انتشار علم همى كنند و مستبدان در خاموش‏ساختن آن همى كوشند و اين دو طرف هميشه عوام را در كشاكش دارند.

آيا عوام كيانند؟ - عوام هم آنانند كه چون نادان باشند بترس اندرشوند - و چون بترسند تسليم شوند - و هم ايشانند كه چون دانا باشندسخن گويند - و چون سخن گويند كار كنند (45) .

عوام، قوت مستبد و اسباب روزى او باشند. با خود ايشان،برايشان حمله نمايد. و بديشان بر غير ايشان تطاول جويد. چون‏اسيرشان كند، از شوكت او خرم شوند. و چون اموالشان غصب نمايد،او را بر باقى گذاشتن جانشان ستايش كنند. و چون خوارشان سازد،بلندى شان او را بستايند. و بعضى از ايشان را بر بعضى ديگر برانگيزد،آن بيچارگان به سياست او افتخار نمايند. و چون با اموال ايشان انفاق به‏اسراف نمايد، گويند: زهى مرد[ ى است ] كريم - و چون ايشان را به قتل‏رساند و مثله نكند، گويند: شخصى است رحيم. و هرگاه ايشان را به‏خطر موت راند، از بيم تازيانه ادب، او را اطاعت كنند - و اگر بعضى‏غيرتمندان ايشان، در مقام انتقام برآيند و بر او كينه جويند، ديگران باايشان مانند ستمكاران جنگ و مقاتله نمايند.


64

و حاصل كلام، آن كه: عوام به‏سبب ترسى كه از جهل ناشى شود،خويش را بدست‏خود سر برند - پس چون جهل برگرفته شود، ترس‏زايل گردد و وضع ديگرگون شود - يعنى مستبد برخلاف طبع خود،وكيلى امين گردد كه از حساب بترسد و رئيسى عادل، كه از انتقام بيم‏نمايد - و پدرى بردبار كه از دوستى لذت برد.

و در اين وقت، ملت را زندگانى پسنديده و گوارنده شود،زندگانى آسايش و آرامش، زندگى عزت و سعادت، و بهره رئيس نيز ازايشان، سر تمام بهره‏ها باشد بعد از آن كه در دوره استبداد بدبخت‏ترين‏بندگان بود; زيرا كه دايما دشمنان در گردش احاطه داشتند و با نظربغض بدو مى‏نگريستند و طرفة‏العينى بر زندگى خويش ايمن نبود. وخود شكى نيست كه ترس مستبد از كينه رعيت، افزونتر از ترس ايشان‏از آسيب او باشد - چه ترس او، ناشى از علم، و ترس ايشان از جهل‏است. و ترس او از انتقام بحق و ترس ايشان از زبونى موهومى - و ترس‏او از بهر جان - و ترس ايشان از بهر لقمه نان يا به‏هر وطنى كه چون از آن‏كوچ كنند با مكان ديگر الفت گيرند - وهر چند مستبد را ظلم وبى‏اعتدالى افزون گردد، ترسش از رعيت فزونى گيرد - بلكه از چاكران‏و خواص خويش بترسد - حتى از انديشه و خيالات خود وحشت نمايد - وبسيار افتد كه زندگى مستبدين ضعيف‏القلب با ديوانگى انجام يابد.

يكى از قواعد مورخين دقيق آن باشد، كه چون يكى از ايشان‏خواهد ميانه مستبدين بسيار با امير تيمور مثلا ميزان نهد، بهمين اكتفانمايد كه درجه محافظت و احتياط ايشان را بسنجد و همچنين چون‏خواهد برترى ما بين دو عامل را بيان كند مانند انوشيروان و صلاح‏الدين،مرتبه ايمنى ايشان را درميان ملت‏خود ميزان كند.

از آنجا كه اكثر مذاهب قديمه را اساس بر دو مبدا خير و شرمى‏باشد مانند: نور و ظلمت، و شمس و زحل، و عقل و شيطان، بعضى‏از امتهاى گذشته چنان ديدند كه مضرترين چيزها مر انسان را جهل‏است و مضرترين آثار جهل ترس است. پس هيكلى يعنى عبادتخانه‏مخصوص ترس بنا نموده او را از بيم شرش پرستش مى‏نمودند.


65

يكى از محررين سياسى گويد: من قصر مستبد را در هر عصرى‏هيكل ترس همى بينم، كه حكمران جبار معبود آن و ياوران او كاهنان.و دفترخانه او مذبح مقدس، و قلمهاى نويسندگان كاردهاى قربانى، وعبادتهاى تعظيم و مدح و ثنا نماز و مناجات، و عبادت آن هيكل، ومردمان عوام اسيرانى كه از بهر قربانى تقديم نمايند. و اهل‏نظر دراحوال بشر گويند: بهترين چيزى كه بدان بر صفت‏سياست ملتى‏استدلال نمايند، كبرياى پادشاهان ايشان و فخامت قصرها و بزرگى‏جشنها و رسمهاى تشريفات ايشان مى‏باشد.

و گويند همچنين: چون خواهند قديمى بودن ملتى را در استبداديا آزادى ايشان را استدلال نمايند، لغت آن ملت را استنطاق كنند كه آياالفاظ تعظيم در آن بسيار است و از بابت عبارتهاى خضوع و فروتنى بى‏نيازاست مانند لغت فارسى، يا از اين جهت فقير است همچون لغت عربى؟

و خلاصه مقال آن كه: استبداد با علم، دو ضد اسمى باشند، كه درمقام غلبه بر يكديگر هستند; پس هر اداره مستبدى به اندازه قدرت‏خويش كوشش نمايد: كه نور علم را خاموش ساخته، رعيت را درظلمات جهل باقى دارد.

و همچنين بعضى دانشمندان كه در تنگناى سنگستان استبدادتخم افشانند به‏قدر طاقت در نورانى ساختن افكار مردمان سعى كنند. وغالبا مردان استبداد و اهل علم را عقب نموده گزندشان رسانند. پس‏خوشبخت از ايشان كسانى باشند كه بتوانند از ديار خويش هجرت‏نمايند و همين سبب بود كه تمامى انبياء عظام و اكثر دانشمندان اعلام وادباى باهوش، از بلادى به بلادى در افتاده در غربت‏بمردند.

مدققين گويند: بيشتر چيزى كه مستبدين غربى، از علم وحشت‏دارند - آن است كه مردمان از روى قيقت‏بشناسند كه آزادى افضل اززندگى است و نيز نفس را با عزت و شرف و عظمت او بشناسند - وحقوق را بدانند چگونه حفظ شود - و ظلم چگونه برگرفته شود - وانسانيت را وظيفه چه باشد و رحمت را لذت چيست.


66

اما مستبدين شرقى و ترس ايشان از علم، بدين‏جهت است كه‏قلبهاى ايشان همچون هواى ناچيز است و از صولت علم همى لرزد;گويى اجسام ايشان از باروت، و علم آتش است. بلى از علم ترسانند- حتى از اين كه مردمان به معنى كلمه «لا اله الا الله‏» علم حاصل كنند وبدانند از چه روى اين ذكر، افضل ذكرها گرديده و بناى اسلام بر آن‏نهاده; آرى بناى اسلام، بلكه تمامى آئينها، بر «لا اله الا الله‏» نهاده شده و؟معنى آن اين است كه: معبود به حقى سواى او نيست‏يعنى سواى صانع‏اعظم. چه معنى عبادت، فروتنى و خضوع مى‏باشد. پس معنى «لا اله الاالله‏» چنين باشد: كه شايسته فروتنى و خضوع غير از خداى يگانه‏نباشد. آيا در همچو حالى مستبدين را مناسب است كه بندگان ايشان‏اين معنى را دانسته به‏مقتضاى آن عمل نمايند؟ هرگز نه! باز هرگز نه!حتى آن كه اين علم، با مستبدين كوچك نيز مناسب نباشد، همچون‏خدمتگزاران دينها; خواه قوى باشند و خواه احمقان. و همچنين پدران‏نادان و زنهاى احمق و رؤساى هر جمعيت ضعيفى. و بهمين جهت‏بود[ كه ] توحيد در هر ملتى منتشر گشت، زنجير اسيرى را درهم شكست.و از آن زمان، مسلمانان گرفتار اسيرى شدند كه كفران نعمت مولى وظلم به‏نفس و ديگران درايشان شيوع يافت.

پى‏نوشتها:

1) اين واژه، عربى و مصدر باب استفعال است و در حديث و ادبيات دوره‏هاى گوناگون اسلامى‏چه نثر و چه شعر، فراوان به چشم مى‏خورد، معنى كلى و ديرينه آن: عبارت است از راى ياتصميم خودسرانه يك فرد بدون در نظر گرفتن ديدگاههاى ديگران. و چون مفهوم «راى زنى‏»كه نقطه مقابل استبداد قرار گرفته، موردپشتيبانى قرآن و حديث است، بنابراين، استبداد همواره‏موردانتقاد نويسندگان اسلامى بوده است.

2) گرچه نويسندگان غربى و متفكران اسلامى، تعابير و تعاريف و تقسيمات بسيارى درباره‏استبداد قائل شده‏اند، و سبب پيدايش آن را علتهاى گوناگونى دانسته‏اند. ولى درست آن است‏كه گفته شود: منشا و مبدا استبداد، همان حاكميت نفس اماره است‏بر عقل و روح بشر، كه در آن‏صورت، نه حكم خدا را تابع است نه راى مخلوق را سامع.

3) تغييراتى جزئى در چند كلمه اين جمله، صورت گرفته است، زيرا به‏نظر مى‏رسيد كه در نسخه‏خطى، خطاط اشتباه يا سهل‏انگارى كرده باشد.

4) منظور اين است كه هر يك از اين صفات يا پديده‏هاى طبيعى را، به يك خدا نسبت مى‏داده‏اند.

5) هرچند چنين ادعايى دارند ولى از انجيل اصلى نمانده است كه بدان رجوع نمايند.

6) عمر بن عبدالعزيز در سال 99 هجرى به خلافت رسيد، او از بهترين و عادلترين خلفاى اموى است; در باره اوگفته‏اند كه: وقتى كه بر خلافت مستقر شد، عمال بنى‏اميه را معزول كرد و مردمان صالح و خيرانديش را به جاى‏ايشان نصب كرد و دستور داد كه خانه ضيافت و مهمانى بنا كردند و از براى «ابناء سبيل‏» چيزى قرار گذاشت واو مردى بليغ بود، در نامه‏اى كه به يكى از عمالش نگاشت چنين آمده: «قد كثر شاكوك وقل شاكروك، فامااعتدلت واما اعتزلت والسلام‏» يعنى شكوه كنندگان تو بى‏حساب و شكر گذارانت ناياب، يا بر تخت عدالت‏آويز يا از مسند حكومت‏برخيز.


67

از كارهاى نيك او آن كه: فدك را به اهل‏بيت رسول‏«ص‏» رد كرد، سب اميرالمؤمنين على‏«ع‏» را منع و به جاى‏آن فرمان داد: در خطبه‏ها، آيه‏هاى مباركه «ربنا اغفر لنا ولاخواننا» و «ان الله يامر بالعدل والاحسان‏» رابخوانيد. مرحوم محدث قمى‏«ره‏» مى‏نويسد: نوادر سيرت او بسيار است و مجملا سيره ظاهريه او از سايربنى‏اميه امتيازى تمام داشت و از اين جهت است كه يكى دو تن از اكابر علماى شيعه در ذم او توقف نموده، باآن كه شيعه او را غاصب خلافت و امامت مى‏دانند و مى‏گويند: چه معصيتى بالاتر از غصب اين منصب عظيم‏است كه در آن زمان حق حضرت امام محمدباقر«ع‏» بوده و وى آن را غضب كرده است. عمر در سال‏101هجرى از دنيا رحلت كرد و مدت خلافت او دو سال و پنج ماه و پنج روز و مدت عمر او سى و نه سال بوده‏و قبر او در «دير سمعان‏» است. تتمة المنتهى، صفحات 113 و 114.

7) مهتدى بالله در سال 255هجرى، بر بساط خلافت نشست. او، پس از رسيدن به حكومت،طريق زهد پيش گرفت و لهو و لعب را از خود دور ساخت و سماع و غنا و ساز و آشاميدن‏شراب را حرام كرد، زنهاى مغنيه و سگها و ساير حيوانات كه در دستگاه خلافت وسيله‏سرگرمى خلفاى قبل از او بودند از خويش راند، عدل و داد را درميان رعيت ظاهر گردانيد، وخود شخصا به مظالم رسيدگى مى‏كرد، به مسجد جامع مى‏رفت و براى مردم خطبه مى‏خواند ودر نماز به امامت جماعت آنان مى‏ايستاد، علماء و فقها را نزد او منزلتى رفيع بود و برايشان‏احسان بسيار مى‏كرد، ظروف طلا و نقره را امر كرد شكستند و دينار و درهم نمودند، صورتهايى‏كه خلفا در مجالس خويش كشيده بودند امر كرد محو و نابود سازند، و فرشهايى كه در شريعت‏مطهره حكم به اباحه آن نشده برچيدند، و از براى مخارج معاش و زندگى خود مقرر كرد در هرروزى قريب به صد درهم خرج كنند و حال آن كه خلفاى قبل از او هر روزى هزار درهم صرف‏مى‏كردند، فدك را بار ديگر به اولاد فاطمه رد كرد، قائم‏الليل و صائم النهار بود، گفته شده: شبها،جبه‏اى از پشم مى‏پوشيد و خود را در غل و زنجير مى‏كرد و آنگاه به عبادت خدا مى‏پرداخت،كلمات حضرت اميرالمؤمنين را كه نوف بكالى از آن حضرت روايت كرده به خط خود نوشته‏بود و شبها اين كلمات را مى‏خواند و مى‏گريست. سرانجام در سال 256 هجرى توسط اقران ونزديكانش به قتل رسيد. اما عجيب اينجا است كه مرحوم محدث قمى پس از ذكر اين همه‏فضائل و محاسن براى مهتدى، مى‏نويسد:


68

او امام حسن عسكرى‏«ع‏» را در حبس كرده بود و قصد داشت آن حضرت را شهيد كند و در ضمن درزمان حكومت اين خليفه، تعداد زيادى از علويون برعليه او قيام كردند. (تتمة‏المنتهى، صفحات 345 و 344).بنابراين به‏نظر مى‏رسد كه گاهى از اوقات، شرايط زمان: حكام و زمامداران كشورهاى اسلامى را بر آن‏مى‏داشته كه تمسك به ديندارى و تظاهر به عدالت‏خواهى نمايند و گرنه چه ظلمى از اين بالاتر كه حق امامت‏و حاكميت را از پيشوايى معصوم سلب كرده و او را كه فرزند پيامبر خدا«ص‏» است در سياه‏چال زندان‏نگاهداشته و حتى كمر به قتل و نابودى او بسته شود.

8) منظور مصنف از نورالدين شهيد، نورالدين محمود زنگى است كه از سلسله ملوك اتابكان‏موصل و حلب بوده است; رشادتها و مقاومتهاى وى در برابر سپاهيان صليبى، او را در رديف‏قهرمانان اسلام و عرب درآورده است، براى آگاهى بيشتر در اين باره، ر.ك: نورالدين محمود،نوشته عمادالدين خليل. ونيز: نورالدين زنگى‏فى‏الادب‏العربى،تاليف‏محمودابراهيم سرطاوى.

9) كلمه اشتراكى در بيان كواكبى، عبارت از نظام كمونيستى نيست. بلكه مراد وى همكارى وهميارى اجتماعى است.

10) سوره نمل، آيات 32 و 33.

11) نمل، 34.

12) اعراف، 110 و 109.

13) اعراف، 112 و 111.

14) طه، 62.

15) شورى، 38.

16) هود، 97.

17) دموكراسى.

18) ارتوكراسى.

19) در اسلام، آزادى فردى و دموكراسى وجود دارد، منتها با تفاوتى كه ميان بينش اسلامى و بينش‏غربى وجود دارد، متفكر شهيد مرتضى مطهرى در اين باره چنين مى‏گويد:

اساسا مفهوم آزادى به آن معنا كه فلسفه‏هاى اجتماعى غربى اعتقاد دارند، با آزادى به آن‏معنا كه در اسلام مطرح است تفاوت عمده و بنيادى دارد. ما كه مى‏خواهيم كشورى براساس‏بنيادهاى اسلامى بنا كنيم، نمى‏توانيم اين ريزه‏كاريها و ظرافتها را ناديده بگيريم...

در غرب ريشه و منشا آزادى را تمايلات و خواستهاى انسان مى‏دانند. آنجا كه از اراده‏انسان سخن مى‏گويند، درواقع فرقى ميان تمايل و اراده قائل نمى‏شوند. از نظر فلاسفه غرب،انسان موجوى است داراى يك سلسله خواستها و مى‏خواهد كه اين چنين زندگى كند، همين‏تمايل، منشا آزادى عمل او خواهد بود. آنچه آزادى فرد را محدود مى‏كند آزادى اميال ديگران‏است، هيچ ضابطه و چارچوب ديگرى نمى‏تواند آزادى انسان و تمايل او را محدود كند.

آزادى به اين معنى كه عرض كردم و شاهد هستيم كه مبناى دموكراسى غربى قرار گرفته‏است، در واقع نوعى حيوانيت رها شده است. اين كه انسان ميلى و خواستى دارد و بايد براين‏اساس آزاد باشد، موجب تميزى ميان آزادى انسان و آزادى حيوان نمى‏شود و...


69

اگر تمايلات انسان را ريشه و منشا آزادى و دموكراسى بدانيم، همان چيزى به‏وجودخواهد آمد كه امروز در مهد دموكراسى‏هاى غربى شاهد آن هستيم. در اين كشورها، مبناى‏وضع قوانين در نهايت امر چيست؟ خواست اكثريت. و برهمين مبنا است كه مى‏بينيم، همجنس‏بازى به حكم احترام به دموكراسى و نظر اكثريت، قانونى مى‏شود.

استدلال تصميم گيرندگان و تصويب كنندگان قانون اين است كه چون اكثريت ملت، درعمل نشان داده: كه با همجنس‏بازى موافق است. دموكراسى ايجاب مى‏كند كه اين امر رابه‏صورت يك قانون لازم الاجرا درآوريم...

جامعه دارنده معيارهاى دموكراسى غربى به كجا مى‏رود؟ آنجا كه ميلها و خواستهاى‏اكثريت ايجاب مى‏كند.

در نقطه مقابل اين نوع دموكراسى و آزادى، دموكراسى اسلامى قرار دارد. دموكراسى‏اسلامى براساس آزادى انسان است، اما اين آزادى انسان در آزادى شهوات خلاصه نمى‏شود،البته اسلام دين رياضت و مبارزه با شهوات به‏معنى كشتن شهوات نيست. بلكه، دين اداره كردن‏و تدبير كردن و مسلط بودن بر شهوات است.

كمال انسان در انسانيت و عواطف عالى و احساسات بلند او است، اين كه مى‏گوييم دراسلام دموكراسى وجود دارد به اين معنا است كه اسلام مى‏خواهد آزادى واقعى (دربند كردن‏حيوانيت و رها ساختن انسانيت) را به انسان بدهد. (پيرامون انقلاب اسلامى صفحات 105 -101) و به تعبير حضرت امام خمينى: «دموكراسى اسلام كاملتر از دموكراسى غربى است‏».با چنين وصفى، استبداد در قلمرو حكومت او هرگز جاى ندارد. به‏همين دليل «مشورت‏»را سنت‏حسنه‏اى مى‏داند كه در كتاب خدا و سنت پيامبر بدان سخت تاكيد شده است، از اينروبراى اداره امور مسلمين با اهل خبره نيز به شور و مشورت مى‏نشيند، اما اين به كارگيرى ومشاورت با افراد آگاه و كاردان و اهل‏نظر، هرگز نبايد با «اريستوكراسى‏» غرب كه كواكبى بدان‏اشارت دارد، اشتباه شود، زيرا ملاك فضيلت در اريستوكراسى غرب، شرافت قومى، قبيله‏اى،مالى و اجتماعى است در حالى‏كه در اسلام به‏جاى آنها، تقوى، علم، و مجاهدت در راه خدامى‏باشد.

20) وسائل الشيعه كتاب جهاد، ج‏11، خبر4. و نيز: تهذيب، ج‏6، حديث 352، ص‏176. اين حديث‏با كمى تفاوت در جوامع حديثى ثبت‏شده است.

21) در متن عربى، چندسطر ديگر افزون بر موارد يادشده وجود دارد كه ظاهرا به‏جهت رعايت‏اختصار مترجم از برگردان آن خوددارى كرده است.

22) الحجر، 9.

23) آل‏عمران، 7.

24) انعام، 59.

25) فصلت، 11.

26) يس، 33.

27) انبياء، 33.

28) نمل، 88.

29) انبياء، 30.

30) انبياء، 44.

31) قمر، 1.

32) ملك، 3.

33) طلاق، 12.

34) نحل، 15.


70

35) انبياء، 30.

36) مؤمنون، 12.

37) يس، 36.

38) طه، 53.

39) حج، 5.

40) رعد، 3.

41) فرقان، 45.

42) يس، 42.

43) واضح است كه استشهاد به اين آيات از جهت اين مسائل مستكشفه از علم هيئت و قوانين‏طبيعيه منوط به استظهار از ظواهر اين آيات است، قطع نظر از مقام تفاسير وارده از اهل‏بيت‏عصمت و طهارت عليهم السلام در هر يك از موارد اين آيات، والا به لحاظ آنها هر يك تفسيرعلى‏حده دارد، [ كه ] مقام مناسب ذكر آنها نيست. مترجم

44) گرچه رسالت قرآن، بيان علوم و فنون نيست ولى تعارضى هم با آن نداشته بلكه در برخى ازسوره‏ها و آيات، به مواردى اشاره شده كه با پيشرفت و گسترش آگاهى و علوم بشرى، حقيقت‏آن به‏اثبات رسيده است.

45) عمل كنند.


71

استبداد با بزرگى

از حكمتهاى بليغ متاخرين، اين سخن ايشان است كه: «استبداد اصل‏تمامى فسادها باشد» و منشا اين كلام آن است كه: به‏موجب بحث دقيق،در احوال آدميان وطبيعت اجتماع، مكشوف گرديده است كه: استبدادرا در هر مقام، اثرى بدفرجام مى‏باشد.

و پيش از اين ذكر شد كه: استبداد بر عقل فشار آورد، او را فاسدسازد. و با دين بازى نموده به فسادش رساند. و با علم رزم داده او را نيزفاسد كند.

و اكنون، در اين معنى بحث كردن همى خواهيم كه استبدادچگونه بر بزرگى غلبه نمايد و او را فاسد ساخته، بزرگى دروغين‏برجاى او نهد. بزرگى آن است كه: شخص مقام محبت و احترام، در دلهابدست آرد - و اين مطلب، هر انسانى را طبعا مايه شرف باشد - و هيچ‏پيمبر و زاهدى شان خود را، والاتر از آن نداند. همچنانكه هيچ پست‏گمنامى، پستى خود را مانع از رسيدن بدان نشمارد. بزرگى را لذتى‏است روحانى، كه نزديك است‏به لذت عبادت، در نزد اشخاصى كه درراه خدا فانى باشند، و معادل است‏با لذت علم، در نزد حكما. و افزونتراست از لذت مالك شدن تمامى زمين با كره قمر در نزد امرا. و برترى‏دارد بر لذت توانگرى ناگهان، در نزد فقرا. و از اينرو بزرگى در نفوس‏آدميان با منزلت‏حيوة، همسرى نمايد.

و خود ديرزمانى است كه اين معنى بر بحث كنندگان مشكل‏افتاده، تا كدام يك از اين دو حرص قوى‏تر است: حرص زندگى ياحرص بزرگى؟ بالاخره حقيقتى كه متاخرين بنابر آن نهادند و اشتباه‏ابن‏خلدون را بدان تميز دادند، آن است كه: بزرگى نيكوتر از زندگى‏باشد در نزد آزادان. اما دوستى زندگى بر بزرگى امتياز دارد در نزداسيران. بر اين قاعده، ائمه اهل‏بيت عليهم السلام معذور بودند كه‏جانهاى خويش به مهلكه مى‏افكندند، چه ايشان همگى آزادگان ونيكوكاران بودند و طبعا مرگ را با عزت، بر زندگى زبونى و ريا ترجيح‏مى‏دادند. همان زندگى زبونى كه ابن‏خلدون را بود - و بزرگيهاى آدميان‏را در اقدام بر خطر نسبت‏به خطا مى‏داد - و تقرير خود را فراموش كرده‏كه مى‏گويند: «مرغان شكارى و وحشيان غيور از بچه آوردن در قفس‏اسيرى ابا دارند، بلكه طبيعتى در ايشان وجود يافته كه خودكشى رااختيار نمايند، تا از قيد ذلت رهايى يابند»


72

بزرگى را دريافتن نتوان; جز به نوعى بخشش در راه جماعت - يابه تعبير مشرقيان، در راه خدايا در راه دين. و به تعبير غربيان، در راه‏انسانيت‏يا راه وطنيت. و حضرت حق سبحانه كه بالذات مستحق‏تعظيم است، در جايى از قرآن، مدح و ثناى خويش از بندگان طلب‏نفرموده، [ مگر ] بر آن كه آن طلب را به ذكر بخششهاى خود بر ايشان‏قرين ساخته.

و آن بخشش يا بخشش مال باشد از بهر نفع عام، و او را «بزرگى‏كرم‏» نامند. و ضعيف‏ترين اقسام بزرگى باشد - يا بخشش علم نافع بافايده است از بهر جمعيت مردمان، آن را «بزرگى فضيلت‏» نامند. يابخشش جان است كه در راه يارى حق و حفظ نظم، جان خويش عرضه‏مشقتها و خطرها سازد و او را «بزرگى والا» نامند. و برترين اقسام‏بزرگى باشد و چون بزرگى را به اطلاق ذكر نمايند، مراد اين قسم‏است... و هم اوست كه نفسهاى بزرگ آرزومند آن است. و اشخاص‏والا مقام به‏سوى او گردن افراشته همى نالند - چه بسا عاشقان او كه درراه محبتش، شهادت را لذيذ يافتند - و اكثر آن عاشقان، از زادگان‏خانواده نجابت قديم باشند كه آغاز ايشان به عهد آزادى و عدل پيوسته‏باشد - يا از نجباى خانواده‏اى بودند كه سلسله جهاد كنندگان در طايفه‏ايشان، ديرزمانى منقطع نگرديده. و از مثالهاى بزرگى، اين سخن است‏كه گفته‏اند: خداى سبحان از بهر «بزرگى‏» مردانى خلقت فرموده، كه‏مرگ را در راه آن شيرين دانند.

اينك «نيرون‏» است كه از «آغريين‏» شاعر، در زير شمشير سؤال‏نمود: «بدبخت‏ترين مردمان كيست؟» او بطر كنايه چنين پاسخ داد:«بدبخت‏ترين مردمان كسى است كه چون مردم، استبداد را ذكر نمايند،صورت او را در خيال گذرانند».

و «ترابان‏» عادل، چون شمشيرى به سردارى دادى، چنين گفتى‏كه: «اين شمشير ملت است، اميدوارم من از قانون تجاوز ننمايم تا اين‏شمشير را نصيبى در گردن من باشد».

و «قيس‏» از مجلس «وليد»، غضبناك بيرون رفته همى گفت: «آياهمى خواهى ستمكار باشى؟ سوگند با خداى، كفش گدايان درازتر ازشمشير تو است‏» با يكى از غيرتمندان گفتند: سعى ترا چه فايده جزاين كه بدبختى بر نفس خويش همى كشانيد؟ در پاسخ گفت: چه‏شيرين است‏بدبختى در راه منغص نمودن عيش ستمكاران.

ديگرى گويد: بر من لازم است كه به وظيفه خويش وفا كنم، اماضمانت قضا و قدر بر من نيست.

با يكى از والا طبعان گفتند: از چه روى از بهر خويش خانه بنانكنى؟ گفت: من خانه را چكنم; چه مكان من در پشت اسب باشد يا درزندان يا در قبر!


73

هم‏اينك «اسماء ذات النطاقين‏» دختر ابوبكر صديق است كه پيرزالى فرتوت بود - و پسر يگانه خود را به اين كلام بدرود نمود كه: «اگربرحق همى باشى، پس برو و با «حجاج‏»، رزم آزماى تا كشته گردى‏» وحاصل آن كه بزرگى، آن بزرگى است كه محبوب تمامى نفوس است وپيوسته همه كس درپى آن همى شتابد و از پله‏هاى آن بر شود - و او درعهد عدالت، از بهر هر آدمى برحسب استعداد و همتش ميسر است- اما تحصيل آن در زمان استبداد منحصر است‏به اين كه بقدر امكان باظلم مقاومت جويند. و مقابل مجد از جهت مبنا و منشا آن بزرگى‏دروغين باشد - آيا بزرگى دروغين چيست و بزرگى دروغين چه باشد؟بزرگى دروغين لفظى است كه معنى هولناك دارد - و از اينرو همى بينم‏زبانم لكنت گيرد و در خطاب كندى پذيرد - بخصوص از اين جهت كه‏ترسم به احساس بعضى از مطالعه كنندگان برخورد - اگر از بابت‏خودشان هم نباشد از بابت نياكان پيشين ايشان - پس ايشان را به حق‏وجدان و حق خوار گرديده، سوگند دهم كه بقدر دو دقيقه از نفس وهواى آن مجرد گردند، و بعد از آن ايشان همچون من - و همچون سايراشخاصى كه انسانيت را آسيب رسانيده‏اند تاويلى از بهر خويش‏بدست آرند و در هر حال من خود را دل‏خوشى دهم كه اين دلدارى مراخواهند پذيرفت پس روان گرديده گويم:

بزرگى دروغين، مخصوص است‏به اداره‏هاى مستبده - و او يانزديكى با مستبد است‏به فعل، همچون ياوران و كارگران. يا نزديكى‏است‏به قوه، مانند اشخاصى كه ملقب به امثال «دوك‏» و «بارون‏»مى‏باشند. يا ايشان را به الفاظ رب‏العزه - و رب‏الصوله، خطاب نمايند يااشخاصى كه سينه و شانه ايشان به نشانها و حمايلها آراسته است. به‏عبارت ديگر، بزرگى دروغين آن باشد كه: مرد، شعله‏اى از آتش‏دوزخ كبريايى مستبد را بدست آورد تا شرف انسانيت را بدان بسوزاند- و با توصيفى آشكارتر، آن است كه: شمشيرى از طرف ستمكارى‏برميان بندد تا برهان باشد كه او جلاد دولت استبداد مى‏باشد - يا بر سينه‏خود نشانى بياويزد كه دلالت نمايد براين كه او را در پس آن نشان وجدا نيست كه عدو آن را مباح شمارد.

يا «جامه زرتار» در برنمايد، تا خبر دهد كه او به صفت زنان،نزديكتر از مردان گرديده به عبارتى واضحتر و مختصرتر، آن است كه:انسان در زير سايه مستبد اعظم، مستبدى كوچك شود.

گفتيم: كه بزرگى دروغين، مخصوص است‏به اداره‏هاى‏استبداديه، از اينرو كه سلطنت آزاد، نمونه انديشه‏هاى ملت است و البته‏ملت ابا دارد كه در قانون مساوات، ميانه افراد خللى وارد آيد، مگر ازبراى علتى حقيقى. پس رتبه احدى از ايشان را بلند ننمايد مگر دراثناى اين كه به خدمت عمومى قيام دارد، همچنانكه احدى را با نشانى،امتياز نبخشد. و به لقبى تشريف ندهد، جز از بهر خدمتى مهم كه بدان‏توفيق يافته.

و خداى عز وجل، نيز به‏همين طريق، مردمان را بعضى بر بعضى‏به درجات برترى بخشد. هم‏اكنون لقب «لردى‏» مثلا در نزد انگليسان‏از باقى‏مانده عهد استبداد مى‏باشد، وليكن در نزد ايشان غالبا بدان لقب‏نرسد مگر كسى كه ملت‏خود را خدمتى شگرف نموده باشد - و ازجهت ثروت و اخلاق قابل آن باشد كه در ما بعد از بهر ملت‏خدمات‏شايان به‏جاى آرد. با وصف اين، لقب لردى را، در نظر ملت اعتبارى‏نباشد، مگر زمانى كه در پيشانى او با قلم وطن پرستى و مدادجوانمردى، سطرى خوانده شود كه با خون خودش آن را امضا نموده،به شرف خويش سوگند ياد كند كه ضامن ناموس ملت، يعنى قانون‏اساسى ايشان مى‏باشد و حافظ روح ملت‏يعنى آزادى ايشان است.


74

بزرگى دروغين، را در ملتهاى قديمه، اثرى يافت نشود; جزاشخاصى كه دعوى اصالت داشتند و از نژاد پادشاهان و امراء بودند.ولى در قرنهاى وسط، شروع به رستن نموده; در قرنهاى آخرين، بازارآن رواج يافت. تا آن كه [ با ] آزادى، چرك و كثافتهاى آن را بقدر قوت وطاقت‏شست‏وشوى نمودند.

بزرگان دروغين، همى خواهند عاميان را بفريبند; اما خودشان رافريب دهند كه خود را در امورات خويش آزاد شمرند، نه پرده از كارايشان برگرفته شود و نه گردنهاشان سيلى خورد. به‏سبب اين مظهردروغين، محتاج شوند كه بدرفتاريها و خواريها را از قبل مستبد بزرگ‏تحمل نمايند. بلكه در پوشيدن آنها از مردم حريص باشند، بلكه همى‏خواهند عكس آن را به مردمان اظهار دارند، و هركس خلاف آن رامدعى گردد با او مقاومت جويند، بلكه فكرت مردمان را در حق مستبدغليظ كنند و اين عقيدت را از ايشان دور سازند كه كار مستبد ستمكارى‏است.

و همچنين بزرگان دروغين، دشمنان عدل و ياوران جور باشند ومقصود مستبد از تربيت‏بزرگان دروغين و زياد نمودن ايشان، همين‏است كه به توسط ايشان، بتواند ملت را فريب دهد تا در زير نام، منفعت‏خود را زيان رسانند مثلا ايشان را وادارد تا در جنگى كه خود او محض‏اقتضاى استبداد برانگيخته، جان‏فشانى كنند و ايشان را به گمان افكندكه مراد او يارى دين است، تا مليونها از مال ملت در راه لذايذ و تاييداستبداد خويش به نام حفظ شرف ملت و شكوه سلطنت اسراف ورزد.

يا ملت را به كار گيرد تا دشمنان ظلم او را، به نام اين كه دشمن‏ملت مى‏باشند، آسيب رسانند.

يا در حقوق سلطنت و ملت‏بدانگونه كه هواى نفسش خواهدتصرف نمايد، به‏نام اين كه مقتضى حكمت و سياست چنين مى‏باشد.

مستبد، گاهى بعضى افراد مردمان ضعيف‏القلب را، بزرگ‏دروغين سازد، اما اشخاصى را كه همچون «گاو بهشتى‏» نه شاخ زنند ونه نيزه بازند; و ايشان مانند نمونه باشند كه كسبه متقلب دغل باز به‏مردمان نمايند. ولى با وصف اين، هرگز كارگران و ياوران [ را ] جز ازاشخاص بزدل پست‏فطرت، انتخاب نكند. و از اينرو گويند كه: دولت‏استبداد دولت پست‏فطرتان بى‏بنياد است و حكمت آن ظاهرتر از آن‏است كه حاجت‏به بيانى طولانى افتد.


75

گاهى اوقات نيز مستبد، بعضى خردمندان امين را منصب و رتبه‏بزرگى دروغين دهد، چه فريب خورد كه ايشان را نفس خبيث‏باشد وبا هوش و تدبير خويش او را سود رسانند و از آن پس چون با تجربه،اميدش درباره ايشان نوميد گردد، فورا قصد گزندشان نمايد يا دورشان‏سازد. و از اينرو در نزد او تقرب نيابد مگر نادان عاجز، يا بيث‏خائن.

و در اين مقام فكر مطالعه كنندگان را بدين‏معنى ملتفت‏سازم كه‏اين گروه، يعنى خردمندانى كه شيرينى بزرگى حكمرانى را چشند - واز بهر خدمت ملت و دريافت‏بزرگى والامقام به نشاط اندر شوند - و ازآن پس به گناه امانت، دست ايشان بربندند و كوتاه سازند - هم ايشان‏باشند كه ماده الكتريك عداوت استبداد گردند - و افراد ملت را نداى‏اصلاح و طلب عدل در دهند و خود اين انقلاب است كه مستبدين ازچاره آن درمانده‏اند - چه ايشان هيچگاه از تجربه بى‏نياز نباشند و ازآسيب آن ايمن نمانند - و از اين معنى ناشى شد كه مستبدين در باب‏تجربه غالبا به اشخاصى اعتماد نمايند كه در خدمت استبداد، اصيل ونجيب باشند و اخلاف ستوده مستبدين را از پدران و نياكان ميراث يافته‏باشند و نغمه بزرگى دروغين به‏سبب اصل و نژاد از اينجا درميان ملت‏آغاز گرديد.

از آنجا كه نجابت را با بزرگى و بزرگى دروغين، پيوستگى ونسبت قوى مى‏باشد لاجرم چنان ديدم كه اندكى بر سر نجابت و اصالت‏گفتگو نموده از آن پس به بحث مستبد و ياوران او، بزرگان دروغين‏باز گردم.

پس چنين گويم: همانا نجابت، صفتى باشد كه ما منكر فضيلت اونيستيم از جهت صفات و ميلها كه فرزندان از پدران ارث برند و ازجهت تربيتى كه در خانواده پايدار مى‏باشد و از جهت اين كه نجابت‏غالبا با ثروت قرين باشد و ثروت معين گردد تا صاحب آن به مظهررحمت و آزادى گرايد. و از جهت اين كه غالبا باعث گردد تا شخص به‏همسران خود شباهت جسته بر سر شوق آيد كه از ايشان برتر و نيكوترگردد و از جهت اين كه علاقه ملت و وطن را قوى سازد - و از جهت‏اين كه اشخاص نجيب پيوسته منظور نظرها مى‏باشند و از اين بابت تايك اندازه از معايب و نقايص تحاشى دارند.

و خانواده‏هاى نجابت‏بر سه نوع تقسيم شوند: خانواده علم وفضيلت، خانواده مال و كرم، و خانواده ظلم و امارت. و اين نوع آخرين‏را عدد افزونتر و موقع مهمتر است و اوست كه محل چشم داشت‏مستبد است در استعانت جستن و محل اعتماد بودن.


76

پس نظر كنيم تا اين نوع را از اين صفات و فضائل چه بهره باشد؟آيا فرزندى از جد خويش كه مؤسس بزرگى او مى‏باشد ميل او را به‏عدالت ارث برده؟ - در صورتى كه عدالت در ذات جدش وجودنداشته! - يا بر غير وقار دروغين كه درميان طايفه و خانواده برقرار است‏تربيت‏يافته؟ يا ثروت را جز در راه لذتهاى حيوانى و جلالتى كه مايه‏دل‏شكستگى فقرا مى‏باشد كار فرموده؟ يا جز به همسران بد تملق‏جوى منافق خوى، شباهت جسته؟ يا ملت‏خود را به جرم اين كه قدر ومقام او را نشناخته‏اند خوار نشمرده؟ يا از براى جناب خودش مكانى‏جز كرسى حكمرانى تصور نموده؟ يا هيچگاه از مردمان شرم داشته؟ وخود مردمان در نزد او كه باشند جز مجسمه‏هاى جاندار؟ اين است‏حال اكثرى از اشخاص اصيل، ولى با وصف اين، ما حق بعضى از ايشان‏را كه از علم و كمت‏بهره يافته‏اند فرونگذاريم و ستم روا نداريم، چه‏اين اشخاص كه سخت اندك باشند نجابتى شگرف و شگفت از ايشان‏با ديد آيد - گويا قوت قلب را كه از نياكان ارث برند، در راه خيركارفرمايند نه در شر. و از صفت‏بزرگ منشى بزرگان، جسارت و اقدام‏بر مقاومت اشخاص بزرگ را فايده برند. و همچنين قوت هر يك ازصفات ايشان به فضيلتى سرشار و كرامتى عاليمقدار، منقلب گردد. ازآن‏جمله اشتياق وطن و اهل آن و ناليدن بر مصائب ايشان و كارهاى‏بزرگ انجام دادن. و امثال اين اشخاص كامل نجيب چون در ملتى بسيارشوند، اميد است كه بعضى از ايشان به درجه خارق عادت، ترقى نمايندو ملت‏خود را به سوى فيروزى و رستگارى كشند - و خود غريب‏نيست، چه چون قدرت نسب و قوت حسب، در يكجاى جمع آيندعجب نباشد، اگر كار مستبد عادل كنند كه به منزله عنقاى مغرب است.

و از آن پس نجبا خود در هر قبيله و از هر قبيلى، ميكروب تمام‏بلدها مى‏باشند. چه بنى‏آدمى پيوسته با يكديگر برادر و در همه چيزمساوى بودند، تا برحسب اتفاق، بعضى از ايشان به فزونى نسل امتيازيافتند و قوتهاى عصبيت از آن ناشى شد - و از نزاع ايشان با هم‏امتياز بعضى افراد بر افراد ديگر حاصل آمد و حفظ اين امتياز نجابت‏را ايجاد كرد.

پس نجبا در قبيله يا در ملتى هرگاه قوتهايشان نزديك با هم باشدبر باقى مردمان استبداد ورزيده سلطنت نجبا را اساس نهند، و هر زمان‏خانواده[ اى ] از نجبا يافت‏شود كه بر ساير خانواده‏هاى نجبا امتيازبسيار داشته باشد به تنهايى استبداد ورزد. و هرگاه در سايه خانواده‏هابقيه قوت و شوكت‏برجاى باشد، سلطنت فرد مقيده اساس نهد، اما اگردر مقابلش كسى نباشد كه از او پرهيز نمايد، سلطنت مطلقه باشد.

بنابراين، اگر در ملتى خانواده نجبا بالكليه وجود نداشته باشديا وجود داشته و ليكن عموم ملت را صوت غالب باشد، آن ملت دركار خود يا در احكام خود سلطنتى انتخابى برپاى دارد كه درآغاز موروثى نباشد، ولى چون چند تن متولى سلطنت گردند، نسل‏ايشان نجبا گرديده - هر دسته از آنها سعى كنند تا شطرى از ملت‏را به سوى خود كشانند كه بر حريف غالب آمده تاريخ سلطنت طائفه‏خويشتن اعاده دهند.


77

و از بزرگترين مضرتهاى نجبا آن باشد كه ايشان در اثناى غلبه‏جستن بر يكديگر در اظهار جلالت و عظمت غرقه گردند - و چشمان‏مردمان را به آثار عظمت‏خويش خيره ساخته عقلشان جادو كنند - وهمى بر خلق خداى تكبر نمايند و از آن پس چون يكى از آن نجبا غالب‏آيد و در كار مستبد گردد، باقى ديگر او را وانگذارند. چه با لذت‏استبداد خو كرده باشند و همى خواهند به مستبد شباهت جويند - وخود مستبد نيز ايشان را بر ترك استبداد حمل نكند - بلكه همى مال برايشان فرو ريزد و بر استبداد ايشان اعانت نمايد و لقبها و رتبه‏هابديشان بخشد و تا يك اندازه ايشان را بر مردمان قدرت و تسلط عطاكند تا بدان مشغول گرديده از مقاومت استبداد او دست‏بدارند. و نيز ازبهر اين كه دير وقتى با استبداد خو نمايند و اخلاقشان فاسد گرديده‏محل نفرت مردمان شوند، تا مرايشان را ملجا و پناهى جز آستان‏خودش باقى نماند و ناگزير از ياوران او گرديده از ضديت او باز گردند.

و نيز مستبد را با نجبا سياست‏سخت‏گيرى و سست رفتارى ونگرانى و چشم‏پوشى با هم باشد تا به غرور اندر نشوند - و همچنين‏سياست ديگر اين كه درميان ايشان فساد افكنند كه مبادا در دشمنى او باهم اتفاق نمايند - و گاهى نيز به نام عدالت از بعضى ايشان انتقام جويدتا مردمان را از خود خوشنود سازد - همچنانكه گاهى افرادى از ادناى‏رعيت را بجاى بعضى از ايشان اختيار كند تا شوكت ايشان شكسته‏شود. - و حاصل كلام آن كه مستبد، نجبا را به عيش و نوش زبون سازد تاخود را بر روى پاى او درافكنند - و از آن پس ايشان را لجامى از بهرزبون ساختن رعيت قرار دهد - همچنانكه عين اين سياست را باعاملان و رؤساى مذاهب كارفرمايد و با اين سياست و امثال آن، ميدان‏از بهر او خلوت گردد تا همچون تند باد به وزيدن آمده، رعيت را مانندپرى بر باد دهد يا همچون باد سمومى كه از روى زمين آتش گدازد - وكار با خداى است - بلى كار با خداى عز وجل مى‏باشد كه فرمود: «واذااردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها ففسقوا فيها فحق عليها العذاب (1) يعنى چون‏اراده هلاك ساختن اهل قريه‏اى نماييم، بزرگان ايشان را فرمان دهيم وايشان، در اطاعت فرمان، فسق ورزند پس شايسته عذاب گردند.


78

مستبد در آن لحظه كه بر تخت‏سلطنت‏خويش جلوس نموده،تاج موروثى بر سر قرار دهد، خود را چنان بيند كه از آن بيش آدمى بود.و اكنون به خدايى رسيده و از آن پس، بار ديگر نظر كند و خويشتن رادرحقيقت عاجزتر از هر عاجزى بيند و بدان مقام نرسيده مگربه‏واسطه چاكران و ياوران كه در گردش اندرند. پس نظرى به سوى‏ايشان برآورده از زبان حالشان اين سخن شنود كه: همانا اين سلطنت‏موروث و اين تخت و تاج و چوگان پادشاهى، جز خيالى در خيال‏نباشد و ترا در اين مقام برقرار ننموده، بر گردنهاى مردمانى مسلطنساخته، مگر جادوى ما و خيانتى كه با دين و وجدان و وطن و برادران‏خويش كرديم، پس نظر كن تا با ما چگونه رفتار نمايى - و بعد از آن به‏گروه رعيت كه تفرج همى كنند نگريسته ايشان را جادو زده و مبهوت‏بيند، گويى دير زمانى باشد كه مرده‏اند - ولى در فكرش چنان جلوه‏گرشود كه درميان آن مردگان بعضى افراد زنده مانده و ايشان مردمانى‏خردمند و بزرگوار باشند و چشمان ايشان با او همى گويد: همانا گروه‏ملت را كارها باشد كه ترا وكيل ساخته‏ايم تا آنها را انجام دهى امابرحسب اراده و ميل ما نه به ميل و اراده خودت.

و اين هنگام مستبد به نفس خويش باز گردد و گويد: هان! ياوران،ياوران، كار خويش بديشان گذارم - و لشكرى از سفلكان گرد آورده بااين بزرگواران رزم آزمايم، چه بدون اين پيش‏بينى، استبداد مرا دوامى‏نباشد و مردمان را بنده گرفتن نتوانم.

سلطنت مستبده، بالطبع نسبت‏به تمامى فروعات خود، داراى‏صفت استبداد باشد; از مستبد اعظم تا پليس تا فراش تا جاروب كش‏كوچه‏ها. و هر صنفى از ايشان، در اخلاق و صفات پست‏ترين اهل‏طبقه خود باشند; زيرا كه فرومايگان را جلب محبت مردمان اهميتى‏ندارد - بلكه منتهاى سعى و كوشش ايشان كسب وثوق مستبد است‏درباره خودشان، كه از جنس او و ياران دولت او مى‏باشند و سخت‏حريصند كه ريزه‏هاى خوان قربانى ملت را بخورند و بدين صفات،ايشان از مستبد و مستبد از ايشان ايمن گردند - و با او انباز شده او نيزانباز ايشان شود - و اين طايفه مستبدان را گاهى عده بسيار و گاهى اندك‏باشد - برحسب شدت و ضعف استبداد، چه هر قدر مستبد به‏ستمكارى حريص‏تر باشد محتاج گردد كه از بزرگان دروغين افزونترلشكرآرايى نمايد. تا كارگر او بوده او را پاس دارند. و نيز محتاج باشدكه در نگاهدارى ايشان، دقت نموده آن لشكر را از پست‏ترين سفلكان‏انتخاب كند كه در نزد ايشان اثرى از دين و وجدان يافت نشود - و درمحافظت نسبت مرتبه درميان ايشان محتاج باشد تا به طريق معكوس‏رفتار نمايد. يعنى هر يكى را كه «سفله طبعى‏» افزون‏تر باشد وظيفه‏افزون و قرب و مرتبه بلندتر بود.


79

عقل و تاريخ، عيان همگى شهادت دهند كه وزير اعظم سلطان‏مستبد، لئيم اعظم ملت مى‏باشد، و بعد از او، وزراى ديگر كه فرودمرتبه او باشند در سفله طبعى كمتر از او خواهند بود. و همچنين‏درجات فرومايگى ايشان مقتضى درجات تشريف ايشان است - وشايد بعضى از مطالعه كنندگان همچون بعضى تاريخ‏نگاران ساده‏لوح‏فريب خورند كه مشاهده نموده باشند بسيارى از وزراى مستبدين ازظلم رئيس خويش ناليده، از اعمال او شكايتها داشته‏اند و آشكار زبان‏به ملامت او گشوده اظهار داشته‏اند: كه اگر امكانشان مساعدت نمودى‏چنين و چنان كردندى و ملت را با مال بلكه با جان خويش فدا شدندى- پس در همچو حالتى چگونه ايشان فرومايه‏ترين ملت توانند بود؟بلكه چگونه اين سخن درباره ايشان صدق نمايد كه بعضى از ايشان‏جان خويش به خطر انداخته، بعضى ديگر بر مقاومت مستبد اقدام‏نموده به مراد خود يا بعضى از آن رسيده يا بر سر آن هلاك گرديده‏اند؟

پس جواب اين شبهه آن باشد كه چون مسلم گرديد كه مستبد برظلم مردمان حريص مى‏باشد و ناچار به جمعى محتاج است كه او رايارى كنند، آيا هيچ عقلى تجويز نمايد كه او از بهر يارى و همراهى‏خود كسى را انتخاب نمايد كه در همراهى او با مراد خودش شك داشته‏باشد؟ هرگز چنين چيزى نشود!

آيا ممكن است كه مستبد، وزير خود را از بازاريانى منتخب سازدكه تجربه و شناسايى مقاصد او را ندانسته باشد؟ ابدا و هرگز! آياممكن است وزيرى در حقيقت صاحب اخلاق نيكو باشد، اما در ظاهراظهار شر نمايد و رئيس مستبد را با اعمال خويش بفريبد در صورتى‏كه‏آن رئيس او را با يك كلمه عزت بداده و با يك كلمه معزول كردن‏تواند؟ ابدا!

مستبد، خود بى‏خبر نيست كه مردمان به‏سبب ستمكارى، دشمن‏او مى‏باشند آيا همچه شخصى ايمن تواند بود كه بر دربارش كسى باشدكه در ظلم از او كمتر و از دشمنان او دورتر است؟ هرگز چنين نباشد!

و از آن پس چگونه وزير از آسيب مستبد، ايمن تواند زيست‏درصورتى كه به اختيار شيطان در ميان ايشان همراهى و اتفاق نباشد. ودر حالتى كه وزير بالطبع محسود مى‏باشد و همسران در صدد گزند اومى‏باشند و مردمان نيز او را به سبب متابعت مستبد، دشمن دارند و درهر ساعتى هدف شكايتهاى حقه و سخن‏چينيهاى سوزان است؟ ياچگونه در نزد وزير چيزى از پرهيزكارى، يا شرم، يا عدل، يا وجدان، ياحكمت، يا مرحمت، وجود داشته باشد و قبول نمايد كه جلاد مستبدگردد؟

آيا ممكن است وزير را اندك شفقت و رافتى بر ملت‏باشد؟ درصورتى كه خود او مى‏داند كه ملتش دشمن دارند و بدى خواهندمادامى كه با ايشان در عداوت مستبد، متفق نباشد. و او نيز، هرگز اين‏كار نكند، مگر بعد از آن كه از اقبال خويش در نزد مستبد مايوس گردد.و در آن صورت نيز مقصودش نفع ملت نباشد، جز اين كه مستبد راتهديد كردن خواهد، يا فتح بابى از بهر مستبد جديدى درنظر گرفته به‏اميد آن كه او را وزارت دهد تا وزر و گناه او بر گردن گيرد.


80

پس نتيجه اين شد كه وزير مستبد، وزير مستبد باشد، نه وزيرملت، مانند سلطنتهاى دستورى. و همچنين مشير، كه مشير مستبداست و بر ملت غيرت برد نه از بهر ملت. بخصوص كه خود از نفس‏خويش خبر دارد كه اين شمشير [ را ] مستبد به او عطا نموده، بدون‏اين كه حمله دشمنى از او دفع نموده يا فتحى نمايان كرده باشد، جزاين كه با او معاهده نموده كه آن شمشير را در گردن دشمنان استبداد كارفرمايد، و آن دشمنان نيست مگر ملت‏بيچاره. بنابراين نبايد احدى ازخردمندان فريب خورد، بدانچه وزرا و سرداران، زبان‏آورى در انكاراستبداد نمايند و اظهار فيلسوفى در اصلاح كنند. اگرچه حسرت‏خورند و بنالند، بلكه هوشمند فريفته نگردد اگرچه ايشان نوحه و گريه‏نمايند. و بديشان وثوق نكند - و معتقد وجدان در ايشان نگردد - اگرچه نماز گذارند و تسبيح كنند، چه تمامى اينها با سير و سيرت ايشان‏منافات دارد - و نيز اين رفتار ضامن نباشد كه ايشان برخلاف آنچه خونموده و تربيت‏يافته‏اند عمل نمايند، بلكه توان گفت: كه مقصود آنها بااين حركات، چيزى بجز تهديد مستبد نيست، تا خون رعيت‏يعنى مال‏ايشان را بدست آرند.

بلى چگونه تصديق وزير يا كارفرماى بزرگ روا باشد كه همى‏خواهد شمشير خويش در نزد ملت افكند تا آن را بشكنند - درصورتى‏كه عمرى طولانى با لذت تجمل و عزت جبروت، خو كرده باشد - چه‏او نيز از همين ملت است كه تمامى طبيعتهاى بلند شريف ايشان را،استبداد به قتل رسانيده تا آن كه برزگر بدبخت را به سپاهى گرى گيرند واو همى گريد - ولى به محض اين كه آستين جامه سپاهيان در پوشد،نخست‏بر پدر و مادر خويش خوى پلنگى آشكار سازد - و از آن پس بااهل قريه و دوستان و همسايگان خود ستمكارى آغازد و دندان خود رااز غيظ همى فشرده به خون بيچارگان تشنه باشد و ميانه دشمن با برادرفرق نگذارد.

پس اكنون بعضى دليلهاى قطعى دندان‏شكن، ذكر كنيم تا ثابت‏شود كه تمامى رجال عهد استبداد، بد عهد و بى‏حميت همى باشند و ازايشان مطلقا اميد خيرى نباشد و اگر گاهى اظهار ناله و دردمندى كنندتمام آن به قصد فريفتن و فريب دادن ملت‏بيچاره مى‏باشد و طمع‏فريب خوردن ملت را از آن‏رو دارند كه همى دانند استبدادى كه درحقيقت‏بديشان برپاى است و به همت ايشان دوام يابد، ديده ملت را بابصيرت ايشان كور ساخته و اعصاب آنها را سست و خدر نموده،چنانكه چشم ايشان چيزى نبيند مگر هول و هراس كه مر ايشان رااحاطه نموده و چيزى نفهمند جز درد عمومى; پس از بلا ناله همى كنندو خود ندانند از كجا بيامده; جز اين كه، جمعى با ايشان همراهى به نام‏دين كنند و گويند اين قضاى آسمان است و او را چاره‏اى جز صبر ورضا نباشد.

و گروهى ديگر، فريبشان دهند و ايشان همان بزرگانند كه اظهاردردناكى كنند و خود را طبيبان مرض خوانده در برطرف كردن آن‏اهتمام ورزند و در رهايى ملت از مصيبت اظهار رشادت و شجاعت‏كنند، ولى حق گواه است كه دروغگوى و فريبنده مى‏باشند و مرادايشان آن است كه مردمان را همواره گمراه سازند و مستبد را گاهى‏تهديد نمايند.

پس يكى از اين دلايل كه گفتيم آن باشد كه مستبدين تربيت نكنندمگر سفلگان رذل را و جز با چاپلوسان منافق مايل نباشند، همچنانكه‏حال رئيس ايشان مستبد اكبر است.


81

و نيز از آن جمله اين كه شايد در ميان ايشان كسى يافت‏شود كه به‏اندك رشوه سر فرود نيارد و ليكن كسى كه از رشوه بسيار سر باز زنددرميان ايشان يافت نشود.

باز از آن‏جمله اين كه درميان ايشان جز خواهنده نباشد; زيرا كه‏در مكيدن خون ملت‏با مستبد شركت دارند و اين از آنرو باشد كه‏همواره عطاهاى بزرگ و مرسومات بسيار دريافت نموده‏اند، يعنى ده وصد برابر آنچه اداره عادله به امثال ايشان تجويز مى‏نمود.

و از آن‏جمله اين كه دينارى از آن اموال بى‏حساب و شمار را،اگرچه بطور مخفى و پنهانى باشد در راه مقاومت استبداد كه خويش را،دشمن او دانند صرف ننمايند.

از آن جمله اين كه اغلب ايشان بشدت مسرف و مبذر باشند وچون قانون عدالت و مساوات مجرى گردد، مقررى و مرسوم معتدل،ناچار كفايت اسراف و مخارج گزاف ايشان ننمايد.

از آن‏جمله اين كه بعضى از ايشان، بخيل و ممسك افتند، به‏حدى‏كه شرف مقام خويش را، نيز به‏سبب بخل و امساك از دست‏بدهند - ونصفه يا ربع مرسوم خود را، مصرف نكند، با وصف اين كه بسى‏افزونتر از حق خويش ستاند. بدين دست‏آويز كه شرف مقام خويش كه‏راجع به شرف مليت مى‏باشد، با آن مرسوم حفظ همى كند و به‏سبب‏همين بخل خوار و خيانتكار باشد. بعد از اين دلايل، تاريخ منكر نيست‏كه روزگار بر سبيل ندرت، بعضى وزرا بوجود آورد، كه از كرده‏هاى‏خويش پشيمان گرديده به توبه و انابه گراييدند، يا در صف ملت‏درآمدند و مستعد كفاره مسيحى يا استغفار اسلامى شدند، همچنانكه‏در هر زمان بعضى وزراء و سرداران كمياب پديد گردند كه درجوانمردى اصيل باشند و جوانمردى و آزادگى از پدران ارث برده سرآن بعد از چهل يا هفتاد سال به عيان ظاهر شود و ثرياى اخلاص درجبين ايشان طالع درخشان باشد.


82

نتيجه تمام اين سخنان، آن باشد كه مستبد يك نفر عاجز بيش‏نيست كه او را نه قوت است نه حمايت، جز به‏واسطه بزرگان دروغين‏و ملت اسير نيز كسى پشتش نخارد، جز ناخن انگشتش - و پيشرو اونباشند مگر خردمندان، كه ايشان را روشن ساخته راه نمايند - تا چون‏آسمان عقل فرزندانش ظلمانى گردد، خداوند پيشروانى نيكوكار، ازبهر ايشان برانگيزد كه خوشبختى ملت را به بدبختى خودشان و زندگى‏ايشان را با مرگ خويش، خريدارى كنند; چه خداوند لذت ايشان را دراين معنى قرار داده از براى مثل اين خلقشان فرموده - پس منزه است‏خدايى كه هر كه را خواهد از بهر هرچه خود خواهد اختيار فرمايد، كه‏او آفريننده بزرگ است.

پى‏نوشت:

1) بنى‏اسرائيل/16.


83

استبداد با مال

اگر استبداد شخصى بود و مى‏خواست‏حسب و نسب خويش بيان‏سازد، هرآينه مى‏گفت: نام من شر است، پدرم ستمكارى، مادرم‏بدرفتارى، و برادرم خيانتكارى، و خواهرم درويشى، و عمويم‏تنگدستى، و خالويم زبونى، و فرزندم بينوائى، و دخترم بيكارى، ووطنم خرابى، و قبيله‏ام نادانى است.

اما در وصف مال، صحيح است كه گفته شود: قوت، مال است. وعقل، مال است. و دين، مال است. و ثبات، مال است. و شان، مال است.و جمال، مال است. و تربيت، مال است. و صرفه‏جويى، مال است. وحاصل كلام آن كه: تمامى آنچه انسان به ثمره آن منتفع گردد، مال‏مى‏باشد. و تمامى اين اسباب با ثمرات آن به‏واسطه استبداد و عرضه‏فساد باشد بلكه در راه آن جلب و بال نمايد.

همانا نظام طبيعى در تمام حيوانات حتى در ماهى دريا و جانوران‏خرد بجز عنكبوت، چنان مقتضى باشد كه هر يك جنس از حيوان،بعضى از ايشان بعض ديگر را نخورند. ولى انسان انسان ديگر را همى‏خورد. و از بيعت‏حيوانات آن باشد; كه روزى از خداى سبحان طلب‏كنند; يعنى از محل طبيعى آن، اما انسان حريص باشد كه طلب روزى ازبرادر خود نمايد.

انسان، روزگارى طولانى زندگى نمود در حالتى كه گوشت ابناى‏جنس خود، از آدميان همى خورد، تا آن كه حكماى چين و هندتوانستند خوردن گوشت را به كلى منسوخ سازند. بعد از آن شريعتهاى‏دينى اولى، در ممالك ديگر پديد گرديد و نخست‏خوردن گوشت‏انسان را به قربانيها كه از جنس آدمى از بهر معبود مى‏نمودند، مخصوص داشت و از آن پس رسم قربانى را باقى گذاشتند، ولى آدمى‏قربان شده را طعمه آتش مى‏نمودند تا به تدريج آدميان لذت گوشت‏برادران خويش فراموش كنند، تا آن كه خداى عز وجل قربانى آدميان رابه‏دست ابراهيم عليه السلام به قربانى حيوان بدل فرمود و بعد از اوموسى و باقى انبياء عليهم السلام پيروى او نمودند - و آئين اسلام نيز برآنگونه بيامد، اما عيسى عليه السلام قربانى حيوان را به نان تبديل فرمودو ليكن اين قانون تنها در كليسا معمول گرديد و عموم نيافت.

و همچنين خوردن گوشت آدمى در نزد آدميان منسوخ شد، مگردرميان بعضى قبايل زنگيان كه تاكنون موجود مى‏باشد.


84

ولى استبداد ميشوم، خوردن گوشت آدميان را به شكلى سختترو تلختر دوباره زنده ساخت. بدينسان كه مردمان را طعمه ستمكاران‏نمود، جز اين كه آدم‏خواران نخستين، دشمنان خويش را به تنهايى‏اسير نموده مى‏كشتند و مى‏خوردند. ولى مستبدين، رعيت‏خود را اسيركرده با نشتر ظلمشان فصد نمايند و خون جان ايشان را بر مكند. يعنى‏اموالشان به يغما برند و ايشان را بكار افكنده عمرشان در بيگارى كوتاه‏سازند. يا ثمره زحمات ايشان به يغما برند. و همچنين ما بين‏آدم‏خواران اولى با آخرى در غارت عمر و گرفتن جان، فرقى نباشدمگر در شكل.

همانا بحث استبداد با مال، بحثى است كه علاقه قوى با ظلم‏فطرى انسان دارد و از اينرو چنان ديدم، كه باكى نباشد در دنبال نمودن‏مقدماتى چند كه نتيجه آنها تعلق به استبداد اجتماعى دارد و قلعه‏هاى‏استبداد سياسى آنها را حمايت نمايد.


85

از آن‏جمله آن است كه: مجموع بنى‏آدم كه شماره ايشان را به هزارو پانصد مليون تخمين نموده‏اند، نصف ايشان بار دوش نصف ديگرمى‏باشد و اين نصفه به‏سبب زنان شهرها اكثريت دارند - آيا زنان كيان‏باشند؟ زنان، همان نوع بشر هستند كه مقام ايشان در طبيعت‏بدين صفت معروف گرديده كه حافظ باقى بودن جنس آدمى هستند وبه‏جهت هزار مادينه از ايشان، يك نفر نرينه كافى باشد. و نيز باقى خلق‏بشر كه نرينه هستند، همواره دچار خطرها و مشقتها مى‏باشند - يا آنچه‏را جنس نرينه زنبور عسل سزاوار است، آدميان نيز سزاوارند - پس‏به‏سبب اين نظر، زنان با مردان امورات زندگى را تقسيم نمودند - ولى‏تقسيمى از روى ستمكارى. و خود حكم گرديده، قانون عمومى، سنت‏نهادند و كارهاى سهل و آسان را به‏دعوى ضعف، قسمت‏خويش قراردادند و نوع خودشان را به گمان پاكدامنى، مطلوب و عزيز ساخته،شجاعت و كرم را از بهر خودشان صفت ناپسند، و از بهر مردان‏پسنديده دانستند. و چنان تعيين نمودند: كه نوع ايشان اهانت رسانند واهانت نشوند و ستم نمايند يا ستم بينند در هر دو حال ايشان را اعانت‏كنند - و دختران و پسران خويش، بر همين قانون تربيت نمايند - و ازاين‏جهت‏بعضى اخلاقيان زنان را نصفه مضره ناميده و گفته است كه:ضرر زنان شهرنشين و اهل مدنيت، از قرار نسبت، مضاعف ترقى‏نمايد. چه زن در بدويت و صحرانشينى، نيمه ثمره كارهاى مرد را از اوسلب نمايد - و زن شهرى، دوتا را از سه تا بربايد - و زن تربيت‏شده پنج‏از شش، بازگيرد. و همچنين زنان پايتخت نشين، در زيان رسانيدن،ترقى نمايند. و از آن پس، جنس نرينه آدمى، نيز مشقتهاى حيوة را، ازروى ستمكارى قسمت نموده‏اند. چه رجال سياست و اهل دين واشخاصى كه ملحق بر ايشانند و شماره ايشان بيش از يك درصد نيست‏به نصفه آنچه از خوان آدميان خشك شود يعنى ماحصل عمر ايشان يابيشتر، بهره برند و در راه عيش و اسراف خويش صرف كنند. شاهد اين‏مدعا آن كه كوچه‏ها و خيابانها را، به مليونها چراغ، زينت دهند كه گاهى‏اوقات، از آنها عبور نمايند و مليونها از فقراء كه در خانه‏هاى خويش درتاريكى زندگى نمايند، به فكر ايشان نيايد.

و بعد از آن اهل صنعت‏هاى نفيسه و صاحبان كمال و بازرگانان‏حريص يا انبارداران و امثال اين طبقات، كه ايشان نيز به اندازه يك‏درصد تخمين شده‏اند، يك تن از ايشان به مثل آنچه ده‏ها و صدها وهزارها از صنعتگران و برزگران، زندگى كنند به مصرف رساند - و اين‏قسمت مختلف، درميان آدم و حوا تا اين نسبت دور از يكديگر، همان‏قسمت است كه او را استبداد سياسى بياورده. بلى روا نيست‏دانشمندى كه خرمى عمر خويش، در تحصيل علم سودمند يا صنعت‏مفيد، صرف نموده با جاهلى كه در سايه ديوار، خفته مساوى باشد. وهمچنين كوشنده‏اى كه خود را به خطر درافكنده، با تنبلى كه نام ونشانى از او نباشد. و ليكن عدالت مقتضى اين تفاوت نيست، بلكه‏سزاوار انسانيت آن باشد كه شخص با ترقى، دست فرد درمانده رابگيرد و او را در منزلت‏با خود شريك ساخته، زندگانى او را نيز به‏زندگانى خويش نزديك نمايد.

خداى سبحان جل شانه، سلطنت انسان را بر تمامى اكوان‏بگسترانيده و انسان نيز طغيان نمود و ستمكارى ورزيد و خداى‏خويش فراموش كرده، مال و جمال را پرستش نمود و اين دو را آرزو ومطلب خود، قرار داد. گفتى از بهر آن، خلقت‏شده تا خدمتگذار شكم وعضو قبيح خود باشد و بس. او را كارى جز خوردن و سودن نباشد ونظر بدانكه مال وسيله‏اى است رساننده به سوى جمال، نزديك بدان‏رسيده كه بزرگترين هم آدمى در جمع مال باشد و از اين جهت او رامعبود ملتها و «سرالوجود» لقب بداده‏اند.

«كريستو» تاريخ‏نگار روسى، حكايت كرده كه: «كاترين‏» ازكسالت رعيت‏خويش شكايت نمود، از بهر او چنان راى دادند كه زنان‏را بر بى‏باكى و بى‏پردگى وادارد. او نيز چنان كرده جامه رقص را اختراع‏و معمول داشت. جوانان مملكت، چون چنين بديدند از پى كار كردن‏برآمدند كه مال بدست آورده بر زنان صاحب جمال صرف نمايند وبدين تدبير در ظرف پنج‏سال دخل خزانه دولت دو برابر گرديد وميدان اسراف اموال از بهر «كاترين‏» سعت‏يافت. همانا تمامى‏مستبدين را حال بر اينگونه است كه اخلاق در نزد ايشان اهميتى نداردبلكه تمامى هم ايشان مال باشد.


86

مال در نزد صرفه جويان، چيزى است كه انسان بدو منتفع گردد ودر نزد حقوقيان، چيزى است كه دادن و ندادن، در او جارى شود. و درنزد سياسيون، چيزى است كه قوت و سپاه با آن بدست آيد. و در نزداهل اخلاق، چيزى است كه زندگانى با شرف، بدو حفظ شود. مال‏بدست آيد از فيضى كه خداى سبحانه و تعالى در طبيعت و اسرار او به‏وديعت نهاده، و ملك نشود يعنى مخصوص انسانى نگردد، مگربدانكه كه در او كار كنند يا در مقابل چيزى باز ستانند.

تمول، يعنى ذخيره كردن مال برحسب طبيعت، در بعضى‏جنسهاى اندك، از حيوانات پست ضعيف مى‏باشد. همچون: مور ومگس عسل. اما در حيوانات بلند رتبه، اثرى از طبيعت تمول، يافت‏نشود. بجز انسان كه طبيعى خويش ساخته. - انسان تمول را طبيعى‏خويش ساخته، زيرا كه حاجت محقق يا موهوم، داعى آن باشد. وحاجتمندى محقق نباشد مگر در نزد سكنه ممالكى كه حاصل وميوه‏جات آن بر اهلش تنگ است‏يا سرزمينى كه در بعضى سنوات‏عرصه قحطى باشد. و نيز حاجتمندى عاجزان، به‏جهت قسمتى ازتمول در مملكتى كه مبتلا به بجور طبيعت‏يا ستم استبداد باشد ملحق‏به حاجتمندى محقق است. و بسا باشد كه صرف مال، بر اشخاص‏مضطر يا بر مصرفهاى عمومى در شهرهايى كه نظم عام در آنها ناقص‏است، ملحق به احتياج محقق باشد.

و مراد به نظم عام، زندگانى اشتراكى عمومى است كه اسلام آن رابياورد (1) و ليكن افزودن از دو قرن نپاييد و مسلمانان در آن دو قرن،بينوايى كه وجوه صدقه و كفاره خود را بدو دهند درميان خودشان‏نمى‏يافتند. چه همچنانكه اسلام، سلطنت «ديمقراطى‏» يعنى شوراى‏عمومى كه ذكر آن بگذشت اساس بنهاد; همچنين قانون زندگانى بياوردكه قسمتى از آن را اغلب عالم متمدن اروپ آرزو همى كنند - با اين كه‏انجمنهاى منظم، كه مركب از ميليونهاى بسيار است درپى آن همى‏شتابند و با آن كه مقدارى از اصل آن در انجيل مى‏باشد كه مخصوص‏داشتن عشر اموال به درويشان است.


87

و اين انجمنها، مطالبه مساوات يا نزديكى در حقوق و حالت‏زندگانى ميان آدميان را همى نمايند. و در ضد استبداد مالى سعى دارندهمان مساوات و نزديكى كه در اسلام به‏وسيله انواع زكوات و تقسيم‏آن بر انواع مصارف عامه و انواع حاجتمندان، دينى لازم و مقررگرديده... و بر شخص دقيق، مخفى نيست: كه يك جزء از چهل جزءاموال، فقراى ملت را به اغنيا ملحق سازد. و جمع آمدن ثروتهاى مفرطكه توليد استبداد نموده [ و ] اخلاق را فاسد كند مانع شود. و همچنين‏آئين اسلام، بيشتر اراضى زراعتى را، ملك عموم ملت قرار داد تا آنها راآباد نموده و به جز ده يك، (3) يا خراج (4) بيت‏المال - كه از پنج‏يك تجاوز نمى‏نمود - چيزى بر ايشان نباشد. و ازآن پس، به‏جهت‏حاجتهايى كه ذكر آن بگذشت‏به اندازه حاجت،ثروت پسنديده باشد. اما به سه شرط والا حرص تمول، از خصلتهاى‏قبيح است.

شرط اول : آن كه جمع آوردن مال، به طريق مشروع و حلال باشد.يعنى از بخشش طبيعت، يا از كشت و زرع، يا در اجرت كار، يا به عنوان‏قرض باشد.

شرط دويم : آن كه آن تمول، موجب تنگى لوازم و معاش ديگران‏نگردد; همچون احتكار ضروريات، يا مزاحمت صنعتگران و كارگران‏ضعيف، يا چيزهاى مباح را به قهر و غلبه مالك شدن، مثل تمليك‏بعضى از اراضى كه خالق بيچون، آنها را چراگاه و محل آسايش تمامى‏مخلوقات خود قرار داده و درحقيقت آن اراضى، مادر ايشان است كه‏از آبهاى خود، شيرشان دهد و از ميوه‏جات، غذا بديشان رساند و دردامن خويش ماوى بخشد. سپس مستبدين ستمكار نخستين بيامدند وقوانينى از خود جعل نمودند، تا آن اراضى را مخصوص خود داشته،ميانه آنها و فرزندان، حايل شدند. اينك سرزمين «ايرلاند» مثلا او راهزار تن مستبد مالى انگليسى قرق خود ساختند، محض اين كه به دوثلث‏يا سه ربع فايده، زحمت ده مليون آدمى كه از خاك ايرلاند خلقت‏شده بودند بهره‏ور گردند.


88

و مملكت مصر را نيز حال، قريب به ايرلاند است، اگرچه در مآل‏بالاتر از آن شود. و خود چه مقدار از آدميان در اروپاى متمدن‏بخصوص در شهر لندن، همى باشند كه هيچيك زمينى كه دراز كشيده‏بر آن نخسبد به‏دست نياورند، بلكه غالب در طبقه زيرين كه گاو نيز درآنجا نخسبد سكنى نموده همگى به صف نشسته باشند. زيرا كه مكان،گنجايش دراز كشيدن ندارد و طنابهاى علفى به شكل افقى از سقف‏آويخته هر يك سينه خويش بدان تكيه داده بخسبند و بر راست و چپ‏پيچ و تاب همى خورند. و سلطنت چين كه در نظر متمدنين، نظم آن‏مختل است، قوانينش تجويز ننمايد كه يك نفر افزون از مقدارى معين،زمين مالك شود; يعنى زياده از بيست كيلومتر مربع كه كمتر از پنج‏فدان مصرى مى‏باشد (5) همچنين دولت روسيه كه در اصطلاح اكثراروپائيان به قساوت معروف است، دراين اواخر از بهر ايالات بولونى‏و ولايات غربى، قانونى شبيه به قانون چين بنهاد و بر آن نيز بيفزود كه‏شنيدن دعوى دين بدون ثبت را بر برزگر ممنوع داشت و نيز برزگر رااجازت نباشد كه بيش از پانصد فرنك قرض نمايد. اما سلطنتهاى مشرقى اگر كار خويش را درنيافته، قانونى از قبيل‏قانون روسيه بگذارند و بعد از پنجاه سال يا يك قرن، اراضى زراعتى آن‏همچون ايرلاند انگليسى، بيچاره گردند كه در مدت سه قرن يك‏شخص واحد يافت‏شد كه خواست‏بر او رحم آورد و فيروزى نيافت.مقصود از آن شخص «گلادستون‏» است (6) اگرچه ممالك مشرق شايددر سى قرن كسى را نيابد كه بر او رحم آورد.

اما شرط سيم، به‏جهت جواز ثروت، آن است كه مال از قدر حاجت‏به بسيارى تجاوز ننمايد، چه افراط ثروت; اخلاق حميده را در انسان‏هلاك سازد و چون خود را بى‏نياز بيند طغيان نمايد. و خود شريعتهاى‏آسمانى و همچنين حكمت‏سياسى و اخلاقى و عمرانى، ربا را محض‏همين حرام نمودند كه مساوات ميان مردم محفوظ ماند و در قوه مالى بايكديگر نزديك باشند. چه ربا كسبى باشد بدون عوض مادى و اين‏معنى غصب است و بدون كار كردن كه مايه خو كردن با بطالت است واخلاق از بطالت فاسد گردد و بدون خسارت طبيعى همچون تجارت وزراعت املاك. و از مطالب مقرره در نزد سياسيون اروپ كه خلافى درآن نيست، آن است كه هيچ كسبى بى‏ننگ‏تر از ربا نباشد، مادامى‏كه ازروى اعتدال بود و خود با ربا ثروتها فزونى گيرد و امر مساوات درميان‏مردم اختلال پذيرد.

و ماليون و صرفه‏جويان در باب ربا نظر نموده، بالاخره گفته‏اند:معتدل آن سودمند بلكه ناگزير است. اولا به جهت‏برپاى بودن‏معاملات بزرگ و ثانيا به‏جهت آن كه وجه نقدى كه موجود است از بهرداد و ستد و معاملات كافى نباشد، تا چه رسد به وقتى كه قسمتى از آن راگنجينه و ذخيره سازند و در معامله نباشد. و ثالثا به جهت آن كه بسيارى‏از متمولين نمى‏دانند چگونه از مال سود به‏چنگ آرند يا قدرت بر آن‏ندارند. همچنانكه بسيارى از دانايان، راس‏المال و شركا نيابند. پس اين‏نظر از حيث ترقى ثروت، يكان يكان صحيح است. اما اخلاقيان بدان‏نظر كنند كه ضرر اين معنى از بهر جمهور ملت‏بيش از نفع آن است. چه‏اين ثروتها يكان يكان استبداد داخلى را برقرار دارد و مردما را بر دوصنف آقايان و غلامان، قرار دهد، و استبداد خارجى را نيز قوت دهد، وتعدى را از روى مال و استعداد بر آزادى و استقلال ملت ضعيف، آسان‏نمايد. و اين مقاصد، در نظم حكمت و عدالت فاسد باشد و از اينروتمام مذاهب ربا را مطلقا حرام نمودند.

حرص تمول، كه طمعى زشت است در نزد اهالى سلطنت عادله‏منظمه، بسيار آسان باشد; مادامى‏كه فساد اخلاق بر اهالى غلبه نكرده‏باشد همچون بسيارى از ملتهاى متمدنه در عهد ما; چه فساد اخلاق،ميل تمول را در نسبت احتياج از روى اسراف، افزون سازد.


89

وليكن تحصيل ثروت در عهد حكومت غيرعادله، بس دشواراست، و شايد امكان نپذيرد مگر از طريق رباخوارى با ملتهاى‏بى‏تربيت، يا از طريق تجارت بزرگ كه قسمى از احتكار در او باشد ياآبادى نمودن در بلاد دور دست‏يا تحمل خطرها.

و اين حرص زشت در عهد سلطنت مستبده، در سر مردمان‏شدت نمايد; زيرا كه تحصيل مال، به دزدى از خزانه مملكت، يا تعدى‏بر حقوق عموم مردم، يا غصب مال ضعفا، آسان باشد. و همچنين‏وسائل ديگر كه هركس ترك آئين و وجدان و حيا بگويد و در اخلاق‏سفلگى پيش گرفته با مستبد اعظم يا اعوان او مناسبت‏حاصل نمايد، تحصيل ثروت از برايش ميسر باشد، و همين قدر او را كفايت نمايد كه‏به آستان يكى از ايشان اتصال جسته با او تقرب جويد و اظهار نمايد كه‏او نيز در اخلاق مانند وى و بر طريقه وى مى‏باشد و از بهر برهان صدق‏خويش مقدارى چاپلوسى بجاى آورده گواهى دروغ بدهد و خدمات‏شهوتى و جاسوسى و رهنمايى بر غارت مردمان را پيشه كند. و بعد ازآن كه در خدمت او برقرار گردد و بر بعضى رازهاى پنهانى او آگاهى‏يابد و مستبد از كشف آن رازها يا از روى حقيقت‏يا از راه واهمه بترس‏اندر شود، اين شخص چاپلوس را رسوخ قدم حاصل آيد بلكه خوددرى از براى ديگرى شود و در اينصورت چون اوضاع روزگار با اومساعدت نمايد كه ديروقتى ثبات ورزد، ثروت بى‏اندازه تحصيل‏نمايد. - و اين معنى در مشرق و مغرب، بزرگترين درهاى ثروت است.و بعد از آن تجارت با دين مى‏باشد و از آن پس رباخوارى و بعد از آن‏اسباب بازيچه.


90

و اصحاب تدقيق مذكور داشته‏اند كه ثروت بعضى از افراد مردم‏در سلطنت عادله، بسى مضرتر مى‏باشد تا در سلطنت مستبده. زيرا كه‏توانگران در سلطنت عادله، قوت مالى خويش را در افساد اخلاق‏مردمان و ضايع ساختن مساوات و ايجاد استبداد صرف نمايند، اماتوانگران سلطنت استبداد، ثروت خويشتن در اظهار جلالت و بزرگى‏جستن و ترسانيدن مردمان و بدل ساختن سفله طبعى حقيقى را به‏بزرگى دروغين صرف كنند يا كليه اموال خود در راه فسق و فجور به‏باددهند. بنابراين ثروت ايشان بزودى زوال پذيرد; چه او را، قوى‏تر آنهااز ضعيف‏تر غصب نموده و زايل گردد (سپاس خداوند را) پيش ازآن كه صاحبان آن يا وارثان ايشان، بدانند كه ثروت چگونه محافظت‏شود و چگونه افزون گردد و چگونه مردمان را بدان از روى قانون‏مستحكم، بنده بايد گرفت. همچنانكه حال، در اروپاى متمدن مى‏باشدكه هر لحظه طايفه «آنارشيست‏» ايشان را با شرطهاى خويش، تهديدهمى كنند كه از مقاومت استبداد مالى در آن مايوس مى‏باشند.

اكنون باز گرديم به سوى بحث طبيعت استبداد نسبت‏به مطلق‏مال، پس گوييم: همانا استبداد، مال را در دست مردمان، عرصه يغماى‏مستبد و ياوران و كارگران او قرار دهد كه آن را به باطل غصب نمايند وهمچنين عرصه غارت تعدى كنندگان، از قبيل دزدان و حيلت‏گران‏سازد كه در سايه امنيت استبداد همى چمند، و چون مال جز به مشقت‏تحصيل نشود، لاجرم نفوس، اقدام بر زحمت و تعب را با ايمن نبودن‏بر انتفاع ثمره آن اختيار نمايد.

حفظ مال، در عهد اداره استبدادى دشوارتر از كسب او مى‏باشد.زيرا كه ظهور اثر او بر صاحبش، موجب جلب انواع بلاها بر وى گردد.و از اينرو مردمان مجبورند كه در زمان استبداد، نعمت‏حق سبحانه وتعالى را مخفى ساخته اظهار درويشى و فاقه كنند. و از اين جهت درامثال گفته‏اند: «حفظ يك درهم از زر، محتاج يك قنطار از عقل‏مى‏باشد». و نيز گفته‏اند: «خردمند را لازم است كه زر و محل سفر وآئين خويش نهان دارد». و همچنين گفته‏اند: «خوشبخت‏ترين مردمان،درويشى باشد كه فرمانروايان را نشناسد و آنها هم او را نشناسند».

يكى از طبيعتهاى استبداد، آن است كه توانگران از روى فكر،دشمنان او همى باشند. اما از روى كار، اركان اويند. چه مستبد،توانگران را خوار سازد و باز به نزد او آيند و ايشان را همى دوشد و بازبر او مهربان باشند. و از اينرو زبونى در ملتى كه توانگرانش بسيارباشند راسخ گردد.

اما درويشان، مستبد از ايشان ترسان است چنانكه ميش از گرگ‏ترسد. و با بعضى كارها كه ظاهر آن رافت‏باشد، دوستى ايشان همى‏جويد و مقصودش آن كه دلهاى ايشان را نيز كه جز آن مالك نيستند به‏يغما برد - و همچنين درويشان از او ترسانند و از پست‏فطرتى وفرومايگى او هراس دارند مانند مرغان ضعيف كه از عقاب و قوش به‏هراس اندرند و ياراى خيال كردن در كار او ندارند تا به انكار آن رسد!گويى توهم نمايند كه درون سرهاى ايشان جاسوس مستبد را، مكان‏است. و گاهى فساد اخلاق، در درويشان بدانجا رسد كه خوشنودى‏مستبد ايشان را خرم سازد به هرصورت كه خوشنودى او دست دهد.


91

در مدح مال چنين گفته‏اند كه: «بزرگترين حلال مشكلات زمانه‏مال مى‏باشد» و نيز گفته‏اند: «شرف حفظ نشود مگر به خون - و عزت‏ميسر نگردد مگر به مال‏» و در خبر رسيده كه: «دست زبرين نيكوتر ازدست زيرين است‏» و نيز رسيده كه: «توانگر سپاسگذار بهتر از درويش‏شكيب‏دار مى‏باشد».

اما در قديم، ثروت عمومى را اهميتى نبود ولى اكنون كه جنگهاى‏عالم محض همسرى و غلبه جستن در علم و مال مى‏باشد، ثروت عامه‏را اهميتى عظمى حاصل آمده تا حفظ استقلال توان نمود. ولى باوصف اين، ملتهاى اسير گرفتار را بهره‏اى از ثروت عمومى نباشد. چه‏منزلت ايشان در انجمن انسانيت همچون چارپايان است كه ايشان رادست‏بدست گردانند. اين مطلب در جاى خويش ماند - ولى مال بسياررا بر زندگى با شرف آفتها باشد كه بندهاى اهل فضيلت و كمال از آنها به‏لرزه آيد. چه ايشان روزى را بقدر كفاف با حفظ آزادى و شرف، برتر ازآن شمارند كه اسباب خوشى و اسراف را مالك باشند و مال افزون ازحاجت را چنان بينند كه بلا در بلا اندر بلا مى‏باشد.

يعنى بلا مى‏باشد از جهت تعبى كه در تحصيل آن كشيدن بايد. وبلا مى‏باشد از جهت اضطراب و تشويش در محافظت آن. و بلامى‏باشد از جهت اين كه صاحبش را بر ميخ استبداد بسته دارد - امابه كسى كه بقدر كفاف مالك است‏به اطمينان و آسايش زندگى نمايد وبر دين و شرف و اخلاق خويش فى‏الجمله ايمنى دارد.


92

اخلاقيان مقرر داشته‏اند: كه انسان انسان نباشد مادامى‏كه او راصنعتى نباشد كه معاش را بطور ميانه‏روى كفايت نمايد، نه از قدرمعيشت ناقص باشد كه زبون شود و نه افزون آيد كه طغيان ورزد. ومعنى اين حديث همين است كه فرموده‏اند: «فازالمخفون، يعنى‏سبكباران فيروزى يافتند» و نيز اين حديث «اسالوا الله الكفاف من الرزق،يعنى از خداى تعالى روزى بقدر كفاف مسئلت نماييد» و حكماگفته‏اند: «بى‏نيازى بى‏نيازى قلب است‏» و گفته‏اند: «بى‏نياز كسى باشد كه‏حاجتش اندك باشد - و غنى آن است كه از مردمان مستغنى است‏»بعضى از حكما گفته‏اند: «هر آدمى فقير است‏بالطبع. چه مثل آنچه را كه‏مالك است گمان نمايد كه به همان قدر از دارائى او ناقص است. پس‏آن كه مالك ده مى‏باشد خود را محتاج ده ديگر بيند و آن كه مالك هزاراست محتاج هزار هزار ديگر است‏» و اين است معنى اين حديث:«لو كان لابن ادم واد من ذهب (وفي رواية من غنم) لتمنى ان يكون له واد اخر.يعنى اگر فرزند آدم را سرزمين پر از زر، (يا در روايتى پر از گوسپند)بودى هرآينه آرزو كردى كه سرزمين ديگر بدست آرد». (7)

اما مقصود اخلاقيان از نصيحت زهد در مال، آن نيست كه‏عزيمت ايشان از كسب مال بازدارند. بلكه مقصود ايشان آن بود كه‏كسب مال از راههاى طبيعى با شرف، تجاوز ننمايد.

اما مستبدين را چيزى از اينها اهميت ندارد جز اين كه رعيت‏ايشان توانگر شوند به هر وسيله كه گوباش - ولى مستبدين غربى ملت‏را بر كسب اعانت كنند و شرقيان در اين فكر نباشند و اين از جمله‏فرقها ميانه دو استبداد شرقى و غربى است - و نيز از جمله فرقها، آن كه‏استبداد غربى محكمتر و راسختر و شديدتر باشد ولى با نرمى. (8) امااستبداد شرقى پريشان و زود زوال باشد با هراس و سختى. و فرق ديگرآن كه استبداد غربى چون زايل شود به سلطنتى عادله تبديل يابد كه تاوضع روزگار مساعدت دارد اقامت نمايد. اما شرقى چون زايل گردد،استبدادى بدتر از نخستين به جايش نشيند; چه داب مشرقيان آن است‏كه در آينده نزديك فكر ننمايند، گويى بزرگترين هم ايشان فقط به‏مابعد مرگ بازگشت دارد.

و خلاصه سخن، آن كه استبداد دردى است كه صدمه آن ازو باسختتر و از حريق هولناكتر و از سيل خرابيش بزرگتر و نفوس را ازگدايى زبون كننده‏تر.

دردى است كه چون بر قومى فرود آيد، ارواح ايشان از هاتف‏آسمان شنوند كه ندا در دهد: قضا بيامد! قضا بيامد! و زمين با پروردگارخويش مناجات نمايد كه: بلا را كشف سازد و خود چگونه پوست‏بدنها از استبداد نلرزد، كه در عهد او بدبختترين مردمان: خردمندان وتوانگران باشند. و خوشبخت‏ترين ايشان به ديدار او، نادانان ودرويشان. بلكه خوشبخت‏تر، كسانى باشند كه مرگشان بزودى فرارسد و زندگان بر ايشان حسد برند.


93

استبداد با اخلاق

استبداد در اكثر ميل‏هاى طبيعى تصرف نموده اخلاق نيكو را ضعيف يافاسد يا به‏كلى نابود سازد. و چنان كند كه انسان به نعمت مولاى خويش‏كفران كند. چه او آن نعمتها را از روى حق مالك نگرديده تا از روى حق‏سپاس آن گذارد. و چنان كند كه انسان بر قوم خود كينه ورزد چه ايشان‏ياوران استبداد، از بهر گزند او همى باشند و دوستى وطن را از وى ببرد،كه بر استقرار در وطن ايمنى ندارد، بلكه دوست دارد ازو بجاى ديگررود و محبت او را با قبيله‏اش ضعيف نمايد، چه اطمينان ندارد كه‏علاقه‏اش با ايشان دوام يابد و اعتمادش به دوستى رفقا اختلال پذيرد،چه خود مى‏داند كه ايشان مانند او هستند و پاداش و همراهى از بهر اومالك نيند - و شايد كه مجبور شوند كه رفيق خود را زيان رسانند بلكه‏به قتلش اقدام نمايند، در حالى‏كه گريان باشد.

اسير استبداد چيزى را مالك نباشد تا بر حفظ او حريص باشد.زيرا چيزى ندارد كه عرصه يغما نباشد و همچنين شرفى ندارد كه‏عرصه اهانت نبود و نادان را اميدى به آينده نيست تا درپى آن رود و اونيز همچون عاقل بدبخت است. و همين حال، اسير را چنان نموده تا درعالم كون، لذت نعمتى را جز لذت حيوانى نچشد و بنابراين حرصش‏بر زندگى حيوانى بسى شديد باشد اگرچه بدبختانه باشد، و خودچگونه بر او حريص نبود كه غير از او چيزى نشناخته. اين زندگى كجاو زندگى ادبى كجا؟ اين زندگى كجا، و زندگى اجتماعى كجا؟ اماآزادگان منزلت‏حيات حيوانى در نزد ايشان بعد از چند مرتبه مى‏باشد.و اين معنى كسى نداند جز اين كه آزاد باشد يا خداوند پرده از روى‏بصيرتش برگرفته باشد. و مثال اين معنى، پيران باشند كه چون زندگانى‏ايشان به تمامى، درد و بيمارى گردد و به دروازه قبر نزديك شوند، برزندگى خويش افزون از جوانان كه در آغاز زندگانى و آغاز لذت و آغازاميد مايلند حريص باشد.


94

استبداد، آسايش فكر را سلب نمايد و كالبد را بيش از آنچه بابدبختى نزار گردد لاغر سازد. پس عقلها بيمار گردد و شعور برحسب‏درجات مختلف در مردمان اختلال يابد - و عوام الناس كه از اصل ماده،خرد ايشان اندك است، گاهى مرض عقلى در آنها به درجه‏اى رسد كه‏هرچه از لوازم زندگى حيوانى ايشان نباشد درميان خير و شر آن تميزدادن نتوانند، و پستى ادراك ايشان به‏مجرد آثار و بزرگى و جلالت كه‏در مستبد و ياوران او نگرند چشمشان خيره گردد، و به محض شنيدن‏الفاظ مدح و عظمت در وصف او و حكايتهاى قوت و شوكت اوفكرشان تيره شود. پس چنان بينند و فكر نمايند كه دوا، در دردمى‏باشد. و درمقابل مستبد منقاد و مطيع شوند، بدانسان كه گوسپند درنزد گرگ منقاد گردد. در هنگامى‏كه با پاى خويش، به محل هلاك خودهمى شتابد.

و از اينرو، استبداد بر اين عقلهاى ضعيف عاميان علاوه بر اجسام‏ايشان مستولى گردد. و آنها را چنانكه خواهد فاسد گرداند - و برذهنهاى نزار ايشان غالب آمده، حقيقتها بلكه مطالب بديهى را برحسب‏هواى خويش مشوش سازد. بعد از آن مثل ايشان در اطاعت كوركورانه‏استبداد و مقاومت‏با راه راست و رهنماى، مثل پروانه و جانوران خردباشد كه خود را بر روى شعله چراغ همى درافكند و همى بينيم كه چون‏كسى خواهد ايشان را مانع از هلاكت گردد، با او مقاومت و مغالبه‏نمايند.

و خود غرابتى نباشد اگر ضعف كالبد در ضعف عقل، اثر نمايد;چه در بيماران كه خرد ايشان سبك گردد و همچنين مردمان دردمند، كه‏ادراكشان نقصان پذيرد از براى اين معنى شاهدى واضح است.همچنانكه با كمترين نظر دقت، فرق سلامت و فراوانى خون و قوت‏جسم و زيبايى هيئت، ميانه جماعت آزادان و اسيران ظاهر شود.

بسا باشد مطالعه كننده هوشمند، كه فكر خويش در ممارست‏طبيعت استبداد به تعب نفكنده شبهه نمايد كه استبداد ميشوم را چگونه‏قوت منقلب ساختن حقايق باشد. پس گوييم: آرى استبداد حقيقتها رادر خاطرها منقلب سازد به حدى كه بعضى از ملوك و امپراطورهاى‏پيشين توانستند به‏جهت تاييد استبداد خويش، با آئينها بازى كنند. وخود مردمان، سلطنتها از بهر پاسبانى و نگاهدارى خود برقرار داشتندو استبداد موضوع را منقلب نموده، رعيت را پاسبان و خدمتگذارسلاطين ساخت، گويى آن بيچارگان از بهر ايشان خلق شده‏اند و آنان‏نيز اين معنى را پذيرفته رضا بدادند. - همچنانكه استبداد قوت‏اجتماعى ايشان را كه همان عين قوت سلطنت است در راه مصلحت‏خويش نه مصلحت ايشان بكار بردند، و ايشان رضا داده فرمان پذيرشدند و خود قبول نمودند كه استبداد ايشان را معتقد ساخت تا طالب‏حق را: فاجر، و تارك آن را: مطيع، و شكايت كننده متظلم را: مفسد، وباهوش دقيق را: ملحد، و گمنام بيچاره را: پرهيزگار امين دانستند.همچنانكه پيروى استبداد كردند تا نصيحت‏گذارى را: فضولى، وغيرت را: عداوت، و جوانمردى را: سركشى، و حميت را: جنون، وانسانيت را: حماقت، و رحمت را: بيمارى، نام نهادند. و نيز با اوهمراهى كردند تا نفاق را: سياست، و حيلت را: تدبير، و دنائت را:لطف، و پست‏فطرتى را: خوشخويى، شمردند.


95

و خود اگر استبداد را در فكر ساده‏لوحان بر حقايق امور تحكم‏باشد غرابتى نخواهد بود، بلكه غرابت در آن است كه بسيارى ازخردمندان و از آن جمله جمهور تاريخ‏نگاران را غافل ساخته تا قاتلين‏غالب مردم را مردمان بزرگ نام نهاده با نظر احترام و اجلال بديشان نظركنند، فقط محض اين كه ايشان آدميان بسيار، به قتل رسانيده و درخراب كردن معموره عالم، اسراف ورزيدند. و از اين قبيل است درغرابت آنچه تاريخ نگاران، قدر ياوران مستبدين و اشخاصى كه در نزدايشان وجاهت و قبول يافته‏اند بالا برند. همچنين است افتخار اولاد، به‏اجداد مرحوم خودشان كه از ياوران و مقربين ستمكاران بوده‏اند.

و شايد مردمان را به‏خاطر رسد كه استبداد را نيكو كاريها باشد ودر اداره آزاد، مفقود گرديده و آنها را مسلم داشته، گويند: استبداد،طبايع را نرم و لطيف سازد و حق آن باشد كه اين معنى از فقدان‏جوانمردى حاصل شود نه از فقدان بدخويى. و نيز گويند: استبداد،فرمان بردارى و انقياد به مردمان آموزد. و حق آن است كه اين انقياد ازترس و جبن باشد نه به اراده و اختيار. گويند نفوس مردمان را به احترام‏بزرگان و توقير ايشان تربيت نمايد، حق آن بود كه اين توقير با كراهت‏و بغض مى‏باشد نه از روى ميل و محبت. همچنانكه گويند: استبداد،فسق و فجور را اندك سازد و حق آن است كه اين معنى از بينوايى وعجز افتد نه از پاكدامنى و ديندارى. گويند استبداد، جريمه‏ها از قبيل‏قتل و ضرب و غيره اندك كند. و حق آن است كه استبداد، جريمه‏ها راپنهان دارد و شمردن آنها كمى گيرد نه شماره.

عدالت، در اخلاق آدميان آن كند كه دست عنايت در رويانيدن‏درخت. پس ملت همچون جنگل است كه اگر او را مهمل گذراند،درختانش درهم شود و اكثر آنها بيمار و زار گرديده، درخت قوى برشاخه ضعيف، غلبه نمايد و او را هلاك سازد، و اين مثل قبايل وحشى‏باشد.

پس اگر اتفاقا باغبانى بدان جنگل آيد كه بقاى آن او را اهميت‏داشته باشد و او را خرم خواهد، به تدبير آن برحسب طبايع آن درخت،پردازد. پس درخت قوت يافته، ميوه آرد و ميوه‏اش نيكو گردد و اين‏مثل سلطنت عادلانه است.

و هرگاه به هيزم‏شكنى برخورد كه او را مقصودى جز كسب‏عاجل نباشد جنگل را فاسد و خراب كند و اين مثل سلطنت مستبده‏باشد.

و اگر آن هيزم‏شكن غريب بود و از خاك آن سرزمين نبوده، نه اورا در آن مايه فخرى و نه از عيب آن بر وى ننگى رسد، جز آن كه هم اوتحصيل فائده عاجل باشد; اگرچه به كندن ريشه درختان بود. در آن‏هنگام قيامت كبرى و خرابى و هلاكت‏بزرگ برپاى شود. پس بنابراين،مثال مقام استبداد در خصوص اخلاق، مقام آن هيزم‏شكن است كه‏به غير از فساد از او اميد نتوان داشت.


96

اخلاق، اخلاق نباشد تا در دنبال قانون نرود و همين است كه درنزد مردمان، ناموس ناميده شود. اسير استبداد، از كجا تواند صاحب‏ناموس باشد، در صورتى‏كه آن همچون حيوانى است كه عنانش دردست ديگرى باشد تا بهر كجا كه خود خواهد برد و زندگانى او پرى‏باشد درمقابل باد، كه بادش به هر سوى كشد. نه نظامى در زندگى دارد ونه اراده‏اى از خود. آيا اراده چه باشد؟ اراده يا ناموس اخلاق، همان‏است كه در تعظيم شان او گفته‏اند: اگر پرستش كسى را جز پروردگارروا بودى، هرآينه خردمندان پرستش اراده را اختيار كردندى. اراده،همان صفت است كه حيوان را بر نبات رجحان دهد. چه در تعريف‏حيوان گويند: او متحرك است‏به اراده. پس اسير استبداد، كه از خويش‏اراده ندارد، حق حيوانى از او سلب شده تا چه رسد به انسانيت; زيرا كه‏او به فرمان غير خود رفتار نمايد نه به اراده خويشتن، و از اينرو فقهاگفته‏اند: غلام را در بسيارى از امور عزمى معتبر نباشد زيرا كه عزم اوتابع مولاى خود است. اسير استبداد، را نظامى در زندگى نيست، چه‏گاهى توانگر شود و در اينصورت دلاور و كريم باشد و گاهى فقيرگردد و ترسو و چنس شود و همچنين ساير احوالاتش كه ترتيب ونظمى ندارد تا متابعت ترتيب و نظ‏م معين كند; چه اسير را بر اسير ديگرستمى نباشد تا او را منع كنند يا نكنند، بلكه بر او ستم روا دارند، خواه‏كسى يارى او كند يا نكند. چون روزى گرسنه ماند ناچار با گرسنگى‏بسازد و روز ديگر كه فراخى روزى بيند تخمه نمايد.

هر چه خواهد از او منع نمايند و هرچه نخواهد بر رغم او مجبورابه وى دهند. و كسى را كه حال بر اينگونه باشد، صفات حسنه از كجا دراو پديدار گردد و اگر در آغاز بوده چگونه فاسد شود.

كمتر چيزى كه استبداد در اخلاق مردمان اثر كند، آن باشد كه‏نيكان ايشان را مجبور سازد تا با ريا و نفاق خو گيرند، كه هر دو خصلتى‏سخت ناهنجارند. و بدان را يارى كند تا هرآنچه در دل دارند به ايمنى‏مجرى دارند، حتى از عيبجويى و رسوايى نيز ايمن باشند كه اكثر اعمال‏ايشان پوشيده ماند; چه استبداد، پرده‏اى بر آن افكند كه عبارت از ترس‏مردمان از پاداش شهادت دادن و بيم از عاقبت افشاى عيوب فاجران‏است. قوى‏ترين قانون از بهر اخلاق، نهى از منكرات است‏با نصيحت‏و سرزنش. و نهى از منكر در عهد استبداد، از بهر كسى كه قدرت‏نداشته باشد و با غيرت باشد غير ممكن است. و شخص صاحب‏قدرت با غيرت، سخت اندك باشد، و اندك افتد كه نهى از منكر نمايد واندك باشد كه نهى او سودمند افتد; چه او جز مردمان ضعيف و زبون راكه كار نيك و بد از ايشان نيايد نهى كردن نتواند، بلكه آنگونه اشخاص‏اختيار خويش در دست ندارند و موضوع نهى ايشان و عيبجوئى آنان‏منحصر به صفات نكوهيده نفسانى شخصى گردد و فقط. و آن صفات‏خود بر احدى پوشيده نباشد. اما اشخاصى كه در عهد استبداد مصدروعظ و نصيحت و ارشاد همى باشند، پس ايشان مطلقا (اگر نگويم‏غالبا) از چاپلوسان رياكار، خواهند بود و كلام ايشان از تاثير سخت‏دور باشد. چه آن موعظه و نصيحتى كه اخلاص در او نبود مانند بذرمرده باشد. اما نهى از كارهاى زشت در اداره آزادى از براى هرغيرتمندى ميسر است كه با ايمنى و اخلاص بدان قيام نمايد، و نهى‏خويش نسبت‏به ضعفا و اقويا بدون تفاوت متوجه سازد و تيرهاى‏ملامت‏خويش بر صاحبان شوكت و رؤسا، پرتاب كند. و درموضوعهاى تخفيف ظلم و ترتيب نظم به خوبى اندر شده گفتگو نمايدو نصيحتى كه سود و ثمر بخشد همين باشد.


97

و چون مضبوط بودن اخلاق طبقات علياى مردمان، از امور بس‏مهمه مى‏باشد، لاجرم ملتهاى آزاد، آزادى خطابه و تاليفات ومطبوعات را رها ساخته، فقط تهمت و نسبتهاى زشت را استثنانموده‏اند. و چنان صلاح ديدند كه مضرت بى‏نظمى در اين خصوص‏كمتر از محدود نمودن آن مى‏باشد. چه كسى در باب حكمرانان ضامن‏نيست كه يك موى قيد و محاسبه را زنجيرى از آهن ساخته، دشمن‏طبيعى خودشان يعنى آزادى را خفه نمايند.

- اما قرآن آزادى قلم را به نهادن اين قانون، غرق نمود كه فرمود:«لايضار كاتب ولاشهيد. يعنى هيچ كاتب و شاهدى را نرسد كه كسى راگزند برساند». (9)

اينك ملتهاى متمدنه مى‏باشند كه جماعتى از خودشان را به نام‏مجلس نواب، مخصوص داشته‏اند و وظيفه ايشان نگاهبانى و احتساب‏اداره سياسى عمومى است و اين معنى به‏درستى موافق است‏با آنچه‏قرآن كريم بدان فرمان داده است كه فرمايد: «ولتكن منكم امة يدعون الى‏الخير ويامرون بالمعروف وينهون عن المنكر يعنى بايد گروهى از شماباشند كه به سوى خير دعوت نموده امر به نيكى و نهى از بدى‏نمايند». (10) و در انتهاى اين يت‏شريف، مدح و توصيفى وارد گرديده‏كه نفوس نيكوكاران را وادارد تا مشقت اين وظيفه و منصب را كه ذاتاشغلى شريف و در نزد مستبد و يارانش بس ناگوار است، تحمل‏نمايند. چه در آخر آيه فرمايد: «واولئك هم المفلحون‏».


98

خصلتهاى بنى‏آدم، اولا بر دو قسم تقسيم شود، بعضى از آنهاخصلتهاى نيكوى طبيعى باشد همچون: صدق، امانت، همت، مدافعه،رحمت. و بعضى ديگر خصال زشت طبيعى است، مانند: ريا، تعدى،جبن، قسوت; كه تمام طبايع و شريعتها بر زشتى آنها متفق است و قسم‏دويم، صفات كماليه; كه شريعتها به حكم الهام، معين نموده همچون:تحسين ايثار و عفو و تقبيح زنا و طمع. و شايد در اين قسم از صفات،امورى يافت‏شود كه عقل همه كس، حكمت او يا حكمت عموم دادن‏او را درنيابد. جز اين كه منتسبين دين از روى احترام يا از ترس، امتثال‏آن نمايند، و قسم سيم خصلتهاى معمولى است و او آن است كه انسان‏برحسب ارث يا به‏تربيت‏يا به عادت كسب نمايد. و برحسب ميل‏خويش بعضى را نيكو و بعضى را قبيح شمارد. از آن پس دقت‏نظر، مارا فايده دهد كه اين اقسام سه‏گانه در يكديگر مخلوط و با هم شركت‏دارند و بعضى در بعض ديگر اثر نموده و مجموع آنها در زير تاثيرالفت‏باشد. به قسمى كه هر خصلتى از اينها در خاطرى راسخ گردد يامتزلزل باشد برحسب استمرار الفت‏يا قطع آن. مثلا قاتل، شناعت عمل‏خويش، در مرت دويم همچون نخستين درنيابد و همچنين جريمه درواهمه تخفيف يابد تا بدان درجه رسد كه از قتل لذت برد، گويى حق‏طبيعى او مى‏باشد. همچنانكه حال جباران و غالب سياسيون است كه‏ريختن خون را از بهر اغراض سياسى خويش جايز شمارند، و از اين‏جهت وصف ايشان به جلادان صحيح باشد. چه فرقى نيست كه كسى‏را با شمشير بكشند يا با قلم، يا رگهاى كردنش قطع نمايند، يا بدبختى‏بدو ميراث دهند.

و همچنين باشد اسير استبداد، بخصوص چون در اسيرى قديمى‏شده باشد كه بدترين خصلتها را ارث برد و بر بدترين صفات تربيت‏شود و در تمام عمر، شرش همراه باشد. پس صفات نيكو وى را از كجاحاصل آيد؟ آيا در فاسد نمودن تمام خصال نيكوى طبيعى و شرعى ومعمولى او همين بس شدنى است كه مجبورا با ريا خو نموده تا ملكه اوگرديده و بر نفس خودش نيز اعتماد نمانده; چه قدرت ندارد كه برحالتى پايدار در نفس خويش حكم نمايد; مثلا او را امكان ندارد تا به‏امانت‏خود جزم كند يا ثبات خويش را ضامن باشد و لاجرم در حق‏ذات خود با بدگمانى زندگى نمايد و در اعمال خويش مردد مانده، نفس‏خود را همى ملامت كند كه در امورات اهمال ورزيده و نقصان خويش‏همى داند و ليكن نداند كه اين نقصان او را از كجا بيامده. پس خالق‏خويش را متهم دارد و حال آن كه خالق او جل شانه، چيزى در خلقت‏او ناقص نفرموده. و گاهى تهمت‏بر آئين خود و گاهى بر تربيت‏خويش و گاهى بر زمانه و گاهى بر قبيله و طايفه افكند، در صورتى‏كه‏حقيقت‏حال از تمامى اينها دور است. چه حقيقت امر، جز اين نيست‏كه او آزاد خلقت‏شده سپس اسير گرديده.


99

اخلاقيان اجماع نموده‏اند كه هركس به‏عيبى از عيوب خلقى‏اصلى مبتلا باشد او را امكان ندارد كه به سلامت ديگرى از خودش‏قطع نمايد و معنى اين خبر همين باشد كه فرموده: «اذا سائت فعال‏المرء سائت ظنونه‏» يعنى چون مرد را كارها بد باشد بدگمانى پيشه‏سازد. مثلا رياكار را اين حال نباشد كه غير خود را از عيب ريا به كلى‏برى داند، مگر زمانى كه نشاه ايشان را در ميانه دورى بسيار بود.مثل اين كه در دين يا در جنس با هم مغايرت داشته باشد، يا در شان‏و منزلت تفاوت بسيار درميان بود; همچون گدايى بينوا با اميرى‏از طبقه اعلا. مثال اين مطلب آن كه نه برزگر و امثال او را در مشرق،نسبت‏به فرنگيان و اهل اروپ، در معاملات، امينى و اطمينانى افزون‏از هم جنس و هم‏وطن خويش باشد. و همچنين فرنگيان چون از خودو اقران خود خيانت‏بديده، بسا باشد كه بر يك نفر از مشرقى ايمن باشدو بر ابناى جنس خودش ايمنى نبود. و اين حكم برعكس قضيه، نيزصادق باشد. يعنى شخص امين درست‏كار، تمام مردم را امين و صادق‏داند، بخصوص كسانى كه در نشاه مانند خودش باشند. و اين است‏معنى اين جزء كه: «الكريم يخدع‏» يعنى مرد آزاده همواره فريب خورد وچه بسيار افتد كه شخص امين از پيروى حزم مدهوش و بى‏نصيب‏ماند. زيرا كه در مواقع لازمه درباره مردمان بدگمانى ننمايد و حال آن كه‏بدگمانى از حزم است.

چون دانستيم كه از طبيعت استبداد خو گرفتن مردمان باشد به‏اخلاق نكوهيده قبيحه، و بعضى از آن اخلاق; اعتماد بر نفس را ضعيف‏سازد. و از اين رو اهل كار و اهل عزيمت درميان ايشان اندك افتدهمچنانكه اعتماد بعضى نسبت‏به‏بعض، مفقودگردد. پس از اين مقدمه‏معلوم شود كه اسيران، بالطبع از ثمره اشتراك در اعمال زندگى محروم‏باشند با درويشى و بدبختى زندگى كنند و همواره واگذاشته و زبون وبيچاره و شكست‏يافته باشند - و شخص خردمند حكيم ايشان راملامت نكند، بلكه برايشان رحمت آرد و راه چاره از بهر ايشان طلب‏نموده، اثر حكيم حكيمان را پيروى نمايد كه فرمود: «رب ارحم قومى‏فانهم لايعلمون‏» «اللهم اهد قومى فانهم لايعلمون‏» (11) يعنى پروردگار را بر قوم‏من رحمت آور كه ايشان گروهى نادانند. يا بار خدايا قوم مرا هدايت‏كن كه ايشان نادانند.

در اينجا مطالعه كنندگان را نگاه داشته التفات او را طلب كنم تا دراين معنى تامل نمايند كه ثمره اشتراك در اعمال، چه چيز است كه‏اسيران از آن محرومند؟ پس يادآورى كنيم كه اشتراك، بزرگترين اسراركاينات باشد، و بدو است‏بر پاى بودن همه چيز جز ذات خداى يگانه،چه قيام اجرام سماوى و قيام مواليد سه‏گانه و قيام زندگانى عالم عضوى‏و قيام جنسها و نوعها و قيام ملتها و قبيله‏ها و قيام خانواده و اعضاى‏جسمها، همگى به اشتراك باشد. آرى سر زندگى در اوست، سرمضاعف شدن قوه به نسبت قانون تربيع در اوست. سر تجديد استمراربر اعمالى كه عمر افراد بدان وفا نكند در او است. بلى سر و تمام سر درپيشرفت و فيروزى ملتهاى متمدن، اشتراك است. كه ناموس حيات‏خويش بدان تكميل نمودند و نظام سلطنتهاى خود را با او ضبط كردندو كارهاى بزرگ با او برپاى داشتند. هرآن چيزى كه غير ايشان بر آن‏غبطه برند با اشتراك بدست آوردند. و شايد گوينده بگويد: كه سراشتراك، امرى پنهان نباشد و دير زمانى است كه كتابها در باب آن‏نوشته‏اند، به‏حدى كه گوشها از شنيدن آن ملول گرديده، و با وصف اين،در مشرق كسى برنيامد كه بدان قيام كند جز ملت «تراتسوال‏» و ديگر«ژاپونيان‏». آيا سبب اين چه باشد؟


100

پس او را چنين پاسخ دهيم: كه نويسندگان بنوشتند و بسيار نيكوبنوشتند و تفصيل داده مجسم ساختند و ليكن خداى، استبداد ميشوم رابكشد كه ايشان را واداشت تا سخنان خويش در دعوت به سوى‏اشتراك و آنچه به‏معناى او باشد از قبيل معاونت و اتحاد و دوستى واتفاق، محصور داشتند. و مانع آمد كه متعرض ذكر تمامى اسباب آن‏شوند يامجبور ساخت كه فقط بر بيان اسباب اخيره اقتصار نمايند. مثلاگوينده‏اى گفت: مشرق مريض است و سبب آن جهل است. و ديگرى‏گفت: جهل بلاى مشرق و سبب آن كمى مدارس است. و ديگرى گفت:كمى مدارس عار و سبب آن معاونت نكردن افراد ملت و يا صاحبان‏شان بر انشاى آن است. و اين عميق‏تر مطلبى است كه قلم نويسنده‏مشرقى مى‏نگارد. گويى به‏سبب و مانع طبيعى يا اختيارى برسيده، وحال آن كه حقيقت آن باشد كه در اينجا سلسله اسباب ديگرى هست كه‏چون آنها را تحويل نماييم منتهى گردد به قيام نمودن بر وظيفه‏ارشاد به‏جهت لزوم خلاصى جستن از استبداد، و راه آن بسيارى طالبان‏است. و ديگرى گفته: مشرق مريض است و سبب آن عدم تمسك‏بدين است.

و در همين‏جا ايستاده با وصف اين كه اگر اسباب را تتبع نمايد بدانجارسد كه حكم نمايد كه تهاون در دين، از استبداد ناشى شود و عافيتى كه‏مفقود گرديده، آزادى سياسى باشد. پس برادران خود را به‏خواستگارى او وادارد و كابين و مهر او فزونى خواستگاران است.حكمائى كه خداوندشان به‏وظيفه دستگيرى ملتها گرامى داشته، دربحث از مهلكات و منجيات اتفاق نموده‏اند كه فساد اخلاق، ملت را ازشايستگى خطاب خارج سازد و زحمت اصلاح اخلاق، از دشوارترين‏كارها باشد. و بسى محتاج به حكمت‏بالغه و عزم قويست. و ذكرنموده‏اند كه فساد اخلاق، از مستبد و ياوران او از قبيل وزراء و امرا به‏فراشان منتشر گردد و از سرداران به افراد سپاهيان و از ايشان به تمامى‏خانه‏ها سرايت نمايد، بخصوص خانه‏هاى طبقه اعلى كه طبقه سفلى‏بديشان شباهت جويند. و همچنين فساد، عموم يابد تا ملت چنان شودكه دوست‏بر او بگريد و دشمن شماتت نمايد و دردش بى‏دوا مانده‏اميد شفاى او نماند. و خود پيغمبران عليهم السلام در نجات بخشيدن‏مردمان از بدبختى، مسلكى پيش گرفتند كه نخست عقلهاى ايشان رابگشودند تا كسى را بجز ذات خداوند تعظيم ننموده، جز به فرمان اواذعان نكنند، و اين معنى به قوى ساختن حسن ايمان، صورت پذيرد كه‏فطرى وجدان هر انسانى باشد. پس از آن جهد ورزيدند تا عقلها را به‏مبادى حكمت نورانى نمودند و فهمانيدند كه آدمى چگونه اراده خوديعنى آزادى فكر خويش را مالك شود و در اعمال خود مختار گردد و بااين معنى، قلعه‏هاى استبداد را ويران ساخته سرچشمه فساد را مسدودنمودند. و سپس بعد از رها ساختن زمام عقلها، همى بر انسان نظركردند كه مكلف به قانون انسانيت مى‏باشد و حسن اخلاق از او همى‏خواهند. پس او را با اسلوبى كه راضى گردد، اين مطالب تعليم نمودندو تربيت تهذيبى منتشر ساختند - و حكماى سياسى قديم، در سلوك‏اين طريقه و ترتيب و متابعت انبيا عليهم السلام نمودن، يعنى آغاز ازنقطه مذهبى شروع كردند تا راهى از بهر آزادى ضماير بدست آرند وازآن پس طريق تربيت و تهذيب را بدون سستى و انقطاع پيش گرفتند.


101

اما متاخرين غربيان، بعضى از ايشان دسته‏اى بودند كه راه بيرون‏بردن ملت‏خويش از شارستان دين و آداب نفيس آن به فضاى آزادى وتربيت طبيعى پيش گرفتند، به گمان اين كه فطرت انسان، از بهر ضبطنظم كافى باشد. و خود از خرمى مدخل و آغاز اين راه فريفته گرديده،معتقد شدند كه دين و استبداد دو كلمه باشد به يك معنى... و اين معنى،نيز ايشان را بر سر اين طريقه يارى نمود كه نور علم را درميان ملت‏خويش منتشر يافتند. همان علمى كه در نزد مصريان و آشوريان‏منحصر در خدمت دينى بود، در نزد غرناطيان و روميان جمع بود و درنزد هنديان و يونان مخصوص به چند تن از جوانان منتخبين بود، تا بعداز ظهور اسلام كه عرب بيامدند و آزادى علم را رها ساخته، تحصيل آن‏را مباح نمودند، تا هركس خواهد تعليم گيرد. پس به آزادى به اروپامنتقل گرديد و عقول ملل آنجا برحسب درجات نورانى شد. و به‏نسبت، نور عقل ملتها ترقى نموده در اطراف منتشر شدند و با مردمان‏مخالطه نموده، عقب‏مانده بر پيش افتاده غبطه همى برد و از حال اوحسرت خورده رسيدن بدو را طلب مى‏كرد و در جستجوى وسايل آن‏برمى‏آمد.

پس از اين حركت، شناختن خير، و غيرت به رسيدن بدان،شناختن شر و سرباز زدن از تحمل آن برآمد - و طلب پيش رفتن دركار،بر خلاف ميل هر معارضى پديد گرديد - و سر كردگان آزادى، قوت اين‏حركت را مغتنم شمرده قوتهاى ادبى متفرق بر آن اضافه نمودند. ماننداين كه سنگينى وقار دينى را به خراميدن عروس آزادى بدل ساختند،به‏حدى كه باك نداشتند كه آزادى را به‏صورت زنى خوبروى بى‏پرده كه‏جانها همى ربايد مجسم نمايند و نيز مانند اين كه پيوستگى اشتراك دراطاعت مستبدين را، به پيوستگى اشتراك در حب وطن، مبدل كردند. وهمچنين قوت حركت فكرتها را چون موج بر سر رؤساى اهل سياست‏و دين مسلط ساختند.

بلى غربى به زندگانى مادى قائل است و صاحب نفس قوى‏مى‏باشد و در معامله سخت است و بر انتقام و خودخواهى حريص‏بود، گويى در نزد او از مبادى عاليه و خصال شريفه كه مسيحيت‏شرقى‏از بهر او نقل نموده چيزى باقى نمانده. مثلا جرمانى را خوى درشت‏باشد و چنان بيند كه چون عضوى از اعضاى آدمى را حيات ضعيف‏بشود شايسته مرگ است و تمامى فضايل را در قوت و تمامى قوت رادر مال داند; پس علم را دوست دارد ولى از بهر مال، و بزرگى را دوست‏دارد از بهر مال، اما لاتينى را طبيعت‏بر خودپسندى و سبك روحى‏برآمده، عقل و حيات را مطلقا دربر گرفتن، حيا داند. و شرف را درزيور و جامه، و عزت را در غلبه جستن بر مردمان.


102

اما اهل مشرق، اهل ادب باشند و ضعف قلب و سلطنت عشق،برايشان غالب باشد. و همواره كوشش به وجدان و رحمت، فرا دارنداگرچه در غير موقع بود! و لطف پيشه نمايند، اگرچه با دشمن باشد! وجوانمردى و قناعت و سهل‏گيرى در آينده از صفات ايشان است. و ازاينرو; شرقى را اين حال نبود كه آنچه غربى مباح شمرده او نيز مباح‏داند، و اگر هم مباح داند ازو بر خوردن نتواند و قوت حفظ آن نيارد.مثلا شرقى در باب ستمكار مستبد، خويش اهتمام ورزد ولى چون اوبرطرف شود فكر ننمايد تا كدام كس جانشين او شود! (12) و حاصل كلام آن كه حكماى متاخرين مغرب را، اقتضاى زمان ومكان مساعدت نمود تا طريق را مختصر نموده، راه پيموده‏اند و بسى‏چيزها روا داشتند حتى آن كه جايز دانستند كه در آغاز و مقدمه،مستبدين را شجاعت افزايند تا جور و ستم خويش شدت دهند ومردمان را افزونتر آسيب رسانند، بدين قصد كه عموم مردمان برايشان‏كينه ورزند و با اينگونه تدبيرهاى بيرحمانه، به مراد خويش يا بعضى ازآن رسيده، فكرها را آزاد و اخلاق را تهذيب و انسان را انسان نمودند.

و پيش از اين حكماى متاخرين، گروهى برآمدند اثر پيمبران راپيروى نموده باكى از درازى راه و زحمت آن نداشتند، ايشان نيزفيروزى يافته راسخ گرديدند، و مقصودم از اين گروه، حكمائى هستندكه دينى تازه نياوردند و با هيچ آئينى دشمنى نورزيدند; مانند:جمهورى فرانسه! بلكه شكافها كه روزگار در دين احداث كرده بود باتنقيح و تهذيب بگرفتند و دشوارها را آسان و دورها را نزديك ساختندو سياست را تجديد نموده، شايسته اخلاق و اطوار تازه‏اش كردند. (13)

و مشرقيان مادامى كه بر حال حاليه خويش باقى باشند، از عزم وكوشش دور و با بازى و مسخرگى مسرورند تا دردهاى نفس بزهكار راتسكين دهند و هميشه خامل و پست‏باشند تا فكر ايشان كه از هر سوى‏به فشار اندر است و از يادآورى حقايق و مطالبه وظايف، دردناك همى‏شوند; آسايش يابد. و پيوسته منتظرند كه عناد ايشان با سستى يا آرزو يادعا روان يابد، يا متوقع مى‏باشند كه اتفاقى همچون بعضى ملتها از بهرايشان رخ دهد، در اين صورت بايد منتظر باشند كه دين را به كلى مفقودسازند. پس در حالى كه چندان دور نيست دهريان گردند و خود ندانندكه آئين زندگى ايشان، بدبختانه‏تر بود. يا منتظر شوند كه آنچه بر«آشوريان‏» و «فينيقيان‏» و غير ايشان از ملتهاى منقرضه بيامد بر سرايشان نيز بيايد. چه خداوند مردمان را به چيزى ستم نكند و ليكن‏مردمان خود، خويشتن را ستم نمايند.

پى‏نوشتها:

1) همانطور كه در جاى ديگرى از همين كتاب توضيح داديم منظور كواكبى از زندگانى اشتراكى:هميارى و همكارى اجتماعى است.

2) منظور اراضى موات است كه درباره آن رسول خدا فرموده است: «من احيا ارضا مواتا فهى له. هركس زمين مرده‏اى را با كشت و كار زنده كند، مالك آن مى‏شود.» وسائل الشيعه جلد 17كتاب احياءالموات باب اول حديث 6.

3) منظور از ده يك; قسمتى از زكات است درصورتى كه مال به حد نصاب رسيده باشد.

4) خراج; مقدار مالياتى است كه دولت اسلامى از اراضى كه ملك عامه مسلمانان است از زارع‏دريافت مى‏دارد.

5) در نسخه‏اى كه دراختيار ما است، اين سطر خوانا نبود و ما آن را با مراجعه به متن عربى اصلاح‏كرديم.


103

6) سياستمدار انگليسى (و./1809 - ف./1898م.) وى رهبر ليبرالها بود و چهار بار به مقام‏نخست‏وزيرى انگلستان رسيد. گلادستون به منظور اجراى سياست انگليس، خواستاربه‏اصطلاح اصلاحاتى براى ايرلند شد كه از آن شمار: تغييرات و اصلاحات انتخابات، برقراركردن آزادى داد و ستد و شناسايى اتحاديه‏هاى كارگرى را مى‏توان نام برد. اين فرد همان كسى‏است كه در مجلس اعيان انگليس گفته بود: اگر دولت انگليس بخواهد به دنيا حكومت كند، بايدقرآن را از اجتماع مسلمانان بردارد و شعر ميرزاده عشقى كه مى‏گويد:

«آن كه گفتى محو قرآن را همى بايد نمود عن‏قريب اين گفته را با كرده مقرون مى‏كند»

اشاره به‏همين موضوع است او همچنين در برابر فعاليتهاى مبارزاتى سيد جمال‏الدين‏اسدآبادى در مصر، به مقابله برخاست و اخراج سيد را از حكومت مصر تقاضا نمود. نظركواكبى در مورد گلادستون، نشانگر عدم آگاهى دقيق وى از سياست‏هاى استعمارى ابرقدرتهااست وگرنه اين‏گونه سياستبازى‏هاى مرموز، از چشم تيز بين مصلحان و انديشمندان مسلمان‏هرگز مخفى نمانده و بزرگانى چون سيد جمال‏الدين اسدآبادى را به موضع گيريهاى تند دربرابر نقشه‏هاى آنان كشانده، تا جايى كه سيد جمال در اجتماع بزرگى از مردم هند، اين نكته راصريحا اعلام مى‏دارد. او مى‏گويد: «هرگاه شما [ مسلمانان ] صدها ميليون پشه بشويد و زمزمه‏در گوش بريتانيا نماييد و طنين در گوش بزرگ آنان گلادستون بنماييد و هرگاه شما صدهاميليون مردم هند با هم باشيد، خداوند شما را مسخ كرده و لاك‏پشت‏شويد و در جزيره بريتانيافرو رويد، آزادمردانى در هند خواهيد شد».

(اين پاورقى با توجه به مطالب كتاب «سيد جمال‏الدين حسينى پايگذار نهضتهاى‏اسلامى‏» صفحات 49 و 89 و «فرهنگ معين‏» جلد 6 نوشته شده است.

7) المحجة البيضاء، ج‏6، ص‏50.

8) اين شيوه همان اصطلاح معروف با پنبه، سر بريدن است.

9) بقره، بخشى از آيه 282.

10) بقره، 143.

11) الدرالمنثور، ج‏2، ص‏298.

12) يكى از علل ناكامى نهضتهاى مشرق زمين، در همين نكته‏اى است كه كواكبى بدان اشارت كرده‏است.

به‏نظر ما يكى از مواردى كه رهبرى امام خمينى را از ساير رهبريهاى پيشين و موجودجوامع اسلامى ممتاز مى‏سازد، همين نكته است كه معظم له قبل از اسقاط نظام طاغوتى، طرحى‏روشن از نظام سياسى اسلام را در كتابها و پيامهاى خود، به مردم ايران ارايه كردند.

13) گويا منظور كواكبى، نهضت پروتستانتيسم، يا اصلاح مذهب مسيح است.


104

استبداد با تربيت

حضرت حق سبحانه، در انسان استعداد صلاح و استعداد فساد هر دوبيافريد. ولى پدر و مادر، او را به صلاح آرند يا فاسد سازند. يعنى‏تربيت، برحسب استعداد خويش، جسم و نفس و عقل را بروياند. اگرتربيت نيكو باشد، به نيكى روياند و اگر بد باشد، به بدى. و پيش از اين‏ذكر شد كه: استبداد ميشوم بر جسمها اثر نموده، جسم را بيمار سازد. وبر نفس حمله آورده، اخلاق را فاسد نمايد و عقل را فشار دهد، نمو اورا مانع آيد. بنابراين تربيت و استبداد، دو كاركن برعكس يكديگرند;چه هرآنچه تربيت‏با ضعف خود بنا نمايد، استبداد با قوت خويش‏ويران سازد.

غايت استعداد انسان را حدى نباشد، چه گاه بود كه در كمال به‏مرتبه برتر از فرشتگان در رسد; چه او مخلوقى است كه امانت الهى راحامل آمد در حالى‏كه تمام عوالم از آن ابا كردند، و اگر گوئيم: مراد ازاين امانت، اختيار تربيت نفس بر خير و شر بود، صحيح گفته‏ايم.

و گاه باشد كه جامه رذايل در پوشيده، پست‏تر از شياطين، بلكه‏پست‏تر از مستبدين شود; چه شياطين خداى را در عظمتش نزاع‏ننمايند و مستبدين با خداوند در عظمت همسرى جويند; ولى از براى‏حاجتى در نفس خودشان.

و آنان كه در رذالت، به نهايت رسند، بسا باشد كه عمل قبيح ازروى لغو و بيهودگى كنند نه از براى حاجت و غرضى، حتى آن كه گاهى‏با نفس خويش عمدا بدى كنند.

انسان در نشاه خويش، مانند شاخه تر باشد كه بالطبع راست و نرم‏است، ولى هواى تربيت او را به جانب يمين خير و شمال شر، ميل دهد.و چون به‏حد جوانى رسد، خشك گرديده، تا زنده است‏بر حال كجى‏خود باقى ماند بلكه تا ابد الآبدين، در دوزخى توقف نمايد كه مسبب ازپشيمانى بر كارهاى نكوهيده قبيحه مى‏باشد. يا در نعيمى توقف كند كه‏مسبب از خرمى بر وفا كردن حق; كه وظيفه زندگانى است مخلد بماند.و خود حال آدمى پس از مرگ، بسى شبيه است‏به شخص فرحناك‏فخرجويى كه بخسبد و خوابش گوارا افتد. يا به شخص گناهكارصاحب جنايتى كه چون به خواب اندر شود، وجدان جان گداز باخوابهاى هولناك، كه تمام آن ملامت و دردناكى است او را احاطه‏نمايد.


105

تربيت، ملكه‏اى باشد كه با تعليم و مشق و اقتدا و اقتباس، حاصل‏آيد. پس مهمترين اصول آن، وجود مربيان و مهمترين فروع آن، وجوددين است. و اين ملكه، بعد از حصول آن اگر شر باشد با نفس اماره وشيطان خناس معاونت نموده راسخ گردد. و اگر خير باشد همچون‏سفينه در درياى هواها مضطرب ماند و از بهر او لنگرى نباشد، مگر فرع‏دينى يا مدبر سياسى با مواظبت‏بر كار كردن به‏مقتضاى او.

و استبداد بادى صرصر است كه درون او «گرد باد» باشد و انسان راهر ساعت در حالى دارد، و او مفسد دين است در مهمترين دو قسم او،يعنى: اخلاق. اما قسم ديگر او، يعنى: عبادات، را دست‏سودن نتواند.چه عبادت در اكثر موارد با او ملايم باشد (1) و از اينرو دين در ملتهاى‏اسير، عبارت از: عبادات مجرده از خلوص باشد كه عادت گرديده. و درتطهير نفوس چيزى فايده ندهد و از اعمال زشت و ناشايست نهى‏ننمايد; چه اخلاص در او مفقود باشد والا اگر با سر اخلاص و خلوص‏باشد همانا به مصدوقه «ان الصلوة تنهى عن الفحشاء والمنكر» (2) و به مفادحديث قدسى معروف، «الصوم لى وانا اجزى به‏» (3) كه از مشيدات اركان‏«تخلقوا باخلاق الله‏» رادع اعمال ناشايست و مفيد در تزكيه نفوس وتطهير قلوب باشد البته. و اين معنى متابعت فقدان خلوص است درنفوس، زيرا كه به التجاء و پيچ و تاب در مقابل سطوت استبداد درزاويه‏هاى كذب و ريا و فريب و نفاق خو نموده. و اينرو غريب شمرده‏نشود اگر اسيرى كه بدين‏حال خو كرده، اين رفتار را با پروردگار و پدرو مادر و طايفه و جنس خويش بجاى آرد و حتى با نفس خود.

تربيت، نخست تربيت جسم تنها باشد تا دو سال، و اين وظيفه‏مادر به تنهايى است. پس از آن تربيت نفس، بر آن اضافه گردد و تا هفت‏سال، و اين وظيفه پدر و مادر و ساير طايفه است. بعد از آن تربيت عقل،بر آن افزوده شود تا سن بلوغ، و اين وظيفه معلم و مدرسه باشد. پس‏تربيت، اقتدا به نزديكان و هم‏نشينان باشد تا سن زناشويى، و اين وظيفه‏اتفاقات بود. بعد از اينها، تربيت همسرى در رسد، و اين وظيفه زن وشوى باشد تا مرگ يا مفارقت.

و ناگزير تربيت را بعد از بلوغ، تربيت اوضاع روزگار همراه شود.و نيز تربيت‏بليات اجتماعى و تربيت قانونى يا سير سياسى و تربيت‏انسان خود را.


106

سلطنتهاى منظم، ملاحظه تربيت ملت را متولى باشد از آن هنگام‏كه در پشت پدران باشند. بدين طريق كه قوانين نكاح، سنت نهند. بعداز آن با وجود قابله‏ها و آبله‏كوبان و طبيبان، مواظب تربيت‏باشند. پس‏يتيمخانه‏ها از بهر كودكان سرراهى بگشايند. و بعد از آن مكتب ومدرسه‏ها به‏جهت تعليم، از درجه ابتدايى جبرى تا مراتب اعلى دايرنمايند. و از آن پس اسباب اجتماع ايشان را آسان سازند و تماشاخانه‏هابرپاى دارند و انجمن‏ها را حمايت نمايند و كتابخانه‏ها و موزه‏ها فراهم‏كنند و مجسمه‏هاى يادگار برافرازند و قوانين حفظ آداب و حقوق‏برنهند و بر محافظت آداب قومى و ترقى دادن احساسات ملى، مواظب‏باشند. و اميدها را قوى ساخته، اسباب كار ميسر نمايند. و اشخاصى كه‏از كسب عاجزند از گرسنه مردن ايمن دارند تا آن كه جنازه‏هاى‏اشخاصى كه منتى بر ملت دارند با عزت و احترام حركت دهند. وهمچنين ملت‏حريص باشد كه فرزندش با خرسندى از قسمت‏خويش زندگى نمايد و ابدا فكر نكند كه بعد از مردن او، حال كودكان‏ضعيف، كه به‏جاى گذاشته چگونه خواهد شد، بلكه با اطمينان وخرسندى و آسودگى از دنيا رفته، آخرين دعاى او اين كلمه باشد «زنده‏باد ملت‏» «زنده باد ملت‏».

اما معيشت‏بشرى در اداره‏هاى مستبده، پس از تربيت‏بى‏نيازباشد. چه حال او فقط نموى است مانند نمو درختهاى طبيعى دربيشه‏ها و جنگلها، كه حرق و غرق بدان آسيب رساند و بادهاى تندش‏از جاى كنده شاخه‏هايش به‏دست مردمان شكسته شود و در تنه و شاخه‏آن تبر كور تصرف نمايد، پس به اندازه‏اى كه رحمت هيزم‏شكن‏بخواهد كه زندگى كند و اختيارش در دست اتفاقات باشد كه كج‏ياراست‏برآيد، ميوه دهد يا بى‏ميوه بماند.

انسان در سايه عدالت و آزادى تمام روز را با چابكى مشغول كارباشد و تمام شب را با فكرهاى خوش و سودمند گذراند. اگر چيزى‏خورد، لذت برد. و اگر به بازى رود، آسايش يافته ورزش نمايد. چه‏پدر و مادر و خويشاوندان خود را بر اينگونه بديده و همچنين گروهى‏كه در ميان ايشان زندگى نمايد، همى بيند مردان و زنان توانگران ودرويشان و گدايان، همگى پيوسته مشغول كارند. و هركس از ايشان كه‏دينارى با كوشش و زحمت‏خويش كسب نمايد بر كسى كه يك مليارداز پدر و جد خويش، ميراث يافته افتخار كند.

بلى كارگر آسوده زندگى نمايد، از فيروزى در كار خرم باشد و ازنوميدى گرفته خاطر نگردد، جز اين كه از كارى به كارى ديگر و ازفكرى به فكرى تازه منتقل شود. پس چون در كار، خوشبخت نشود ازبابت اميد خود، خوشبخت‏باشد. و در هرصورت در نزد نفس خويش‏و كسان خود، معذور باشد كه وظيفه زندگانى، يعنى كاركردن را بجاى‏آورده و در كار فيروزى يابد يا نيابد خرم و فخرجوى باشد كه از ننگ‏عجز و بيكارى برى است.


107

اما اسير استبداد، در كنج‏خمول مانده، آتش فخرش خاموش بود،قصدش گم گشته و خودش حيران زدگى نمايد، نداند تا ساعتها وقت‏خود را چگونه بميراند و روزها و سالها را چسان بگذراند. گويى‏حريص است تا اجلش رسيده در پرده خاك پوشيده ماند. و خودكسانى كه گمان كرده‏اند كه اكثر اسيران، بخصوص درويشان ايشان، درداسيرى را احساس ننمايند بر خطا رفته‏اند. زيرا كه آن اشخاص،بدين‏معنى استدلال نموده‏اند كه اگر الم اسيرى را احساس كردندى،هرآينه در برطرف ساختن آن كوشيدندى. چه آن بيچارگان، اكثر دردهادريابند و سبب آن را نفهمند. مثلا يكى از ايشان خود را از كار كردن‏گرفته خاطر بيند، به‏جهت آن كه در مخصوص بودن ثمره كار، به‏خودش ايمن نمى‏باشد. و چه بسيار كه گمان كند كه ربودن حقى،طبيعى از بهر توانايان است. پس آرزو كند كه كاش از ايشان بودمى. يايكى ديگر از ايشان كار كند، ولى بدون نشاط و چابكى و بدون سعى دراستحكام. پس بالضروره در كار شكست‏يابد و سبب آن را نداند وبرآنچه خود ستاره سعد داند يا بخت‏يا طالع يا قضا و قدر، خشم آرد.

اسير معذب، چون با دينى منسوب باشد، نفس خود را به‏خوشبختى آخرت، تسلى دهد. يعنى با نويد باغستان خرم و درختان‏سايه‏دار و نعمتهاى هميشگى كه خداى رحمان از بهرش مهيا ساخته،اما از فكرش دور افتاده كه دنيا عنوان آخرت است. و بسا بود كه در هردو معامله زيانكار باشد.

و ساده لوحان اسلام را اسباب تسليها باشد، كه گمان كنم‏مخصوص بديشان است. و مصيبتهاى خويش را بدان معطوف دارند وخود را به آنها تسليه دهند و از جمله اسباب تسليه‏ها اين كلام است كه:«الدنيا سجن المؤمن‏» (4) يعنى دنيا از بهر مؤمن زندان باشد و نيز «المؤمن‏مصاب‏» يعنى مؤمن مصيبت زده است‏يا «اذا احب الله عبدا ابتلاه‏» (5) يعنى‏چون خداوند بنده را دوست‏بدارد مبتلا سازد. (6) يا «هذا شان آخر الزمان‏»يعنى آخرالزمان را حال براينگونه بود. يا «حسب المرء لقيمات يقمن صلبه‏»يعنى مرد را از دنيا لقمه‏اى چند بس بود كه كمرش را بپاى دارد.

اما گويا اين حديث را فراموش كرده‏اند كه فرموده: «ان الله يكره‏العبد البطال‏» يعنى خداوند را از بنده بيكار بد آيد. و نيز حديثى كه دراين‏خصوص فايده معنوى دارد، فراموش نموده‏اند، چه فرموده: «اذاقامت الساعة وفي يد احدكم غرسة فليغرسها» (7) يعنى چون قيامت‏برپاى‏شود، هرگاه در دست‏يك تن، از شما شاخه‏اى از بهر كاشتن باشد، همان‏دمش بكارد.

و نيز از نص قاطعى كه وعده برپاى شدن قيامت را پس از تكميل‏اسباب و زينت زمين معين فرموده، غفلت همى كنند. و هنوز تكميل‏زينت و اسباب زمين بسى باقى است. و تمامى اين اسبابها كه عزيمت راسست‏سازد در نزد زهر كشنده كه ذهنها را از شناختن سبب بدبختى‏بازدارد، آسان است. چه آن زهر، مسؤوليت را از مستبدين، برگرفته بردوش قضا و قدر افكند، بلكه بر دوش خود اسيران، اندازد.


108

و مقصودم از اين زهر، نافهمى عوام و ابلهى خواص، مى‏باشد.چه گويند: در تورات وارد شد «يد الله على قلب الملك‏» يعنى دست‏خداوند بر فراز دل پادشاه باشد. و نيز در انجيل است كه «اخضعواللسلطان ولا سلطة الا من الله‏» يعنى پادشاه را فروتنى كنيد كه سلطنت‏نباشد مگر از جانب خداى. و همچنين رسيده كه: «الحاكم لايتقلد السيف‏جزافا انه مقام للانتقام من اهل الشر» يعنى حكم كننده، شمشير به گزافه بركمر نبسته، چه او را بر پاى داشته‏اند تا از اهل شر انتقام جويد. و نيز ازاين قبيل در رسائل وارد شده كه: «فلتخضع كل نسمة للسلطة المقامة من الله‏»يعنى بايد هر جاندارى به سلطنت كه از جانب خداوند برپاى است،گردن نهد. و خود واعظان و محدثان اسلام، از اين كلمات اين سخنان‏اقتباس نموده كه: «السلطان ظل الله في الارض‏» يعنى پادشاه سايه خداونداست در زمين. و نيز «الظالم سيف الله ينتقم به ثم ينتقم منه‏» يعنى ظالم‏شمشير خدا است، نخست‏با او انتقام جويد و سپس از خود او انتقام‏كشد. يا «الملوك ملهمون‏» يعنى پادشاهان به الهام الهى مخصوص‏مى‏باشند. همانا اين اخبار با آنچه در اين معانى وارد گرديده، اگر ازصحت‏بهره داشته باشد پس با عدالت مقيد خواهد بود. يعنى مراد ازاين سلاطين، سلاطين عدالت پيشه مى‏باشند. يا بايد آنها را بدانچه عقل‏درپذيرد، تاويل نماييم. و با حكم آيه كريمه منطبق سازيم كه فصل‏الخطاب يعنى حاكم قطعى در اين آيت است كه فرموده: «الا لعنة الله على‏القوم الظالمين‏» (8) و آيه ديگر «ولا عدوان الا على الظالمين‏» (9) . - تربيت،عبارت است از علم و عمل. و ملتى كه اختيار كارهاى او در دست‏ديگرى باشد، نبايد درميان او كسى يافت‏شود كه تربيت را بداند ياتعليم نمايد. حتى اگر كسى در آن ملت جستجو نمايد علم تربيت را، دركتابهاى ايشان نيز مدفون نبيند تا چه رسد به ذهنها. اما عمل، پس بدون‏سبقت عزم، تصوير نشود. و عزم، بدون سبقت‏يقين. و يقين، بدون‏سبقت علم، صورت نبندد. و مرا گمان آن است كه همين تسلسل‏مقصود است در اين حديث، كه فرموده : «انما الاعمال بالنيات‏» (10) يعنى‏مقصود از عمل، عزيمت است.

و از آن پس مردمانى كه اراده ايشان را غصب نموده و دستهاى‏ايشان را باز بسته‏اند، بسى دور باشند از اين كه فكر خويش به مقصدى‏سودمند، يا جسم خود به كارى با فايده، بگمارند.

بلى سخت دورند اينگونه مردم از تربيت، چه تربيت عبارت از آن‏باشد: كه چشم جز نكويى و عبرت نبيند. و گوش جز سخن سودمند وكلام حكمت نشنود. و زبان را بر سخن خير، عادت دهند. و دست را بركارهاى نيك، بگمارند. و نفس را از كارهاى ناشايست، بازدارند. ووجدان را از يارى باطل منع نمايند و رعايت تربيت در احوال و رعايت‏ميانه‏روى در وقت و مال، از دست ندهند. و بى‏اختيار با تمامى جسم وجان حاضر باشند در حفظ شرف و حفظ حقوق و حمايت دين وحمايت ناموس و حب وطن و حب طايفه و يارى علم و يارى ضعيف‏و خوار شدن ستمكاران و خوار دانستن زندگى و جز اينها كه درگلستان تربيت طايفه و تربيت قومى، روئيده شود.

استبداد، مردمان را مجبور سازد تا دروغ را مباح شمارند وهمچنين تزوير و فريب و نفاق و فروتنى در رفتار، برخلاف حس وميرانيدن نفس، تا آخر صفات ذميمه. و نتيجه اين افعال، آن باشد كه:مردمان بر اين خصلتها تربيت‏شوند. بنابراين پدران، چنان بينند كه‏زحمت ايشان در تربيت فرزندان به تربيت نخستين، ناچار روزى درزيرپاى تربيت استبداد به هدر رود. همچنانكه تربيت پدران درباره‏خودشان بيهوده شد. پس از آن بندگان اقتدار، كه مرايشان را حدودى‏نيست و خود ايشان مالك نفس خويش نمى‏باشند و نيز ايمنى ندارندكه فرزندان را از بهر خودشان تربيت نمايند، بلكه چنان بينند كه‏ستوران از براى مستبد پرورش دهند تا اعوان او باشند و پدران خود راگزند رسانند و درحقيقت فرزندان عهد استبداد، زنجيرهاى آهنين‏باشند كه به‏توسط ايشان، پدران را بر ميخ ظلم و خوارى و ترس و تنگى‏بربندند. پس فرزند آوردن در عهد استبداد، حماقت! و مواظبت درتربيت ايشان، دوباره حماقت است! و شاعرى دانا گفته:

ان دام هذا ولم تحدث له غير لم يبك ميت ولم يفرح بمولود

گر بپايد اين و ندهد روى تغييرى در او گريه بهر مرده شادى بهر فرزندان مجو


109

و غالب اسيران را به فرزند آوردن، قصد كثرت نفوس را ندارند،بلكه جهل تاريك ايشان را برانگيزد; چه آن بيچارگان از تمام لذتهاى‏حقيقى محرومند، همچنانكه توانگران نيز از آنها محروم باشند; مانندلذت علم و تعليم آن و لذت بزرگى و حمايت و لذت توانگرى دادن وبخشش نمودن و لذت دريافت مقام در قلوب مردمان و لذت نافذ شدن‏راى صواب و جز اينها از لذتهاى روحانى. زيرا كه لذت ايشان برهمين‏مقصور است كه شكمها را اگر ميسر شود، قبرستان حيوانات قرار دهندو اگر نه مزبله نباتات. و همچنين لذت ايشان، منحصر است‏بر تهى‏نمودن شهوت، گويى اجسام ايشان دملى بر اديم زمين خلقت‏شده‏است كه وظيفه او توليد چرك و كثافت و دفع آن مى‏باشد. و همين‏حرص بهيمى، ناشى از نيافتن لذتهاى عالى روحانى مذكوره مى‏باشدكه اسيران را كور ساخته، ايشان را مايل به زناشويى و فرزند آوردن‏مى‏نمايد; با وصف اين كه در زمان استبداد، عرض همه كس همچون‏ساير حقوق، غيرمحفوظ است. بلكه عرصه هتك فاسقان مستبدين وياوران اشرار ايشان مى‏باشد. بخصوص در شهرهاى كوچك و قريه‏هاكه اهل آن ضعيفند و مر اين ضعف را در چسبيدگى فرزندان به شوى‏مادرها، تاثيرى مهم در ضعيف ساختن غيرت مى‏باشد تا مشقتهاى‏تربيت تحمل ننمايند، همان غيرتى كه محض آن خداوند، نكاح راسنت‏بنهاد و زنا را حرام ساخت.

وسعت و درويشى را نيز دخلى بزرگ در آسانى تربيت مى‏باشد ووسعت از بهر اسيران از كجا ميسر گردد؟ همچنانكه نظم معيشت رااگرچه با درويشى باشد، علاقه قوى در تربيت است. و معيشت اسيران،خواه توانگر باشند و خواه بينوا، تمامى - خلل در خلل و تنگى در تنگى‏است. پس در اينصورت، اسيران از تربيت‏بسى دورند. و از آن پس‏كاش مى‏دانستم كه پدران اسير، تحمل مشقت تربيت از چه همى كنند.زيرا كه اگر فرزندان خويش نورانى كنند، در حق ايشان گناه كرده‏اند،براى آن كه احساس آنها را قوت داده به بدبختى ايشان افزوده، بلا رابدانها توشه داده‏اند و اينرو عجبى نباشد اگر اسيرانى كه بقيه ادراكى‏درايشان باشد، فرزندان خود، مهمل گذراند تا موج ابلهى ايشان رابه هر سوى خواهد برد.

و چون فكرت كنيم كه اسير در خانه درويشى، چگونه برآيد وتربيت‏شود، چنان يابيم كه نطفه او با بدبختى و زبونى پدر و مادر، بسته‏گردد. و از آن پس چون در حال جنينى حركت كند، بدخويى مادر را به‏حركت آورده، مادرش دشنامش دهد، يا دردهاى زندگانى او را افزون‏ساخته بزندش. و چون اندكى بزرگتر شود، مكان او بر وى تنگى گيرد;چه به‏سبب خمول مادر، با خميدگى خو كرده باشد. يا از بدبختى وتنگى معاش، كوچك و نزار برآيد. و چون متولد گردد، از روى‏صرفه‏جويى و نادانى در قنداقش پيچد، پس چون از دردناكى گريه كند،دهانش را با پستان خويش فرو بندد. يا به‏واسطه حركت دادن گهواره،سرش را بدوار آورده، نفسش قطع نمايد. و چون بيمار شود به‏واسطه‏نداشتن مؤونه و عجز از رجوع طبيب، مخدرى همچون افيون بدونوشاند و بعد از آن كه از شير باز گرفته شود، به‏سبب غذاى فاسد،معده‏اش تنگى گرفته، مزاجش به فساد گرايد.


110

پس اگر عمرش طولانى باشد و به جوانى رسد، به‏واسطه تنگى‏خانه از ورزش و بازى ممنوع باشد. و چون چيزى بپرسد و فهمى طلبداو را برانند و لطمه زنند كه پدر و مادرش را خلق تنگ باشد. و بعد ازآن كه پايش قوت يابد و از در خانه بيرون شود، در عوض مدرسه دركوچه‏هاى كثيف چركين، الفاظ فحش و دشنام از كودكان فرا گيرد. پس‏اگر زنده ماند او را در «مكتبى‏» يا در نزد «صاحب صنعتى‏» به شاگردى‏نهد و مقصود كلى ايشان، آن باشد كه او را از گرديدن و بيهوده دويدن‏باز بندند. و چون به‏حد جوانى رسد اولياى او بر ميخ زناشوئيش بسته‏دارند، تا از بدبختيهاى ايشان بهره برد و در حق ديگرى گناه كند;همچنانكه پدر و مادر، در حق او نمودند. و از آن پس خودش برخويش تنگ گيرد، حتى به‏جامه‏اى بسازد كه سنگينى آن جامه، او را ازآزادى حركت جسمش مانع آيد. و مستبدين نيز، بر عقل و زبان و كار واميد او تنگ گرفته فشار آرند.

و زندگى اسير، بدينسان باشد، از هنگامى‏كه نطفه است در تنگى وفشار همى دود و هنوز از يك بيمارى خارج نشده، استقبال بيمارى‏ديگر همى كند تا آن كه، مرگش را استقبال نمايد و دنيا و آخرت خود رااز دست داده، نه خود تاسفى دارد و نه كسى بر او افسوس خورد.

و مطالعه كننده را به گمان نرسد كه حالت توانگران اسير، بسى‏نيكوتر از اين‏حال است. چه ايشان اگر منغصات عيششان فى‏الجمله‏اندك باشد، مشقت اظهار تجمل و اسباب عزت و بزرگى و مناعت، درايشان افزون است. چه اظهارات ايشان اگر اندكى از آن صحيح باشد،بسيارش دروغ است و بر دوش ايشان بارى گران مى‏باشد.

زندگى اسير، شبيه است‏به زندگانى خفته‏اى كه خواب پريشان‏بيند و روحى در زندگى او نيست; چه زندگانى كه وظيفه او مجسم‏ساختن مندرسات جسم باشد، او را علاقه به حفظ لوازم آدميت نيست.و اگر نه اين بود كه در عالم كون چيزى نيست كه تابع نظام كلى نباشد،حتى ريزه‏پاشهاى طبيعت همچون صدف كه اسبابهاى نادر ازو بدست‏شود، هرآينه حكم مى‏كرديم كه: زندگانى اسيران، محض بيهودگى‏است نه شبيه بيهودگى.

اما با وصف اين، دقت عميق ما را فايده دهد كه اسيران را درمقاومت‏با فنا، قانونهاى غريب است كه ضبط آنها امكان ندارد. جزاين كه اسير، آنها را با پستان مادر فرا گرفته و بر آنها تربيت‏يافته وبرحسب حاجت‏خود نيز در آنها بيفزوده و هر آنكس در دانستن آن‏قوانين ماهر باشد، در مطابق كردن آنها با اعمال نيز مهارت دارد. و درميدان زد و خورد بقاء موفق باشد.

و كسى كه از اينها عاجز است‏به‏زودى فانى شود، به‏خصوص‏چون عجز او از جهت زبان‏آورى يا بزرگى نفس، يا قوت احساس، ياجرات قلب باشد كه لامحاله هلاك شود.


111

قوانين زندگانى اسير همان است كه مقتضى احوالات او است; واو را مجبور ساخته تا احساسات خويش، با آنها مطابق نمايد و تدبيرنفس خود به‏موجب آنها كند. مثل اين كه درمقابل كبريا و جبروت،فروتنى و كوچكى اظهار دارد و شدت را با ملايمت تعديل نمايد. وچيزى كه از او طلبند پس از اندك ممانعتى عطا كند. و سياست‏سستى وسختى را استعمال نمايد. و با شكايت از حاجتمندى، كسب كند. و مال‏را با پنهان داشتن حفظ كند. و لغزشهاى مستبد را ناديده انكارد. و ازآنچه شنود خويشتن كر سازد. و اظهار نداشتن نكويى كند. و علم را به‏تجاهل مستور سازد. و عقل را به ابلهى فرو پوشد. و هر كار نيكى به‏مستبد منسوب سازد; مثلا اگر از قبيل باران باشد، نسبت‏به يمن او دهد- و هر شرى كه روى دهد، از روى استحقاق خود و ابناى جنسش داند.و چون مطالبه حقى خواهد، از روى عجز و الحاح طلب كند.

و غير اينها از قانون اسيران، كه اگر رؤس مسائل آنها را بيان كنيم‏خواننده را ملالت گيرد تا به تفصيلات آنها رسد.

اينها بجاى خويش، ولى چيزى كه اسير از آن بيش از هر چيزترسد آن است كه: اثر نعمت‏خداى تعالى، در مال يا جسم او ظاهر شودو جاسوسان را چشم بر آن افتد! و اصل عقيده چشم بد، نيز از همين‏بوده. يا اين كه او را در علم يا جاه و رتبه، يا در نعمتى مهم، شانى ظاهرگردد و حسودان به نزد مستبد از او سعايت نمايند. (و اصل شر حسد كه‏از آن پناه به خداى برند همين بوده) و گاهى نيز بيچاره اسير، در حفظچيزى كه پنهان داشتن او ممكن نباشد همچون: زن نكو روى، يا اسب‏گران‏قيمت، يا خانه بزرگ خوب، حيلت ورزد.

و او را نسبت‏بدشگونى محافظت نمايد و اصل بدشگونى از اين‏بوده كه گفته‏اند: بدشگونى، در قدم زنان و پيشانى اسبان و آستانه خانه‏است.

و خود از آنچه ذكر شد، به‏وضوح پيوست كه تربيت صحيح درعهد استبداد، نه مقصود است و نه مقدور، مگر آنچه با بيم دادن از شرستمكاران واقع شود. و اين نوع تربيت موجب كنده شدن دل است نه‏مايه تزكيه نفس. چه علماى اخلاق و سياست، اجماع كرده‏اند كه: درمقام تربيت، با دليل ساكت نمودن بهتر از نويد دادن است، تا چه رسد به‏بيم دادن. و بر همين قاعده، قول خود را بنا نهاده‏اند كه (مدرسه‏ها گناه‏هارا اندك سازد نه زندانها) چه معلوم داشته‏اند كه قصاص و عقاب، دربازداشتن نفوس كمتر فايده بخشد. همچنانكه حكيم عرب سروده:

لاترجع الانفس عن غيها مالم يكن منها لها زاجر

نفسها زگمراهى بازگشت كى دارد تا نباشدش از خويش آميخته نفس باز آرد؟


112

و هر كس در اين قول خداى تعالى نيكو تامل نمايد كه فرموده:«ولكم في القصاص حيوة يا اولى‏الالباب‏» (11) - ملاحظه كند كه معنى قصاص‏در لغت مساوات است و در قرآن كريم و ساير كتب آسمانى با دقت نظرنمايد و متابعت مسلك انبياء عظام عليهم السلام پيشنهاد سازد واضح‏بيند كه مواظبت راه هدايت نخست‏به ساكت نمودن، پس از آن نويداخروى يا دنيوى، و بعد از اينها ترسانيدن از عذاب آخرت و بستن‏درهاى نجات را به‏كلى بر آنها.

و اما تربيتى كه گم گشته ملتها، مى‏باشد و نبودن او در مشرق‏مصيبت عظمى است، تربيتى باشد بر اين ترتيب كه نخست، عقل را ازبهر تميز دادن آماده سازند. و بعد از آن از بهر نيكو فهميدن و ساكت‏نمودن. و بعد از آن مشق و عادت دادن. و بعد از آن به‏خوبى اقتدا جستن‏و مثال آوردن. و بعد از آن مواظب و مستمر در كار بودن، مهيا نمايند.

پس در صورتى كه به‏سبب ممانعت طبيعت استبداد، اميدى درتربيت عاميان بر اين اصول نبود، خردمندانى كه بدان مبتلا باشند، چاره‏ندارند جز اين كه نخست‏سعى نمايند تا مانعى كه بر عقلها فشار همى‏آرد، برطرف سازند. و بعد از آن مواظب تربيت‏شوند; چه در آن هنگام،ايشان را امكان دارد كه نسلا بعد نسل تربيت را دريابند و توفيق باخداى است.

پى‏نوشتها:

1) همانطورى كه كواكبى خود توضيح مى‏دهد منظور وى از اينگونه عبادات، «عبادات مجرده ازخلوص‏» و آگاهى است وگرنه‏به همراه اين دو صفت، سخت‏با استبداد منافات و مباينت دارد.

2) سوره عنكبوت، آيه 45.

3) المحجة البيضاء، جلد2، صفحه 123.

4) شهاب الاخبار، ص 21، حديث 126. بحار، ج 6، ص 154، حديث 9. كافى، ج 2، ص 250،حديث 7.

5) نهج الفصاحه، ص 25، حديث 136.

6) البته اين احاديث‏سلب تكليف و مسؤوليت از مؤمنان نمى‏نمايد، بلكه آنان را به صبر و بردبارى‏در برابر مشقتها و مصيبتها فرا مى‏خواند.

7) مجمع‏الزوائد و منبع الفوايد، ج‏4، ص‏63، با اندك تفاوت.

8) سوره هود / 18.

9) سوره بقره / 193.

10) شهاب الاخبار، صفحه 137، حديث 759.

11) سوره بقره، آيه 179.


113

استبداد با ترقى

حركت، سنتى معمول در آفريدگان باشد كه پيوسته به آئين برآمدن وفرو رفتن، مستمر است. پس ترقى، ركت‏حيات است; يعنى: حركت‏برآمدن است. و مقابل او فرو شدن باشد كه حركت موت يا پراكنده‏شدن يا استحاله و انقلاب است. و اين سنت، همچنانكه در ماده واعراض آن كارگر است، در كيفيات و مركبات آن نيز، كارفرما باشد.

و قول شارح اين مطلب، اين آيه است كه: «يخرج الحي من الميت‏ويخرج الميت من الحي‏» (1) و نيز اين حديث كه: «ماتم امر الا وبدا نقصه‏»يعنى هيچ امرى تمام نگردد، جز اين كه نقصش عيان شود. و نيز اين‏سخن ايشان، كه گفته‏اند: «التاريخ يعيد نفسه‏» يعنى تاريخ خود را عوددهد. (2) و اين حكم، كه گفته‏اند: «حيات و موت دو حق طبيعى‏مى‏باشند.»

و اين حركت، در برآمدن يا فرود شدن لازم نيفتاده كه تا انتها سيرنمايد، بلكه شبيه است‏به ميزان الحراره كه هر ساعتى در يك درجه‏باشد و اعتبار در حكم، بدان سوى است كه غالب باشد.

پس چون در ملتى بنگريم كه آثار حركت ترقى بر افراد آن غالب‏است، از بهر آن ملت‏حكم به حيات نماييم. و هر زمان كه عكس اين‏مى‏بينيم، حكم به موت آن ملت كنيم.

از اين جهت كه ملت، عبارت از مجموع افرادى باشد كه ايشان رانژاد، يا وطن، يا لغت، يا دين، جمع نمايد. همچنانكه بنا، عبارت ازمجموع گچ و خاك و آجر و ساير مصالح است.

پس هرگاه يك فرد واحد از ملتى ترقى كند يا فرو شود، درمجموع آن ملت اثر كند. همچنانكه اگر پشه‏اى بر كنار كشتى عظيم‏نشيند، او را سنگين سازد و بدانسوى ميل دهد. اگرچه اين معنى بامشاعر، ادراك نشود.

ترقى حياتى، كه انسان به فطرت خويش در پى آن سعى نمايد،نخست ترقى جسم است از روى صحت و لذت. از آن پس، ترقى درتركيب خانواده و قبيله مى‏باشد. بعد از آن، ترقى در قوت با علم و مال‏است. سپس، ترقى در صفات و اخلاق است‏به خصال و مفاخر.


114

و در اينجا نوعى ديگر از ترقى باشد كه متعلق به روح است و اوآن است كه انسان، حامل نفسى باشد كه او را الهام نمايد به آن: كه بعد ازاين حيات او را حياتى ديگر است كه به توسط نردبان رحمت وحسنات، به سوى آن ترقى نمايد. پس از اينرو، اهل دينها ايمان به‏انگيخته شدن يا تناسخ دارند و اميد مكافات و بيم مجازات، درايشان‏باشد. و اشخاصى كه از قبيل طبيعيان باشند، فقط اهتمام به زندگانى‏تاريخى دارند كه نام نيك يا زشت ايشان بماند.

و اين ترقيها به تمام انواعش پيوسته انسان درپى آن سعى نمايد،مادامى‏كه مانعى غالب در مقابل او درنيايد كه اراده‏اش را سلب كند. واين مانع، «قضا» يا «قدر» حتمى است كه در نزد بعضى عجز طبيعى‏ناميده شود يا استبداد ميشوم است.


115

اما قضا و قدر، گاه باشد كه سير ترقى را لحظه‏اى مانع آمده، از آن‏پس رها سازد تا به ترقى باز گردد، ولى استبداد، سير را از ترقى به‏انحطاط واژگون سازد، و از پيش رفتن به واپس آمدن و از رستن به‏نيستى بدل كند; همچون طلبكار بخيل، ملازم ملت‏باشد و در روزگارطولانى، كارها كند كه وصف بعضى از آنها در بحثهاى پيشين بگذشت،كارها بر سر ملت آرد كه ايشان را به درجه حيوانات زبان بسته برساند تاايشان را غير از حفظ حيات حيوانى فقط، اهميتى ندهد. بلكه همين‏حيات پست‏حيوانى ايشان، نيز از بهر استبداد مباح باشد يا به طريق‏آشكار يا در پنهانى. و گاه نيز باشد كه كار استبداد با ملت‏بدانجا رسد كه‏ميل طبيعى او را از طلب ترقى، به طلب پستى بازگرداند، به قسمى كه‏اگر بخواهند مرتبه‏اش بلند سازند ابا ورزد و دردناك شود، همچنانكه‏چشم دردناك از روشنايى آسيب بيند. و چون به آزادى الزامش نمايندبدبخت گردد و بسا باشد كه فانى شود; مانند چارپايان كه عنانشان رهاسازند. دراين وقت استبداد، صفت زالو حاصل نمايد و در مكيدن خون‏ملت، مكان خوش كند و دست‏باز ندارد تا ملت‏بميرد و او نيز به مردن‏ملت مرده باشد. و گاه نيز حركت ترقى و انحطاط، در امور زندگانى‏انسان بدينسان وصف شود كه مانند حركت كرم است كه بر خويش‏پيچيده پيش مى‏رود. و اين به‏جهت آن باشد، كه چون انسان متولدگردد، در حركت و ادراك از هر حيوانى عاجزتر است و بعد از آن‏شروع به سير نمايد، گاهى مطلوبهاى نفسى و عقلى او را پيش برد وگاهى به‏سبب موانع طبيعى و مزاحمت، درهم پيچد. و سر اين معنى كه‏كه (خير و شر به نوبت دچار انسان گردد) همين است. و نيز معنى آنچه‏در قرآن كريم وارد شده كه خداوند مردمان را به خير و شر مبتلا سازد،همين باشد. و نيز اين خبر كه: «ان الخير مربوط بذيل الشر والشر مربوط بذيل‏الخير» يعنى همانا خير بازبسته به دامان شر، و شر، بازبسته به دامان خيراست، بر اين معنى لالت نمايد. و قول حكما كه گفته‏اند: انتقام به اندازه‏نعمت‏باشد و عزيمت‏بقدر همت آيد. و درميان بدبختى و خوشبختى،جنگ به نوبت است. و خردمند آن باشد كه از مصيبت‏خويش فايده، برد، و زيرك آن باشد كه از مصيبت‏خويش و ديگرى بهره گيرد; همه‏دلالت‏بر اين معنى دارد.

چون اين معنى مقرر گرديد، پس بايد دانست كه راه انسان‏به سوى ترقى مى‏باشد مادامى‏كه دو بال پيش رفتن و پيچيده شدن، دراو برابر باشد. همچون برابرى ايجابى و سلبى دو قوه الكتريك.همچنانكه چون طبيعت‏يا مزاحمت‏بر او غالب آيد، راهش به سوى‏واپس آمدن باشد و از آن پس در پيش رفتن. اگر عقل بر نفسش غالب‏شود، روى او به جانب حكمت‏خواهد بود. و اگر نفس بر عقل غالب‏آيد، رو به سوى گمراهى دارد. اما پيچيده شدن هرگاه معتدل باشد،انسان را در كار دارد; ولى چون قوى باشد او را هلاك نمايد و حركتش‏ساكن كند. و استبداد ميشوم كه ازو بحث همى كنيم پيچيده و فشاردهنده و ساكن كننده حركت است و بيچارگان بدان مبتلا باشند.

اسيران استبداد، به‏خصوص درويشان ايشان همگى بيچارگانندكه حركتى درايشان نيست. زندگانى ايشان، با ادراك پست و احساس‏پست و اخلاق پست‏باشد، و ملامت ايشان، به غير از زبان ارشاد، بسى‏ستمكارى است. و چه نيكو گفته كسى، كه حال ايشان را به كرمى در زيرسنگ تشبيه نموده. و چه شايسته است كه ملامتگران را دل برايشان‏سوخته سعى نمايند تا سنگ از روى ايشان بردارند، اگرچه با نوك‏ناخنها ذره ذره خاك بركنند.

تمام حكما اجماع نموده كه: مهمترين اعمالى كه بر دستگيران‏ملتها و اشخاصى كه روح جوانمردى و شراره حميت در ايشان‏مى‏باشد و اشخاصى كه مى‏دانند وظيفه ايشان در مقابل انسانيت‏چيست، واجب است كه سعى نمايند تا فشار را از عقل بيچارگان‏برگيرند تا در راه نمو خويش روان گردد و ابرهاى خيالات كه باران‏ترس مى‏بارند برطرف نمايند.

چون ذكرى از «ملامت ارشادى‏» درميان آمد، چنان به‏خاطرم‏رسيد كه ترقى و انحطاط را در نفس مصور سازم، تا انسان خردمند راچگونه سزاوار است كه زحمت‏بيدار ساختن قوم خويش بكشد وچگونه ايشان را ارشاد نمايد، تا بدانند كه خلقت ايشان نه از بهر آن شده‏تا بر فروتنى و پستى شكيب ورزند. پس ايشان را يادآورى نموده‏قلوب ايشان را با اينگونه خطابه‏ها در حركت و جنبش آرد.


116

هان اى رفيقان ! سوگند با خداى كه من خود ندانم آيا درميان گروه‏زندگان هستم تا ايشان را «سلام عليكم‏» تحيت گويم يا اهل قبرستان رامخاطب دارم تا ايشان را به «عليكم السلام‏» تحيت گويم و از بهر ايشان‏طلب رحمت نمايم؟ اى رفيقان! شما نه زندگان كاركن هستيد نه مردگان‏آسوده، بلكه در برزخ ميان اين دو رتبه همى باشيد كه نام او زندگانى‏نباتى است و تشبيه آن به عالم خواب صحيح است.

اى رفيقان! خدايتان راه نمايد، اين چه بدبختى طولانى است‏حال‏آن كه مردمان در نعمتهاى هميشگى و عزت گرامى همى گذرانند؟ آيانمى‏نگريد اين عقب ماندن چيست كه هر قومى هزار منزل از شما پيش‏افتادند به حدى كه ديگر بعد از شما عقب مانده نمانده؟ آيا اين چه‏فروتنى است كه همه مردم در اوج رفعت اندرند؟ آيا غيرت نمى‏بريد؟

اى رفيقان! خدايتان از شر، پاس دارد. شما از اين مقام دور هستيدكه خود اختراعى كنيد و مردمان ديگر به شما اقتدا جويند، بلكه مبتلا به‏درد تقليد و پيروى در هر فكر و كارى همى باشيد، چون به درد تقليد به‏ديگران مبتلائيد، پس در همه چيز تقليد نماييد الا در صفات پسنديده،ايشان را تقليد ننماييد. آيا دين چه شد؟ تربيت چه شد؟ احسان كجارفت؟ غيرت در كجاست؟ ثبات چه چيز است؟ بهم‏بستگى در نزدكيست؟ آزادگى كجا افت‏شود؟ جوانمردى چه شد؟ نخوت چگونه‏شد؟ فضيلت كو، مواسات كو؟ آيا مى‏شنويد يا آن كه مرده يا بخواب‏سنگين اندر شده‏ايد.

اى رفيقان! خدايتان عافيت‏بخشد. اين خواب گران تا كى و تا چندبر بستر سختى و بالش نوميدى همى گرديد؟ اگرچه چشمان شما بازاست ولى خود به خواب اندريد. همانا شما را ديدگان همى باشد ولى‏نابينا هستيد، و همچنين باشد; چه چشمان نابينا نشود بلكه دلها درسينه‏ها نابينا گردد; همچنانكه شما را قوه شنوايى و بوييدن و چشيدن وسودن است ولى خود خبر نداريد كه لذت كدام است و درد كدام؟ هماناشما را سرهاى بزرگ همى باشد ولى از خيالات، ترس انگيزتر گرديده.و شما را نفسها باشد، و ليكن قدر و مقام آن نشناسيد.


117

اى رفيقان! خداى، نادانى را بكشد كه دلها را پر از هراس كند ازناچيز، و بيمناك سازد از هر چيز، و سرها را آكنده و پر سازد از نادانى وتشويش. آيا اين نادانى نيست كه گويا شيطان و جن شما را آسيب‏رسانيده تا از سايه خويش همى ترسيد و از قوت خود هراس داريد و ازخويش بر خويش لشكر همى كشيد تا بعضى بعضى را به قتل رسانند،از بيم مرگ خويشتن به مرگ درافتيد و آن را طول عمر پنداريد. در تمام‏عمر; فكر خويش در دماغ، و نطق خود در زبان، و احساس خويش دروجدان، حبس كنيد از بيم آن كه روزى چند ستمكاران پاهاى شما رامحبوس دارند؟

اى رفيقان! به خدايتان پناه دهم از فساد راى، و ضايع ساختن حزم،و فقدان اعتماد بنفس، و گذاشتن كار خويش به ديگرى. آيا در اين معنى‏اثرى از رشد همى بينيد كه انسان، وكيلى از جانب خود تعيين نمايد واو را تصرف مطلق بخشد در مال و كسان و عيال خود و او را حكومت‏دهد در زندگى و شرف خود، و تاثير بر دين و فكر شما نمايد. و پيش ازوقت، نيز از هر بلهوسى و خيانت و اسراف و اتلاف، او [ را ] عفونماييد؟ يا اين كار را نوعى از ديوانگى دانيد كه انسان بر خويش ستم‏روا دارد؟ آرى هرگز خداوند بر آدميان به چيزى ستم ننمايد ولى‏آدميان خود بر خويشتن ستم كنند.

اى رفيقان! خدايتان بهبودى بخشد. همانا شايد امروز ملامت و بيم‏دادن سودى دهد، اما فردا كه قضا حلول نمايد از بهر شما چيزى بجزگريه و ندبه باقى نماند. پس تا كى خود را فريب دهيد؟ و تا چند در كارسست‏باشيد؟ و تا كى دست از كار بداشته‏ايد؟ آيا اين فروتنى شما راخوش افتاده و همى خواهيد كه با شما تا قبرتان همراه باشد؟ يا با خودپيمان نهاده‏ايد كه غفلت‏حيات را به ممات متصل سازيد و پيش از صبح‏محشر از اين بيهوشى بهوش نياييد؟

اى رفيقان! خدايتان رحمت كند. اين چه حرص است‏بر اين‏زندگانى بدبختانه پست كه ساعتى مالك آن نيستيد؟ اين چه حرص‏است‏بر آسايش موهوم، در صورتى‏كه زندگى شما پر زحمت و تعب‏مى‏باشد؟ آيا شما در اين شكيبايى بر ذلت فخرى است‏يا اميد اجرى؟ نه‏سوگند با خدا! بد گمان كرده‏ايد; چه تا زنده هستيد جز قهر نبينيد و بعداز مرگ، زشت از شما به يادگار ماند. زيرا كه نه كسى را فايده رسانيديدو نه فايده برديد، بلكه آنچه از پيشينيان به شما ارث رسيده تلف‏ساختيد و بد واسطه از بهر خلف شديد.


118

اى رفيقان! هم اكنون بازرگانان و تجار، از هر سوى روى به سوى‏شما نهاده‏اند، اگر شما را بيدار يابند همچون همسايگان با شما معامله‏نمايند و مانند همسران رفتار كنند. و اگر خفته و بى‏شعورتان بينند،اموال شما بربايند و سرزمين‏تان نيز از دست‏بدر كنند و حيلت ورزند تاشما را زبون ساخته بربندند و از بهر خويش چارپاى گيرند. در آنوقت‏اگر حركت كردن خواهيد، قوت نياريد. و تمامى درها را بر روى خودقفل زده‏ايد و راهها را بسته يابيد; نه نجات ممكن باشد نه راه برون‏شدن از هلكات.

اى رفيقان! خداى مصيبت‏بر شما آسان نمايد! از نادانى شكايت‏همى كنيد و با وصف اين، نصف مصارف دود نمودن خود را، بر تعليم‏و معارف صرف نكنيد. از حكمرانان شكايت نماييد; در صورتى كه‏امروز ايشان از خودتان مى‏باشند، در اصلاح ايشان سعى نداريد. ازعدم پيوستگى شكايت كنيد و حال آن كه از چند وجه پيوستگى داريدو در محكم ساختن آن، فكر ننماييد. از درويشى شكايت داريد وحال‏آن كه او را سببى جز كسالت نباشد. اميد صلاح داريد، درصورتى‏كه بعضى از شما بعض ديگر را فريب همى دهيد و در حقيقت كسى راغير از خودتان فريب نداده باشيد. با ادنى معيشت، رضا در داده‏ايد و آن‏را قناعت نام نهاده و كارهاى خويش از سست رايى مهمل گذاشته و آن‏را توكل همى ناميد. و از جهل خويش، اسباب را به قضاى الهى مشتبه‏سازيد و ننگ و فساد كار خود را بر قدر حوالت كنيد. سوگند با خداى‏كه آدمى را حال بدينسان نباشد.

اى رفيقان! خداى از شما در گذرد! بر قدر ستم روا نداريد و ازغيرت نعمت دهنده جبار بيم كنيد. آيا شما را آزاد خلقت نفرموده كه‏جز نور و نسيم سنگينى نداشتيد؟ خودتان ابا ورزيديد تا ستم ضعيفان‏و قهر توانايان بر دوش كشيديد. اگر يك تن از بزرگان شما بخواهد، تاكره ارض بر دوش كوچك شما بنهد، همان دم پشت‏خويش از بهر اوخم سازيد. و اگر بخواهد بر او سوار شود، فورا اطاعت نموده وسر به زير افكنيد. آيا منشا اين، كوچكى و خوارى، و ضعف اطمينان‏شما بر خودتان نيست؟ گويا از تحصيل آنچه زندگى بدان برپاى باشدعجز داريد! و حال آن كه لقمه‏اى چند از نباتات و گياه‏ها كفايت است كه‏آدمى قوت نموده زنده باشد و او را نيز خلاق حكيم به ضعيف‏ترين‏حيوانات عطا فرموده. پس از چه روى هر يك از شما خود را بجاى‏كودكى قرار داده، كه هرآنچه از بزرگ خود خواهيد جز با فروتنى وگريه نستانيد؟ يا همچون پيرى فرتوت، كه حاجت‏خود را بجزچاپلوسى و دعا درنيابد؟


119

اى رفيقان! خداوند بدى را از شما برگيرد! اين تفاوت ميانه افرادشما چه چيز است؟ كه خداوند همگى را در بنيه و قوت و در طبيعت وحاجت، همسر يكديگر آفريد، هيچيك را بر ديگرى فضيلتى نيست،مگر به صفات نيكو و درميان شما خدايى و بندگى قرار نداده! سوگند باخداى، درميان بزرگ و كوچك شما به جز برزخى از خيال نيست - وهر گاه كوچك موهومى و عاجز موهومى، بداند كه در دل بزرگ چه‏ترسى از او اندر است، هرآينه اشكال زايل گردد و امرى كه در اواختلاف و در او بدبخت‏شده‏ايد خواهد گذشت.

اى رفيقان! خدايتان شما را از راه يافتگان كند! همانا نياكان شماجز از بهر خداى، پشت‏خم ننمودندى و شما به سجده اندر شويد تاپاى صاحب نعمتان ببوسيد، اگرچه آن نعمت لقمه‏اى بيش نيست كه‏آغشته به خون برادران شما همى باشد! بزرگان و نياكان شما در قبرهاراست و با عزت به خواب خفته‏اند و شما كه زنده هستيد همواره گردن‏خم داريد! چارپايان همى خواهند كه قامت ايشان راست‏شود و شما ازبسيارى خضوع و فروتنى نزديك است چارپايان شويد! نباتات هرروزه برويند و طلب بلندى كنند و شما روزبروز در طلب پستى همى‏باشيد! در نخست از زمين برآمديد تا بر پشت او باشيد و شما حرص‏همى داريد كه در جوف زمين فرو رويد! اگر مطلب شما همين است‏اندكى صبر كنيد كه ديرزمانى در جوف زمين خواهيد خفت.

اى رفيقان! خدايتان رهنماى باشد! چه زمان، قد شما راست گردد ونظر شما از زمين به‏سوى آسمان برآورده شود و نفس شما به بلندى‏مايل گردد، تا هر يك به ذات خويش استقلال يابيد و اراده و اختيارخود را مالك شويد و بر خداى خويش وثوق آريد و بر احدى از خلق‏خداى تكبر ننماييد؟ همچون تكيه‏اى كه شخص غصب كننده بر مال‏شخص غافل، و شخص بيكاره بر كاركن دارد. بلكه بر بدل گرفتن وعوض دادن تكيه داشته باشد. و در اين هنگام حكم ضمانت روزى وقضاى الهى بر شما ظاهر گردد تا به نعمت‏خداى سبحان با يكديگربرادر شويد.


120

اى رفيقان! خداوند مصيبتها از شما دور دارد و شما را به عاقبت‏كارها، بينا سازد! خود مى‏دانم كه ستمكارى، دستهاى شما را بربسته ونفسهاى شما را تنگ نموده، به حدى كه نفوس شما كوچك شده و اين‏زندگى در نزد شما خوار گرديده، به‏زحمت و كوشش ارزش نداده وخود باكى نداريد كه زنده بمانيد يا بميريد! ولى برگوييد از چه روى به‏اين شدت به حكم ستمكاران تن در داده‏ايد، حتى در مردن؟ آيا اينقدراز بهر شما اختيار نباشد تا بدانسان كه خود خواهيد بميريد نه بدانسان‏كه ستمگران خواهند؟ آيا استبداد اراده شما را حتى در مرگ نيز از شماسلب نموده؟ نه سوگند با خداى! همانا من اگر مرگ بخواهم، چنان‏بميرم كه خود خواهم، با لئآمت‏يا كرامت، با اجل خويش يا به‏شهادت.چه چون ناگزير مردن بايد، پس اين ترس از بهر چه باشد؟ و چون‏مردن خواهم اگر امروز بود به از فردا، و بر دست‏خودم نه بر دست‏ديگرى.

و طعم الموت في شى‏ء حقير كطعم الموت في شى‏ء عظيم

مزه مرگ را بكارى خردهمچو كار بزرگ بايد برد

اى رفيقان! به خدايتان سوگند همى دهم! آيا راست نگفته‏ام اگربگويم: همانا شما مرگ را دوست نداريد، بلكه بر حيات حريص همى‏باشيد ولى راه را نمى‏دانيد و از مرگ به سوى مرگ همى گريزيد؟ چه‏اگر راه بلد بوديد مى‏دانستيد كه فرار از مرگ، مرگست - و طلب مرگ،زندگى مى‏باشد; همچنانكه ترس از رنج، رنج است; و اقدام بر رنج،آسايش است. و آزادى شجره خلد و آبيارى او قطره‏هاى خون ريخته‏شده است. همچنانكه اسيرى، درخت زقوم، و آبيارى او; نهرها از خون‏مخلوقات خفه شده مى‏باشد.

اى رفيقان! و مرادم مسلمانان شماست. پيمبر كريم شماعليه‏الصلوة والتسليم فرمود: «لتامرون بالمعروف ولتنهون عن المنكراو ليستعملن الله عليكم شراركم فليسومونكم سوءا العذاب‏» (3) يعنى بايد امر به‏معروف و نهى از منكر پيشه خويش سازيد و گرنه خداوند بدكاران‏شما را بر شما حكمران سازد تا شما را به عذاب مبتلا سازد. و نيزفرموده: «من راى منكم منكرا فليغيره بيده وان لم يستطع فبلسانه وان لم يستطع‏فبقلبه وذلك اضعف الايمان‏» (4) يعنى هركس از شما كارى برخلاف بيند، بادست‏خويش آن را تغيير دهد، و اگر نتواند، با زبان خود، و اگر نه با دل‏خود، و اين ضعيف‏ترين درجات ايمان باشد.

و شما خود آگاهى داريد كه امامان و پيشوايان مذهبهاى شما،اجماع دارند كه بدترين منكرات پس از كفر، ستمكارى باشد كه در ميان‏شما فاش گرديده و از آن پس كشتن آدمى است و از آن پس... و از آن‏پس... و نزد دانشمندان شما اين معنى واضح گرديده كه تغيير منكر بادل، آن باشد كه كننده آن فعل منكر را، در راه خدا دشمن دارند. پس‏بنابراين، هركس ستمكارى را جز از روى اضطرار معامله يا همراهى‏نمايد، اگرچه به سلام كردن بر او باشد، درجه ضعف ايمان را نيز ازدست‏بداده. و نداشتن درجه ضعف ايمان، عبارت است از نيستى ايمان‏در او. پس نتيجه آن باشد كه عياذا بالله ايمان ندارد.


121

و گمان نمى‏برم كه از اين مطلب بى‏خبر باشد كه كلمه شهاده ونماز و روزه و حج و زكوة، تمام اينها با نداشتن ايمان سودى ندهد. جزاين كه چون بدون ايمان بدين اعمال قيام نمايند، از روى عادت و تقليدبلهوسانه مال و وقت‏خويش ضايع كرده‏اند.

از قرار اين مقدمات، اگر شما مسلمان باشيد، دين شما را مكلف‏همى كند و اگر خردمند هستيد، عقل و كمت‏بر شما لازم نموده تابه‏قدر قوت، امر به معروف و نهى از منكر نماييد و اقلا ستمكاران وزشت‏كاران را، دشمنى در دل نماييد. گمانم آن است كه اگر اندكى تامل‏نماييد، اين داروى آسان ميسر را، براى نجات از آنچه شكايت همى‏كنيد كافى بينيد. و خود اداى اين واجب، بر هر فردى از شما واجب‏است. اگرچه تمام مسلمانان آن را مهمل گذاشته‏اند و اگر نياكان پيشين‏شما بدان قيام كرده بودند بدين درجه از خوارى نمى‏رسيديد.

اى رفيقان! و مرادم آنان است كه زبانشان عربى است ازغير مسلمانان! شما را دعوت همى كنم كه بدكاريها و كينه‏ها فراموش‏سازيد و از آنچه پدران و نياكان كرده‏اند، درگذريد. چه همان كه بردست آشوب‏طلبان واقع شده‏ايد، كافى باشد. و من شما را از آن برتردانم كه با وصف نور عقل و سبقت در تعلم، وسائل اتحاد را ندانيد. اينك امتهاى استراليا و امريكا مى‏باشند كه علمشان راهنمايى كرد تاراههاى چند و اصول راسخ، از بهر اتحاد وطنى نه دينى، بدست‏آوردند، و اتفاق جنسى نه مذهبى، حاصل كردند. و پيوستگى سياسى نه‏ادارى يافتند. (5) پس ما را چه رسيده كه فكر نكنيم تا يكى از اين راهها ياشبيه آن را متابعت نماييم؟

و خردمندان ما گويند: اى عجميان و بيگانگان كه بغض و كينه‏هاهمى برانگيزيد! ما را واگذاريد تا كار خود تدبير كنيم، با جستجو حال‏يكديگر بازدانيم و برادرانه همديگر را رحمت آريم و در سختى‏مواسات جسته، در خوشى به حكم «انما المؤمنون اخوه‏» مساوى باشيم.ما را واگذاريد تا زندگى دنياى خويشتن تدبير نموده و بر يك كلمه،همگى به مساوات جمع آييم. همانا آن كلمه اين است «زنده باد ملت،زنده باد وطن‏» زندگى كنيم، آزادان و عزيزان!!. (6)


122

شما را همى خوانم و مخصوصا نجباى شما را! تا بينا شويد و راه‏بينيد كه كارتان به كجا خواهد رسيد؟ آيا چنين نيست كه مطلق‏مسلمانان برادر دينى خود را به قدر اروپايى خوار نشمارد؟ هم اينك‏اروپايى است كه مادى ولامذهب است و چيزى به‏جز كسب نداند! پس‏اگر اظهار برادر دينى با ماها نمايد، مقصودى جز فريب دادن ما و دروغ‏ندارد. اينك فرانسويان هستند، كه اهل دين را همى رانند و همى‏خواهند دين را بكلى فراموش كنند; پس ادعاى دين‏دارى ايشان درمشرق، مانند صفير صياد است در پس دام.

غربى از شرقى در علم و ثروت و عزت، بسى برتر است; پس‏چون با شرقى هم‏وطن گردد، بر وى بالطبع سيادت و آقائى خواهدداشت. اما مشرقيان درميان خودشان نزديكند با يكديگر و هيچيك‏ديگرى را مغبون ننمايد. غربى عالم است تا چگونه سياست نمايد وچگونه از شما بهره گيرد و چگونه اسير سازد و چگونه مخصوص‏خويش دارد. پس هر زمان در شما استبداد بيند، كه خيال همسرى وپيش روى ازو همى كنيد، عقلهاى شما را بفشارد تا مقدارى بسيار از اوعقب مانيد. همچنانكه دولت روس بابولونيان و يهود و تاتار كند وهمچنانكه اين حال دولتهاى غربى صاحب مستعمرات است.

غربى هر مقدار در مشرق درنگ نمايد، از اين صفت‏خارج نشودكه تاجرى سوداگر است و نهال مشرق را همى گيرد تا در وطن خودش‏غرس نمايد و پيوسته به آن افتخار كند و از بهر چمنهايش ناله اشتياق‏كشد. - زمانى بر هولنديان در هند و جزاير آن، و بر روس و قازان،بگذشت، مثل اين كه ما در اسپانيول اقامت داشتيم و ليكن علم و آبادى‏را به‏قدر عشر آنچه ما در اسپانيول خدمت نموديم نكردند. وفرانسويان هفتاد سال پيش از اين به «الجزاير» درآمدند و هنوز اهل آن‏را اجازه خواندن يك روزنامه نداده‏اند. انگليسى را در مملكت‏خودمان همى بينيم كه گوشت مانده گنديده و ماهى پوسيده بلاد خود رابر گوشت‏بره و مرغ و ماهى تازه، ترجيح دهد. آيا با اين حالت اى‏صاحبان عقل بينا هستيد؟

و تو اى مشرق زمين با عظمت! خدايت پاس دارد! آيا ترا چه برسرآمده؟ آيا ترا چه چيز از رفتار خودت بازنشانيده؟ مگر نه زمين‏تو همان زمين باغستان و درختان پربار و سرزمين علم و معرفت‏است؟ مگر نه آسمان تو همان آسمان است كه نورها از آن صادر شودو حكمتها و دينها از آن فرود آيد؟ مگر نه هواى تو همواره چون‏نسيم معتدل است نه ابر و مه؟ مگر نه آب تو شيرين و گوارنده است نه‏تيز و تلخ؟


123

خدايت پاس دارد اى مشرق! آيا ترا چه رسيده كه نظمت را مختل‏ساخته؟ و حال آن كه روزگارت همان است، وضع خويش درباره توتغيير نداده و شرح خويش با تو بدل نكرده. مگر نه هنوز منطقه‏هاى[ تو ] معتدل است و زادگان تو در فطرت و شمار، سرآمد اقران بودند.آيا نظام الهى در تو، بر عهد نخستين خويش است؟ و پيوستگى دين درفرزندان تو استوار و برپا مى‏باشد كه اساس آن بر عبادت صانع‏پروردگار نهاده شده؟ آيا شناسايى منعم، در تو حقيقتى روشن است وآفتاب آن تابيده عزت نفس را تاييد نموده، و حب وطن و حب جنس رااستوار داشته؟

خدايت پاس دارد اى مشرق! آيا ترا چه عارض گرديده كه حركتت راساكن نموده؟ آيا همچنان سرزمين تو با وسعت و پرنعمت مى‏باشد؟ ومعدنهاى تو بسيار و بى‏نياز است؟ و حيوانات تو افزون و نسل آورند؟و آبادى تو بر پاى و پيوسته است؟ و فرزندانت‏به تربيت تو با خيرنزديكتر از شرند؟ آيا صفت‏حلم در فرزندانت نيست كه در نزد غيرايشان، آن را ضعف قلب نامند؟ آيا شرم ايشان نيست كه سايرين آن راجبن نام نهند؟ آيا كرم ايشان نيست كه اتلاف مال ناميده شود؟آيا قناعت ايشان نيست كه عجز نام دارد؟ آيا پاكدامنى ايشان نيست‏كه ملامتش گويند؟ آيا خوش رفتارى آنها نيست كه او را ذلت گويند؟بلى ايشان از ظلم دور نيند، ولى درميان خودشان. و از فريب خارج‏نباشند، اما بدان افتخار ننمايند. و از زيان رسانيدن دور نيستند، امابا ترس از خداى.

خدايت پاس دارد اى مشرق! همانا از تغييرات روزگار، چيزى كه‏موجب اين همه بدبختى از بهر زادگان تو باشد نبينيم، كه تا اين اندازه‏در نزد زادگان برادرت مغرب فروتنى كنند. پس از چه روى چنين‏شدى كه اگر برادرت مغربى مدد خويش را با مصنوعات خود، از توقطع نمايد زادگان تو، سر و تن برهنه در تاريكى مانند؟ بلكه بواسطه‏نداشتن آهن، مجبور شوند به عصر نحاسى، بلكه به عصر حجرى،بازگردند كه آن را به عصر تعفين صفت كنند؟.

خدايت پاس دارد اى مشرق! بلكه خدا پاس دارد برادرت مغرب را،كه هم خود را پرستارى كند هم ترا. و خداى بكشد استبداد را، بلكه‏لعنت كند استبداد را، كه در زندگى تو، مانع از ترقى است. و ملتها به‏اسفل درك‏ها فرو برد. (دور بادند ستمكاران، نابود بادند مستبدان.)

خدايت پاس دارد اى مغرب! و ترا خوش و خرم دارد كه سابقه فضل‏برادر خودت مشرق را بشناختى، و وفا بجا آورده كفايت و كفالت‏حال‏او را نمودى، و وصايت را عمل نموده، راه بنمودى. اكنون بعضى اززادگان برادرت را بازو قوى گرديده، آيا باشد كه بعضى پيران نجيب، ازتو مغرب انگيخته شوند تا زادگان نجيب برادرت مشرق را يارى كنند،و ديوار شئامت و شرارت را خراب ساخته، برادران خود را به سرزمين‏زندگى و سرزمين پيمبران راهنماى، برون آرند تا فضل ترا سپاس‏گذارند و مكافات از روزگار بازيابى؟


124

اى مغرب! دين را از بهر تو، غير مشرق حفظ ننمايد. اگر خودش به‏آزادى دوام يابد، همانا نبودن دين، ترا به خرابى تهديد نمايد. پس ازبراى لامذهبان و شورش‏طلبان، چه چيز آماده كرده‏اى در حالى‏كه انواع‏آن از هزار تجاوز نموده، يا گازهاى خفه كننده را تهيه نموده كه ساختن‏آن از بهر كودكان نيز آسان گرديده؟

اى رفيقان! و مقصودم جوانان امروز است كه مردان فردا خواهندبود; جوانان فكرت و مردان كوشش! شما را بخداى پناه دهم ازرسوايى و زبونى به‏سبب تفرقه دينها، و شما را پناه دهم از جهل، جهل‏به اين كه پرستش مخصوص ذات خداوند است و او داناى به آشكار ونهان بندگان است، «ولوشاء ربك لجعل الناس امة واحده‏» (7) اگر پرورگار توخواستى، مردمان را يك ملت قرار دادى.

شما را سوگند همى دهم اى برآمدگان وطن! كه اين مشتى سستان‏ناتوان را معذور داريد، و از شما همى طلبم كه از عتاب و ملامت ايشان‏درگذريد! چه اين بيچارگان، بيماران مبتلا هستند كه در زير قيد گرانبار،اندرند و لجام آهنين بر دهان دارند. خير زندگانى ايشان همين هست كه‏پدران شما هستند. - همانا اى نجيب زادگان! از طبيعتهاى استبداد،جمله‏هاى كافى عبرت‏انگيز از بهر تامل و تفكر دانستيد; پس، از ماعبرت گيريد و از خداى عافيت طلبيد; چه ما خو گرفته‏ايم كه با بزرگان‏خويش، از در ادب باشيم، اگرچه گردنهاى ما زير پاى افتد، با استوارى‏خو كرده‏ايم; مانند استوارى ميخ در زير پتك آهنگران. با اطاعت‏خوكرده‏ايم، اگرچه ما را به سوى مهلكه برند. خو گرفته‏ايم كه كوچكى را،ادب بشماريم. و فروتنى را، لطف. و چاپلوسى را، فصاحت. و لكنت‏زبان را، سنگينى. و ترك حقوق را، بخشش. و قبول اهانت را، تواضع. ورضا دادن به ظلم را، اطاعت. و دعوى استحقاق را، غرور. و جستجوى‏امور عامه را فضولى. و نگريستن به سوى فردا و تامل در عاقبت اموررا، طول آرزو. و اميد طولانى و اقدام را، تهور. حميت را، حماقت. وجوانمردى را، بدخويى. و آزادى سخن را، بى‏حيايى. و آزادگى فكر را،كفر. و حب وطن را، ديوانگى انگاريم.


125

اما شما خدايتان حفظ نمايد! پس اميدواريم بر غير اينها برآييد.اميدواريم بر تمسك به اصل دين برآييد، بدون خيالات تفنن كنندگان.و قدر نفوس خويش در اين زندگانى شناخته، او را گرامى داريد. و قدرروحها را دانسته، دريابيد كه روح پاينده باشد و ثواب و عقاب، بدورسد. و سنت پيمبران را پيروى نموده، جز صانع به روزى دهنده‏بزرگ، از كس نترسيد. همچنانكه اميدواريم قصرهاى فخر خويش، برهمتهاى بلند و صفات پسنديده، بنا نهيد نه بر استخوانهاى پوسيده. وبدانيد كه شما آزاد خلقت‏شده‏ايد تا با كرامت‏بميريد، پس بكوشيد كه‏اين دو روزه را به‏طور پسنديده زندگى كنيد تا از بهر هر يك از شماميسر باشد كه در كارهاى خود سلطانى مستقل باشيد. و غير حقتعالى وفرستادگان او، كسى را بر خود حاكم ندانيد. و از براى قوم خويش،شريكى امين باشيد كه در سختى و سستى با ايشان يار، و ايشان با شماهم‏رفتار باشند. و وطن خود را فرزندى نيكوكار شويد، كه مقدارى ازفكر و وقت و مال خود را در راه وطن دريغ نداريد. دوستدار انسانيت‏بوده بر اين قاعده عمل كنيد كه نيكوترين آدميان آن كس است كه نفعش‏به آدميان بيشتر رسد، و بداند كه زندگى كار است و وباى كارنااميدى‏است، و زندگى اميد است و وباى اميد ترديد است. و بفهمد كه قضا وقدر در نزد خداوند چيزى است كه خداى او را داند و امضا فرمايد، امادر نزد مردمان سعى و كوشش است. و يقين نمايد كه هر اثرى در روى‏زمين، از اعمال برادران آدميزاد اوست. پس در نفس خويش خيال‏عجز ننمايد و جز خير متوقع نباشد و بهترين خيرها آن است كه آزادزندگى كنيد و بميريد.

اى رفيقان! خداوند شما را بهترين اشخاص امروز و ذخيره فرداقرار دهد! اين خطاب من بود نسبت‏به شماها در اين خصوص كه‏«ترقى چيست و تنزل كدام؟» اگر آن را فراخاطر داريد، اگرچه بعضى ازآن باشد خوشابه‏حال من - و گرنه افسوس از نفسهاى ضايع شده وسلام بر استخوانهاى پوسيده كه مخاطب من بوده‏اند.

همانا استبدادى كه در پست نمودن ملت، بدان عاقبت رسد كه‏ملت را بميراند و خود نيز با او بميرد، در قديم و جديد شاهد بسياردارد. اما رسيدن انسان در ترقى به غايتى بس بلند كه شايسته انسانيت‏باشد، هنوز روزگار، چنان ملتى نياورده كه صلاحيت مثال آن داشته‏باشد، غير از فرستادگان خدا و نواب او. زيرا كه چنان ملتى يافت نشده‏كه حكومت ايشان برحسب راى عام باشد. حكومتى كه هيچ نوع ازاستبداد در آن مخلوط نباشد، اگرچه به اسم وقار و احترام باشد يابه‏نوعى از غفلت‏باشد. پس گويا حكمت‏بالغه الهى هنوز بنى‏آدم راسزاوار نمى‏داند تا سعادت برادرى عمومى را دريابند و ميان افراد ملت‏دوستى بود و در حقوق ميان طبقات مساوات باشد.

آرى بعضى مثالها از براى ترقى، نزديك به حد كمال در قرنهاى‏گذشته يافت‏شده، مانند: جمهورى دويم رومان و مانند عهد خلفاى‏راشدين و مانند بعضى زمانهاى جدا جدا در عهد بعضى پادشاهان‏منظم در سلك سلاطين، نه پادشاهان فاتح همچون عهد انوشيروان - وعبدالملك اموى - و نورالدين شهيد - و پطر كبير و مانند بعضى‏جمهورى‏هاى كوچك و مملكتهايى كه موافق احكام مشروطيت است.و در همين زمان موجود مى‏باشد. و من اكتفا ورزم بر وصف منتهاى‏ترقى كه اين ملتها بدان رسيده‏اند، اما وصفى اجمالى. و مطالعه كننده راگذارم تا ميان آنها ميزان كند و درجه ترقى هر ملتى را قياس نمايد - وشايد مطالعه كننده كه در زمين استبداد متولد شده و احوال ملتها رانشناخته در آنچه گويم شبهه نمايد و ملامتى نيز بر او نباشد چه اوهمچون كور مادرزاد است كه معنى منظره‏هاى زيبا را نفهمد.


126

همانا ترقى و استقلال شخصى، در سايه سلطنتهاى عدالت پيشه‏بدانجا رسد كه زندگانى انسان از بعضى جاها شبيه باشد بدانچه اهل‏دين از بهر اهل سعادت در آخرت وعده داده‏اند. حتى آن كه هر فردى‏چنان زندگى نمايد كه گويى با قوم و قبيله و كسان و وطن خويش دربهشت جاويد مخلد همى باشد و بر امور آتيه ايمنى دارد:

اول - در جسم و جان و سلامت آنها ايمن است، به‏سبب محافظت‏سلطنت كه با تمامى قوت خود، در سفر و حضر از حراست او لحظه‏اى‏غفلت ندارد.

دوم - در لذتهاى جسمانى و روحانى خويش ايمن است، به‏سبب‏مواظبت‏سلطنت در امور عامه كه متعلق به ورزش و تفرج بدنى ونظرى و عقلى مى‏باشد. حتى آن كه خيال مى‏كنند ساختن راهها و زينت‏شهر و گردشگاهها و محل اجتماعها و مدرسه‏ها و امثال آن به تمامى،مخصوص وجود او ايجاد گرديده.

سوم - بر آزادى خويش ايمن است، گويى به تنهايى بر سطح اين‏زمين خلقت‏شده و در آنچه مخصوص شخص او مى‏باشد از فكر وكار، احدى را با او معارضه نيست.

چهارم - بر نفوذ راى خود ايمن است، گويا سلطانى با عزت است‏كه كسى را در نافذ شدن مقصود او كه در سود ملت است ممانعتى ومخالفتى نيست.

پنجم - بر مزيت و رجحان ايمن است، گويا در ملتى كه از ايشان‏است‏با جميع افراد آن در منزلت و شرف مساوى است، نه او را براحدى و نه احدى را بر او رجحان مى‏باشد مگر به مزيت فضيلت.

از جانبى قوم خود را مملوك است و هر زمان كه ترقى تركيب درملتى بدين‏درجه رسد، كه هر فردى مستعد باشد تا جان و مال خود رافداى ملت‏سازد، در آن هنگام ملت از جان ومال او بى‏نياز گردند. اماترقى در عزت علم و مال، پس بر ساير ترقيات مزيت و امتياز دارد،مانند: مزيت‏سر بر ساير اعضا. چه همچنانكه سر، مركزيت عقل ومركزيت اكثر حواس را دارا مى‏باشد و بدين‏سبب بر ساير اعضا امتيازدارد و تمامى اعضا را در حاجت‏خويش كار فرمايد. و همچنين‏دولتهاى معظم، رعيت او در علم و ثروت ترقى نمايند، به درجه‏اى كه‏ايشان را سلطنتى طبيعى بر افراد ملتهاى پست، كه استبداد ميشوم ايشان‏را به حضيض نادانى و فقر فرو برده، خواهد بود.


127

و بالجمله باقى ماند بحث ترقى در كمالات به‏سبب خصال‏حميده و بحث ترقى كه با روح تعلق دارد، يعنى با ماوراء اين زندگى، وترقى دهد انسان را بدانسوى كه بر نردبان رحمت و حسنات بالا رود. واين بحث را دامانى طولانى باشد و منبع آن حكمتهاى كتب آسمانى ورساله‏هاى اخلاقى و ترجمه اشخاص مشهور هر ملتى است - و درسخن گفتن در اين نوع به همين اكتفا نماييم كه انسان به درجه‏اى رسدكه از براى حيات خويش اهميتى نداند مگر بعد از اين چند درجه.

نخستين درجه، حيات ملتش، پس از آن آزادى خودش، و بعد ازآن شرفش، و از آن پس طايفه‏اش، و از آن پس و از آن پس... و گاه باشدكه احساسات او شامل تمامى عالم انسانيت گردد; آدميان قوم او باشندو تمامى زمين وطنش گردد، همچنانكه گاهى از امارت و رياست‏سرباززند به جهت آن كه معنى تكبر در او همى بيند و همچنين از تجارتى كه‏موجب تزوير و زبونى است منصرف شود. پس شرف و تمامى شرف‏را در قلم بيند و از آن پس در گاوآهن برزگرى و بعد از آن در پتك‏آهنگرى... و خلاصه كلام آن كه، ملتهايى كه بختشان يارى نموده تااستبداد را پراكنده ساختند از شرف حسى و معنوى به جايى رسيده‏اندكه هرگز به فكر اسيران استبداد، خطور ننمايد. اينك ملت‏بلجيك (8) مى‏باشد كه تكاليف دولتى را به تمامى لغو ساخته; در مخارج به ربح‏فوايد بانك دولت، اكتفا ورزيده‏اند. و اينك مملكت «سوسيره‏»مى‏باشد كه در بسيارى وقت مقصرى در مجلس او يافت نشود، و«آمريكا» چنان با ثروت گرديد كه نزديك است نقره را از مقام پول بودن‏خارج نموده همچون مس و آهن كارفرمايند. و همچنين ژاپون (9) كه‏خروارها طلا در بهاى امتياز اختراعات و طبع تاليفات خود از اروپا وامريكا همى كشد.

بلى اين ملتها از لذتهاى حقيقى كه هرگز به فكر اسيران نگذردبهره برند، همچون لذت علم و تعليم آن و لذت بزرگى و حمايت ولذت توانگرى و بخشش و لذت محترم بودن در دلها و لذت نافذ شدن‏راى صواب و لذتهاى روحانى ديگر.

اما اسيران و نادانان را لذت منحصر به آن است‏با وحشيان درنده‏انباز گرديده، شكم‏هاى خود را مقبره حيوانات يا مزبله نباتات قرار داده‏شهوتى خالى سازند، چنانكه پيش از اين گفتيم كه اجسام ايشان بر اديم‏زمين، حال دمل را دارد كه وظيفه او توليد چرك و خون و دفع آن‏مى‏باشد.

و سودمندترين چيزى كه ترقى در آدميان ايجاد نموده آن است كه‏اصول سلطنت‏هاى منظمه را محكم ساختند و سدى استوار در مقابل‏استبداد بنا كردند و اين بدان شد كه هيچ قوتى را بالاى شر قرار ندادند ونفوذى جز از بهر شرع روا نداشتند، چه شرع ريسمان استوار خداونداست.


128

و نيز قوه قانون نهادن را در دست ملت قرار دادند، زيرا كه ملت‏برگمراهى اجتماع نكنند و در محكمه‏ها محاكمه شاه و گدا را بر يكسان‏نمايند; گويى در عدالت، محكمه كبراى الهى را حكايت مى‏كند. و ازبراى مامورين حكومتى كه به كارهاى عمومى قيام دارند حدودى‏بگذاشتند كه از حدود و وظيفه خويش تجاوز ننمايند; گويى فرشتگان‏همى باشند كه نافرمانى نكنند و تمامى ملت‏بيدار و مواظب و مراقبت‏سير حكومت‏خويش هستند، نه غفلت دارند و نه مسامحه، همچنانكه‏خداى عز اسمه از كردار ستمكاران غافل نمى‏باشد. و بدينسان چون به‏اصلاح امورات خود راه يافتند خداوندشان از هلاكت نجات بخشيد،يعنى از هلاكت استبداد نجاتشان داد، چه خداوند قريه‏ها را به ظلم‏اهلش هلاك نسازد در صورتى كه اهل آن در صدد اصلاح باشند.

اين است مقدار ترقى اى كه ملتها از ابتداى تاريخ بدان رسيده‏اندو با وجود اين تاكنون دليلى قائم نشده است كه بنى‏آدم در سعادت‏زندگانى از آنچه پيش از اين بودند حتى در عصرهاى حجرى كه‏دسته‏دسته چون وحشيان برهنه مى‏چريدند، ترقى كرده باشند. و آثارى‏كه از آن زمانها باقى مانده بيش از اين دلالت ندارد كه علم و آبادى‏نسبت‏به زمانهاى سابق ترقى نموده. و اين دو يعنى: علم و آبادى، آلتى‏مى‏باشند كه از بهر بدبختى و خوشبختى هر دو شايسته‏اند و ترقى آنهااز سنت‏هاى كون است كه خداى تعالى از بهر اين زمين و زادگان آن‏اراده فرموده و آنچه ترقى زينت زمين و اقتدار اهل آن بدان رسد، از بهرما به اين آيت وصف نموده عز شانه: «حتى اذا اخذت الارض زخرفهاواذينت وظن اهلها انهم قادرون عليها اتاها امرنا ليلا او نهارا فجعلها حصيدا كان لم‏تغن بالامس. يعنى: تا چون زمين زينت‏خود بگرفت و آرايش نمود واهل آن پنداشتند كه بر او قدرت دارند، امر ما شبانه يا در روز او رابرسيد و او را دريده و درهم شكست، گويى دوشينه در آن منزل‏نداشتند». (10)

و اين آيت دلالت نمايد كه دنيا و زادگان آن هميشه در آينده ترقى‏خواهند داشت، نه چنانكه سفلگان كه گويى خلقت ايشان از بهر آزار يابراى بيهودگى شده گمان نمايند.

پى‏نوشتها:

1) سوره روم، آيه 19.

2) البته، جمله معروف «تكرار تاريخ‏» به معناى «بازگشت تاريخ‏» نيست، زيرا زمان هيچگاه به‏عقب برنمى‏گردد، بلكه مراد از آن، تجديد سنتهاى حاكم بر هستى، و ظهور و بروز حوادث وآثار و نتايج مناسب با آنهاست.

3) وسائل الشيعه، كتاب جهاد، ج‏11، خبر4.

4) مستدرك الوسائل، جلد3، خبر7.

5) به حقيقت‏بايد گفت: كه دشمن در كفر خود متحد است، اما مسلمين در ايمان و آرمانشان،متفرق مى‏باشند.

6) اين چند سطر كمى آميخته با تعصب قومى و عربى، نگاشته شده است.

7) سوره هود، آيه 118.

8) بلژيك.

9) ژاپن.

10) سوره يونس، آيه 24.


129

استبداد و رهايى از آن

ما را در اين باب مدرسه‏اى بزرگتر از تاريخ طبيعى و عمومى نباشد وبرهانى قوى‏تر از جستجو و تتبع نيست. و هركس اين دو را متابعت‏نمايد، خواهد ديد كه انسان روزگارى دراز در حال طبيعى زندگانى‏كرده، نسل به نسل و گروه گروه در يك جاى به سر برده، پيرانى كه باتجربه‏تر بوده و اشخاصى كه بنيه قوى داشته‏اند به سياست ايشان قيام‏داشته، پس از آن روزگارى در حالت‏بيابانى، عشيره‏ها و قبيله‏ها بوده‏اندكه پيران قوم و نژاد ايشان، به سياست آنها قيام نموده و آن پيران درتحت رياست اميرى بودند كه احكام ايشان را مجرى مى‏داشت و درراى ايشان مداخله نمى‏نمود. و ايشان نيز متابعت نظامى ساده همى‏كردند و اندك قواعد حكومتى داشتند كه مصدر آن عدالت وجدانى و يانظام تقليدى بود و پيوسته يك «نيمه بنى‏آدم‏» را حال بر اينگونه بوده‏است تا اين زمان. اما «نيمه ديگر از آدميان‏» خواستند در معيشت‏خويش وسعت دهند. پس خود را درون ديوارهاى قريه‏ها و شهرها به‏زندان نمودند و وسعت‏يافتند ولى در بدبختى و فروتنى. چه اكثرايشان تاكنون راهى صحيح از بهر سياست جمعيت‏هاى خويش‏نيافته‏اند. و همين معنى سبب است كه سلطنت‏ها گوناگون گرديده وهيچ ملتى بر شكلى كه پسنديده همه باشد استقرار نيافته‏اند، جز اين كه‏بر سبيل تجربه يا به حسب غلبه اهل كوشش يا گروهى از مستبدين هرروز به رنگى درآمده.


130

و تقرير و ترتيب شكل حكومت‏بزرگتر و قديمى‏تر مشكلى‏است درميان بنى‏آدم. و او ميدان بزرگ فكرت‏هاى بحث كنندگان است‏و جولانگاهى است كه كمتر كسى از آدميان در او جولان ننموده. بعضى‏بر فيل فكرت و بعضى بر شتر شرارت و بعضى بر اسب فراست‏ياحمار حماقت; تا زمان اخير در رسيد و انسان مغربى در آن ميدان‏همچون «سوارى غارتگر» به جولان درآمد و در كمال دقت، بر مركب‏بخار، سوار بود. پس قواعد اساسى در اين باب مقرر داشت كه عقلها وتجربه‏ها بر آن اتفاق نمودند و حق يقين در آن آشكار گرديد. و از اين‏روقواعد او، در نزد ملتهاى با ترقى از مقررات اجماعى شد. اگرچه آن‏ملتها نيز به طوايف سياسى مختلف تقسيم شدند كه هر دسته در باب‏مطابق نمودن اصول و فروع آن قواعد با احوالات خصوصى خويش‏اختلاف نمودند. با وصف اين كه اين قواعد در مغرب قضاياى بديهيه‏مى‏باشد هنوز در مشرق، مجهول يا غريب يا طرف نفرت مشرقيان‏است، چه اكثر ايشان چيزى از آنها به گوششان نخورده و بعضى ديگرالتفات و دقتى در آن ننموده و بعضى ديگر آن را نپسنديده‏اند، محض‏اين كه يا اصحاب غرض مى‏باشند، يا قلبهاى ايشان را دزديده‏اند، يابيمارى در قلبشان جا كرده است.

و من به جهت دقت مطالعه كنندگان، رئوس مسائل بعضى‏مباحث آن را كه زندگانى سياسى بدان تعلق دارد طرح نمايم و پيش ازوقت، ايشان را يادآورى كنم، كه سابقا در تعريف استبداد گفتيم كه:استبداد، حكومتى باشد كه درميان او با ملت رابطه معين معلومى باشد،تا آن رابطه با قانون نافذالحكم محفوظ ماند، همچنانكه نظر ايشان را به‏اين معنى ملتفت‏سازم كه اعتبارى به سوگند كسى كه متولى حكم گرددنيست، هر كه گوباش. و همچنين اعتبارى به عهدى كه بر مراعات دين‏و تقوى و حق و شرف و عدالت و لوازم مصلحت عامه بربندد نيست. وامثال اينها از «قضاياى كليه مبهمه‏» كه بر سر زبان همه نيكوكاران وزشت‏كاران گردان است مى‏باشد و در حقيقت جز كلامى بيهوده‏نيست، چه كسى كه درباره مردمان از ستم دريغ ندارد در سوگندخويش از تاويل چه باك دارد. زيرا كه لازمه طبيعت قوت و حكمرانى‏مطلق، جور باشد و قوت را جز با قوت مقابله ننمايند. (1)

پس باز گرديم به مبحث‏ها كه طرح آنها را اراده داشتيم تا مطالعه‏كنندگان در آن دقت كنند:

اول - مبحث اين كه ملت‏يعنى رعيت چه باشد؟ آيا مشتى‏مخلوقات رستنى يا جمعى بندگان مالك غلبه جوى هستند؟ يا جمعى‏باشند كه درميان ايشان رابطه جنسيت و لغت و وطن و حقوق مشترك‏مى‏باشد؟

دوم - مبحث اين كه سلطنت چه باشد؟ آيا او انسانى است كه باياران خود بر جان و مال و خون و شرف مردمان مسلط گرديده، هرچه‏خواهند كنند، يا وكالتى سياسى باشد كه از طرف ملت‏به جهت اداره‏امورات مشتركه ايشان برپاى شده؟

سوم - مبحث اين كه حقوق عمومى چيست؟ آيا سلطنت را براملاك عمومى از قبيل: اراضى و معادن و رودها و ساحل‏ها و قلعه‏ها ومعبدها و كشتى‏ها و لوازم جنگ و غيره، حق مالكيت مى‏باشد؟ ياصفت امانت و نظارت است؟ و همچنين حقوق معاهدات دول ومستعمرات؟ يا حقوق اقامه حكومت و عدالت و آسان كردن ترقى‏اجتماعى و ايجاد ضمانت‏هاى افرادى و غير اينها، كه هر فردى را حق‏بهره بردن و اطمينان بر آن مى‏باشد؟


131

چهارم - مبحث مساوات در حقوق است. آيا سلطنت مى‏تواند درحقوق مادى و ادبى بدانسان كه خود خواهد تصرف نمايد و برحسب‏ميل خويش ببخشد و محروم سازد؟ يا بايد حقوق، به جهت همه به‏مساوات محفوظ باشد و بر دهات و شهرها و اصناف و اهل هر مذهب،به نسبت عادلانه تقسيم شود؟

پنجم - مبحث‏حقوق شخصى است. آيا سلطنت تسلط بر اعمال وفكرهاى مردم را مالك است؟ يا افراد ملت مطلقا در فكر آزادند وهمچنين در فعل، مادام كه مخالف قانون اجتماعى و شرى نباشدآزادند؟ چه ايشان به منافع شخصى خويش داناتر مى‏باشند.

ششم - مبحث نوع سلطنت است. آيا شايسته‏تر، پادشاهى مطلق ازهر قيد و زمانى است؟ يا سلطنت مقيده؟ و قيود كدام است؟ - يا رياست‏انتخابيه دائمه مادام‏الحيات، يا انتخابيه موقته. و آيا سلطنت‏به ارث يا به‏ولايتعهد يا به غلبه؟ و آيا اين معنى موجب اتفاقات است‏يا شرايطشايستگى در آن مى‏باشد؟ و آن شرايط چيست و تحقيق وجود آن‏شرايط چگونه باشد و استمرار و مواظبت‏بر آن شرايط را چگونه بايدمراقب بود؟

هفتم - مبحث اين كه وظيفه سلطنت چيست؟ آيا وظيفه سلطنت،اداره امور ملت‏برحسب راى و اجتهاد خودش مى‏باشد؟ يا مقيد است‏به قانونى كه صلاح حال ملت است؟ و هرگاه سلطنت‏با ملت‏درخصوص سود و زيان امرى اختلاف نمايند، آيا سلطنت‏بايد ازوظيفه خويش كناره گيرد يا نه؟

هشتم - مبحث‏حقوق شخص سلطنت است. آيا سلطنت را رسدكه هرچه خود خواهد از قبيل مرتبه‏هاى بزرگ و مرسوم‏هاى شگرف‏دولتى هر كه را خواهد مخصوص نمايد و از حقوق ملت و اموال ايشان‏بى‏حساب مصرف رساند؟ يا تصرف در تمام اينها از دادن و ندادن‏منوط، به تحديد ملت است؟

نهم - مبحث اطاعت ملت نسبت‏به سلطنت است. آيا ملت‏بايدنسبت‏به سلطنت، اطاعت و انقياد مطلق داشته باشد؟ يا بر سلطنت‏است كه با وسايل، ملت را فهمانيده راضى كند؟ اگرچه بطور اجمال‏باشد تا از بهر ملت ميسر گردد كه با اخلاص فرمانبردارى كنند.

دهم - مبحث تقسيم تكليفات است. آيا برقرارى ماليات، مفوض‏براى سلطنت مى‏باشد؟ يا بايد ملت مخارج لازمه مملكت را مقررداشته، مورد اموال را معين نمايد و طريق گرفتن ماليات و حفظ او رامرتب سازد؟


132

يازدهم - مبحث تهيه اسباب دفاع است. آيا تهيه لشكر و اسلحه آنهابه جهت استعداد مدافعه، مفوض به اراده سلطنت است تا هر وقت‏خود خواهد از مقدار آن كم يا زياد كند يا اهمال ورزد يا در مقهورساختن ملت آن آلات را استعمال نمايد؟ يا بايد حرص ورزند كه اين‏معنى براى ملت و در تحت امر او باشد به قسمى كه لشكريان، ميل ملت‏را اجرا كنند نه ميل سلطنت را؟

دوازدهم - مبحث مراقبت‏بر حكومت است. آيا بايد سلطنت را ازآنچه كند نپرسند يا ملت را حق بازپرس او مى‏باشد؟ چه كار، كار ايشان‏است؟ پس حق آن دارند كه جمعى وكلا از جانب خويش نائب كنند وايشان را حق آن است كه بر همه چيز آگاه شوند تا مسؤوليت‏بر ايشان‏متوجه گردد؟

سيزدهم - مبحث‏حفظ امنيت عامه است. آيا هركس مكلف به‏پاسبانى نفس خود و متعلقات خويش است؟ يا سلطنت مكلف به‏پاسبانى افراد است؟ خواه مقيم باشد خواه مسافر تا بعضى آفات طبيعى‏برايشان وارد نشود نه اين كه ايشان را از مجازات و كيفر اعمال،محفوظ دارد.

چهاردهم - مبحث‏حفظ قدرت قانون است. آيا سلطنت را مى‏رسدكه نسبت‏به افراد ملت هرچه خواهد از مكروهات بجاى آرد بدون‏وسايط قانونى؟ يا قدرت، مخصوص قانون است مگر در اوقات‏مخصوصه و اوضاع معينه؟

پانزدهم - مبحث ايمنى از عدالت قضاوت است. آيا عدل آن باشدكه راى حكومت اقتضا نمايد يا آنچه راى قضات شرع صلاح بيند كه‏وجدان ايشان از هر مؤثرى بجز شرع و حق محفوظ است و از هيچ‏فشار راى عام در ايشان تغييرى رخ ندهد؟

شانزدهم - مبحث‏حفظ دين و آداب است. آيا سلطنت گرچه‏سلطنت قضاوت باشد، بر ضماير مردم سيطره و قدرتى دارد؟ يا وظيفه‏او منحصر است‏به حفظ كليات همچون دين و جنسيت و لغت وعادات و آداب عمومى؟ آن نيز به طريق حكمت، مادامى كه محتاج‏زجر و قهر نشود و تا حرمت دين دريده نگردد، سلطنت را حق مداخله‏در امر دين نيست.

هفدهم - مبحث تعيين اعمال، برحسب قانون است. آيا در اجزاى‏سلطنت، از حكمران بزرگ تا پليس، كسى هست كه عنان تصرف او رابه راى و اختيار خودش رها سازند؟ يا بايد وظيفه هركس از جزئى وكلى به قوانين صريح، واضح و معين شود؟ و مخالفت آن قوانين جايزنيست اگرچه به جهت مصلحت مهمى باشد، مگر در بعضى احوال كه‏خطرهاى بزرگ رخ نمايد كه آن را قانون استثناء مى‏گويند.


133

هيجدهم - مبحث اين كه چگونه وضع قوانين نمايند. آيا وضع‏قوانين سياسى منوط به راى حكمران بزرگ يا جمعى كه او انتخاب كندمى‏باشد؟ يا بايد قوانين سياسى را جمعى از جانب ملت وضع نمايند؟زيرا كه ايشان به حوائج‏خويش داناترند و ملايم طبع و صلاح حال‏خود را نيكوتر دانند و بايد حكم قانون، عام باشد يا برحسب اختلاف‏اقوام و تغيير وضع و زمان، مختلف گردد.

نوزدهم - مبحث اين كه قانون چيست و قوت آن كدام است؟ آياقانون احكامى است كه قوى بر ضعيف بدان احتجاج ورزد؟ يا احكامى‏كه تمام طبقات مردم در نزد او مساوى مى‏باشند و او را قدرتى نافذ وقاهر است كه از اغراض و شفاعت و شفقت محفوظ است و در نزد همه‏خلق محترم است و حمايت او بر تمامى افراد ملت است؟

بيستم - مبحث تقسيم كارها و وظيفه‏هاست. آيا بايد كارهامخصوص اقارب سلطنت‏يا عشيره يا مقربين او باشد؟ يا مانند حقوق‏عامه بر تمامى قبايل و طوايف تقسيم نمايند؟ اگرچه به طريق نوبت‏باشد با ملاحظات اهميت و عدد و قابليت‏به قسمى كه اجزاى سلطنت‏نمونه‏اى از ملت‏باشد يا در حقيقت‏خود ملت است كه كوچك شده وبر سلطنت است كه اشخاص كافى و اسباب كار ايشان را ايجاد نمايداگرچه به تعليم اجبارى باشد.

بيست و يكم - مبحث تفريق درميان قدرتهاى سياسى و دينى وتعليم است - آيا جمع كردن درميان دو اقتدار يا سه اقتدار در يك نفر،روا باشد؟ يا بايد هر وظيفه‏اى از سياست و دين و تعليم، مخصوص به‏يك نفر باشد؟ تا به خوبى بدان قيام نمايد؟ و نبايد هر سه در يك نفرجمع آيد مبادا اقتدارش قوت گيرد.

بيست و دوم - مبحث ترقى در علوم و معارف است. آيا بايدسلطنت را به حال خود گذارند تا بر عقول مردمان فشار آرد و نگذاردنفوذ ملت‏بر او قوت يابد؟ يا بايد او را وادارند تا دايره معارف راوسعت دهد و تعليم ابتدائى را به تشويق يا به اجبار، عمومى كند ووسعت آن را آسان نموده كليه تعليم و تعلم دينيه را مطلقا آزاد نمايد؟

بيست و سيم - مبحث وسعت دادن در زراعت و صنايع و تجارت‏است. آيا بايد اين معنى را به ميل و نشاط امت‏باز گذارند كه به‏كلى درايشان نشاط و ميلى نمانده؟ يا سلطنت را لازم است كه همسرى با سايرملل را آسان نمايد؟ به‏خصوص ملتهايى كه همسايه و مزاحم مملكت‏هستند، تا ملت‏به‏سبب حاجت‏به غير هلاك نشوند و به‏واسطه احتياج،كارشان به ضعف نرسد.


134

بيست و چهارم - مبحث‏سعى در آبادى است. آيا اين كار را به اهمال‏سلطنت‏يا حرص او بر آن واگذارند؟ يا بايد او را وادارند كه اعتدال‏متناسب را با ثروت عمومى متابعت نمايد و التفاتى به مفاخرت زيب وزينت‏هاى بلدى كه در ماده سودى ندارد نكنند؟

بيست و پنجم - مبحث‏سعى در رفع استبداد است. آيا بايد اين معنى‏يعنى رفع استبداد را از خود سلطنت منتظر باشند؟ يا در يافتن آزادى ورفع استبداد بدانسان كه مجال بازگشت نداشته باشد وظيفه خردمندان‏و بزرگان ملت است؟.

اين بيست و پنج مبحث است كه هر يك از آنها محتاج به دقتى‏عميق مى‏باشد و تفصيلى طولانى لازم دارد تا بر احوال و مقتضيات‏خصوصى تطبيق شود. و من اين مبحث‏ها را ذكر نمودم تا نويسندگان‏باهوش را يادآورى نموده، نجبا را در خوض نمودن آنها به نشاط آورم،اما با تربيت; تا اين حكمت را متابعت كرده باشند كه «واتوا البيوت من‏ابوابها» (2) . و حال، كلام را در آنچه متعلق به مبحث‏بيست و پنجم است‏يعنى مبحث «سعى در رفع استبداد» كوتاه سازم، پس گويم:

اول - ملتى كه تمامى آنها يا اكثر ايشان، دردهاى استبداد را احساس‏نكنند، مستحق آزادى نيند.

دوم - استبداد را با سختى مقاومت ننمايند جز اين كه با ملايمت‏به‏تدريج‏با او مقاومت جويند.

سوم - واجب است پيش از مقاومت استبداد، تهيه نمايند تا استبدادرا به چه چيز بدل كنند كه امور مختل نشود.

اينها قواعد رفع استبداد است و اين قواعدى است كه اميد اسيران‏را دور سازد و مستبدين را خوشحال كند، چه ظاهر آنها ايشان را براستبداد خويش ايمن دارد و از اينرو ايشان را بدانچه «فيارى‏» مشهور ازآن ترس داده يادآورى كنم كه در اين مقام گفته: «همانا مستبد، به قوت‏شگرف و احتياط افزون خويش، فرحناك نشود، چه بسا ستمكار معاندكه از دست مظلومى كوچك به خاك اندر افتاده.


135

و من همى گويم هيچ ستمكار قاهرى نباشد جز اين كه خداى اورا از روى عزت و انتقام بگيرد، و از آن پس گويم: مبنا و معنى اين قاعده‏كه «ملتى كه اكثر آن دردهاى استبداد را احساس نكنند مستحق آزادى‏نيند» آن است كه ملتى كه حكم زبونى و درويشى بر او رفته تا مانندچارپايان يا كمتر از چارپايان گرديده، هرگز سؤال از آزادى نكنند و گاه‏باشد كه بر مستبد كينه گيرند ولى به‏جهت طلب انتقام از شخص او نه‏به‏جهت‏خلاصى از استبداد، پس فايده‏اى به‏دست نيارند جز اين كه‏بيمارى را به بيمارى ديگر بدل كرده‏اند، همچون درد شكم را به صداع‏بدل كردن مى‏باشد. و گاه نيز به انگيختن مستبد ديگر تا با مستبدمقاومت جويند و چون فيروز آيند و غالب شوند، همان مستبد انگيخته‏ايشان، دست‏خود را جز با آب استبداد نشويد. پس از اين نيز فايده‏اى‏نبرند جز اين كه بيمارى كهنه را به بيمارى تندى بدل ساخته‏اند. و بسابود كه آزادى خودبخود به ملتى رسد و همچنين از آن نيز سودى براى‏آنها نباشد، چه اندكى بگذرد كه آن آزادى به استبداد سخت ناهنجارمنقلب گردد، همچون بيمارى كه اندك بهبودى يافته بزودى نكس‏نمايد.

اما مبناى اين قاعده كه استبداد را با سختى مقاومت نبايد نمودبلكه با حكمت و تدريج; از اين قرار مى‏باشد كه وسيله‏اى كارآمد ملت‏است و قاطع دنباله استبداد مى‏باشد، آن وسيله ترقى ملت است درادراك و احساس. و اين ترقى ميسر نگردد جز به تعليم علوم وشجاعت، همچنانكه راضى ساختن افكار عامه تا به چيزى غير مالوف‏خويش اذعان نمايند جز در مدتى طولانى صورت نگيرد. زيرا كه‏عاميان هرقدر ادراكشان ترقى نمايد، رضا ندهند كه تب و لرزه ايشان به‏عافيت مبدل شود مگر بعد از مدتى فكر و خيال كردن. و شايد هم دراين‏خصوص معذور باشند، چه آن بيچارگان الفت نيافته‏اند كه ازرؤساى خود چيزى بجز فريب و خيانت متوقع باشند.

پس از آن استبداد با قوتهايى چند از اطراف فراگرفته، از آن جمله:قوه ترسانيدن يا قوه لشكرى مى‏باشد، به‏خصوص چون جنس‏لشكريان غريب و جزو آن ملت نباشند و نيز قوت مال و قوت الفت‏برقساوت و قوت اهل ثروت و قوت ياوران بيگانه. پس اين قوتها،استبداد را همچون شمشير فولادين نموده و با عصاى افكار عامه به‏مقابل آن نتوان رفت. و فكر عامه را طبيعت آن باشد كه چون سالى درجوش بود سالى ديگر نيز به جوش آيد و چون يك روز جوشش نمايدروز ديگر نيز در جوشش باشد. پس بنابراين از بهر مقابل شدن با اين‏قوه‏هاى هولناك، ثبات و عناد را بايد به كار آرند.

مقاومت استبداد با عنف روا نباشد، مبادا فتنه‏اى برآيد كه مردمان‏را درو نمايد. اگرچه گاهى استبداد از شدت به درجه‏اى رسد كه ناگهان‏فتنه از روى طبيعت، منفجر گردد. پس در آن صورت اگر در ملت،خردمندان باشند از فتنه كناره جويند تا آن فتنه بعد از آن كه وظيفه‏خويش بجاى آورده منافقان را درو كند، فى‏الجمله تسكين يا بد. و بعداز آن حكمت را به كار برند و فكرتها را به جانب تاسيس عدالت موجه‏سازند و نيكوترين اساس عدالت، با كسى روا باشد كه با استبداد نسبتى‏نداشته با فتنه نيز بى‏علاقه باشد. غالبا عاميان بر مستبد شورش نمايندمگر بعد از اين چند حال مخصوص فورى كه شورش خواهند نمود:

اول - بعد از منظر خونين دردناك، كه مستبد به عزم انتقام، مظلومى‏را آسيب رسانيده باشد.


136

دوم - بعد از واقعه جنگى كه مستبد در آن مغلوب گرديده، نتواندننگ آن را به خيانت‏بعضى سر كردگان نسبت دهد.

سوم - بعد از آن كه مستبد، اهانتى نسبت‏به دين اظهار نمايد و با آن‏اهانت، استهزاء نيز همراه باشد و اين معنى موجب حدت عوام گردد.

چهارم - بعد از تنگى شديد در سالى كه تمام مردمان در طلب مال‏باشند و نيابند حتى اواسط الناس.

پنجم - در هنگام قحطى و گرسنگى كه مردمان، مواساتى ظاهر ازمستبد نبينند.

ششم - بعد از امرى كه موجب انگيخته شدن خشم فورى گردد،مانند اين كه به ناموس و عرض متعرض شود، يا در ممالك مشرقى‏حرمت جنازه‏اى را بشكند يا در ممالك غرب ناموس قانون يا شرف‏موروثى را متعرض گردد.

هفتم - بعد از حادثه تنگنا كه موجب همراهى قسمتى بزرگ اززنان، در يارى كردن مردان باشد.

هشتم - بعد از آن كه دوستى شديد از مستبد نسبت‏به كسى كه ملت‏او را دشمن شرف خويش داند ظاهر گردد. و غير از اينها از امورى كه‏شبيه بدينها باشد.

مستبد هرقدر نادان باشد، اين امور كه لغزشگاه است‏بر وى‏مخفى نماند. و هرچند مغرور بود، از بستن جلو اينها غفلت ننمايد.همچنانكه اين كارها را ياوران و وزراى او همگى به‏خوبى دانند.

و چون يك تن از ايشان يافت‏شود كه خواهد مستبد را به هلاكت‏درافكند، او را دلير سازد تا در يكى از اين مخاطرات مذكور درافتد. وبه‏جاى اين كه اين معنى را از او دور داشته، بر مردمان مشتبه سازدافزونتر به وى نسبت دهد و خود نيز شهادت دهد. از اينرو گويند:رئيس وزراى مستبد يا رئيس سرداران يا رئيس علماى مذهبى از همه‏كس قادرتر مى‏باشند كه او را آسيب رسانند و مستبد نيز به احتياط باايشان مدارا نموده، چون خواهد يك تن از ايشان را معزول سازد به‏ناگهانش بگيرد.


137

و مبناى اين قاعده كه «قبل از مقاومت استبداد واجب است چيزى‏كه استبداد را بدان بدل نمايند بايد تهيه نمايند» اين كه شناختن فايده هركار اگرچه به‏طور اجمال باشد در اقدام به هر عملى شرط طبيعى است.ولى دراين باب كه تبديل استبداد باشد، شناسايى اجمالى مطلقا كافى‏نباشد، بلكه ناچار بايد مطلب را تعيينى واضح و موافق راى همه يا راى‏اكثريت كه بالاتر از سه ربع مردم است، يا با راى عموم لشكرى، معين‏كنند. والا كار انجام نيابد، چه چون فايده كار مبهم باشد، آن كار تا يك‏اندازه ناقص خواهد بود. و هرگاه در نزد هر قسمتى از مردمان مجهول‏يا با راى ايشان مخالف باشد، فورا آن قسمت‏با مستبد پيوسته، فتنه‏عظيم برپاى شود. و اگر آن قسمت مخالف به مقدار يك ثلث از ملت‏رسد، پس مطلقا غلبه در طرف مستبد است.

و نيز چون فايده كار، در آغاز مبهم باشد ناچار در آخر اختلاف‏واقع شود و كار فاسد گرديده و به فتنه‏هاى عظيمه و اختلاف مهلك‏منجر گردد و از اين جهت تعيين فايده واجب است كه با صراحت واخلاص باشد و درميان ملت‏شهرت داده، سعى كنند تا ايشان را راضى‏ساخته خرسند دارند. بلكه ايشان را وادارند تا بانك برآورده از پيش‏خود آن را طلب نمايند. و همين معنى سبب شد كه اميرالمؤمنين‏على‏عليه‏السلام و ساير ائمه اهل‏بيت را كار دنيا از پيش نرفت و شايداين معنى از ايشان، از راه غفلت نبوده بلكه سبب آن سختى آمد و رفت‏و پيوستگى و نبودن پست منظم و مطبوعات در آن زمان بود. (3)

و حاصل كلام آن كه مقرر داشتن شكل حكومتى كه مى‏خواهند وممكن است استبداد را به آن بدل كنند از ضروريات است. و اين خودامرى آسان نيست كه فكرت چند ساعت‏يا هوش چند نفر، از بهر آن‏كافى باشد. بلكه فكر اين مطلب آسانتر از فكر در تربيت مقاومت‏استبداد نيست. و اين استبداد فكرى نظرى را اينقدر كافى نيست كه‏منحصر به خواص باشد، بلكه ناگزير بايد آن را عموم دهند و ابتداء آن‏بعد از آن باشد كه ملت دردهاى استبداد را احساس نمايند. و شكى‏نيست كه يك تن دلير در امر عمومى همچون محاربه استبداد، دها وصدها و شايد هزاران را به حسب قوت برهان خود، دلير سازد. و از آن‏پس گفتگو در قواعد اساس سياسى مناسب، درميان ملت انتشار يابد به‏قسمى كه فكرت تمامى طبقات را مشغول سازد. پس سالها در زيرآزمايش و زدوخورد عقلها باقى ماند، تا به كلى نضج‏يابد و تا اين كه‏آثار حسرت حقيقى بر دريافت آزادى در طبقات بلند ملت و قيمت آن‏در طبقات پست آشكار كرده و مستبد احساس خطر نموده شروع به‏احتياط شديد كند و مردمان را فريب دهد، تا اين كه فرصتى مناسب‏به‏دست آيد يا به‏دست آورند.


138

در اين هنگام، ملت از روى طبيعت مستعد گرديده، تا قبول اين‏قوانين نمايد كه خود حاكم خويش باشد. پس مختار است كه خودمستبد را تكليف نمايد تا اصول استبداد را به اصول مقرره كه مهياساخته بدل نمايد و آن را طلب نمايد و فيروزى خويش در آن داند ومستبد را در اين حال چاره جز اطاعت و اجابت‏خواهش ملت طوعا ياكرها نمى‏باشد و بدينسان سير طبيعى تمام شود و سنت‏هاى او تبديل‏نشود.

پس خردمندان بينا شوند و فريفتگان از خداى بپرهيزند وخردمندى كه نامش پنهان نيست از رحمت‏خداى نوميد نشود.

و من اين بحث را به اين سخن ختم نمايم كه خداى سبحان جلت‏حكمته، هر ملتى را از اعمال كسى كه بر خويش حاكم ساخته‏اند،مسؤول قرار داده و اين است معنى اين كلام حق كه «چون ملتى سياست‏خويش نيكو ننمايد خداوند او را زبون ملت ديگر فرمايد تا بر او حكم‏نمايد» همچنانكه در شريعت‏ها معمول است كه بر غير بالغ يا سفيه قيم‏تعين كنند.

و اين است معنى كلام حكمت نماى كه «هر زمان ملتى به درجه‏رشد رسد عزت خويش باز آرد» و اين معنى اين سخن عدل است كه‏«خداوند مردمان را ستم ننمايد بلكه مردمان بر خويش ستم روادارند» (4) «ان الله لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏». (5)

تمت‏بعون الله وحسن توفيقه ترجمه طبايع الاستبداد ومصارع‏الاستعباد على يد مترجمها الفقير الى الله القهار، عبدالحسين القاجارفى 29 رجب الفروسه 1325 كتبه العبد الحقير الفقير الفانى مرتضى‏الحسينى البرغانى في ليال شهر الصيام سنه 1325.

والسلام خير ختام

پى‏نوشتها:

1) اين همان منطق قرآن است كه مى‏فرمايد: واعدوا لهم مااستطعتم من قوه ومن رباط الخيل‏ترهبون به عدو الله وعدوكم (انفال/60).

2) سوره بقره، آيه 189. آنچه كواكبى در اين بيست و پنج مبحث گرد آورده لزوما ديدگاه خود اونيست، بلكه نقل پرسشهاى نوگرايان آن دوران است كه وى آنها را پيش‏روى فرهيختگان‏مسلمان قرار داده است.

3) اين كه‏اميرالمؤمنين على(ع) و ساير ائمه اهل‏بيت، نتوانستند در زمان خويش به پيروزى‏ظاهرى چشمگيرى نائل شوند، عوامل زيادى داشته كه از آن‏جمله موارد ذيل را مى‏توان نام برد: 1- پايين بودن سطح فكر و فرهنگ و آگاهى مردم 2- پيچيدگى و سياست‏بازى دشمن‏منافق 3- تقواى اعتقادى، سياسى، اخلاقى آن بزرگواران كه سبب مى‏شد اصل را، بر هدايت‏انسانها بگذارند نه بر رضايت آنها. و...

4) ان الله لايظلم الناس، ولكن الناس انفسهم يظلمون(يونس/44).

5) سوره رعد، آيه 11.


139
فهرست اعلام
[ آ ]
آتنه: 95
آراء اهل المدينة الفاضله(كتاب): 38
آستانه: 22
آسياى غربى: 13
آشورى: 106
آشوريان: 95 ،184 ،187
آغريين: 127
آمريك: 108
آمريكا: 49 ،67 ،235
آنارشيست: 162
[ الف ]
ائمه اهل‏بيت: 55
ائمه اهل‏بيت: 126 ،255
اباالضعفاء: 10
ابراهيم(ع): 150
ابن اخوة: 38
ابن‏بطوطه: 37 ،78
ابن تيميه: 38
ابن‏خلدون: 37 ،54 ،55 ،56 ،78 ،117 ،126
ابن شعبة الحرانى: 72
ابن‏فراء: 38
ابوالقاسم پاينده: 69
ابوبكر: 128
ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسى: 71
ابونصر فارابى: 38
احكام السلطانيه(كتاب): 38
احمد السحمرانى: 69
احمد امين: 70 ،9
احمد بهاءالدين: 9
احمد جودت پاشا: 38 ،78
احمد فارس: 39 ،78
اردبيل: 9
اردن: 72
ارسطوقراطى: 101
اروپ: 108 ،155 ،159
اروپا: 15 ،38 ،39 ،60 ،184 ،235
اروپاييان: 24
اريستوكراسى: 47 ،48
اسبارطه: 95
اسپانيول: 226
اسلام: 16 ،17 ،21 ،22 ،23 ،25 ،26 ،28 ،30 ،31 ،32 ،33 ،35 ،41 ،42 ،46 ،47 ،48 ،58 ،60 ،66 ،77 ،85 ،96 ،97 ،101 ،103 ،104 ،106 ،107 ،121 ،150 ،155 ،156 ،184 ،197 ،199
اسماء ذات النطاقين: 128
افكار اجتماعى و سياسى و اقتصادى‏در آثار منتشر نشده دوره قاجار(كتاب): 40
الابراهيمى: 69
الاستبداد والاستعمار و طرق مواجهتهماعند الكواكبى(كتاب): 69
الاعتدال(مجله): 11
الجزاير: 43 ،226
الحياة(كتاب): 71
الدر المنثور(كتاب): 71
السياسة الشرعية(كتاب): 38
الشهباء(مجله): 11
الفرات(مجله): 11
الكافى(كتاب): 71
المحجة البيضاء(كتاب): 71
المطبعة العصريه: 70
ام‏القرى: 14 ،19 ،20 ،22 ،23 ،24 ،25 ،26 ،27 ،28 ،29 ،46 ،70
امام حسين(ع): 9 ،54
امام خمينى: 102
امام روح الله موسوى خمينى: 69
امير تيمور: 119
امير شكيب ارسلان: 71
انبياء: 60 ،120 ،150 ،207
انتشارات اسلاميه: 71
انتشارات اميركبير: 69 ،71
انتشارات بهبهانى: 70
انتشارات پيام: 70
انتشارات جاويدان: 69
انتشارات دانشگاه تهران: 71
انتشارات صدرا: 70
انتشارات علمى: 70
انتشارات نويد: 71
^ 140 ^
انجيل: 28 ،44 ،45 ،48 ،91 ،92 ،96 ،97 ،105 ،155 ،198
انديشه اصلاحى در نهضتهاى اسلامى(كتاب): 70
انگليسان: 130
انگليسى: 157 ،158 ،226
انگيزسيون: 94
انوشيروان: 119 ،232
اولاد داود: 94
ايتاليايى: 32 ،33
ايدئولوژى نهضت مشروطيت‏ايران(كتاب): 70
ايران: 39 ،40 ،69 ،186
ايرانى: 35 ،39
ايرج افشار: 40
ايرلاند: 157 ،158
[ ب ]
بارون: 129
بحارالانوار(كتاب): 72
بررسى اجمالى نهضتهاى اسلامى درصد ساله اخير(كتاب): 70
بلجيك: 235
بلقيس ملكه سبا: 99 ،100
بنى‏اسرائيل: 96 ،105
بولونى: 157
بيروت: 12 ،15 ،69 ،70 ،72
بيسمارك: 26
[ پ ]
پاپ: 104
پاريس: 93
پايگذار نهضتهاى اسلامى(كتاب): 71
پرتستان: 94
پطر كبير: 26 ،232
پولس: 96
پيرامون انقلاب اسلامى(كتاب): 71
پيغمبران: 183
[ ت ]
تاپى يرو: 23
تاتار: 226
تاريخ نهضتهاى دينى - سياسى‏معاصر(كتاب): 70
تبع: 99
تتمة المنتهى(كتاب): 71
تحف العقول(كتاب): 72
ترابان: 127
تراتسوال: 181
ترك: 39
تشيع و مشروطيت: 36
تشيع و مشروطيت در ايران(كتاب): 34 ،69
تفليس: 22
تلمود: 49 ،105 ،106
تنبيه الامه و تنزيه المله: 17 ،35 ،69
تورات: 28 ،44 ،49 ،91 ،96 ،105 ،198
تهذيب الاحكام(كتاب): 71
تهران: 22 ،67 ،69 ،70 ،71 ،72
[ ج و چ ]
جامعه اموى: 9
جرمانى: 185
جزيرة‏العرب: 86
جلال‏الدين السيوطى: 71
جهان اسلام: 16
جهان اسلامى: 23 ،25
چين: 106 ،150 ،157 ،158
[ ح و خ ]
حاكم فاطمى: 94
حجاج: 128
حسان: 19 ،116
حسن فهمى: 38 ،78
حكومت اسلامى(كتاب): 69
حلب: 9 ،34 ،70
حميد عنايت: 23 ،33 ،70
حمير: 86
حنفى: 9
خلفاى راشدين: 47 ،97 ،98 ،103 ،232
خيرالدين پاشاى تونسى: 39 ،78
[ د ]
دارالبشير: 72
دارالقلم: 72
دارالكتاب العربى: 70 ،72
دارالكتب الاسلاميه: 71 ،72
دارالنفائس: 69
دريفوس: 85
^ 141 ^
دفتر انتشارات اسلامى: 71
دفتر ايام: 70
دفتر تبليغات اسلامى: 71
دفتر نشر فرهنگ اسلامى: 71
دموكراسى اسلام: 102
دموكراسى غربى: 102
دوك: 129
ديموقراطى: 97 ،101
[ ر ]
رازى: 37 ،77 ،186
رسول خدا: 75 ،102
رشيد رضا: 34 ،35
رفاعه بك: 39 ،78
رمز عقب ماندگى ما: 71
روح‏القدس: 106
روح القوانين(كتاب): 34
روزبهان خنجى: 38
روس: 39 ،205 ،226
روسو: 32
روسيه: 93 ،157 ،158
رومان: 95 ،232
رومانيان: 77
روميان: 184
[ ز و ژ ]
زعماء الاصلاح فى العصر الحديث(كتاب): 70
زنگيان: 150
ژاپنى: 20
ژاپون: 235
ژاپونيان: 182
ژنو: 34
[ س ]
سخنان پيامبر اكرم(كتاب): 69
سلطان عبدالحميد: 10 ،34
سلوك الملوك(كتاب): 38
سليمان پاشا: 38 ،78
سليم بستانى: 39 ،78
سنگاپور: 22
سوريه: 12 ،16 ،69 ،70
سوسيره: 235
سياسة المدنيه(كتاب): 38
سيد ابراهيم: 9
سيد جمال‏الدين اسدآبادى: 13 ،14 ،15: / 16 ،25 ،39 ،158
سيد فراتى: 10
سيد محمود طالقانى: 9 ،70
سيد يحيى برقعى: 70
سيرى در انديشه سياسى عرب(كتاب): 70
[ ش ]
شرقيان: 60 ،61 ،165
شركت انتشار: 69
شركت‏سهامى انتشار: 71
شركت‏سهامى كتابهاى جيبى: 70
شهاب الاخبار(كتاب): 71
شيخ حر عاملى: 71
شيخ صفى‏الدين اردبيلى: 9
شيلار: 116
[ ص و ط ]
صدرا: 71
صدر واثقى: 71
صلاح‏الدين: 119
طبايع الاستبداد و مصارع الاستعباد: 32: / 67 ،69
طوسى: 37 ،77
[ ع و غ ]
عارف پاشا: 11
عباس حلمى: 10 ،12
عباس محمود عقاد: 70
عبدالحسين القاجار عبدالحسين‏ميرزاى قاجار
عبدالحسين زرين كوب: 70
عبدالحسين ميرزاى قاجار: 67 ،257
عبدالرحيم ربانى شيرازى: 71
عبدالرحيم طالب‏اف: 39
عبدالله جودت: 34
عبدالملك اموى: 232
عبدالهادى حائرى: 34
عرب: 12 ،13 ،14 ،24 ،25 ،26 ،33 ،37 ،39 ،40 ،77 ،78 ،99 ،184 ،206
علائى: 37 ،77
علاءالدين على: 72
^ 142 ^
على اصغر حلبى: 70
على‏اكبر غفارى: 71
على حكيمى: 71
عمادالدين خليل: 72
عمان: 72
عمر بن عبدالعزيز: 47
عيسى: 44 ،45 ،96 ،150
غربيان: 49 ،60 ،126 ،184
غزالى: 37 ،77
غسان: 86
غلاة صوفيه: 94
غوريغوريوس: 37
[ ف و ق ]
فرانسويان: 225 ،226
فرانسه: 32 ،33 ،34 ،42 ،85 ،93 ،187
فرعون: 100 ،101
فرنگيان: 180
فرهنگ معين(كتاب): 71
فريدون آدميت: 70
فلورانس: 33
فليپ دويم اسپانى: 94
فينيقيان: 187
قازان: 226
قانون قزوينى: 40
قاهره: 12 ،34
قسطنطين: 94
قسيسان: 48 ،92
قم: 70 ،71 ،72
قيس: 128
[ ك و گ ]
كابل: 22
كاترين: 153
كاتوليك: 94 ،105
كارا دو وو: 23
كتاب خراج: 37 ،77
كريستو: 153
كليسا: 44 ،97 ،105 ،150
كليله و دمنه(كتاب): 37
كمال بيك: 38 ،78
كميت: 19
كميت: 116
كنزالعمال‏فى‏سنن‏الاقوال والافعال: 72
كواكبيه: 10
كيهان انديشه(مجله): 46
گاريبالدى: 26
گلادستون: 158
[ ل ]
لاتينى: 185
لبنان: 69 ،70 ،72
لرد: 130
لندن: 157
لوتروپ دوشتودارت: 23
لينوسالوتاتى: 33
[ م ]
ماوردى: 38
مبعوث مدنى: 39 ،78
متنبى: 37 ،77
مجمع الزوايد و منبع الفوايد(كتاب): 72
مجموعه حكمت(مجله): 9 ،70
مجوسيان: 105
محدث قمى: 71
محمدباقر المجلسى: 72
محمدباقر انصارى: 71
محمد بن يعقوب الكلينى: 71
محمد حكيمى: 71
محمدجواد صاحبى: 70
محمدرضا حكيمى: 71
محمد عبده: 39
محمد محمدى رى‏شهرى: 71
محمدمعين: 71
محمود فايز ابراهيم سرطاوى: 72
مراكش: 22
مرتضى الحسينى البرغانى: 257
مرتضى مطهرى: 14 ،70 ،71 ،102
مسيح: 96 ،106
مصر: 10 ،12 ،13 ،16 ،20 ،43 ،75 ،101 ،157
مصريان: 95 ،106 ،184
مطهرى: 16
معالم‏القربه‏فى‏احكام‏الحسبه(كتاب): 38
معرى: 37 ،77
مغربى: 228 ،242
مكتبة المرعشى: 71
مكتبة بصيرتى: 72
ملامحسن فيض كاشانى: 71
ملكه ويكتوريا: 86
^ 143 ^
منتسكيو: 19 ،32 ،34
موسى(ع): 44 ،100 ،150
موسى نجفى: 40
مهتدى عباسى: 47 ،98
مير جلال‏الدين محدث ارموى: 71
ميرزا محمدحسين غروى نائينى: 17 ،35 ،36 ،69
ميرزا محمدحسين نائينى ميرزامحمدحسين غروى نائينى
ميرزا ملكم خان: 39
ميزان الحكمه: 71
مؤتمر اسلامى: 70
مؤسسه ناصرالثقافه: 69
مؤسسه الرساله: 72
[ ن ]
نائينى ميرزا محمدحسين غروى‏نائينى
ناپلئون: 26
ناسيوناليسم عرب: 16
ناسيوناليسم عربى: 26
نباما: 85
نصرانيت: 96
نقش انديشه توحيدى در اصلاح‏اجتماعى(مقاله): 46
نقش سيد جمال الدين اسدآبادى دربيدارى مشرق زمين(كتاب): 70
نورالدين الهيثمى: 72
نورالدين زنگى فى الادب العربى(كتاب): 72
نورالدين شهيد: 47 ،98 ،232
نورالدين محمود: 72
نهج‏البلاغه: 17 ،37 ،77
نهج الفصاحه(كتاب): 69
نيرون: 127
[ و ]
وسائل الشيعه(كتاب): 71
ولايت فقيه(كتاب): 69
ولتر: 32
وليد: 128
ويتور الفيه رى: 32
[ ه ]
هانرى هشتم: 94
هند: 13 ،20 ،150 ،226
هنديان: 184
هولنديان: 226
[ ى ]
يونان: 95 ،184
يونانى: 20 ،30 ،37 ،77
يهود: 49 ،106 ،226
يهودان: 105