فهرست عناوين
عقلانيّت‌ معرفت‌ (از ديدگاه‌ علم ‌شناسي‌ پوپر)

(كتاب انديشه)

سيد عبدالحميد ابطحي‌

به‌ سفارش‌ كانون‌ انديشه جوان‌

ناشر: مؤسسه‌ فرهنگي‌ دانش‌ و انديشه‌ معاصر

فهرست عناوين
      مقدمه‌1
فصل‌ اوّل‌3
     ريشه‌هاي‌ توجه‌ به‌ عقلانيّت‌3
     اهميّت‌ معيار تمييز نزد پوپر3
     ابطال‌پذيري‌ تجربي‌، معيار برگزيده‌ پوپر3
     مشكلات‌ ابطال‌پذيري‌ به‌ عنوان‌ معيار3
     ناتواني‌ معيار ابطال‌ پذيري‌ در تعيين‌ مبناي‌ تجربه‌4
     برآب‌ بودن‌ بنياد معرفت‌ علمي‌ در نظريه‌ پوپر4
     نفوذ داوريهاي‌ ارزشي‌ در ارائه‌ ملاك‌ تمييز پوپر4
فصل‌ دوّم‌6
     انتقال‌ از ابطال‌پذيري‌ به‌ عقلانيّت‌6
     ترديد در اصالت‌ و اهميّت‌ معيار پوپر6
     اولين‌ رويكرد ضعيف‌ پوپر به‌ عقلانيّت‌ در "منطق‌ اكتشاف‌"6
     تلاشي‌ ديگر براي‌ معقول‌ جلوه‌دادن‌ ملاك‌6
     تقويت‌ موضع‌ عقلانيّت‌ در نگاه‌ پوپر7
فصل‌ سوّم‌8
     در جستجوي‌ معيار براي‌ عقلانيّت‌8
     قرابت‌ معيارهاي‌ عقلانيّت‌ و علم‌8
     عقلانيّت‌ و نقدپذيري‌8
     غلبه‌ بر نقد، معيار عقلانيّت‌ نظريه‌9
     مسلك‌ عقلاني‌9
     ملاك‌ عقلانيّت‌ روش‌ علم‌9
     نقد معيار عقلانيّت‌10
فصل‌ چهارم‌11
     بازسازي‌ نظريه‌ شناخت‌ براساس‌ معيار نقدپذيري‌11
     عقلانيّت‌ و مطلوبيّت‌ سيستم‌ استنباطي‌11
     معيار ترجيح‌ نظريات‌ (گزينش‌ نظريه‌ معقول‌) 11
     پيشرفت‌ عقلاني‌ علم‌12
فصل‌ پنجم‌13
     واقعيت‌ در منظر عقلانيّت‌ پوپري‌13
     واقع‌گرايي‌ غيرجزمي‌13
     عقلانيّت‌ پوپر و ثريّاي‌ حقيقت‌13
     تناظر بهتر با واقعيات‌14
     كيمياي‌ يقين‌15
     نفي‌ حجيّت‌ منابع‌ معرفت‌15
     شكّاكيت‌ و نسبي‌گرايي‌ معقول‌؟!16
     آيا روش‌ نقدي‌ ممكن‌ است‌19
      خاتمه‌ و اشاره‌19
     فهرست‌ منابع‌20

1

مقدمه‌

پوپر يكي‌ از علم‌ شناسان‌ و معرفت‌شناسان‌ پرتلاش‌ و خلاق قرن‌ بيستم‌مي‌باشد. وي‌ آثار متعددّي‌ از خود به‌ جا گذاشته‌ است‌ كه‌ كتاب‌ «منطق‌ اكتشاف‌علمي‌» در زمينه‌ علم‌ شناسي‌ و دو كتاب‌ «فقر تاريخيگري‌» و «جامعه‌ باز ودشمنان‌ آن‌» در زمينه‌ مباحث‌ اجتماعي‌ و نقد آراء افلاطون‌ و ماركس‌ موجب‌شهرت‌ وي‌ شد. وي‌ در زمينه‌ معرفت‌ شناسي‌ هم‌ تحقيقات‌ دامنه‌داري‌ را به‌انجام‌ رسانده‌ است‌. پوپر مدت‌ كوتاهي‌ در اوائل‌ جواني‌ تحت‌ تبليغ‌كمونيستها، ماركسيست‌ شد.

پس‌ از آن‌كه‌ پوپر از گرايش‌هاي‌ كوتاه‌ مدّت‌ ماركسيستي‌ خود دست‌ كشيد،احساس‌ كرد كه‌ تفكّر ماركسيستي‌ علي‌رغم‌ ادعا و تبليغاتش‌ علمي‌ نيست‌. اين‌احساس‌ وي‌ را بر آن‌ داشت‌ تا در ملاك‌ رايج‌ تمييز علم‌ و غير علم‌ ترديد كندو به‌دنبال‌ اصلاح‌ آن‌ برآيد.

سنّت‌ رايج‌ آن‌ روزگار، سنّت‌ تحصّلي‌ (پوزيتويستي‌) بود كه‌ تجربه‌ واستقرا را روش‌ علم‌ مي‌دانست‌ و براي‌ استقرا نيز منطقي‌ ارائه‌ مي‌كرد تا به‌كمك‌ آن‌ نه‌ تنها علم‌ از غيرعلم‌ بلكه‌ علم‌ از خرافات‌ جدا شود. بانيان‌ مكتب‌پوزيتيويسم‌، به‌ ناحق‌ معيار اثبات‌پذيري‌ تجربي‌ را، معيار معني‌داري‌ معرّفي‌كرده‌ بودند تا متافيزيك‌ را خصمانه‌ از صحنه‌ معرفت‌ بشري‌ بيرون‌ كنند.

پوپر كه‌ بنابر زيركي‌ خود حس‌ مي‌كرد سازمان‌ فكري‌ ماركسيسم‌ وآدلريسم‌ و فرويديسم‌ علمي‌ نيست‌، نهايتاً ملاك‌ ابطال‌پذيري‌ را به‌ عنوان‌معيار تمييز علم‌ تجربي‌ مطرح‌ كرد و از آنجا كه‌ روشن‌ بينانه‌ درك‌ مي‌كرد كه‌اخراج‌ متافيزيك‌ از صحنه‌ معرفت‌ بشري‌، كشتي‌ علم‌ را هم‌ با خود به‌ زير آب‌خواهد كشيد هيچ‌گاه‌ با متافيزيك‌ خصومت‌ نورزيد. كتاب‌ منطق‌ اكتشاف‌ علمي‌حاصل‌ انديشه‌هاي‌ وي‌ در اين‌ زمينه‌ است‌. در گوشه‌ و كنار اين‌ كتاب‌،نشانه‌هايي‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد كه‌ پوپر متوجه‌ مشكلات‌ طرح‌ خود بوده‌ است‌ وزيركانه‌ از كنار آنها گذشته‌ است‌.

از آنجا كه‌ نظريه‌ پوپر، مربوط‌ به‌ حوزه‌ معرفت‌شناسي‌ بود، دلايل‌گوناگوني‌ وي‌ را به‌ اصلاح‌ و تكميل‌ و توسعه‌ نظريه‌اش‌ وادار كرد و باعث‌ شدتا به‌تدريج‌ از معيار ابطال‌پذيري‌ به‌ سوي‌ معيار نقدپذيري‌ روآورد.

مسئله‌ اين‌ بود كه‌ علم‌ در عمل‌ لزوماً از اين‌ قاعده‌ پيشنهادي‌ وروش‌ شناسانه‌ او پيروي‌ نمي‌كرد، ضمناً او تفكيك‌ روشني‌ ميان‌ علم‌ ومتافيزيك‌ قائل‌ نبود؛ از اين‌ رو در برخي‌ نظريه‌ها معيار تمييز او دچارسردرگمي‌ مي‌شد. بعلاوه‌، ملاك‌ او، هيچ‌ پشتوانه‌ منطقي‌ نداشت‌ و صرفاًتجويزي‌ بود. اين‌ گونه‌ موارد كم‌كم‌ ملاك‌ نقدپذيري‌ را به‌ ميدان‌ آورد؛ و ازآنجا كه‌ اين‌ ملاك‌ نمي‌توانست‌ ملاك‌ تميز علم‌ و غيرعلم‌ باشد، وي‌ آن‌ را به‌عنوان‌ ملاك‌ و معيار عقلانيّت‌ مطرح‌ كرد. امّا مسئله‌ اينجا تمام‌ نمي‌شد و هنوزهم‌ مشكلات‌ فراوان‌ باقي‌ بود.

آنچه‌ در اين‌ مكتوب‌ مي‌آيد، معرّفي‌ اجمالي‌ عقلانيت‌ در انديشه‌ پوپر وبررسي‌ زمينه‌ها و آثار آن‌ و همچنين‌ ارائه‌ برخي‌ نقطه‌نظرهاي‌ «نقادانه‌» به‌ اين‌انديشه‌هاست‌.

در اينجا لازم‌ است‌ تذكر دهيم‌ كه‌ اصولاً بحث‌ عقلانيّت‌ در نظريه‌معرفت‌شناختي‌ پوپر با مسئله‌ نقادي‌ و نقدپذيري‌ رابطه‌ تنگاتنگي‌ دارد وطرحي‌ است‌ براي‌ كل‌ّ ساختار معرفت‌ بشري‌ و مختص‌ّ به‌ حوزه‌ علم‌ نيست‌؛ ازاين‌ رو اهمّيت‌ آن‌ از مسئله‌ ابطال‌پذيري‌ همچون‌ معيار تمييز علم‌ از غيرعلم‌بيشتر است‌؛ و به‌ تعبيري‌، شأن‌ حاكميت‌ بر آن‌ را دارد.

پرسشهاي‌ مهمّي‌ در حوزه‌ عقلانيّت‌ به‌ ميدان‌ انديشه‌ وارد شده‌ است‌ كه‌پاسخي‌ درخور لازم‌ دارد. پرسشهايي‌ مانند:

آيا اصولاً براي‌ عقلانيّت‌ معيار و محكي‌ جهان‌شمول‌ وجود دارد يا نه‌؟

آيا براي‌ سنجش‌ ديدگاههاي‌ متفاوت‌ و اعتبارات‌ گوناگون‌ ملاكي‌ وجوددارد يا نه‌؟

آيا براي‌ سنجش‌ صدق و راستي‌ معياري‌ وجود دارد يا نه‌؟

آيا مي‌توان‌ به‌ واقعيت‌ دست‌ يافت‌؟ آيا مي‌توان‌ به‌ آن‌ نزديك‌ شد؟ اگر نه‌،چرا و اگر آري‌، ملاك‌ آن‌ چيست‌؟ درستي‌ اين‌ ملاك‌ را چه‌ كسي‌ و چه‌ چيزي‌روشن‌ مي‌كند و با كدام‌ محك‌ سنجيده‌ مي‌شود؟ آيا به‌ دام‌ تسلسل‌ گرفتارنخواهيم‌ شد؟

آيا پيشرفت‌، امكان‌ خواهد داشت‌؟ و به‌ تعبيري‌ دقيقتر، آيا پيشرفت‌، معناخواهد داشت‌؟

اگر حقيقت‌ و عقلانيّت‌ نسبت‌ به‌ گروهها و يا افراد مختلف‌ متغير باشد، آياديگر راهي‌ براي‌ گفتگوي‌ مشترك‌ ميان‌ افراد هست‌؟ آيا ديگر مي‌توان‌انديشه‌ها را سنجيد؟ آيا تبادل‌نظر معقول‌ امري‌ ممكن‌ است‌؟ و آيا چيزي‌ به‌اسم‌ تفاهم‌ دست‌ يافتني‌ است‌؟


2

آيا ديو نسبيت‌، سرنوشت‌ معرفت‌ بشري‌ را به‌ خطر نخواهد افكند؟

به‌ هر حال‌، در اين‌ حوزه‌ خطير، مسائلي‌ بنيادين‌ خودنمايي‌ مي‌كنند و ماعمدتاً درصدد بررسي‌ رويكردها و رهاوردهاي‌ پوپر در اين‌ ميدان‌ هستيم‌.


3
فصل‌ اوّل‌

ريشه‌هاي‌ توجه‌ به‌ عقلانيّت‌

اهميّت‌ معيار تمييز نزد پوپر

چنان‌ كه‌ گذشت‌، در اين‌ مباحث‌، سخن‌ از محدوده‌ علم‌ تجربي‌ فراترمي‌رود و شامل‌ تمامي‌ حوزه‌ شناخت‌ و معرفت‌ مي‌شود. قبل‌ از اين‌كه‌ شواهداين‌ مسئله‌ را ذكر كنيم‌ به‌ سخن‌ پوپر اشاره‌ مي‌كنيم‌ كه‌ او ريشه‌ همه‌ مسائل‌شناخت‌ را در مسئله‌ تمييز مي‌داند، البتّه‌ هدف‌ اصلي‌ او در اين‌ بحث‌ تشخيص‌و تمييز علوم‌ تجربي‌ بوده‌ است‌. پوپر مي‌گويد:

در نوشته‌ ديگري‌ كه‌ هنوز به‌ چاپ‌ نرسيده‌ است‌، شيوه‌ انتقادي‌ را پيش‌ گرفته‌و كوشيده‌ام‌ تا نشان‌ دهم‌ كه‌ ريشه‌ مسائل‌ نظريه‌ شناخت‌، چه‌ در قديم‌ و چه‌در جديد ــ از هيوم‌ گرفته‌ تا كانت‌ و از او تا راسل‌ و وايتهد ــ را مي‌توان‌ به‌مسئله‌ تمييز، يعني‌ مسئله‌ يافتن‌ معياري‌ براي‌ تشخيص‌ خصلت‌ تجربي‌ علوم‌،رساند.

يعني‌ پوپر مهم‌ترين‌ مسئله‌ را در معرفت‌ شناسي‌ جداكردن‌ علوم‌ تجربي‌ ازبقيه‌ معرفت‌ها مي‌دانسته‌ و در پي‌ضابطه‌اي‌ براي‌ اين‌ تفكيك‌ بوده‌ است‌.

ابطال‌پذيري‌ تجربي‌، معيار برگزيده‌ پوپر

علم‌شناسان‌ قبل‌ از پوپر نوعاً معتقد بودند كه‌ از طريق‌ تكرار تجربه‌ و به‌كمك‌ استقرا مي‌توان‌ تئوريهاي‌ علمي‌ را توليد و اثبات‌ كرد. اعتقاد پوپراينست‌ كه‌ اين‌ روش‌ منطقاً غلط‌ است‌. وي‌ مي‌گويد ما تئوري‌ را حدس‌ مي‌زنيم‌و از طريق‌ آزمون‌ تجربي‌ نظريه‌ را ابطال‌ مي‌كنيم‌. آزمايشها هيچ‌ نظريه‌اي‌ راثابت‌ نمي‌كنند بلكه‌ فقط‌ مي‌توانند آنها را ابطال‌ كنند و يك‌ نظريه‌ تا زماني‌ كه‌در مقابل‌ آزمونهاي‌ سخت‌ مقاومت‌ مي‌كند و ابطال‌ نشده‌ بصورت‌ موقت‌ قابل‌اتكا مي‌باشد ولي‌ هر لحظه‌ هم‌ ممكن‌ است‌ يك‌ آزمون‌، آن‌ را از گردونه‌خارج‌ سازد.

با اين‌ توضيح‌ نظريه‌هايي‌ كه‌ قابل‌ ابطال‌ تجربي‌ نيستند، از نظر پوپر علمي‌هم‌ نيستند. ابطال‌ پذير بودن‌ در اينجا يعني‌ بتوان‌ آزموني‌ را پيشنهاد كرد كه‌ درصورت‌ وقوع‌، با نتايج‌ تئوري‌ موردنظر در تناقض‌ باشد.

مشكلات‌ ابطال‌پذيري‌ به‌ عنوان‌ معيار

پوپر، ويژگي‌ ابطال‌پذيري‌ تجربي‌ را معيار تمييز علوم‌ تجربي‌ از غيرعلم‌معرّفي‌ كرد ولي‌ اين‌ معيار اِشكال‌هايي‌ دارد كه‌ پوپر هوشمندانه‌ به‌ برخي‌ ازآنها اشاره‌ مي‌كند، وي‌ در كتاب‌ منطق‌ اكتشاف‌ علمي‌، ذيل‌ بحث‌ ابطال‌پذيري‌مي‌گويد:

گمان‌ مي‌كنم‌ كه‌ با استنباط‌ از بينش‌ اهل‌ مواضعه‌، مي‌توان‌ اشكالات‌ مهمّي‌را بر ضابطه‌ تمييز من‌ وارد كرد. از اين‌ قبيل‌ كه‌ اهل‌ مواضعه‌ مي‌گويند:اثبات‌ناپذيري‌ دستگاههاي‌ تئوريك‌ علوم‌ طبيعي‌ را مي‌پذيريم‌، ولي‌ در عين‌حال‌ قبول‌ داريم‌ كه‌ ابطال‌پذير هم‌ نيستند. چه‌، همواره‌ مي‌توان‌ كاري‌ كرد كه‌هر دستگاه‌ اصل‌ موضوعي‌ دلخواه‌ «مطابق‌ واقع‌» بماند.

ايرادي‌ كه‌ پوپر به‌ اهل‌ مواضعه‌ نسبت‌ مي‌دهد، مربوط‌ به‌ ابطال‌گريزي‌منطقي‌ نظريه‌ها است‌؛ يعني‌ مفرّي‌ براي‌ مدافعان‌ نظريه‌ها وجود دارد كه‌ درمقابل‌ ابطال‌تجربي‌ مقاومت‌ كنند توضيح‌ اينكه‌ شكل‌ عام‌ نظريه‌ها حاوي‌ يك‌مقدمه‌ و يك‌ نتيجه‌ است‌، يعني‌ اگر شرايط‌ «الف‌، ب‌ و ج‌» محقّق‌ شود، نتيجه‌«د» ضرورتاً حاصل‌ مي‌شود، پوپر مي‌گويد ابطال‌ اين‌ نظريه‌ كه‌ شكل‌ گزاره‌شرطي‌ دارد به‌ اينست‌ كه‌ در يك‌ مورد شرايط‌ مذكور محقّق‌ باشند ولي‌ نتيجه‌حاصل‌ نشود، ابطال‌گريزي‌ منطقي‌ اين‌ است‌ كه‌ مدافع‌ يك‌ نظريه‌ بگويد اگرنتيجه‌ حاصل‌ نشده‌، مربوط‌ به‌ عواملي‌ مانند «ه » مي‌باشد كه‌ آنها هم‌ در حصول‌نتيجه‌ دخيل‌ هستند و به‌ دلايلي‌ در صورت‌ تئوري‌ ذكري‌ از آنها به‌ ميان‌ نيامده‌است‌. به‌ عنوان‌ مثال‌ دستگاه‌ آزمايشگر دچار اختلال‌ بوده‌، و يا آزمايش‌ كننده‌دچار حواس‌پرتي‌ بوده‌ است‌. روشن‌ است‌ كه‌ اين‌ احتمالات‌ را منطقاً نمي‌توان‌رد كرد و به‌ كمك‌ همين‌ احتمالها مي‌توان‌ مانع‌ ابطال‌ منطقي‌ يك‌ نظريه‌ شد. والبتّه‌ واقعيت‌ خارجي‌ هم‌ همين‌طور است‌ و نوع‌ دانشمندان‌ صرف‌ ارائه‌ي‌موارد نقض‌ نمي‌پذيرند تئوري‌ آنها باطل‌ است‌. خود پوپر هم‌ اين‌ اشكالات‌ رادرست‌ مي‌داند، وي‌ مي‌گويد:

ايراداتي‌ كه‌ از قول‌ اهل‌ مواضعه‌ آوردم‌، در نظرم‌ همچون‌ خود نظام‌ فلسفي‌ِاهل‌ مواضعه‌ سخت‌ مستحكم‌ است‌. مي‌پذيرم‌ كه‌ با توسّل‌ به‌ ضابطه‌ابطال‌پذيري‌، نمي‌توان‌ دستگاهها را به‌ روشني‌ تام‌ دسته‌بندي‌ كرد و از تحليل‌صورت‌ منطقي‌ گزاره‌هاي‌ دستگاهها نمي‌توان‌ حكم‌ كرد كه‌ كدام‌ دستگاه‌مجموعه‌اي‌ است‌ از تعاريف‌ خفي‌ّ ابطال‌ناپذير قراردادي‌ و كدام‌ دستگاه‌،تجربي‌ به‌ تعبير ما ابطال‌پذير است‌.

در اينجا به‌ سه‌ نكته‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌:

1ـ پوپر در اينجا فقط‌ برخي‌ اشكالات‌ را مطرح‌ كرده‌ است‌، امّا در يك‌بررسي‌ نقّادانه‌ اشكالات‌ ديگري‌ هم‌ بر نظريه‌ وارد است‌ كه‌ در آثار دانشمندان‌و ناقداني‌ مانند: لاكاتوش‌، چالمرز، فايرابند و بارتلي‌ مطرح‌ شده‌ است‌.


4

2ـ نكته‌ ديگر اين‌كه‌، اصولاً پوپر درصدد حل‌ اين‌ مشكلات‌ برنمي‌آيد،بلكه‌ ويژگي‌ تجويزي‌ و دستوري‌ نظريه‌ خود را تقويت‌ مي‌كند و سعي‌ مي‌كندتا با وضع‌ قواعد ديگري‌ به‌ نام‌ «قواعد روش‌ شناسانه‌» راهكارهاي‌ علمي‌ براي‌حل‌ّ اين‌ مشكلات‌ ارايه‌ كند.

3ـ علم‌ شناساني‌ مانند كوهن‌ و كساني‌ كه‌ در فلسفه‌ علم‌ روش‌ توصيفي‌ راپيش‌ گرفته‌اند مدّعي‌ هستند جامعه‌ علمي‌، در عمل‌ از توصيه‌ها ودستورالعملهاي‌ پوپر پيروي‌ نكرده‌ است‌. يعني‌ نظريه‌هايي‌ بر اساس‌ معيارپوپر علم‌ تجربي‌ نيستند ولي‌ جامعه‌ علمي‌ آنها را علم‌ تجربي‌ مي‌داند. در اين‌مورد مثالهاي‌ فراواني‌ در كتاب‌هاي‌ «ساختار انقلابهاي‌ علمي‌» نوشته‌ كوهن‌ و«بر ضد روش‌» نوشته‌ فايرابند مطرح‌ شده‌ است‌. بهرحال‌ اين‌ نكته‌ به‌ معيارتمييز پوپر و ارزش‌ آن‌ آسيب‌ جدّي‌ وارد مي‌كند.

ناتواني‌ معيار ابطال‌ پذيري‌ در تعيين‌ مبناي‌ تجربه‌

با توجه‌ به‌ اين‌كه‌ معيار ابطال‌پذيري‌، موضوع‌ بحث‌ ما نيست‌ و فقط‌ درصددآن‌ هستيم‌ كه‌ ريشه‌هاي‌ گرايش‌ پوپر به‌ مسئله‌ عقلانيّت‌ را توضيح‌ دهيم‌مي‌گوييم‌: از مشكلات‌ مهم‌ نظريه‌ ابطال‌پذيري‌ اين‌ است‌ كه‌ نمي‌تواند مبناي‌ثابت‌ و قابل‌ اتكايي‌ براي‌ تجربه‌ ارائه‌ كند. به‌ عبارت‌ ديگر، براي‌ آزمودن‌ يك‌نظريه‌ بايد گزاره‌هاي‌ پايه‌ و مقدّم‌ بر آن‌ را آزمود و براي‌ ابطال‌ آنهاگزاره‌هاي‌ مقدّم‌ بر آنها را و...، اين‌ امر مستلزم‌ تسلسل‌ منطقي‌ است‌ كه‌ پوپربراي‌ آن‌ راه‌حل‌ّ منطقي‌ ندارد و دوباره‌ به‌ روشهاي‌ تجويزي‌ رومي‌آورد:

در آزمودن‌ تئوريها، چه‌ تئوريها تقويت‌ گردند، چه‌ ابطال‌، عاقبت‌ هميشه‌ناگزيريم‌ گزاره‌هاي‌ پايه‌ را امتحان‌ نكرده‌ برگيريم‌ و بپذيريم‌ كه‌ ديگر آزمون‌را ادامه‌ ندهيم‌؛ والاّ اگر نه‌ حكمي‌ صادر كنيم‌، نه‌ گزاره‌ پايه‌ را بپذيريم‌،تجربه‌ كردن‌ ما بيهوده‌ خواهد بود.

وي‌ در جاي‌ ديگر تصريح‌ مي‌كند:

مي‌پذيرم‌ كه‌ سلسله‌ قياسات‌، منطقاً پاياني‌ ندارد.

برآب‌ بودن‌ بنياد معرفت‌ علمي‌ در نظريه‌ پوپر

با توجّه‌ به‌ وجود مشكل‌ تسلسل‌ در گزاره‌هاي‌ پايه‌، و اين‌كه‌ در نهايت‌نمي‌توان‌ نقطه‌ اتّكاي‌ روشني‌ را در آن‌ پيدا كرد پوپر اعتراف‌ مي‌كند كه‌گزاره‌هاي‌ پايه‌ پشتوانه‌ صدق و توجيه‌ صحيحي‌ ندارند:

بازمي‌گوييم‌ كه‌ پذيرفتن‌ و كافي‌شمردن‌ و خرسندبودن‌ به‌ گزاره‌هاي‌ پايه‌،معلول‌ دريافتهاي‌ ما ــ بويژه‌ دريافتهاي‌ دروني‌ ما ــ است‌. ولي‌ ما اين‌دريافتها را دليل‌ صدق گزاره‌هاي‌ پايه‌ نخواهيم‌ گرفت‌؛ دريافتها انگيزه‌ ردّ وقبول‌ گزاره‌ها هستند؛ ولي‌ همچنان‌ كه‌ با كوبيدن‌ به‌ روي‌ ميز هيچ‌ گزاره‌اي‌ رانمي‌توان‌ توجيه‌ (عقلي‌) كرد، خود دريافتها را نيز نمي‌توان‌ پشتوانه‌ صدق گزاره‌هاي‌ پايه‌ دانست‌.

طبيعي‌ است‌ كه‌ اگر پشتوانه‌ صدقي‌ براي‌ بنياد معرفت‌ علمي‌ يافت‌ نشود،يكي‌ از راههاي‌ گريز اين‌ است‌ كه‌ به‌ نوعي‌ قرارداد و توافق‌و امثال‌آن‌ روآوريم‌. خود پوپر به‌اين‌نكته‌ چنين‌ اشاره‌ مي‌كند:

پذيرش‌ گزاره‌هاي‌ پايه‌، منوط‌ به‌ توافق‌ يا عزم‌ عالمان‌ به‌ قبول‌ آنهاست‌. از اين‌جهت‌ گزاره‌هاي‌ پايه‌ از جنس‌ مواضعات‌ به‌ شمار مي‌آيند.

پوپر در جاي‌ ديگري‌ نيز به‌ اين‌ مشكل‌ اشاره‌ مي‌كند:

... امّا مي‌پذيريم‌ كه‌ امتحان‌ كردني‌ دانستن‌ همه‌ گزاره‌ها و هيچ‌ گزاره‌اي‌ رافرجامين‌ و مستغني‌ از امتحان‌ ندانستن‌، مشكلي‌ را پيش‌ مي‌آورد. زيرا معلوم‌است‌ كه‌ امتحان‌ را نمي‌توان‌ تا ابد ادامه‌ داد و دير يا زود، بايد دست‌ از اين‌كار كشيد...

از سخنان‌ پوپر مي‌توان‌ به‌روشني‌ آثار تزلزل‌ و ناامني‌ را در بنياد معرفت‌علمي‌ ـ با رويكرد پوپري‌ ـ احساس‌ كرد، پوپر خودش‌ اين‌ مطلب‌ را به‌ صريحاًاعلام‌ مي‌كند:

تجربه‌ در علوم‌ عيني‌، بر هيچ‌ ستون‌ پولاديني‌ تكيه‌ نزده‌ است‌، بلكه‌ گويي‌كاخ‌ تئوريهاي‌ علمي‌ بر باتلاقي‌ افراشته‌ است‌ و عمارتي‌ است‌ نهاده‌ برتيركهاي‌ فرورفته‌ در باتلاق . بر هيچ‌كس‌ معلوم‌ نيست‌ كه‌ ته‌ اين‌ باتلاق كجاست‌. اگر امروز تيركها را بر زميني‌ پايينتر از اين‌كه‌ هست‌، نصب‌نمي‌كنيم‌، نه‌ به‌ دليل‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ پايه‌اي‌ محكم‌ رسيده‌ايم‌، ما فقط‌ هنگامي‌از فروبردن‌ تيركها دست‌ مي‌كشيم‌ كه‌ اطمينان‌ يابيم‌ لايه‌ زيرين‌ آن‌ قدر سخت‌هست‌ كه‌ دست‌ كم‌ براي‌ مدّتي‌ از عهده‌ تحمّل‌ بنا برآيد.

نفوذ داوريهاي‌ ارزشي‌ در ارائه‌ ملاك‌ تمييز پوپر

با توجّه‌ به‌ اين‌ مقدّمات‌ ـ وجود مشكلات‌ منطقي‌ در معيار تمييز پوپر وامكان‌ مطابق‌ نبودن‌ نظريات‌ با اين‌ معيار، توافقي‌ و قراردادي‌ بودن‌ مبناي‌تجربه‌ و امثال‌ اينها در اصالت‌ و ارزش‌ معيار تمييز پوپر ترديد مي‌شود. پوپر باتوجّه‌ به‌ اين‌ مشكلات‌ تصريح‌ مي‌كند كه‌ پيشنهاد او صرفاً جنبه‌ مصالحه‌ دارد وقراردادي‌ است‌ كه‌ براي‌ پذيرش‌ آن‌ هيچ‌ ضرورت‌ منطقي‌ در كار نيست‌. وحتّي‌ تصريح‌ مي‌كند كه‌ خود او در پذيرش‌ يا ارائه‌ چنين‌ معياري‌ تحت‌ تأثيرتمايلات‌ و قضاوتهاي‌ دروني‌ خويش‌ بوده‌ است‌:


5

اين‌ ضابطه‌اي‌ را كه‌ من‌ براي‌ تمييز علم‌ از متافيزيك‌ آورده‌ام‌، بايد پيشنهادي‌براي‌ مصالحه‌ يا يك‌ مواضعه‌ دانست‌. چه‌ بسا، درباره‌ شايستگي‌ چنين‌مواضعه‌اي‌، عقيده‌ها مختلف‌ باشد...

... پس‌ بي‌پرده‌ بگويم‌ كه‌ در تنظيم‌ پيشنهادهاي‌ ياد شده‌، در كنه‌ ضمير خويش‌از بعضي‌ داوريهاي‌ ارزشي‌ متأثر بوده‌ام‌ و جانب‌ برخي‌ مرجّحات‌ را نگه‌داشته‌ام‌.

با توجه‌ به‌ تذكري‌ كه‌ پوپر در اين‌ قسمت‌ مطرح‌ مي‌كند فقط‌ كساني‌ با پوپردر مورد اين‌ ضابطه‌ مي‌توانند به‌ توافق‌ برسند كه‌ از نظر داوريهاي‌ ارزشي‌ ومرجّحات‌ دروني‌ مثل‌ پوپر باشند، وگرنه‌ معيار پوپر نهايتاً براي‌ آنها قابل‌ قبول‌و توجيه‌پذير نخواهد بود.


6
فصل‌ دوّم‌

انتقال‌ از ابطال‌پذيري‌ به‌ عقلانيّت‌

در بخش‌ پيشين‌، به‌ اختصار درباره‌ مشكلاتي‌ بحث‌ كرديم‌ كه‌ پوپر براي‌ارائه‌ معيار تمييز معرفت‌ علمي‌ و غيرعلمي‌ با آن‌ مواجه‌ شد؛ در اين‌ قسمت‌درصدد تحليل‌ چگونگي‌ انتقال‌ رويكرد پوپر از مسئله‌ تمييز علم‌ و غيرعلم‌ به‌مسئله‌ عقلانيّت‌ هستيم‌.

ترديد در اصالت‌ و اهميّت‌ معيار پوپر

سؤال‌ها و ابهام‌هايي‌ كه‌ درباره‌ معيار تمييز پوپر ارائه‌ شده‌ است‌، ارزش‌ واهميت‌ آن‌ را زير سؤال‌ برده‌ است‌. اساساً چرا يك‌ نفر بايد معيار پوپر راانتخاب‌ كند؟ اگر انگيزه‌ها و قضاوتهاي‌ شخصي‌ پوپر در شكل‌گيري‌ معيارتمييز او دخيل‌ بوده‌ است‌ بي‌ترديد نظريه‌ او هم‌ امري‌ شخصي‌ خواهد بود ودليلي‌ ندارد كه‌ ديگران‌ به‌ آن‌ تن‌ دهند؛ به‌ ديگر سخن‌، مخاطبان‌ پوپر كه‌ لزوماًمانند او فكر نمي‌كنند و ارزشهايي‌ متفاوت‌ با ارزشهاي‌ او دارند چگونه‌ خودرا قانع‌ كنند؟ آنها چه‌ محملي‌ براي‌ مدنظر قراردادن‌ پيشنهاد پوپر دارند؟اصولاً چگونه‌ چنين‌ طرحي‌ قابل‌ دفاع‌ است‌؟

براساس‌ چنين‌ پرسشهايي‌ متوجّه‌ مي‌شويم‌ كه‌، مقدم‌ بر پذيرش‌ معيار علم‌شناختي‌ پوپر مسائل‌ معرفت‌ شناختي‌ مهمي‌ مطرح‌ است‌ كه‌ بايد پاسخ‌ داده‌شود وگرنه‌ طرح‌ پوپر قابل‌ دفاع‌ نيست‌. چرا كه‌ تمامي‌ نظريه‌ پوپر متكي‌ برمعيار تمييز جديدي‌ است‌ كه‌ او ارائه‌ كرده‌ است‌ و خود معيار تمييز با سؤالات‌جدّي‌ و مهمي‌ روبروست‌ كه‌ در پاسخ‌گويي‌ به‌ آنها، كارآيي‌ ندارد.

اولين‌ رويكرد ضعيف‌ پوپر به‌ عقلانيّت‌ در "منطق‌ اكتشاف‌"

پوپر در رويارويي‌ با چنين‌ نقدهايي‌ به‌ ناچار به‌ عقلانيّت‌ رومي‌آورد. ازآنجا كه‌ او اصولاً اثبات‌ منطقي‌ معيار تمييز را غيرممكن‌ مي‌داند معتقد است‌كه‌ كسي‌ مي‌تواند معيار او را بپذيرد كه‌ آن‌ را معقول‌ بيابد؛ و امّا اين‌كه‌ چگونه‌ممكن‌ است‌ شخصي‌ به‌ معقول‌ بودن‌ اين‌ معيار معتقد شود، سؤالي‌ است‌ كه‌ درپاسخ‌ آن‌ درمي‌ماند. از اين‌ رو، با كمال‌ تواضع‌ و شايد از روي‌ ضعف‌ به‌ خوداميد مي‌دهد كه‌ دست‌كم‌ كساني‌ كه‌ همانند او فكر مي‌كنند، به‌ اين‌ معيار معتقدشوند.

وي‌ پس‌ از اين‌كه‌ معيار تمييزش‌ را همچون‌ پيشنهادي‌ براي‌ مصالحه‌ يامواضعه‌ معرفي‌ مي‌كند، مي‌گويد:

چه‌ بسا درباره‌ شايستگي‌ چنين‌ مواضعه‌اي‌ عقيده‌ها مختلف‌ باشد، بحث‌ وگفتگوي‌ معقول‌ بر سر چنين‌ مسائلي‌، فقط‌ در ميان‌ كساني‌ بايد برود كه‌ اهدافي‌مشترك‌ داشته‌ باشند.

و در مقابل‌ اين‌ پرسش‌ كه‌ اين‌ اهداف‌ مشترك‌ با چه‌ ملاكي‌ حاصل‌ مي‌شود،مي‌گويد:

انتخاب‌ آن‌ اهداف‌ در تحليل‌ آخر، منوط‌ به‌ تصميم‌ و توافق‌ است‌ و به‌ صرف‌احتجاج‌ عقلاني‌ حاصل‌ نمي‌شود. كسي‌ كه‌ غايت‌ علم‌ را نيل‌ به‌ دستگاهي‌ ازگزاره‌هاي‌ مسلّم‌ بديهي‌الصدق مي‌انگارد، مسلماً پيشنهاد مرا نمي‌پذيرد.كساني‌ هم‌ كه‌ گوهر علم‌ را در منازعت‌ آن‌ مي‌جويند و اين‌ را هم‌ در جامعيّت‌و اصابت‌ واقع‌ و ضروريّت‌ علم‌ نهفته‌ مي‌پندارند سخن‌ من‌ را منكرند. اينان‌حتّي‌ فيزيك‌ نظري‌ نوين‌ را مستحق‌ّ وصف‌ مناعت‌ نمي‌شناسند، حال‌ اين‌كه‌من‌ و ديگران‌ اين‌ علم‌ را كاملترين‌ مصاديق‌ علم‌ تجربي‌ تا به‌ امروزمي‌يابيم‌.

مشاهده‌ مي‌شود كه‌ در اين‌ تفسير، هركس‌ براي‌ خودش‌ مرز علم‌ راشناسايي‌ مي‌كند و سپس‌ ملاكي‌ مناسب‌ و موافق‌ نظر خود ارائه‌ مي‌دهد ومعقول‌ بودن‌ ملاك‌ هم‌ فقط‌ در اين‌ است‌ كه‌ گروهي‌ يك‌ جور فكر كنند و اين‌اشتراك‌ نظر يا ميل‌، معقوليت‌ نظريه‌ را توجيه‌ مي‌كند. البته‌ معقوليت‌ براي‌ديگران‌ به‌صورت‌ ديگري‌ جلوه‌ خواهد كرد و اين‌ دو گروه‌ اصولاً با يكديگرسازگاري‌ ندارند و تبادل‌ نظر ميان‌ آنها ممكن‌ نيست‌.

به‌ نظر مي‌رسد، اين‌ بيان‌، غيرمعقول‌ترين‌ توضيح‌ و تفسير در دفاع‌ از يك‌نظريه‌ باشد.

تلاشي‌ ديگر براي‌ معقول‌ جلوه‌دادن‌ ملاك‌

پوپر كه‌ متوجه‌ ضعف‌ توجيهش‌ در باب‌ عقلانيّت‌ ملاك‌ ابطال‌ است‌، تلاش‌مي‌كند تا باب‌ ديگري‌ را براي‌ معقوليت‌ معيارش‌ بگشايد و آن‌، كارايي‌ اين‌ملاك‌ در صحنه‌ عمل‌ است‌. وي‌ تنها راه‌ عقلاني‌ توجيه‌ پيشنهادش‌ را، توجّه‌دادن‌ به‌ توانايي‌ عملي‌ اين‌ ملاك‌ مي‌داند كه‌ اميدوار است‌ عده‌اي‌ را جذب‌كند. وي‌ مي‌گويد:

من‌ فقط‌ يك‌ شيوه‌ عقلاني‌ براي‌ حمايت‌ از پيشنهادهايي‌ كه‌ گفتم‌، مي‌شناسم‌؛و آن‌ عبارت‌ است‌ از تحليل‌ پيامدهاي‌ منطقي‌ آنها؛ يعني‌ نشان‌ دادن‌ كارايي‌آن‌ پيامدها و توانشان‌ در روشنتر ساختن‌ مسائل‌ نظريه‌ شناخت‌.

سپس‌ مي‌گويد:

با اين‌ حال‌، اميد مي‌برم‌ كه‌ سخنم‌ را كساني‌ نيز بپذيرند كه‌ گذشته‌ از اتقان‌منطقي‌ بر تفكّر فارغ‌ از جزم‌ ارج‌ مي‌نهند؛ كساني‌ كه‌ طالب‌ كاربرد عملي‌ وبيش‌ از آن‌ شيفته‌ جسارت‌ و جستجوگري‌ علم‌اند و مجذوب‌ كشفياتي‌ هستندكه‌ همواره‌ ما را با مسائل‌ تازه‌ و غيرمنتظره‌ مواجه‌ مي‌كند و بر آن‌ مي‌دارد تاپاسخهاي‌ نوين‌ و نوظهور براي‌ آن‌ مسائل‌ بجوييم‌.


7

البته‌ اين‌ سخن‌ مشكلي‌ را حل‌ّ نمي‌كند. چرا كه‌ در واقع‌، پوپر اميدوار است‌كساني‌ سخنش‌ را بپذيرند كه‌ همانند او فكر مي‌كنند؛ يعني‌ معيار او تنها براي‌كسي‌ معقول‌ خواهد بود كه‌ مباني‌ فكري‌ و آمال‌ و ايده‌هاي‌ او با پوپر منطبق‌باشد يا انديشه‌هايي‌ نزديك‌ به‌ انديشه‌هاي‌ او داشته‌ باشد در اين‌ فرض‌، درتوجيه‌ معيار تمييز گشايشي‌ حاصل‌ نمي‌شود؛ عقلانيّت‌ آن‌ نيزبا اين‌ تفسير محل‌ّتأمل‌ است‌.

تقويت‌ موضع‌ عقلانيّت‌ در نگاه‌ پوپر

پس‌ از آن‌ كه‌ نظريه‌ پوپر با اقبال‌ روبه‌رو شد و او موفقيت‌هايي‌ بدست‌آورد، به‌ تدريج‌ مورد توجه‌ و به‌ همان‌ نسبت‌ هدف‌ دقت‌نظر و نقادي‌ قرارگرفت‌. و همين‌ امر موجب‌ شد تا توجّه‌ او به‌ مسئله‌ عقلانيّت‌ معياري‌ كه‌ ارائه‌داده‌ بود بيشتر جلب‌ شود.

بايد توجّه‌ داشت‌ كه‌ اگر پوپر نتواند عقلاني‌ بودن‌ ملاك‌ تمييز خودش‌ راثابت‌ كند، اصولاً توان‌ دفاع‌ از كل‌ نظريه‌اش‌ را از دست‌ خواهد داد زيرا مسئله‌عقلانيّت‌ فقط‌ مسئله‌ علم‌ نيست‌، بلكه‌ مسئله‌اي‌است‌ كه‌ در تمامي‌ حوزه‌هاي‌معرفت‌شناسي‌ مطرح‌ است‌ و بايد پاسخ‌ خود را بيابد. حال‌ بايد ببينيم‌ كه‌ ملاك‌عقلانيّت‌ چيست‌؟

ما فعلاً پاسخ‌ پوپر را بررسي‌ نمي‌كنيم‌، بلكه‌ اهميت‌ مسئله‌ عقلانيّت‌ رادنبال‌ مي‌كنيم‌. سخن‌ ما اين‌ است‌ كه‌ پوپر بعدها، به‌ اين‌ مسئله‌ با جديّت‌ بيشتري‌پرداخت‌ و ضميمه‌هايي‌ به‌ كتاب‌ منطق‌ اكتشاف‌ علمي‌ افزود. او به‌ مسئله‌عقلانيّت‌ و ملاك‌ آن‌ به‌صورت‌ جدي‌تر توجه‌ كرد و آن‌ را مسئله‌اي‌ مهم‌ وريشه‌اي‌ در حوزه‌ معرفت‌شناسي‌ دانست‌. اين‌ امر در مقايسه‌ با ميزان‌ توجّهي‌ كه‌در «منطق‌اكتشاف‌ علمي‌» به‌ اين‌ مسئله‌ كرده‌ است‌، به‌سادگي‌ تصديق‌ مي‌شود.

البته‌ پوپر بعدها در دفاع‌ از خود مدعي‌ شد كه‌ به‌ اهميّت‌ مسئله‌ واقف‌ بوده‌است‌ و سعي‌ كرد تا شواهدي‌ ارائه‌ كند كه‌ وي‌ به‌ مبنايي‌ بودن‌ عقلانيّت‌ علم‌توجه‌ داشته‌ است‌، مثلاً در پاسخ‌گوئي‌ به‌ انتقاد بارتلي‌ مبني‌ بر اين‌كه‌ اهميت‌فوق العاده‌اي‌ كه‌ پوپر به‌ مسئله‌ تمييز مي‌دهد موجب‌ غفلتش‌ از مسئله‌ نقادي‌ وعقلانيّت‌ شده‌ است‌ سعي‌ مي‌كند تا ثابت‌ كند كه‌ تز ابطال‌پذيري‌ تجربي‌ و ابطال‌تجربي‌ قسمتي‌ از يك‌ ايده‌ وسيعتر، يعني‌ ايده‌ انتقادپذيري‌ و ابطال‌ به‌ وسيله‌نقد بوده‌ است‌ كه‌ او در كتاب‌ منطق‌ اكتشاف‌ علمي‌ و يا در سخنرانيهاي‌قديمي‌اش‌ نظير «ديالكتيك‌ چيست‌» در 1940، به‌ آن‌ اشاره‌ كرده‌ است‌.

ما بدون‌ اين‌كه‌ در صحت‌ و سقم‌ اين‌ ادعاي‌ پوپر بحث‌ كنيم‌، معتقديم‌ كه‌همين‌ بيان‌ او، دلالت‌ بر اهميت‌ ويژه‌ مسئله‌ عقلانيّت‌ در ساختار فكري‌ پوپر(لااقل‌ در دهه‌هاي‌ اخير) دارد. بهترين‌ گواه‌ اين‌ ادّعا كتابهاي‌ متأخر پوپر نظير«شناخت‌ عيني‌» و «جستجوي‌ ناتمام‌» مي‌باشد كه‌ در آنها موضوع‌ عقلانيّت‌ رابه‌ صورت‌ جدّي‌ پي‌گرفته‌ است‌.


8
فصل‌ سوّم‌

در جستجوي‌ معيار براي‌ عقلانيّت‌

«عقلانيّت‌» و «انتقاد» مفاهيم‌ يا واژه‌هايي‌ نيستند كه‌ پوپر براي‌ اولين‌ بار به‌آنها توجّه‌ كرده‌ باشد. بلكه‌ به‌ اعتقاد ما پوپر بعد از آنكه‌ اهميت‌معرفت‌شناختي‌ اين‌ موضوعات‌ را دريافت‌ سعي‌ كرد مدل‌ و ساختاري‌ را درنسبت‌ ميان‌ آنها پيشنهاد كند كه‌ با انگيزه‌ها و ارزشهاي‌ دروني‌ او هماهنگ‌نشان‌ دهد. به‌ نظر مي‌رسد همان‌ زمينه‌هايي‌ كه‌ پوپر را به‌ صورت‌بندي‌ انديشه‌ابطال‌ گرايي‌ هدايت‌ كرده‌ بود، همواره‌ در ضمير او زنده‌ و اثر بخش‌ بوده‌ است‌و انديشه‌ او را در تنظيم‌ مباحث‌ عقلانيّت‌ معرفت‌ پشتيباني‌ مي‌كرده‌ است‌، لذانظريه‌ ابطال‌ پذيري‌ الگويي‌ براي‌ نظريه‌ عقلانيّت‌ معرفت‌ بوده‌ است‌. در اين‌فصل‌ چگونگي‌ انتخاب‌ نقدپذيري‌ را به‌ عنوان‌ معيار و نقدگرايي‌ را به‌ عنوان‌روش‌، در عقلانيّت‌ معرفت‌ بررسي‌ مي‌كنيم‌.

قرابت‌ معيارهاي‌ عقلانيّت‌ و علم‌

در بخش‌ پيش‌، زمينه‌هايي‌ مطرح‌ شد كه‌ پوپر را واداشت‌ تا معرفت‌شناسي‌خود را توسعه‌ دهد و از حوزه‌ علم‌ به‌ حوزه‌هاي‌ فراتر از آن‌ برود.

چنين‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ در انديشه‌ پوپر اصولاً اين‌ دو حوزه‌، نوعي‌همانندي‌ و همخواني‌ دارند. او معتقد است‌ كه‌ اگر به‌ دنبال‌ ملاك‌ عقلانيّت‌ نيزباشيم‌، باز ميان‌ ملاك‌ تمييز علم‌ از غيرعلم‌ و معيار تمييز نظريه‌هاي‌ معقول‌ ازغيرمعقول‌ تفاوت‌ ماهوي‌ وجود نخواهد داشت‌. بايد معيار عقلانيّت‌، تعميم‌يافته‌ معيار تمييز علم‌ باشد و در حوزه‌ خاصّي‌ به‌ شكل‌ ابطال‌پذيري‌ ظهور كند،به‌ ديگر سخن‌: بايد نوعي‌ ابطال‌ غيرتجربي‌ در حوزه‌هاي‌ ماوراي‌ علم‌ به‌ عنوان‌معيار عقلانيّت‌ مطرح‌ باشد.

فراموش‌ نشود كه‌ خود پوپر معتقد است‌ كه‌ ابطال‌پذيري‌ تجربي‌ بخشي‌ ازيك‌ نظريه‌ عامتر و كلّي‌تر است‌. او مدّعي‌ است‌ كه‌ همواره‌ به‌ يك‌ نكته‌ توجّه‌داشته‌ است‌ و احياناً در سخنرانيهايش‌ آن‌ را گوشزد مي‌كرده‌ است‌. از جمله‌،در 1960، وي‌ در سخنراني‌ مهمي‌ كه‌ درباره‌ «حقيقت‌، عقلانيّت‌ و رشدمعرفت‌ علمي‌» ايراد كرده‌ است‌، تصريح‌ مي‌كند كه‌ ثمربخش‌ترين‌ راه‌ تحقيق‌در شناخت‌، به‌ صورت‌ كلي‌، تحقيق‌ در شناخت‌ علمي‌ است‌ و معتقد است‌ملاحظات‌ او بدون‌ تغيير فراوان‌ بر شناخت‌ فراتر از علم‌ هم‌ قابل‌ تطبيق‌ است‌ ومي‌گويد:

تنها شناخت‌ علمي‌ مورد توجّه‌ و علاقه‌ من‌ نيست‌ بلكه‌ به‌ نظريه‌ شناخت‌، به‌صورت‌ عام‌ و كلّي‌ آن‌ نيز نظر دارم‌.

پوپر در بحث‌ فلسفه‌ غيب‌گويانه‌ و شورش‌ بر عقل‌ در كتاب‌ جامعه‌ باز ودشمنانش‌، اين‌ بينش‌ را آشكار مي‌كند و مي‌گويد ميان‌ موضع‌ عقلاني‌ و علمي‌نوعي‌ شباهت‌ وجود دارد:

مختصر آن‌كه‌ موضع‌ عقلاني‌ يا اگر بتوان‌ از اين‌ عنوان‌ استفاده‌ كرد، «موضع‌عقلايي‌» بسيار شبيه‌ موضع‌ علمي‌ است‌.

با توجه‌ به‌ مطالب‌ ياد شده‌ اين‌ نگراني‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ فلسفه‌ و نظريه‌عقلانيّت‌ پوپر براي‌ تفسير نظريه‌ ابطال‌ او طرّاحي‌ شده‌ باشد. چنان‌كه‌ مي‌گويد:به‌ اعتقاد من‌، تحقيق‌ در رشد و تكامل‌ شناخت‌ علمي‌ ثمربخش‌ترين‌ راه‌ براي‌تحقيق‌ در رشد شناخت‌، به‌ صورت‌ كلّي‌ آن‌ است‌. لذا نقاط‌ ورود و خروج‌بحث‌ و استدلالهاي‌ آن‌ مهم‌ّ خواهد بود و بايد ديد آيا در اينجا هم‌ پيشاپيش‌،داوريهاي‌ ارزشي‌ او مؤثر بوده‌ است‌ يا نه‌، به‌ هر حال‌ ما در ادامه‌، تعابيري‌ را كه‌او در تعريف‌ عقلانيّت‌ و يا در ارائه‌ معيار آن‌ مطرح‌ كرده‌ است‌، يادآورمي‌شويم‌.

عقلانيّت‌ و نقدپذيري‌

از آثار پوپر چنين‌ برمي‌آيد كه‌ او پايه‌اي‌ترين‌ عنصر عقلانيّت‌ را انتقادمي‌داند، هر جا مسلك‌ عقلي‌، شيوه‌ عقلي‌، نظريه‌ معقول‌، و هر نوع‌ اتّصاف‌ديگري‌ به‌ عقلانيّت‌ در كار باشد، پوپر جداً معيار و محك‌ اصلي‌ را،نقدپذيري‌ يا نقّادي‌ معرفي‌ مي‌كند. او عقلانيّت‌ روش‌ علم‌ را در نقدي‌ بودن‌ آن‌مي‌داند و مسلك‌ عقلاني‌ را مسلكي‌ مي‌داند كه‌ به‌ استقبال‌ انتقاد برود، و نظريه‌معقول‌ را نظريه‌اي‌ مي‌داند كه‌ در مقابل‌ ضربه‌هاي‌ سنگين‌ انتقاد مقاومت‌ كرده‌باشد. پوپر در معرفت‌شناسي‌ اصلي‌ دارد به‌ اين‌ مضمون‌:

همه‌ چيز بايد نقادي‌ شود (از جمله‌ خود اين‌ اصل‌)

اين‌ جمله‌، شالوده‌ فلسفه‌ انتقادي‌ پوپر است‌ كه‌ آن‌ را با بيانهاي‌ گوناگون‌ واز ديدگاههاي‌ متفاوت‌ مطرح‌ و سعي‌ كرده‌است‌ تا آن‌ را بپروراند. مثلاً درتعبير ديگري‌ باز جمله‌ زير را به‌ عنوان‌ اصل‌ مطرح‌ مي‌كند:

هيچ‌ چيز مصون‌ از انتقاد نيست‌.

و در جاي‌ ديگري‌ مي‌گويد:

قدرتي‌ در ماوراي‌ دسترسي‌ نقّادي‌گري‌، هر اندازه‌ ژرف‌ هم‌ در قلمروشناخت‌ پيشرفته‌ باشد در سراسر محوطه‌ شناخت‌ ما وجود ندارد.


9

همين‌ جملات‌ كافي‌ است‌ تا اصالت‌ و ارزشي‌ كه‌ پوپر براي‌ نقدگرايي‌ به‌عنوان‌ بنياد عقلانيّت‌ قائل‌ است‌، روشن‌ شود.

غلبه‌ بر نقد، معيار عقلانيّت‌ نظريه‌

براساس‌ رويكرد پوپر، شرط‌ عقلانيّت‌ يك‌ نظريه‌ اين‌ است‌ كه‌:

اولاً اين‌ نظريه‌ نقدپذير باشد و نه‌ نقد گريز؛ يعني‌ امكان‌ نقادي‌ آن‌ باشد.نظريه‌اي‌ كه‌ به‌ دليل‌ ابهام‌ و پيچيدگي‌ و دو پهلو بودن‌ دائماً از قيد نقد مي‌گريزدمعقول‌ نيست‌.

ثانياً سرافراز بيرون‌ آمدن‌ نظريه‌ از ميدان‌ نقد، به‌ويژه‌ در برابر نظريه‌هاي‌رقيب‌ مهم‌ است‌ و معقول‌ بودن‌ نظريه‌ در گروي‌ آن‌ است‌.(2)

چنين‌ نظريه‌اي‌ تا هنگامي‌ كه‌ انتقاد جديدي‌ آن‌ را باطل‌ نكند، معقول‌ است‌.

از برخي‌ عبارات‌ ديگر پوپر، تعبيري‌ را براي‌ عقلانيّت‌ به‌ دست‌ مي‌آوريم‌كه‌ از جهتي‌ روشنتر است‌. وي‌ برخلاف‌ هيوم‌، همين‌ كه‌ برهان‌ انتقادي‌ قابل‌دفاعي‌ برعليه‌ يك‌ نظريه‌ وجود نداشته‌ باشد، آن‌ را معقول‌ مي‌داند، اومي‌گويد:

در حدس‌ زدن‌ِ واقع‌گرايي‌، هيچ‌ امر غيرعقلاني‌ و غيراستدلالي‌ وجودندارد.

و مي‌گويد:

فقط‌ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ برهانهاي‌ انتقادي‌ بر ضد نظريه‌ وجود ندارد، مي‌توانيم‌آن‌ را داراي‌ شالوده‌ محكم‌ بدانيم‌.

اگر برهانهاي‌ نقدي‌ كه‌ برعليه‌ يك‌ نظريه‌ اقامه‌ مي‌شود در ردّ و ابطال‌ نظريه‌عقيم‌ بماند، نظريه‌ عقلاني‌ محسوب‌ مي‌شود، گرچه‌ آن‌ نظريه‌ حدسي‌ باشد.

مسلك‌ عقلاني‌

با توجه‌ به‌ آنچه‌ گذشت‌ مي‌توان‌ گفت‌، پوپر مسلكي‌ را عقلاني‌ مي‌داند كه‌در آن‌، نظريه‌ها آماده‌ پذيرش‌ نقد و بلكه‌ خواهان‌ آن‌ باشند و حتي‌ ازشيوه‌هاي‌ خود نقدكننده‌ استفاده‌ كنند و به‌ تعبير پوپر به‌ نقد از درون‌ اقدام‌كنند. او در كتاب‌ جستجوي‌ ناتمام‌ مي‌نويسد:

قبلاً اكثر فلاسفه‌ بر آن‌ بودند هر مدّعاي‌ عقلاني‌ به‌ معناي‌ توجيه‌ عقلاني‌باورها است‌. ادّعاي‌ من‌ ــ لااقل‌ بعد از نگارش‌ كتاب‌ جامعه‌ باز ــ اين‌ است‌كه‌ مفهوم‌ عقلاني‌، همان‌ انتقاد عقلاني‌ از نظريه‌ مورد نظر و ساير نظريه‌هاي‌رقيب‌ است‌.

برخي‌ صاحب‌نظران‌، مسلك‌ پوپر را «عقل‌گرايي‌ انتقادي‌» نام‌ نهاده‌ و آن‌را در مقابل‌ «عقل‌گرايي‌ كلاسيك‌» قرار مي‌دهند. ويژگي‌ مهم‌ّ اين‌ مسلك‌،نفي‌ باور لغزش‌ناپذيري‌ نظريه‌ها و ايده‌هاي‌ مربوط‌ به‌ فلسفه‌ و علم‌ يا هر نوع‌ديگر معرفت‌بشري‌ است‌. درنتيجه‌، عقل‌گرايي‌ انتقادي‌ بي‌آن‌كه‌جستجوبراي‌وصول‌ به‌ حقيقت‌ را نفي‌ كند، هيچ‌ تعريفي‌ از حقيقت‌ هم‌ ارائه‌نمي‌دهد. البته‌ ما در قسمتهاي‌ بعدي‌ بيشتر به‌ اين‌ مطلب‌ خواهيم‌ پرداخت‌.در اينجا به‌ ويژگي‌ مهم‌ اين‌ مسلك‌، يعني‌ آمادگي‌ براي‌ نقد توجه‌ داريم‌. پوپر،هم‌ در كتاب‌ حدسها و ابطالها و هم‌ در كتاب‌ جامعه‌ باز و دشمنانش‌ به‌ اين‌مطلب‌ اشاره‌ دارد.

در كتاب‌ جامعه‌ باز و دشمنانش‌ چنين‌ مي‌نويسد:

در آن‌ صورت‌ ممكن‌ است‌ بگوييم‌ مسلك‌ عقلايي‌ يا استدلالي‌ عبارت‌ است‌از آمادگي‌ براي‌ شنيدن‌ دلايل‌ انتقادي‌ و تجربه‌آموزي‌.

ملاك‌ عقلانيّت‌ روش‌ علم‌

چنان‌ كه‌ در ابتداي‌ اين‌ بخش‌ متذكر شديم‌، پوپر ميان‌ علم‌ و كل‌ حوزه‌معرفت‌ به‌ نوعي‌ مشابهت‌ و سنخيت‌ قائل‌ است‌ و درنتيجه‌ چنين‌ به‌ نظر مي‌رسدكه‌ ملاك‌ و معياري‌ كه‌ براي‌ عقلانيّت‌ ارائه‌ مي‌كند، به‌روشني‌ روش‌شناسي‌علمي‌ او را عقلاني‌ معرفي‌ مي‌كند.

در بخش‌ اوّل‌ ديديم‌ معيار ابطال‌پذيري‌ محتاج‌ محملي‌ است‌ كه‌ پذيرش‌آن‌ را معقول‌ سازد؛ لذا، پوپر، در بسطي‌ كه‌ به‌ نظريه‌ علم‌ شناسي‌خود داده‌است‌، معياركلّي‌تري‌ رابراي‌ عقلانيّت‌ كل‌ معرفت‌ تبيين‌ كرده‌ است‌ كه‌ ملاك‌ابطال‌پذيري‌ نيز ضمن‌ آن‌ توجيه‌ مي‌شود.

توضيح‌ مطلب‌ اين‌ است‌ كه‌، روش‌ نقدي‌ در بارزترين‌ مصداق آن‌ و درحوزه‌ معرفت‌ علمي‌ روش‌ حدس‌ و ابطال‌ است‌. چراكه‌، هيچ‌گاه‌ نظريه‌هاي‌علمي‌ قطعيت‌ نمي‌يابند و همواره‌ به‌ صورت‌ حدس‌ مي‌مانند و هر لحظه‌ درانتظار رويارويي‌ با يك‌ نظريه‌ ابطال‌كننده‌ و نقدكننده‌ هستند؛ و همين‌ ويژگي‌ضامن‌ عقلانيّت‌ آنهاست‌. يك‌ نظريه‌ علمي‌ تا وقتي‌ پابرجا خواهد بود كه‌ نظريه‌ابطال‌ كننده‌اي‌ آن‌ را از ميدان‌ بيرون‌ نكرده‌ باشد؛ همين‌ ويژگي‌، عقلانيّت‌نظريه‌هاي‌ علمي‌ را تأمين‌ مي‌كند.

پوپر در بررسيهاي‌ انتقاديش‌ از مسئله‌ استقرا در كتاب‌ «واقعيگري‌ و هدف‌علم‌» مي‌گويد:

من‌ حدس‌ مي‌زنم‌ كه‌ به‌طوركلّي‌ استانداردهاي‌ استدلالي‌ (كه‌ آنها رااستانداردهاي‌ انتقاد؛ يعني‌ استانداردهاي‌ منطقي‌ تصوّر مي‌كنم‌) احتمالاًتعيين‌كننده‌ روشهاي‌ ما هستند. چون‌ عقل‌ و منطق‌ به‌ ما مي‌گويد كه‌عقلاني‌بودن‌ و استدلالي‌ بودن‌ در آنجا نه‌ استقرا است‌ و نه‌ اثبات‌ صحّت‌،بلكه‌ تنها انتقاد و حذف‌ است‌.

در اينجا، پوپر، در واقع‌، غيرعقلاني‌ بودن‌ استقرا و اثبات‌گرايي‌ را درنقدناپذيري‌؛ و عقلانيّت‌ روش‌ خود را در اتكاي‌ آن‌ بر روش‌ نقدي‌ مي‌داند.


10

نقد معيار عقلانيّت‌

ديديم‌ پوپر معيار منتخب‌ خود را به‌ صورت‌ فراگير به‌ تمام‌ حوزه‌هاي‌معرفت‌ بسط‌ داده‌ است‌ و آنرا شرط‌ عقلانيّت‌ هر نظريه‌ معرّفي‌ كرده‌ است‌.عقلانيّت‌ صرفاً يك‌ تعريف‌ نيست‌ بلكه‌ جنبه‌ ارزشي‌ هم‌ دارد، و يك‌ نظريه‌معقول‌، شايستگي‌ اثبات‌ يا رد را پيدا مي‌كند و اگر نقد پذير نباشد، اصولاًاقدام‌ به‌ نقض‌ يا ابرام‌ آن‌ از نظر پوپر منتفي‌ است‌. در اينجا سؤال‌ مي‌شود كه‌خود اين‌ تئوري‌ كه‌ در مورد معيار عقلانيّت‌ ارائه‌ شده‌ آيا خودش‌ هم‌ عقلاني‌است‌ يا نه‌؟ پوپر معتقد است‌ كه‌ چون‌ معيارش‌ نقد پذير است‌. پس‌ عقلاني‌ هم‌هست‌. عقلانيّت‌ مفهومي‌ با ارزش‌ و بار مثبت‌ مي‌باشد و اين‌ ارج‌ و منزلت‌را مستقل‌ از نظريه‌ پوپر يافته‌ است‌، حال‌ اينكه‌ شرط‌ لازم‌ و كافي‌ براي‌ اينكه‌عقلانيّت‌ را نقدپذيري‌ بدانيم‌ محتاج‌ دليل‌ است‌، و قبل‌ از ارائه‌ چنين‌ دليلي‌، به‌كارگرفتن‌ نقدپذيري‌ به‌ عنوان‌ معيار عقلانيّت‌ مغالطه‌ است‌، خصوصاً اگر درتوجيه‌ عقلانيّت‌ اصل‌ تئوري‌ از اين‌ ضابطه‌ استفاده‌ شود.

به‌ نظر مي‌رسد آن‌ كس‌ كه‌ نهايتاً پيشنهاد پوپر را بپذيرد يا معقول‌ بيابد نه‌ ازآن‌ باب‌ است‌ كه‌ معقوليت‌ را در معيار نقدپذيري‌ مي‌داند بلكه‌ مي‌تواند از اين‌باب‌ باشد كه‌ او با اهداف‌ و ارزشهاي‌ بنيادي‌ و يا فوق معرفتي‌ پوپر خود راهماهنگ‌ ديده‌ است‌. چنانكه‌ خود پوپر نيز در صورت‌بندي‌ اين‌ اصول‌ ومعيارها متأثر از يكسري‌ اصول‌ ارزشي‌ بوده‌ است‌، لذا كسي‌ كه‌ اصولاً ازاختلاف‌ و اختلاف‌ انگيزي‌ تااين‌ حد خوشش‌ نمي‌آيد و روحيه‌ نقادي‌ بدون‌مرز را روحيه‌ سركشي‌ و تاحدي‌ غيراخلاقي‌ مي‌داند و قبول‌ ندارد كه‌حقيقت‌ در هيچ‌ جلوه‌ و مرتبه‌اي‌ از آن‌ قابل‌ دسترسي‌ نيست‌ ممكن‌ است‌نتواند عقلانيّت‌ معيار پوپر را بپذيرد و آنرا درست‌ نيابد. بهرحال‌ ضمن‌ اينكه‌مي‌پذيريم‌ در مواردي‌ عقلانيّت‌ در پرتو نقدپذيري‌ تأمين‌ مي‌شود ولي‌ حصرعقلانيّت‌ دراين‌ معيار را نه‌ ضروري‌ و نه‌ صحيح‌ مي‌يابيم‌ و هيچ‌ منعي‌ نداردبرخي‌ آراء معرفتي‌ هم‌ فراتر از نقد باشد و هم‌ آن‌ را معقول‌ بيابيم‌.

از طرف‌ ديگر خود «نقد» هم‌ دچار ابهام‌ است‌. چه‌ نوع‌ مواجهه‌ و تقابل‌معرفتي‌ را مي‌توان‌ نقد ناميد؟ آيا آنچه‌ را يك‌ نفر نقد مي‌يابد در واقع‌ هم‌ نقداست‌؟ آيا تلقّي‌ افراد نقد را تعيين‌ مي‌كند يا ملاكي‌ هم‌ براي‌ تعيين‌ نقد وجوددارد، و اگر نقد همان‌ است‌ كه‌ گروهي‌ و طبقه‌اي‌ بر سر آن‌ به‌ توافق‌ مي‌رسند،آيا عقلانيّت‌ يك‌ پديده‌ نسبي‌ و راه‌ توافق‌ كلّي‌ بر سر آن‌ مسدود نخواهد شد.اين‌ مطالب‌ در نوشته‌هاي‌ پوپر پاسخ‌ درخوري‌ ندارد و او نهايتاً نوعي‌تصميم‌گيري‌ و انتخاب‌ را پايان‌ بخش‌ مشكلات‌ مي‌داند. كه‌ از نظر ما ريشه‌نسبيگرايي‌ در همين‌ راه‌حل‌ نهايي‌ كاملاً مشهود است‌.


11
فصل‌ چهارم‌

بازسازي‌ نظريه‌ شناخت‌ براساس‌ معيار نقدپذيري‌

در فصل‌ گذشته‌ اصل‌ بنيادين‌ در نظريه‌ شناخت‌ پوپر را معرفي‌ كرديم‌ وديديم‌ او همه‌ معرفت‌ها را در معرض‌ نقادي‌ مي‌پسندد و براي‌ اصل‌ نقدپذيري‌خود هيچ‌ استثنايي‌ قايل‌ نيست‌، حتّي‌ خود آن‌ را هم‌ شامل‌ خودش‌ مي‌داند.همچنين‌ گفته‌ شد عقلانيّت‌ معرفت‌ را هم‌ در پرتو همين‌ اصالت‌ نقد، توجيه‌ ياتوصيه‌ كرده‌ است‌. اهميت‌ و نافذ بودن‌ اين‌ اصل‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ بسياري‌ ازاجزاء نظريه‌ي‌ شناخت‌ را بايد به‌ تناسب‌ آن‌ بازسازي‌ نمود تا هماهنگي‌ در كل‌ّنظريه‌ شناخت‌ حفظ‌ شود. در اين‌ فصل‌ به‌ چند مورد از اين‌ هماهنگ‌سازي‌هاي‌پوپر اشاره‌ خواهيم‌ كرد. در پرتو اين‌ توضيحات‌ نقش‌ كليدي‌ و تعيين‌كننده‌معيار نقدپذيري‌ و اصالت‌ نقد را در نظام‌ معرفت‌شناختي‌ پوپر، خواهيم‌شناخت‌.

عقلانيّت‌ و مطلوبيّت‌ سيستم‌ استنباطي‌

اگر فلسفه‌ نقّادي‌ پوپر، ملاك‌ عقلانيّت‌ پذيرفته‌ شود، حفظ‌ عقلانيّت‌ يك‌نظام‌ استنباطي‌ به‌ اين‌ امر وابسته‌ خواهد بود كه‌ مانعي‌ براي‌ رويكرد نقّادي‌ درآن‌ نشود. يك‌ شيوه‌ براي‌ بازگذاشتن‌ راه‌ انتقاد در يك‌ نظام‌ اين‌ است‌ كه‌ ازحقّانيت‌ و يقيني‌بودن‌ مفروضات‌ نظام‌ دست‌ بكشيم‌، و اجازه‌ دهيم‌ كه‌برهانهاي‌ انتقادي‌ حتّي‌ اصول‌ و مبادي‌ نظريه‌ را هدف‌ قرار دهند و در جهت‌ابطال‌ آن‌ بكوشند. بايد توجّه‌ داشت‌ كه‌ چنين‌ اجازه‌اي‌، برابر دست‌كشيدن‌ ازصحّت‌ اين‌ اصول‌ است‌ چرا كه‌ فرض‌ يقيني‌بودن‌ اين‌ اصول‌ هيچ‌گاه‌ با تلاش‌براي‌ نقد و ابطال‌ آنها سازگار نيست‌ و ورود نگرش‌ انتقادي‌ همراه‌ مرتبه‌اي‌ ازترديد در آن‌ مبادي‌ است‌، پوپر مي‌گويد:

ما ديگر به‌ يك‌ سيستم‌ استنباطي‌ همچون‌ سيستمي‌ نگاه‌ نمي‌كنيم‌ كه‌ حقّانيت‌قضاياي‌ خود را از طريق‌ استنباط‌ آنها به‌ وسيله‌ «اصول‌ متعارفي‌» به‌ دست‌مي‌آورد كه‌ راست‌بودن‌ آنها يقيني‌ و يا بديهي‌ يا بدون‌ شك‌ است‌، بلكه‌ به‌يك‌ سيستم‌ استنباطي‌ همچون‌ سيستمي‌ مي‌نگريم‌ كه‌ به‌ ما اجازه‌ آن‌ مي‌دهد تادرباره‌ مفروضات‌ آن‌ به‌ صورت‌ عقلي‌ و استدلالي‌ و انتقادي‌ بحث‌ كنيم‌ واين‌ كار را با عمل‌كردن‌ منظّم‌ بر روي‌ نتايج‌ آن‌ انجام‌ مي‌دهيم‌.

مشاهده‌ مي‌شود كه‌ پوپر بسيار كلي‌ سخن‌ مي‌گويد و همه‌ نظامهاي‌استنباطي‌ را مشمول‌ طرح‌ خود مي‌داند. همان‌گونه‌ كه‌ در فيزيك‌، آزمودن‌ ونقادي‌ نتايج‌، منجر به‌ آزمودن‌ فرضيه‌ها مي‌شود، در رياضي‌ هم‌ از طريق‌آزمودن‌ نتايج‌، ثمربخشي‌ اصول‌ موضوعه‌ را مي‌آزماييم‌.

اساساً هر نظام‌ استنباطي‌ طبق‌ همين‌ قاعده‌ بايد عمل‌ كند و مطلوبيت‌ بلكه‌معقوليت‌ آن‌ در گرو چنين‌ روشي‌ است‌. حتي‌ مبادي‌ يقيني‌ و بديهي‌ نيز از اين‌طريق‌ نقّادي‌ مي‌شوند.

در اينجا پرسشي‌ مطرح‌ مي‌شود و آن‌ اين‌كه‌ خود فلسفه‌ نقادي‌ پوپري‌ راچه‌ كنيم‌؟ و آيا معقول‌ است‌ كه‌ از خود اين‌ فرمول‌ در اين‌ نظريه‌ استفاده‌ كنيم‌؟

آيا غير از اين‌ است‌ كه‌ در نظريه‌ پوپر يك‌ اصل‌ اساسي‌ مطرح‌ است‌ و آن‌اين‌كه‌ معقول‌ بودن‌ يك‌ نظريه‌ در گروي‌ نقدپذيري‌ آن‌ است‌؟ بي‌شك‌ اين‌مطلب‌ بديهي‌ نيست‌. چرا كه‌ بداهت‌ آن‌ مستلزم‌ نفي‌ خودش‌ است‌؛ يعني‌ بداهت‌را با امكان‌ نقد نمي‌توان‌ جمع‌ كرد. پس‌ براساس‌ چه‌ مستمسكي‌ به‌ اين‌ نظريه‌روبياوريم‌ و آن‌ را بپذيريم‌؟

ممكن‌ است‌ كسي‌ در مقام‌ پاسخ‌ به‌ اشكال‌ ياد شده‌ بگويد: تا وقتي‌ درمقابل‌ اين‌ نظريه‌، نظريه‌ رقيب‌ و قوي‌ ديگري‌ وجود ندارد، آن‌ را مي‌پذپريم‌.اين‌ سخن‌ باطلي‌ است‌ چرا كه‌ مستلزم‌ دور و استفاده‌ از خود نظريه‌ در قبول‌ آن‌است‌. ضمن‌ اين‌كه‌ سؤالات‌ ما به‌ منزله‌ يك‌ نقد قوي‌، اين‌ نظريه‌ را متوقف‌كرده‌است‌.

به‌ هر حال‌ چنين‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ از اين‌ نظريه‌ تنها به‌ صورت‌ تجويزي‌ ودستوري‌ بتوان‌ استفاده‌ كرد. بدين‌ بيان‌ كه‌ گفته‌ شود: روش‌ مقبول‌ ما اين‌ است‌و لزوماً براي‌ اثبات‌ آن‌ نمي‌توانيم‌ محملي‌ ارائه‌ دهيم‌ و اميدواريم‌ شما هم‌بپذيريد.

معيار ترجيح‌ نظريات‌ (گزينش‌ نظريه‌ معقول‌)

چنان‌ كه‌ از دقّت‌ در معيار عقلانيّت‌ پوپر روشن‌ مي‌شود، نمي‌توان‌ يك‌نظريه‌ را صحيح‌ ـ به‌ معناي‌ اثبات‌ شده‌ ـ و ترديد ناپذير تلقّي‌ كرد؛ خوب‌، اين‌سؤال‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ پس‌ چگونه‌ و با چه‌ ملاكي‌ يك‌ نظريه‌ را بر نظريه‌ ديگرترجيح‌ مي‌دهيم‌، در حالي‌ كه‌ به‌ هر حال‌ از درستي‌ هيچ‌كدام‌ اطمينان‌ نداريم‌؟

پوپر مسئله‌ ايستادگي‌ در برابر انتقاد را به‌ عنوان‌ ملاك‌ ترجيح‌ نظريات‌پيشنهاد مي‌كند كه‌ البته‌ همين‌ معيار، معقوليت‌ نظريه‌ ارجح‌ را تضمين‌ مي‌كند.


12

غالباً مي‌توانيم‌ دلايلي‌ براي‌ ترجيح‌ داشتن‌ يك‌ نظريه‌ برنظريه‌ ديگر اقامه‌كنيم‌ و آنها عبارت‌ است‌ از اشاره‌كردن‌ به‌ اين‌كه‌ يك‌ نظريه‌ چگونه‌ و چه‌اندازه‌ تاكنون‌ در مقابل‌ انتقادها و خرده‌گيريها بهتر از نظريه‌ ديگر ايستادگي‌كرده‌ است‌.

به‌ اين‌گونه‌ دلايل‌، نام‌ دلايل‌ انتقادي‌ مي‌دهم‌ تا آنها را از دلايل‌ مثبت‌ متمايزسازم‌ كه‌ به‌ قصد اثبات‌ يك‌ نظريه‌ يا به‌ عبارت‌ ديگر براي‌ اثبات‌ درستي‌باوركردن‌ به‌ صحّت‌ و راستي‌ آن‌ اقامه‌ مي‌شود.

پوپر تأكيد بر اين‌ دارد كه‌ دلايل‌ انتقادي‌ صحّت‌ يك‌ نظريه‌ را اثبات‌نمي‌كند، بلكه‌ فقط‌ عامل‌ ترجيح‌ آن‌ بر نظريه‌هاي‌ ديگر است‌. وي‌ معتقد است‌كه‌ دلايل‌ انتقادي‌ خصيصه‌ حدسي‌ بودن‌ يك‌ نظريه‌ را از ميان‌ نمي‌برد،چراكه‌ اصولاً آن‌ را اثبات‌ نمي‌كند و درستي‌ آن‌ را نشان‌ نمي‌دهد، ولي‌ در عين‌حال‌ باعث‌ ترجيح‌ يك‌ نظريه‌ بر نظريه‌ ديگر مي‌شود.

پيشرفت‌ عقلاني‌ علم‌

پوپر معتقد است‌ كه‌ در حوزه‌ معرفت‌ علمي‌، هم‌ رشد و پيشرفت‌ داريم‌ وهم‌ ملاكي‌ براي‌ سنجش‌ رشد. در حالي‌ كه‌ در حوزه‌هاي‌ ديگر معرفت‌ لزوماًچنين‌ چيزي‌ در اختيار ما نيست‌ و ما فقط‌ تغيير در معرفت‌ را مي‌يابيم‌. امّا براي‌احراز اين‌كه‌ پيشرفتي‌ هم‌ به‌ وقوع‌ پيوسته‌ است‌، ضابطه‌اي‌ نداريم‌.

پوپر، در اين‌ بحث‌ نيز پيشرفت‌ را چيزي‌ مي‌داند كه‌ محصول‌ روش‌ نقدي‌و به‌صورت‌ خاص‌ّ در علم‌، محصول‌ حدس‌ و ابطال‌ باشد. وي‌، براساس‌ همين‌ملاك‌، معتقد است‌ كه‌ در ديگر حوزه‌هاي‌ معرفت‌ بشري‌ به‌ندرت‌ مي‌توان‌ ازترقّي‌ و پيشرفت‌ اثري‌ ديد.

چرا كه‌ نوعاً تحولات‌ حاصل‌ در آن‌ دانش‌ها ثمره‌ روش‌ نقدي‌ نمي‌باشد.در هرصورت‌ در همه‌ حوزه‌هاي‌ دانش‌ پيشرفت‌ محصول‌ بحث‌ انتقادي‌ است‌،بايد از طريق‌ انتقاد اشتباه‌ها را كشف‌ كرد و به‌ تصحيح‌ و ترميم‌ آنها اقدام‌نمود، چنين‌ فرآيندي‌ منجر به‌ رشد دانش‌ و شناخت‌ مي‌شود. البته‌ توجه‌داريم‌ كه‌ بعد از كشف‌ اشتباهات‌، آنچه‌ جايگزين‌ آن‌ مي‌شود صرفاً يك‌حدس‌ جديد است‌ كه‌ بايد هم‌ نقدپذير باشد و هم‌ در معرض‌ انتقاد قرار بگيردوگرنه‌ در اين‌ فرآيند هيچ‌ مطلب‌ نهايي‌ اثبات‌ نمي‌شود.

تذكر اين‌ نكته‌ مناسبت‌ دارد كه‌ پيشرفت‌ در عرف‌ علم‌ ومعرفت‌ به‌ معناي‌نزديك‌ شدن‌ به‌ واقعيت‌ مي‌باشد. از آنجا كه‌ در نظريه‌ پوپر معرفت‌ كلاً ماهيت‌حدسي‌ و غيرقطعي‌ دارد ضرورت‌ پيدا كرده‌ پوپر امكان‌ پيشرفت‌ در معرفت‌را توجيه‌ كند. شيوه‌ توجيهي‌ او چنين‌ است‌ كه‌ چون‌ ما در نظريه‌ها حدس‌مي‌زنيم‌ و از انطباق بر واقع‌ اطمينان‌ نداريم‌، پيشرفت‌ از طريق‌ نگاه‌ به‌ گذشته‌توجيه‌ مي‌كنيم‌، يعني‌ چون‌ معرفت‌ جديد محصول‌ انتقاد و كشف‌ اشتباه‌ است‌پس‌ ما اشتباه‌ خود را كاسته‌ايم‌ و درواقع‌ پيشرفت‌ نموده‌ايم‌. براساس‌ اين‌ الگوپوپر مسئله‌ مركزي‌ شناخت‌ را به‌ جاي‌ «اثبات‌گرايي‌» در «رشد شناخت‌حدسي‌» مي‌داند. به‌ هرحال‌ پوپر معتقد است‌ وي‌ مسئله‌ پيشرفت‌ را بدون‌پرداختن‌ به‌ موضوع‌ حقيقت‌ و واقع‌نمايي‌ معرفت‌ حل‌ كرده‌ است‌:

تاكنون‌ درباره‌ علم‌ و پيشرفت‌ و ملاك‌ پيشرفت‌ آن‌ اشاره‌ كرديم‌، بدون‌ آن‌كه‌حتّي‌ نامي‌ از حقيقت‌ برده‌ باشيم‌... كاملاً امكان‌ آن‌ هست‌ كه‌ به‌ سودرضايت‌بخش‌ بودن‌ ملاك‌ پيشرفت‌ در علم‌ بحث‌ كنيم‌، بي‌آنكه‌ حتّي‌ درباره‌راستي‌ و حقيقت‌داشتن‌ نظريه‌هاي‌ آن‌ سخن‌ بگوييم‌.

در اينجا يكي‌ از بنيادي‌ترين‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ اصولاًموضع‌ معرفتي‌ ما نسبت‌ به‌ واقعيت‌ چيست‌؟ آيا ما شناختي‌ هر چند اندك‌ ازواقعيت‌ داريم‌؟ آيا مي‌توانيم‌ در جهت‌ واقعيت‌ حركت‌ كنيم‌؟ آيا در صورت‌حركت‌ به‌ سوي‌ واقع‌ حقايق‌ يقيني‌ براي‌ ما وجود دارد، يا اين‌كه‌ اصولاً معرفت‌يقيني‌ دست‌نيافتني‌ است‌؟

اين‌گونه‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ حل‌ مسائلي‌ مانند پيشرفت‌ يا ترجيح‌ نظريه‌هانسبت‌ به‌ هم‌، پيوند نزديكي‌ با مسئله‌ معرفت‌ و شناخت‌ ما از واقع‌ دارد؛ و اگرواقعيت‌ از هر جهت‌ دور از دسترس‌ ما باشد، تلاش‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ معرفت‌،بازي‌ بي‌ثمري‌ بيش‌ نخواهد بود. فصل‌ بعد عهده‌دار همين‌ موضوع‌ است‌.


13
فصل‌ پنجم‌

واقعيت‌ در منظر عقلانيّت‌ پوپري‌

واقع‌گرايي‌ غيرجزمي‌

يكي‌ از كارهاي‌ مهم‌ّ پوپر تلاشي‌ است‌ كه‌ براي‌ جمع‌ بين‌ واقع‌گرايي‌ ونظريه‌ و فلسفه‌ نقّادي‌ خويش‌ ارائه‌ كرده‌ است‌.

پوپر درصدد آن‌ است‌ كه‌ بگويد ما به‌ واقعيتي‌ اثبات‌ناپذير معتقديم‌. اين‌اعتقاد از روي‌ يقين‌ به‌ واقعيت‌ به‌ دست‌ نيامده‌ چراكه‌ راهي‌ براي‌ يقين‌ پيداكردن‌ به‌ آن‌ وجود ندارد بلكه‌ تنها يك‌ حدس‌ و گمان‌ است‌، امّا حدسي‌ كه‌تاكنون‌ هيچ‌ نظريه‌ نقد كننده‌ قوي‌تري‌ كه‌ بتواند جانشين‌ آن‌ شود، ارائه‌ نشده‌است‌. از اين‌ رو، فعلاً ما آن‌ را معقول‌ مي‌دانيم‌ و براساس‌ آن‌ فكر يا عمل‌مي‌كنيم‌. او مي‌گويد:

رأي‌ من‌ آن‌ است‌ كه‌ واقع‌گرايي‌ نه‌ قابل‌ اثبات‌ است‌ و نه‌ ابطال‌پذير... ولي‌قابل‌ بحث‌ است‌ و وزن‌ براهين‌ به‌ صورتي‌ چشمگير بر له‌ آن‌ است‌... و به‌ نظرمن‌، اين‌ مطلب‌ مهم‌ است‌ كه‌ روشن‌ كنيم‌ چرا نمي‌توانيم‌ راه‌ مطمئني‌ براي‌اثبات‌ واقع‌گرايي‌ پيدا كنيم‌.

او در ادامه‌ مي‌گويد:

پس‌، در اين‌ باره‌، همچون‌ موارد فراوان‌ ديگر، برهاني‌ قاطع‌ و نتيجه‌ بخش‌وجود ندارد، ولي‌ براهيني‌ بر له‌ واقع‌گرايي‌ و يا بر ضد ايده‌آليسم‌ در دست‌است‌.

وي‌ به‌ دنبال‌ آن‌ مطالبي‌ را در رد ايده‌آليسم‌ به‌ عنوان‌ برهان‌ ذكر مي‌كند ودر جمع‌بندي‌ چنين‌ مي‌گويد:

براي‌ جمع‌بندي‌، پيشنهاد مي‌كنم‌ كه‌ واقع‌گرايي‌ را به‌ عنوان‌ تنها فرضيه‌ معقول‌بپذيريم‌ همچون‌ حدسي‌ كه‌ در برابر آن‌ گزينه‌ معقولي‌ پيشنهاد نشده‌ است‌.

در قسمت‌ ديگري‌ در نفي‌ شكّاكيت‌ هيوم‌ به‌ استدلال‌ مي‌پردازد و رئاليسم‌را جايگزين‌ آن‌ مي‌كند. در اين‌ قسمت‌ نيز تعابير فراواني‌ وجود دارد كه‌غيرجزمي‌بودن‌ واقع‌گرايي‌ او را روشن‌ مي‌كند:

ما اميدوارانه‌ به‌ واقع‌گرايي‌ باور داريم‌، و اين‌ اميدواري‌ يك‌ اميدواري‌ عقلي‌و استدلالي‌ نيست‌.

مشاهده‌ مي‌شود اصل‌ بنيادي‌ نقدپذيري‌ به‌ حدّي‌ در نظريه‌ پوپر نافذ است‌كه‌ بديهي‌ترين‌ امور را هم‌ از قالب‌ يك‌ حقيقت‌ خارج‌ مي‌سازد و به‌ آن‌ ماهيّت‌حدسي‌ مي‌دهد. وي‌ معتقد است‌ كه‌ واقع‌گراست‌ ولي‌ از هرگونه‌ جزمي‌ درمورد آن‌ پرهيز مي‌كند و احتمال‌ نقض‌ آن‌ را منتفي‌ نمي‌داند. در عين‌ حال‌چون‌ تاكنون‌ هيچ‌ نقد قابل‌ قبولي‌ بر واقع‌گرايي‌ وارد نشده‌ واقع‌گرايي‌ را به‌عنوان‌ حدسي‌ نسبتاً قوي‌ ملتزم‌ مي‌باشد.

عقلانيّت‌ پوپر و ثريّاي‌ حقيقت‌

پوپر معتقد است‌ كه‌ واقعيت‌ مستقلّي‌ وجود دارد، ولي‌ نهايتاً ملاكي‌ براي‌صدق و حقيقت‌ وجود ندارد و اصولاً ممكن‌ نيست‌ ملاكي‌ براي‌ حقيقت‌ وجودداشته‌ باشد. جالب‌ است‌ كه‌ پوپر درعين‌حال‌ كه‌ وجود معيار براي‌ حقيقت‌ رانفي‌ مي‌كند، مدّعي‌ است‌ كه‌ اين‌ مهم‌ كه‌ آيا به‌ سوي‌ حقيقت‌ مي‌رويم‌ يا نه‌،مسئله‌ ديگري‌ است‌ و اتفاقاً حركت‌ به‌ سوي‌ حقيقت‌، ملاك‌ دارد و ملاك‌ آن‌را همين‌ روش‌ نقّادي‌ مي‌داند.

وي‌ معتقد است‌ ممكن‌ دانستن‌ دستيابي‌ به‌ حقيقت‌، اساس‌ هرگونه‌ تعصب‌ ونقدناپذيري‌ است‌ و روش‌ انتقادي‌ همچون‌ معيار رشد معرفت‌، ما را به‌ نزديك‌شدن‌ به‌ واقع‌، اميدوار مي‌كند. ولي‌ در عين‌ حال‌ دستيابي‌ قطعي‌ به‌ حقيقت‌ رانشدني‌ مي‌داند و اساساً منكر وجود هر نوع‌ معياري‌ براي‌ حقيقت‌ است‌.

پوپر پيش‌ از آشنايي‌ با نظريه‌ تارسكي‌ درباره‌ حقيقت‌ مطلق‌، اصولاً ازورود به‌ بحث‌ حقيقت‌ به‌ معني‌ تناظر با واقعيات‌ خارجي‌ پرهيز مي‌كرده‌است‌؛به‌ نظر او، اين‌ نظريه‌ هيچ‌ ملاكي‌ براي‌ حقيقت‌ و صدق و درستي‌ ارائه‌ نكرده‌است‌ و اصولاً تعيين‌ چنين‌ ملاكي‌ را غيرممكن‌ مي‌داند، در عين‌حال‌ نوعي‌تناظر ميان‌ معرفت‌ و واقعيت‌ را اثبات‌ كرده‌ است‌.

بنابراين‌ يك‌ مزّيت‌ بزرگ‌ نظريه‌ حقيقت‌ عيني‌ يا مطلق‌، آن‌ است‌ كه‌ به‌ مااجازه‌ مي‌دهد تا بگوييم‌ كه‌ در جستجوي‌ حقيقت‌ هستيم‌؛ ولي‌ ممكن‌ است‌ندانيم‌ كه‌ چه‌ وقت‌ آن‌ را يافته‌ايم‌.

پوپر معتقد است‌ در عين‌ اين‌كه‌ ما ملاكي‌ براي‌ صدق در اختيار نداريم‌ ولي‌همچنان‌ صدق و راستي‌ براي‌ ما معنا دارد و مجازيم‌ در جستجوي‌ آن‌ باشيم‌:

ولي‌ نبودن‌ ملاك‌ صدق، معناي‌ صدق را سلب‌ نمي‌كند، همچنان‌ كه‌ نبودن‌ملاكي‌ براي‌ تندرستي‌، مفهوم‌ تندرستي‌ را از معنا تهي‌ نمي‌سازد. بيمار ممكن‌است‌ ملاكي‌ براي‌ تندرستي‌ نداشته‌ باشد و با وجود آن‌ در پي‌ صحّت‌ باشد.كسي‌ كه‌ به‌ خطا رفته‌، ممكن‌ است‌ ملاكي‌ براي‌ تعيين‌ صدق در اختيار نداشته‌باشد و با اين‌ همه‌ جوياي‌ راستي‌ باشد.

در كنار چنين‌ سخني‌ كه‌ بيم‌ محروميت‌ هميشگي‌ از حقيقت‌ را به‌ همراه‌مي‌آورد، پوپر گاه‌ «شادمانه‌» و گاه‌ «اميدوارانه‌» از نزديك‌ شدن‌ به‌ واقع‌ وصدق سخن‌ مي‌گويد:


14

بنابراين‌ شادمانه‌ مي‌توانم‌ قبول‌ كنم‌ كه‌ ابطال‌گراياني‌ همچون‌ خود من‌، چنان‌ترجيح‌ مي‌دهند كه‌ به‌ جاي‌ بيان‌ كردن‌ و دنبال‌ هم‌ آوردن‌ رشته‌اي‌ از مسلّمات‌بكوشند تا از طريق‌ يك‌ حدس‌ متهوّرانه‌ مسئله‌اي‌ جالب‌ توجّه‌ را حل‌ كنند.حتي‌ و مخصوصاً اگر بزودي‌ معلوم‌شود كه‌آن‌ حدس‌نادرست‌بوده‌است‌.

در آن‌ جهت‌ اين‌ روش‌ را ترجيح‌ مي‌دهيم‌ كه‌ اعتقاد ما بر آن‌ است‌ كه‌ از اين‌راه‌ مي‌توانيم‌ از اشتباههاي‌ خود چيز بياموزيم‌؛ و اينكه‌ با فهميدن‌ اين‌ مطلب‌كه‌ حدس‌ ما غلط‌ بوده‌، چيزهاي‌ بسياري‌ درباره‌ درستي‌ و صدق و حقيقت‌مي‌فهميم‌ و به‌ آن‌ نزديكتر مي‌شويم‌.

البته‌ او به‌ اين‌ مسئله‌ نمي‌پردازد كه‌ براساس‌ كدام‌ «معيار» آنچه‌ فهميديم‌درباره‌ صدق و حقيقت‌ است‌ و اشتباه‌ در اشتباه‌ نيست‌.

در جاي‌ ديگري‌ پس‌ از طرح‌ واقعگرايي‌ و رئاليسمي‌ كه‌ بدان‌ اعتقاد داردمي‌گويد:

ولي‌ نگرش‌ عرضه‌ شده‌ در اينجا «اميدوارانه‌» موافق‌ با امكان‌ رشد شناخت‌ وبنابراين‌ شناخت‌ است‌. تنها صفت‌ يقين‌ را از روي‌ آن‌ برمي‌دارد كه‌ عقل‌سليم‌ آن‌ را براي‌ شناخت‌ امري‌ اساسي‌ مي‌دانست‌ و ثابت‌ مي‌كند كه‌ شناخت‌و يقين‌ هر دو با آنچه‌ نظريه‌ عقل‌ سليم‌ فرض‌ مي‌كرد، تفاوت‌ دارد.

در اينجا متذكر مي‌شويم‌ كه‌ اين‌ شادماني‌ و اميد براي‌ كسي‌ ممكن‌ است‌ كه‌حقيقتاً فراموش‌ كند كه‌ در معرفت‌شناسي‌ پوپر هيچ‌گاه‌ حقيقت‌ را به‌ وصف‌حقيقت‌ بودن‌ نخواهيم‌ يافت‌. مشكلي‌ كه‌ در نظريه‌ پوپر مغفول‌ مانده‌ اينست‌ كه‌اگر معياري‌ براي‌ حقيقت‌ نداريم‌ نه‌ چيزي‌ قابل‌ اثبات‌ خواهد بود و نه‌ قابل‌ ردكردن‌. اشتباه‌ هم‌ از معناي‌ خود تهي‌ مي‌شود؛ هم‌ اشتباه‌ و هم‌ صحيح‌ هر دو درمقايسه‌ با واقعيت‌ معنا دارند، اگر هرگونه‌ معياري‌ براي‌ دست‌يابي‌ به‌ حقيقت‌منتفي‌ باشد هر دو تعبير به‌ صورت‌ يكساني‌ ارزش‌ خود رااز دست‌ خواهندداد. بر اين‌ اساس‌ فرد حدس‌ مي‌زند، ولي‌ هيچ‌ راهي‌ براي‌ ابطال‌ جدي‌ حدس‌خود ندارد مگر حدسي‌ ديگر بزند. يعني‌ صحت‌ و سقم‌ دو پديده‌ نسبي‌ خواهدشد. حدسي‌ غلط‌ است‌ نسبت‌ به‌ حدس‌ ديگر، ولي‌ نسبت‌ به‌ واقعيت‌ راهي‌ براي‌كشف‌ بطلان‌ حدسها نداريم‌، چرا كه‌ به‌ محض‌ اينكه‌ معياري‌ براي‌ بطلان‌ دردست‌ باشد، معيار براي‌ صحت‌ هم‌ در اختيار قرار گرفته‌ است‌.

تناظر بهتر با واقعيات‌

پيشتر گفتيم‌ پوپر اصرار دارد تقرّب‌ به‌ واقع‌ در فلسفه‌ي‌ انتقادي‌ او امري‌ممكن‌ است‌، و اين‌ امكان‌ را يك‌ حدس‌ مي‌داند، حدسي‌ كه‌ مقبول‌ و معقول‌بودن‌ آن‌ ناشي‌ از فقدان‌ انتقادي‌ جدي‌ در مقابل‌ آن‌ مي‌باشد، وي‌ مي‌گويد:

هيچ‌ نوع‌ دليلي‌ براي‌ آن‌ وجود ندارد كه‌ چرا نبايد بگوييم‌ كه‌ يك‌ نظريه‌ بيش‌از نظريه‌ ديگر يا واقعيتها متناظر است‌.

پوپر معتقد است‌ در حوزه‌ دانش‌ و معرفت‌ ما فقط‌ وقتي‌ مي‌توانيم‌ دست‌ به‌كاري‌ بزنيم‌ كه‌ بدانيم‌ «ما مي‌توانيم‌ به‌ واقع‌ نزديك‌ شويم‌ و مي‌توانيم‌ تناظربيشتر يك‌ نظريه‌ را با واقع‌ تشخيص‌ دهيم‌»، وي‌ مي‌گويد:

من‌ گمان‌ نمي‌كنم‌ كه‌ اصلاً اين‌ گونه‌ سخن‌ گفتن‌ گمراه‌كننده‌ باشد، بلكه‌برعكس‌، اعتقاد من‌ آن‌ است‌ كه‌ بسادگي‌ نمي‌توانيم‌ بدون‌ چيزي‌ مانند اين‌انديشه‌ نزديكي‌ بيشتر يا كمتر به‌ حقيقت‌ به‌ كاري‌ بپردازيم‌.

البته‌ ما در مباحث‌ بعدي‌ اشاره‌ خواهيم‌ كرد كه‌ مسئله‌ تناظر بهتر با واقعيت‌،بر اصطلاحاتي‌ متكي‌ است‌ كه‌ همه‌ در سايه‌ وجود ملاك‌ براي‌ حقيقت‌،معني‌دار مي‌شوند. اصطلاحاتي‌ مانند: «گزارش‌ دقيق‌ و دقيقتر»، «مقاومت‌ درمقابل‌ آزمون‌»، «توصيف‌ تفصيليتر واقعيت‌»، «محتواي‌ بيشتري‌ از حقيقت‌داشتن‌» و «شكست‌ و پيروزي‌». همه‌ اين‌ تعابير، بسته‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ دستيابي‌ به‌ملاكي‌، هر چند اجمالي‌، براي‌ حقيقت‌ ممكن‌ باشد.

از آنجا كه‌ در معرفت‌شناسي‌ پوپر معيار شناسايي‌ واقعيت‌ وجود ندارد، لذاتناظر مطلق‌ با واقعيت‌ وجود ندارد و به‌ تعبير دقيق‌تر قابل‌ سنجش‌ نمي‌باشد.پوپر براي‌ جلوگيري‌ از معضل‌ قطع‌ رابطه‌ با واقعيت‌، به‌ جاي‌ معيار معرفتي‌،معيار روشي‌ را توصيه‌ مي‌كند. وي‌ مدعي‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ حقيقت‌ نزديك‌شد بدون‌ اينكه‌ بدانيم‌ چقدر نزديك‌ شده‌ايم‌. او تقرّب‌ به‌ حقيقت‌ را درگرو به‌ كارگيري‌ روش‌ نقدي‌ مي‌داند و مي‌گويد نقد گذشته‌، ما را به‌اشتباهات‌ آگاه‌ مي‌كند، و كاهش‌ و رفع‌ اشتباه‌ سهم‌ ما را از حقيقت‌ بيشتر نسبت‌به‌ قبل‌ مي‌افزايد، يعني‌ ثمره‌ روش‌ نقدي‌ تناظر بهتر با واقعيت‌ است‌. البته‌ اين‌تقرب‌ به‌ حقيقت‌ تعميم‌ دادن‌ روش‌ توجيه‌ او در مورد پيشرفت‌ علم‌ است‌ وابهامات‌ جدي‌ آن‌ حوزه‌ در اين‌ جاهم‌ وارد است‌. فقط‌ يادآوري‌ مي‌كنيم‌ كه‌اگر معياري‌ براي‌ صدق دراختيار نباشد اصولاً فاصله‌ ميان‌ اشتباه‌ و صحيح‌ پرمي‌شود و نمي‌توان‌ از پديده‌ تشخيص‌ و رفع‌ اشتباه‌ دفاع‌ نمود.


15

كيمياي‌ يقين‌

يقين‌ از موضوعات‌ مهم‌ در حوزه‌ معرفت‌شناسي‌ است‌ كه‌ بر اساس‌ اصول‌نقدگرايانه‌ نظريه‌اش‌ نقش‌ آنرا هم‌ مورد تحليل‌ قرار داده‌ است‌.

پوپر در تحليل‌ مسئله‌ يقين‌، دو مقام‌ را از هم‌ جدا مي‌كند: يكي‌ مقام‌ زندگي‌عادي‌ و عرفي‌ ما و ديگري‌ مقام‌ معرفتي‌ و معرفت‌ شناختي‌.

وي‌ معتقد است‌ كه‌ يقين‌ مطلق‌ وجود ندارد چرا كه‌ معرفتهاي‌ ما همواره‌حدسي‌اند. از اين‌ رو، به‌ صحّت‌ و اعتبار آنها نمي‌توان‌ قطع‌ و يقين‌ داشت‌. اين‌مربوط‌ به‌ جنبه‌ معرفت‌شناختي‌ است‌ اگرچه‌ مربوط‌ به‌ زندگي‌ عملي‌ ماست‌ وبراي‌ گذران‌ امور كفايت‌ مي‌كند ولي‌ ارزش‌ معرفت‌ شناختي‌ ندارد. پوپرمي‌نويسد:

يقين‌ِ مطلق‌ وجود ندارد. هر چند يقين‌ كافي‌ براي‌ اغلب‌ هدفهاي‌ عملي‌ دردسترس‌ است‌. جستجو براي‌ دست‌يافتن‌ به‌ يقين‌ و براي‌ رسيدن‌ به‌ شالوده‌محكمي‌ از شناخت‌ بايد متروك‌ شود.

و در بحث‌ «ملاحظات‌ تحليلي‌ پيرامون‌ يقين‌» مي‌گويد:

غيرممكن‌ نيست‌ كه‌ حتّي‌ يقيني‌ترين‌ يقينها بهتر و محكمتر شود...

در زندگي‌ معمولي‌ بايد هميشه‌ كار كنيم‌ و بر مبناي‌ يقين‌ ناقص‌ هميشه‌ چنين‌مي‌كنيم‌. (زيرا كه‌ چيزي‌ به‌ عنوان‌ يقين‌ كامل‌ وجود ندارد.)

علم‌ ــ كه‌ اصولاً انتقادي‌ است‌ ــ نيز بيشتر حدسي‌ است‌ و درباره‌ خود كمتراز زندگي‌ معمولي‌ يقين‌ دارد...

در اينجا بايد توجّه‌ داشت‌ كه‌ ريشه‌هاي‌ اصلي‌ نفي‌ ارزش‌ يقين‌، باز هم‌ به‌معرفت‌ شناسي‌ علمي‌ پوپر بازمي‌گردد. وي‌ در علم‌ هيچ‌ ارزشي‌ براي‌ يقين‌قائل‌ نيست‌ و آن‌ را امري‌ روان‌شناختي‌ مي‌داند:

تجربه‌هاي‌ دروني‌ يا احساس‌ يقين‌، هرگز نمي‌تواند هيچ‌ گزاره‌ علمي‌ راتصويب‌ كند و در علم‌ منزلتي‌ ندارد، جز آن‌كه‌ موضوع‌ پژوهش‌روان‌ شناختي‌ قرار گيرد.

احساس‌ يقين‌ هر اندازه‌ هم‌ شديد باشد، هيچ‌گاه‌ نمي‌تواند هيچ‌ گزاره‌اي‌ راتصويب‌ كند....

ليكن‌ از ديدگاه‌ معرفت‌ شناسي‌، به‌ شدّت‌ يا ضعف‌ يقين‌ من‌ هيچ‌ اعتنانمي‌شود، خواه‌يقين‌ متّكي‌ به‌احراز قطعي‌ معاني‌باشد (يابداهت‌

آشكار داشته‌ باشد) و خواه‌ برخاسته‌ از ظنّي‌ ضعيف‌، اينها هيچ‌ ربطي‌ به‌مسئله‌ تصويب‌ گزاره‌هاي‌ علمي‌ ندارد.

پوپر در پايان‌ كتاب‌ منطق‌ اكتشاف‌ علمي‌ نيز يقين‌ را مانع‌ پيشرفت‌ علم‌دانسته‌ است‌ و همگان‌ را براي‌ دست‌يافتن‌ به‌ حقيقت‌ به‌ سوي‌ بي‌نهايت‌فرامي‌خواند.

اينكه‌ آشكار گشته‌ كه‌ آرمان‌ كهن‌ علم‌؛ يعني‌ نيل‌ به‌ معرفت‌ يقيني‌ و قابل‌اثبات‌ بتي‌ بيش‌ نبوده‌ است‌. «يقين‌ جازم‌» تنها در تجربه‌ دروني‌ و ايمان‌ قلبي‌دست‌يافتني‌ است‌.

نفي‌ حجيّت‌ منابع‌ معرفت‌

پوپر براي‌ منابع‌ معرفت‌ هيچ‌ محدوديتي‌ قائل‌ نيست‌ و معتقد است‌ اين‌كه‌يك‌ نظريه‌ از كجا آمده‌ است‌ و ريشه‌ در چه‌ منبعي‌ دارد، مسئله‌ مهمّي‌ نيست‌.مهم‌ّ آن‌ است‌ كه‌ نظريه‌ از عرصه‌ نقّادي‌ها سربلند بيرون‌ آيد. او مي‌گويد هيچ‌منبع‌ قدرتمندي‌ براي‌ معرفت‌ پذيرفته‌ نيست‌. وي‌ در اين‌ ويژگي‌ ميان‌ مشاهده‌،عقل‌ و سنّت‌ و يا الهام‌ و هر منبع‌ ديگري‌ تفاوت‌ جدّي‌ نمي‌بيند:

مشاهده‌ و عقل‌، هيچ‌كدام‌ را ــ بدان‌ معني‌ كه‌ تا زمان‌ حاضر مدّعي‌ منبع‌معرفت‌ بودن‌آنها شده‌اند ــ نمي‌توان‌سرچشمه‌ ومنبع‌ معرفت‌دانست‌.

پس‌ منابع‌ معرفت‌ و شناخت‌ ما كجاست‌؟ به‌ نظر من‌ پاسخ‌ چنين‌ است‌: منابع‌گوناگوني‌ براي‌ دانش‌ و شناخت‌ ما وجود دارد ولي‌ هيچ‌يك‌ قدرتمندي‌ندارد.

سرچشمه‌ نهايي‌ معرفت‌ و شناخت‌ وجود ندارد. هر منبع‌ و هر نظر و اظهارعقيده‌ با حسن‌ قبول‌ تلقي‌ مي‌شود، و هر منبع‌ و هر نظر و اظهار عقيده‌ براي‌امتحان‌ و آزمايش‌ نقدي‌ باز است‌.

مشاهده‌ و عقل‌ هيچ‌يك‌ بر ما ولايت‌ و سلطه‌ و حجّيت‌ و اعتبار ندارد. شهودعقلي‌ و تخيّل‌ بسيار مهم‌ّ است‌، ولي‌ به‌ آنها نمي‌شود تكيه‌ و اعتماد كرد.ممكن‌ است‌ چيزها را بسيار آشكار به‌ ما بنمايانند، ولي‌ امكان‌ آن‌ نيز هست‌كه‌ ما را گمراه‌ كنند. به‌ عنوان‌ سرچشمه‌هاي‌ نظريه‌هاي‌ ما وجودشان‌ ضروري‌است‌، ولي‌ اغلب‌ نظريه‌هاي‌ ما به‌ هر جهت‌ غلط‌ و نادرست‌ است‌.

او در ادامه‌ توضيحاتش‌ تصريح‌ مي‌كند كه‌ وظيفه‌ اين‌ مشاهدات‌ و تعقّلات‌اين‌ است‌ كه‌ در آزمودن‌ و نقّادي‌ به‌ ياري‌ ما برخيزند و در يك‌ تحليل‌ نهايي‌متذكر مي‌شود كه‌ ما منابع‌ اصيل‌ شناخت‌ نداريم‌ و در تاريكي‌، كوركورانه‌ درجستجوي‌ حقيقت‌ هستيم‌ در حالي‌ كه‌ او از دسترس‌ ما خارج‌ است‌.

به‌ اعتقاد من‌ آنچه‌ ما بايد بكنيم‌، اين‌ است‌ كه‌ بايد از انديشه‌ منابع‌ نهايي‌شناخت‌ دست‌ برداريم‌ و اين‌ را بپذيريم‌ كه‌ همه‌ شناختها بشري‌ است‌؛ يعني‌ بااشتباهات‌ و خطاها و پيشداوريها و رؤياها و اميدهاي‌ ما آميخته‌ است‌ و اينكه‌بايد برخيزيم‌، حتّي‌ اگر از دسترس‌ ما دور باشد.


16

بايد اين‌ را بپذيريم‌ كه‌ جستجوي‌ كوركورانه‌ ما غالباً الهام‌ شده‌ است‌، ولي‌ بايدخود را از اين‌ اعتقاد ــ هر اندازه‌ ژرف‌ احساس‌ شود ــ دور نگهداريم‌ كه‌الهام‌ ما بستگي‌ به‌ سلطه‌ و قدرتي‌ الهي‌ يا جز آن‌ دارد اگر به‌ اين‌ ترتيب‌ قبول‌كنيم‌ كه‌ قدرتي‌ در ماوراي‌ دسترس‌ نقّادي‌گري‌ ــ هر اندازه‌ ژرف‌ هم‌ درقلمروي‌ ناشناخته‌ پيشرفته‌ باشد ــ در سراسر محوطه‌ شناخت‌ ما وجود ندارد،آن‌ وقت‌ مي‌توانيم‌ بدون‌ هيچ‌ خطري‌ به‌ اين‌ انديشه‌ متمسّك‌ شويم‌ كه‌ حقيقت‌در آن‌ سوي‌ قدرت‌ و حجّيت‌ بشري‌ قرار دارد و بايد اين‌ انديشه‌ را براي‌خود نگهداريم‌. چه‌ بدون‌ آن‌ هيچ‌ استاندارد عيني‌ براي‌ تحقيق‌ و جستجووجود نخواهد داشت‌؛ و نقّادي‌گري‌ حدسهاي‌ ما صورتپذير نخواهد شد.كوركورانه‌ به‌ جستجوي‌ ناشناخته‌ پرداختن‌ مفهومي‌ ندارد، و براي‌ دست‌يافتن‌به‌ معرفت‌ و شناخت‌ تلاش‌ كردن‌ ديگر بي‌معني‌ خواهد بود.

پوپر، ترجيح‌ مسلك‌ سقراطي‌ بر مسلك‌ افلاطوني‌ را چنين‌ توجيه‌ مي‌كندكه‌، مسلكي‌ كه‌ در آن‌ عقول‌ برتر و داراي‌ حجّيت‌ و مرجعيت‌ باشد، مخالف‌مسلك‌ عقلي‌ ما است‌ كه‌ در آن‌ نقد و سنجش‌ متقابل‌ مهم‌ّ است‌.

او معتقد است‌ كه‌ ما از هر منبعي‌ استقبال‌ مي‌كنيم‌ امّا هيچ‌ گفته‌اي‌، از هرمنبعي‌ كه‌ صادر شده‌ باشد، مصون‌ از نقّادي‌ نيست‌.

شكّاكيت‌ و نسبي‌گرايي‌ معقول‌؟!

ديديم‌ كه‌ به‌ تصديق‌ خود پوپر مشكل‌ تفسير پيشرفت‌ علم‌ حل‌ نمي‌شودمگر اين‌كه‌ بتوانيم‌ ميان‌ واقعيات‌ و معرفت‌ بشري‌ نوعي‌ تناظر برقرار كنيم‌ و به‌اعتقاد ما نظريه‌ پوپر ــ كه‌ نقاط‌ برجسته‌اش‌ را در صفحات‌ پيش‌ ذكر كرديم‌ ــدر اين‌ راه‌ به‌ سمت‌ شكّاكيت‌ و نسبي‌گرايي‌ رفته‌ است‌، هر چند كه‌ او خود طبق‌تعريف‌ و ملاكي‌ كه‌ ارائه‌ داده‌ آن‌ را معقول‌ دانسته‌ است‌.

قدم‌ اولي‌ كه‌ پوپر در اين‌ باره‌ برداشته‌ است‌، اصرار و تأكيد بر واقع‌گرايي‌خويش‌ است‌ ولي‌ در تفسير اين‌ واقع‌گرايي‌ او اطمينان‌ و جزميت‌ را از آن‌ سلب‌مي‌كند. چون‌ معتقد است‌ راه‌ اثبات‌ معتبري‌ براي‌ واقعيت‌ وجود ندارد.

البتّه‌ گاه‌ پوپر تعابيري‌ را مطرح‌ مي‌كند مبني‌ بر اينكه‌ اصل‌ وجود واقعيتي‌در وراي‌ معرفت‌ بشري‌ اثبات‌ شده‌ است‌ و آن‌ را يقيني‌ مي‌پندارد. چنين‌ بياني‌با اصل‌ «حدسي‌ بودن‌ هر نظريه‌» ناسازگار است‌؛ از اين‌ رو ما هم‌ معتقديم‌ كه‌در مواردي‌ كه‌ پوپر به‌صورت‌ جزمي‌ مطلبي‌ را بيان‌ كرده‌ است‌، بايد آن‌ را بر«حدس‌ موقتاً پيروز» حمل‌ كرد چرا كه‌ او (قطعاً) هيچ‌ امري‌ را به‌صورت‌جزمي‌ نمي‌پذيرد.

نكته‌ مهمتر اين‌ است‌ كه‌ آيا واقع‌گرايي‌ غيرجزمي‌ پوپر غير از ادّعا، راهي‌هم‌ به‌ سوي‌ واقعيت‌ باز مي‌كند يا نه‌؟ به‌ نظر ما همين‌ كه‌ واقع‌گرايي‌ پوپري‌ امري‌حدسي‌ است‌، براي‌ اطمينان‌ نكردن‌ به‌ آن‌ كافي‌ است‌.

بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ نظريه‌ «واقعيت‌ در وراي‌ معرفت‌ ماست‌»، اگر در فلسفه‌نقدي‌ مورد دقت‌ قرارگيرد، مشكل‌ مضاعفي‌ دارد و آن‌ اين‌كه‌ در مقابل‌ اين‌نظريه‌، نظريه‌هاي‌ رقيبي‌ نيز وجود دارد. نظريه‌هايي‌ مانند اين‌كه‌ «واقعيتي‌وراي‌ معرفت‌ بشري‌ در كار نيست‌». حال‌ ما در صدد برگزيدن‌ يكي‌ از اين‌نظريه‌ها هستيم‌؛ و پيش‌ از انتخاب‌ نظريه‌ برتر، محتواي‌ آنها براي‌ ما مشكوك‌است‌ ــ گرچه‌ پس‌ از گزينش‌ هم‌ مشكوك‌ مي‌ماند ــ از يك‌ سو هنوزنمي‌دانيم‌ كه‌ واقعيّتي‌ در كار هست‌ يا نيست‌ و از سوي‌ ديگر ملاك‌ ترجيح‌ يك‌نظريه‌ بر نظريه‌ ديگر را در تناظر بهتر آن‌ با واقعيت‌ مي‌دانيم‌ و مي‌گوييم‌ يك‌گزاره‌، در صورتي‌ نسبت‌ به‌ رقبا پيروز خواهد بود كه‌ به‌ واقعيت‌ نزديكتر باشد؛حال‌ سؤال‌ اساسي‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ كدامين‌ واقعيت‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ در بررسي‌اين‌ دو گزاره‌ مبنايي‌ ناظر به‌ آن‌ سخن‌ گفت‌؟ با چه‌ ملاكي‌ اين‌ دو را نسبت‌ به‌ هم‌بسنجيم‌، در حالي‌ كه‌ اصل‌ واقعيت‌ حتّي‌ به‌صورت‌ حدس‌ راجح‌ نيز مورد قبول‌نيست‌.

البته‌ روشن‌ است‌ كه‌ بدون‌ حل‌ّ اين‌ مشكل‌، واقع‌گرايي‌ را نمي‌توان‌ برگزيد.به‌ نظر ما ريشه‌ مشكل‌ اين‌ است‌ كه‌ پوپر مي‌خواهد با حفظ‌ نظريه‌ خويش‌ يعني‌«نگرش‌ انتقادي‌ به‌ همه‌ چيز» اين‌ قضاياي‌ مبنايي‌ را حل‌ّ كند و اين‌ نشدني‌ است‌،چراكه‌ اين‌گونه‌ قضايا بر نظريه‌ پوپر مقدم‌ هستند. «واقع‌گرايي‌ غيرجزمي‌»متضمّن‌ نوعي‌ تناقض‌ است‌. چون‌ نمي‌توان‌ هم‌ جزميت‌ را ردّ كرد و هم‌ واقعيت‌را پذيرفت‌. اگر هم‌ براي‌ واقعيت‌، ارزش‌ حدسي‌ قائل‌ شويم‌، آن‌ را از محتواي‌خود تهي‌ كرده‌ايم‌ و ديگر مفهوم‌ عرفي‌ واقعيت‌ در آن‌ جاري‌ نخواهد بود.


17

اصولاً تلاش‌ براي‌ برهاني‌ كردن‌ واقعيت‌، رويكردي‌ اشتباه‌ به‌ مسئله‌اي‌بديهي‌ است‌. اگر در بداهت‌ «رئاليسم‌» ترديد كنيم‌، راه‌ هر استدلالي‌ را بر خودبسته‌ايم‌ و پس‌ از آن‌ هر تلاشي‌ براي‌ فرار از شكّاكيت‌ جز افزايش‌ گرفتاريهاي‌ما نتيجه‌اي‌ نخواهد داشت‌.

پوپر گمان‌ مي‌كند كه‌ نظريه‌ عقلانيّت‌ او ــ كه‌ همان‌ روش‌ انتقادي‌ است‌ ــمي‌تواند مشكل‌ حركت‌ به‌ سوي‌ واقعيت‌ و حقيقت‌ را از ميان‌ بردارد. او«شادمانه‌ و اميدوارانه‌» مي‌گويد: ما از طريق‌ حدسهاي‌ متهوّرانه‌ مسئله‌اي‌ را حل‌ّمي‌كنيم‌ و حتّي‌ ممكن‌ است‌ بعد بفهميم‌ اين‌ حدس‌ غلط‌ بوده‌ است‌ ولي‌ كشف‌اشتباه‌، نكات‌ زيادي‌ درباره‌ حقيقت‌ به‌ ما مي‌آموزد.

اين‌ مطالب‌ كه‌ به‌ ظاهر درست‌ به‌ نظر مي‌آيد، مغالطه‌اي‌ بيش‌ نيست‌... اين‌كه‌ما گاهي‌ اشتباهي‌ را كشف‌ مي‌كنيم‌ و از آن‌ نكاتي‌ را درباره‌ حقيقت‌ به‌ دست‌مي‌آوريم‌، امري‌ بديهي‌ است‌؛ امّا نظريه‌ پوپر از توجيه‌ اين‌ مطالب‌ ناتوان‌است‌، بلكه‌ بر عدم‌ امكان‌ كشف‌ اشتباه‌ دلالت‌ دارد.

اصولاً وقتي‌ ما براي‌ واقعيت‌ و حقيقت‌ معياري‌ نداريم‌ الفاظي‌ مانند:اشتباه‌، صدق، شكست‌ و پيروزي‌، نزديكي‌ به‌ واقع‌ و دوري‌ از آن‌، معاني‌ خودرا از دست‌ مي‌دهند. اشتباه‌ يعني‌ چه‌؟ اگر ملاكي‌ براي‌ صدق در كار نباشد چه‌تفاوتي‌ ميان‌ درستي‌ و اشتباه‌ خواهد بود؟ چگونه‌ مي‌توان‌ مقاومت‌ در مقابل‌نقد يا آزمايش‌، را معيار نشانه‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ حقيقت‌ دانست‌؟ ضمن‌ اينكه‌چيستي‌ نقد و مقاومت‌ در مقابل‌ نقد نيز دچار ابهام‌ است‌.

بايد توجّه‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ گرفتار مغالطه‌ نشويم‌ و آن‌ اين‌كه‌ ما بداهتاً وبصورت‌ اجمالي‌ مي‌دانيم‌ واقعيتي‌ هست‌ و ... بداهتاً عقل‌ و مشاهده‌ را به‌ عنوان‌راههايي‌ به‌ سوي‌ واقع‌ و كشف‌ اشتباه‌ مي‌شناسيم‌. اينها همان‌ اصول‌ بديهي‌عرفي‌ است‌ كه‌ معمولاً آنها را حجّت‌ مي‌دانيم‌ و براساس‌ آنها عمل‌ مي‌كنيم‌...

حال‌ اگر به‌صورت‌ مبنايي‌ و دقيقاً براساس‌ نظريه‌ پوپر حركت‌ كنيم‌، هيچ‌پايگاهي‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ حقيقت‌ نخواهيم‌ داشت‌ و در فضاي‌ مطلق‌ و بيكران‌ وظلماني‌ رها خواهيم‌ شد.

فراموش‌ نشود كه‌ پوپر يقين‌ مطلق‌ را كلاً غيرممكن‌ و كيميايي‌ دست‌نيافتني‌مي‌داند. در مقابل‌، يقين‌ عرفي‌ و عملي‌ را براي‌ زندگي‌ معمولي‌ مناسب‌ مي‌داندولي‌ اصولاً براي‌ آن‌ ارزش‌ معرفت‌شناسي‌ قائل‌ نيست‌. از اين‌ رو، اگر ما هم‌همين‌ نكته‌ را در نظر بگيريم‌، در واقع‌ كلاً معرفت‌ را نفي‌ كرده‌ايم‌. پوپر دربحث‌ لغزش‌پذيري‌ مي‌گويد:

البته‌ بايد اذعان‌ كرد هم‌ در شكّاكيت‌ چيزكي‌ از حقيقت‌ وجود دارد و هم‌ درنسبيت‌گرايي‌؛ و آن‌ حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ هيچ‌گونه‌ ملاكي‌ براي‌ صدق وجودندارد. ولي‌ اين‌ ملاحظه‌ اجازه‌ اين‌ استنتاج‌ را نمي‌دهد كه‌ انتخاب‌ نظريه‌هاي‌رقيب‌ امري‌ است‌ تابع‌ دلخواه‌ و فقط‌ دليل‌ بر آن‌ است‌ كه‌ هميشه‌ امكان‌ خطادر انتخاب‌ موجود است‌ و همواره‌ ممكن‌ است‌ ما از حقيقت‌ دور بيفتيم‌ يا ازرسيدن‌ به‌ آن‌ قاصر باشيم‌؛ و نه‌ تنها دسترسي‌ به‌ يقين‌ بلكه‌ حصول‌ معرفت‌بسيارمحتمل‌ نيزبراي‌ ماناميسّراست‌، وما موجوداتي‌هستيم‌لغزش‌پذير.

تا جايي‌ كه‌ مي‌دانيم‌، حقيقت‌ ساده‌ همين‌ است‌ و بس‌؛ آدمي‌ در هيچ‌ حوزه‌اي‌مصون‌ از خطا و لغزش‌ نيست‌.

پوپر عقيده‌ دارد هيچ‌گاه‌ احتمال‌ خطا منتفي‌ نمي‌شود. سخن‌ ما اين‌ است‌كه‌ اگر كسي‌ همواره‌ اين‌ احتمال‌ را كه‌ در كلام‌ پوپر آمده‌ است‌، جدّي‌ بگيردديگر ملاكي‌ براي‌ مقايسه‌ دو امر رقيب‌ نخواهد داشت‌؛ به‌ ديگر سخن‌، اگر ماملاكي‌ براي‌ حقيقت‌ و صدق نداشته‌ باشيم‌ و هنگام‌ مقايسه‌ دو نظريه‌ رقيب‌،احتمال‌ دور بودن‌ هر دو را از حقيقت‌ جدي‌ بدانيم‌ و يا دست‌كم‌ توجه‌ داشته‌باشيم‌ كه‌ به‌فرض‌ انطباق برواقع‌، ما قدرت‌ تشخيص‌ نداريم‌؛ جديّت‌ اين‌احتمال‌ نهايتاً ما را به‌ ورطه‌ شكّاكيت‌ خواهد كشاند و توصيه‌هاي‌ پوپرنمي‌تواند ما را از سرگرداني‌ و تحيّر بيرون‌ آورد. اين‌ مسئله‌، آن‌ قدر ساده‌نيست‌ كه‌ صرف‌ اميدواري‌ بتواند مشكلي‌ را حل‌ كند.

در واقع‌، بنابر نظريه‌ پوپر مثال‌ ما، مثال‌ كوري‌ است‌ كه‌ مي‌داند چيزي‌ به‌اسم‌ رنگ‌ وجود دارد امّا راهي‌ به‌ رنگ‌ ندارد و نمي‌داند رنگ‌ چيست‌. حال‌اگر چنين‌ شخصي‌ به‌ دنبال‌ رنگ‌ برود آيا صرف‌ آگاهي‌ از وجود رنگها او را به‌معرفت‌ رنگ‌ نزديك‌ مي‌كند؟

از يك‌ طرف‌ همه‌ افراد مي‌دانند كه‌ راه‌ معرفت‌ و شناخت‌ واقع‌ مسدودنمي‌باشد و بهره‌مندي‌ خود را از حقيقت‌ امري‌ بديهي‌ مي‌يابند، از طرف‌ ديگربراساس‌ اصل‌ و مبناي‌ معرفت‌شناختي‌ خودش‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ است‌ كه‌ مامعيار نهايي‌ براي‌ شناخت‌ واقع‌ در اختيار نداريم‌. به‌ نظر ما اين‌ تعارض‌ وتناقضي‌ كه‌ ميان‌ دريافت‌ روشن‌ و وجداني‌ ما با نتايج‌ معرفت‌شناسي‌ پوپر ديده‌مي‌شود حكايت‌ از وجود مشكلات‌ بنيادين‌ و ريشه‌اي‌ در نظريه‌ پوپر دارد وهمين‌ مشكلات‌ است‌ كه‌ اجازه‌ نمي‌دهد پوپر واقعيت‌ و معرفت‌ به‌ آن‌ را به‌صورت‌ قابل‌ قبولي‌ توجيه‌ كند. يعني‌ آنچه‌ كه‌ بداهتش‌ ضامن‌ صحت‌ آن‌مي‌باشد در فضاي‌ معرفت‌شناسي‌ پوپر به‌ شدت‌ آسيب‌ مي‌پذيرد و تبيين‌نمي‌پذيرد.


18

جالب‌ است‌ كه‌ پوپر در بحث‌ نزديكتر شدن‌ به‌ راستي‌ مي‌گويد:

چيزي‌ كه‌ در سراسر اين‌ بحث‌ اهميت‌ قاطع‌ دارد، انديشه‌ افزايش‌ دانش‌ ونزديكتر شدن‌ به‌ صدق و راستي‌ است‌. اين‌ فكر بداهتاً به‌ همان‌ روشني‌ تصوّرصدق است‌. هر گزاره‌ به‌ شرطي‌ راست‌ است‌ كه‌ مطابق‌ با واقع‌ باشد و به‌ شرطي‌از گزاره‌هاي‌ ديگر به‌ راستي‌ نزديكتر است‌ كه‌ دقيقتر با واقع‌ مطابقت‌ كند.

در اينجا، پوپر به‌ بداهت‌ فكري‌ تمسّك‌ مي‌جويد كه‌ ما هم‌ بداهت‌ آنرامي‌پذيريم‌. سخن‌ ما اين‌ است‌ كه‌ نظريه‌ پوپر ارزش‌ هر امر بديهي‌ را انكارمي‌كند و لذا بداهت‌، ما را با واقعيت‌ مرتبط‌ نمي‌كند؛ پس‌ انكار اين‌ امر راه‌ رابر نزديكي‌ به‌ حقيقت‌ مي‌بندد. اگر حجيت‌ بديهيات‌ را به‌ عنوان‌ منبع‌ معرفت‌منكر شويم‌ حتّي‌ همين‌ استدلالهاي‌ پوپر را نيز نمي‌توانيم‌ بپذيريم‌ و باب‌گفتگو ميان‌ افراد به‌كلّي‌ مسدود مي‌شود. اگر بديهيات‌ ياد شده‌ انكار شود،براساس‌ چه‌ پشتوانه‌اي‌ مي‌توان‌ با يكديگر صحبت‌ نمود و به‌ اتّكاي‌ چه‌ امر مشتركي‌ مي‌توان‌ مطالبي‌ را به‌ ديگران‌ منتقل‌ كرد.

پوپر خود نيز متوجّه‌ اين‌ مشكل‌ شده‌ و در جايي‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرده‌ است‌ولي‌ به‌ نكته‌اي‌ كه‌ بيان‌ كرديم‌ نپرداخته‌ است‌. او در بحث‌ «مسئله‌ تمييز» دركتاب‌ «منطق‌ اكتشاف‌ علمي‌» پس‌ از آن‌كه‌ معيار تمييزش‌ را ارائه‌ مي‌كند، به‌ اين‌نتيجه‌ مي‌رسد كه‌ خود اين‌ معيار هم‌ نيازمند معيار ديگري‌ است‌ و آن‌ رامعقوليّت‌ مي‌داند و معتقد مي‌شود براي‌ اين‌كه‌ رأي‌ كسي‌ نزد عدّه‌اي‌ معقول‌جلوه‌ كند و آن‌ را بپذيرند، بايد اهدافي‌ مشترك‌ داشته‌ باشند:

از اين‌ رو ضابطه‌اي‌ را كه‌ من‌ براي‌ تمييز علم‌ از متافيزيك‌ آورده‌ام‌ بايدپيشنهادي‌ براي‌ مصالحه‌ يا يك‌ مواضعه‌ دانست‌. چه‌ بسا درباره‌ شايستگي‌چنين‌ مواضعه‌اي‌ عقيده‌ها مختلف‌ باشد. بحث‌ و گفتگوي‌ معقول‌ بر سر چنين‌مسائلي‌ فقط‌ در ميان‌ كساني‌ بايد برود كه‌ اهداف‌ مشترك‌ داشته‌ باشند. انتخاب‌آن‌ اهداف‌ در تحليل‌ آخر، منوط‌ به‌ تصميم‌ و توافق‌ است‌ و به‌ صرف‌ احتجاج‌عقلاني‌ حاصل‌ نمي‌شود.

روشن‌ است‌ كه‌ پذيرش‌ اين‌ سخن‌، مستلزم‌ نسبيّت‌گرايي‌ است‌ و هر گروهي‌مي‌تواند در علم‌ و معرفت‌ راهي‌ را در پيش‌ بگيرد. پوپر كه‌ متوجه‌ اين‌ نكته‌شده‌ بود بعداً در ضميمه‌اي‌، نظر خويش‌ را اين‌گونه‌ تصحيح‌ كرد:

اكنون‌ معتقدم‌ كه‌ گروههاي‌ دوستدار حقيقت‌ اگر آماده‌ شنيدن‌ سخنان‌ يكديگرباشند مي‌توانند در مباحثه‌ عقلاني‌ مشاركت‌ جويند.

اين‌ تعبير پوپر حكايت‌ از اعتراف‌ او به‌ وجود نهادهاي‌ مشترك‌ معرفتي‌ميان‌ ابناي‌ بشر دارد، وگرنه‌ اصولاً مباحثه‌ عقلاني‌ ممكن‌ نمي‌شد. يعني‌ درساختار معرفتي‌ همه‌ گروههاي‌ مختلف‌ فكري‌ بايد نهادهاي‌ معرفتي‌ مشتركي‌يافته‌ شود تا امكان‌ گفتگوي‌ مشترك‌ در مورد حقيقت‌ حاصل‌ شود. اگر چنين‌نقاط‌ اتكائي‌ دركار نباشد و همه‌ لااقل‌ در بعضي‌ از نقاط‌ اوليه‌ و بنيادين‌ معرفت‌خود را با يك‌ واقعيت‌ مشابه‌ روبرو نيابند، هيچگاه‌ مباحثه‌ عقلاني‌ مشترك‌ميان‌ گروههاي‌ دوست‌دار حقيقت‌ نتيجه‌بخش‌ نخواهد بود و باز هم‌ بايد به‌توافق‌ و تصميم‌ پناه‌ برد.

نكته‌ ديگر اين‌كه‌، اين‌ سخن‌ كه‌ نوعي‌ واقع‌گرايي‌ در آن‌ هست‌ در آثارپوپر به‌ مسير انحرافي‌ و بن‌ بست‌ كشانده‌ شده‌ است‌ و در نتيجه‌ هيچ‌ راهي‌ براي‌گفتگوي‌ مشترك‌ دوستداران‌ حقيقت‌ بازنمانده‌ است‌، چرا كه‌ بر اساس‌ نظريه‌پوپر حقيقت‌ امري‌ است‌ بدون‌ ملاك‌، از اين‌ رو نمي‌توان‌ سخني‌ از آن‌ گفت‌كه‌ ضمانت‌ صدقي‌ داشته‌ باشد، و اين‌ از ريشه‌اي‌ترين‌ مبادي‌ شكاكيت‌مي‌باشد، شكّاكيتي‌ كه‌ پوپر آن‌ را از مصاديق‌ عقلانيّت‌ معرفي‌ كرده‌ است‌. چراكه‌ شرط‌ عقلانيّت‌ پيروي‌ از فلسفه‌ نقدي‌ پوپر است‌ و فلسفه‌ نقدي‌ هيچ‌ معرفتي‌را صادق و يقيني‌ و معتبر نمي‌داند، و به‌صورت‌ مساوي‌ هر نظريه‌ يا انديشه‌اي‌را محتمل‌، حدسي‌، قابل‌ نقد، غيرمعتبر و فاقد حجّيت‌ مي‌شناسد و به‌ همين‌دليل‌ پوپر تأكيد مي‌كند كه‌:

هر شناخت‌ شناسي‌ ديگري‌ هم‌ كه‌ يكي‌ از منابع‌ معرفت‌ (مثل‌ شهود عقلي‌ ياشهود حسي‌) را حجّت‌ بداند و يا ضامن‌ و ملاك‌ صدق تلقّي‌ كند ناصواب‌است‌.

از ديدگاه‌ نگارنده‌، ناصواب‌ دانستن‌ آنچه‌ به‌واقع‌ شهود عقلي‌ است‌، چيزي‌جز شكّاكيت‌ ببارنخواهد آورد؛ و نيز اگر اجمالاً شهود حسّي‌ را حجّت‌ ندانيم‌،چگونه‌ مي‌توانيم‌ از تجربه‌ استفاده‌ كنيم‌ و صدق و عدم‌ صدق نظري‌ را بيابيم‌؟


19

آيا روش‌ نقدي‌ ممكن‌ است‌

اين‌ پرسشي‌ است‌ كه‌ پوپر به‌صورت‌ تيتر در ضميمه‌ اوّل‌ كتاب‌ جامعه‌ باز ودشمنانش‌ مطرح‌ نموده‌ و سعي‌ كرده‌ است‌ تا پاسخ‌ مثبت‌ به‌ آن‌ بدهد... پاسخ‌ مابه‌ اين‌ سؤال‌ با توجه‌ به‌ نظريه‌ نقدي‌ پوپر منفي‌ است‌؛ يعني‌ بر مبناي‌ اين‌ نظريه‌،اعمال‌ اين‌ روش‌ و اعمال‌ نكردن‌ آن‌ ما را به‌ هيچ‌ نتيجه‌ معرفت‌شناختي‌ قابل‌دفاعي‌ نمي‌رساند.

پوپر، ملاك‌ تمييز را به‌ عقلانيّت‌ و عقلانيّت‌ را به‌ روش‌ نقدي‌، و روش‌نقدي‌ را به‌ پيروي‌ از ملاك‌ دستوري‌ خويش‌ ارجاع‌ داد.

دستور او ملاكي‌ براي‌ واقعيت‌ باقي‌ نمي‌گذارد و براساس‌ آن‌ هيچ‌گاه‌نمي‌توان‌ به‌ كشف‌ واقع‌ اطمينان‌ يافت‌. اگر به‌ واقع‌ هم‌ برسيم‌، نمي‌توانيم‌ آن‌ رااحراز كنيم‌؛ مرز واقع‌ و باطل‌ دست‌نيافتني‌ مي‌شود؛ تفاوت‌ صحت‌ و سقم‌پوشيده‌ مي‌ماند؛ نمي‌توانيم‌ بفهميم‌ كي‌ و با چه‌ معياري‌ به‌ حل‌ّ مسئله‌ رسيده‌ايم‌؛نه‌ شكست‌ نظريه‌ معني‌ دارد و نه‌ پيروزيش‌؛ و نه‌ هيچ‌نقطه‌ اتكايي‌ به‌ عنوان‌ نقطه‌عزيمت‌ معرفت‌شناسي‌ قابل‌ دستيابي‌ است‌. چرا كه‌ همه‌ چيز حدسي‌ وغيريقيني‌ است‌.

در نهايت‌، لازم‌ به‌ تذكر است‌ كه‌ به‌ گمان‌ ما حركت‌ كاروان‌ معرفت‌ بشري‌ واعتماد راسخ‌ ما به‌ پيشرفت‌ ـ دست‌كم‌ از جهتي‌ ـ خودگواه‌ بر اين‌ است‌ كه‌نظريه‌ پوپر دست‌ كم‌ در مبادي‌ خود محتاج‌ ترميمهاي‌ جدي‌ است‌ وگرنه‌ براي‌كسي‌ كه‌ خود را با جديت‌ به‌ مباني‌ اين‌ نظريه‌ ملتزم‌ بداند، پذيرفتن‌ ساير نتايج‌معرفت‌ شناختي‌ يا روش‌شناختي‌ اين‌ نظريه‌ امري‌ است‌ كاملاً غيرمعقول‌.

خاتمه‌ و اشاره‌

چنانكه‌ مطالعه‌ مباحث‌ گذشته‌ نشان‌ مي‌دهد نوع‌ رويكرد، معرفت‌ شناختي‌است‌ و نه‌ علم‌شناسانه‌. آنچه‌ به‌ عنوان‌ غايت‌ اين‌ مطالعات‌ مورد نظر بود يافتن‌عاملي‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ي‌ نقدي‌ پوپر را تغذيه‌ مي‌كند.

روح‌ حاكم‌ بر فلسفه‌ معرفت‌ شناسي‌ پوپر، نقدگرايي‌ شديد و توسعه‌ يافته‌ او مي‌باشد.

از اين‌ مطالعات‌ بدست‌ آمد كه‌ پوپر هيچ‌ چيز رااز نقد مستثني‌ نمي‌داند واين‌ اصل‌ مثل‌ خون‌ در رگهاي‌ معرفت‌شناسي‌ او جاري‌ است‌، هرجا راموشكافي‌ كنيم‌ به‌ روشني‌ نقدگرايي‌ او ظهور مي‌كند. او هم‌ از نظر روشي‌ به‌شدت‌ توصيه‌ به‌ روش‌ نقدي‌ دارد، و آنرا معقول‌ مي‌داند. و هم‌ از لحاظ‌ساختاري‌، فقط‌ محصولات‌ نقد را معقول‌ مي‌شمارد. او حتي‌ در امور اخلاقي‌و اجتماعي‌ و سياسي‌ هم‌ همين‌ اصل‌ را حاكم‌ مي‌كند. يك‌ فرد معقول‌ بايدآماده‌ نقد باشد و همواره‌ به‌ نقد بپردازد، وهر گونه‌ تعصب‌ و پافشاري‌ را كناربگذارد. روابط‌ اجتماعي‌ بايد بر اساس‌ حاكميت‌ نقد تنظيم‌ شود و كليه‌ ارگانهاو مراكز قدرت‌ بايد در معرض‌ نقد اجتماعي‌ قرار بگيرند، اصولاً جامعه‌ي‌آزاد جامعه‌اي‌ است‌ كه‌ نقد در آن‌ ممكن‌ و آزاد باشد.

اين‌ اصل‌ ثمرات‌ زيادي‌ در فروع‌ و شاخه‌هاي‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ دارددر اين‌ نوشتار چند نمونه‌ از اين‌ ثمرات‌ را متذكر شديم‌. به‌ نظر مي‌رسدشناسايي‌ و صورتبندي‌ آثار معرفت‌شناختي‌ نظريه‌ پوپر، هم‌ در درك‌ موضوع‌مفيد بوده‌ و هم‌ براي‌ بررسي‌ آثار مؤثر مي‌باشد، لذا در ادامه‌، مواردي‌ از اين‌آثار را كه‌ بعضاً در اين‌ نوشتار مورد اشاره‌ قرارگرفته‌ به‌ تفكيك‌ مي‌آوريم‌ والبته‌ شرح‌ اين‌ موارد محتاج‌ كتابي‌ مستقل‌ مي‌باشد و ما در اينجا به‌ صورت‌اجمالي‌ به‌ آنها اشاره‌ مي‌كنيم‌.

نفي‌ اثبات‌ گرايي‌: از هرگونه‌ اثبات‌ گرايي‌ بايد صرفنظر شود، ديگر هيچ‌چيز اثبات‌ نهايي‌ به‌ خودش‌ نمي‌پذيرد، چرا كه‌ آنچه‌ اثبات‌ نهايي‌ شده‌ قابل‌ نقدنخواهد بود، نقد در جايي‌ قابل‌ طرح‌ است‌ كه‌ احتمال‌ خطا هم‌ در آن‌ باشد،حال‌ اگر نقد در همه‌ جا نفوذ كند، در واقع‌ جايي‌ وجود ندارد كه‌ دلايل‌ واستدلالها اثبات‌ نهايي‌ براي‌ آن‌ به‌ ارمغان‌ آورده‌ باشند.

سنت‌گريزي‌: سنّت‌ اگر مجموعه‌ دانشها و ميراث‌ معرفتي‌ گذشتگان‌ باشددر مقابل‌ نقدگرايي‌ پوپر نمي‌تواند از خود دفاع‌ كند. يعني‌ ما بايد سنّتها رامورد دقت‌ و ريزبيني‌ قرارداده‌ و آنها را نقد كنيم‌ و البتّه‌ نفي‌ و طرد وجايگزيني‌ سنّتها بايد با يك‌ روش‌ معقول‌ و همراه‌ با سلم‌ صورت‌ بگيرد.

نفي‌ افراط‌ در مورد كارشناس‌: اهميت‌ نقد اقتضا مي‌كند براي‌ افرادمتخصص‌ و كارشناس‌ و با تجربه‌ تقدس‌ قائل‌ نشويم‌، احترام‌ نقد بيش‌ از احترام‌ آنها لازم‌است‌، خلاصه‌ به‌ اتكاء به‌ عناوين‌ مذكور نبايد اجازه‌ نقد را از خود و ديگران‌ سلب‌ كنيم‌.


20

نفي‌ حجيت‌ مشاهده‌ و حس‌: دريافتهاي‌ حسي‌ ما در عين‌اينكه‌ خيلي‌آشكار و قوي‌ هستند، ولي‌ اعتبار نهايي‌ ندارند، اعتماد به‌ حس‌ آنقدر نيست‌ كه‌مانع‌ نقد گزاره‌هاي‌ تجربي‌ شود، نقد شامل‌ اين‌ گزاره‌ها هم‌ مي‌شود و حتي‌ممكن‌ است‌ در اثر نقد گزاره‌ مشاهدتي‌ را باطل‌ بدانيم‌.

نفي‌ حجيت‌ عقل‌: عقل‌ بشري‌، يعني‌ آنچه‌ افراد عادي‌ عقل‌ مي‌خوانند،پديده‌اي‌ تضمين‌ شده‌ نمي‌باشد و احتمال‌ خطا و لغزش‌ در آن‌ فراوان‌ است‌ ولذا گزاره‌هاي‌ عقلي‌ را نمي‌توان‌ از انتقاد مصون‌ دانست‌، بلكه‌ اين‌ انتقادات‌است‌ كه‌ مباحث‌ عقلي‌ را پخته‌ كرده‌ و كمال‌ مي‌بخشد.

تشجيع‌ در نظريه‌پردازي‌: حاكميت‌ اصل‌ انتقاد به‌ افراد اجازه‌ مي‌دهد باجرأت‌ و جسارت‌ بيشتر و درواقع‌ با تقيّد كمتري‌ به‌ جوانب‌ و توابع‌ افكارشان‌نظريه‌پردازي‌ كنند، مسأله‌ مهم‌ اينست‌. انتقاد ديگران‌ خيلي‌ زود آراء ما راتصحيح‌ و تنقيح‌ مي‌كند و نقايص‌ آنرا ظاهر مي‌سازد. پس‌ همه‌ مجازند رأي‌دهند و نظر دهند، و بر ديگران‌ است‌ كه‌ راحت‌ نپذيرند و نقادي‌ كنند.

احتجاب‌ حقيقت‌: وقتي‌ همه‌ چيز نقدپذير باشد، يعني‌ ما هيچگاه‌ حقيقت‌را به‌ وصف‌ حقيقت‌ بودن‌ نمي‌توانيم‌ بشناسيم‌، ايده‌ دستيابي‌ به‌ حقيقت‌ براي‌هميشه‌ بايد كنار گذاشته‌ شود، اگر هم‌ گاهي‌ حقيقت‌ در اختيار ما باشد راهي‌براي‌ اطمينان‌ به‌ حقيقت‌ بودنش‌ نداريم‌، ما حداكثر حقيقت‌ را حدس‌ مي‌زنيم‌.تصور دستيابي‌ به‌ حقيقت‌ با تعصب‌ و جزميت‌ ملازم‌ است‌.

بي‌ملاك‌ بودن‌ صدق: صدق اگر به‌ معناي‌ مطابقت‌ با واقع‌ باشد، براي‌ هيچ‌گزاره‌اي‌ قابل‌ محاسبه‌ نيست‌. ملاكي‌ براي‌ صدق دركار نيست‌ چراكه‌ اگر ملاكي‌ داشت‌ به‌كمك‌ آن‌، گزاره‌هاي‌ صادق را مي‌يافتيم‌ و ديگر نيازي‌ بلكه‌ جوازي‌ براي‌ نقد آنها نداشتيم‌،درحاليكه‌ هيچ‌ گزاره‌اي‌ از نقد مصون‌ نيست‌ زيرا احتمال‌ خطا منتفي‌ نمي‌باشد.

پيشرفت‌ و تقرب‌ به‌ واقع‌: از ثمرات‌ نقادي‌ رفع‌ اشتباهات‌ و كاهش‌ نقايص‌است‌ و اين‌ عين‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ واقع‌ است‌. رشد معرفت‌ در پرتو نقادي‌ ممكن‌مي‌شود، يعني‌ از طريق‌ كاهش‌ اشتباهات‌ و نه‌ از طريق‌ افزايش‌ گزاره‌هاي‌ اثبات‌شده‌. البته‌ در عين‌ كاهش‌ نقايص‌ و خطاها، هيچ‌گاه‌ هم‌ بصورت‌ نهايي‌ به‌ واقع‌نمي‌رسيم‌ يا نمي‌فهميم‌ كه‌ رسيده‌ايم‌.

جزم‌ گريزي‌: عقلگرايي‌ انتقادي‌ هرگونه‌ جزميت‌ را نفي‌ مي‌كند. هيچ‌گونه‌شناخت‌ يقيني‌ حصول‌ نمي‌پذيرد، اصولاً يقين‌ مطلق‌ منتفي‌ است‌، هرگونه‌جزم‌، مانع‌ نقد مي‌شود و لذا بايد باورهاي‌ يقين‌آميز را كنار گذاشت‌ و اجازه‌نفوذ نقد به‌ تمام‌ باورها داد. يقين‌ فردي‌ هيچ‌ ارزش‌ معرفتي‌ ندارد.

عينيت‌ معرفت‌ بجاي‌ معرفت‌ فردي‌: از آنجا كه‌ نوعاً هركس‌ نسبت‌ به‌ آراءخودش‌ لااقل‌ تا حدّي‌ جازم‌ است‌ و از نقد آن‌ عاجز مي‌باشد، لذا باورها ومعرفتهاي‌ فردي‌ خيلي‌ ارزش‌ ندارد، آنچه‌ امكان‌ نقد ايجاد مي‌كند اينست‌ كه‌نظريه‌ها بيان‌ يا نوشته‌ شود و در اختيار ديگران‌ براي‌ نقادي‌ قرارگيرد، اين‌معرفت‌ خارج‌ شده‌ از ذهن‌ فرد كه‌ در اختيار ديگران‌ قرار گرفته‌ و داراي‌ درجه‌نقدپذيري‌ بسيار بالايي‌ شده‌، معرفت‌ عيني‌ مي‌باشد.

فهرست‌ منابع‌

كتب‌

1. پوپر، كارل‌ ريموند، "جامعه‌ باز و دشمنان‌ آن‌"، فولادوند، عزت‌اللّه‌، انتشارات‌خوارزمي‌، تهران‌، 1364

2. پوپر، كارل‌ ريموند، "جستجوي‌ ناتمام‌"، علي‌آبادي‌، ايرج‌، سازمان‌ انتشارات‌ و آموزش‌انقلاب‌ اسلامي‌، تهران‌، 1369.

3. پوپر، كارل‌ ريموند، "حدسها و ابطالها"، آرام‌، احمد، شركت‌ سهامي‌ انتشار، تهران‌،1368.

4. پوپر، كارل‌ ريموند، "شناخت‌ عيني‌"، آرام‌، احمد، شركت‌ انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌،تهران‌، 1374.

5. پوپر، كارل‌ ريموند، "منطق‌ اكتشاف‌ علمي‌"، كمالي‌، سيد حسين‌، شركت‌ انتشارات‌ علمي‌و فرهنگي‌، تهران‌، 1370.

6. پوپر، كارل‌ ريموند، "واقعي‌گري‌ و هدف‌ علم‌"، آرام‌، احمد، انتشارات‌ سروش‌، تهران‌،1372.

مقالات‌

7- Bartely W.W Theories of Demarkation Between Science and Methaphysics

8. آلبرت‌، هانس‌ "عقلگرايي‌ انتقادي‌"، افشاري‌، رحمان‌، كيان‌، شماره‌ 31، صص‌ 25ـ22.