فهرست عناوين فهرست اشعار
فرازهايي در باره عاشورا
فهرست عناوين
     دو چيز در کربلا چشم ابا عبدالله را خيلي روشن نمود: 1
     تحريف: 2
     ولادت امام حسين (ع): 4
     چگونه امت پيامبر فرزند پيغمبر را کشتند: 6
     دو جنبه قيام عاشورا: 8
     فلسفه قيام عاشورا:12
     توضيح عکس العمل دوم: 16
     فرازهايي در باره عاشورا 18
     کلياتي راجع به بني اميه : 19
     تاريخ واقعه عاشورا از مدينه تا شهادت: 22
     رفتن امام به سمت مکه: 24
     نامه هاى اهل کوفه : 27
     شهادت حضرت مسلم : 37
     خواب امام حسين بر روي اسب و علي اکبر: 42
     رسيدن کاروان به کربلا : 44
     شب عاشورا : 49
     خطبه امام روز عاشورا: 53
     پيوستن حربن يزيد رياحي: 57
     شهادت حضرت علي اکبر (ع): 61
     شهادت حضرت اباالفضل العباس (ع) : 64
     شهادت امام حسين (ع) و حضرت علي اصغر (ع): 68
     بعد از شهادت امام حسين ( ع ): 74
     ورود اهل بيت به کوفه: 77
     شهادت عبدالله بن عفيف ازلي: 82
     حرکت کاروان اسرا از کوفه به شام : 84
     ورود اهل بيت به شام: 87
     در مقابل يزيد ( ل ) : 89
     داستان ايلچي پادشاه روم در مجلس يزيد: 93

علت ترغيب ائمه به اقامه عزاي حسين (ع): تکاليف شرعي بدون حکمت نيست و منظور از عزاداري اين نبوده که همدردي با حضرت زهرا و پيامبر کنيم. هر اندازه گريه و زاري کنيم تسلي خاطر آنها نيست چون آرزوي همگي آنها شهادت بوده و اينطور نيست که آنها هم هنوز در اندوه و ماتم باشند البته منتظر قيام حضرت ولي (عج) مي باشند تا انتقام ظلم ها را بگيرد. لذا اگر به آن نيت بگوئيم آنها و عقايد اسلام را کوچک شمرده ايم بلکه مقصود اين است که کربلا به صورت يک مکتب تعليمي و ترتيبي زنده بماند و تا اين روحيه شهادت طلبي زنده است و اسلام و انسانيت زنده خواهد ماند.


1

دو چيز در کربلا چشم ابا عبدالله را خيلي روشن نمود:

1- تذکر ابوثمامه صائدي براي نماز که آخرين نماز را در خدمتت بخوانيم و آقا را شاد نمود و حضرت درباره او دعا کرد.

2- فدا کاري عجيب سعيد بن عبدالله حنفي که سپر امام شد تا نماز ظهر با جماعت خوانده شود.


2

تحريف:

تحريف در زبان عربي از ماده حرف به معني منحرف کردن چيزي از مسير اصلي خودش است.

قرآن کلمه تحريف را به خصوص در مورد يهوديان به کار برده و اگر تحقيقي جامع انجام بدهيم بيشتر خبرگزاريهاي تبليغاتي جهان در دست يهوديان يا خط دهنده آنها به طريقي با يهوديان در تماس است مانند آسوشيتد پرس براي يونايتدپرس .

با کمال تاسف تحريفات زيادي در حادثه عاشورا وارد شده که موجب مسخ کردن و کم اثر کردن قضيه شده است و متاسفانه به قول شهيد استاد مطهري براي مصيبت امام حسين (ع) و اهل بيتش (س) به خاطر آنهمه زجرهاي روحي و جسمي و ضربات شمشير ها نبايد گريست بلکه بايد به خاطر مظلوميت و دروغ پردازيهايي گريست که مقام حضرت ابي عبدالله الحسين (ع) را متنزل مي کند.

مثلا گفته اند:

1- ليلا مادر علي اکبر (ع) نذر کرده که اگر فرزندم سالم بماند از کربلا تا مدينه ريحان خواهم کاشت بعدا علما با سند رد نمودند اولا حضرت در کربلا حضور نداشته ثانيا منطقه فيمابين کربلا و مدينه براي کشت ريحان بلا امکان است ثانيا مسافت بين آندو شهر 300 فرسنگ است.

2- گفته اند امام حسين در کربلا 300 هزار نفر را کشته است. اگر فرض شود هر ثانيه يک نفر را بکشد براي اين تعداد 83 ساعت و 20 دقيقه وقت لازم است.

انوع تحريف:

لفظي: اين است که ظاهر مطلبي را عوض کنند يعني از يک جمله گفتاري حذف يا اضافه شود يا جملات را پس و پيش کنند .


3

معنوي: اين است که ظاهر مطلب را عوض نمي کنند يعني در لفظ تصرف نمي شود ولي آنرا طوري معنا مي کنند که خلاف گوينده مطلب را بيان مي کند بعبارتي ديگر طوري تفسير مي کنند که با بيان و عمل آن فرق مي کند لذا تحريف معنوي بسيار خطرناکتر از لفظي است مانند: در روزي که مسجد مدينه را بنا کردند جناب حضرت عمار فوق العاده زحمت صادقانه مي کشيد پيامبر هم در حق او فرمود يا عمار تقتلک الفئه الباغيه (اي عمار تو را گروهي طاغي و سرکش به شهادت مي سانند) لذا وقتي عمار در صفين در سپاه حضرت علي (ع) بود وزنه بزرگي براي حضرت بود حتي افراد ضعيف الايمان هم که بودند تا وقتي عمار شهيد نشده بود هنوز مطمئن نبودند که جنگي را که در رکاب علي (ع) مي کنند به حق است يا نه وقتي هم که عمار شهيد شد ناگهان فرياد از همه بلند شد که حديث پيامبر صادق آمد و مثل آفتاب روشن بود که گروه طاقي، سپاه معاويه است با استناد به آيه 9 سوره حجرات (و ان طائفتان ... الي امرالله ) پس به نص قرآن بايد به نفع لشگريان حضرت علي (ع) عليه سپاه معاويه وارد جنگ شد. اين قضيه تزلزلي در لشکر معاويه ايجاد کرد. معاويه که هميشه با حيله کار خود را پيش مي برد به يک تحريف معنوي دست زد. چون که گفتار پيامبر را نمي شد تحريف لفظي کرد زيرا اقلاء 500 نفر در آن زمان اين مطلب را از پيامبر شنيده بودند و شهادت مي دادند که : اين فرمايش پيامبر را شنيده ايم .

عده از سپاه معاويه به معاويه اعتراض کردند که عمار را ما کشتيم معاويه به آنها گفت اشتباه نکنيد، عمار را علي آورده و او موجب کشته شدن عمار شده است. عمر و عاص ملعون دو پسر داشت يکي مانند خودش دنيا پرست و فاسق بود ولي ديگري نستباء مومن بود و نامش عبدالله بود در جلسه اي که عبدالله حاضر بود همين مغلطه معنوي را به کار بردند عبدالله گفت اين چه حرفي است که مي زنيد عمار در لشگر علي بوده پس علي او را کشته بنابراين حمزه سيدالشهداط، عموي پيامبر که در احد به شهادت رسيد پيامبر او را کشته است معاويه به عمر و عاص مي گويد چرا جلوي اين پسري ادبت را نمي گيري .


4

ولادت امام حسين (ع):

در ولادت امام، مورخين شيعه و سني اختلافاتي دارند که حضرت در چه روز ، چه ماهي ، چه سالي بوده است عده اي گفته اند سوم، پنجم شعبان يا پنجم جمادي الاول يا آخر ربيع الاول سال سوم هجري متولد شده اند.

البته همگي بالاتفاق گفته اند امام در طول 6 ماه و 10 روز تولد يافته اند. چون شيرخوارگي 2 سال (24ماه) طول مي کشد حضرت صفيه (عمه پيامبر و علي) مي گويد وقتي حسين تولد يافت پيامبر فرمود عمه جان فرزندم را بياور عرض کرد هنوز پاکيزه اش نکرده ام پيامبر فرمود آيا تو ميخواهي او را پاکيزه کني؟ خداوند او را پاکيزه و مطهر به دنيا آورده سپس پيامبر گريه نمودند و فرمودند خداوند لعنت کند مردمي را که کشندگان تو هستند. صفيه عرض کرد کشندگان او چه کساني هستند؟ فرمود: دنباله گروهي از نسل بني اميه، سپس در گوش راست حضرت اذان و در گوش چپ حضرت اقامه قرائت نمودند.


5

روز هفتم تولد حضرت امام حسين (ع) سر ايشان را تراشيدند و به وزن مويش نقره صدقه دادند و به سرش عطر ماليدند امام صادق (ع) فرمودند بعد از تولد امام حسين (ع) خداوند به جبرئيل امر کرد که با 1000 ملک (فرشه) به زمين فرود آيند و به رسول الله تهنيت عرض نمايند جبرئيل در راه بر جزيره اي در ميان دريا، فرود آمد فرشته اي را به نام فطرس در آنجا ديد (فطرس فرشته اي بود که خداوند او را به کاري فرستاده بود و در اين ماموريت الهي کند نمود و پرش را خداوند شکاند و او را در آن جزيره انداخت و 700 سال در آن جزيره خداوند را پرستيد تا زمان امام حسين که متولد گشت ) آن فرشته به جبرئيل گفت کجا مي رويد؟ حضرت جبرئيل فرمود به خدمت پيامبر مي رويم تا به او تبريک و تهنيت عرض نمائيم فرشته گفت مرا با خودتان ببريد تا شايد محمد(ص) دعايم کند او را با خودشان بردند و جبرئيل پيغام خداوند را رساند و به پيامبر تبريک عرض نمود. و جريان فطرس را گفت: پيامبر فرمود خود را به اين نوزاد برسان و بدن خود را به بدن مبارک او بمال فطرس بعد از انجام آن عمل ، بالش درست شد و بالا رفت سپس حضرت جبرائيل به پيامبر پيغام داد امتت او را شهيد مي کنند و پيامبر براي همين گريست.


6

چگونه امت پيامبر فرزند پيغمبر را کشتند:

حوادث سخت عاشورا و کربلا 50 سال بعد از وفات رسول الله واقع شد آنهم به دست مسلمانان و پيروان رسول الله ، مردمي که معروف به تشيع و دوستي آل علي بود به دست مسلمانان که شهادتين مي دادند، نماز مي خواندند، روزه ميگرفتند، حج مي رفتند به آئين اسلام، ازدواج و اموات خود را به خاک مي سپاردند به دست کساني که با علي و پيامبر زندگي مي کردند آن همه کرامتها و صحبتها و نما خواندن هاي پيامبر و علي ماتوس بودند.

به يقين نمي توان گفت منکر اسلام بودند و حتي منکر امام حسين (ع) هم نبودند و به جرأت يقين داشتند مقام امام حسين(ع) افضل از يزيد بوده پس چطور شد که اولا حزب ابوسفيان زمام حکومت را به دست بگيرد ابوسفياني که قائد اعظم مشرکين بود و با پسرش معاويه دوش به دوش با اسلام مي جنگيدند و همان معاويه سي سال بعد از وفات پيامبر والي شام و سپس 20 سال خليفه مسلمين شد يعني 20 سال جنگيد (با اسلام) ثانيا خود شيعيان ظاهري ، قاتل امام شدند کوفيان در عين علاقه به اهل بيت و حسين (ع) با او جنگيدند.

اول به خاطر رعب و وحشت بود که از زمان زياد (پدر ابن زياد ، يا عبيدالله بن زياد) و معاويه شروع شده بود و خود عبيدالله بن زياد هم با کشتن ميثم تمار رشيد هجوي ، مسلم بن عقيل هاني بن عروه و ... آنها را مرعوبتر ساخت و نمي توانستند مطابق عقل خودشان تصميم بگيرند.

دوم اينکه بخاطر حرص و طمع بود و علاقه اي که به زر و سيم و جاه و مقام داشتند مانند عمرسعدوقاص و دليل سوم و مهمترين دليل ضعف ايمان آنها بود که در زمان پيامبر و علي حسن ضعف خود را در غزوه ها نشان داده بودند.

پس اگر بگوئيم چرا امام حسين قيام کرد درست مثل اين است که بگوئيم چرا پيامبر(ص) در مکه قيام کرد؟ چرا علي (ع) اينهمه رنج حمايت پيامبر را در ليله المبيت بدر، احد، خندق و ... متحمل شد چرا ابراهيم (ع) يک تنه در مقابل قدرت عظيم نمرود قيام کرد؟


7


8

دو جنبه قيام عاشورا:

حادثه و تاريخچه کربلا دو صفحه دارد يک صفحه سفيد و نوراني ديگري صفحه سياه و ظلماني که هر دو صفحه در اين صحنه روزگار دنيا، بي نظير است.

صفحه ظلماني از آن نظر که در آن فقط جنايت ديده مي شود که شايد به جاي حادثه بهتر باشد فاجعه بناميم. مي بينيم، آب ندادن به انسانها را مي بينيم، زن و بچه اسير و تشنه را شلاق زدن مي بينيم، اسير را بر شتر بي جهاز سوار کردن مي بينيم ترساندن زن و بچه هاي يتيم و آتش زدن خيمه هاي آنها را مي بينيم عريان کردن سر بهترين زنان دنيا را مي بينيم که جانيان آن يزيد بن زياد و عمرسعد و شمر و خولي و حرمله و .... مي باشند.

در دنيا جنگهاي بسيار ديده شده مانند جنگهاي صليبي ، جنگ اروپايئان در اندلس ،کشتار آمريکائيان در ويتنام و ... ولي اين طور فاجعه اي ديده نشده که اهل بيت و دوستان و بزرگان خود را اينگونه به شهادت برسانند.

صفحه نوراني آن، که مقدس، و داراي درس اخلاقي ولي گريه آور است افتخارات امام و يارانش و اسراط، مي باشند که چگونه ايثار و فداکاري را براي بشريت به ارمغان آورده اند اين صفحه نوراني بحدي است که دستگاه بني اميه به اشتباه خود پي برد و هر کدام تقصير را به گردن ديگري انداخت و ديدند که پيکر بي روح حسين(ع) از زنده ايشان براي آنها مزاحمتر است.


9

تربت مرقد امام، کعبه صاحبدلان شد بطوريکه زينب(س) فرمود (کدکيدک ، واسع سعيک ، ناصب جهدک فو لله لاتمحوذکرنا، ولا تميت و حينا) (هر نقشه اي که داري ، بکار ببر ولي مطمئن باش تو نمي تواني بردار مرا بکشي ، برادرم زندگيش طوري ديگر است او نمرد بلکه زنده تر شد) حتي خود امام در شب عاشورا مي فرمايد: (من ياراني در جهان بهتر از ياران خود سراغ ندارم و شما را بر ياران جنگ بدر که ياران پيغمبر بودند ترجيح مي دهم) و اشخاص نوراني کننده اين صفحه امام حسين ، حضرت اباالفضل ، علي اکبر، علي اصغر، حبيب بن مظاهر ، زهير، مسلم بني عقيل و مسلم بن عوسجه هستند.

سه عامل مقدس در نهضت امام حسين که نظير آنها در دنيا وجود ندارد و نخواهد داشت:

1- نهضت ابي عبدالله الحسين (ع) شخصي و فردي نبود ، بلکه کلي و انساني بود و به خاطر حقيقت و عدالت و مساوات صورت گرفت و نهضتي که به خاطر حق و عدالت باشد همه افراد بشر آنرا دوست دارند و به آن ارج مي نهند.

همانطوريکه پيامبر (ص) براي امام حسين ارج و قرب و عشق خاصي قائل بودند و بارها جملات مانند حسين مني و انا من حسين در جمع فرمودند.


10

2- قيام امام با يک بينش و بصيرت قوي توأم بود که زمانها بايد مي گذشت تا مردم متوجه شوند. فرض کنيد مردم اجتماعي که در جهل و غفلت بودند و يک بصير پيدا مي شود و مصائب، درد و مشکل اين مردم را که بهتر از خودشان مي شناسد مانند مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادي ، ايشان در سال 1310 قمري رحلت نمودن وي 14 قبل از قيام مشروطيت قيام کرد و يک نهضت اسلامي در دولتهاي اسلامي بپا کرد در آن تاريخ اين مرد بزرگ خوانده مي شود ديده مي شود يک فردي واقعا غريب بوده و در ملتهاي مسلمان را احساس مي کرده حتي خود ملت خودش (ايران) هم به او دهان کجي مي کرد و او را مورد تمسخر قرار مي دادند و او را مورد حمايت قرار نمي دادند اگر نامهاي ايشان را که براي آيت ا... ميرزايي شيرازي و ... نوشته است بخوانيم عظمت او بيشتر درک خواهد شد الآن کشورهاي اسلامي به او افتخار مي کنند حتي در مورد مليت و جاي تولد ايشان بين بعضي دول اختلاف است و او را از آن خود مي دانند ايران و افغان او را از خود مي دانند، ترکها مي گويند چون در کشور ما فوت نموده از آن ماست، مصريها افتخار مي کنند که سيد جمال به کشور ما آمد و قدر و منزلت او را مي دانستم و علمايي مانند شيخ محمد عبده به او گرايش يافتند ولي متاسفانه در زمان خودش طرد شده و حتي از کشور خودش ايران با چه وضع نکتب باري تبعيد شد و مانند جدش امام سجاد (ع) پاهايش را به شکم قاطر بستند و در هواي سرد زمستان از طريق کرمانشاه از مرز خارجش کردند و مردم ايران يکنفر هم از ايشان دفاع نکرد نمونه بهتر و بارزتر وجود مقدس حضرت اميرالمومنين علي (ع) است آن هم از زبان مقدس و مبارک خودشان در نهج البلاغه ، ايشان در فاصله ضربت خوردن تا شهادت يعني در فاصله 44 يا 45 ساعت آخر زندگيشان فرموده اند خطبه 147 غدا ترون ايامي و يکشف لکم عن سرائري فردا مرا خواهيد شناخت و اسرار من فردا براي شما کشف خواهد شد اين مطلب با عظمت را حتّي مسيحيان ، مخصوصاء دانشمندان معروفشان بيان کرده اند مانند جبران خليل جبران - ميکائيل نعيمه - جرج جرداق مسيحي.

هر سه از شيفتگان واقعي مولا مي باشند با اينکه مسيحي هستند. جبران خليل : من نمي دانم چه راز و سري است که افرادي پيش از زمان خودشان به دنيا آمده اند مولي علي (ع) از همان افرادي است که آن مردم جاهل قدر و منزلتش را ندانستند علي (ع) براي زمان خودش خيلي زياد بود و کلاء در هر زمان علي (ع) براي زمان خودش خيلي زياد است ببينيد مقام مولا را چقدر زياد و خوب بيان نموده است . حقيقت را بهتر است از زبان خود حضرت بشنويم سلوني قبل ان تفقدوني که خودش بحث مفصلي دارد ولي آن مرد جاهل اشعث بن قيس که دشمن قسم خورده اهل بيت عصمت و طهارت بود. گفت يا علي در سر من چقدر تار مو وجود دارد؟ مولا مي فرمايند .... فقط بدان فرزندت قاتل فرزندم در کربلا مي شود ..... نهضت امام مانند بسياري از حوادث جهاني آنچنان که بايد شناخته شود، هنوز شناخته نشده است الآن شايد کمي فهميده شود که يزيد کي بود؟ ولي 99 درصد مردم آن برهه از زمان نفهم بودند وقتي متوجه شدند که ديده شد و امام به شهادت رسيده بود . سپس تکان خوردند و قيام توابين، مختار ، قيام عبدالله بن حنظله (غسيل الملائکه ) شروع شد.


11

در زمان امام حسين مثلا مي خواهند خليفه به ظاهر مسلمين را ببينند چه خواهند ديد؟ افراد مسن تر که پيامبر را ديده زمان علي (ع) را درک کرده و سادگي و فروتني آنها را ديده بود حالا در مرکز دنياي اسلام آن زمان يعني شام جواني را مي ديدند که 33 سال سن دارد جواني بسيار قد بلند و خوش سيما و شاعر و خيلي هم زيبا شعر مي گفت ولي اشعارش در وصف مي ، معشوقه ، سگ و ميمونش بود و اگر مي خواستند او را ببينند بايد هفت درب را طي مي کردند تا به جايگاه او برسند و دربانان او را تفتيش مي کردند و بعد شخصي را مي ديدند که در يک محيط مجلل روي تخت طلا نشسته و اطراف او ترسيمهايي را با پايه هاي طلا و نقره کار گذاشته اند و روي آن شعرا، اعيان و اشراف نشسته اند و بالادست ميهمانان يک ميمون را پهلوي خليفه مي بينند که لباسهايي فاخر و طلاکوب در تن ميمون کرده اند حال چنين شخصي مي گويد من خليفه پيامبرم و او مي خواهد مجري دستورات الهي باشد حال نماز جمعه هم مي خواند، امام جماعت هم مي ايستد، مردم را هم موعظه مي کنند براي همين امام حسين براي نهي از منکر قيام مي کند. در آن زمان وسائل ارتباطات جمعي نبود و مردم مدينه نمي دانستند در شام چه مي گذرد؟ چون رفت و آمد خيلي کم بود و افرادي هم که از مدينه به شام مي رفتند از دستگاه يزيد اطلاعاي نداشتند بعد از قضيه امام حسين (ع) مردم مدينه تعجب نمودند که عجب، امام را کشتند هيئتي را به سرپرستي عبدالله بن حنظله براي تحقيق به شام مي فرستند پس از بازگشت به مردم مي گويد همينقدر در يک جمله به شما بگويم که ما مدتي که آنجا بوديم دائم مي گفتيم خدا نکند از آسمان سنگ ببارد و ما به اين شکل هلاک شويم عبدالله بن حنظله مي گفت ما از نزد کسي مي آئيم که علناء شرابخواري مي کرد و سگ بازي و ميمون بازي کارش بود. او زنا مي کرد حتي با محارم خويش .

سپس عبدالله بن حنظله که 8 فرزند داشت به مردم مدينه گفت قيام کنيد يا نکنيد من قيام خواهم کرد ولو با اين هشت فرزندم او قيام کرد و همگي آنها به شهادت رسيدند.

3- قيام حضرت تدائي بود در ميان سکوت نفري در ظلمت، در شرايطي که خفقان کاملا حکمفرما بود و مردم قدرت حرف زدن را نداشتند و سکوت مطلق و نااميدي کامل حکمفرما بود و امام قيام نمود و سکوت را شکاند.


12

فلسفه قيام عاشورا:

در حادثه کربلا ما به مسائل زيادي بر مي خوريم در يک جا سخن از بيعت خواستن يزيد از امام حسين و امتناع امام از بيعت، در يکجا دعوت مردم کوفه از امام حسين و پذيرفتن امام ولي در جايي بدون توجه به مسئله بيعت و بدون توجه به درخواست دعوت کوفيان حضرت حسين (ع) از اوضاع حکومت انتقاد مي کند.

از فساد و حرام خواريها و ظلم و ستم انتقاد مي کند و اينجا امر به معروف و نهي از منکر را لازم مي بيند.

البته حقيقتاء بايد گفت همه اين سه مورد تاثير داشته است چون پاره اي از عکس العملهاي امام بر اساس امتناع از بيعت پاره اي بر اساس دعوت مردم کوفه و پاره اي بر اساس مبارزه با منکرات و فسادهاي آن برهه از زمان صورت گرفته است.

حال بايد ديد دو عامل اصلي قيام چه بوده است. و بايد ديد کدام عامل تاثيري به سزايي داشته است.

توضيح عکس العمل اول را همه شنيده ايم که معاويه با چه وضعي به حکومت رسيد وقتي اصحاب امام حسن مجتبي (ع)، آنقدر سستي کردند امام يک قرارداد موقت با معاويه امضاط، کردند در مفاد اين صلحنامه آمده بود که بعد از مرگ معاويه مقام خليفه مسلمين به امام حسن برسد و اگر ايشان به شهادت رسيده بودند به برادرش امام حسين منتقل شود براي همين معاويه امام حسن مجتبي را مسموم نمودند تا مدعايي نماند و خود معاويه مي خواست حکومت را به شکل سلطنت و موروثي در بياورد. تا زمان معاويه ، مسئله خلافت و حکومت يک مسئله موروثي نبود و فقط دو طرز تفکر بود:

الف: يک طرز تفکر که خلافت، فقط شايسته کسي است که پيغمبر او را منصوب کرده باشد.


13

ب: يک طرز تفکر ديگر اين بود که مردم حق دارند خليفه اي براي خودشان انتخاب کنند و اين مسئله در ميان نبود که يک خليفه براي خود جانشين معين کند اما تصميم معاويه از همان روزهاي اول اين بود که نگذارد خلافت از خانه اش خارج شود ولي خود معاويه احساس مي کرد اين کار فعلا زمينه مساعدي ندارد و کسيکه او را به اين کار تشويق و تشجيع نمود مغيره بن شعبه (لعنه ا...) بود چون مغيره خودش طمع حکومت کوفه را داشت مغيره همان شخصي بود که با غلاف شمشير به پهلوي خانم زهرا (س) زد و همان مغيره اي که قبلا هم حاکم کوفه بوده است و از اينکه معاويه او را عزل نموده بود ناراحت بود. براي همين مغيره به شام رفت و به يزيدبن معاويه گفت نمي دانم چرا معاويه درباره تو کوتاهي مي کند ديگر معطل چيست؟ چرا تو را جانشين خودش نمي کند يزيد گفت پدر فکر مي کند اين قضيه عملي نيست مغيره گفت عملي است چون هر چه معاويه بگويد مردم شام اطاعت مي کنند و مردم مدينه را مروان حکم و از همه جا مهمتر و خطرناکتر کوفه (عراق کنوني) است اين هم بعهده من.

يزيد به نزد معاويه رفت و مطالب مغيره را گفت وقتي معاويه ، مغيره را احضار نمود مغيره با تملق گويي و منطق قويي که داشت معاويه را قانع مي سازد معاويه هم براي بار دوم به او ابلاغ حکومت کوفه را مي دهد (البته اين جريان بعد از شهادت امام حسن مجتبي يعني سالهاي آخر عمر معاويه بوده است) مردم کوفه و مدينه با پيشنهاد مغيره و مروان مخالفت کردند لذا معاويه مجبور شد خودش به مدينه برود . معاويه پس از تسلط کامل بر محيط داخلي و پهناور اسلام که از افريقاي شمالي تا حدود چين توسعه يافته بود اولين و بزرگترين اشتباه خودش راجع به سياست خارجي را مرتکب شد چون وقتي تصميم گرفت پسر جوان و نالايقش را وليعهد کند ولي مردم نپذيرفتند و او شکست خورد براي رسيدن به اين قصد شومش مرتکب جنايت بزرگي شد و آن اين بود که با امپراطور روم که نيرومندترين دشمن خونين اسلام و مسلمانان بود به نفع قصد شومش صلح کرد و با اين عمل جلوي پيشروي اسلام را در اروپا متوقف ساخت و براي تهديد يک طرفردار نيرومند که تاج و تخت يزيد را پشتيباني کند حاضر شد باجي هم به دولت روم بدهد.

معاويه زمانيکه که خودش به مدينه رفت سه نفر که مورد احترام مردم بودند را خواست (امام حسين -(ع) عبدالله بن عمر فرزند خليفه دوم ، عبدالله بن زيير، همان شخصي که به امام علي خيانت کرد و مسبب جنگ جمل شد) معاويه سعي کرد با چرب زباني به آنها برساند که صلاح اسلام ايجاب مي کند حکومت ظاهري در دست يزيد باشد ولي کار در دست شما تا اختلافي ميان مردم رخ ندهد حتي به آنها گفت شما فعلا بيعت کنيد ولي آنها قبول نکردند.


14

معاويه هنگام مردن، سخت نگران وضع پسرش يزيد بود و به او نصايحي کرد که اگر يزيد جامه عمل مي پوشاند يقيناء بيشتر مي توانست حکومت کند نصايح اين بود (اي پسر جان، من رنج بار بستن را از تو بر داشتم، کارها را برايت هموار کردم و دشمنانت را راحت نمودم و رقيبان عرب را زير فرمانت آوردم مردم حجاز را منظور دار که اصل تو هستند هر کس از آنها به نزد تو آمد گراميش دار و هر کدامشان را هم غايب بود احوالش را بپرس اهالي عراق را منظور دار.

و اگر خواستند حاکمي را از آنها عزل کني دريغ نکن چون عزل يک حاکم، آسانتر از برابري با صد هزار شمشير است اهل شام را هم منظور دار که اطرافيان نزديک و ذخيره تو هستند و اگر از دشمني در هراس يودي از آنها ياري بجو و چون موفق شدي آنها را به وطن خودشان برگردان زيرا اگر در سرزمين ديگر بمانند اخلاقشان بر مي گردد. سپس معاويه مي نويسد پسرم من نمي ترسم که کسي در حکومت با تو نزاع کند مگر 3 نفر حسين بن علي - عبدالله بن زيير- عبدالله بن عمر ]چون هر سه خليفه زاده بودند[.

حسين بن علي شخصي است که اهل عراق او را رها نکنند و او را وادار به خروج مي کنند اگر خروج کرد و برابر او پيروز شدي از او درگذر که با تو خويشي نزديک دارد و احترام و خلق او بسيار است و او نوه پيامبر است.

اما عبدالله بن عمر اهل عبات است و اگر تنها بماند با تو بيعت مي کند.

ولي عبدالله بن زبير اگر بر تو خروج کرد و بر او پيروز شدي بند از بندش جدا کن و تا بتواني خون ديگران قوم خود را حفظ کن.


15

معاويه مي دانست اين سه نفر يقيناء اعتراض خواهند کرد چون اعتراض آنها به نظر معاويه بدين دليل بود که اگر خلافت به ارث برده مي شود ما هم بايد وارث باشيم و اگر خلافت به سابقه و لياقت است هزاران مسلمان با سابقه و لياقت است هزاران مسلمان سابقه دار تر از يزيد هم وجود داشت و اين اعتراضات واقعاء در ذهن اکثر مسلمان بود معاويه در اين نصايح کاملا پيش بيني کرده بود که اگر يزيد با امام حسين (ع) به خشونت رفتار کند و دست خود را به خون آغشته کند ديگر نمي تواند خلافت خود را ادامه دهد بقول بني اميه متأسفانه يزيد نتوانست سياست مرموزانه پدرش را اعمال کند و سياستي غلط را اعمال نمود و زحمات 50 ساله امير را رشته کرد . معاويه فردي زيرک بود و خوب مي دانست و مي توانست پيش بيني کند بر عکس يزيد که اولا جوان بود ثانيا مردي بود که اشراف زاده و با لهو و لعب مانوس شده بود و کاري کرد که در درجه اول به زبان خاندان بني اميه و ابوسفيان تمام شد.

بعد از اينکه معاويه در نيمه رجب سال 60 ه- . ق به درک رسيد يزيد به حاکم مدينه وليد بن عقبه ابوسفيان (نوه ابوسفيان) نامه اي مي نويسد و مرگ معاويه را اطلاع مي دهد و طي نامه اي خصوصي دستور داد از حسين بن علي (ع) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير بيعت بيگرد و اگر بيعت نکردند سرشان را براي من بفرست وقتي وليد بن عقبه نامه يزيد را دريافت کرد امام بعد از سه روز حرکت کرد. (علتش را انشاط،الله در تاريخ واقعه کربلا تا شهادت خواهيم گفت) و به مکه هجرت نمود و شايد فکر شود که هجرت بدين جهت بوده است که مکه حرم امن الهي است و خون حضرت را نمي ريزند خير بلکه اولا اعلام مخالفت خودش را اعلام کرد ثانيا اگر در مدينه مي ماند صدايش آنقدر به عالم اسلام نمي رسيد و اگر شهيد هم مي شد خونش تاثير زيادي نداشت براي همين صدايش در اطراف پيچيد که امام حاضر به بيعت نشده است ثالثاء و از همه مهمتر امام حسين سوم شعبان وارد مکه شد و ماههاي شعبان ، رمضان، شوال، ذي القعده و تا هشت ذي الحجه در مکه ماند ماههايي مهم که مردم جهت حج عمره آنجا مي آمدند تا اينکه 8 ذي الحجه رسيد و مردم که براي حج تمتع لباس احرام مي پوشيدند و مي خواهند به سوي مني و عرفات بروند همان لحظه ناگهان امام حسين (ع) اعلام مي کند من مي خواهم به طرف عراق و به سوي کوفه بروم يعني پشت به حج و کعبه مي کند و اعتراض و عدم رضايت خودش را به اين شکل اعلام مي کند.

البته مسئله بيعت مسئله اصلي قيام نيست فقط تأثيرش اين بود که جرقه اين حادثه عظيم کربلازده شود.


16

توضيح عکس العمل دوم:

در آن روز جهان اسلام سه مرکز بزرگ و موثر داشت مدينه که دارالهجره بود.

شام که دارالخلافه و کوفه که قبلا دارالخليفه بود و اميرالمومين علي (ع) در آنجا مرکز حکومت خود قرار داده بود.

بعلاوه کوفه شهري جديد التاسيس بود که بوسيله سربازان اسلام در زمان عمر بن الخطاب (ل) ساخته شد و آنرا سربازخانه اسلامي مي دانستند، وقتي مردم کوفه مي فهمند که امام با يزيد بيعت نکرده نامه به امام مي نويسد که اگر به کوفه بيائيد ما شما را ياري مي کنيم و تاريخ قضاوت خواهد کرد که زمينه مساعد بود ولي امام حسين از اين فرصت طلائي استفاده نکرد و اگر پاسخ مثبت دهد مي دانست کوفيان غيرت ندارند و ناکس هستند و تجربه داشت که به پيامبر(ص) و علي (ع) و امام حسن (ع) خيانت کرده بودند. متأسفانه وقتي اين تاريخها بدون تحليل و فکر خوانده شوند عده اي ديگر فکر خواهند کرد که اگر امام در خانه راحت نشسته و کاري ندارد که به اسلام چه بلائي دارد وارد مي شود و فکر مي کنند امام را تنها چيزي که حرکت داد دعوت مردم کوفه بوده است در صورتيکه امام حسين آخر ماه رجب که اوايل حکومت يزيد بود براي امتناع از بيعت از مدينه خارج شد و چون مکه حرم امن الهي است و آنجا امنيت بيشتري وجود دارد لذا امام به مکه شرفياب شدند ولي نامه کوفيان در 15 رمضان به امام حسين (ع) رسيد يعني يکماه و نيم بعد از اينکه امام نهضت خود را با عدم بيعت شروع نمودند نامه ها به دست امام رسيد بنابراين دعوت مردم کوفه موضوع اصلي در اين نهضت نبود بلکه در يک امر فرعي دخالت داشت. ماه رجب و شعبان که ايام انجام حج عمره است مردم از اطراف به مکه مي آيند و بهتر مي توان آنها ارشاد نمود بعد از اين ايام هم که موسم جمع تمتع مي رسد و فرصت مناسبي براي تبليغ است.


17

بنابراين حداکثر تاثير مردم کوفه در اين حادثه عظيم کربلا اين بود که امام مکه را مرکز قرار نداد به سوي کوفه برود وتاثير ديگرش اين بودکه امام پيشنهاد عباس را نپذيرد چون گفته بود امام کوفيان ناکس هستند يا به يمن برو يا به کوهستانهاي آنجا پناه ببر يا اينکه ديگر به مدينه برنگرد.

امام هم مطلع شدند که اگر در مکه بمانند ممکن است در همان حال احرام که قاعدتاء کسي مسلح نيست، مامورين يزيد خون حضرت را بريزند و هتک حرمت خانه خداوند شود و حرمت حج و اسلام شکسته شود و هم اينکه فرزند پيامبر را در حالت عبادت در حريم خانه فرا به شهادت برسانند از همه مهمتر، خون حضرت سيدالشهدا هدر مي رفت و بعد هم شايع مي کردند که حسين با شخصي اختلافي جزئي داشته و او هم حضرت را کشت و مردم جاهل آن زمان هم قبول مي کردند مسئله ديگر اگر کوفه هم صد در صد اتفاق آراط، داشتند و خيانت نمي ورزيدند احتمال صدرصد نمي توانستيم بدهيم که امام پيروز مي شدند چون تمام مسلمانان که مردم کوفه نبودند اگر مردم شام را که قطعاء و يقيناء به آل ابوسفيان وفادار بودند را به تنهايي در نظر بگيريم کافي بود که احتمال پيروزي را تنزل دهد چون همين مردم بودند که در دوران خلافت حضرت علي (ع) توانستند در جنگ صفين با مردم کوفه 18 ماه بجنگند.


18

فرازهايي در باره عاشورا

توضيح عکس العمل سوم : که مربوط به خود يزيد است:0

امام اگر بيعت مي کرد اولا تثبيت خلافت موروثي بود ثانيا شخصيت خود يزيد است که او فردي فاسق و بدتر از همه متظاهر به فسق بود معاويه و بسياري از خلفاي بني اميه فاسق بودند ولي يک مطلب را کاملا درک مي کردند و مي دانستند اگر بخواهند ملک و قدرتشان باقي بماند بايد تا حدودي زياد ، مصالح اسلامي را رعايت کنند و مي دانستند اگر ميليونها نفر جمعيت از نعكاد هاي مختلف چه در آسيا، آفريقا و يا اروپا در زير حکومت واحد در آمده اند فقط به اين دليل است که فکر مي کنند خلفاي آنها مسلمانند، به قرآن اعتقاد دارند و الا اولين روزي که احساس مي کنند که خليفه خودشان ضد اسلام است ، اعلام استقلال مي کردند. معاويه هم شراب مي خورد ولي ديده نشده بود در يک مجلس رسمي و علني شراب خورده يا در حالت مستي وارد شود در حاليکه يزيد علناء در مجالس رسمي شراب مي خورد و ميمون بازي مي کرد که حتي براي ميمونش کنيه اي به نام اباقيس بود (خصوصيات يزيد را در سه عامل مقدس قيام امام حسين(ع) خواهيم گفت) عکس العمل سوم ارزش بسيار بيشتري از دو عامل قبل دارد و به دليل همين عامل بود که اين نهضت شايستگي پيدا کرد که براي هميشه زنده بماند وچون نهضتهاي والاتر از نظر تعداد و مسائل ديگر بود مثل همين جنگ ايران و عراق و خود بچه رزمندگان که در صحنه بودند خون و شهادت و آوارگي و ... را ديدند الان بعد از چندين سال بعد از جنگ آن را آهسته به باد فراموشي سپرده اند.

بنابراين اگر از امام بيعت هم نمي خواستند يا از او دعوت نمي کردند باز امام قيام نمي کردند و ساکت نمي شد چون امام فطرتاء شخصيتي منتقد، معترض ، انقلابي و قائم نسبت به فسادهاي جامعه داشتند.


19

کلياتي راجع به بني اميه :

بني اميه بر خلاف همه قبايل عرب تنها يک نعكاد نبودند بلکه مانند قوم يهود داراي يک طرز تفکر خاص و داراي نقشه شيطاني زيرکانه بودند و با ظهور اسلام، بني اميه بيش از ديگران احساس خطر نمود و تا آنجا که قدرت داشتند با اسلام جنگيدند تا زمانيکه مکه توسط پيامبر و سپاه اسلام فتح گشت و بعد از اينهمه، مبارزه با اسلام جايز ندانستند و مجبوراء اسلام ظاهري آوردند.

پيامبر در زمان خودشان هيچ کار کليدي و اساسي را به بني اميه واگذار نکردند. اما متأسفانه در زمان عمر (ل...) اولين مسئوليت سياسي را يکي از فرزندان ابوسفيان بعهده گرفت عمر، يزيد بن ابوسفيان (برادر معاويه معروف ) را والي شام نمود و بعد از او برادرش معاويه والي شام شد و تا آخر حکومت عثمان بر شامات حکومت کرد شامات آن موقع يعني (سوريه- ترکيه - لبنان - فلسطين) کم حکومتي نبود در طول اين ساليان دراز، جاي پاي محمکي براي بني اميه پيدا شد و در آن زمان بني اميه، حاکمان شهرهاي اسلامي مخصوصا مصر، کوفه ، بصره شدند. حتي وزارت خود عثمان به دست دامادش يعني مروان بن حکم از دشمنان قسم خورده اسلام سپرده شد و خود معاويه هم که فکر خليفه شدن را در ذهن مي پروراند روز به روز وضع خودش را تحکيم مي بخشيد .

معاويه تا زمان عثمان دو نيروي مهم در اختيار داشت:

1- قدرت و پستهاي سياسي

2- قدرت اقتصادي

3- با کشته شدن عثمان نيروي سومي ديگر در خدمت خودش گرفت و آن اينکه ، معاويه مرثيه داستان خليفه مقتول و مظلوم را مطرح کرد و احساس ديني و مذهبي گروه زيادي از مردم، مخصوصا مردم شامات را جريحه دار کرد و شعار (من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطاناء - اسراط، 33) را سر دادند و با اين شعار صدها هزار نفر را به نفع مقاصد خود در اختيار گرفت.


20

با اينکه معاويه خبر داشت که قاتل عثمان چه اشخاصي هستند و مي دانست وقتي مسلمانان ريختند تا عثمان را به قتل برسانند علي (ع) به او آب و آذوقه رساند و فرزندان خود را مدافع او کرد که خليفه کشي باب نشود و معاويه هم که با نيروهاي عظيمش در شام بود وقتي عثمان از او استمداد مي کند او قادر بود که مسلمانان را تار و مار کند ولي فکر کرد از کشته شدن عثمان بيشتر از زنده بودنش مي توان بهره برداري نمود لذا نشست تا خبر قتل عثمان رسيد و عثمان هم نصايح حضرت علي را گوش نکرد و فکر مي کرد که سپاه شام مي رسد و او را نجات خواهند داد براي همين معاويه بعد از قتل عثمان، فرياد وا عثماناه سر داد و پيراهن عثمان را بر چوب کرد و بر روي منبر گريه کرد و اشک تمساح ريخت و اشکهايي بسيار از مردم گرفت.

بعد از شهادت حضرت علي (ع) معاويه خليفه مطلق مسلمين شد و قدررت چهارم خود را هم در اختيار گرفت و شخصيتهاي ديني و به اصطلاح امروز روحانيهاي درباري مانند ابوهريره را استخدام کرد و سپاهي به نام دين عليه مولي علي(ع) تجهيز نمود.

و بعد از شهادت علي (ع) دستور داد در منابر و خطبات علي (ع) را سبّ و لعن کنند حتي در مدارس به مدرسين تکليف شد و در کتابها چاپ شد تا بچه ها از کودکي مطالب جعلي ياد بگيرند از آن روز ، احاديث در مدح عثمان و مقداري در مدح شيخين شروع شد و علمايي که مخالفت مي کردند را با مال و مقام مي خريد يا طرفداران خيلي جدي علي (ع) مانند حجربن عدي يا عمروبن حمق خزاعي را به شهادت مي رساند و با کمک روحانيون درباري آن زمان ، چنان مبارزه ، عليه اسلام و اهل بيت(س) را آغاز نمودند که حتي در نماز جمعه هم سبّ و لعن کردن علي (ع) بخشنامه شد و اين عوامل بعنوان سنت سوط، باقي ماند.


21

معاويه با يک ملايمت و بذل و بخشش فراوان، سران عرب و دانشمندان مهاجر و انصار را تا آنجا که ممکن بود و فريفت و دور خود جمع کرد و وسائل راحتي آنها را فراهم نمود و در محيط شام يک حوزه علميه بظاهر آبرومند بر اساس ترويج اسلام و قرآن که دور از سياست باشد را ساخت و متصديان آن را تشويق کرد و مردم عوام را از اين راه فريفت و با کمال هوشياري، مخالفين جدي و دانشمندان مخالف را زير نظر داشت و با سياستي بي رحمانه آنها را مسموم کرد و افسران سنگ دل و خونخواري را مانند بسربن ابي ارطاه که استاد آدم کشي بود را بر جان و مال آنها حاکم کرد و دستگاه تبليغاتي بسيار وسيعي تشکيل داد که اساس و بنيان آن، شعر شاعران، حديث محدثان، تفسير مفسران جعلي در رأس آن بود و هر روز هر چه را که مي خواست از زبان آنان مخصوصاء ابوهريره و کعب الاحبار يهودي در بين مردم منتشر مي ساخت و همين روشهاي مسموم کردن براي خلفاي بعدي روش خوبي بود براي همين سئوال پيش مي آيد چرا امام حسين قيام کرد؟


22

تاريخ واقعه عاشورا از مدينه تا شهادت:

وقتي امام حسن (ع) مجتبي به شهادت رسيدند شيعيان عراق جنبش کردند و به امام حسين (ع) نامه نوشتند.

براي بيعت با ايشان و خلع معاويه، ولي حضرت نپذيرفتند و جواب نوشتند که در گرو عهد و پيمان با معاويه است و نمي تواند آنرا نقض کند تا مدت سرآيد و جان معاويه در آيد ولي بعد از اينکه معاويه در نيمه رجب سال 60 هجري به درک رسيد يزيد به حاکم مدينه وليد بن عبيد بن ابوسفيان (نوه ابوسفيان) نامه اي مي نويسد و مرگ پدرش معاويه را اطلاع مي دهد و طي نامه اي خصوصي فرمان را از اين سه نفر (امام حسين (ع) - عبدالله بن عمر - عبدلله بن زيير) بيعت بگيرد و اگر بيعت نکردند، سرشان را براي من بفرست . وليد امام را احضار نمود امام آنموقع در مسجد پيغمبر بودند.


23

خبر مرگ معاويه براي وليد ناگوار و هراسناک بود ناچاراء مروان بن حکم را خواست علت اينکه گفته مي شود (ناچاراء ) چون قبل از وليد ، حاکم مدينه مروان بود و بخاطر همين تغيير حکومت مدينه آنها با هم قهر بودند ولي خبر مرگ معاويه او را مجبور کرد با مروان حکم راجع به نامه يزيد مشورت کند مروان گفت هم اکنون تا خبر مرگ معاويه اعلام نشده آنها را احضار کن و اگر بيعت نکردند گردنشان را بزن چون رگ گردنشان را نزني هر کدام از آنها به ناحيه اي مي روند و مخالفت خود را اعلام مي کنند و مدعي خلافت مي شوند وليد شخصي به نام عبدالله که نوه عثمان (خليفه بود را نزد حسين فرستاد عبدالله آنها را در مسجد يافت عبدالله از آنها دعوت کرد نزد حاکم بروند ، حضرت امام فرمود عبدالله تو برو ما بعداء مي آئيم. عبدالله بن زيير به امام گفت شما چه حدس مي زنيد امام فرمودند (اظن ان طاغيتهم قدهلک ) گمان مي کنم فرعون اينها تلف شده و ما را براي بيعت مي خواهند . امام فرمود من مي روم تو عبدالله بن زبير چه مي کني؟ عبدالله بن زيير گفت حالا ببينم چه مي شود! (نکته: اگر عبدالله بن زيير مطيع ولايت امر بود همان عمل امام را انجام مي داد و مانند پدرش زبير به امام علي (ع) خيانت نمي کرد.) عبدالله بن زيير شبانه از بيراهه به مکه گريخت و در آنجا متحصن شد امام رفت و عده اي از بني هاشم را هم با خود برد و فرمود شما بيرون بايستيد اگر فرياد من بلند شد به داخل بر يزيد و تا صداي من بلند نشده داخل نشويد.

مروان حکم (ل) کنار وليد نشسته بود امام به وليد فرمود چه مي خواهيد؟ حاکم گفت مردم با يزيد بيعت کرده اند و نظر معاويه هم چنين بوده و مصلحت اسلام است و از شما خواهش مي کنم که شما هم بيعت نمائيد وليد دوست نداشت دستش بخون امام آغشته شود با اينکه او از بني اميه محسوب مي شود تا اندازه اي با ديگران فرق داشت.

امام فرمود بيعت من با شما در اين اتاق بسته که سه نفر بيشتر نيستيم چه سودي دارد شما بيعت را براي مردم مي خواهيد که آنها هم به خاطر من بيعت کنند حاکم گفت راست مي فرمائيد باشد براي بعداء . سپس وليد گفت تشريف ببريد مروان حکم گفت چه مي گويي؟ اگر حسين بن علي از اينجا برود معنايش اين است که بيعت نمي کنم سپس گفت وليد، فرمان يزيد را اجرا کن (يعني حضرت را به شهادت برسان) امام گريبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محکم به زمين کوباند و فرمود تو کوچکتر از آني، سپس امام بيرون رفتند و سه شب ديگر در مدينه ماندند شبها سر قبر پيامبر (ص) مي رفتند و در آنجا دعا ميخواندند و از باريتعالي راهي را طلب مي نمودند که رضاي خداوند در آن باشد.

ادامه


24

رفتن امام به سمت مکه:

در شب سوم سر قبر پيامبر (ص) بعد از دعا و گريه و زاري، خوابشان مي برد در عالم رويا پيامبر را مي بيند که براي او حکم وحي را داشت خواب پيامبر را ديد که گروهي از فرشتگان در سمت راست و چپ و جلوي پيامبر هستند پيامبر جلو آمد و حسين را به سينه چسبانيد و ميان دو چشمش را بوسيد و فرمود حسين جان گويا به همين نزديکي مي بينمت که در زمين کربلا خون آغشته تو را و دست جمعي از امتم را که تشنه سر بريده اند و با اين حالت باز اميد شفاعت را دارند خداوند شفاعت مرا در روز قيامت به آنها نرساند حسين جان پدر و مادر و برادرت نزد من آمداند و مشتاق تو هستند تو در بهشت جاي داري که جز با شهادت به آن نرسي .

حضرت فردا در دل شب از مدينه خارج شد يعني 27 يا 28 رجب از مدينه کوچ نمود و همراهش برادران ، فرزندان و برادرزادگان و همه خاندانش به جز محمد حنيفيه که دستش فلج بود محمد حنيفه بعد از فهميدن حرکت امام به او عرض کرد:

]برادر جان تو عزيزترين مردم نزد من هستي و خاندان من و خودم بايد از تو اطاعت کنيم ولي تو به مکه برو و اگر آرامش يافتي چه بهتر و اگر نه به يمن برو که انصار پدرت آنجا هستند اگر آنجا را آرام يافتي بمان و اگر نه به ريگستانهاي بيابانها و دعكهاي کوهستان پناهنده شو و از بلادي به بلاد ديگر برو تا ببيني کار مردم چه مي شود[

امام حسين (ع) فرمودند اگر در دنيا پناهگاهي هم نباشد بيعت نمي کنم. سپس محمد حنفيه گريستند و امام هم گريستند. سپس امام فرمود اي برادر جان تو مي تواني و آزادي در مدينه بماني و سپس سفارش نامه اي براي او نوشت :


25

بنام خداوند بخشنده مهربان، اين وصيتي است که حسين بن علي (ع) به برادرش محمد، معروف به ابن حنيفه مي نمايد حسين گواهي مي دهد که جز خدا معبود بر حقي نيست و محمد (ص) بنده و فرستاده اوست که به درستي از جا نب خدا مبعوث گرديده ، بهشت و دوزخ حق است و قيامت مي آيد و شکي ندارد و خداوند هر که در گور است زنده مي کند من براي شر و خودنمايي و به قصد فساد و ستم کردن خروج نکردم و همانا براي اصلاح امت جدم بيرون شوم و مي خواهم دين را رواج دهم و از منکرات جلوگيري کنم و به روش جد پدرم علي باشم هر کس از من حق را بپذيرد حق را از خداوند پذيرفته و هر کس مرا رد کند صبر کنم تا خدا ميان من و قوم ستمکار قضاوت کند و او بهترين حاکم است اي برادر اين وصيت من است با تو :

و ما توفيقي الا بالله عليه توکلت و اليه انيب : و سپس نامه را تا کرد و مهر کرد و به برادرش محمد حنيفه داد و با او وداع کرد. )


26

امام حسين هنگام حرکت از راه اصلي رفت به سوي مکه (نه از راه بيراهه برعکس عبدالله بن زيير) بدين علت که به ايشان نگويند ترسيد يا بعنوان طغيانگر او را نسبت دهند. بعضي از همراهان عرض کردند يا بن رسول الله لو تنکبت الطريق الاعظم بهتر است شما از راه اصلي نرويد چون ممکن است مامورين حکومت شما را برگردانند و يا مزاحمت ايجاد کنند حضرت فرمود دوست ندارم شکل يکي از آدمهاي ياغي و فراري را به خود بگيرم هر چه خداوند بخواهد همان مي شود و به هر حال مسئله اول در حادثه حسيني (مسئله بيعت) که هيچ شکي در آن نيست فقط موجب شد جرقه اين نهضت زده شود بنابراين امتناع از بيعت توسط امام ارزش بيشتري نسبت به مسئله دعوت کوفيان دارد به جهت اينکه روزهاي اول است که معاويه مرده و مردم اعلام ياري نکرده اند و يک حکومت جابر 20 سال توام با خشونت کاري کرده که در تمام قلمرو او حتي مدينه و مکه در نمازهاي جمعه حضرت علي (ع) را به عنوان يک عمل عبادي (نعوذبالله) لعنت مي کردند و اگر صداي کسي در مي آمد ديگر اختيار سرش را نداشت و اگر مي خواستند نام امام علي يا حديثي از ايشان ببرند در اتاقهاي خلوت، و پرده ها کشديه و دربها بسته و حتي يکديگر را قسم مي دادند که فاش نسازند در يک چنين شرايطي جانشين معاويه که از او جوانتر ، مغرورتر ، سفاکتر و بي سياست تر است شخصي به نام امام حسين (ع) بخواهد به او بگويد نه! ، خوب، کاري آسان نيست و اهل مکه و زائرين مکه و مردم اطراف ، خدمت ايشان مي رسيدند و عبدالله بن زبير هم که شبانه از بيراهه وارد مکه شده بود در کنار کعبه جاي داشت و به نماز و طواف مي گذرانيد عبدالله زبير هر دو روز يکبار به امام حسين (ع) سر مي زد ولي بيشتر از همه از امام ناراحت بود زيرا مي دانست حسين (ع) در مکه است و حناي او رنگي ندارد و مردم حجاز با او بيعت نمي کنند.

ادامه


27

نامه هاى اهل کوفه :

اهل کوفه وقتي فهميدند معاويه به به درک رسيده به يزيد بدگويي کردند و فهميدند که حسين از بيعت امتناع کرده و به مکه کوچ نموده شيعيان در کوفه در منزل سليمان بن فرد خزائي انجمن کردند سليمان گفت شما شيعان او و پدرش هستيد اگر مي دانيد که او را ياري مي کنيد و با دشمنش جهاد مي کنيد به او نامه بنويسيد و اگر سستي به خود راه مي دهيد او را فريب ندهيد همگي بگفتند ما ياريش خواهيم کرد و خودمان را فداي او مي کنيم (چقدر زيبا او را ياري نمودند؟)

نامه هاي اهل کوفه چندين بار با فرستادگاني به سوي امام ارسال شد يکي از آن فرستادگان که از همه معروفتر است قيس بن مسهر صيداوي است تمام نامه ها در ماه رمضان به دست امام رسيدند حضرت نامه ها را خواند و از احوال مردم کوفه پرسيد و فرستادگان گفتند همگي منتظر حضور شما هستند تا شما را ياري نمايند. امام سپس قيام نمود و ميان رکن و مقام دو رکعت نماز خواند و از خداوند طلب خير نمود و مسلم بن عقيل و قيس بن مسر صيداوي را خواست و پاسخ نامه ها را به ايشان داد و آنها را به عنوان سفير اعزام به کوفه کرد و به مسلم فرمود تقوي پيشه کند و پاسخ نامه را مخفي دارد و اگر ديد در کوفه مردم متفق و مورد اعتماد هستند به حسين (ع) زود خبر دهد.


28

نامه امام اين گونه بود از (از طرف حسين بن علي (ع) به بزرگان مسلمين و مومنين اما بعد، به درستي که هاني بن هاني سبيعي و سعيد بن عبدالله حنفي براي آخرين بار نامه هاي شما را به من رسانيدند و از مقصود شما مطلع شدم و گفتار همه شما اين است که ما امام نداريم و نزد ما بيا، شايد خداوند بوجود تو ما را به راه راست و حق متفق کند، من برادر و عموزاده خود مسلم بن عقيل را نزد شما فرستادم و دستور دادم که حال شما را به من بنويسد اگر راي بزرگان و فاضلان شما چنان است که نامه هاي شما دلالت دارند، بزودي نزد شما مي آيم ان شاط،الله به جان خودم امامي نباشد مگر کسيکه طبق قرآن حکم کند، عادل باشد و دين حق را اجراط، کند و خود را وقف کرده باشد والسلام)

ادامه

رفتن حضرت مسلم به کوفه :

مسلم بن عقيل نيمه ماه مبارک رمضان از مکه خارج و به سوي مدينه رفت و در مسجد رسول الله نماز خواند و با آشنايان خود وداع کرد و دو راهنما اجير کرد و با آنها از بيراهه به سوي کوفه حرکت کردند ولي متأسفانه راه را گم کردند و در هواي گرم عراق سخت تشنه شدند بالاخره راهنمايان از روي تشنگي مردند . مسلم بن عقيل به قيس بن مسمر نامه اي داد که براي امام ببرد براي امام نوشت :

اما بعد، من از مدينه با دو راهنما روانه شدم و راه را گم و تشنگي بر ما غلبه کرد و آنها (راهنمايان) مردند و به دنبال آب رفتيم من از اين پيشامد نگران شدم اگر صلاح بدانيد مرا معاف کنيد و ديگري را بفرستيد.

امام پاسخ دادند : بعد از حمد خداوند، اما بعد نگران هستم که از ترس اينکه تو را به آنجا فرستادم، استعفا خواسته باشي، به همان راهي که دستور دادم برو والسلام.


29

مسلم حرکت کرد و پنج سئوال به کوفه رسيد و به روايتي منزل مختار و به روايتي ديگر منزل مسلم بن عوسحبه اسدي رفت و با شيعيان رفت و آمد مي کردند وقتي نامه امام را مسلم خواند همه گريه کردند عابس بن ابي شبيب شاکري برخاست (بعد از حمد و ثناي خداوند گفت هر وقت مرا بخوانيد اجابت مي کنم و همراه شما با دشمنان نبرد مي کنم و جلوي شما شمشير مي زنم تا به خدا برسم و جز ثواب چيزي نمي خواهم) سپس حبيب بن مظاهر برخاست و جملاتي اينچنين گفت روايت شده است هجده هزار نفر با مسلم بيعت کردند مسلم بن عقيل بيعت آنها را به امام گزارش کرد و دستور آمدن او را به کوفه اعلام کرد . شيعيان آنقدر نزد (مسلم بن عقيل رفتند ، تا ملاقاتش فاش شد خبر به گوش نعمان بن شبير والي کوفه رسيد. نعمان بالاي منبر رفت و مردم را امر کرد که از او حذر کنند و گفت من با کسي که به جنگم نيايد جنگ ندارم ولي اگر شما به روي من بايستيد بنده هم خواهم ايستاد ولي اميد دارم که جنگي پيش نيايد عمر بن سعد و چند نفر ديگر به يزيد بن معاويه نامه نوشتند که (مسلم بن عقيل به کوفه آمده و شيعيان حسين با او بيعت کردند اگر کوفه را مي خواهي مردي قوي را حاکم کوفه کن چونکه نعمان بن بشير مردي ناتوان است).

وقتي نامه ها به دست يزيدبن معاويه (لعنه ا..) رسيد با مشورت معاونان ، عبيدالله بن زياد را که آن زمان حاکم بصره بود با حفظ سمت حاکم کوفه نمود و در نامه اي به ابن زياد نوشت (مسلم بن عقيل را پيدا کن و او را از زندان ، تبعيد و يا بکش) (عبيدلله بن زياد نوه ابوسفيان است - بنابراين زياد برادر معاويه و يزيد پسر عموي ابن زياد است).

حرکت ابن زياد ( ل ) به سمت کوفه :

ابن زياد به سوي کوفه حرکت کرد و برادرش را موقتاء حاکم بصره گماشت ابن زياد با 500 نفر وارد کوفه شد در حال ورود به کوفه خود را طوري نشان داد که مردم او را با حسين (ع) اشتباه گرفتند و مردم استقبال با شکوهي از او نمودند (با ذکر الله اکبر - لا اله الاالله ... ) چون ابن زياد شبانه وارد شهر شد و اين يکي از شاهکارهاي مهم سياسي ابن زياد است که خود را به جاي حسين به مردم کوفه جا زده است تا اينکه وارد دارالاماره شد به پشت قصر دارالاماره که رسيد نعمان بن بشير درب را به سوي او و يارانش بسته بود يکي از همراهان ابن زياد گفت درب را بگشا.


30

نعمان هم فکر کرد حسين (ع) است گفت تو را به خدا دور شو من جنگي با تو ندارم ولي وقتي فهميد درب را به سوي ابن زياد باز کرد نماز صبح ابن زياد بالاي منبر رفت و بعد از حمد و ثناي خداوند گفت يزيد مرا والي شهر شما کرده و مرز و دارايي شما را به من سپرده و امر کرده به فرمانبران نيکي کنم و به عاصيان سخت گيري کنم من فرمان او را اجرا مي کنم سپس گفت به مسلم بن معقل بگوئيد تا از خشم من بر حذر باشد. سپس از منبر پائين آمد. مسلم بن عقيل گفته هاي او را شنيد و از منزل مختار به سوي خانه هاني بن عروه مرادي رفت و شيعيان از آن به بعد با کمال احتياط به منزل هاني مي رفتند و مردم با او بيعت مي کردند تا اينکه شماره آنها به بيست و پنج هزار نفر رسيد.

ابن زياد يکي از غلامان خود را به نام معقل خواست و گفت اين سه هزار درهم بگيرد و از مسلم ابن عقيل و يارانش جستجو کن و اين مال را به آنها بده و خود را از آنها وانمود کن آن مرد به مسجد رفت و ديد که مسلم ابن عوسجه براي حسين بيعت مي گيرد نزد او رفت و گفت من مردي شامي هستم و سه هزار درهم دارم. اين وجه را بگير و مرا نزد مسلم ببر تا با او بيعت کنم . معقل بعد از چند روز اصرار و رفت وآمد بالاخره توانست مسلم بن عوسجه را قانع کند و مسلم بن عوسجه هم او را به نزد مسلم بن عقيل برد ابن زياد محمد بن اشعث بن قيس (اشعث دشمن قسم خورده اهل بيت و محمد و جعده فرزندان او بودند) را خواند و به او گفت برو منزل هاني و حالش را بپرس.

محمدبن اشعث به هاني گفت ابن زياد حال تو را پرسيد، بيا به کاخ بيا برويم تا او به تو خشم نکند هاني قبول کرد و به کاخ رفت و اوضاع را خيلي بد ديد (معقل که جاسوس ابن زياد بود معقل همان شخصي بود که با سه هزار درهم منزل اخفاط، مسلم بن عقيل را شناخت- مسلم بن عوسجه سه هزار درهم را به ابوثمامه صائدي داد ابوثمامه صائدي هم جاسوس بود و شيعيان از وجود 2 جاسوس بي خبر بودند اين دو جاسوس خطرناک در منزل هاني اسرار را به ابن زياد رساندند و اين دو نفر موجب شدند که انقلابي که زحمت ها برايش کشيده شده بود و از کوفه تا مکه گسترش داشت از هم گسيخته شود و دو ستون آن، که مسلم بن عقيل و هاني بودند را منهدم کنند و بدين گونه زمينه براي کشته شدن امام حسين (ع) مساعد شد.


31

ابن زياد وقتي چشمش به هاني افتاد گفت: خائن به پاي خودش آمد، ابن زياد به هاني گفت اين چه فتنه اي است که در خانه خود جاي دادي چرا مسلم را به خانه خود بردي ؟ آيا فکر کردي بر من پوشيده مي ماند. هاني انکار کرد ابن زياد غلامش معقل را آورد و گفت: هاني او را مي شناسي گفت آري و فهميد که او جاسوس بوده است هاني به ابن زياد گفت باور کن من او را دعوت نکردم بلکه خودش آمد لذا من هم او را راه دادم و حمايت او بر من لازم است اگر مي خواهي او را تحويل مي دهم در قبالش وثيقه بده . ابن زياد گفت بخدا اگر نياوري تو را مي کشم کمي او را کتک زد . و دماغش شکست خبر به ياران و قبيله هاني رسيد که هاني را کشته اند لذا کاخ را محاصره کردند ابن زياد به شريح قاضي گفت برو هاني را ببين و به آنها اعلام کن که هاني زنده است هاني به شريح گفت به قبيله ايم برسان اگر ده تن از آنها وارد شوند مرا نجات مي دهند و اگر برگردند مرا خواهند کشت. شريح با ديده باني که ابن زياد او را همراه شريح کرده بود بيرون رفتند و شريح گفت با چشم خود هاني را زنده ديدم بعدا شريح گفت اگر ديده بان همراهم نبود پيغام هاني را به قبيله اش مي رساندم (براي اينکه گناه خود را توجيه کند) تا اينکه جريان به مسلم بن عقيل رسيد مسلم ياران هاني را خبر کرد و جمعاء 4 هزار نفر کاخ را محاصره کردند (اگر اتحاد داشتند کار کوفه و ابن زياد يکسره مي شد) ولي واقعاء کوفيان وفا ندارند) ابن زياد در قصر از روي ترس متحصن شد . در کاخ فقط 30 نفر محافظ و 20 نفر از اشراف بودند لذا ابن زياد نيرنگي زد و به محمدبن اشعث بن قيس و شمر بن ذي الجوشن و چند نفر ديگر گفت داخل مردم برويد و آنها را از مسلم دور کنيد خلاصه وعده و وعيدهاي دروغ موجب شد آن سپاه 4 هزار نفري در مقابل 50 نفر شکست بخورند کار بجايي رسيد که زنان مي آمدند و پسر و برادران و شوهران خود را مي بردند و به آنها مي گفتند تو برگرد مردم ديگر هستند . هنگام نماز مغرب که شد مسلم فقط با 30 نفر در مسجد ماند و نماز مغرب را با همان 30 نفر خواند و بعد از نماز همه او را تنها گذاشتند

حرکت حضرت امام حسين ( ع ) به سمت کوفه:

امام وقتي براي حرکت به عراق تصميم گرفت، ايستاد در مقابل خانه خدا و خطبه قرائي، قرائت نمود که برايتان مي خوانيم، امام فرمود : (حمد خدا، آنچه را خداوند خواهد و نيروئي جز به خدا نباشد - رحمت خدا بر فرستاده او، مرگ اطراف فرزندان آدم است، مانند گردنبند دوشيزگان ، چقدر شيفته گذشتگان خود هستم مانند شيفتگي يعقوب براي يوسف. قتلگاهي برايم انتخاب شد که به آن بر خودم گويا مي نگرم که گرگان بيابان ميان نواويس و کربلا بندهايم را از هم مي برند (گورستان نصاري است که زيارتگاه کنوني حربن يزيد رياحي در شمال غربي اين شهر است و کرب و بلا قطعه زميني بود در کنار نهر فرات) از آنچه تقدير شده گريزي نيست رضاي ما خاندان اهل بيت، همان رضاي خداست به بلايش صبر کنيم و مزد صابران را به ما دهد و تار و پود رسول خدا از او دور نشود و در محضر حق همه گرد او باشند هر که جان در راه ما مي دهد و تصميم ملاقات خدا دارد، با ما کوچ کند که من با مداد کوچ مي کنم ان شاط،الله ) اين خطبه بسيار شيوا در همه کتب مقاتل نقل شده (امام به اين مردم جاهل و دنيا طلب ، خبر شهادت را مي دهد حتي مي گويد کساني که عاشق لقاط،الله هستند بيايند ولي عده اي فکر مي کردند امام به مقام دنيوي دست مي يابد لذا با او همراه شدند ولي در کربلا وقتي تعيين کردند امام به شهادت مي رسد او را رها کردند. جز 72 تن)


32

محمدبن حنيفه شب حرکت امام حسين از مکه نزد حضرت رفت و عرض کرد برادر جان اهل کوفه همان کساني هستند که ماداماء (محمد حنيفه از مدينه به خاطر فلج بودن امام راهي نشده ولي بعداء خود را به مکه رساند) با پدر و مادر برادرت پيمان شکني کردند مي ترسم با تو هم چنان کنند اگر اينجا بماني از همه اهل حرم عزيزتر و محفوظ تر هستي حضرت فرمود برادر مي ترسم يزيدبن معاويه مرا در حرم غافلگير کند و حرمت حرم زير پا گذاشته شود محمد حنيفه گفت به يمن يا به گوشه بياباني برو.

حضرت فرمودند پيشنهاد تو را مطالعه مي کنم . سحرگاه امام آماده حرکت شد و خبر به محمد حنيفه رسيد - آمد و مهار شتر حضرت را گرفت و عرض کرد برادر، مگر وعده ام ندادي افرادي که در پيشنهادم مطالعه کني؟ فرمود از تو که جدا شدم رسول الله نزد من آمد و فرمود اي حسين به عراق برو که خداوند تو را مي خواهد کشته ببيند محمد حنيفه عرض کرد انا لله و انا اليه راجعون.

پس با اين حال بردن اين زنان همراه خود چه معنايي دارد؟ فرمود خداوند خواسته آنها را اسير ببيند.

همچنين ام سلمه نزد امام آمد و عرض کرد اي امام به عراق نرويد از رسول الله (ص) شنيدم که فرمودند پسرم حسين (ع) در عراق کشته مي شود و يک شيشه خاک به من داد و فرمود آنرا پنهان کنم امام حسين فرمود من به ناچار کشته مي شوم و از تقدير حق تعالي گريز گاهي نيست من روز وساعت و مکان شهادت و قتلگاه خودم را مي دانم و مي شناسم اگر مي خواهي آرامگاه خود و شهداي همراهم را به تو بنمايانم ام سلمه عرض کرد مي خواهم ببينم امام، نام خداوند را برد سپس به ام سلمه نشان داد و از خاک قتلگاه به او داد تا با آن خاکي که از پيامبر داشت بياميزد و سپس به او فرمود من روز دهم محرم بعد از نماز ظهر کشته مي شوم سپس فرمود درود بر تو باد، ما از تو خشنوديم . عبدالله بن زيير تنها شخصي بود که از رفتن امام خوشحال مي شد زيرا در اقامت امام در مه مردم او را هم طراز امام نمي ديدند.


33

قبل از اينکه خبر شهادت مسلم بن عقيل به امام برسد از مکه خارج شدند فوزدق شاعر در بيرون شد مکه، حضرت را ديد و به حضرت سلام کرد و گفت پدر و مادرم قربانت شوند چرا از حج شتابان خارلج شدي فرمودند اگر شتاب نمي کردم گرفتار مي شدم حضرت فرمود از مردم عراق چه خبر داري گفت دل مردم با تو است و شمشيرهايشان در برابر توست بنابراين درست است که حضرت از شهادت خود خبر داشت ولي اگر به کوفه هم نمي رفت بالاخره حضرت را به طريقي به شهادت مي رساندند و آنقدر خونش مانند کربلا حکومت يزيد و بني اميه را نابود نمي کرد.

لذا امام حرکت کرد و به اولين منزل تنعيم رسيد در اين منزل کاروان مالياتهايي را که به سوي شام براي يزيد مي رفت با حضرت برخورد کرد و حضرت آنها را تسخير نمود و به شتر داران کاروان فرمود هر کدام شما يا با ما به عراق بيائيد و کرايه بگيريد و هر کدام که از شما نيامد کرايه تا اينجا را بگيرد و برگردد عده اي ماندند و عده اي رفتند در نتيجه شتران و بار آن غنائمي شد که نصيب حضرت گرديد.

سپس به منزل بعدي صفاح رسيد در اين منزلگاه نامه عبدالله بن جعفر بن ابيطالب همسر حضرت زينب توسط فرزندانش عون - محمد به امام رسيد که نوشته بود : اما بعد، تو را به خدا، تا اين نامه مرا خواندي برگرد ، من مي ترسم در اين سو که مي روي هلاک خود و خاندانت شود اگر تو از دست بروي زمين تاريک مي شود. تو چراغ هدايت و اميد مومنان هستي ، در رفتن شتاب مکن ، من به دنبال نامه مي آيم والسلام) سپس عبدالله بن جعفر نزد عمر و بن سعيد حاکم جديد مکه رفت و به او گفت نامه اي به حسين بنويس و متعهد امان او بشود و وعده نيکي به او بده و تاکيد کن برگردد. عمر و بن سعيد گفت هر چه مي خواهي بنويس من آنرا مهر مي کنم عبدالله نامه را نوشت و به عمروين سعيد گفت اين نامه را با برادرت يحيي بن سعيد و من همراه کن که امام آسوده خاطر گردند. يحيي بن سعيد و عبدالله بن جعفر خودشان را به حضرت رساندند ولي حضرت باز قبول نکردند سپس عبدالله بن جعفر به فرزندان ، عون و محمد دستور داد با امام باشند و براي حفظ او بجنگند و خودش و يحيي برگشتند . امام حسين (ع) شتابان به سوي عراق حرکت خود را ادامه داد تا به منزل بعدي ذات عرق رسيد و شخصي به نام بشر بن غالب را ديد و از عراق پرسيد او گفت دلها با شماست و شمشيرهايشان در برابر شما.


34

حضرت سپس به منزل بعدي حاجر رسيد و به قيس بن مسر ؟؟؟ اول (قرار بود با مسلم به کوفه بروند و بخاطر تشنگي به دستور مسلم به سوي حضرت روانه شد تا پيغام مسلم را برساند) نامه اي به اين مضمون نوشت تا به کوفه ببرد.

(بسم الله الرحمن الرحيم از طرف حسين بن علي به برادران مومن خود، من حمد خدايي که جز او معبودي نيست به شما تقديم مي دارم اما بعد نامه مسلم بن عقيل به من رسيد و از خوش نيتي بزرگان شما بر ياري و گرفتن حق ما حکايت داشت از خداوند عز و جل خواستارم که براي ما خوش پيش آورد و به شما بزرگتر ين مزد را بدهد من روز سه شنبه 8 ذي ا لحجه به سوي شما آمدم چون فرستاده من نزد شما آيد کار خود را جمع و جور کنيد و آماده باشيد که من همين روزها نزد شما مي آيم و السلام عليکم و رحمه الله و برکاته) نامه مسلم که به امام نوشته بود که بيعت گرتفه ام و به کوفه بيا 27 روز قبل از شهادتش بوده است.

همچنين هنوز خبر شهادت مسلم بن عقيل در اين منزل حاجر به حضرت نرسيده است.

قيس بن مسمر صيداوي نامه امام را به کوفه برد که در قاوسيه توسط حصين بن غير دستگير شد و او را نزد ابن زياد فرستاد قيس بن مسمر نامه حضرت را قبل از دستگير شدن پاره نمود و آن را بلعيد . ابن زياد به او گفت چرا نامه را پاره کردي گفت تا نداني که در آن چه نوشته شده است از قيس پرسيد نامه از طرف کسي براي چه کسي نوشته شده است گفت از طرف امام به جمعي از اهل کوفه که نام آنها را نمي دانم ابن زياد غضب نکرد و گفت تو را از خود جدا نکنم تا نام آنها را بگويي با اينکه بالاي منبر روي بر حسين و بدرو و بردارش لعن بفرستي قيس قبول کرد که بالاي منبر برود .


35

قيس بالاي منبر رفت بعد از حمد و ثناي باريتعالي صلوات بر پيغمبر فرستاد و براي علي (ع) و حسن و حسين طلب رحمت و ابن زياد و پدرش و سرکشان بني اميه را تا آخر لعنت فرستاد و سپس گفت اي مردم حسين مرا به سوي شما فرستاده و در فلان منزل او را به جا گذاردم او را اجابت کنيد. قيس بن مسمر را به پائين منبر کشاندند و مانند مسلم بن عقيل او را از قصر به پايين پرتاب نمودند. و ايشان هم به شهادت رسيد.

امام از حاجر به سوي مامن آبهاي عرب و سپس به خزيميه و سپس به زرود رسيد در اين منزل اتفاق جالبي افتاد حضرت ياران خود را گلچين مي کرد تا خالصان با او باشند و اينطور نبود که72 تن نيز همراه او باشند.


36

راوي مي گويد من با زهير بن قيس از مکه مي آمدم و با حسين همسفر بوديم و بسيار برداشتيم که با حسين منزل کنيم هر وقت حسين حرکت مي کرد ما بار مي انداختيم و هر وقت امام منزل مي کرد ما حرکت مي کرديم تا اينکه ناچار شديم در اين منزل با حسين فرود آئيم ما سه نفره نشسته بوديم که فرستاده حسين آمد و به زهير بن قيس گفت امام با شما کار دارد . زهير لقمه را زمين گذاشت و در جا خشکش زد دلهم همسر زهير گفت فرزند رسول الله تو را احضار نموده و نمي روي؟ زهير به نزد حضرت رفت و با چهره بازگشت و دستور داد هر کس مي خواهد دنبال من بيايد و هر کس نمي خواهد برگردد. در همين منزل زرود، مردي از کوفه مي آمد تا حسين را ديد راه خود را کج نمود . دو تن از ياران امام خودشان را به او رساندند و سلام کردند و گفتند از چه قبيله اي گفت از اسد آنها هم گفتند ما هم اسدي هستيم سپس از او، درباره کوفه پرسيديم گفت مسلم بن عقيل و هاني بن عروه را به شهادت رساندند و پاي آنها را گرتفند و در بازار مي کشاندند آندو نفر خبر شهادت مسلم و هاني را در منزل بعدي به نام ثعلبيه به حضرت گفتند حضرت استر جاع گفتند (انا لله ...) و به اصحابش فرمود آب زياد برداريد و حرکت نمودند تا به منزل زياد رسيدند و در اين منزل جز شهادت عبدالله بن يقطو رسيد آنجا نامه اي نوشت و براي همراهانش خوانده شد ]بسم الله الرحمن الرحيم بعد خبر جانگدازي به ما رسيده، مسلم و هاني و عبدالله بن يقطر شهيد شدند شيعيان ما در کوفه کناره گرفتند هر کدام از شما که دلش مي خواهد برگردد به او حرجي نيست و بيعت از او برداشته شد[ و چون خيلي از مسلمانان از مکه به اين دليل با حضرت راهي شدند که فکر مي کردند حضرت خليفه خواهد شد و آنها به نون و نوايي برسند لذا امام عمداء اين نامه را نوشت که خواص بمانند و فقط همانهايي ماندند که از مدينه همراه حضرت بودند همچنين براي همين نامه نوشت که با آنها روبرو نشود تا مبادا خجالت بکشند .


37

شهادت حضرت مسلم :

او در برابر دشمن در کوچه هاي کوفه سر گردان شد و نمي دانست کجا برود تا اينکه رسيد به در خانه زني به نام طوعه که کنيز اشعث بن قيس بود و او آزاده شده بود و فرزندي به نام بلال داشت مسلم به او سلام کرد و از او طلب آب کرد زن به او آبي داد و از او پرسيد سيراب شدي؟ گفت بله گفت برو به خانه ات و 3 بار تکرار نمود و وقتي ديد مسلم نمي رود گفت خوب نيست مقابل خانه من مي نشيني مسلم فرمود من در اينجا خانه اي ندارم آن زن تا فهميد او مسلم بن عقيل است از او پذيرائي نمود . طولي نکشيد که پسرش بلال آمد از اينکه مادرش در اتاق ديگري زياد رفت و آمد مي کند مشکوک شد بعد از اصرار ، مادرش گفت مسلم بن عقيل بما پناهنده شده و از او قول گرفت اين راز را مخفي نگهدارد. ابن زياد وقتي ديد اطراف کاخ خالي شد به مسجد رفت و دستور داد که جار بزنند هر کس به مسجد نيايد خونش مباح است. مسجد پر از جمعيت شد و بعد از نمار گفت خون هر کس که او را در خانه اش پناه دهد حلال است و هر کس او را نزد من بياورد جايزه خواهد گرفت و به حصين بن نمير رئيس پاسبانان گفت کوچه ها را ببند و خانه ها را بازرسي کند بلال با واسطه پيش محمد بن اشعث رفت محمد ابن اشعث هم به ابن زياد گفت به همراه ابن زياد گروهي 60 نفري را همراه محمدبن اشعث راهي منزل طوعد نمود مسلم بن عقيل وقتي شيهه اسبان را شنيد جامه جنگ پوشيد و به طوعه گفت تو نيکي خود را به پايان رساندي و بهره و شفاعت خود را از رسول الله انشاط، الله گرفتي و من ديشب عمويم حضرت علي را خواب ديدم و فرمودند تو فردا پيش من مي آيي.


38

مسلم بن عقيل با آنها جنگ را شروع نمود و به روايتي 42 نفر را به درک فرستاد خبر به ابن زياد رسيد و به محمدبن اشعث گفت ما تو را فرستاديم تا يک مرد را براي ما بياوري محمدبن اشعث گفت اي امير به خيالت مرا دنبال يکي از تره فروشهاي کوفه فرستادي؟ مگر نمي داني که مرا دنبال شيري درنده فرستاده اي . ابن زياد دست به مکر و نيرنگ زد و به محمدبن اشعث گفت او را امان بده تا بر او دست يابي. محمدبن اشعث به مسلم گفت تو در اماني ديگر نجنگيد مسلم فرمود چه اعتمادي به امان عهد شکنان نابکار است تا اينکه مردي از پشت، نيزه اي به او زد و ايشان نقش زمين گشتند و اسيرش نمودند در تاريخ آمده از ناتواني او را سنگباران کردند تا خسته شد. مسلم به محمدبن اشعث گفت گمان مي کنم تو از امان من، عاجز هستي لذا از تو خواهشي دارم کسي را نزد امام حسين (ع) بفرست و به او خبر بده که نيايد زيرا آنها همگي ، ياران پدرت مي باشند که از دست آنها، آرزوي شهادت مي کرد.


39

محمدبن اشعث قسم خورد اين پيغام را برساند محمد بن اشعث کسي را راهي نمود و پيغام اسارت و شهادت مسلم را رساند. امام فرمودند هر چه مقدر است مي شود و فساد امت را به حساب خداوند مي گذاريم. محمدبن اشعث مسلم را به قصر برد و نزد ابن زياد رفت . مسلم آبي خواست برايش آوردند جام را گرفت که بنوشد جام پر از خون شد . سه بار جام را عوض کردند تا اينکه دفعه سوم دندانها ثناياي حضرت مسلم در جام افتادند و دوباره پر از خون شد مسلم گفت الحمدالله اگر قسمت من بود نوشيده بودم. مسلم را به نزد ابن زياد بردند ولي به او سلام نکردند مسلم گفت وصيتي دارم و رو به عمر بن سعد وقاص که از خويشان او بود، رو کرد و به او گفت من در کوفه هفتصد درهم قرض گرفتم آن را به حساب دارائي خودم در مدينه بپرداز و جسد مرا از ابن زياد بگير و به خاک بسپار و کسي را نزد حسين بفرست که او را برگرداند عمر بن سعد وصيت او را به ابن زياد گفت ابن زياد گفت وصيت او را به همگي انجام بده ولي درباره جسد او، وصيتش را نمي پذيرم . مسلم را به بالاي قصر بردند مسلم استغفار نمود ابتدا سرش را بريدند . کشنده او بکيربن حمران بود. سرش را از بالاي قصر به پائين انداختند و سپس بدن مبارکش را . سپس هاني بن عروه را به بازار بردند و دست بسته گردن زندند هاني وقتي در قصر اسير بود 4 هزار زره پوش و 8 هزار پياده دنبال او و مطيع او بودند و به روايتي ديگر هم پيمانان او 30 هزار نفر قيد شده است ولي در اين موقع همه از ترس پاسخ ياري او را نداند) هاني بن عروه در سن 89 سالگي شهيد شد و پيامبر را درک کرده بود سپس ابن زياد سر هر دو را براي يزيد فرستاد و نامه تشکري از يزيد دريافت کرد مسلم بن عقيل روز چهارشنبه (شب عرفه) نهم ذي الحجه سال 60 به شهادت رسيد و همان روز امام حسين (ع) از مکه به کوفه حرکت کرد.

مسلم اول شخصي بود که از بني هاشم سرش را جدا کردند و بدنش را به دار آويختند و اول سري بود که به دمشق فرستاده شد.

وقتي خبر شهادت مسلم و هاني به امام رسيد ايشان استرجاع گفتند (انالله و انا اليه راجعون) و براي هر دو رحمت خداوند را خواستند و مسلم بن عقيل روز 8 ذي الحجه سال 60 خروج کرد و روز عرفه 9 ذي الحجه به شهادت رسيد ، هنگام حرکت به سوي عراق، خانه خدا را در مکه طواف نمودند و سعي ميان صفا و مروه نمود و محل شد و آن را حج عمره قرار داد چون همان روز حرکت که موجب حرکت امام از مکه به سوي عراق شد.

عمربن سعيد بن عاص با قشون بسياري به مکه آمد و از طريق يزيد حاکم مکه شد و از يزيد بيست و سه دستور داشت که اگر حسين در برابر او ايستادگي کرد با او بجنگد و او را به قتل برساند.

برخورد امام با لشکر حر :

حضرت سپس حرکت نمود تا به گردنه بطن رسيد آنجا به يارانش فرمود مرا کشته بدانيد اصحاب گفتند چرا؟ ابا عبدالله: خزايي ديدم که سگهايي مرا مي گزند و سگي ابلق از همه بدتر بود. سپس از گردنه سرازير شدند تا به شراف رسيد آنجا هم دستور فرمودند آب بيشتري بردارند از شراف حرکت کردند در بين را يکي از همراهان حضرت تکبير گفت و جمله لا حول و لا قوه الا بالله را تکرار نمود . امام علت را پرسيد عرض کرد من به اين سرزمين آشنا هستم .


40

در اينجا نخل وجود ندارد ولي از دور نخل ديده مي شود عده اي گفتند گوش اسبان است و پرچم مي باشند و ايشان هستند . حضرت فرمان دادند در اينجا پناهگاهي هست که آنرا پشت خودمان قرار مي دهيم آن پناهگاه تپه ذوجسم بود امام دستور داد چادرها را زدند آنها نزديک به هزار نفر سوار به فرماندهي حربن يزد بودند در گرماي ظهر نيروهاي حر مقابل امام و يارانش ايستادند امام نيز به يارانش فرمود به آنها آب بدهيد حتي به اسبان آنها نيز آب دادند هنگام اذان امام به حجاج بن مسروق دستور داد اذان بگويد. سپس امام (بعد از حمد و ثنا فرمود اي مردم نزد شما نيامدم تا اينکه نامه هاي شما آمد که ما امام نداريم نزد ما بيا شايد خداوند بوسيله تو ما را هدايت کند اگر بر سر قول خود هستيد من آماده ام و به وجه اطمينان بخشي پيمان خود را به من بدهيد و اگر نمي کنيد و آمدن مرا خوش نداريد بر گردم به همانجا که از آن آمده ام) سپس به موذن گفت اقامه بگويد نماز جماعت را خواندند هنگام عصر حسين به اصحاب دستور حرکت داد و يکبار ديگر براي اتمام حجت فرمود (اي مردم اگر شما تقوي داشته باشيد و حق را به اهلش واگذاريد خدا را پسنديده تر است و ما خاندان محمديم و به ولايت به شما شايسته تريم اگر ما را نخواهيد و بر خلاف نامه ها و فرستادگاني که نزد من فرستاديد نظر داريد من بر مي گردم) حربن يزيد گفت به خدا من از اين نامه و فرستاده گاني که مي فرمائيد خبر نداريم حسين به يکي از يارانش عقبه بن سمعان فرمود آن نامه ها جلوي او بريزيد حر گفت ما از آن کساني نيستيم که نامه نوشتند و دستور داريم از تو دست برنداريم که در کوفه به نزد ابن زياد ببريم امام به اصحابش فرمود سوار شويد و برگرديد ديد خواستند که برگردند گردند حر مانع شد و حسين به حر فرمود سکلتکت امک مادرت به عزايت بگريد حر گفت اگر شخص ديگري از عرب چنين مي گفت از جوابش نمي گذشتم ولي من نمي توانم جز به نيکي نام مادرت را ببرم ولي من تو را رها نمي کنم و گفت من دستور جنگ با تو را ندارم اگر امتناع داري از راهي برو که به کوفه نرود و به مدينه نرسد اين پيشنهاد مورد ستون واقع شد و سپس حضرت به سوي غريب سپس قادسيه و سپس به بيضه رسيد و براي اصحاب خود و حر بن يزيد خطبه اي خواند (بعد از حمد و ثنا فرمود هر که سلطان جوري ببيند که حرام خدا را حلال شما رد و پيمان خدا را بشکند و سنت رسول خدا را مخالفت کند و در ميان بندگان خدا به ناحق عمل کند و در برابر او سکوت نمايد بر خدا لازم است که او را همنشين وي سازد اين زمامداران به فرمان شيطان چسبيده اند و فرمان خدا را وا نهاده اند و فساد را رواج دادند و بيت المال را خاص خود نمودند و حرام خدا را حلال و حلالش را حرام دانستند من سزاوارتر هستم براي تغيير دهند ‌ خاصه هاي شما به من رسيد و فرستادگان شما گفتند که با من بيعت کرديد و تععهد نموديد مرا به دست دشمن ندهيد من حسين بن علي فرزند فاطمه دختر رسول خدايم جانم با جان شماست و خاندانم، خاندان شما عهد خود را شکستيد و اينکار را با پدر و برادر و پسر عمم مسلم بن عقيل کرديد ، فريب خورده شما بيچاره است بخت خود را واعكگون کرديد و خدا مرا از شما بي نياز کند والسلام عليکم ...

راوي مي گويد سپس زبير بن قيس برخاست و گفت يابن رسول الله بخدا اگر دنيا هميشه باشد و مادر آن جاويدان برديم و تنها براي ياري تو از آن بيرون مي رفتيم بيرون رفتن با تو را بر اقامت در آن اختيار مي کرديم راوي همچنين مي گويد حسين (ع) در حقش دعا کرد. سپس نافع بن هلال بن نافع بجلي برخاست و گفت بخدا ما از بقاط، پروردگار خود ناخوش نيستيم و بر اراده خود هستيم با دوستانت دوستي و با دشمنانت ، دشمني کنيم سپس يزيد بن خيضر برخاست و گفت يا بن رسول الله خدا بر ما منت نهاد که پيش رويت نبرد کنيم تا پاره پاره شويم و در قيامت، جدت شفيع ما باشد سپس امام و اصحاب کردند تا به محذيب الهجانات رسيدند ناگاه چهار شتر سوار از کوفه آمدند و طماح بن عدي رهبرشان بود کحربن يزيد رو به آنها کرد و گفت اينها اهل کوفه هستند من اينها را زنداني مي کنم امام فرمود اينها ياران من هستند و با جان خود از اينها دفاع مي کنم.


41

اصحاب امام برگزيدگان عصر او بودند که به مقام شامخ مصلحان جهان رسيده و در گوشه و کنار پراکنده بودند و يکي از اسرا سفر حضرت از مدينه به سوي مکه و از مکه به سوي کوفه و گرفتاريهاي سر راه همان جمع آوري آنان بوده است و اگر نه اين 4 نفر از کوفه خود دليل روشني براي اين موضوع است که از وضع مسافرت حضرت بي اطلاع بودند و از بيراهه خود را به حضرت مي رساندند) امام از آن 4 نفر که از کوفه آمده بودند خبر پرسيد محمدبن عبدالله عائدي يکي از همان 4 نفر عرض کرد مردان کوفه رشوه کلاني گرفته اند و حکومت دل آنها را به دست آورده و همه بر عليه شما محکومند از حال قيس بن مسمر پرسيد و او خبر شهادت قيس را گفت امام اشک ريختند و فرمودند بار خدايا ما و آنها را در بهشت جاي ده و در قرارگاه رحمت خود و جاي گنجينه ثوابت ما را نعمت ده امام حرکت نمودند تا به قصر بني مقاتل رسيد آخر شب امام حسين دستور داد دوباره مشکهاي آب را پر کنند و از قصر مقاتل کوچ کردند عقبدبن سمعان مي گويد با حضرت مي رفتيم که در پشت اسب خود آقا چرتي زد و بيدار شد و کلمه استرجاع را به زبان آورد و دو سه بار تکرار نمود.


42

خواب امام حسين بر روي اسب و علي اکبر:

کاروان که به سوي کربلا حرکت مي کرد (در همين مسير قصر بني مقاتل ) وجود مقدس حضرت ابي عبدالله روي اسبشان خوابشان مي برد طولي نمي کشد که سر را بلند مي نمايد و مي فرمايد انا لله و انا اليه راجعون (آيه استرجاع بقره 156) تا اين جمله را فرمود همه اصحاب به يکديگر گفتند اين جمله براي چه بود؟ آيا خبر تازه اي است؟ فرزند عزيزش همان فرزندي است که ابي عبدالله او را خيلي دوست داشت همان فرزندي که شبيه ترين افراد به رسول اکرم بود حضرت علي اکبر (ع) جلو آمد و عرض کرد يا ابتالم استرجعت ؟ چرا آيه استرجاع را قرائت نمود . حضرت : در عالم خواب صداي هاتفي به گوشم رسيد که مي گفت القوم يسيرون والموت تسيربهم اين قافله حرکت مي کند در حاليکه مرگ اين قافله را حرکت مي دهد.

از صداي هاتف اين طور فهميدم که سرنوشت ما مرگ است اينها حضرت علي اکبر (ع) خيلي زيبا و پر معنادار است همان حرفي که حضرت اسماعيل به حضرت ابراهيم مي گويد که (وقتي ابراهيم به اسماعيل مي گويد فرزند مکرر در عالم رويا مي بينم و مي فهم که از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم اين فرزند مي گويد يا ابت افعل ما تومر ستجدني ان شاط،الله من الصابرين صافات 102 (پدر جان امر خداوند را انجام بده بدان انشاط،الله از صابرين خواهي يافت) وقتي ابراهيم مي خواهد سر اسماعيل را ببرد چنين به او وحي مي شود فلما اسلما و قله للجبين ونا ديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الرويا صافات 104) ما نمي خواستيم که سر فرزندت را ببري هدف ما آن نبود و در آن کار فايده اي نبود هدف اين بود که معلوم شود پدر و پسر در مقابل امر خداوند چقدر تسليم هستيد؟ اين تسليم را هر دو نشان داديد پدر تا سر حد قربان دادن و پسر تا سرحد قرباني شدن ، ما بيشتر از اين نمي خواستيم سر فرزندت را نبر)


43

علي اکبر (ع) هم فرمود پدرجان او لسنا علي الحق؟ مگر نه اين است که ما بر حقيم؟ چرا فرزندم علي اکبر که وقتي مطالب از اين قرار است ما به سوي هر سرنوشتي که مي رويم ، برويم. حضرت حسين (ع) به وجد آمد و اين شادي را از اين دعاي ايشان مي توان فهميد (فرمودند من قادر نيستم پاداشي را که شايسته پسري چون تو باشد را بدهم از باريتعالي مي خواهم خدا با تو آن پاداشي را که شايسته اين فرزند است به جاي من بده) جزاک الله عني خيرالجزاط، قربان شما اي اباعبدالله حالا در نظر بياوريد بعد از ظهر عاشورا چگونه جلوي پدر جان مي دهد.


44

رسيدن کاروان به کربلا :

بالاخره حضرت به نينوا رسيدند وقتي امام به زمين کرب و بلا رسيد پرسيدند

نامش چيست گفتند عقر امام فرمود خدايا پنماه مي برم به تو از عقر (پي کردن) دوباره فرمودند نام ديگرش چيست گفتند نينوا هم مي گويند باز نام ديگرش را حضرت پرسيد که اين بار گفتند کربلا هم مي نامند امام سخت گريستند و آن را مي بوئيد و فرمودند اين همان زميني است که جبرئيل از آن به رسول خدا (ص) خبر داده و من در آن کشته مي شوم سپس فرمودند اينجا بارانداز ماست، منزل کنيد اينجا خون ما ريخته مي شود.


45

حربن يزيد و سپاهش هم سوي ديگر منزل کردند ناگاه سواري بر اسب از کوفه آمد و به حر سلام کرد و به حسين بي اعتنايي نمود و نامه اي از ابن زياد به حر داد که نوشته بود (اما بعد چون نامه من به تو رسيد بر حسين سخت بگير و او را در يک زمين عريان بازداشت کن که نه قلعه اي داشته باشد و نه آبي، فرستاده ام با تو باشد تا به من خبر رساند که دستور مرا اجرا کردي والسلام) حر آنها را مجبور کرد که در همان جا نه دهي بود و نه آبي منزل کنند امام فرمود واي بر تو بگذار در اين ده نينوا يا غاضريه يا شفيه منزل کنيم حرّ گفت: خدا نمي توانم چون اين بازرس من است. زهير بن قين عرض کرد يا رسول الله آنچه پس از اين باشد بدتر از اين است که مي بينيم و جنگ با اين عده براي ما آسانتر است از جنگ با آنها که بعد از اين مي آيند ولي امام قبول (نکردند امام پنج شنبه 2 محرم سال 617 وارد کربلا شد و خيمه هاي خودشان را به پا کردند ) سپاه امام فرود آمدند و حر هم تشويق را پياده کرد و به عبدالله بن زياد نامه نوشت و منزل گرفتن امام را در زمين کربلا به او خبر داد نامه ابن زياد به امام حسين رسيد و گفت (اي حسين به من خبر رسيده که به کربلا منزل گرفتي، يزيد به من نوشته که سر به بالين ننهم و سير نخورم تا تو را به خدا برسانم يا تسليم حکم من و حکم يزيد بن معاويه شوي والسلام) امام نامه را خواند و به دور انداخت و فرمود مردمي که رضاي خلق را به خشم خدا خريدند رستگار نشوند قاصد جواب نامه را خواست، فرمود جواب ندارد، عذاب دارد. قاصد برگشت و ابن زياد خشمگين شد و رو به عمر بن سعد کرد و او را به جنگ حسين مامور نمود ابن زياد با اين حيله يک هدفي را داشت عمر بن سعد در شمار رجال لشگري نبود و شهرت پهلواني و شمشير زني نداشت بلکه مردي زاهد نما و به اصطلاح اهل علم محسوب مي شد و يک روحاني قلابي بوده که حکومت بني اميه براي عوام فريبي از او استفاده مي کرده است همچنين او پسر سعد وقاص بود (سعد وقاص يازدهيمن کسي بود که در آغاز بعثت ايمان آورد او عضو شوراي 6 نفري عمر بود او فاتح عراق بود کلنگ ساختمان شهر کوفه را اول بار او زد) که در زمان پيامبر پدرش افتخارات زيادي داشت و در ميان مردم معروفيت داشت و در بين مردم قهرماني بود که در غزوات اسلام فتوحات زيادي کرده است لذا ابن زياد او را انتخاب کرد تا به مردم بفمهاند اين جنگ هم در رديف همان جنگها است همانطوريکه سعد وقاص با کفار جنگيد پسر سعد هم (العلياذ بالله با فرقه اي که از اسلام خارج شده اند مي جنگد وقتي ابن زياد به عمر بن سعد اين پيشنهاد را مي دهد او التماس مي کند به اين که او را معاف کند ابن زياد نقطه ضعف او را مي دانست و قبلا فرماني براي او صادر کرده بود براي حکومت ري ، به او گفت زمان حکومت را پس بر عمر بن سعد که آرزوي چنين ملکي را داشت گفت اجازه بده بروم و تأمل کنم با هر کس از خويشان خود مشورت کرد او را ملامت کردند ولي در آخر طمع غالب شد بقيه جريان عمر سعد فرداي همان روز عمر بن سعد با چهار هزار سوار از کوفه وارد کربلا شد در اينجا آنچه حضرت علي (ع) خبر داده بود پديدار شد زيرا روزي علي (ع) عمر بن سعد را که جوان بود مورد خطاب قرار داد و فرمود واي بر تو اي پسر سعد چگونه باشي آنگاه که ميان بهشت و دوزخ بايستي و دوزخ را انتخاب کني. پيکهاي عمر بن سعد و ابن زياد دائماء در رفت و آمد بودند و ابن زياد پشت سر هم لشگر به سوي ابن سعد مي فرستاد تا ششم محرم که نوشته اند حتي کملت ثلاثين تا اينکه 30 هزار نفر کامل شدند. عمر سعد در کربلا کوشش مي کرد بلکه به شکلي بر اصطلاح صلح برقرار کند تا دستش به خون امام آغشته نشود. و حتي نامه اي به ابن زياد نوشت، من کسي را نزد حسين فرستادم و پرسيدم چرا آمده گفت اهالي اين بلاد به من نامه نوشتند و مرا خواستند و من هم آمدم اگر امرا ناخوش دارند و پشيمانند از نزد آنها بر مي گردم ابن زياد پاسخ داد: (نامه ات به من رسيد به حسين پيشنهاد کن خودش و اصحابش با يزيد بيعت کند و پس از آن ما درباره آنها تصميم بگيريم و سپس قاصدي ديگر براي عمر سعد فرستاد (اما بعد آب را بر حسين و اصحابش بنديد و قطره اي آب ننوشند چنانچه با عثمان بن عفان عمل شد) عمر بن سعد، عمر و بن حجاج را با 500 سوار فرستاد شريعه فرات را محاصره کردند و آب را از حسين و اصحابش غدقن نمودند.

حبيب بن مظاهر با ديدن نيروهاي زياد ، عمر بن سعد نزد امام آمد و عرض کرد يابن رسول الله در اين نزديکي قبيله اسد زندگي مي کنند اجازه بدهيد نزد آنها بروم و آنها را به ياري بخوانم حضرت اجازه فرمودند علت اينکه حضرت اجازه داد اولا اتمام حجت باشد براي آن قبيله ثانيا هر چه خون در اين راه بيشتر ريخته شود اين نداي واي اسلاماه بيشتر به جهانيان مي رسد (کلاء رنگ خون از نظر تاريخي ثابت ترين خونهاست و ديده شده افرادي در حال از بين رفتن خودشان يا ايده شان با اهداط، خون خود مطلب خود را بر کرسي نشاندند در عرب جاهليت نيز رسم بود قبايلي که مي خواستند پيمان اتحاد ببندند يک ظرف خون مي آورند و دستشان را در آن مي کردند و مي گفتند اين پيمان هرگز گسستني نيست.) ابا عبدالله در آن ساعات آخر هم استنصار مي خواهد و نداي هل من ناصر ينصرني سر مي دهد که بيايند براي او شهيد شوند نه اينکه او را نجات دهند. حبيب بن مظاهر رفت و با کلام شيوايش توانست نود يار جمع آوري کند همان وقت مردي از بني اسد به عمر سعد خبر داد و عمر سعد چهارصد نفر سوار به سوي بني اسد فرستاد جنگ سختي بين آنها در گرفت که نيروهاي عمر سعد غلبه کردند و آنها گريختند وقتي به امر ابن سعد آب فرات را به حضرت و ياران بستند تشنگي به حدي حسين (ع) و اصحابش را رنج مي داد که امام مجبور شدند پشت خيمه بروند و به اذن خدا کرامتي از خود نشان دهند گوشه اي را کندند و چشمه آب شيريني جوشيد و همه نوشيدند و مشکها را پر نمودند . راوي مي گويد حتي آنها غسل نمودند سپس حضرت چشمه را نهان کرد.


46

ابن خبر کرامت به ابن زياد رسيد و کسي را نزد عمر سعد فرستاد و گفت که به من خبر رسيده حسين (ع) چاه کنده و خود را سيراب نموده اند لذا وقتي نامه ام به تو رسيد تا مي تواني بر آنان سخت بگير، و چنان عمل کن که با عثمان آن گونه کردند امام پيغام داد به عمر سعد که تو را مي خواهم تنها ببينم شبانه امام ساعتها با او صحبت کرد و به عمر سعد فرمود بر يزيد خروج کن و با من همراه شو ولي متاسفانه در تاريخ اين نصايح و سخنان گهربار امام ضبط نشده است . عمر سعد چون نمي خواست دستش به خون حسين (ع) آغشته شود بعد از بازگشت از نزد امام، به ابن زياد نامه نوشت به اين مضمون: اما بعد، خدا آتش را خاموش کرد و اختلاف کلمه را برداشت و حسين (ع) به من قول داده يا به همان جا برود که از آنجا آمده يا او را به يکي از سرحدات اسلامي بفرستي و در آنجا بمانند و مانند يک مسلمان به سر برد، اين پيشنهاد، پسند شما و صلاح امت است.

ابن زياد وقتي نامه را خواند به فکر فرو رفت تا شايد غائله، مسالمت آميز حل شود ولي شمر ذي الجوشن گفت آيا از عمر سعد اين مطلب را مي پذيري؟ در حاليکه حسين در کنار توست بخدا اگر از قلمرو تو خارج شود ديگر دست به او نمي يابي الآن شيعيان پدرش در اين سرزمين کم نيستند اگر دور او جمع شوند ديگر از عهده او بر نخواهي آمد. ولي پيشنهاد کن با همراهانش تسليم شوند آنوقت مي تواني آنها را عقوبت کني يا از آنها بگذري. سپس آن ملعون اين شعر را خواند (الان قد علقت مخا لبنابه - يرجو النجاه ولات حسين ماص يعني الآن

چنگال ما به او گرفته و او راه نجات مي جويد و زمان رهايي گذشته است)

ابن زياد (لعنه ا... ) نظر شمر را پذيرفت و به عمر سعد خشم کرد و به شمر گفت او چه نزديک بود ما را اغفال کند و فوراء براي سعد نامه نوشت: همانا تو را نفرستادم از حسين دفاع کني و وعده زندگاني به او بدهي و از طرف او نزد من شفاعت کني اگر حسين بدون جنگ تسليم شد نزد من بفرست و اگر سرباز زد به آنها يورش ببر تا همه را بکشي و پاره پاره کني که مستحق آنند و اگر حسين کشته ، اسب بر سينه و پشتش بتاز که مستحق آن است گرچه پس از مرگ ، اين کار به او زياني ندارد.

اگر تو امر مرا اجراط، کردي پاداش به تو دهيم و اگر نپذيري از لشگر کنار برو و همه را به شمر ذي الجوشن واگذار کن که دستور خود را به او داديم والسلام. اين نامه را شمر برد ضمنا نامه محرمانه اي به شمر داد و گفت اگر عمر سعد از جنگ کردن، امتناع ورزيد به موجب اين فرمان گردن او را بزن و سرش را براي من بفرست و خودت امير لشگر شو. شمر نامه عبيدالله بن زياد را به عمر سعد رساند (اين نامه عصر تاسوعا، نهم محرم، به دست عمر سعد رسيد)


47

شمر آرزو مي کرد که عمر سعد نپذيرد تا گردن او را بزند و خودش امير شود . عمر سعد گفت بگو بالاخره چه مي کني؟ عمر سعد گفت تو احترام نداري من خودم متصدي کار مي شوم و تو فرمانده پيادگان باش روز تاسوعا براي اهل بيت خيلي دردناک و غمناک بود. شهامت و شجاعت حضرت عباس پشت لرزان دشمن بود و با آن همه نيرو که داشتند از حضرت عباس مي ترسيدند و براي رفع اين خطر از کوفه در نظر گرفته بودند که به هر نحو شده اباالفضل العباس را از حسين (ع) جدا کنند و به مناسبت نسبتي که شمر ذي الجوشن با ام البنين (مادر حضرت ابوالفضل) داشت اين ماموريت را به عهده گرفت شمر آمد و برابر اصحاب حسين (ع) ايستاد و فرياد زد خواهر زادگان ما کجايند؟ امام حسين فرمود اي عباس برو ببين چکارت دارد؟

مقام اطاعت محض حضرت عباسي را ببينيد ايشان نمي گويد اي امام، رئيس منافقين و فساق است بلکه اطاعت محض دارد اگر ما بوديم به امام مي گفتيم اي امام آيا به اخلاص ما شک داري که يار وفاداري براي تو باشيم؟

يا اينکه امام روز آخر، خطبه اي خواند و فرمود همه مي توانيد برويد و سپاه عمر سعد ، او با من کار دارد ببينيد شايد براي ما اهانت بشود که به امام بگوئيم آيا لياقت نداريم در رکابت و در راه عقيده و اسلام تو و جدت پاره پاره شويم؟ ولي حضرت عباس نگفت اي امام آيا ما بدي کرديم؟ اين جلوه عشق است با حضرت عباس در صفين در رکاب پدرش اميرالمومنين علي (ع) بود چنان مي جنگيد که مالک اشتر با آن همه رزم آفرينش ، ماتش برده بود که او کيست اينگونه مي جنگند؟ چون صورتش را پوشانده بود. اين قدرت اوست. ولي مالک اشتر که يار و وفادار و مخلص حضرت علي بود در صفين به علي کلمه چرا، را گفت وقتي دلاوري مالک اشتر در صفين موجب شد سپاه معاويه شکست بخورد مالک در چند قدمي چادر معاويه بود و اگر چند شمشير ديگر مي زد معاويه به قتل مي رسيد که متاسفانه عمروعاص دست به حيله زد و قرآن ها را در نيزه نمود و خود اصحاب امام به روي امام شمشير کشيدند که اينها هم مسلمان هستند ما با مسلمانان نمي جنگيم و هر چه علي (ع) فرمود اين حيله است بگذاريد پيروزي را به دست آوريم ولي به حدي رسيد که گفتند اگر به مالک اشتر نگويي برگردد تو را مي کشيم اينقدر مظلوميت علي (ع) به مالک اشتر پيغام داد برگردد مالک گفت به علي بگو فقط چند قدم مانده دوباره از علي پيغام رسيد که اگر علي را سالم مي خواهي برگرد آن موقع مالک با چشمان اشکبار برگشت البته از اخلاص مالک کم نشد چون دوست داشت دشمن اول و قسم خورده مولايش علي را بکشد ولي نسبت به اخلاص ابوالفضل قابل مقايسه نيست.

اخلاص ابوالفضل(ع) موقع آب آوردن مي باشد .


48

عباس و برادرانش (جعفر، عبدالله ، عثمان) بعضي فرزندان علي (ع) و برادران امام حسين پيش شمر رفتند و فرمودند چه مي خواهي؟ گفت شما در امانيد. آنها فرمودند لعنت بر تو و امانت، ما را امان مي دهي و زاده رسول الله در امان نباشد.

اي شمر دستانت بريده باد که به ما دستور مي دهي حسين (ع) را تنها بگذاريم شمر خشمناک و نااميد برگشت ...

سپس عمر سعد فرياد کرد اي لشگر خدا سوار شويد و من معكده بهشت را به شما بشارت مي دهم (يا خيل الله ادرکني و بالجنه ابشري) ريا کاري را ببينيد نوشته اند 30 هزار نيرو به خروش آمد و صداي اسبها و انسانها در فضا پيچيد و عمر سعد به سوار نظامش فرمان حرکت داد و آنها نزديک خيمه شدند . امام جلوي چادر نشسته و به شمشيرش تکيه داده و سرش بر روي زانو بود و خوابش رفته بود وقتي حضرت زينب (س) جنجال لشکر را شنيد نزد برادر دويد چون خبر نداشت که لشگر عمر سعد حمله ور شدند و در داخل خيمه امام سجاد، پرستاري ايشان را مي نمود .

خانم گفت برادر جان اين همه سر و صدا را نمي شنوي که نزديک ما مي آيند امام سر بر مي دارد و مي فرمايد:

من هم اکنون رسول الله را در خواب ديدم که به من فرمودند تو فردا نزد ما خواهي آمد خواهر امام سيلي به چهره خودش زد و فرياد واي بر من کشيد امام فرمود و اي بر تو نيست خواهر جان خاموش باش. (وقتي احوال شهيدان کربلا را ورق مي زنيم از طرفي روح و قلبها به درد مي آيد تکان عجيب مي خورد از شجاعت و اخلاص آنها و از طوفي متاثر نمي شويم چه باراني فردا تکه تکه مي شوند).


49

شب عاشورا :

وقتي سپاه عمر سعد نزديک خيمه ها شد امام به حضرت عباس فرمود سوار شو و خودت را به لشگر عمر سعد برسان ببين چه خبر است و چه مي خواهند حضرت اباالفضل با زهير بن قيس و حبيب بن مظاهر جلوي آنها رفتند و فرمودند من از طرف امام پيام آورده ام که ببينم چه خبر است. عمر سعد گفت امير ابن زياد گفته به شما پيشنهاد بدهم يا تسليم شويد يا با شما بجنگيم، اطاعت حضرت عباس از امام را ببينيد فرمود من از طرف خودم نمي توانم چيزي بگويم از امام جواب خواهم گرفت و حضرت عباس نزد امام مي آيد و همراهان او مقابل سپاه عمر سعد مي مانند حبيب بن مظاهر به آنها گفت: به خدا فرداي قيامت، پيش خدا بد مردمي باشند آن مردمي که کشته باشند ذريه پيغمبر خود را و خاندان و اهل بيت او را. شخصي به او اهانت کرد و گفت از خودت تعريف نکن تو نزد ما از شيعيان اين خانواده نبودي حبيب پاسخ مي دهد: از اين موقعيتي که اکنون دارم نمي فهمي که من از شيعيانم؟ به خدا من نامه اي به حسين ننوشتم و وعده ياريش ندادم بلکه با اعتقاد او را ياري مي کنم و جانم را قربانيش خواهم کرد براي آنکه شما حق خداون و رسولش را ضايع کرديد.


50

حضرت عباس به نزد امام رسيد و گفته عمر سعد را به حضرت رساند حضرت فرمود مي جنگيم ولي نزد آنها برو و اگر تواني کار را به فردا انداز بعد براي اينکه توهمي پيش نيايد که آنها فکر کنند که حسين يک شب را غنيمت شمرد که شايد زنده بماند فرمود خدا خودش مي داند که من اين مهلت را به عنوان شب آخر عمرم، دلم خواست با معبودم راز و نياز کنم و قرآن و عبادت کنم و آموزش بخواهم و خدا مي داند که من نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را دوست دارم اين مهلت براي هر دو طرف مايه اميدواري بود زيرا حسين (ع) انتظار تکميل ياران جانباز خود را داشت که جمعي شب عاشورا به حضرت پيوستند و جمعي هم ظهر عاشورا (که حربن يزيد رياحي که در شمار آنها بود) به حضرت پيوندند و بدون پيوست اين تعداد، کاروان شهادت حسيني کاملي نبود و از طرف ديگر خود شب زنده داري حسين و اصحابش در برابر اين سپاه کفر، اتمام حجتي ديگر بود چون بسياري از آنان ، نسبت به امام مظلوم، در اشتباه بودند و براي عمر سعد هم اميد مي رفت که در ضمن اين مهلت براي امام، شايد از استقامت دست بکشد و دست او به خون پسر پيغمبر (ص) آغشته نگردد و آبرويش براي دنيايش محفوظ بماند حضرت عباس برگشت و عمر سعد نيز درخواست امام را قبول کرد آن شب امام با وضع فوق العاده اي به سر برد، شب هنگام ياران خود را جمع کرد امام سجاد فرمودند با آنکه بيمار بودم نزديک رفتم و شنيدم پدرم به يارانش مي فرمود:

بهترين ستايشي را بر خداوند نمايم و برسود و زيان ، او را سپاس گذارم . با خدايا، من تو را سپاس گويم که ما خانواده را به نبوت گرامي داشتي و قرآن را به ما آموختي و در دين دانا ساختي و به ما گوشهاي شنوا، ديده بينا و دل روشن دادي، ما را از شکرگزاران خود بپذير. اما بعد من در ميان اصحاب جهان با وفاتر و بهتر از اصحاب خود نمي دانم در ميان خانواده ها مهربانتر از افراد خانواده خود نمي شناسم اني لا اعلم اصحاباء اوفي و لاخيراء من اصحابي و لااهل بيت او قبل و لاافضل من اهل بيتي . خداوند شما همه را از طرف من جزاي خير دهد من به همه شما اجازه دادم تا همه شماها آزادانه برويد و من شما را حلال کردم اين شب تاريک، شما را فرا گرفته در امواج ظلمات، خود را از گرداب بيرون بکشيد هر کدام از شما دست يکي از افراد خاندان مرا بگيرد و در روستاها و شهرها پراکنده شود زيرا اين مردم مرا مي خواهند و اگر مرا گرفتار کنند از جستجوي ديگران بگذرند.)


51

اولين نفر حضرت ابوالفضل (ع) صحبت نمودند و ابراز وفاداري کردند و هر کدام ا زاصحاب مطلبي عرض کردند مسلم بن عوسجه (ما دست از تو بر نمي داريم نيزه به سينه دشمن مي کنم و تا دسته شمشير در دست داريم با آن بجنگم و اگر سلاح به ستم نماند به آنها سنگ بياندازم به خدا اگر بدانم که کشته مي شوم و زنده مي شوم و سپس کشته مي شوم و سوخته مي شوم و خاکسترم را باد مي دهند و هفتاد بار با من چنين کنند از تو جدا نشوم تا در آستانت بميرم ولي افسوس که فقط يک جان دارم) زهيربن قين (به خدا من دوست دارم کشته شوم و زنده شوم و باز کشته شوم تا هزار بار و خداوند با اين کشتار، از تو و خاندانت دفاع کند) سپس حضرت قاسم بن الحسن (ع) قيام کرد. قاسم، 13 سال سن دارد پيش خودش شک مي کند که آيا اين شهادت نصيب منهم مي شود يا نه، رو به حضرت مي کند و مي گويد : يا عماه انا في من قتل؟ آيا من هم جزط، کشته شدگان هستم حضرت از او پرسيد کيف الموت عندک؟ مرگ پيش تو چگونه است عرض کرد يا عماهاحلي من العيل شيرين تر از عسل حضرت فرمود نعم ابن اخي بله اي فرزند برادرم ولي به به درد سختي مبتلا خواهي شد قاسم الحمدلله گفت.

امام سجاد (ع) مي فرمايند وقتي امام وفاداري يارانش را ديدند به آنها فرمودند اکنون سربرداريد و نگاه کنيد . آنها جاي خود را در بهشت ديدند و امام، جايگاه تک تک آنها را به ايشان نشان داد.

در شب عاشورا امام برنامه هاي مفصلي دارد من جمله آماده کردن سلاحها و همچنين به اصحابش دستور داد تا گودالي خندق مانند، در پشت خيمه ها بکنند به طوريکه اسبها هم نتوانند از روي آن رد شوند و از پشت حمله کنند و داخل گودال هيزم ريختند و آنها را افروختند تا دشمن بفهمد تا وقتي حسين زنده است نمي توانند به خيمه ها حمله کنند سپس امام به يارانش فرمود که خيمه ها را نزديک به هم کنند و طناب خيمه ها را درون يکديگر بکشند بگونه اي که عبور يک نفر هم از بين خيمه ها ممکن نباشد و دشمن تنها از روبرو بتواند با آنها بجنگد سپس امام شروع به عبادت نمودند و تمام شب را به دعا و راز و نياز به درگاه خداوند مشغول شدند و يارانش همه از ايشان تبعيت نمودند . راوي مي گويد تلاوت قرآن و دعا و گريه ايشان مانند زنبوران عسل بود حتي عده اي از سپاه دشمن را به گريه مي انداخت .

امام صبح عاشورا نماز صبح را با اصحابش خواند و اسب رسول الله که مرتجز نام داشت سوار شد و اصحاب را براي پيکار آماده کرد همه آنها که 32 سواره و 40 پياده بودند البته روايتها مختف است 45 نفر 61 نفر هم روايت شده است. اما مشهور به آن تن مي باشد.


52

امام ، زهير بن قين را بر ميمنه و حبيب بن مظاهر را به ميسره سپاهش گمارد و پرچم را به حضرت ابوالفضل(ع) داد و دستور داد هيزم ها را که پشت خيمه ها جمع آوري کرده بودند در خندق ريختند که مانند نهر بزرگي در پشت خيمه ها شده بود هيزم ها را آتش زدند که مبادا دشمن از پشت حمله کند. عمر سعد هم صبح عاشورا لشگر خود را صف کرد عبدالله بن زهير ازدي را به فرماندهي نيروهاي اهل مدينه گماشت قيس بن اشعث را بر اهالي رييعه و کنده عبدالرحمان بن ابي سبره حنفي را به اهالي مذحج و بني اسد گمارد- حر بن يزيد رياحي را سردار تميم و همدان نمود و فرماندهي ميمنه سپاه را به عمر و بن حجاج زبيدي و فرماندهي ميسره را به شمر بن ذي الجوشن و فرماندهي سواره نظام را به عروه بن قيس احمسي و فرماندهي پيادگان را به شبث بن ربعي يوبوعي و پرچم را به آزاده کرده خود، دريد سپرد.

سپس امام فرمان دادند خيمه اي تهيه نمايند و در آن مشک بردند و سورمه اي درست نمودند سپس خود و اصحاب به چشم نوره (سورمه) کشيدند.

لشگر عمر سعد آمدند و گرد خيمه هاي حسين دور زدند وقتي آتش خندق را ديدند و راه حمله از پشت را بسته ديدند شمربن ذي الجوشن فرياد زد اي حسين پيش از قيامت به آتش شتافتي (آنقدر ناتوان و نامرد بودند که با سپاهي 30 هزار نفري در مقابل 72 تن به همراه زن و بچه ، باز مي خواستند از پشت حمله کنند). امام فرمودند اي زاده مادر ي بزچران تو شايسته نيران هستي (آتش). مسلم بن عوسجه خواست او را با تير بزند، امام نگذاشت و فرمود من دوست ندارم آغازگر نبرد باشم. نقشه لشگر کوفه اين بود که با عده فراوان خود، امام را محاصره کنند و آنها را اسير نمايند و به کوفه ببرند و اصلا فکر نمي کردند که اين جمعيت اندک، در برابر 30 هزار نفر، چنان جبهه اي مستحکم و قدرتمند تشکيل دهند. اين نقشه اي که امام کشيدند و دعكي که از خيمه ها و خندق آتش فراهم کردند، يکي از شاهکارهاي نظامي است و يکي از کرامات امام شمرده مي شود.

وقتي لشگر کوفه نزديک شد امام روي شتر سوار شد و فرياد کشيد تا لشکر عمر سعد شنيدند . فرمود اي مردم به من گوش داريد و شتاب بکنيد تا حق نصيحتي که بر من داريد ادا کنم و چقدر امام به دشمنانش هم دلسوز بودند و حتي خواستند آخرين لحظه هم حتي يک نفر هم که شده از عذاب ابدي دوزخ نجات پيدا کند ولي ببينيد جهالت را؟ علت آمدن خود را نزد شما بگويم اگر پذيرفتيد و به من حق داديد خوشبخت خواهيد شد و اگر نپذيرفتيد ديگر به من مهلت ندهيد .


53

خطبه امام روز عاشورا:

(ولي من آن خدايي است که کتاب فرود آورده و هم او، ولي شايستگان است ) راوي گويد با گريه خواهرش خطبه قطع شد و امام، حضرت عباس و پسرش علي اکبر را نزد ايشان فرستاد و ايشان را خاموش کردند و سپس بقيه خطبه را با درود بر پيغمبر و پيامبران ادامه داد (اما بعد، بنگريد من از چه خاندانم و به خود آئيد و خويش را سرزنش کنيد و بنگريد، براي شما آيا کشتن من رواست؟ و حرمت من براي شما، زير پا شدني است؟ آيا من پسر پيغمبر شما نيستم پسر وصي و عموزاده شما نيستم.


54

آيا حمزه سيدالشهدا (ع) عموي پدرم نيست؟ آيا جعفر بن ابيطالب برادر پدرم که در بهشت با دو بال پرواز مي کند، عمويم نيست؟ به شما نرسيده که رسول خدا (ص) درباره من و برادرم فرمود سيد جوانان اهل بهشتند؟ اگر گفتار مرا درست مي دانيد بسيار خوب، باور کنيد. از وقتي دانستم خدا دروغگو را دشمن دارد، دروغ نگفتم و اگر باور نداريد کساني از اصحاب پيغمبر هنوز زنده اند برويد از آنها بپرسيد تا به شما خبر دهند از جابربن عبدالله انصاري و ابوسعيد خدري و سهل بن سعد انصاري و زيد بن ارقم و انس بن مالک بپرسيد اين پرسيدن از ريختن خونم جلوگير شما نيست» شمر گفت من خدا را زباني پرستم و ندانم چه مي گويي حبيب بن مظاهر به شمر گفت تو خدا را به هفتاد زبان مي پرستي خدا دلت را سياه کرده ، حسين(ع) فرمود «اگر شما در اين ترديد داريد که من زاده دختر پيغمبرم، واي بر شما آيا از شما خوني ريختم؟ مالي از شما خورده ام، زخمي به شما زدم که حالا قصاص آن را مي خواهيد؟ همگي دشمنان خاموش شدند سپس امام فرياد زد اي شبث بن ربعي، اي حجار بن ابجر ، اي قيس بن اشعث، اي يزيد بن حارث آيا به من ننوشتيد که ميوه ها رسيده و باغها سبز شده و به سوي لشگري که براي تو آماده شده، بيا؟ گفتند ما ننوشتيم . امام فرمود به خداوند نوشتيد اکنون که مرا نمي خواهيد بگذاريد به مأمن خود در هر جاي زمين که باشد، برگردم قيس بن اشعث (لعنه ا... عليه) گفت اي حسين نمي دانم چه مي گويي؟ تو بايد تسليم پسر عم خود شوي او به دلخواه تو رفتار مي کند امام فرمودند نه به خدا، به شما دست خواري ندهم و از شما مانند بنده نگريزم. سپس امام فرياد کشيدند من به پروردگار خود پناه مي برم از هر متکبري که ايمان به روز حساب ندارد. سپس شتر را خوابانيد و زانوي شتر را يکي از ياران به نام عقبه بن سمعان بست.

سپاه عمر سعد هنگامي که خواستند به سپاه امام يورش برند زهير بن قين سوار اسب خود شد و سلاح پوشيده جلو آمد و گفت (بر مسلمانان لازم است برادر مسلمان خود را اندرز دهد ما تا کنون برادر و همدين بوده تا اينکه شمشير ميان ما جدائي انداخته اينک ما امتي باشيم و شما امتي ديگر، خداوند ما و شما را به ذريه پيغمبر خود آزمايش کرده تا ببيند ما و شما چه مي کنيم شما را به ياري او مي خوانم و از سرکشي زاده عبيدالله بن زياد حذرتان مي کنم زيرا جز بدي از آنها نديده و نبيند چشمان شما را ميل کشند و دست و پاي شما را بر سر چوبه دار کنند و گوش و بيني شما را ببرند و نيکان و دانشمندان شما را چون حجربن عدل و هاني بن عروه و امثال آنها را بکشند) ولي در پاسخ او را دشنام دادند و ابن زياد را ستودند و گفتند به خدا نرويم تا آقايت و همراهانش را بکشيم يا او را مسالمت آميز نزد امير بن زياد ببريم زهير دوباره فرمود (اي بندگان خدا، پسر فاطمه به درستي و نصرت شايسته تر از ابن سعد و ابن زياد است اگر او را ياري نکنيد به خدا پناهتان باد. او را نکشيد او را با عموزاده اش يزيد گذاريد به جانم که يزيد با نکشتن حسين هم ، از اطاعت شما راضي است)

شمر بن ذي الجوشن تيري به او انداخت و گفت خاموش باش، ما را از پر گوئي خسته کردي . زهير به او گفت اي بدوزاده ، من با تو سخن نگويم، همانا تو جانوري، به خدا گمان ندارم دو آيه قرآن، درست بخواني، معكده ات باد به رسوائي و عذاب دردناک در قيامت. شمر گفت خداوند تا يک ساعت ديگر خودت و آقايت را خواهد کشت، زهير گفت مرا از مرگ مي ترساني؟


55

بخدا مرگ با حسين (ع) نزد من بهتر است از آنکه با شما جاويدان بمانم و سپس زهير رو به مردم کرد و گفت اي بندگان خدا، اين پست جفاجو و همگامانش شما را از دينتان خارج ساختند . بخدا شفاعت محمد (ص) به مردمي نرسد که خون خاندان او بريزند و خون کسانيکه آنها را ياري مي کنند بريزند و بکشند) مردي از اصحاب او را صدا کرد که امام مي فرمايد برگرد . به جان خودم اگر مومن آل فرعون قوم خود را نصيحت کرد تو هم اينها را نصيحت کردي . سپس امام به يزيد بن خضير فرمود با آنها سخن بگو يزيد پيش رفت و گفت (اي مردم از خدا بپرهيزيد، سپرده محمد (ص) ميان شماست اينان ذريه و خاندان و دختران حرم اويند آنچه در دل داريد بگوئيد مي خواهيد با آنها چه کنيد؟ گفتند مي خواهيم آنها را در اختيار ابن زياد قرار دهيم يزيد گفت چرا از آنها نمي خواهيد که به جاي خود برگردند؟ اي اهل کوفه نامه ها و پيمانهايي که به آنها داديد و خداوند را بر آنها گواه گرفتيد از ياد برديد واي بر شما خاندان پيامبر خود را دعوت کرديد چون نزد شما آمدند آنها را به دست ابن زياد مي دهيد و آب فرات را به روي آنها مي بنديد؟! بسيار بد کرديد، خداوند روز قيامت شما را سيراب نکند بسيار بد مردمي هستيد سپس فرمود: (خدايا آنها را به جان هم انداز تا نزد تو آيند و تو بر آنها خشمگين باش) لشگر عمر سعد او را تيرباران کردند و او برگشت خود امام آمد و برابر لشگر ايستاد و به عمر سعد نگريست و فرمود «سپاس خدايي را سزاست که دنيا را آفريده و آن را خانه فنا و زوال مقير گردانيد که اهل خودش را دستخوش دگرگوني سازد، فريفته کسي است که او را بفريبد اين دنيا شما را نفريبد که هر کس بدان تکيه زند نوميد سازد من مي بينم شما براي کاري گرد آمديد که خدا را بر خود خشمناک کرديد و از رحمت خود دور ساختيد پروردگار ما بسيار خوب است و شما بسيار بد. به طاعت خدا اقرار داريد و به رسولش محمد (ص) ايمان داريد ولي بر ذريه اش يورش برديد که آنها را بکشيد شيطان بر شما چيره شده و خداي بزرگ را از ياد شما برده ، مرگ بر شما و ملک شما ، انا لله و انا اليه راجعون»

عمر بن سعد گفت واي بر شما، او را پاسخ دهيد اين زاده علي است اگر همه روز سخنرا ني کند رشته سخن از دست ندهد. همه سپاه هلهله کردند تا صداي امام را نشنوند چون کم مانده بود که سپاه عمر سعد بين خودشان درگيري پيش بيايد امام آنها را به خاموشي دعوت کرد ولي خاموش نشدند تا اينکه به آنها فرمود «واي بر شما، شما را چه مي شود که خاموش باشيد، من شما را به راه راست مي خوانم، هر کس از من بشنود رشد يافته و هر کس نافرماني کند به هلاکت رسيده شما همه مرا نافرماني کرديد ، شکمتان از حرام پر شده است و بر دلتان مهر نهاده است»

اصحاب عمر سعد همديگر را سرزنش کردند و گفتند خاموش باشيد سپس امام فرمود و عمر سعد را خطاب قرار داد اي عمر سعد، مرا براي آن مي کشي که ابن زياد تو را والي ري و گرگان کند، بخدا براي تو گوارا نشود، عهدي است حتمي، هر چه خواهي بکن که پس از من خوشي نبيني ، نه در دنيا و نه در آخرت، گويا مي بينم که که سرت را در کوفه بر نيزه اي زده اند و کودکان بر آن سنگ پرتاب مي کنند و نشانه خود نمايند» عمر بن سعد از سخن حضرت خشم کرد و از او رو گردانيد و به لشگر خود گفت انتظار چه داريد؟ حمله بر او حمه بريد، امام در ميان اين جنجال مانند يک فرمانده نيرومند هم تبليغ و ارشاد مي کند وظيفه رهبري و امامت را انجام مي دهد و هم معجزه و کرامت اظهار مي کند.

امام براي آخرين بار سخنان آتش بار خود را ايراد کرد و حقيقت حال آنها را روشن ساخت و آنچه از نفرين مي بايست باشند به آنها گفت و اين آخرين سخنراني امام است.


56

«امام سوار شتر شدند و آنها را به خاموشي وا داشتند و خدا را سپاس گفتند و بر فرشتگان و انبياط، و رسل صلوات فرستاد سپس فرمود اي گروه، تار و مار ، غمگسار شويد که از سرگرداني، مرا به فريادرسي خوانديد و ما يورش کنان به دادخواهي شما آمديم و اکنون شمشيري که ما به دست شما داديم به روي ما کشيديد و آتشي که به جان دشمن خود و شما افروختيم بر ما افکنديد دست دشمن خودتان شديد تا بر تير دوست خود بزنيد صد واي بر شما، با آنکه هنوز شمشير در غلاف است چون ملخ دريايي سوي جنگ پرس کرديد و چون پروانه بر آن پياپي بال زديد ، کوبيده و پايمال باشيد اي کنيز پرستان و از حزب راندگان و قرآن دور اندازان و سخنهاي حق وارونه سازان و قانون شکنان، آيا اينها را ياري کنيد و ما را وا مي گذاريد. آري اين شيوه پيمان شکني ديرين شما است که پدران شما بر آن ريشه کردند وشاخه ها بر آن فراز آمد و شما ميوه پليد آن هستيد که براي يابنده خود گلوگير است و براي بزور رباينده گوارا، بدا بر شما که مرا بر شمشير خوردن و خواري کشيدن وا مي داريد . دور باد از ما خواري سپس دعا کرد بار خدايا باران آسمان ار از آنها گرفته و به محيطهاي قحطيهاي گرفتارشان کن و غلام ثقيف را بر آنها بگمار تا جام تلخي به کام ريزد زيرا که ما را تکذيب کردند و واگذاردند تو پروردگار ما هستي بر تو توکل داريم و به سوي تو باز مي گرديم؟ سپس از شتر پايين آمد و اسب رسول الله را خواست (مرتجز) و بر آن سوار شد و اصحاب خود را آماده نمود.

عمر بن سعد پيش راند و تيري به لشگر حسين انداخت و گفت نزد امير گواه باشيد که من تيراندازي را آغاز کردم و پيرو دستور امير عمر سعد، تيرهاي لشکر کوفه، چون پرندگان باريدن گرفت پس از تيرباران، اصحاب امام کم شدند و 50 نفر از ياران امام به شهادت رسيدند امام به يارانش فرمود (خدايتان رحمت کند برخيزيد براي مرگي که چاره ندارد اين تيرها، پيک لشگرند که سوي شما مي آيند) در نتيجه بعد از شهادت ياران که توسط تيرباران به شهادت ، رسيدند به امام پيوست.

.

وقتي لشگر کوفه نزديک شد امام روي شتر سوار شد و فرياد کشيد تا لشکر عمر سعد شنيدند . فرمود اي مردم به من گوش داريد و شتاب بکنيد تا حق نصيحتي که بر من داريد ادا کنم و چقدر امام به دشمنانش هم دلسوز بودند و حتي خواستند آخرين لحظه هم حتي يک نفر هم که شده از عذاب ابدي دوزخ نجات پيدا کند ولي ببينيد جهالت را؟ علت آمدن خود را نزد شما بگويم اگر پذيرفتيد و به من حق داديد خوشبخت خواهيد شد و اگر نپذيرفتيد ديگر به من مهلت ندهيد .


57

پيوستن حربن يزيد رياحي:

58

پيوستن حر بن يزيد رياحي وقتي حر بن يزدي ديد لشگر کوفه تصميم گرفتند با حسين (ع) بجنگند و فرياد هل من ناصر ينصرني حسين را شنيد. به عمر بن سعد گفت تو با اين مرد مي جنگي ؟ گفت آري بخدا، جنگي که اگر هموار باشد سرها بيفکند و دستها بپراند، حر گفت آيا پيشنهاد او پسند شما نيست، عمر سعد گفت اگر کار بدست من بود پذيرا مي شدم ولي ابن زياد نپذيرد حربن يزيد به کناري از لشگر آمد و خود را به حسين (ع) نزديک کرد . مهاجربن اوس به او گفت چه قصدي داري؟ پاسخ او را نداد و لرزه اي بر اندامش افتاده بود مهاجربن اوس به او گفت وضع مشکوکي داري، من تو را در هيچ ميداني چنين نديدم و اگر به من مي گفتند شجاعترين اهل کوفه کيست؟ تو را نام مي بردم . حر گفت من خود را در ميان بهشت و دوزخ مي بينم بخدا چيزي را بر بهشت اختيار نکنم اگر چه پاره پاره و سوزانده شوم. تازيد و بر اسب زد و دست بر سر گذاشت پس گفت بار خدايا به سوي تو برگشتم توبه ام را بپذير، من دل دوستان تو و زادگان دختر پيغمبرت را لرزاندم وقتي به امام نزديک شد سپر واعكگون کرد و بر آنها سلام کرد. جريان حر بن يزيد درسي است براي کسانيکه بار گناه آنان بسيار سنگين است هر کس در هر پست و مقامي باشد چون به خود آيد و از روي حقيقت پشيمان شود خداوند او را مي بخشد حر در مرحله اول به سوي اهل کوفه برگشت و حق را به آنها ابلاغ کرد و با همين تبليغ همه خطاهاي عمر خود را برگردانيد . مرحله دوم با خون همه گناهان عمر خود را شست و تا آنجا پاک شد که امام سر او را به دامن گرفت. آنجا که مي گفتند توبه حر پذيرا نشد در قبر ايشان و نبش قبر ايشان ثابت شد - (جريان پادشاه ايران و خون آمدن از پيشاني حضرت حر. حر خود را به امام رساند و گفت قربانت يا بن رسول الله من همان هستم که نگذاشتم برگردي و در راه ، پا به پاي تو آمدم و تو را اينجا زمين گير نمودم من گمان نمي بردم که اين مردم پيشنهاد تو را يکسر نپذيرند بخدا اگر مي دانستم با تو چنين مي کنند چنيني رفتاري نمي کردم من به خدا توبه کردم آيا توبه ام پذيرفته مي شود؟ امام فرمود بله خداوند قبول مي کند حال از اسب فرود بيا، عرض کرد من سواره بهتر مي توانم خدمت کنم اگر اجازه بفرمائيد ساعتي با آنها مي جنگم و در آخر به شهادت مي رسم . امام فرمود خدايت رحمتت کند هر چه در نظر داري عمل کن حر جلوي امام ايستاد و گفت «اي اهل کوفه، مادرتان مباد و نزاد اين بنده شايسته خدا را دعوت کرديد تا نزد شما آيد او را از دست داديد، گمان داشتيد که از او با جان خود دفاع مي کنيد و سپس بهر او جهيديد تا او را بکشيد و از هر سو راه بر او بستيد چون اسيري در دست شما گرفتار شده و سود و زيان خود را از دست داده و آب فراتي که يهود و ترسا (مسيحيان) و گبر مي نوشد و به روي او و زنان و کودکان و خانه اش بستيد چه بد رفتاري با ذريه محمد (ص) کرديد» سخن حر به اينجا رسيد که عده اي بر او حمله کردند و او آمد در برابر امام ايستاد امام به او فرمود اهلاّ و سهلاّ (خوش آمدي تو در دنيا و آخرت حري) حر بن يزيد برگشت هر کس تن به تن با او مبارزه مي کرد با اولين ضربه کشته مي شد عمربن حجاج به مردم فرياد زد اي احمقان اينها پهلوانان و از جان گذشته گان اند، تنها به ميدان آنها نرويد.

عمر بن سعد (عمر سعد) گفت راست مي گويد به همه اعلام کرد که تن به تن با آنها مبارزه نکنيد تا اينکه بر او تاختند و او را به شهادت رساندند. سپس امام در لحظه شهادت حر، به بالين او رسيد در حاليکه خون از بدنش جاري بود فرمود: (بخّ بخّ يا حرّ انت حر کما سميت في الدنيا و الآخره) آفرين بر تو اي حر، تو آزاده مرد هستي همانطوريکه در دنيا و آخرت تو را حر ناميدند. مسلم بن عوسجه در کوفه وکيل مسلم بن عقيل بود و وجوه را تحويل مي گرفت اسلحه مي خريد و بيعت مي گرفت. در کربلا نبرد سختي نمود و بر هواس لشگريان عمر سعد تلاشي بسيار کرد تا اينکه به سر او ريختند و او به زمين افتاد وقتي گرد و خاک فرو نشست او در خون غلطان بود امام به بالينش آمدند و به او فرمودند: پروردگارت رحمتت کند، حبيب بن مظاهر نزديک او شد و گفت بخاک خون غلطيدن تو بر من ناگوار است تو را به بهشت معكده باد. سپس به او گفت: اگر نه اين بود که مي دانم هم اکنون به دنبالت روانم، دوست داشتم که هر چه در دل داري به من نصيحت کني مسلم بن عوسجه گفت سفارش حضرت را به تو مي کنم و بايد قربان او شوي حبيب گفت به پروردگار کعبه چنان کنم، سپس در دستان حضرت، جان سپرد.

.

وقتي لشگر کوفه نزديک شد امام روي شتر سوار شد و فرياد کشيد تا لشکر عمر سعد شنيدند . فرمود اي مردم به من گوش داريد و شتاب بکنيد تا حق نصيحتي که بر من داريد ادا کنم و چقدر امام به دشمنانش هم دلسوز بودند و حتي خواستند آخرين لحظه هم حتي يک نفر هم که شده از عذاب ابدي دوزخ نجات پيدا کند ولي ببينيد جهالت را؟ علت آمدن خود را نزد شما بگويم اگر پذيرفتيد و به من حق داديد خوشبخت خواهيد شد و اگر نپذيرفتيد ديگر به من مهلت ندهيد .

يادآوري ابوثمامه صائدي براي نماز و شهادت حبيب بن مظاهر:


59

يا آوري ابو ثمامه صائدي براي نماز و شهادت حبيب بن مظاهر ‌ وقتي ابوثمامه شهادت پي در پي ياران امام را ديد به حضرت عرض کرد يا ابا عبدالله جانم فدايت، مي بينم که اين لشگر به تو نزديک شدند ولي به خدا سوگند تو به شهادت نبايد برسي مگر اينکه من پيش از تو به شهادت برسم. لذا من دوست دارم که نماز ظهر که وقتش رسيده با تو بخوانم و سپس نزد خدا برويم. امام سر را بلند کردند و به آسمان نگريستند و فرمودند ياد نماز کردي خدايت تو را از نمازگزاران و ذاکرين قرار دهد.

(ذکرت الصلوه، جَعلکَ الله من المصلين الذکرينَ، نعم هذا اول وقتها)

از اينها بخواهيد از ما دست بردارند تا نماز بخوانيم حصين بن تميم گفت نماز شما قبول نيست حبيب بن مظاهر گفت ايهاالحمار اي الاغ به گمانت نماز فرزند رسول الله (ص) قبول نيست و نماز تو ميخوار قبول است. حصين بن تميم خشمگين شد و به آنها حمله نمود و حبيب بن مظاهر پيش رفت و شمشيري به او زد ولي به جلوي اسب او خورد از روي اسب به زمين افتاد ولي يارانش او را نجات دادند. نبرد سختي شد و 62 نفر از ياران عمر سعد را کشت و مردي از بني تميم بر او حمله کرد و شمشيري به سر مبارک حبيب زد و او به شهادت رسيد نام قاتل او بديل بن صريم مي باشد با شهادت حبيب قلب امام شکست و از خداوند براي او پاداش خواست و امام فرمود: خداوند به تو خير دهد تو دانشمندي بودي که در يک شب تمام قرآن را مي خواندي بعدها فرزند حبيب بن مظاهر بنام قاسم بن الحبيب قاتل پدرش را بعد از ماهها تعقيب به قتل رساند.


60

ياران نماز جماعت را پشت حضرت خواندند و زهير بن قين و سعيد بن عبدالله بعنوان محافظ امام جلوي او ايستادند . روايت شده سعيد بن عبدالله حنفي جلوي امام ايستاد و هدف تير دشمن قرار گرفت و امام هر عملي انجام مي داد او خود را سپر حضرت مي کرد آنقدر تير به بدنش رسيد که به زمين افتاد و گفت بار خدايا، لعنت عاد و ثمود را بر آنها بفرست و گفت خدايا از قول من به پيغمبرت سلام برسان و آنچه درد و زخم ديدم به پيامبر برسان که من در ياري فرزند او بودم سپس به شهادت رسيد خود زهير بن قين در نبردي روايت شده صد و بيست مرد را کشت و اشخاصي به نامهاي کثيربن عبدالله شيعي و مهاجر بن اوس تميمي او را به شهادت رساندند. ببينيد، اصحاب امام حسين پيش او در جانبازي از به يکديگر سبقت مي گرفتند ولي با اين وجود عده اي هم اندک و کمتر از تعداد انگشتان دست امام را ياري نکردند و لياقت و سعادت ياري امام و شهادت در راه او را نداشتند مانند ضحاک بن عبدالله مشرقي.


61

شهادت حضرت علي اکبر (ع):

ياران ابي عبدالله به شهادت رسيدند و جز خانواده اش که اولاد علي (ع) اولاد جعفر بن ابيطالب، اولاد عقيل و امام حسن (ع) بودند ، ديگر کسي نمانده بود همگي آنها گرد آمدند و تصميم به جنگ گرفتند ابتدا فرزند خود امام، حضرت علي اکبر از پدرش اجازه نبرد خواست امام هر کدام از اصحاب که اذن مبارزه نمي خواستند مقداري طفره مي رفتند تا عطش و عشق شهادت آنها در تاريخ ثبت شود و همچنين نمي خواست آنها به شهادت برسند ولي وقتي از فرزندش اذن مي خواهد بدون مکث کردن به او اذن مي دهد راوي مي گويد حضرت امام نگاه نااميدي به او کرد و اشکش سرازير شد و روي مبارک را به سوي آسمان بلند کرد و فرمود: خدايا گواه اين مردم باش. خدايا جواني به مقابل آنها مي رود که شبيه ترين مردم به پيغمبر مي باشد از نظر خلقت، و اخلاق و گفتار و ماهر وقت مشتاق ديدار پيغمبرت مي شديم به روي او نگاه مي کرديم بار خدايا برکات زمين را زا اين قوم دريغ بدار و ميان آنها جداي افکن و آنها را پاره پاره کن ، روش آنها را ناستوده کن ، سپس به عمر سعد فرياد زد از ما چه مي خواهي ؟ خداوند نسلت را قطع کند و عملت را نامبارک کند و کسي را بر تو مسلط کند که در بسترت سرت را ببرد همچنان که پيوند مرا گسستي و خويشاوندي مرا با پيامبر (ص) مراعات نکردي. و بالاخره نوبت علي اکبر مي رسد او در ظهر عاشورا و جلوي پدر به سوي ميدان ستيز مي رود و از خود شجاعتها نشان مي دهد ، علي اکبر بر لشگر حمله ور مي شود رجزي چنين مي خواند:

انا علي ابن الحسين بن علي - نحن و بيت الله اولي بالنبي - من شبث و شمر ذاک الدني - و مشر ذالک الدني - اضربکم بالسيف حتي ينثني

ضرب غلام هاشمي علوي - ولا ازال اليوم احمي عن ابي تالله لا يحکم فينا ابن الدعي


62

منم علي بن الحسين بن علي - ما به خدا هستيم اولي به نبي - از شبث و شمر همان پست دني - تا خم شود تيغ ز غم چون زدني (من آنقدر بر شما شمشير مي زنم تا شمشير در پيچ و تاب افتد)

همچون جواني هاشمي علوي (آنهم شمشير زدني مانند جوان هاشمي علوي) - خود نسپاريم بر آن ابن دعي (پسر زياد لاف زن گزافگو)

علي اکبر، چندين بار حمله کرد و جمع بسياري را کشت بطوريکه مردم از بسياري کشتگان خودشان به خروش آمدند در روايتي با تشنگي اي که داشت صد و بيست نفر از آنان را کشت سپس نزد پدر برگشت در حاليکه زخم بسياري برداشته بود عرض کرد اي پدر العطش قد قَتَلني و ثقل الحديد اجهدني، نهل الي شربه من الماط، سبيلُ اتقوي بها . حضرت علي اکبر بسياري از سپاه دشمن را کشت ، ضربتها خورد، در حاليکه دهانش خشک است از ميدان بر مي گردد از پدر تمنايي مي کند پدر جان تشنگي مرا دارد مي کشد و سنگيني اين سلاح توانم را گرفته آيا جرعه آبي است بنوشم تا نيرو بگيرم و به دشمنان بتازم راوي مي گويد فبکي الحسين و قال و اغوثاه يا بني ، قاتل قليلاء فما اسرع ما تلقي جدک مخمدا فيسقيک بکاسه الا و في شربته لا تظما بعدها ابداء امام گريست و اينچنين به فرزندش پاسخ داد: اي پسر جان اندکي جنگ کن اميدوارم به همين زودي جدت پيامبر را ديدار کني و از دستش سيراب شوي که ديگر هرگز تشنه نشوي . همينطور روايت شده يا بني هات لسانک فاخذ بلسانه فمصد و دفع اليه خاتمه و قال امسکو في فيک و ارجع الي قتال عندک ، فاني ارجوالک لا تمسي حتي يسقيک جدک بکاسه الا و في شربه لا تظما بعدها ابدا اي فرزندم زبانت را بيرون آور سپس زبان علي اکبر را در دهان مبارک خود گذاشت و آن را مکيد و انگشتر خويش را به او داد و فرمود آن را در دهان خود بگذار و براي جنگ با دشمن برگرد عده اي گفتند امام ، زبان علي اکبر را در کام گرفت تا به او بنمايد که کام او از کام فرزندش خشک تر است و با اين حالت، همدردي با فرزندش بکند.


63

عده اي گفته اند که در اين دم آخر منظور امام اين بود که او را به حقايقي آگاه کند که درجات معنوي او را ارتقاط، دهد و تمام علوم را به او آموخت چنانچه پيامبر در آخرين لحظات عمر شريفشان علي را در بستر خود خواست و زبان در کام او نهاد و به او حقايقي آموخت که هزار هزار باب علم بود . حضرت علي اکبر دوباره به ميدان برگشت و جنگيد تا کشتگان را به 200 نفر رساند مردم کوفه از کشتن او خودداري مي کردند مره بن منقذ عبدي ليثي حضرت علي اکبر را ديد و گفت گناه عرب بر گردن من باشد اگر علي اکبر با اين همه کشتار از من بگذرد، داغش را به دل مادرش مي گذارم . حضرت علي اکبر با شمشير مي تاخت و حمله مي کرد تا آنکه مره بن منقذ راه را بر او بست و نيزه اي به او زد و حضرت را از پاي در آورد راوي مي گويد احتواه الناس فقطعوه باشيافهم سپاه اطراف او را گرفت و با شمشيرهايشان آنقدر به آن جوان زدند تا قطعه قطعه گشت چون جان به گلويش رسيد فرياد زد اي پدر جان خداحافظ اين جدم رسول الله است که تو را سلام مي رساند و مي فرمايد شتاب کن و نزد ما بيا که جامي هم براي شما در دست دارد سپس فريادي زد و به شهادت رسيد امام بر بالين فرزندش رسيد و صورت خود را بر صورت فرزندش گذاشت حميد بن مسلم مي گويد روز عاشورا از امام حسين شنيدم که مي فرمود اي پسر جان خدا بکشد آن گروهي که تو را کشتند و در برابر خدا ايستادند و در شکستن حرمت پيامبر، بي باکي کردند در اينجا بود که اشک در ديدگان امام حلقه زد و فرمود اي علي اکبر بعد از تو اف بر اين دنيا در کتاب روضه الصفا نقل شده است امام بر بالين حضرت با صداي بلند گريست به طوريکه تا آن زمان صداي گريه او را به اين بلندي کسي نشنيده بود شيخ مفيد مي گويد زينب (س) در اين هنگام از سرا پرده خيمه شتابان بيرون آمد و فرياد زد يا اخياه و ابن اخياه اي برادر واي پسر برادر!! و آمد تا خود را روي پيکر علي اکبر انداخت حسين سر خواهر را بلند کرد و او را به خيمه برگرداند و به جوانان بني هاشم فرمود برادر خود را برداريد به خيمه ببريد.

نام مادر علي اکبر حضرت ليلا بود و حضرت علي اکبر (ع) در موقع شهادت 18 سال داشته است.

مقام علي اکبر و حضرت عباس در حدي است که روايت شده ايشان با زره و سواره منتظر ظهور حضرت مهدي (عج) هستند تا قدرتي که در شأن آنهاست در معرض ديد جانيان قرار دهند چون در کربلا آنچنان که بايد نشد قدرت خود را به سپاهيان نشان دهند.


64

شهادت حضرت اباالفضل العباس (ع) :

65

حضرت عباس وقتي ديد بيشتر ياران امام به شهادت رسيدند به برادرانش (عثمان - جعفر- عبدالله) فرمود پيش از من به ميدان برويد و فدا شويد تا من شهادت و اخلاص شما را نسبت به خدا و رسولش بچشم ببينم. همگي به نوبت اطاعت کردند و بعد از اذن از امام به ميدان رفتند و به شهادت رسيدند وقتي حضرت ابوالفضل(ع) تنهايي خودش را مي بيند جلو مي آيد و عرض مي کند مولا به من اجازه بدهيد منهم بروم امام گريه سختي نمودند و فرمودند تو علمدار من هستي حضرت عباس(ع) عرض کرد ديگر طاقت ندارم، سينه ام تنگ شده از زندگاني دنيا بيزارم مي خواهم از اين گروه منافق خونخواهي کنم مولا فرمود حال که مي خواهي بروي، برو مقداري آب براي فرزندان بياور، قبلا به حضرت عباس لقب سقا داده بودند براي اينکه يکي دو نوبت در شبهاي گذشته توانسته بود برود صف دشمن را بشکند و براي اطفال آب بياورد و اينطور نبود که سه شبانه روز در آن گرماي عراق آب نخورده باشند بلکه سه شبانه روز آب براي آنها ممنوع بود و شريعه فرات را بسته بودند حتي شب عاشورا، آب تهيه کردند و غسل شهادت نمودند وقتي امام به حضرت عباس فرمود حالا که عزم رفتن داري برو آب بياور حضرت عباس عرض کرد چشم. ببينيد چقدر منظره باشکوهي است چقدر عظمت و شجاعت و دلاوري و انسانيت و معرفت و شرافت و فداکاري يک تنه خودش را به جمعيت سر تا پا مجهز به سلاح مي زند در برابر سپاه دشمن مي ايستد و به پند و اندرز مي پردازد ولي آنها را سودي نمي بخشد عباس(ع) خدمت امام مي رسد و آنچه از لشکر عمر سعد ديد به امام رساند حضرت عباس ناگهان صداي کودکان را شنيد که فرياد مي زدند العطش العطش براي حضرت عباس خيلي سخت بود صداي العطش کودکان را بشنود و کاري نکند از اينرو سوار اسب شد و نيزه به دست گرفت و مشک آبي را همراه خود برد و به طرف شط فرات راهي شد شريعه فرات با 4 هزار نيرو محافظت مي شد اسب را داخل آب مي برد اول مشک را پر از آب مي کند و بدوش مي اندازد حضرت عباس تشنه است و هوا بسيار گرم. زمان واقعه عاشورا به روايتي ديگر مهرماه بوده است او جنگيده تا به فرات رسيده خسته و کوفته وارد آب شده، همانطوريکه سوار بر اسب است آب تا زير شکم اسب را فر مي گيرد، دست زير آب مي برد مقداري آب با دو دستش بر مي دارد تا نزديکيهاي لبانش مي آورد آنهايي که از دور ناظر بودند ، گفته اند: اندکي تامل کرد بعد ديديم آب را نخورد و روي آب فرات ريخت هيچکس نفهميد چرا قمر بني هاشم آب نخورد اطاعت محض را ببينيد با کلمه چشم براي آوردن آب راهي مي شود، ايشان آب نمي خورد و با رجزي که بعد از خروج از آب مي خواند دليل آب نخوردن خود را بيان کرده است شايد هم حضرت عباس فکر کرده است که مولايش فرموده آب براي بچه ها بياور يعني حسين نمي خواهد آب بخورد يعني به عباس اجازه نداده است که او هم آب بخورد.

حضرت عباس همينکه از آب خارج شد رجزي خواند که در رجز، مخاطب خودش بوده است، نه ديگران و از اين رجز فهميدند که چرا آب نخورده است:

يا نفس من بعدالحسن هوني
فبعده لا کنت ان تکوني
هذالحسين شارب المنون
و تشربين باردالمعين
و الله ما هذا فعال ديني
و لافعال صادق اليقين

يعني اي نفس ابوالفضل مي خواهم بعد از حسين زنده بماني - حسين شربت مرگ مي نوشد و او در کنار خيمه ها با لب تشنه ايستاده است و تو آب بياشامي پس مردانگي کجا رفت ، شرف کجا رفت، مواسات و همدلي کجا رفت مگر حسين امام تو نيست هرگز دين چنين اجازهاي به من نمي دهد هرگز وفاي من چنين اجازه اي به من نمي دهد .


66

حضرت ابالفضل مسير برگشت خود را عوض نمود و از داخل نخلستانها برمي گردد تا شايد مشک را سالم برساند چون قبلا از راه مستقيمي آمده بود ولي حالا همراهش امانتي گرانبها دارد و تمام همتش اين بود که آب را سالم برساند لذا از داخل نخلستانها که امنيت بيشتري داشت برگشت دشمنان راه را بر او بستند و او را محاصره کرند تا آنکه نوفل ازرق شمشيري به دست راست حضرت زد و آن را زا بدن جدا نمود. در همين حال بود که ديدند ابالفضل رجز را عوض کرد و معلوم شد که حادثه اي تازه پيش آمده او مي فرمود: والله ان قطعتم يميني - اني احامي ابداء عن ديني (بخدا قسم اگر دست راستم را ببريد من دست از دامن حسين بر نمي دارم) مشک آب را برشانه چپ قرار داد بار ديگر نوفل ازرق، ضربه اي ديگر زد و دست چپ حضرت را از مچ جدا نمود. طولي نکشيد که رجز دوباره عوض شد در اين رجز فهماند که دست چپش هم بريده شده است . راويان نوشته اند به هر زحمت بود مشک آب را چرخاند و آن را به دندان گرفتن و خودش را روي آن انداخت تا سالم بماند اما سپس تيري آمد و به مشک رسيد و آب مشک از دست رفت . ببينيد آن لحظه چه حالي پيدا مي کند ديگر با چه روئي دست خالي به خيمه ها برگردد و بچه ها به عمو عباس بگويند العطش؟!

يا نفس لا تخشي من الکفار
و ابشري برحمه الجبار
مع النبي السيد المختار
قد قطعوا الببغيهم سري

قربانت اي حضرت عباس !!! تيري ديگر مي آيد بر سينه حضرت مي نشيند و عده اي گفته اند عمودي آهني بر فرق مبارکش مي خوردو او را از اسب به زمين مي اندازد اينجا بود که برادر خود حسين را براي اولين بار به نام برادر مرا درياب خطاب مي کند مقام معنوي عباس آنقدر زياد بود که بخود اجازه نمي داد کمتر از مولا به برادرش بگويد حضرت صداي برادر را شنيد خود را به بالين برادرش رساند همينکه بدن پاره پاره و دستهاي جدا شده او را مي بيند گريه مي کند و مي فرمايد الان انکسر ظهري و قلت حيلتي اکنون پشتم شکست و چاره من گسسته و کم شده حضرت عباس نقش زمين است از مولايش حسين درخواست مي کند که: يک چشمم باز است آن را از خون پاک کن تا يکباره ديگر تو را ببينم ديگر در خواستش اينکه مرا کنار خيمه ها مبر من به بچه ها قول آب دادم خجالت مي کشم مرا اينطور ببينند .

ام البنين دختر خزام بن خالد بن ربيعه است ام البنين خواهر شمر ذي الجوشن يعني شمر دايي حضرت عباس و دايي ناتني امام حسين بوده است.

محل دفن حضتر عباس (ع):

حضرت عباس قبرش نزديک محل شهادتش کنار شريعه فرات است و سن ايشان لحظه شهادت 34 سال بوده است .


67

حسين عماد زاده ،ايشان نويسنده متبحري است که رحلت نمودند ايشان کتابي مخصوص حضرت عباس مي نويسد و وقتي جناب عمادزاده به عتبات عاليات تشريف مي برند خدّام مرقد حضرت ابوالفضل (ع) بخاطر کتابي که راجع به حضرت عباس نشوته است خوشحال مي شوند لذا خدّام به او احترام زيادي مي گذارند حتي به ايشان اجازه مي دهند تا قبر حضرت را براي او باز کند و ايشان به زير جايگاه تصريح حضرت بروند. خدّام مي گفتند جايگاه را فقط براي بز رگان باز مي کنيم و اين جايزه توست که براي حضرت عباس زحمت کشيدي.

وقتي عمادزاده به کنار قبر مي رود يک چاله اي را کنار مرقد حضرت مي بيند و داخل چاله را آب گرفته است عماد از خدام مي پرسد چرا اينجا چاله اي است و درونش را آب گرفته است خدام گفتند مرقد حضرت کنار فرات است و سطح زمين با آب زياد فاصله ندارد لذا ما چاله اي کنديم تا داخل قبر را آب نگيرد ببينيد چه قدر دردناک است چون حضرت زمان شهادت آب نخورند و آب هم تا کنا ر حضرت مي آيد ولي داخل قبر نمي تواند برود سپس عماد مي گويد حالا که لطفي شامل من شده است دو رکعت نماز هم کنار حضرت بخوانم رکعت دوم در قنوت به مرقد حضرت چشمم افتاد ديدم حضرت با آن قد رشيدي که داشته چقدر مرقد کوچکي دارند که مانند قبر طفلي مي ماند لا حول و لا قوه بالله العلي العظيم.

حال نمي دانم اين چه رابطه اي است که بعد از قرنها ذکر شدها کربلا حضرت ابا عبدالله و اباالفضل عباس و ... اشک از رخسارمان سرازير مي گردد اين ميوه دل علي (ع) وجود مقدس ابالفضل وقتي دستش را قطع مي کنند دشمنان، جرات مي يابند و به سوي ايشان مي ريزند به او حمله مي کنند تيري به چشم مبارکش مي زنند و آقا ديگر نمي بيند ، از طرفي هم دست ندارد که تير را بيرون بيارود، زانوي ها و پايش را جمع مي کند و تير را از چشم خود خارج مي کند خون چشم آقا را گرفته جايي را نمي بيند دشمنان به او شمشير مي زنند حضرت که هيچوقت مولايش را برادر صدا نمي کرد فرياد مي زند يا اخا ادرک اخا لا يوم کيومک يا ابا عبدالله ...


68

شهادت امام حسين (ع) و حضرت علي اصغر (ع):

امام چه زماني به ميدان رفت تا ظهر عاشورا هنوز عده اي از اصحاب زنده بودند و نماز جماعت را هم خواندند حتي از صبح تا بعد از ظهر عاشورا هر يک از اصحاب که شهيد مي شدند خود حضرت آنها را در خيمه شهدا مي گذاشت و خودش به بالين يارانش حاضر مي شد حتي با آن شرايط سخت و بحراني، بيت شريف خود را تسلي مي داد و گذشته از اينها سپاه عمر سعد وقتي مي بيند که داغهايي که امام ديده و حالا تنها مانده است در چنين شرايطي فکر مي کند ديگر امام با اين همه رنج و مصيبت، توان جنگيدن و روحيه رزم نخواهد داشت و راحت مي توان با او جنگيد.


69

امام مي بيند به روايتي هفتاد و دو تن روي خاک افتاده اند به خيمه اهل حرم رو مي کند فرياد مي زند يا سکينه، يا فاطمه، يا ام الکلثوم عليکم مني السلام زنان حرم شيون کردند امام آنها را دعوت به سکوت و خاموشي نمودند سپس امام سجاد را خواستند و علوم و صف و علم جفر را به ايشان تسليم نمودند . آنگاه به حضرت زينب (س) فرمودند: خرد سالم را به من بده تا با او وداع کنم امام طفل 6 ماهه اش را گرفت و صورتش را نزديک او برد تا وي را ببوسد که حرمله بن کاهل اسدي تيري انداخت و به گلوي کودک رسيد امام بچه را به دست خواهرش زينب داد و دو دست خود را زير گلوي بچه گرفت همينکه از خون پر شد آن خونها را به سوي آسمان پاشيد با اين کارش آسمان را هم به شهادت وا مي دارد قبري مي کند و حضرت علي اصغر را دفن مي نمايد سپس براي وداع با اهل بيت خود، به زنها رو مي کند. حضرت سکينه فرياد کنان نزد امام مي آيد (مادر علي اصغر ‌ رباب) امام سکينه را خيلي دوست مي داشتند سکينه را به سينه خود چسباند و اشکهايش را پاک کرد و فرمود سکينه جان بدان که بعد از مرگ من گريه تو بسيار است تا زماني که جان در تن من است دلم را از روي حسرت، به اشک خود مسوزان. سپس امام عازم ميدان شد و پيکارگر طلبيد هر کس در برابر او مي آمد به خاک هلاکت مي افتاد تا اينکه تعدادي بسيار از آنان را کشت عمر سعد وقتي صحنه را اينچنين مي بيند فرياد بر مي آرود واي بر شما آيا مي دانيد با چه کسي مي جنگيد او فرزند علي (ع) است که شجاعان عرب را بخاک نيستي مي انداخت (هذا ربن قتال العرب) بخدا روح پدرش علي (ع) در کالبد اوست (والله نفس ابيه بين جنبيد) پس دسته جمعي به روي حضرت حمله کردند امامي که تشنه است ، غريب است، مصيبتي عظيم ديده، خسته و گرسنه است با اين وجود باز حريف امام نبودند. امام در حملات خود نقطه اي را انتخاب کرده بود که نزديک خيمه ها باشد به 2 دليل : 1- مي دانست دشمنان چقدر قسي القلبند و نامرد مي باشند لذا مي خواست تا تا جان دارد کسي متعرض خيمه ها نشود و با وجود اينکه با هر حمله اي که مي کردند همه فرار مي کردند ولي زياد از خيمه ها دور نمي شد. 2- اينکه مي خواست تا زنده است اهل بيتش بدانند که او زنده است تا اهل بيت تسکين خاطر يابنند و بگويند آقا هنوز زنده است. امام زمان فرموده بود تا من زنده هستم از خيمه ها خارج نشويد لشگر دشمن دوباره حضرت را گروهي محاصره کردند و بين امام و خيام فاصله انداختند و شماري از دشمنان به سوي خيمه ها رفتند امام تا اين صحنه را مشاهده نمودند بانگ سر دادند واي بر شما اي پيروان آل ابي سفيان اگر دين نداريد از روز معاد بترسيد و در دنياي خود آزاد مرد باشيد شمر رو به حضرت کرد و گفت اي پسر فاطمه چه مي گويي ؟ حضرت فرمود من با شما جنگ دارم پس زنان چه گناهي دارند؟ تا من زنده هستم نگذاريد که سرکشان شما به اهل و عيال من تعرضي کنند.

شمر فرياد زد اي لشگر از خيمه ها دور شويد و به سوي خودش برويد امام مانند شيري خشمناک بر آنان حمله مي نمود و آنها را به خاک مي انداخت تا سر انجام به خاطر تشنگي بسيار رو به سوي شريعه فرات گذاشت عمر سعد به حضرت يورش بردند که نگدارند دست حضرت به آب برسد ولي حضرت صفوف دشمن را شکافت و خودش را به آب رساند (نکته مهم اين است ) که اسب حضرت هم سخت تشنه است و سر در آب گذاشته تا بياشامد که امام فرمود انت عطشان و انا عطشان والله لا ذفت الماط، حتّي تشرب، اي اسب تو تشنه اي و من نيز تشنه ام سوگند به خدا که من آب نمي آشامم تا اينکه تو آب بياشامي حيوان زبان بسته حرف امام را درک کرد و سر از آب بيرون آورد و آب نياشاميد حضرت مشتي آب براي حيوان برداشت تا از آن بياشامد ناگه سواري فرياد زد يا اباعبدالله تو آب مي آشامي حال آنکه لشکر بر سرا پرده و خيمه هاي تو مي روند و هتک حرمت تو را دارند امام تا اين سخن را شنيد آب را ريخت و به لشگر حمله نمود و خود را به خيمه ها رساند اما معلوم شد که کسي متعرض خيمه ها نشده و فريبي در کار بوده است و هدفشان اين بود که امام آب ننوشند چون فکر مي کردند اگر امام تشنگي اش بر طرف شود ديگر حريف او نخواهند شد.


70

ولي نمي دانستند که امام آب نخواهد نوشيد، مانند يارانش که تشنه به شهادت رسيدند حضرت دوباره با اهل بيت خود وداع نمود و آنان را به صبر و حلم و شکيبايي دعوت نمود و به آنها وعده ثواب داد و فرمود تا چادر اسيري به سر کنند و آماده مصيبت باشند و همچنين فرمود بدانيد خدا نگهدار شما خواهد بود و از شر دشمنان نجات مي يابيد (اين بيان امام که مي داند سرانجام اهل بيت مصون مي باشند از کرامات خود حضرت مي باشند) و عاقبت کار شما ختم به خير مي شود و دشمنان شما به انواع بلاها عذاب مي شوند پس مواظب باشيد زبان به شکايت نگشائيد که از قدر و منزلت شما کاسته مي شود. حضرت باري ديگر سوي لشگر دشمن رفت . لشگر نيز از هر سو او را تيرباران نمودند .

راويان مي گويند بخدا ما ديديم پهلوانان لشکر به او حمله ور شدند و امام مانند گله گوسفندي که گرگ در آنها افتاده آنها را تار و مار مي کرد.

حضرت در حال ستيز بود که مردي به نام ابوالعطوفش تيري به پيشاني حضرت زد و امام آنرا بيرون کشيد و خون به رويش و محاسنش روان شد و فرمود بار خدايا تو شاهدي من از اين بندگان کنکهارت چه مي کشم؟ خدايا آنها را به شمار و تا آخر هلاک کن و هرگز آنها را ميامرز حضرت دوباره حمله نمودند و مي فرمود چه بدي کرديد با خاندان محمد (ص) پس از او . شما بعد از من ديگر هيچکدام از کشتن بندگان خدا هراس نداريد من از خدا اميدوارم که در برابر خواري شما کرامت شهادت به من عطا کند و از راهي که گمان نبريد انتقام مرا از شما بگيرد . حصين بن مالک گفت اي پسر فاطمه خدا چگونه انتقام تو را از ما بگيرد فرمود شما را به جان هم اندازد و خونتان را بريزد و عذاب دردناکي به شما فرو بارد.

دعاي امام برآورده شد اختلافات خانمان برانداز آنان تا آنجا کشيد که شهر با عظمت کوفه، که به جاي پايتخت به شکوه دولت پانصد ساله سامانيان ساخته شده بود براي هميشه ويران شد و به تل خاکي سياه و بي گياه مبدل شد و انتقام همگي آن به طرز وحشتناکي توسط مختار شهيد گرفته شد و عذاب دردناک هم در قيامت خواهند چشيد).


71

حضرت جنگيد تا زخمهاي بزرگي به او رسيد که روايت شده دو زخم کاري به حضرت وارد شد البته اين زخمها در زمان حيات حضرت بوده والا وقتي آقا را از اسب به زمين انداختند 1900 ضربه به حضرت فرود آوردند حضرت خيلي ناتوان شده بود و کمي براي خستگي ايستاد که در اين ميان سنگي به پيشاني حضرت خورد و پيراهن خود را بالا برد که خون را پاک کند که تير سه شعبه (3 پره) آمد و به سينه آقا نشست و به روايتي به قلبش اصابت نمود حضرت فرمود بسم الله و بالله و علي مله سپس آن تير را از بدن خود خارج کرد و خون را در کف دست خود پر کرد و به آسمان پاشيد و سپس دست ديگر را پر کرد و فرمود به همين دست به ديدار رسول الله خواهم رفت و مي گويم يا رسول الله آنها مرا کشتند در اين هنگام ضعف بر حضرت چيره شد تا آنکه مالک بن سر به حضرت دشنام داد و شمشير به سر مقدس حضرت زد و خون از سر حضرت جاري گشت حضرت کلاه از سر برداشت و عمامه اي بر آن زخم بست سيد بن طاووس مي گويد سپس حضرت سيدالشهدا فرمود اي اهل حرم براي من جامه اي بياوريد آن را زير لباسهايم بپوشم تا پس از مرگم کسي آن جامه را از تن من خارج نکند جامه اي براي حضرت آورند حضرت چندجاي آن جامه را پاره کرد تا بي ارزش تر شود. اما روايت است وقتي حضرت به شهادت رسيد آن جامه کهنه را هم از تن حضرت خارج کردند و حضرت را عريان رها نمودند شيخ مفيد مي گويد حضرت گرچه از بسياري زخم تواني ديگر نداشت ولي با اين حال بر دشمنان حمله مي کرد و آنان را به چپ و راست پراکنده مي نمود شمر که اين صحنه را ديد دستور داد تا حضرت را تيرباران نمايند آنقدر تير زدند تا لشگر فراري باز ايستاد و مقابلش را گرفتند حضرت زينب (س) که چنين ديد به عمر سعد فرياد کشيد و به او فرمود: و يحک يا عمر ايقتل ابا عبدالله و انت تنظر اليه؟ اي عمر واي بر تو !!! حضرت حسين را مي کشند و تو به آن مي نگري عمر سعد پاسخي نداد و به روايت طبري اشک عمر سعد جاري شد و صورت خود را از سوي زينب (س) برگرداند سپس حضرت زينب رو به لشگر مي گويد ويحکم ما فيکم مسلماء واي بر شما آيا مسلماني در ميان شما نيست. در اين هنگام صالح بن وهب اليزني با تمام قدرت نيزه بر پهلوي حضرت زد که امام چنان از روي اسب افتاد که يا طرف راست صورت مبارکشان بر زمين فرود آمدند حضرت دوباره برخاستند حضرت زينب (س) که تمام نگاهش به برادرش بود وقتي اين صحنه را ديد از در خيمه بيرون آمد و فرياد زد و اخاه - واسيداه و اهل بيتاه - ليت السماط، اطبقت علي الارض و ليت الجبال تدکدکت علي اسهل و اي برادرم و اي آقاي من و اي اهل بيت من اي کاش آسمان خراب مي شد و به زمين مي افتاد، اي کاش کوهها از هم مي پاشيد و به روي بيابانها پراکنده مي شد در اين هنگام شمر ذي الجوشن لشگر را صدا کرد و گفت براي چه ايستاده ايد کار حسين را يکسره کنيد وقتي حضرت در گودال قتلگاه افتاد و قدرت حرکت نداشتند باز مي بينم لشگر از او ترس دارند که نزديک ايشان شود و سر مقدس ايشان را قطع کند.

عده اي از سپاهيان عمر سعد مي گفتند نکند امام حيله جنگي به کار برده که اگر کسي نزديک شده حمله کند لذا نقشه ناجوانمردانه اي کشيدند راوي حميد بن مسلم مي گويد سپاه عمر به سوي خيمه هاي حمله کردند چون مي دانستند آقا طاقت نمي آورد سکوت کند و اگر حيله باشد بلند خواهد شد امام حسين از شدت تشنگي و از زخمهاي شمشيرهايي حال افتاده است هيچ انساني نمي تواند حالت حضرت را در آن لحظه تجسم کند يک نفر فرياد مي زند حسين تو زنده اي؟ لشگر به خيمه ها ي اهل بيتت حمله ور شده است؟ حضرت به زحمت روي زانوهاي خودشان بلند مي شود و به نيزه اش تکيه مي کند و مي فرمايد فرمايد و يلکم يا شيعه ال ابي سفيان ان لم يکنلکم دين و لا تخافون المعاد فکونوا احراراء في دنياکم ... اي پيروان آل ابوسفيان واي به حالتان، اگر به قيامت اعتقاد نداريد و اگر دين نداريد در دنياي خودتان آزاده باشيد.


72

وقتي ديدند حضرت واقعاء به زمين افتاده همگي بر امام حمله کردند عمر سعد به خولي که کنار او بر روي اسب بود گفت: برو و کار امام را تمام کن چون قبل از خولي، زرعدبن شريک دست چپ حضرت را قطع نموده بود هنگاميکه خولي پياده شد تا سر حضرت را از بدن جدا کند لرزش، بدن او را گرفت و نتوانست اين کار را انجام دهد شمر ملعون به او گفت خداوند بازويت را قطعه قطعه کند چرا مي لرزي؟ خود شمر از اسب پياده شد و سر مبارک حضرت را از تن جدا کرد و سپاه عمر سعد جامه هاي او را ربودند و حضرت بدون لباس ماند. آسمان به اندازه اي سياه شد که در روز ، ستاره ها ديده شد و هر سنگي که برداشته مي شد خون تازه در زيرش ديده مي شد . (راوي مي گويد آنگاه که سر مقدس آقا را بريدند و غبار سياهي در فضا برخاست و باد سرخي وزيد که چشم، چشم را نمي ديدن گويا که عذاب نازل خواهد شد. سريع هوا آرام شد سر حضرت را به نيزه کردند و در شهرها ميان بندگان خدا مي گردانيدند با آنکه مي دانستند او ذريه پيغمر است و به صريح قرآن دوستي آنها لازم است).

امام باقر فرمودند فرزند رسول الله را چنان با تيغ و شمشير و سنگ کشتند که با حيوانات آنطور قدغن بود سپس با اسبان بر بدنش مي تاختند.

هنگاميکه امام شهيد شد لشگريان شخصي را ديدند که ناله و فرياد مي کند به او گفتند اي مرد بس کن اين همه ناله و فرياد براي چيست؟ در پاسخ گفت چگونه ناله و فرياد نکنم و حالا آنکه پيامبر خدا (ص) را مي بينم که ايستاده است و گاهي به آسمان و گاهي به محل کارزار شما مي نگرد و من مي ترسم که خداوند را بخواند و نفرين کند و همه اهل زمين هلاک شوند و منهم در ميان شما هلاک شوم برخي لشگريان عمر سعد گفتند اين مرد ديوانه است رواي مي گويد از امام صادق پرسيد آن فرياد کننده چه کسي بود حضرت صادق فرمود ما او را بجز حضرت جبرائيل (ع) کس ديگري نمي دانيم.

امام حسين بعد از وداع آخر ، يکي دوبار ديگر نيز به خيمه ها مي آمد و سرکش مي کرد لذا اهل بيت امام، هنوز انتظار آمدن ايشان را داشتند و منتظر بودند تا شايد صداي امام را باري ديگر بشنوند و جمال آقا را زيارت کنند که يکمرتبه صداي اسب حضرت، ذوالجناح بلند شد اهل بيت گمان کردند حضرت دوباره آمد ولي ديدند اسب آمده در حاليکه زين آن واعكگون است اسب امام خود را به خون امام آغشته کرده بود و بلند شيهه مي کشيد و دستهاي خود را بر زمين مي زد عده اي از راويان مي گويند اين اسب آنقدر سر به زمين زد تا جان داد.


73

اهل بيت اسب را بدون صاحب ديدند آنگاه ، فرياد به گريه و شيون بلند شد حضرت دست خود را بر سر گذاشت و فرمود (وامحمداه ، واجداه ، و انبياه واابالقاسما ، واعلياه ، واجعفراه ، واحمزتا ، واحسناه ، هذا حسين بالعراد صريع به کربلاط، ، محزوزالراس من القفاط، ، مسلوب العمامه والرداط، ، اين حسين است که بر زمين کربلا افتاد، اين حسين است که سر او از پشت بريده اند و عمامه و رداط، او را به تاراج برده اند. ام کلثوم اين جملات را گفت تا بيهوش شد)

روايت شده وقتي امام بخاک افتاد اسبش از او حمايت کرد و بر سواران عمر سعد مي پريد و آنها را از زمين مي انداخت .

اهل بيت تا اسب را ديدن شروع به نوحه سرايي نمودند (نوحه سرايي طبيعت بشر است، انساني بخواهد در دل خود را بيان کند به صورت نوحه سرايي کسي را مورد خطاب قرار مي دهند هر يک از افراد خاندان ، بنحوي نوحه سرايي را آغاز کردند علت اينکه قبل از شهادت حضرت نوحه سرايي نکردند اين است که آقا به آنها اذن نداده بود تا من زنده هستم حق گريه کردن نداريد من که شهيد شدم البته نوحه سرايي کنيد.)

هر کدام از اهل بيت طوري با اسب صحبت مي کردند ولي سکينه دختر امام که بعدها يکي از زنان عالمه عالم شد که همه علماط، براي او اهميت ويعكه اي قائل شده اند به صورت خاصي نوحه سرايي کرده است که دل همه را سوزانده است.

به حالت نوحه سرايي اسب را مورد خطاب قرار داد: ] يا جواد ابي، هل سقي ابي، ام قتل عطشانا[ اي اسب پدرم وقتي که پدرم رفت تشنه بود آيا او را سيراب کردند يا با لب تشنه به شهادت رساندند.

لشگر دشمن بعد از آنکه حضرت به شهادت رساندند به سوي خيمه ها هجوم بردند و هر کدام بر ديگري پيش گرفت تا اينکه چادر را از سر زنان بکشند دختران و حرم پيامبر گريه مي کردند . زنان را از خيمه ها بيرون کردند و خيمه ها را آتش زدند .


74

بعد از شهادت امام حسين ( ع ):

چه درد است زنان را سربرهنه نگه دارند و جامه هايشان را به تارج ببرند و پاهاي مبارکشان برهنه و اشک چشمانشان جاري بود و با حالت تحقيرآميزي اسيرشان کردند. اسرا عاجزانه درخواست کردند ما را نزديک قتلگاه ببريد آنها را به قتلگاه حضرت بردند وقتي ديده زنان بر شهيدان افتاد، فرياد برآوردند و سيلي به صورت خود مي زدند و حضرت زينب (س) با آوازي سوزناک فرمود: اينها دختران تو هستند که اسير گشته اند، بخدا و به پيامبر و ع لي (ع) مرتضي و فاطمه زهرا و حمزه سيدالشهداط،، شکايت مي کنم. اي محمد (ص) اين حسين (ع) توست که در اين دشت، غريبانه افتاده و باد صبا، گرد و غبار بر پيکر او مي افکند. اين حسين توست که بدست فرزندان گردنکشان به شهادت رسيده است اين حسين توست که سر او را از تن جدا کرده اند، عمامه و رداي او را به تارج برده اند) خانم زينب (س) طوري نوحه سرايي مي کرد که دشمن و دوست را به گريه انداخت و سپس سکينه، قبر پدر را در آغوش کشيد و جمعي اعراب جمع شدند و او را از قبر پدر جدا نمودند. سکينه مي گويد وقتي پدرم را به آغوش کشيدم بيهوش شدم در آن حال شنيدم پدرم امام حسين مي فرمود شيعيان هنگاميکه آب خنک ميآشاميد مرا ياد کنيد و هر گاه ناله غريب يا شاهدي را مي شنيديد براي من گريه نمائيد.


75

حميدبن مسلم مي گويد همراه شمر ملعون در خيمه ها عبور مي کرديم تا به خيمه امام سجاد (ع) رسيديم ديديم که مريض است و در بستر بيماري افتاده است عده از پيادگان که همراه شمر بودند به او گفتند علي ابن الحسين را نمي کشي؟ مي گفتم (حمدبن مسلم) سبحان الله آيا او را هم بايد کشت همين بيماري اي که دارد برايش بس است و کار من همين بود که هر کس مي آمد تا امام سجاد (ع) را بکشد از او جلوگيري مي کردم. چون اراده الهي تعلق گيرد، عدو شود سبب خير در اينجا چون امام بيمار است و او و حجت پروردگار است، خداوند دشمنان اهل بيت را در برابر بگيرد به دفاع از او مي گمارد و او را به سمت خود آنها نگهداري مي کند همچنانکه فرعون به سمت خود، حضرت موسي را پرورش داد و خدا مهر او را در دل وي نهاد لذا خود بيماري امام سجاد يکي از اسباب حفظ او بود که هم دفاع کردن از او ساقط شود و هم در چشم دشمنان ناتوان آيد چون بيماري امام سجاد بسيار سخت و به نظر دشمن بهبودي او ممکن نبود البته بيرحمان ، پوستي را که در زير بدن امام سجاد بود کشيدند و به يغما بردند و آن حضرت را با صورت به زمين انداختند در اين هنگام عمربن سعد وارد چادر امام سجاد شد و زنان اهل بيت نزد او گرد آمدند و در برابرش فغان کردند تا آن سنگدل بر حال آنها رقت کرد و به ياران خود امر کرد ديگر کسي به خيمه زنان داخل نشود و متعرض آن جوان بيمار نگردند زنان که رقتي از او مشاهده کردند از آن پليد خواستند که دستور دهد آنچه را به تارج برده اند به آنان برگردانند تا خود را به وسيله آنها بپوشانند عمر سعد به لشگر خود گفت ولي هيچکس به دستور او عمل ننمود سپس عمر سعد در ميان لشگر فرياد زد چه کسي حاضر است داوطلب شود بر پشت و سينه حسين اسب بتازاند؟ 10 نفر که همه حرام زاده بودند بر اسبان خود سوار شدند که عبارتند از ] اسحاق بن حيوه حضرمي - احبش بن مرثه حضر مي - اسيد بن مالک- حکيم بن طفيل - عمر بن مبيح صيداوي صالح بن وهب - رجاط، بن منقذ عبدي - و اخط بن ناعم - سليم بن خثيمه جعفي هاني بن تثبيت.[

سپس با سم اسبان خود بر بدن مبارک حضرت تاختند و استخوانهاي سينه حضرت در هم شکستند . اين گروه چون بر کوفه آمدند در برابر ابن زياد ايستادند و اسيد بن مالک که يک از همان حرامزادگان بود براي اينکه اظهار خدمتي کند تا جايزه بسيار بگيرد گفت ما کساني هستيم که بر اسبان چالاک سوار شديم و سينه حسين را زير سم اسبان در هم کوبيديم و ابن زياد هم جايزه کمي به آنها داد.


76

خولي سر مطهر حضرت را به کوفه برد ولي چون شب به کوفه رسيد و قصرابن زياد بسته بود بناچار آن سر مقدس را به خانه خود برد و آن را زير تشتي قرار داد نوار همسر خولي از وجود مطهر خبردار شد و از آن جريان پرسيد خولي گفت آنرا براي تو سوغاتي آورده ام که تا روزگار است ثروتمند خواهي بود و آن سر حسين (ع) است که اينک در خانه تو قرار دارد نوار آن خانم فهميده گفت واي بر تو سر مبارک فرزند دختر رسول الله را آورده اي از جاي برخاست و به سوي تشت رفت نوار قسم ياد کرد که والله نوري را ديد همچون ستوني از آسمان تا آن تشت ادامه داشت و مرغان سفيدي در اطراف آن سر مطهر در آسمان پرواز مي کردند عمربن سعد تا ظهر 11 محرم در کربلا ماند و بر کشتگان خود نماز خواند و همگي را به خاک سپرد ولي امام حسين (ع) و يارانش را در بيابان گذاشت سپس به حميد بن بکر احمدي دستور داد تا جار بزند که لشگر روانه کوفه شوند آنگاه عمر بن سعد، اهل بيت امام را بر شترها سوار کرد در حاليکه زنان حرم، صورتشان باز بود. اهل بيت و امانتهاي پيامبر را مانند اسيران ترک و روم در سخت ترين شرايط مي برد وقتي آنها را از قتلگاه عبور دادند سيلي به صورت مي زدند و صداي گريه و شيون بلند بود امام سجاد فرمود به شهدا نگريستم که روي خاک افتادند و بدنشان برهنه و بي کفن است و کسي آنها را دفن نمي کند، سينه ام تنگ شد به حدي که نزديک بود جان بدهم سپس عمه ام زينب حالم را پرسيد و گفت اي يادگار جد و پدر و برادرانم ، چرا با جان خود بازي مي کني . اول از نظر حال رقت بار آن تنهاي پاره پاره و بي سر که لخت روي خاکها فاتاده و هرکس را متأثر مي کند جز اشرار دشت کربلا که که خون جلوي چشم آنها را گرفته دوم از نظر تأسفي که براي آن مردم گرماه مي خوردم که شمع هدايت خودشان را از دست دادند که زينب از هر دو جهت خاطره امام سجاد را آرام کرد و فرمود اين کشتار جميع شهيدان را پيامبر پيش کرده است وما اهل بيت بر آن دل نهاديم و نشانه خواري نيست و در پرتو نور شهادت آنان، گروه بسياري هدايت مي شوند و خداوند گروهي را که شناخته شده اهل آسمانند پيماندار کرده است که اين تنهاي پاره پاره را جمع آوري کنند و به خاک سپارند و به سر قبر امام نشانه اي گدارند تا هميشه باقي بماند و هر چه پيشوايان کفر در محو آن بکوشند روشن تر شود.

امام سجاد (ع) در زمان شهادت امام حسين در کربلا 22 سال و امام باقر (ع) چهار سال داشتند و خداوند آنها را حفظ نمود.

همسر امام حسين (ع) (حضرت شهربانو) در زايمان امام سجاد رحلت نمودند و در صحراي کربلا حضور نداشته است. دفن امام حسين (ع) هنگاميکه عمر سعد با سپاه خود حرکت نمود جمعي از قبيله بني اسد که در دشت غاضريه منزل داشتند آمدند بر امام و يارانش نماز خواندند و امام را به خاک سپردند و حضرت علي اکبر را پائين پاي حضرت به خاک سپردند و همينطور بقيه شهداي کربلا را پائين پاي حضرت به خاک سپردند و حضرت عباس را در همان جائي که به شهادت رسيد کنار شريعه فرات به خاک سپردند اهل بني اسد يک روز بعد از واقعه کربلا ، اجساد را به خاک سپردند و ابن شهر آشوب و مسعودي مي گويند براي بسياري از آنها قبرهاي آماده يافتند و مرغان سفيدي بر گرد آنان ديدند.

متولي دفن و کفن امام معصوم (14 معصوم) بايد معصوم باشد و امام را جز امام غسل ندهد از امام نهم (ع) روايت شده که چون رسول الله وفات کرد جبرئيل با فرشتگان نازل شدند و ديده اميرالمومنين باز شد و ديد که با او وي را غسل مي دهند و بر او نماز مي خوانند و براي او قبر مي کنند و در شهادت اميرالمومنين همسر امام حسن و امام حسين همين وضع را ديدند و ديدند که خود پيامبر (ص) هم با فرشتگان کمک مي کند و چون امام حسن (ع) شهيد شدند امام حسين (ع) همين وضع را ديد که پيغمبر و علي با فرشتگان ، خارج شد و متصدي امر پدر گرديد و برگشتند.


77

ورود اهل بيت به کوفه:

راوي مي گويد امام را بر شتري لاغر و برهنه (بي حجاز) سوار کرده بود و ديده بانان در پشت سر او و اطراف اسرا حلقه وار با نيزه هاي کشيده محافظت مي کردند و اگر از هر کدام از اسرا اشکي سرازير مي شد سرش را با نيزه مي کوفتند و خون از پاهاي امام سجاد جاري بود. همينطور روايت شد سواري که سر حضرت عباس (ع) را به گردن اسبش آويخته بود زيباترين مردم بوده است که رويش مثل قيري سياه شد و خودش مي گويد هر شب دو مامور مرا در آتش مي اندازند و به بدترين حالت مرد.


78

ابن سعد اسيران را آورد و چون نزديک کوفه رسيدند مردم کوفه به تماشاي آنها جمع شدند. اهل کوفه از وضع آنها شيون سر دادند امام سجاد (ع) فرمود براي ما شيون مي کنيد؟ پس چه کسي ما را کشت؟ امام حالش خيلي بد بود براي همين اولين بار خانم خطبه قرّاط، خود را قرائت کرد. خانم زينب اشاره کردند تا مردم خاموش شدند نفس مردم در سينه ها حبس شد بعد از ستايش خداوند و صلوات بر پيامبر فرمود (اما بعد، اي اهل کوفه، اي اهل لاف زدن و پيمان گسستن و عقب کشيدن، حالا گريه ها خاموش نشود و ناله ها فرو ننشيند، همانا مثل شما، مثل آن زني است که رشته محکم خود را واتابد و شما پيمان خود وسيله دغلي ، سازيد جز لاف و خودبيني و گزاف و دروغ در شما چيزي نيست، تملق گوئي کنيزان و کرشمه نوازي دشمنان را شيوه خود کرده ايد ...حالا چه براي خود پيش آورديد که خدا بر شما خشم کرد و در عذاب ابد جا کرديد براي پدرم گريه کنيد!؟ آري بخدا بايد گريه کنيد زيرا شما را همان گريه شايسته است زياد بگرييد که چنان آلوده ننگ و گرفتار رسوائي آن هستيد که هرگز نتوانيد آنرا شست چگونه خون زاده خاتم نبوت و معدن رسالت از خود بزدائيد که سيد جوانان اهل بهشت و پناهگاه جمع شما بود او براي شما جايگاه آرامش و سازش بود درد شما را درمان مي کرد و از پيش آمدهاي بد، شما را نگهداري مي کرد، در ستيزه جوئي با هم به او مراجعه مي کرديد منطق درست شما به او تکيه داشت و او چراغ راه شما بود. هلا چه بد براي خود پيش آورديد و چه به باري براي قيامت خود به دوش گرفتيد، نابودي، سرنگوني . تلاشها بر باد رفت و دستها از کار ماند و معامله، سرمايه را به باد داد، در خشم خدا جاي گرفتيد و سکه خواري و گدايي بر جبين شما زدند. واي بر شما مي دانيد چه جگر گوشه اي از رسول الله (ص) را پاره کرديد؟ و چه پيماني از او شکستيد؟ و چه خاندان گرامي از او به بازار آورديد؟ و چه پرده حرمتي از او دريديد؟ و چه خون از او ريختيد؟ چيز ناهنجاري آورديد که بسا آسمانها از هم فرو ريزد و زمين بپا شد و کوهها با خاک يکسان شود به اندازه روي رزمين و به اندازه گنجايش آسمانها، عروس اعمال شما بي مو، بي سابقه، بدنما، کور و زشت و کج خلق است، متعجب شويد اگر که آسمان خود ببارد؟ عذاب براي آخرت رسوا کننده تر است و آنان ياوري بجويند، مهلت شما را سبک سر نکند، زيرا کسي بر قواي عز و جل پيش دستي نتواند کرد و خون خواهي از او قوت نخواهد شد سپس چند بيت شعر خواند و سپس روي از آنان برگرداند)

نکته اول : شرح اين خطبه را کتابي بزرگ با لسان عالمي عارف در خور است، بلاغت و شيوايي و شهامت موعظه و موشکافي اخلاق فاسد دشمن خونخوار که از حنجره زني اسير و گرفتار خارج شده است.

نکته دوم: شيون زينب نه از اين جهت است که برادران خود و فرزندانش را از دست داده و به اسارت گرفته شده بلکه او در يک موج بي پايان تأسف بر حال ملت اسلامي و مردم کوفه مي نگرد که با کشتن امام حسين (ع) وضع عالم اسلامي به کجا کشيده شده است و کاخ عدالت فر ريخته و ديگر اين مردم روي آسايش نخواهند ديد و از فيوضات معنويه دين نتوانند بهره مند شد و تا هميشه خود و نسل خود را ننگين کرده اند و در آينده سيل خون در محيط کوفه به راه مي افتد و همه خانواده ها داغدار خواهند شد و در نهايت، اين محيط آباد تبيدل به ويرانه اي انباشته از خاک و خون خواهد گرديد .

نکته سوم: حضرت زينب با اين خطبه آتشين، انقلاب را آغاز نمود و و اول نتيجه اي که گرفت اين بود که خاندان نبوت را از خطر بزرگي که آنها را تهديد مي کرد نجات داد زيرا هر لحظه ممکن بود ابن زياد که اکنون مست پيروزي است فرمان قتل عام آنها را صادر کند و ذريه رسول الله را به بردگي گيرد و به بازارهاي دور دست کفار بفرستد ولي خانم چنان ماهرانه نطق کردند که مردم کوفه را لرزاند راويان گفته اند ديديم بعد از اين خطبه همه مردم سرگردان شدند و انگشت پشيماني گاز مي گيرند.

امام سجاد (ع) فرمود عمه جان بس کن تو نياموخته ، دانش اندوختي و خانم بعنوان اينکه فرمان امامش است سکوت نمودند اسرا از مرکب پياده شدند و زنان وارد چادر شدند.


79

سپس امام سجاد برابر مردم ايستاد و اشاره به سکوت نمود و خداوند را امر فرمود و بر پيامبرش صلوات فرستاد و فرمود : اي مردم، هر که مرا مي شناسد که مي شناسد، هر که نشناسد من علي بن الحسينم که پدرم را بر کنار فرات، بيگناه سر بريدند من پسر آن کسي هستم که پرده حرمتش را دريدند و نعمت زندگانيش را ربودند و مالش را چپاول کردند و خاندانش را اسير کردند، من پسر کسي هستم که او را دسته جمعي کشتند و همين افتخار مرا بس، اي مردم شما را به خدا ، مي دانيد که به پدرم نامه دعوت نوشتيد و او را گول زديد و از طرف خود عهد با او بستيد و با او بعيت کرديد و در عوض با او نبرد کرديد و او را تنها گذاشتيد نابود کند شما را آنچه براي خود پيش آورديد. و زشت باد نظريه شما، با چه چشمي به رسول الله (ص) نگاه مي کنيد؟ آنگاه که به شما گويد: عترتم را کشتيد و حرمتم را برديد و از امتم نيستيد.

راوي: آواز مردم به گريه بلند شد و يکديگر را فرياد مي زدند که هلاک شويد سپس امام سجاد (ع) فرمود : (رحمت خدا بر آن اندرزم را بپذيرد و سفارشم را در راه خدا و رسول خدا و خاندانش نگهدارد که ما را نسبت به رسول خدا پيروي خوبي است) مردم گفتند يابن رسول الله، ما همه شنوا و فرمانبردار شمائيم بما دستور بده، ما در جنگ و صلح با تو هستيم و هر کس به تو و ما ستم کرده خونخواهي کنيم امام فرمود :

«هيات، هيهات، اي دغل بازان پر نيرنگ، ميان شما و هوس بي جاي شما مانع بزرگي است مي خواهيد به من رو کنيد به همان وضعي که پيش از اين به پدرانم رو کرديد نه هرگز، هنوز زخم عميق کشته شدن پدر و خاندانم در روز گذشته به هم نيامده داغي که بر دل رسول الله (ص) و پدرم و فرزندانشان آمده فراموشم نشده، استخوانهاي گردنم را از هم فاصله انداخته، و تلخي آن در ميان حلقوم و حنجره ام مانده و تا استخوان سينه گلوگير من است خواهشم اين است که نه به سود ما باشيد و نه به زيان ما».

راوي مي گويد مردم از گريه و شيون جنجال کردند، زنها، موپريشان نمودند و خاک بر سر ريخته و چهره خراشيده و سيلي به صورت زده و مردها مي گريستند و ريش بر مي کندند و مانند آنروز، زن و مرد گريان ديده نشده بود.

راوي مي گويد اهل کوفه، خرما و نان و گردو به دست کودکان خود دادند که بر محمل اسيران بدهند ام کلثوم فرياد زد، صدقه بر ما حرام است و آنها را از زبان و دهان بچه هاي اسير مي گرفت و به زمين مي انداخت.


80

سپس ابن زياد دستور داد سر بريده حسين (ع) را جلوي آنها برند و سرهاي شهدا را بر نيزه رديف کردند و مقابل اسيران کشيدند تا آنها را بعد از جريانات خطبه حضرت زينب(س) و سجاد (ع) به کاخ ابن زياد بردند. سر مقدس امام را آوردند و ابن زياد آن را جلوي خود گذاشت و به آن نگاه کرد و لبخند مي زد و با چوبدستي به دندانهاي جلوي حضرت مي کوفت و مي گفت حسين چه خوش دندان است راوي مي گويد به خدا قسم ديدم که پيامبر جاي چوب او را که مي زد بوسيده بود.

زيدبن ارقم که از دوران کودکي در پرورش پيغمبر اسلام بود و در غزوات بسياري همراه حضرت بود ولي سياست زنجيروار بني اميه به وي سخت بود که اين مردان را خانه نشين کرده بود و شهامت ابا عبدالله الحسين (ع) اين عناصر فعال را مشتعل نمود لذا در مجلس ابن زياد، وقتي مي بينيد ابن زياد گفت خدايت تو را بگرياند اگر بخدا پير نبودي و خردت از بين نرفته بود، گردنت را مي زدم سپس زيد بن ارقم برخاست و بيرون رفت و از دارالاماره خارج شد و به مردم گفت اي گروه عرب، شما از امروز ديگر بنده هستيد، پسر فاطمه را کشتيد و پسر مرجانه را فرمانده خود کرديد او نيکان شما را مي کشد و بدان شما را بنده خود مي کند، تن به خواري داديد، مرگ بر کسي که تن بخواري دهد.

روايت شده سر را ابن زياد برداشته و بر رو و موي او مي نگريست ، ناگاه لرزه بر دست شومش افتاد و آن سر مکرم را بر روي ران خود نهاد، قطره خوني چکيد و از جامه هاي آن ملعون در گذشت و رانش را سوراخ کرد چنانکه تا سور شد و هر چه جراحان سعي نمودند معالجه نشد لاجرم ابن زياد دائم با خود مشک نگه مي داشت تا بوي بد ظاهر نشود.

شيخ ابوجعفر طوسي روايت کرده وقتي سر ابن زيا را براي مختار آوردند، مشغول غذا خوردن بود و خدا را بر اين پيروزي حمد گفت و اظهار داشت وقتي سر حسين را نزد ابن زياد بردند مشغول غذا خوردن بود وقتي مختار از خوردن غذا خارج شد برخاست و با کفش خود روي ابن زياد را ماليد و آن کفش را به غلام خود داد و گفت آن را بشوي که بر روي نجس نهاده ام .

شيخ مفيد: اسرا را نزد ابن زياد بردند و زينب (س) هم ناشناس با جامه هاي بسيار ساده وارد شد خانم زينبت در گوشه قصر نشست و زنان اسير دور او جمع شدند. ابن زياد گفت اين زن که با زنان ديگر که گوشه اي نشسته اند کيست؟


81

زينب (س) جوابش را نداد سه بار پرسيد يکي از زنان گفت اين زينب دختر فاطمه بنت رسول الله (ص) است. ابن زياد به او رو کرد و گفت حمد خدا را که شما را رسوا کرد و کشت خانم فرمود حمد خدا را که ما را به پيغمبر گرامي داشت و از پليدي ها به نهايت ، پاکيزه نمود همانا فاسق رسوا مي شود و فاجر دروغ مي گويد و او جز ما مي باشد ابن زياد گفت خدا با خاندانت چه کرد؟ فرمود براي آنها شهادت را مقدر کرده بود و به آرامگاه خود رسيدند و تو در محضر امام، محاکمه خواهي شد. پس ببين آنروز پيروزي با کيست؟ سپس زينب فرمود اي پسر مرجانه، مادرت بر تو بگريد ابن زياد عضب کرد و قصد کشتن او را کرد که عمر وبن حريث گفت اي امير او زن است و زن را به گفتارش مواخذه نکن.

سپس امام سجاد (ع) را نزد او آوردند، ابن زياد گفت تو کيستي؟ فرمود علي ابن الحسين گفت خداوند علي ابن الحسين را مگر نکشته است امام سجاد فرمود من برادري داشتم به نام علي که مردم او را شهيد نمودند ابن زياد گفت خدا او را کشت سپس امام فرمود الله يتوفي لا نفس حين موتها (سوره زمر - آيه 42) وقت مرگ، خداوند جان را قبضه کند . ابن زياد غضب کرد و گفت باز هم جرأت جواب مرا دادي او را ببريد و گردن بزنيد زينب به او چسبيد و گفت ابن زياد ، خونهايي را که از ما ريختي براي تو بس است و او را در آغوش کشيد و گفت بخدا من از او جدا نشوم، اگر مي کشي مرا هم با او بکش. ابن زياد به آنها نگريست و گفت در ترحيم چه اسراري عجيب است؟ بخدا گمان دارم دوست دارد که او را با وي بکشم او را رها کنيد که من او را به درد خود گرفتار مي بينم همين موقع امام سجاد فرمود عمه جان ، بس کن تا من با او سخن بگويم رو به ابن زياد کرد و فرمود مرا از کشتن مي ترساني مگر نمي داني که کشته شدن، عادت ماست و کرامت ما شهادت است.

سپس ابن زياد امام بيمار و خاندان او را در خانه اي که جنب مسجد بزرگ کوفه بود باز داشت کرد و حضرت زينب فرمودند زنان عرب حق ندارند نزد ما بيايند سپس ابن زياد فرمان داد امام سجاد را زنجير نمودند و با زنان حرم به زندان بردند و درب را بستند و بعد معكده کشتن امام حسين را به اطراف نوشت و اسيران را با سر حسين(ع) به شام فرستاد.


82

شهادت عبدالله بن عفيف ازلي:

بعد از اين جريانات ابن زياد در مسجد کوفه بالاي منبر رفت و خداوند را حمد و ثنا گفت و گفت ستايش خدا را که حق و حق جويان را غلبه داد و امير يزيدبن معاويه را پيروز نمود و کذاب بن کذاب را کشت در همين جا عبدالله بن عفيف يکي از زهاد و نيکان شيعه که يک چشمش را در جمل و چشم ديگرش را در صفين از دست داده بود قيام کرد و فرمود: اي پسر مرجانه، کذآب بن کذاب تو هستي و پدرت و آنکه تو را والي کرده و همچنين اين سخنگو کيست عبدالله گفت اي دشمن خدا، سخنگو من هستم. ذريه طاهره اي که خداوند پليدي را از آنها برده کشتي و هنوز خود را مسلمان مي داني اولاد مهاجر و انصار کجايند که از يزيد بن معاويه (لعين بن العين) انتقام کشند؟ خشم ابن زايد افزوده شد و گفت او را نزد من بياوريد نيروهاي ابن زياد از اطراف به سوي او دويدند و عموزاده هاي عبدالله بن عيف او را فراري دادند و او را به خانه اش رساندند ابن زياد گفت برويد اين کورا که خداوند نور از دلش برده نزد من بياوريد به منزل او رفتند قبايل ازو، مطلع شدند و جمع شدند تا از او دفاع کنند خبر به ابن زياد رسيد و لشگري را به سرداري محمدبن اشعث به جنگ آنها فرستاد نبرد سختي گرفت و عده اي کشته شدند و ياران ابن زياد خود را به منزل عبدالله بن عفيف رسانيدند و در آن را شکستند دختر عبدالله فرياد زد به عبدالله فرمود نترس، شمشير مرا بده تا از خودمان دفاع کنيم به دخترش گفت فقط بگو از کدام طرف حمله مي کنند ، دختر به او مي گفت از هر طرف حمه مي کردند! تا اينکه او را محاصره کردند و او را نزد ابن زياد بردند و ابن زياد به او گفت خدا را شکر تو را رسوا کرد!


83

عبدالله گفت به والله قسم اگر ديده باز بود به من دسترسي نمي يافتيد و الحمدلله ، من از خداوند در خواست کرده بودم که شهادت را روزي من کند پيش از آنکه مادرت نو را بزايد و از خداوند خواسته بودم به دست بدترين خلق خدا کشته شوم و چون چشمانم کور شد نا اميد گشتم و اکنون بحمدالله خداوند روزي شهادت را نصيبم کرد ابن زياد دستور داد گردنش را بزنيد.


84

حرکت کاروان اسرا از کوفه به شام :

سپس سرهاي شهداي کربلا را به زحربن قيس سپرد و راهي شام نمود و همراه او ابوبرده بن عون ازدي طارق بن اي ظبيان و جمعي از اهل کوفه را با او روانه کرد تا به شام ببرند.

ابن زياد پس از فرستادن سر حسين(ع) ، سپس اسراط، را با شمرذي الجوشن و مخفر بن ثعلبه عائذي به شام فرستاد و امام سجاد را از زنجير به دست و پا و گردن انداخت.

جريان دير راهب ‌ حاملان سرهاي شهدا در اولين منزل جهت استراحت بار انداختند و با سر مقدس به بازي و تفريح مشغول شدند و مقداري از شب را به عيش و نوش گذراندند به ناگاه دستي از ديوار بيرون آمد و با قلمي آهنين اين شعر را با خون نوشت : اتر حو امه قلت حسناء - شفاعه جدّه يوم الحساب

آيا گروهي که امام حسين (ع) را کشتند در روز قيامت اميد شفاعت جدش را دارند؟ حاملان سرها بسيار ترسيد ، برخي از آنها برخاستند تا آن دست و قلم را بگيرند که ناگهان ناپديد گشت وقتي برگشتند دوباره آندست با همان و همان جوهر خون آشکار شد و اين شعر را نوشت: فلا و الله ليس لهم شفيع - و هم يوم القيامه في العذاب

به خدا سوگند شفاعت کننده اي براي آنها نخواهد بود و آنها روز قيامت در عذاب خواهند بود دوباره عده اي خواستند آن دست را بگيرند که باز ناپديد شد براي بار سوم که برگشتند آن دست با همان شرايط اين شعر را نوشت:

و قد قتلو الحسين بحکم جور- و خالف خلفهم حکم الکتاب

امام حسين (ع) را از روي ظلم و ستم شهيد کردند و با اين کارشان مخالف قرآن عمل نمودند. حاملان سر از غذا خوردن پشيمان شدند و با ترس بسيار آنشب را نخوابيدند در نيمه شب صدايي به گوش راهب دير رسيد که در آنجا زندگي مي کرد.


85

راهب خوب گوش داد ذکر تسبيح الهي را شنيد راهب برخاست و از پنجره ديد، سر خود را بيرون کرد متوجه شد از نيزه اي که کنار ديوار دير گذاشته اند نوري عظيم به سوي آسمان افراشته شده و فرشتگان از آسمان گروه گروه فرود مي آيند و مي گويند السلام عليک يا بن رسول الله ... السلام عليک يا ابا عبدالله (ص) راهب از ديدن اين حالات، متعجب شد و ترس او را فرا گرفت. از صومعه خارج و به ميان ياران ابن زياد رفت و پرسيد بزرگ شما کيست؟ گفتند خولي - به نزد خولي رفت و پرسيد اين سر کيست؟ گفت سر مرد خارجي است (نعوذبالله) که در سرزمين عراق خروج کرد و ابن زياد او را کشت گفت نامش کيست؟ گفت حسين بن علي بن ابيطالب گفت نام مادرش چيست؟ گفت فاطمه بنت محمد مصطفي (ص)؟ گفت همان محمدي که پيغمبر خودتان است؟ گفت آري سپس به راهب مي داديم هلاکتان باد بخاطر کاري که کرديد. سپس از آنها خواهش کرد کدامين سر تا صبح نزد او بگذارند . خولي گفت نمي توانيم بدهيم تا نزد يزيد بن معاويه ببريم و از او جايزه بگريم راهب گفت جايزه تو چقدر است؟

گفت 10 هزار درهم را به تو مي دهم خولي هم پذيرفت درهمر را گرفت و سر مطهر را به راهب سپرد . سر مطهر را به مشک خوشبو نمود و آنرا روي سجاده اش گذاشت و تمام شب را گريه کرد وقتي صبح شد به سر منور عرض کرد اي سر من، با من جز خويشتن، چيزي ندارم ولي شهادت مي دهم که معبودي جز خدا نيست جد تو محمد (ص) پيامبر خداست و گواهي مي دهم که من غلام و بنده تو هستم و عرض کرد اي اباعبدالله بخدا سوگند، بر من سخت است که در کربلا نبودم و جان خود را فداي تو نکردم اي ابا عبدالله هنگاميکه جدت را ديدار مي کني گواهي ده که من شهادتين گفتم و در خدمت تو ، اسلام آوردم آنگاه گفت اشهدان لا اله ... سپس سر را به آنها تحويل داد پس از اين ديدار از صومعه خارج و خود را خدمتکار اهل بيت کرد.

ابن هشام مي گويد وقتي سر را از راهب گرتفند به راه افتادند تا نزديک دمشق رسيدند به يکديگر گفتند بيائيد اين درهمها را ميان خود تقسيم کنيم تا يزيد از آنها خبردار نشود کيسه هاي درهم را باز کردند و ديدند سفال شده است. و بر روي آن نوشته شده است فلا حسبن الله غافلا عما يعلم الظالمون (ابراهيم -42) گمان مبريد خدا از آنچه ستمکاران انجام مي دهند غافل است و بر روي ديگر نوشته و سيعلم الذين ظلمو اي منقلب ينقلبون ( و به زودي ستمکاران بدانند چه سرانجامي دارند) حاملان سر، سفالها را در نهر يردي ريختند . خول گفت اين راز را پوشيده نگهداريد و با خود گفت انا لله و انا اليه راجعون، حذرالدنيا و الاخره.


86

حوادث ميان راه شام تاريخ مشخص نکرده که چند جنبه منزل حاملان سرها، استراحت نموده ابن شمر آشوب مي گويد يکي از کرامات امام زيارتگاههايي است که از سر حسين (ع) به جا مانده است از کربلا و در شهرهاي عسقلان، موصل، نصيبين، حماه، حمص، دمشق و ديگر مکانها مي باشد (يعني اينکه وجود سر مقدس امام در اين مکان ها ، زيارتگاههاي معروف دارد نمونه وقتي خواستند به شهر موصل روند شخصي را به نزد حاکم شهر موصل فرستاند که توشه و آذوقه براي آنها فراهم کند و شهر را آذين کنند، اهل موصل خواستند که هر چه مي خواهيد براي شما فراهم مي کنيم ولي از آنها درخواست کردند که به شهر نيايند و بيرون شهر منزل کنند و از همانجا بروند، آنها در يک فرسخي شهر منزل کردند و سر شريف را روي سنگي نهاند و از آن سر مقدس، قطره خوني بر آن سنگ چکيد و مانند چشمه اي از آن خون مي جوشيد.

مردم هنگام محرم اطراف آن جمع مي شدند و مراسم عزاداري برپا مي کردند و اين مراسم تا زمان عبدالملک بن مروان حکم به جا بود و او دستور داد آن سنگ را از آنجا به جاي ديگري ببرند لذا اثر آن محو شد البته در جاي سنگ گنبدي ساختند و آن را ناميدند.

حاملان سر نزديک هر شهري از کربلا (از کوفه) تا دمشق مي رسيدند جرأت نداشند که وارد شوند و مي ترسيدند قبائل عرب بر آنها بشورند و سر را از آنها بگيرند . لذا از بيراهه مي رفتند و فقط براي آذوقه شخصي را مي فرستاند مي گفتند اين سر يکي خارجي است .


87

ورود اهل بيت به شام:

روز اول صفر، سر مبارک امام را وارد دمشق نمودند روزي که عيد بني اميه و روز ماتم شيعيان است اهل بيت اسير را سه روز پشت دروازه شام نگه داشتند تا شهر را زيور بستند مردم شامي با دايره و طنبور شادي مي کردند.

سيد بن طاوس مي گويد وقتي سر مقدس حضرت و اسيران را نزديک دمشق رسانيدند ام کلثوم گفت از تو درخواستي دارم شمر گفت چه حاجتي داري ؟ ام کلثوم فرمودند اکنون به نزديک شهر دمشق رسيديم ما را زا يک دورازه کم جمعيت وارد شهر کن تا کمتر، مردم ما را به اين وضع ببينند (نه به آن جهت که مردم آنها را اذيت و آزار برسانند بلکه درد سنگين است و نمي خواستند سر عريان اهل بيت را نامحرمان ببينند) و همچنين به شمر گفت سرهاي شهدا را از نزديک کجاوه ها دور کنند تا مردم سرگرم ديدن سرها شوند و حواسشان از ما پرت شود اما شمر ملعون در جواب خانم دستور داد، نيزه هاي سر شهدا از ميان کجاوه رد شود و اسرا را از ميان تماشاچيان ببرند تا بيشتر در معرض ديد باشند و آنها را با اين وضع تا در مسجد جامع دمشق (مسجد اموي) يعني توقفگاه اسرا برد.


88

همانطوريکه عرض شد اسرا خيلي در فشار ورحي و جسمي بودند و اسرا بر روي شتران بي حجاز بودند و زنجير به دست و گردن امام سجاد بود. سهل بن سعد مي گويد من قصد رفتن به خانه ام را داشتم که در بيت المقدس بود وقتي به محيط شام رسيدم شهري را با نهرهاي جاري و درختان فراوان ديدم که زينت کرده اند و بازارها را پرده آويزان کرده بودند و همگي مردمش شادند و زنان در حال دف و آواز خواندن مي باشند و طبل مي کوبند با خود گفتم، عيدهاي شاميان را مي شناسم ولي امروز عيد نيست سپس جمعي را ديدم با هم گفتگو مي کنند به آنها گفتم آيا شما در شام عيدي داريد که من خبر ندارم؟ گفتند اي پير مرد گويا غيريبي؟ گفتم من سهل بن سعدم و از اصحاب محمدم(ص). گفتند اي سهل عجب است که آسمان خون نمي بارد و زمين اهل خود را فرو نمي برد؟ گفتم چرا؟ گفتند واعجبا ، سر حسين (ع)، را از عراق براي يزدي به هديه مي برند و مردم شادي مي کنند. گفتم واعجبا سر حسين (ع) را مي برند و آنها خرسندند؟ از آنها پرسيدم از چه دري وارد مي شوند آنها به يکي از درها اشاره نمودند که باب ساعات نام داشت سهل مي گويد مشغول گتفگو بوديم پرچمهايي پشت سر هم پيدا شدند. و سواري آمد و نيزه اي در دست داشت و سري بر آن آويخته شده بود که شبيه ترين مردم به پيامبر بود.

و پشت آن سوار زنان بر شتران بي حجاز و برهنه سوار بودند خودم را نزديک يکي از آنها کردم و پرسيدم تو کيستي فرمود من سکينه دختر امام حسين هستم عرض کردم خانم من سهل بن سعد يکي از ياران جدت پيامبر مي باشم آيا فرمايشي داريد؟ فرمود به حامل اين سر بگو که آنرا جلو برد تا مردم نامحرم به تماشاي سر مشغول شوند و به حريم ما نگاه نکنند سهل مي گويد من خودم را به حامل سر رسانيدم و گفتم آيا حاضري خواسته مرا برآورده کني و در مقابل آن 400 دينار طلا از من بگيري گفت چه خواسته اي داري گفتم سر را از ميان زنان جلوتر ببري او پذيرفت و دينارها را گرفت.

يکي از شيوخ شام در مسجد اموي به امام سجاد گفت منت خدا را که شما را کشت و آشوب را خاموش نمود و هر چه خواست به امام گفت وقتي سخنش تمام شد ، امام سجاد فرمود قرآن خوانده اي؟ گفت آري فرمود اين آيه را خوانده اي :

قال لاسئلکم عليه اجراء الاالموده في القربي (شوري- 23) بگو من از شما مزدي نخواهم بجز دوستي خويشانم؟ گفت آري خوانده ام امام فرمود آن خويشان، ما هستيم سپس فرمود اين آيه را خوانده اي و آت ذالقربي حقه اسرا، 26 به ذوي القربي حقشان را ادا کن . گفت آري خوانده ام فرمود ما همانهائيم سپس امام فرمود آيا نخواندي انما يزيدالله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطيراء - احزاب 33، گفت: آيا فرمود ما همانهائيم، آن مرد شامي، دو دست به آسمان برداشت و گفت بار خدايا، من از دشمنان آل محمد و کشندگان آنان به تو بيزاري جستم من هميشه قرآن خواندم و تا امروز اين نکته را دريافت نکرده بودم.


89

در مقابل يزيد ( ل ) :

امام سجاد فرمودند در مسجد اموي دمشق در حضور يزيد (ل) در زنجير بودم به او گفتم به من اجازه دهيد سخن گويم گفت بگو ولي ناهنجار نگو حضرت فرمود من در خانداني هستم که ناهنجنار نگويم، بلکه مي خواهم بگويم که اگر رسول الله (ص) مرا در زنجير مي ديد به نظرت چه حالي داشت و چه کار مي کرد ؟ تمام مجلس گريه کردند همان لحظه يزيد دستور داد که او را آزاد کنند يزيد به امام گفت در کربلا چه ديدي؟ امام سجاد (ع) فرمودند خداوند قبل از خلقت آسمانها و زمين همه چيز را مقدر نموده بود. يزيد با مشاوران خود مشورت نمود و همگي به کشتن امام سجاد (ع) راي داند امام پنجم (امام محمد باقر(ع)) که آنموقع 2 سال و اندي سن داشت خداوند را ثنا و حمد کرد و فرمود اي يزيد، مشاورانت بر خلاف مشاوران فرعون راي داند وقتي درباره موسي و هارون با هم مشورت کردند گفتند آنها را مهلت بده ولي مشاوران تو راي دادند که ما را بکشي و اين علتي دارد يزيد گفت علت چيست گفت آنها همگي زنازادگان هستند زيرا پيغمبران و اولادشان را جز زنازادگان نکشند، يزيد هم سر به زير انداخت سپس يزيد به امام سجاد گفت واعجبا بر پدرت که نام علي را بر روي فرزندانش گذاشته امام سجاد فرمودند پدرم، پدرش را دوست مي داشت لذا چند بار نام فرزندانش را علي ناميد.


90

وقتي خانم زينب ديد که يزيد اينگونه به امام بي احترامي مي کند و با چوب خيزران عصاي خود به دندان مبارک امام حسين (ع) مي زند بر مي خيزد و خطبه خود را مي خواند (بعد از حمد خداوند و درود بر پيامبر و خاندانش فرمود ثم کان عاقبه الذين اساوالسواي ان کذَّبوا بايات الله و کانو بهايستهزون (روم 10) يعني سرانجام آنان که بد کرداري کردند، اين شد که به حق کافر شده و آيات خدا را تکذيب و تمسخر کردند سپس فرمود اي يزيد به گمانت، اکنون که راههاي زمين و آفاق آسمان را بر ما بستي و مانند اسيران ما را راندي، پيش خدا خوار شديم و تو گرامي شدي و براي اين است که پيش خداوند منزلتي داري و بيني بالا گرفتي و با گوشه چشم نگاه مي کني و خرم و شادي که دنيا به تو رو آورده و اکنون سلطنت ما براي تو مصفا گرديده، گفته خداوند عز و جل را فراموش کردي که فرموده است ولا يحسبن الذين کفروا انما نملي لهم خير لانفسهم انَّما نملي لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين يعني آنان که به راه کفر رفتند گمان نکنند که مهلتي که ما به آنها مي دهيم بحال آنها بهتر خواهد بود بلکه به آنها مهلت مي دهيم براي امتحان تا به ثروت و سرکشي خود بيفزايند و آنان را عذابي دردناک خواهد بود سپس فرمودند اين رسم عدالت است که زنان و کنيزان خود را پشت پرده نشاني و دختران رسول الله را اسيروار نگهداري؟ پرده از ما برگيري و ما را آشکارا نمايش مي دهي و ما را از شهري به شهري مي ببرند؟ و خودي و بيگانه در پي ديدار ما باشند؟ و از خود کسي را نداشته باشيم که حمايتمان کند چه اميدي به کسيکه جگر پارگان را در آورده و گوشتش از خون شهيدان روئيده، کسيکه از روي کبر و کينه به مي مي نگرد چگونه در کينه ورزي کوتاهي کند.

اي يزيد بر دندانهاي ابي عبدالله سيد جوانان اهل بهشت مي زني و با ريختن خون ذريه پيامبر و ستارگان زمين از آل عبدالمطلب ريشه را کندي، بزودي به سرانجامي دچار شوي که آرزو مي کني اي کاش افليج و گنگ بودي و اين گتفار و کردار را نداشتي- بار خدايا حق ما را بگير و بر کسي که خون ما را ريخت و حاميان ما را کشت خشم کن اي يزيد به خدا پوست خود را دريدي و گوشت خود را بريدي و با بارسنگين خونريزي به محشر وارد شوي و خدا حق آنها را بگيرد سپس فرمودند ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتاء بل احياط، عند ربهم يرزقون (ال عمران 169) يعني گمان مبريد آنان که در راه خدا کشته شدند مردگانند بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند.

خانم بعد از قرائت اين آيه فرمودند اين يزيد خدا را بس است که حاکم بر تو باشد و پيغمر خصم تو باشد . و جبرئيل (ع) پشتيبان او.

به زودي پدرت که براي تو سلطنت آراست و تو را به گردن مسلمانان سوار کرد، بداند که ستمکاران چه بد جايي دارند.

اگر چه پيشامدهاي ناگوار مرا به گفتگوي با تو کشانيد، من مقام تو را کوچک مي دانم و سرزنش تو را بزرگ مي شمارم ولي ديده ها اشکبار است و ستبرها آتش بار ... همينطور ادامه مي دهند سپس مي فرمايد به خدا شکوه مي برم و بر او توکل مي کنم هر دامي داري و پهن کن و هر گامي داراي بردار و هر تلاشي داري بکن ولي بخدا نتواني ذکر ما را محو کني و نمي تواني ننگ اين حادثه را بشوئي اي يزيد رايت غلط است و روزگارت کوتاه و جمعيت تو متلاشي خواهد شد روزي که منادي جار کشد الا لعنه الله علي الظالمين حمد خدا که براي اول ما، سعادت با مغفرت و براي آخر ما شهادت را نصيب کرد با رحمت. حسبنا الله و نعم الوکيل


91

اگر چه همه اين نطق خانم در برابر يزيد امپراطور نصف دنياي اسلام است ولي مهمتر از همه، قسمت آخر گفتار ايشان است راجع به بقاط، اسلام ،روش حق امامت و بر باد شدن دستگاه حکومت يزيد و متلاشي شدن اين کشور پهناور اموي که در آن روز فرمانرواي نصف جهان بود و از مرزهاي چين تا اواسط آفريقا زير پرچم خود اداره مي کرد.

در کتاب مهوف اثر ابن شهرآشوب آمده بعد از خطبه خانم زينب، يزيد دستور داد منبري تهيه نمودند و خطيب آوردند تا از علي و حسين نکوهش کند خطيب بالاي منبر رفت و حمد خدا نمود و بسيار از علي و حسين (ع) بد گفت و در مدح معاويه و يزيد طولاني سخنراني کرد تا اينکه امام سجاد بر او بانگ زد و فرمود اي خطيب واي بر تو که رضاي خلق را به عذاب خالق خريدي و جايت دوزخ است سپس رو به يزيد کرد و گفت اجازه مي دهي من هم سخني گويم که پسند خدا باشد و براي اين حضار موجب اجر گردد يزيد قبول نکرد مردم گفتند به او اجازه بده بالاي منبر رود شايد ما از او چيزي بشنويم گفت اگر بالاي منبر رود مرا و آل ابوسفيان را رسوا کند سپس به زير آيد به او گفتند او بيمار است و قادر نمي باشد يزيد گفت او از خانداني است که علم را از کودکي با شير مکيده اند به او اصرار کردند تا اينکه اجازه داد (اين کرامت است که خود يزيد در بين آن همه جمعيت و سفيران خارجي اعتراف به علم امام نمايد.)


92

اي مردم منم پسر مکه ومنم پسر زمزم و صفا، منم پسر آنکه حجرالاسود را به اطراف تکان داشت، منم پسر بهترين طواف و سعي کنندگان ، منم پسر کسيکه تا مسجدالاقصي او را شبانه بردند ، منم پسر.... منم پسر آنکه به او وحي شد. انا ابن الحسين (ع) القتيل بکربلا، انا ابن علي المرتضي انا ابن محمدالمصطفي ان ابن فاطمه الزهرا (س) ، انا ابن سوره المنتهي، انا ابن شجره طوبي منم پسر آنکه در خاک و خون غلطيد بر او نوحه گرند و منم پسر آنکه پرندگان هوا بر او شيون کنند چون سخنش به اينجا رسيد فرياد مردم به گريه بلند شد و يزيد ترسيد که آشوب شود به موذن گفت براي نماز اذان بگو، موذن برخاست و گفت الله اکبر الله اکبر امام فرمود آري الله اکبر و اعلي واجلّ و اکرم مما اخاف واحذر و چون گفت اشهدان لا اله الا الله امام فرمود آري منهم با هو شاهد، شهادت دهم و بر هو منکري حمله برم که لا الا غيره و لا رب سواه و چون گفت اشهدان محمدرسول الله، عمامه خود را از سرش برداشت و به موذن گفت تو را به همين محمد، لحظه اي ساکت باش، سپس رو به يزيد کرد و فرمود اي يزيد اين پيامبر جد من است يا جد تو؟ اگر بگويي جد تو است همه عالم مي دانند دروغ مي گويي و اگر بگوئي جد من است ، چرا از از روي ستم ، پدرم را کشتي و اهل بيتش را اسير کردي؟ اين را گفت و دست برد و گريبان خود را چاک زد و گريست و گفت بخدا در اين دنيا جز من کسي نيست که جدش رسول خدا باشد، چرا اين مرد به ستم، پدرم را کشت و ما را چون روميان اسير کرد، سپس فرمود اي يزيد ابتکار مي کني و مي گويي محمد رسول خدا است و رو به قبله مي ايستي؟ واي بر تو که در روز قيامت، دشمن تو ، جدم و پدرم خواهند بود سپس مردم بينشان همهمه شد و بيشتر مردم پراکنده گشتند.

آنگاه حضرت زينب نزد يزيد رفت و خواست که براي حسين عزاداري کنند يزيد اجازه داد و آنها را در دارالحجاره منزل داد و 7 روز در آنجا مجلس سوگواري برپا نمودند و هر زوز زنان شامي تعداد بيشتري مي شد در شرکت در اين مجلس. جمعيت بحدي رسيد که مردم شام قصد کردند بر خانه يزيد هجوم ببرند و او را بکشند که مروان حکم که آنموقع در شام حضور داشت از اين توطئه مطلع شد و به يزيد گفت که مصلحت نيست که اهل بيت امام حسين (ع) را در شام نگهداري ، آنها را به حجاز بفرست و يزيد هم وسائل سفر را آماده کرد و آنها را به مدينه فرستاد.


93

داستان ايلچي پادشاه روم در مجلس يزيد:

در مجلس زيد از امام سجاد نقل شده است وقتي سر امام را براي يزيد آوردند مجالس ميخواري را برقرار مي کرد و سر مقدس را مي آورد و پيش خود مي گذاشت و بر او مي مي ريخت و خودش مي خورد. يک روز ايلچي که از اشراف روم بود و در مجلس يزيد حضور داشت پرسيد اي پادشاه عرب، اين سر از کيست؟ يزيد گفت: تو را با اين سر چکار؟ گفت من نزد پادشاه خودم برگردم هر چه که ديدم از من مي پرسد لذا دوست دارم نام صاحبش را بدانم تا در شادي تو شريک باشم، يزيد گفت اين سر حسين بن علي (ع) است آن نصراني گفت واي بر تو دين من بهتر از دين توست پدرم از نوادگان داود (ع) است و ميان من و او پدران بسياري است و با اين واسطه مرا بزرگ مي شمارند و از خاک پايم براي تبرک مي برند ولي شما پسر پيغمبر خود را مي کشيد. اين چطور ديني است؟

يزيد گفت اين تصراني را بکشيد تا مرا در کشورش رسوا نکند چون نصراني چنين ديد گفت مي خواهي مرا بکشيد حلا که اينطور است بدان که من ديشب پيغمبر شما را در خواب ديدم و به من گفت اي نصراني ، تو از هل بهشتي منم از سخن پيغمبر شما نصيحت شدم اکنون مي گويم اشهدان لا اله الا الله و اشهدان محمداء رسول لله و .... سپس برخاست و سر حسين را به سينه چسباند و او را مي بوسيد تا اينکه او را کشتند.

سيد مرتضي فرموده اند سر حسين (ع) را به کربلا برگرداندند و به تن شريفش وصل نمودند البته اقوال بسيار است مثلا در قبرستان بقيع قبرستان باب القراديس در دمشق، ولي اقوال شيعه که صحيح روايات است داريم که يزيد تمام سرهاي شهدا را به امام سجاد داد و حضرت آنها را روز بيست صفر به بدنها ملحق نمود و سپس به سوي مدينه حرکت کردند با کاروان اسرا.


94

حرم امام حسين از شام به سوي مدينه در ملهوف ذکر شده وقتي حرم امام به عراق رسيدند به راهنماي خود گفتند ما را از راه کربلا ببر وقتي به قتلگاه شهدا رسيدند ديدند جابر عبدالله انصاري و جمعي از بني هاشم براي زيارت قبر حسين آمده اند و با گريه و زاري از هم ديدار کردند و ما تمي جگرسوز بر پا گرديد و زنان اطراف همه جمع شدند و چند روزي عزاداري برپا شد از کربلا به سوي مدينه حرکت نمودند.

امام سجاد (ع) مادرش شهربانو دختر بزرگردشاه ايران بن شهريار بن کسري بود که هنگام زايمان امام سجاد (ع) رحلت نمود .

حضرت علي اکبر مادرش ليلي دختر ابي مره بن مسعود ثقفي است.

حضرت علي اصغر مادرش رباب دختر امرط، القيس بن عدي کلبي است که بعد از شهادت امام حسين (ع) يکسال بيشتر زندگي نکرد و حتي يکبار هم، زير سايه نرفت يا ننشست تا اينکه رحلت نمود.

در تاريخ 6 نفر دائم الگريه بودند تا آخر عمرشان نوح براي گمراهي قومش ، آدم از پشيماني مي نگريست ،يعقوب در فراق فرزندش يوسف، يحيي از ترس آتش جهنم ، حضرت زهرا (س) در فراق مرگ حضرت رسول اکرم (ص)،و امام سجاد.

فهرست اشعار
يا نفس من بعدالحسن هوني    =    فبعده لا کنت ان تکوني65
هذالحسين شارب المنون    =    و تشربين باردالمعين65
و الله ما هذا فعال ديني    =    و لافعال صادق اليقين65
يا نفس لا تخشي من الکفار    =    و ابشري برحمه الجبار66
مع النبي السيد المختار    =    قد قطعوا الببغيهم سري66