فهرست عناوين
لقمان حكيم

مؤلف : …استاد حسين انصاريان

فهرست عناوين
     مقدمه1
     «زمين»3
     « خورشيد » 4
     «هوا»4
     « آب »4
     « تشكيلات بدن »4
     « اسلام يگانه راه نجات » 4
     « حسين انصاريان »4
بخش اول4
      انسان غربى4
      انسان اسلامى4
     انسان غربى4
     انسان اسلامى5
لقمان حكيم9
بخش دوم9
     چهره انبياء بهترين دليل بر حقايق و كمالات انسانى9
     چهره اى پيروز و جاويدان11
     كمالات روحى و جاودانى پيامبر اسلام 11
     عواقب وخيم ماديگرى11
     فساد در تمام زواياى حيات 12
     سير و حركت انسان مادى از زبان على(عليه السلام)16
بخش سوم18
     كمال كدام است؟18
     كمال در پرتو تربيت روح و روان19
     شخصيت معنوى انسان19
     پرورش روان بهترين عامل جلوگيرى از فساد20
     حالات گوناگون روح20
     نقش مربى كامل در حيات انسان20
     اخلاق چراغ راه زندگى20
     در حريم قرآن20
لقمان حكيم21
بخش چهارم21
     افسانه نژاد و رنگ21
     وضع سياه پوستان در دنياى متمدن22
     در سايه اسلام22
     نداى اسلام 22
بخش پنجم22
     حكمت هاى عملى22
بخش ششم31
     انتخاب به مقام رهبرى31
     آيين راستى 32
     اداء امانت 37
     عدم دخالت بيجا 39
     فروبستن ديده از حرام 40
     اقتصاد در شؤون زندگى43
     اسلام و مالكيت44
     عبوديت و بندگى45
     مغز متفكر46
     صبر و شكيبايى46
     عبرت46
     قضاء و قاضى47
لقمان حكيم47
بخش هفتم47
     حكمت47
     توحيد47
     معاد50
     نماز52
     امر به معروف و نهى از منكر53
     تكبر54
     دنيا55
     روزه56
     عفو و عذاب57
     علم ـ عمل ـ ايمان58
     حسن خلق59
     اندرزها60

1

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحيم

بزرگ پروردگارا!از ثناگوييت ناتوانم، مهربان خداوندا! از آوردن سپاس به پيشگاه باعظمتت عاجزم، به ربوبيتت اقرار دارم، و چرا نداشته باشم كه تمام اجزاء آفرينش بر وجودت بهترين دليل و راهنمايند . خداوندا، به وجودت به همان صورت كه در قرآن فرموده اى اقرار مى كنم:

﴿ قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَد * اَللّهُ الصَمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَدٌ.(1) هُوَ اللّهُ الذَّى لا اِلهَ إِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ * هُوَ اللّهُ الَّذى لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِكُ القُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشرِكُونَ * هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِىُء الْمُصَوِّرُ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِى الْسَمواتِ وُ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ.(2)

و درود بى پايان به روان تابناك انسان كامل حضرت محمّد بن عبدالله(صلى الله عليه وآله وسلم)، و دوازده جانشين او كه اول آنان اميرالمؤمنين(عليه السلام) و آخرينشان مهدى (عج) منجى انسان هاست. براى انديشمندان و صاحبان خرد در اين مسئله ترديدى نيست كه مقصد واقعىو اصلى از آفرينش انسان و زندگى او در اين عالم جز به كمال رسيدن ماده

(1) سوره توحيد.

(2) الحشر: 22 تا 24


2

وجود او و بدست آوردن درجات عالى چيز ديگرى نيست.

انسان به اراده عالى حق با همكارى و شركت عوامل متعددى در جهان خلقت، قدم به هستى گذاشته و در پيرو همين قاعده نمى تواند به تنهايى زندگى كند.

ادامه حيات انسان، در پرتو آميختگى او و بهره بردنش از عوامل خلقت و كمك گرفتن از انسان هاى ديگر است، و اين آميختگى بايد بر پايه اصول صحيحى استوار باشد تا انسان را به سوى يك آراستگى همه جانبه سوق دهد، و در اين مسير موقعيتش محفوظ بماند.

« زمين »

خداى بزرگ در قرآن مجيد از همكارى و شركت عوامل متعدد در پديد آوردن نظم جهان و بالخصوص وجود انسان ياد فرموده و بشر را به تدبير و تفكر در تمام زواياى هستى و وجود پر از اسرار خودش دعوت نموده است.ترجمه آياتى در اين زمينه شما را به اين مسئله نزديك تر مى كند.

در آفرينش آسمان ها( ستارگان، خورشيد، قمرها، سحابى ها و كهكشان ها، توده هاى عظيم نور و...) و زمين و توالى شب و روز براى اهل خرد نشانه هايى است، آنان كه ايستاده يا نشسته يا بر پهلو دراز كشيده، از خدا ياد مى كنند و در آفرينش آسمان ها و زمين مى انديشند مى گويند: پروردگارا! اين برنامه ها را بيهوده نيافريده اى.(1) بگو در زمين گردش كنيد و بنگريد و دقّت نماييد كه خداوند چگونه آفرينش را آغاز كرد؟ و مى آفريند آفرينش ديگرى.(2) آيا نمى بينيد خداوند آنچه را در آسمان و زمين است به فرمان شما قرار داد، و نعمت هاى آشكار و نهان خود را به شما ارزانى داشت.(3)

(1) آل عمران: 190 و 191.

(2) العنكبوت: 20.

(3) لقمان: 20.


3

شب و روز، خورشيد و ماه و ستارگان به فرمان حق در اختيار شما هستند در اين برنامه براى كسانى كه خرد خود را بكار بندند نشانه هايى است مهم.(1)

در هر صورت آيات زيادى در قرآن مجيد شركت عوامل گوناگونى را در عالم براى بوجود آمدن انسان گوشزد مى كند وبه آدمى هشدار مى دهد كه همانند ساير موجودات جهان وجودى است هدف دار.

مى دانيد كه انسان در اصل نطفه اى بيش نبود، براى به ثمر رسيدن اين ذره بى مقدار ميلياردها عوامل مختلف با هم همكارى كردند تا از تعاون آنان ميوه اى بنام بشر پديد آمد، و براى اينكه خوانندگان گرامى بهره بيشتر از اين مسئله برگيرند به پاره اى از عوامل اشاره كرده و برنامه را با ديد وسيعترى تجزيه و تحليل مى كنيم:

«زمين»

قرآن عظيم زمين را با تمام عواملش كه براى آسايش بشر و زندگى او مقرر شده يكى از نشانه هاى بزرگ حق مى داند.

كره زمين كه حقيقت بشر زاييده اوست، از نظر وضع وجوديش بسيار دقيق و منظم است، و اگر غير از اين بود زندگى در آن از براى موجودات زنده بسى دشوار ومشكل مى نمود.

مساحت زمين 509 ميليون كيلومتر مربع

حجم 1083 ميليارد كيلومتر مكعب

وزن 5980 ميليارد تن

فاصله از خورشيد 150 ميليون كيلومتر تقريباً

عمر درحدودچهارميلياردوپانصد ميليون سال

(1) النحل: 12.


4

قسمت بيشترى از سطح زمين را درياها فرا گرفته و به وسيله همين درياها تمام نقاط زمين به يكديگر وصل مى شود.

علاوه بر اين، موجوداتى در آبهاى زمين زندگى مى كنند كه وجود آنها از هر جهت براى بشر سودمند است.

مقدار زيادى از آبهاى دريا به وسيله حرارت خورشيد بخار شده و سپس به صورت ابر درآمده، آنگاه بر زمين مى بارد تا دانه هاى نباتى براى ادامه حياتِ موجودات زنده به ثمر برسد.

فاصله زمين تا خورشيد به قدرى دقيق و حساب شده است كه ادامه حيات بر روى اين گاهواره پرنعمت كارى ساده و آسان است، بطور حتم اگر اين فاصله بيشتر بود كليه موجودات زمين از حيات بى بهره بودند و اگر كمتر بود نيز سخنى از حيات و زندگى به ميان نبود.

زمين كروى شكل است و كروى بودن و حركت به دور محورش باعث پديد آمدن شب و روز است، زيرا هميشه نيم آن روبروى خورشيد است روشن، و نيم ديگرش تاريك است، و اگر غير از اين بود يك طرفش هميشه روز و طرف ديگرش شب بود، آن گاه بااين وضع زندگى درآن جز با ملالت و خستگى چيزى ديگر نبود، يا زندگى امكان نداشت.

گردش زمين به دور خورشيد پديد آورنده چهار فصل است، و نبايد منافع چهار فصل از احدى پوشيده باشد.

كوهها چون ميخهايى محكم بر پشت زمين استوار شده، و اگر وجود كوهها نبود زمين در حال گردش به دور خود و خورشيد هميشه دچار حركتهاى عجيب و غريب بود، و زندگى بر روى آن امرى محال مى شد، پستيها و بلنديها داراى منافع فوق العاده ايى است و برنامه اى در زمين عبث و بيهوده نيست.

« خورشيد »

حجم 1 ميليون و سيصد هزار برابر زمين تقريباً

درجه حرارت خارج آن 6 هزار درجه

درجه حرارت مركزى 17 ميليون درجه

حيات و زندگى موجودات زنده مديون نور خورشيد است، خورشيد تقريباً سرچشمه تمام انرژى ها است، بى نور خورشيد گياه رشد نمى كند و مواد غذايى فراهم نمى شود، و چون زندگى جانداران بستگى به گياه دارد پس بى نور خورشيد جاندارى ادامه حيات نمى دهد.

چوب، زغال، و نفتى كه هر روز مصرف مى كنيم كار مايه را در اعصار قديم از خورشيد گرفته و در خود نهفته اند.

«هوا»

اگر به شما بگويند كه ما هم از بعضى جهات مانند ماهيهاى اعماق دريا هستيم شايد اين مقايسه به نظر شما عجيب باشد، ولى حقيقت همين است كه ما در عمق يك اقيانوس بزرگ، اقيانوسى از هوا كه چند بار از دريا عميق تر است زندگى مى كنيم.

در اين اقيانوس بزرگ و عميق كه آن را هوا مى گويند، بسيارى از گياهان و جانداران زندگى مى كنند كه بدون هوا زندگى برايشان امكان ندارد، زيرا هوا شامل موادى است كه براى حيات موجودات زنده ضرورى است، و مهم ترين اين مواد اكسيژن است كه براى تمام موجودات لازم است.

« آب »

انسان مانند ساير موجودات زنده به آب احتياج دارد، شبانه روز بايد مقدار شش تا هفت ليوان آب بياشامد تا جانشين آب از دست رفته در بدن گردد، انسان مرتباً از بدن خود آب دفع مى كند و با هر يك نفس مقدارى بخار آب به هوا مى فرستد، از اين رو از آشاميدن آب براى ادامه حيات نياز شديد دارد.

آب همراه سبزيها و ساير غذاها به بدن ما مى رسد، آب ماده حيات است و بدون آن زندگى امرى محال است.

علاوه بر اينها عوامل گوناگون ديگرى در عالم خلقت به كمك يديگر وسائل زندگى را فراهم مى آورد تا از مواد بى جان نطفه جاندار ساخته شود و آن نطفه به صورت انسانى زنده قدم به سفره هستى گذارد انسانى سراسر پر از عجايب و اسرار كه در خطوط زير به برخى از تشكيلات وجوديش آشنا مى شويد.

« تشكيلات بدن »

پا 2 عدد تنه 1عدد ساق 2 عدد سر 1 عدد

ران 2 عدد اسكلت 243 عدد

دست 2 عدد روابط اسكلت 150 عدد

بازو 2 عدد عضلات 450 جفت

آرنج 2 عدد قلب داراى 4 حفره

باز و بسته شدن در شبانه روز 110 هزار مرتبه

تحويل خون به بدن در 24 ساعت معادل 10520ليتر

قدرت فعاليت قلب به اندازه آسانسورى كه 3 سرنشين را به ارتفاع صدمتر بالا ببرد.

باز و بسته شدنش در70 سال 3 ميليارد مرتبه

شبكه لوله كشى بدن بهوسيله رگها 560 ميليون متر

گلبول خون 25 ترليون

مجموع گلبولهاروى هم به صورت يك ستون 37ميليونو500هزار متر.

كليه داراى 200 ميليون حفره

هر حفره 5 سانتى متر

طول مجموع حفره ها 100 كيلومتر

تصفيه خون بهوسيله كليه در شبانه روز معادل 500 ليتر

ريه داراى 350 ميليون حفره

عمل اكسيژن گيرى شبانه روز 700 ليتر

پوست 5/1 متر مربع

در هر سانتى متر مربع پوست 5000 دگمه عصبى

مجموع مراكز عصبى 4 ميليون

روده كوچك 8 متر

در هر سانتى متر مربع 4000 غده

هر غده داراى 3000 سلول

هر سلول داراى 100 لوله تنفس

مغز 14 ميليارد سلول

شبكه سيم كشى ومخابرات 480 ميليون مترمعادل12مرتبه دور كره زمين

گوش 24 هزار عامل عصبى

و... و..

خداى بزرگ در قرآن مجيد مى فرمايد: اگر بخواهيد نعمتهاى مرا كه به شما ارزانى داشته ام بشماريد از عهده شما خارج است.

راستى نعمتهايى كه در بوجود آوردن انسان و ادامه حياتش در كارند، قابل شمارش نيست، اينجاست كه بايد توجه خوانندگان عزيز را به چند سؤال معطوف داشته و بپرسم با تمام اين مراتبى كه در سطور گذشته خوانديد، آيا انسان كه در تمام برنامه هاى حياتيش در سيطره قانون و اراده حق است، مى تواند در زندگى خانوادگى و اجتماعى بى نياز از قانون الهى باشد؟

آيا آزاد است هر چه دلش بخواهد انجام دهد، و هر عملى خواسته باشد پياده كند، گر چه به نظام زندگى ديگران ضرر وارد كند؟

آيا عوامل عالى حياتى و آنچه در كارند بى هدف و بى نتيجه در كارند؟

آيا انسان جز خوردن و آشاميدن و اعمال شهوت تكليف ديگرى ندارد؟

آيا زندگى مفهوم واقعيش همين است كه گروهى بى بند و بار پنداشته اند؟

آيا صلح و صفا، و اخلاق پسنديده در سايه هر مكتبى پديد مى آيد؟

آيا بشر در پيروى از برنامه هاى مناسب با حياتش محتاج به خداوند نيست؟

آيا جز آفريدگار جهان كسى عالم و آگاه به تمام مصالح و مفاسد است؟

آيا روش پيامبران عالى قدر و انسان دوست نبايد مورد عمل قرار بگيرد؟

آيا در سايه قوانين غير حق زندگى آرامى بدست مى آيد؟

آيا برنامه اى منظم و حساب شده عالم دليل بر آفريدگار جهان نيست؟

و آيا...

اگر از طرف انسانها اقدام به زنده كردن معارف در وجودشان نشود، و ثروت درونى خود را آشكار نسازند، و فشارى كه زندگى فعلى در درون آدمى مى آورد احساسس نكنند، روح در درون آنان همچون سنگ مى شود و انسان به صورت

ماده بى جانى درمى آيد.

زندگى انسان و حيات جاودانى رو به پيش او بسته به اين است كه با واقعيتى كه روبروى اوست ارتباط برقرار سازد، و آنچه اين ارتباط را برقرار مى سازد معرفت است،و معرفت همان ادراك حسى است كه به وسيله فهم حالت كمال و پختگى پيدا كرده باشد. ميوه معرفت يك زندگى به تمام معنى سالم و صحيح است كه در پرتو انسان به تمام حقوق انسانيتش دست پيدا كرده و ديگران هم در سايه زندگى آدمى به حقوق خود مى رسند.

البته در ميان تمام مكتب هايى كه براى نگه داشتن انسان در اصول انسانى پديد آمده مكتبى زنده تر و اصولى تر همانند مكتب انبياء نيست، زيرا تمام افكار و نتيجه افكار آن بزرگ مردان از وحى سرچشمه گرفته و با فطرت و طبيعت بشر هماهنگ است. آنان انسان را به پاسخ دادن به نداى فطرت و طبيعت دعوت كردند، و در اين راه تربيت شدگانى بوجود آوردند كه نظير آنان را در هيچ مدرسه اى نمى يابيم.

« اسلام يگانه راه نجات »

پيامبران پيشروان به سوى ايمان و عمل صالحند، و تربيت شدگان آنان نيز همين طور، و جز اينكه بشر را به سوى اين اصول دعوت كنند برنامه اى ديگر ندارند.

آنانكه از ايشان به حق پيروى كنند به مقام ايمان و عمل صالح برسند و مردمى كه دعوت انبياء را بشنوند و قدرت تحقيق داشته باشند و كوتاهى در تربيت خود كنند چون از دواعى نفسانى و تقليد نرسته اند، رستگار نخواهند شد.

نظام اسلام كه شاهدى زنده و گويا و چهره اى روشن و تابناك از قوانين وضع شده خداوند در تمام ادوار حيات بشرى بوده جامع و كامل آن به وسيله خاتم پيامبران در سرزمينى خشك و بى آب و علف همانند نقشه اى منظم براى نجات تمام بشر پياده شد.

ساختمان هايى عظيم از فضائل انسانى بر سطح خاك بنا كرد كه تا ابد از تندباد حوادث در امان خواهد بود.

براى سر و سامان بخشيدن به پراكندگى ها قوانينى آورد كه امواج خروشان زمان هرگز آن را از دفتر زندگى محو نخواهد كرد.

براى درهم كوبيدن شرك و نفاق و رذائل اخلاقى حقايقى بيان كرده كه مانندش آورده نشده بود و نظيرش نخواهد آمد.

اسلام آيينى است ساده و بى آلايش، و همين سادگى و هماهنگى آن با اصول زندگى بود كه در اندك زمانى بر همه مكتب ها فائق آمد و شؤون اجتماعى ملل مختلف جهان را زير سلطه و نفوذ خود قرار داد.

اسلام كه اساس آن بر توحيد و يكتاپرستى است، بشر را به پاكى درون و برون و درستكارى، امانت، راستگويى، صداقت و يگانگى و برادرى، دستگيرى و مساوات، دعوت مى نمايد، و اين همان اصولى است كه توده بشر را از نادانى به شاهراه هدايت و دانايى و تكامل در همه زواياى حيات رهنمون است.

عمل كردن به اسلام نه تنها مفيد و آسان است، بلكه هيچ ناسازگارى با سير تمدن به معناى واقعى ندارد، بلكه وسيله سرعت و پيشرفت واقعى به سوى تمدن حقيقى است.

مسلم آن دينى كه دوش به دوش تمدن در حركت نباشد و آبادى واقعى دنيا را از پى نداشته باشد براى پيروان خود جز لهو و لعب ثمرى ندارد و تابعين و فرمانبردارانش را به سوى هلاكت مى كشد.

با مراجعه به قرآن و فرمايشات پيشوايان دين اين نكته روشن مى شود كه يگانه دين حقى كه با سير تمدن پيش مى رود و خود مثل اعلاى تمدن است دين مبين اسلام است و منكر اين معنى يا دور از خرد است، يا دست نشانده استعمار است، يا با اسلام به خاطر عقده هاى روانى دشمنى دارد.

اين مسئله هم ناگفته نماند كه بسيارى از مردم مغرب زمين روى خوشى با برنامه هاى دين ندارند، و دين را عامل انحطاط و دور شدن از تمدن مى دانند، البته بايد به آنان حق داد، زيرا آيين تحريف شده عهد عتيق و جديد استعداد جوابگويى به نيازمندى هاى بشر را نداشت و در آن قوانينى يافت نمى شد كه انسان براى تحصيل سعادت بتواند به آن عمل كند.

با پيشرفت علوم مادى در مغرب زمين حكومت كليسا خود در خطر اضمحلال مى ديد، كليسايى كه به جان و مال و ناموس مردم در سايه دينى كه داشت مسلط بود، و البته در هم كوبيده شدن اين تسلط براى اربابان كليسا آسان نبود، از اين رو با دانشمندان به مبارزه برخاسته و سخت در مقابل آنان ايستادند تا جايى كه نزديك به چند ميليون عالم و دانشمند را براى براى نگاهدارى مقاصد غلط خود از بين بردند، دانشمندان و مردم كه از دست مظالم كليسا به جان آمده بودند مبارزه جانانه اى را تا سر حد پيروزى با كليسا و پيروانش پايه گذارى كردند و بالاخره دراين جنگ كه جنگ با دين بود پيروز شدند و كليسا و برنامه هايش را از تمام برنامه هاى زندگى جدا كردند، و به راه خود كشف برنامه هاى طبيعى ادامه دادند، و براى خالى نبودن جاى دين در زندگى يكى دو ساعت از روز يكشنبه را اختصاص به برنامه هاى مذهبى داده، آن هم برنامه هايى كه هيچ مشكلى از بشر حل نمى كند، بلكه آن برنامه ها بشر را به جانب گناه تشويق مى كند.

آزاد شدن از آيين خرافى يهود و نصرانيت يك عامل پيشرفت براى مغرب زمين بود عامل ديگرى كه نقش مقمى در پيشرفت اروپا به سوى تمدن داشت آشنايى

مسيحيان در طول جنگ هاى صليبى با علوم مسلمين بود، كتب علمى اسلامى پس از برخورد اروپا با مسلمين به ممالك مغرب منتقل شد و سالها مدار بحث و تحقيق مغربيان بود، در سايه اين برنامه بيگانگان به پيشرفت هاى مهمى نائل شدند، در حالى كه مسلمين به خاطر ثروت هاى مادى و آبادى سرزمينشان با سرعت هر چه تمامتر به سوى ارضاء شهوات پيشروى مى كردند.

مغربيان در سايه كوشش و فعاليت هاى علمى به ترقيات شگفت انگيز رسيدند و در ازدياد قوا وقدرت مادى و نظامى خود كوشيدند، با به دست آوردن قدرت چشم طمع به ثروت هاى مشرق زمين دوختند، بدست آوردن ثروت بى كران مسلمين براى آنان جز از راه بريدن مسلمين از اسلام و جاهل نگاه- -داشتن دولتها و ملتهاى اسلامى ميسر نبود، براى اين دو موضوع به كوشش هاى سخت برخواستند، تا توانستند بر عليه اسلام و قرآن از طرق مختلفه تبليغات سوء كردند، وسائل بيشترى از براى شهوت رانى مشرقيان تهيه ديدند، نور علم را از آنان گرفتند، علماء و دانشمندان اسلامى را منفور ملت كردند، راه نفوذ استعمار را در ممالك اسلامى باز نمودند.

روزگار عجيبى بود مغرب به سرعت بيدار مى شد، مشرق به سرعت به خواب خرگوشى فرو مى رفت، گلادستون در مجلس عوام انگلستان به پاخواست و با يك دست اشاره به قرآن و با دست ديگر اشاره به كعبه كرد و گفت كه:

تا اين دو قدرت معنوى در ميان مسلمين است حكومت ما بر آنان محال است، و نيز در خلال همين زمان زمامدار روسيه تزارى برنامه اى را به اين صورت پيشنهاد كرد.

هر چه بيشتر بايد به اسلامبول نزديك شد، كسى كه در آنجا حكومت كند سلطان حقيقى جهان خواهد بود.

بنابراين بايستى جنگ هاى مداوم گاهى بر ضد عثمانى و گاهى بر ضد ايرانى ها

ايجاد كرد، لازم است مؤسسات كشتى سازى در ساحل درياى سياه ايجاد نمود و به تدريج اين دريا و درياى بالتيك را كه دو نقطه لازم و ضرورى است براى پيشرفت و انجام نقشه ها به تصرف آورد.

در اضمحلال ايران بايد تسريع كرد وبر خليج فارس دست يافت در صورت امكان راه تجارتى قديم مشرق رااز طريق سوريه تا هندوستان كه به منزله انبار دنياست داير كرد، وقتى به آنجا رسيديم مى توانيم از طلاى انگلستان صرف نظر كنيم.

خوانندگان عزيز نادانى زمامداران آن روز، و بيدار نبودن مردم بيشتر به برنامه هاى استعمارى كمك كرد تا استعمارگران كه خود فاقد اخلاق و فضيلت بودند توانستند چراغ انسانيت را نيز در ممالك اسلامى خاموش كنند.

جامعه مغرب حياتش تبديل به حيات مادى محض، و جامعه مشرق هم زير يوغ استعمار، فضايل روانى را باخت در نتيجه جهان يك پارچه تبديل به جهنمى سوزان شده امنيت و آسايش از زندگى رخت بست، امروز كم و بيش جهان دريافته كه مبارزه با اسلام و با اخلاق و فضيلت كار احمقانه اى بوده.

جهان مى بيند كه نسل جديد در گردابى مهلك از رذائل و جاده اى پرخطر از معاصى افتاده، فساد از هر طرف چون باران مى بارد، نسل براى نجات تشنه يك متر مكتب اصيل و ريشه دار است.

جهان دريافته كه هسته مركزى براى نگهدارى وجود انسان از آفت ها و بلاهاى خانمانسوز شهوات، عقيده به خداوند و عمل به مقررات كامل اوست.

امروز بر عقلاى جهان بنابر اعترافات خودشان ثابت شده كه اسلام با تمام برنامه هايش در رأس تمام برنامه هاست و تنها راه نجات بشر از بدبختى ها اسلام است.

در اين كتاب سعى شده يك دوره اصول اخلاقى و مبانى محكم آن در پرتو شمع

وجود لقمان حكيم كه خود از مصلحين بزرگ بشرى بوده نگاشته شود، و اميد است با مطالعه اين كتاب چهره اخلاقى و شخصيت روحى انسان براى شما روشن شود. و آنان كه مى خواهند به نعمت اخلاق آراسته شوند، و كسب سعادت دو جهان كنند از سرمايه هاى تربيتى اسلام بهره مند گردند.

اين نكته را ناگفته نگذارم كه نوشتن اين كتاب انگيزه اش سوره مباركه «لقمان» كه سوره 31 قرآن و در جزءبيست و يكم است بود، تا آنجا كه در حد و توانايى من بوده در معرفى لقمان بزرگوار و شرح حكمت هايش از قرآن و روايات كوشيده ام.

« حسين انصاريان »

بخش اول

* انسان غربى

* انسان اسلامى

انسان غربى

قوانين و قواعد بى مايه كليسا، و قدرت مطلقه اربابان آيين تحريف شده انجيل، به تدريج مردم مغرب زمين را در جدا شدن از همه امور معنوى، و بدبين شدن به خط دين، و گرايش به مسائل مادى در تمام زمينه هاى حيات، و ميدان دادن به شهوات و آمال، و آزادى بى قيد و شرط، و در يك كلمه خود فراموشى كه ميوه، بسيار تلخ خدافراموشى است، آماده كرد.

برنامه هاى كليسا كه هيچ گونه هماهنگى با فطرت و نيازهاى معنوى انسان نداشت و جنايات اربابان كليسا به جان و مال و ناموس انسان، باعث گرايش انسان به فراورده هاى عقل تنها، و تكيه كردنش به علوم تجربى شد.

انسان در مغرب زمين دريافت هاى خود را ملاك حق و باطل قرار داد، و خود بت خود گشت.

فكر مى كرد علوم تجربى و امور حسّى، و محصولات عقل جزئى مى تواند ته تمام نيازهاى مادى و معنوى او پاسخ دهد، ولى گذشت زمان به او ثابت كرد كه اين مجموعه، ظاهرى غذاى كاملى براى او نيست.

به خيال اينكه شكستن قيود و شروط اخلاقى، و دست برداشتن از حالات انسانى، و آزاد گذاشتن شهوات و اميال، و باز گذاشتن دست غرائز، او را سير و سيراب خواهد كرد، وارد اين ميدان وحشتناك شد، و در نتيجه خود را با آفات و

بلاهايى دچار ساخت كه امروزه از دست خودش بجان آمده، و پوچى و بى هدفى، خلأ سنگين باطنى او را آزار مى دهد.

احساس پوچى و پوكى در سنين بالا در مرد و زن غربى بيش از سنين پايين حس مى شود.

پيرمردان و پيرزنان مغرب زمين اگر دست به خودكشى نزنند، و اگر دچار جنون نشوند، در كمال افسردگى بسر مى برند، و هر لحظه در انتظار مرگ هستند، تا سايه شوم حيات را از سر خود باز كرده، و با تبديل شدن به خاك گور به خيال خودشان براى هميشه راحت شوند، ولى نسل جوان غرب به خاطر شور و هيجان جوانى كمتر احساس پوچى و پوكى كرده، و دراين سنين دلخوش به انواع لذات و شهواتند آنان هم پس از فروكش كردن هيجانات جوانى، و از كار افتادن ابزار شهوات، ورشكسته شدن بدن، به همان كاروانى كه احساس پوچى و بى هدفى آنان را در رنجى جانكاه فرو برده وارد مى كند و به افسردگى يا جنون، يا خودكشى دچار مى سازد.

محصول خدا فراموشى غربى ها خودفراموشى، و محصول خودفراموشى روى آوردن به عقل جزئى و علوم تجربى، و نتيجه روى آوردن به عقل جزئى و علوم تجربى غرق شدن در منجلاب لذات حيوانى، و شهوات غريزى و پس از آن دچار شدن به پوكى و پوچى، و افتادن در بند افسردگى شديد، يا بيمارى روانى و يا خودكشى است.

من تمام اين مسائل رادر طول سفرهاى مكررى كه به اروپا داشته ام از نزديك لمس كرده، وبا صحبت هاى مفصلى كه با مرد و زن غربى داشته ام دريافت نموده ام.

تعدادى انگشت شمار از دانشمندان غربى امثال كارل فرانسوى، و دى لانزاد فاستو، كه برقى كم سو از بيدارى و بينايى در وجودشان جلوه كرده، به اوضاع

وحشتناك حيات در غرب پى برده و فريادشان از فاجعه و بلايى كه بر انسان غربى آمده بلند شده، و غرب را نسبت به خود فراموشى هشدار داده، و عاقبت بسيار خطرناكى را براى تمدن غرب و بندگان و بردگان آن تمدن پيش بينى كرده اند.

آنان مى گويند:

1ـ تمدن جديد كه واقعيات و حقايق و نصوص اصيل و محكم قديم را لغو كرده، ناچار است مجموع بلاهايى كه به سرش آمده با خوديت خود اندازه گيرى كند، كه اين اندازه گيرى بدون ترديد نمى تواند مقياس شناخت حق از باطل گردد، از اين جهت بشر غربى چاره اى براى علاج دردهاى خطرناك فردى و اجتماعى، و ظاهرى و باطنى خود نمى بيند، و خود را در اين زمينه دچار بن بست مشاهده مى كند!

2ـ انسان غربى امكانات و مواهب مادى و زمينى را مالك است، ولى از يك چيز با تمام وجود عاجز مى باشد، و آن خودشناسى و تأمّل در باطن خويش است، و تنها همين موضوع براى اثبات پوچى درخشندگى كاذب تمدن جديد كافى است.

3ـ بدون ترديد غربى ها از هوش و درك قابل قبولى برخوردارند، ولى شك نيست كه از حيث آشنايى با حكمت عملى، و حيات معنوى فقيرترين مردم روى زمين اند!

4ـ تمدن غربى اگر غربى ها را مبتلا به خوردن مشروبات الكلى و گوشت خوك و انواع مواد حرام نموده، و به اعمال جنسى و شهوات بى قيد و شرط مبتلا كرده، به خاطر اين است كه غربى بجاى خويشتن جويى در پى فراموشى و هدر ساختن خويشتن خويش است، اغلب كارهاى بزرگ و قهرمانى و حتى اعمال نيك غربى و چيزى جز محصول فراموشى و بيهودگى نيست، قدرت عملى او بر اكتشاف و

اختراع، و تهيه وسايل جنگى ناشى از فرار غربى از خويشتن است نه قدرت و تسلّط استثنائى بر خود.

5 ـ ترس از تنهايى و سكوت، وحشت از خلأ باطن و درون و توسل به پول، غربى را از شنيدن نداى باطن عاجز ساخته، و انگيزه فعاليت مداوم او همين امور است.

6 ـ محرك وى در جهانگشايى، ناتوانى او در حكومت به خويشتن است، به همين علت غربى پديد آورنده آشوب و فساد در سراسر دنياست.(1)

ذلّت و زبونى انسان در غرب، و در هم شكستن شخصيت او ناشى از آن است كه نتوانسته حقيقت وجود خود، و ارزش گوهر شخصيت خويش را دريابد، انسان در مدرسه غرب به خيال خودش حيوانى مانند ساير حيوانات است، و ارزش او مانند و برابر ارزش موجودات زنده ديگر روى زمين است.

به نظر غربيان از آنجا كه ميزان و مقياس ارزش هر موجود در نظام تطور و شبكه نشو و ارتقاء، پايدارى و بقاء است، بنابراين همگى موجودات زنده كه غربال انتخاب طبيعى باقى مانده، و در مبارزه حيات ياراى مقاومت آورده اند، از نظر ارزش برابرند.

معناى اين ارزيابى اين است كه گاو و مورچه، پلنگ و روباه، الاغ و خرگوش، « انسان اسلامى »

مار و عقرب، گرگ و سگ، كلاغ و خوك و انسان و شتر در يك ارزش و مقياسند!!

انسان غربى كه با تمام وجود مغرور فراورده هاى علمى و تمدن شده، در تشخيص ارزش و موقعيت خود دستخوش خبط و اشتباه گشته، و در شناخت حقيقت راه خطا رفته، تا آنجا كه خود را به سطحى برابر با مورچه و موش فرو كاسته!! انسان غربى بااثر گرفتن از افكار دانشمندان ملحد خود از دايره نفوذ و

(1) مذهب من به نقل اقوال الأئمه، ج 7،ص 48.


5

حمايت حضرت حق و ولايت و حاكميت پروردگار بيرون رفت، و تصورش اين بود كه با خروج از مدار توحيد به خوشبختى موهومى كه فرض كرده بود مى رسد، در حالى كه پس از بيرون رفتن از حوزه نفوذ ربوبيت حق به چنگ شياطين و خدايان مجعول و موهوم گرفتار شد، و دامن به انواع مفاسد و معاصى آلوده كرد.

فشار اربابان كليسا به مردم، و قانع نبودن روح انسان در برابر آيين كليسا، و فعاليت هاى مرئى و نامرئى يهوديان اروپا به خصوص سردمداران صهيونيست در اوضاعى كه امروز غربيان گرفتار آن هستند تأثير به سزا داشت.

امروز درصد بالاى از مردان و زنان غربى به خاطر خدا فراموشى دچار خود فراموشى سختى هستند، و اين خودفراموشى اگر علاج نشود، به فاجعه اى عظيم در جهت نابودى انسان و تمدن او خواهد انجاميد.

انسان اسلامى

انسان در فرهنگ اسلام يعنى احسن تقويم، خليفه خدا، ظرف علم اسماء، عرصه گاه هدايت، منبع كرامت، سزاوار رشد و كمال، مسجود فرشتگان، و بالقوّه يعنى: متقى، طاهر، شاكر، صابر، ذاكر، عادل، محسن، مجاهد، مهاجر، مؤمن، زاهد، تائب، سليم، اصيل، شريف، كريم.

انسان اسلامى موجودى است كه براى شكوفايى اصول انسانيت، و حقايق وجودى او انبياء الهى مبعوث به رسالت شدند، و وظيفه باغبانى اين نهال بى نظير هستى بر عهده آنان قرار گرفت.

انسان اسلامى وجود باعظمتى است كه كتب آسمانى، براى رساندن او به كمال مطلوب، از جانب حق براى او فرستاده شد.

انسان اسلامى انسانى لايق حريم قرب، و شايسته اى براى مقام لقاءاللّه

و وجودى سزاوار بهشت ابد و رضوان الهى است.

انسان اسلامى، انسانى است داراى چراغ فطرت، نور و وجدان، عقل نظرى، و مستعد بدست آوردن بزرگى و عظمت بى نهايت.

انسان هايى كه در پرتو اسلام خود را يافتند، و به خويشتن خويش آگاه شدند، و از بركت برنامه هاى اسلامى در جهت عقايد و اخلاق و عمل به مقامات ملكوتى رسيدند كم نيستند.

شماره كردن اين منابع فضيلت، و نشان دادن چهره همه آنان براى اين اوراق محدود ميسّر نيست، در اين زمينه تنها به چند نمونه مى توان اشاره كرد، تا دورنمايى از شخصيت انسان و تأثير اسلام و هدايت الهى در او روشن شود.

سلمان ايرانى روح انسانى و فطرت الهى اش با آيين زردشتى سيراب نشد، به اشاره كسى به كليسا روى آورد، آنجا هم خبرى از حقيقت و شكوفايى مايه هاى انسانيت نديد، با هدايت و راهنمايى كسى به مدينه آمد، و محضر نورانى آخرين فرستاده حق را درك كرد، خود را لب چشمه آب حيوان ديد، و كنار گنجى بى پايان يافت، از آن چشمه عشق وضو گرفت و از آن گنج بى پايان كسب بهره كرد، قلبش از پرتو اتصال به حق و قيامت روشن شد، نفسش به مقام تزكيه رسيد، اعضاء و جوارحش در مدار عمل صالح قرار گرفت، درخت شخصيت او ميوه داد، تبديل به كلمه طيبه شد، به مراحل عالى ايمان رسيد، خورشيد حقيقت از افق وجودش طلوع كرد، بجايى رسيد كه پيامبر اسلام درباره او فرمود: سَلْمانُ مِنّا أَهْلَ الْبَيْتِ، يَمْنَحُ الْحِكْمَةَوَيُؤْتِى الْبُرْهانَ.

سلمان از ما اهل بيت است، حكمت مى بخشد، و برهان مى نماياند.

و درباره او فرمود: بَحْرٌ لا يُنْزَفُ وَ كَنْزٌ لا يَنْفَدُ.

سلمان دريايى است كه كشيده نمى شود،وگنجى است كه پايان نمى پذيرد.

و فرمود: ايمان را ده مقام است، و سلمان داراى آن ده مقام مى باشد.

خداوند پيامبر را به محبت چهار نفر دستور داد، يكى از آن ها سلمان بود.

او در دنيا از تحفه هاى بهشتى بر اثر يكى شدن با اهل بيت تناول كرد، و بهشت عاشق او بود.

منصور بن برزخ مى گويد به حضرت صادق(عليه السلام) عرضه داشتم از سلمان فراوان ياد مى كنيد، فرمود: آرى به سه علت:

اختيار خواسته اميرالمؤمنين برخواسته خودش در تمام شؤون حيات، دوستى با تهيدستان، عشقش به علم و دانش و دانشمندان.

زمانى كه عبداللّه بن يعفور از دنيا رفت حضرت صادق(عليه السلام) درباره عظمت و شخصيت آن انسان رشد يافته به مفضل بن عمر كوفى نوشت:

عبد اللّه بن يعفور كه صلوات خدا بر او باد از دنيا رفت، در حالى كه به عهدى كه از خدا و پيامبر و امام خود بر عهده داشت وفا كرد، از دنيا رفت، صلوات خدا بر روح او، اثرش نيكو بود، سعى و كوشش او مشكور شد، غفران الهى او را دريافت، از بركت رضاى خداوند و پيامبر و امام واجب الاطاعه اش به رحمت حق پيوست. به حق فرزنديم در رابطه به رسول خدا، در زمان ما احدى نسبت به خداوند و رسول حق و امامش مطيع تر از او نبود، اين پيروى را در برنامه زندگى خود داشت، تا خداوند او را به جانب رحمتش سوق داد، و وى را با رسول خدا و اميرالمؤمنين در بهشت ساكن نمود، منزلش را بين منزل پيامبر و اميرالمؤمنين قرار داد، گر چه آن منازل و درجات در آن جايگاه رفيع يكى است خداوند به رضايتى كه از او دارم رضايت و مغفرتش را بر او بيفزايد.(1)

عبد اللّه بن مسعود مى گويد، تنها يك آرزو دارم كه رسيدن به آن آرزو بر من محال شده:

(1) رجال كشى،ص 215.


6

در جنگ تبوك در دل شب از خواب بيدار شدم، شعله آتشى در گوشه اردوگاه ديدم پيش رفتم ببينم چه خبر است، ديدم عبد اللّه مزنى جان سپرده، پيامبر و دو نفر از مسلمانان براى دفن او آتش افروخته اند، من وقتى كه اين منظره را ديدم ايستادم تا ببينم چه مى شود؟ قبر آماده شد پيامبر ميان قبر رفت و فرمود: برادرتان را نزديك بياوريد، آن دو نفر عبداللّه را بدست رسول خدا دادند، حضرت او را در ميان قبر گذاشت و گفت: خداوندا من از او راضى هستم، تو هم از او راضى باش آرزو دارم اى كاش صاحب آن قبر من بودم، ولى پيامبر از دنيا رفته و من از عاقبتم بى خبرم، و آن آرزو بر دلم مانده، و رسيدن به آن برايم غير ممكن است!

مدرسه هاى جهان، و مكتب هاى شرق و غرب از تعاليم لازم براى انسان سازى خالى است، انسان ها در آن مدارس و مكتب ها تغذيه روحى و فكرى و اخلاقى نمى شوند، به ناچار پس از مدتى از آن منابع بى خير روى گردانده، به آزادى بى قيد و شرط، روى مى آورند و يك پارچه بنده و برده شهوات و اميال مى شوند، و چون حيوانات و بلكه بى بند و بارتراز آنان اسير شكم و شهوت مى شوند و فرهنگ و تمدن و علم و صنعت و همه مواهب و نعمتها را در خدمت شكم و غريزه جنسى مى گيرند.

جوامع غربى در اين روزگار حيات و زندگى را در كار مادى، و شكم چرانى و شهوت رانى معنا مى كنند. و جز اين سه برنامه براى بشر برنامه اى ديگر نمى شناسند.

و با كمال تأسف چنانكه از گفتگوهايم با آنان در اروپا شنيده ام مرگ را پايان همه چيز و خاموش شدن چراغ حيات و فرو رفتن در عدم مطلق مى دانند، به اين خاطر توجهى به عقايد حقه، و اخلاق حسنه، و اعمال صالحه، و امور مثبته، و حالات انسانى، و فضايل روحى، و كمالات نفسى ندارند، زيرا براى پياده كردن

اين امور، در وجود خويش انگيزه اى حس نمى كنند.

آنان از اهداف مثبته و انگيزه هاى حقيقى، به تمام معنى خالى هستند، از اين جهت براى ادامه حيات و رسيدن به لذّات چاره اى جز كار و كوشش و خوردن و آشاميدن و ارضاى غريزه جنسى به هر شكلى كه ممكن باشد براى خود نمى بينند.

آنچه من در اروپا ديده ام و در رابطه با ملّت آمريكا شنيده ام از نوشتن و بيانش شرم دارم، تنها چيزى كه مى توانم در رابطه با غربيان اظهار كنم، اين است كه غربيان با تمام وجود از هويت انسانى خالى شده، و تبديل به حيواناتى غير از حيوانات صحرا و دريا و هوا شده اند، حيواناتى كه در ميان تمام حيوانات اعم از وحشى و اهلى نمونه ندارند.

اين حقيقت را هم ناگفته نگذارم كه از نظر علمى و حاكميت قوانين مربوط به امور مادى، و رعايت نظم و انضباط كارى براى زنده ماندن و شكم چرانى و شهوت رانى بى قيد و شرط در سطح بالايى قرار دارند.

شما نمونه مسائل تربيتى و اخلاقى اسلام را در جهت رشد و تكامل انسان، در هيچ مكتبى از مكاتب موجود جهان حتى اديانى كه در ادعاى آسمانى بودن آن را دارند نمى يابند.

دراين زمينه به گوشه اى از واقعيات و حقايق اسلامى كه براى شكوفا كردن شخصيت انسان و رسانيدن او به اوج كمال و عظمت است اشاره كرده، باشد كه دل مشتاقان بيش از پيش متوجه اين مدرسه الهى گردد، و اين هديه حق را غنيمت دانسته وجود خود را به آن حقايق بيارايند.

معاذ مى گويد از جانب رسول خدا مأمور به برنامه اى در يمن شدم، به وقت وداع مرا نصيحت كرد، و به آراسته شدن به مسائلى دعوت نمود، در قسمتى از آن سفارشات آمده:

أُوصيكَ بِتَقْوَى اللّهِ، وَصِدْقِ الْحَديثِ، وَالْوَفاءِ بِالْعَهْدِ، وَاَداءِاْلاَمانَةِ، وَتَرْكِ الْخِيانَةِ، وَحِفْظِ الجار،ورحمة اليتيم،ولين الكلام،وبذل السلام،وحسن العمل،وقصرالامل، ولزوم الايمان،والفقه فى القرآن،وحب الاخرة،والجزع من الحساب،وخفض الجناح، واياك ان تسب حكيماً،اوتكذب صادقاً،اوتطيع آثماً،اوتعصى اماماًعادلا:(1)

توراسفارش مى كنم به تقواى الهى يعنى خوددارى ازهمه گناهان،وراستى درگفتار،ووفاى به پيمان،واداى امانت،وترك خيانت،حفظ حقوق همسايه،ومهربانى بايتيم،ونرمى گفتار،وسلام به مردم،ونيكى عمل،وكوتاهى آرزو،وپاى بندى به ايمان،وفهم قرآن،وعشق،به آخرت،ووحشت ازحساب روزقيامت،وفروتنىوخاكسارى ازاين كه حكيمى راناسزاگويى،وراستگويى راتكذيب كنى،وزشت كارى راپيروى نمايى،وازامام عادل سرپيچى كنى بپرهيز.

در معارف اسلامى براساس آيات قرآن و روايات انسان تشبيه به درخت شده،كه دانه اوليه و مايه اصلى آن درخت لطف حق،وباغبان وبرزگر آن نبى و امام،ومالك درخت خداوند،وسرزمين آن روح انسان است.

براى آن درخت عروقى در هفت مقام،و شاخى در هفت مرحله،و هفت برگ و هفت ميوه،شمرده اند كه از هفت آب و از هفت بر سيراب مى شود، وچون به لقاء حق رسد هفت جايزه نصيب او مى گردد:

1 - عروق: يقين،توكل،رضا،صبر،خوف از مقام حق،رجا،تسليم.

2 ـ شاخه:طهارت،نماز،صدقات،روزه، جهاد، حسن خلق،امر به معروف.

3 ـ برگ:صفا،حمد،ثناءالهى،اخلاص،خضوع،حرمت،وفا.

4 ـ ميوه:انابت، حيا، تجريد،قلب از ماسوى اللّه، تفريد، زهد، محبت - شوق.

5 ـ باران:كفايت، ولايت، هدايت، رعايت، قرب، نعمت، عنايت.

6 ـ ابر:رحمت، كرامت، جود، لطافت، احسان، امتنان، مغفرت.

7 ـ تعهد بر:فقر، مسكنت، زهد، جوع، ذلّت، انكسار، افتقار.

(1) بحار، ج 74.


7

8 ـ جايزه:جزاء، عطا، نعماء، خلد، بقاء، رضا، لقا.

(1)

اين امور كه همه و همه در ظرفيت انسان است،وهر مرد و زنى از نظر اسلام لياقت آراسته شدن به آنها را دارند، اگر بخواهد تفسير شود، بدون ترديد كتاب مفصّلى خواهد شد.

انسان غربى دچار حجاب هاى سنگينى است كه آن حجاب ها مانع از تابيدن نور حق در وجود آنها شده، حجاب جسم، حجاب شهوات، حجاب غرائز، حجاب مال و منال، حجاب دانش و صنعت، حجاب منيت و غرور، ولى انسان اسلامى با اتصال به اسلام مهاجر از همه حجاب هاست.

انسان اسلامى هر حجابى را كه از پيش روح جان برمى دارد، نورى در دلش مى تابد، و آن نور با رفتن هر حجابى هوى تر مى شود،تا جايى كه تمام فضاى جان و دل را فرا مى گيرد، و براى او شرح صدر حاصل مى شود، پس از شرح صدر حقايق براى او كشف مى گردد، و براى او يقين حاصل مى شود، كه هر چه را خداوند و انبيا و امامان به آن دعوت كرده اند نظام اتمّ تشريعى و باعث خير دنيا و آخرت انسان است، و نتيجه اين انشراح پاك شدن دل و جان از لوث صفات ضميمه است، صفاتى كه هر كدامشان مى تواند علت خذلان انسان در دنيا و آخرت گردد.

اين ذمائم عبارتند از: شرك، كفر، نفاق، عجب، ريا، غرور، حسد، حرص، طمع، تكبر، كينه، خودبينى، خودپسندى و...

وقتى قلب و جان به نور حق روشن شود، نتيجه آن اطاعت از تمام اوامر حق و انبياء و امامان، و اجتناب از محرمات و معاصى و آلودگى ها است.

امام على (عليه السلام) در رابطه با اينگونه انسان ها مى فرمايد: قد خلع سرابيل الشهوات، و تخلى من الهموم الا واحداً، انفرد به، فخرج من صفة

(1) روح الأرواح، 123.


8

العمى، و مشاركة اهل الهوى، و صار من مفاتيح ابواب الهدى، و مغاليق ابواب الردى قد ابصر طريقه، و سلك سبيله، و عرف مناره، و قطع غماره، واستمسك من العرى باوثقها و من الجبال بامتنها، فهو من اليقين على مثل ضوء الشمس.(1) جامه شهوات را از وجودش بدر آورد، و از تمام انديشه ها جز انديشه رسيدن به مقامات ملكوتى جالى شد، از گردونه كوردلى در آمد، و از مشاركت در شكل زندگى اهل هوا دورى گزيد، ابواب هدايت را كليد بازگشايى شد، و ابواب ضلالت و گمراهى را قفل بستن شد، راهش را شناخت، مسيرش را پيمود، نشانه هدايت را يافت، سختى ها را پشت سر گذاشت، از دستگيره ها به محكم ترينش چنگ زد، از ريسمان ها به قوى ترينش متصل شد، او در يقين بهحقايق همانند نور آفتاب است.

اگر چه من در اين نوشتار قصد نشان دادن گوشه اى از حيات حضرت لقمان حكيم را كه از چهره هاى برجسته مكتب الهى است دارم، ولى بيان و تفسيراين واقعيت را لازم مى بينم كه انسان داراى مايه ها و استعدادهاى شگرفى است كه اگر اين مايه ها در سايه آفتاب هدايت حق قرار بگيرد، از انسان موجودى برتر از تمام موجودات و حتى بالاتر از فرشته مقرب مى سازد، و اگر دور از خورشيد هدايت بماند، گر چه در عمل و صنعت و تمدن و مدنيت پيشرفت چشمگيرى كند از او موجودى پست تر از تمام حيوانات بوجود مى آيد!

دليل بر وجود آن مايه ها و استعدادهاى اعجاب انگيز و رشد و كمالش در سايه هدايت حق وجود انسان هاى باعظمتى است كه در گردونه نبوت و امامت و ايمان و عمل صالح ظهور كردند و صفحات تاريخ حيات را به نور خود روشن نموده و به انسانيت و تمدن آبرو دادند.

(1) نهج البلاغه: خطبه 86 .


9

لقمان حكيم

بخش دوم

* چهره انبياء بهترين دليل بر حقايق و كمالات انسانى

* چهره اى پيروز و جاودان

* كمالات روحى و جاودانى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)

* عواقب وخيم مادّيگرى

* فساد در تمام زواياى حيات

* سير و حركت انسان مادى از زبان امام على(عليه السلام)

چهره انبياء بهترين دليل بر حقايق و كمالات انسانى

جسم و جان انسان هر كدام وسيله بقاء مى خواهند، درست است كه هر يك در ديگرى تأثير دارد، اما در عين حال دو وجود كاملا از هم جدا و متباين هستند، پس هر كدام غذايى مخصوص و مناسب به خود لازم دارند.

انواع خوراكى هاى پاك و حلال براى تقويت جسم و انواع قوانينى كه از وحى سرچشمه گرفته براى تقويت روح است.

اين مطلب ناگفته نماند كه اسلام دينى جامع و كامل است كه هم سعادت دنيا و هم خير آخرت را تأمين مى كند و از اين لحاظ وظايف راجع به بدن را نيز مانند تكاليف مربوط به تربيت و تزكيه روان بيان فرموده قرآن مجيد با صراحت كامل فرياد مى زند:

آرايش زندگى مادى را كه خدا بر بندگانش مباح كرده و در دسترس آنان قرار داده، و نيز روزى هاى پاك و خوب را چه كسى ممنوع نموده.(1) ولى به اين مطلب دقيق بايد توجه داشت كه نه اسلام و نه هيچ دين ديگر حتى مرام هاى ضد دين كه نه به روح معتقدند و نه به عالم پس از مرگ كسى را براى خوب خوردن و خوب پوشيدن ستايش نكرده اند، بر عكس در تمام ملت ها از مردمى كه براى واقعيات و كمالات و حقايق انسانى ارزش قائل بودند و خود آراسته به آن انوار بودند

(1) الاعراف: 32.


10

تمجيد و ستايش شده، و اين بهترين دليل است بر توجه فطرى انسان به فضايل انسانى و اصولا وجود آنچنان مردان بافضيلت بهترين دليل بر ثابت بودن و حق بودن كمالات و واقعيات روحى و نفسى بوده.

زندگى انبياء و ائمه و پيامبران بزرگ و مصلحين عاليقدر گواه صادقى بر اين واقعيت است كه در صفحات قبل در اطراف آن سخن رانه شد.

آن راهنمايان پاك خود داراى آراستگى كامل در تمام زواياى حيات بودند، و از نظر هدف نسبت به توده حلق جز براى پرورش روان و رساندن انسان به مقام قرب حضرت لايزال براى چيز ديگرى ارزش قائل نبودند.

البته توجه آنان به امور مادى يك مسأله طبيعى ولى بايد دانست كه آنان به تمام نمودهاى ظاهر جهان به عنوان وسيله براى رسيدن به مقامات عاليتر نظر مى كردند، هيچگاه يك برنامه مادى را هدف قرار ندادند تا به رسيدن به آن برايشان حالت توقف و سكون پيش بيايد.

در تاريخ بشرحضرت موسى(عليه السلام)از شدت زهد به سبزى صحرا قانع بود و در آن موقع كه از سيراب ساختن گوسپندان شعيب فارغ شد بنابه قول قرآن: در پناه درختى گرسنه ومستمند بر زمين نشست،از خدا قرص نانى طلبيد كه آن هم پس از چند روز در دهان گذاشت آن زمان هم كه دراوج رياست برقوم بنى اسراييل بود عادى ترين زندگى مادى را داشت، ولى از نظر فضايل و مكارم اخلاقى سرآمد جهانيان بود.

داود آن سراينده آسمانى كه پادشاهى عظيم الشأن و مقتدر بود با دست خود از ليف خرما سبد مى بافت و بدان وسيله امرار معاش مى كرد و اين قانون را فرزند بزرگوارش سليمان كه از نظر حشمت شاهى از اولين و آخرين فوق العاده تر بود به ارث برد.

پسر مريم عذراء عيسى مسيح از خاك بستر مى گرفت و كاخ پادشاهيش دامن كوه

و چراغ خانه او مهتاب شب افروز و آن قدر به گرسنگى عادت كرده بود كه احتياج به نان و خورش نداشت، با علف شيرين و سبز بيابان با گرسنگى مبارزه مى كرد، جهان را نور مى داد، كور مادرزاد را شفا مى بخشيد، جذام را از بدبختى مى رهاند، مرده را زنده مى كرد، نفوس خاكى ماديگران را به عالى ترين عالم صفا و مهر و محبت و اشتياق به حق مى رساند.

مركب سواريش پاهاى او بود، و دست هاى پاك و بى گناهش او را از خدمتكار مستغنى مى داشت.(1)

اين تاريخ پرارزش پيامبر اسلام و پيشوايان بزرگ شيعه است كه تمام نشان دهنده كمالات و فضايل و حقايق عالى انسانى است.

هيچ دليل و شاهدى براى صدق پيامبران و پيشوايان دوازده گانه شيعه محكم تر از تاريخ زندگى و وضع نفسانى و گفتار و رفتار آنان نيست، زيرا انگيزه نبوت و وحى كه پيامبران را برمى انگيخت و براى گرفتن ابلاغ بر آنان غلبه داشت حقيقتى بود كه آنان را به آن كمالات آراست و مى خواست ديگران را هم بيارايد، و واقعيت اين وحى با تحليل هاى روانى امروز قابل شناخت نيست.

وحى را جز از طريق آثار نمى توان شناخت، همچنان كه منشأ هر نيرويى را جز با آثار و قدرتى كه درمظاهر شخصى آن پديد مى آيد نمى توان شناخت، و چنان كه تاريخ نشان مى دهد نبوت يك پديده فردى نبوده بلكه در آفاق مختلف و فواصل زمان پيوسته و مكرر پديد آمده و همه پيامبران در سايه آن خصايص و اوصاف مشتركى داشتند، و در اصول دعوت و راه و روش براى ايجاد مكارم اخلاق در بشر با هم شبيه بودند.

وضع روحى و اخلاق و جسمى آنان براى مردم هر عصر و قومى كه در ميانشان قيام مى كردند بسى روشن بود،چنانكه هيچ محقق و پى جويى نمى تواند ادعا كند:

(1) نهج البلاغه، جواد فاضل- ص 15.


11

كه آنان دچار انحراف هاى روحى يا اخلاقى يا بدنى يا تشنج هاى عصبى بوده اند.

از سوى ديگر هر چه تاريخ حيات آنان به وسيله آثار مختلف و منقولات ملل رسيده مبين اين است كه:آنان پيش از قيام به دعوت نمونه كامل سلامت جسم و اعتدال خلق و قدرت عقل و تشخيص بودند.

آنان هستند كه نام نيكويشان بر تارك فلك اطلس چون خورشيد فروزان نوربخش زمانها و اعصار تا پايان زندگى اين جهان است.

بزرگ و بزرگ زاده در جهان زياد بوجود آمده ولى امروز كوچكترين خبر تاريخى از آنان در دست نيست، و از آنانى كه هست خالى از نقاط ضعف خصوصاً در اخلاق و روح نيست.

در زمان هر سردار تاريخ و فاتح مادى هر دوره، و هر غاصب زورگويى صفحه كتابها و متن ديوانها و گنجينه دلها و لوح زبانها از مدح و ثناى او لبريز مى شد، اما پس از پايان قدرت وى دلها و زبانها و كتابها و ديوانها دست افزار فاتح و زورگوى ديگرى مى شد و از فاتح قبل جز چند سطرى در تاريخى كهنه بجا نمى ماند.

چهره اى پيروز و جاويدان

با گذران عمر روزگار، حوادث جهان افزون مى گردد، و ناچار صفحات تاريخ نخواهد توانست همه قصه ها و داستان هاى جهان گشايان و درّندگان آدمى صورت را در گنجينه خود نگاه بدارد.

اندك اندك سهم آنان در دفتر تاريخ كمتر مى شود، تا آن كه از هر يك نامى مختصر بجاى مى ماند و بس و آن هم دير يا زود از حوصله تاريخ خارج مى گردد و نصيب فراموشى مى شود، زيرا عرصه فعاليت و تكاپوى حيات جاى آن نيست كه افسانه نفرت انگيز خونخواران و نام بى ارزش ديوانگان هميشه در آن بر جاى بماند.

رفته رفته زينت افتخارات موهوم از بر و تارك آن ستمگران و آن سرداران ظالم

فرو مى ريزد، و آنان از زمره نيكان رانده مى شوند، و در دولابچه موزه هاى جنايى قرار مى گيرند تا نمودار شقاوت نسل و درجه انحطاط بشر باشند.

در اين ميان نام و اثر آن كس جاويد است كه قدرت بشر دوستى داشته، و در راه سعادت توده هاى بشرى كه پايه تكامل و قانون ثابت حيات است، روزگار گذرانيده و هدفش با هدف طبيعت زنده و حساس يكى بوده.

اينسان عمر زودگذرى، به زمان ابدى و بى منتها متصل مى شود نام آن كس در دفتر خاطرات بشر، جاودانه ثبت است كه از سطح تنعم و خودخواهى بالاتر رود و در افق پهناور و بى انتهايى كه انسانيت نام دارد پرواز كرده، و چندان غرقه زيبايى ها و مسحور حيات حقيقى بوده اند كه به خوراك و پوشش توجهى نداشته و از لذايذ حقير و ناچيز دست شسته و شيفته آزادى و پيشرفت بشر بوده اند.

ياد آوازه مردان حق با ترانه جاويد حيات هم نواست، به اين دليل در تاريخ بشريت هر روز ورقى بر فصل زندگى انبياء و مخصوصاً پيامبر اسلام و شرح تعاليم او مى افزايد و اين ورق هرگز فرسوده و كهنه نخواهد شد.

چهره اى پيروز و جاويدان

تاريخ زندگى و خصايص روحى و نفسى و اخلاقى پيامبر بزرگ اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)،كه خود مصدق ديگر پيامبران است روشنتر و مدوّن تر از كسانى است كه در گذشته دور و نزديك به هر صورت اثرى در تاريخ بشر داشته اند، تا آنجا كه پس از كار تدوين تاريخ و ظهور چاپ نيز زندگى و راه و روش اينگونه اشخاص چنين باز و روشن نيست.

نام و نشان پدران و مادران و خويشان و افراد قوم و قبيله تا آداب و اخلاق گفتگوهاى آنان در برابر خوانندگان تاريخ مستند اين پيامبر چنان نمايان است كه

زندگى نامداران هم عصر و گذشتگان نزديك آنان نيست.

در اين نمايش تاريخى اوضاع پيش از ظهور و مقدمات ولادت، و دوره هاى شيرخوارگى و طفوليت و كفالت به هنگام جوانى، اخلاق و آداب، مسافرت و ازدواج، جنگ و صلح و آراء و افكار، كناره گيرى و قيام و بعثت و دعوت و هجرت، و اوصاف شخصى گروندگان و دشمنان سلوك و سير او در تمام مراتب زندگى، كلمات و فرمايشات تا وفات حضرت واضح و روشن ديده مى شود.

در سراسر زندگى و احوالات مختلفش با آنكه در شهر و بيابان و در ميان قومى بت پرست و جاهل و ستمگر و بدخوى و بدكردار و قمارباز و شرابخوار و متعرض به مال و ناموس و جان مردم بسر مى برد، تاريخ از او اندك سبك سرى، طغيان و بدخويى،رفتار ناروا و بيمارى جسمى و روحى نشان نمى دهد، اينها نتيجه وحى بود، آراستگى او به كمالات و فضايل كه علت پيروزى او بر تمام برنامه ها بود و باعث جاويدان شدن چهره اش در تاريخ، اينجاست كه پوچى سخنان و افكار فرويد و فرويديسم ها روشن مى شود.

آرى، آنان بى خبر از چنين چهره هاى پاك به قضاوت درباره روان و حالات عالى درونى برخاستند.

نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)از طوفان هواها، و گرد و غبار عقايد و خوهاى جاهليت اثرى بر چهره روحش ديده نمى شود، و سبك سرى ها و هوس ها و سركشى و بى بند و بارى جوانان و غرور و نخوت پيران مكه را در دوران هاى حياتش نمى توان يافت.

گروهى بودند كه در طى زندگى آنان ضعف ها و زبونى ها بسيار بود در پيشرفت ها شاد و مسرور گرديده، آن هم پيشرفت هاى ظالمانه و در شكست ها

اعتدال خود را از دست مى دادند، در راه سرافرازى و پيشرفت به خطاهايى دست زده اند كه از زبونى آن گريسته، يا در برابر موفقيتشان نعره شادى كشيده اند، و خلاصه هم سطحى خود را در بسيارى از امور با مردم زبون نشان داده و ثابت كرده اند كه اعصاب و دماغشان در حد تعادل و نظم نبوده و حوادث و برنامه هاىمؤثر آن را منحرف مى كرده و نيز در تعاليم و دستورهايشان ضد و نقيض و اشتباه فراوان ديده مى شود، و احكام و افكارشان هميشه با واقع و سلامت نتيجه مقرون نبوده است.

اما پيامبران و رهبر بزرگ اسلام برخلاف اين مردان تاريخى در شكست ها زبون نشده، و در فتح ها فرياد شادى نكشيده، پيروزيش به حق بوده و در راه حق، در ميدان شكست پناه به خدا مى برد، و از سرخوردگى مسلمين در جنگ براى مسلمين پند و عبرت مى ساخت، و خلاصه فتح و شكست، رنجورى و سلامت بر دل و جانش چيرگى نيافت.

او در تمام زواياى حيات براى حق بود، و به حق فعاليت مى كرد و حق مى شناخت و حق مى گفت و حق مى خواست.

در محيط مكه روابط مردم و گفتگو هايشان در حدود افتخارات و اختلافات، و جنگ و تجارت، و شعر و ادب، و زن و شهوت، و در خواب و خيال، و آرزوها و احلام، و عشق و رجز، و شعر در وصف شمشير و اسب و نيزه، و غزل هاى امرؤ القيس بود همين ها آنان را به سوى قهرمانى هاى گذشته و خانه زنانى كه بر بام منزلشان علامت قرمز بود مى كشاند با اين وصف در حالى كه پيامبر بزرگ دوران جوانيش را در ميان همين جوانان گذرانده بود، اين آرزو ها و احلام و پليدى ها اثرى در خاطرش نگذاشت، و پايش را نلغزاند، و سخن و عملى در اين گونه برنامه ها حتى از دشمنانش درباره او نقل نشده، او آنقدر پاك و با فضيلت زيست كه پس از اظهار دعوت گروهى از گروندگانش از همان همسالانش بودند.

آرى، فطرت پاك انسان جز اين كه در برابر فضيلت تسليم شود راه ديگرى دارد؟

آيا گردش زمان و حركت تاريخ اينگونه چهره ها را مى تواند در ورق فراموشى بگذارد؟

مى دانيد كه گروهى از فرزندان تاريخ گردنكشان و جهان گشايانند كه با قتل و غارت ها از تل لاشه هاى انسانى به تخت مراد بالا رفته و از چپاول و دسترنج مردم بخشش ها و تصدق ها كرده اند. اعراض و اموال مردم را در تمام زمينه هاى زندگى خود بازيچه هوس نموده اند و از جهل بشر سوء استفاده برده اند، و از حاصل حيات ديگران شكوه وجلال ساخته اند و چندان نادان برده اند كه از مداحى و چاكرى كردن ديگران نسبت به خود، خويشتن را بزرگ و گرامى پنداشته اند.

اين گروه در زندگى ننگين خود كشتند و سوزاندند و بردند و دعاگويان گدا و پست بپروردند و مزرع سرسبز بشريت را به قربانگاه حماقت و مطامع خويش مبدل كردند.

اما پيامبر بزرگ اسلام، در جنگ خيبر پس از گشودن دژهاى دشمن و خلع سلاح عمومى و گردآورى آنچه در جنگ بدست آمده دستور دادند غنايم خاصى جمع شود و يك سرباز بين ارتش اسلام فرياد بزند كه:

بر هر فرد مسلمانى لازم است هر چه از غنايم بدست آورده، گر چه نخ و سوزن باشد به بيت المال باز گرداند به خاطر اينكه صرف مصالح اجتماعى شود، زيرا خيانت مايه ننگ و روز رستاخيز آن مال به جان انسان آتش مى شود.

پيامبر بزرگ و پيشوايان عالى قدر شيعه در مسئله امانت فوق العاده سختگير بودند، حتى باز گرداندن امانت را يكى از علائم ايمان و خيانت در آن را نشانه جرم مى دانستند. روزى كه پيامبر از ميان باقى مانده اموال يك سرباز مال دزدى

بدست آمد بر جنازه او نماز نخواند و تفصيل مسئله بدين قرار بود:

كه روز حركت سربازان اسلام از سرزمين خيبر تيرى بر غلامى كه مأمور بستن كجاوه هاى پيامبر بود اصابت كرد و هماندم جان سپرد مأمورين براى پيدا كردن قاتل به جستجو پرداختند ولى تحقيقات آنان به جايى نرسيد، همگى گفتند بهشت بر او گوارا باد، ولى پيامبر فرمود: من با شما در اين جريان هم عقيده نيستم، زيرا عباى تن او از غنائم جنگى است، و اين سرباز در آن حقى نداشته، خيانت ورزيده و روز رستاخيز به صورت آتشى او را احاطه خواهد كرد، در اين لحظه يكى از سربازان گفت: من دو بند كفش از غنائم جنگى برداشته ام فرمود: برگردان وگرنه روز رستاخيز به صورت آتشى در پاى تو خواهد بود.

آرى، او مى خواست هر انسانى در مكتب تربيتش به تمام حقوق انسانى خود برسد، لذا نسبت به حق ديگران از يك جفت بند كفش بى قيمت هم چشم پوشى نداشت، تمام اموالى كه در جنگ ها بدست آورد براى اعلاى كلمه حق خرج كرد و خودش روز از دنيا رفتن چيزى نداشت.

اينجاست كه مشت گروهى از خاورشناسان خائن باز مى شود، آنان كه نبردهاى اسلام را به عنوان غارتگرى قلمداد كرده و از اهداف معنوى آن چشم پوشيده اند، زيرا يك چنين نظم و انضباط در يك رهبر، و ملت غارتگر قابل تصور نيست، رهبر يك ملت يغماگر هرگز نمى تواند رد امانت را نشانه ايمان و فضيلت بداند، و آن چنان سرباز خود را تربيت كند كه از بردن بند كفش از بيت المال آنان را باز بدارد.

آيا خيانتكاران و اسيران هواى نفس نتيجه اعقابى هستند كه در راه خدمت به بشريت عمر گذرانيده اند و جهاد و فداكارى برگه سرافرازى خانوادگى آنان است؟

يا از سلاله دودمانى هستند كه در مخزن يادگار خودشان شرف و فضيلت

اندوخته اند و اين ميراث گرانبها را به اخلاف خود سپرده اند؟

يا كسانى هستند كه گذشتگانشان با زشت ترين راه و رسم باغ و بستان ساخته و مال و جاه ساخته اند و خلاصه خاندانى از مردم بسيار اما زيانكار تشكيل داده اند. زندگى بى بند و بار مردم غرب را بخوانيد و اوضاع نسل فاسد و گمراه و جاهل قبل از بعثت را مطالعه كنيد آن ملت از پيامبر اكرم قبل از بعثت چه مى ديدند؟ صفا و وقار، فضيلت انسانيت، امانت و پاكى و آنچه مى شنيدند سخنان كوتاه و پرمغز و قضاوت به حق بود، امانت داريش در آن محيط فاسد بر همه آشكار بود، آن چنان لقب امين بيش از نام هاى ديگرش معروف بود او را هميشه به اين لقب توصيف رسايى از راه و روش و خوى آن حضرت بود مى خواندند و همه با چشم احترام و تجليل به او مى نگرستند، محيط اعتقادى كه در آن نشو و نما يافت تركيبى از انواع شرك و بت پرستى بود، از توحيد ابراهيمى تصور مبهم و پيچيده اى كه اثرى در عقايد شرك آميز عرب نداشت در بعضى اذهان مانده بود، مقاومت شديد عرب در برابر دعوت به توحيد شاهد بر همين مطلب است، ولى در سايه عنايت خدا قبل از بعثت راه رشد و كمال مى پيمود، و پس از برانگيخته شدن وحى او را به سرحد عالى كمالات رهنمون بود درباره چنين مردان بزرگى با اوصافى كه در درياى روان آنان موج مى زد لابراتوار مغز پوسيده فرويد و فرويديسم ها چه مى گويد و چه تجزيه و تحليلى دارد؟

كمالات روحى و جاودانى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)

كمالات روحى و جاودانى پيامبر اسلام

گروهى از مردان تاريخ سياستمدارانند كه اغلب با تزوير و ريا حقوق ملت ها را بر باد داده اند و براى افتخار و دوام بى ارزش خود به هر نيرنگ دست زده اند.

و گروه ديگر فيلسوفانند كه اغلب عارى از قدرت اراده و هنر بوده اند دستشان

آن مايه نيرو نداشته است كه به احكام منطقى خود جامه عمل بپوشانند.

بارى در راه پرحادثه تاريخ غالباً به قيافه هايى برمى خوريم كه خشونت و درندگى آن را ساخته، و با رقه اى از مهر بشرى در طرح آن ديده نمى شود، يا به چهره هايى مصادف مى شويم كه حساسيت و نازكى بر آن سايه انداخته، و از اراده و قدرت روحى اثرى بر آن نقش نبسته.

اين فرزندان نامى جهان يا به كلى از واقعيت زندگى به دور بوده يعنى غرق در زندگى مادى بوده و مأنوس محيط قلابى خندان در ميان منبت كارى هاى اخلاقى كه در تلألوى قصرها ساخته شده، بى خبر از وادى خشك و تيره فقر كه آنجا نهال ظرائف اخلاقى پا نمى گيرد و آلام حيات خوش باورى و رأفت را ريشه كنم مى كند دست افشان و پاكوبان تا خانه گور رفته اند.

يا هيچ آيين و سنتى را گردن ننهاده، همه چيز را براى خود خواسته اند، و فقط مرگ، دهان باز و طمع كارشان را به هم بربسته است.

بالجمله بيشتر از ناموران خاندان بشرى يا نِرُن و چنگيز،و كاليس و هيتلر، و تيمور بوده اند يا شبلى و بايزيد و امثال اينها.

اما چه بسيار كم اند، مردان برازنده اى كه در عين شجاعت و قدرت پرعاطفه و كريم النفس، و در كمالات صراحت پرشرم و حياء، و در نهايت بزرگى متواضع باشند، و در طوفان حيات سر آن نداشته باشند كه تنها گليم خويش را از موج حادثه به در برند، بلكه با نبرد و تلاش شگفت انگيز و براى نجات جمعيت بشرى كوشيده باشند، و نبى بزرگ اسلام به خاطر كمالات روحى و فضايل نفسانى كه خدايش عطا كرده بود و از راه فكر و بندگى به دست آورده بود در رأس همه آنانى بود كه اين صفات را دارا بودند.

او در برنامه هاى زندگى انسان بى نظيرى بود، و در جنگ بدر كه هفتاد نفر بدست سربازان اسلام اسير شدند اعدام نكرد، بلكه براى آزادى آنان طرق مختلفى را

پيشنهاد كرد، كه يكى از آن طرق آن بود كه هر اسيرى براى آزاد شدن ضمانت كند ده نفر مسلمان را تعليم دانش دهد.

در جنگ ها قبل از حمله دشمن فرمان يورش نمى داد، هنگام فتح مكه براى جلوگيرى از جنگ، و بروز حوادثى مانند جنگ روابط مخابراتى را با شهر قطع كرد و بعد از فتح مكه فرمان اعدام دشمنان سرسخت را كه بيشتر از بيست سال با او مبارزه كردند نداد، بلكه با اين كه همه در قبضه او و تحت سيطره حكومتش بودند، حكم آزادى همه را صادر كرد، و فرمود: با شما كارى مى كنم كه يوسف با برادرانش انجام داد و آن كار جز اظهار محبت و حفظ خون گرمى چيز ديگرى نبود، اين برنامه حضرت او در صف جنگ و در صحنه ميدان، اخلاق و رفتار او در مراحل غير جنگى حديث بسيار مفصل و فوق العاده ايست كه هر انسان آشناى به حقايق را دچار تعجب مى كند.

به راستى كم هستند مصلحان دلاورى كه به حيات واقعى بشر اهميت داده و واقعيت را با خيال هوسناك نشناخته، در موفقيت ها خود را بناخته و تسليم احلام نشده استعداد خويش را ضايع نگذاشته تا پايان عمر با گام استوار به سوى مقصودى بزرگ پيشرفته و با دست نيرومند به افكار عالى خود جامه عمل و واقعيت پوشانده باشند.

از افكار و حالات نفسانى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) آنچه به وسيله تاريخ بدست ما رسيده يا از قرائن بدست مى آيد پيداست كه به خداوند يكتا و توحيد فطرى كه جدش ابراهيم خليل به آن دعوت كرد ايمان كامل داشت، از شرك و انحراف و عقايد باطل قوم خود كه وارثان دعوت و ساختمان خانه حق بودند، رنج مى كشيد و انديشناك بود، هيچ گونه افكار و فلسفه و نظريات اخلاقى و اجتماعى مكتب هاى ديگران در ذهنش سايه نيفكنده بود.

از انديشه هايى كه در اعماق روحش و حوادثى كه در محيطش مى گذشت

هيچگاه نگرانى و اضطراب در او مشاهده نشد.

اگر هم گاهى از مردم كناره مى گرفت روش عزلتش مانند مرتاض ها و مثل كاهنان و صوفيان براى منظور و مقصد خاصى نبود، همان انديشه هاى درونى و جوانب معنوى و ناسازگارى محيط بود كه به خلوتگاهش مى كشاند تا مدتى از ميان مردم و آلودگى ها و سرگرمى هاى غلط زندگى دور بماند، و به اعماق ضميرش و انديشه هايى كه از آن مى جوشيد و جمال و جلال و شكوهى كه از عالم دلش مشاهده مى كرد مشغول باشد، و دور از چشم قومش به عبادت خداى بزرگ روى آرد، و برابر قدرت و جلالى كه سراسر وجودش را پر كرده است خضوع نمايد.

اوست كه با فكرى بلندتر از همه افكار، و با چشمى نه از پس پرده وهم و پندار رنگ واقعى حيات و راز سعادت آن را دريافته، با عزمى آهنين در سراسر زندگى به سوى هدفى بزرگ و مقدس يعنى سعادت انسان راه سپرده و بى هيچ هراسى از خطر، و بى هيچ دريغ از فداكارى مردمان را با زنجير معنى به سوى بهشت سعادت كشيده و هيچ شادى جز اين بر قلب شجاع و پر مهرش دست نيافته تا آنكه يك دنياى عظيم و جاويد از معنويت و كمال را پى ريخت.

در سير حوادث روزگار چنين اتفاقى افتاد كه دودمانى براى از رنگ دروغ و تزوير و از ننگ و زبونى و تسليم از قرن هاى دراز به اين طرف هر يك مشعلدار وجودى باشند و پدران و مادرانى با دست هايى كه هرگز به خون بى گناهى آلوده نشده، و هرگز گنهكارى را رها نكرده و فشار دستبند تعدى و بندگى نپذيرفته و براى تعظيم و زبونى در مقابل هيچ كس بر سينه نخورده و در برابر بت به نيايش بلند نشده، اين مشعل فروزان وجود را نسل به نسل حمل كنند تا وقتى كه شعله آن در افق جهانى تيره تيغ كشد و بالا گيرد و در جبين بلند و با عظمت پيامبر پرتو اندازد.

هنوز كودكى خردسال بود كه گرد يتيمى بر چهره زيبايش نشست و اين سايه اندوه مانند كه هاله به دور ماه رخسارش چرخ مى خورد، قيافه معصومش را جذاب تر جلوه مى داد.

هم آن روز ستاره نبوغ و عظمت بر پيشانى بلندش مى درخشيد، و با چشمان سياه و گيرنده خود جهان را خردمندانه مى نگريست كه گويى مقدرات مذهبى و اجتماعى گيتى را در انقلابى عظيم مى بيند، گوهرى بود كه دست قدرت او را در عالى ترين كان هستى پرورش داده و نهال وجودش را باغبان آفرينش با آب فضيلت و تقوا سرسبز و سيراب ساخته بود.

نسبش به پيامبران بزرگ مى پيوست، و در آغوش زنان پاكدامن و پرهيزكار آن دردانه عزيز نوازش مى شد.

در خانواده كهنسال و نجيب قريش تنها عمويش ابوطالب افتخار پرستاريش را دريافته بود و آن پيرمرد مهربان يگانه يادگار برادرش را همچو جان شيرين گرامى و عزيز مى داشت، تا آنكه اندك اندك قدم در ميدان زندگى گذاشت، و با جامعه آنروز كه فاقد هر گونه فضيلت و اخلاق بود تماس پيدا كرد.

سپس مسافرت ها و گردش ها و تماشاى در روحيات افراد و سازمان هاى محيط شروع شد، مدتى را به چوپانى رمه گوسپند گذرانيد تا مانند ديگر پيامبران شبانى بشر را از شبانى گوسپندان آغاز كند، همين كه در چهلمين مرحله عمر پا گذاشت خداى توانا او را به پيامبرى خويش برگزيد، آن چهل ساله مرد را كه سخت غريب و بى كس بسر مى برد، و بر هيچ قبيله و خانواده اى تكيه نداشت با مردمى وحشى و خونخوار به مبارزه درانداخت روزگارى بود كه جهان در درياى آشوب و فساد غرق بود، تمام ملت ها مخصوصاً عرب در آتش فجور مى سوختند، براى نخستين بار كه فرشته رحمت اين آيت آسمانى را خداى يگانه را بپرستند تا رستگار شويد، به نيروى خدا در فضاى خاموش گيتى طنين انداز

ساخت، معلوم است كه اعراب جاهل و خونخوار با چه قيافه اى با او روبرو شدند، ولى روح پشتكار و استقامت كه بر بالاى سر پرشورش آشيانه داشت از سنگباران قوم، و زبان بدگوى دشمن ترك آشيان نگفت، او هنچنان بر اراده خود متكى بود تا آنكه پايه اسلام را كه سازنده كمالات و منعكس كننده حقايق است مانند كوه در جهان استوار و محكم كرد، و قرآن مجيد را در آسمان ديانت چنان پرتو افكن ساخت كه كتاب هاى كهنه آسمانى را مانند ستارگان كوچك در اشعه خيره كننده اش محو و پنهان كرد.

گفتار حكيمانه اش مانند ياران رحمت آتش نفاق و كينه را خاموش كرد، و كاروان گمراه بشر را كه در ايام جاهليت بى سر و سامان بود به شاهراه سعادت باز آورد.

موهومات طبقاتى را لغو كرد و مسلمانان را در برابر قانون مقدس قرآن بدون استثناء مساوى قرار داد.

ديگر توانگران خيره سر كه از ميراث ديگران سيم و زر اندوخته بودند و بر كارگران تهيدست و رحمتكش كبريايى مى فروختند نمى توانستند از موقعيت منحوس خود استفاده كنند، زندگى او در ميان مردم آن چنان ساده بود كه اگر در ميان جمعى مى نشست تازه واردين ناچار بودند از براى شناختن او از او بپرسند، تا روز مرگ كه بر جهان حكومت مى كرد جز به نشر كمالات و تعليم حقايق و نشان دادن راه و رسم زندگى انسانى برنامه اى نداشت، براى خود سنگى به روى سنگ نگذاشت تا چه رسد كه كاخ ستم بپا كند.

دنيا را با چشمى عفيف و پرهيزكار مى نگريست و همواره گرسنه و نهى دست بسر مى برد، زيرا هر چه بدست مى آورد براى حيات انسانيت خرج مى كرد و حتى در روز رحلت هم گرسنه بود.

يكى از همسرانش روزى پرده اى نسبتاً زيبا بر در خانه آويخته بود گويا آن پرده

اندكى نقش و نگار داشت، گونه هايش از فرط خشم گل انداخته بو آن بانو تأكيد كرد كه بى درنگ پرده نگارين را از خانه نبوت بردار، زيرا انبياء به تجمل و آرايش محتاج نيستند.

دست پرورده آن مكتب بزرگ، دوم شخصيت روحانى و ملكوتى عالم پس از از پيامبر نيز در ايام حكومتش مى فرمود:

مرا ببنيد كه چگونه زندگى مى كنم، بر اين جامه كه پوشيده ام چندان وصله خورده كه از وصله كننده آن شرم دارم، روزى به من گفت اين پيراهن مندرس را كه ديگر وصله نمى خورد به دور انداز، گفتم: آرام باش، ما سبكباران آسانتر به منزل مى رويم.

يكى از غلامان نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مى گويد: هيجده سال در خدمتش به سر بردم، در تمام اين مدت يك حركت يا سخن ملال آور از او نديدم و نشنيدم در جنگ نهايت شجاع و دلير بود، از هيچ خطرى فرار نمى كرد و با وصف حال هيچ وقت هم بدون جهت خود را در مخاطره نمى انداخت.

در اين دو بخشى كه گذشت تجزيه و تحليل كوتاهى درباره كمالات و حقايق عالى در پرتو وجود مؤدبان به آداب الهى و انسانى خصوصاً نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)ملاحظه فرموديد، فطرت و طبيعت دست نخورده و سالم هر انسانى چه در شرق و چه در غرب به اين واقعيات تمايل دارد و همين هاست كه نمى گذارد انسان متجاوز شود يا مورد هجوم و تجاوز زورگويان قرار بگيرد، بگذار فرويد و فرويديسم ها هر چه مى خواهند درباره فضائل بگويند آنان غير متخصصينى هستند كه در برنامه هاى تخصصى دخالت كرده و جز اين كه در ميدان علم خو را رسوا كرده باشند كارى نكرده اند.

شما مى توانيد به جهانى كه در سيطره تربيت الهى بوده و جهانى كه در نفوذ افكار اين ياوه گويان بوده نظر كنيد آن گاه با وجدان و انصاف خود قضاوت كرده كه

كدامين راه براى انسان راه صحيح است؟

عواقب وخيم ماديگرى

آرى، آنان كه با افكار پليد خود گمراهى ايجاد كردند، دانسته و يا ندانسته بشر را در تمام برنامه هاى حيات به ميدان فساد كشيدند، آنان كه دست انسان را از دامن تربيت انبياء كوتاه كردند، دنياى حيات را مبدل به خانه اى پر از شرك و تجاوز و پستى و پليدى نمودند.

انسان مادى و مغرور و شيفته افكار آن گمراه كنندگان اين حقيقت را درك نكرده است كه سلسله حيات ممكن نيست با گذشت اين مدت محدود و موقت در كره زمين پايان پذيرد، و دوران زندگى با اين همه مبارزات و مخاصمات و مظالم نامحدودش هرگاه در چنين افقى تنگ و محصور به پايان برسد و اگر پس از انقضاء حيات در اين كره خاكى حياتى ديگر وجود نداشته باشد بى گمان چنين زندگى و حياتى موضوعى لغو و عبث خواهد بود و حق و باطل آن از هم جدا نخواهد شد، و هيچ انسان عاقلى به چنين عقيده غلطى تن نخواهد داد، تا چه رسد كه تنظيم كننده نظام حيات خداوند حكيم انسان را موجودى رها شده آفريده باشد، پيامبران راستين از دنياى ديگرى به نام آخرت خبر داده و از آنجا به عنوان روز جزا ياد كرده و مطابق با منطق وحى درباره جزاى اعمال بشر به اين دقت خبر آورده اند: ﴿ فَمِنْ يِعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة شَرّاً يَرَهُ(1)، انسان معتقد به آن جهان هرگز راضى نمى شود در اين جهان كوچكترين خقى را از كسى پايمال كند، و خود را مانند حيوانات غرق در شهوات نمى كند.

تصور اينكه حيات محدود به اينجاست نتيجه وخيمى دارد، و آن قطع رابطه با خدا و انكار تربيت روح و مبارزه با حقايق و كمالات است.

(1) زلزال: آيات 7 و 8 .


12

امروز بر همه روشن است كه نتيجه محدود شمردن حيات، در افق زندگى دنياى ماديت اين شده كه مردم صورت حيات را زشت و زننده و بى معنى و ناقص يافتند و از اين رو زبان حال بيشتر مردم بى بند و بار و ماديگر اين است كه حيات سراسر باطل و عبث و بى قاعده است، و روى اين عقيده تمام همت و فكر و قريحه و مصنوعات خود را در مبارزه و زد و خورد وحشيانه بر سر تمتعات و لذات دنيا بكار مى برند، زيرا زندگى در نظر اينان فرصتى زودگذر و بى ثبات است و چه بهتر كه در اين فرصت كوتاه از بردن هر نوع لذت فروگذار نشود.

تاريخ مبارزات و جنگ هاى دوره هاى اخير بشر را مطالعه كنيد كه همه به ناحق پايه گذارى شد و به ناحق هم به سود ارتش فاتح پايان يافت.

علت اين مبارزات چيزى جز طغيان شهوات بشر و روح ماديگرى او نبود، موادى كه بايد صرف رفاه بنى آدم شود در اين جنگ ها و برنامه هاى استعمارى مصرف نابودى بشر و شعلهور ساختن فساد در همه زواياى حيات شد.

هارولدال ايكس، منشى سابق وزارت كشور آمريكا در مقاله اى تحت عنوان ما نمى توانيم با جنگ ديگرى روبرو شويم، در يكى از مجلات آمريكا انتشار داد: مقدار مواد اوليه اى كه در آمريكا در طى پنج سال جنگ از تاريخ اول ژانويه سال 1940 به مصرف رسانيد به قرار زير است:

زغال 3 هزار ميليون تن

آهن 516 هزار تن

سرب 2 هزار تن

روى 5/3 هزار تن

مس 5 هزار تن

بوكسيت 14 هزار تن

گوگرد 17 هزار تن

نمك 68 هزار تن

پتاس 3 هزار تن

نفت 1 هزار تن

موليبدن 112 هزار تن

تونكستن 10 هزار تن

اين اجناس كه در خوان طبيعت براى آسايش بشر قرار داده شده به وسيله انسانهاى مادى و شهوت پرست در خراب كردن دانشگاه ها و دانشكده ها، دبيرستان ها، مدرسه ها، پارك ها، بيمارستان ها، مخزن ها، كشتن بى گناهان و مظلومان بكار برده شد. تازه اين آمار مصرف شده انگلستان، فرانسه، شوروى، آلمان، بلژيك، هلند، مجارستان، اطريش، لهستان، نروژ، دانمارك، بسى بيش از آنهاست، تازه پس از اين همه بلا و بدبختى درس عبرت نگرفته و از آن پس تاكنون هزاران بلاهاى فكرى و جسمى و اجتماعى بسر بشر آورده اند، آرى اين است نتيجه زندگى مادى صرف و اين است ميوه تلخ افكار فرويد و فرويديسم، تعجب اين است كه پس از اين همه ناراحتى باز گروه كثيرى از تحت تأثير همان تربيت هاى مادى و غلط، انكار فضايل و تزكيه روح مى كنند، راستى بشر را بايد از چه راهى غير از تهذيب روان تربيت كرد تا اين همه وحشيگرى نداشته باشد.

شك نيست كه نتيجه اين طرز تفكر و تصور جز اين نيست كه انسان از سطح عالى روحى و معنوى خود تنزل كند، و با انكار حقيقت روح و فضايل انسانيت كه عده اى از دانشمندان غرب نوايش را ساز كرده اند، در شمار ديوان و ددان و درندگان قرار گيرد، و زندگى از هر گونه هدفى و غايتى و دليلى تهى ماند، و آرامش و آسايش و رفاه و سعادت و نوع دوستى از عرصه حيات رخت بندد، و در نتيجه اگر بشر پيرو مكتب داروين و فرويد شده و ما او را جز حيوانى پست

ندانيم، ديگر از جهان انتظارى غير از فساد جنگ و شهوت پرستى و ستيز و هرزگى نبايد داشت.

فساد در تمام زواياى حيات

تقريباً از بيست سال(1) قبل گروهى از روانشناسان سوئد با سرسختى هر چه تمامتر اعلام كردند كه: محدوديت هاى جنسى سبب بيمارى هاى روانى شده، و عقده هاى روحى پديد آورده كه بسيار خطرناك تر از بيمارى سل و وباست، خلاصه اين نظريه اينكه غرايز جنسى در مردم سوئد نبايد تحت محدوديت باشد، بايد آن را آزاد گذاشت.

بدنبال اين نظريه كار به جايى رسيد كه دولت سوئد در صدد برآمد تعليمات جنسى را در برنامه هاى مدارسس متوسط و ابتدايى بگنجاند عده اى از روانشناسان كتاب هاى مخصوصى در اين باره نوشتند و حتى بعضى از آموزگاران با تجربه را مأمور تعليم جزئيات اين برنامه كردند.

پس از بيست سال آزادى بى حد و حساب جنسى و عشقى و هزاران فجايع دردناك و پديد آمدن اطفال نامشروع و طغيان وحشتناك جوانان، اينك خود اين آزادى يكى از مهمترين مشكلات دولت و ملت سوئد شده است.

هفته گذشته كابينه سوئد تشكيل جلسه داد، و در آن مسئله نسل جوان عصيان گر را مورد بحث قرار داد، اين جلسه هشت ساعت تمام يعنى تا دو بعد از نيمه شب به طول انجاميد، بى آنكه هيچ گونه نتيجه اى از آن گرفته شود، جالب توجه اينكه در تمام اين مدت هزاران پسر و دختر بى بند و بار كاخ نخستوزيزى را در ميان جار و جنجال عجيبى محاصره كرده بودند.

دامنه اين بحث به پارلمان آن كشور نيز كشيده شد و يكى از نمايندگان يعنى

(1) تاريخ مربوط به روز نشر مقاله در روزنامه هاى سوئدى است.


13

نماينده شهر كارلسكوكا همان شهرى كه بر اثر ميتينگ عده اى از جوانان آشوبگر و بى بند و بار دچار تشنج سختى شده بود شديداً به دولت حمله كرد، بالاخره نخستوزير سوئد عظمت اين فاجعه را در يك كلام خلاصه كرد و گفت:

براى جبران اشتباهى كه بيست سال تمام ادامه داشته چهل سال وقت لازم داريم، معناى اين جمله اين است كه بايد نسل نو با تربيتى را از ابتداء تربيت كنيم تا فردا جامعه سالمى داشته باشيم.

اين قسمتى از آلودگى انسان است كه در سايه سيستم مكتب هاى غربى گرفتار آنست، بيچاره تر و ننگين تر از آنان مشرقيانى هستند كه آزادى پسران و دختران را حلّال مشكلات مى دانند.

اين نكته را نيز در ضمن اين برنامه از هارلوك آليس، بشنويد كه قابل توجه است مخصوصاً براى غرب زدگانى كه كوركورانه همه چيز را به غرب باخته اند، اين معلم غربى مى گويد:

تنها معلمى كه مسائل جنسى بشر را با كمال صداقت و پاكى و دقت مورد برّسى قرار داده، پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) بود.

خبرى هم از شيكاگو بشنويد:

200 دختر پس از آنكه با آهنگ جاز رقصيدند شورش كردند، و ماجراى وحشتناكى بوجود آوردند، دويست جانور در اين جا دارند مى غرند آنها شورش كرده اند، برق آسا كمك برسانيد، انى جمله را رئيس دارالتأديب شيكاگو تلفنى به رئيس پليس اطلاع داد، و بى درنگ ده ها پليس با باتون و بمب هاى گاز اشك آور و سلاح هاى آتشين به طرف مركز شورشيان هجوم بردند.

شورشيان دويست دختر عاصى بودند، از خشم جيغ مى كشيدند و وحشيانه هر چيز را مى شكستند و خورد مى كردند و چيز سالم باقى نمى گذاشتند.

آنها بچه هاى دارالتأديب بودند ولى حالا در و پنجره هاى دارالتأديب را خورد مى كردند و مراقبان را كتك مى زدند تا جايى كه بيهوش شوند.

پليس ها بى درنگ آمدند، اما دخترها باز هم رحم نكردند و وحشيانه به سويشان حمله بردند، پليس به هيچ گونه نمى توانست آنان را آرام سازد ناگزير رفتار خشنى در پيش گرفت، بمب هاى گاز اشك آور را در ميان ختران شورشى تركاند وقتى گاز اثر خود را كرد دخترها به جانب ديگر گريختند و از آنجا اشيائى كه دم دستشان بود وحشيانه به سوى پليس پرتاب كردند مگر چه شده بود؟

آنها پيش از اين كه شورش كنند براى اولين بار دو ساعت موزيك جاز شنيده بودند و دچار هيسترى هاى ناشى از آن گشته و عامل اين مسئله يكى از پزشكان بود كه براى اولين بار براى آزمايش روحيات آنها صفحات جاز گذارده بود.(1)

پزشك آرى، پزشك مردى كه در هنگام گرفتن گواهى طب قسم ياد كرده براى بنى آدم مضر نباشد آن هم در كجا دارالتأديب، آرى دارالتأديب راستى بهت آور است مشابه اين اوضاع فعلا در تمام جهان زياد است مى گويند: روح يعنى چه؟

تهذيب روان چه منطقى است؟

فضايل و كمالات، شرف و غيرت، حميت و آدميت اوهام و خيالات.

از چهل و هشت ايالت آمريكا هم خبر بگيريد تا ببينيد افكار فرويد و فرويديسمى و خروج بشر از حوزه هدايت حق چه كرده؟

در سال 1985 ميلادى در چهل و هشت ايالت آمريكا 248439 دختر و زن به جرائم مختلف از قتل گرفته تا جيب برى و قاچاق دستگير كردند، طبق آمار جديد اين قبيل جرائم در ميان زنان آمريكايى سى درصد نسبت به دو سال قبل

(1) اطلاعات هفتگى.


14

افزايش يافته.

اين وضع منحصر به آمريكا نيست، آمارى كه از كشورهاى اروپايى جمع آورى شده نشان مى دهد كه جرائم و جنايات بانوان در كشورهاى اروپايى نسبت به پنج سال قبل از 20 تا 45 درصد افزايش يافته است نكته مهم و تأثيرآورى كه در اين قبيل جرائم به چشم مى خورد اين است كه بيش از 40 درصد مجرمين از دختران و زنان جوان كمتر از بيست سال مى باشند، و ارتكاب جرم و جنايت از طرف دخترانى كه سنشان بين 12 تا بيست سال است نشان مى دهد كه انحطاط اخلاقى به چه پايه خطرناكى رسيده است.

افزايش جرائم و جنايات زنان، روانشناسان و دانشمندان علم علم الاجتماع را در اين اواخر انديشناك ساخته و با كشف علل اين افزايش خطرناك راههاى چاره اى هم پيشنهاد كرده اند، از جمله كنترل شديد فيلم هاى سينما، جلوگيرى از انتشار داستان ها و نشريات فسادانگيز، ايجاد محدوديت ها و قيود تازه در مناسبات مردان و زنان و پسران و دختران.(1)

از فرانسه پرچمدار حقوق بشر هم خبرى بشنويد:

گانگسترهاى فرانسوى (يعنى مردان مسلحى كه در يك دزدى به چند ميليون دلار قانع نيستند) براى كسب مهارت حرفه خويش يك دانشكده مخفى درست كرده بودند، آنها قبل از شروع بكار مدتى در اين دانشكده در ميان مزارع ناحيه تيوزن مخفى بود، تمرين مى كردند.

موقعى كه خبرنگاران در معيت افراد پليس به دانشكده گانگسترى رفتند در اطاق بزرگ آن تخته سياهى ديدند كه روى آن اصول حمله به مغازه ها و بانكها تشريح شده بود.

تحقيق مأمورين ژاندارمرى و پليس درباره يك حادثه دزدى منجر به كشف اين

(1) سپيد و سياه.


15

دانشكده شد.

پل گواعينى، رئيس گروه گانگسترها و مدير اين دانشكده براى اين كه سوءظن پليس را جلب نكند يك اتحاديه كشاورزى تأسيس كرده و آن را به ثبت رسانده بود.

او گانگسترهاى تحت تربيت خود را از ميان قماربازان پاريسى انتخاب كرده بود و اين عده هر كدام در كارى كسب تخصص كرده بودند.

راننده كارشناس، گشاينده در صندوق، تيرانداز و... عده زيادى از گانگسترهاى فرانسوى هر يك مدتى در اين دانشكده مشغول تمرين بوده اند و برنامه روزانه تمرين بدين قرار بود:

صبح ورزش، سپس تيراندازى با مسلسل و طپانچه و بعد از ظهر تمرينهاى مختلف ديگر.

البته بعد از ظهرها درس جنبه نظرى داشت، نقشه مورد محل نظر با تمام جزئيات آن براى شاگردان تشريح مى شد تا هنگام عمل دچار اشتباه نشوند.

در حمله اى كه شاگردان دانشكده گانگسترى فرانسه به بانك توتون كردند پنج مأمور پليس مجروح شد، و يكى از گانگسترها دم مرگ رفت.

از ايران هم مدت هاست غرب زده شده و انواع مفاسد و پليدى ها در آن راه سير و حركت انسان مادى از زبان امام على

پيدا كرده خبرى بخوانيد:

تعداد بيماران روانى كشور در حال حاضر از سى هزار تجاوز مى كند و بيست دو درصد(1) آنان را جوانان تشكيل مى دهند.

طى سى سال اخير تعداد بيماران روانى ايران 13 برابر شده، در حالى كه تعداد بيماران روانى در آلمان در 40 سال اخير 3 برابر، و در آمريكا 5 برابر شده، و آمار نشان مى دهد كه بيماران روحى به تدريج در زنها بيش از مردها مى شود.

(1) آمار مربوط به قبل از پيروزى انقلاب اسلامى است.


16

اين آمار تنها مربوط به بيماران روانى است، اگر بخواهند آمار مفاسد و پليدى هاى ديگر از قبيل دزدى، جيب برى، قتل، خودكشى، و تجاوز به عفت، فرار دختران از خانه ها، روابط غير مشروع، قمار بازى، شرابخوارى، و... منتشر كنند راستى وحشتناك است، اين همه بدبختى مولود فرار از حريم هدايت، و دور شدن از مقررات اصيل الهى است.

نوشته اند: مواد مخدر، موزيك هاى تند، رقص هاى شلوغ، روابط دختران و پسران، سينما و تلويزيون، داستان هاى عشقى از عوامل مساعد كننده بيمارى روانى است و فشارهاى عصبى باعث بسيارى از مرگ و ميرهاست.

آن زمان كه دين و شرف، انسانيت و فضيلت، حريت و عصمت، و عفت و پاكى، صلاح و سداد، وقار و تربيت، بردبارى و برابرى و خلاصه قرآن و قوانين اسلامى تا حدودى در خانواده و جامعه حاكم بود، از اين عيوب و پليدى ها، به اين اندازه خبر نبود. اما اگر روزى خداى ناكرده تمام جامعه از تربيت اسلامى جدا شود، اوضاع چه خواهد شد؟!

سير و حركت انسان مادى از زبان على(عليه السلام)

در بيابان وحشتزاى عدم مسافرى سرگردان، راهى طولانى و تاريك را در پيش گرفته آهسته به جانب دنيا روى نهاده بود.

گاهى به صورت شيره در شريان نباتات روان مى شد، و زمانى مانند شير از خون و گوشت حيوانات سرچشمه گرفته در نهرهاى باريك رگ راه باز مى نمود تا به خليج پستان فرو ريخت، عاقبت شكل قطره آبى كه آن را نطفه مى گويند درآمد، و در نتيجه هيجان غريزه از پشت مردى به شكم زنى تغيير مكان داد و مانند تخمى كه بدست باغبان در دل زمين دفن شود در خلال پرده هاى رحم به انتظار روز موعود پنهان گرديد.

اين راهگذار غريب كه از هر چيز به سايه كه بين وجود و عدم سرگردان است شبيه تر بود، در اين مسافرت خسته كننده و دشوار چه ها كشيد و چه شهرهاى نديده و نشنيده را تماشا كرد، و در مدت نه ماه كه مهمان رحم و همسايه امعا و احشاء بود تا موقع عزيمت چگونه پذيرايى شود به چه صورت ها درآمد.

خون بود كم كم گوشت شد، رفته رفته قيافه اى گرفت و مهندس آفرينش بر اندامش خطوطى ترسيم كرد تا وقت رفتن با چشم و گوش و با دست و پا باشد.

شبى گذشت و روزى آمد، و سرانجام انقلاب و فشارى در زندگى خود احساس كرد و بيهوش گرديد، ناگهان چشمان ناتوان و خسته اش را در محيطى پر جنجال و غوغا بر جماعتى گشود كه همه مى خنديدند و دست مى زدند، آرى به دنيا آمده معلوم نيست كه در نخستين لحظه با چه هيولايى ترس آور و وحشتناك برخورد كرده كه در ميان هلهله شادى و فرياد مسرت ديگران با تمام نيرو شيون برآورده مانند ابر بهارى زار زار بگريست.

درست در همان موقع كه اين مسافر از آن جهان ابهام آميز به سوى اقليم وجودى روى آور شده بود، پروانه اى رنگين پر و بال هم از آشيان عالم قدس به همراهى او رخت بربست و از آسمان به زمين ميل نزول كرد(روح) وَ نَفَخَتْ فيهِ مِنْ رُوحى.(1)

آن پرنده زيبا و سبك پرواز كه با فرشتگان همبازى بود بر گل هاى ستارگان مى نشست، و به دور شمع ابديت چرخ مى خورد، بنا به فرمان ايزد متعال دل از چمن سبز آسمان و چراغ مهر و ماه بركنده به دنبال مقدرات مجهول خود بال و

(1) حجر: آيه 29.


17

پر گشود.

اين دو همسفر مانند جسم و سايه، پيش و دنبال به جهان مى آمدند و نديده عاشق يكديگر بودند، ولى در نخستين ملاقات خوب با هم آشنا شده، انس گرفتند به طورى كه بى اختيار اين در آغوش آن و آن در قلب اين فرو رفت.

اندك اندك چهره هولناك دنيا در نظر نوزاد قيافه اى زيبا و محبوب گرفته، هر چه بزرگتر مى شد احساس مى كرد كه اين محيط و اين فضا را بيشتر دوست دارد، تا كار به جايى رسيد كه همه چيز را فداى دنياى محبوب و عزيزش نمود (اين نتيجه دورر ماندن از حوزه هدايت و غفلت از وطن اصلى و بى توجهى به تزكيه جان است، انسان چه موجود عجيبى است دستگاه آفرينش محصولى شگفت انگيزتر از بشر به دنيا نفرستاده، هر قدر هم كه سالمند و بزرگ باشد باز هم به كودكان خردسال مى ماند كه بى سبب خوش دل و بيهوده آزرده و ملول است.

گاهى به افراط پيش مى رود، و زمانى به تفريط باز پس مى گردد، و اگر اميدوار باشد بر حرص و طمع مى افزايد، و اگر مأيوس گردد از شدت تأسف جان مى سپارد. چنان خشمگين مى شود كه خود را بى اختيار به هلاكت مى اندازد، و چنان خرسند و خوشحال مى شود كه احيتاط و پيش بينى را فراموش مى كند.

در موقع ترس به قدرى ضعيف و عاجز است كه از سود نيز مى پرهيزد و هنگام ايمنى كوركورانه در چاه نيستى فرو مى افتد.

در مصيبت سخت نابردبار و كم طاقت است، و همين كه به عيش و خوشگذرانى رسيد جهان را دمى مى شمارد.

روزى اگر گرسنه ماند از شدت ضعف بر خاك مى نشيند و بر سر سفره چندان مى خورد كه باز هم سنگينى و كسالت به او مجال جنبش و حركت نمى دهد، بارى هميشه افراط كار و تفريط پيشه است و كمتر در اين طبيعت موجودى معتدل و با اراده مى توان يافت.

آن طفل ناتوان و بى چاره كه يك دم در گهواره نمى توانست بى پرستار بسر برد، و از پشه اى بدين ناتوانى درمانده و عاجز مى شد جز جرعه اى شير كه از خون انسانى ديگر تهيه مى گرديد هيچ غذايى را نمى توانست هضم كند به مرور زمان كار را به جايى مى رساند كه با بلعيدن جهانى بدين با عظمت باز هم هميشه گرسنه است.

همان كودك شيرخوار درنده و خونخوار مى گردد، اما چندان طول نمى كشد كه دوباره روزگار عجز و ناتوانى بدو باز گشته از صورت نخستين هزاران باز هولناك تر جلوه مى كند يعنى گهواره روز ولادتش به گور تنگ و تاريك مبدل مى گردد.

در آنجا در زير سنگ لحد تنها و بيگانه سر به خاك و خشت مى گذارد و از آن دنياى زيبا و از آن كاخ عالى و از آن سيم و زر و خلاصه از همه چيز دل كنده فقط به مشتى خاك قناعت مى كند، در اين موقع كردار زشت و پندار فاسد و تباه كارى ها و خونريزى ها و قتل و غارت ها همه با منظره اى وحشتناك از پيش چشمش رژه مى روند و به صورت او زهرخند مى زنند، اما از همه جگرگدازتر نماى همسفر عزيز اوست كه فرياد پشيمانى و افسوسش را به فلك مى رساند.

آرى، همان يار ملكوتى و شيرين كار، همان روح عزيز كه از افق مجردات پايين آمده و در آغوش او جاى گرفته بود، اكنون سراپا آلوده و ننگين بال شكسته و پر سوخته، مستمند و اندوهناك به بالينش حاضر شده او را به سختى سرزنش و ملامت مى كند كه: اى كاش هرگز با تو دوست و آشنا نمى شدم.

اين ترانه را خردمندان و افراد پرهيزكار هم در دوران حيات به خوبى مى شنوند و اين همان ترانه اى است كه وى را نداى جان نامند.

در اين جا آهنگ اميرالمؤمنين(عليه السلام)قدرى رقت انگيز و آهسته شده، اشك به دور چشمان خدا بينش حلقه زد: خداوندا، آنها كجا رفتند؟ آن پادشاهان جهانگير،

آن ستمگران خونريز، آنهايى كه براى افتخار موهوم، براى تصرف يك وجب خاك هزاران خاندان را بر باد مى دادند اكنون به چه چيزى سرگرمند؟

آيا از تخت و تاج زيباتر، از نفوذ سلطنت بهتر، از عيش و عشرت شيرين تر چه چيز را بدست آورده اند كه با آن خوش كرده يك باره از اين جهان رخت بربستند؟

هيچ، فقط در قبر جاى گرفتند و پيراهن كفن پوشيدند خاك بودند و سرانجام نيز با خاك سياه همدم و هم آغوش گرديدند.(1)

(1) نهج البلاغه جواد فاضل با كمى تغيير: ص 133.


18

بخش سوم

* كمال كدام است؟

* كمال در پرتو تربيت روح و روان

* شخصيت معنوى انسان

* پرورش روان بهترين عامل جلوگيرى از فساد

* حالات گوناگون روح

* نقش مربى كامل در حيات انسان

* اخلاق چراغ راه زندگى

* در حريم قرآن

كمال كدام است؟

بزرگ خداى مهربان هر يك از موجودات جهان را به دو قسم از كمال مخصوص ساخته كه يكى در اصطلاح دانشمندان كمال اول و ديگر را كمال دوم مى نامند.

كمال اول هر موجود وجود اوست، زيرا هر موجود به وسيله هستى از نقص عدم و نيستى پيراسته مى گردد، و كمال دوم هر موجود به ظهور آمدن استعداد و قابليت هايى است كه در نهاد او به وديعت نهاده شده.

مثلا كمال اول يك بذر گل وجود آن بذر است، و كمال دومش آن است كه برويد و ساق و برگ و شكوفه و ميوه پديد آورد.

براى اينكه موجودات اين جهان از مرتبه كمال اول به مرحله كمال دوم برسند، خداى بزرگ در زندگى آنان قوانين و مقرراتى به نام سنن و نواميس طبيعى مقرر فرموده كه با پيروى از آن قوانين تدريجاً به كمال خود مى رسند و چون فاقد اراده و اختيارند ناچار از اين قوانين پيروى مى كنند، و از حدود مصلحت خود گامى فراتر نمى روند و منحرف نمى شوند. ولى انسان چون داراى اختيار و اراده است، براى اينكه از اين نعمت سوءاستفاده نكند و اين مواهب را در راه فساد و انحطاط بكار نبرد محتاج به راهنما و مربى است كه او را در رسيدن به كمال مطلوب خود ارشاد كند، و البته راهنما بايد از طرف خداوند تعيين شود، تا اولا

به انجام اين وظيفه عالم و قادر باشد، و ثانياً از هوى و هوس پيروى نكند و تحت تأثير عوامل محيطى نباشد لذا پروردگار عالم به آيين لطف از ميان بشر كاملترين و صالحترين افراد را اختيار كرد و طرق تربيت و هدايت نوع انسان را به ايشان آموخت و به هدايت و تربيت مردم مأموريت داد كه اين افراد برگزيده در اصطلاح دين پيغمبر ناميده مى شوند.

همانطورى كه در ناحيه جسمى انسان در معرض حوادث گوناگون و امراض مختلف است، و براى رفع آلام بدنى انسان نيازمند به طبيعت و دارو است، و براى ادامه سلامت رعايت برنامه هاى بهداشتى بر او لازم و واجب است به همان شكل ناحيه روان در معرض امراض گوناگون و آلام خطرناك است و براى دفع و رفع امراض انسان هيچ چاره اى جز مراجعه به طبيبان روحانى ندارد، و مى دانيد كه مريض معمولا براى مبارزه با درد به متخصص فن مراجعه مى كند و متخصصين علاج امراض روحى و بيمارى هاى...روانى جز انبياء و ائمه و تربيت شدگان مكتب آنان كسى نيست.

آرى، حسد، كبر، دو رويى، دشنام، تهمت، غيبت، عادت به رشوه، تقلب، بى رحمى، تعرض و تجاوز به حقوق ديگران، جنايت، شهوت پرستى، مادى گرى صرف، بد خلقى، جبن، زنا، قمار بازى، وطن فروشى، شراب خوارى، كم فروشى، شرك، جهالت، ريا و ... مرض است و قابل معالجه و تنها گروهى كه اين امراض را در بشر معالجه كرده اند و مى كنند انبياء و مقررات الهى است، كه به وسيله آنان به بشر عرضه شده، تاكنون هيچ مكتبى نتوانسته بشر را آراسته به فضيلت و واقعيت كند، تنها اصولى كه انسان را آراسته به تربيت واقعى كرده اصول تربيتى انبياء(عليه السلام) بوده، اينان بشر را از كمال اول به كمال دوم راهنمايى كردند.

پيامبران بزرگ بدون چشم داشت و توجه به منافع شخصى در ايام بعثت خود

به معالجه بيماران روانى مى پرداختند و به مردم مى گفتند: چيزى ما پيغمبران راوادار به مداواى امراض روحى شما نمى كند مگر فرمانى كه از طرف حق داريم.

بودجه شخصى انبياء از كارهايى اداره مى شد كه هر يك مشغول به آن بودند، در دوران عمر هيچكدام كمترين چشم طمعى به مال مردم نداشتند، ترويج اخلاق و فضيلت را مجانى بر عهده داشتند و در اين راه از هيچ كوششى مضايقه نمى كردند.

مقصود اساسى و نظر اصلى از بعثت پيامبران دعوت خلق به سوى خالق، و استخدام نيروهاى فردى و اجتماعى و طبيعى و روانى در راه كسب سعادت دنيوى و اخروى، و بكار گماشتن شهوات تحت فرمان عقل بود تا بوسيله انسان به كمال مطلوب خود كه سعادت ابدى است برسد و از نقص و عذاب جاودانى برهد اميرالمؤمنين (عليه السلام) در اولين خطبه نهج البلاغه درباره پيامبران اين چنين مى فرمايد:

خداى سبحان از فرزندان آدم پيامبرانى برگزيد و بر تبليغ وحى از ايشان پيمان گرفت، و آنان را بر اين وظيفه بزرگ امين قرار داد، پس چون بيشتر آفريدگان پيمان خدا را تغير دادند و حق او را نشناختند و شركايى با خدا قرار دادند و شياطين ايشان را از شناسايى خدا بگرداندند و از عبادتش باز داشتند، رسولانش را در ميان ايشان برگزيد و انبياء خود را به سوى ايشان برانگيخت تا به رعايت پيمان فطرت الهى وادارشان كنند، و نعمت فراموش شده او را به يادشان آرند و به وسيله تبليغ پيام الهى با ايشان احتجاج كنند، و گنج هاى عقولشان را استخراج نمايند و خاك هاى جهل و نسيان را از روى گوهرهاى مشاعرشان برطرف سازند.

آيات قدرت خدا را از آن سقف كه بر فرازشان افروخته و آن گهواره كه

زير پايشان ساخته، و معيشت هايى كه بدست فناشان بسپارد، و امراض و آمالى كه پيرشان مى كند، و حوادثى كه پياپى به سرايشان وارد مى شود به آنان نشان مى دهند.

اين وظيفه اساسى انبياست، ولى چون تأمين اين منطور مستلزم آن است كه زندگى دنيوى مردم منظم و بر اساس عدالت استوار باشد لذا بايد براى اداره امور دنيا و حفظ جان و مال و نسل و ظاهر زندگى و پيشبرد حيات جسمى و حفظ عقل مردم، و براى جلوگيرى از ظلم و فساد و بطالت و ضرر و فريب و خدعه نيز قوانين و نظاماتى برقرار كنند و حدود حقوق مردم را تأمين و تعيين و تضمين نمايند، و بطور كلى زندگى دنيوى مردم را بر اساس صحيح استوار سازند روى اين اصل احكام معاملات و حدود حقوق نيز مورد توجه و عنايت پيغمبران قرار كمال در پرتو تربيت روح و روان

گرفته است.(1)

سياست دنيوى و برنامه هاى بزرگداشت جسم و مسائل مادى از نظر مكتب انبياء وظيفه عرضى و در مرتبه دوم است، و از اين جهت هيچ يك از احكام و سياساتى كه دين براى مردم برقرار مى سازد خالى از منظور اخروى و تهذيب روحى نيست، و عدالت كه روح اجتماع و ميزان سعادت است از آن جهت منظور دين است كه به وسيله رعايت آن شهوات و هواهاى مردم مسخر عقل مى گردد، و ظلم و جور از آن سبب مذموم و منفور است كه عقل را در راه خدمت شهوات بكار مى دارد و شخص را از رسيدن به كمال معنوى و سعادت اخروى و قرب به خدا كه آخرين مرحله كمال انسانيت است مانع مى شود.

به همين جهت مردم در امور زندگى و شؤون دنيوى خود نيز هيچگاه از پيروى شرايع آسمانى و قوانين الهى بى نياز نخواهند بود زيرا بهترين قوانين و كاملترين نظاماتى كه بشر آن را وضع كند تنها خاصيتش اين است كه امور زندگى دنيا را منظم كند ولى نمى تواند ضامن سعادت اخروى و كمال نفسانى انسان باشد، در

(1) به كتاب هاى كافى، تهذيب،من لايحضره الفقيه، وسايل الشيعه، بحارالانوار علامه مجلسى مراجعه كنيد.


19

حالى كه قوانين و نظامات ساخته بشر حتى از عهده اصلاح امور دنيوى مردم هم برنيامده تا چه رسد به امور معنوى و اخروى.

كمال در پرتو تربيت روح و روان

موجوداتى كه از آنها آثار مختلف بروز مى كند نبات و حيوان و انسان است، آثار نبات نمو و برومندى و توليد مثل و شاخ و برگ و ميوه و گل هاى رنگارنگ و عطرهاى گوناگون و اقسام خواص شيميايى و غيره است.

در حيوان علاوه بر نمو و توليدمثل، حس و حركت و ميل و نفرت و اراده وجود دارد، در انسان اضافه بر ماتب نبات و حيوان استدلال و استنباط و اختراع مى بينيم كه به تعبير جامع تفكر ناميده مى شود، و ناشى از قوه عاقله اى كه خود او شأنى از شؤون حقيقت انسانى و روح و نفس اوست مى باشد.

با چراغ علم و استدالال نمى توان به حقيقت نفس رسيد، فقط از راه تفكر در آثار است كه مى توان به عظمت و جامعيت اين وديعه الهى پى برد.

به همين خاطر انسان صحنه دو قسم آثار و اعمال است: يكى محسوس و مشهود، مانند اعمال دوران خون و ترشح صفراء از كبد، و عمليات جهاز هاضمه و غير آن. دوم غير محسوس و نامشهود، مانند تفكر، خوشحالى تتابع افكار و نقش بندى هاى خيال كه فقط به وسيله آثار و وجدان قابل درك مى باشد و به حكم اينكه اختلاف اثر دليل بر اختلاف مؤثر است بايد اينگونه اعمال را به دو مبدأ و منشأ نسبت داد آثار اول را به جسم و دوم را به روح و بايد تحت دو عنوان اين دو آثار را خواند آثار جسمانى و آثار روحانى.

در اعمال جسمانى انسان ها با تفاوت صورت و قيافه با حيوانات برابر ولى تمايز او و ساير موجودات به وسيله اعمال روحى است و همين منشأ دوم است كه شخصيت انسان را تشكيل مى دهد و آدمى را به سوى كمال حقيقى رهنمون مى گردد.

انسان هر قدر از امور محسوسه و مادى غير مناسب با خود دور، و پا بر شهوات حاد و هوى و هوس بگذارد با صفاتر، و بر درك حقايق عاليه علوم و وصول به سعادت و به آرامش خاطر توانا مى شود، و هر اندازه به طرف امور مادى و حيوانى تمايل پيدا كند به عالم حيوانيت نزديك تر و بلكه چوب اسباب كارش آماده تر است پست تر از حيوان خواهد شد. انسان مانند آن حيوان كور- دلى نيست كه در اعماق دريا مشغول ساختن جزيره مرجانى مى شود، در حالى كه خودش نمى داند چكار مى كند، يعنى نمى فهمد كه به زودى روى اين جزيره انسان هايى اشرف تر از خودش زيست خواهند نمود، مبارزه در راه زندگى در انسان به خاطر قوه تفكر و عالم عالى روح بايد از حدود ماديات قدم بر دايره روحيات نهد، انسان بايد شرف خود را دريابد و براى رهايى خويشتن كوشش و مبارزه آغاز نمايد و در اين مبارزه نبايد وجدان و اعمال روحى را فراموش كند.

همواره بايد از عميق ترين انگيزه ها پيروى نمايد، جرقه نورانى به قرب حق رسيدن در ظروف وجدانى و روحى نهفته است، آينده انسان وابسته به تكامل و شخصيت روحى اوست و انسان هنگامى داراى ضخصيت تكامل يافته خواهد بود كه در جهات مختلف به برطرف كردن نقص خود بپردازد شخصيت انسان عبارت از عاطفه، عقل، وجدان، بيدارى فطرت، كمك به همنوع، ايجاد مساوات و برابرى، حسن نيت، صلح و سلامتى وقار، بزرگى شرف و غيرت، عصمت و عفت، منزلت و كرامت، راستى و درستى، احسان و عدل است.

انسان فقط عبارت از سلول و اعصاب نيست كه داراى يك كمال باشد آن هم كمال جسمى، تكامل واقعى انسانى يعنى كمال يافتن شخصيت او، انسان داراى هويت و شخصيت واقعى محفوظى است كه در عين تمام تغييراتى كه عارض به جسم او مى شود آن هويت پا برجاست و اين هويت در ناحيه روان و روح است

كه مبدأ آثار غير محسوس و ظرف تمام كمالات و حقايق مى باشد، علماى علم بدن شناسى تبدّل كلى جسم را تا استخوان ها منتهى درجه هفت ماه تعيين كرده اند، ولى روح يعنى آن جهت مابه الامتياز انسان از اول تا به آخر يعنى هنگام مفارقت از بدن هويت خويش باقى و برقرار است.

آرى، بدن از نسوج ها و سلول هايى تركيب يافته كه دائماً در حال مرگ و حياتند، ولى بديهى است كه شخصيت انسان باانساج و تركيب و تجزيه و تحليل شيميايى سر و كارى ندارد.

جسم و اعصاب و نيروى آن مانند ماشين هاى معمولى در نتيجه كار فرسوده شده و عادتاً تا چهل سالگى توانايى و نشاط دارند، ولى كمال روحى و عقلى از چهل سالگى شروع مى شود و هر قدر اين نيروى معنوى بيشتر كار كند كامل تر مى شود و به هر نسبت كه قواى مادى سستى گرفته و فرسوده شوند و شهوات و هوس ها كاسته گردند، ظهور و بروز نتايج عقل و روح بيشتر مى گردد و در اين مسير هم خستگى مفهومى ندارد.

در ذات و سرشت انسان تنها نيروى شگرف روح است كه قيد و حدى نمى شناسد و زمان و مكان نمى داند و ابتدا و انتها را بلد نيست، و بالاخره فنا در ذاتش راه پيدا نمى كند، روان و روح تنها نيرويى است كه آنچه عقل حس و درك نمى كند مى تواند دريابد و بدان بپيوندد.

آرى، او تنها چيزى است كه مى تواند به جاودانگى و ابديت پيوسته و بدان راه پيدا كند و بالاخره چيزى است كه مى تواند به خدا نزديك شود، و اين است منتهاى كمال روح كه وسيله آن تربيت صحيح است و آن تربيت هم جز در مكتب الهى يافت نمى شود.

شخصيت معنوى انسان

خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد:

آيا هنوز هنگام آن فرا نرسيده كه مؤمنان در برابر خدا و آنچه از جانب حق نازل گرديده دل به فروتنى وادارند؟ و مانند اهل كتاب نباشند كه با گذشت زمان قلب هايى سخت پيدا كردند و بيشترشان فاسق شدند، بدانيد خدا زمين را پس از مردن آن دوباره زنده مى كند، ما آيات خود را بيان كرديم شايد شما انديشه كنيد.(1)

در اين آيه فراهم آمدن شخصيت واقعى را در پرتو فروتنى در برابر اصول تربيتى حق مى بينيم، و جمود و سنگدلى در برابر آيات حق را پستى و زبونى مى يابيم.

هر چيزى در عالم وجود براى خود شخصيتى دارد، شخصيت ملاك تحقق وجودى و باز شناختن چيزى از غير اوست، اگر به ما بگويند چيزى را بدون در نظر گرفتن شخصيتش بازگو كن چيز مشت پر كنى نيست تا مشخص نباشد مورد نظر قرار نمى گيرد و شرايط مربوط به او به آن تعلق نمى گيرد.

وجود بر دو گونه است:

1 - وجود حسى كه بايد داراى شخصيت حسى باشد.

2 - وجود معنوى كه شخصيت معنوى دار شىء هنگامى از وجود كامل برخوردار است كه صاحب هر دو شخصيت باشد هم حسى و هم معنوى، زيرا در اين صورت در ظاهر و در معنى كمال يافته يا كمال مى يابد.

افراد بشر دارى دو بعد از شخصيت هستند: محسوس و معنوى، اما وجود حسى آنان شخصيت اضافى محسوس آنان است كه عبارت است از سيما و صورت، حركت و سكون، خوردن و آشاميدن، رفتن، و برپا ايستادن.

و امّا شخصيت معنوى آنان مربوط به داشتن نيرو و ضعف عقل و كودنى و ثبات و دو دلى و خلاصه بهره و زيان است، هر گاه افراد را از روحى كه منشأ آثار

(1) الحديد: 16 - 17.


20

وجوديشان هست جدا سازيم و مرز هستى شان را فقط در حدود شخصيت محسوس قرار دهيم از وجود معنوى عارى مى گردند، آن وقت جز حيوان دوپايى بيش نيستند در اين هنگام خود سايه ديگران مى شوند كه حركتشان به حركت آنان و فكرشان به طرز فكر آنان و رفتارشان تابع رفتار ايشان خواهد بود، و به اين منوال موقعيت انسانى و شخصيت روحى خو را در اين جهان از دست مى دهند چه آثار انسانى و روحى ديگر از وجودشان ساطع نيست، به عبارت ديگر چرخ گرداننده كارخانه شهوات و هوس هاى ديگرانند، جامعه نيز مانند فرد داراى دو شخصيت محسوس و معنوى است، با هر كدام نوعى از وجود خود را ثابت مى كند، شخصيت محسوس ملت وجود وى در منطقه خاصى از زمين است كه روى آن و زير آسمانش به جنب و جوش پرداخته از فرآورده هاى زمين و نعمت هاى آسمانى استفاده مى كند.

اما شخصيت معنويش تابع مقدار دركى است كه در صحنه عام زندگى پيدا كرده و نيز آن مقدار نفع و ضررى كه از طرز سلوك خود كسب مى كنمد و راه هاى خير و شر را در پيش پاى خود هموار مى نمايد.

اين را بايد دانست كه هر كدام از جسم و جان و روان و تن و فرد يا اجتماع وسيله بقاء مى خواهد، درست است كه هر يك در ديگرى تأثير دارد لكن در عين حال دو وجود كاملا متمايز هستند تن داراى شخصيت و روح داراى شخصيت ديگر همانطور فرد و جامعه.

وسيله بقاء شخصيت محسوس فرآورده هاى زمين و آسمان و شخصيت روح وحى و قوانين آسمانى است هم در ناحيه فرد و هم در عرصه اجتماع.

اگر انگيزه شخصيت معنوى ملتى معدوم يا ضعيف گردد و همگى به حدود شخصيت محسوس خود اكتفاء كنند، قطعاً از داشتن برنامه هاى معنوى محروم يا

كم بهره خواهند شد، در چنين وضعى ملت خوار مى شود اگر چه در خانه خود به سر برد و به تنگدستى مى نشيند اگر چه برايش از آسمان مائده نازل گردد، و بى مقدار خواهد شد گرچه داراى نفرات زياد باشد. پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)مى فرمود: ملت فاقد معنويت، گويا خار و خاشاكى هستند كه همراه با كف يا سيل مى روند، در اين هنگام است كه ملت مقتدر چون گرسنگانى كه بر سر كاسه غذا بنشينند اطرافش را احاطه كرده مرعوب و محكومش مى كنند.

البته هر چه به خلاف كارى ها و تباهى ها اضافه شود، و معصيت و گناه شدت بگيرد شخصيت معنوى به افول نزديك تر مى شود.

ممنوعيت شرك، ريا، دروغ، تهمت، شرابخوارى، قماربازى و... از طرف حق به خاطر زنده ماندن شخصيت معنوى انسان است و اين برنامه هاى ممنوع تا روز برپا بودن نظام عالم به مصلحت بشر ممنوع است گرچه با ذائقه ترقى خواهان و متجددين ناسازگار نباشد.

پرورش روان بهترين عامل جلوگيرى از فساد

ممنوعيت معاصى و برنامه هاى ضد اخلاقى از طرف خداوند براى اين است كه سايه برنامه هاى شوم و خلاف انسانيت كه شخصيت عالى بشرى را دستخوش تنزل و ناپاكى مى كند، و او را از روش اصلى زندگى منحرف مى سازد از صحنه حيات برطرف شود.

انسان باتربيت، وجودى كه شرف روحى او در سايه برنامه اى الهى پابرجاست به خود اجازه ورود به ميدان مراحل ممنوع نمى دهد، اما محروم از تربيت نسبت به آنچه برايش ضرر دارد گوش شنوا ندارد.

مدت ها قبل در كشور فرانسه، كشورى كه پرچمدار انقلاب است و سرزمين اعلام حقوق بشر، آن بشرى كه بدست همين فرانسه براى آزاد كردن كشورش

الجزاير يك ميليون كشته داد.

خلاصه كشورى كه با همه علم و دانشش به خاطر آزادى هاى غير منطقى مهد فسوق و فجور و منكرات است، زنى از نمايندگان پارلمان به پا خاست، و با اصرار و تأكيد تمام خواهان تحريم و منع مسكرات شد ولى به خواسته او حتى كوچكترين توجهى نشد، با اين كه نمايندگان مى دانستند مسكرات مبدأ بسيارى از فجايع و گناهان است.

آنان از اين نكته غافلند كه عادت انسان به معاصى و فساد به وسيله وضع قانون و دخالت حكومت از بين نخواهد رفت، زيرا اين عادت ها از عوارض بيمارى هاى اساسى اجتماع است، و جاى ترديد نيست كه تا ريشه مرض قلع و قمع نشود مبارزه با آثار و عوارض مرض كاملا بيهوده و بر خلاف عقل و منطق است، و روى همين حساب مبارزه با شرب خمر كه يكى از گناهان است در اجتماع و محيطى كه به زندگى تجملى و كامرانى و عياشى خو گرفت بى حاصل است.

آرى ، مبارزه با گناه در جامعه اى كه روان را از ياد برده و تنها به برنامه هاى محسوس خو كرده بى فايده و براثر است ، مبدأ تمام انقلابات و حركت ها روح است ، و بدون توجه به مسأله نفس و روان جامعه به سوى فضايل و حقايق عالى انسانى سير نخواهد كرد . شرب خمر اجتناب ناپذير در جوامع مترقى ، معلول دلباختگى نسبت به لذت ها و كامرانى هاى جسمى است كه كام و لذت را حتى در انواع سموم جستجو مى كند و مال و جان خود را براى رسيدن به آن قربان مى سازد ، و بدهى است كه وقتى كار لذت ها و كامجويى به اين مرحله پيوست به وسيله تبليغات و نشر مجلات و القاء خطبه ها و تعين مجازات هاى شديد نمى توان با آن مبارزه كرد .

ترك اين عادت و ساير گناهان در درجه اول محتاج به ايجاد يك نوع تحول

عميق روحى است و در غير اين صورت هر گاه از اين عادت به زور جلوگيرى شود برنامه هاى خطرناكترى جان آن را خواهد گرفت .

اينكه گفتيم جز با توسل به عظمت روح و انقلاب در جان نمى تواند عادت به معاصى را دور كرد بهترين شاهد آن تاريخ مبارزه حكومت آمريكار با استعمال مسكرات است كه هيچگونه نتيجه مثبتى دربر نداشت زيرا در آن مبارزه به نقلاب روحى توجهى نشده بود ، بلكه دولت آمريكا مى خواست از طريق توسل به زور و جهات ظاهر اين منكر را از جامعه دور كند ولى با شكست روبرو شد .

حكومت آمريكا براى مبارزه با اين عادت زشت و زيانبار به كليه وسائل و اسلحه از قبيل مجازات هاى سخت و پخش مجلات و جرائد و سخنرانى ها و فيلم هاى سينما متوسل شد ، و براى تبليغات بر ضد مسكرات مبلغى افزون از شصت ميليون دلار مصرف كرد و بالغ بر ده ميليون صفحه كتاب و مجله و نشريه بدين منظور منتشر ساخت ، و در ظرف 14 سال مبارزه در حدود دويست و پنجاه ميليون ليره براى تنفيذ و اجراء قانون منع مسكرات خرج كرد و سيصد نفر را در اين جريان به دار و اعدام سپرد ، و پانصد و سى و دو هزار و سيصد و سى و پنج نفر را به زندان انداخت ، و در حدود شانزده ميليون ليره بابت جريمه مسكرات گرفت ، و برابر چهارصد و چهار ميليون ليره املاك مصادره كرد ، اما كليه اين مبارزات جز عشق و شيفتگى نسبت به مسكرات سود و حاصلى نداد ، تا آنجا كه سرانجام در سال 1933 به ناچار آن قانون را نقض كرد ، و انواع مسكرات را به كلى آزاد ساخت ، و پس از آن همه تجربه تلخ دريافت كه علاج اين بيمارى و مشابهتش با توسل به قانون آن هم ساخته بشر و همچنين اعمال زور ميسر نيست ، و اجتماعى كه اختلاف طبقاتى شديد بر آن حكومت مى كند ناچار گرفتار انواع مفاسد خواهد بود .

آنجا كه يك طبقه در عيش و كامرانى مفرط ، و طبقه ديگرش هم در

محروميت و ناكامى شديد به سر برند توقعى جز اين نيست .

زيرا طبقه اول در اثر خوشگذرانى و كامرانى بى حد و حساب احساساتشان خاموش و محتاج به تحريك است پس پناه به مسكر مى برد ، و طبقه دوم براى تسكين آلام و ناكامى ها محتاج به بيخودى و فرار از تلخ كامى زندگى هستند و هيچ كدام از اين ملت خود را از مسكرات بى نياز نمى دانند وجود اين معاصى و خلافكارى هاى مشابه آن دليل بر وجود بيمارى هاى اجتماعى است ، و علاجش مستلزم كوشش درمبارزه با علل و موجبات شيوع آن است چنانچه اسلام به هنگام تحريم شرب خمر و ساير گناهان اين موضوع را از حساب دور نداشت و نخستين بار در قلع اين ماده فساد و ريشه كن كردن موجبات و علل آن منتهاى كوشش را بكار برد .

قبل از تحريم شروع به تزكيه روح مردم كرد ، آنگاه كه اخلاق انسانى و فضايل معنوى را در روح آنان مستقر نمود برنامه ممنوع بودن معاصى را به ميان آورد ، مردم آن روزگار هم پس از قوت گرفتن روح و نيروى اراده سخنان حق را از جان و دل شنيدند و در مدت كمى از معاصى و آنچه با شؤون انسانيت منافات داشت دست برداشتند .

اولين شرط معالجه بيمارى هاى خطرناك اجتماعى تنظيم امور اقتصادى و فكرى و جسمى است ، و براى رفع نگرانى ها چاره اى جز اين نيست و همين برنامه هدف پيامران را تشكيل مى داد توجه نمودن به شخصيت مادى تنها زيانى غير قابل جبران دارد ، از اين جهت بايد در احياى شخصيت معنوى مردم كوشيد تا ملتى زنده و جاويد پديد آيد .

اين نكته را نبايد از نظر دور داشت كه در اندرون شخصيتى كه ملت ها براى تحقق بخشيدن به وجود معنويشان براى خويشتن كسب مى كنند شخصيتى ديگر هست كه چگونگى آن از عقل بشرى استنباط گرديده ، اين شخصيت كه بر

اساس ماديات مى چرخد ، زاييده الهام و درك خود بشر است ، و از جهت مبدأ و هدف به صورت هاى مختلفى درمى آيد ، اين شخصيت با مسائل روحى و افكار عالى كه وحدت انسان ها را بر اساس حفظ حقوق متقابل قرار مى دهد هرگز كارى ندارد ، توجه يك جانبه انسان به اين شخصيت كه زاييده عقل يا محيط است برايش بى خطر نيست .

نبايد فراموش كرد كه راه ملت ها در لواى شخصيت مادى تنها از هم جدا مى شود ، و هر يك بر اساس ويژه خود دست به بنيانگذارى موجوديت خويش مى زند ، در اين جا رقابت و كينه توزى ها سر برآورده ، طمع ، استعمارگرى ، استثمار ، آشوبگرى ، جنگ هاى كوبنده و ساختن انواع وسائل جنگ و تخريب زاييده همين فكر است ، و جهان در حالى كه اصول نيكى را يكى پس از ديگرى از دست داده روح صلح و امنيت را قالب نهى مى كند و بر لب پرتگاه مخوف گناه به جانب سقوط مى رود تا كى سرنگون گردد ؟

داستان اتم و متعلقات آن ، زورگويى و اختناق در كشورهاى ضعيف بازگو كننده قسمتى از اين برنامه هاى شوم و اسف انگيز است ، ملت هاى قلدر بر اثر تحكيم شخصيت هايى كه همگام با شهوت بشرى رشد كرده اند و حالا مى خواهند همه جا مردم را به نفع خويشتن تسخير كنند دنيا را به ماتم فرو برده اند .

جهان از حريم نيكى دور شده ، و راه ورود به انواع پليدى ها را همچنان ادامه مى دهد ، اين وضع اسف بار تا هنگامى است كه ملت ها بر دو دسته اند :

يكى فاقد شخصيت روحى و معنوى ، ذليل و ناتوان و فقير ، ديگرى صاحب شخصيت بافتگى و قلابى كه سرگرم سرقت شرف و اراده ملت هاى سست ـ حالات گوناگون روح

عنصر است .

جهان هرگز از طغيان نيروهاى سركش تهى نمى شود ، مگر آن كه ملل زورگو

كه به شخصيت بشرى طغيان گر خويش مى بالند خواهان شخصيت معنوى شوند ، يعنى به راهى بروند كه خداوند دانا به اقتضاى سرشت انسانى براى آنان قرار داده و توسط امين وحى به رسولانش ابلاغ كرده است .

آرى ، در سايه شخصيت معنوى است كه ملت ها در يك رشته يعنى توحيد با يكديگر مرتبط شده و در جنب آن از جميع خطرات مصون خواهند ماند .

حالات گوناگون روح

بيشتر صاحبان بصيرت و مراقبت در نتيجه كنجكاوى حالات درونى و تحولات ناگهانى نفس خود ديده اند كه قوه هاى گوناگون و منفى در درون ايشان به نوبت تسلط و حكمرانى مى كنند ، چنانچه گاهى ديو غضب و زمانى هيولاى شهوت ، و وقتى عفريت حسد و مدتى هم اهريمن حرص و آز و نخوت زمان اختيار عقل و دل ايشان را در دست گرفته و آنان را به هر برزن و برزخى مى كشند و مى برند ، اما صاحبان قلب آگاه و ژرف بين بدين نكته هم پى برده اند كه در عين حال هر شخصى هر قدر هم غرق و گرفتار چنگال هوس ها و شهوات حيوانى و مغلوب و اسير طبيعت پست و ذمائم نفسانى باشد باز داراى يك روح عالى ملكوتى كه در پس پرده حيوانى نهان و نگران است مى باشد به اين سبب هر فرد انسان باز در دقيقه هاى مخصوص عمر خويش ، در دل خود تجلى يك حس شريف عالى و لطيف خدايى را احساس نموده كه ولو جند ثانيه باشد مانند آفتاب از زير ابرهاى تاريك نفس شيطانى جلوه نمايى كرده است ، مراتب حيوانى در انسان بيشتر با جسم مادى و شخصيت ظاهرى او ارتباط و پيوستگى دارد و هميشه مى كوشد كه حقيقت روحى را به طرف خود بكشد ، ونيروهاى او را در راه احتياج و آرزوهاى خود بكار برد ، و از طرف ديگر روح انسان با عالم ملكوت و حقيقت علاقه و ارتباط دارد و همواره مى كوشد بلكه مكلف است كه

طبايع و نيروهاى نفس حيوانى را از رسيدن به مقصد خود ساخته ، پيرو اوامر خود نمايد ، يعنى او را پاك كند و با خود هم جنس و هم طراز ساخته به عالم ملكوت پروازش بدهد و با روح علوى همنشينش گرداند ، زيرا كه مقصد اصلى از فرود آمدن او بدين جهان مادى و تن خاكى يا زندان جسمى اين است كه با كمك مقررات عالى آسمانى به دنياى بندگى و فضيلت پرواز كند .

به عزم مرحله عشق پيش نه قدمى كه سودها برى از اين سفر توانى

بيا كه چاره ذوق حضور ونظم امور به فيض بخشى اهل نظر توانى كرد

گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد كه خدمتش چو نسيم سح توانى كرد

تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون كجا بكوى حقيقت گذر توانى كرد

جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد

دلا ز نور رياضت گر آگهى يابى چو شمع خنده زنان ترك سر توانى كرد

ولى تو تا لب معشوق و جام خواهى طمع مدار كه كار ديگر توانى كرد

گر اين نصيحت شاهانه بشنوى حافظ به شاهراه طريقت گذر توانى كرد

انسان وقتى از هر قيدى آزاد شود بالطبع با كمك هواى نفس آماده هر كارى خواهد شد ، و چون در راه خود مانعى نمى بيند آنچه اين نفس به او تلقين كند انجام مى دهد ، از اينجاست كه هرج و مرج و ويرانى و فساد در جهان شيوع پيدا خواهد كرد .

نفس مادى مركبى است سركش و تندرو كه چون به حال خود بماند و به ميل خود راكب را حركت دهد ، بالاخره او را به سقوط خواهد كشيد ، و اگر انسان بخواهد از شر او در امان باشد بايد بر او قيد نهد و آن قيدى كه بتواند از سركشى او مانع شود فقط دين است دين واقعى براى تصفيه روح و آماده كردن انسان براى انجام تمام نيكى ها و دور شدن از بدى ها بهترين و مؤثرترين مرحله است ، و هيچ برنامه اى براى تزكيه روح و برقرار كردن عدالت در حالات گوناگونش به

اندازه دين تأثير ندارد ، و علت تأثير تعليمات دين در نفس اين است كه مبدأش حق و قوه بى نهايت حاكم بر عالم است ، و مى دانيد كه آيين يهود و نصرانيت از تعليمات و احكام خالى است ، تنها اسلام است كه براى تمام زواياى زندگى داراى مقررات ديشه دار و مثبت است . و با روى آوردن به آن و تسليم شدن در برابر مقرراتش فساد از جهان ريشه كن مى شود .

نقش مربى كامل در حيات انسان

از مطالعه فصول قبل به اين نكته رسيديد كه انسان علاوه بر جنبه ظاهر داراى دنيايى است باطنى ، و ريشه تمام برنامه هاى مثبت و منفى را بايد در اين قسمت از وجودش جستجو كرد .

تربيت صحيح و يا غلط بالاترين و مؤثرترين نقش را در حيات انسان به عدئه دارند ، چنانچه انسان سايه نشين تربيت صحيح شود روى زمين مبدل به بهشت خواهد گشت و در مقابل اگر انسان در معرض تربيت غلط واقع شود دنيا را پر از جور و ظلم خواهد كرد ، وضع امروز جهان روشن ترين دليل بر اين مطلب است كه بشريت گرفتار تربيت غلط شده و عجيب است كه از دورن همين برنامه غلط مى خواهد به اصلاح حال و قال برخيزد انسان بدون بازگشت به حوزه هدايت الهى چهره صلح و صفا را در جوانب مختلف حيات نخواهد ديد ، انسان بدون دست زدن به دامن مربيان واقعى روى سلامت نمى بيند .

آرى ، تربيت صحيح است كه آدمى را بيدار كرده و او را به سوى عالى ترين مقصد رهنمون مى شود .

تربيت واقعى بيش از آنچه جنبه علمى دارد داراى جنبه علمى است و اين هم بسته به مربى حقيقى است ، مربى بايد با يك سلسله كارهايى كه بيشتر جنبه روانى دارد در روح افرادى كه تحت تربيت او هستند نفوذ كند ، و در اعمال دل و

جان آنها دست بيندازد و به تعديل و پرروش غرايز بپردازد .

مربى كامل آن كسى است كه علاوه بر آشنايى كامل به خوبى ها و بدى ها و اطلاع دقيق از اسرار رموز وجود انسان شخصاً يك فرد كامل از نظر اخلاق و عمل باشد ، زيرا انتظار تربيت از ذات نايافته تربيت انتظار بى جايى است .

آنقدر كه صفات و اخلاق مربى در تكميل و تربيت افراد زيردست مؤثر است هيچ چيز حتى علم و دانش او مؤثر نيست .

ممكن است بى خبران بگويند : دنيا فعلا دنياى مادى است پرداختن به امور معنوى برنامه اى است بيهوده و بايد همرنگ جماعت شد ، در جواب آنان بايد گفت :

اولا : با اقرار اربابان خودتان جهان فعلى جهان پر از فساد و آشوب و اضطراب است و طبع هيچ انسانى به اين زندگى راضى نيست پس سخن شما كاملا بيهوده است .

و ثانياً : اصل همرنگ شدن يكى از اصول مسلم روانى است ، و مطابق اين اصل انسان كششى در وجود خود به سوى هماهنگى و همرنگى با دگران حس مى كند و در اثر آن به طرف اعمال و صفات آن كسانى جذب مى شود ، چرا با مطالعه در احوال بهترين مربيان اخلاق و انسانيت آدمى به همرنگى درنيايد ؟

اين احساس و انجذاب البته در برابر افرادى كه انسان به آنها ايمان دارد يا ايمان پيدا مى كند خيلى نيرومند و قوى تر است ، و بدين ترتيب مسلم مى شود كه مربى كامل علاوه بر اين بايد يك فرد جامعى باشد و مورد اطمينان و علاقه تا اخلاق چراغ راه زندگى

مردمى كه مى خواهند در سايه تربيت او پرورش يابند روى اصل همرنگ شدن تحت تأثير او قرار گيرند ، و اين كمال در شخص ممكن نيست مگر اينكه از ناحيه يك مبدأ مطمئن و غير قابل ترديدى جامع بودن آن مربى در تمام زواياى زندگى تضمين شده باشد .

آيا چنين كسى جز پيامبر معصوم و امام پاك مى تواند باشد ؟ پيامبر و امامى كه از طرف آفريدگار جهان به عنوان مربى و راهنما تعيين شده و علاوه بر علمِ سرشار از هر گونه گناه و انحرافى مصون است .

آرى ، رسيدن به منزل مقصود ، و راه يافتن به حريم كمال و پاكى روح بدون بعثت انبياء و امامت ائمه ممكن نبود ، و خداوند بزرگ كه از خلقت ما انسان ها هدفى مقدس داشته ، چنين مربيانى براى ما قرار داده تا در سايه تربيت آنان روح انسانى صفا گيرد و از هر گونه آلودگى پاك گردد ، و انسان اگر بخواهد از اصل همرنگ شدن استفاده كند چه بهتر كه همرنگ انبياء شود ، و در مكتب آنان طريق رشد و هدايت را بپيمايد .

اخلاق چراغ راه زندگى

دانستيد كه تنها راه نجات از آلودگى ها تزكيه و تصفيه روح است و منكران اين مسئله كه گروهى عقده اى و شهوت رانند براى اثبات انكار خود هيچ دليلى در دست ندارند .

تعليمات انبياء الهى و برنامه هايشان را سه بخش تشكيل مى دهد :

1 ـ قواعد اعتقادى .

2 ـ اصول اخلاقى .

3 ـ مسائل عملى .

آنچه مايه تصفيه باطن و پاكى جان است مقررات اخلاقى است ، و از اينجا بدست مى آيد كه مسائل عالى اخلاقى چه نقش مهمى را در تهذيب حيات بشر از آلودگى ها به عهده دارد .

اخلاق علم و فنى است كه به انسان چگونه زيستن را مى آموزد و باقى علوم داراى اين مزيت نستند ، زيرا ممكن است فردى چگونه علاج كردن امراض ، يا كيفيت تدبير تركيبات شيميايى ، يا طرح نقشه ها و به پايان آوردن ساختمان هاى

عالى و غير اين معلومات را بداند ، امااز جهت اينكه در معاملات وآداب و رعايت سكنات و حركات خويش ،وكيفيت رفتار باافراد جامعه چگونه باشد در تاريكى جهل به سر برد ، از اين رو به جاى سود از آنچه مى داند زبان حقيقى و مادى نصيبش شود ،ودر عوض محبوبيت نزد خداو خلق مبغوض ومنفور گردد ، ولى اشخاصى هستندكه هيچكدام از اين مزاياى تخصصى و فنى و علمى را ندارند ، اما خوش و مرفّه زندگى مى كنند وحياتى دارند قرين سعادتونيكبختى .

امام على ابن الحسين(عليه السلام) در يكى از دعاهاى خود از خداى بزرگ فروغى را كه در پرتو آن در ميان خلق به درستى زندگى كند ، مسئلت مى نمايد ، و اين نور و چراغ جز اخلاق حسنه و پاك چيزى نيست .

همه كس به اعمال بشرى عنوان نيك و بد ، و صواب و خطا ، و حق و باطل ، و ثواب و گناه مى دهد ، اين حكم و حكومت بر تمام اعمال بزرگ و كوچك ، و بر افكار و انديشه و نيّات گوناگون در هر عرف و هر زمان جارى بوده و هست ، و در طبقات مختلف مردم متداول و معمول است ، حتى اطفال هم در بازى هاى خود حركات و اعمالى را بر نيكى و بدى متصف مى نمايند .

اين حكم و تشخيص از زبان قانونگذار و سياستمدار ، و طبقات كارگر و كارفرماهاى اجتماع و زارع و مالك شنيده مى شود ، بنابراين آنچه در انى مسئله مهم است شناخت معناى نيك و بد و خير و شر مى باشد ، و بايد ميزانى در دست در حريم قرآن

داشت كه اعمال و افعال را با آن از حيث حسن و قبح و خير و شر و درجات مختلف سنجيده و معلوم كرد كه فلان عمل ارادى خير است يا شر ،يا در چه درجه اى از نيكى و بدى است ؟

علم اخلاق علمى است كه به ما معنى خوب و بد و خير و شر را تعليم و نشان مى دهد كه رفتار انسان نسبت به خود و ديگران بايد چگونه باشد ، و هدف نهايى چيست ؟ و راه رسيدن به آن را نيز روشن مى كند .

همانطورى كه طب خادم صحت جسم است ، اخلاق خادم صحت روح است ، به همانگونه كه علم منطق راه استدلال را بر عقل باز و صاف مى كند اخلاق نسبت به اراده و اعمال همان تأثير را دارد ، انتفاع بيمار جسمى از طب به اندازه دستور پزشك است و عقل گمراه از فن منطق به قدر بكار بستن قواعد آن بهرمند مى شود ، چنين است حال بيمارى كه مرض روحى دارد در پيروى از اصول اخلاقى كه آن را طب النفوس مى خوانند .

خلاصه : سعادت بشر وقتى تأمين مى شود كه مغز و قلب بشر با هم پرورش يابند ، تمدن اروپايى اين عيب را دارد كه مغز را بيش از اندازه تقويت كرده و ترقى علوم و صنايع نتيجه اين تقويت است ، ولى قلب و روح را متروك گذاشته از اين جهت عشق به فضايل كه ثمره تقويت روح است ضعيف يا نابود شده و جميع بدبختى ها در اين دوره ناشى از عدم توجه به امور معنوى است .

در حريم قرآن

تمدن عصر فعلى از جهات علمى و صنعتى و آثار مغزى تقريباً نقصى ندارد ، فقط فاقد وجدان اخلاقى و عرفان دينى است كه همين نقص براى نابودى آن تمدن بدست خود بشر كافى است .

اين تمدن فاقد اخلاق و نور دينا را با همه نعمت ها و لذايذش به جهنمى سوزان تبديل كرده و امروز براى رهايى از اين بدبختى جز توسل به وحى و پيروى از انبياء و تقويت ايمان چاره اى نيست .

تنها روشى منشأ حركت گشته ، تحولى در تاريخ ايجاد مى كند كه عملا به روى زمين و زندگى اجتماعى اعمال گردد .

تاريخ اين معنى را نشان مى دهد كه هميشه منشأ حركت و تحولات عميق تاريخ انبياء بوده و بالخصوص چهره تابناك رهبر بزرگ اسلام اين مسأله را بهتر

و نمايان تر بازگو مى كند .

خداوند پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) را بهترين سرمشق براى مردم جهان قرار داده ، و صورت كاملى از برنامه هاى عالى اسلام را در وجود آن حضرت گذاشت كه در مسير تاريخ چهره اى جاودان و زنده است ، و مى دانيد كه نقشه جامع و كامل تربيتى اسلام قرآن است ، و در حقيقت نبى اكرم جلوه عملى و اخلاقى كتاب خداست و هر كسى در حد تواناييش آراسته به دستورات آن شود ، پس نمونه اىاز انسان كامل و واقعى است .

از شخصى خلق و خوى پيغمبر را پرسيدند ، گفت : خلقش قرآن بود جوابى دقيق ، عجيب و مختصر كامل و جامع ، خلقش قرآن بود ، زبانى زنده و گويا براى روح قرآن ، براى اين كه نقش قرآن در جامعه نشان داده شود .

احكام و اوامر اين كتاب منحصر در وظايف دينى تنها نيست ، در تمام جهان قرآن را به عنوان يك كتاب فقهى نظر نمى كنند ، بلكه مى دانند و مى بينند كه قرآن قانون اساسى است شامل رويه قضايى و نظامات مدنى و جزايى ، حاوى قوانينى كه تمام عمليات و اخلاقيات و امور اقتصادى بشر را اداره مى كند و همه اين امور كه به موجب احكام ثابت و لايتغيرى انجام مى شود ناشى از اراده خداست .

به عبارت ديگر،قرآن مجيد دستور عمومى وقانون زندگى،و داراى قوانين دينى،اخلاقى،دينى،اجتماعى،مدنى،تجارى،سياسى،قضايى،جزايى،وجنايى است .

همين مجموعه قوانين ، از تكاليف زندگى روزانه تا تشريفات دينى از تزكيه نفس ، تا حفظ بدن و بهداشت ، از حقوق عمومى تا فردى ، و از اخلاقيات تا جنايات ، و از اعمال اين دنيا و مكافاتش تا عذاب و جزاى جهان آينده همه را دربر دارد .

كومت مى گويد : قرآن با انجيل فرق دارد ، زيرا انجيل داراى مكتب فقاهتى نيست، بلكه بطور كلى محتويات آن مركّب است از قصص و روايات و بيانات و

تحريص و ترغيب بشر در نشر عواطف و احساسات عالى و فداكارى و داراى اخلاقيات صحيح است ولى هيچ نوع عامل و رابطه منطقى جالب و جاذبى كه اين معانى را با يكديگر ربط دهد در انجيل وجود ندارد از اين گذشته قرآن مانند انجيل نيست كه فقط به عنوان ميران و شاخصى درباره عقايد دينى و عبادت و عمل باشد، بلكه داراى مكتب و روش سياسى نيز هست و هر قانونى را براى اداره امور كشور به وجه احسن مى توان در تمام ازمنه از اين منبع گرفت، و خلاصه كليه مسائل حياتى و مالى با توجه به اين سرمايه عظيم حل و تصفيه مى شود .(1)

اين اثر آسمانى داراى دستورات و قوانينى است مافوق تمام دستورات و داراى قصصى است در كمال صحت و تعليماتى كه در هر زمان جوابگوى نيازمندى هاى بشر در تمام زواياى حيات . انبيا در سايه كتب آسمانى خود و نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در حريم قرآن و مصلحين و انسان دوستان كه پرورده مكتب الهى بودند ، شمع آسا خويشتن را سوختند تا بر پيچ و خم هاى راه زندگى انسان فروغ فروزان باشند ، تا تيرگى هاى غرور و تعصب و رذايل را بزدايند ، اين راه كه گام ها در آن برداشته شد مظاهر و آثارى را پيش راند كه از اوج دارترين سرمايه تمدن گران انسانى است .

اين ميراث مهم در دسترس انسان ها قرار گرفت تا خود را از آلودگى نجات بخشد و از منجلاب رذايل با اتكاى به قدرت آن به در آيند .

پيشرو اين ميراث گرنبها قرآن مجيد است كه صفحات آموزنده آن سرچشمه از وحى گرفته و دستوراتش در تمام قسمت ها مطابق با فطرت بشر تنظيم شده است ، قرآن مجيد علاوه بر برنامه هاى دستورى و حكمى معرف شخصيت هاى

(1) از نظر ما نظريات آقاى كومب درباره انجيل صحيح نيست ، زيرا آنچه را ايشان قائلند در انجيل يافت مى شود نمى توان در انجيل ملاحظه كرد ، انجيل فعلى كتابى است كه در هيچ برنامه اى جوابگوى نيازمندى هاى انسان نيست .


21

ارزنده اى است كه بشريت مى تواند از تمام زواياى حيات آنان درس زندگى واقعى بگيرد .

قرآن كريم معرف شخصيت بارز و مرد فوق العاده اى است كه قهرمان حكمت ، اخلاق و علم بوده .

آن مرد جاودانى و آسمانى ، آن پيكره دانش و تقوى ، آن صدرنشين مسند حكمت و اخلاق حضرت « لقمان حكيم » است كه در كشور قرآن چراغى فروزان و پندهايش گوهر غلطان است .

لقمان بزرگوار نشان دهنده اين معناست كه در انسان استعداد رسيدن به آخرين مرحله كمالات و حقايق وجود دارد .

لقمان بزرگ اشاره كننده به اين واقعيت است كه در انسان روح الهى دميده شده و اساس فضيلت و منبع گرفتن واقعيات حكيم بوجود آمده ، مشت محكمى است بر دهان ياوه گويانى همچون فرويد و داروين و دركايم و ماركس و انگس كه فقط شهوت و اقتصاد تشكيلات وجودى انسان را سازمان نمى دهد .

من در اين نوشته ناچيز با الهام از قرآن مجيد تا آنجا كه بتوانم در معرفى او و شرح قسمتى از حكمت ها و آثار وجودش پرداخته تا براى خوانندگان ارجمند ثابت شود كه شخصيت واقعى انسان در پرتو تربيت روان و آراسته شدن به صفات الهى است .

در اين نوشته سعى شده در شرح آثار وجودى لقمان و آراستگى او و حكمت هايش از قرآن و روايات معتبره و تاريخ مستند استفاده شود و خلاصه هدف اين كتاب اين است كه تا حدودى وظايف اخلاقى و اجتماعى انسان مسلمان را در پرتو شمع وجود لقمان كه خدايش در قرآن به عنوان مرد حكمت ، يعنى انسان آشناى به زندگى سالم ستوده ، بيان كند .

لقمان حكيم

و من آياته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم

«الروم :22»

بخش چهارم

* افسانه نژاد و رنگ * وضع سياه پوستان در دنياى متمدن * در سايه اسلام * نداى اسلام

افسانه نژاد و رنگ

در نوشته هاى اسلامى مى خوانيم :كه لقمان بزرگ مردى سياه چهره از مردم (1) سودان مصر بود ، در اينجا بى تناسب نيست كه نظر آيين الهى ، و مكتب هاى مادى تاريخ را تا به امروز در مسئله نژاد و رنگ براى خوانندگان ارجمند بازگو كنيم .

كتاب خدا قرآن مجيد كه روشنگر حقايق مكتب حق است ، و اصول دعوت و قواعد تربيتى تمام انبياء در آن منعكس است ملاك ارزش را تقوى و خويشتن دارى مى داند ، و به مسئله نژاد و رنگ كوچكترين توجهى ندارد .

قرآن همه افراد بشر را مخلوق حق دانسته و از نظر اساس خلقت و آفرينش بين افراد انسان امتيازى قائل نيست .

روايات رسيده از رهبر اسلام و ائمه طاهرين هم كه مفسر كتاب الهى است همين معنى را بازگو مى كند و به شدت با فخر فروشى سپيد بر سياه و غنى بر فقير و امير بر رعيت مبارزه مى كند .

قرآن مجيد در سوره « روم » آيه 32 خلقت آسمان ها و زمين و اختلاف در نژاد و رنگ و زبان را از آيات الهى مى داند .

و نيز در سوره « حجرات » آيه 13 مى فرمايد : شما را از مرد و زن آفريده و

(1) كشف الاسرار : ج 7 ،ص 489 . الميزان :ج 16 ، ص 233 . روح البيان : ج 7 ، ص 73 . مجمع البيان : ج 8 ، ص 315 .


22

گروه گروه و قبيله قبيله قرار داديم ، گرامى ترين شما نزد خدا پرهيزكار ترين شماست .

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : براى عرب بر عجم و براى عجم بر عرب و براى سپيد بر سياه هيچگونه فخرى نيست ، تنها افتخار براى بشر خويشتن دارى از گناه و آراسته بودن به فضايل است ، البته در اين زمينه آيه و روايت فراوان است ولى همين چند فراز براى نشان دادن نظر مكتب حق نسبت به مسئله كافى است .

ولى ماديگران تاريخ و آنان كه از تربيت الهى سهمى نداشتند در جنب اين مسئله جنايات زيادى مرتكب شدند و مى شوند ، و برخورد آنان نسبت به مسئله رنگ و نژاد صفحات بسيارى از تاريخ را لكه دار و سياه كرده است . هنوز هم با اين همه پيشرفت بشر در برنامه هاى حيات به اين مسئله دامن مى زنند و يكى از گرفتارى هاى قرن همين برنامه است . مبدأ فرضيه افسانه نژادى يعنى تفوق سپيد بر سياه و غنى بر فقير يك مبدأ به تمام معنى خيالى و پوشالى است و بنا به گفته گوستاولبون فرانسوى اين مسئله در غرب از مغزهاى پوشالى گروهى از زمامداران و سركردگان ماليخوليايى تراوش كرده است .

پيروى از اين هدف ننگين موجبات عجب و نخوت را فراهم مى سازد و با اصول آزادى فردى و اجتماعى و احترام افكار و عقايد و حتى با فلسفه طبيعى حيات بشر مخالف است .

راستى در اين دنياى پرآشوب ، و جهانى كه سراسرش را مكر و حيله و خدعه گرفته نبايد تحت تأثير الفاظ فريبنده و مصلحت آميزى كه تنها در موارد ضرورى براى جلب توجه عوام ، و حكمرانى بر توده محروم به كار برده مى شود واقع شد .

طرفداران افسانه نژادى و دشمنان خونخوار رنگ سياه ، با اتومبيل سياه ، پارچه سياه ، شب تاريك ، دارويى كه رنگ سياه دارد و على الخصوص نفت

مبارزه ندارند ، اما با انسانى كه فقط رنگ پوستش سياه است ولى از نظر ساختمان طبيعى با سپيد فرقى ندارد مبارزه دارند ، و مى خواهند برا ارضاء شهوات مادى خود از او هم چون حيوان بهره بردارى كنند .

داستان افسانه نژادى را در غرب متمدن در كتاب اسلام و تبعيضات نژادى صفحه 43 چنين مى خوانيد :

پيشوايان افسانه نژادى در سرزمين اروپا جشن ها ترتيب مى دادند و براى جمعيتى متجاوز از صد هزار نفر سخنرانى مى كردند .

سخنرانان در ميان طوفان شديدى از احساسات و هيجان عمومى فرياد مى زدند و در ميان اين فريادها اغلب مطالبى سخيف و بسيار پست عنوان مى شد ، كه قسمتى از آن سخنرانى ها را در فرازهاى زير مى خوانيد :

1 ـ وظيفه دولت نژادى اين است كه اين نكته را در نظر بگيرد و بر آن باشد كه يك دوره تاريخ جهانى نوشته شود ، و در اين تاريخ جهانى مسئله نژادى در درجه اول جاى داشته باشد ، و تجديد تفسير تاريخ از نقطه افسانه نژادى ايجاد افسانه تاريخى نمايد ، و موجب تحكيم و هم بستگى ملت آلمان شود .

دولت نژادى بايد با وسائل تعليم و تربيت مخصوص ، افراد نژاد را براى مقابله با آن امتحان سخت ، حاضر و آماده نمايد ، امروز جز فكر نژاد پرستى هيچ فكرى ممكن نيست انرژى ملت ها را جمع كند .

دولت نژادى براى اينكه غرور ملى را صميمى و خالص گرداند موظف است در اوان جوانى يعنى هنگامى كه هنوز لوح خاطر كودكان نقش پذير است اصل پولادين نژادپرستى را در آنها تزريق كند .

2 ـ اگر اختلاط نژادى انجام بگيرد ، يعنى انسان ها چه سياه و چه سپيد با هم از نظر انسانى مساوى باشند ، دير يا زود به وضع منحوسى مايه آن مى شود كه دورگه هاى زاييده از اين اختلاط از بين بروند ، بايد ازدواج را از پستى و دنائت

بيرون آورد ، و صورت پاك و مقدسى به ازدواج داد و موجوداتى خدايى بوجود آورد نه غول هايى كه نه آدمشان مى توان خواند و نه ميمون .

3 ـ قبول برابرى نژادها مستلزم آن است كه درباره ملت ها و افراد به يك چشم داورى شود ، فلسفه نژادى به برابرى ملت ها ايمان ندارد ، فلسفه نژادى پيروزى بهترين و نيرومندترين نژاد را تسهيل مى كند و خواهان اطاعت و متابعت نژادى پست و ضعيف است .

4 ـ گاه بگاه روزنامه هاى مصوّر كسى از سياه پوستى را به نظر مى رساند و نويسد :

اين سياه پوست در فلان ناحيه و فلان مملكت وكيل دادگسترى ، يا استاد ، يا كشيش آوازه خوانى شده است كه نخستين نقش ها يا چيزها يا چيزى از اين قبيل را به عهده دارد .

آرى ، اين كار جنون جنايت آميزى است كه يك فرد پست سياه ، فردى كه از آغاز خلقت خود نيمه ميمونى مى باشد ، چنان از تعليم و تربيت بهره ببرد كه او را وكيل دادگسترى بشمارند ، حقيقتاً در اينجا صحبت از پرورش سگ و صحبت از تعليم و تربيت عملى در كار نيست .

اين بود قسمتى از افكار منحط بنيانگذاران و طرفداران فلسفه نژادى كه مدت مديدى دنيا را سرگردان و سرانجام موجب صلح مسلح گرديد ودنيا را به خاك وضع سياه پوستان در دنياى متمدن

و خون كشيد .

در حقيقت پيروى از اين افسانه زننده با اصول آزادى و فردى و اجتماعى و اساساً فلسفه حيات انسانى سازگار نيست ، و سرى است براى عدم پيشرف تو رشد ملت هاى ضعيف كه تنها ناسازگارى شرايط و يا فقط سياهى رنگ آنها را از بسيارى حقوق انسانى و مدنى محروم ساخته است .

امروز از جنوب آفريقا گرفته تا شمال آمريكا ، و از عقب افتاده ترين ملل تا

متمدن ترين آنها مبتلا به اين درد بزرگ اجتماعى يعنى تبعيضات نژادى هستند ، و هر چند وقت يك مرتبه انفجارى در گوشه اى از جهان به اين خاطر روى مى دهد .

همه جا مردم دنيا حوادث اسف انگيز جنوب آفريقا را شنيده ، يا خوانده اند كه چگونه دو سه ميليون سپيدپوست مهاجر براى اين كه دوازده ميليون بومى را هميشه به صورت برده و بنده خود نگهدارند جمعى را به گلوله بسته و عده اى را به خاك و خون كشيدند تا ديگر هوس برابرى با سپيدپوستان را در دل نپرورانند و بدون اجازه اربابان و داشتن جواز عبور از اين محله به آن محله ديگر شهر نروند .

وضع سياه پوستان در دنياى متمدن

يكى از خبرگزارى هاى مهم در اخبار خود از وضع سياه پوستان در اين دنياى متمدن چنين ياد كرده بود :

در يچموند آمريكا در حدود چهل دانشجوى سياه پوست كه تظاهراتى براى بدست آوردن حقوق مساوى با دانشجويان سپيدپوست كرده بودند دستگير شدند . تقاضاى اين بيچاره ها اين بود كه در ناهار خورى با آنان مطابق سپيدپوستان رفتار شود ، آنان مى خواستند مانند دانشجويان سپيد پوست در هنگام غذاخوردن حق نشستن داشته باشند ، ولى در دنياى متمدن در كشورى كه خود را پرچمدار علم و قدرت مى داند و مى گويد من حافظ منافع انسان و حقوق بشر هستم چهل نفر انسان رابه خاطر طلب حق دستگير و روانه زندان مى كند .

در مملكت آمريكا در بيست و شش ايالت از جمله در نيويورك مقر و مركز سازمان ملل ، مركزى كه روى دل تمام جهان براى بدست آوردن حقوق از دست رفته خود به طرف آن است ازدواج سياه پوستان را با سپيدپوستان ممنوع و اين

عمل جرم شناخته مى شود .

در جرايد نوشته اند : يك سياه پوست 32 ساله در لندن به ضرب چاقو از پاى درآمد ، حمله كنندگان به او عده اى از جوانان لندن بودند كه چندى قبل نيز به گروهى از سياه پوستان حمله كرده بودند ، علت حمله فقط سياهى رنگ آنان بود .

نظير اين برنامه ها در جهان زياد است ، و روزى نيست كه جنايتكاران امروز بلايى به سر بشر نياروند .

مطالعه اينگونه اخبار مى رساند على رغم تمام كوشش هايى كه از براى آزادى و برابرى در دنياى امروز مى شود هنوز مسئله تبعيضات نژادى به صورت فوق العاده زننده اى در دنيا تعقيب مى شود و صحنه هاى اسف انگيزى بوجود مى آورد كه قطع نظر از مسائل مذهبى و اخلاقى براى هر كس كه داراى وجدان و احساسات انسانى است دردناك مى باشد .

بايد اعتراف كرد كه دنياى كنونى ، دنيايى كه دم از حمايت حيوانات مى زند ، دنيايى كه به فكر تسخير آسمان ها و دست يافتن به كرات ديگر افتاده از حل اين مسئله ساده كه از مسائل ابتدايى تشكيل يك اجتماع انسانى است عاجز است .

موضوع تعجب آورتر اين است كه براى حل بحران هاى نژادى به مجامع بين المللى متوسل مى شوند ، البته تا اندازه اى حق با شكايت كنندگان است چون مرجع و پناهگاه ديگرى سراغ ندارند . ولى مى توان باور كرد مجمعى كه بسيارى از اعضاء مؤثر آن خودشان مبتلا به اين دردند آيا مى تواند اقدام مثبتى در اين باره كند ، ممكن است اقدامات تشريفاتى انجام يابد ، اما بحث در اين است كه تا چه اندازه مؤثر خواهد بود ، و چقدر دوام خواهد داشت ؟

راستى در دنياى فعلى چرا سپيدپوستان حاضر نيستند با سياه پوستان حقوق مساوى داشته باشند و در مدارس و كارگاه ها و قوانين مربوط به ازدواج و سئله عبور و مرور در شهرها و ...

چرا نبايد همه يكسان باشند و برادروار با هم زندگى كنند ؟

جواب اين مسائل اين است كه :

سپيدپوستان خودشان را نوع شريف تر و ممتازترى مى دانند و به قول آنها هيچ عقلى حكم نمى كند كه نژاد شريف و پست در همه چيز با هم شريك و برابر باشند .

سپيدپوستان نژادپرست مى گويند : مگر ميزان شرافت و شخصيت انسان چيست ؟ اگر داشتن يك جسم سپيد و لطيف است مسلم ما از اين نظر شريف تريم ، و اگر فكر و هوش سرشار است ما فكورتر و باهوش تريم اگر ترقى و صنعت و تمدن است ما پيش قدم تريم ، اگر ثروت و مال است ، ما ثروتمندتريم ، اگر حكومت و سياست است ، ما در سيستم هاى حكومتى آماده و مجهزتريم .اگر سابقه تاريخى است ما داراى سوابق درخشانيم ، اگر هم بگوييد ميزان انسانيت است ما چيز ديگرى جز آنچه شمرديم سراغ نداريم ، و انسانيت مورد قبول ما نيست .

اگر بحث و استدلال از اين راه هاى دروغين و مطالب فريبنده و مزوّرانه دنبال شود مثل اينكه حق با سپيدپوستان است ، و سياهان به حكم آنكه سياه و بدمنظر و كم فكر و تهى دست ترند بايد هرگز تخم هوس برابرى با سپيدها را در دل نكارند و تا ابد برده و خدمتكار باشند همان طورى كه در طبيعت هم انواع ضعيف تر و پست تر خدمتكار نيرومندترند بلكه فداى آنها مى شوند .

ولى آيا با اين همه فلسفه چينى ها هيچ وجدان سالمى حاضر است بر اين تبعيضات و اجحافات صحّه بگذارد ؟ اينجاست كه بايد گفت مطلب ديگرى در كار است كه خودشان و همه دنيا مى دانند ، از اين مطالب ارتجاعى و خرافى كه بگذريم ، بايد با كمال دقت اين مسئله را مطرح كرده كه تكليف چيست ؟

وظيفه واقعى اين است كه بايد شخصيت انسان را در جاى ديگر جستجو كرد

و در چيزى كه تمام نژادها در آن برابرى دارند و ميدان فعاليت در آن براى همه مساوى است سخن گفته و آن اصل و ذات انسانيت است كه سپيد و سياهش ، غنى و و فقيرش ، از جهت آن با هم مساوى و برابرند .

دين خدا از زمان آدم كه اولين راهنما بود تا برانگيخته شدن پيامبر اسلام كهخ كامل ترين مقررات را آورد از اين برنامه غير انسانى بيزار بود و اين برنامه باطل را در هر دوره اى كه با آن روبرو بود باطل مى دانست ، و شايد بتوان گفت كه در زمان هاى پيشين افسانه رنگ در كار نبود اگر هم بود خيلى ضعيف و به ندرت يافت مى شد ، بلكه مسئله به صورت تفوق جستن قوى بر ضعيف نمودار بود ، و برنامه نژاد سياه و سپيد از نتايج شوم اخلاق غربيان است .

دين الهى اين برنامه و تمام برنامه هايى را كه در زندگى بشر جزء مشكلات بود در سايه زنده كردن حقيقت ايمان و پرورش فطرت انسان به آسانى حل كرد .

اسلام در ميان اقوامى توسعه پيدا كرد كه نه تنها در نژاد بلكه در هيچ چيز اعم از زبان ، مليت ، طرز تفكر ، اقتصاد ، موقعيت جغرافيايى و سوابق تاريخى با هم شباهت نداشتند ، و در عين حال تمام مشكلات مخصوصاً مسئله نژاد را به خوبى حل كرد و به وسيله تعليمات فطرى خود همه را زير پرچم توحيد جمع در سايه اسلام

نمود .

در ميان تمام احكام و دستورات اسلام حتى براى نمونه يك حكم پيدا نمى كنيم كه بر اساس اختلاف نژادها قرار داشته باشد ، و قابل توجه اينكه اين قوانين بدون عكس العمل و مقاومت منفى در سراسر دنياى اسلام در ميان عموم نژادهايى كه اسلام را پذيرفته بودند اجرا مى شد .

تمام مسلمانان از هر نژاد و رنگ ، از فقير و غنى ، از امير و رعيت در يك صف مى ايستادند ، و بر سر يك سفره مى نشستند ، و از بيت المال بطور مساوى بهره مند مى شدند .

همه مى دانند كهخ مؤذن اسلام در زمان پيامبر عزيز(صلى الله عليه وآله وسلم) بلال يك سياه پوست حبشى بود كه هميشه وقت نماز را به وسيله اذان اعلام مى كرد ، و از بسيارى از افراد هم به خاطر ايمان و تقوا محترم تر بود ، و از مردم باايمان كسى هم كبها ين برنامه اعتراض نداشت .

امروز هم در دنياى اسلام همين برنامه حكمفرماست ، دربرخوردها مسئله ازدواج انجام مراسم عالى حج ، معاملات اقتصادى و ... بين سپيد و سياه فرقى نيست ، سپيد پوست مسلمان سياه را از هر نژاد و هر ملت باشد يك انسان مانند خود مى نگرد و در برابر او احساس هيچ امتيازى نمى كند .

در سايه اسلام

اسلام انسان را از هر نژاد و منطقه اى باشد انسان مى داند ، و براى كسى جز به تقوا و پاكى امتيازى قائل نيست .

اسلام مؤمن را هم شأن مؤمن و مؤمنه را نيز هم شأن مؤمن و مؤمنه مى داند ، امروز با اين فاصله طبقاتى عجيبى كه در زندگى مردم جهان حكم فرماست ، مشكلات زيادى در جوانب حيات ظهور كرده و حل آن جز در سايه برگشت به اسلام راهى ندارد .

مسئله ازدواج در ميان مسائل زندگى كه امرى است ضرورى و طبيعى به خاطر اختلافات طبقاتى آن چنان پيچيده به مشكلات فوق العاده اى شده كه راستى قوانين حكم فرماى بر ملت ها از رفع آن مشكلات به كلى عاجز است ولى همين مسئله آن چنان در اسلام بين مردم به سادگى برگزار مى شد و عمرى هم مرد و زن در كمال صفا و صميميت زندگى مى كردند كه مورث اعجاب است نمونه زير كه در صدر اول زياد اتفاق افتاد نشان دهنده راحتى زندگى در سايه اسلام است .

آوازه نبى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) در گوشه و كنار كشورهاى نزديك و دوردست طنين انداز شداز اطراف جهان دسته دسته از تعليمات او با خبر شده و دين او را مى پذيرفتند ، يا به مدينه شتافته خدمت آن حضرت مى رسيدند .

مردى سياه پوست ، قدكوتاه بد منظرى بنام جويبر كه هيچ كس از حسب و نسب و محل او اطلاع نداشت به حضور نبى اكرم شتافت و با شوقى فراوان اسلام را پذيرفت ، و چيزى نگذشت كه از بزرگان و پرهيزكاران صحابه پيامبر شد .

رهبر اسلام به ملاحظه اينكه وى مردى غريب و ناشناس بود او را مورد تفقد و توجه قرار داد ، و امر فرمود كه پيراهن به طرز پوشش آن روز به وى بپوشانند و روزانه تقريباً سه كيلو خوراك براى وى مقرر دارند .

كم كم افراد غريب و حاجتمند كه مثل او به شرف اسلام نائل مى شدند واز روى ناچارى در مدينه مى ماندند رو به فزونى گذاشتند و مسجد پيامبر براى سكونت آنان تنگ شد .

خداى بزرگ به پيامبر وحى فرستاد : كه آنان را از مسجد بيرون برد و آن مكان مقدس را همچنان براى عبادت پاك و منزه و پاكيزه نگه دارد پيامبر هم دستور داد محلى را در جنب مسجد براى مسكن گزيدن آن فراهم كنند ، محل فراهم شد از آنجا تعبير به صفّه كردند ، به همين جهت آن عده از فقرا و غرباى تهى دست كه در صدر اول اسلام و روزگار تنگدستى مسلمين با آن وضع رقت بار مى ساختند معروف به اصحاب صفه شدند .

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) شخصاً از آنان دلجويى مى كرد ، و هر قدر ممكن بود خرما و مويز و گندم به آنها مرحمت مى فرمود ، مسلمانان متمكن هم از نبى اسلام پيروى نموده به اندازه قدرت از آنان دستگيرى مى كردند .

روزى پيامبر بزرگ در جمع آنان حاضر شد ، و با كمال لطف به جويبر نظر

كرده فرمود :

چه خوب بود همسرى اختيار مى كردى تا شريك زندگيت گردد ، و در امر آخرت به تو يارى دهد .

عرض كرد : پدر و مادرم فدايت ، كدام دختر حاضر است به همسرى من درآيد ، من كه از مال و جمال و حسب و نسب بى بهره ام ؟

پيامبر فرمود : خداى بزرگ جمال كسانى كه در عهد جاهليت ضعيف بودند توانا و آنان كه ذليل شمرده مى شدند عزيز گردانيد ، و آن همه نخوت و جاهلى و تفاخر به قبيله و نسبت را از بين برد ، امروز مردم سپيد و سياه ، عرب و عجم و قريش با هم برابرند و همه فرزندان آدمند و آدمند و آدم از خاك است .

جويبر ! من كسى را نمى بينم كه امروز بر تو فضيلت و برترى داشته باشد ، مگر آنكه از تو پرهيزكارتر باشد ، بدون ترديد در روز قيامت هم محبوبترين مردم در نزد حق پرهيزكارترين آنهاست .

آنگاه فرمود : جويبر ! بى درنگ نزد زيادبن وليد كه از شريف ترين مردم قبيله بنى بياضه است مى روى و مى گويى رسول خدا مرا فرستاده براى اين كه دخترت ذلفا را به عقد من درآورى .

جويبر ، به دنبال فرمان پيامبر رفت ، وقتى رسيد كه زياد با جمعى از مردم قبيله در خانه نشسته بود ، به حضار سلام كرد ، سپس اجازه ورودبه مجمع گرفت ، پس از ورود گفت :

اى زياد ! من از طرف رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) براى حاجتى كه به شما دارم پيامى آورده ام ، آنرا آشكارا بگويم ، يا پنهانى ؟

زياد گفت : آشكارا بگو ، زيرا من پيام نبى بزرگ را براى خود شرافت و فخر مى دانم .

جويبر گفت : پيامبر فرموده : دخترت ذلفا را به عقد همسرى من درآور .

زياد گفت : پيغمبر تو را فقط براى اين پيام فرستاد ؟

گفت : آرى ، من بر آن حضرت دروغ نمى بندم .

زياد گفت : ما انصار دختران خود را به اشخاصى كهخ هم شأن ما نيستند تزويج نمى كنيم برگرد و عذر مرا به پيامبر برسان .

جويبر در حالى كه مى گفت به خدا قسم اين عمل مطابق با دستور قرآن و رسول الهى نيست مراجعه كرد .

ذلفا گفتگوى پدر را با جويبر شنيد ، پدر را به اندرون خواست و از برنامه پرسش كرد ، زياد مسئله را با دختر خود در ميان گذاشت ، در جواب پدر گفت :

به خدا قسم او دروغ نمى گويد پيش از آنكه نزد پيامبر رود بفرست او را برگردانند .

زياد جويبر را برگرداند او را مورد لطف و نوازش خود قرار داد ، سپس به او گفت : در اينجا باش تا من برگردم ، آن گاه به محضر پيامبر شتافت عرضه داشت :

از طرف شما پيامى آورده بودند من به نرمى جواب ندادم ، و خواستم شخصاً به محضر شما شرفياب شده بگويم ما انصار دختران خود را به جز به افراد هم شأن خود تزويج نمى كنيم ، پيامبر فرمود :

اى زياد ! جويبر مردى باايمان است ، و مرد مؤمن هم شأن زن مؤمنه است ، و نيز مرد مسلمان هم شأن زن مسلمان ، دخترت را به همسرى او درآور و از دامادى وى ننگ مدار .

زياد به خانه برگشت ، برنامه پيغمبر را به اطلاع دختر رساند ، دختر در جواب پدر گفت : پدر جان اين را بدان كه اگر از فرمان فرستاده حق سرپيچى كنى كافر خواهى شد ، به صلاحديد پيغمبر جويبر را به دامادى خود بپذير .

زياد از پيش دختر خارج شد ، سپس دست جويبر را گرفت و به ميان رجال قبيله آورد و ذلفا را براى او عقد بست ، مهريه و جهيزيه را نيز خود بر عهده

گرفت ، از جويبر پرسيد خانه دارى كه عروس را به آنجا ببرى ؟

گفت : نه .

بدستور زياد خانه اى با تمام وسايل در اختيارش گذاشته و بالاخره در سايه اسلام دختر زيباى يكى از بزرگ ترين اشراف قبيله خزرج كه از قبايل نامدار عرب بود به همسرى مردى سياه پوست كه آراسته به نور ايمان و معرفت بود درآمد .

در حوزه اسلام رنگ سپيد و سياه ، چهره زيبا و نازيبا ، غنى و فقير ، امير و رعيت مطرح نيست ، آنچه مطرح است انسانيت است و فضيلت .

از داستان مهيج و ازدواج بى سابقه جويبر چيزى نگذشت كه ماجراى مهمش تحت عنوان ازدواج يك سياه پوست با دخترى زيبا از نژاد سپيد و فرزند يكى از از اعيان نامى عصر بر سر زبان ها افتاد ، و اين مسئله از شاهكارهاى قوانين پربهاى اسلام به شمار آمد .

يكى از ياران پيامبر مى گويد : روزى غلام خود را چندين بار آواز دادم با اينكه صداى مرا مى شنيد جواب نداد ، بر او خشم گرفتم و از سر غضب فرياد كردم :

يابن السودا ، اى پسر زن سياه ، چرا جوابم را نمى گويى ؟ در اين هنگام باز پس نگريستم خويش را زير نگاه خشم آگين رسول اكرم ديدم و خطاب قهرآميزش را شنيدم كه به من فرمود :

چرا اين مرد را به سياهى رنگ مادرش سرزنش كردى ؟ همانا تو هنوز در گرد افكار و تقاليد جاهليت هستى ، مگر نشنيدى كه من بارها گفتم همگى خلق جهان از سپيد و سياه در برابر خداوند مانند دندانه هاى يك شانه برابرند ، و هيچ كس را بر ديگرى جز به تقوى مزيتى نيست ، سپس فرمود هم اكنون بر تو لازم است خشنودى خاطر اين غلام را جلب كنى ، در اين هنگام من گونه چپ خود

را بر زمين نهادم و از غلام خواستم تا چندان با پاى خاك آلود خود بر گونه ام بياسايد كه ضميرم راحت شود ، آن گاه گونه راست را همانگونه بر زمين نهادم و پس از آن با صورت خاك آلود نزد پيامبر رفتم و رضايت خاطر غلام را اعلام نمودم تا تبسم خشنودى بر لبان پيامبر نقش بست .

در اينجا بايد گفت : هر انسان باشرف و باوجدانى كه فطرت پاك و بى آلايش خود را قاضى قرار دهد حكم مى كند كه پيروى از يك نژاد خاص خلاف انسانيّت است ، و اختلاط نژاد هيچ مانعى ندارد .

نداى اسلام

چهارده قرن قبل بود كه نداى از ميان شبه جزيره عربستان برخاست كه تمام دنيا را به خود متوجه كرد ، اين ندا نداى محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)پيامبر گرامى اسلام بود كه مردم را به راستى و درستى برادرى و صلح جهانى دعوت كرد ، و آنان را از پراكندگى ها و تشتت هاى خانمانسوز برحذر داشت .

جهان آن روز در تاريك ترين قرون بسر مى برد ، اختلاف طبقاتى و تفوق هاىنژادى شكاف هاى عميقى در ميان اجتماع بوجود آورده بود ، و مردم را در فاصله زيادى از هم نگاه داشته و طبقات براى يكديگر هيچ گونه احترامى قائل نبودند ، اميرالمؤمنين(عليه السلام) اوضاع آن زمان را بدين گونه بيان مى دارد :

شما اى گروه عرب ، در آن موقع از بدترين آيين پيروى مى كرديد و در بدترين محيط بسر مى برديد ، و در زمين هاى سنگلاخ و در ميان مارهاى خطرناك آب لجن آلود مى نوشيديد ، و غذاى خشن ميت خورديد ، يكديگر را مى كشتيد و قطع رحم مى كرديد ، بت ها در ميان شما نصب شده ، و گناه و نافرمانى شما را احاطه كرده بود .

نه تنها مردم عرب گرفتار اين همه بدبختى بود ، بلكه جاهليت در سراسر

اروپا و تمام مناطق انسان نشين حكم فرما بود ، در آفريقا مردم در آتش لامذهبى مى سوختند ، عادات زشت و رسوم خرافاتى كه بر محور نژادپرستى دور مى زد مردم يونان و روم را گرفتار مى داشت ، اين برنامه ها در مصر متمدن هم تأثير بسزايى كرده بود .

اسكندريه به صورت قبرستانى درآمده بود ، و بيت المقدس مراكز اعمال زشت بود ، كشور ايران هم به سرنوشت ساير مردم جهان دچار بود ، حكومت فئودالى و برترى نژادى مملكت حجاز بدون اينكه از قانونى اصيل پيروى كند وحشيانه مى زيست ، و قبل از همه چيز در ميان عرب مسئله نژاد از اهميت خاصى برخوردار بود .

بزرگان و اشراف مى كوشيدند تا شجره نامه اى براى خود بسازند به خاطر اينكه خود را به اسماعيل يا يعرب بن قحطان منتهى كنند .

بيشتر اوقات ميان قبايل و خانواده هايى كه از لحاظ نسب يا محل به يكديگر نزديك بودند ، كشمكش هاى بسيار سخت روى مى داد و به خونريزى منجر مى شد ، شعرا نيز با اشعار مهيج خود آتش اين فتنه را دامن مى زدند زيرا در اشعار خود غالباً تفاخر به نژاد و قبيله خود را به زبان رانده از قبايل ديگر عيبجويى مى كردند ، و بدين وسيله روح ها را براى ستيزه جويى و كينه توزى آماده مى ساختند .

متفكرين آن روز چنين مى پنداشتند كه عمر عالم پايان يافته ، و كوشش بشر پس از اين هم نابسامانى براى ساختن تمدن درخشان سودى نخواهد بخشيد .

نداى محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) كه در حقيقت نداى حق و نداى اسلام يا جوهره تعليمات اسلام بود جهانيان را به فروگذاشتن تشتت هايى كه باعث جنگ و اختلاف بود دعوت نمود ، و از عصبيّت هاى قبيلگى و تفوق نژادى باز داشت و آنها را به سوى يك وحدت جامع انسانى سوق داد .

آن دلسوز جامعه بشرى مقياس هاى باطلى كه ميزان سنجش عظمت و شرافت قرار گرفته بود بر هم زد ، و مقياس عظمت و برترى را تنها علم و تقوى قرار داد و با اين اصلاح روحى و فرهنگى اختلاف طبقاتى و امتيازات نژادى و حكومت هاى ملوك الطوايفى و تفوق غنى بر فقير و سپيد را بر سياه باطل ساخت ، همه را با يك چشم نگريست و مقابل قانون يكسان قرار داد .

آرى ، اسلام آمد تا وحدت بشرى را در آغاز و انجام زندگى و مرگ ، حقوق ، و وظايف نسبت به خالق و خلق ، و دنيا و آخرت اعلام دارد ، و بفهماند كه جز عمل شايسته چيز ديگرى براى انسان نتيجه ندارد ، و مردم را آگاه كند كه عزت و شخصيت از آن پرهيزكاران است .

در واقع اين نهضت جنبشى براى انسانيت بود كه تاريخ نظير آن را نديده ، و اكنون هم در مرتبه و مقامى قرار دارد كه دست قوانين بشرى هرگز بدانجا نخواهد رسيد ، زيرا بشر آنچه را كه در انقلاب كبير فرانسه و دنبال آن به نحو نظريه بيان كرده ، اسلام آن را به صورتى عميق تر و برتر متجاوز از پانزده قرن قبل عملى نموده است .

امام موسى بن جعفر(عليه السلام) بر مرد بد منظرى از اهل سواد گذر كرد ، ابتدا به او سلام نمود و سپس در كنارش نشست ، مدتى با نرمى و ملاطفت با وى سخن گفت ، آن گاه آمادگى خود را در برآوردن حاجتش اعلام فرمود ، گروهى كه ناظر جريان بودند عرضه داشتند :

آيا با چنين شخصى مى نشينى و از خواسته هاى او سؤال مى كنى ؟ حضرت فرمود : اين مرد زشت چهره بنده اى است از بندگان خدا و به حكم كتاب خدا برادرى است براى ما ، و در شهر همسايه اى است از همسايگان ما ، حضرت آدم بهترين پدران و آيين اسلام بهترين اديان ، من و او را بهم ربط داده است .

اگر جهان امروز بخواهد از اين همه مشكلات برهد بايد ريشه اينگونه

اختلافات ضد انسانى را بسوزاند ، و مسلم راهى براى رفع آلام جز بازگشت به اسلام و الهام گرفتن از برنامه هاى انبيا ندارد ، جهان بايد محور شخصيت را ايمان و اخلاق قرار دهد ، تعليمات الهى به ما مى گويد :

همه بندگان يك خدا ، و فرزندان يك پدر و مادريد ، با هم برادر و برابر هستيد ، و ارزش وجودى شما مربوط به انسانيت شماست كه از راه تقوى و ايمان بحق بدست مى آيد .

خوانندگان محترم ، در اين بخش به اين نتيجه رسيدند كه در مكتب حق اعتبارات ظاهرى بى ارزش است ، و انسان ها همه در پيشگاه حق يكسانند ، امتياز و اعتبار براى مردم روشندل و باتقواست از اينرو مكتب الهى به دل روشن و روح باصفاى لقمان بزرگ نظر داشت ، نه به رنگ چهره و منظره عادى صورتش ، از اين كه در قرآن مجيد يك سوره به نام او آمده ، و در خلال آياتش ار حكمت ها و پندهاى آن شخصيت سترگ ياد شده بزرگى و عظمتش در پيشگاه حق و تاريخ انسانيت معلوم مى گردد .در قسمت هاى بعد با اعمال و اخلاق و صفات عالى روان و حكمت هاى گرانبهاى او كه در هر دوره اى روشنگر زندگى و نشان دهنده راه سعادت است آشنا شده اميد است در خور استعداد خود بتوانم و بتوانيد از اين سرمايه بى كران معنوى بهره مند شده خود و ديگران را از ضلالت و گمراهى رهانده ، و زندگى را بر اساس سعادت دنيا و آخرت بنا كنيم .

بخش پنجم

حكمت هاى عملى

حكمت هاى عملى

در كتب اصول فقه مى خوانيم كه : قول و فعل و تقرير برگزيدگان خدا براى مردم حجت و ميزان شناخت حق و باطل است .

اعمالى كه از يك انسان انتخاب شده حق سر مى زند ، سخنانى كه از او شنيده مى شود ، امضايى كه نسبت بكار ديگران از او صادر مى گردد و همه و همه قابل پيروى است ، و قرآن مجيد در اين زمينه آياتى دارد كه در كتب اصولى به آنها استدلال شده . از محتويات آيات سوره لقمان استفاده مى شود كه گفته هاى لقمان واجب الاتباع است ، و وقتى قرآن پيروى از گفته هاى او را لازم بداند بدون ترديد كردار او و امضايش را نيز نسبت به برنامه ها حجت و مقياس مى داند .

من براى اينكه مطالعه كنندگان اين دفتر بهره بيشترى ببرند ، علاوه بر جمع آورى حكمت هايش از كتب گوناگون اسلامى سعى كردم به افعال و رفتار او نيز اشاره كنم و براى اين منظور كتب متعددى كه گمان مى بردم نامى از آن حضرت برده اند مطالعه كردم متأسفانه به بيش از چند مورد در اين قسمت دسترسى پيدا نكردم ولى در عين اينكه مختصر است از نظر نتيجه عملى مفصل است ، اميد است كه دوستان عزيز اگر به بيش از آنچه اشاره مى رود دست يافتند نگارنده را آگاه كرده تا در چاپ هاى بعد تدارك شود .

1 ـ از پيامبر بزرگ اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) حكايت شده :

كه روزى مردمى بر لقمان گذشت ، ديد گروهى انبوده گردش نشسته و از پندهاى او بهره مى برند ، از روى تعجب پرسيد : تو آن غلام نيستى كه در فلان مكان شبانى گوسپندان بر عهده داشتى ؟

گفت : آرى ، من همانم ، پرسيد از كجا بدين مقام رسيدى ؟

گفت : از اجراى سه برنامه :

1 ) ترك كارهاى بيهوده .

2 ) اداء امانت .

3 ) راستى در گفتار و كردار(1) .

2 ـ بسيارى از رويدادهاى زندگى كه در ظاهر به نفع انسان مى نمايد در واقع به زيان اوست ، همانطورى كه بسيارى از حوادث كه به ظاهر در جهت زيان شخص سير مى كند ارمغان نفيسى از سعادت به همراه مى آورد .

لقمان حكيم از افرادى نبود كه به ديدن ظاهر حوادث دنيا اكتفا كند بلكه در پرتو نور معرفت حقايقى را مى ديد كه از ديده ظاهربين پوشيده ، لقمان اين راز بزرگ را طى يك داستان ساده و در خور فهم عوام منعكس مى كند .

مردى زشت سيما همسرى ماه صورت داشت ، شعله عشق زن تا اعماق جان و مغز استخوان او نفوذ كرده بود ، ولى زن طناز عشق و التهاب او را به هيچ نمى شمرد و از آغوش و كنارش تنفر داشت .

روزگارى دراز عاشق بيچاره كنار معشوق بىوفا چون تشنه اى در كنار چشمه با چشمى سرشار از محبت و حسرت بسر مى برد .

قضا را در يكى از شب ها دزدى به خانه ايشان حمله برد وزن از شدت وحشت سراسيمه خود را به آغوش شوهر افكند و هر دو دست را محكم طوق گردن او ساخت ، مرد هجران كشده كه در غوغاى عشق و بحران حرمان از

(1) تفسير ابوالفتوح : ج 9 ، ص69 .


23

انديشه سيم و زر و خواسته و ساخته فارغ بود زن را چون جان شيرين در آغوش كشيد و مقدم دزد را مبارك شمرد و آرزو كرد : اى كاش سال ها پيش از اين اين چنين حادثه اى كه ديگران از وقوعش نگرانند براى او رخ مى داد ، و اى كاش آن دزد هر شب به خانه اش مى آمد و او را از نعمت وصل و لذت آغوش برخوردار مى نمود ، اتفاقاً همين حادثه موجب شد كه رابطه آن زن و شوهر محكم تر و برقرارتر گشت ، و زندگى آن دو نمونه اى از عشق و محبت شد ، اين است نتيجه پيش آمدها براى مردم عاقل و دانا .

3 ـ روزى به سوى شهر در حركت بود به مردى برخورد كه آن مرد لقمان را نمى شناخت ، از آن حضرت پرسيد : تا شهر چقدر راه مانده ؟

فرمود : راه برو ، مرد به راه رفتن ادامه داد ، چون مقدارى گام برداشت لقمان فرياد زد : دو ساعت مانده ، آن مرد پرسيد :

چرا اين جواب مختصر را بهنگام سؤال من نگفتى ؟

فرمود : راه رفتنت را نديده بودم ، تعيين مدت با نداشتن سرعت سير صحيح نبود ، اكنون كه طرز قدم برداشتنت را ديدم با طول راه سنجيدم دانستم كه براى رسيدن تو به شهر دو ساعت مدت لازم است .

4 ـ لقمان بزرگوار اعتقاد داشت كه دورى از بدى ها و انجام خوبى ها فقط بايد به منظور جلب خشنودى حق باشد ، و هر گاه كسى تعريف و تمجيد خلق را هدف سازد گذشته از آنكه همت بزرگ انسانى را پست و زبون ساخته و از ارزش عملش فرو كاسته به منظور اصلى دست نيافته .

اين را بايد دانست كه بدگويان و ياوه سرايان در هيچ موقعيتى زبان از خرده گيرى فرو نخواهند بست .

لقمان در چند جمله پندها كه به فرزندش مى داد اين مسئله را به او خاطرنشان ساخت :

پسر از پدر خواست تا اين حقيقت را عملا در نظرش مجسم سازد . لقمان به فرزند فرمود : هم اكنون ساز و برگ سفر مهيا كن تا در طى مسافرت اين مطلب بر تو روشن شود ، فرزند دستور پدر را به كار بست ، مركب آماده نمود ، لقمان سوار شد و به فرزند گفت دنبال من حركت كن ، در آن حال بر قومى گذشتند كه در مزارع به زراعت مشغول بودند ، چون آن گروه چشم به آن دو مسافر انداختند زبان به ياوه سرايى در جهت اعتراض گشودند و گفتند :

زهى مرد بى رحم سنگين دل كه خود به تنهايى لذت سوارى برد و كودك ضعيف بيچاره را به دنبال خود كشد ؟!

در اين وقت پياده شد و پسر را سوار كرد ، مى رفتند تا به گروهى رسيدند اين بار بينندگان زبان به اعتراض باز كردند كه اين پدر را بنگر آنقدر در تربيت فرزند كوتاهى كرده كه حرمت پدر نشناسد ، جوان نيرومند سوار مى شود ولى پدر ضعيف و ناتوان از دنبالش حركت مى كند .

در اين حال لقمان در رديف فرزند سوار شد تا به قوم ديگر رسيدند آنان گفتند : اين دو بى رحم را بنگريد كه بر پشت حيوانى ضعيف سوار شده در صورتى كه اگر هر يك به نوبت سوار مى شدند حيوان بيچاره از بار گران آنان خسته نمى شد .

در اين موقعيت هر دو پياده شدند تا به دهى رسيدند ، مردم ده چون هر دو را دنبال مركب پياده ديدند گفتند : اين پير را با جوان بنگريد كه هر دو پياده مى روند ، در صورتى كه مركب براى سوارى آنان آماده و پيش رويشان در حركت است .

چون كار سفر به پايان رسيد به فرزند گفت : اكنون در طى اين سفر دريافتى كه خشنود ساختن مردم و بستن زبان اعتراض كنندگان و عيب جويان محال

است ،از اين جهت مرد خردمند بجاى آنكه گفتار و كردار خود را وسيله جلب رضايت ديگران سازد بايد عمل خود را در معرض خشنودى حق قرار دهد و به عيب ديگران و تحسين مردمان ننگرد .(1)

5 ـ زمانى كه غلام بود ، خواجه اش براى تفريح از بيت المقدس به بيرون رفت و در كنار رودخانه اى فرود آمد ، در حال مستى با يارانش به قمار مشغول شد و در بازى مغلوب و مقهور گرديد ، و چون در بازى شرط شده بود بازنده بايد نيمى از مالش را به دوستان واگذارد ، يا آب رودخانه را بياشامد ، پس از بهوش آمدن دانست كه در شرط خطا كرده از ياران مهلت خواست ، پس از مهلت به حضور لقمان شتافت و از او چاره طلبيد ، فرمود : من اين مشكل را حل مى كنم در صورتى كه تعهد كنى ديگر لب به اين جنس آلوده نزنى .

بامداد با خواجه به طرف رودخانه رفت ، به ياران خواجه گفت : سرچشمه آب را ببنديد تا جواجه من آب موجود رودخانه را بخورد ، ياران از جواب فروماندند ، و خواجه نيز از عمل قبيح خود توبه كرد(2) .

6 ـ لقمان در مقام صبر و شكيبايى مقتدر بود و ديگران را به اين مقام و مرتبه توصيه مى كرد ، روزى به ديدن داود پيغمبر رفت ، او را ديد كه او حلقه هاى آهن در هم مى فركند و لباسى از پولاد فراهم مى سازد ، لقمان كه از خاصيت آن لباس بى خبر بود خواست در اين باره سؤال كند اما در برابر خواهش نفس مقاومت كرد وزبان دركشيد و خاموش بماند ، تا داود زره را تمام كرد و پوشيد ، لقمان در پرتو صبر بى آنكه ذلت سؤال را تحمل كند فرمود :

خاموشى حكمت است ، اما آنكه زير اين بار تحمل كند اندك است ، داود

(1) بحار جديد : ج 13 ، ص 433 .

(2) تفسير ابوالفتوح : ج 9 ، ص 70 .


24

چون اين سخن شنيد ، فرمود : تو را به حقيقت حكيم ناميده اند(1) .

7 ـ لقمان بزرگوار از بيهوده گويى خواجه سخت ناراحت بود و مترصد فرصت كه خواجه را بيدار كند ، روزى مهمان عاليقدرى بر خواجه وارد شد لقمان را گفت تا گوسپندى ذبح كند و از بهترين اعضاى او غذايى مطبوع بياورد .

لقمان از دل و زبان گوسپند غذايى تهيه كرد و بر خوان گذاشت ، روز ديگر خواجه گفت گوسپندى ذبح كن و از بدترين اعضايش غذايى بساز اين بار نيز غذايى از دل و زبان آماده ساخت .

خواجه از كار لقمان دچار حيرت شد ، پرسيد : چگونه مى شود كه دو عضو هم بهترين و هم بدترين اعضا باشد ؟ لقمان گفت :

اى خواجه دل و زبان مؤثرترين اعضا در سعادت و شقاوتند چنانكه اگر دل را منبع فيض و نور گردانند و زبان را در راه نشر حكمت و بسط معرفت و اصلاح بين مردم و رفع خصومات به جنبش آورند بهترين اعضا باشند ولى هر گاه دل به ظلمت و بدانديشى فرو رود و كانون كينه و عناد گردد و زبان به غيبت و فتنه انگيزى آلوده گردد از بدترين اعضا خواهند بود .

خواجه از اين داستان پند گرفت و از آن پس در صدد اصلاح خويش برآمد(2) .

8 ـ لقمان حكيم در آغاز كار غلامى مملوك بود ، خواجه اى توانگر و نيك سيرت داشت اما در عين توانگرى از عجز و ضعف شخصيت مبرا نبود ، در برابر اندك ناراحتى شكايت مى كرد و ناله مى نمود ، لقمان از اين برنامه آگاه بود ولى از اظهار اين معنى پرهيز مى نمود ، زيرا مى ترسيد اگر با او در اين برنامه هب صراحت گفتگو كند عاطفه خودخواهيش جريحه دار گردد از اين رو روزگارى

(1) مثنوى دفتر سوم : ص 47 ، دائرة المعارف فريد و جدى : ج ، 8 ، ص 371 .

(2) تفسير ابوالفتوح : ج 9 ، ص 70 .


25

منتظر فرصت بود تا خواجه را از اين گله و شكايت باز دارد تا روزى يكى از دوستان خواجه خربزه اى به رسم هديه براى او فرستاد . خواجه كه از مشاهده فضايل لقمان سخت تحت تأثير قرار گرفته بود آن ميوه را از خود دريغ داشت تا به لقمان ايثار كند ، كاردى طلبيد و با دست خود آن را بريد و قطعه قطعه به لقمان داد و او را وادار به تناول كرد .

لقمان قطعات خربزه را گرفت و با گشاده رويى خورد تا يك قطعه بيش نمانده بود كه خواجه آن را به دهان گذاشت و از تلخى آن روى در هم كشيد آن گاه با تعجب از لقمان سؤال كرد چگونه خربزه اى تلخ را اين چنين با گشاده رويى تناول كردى و سخنى به ميان نياوردى ؟

لقمان كه از ناسپاسى خواجه در برابر حق و همچنين از ضعف و از زبونى او ناراضى بود ديد فرصتى مناسب براى آگاه كردن او رسيده از اين رو با احتياط آغاز سخن كرد و گفت :

حاجت به بيان نيست كه من ناگوارى و تلخى اين ميوه را احساس مى كردم و از خوردن آن رنج فراوان مى بردم ولى سال ها مى گذرد كه من از دست تو لقمه هاى شيرين و گوارا گرفته ام و از نعمت هاى تو متنعّمم ، اكنون چگونه روا بود كه چون تلخى از دست تو بستانم شكوه و گله آغاز كنم و از احساس تلخى آن سخنى به زبان آورم .

خواجه از شنيدن سخن لقمان به ضعف روح خود توجه كرد ، و در برابر آن قدرت روانى به زانو در آمد و از آن روز در اصلاح نفس و تهذيب روح همت گماشت تا خود را در برابر شدائد به زيور صبر بيارايد(1) .

9 ـ وقتى لقمان از سفرى برمى گشت غلامش از او استقبال كرد ، از حال خويشان خود بدينگونه از غلام سؤال كرد :

(1) مثنوى دفتر سوم : ص 38 .


26

از پدرم چه خبر دارى ؟

گفت : از دنيا رفت .

جواب داد : خدا را شكر كه مالك كار خود شدم ، از مادر چه خبر دارى ؟

گفت : به رحمت حق رفت ، گفت : اندوه من برطرف شد ، از همسرم چه خبر دارى ؟ گفت : مرد .

گفت : تجديد فراش شد ، از خواهرم چه خبر دارى ؟

گفت : او نيز به حق پيوست .

گفت :ناموسم پوشيده شد ، از برادرم چه خبر دارى ؟

گفت : از دنيا رفت .

گفت : پشتم شكست ، از پسرم چه خبر دارى ؟

گفت : رحلت كرد .

گفت : دلم داغدار شد(1) .

10 ـ روزى با فرزندش به سفرى روانه شد ، و قصدش اين بود كه به پسر رنج سفر و راحت وطن را معلوم كند ، وقتى به قريه نزديك شدند مركب آنان از راه رفتن بماند ، و پسر نيز از پياده رفتن پايش درد گرفت ، و از ادامه راه عاجز ماند و به پدر از خستگى و گرسنگى شكايت كرد و گريست لقمان با پندهاى حكمت آميز پسر را سرگرم مى كرد ، بامدادان شخصى پيدا شد كه درازگوشى با خود داشت ، پسر لقمان را بر مركب سوار كرد و به جانب مقصد رهسپار شدند ، چون وارد قريه گشتند همه اهل ده را كشته يافتند .

معلوم شد گروهى از دشمنان در كمين بودند و به آنان شبيخون زده اند لقمان فرمود :

پسرم ، حكمت گرفتارى ما در بيابان آن بود كه اكنون ظاهر گرديد اگر از راه

(1) مجمع البيان : ج 8 ، ص 317


27

ماندن مركب و آزار پاى تو نبود ما هم كشته مى شديم .(1)

11 ـ روزى در محضر حضرت داود جمعى نشسته و به سخنان او گوش مى دادند ، از هر چيزى سخن به ميان آمد و هر كسى مطلبى گفت ، جز لقمان كه سكوت اختيار كرده بود .

داود گفت : اى لقمان چرا سخن نمى گويى ؟

فرمود : در كلام چيزى نيست مگر به نام خدا ، و در سكوت چيزى نيست مگر تفكر در امر معاد ، و مرد با ايمان چون تأمل كند سكينه و وقار بر او مستولى شود ، و چون شكر خداى بجا آورد بر او رحمت و بركت نازل گردد و چون قناعت ورزد از مردم بى نياز گردد ، و چون راضى به رضاى حق شود اهتمامش به امور دنيا سست گردد ، و هر كه از خود محبت دنيا خلع كند از آفات و شرور نجات يابد ، و چون ترك شهوات نمايد در گروه مردمان آزاد درآيد ، و چون تنهايى گزيند از حزن و اندوه رهايى يابد ، و چون از حسد برهد محبت مردم درباره خود بيفزايد ، و چون اعراض از امور فانى كند عقل او زياد شود ، و چون بيناى به عاقبت گردد پشيمانى ايمن شود داود فرمود : سخنت را تصديق كنم و كلامت را امضا نمايم(2) .

12 ـ زمانى كه غلام بود جز او غلامان ديگرى در خانه خواجه كار مى كردند روزى خواجه آنان را به باغ فرستاد تا ميوه آورند ، آنان در راه ميوه نيكوتر را خوردند و تقصير را بر لقمان گذاشتند ، خواجه پرسيد :

چرا ميوه نيكونياورديد ؟

گفتند : آنچه ميوه خوب در طبق بود لقمان خورد ، لقمان گفت : اى خواجه آدم منافق و دو رو نزد خداى تعالى امين نباشد ، اينان دروغ مى گويند ميوه هاى

(1) درّيتيم با كمى تغيير در عبارت : ص 50 .

(2) درّيتيم : ص 7 .


28

نيكو را خود خورده اند ، به فرما تا آب گرم حاضر كنند و به ما بخورانند ، آن گاه در صحرا بدوانند تا هر كه هر چه خورده برگرداند خواجه چنين كرد ، از دهان لقمان چيزى جز آب بيرون نيامد و از گلوى ديگران آنچه خورده بودند بيرون آمد ، خواجه بعد از اين ماجرا به رأى عقل او آگاه شد و به سخنان وى معتقد گشت(1) .

13 ـ روزى خواجه براى قضاء حاجت رفت ، و بسيار نشست ، چون بيرون شد لقمان گفت :

اى خواجه زياد نشستن انسان را دچار مرض مى كند ، به سهولت بنشين و به آسانى برخيز ، خواجه دستور داد آن كلمه را بر در محل قضاء حاجت نوشتند(2) .

14 ـ روزى شخصى از وى پرسيد : كه خلاصه معرفت و روح حكمت تو چيست ؟

لقمان گفت : خلاصه معرفت و روح حكمت من آنست : كه از امور زندگى من آنچه بر عهده خالق است تكليف و زحمت روا ندارم ، و آن چه بر عهده من است سستى و تسامح جايز نشمرم .

15 ـ لقمان در پرتو نور معرفت دريافته بود كه مراعات جانب عدالت در هر برنامه اى از شروط كاميابى است ، و حتى براى بهره صحيح گرفتن از لذات جهان نيز رعايت اعتدال لازم است .

چون افراط و زياده روى در اين راه لذت ها را به آلام و امراض تبديل مى كند ، و عادت ها و آلودگى هاى كشنده اى ببار خواهد آورد ، از اين رو براى راهنمايى فرزند خود با بيانى جالب و منطقى نافذ آغاز سخن كرد و گفت :

پسرم ! اين پند را از پدر بشنو ، در سراسر دوران زندگى جز از لذيذترين غذا

(1) مثنوى : دفتر اول ، ص 94 .

(2) تفسير ابوالفتوح : ج 79 ص 70 .


29

تناول مكن ، و جز از بهترين جامه مپوش ، و جز در ملايم ترين بستر ميارام ، و جز از زيباترين مشاهد كام مستان .

اين بار پندهاى پدر به گوش فرزند عجيب آمد ، زيرا لقمان هميشه او را به سادگى و اقتصاد در شؤون زندگى دعوت مى كرد ، اما اين بار به نظر مى آمد كه او را به تن پرورى و كام جويى توصيه مى كند .

به اين خاطر از پدر توضيح اين نصايح را باز خواست ، لقمان گفت : مراد من از اين پندها اين بود كه براى رفع هر حاجت زمانى اقدام كنى كه آن نياز و حاجت به اوج شدت و منتهاى ضرورت رسيده باشد ، و در چنين حالت است كه نازل ترين مراتب رفع ضرورت كيفيتى بوجود خواهد آورد كه از عالى ترين مراتب لذت قوى تر باشد .

تن خود را زمانى تسليم بستر كن كه فشار خواب حواس و قواى تو را يكسره تحت تأثير قرار داده باشد ، در اين حال است كه پاره خشتى در زير سر از بالشى آكنده از پر بهتر مى آيد .

دست وقتى به سراغ لقمه بگشاى كه گرسنگى طاقتت را تاب كرده باشد در اين زمان است كه ساده ترين غذا لذتى افزون تر از سفره سلطان به تو مى بخشد .

پيكر آن گاه به جامه اى تازه بياراى كه لباس قبل از ارزش انتفاع افتاده باشد ، در چنين شرايط جامه كرباس از خلقت شاهانه برا زنده تر جلوه مى كند .

براى ارضاء غريزه جنسى وقتى آماده شو كه فشار شهوت از حد تحمل گذشته باشد ، در اين وقت است كه كنيز مطبخى در آغوش تو جاذبه اى افزون تر از الهه حسن نشان مى دهد(1) .

16 ـ شنيدم كه لقمان سيه فام بود نه تن پرور و نازك اندام بود

يكى بنده خويش پنداشتن زبون بود در كار گل داشتش

(1) قصص قرآن : ص266 .


30

جفا ديد با جور و قهرش بساخت به سالى سرايى ز بهرش بساخت

چو پيش آمدش بنده رفته باز ز لقمانش آمد نهيبى فراز

به پايش در افتاد و پوزش نمود بخنديد لقمان كه پوزش چه سود

به سالى ز جورت جگر خون كنم به يك ساعت از دل بدر چون كنم

ولى هم به بيخاشيم اى نيك مرد كه سود تو ما را زيانى نكرد

تو آباد كردى شبستان خويش مرا حكمت و معرفت گشت بيش

غلاميست در خيلم اى نيكبخت كه فرمايمش وقت ها كار سخت

دگر ره نيازارمش سخت دل چون ياد آيدم سختى كار گل

هر آن كس جور بزرگان نبرد نسوزد دلش بر ضعيفان خرد

گر از حاكمان سخت آيد سخن تو بر زيردستان درشتى مكن(1)

(1) بوستان سعدى : ص 159 .


31

بخش ششم

* انتخاب به مقام رهبرى

* آيين راستى * اداء امانت * عدم دخالت بيجا * فروبستن ديده از حرام * اقتصاد در شؤون زندگى * اسلام و مالكيت * عبوديت و بندگى * مغز متفكر * صبر و شكيبايى * عبرت * قضاوت

انتخاب به مقام رهبرى

لقمان حكيم كه شخصى سياه چهره از مردم سودان مصر بود ولى با وجود چهره سياه و نازيبا ، دلى روشن و روحى باصفا داشت .

آن بزرگ مرد به خاطر درستى در زندگى و اخلاق پسنديده لياقت آراسته شدن به لباس حكمت يافت ، تا به هنگام يك نيم روز كه مردم به خاطر استراحت از حرارت هوا به خواب رفته بودند دسته اى از فرشتگان به دستور حضرت حق او را ندا دادند :

آيا دوست دارى كه خداوندت در زمين به منصب پيامبرى برگزيند تا در اختلافات مردم به قضاوت برخيزى ، و از پريشانى زندگى آنان را سر و سامان بخشى ؟

جواب گفت : هرگاه خداوندم به قبول اين برنامه مأمور سازد پيروى مى كنم ، زيرا يقين دارم كه هر گاه مأمور به اين كار شوم از لطف و عنايتش و كمك و ياريش بهره مند خواهم شد ، اما اگر مرا در رد و قبول آن مختار سازد راه عافيت خواهم گزيد و از اين مسئوليت بزرگ احتراز خواهم كرد .

ملائكه سرّ قبول نكردن اين مقام را از او خواستند ، گفت : حكومت ميان مردم كارى بس دشوار و راهى سخت و پيچيده به انواع بلاهاست ، و هر كه اين وظيفه را به عهده گيرد هر گاه در برنامه ها به حق حكم كند از زيان برهد ، و اگر به لغزش

افتد از سعادت محروم شود ، خوارى و گمنامى دنيا در برابر سربلندى آخرت قابل جبران است ، ولى كسى كه جاه و مقام دنيا را مقصود خود گرداند دنيا و آخرت هر دو را خواهد باخت ، زيرا عزت دنيا از دست خواهد رفت و به عزت و نعمت آخرت هم نخواهد رسيد .

فرشتگان چون سخن او را شنيدند بر درايت و عقل او آفرين گفتند و خداى بزرگ منطق او را پسنديد تا چون شب رسيد ، سرچشمه حكمت را از درون جان آن مرد روان كرد ، چون از آن رؤيا ديده گشود ، آثار حكمت را در سراسر عالم جلوه گر ديد ، و سرمايه هاى حكمت به صورت نصيحت و دستور زندگى به انتخاب به مقام رهبرى

زبانش جارى گشت .

عللى كه سبب برگزيده شدن او به مقام حكمت و رهبرى شد ، در كتب بزرگ و قابل توجه چنين آمده :

از ابتداى زندگى به آيين راستى سخن مى گفت ، و در ردّ امانت مردم دقت كامل داشت ، در برنامه هايى كه مربوط به او نبود دخالت نمى كرد ، ديده از حرام فرو مى بست ، و زبان از گفتن سخنان بيهوده نگاه مى داشت ، در امر زندگى مراعات اقتصاد مى كرد ، و در مقام فرمان بردن از امر الهى نيرومند و قوى بود ، مغزى متفكر داشت ، و اكثر اوقات را به تأمل و انديشه مى گذراند ، از حوادث جهان عبرت مى گرفت ، و براى صفا دادن جان تجربه مى اندوخت . در نتيجه روحى آرام داشت ، و در ساعات روز ديدگان تسليم خواب نمى كرد ، هرگز او را در برنامه خلاف انسانيت نديدند ، از خنده و استهزا نسبت به ديگران پرهيز داشت ، عقل را محكوم هواى نفس نمى كرد ، از كاميابى در برنامه هاى دنيا مغرور نمى شد ، و در آن امور به خود غصه و اندوه و غم راه نمى داد ، در صبر و شكيبايى به اندازه اى توانا بود كه چند فرزندش پيش چشمش جان دادند و او از سر جزع و زبونى ديدگان را بسرشگ نيالود در اصلاح امور خلق كوششى بسزا

داشت ، و هرگاه دو نفر را در حال دعوا و جدال مى ديد در آشتى دادن آنان سعى بليغ مى كرد ، هر زمان كه سخن سودمندى از كسى مى شنيد تا به مأخذ آن آگاه نمى شد از تحقيق فرو نمى نشست ، بيشتر اوقات خود را به معاشرت و مجالست با فقها و حكما و قضات و پادشاهان مى گذاشت ، بر نخوت شاهان كه شيفته قدرت زودگذر شده بودند به ديده شفقت مى نگريست(1) .

من در اين بخش به توضيح و ترجمه صفات عالى روحى آن حكيم بزرگ الهى پرداخته و از خداى مهربان مى خواهم كه همه ما را به زيور آن برنامه هاى سعادت بخش بيارايد ، صفاتى كه در صفحه قبل خوانديد و لقمان بزرگوار به آنها آراسته بود به طور تقريب در عناوين زير خلاصه مى گردد :

1 ـ راستى در گفتار .

2 ـ اداى امانت .

3 ـ عدم دخالت بيجا .

4 ـ فرو بستن ديده از حرام .

5 ـ اقتصاد در شئون زندگى .

6 ـ عبوديت و بندگى .

7 ـ مغز متفكر .

8 ـ عبرت گرفتن از تاريخ .

9 ـ عدم غرور .

10 ـ صبر و استقامت .

11 ـ اصلاح امور خلق .

12 ـ معاشرت صحيح .

(1) بحار جديد : ج 13 ، ص 409 . تفسير على بن ابراهيم : ج 2 ، ص 161 . كشف الاسرار : ج 7 ، ص 489 . الميزان بنقل از مجمع البيان : ج 16 ، ص 233 .


32

آيين راستى

يكى از صفات پسنديده كه هماهنگ با سرشت آدميان است راستگويى است ، هر انسانى مطابق با واقعيت فطرت مايل به راستى در گفتار و اعمال است ، و نيز ميل دارد آنچه را از ديگران مى شنود راست بشنود .

اين نكته را نبايد از نظر دور داشت كه در ميان اعضاء ظاهر انسان از همه وسيع تر زبانست كه واسطه بين ظاهر و باطن آدمى است .

انسان در ظاهر خود قوايى دارد كه با هر يك از آنها چيزهايى از جهان درك مى كند ، مانند گوش كه با آن صداها را مى شنود ، چشم كه با آن مناظر و اشكال را مى بيند ، بينى كه با آن بوها را دريافت مى كند و... بشر هر چه را با قواى ظاهر درك مى كند در باطنش جمع مى گردد و تمام آنچه را ظاهر و باطنش به كمك يكديگر فراهم آورده اند زبان بيان مى كند .

هر يك از قواى ظاهر از ديگرى بى خبر است ، ولى زبان هر چه را آن قوا گرفته اند بيان مى كند ، زيرا اين عضو وسيع لياقت اظهار جميع ادراكات ظاهر و باطن را دارد .

علاوه بر آنچه آدمى به وسيله قواى ظاهر درك مى كند ، با عقل و وهم و گمان هم مراتبى را در باطن خود دريافت مى دارد كه در ميان قواى ظاهر فقط زبان آشكار كننده آن مراتب باطنى است ، خلاصه زبان پرده دار روح وسيع و باطن نامحدود است .

هر چه موجود باشد يا معدوم ، خالق باشد يا مخلوق ، معلوم باشد يا مشكوك ، تخيل باشد يا موهوم ، زبان در اطرافش به سخن مى آيد و اثبات و نفى مى كند ، و مى توان گفت آنچه دانش بشر بدان مى رسد زبان به حق يا به باطل به بيان آن مى پردازد ، بااين وسعتى كه زبان دارد اگر از روش فطرى كه ميل به راستى است پيروى كند صاحبش اهل فضيلت و خير است ، و اگر عنان رها كند شيطان

او را به وادى هاى خطرناك خواهد انداخت . مردم با داس زبانشان چون هيمه خشك دود مى شوند و به رو در آتش جهنم قرار مى گيرند ، كسى از شر زبان ايمن مى ماند كه آنرا به لجام دين مقيد كند ، و جز در مواردى كه سود دنيا و آخرت باشد رهايش نكند .

غزالى مى گويد : زبان از نعمت هاى بزرگ حق و صنعت هاى دقيق خدا است ، اين عضو با اينكه جرمش كوچك ولى طاعت و جرمش بزرگ است زيرا كفر و ايمان و توابع آن با شهادت زبان ظاهر مى شود(1) .

پيامبران الهى كه يك قسمت مهم مأموريتشان احياء فطريات بوده مردم را به راستگويى دعوت كردند ، و آنان را از دروغ گفتن بر حذر داشته اند اسلام دروغ را عامل مخرب ايمان شناخته(2) و آن را از گناهان كبيره قرار داده است .

على(عليه السلام) مى فرمايد : هيچ كس طعم ايمان را نمى چشد مگر اينكه دروغ را ترك كند چه جدى باشد و چه شوخى(3) .

و نيز فرمود : هيچ عملى به قبح دروغگويى نيست .

دروغ گفتن مخالف وجدان اخلاقى فطرى ، و نيز مخالف وجدان اخلاقى تربيتى است ، دروغ در نظر كليه اقوام و ملل عملى ناپسند و غير مشروع است .

دروغ گويى آدمى را به ساير گناهان آلوده مى كند ، دروغگو انواع معاصى را مرتكب گشته و هرگاه از او بپرسند دركمال وقاحت تكذيب كرده خود را پاك معرفى مى كند .

امام يازدهم(عليه السلام) مى فرمايد : تمام گناهان و ناپاكى ها در يك خانه جمع شده ، كليد آن خانه دروغگويى است(4) .

(1) محجة البيضاء : ج 5 ، ص 190 .

(2) كافى : ج 2 ، ص 254 .

(3) كافى : ج 2 ، ص 255 .

(4) مستدرك الوسائل : ج 2 ، ص 100 .


33

دروغ يكى از معايبى است كه آشكارا و به روشنى مذموم و قابل سرزنش و مؤاخذه است ، زيرا دروغ به دنبال خود گناهان زيادى را مى كشد ، و درى به روى تمام معايب باز مى كند ، ناتوانى ما در پيشگيرى از بروز اين خوى و ضعف ما در منع و دفع آن گناه نابخشودنى است ، يونس بن عبيد مى گويد : هر كس زبان خود را مقيد مى دارد در باقى اعمال او هم اثر صلاح ديده مى شود .

از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)نقل شده: هر كس زياده روى در سخن داشته باشد عاقبت به بيهوده گويى كشانده مى شود، و هر كس زياده گو باشد به آتش نزديك خواهد بود.

زبان كه مظهر امتياز انسانى است، پاكيش باعث پاكى گوهر انسانيت است، دروغ گذشته از آنكه دروغگو را موجودى پست و سست و ضعيف مى سازد، بنيان جامعه را ويران مى كند و ريشه قوم و ملتى را كه در آن رخنه كند برباد مى دهد.

دروغ كه در خانواده ميان زن و شوهر، پدر و مادر، و فرزندان رايج شود، دروغ كه در قبيله ميان خويشاوندان، و در محله ميان همسايگان شيوع يابد، دروغ كه در اداره ميان رئيس و مرئوس، و در مدرسه ميان شاگرد و آموزگار، و در بازار ميان خريدار و فروشنده ، و در مملكت ميان ملت و دولت پا بگيرد، دروغ كه در ميان منافذ و زواياى اجتماع راه يابد و رخنه كند بنيان جامعه را ويران و جمعيت را خوار و آنها را پريشان و از سعادت وبركات الهى در دنيا و آخرت محروم مى كند.

قرآن مجيد دستور مى دهد: از خدا پروا كنيد و با راستگويان بوده باشيد(1)يعنى دروغ مگوييد، وعده دروغ مدهيد، عذر دروغ اقامه نكنيد، و در قول و عمل، در ظاهر و باطن راست گفتار و درست كردار باشيد .

خداى بزرگ در قرآن مجيد سوره المائده آيه 119 مى فرمايد: قيامت روزى

(1) التوبه : آيه ى 119 .


34

است كه راستى راستگويان به آنان سود دهد، در مقابل اين برنامه براى آنها بهشت هايى است كه از زير آن نهرها روان است و ايشان در آنجا جاودانند، خدا از آنان راضى است و آنها از حق خشنودند ، و اين است رستگارى بزرگ .

قرآن كريم مكرر پيروان اديان را كه در دستورهاى دينى كم و زياد كرده اند ، يا مطلبى كه داراى واقعيت بوده دگرگون نموده اند سرزنش مى كند ، و آنان را به خاطر دروغ بستن به كتب آسمانى ستمكار مى خواند .

اميرالمؤمنين(عليه السلام)مى فرمايد : دروغگو و مرده يكسانند ، براى اينكه برترى انسان زنده بر مرده در امكان اعتماد به اوست ، و اگر نتوان به سخن كسى اعتماد كرد و اطمينان يافت زندگى او بيهوده است ، راستى پيمانى از تو و براى توست ، به خاطر اينكه راستى روح زيبايى و حقيقت و خواست زندگى توانا و پيروزمند است .

شايد بارزترين و آشكارترين مظاهر و جلوه هاى عدالت در جهان هستى و هر چيز ى كه مربوط به طبيعت و آفرينش است ، همان راستى خالص و مطلق است .

پس در حقيقت راستى و صدق مدار گردش زمين و فلك و شب و روز است ، و تنها با راستى و درستى است كه فصول چهارگانه پشت سر هم مى آيند و مى روند و يا باران مى بارد و خورشيد نور افشانى مى كند ، و هم چنين به خاطر صد و راستى است كه خاك زمين به وعده وفا مى كند ، و هر چيزى را در نوبت خود بدون كوچكترين تقديم يا تأخيرى مى روياند و تحويل مى دهد ، و باز به خاطر همين راستى است كه نواميس طبيعت و قوانين زندگى پا بر جا و استوار است .

على(عليه السلام)در خطبه همام كه صفات پرهيزكاران را بيان مى دارد در اولين مرحله به صفت راستى اشاره مى كند و آن را از نشانه هاى اهل تقوا مى داند .

مترجم روح و تفكر هر كسى زبان اوست ، از گفتار هر كسى ما در مى يابيم

كه در چه حدّى از عواطف و اخلاقيات و تفكر قرار گرفته ، يك جهت تكريم حق نسبت به پارسايان همين صفت راستگويى و به صواب سخن گفتن آنان است .

نخستين وصف خوبان راستگويى است نكو بشنو كه اين وصف نكويى است

كسى را كاين نكويى در زبان است ز هر نيكويى اندر وى نشان است

هر آن كس را كه باشد صدق گفتار در او يابى صفات نيك بسيار

دلى كز عشق روشن آفتاب است فروغش بر زبان صدق و صوابست

نبى بزرگ(صلى الله عليه وآله وسلم)براى اداى شكر نسبت به نعمت راستى در پيشگاه حق عرضه مى دارد :

خداوندا ! زبان گويا وفصيحم دادى تا بغير تو مدح نگويم ، و جز براى تو ثنا نخوانم ، و به معادل مأيوسى و بدگمانى روبرو نشوم ، از مديحه گويى ديگران و ثناخوانى براى مخلوقات به زبانم راه بازگشت دادى .

خدايا ! از بهر ثناگو از ناحيه ثنا شده پاداشى است ولى من به تو اميدوارم كه مرا به ذخاير رحمت و خزائن مغفرت دلالتم نمايى .

خداى مهربان ! در مقام منت گذارى بر گذشتگان در كتابش مى فرمايد به آنان از رحمت خود بخشيديم و از براى آنان زبان راست قرار داديم(1) .

از آنجا كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) دقت كافى و توجه وافى نسبت به صدق و راستى داشت و همراه آن بسر مى برد و در كنار آن زندگى مى كرد از نخستين هدف هاى او مى بينيم كه تهذيب و تربيت مردم را بر پايه بينش و خرد و احساس و درك خود قرار داد .

مفهوم صحيح و مدلول اساسى تهذيب و تربيت هم جز اساس و درك عميق ارزش زندگى و شخصيت وجود چيز ديگرى نيست و از آنجا كه اين مفهوم تنها

(1) سوره مريم : آيه ى 50 .


35

مفهوم بزرگ تهذيب و تربيت است صدق و راستى با ذات هستى و با هر موجود مادى يا معنوى همان محورى خواهد بود كه تهذيب و تربيت به دور آن مى گردد ، چنانچه محور عدالت در جهان هستى نيز همين است .

روى پايه اين اصل كه مدار و ملاك تهذيب و تربيت در نزد على(عليه السلام) دور نگاه داشتن انسان از دروغ و يا به تعبير ديگر پشتيبانى از انسان زنده در قبال سردى و مرگ است . ميگسارى و مستى عامل مؤثرى براى ارتكاب گناهان است ، چه بسيار مردمى كه در عين عادت دست به برخى از گناهان نمى زنند ولى در موقع مستى كه پرده حيا دريده شود و چشم عقل تيره گردد با بى پروايى به هر گناهى دست مى زنند ولى اثر تيرگى هاى دروغ در عقل و روان به مراتب بيش از ميگسارى است ، كسى كه به دروغ عادت كرده و بى پروا هر چه مى خواهدمى گويد از انسان مست بى حياتر است و از هيچ گناهى باك ندارد .

امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد : خداوندا براى شرور و بدى ها قفل هايى قرار داده كه مردم از خطرات آن شرور در امان باشند شراب كليد قفل هاى بسته ولى خطر دروغ از شراب بيشتر است(1) .

امام هشتم(عليه السلام)از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند كه از پيامبر پرسيدند :

ممكن است مؤمن بترسد ؟

فرمود : آرى .

گفتند : ممكن است بخيل باشد ؟

فرمود : آرى .

پرسيدند : ممكن است دروغ بگويد ؟

فرمود : هرگز(2) .

حجاج بن يوسف روزى سخنش طولانى شد ، مردى از ميان جمع برخاست

(1) اصول كافى : ج 2 ، ص 254 .

(2) جامع السعادات :ج 2 ، ص 248 .


36

و گفت : سخن كوتاه كن وقت نماز است ، زيرا وقت نماز به خاطر تو توقف نمى كند ، و نيز خداوند عذرت را نمى پذيرد ، حجاج از صراحت آن مرد به خصوص در مجلس عمومى سخت آزرده شد دستور داد او را زندانى كردند .

كسان آن مرد به ديدار حجاج رفتند و به وى گفتند : امير زندانى ما ديوانه است ، دستور ده او را آزاد كنند ، حجاج گفت : اگر خودش به ديوانگى خود اقرار كند آزادش مى كنم .

كسان زندانى به ملاقاتش رفتند و داستان را برايش گفتند ، سپس از او خواستند اقرار به ديوانگى كند ، در پاسخ گفت :

من چنين اقرارى نمى كنم ، خداوند مرا سالم آفريده و من به حضرت او دروغ نمى بندم ، وقتى جواب متين او به گوش حجاج رسيد دستور داد به احترام راستگويى آزادش كنند .

اى گرو كرده زبان را به دروغ برده بهتان ز كلام تو فروغ

اين نه شايسته هر ديدهور است كه زبانت ديگر و دل دگر است

از ره صدق و صفا دورى چند دل قيرى رخ كافورى چند

روى در قاعده احسان كن ظاهر و باطن خود يكسان كن

يك دل و يك جهت و يكرو باش وز دو رويان جهان يكسو باش

از كجى خيزد هر جا خللى است راستى ، راستى نيكو مثلى است

دل اگر صدق پسنديدت دهد بر همه خلق بلنديت دهد(1)

لقمان حكيم در تمام زواياى حيات از صفت راستى و درستى برخوردار بود ، و هرگز زبان پاكش به پليدى دروغ و ساير گناهان مخصوص به زبان آلوده نشد ، از اين جهت آن منبع حكمت ، و فروغ ايزد هم چون ميوه اى تازه و شيرين بر شاخسار درخت هستى با اتصال به ريشه راستى در مزرعه تاريخ ثابت و استوار

(1) جامى .


37

مانده ، و اين صفت عالى جاودانگى نامش را تضمين نموده است .

اداء امانت

هرگاه بشر نتواند به تنهايى زندگى كند و به ناچار بايد به كمك افرادك ديگر جامعه اى تشكيل داده ، و بقاى نوع و تكاملش را تضمين كند ، و مدنى بالطبع و اجتماعى بالفطره بودنش مورد قبول باشد ، بايد لوازم تشكيل و پايدارى جامعه را بالاجبار بپذيرد .

بنابراين بايد ديد كه جامعه بر چه اركانى برپاست ؟ بناى جامعه به روى پايه هاى قوانين و تعهدات گذاشته شده و بدون آن نه اركان جامعه تشكيل مى شود و نه پاينده خواهد بود . انسانى كه فردا عضو جامعه است بايد مطابق با روش واقعى و اصول انسانى تربيت شود ، رهبرى خويشتن كه كار عقل است و سجاياست ، ابتدا شناسايى مقررات زندگى را ايجاب مى كند ، و سپس به اداره پيروى از اين مقررات و كسب عادات روانى و بدنى كه انسان بدان ها نيازمند است حكم مى كند .

براى رهبرى خردمندانه زندگى انسان، يك كارآموزى و در عين حال نظرى عملى ضرورى است، همان طورى كه تاريخ، و علم طبيعى، و جغرافيا و دستور زبان را تدريس مى كنند، تعليم مقررات راه و رسم زندگى و مبانى عملى آن نيز واجب است، زيرا بدون تعليم مقررات حيات و به زيستى تمام علوم ديگر به صورت ابزار مخرب و بنيان كن برخواهد آمد .

جوانانى كه امرز ناظر از هم پاشيدگى مبانى مدنيّتند محصول مدارس جديدند ، مدارسى كه از تعليم آداب حيات عارى هستند ، اغلب جوانان كم سواد ، در پاره اى از بى ادبى ها زرنگ و حيله گر و دغل و عارى از سجايا و حسن اخلاقند .

اين عيوب بزرگترين نشانه نقص در تعليم و تربيت است . خانواده كه بايد امن ترين مكان براى طفل باشد ، به طور كلى محيط رقت انگيزى شده زيرا پدر و مادر امروزى از روانشناسى كودك و دوره جوانى اطلاعى ندارند و بيش از حد لزوم ساده لوح يا عصبانى يا ضعيف و خشن هستند ، و شايد بسيارى از آنان معايبى به كودكانشان مى آموزند ، و قبل از هر چيز به مشاغل و امور و سرگرمى هاى خود مى پردازند .

فراوانند كودكانى كه در خانه و خانواده خود مناظرى از بى ادبى و مجادله و خودپسندى و مستى مى بينند ، و بسيارى اگر در خانه خود نديده اند از دوستان و محيط بيرون آموخته اند .

بدون مبالغه مى توان گفت : كه بسيارى از پدران و مادران امروزى از هر طبقه كه هستند بيش از حد به مسئله تربيت كودكان خود جاهلند ، مدارس نيز هنوز نمى توانند وظيفه واقعى خود را ايفا كنند ، زيرا آموزگاران نيز رفتارشان بهتر از پدران و مادران نيست ، كودكان نه فقط به دستور و گفتار بلكه مخصوصاً به نمونه و سرمشق احتياج دارند .

خلاصه آنكه نه مدرسه و نه خانواده امروز نمى توانند راه و رسم زندگى را به كودكان بياموزند، بدين سبب است كه در چهره طبقه جوان همچون در آينه اثر بى لياقتى مربيان منعكس شده است، تعليم و تربيت عملا براى آمادگى براى امتحانات و به تمرين ساده حافظه منحصر گشته و بدين ترتيب جز چهارپايى بر او كتابى چند نمى پرورد .

با چنين تربيت جوانان نيم توانند واقعيت را درك ، و وظيفه انسانى خود را ايفا كنند ، و اين است معناى خيانت در تربيت و در حوزه انسانيت و مسلم با اين چند سطر حقيقت حفظ امانت و اداء آن براى شما روشن شد ، در اين قسمت از زندگى و در بقيه مسائل هم به همين شكل مسئله امانت و خيانت در آن قابل تطبيق است .

خيانت غالباً در مقابل امانت استعمال مى شود، هر گاه مالى را به كسى بسپارند، يا رازى را به او بگويند، يا كسى براى تربيت در اختيار او قرار بگيرد، او مال را حفظ نكند، راز را فاش كند، اصول تربيتى را تعليم ندهد خائن، و گرنه امين است.

خيانت يا امانت دارى اختصاص به اين چند محل ندار ، هر كس به عهدى كه بسته يا به پيمانى كه دارد چه خودش آن عهد را بسته باشد ، يا طبيعت بر او قرار داده باشد وفا نكند خائن در امانت است ، زيرا عهد بسته شده امانت است ، و بايد آنرا به مقتضاى اخلاق ، يا خلقت رعايت كرد .

انسان در اين عالم آزاد و مطلق آفريده نشده كه به هيچ قيد و بندى بسته نباشد ، او از ناحيه جسم و جان مقيد به حقوقى كه براى دگران بر گردن اوست و از او بر گردن دگران است مى باشد ، مانند حق خدا ، حق پدر و مادر ، و رهبر ، خامعه و آب و خاك و خلاصه بر عهدهى هر كس عهدها است و بر ذمه هر بشرى امانت ها است كه به اين خاطر نمى تواند بطور مطلق آزاد باشد .

در صورت اداى حقوق امين ، و در مقابل خيانت به تعهدات اختيارى و طبيعى خائن است ، هر بشرى احساس مى كند كه وجود و شخصيت او هميشه نبوده ، و خود باعث بوجود آوردن خود نشده ، بلكه خالقى او را ايجاد كرده و در ميان خلق بوجود آورده ، بالطبع براى خدا كه خالق او است بر گردن خود حق و نعمت آفرينش را درك مى كند ، و خود را مديون خالق مى بيند، و چون با زحمات مخلوق پرورش يافته از طرف مخلوق نيز بر عهده خود حقوقى مى يابد، اينها حقوقى است كه به حكم فطرت و وجدان بر عهده آدمى است، و هر كس اخلاقاً خود را زير بار عهد و پيمان يا به تعبير ديگر امانت حقوقى مى بيند.

در كلّ مسئله ميان اديان و قوانين و طوايف بشرى اختلافى نيست هر فرد

انسان از هر نژاد و طايفه ، و پيرو هر دين و قانون باشد احساس حق شناسى نسبت به خالق و مخلوق مى كند .

پس هر انسانى عهده دار امانت هاى حقوقى است ، و بايد هر گونه امانت را رعايت كند و بداند كه به حكم عقل و دين و وجدان و انسانيت خيانت در امانت از گناهان بزرگ است .

امام ششم(عليه السلام)مى فرمايد : خداوند هيچ پيامبرى را نفرستاد مگر به راستگويى و اداى امانت در برابر نيكان و بدان(1) .

و نيز فرمود : سه طايفه را رعايت كنيد ، نيك باشند ، يا بد :

1 ـ پدر و مادر .

2 ـ كسى كه نزد شما امانت دارد .

3 ـ آن كس كه با او عهد و پيمان داريد .

نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : خائن در امانت از ما نيست ، و هر كس جنس مورد خيانت را در حالى كه مى داند بخرد ، چنان است كه خودش خيانت كرده(2) .

حديث ديگر فرمود : هر كس در اداى امانت خيانت كند ، و آنرا به اهلش نرساند و مرگش فرا رسد بر غير دين من خواهد مرد(3) .

على(عليه السلام) به كميل فرمود : به ما اجازه داده نشده درباره احدى برخلاف امانت رفتار كنيم ، به خدا سوگند پيامبر سه مرتبه قبل از مرگش فرمود :

امانت را بر گردانيد ، چه صاحبش نيك باشد ، چه بد ، حتى جنس مورد امانت اگر نخ يا سوزن باشد(4)

امام چهارم فرمود : به خدايى كه محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را به حق برانگيخت اگر قاتل پدرم مرا بر شمشيرى كه پدرم با آن شهيد شد امين گرداند امانتش را به او رد

(1) اصول كافى : ج 2 ،ص 85 .

(2) سفينة البحار : ج 1 ، ص 433 .

(3) سفينة البحار : ج 1 ، ص 433 .

(4) سفينة البحار :ج 1 ،ص 41 .


38

مى كنم(1) .

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : يوسف صديق آنقدر كريم بود كه پس از چند سال بدون تقصير در زندان بسر بردن ، وقتى فرستاده سلطان از او تعبير خواب خواست نگفت اول مرا آزاد كنيد بعد تعبير خواب بخواهيد ، اما وقتى خواستند او را آزاد كنند و به او رتبه اى عالى واگذار نمايند گفت :

زنان اشراف مصر را بطلبيد و از آنان بپرسيد آيا در خانه عزيز از من سوء نظرى احساس كردند و خيانتى ديدند ؟

همين كه زنان مصر مخصوصاً زليخا و عزيز بر پاكدامنى او شهادت دادند ، گفت : غرضم از اين كار اين بود كه عزيز بداند من در نهان به وى خيانت نكردم و در حق ناموس او نظرى نداشتم .

سيد جمال الدين اسدآبادى در كتاب خود علت سير تكامل جامعه را امانت مى داند ، زيرا جامعه امين حافظ اسرار و برنامه هاى ديگر است ،و به موقع در اداء امانت قيام مى كند ، در اين جا بايد به اين نكته توجه كرد كه كارگردانان امور اجتماع ، و سران ملت ، و آنان كه عهده دار امور مردمند مخصوصاً پاسداران آب و خاك كه همه از دسترنج ملت ارتزاق مى كنند بايد بدانند كه از طرف ملت امين هستند چه ملت اين معنى را بداند و چه نداند ، اينان بايد در حفظ تمام امانت ها كه مال و آبرو ، و ناموس ، و آب و خاك است بكوشند ، و سعى كنند در هيچ برنامه اى آلوده به خيانت نشوند ، و اگر كسى را به خيانت شناختند دست آلوده و پليدش را از سر ملت كوتاه كنند تا عبرت ديگران باشد ، مبارزه با خائن و خيانت باعث سربلندى ملت و دولت است ، و با برچيده شدن دست هاى خائن فرد فرد ملت به حقوق انسانى و طبيعى خود مى رسند .

هر كسى در هر شأن و مقامى از اداره امور است بايد خود را به رعايت امانت

(1) سفينة البحار : ج 1 ، ص41 .


39

و مبارزه با خائن موظف بداند ، يا يك ملت در حوزه امنيت و آسايش قرار بگيرند ، در ذيل اين مسئله بد نيست به داستانى كه در زمان محمود غزنوى اتفاق افتاد توجه كنيد و از اين داستان نكات ارزنده تربيتى استفاده كرده بكار بنديد .

شهر غزنين در تاريكى شب فرو رفته بود ، و در آرامش خاصى بسر مى برد ، مردم همه در خواب ناز و استراحت بودند ، اما در ميان آن مردم فقط يك انسان با وجدان و زنده بيدار بود كه خوابش نمى برد گاهى برمى خواست و گاهى مى نشست ، از بى خوابى ناراحت بود و دائم مى پرسيد :

چرا خوابم نمى برد ؟ شايد مظلومى مورد ستم قرار گرفته باشد و در اين ظلمت شب كسى از حالش مطلع نيست تا به دادش برسد ، بر من است كه از اين مشكل جستجو كرده و راه اصلاحش را بيابم .

محمود به يكى از افرادش دستور داد : تمام شهر را گردش كن و كاملا توجه داشته نما كه جايى فريادى به گوش مى رسد يا نه ، اگر ستمديده اى را مشاهده كرى او را به همراه خود نزد من آر .

فرستاده سلطان پس از يك گردش سطحى برگشت و به عرض محمود رساند : كه در شهر بيدارى نيافتم ، خاطر خطير ملوكانه از هر جهت آسوده باشد .

سلطان به بستر رفت و براى استراحت آماده شد ، اما گويى وجدانش نمى گذارد ، و ديدگانش از خواب مى هراسد .

دانست كه مأمورش در تجسس كوتاهى كرده و براى جستجوى كامل بايد خودش از كاخ بيرون رود .

به ناچار از كاخ خارج شد ، به آرامى قدم مى زد ، و به هر گوشه و كنارى نگاه مى انداخت و به هر صدايى دقت مى كرد .

ناگاه صداى ضعيف و مظلومانه اى از گوشه مسجدى توجهش را جلب كرد ، محمود به دنبال آن صدا وارد مسجد شد ، ديد مردى در نهايت ناراحتى

و افسردگى ناله مى كند ، و با كمال زارى بدرگاه حضرت خق شكايت مى نمايد و مى گويد :

اى خدايى كه تو را خواب نمى گيرد ، و آنى از بندگانت غافل نمى شوى بدان كه محمود بارگاهش را به روى ستمديدگان بسته و با محبوبانش در حرم سرا به عيش و عشرت است ، خداوندا ! محمود غزنوى به ناله دردمندان و به فرياد ستمديدگان توجهى نمى كند ، پيوسته در كاخ خود بسر برده و خبر از حال ضعيفان ندارد .

سلطان فرياد زد : ناله مكن ، محمود غزنوى من هستم كه براى رفع گرفتارى هايت آمده ام مطلب چيست با من در ميان بگذار .

گفت : سلطان يكى از افسران ناپاكت كه از نزديكان توست هر شب به خانه من وارد مى شود و با سوءاستفاده از قدرت تو دامن ناموس مرا به بدترين صورتى آلوده مى كند ، و با زور و جبر به حريم پاك عفت و عصمت من تجاوز مى نمايد .

محمود سخت برآشفت و متأثر شد ، آن گاه پرسيد :

آيا الآن در خانه توست ؟

گفت : شايد باشد و شايد رفته باشد ، سلطان با نراحتى و غضب به آن مرد گفت :

هرگاه به سراى تو آمد مرا خبر كن ، سپس به كاخ برگشت و به نگهبانان قصر گفت : هرگاه چنين كسى بخواهد مرا ملاقات كند از ورودش مانع نشويد ، آن شب گذشت ، شبانگاه ديگر آن افسر خائن و آن عنصر ناپاك و پست كه دولت او را امين جان و ناموس و مال مردم قرار داده بود ، و او هم روز گرفتن دانشنامه براى استقامت در كار قسم ياد كرده بود به سراغ آن خانه رفت .

مرد ضعيف و ستمديده از طرفى خود را به محمود رساند و از ورود آن

جنايتكار خبر داد ، پادشاه از جاى خود برخاست و با شمشير شرربار خود را به خانه درانداخت و افسرا متجاوز را در بستر آن زن بى دفاع ديد .

به صاحبخانه گفت : چراغ را خاموش كن ، سپس با شمشير پيش آمد و با يك ضربت مردانه آن افسر را در رختخواب كشت ، آن گاه فرمان داد كه چراغ را روشن كن ، پيش آمد و با دقت به صورت مقتول خيره شد ، بلافاصله به زمين افتاد و سجده شكر به جاى آورد ، سپس به صاحبخانه گفت غذايى در خانه دارى ؟

گفت : آرى ، ولى نان خشك و نامطبوع كه سلطان نمى تواند از آن تناول كند ، گفت : بياور ، صاحبخانه غذا حاضر كرد ، محمود با رغبتى هر چه تمام تر نان خشك را خورد ، رعيت ستمديده كه اين صفا را از محمود ديد عرض كرد :

اجازه مى فرماييد مطلبى از حضورتان سؤال كنم ؟

محمود با نهايت محبت گفت : بپرس ، عرض كرد : دستور خاموش كردن چراغ و سپس روشن كردن آن و سجده شكر و خوردن نان خشك در خانه رعيتى بينوا براى چه بود ؟

سلطان محمود كه سعى داشت دلى از آن شكسته دل بدست آورد ، و خاطره تلخ گذشته را از يادش ببرد با كمال مهر گفت : هر يك از اينها كه پرسيدى علتى دارد .

اول : هنگامى كه از جريان تجاوز يك افسر مطلع شدم ، با خود فكر كردم كه در زمان حكومت من كسى جرأت اين واقعه را ندارد مگر اين كه فرزند من باشد ، گفتم : چراغ را خاموش كن كه اگر فرزندم باشد مهر پدرى مرا از اجراى عدالت باز ندارد ، چون از انجام مقصود فارغ شدم گفتم چراغ را روشن كن تا ببينم كيست ، هنگامى كه ديدم از خاندان من نبود خدا را سجده كردم كه ساحت خانواده من از اين آلودگى ها پاك است .

دوم : من از هنگام شنيدن اين داستان اسف بار با خود پيمان بستم كه لب به خوردن نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بگيرم ، به اين خاطر از شب گذشته تا هم اكنون غذايى به من نرسيده بود ، در شدت گرسنگى به سر مى بردم و اين نان خشكى كه خوردم از غذاى كاخ برايم لذيذتر بود .

در حوزه هدايت اسلام در مرحله اخلاق بيش از هر چيز درس امانت داده شده و مسئله آن قدر مهم است كه نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)مى فرمايد :

اداء امانت جلب روزى مى كند .

اميرالمؤمنين(عليه السلام)فرمود :چه گمان مى كنيد ؟ من كه پيش از همه به رسول خدا ايمان آورده و بيشتر از همه با او صميميت و دوستى نشان داده ام خيال مى كنيد مرام مقدسش را زير پا خواهم گذاشت ، گمان مكنيد كه من از احكام قرآن سرپيچى خواهم كرد ، حاشا تا آنروز كه با پيراهن كفن در محكمه عدل الهى قدم بگذارم مديون بيعت پيامبر و قرآن مجيدم .

شمشير من هميشه بروى آنان كه دست تجاوز به ديگران آلوده مى كنند برآميخته است ، به خداى بزرگ قسم اگر حسن و حسين دلى به ناحق بيازارند تا دينارى به ستم از ديگران بربايند با همان شمشير كه بت پرستان را از مركب حيات سرنگون كرده ام جواب نوادگان پيامبر را خواهم داد .

اكنون شما ، شما اى اشراف و برزگان عرب ، شما اى سرداران سپاه اگر مى توانيد با اين روش پا بپاى من حركت كنيد بياييد ، و گرنه على را به جنايتكاران و حكام ستمگر نيازى نيست .

لقمان حكيم : هرگز امانت را به خيانت نيالود ، او در تمام جوانب زندگى چه نسبت به خود ، و چه نسبت به ديگران امين بود ، از اينرو شعله گذشت زمان او را نسوخت ، تاريخ نامش را به امانت نگاه داشته تا در هر عصرى آن گوهر بى همتا را به عنوان الگو براى زيبايى زندگى به نسل بشر همچون امانت داران امين كه

اداء امانت مى كنند عرضه كند .

عدم دخالت بيجا

بدون ترديد مى توان گفت : دخالت كردن در آنچه در تخصص انسان نيست يكى از گناهان بزرگ و در پاره اى از امور از گناهان غير قابل بخشش است .

زيان هايى كه از اين راه به پيكر زندگى رسيده قابل شماره نيست اگر انسان در تمام مسائل حيات از حدود خود تجاوز نمى كرد اين همه بدبختى نمى ديد و بلاهاى عجيب و غريب گريبانش را نمى گرفت .

در جامعه ما اين مرض مهلك و آتش سوزنده شايد حاكم بر تمام طبقات باشد ، و با اينكه برنامه در امان نبوده اند ، باز هم در امرى كه نبايد دخالت كنند صاحب نظر مى شوند .

من خود شاهد مرگ كودكى بى گناه بود كه بر اثر دخالت يك زن و عطار سر محله بر اثر طبابت نابجا جان باخت .

معمولا در مهمانى ها و مجالس دوستانه ، شركت كنندگان به خود حق مى دهند كه در هنگام پيش آمدن سخن در تمام مسائل اظهار نظر كنند .

ديده شده كه مردم عوام در مسئله مرجعيت ، تاريخ ، خانواده ، سياست هاى داخلى و خارجى ، اوضاع جهان ، امر بهداشت ، مسئله طب ، اجناس بازار ، اوضاع اجتماعى ، مسائل مذهبى ، برنامه هاى روانى و ...در همه جا و نزد همه كس اظهار نظر مى كنند .

خلاصه مى توان گفت هر فرد جامعه ما انسانى است برابر با تمام ابعاد زندگى ، در حالى كه اين نوع زيستن پليدترين جهت زيست و زندگى است .

يكى از برنامه هاى مهم و عالى اسلام دعوت از مردم است به اين كه در آنچه

در حقيقت حق آنهاست وارد نشوند ، دخالت غير متخصص در يك امر تخصصى كمال بى انصافى و نامردى است .

نمى خواهم در اين قسمت توضيح بيشتر بدهم ، تنها براى روشن شدن مسئله به ذكر دو جهت اكتفاء مى كنم :

اول : مى دانيد كه دين ضامن سعادت دنيا و آخرت است ، و به به اين نكته توجه داريد كه جامعه پاى بند به مقررات الهى بهترين جامعه و برترين ملت است ، قرآن مجيد كراراً اين موضوع را گوشزد نموده و تاريخ اسلام هم نمونه چنين جامعه اى را در صدر اول ياد مى كند ، براى اينكه بتوان جامعه را پاى بند به اصول انسانى كرد ، بايد از راه تبليغ صحيح و شناساندن اسلام واقعى قيام كرد ، در صورت تبليغ درست وشناساندن اسلام به همان معنايى كه هست جامعه به مقتضاى فطرت و عقل سالم به قوانين مذهبى گرايش پيداكرده و در نتيجه پس از مدتى كوتاه اجتماعى سالم و پرثمر خواهيم داشت .

اما اگر انسانى در حالى كه معلم و مبلغ نيست به لباس معلمى جلوه كند و در صورتى كه خود بويى از اسلام نبرده ، و براى نمونه نمى تواند ساده ترين برنامه اسلام را تجزيه و تحليل كند به معرفى دين و تبليغ اسلام برخيزد مى دانيد از اين راه چه ضربه هاى غير قابل جبرانى به اسلام و به جامعه وارد خواهد كرد ، اولين ضررى كه از اين افراد متوجه دين و قرآن است فرار جامعه به خصوص نسل جوان از اصول الهى است ، و امروز در تمام ممالك اسلام خصوصاً ايران ، جامعه گرفتار چنين بلايى است .

گروهى در لباس دين ، و برخى در لباس مداح پيغمبر و آل پيغمبر هم چون دزدان سر گردنه ، بر سر راه انسانيت و فضيلت نشسته ، و با پول خود جامعه عمرى حملات ناجوانمردانه دارند ، اين مسئله منافات با اين ندارد كه بين اينان افراد خوب باشد ، خوبى در برخورد و كردار ، و در خواندن نماز ، گرفتن روزه ،

حج رفتن ، و اطعام كردن مسئله ايست ، و قرار گرفتن بر مسند انبياء مسئله ديگر .

اين دخالت بيجاست كه جهات خوبى آنان را از نظر خدا مى اندازد و اعمال آنان را حبط مى كند ، زيرا گمراه كردن يك نفر به خاطر دخالت بيجا در امر تبليغ برابر گمراه كردن تمام انسان هاست ، چه برسد به اين كه جمعيتى را انسان در طول عمرش متوقف كرده و از راه واقعى باز دارد .

عجيب تر از كار غلط و نابجاى اينان سكوت مردم مسلمان است ، سكوت همگانى و از بالاترين مقام گرفته تا گمنام ترين مسلمان ، كه زيان قرار گرفتن افراد غير متخصص را به كرسى تبليغ مى نگرند همه و همه ساكتند ، گويى از زخم برداشتن پيكر قرآن و جامعه اسلامى لذت مى برند .

دوم : آگاهيد كه خداوند براى اكمال دينش و اتمام نعمتش بر جامعه بشرى ، پس از بازداشت پيامبر از حجة الوداع ، فرمان داد : كه پيامبر اسلام براى بعد از خود جهت سرپرستى امور مسلمين در تمام زواياى حيات على(عليه السلام) را به جانشينى معرفى كند .

على(عليه السلام) پس از پيامبر لايق ترين انسان دوره تاريخ است و هم او بود كه مى توانست پس از پيامبر نسبت به جامعه عهده دار بر تمام برنامه هاى رسول اكرم باشد .

مسئله جانشينى آن حضرت را كتب شيعه و سنى ، كه در طول 14 قرن نوشته شده ضبط كرده ، و تمام جوانب اين مسئله را با دقت كامل در نوشته هاى خود آورده اند ، ترديد در خلافت اميرالمؤمنين هم چون ترديد در قرآن و نبوت پيامبر بزرگ است از اين رو اكثر كتب اهل تسنن از قول پيامبر با سند صحيح نقل كرده اند كه منكر على و ولايت و خلافت او ، كافر است(1) .

(1) بحرالمناقب خطى : ص44 ـ مناقب ابن المفازلى ـ كنوز الحايق : ص 156 . ـ ينابيع المودة : ص 181 . ـ ارجح المطالب : ص 34 . ـ تمام اين مدارك با احاديثش كه كفر منكر على را ثابت مى كند . از ملحقات احقاق الحق : ج 7 ، ص 330 گرفته شده .

(1) كشف الغمة : ج 2 ، ص 106 .

(2) شرح ابن ابى الحديد : ج1 ، ص3 .


40

ولى با كمال تأسف ، پس از درگذشت پيامبر ، حسد حاسدين ، و طغيان طاغين ، و ظلم ظالمين ، و تجاوز متجاوزين ، و كينه معاندين و كيد خائنين نگذاشت آنكه متخصص در امر رهبرى بود راهبر جامعه شود ، با تشكيل سقيفه كرسى حكومت را به كسانى واگذار كردند كه از سواد خواندن و نوشتن بى بهره بودند ، و آنان بنا به قول فاطمه زهرا(عليها السلام) در خطبه مسجد جامعه را به انحراف كشيدند و و مسلمين را از اصول و قواعد اسلام دور كردند(1) ، زاويه اين انحراف در حكوت عثمان و پس از او در حكومت بنى اميه و بنى عباس كه ميوه هاى تلخ سقيفه بودند گسترده تر شد ، تا جايى كه بنا به قول رسول اكرم از اسلام جز اسمى و از قرآن جز رسمى در اكثر توده مسلمان باقى نماند .

آيا اين دخالت بيجا علاوه بر گناه كبيره بودنش از نظر حق قابل عفو و اغماض و چشم پوشى است ؟

آيا تاريخ بشريت نمونه چنين تجاوزى را به اصول انسانيت مى تواند به ياد آورد ؟ آيا مفضول را بر فاضل ترجيح دادن(2) خلاف عقل و دين و وجدان و علم و انسانيت نيست ؟

در هر صورت هر انسان باوجدانى بايد تا آخر عمر توجه داشته باشد كه از دخالت كردن در امورى كه مربوط به او نيست بپرهيزد .

لقمان حكيم : به خاطر نور حكمت و فروغ معرفت در تمام عمر از دخالت كردن در مسائلى كه مربوط به او نبود پرهيز داشت ، و اين مسئله كه نتيجه ايمان و ميوه حكمت است براى همگان از بهترين نكاتى است كه مى توانند از آن كمال بهره را برده ، خود و ديگران را در ضلالت و گمراهى نيندازند .

فروبستن ديده از حرام

در محيطى كه به وسيله علم و تكنولوژى بوجود آمده ، يعنى در دنياى سخت ماشين ها ، با آنكه مفهوم فضيلت تعمداً به وسيله مردم امروزى فراموش شده ، ولى فضيلت هم چون مفاهيم مكانيك و شيمى ضرورى باقى مانده است .

فضيلت يكى از معلومات خيلى قديمى است ، و بلاشك هنوز مى توان در اجتماع امروزى به آن برخورد ، ولى دراجتماعاتى كه زير يوغ مادّيگرى بسر مى برند وجودش اكسير است .

اجتماعاتى كه اولويت را براى اقتصاد مى شناسند به فضيلت نمى گرايند زيرا فضيلت اصولا خواهان اطاعت از قوانين زندگى است ، و هنگامى كه انسان خود را در فعاليت هايت اقتصادى محدود كرد ، كاملا از قوانين طبيعى پيروى نمى كند .

بى آنكه سخن به گزاف گفته شده باشد، فضيلت ما رابه حقيقت مى رساند و تمام فعّاليت هاى جسمى و روانى ما رابر وفق نظم ساختمانى آنهااداره مى كند و اختلالات و آشفتگى ها و ضعف اجتماعى امروزى معلول فقدان فضيلت است.

فضيلت به علت غلط رفتارى بعضى از كوته نظران اشتهار بدى يافته و آن را با سالوس و تعصب و خشونت و فضل فروشى اشتباه مى كنند .

در واقع فضيلت ، جوانمردى و زيبايى و روشنايى است ، و براى حفظ زندگى فردى و اجتماعى بكار مى رود ، بدين جهت بى فضيلت زيستن ديوانگى است .

همانطورى كه ريختن آب به جاى بنزين در يك موتور احتراقى و افزودن شن به جاى روغن ماشين عملى جنون آميز است .

از زمانى كه اخلاق لذت ، جاى اخلاق مذهبى را گرفته ، در ديده مردم متمدن فضيلت امرى ضرورى به نظر نمى رسد به طورى كه آقاى رومن به طور حتم مى انديشد كه براى ما الزامى در متقى بودن نيست ، و اختيار فضيلت منحصراً بستگى با نفع و لذت فردى خواهد داشت .

ولى امروز مى دانيم كه فضيلت امرى اجبارى است ، زيرا چيزى جز پيروى از قوانين زندگى نيست ، و به اين قوانين انسان نمى تواند پشت پا بزند ، مگر اينكه خود و نسل كشورش را در معرض تباهى و مرگ رها كند .

معاصى چنانچه مى دانيم زندگى فردى را بى مايه و آلوده مى كند ، از طرفى در خانواده و اجتماع تمام افراد به يكديگر بستگى دارند ، و آلودگى يك فرد به تمام جامعه لطمه مى زند ، همانطورى كه تعالى زندگى فردى كه از فضيلت برخوردار است به اجتماع سود مى رساند . تحمل بدى و زشتى اشتباه خطرناكى است ، هر كس آزاد نيست كه به ميل خود رفتار كند ، كسى كه مرتكب بى اعتدالى و تنبلى و افتراء و گناهان ديگر مى شود بايد يك خطاكار عمومى در نظر آيد(1) .

در ميان اعضا و جوارح انسان چشم از موقعيت خاصى برخوردار است ، اين عضو از طريق تماشاى مناظر شگفت انگيز آفرينش ، انسان را به عاليترين هدف كه آشنايى با خداست مى رساند و همين عضو است كه با تماشاى مناظر ممنوع ، خصوصاً نظربازى آدمى را غرق در شهوات نابجا كرده و انسان را وادار مى كند دل و دين بر سر اين برنامه دهد .

قسمت اعظمى از روابط آدمى را با جهان چشم تأمين مى كند ، هر گاه ديدگان انسان از وظيفه اصلى خود منحرف شود سبب سقوط در انواع گناهان مى شود ، زيرا ديده و مشاهداتش محرم آدمى است ، تربيت صحيح در سلامت انسان ، مخصوصاً در برنامه هاى اعضاء و جوارح علت تامه است تربيت مناسب مى تواند بهترين سرمايه هاى معنوى و مادى را به طرف انسان جلب كند .

ديده انسان آن گاه صحيح مى بيند و وسعت ديد پيدا مى كند كه از حرام فرو بسته گردد ، اما اگر چشم لاابالى شود و هر چه را دل بخواهد ببيند بايد به انتظار روز بدبختى نشست .

(1) راه و رسم زندگى ، به نحو انتخاب جملات مورد نظر .


41

گناه عبارت از بدى كردن است ، به بيان ديگر جهل از اينكه چگونه بايد به اقتضاى ساختمانى بدن و روانى خود رفتار كرد ، يا با علم به آنها سرپيچى كرد ، وجود گناه همانند سرطان و سل و ديوانگى تصورى واهى نيست .

هر كس كه به سن روانى 7ـ8 برسد مى تواند به وجود خوبى و بدى و مفهوم گناه و فضيلت پى ببرد ، فهم اين نكته دشوار نيست كه : گناه عبارت از پايمالى ارادى يا غير ارادى قانون هاى زندگى است ، و كيفر اين پايمالى بالاخره به انسان مى رسد .

با تكيه بر اين محاسبه تا حدودى مى توان به مفهوم خوبى و بدى عمل چشم پى برد ، البته در اينجا آيين الهى به كمك انسان برخاسته و بيش از آنچه خود آدمى درك مى كند به او كمك مى دهد ، در ذيل اين مسئله به پاره اى از قواعد اسلامى درباره چشم اشاره مى شود .

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد : كسى كه ناگهان ديده اش به نامحرم افتد نظرش را از او بردارد ، هنوز ديده برنداشته مگر آنكه خداوند براى او در بهشت زنى زيبا قرار خواهد داد .

و نيز فرموده(1) نظرى كه در مرتبه اول ناگهانى است گناه ندارد ادامه آن معصيت و بار سوم هلاكت است(2) .

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : خشم حق بر زنى كه ديده اش از چهره نامحرمان پر است شديد است(3) .

امام ششم(عليه السلام) مى فرمايد : نظر به نامحرم تيرى است زهرآگين از تيرهاى شيطان و هر چه نظرهايى است كه براى صاحب خود جز حسرت و اندوه طولانى باقى نگذاشته(4) .

(1) سفينة البحار : ج 2 ، ص 595 .

(2) همان مدرك .

(3) همان مدرك .

(4) سفينة البحار : ج 2 ، ص 595 .


42

امام ششم(عليه السلام) مى فرمايد : آن كس كه خود را در پناهگاه فرو بستن ديده از حرام قرار دهد در آيينه دلش مشاهده عصمت جلال و حق خواهد كرد(1) .

عيسى بن مريم فرمود : شما را از نگاه نامحرم مى ترسانم ، زيرا نظر حرام دانه ايست كه در دل صاحبش شهوت مى رويد و خواه و ناخواه ايجاد فتنه مى كند(2) .

در اينجا جنايتى كه از يك نظر و تماشاى غير مشروع در تاريخ اتفاق افتاده بازگو مى شود تا دوستان بدانند كه منع دين از نظربازى بى مصلحت نبوده .

كاليس ماريوس فاتح رومى است ، اين مرد در تاريخ به عظمت ، و در وطن خواهى و نوع دوستى ياد مى شد ، تا نوشته اى به دست آمد كه خودش شرح حالش را نوشته و نامش را به دست خود ننگين ساخته است به اميد آن كه خداوند در عزابش تخفيف دهد .

در اين نوشته كه سال ها پس از مرگش بدست آمد ، مى گويد : آنچه من به نام مردم ستمديده و به عنوان خيرخواهى بردگان و طرفداراى از ميهن و ملت انجام داده ام ، و خون هاى بسيارى كه ريخته ام و لشكركشى هايى كه داشتم و در تاريخ ضبط است ، تمام آنها جز خيانت چيزى نبوده ، و آن بر اثر يك هوس نفسانى و مولد يك انديشه و پندار شيطانى بود نه به خاطر ملت و نه وطن و نه ستمديدگان و محرومان .

من در كودكى در قريه اى كه مى زيستم دخترى را ديدم عاشق او شدم اما او را بعد از مدتى به جواهر فروشى دادند كه به روم ببرم .

من به خاطر او به روم رفتم ، و پس از چندى نهضت بردگان بوجود آمد كه در آن شركت كردم و و عاقبت رهبر بردگان شدم ، و همين كه مصدر قدرت شدم به بهانه بچه گانه اى دستور دادم تمام جواهر فروش را از دم تيغ گذراندند ، بدبختانه

(1) سفينة البحار : ج 2 ، ص596 .

(2) همان مدرك .


43

معلوم شد كه شوهر معشوقه ام در ميان آن بردگان نبوده .

دنبال اين برنامه هر چه جنايت شد كشتارهاى بى رحمانه واقع گشت ، لشگركشى ها به كشورهاى ديگر افتاق افتاد ، همه و همه به خاطر رسيدن به وصال آن زن شوهردار بود .

سالها گذشت شبى در اردو بودم ، سر و صدايى با پاخاست ، پس از تحقيق معلوم شد دو سرباز پست فاحشه اى را به سربازخانه آورده اند فرمان دادم دو جوان سرباز را فورى كشتند ، نوبت به كشتن زن بدكاره رسيد وقتى او را به حضور من آوردند معلوم شد همان معشوقه من است كه فكر و ذكر و كار و زندگى مرا سالها مصروف عشق ناپاك خود ساخته ، در حالى كه مدت ها در آغوش اراذل و افراد پست و مردم بى شخصيت به سر مى برده .

اقتصاد در شؤون زندگى

در هر صورت چشم پوشيدن از حرام آدمى را از بسيارى از ناپاكى ها و رذالت ها باز داشته و انسان را به سعادت حتمى رهنمون مى گردد .

لقمان حكيم : ديده اى بس پاك داشت ، او از راه تماشاى مناظر آفرينش به اسرار حكمت خداوندى آشنا شد ، و نيز بر قدرت و توانايى ديده بصيرت افزود ، آن چنانكه چشمه هاى حقيقت از درونش شكافت ، اگر براى تاريخ ديده اى فرض كنيم بايد بگوييم چهره پاك اين مرد براى ابد در آيينه ديده تاريخ منعكس خواهد بود .

اقتصاد در شؤون زندگى

خداوند بزرگ سفره طبيعت را با ميليون ها مواد گوناگون ، و هزاران نيروى آشكار و پنهان گسترده و بشر را در سايه فكر و نيروى كار به استفاده از منبع بيكران ثروت فرا خوانده است .

بشر هم در طول تاريخ و قرون و اعصار به تدريج از اين سفره گسترده

استفاده كرده و امرار معاش نموده و سطح زندگى خويش را بالا برده تا جايى كه امروز كيفيت زندگى مادى بشر از خوراك و پوشاك و مسكن و ساير وسايل هيچ شباهتى با گذشته ندارد .

امّا اين نكته را نبايد ناگفته گذاشت : كه در طى تاريخ حيات بشر قوانين الهى انسان را در بهره گيرى از خوان نعمت دعوت به يك روش معتدل نموده ، به اين شكل كه مواد طبيعى را به دست آورده به اندازه لازم از آن استفاده كند و ديگران را نيز به هنگام نياز در بهره بردن از آن مواد شريك كند در حقيقت نه چندان به خوردن كه از دهانش برآيد ، و نه چندان كه از ضعف جانش بدر آيد .

نه راه افراط بپيمايد ، و نه ميل به تفريط پيدا كند ، نه چندان انفاق كند كه براى او چيزى نماند ، و تنگى روزگار بر او و عيالاتش روى آورد ، و نه چنان آن مال نگهدارى كند كه راه استفاده خود و ديگران بر او بسته شود . دورى جستن از افراط و تفريط را روش معتدل گويند و كلمه اقتصاد ، و مشابهش در قرآن و روايات به همين معناست كه در فارسى از آن به ميانه روى تعبير مى شود ، اين توضيح عنوان مطلب ، اما مسئله اقتصاد به معناى درآمد و خرج و مالكيت و توليد نيز بايد مورد توجه قرار گيرد تا اين كه به تناسب كلمه اقتصاد ناتمام نماند .

اقتصاد رابطه ايست كه براى رفع احتياجات مادى و بهبود وضع زندگى بين افراد جامعه برقرار مى شود ، بنابراين علم اقتصاد جز مطالعه و نشان دادن طرقى كه بهتر بتواند سعادت و رفاه مادى افراد را تأمين كند موضوع ديگرى نخواهد بود .

ولى زمان كه رشته اين رابطه به دست افراد بى تربيت بيفتد بلاهاى ناگفتنى به سر انسان مى آيد ، آزادى و خوشگذرانى هاى جنون آميز مشت معدودى ثروتمند در شرق و غرب كه بر اساس عقيده افراطى اصالة الفردى استوار است ، يكى از عوامل مهم توسعه فحشا و بى بند و بارى است .

آرى ، اقتصاد در جهت صحيحش مانع از هر نوع آلودگى و گناه در تمام شؤون زندگى است ولى سرمايه داران هيچ وقت نمى خواستند اين برنامه بر مبناى اصوليش اجرا شود .

اين آزادى غير منطقى از پول و ثروت به عناصر سوء استفاده چى و هزاران مال پرست شهوت ران شرقى و غربى كه معروفيت جهانى دارند اجازه داده كه محيط اجتماع را درست به صورت يك صحنه مسابقه در آورند و آخرين توانايى جنسى و حيوانى خود را در اين صحنه آزمايش كنند . فعاليت اين ميليونرها براى خوش گذرانى از نظر قوانين مملكتى محدود به هيچ حدى نيست .

آنها آزادند براى تأمين هر نوع عياشى و سرگرمى از هر وسيله اى كه بخواهند استفاده كنند ، و هر نوع محفلى و مجلسى كه بخواهند تشكيل دهند و هر مقدار كه بخواهند خرج كنند ، و بالاخره هيچ اصل و مفهومى قدرت ندارد در برابر تمايلات و غرايز ديوانه اين ميليونرهاى اشرافى مقاومت كند .

در سايه اين چنين آزادى نا مقدس ميليونرهاى شهوت ران ، به قدرت پول هاى تمام نشدنى خود هر گونه فحشاء و عمل منافى عفت را براى لذت هاى خود ترويج مى كنند و رونق عجيبى به بازار فحشاء و منكرات و هرج و مرج جنسى مى بخشند ، و مسلم اين ولخرجى ها در راه كوبيدن فضيلت انسانيت است .

مقررات الهى در تمام ادوار مانع اين برنامه هاى غلط بود ، اسلام آيين پاك آسمانى در تمام برنامه هاى مادى به آن معنايى كه قبلا گفته شد آدمى را به رعايت اعتدال و اقتصاد دعوت مى كند و حتى در راه مشروع هم اجازه ولخرجى و غير قانونى نمى دهد .

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به عيادت سعد بن ابى وقاص رفت ، سعد با آنكه جوان بود

به خاطر آن مرض احتمال خطر مى داد ، به رسول اكرم عرض كرد : مرضم شديد است ، احتمال مرگ مى دهم مقدارى ثروت دارم با تنها فرزندى كه دختر است مى خواهم دو قسمت مال خويش راپيش از مرگ در راه خدا صدقه بدهم فرمود : هرگز ، عرض كرد نصف آن را ، فرمود : اجازه نمى دهم ، عرض كرد : ثلث مالم را چطور ؟ فرمود : گرچه زياد است اما مانعى ندارد ، اى سعد ! اگر پس از تو وارثت غنى و بى نياز باشد بهتر از آنست كه تو مالت را در راه خدا داده باشى و او چيزى نداشته باشد .

در هر صورت اسلام هيچ شأنى از شؤون اقتصاد را مسكوت نگذاشته تا مسلمين بتوانند از طريق آن به تمام برنامه هاى مورد نياز دست يابند .

آن روزى كه ملت اسلام استقلال اقتصادى داشت ، و در عين اينكه مسير رهبرى عوض شده بود و به پاره اى برنامه هاى اقتصادى عمل مى شد وضع كشور اسلام و ملت قرآن مطلوب بود ، چنانچه اضافه در آمد بيت المال پس از صرف در تعمير ويرانى ها و ساختن مساجد و پلها و حمامها و تعمير راههاى كشور و رسيدگى به ناتوانان و بررسى حال دردمندان و ساختن درمانگاه ها براى معالجه بيماران ، بالغ بر ده ميليون دينار بود كه براى اين رقم بزرگ محل خرج نداشتند .

اميرالمؤمنين(عليه السلام)هنگام وفات در ضمن وصيت به امام مجتبى(عليه السلام)مى فرمايد :

پسرم ! در معاش و در معاد ميانه رو باش ، بر عهده توست كه هميشه آنچه را طاقت دارى در اين امور انتخاب نمايى .

آرى ، مقصود به مراد رسيدن است ، نه در سايه افراط و تفريط سرمايه مادى و معنوى از دست دادن .

آنجا كه انحطاط مادى و معنوى وجود داشته باشد ، اميد سودى نيست و مردم از شرور در امان نيستند .

انسان دست و پا بسته و محرومى كه به خاطر افراط و تفريط ، فشار روزگار استخوانش را در هم كوفته آخر چه بهره اى دارد و چه چيزى به حال او مفيد است ، اين چنين فرد يا اين چنين جامعه حتى براى اسلام هم مضر است ، از چنين شخصى يا جامعه اى نه تنها اسلام بهره نمى گيرد بلكه لطمه و زيان بسيارى هم مى بيند چه ظرف آلوده پاكيزه ترين غذاها را آلوده و بى مقدار مى كند .

ملت هاى منهاى عدالت باعث خوارى اديانى هستند كه بدان ها انتساب دارند ، پيروان چنين اديانى كه در زندگى به پستى گراييده ، نه از دين و نه از ميراث هاى گرانبهاى خويشتن نفع مى برند ، آنان چون جاهلانى هستند كه خود را در ميان كتابخانه اى مملو از كتب علمى يافته و هرگز ياراى سود جستن از آن ندارند .

از اين بدتر بسيار شده كه پيروان نادان ، جهل خود را بر عالى ترين حقايق تحميل كرده آنگاه بجاى اينكه آن ححقيقت را بزرگ جلوه دهند به نازل ترين جاهايش درمى اندازند .

از اينرو بايد براى حل اين معما كه ممالك اسلامى سخت بدان گرفتارند به اين حقيقت تكيه كنيم : كه ملت هاى اسلامى پيش از آنكه تكيه به اسلام كنند و انتظار كسب عظمت از آن داشته باشند لازم است كه كوشش هاى خود را در راه برتر گرداندن سطح مادى و معنوى معطوف دارند ، يعنى انسان مايل به تربيت واقعى شوند و درك و عقل خود را براى رسيدن به اهداف عالى بكار اندازند .

آن گاه چون انسانى اين چنين داراى درك و فهم بوجود آمده و توانست وظايف خود را دريابد به او مى گوييم : خدا و خويشتن را يارى كن ، اگر به راستى طالب زندگى باارزش در دنيا و آخرتى .

چون پرده اوهام از جلو مغز ملت بركنار رود ، مى توانند حقايق عالى اسلام را ببينند ، و ديگر به صرف تقليد كوركورانه درباره اسلام قضاوت نكنند .

اينان به خاطر جهل خود و مستى از غرب زدگى اسلام را فاقد سيستم هاى مورد نياز مى دانندو مى گويند : اسلام از ارائه سيستم سياسى و اقتصادى و...مودر نياز جامعه بشرى ناتوان است ، در حالى كه گفته آنان با حقيقت تطابق ندارد ، اينان اگر از بند جهل و عصبيّت آزاد شودند و مطالعه در مكتب اسلام كنند خواهند يافت كه آيين الهى در هيچ برنامه اى انسان را از ياد نبرده ، علاوه مقرراتش در تمام شؤون حيات و نيازمندى هاى انسان برترين مقررات و قوانين است .

اسلام در مسئله درآمد و خرج و محبت به مال مسائلى بس عجيب دارد ، اسلام در قسمت اقتصاد به دو مفهومش ميانه روى و بدست آوردن سرمايه آن چنان بحث كرده كه هر خردمندى در برابر دريافت برنامه هايش تسليم است .

كتب اقتصادى آن قدر زياد است كه دسترسى به آن و شمردن تعداد آنها ميسر نيست ، اگر به كتاب الذريعة دانشمند خبير آقاى آشيخ آقا بزرگ تهرانى مراجعه كنيد و مؤلفات اقتصادى اسلام را در آن بنگريد دچار حيرت مى شويد ، و امروز هم با پديد آمدن مكتب هاى مختلف اقتصادى دانشمندان اسلامى از بازشناساندن مكتب اقتصادى اسلام و اثبات برترى آن بر تمام مكتب هاى باز نايستاده اند ، كتاب پرارزش اقتصادنا نوشته عالم بزرگ آيت اللّه سيد محمد باقر صدر و ترجمه آن ( اقتصاد ما ) كه از بهترين نمونه كتب اقتصادى اسلامى در عصر حاضر مى باشد ، بر مدعاى ما بهترين شاهد و دليل است .

بشر مدنى الطبع است و در زندگى اجتماعى قهراً از نظر امور مالى در برخوردهايش منازعه و مناقشه رخ خواهد داد ، مكتب اسلام با جامعيت و دورانديشى خود تمام نكات حساس اين قسمت را مورد توجه قرار داده و اساس حيات مادى را روى مقررات بى نظيرى در برنامه اقتصادى برده ، و بنيه مادى كشور و جامعه اسلامى را بر اصول متقن غيرقابل تزلزلى استوار فرموده تا

فقر و مسكنت ، منازعه و مناقشه و موجبات تفرقه فراهم نيايد .

قوانينى كهخ اسلام براى اقتصاد وضع نموده هنوز علماى بزرگ اقتصاد نتوانسته اند خللى در آن پيدا كنند ، يا بهتر از آن را بياورند ، ميليون ها دكتر اقتصاد از دانشگاه ها به دايره اجتماع آمده اينان در صورت آگاهى از قواعد اقتصادى اسلام نمى توانند انكار كنند كه مواد قانون اقتصاد اسلام محكمترين مبانى حيات مادى است و بهترين دليل نقص اقتصاد امروز تقويت طبقه سرمايه دار ، و فقر كارگر است كه دنيا را به دو منطقه فقر و ثروت تقسيم كرده گروهى از سيرى و طايفه اى از گرسنگى در مرز هلاكتند .

علاوه دو مكتب اقتصادى امپرياليسم و كمونيسم جهان را زير نفوذ خود آورده و براى اثبات عقايد خود و تأمين منافع استعمارى منشأ بروز جنگ هاى بزرگى شده اند .

پيامبر اسلام در سايه قوانين دينش حافظ منافع و مصالح فرد و اجتماع بود ، نه به صورتى كه كمونيسم مى گويد ، و نه به چهره اى كه كاپيتاليسم ادعا مى كند بلكه آنچه خدا اراده داشت آ ن را پشتيبان مردم قرار مى داد ، او علاوه بر اينكه مردم را نسبت به درآمد و اندوختن تشويق مى كرد ، در امر اصلاح همه برنامه هايشان نيز اهتمام مىورزيد ، همواره دلسوزى مى كرد براى آنكه به هيچ فردى ضرر نرسد .

اوضاعشان را از نزديك بررسى مى فرمود و آنان را هميشه براى اجراى عدالت تشويق مى كرد و نويد مى داد . دستوراتش يك سلسله سخنان كوتاه و مفيد بود كه همه مى فهميدند چه اينكه در شأن كار و فعاليت همگان اداء مى شد .

روزى به بازار رفت مردم در حال تجارت و معامله بودند ، پس از آن كه لختى به گفت و شنودهايشان توجه نمود و كالايشان را بازديد كرد ، گفت : شما اى بازرگانان ! تجار در آن حال همه گردن كشيدند و چشم هايشان را به نشان اجابت

و پاسخ به گفتار آن حضرت دوختند ، همه مشتاقانه مى نگريستند كه پيغمبر چه خواهد فرمود .

حضرت فرمودند : بازرگانان همگى در حالى كه مارك گناه بر پيشانيشان خورده روز قيامت محشور مى شوند ، مگر آنان كه پرهيزكار و نيكوكار و راستگو باشند .

پرهيزكار يعنى كسى كه از خشم خدا پروا كند و به كسى ستم نكند ، نيكوكار يعنى به تعهدات خود پاى بند باشد ، صادق و راستگو يعين كسى كه از كذب و دروغگويى و فريب دادن مردم احتراز كند .

نبى بزرگ (صلى الله عليه وآله وسلم)اين چنين مالداران اجتماع را نصيحت فرمود ، چه آنان به لحاظ كارشان مقام ارجمندى نزد حق دارند ، زيرا زندگى خود و خانواده يشان را به طريق آبرومندى اداره مى كنند و نيازمندان جامعه را هيچگاه بدون پاسخ نمى گذارند .

اساساً قرآن مجيد از نظر اهميتى كه براى كسب مال و تجارت قائل شده آن را به عنوان طلب فضل خدا ياد كرده و به دنبال امر به نماز بدان دستور داده و هم رديف توجه به خداوند مقررش فرموده است .

پيشهوران در صورت اجراى تمام دستورات مربوط به درآمد و خرج به نوبه خود عضوى مؤثر و مهم از اعضاى پيكر اجتماعند ، آنان در نوعى همكارى كه بايد در زندگى مردمان وجود داشته باشد شركت جسته و بايد به نداى حق توجه كنند كه فرموده :

بر اساس نيكوكارى و پرهيزكارى همكارى نماييد(1) .

بازرگانان اگر دست در و دهنى پاك داشته باشند و راستگو و درستكردار باشند در پيشگاه خدا پاداش بزرگى خواهند داشت ، حديث مى گويد : بازرگانان

(1) المائده : آيه ى 2 .


44

راستگو روز رستاخيز به همراه شهيدان و صديقان محشور مى شوند با اين همه تشويق و ترغيبى كه اسلام نسبت به مسأله تجارت دارد ، و با اين همه فضل و اجرى كه براى درستكاران قرار داده شده متأسفانه گروهى از مردم كه حس سودجويى شديد دارند و بر جمع آورى مال دنيا حريص اند به راههايى گام برمى دارند كه خود را نزد خدا خوار و بى مقدار كرده و در ديد مردم به صورت حيواناتى درنده ، حيواناتى كه از هيچ مردارى روى گردان نيستند جلوه مى دهند .

مردمى كه تنها همتشان به جمع مال است و در اين برنامه برايشان فرقى نمى كند كه از كدام راه بدست مى آيد ، افرادى كه به سبب غش در معامله براى پول بيشتر بدست آوردن عيوب كالا را از نظر مشترى پنهان مى كنند ، بازرگانانى كه به نيازمندان جواب مثبت نمى دهند ، همه و همه گناهكار و بدكار محسوب مى شوند .

نبى اسلام روزى از كنار مغازه اى گذشت نظرش به كالايى افتاد كه ظاهرش خيره كننده بود ، پيش رفتند و دست به درون كالا فرو بردند و احساس رطوبت كردند ، از صاحب متاع پرسيدند :

پاسخ داد : كمى باران بر آن باريده .

حضرت فرمودند : پس چرا قسمت هاى مرطوبش را هم در معرض نگذاشتى تا همه بدانند هر كس تقلب كند از ما نيست .

گاهى بازرگانان بر اثر خدعه در نرخ بندى كالاهايى كه مردم از نرخ حقيقى آن آگاه نيستند به گناه و فسق ره مى سپرند ، و گاهى هم چند كالاى مشابه را با هم مخلوط كرده ، مثلا گندم را با جو و شير را با آب مى فروشند ، يا گاهى شكم حيوانات را پر از آب كرده تا به هنگام توزين سنگين تر از وزن طبيعى نشان داده شود ، اينگونه كارهاى خيانت آميز كه از خدابى خبران سر مى زند همه چپاولگرى در اموال مردم و سرقت مخفيانه در لباس تجارت و معامله است ، در حالى كه

تجارت بر اساس امانت و خيرخواهى استوار مى باشد ، و همه در زندگى به آن محتاجند ، اينگونه خيانت ها كه در تجارت اعمال مى شود دزدى است و سزاوار است مرتكبين آن به كيفر دزدى محكوم شوند .

گاهى هم سوداگران به طمع سودى بيشتر به احتكار مواد ضرورى مردم دست مى زنند و در مسئله مواد غذايى و غيره مشكلاتى ايجاد مى كنند ، اينان از خدا روى برتافته و خدا هم از آنان بى زار است .

گاهى با قسم خوردن آن هم به دروغ كالايى را به خورد مردم مى دهند و از اين راه نيز دست به خيانت آلوده مى كنند ، اينان علاوه بر اين كه به جامعه خيانت مى كنند وجودشان ننگ اسلام و مسلمين است ، اينگونه افراد به دنيا و متاع ناچيزش و كالاى از دست رفتنيش مغرور شده خود و جامعه رابه هلاكت مادى و معنوى مى كشانند .

امام على(عليه السلام) در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه در اطراف اين گونه دنياى مغرور كننده و بنيان كن چنين داد سخن مى دهد :

دنيا دلبرى فريبنده و پرشيوه است كه عزمى آهنين و قبلى كوه آسا بايد تا در مقابل عشوه هاى مهرانگيزش مقاومت كرده ، آشفته زرق و برق و جلوه هاى دلبريش نگردد ، توانگران بايد آنچنان به قوت اخلاق و نيروى تقوا آراسته باشند كه نوشانوش نعمت زمام خرد را از دستشان نربوده ، مستى مال هوش آنها را پست و ناچيز نكند .

بترسيد كه دست نعمت بخش ، ديده اى بيدار و دقيق دارد كه به كوچكترين حساب داده هاى خود خواهد رسيد و از ذره كاهى به روز بازپرسى صرف نظر نخواهد كرد .

به هوش باشيد شيرينى دنيا در آنوقت به خوبى احساس مى شود كه كام تلخ نوشان شيرين گردد و نواى بينوايان آماده گردد .

هنگامى كه گرسنگان زياد شوند و تهيدستان در قسمت اعظم قرار گيرند عفريت فتنه دورادور به جانب ثروتمندان پيش آيد و چنگال و دندان به آن سيه روزگران بى خبر بنماياند .

آشوب و هنگام نخست مانند كودكى نوزاد و ضعيف و بى مقدار است ، ولى كم كم به گذشت روزگار قوى و نيرومند گردد ، ميمنه و ميسره تشكيل دهد و براى خيره سران مدهوش كمين گاه هاى مهيب گذارده و چاه هاى عميق و ژرف باز كند .

در اين هنگام اجتماع بلرزد و هيئت توده مانند گاهواره تكان خورد زيرا كه اكثريت آن عليه توانگران بى رحم به نهضت پردازد و با وضعى ديوانه صفت از جاى بجنبد .

اى آنان كه حق بينوايان بر ديد و مال بيوه زنان بربوديد ! از اشك چشم درهم اندوختيد و از خون دل سكه دينار زديد ، بترسيد از آن روزى كه در ديدگان اشك بخشكد و در سينه ها خون نماند .

اينجاست كه صاحبان اشك و خون به دنبال كالاى خويش به جستجو افتند و سود خود را تا آخرين پيگرد اين سودا مطالبه كنند .

شما اى مالداران و ثروتمندان سست عنصر كه هراس خيانت هم چون كابوس هولناك پيوسته در مقابلتان قيافه زشت خود را نشان مى دهد و يك دم راحتتان نمى گذارد ، و از انقلاب و نهضت مستمندان ستمديده در اولين مرحله از پاى درمى آييد و به زندگى پر خيانت و آلوده خويش پايان مى دهيد ، مسلماً مردم آن روز آرام نخواهند بود و شيرازه اجتماع با اين همه آشوب و انقلاب سالم نخواهد ماند .

ضمناً خون بى گناهان نيز به خون تبهكاران آميخته خواهد شد وفساد در همه چيز به جاى اصلاح در جامعه خواهدنشست واين مصيبت بزرگ كه قتل نفس و

هتك حرمت اجتماع است تنها به گردن آن طايفه است كه دزدى كردند ومال اندوختند و حق بينوايان را به زير پاى نهادند پس تادير نشده به كار مردم برخيزيد ولختى سود خود را فداى سوداى دگران سازيد،كانون فتنه نشويد، و افعى انقلاب پرورش مدهيد كه هم در نخستين جنبش دندان زهرآگين خود را در پيكر شما فرو برد و دمار از روزگارتان برآورد.كوشش كنيد كه به روز رستاخيز مظلومانه از خاك برخيزيد،نه مانند آن كسانى كه دامن كفنشان به خون دل يتيمان و خوناب ديده مسكينان آغشته و رنگين باشد،اين قدر در جمع مال حرص نزنيد و در پايمال كردن حقوق مردم افراط ننماييد مگذاريدكه لقمه مسموم حرام از گلوى شمافرو رود چون خداوندنام آن لقمه راآتش گذاشته است .

در هر صورت اين گوشه اى از خواسته هاى مشروع اسلام از مردم است و اين مردم هستند كه بايد با كمال رغبت اسلام را پذيرفته و دستوراتش را به كار بندند تا خير دنيا و آخرت را به دست آورند .

اسلام و مالكيت

اسلام در برنامه مالى مصالح فرد و اجتماع را رعايت نموده و در مقامى مى ايستد كه به حال هيچ يك از فرد و اجتماع زيانى نرسد و در تحقق دادن اين برنامه از همان روش اساسى خود يعنى قانون و نداى درونى متابعت نموده است .

به وسيله وضع قانون به هدف هاى علمى كه ضامن ايجاد يك اجتماع شايسته و قابل ترقى و رشد است مى رسد ، و با نداى باطن بشر را به طرف تفوق بر مشكلات حياتى و دست يابى به يك زندگى عالى تر كه در دسترس هر كس نيست مى راند ، و راه ترقى و تكامل را هميشه باز مى گذارد .

اسلام در باب اموال حق مالكيت فردى را با وسايل مشروعه ثابت و مسلم

دانسته و حفظ اين حق را از دزدى و غارت بردن و هر گونه اختلاسى تضمين نموده و حدودى وضع كرده كه جلو تعدى و تجاوز گرفته شود و به علاوه برنامه هايى را به عنوان قانون بيان داشته كه مردم را از دخالت در غير حق خود اسلام و مالكيت

ممنوع كرده است .

از طرفى هرگونه حق و تصرف را براى صاحب مال از فروش ، اجاره ، رهن ، بخشش ، و وصيت و ساير تصرفات حلال و برنامه هاى غير مخالف با قوانين دين را اجازه داده است .

اين اسلام است كه قانون مالكيت فردى را تشريع كرده و برايش حدود و قيودى وضع نموده كه صاحبش را به طور غير اختيارى به طرف بكار انداختن مال و انفاق و دست دادن آن نزديك مى سازد و البته مصالح اجتماع و همچنين مصالح خود فرد هم در حدود هدف هاى انسانى كه اسلام حيات را بر آنها بپا داشته ، پشت سر همه اينها محفوظ مى باشد .

اولين قانونى كه اسلام به موازات حق مالكيت فردى مقرر مى دارد اين است كه فرد در اين مال پيش از هر چيز به وكيلى شبيه است كه از طرف اجتماع معين شده و تملك اين مال به وسيله او بيشتر به يك وظيفه مى ماند تا تملك و صاحب مال شدن و در واقع ثروت و مال به حسب عموميت خود حق اجتماع است و اجتماع در اين مال از طرف خداوندى كه جز او مالكى نيست جانشين مى باشد ، در قرآن مجيد مى فرمايد :

ايمان به خدا و پيامبرش آوريد و آنچه خدا شما را در آن جانشين قرار داده انفاق نماييد .(1)

اگر مالكيت فردى مطابق با اصول و واقعيت زندگى وضع نمى شد ، البته حرج و مرج عجيبى در برنامه مالى پديد مى آمد كه اجتماع در آن وقت جز از اضطرار

(1) سوره حديد : آيه ى 7 .


45

و بدبختى و فساد چاره اى نداشت .

اسلام درباره مسئله توليد مال نيز همان نظريه مالكيت مال را عمال نموده و به صاحب مال آزادى مطلق كه هر طور بخواهد در مالش تصرف كند نداده ، زيرا پشت سر مصالح فرد مصالح اجتماع است كه با آن معامله مى كند و خلاصه نظريه اسلام درباره مال و مالكيت جز يك نظريه اجتماعى صحيح نيست .

البته هر فردى در ازدياد مال خود آزاد است اما در حدود قانون يعنى مى تواند زراعت كند ، مواد اوليه را به صورت مصنوعات درآورد و مى تواند تجارت نمايد ولى هرگز حق ندارد در كار خود غش و حيله راه دهد يا ضروريات زندگى مردم را احتكار نمايد ، يا اموال خود به ربا دهد و يا بخاطر سود بيشتر در مزد كارگزاران ستم كند ، همه اين برنامه ها از نظر اسلام حرام است و به كننده اش وعده عذاب داده شده .

قوانين پاك اسلام عادتاً سرمايه ها را به حدى كه فرق زياد بين طبقات بيندازد انبار نمى كند و اين ثروت هاى كلان و هنگفتى كه امرزه مشاهده مى شود محصول يكى از خلافكارى هايى است كه اسلام منع كرده است .

اسلام در ثروت ثروتمندان حقوقى براى ضعفاء و مستمندان و از كار افتاده هاقرار داده كه يكسره نعمت هاى حق در دسترس يك طبقه خاص نباشد حتى به هنگام سختى زوزگار و قحطى حاكم مشرع مى تواند سرمايه داران را وادار كند اجناس خوراكى را به قيمت مناسب در دسترس مردم قرار دهند و اگر سرپيچى كردند خود حاكم حق دارد انبارهاى ايشان را باز كرده و اجناس را بفروشد و پولش رابه صاحب مال برگرداند .

اين نكته نبايد از نظر دور بماند كه : كه سرمايه دارى به اين صورت كه امروز در شرق و غرب متداول است در اسلام نبوده ، پيدايش اين برنامه بعد از اختراع ماشين بوده و هنگامى اين شكل از سرمايه دارى قدم به دنياى اسلام گذاشت كه

مردم مسلمان آزادى و اختيارخود را از كف داده بودند و در چنگال استعمال قرار داشته و در گرداب بى خبرى از اسلام مى زيستند .

در چنين موقعيتى سرمايه دارى با اتكاء به قدرت استعمار وارد ممالك اسلامى شد و مردم مسلمان را آلوده كرد اينجا بود كه ارزيابان با مشاهده احوال مسلمين و در حال بى خبرى از مقررات حق چنين پنداشتند كه اسلام اين نظام منحوس و غلط را با همه خيز و شرش يكجا و دربست قبول دارد و در قوانين اسلام هيچ اصلى نيست كه معارض و مخالف آن باشد .

دليل اين مدعيان اين است كه اسلام مالكيت فردى را مباح ساخته و چون سرمايه دارى همان مالكيت فردى است كه به حكم تطور اقتصادى به ين صورت درآمده پس بنابراين اسلام سرمايه دارى را تقرير و تنفيذ كرده است ، زيرا پذيرفتن اصل مستلزم تسليم شدن در برابر فرع است براى ابطال اين شبهه و رد اين عقيده يادآورى يكى از نكات برجسته اسلام كه جزء الفباى اقتصادى است كافى است ، آن نكته اين است كه ممكن نيست سرمايه دارى بدون استفاده از دو عامل :ربا و احتكار بوجود آيد و به اين وسعت و نفوذ امروزه خود برسد .

و جاى ترديد نيست كه اسلام هم ربا و احتكار را متجاوز از هزار و چهارصد سال قبل از پيدايش سيستم سرمايه دارى حرام كرده است .

اصل اساسى و قانونى كه از طرف اسلام قبل از كليه دول سرمايه دارى تشريع شده اين است :

كه اسلام كارگر را در منفعت شريك سرمايه قرار داده و بعضى از فقهاء نصف منفعت را با رعايت اصولى ك در فقه بيان شده به كارگر تخصيص داده اند .

موضوعى كه پيش از هر چيز قابل توجه است پافشارى عجيبى است كه اسلام درباره اجراى عدالت در اين باب معمول داشته و مهم تر از همه اينكه اين پافشارى صرفاً از بشر دوستى و رأفت اسلام درباره كرگران مايه گرفته و هيچ

گونه عامل اقتصادى در اين كار دخالت نداشته است زيرا در زمان قانونگذارى هنوز چنين ضرورتى بوجود نيامده بود و مبارزه طبقاتى كه بعضى از طرفداران مذاهب اقتصادى آن را تنها عامل فعال در تطور و تحول روابط كارگر و كارفرما مى دانند ، هنوز معنى نداشته است ، و صناعت در آغاز كار و قبل از اختراع ماشين برنامه ساده اى بود كه به وسيله دست جريان داشته و عده اى معدود از كارگران در كارگاه هاى بسيار ساده به آن اشتغال داشته اند ، و بنابراين همين تشريع كه به آن اشاره شد كافى بوده كه روابط كارفرما و كارگر را بر اساس عدل و عدالت بى سابقه و بى نظيرى برقرار كند .

البته سرمايه دارى به صورت معمول در دنياى فعلى تزاحم و تضاد ايجاد كرده و آن نيست مگر به خاطر غلط بودن مقررات اقتصادى .

حملات ناجوانمردانه عده اى از سران مكتب هاى اقتصادى به مذهب و آيين يا مولودى بى خبرى آنان از اسلام است و يا نقشه اى براى جدا كردن مؤمنين از اللّه و شؤون اللّه بوده .

ماركس گفته : دين افيون فقرا و تهيدستان است و اين عقيده سنگ زاويه فلسفه ماركس به شمار مى رود ، ماركسيسم تمام ديانت ها و معابد و مقررات مذهبى را وسيله زنده كردن مرام (بورژوازى) مى داند كه هدف آن تخدير كردن و بيچاره نمودن طبقه كارگر و زحمت كش مى باشد .

لنين گفته : هر چه بيشتر از قيد دين آزاد شويم به حقيقت سوسياليستى آشناتر مى گرديم ، از اين دو لازم است عقل خود را از خرافات آزاد كنيم .

ماركس گفته : دين ناله مردم رنجيده و ستم كشيده است ، اين روح محيطى است كه از هر گونه فكرى خالى است و فكر محيطى است كه در آن فكرى پرورش نمى يابد ، دين افيون ملت هاست ، بنابراين انتقاد از دين نخستين قدمى است كه براى انتقاد از محيط دينى برداشته مى شود ، دين هر كجا سايه بگستراند

آنجا محيط اشك و آه خواهد بود .

شايد ماركس متون اسلامى را نديده و قضاوت كرده ، البته قضاوت او و لنين درباره مذهب يهوديت و مسيحيت تحريف شده صحيح است اما درباره اسلام نه ، آنان شايد نمى دانستند يا مى دانستند و تجاهل كردند كه دين صحيح نيرومندترين قدرتى است كه از طبقه محروم و زحمتكش پشتيبانى مى كند ، و مردم را از چنگال ستمكاران خودسر و ديكتاتورى هاى سركش نجات مى بخشد .

دين در كمين فرعون سركش و ستم پيشه عصر خودش بود و بنى اسرائيل ضعيف را از چنگال وى نجات بخشيد و هم چنين در كمين يهوديان بى عاطفه بود كه اهداف مقدسه دين واقعى را آلوده ساخته بودند .

عبوديت و بندگى

نداى مقدس دين بود كه از قالب مسيح و پيروانش محسم گرديد و به مبارزه با سركشان و طاغيان زمان برخاست .

دين بود ك هخدر كمين جباران و ستمكاران قريش قرار گرفت ، قريشى كه با سرنوشت توده و شخصيت او بازى مى كرد .

خلاصه : دين واقعى است كه هميشه به ملت ها روح عزت و شرافت مى بخشد ، بهترين گواه اين مسئله انقلاب ها و نهضت هايى است كه در طول تاريخ گذاشته و معاصر با كمك عقايد دينى بر عليه ستمكاران و جباران صورت گرفته .

اسلام كه آخرين دين آسمانى است ذاتاً عليه هر گونه ظلم و هر گونه بيداردگرى و استبداد و ديكتاتورى مبارزه مى كند و در مسئله تفكر و انديشه هم در قرآن آيات زيادى دارد كه نزديك به هزار آيه مى شود و در كتب اصيل روايى هم مقرراتى دارد كه با پيروى از آن محيط فكرى سالم و صحيحى بوجود مى آيد ، پس قضاوت هاى ماركس و لنين و پيروانشان در هيچ زاويه اى شامل اسلام نمى شود .

لقمان حكيم : در مسئله اقتصاد به معناى ميانه روى شخصيتى كم نظير و فوق العاده بود ، در برنامه اقتصاد به معناى درآمد و خرج منبعى پر از خير براى خود و ديگران بود ، او به حق معلم هر دو جهت مسئله بود و مى توان از تابلوى حيات او در بزرگداشت مسائل زندگى به خصوص اقتصاد پيروى كرد .

عبوديت و بندگى

در ميان مقاماتى كه براى بشر برشمرده اند هيچ مقامى ارزنده تر و بالاتر از مقام بندگى نسبت به حق نيست .

قرآن مجيد براى اينكه انبياء و ممتازان از خلق را در بهترين چهره معرفى كند از ايشان تحت عنوان عبد و عباد ياد كرده است .(1)

قرآن مجيد سعادت دنيا و آخرت و عاقبت نيك و بهشت را از براى بندگان واقعى مى داند و بندگى حق را مبدأ تمام نيكى ها و مأمن از شرور معرفى مى نمايد .(2)

حقيقت بندگى عبارت است از شناخت خدا و اجراى تمام دستوراتى كه براى راهنمايى انسان به سوى سعادت به وسيله ى انبياء به انسان ارائه كرده .

بندگى يعنى : آزاد زيستن از بند شهوات ، مخالف با هواى نفس ، گريز از آنچه به سود انسان نيست .

بندگى به معناى ظهور دادن واقعيت توحيد است در شؤون زندگى و زيستن به آن صورتى كه عالم قانون از آدمى خواسته .

عبوديت يعنى مبازره با بت هاى درون و برون ، و جلوگيرى از مفاسد و مبارزه عليه طاغوت به هر شكلى كه جلوه دارد .

(1) سوره ى صافات : آيه ى 171 .

(2) سوره ى مريم : آيه ى 63 .


46

آنان كه به واجبات دينى قيام مى كنند و از آنچه نهى شده مى گريزند و از اجراى برنامه هاى عالى انسانى و كمك به آنكه و به آنچه بايد كمك دهند سستى به خود راه نمى دهند ، به مرز بندگى نزديك شده و با آدامه اين راه خد را به كمال اين واقعيت مى رسانند .

لقمان حكيم : به تمام شؤون بندگى آراسته بود ، آن حضرت لحظه اى از اجراى دستورات حق سستى نداشت ، و از آنچه خداوندش نهى كرده بود گريزان بود ، او علاوه بر اينكه خود به نور معرفت و اسرار عبوديت بود ديگران را هم به اين عرصه گاه انسانى دعوت كرده و آنان را به انجام مراسم بندگى در پيشگاه خداى عزيز تشويق مى كرد .

مغز متفكر

بديهى است كه زندگى انسان يك زندگى فكرى بوده و جز با درك كه آن را فكر مى ناميم به پا نمى ايستد و از لوازم حيات و زندگى در مسئله فكر اين است كه فكر هر چه صحيح تر و تمام تر باشد زندگى بهتر و محكم تر خواهد بود .

بنابراين زندگى باارزش مربوط به فكر باارزش است و به هر اندازه كه فكر مستقيم باشد زندگى هم استقامت و ارزش خواهد داشتم .

انسان گرچه به هنگام چشم گشودن به جهان جز گريه دل خراش و مكيدن شير مادر چيزى نمى داند ولى رفته رفته در نتيجه رشد قوه فكر با تمام عوامل بسته به زندگى آشنا شده و بر آن ها تسلط مى يابد .

به وسيله فكر مواد اوليه را بدست مى آورد ، وسيله آسايش خو را در سايه صنايع گوناگون فراهم مى سازد ، از دريا و صحرا بهره بردارى مى كند از لابلاى طبقات خاك و آب گنج ها و ذخاير فراوانى تحصيل مى نمايد دانش پديد مى آورد ، حوادث و تجربه هاى گذشته را به زنجير تاريخ مى كشد و براى آينده حفظ مى كند ، و بالاخره علاوه بر مهار كردن قواى طبيعت كمر همّت براى تسخير سيارات آسمانى مى بندد .

آرى ، كليه اختراعات و اكتشافات شگرفى كه در ميدان حيات خودنمايى مى كند و تحولات عجيبى كه زندگى بوجود مى آيد همه محصول اين نيروى فوق العاده است .

خداى بزرگ در قرآن مجيد امر به تفكر در برنامه ها مى كند و انسان را دعوت به ايجاد رشد فكر مى نمايد ، و او را از پيمودن هر راهى بدون انديشه نهى مى كند

ما در اين زمينه توضيح بيشترى مى دهيم ، باشد كه از اين رهگذر سودى وافر

و حظى جامع نصيب گردد .

هر فردى خود را گُل سرسبد عالم فرض مى كند و هيچ چيز مهمتر از زندگى در نظرش نمى آيد و اين احساس را دارد كه زندگى خيلى پرمعنااست .

بلا شك انسان فرمانرواى زمين است ولى زمين جز سياره اى كوچك كه به دور خورشيد مى گردد چيز ديگرى نيست ، و خورشيد جز ستاره كوچكى از ميليون ها ستاره اى است كه كهكشان شيرى را مى سازد و بالاتر از آن كهكشان شيرى دنياهاى برگتريا وجود داد كه در فضاى پهناور همچون جزاير كوچكى پراكنده اند و تا آنجاكه علم نجوم نشان مى دهد تلسكوپ كوه ويلسن تا فاصله 4 هزار ميليون سال نورى در اين دنياها راه يافته .

روشن است كه وجود انسان از نظر كميت و مقدار ذره اى است كه در حساب نايد ولى ارزش همه چيز بستكى به وزن و حجمش ندارد بلكه معيارشناخت بسيارى از چيزها غير از كميت است ، در وجود اين انسان كه ازنظر كميت بسيار ناچيز است حقيقتى وجود دارد به نام مغز كه در مقايسه كميت يعنى حجم و وزن آن دو برابر عظمت سرسام آور جهان حتى زمين آن راخيلى ناچيز مى بينيم ، ولى كيفيت آن عظيم است در حدى كه جهان با آن وسعت در برابرش كوچك مى نمايد . مغز عبارت از اجتماع كوچك سلول هاى هماهنگى است كه تعداد آن سلول ها بيش از دوازده ميليارد مى رسد كه بين آنها را بيش از چندتريليون رشته ظريف ارتباط داده و اين برنامه در هيچ كجاى عالم نظير ندارد .

فكر از اين مقدار ناچيز تجلى مى كند و نه تنها تمام دنياى مادى از عظيم ترين كهكشان ها تا هسته اتم را فرا مى گيرد بلكه از وراى آن نيز مى گذرد .

انسان بخاطر اين حقيقت داراى كيفيت مى شود و ارزشى بيش از توده عظيم بيجان عالم پيدا مى كند .

جانداران ديگر كهخ داراى زندگى اجتماعى هستند و هم چنين بعضى از حيواناتى كه در حال انفراد زندگى مى كنند ، به طورى كه معروف است داراى غرايزى هستند كه طبق آنها اعمال عجيبى انجام مى دهند ولى هيچ يك از آنها از مسير غرايز منحرف نمى شوند و در عين حال نبايد غريزه را با فكر اشتباه كرد ، زنبور عسل در زندگى خود داراى تشكيلاتى است قابل توجه ، عصاره گلها را مى مكد و غذايى لذت بخش فراهم مى كند ، لانه منظم مى سازد و نوزاد خود را به طرز جالبى تربيت مى نمايد و هم چنين مورچگان زندگى اجتماعى جالبى دارند ، مخصوصاً به آشيانه و وطن خود عشق مىورزند ، در فصل تابستان براى زمستان خود خوار و بار تهيه ديده و در انبار مخصوصى ذخيره مى كنند ، و با مهارت فوق العاده اى براى اين كه دانه ها سبز نشود و فاسد نگردد از دانه ها مواظبت مى نمايند ، و حتى در دامپرورى و تربيت و نگهدارى بعضى از حشرات كه مواد مخصوصى از بدن آنها ترشح مى كند مهارت خاصى دارند ، طرز زندگى موريانه نيز جالب است ، ساختمان هاى خود را با سيمان خيلى محكم بنا مى كنند ، و از اجتماع آنها خيابانهاى مرتب و منظمى بوجود مى آورند ، و تقسيم كار بين افراد با وضع دقيقى انجام مى گيرد و همچنين بسيارى از حيوانات ديگر در طرز لانه ساختن و تهيه غذا و تربيت نوزاد دقّت هاى عجيبى دارند كه بسيار جالب است ، ولى همه اينها نتيجه غرايزى است كه در وجود آنان به طور خودكار تعبيه شده ، لذا هميشه يك نواخت و ثابت زندگى مى كنند .

اما انسان روزبه روز در نتيجه قوه فكر رژيم زندگى را عوض كرده و نقش هاى نوينى طرح مى نمايد ، و در تحولات تغييرات دامنه دارى پديد مى آورد .

همان قدرتى كه آفرينش را در پرتو علم و حكمتش اين قدر با نظم و دقت ساخته و پرداخته كه در يك سلول جاندارش اين همه وظيفه شناسى نهفته ، و در يك اتم بيجانش دنيايى از انرژى قرار داده ، به ما انسان ها همه نيروى شگرفى به

نام فكر ارزانى داشته كه با آن مى توانيم تدبير كرده و از حافظه و اراده بسيار قوى برخوردار گرديم ، و از راه تحصيل علم و دانش ، و در نتيجه تجربيات پيشينيان بر قوه عقل افزوده و با كنجكاوى زياد كه خاص بشر و ناشى از احتياجى است كه دماغش به تفكر و تعقل دارد درباره علل و جهات هر چيز و هر موضوعى كه مى بينيم يا مى شنويم انديشه نموده و مجهولات را كشف كنيم ، و با تعيم و تمرين روزبه روز بر نيروى مغز افزوده تا آنجا كه عوامل طبيعت را استخدام كرده و آنچه را براى موجودات جبر صرف است به اختيار بگيريم .

مغز دنياى عجيبى است هر انسان منظره اى را كه آغاز عمر ديده هر آوازى را كه شنيده و هر مطلبى را كه خوانده و بالاخره هر موضوعى را كه درك نموده ، خورشيد و ماه و ستارگان ، آسمان ها ، و زمين ، و دريا ، و صحرا ، و كوه و كاه ، آشنا و بيگانه ، كوچك و بزرگ ، لطف و خشم ديگران و هزاران خاطره و حادثه همه و همه را مغز بايگانى كرده و علاوه كليه معلومات را اين مخزن نگهدارى مى كند و از همه مهمتر خلاقيّت اوست كه هر چيزى را شما بخواهيد فوراً جلوه مى دهد و حاضر مى نمايد ، و اين نمونه بارزى از قدرت خداوندى است كه اين اندازه نيرو در محيطى كوچك قرار داده ، با اين همه وصف يك نكته بسيار مهم را نبايد فراموش كرد كه اين نكته مرز بين سعادت و شقاوت و خوشبختى و بدبختى است و آن اينكه :

قوه فكر انسان با آن همه عظمت به تنهايى قادر نيست انسان را از حوادث جسمى و روحى نجات بخشد .

بهترين دليلى كه اين مطلب را ثابت مى كند ، اين همه هرج و مرج و فسادى است كه به وسيله بشر به خاطر تكيه به فكر تنها و مغرور شدن به محصولات انديشه بوجود آمده ، و اطمينان و آرامش را از تمام زواياى حيات سلب نموده است ، گروهى را مست جاه و برخى را غرق در شهوت و عده اى را گرفتار به بند

ماديگرى مى بينيم و عجيب كه كارگردانان جهانى از ميان همين گروه اند ، و خود فكر كنيد كه اينان با جهان و مردم آن چه مى كنند ؟

اگر به ديده حقيقت بنگريم درمى يابيم كه عقل به تنهايى قادر نيست ما را به فلسفه آفرينش خود يعنى اينكه خلفه خداوندى در زمين باشيم و آبادى و امنيت و پايدارى و رشد و رفاه كامل برقرار سازيم برساند .

بشريت مدتها به خيال خود عقل را ملاك زندگى قرار داده ، ولى به تجربه دريافت كه زندگيش پيوسته ميان يك جنگ گرم و خانمان برانداز و جنگ ديگرى سرد و دهشت زا و بسى رعب آور واقع شده و اكنون چنان در اين ميان گرفتار آمده كه نه قدرت دارد داد مظلوم را از ستمكار بستاند و نه از بردگى ناتوانان ، و پايمال شدن آزادى و حقوق مردمان وارستگى ايجاد كند .

اينها نتيجه نارسايى عقل بشر است زيرا عقل اگر در ميان زندگى بدون دستيار باشد داراى اشتباهاتى است ، عقل ها كه سرچشمه رأى ما هستند از لحاظ درك واقعيت و قضاوت درباره اشياء و اينكه چگونه خير و شر را ارزيابى كنند بسيار متفاوتند ، بعضى از امور به نظر پاره اى از عقول خوبست ، ولى ديگران آنها را بد مى دانند ، در همين عصر به قدرى قضاوت عقول را به رنگهاى گوناگون مى بينيم كه ملت ها را دچار سرگردانى عجيبى در مسائل حيات كرده .

علاوه بر آن عقل ها دستخوش تزلزل در برابر شهواتند و نيز امور شخصى ، نژادى ، منطقه اى و بقيه خواسته هاى درون آدمى در عقل تأثير بسزايى دارند ، چه بسيار قوانينى كه وضع شد و گفتند بخاطر جانبدارى از بشر است ، ولى ولى نكشيد كه جهان دريافت انگيزه آن قانون براساس ميل شخصى يا نژادى يا تعصب هاى ديگر بود .

از اين گذشته عقل ها در ادراك خود جولانگاهى محدود دارند ، مثلا قوانين بسيارى كه براى وضع آن سر و صدايى زياد به راه انداختند ، خوشحالى ها

كردند ، و جشن ها گرفتند ، اما پس از مدتى پى به كوتاهى و نارسايى آن قانون يا قوانين برده و مقررات ديگرى جايگزين آن كردند .

خلاصه : اگر در تنظيم امور زندگى و جهان بر عقل تنها تكيه كنيم مانند آن است كه لب پرتگاهى ايستاده و جهان را با تمام مسائلش به خرابى و نابودى سوق دهيم ، از اين رو بايد با قدرت خود انديشه دقت بيشترى كنيم و در نتيجه به درك اين مسئله نائل گرديم كه :

عقل و انديشه مستقلا سعادت ساز نيست .

بايد براى برقرارى صلح واقعى و آرامش حتمى ، و اطمينان خاطر ، و استيفا و ايفاى حقوق به دنبال دستيارى رفت كه به كمك عقل برخاسته انسان را در ظاهر و باطن و در تنهايى و آشكار آرام سازد ، و آن دستيار چنانچه تجربه در تاريخ ثابت كرده جز راه خدا و دين الهى چيزى نيست كه انسان را با مراقب بيدارى آشنا ساخته و در سايه اين آشنايى انسان را از هر گونه انحراف باز داشته ، و فعاليت هاى جسم و جان را در مسير واقعى قرار مى دهد .

در سايه تربيت دينى فكر آدمى بر مبناى صحيحى با درك واقعيات نائل مى آيد و پس از فكر درست كار اساسى از انسان سر مى زند و به دنبال آن آرامش و اطمينان مى آيد .

اصول كافى در باب عقل و جهل از امام موسى بن جعفر(عليه السلام) خطاب به هشام ابن حكم نقل مى كند : كه آن حضرت فرمود :

هشام خداوند به انسان دو نيرو بخشيده :

1 ـ نيروى ظاهر .

2 ـ نيروى باطن .

صبر و شكيبايى

اما نيروى ظاهر عبارت است : از وجود انبياء و ائمه ، و باطن عبارت است از عقل و خرد ، و بدون ترديد سعادت واقعى در پيروى از هر دو نيرو است .

لقمان حكيم : قهرمان عقل و انديشه بود ، او براى ورود به هر برنامه اى ، و به دست آوردن آنچه مى خواست ابتدا فكر مى كرد و در نتيجه برنامه را با دوربين خرد مشاهده مى فرمود ، آن گاه اقدام به برنامه مى كرد علاوه بر فكر تنها تكيه نداشت ، در احوالات آن بزرگ مرد نوشته اند : كه بسيارى از اوقات خود را با پيامبران و برگزيدگان مى گذراند ، و از قدرت روحى آنان و حكمتشان براى نيرو بخشيدن به فكر و انديشه اش استفاده مى كرد ، در سايه اين برنامه روحى آرام و دلى مطمئن داشت . بى ترديد طوفان حوادثى كه در مسير تاريخ در جريان است كشتى ياد او را در هم نخواهد شكست ، او در سايه نور عقل و روشنايى دين يادش ابدى و جاويد است .

صبر و شكيبايى

از جمله تهمت هايى كه بعضى از بى خردان و كسانى كه از سمائل عالى الهى خبر ندارند به مذهب زده اند اين است كه :

مذهب مردم را به صبر در برابر ظلم و ستم طبقه استثمار كننده دعوت كرده آن را جزء قضا و قدر حتمى شمرده ، از اين رو دين حافظ منافع استعمارگران است .

آيين مقدس اسلام از اين تهمت بى آسيب نمانده و ما بخاطر دفاع از آيين الهى تا آنجا كه لازم باشد جوانب خاصى از مسئله را بررسى مى كنيم :

صبر به اين معنايى كه گفته اند ، اگر در مقررات دينى يافت شود در آيين هاى تحريف شده است ، و بدون ترديد اينگونه توجيهات در جنب اين چنين كلمات مقدس ساخته و پرداخته بشر است ، و شايد قانون مشهور انجيل كه اگر كسى به طرف راست تو سيلى زد طرف چپ را رو برويش نگاهدار تا بزند از همين قبيل باشد كه كشيشان خائن و دزدان راه انسانيت براى حفظ منافع مادى ساخته اند ،

و البته يهوديان خطرناك هم در اين قبيل توجيهات براى كلماتى از اين قبيل چيره گى فوق العاده اى دارند ، اما در آيين مقدس اسلام ترجمه صبر كاملا به عكس اين توجيه است ، دين ظلم و بيدادگرى و پايمال كردن حقوق بيچارگان را هر اندازه هم كه كم باشد عملى زشت و منكر شمرده است و از طرفى صبر در برابر تجاوز را از خود تجاوز بدتر دانسته و گفته :

قبول ظلم خود ظلم ديگريست .

و نيز اين مطلب بر احدى پوشيده نيست كه امر به معروف و نه از منكر از حقايق عالى اسلام است ، و روى اين ملاك هر فرد مسلمان و مؤمنى وظيفه واجب خود مى داند كه در برابر مظالم و ستمگرى ها آرام ننشيند و تا سر حد امكان براى ريشه كن كردن آن كوشش كند ، چه جاى آنكه به آن تن دهد و يا اين كه از ظلم و ظالم دفاع كند .

قرآن منعكس كننده حقايق اسلام مى فرمايد : با گروه ستمگر مبارزه و نبرد كنيد تا به ايين حق تن در دهند ، و نيز پيشواى موحدين امام على(عليه السلام)در ضمن دستورات خود به مالك اشتر به هنگام عزيمت به مصر مى نويسد :

بارها از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)شنيدم ، هرگز پاكيزه و سعادتمند نمى شوند آن جمعيتى كه حقوق ضعفا را از اقويا بدون ترديد و تأمل نگيرند .

موفقيت و رسيدن به كمال مطلوب علل و موجباتى دارد كه چون مقدمات آن فراهم گرديد آدمى به نتيجه مى رسد .

اسرار موفقيت بر دو نوع است :

يكى محيط ، يعنى مقتضيات اوضاع و احوال .

ديگر استقامت و پافشارى در كار كه شرط كمال جزء اخير و بدون ترديد نظير علت تامه است .

مبازه براى تغيير دادن عادات واخلاق و اداب و رسوم زندگى مرهون

اصطكاك و برخوردهاى جسمى و روحى است . زندگى مسلماً محروميت ها و موفقيت هايى دارد ، شخصى كه مى خواهد از نردبان ترقى صعود كند تا از پله اول قطع علاقه نكند به مرحله دوم نمى رسد .

آرى ، بايد خستگى و فرسودگى را بر خود تحمل كند تا به اوج عزّت و فضيلت برسد و اين است معناى صبر و استقامت .

كسى كه مى خواهد مبارزه با فساد اخلاقى كند بايد از عادات ديرينه تعليمى خانوادگى اگر مخالف با شؤون انسانيت است بگذرد ، آنگاه به طريق صلاح و صواب رهسپار شود و از عادات رشت خوددارى نمايد تا به فضايل آشنايى و انس بگيرد ، بدون شك بهبود حال و تهذيب نفس سختى و رياضت دارد ، در اين راه بايد مبارزه كرد و در راه مبارزه استقامت و شكيبايى به خرج داد ، و اين است مفهوم واقعى صبر و شكيبايى .

صبر و شكيبايى از موضوعات مهمى است كه اسلام به آن دعوت مى كند و آن را يكى از برجسته ترين وظايف دينداران قرار مى دهد ، تا آنجا كه مى گويد :

شكيبايى براى ايمان به منزله سر براى بدن است .

ديندار واقعى و آگاه از لفظ صبر يكى از سه معناى زير را مى فهمد كه مراعات هر يك از ديگرى لازم تر است :

1 ـ استقامت و پايدارى در راه حق .

2 ـ پايدارى و حوصله در برابر آتش شهوات حاد .

3 ـ شكيبايى در برابر مصائب و رويدادهاى زندگى .

كه براى توضيح و تشويق به هر يك از اين سه معنا به ترتيب در آيات قرآن چنين مى خوانيم :

اگر از شما صد مرد جنگى ثابت قدم و با استقامت باشد بر دويست نفر غالب مى آيد ، از شكيبايى و نماز براى محدود ساختن شهوات به حدود دين استمداد

جوييد ، در برابر پيش امدها شكيبا باش ، چنانچه پيامبران اولوالعزم پيش از تو استقامت كردند .

ناگفته پيداست كه انجام اين دستورات تأثير عميق و ريشه دارى در حفظ تعادل روحى افراد و جمعيت ها ، و نزديك ساختن آنان به سعادت و جلوگيرى از انحرافات و ركود و تنبلى دارد و آدمى را به مراعات مقررات حق براى موفقيت در برابر مشكلات وادار مى كند .

بنابراين مفهوم صبر در مرز دين سالم و پاك اسلام ، تن به ظلم دادن ، و توسرى خوردن ، و زير بار برنامه هاى ننگين مستبدان رفتن ، و سكوت در برابر ظلم و ظالم داشتن نيست ، صبر به معناى پايدارى در برابر دشمن و طاغيان و تمايلات خانمان برانداز زندگى است .

امام على(عليه السلام) مى فرمايد : اگر بناى ايمان را به كاخى همانند دانيم بايد بينديشيم كه اين كاخ بر چهار شالوده قلبى استوار است ، نخستين آن بردبارى است ، و آن هم بر چهار گونه است :

1 ـ خويشتن دارى از شهورات و تمنيات نفس .

2 ـ ثبات قدم در راه عشق به فضايل و معارف .

3 ـ پرهيز از پروا و محرمات .

4 ـ اغتنام فرصت و استفاده از نوبت .

آن جان آرزومند كه در آرزوى وصال بى صبرانه بال و پر زند و در قفس تن بى قرارى و ناشكيبايى كند ، و به ناگزير از آلايش خواهش هاى ناهنجار پاك باشد ، و آن دل پرهيزكار كه از ناستوده ها بپرهيزد و هوس حرام نكند و در لذت حرام نغلطد ، آن مغز خردمند و انديشناك كه به فرصت خوش بينديشد ، از سختى روزگار و سنگينى حوادث انديشه ندارد .

چشمى كه در روشنى هاى زندگى تيرگى مرگ را از نزديك ببيند همواره پاك

بين و بلند نظر باشد ، تمام اين منافع از بركت استقامت و شكيبايى در راه هدف است .

نيروهايى كه در نهاد انسان است هر يك به هدفى خاص كشش داشته و او را به طرفى معين دعوت مى كند ، تنها اختلاف افراد در شدت و ضعف اين قواست ، انسان در جواب اين خواسته هاى دورنى خود گاهى با حيوان هماهنگ و زمانى انسان است .

غرايز حيوانى در انسان موجود است ، در اين جهت اسنان با حيوان خطوط مشترك دارد ، حيوان در حال گرسنگى غذا مى طلبد ، در حال تشنگى آب مى خواهد ، و هنگام احساس ضرر براى دفعش مبارزه مى كند و در برابر منفعت به جلب آن برمى خيزد ، انسان نيز اين مراتب را دارد و به نحو كاملترى انجام مى دهد ، و در نتيجه هر دو عمل در حيوان و انسان يكى است و عامل آن عبارت از طبيعت مادى در هر دو است .

ولى انسان نسبت به حيوان در بزرگ داشت زندگى امتيازاتى دارد و در خواسته هايش كه متكى به حقيقت انسانيت است با حيوان وجه تمايز دارد .

آنچه كه انسان در گرد اوست و باعث امتيازش عبارت است : از عقل و اراده كه در پرتو اين دو قدرت واقعيت بشر آشكار و برترى او بر ساير موجودات ثابت مى شود .

سرچشمه تمام فضايل عقل و اجراى حقايق انسانى در پرتو اراده است و اراده جز شكيبايى در برابر عمل نيست كه انسان پس از شروع عمل آن را به اتمام برساند ، و خلاصه بايد گفت : انسانيت انسان مساوى با عقل و اراده اوست .

لقمان حكيم : ميوه شيرين ايمان در اجراى برنامه هاى عالى انسانى اراده اى قوى و آهنين داشت ، او در برابر حوادث طبيعى از قبيل مرگ عزيزان ، از دست رفتن مال خود را نمى باخت و شكيبايى پيشه مى داشت ، و در برابر محرمات

چون كوه از خود پايدارى نشان مى داد و در اتمام اعمال نيك بر نيروى صبر و اراده متكى بود ، از اين رو نام مقدّسش را در صفحات تاريخ ثابت و ابدى مى بينيم و زمان نيز براى نگاهدارى يادش استقامت خواهد كرد .

عبرت

گذشته از مسائل ريشه دار تربيتى كه بنيانش بر وحى و نبوت استوار است ، شايد بتوان گفت آيينه تاريخ و حوادثى كه ملل و اقوام با آن روبرو بودند براى انسانى كه مى خواهد در كشتزار تربيت قرار گيرد بهترين درس و برترين مصدر براى عبرت گرفتن است .

قرآن مجيد بخشى مهم از آياتش را به بازگو كردن اين مسائل اختصاص داده ، و هدفش را بيان تاريخ پيامبران و اقوام و ملل در كلمه عبرت خلاصه مى كند :

لَقَدْ كانَ فى قِصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِى الْأَلْبابِ .(1)

هميشه سعى خردمندان بر اين بوده كه از كوچكترين حادثه بهترين درس را براى خود و ديگران بسازند .

راستى به انداره ذرات جهان براى بيدارى بشر درس عبرت هست براى نمونه حافظ در ديوان شعرش از بسيارى از برنامه هاى عادى پندها و عبرت ها ساخته و نشان داده است كه از تمام مسائل حيات مى توان پند گرفت :

بر لب جوى نشين و گذر عمر ببين كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس

* * *

مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو يادم از كِشته خويش آمد و هنگام درو

دقت در عوامل عزت و عوامل ذلت اقوام و مللى كه قبل از ما مى زيستند براى

(1) سوره ى يوسف : آيه ى 111 .


47

ما بهترين درس عبرت است ، و آراستگى ما به عبرت به اين است كه از عوامل ذلت دورى جسته و به برنامه هاى عزت آفرين آراسته شويم .

داستان زندگى مسلمين ديروز در اندلس و اسپانيا كه روزى در سايه اسلام از عزّت كامل برخوردار بودند ، و پس از غرق شدن در لذات حيوانى و مغرور شدن به جاه و مال زهر ذلت را چشيدند و داستان فلسطين در امروز براى ما جالبترين درس عبرت و زندگى است ، شكست ها و پيروزى ها ، عزت يافتن ، و ذلت ديدن در اوج بودن و در حضيض قرار گرفتن همه و همه درس است و پند تاريخ به نسلى كه داراى عقل زنده و انديشه تابناك است .

گرچه بايد در اين بخش تجزيه و تحليل دقيقى از مسائل عبرت آموز به ميان آيد ولى صفحات اندك كتاب و مسائل مهمى كه در فصول آينده خواهد آمد اجازه توضيح اين برنامه نمى دهد ، خوانندگان محترم مى توانند به كتب تاريخ مخصوصاً تاريخ قرآن و حوادثى كه از براى خودشان و همنوعانشان در زندگى پيش آمده براى عبرت گيرى مراجعه كنند ، شايد از اين رهگذر بيش از پيش بر خير دنيا و آخرت خود بيفزايند اين بخش را با يادداشت كردن شعرى براى عبرت گرفتن زورمندان و قلدران پايان داده و از خداوند مى خواهيم كه ما را براى پذيرفتن نصايح لفظى و عملى و آراسته شدن به فضايل انسانى كمك بخشد .

نادره مردى ز عرب هوشمند گفت به عبدالملك از راه پند

روى همين مسند و اين تكيه گاه زير همين قبه و اين بارگاه

بودم و ديدم بر ابن زياد آه چه ديدم كه دو چشمم مباد

تازه سرى چون سپر آسمان طلعت خورشيد ز رويش نهان

بعد ز چندى سر آن خيره سر بد بر مختار به روى سپر

بعد كه مصعب سر و سردار شد دستكش او سر مختار شد

اين سر مصعب به تقاضاى كار تا چه كند با تو ديگر روزگار

لقمان حكيم : در پرتو انديشه تابناكش از جزئيات و كليات عالم طبيعى و حيات بنى آدم براى دريافت رشد و كمال پند و عبرت مى آموخت تا جايى كه مى گويند از او پرسيدند :

ادب از كه آموختى ؟

گفت : از بى ادبان .

گفتند : چگونه ؟

گفت : از كارهايى كه آنان را پيش مردم خوار مى كرد من دورى جستم .

قضاء و قاضى

من در فصل معرفى لقمان و صفات روحى او خوانندگان محترم اين جمله را خواندند كه : لقمان بيشتر اوقات خود را در مجالست با فقها و حكما و قضات و... مى گذاشت و بر حال قضات و مسؤوليت خطيرى كه بر عهده داشتند نوحه سر مى داد ، از اين رو شايد بى تناسب نباشد در اين بخش مسائلى مهم در اين زمينه نوشته شود .

ما بدون توضيح در اطراف مسئله سعى مى كنيم متون اسلام را تا آنجا كه ميسر است در اختيار عزيزان گذاشته و از آنان بخواهيم تا آن جا كه لازم است در اين برنامه دقت كنند .

اميرالمؤمنين(عليه السلام) درباره قضاء و مسؤوليت مهم قضاوت در فرمان حكومت مصر به مالك اشتر خطاب مى كند :

اى فرماندار مصر ! به هنگامى كه امور ملت را تمشيت مى دهى ، و اختلافات توده را حل مى كنى ممكن است در بعضى از موارد معلومات شما حكام و قضات به منظور داورى و رسيدگى كفايت نكند و در نتيجه به حيرت و سرگردانى افتيد ، اينجاست كه قرآن مجيد وظيفه حيرت زدگان را روشن مى كند ،

آنجا كه مى فرمايد :

اى مسلمانان ! خدا و رسول و ائمه خود را اطاعت كنيد و اختلاف امور زندگى را به خدا و پيامبر باز گردانيد .

شما هم فرمان ببريد ، مسائل دينى و دنيايى خود را به وسيله قرآن و روشن پسنديده پيامبرتان بگشاييد ، يعنى آيات قرآن را مطالعه كنيد ، و از يادگارهاى اخلاقى پيغمبر عزيز استفاده نماييد و در نتيجه نواقص كار را جبران و نقايص امور را رفع نماييد .

در كشور مصر براى تكميل سازمان دولت از ايجاد دادگاه ها و مراكز عدالت ناچار خواهى بود .

آرى ، اى مالك تو را به قضات كامل و پرهيزكارى نياز شديد است ولى با چه زبان سفارش كنم كه داوران قضايا را بايد از نخبه دانشمندان اسلام كه به زينت اخلاق تا حد نهايى آراسته باشند انتخاب كنى در جامعه مصر بنگر ، آنكه از همه پرهيزكارتر او داناتر است به نام قاضى برگزين ، قاضى بايد دانشمند و آن چنان آگاه به تمام مسائل فقه و آيات قرآن باشد كه با اندك توجه آنچه را از منابع اسلامى بخواهد به خاطر آورده و از همه مهمتر با تقوا و پرهيزكار باشد .

راستى روزى كه محل داورى به اشخاص بى تقوا داده شود چه خواهد شد ؟

امام ششم(عليه السلام)از اميرالمؤمنين نقل مى كند : كه يكى از ملوك بنى اسرائيل داورى مركز دادگسترى را به دو نفر قاضى واگذار كرده بود ، اين دو قاضى داراى دوستى بودند كه از هر جهت به صفات انسانى آراسته و مردى بود پرهيزكار و شايسته ، و به خاطر حسن اخلاق گاهى از اوقات به حضور سلطان بار يافته و با او از هر درى سخن گفته مى شد .

پيش آمدى براى سلطان رخ داد كه نياز به مرد نيكوكار و صالحى شد ، چون در مركز قضاوت دو قاضى براى شهادت از مردان با فضيلت استمداد مى جستند ،

سلطان از آن دو قاضى مردى را خواست كه به زيور صلاح و تقوا آراسته باشد آن دو همان شخص را معرفى كرده و سلطان هم مأموريت كار خود را به او واگذار كرد .

آن مرد زنى داشت زيبا و آراسته ، آن دو قاضى را طلبيد و براى همسرى خود به آن دو قاضى به نيكى و خير وصيت كرد و به دنبال مأموريت شتافت .

روزى دو قاضى براى امور خانه آن مرد به در سرايش آمدند ، انگيزه حيوانى آن دو آنان را به خيانت در امانت دعوت كرد ، به آن زن پيشنهاد داده و در صورت مخالفت گفتند : نزد سلطان به زناى تو شهادت خواهيم داد ، آن گاه تو را به حد شرعى خواهيم كشت .

زن گفت : آنچه از دست شما برآيد در انجام آن كوتاهى نكنيد كه من هرگز دامن عفت خود را به معصيت نيالوده و نخواهم آلود .

دو قاضى چون از اين جريان خود را محروم ديدند به نزد سلطان رفته و به گناه زن پاكدامن به دروغ شهادت دادند ، سلطان بنى اسرائيل از اين امر در شگفت شد و حزنى شديد بر او چيره گشت ، قول دو قاضى را پذيرفت و به آنان وعده داد پس از سه روز آن زن را سنگباران خواهم كرد ، در شهر ندا كردند و مردم را بنا به گفته دو قاضى به سنگباران زن دعوت نمودند .

در طول اين سه روز سلطان به وزير خود گفت : آيا در اين مسئله راه حلّى به نظر تو مى رسد ؟

وزير سكوت كرد ، روز سوم براى انجام كارى خارج شد ، ميان كوچه كودكانى را ديد به بازى مشغولند در ميان آنان كودكى خوش سيما و با فضيلت به نام دانيال بود .

دانيال كودكان را به بازى دعوت كرد ، خود سلطان و ديگرى را وزير و دو نفر از كودكان را به نام قاضى و يك نفر را به عنوان زن انتخاب كرد .

از چوب شمشيرى تهيد ديد ، آن گاه دستور داد يكى از آن دو قاضى را به مكان دور دستى بردند و ديگرى را به مكان ديگر ، سپس قاضى اول را خواست و گفت :

متن شهادت خود را براى زناى اين زن بازگو كن كه در كجا زنا كرده و در چه تاريخ مرتكب اين خلاف شده ؟

قاضى حالات زن را گفت : سپس دومى را طلبيد و از او همان صورت شهادت خواست او هم شهادت داد اما در تمام موارد شهادت با قاضى اول اختلاف داشت .

بى گناهى زن ثابت شد ، دانيال دستور داد با شمشير چوبى آن دو قاضى خائن را به كيفر رساندند .

وزير اين برنامه را ديد و خوشحال شد ، نزد سلطان شتافت و جريان بازى كودكان را براى سلطان گفت ، سلطان دو قاضى را به همان صورت شهادت طلبيد ، قول خائنانه هر دو آشكار شد ، سلطان دستور داد هر دو را به قتل رساندند و از آن زن عذرها خواست و او را آزاد كرد .

آرى ، پرهيزكارى اقتضا مى كند كه قاضى دادگسترى حق را در تمام زواياى پرونده درباره مدعى و مدعى عليه اجرا كند .

سفينة البحار نقل مى كند كه : دو نفر براى اقامه دعوى به محضر يكى از قضات زمان بنى اسرائيل رفتند ، او نسبت به آنان به حق حكم كرد ، پس از مرگ در خوابش ديدند كه كرمى خطرناك دائماً مشغول خوردن دماغ او است ، سبب پرسيدند ، گفت : روزى در دادگاه دو نفر به من وارد شدند يكى از آنان برادر عيال من بود ، از خداوند خواستم كه حق به جانب او باشد تا شرمنده او نشوم ، پس از بررسى اتفاقاً حكم به نفع او خاتمه پيدا كرد ، من از اين جهت خوشحال شدم ، اكنون براى آن اشتباه معذبم كه چرا درخواست كردم حق به جانب يكى از

آن دو شود ، و هر دو را با يك چشم نديدم .

زمان خلافت عمر مردى بر اميرالمؤمنين(عليه السلام) دعوايى كرد ، هر دو به مجلس عمر حاضر شدند ، عمر گفت :

يا اباالحسن برخيز و دوشادوش مدعى بنشين .

امام على(عليه السلام)كنار مدعى نشست و پس از پايان دعوى به كنارى قرار گرفت ، در اين موقع عمر آثار خشم در چهره على(عليه السلام)ديد ، از آن حضرت پرسيد آيا اين برنامه بر تو گوارا آمد ؟

فرمود : آرى ، عمر علّت ناگوارى را پرسيد ، فرمود : تو مرا در حضور مدعى با كنيه ابوالحسن خواندى در صورتى كه حق آن بود كه مرا با نام مى خواندى تا امتيازى بين من و او قائل نمى شدى .

عمر چون اين سخن را شنيد برخاسته و صورت حضرت را بوسيد ، گفت : پدرم فدايت كه خدا ما مسلمانان را در پرتو وجودت هدايت كرد و از تاريكى برهاند .

در هر صورت بنا به فرموده اميرالمؤمنين(عليه السلام)در فرمان مالك اشتر قاضى بايد آنقدر پرهيزكار باشد كه زر را با خاكستر برابر بداند .

در يكى از جملات فرمان به مالك خطاب مى كند :

اى مالك ، قاضى نبايد از ارباب رجوع هديه بپذيرد ، زيرا هديه به قاضى جز رشوه چيزى نيست ، و رشوه از نظر اسلام چنان نكوهيده است كه نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)درباره دهنده و گيرنده آن لعنت كرد و آن حضرت فرمود :

خدا لعنت كند رشوه دهنده و گيرنده را .

و در روايتى حضرت صادق(عليه السلام) رشوه را در معصيت با كفر برابر خوانده است .

نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مردى به نام ابن اللتيبه را از طايفه ازد به جمع آورى زكات

فرستاد ، چون از مأموريت خود بازگشت مبلغى از اموال را كه همراه آورده بود تسليم كرد و مبلغى را براى خود برداشت و گفت .

آن قسمت شما ، و اين هديه ايست كه مردم به من داده اند ، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : چرا در خانه پدر و مادرت ننشستى تا ببينى هديه برايت مى آورند يا نه ، سپس پيامبر به خطبه برخاست و در طى بيان مؤثرى فرمود :

چگونه است كه ما مردمانى ار مأمور به جمع آورى زكات مى نماييم ، پس مى گويند اين قسمت شما و آن قسمت را به ما هيده داده اند ، چرا چنين مأمور در خانه پدر و مادرش نمى نشيند تا ببيند هديه براى او مى آورند يا نه .

گاهى نفس انسانى در اثر جنبش و هيجان حرص ، و طمع دستخوش نوع خاصى و سوسه مى شود كه تحت تأثير آن مى خواند ميان گرفتن رشوه و رعايت جانب حق جمع كند ، در صورتيكه چنين امرى هيچ گاه ميسر نيست زيرا شخصى وقتى گيرنده رشوه شد ديگر عقل او در اثر مداخله هواى نفس قدرت حكومت را از دست خواهد داد ، و قادر به تميز حق از باطل نخواهد بود ، چنانچه نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)در مقام اشاره به همين حقيقت فرمود :

خدايا ! براى فاجرى حقى و منتى بر ذمه من احراز مكن كه اگر چنين شود ناچار و بى اختيار دل من او را دوست خواهد داشت .

در اسلام قضات پرهيزكارى بودند كه زر را با خاكستر يكى مى دانستند و از اين طريق به قاضيان پس از خود عاليترين درس تقوا و پاكى را داده اند .

عاقبة بن يزيد كهخ در عصر مهدى عباسى عهده دار قضاء بغداد بود يك روز ظهر هنگام نماز نزد خليفه آمد و تقاضا كرد كه ديگرى را به جاى او در منصب قضا بگمارد تا بى درنگ صندوق اسناد و محفظه مربوط به ارباب دعوى و دفاع را به او تسليم كند .

مهدى چون اين سخن را شنيد پنداشت كه يكى از رجال دولت با وى به

معارضه برخاسته و او را آزرده خاطر و خشمگين ساخته ، از اين جهت علت استعفايش را خواست و گفت : اگر علت آزردگيت اين است كه كسى با تو معارضه كرده باز گوى تا هم اكنون با تأديبش ف رمان دهم قاضى گفت : چنين اتفاقى نيفتاده ، مهدى گفت : در اين صورت علت استعفايت چيست ؟

قاضى گفت : يكى ماه پيش از اين دو تن از مراجعين در خصوص قضيه اى دشوار به محضر قضاء حاضر شدند و هر يك ادلّه و شهودى بر صدق اظهارات خود در مورد نزاع اقامه كرد و حجت ها آورد كه در خور مطالعه بود و در برابر اين قضيه سخت فرو ماندم و چندين بار براى اين جهت تجديد جلسه كردم و اميد داشتم اين قضيه را به اميد اصلاح ميان طرفين پايان بخشم يا به وسيله تحقيق بيشترى حقيقت امر را دريابم ، قضا را در اين ميان يكى از طرفين دعوى خبر يافته بود كه من رطب دوست دارم ، از اين رو براى جلب عواطف من در چنين موسم كه فصل نوبر رطب است مقدارى از بهترين قسم آن را من هرگز نظيرش را نديده بودم و حتى براى خليفه نيز در چنين فصلى ميسور و مهيا نيست ، فراهم ساخت و با پرداختن چند درهم رشوه دربان سراى را بر آن داشت كه ظرف رطب را نزد من بياورد ، در اين هنگام دربان طبق را در برابر من زمين نهاد و گفت :

اين هديه فلان است ، من از مشاهده آن وضع سخت آزرده و خشمگين شدم ، جندان كه دربان را از خدمت برداشتم و ظرف رطب را به آورنده آن بازگرداندم ، ولى روز ديگر چون متداعيان به محضر قضا درآمدند نتوانستم آن دو را به يك چشم بنگرم و در دل خود به يك منزلت قرار دهم زيرا طبق رطب را هر چند برگردانده بودم ولى اثر خود را در نفس من باقى گذاشته بود ، اكنون بينديش تا اگر آن را پذيرفته بودم و كام خود را به آن شيرين ساخته بودم حال من بر چه منوال بود ؟

سپس قاضى با لحنى حاكى از خشم و تأثر گفت : در چنين روزگار كه خلق بر اين گونه دستخوش فساد شده اند من بر دين خويش هراسانم و بيم آن دارم ك از سر غفلت به دام حيله اينان درافتم ، و نقد ايمان و سرمايه تقواى خو را بر سر كار قضا نهم ، آن گاه قاضى از سر تضرع گفت : اى خليفه مرا از بند اين امر عظيم برهان ، كه خداوند تو را از هر بند برهاند و مرا از ادامه اين خدمت معذور دار تا خداوند عذرهاى تو را بپذيرد .

باز در فرمان امام على(عليه السلام)به مالك مى خوانيم :

اى مالك قاضى لازم است مردى پر حوصله و خونسرد باشد ، زيرا اشخاص عصبانى و پر حرارت كمتر مى توانند دقت و احتياط كنند ، بديهى است كه در دادرسى احتياط و كنجكاوى ركن اعظم است .

بايد گفت : تمدن جديد بدون توجه به سرشت طبيعى انسان بالا رفته و بيمارى دنياى امرز با كمك اختراعات و صنايع جنگى قوى تر وكامل تر شده و خطر هر نوع استعمار را صر برابر زيادتر ساخته .

تمام مفاسد اخلاقى قرون جاهليت و بربريت به موازات تمدن مادى توسعه و گسترش پيدا كرده ، مزاياى اخلاقى و نيروى دينى را بسيار ضعيف ساخته ، و اولويت ماده و نفع جويى ، اصول آيين پاكى و درستى را بر هم زده ، جامعه انسانى را از لحاظ روشنايى درونى و عقلى و قوت مشاعر بى بهره ساخته ، هوش و استنباط فكرى بى نهايت تنزل يافته و انواع شرور در هر كشور و ميان هر جامعه را رايج و ممدوح شده است ، از اين جهت بايد گفت كه جامعه امرز فقط از لحاظ يك رنگى و هم آهنگى در مسائل شهوت رانى و غرايز جنسى يك رنگ و همداستانند ، و از يكديگر الهام مى گيرند ، زيرا مشاهده مى شود بزرگان حل و عقد و سياست و كسانى كه در مقر دانشمندان جاى گرفته در تجليل هوس رانان شهر يا كشور بر يكديگر سبقت مى گيرند ، و براى آنكه لحظاتى چشم چرانى

كنند و براى مدتى محدود و كم به هوس هاى شيطانى برسند نام هنر و علم بر نفسانيات اطلاق نموده زنى شهوتران و شهوت پرست كه از عهده انجام برنامهاى ضد اخلاق برمى آيد و تحريك شهوت مى كند صداى كف زدن به افتخار او لرزه در تالار بزرگ مى افكند ، تصوير نجس او ماهها زينت بخش برخى مجلات و مطبوعات مى شود و هر گاه بنام مسافرت يا سياحت به كشورى رود مانند سرادار فاتحى از او استقبال مى كنند و تحف و هداياى فراوان به او مى دهند اما اگر كسى از راه معنويت طى طريق نمود و با تزكيه نفس پيشرفت كرد و خدماتى به جامعه و ملت و مملكت نمود هيچ كس به او نظرى ندارد .

انتشار بى حد مجلات شهوت پرور و سينماها و تئاترها سطح فكرى اجتماعات را به پايين ترين مرحله خود رسانده ، ارزش علوم عقلى و فكرى و حكمت و دانش وبينش و توجه به معانى از ميان رفته و اصطلاحات و كلمات علمى به قول اينان نامفهوم گشته و بدين وسيله عملا از رشد فكرى جلوگيرى مى شود ، و دانشجويان افكرا خود را در قالب برنامه هايى كه سود طلبان مى خواهند در مى آورند و در نتيجه مغز آنها تحمل ورزش و تعلم مطالب و مسائل عالى را از دستا مى دهد و به قضاوت سريع و سطحى درباره همه چيز عادت پيدا مى كنند ، مادران در پرورش فرزندان وظيفه خود را فراموش كرده اند ، زيرا از يك طرف سرگرم امور معاشى و اقتصادى و سياسى شده ، و از جانب ديگر معاشرت و دفسازى و اختلاط در مجامع خوشگذرانى برنامه اساسى آنان گشته ، و كودكانن آنها كه اجتماع فردا هستند خودرو بار آمده و از ميان همين خودروها انواع افراد در جهات متعدده كارها قرار داده مى شوند كه يكى از ان كارها قضاوت است ، و شما ببيند كه با اينگونه قضات چه بلاهاى بسر مردم خواهد آمد ؟

خودرو بودن در تربيت معلوم است چه نتايجى بار مى آورد فرزندان از

موضوع هاى يدرك و لايوصف روى احساسات باطنى مسائلى را استفهام مى كنند كه مسلماً وقوف آن براى يك پدر خوشگذران و مادر هوسران به هر اندازه كه به عفت و ناموس بى علاقه باشد دردآور و تحمل ناپذير است .

افراد درستكار و هنرمند واقعى كه وجود آنان مايه خرمى علم و فضيلت و عامل رفاه و سلامتى جامعه است با فقر و مذلت به سر مى برند ، و در تنگدستى جان مى سپارند ، زيرا عمل حيات شخص در اين زمان كاغذ پاره اى به نام مدرك است ، از هر كجا كه بدست آمده ، و به هر وسيله كه بوده و اينان آن كاغذ پاره را ندارند .

دزدان اجتماع كه در تمام طبقات رخنه كرده از همه چيز مى زنند خيانت مى كنند و با دسيسه تبليغات پوچ هر نوع كالاى تقلبى و ساختگى خود را به قوه آگهى دروغ بخورد يك مشت ناتون مى دهند ، و با ثروت گران در انواع لذايذ حيوانى غرق مى شوند ، دنياى غرب بخود مى بالد كه رسم غلامى و ب ردگى را برانداخته و زنان را همدوش مردان ساخته در صورتى كه خود اسير ماشين و شهوت و ديگرن اسير آنانند .

در همين زمان و عصرى كه دعاوى دلفريب بيگانگان قند را در دهان عده اى از بى خبران مشرق آب مى كند ، و در غالب كشورهاى اروپايى رسم برده فروشى و دزديدن دختران و زنان و كودكان به وسيله دلالان فحشاء امرى معمولى است ، و روزى نيست كه در شهرهاى بزرگ و كوچك اين نوع سرقت ها وجود پيدا نكند و خانواده هايى را عزادار نسازد .

اروپا و مغرب زمين ادعا مى كنند كه تمام قواعد زندگى خصوصاً قاعده زناشويى او محكم ترين اساس بقاء خانواده است ، و مردان از تعدد زوجات محرومند و به همين دليل ميان زن و شوهر محبت دائمى و الفت هميشگى برقرار است ، ولى اين ادعا فقط در قالب الفاظ دلرباست ، اما در عمل روابط نامشروع از

شماره و عدد بيرون است ، بچه هاى غير قانونى در ممالك متمدن گاهى سر ازعدد ميليون درآورده و طلاق هاى بى جهت و بى اساس گاهى سرگيجه مى آورد .

دادگسترى هاى جهان از كثرت پرونده هاى طلاق و اطفال نامشروع به جان آمده اند ، ساختمان هاى عريض و طويل دادگسترى ها براى رسيدگى به جرائم ، مخصوصاً خانوادگى در برابر درياى خلافكارى ها نقطه اى بيش نيست .

كثرت فحشاء بعد از دو جنگ جهانى مبانى زندگى را متزلزل ساخته و هر فردى را در هوسرانى آزاد كرده ، دايره عيش و نوش و فحشاء علنى وسعت يافته ، عفت جنسى زائل گشته و كارشناسان محقق مردان و زنان را در مناسبات جنسى به صورتى آزاد راهنمايى مى كنند .

در دنياى امرز معيار شناخت خوبى ها و بدى ها از دست رفته ، هر كس حتى كودكان خردسال دست به هر ناپاكى آلوده مى كنند .

معبود واقعى همه پول و زن و موسيقى و شراب است ، قمار و ربا منبع درآمدها است ، دزدان در تمام بنگاه هاى دولتى و ملتى رخنه كرده و حتى گانگسترها به وسيله افراد با نفوذ حمايت مى شوند ، زيرا در همه جا عامل دارند و از هر جريانى آگاهند و بدون واهمه در هنگام خطر دست به آدمكشى و ترر مى زنند .

آرى ، وقتى معابد و مساجد تهى بماند ، واعظ و خطابه ارتجاع و عوام فريبى بشمار آيد ، ديانت آلت مقاصد مغرضين گردد ، رذايل جاى خصائل را مى گيرد و همه چيز در معرض سوء استفاده مى آيد ، در اين هنگام عجيب و غريب احتياط يعنى چه ؟

خونسردى چه مفهومى دارد ؟

كدام گوش خصداى ناله مظلوم را مى شنود ، و كدام داور مى تواند حقايق را

آشكار و پرونده اى را خدا پسندانه بررسى كند ؟

زمانى كه مقررات قضاء اسلامى حكومت و نفوذ داشت ، هيچ قدرت و مقامى جز قدرت الهى كه به صورت ايمان در قلب قاضى جلوه داشت بر دستگاه قضاوت مسلط نبود ، قاضى از آزادى بى سابقه و بى نظيرى برخوردار بود ، تنها محدوديت قاضى از اين جهت بود كه مى بايستى احكامش از حدود و قواعد مقرره و اصول مسلمه فقه اسلامى تجاوز نكند ، و با قطع نظر از اين جهت آزادى كامل داشت كه بر حسب اجتهاد و به مقتضاى استنباط خود به حق فرمان براند ، و بدون هيچگونه مانع و رادعى تا آخرين مرز عدالت گام بسپرد ، و به همين خاطر يكى از غربيان مى گويد :

جهان بشريت در تاريخ طولانى خود قضايى عادل تر از قضاء اسلام و حكامى مهربانتر از حكام مسلمين نديده است .

قاضى مسلمان ، و مؤمن به آيات حق هيچگاه اسير نصوص خشك و گرفتار مواد غير قابل انعطاف قانون نبوده ، و در هيچ مرحله از مساعدت وجدان و فيض الهام ضمير محجوب نمى مانده و مانند بسيارى از قضات دنياى امروز در تنگناى تضاد بين مواد قانون و مقتضاى اجتهاد وجدان سرگشته و حيران نمى گشته ، و ضمير خود را در برابر نصوص جامد قانون قربانى نمى كرده است .

در دواير قضايى عصر حاضر بارها اتفاق مى افتد كه قاضى از نظر اجبار و به حكم اضطرار و تبعيت از مواد قانون با پريشانى خاطر و تألم وجدان احكامى صادر مى كند و قدرت رهايى از قيد و بند نصوص خشك قانون را در خود نمى بيند ولى قاضى مسلمان هميشه از آزادى و حق اجتهاد بر خوردار بوده و در مقام اصرار حكم نسبت به هر قضيه ظروف و مناسبات وقوع جرم و شرايط اوضاع مرتكب ، موجبات تشديد و تخفيف مجازات را منظور مى داشته و براى احقاق حقوق ستم زدگان از شم قضايى و نيروى اجتهاد و استنباط تا آخرين

مرحله استفاده مى نموده است .

حوصله قاضى اسلامى و خونسردى او و دقت و احتياطش در صادر كردن حكم از مزاياى مشخص آيين اسلام است .

قاضى مؤمن هرگز تحت حكومت تعصب هاى بيجا و رشوه و تضاد قانون قرار نگرفته و وضع تربيت جامعه اسلامى قبلا طورى بوده كه قضات آن روزگار نام نيكويشان در تاريخ ثبت است .

زود قضاوت كردن ، يا از ترس ناشى مى شود ، يا از حوصله كم ، يا از دقت نكردن در قيافه دعوى آن كس كه توانايى رعايت برنامه هاى مثبت را ندارد قبول منصب قضا براى او كارى نامشروع و از نظر اسلام در صورت قبول مجرم است .

ايمان به حق و تربيت اسلامى براى قاضى حوصله و دقت و احتياط لازم را ايجاد مى كند تا بتواند به نحو احسن كار پر خطر قضاء راانجام داده ، آه مظلوم را از ظالم بگيرد .

ابو يوسف قاضى القضاة كشور اسلام در عصر هارون الرشيد شهادت فضل بن ربيع نخست وزير خليفه را در دادگاه نپذيرفت ، و چون خليفه به دنبال شكايت فضل علتش را خواست ، ابو يوسف گفت : من شنيده ام فضل خود را بنده خليفه مى خواند و اين از دو صورت خارج نيست يا فضل در اين اظهار صادق است ، يا دروغگو ، اگر راست بگويد به مذهب من شهادت بندگان مسموع نيست ، اگر دروغ بگويد فاسق و شهادت فاسق قبول نيست .

در اينجا باز سخن اميرالمؤمنين(عليه السلام) را خطاب به مالك دنبال كرده و چيزى نورانى برنامه هاى قضايى اسلام را نشان مى دهيم .

اى مالك كسى كه بر مسند داورى نشسته بايد به قوت قلب و قدرت بيان آراسته باشد ، نيكو سخن گويد و آشكارا بيان كند ، غالباً يك تن از متداعيين و گاهى هر دو نطاق و زبان آور افتد در صورتى كه قاضى نتواند با آنان به گفتگو

بپردازد و مخصوصاً در هنگام احقاق حق بر حريف سخن ران خويش پيروز شود مسلماً عمل قضاوت را درست انجام نتواند داد .

اى مالك قاضى فراموشكار خوب نيست ، دادرسى عملى سخت دقيق و باريك است ، دادرس اگر به آرامش خاطر و جمعيت حواس مجهز نباشد چگونه از اشتباه در امان مى ماند ، به قضات سفارش كن كه در محاكم عدالت ارباب رجوع را نيكو بشناسند و دلايل طرفين را كاملا به ياد داشته باشند .

پناه بر خدا اگر قاضى طمع كار افتد ، در اين موقع دزدان جامعه خوب مى توانند انگشت بر نقطه حساس كشور گذاشته ، دست غارت از آستين بيرون آرند ، زيرا تطميع قاضى آسان است ، و اموال ديگران را بردن راحت اگر قاضى دستخوش احساسات و عواطف گردد و به گاه مرافعه سر در قدم دل گذارد ، و تسليم هوس هاى ناهنجار و عفريت شهوت گردد ، روزگار بر امت اسلام تيره خواهد شد و احكام الهى معطل خواهد ماند .

قاضى نمى تواند در اولين لحظه كه حقانيت يك تن از طرفين را احساس كرد بى درنگ حكم صادر كند ، زيرا ممكن است نظر بدوى به خطا رود ، و آن كس كه در خون و مال و ناموس و حيات جامعه دست فرو مى برد با يك سخن يكى را حاكم و ديگرى را محكوم معرفى نمايد ، بايد در منتهاى دقت و دور انديش پايان كار را تا هر كجا منتهى شود در نظر آورد ، و خوب است كه قضات از جسارت متداعيين دلتنگ نشوند و آن چنان كه اسير شهوت نيستند گرفتار غضب هم نباشند ، با ملايمت و بردبارى به حل و عقد امور اقدام نمايند .

از من به قاضى بگوييد كه در كشف مطالب چندان تعجيل مكن بگذار به آهستگى حقيقت مطلب آشكار شود ، زيرا مطمئن نيستم كارى كه با شتاب انجام گيرد به حقيقت مقرون باشد ، در آن موقع كه محكمه عدالت به صدور حكم تصميم مى گيرد بايد همچون كوهى محكم نظير شمشير هندى برنده و قاطع

باشد ، و هرگز جايز نيست كه محكمه در فتواى خويش دستخوش حيرت و ترديد گردد .

اى مالك ، اگر قضات مردمى خودپسند و خويشتن خواه باشند كافى است كه غارتگرى به هنگام داورى به مدح و ثناى قاضى زبان بگشايد و آن تيره بخت را با مشتى الفاظ و شطرى تملق و چاپلوسى به دام خويش در بند كشد .

مالك اگر قضات ساده دل و زودباور انتخاب شوند زود فريب مى خورند و بى تأمل باور مى كنند ، آن گاه حقوق بيچارگان بيهوده و ناچيز گردد ، آن چنان قاضى كه گفتم سخت كمياب و گمنام باشد و دير به دست آيد ، اما تو اى والى مصر ، اى مسؤول بندگان خدا ، ناگزيرى كه تمام اين شرايط را در انتخاب قاضى رعايت كنى .

اى مالك ! تو را وصيت مى كنم كه همواره كارمندان دولت را سير نگاه دارى به ويژه قضات را ، هرگز مگذار كه عمّال مصر محتاج باشند ، زيرا در اين وقت دست به خيانت برآورند و به هر عنوان كه باشد از مال مردم بخورند .

قاضى را به بذل مال و افزايش حقوق توانگر ساز كه در دادرسى مردم دهان به رشوه نيالايد و محكمه عدالت را قلعه دزدى قرار ندهد .

قاضى را از ديگر عمال دولت محترم تر بشمار و در محضر خويش از او احترام كن تا با پشت گرمى به مقام حكومت خود را از تهديد بزرگان مصر ايمن داند و در داورى دادگر و عادل باشد ، زيرا ممكن است جهّال قوم كه مردمى بى شرم و كم آبرويند دادگاه را به افسار گسيختگى و بى پروايى خويش تهديد نمايند و از انصاف و عدالت منحرف نمايند .

قضات شجاع و حق پرست اسلام نه تنها در مورد احقاق حقوق افراد از حريت در استقلال خود استفاده مى كردند بلكه مسائل عمومى و مصالح مملكتى را نيز مورد توجه و اهتمام قرار مى دادند ، در اين موارد نيز از قدرت استقلال

خود به حداكثر استفاده مى نمودند ، از جمله اين موارد داستان شگفت انگيزى است كه ميان ملك صالح سلطان شام و قاضى عزالدين بن عبدالسلام اتفاق افتاده است :

ايام جنگ صليبى بود ، سرزمين شام در مقابل هجوم وحشيانه نيروهاى متحد و دولت هاى مسيحى عرب وضع متشنج و غير عادى داشت و ملك صالح سلطان آن ناحيه شهر صيدا و قلعه شقيف را به دشمن تسليم كرده بود .

انتشار اين خبر در سراسر بلاد شام عكس العمل شديد و سوء اثر عميق ببار آورده بود چون اين خبر به گوش عزالدين قاضى آن سرزمين رسيد سخت برآشفت و غيرت دينيش بجوش آمد ، بر ملك خشم گرفت و در خطبه نماز جمعه نامى از ملك صالح نبرد و درباره او دعا نكرد و به عنوان اعتراض رخت از شام برداشت و آهنگ ديار مصر كرد .

ملك صالح چون اين داستان را شنيد نماينده اى نزد قاضى فرستاد تا به وسيله بيان آرام و منطق درستى او را به شام باز گرداند ، فرستاده ملك چون به حضور قاضى رسيد سخن ملايم آغاز كرد و گفت ما از مقام قاضى جز آن نمى خواهيم كه در برابر سلطان تواضع كند و دست او را به رسم تقديم معذرت ببوسد ، قاضى چون اين سخن را شنيد بانگ برآورد و گفت :

اى مسكين بينوا من رضا نمى دهم كه دست من به بوسه او آلوده گردد تا چه رسد به آنكه من به چنين ذلت تن در دهم و دست او را بوسه زنم .

اين بخش را به نامه اى كه در ميان دو صحابى پيامبر سلمان و ابودردا در اين مقام رد و بدل شد خاتمه مى دهيم :

ابودردا كه با سلمان عقد برادرى داشت در زمان حكومت يكى از امراى ثلاث به منصب قضاوت در اورشليم فرستاده شد ، در زمان قضاوت نامه اى به سلمان نوشت و او را به بيت المقدس دعوت كرد :

برادرم سلمان ! خدا را شكر ، اكنون در بيت المقدس به سر مى برم ، سرزمينى است پر بركت و داراى آب و هوايى مناسب ، از همه بالاتر سرزمين مقدس است ، سرزمين انبياء ، سرزمينى كه روزگارى پيامبرانى بزرگ چون ابراهيم و موسى و عيسى و سليمان و يعقوب و يوسف(عليهم السلام)را در خود جاى داده ، و هم اينك بدان كه اين سرزمين امرز نيز بدن پاك آنان را در برگرفته چه مى شد اگر چند صباحى در اين شهر به ياد زمانى كه در مدينه در جوار پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بوديم با هم بسر بريم .

سلمان پاك در جواب نوشت :

برادر دينى ! نامه تو رسيد ، مرا به سرزمين مقدس دعوت كرده بودى نمى دانم هيچ مى دانى كه زمين را كسى شايسته تقديس نمى كند ، هيچ مى دانى كه افتخار انسان نمى تواند به مسكن و مأواى او باشد ، هيچ مى دانى كه تنها عمل انسان است كه او را بزرگ نموده سزاوار احترام مى كند .

آرى ! پاكى انسان به عمل اوست نه به سرزمينى كه كه درآن منزل دارد ، در مكه بودن يا در مدينه منزل گزيدن يا در بيت المقدس مأواى داشتن نمى تواند شرفى براى انسان باشد ، شنيده ام كارى شبيه طبابت به عهده تو گذاشته شده ، اگر طبيب مسيحا دمى و مريضان را درمان مى كنى خوشا به حالت ، ولى اگر طبيب نيستى و منصب قضاوت را بى جا اشغال كرده اى بترس از اينكه جان انسانى را به خطر اندازى و خود را مستحق آتش گردانى .

منصب قضاوت كار بزرگى است ، هر كس را شايسته نيست اين پست را اشغال كند ، اگر تو در خود لياقت مى بينى و از عهده قضاوت برحق بر مى آيى چه بهتر ، ولى هرگاه اين پست را بناحق اشغال كرده اى واى بر تو از اين مى ترسم كه خود را وارد آتش سازى ، هان اى ابودردا بيدار باش !

لقمان حكيم : آن يگانه آزادمرد ، آن حكيم ربانى ، آن چهره واقعى انسانى و آن مرد يكتاى ملكوتى بر قضات و مسؤوليت خطير آنان مى ترسيد كه مبادا حقى را ناحق كنند در اين صورت زحمات خود را بر باد داده ، راه ورود به جهنّم را بر خود هموار سازند ، به اين خاطر با آنان همنشين بود تا به انوار حكمتش از آنان دستگيرى كرده و دلشان را به نور هدايت روشن كند .

البته خصال و صفات روحى آن مرد بزرگ بيش از اين مراحل است كه در اين مختصر بگنجد مى توان گفت او در پرتو تربيت الهى جامع فضايل و دارنده خصايل بود .

ما در بخش بعد پس از تعريف حكمت ، به برنامه هاى او از طريق قرآن مجيد و روايات اشاره كرده و تا آنجا كه ميسّر باشد به توضيح حكمت هايى كه از او در قرآن آمده مبادرت مى كنيم ، و به خاطر اين كه كتاب زيادتر از اندازه نشود بقيه حكمت هايش را كه كتب روايى نقل كرده اند بدون شرح درج مى نماييم .

لقمان حكيم

بخش هفتم

* حكمت * توحيد * معاد * نماز * امر به معروف و نهى از منكر * تكبر * دنيا * روزه * عفو و عذاب * علم ـ عمل ـ ايمان * حسن خلق * اندرزها

حكمت

حكماء در تعريف حكمت گفته اند :

حكمت علم به احوال اعيان موجودات است به قدر طاقت بشر ، البته موجوداتى كه وجودشان در قدرت و اختيار ماست كه علم به اين قبيل اعيان ما را به صلاح معاش و معاد برساند و اين نوع حكمت را عمليّه گويند و حكمت عمليه را نيز به سه قسمت تقسيم نموده اند :

تهذيب اخلاق ـ تدبير منزل ـ سياست مدن .

و نيز حكمت در لغت معناى وسيع و جامعى دارد كه بر هر سخن و نظريه محكم و پابرجايى كه مطابق با واقع است اطلاق مى شود ، بنابر اين هرنظريه سودمندى كه ضامن صلاح فرد و اجتماع باشد از مصاديق حكمت است و هر عقيده اى در باب معرف و خداشناسى و صفات و ساير مسائل عقيده اى كه مطابق و عين حق و صواب باشد حكمت است ، و خلاصه تمام صفات پابرجا و اصولى كه مطابق با واقعيات آفرينش است حكمت است .

حكمت هاى لقمان از جمله مراتبى است كه بر حكمت مطلق تطبيق مى شود و هر انسانى به اندازه وسعت تكليف خود مى تواند از آن بهره مند شود ، اما چون حكمت عملى به عنوان اخلاق از نظر رتبه مورد اهميت است به ترجمه مختصر آن مى پردازيم .

عمل اخلاق معاملاتى را كه مردم سزاوار است با يكديگر بنمايند بيان

و انسان ها را به راهى كه شايسته آنند راهنمايى مى نمايد .

موضوع اين عمل رفتار انسان است ، آن رفتارى كه از روى اختيار باشد و معلوم است كه از ما سر مى زند و مسبوق به عمل و اراده ماست منحصر در خير و شر است .

با تصور تعريف و موضوع اخلاق بر ما شايسته است كه اعمال خود را تهذيب و روح را از آلودگى ها پاك گردانيم .

براى روشن شدن راه بهره بردارى از علم اخلاق و تبديل صفات رذيله به اخلاق حميده اين پرسش را پاسخ مى گوييم كه آيا عمل اخلاق توانايى دارد صفات ناستوده انسان را به ستوده تبديل نمايد ؟

پاسخ اين پرسش منفى است ، زيرا عمل اخلاق نمى تواند مردم را به جبر وادار به كردارهاى پسنديده كند ، بلكه اخلاق چون طبيبى است كه بيمارى مريض را تشخيص مى دهد و براى رفع آن دارو معين مى كند بيمار در رفع مرض به وسيله داروى اخلاق آزاد است همانطورى كه پزشك زيان هاى استعمال مسكرات را بيان مى كند علم اخلاق اعمال و كردار نيك و بد را شرح مى دهد ولى تزكيه عمل مربوط به بيمار است اگر دستورات اخلاقى را به كار بندد نجات و گرنه در گمراهى باقى مى ماند .

خلاصه : عمل اخلاق مسائل حياتى ما را تشكيل مى دهد تا ما را مستعد نمايد براى مثل اعلاى انسان واقعى .

ارسطو مى فرمايد : دانستن فضيلت كافى نيست ، بلكه لازم است پس از دانستن فضيلت را به كوشش به دست آورد ، كتاب ها و خطبه ها بدون عمل ما را داراى فضيلت نخواهند نمود .

هر عمل ارادى كه از انسان سر مى زند سلوك ناميده مى شود مثل راستگويى و دروغ پردازى ، سخاوت و بخل براى سلوك و اعمال ارادى اساس هاى نفسانى

وجود دارد كه منشأ اعمال و سلوك ماست ، و جميع كردارهاى ما از آن اساس هاى نفسانى صادر مى شود ، مانند : غريزه و عادت .

ما متوجه اساس هاى نفسانى نمى شويم ولى آثار اساس ها را حس مى كنيم ، علم اخلاق فقط از ظواهر اعمال بحث نمى كند بلكه در اساس و منشأ عمل توجه دارد همانطورى كه علماى طبيعى به نظر ظاهر جو قانع نمى شوند مگر علل و اسباب آنرا بشناسند همين قسم علماء اخلاق استطاعت دارند در اساس سلوك توجه نموده و اساس را اگر بد است معالجه و اگر خوب است تشجيع نمايند ، مثلا دروغ را با نهى تنها معالجه نمى كنند بلكه در علل و حالات نفسانى كه انسان را وادار به دروغ گفتن نموده توجه و منشأرا معالجه مى نمايند .

سرآمد تمام حكماى الهى لقمان حكيم اين مطلب را منظور داشته ، از اين جهت در برنامه هاى حكمت توجه دقيق و عميق خود را براى تهذيب بشر ابتدا متوجه اين موضوع نموده كه بايد اساس توجه به خداوند را ابتدا در روح بشر محكم كرد كه بواسطه اين قدرت بتوان انسان را از هر آلودگى پاك و به طرف خوبى ها راهنمايى كرد ، و بعد از توجه به حق او را به سوى اخلاق خواند تا به راحتى دعوت به سوى خير را اجابت كند ، يعنى ابتدا بايد اساس فطرت را در وجود بشر بيدار كرده آن گاه براى سوق به خوبى از آن عامل مؤثر كه در ذات انسان پرتو افكن است استفاده كرد .

آن بزرگ مرد در ميان ارباب استعداد فرزندى برومند داشت كه همت خود را بيشتر مصروف تربيت او مى كرد ، نظر به همين جهت بود كه لقمان اكثر نصايح و حكمت هاى خود را اگر چه جنبه عمومى داشت به عنوان آن فرزند لايق مخصوص نمود .

مسائل مربوط به تعليم و تربيت كودك يكى از امور مهم اجتماع بشرى است ، عقلاى عالم به خوبى دريافته اند كه زيربناى زندگى در دوران كودكى پى ريزى

مى شود ، و سعادت و شقاوت ادوئار مختلف زندگى يعين دوران هاى جوانى و پيرى در گرو تربيت دوران كودكى است .

با اينكه شخصيت انسان بستگى به عوامل گوناگونى دارد كه هر كدام از آنها تأثير مهم در سرنوشت انسان دارد ، و دوران كودكى يكى از آنهاست مع الوصف اين قسمت در نظر دانشمندان اهميت بسزايى دارد .

قلب و روان كودك بسان صفحه كاغذى است كه در دست نقاش چيره دست قرار گيرد ، هر نقشى كه روى آن ترسيم شود تا آخر عمر آن صفحه باقى است يا مانند ماده خامى از عناصر طبيعت است كه مى توان آن را به هر شكل و قيافه ساخت .

روح و روان كودك در آغاز زندگى از جهات بسيارى مانند همين ماده خامى است كه براى هر گونه فعاليت ها و صورت ها و براى همه رقم تربيت ها و پرورش ها آمادگى دارد ، و اگر اولياء كودك حسن ابتكار به خرج دادند و فطرت پاك و احساسات ارزنده او را با شيوه هاى پسنديده رهبرى نمودند سرنوشت او را از اين طريق روشن كرده اند ، و اگر در اين راه سهل انگارى نمايند و با روش هاى غلط و پرورش هاى ناستوده فطرت او را آلوده سازند بايد بدانند كه مقدمات بدبختى كودك را فراهم ساخته اند .

مربيان كودك بايد متوجه باشند كه كودك يك انسان به تمام معنى واقعى است و چيزى از انسانيت كم ندارد ، چيزى كه هست در حال رشد و تكامل ، و در حال پيشرفت و پرورش است و مرى بايد از ذخاير و سرمايه هاى معنوى و فطرى او بتدريج بهره بردارى كند .

اندرزهايى كه لقمان حكيم به فرزند خود گفته و قرآن مجيد به عنوان برنامه هاى تربيتى آنها را ذكر كرده همگى بر اساس ايجاد شخصيت در فرزند استوار است ، او مانند بيشتر پدران فعلى از تربيت انسانى اولاد غفلت نورزيده

و اهميت شايانى به آن مى داده است .

اكنون بايد ديد چه مسئله اى را در آغاز زندگى مطرح مى سازد و از كجا شروع مى كند ، و چگونه اساس تربيت را پى ريزى مى نمايد .

او برنامه تربيتى خود را با فطرى ترين مسائل كه همان مسئله توحيد و يكتاپرستى و بت شكنى است آغاز مى نمايد و هيچ مسئله اى ساده تر و روشن تر و مستعدتر از مسئله توحيد نيست كه هر فردى به اتكاء سرشت مى تواند آن را بفهمد و درك آن نيازى به دلايل پيچيده عقلى ندارد .

توحيد

فرزند عزيزم ! براى خداوند شريكى قائل مشو ، زيرا مخلوقى ضعيف را با خالقى عظيم و بى نياز برابر كردن ظلمى عظيم است(1) .

اعتقاد به وجد سازنده و گرداننده دنيا شايد قديمى ترين و از اصيل ترين پذيرفته هر انسان و بديهى ترين عقيده اى باشد كه هرگز احتياج به بحث و اثبات نداشته است ، زيرا تجربى و فطرى اسنان است كه هيچ جا و هيچ وقت مصنوعى بدون صانع و عملى بدون عمل نديده است .

بيابانى وحشى و حتى كودك دنيا نديده هر وقت صدايى مى شنود يا حركتى مى بيند طبعاً و بالبداهة به طرف منبع صدا و منشأ حركت متوجه مى شود هرگاه ساده ترين كلبه گلى يا چرخ ريسندگى را نتوان قبول كرد كه بدون كارگر ساخته شده يا به گردش درآمده باشد ، كدام عقل سليم مى تواند كره زمين را با كوه و دريا و درخت و جنگل ها و تمام عالم را بى نياز از سازنده بداند و بدن خويش را با چنين اعضاء مفصل و دستگاه هاى دقيق كه با نظم عجيب كار مى كند معلول تصادف بشناسد .

(1) سوره ى لقمان : آيه ى 13 .


48

اساس زندگى عملى و مبانى علم و فكر بشرى روى قبول علت براى هر معلول قرار دارد هرگز به خاطر شما خطور نخواهد كرد كه به بازار نرفته و جنس نخريده و اجاق نيفروخته و غذا نپخته و وسايل سفره فراهم نياورده خوراك گرم و مطبوع فراوانى بدون مواد و مقدمات براى غذاى شما چيده شود .

همچنين سراسر علوم : فيزيك و شيمى و زمين شناسى و اقتصاد و جامعه شناسى ، و غيره و تحقيق در پديده ها ، به منظور تعيين عوامل و علل آنها و تشخيص روابط فيما بين مى باشد ، رياضيات نيز كه آن را در رأس علوم دقيق و يقينى قرار مى دهند جز آنكه فرض هايى ببافد و نتايجى از آنها دربياورد و سپس رابطه ما بين فرض ها و حكم ها يا متغيرها و تابع ها را به صورت قضايا و معادلاتى بيان نمايد كار و كلام ديگرى ندارد .

اگر دانشمندى در يك معادله رياضى علامت مثبتى را بى جهت منفى كند و رقمى را نديده بگيرد يا ادعا كند كه آب دريا و حتى مختصر آب استكان ممكن است بدون دريافت حرارت و تبادل انرژى خشك شود ، او را ديوانه يا بيهوش خواهند گفت .

هر كسى سِرّ مقدس عالم يعنى خداوند را در نهاد خود مى يابد و در باطن امر به خداوند جهان اقرار و اعتراف دارد و اگر چه صورتاً و به حسب ظاهر به آن اقرار نكند اما خالى بودن از عقيده ممكن نيست ، زيرا نمى توان احدى رايافت كه در باطن خود احساس خداپرستى نكند ، اختلاف عقايد فقط و فقط در تطبيق مفهوم است كه بعضى اين راه آسان را به غلط پيموده و جمعى خيال مى كنند كه عده اى در عالم به نام منكر اصل خداپرستى زيست مى كنند انبياء گرام حق براى به يك سو زدن اين وهم هاى غلط و پندارهاى بيجا مبعوث به رسالت شدند .

اگر كسى در صدد انكار برآيد چنانچه از او سؤال شود اين دستگاه نظام آفرينش و پيدايش ماده اصلى يعنى اتم از چيست و اين قوه هاى الكترون مثبت

و منفى كه اساس اتم را تشكيل مى دهد از كجا سرچشمه مى گيرد جوابى جز اين نخواهد داشت كه عامل از مبدئى سرچشمه دارد كه تمام شدنى نيست ، فنا و زوال در آن راه ندارد و او است خداى جهان كه تمام عالم را خلق فرموده و نظم عالم را برپا داشته است .

پس هر كسى اعتراف دارد و در باطن امر عقيده مند است به اين كه اين جهان و موجودات آن را پروردگارى است كه خلقت و اداره كردن اين صحنه پهناور به دست اوست و در اين عقيده در عالم مخالفى نيست اگر چه به صورت منكر باشد ، اما فطرت خدا پرستى مرحله اى غير قابل انكار است .

خلاصه تمام افراد بشر به اين عقيده فطرتاً پاى بندند و گاهى اين عقيده چنان در انسان قوى مى شود كه اثرات آن در اعضاء و جوارح ظاهر و آشكار گشته و در مقام عمل هم متوجه او شده و دست تضرع و زارى به طرف او دراز مى كند وبه زبان خود جارى كرده او را مى خواند و اين مطلب هم در مواقعى صورت مى گيرد كه بشر تحت فشار و شكنجه سخت روزگار واقع گشته و دستش از همه جا كوتاه و تمام وسايل ظاهرى نجات خود را قطع ببيند آن وقت است كه صداى ناله فطرت بلند شده و شراره آتش و حرارت آن به اعضاء و جوارح سرايت و از سوزش درد آن انسان مى سوزد .

اما متأسفانه براى عده اى اين توجه موقتى است زيرا وقتى انسان از آن گرفتارى نجات پيدا كرد و به زندگى دنيا سرگرم شد خدا را فراموش كرده و جاى او را مراتب ديگر مى گيرد ، در قرآن مجيد مى فرمايد :

همين كه آنها را از گرداب دريا نجاتشان داده و به خشكى رسانديم آن وقت مشرك مى شوند ، اين توجه عجيب و بديهى در آن مواقع بهترين دليل بر فطرت پاك خداشناسى است و اگر نبود پس از اين واقعيت عجيب چيست ؟

براى اينكه توجه به خداوند يكتا در بشر هميشگى باشد يعنى انسان جز ذات

او چيز ديگرى را اراده نكند و نيت خود را از تمام آلودگى ها پاك گرداند ، كسانى از طرف حق برانگيخته شده اند كه بشر را به ياد حق آورده و همان چيزى كه فطرت بشر خواهان اوست ، در مقام عمل هم انسان را متوجه او گرداند و حق را مراد و مقصود زندگى خود دانسته و تمام اعمال مختلفه و گوناگونى كه سبب بدبختى و بيچارگى بشر را فراهم ساخته دريك كانون و مركزى جمع كرده و متوجه حق گرداند و همه چيز ر ابه خاطر او بخواهد .

اى پيغمبر ! بگو كه نماز و دعا و قربانى و زندگانى و مردنم همه براى خدايى است كه پروردگار عالميان است و شريكى براى او نيست و من به اين دستور مأمور شدم و اول مسلمانم(1) .

پس دعوت برگزيدگان الهى يعنى انبياء همان دعوت فطرت بوده و اگر چنين امرى در بشر نبود كسى دعوت انبياء را قبول نمى كرد ، و اگر چنانچه فطرت دروغ بود و بى حقيقت مرحله دروغ و غير حقيقت كه اين مقدار نبايد دوام آورد مگر امروز سراسر گيتى را فساد نگرفته با اين حال اين همه معابد و مساجد و كليساها و مراكز دعوت به حق چيست ؟ دروغ كه تا اين حد استقرار و ثبات ندارد .

عده اى بى خرد در جهان كوشيدند كه نام خدا را محو و برنامه هاى انبياء را كه به وسيله او فرستاده شده بود بردارند ، اما در هر زمان و مكان دوران كوتاه عمر به آنان مهلت غلبه در اين مبارزه را نداد و اين آرزوى آنان در مغز پوشاليشان در ميان قبر تبديل به خاك شد ، يا حيوانات خاكى مغزها را خورد و كاسه سر آنان را براى چند روزى جايگاه زندگى قرار داد .

در هر دوره اى عده اى منكر از هر گوشه اى سر بدر آورده ، و داد لامذهبى داده اند ، اما اجل به آنان مهلت پيروزى و غلبه در اين مبارزه ننگين را نداد مگر نه

(1) سوره ى انعام : 162 .


49

اين است كه در هر ثانيه خود جهان با نظم عجيب آن دليل بر وجود خالق است براى انكار خالق بايد تمام بساط آفرينش را محو كرد و گرنه بدون اين راه انكار خالق ممكن نيست ، و اگر مرام واقعى خداپرستى در ميان جامعه عملى نشود و حق را مدار زندگى و محور حيات قرار ندهند محال است جامعه روى سعادت ببيند تا چه رسد سعادتمند شود .

از اين جهت روى اصل فطرت بشر از اول خداشناس بوده و خود را عاجز و محتاج مى ديده است .

لكن چون عده اى قبلا خبر از ارتباط كامل ما بين آثار طبيعت و پديده هاى مختلف نداشته اند و هنوز در تجربه و دانش به آنجا نرسيده بودند كه كليت قوانين و وحدت نظامات جهان را درك كنند ، به ذهنشان نمى آمده است كه همه اين عالم زير نگين صانع و صاحب واحدى باشد و آن صاحب واحد شبيه بخود او يا موجودات مأنوس نباشد براى هر قسمتى از دنياى شناخته شده و هر نوع از انواعى كه بر خورد كرده بودند سازنده اى جداگانه مى طلبيدند و به بيان ديگر براى هر معلول علت مستقل و مخصوصى تصور مى نمودنده اند ، مثلا براى دريا يك خدا ، و براى كوه يك خدا ، و همچنين خداهاى متناسب براى عقل ـ زيبايى ـ خوشگذرانى ـ بركت ـ نور ، و ظلمت قائل بوده اند .

التبه معرفى هاى غلط ممكن است كم كم كار عده اى را به جايى رسانده باشد كه از حوزه خداپرستى خارج و خود را از اين علاقه رسته اند ولى ناشى بودن معمار يا بى دقّتى او در كج چيدن بنا و ريختن سقف نه تقصير فن ساختمان است ، و نه اساس خانه سازى و خانه دارى را محكوم مى كند ، اتفاقاً دشمنان سرسخت و كارشكن انبياء از ميان كاهن ها و روحانيون ظاهرالصلاح يهود و كشيش هاى عيسوى برمى خواسته و روش غلط آنان كم كم منشأ پيدايش مادّيون و منكرين شد ، و عاقبت كار به جايى رسيد كه كه بهانه بسيار رايج

و راحتى كه از زمان هاى كهن در زبان كسانى كه مصمم يا مايل به انكار خدا و اعراض از دين بوده اند ، بسيار تكرار مى شد و مى شود و مى گويند :

اگر خدا هست چرا نمى بينيم ؟

در قرون اخير نيز كه اساس علوم بر مشاهده و تجربه استوار گرديد ماديون به اين كلام آب و تاب بيشترى دادند ، يك دانشمند جراح طعنه مى زند كه هر وقت من خدا را زير چاقوى جراحى ديدم به او ايمان مى آورم و ... .

در حالى كه خداى يگانه كه انبياء به ما معرفى كرده اند نه تنها ديده نمى شود بلكه به هيچ يك از حواس ظاهرى ما در نمى آيد نه صداى او را ما مى شنويم ، و نه مى توانيم او را لمس كنيم ، خدا همه جا هست ، از ازل بوده تا ابد خواهد بود ، ابتدا و انتهايى ندارد كسى او را نساخته و نزاييده است بينا و توانا عالم و قادر است ، پيروان فلسفه مادى هستند كه وجود حقايق نامحسوس كه از جمله آنها خدا و فرشتگان و قيامت و برزخ است انكار مى كنند .

خلاصه فلسفه آنان اين است كه :

موجودات عبارتند از :محسوسات و آنجه با حواس بشر درك نمى شود موجود نيست ، خالى مى كنند ، ميزان شناخت حقايق ترازوى سنجش عوالم فقط و فقط بشر است و هر چه با عقل او وفق داد درست ، و گرنه از حوزه موجود بودن خارج است ، اگر چه موجود باشد .

زهى پندار غلط ، و زهى عجب و خودبينى و غرور .

مسلم است كه انكار غيب يك ادعاى بدون دليل است ، ماديون با سرسختى و لجاج عجيبى عالم غيب و موجودات غير محسوس و غير مادى را انكار مى كنند ، ولى جالب اين است كهخ خود آنان در مبحث انتقال نور از كرات تابناك فلكى به زمين اين عقيده قطعى خود را نقض كرده و به وجود اتر كه يك موجود غير عادى و غير محسوس است اعتراف كرده اند .

اين حقيقت مسلم است كه اجرام تباناك و ستاره هاى درخشان پيوسته كاروانى عظيم از نور و حرارت را از اوج فلك به زمين و ساير اطراف فضا مى فرستند و چون رسيدن امواج نور از آن كرات به زمين و اطراف محمل و مركبى لازم دارد و بدون وجود اين واسطه ممكن نيست ، و از طرفى ثابت شده كه واسطه رسيدن نور به زمين نمى تواند يك موجود مادى باشد ، از اين جهت علماء طبيعى ناچار اعتراف مى كنند كه وسيله رسيدن نور به زمين موجودى غير مرئى و غير مادى به نام اتر است ولى ماديون از ترس آن كه مبادا به موجودات روحى و غيبى ، معتقد شوند اتر را غير مادى ناميدند نه موجود روحى و غيبى ، در صورتى كه تغيير لفظ مسلماً اثرى در معناى متصوّر ندارد ، ماديون خواه ناخواه با اثبات اين مطلب و اعتراف به وجود اثر مبناى عقيده خود را كه بر اساس انكار موجودات غير محسوس و غير مادى بود در هم شكسته اند و محتاج به توضيح نيست كه اين اعتراف آنان را دچار يك تناقض صريح ساخته است .

دانشمندان مادى مى گويند اتر موجوديست كه سراسر عالم وجود را فرا گرفته و در عرصه زمين و صحنه آسمان هيچ نقطه اى وجود ندارد كه از اين موجود و آثار قدرت خالى باشد .

قدر مسلم اين است كه خواصى كه ايشان براى اتر قائلند ندارد زيرا ماديون مى گويند اتر وجود مطلقى است كه نه آغاز دارد نه انجام ازلى و ابدى و مصدر و منشأ همه كائنات است و همگى قوا و موجودات عالم از آن صادر شده و مى شوند و به سوى آن باز مى گردند و كليه تجليات حيرت انگيز خلقت مربوط به اتر است .

اينها اعترافات مادين است ولى آنان فراموش كرده اند كه حمله هاى آنان به جبهه خداپرستان بر اين بود كه اين جمعيت معتقد به امورى شده اند كه از حد تجربه و حس بيرون است .

اكنون از ايشان مى پرسيم آيا چنين موجودى را كه اتر نام نهاده اند و اين همه صفات براى آن قائلند با حواس خود درك كرده ايد ايا براى اثبات آن دليلى داريد در صورتى كه به تصديق خودتان چنين موجودى را هرگز نديده ايد و درك نكرده ايد چگونه وجود و صفات آن را ثابت مى كنيد اينجاست كه آنان عاجز شده و در جواب الهيون ساكت و خاموشند .

ماديون زير تازيانه اين سؤلات چاره اى جز شرمندگى و سرافكندگى و سكوت ندارند ، اينجا فرصت سكوت را مغتنم شمرده از ايشان مى پرسيم در صورتى كه خود شما ايمان به غيب يعنى اتر داريد كدام انسا به شما چنين حقى داده كه مؤمنين به غيب و خداوند را نكوهش كنيد ؟

حال بايد ديد آيا نامحسوس بودن و نامأنوس بودن صفات خداوند دليل بر عدم اوست ، آيا در دنيا مخصوصاً با منطق علوم امرزى چيزهايى كه ما قبول داريم و اعتقاد مى كنيم ديده و حس كرده مى شوند و مشخصات آنها مثل خود ما يا مشهودات خارجى ماست ؟

معروف است شخصى دهرى نزد خليفه آمدو مدعى شد : اگر راست مى گويى خدايى هست آن را به من نشان ده ، به اشاره خليفه سنگى محكم بر سر او زدند ، مرد سخت برآشفت ، خليفه علت پرسيد ، جواب داد :

نمى بينى دارم از درد مى ميرم ، خليفه گفت : من درد تو را قبول ندارم اگر راست مى گويى درد را به نشان ده .

امروز ديگر احتياج به چنين صحنه سازى ها نداريم استدلال بر توحيد محتاج به عرض طول علم كلام ديروز نيست ، اگر بگذارند نسل جديد با فطرت اوليه تربيت شود ، و اگر اماكن و مراكز فساد و فحشاء به جوانان امروز و فرزندان سرگردان صحنه گيتى اجازه و فرصت دهد به آسانترين راه مى توان آنان را به سوى حق دعوت كرد و خداوند را با پيمودن كوتاه ترين راه به آنان معرفى نمود ،

و تمام حركات آنان را در پرتو نور حق گرفت ، اما افسوس كه اين مطلب با وضع جهان امروز خيالى بيش نيست ، تربيت كنندگان واقعى به گوشه انزوا آرميده و خود را از هر گونه مسؤوليتى بركنار دانسته رشته اجتماع از نظر تربيت گسسته و احساس مسؤولت ها در دفتر فراموشى سپرده شده است .

خلاصه : امروز معلومات مسلم و كلاسيك ما پر از قضايا و حقايقى است كه تماماً نامحسوس و نامأنوس اند معذالك درباره آنها هيچ ماترياليستى شك و ايراد ندارد ، مثلا قوه عمومى جاذبه كه بعد از نيوتن به صورت ظاهر اما بعد از قرآن به صورت واقع جزو پايه هاى اصلى علم و صنعت جديد و حتى زندگى عادى قرار گرفته است نه ديده مى شود و نه صدايى دارد ، و نه به هيچ يك از حواس ما در مى آيد ، نيوتن هم آنرا نديد فقط از افتادن سيبى از درخت بر وجودش حكم كرد ، بعد از نيوتن علماى علم هيئت و فيزيك با فرض وجود جاذبه و قبول فرمودل مربوط به حركات و سيارات و غيره را حساب مى كنند و چون حساب ها درست درمى آيد حكم بر صحت آن مى نمايند .

خلاصه : آنكه از مشاهده آثار و مطالعه كيفيات است كه حكم به وجود منشأ و مبدأ مى شود و از اين قبيل شاهد مثالها فراوان است مى توانيم قوه الكتريسته را كه مانند رگ و ريشه در پيكره علم و تمدن جريان دارد در نظر بگيريم نه كلفت خانه اطو را به برق مى زند و نه فيزيسين تحقيق كننده در آزمايشگاه خود الكتريسته را ديده هرگز نديده اند و كلامش را نشنيده و وزن و زبرى و نرمى از او احساس و لمس نكرده اند هرگز كسى نمى تواند وجود و عبور برق را در يك سيم مستقيماً تشخيق دهد مگر آنكه كليد چراغ را بزند و يا ولت متر را و اسباب آزمايش ديگرى ر ابكار اندازد و از روشن شدن چراغ و تكان خوردن عقربه يعنى حكم به آثار ناشيه بگويد جريان برق وجود دارد .

برنامه هاى اتم و انرژى هاى ديگر نيز مانند الكتريسيته و جاذبه است

و نتيجتاًعجيب است و بالاتر از آن كه وقتى كليه محسوسات و تجربيات و استنباط هاى ما ناگزير به آنجا منتهى مى شود كه معلول ها را علتى و هر اثرى را مؤثرى و اين دستگاه را گرداننده و سازنده اى هست بعضى كوته فكران پشت پا به تمام آنچه در زندگى روزمره و در تشخيص ها و قضاوت هاى اوليه و در كاوش ها و حكم هاى علمى و نظرى متداول و معقول مى باشد مى زنند و مى گويند خدايى نيست اگر قدرى اصرار بورزيم ، اين ديوانگان اصلا منكر وجود خودشان هم مى شوند در صورتى كه اگر قدرى تحقيق كنيم نديده هاى ما در زندگى از ديده هاى ما بيشتر است آيا به صرف نديدن مى توان هر چيزى را انكار كرد ؟

براى مردم عاقل جهت اثبات خداشناسى و معرفت به پروردگار قرآن و كلمات انبياء و پيشوايان دين مبين اسلام كافى است و با بودن اين معارف و حقايق ما احتياجى به استدلالات خارج از منطق وحى نداريم اما براى غرب زدگان ديوانه كه به داعى تقليد بسيارى از بديهيات را منكر شده اند ناچاريم نام چندين نفر از عقلاى اروپا و دانشمندان معتقد به حق و پروردگار را با مطالبى مختصر از هر يك از آنان در مسئله خداپرستى نقل كنيم كه استدلال ما براى دو طرف كامل و جامع باشد هم براى دسته اى كه در معارف خود را گداى مغربيان نمى بينند و براى هم دسته غرب زده كه مانند ديوانگان هوش و حواس خود را به آن سرزمين باخته اند .

1 ـ پرفسور ادوين كونكلين ، تعبير لطيف و استادانه اى در باب خداشناسى از راه انديشه در جهان آفرينش دارد كه شايسته است آن را با دقت مطالعه كرد ، او مى گويد :

احتمال پيدايش جهان خلقت و اين همه موجودات بديع و گوناگون بر اثر تصادف و اتفاق به همان اندازه است كه مثلا در نتيجه وقوع حادثه انفجارى در

يك مطبعه يك كتاب دايرة المعارف قطور و دقيق و محققانه اى به وجود آيد .

2 ـ آلبرت ماك كومب ، جانورشناس آمريكا مى گويد :

هر كشف تازه اى كه در دنياى علم به وقوع مى پيوندد صدها درجه بر استوراى ايمانم مى افزايد ايمان و اعتراف بشر به خداوند با معرفت به اين كشفيات و علوم نه تنها چنانكه كوته نظران مى پندارند كاسته نمى شود بلكه با شناختن اين موجودات تازه و اسرار جديد و تماشاى اين خلقت منظم و قوانين شگفت آور آن صدها هزار درجه افزون تر سر تعظيم و تقديس در برابر قدرت و عظمت آفريدگار فرود مى آوريم و به عظمت و جلال و قيموميّت خداوندى وى واقف تر مى شويم .

3 ـ آدموند كارل ، شيمى دان آمريكايى مى گويد :

براى كسى كه شگفتى ها و رموز و نظم و ترتيب شيمى آلى را مخصوصاً پيش اجسام زنده ديده است تصور به وجود آمدن جهان بر اثر تصادف محال است هر قدر ما ساختمان ذره را بيشتر زير نظر قرار مى دهيم به همان اندازه روشن تر درمى يابيم كه يك نيروى جهانى و عقل كل نقشه هاى عالم را طرح و با اراده و مشيت قاهر و توناى خويش آن را خلق كرده است .

4 ـ دونالد رابرت كار ، متخصص ژئوشيمى مى گويد :

نظم به ترتيب عالم كه مورد نياز دانشمندان است نه تنها از نظر اصل خلقت وجود خداوندى را ايجاب مى كند بلكه براى ادامه نظم و ترتيب عالم وجود يك حكمت عاليه را محقق مى سازد اگر جهان نظم و ترتيبى نداشت معجزات پيامبران كه دليل بعثت آنان از طرف خداوند است خارق العاده شمرده نمى شد ، در جهانى كه با نظم و ترتيب به سير خود ادامه مى دهد وقوع قيامت امر حتمى است .

آرى ، دنيا در دست قدرت حكيمى متعال و توانا و به مشيت او بسته است و به

همين جهت است كه دعا و عبادت ما مى تواند مفهومى بسيار اساسى داشته باشد همه گونه قدرت خلق و ابداع و نظام دادن به دست اوست ، بدون آن كه براى استجابت دعاى ما نظم جهان را بر هم زند با قدرت لايتناهى و رحمت بى اعتناى خود به حوائج ما عنايت مى كند .

5 ـ مريت استانلى ، مى نويسد :

ممكن نيست ، اين همه اعمال معقول و منظم و سازمان هاى حياتى شگفت انگيز و بهت آور موجودات و مثلا گردش الكترون ها را در مدارات خاص و كيفيت شگفت انگيز توليد مثل را در زيست شناسى و عمل حياتى نور را در ذخيره كردن انرژى خورشيد در گياهان براى ادامه حيات موجودات زنده به سطح زمين و نظاير آنها را بر اثر تصادف ابتدايى حمل كنيم و بگوييم بدون وجود عامل ذى شعورى صورت گرفته است چگونه ممكن است اين وحدت و كليت و تماميت و هدفدارى و هم آهنگى سلسله هاى بيكران موجودات را نسبت به يكديگر به شعور كاملى منتسب ندانست .

6 ـ مرلين گرانت اسميت مى نويسد :

البته كشف قوانين نتيجه زحمات محققان است ، ولى بايد ديد وضع اين قوانين از كجاست ، بديهى است كه اين قوانين تازگى ندارد ، و از بدو وجود عالم بوده اند منتهى بشر تازه به وجود آنها پى مى برد ، پس صحيح آن است كه به جاى آنكه گفته شود قانون جاذبه نيوتن گفته شود قانون جاذبه خدا . آيا ما مى توانيم قبول كنيم اين قوانين توسط ماده وضع شده اند ؟

اين تفنّن بزرگ خداست و خدا چنانچه بعضى كوتاه نظران مى پندارند زاييده تخيل و وهم نيست ، بلكه اصل الاصول و حقيقت مطلقى است كه تمام عالم وجود به وجود او دم بدم شهادت مى دهند و در طى اعصار و قرون انبياء و كتب ازجانب او براى هدايت بشر به سوى او و معارف عاليه او مبعوث و نازل

شده اند .

7 ـ ادوارد لوتركيل جانورشناس مى نويسد :

تحولاتى كه در حيوانات و نباتات مشاهده مى شوند نتيجه تصادف ، و پيش آمدهاى غير مترقبه نيستند ، مثلا اگر تحولاتى را كه براى كوچك نمودن اعضاء انجام مى گيرند در نظر بگيريم اگر تحول تصادفى بود ، لازم مى آمد كه روى عضو عمل بكند در صورتى كه ما مى بينيم روى خاصيت ها نيز تحول ايجاد مى شود و انواع را به تكامل سوق مى دهد بايد قبول كرد كه در پشت اين تحولات و تغييرات قوه عاقله اى وجود دارد كه آنها را ايجاد و قوانين آنها را برقرار نموده است ، طرح اين تحولات در نتيجه مشيت مريد مدبر و طراح حكيمى است .

8 ـ ويليام هرشل فلكى مى نويسد :

هر قدر دامنه علم وسيع تر مى شود استدلالات دندان شكن و قويترى براى وجود خداوند ازلى و ابدى به دست مى آيد .

9 ـ رئينگ آلمانى كه مخالف خداپرستى بود عاقبت كتابى تأليف كرد كه دنيا مخلوق است و با اين يقين و خضوع اعتراف كرد كه جهان را آفريدگار است .

10 ـ رومين انگليسى كه مخالف حق بود عاقبت گفت تمامى مبانى علمى و فلسفى من در باب پديدار شدن جهان از ماده لاشعور باطل و وجود جهان نيز بدون صانع متعال و حكيم مقتدر كه احساس درونم به تحقيق او گواه و حكمت هاى آفرينش او را تصديق مى كند آن مبانى من محال است و آفريدگار جهان حق است .

11 ـ ميكائيل فاراى كه جهان را اتفاقى مى دانست در يكى از روزها كه در بستر بيمارى افتاده بود در پاسخ يكى از دوستانش كه به او گفت به چه مى انديشى ؟ چنين گفت :

خدا را شكر كه به هيچ نظريه اى فكر نمى كنم ، من به پيشگاه خداوند پيشانى

مسكنت مى سايم و زانوى اعتراف به زمين مى زنم تنها به او كه فطرت من و احساس و شعور باطنم و همه نظامات علوم وجود او را شهادت مى دهند مى انديشم ، من خداى خودرا مى شناسم و اطمينان دادرم كه تقصيرات ـ ولاطائلات مرا به انكسار و عجز و توبه ام خواهد بخشيد .

اينها نمونه كمى از بسيارى از اعترافات عقلاى جهان و دانشمندان بررگ عالم نسبت به وجود حق است ، و با اين برنامه رنجيدن از عده اى بى خرد كوته فكر به نام مادّيگر و منكرين حق كارى است بيهوده و عملى است بى قدر و ارج ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ(1)

، شب پره قدر آفتاب نكاهد .

عملا هم در طول تاريخ ثابت شده كه خداپرستان در برابر منكرين پيروز بودند حتى در مبارزات جنگى اگر خداپرست غالب مى شد پيروز و اگر هم به صورت ظاهر مغلوب مى شد باز هم پيروز بود اين داستان باعظمت كه در بشر اوليه به صورت نزاع در خلوص عمل بين هابيل و قابيل به وقوع پيوست ، اين صداى با فرّو جاه خداپرستى نوح و ذلّت امّت منكرش ، آن تاريخ جاويد و زنده ابراهيم و نمروديان ، و آن داستان حيرت انگيز موسى و فرعونيان ، و جريان بهت آور عيسى و فريسيان و آن برنامه منظم و دقيق نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و مشركين قريش ، اين حادثه زندگى امام على(عليه السلام) و مردم لاابالى زمان معاويه ، آن برنامه جاويد و اثر حماسه اى با عظمت كربلا و يزيديان هيچ گونه راه انكارى براى توحيد بر احدى باز نمى گذارد و خلاصه بشر در هر زمان و مكان فطرتاً به وجود حق معترف است اگر چه به صورت ظاهر منكر باشد .

در كشور پهناور آمريكا پرچمدار جاهليت نوين كه انبوه ترين قواى خود را براى مبارزه با اسلام و توحيد در قاره آفريقا و آسيا تجهيز نموده است و خطرناك ترين سلاح ها را براى اين مبارزه آماده كرده و نيروهاى مشترك

1 ـ سوره ى مائده : آيه ى 99 .


50

صليبى و صهيونى را براى افناء اسلام خداپرستى متحد ساخته .

آرى ، در همين آمريكا و از ميان مردم خود اين قاره كه اطراف آنان را شرك و انكار به حق فرا گرفته ، نهضت اسلامى جوان و نيرومندى بر اساس خداپرستى برخاسته است كه مردم را به اقامه حكومت اسلامى در همين سرزمين دعوت مى كند ، و شك نيست كه براى خدا اين بد انديشان و دشمنان دين و خدا ريشخندى و استهزايى از طرف خدا بزرگتر و مؤثرتر از اين متصور نيست زيرا پيروان صليبى و صهيونى در مبارزه با اسلام در داخل عالم اسلامى و فرو نشاندن هر نهضت و خاموش ساختن هر دعوتى به دين خدا كوشش بسزا بكار بردند ، و پنداشتند با كوبيدن اين دين در مركز اسلامى و وطن اصلى آن از چنين دشمن سهمگين و خطرناك كه از بيدارى آن در آينده اى نزديك يا دور نگران بودند نجات يافته اند و بر لب از اين جهت در حالى كه دين خدا را به باد استهزاء گرفته و تبسم شادى و رضا بر لب داشتند بر كرسى هاى امن و استقرار تكيه زده اند ولى در همين گيرودار بود كه واقعه هولناك و حادثه اى وحشت انگيز در قلب كشور و درون خاه خودشان رخ داد و ايشان را به مصيبتى چنان عظمين و روزافزون گرفتار ساخت كه راه بيرون شدن از آن را نمى دانند .

اين حادثه سهمگين كه در نظر مردم آن سرزمين بزرگ ترين مصيبت تلقى مى شود همان اسلام است كه در رأس تعليمات آن خداپرستى است كه اروپا و آمريكا در برابر نفوذ آن سراسيه و سرگردان شده اند ، و با تمام بلاها كه بر سر مسلمانان آن مرز و بوم مى آورند و با قتل و شكنجه ، و زندان و تبعيدى كه درباره ايشان روا مى دارند و با تعليمات سويى كه براى ايجاد تنفر و انزجار از عقيده ايشان برمى انگيزند اين مصيبت عظيم روز بروز بر گسترش خود مى افزايد و قسمت بيشترى از اين سرزمين را زيز دامن خود مى كشد .

اين نمونه اى از مكر خداست كه به اين وسيله نيرنگ و مكرپردازان و تهى

مغزان صهيونيسم و صليبى را تهديد مى كند ﴿ وَ مَكَروُا وَ مَكَرَاللّه وَ اللّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ(1)

بحث توحيد بحثى است مفصل و دامنه دار كه تا همين مقدار براى آشنايى به آن اكتفا كرده و در خاتمه اين بحث به ترجمه خطبه توحيدى اميرالمؤمنين(عليه السلام)

از نهج البلاغه فاضل مى پردازيم .

آن كس را كه مى ستايم كه ستايش گويندگان تا آخرين حد مبالغه وصف كمالش را كفايت نكند و روزى خوران از شمردن نعمت بى پايانش عاجز باشند و هر چه بكوشند يك از هزاران را سپاس نتوانند .

و چه پايگاه بلندى كه افكار دورانديش در پيرامون آن نگردد ، چه اقيانوس ژرفى كه غواص خرد بازيچه كوچكترين موجش گردد همى شنا كنند و در جزر و مد آن درياى بيكران بى اختيار بدين سوى و آن سوى رود ولى سرانجام همچون دسته اى خاشاك تسليم تلاطم امواج شود ، دستى تهى به ساحل آورد و اندامى سخت خسته و فرسوده به كنار بكشد .

صفت كمالش را حدى نيست كه بتوان به ميزان آن پى برد و نامهاى دلاويزش آن چنان بزرگ و پاك باشد كه از سطح عالى لغات فراتر نگاشته شده است ، پررويى كه تاب مستورى ندارد ناگزيز خود را بيارايد و چهره زيبايش را به صاحبدلان و احساسات آشفته عرضه كند تا دلها ببرد و خاطر خاطره ها شيدا سازد .

جمال ابديت در پس پرده غيبت پنهانى مصلحت ندانست و ناگزير پرده از رخسار دلارا بردشت و بر صحراى خاموش عدم كهخ كشور خراب آباد ماهيات بود فروغ وجود بدرخشيد و آن اشباح افسرده را كه همچون خيال سبك و همچون سايه بيرنگ بودند صفاى هستى و استقامت حيات بخشيد ، چرخ آفرينش به حركت افتاد و نسيم عشق وزيدن گرفت . گهواره لرزان زمين باكوههاى گران سنگ كه چون ميخ بر او كوفته شدند استوار گرديد و صلاى دلكش زندگى و غوغاى آشنايى در فضاى خاموش دنيا منعكس شد ارواح آشفته به اهتزاز در آمدند و افسردگان بى حس و حال به تكاپو و حركت گرم شدند ، بارى جهان پديد آمد و زندگى سر و صورت گرفت .

آغاز دين معرفت كردگار است و كمال معرفت ايمان به ذات پروردگار ، ايمان را به توحيد خداوند يعنى : شهادت بر يگانگى او تكميل كنند و توحيد را با صميميت و اخلاص تمام نمايند .

صاحبدلان چون صميمانه بر وحدت خداى اعتراف كردند آن چنانش بى آلايش و پاك بينند كه از هر نام و صفت ذات مقدسش را منزه و پاك دانند .

حاشا كه او به صفتى موصوف باشد ، زيرا كه به هنگام توصيف چنان نمايد كه نام از صفت جدا و بيگانه است ، پس آنكه ايزد متعال را وصف كند چنان است كه براى بى همتا همتايى آورده و چنين كس از سرمنزل حقيقت سخت به دور و گمراه باشد ، وجودى است كه با عدم سابقه ندارد و هستى او را آغازى نيست .

با همه چيزست و دور از همه چيز آن چنان كه جرم خورشيد با پرتو نافذ خود كائنات را نوازش مى كند ولى خويش فرسنگ ها از آن به دور باشد چرخ فلك مى گردد ولى گرداننده آن از آلات و اسباب تهيدست بى نياز است .

كارخانه حيات گرم است اما جز از اراده و نيروى ابديت نور نمى گيرد تنهاست ولاى از تنهايى وحشتناك و ترسان نيست ، بى كس است ، زيرا كسى نيست كه تواند همسايه و همخانه او گردد .

گيتى را از طبايع متضاد آفريد و آن چنان بين اضداد آشنايى و صفا برقرار كرد كه آب را در آغوش خاك انداخت و آتش را بر دوش باد سوار كرد ، غرايز سركش و ماجراجويى كه در نهاد بشر به هم مأنوس و رفيقند اسرار ناگفتنى خلقت را با صريحترين بيان مى گويند و عظمت پروردگار را به فرياد گوشزد

مى كنند .

بنابراين سر سلسله كليه تحولات توحيد است اين است كه در ابتدا لقمان بزرگوار فرزند خود را نسبت به اين اصل مهم آشنا ساخته و او را به دين راه استوار و اصل بزرگ و مرحله اى كه ريشه آن به نام فطرت در قلب هر انسانى موجود است دعوت كرده و نقص در اين اصل را براى انسان و هر فردى بزرگترين ظلم شمرده است .

معاد

فرزندم ! هر عمل از نيك و بد كه از آدمى سر زند هر چند از كوچكى برابر با خردل يا ارزنى باشد و در پوشيده ترين و محكم ترين جاى مانند دل سنگ يا در مرتفع ترين كمال مانند آسمان ها يا در پست ترين نقطه مانند اعماق زمين باشدخداى توانا در روز رستاخيز آن را به كنار ميزان عدالت حاضر خواهد كرد و در حساب اعمال منظور خواهد ساخت و به آيين حق و عدل پاداش و كيفر خواهد داد ، زيرا ههگى اشياء و اعمال از خرد و كلان زير پرتو نيرومند علم خدا در يك سطح هويدا و نمايانند .(2)

در قديم و در نظر معتقدين به خداوند فرضيه آخرت يك امر طبيعى و بديهى بوده و آن را لازمه عدالت الهى مى دانسته اند ولى منكرين اديان و كسانى كه نمى خواهند زير بار مسئوليت دينى و حكومت بر تمايلات نفس بروند و ضمناً ادعاى پيروى از مكاتب تجربى مى نمايند مى گويند آن دنيا را چه كسى ديده است يا هنوز كسى خبر از آنجا براى ما نياورده است تا باور كنيم .

علاوه بر اين كه فرق عاقل با مردم غافل و تنبل در اين است كه اولى پيش از رسيدن حادثه احتياطاً هم كه شده در فكر چاره مى افتد و منتظر رسيدن خبر

1 ـ سوره آل عمران : آيه ى 54 .

2 ـ سوره ى لقمان : آيه ى 16 .


51

مصيبت و از دست رفتن فرصت نمى شود ، آيا نرسيدن خبر از چيزى دليل بر نبود آنست ؟ كه منكرين قيامت بدون مطالعه و دقت به صرف سخن منكرند با اينكه خبرهايى كه درباره روز بازپسين رسيده از حد برون است .

اگر ما از واقعه اى خبردار نشده باشيم هيچگاه حكم بر عدم وقوع يا بر دروغ مطلق آن خبر نمى توانيم بكنيم و تا دليل در محال بودن چيزى و شاهد بر نفى نداشته باشيم حق نداريم انكار كنيم ، مثلا چون ثابت شده است كه آب در حرارت صفر درجه و در فشار يك جو يخ مى بندد اگر كسى گفت در فلان محل در ديگ آبجوش قطعات يخ شناور بود آيا گفته او را تكذيب خواهيم كرد ؟

اما قيامت چون خبر از يك حادثه و پديده اى است كه هنوز حادصل نشده و علم و اطلاع بشر هميشه بعد از حصول و حدوث اشياء است پس نبايد انتظار شهود و توقع اثبات قيامت را از كسى داشت ، توضيح مطلب آنكه معلومات بشرى هيچ يك در حقيقت اكتشاف و ابتكار و مخلوق ذهن او نيست بلكه بعد از آن كهخ انسان مرغى را در خارج ديد و صدايش را شنيد تصوير او را مى كشد يا صحبت از حالات آن مى كند بنابراين قيامت چون يك دوران و پديد تركيبى است كه به قول انبياء بعداً برپا مى شود پيش بينى و علم كامل آن براى بشر غير ممكن است .

بشر با بينش و دانش خود نمى توانسته است پس پى به پيدايش كيفيت دورانى كه معلوم نيست كى و چگونه خواهد بود ببرد .

حواس انسان هميشه متوجه و متمركز در گرفتارى ها و احتياجات روزمره و محدود به زمان و مكان كوچك شخصى بوده و حتى آينده نزديك عمر خود و افرادش را كمتر مى تواند در نظر بگيرد يا نمى تواند .

قيامت و آخرت راست است و واقع خواهد شد به دليل آنكه انبياء خبر داده اند و مى دانيم كه پيغمبران نه مردمان حقه باز و سودجوى فريبكار بودند ،

و نه ساده لوح نفهم خيالباف كه از روى غرض يا جهل حرفى زده باشند ، بلكه از لحاظ عقل و فهم و هوش و سلامت و شعور و رشد و شهامت سرآمد تمام افراد بشرند و بى مدرك و بى جهت خبرى نمى دهند و به وحى و علم و اطلاع خدا صحبت مى كنند آنها صالح و راستگو بوده اند و از جايى خبر مى آوردند كه احتمال اشتباه و خطا در آن داده نمى شد .

عقيده به قيامت و دنياى ديگر از عقايد قديمى و ريشه در تاريخى بسيار كهن دارد يعنى همزمان با پيدايش انسان عقيده به قيامت در سرشت او عجين و با فطرت او همراه بوده زيرا هر چه به تاريخ قبل برگرديم نشانه هايى به تناسب زمان و مكان از زندگى گذشتگان نسبت به عقيده به روز جزا مى بينيم .

ملل و اقوام جهان از قديمى ترين دوران و تاريك ترين اعصار زندگى در هر گوشه و كنار جهان كه مى زيسته اند به قيامت معتقد بودند و از همين جا معلوم مى شود كه اين عقيده با غرايز انسان پيوند دارد .

اعتقاد به معاد از چند جهت با غريزه و وجدان انسان ارتباط و اتصال دارد يكى از اين جهت كه انسان وقتى به حد رشد رسيد و در اجتماع وارد شد مى بيند كه قهرمانان خير و شر با يكديگر در مبارزه اند ، و در جنگ فضيلت با رذيلت ادامه دارد و غالباً شر و فساد بر خير غلبه دارد و براى وجدن بيدار هر انسان عاقل قابل قبول نيست كه قهرمان خير مغلوب شر بماند اعتقاد به وجود خداى دانا و عادلى كه آثار عدلش همه جا آشكار است ايجاب مى كند كه خير و شر پاداش و كيفرى داشته باشند كه چون اين جهان و عمر كوتاه و محدود انسان گنجايش آن را ندارد ناچار بايد در جهان ديگر انجام گيرد و رسيدگى شود ، البته خير و شر قائم به عمل است و عمل قائم به وجود انسان ، از اين رو قيامت روزى است كه ذات اقدس حق مردگان را مبعوث و به حساب اعمال آنان رسيدگى نموده و به جزاى خود بهشت يا جهنم مى رساند ، قرآن مى فرمايد اين يك وعده حتمى

است و بدون تخلّف كه خداى توانا آنرا انجام خواهد داد و تنها خدا مى داند كه اين روز كى بر پا مى شود .

گروهى واقعاً تعجب مى كنند كه چگونه ممكن است استخوان هاى پوسيده و خاك هاى پراكنده پس از گذشتن روزگارهابار ديگر زنده شود و در محكمه حساب حاضر گردد .

اينان فكر نمى كنند خدايى كه آسمان ها و زمين ها را آفريده انسان را در دنيا از خاك سپس از نطفه خلق كرده ، بر زمين سرد و مرده نسيم حيات بخش مىوزانداز ابرهاى آسمان باران بر اين خاك تيره مى پاشد و او را به جنب و جوش درمى آورد و از اين خاك تيره انواع گل و ريحان و ميوه مى روياند وى تواناست كه مرده ها را بار ديگر زنده كند و تمام اعضاء و جوارح و حتى انگشتانش را آن طورى كه بود منظم نمايد چه گمان باطلى است كه جمعى فكر مى كنند زندگى منحصر به همين دنياست و اين روزگار است كه كار حيات و مرگ به دست اوست .

مگر ذات اقدس حق انسان را عبث آفريد كه چندى در اين دنيا هر چه خواست انجام دهد و سپس از بين رفته طومار زندگى او براى ابد هنگام مرگ برچيده شود و كسى به نتيجه خوبى ها و خدمات يا جرائم و ستم ها ى خود نرسد .

مگر خداوند از آفرينش اوّلى انسان خسته شده كه نتواند بار ديگر وى را زنده كند آنان كه منكرند و از قدرت خداوند غافلند يا مى خواهند با انكار رستاخيز به زشتكارى بپردازند و خود را از مجازات ايمن دانند اينان تنها آنروز باور مى كنند كه خود را در پاى ميزان عدل حق حاضر ببينند ،در آن هنگام است كه مى گويند خدايا ديديم و شنيديم و باور كرديم اكنون ما را باز گردان تا كردار نيك انجام دهيم و دعوت تو را اجابت كرده وانبياء را پيروى كنيم ما پشيمان

و شرمساريم . جواب مى شنوند خاموش باشيد ديگر بازگشتى در كار نيست در دنيا به شما گفتند ولى فراموش كرديد ، گروهى از بندگان من مى گفتند خدايا ما به تو ايمان آورديم ما را بيامرز و به ما رحم كن شما مى خنديديد و استهزاء مى كرديد اكنون به جبران آن بى اعتنايى گرفتار عذاب جاويدان باشيد تمام اين مطالب متن آيات قرآن مجيد است كه ارتباط عقيده به قيامت را به خوبى با وجدان و عقل سالم اثبات مى كند .

پيوند دومى كه عقيده به رستاخيز را به رشته هاى دل و جان بشر اتصال مى دهد آمال و انديشه هاى بى پايان اوست كه به قول سقراط اين بذرهاى بى شمار براى روييدن خود مزرعه اى غير متناهى لازم دارند و باغبان خلقت كه براى بذر گل ها و گياهان طبيعى زمين وسايل روييدن را از هر جهت فراهم ساخته به حكم فطرت و احساس قلب انسان كه نماينده خداست براى روييدن بذرهاى بى پايان آن نيز سرزمينى فراهم خواهد ساخت و چون مزرعه زندگانى اين جهان گنجايش آن را ندارد ناچار آن زمين در جهان بى پايان ديگر خواهد بود و ناچار اين بذرهاى مانده و خشك شده در دل و روح انسان روزى به دميدن هواى قيامت در سرزمين پهناور و بى پايان او به حركت آمده و انسان تمام برنامه ها و مزد اعمال و رفتارهاى خود را از نظر نتيجه خواهد ديد .

خداوند مى فرمايد :زمين را خشك و خالى و بى جان مى بينى وقتى آب باران بر او فرو فرستاديم همين زمين پاييزى به جنب و جوش درمى آيد و انواع واقسام گل ها و گياهان را زنده و سرسبز مى سازد .

آرى ، همان آفريدگار بزرگ و زنده كننده مردگان بر همه چيز قادر و تواناست زمين مرده پاييزى را به صورت بهار زنده مى كند ، قيامت و رستاخيز موعود نيز همچون فصل بهار فرا خواهد رسيد و پروردگار متعال كسانى را كه در قبرها آرميده اند زنده خواهد ساخت ، قرآن در بسيارى از آيات تجديد حيات جسمانى

را با تمام مراحل آن به احياى زمين تشبيه نموده است و در عين حال اين خود بهترين دليل نيز بر اثبات معاد جسمانى است .

اگر در فصل زمستان به باغ و بوستان قدم بگذاريم مى بينيم كه زمين ها مانند قبرستان به خشكى و خاموشى گراييده و اثرى از گل هاى رنگارنگ و از نغمه هاى بلبل ديده و شنيده نمى شود ، چنين خيال مى كنيم كه اين درختان بى برگ مرده و زمين اثر حياتى خود را از دست داده است .

ولى پس از چندى كه از فصل زمستان گذشت و بهار جاى او را گرفت و محيط براى زنده شدن نبات آماده شده مى نگريم كه چگونه زمين به جنب و جوش درآيد و درختان و گياهان زنده و سرسبز شده غرق در شكوفه مى شوند ، درمى يابيم كه نباتات گرچه در زمستان تغيير شكل مى دهند ولى هرگز معدوم نمى شوند ، بلكه در عين خشكى و خاموشى درون آنها ريشه ها و دانه هاى فراوانى كهخ يادگار دوران زندگى تابستانى است وجود دارد كه به خاطر نامساعد بودن شرايط زندگى به طور موقت از فعاليت باز مانده اند و همين كه بهار مى آيد و محيط براى حيات آماده مى گردد همان درختان بى جان مى گيرند و رو به تكامل مى گذارند .

آرى ، زنده شدن مردگان نيز به فراهم شدن محيط نيازمند است ، و هنگامى كه قيامت يعنى بهار زندگى دوم انسان فرا رسيد روح انسانى در كالبد وى تجلى كرده حيات خود را از سر مى گيرد .

اين نكته پوشيده نماند كه در هر دورانى از دوران هاى حيات كره خاكى ، ملت ها از نظر حساب جمعيت محدود بوده اند زيرا با تجديد هر قرن نسل تجديد مى شود و نسل گذشته مى ميرند چون اگر مردن نبود زمين محدود به گنجايش پذيرش آن همه انسان را نداشت ، اما روز قيامت تمام مردگان قرون و اعصار در يك زمان زنده مى شوند ، پس لازمه اين زنده شدن زمين بى انتهايى

است كه بتواند انسان ها را با تمام آرزو و آمال براى پياده كردن نقشه هاى آنان در خود جاى دهد ، از اين جهت نيز قرآن مجيد اين ارتباط را با آيات كريمه خود ثابت مى كند و براى برپا شدن قيامت طى بيان آياتى در كتاب خود اين طور اشاره مى كند :

آسمان ها به حركت مى آيد آن گاه شكافته مى شود و در هم مى پيچد و همچون فلز گراخته مى شود خورشيد تاريك مى گردد ماه مى گيرد هر دو يكجا جمع مى شوند . ستارگان تاريك و پراكنده مى شوند در زمين زلزله عظيمى روى مى دهد كوهها خرد و پراكنده مى شوند ، درياها شكافته شده و شعلهور مى گردند ، زمين دگرگون مى شود شكافته شده و گسترده مى گردد تمام اشياء از دل خاك بيرون مى آيد انسان ها سر از لحد و خاك بدر مى آورند و همچون ملخ پراكنده مى شوند ، داستان قيامت به چشم بهم زدنى برپا مى شود ، اوضاع و شرايط عوض مى گردد اين زندگى جديد به نام قيامت عكس العمل همان حيات ديروز است مردم فكر مى كنند چيزى نگذشته و چند روزى بيش با دنيا فاصله ندارند مقامات و برنامه هاى مادى از دست رفته اند ، اموال و فرزندان دردى دوا نمى كند ، همه به خود مشغولند شفاعت جز در مواردى كه ذات الهى اذن دهد اثرى ندارد ، حكومت مطلقه آن روز به دست خداست ،حق و حقيقت آشكار مى شود ، پرده ها بالا مى رود و اسرار فاش مى شود ، وعده خدا و انبياء به انبياء به وقوع مى پيوندد ، مجرمين و گناهكاران سر خجلت به زير انداخته به اين طرف و آن طرف نگاه مى كنند ، و راه فرارى ندراند ، نور و روشنايى براى آنها نيست آنها كه در دنيا از ديدن حق چشم بستند و به سخن حق گويان گوش ندادند امروز كر و كورند ، تمام صحنه هاى گذشته در نظر آنان مجسم شده است ، زشت و زيباى عمل خود را مى بينند مغبونند و پشيمانند ، حسرت و تأسف مى خورند كه اى كاش عمل نيكو انجام داده بوديم ، مى گويند اى كاش اين اعمال ناشايست كه به صورت

هيولاى مخوفى در جلوى ما جلوه گر شده است از ما دور مى شد امروز ديگر دهانشان بسته و چشم و گوش و حتى پوست بدنشان بر اعمالشان گواهى مى دهد سيماى آنان شاهد جرم هاى آنان است علاوه بر همه اين مراحل ، از ميان هر امت گواهى انتخاب مى شود كسانى از ملائكه كه شاهد رفتار شخص بوده اند شهادت مى دهند ، دفتر اعمال نشان مى دهد خود انسان نيز از خويشتن بى خبر نيست .

ميزان اعمال به پا مى شود به جزئيات اعمال هر انسانى رسيدگى مى گردد در آن حساب هيچ گونه اشتباهى نيست در آن محاكمه اجحاف و تعدى راه ندارد ، دروغ و شهادت ناحق نيست ، آثار جرم در آنجا در جلو مجرم پيداست ، ناگهان صفوف از هم جدا مى شود صاحبان هر مذهب و مسلك در صف جداگانه اى مى روند ، درجات و مراتبى دارند نامه عمل هر كس به دست وى داده مى شود ، با تعجب مى گويد :

آه ! چه كتابى است كه هيچ عمل بزرگ و كوچكى را فراموش نكرده يك ذره عمل خوب نيست مگر آن كه آن را مى يابد ، يك ذره عمل بد نيست ، مگر آنكه آن را مى بيند اين مطلب متن آيات قرآن مجيد است كه در يك آيه به طور خلاصه و كلّى لقمان بزرگوار با فرزند خود در ميان مى گذارد .

خلاصه اين كه : اعمال انسان قسمتى از موجودات طبيعى اين جهان است به طورى كه نبات و حيوان نمود دارد ، مى رويد و بزرگ مى شود ، عمل انسان هم مى رويد و بزرگ مى شود و همانطور كه دانه گياه را مى كارند ، پس از مدتى از زمين بيرون مى آيد و نمو مى كند اعمال انسان نيز مانند دانه ها مدتى در ميان موجودات دنيا در حال نهان است ، آن گاه كهخ روز موعود فرا رسيد آشكار مى شود و در شكل نعمت هاى بهشتى يا عذاب جهنم به انسان مى رسد چنانچه نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود :

دنيا كشتزار آخرت است .

اگر دنيا و آخرت را جهان واحد و ممتدى بدانيم و آن را به زندگى جهان فعلى تشبيه نماييم ، خواهيم ديد آن جهان بزرگ مانند اين جهان كوچك داراى چهار فصل است ، نخست همين زندگى ناپايدار كنونى كه به جاى فصل پاييز است ، زيرا كهخ وقت شخم كردن و بذر افشاندن و آبيارى كردن به وسيله اعمال است .

قسمت دوم : آن عالم برزخ است كه انسان ها با كفن هاى سپيد به خواب سنگين مى روند ، چون فصل زمستان . قسمت سوم زمان محشور شدن و سر از خاك بدر آوردن است چون فصل بهار مانند گل هاى رنگارنگ يا خارهاى خوفناك ، قسمت چهارم دريافت زندگى نوين يا در بهشت برين يا در آتش جحيم ، ما به چشم خود مى بينيم و با وجدان خود درك مى كنيم كه زندگى اين جهان براى ما مانند كتابى ناقص است كه چند فصل آن در اين دنيا نوشته شده و نتيجه فصول حساس آن باقى است ، از اين جهت ضمير ما حكم مى كند كه زندگى ما با مرگ و رخت بربستن از اين جهان پايان نمى پذيرد ، بايد جهان ديگرى باشد كه اين كتاب در آن كامل شود و فصل هاى ديگرش در آنجا پرداخته گردد .


52

نماز

آثار حفارى و سنگ نبشته هاى مصر كه از دو هزار و ششصد سال قبل از مسيح باقى مانده نشان مى دهد كه مردم مصر هزاران سال پيش از باقى گذاشتن اين آثار به بقاء بعد از مرگ و به رستاخيز و حساب معتقد بوده همچنين اين عقيده در آثار كلدانيان و آشورى ها كاملا مشهود است ، و در عقايد ايرانيان قديم در رأس مسائل حساس اعتقادى بوده و در كتب دينى هند و چين دوام و بقاء را نوعى از عقيده به معاد نشان مى دهد .

اما در طول تاريخ بشريت در ميان اكثريت ملت جهان كه معتقد به معاد بوده اند دسته و اقليت هاى كمى هم بوده اند كه در اثر انحراف از فطرت

و روگرداندن به ماديت و ميل به شهوات و لذات كوشيده اند كه اين نداى وجدان را فر نشانده و اين شعله خاموش نشدنى الهى را كه از ميان جان برخاسته فرو نشانند .

اما چون فرو گشتن اين شعله تابناك محيط روح را تيره مى سازد و فرصتى براى جولان به دست خفاش ها و جغدهاى بيداد و جنايات مى دهد خداوند پيغمبرانى را فرستاد تا با فروغ وحى و هدايت اين چراغ را برافروزند و تاريكى كفر و فسق و فجور را در پرتو نور معرفت بر طرف سازند و بدون شك و ترديد اسلام مهم ترين دينى است كه در دعوت خود بر اثبات رستاخيز قوى ترين حجت ها را اقامه كرده و عقيده به معاد را بر پايه هاى نيرومندى از استدلال و برهان برپا داشته و براى رفع شبهه در اثبات قيامت به بحث قبل يعنى خداشناسى مى توانيد مراجعه كنيد .

نماز

فرزندم ، نماز را كه رابطه ميان حق و بنده و سدى در برابر ارتكاب گناه و معاصى است به پاى دار .

از بارزترين و روشن ترين خصوصيات روش اسلامى و انسانى روش عبادت است ولى عبادت در اسلام احتياج به توضيح دارد ، اين مطلب را بايد دانست كه عبادت منحصر به آداب و رسوم تعبدى معروف مانند نماز تنها و روزه و زكوة و حج نيست ، بلكه شديداً دارى معناى عميق تر و شامل ترى است و آن عبارت است از پيوند هميشگى با خدا .

سراسر روش تربيتى اسلام در حقيقت همان پيوند است همه فروغ و شعبه هاى تربيت از آن سرچشمه گرفته و بازگشت همه آنها در پايان كار نيز به سوى آن است چون در همه احوال اين حقيقت در نظر باشد معانى ساير آداب

و تشريفات و مناسك روشن خواهد شد .

در رأس تمام عبادات كه رمز پيوند بنده با پروردگار است و بسيارى از رعايت هاى اصول اجتماعى نيز در آن لحاظ شده نماز است .

ابراهيم خليل وقتى كعبه را به فرمان خدا ساخت در پايان عمل رو به درگاه خداوند كرد و چنين گفت بار الها من فرزندانم را از آن سرزمين هاى سرسبز به اين نقطه خشك و بد آب و هوا آورده ام تا در اين محيط آزاد دور از حكومت هاى بت پرست تو را پرستش كنند و در كنار تو نماز بگذارند اين مطلب را خداوند در قرآن مجيد نقل كرده است و اين آيه نشان مى دهد كه نماز در دوران ابراهيم جزء وظايف بوده و غرض از ساختن كعبه همين پيوند و رابطه با خدا بوده است .

قرآن درباره حضرت عيسى مى فرمايد :

عيسى در گهواره لب به سخن گشود و يادآور چند چيز شد .

از طرف پروردگار به من سفارش شده است از آن جمله يكى نماز است قرآن مى فرمايد :

حضرت اسماعيل به فرزندان خود نماز و زكوة را توصيه مى نمود .

قرآن يكى از اسرار نماز را ياد خدا مى داند و مسلم است ياد خداى متعال بسيارى از فضايل را در انسان زنده مى كند ريشه واقعى خيلى از روش هاى اخلاقى و تربيتى ياد خداست ، بلكه مى توان گفت ضامن اجراء واقعى براى بسط عدالت و گسترش دادن حق و حقيقت و اجتناب از هر گونه تجاوز به حقوق فرد و اجتماع همان ايمان به خدا و ياد خداست .

ياد پروردگار زنجيرى است كه انسان را از بسيارى از كارهاى ناشايست كه موجب خشم اوست باز مى دارد ، جوانى كه به انواع وسايل هوسرانى مجهز است پايه هاى حكومت غرايز شهوانى در كانون وجود او مستحكم و پاى

برجاست و براى اميال جنسى و هوس هاى خود مرزى نمى شناسد يگانه وسيله براى كنترل كردن او همان ياد خدا و پيوند با آفريدگار جهان است .

نماز يك نوع دعاد و تضرع و خشوع و فرمانبردارى است كه رابطه بنده را با پروردگارش محكم مى كند و خير و رحمت خدا را بر او مى رساند ، دل آدمى را از حرص و علاقه به امور دنيوى پاك مى كند و به وى اخلاص و بى ريايى مى آموزد ، تن انسان را نيز به حركت وامى دارد ، و او را به رعايت انتظام در امور وقت شناسى عادت مى دهد .

مسلمان در نماز با دل خاشع و ذهن حاضر قرآن مى خواند ، معارف قرآن را مى آموزد و به نور قرآن هدايت مى شود و دلش با صفا و عقلش روشن مى گردد .

ركن يا پايه اول از اركان اسلام نماز است ، در حقيقت نماز جز اين نيست كه در شبانه روز پنج مرتبه ذكر آنچه را كه قبلا به آن ايمان آورده ايد به وسيله زبان و اعمالى كه به جاى مى آوريد تكرار كنيد ، و به خاطر بياوريد كه چه وظايفى را به عهده گرفته ايد .

هر روز اول وقت كه بيدار مى شويد قبل از آنكه به كراى بپردازيد بايد با بدنى پاك و پاكيزه نزد پروردگارتان حاضر شويد و سپس چه ايستاده چه نشسته چه در حال ركوع چه در سجود نزد خداى متعال به بندگى خود اقرار كنيد و از او يارى طلبيد و هدايت و راهنمايى خواهيد و عهد و پيمان و طاعت و بندگى خود را با او تجديد كنيد .

در نماز هر بار آرزوى خودتان را در رسيدن به رضاى او و دورى از خشم و غضب او تكرار مى كنيد و درس كتاب او را اعاده مى نماييد و به راستى رسالت پيغمبر او شهادت مى دهيد و آن روزى كهخ در محكمه او حاضر خواهيد شد تا از كارهايى كه كرده ايد از شما بپرسند و پاداشى كه در خور آن هستيد به شما بدهند ياد مى آوريد .

با اين عمل روزتان را شروع مى كنيد سپس همين كه مشغول كار شديد و طى چند ساعت كارتان را انجام داديد مؤذن به شما اعلام مى كند كه بياييد و باز خدا را به ياد آوريد و يك بار ديگر درستان را تكرار كنيد كه مبادا آن را فراموش كرده غافل بمانيد ، آن گاه از جايى كه هستيد برمى خيزيد و پس از آنكه ايمانتان را تجديد كرديد دوباره به كارهاى دنيا مشغول مى شويد سپس براى مرتبه سوم پس از چند ساعت مؤذن شما را به نماز مغرب و عشا مى خواند و در حقيقت تمام عمر شما را با مبدأ حقيقى اتصال پيدا مى كند و معناى واقعى پيوند هميشگى اگر توجه داشته باشيد براى شما تحقق پيدا مى كند .

امام صادق(عليه السلام)هنگام ارتحال از جهان به سوى عالم ديگر فرمود :

افراد نزديك مرا جمع كنيد ، سپس به آنان فرمود كه به ديگران تا قيامت برسانند كه هر كس اين عبادت عظيم را سبك بشمارد دست او به رشته اتصال ما در روز قيامت نخواهد رسيد .

نبى اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : از دنياى شما سه چيز را انتخاب كردم :

1 ـ بوى خوش .

2 ـ عيال صالحه .

3 ـ نور چشم من در نماز است ، اين مسئله بديهى است كه وسيله ارتباط انسان با جهان آفرينش روشنايى چشم است ، جايى كه نماز را او روشنى چشم بداند حساب آن از ديگر عبادات روشن و به اهميت آن بيشتر واقف مى شويم .

در حديث ديگر فرمود : كسى كه روز قيامت در پرونده اعمال او نماز نباشد اعمال ديگرش پذيرفته نخواهند شد زيرا اعمال ديگر به منزله اجناس الكتريكى و نماز هم چون برق است و روشن كننده اعمال ، بدون الكتريسيته اجناس الكتريكى چه ارزش دارد ؟

نماز تنها عاملى است كه پيوسته اساس اسلام شما را روزى پنج بار تقويت

مى كند و شما را براى عبادت حقيقى پردامنه اى كه بيان شد آماده مى سازد و باز همان عامل است كه شما هميشه به عقايدى كه طهارت نفس و ارتقاء روح و صلاح اخلاق و اعمالتان منحصر در آن است متذكر مى سازد .

پس نماز دارى آن معناى عميق تر و شامل تر يعنى پيوند هميشگى با خداست اهل نماز در مقابل عبادات ديگر سر فرود مى آورد ، در صورتى كه نماز را به صورت واقعى بپا دارد و گرنه خواندن نماز تنها كفايت نمى كند .

از امام صادق(عليه السلام)سؤال كردند : از بهترين اعمال آن حضرت فرمود : چيزى بعد از معرفت به خداوند بالاتر از نماز نيست مگر نمى بينيد كه خداوند در كتابش از قول عيسى نقل فرموده كه عيسى وصيت به نماز شده بود .

نبى اسلام فرمود : نماز مانند عمود خيمه است هنگامى كه عمود برجا باشد طناب و پيچ و پرده بر جاست و زمانى كه عمود نباشد آنها براى قيافه خيمه فايده اى ندارد و فرمود مثل نماز مانند نهرى است كه درب منزل شما جارى باشد كه شما شبانه روز در آن پنج مرتبه شستشو كنيد همان طورى كه بعد از پنج مرتبه نظافت كثافتى در بدن شما نمى ماند آن طور هم نماز خواندن شما را گناهان محفوظ مى دارد .

علاوه بر همه اين مراتب تأكيد شده نماز را مسلمانان با جماعت انجام دهند و نيز مقرر فرموده كه نماز جمعه را مخصوصاً هر هفته با صورت معين و شكل خاصى بخوانند .

نماز جماعت درميان مسلمانان ايجاد يگانگى و محبت و برادرى مى كند و از همه افراد توده اى متراكم و فشرده به وجود مى آورد زيرا وقتى كه به صورت جمع در مقابل خدا قنوت و سجود و ركوع مى كنند دلهاشان به يكديگر نزديك مى شود و اين احساس در آنها بيدار مى گردد كه همه برادرند سپيد و سياه ، ترك و ديلم ، عجم و عرب و فقير و غنى ندارند دهاتى و شهرى در اين دين مطرح

نيست در نماز جماعت ملاحظه مى كنيد همه افراد چه غنى و فقير و چه صغير و كبير و ... پهلو به پهلوى يكديگر مى ايستند آن گاه نه اشرافى وجود دارد نه غير اشرافى نه رفيعى و نه وضيعى علاوه بر اين ها نماز داراى اسرار اجتماعى بسيار مهمى است كه براى دريافتن آن بايد به كتاب هايى كه مخصوص اين مسئله نوشته شده مراجعه شود .


53

امر به معروف و نهى از منكر

امر به معروف و نهى از منكر

فرزندم ! خلق را به پيروى از خوبى ها و تهذيب نفس رهبرى كن و از سقوط در ورطه عصيان باز دار ، و در اين جهاد مقدس كه امر به معروف و نهى از منكر است آزار مردم را با استمداد از نيروى صبر خويش هموار ساز .

استعدادى در روان آدمى است كه تحت تأثير سخن قرار مى گيرد البته اين استعداد موقتى است از اين جهت سخن بايد تكرار شود .

پند و اندرزى كه مستقيماً از راه ضمير باطن و وجدان راه خود را به جان انسان باز مى كند آن را سخت به جنبش درآورده نهفته هايش را برمى انگيزد اين كار براى لحظه موقتى است مانند سيلى كه ته نشين هايش را درآورند واقعيت و ماهيت آن سيل گير نمايان مى شود ولى چون به حال خود گذاشته شود دوباره رسوبى روى رسوب هايش اضافه مى گردد و هيچ حركتى در عمق آن ايجاد نمى گردد جان انسان هم در هر لحظه به لايروبى احتياج دارد .

از اين لحاظ اگر سرمشقى در كنار موعظه نباشد كه شخص اثر پند و اندرز را در وجود او آسان و ارجا شده ببيند تا از او پيروى كند ، موعظه به تنهايى كافى نيست .

سرمشق مشاعر و افكار را به خود وابسته مى كند كه به نظر عام و براى همه قابل لمس باشد و نگذارد كسى كه مى خواهد از او پيروى كند در بيابانى بى انتها

سرگردان بماند و بى حركت در جاى خود مقيم شود ، اگر ابتدا سرمشق شايسته اى وجود داشته باشد ، موعظه يعنى امر به معروف و نهى از منكر اثر به جايى در نفس مى گذارد و از طرف ديگر موعظه براى نفس ضرورت دارد در نفس انسانى پاره اى انگيره هاى فطرى هست كه هميشه احتياج به ارشاد و تهذيب دارند و اينكار ميسر نمى شود جز با موعظه و پند و اندرز ، در اين صورت انسان تنها به سرمشق يا نها به موعظه اكتفاء نكرده بلكه هر دو را دريافت داشته ، قرآن مى فرمايد ابتدا خود را بترسانيد ، سپس اهل خود را .

به عقيده شيعه امر به معروف يا دعوت به سوى نيكى ها و نهى از منكر يا مبارزه با بدى ها جزو مهم ترين و گرانبهاترين دستورات اسلامى است كه عقل و شرع در لزوم آن هم آهنگند اين وظيفه بزرگ از اساسى ترين پايه هاى اسلام محسوب مى شود و در رديف بهترين عبادات و يكى از اقسام جهاد است .

موضوع امر به معروف و نهى از منكر و به اصطلاح نظارت ملّى يك موضوع دامنه دارى است كه در تمام شؤون زندگى ما دخالت دارد .

در جهان امروز علاوه بر نظارت و مراقبت هايى كه خصوصى بر عهده بعضى از مؤسسه ها و دوائر است مانند شهردارى كه حق نظارت بر عمران و آبادى شهر دارد يك نظارت ملى و عمومى به تمام مردم واگذار شده كه حق نظارت و راهنمايى و انتقاد در كليه امور داشته باشند تا با بيان و منطق لغزش ها را تذكردهند .

بنابراين در دنياى متمدن ملت مى تواند در تمام شؤون كشور نظارت بنمايد زيرا سرچشمه قدرت و علت پيدايش و تشكيل سازمان ها ملت است او مى تواند هر گونه انحرافى در سازمان هاى ادارى و تشكيلات كشورى ديد فوراً انتقاد كند و نظر بدهد و به ميزان انحراف لحن انتقاد خود را شديدتر سازد ، زيرا مبدأ نيرو اوست ، اين همان نظارت ملى است كه جهان امرز آن را به صورت عالى ترين

اصل پذيرفته و اسلام چهارده قرن پيش پايه گذار آن بوده است .

ملت هايى كه اين دو اصل بزرگ را فراموش كنند به صور حتم خداوند آنها را در چنگال ذلت و خوارى گرفتار خواهد نمود و لباس بدبختى به اندام آنان خواهد پوشيد ، چنين ملتى طعمه آماده اى براى درندگان انسان نما و ستمگران خواهند بود ، و لذا از شخص نبى اسلام و ائمه طاهرين عبارات تكان دهنده اى در لزوم انجام اين دو وظيفه بزرگ و مفاسد زيان هايى كه از ترك آن دامگير اجتماعات انسانى مى شود نقل شده .

نبى اسلام فرمود : كسى كه درباره امور مسلمانان نينديشد از آنان نيست ، حضرت فرمود : كسى كه شر سيلاب يا آتش سوزنده اى را از مردمان مسلمان كوتاه سازد بهشت بر او واجب مى شود چه شرى و كدام آتشى بدتر از شر و آتش معصيت است ؟

امام صادق(عليه السلام) فرمود : بر تو باد كه براى خدا در ميان خلق به نصيحت پردازى ، زيرا عملى بالاتر از آن نمى يابى .

نبى اكرم فرمود : بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيد ، و گرنه ظالم بر شما مسلط مى شود و دعاى خوبانتان مستجاب نمى شود ، قبل از اين كه در استجابت دعا به روى شما بسته شود امر به معروف و نهى از منكر كنيد .

پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) اسلام فرمود : از نشستن ميان راه بپرهيزيد ، گفتند : عادت ماست براى مجالست و گفتگو .

فرمود : پس حق راه را اداء كنيد گفتند : حق راه چيست ؟

فرمود : چشم پوشى از نامحرم ، آزار نرساندن ، جواب سلام ، امر به معروف ، و نهى از منكر .

قرآن مجيد امر به معروف و نهى از منكر را بر مسلمانان واجب كرده و اين وجوب ، امتياز اسلام را بر ملل متمدن كه انتقاد را مباح مى دانند روشن مى سازد ،

و نيز از فرمايشات نبى مكرم اسلام و پيشوايان شيعه وجود آن استفاده مى شود .

امام باقر(عليه السلام)فرمود : در سايه نظارت مردم فرائض و تكاليف انجام مى گيرد و مردم ملزم مى شوند از حرام بپرهيزند و از طرق مشروع و كسب حلال ارتزاق كنند در سايه دستگاه هاى مبارزه با فساد تمام راههاى كشور امن مى گردد و امنيت بر اثر اجراى حدود و كيفر دادن جنايتكاران در سراسر كشور سايه مى اندازد .

اگر اين دو قدرت با تمام مراحل گوناگونى كه دارد از راهنمايى زبانى گرفته تا برسد به اجراء حدود و قوانين جزايى از اجتماع گرفته شود هرج و مرج و بى نظمى ، وحشت و اضطراب در تمام شؤون مردم رخنه كرده و لذت زندگى را از بين مى برد .

آنان كه تصور مى كنند امر به معروف و نهى از منكر مانع از آزادى مردم است نبى اسلام پاسخ اين پرسش را در ضمن يك سؤال بيان فرموده .

اجتماع ما بسان يك كشتى است ، سرنشينان كشتى تا آنجا آزادند كه موجبات هلاك ديگران را فراهم نكنند هر گاه مسافرى از اين آزادى سوء استفاده نمايد و بخواهد با ميخ يا تيشه ديوار كشتى را سوراخ كند ، كليه مسافران روى غريزه دفاعى كه دارند به شدت هر چه تمام تر با او مبارزه مى نمايند و عمل او را يك نحو سوء استفاده از آزادى تلقى مى كنند ، جامعه نيز بسان كشتى است افراد اين جامعه سرنشينان كشتى هستند ، آنها در ضرر و نفع يكسانند و نمى توان حساب ضرر زدن يك فرد را از اجتماع جدا نمود .

قرآن كريم در لزوم اين دو وظيفه بزرگ آياتى دارد از اين قبيل :

بايد در ميان شما طايفه اى باشد دعوت به خير كند امر به نيكويى نمايد و نهى از منكر كند ، مساوى نيستند در ميان امت كسانى كه شب و روز در تلاوت آيات حقند و سجده به سر مى برند ، ايمان به خدا و آخرت دارند امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و در خيرات و خوبى ها سرعت مى گيرند و از صالحينند و با

ديگران يعنى مؤمنين و مؤمنات دوستان يكديگرند ، امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و بر پا دارنده نمازند .

لعنت شدند قومى از بنى اسرائيل بر زبان داود و عيسى به گناهانشان و نهى نكردنشان ، شما بهترين امتى هستيد كه از ميان ملت ها انتخاب شديد كه امر به معروف و نهى از منكر كنيد ، كمك كنيد به خوبى ها و كمك نكنيد به بدى ها و پستى ها .

بى خردان تهى مغزى كه چشم خود را از ابتدا به عرصه اروپا گشوده اند و جز برنامه مغرب زمين طريقه ديگرى را قبول ندارند ، خيال نكنند روش انتقاد صحيح را اروپائيان يا ملت آمريكا پايه گذارى كرده ، و اين كار بزرگ يادگار آن ملت است ، اينها نمونه هايى از دستورات اسلام در چهارده قرن قبل است .

نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : خداوند خودبان را عذاب نمى كند مگر بدى ها بين بدكاران آنان ظاهر شود ، و آنان قدرت بر نهى داشته باشند .

از نبى اسلام رويت شده كه فرمود : چه مى كنيد روزى كه زن هاى شما طغيان كنند ، و جوانان شما فاسق شوند ، و كوشش در راه خدا ترك شود ؟

گفتند : چنين برنامه اى مى شود ؟

فرمود : به كسى كه جان من در دست اوست بدتر هم مى شود .

گفتند : چيست ؟ فرمود : چه مى كنيد زمانى كه امر به معروف و نهى از منكر ترك شود ؟

گفتند : مى شود ؟

فرمود : بدتر هم مى شود .

گفتند : چگونه ؟

فرمود : ببينيد معروف منكر ومنكر معروف است .

گفتند : مى شود ؟

فرمود : بدتر هم مى گردد ، روزى كه امر شود به منكر و نهى شود از معروف ، آيا با اين آيات و احاديث اين دو وظيفه بزرگ اسلامى و اجتماعى بر شما واجب نيست ؟

بدبختانه ما امروز مفاسد و زيان هايى را كه از سستى و انجام اين دو وظيفه سرچشمه مى گيرد با چشم خود آشكارا مى بينيم ، ولى اى كاش مطلب به همين جا ختم مى شد و تنها به ترك اين دو وظيفه قناعت كرده بوديم و كادر به اينجا نمى رسيد كه منكر در نظرها معروف و معروف در نظرها منكر گردد .

آمرين به معروف و دعوت كنندگان به حق و فضيلت خودشان پشت پا به حق و فضيلت بزنند و نهى كنندگان از منكر خودشان آلوده انواع منكرات شوند ، اين بلاى كمرشكن و غير قابل تحمل بر اثر كارهاى بد مردم عاقبت فساد را در زمين و روى اقيانوس ها و در جو آشكار كرد با اينكه معصوم(عليه السلام)فرمود :

لعنت بر كسانى كه دعوت به نيكى مى كنند و خودشان ترك مى نمايند و آنها كه نهى از بدى مى كنند و خود آن را انجام مى دهند .

راستى آفرين بر اين مذهب و بر اين وسعت احكام و جامعيت آن زيرا آنچه براى دين و دنياى انسان لازم بوده و آنچه موجب ترقى و پيشرفت و سعادت او مى شده اسلام پيش بينى نموده است ، از طرفى دستورات جامع و قوانين زنده اى براى مردم جهان وضع كرده كه در واقع و در حقيقت به منزله قوه مقننه است ، بديهى است اين قوه قانون گذارى بدون يك نيروى اجرايى كافى اثرى نخواهد بخشيد ، لذا در درجه اول ضمانت اجرايى آن را به عهده عموم مسلمانان گذارده و امر به معروف و نهى از منكر را وظيفه فرد فرد آنها قرار داده تا هر كس يك قوه مجريه براى آن احكام و مقررات بوده باشد و همه بر وضع يكديگر نظارت كنند و همه در برابر يكديگر مسؤول باشند كسى كه بخواهد به عمق اين وظيفه بزرگ اسلامى پى برد بايد به صحنه تشريح دقيق سرور آزادگان امام سوم حضرت

ابى عبد الله الحسين(عليه السلام)نظر كند ، امام(عليه السلام)اين مسئله را با توجه به تمام جهات و نكات اينطور بيان مى كند :

خداوند به اولياء خود پند داده است كه مانند علماء يهود از امر به معروف و نهى از منكر سرباز نزنند ، زيرا پيشوايان يهود جور و ظلم و ستمكاران را مى نگرند و آنان را از اين كار زشت نمى ترسانند و بر حذر نمى دارند به اميد آن كه از پرتو مرحمت ستم پيشگان به نوايى برسند و از دست آنان گزند نبينند و براى آن كه دو روز خودش زندگى كنند و غبار ناراحتى بر دلشان ننشيند از گفتن حرف حق هراسناك اند .

در حالى كه پروردگار بزرگ مى گويد : فقط از من بيمناك باشيد ، و از مردم عاجز و زبون نهراسيد و باز خداوند مى فرمايد :

مردم با ايمان كسانى هستند كه امر به معروف و نهى از منكر مى كنند زيرا اگر در ميان مسلمانان اين دو امر رواج بيابد كارها به صلاح مى پيوندد و بنيان ملك و ملت استحكام مى پذيرد .

اگر مردم به كارهاى نيك بگرايند و از دشوارى آن باك نداشته باشند طومار ظلم در هم مى پيچد انديشه هاى مردم پاك مى شود نور صلاح و فلاح در دل ها مى تابد ، حق به حق دار مى رسد ، و زورمندان بد سگال مانند گرگ به ناتوانان حمله ور نمى شوند ، و محتكرين خون ضعيفان را نمى مكند و رحم و انصاف از خانه مردم رخت برنمى بندد .

اى مردمى كه در دانش شهره شهر هستيد و در نيك نامى زبان زد خاص و عام مى باشيد ، خداوند آن چنان اهميت و احترامى از شما در دل مردم به وجود آورده است كه قوى از شما حساب مى برد و ناتوان از شما احترام مى كند حتى در كسانى كه بر آنها فضيلتى نداريد از عنايت خداوندى نفوذ داريد و چنان آبرويى كسب كرده ايد كه توانگران به امر شما حاجت نيازمندان را برمى آورند و هنگامى

كه از كوچه و خيابان مى گذريد مانند پادشاهان شكوه و عظمت داريد ، و مقام و مرتبه شما با پيشوايان و بزرگان قوم برابرى مى كند .

خداوند اين شوكت و قدرت را به شما ارزانى داشت كه از حقوق حداوند دفاع كنيد ، ولى شما آسوده خاطر نشسته ايد و جنبشى نمى كنيد حق ضعفاء و بينوايان تضييع مى شود و شما تماشاگر هستيد و دم برنمى آوريد ولى تا حق خودتان به مخاطره مى افتد به دست و پا مى افتيد و به هر سو مى دويد حاضر نيستيد در راه خدا جزيى مخاطره شما را تهديد كند فقط در فكر جلب نفع براى خود و فاميل خود هستيد و با اين حال آرزو داريد در قيامت شعله عذاب الهى دامان شما را نگير و بهشت را مالك شويد و همنشين انبياء باشيد ؟

اى راحت طلبانى كه بهشت را آرزو مى كنيد من مى ترسم كه در روز جزا به جاى نعمت زهر عذاب و درد به شما چشانده شود و اين آرزوهاى بى جاى شما سرابى بيش نباشد ، مى ترسم كه با اين بى اعتنايى به احكام خدا عاقبت در خشك زار معاصى بمانيد و در آرزوى زلال نجات با لب تشنه به هر سو بدويد و عاقبت در كوير بدنامى و ناكامى جان بسپريد .

لطف خداوندى شما را به همه چيز رسانده است و در پرتو عنايت خداوند به كرامت و بزرگوارى رسيده ايد ولى خداشناسان را اكرام نمى كنيد شما با چشمان خود به خوبى مى بينيد كه حقوق خداوندى اداء نمى شود و پيمان او را مى شكنيد و دم برنمى آوريد ولى براى پشيزى حقوق از دست رفته پدرانتان فرياد مى كشيد و ضجه مى زنيد .

حقوق رسول خدا را پايمال مى كنند و به غارت مى برند هزاران كور و كر و بينوا در شهرستان ها از بينوايى ناله مى زنند و شما به اين مناظر رقت انگيز مى نگريد ؟

ستمكاران مردم ضعيف را زير لگد مى كوبند و شما به جاى امر به معروف

و نهى از منكر كار را با چاپلوسى و تملق مى گذرانيد فقط براى اين كه دو روز زندگى كنيد .

مسبب تمام اين بدبختى ها شما مسامحه كاران هستيد كه از امر به معروف و نهى از منكر دست برداشته ايد .

بزرگترين مصيبت و رنج از آن شماست كه دست از وظايف خود كشيديد و در اجراى حلال و حرام خدا كوتاهى كرديد و مرتبه عظيمى را از خود سلب نموده ايد .

مقام عالى شما به پستى نگراييد مگر اينكه از خدا جدا شديد و او را فراموش كرديد و با داشتن دلايل بى شمار در احكام خدا بين شما اختلاف به وجود آمد و به واسطه همين اختلاف ها رشته كار از دست شما در رفت و به دست زورگويان ستم پيشه افتاد و شما نشسته ايد و به فجايع آنان نگاه مى كنيد و احكام تكبر

و امور خداوند را تسليمشان كرده ايد و اين ستمگران خيره سر در پى شهوترانى و كامجويى خويشند .

شما براى آن كه از مرگ نمى ترسيد و براى آنكه به چند روزه عمر گذران علاقمنديد خدا را فراموش كرده ايد و با ستمكاران مماشات روا مى داريد آنان به ستم خويش مشغولند و شما سرگرم زندگانى آسوده و بى حقيقت خود هستيد .

از حقوق بدبختان دفاع نمى كنيد و مشتى بيچاره از پا افتاده را زير دست و پاى جابرين و قلدرها رها كرده ايد و اين ستمكاران خداناشناس گروهى ضعيف و بينوا را به اطراف و اكناف پراكنده مى كنند .

برنامه هاى كشور با آراء ناصوابشان زير و رو مى شود و گروهى بزرگوار دربرابر خودرأيى و خيره سرى آنان خوار مى شوند اين ستمكاران از خداوند قهار نمى هراسند و به پشت گرمى عده اى فتنه جو با ايزد جبار به ستيزه برمى خيزند .


54

تكبر

فرزندم ! در هنگام سخن با مردم روى از ايشان مگردان ، و هنگام راه رفتن چون متكبران قدم بر مدار كه خدا مغروران را دوست نمى دارد . وقت عمل مطابق طبع خود عمل كن و از آيين تصنع بپرهيز ، نه مانند متكبران قدم بردار و نه چون مردم زبون طى طريق كن .

آهسته سخن گوى و فرياد مزن ، زيرا بيرون از حد تشبه به چهارپا پيدا كرده و كريه ترين صداها صداى خران است(1) .

نبى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : كسى كه در دل او ذره اى از كبر باشد ، استفاده از بهشت برين نمى كند و آن كس كه در دلش ذره اى از ايمان باشد ، او از عذاب جهنم در ايمنى است .

و نقل شده كه سه طايفه از بهشت و نعيم آن محرومند :

1 ـ متكبر .

2 ـ بخيل .

3 ـ كسى كه مداومت بر معصيت دارد .

نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : چه فرد بدى است كسى كه تكبر كند و عظمت حق را فراموش نمايد .

به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)عرض شد : تكبر فلان شخص زياد است ، فرمود آيا مرگ از پس او نيست ؟

عمر بن يزيد گفت : حضور امام صادق(عليه السلام)عرض كردم : من از بهترين خوراكى ها استفاده مى كنم و از بوى خوش استشمام مى نمايم و بر مركب نيكو سوار مى شوم و در برنامه زندگى داراى نوكر هستم ، آيا در اين قسمت هاى از زندگى من از تكبر موجود است ؟

امام(عليه السلام)ساكت شد ، فرمود : علامت كبر دو چيز است :

1 ـ كوچك شمردن مردم .

2 ـ انكار حق .

نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : كرم تقوى است ، عظمت تواضع است ، يقين ثروت است .

عيسى بن مريم فرمود : خوشا به حال متواضعين كه در قيامت از همه مردم بزرگوارترند .

شخصى سياه چهره و آبله رو به محضر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)كه بر سفره اى دعوت داشتند رسيد ، افراد مجلس از نشاندن سياه چهره نزديك خود كراهت داشتند كسى به او توجه نكرد مگر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)كه او را پهلو به پهلوى خود جاى داد .

نبى اسلام به اصحاب خود فرمودند : چرا شيرينى عبادت را در شما مشاهده نمى كنم ، گفتند شيرينى عبادت چيست ؟ فرمود : تواضع .

به موسى خطاب رسيد مى دانى چرا از ميان تمام بندگان تو را براى تكلم خود انتخاب كردم ؟

عرض كرد : پروردگار من براى چه ؟

خطاب رسيد : من تمام جهات بندگان خويش را نظر كردم ، ظاهر و باطن آنان را ديدم نيافتم كسى را كه ذليل تر باشد به دربار من غير از تو زيرا هر زمانى كه تو به عبادت قيام مى كنى صورت خود را روى خاك مى گذارى .

امام چهارم در كوچه اى از محله هاى مدينه سواره مى گذشتند ، و عده اى جذامى مشغول غذا خوردن بودند ، حضرت را به شركت در غذا دعوت كردند ، امام فرمود : اگر روزه نبودم در غذاى شما شركت مى كردم يعنى با شما نشسته

و از رفاقت با شما عار نداشتم ، زمانى كهخ به منزل رفت دستور داد غذايى مطبوع تهيه كردند ، مجذومين را دعوت نمودند و با آنان بر سر يك سفره نشستند و غذا تناول كردند .

به داود خطاب شد : همچنانكه اهل تواضع به من نزديك اند ، به همان مقدار اهل كب از من دورند .

امام صادق(عليه السلام) فرمود : تواضع آن است كه هنگام ورود به مجلسى مكانى كه خالى بود بنشينى ، و توقع بالا نشستن خود را نداشته باشى و به هر كسى برخورد كردى سلام كنى ، جدال را در مباحثه ترك كنى اگر چه حق به جانب توست واز اينكه تو را به زهد و تقوى تعريف كردند خوشحال نشوى .

بر اميرالمؤمنين(عليه السلام)دو مهمان وارد شد ، يكى پدر و ديگر پسر امام به احترام هر دو برخاست و هر دو را احترام كرد و در صدر مجلس جاى داد و خود روبروى آنان نشست ، سپس امر به غذا كرد ، پس از صرف غذا قنبر غلام اميرالمؤمنين طشت و حوله و ابريقى براى شستن دست مهمانان آورد ، اميرالمؤمنين(عليه السلام)ابريق و حوله و طشت را گرفت و خويش را براى ريختن آب به دست پدر آماده كرد ، مهمان از اين برنامه تعجب نمود و خود را كنار كشيد ، عرض كرد :

سيّد من ! من كجا و اين برنامه شما ؟ حضرت او را قسم داد ، فرمود بنشين و دست خود را همانطور كخه قنبر من مى ريخت مى شستى بشوى ، زيرا من و تو از يك سريم و هر دو برادريم در قسمت انسانيت فرقى بين من و تو نيست ، براى اين عمل خداى توانا به من ده برابر مزد آنچه در دنيا مى دادند عنايت مى كند ، خدا مرا به شرف اين خدمت به برادر مسلمان نايل كرده بنشين واز اين عمل سر مپيچ .

مهمان حاضر شد دست خود را شست ، آن گاه وسايل را به محمد حنفيه داد

فرمود : دست پسر را بشوى اگر پسر به تنهايى حاضر بود من دست او را مى شستم اما خداوند بين پدر و پسر از نظر پدرى عظمت برقرار كرده زمانى كه در يك جا جمع باشند . امام چهارم(عليه السلام)فرمود : هركس پيروى از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)كند حقاً او شيعه است .

اگر چه نبى اكرم در زمان بعثت در راه نجات قوم عقب افتاده و متكبّر عربستان كوشش خود را تا نهايت درجه به كار برد و در پرتو تعاليم حيات بخش خود بسيارى از رذايل اخلاقى آنان را سركوب كرد ، ولى خوى ناپسند تكبر و خودستايى در طول قرن هاى متمادى چنان در اعماق جان آنان ريشه دوانده بود كه پس از گذشتن مدتى از قيام اسلام باز هم افرادى به صفت ناپسند تكبر مبتلا بودند و ديگران را با ديده پستى و حقارت مى نگريستند . علقمه بن وائل براى ملاقات با رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)به مدينه آمد شرفياب محضر رسول اسلام شد و پس از پايان جلسه خواست به منزل يكى از بزرگان انصار وارد شود . خانه مهماندار در يكى از محلات مدينه بود و علقمه نمى دانست معاويه در مجلس حاضر بود ، حضرت او را براى راهنمايى علقمه فرستاد معاويه مى گويد من به اتفاق علقمه از مجلس خارج شديم او بر مركب خود سوار بود و من پياده و پاى برهنه در شدت گرما با وى حركت مى كردم بين راه به او گفتم از شدت گرما سوختم مرا به ترك خود سوار كن .


55

دنيا

در جواب گفت تو را آن لياقت نيست كه در رديف بزرگان سوار شوى معاويه گفت : من فرزند ابو سفيانم ، علقمه گفت : مى دانم نبى اكرم به من گفته بود . معاويه گفت : اكنون كه مرا سوار نمى كنى لااقل كفش خود را به من ده ، زيرا پايم مى سوزد ، گفت : كفش من براى پاى تو بزرگ است ، ولى همين قدر به تو اجازه مى دهم در سايه شتر من راه بروى و اين خود ارفاق بزرگى از طرف من نسبت به توست و براى تو نيز در ميان مردم مايه شرف و افتخار است .

نبى اسلام روزى در كوچه هاى مدينه به مرد مصروعى برخورد كه مردم براى تماشاى او اطرافش را گرفته بودند ، فرمود : براى چه اجتماع كرده اند ؟

گفتند : دور ديوانه اى را گرفته اند .

فرمود : اين شخص ديوانه نيست ، آيا شما را خبر دهم ديوانه كيست ؟

عرض كردند : خبر ده .

فرمود : ديوانه واقعى آن مرد متكبرى است كه با تكبر راه رود و از خودپسندى به دامن هاى خويش نگاه كند و پهلوهاى خوش را با حركت هاى دوش خويش حركت دهد ، چنين شخص ديوانه واقعى است ، اين مرد كه گردش را گرفته اند مبتلا به مرضى است .

مهلب بن ابى صفره از طرف عبدالملك مروان استاندار خراسان بود روزى جامه خز نيكويى ببر كرده و در كمال خودپسندى و تكبر از راه عبور مى كرد ، بزرگ مردى او را ديد نزديك شد و گفت :

اين گونه راه رفتن مورد دشمنى خدا و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)است .

گفت : مرا مى شناسى ؟

گفت : آرى ! اوّلت نطفه نجسى بودى و آخرت مردار خبيثى خواهد بود و بين اين دو زمان حامل كثافتى .

گفتار حكيمانه آن مرد مهلب را از مركب تكبر پياده كرده تا اينجا متن نصايحى بود كه از قرآن مجيد سوره لقمان نقل كرديم ، و در دنباله كتاب فقط به نصايح مشهورى كه قريب به يقين از آن حضرت نقل شده اكتفا مى كنم .

دنيا

نور ديده ام دنيا دريايى است بى پايان كه ملت هاى بسيارى در آن غرق شدند براى عبور از اين ورطه خطرناك كشتى از ايمان بساز ، و بادبانى از توكل بر فراز

آن قرار بده ، و براى پيمودن اين سفر توشه اى از تقوى برگير كهى اگر از اين سفر پر خطر به سلامت برهى رحمت حق تو را نجات داده ، و اگر دچار هلاكت شوى گرانى بار گناهت تو را بيچاره كرده است .

فرزند ، از متاع دنيا چندان كه تو را از خلق بى نياز كند و به مقصد برساند بردار ، و از دنيا چنان رو مگردان كه يك باره تهيدست شوى ، و چون جنازه بار گران بر دوش دگران گردى ، اما چندان در انديشه دنيا فرو مرو كه از اصلاح نفس باز مانى .

بعضى دنيا را زشت مى دانند و عده اى آن را زيبا مى پندارند مردمى آن را پست مى نگرند ، و قومى آن را از عرش اعلى بالاتر مى دانند ، زمانى از وضع آن شكايت مى كنند و مدتى به آن چشم دوخته از برنامه هاى آن خوشخالند اما همه اين تطوّرات سطحى و محدود به مناسباتى است كهخ براى هر كس در ايام چند روزه پيش مى آيد .

روزى كه اقتصاد و ثروت عده اى از آنان را در بهترين خوشى ها و آرامش ها قرار داد دنيا را بهترين وسيله خوشبختى مى دانند ، ايامى كه چرخ زندگى برگشت و وجهه مطلوب دنيا بنظرشان كريه آمد ، آنجا را بدترين محل معرفى مى كنند ، آن روز كه از باده غرور و نخوت ، و تكبر مست هستند تمام مقدسات و معنويات در نظرشان پوچ است و آن ساعتى كه تزلزل در اركان زندگى پيش آيد به معنويات و اخلاقيات متوسل شده دنيا را زندان حساب مى كنند ، اين نظريات جز از دريچه ديد كودكانه چيز ديگرى نيست ، دنيا خود بخود مقصر نيست و خود بخود مستقل نيست ، بلكه اين خانه بستگى به اعمال افراد دارد ، قضاوت درباره دنيا فقط بايد از ديدگاه اعمال بشر باشد ، زيرا خشت و گل و سنگ و آهن و مركب ها و گلستان ها و بيابان ها و ماه و خورشيد و ستارگان فروزان هيچ يك تقصير نداشته اين بدبينى و خوش بينى را بايد از زبان عقلاى بشر آن هم در پرتو

عمليات انسان دريافت و گرنه تمام آن نظريات جز مبانى شخصى و جهت ماديت و عدمش چيز ديگر نيست كه آن را قابل مطالعه دانست .

اين مطلب صحيح است كه اسلام جنبه هاى دنيا را هدف عالى قرار نداده و زهد در آن را از علائم كمال و عوالم سعادت دانسته زيرا زندگى دنيا استقلالى ندارد ، بلكه مقدمه اى است براى رسيدن به يك زندگى بهتر و مدرن تر و خصوصيات ابدى اما از دريچه دنيا و زندگى صحيح و عقلايى در آن .

و همچنين مذمت هايى فراوان كه از دنيا شده و تشبيهاتى كه در ناپايدارى و سستى از آن شده جاى ترديد نيست ، اما شيوع پاره اى از مكتب هاى غلط و نادرست مبنى بر بدبينى به جهان و سوء ظن بر گردش آن و پاره اى علل ديگر سبب شده كه نظر اسلام درباره بسيارى از مطالب از جمله دنيا به طرز غلطى تفسير گردد ، در نتيجه موضوعى كه با طرز فكر و نوع توجه مردم به مسائل زندگى و روابط اقتصادى و اجتماعى داشت در اثر همين سوء تعبير از عوامل اساسى عقب ماندگى و بيچارگى و ذلت ملت مسلمانان بشمار آيد .

جاى بسيار تعجب و تأسف است كه متداولترين موضوعى كه به نام پند و اندرز از اسلام در ذهن مردم جاى گرفته همين توصيه ترك دنياست در حالى كه اسلام به همه مبانى زندگى دنيايى انسان ها توجه فرموده ، و دربراه تمام جهات زندگى دنيايى قانون وضع كرده كه در هر زمان و مكان با تمام شرايط صحيح وجودى انسان موافقت داشته و اتفاقى براى هيچ يا از برنامه هاى زندگى نخواهد افتاد مرگ اين كه از نظر كلى ، اسلام درباره تجويز يا منع او با حفظ تمام جهات قانون وضع نموده است از اين جهت ما بايد دنيا را به دو جنبه تقسيم كنيم و آيات قرآن و احاديث ائمه طاهرين را با حفظ اين دو جهت تفسير و ترجمه نماييم يكى دنياى مادّيگران كه از كليه حقايق چشم پوشيده و ديگر دنياى مؤمنان كه به واقعيت زندگى پى برده اند .

قرآن درباره دسته مادّيگر مى فرمايد :

از كسانى كه به قرآن پشت كرده و به جز زندگى دنيا به اندزاه سطح عملى كوتاه خود طالب نيستند روى بگردان .

آنهايى كه به ديدار ما اميد ندارند و به زنگى دنيا راضى شده و آرام گرفته اند از نشانه هاى ما غافلند .

آيا بجاى آخرت به زندگى دنيا راضى شده ايد در حالى كه دنيا نسبت به آخرت اندگى بيش نيست .

عده اى از مردم هستند كه فقط از دنيا نصيب مى خواهند و در آخرت بهره اى ندارند ، البته مذمت از دنيا و روى گرداندن از آن گونه دنيا در آيات حق و روايات اسلامى مسئله اى است اصولى و قابل پيروى .

اما طايفه دوم كه دنيا را وسيله تجارت براى آخرت قرار داده اند از انواع كمك هادرباره مردم دريغ ندارند مال التجاره خود را براى رفاه مردم بكار مى اندازند معاملاتى كه مورد نظر حق و داراى استفاده هاى سرشارى است براى خدا از آن بهره بردارى مى كنند و دنيا را وسيله رسيدن به هدف عالى انسانى قرار داده اند .

اينان را اسلام به دنيا ترغيب و تحريص و تشويق كرده و حتى در جمله اى امام اميرالمؤمنين(عليه السلام)به فرزندش مى فرمايد :

براى زندگى دنيا آن چنان كن كه خيال كنى براى هميشه خواهى ماند و براى آخرت كارى كن كه خيال كنى فردا خواهى مرد .

ونيز مردى در حضور امام على(عليه السلام)از دنيا شكايت كرد ، فرمود6 از كدام نعمت آن شكايت مى كنى ؟

آن مرد در جواب حضرت فرو ماند .

بنابراين مطالبى كه درباره مذمت دنيا وارد شده براى مادى گران است اما براى

دسته دوم دنيا بهترين جايگاه و مناسب ترين محل براى تجارت است .

علاوه بر اين كناره گيرى از دنيا و اجتماعات انسانى در اسلام گناهى نابخشودنى و روش غلطى است كه از دين تحريف شده مسيحى گرى به برنامه زندگى بعضى از مردم كوته نظر رسوخ كرده در حالى كه قرآن مى فرمايد چه كسى زينت هاى دنيا و نعمت هايش را بر شما حرام كرده است ؟

پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : من مبعوث شدم تا دنيا و آخرت شما را آباد كنم .

بنابراين اساس اين مذهب جلوگيرى از انحصار علايق و غرائز در زندگى محدود دنيا مى باشد ، زيرا دنيا لياقت آن را ندارد كه غايت آمال بشر گردد ، و انسان به آن دلخوش و راضى شود تا جايى كه به آخرت و جهان ابدى توجه نكند ، پس دوستى و علاقه به دنيا و تحصيل مراتب آن در اسلام مذموم نيست ، زيرا نصف وجود انسان گرفته شده از همين دنياست بلكه مستقل دانستن آن و اين كه جز آن جايى نيست و تا سرحد اعلى جان كندن براى به دست آمدن دنيا مذموم است ، قرآن مى فرمايد :

براى كسانى كه كار نيك انجام دهند براى دنيا در همين دنيا خداوند پاداش معين فرموده است .

قرآن مال و فرزندان را زينت زندگى اين عالم مى داند ، قرآن ابراهيم و اسماعيل و عيسى و موسى را همانطور كه از صلحا و افراد خوشنام عالم مى داند از برگزيدگان و آبرومندن اين جهان معرفى مى كند ، و اين مسئله خود بهترين گواه بر خوشى بينى قرآن نسبت به دنياست .


56

روزه

فرزندم ! شهوات نفس را به قدرت رياضت روزه بشكن اما نه چندان كه ضعيف شوى و از برپا داشتن نماز مانى ، زيرا نماز از روزه نزد پروردگار

پسنديده تر است .

روزه براى فرمانبردارى از خدا و يقين بر اينكه او داناست و ايمان به روز جزاء و حضور در محكمه حق و طاعت شديد قرآن و پيغمبر و احساس قوى وظيفه شناسى و ورزيدگى در صبر و استقامت و قدرت غلبه بر شهوت هاى نفسانى ، و خلاصه در مسير حق قدم زدن است .

سالى يك مرتبه ماه رمضان مى آيد كه مردم را در اين مدت سى روز با اين صفات و اخلاق عالى تربيت كند براى كه واقعاً مسلمان كاملى باشند و احراز چنان مقام در تربيت مى تواند انسان را آماده براى عبادت حقيقى نمايد .

موادى را كه خدا در اين جهان آفريده تا شكُفته نگردد خيراتى كه بايد از آن ظاهر نمى شود مثلا هسته درخت تا تنگ و بهم بسته است خيرى از آن نمايان نيست نه برگى دارد ، نه شاخه اى و نه ميوه اى ، اما همين كه شكفته شد و از هم بازگشت درختى مى شود با شاخ و برگ و سايه و ميوه و انواع خيرات و بركات ديگر .

زمين تا از سرماى زمستان افسرده و در هم است مانند دست لئيمان خشك و هم چون روح جاهلان بى فروغ است ، اما پس از باران و پس از تابش آفتاب كه سينه اش باز مى شود چون چهره عارف گشاده و چون خاطر دانا منوّر مى گردد ، در آن هنگام از هر سنگلاخش جويبارى جارى مى شود و از هر توده خاكش مرغزارى مى رويد و در هر قدمش نعمتى و سعادتى جلوه مى كند .

روح انسان نيز همين طور است تا تنگ و گرفته است نمى تواند خيرى بدهد و نه بگيرد نه مى تواند حقيقتى را بيان كند نه بفهمد نه دلالتى كند نه بپذيرد نه بشارتى دهد نه دريابد نه محبّتى كند نه بچشد مگر آنكه باز و منشرح گردد تا هم حقايقى را كه باعث سعادت او و ديگران است بتواند خوب بفهمد و بيان كند عفو و عذاب

و هم از انواع خوبى ها بهره مند شود .

قرآن مجيد مقدمه همه خوبى ها را شرح صدر مى داند آن كه بايد به سعادتى برسد نخست در جانش شرح صدر پيدا مى شود ، يعنى انبساطى و جنبشى و همّتى در خود احساس مى كند كه مقدمه پرواز كردن و اوج گرفتن روح و پس از آن به مقصد رسيدن است .

ماه رمضان فرصتى است براى كسانى كه طالب شرح صدر و روشنى جانند تا به وظايف اين ماه رفتار كنند و جان خود را از شر شيطان باز كرده با فرشتگان انباز گردانند و خويش را براى پذيرفتن انواع رحمت ها آماده نمايند .

امتياز ديگرى كه ماه رمضان دارد اين است كه خداوند روزه آن را بر همه واجب فرموده نه متفرق و جداى از يكديگر ، و اين عمل دسته جمعى نيز منافع بسيارى در بر دارد ، زيرا همين كه ماه رمضان مى آيد سراسر محيط اسلامى را طهارت و نظافت و ايمان و ترس از خدا و اطاعت از احكامش و خوش اخلاقى فرا مى گيرد و بازار منكرات كساد مى گردد ، و انتشار خيرات عموميت پيدا مى كند ، و بندگان نيكوكار خدا به خوبى و احسان مى پردازند و به يكديگر كمك مى كنند ، بدكاران از ارتكاب منكرات خجل مى شوند و در اغنياء عاطفه مساعدت و كمك نسبت به برادران بينوا و درماندگان بيدار مى گردد .

خلاصه اين وضع يك نواخت در ميان مسلمانان احساس مشتركى به وجود مى آورد كه همه اعتراف مى كنند مسلمانان جمعيت واحدى هستند و اين است بهترين معناى عام شكستن شهوات .


57

عفو و عذاب

فرزندم ! چنان از خدا بترس كه اگر روز قيامت با خوبى هاى تمام بندگان وارد شوى از عذاب او بيمناك باشى و جندان به او اميدوار كه اگر با بار گناهان همه وارد شوى اميد عفو از او داشته باشى .

قرآن مجيد زندگى شخصى كه پروردگار خود را فراموش كرده ، و به دنبال غير او رفته زندگى تنگى مى داند هر چند زندگى او رد نظر ما وسعت داشته باشد چنانچه فرموده :

كسى كه اعراض از ياد من كند ، داراى معيشت تنگى است .

انسان سعادت و شقاوت خو را در هر چه گمان كرد و تشخيص داد به ميزان همان خزن و شادى ، رغبت و بى ميلى ، سرور و غم و بالاخره معذّب بودن يا در ناز و نعمت بودنش ادراك مى كند .

ديگر آنكه سعادت و شقاوت هر چيزى معنايى مخصوص به خود دارد كه در مورد چيز ديگر صدق نمى كند مثلا روح سعادت و شقاوتى مخصوص به خود دارد و جسم سعادت و شقاوتى مخصوص به 0خود انسان يك نوع سعادت و شقاوت دارد حيوان يك نوع ديگر اين دو مقدمه كه معلوم شد .

بايد گفت انسان مادى كه در شهوات فرو رفته و از آداب انسانيت و اخلاق الهى بهره نبرده چون ماديگرى را سعادت پنداشته به سعادت روح توجهى ندارد به درياى حرص مى افتد و تنها همّش جمع مال مى شود و فراهم كردن اولاد و پيدا كردن جاه و بدست آوردن قدرت . اگر چه انسان مادى بيچاره قصد اصل و ابتدايى خو را اين قرار داده و در واقع به تصور خويش خواهان لذت كامل است ، ولى متأسفانه چجون به مقصودش مى رسد خود را سيراب نديده لذت خالص نمى بيند .

چگونه لذت كامل ببيند با اين كه هر يك از رويدادهاى مادى با هزاران درد و مصيبت همراه است هنگامى كه به آرزوى خود نرسيده ، جز حسرت بهره اى ندارد و زمانى كه رسيد غير آنچه طالب بوده درك مى كند آرى او دل را به ذكر الهى مطمئن نكرد اين است حالش در مقابل بدست آمده اين نظر غلط انسان مادى در درك مستقل خودش .

اما انسان را قرآن موجود مركب دانسته و او را تركيب از روح جاويدان و بدن متحول مى داند بنابراين آنچه را كه مربوط به سعادت روح است ، چون دانش و امثال آن از سعادت هاى انسانى مى داند همين طور مطالبى كه سعادت جسم و روح را با هم متضمّن مى باشد مانند نعمت مال و اولاد در صورتى كه از ذكر الهى باز ندارد آنها را هم از سعادت هاى آدمى محسوب مى دارد و باز قرآن قسمت هايى را كه در ناحيه جسم از ناملايمات بوده ولى در ناحيه روح از سعادت است مانند كشته شدن در راه خدا و انفاق اضافه مال ، آنها را نيز از سعادت هاى انسانى مى داند اين مربوط به بحث قرآن از سعادت بشر است .

اما قسمت هايى كه از شقاوت و عذاب هاى انسانى تشخيص داده موضوعاتى است كه اگر چه از نظر جسم سعادت است ليكن از نظر روح شقاوت خالص است و هيچگونه سعادتى راه همراه ندارد مانند لذائذى كه فقط جنبه دنيايى داشته موجب فراموشى ذكر خداست آن را متاع قليل و زودگذر دنيا دانسته و عذاب مى داند .

و ديگر چيزهايى است كه شقاوت جسمى و روحى را با همه در بر دارد آنها را نيز قرآن عذاب شمرده است ، بنابراين كسانيك ه اعمال آنان مطابق با روش قرآن از نظر هدايت نيست در روز قيامت عكس العمل اعمال دنياى آنان عذاب اخروى است و آنان كه مطابق با هدايت است عكس العمل اعمال آنان جزاى نيكوى اخروى اتس كه يك شمه از مرحله به مزد رساندن اشخاص مؤمن عفو است .

عفو يعنى پوشش و بخشش ، آيات بسيارى در قرآن مجيد دلالت مى كند بر اينكه قرب به حق و منزلت نزد خدا و متنعم شدن به نعمت هاى او متوقف بر مغفرت قبلى است و لازم است قبلا پليدى شرك و گناهان با توبه و امثال آن زدوده شده باشد تا انسان مؤمن وارد روز قيامت گردد و بتواند عفو حق را شامل

حال خود كند .

خلاصه آن كه عفو و مغفرت از قبيل برطرف نمودن مانع و از بين بردن منافى مضاد است ، و خداوند ايمان و خانه آخرت را حيات و اثار ايمان و افعال اهل آخرت را نور شمرده است .

بنابراين مغفرت برطرف نمودن مرگ و تاريكى است و اين مغفرت كه از بين برنده مرگ و تاريكى است ناچار به وسيله حيات و نورى است كه حيات آن از ايمان و نور آن عبارت از رحمت الهى است .

بنابراين بايد گفت كافر نه داراى حيات است نه داراى نور اما مؤمن داراى حيات است و داراى نور اين است كه در مقابل خداوند بزرگ انسان بايد خود را ايمن از عذاب نداند و در مقابل عفو و رحمتش خو را نااميد نپندارد .


58

علم ـ عمل ـ ايمان

فرزندم براى هر چيز نشانه ايست كه گواه آن باشد و به وسيله آن شناخته گردد دين را سه علامت است :

علم ، ايمان ، عمل كردن به مقتضاى علم و لازمه ايمان .

نبى اسلام فرمود : خداوند به من وحى كرد كسى كه هر راهى از راه هاى دانش را طى كند مسير بهشت برا و آسان مى شود و نيز فرمود : دانشمند و دانش آموز در اجر شريكند براى عالم دو اجر است و براى دانش آموز يك اجز و خيرى بهتر از علم نيست .

از امام هفتم(عليه السلام)سؤال شد : آيا براى مردم رواست آنچه را نمى دانند ونياز به آن دارند نپرسند ؟

فرمود : ابداً روا نيست .

از امام صادق(عليه السلام)روايت شده : هر كه دانش آموزد و بكار بندد و آن را براى

خدا ياد دهد در ملكوت آسمان ها بزرگش خوانند و گويند براى خدا ياد گرفت و برا خدا عمل كرد و براى خدا تعليم داد .

حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمودند : ايمان حقيقتى عريان است لباس او تقوى ، زينت او حياء و ميوه او علم است .

و باز فرمود : مرگ قبيله اى آسانتر است از مردن يك دانشمند .

دانشمند امين خدا روى زمين است و به ابراهيم وحى شد : من عالمم و هر دانشمندى را دوست دارم .

خداوند در قرآن مى فرمايد : نيكو و خبيث ، كور و بينا ، ظلمت و نور ، سايه و حرارت ، حيات و مرگ ، يكى نيست در تفسير اين ايه گفته شده رجوع تمام اين مثالها به علم است ، در قرآن مجيد ابتدا ايمان سپس علم را ذكر مى كند ،و ايمان و علم جايى نفع دار كه عمل در او باشد ، پس ديندار واقعى كسى است كه داراى ايمان و علم و عمل باشد ايمان براى آن كه مصرف علم را تعيين كند و گرنه علم بدون ايمان چراغ بدون سوخت است ، و جز تاريكى نتيجه نمى دهد .

علم از نظر اسلام داراى رتبه اى است كه نبى مكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)آن را براى هر مسلمانى جزء برنامه واجب زندگى او شمرده است .

اميرالمؤمنين(عليه السلام)فرمود : بدانيد كه كمال ديانت طلب علم و عمل به آن است طلب علم از طلب مال بر شما واجب تر است ، زيرا دارايى قسمت تضمين شده است كه عادلى ميان شما قسمت بندى كرده است و محققاً به شما پرداخت خواهد شد ، ولى علم نزد اهلش سپرده است شما دستور داريد آن را از اهلش بخواهيد .

امام صادق(عليه السلام)فرمود : دوست دارم تازيانه بسر يارانم بزنند تا دين را بفهمند و احكامش را ياد بگيرند يعنى آنان را مجبور كنند تا بفهمند .

اسلام براى معلم و علم ارزشى بس عظيم قائل است ابوعبدالرحمن سلمى در مدينه معلّم قرآن بود به يكى از كودكان امام سوم(عليه السلام) سوره حمد را تعليم كرد طفل چون آن سوره را براى پدر خواند ، حضرت در مقابل اين عمل جوايزى مرحمت فرمود كه سه رقم بود :

1 ـ دهان معلم را پر از زر كرد .

2 ـ هزار دينار به او عنايت كرد .

3 ـ هزار حلّه بافته شده يمن به او داد .

مردم مدينه براين سه جايزه در مقابل تعليم يك سوره ايراد كردند ، حضرت در مقابل سيل اعتراض مردم جوابى بدين مضمون بيان كردند اين پيش كشى كه من به او تقديم كردم كجا و آنچه او به طفل من عنايت كرد كجا ؟ در اين جواب آن همه جايزه را پيش كشى حساب كرد و نام عمل او را عطا فرمود و اين نيست مگر از عظمت مقام علم .

امام هشتم(عليه السلام)فرمود : پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد مسجد شد جمعى را ديد گرد مردى نشسته اند ، فرمود : اين كيست ؟

گفتند : علّامه است ، فرمود : يعنى چه ؟

گفتند : عامل است به انساب عرب و نبردهاى آنان ، فرمود : علمى است كه ندانستن آن زيانى ندارد و دانستنش سورى ندهد ، علم بر سه قسم است :

اول : آيه محكمه ، يعنى آنچه هميشه ثابت و پابرجا و جزء حقايق خلقت است .

دوم فريضه عادله .

سوم : روش زنده و برجا ، كه به جز اين سه مرحله بقيّه دانستنى ها از براى اشخاص فضل و برترى بر ديگران است .

شخصى از نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)پرسيد : اگر جنازه كسى روى زمين است بايد

تشييع و سپس به خاك سپرده شود و در همان حال مجلسى است كه در آن تعليم علم مى شود اگر در آن مجلس وارد شويم بهره مند مى شويم اما فرصتى نيست كه از هر دو استفاده شود ، اگر در تشييع جنازه شركت كنم از علم محرومم ، و اگر در مجلس علم از ثواب تشييع بى بهره ام ؟

فرمود : اگر كسانى هستند كه آن مرده را دفن كنند در مجلس علم برو زيرا حضور در مجلس علم از شركت كردن در هزار تشييع جنازه و از هزار عيادت بيمار و از هزار شب عبادت و هزار روز روزه و هزار درهم صدقه و هزار حج غير واجب بهتر است ، اينجا كجا و حضور در مجلس علم . مگر نمى دانى كه هب وسيله علم است خداوند اطاعت مى شود و خير دنيا و آخرت در پرتو علم و شر دنيا و آخرت محصول جهل است .

نبى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)وارد مسجد شد دو دسته تشكيل جلسه داده بودند ، كه دسته اى مشغول به عبادت و دسته ديگر سرگرم يادگرفتن و ياد دادن دانش هر دو را از نظر گذراند و از ديدن آنان اظهار خرسندى كرد و به كسانى كه در حضورش بودند فرمود :

من براى دانا كردن بشر فرستاده شدم وبه طرف آن دسته اى كه مشغول تحصيل علم بودند روان شد و در ميان آنان نشست .

عربى حضور امام حسين(عليه السلام)رسيد ، عرض كرد : پسر پيغمبر ! ديه كامله اى را ضامن شدم و قدرت پرداخت آن را ندارم ، با خود گفتم بايد از كريم ترين مردم سؤال كنم و كريم تر از اهلبيت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)كسى را گمان ندارم .

فرمود : من سه مسيئله از تو مى پرسم اگر يكى را جواب گفتى يك سوم مال را و اگر دو مسئله را دو سوم و اگر سه مسئله را همه مال را به تو عنايت مى كنم ، عرض كرد : مانند تويى كه از اهل شرف و علمى از عربى بدوى سؤال كنى ؟

فرمود : از جدم پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم)شنيدم كه فرمود در بخشش به روى مردم بايد

به اندازه معرفت گشاده داشت .

عرب عرض كرد : هر چه خواهى سؤال كن ، اگر دانم جواب گويم ، و گرنه از شما فرا خواهم گرفت .

حضرت فرمود : بهترين اعمال چيست ؟

گفت : ايمان به خدا .

فرمود : چه چيز مردم را از مهالك نجات مى دهد؟

عرض كرد : اعتماد به خدا .

فرمود : زينت آدمى در چيست ؟

عرض كرد : علم توأم با حلم .

فرمود : اگر بدين شرف دست نيافت ؟

عرض كرد :مال با سخاوت .

فرمود : اگر اين مرتبه را نداشت ؟

عرض كرد : فقر با صبر .

فرمود : اگر نداشت ؟

گفت : صاعقه اى از آسمان فرود آيد و او را بسوزاند ، چون اهليتى جز اين ندارد .

حضرت خنديد و كيسه اى كه هزار درهم در آن بود به او عنايت كرد ، فرمود : اين زر را به ديه بپرداز ، سپس انگشترى به او عطا فرمود كه نگين آن دويست درهم ارزش داشت ، فرمود : اين انگشترى را در نفقه خود خرج كن ، اعرابى گفت : خدا مى داند نبوت را در چه خانه اى قرار دهد .

اين مختصر از خصوصيات مرحله علم در اسلام بود ، اين مطلب را نبايد از نظر دور داشت كه همواره علم در اسلام با معناى كلى آن يعنى هر عملى كه نافع به حال جامعه است مورد توجه است درباره نشانه دوم يعنى ايمان در قسمت

تحت توحيد شرح داده شد ، اما قسمت سوم عمل به علم و لازمه ايمان محتاج به توضيح نيست در پيرو اين سه علامت لقمان بزرگوار مسائل سه گانه ديگرى براى فرزند بيان كرده كه شرح آن مسائل تقريباً در مباحث گذشته داده شد فقط اكتفاء به اصل مسئله مى شود .

فرزندم ! ايمان داراى سه علامت است :

1 ـ باور داشتن خدا .

2 ـ قبول داشتن كتاب هايى كه از طرف او نازل شده است .

3 ـ باور داشتن انبياء حق .

پايه هاى دين داراى سه علامت است :

1 ـ شناختن خدا .

2 ـ شناختن آنچه را خدا دوست دارد .

3 ـ شناختن آنچه را خدا دشمن دارد .

عاملين بدين را سه علامت است :

1 ـ نماز .

2 ـ روزه .

3 ـ زكوة .

شخص نادن را سه علامت است :

1 ـ با آنكه بالاتر از اوست نزاع كند .

2 ـ در آنچه نمى داند بحث نمايد .

3 ـ در تحصيل آنچه از دسترس او بيرون است رنج ببرد .

ظالم را سه نشانه است :

1 ـ نسبت به خداوند به نافرمانى ستم كند .

2 ـ نسبت به زير دست ظلم روا دارد .

3 ـ به ستمكار يارى كند .

منافق را سه علامت است :

زبانش با دلش و نيتش با عمل و برونش با درون مخالف باشد .

گنهكار داراى سه علامت است :

1 ـ خيانت كند .

2 ـ از دورغ نپرهيزد .

3 ـ كردارش مخالف با گفتارش باشد .

حسود داراى سه علامت است :

1 ـ در غياب مردم بدگويى و عيب جويى نمايد .

2 ـ در حضورشان تملقّ گويد .

3 ـ به كسى كه مصيبت وارد شده شماتت كند .

رياكارى داراى سه علامت است :

1 ـ در خلوت كسالت ورزد .

2 ـ در جمع خود را فعال نشان دهد .

3 ـ در هر عمل به انتظار مدح و ثناى مردم باشد .

مسرف داراى سه علامت است :

1 ـ چيزى كه در خور او نيست بخرد .

2 ـ جامه اى كه در خور او نيست بپوشد .

3 ـ طعامى كه در خور او نيست بخرد .

تنبلى را سه علامت است :

1 ـ آنقدر سهل انگارى كند تا فرصت از دست برود .

2 ـ موقع را از دست بدهد تا كار تباه شود .

3 ـ نسبت به خوبى ها بى تفاوت باشد .

خلاصه اينكه اگر كسى داراى امان به حق و فضايل انسانى باشد به صفات حسنه اى كه لقمان اشاره فرموده آراسته ، و كسى كه از لذت ايمان بى بهره باشد گرفتار صفات سوء است از اين جهت باز به فرزندش نصيحت مى كند كه اى فرزند در دوران روز و شب ساعاتى را وقف كسب دانش كن ، زيرا هيچ ضررى از ترك علم گران تر نيست ، با دانشمندان معاشر باش ، و در گفتگوى با آنان شرط ادب به جاى آور از لجاج بپرهيز كه تو را از نور دانش خود بى بهره سازد و با مردم سرسخت و لجوج به بحث و مناظره مپيچ ، و با ستمكاران همدم مشو ، و با تبهكاران پيمان برادرى مبند و با تهمت زنندگان معاشر مباش ، و چنانچه در جمع مال سعى دارى در اندوختن دانش نيز بكوش .

فرزندم ! من بارها بارهاى سنگين از سنگ و پولاد بر دوش كشيده ام اما براى گران تر از همسايه بد نيافته ام ، همه تلخى هاى زندگى را چشيده ام ، اما تلخ تر از فقر نديدم ، اگر روزى گرفتار فقر شوى اين راز را ميان خود و خدا نگهدار و با خلق در ميان مگذار ، زيرا اگر مردم از كار تو با خبر شوند تو را به ديده خوارى خواهند نگريست ، بهره اى را كه خدا راى تو قرار داده بر آن خوشحال باش تا زندگى تو راحت باشد و هرگاه بخواهى حقيقت عزت به دست آرى چشم طمع از مال مردم بپوش ، زيرا انبياء و صدّيقين از همين راه به آن مقام نائل شدند .

با كسانى كه سزاوار احسان باشند احسان كن ، و در اين كار خدا را منظور بدار ، در بخشش شرط اعتدال به جاى آور چنانچه بخل دست تو را از انفاق لازم

نبندد و تبذير مال تو را به باد فنا ندهد .

فرزندم ، اگر دستت از مالى كه با آن صله رحم بجا آورى و به ياران خود بخشش كنى تهى بود فكر كن كه حسن خلق را از دست ندهى ، زيرا هر كه خود را به حسن خلق بيارايد خوبان او را دوست خواهند داشت و از اذيت او دورى خواهند جست ، و در نيكوكارى خود به ديده اعجاب نظر مكن و از انجام عمل صالح فخر مفروش و مباهات مكن كه خويش را به هلاكت افكنى مردم را ناسزا و دشنام مگوى كه آنان را به ناسزا گفتن وادارى و خود موجب هتك حرمت خويش و پدر و مادرت را فراهم آورى .


59

حسن خلق

فرزندم ! هر كه خشنودى خدا را طلب كند بايد نفس اماره را خشمگين دارد ، زيرا هر كس نفس را خشنود سازد خدا را نمى تواند خشنود كند ، و هر كس خشم خود را فرو بخورد فرصت شماتت بدست دشمن نخواهد داد .

اى فرزند ! از حسد بپرهيز و از سوء خلق دورى كن ، زيرا زيان او دو به خودت رسد و چون خود به زيان خودت بكوشى دشمن را از كار خويش فارغ و در مبارزه با خودت پيروز خواهى ساخت ، زيرا دشمنى خودت نسبت به خود از دشمنى دشمنانت براى تو زيان بارتر است .

فرزندم ! به مردم شماتت مكن كه دشمنى تو را به دل خواهند گرفت و خود را در برابر آنان زبون نشان مده كه در تحقيرت خواهند كوشيد ، و نه چندان شيرين باش كه تو را بخورند ، و نه چندان تلخ باش كه تو را از نظر دور دارند .

فرزند ! هر كه را از درون خود واعظى باشد او را از جانب خداوند حافظى هست ، و هر كه داد خلق را از خويش دهد خدا بدين وسيله به عزتش بيفزايد خوارى در راه اطاعت خدا از عزت به وسيله معصيت بهتر است .

فرزند ! هزار دوست به دست آر و بدان كه هزار دوست كم است ، و يك دشمن ميندوز كه يك دشمن بسيار است .

فرزندم ! با مردم جز به روش خودشان دوستى مكن ، و بار توقع خود را گران تر از حد طاقتشان مساز ، زيرا معاشرينت از تو گريزان شوند و تو در اين ميان تنها بمانى ، نه دوستى داشته باشى كه با تو همدم شود و نه برادرى و يارى كه تو را كمك كند و چون تنها بمانى خوار و ذليل گردى .

فرزند ! از كسى كه به علت سخت گيرى عذر تو را نپذيرد و براى تو حقى قائل نباشد عذر خواهى مكن ، در مشكلات خود از كسى يارى طلب كن كه از برآوردن حاجتت اميد مزد داشته باشد ، زيرا چنين كسى در انجام كار تو مانند كار خويش خواهد كوشيد تا چون كار تو به سامان رسد يا از مزد مادّى و نتيجه دنيوى كوشش خود برخوردار شود و يا از حاصل معنوى و ثواب اخروى آن بهره گيرد .

حسن خلق

از تنگ حوصلگى و كژ خلقى و بى صبرى بپرهيز ، زيرا هيچ دوستى در مقابل اين صفات نخواهد ماند در كارها خويشتن را به بردبارى وادار ، و در برابر زحمات ياران شكيبايى بياموز ، و خوى خويشتن را با همگى خَلق خوش و سازگار ساز و هر زمان خواهى كسى را به رفاقت انتخاب كنى ابتدا از سر آزمايش او را از دست خود خمشگين ساز و بنگر در حال خشم آيا شرط انصاف را با تو به جاى مى آورد ، او را بگرين و گرنه از او برحذر باش ، و از دوستى و معاشرت او پرهيز كن .

برقرارى دوستى نتيجه حسن خلق و تفرقه بين مردم نتيجه سوء خلق است ، اخلاق پسنديده است كه موجب دوستى و الفت و توافق است و دشمنى و حسد و روگرداى نتيجه بدخلقى است ، حسن خلق است كه مردم را به طرف انسان جلب مى كند و راه دوستى را آسان مى نمايد و در معاشرت را به روى انسان بازمى كند .

نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : بيشتر چيزى كه مردم را وارد بهشت مى كند تقوى و حسن خلق است ، فرمود : من مبعوث شدم تا مكارم اخلاق شما را به اعلى درجه برسانم .

از نبى اسلام سؤال شد : حسن خلق چيست ؟

فرمود : صله رحم با كسى كه با تو قطع رحم كرده ، و عفو از كسى كه تو را آزار كرده و عطا به كسى كه تو را منع كرده است .

پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : براى طايفه اى در روز قيامت كرسى هايى در اطراف عرش الهى برقرار مى كنند صورت آنان مانند ماه شب چهارده مى درخشد تمام مردم در ناله و حسرتند مگر آنان ، و همه در وحشتند به جز آنان ، اين افراد دوستان خدايند ، ترس و وحشت ندارند ، پرسيدند : كيستند اين اشخاص ؟ فرمود : كسانى كه براى خدا دوستى و معاشرت مى كنند .

در خبر ديگر آمده است كه فرمود : در اطراف عرش جايگاه هاى بلندى از نور قرار دارد قومى بر آن مى نشينند كه لباس آنها و صورتشان از نور است آنان رتبه پيغمبرى و شهادت ندارند اما همه بر آنها غبطه مى خورند ، گفتند : كيستند ؟

فرمود : كسانى كه براى خدا دوستى كردند و براى خدا نشستند و براى خدا به ديدن يكديگر رفتند .

نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : دوستى نمى كنند دو نفر براى خدا مگر اين كه نزد خدا آن كسى كه در دوستى شديدتر است محبوب تر است .

حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : خداوند مى فرمايد :

سزاوار است محبّت من براى كسانى كه يكديگر را به خاطر من زيارت مى كنند و يكديگر را يارى مى نمايند وبراى من دوستى مى كنند و راى من به يكديگر مى بخشند .

از امام چهارم(عليه السلام)روايت شده : زمانى كه خلق اوّلين و آخرين در قيامت جمع شدند ، ندا كننده اى برمى خيزد و ندا مى كند آن چنان كه تمام مردم بشنوند كجايند كسانى كه براى خدا دوستى كردند ؟

پس طايفه اى ازمردم برمى خيزند ، به آنان گفته مى شود : به سوى بهشت حركت كنند بدون حساب ، ملائكه آنان را ملاقات مى كنند ، و سؤال مى كنند از چه دسته اى هستيد ؟

مى گويند : از كسانى كه دوستى كرديم براى خدا .

مى گويند : اعمال شما چيست ؟

جواب مى دهند : دوستى براى خدا ، و دشمنى براى خدا ، ملائكه مى گويند همين است اجر عمل كنندگان .

اميرالمؤمنين(عليه السلام)فرمود : براى مسلمان سزاوار نيست با سه طايفه دوستى كند :

1 ـ طائفه ماجن .

2 ـ طائفه احمق .

3 ـ طائفه دورغ گو .

ماجن كسى است كه عمل خود را نزد تو نيك جلوه دهد و دوست دارد تو هم مثل او شوى ، تو را در امر دين و معاد كمك نمى كند ، دوستى او جفا و تاريكى است ، آمد و رفتش با تو ننگ است .

احمق كسى است كه تو را راهنمايى به خير نمى كند و اميد برگشت بدى ها را از تو ندارد ، چه بسا اراده مى كند به تو نفع رساند ضرر مى رساند پس مرگ او براى تو بهتر است از حياتش و سكوت او بهتر است از گفتگويش ، او دورى او سزاوارتر است از نزديكيش .

دروغگو در دوستى او خيرى نيست سخن تو را به ديگران و از ديگران به تو بازگو مى كند ، زمانى كه مطلبى پايان يافت مطلب ديگر انشاء مى كند چنانچه

براى تو دارد راست مى گويد اما دروغ است ، در ميان مردم ايجاد دشمنى مى كند و كينه در دلها مى افكند ، از خدا بترسيد و برنامه خود را بازديد كنيد .

لقمان حكيم فرمود :فرزندم ! آنقدر به مردم نزديك مشو كه عاقبت از آنان دور شوى و آنقدر دور مشو كه سبك گردى ، هر جنبنده اى مثل خودش را دوست دارد ، فرزندان آدم امثال خود را دوست دارند متاع خود را باز مكن مگر نزد كسى كه طالب اوست ، زيرا بين گرگ و گوسپنددوستى نخواهد شد ، همچنان كه بين خوب و بد دوستى نمى شود كسى كه نزديكى كند با افراد رنج دهنده خوى آنان را مى گيرد و كسى كه دوستى كند با بدكار روش او را عادت مى كند و كسى كه جدال را دوست داشته باشد مورد ملامت مى شود و كسى كه در بدكارى قدم بگذارد مورد تهمت قرار مى گيرد ، و كسى كه با بدخلق آميزش كند از سلامتى محروم مى شود ، و كسى كه مالك زبان خود نبوده باشد پشيمان مى شود .


60

اندرزها

پسرم ! از روزى كه به دنيا آمده اى پشت به دنيا كرده ، و روى به آخرت آورده اى ، بنابراين در مقام طى مراحل دنياى ديگرى ، و بى ترديد جايى كه به سوى آن مى روى به تو نزديك تر است از جايى كه از آن دور مى گردى .

فرزندم ! اگر در خردسالى آراسته به ادب شوى ، در بزرگى از آن بهره مند گردى ، آن كس كه ارزش آداب حسنه را بداند ، در تحصيل آن بكوشد ، و كوشاى در تحصيل آن تحمل رنج كند ، و آن كس كه با رنج و زحمت اين متاع گران را به دست آورد ، سعى مى كند خود را به آن بيارايد ، و چون آراسته شد سود دنيا و آخرت نصيبش گردد .

بنابراين به آداب پسنديده عادت كن ، تا يادگار مردمان نيك گذشته باشى ، و آيندگان را نيز نفع برسد ، در اين صورت دوستانت به تو اميدوار ، و دشمنانت از تو بيمناك خواهند بود .

زنهار كه در جستجوى آداب حسنه سستى مكن ، و از توجه به غير آن روى گردان ، از دست رفتن دنيا چيزى نيست ، ولى باختن آخرت سخت است ، و آن كس كه دانش را از غير موضعش بگيرد آخرت را از دست خواهد داد .

ساعاتى از روز و شبت را براى تحصيل دانش قرار بده ، زيرا هيچ چيز مانند ترك علم آدمى را ضايع نمى كند ، زيرا در ترك دانش ترس از دست رفتن آن مقدار از علم تحصيل شده هم هست ، علم را براى مجادله و غلبه بر افراد مخواه ، با دانا ستيزه مكن ، با صاحب قدرت آن طور نباش كه راه تسلط بر تو پيدا كند ، با ستمكار دوستى و همراهى منما ، با فاسق برادر مباش ،با متهم رفت و آمد مكن ، آنچه را مى دانى مانند طلايى كه پنهان مى دارى از دسترس نااهل پنهان بدار .

پسرم ! تمام همت خود را متوجه دنيا مكن ، كه مخلوقى نزد حق تعالى بى اعتبارتر از دنيا نيست ، مگر نمى بينى خداوند نعمت دنيا را اجر نيكان نكرده ، و بلاى دنيا را عذاب بدان .

فرزند ! تيغى تيزتر از تيغ حلم نيست ، چه بسيار دشمنانى كه دارى بتوانى آنان را با اخلاق حسنه مغلوب خود گردانى .

پسرم ! آن كس كه باورش نسبت به روزى دادن حق ضعيف است بايد چنئد مرحله را براى قوت دادن به ايمانش به ياد آورد :

آن گاه كه نبود به او لباس هستى پوشاندند ، سپس در رحم قرارش دادند به طورى كه از آفات مصون باشد و او را روزى دادند ، و آن گاه كه متولد شد نيز به نحو كامل از روزى برخوردار بود تا رشد و تكامل يافت ، و نيز پس از بريدن از شير به وسيله كسب پدر و زحمت مادر روزى خورد ،اين چنين آدم كه در آن سه مرحله بدون اينكه داراى تدبير باشد روزى كامل گرفت ، چرا در مرحله آخر نبايد به رزّاقيت حق ايمان داشته باشد ؟

فرزندم ! براى پيروزى بر دشمن او تقوا و كسب فضيلت و جوان مردى ، و كرامت نفس ، و اخلاق نيكو ، و پنهان داشتن راز ، و تصفيه باطن ، يارى جوى ، در چنين حال در سايه عنايت و پوشش حق خواهى بود ، و از شر دشمن در امان ، بيدار باش كه دشمن بر عيب آگاه نشود ، يا لغزشت را نيابد ، زيرا اگر غافل بمانى دشمن بر تو چيره گردد ، آن گاه عذرت پذيرفته نشود .

در راه جستن نفع مشقت بسيار را اندك شمار ، و اندك رنج را در طى و پيمودن راه ضرر بسيار دان .

پسرم ! بهترين برنامه حكمت است و به دست آوردنش از هر چيز لازم تر و آن حكمت عبارت از دين خداست ، و مَثلِ دين همانند يك درخت است آب آن ايمان ، ريشه اش نماز ، ساقه اش زكات ، شاخه هايش برادرى با مؤمنان ، برگش اخلاق پسنديده ، و ميوه اش ترك معصيت و درختى كامل نيست مگر به ميوه اش پس كمال انسان به ترك گناه است .

بدترين پريشانى ها پريشانى عقل ، بزرگترين مصيبت ها مصيبت دين و هولناكترين آفت ها آفت ايمان ، و پرسودترين توانگريها توانگرى دل بنابراين دل را به دانش و يقين و اخلاق حميده توانگر گردان و به آنچه از روزى به تو مى رسد قانع باش ، و به قسمت حق راضى .

آن كس كه خيانت به مال مى كند ، و از راه دزدى طلب روزى خداوند به همان اندازه از حلال محرومش مى كند ، در اين بين جز گناه ، و بار حق الناس برايش نمى ماند ،در حالى كه اگر به راه راست مى رفت به همان اندازه كه از حرام بدست آورده بدست مى آورد و از عقوبت دنيا و آخرت نيز در امان مى ماند .

عمل را خالص كن ، طاعتت را به پيروى از اهل حق زينت ده و دانش را به بردبارى بياراى و آن را از حماقت و بى خردى دور دار ، علم را به دورانديشى محكم كن ، و جاهل را به رسالت به جايى مفرست ، اگر عاقل نيابى خود به بردن

پيغام اقدام كن ، از بدى دورى كن تا بدى هم از تو دور بماند .

اميرالمؤمنين(عليه السلام)فرمود از لقمان پرسيدند : برترين مردم كيست ؟

گفت : مؤمن غنى ، گفتند : غنى از مال ؟ گفت : نه ، از علم كه اگر مردم به او نيازمند شوند بهره برند و اگر به او رجوع نكنند خود از خود نفع گيرد .

گفتند : بدترين مردم كيست ؟

فرمود : كسى كه پروا نداشته باشد او را گناهكار و بدكردار ببينند .

فرزندم ! هر گاه با دوستانت به سفر رفتى در برنامه خود و آنان از مشورت با ايشان روى مگردان ، تبسم داشته باش و در خرج كردن كريم باش ، در سه برنامه بر آنان پيشى گير :

خاموشى بسيار ، نماز ، سخاوت و جوانمردى .

چون بر مسئله حقى تو را گواه گيرند گواه باش ، و در هنگامى كه از تو مشورت كردند سعى كن نظر و رأيت ب هخير آنان باشد ، قبل از تأمل در رأى و فكر بسيار اظهار حكم مكن ، زيرا خداوند رأى و عقل كسى كه در رأى خالص و دقيق نباشد سلب مى كند .

در پياده روى با دوستان همراهى كن ، در كار با آنان شريك شو چون انفاق كنند و قرض دهند تو نيز آن كادر را انجام ده ، سخن بزرگتر را بشنو ، در خواسته هاى درستشان نه مگو ، زيرا نه ،گفتن از عجز و زبونى است ، چون راه را گم كنيد و به شك افتيد پياده شويد و با يكديگر مشورت كنيد ، در بيابان از شخص غريب احوال راه مپرسيد و بر گفته اش اعتماد نكنيد ، زيرا ممكن است جاسوس دزدان باشد .

نماز را به خاطر كار تأخير مينداز ، از نماز اطمينان و امنيت طلب كه نماز اصل دين است ، نماز را با جماعت به جاى آر اگر چه بر سر نيزه باشى چون نزديك منزل رسى از چهارپا فرود آى و پياده حركت كن ، چون به منزل رسى قبل از

رسيدگى به طعام خود چهارپا را متوجه شو ، از براى فرودآمدن زمينى كه از نظر خاك و گياه بهتر است انتخاب كن ، و پس از پياده شدن دو ركعت نماز بگذار ، براى قضاى حاجت از چشم بيننده دور شو ، و به هنگام عزيمت باز دو ركعت نامز بگذار ، و بر آن زمين و اهلش درود فرست كه در هر بقعه اى جمعى از ملائكه هستند .

اگر بتوانى از طعام خوردن خود تصدّق ده ، در هنگام فراغت دعا كن اول شب راه مرو ، ولى از نصف شب تا آخر را براى راه رفتن اختيار كن ، در راه صدايت را بلند مكن .

با صد كس همنشين باش و با يك نفر دشمنى مكن ، آنكه بكار تو آيد اخلاق توست ، پس اخلاق تو در حقيقت دين توست ، در رد امانت بكوش تا دنيا و آخرتت سالم بماند ، امين باش تا توانگر و بى نياز گردى .

فرزندم ! چرا مردم از عقوبت هاى اعمال بدشان كه به آنان وعده داده اند نمى ترسند در حالى كه روز بروز به پستى مى گرايند ؟

و چرا خود را براى رسيدن به وعده هاى خدا آماده نمى كنند ، در حالى كه عمر آنان به زودى تمام مى شود ؟

در مجالس دقت كن ، اگر جمعى در آن به ياد حق گرد آمده اند به ايشان بپيوند ، زيرا اگر دانايى به علمت افزوده گردد ، و نيز از دانشت بهره مند شوى ، و اگر ناداى از ايشان كسب دانايى كنى ، آن وقت است كه به هنگام نزول رحمت بر ايشان تو نيز سود وافر برى .

پسرم ! اگر در مرگ شك دارى خواب از خود برطرف كن ، درحالى كه نتوانى ، و اگر در زنده شدن پس از مرگ ترديد دارى ، بيدارى بعد از خواب را از خود دور كن ، در حالى كه ممكن نيست ، چون در اين دو حالت فكر كنى به اين نتيجه مى رسى كه جان در اختيار تو نيست ، چنانچه اصل خواب و بيدارى در

اراده تو نمى باشد ، پس مرگ و زنده شدن همانند خواب و بيدار شدن است .

چنانچه ميان گرگ و گوسپند دوستى نيست ، ميان نيكوكار و بدكار هم پيوند نيست ، همنشينى با فاجر انسان را به بد آموزى عادت مى دهد مجادله با خلق سبب دشنام خوردن مى گردد ، و شكرت در مجالس خلاف باعث اتهام به انسان است ، همنشينى با بدان به انسان ضرر مى رساند ، و آن كس كه زبانش رها باشد به پشيمانى مى رسد .

امين باش كه خدا خائن را دشمن دارد ، ظاهرى نيك و باطنى بد نداشته باش ، دنياى خود را به آخرت بفروش كه خير دنيا و آخرت يابى ، و آخرت به دنيا مفروش كه زيان اين دنيا و آن دنيا برى .

پسرم ! دروغ مى گويد آن كس كه عقيده دارد بدى را به بدى مى توان دفع كرد ، به او بايد گفت : دو جا آتش افروزد ، ببيند مى توان آتش را به آتش خاموش كرد ؟ آنچه شر را دفع مى كند نيكى است ، چنانه آب آتش را خاموش مى كند .

در دنيا چون گوسپند افتاده در علفزار مباش كه مى خورد تا چاق شود براى قربانى شدن ، بلكه دنيا را همانند پلى براى عبور به آخرت قرار ده .

از چهار چيز در دادگاه قيامت سؤال شوى :

از جوانى كه آن را چگونه گذراندى ؟

از عمر كه در چه مصرف كردى ؟

از مال كه كجا آوردى و در كدام راه خرج كردى ؟

خود را براى جواب مهيا كن ، اگر حكيم و دانا تو را آزار برساند بهتر است كه نادان بر بدنت روغن خوشبو بمالد . توبه را تأخير مينداز كه مرگ ناگهان ميرسد ، شماتت بر مرگ مكن كه براى تو هم هست ، مردم را از احسان خود محروم مكن ، مبتلاى به بلا را مسخره منما ، پرهيزكارى تجارتى است بى سرمايه كه سودش عايد توست ، با تصدّق آتش گناه را خاموش كن ، آنچه را نمى دانى يادگير ، و هر چه را مى دانى ياد ده ، سخن كم گوى ، و همه جا خدا را به ياد داشته

باش ، زيرا خداوند تو را از عذاب ترسانده ، و به تو بينايى داده است ، از مردم پندگير پيش از آنكه از تو پند گيرند ، از بلاى كوچك عبرت گير ، قبل از اينكه بلاى بزرگ بر تو نازل شود ، به هنگام خشم خويشتن دار باش ، تا هيزم جهنم نگردى ، فقر بهتر از اينكه مال دار شوى و ياغى گردى ، مردم در گرو كرده هاى خويشند ، پس واى بر آنان از دست و دلشان ، تا شيطان زنده است از گناه ايمن مباش ، دنيا را براى خود زندان گردان ، تا آخرت بهشت تو باشد .

از معاشرت با شاهان بپرهيز كه تو را مى كشند و فرمان اينان مبر ، كه كافر به حق گردى ، براى يتيمان پدرى مهربان باش ، و براى بيوه زنان شوهرى مشفق7 به اينكه كسى بگويد مرا بيامرز مورد عفو نمى شود ، آمرزش گناهكار در سايه پيروى او از حق است .

پسرم ! ابتدا رعيت همسايه كن ، آن گاه به خود برس ، اول رفيق پيدا كن سپس به سفر اقدام نما ، نيكى را به نيكى مكافات كن ، و بدكار را واگذار كه بدتر از آنچه او در حق خود كرده تو نمى توانى بر او روا دارى .

چه كس خدا رابندگى كردكه او رايارى نداد ،و چه كس خداوند راطلبيد و اورا نيافت ،كدام انسان ياد خداكرد و خدايش ياد نكرد ،كدام انسان برحق تكيه كرد خدااو رابه ديگرى واگذاشت ، و كدام بنده به درگاهش زارى برد و او رحم نكرد ؟

در برخورد ابتدا سلام كن ، آن گاه به گفتگو برخيز ، بسيار شيرين مباش كه خورده شوى ، و زياد تلخ مباش كه تو را دور افكنند .

فرزند ! هفت هزار كلمه حكمت آموختم تو از آن چهار نامه حفظ كن كشتى خود محكم بساز كه دريا بسيار عميق است ، و بارت سبك كن كه گردن گاهى سخت در پيش است ، توشه بسيار بردار كه راه دور است ، عمل خالص گردان كه نقّاد عمل بسيار بينا و دانااست .(2)

1 ـ لقمان : 17 . 2 ـ بحار جديد : ج 13 ، ص 408 ـ 434 .