فهرست عناوين فهرست آيات فهرست روايات فهرست اشعار
داستانهائى از علماء

مؤ لف: عليرضا خاتمى

فهرست عناوين
مقدّمه1
آب دادن اميرالمؤ منين عليه السلام به علامه امينى از حوض كوثر2
شيطان در كمين است2
نورى در ظلمت2
نذر آيت اللّه العظمى بروجردى3
كرامت شهيد اوّل3
بهره از ولايت على عليه السلام3
دورى از شهرت طلبى3
ذكر سجده آخر4
بردبارى و حلم آية اللّه كاشف الغطاء4
شايد گريه ملائكه بوده!4
ابداً اجازه نمى دهم!5
تجسّم مهربانى5
دعاى مادر اجابت شد5
من شايسته مرجعيّت نيستم!6
دو ركعت عشق6
مقصود از طلب علم6
با حسين عليه السلام در زندگى7
شفاعت حضرت موسى بن جعفر عليه السلام7
سفارش علاّمه امينى8
دنيا خانه اجاره اى است8
راه ترقّى و تعالى9
عيد واقعى9
زندانى در كتابخانه9
يك كار خير9
وادى السّلام يا كربلا؟!10
از زندانى دلشكسته تر نيست10
اوّلين نماز شب با چراغ روشن10
اقتداى استاد به شاگرد در نماز!10
مجسّمه تقوى11
ثمره حضور طولانى در وادى السّلام11
بهشت برزخى12
ارادت به آقا ابوالفضل العباس عليه السلام12
تكلّم با ارواح مستكبران12
نترس و محزون نباش!13
كار مهمّى نكرده ام13
مرگ حق است13
عمر ما گذشت14
صوت قرآن بقية اللّه (عج) در حرم اميرالمؤ منين عليه السلام14
شفاى درد چشم آية اللّه بروجردى15
اداء نذر15
امام و گريه هاى ماه رمضان15
توجّه امام به نماز شب16
خلوص نيّت محدّث قمى16
بازديد امام رضا عليه السلام از آية اللّه بهشتى16
عزّت نفس آخوند خراسانى17
پيشقَراول كاروان علم، در ميان مردم17
ثواب كربلاى نرفته را به ما بدهيد17
تسليم و رضا- احترام به مهمان18
درس قناعت18
گريه هاى شيخ انصارى بعد از مرجعيّت18
تبليغ دين لباس نمى شناسد19
طلبه خوب و درس خوان19
لحظات آخر عمر19
مشيّت الهى20
بيدار شدن فطرت يك كمونيست20
اى كاش در صحراى سينا بودم20
سعى كن آدم شوى!21
عظمت مرحوم علاّمه امينى21
رعايت قانون21
اقتدا به امام رضا عليه السلام)21
چرا اين حيوان را مى كشيد؟21
ناله اى از يك جنازه22
جنازه حاكم ستمگر22
ناراحتى و بيمارى بخاطر غيبت22
خدا تو را رحمت كند22
توسّل به آقا امام زمان (عج)22
جهانى بنشسته در گوشه اى23
لاتها از منافقين بهترند23
كرامت مولا24
زيارت عاشورا در هنگام مرگ24
عصبانيّت بخاطر تعريف و تمجيد24
مهر نماز در جيب يهودى!24
شير دادن با وضو25
طريق نهى از منكر25
بهترين عيد25
تغزّل در نيايش26
صحنه اى كه كوه را آب مى كرد26
اقتداء ملائكه به اذان گويان و اقامه گويان در نماز26
عقاب عرصه فقاهت26
شفاعت امامان در دنيا27
چاره بلا به زيارت عاشورا27
حكايت مرحوم كوه كمرى و شيخ ژوليده28
ارتباط با عالم ارواح در خواب29
مرگى بدون ترس29
طلبكار30
روح اللّه31
حاضر جوابى31
يك عمر با فقر31
مبارزه با هواى نفس31
احترام به ولايت و مرجعيّت31
نقشه اى شيطانى32
غريب نوازى ثامن الحجج32
به ياد آتش جهنّم33
عنايت سيّدالشهدا عليه السّلام33
نتيجه عفّت بطن33
نامه اى براى خدا!34
شفا35
تمديد قبض روح آية اللّه حائرى35

1
مقدّمه

اَلحَمدُللّه. اَلصَّلاةُ وَالسَّلامُ عَلى رَسول اللّهِ وَ آلِهِ آلِ اللّه. وَ اللَّعنَةُ عَلى اَعداء اللّه. مِنَ الآنِ اِلى يَومِ لِقاءِ اللّه. اَلحَمدُللّهِ عَلَى الرِّسالَه. وَالحَمدُللّهِ عَلَى الوِلاية. حَمدًا كثيرا. بُكرَةً وَ اَصيلا.

اَوَّلُ العِلم مَعرفةُ الجبّار وَ آخِرُ العلم تفويضُ الاَمر اليه:

سرآغاز علم، شناخت پروردگار است و پايان علم واگذارى كار به اوست.

(رسول اكرم صلى الله عليه و آله)

سخن از علم و عالم است. علم را بر دو گونه دانسته اند:

1 علم طبيعت 2 علم دين (العلمُ عِلمان: عِلمُ الاَبدان وَ عِلم الاديان)

علم طبيعى به مجموعه دانشهايى گويند كه موجب آگاهى انسان نسبت به عناصر و پديده هاى دنيا مى شود. اين علوم را بعضاً علوم دنيوى نيز مى گويند.

و اما علوم دينى اصطلاحاً به آنچه مربوط به مجموعه اطّلاعات و معارف در حوزه دين است اطلاق مى شود.

ده ماجراها و نكته هاى آموزنده اى از زندگانى عالمان و دانشمندان دينى است. علمايى كه پيامبر خاتم رسول رحمت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله آنان را بهتر و برتر از پيامبران بنى اسرائيل دانستند (عُلَماءُ اُمَّتى اَفضل مِن انبياءِ بنى اسرائيل). و اين تعبير را پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله بكار نبردند مگر به جهت اهميّت و عظمت و حسّاسيت كار و خدمت عالمان دين اسلام.

آنان كه از زرق و برقهاى فريبنده زندگى به تاءسّى از مولا و مقتدايشان حضرت اسداللّه الغالب علىّ بن ابيطالب (عليه الصّلاة و السّلام) چشم فرو بستند و يك عمر با زهد و تقوى و رياضتهاى معنوى زندگى كردند.

مربّى مردم عصر خويش شدند و مصلح جامعه خود. آنان كه مدافع حريم شريعت مقدّسه و پاسبان مرزهاى انديشه اسلامى بودند.

دين را نه آنطور كه خود مى پنداشتند و مى پسنديدند و نه براساس مطلوب و خواسته خود بلكه بر بنياد حقيقت، واقعيّت و باطن دين و آنگونه كه هست نه آنگونه كه مى خواهيم معرفى مى نمودند.

و در اين راه چه زخم زبانها كه نشنيدند و چه بى مهريها وبى وفاييها كه نديدند. امّا سرزنشهاى خار مغيلان در عزم راسخ و اراده پولادين آنان كمترين تاءثيرى بجاى نگذاشت.

آنان كسانى بودند كه در برابر صاحبان زر و زور و تزوير سَرخَم ننمودند و مانند كوه در برابر قدرتهاى ظالم و مستبد ايستادند و اسير دام نيرنگ بازان دنيا نگشتند و قهرمان دوران خود بودند.

هم آنان كه در مقابله با دنياطلبان و دنياخواران سر تسليم فرود نياوردند، در هنگام مناجات و عبادت كردگار عالميان وذت اقدس اله با تمام خضوع، خشوع و تواضع، سر نياز به درگاه خالق بى نياز به زمين، مى نهادند و دست التماس به جانب او به آسمان بلند مى نمودند و اشكها از ديدگان مى ريختند.

و هنوز شب، صداى ناله هاى پرسوز و گداز انان را در دل خود نگاه داشته است.

آرى! آنان تربيت شده مكتب آقا اميرالمؤ منينند كه شير روز و پارساى شب بود.

آنان در راه هدف نورانى خود، مورد عنايات و الطاف الهى و توجّهات غيبى واقع شدند و ستر اسرار دريدند. حجابها از مقابل ديدگانش كنار رفت و ديدند آنچه را ديگران از مشاهده آن عاجز بودند و كاشف رازها و رمزها شدند.

علماء شيعه را به حقيقت بايد مصداق واقعى ((فِى الاَرضِ مَجهُول وَ فى السَّماءِ معروف: در زمين، ناشناس و گمنام و در آسمان شناخته شده اند)) دانست.

تاريخ شيعه به داشتن چنين مردان بزرگ و وارسته تا ابد افتخار مى كند. آنان مشعلدار هدايت نوع بشر و علمدار مكتب مظلوم شيعه بودند.

و اين قطره اى است از درياى بى كران معرفت آن هاديان راستين امّت.

ورنه بيان تمام ابعاد و وجوه شخصيّتى و سيره و روش ومنش آنها مثنوى هفتاد من كاغذ مى شود كه:

آب دريا را اگر نتوان چشيد
هم به قدر تشنگى بايد چشيد

پس بياييم به گوشه هايى از زندگانى سراسر نورانيّت آن چهره هاى ملكوتى و جاودانه هميشه تاريخ نظرى بيفكنيم وبخوانيم: ((داستانهايى از علماء)) را. باشد كه مفيد و مؤ ثّر واقع شود. انشاءاللّه.

چهارشنبه هفتم ديماه 1379

برابر با اول ماه شوّال المكرّم 1421

(عيد سعيد فطر)

تهران عليرضا خاتمى


2
آب دادن اميرالمؤ منين عليه السلام به علامه امينى از حوض كوثر

قاى عبداللّه چايچى از قول مرحوم حجة الاسلام دكتر محمّد هادى امينى فرزند علاّمه امينى رحمه الله نقل مى كند: وقتى پدرم را دفن كرديم مرحوم علاّمه بحرالعلوم آمد و به من تسليت گفت و معانقه نمود. سپس فرمود: ((من در اين فكر بودم ببينم مولا اميرالمؤ منين عليه السلام چه مرحمتى در مقابل زحمات و خدمات مرحوم امينى مى نمايند. در عالم خواب ديدم: حوضى است آقا اميرالمؤ منان عليه السلام بر لب آن ايستاده اند. افراد مى آيند و مولا از آن حوض آب به آنها مى دهند. گفتند: اين حوض كوثر است. در اين حال آقاى امينى به نزديك حوض رسيد ت ظرف را گذاشتند، آستينها را بالا زده و دستان مباركشان را پر از آب كردند و به علامه آب خورانيدند و خطاب به او فرمودند: بَيّضَ اللّه وَجهك كما بَيَّضت وجهى (پروردگار رو سفيد كند تو را كما اينكه مرا رو سفيد كرد)). مولا در اين عبارت دو حقيقت را بيان كردند. علامه نسبت به حضرات معصومين عليهم السلام بسيار ادب داشت. وقتى وارد حرم مطّهر حضرت امير عليه السلام مى شد از پايين به بالاى سر نمى رفت. روبروى حضرت مى ايستاد و گريه شديدى مى نمود. خود ايشان به من فرمودند: ((از آن وقتى كه در نجف هستم از سمت بالاى سر حرم نرفته ام.)) از پايين وارد شده و از همان سمت خارج مى شدند.(1)

((اِنّما يَخشى اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ))

همانا تنها مردمان عالِم خداترسند.

سوره فاطر: آيه 28

شيطان در كمين است

يكى از شاگردان مرحوم شيخ انصارى چنين مى گويد: در زمانى كه در نجف در محضر شيخ به تحصيل علوم اسلامى اشتغال داشتم يك شب شيطان را در خواب ديدم كه بندها و طنابهاى متعدّدى در دست داشت. از شيطان پرسيدم: اين بندها براى چيست؟ پاسخ داد: اينها را به گردن مردم مى افكنم و آنها را به سوى خويش مى كشانم و به دام مى اندازم. روز گذشته يكى از اين طنابهاى محكم را به گردن شيخ مرتضى انصارى انداختم و او را از اتاقش تا اواسط كوچه اى كه منزل شيخ در آنجا قرار دارد كشيدم ولى افسوس كه عليرغم تلاشهاى زيادم شيخ از قيد رها شد و رفت.

وقتى از خواب بيدار شدم در تعبير آن به فكر فرو رفتم. پيش خود گفتم: خوب است تعبير اين رؤ يا را از خود شيخ بپرسم. از اين رو به حضور معظم له مشرّف شده و ماجراى خواب خود را تعريف كردم.

شيخ فرمود: آن ملعون (شيطان) ديروز مى خواست مرا فريب دهد ولى به لطف پروردگار از دامش گريختم.

ين قرار بود كه ديروز من پولى نداشتم و اتّفاقاً چيزى در منزل لازم شد كه بايد آنرا تهيّه مى كردم. با خود گفتم: يك ريال از مال امام زمان (عج) در نزدم موجود است و هنوز وقت مصرفش فرا نرسيده است. آنرا به عنوان قرض برمى دارم و انشاءاللّه بعداً ادا مى كنم. يك ريال را برداشتم و از منزل خارج شدم. همين كه خواستم جنس مورد احتياج را خريدارى كنم با خود گفتم: از كجا معلوم كه من بتوانم اين قرض را بعداً ادا كنم؟

در همين انديشه و ترديد بودم كه ناگهان تصميم قطعى گرفته و از خريد آن جنس صرف نظر نمودم و به منزل بازگشتم و آن يك ريال را سرجاى خود گذاشتم.(2)

نورى در ظلمت

آيت اللّه حاج شيخ عبّاس قوچانى، وصىّ مرحوم آية اللّه حاج ميرزا على آقاى قاضى (ره) مى گويد: آيت اللّه العظمى حاج شيخ محمّد تقى بهجت فومنى (دامت بركاته) در دورانى كه در عتبات حضور داشتند بسيار به مسجد مقدّس سهله مى رفتند و شبها تا به صبح بيتوته مى نمودند و در حال تهجّد وعبادت بسر مى بردند. يك شب كه بسيار تاريك بود و چراغى هم در مسجد روشن نبود در ميانه شب احتياج به تجديد وضو پيدا كردند و به اين جهت به ناچار از مسجد خارج شده و به سمت محلّ وضوخانه كه در قسمت شرقى بيرون مسجد قرار داشت حركت كردند. در بين راه مختصر خوفى به جهت ظلمت محض و تنهايى در ايشان پيدا مى شود. به مجرّد اين خوف، يك مرتبه نورى همچون چراغ در پيشاپيش ايشان پديدار شد كه با ايشان حركت مى كرد.


3

آقا با اين نور به محلّ وضوخانه رفتند. تطهير كرده و وضو گرفتند و سپس به جاى خود يعنى مسجد سهله حركت كردند و در همه اين احوال آن نور در برابرشان قرار داشت. همين كه وارد مسجد شدند آن نور نيز از بين رفت.

((فَضلُ العالِمِ عَلَى العابدِ كَفَضْلى عَلى اُمَّتى))

فضيلت عالم بر عابد همانند فضيلت من است بر امّتم

رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نهج الفصاحة

نذر آيت اللّه العظمى بروجردى

مرحوم حضرت آية اللّه العظمى آقاى بروجردى مرجع وقت جهان تشيع (رض) در آن زمانى كه در شهرستان بروجرد بودند نذر كردند كه اگر خشم و عصبانيت خود را كنترل نكنند و به افراد تندى نمايند يكسال روزه بگيرند.

يك روز هنگام مباحثه علمى با يكى از شاگردان خود بخاطر اينكه آن شاگرد مطالب غيرمنطقى و بى ارتباط با موضوع بحث مى گفت طاقت نياوردند و نسبت به او تندى نمودند.

و در اينجا بود كه نذر آقاى بروجردى شكسته شد. بعد يكسال روزه گرفتند تا نذر خود را اداء كنند. در اينجا به ياد اين سخن حضرت امام زين العابدين عليه السلام افتادم، كه در مقام دعا خطاب به پروردگار متعال مى فرمايد:

پروردگار! مقام مرا در ميان مردم بالا مبر مگر آنكه به همان اندازه، مقامم را نزد خودم پايين آورى.

(صحيفه سجاديه دعاى مكارم الاخلاق)

كرامت شهيد اوّل

محمّد بن مكى شمس الدين مشهور به شهيد اوّل صاحب كتاب لمعه از علمائ بزرگ قرن هشتم هجرى قمرى است كه در سن 52 سالگى در شهر دمشق به فرمان قاضيان دربارى در سال هشتصد و هفتاد و شش به شهادت رسيد.

قدر مؤ لف كتاب حدائق الابرار مى گويد: من خطّ شيخ ناصربويهى را كه از فقهاء پرهيزكار و متبحّر بود ديدم كه نوشته بود: من در سال نهصد و پنجاه و پنج قمرى در خواب ديدم در قريه جزين (زادگاه شهيد اول) هستم. به در خانه شهيد اوّل رفتم، در زدم. شهيد بيرون آمد. از او درخواست كردم كتابى كه شيخ جمال الدين المطهّر درباره اجتهاد تاءليف نموده برايم بياورد. او به داخل خانه رفت و آن كتاب را با كتاب ديگرى كه به گمانم در زمينه روايات بود آورد و به من داد.

چون از خواب برخاستم ديدم آن دو كتاب در كنار من است!

آرى اين كرامت از ناحيه روح مطهّر آن شهيد عظيم الشاءن پس از سپرى شدن يكصد و شصت و نه سال از سال شهادتش اتفاق افتاد.

بهره از ولايت على عليه السلام

مرحوم آقاى حاج شيخ عبّاس قمى در كتاب تحفة الرضويّه آورده است:

وقتى كه ملاّ احمد مقدس اردبيلى (رض) از دنيا رفت، يكى از مجتهدين او را در خواب ديد كه با وضع خوبى از روضه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام بيرون آمده، از آن مرحوم پرسيد: شما از كجا به اين مقام و مرتبه رسيديد؟

مقدّس اردبيلى (ره) پاسخ داد:

بازار عمل را كساد ديدم.

يعنى عملى كه به درجه قبول برسد خيلى كم است ولى ولايت صاحب اين قبر (آقا على عليه السلام) به ما بهره وافرى داد.(3)

دورى از شهرت طلبى

حضرت آية اللّه حاج شيخ يوسف صانعى گفته است:

مام خمينى رحمه الله عليه بر يك دوره كتاب وسيله مرحوم آية اللّه آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى (رض) و همچنين بر كتاب عروة الوثقى حاشيه داشتند و با اينكه آن وقتها ما به منزل ايشان زياد رفت و آمد داشتيم و از شاگردان و دوستان ايشان بوديم نفهميده بوديم كه امام رحمه الله عليه بر اين دو كتاب حاشيه دارند.

اينها از نظر خصوصيات يك كسى كه بخواهد مرجع بشود دخيل است. يعنى اگر كسى خواستار مرجعيّت باشد حدّاقل به دوستان نزديكش مى فهماند كه اينچنين كتابهاى فقهى را نوشته است ولى امام (رض) حتّى به ما هم ابراز نكرده بود كه ما بفهميم. و لذا ما حتّى گاهى مسئله از امام مى پرسيديم و فتواى خود امام را هم مى خواستيم ايشان فتواى خودش را نقل مى كرد امّا نمى فرمود كه مثلاً در حاشيه بر عروه يا حاشيه بر تحرير الوسيله اينطور نوشته ام.(4)


4
ذكر سجده آخر

حجة الاسلام و المسلمين ناصرى از اعضاء دفتر امام خمينى (رض) در نجف اشرف و امام جمعه فعلى شهركرد مى گويد: امام (رض) در سجده آخر نمازشان ذكرى را بطورى آهسته مى خواندند كه هر قدر من دقّت مى كردم نمى شنيدم كه چه ذكرى است.

تا اينكه يك روز كه با امام (رض) پس از زيارت حرم آقا امام اميرالمؤ منين عليه السلام در حال بازگشت بوديم در مسير راه از ايشان سؤ ال كردم:

آقا! در سجده آخر نمازتان، ذكرى را آهسته مى گوييد. اين ذكر چيست؟

آقا فرمودند:

اَللّهُمَّ ارزُقنى التَّجافى عَن دارِ الغرُورِ وَ الاِنابَةِ اِلى دارِ الخُلود وَ الاِستِعداد لِلمَوتقَبلَ حُلول الفَوت.

دعا بفرمائيد

مرحوم آقاى محدّث قمى براى فرزندش نقل كرده است:

وقتى كتاب منازل الآخره را تاءليف و چاپ كردم يك نسخه از آن به دست شيخ عبدالرّزّاق مسئله گو كه هميشه قبل از ظهر در صحن مطهّر حضرت معصومه عليها السلام مسئله مى گفت رسيد.

مرحوم پدرم كربلايى محمّدرضا از علاقمندان شيخ عبدالرّزّاق بود و هر روز در مجلس او حاضر مى شد.

شيخ عبدالرّزّاق روزها كتاب منازل الآخره را براى مستمعين مى خواند.

يك روز پدرم به خانه آمد و گفت:

شيخ عبّاس! كاش مثل اين شيخ عبدالرّزّاق مسئله گو مى شدى و مى توانستى اين كتاب را كه امروز براى ما خواند بخوانى! چند بار خواستم بگويم: آن كتاب از آثار و تاءليفات من است. امّا خوددارى كردم. چيزى نگفتم.

فقط گفتم: دعا بفرماييد خداوند توفيقى عنايت فرمايد.(5)

بردبارى و حلم آية اللّه كاشف الغطاء

روزى مرحوم آية اللّه حاج شيخ جعفر كاشف الغطاء مبلغى را بين فقراء در اصفهان تقسيم كرد. پس از اتمام پول به نماز جماعت ايستاد. در بين دو نماز كه مشغول خواندن تعقيبات بود سيّدى فقير جلو آمد، تا مقابل امام جماعت رسيد گفت:

اى شيخ! مال جدّم، خمس را بده!!

آقاى كاشف الغطاء پاسخ داد: قدرى دير آمدى. متاءسفانه چيزى باقى نمانده است.

سيّد با كمال جسارت و گستاخى آب دهان به ريش شيخ انداخت. شيخ هيچ گونه عكس العملى نشان نداد بلكه به نمازگزاران اعلام نمود: هر كس ريش شيخ را دوست دارد به سيّد كمك كند و خودش پولى را جمع كرده و به او داد!(6)

شايد گريه ملائكه بوده!

صديق محترم حجة الاسلام حاج سيد محمدكاظم بهشتى روزى در مسير بازگشت از سفر اصفهان برايم نقل كرد:

در يكى از دهه هاى دوّم ماه محرّم پدرم مرحوم حجة الاسلام حاج سيّد احمد بهشتى تويسركانى در مسجد دروازه شهر تويسركان براى منبر دعوت مى شود.

در يكى از شبها وقتى وارد مسجد مى شود مشاهده مى كند هيچ كس در مسجد حضور ندارد حتى آن شخصى كه مسئول روشن كردن سماور و چاى دادن به مردم است نيز نيامده.

با خود مى گويد: چه كنم؟ اگر بخواهم سخنرانى كنم و روضه بخوانم كسى در مسجد نيست كه شنونده باشد و اگر بخواهم سخنرانى نكنم كه خلاف وعده عمل كرده ام.

خلاصه بعد از زمانى صبر و تاءمل تصميم مى گيرد منبر برود.

شروع به صحبت مى كند و مانند روال هميشگى ابتدا چند حديث و روايت اخلاقى و شرح و تفسير آنها و در انتهاى منبر روضه و توسّل به اهل بيت عليهم السلام.

عادت آن مرحوم اين بود كه هميشه موقع روضه خواندن همراه با گريه هاى مردم خود نيز با صداى بلند مى گريست.

آن بار نيز طبق عادت روضه را با گريه و زارى شروع نمود. در اثناء روضه متوجّه صداهاى گريه و ناله شد. با اينكه هيچ احدى در پاى منبر حاضر نبود.

اواخر ذكر دو نفر كه مشغول عبور از كنار مسجد بودند با شنيدن صداى حزين سيّد احمد آقا و نيز صداى گريه ها وارد مسجد مى شوند.

امّا با چشم خود متوجه مى شوند غير از روحانى روضه خوان كسى ديگر در مسجد نيست.

منبر آقاى بهشتى به پايان مى رسد، همين كه آقا به قصد خروج نزديك آن دو نفر مى شود ضمن سلام مى پرسند:


5

آقا ما صداى گريه و زارى در هنگام روضه شما شنيدم امّا وقتى داخل شديم كسى را نديدم. به نظر شما صدا از كجا و چه كسانى بوده؟ مرحوم آقاى بهشتى پس از اندكى تأ مّل و مكث مى گويند: شايد گريه ملائكه بوده!(7)

ابداً اجازه نمى دهم!

آية اللّه محمّد هادى معرفت از فضلاء حوزه علميّه قم از دورانى كه امام در عتبات تبعيد بودند چنين مى گويد:

يكدفعه در محضر امام خمينى رحمه الله عليه نشسته بوديم. عدّه اى از ايران آمده بودند و براى ايشان سهم امام آورده بودند. پول زيادى بود. در همان جلسه مى خواستند پول را به خدمت ايشان بدهند.

آنها به امام گفتند: مى خواهيم در محل يك مسجد بسازيم. اجازه بدهيد مقدارى از اين پول را آنجا صرف كنيم.

ايشان با كمال صلابت و سختى گفتند: ابداً اجازه نمى دهم!

آنها التماس مى كردند. نوعاً انسان با كسى كه مى خواهد پولى بدهد تند نمى شود ولى امام تند شدند.

فرمودند: جزء شئون اسلامى مسلمانان هر منطقه است كه براى خودشان مسجدى بنا كنند. اين از شئون اسلامى مسلمانان است. مسلمانانى كه در مكانى زندگى مى كنند نبايد مسجد داشته باشند؟ آيا مهرى را كه مى خواهى داخل جيب بگذارى وبا آن نماز بخوانى بايد من بخرم؟ تو مى خواهى نماز بخوانى، بايد مهرش را هم خودت بخرى. در يك منطقه اى كه عدّه اى مسلمان هستند نياز به مسجد دارند. من از سهم امام چطور اجازه بدهم كه شما در شئون زندگى خودتان مصرف كنيد؟

بالاخره امام به آنها پول ندادند.

آن وقت فرمودند: آرى! اگر يك منطقه اى فرض كنيد بهايى نشين باشد كه مسجد ساختن در آنجا براى دعوت به دين است، تبليغ دين است آن حسابش جداست. مثل راه امام زمان عليه السلام مى شود.(8)

تجسّم مهربانى

حضرت آية اللّه حاج ميرزا جواد آقا تهرانى (رض) با همه مهربان بود و خوش رفتار. هيچ كس را نيازرد، حتّى آزار مورى را تاب نمى آورد.

اين جريان كه از خانواده ايشان نقل شده معروف است:

آخر شبى از مسافرت برمى گردند. ديروقت است و موقع خواب و استراحت.

به ملاحظه اينكه خانواده ناراحت و بدخواب نشوند از كوبيدن در خوددارى مى كند. پشت در تكيه مى زند و منتظر مى ماند.

پس از لحظاتى همسر ايشان كه مشغول خواب و استراحت بوده اند در عالم رؤ يا مى بينند كه كسى به او مى گويد:

برخيز! برخيز و در منزل را بگشاى!

همسر محترمه ميرزا جواد آقا از خواب بلند مى شود و در را باز مى كند و مى بيند ميرزا پشت در است.

سؤ ال مى كند: آقا! حال كه از سفر آمده ايد پس چرا در نزديد؟

آقا مى فرمايد: ديدم نيمه شب است و ديروقت، نخواستم اسباب زحمت شما را فراهم كنم!

هرگز از كسى به بدى ياد نكرد و به احدى رخصت غيبت نمى داد.

اگر كسى به قصد غيبت لب مى تكاند مى فرمود:

يا بايد در گوش خود پنبه اى بگذارم كه اظهارات شما را نشنوم و يا از خدمتتان مرخص شوم!(9)

دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاى
فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد
دعاى مادر اجابت شد

آية اللّه حسينى تهرانى در كتاب معادشناسى از قول يكى از اقوام كه از اهل علم سامرّاء بوده و مدّتى نيز در كاظمين ساكن بوده و اكنون در تهران مقيم است نقل مى كند:

هنگامى كه در سامرّا بودم مبتلا به مرض حصبه شدم. بيماريم شديد شد و هر چه اطبّاء آنجا مداوا نمودند مفيد واقع نشد.

مادرم و برادرانم مرا از سامرّاء به كاظمين براى معالجه آوردند و در آن شهر نزديك صحن مطهّر يك اطاق در مسافرخانه اى تهيّه كرديم. آنجا نير معالجات مؤ ثر واقع نشد و من بى حال در بستر افتاده بودم. طبيبى از بغداد به كاظمين آوردند ولى معالجه وى نيز سودى نبخشيد.

تا آنجا كه ديدم حضرت عزرائيل وارد شد با لباس سفيد و چهره اى بسيار زيبا و خوشرو و بعد از آن پنج تن آل عبا: حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و حضرت فاطمه زهرا عليها السلام و حضرت امام حسن عليه السلام و حضرت امام حسين عليه السلام به ترتيب وارد شدند و همه نشستند و به من تسكين دادند و من مشغول صحبت كردن با انها شدم و آنها نيز با هم مشغول گفتگو بودند.


6

در اين حال كه من بصورت ظاهر بيهوش افتاده بودم، ديدم مادرم پريشان است و از پلّه هاى مسافرخانه بالا رفت و روى بام قرار گرفت و به گنبدهاى مطهّر موسى بن جعفر عليه السلام و حضرت جوادالائمه عليه السلام نگاهى نمود و عرض كرد:

يا موسى بن جعفر عليه السلام! يا جوادالائمه عليه السلام! من بخاطر شما فرزندم را اينجا آوردم شما راضى هستيد بچّه ام را اينجا دفن كنند و من تنها برگردم؟ حاشا و كلاّ

(البته اين مناظر را اين آقاى مريض با چشم ملكوتى خود مى ديده است نه با چشم سر. زيرا چشم سر بسته و بدن افتاده و عازم ارتحال بود)

همينكه مادرم با آن بزرگواران كه هر دو باب الحوائجند مشغول تكلّم بود ديدم آن حضرات به اطاق ما تشريف آوردند و به حضرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله عرض كردند:

خواهش مى كنيم تقاضاى مادر اين سيّد را بپذيريد!

حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله رو كردند به ملك الموت وفرمودند:

برو تا زمانى كه پروردگار مقرّر فرمايد پروردگار به واسطه توسّل مادرش عمر او را تمديد كرده است! ما هم مى رويم. انشاءاللّه براى موقع ديگر.

ها پايين آمد و من نشستم و آنقدر از دست مادر عصبانى بودم كه حد نداشت و به مادر مى گفتم: چرا اين كار را كردى، من داشتم با اميرالمؤ منين عليه السلام مى رفتم. با پيغمبر صلى الله عليه و آله مى رفتم! با حضرت فاطمه عليها السلام و آقا اباعبداللّه عليه السلام و آقا امام مجتبى عليه السلام مى رفتم. تو آمدى جلوى ما را گرفتى و نگذاشتى كه ما حركت كنيم!(10)

من شايسته مرجعيّت نيستم!

هنگامى كه پس از ارتحال ميرزاى شيرازى اوّل، براى قبول و پذيرش مرجعيّت به حضرت آية اللّه حاج سيّد محمّد فشاركى مراجعه مى كنند او مى گويد:

اِنّى لَستُ اَهلاً لِذلِك. لِاَنَّ الرِياسَةَ الشَّرعيَّه تَحتاج اِلى اُمورِ غَيرالعِلم بِالفِقهِ وَ الاَحكام مِنَ السّياساتِ و مَعرِفة مَواجَعَ الامُور وَ اَنَا رَجُل وَسواسى فى هذه الامُور. فاِذا دَخَلتُ افسرت وَ لَم يصلِح وَ لا تِسوغ لى غَير التّدريس.

يعنى:

((من شايسته مرجعيّت نيستم. زيرا رياست دينى و مرجعيّت اسلامى به غير از علم فقه امور ديگرى لازم دارد از قبيل:

اطّلاع از مسائل سياسى و شناختن موضعگيريهاى درست در هر كار.

و اگر من در اين امر دخالت كنم به تباهى كشيده مى شود. براى من غير از تدريس كار ديگرى جايز نيست.))

و بدين گونه آن عالم نَفس خود را كشته و مردم را ارجاع داد به حضرت آية اللّه ميرزا محمدتقى شيرازى.(11)

دو ركعت عشق

روحانى شهيد على اصغر نادرى جهرمى (رض) هميشه خود را مديون امام (ره) و انقلاب اسلامى مى دانست.

در آخرين روزهاى قبل از شهادتش در وصيّت نامه اش چنين مى نويسد:

از مقدار مبلغى كه در بانك، قرض الحسنه و نزد ديگران دارم ده هزار تومان به مدرسه علميّه شهيد آية اللّه دستغيب و ده هزار تومان به مدرسه فيضيّه قم بدهيد.

علّت پرداخت اين مبالغ اين است كه من اين مقدار شهريّه را از امام زمان (عج) گرفته ام و هنوز نتوانستم قدمى در راه اسلام بردارم.(12)

مقصود از طلب علم

ملاصدرا علم را براى مال و جاه نمى خواست و معتقد بود كه طالب علم نبايد در فكر جاه و مال باشد و مى فرمود: كسى كه علم را براى مال و جاه بخواهد موجودى است خطرناك كه بايد از او برحذر بود. او در جلسات درس اين اشعار را از مثنوى معنوى مى خواند:

بى گهر را علم و فن آموختن
دادن تيغ است دست راهزن

تيغ دادن در كف زنگى مست
به كه افتد عِلم را ناكس بدست

علم و مال و منصب و جاه و قِران
فتنه آرَد در كف بدگوهران

چون قلم در دست غدّارى فتاد
لا جرم منصور بر دارى فتاد

شرايطى را كه ملاّصدرا براى پذيرش شاگرد مطرح مى كرد عبارت بود از اينكه:


7

1 محصّل درصدد تحصيل مال نباشد مگر به اندازه تحصيل معاش.

2 محصّل در صدد تحصيل مقام نباشد.

3 محصّل معصيت نكند.

4 محصّل تقليد از ديگران نكند.

او مى گفت: محال است كسى كه در صدد تحصيل مال است بتواند تحصيل علم كند و تحصيل مال دنيا و تحصيل علم مخالف يكديگر است كه با هم قرين نمى شود.

ميرداماد استاد ملاّصدرا در اوائل تحصيل به ملاّصدرا مى گويد:

كسى كه مى خواهد حكمت را تحصيل كند بايد حكمت عملى را تعقيب كند به دو دليل:

1 به انجام رسانيدن تمام واجبات دين اسلام

2 پرهيز از هر چيزى كه نفس بوالهوس براى خوشى خود مى طلبد.

و امّا به انجام رسانيدن واجبات دين از آن جهت ضرورت دارد كه طلبه وقتى آن واجبات را انجام مى دهد از هر يك نتيجه اى مى گيرد كه به سود اوست و از طرف ديگر بايد از تاءمين درخواستهاى نفس خوددارى ورزد. كسى كه مطيع نفس امّاره شد و مشغول تحصيل حكمت هم گرديد به احتمال قوى بى دين خواهد شد و از صراط مستقيم ايمان منحرف مى گردد.

درا مى گويد: هنگامى كه در كَهَك به سر مى بردم براى تزكيه نفس مى كوشيدم و در حال تنهايى به فكر فرو مى رفتم و معلوماتى را كه فراگرفته بودم از نظر مى گذراندم. مى كوشيدم كه با نيروى علم و ايمان به اسرار هستى پى ببرم و بر اثر اخلاص و تزكيه نفس، قلبم روشن شد و درهاى ملكوت و آنگاه درهاى جبروت به رويم گشوده شد.

و به اسرار عالَم الهى پى بردم. چيزهايى فهميدم كه در آغاز تصوّر نمى كردم رموز آن برمن آشكار گردد!(13)

با حسين عليه السلام در زندگى

يكى از خصوصيّات حاج آقا مصطفى خمينى (ره) كه كمتر گفته شده، اين بود كه ايشان به پياده روى كربلا در تمام زيارتهاى مخصوصه امام حسين عليه السلام مقيّد بود.

در سال معمولاً چند مناسبت بود (15 شعبان، عرفه، اربعين، اوّل رجب، نيمه رجب) كه مردم از نجف به كربلا پياده مى رفتند و ايشان هر سال در چند مناسبت پياده به كربلا مى رفتند.

گاهى مى شد كه كف پاى ايشان تاوَل مى زد و خونابه از آن راه مى افتاد و كاملاً مجروح مى شد ولى باز به راه رفتن ادامه مى داد.

شخصى بود بنام شيخ جعفر كه هميشه پس از نماز امام خمينى (ره) در مسجد معروف به شيخ، چند جمله اى ذكر مصيبت آقا اباعبداللّه الحسين عليه السلام مى نمود و روضه مى خواند. حاضران چندان اعتنايى نداشتند و كم كم متفرّق مى شدند و مى رفتند ولى تنها كسى كه مقيّد بود تا آخر بنشيند و روضه او را گوش دهد مرحوم حاج آقا مصطفى بود.

حتّى گاهى مى شد فقط ايشان در مسجد باقى مى ماند و به روضه شيخ جعفر گوش مى داد و اشك مى ريخت. ايشان مقيّد بود كه در مجالس عزادارى كه دوستان در منازل يا مجاسد برقرار مى كردند شركت كنند.

خودشان هم هر صبح جمعه روضه اى داشتند و گاهى مى شد روضه خوان تنها يك نفر مستمع داشت كه او خود آن مرحوم بود.

آنچه براى او اهميّت داشت عزادارى براى آقا ابى عبداللّه عليه السلام بود.(14)

اِذا جاءَ المَوتُ بِطالِبِ العِلمِ ماتَ وَ هُوَ شَهيدٌ:

هرگاه مرگ جوياى علم و دانش فرا رسيد شهيد مى ميرد.

حضرت محمد صلى الله عليه و آله نهج الفصاحه

شفاعت حضرت موسى بن جعفر عليه السلام

در ماه مبارك رمضان سال يكهزار و سيصد و هفتاد و شش هجرى قمرى براى زيارت حضرت اباعبداللّه الحسين عليه السلام و اقامت در كربلاى مُعلّى از نجف اشرف كه محلّ اقامت دائمى بود با عيالات به كربلا مشرّف شديم و اطاقى تهيّه نموده و از بركات حضرت سيدالشّهداء عليه السلام بهره مند مى شديم.

در آن سال ماه مبارك رمضان در فصل گرما بود و عادت من چنين بود كه شبها چون كوتاه بود نمى خوابيدم و صبحها تا دو ساعت به ظهر مانده مى خوابيدم و سپس وضو مى گرفتم و عازم حرم مطهّر مى شدم؛ در حرم تا ظهر مى ماندم و نماز را بجا آورده، به منزل مراجعت مى كردم.


8

دوستى داشتم بنام حاج عبدالزّهرا كه عرب بود و مردى متديّن و روشن ضمير و ساكن كاظمين.

او گاهى به كربلا بخصوص در شبهاى جمعه براى زيارت مشرّف مى شد و براى اينكه روزه اش نشكند همان شب پس از زيارت مراجعت مى كرد. (خدايش رحمت كند).

يكى از روزها كه من بر حسب عادت از خواب بيدار شدم ووضو ساختم كه به حرم مطهّر مشرّف گردم ديدم حالم سنگين است و قبض عجيبى مرا گرفته است. با مشقّت و فشار زياد تا صحن مطهّر آمدم ولى هيچ ميل به تشرّف نداشتم؛ مدّتى در گوشه صحن نشستم، هيچ ميلى به تشرّف پيدا نشد تا نزديك ظهر شد.

در اين حال ناگهان يك حال نشاط و سرور زائدالوصفى در خود مشاهده كردم. برخاستم و با كمال رغبت مشرّف شدم و كماكان به توسّلات و زيارت و نماز مشغول شدم. همان شب مرحوم حاج عبدالزّهرا از كاظمين به كربلا مشرّف شد و گفت:

سيّد محمّد حسين! اين چه حالى بود كه امروز داشتى؟! قريب ظهر بود كه من در حجره بغداد بودم و ديدم كه حال تو بسيار سخت و در قبض شديد به سر مى برى! فوراً ماشين خود را سوار شدم و به كاظمين آمدم و براى رفع اين حال تو، حضرت موسى بن جعفر عليه السلام را شفيع در نزد خدا قرار دادم. حضرت شفاعت فرمودند و حال تو خوب شد.(15)

سفارش علاّمه امينى

مرحوم حجة الاسلام دكتر امينى چنين مى نويسد:

پس از گذشت چهار سال از فوت مرحوم پدر بزرگوارم آية اللّه علاّمه امينى نجفى يعنى سال يكهزار و سيصد و نود و چهار هجرى قمرى، شب جمعه اى قبل از اذان فجر ايشان را در خواب ديدم. او را شاداب و خرسند يافتم.

جلو رفته و پس از سلام و دست بوسى عرض كردم:

پدر جان! در آنجا چه علمى باعث سعادت و نجات شما گرديد؟

گفتند: چه مى گويى؟

مجدّداً عرض كردم: آقاجان! در آنجا كه اقامت داريد، كدام عمل موجب نجات شما شد؟

كتاب الغدير... يا ساير تاءليفات... يا تاءسيس و بنياد كتابخانه اميرالمؤ منين عليه السلام؟

پاسخ دادند: نمى دانم چه مى گويى. قدرى واضح تر و روشن تر بگو!

گفتم: آقاجان! شما اكنون از ميان ما رخت بر بسته ايد و به جهان ديگر منتقل شده ايد. در آنجا كه هستيد كدامين عمل باعث نجات شما گرديد از ميان صدها خدمت و كارهاى بزرگ علمى و دينى و مذهبى؟

مرحوم علاّمه امينى درنگ و تاءمّلى نمودند. سپس فرمودند: فقط زيارت ابى عبداللّه الحسين عليه السلام. عرض كردم: شما مى دانيد اكنون روابط بين ايران و عراق تيره و تار است و راه كربلا بسته. چه كنم؟

فرمود: در مجالس و محافلى كه جهت عزادارى امام حسين عليه السلام برپا مى شود شركت كن. ثواب زيارت امام حسين عليه السلام را به تو مى دهند.

سپس فرمودند: پسرجان! در گذشته بارها تو را يادآور شدم و اكنون به تو توصيه مى كنم كه زيارت عاشورا را هيچ وقت و به هيچ عنوان ترك و فراموش نكن. مرتباً زيارت عاشورا را بخوان و بر خودت وظيفه بدان. اين زيارت داراى آثار و بركات و فوائد بسيارى است كه موجب نجات و سعادتمندى در دنيا و آخرت تو مى باشد... و اميد دعا دارم.

آرى! علاّمه امينى با كثرت مشاغل و تاءليف و مطالعه وتنظيم و رسيدگى به ساختمان كتابخانه اميرالمؤ منين عليه السلام در نجف اشرف مواظبت كامل به خواندن زيارت عاشورا داشتند و سفارش به زيارت عاشورا مى نمودند و به اين جهت خودم حدود سى سال است مداوم به زيارت عاشورا مى باشم.(16)

دنيا خانه اجاره اى است

حاج آقا مصطفى خمينى زندگى بسيار ساده اى داشت. در تمام مدّت اقامت در نجف اشرف از خانه استيجارى استفاده مى نمود. در هواى گرم نجف فاقد برخى امكانات رفاهى نظير يخچال بود.

نسبت به زيردستان پرعطوفت بود.

تا خدمتكار خانه، ننه صغرى بر سر سفره نمى نشست دست به غذا نمى برد.


9

روزى خدمتكار از او پرسيد: چرا خانه اى براى خود نمى خريد؟

آقا مصطفى جواب داد: دنيا خود خانه اى اجاره اى است آنگاه تو مى خواهى من در اين دنيا خانه بخرم؟!(17)

راه ترقّى و تعالى

حضرت آية اللّه علاّمه حسن زاده آملى مى فرمايد:

روزى در محضر مرحوم علاّمه طباطبايى عرض كردم: آقا! راه ترقّى و تعالى چيست؟ حضرت علاّمه طباطبايى (ره) فرمود:

تخم سعادت، مراقبت است. مراقبت يعنى كشيك نفس كشيدن. يعنى حريم دل را پاسبانى كردن. يعنى سر را از تصرّفات شيطانى حفظ داشتن.

ين تخم سعادت را بايد در مزرعه دل كاشت و بعد به اعمال صالحه و آداب و دستورات قرآنى، تخم سعادت اين نهال سعادت را بپروراند. مراقبت، حضور داشتن و حريم دل را مواظب بودن است. انسان است كه بايد دو قوّه نظرى و عمليش را كه به منزله دو بال هستند از قوّه به فعليّت برساند تا بتواند به معارج عاليّه انسانى پرواز نمايد.(18)

عيد واقعى

همسر شهيد آية اللّه حاج شيخ على آقا قدّوسى (ره) مى گويد:

ايشان يك گروه از بچّه ها و نزديكان را سراغ داشتند كه هر سال يكماه مانده به عيد مى رفتند و اندازه لباس آنها را مى گرفتند و نمره كفش آنها را مى پرسيدند و براى آنها لباس و كفش تهيه مى كردند.

حتّى يادم هست يكسال خانواده اى آمدند كه خيلى بچّه داشتند. يكى يكى اندازه بچه ها را گرفت تا برايشان كفش و لباس تهيّه كند.

من به ايشان گفتم: شما كه براى اينها لباس مى خريد بچّه هاى ما: محمّدحسن و محمّدحسين نيز هم سن اينها هستند. پس چرا براى اينها چيزى نمى خريد؟

ايشان پاسخ داد: اينها خودشان مى دانند عيد ما روزى است كه يك زندانى وجود نداشته باشد. عيد روزى است كه همه خوش باشند.

ايشان با خانواده هايى كه شوهرهايشان زندانى بودند سر مى زدند، مايحتاج آنها را مى خريدند و شبها به منزل آنها مى بردند. حتّى به منزل نمى گفتند كه كجا مى روند.

يك روز برادرش آمد و سراغ او را از من گرفت. گفتم: رفت بيرون.

پرسيد: اين موقع شب كجا رفته؟

گفتم: نمى دانم.

گفت: مى روم دنبالش.

وقتى رفت و برگشت ديدم خيلى در فكر فرو رفته. بعدها گفت: مى دانى آن شب على آقا كجا رفته بود؟

گفتم: نه.

گفت: او را پيدا كردم در حالى كه ديدم به درب خانه اى رفت و به خانواده فلان آقايى كه در زندان بود كمك كرد.(19)

اين ماجرا مربوط به زمان شاه بود.

زندانى در كتابخانه

بعضى ها خيال مى كنند كتاب الغدير به راحتى تاءليف شده است. مرحوم علاّمه امينى سختى ها متحمّل شد كه توصيف آن از عهده زبان خارج است.

مقابل خانه ما كتابخانه مرحوم كاشف الغطاء قرار داشت. ايشان يك مدرسه اى هم داشتند كه در جنب اين كتابخانه بود و داراى ده، دروازه حجره بود. كتابهاى اين كتابخانه از پدرشان شيخ على كاشف الغطا به ايشان رسيده بود و هيچگونه امكانات رفاهى نداشت.

مرحوم امينى از اين كتابخانه به لحاظ نزديكى، خيلى استفاده مى كردند. ايشان از صبح مى رفتند براى مطالعه و آن چنان غرق در مطالعه مى شدند كه حتّى گذشت زمان را هم فراموش مى كردند.

يك بار مدير كتابخانه هنگام عصر از كتابخانه بيرون مى آيد و درِ كتابخانه را قفل مى زند. غافل از اينكه علاّمه امينى داخل كتابخانه است.

آن روز سپرى مى شود. روز بعد او وقتى به كتابخانه مى آيد مى بيند علاّمه در حال مطالعه هست.

به ايشان مى گويد: شما كِى آمده ايد؟

علاّمه پاسخ مى دهد: از ديروز كه من را در اين كتابخانه زندانى كردى تا الا ن در اينجا به سر مى برم!(20)

يك كار خير

در اوائل سال پنجاه و نه قبل از آنكه امام خمينى (رض) به جماران بروند منزلشان در محله دربند بود.

يك شب حجّة الاسلام حاج سيّد احمد خمينى (ره) تنهايى با يك اتومبيل ((چروكى چيف)) به منزل ما آمدند. وقت برگشتن من نگران ايشان بودم و تاءكيد كردم به محض رسيدن به من زنگ بزنند.


10

بر حسب فاصله و مسير منزل ما و ايشان، زمان را محاسبه كردم و ديدم حدود نه دقيقه بيشتر شد. خيلى نگران شدم و مرتّب قدم مى زدم. وقتى تلفن به صدا درآمد گوشى را برداشتم و بدون مقدّمه پرسيدم:

چرا دير كردى؟

حاج احمدآقا گفتند: به جدّم قسم يك كار خير انجام دادم. البتّه اگر خدا قبول كند.

بعد ادامه دادند:

يك خانم و آقايى با پنج بچّه در خيابان، منتظر وسيله بودند. ديدم ماشينها مشكل اينها را سوار مى كنند. لذا آنها را سوار ماشين كردم و به منزل بردم و تحويل يكى از راننده ها دادم كه به مقصدشان برساند.

علّت اينكه دير زنگ زدم اين بود.(21)

قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله:

حسنُ السُّئوالِ نِصفُ العِلم :

نيك پرسيدن، نيمى از علم است.

نهج الفصاحه

وادى السّلام يا كربلا؟!

حضرت آية اللّه العظمى آقاى بهجت (حفظه اللّه تعالى) از قول يكى از بزرگان كه نخواستند اسم ببرند نقل فرمودند:

روزى رفتم در وادى السّلام در مقام حضرت مهدى امام زمان (عج). ديدم پيرمردى نورانى مشغول قرائت زيارت عاشورا مى باشد- از حالت او معلوم شد كه زائر است. نزديك او رفتم. حالت كشف براى من نمودار شد:

حرم امام حسين عليه السلام و زائرين آن حضرت را كه مشغول رفت و آمد و زيارت هستند را مشاهده كردم. متعجّب شدم كه اين چه حالتى است براى من پيدا شده.

به عقب برگشتم. حالت عادى پيدا كردم. باز نزديك رفتم. همان حالت را مشاهده كردم! چندين مرتبه آن برنامه تكرار شد و همان حالت براى من پيش آمد.

فردا صبح رفتم در زائرسرا براى ديدن او و بهره گيرى از محضر آن پير نورانى.

سراغ او را گرفتم. گفتند: چنين شخصى براى زيارت آمده بود و امروز اثاثش را جمع كرد و رفت.

ماءيوس نشدم از زيارتش. رفتم در وادى السّلام به اميد آنكه يك بار ديگر او را زيارت كنم.

برخورد كردم به آقايى كه گاه بگاهى مطالبى را بيان مى كرد و فوق العادگى داشت.

بدون سؤ ال از نيّت من آگاه شد و گفت: آن زائر ديروز گِتّى.

(گِتّى لغت تركى است) يعنى آن زائر ديروز رفت.(22)

از زندانى دلشكسته تر نيست

برادران روحانى در قرارگاه خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله مى گفت: شهيد حاج شيخ عبداللّه ميثمى (رض) در شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان با خانواده اش از خانه بيرون رفتند وبراى سحر هم نيامدند. نگران شديم كه مبادا اتّفاقى برايشان افتاده باشد. وقتى بعد از نماز صبح آمدند از ايشان سؤ ال كرديم: كجا بوديد؟ ايشان گفت: امشب شب احياء و شب توبه است. شب قدر است. با خود فكر كردم چه كسانى دلشكسته ترند؟ ديدم از زندانى دلشكسته تر نيست.

خودم به زندان رفتم تا مراسم احياء را در جمع آنان باشم. خانواده را هم براى مراسم احياء در مسجد محل گذاردم.

مراسم احياء را در زندان برگزار كردم و بعد براى خوردن سحرى به مسجد محل و سراغ خانواده رفتم.(23)

اوّلين نماز شب با چراغ روشن

آقاى مصطفى كفّاش زاده از كاركنان بيت امام خمينى رحمه الله عليه تعريف مى كند:

ساعت ده شبى كه صبحش مى خواستند امام را عمل جرّاحى كنند به علّت ضعف شديد امام به ايشان خون تزريق شد تا ساعت يازده كه استراحت كردند و خوابيدند خدمتشان بوديم. موقع نماز شب رفتم و امام را بيدار كردم.

ف بردند، وضو گرفتند و بعد آن نماز شب مفصّل را به جاى آوردند كه مردم تنها يك پنجم آنرا از تلويزيون مشاهده كردند. اوّلين شبى بود كه نماز شب مى خواندند و چراغ اطاق روشن بود. به دليل همين روشن بودن چراغ بود كه بحمداللّه توانستيم مخفيانه فيلمى از امام رحمه الله عليه تهيّه كنيم كه ملّت عزيز ما هم لحظاتى از راز و نياز امام را با خدا مشاهده كنند.(24)

اقتداى استاد به شاگرد در نماز!

يكى از ارادتمندان و شاگردان علاّمه سيّد محمّد حسين طباطبايى مى گويد:


11

مدت چهل سال در حسرت اقتدا به استاد به هنگام نماز بودم.

هيچگاه نشد كه اجازه دهند در نماز به ايشان اقتدا كنم و غصّه يك نماز جماعت به امامت استاد علامه طباطبايى در دلم مانده بود. تا اينكه در يكى از ماههاى مبارك شعبان به هنگام تشرّف به مشهد در منزل ما وارد شدند.

موقع نماز مغرب براى ايشان و همراهى كه پرستار و مراقب ايشان بود سجّاده پهن كردم و از اتاقشان خارج شدم.

پيش خود گفتم: هر گاه استاد نماز را آغاز كردند وارد اتاق مى شوم و به ايشان اقتدا مى كنم.

حدود يك ربع بعد همراهشان مرا صدا كرد و گفت:

استاد نشسته و منتظرند كه شما بياييد و نماز بخوانيد.

عرض كردم: من اقتدا مى كنم.

استاد گفتند: ما اقتدا مى كنيم!

عرض كردم: چهل سال است از شما تقاضا نموده ام كه يك نماز با شما بخوانم. استدعا مى كنم بفرماييد نماز را شروع كنيد.

با تبسّم مليحى فرمودند: يك سال ديگر هم روى آن چهل سال!

بالاخره ديدم ايشان بر جاى خود محكم نشسته و منتظر من هستند.

عرض كردم: بنده مطيع شما هستم. اگر امر بفرماييد اطاعت مى كنم.

فرمودند: امر كه چه، عرض مى كنم.

برخاستم و نماز مغرب را به جاى آوردم و بعد از چهل سال علاوه بر آن كه نتوانستم يك نماز به ايشان اقتدا كنم در چنين دامى هم افتادم كه استاد به من اقتدا فرمايند.

خدا مى داند كه تواضع و فروتنى ايشان، سنگ و جماد را هم از شدّت خجالت ذوب مى كرد.(25)

مجسّمه تقوى

يكى از دوستان نقل مى كرد كه: شخصى را ديدم از علاّمه طباطبايى يك مسئله ساده و پيش پا افتاده را مربوط به غسل سؤ ال كرد.

علاّمه پاسخ داد. سپس فرمود:

شما از شخص ديگرى هم اين مساءله را سؤ ال كنيد.

آن مسئله به قدرى ساده بود كه نزديك بود بگويم: آقا! همين طور است و پرسش مجدّد لازم ندارد. ولى علاّمه از سر فروتنى و تواضع چنين جمله اى را فرموده بود.

بعداً به آن شخص سؤ ال كننده گفتم:

چه لزومى داشت مساءله به اين سادگى را از ايشان بپرسيد؟

او گفت: جواب مساءله را بلد بودم. فقط مى خواستم چند كلمه اى با اين مجسمه تقوى صحبت كرده باشم.

اين صبر و متانت استاد در پاسخگويى به سؤ الات ساده مردم در حالى بود كه شخصيّتى مثل استاد شهيد مرتضى مطهّرى براى درك عمق مساءله ((قوّه و فعل)) كه در اصول فلسفه مورد بحث قرار مى گيرد استاد علاّمه را يك هفته به منزلش برده و با ايشان بحث كرده بود تا قانع شود.(26)

قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله:

اَلعُلَماءُ اُمناءُ اللّهِ عَلى خَلقِه:

علماء و دانشمندان، امانتداران پروردگار

بر خلق او مى باشند.

نهج الفصاحه

ثمره حضور طولانى در وادى السّلام

بسيارى از شاگردان مرحوم آية الحق حاج ميرزا على آقاى قاضى (رضى اللّه عنه) نقل كرده اند:

ايشان بسيار به وادى السّلام نجف براى زيارت اهل قبور مى رفت و زيارتش تا چهار ساعت به طول مى انجاميد.

در گوشه اى مى نشست به حال سكوت. ما خسته شده وبرمى گشتيم و با خود مى گفتيم:

استاد چه عوالمى دارد كه اين طور به حال سكوت مى ماند و خسته نمى شود!

عالمى بود در تهران، بسيار بزرگوار و متّقى بنام مرحوم آية اللّه حاج شيخ محمّدتقى آملى. ايشان از شاگردان سلسله اوّل مرحوم قاضى در اخلاق و عرفان بود.

از قول ايشان نقل شد:

من مدّتها مى ديدم كه آقاى قاضى چند ساعت در وادى السّلام مى نشيند. با خود مى گفتم: انسان بايد زيارت كند وبرگردد و به قرائت فاتحه اى ارواح مردگان را شاد كند. كارهاى لازمترى هم هست كه بايد به آنها پرداخت.

اين اشكال در دل من بود امّا به هيچ كس ابراز نكردم حتّى به صميمى ترين رفيق خود كه از شاگردان استاد بود. مدّتها گذشت و من هر روز براى استفاده از محضر آية اللّه قاضى به خدمتش مى رفتم تا آنكه از نجف قصد مراجعت به ايران را داشتم وليكن در مصلحت اين سفر ترديد داشتم.


12

اين نيّت در ذهن من بود و كسى از آن مطّلع نبود.

شبى مى خواستم بخوابم در آن اطاقى كه بودم و در طاقچه پائين پاى من كتابهاى علمى و دينى بود.

در وقت خواب طبعاً پاى من به سوى كتابها كشيده مى شد. با خود گفتم: برخيزم و جاى خواب خود را تغيير دهم يا لازم نيست؟ چون كتابها درست مقابل پاى من نبود و بالاتر قرار گرفته بود گمان بردم اين عمل هتك نيست و خوابيدم.

صبح كه به حضور آقاى قاضى رفتم و سلام كردم، فرمود:

عليكم السّلام. صلاح نيست شما به ايران برويد. در ضمن پا دراز كردن به سوى كتابها هتك احترام است.

من بى اختيار هول زده گفتم: آقا شما از كجا فهميده ايد؟

فرمود: از وادى السّلام فهميده ام!(27)

بهشت برزخى

آية اللّه آقا سيّد جمال گلپايگانى (رض) مى فرمودند:

روزى نشسته بودم. ناگاه وارد باغى شدم كه بسيار مجلّل وباشكوه بود و مناظر دلفريبى داشت.

ريگهاى زمين آن بسيار دلربا بود و درختها بسيار باطراوت وخرّم و نسيم هاى جانفراز لابلاى آنها جارى بود.

من وارد شدم و يكسره به وسط باغ رفتم. ديدم حوضى است بسيار بزرگ و مملو از آب صاف و درخشان. بطورى كه ريگهاى كف آن ديده مى شد.

اين حوض لبه اى داشت و دختران زيبايى كه چشم، آنها را نديده با بدنهاى عريان دور تا دور اين حوض نشسته و به لبه وديواره حوض يك دست خود را انداخته و با آب بازى مى كنند و با دست آبهاى حوض را بر روى لبه و حاشيه مى ريزند.

و آنها يك رئيس دارند كه از آنها بزرگتر و زيباتر بود و او شعر مى خواند و اين دختران همه با هم اشعار او را تكرار مى كردند.

او با آواز بلند يك قصيده طولانى را بندبند مى خواند و هر بندش خطاب به پروردگار بود كه: به چه جهت قوم عاد را هلاك كردى؟ و نيز قوم ثمود را و فرعونيان را در دريا غرق كردى؟ و...

و چون هر بند كه راجع به قوم خاصّى بود تمام مى شد اين دختران همه با هم مى گفتند:

به چه حسابى؟ به چه كتابى؟

و همين طور آن دختر رئيس، اعتراضات خود را بيان كرد و اينها همه تاءييداً پاسخ مى دادند.

من وارد شده بودم ولى ديدم اينها همه با من نامحرمند. لذا يك دور استخر كه حركت كردم از همان راهى كه آمده بودم به بيرون باغ رهسپار شدم.(28)

ارادت به آقا ابوالفضل العباس عليه السلام

حضرت آية اللّه سيّد محمّدحسين حسينى تهرانى در كتاب معادشناسى خود مى نويسد: از شخص موثّقى شنيدم كه مى گفت:

روزى يكى از معمّمين براى عيادت مرحوم علاّمه امينى در منزل موقّت ايشان كه در منطقه پيچ شميران تهران بود رفته بود.

علاّمه امينى (ره) سخت مريض و به پشت خوابيده بودند.

آن شخص ضمن احوالپرسى و صحبت از آقا سؤ ال كرده بود: اگر انسان به حضرت عبّاس عليه السلام علاقه و محبّت نداشته باشد به ايمان او صدمه مى خورد؟ علاّمه متغيّر شده و با آن حال نقاهت نشستند و گفتند:

به حضرت ابوالفضل عليه السلام كه سهل است. اگر به بند كفش من كه نوكرى از نوكران حضرت ابوالفضلم علاقه و محبّت نداشته باشد از اين جهت كه نوكرم واللّه به رو در آتش خواهد افتاد!(29)

تكلّم با ارواح مستكبران

آية اللّه حاج سيّد جمالدّين گلپايگانى (ره) فرمود:

روزى براى زيارت اهل قبور به وادى السّلام در نجف اشرف رفته بودم و چون هوا بسيار گرم بود زير سقفى كه بر سر ديوار روى قبرى زده بودند نشستم.

عمّامه را برداشته و عبا را كنار زدم كه قدرى استراحت نموده و برگردم.

در اينحال ديدم جماعتى از مردگان با لباسهاى پاره و مندرس در وضعى بسيار كثيف به سوى من آمدند و از من طلب شفاعت مى كردند؛ كه وضع ما بد است، تو از خدا بخواه ما را عفو كند. من به ايشان پرخاش كرده و گفتم:


13

هر چه در دنيا به شما گفتند گوش نكرديد و حالا كه كار از كار گذشته طلب عفو مى كنيد. برويد اى مستكبران!

ايشان فرمودند: اين مردگان شيوخى بودند از عرب كه در دنيا مستكبرانه زندگى مى نمودند و قبورشان در اطراف همان قبرى بود كه من بر روى آن نشسته بودم.(30)

نترس و محزون نباش!

شيخ مرتضى انصارى (عليه الرحمه) صاحب كتاب مكاسب در نجف كربلا اشرف خدمت شريف العالماء مازندارنى درس مى خواند.

پس از مدّتى بعنوان ديدار از اقوام به خصوص مادر به شهرستان شوشتر برگشت.بعد از مدّت كوتاهى كه مى خواست مجدّداً به نجف بازگرددمادرش اجازه نمى داد و راضى نمى شد.

وقتى كه شيخ زياد اصرار كرد براى رفتن، مادر به او گفت:

پس خوب است استخاره كنى!

وقتى كه از طرف مادر خود استخاره كرد اين آيه شريفه آمد:

(لا تَحافى وَ لا تَحزَنى اِنّا زادُّوهُ اِلَيكِ وَ جاعِلُوُه مِنَ المُرسَلين)

شيخ وقتى اين آيه را براى مادرش ترجمه كرد خيلى خوشحال شد و به شيخ مرتضى اجازه مسافرت داد.

آيه فوق درباره حضرت موسى عليه السلام است كه وقتى مادرش او را در جعبه اى گذاشت كه در آب اندازد بيمناك شد.

خدا به او وحى فرستاد: نترس و محزون نباش! ما او را به تو برمى گردانيم و از پيامبران قرار مى دهيم.(31)

فَضلُ العالِمُ عَلَى العابِدِ كَفَضْلِ القَمَرِ لَيلَةَ البَدر عَلى سائِرِ الكَواكِب:

فضيلت عالم بر عابد همچون فضيلت ماه كامل (بدر)

بر ديگر ستارگان است.

رسول اسلام صلى الله عليه و آله نهج الفصاحه

كار مهمّى نكرده ام

شيخ انصارى مردى كه ((مرجع كل فى الكلّ شيعه)) مى شود آن روزى كه مى ميرد با آن ساعتى كه به صورت يك طلبه فقير دزفولى وارد نجف شده است فرقى نكرده است.

وقتى كه خانه او را نگاه مى كنند مى بينند مثل فقيرترين مردم زندگى مى كند.

يك نفر به ايشان مى گويد:

آقا! خيلى هنر مى كنيد كه اين همه وجوهات در دست شما مى آيد هيچ تصرّفى در آن نمى كنيد.

- چه هنرى كرده ام؟

- چه هنرى از اين بالاتر كه اين همه پول از خمس و زكات نزد شماست و شما اينگونه اينگونه زندگى مى كنيد!!

شيخ انصارى مى فرمايند: كارى مهم نكرده ام! حداكثر كار من مثل كار خرچكى هاى كاشان است كه مى روند تا اصفهان وبرمى گردند و در مقابل مقدار پولى كه بعضى از مردم كاشان به آنها مى دهند از اصفهان جنس بر ايشان خريدارى مى كنند ومى آورند. آيا شما ديده ايد كه اينها به مال مردم خيانت كنند؟

ما هم همين طور امين مردم هستيم و نمى توانيم از وجوهات و اموالى كه به دست ما سپرده مى شود نفع شخصى ببريم.(32)

اَلّلهُمَّ اِنّى اَعُوذُبِكَ مِن عِلم لا يَنفَعُ وَ عَمَلٍ لا يَرفَعُ وَ دُعاءٍ لايُسمَعُ:

خدايا! به تو پناه مى برم از علمى كه بهره نرساند و از عملى كه مقبول نگردد و از دعايى كه شنيده نشود.

مناجات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نهج الفصاحه

مرگ حق است

بعد از آنكه حجة الاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى رحمه الله عليه از وفات شهادت گونه برادرش آية اللّه حاج آقا مصطفى (رض) مطّلع مى شود پيكر پاك برادر را تا بيمارستان همراهى مى كند و سپس به منزل مراجعت مى كند امّا به اندرونى وارد نمى شود. او به قسمت بيرونى منزل (محلّ ديدارها) رفته ودو تن را نزد امام رحمه الله عليه مى فرستد تا به ايشان بگويند حال حاج آقا مصطفى خوب نيست.

امام خمينى حاج احمد آقا را احضار كرده و مى گويد:

مى خواهم به عيادت مصطفى در بيمارستان بروم.

در اين موقع حاج احمد آقا از اندرونى بيرون آمده و از آية اللّه حاج شيخ غلامرضا رضوانى مى خواهد كه به امام اظهار دارد: اطبّاء ملاقات با حاج سيّد مصطفى را منع كرده اند.

امام مجدّداً سيّد احمد آقا را احضار كرده و اين بار از او مى پرسد:


14

مصطفى فوت كرده است؟

سيّد احمد آقا با گريه به امام پاسخ مى گويد.

امام در همان حالت مى نشيند و در حالى كه دستانش را بر زانوهاى خود قرار داده انّا للّه و انّا اليه راجعون)) را زمزمه مى كند.

برخلاف انتظار همگان در حالى كه ضربه سنگينى به او وارد آمده سايرين را تسليت مى دهد و در پاسخ احمد آقا كه به سختى مى گريست گفت: ((مرگ حق است. خداوند هديه اى يه ما داده بود و از ما باز پس گرفت)). آنگاه فرمود: ((ما موجودات ضعيفى هستيم كه با اين حوادث اظهار ضعف و عجز مى كنيم)) و بعد حكاياتى از بزرگان و عرفايى نقل كرد كه چگونه در برابر مصائب از خود بردبارى و صبر نشان دادند.

اهل خانه و دفتر از بيم آنكه اين حادثه موجب حادثه ديگرى براى شخص امام نشود پزشكى را براى گرفتن نوار قلب به خانه آوردند. امّا امام به آنها گفت:

بهتر است آقايان براى خودشان نوار قلب بگيرند.

ايشان در مراسم تدفين به ندرت شركت مى جست. روش حضور ايشان در اين گونه مراسم چنان بود كه پنج دقيقه پيش از حركت دادن جنازه حاضر مى شد و بعد از آن در حالى كه حدود بيست يا سى متر را به همراه جنازه حركت مى كرد به آرامى از صف تشييع كنندگان خارج مى شد و به خانه بازمى گشت.

او در مراسم تشييع فرزندش آقا مصطفى نيز چنين كرد!(33)

عمر ما گذشت

چند روز قبل از فوت مرحوم آية اللّه بروجردى، عدّه اى خدمت ايشان مى رسند در حاليكه آقا را خيلى ناراحت مى بينند.

آقا در چنين حالتى مى گويد: خلاصه عمر ما گذشت و ما رفتيم و نتوانستيم چيزى براى خود از پيش ببريم و عمل باارزشى انجام دهيم.

يك نفر از حضّار گفت: آقا شما ديگر چرا؟ ما بيچاره ها اين حرف را مى زنيم. شما چرا؟ بحمداللّه شما اين همه آثار خير از خود باقى گذاشته ايد. اين همه شاگرد تربيت كرده ايد. اين همه كتبى كه به يادگار نهاده ايد. مسجدى با اين عظمت ساخته ايد. مدرسه ها در كجا و كجا بنا كرده ايد.

وقتى سخن آن شخص تمام شد مرحوم آقاى بروجردى جمله اى را كه ظاهراً حديث قدسى است فرمودند: آن جمله اين بود:

خلّص العَمَلَ. فَاِنَّ النّاقد بصير.

و با اين جمله همه حضار را منقلب كردند.(34)

ناله و افغان چرا تا عرش اعلا رفته است
آية اللّه بروجردى ز دنيا رفته است

از جهان سرمايه علم و كمال و معرفت
جان فضل و فهم وجود و زهد و تقوى رفته است

حامى دين مبين و پشتبان مسلمين
با سرافرازى ز دنيا سوى عقبى رفته است

حوزه علميّه تنها نيست زين غم داغدار

هر كجا بينى اندوه و غوغا رفته است

(آية اللّه شيخ على صافى گلپايگانى)

صوت قرآن بقية اللّه (عج) در حرم اميرالمؤ منين عليه السلام

معمولاً مقابل حرم هر امامى بايد دعاى ورود به حرم را خواند و اين خود يكى از آداب زيارت است ولى مرحوم آية اللّه علاّمه سيّد بحرالعلوم آن روز برخلاف هر روز تا مقابل حرم حضرت على بن ابيطالب اميرالمؤ منين عليه السلام ايستاد اين مصرع شعر را زمزمه كرد: ((چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن))

از علاّمه پرسيدند:

آيا مقام علمى و پارسايى شما و مكان مقدّسى كه ايستاده ايد با خواندن چنين شعرى مناسبت دارد؟

سيّد بحرالعلوم جواب داد:

وقتى خواستم وارد حرم مطهّر شوم، حضرت مهدى حجة بن الحسن (صلوة اللّه و سلامه عليه) را ديدم در قسمت بالاى سرنشسته و با صداى جانبخش مشغول تلاوت قرآن مى باشد. من با شنيدن آن صدا به خواندن اين مصرع پرداختم. و سپس آن حضرت از قرائت دست برداشت و حرم را ترك كرد.(35)

اَلّلهُمَّ اَغنِنى بِالعِلمِ وَ زَيِّنى بِالحِلمِ وَ اَكرِمنى بِالتَّقوى وَ جَمِّلنى بِالعافِيَه

بار پروردگارا! به علم توانگرم كن و به حلم زينتم بخش و به تقوى عزيزم كن و به عافيت زيباييم ده.

مناجات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نهج الفصاحه


15
شفاى درد چشم آية اللّه بروجردى

مرحوم حضرت آية اللّه العظمى بروجردى در اواخر عمر نزديك به نود سال خود، بدون استفاده از عينك خطوط بسيار ريز حواشى كتب را به راحتى مى خواندند و هيچ گونه ناراحتى اى از ناحيّه چشم نداشتند.

ايشان درباره علّت اين امر مكرّر فرموده بودند:

در ايّامى كه در بروجرد بودم و به ناراحتى و درد چشم بسيار شديد مبتلا شدم. اين ناراحتى، متقارن با روضه ايّام عاشورا در منزل بود.

روز عاشورا اين ناراحتى به حدّى شدّت گرفت كه تصميم گرفتم در مجلس شركت نكنم.

ولى باز منصرف شدم و دريغم آمد كه روز عاشورا- ولو به عنوان استشفاء- در مجلس روضه حاضر نشوم.

در بروجرد رسم بود كه: در روز عاشورا جماعتى از علماء ودر راءس آنان سادات طباطبايى در هر سن از اذان صبح، گِل مى گرفتند و با خواندن نوحه و زدن سينه به صورت منظّم در مجالس شركت مى كردند.

البته ساير طبقات مردم نيز به مقتضاى نذرى كه مى كردند در اين دسته شركت داشتند. وقتى اين دسته به منزل ما آمدند من از روى پاى يكى از آنان مقدار گل برداشتم و به ديدگان بيمار خود ماليدم.

به فاصله كوتاهى اين ناراحتى رفع شد و من پس از آن به هيچ كسالت چشمى مبتلا نشدم و حتّى محتاج عينك نيز نگرديدم.(36)

اِذا عَلِمَ العالِمُ فَلَم يَعمَل كانَ كَالمِصباحِ يُضيى ءُ النّاسَ وَ يُحرِقُ نَفسَهُ:

هرگاه دانشمندى دانست و بكار نبست (دانايى و علم خود را) مانند چراغى است كه مردم را روشن كند و خود را بسوزاند.

حضرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله نهج البلاغه

اداء نذر

يكى از علماء معاصر از آية اللّه حاج شيخ محمّد سراب تنكابنى نقل كرده است:

روزى راهى عتبات عاليات شدم. در راه ديدم مردى در جلوى مركب من حركت مى كند و هر گاه كاروان اطراق مى كرد محو مى شد و آنگاه كه حركت مى كرد دوباره پديدار مى شد.

تا اينكه يك وقت در شب قافله حركت مى كرد ديدم همان مرد به عادت هميشگى پيشاپيش آن در حركت است.

من به وضع حركت او كه پياده راه مى رفت توجّه كردم. ديدم مثل آن است كه روى هوا راه مى رود و پاهاى او به زمين نمى رسد.

ترسيدم، ولى در عين حال او را فرا خوانده و از او پرسيدم:

كيستى؟ و از كجايى؟

: مردى هستم از طايفه جن. پيش از اين گرفتارى مهمى برايم پيش آمده بود. تعهّد كردم هر گاه خدا مرا از اين گرفتارى نجات بخشد در مسير مركب يكى از دانشمندان شيعه با پاى پياده به زيارت حضرت سيّدالشهداء عليه السلام حركت كنم. اينك اطّلاع يافتم شما در قافله هستيد. از فرصت استفاده كردم و به اداء نذر پرداختم.(37)

قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله:

طالِبُ العِلمِ تَبسُطُ لَهُ الملائِكَةُ اَجنِحتَها رِضاً بِما يَطلُبُ:

فرشتگان بالهاى خويش را براى جوياى علم بگسترانند زيرا از آنچه او فرا مى گيرد رضايت دارند.

رسول مكرّم نهج الفصاحه

امام و گريه هاى ماه رمضان

سرّ اينكه امام خمينى (رض) ملاقاتهاى خودشان را در ماه مبارك رمضان تعطيل مى كردند اين بود كه بيشتر به دعا و قرآن و خلاصه به خودشان برسند. مى فرمودند: خود ماه رمضان كارى است.

در هر كار و هر حالى به ياد خدا بودند. ذكر و دعا و مناجات و گريه هاى نيمه شبشان هرگز قطع نشد.

از لحظه هاى آخر عمرشان اگر چه فيلمبردارى شده است ولى هنوز بخشى از آن را نشان نداده اند. چنانچه اين فيلمها بطور كامل نشان داده شوند مى بينيد كه چگونه محاسن مباركشان را در دست گرفته اند و زار زار گريه مى كنند.

آخرين ماه رمضان دوران حياتشان به گفته ساكنان بيت متفاوت از ديگر ماه رمضانها بود. به اين صورت كه امام (ره) هميشه براى خشك كردن اشك چشمشان دستمالى را همراه داشتند ولى در آن ماه رمضان، حوله اى را نيز همراه برمى داشتند تا در هنگام نمازهاى نيمه شبشان از آن هم استفاده كنند.(38)


16

بدرستيكه براى هر چيزى اساس و بنيادى است و اساس و بنياد اين دين (اسلام) علم است و يك عالم فقيه براى شيطان از هزار عابد بدتر است.

حضرت محمّد بن عبداللّه صلى الله عليه و آله نهج الفصاحه

توجّه امام به نماز شب

مرحوم حجة الاسلام والمسلمين حاج سيّد احمد آقا خمينى مى گفت:

وقتى كه از عراق مى خواستيم به كويت برويم بدليل ممانعت برگشتيم.

از ساعت پنج صبح براى اينكه كسى در نجف خبردار نشود بين الطّلوئين حركت كرديم به سوى كويت.

در مرز كويت ما را راه ندادند. ما برگشتيم به مرز عراق.

ترين وجه با امام برخورد كردند. حتّى يك اتاق كه امام در آنجا استراحت بكند به ما ندارند. سرانجام امام عبايشان را انداختند در كنار يك اتاق مخروبه كه آنجا بود و دراز كشيدند. ساعت يازده دوزاده شب بود كه از بغداد گفتند: به بصره برگرديد. ما به بصره برگشتيم. ساعت يك يا يك و نيم بعد از نيمه شب به شهر بصره رسيديم. يك ساعتى طول كشيد تا مقدّمات كار را انجام بدهيم.

بالاخره ساعت دو بود كه امام خوابيدند.

طولى نكشيد كه من يك مرتبه ديدم زنگ ساعت به صدا درآمد. وقتى ساعت را نگاه كردم ديدم ساعت چهار نيمه شب است و امام براى نماز شب بلند شدند.

يك پيرمرد كه از ساعت پنج صبح تا دو بعد از نصف شب نخوابيده وقتى مى خوابد يادش مى ماند ساعت را كوك كند كه براى نماز شب بيدار شود.(39)

قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله:

قَيِّدوا العِلمَ بِالكِتابِ:

علم و دانش را به وسيله نوشتن دربند كنيد.

نهج الفصاحه

خلوص نيّت محدّث قمى

يكى از دانشمندان محترم مى گويد: در يكى از ماههاى رمضان المبارك به اتّفاق چند تن از دوستان از حضور حضرت آقاى محدّث قمى تقاضا كرديم كه در مسجد گوهرشاد مشهد اقامه نماز جماعت را تقبّل كنند. با اصرار و پافشارى پذيرفتند.

چند روز نماز ظهر و عصر در يكى از شبستانهاى آن مسجد به امامت معظم له برگزار شد و هر روز تعداد جمعيّت نمازگزاران افزوده مى شد تا اينكه بر اثر اطّلاع دادن جماعت نمازگزار به ديگرانى كه از اين امر هنوز باخبر نشده بودند تعداد ماءمومين مرحوم قمى فوق العاده كثير شد.

يك روز پس از آنكه نماز ظهر برگزار شد مرحوم قمى به من كه در صف اوّل و نزديك ايشان بودم گفتند: من امروز نمى توانم نماز عصر بخوانم و رفتند و ديگر تا آخر ماه مبارك رمضان آن سال براى امر نماز نيامدند.

در موقع ملاقات و سؤ ال از علّت ترك نماز جماعت فرمودند:

ت كه در ركوع چهارم متوجّه شدم صداى اقتداكنندگان از پشت سرم را كه مى گفتند: يا اللّه! يا اللّه! يا اللّه! ان اللّه مع الصابرين. و اين صداها از محلّى بسيار دور به گوش مى رسيد. اين توجّه مرا به زيادى جمعيّت اقتداكننده متوجّه كرد و در من شادى و فرحى توليد كرد و خلاصه خوشم آمد كه اين جمعيّت اين اندازه زيادند.

بنابراين من براى امامت اهليّت ندارم!(40)

عالم باش يا متعلم باش يا شنونده يا دوستدار (علم و عالم) و پنجمى مباش كه هلاك خواهى شد.

حضرت محمّد صلى الله عليه و آله نهج الفصاحه

بازديد امام رضا عليه السلام از آية اللّه بهشتى

شهيد حجة الاسلام و المسلمين حاج آقا حسن بهشتى امام جمعه موقت اصفهان كه به همراه فرزند دو ساله اش در روز بيست و يكم ماه مبارك رمضان (مصادف با سالروز شهادت اقا اميرالمؤ منان عليه السلام) توسّط منافقين به شهادت رسيد مى فرمود:

ساعت آخر عمر پدرم (آية اللّه حاج آقا مصطفى بهشتى اصفهانى) بالاى سر ايشان بودم.

نفسهاى آخر را كشيد. من ساعت و دقيقه وفات ايشان را نوشتم و پارچه اى روى جنازه اش كشيدم و شروع به قرائت قرآن و توسّل و گريه كردم.

صبح شد، به فاميل و بستگان اطّلاع دادم: سحر ايشان رحلت نموده. امّا ساعت مرگ را نگفتم. شهر اصفهان به مناسبت ارتحال اين عالم بزرگ تكانى خورد و مراسم تشييع باشكوه و بى نظيرى برگزار شد.


17

بعد از مراسم جوانى به من مراجعه كرد و گفت:

پدر شما در ساعت 20/2 دقيقه از دنيا رحلت نموده اند.

گفتم: ساعت و دقيقه فوت در حبيب من است و احدى از مردم حتّى خواهر و برادرم نيز نمى دانند.

شما كى هستى؟ خواهش مى كنم خودتان را معرّفى كنيد!

آن جوان گفت:

من يك آدم معمولى هستم. من در عالم رؤ يا به حرم آقا امام رضا عليه السلام مشرف شدم.

ديدم آقا علىّ بن موسى الرضا عليه السلام از حرم بيرون مى آيند.

گفتم: آقا! شما كجا مى رويد؟

فرمودند: هر كس به زيارت من بيايد لحظه آخر عمر به بازديدش مى روم.

حاج آقا مصطفى بهشتى از علماى اصفهان است. لحظه آخر عمرش هست. مى روم بازديد ايشان.

من از خواب بيدار شدم، ساعت و دقيقه را يادداشت كردم. تطبيق كردم، ديدم: دوشنبه 20/2 بعد از نيمه شب نوشته اش بانوشته ام دقيقاً مطابق بود.(41)

عزّت نفس آخوند خراسانى

ية اللّه سيّد هبة الدّين شهرستانى نقل فرمودند: روزى در بيرونى منزل آخوند خراسانى در نجف در خدمت ايشان نشسته بوديم و اين در ايّامى بود كه نهضت مشروطيّت در ايران شروع شده بود و ما بين علما اختلاف افتاده بود آن روز سيّدى به منزل آخوند آمد و به ايشان عرض كرد: من مقلّد آية اللّه سيد كاظم يزدى هستم و مى خواهم با فلان شخص فلان معامله را انجام دهم و مهر و امضاء و اجازه آية اللّه يزدى را براى خريداربرده ام ولى چون خريدار مقلّد شما مى باشد قبول نكرده است و مى گويد:

بايد اجازه آقاى آخوند را بياورى.

مرحوم استاد آخوند خراسانى در همين جا سخن او را قطع كرده و فرمود: برو از قول من به او بگو آخوند گفت:

اگر تو واقعاً مقلّد من هستى بايد مهر و امضاى آقاى سيد كاظم يزدى را روى سرت بگذارى و فوراً اطاعت كنى.(42)

پيشقَراول كاروان علم، در ميان مردم

علاّمه استاد محمّدتقى جعفرى (قدس سرّه شريف) از جمله فرهيختگانى بود كه لطف الهى او را به استاد محبوب همگان اعمّ از اهل دل و اصحاب عقل و مردم كوچه و بازار مبدّل ساخت.به توده هاى مردم علاقه بسيار داشت و فاصله اى ميان خود و آنان احساس ‍ نمى نمود.

گاهى به مسجد محل مى رفت در گوشه اى بين مردم مى نشست. هنگامى كه در دارلزّهد حضرت رضا عليه السلام در انتظار خاكسپارى جسم بى جانش بوديم يكى از خدّام حرم گفت: آقا هر وقت كه براى زيارت مى آمد در كنار ما مى نشست و به دلجويى و احوالپرسى خادمان حرم رضوى مى پرداخت.

يك روز دوستى از خاطرات جبهه خود سخن مى گفت و اينكه در سال 60 در جبهه با راننده كاميونى برخورد داشته كه گفته: از ارادتمندان استادم. اين دوست كه انتظار چنين آشنايى را نداشت از وى سؤ ال مى كند كه مگر شما ايشان را مى شناسيد؟

راننده كاميون پاسخ مى دهد ما چند تن از رانندگان هر چند وقت يك بار خدمت استاد مى رسيم و از محضرشان استفاده مى كنيم. روابط ما با آقا به قدرى صميمى هست كه اگر هم ايشان در منزل نباشند سفارش كرده اند به اتاق كارشان برويم وبا چاى از خود پذيرايى كنيم، تا ايشان بيايند.

شبى جهت گفتگو در باب موضوعى در خدمتشان بودم پس از اتمام بحث و اقامه نماز براى ترك منزل آماده شدند و گفتند: يك رزمنده مرا به مهمانى خود دعوت كرده است اگر نروم ناراحت مى شود.(43)

ثواب كربلاى نرفته را به ما بدهيد

آية اللّه شهيد حاج آقا مصطفى بهشتى اصفهانى پدر شهيد حجة الاسلام و المسلمين حاج آقا حسن بهشتى از اولياءاللّه و از علماى درجه يك شهر اصفهان بود.

يك بار قصد زيارت كربلا مى كند و آماده مى شود كه با عيال به زيارت برود.

در مرز مسئول گمرك متعرّض مى شود كه مى خواهم همسرتان را با عكس و گذرنامه تطبيق كنم.


18

ايشان مى فرمايد: يك زن بايد اين كار را انجام دهد ولى مسئول گمرك مى گويد:

نه، من خودم مى خواهم مطابقت كنم.

آن بزرگمرد مى فرمايد: ما معذوريم از انجام اين كار.

حاج آقا بهشتى سه روز آنجا مى ماند. تمام زوّار كنترل شده و به زيارت امام حسين عليه السلام مى روند ولى آن مرحوم مؤ فّق نمى شوند.

بالاخره عازم كرمانشاه مى شوند و به منزل شهيد آية اللّه حاج آقا عطاءاللّه اشرفى اصفهانى اقامت نموده و سپس به اصفهان برمى گردند.

وقتى به اصفهان مراجعت مى كنند مردم از ايشان مى پرسند:

چرا به زيارت مشرّف نشديد؟

آقاى بهشتى مى گويند: امام حسين عليه السلام ما را نطلبيد.

اين قضيّه مى گذرد. زائران همگى از سفر برمى گردند و به خدمت آقاى بهشتى مى رسند و مى گويند: آقا! ما آمديم يك معامله بكنيم و آن اينكه تمام ثواب زيارات خود را بدهيم به شما و در عوض شما ثواب كربلاى نرفته را به ما بدهيد!

حالا اينكه امام حسين عليه السلام چه صحنه اى را براى اين زائران بوجود آورده كه حاضر شده اند اينگونه بگويند خدا مى داند.(44)

تسليم و رضا- احترام به مهمان

هر سال در روز عيد غدير خم آية اللّه ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى در بيت جلوس داشتند و اقشار مختلف مردم به قصد تبريك و زيارت به بيت آقا مى آمدند.

رسم آقا اين بود كه در چنين روزى اطعام هم بدهند.

آن سال نيز مجلس گراميداشتى در آن عيد بزرگ در منزل آقا برپا بود و مهمانان از راههاى دور و نزديك آمده بودند.

خادمه منزل به كنار حوض بزرگ حياط مى آيد و ناگاه چشمش به پيكر بى جان پسر كوچك ميرزا جواد آقا كه بر روى آب بوده مى افتد.

بى اختيار فريادى مى زند و اهل خانه اطراف حوض مجتمع مى شوند.

مرحوم ملكى كه متوجّه صداى شيون مى شود از اطاق خود بيرون مى آيد و مى بيند كه جنازه پسرش در كنار حوض گذاشته شده است.

رو به زنها كرده و خطاب مى كند: ساكت!

همگى سكوت مى كنند و با ادامه سكوت ميرزا به اطاق پذيرايى برگشته و پس از صرف غذا كه مهمانان عازم مقصدشان مى شوند به چند نفر از نزديكان مى فرمايد:

اندكى تاءمّل كنيد كه با شما كارى هست.

و وقتى ديگر مهمانان مى روندواقعه را براى آنها بازگو كرده و از ايشان براى غسل و كفن و دفن فرزندش كمك خواست.(45)

درس قناعت

دختر آية اللّه حاج شيخ مرتضى انصارى (ره) نقل مى كند:

در ايّام كودكى به مدرسه مى رفتم مرسوم بود بعضى از روزها ناهار دانش آموزان را به مكتب مى آوردند و دسته جمعى همه با هم همراه با معلّم غذا مى خورند.

روزى به مادرم گفتم:

بچّه هاى ديگر از منزل ظرفهاى غذا كه در آن چند نوع خوراك يافت مى شود مى آورند ولى شما براى من قدرى نان و تره مى فرستيد و اين باعث شرمندگى مى شود.

مرحوم پدرم صحبت مرا شنيد. با حالت تغيّر گفتند:

از اين پس تنها نان براى او بفرستيد تا نان و تره به دهانش خوش آيد.(46)

گريه هاى شيخ انصارى بعد از مرجعيّت

مرحوم آية اللّه حاج شيخ محمّدحسن نجفى مشهور به صاحب جواهر در روزهاى آخر زندگيش دستور داد مجلسى تشكيل شود و همه علماى طراز اوّل نجف اشرف در آن شركت كنند. مجلس مزبور در محضر صاحب جواهر تشكيل گرديد. ولى شيخ انصارى در آن حضور نداشت.

صاحب جواهر فرمود: شيخ مرتضى انصارى را نيز حاضر كنيد.

پس از جستجوى زياد ديدند شيخ در گوشه اى از حرم اميرالمؤ منين عليه السلام رو به قبله ايستاده و براى شفاى صاحب جواهر دعا مى كند و از پروردگار مى خواهد تا او از اين مرض عافيت يابد.

بعد از اتمام دعا شيخ را به مجلس بردند. صاحب جواهر شيخ را بر بالين خود نشاند، دستش را گرفته و بر روى قلب خود نهاد و گفت: آلآنَ طابَ لى المَوت (اكنون مرگ براى من گواراست). سپس به حاضرين فرمود:هذا مرجِعُكُم مِن بَعدى (اين مرد مرجع شما پس از من است). بعد رو به شيخ انصارى نموده و گفتند: قَلَّل مِن اِحتياطك فَاِنَّ الشَّريعَةَ سَمحَةُ سَهلَه (ازاحتياطات خود بكاه. پس همانا دين اسلام دينى سهل وآسان است)


19

آن مجلس پايان يافت و طولى نكشيد كه صاحب جواهر به ديار قدس پر كشيد و نوبت شيخ مرتضى انصارى رسيد كه زعامت امّت را بر عهده گيرد. امّا او با اينكه چهارصد مجتهد مسلّم اعلميّتش را تصديق كردند از صدور فتوى و قبول مرجعيّت خوددارى ورزيد و به سيّدالعلماء مازندرانى كه در ايران به سر مى برد و شيخ با او در كربلا همدرس بود نامه اى به اين مضمون نوشت: هنگامى كه شما در كربلا بوديد و با هم از محضر درس شريف العلماء استفاده مى برديم استفاده و فهم شما از من بيشتر بود. اينك سزاوار است به نجف آمده و اين امر را عهده دار شويد.

سيّدالعلماء در جواب نوشت: آرى! ليكن شما در اين مدّت در حوزه مشغول به تدريس و مباحثه بوده ايد ولى من در اينجا گرفتار امور مردم هستم. شما در اين مقام از من سزاوارتريد.

شيخ انصارى پس از دريافت پاسخ نامه اش به حرم مطهّر مولا على عليه السلام مشرّف شده و از روح مطهّر آن امام در اين امر خطير استمداد طلبيد.

يكى از خدّام حرم مى گويد: طبق معمول ساعتى قبل از طلوع فجر براى روشن كردن چراغها به حرم رفتم. ناگهان از طرف پايين پاى حضرت امير عليه السلام صداى گريه و ناله سوزناكى به گوشم رسيد، شگفتزده شدم خدايا! اين صدا از كيست؟ آخر اين وقت شب زائرى به حرم نمى آيد. همين فكرها بودم و آهسته آهسته جلو آمدم ببينم جريان از چه قرار است ناگهان ديدم شيخ انصارى صورتش را به ضريح مطهّر گذاشته و همانند مادر جوان از دست داده مى گريد و با زبان دزفولى خطاب به مولا مى گويد: آقاى من! اى اباالحسن! يا اميرالمؤ منين! اين مسئوليّتى كه اينك بر دوشم آمده بسيار خطير و مهّم است. از تو مى خواهم مرا از لغزش و عدم عمل به تكليف مصون ومحفوظ دارى و در طوفانهاى حوادث ناگوار همواره راهنمايم باشى و الاّ از زير بار اين مسئوليّت فرار كرده ونخواهم پذيرفت.(47)

تبليغ دين لباس نمى شناسد

حضرت آية اللّه العظمى امام خمينى (قدس اللّه نفسه الزّكيّه) مى فرمودند:

در دوران رضاخان من از يكى از ائمه جماعات سؤ ال كردم كه: اگر يك وقت رضاخان لباسها را ممنوع كند و اجازه پوشيدن لباس روحانى به شما ندهد چه كار مى كنيد؟

او گفت: ما توى منزل مى نشينيم و جايى نمى رويم.

گفتم: من اگر پيشنماز بودم و رضاخان لباس را ممنوع مى كند همان روز با لباى تغيير يافته به مسجد مى آيم و به اجتماع مى روم.

نبايد اجتماع را رها كرد و از مردم دور بود.(48)

طلبه خوب و درس خوان

يك روز كه مرحوم شهيد آية اللّه سيد حسن مدرّس مشغول تدريس بود يكى از طلبه ها به محضر درس آقا آمد و سلام كرد و نشست.

آقاى مدرّس به آن طلبه خيلى احترام كرد.

طلاّب ديگر تعجّب كردند و با خود گفتند: شايد اين طلبه از بستگان آقا باشد.

بعد از درس از آية اللّه مدرّس سؤ ال كردند: اين طلبه كى بود؟ آيا از بستگان شما بود؟

آقاى مدرّس پاسخ داد: نه.

گفتند: پس چرا او را اينقدر احترام نموديد؟

ايشان گفت: چون طلبه خوب و درسخوانى بود.

گفتند: شما از كجا دانستيد او طلبه اى خوب و درس خوان است؟

گفت: چون لباسهايش با يكديگر تناسب نداشت. قبايش كهنه بود ولى عبايش نو بود.

طلبه آن است كه توجّه نداشته باشد به اينكه تمام لباسهايش يكنواخت باشد!(49)

لحظات آخر عمر

آقاى شيخ محمّدتقى نحوى از ملازمان و ارادتمندان مرحوم آيداللّه حاج على اكبر اِلهيان كه اكثر اوقات خدمت آن بزرگوار مى رسيد از قول يكى از بزرگان تهران كه در لحظات آخر حيات آية اللّه الهيان نزد ايشان بود نقل مى نمايد:

چند لحظه قبل از فوت، آقا به من فرمودند:

زير بغلم را بگيريد تا بنشينم.

او را نشانديم. متوجّه شديم آن مرحوم پاها را جمع كرد و مؤ دب نشست و به يك نقطه معيّنى نگاه مى كرد و لبها را تكان مى داد.


20

گويا با كسى صحبت مى كرد. سپس پاها را دراز نموده و خوابيد و به رحمت ايزدى پيوست.

در همين حال بوى عطرى خوش به مشاممان رسيد.(50)

مشيّت الهى

مرحوم حضرت آية اللّه حاج سيّد حسن مدرّس عالم عظيم الشاءنى بود كه علاوه بر وصول به مقامات عالى در علوم اسلامى و فقاهت سياستمدار خبره اى نيز بود كه ديانت و سياست را معنا نمود.

شجاعت كم نظير وى در بيان مسائل و واقعيّات موجبات برانگيخته شدن خشم رضاشاه قلدر و دستگاه حكومتى او را فراهم آورد اين بود كه چند بار مورد تعرّض و سوءقصد نوكران جيره خوار رضاشاه قرار گرفت.

او خود در اين باره چنين مى گويد:

دو دفعه مورد حمله واقع شدم. يك دفعه در اصفهان كه در مدرسه جدّه بزرگ در وسط روز، چهار تير تفنگ به من انداختند ولى مؤ فّق نشدند و آنها را تعقيب نكردم.

مرتبه ديگر سال گذشته بود كه جنب مدرسه سپسالار، اوّل آفتاب كه به جهت تدريس به مدرسه مى رفتم در همين ايّام تقريباً ده نفر مرا احاطه نمودند. فى الحقيقه تيرباران كردند. از تيرهاى زياد كه انداختند چهار عدد كارى شد. سه عدد به دست چپ و مقارن پهلو جنب يكديگر زير مرفق و بالاى مرفق و زير شانه.

حقيقتاً تيراندازان قابلى بودند. در هدف كردن قلب خطا نكردند ولى مشيّت اللّه، سبب را بى اثر نمود. يك عدد هم به مرفق دست راست خورد.

و لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلى العظيم.(51)

بيدار شدن فطرت يك كمونيست

شهيد بزرگوار حضرت حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ عبداللّه ميثمى (رضى اللّه عنه) نمايندگى امام (رض) در قرارگاه خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله مى گويد:

((قبل از انقلاب در زندان ساواك شاه، براى زجر و شكنجه روحى، مرا با يك كمونيست هم سلّول كردند كه به من خيلى بدى مى كرد.

از جمله به آب و غذاى من دست مى زد كه نجس شود و من نخورم.

وقتى عبادت مى كردم مرا مسخره مى كرد.

شب جمعه اى كه او خواب بود دعاى كميل مى خواندم، رسيدم به اين فراز از دعا كه:

... فَلَئِن صَيِّرنى لِلعُقوباتِ مَعَ اَعدائِكَ وَجَمَعْتَ بَينى وَ بَينَ اَهلِ بَلائِكَ وَ فَرَّقتَ بَينى وَ بَين اَحِبّائِكِ (پيش تو اگر مرا با دشمنانت به انواع عقوبت معذّب گردانى و با اهل عذاب همراه كنى و از جمع دوستانت و اوليائت جداسازى...)

دلم شكست و گريه شديدى سر دادم.

وقتى به خودم آمدم متوجّه شدم كه او (هم سلّولم كه كمونيست بود) نيز فطرتش بيدار شده و سرش را به سجده روى خاك گذاشته است.))

در اينجا بياد آن زن بدكاره اى افتادم كه هارون الرّشيد (لعنة اللّه عليه) بخاطر اذيّت و آزار باب الحوائج حضرت موسى بن جعفر عليه السلام به سلّول آن آقا برده بود و پس از ساعتى كه در سلّول را گشودند ديدند همين طور كه امام هفتم عليه السلام سر به سجده گذاشته و مى گويد:

سُبُّوحٌ، قُدُّوسٌ، رَبُّ المَلائركَةِ وَ الرَّوح (52)، آن زن نيز سرش را به سجده گذاشته و هم ذكر و هم ناله با امام عليه السلام شده است!

اى كاش در صحراى سينا بودم

مرحوم آية اللّه ميرزا جواد تهرانى مجسّمه اى از اسلام و تشيّع بود، هيچگاه تنها به يك زمينه از دين و مذهب منحصر نبود.

او وظيفه و تكليف الهى خود را فراگيرى و تدريس علوم دينى جستجو مى كرد و هم حضور در جامعه و تلاش در رساندن مفاهيم والا و چند بعدى اسلام به زواياى مختلف اجتماع تا بدين حد كه به هنگام جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل روزى در درس تفسير گريست و فرمود:

اى كاش در صحراى سينا بودم و كفشهاى سربازهاى مصرى را جفت مى كردم. او در طول نهضت از پيشگامان نهضت بود و پس از پيروزى نيز از بارزترين چهره هاى حامى انقلاب بود.

حضور مكرّر او در جبهه هاى جنگ و حتّى تيراندازى وى در صحنه نبرد و زدن خمپاره توسّط ايشان را همراهان و رزمندگان هيچگاه از ياد نمى برند.(53)


21
سعى كن آدم شوى!

در سال يكهزار و سيصد و شصت شخصى كه در يكى از شهرهاى ايران عنوان داشت نزد آيت اللّه حاج سيّدرضا بهاءالدّينى (رض) آمد و بعد از نماز مغرب و عشاء خدمت ايشان نشست.

او پس از احوال پرسى درخواست نصيحت و راهنمايى كرد.

حضرت آية اللّه بهاءالدّينى گفت:

سعى كنيد در زندگى مشرك نباشيد. اگر توانستيد به اين مرحله برسيد همه كارهاى شما اصلاح مى شود، اين بهترين نصيحتى است كه مى توانم بكنم.

آن شخص گفت: آقا! دعا كنيد.

حضرت آقاى بهاءالدّينى فرمودند: آدم شو! تا دعا در حقّ تو تاءثير كند وگرنه دعا بدون ايجاد قابليّت، فايده اى ندارد.

او گفت: امسال مكّه بودم. براى شما هم طواف كردم.

آقا فرمود:

انشاءاللّه سعى كن آدم شوى! تا طواف براى خودت و ديگران منشاء اثر باشد.

در اينجا يكى از همراهان آن شخص كه گمان كرد آقا او را نمى شناسد گفت:

حاج آقا! ايشان فلانى هستند كه در فلان شهر مسئوليّت دارند و خدمات ارزشمندى انجام داده اند.

مرحوم آقاى بهاءالدّينى فرمودند:

چرا متوجّه نيستيد چه عرض مى كنم؟ بايد آدم شود تا اينها براى او نافع باشد. دست از هوى و هوس بردارد. خود را همه كاره نداند. نقشه براى خراب كردن افراد و غلبه بر ديگران نكشد. بايد دست از كلك بازى بردارد! آن وقت است كه طعم ايمان را مى چشد وگرنه همه اينها ظاهرسازى است!(54)

عظمت مرحوم علاّمه امينى

مرحوم آية اللّه علاّمه امينى در يكى از مسافرتهاى خود به اصفهان به منزل مرحوم آية اللّه خادمى وارد شد.

يكى از روحانيون محترم شب قبل در خواب ديد كه حضرت على عليه السلام به منزل آقاى خادمى تشريف آوردند.

وقتى كه صبح به آنجا رفت كه خواب خود را براى آقاى خادمى تعريف كند متوجّه شد كه آقاى امينى به آنجا وارد شده است.

ناگفته نماند علاّمه امينى ناله مظلوميّت امام على عليه السلام را با تاءليف يازده جلد كتاب گرانسنگ به گوش جهانيان رسانده است.(55)

رعايت قانون

يكى از خواهران كه در پاريس در منزل امام خمينى رحمه الله عليه خدمت مى كرد تعريف مى كند: يكى از خصوصيّات بارز امام اين بود كه ايشان حتّى در مملكت كفر هم حقوق و قوانين اجتماعى آن جامعه را رعايت مى كردند.

براى مثال قانونى در فرانسه وجود دارد كه ذبح هر حيوانى را در خارج از كشتارگاه به خاطر رعايت مسائل بهداشتى منع مى كند.

چند تن از برادران گوسفندى را در حياط خانه ذبح كردند. هنگامى كه امام از قانون اطّلاع پيدا كردند فرمودند: چون تخلّف از قانون حكومت شده است از اين گوشت نمى خورم.(56)

اقتدا به امام رضا عليه السلام)

در يكى از سفرها يكى از زائران، مرحوم آية اللّه مقدّس اردبيلى را نمى شناخت. جامه اى به او داد كه برايش بشويد.

مرحوم مقدّس اردبيلى قبول نمود. جامه را شست و به نزد وى آورد. مرد او را شناخت. خجل شد و عذرخواهى نمود.

مردم او را توبيخ كردند. مقدّس فرمود:

او را ملامت نكنيد، حقوق برادران مؤ من زيادتر از اين است. آرى! مقدّس اردبيلى در اين كار به حضرت رضا عليه السلام اقتدا نمود آنجا كه روزى در حمّام شخصى آنحضرت را نمى شناخت و براى كيسه كشيدن امام را طلبيد.

امام هشتم عليه السلام او را كيسه كشيد و بعد از آنكه مردم وارد شدند و آن حضرت را شناختند و عذر خواستند. امام عليه السلام آن مرد را دلدارى داد و مشغول كيسه كشيدن بود تا تمام شد.(57)

چرا اين حيوان را مى كشيد؟

از قول حاج شيخ عبدالحسين لاهيجى آورده شده:

يك شب تابستان آية اللّه على اكبر الهيان با عدّه اى از ارادتمندان در منزل ما بودند. آن شب در اطاق، كك زياد بود به حدّى كه همه ما را ناراحت مى كرد.

يكى از دوستان ككى را با دست كشت.

مرحوم الهيان متغيّر شد و فرمود:

چرا اين حيوان را مى كشيد؟ بگوييد برود!

لحظاتى نگذشت كه تمام ككها از اطاق خارج شدند و مدّتها در آن اطاق كك مشاهده نگرديد.(58)


22
ناله اى از يك جنازه

مرحوم محدّث قمى صاحب تاءليفات نافعه مانند: سفينة البحار كه در ورع و تقوى و صدق ايشان بين قاطبه اهل علم ايرادى نبوده است، افراد موثّقى از خود او بدون واسطه نقل كردند كه او مى گفت:

روزى در وادى السّلام نجف براى زيارت اهل قبور و ارواح مؤ منين رفته بودم.

در اين ميان از ناحيه دور ناگهان صداى شترى كه مى خواهند او را داغ كنند بلند شد و صيحه مى كشيد و ناله مى كرد. بطورى كه گويى تمام زمين وادى السّلام از صداى نعره او متزلزل و مرتعش بود.

من با سرعت براى استخلاص آن شتر به آن سمت رفتم.

چون نزديك شدم ديدم شتر نيست بلكه جنازه اى را براى دفن آورده اند و اين نعره از اين جنازه بلند است و آن افرادى كه متصدّى دفن او بودند ابداً اطّلاعى نداشته و با كمال خونسردى و آرامش مشغول كار خود بودند.

مسلّماً اين جنازه متعلّق به مرد ظالمى بوده كه در اوّلين وهله از ارتحال به چنين عقوبتى دچار شده است. يعنى قبل از دفن و عذاب قبر از ديدن صور برزخيّه وحشتناك گرديده و فرياد برآورده است.(59)

جنازه حاكم ستمگر

آية اللّه حاج ميرزا جواد آقاى انصارى همدانى (اعلى اللّه تعالى مقامه الشريف) نقل مى فرمود:

من در يكى از خيابانهاى همدان عبور مى كردم. ديدم جنازه اى را عدّه اى بر دوش گرفته و به سوى قبرستان مى برند.

ولى از جنبه ملكوتيّه او را به سمت يك تاريكى مبهم و عميقى مى بردند و روح مثالى اين مرد متوفّى در بالاى جنازه مى رفت و پيوسته مى خواست فرياد كند كه:

اى خدا! مرا نجات بده. مرا اينجا نبريد!

ولى بر زبانش نام خدا جارى نمى شد.

آن وقت رو كرد به مردم و مى گفت:

اى مردم! مرا نجات دهيد. نگذاريد مرا ببرند!

ولى صدايش به گوش كسى نمى رسيد.

من صاحب جنازه را شناختم. او اهل همدان بود و حاكم ستمگر و ظالمى بود.(60)

ناراحتى و بيمارى بخاطر غيبت

حضرت آية اللّه حاج شيخ حسين مظاهرى چنين مى گويد:

بيش از دوازده سال در دروس عاليه امام خمينى رحمه الله عليه شركت داشته ام. در اين مدّت يك عمل مكروه از ايشان نديدم. بلكه اگر شبهه غيبت و دروغى پيش مى آمد حالت نگرانى به خوبى از ايشان نمايان مى شد.

يادم نمى رود روزى امام در درس تشريف آوردند و بقدرى ناراحت بودند كه نفس ايشان به شماره افتاده بود.

درس نگفتند و به جاى درس نصيحت تندى نمودند و رفتند و تب مالتى كه داشتند عود نمود و سه روز درس نيامدند.

چرا؟ چون شنيده بودند يكى از شاگردان ايشان درباره يكى از مراجع غيبتى كرده بود.(61)

خدا تو را رحمت كند

شخصى خدمت آية اللّه شيخ مرتضى انصارى (ره) رسيد و به ايشان گفت: فلان طلبه چاى مى خورد. (گويا در آنزمان چاى به صورت كنونى مرسوم نبوده و جزء تشريفات به حساب مى آمده است) و با اين سخن خواست سعى و تلاش كرده باشد كه مرحوم شيخ شهريّه آن طلبه را كم كند.

ولى شيخ رو به آن شخص كرده و فرمود:

خدا تو را رحمت كند كه اين موضوع را به من گفتى.

بعد شيخ دستور دادند تا اضافه بر شهريّه ماهانه آن طلبه، مخارج چاى را هم به وى بپردازند تا با راحتى و طيب خاطر بيشتر به تحصيل خود ادامه دهد.(62)

توسّل به آقا امام زمان (عج)

حضرت آية اللّه حسينى تهرانى در كتاب معادشناسى خود از قول يكى از اعاظم نجف نقل مى فرمايد: ما از نجف اشرف عيال اختيار كرديم و سپس در فصل تابستان براى زيارت وملاقات ارحام عازم ايران شديم و پس از زيارت حضرت ثامن الائمه عليه السلام عازم وطن خود كه شهرى است در نزديكيهاى مشهد گرديديم.

آب و هواى آنجا به عيال ما نساخت و مريض شدو روزبروز مرضش شدّت پيدا كرد و هر چه معالجه كرديم سودمند واقع نشد و در آستانه مرگ قرار گرفت.


23

من در بالين او بودم و بسيار پريشان شدم و ديدم عيالم در اين وقت فوت مى كند و من بايد تنها به نجف برگردم و در نزد پدر و مادرش خجل و شرمنده گردم و آنها بگويند: دختر نوعروس ما را برد و در آنجا دفن كرد و خودش برگشت.

حال اضطراب و تشويش عجيبى در من پيدا شد.

فوراً آمدم در اطاق مجاور ايستادم و دو ركعت نماز خواندم و توسّل به حضرت امام زمان (عج) پيدا كردم و عرض كردم:

يا ولى اللّه! همسر من را شفا دهيد كه اين امر از دست شما ساخته است. و با نهايت تضرّع و التجاء متوسّل شدم.

سپس به اطاق عيالم آمدم. ديدم نشسته و مشغول گريه كردن است. تا چشمش به من افتاد گفت: چرا مانع شدى؟ چرا نگذاشتى؟

من متوجّه نشدم چه مى گويد و تصوّر كردم كه حالش بد است.

بعد كه قدرى آب به او داديم و غذا به دهانش گذارديم قضيّه خود را براى من نقل كرد و گفت:

عزرائيل براى قبض روح من با لباسى سفيد آمد و بسيار زيبا و آراسته بود. به من لبخندى زد و گفت: حاضر به آمدن هستى؟ گفتم: آرى!

بعداً اميرالمؤ منين عليه السلام تشريف آوردند و با من بسيار ملاطفت و مهربانى نمودند و به من فرمودند:

من مى خواهم بروم نجف. مى خواهى با هم به نجف برويم؟

گفتم: بلى! خيلى دوست دارم با شما به نجف بيايم.

من برخاستم. لباس خود را پوشيدم و آماده شدم كه با آن حضرت به نجف اشرف برويم. همينكه خواستم با آن حضرت از اطاق خارج شوم ديدم كه آقا امام زمان (عج) آمدند و تو هم دامان امام زمان (عج) را گرفته اى.

حضرت امام زمان (عج) به آقا اميرالمؤ منان عليه السلام فرمودند: اين بنده به ما متوسّل شده، حاجتش را برآوريد!

حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام سر مبارك را پايين انداخته و به عزرائيل فرمودند: به تقاضاى مرد مؤ من كه متوسّل به فرزند ما شده است برو تا موقع معيّن! و آنگاه اميرالمؤ منين عليه السلام از من خداحافظى كردند و رفتند.

چرا نگذاشتى بروم؟(63)

جهانى بنشسته در گوشه اى

يكى از شاگردان علاّمه طباطبايى درباره شخصيّت ايشان گفته است:

استاد جهانى از فلسفه و علوم اخلاق و تفسير بودند و در همه زمينه ها انقلابى را در حوزه هاى علميّه بوجود آوردند. امّا در خانه محقّرى با دو اتاق زندگى مى كردند و منزلشان به حدّى كوچك بود كه امكان پذيرايى از دوستان و ارادتمندان را در آن نداشتند.

اوايل آشنايى با استاد كه از كمى وسعت منزل مسكونى ايشان آگاه نبودم از رفتارشان خيلى تعجّب مى كردم.

چون گاهى كه مجبور مى شدم براى جواب گرفتن درباره سؤ الاتى كه پيش مى آمد به منزل ايشان بروم، استاد به درِ منزل آمده و در حالى كه دو دست خود را بر دو طرف در گذاشته و سرشان را بيرون مى آوردند به سؤ ال من گوش مى داده و پاسخ مى گفتند.

از اين رفتار متعجّب مى شدم و اين سؤ ال برايم پيش مى آمد كه:

چرا استاد مرا به داخل منزلشان تعارف نمى كنند؟!

بعدها كه آشنايى من با آن بزرگوار بيشتر شد دريافتم كه خانه ايشان ظرفيّت پذيرش مهمان ندارد.

علاوه بر اين سالها مبلغ هنگفتى مقروض بودند و نزديكان ايشان حتى دامادشان مرحوم شهيد آية اللّه قدّوسى از اين موضوع اطّلاع نداشتند.(64)

لاتها از منافقين بهترند

شهيد حجة الاسلام و المسلمين عبداللّه ميثمى بخاطر مبارزه با حكومت ستمگر شاهنشاهى بارها مورد تعقيب، زندان و شكنجه قرار گرفت.

در داخل زندان از ناحيّه منافقين آزارها ديد. آزارها و زخم زبانهايى كه از شكنجه هاى ساواك هم وحشتناك تر بود.

جوّ زندان در دست منافقين بود و هر كس با آنها كنار نمى آمد با مارك ((ارتجاعى)) و غير مبارز و هزاران افتراء ديگر با او به مبارزه برمى خاستند و او را بايكوت مى كردند.

آنچه در زندان مهم بود ثبات و استقامت در عقيده بود كه ميثمى والاترين مظهر آن بود، با اين حال شيخ عبداللّه كه مى ديد منافقين به هيچ وجه به ضوابط شرع پايبند نيستند مظلوميّت و حفظ عقيده را برگزيد.


24

ايشان خود تعريف مى كرد:

دو عاشورا را در زندان بودم. سال اوّل را با منافقين و در زندان سياسى بودم. شب عاشورا از ترس سرم را به زير پتو بردم و تا صبح در عزاى آقا اباعبداللّه الحسين عليه السلام اشك ريختم.

سال بعد من را به زندان عادّى و به جمع لاتها منتقل نمودند.

شب عاشورا همان لاتها آنچنان نوحه خوانى كردند و سينه زدند كه جگر مرا حال آوردند.

من لاتها را از منافقين بهتر مى دانم.(65)

كرامت مولا

سلالة السّادات آقا سيّد محمّدعلى نقل كرد:

سفرى به عنوان زيارت به نجف اشرف رفتم و مبلغى پول كه با خود برداشته بودم تمام شد و هيچ وسيله نداشتم. حتّى شخص آشنايى نبود كه از او پولى بعنوان قرض بگيرم. مناعت طبع هم مانع بود كه به يكى از علماء اظهار كنم.

شب به حرم رفتم و حاجت خود را خدمت حضرت مولا على بن ابيطالب عليه السلام به عرض رساندم و به آقا گفتم:

اگر حاجتم روا نشد هر طور شده مقدارى از طلاهاى تو را برداشته و به مصرف مى رسانم!

سپس به منزل برگشتم و شب را گرسنه گذراندم.

صبح ديدم كسى مرا صدا مى كند. گفت: من ملاّ رحمت اللّه خادم شيخ انصارى مى باشم و او تو را مى خواهد و فرموده است در اين كاروانسرا و در اين اتاق تو را پيدا كنم.

با او به خدمت شيخ رفتم. آن بزرگوار كيسه اى به من داد و فرمود: اينها سى تومان ايرانى است كه جدّت براى مخارج به تو داده است.

من كيسه را برداشتم. چون چند قدمى از او دور شدم صدايم زد و آهسته فرمود:

ديگر كارى يه طلاهاى ضريح حضرت نداشته باش و به آنها دست نزن!

از اين مطلب بسيار متعجّب شدم. زيرا اين قضيّه فقط از خاطرم گذشته بود و اصلاً قصد انجام چنين كارى را نداشتم از شدّت ناراحتى آن معضلى كه برايم پيش آمده بود اين مطلب را به مولا گفتم.(66)

زيارت عاشورا در هنگام مرگ

اللّه العظمى آقاى حاج شيخ محمّدتقى بهجت (ادام اللّه ظلّه الشّريف) مى فرمايند: آية اللّه العظمى آقاى حاج شيخ محمّدحسين اصفهانى (مشهور به كمپانى) كه صاحب آثار و تاءليفات و ديوان و نيز از اساتيد محترم ما بودند از درگاه خدا خواسته بودند كه لحظه آخر عمرشان زيارت عاشورا را بخوانند و بعد قبض روح بشوند.

دعاى ايشان مستجاب شد.

بعد از اتمام زيارت عاشورا از اين عالم درگذشتند.(67)

عصبانيّت بخاطر تعريف و تمجيد

حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ عبدالعلى قرهى از دوستان و ياران ديرين امام (رض) مى گويد: حضرت امام خمينى (ره) تحريرالوسيله را زمانى كه در تركيه بودند حاشيه زده بودند.

اين كتاب ارزنده و اعلايى است.

وقتى مى خواستند اين كتاب را چاپ كنند يك جلدش را آوردند. من خدمت امام بودم. تابستان بود، امام نشسته بودند. وقتى كتاب را خدمتشان بردم و به ايشان نشان دادم تا چشم امام به پشت جلد اين كتاب افتاد آن قدر ناراحت شدند كه كتاب را به زمين زدند و فرمودند:

چرا قبل از انجام اين كارها به من نمى گويند؟ بايد اين نوشته از بين برود.

پشت جلد اين كتاب از امام خمينى تعريف و تجليل شده بود.

من كه جراءت نكردم حرفى بزنم. بيرون آمدم و به آن شخص كه پيشنهاد و چاپ آن عبارات را داده بود گفتم:

بايد اين نوشته از بين برود.

اين كتاب را به چاپخانه بردند و و همان شخصى كه متصدّى چاپخانه بود تعجّب كرده بود چون او تا بحال چنين جريانى را نه ديده بود و نه شنيده بود.

به زبان عربى گفت: هذا سيّدى.(68)

مهر نماز در جيب يهودى!

آقا شيخ هادى نجم آبادى (ره) در زمان خود از افراد عوامفريب كه با تكفير و توهين به مردم، رعب و و حشت ايجاد مى كردند سخت نفرت داشت و معتقد بود كه آنها بزرگترين ضربات را به اسلام مى زنند.

در همين زمينه مى گويند:

چند تن از اوباش تهران مى خواستند شرابخانه مردى يهودى را به يغما ببرند. آنان به نام تكفير، مرد بيچاره را كشان كشان مى بردند.


25

از قضا به آقا شيخ هادى برخوردند. شيخ جريان را پرسيد. يكى از اوباش كه دستارى سبز بسته بود گفت: آقا! اين مرد توهين به مقدّسات مذهبى مى كند. مى خواهيم مجازاتش كنيم.

شيخ كه معركه عوام را ديد به زيركى دريافت كه دعوا بر سر لحاف ملاّ نصرالدّين است. و الّا در شهر، كافر و يهود و گبر بسيارند. لذا در آن غوغا آهسته به يكى از اصحابش گفت:

آيا مهر نماز در جيب دارى؟

او گفت: بله اقا. دارم.

شيخ گفت: مهر را جورى در جيب يهودى بگذار كه هيچ كس متوجّه نشود.

مهر در جيب يهودى سرگردان گذشته شد. آنگاه شيخ گفت:

حالا معلوم مى كنم كه اين بينوا مسلمان است يا يهودى.

شيخ از يكى از حاضران خواست كه دست در جيب آن مرد كند.

مرد دست در جيبش كرد و مهر نمازى يافت.

شيخ خطاب به آن سيّد هوچى و بى سواد كه سر دسته اشرار بود كرد و گفت:

گوارت به كافران مى فرمود: بگوييد ((لا اله الا اللّه تُفلِحوا...))، يعنى كلمه توحيد را بر زبان جارى كنيد، رستگار مى شويد. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله گروه كافران را به صرف گفتن شهادت در جرگه مسلمانان وارد ساختند. امّا تو بر خلاف جدّت مى خواهى دستاربندى عمل كنى؟

سيّد فرياد زد: آقا چه مى فرماييد؟ اين بدبخت لامذهب است.

يهودى سرگردان از ترس خود را باخت. زبانش بند آمده بود و نمى دانست چه بگويد.

همه گوش به فرمان آقا شيخ هادى شدند كه بشنوند چه حكمى مى فرمايد.

شيخ گفت: اين مرد مى گويد مسلمانم. مهر نماز هم در جيب دارد. برويد پى كار خود و دست از سرش برداريد!

همه سرافكنده و پراكنده شدند.

آن يهودى هم كه حسن سلوك و رفتار شيخ را مشاهده كرد بسيار تحت تاءثير قرار گرفت و علاقمند به دين اسلام شد. شهادتين گفت و بوسيله شيخ مسلمان شد!(69)

شير دادن با وضو

مرحوم حجة الاسلام دكتر هادى امينى فرزند علاّمه امينى مى گويد: مادربزرگم (مادر علاّمه امينى) يك روز آمده بودند منزل مادر نجف.

من مطالبى درباره زندگى علاّمه از ايشان پرسيدم. مادربزرگم به يكى از نكات عجيبى كه اشاره كردند اين بود كه مى گفت:

من بعد از اينكه ايشان متولّد شد تا دو سال تمام هيچ وقت بدون وضو به ايشان شير نمى دادم و هر وقت موقع شير دادن ايشان مى شد مثل اينكه به من القاء مى شد و من مى رفتم وضو مى گرفتم و بعد به ايشان شير مى دادم و من به ياد ندارم بدون وضو به ايشان شير داده باشم و بركات زيادى در اين وضو گرفتن و شير دادن نصيبم شد.(70)

طريق نهى از منكر

از قول مرحوم آية اللّه العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى (رض) مؤ سس حوزه مقدّسه علميّه قم نقل شده كه فرمودند:

پيرمردى بود كه به نماز جماعت حاضر مى شد و آدم خوبى بود ولى صورتش را مى تراشيد. من دنبال فرصتى مى گشتم تا او را از اين منكر نهى كنم.

روزى كنار درب حرم مطهّر حضرت معصومه عليها السلام با يكديگر روبرو شديم. به او گفتم: من دوست دارم صورت شما را ببوسم! آن مرد صورت خود را نزديك آورد. صورتش را بوسيدم و در همين حال آهسته در گوشش گفتم:

جاى بوسه من پيرمرد را نتراش!

گفت: چشم. از آن پس ديگر محاسنش را نتراشيد.(71)

بهترين عيد

خانم طباطبايى فرزند علاّمه سيّد محمّدحسين طباطبايى صاحب تفسير الميزان نقل مى كند:

وقتى ما از تبريز به تهران آمديم و از آنجا ساكن قم شديم. من شش سالم بودم و دو برادر بزرگتر و يك خواهر كوچكتر هم داشتم.

زمستان بود و با مختصرترين وسائل كه فراهم شد در منزلى اجاره اى زندگى در قم را شروع كرديم.

نزديك عيد شد. آن زمانها هم در قم رسم بود كه هنگام عيد بالاخره سوهانى تهيّه كنند و شيرينى و...

عيد بود كه در منزل جمع بوديم. پدرم منتظر بود كه ببيند مادرم چه مى گويد.


26

مادر گفت: بچّه ها امسال براى شما بهترين عيد است. عيد امسال براى شما نمونه است.

برادرم گفت: براى چى؟

مادرم پاسخ داد: براى اينكه امسال در كنار حرم حضرت معصومه عليها السلام هستيم. بلند شويد به حرم برويم و خدمت آن حضرت سلامى عرض كنيم.

پدرم وقتى متوجّه شد كه مادرم چنين برخوردى با روز عيد كرد خيلى خوشحال شد و به مادرم گفت: جزاكَ اللّهُ خيرا (خدا به تو پاداش خير دهد) انشاءاللّه عاقبتت را پروردگار ختم به خير كند.(72)

تغزّل در نيايش

آية اللّه حاج سيّد محمّد سجّادى مى فرمايد:

در شبى از شبها در نجف اشرف كه واقعاً هر شبى از آن، ليلة القدر است در كنار مزار شريف مولى الموحّدين حضرت على عليه السلام مشاهده شد كه استاد محقّق آية اللّه سيّد مصطفى خمينى بعد از زيارت در كنار حرم نشسته بودند و اشعارى را زمزمه مى كنند.

بعد از دقّت معلوم شد اين اشعار را مى خواندند:

در آن نفس كه بميرم در آرزوى تو باشم
به گفتگوى تو خيزم به جستجوى تو باشم

به وقت صبح قيامت كه سر ز خاك برآرم
به گفتگوى تو خيزم به جستجوى تو باشم

به مرجعى كه درايند شاهدان دو عالم
نظر به سوى تو دارم غلام روى تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخوابم
ز خواب عاقبت آگاه به بوى موى تو باشم

حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم دوان به سوى تو باشم

مى بهشت ننوشم ز دست ساقى رضوان
مرا به باده چه حاجت كه مست روى تو باشم (73)
صحنه اى كه كوه را آب مى كرد

شب اوّل دفن مرحوم حاج آقا مصطفى، امام رحمه الله عليه به منزل او مى رود تا به عروسش تسليّت بگويد.

وقتى از درى وارد شدند كه هميشه آقا مصطفى از آن در به استقبال و پيشواز امام مى آمد عروسشان (دختر مرحوم آية اللّه حاج شيخ مرتضى حائرى يزدى) خود را به دامان ايشان انداخت و گفت: چكار كنم؟ كجاست مصطفى؟

اين صحنه كوه را آب مى كرد امّا امام بااستقامت ويژه خود اشكى نريختند و با حالتى استوار خطاب به عروس و نوه هايشان فرمودند: صبر كنيد! به خاطر خدا صبر كنيد! مصطفى امانتى بود و از دستمان رفت.(74)

اقتداء ملائكه به اذان گويان و اقامه گويان در نماز

آية اللّه اقا شيخ جواد انصارى همدانى (ره) مى فرمودند:

روزى وارد درِ مسجد شدم. ديدم پيرمردى عامى و عادّى مشغول خواندن نماز است و دو صف از ملائكه، در پشت سر او صف بسته و به او اقتدا نموده اند و اين پيرمرد، خود ابداً از اين صفوف فرشتگان اطّلاعى نداشت.

من مى دانستم كه اين پيرمرد براى نماز خود اذان و اقامه گفته است؛ چون در روايت داريم: كسى كه در نمازهاى واجب يوميّه خود، اذان و اقامه هر نمازى را بگويد دو وصف از ملائكه و اگر يكى از آنها را بگويد يك صف از ملائكه به او اقتدا مى كنند كه در ازاى آن فيمابين مشرق و مغرب عالم است.

آرى! اين از آثار ملكوتى اذان و اقامه است. اگر چه اذان گويان و اقامه گويان خود مطّلع نباشند.(75)

عقاب عرصه فقاهت

حجة الاسلام و المسلمين حاج آقا سيّد رضا برقعى (ره) گويد:

وقتى من درس كفايه را در سطح خواندم دنبال اين بودم كه در درس خارج يكى از علما و اساتيد شركت كنم. برخى استادان كهن را معرّفى مى كردند. برخى هم جوانترها را.

وقتى با حاج آقا مجتبى تهرانى كه يكى از دوستان و هم دوره هايم بود و با حاج آقا مصطفى خمينى (ره) هم مباحثه بود و من نيز يكى از دروس را نزد او مى خواندم مشورت كردم ايشان گفت: حتماً به درس حاج آقا مصطفى برو!

ايشان در مورد آقا مصطفى مى گفت: ((او مثل عقاب مى پرد)) و دستشان را به علامت پرواز تكان مى داد و مى گفت: او از پدرش اوجش بيشتر است!(76)


27
شفاعت امامان در دنيا

حضرت آية اللّه العظمى حاج آقا سيّد جمالدّين گلپايگانى (اعلى اللّه مقامه الشّريف) براى آية اللّه سيّد محمّد حسينى تهرانى نقل مى كرد: در مرحله اى از مراحل سير و سلوك حال عجيبى پيدا كردم. به اين كيفيّت كه نفس خود را افاضه كننده علم و قدرت و رزق و حيات به جميع موجودات مى ديدم به اين صورت كه هر موجودى از موجودات از من امداد مى گيرد و من عطاكننده و مبداء فيض هستم.

اين حال من بود و از طرفى مى دانستم كه اين حال خوبى نيست، چون پروردگار متعال منشاء همه خيرات است و افاضه كننده رحمت.

چند شبانه روز اينحال در من وجود داشت و هر چه به حرم مطهّر حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام مشرّف شدم و در دل تقاضاى برطرف شدن اين حالت را نمودم سودى نبخشيد تا بالاخره تصميم گرفتم به كاظمين مشرّف شوم و باب الحوائج حضرت موسى بن جعفر عليه السلام را شفيع قرار دهم تا پروردگار متعال مرا از اين ورطه نجات دهد.

هوا سرد بود. به قصد زيارت مرقد مطهّر امام هفتم عليه السلام از نجف عازم كاظمين شدم و چون وارد شدم يكسره به حرم مشرّف شدم. فرشهاى جلوى ضريح را برداشته بودند. سرِ خود را در مقابل ضريح، روى سنگهاى مرمر گذاشتم و آنقدر گريه كردم كه آب اشك چشمم بر روى سنگها جارى شد.

هنوز سر از زمين برنداشته بودم كه حضرت شفاعت نمودند و حال من عوض شد و فهميدم كه من كيستم. من ذرّه اى هم نيستم. من به قدر پرِ كاهى هم قدرت ندارم. اينها همه مال خداست و بس. اوست منبع فيض مطلق و زنده و زنده كننده و مالك و علم بخشنده و قادر و قدرت دهنده و رازق و روزى رساننده و نفس من آيتى از ظهور آن نور مطلق است.

در اينحال برخاستم و زيارت و نماز را بجا آوردم و به نجف اشرف مراجعت نمودم و چند شبانه روز باز پروردگار را آنگونه كه هست در تمام عوالم مى ديدم تا اينكه يكبار به حرم مطهّر آقا اميرالمؤ منين عليه السلام مشرّف شدم و در وقت مراجعت به منزل در ميان كوچه حالتى به من دست داد كه از توصيف خارج است. قريب ده دقيقه سر به ديوار گذاردم و قدرت بر حركت نداشتم.

اين حالى بود كه اميرالمؤ منان عليه السلام مرحمت نمودند و از حال بدست آمده در حرم آقا موسى بن جعفر عليه السلام عالى تر بود و آن حال مقدّمه حصول اين حال بود.

آرى! اين شاهد زنده اى است از شفاعت آن امامان وسروران.(77)

چاره بلا به زيارت عاشورا

علاّمه بزرگوار حضرت آقاى شيخ حسن فريد گلپايگانى از علماى تهران نقل فرمود از استاد خود مرحوم آيت اللّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى (اعلى اللّه مقامه) كه فرمودند:

اوقاتيكه در سامرّاء مشغول تحصيل علوم دينى بودم وقتى اهالى سامرّا به بيماريهاى وبا و طاعون مبتلا شدند و همه روزه عدّه اى مى مردند روزى در منزل استادم مرحوم سيّد محمّد فشاركى (رض) جمعى از اهل علم بودند. ناگاه مرحوم آقاى ميرزا محمدتقى شيرازى كه در مقام علمى مانند مرحوم آقاى فشاركى بود تشريف آوردند و صحبت از بيمارى وبا شد كه همه در معرض خطر مرگ هستند.

مرحوم ميرزا فرمود: اگر من حكمى بكنم آيا لازم است انجام شود يا خير؟

همه اهل مجلس تصديق نمودند كه: بلى!

سپس فرمود: من حكم مى كنم كه شيعيان ساكن سامرّاء تا ده روز همگى مشغول خواندن زيارت عاشوار شوند و ثواب آنرا هديه روح شريف نرجس خاتون، والده ماجده حضرت آقا حجة ابن الحسن (روحى و ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) بنمايند تا اين بلا از آنان دور شود.

اهل مجلس اين حكم را به تمام شيعيان رساندند و همه مشغول خواندن زيارت عاشورا شدند. از فردا مرگ و مير شيعيان متوقّف شد و هر روز عدّه اى از غير شيعيان مى مردند بطوريكه اين موضوع بر همگان آشكار گرديد.


28

برخى از غير شيعيان از آشنايان شيعه خود مى پرسيدند:

علّت اينكه ديگر از شما كسى تلف نمى شود چيست؟

پاسخ شنيدند: راز اين موضوع در خواندن زيارت عاشورا توسّط ما مى باشد.

با اين جواب آنان نيز مشغول خواندن زيارت عاشورا شدند بلا از آنها نيز برطرف گرديد!

جناب آقاى فريد فرمودند:وقتى گرفتارى سختى برايم پيش آمد فرمايش آن مرحوم بيادم آمد. از روز اوّل ماه محرّم سرگرم زيارت عاشورا شدم. روز هشتم بطور خارق العاده برايم فرج حاصل شد.

شكّى نيست كه مقام ميرزاى شيرازى از اين بالاتر است كه پيش خود چيزى بگويد و چون اين توسّل يعنى خواندن زيارت عاشورا تا ده روز در روايتى از معصومين عليها السلام نرسيده است شايد آن بزرگوار به وسيله رؤ ياى صادقه يا مكاشفه يا مشاهده امام (عج) چنين دستورى داده بود كه مؤ ثر هم واقع شد.

مرحوم حاج شيخ محمّدباقر شيخ ‌الاسلام نقل نمود كه: مرحوم ميرزاى شيرازى در كربلا و در ايّام عاشورا در خانه اش روضه خوانى بود و در روز عاشورا به اتّفاق طلاّب و علماء به حرم حضرت سيّدالشّهداء عليه السلام و حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام مى رفتند و عزادارى مى نمودند.

عادت ميرزا اين بود كه هر روز در حجره خود زيارت عاشورا مى خواند. سپس پائين مى آمد و در مجلس عزا شركت مى كرد.

روزى خودم حاضر بودم كه ناگاه ديدم ميرزا در زمانى زودتر از موقعى كه بايد مى آمدند با حالتى غير عادّى و پريشان و نالان از پلّه هاى حجره بزير آمد و داخل مجلس شد در حالى كه مى فرمود:

امروز بايد از مصيبت عطش حضرت سيّدالشهداء عليه السلام بگوييد و عزادارى كنيد.

تمام اهل مجلس منقلب شدند و بعضى از خود بى خود شدند.

آنگاه با همان حالت به اتّفاق ميرزا به صحن شريف و حرم مقدّس امام حسين عليه السلام مشرّف شديم.

گويا ماءمور به اين تذكّر شده بود.

خلاصه هر كس زيارت عاشوار را يك روز يا ده روز يا چهل روز به قصد توسّل به آقا امام حسين عليه السلام (نه به قصد ورود از معصوم) بخواند حتماً صحيح و مؤ ثر خواهد بود و اشخاص بيشمارى به اين وسيله به مقاصد مهم خود رسيده اند.

مرحوم ميرا محمدتقى شيرازى در سال يكهزار و سيصد و سى و هشت در كربلا وفات يافت و در جنوب شرقى صحن شريف مولا و اربابش مدفون گرديد.(78)

حكايت مرحوم كوه كمرى و شيخ ژوليده

مى گويند: مرحوم آية اللّه سيّد حسين كوه كمرى كه از شاگردان صاحب جواهر و شيخ انصارى و مجتهدى مشهور بود و حوزه درس معتبرى داشت هر روز طبق معمول در ساعت معيّن به يكى از مساجد نجف مى رفت و تدريس مى كرد. چنانكه مى دانيم حوزه تدريس خارج فقه و اصول زمينه مرجعيّت است و مرجعيّت براى يك طلبه به معناى اين است كه يك مرتبه از صفر به بى نهايت برسد...

بنابراين طلبه اى كه شانس مرجعيّت دارد مرحله حسّاسى را طى مى كند.

مرحوم سيّد حسين كوه كمرى در چنين مرحله اى بود. يك روز از جايى برمى گشت و نيم ساعت بيشتر به وقت درس باقى نمانده بود. فكر كرد در اين وقت كم اگر بخواهد به خانه برود به كارى نمى رسد پس بهتر است به محلّ موعود برود و به انتظار شاگردان بنشيند.

رفت، امّا هنوز كسى نيامده بود ولى ديد در گوشه اى از مسجد كه محلّ تدريس بود شيخ ژوليده اى با چند شاگرد نشسته و تدريس مى كند. مرحوم كوه كمرى به سخنان او گوش كرده با كمال تعجّب احساس كرد آن شيخ ژوليده بسيار محقّقانه بحث مى كند.

روز ديگر علاقمند شد زودتر بيايد و به سخنان او گوش كند. آمد و گوش كرد و بر اعتقاد روز پيشش افزوده گشت. اين كار چند روز تكرار شد و براى سيد حسين يقين حاصل شد كه اين شيخ از خودش فاضل تر است و او از درس اين شيخ استفاده مى كند و اگر شاگردان خودش به جاى درس او به درس اين شخص حاضر شوند بهره بيشترى خواهند برد.


29

اينجا بود كه خود را ميان تسليم و عناد، ايمان و كفر، آخرت و دنيا ديد.

روز ديگر شاگردان شيخ آمدند و جمع شدند گفت: امروز مى خواهم مطلب تازه اى به شما بگويم. اين شيخ كه در آن گوشه با چند شاگرد نشسته براى تدريس از من شايسته تر است وخود من هم از او استفاده مى كنم. همه با هم مى رويم به درس او!

و به اين ترتيب سيّد حسين از آنروز در حلقه شاگردان آن شيخ ژوليده كه چشمهايش اندكى تَراخُم داشت و آثار فقر از او ديده مى شد درآمد.

اين شيخ ژوليده همان است كه بعدها به نام حضرت آية اللّه العظمى حاج شيخ مرتضى انصارى معروف شد.

شيخ در آن زمان تازه از سفر چند ساله خود به مشهد و اصفهان و كاشان برگشته و از اين سفر توشه فراوانى برگرفته بود مخصوصاً از محضر مرحوم حاج ملاّ هادى نراقى در كاشان.

جالب است بدانيم پس از شيخ انصارى شيعيان تُرك زبان مقلّد مرحوم كوه كمرى شدند!(79)

ارتباط با عالم ارواح در خواب

سال يكهزار و سيصد و شصت و چهار هجرى قمرى مرحوم شيخ ‌الفقها و المحدّثين آية اللّه آقا ميرزا محمّدتهرانى (اعلى اللّه مقامه) كه دايى پدر ما بود و از علماء مقيم سامرّا و صاحب تاءليفات گرانقدرى چون ((مستدرك الوسائل)) با خانواده خود براى زيارت حضرت ثامن الائمه عليه السلام به ايران مسافرت كردند. به مناسبت قرابت و خويشاوندى در منزل مرحوم پدر ما آية اللّه آقا سيّد محمّد صادق تهرانى وارد شدند و هر روزجماعتى از علماء اعلام و محترمين از تجّار و اصناف به ديدن ايشان مى آمدند و منزل، مملو از جمعيّت و رفت و امد بود. چند نفر هم از جمله عموهاى ما آيات اللّه:

حاج سيّد محمّدتقى، حاج سيّد كاظم و حاج سيّد محمّدرضا از اوّل صبح براى پذيرايى از مهمانان مى آمدند و تا پاسى از شب در آنجا بودند و بعد به منازل خود مراجعت مى كردند.

چند روز كه گذشت يك روز آقازاده بزرگ مرحوم آقا دايى يعنى ميرزا محمّد كه او نيز از علماء و داراى تاءليفاتى بود رو كرد به حاج سيّد محمّدرضا و گفت:

من ديشب عمّه ام را در خواب ديده ام (يعنى مادر حاج سيّد محمّدرضا) و در عالم رؤ يا به من گفت: به محمّدرضا بگو: چرا چند شب است غذاى ما را نفرستاده اى؟

عموى ما هر چه فكر كرد چيزى به نظرش نرسيد تا اينكه فرداى آن روز كه در منزل ما آمد گفت:

معنى خواب را پيدا كردم. من سى سال عادتم اين است كه بعد از نماز مغرب و عشاء دو ركعت نماز والدين مى خوانم و ثوابش را به روح پدر و مادرم هديه مى كنم. چند شب است كه بخاطر پذيرايى از مهمانان نتوانستم بخوانم و حالا مادرم به خواب آمده است و از من گلايه نفرستادن غذاى ملكوتى خود را مى كند!(80)

مرگى بدون ترس

دوستى داشتم صاحب ضمير و روشن دل، متّقى و دلسوخته و بسيار بافهم به نام حاج هادى خانصمنى ابهرى. هشتاد و دو سال عمر كرد. او مى گفت:

در يك سفر كه به عتبات عاليات مشرّف شدم، چند روزى كه در نجف اشرف زيارت مى كردم كسى را نيافتم كه با او بنشينم و درد دل كنم تا براى دلِ سوخته من تسكينى حاصل گردد.

روزى به حرم مطهّر مشرّف شده، زيارت كردم و مدّتى هم در حرم نشستم. خبرى نشد. به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام عرض كردم:

مولا جان! ما مهمان شماييم. چند روز است من در نجف مى گردم و كسى را نيافتم. حاشا به كرم شما! از حرم بيرون آمده و بدون اختيار در بازار ((حُويش)) وارد شدم و به مدرسه مرحوم آية اللّه سيّد محمّد كاظم يزدى درآمدم و در صحن مدرسه روى سكّويى كه در مقابل حجره اى بود نشستم.

ظهر شد، ديدم از مقابل من از طبقه فوقانى شيخى كه بسيار زيبا و باطراوت و زنده دل بود خارج شد و به بام مدرسه رفت و اذان گفت و برگشت همينكه خواست داخل حجره اش برود چشمم به صورتش افتاد ديدم در اثر اذان گونه هايش مانند نور مى درخشد.


30

درون حجره رفت و در را بست. من شروع كردم گريه كردن و عرض كردم:

يا اميرالمؤ منين! پس از چند روز يك مرد يافتم، او هم به من اعتنايى نكرد.

در همين حال بودم كه فوراً شيخ در را باز كرد و رو به من نمود و اشاره كرد: بيا بالا!

از جا برخاستم و به طبقه فوقانى رفته و به حجره اش وارد شدم. هر دو يكديگر را در آغوش گرفتيم و مدّتى گريه كرديم و سپس به حال سكوت نشسته و به يكديگر نگاه كرديم. آنگاه از هم جدا شديم.

اين شيخ روشن ضمير مرحوم شيخ مرتضى طالقانى (اعلى اللّه مقامه الشّريف) بود كه داراى ملكات فاضله نفسانى بود و تا آخر دوران زندگى در مدرسه زندگى كرد و مانند حكيم هيدجى به تدريس اشتغال داشت و هر طلبه اى هر درسى كه مى خواست به او تعليم مى داد.

طلاّب مدرسه سيّد مى گويند:

مرحوم شيخ مرتضى در شب رحلتش همه را جمع كرد در حجره اش و از شب تا صبح خوش و خرّم بود و با همه مزاح مى نمود و شوخى هاى بامزّه اى مى كرد و هر چه طلاّب مدرسه اجازه رفتن مى خواستند مى گفت:

يك شب است غنيمت است!

هيچ كدام از طلبه ها خبر از مرگش نداشتند. هنگام طلوع صبح شيخ بر بام مدرسه رفت و اذان گفت و پائين آمد و به حجره خود رفت. هنوز آفتاب طلوع نكرده بود كه ديدند شيخ در حجره رو به قبله خوابيده و پارچه اى روى خود كشيده و جان به جان آفرين تسليم كرده است.

خادم مدرسه سيّد مى گويد:

در عصر همان روزى كه شيخ فردا صبحش رحلت نمود، شيخ با من در صحن مدرسه در حين عبور برخورد كرد و گفت:

امشب مى خوابى و صبح از خواب برمى خيزى و كنار حوض مى روى تا وضو بگيرى، مى گويند: شيخ مرتضى مرده است!

من اصلاً مقصود او را نفهميدم و اين جملات را يك كلام ساده و شبيه مزاح و فُكاهى تلقّى كردم، صبح كه از خواب برخاستم و در كنار حوض مشغول وضو گرفتن بودم ديدم طلاّب مدرسه مى گويند:

شيخ مرتضى مرده است!(81)

طلبكار

جناب سيّد حسين آقا فرزند حضرت سيّد على آقاى اصفهانى نقل كرده است:

هنگام فوت پدرم در نجف اشرف مشغول تحصيل بودم و كارهاى پدرم بوسيله بعضى از برادرانم انجام شده بود و مرا هيچ اطّلاعى از گزارشهاى آنها نبود.

هفت ماه بعد از فوت پدرم مادرم نيز در اصفهان درگذشت و جنازه اش را به نجف حمل نمودند، در آن زمان شبى پدرم را در خواب ديدم و گفتم: شما در اصفهان فوت كرديد و در نجف اشرف هستيد؟ فرمود: بلى، پس از فوت، مرا اينجا جاى دادند. پرسيدم: مادرم نزد شماست؟

فرمود: در نجف است، لكن در مكان ديگرى است.

دانستم كه هم درجه پدرم نيست.

پس گفتم: حال شما چگونه است؟

فرمود: در شدّت و سختى بودم و الآن الحمدللّه راحتم.

تعجّب كردم و گفتم: سبب گرفتاريتان چه بود؟

فرمود: حاج رضا پسر آقا بابا مشهور به نعلبه طلبى از من داشت و مطالبه مى كرد و لذا حالم بد بود ولى بعد...

از خواب بيدار شدم و به برادرم كه وصى بود صورت خواب خود را نوشتم و اينكه تحقيق كند آيا چنين شخصى طلبى از پدرم داشته است؟

پس در جوابم نوشت: دفترها را تفتيش كردم و اسم حاج رضا جزء طلبكاران نيست.

دوباره مكتوبى نوشتم مبنى بر اينكه: آن شخص را پيدا كن و از خودش سؤ ال نما آيا پدرم طلبى داشته يا خير؟

پس در جوابم نوشت كه: آن شخص را پيدا كردم و از او پرسيدم، گفت: بلى. مبلغ هجده تومان طلب داشتم و جز پروردگار كسى از آن اطّلاع نداشت. پس از فوت آن مرحوم از شما سؤ ال كردم كه آيا اسم من جزءطلبكاران آن مرحوم هست؟ شما گفتيد: نيست. و من هم چون سندى نداشتم و راهى براى اثبات طلب خود نداشتم خيلى دلتنگ شدم كه چرا آن مرحوم طلب مرا در دفتر خود ثبت ننموده؟

برادرم در ادامه نامه نوشت: خواستم آن مبلغ را به او بدهم امّا قبول نكرد و گفت: او را حلال كردم.(82)


31
روح اللّه

معروف است حضرت امام خمينى رحمه الله عليه در دوران طلبگى بطور منظّم و به موقع در جلسات درس اساتيد خود حاضر مى شده است.

مرحوم حضرت آية الحقّ شاه آبادى بزرگ كه امام رحمه الله عليه در توصيف ميزان ارادت خود به ايشان فرموده بود:

((با دست و زبان از عهده قدردانى او برنمى آيم))، در رابطه با بُعد نظم و حضور مرتّب امام در كلاسهاى درس فرموده بودند:

روح اللّه واقعاً روح اللّه است. نشد يك روز ببينم كه ايشان بعد از بسم اللّه در درس حاضر شود. هميشه پيش از آنكه بسم اللّه درس را بگويم حاضر بوده است.(83)

حاضر جوابى

در كتاب قصص العلماء نقل شده است:

وقتى مادر هلاكوخان مغول از دنيا رفت عالمى از آخوندهاى دربار روى رشك و حسد به هلاكوخان گفت:

در قبر، نكير و منكر از اعتقادات و اعمال سؤ ال مى كنند و مادر شما بى سواد است و سررشته اى از جواب دادن ندارد. خوب است كه خواجه نصيرالدّين طوسى را در قبر همراه او كنى كه بجاى مادرت جواب نكير و منكر را بگويد!

جه نصير كه حيله و ترفند آن عالم دربار را يافته بود فوراً به هلاكوخان گفت: ايشان راست مى گويد: امّا سؤ ال نكير و منكر براى همه است و از شما هم سؤ ال مى شود. خوب است مرا براى قبر خود نگه داريد و اين عالم را همراه مادر خود در قبر كنيد تا به سؤ الات جواب گويد! پس ‍ هلاكوخان مغول آن عالم را همراه مادر در قبر كرد!!!(84)

يك عمر با فقر

بازرگانان و تجّار بغداد مبلغ فراوانى از اموال حلال خود را به شيخ انصارى (ره) اختصاص دادند و كسى را به خدمت ايشان به نجف فرستادند.

طريق او پيغام دادند: اين مبلغ از وجوه، خمس و زكات و مظالم عباد و... نيست تا شما اشكال كنيد و در صرف آن براى خود امساك و پرهيز نماييد، بلكه از حلال اموال خود ما مى باشد. مى خواهيم به شما اين مبلغ را هديه كنيم تا در اين سنّ پيرى در وسعت باشيد و به عسرت و سختى روزگار نگذرانيد.

ولى على رغم اصرار آنان، مرحوم شيخ انصارى، آن اموال را قبول نكرد و فرمود: آيا حيف نيست براى من كه عمرى را با فقر گذرانده ام در اين آخر عمر خود را غنى و ثروتمند كنم و نامم از طومار فقرا محو گردد و روز قيامت ازاجر و پاداش آنان محروم شوم؟(85)

مبارزه با هواى نفس

در حالات آية اللّه محمّد فشاركى مى نويسند:

له از مجتهدين بزرگ زمان خودش بود. بعد از فوت مرجع عاليقدر آية اللّه محمّدتقى شيرازى مردم را به ايشان مراجعه كردند تا در مسجدى كه هر شب آية اللّه شيرازى در آن نماز جماعت مى خواند اقامه نماز كنند و مرجعيّت تقليد را هم بپذيرند. آية اللّه فشاركى مى گويند: ديدم در چيزى در من است كه مرا خوشحال كرده و بعد فهميدم كه ماجراى مرجعيّت است و شيطان در من نفوذ كرده. با خود گفتم: مى دانم با تو چه كنم. فرداى آن شب مى آيند و هر چه به آية اللّه فشاركى اصرار مى كنند بيا و نماز را بخوان قبول نمى كنند و از همينجا بود كه معظم له حتّى تا آخر عمر رساله هم ننوشتند و فقط شاگرد تربيت كردند.(86)

احترام به ولايت و مرجعيّت

مرحوم شيخ عبدالحسين لاهيجى از قول مرحوم شيخ مجتبى قزوينى نقل مى كند:

مرحوم آية اللّه حاج شيخ على اكبر الهيان قزوينى از شاگردان حضرات آيات: آخوند خراسانى و سيّد محمّدكاظم يزدى به زيارت ثامن الحجج عليه السلام مشرّف گرديد و به منزل من وارد شد. موقع خواب برايش رختخواب گذاشته و از اطاق خارج شدم.

پس از چند ساعت جهت انجام كارى به آن اطاق رفتم. مرحوم الهيان زانو را در بغل گرفته و نشسته بود.


32

گفتم: آقا دايى! چرا نمى خوابيد؟

فرمود: پا را كه براى خواب دراز كردم متوجّه شدم به طرف حرم حضرت است.

به اين طرف گرداندم ديدم به سوى عكس آقاى بروجردى رحمه الله عليه است كه يك مرتبه شمايلش مقابلم مجسّم شد، لذا به احترام حضرت رضا عليه السلام و آقاى بروجردى رحمه الله عليه كه سيّد جليل القدرى است اينطورى استراحت مى كنم.

من بناچار فوراً جاى عكس را تغيير دادم. آنگاه به خواب رفت.(87)

نقشه اى شيطانى

حضرت آية اللّه ملاّمحمّدتقى از مراجع تقليد بود و در قزوين سكونت داشت. او عموى زنى بنام قرّة العين بود. اين زن كه زرّين تاج نام داشت و محمّد عبى باب سركرده فرقه ضالّه بابيّت لقب قرّة العين (نور چشم) به او داده بود مورد اعتراض شديد پدر و عمويش قرار مى گيرد و اين به جهت ارتباط او با محمد على باب و يارانش بود. سرانجام از طرف باب و يارانش و قرة العين نقشه قتل ملاّ محمّدتقى كشيده مى شود. هر چند عدّه اى از نويسندگان و مورّخين معتقدند طرّاح اصلى نقشه، شخص قرّة العين بوده است.

شبى، بعد از نيمه هاى آن مرحوم ملاّمحمّدتقى از منزل بيرون آمد و براى اداء نماز شب به مسجد رفت. در مسجد كسى نبود. او در محراب عبادت در حال سجده به مناجات پرداخت كه ناگهان چند نفر بابى به مسجد ريختند.

نخستين بار نيزه اى به پشت گردن او فرو بردند و سپس هشت زخم ديگر به بدنش وارد آوردند و فرار كردند.

ملاّ براى رعايت نجس نشدن مسجد، كشان كشان خود را به بيرون از مسجد رساند و كنار در مسجد بيهوش شد.

مردم باخبر شدند و او را به خانه اش بردند.

ملاّ بعد از چند روز به شهادت رسيد.

مقبره او در كنار بارگاه مقدّس امامزاده حسين عليه السلام در شهرستان قزوين واقع شده و زيارتگاه مؤ منين است. از او بعنوان شهيد ثالث نام برده مى شود.(88)

غريب نوازى ثامن الحجج

مرحوم نورى نقل مى كند كه شيخ على نامى كه از مردان شايسته و پارسا بود در معيّت حاج شيخ مهدى نجفى عازم زيارت آقا على بن موسى الرضا عليه السلام مى شود. شيخ على كه كفيل خدمت و امين خرج شيخ مهدى و از ملازمان او بود مى گويد:

ما از شهر بغداد خارج شديم. من بيش از نيم درهم با خود نداشتم. وقتى وارد مشهد شديم و مدّت زمانى در آنجا مانديم چيزى براى خرجى ما باقى نماند و كسى را هم نمى شناختيم كه از او پولى بعنوان قرض بگيريم. به همراهانى كه مهمان شيخ مهدى بودند گفتم: امشب چيزى براى خوردن نيست. آنها هم هر كدام از پى كار خود رفتند.

ما وارد روضه مطهّر امام هشتم عليه السلام شديم و نماز خوانديم و زيارت كرديم. ديدم يك نفر پهلوى شيخ مهدى ايستاده و شيخ هم دست به دعا برداشته است. آن مرد كيسه اى در ميان دست شيخ گذاشت. شيخ اشاره كرد كه شايد اشتباهى كيسه را در دست وى گذاشته است.

امّا آن مرد رو به شيخ نمود و گفت:

اَما عَلِمتَ اِنَّ لِكُلِّ اِمامَ مَظهَر و اِنَّ الاِمام عَلىِّ بنِ موسَى الرّضا عليه السلام مُتَكَفِّل لِاَحوالِ الغُرباء:

مگر نمى دانى براى هر امامى مظهرى است؟ و براستى امام رضا عليه السلام كفيل حال غريبان است! آنگاه اشاره به كيسه نمود وگفت: اين از جانب امام رضا عليه السلام است. بعد هم رفت.

مهدى شگفت زده شد. آنگاه به من نگاهى كرد وگفت: بيا كيسه را بگير. من كيسه را از دست شيخ گرفتم، به بازار رفتم براى مهمانان، غذا و ميوه خريدارى كردم. مهمانان وقتى طعامها را ديدند گفتند: تو كه سر شب ما را نااميد كردى. اكنون مى بينيم غذاى ما از هز شب بهتر و بيشتر است. داستان شيخ و مردى كه كيسه اهدايى را داده بود را براى آنها بازگو نمودم. در ميان كيسه سيصد اشرفى بود.(89)


33
به ياد آتش جهنّم

در حالات حضرت آية اللّه مرحوم علاّمه حاج شيخ مهدى مازندرانى (قدّس سرّه الشّريف) آمده است: آن عالم بزرگوار گاهى كه در خودشان احساس غفلت مى نمودند همراه با پسر و خادمش به خارج از محيط شهر و در بيابان مى رفته است.

مرحوم مازندرانى به اين دو نفر مى گفته است: آيا اجراء دستور من لازم است يا خير؟ آنها جواب مى دادند: بلى، البته كه لازم است.

آنگاه آن مرحوم مى گفت: من مقدارى هيزم جمع آورى مى كنم. شما هم نيز مقدارى هيزم جمع كنيد. آنگاه علاّمه مازندارنى هيزمها را آتش زد. در همان وقت كه شعله هاى آتش هيزم برافروخته اى مى شد دستورى داد: مرا به سوى آتش ببريد. پسر و خادم، مرحوم مازندارنى را كشان كشان به نزديكى آتش مى بردند.

معظم له به آن دو مى فرمود: در اين حال به من بگوييد:

اى پيرمرد گناهكار! خيال كن روز قيامت برپاشده است وعجيب تر از همه آنكه آن عالم ربّانى دستور مى داد: باتوسرى من را به سوى آتش ببريد بلكه سوزش آتش مرا بيدار كند!!!(90)

عنايت سيّدالشهدا عليه السّلام

مرحوم آيت اللّه شيخ جعفر شوشترى رحمه الله عليه مى گويد:

جف اشرف تحصيل علوم دينى را به پايان بردم ودوره نشر علم و انذار فرا رسيد به وطن خود بازگشته و به اداء وظيفه پرداختم و طبقات مردم را به اندازه فهم آنها هدايت مى كردم و چون در آثار متعلّقه به وعظ و مصيبت توانايى واطّلاع كامل نداشتم در ايّام ماه مبارك رمضان و روزهاى جمعه تفسير صافى را بالاى منبر مى بردم و در ايّام عاشورا روضة الشهاده مرحوم ملاّ حسين كاشفى رحمه الله عليه و از روى آنها براى مردم موعظه و مصيبت بيان مى كردم و نمى توانستم از حفظ مطالب را بگويم. يكسال به اين رويّه گذشت و ماه محرّم نزديك شد.

شبى با خود گفتم: تا كى كتاب به دست باشم؟ انديشه كردم تدبيرى كنم تا از كتاب مستغنى گردم. آنقدر فكر كردم كه خسته شدم و خوابم برد. در عالم رؤ يا مشاهده نمودم در كربلا هستم وايّامى است كه موكبهاى حسينى در آنجاست و خيمه هاى آنحضرت برپاست و لشكر دشمن در برابر آنهاست. من وارد چادر مخصوص سيّدالشّهداء عليه السلام شدم و بر آن امام سلام كردم. مرا نزد خود جاى دادند و به حبيب بن مظاهر فرمود:

اين مهمان ماست. آب كه نداريم ولى آرد وروغن هست. برخيز و خوراكى آماده كن و نزد او بياور. حبيب برخاست و غذايى تهيّه كرد و برابر من گذاشت. چند لقمه از آن طعام تناول نمودم كه از خواب بيدار شدم و دريافتم كه به دقائق و اشارات مصائب و لطائف و كنايات آثار ائمه مطّلعم به وجهى كه پيش از من كسى مطّلع نبوده و هر روز اين اطّلاع و احاطه افزوده مى گشت تا اينكه ماه مبارك رمضان آمد و در مقام وعظ و بيان به مقصود خود بطور كامل رسيدم.(91)

نتيجه عفّت بطن

حضرت آية اللّه حاج سيّد ابوالقاسم كوكبى تبريزى (حفظه اللّه تعالى) مى گويند:

لد محترم آية اللّه مرحوم حاج سيّد على اصغر باغميشه اى در محلّه باغميشه تبريز باغى داشت كه قسمت بالاى باغ، مزرعه و محلّ گندمكارى بود. نان مصرفى عائله از گندم همان مزرعه تهيّه مى شد و از محصولات ديگر باغ هم بقيّه مخارج و لوازم خانه ما تاءمين مى شد. وجود باغ و مزرعه، خود زمينه اى شده بود براى نگهدارى حيواناتى از قبيل: گاو و گوسفند و... و ما از اينها لبنيّات مصرفى خود را تاءمين مى كرديم.

از آنجا كه والد محترم عالم محل بود در بيشتر مجالس و مهمانيهاىمحل، ايشان را دعوت مى كردند و مهمانيها بدون ايشان لطفى نداشت. ايشان هم معمولاً درمهمانيها دعوت مردم را اجابت كرده و حضور داشتند ولى كارى مى كردند كه ظاهراً غيرمتعارف و شگفت آور بود و آن اين بود كه ايشان از نان و غذاى صاحبمنزل ميل نمى نمودند و موقع رفتن به مهمانى از نانمنزل خودمان يك عدد نان لواش كه از همان مزرعه خودمان تهيّه شد بود با مقدارى پنير كهآنهم از حيوانات خودمان بدست آمده بود به دستمال خود مى بست و با خود مى برد و آنوقت كه سفره پهن و ذا آماده مى شد و مهمانها مشغول غذا خوردن مى شدند والد محترمدستمال خودش را باز مى كرد و از نان و پنير خودشميل مى نمود و من با خود مى گفتم: اين كار يعنى چه؟ چرا ايشان از غذاهايى كه براىمهمانها تهيّه شده استفاده نمى كنند؟ اينها را فقط دردل مى گفتم ولى چيزى به زبان نمى آوردم تا اينكه راز اين مطلب و جواب اين چرايىكه در دل داشتم بعدها برايم كشف شد.


34

پدرم در بيشتر سالها براى زيارت مرقد مطهّر ثامن الحجج حضرت امام على بن موسى الرضا عليه السلام به مشهد مقدّس مشرّف مى شد. در يكى از سفرهاى زيارتى كه ما هم همراهش بوديم موقع برگشتن از مشهد مقدّس به نزديكيهاى شهر ميانه رسيديم. والد ما به راننده فرمودند:

نماز بخوانيم! راننده گفت: جلوتر... رفتيم تا اينكه به نهر آبى رسيديم كه از كنار جادّه مى گذشت. پدرم وقتى آب را مشاهده كردند و محل را براى وضو گرفتن و اداى نماز مناسب ديدند باز هم به راننده فرمودند: نگهدار. نماز بخوانيم! امّا جواب راننده تكرار همان جواب اوّل بود.

خلاصه درخواست توقّف براى اداء نماز از طرف والد محترم و امتناع و جواب سربالا از طرف راننده چندين بار بين ايشان رد و بدل شد. پدرم احساس نمود كه مسير آب از كنار جادّه بطرف جنوب منحرف مى شود و ما از آب فاصله مى گيريم بطورى كه اگر جلوتر برويم دسترسى به آب نخواهيم داشت. به همين خاطر از روى صندلى اتوبوس حركت كرد و بصورت نيم خيز با قيافه بسيار جدّى و خشمگين خطاب به راننده گفت: ((سنه ديرم ساخلا آخى)) يعنى: به تو مى گويم نگهدار نماز بخوانيم! تا اين حرف از دهان آقا بيرون آمد هر چهار چرخ اتوبوس پشت سر هم دند تا آنجا كه نزديك بود اتوبوس واژگون شود. فرياد يا اللّه و يا امام زمان (عج) از مسافرها بلند شد. گرد و خاك فضا را پر كرد. بالاخره اتوبوس از حركت باز ايستاد. راننده آمد و به دست و پاى آقا افتاد و شروع كرد به عذرخواهى كردن و در ضمن گفت: آقا من تقصيرى ندارم. اين شخصى كه در كنار من نشسته بود به من مى گفت: برو! گوش به حرف او نده! بالاخره پائين آمديم، آنها كه نمازخوان بودند وضو گرفتند و نماز خواندند و آقا هم وضو گرفت و نماز خواند و نشست و در اين فاصله راننده و شاگردش مشغول اصلاح چرخهاى اتوبوس ‍ شدند.

من در اينجا فهميدم كه چرا مرحوم پدرم از غذاهاى مهمانيها اجتناب مى كرده و جواب آن چرايى كه در دل داشتم براى من روشن گرديد كه اكتفا كردن به يك لقمه نان و پنيرى كه راه بدست آمدن آن... بطور مشخّص حلال است، يعنى چه. واينكه در احاديث امامان معصوم عليه السلام تاءكيد فراوان بر ((عفّت بطن و شكم)) شده چه نتايج گرانقدرى دارد تا آنجا كه با يك اشاره يا يك كلمه ((به تو مى گويم نگهدار!)) تمام چرخهاى اتوبوس پنچر مى شود!(92)

نامه اى براى خدا!

آية اللّه مرحوم حاج شيخ محمّد حقّى سرابى كه اينجانب مدّتى افتخار شاگردى و كسب فيض از محضرشان را داشتم در ايّام جوانى دچار تنگدستى شديد مالى مى شود. همسرش كه از ماجرا بى خبر بوده، نيازهاى خانه را چند بار به ايشان يادآورى مى كند.

مدّتى مى گذرد و خبرى از خريد نمى شود. سرانجام در مقابل سؤ ال و اصرار همسرشان مى گويد:

خوب، هر چه لازم داريم بگو! بعد اضافه مى كند: مى خواهم براى خدا نامه اى بنويسم! مگر نشنيده اى كه بعضى ها براى خدا نامه مى نويسند؟!

كاغذ و قلمى برمى دارد و نيازهاى خانه را در آن نوشته وجمع مى زند. قيمت كلّ سفارشها بيست و دو تومان مى شود. كاغذ را در جيب مى گذارد و دستها را به سوى آسمان بلند كرده و مى گويد:

خدايا! شاهدى كه بيست و دو تومان لازم داريم!

عصر همان روز، همان مبلغ به واسطه يكى از دوستان قديمى پدرشان كه به قصد زيارت به قم آمده بود به وى هديه مى شود!(93)

امام محمّدباقر عليه السلام فرمود:

اِنَّ العِلمَ يُتَوارَثُ وَ لا يَموتُ عالِمٌ اِلاّ وَ تَرَكَ مَن يَعلَمُ مِثلَ عِلمِهِ اَو ما شاءَ اللّه:

بدرستيكه علم به ارث منتقل مى شود و عالمى نميرد مگر اينكه كسى را كه مانند خود يا آنچه پروردگار بخواهد بر جاى گذارد.


35

اصول كافى جلد دوّم

شفا

صديق محترم حجة الاسلام و المسلمين آقا سيد طه موسوى (حفظه اللّه تعالى) كه از دوستان نزديك و قديمى اينجانب از دوران نوجوانى است، روزى برايم نقل كرد:

به قصد زيارت مرقد آقا ثامن الحجج على بن موسى الرضا(عليه آلاف التّحيّة و الثّناء) در بهمن ماه سال يكهزار وسيصد و هفتاد و هفت شمسى به اتّفاق عدّه اى از دوستان من جمله حجة الاسلام شيخ على ميرخلف زاده (حفظه اللّه) وحجة الاسلام سيّد عبداللّه حسينى (حفظه اللّه) به شهر مقدّس مشهد وارد شده و در منزل پدر يكى از همراهان ساكن شديم.

موقع نماز صبح بود كه وارد صحن مطهّر رضوى شديم. وقتى در حياط نگاهم به گنبد طلايى حضرت افتاد سلام دادم. معمولاً تا زائرى وارد حياط صحن مى شود و چشمش به گنبد آقا مى افتد، حاجت يا حوائجش را به ياد مى آورد.

مدّتى بود زير گلوى حقير، غدّه اى بوجود آمده بود. به جهت انجام معالجه و مداوا به نزد طبيبى حاذق و متخصّص رفته بودم. او گفته بود: بايد در بيمارستان تحت عمل جرّاحى قرار بگيرى.

اين غدّه بگونه اى رشد كرده بود كه به محض حركت سر وگردن، درد نسبتاً شديدى احساس مى نمودم و خلاصه مرا اذيّت مى كرد.

ضمن نگاه كردن به گنبد آقا و عرض ارادت و تعظيم، حاجتم را بياد آوردم.

وارد حرم مطهّر شدم. پس ازاقامه نماز صبح و تعقيبات وقرائت زيارتنامه و توسّل از حرم خارج شدم. بعد از آن حال وصفاى معنوى به غدّه فوق و درد آن توجّهى نداشتم و كلاًّ آنرا از ياد برده بودم.

وارد منزل محلّ اقامت خودمان شديم. بواسطه مسافرت وخستگى راه ساعاتى استراحت نمودم. حوالى ظهر بود كه به قصد زيارت مجدّد و اقامه نماز ظهر و عصر آماده رفتن شديم.

به حياط صحن مطهّر. اين بار تا نگاهم به گنبد زيبا ونورانى آقا افتاد حاجتم بيادم آمد. دستى زير گلو و در همان نقطه اى كه آن غدّه بوجود آمده بود كشيدم امّا اين بار با كمال تعجّب و شگفتى متوجّه شدم اثرى از آن غدّه نيست. حتّى با حركت سر و گردن نيز هيچ دردى احساس ‍ نمى كردم!

آرى! من با عنايت آقا امام هشتم عليه السلام حاجت روا شده و شفا يافتم!(94)

تمديد قبض روح آية اللّه حائرى

آية اللّه العظمى حاج شيخ محمّد على اراكى رحمه الله عليه مى فرمودند:

پس از مدّتى كه آيت اللّه حاج شيخ عيدالكريم حائرى يزدى رحمه الله عليه در كربلا ساكن بوده است، خواب مى بيند كه به او مى گويند:

عمر شما ده روز ديگر بيشتر نيست و از آنجا كه ايشان به اين امور بى اعتنا بود، توجّهى به اين خواب نمى كند.

روز دهم كه شيخ با چند نفر از دوستان براى رفع خستگى به باغات كربلا مى رود، در حين كار دچاز لرزش شديدى مى شود. ايشان را با عبا مى پوشانند ولى فائده نمى بخشد.

تا اينكه به منزل مى آورند و در بستر كه در حالت احتضار بوده اند، ياد خواب ده روز قبل مى افتند و متوجّه مى شوند كه امروز روز دهم است و آن خواب، خواب درستى بوده است. در همان بستر رو به سوى گنبد مطهّر حضرت سيّدالشهدا عليه السلام مى كند و عرض ‍ مى كند:

((آقا! مردن حق است ولى هنوز دستم خالى است. مستدعى است كه تمديد بفرمائيد كه دستم خالى نباشد)).

ناگهان مى بيند كه سقف شكافته مى شود و دو نفر آمدند براى قبض روح و در همين حال ملكى آمد و گفت: تمديد شد!

پس از آن بود كه حوزه علميّه قم را تاءسيس كرد كه اگر ايشان نبود الا ن شايد اثرى از اين حوزه نبود.(95)


36

1-احياگر حماسه غدير: ص 60.

2-نصيحت: شماره 106، ص 1، 16/8/1373

3-به نقل از نشريّه نصيحت: شماره 69، ص 1، 2/12/1372.

4-نصيحت: ويژه نامه ماه رمضان 1414، ص 2.

5-نشريّه نصيحت: شماره 86، ص 2، 30/3/1373.

6-به نقل از نشريّه نصيحت: شماره 11، ص 2، 8/6/1372.

7-مؤ لف.

8-امام در سنگر نماز: ص 91.

9-فضلنامه مشكاة: شماره 36، ص 59.

10-معادشناسى: ج 1، ص 286.

11-بيدارگران اقاليم قبله: ص 126.

12-شاهدان شهر: ص 41.

13-نشريّه نصيحت: شماره 50، ص 2، 19/7/1372.

14-نشريّه نصيحت: شماره 5، ص 1، 28/4/1372.

15-به نقل از آية اللّه سيد محمد حسين تهرانى در كتاب معادشناسى ج 9، ص 101.

16-نصيحت: شماره 9، ص 1، 25/5/72.

17-روزنامه اطّلاعات: 1/8/1376، ص 5.

18-نشريّه نصيحت: شماره 82، ص 1، 2/3/73.

19-نشريه راه رشد: نيمه اسفند 1378، شماره 3، ص 3.

20-به نقل از دكتر محمد هادى امينى، انديشه سبز جوان، شماره 64، ص 7.

21-روزنامه همشهرى گفتگو با دكتر محمود بروجردى (داماد امام) 7/2/1374.

22-زيارت عاشورا و آثار شگفت: ص 22.

23-نشريّه نصيحت: ص 1، ضميمه شماره 66.

24-امام در سنگر نماز: ص 73.

25-نشريه شما: شماره 189، 26/8/1379.

26-نشريه شما: شماره 189، 26/8/1379.

27-معادشناسى: ج 2، ص 291.

28-معادشناسى: ج 1، ص 143.

29-معادشناسى: ج 7، ص 83.

30-معادشناسى: ج 1، ص 142.

31-نصيحت: شماره 66، ص 1، 11/11/1372.

32-نصيحت: شماره 53، ص 1، 10/8/1372.

33-روزنامه اطّلاعات -1/8/1376، ويژه نامه، ص 5.

34-نصيحت 10 فروردين 1372

35-چهره هايى كه در جستجوى قائم (عج) پيروز شدند ص 105

36-نصيحت: شماره 10، ص 2، 11/8/1371.

37-نصيحت: شماره 71، ص 2، 16/12/1372.

38-به نقل از آية اللّه محمدرضا توسّلى امام در سنگر نماز: ص 77.

39-امام در سنگر نماز: ص 82.

40-نصيحت: شماره 86، ص 2، 30/3/1373.

41-به نقل از حجة الاسلام قرائتى: نشريّه نصيحت: شماره 148، ص 1، 7/6/1374.

42-نصيحت: شماره 146، ص 1، 24/5/1374.

43-نشريه شما- شماره 188، 19/8/1379، ص 5.

44-به نقل از حجة الاسلام قرائتى نشريّه نصيحت: شماره 148، ص 1، 7/6/1374.

45-در محضر ارباب معرفت: ص 89.

46-نصيحت: شماره 86، ص 2، 30/3/1373.

47-چهره هاى درخشان: ص 42.

48-به نقل از حجة الاسلام سيّد حميد روحانى در كتاب امام در سنگر نماز: ص 55.

49-نصيحت شماره 71، ص 2، 16/12/1372.

50-نصيحت: شماره 58، ص 2، 15/9/1372.

51-مصاحبه با روزنامه اطّلاعات ربيع الثّانى 1346 -1306 شمسى. به نقل از نشريّه نصيحت: شماره 14، 9/9/1371، ص 1.

52-نصيحت شماره 15، ص 2، 16/9/1371.

53-فصلنامه مشكاة: ج 37، ص 43.

54-جلوه هاى جاودانه: ص 58.

55-نصيحت: شماره 66، ص 1، 11/11/1372.

56-بوستان معرفت دوره آموزشى جوانان (3): ص 172.

57-اَقْوال الائمّه عليهم السلام: ص 306.

58-نصيحت: شماره 58، ص 2، 15/9/1372.

59-معادشناسى: ج 1، ص 137.

60-معادشناسى: ج 2، ص 213.

61-بوستان معرفت دوره آموزشى جوانان 3، ص 171.

62-نصيحت شماره 146، ص 1، 24/5/1374.

63-معادشناسى: ج 1، ص 288.

64-نشريه شما: شماره 189، 26/8/1379.

65-نصيحت ضميمه 66، ص 1.

66-نصيحت شماره 1، ص 1، 21/3/1372.

67-زيارت عاشوار و آثار شگفت: ص 34.

68-سرگذشتهاى ويژه از زندگى امام خمينى (رض): ج 6، ص 138.

69-هزار و يك حكايت تاريخى: ج 1، ص 198.

70-نشريّه جوان (انديشه سبز) شماره 64: ص 7.

71-ره توشه راهيان نور محرّم 1421: ص 47.

72-نشريه راه رشد نيمه اسفند 1378 شماره 3، ص 3.

73-روزنامه اطّلاعات -1/8/1376

74-روزنامه اطّلاعات 1/8/1376.

75-معادشناسى ج 7، ص 258.

76-اطّلاعات 1/8/1376.

77-معادشناسى: ج 9، ص 103.

78-نصيحت: شماره 5، ص 1، 28/4/1372.

79-هدية الرّازى: ص 421.

80-آية اللّه سيّد محمّدحسين تهرانى معادشناسى ج 3، ص 199.

81-معادشناسى: ج 1، ص 99.

82-دارالسّلام نورى: ص 235.

83-نصيحت: شماره 146، ص 1، 24/5/1374.

84-به نقل از نشريّه نصيحت: شماره 6 13/7/1371، ص 2.

85-نصيحت: شماره 90، ص 1، 27/4/1373.

86-نصيحت ويژه ماه رمضان 1414، ص 1.

87-نصيحت: شماره 58، ص 2، 15/9/1372.

88-محاكمه باب و بها: جلد اوّل، ص 82.

89-دارالسّلام نورى: ج 2، ص 258.

90-اسرار الصَّلاة تبريزى، ص 102.

91-نصيحت: شماره 89، ص 2، 20/4/1373.

92-زندگينامه حضرت آيت اللّه العظمى كوكبى تبريزى: ص 64.

93-اسوه تقوى: ص 48.

94-مؤ لّف.

95-نشريّه نصيحت: شماره 129، ص 1، 29/1/1374.

فهرست آيات
((اِنّما يَخشى اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ))2
فهرست روايات
اَوَّلُ العِلم مَعرفةُ الجبّار وَ آخِرُ العلم تفويضُ الاَمر اليه1
((فَضلُ العالِمِ عَلَى العابدِ كَفَضْلى عَلى اُمَّتى))3
اِذا جاءَ المَوتُ بِطالِبِ العِلمِ ماتَ وَ هُوَ شَهيدٌ7
حسنُ السُّئوالِ نِصفُ العِلم10
اَلعُلَماءُ اُمناءُ اللّهِ عَلى خَلقِه11
فَضلُ العالِمُ عَلَى العابِدِ كَفَضْلِ القَمَرِ لَيلَةَ البَدر عَلى سائِرِ الكَواكِب13
اَلّلهُمَّ اِنّى اَعُوذُبِكَ مِن عِلم لا يَنفَعُ وَ عَمَلٍ لا يَرفَعُ وَ دُعاءٍ لايُسمَعُ13
اَلّلهُمَّ اَغنِنى بِالعِلمِ وَ زَيِّنى بِالحِلمِ وَ اَكرِمنى بِالتَّقوى وَ جَمِّلنى بِالعافِيَه 14
اِذا عَلِمَ العالِمُ فَلَم يَعمَل كانَ كَالمِصباحِ يُضيى ءُ النّاسَ وَ يُحرِقُ نَفسَهُ15
طالِبُ العِلمِ تَبسُطُ لَهُ الملائِكَةُ اَجنِحتَها رِضاً بِما يَطلُبُ15
قَيِّدوا العِلمَ بِالكِتابِ16
اِنَّ العِلمَ يُتَوارَثُ وَ لا يَموتُ عالِمٌ اِلاّ وَ تَرَكَ مَن يَعلَمُ مِثلَ عِلمِهِ اَو ما شاءَ اللّه34
فهرست اشعار
آب دريا را اگر نتوان چشيد    =    هم به قدر تشنگى بايد چشيد 1
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاى    =    فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد 5
بى گهر را علم و فن آموختن    =    دادن تيغ است دست راهزن 6
تيغ دادن در كف زنگى مست    =    به كه افتد عِلم را ناكس بدست 6
علم و مال و منصب و جاه و قِران    =    فتنه آرَد در كف بدگوهران 6
چون قلم در دست غدّارى فتاد    =    لا جرم منصور بر دارى فتاد 6
ناله و افغان چرا تا عرش اعلا رفته است    =    آية اللّه بروجردى ز دنيا رفته است 14
از جهان سرمايه علم و كمال و معرفت    =    جان فضل و فهم وجود و زهد و تقوى رفته است 14
حامى دين مبين و پشتبان مسلمين    =    با سرافرازى ز دنيا سوى عقبى رفته است 14
در آن نفس كه بميرم در آرزوى تو باشم    =    به گفتگوى تو خيزم به جستجوى تو باشم 26
به وقت صبح قيامت كه سر ز خاك برآرم    =    به گفتگوى تو خيزم به جستجوى تو باشم 26
به مرجعى كه درايند شاهدان دو عالم    =    نظر به سوى تو دارم غلام روى تو باشم 26
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخوابم    =    ز خواب عاقبت آگاه به بوى موى تو باشم 26
حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم    =    جمال حور نجويم دوان به سوى تو باشم 26
مى بهشت ننوشم ز دست ساقى رضوان    =    مرا به باده چه حاجت كه مست روى تو باشم (73) 26