فهرست عناوين
شيخ بهايي در آيينه عشق
اسدالله بقايي پيشكش به:

مُحمّد وحيدى نائينى و مهرورزان مهربان سرزمينم

فهرست عناوين
     پيشگفتار1
     مقدّمه3
     هجرت به ايران11
     قزوين, پايتخت تشيع علوى19
     تــالار شـاهـى27
     ديـــدار يــار30
     حالات عرفانى35
     سفر طوس39
     حــــجّ46
     مرگ شاه طهماسب54
     ظهور شاه عباس اوّل65
     هجرت به اصفهان77
     طومار شيخ بهائى83
     مدرسه خواجه117
     شيخ بهائى و اشعار او126
     شيخ و افسانه ها134
     ســفر مشــهد138
     ســفر گنــجه143
     روزگار خوش اصفهان147
     آثار ماندگار شيخ در اصفهان154
     مسجد امام اصفهان160
     شيخ بهائى و علماى پايتخت170
     آثار ديگر شيخ بهائى176
     قتل صفى ميرزا178
     شيخ بهائى و عرفان و تصوف و عشق180
     شيخ بهائى از ديد تذكره نويسان183
     مـرگ شيـخ186
     پيوستها و ضمائم199
     كتابنامه201

1

پيشگفتار

وقتى تأليف (شيخ بهائى در آيينه عشق) را قريب سه سال پيش به توصيه دوستى آغاز نمودم, كار آسان مى نمود, امّا پس از زمانى كوتاه, افتاد مشكلها. چندى قلم به سويى نهادم كه (چراغ مرده كجا, شمع آفتاب كجا) و يا به تعبيرى (زعشق ناتمام ما جمال يار مستغنى است) و با اذعان به اين كه (مشكل عشق نه در حوصله دانش ماست) آن را به صاحبنظران حوالت دادم كه (حريم عشق را در گه بسى بالاتر از عقل است).

امّا باز (پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد) و به لطف و مرحمت الهى و تأثير آن شهاب ثاقب و پاكى گلاب و گل, بر اين كشتى شكسته, باد موافق افتاد و موسم عاشقى و كار به بنياد آمد.

آن گاه خاطر پريشان, به حمايت زلفش, جمعيت مطلوب پذيرفت و مجال تقرير شمه اى از مجموع پريشانى حاصل آمد و با اين كه در ميان پختگان عشق او خام بودم و هستم, (زان مى عشق كز و پخته شود هر خامى) مدد گرفتم تا به عهد و ميثاق ديرين عمل كنم, زيرا:

روز نخست چون دم رندى زديم و عشق

شرط آن بُود كه جز ره آن شيوه نسپريم

چندى نيز در احوال آن عزيز تفحص نمودم كه دانستن مرتبه جناب عشق, چراغى فراسوى راه مى خواهد و قدم نهادن در اين وادى, بى دليل راه(1) ميسور نيست, زيرا:

راه عشق ار چه كمينگاه كمانداران است

هر كه دانسته رود, صرفه ز اعدا ببرد

اينك خيال شريف شيخ و جمال چهره او با چشمه جوشان عشق و بارگاه رفيع استغناى وى, چنان است كه هر كه در آن آيينه بنگرد (كافر عشق بود گر نشود باده پرست). پس به عزم (مرحله عشق), گامى فرا پيش نهادم تا به يمن سِرّ عشق و ذكر حلقه عشاق, مراد يابم و لاجرم خلوت گزيده اى با شهسوار شيرينكارى به خراب عشق افتد و دلِ سودا زده را از دامگه حادثه به كنگره عرش رساند و گوشه دلى معمور نمايد, زيرا:

ما را كه درد عشق و بلاى خمار كشت

يا وصل دوست يا مى صافى دوا كند

* * *

به خود گفتم: قصه عشق را از هر زبان كه مى شنوم نامكرّر است, پس تا خُم اظهار و اشتياق به جوش و خروش است, پياله تبويب كتاب عشق شيخ را در آستين مرقع پنهان دارم و چون (در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز), قصه زندگانى آن عزيز شريف را از گروهى كه (ناموس عشق و رونق عشاق مى برند) نهفته دارم, زيرا:

لاف عشق و گله از يار بسى لاف گزاف

عشق بازان چنين, مستحق هجرانند

آن گاه به قول شريف خواجه كه (طريق عشق پرآشوب و فتنه است اى دل), فراز و نشيب بيابان عشق و پر آشوبى طريق درد آلودش را پيوسته در نظر داشتم, امّا هماره بدان, دل خوش مى نمودم كه سرانجام به لطف و مرحمت الهى (بيفتد آن كه در اين راه با شتاب رود).

سرانجام با چشم عقل, گوش به قول نيِ وجود سپردم تا اسرار خانقه بيابم و آيت عشق آموزم و به خدمت درويشان, مايه محتشمى گيرم كه چون رأى عشق زدم, لاجرم خريدار آن لولى سرمست مى بايد بود و همه از دولت اينان دارم و (رميدن از در دولت نه رسم و راه منست).

لذا قصه شيرين شيخ بهائى بهانه كردم كه (گر طلوع كند طالع همايونم), علم هيئت عشق در آيينه طلعت او آورم و راز دل شيرين دهنان اين سامان اگر چه در وصف نايد به خدمت ارباب عشق عرضه دارم كه (ماييم و آستانه عشق و سر نياز).

و در اين سرزمين دوستى و مهربانى, شمّه اى از درد اشتياق و سوز هجران نهفته در دلها را به كسوت قصّه پر شور و حال شيخ كه (قصّه غريب و حديث عجيب ماست) باز گويم و با اذعان (عرض هنر پيش يار بى ادبى است) آن را به جسارت عظمى به كتابت نيز كشانم (تا در ميانه خواسته كردگار چيست).

در اين كشاكش خيال انگيز دانستم كه سهو نمودن نقطه عشق, خطاى گران و بيم بيرون فتادن از دايره در ميان است, امّا از آن جا كه بر رأى صائب خواجه موافق و مؤمن هستم كه فرمايد:

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق

خواهى كه زلف يار كشى ترك هوش كن


2

و يا:

قياس كردم و تدبير عقل در ره عشق

چو شبنمى است كه بر بحر مى كشد رقمى

قصّه زندگانى آن عزيز شريف را در قالب داستانى تاريخى با چاشنى و حلاوت تخيّل معقول, چنان پرداختم و به خدمت ارباب ذوق عرضه داشتم كه در سياق كلام وقايع نگارانِ صرفاً ثبّاتِ روزگار نيايد و با اين كه از خدشه مذموم تحريف, منزّه و عارى است, فى الحال, جذبه و شور و سرمستى حيات شيخ را نيز بر ناصيه دارد, باشد كه از تلألؤ شبچراغ منير خويش, جانِ جان ياران همراه را سرمست دارد.

* * *

بدين سان در اين راه, سعى وافر نمودم و ابرام تمام كردم تا آنچه از پيران طريقت آموخته بودم, به كار قصّه عشق شيخ گيرم و اسرار عشق و مستى در حضور حضرت دوست عرضه دارم و با اين كه (يك نكته بيش نيست غم عشق) و آن را حاجت تقرير و بيان اين همه نيست, امّا به لطف آن كه از هر زبان كه مى شنوم نامكرّر است, آيينه عشق در مقابل گذاردم تا مهر ورزانِ مهربان و عشاقِ هجران كشيده سرزمينم, همواره حسب الحال مشتاقى در آن بينند و پيوسته در ضمير خويش, اين سرود خجسته خواجه را زمزمه نمايند كه:

از صداى سخن عشق نديدم خوشتر يادگارى كه در اين گنبد دوّار بماند

غروب 27 مرداد 1370

اصفهان ـ اسد اللّه بقائى


3

مقدّمه

در صبحگاهان روز 26 ذيحجه سال 953 هجرى قمرى, خانه كوچك شيخ عزّالدين عاملى در جبل عامل لبنان در جنب و جوشى قرار داشت. بهاء الدين محمد, كودك تولد يافته خانواده, موجبات سرور و شادى را فراهم ساخته بود.

بعلبك همان سرزمينى است كه مردمانش, الياس پيامبر را تكذيب كردند و سه سال دچار قحطى شدند تا سرانجام با دعاى خير او باران باريد و مشكل مردمان اصلاح گرديد.

خانواده شيخ بهاء الدين محمد بن عزالدين, حسين بن عبدالصمد بن شمس الدين محمد بن على بن حسن بن محمد بن صالح حارثى هَمْدانى عاملى جبعى (يا جباعى) لويزانى, ابتدا در قريه اى به نام جباع در ناحيه شام و سوريه سكونت داشته اند; اينان از خاندان حارث بن عبداللّه اعور همدانى (متوفى به سال 65 هجرى قمرى) بودند.

اگر چه ناحيه جبل عامل و بعلبك, سرزمين مناسبى براى شيعيان آن زمان به شمار مى رفت, امّا به هر حال در دوران سلطه مطلقه حكومت عثمانى, آن هم در نزديكى مركز اقتدار آن چنانى فرمانروايان شاخ زرين, بديهى است اقليتى چون شيعيان آن زمان را ياراى زندگى مسالمت آميز نبوده و لذا اظهار آزادانه عقايد و افكار و حتى فرايض مذهبى نيز به راحتى صورت نمى گرفته است.

سالهاى پايانى هزاره اوّل هجرى قمرى, مقارن با اوج سلطه و اقتدار حكومت ظاهر فريب و مستبد عثمانى بود كه از قسطنطنيه تا شعاعهايى بس فراتر و دورتر از بعلبك و جبل عامل را در برمى گرفت. خلافت عثمانى با ويژگيهاى منحصر به فرد خويش بر سر تا سر قلمرو وسيع عثمانى سايه افكنده بود. اين محدوده از شاخ آفريقا تا جنوب روسيه فعلى و كليه سرزمينهايى كه امروز به نام شامات و حجاز و مصر و … مى شناسيم را در بر مى گرفت. فرمانروايان عثمانى عموماً با تكيه بر حربه ديانت خشك دربارى و تبليغ داعيه حكومت راستين اسلامى و ميراثى عَلَم خاص رسول خدا ْ بر قلمرو وسيعى از ممالك اسلامى حكومت مى كردند و با گماردن واليانى خونخوار و به راه انداختن جنگهاى عالم سوز و هزاران خدعه و نيرنگ خاص خود, پايه هاى استبداد مطلقه خويش را استوار مى داشتند, امّا در عمل جز پرداختن به حرمسراهاى آن چنانى و عيش و نوش بى حد و حصر, كار چندانى صورت نمى دادند و عموماً كار ملك و ملّت را به دست واليانى صد البته خونريزتر از خويش مى سپردند و لذا مردم در روزگار ايشان به سختى روزگار مى گذراندند; در اين ميان, اقليت كوچك شيعه آل على(ع) به طريق اولى در عسر


4

ت و محدوديت بيشتر بودند.

اوضاع و احوال بعلبك و جبل عامل آن زمان به سختى در زير فشارهاى حكومت عثمانى, پريشان و بى سر و سامان بود و هر روز به طريقى و بهانه اى بر مشكلات شيعيان افزوده مى شد و دايره تنگ و مسدود اطراف آنان را تنگتر مى نمودند تا جايى كه ظلم و جور عمّال حكومت عثمانى به قتل شهيد ثانى(1) انجاميد و پس از آن, شيخ عزالدين حسين, پدر شيخ بهائى نيز بنا بر توصيه ياران, مجبور به جلاى وطن گرديد و لذا شيخ بهائى در سن سيزده سالگى و در سال 966(هـ.ق) به اتفاق پدر 48 ساله خود و نيز مادرش به ايران هجرت نمود.

* * *

ايران در آن زمان در سايه اقتدار حكومت سياسى ـ مذهبى صفويه از يك ثبات نسبى قابل قبولى برخوردار بود. پادشاهان اين سلسله از بزرگترين حاميان شيعه به شمار مى رفتند. اقتدار حكومتى اينان نيز به تعبيرى ناشى از ايدئولوژى و خط مشى حمايت و ترويج تشيع علوى بود تا جايى كه سر سلسله دودمان صفوى, از نظر افكار عمومى, تا به سر حدّ شبه اولياى الهى پيش رفته و پادشاهان و اعقاب او نيز خود را از ارادتمندان خاندان رسول خدا و على مرتضى مى شمردند و در اوج اشتهار و قدرت مادى, خود را كلب آستان على مى شمردند و پاى پياده به پاى بوسى امام هشتمين مى رفتند و حداقل در صورت ظاهر, پرچم دارى تشيع علوى را به عهده داشتند ولاجرم دوستان و محبّان خاندان پيامبر آخرين(ص) را محترم مى شمردند و در اشاعه و ترويج فقه و علوم اسلامى سعى و كوشش بسيار مى كردند و علما و دانشمندان شيعى را از گوشه و كنار جهان به ايران مى خواندند والحق احترام و احتشام نيز مى كردند; از اين رو ايران آن روزگار, در مقايسه با قلمرو عثمانى, مأمن و پايگاه بسيار مناسبى براى شيعيان اكناف عالم بود.

خاندان و خانواده شيخ بهائى نيز با ورود به ايران, نه تنها از آزار و اذيت و تهديدات فراوان مصون ماندند, بلكه در قلمرو شاهان صفوى از منزلت و اعتبار و احترام خاصى نيز برخوردار شدند و حتى به مناصب و محاكم و مقامات ديوانى و مذهبى نيز رسيدند, كه شيخ الاسلامى هرات و اصفهان از نمونه هاى بارز آن به شمار مى رود و در دنياى اسلام آن زمان, بى نظير بود.


5

بدين لحاظ, ايران در زمان صفويه جاذبه فراوانى براى شيعيان گوشه و كنار گيتى كسب كرده بود و هر روز نيز بر آن افزوده مى شد.

مهربانى مردم و حمايت حكومتى از مهاجران شيعى به ايران چنان بود كه آنان كمتر تأثرات روحى و احساسى ناشى از جلاى وطن مألوف را حس مى كردند و حتى در پاره اى موارد, ايران را وطن اصلى خود مى پنداشتند.

به هر حال, شيخ بهاء الدين محمّد عاملى در نوجوانى (سيزده سالگى) به اتفاق پدرش شيخ عزالدين حسين عاملى و مادرش به ايران وارد شدند. پدر شيخ بهائى خود از مشايخ بزرگ جبل عامل و در فقه و تفسير و حديث دانشمندى سرآمد بود. شيخ عزالدين از شاگردان بنام شهيد ثانى (زين الدين على بن احمد عاملى جبلى) بود. شيخ عزالدين در ايران مورد احترام و احتشام بى نظير قرار گرفت و در احياى مجدد نماز جمعه, كه مدّتها مهجور مانده بود, سعى و اهتمام فراوان نمود و به شيخ الاسلامى هرات و خراسان نايل گرديد.

شيخ بهائى در بدو ورود به ايران بسيار جوان بود, اوضاع و احوال فرهنگى و اجتماعى پايتخت صفوى و قرابت پدرش به دربار شاه طهماسب و التفات و توجه بى اندازه شيخ زين الدين منشار, موجبات شكوفايى استعداد نهفته او را فراهم ساخت. به زودى نبوغ فراوان بهاء الدين جوان آشكار شد و صيت سخن و آوازه قريحه سرشار وى زبانزد خاص و عام گرديد. شهرت بى اندازه وى دامنه ممالك اسلامى را نيز فرا گرفت و وى مورد توجّه بزرگان علم و دين واقع شد. ذكر خصوصيات و صفات و نبوغ بهاء الدين جوان در محافل و مجالس علمى و ادبى انتشار يافت و به زودى شهره آفاق گرديد.

در باب شرح احوال و آثار شيخ بهائى مطالب بسيار نگاشته شده كه هيچ كدام حق مطلب را ادا نكرده و بجاست محققان و دانش پژوهان ديگرى كمر همت ببندند و در معرفى شخصيت بى نظير و ابعاد متعدد آن بكوشند.

شيخ بهائى از جمله معدود دانشمندانى بود كه در اكثر علوم متداول زمان خويش دستى داشت. وى تفسير و حديث را نزد پدرش آموخت و حكمت و كلام را به خدمت شيخ عبداللّه مدرس يزدى درآمد و رياضى را نزد ملاعلى مذّهب و نيز ملا افضل قاضى فرا گرفت و علم طبّ را نزد حكيم عماد الدين محمود آموخت.


6

از خصوصيات اخلاقى شيخ بهائى علاقه فراوانش به فراگيرى همه علوم و هنر زمانه بود, لذا در بيشتر رشته هاى علوم تأليفات فراوان دارد كه از جمله مى توان تأليفاتى در اخبار و احاديث, تفاسير و اصول ادعيه و فقه و حكمت و رياضيات از وى برشمرد. بر اين مجموعه, آثار حجيم و گرانبها, ديوان اشعار فارسى و عربى او را نيز بايد افزود. اين همه اثر, بيانگر ذوق و شور و شوق و جذبه هاى معنوى و روحانى وى مى باشد.

در باب اشعار و ويژگيهاى آن در جاى جداگانه اى بحث خواهد شد; همچنين در باب آثار ديگر شيخ, شرح و توضيح كافى داده خواهد شد.

اگر چه شيخ بهائى را بيشتر با آثارى, چون ديوان اشعار, كشكول و احياناً آثارى چون اربعين و غيره مى شناسند, ولى اهل تحقيق مى دانند كه از ايشان آثار بسيار متنوع و فراوان و ارزشمندى به جاى مانده و خوشبختانه بيش از 88 اثر ممتاز وى در دسترس اهل علم و معرفت قرار دارد و از آن ميان, تعداد زيادى در ايران و خارج از ايران به زيور طبع آراسته شده كه بعضاً جزء كتب درسى نيز مى باشد1; به احتمال قريب به يقين, تعداد آثار شيخ, افزون از اين بوده, ولى به تدريج در طول زمان, بى نام و نشان مانده و احتمالاً در قفسه كتابِ كتاب پرستانى يا صندوقچه زراندود طالبان دينارى به رهن درهم و دينار مانده و چه بسا گرد و غبار اعصار بر آن قشر ضخيمى از ملال فراموشى كشانده كه لاجرم به نيستى آن قبيل آثار انجاميد; با اين حال اگر چه اكثر آثار شيخ بارها به چاپ رسيده, ولى تجزيه و تحليل و شرح و تفسير بسيارى از آنها همچنان باقى است و همتى جانانه مى طلبد تا دقايق و ظرايف بى شمار علمى و ادبى و فقهى آثار او بازگو شود.

* * *

نكته قابل ذكر اين كه در بين بزرگان علم و ادب و عرفان ايران شخصيتهاى شاخص و بى نظيرى وجود دارند كه در زمينه خاصى شهرت جهانى دارند; اين بزرگان گر چه به رشته اى از علوم ممتاز گرديده, امّا عموماً در رياضيات و به خصوص شعر عرفانى با هم وجه مشترك دارند و شيخ بهاء الدين عاملى از اين قبيل دانشمندان است; به تعبير ديگر, شعر عرفانى در ايران شيرازه اى مى باشد كه هر حال و هوايى را به هم نزديك مى كند و وجه مشترك همه علوم مى باشد.


7

آن سيّاح خسته از طى طريق و آن رياضيدان باز آمده از جنگ اعداد و آن شيميدان و پزشك آزمايشگر و آن سياستمدارِ پيرِ دستگاه حكومتى و آن فقيه در بند مباحثات مدرسه اى و آن شيخ خراباتى, همه و همه با شعر عرفانى, خمار از سر به در مى كند و به جان طراوت مى بخشد و با اين وجه مشترك احساسى, بيزارى نهانى خويش را از وجهه شهرت زاى مشهور در ميانه اغيار بازگو مى كند و اين زبان مشترك در كلام سترگ حكيم رياضيدان نيشابور (خيّام) جاودانه تاريخ مى شود كه:

قومى متفكرند اندر ره دين

قومى به گمان فتاده در راه يقين

مى ترسم از آنكه بانگ آيد روزى

كاى بى خبران راه نه آنست و نه اين

و يا از زبان شيرين و شيواى شيخ الرئيس ابوعلى سينا كه در ابراز تمسخر خويش به جمع عارف نمايان كوته بين چنين مى فرمايد:

كفر چو منى گزاف و آسان نبود محكمتر از ايمان من ايمان نبود

در دهر يكى چون من و آنهم كافر پس در همه دهر يك مسلمان نبود

ييا آن فقيه عاليقدر كاشى كه دور از چشم عامى زمزمه مى فرمايد:

عاشق اربر رخ معشوق نگاهى بكند

نه چنانست گمانم كه گناهى بكند

ما به عاشق نه همين رخصت ديدار دهيم

بوسه را نيز دهيم اذن كه گاهى بكند

و حتى از زمانه شيخ بهائى نمونه آوريم كه مير ابوالقاسم فندرسكى وقتى از درس وبحث و مدرسه مى گريزد مى فرمايد:

شرب مدام شد چون ميسر, مدام به

مى چون حرام گشته, به ماه حرام به

يك بوسه از رُخَتْ ده و يك بوسه از لبت

تا هر دو را چشيده بگويم كدام به

آرى, از اين نمونه هاى زيبا در ادبيات عرفانى ما بسيارند و جمع آنها به اثبات اين مدعا مى انجامد كه بزرگان علم و دين اين سرزمين, ابتدا عارفانى بودند, جملگى سر به چوگانِ گردانِ يار سپرده و آن گاه پاى در ركاب رفتن و رسيدن به اهداف ديگر داشته اند, اين است كه سرانجام كار نيز به هر مقصدى رسيده اند; در ياد و ذكر معبود ازلى, همگام و همنوا مى شوند و با هم سرود عشق سر مى دهند كه (از هر چه بگذرى سخن دوست خوشتر است).


8

اينان در اين سودا, باكى از طعنه اغيار و هراسى از سرزنش بى خردان نداشته اند و سرود مجلس عشق را به زيبايى تمام سر داده اند و رسوا و سودايى جمال بى همتاى يار گشته, اسرار درونى به زمزمه شعرى بازگو كرده اند كه وجه مشترك سخن دل, شعر است, شعر عارفانه.

به هر حال شيخ بهائى انسانى عارف و رياضيدانى توانا و فقيهى عاليقدر بوده كه در طول زندگانى پرثمرش, آثار گرانبهايى در زمينه هاى مختلف به جاى گذارده است.

شيخ بهائى در مدرسه درس و محراب عبادت و محكمه قضا و ديوان ادارى و محضر ملوك زمان و جمع مردم عامى و معاشرت بزرگان دين و حتى تماشاى معركه معركه گيران و كلبه حقير هر فقير, هر جا با مردم بوده است و اين مردمى بودن و مردمى انديشيدن چنان تأثيرى در او گذارده كه در مدرسه, فقه مى گويد و حكمت مى آموزد و فى الحال طومار تقسيم آب مى نويسد و طرح شاخص اوقات شرعى عرضه مى دارد و گلخن حمام استثنايى اش را به نور معرفت روشن مى سازد. زمانى در مدرسه خواجه, مُدرّس است و گاهى راهى سرزمينهاى دور و نزديك مى شود. از بعلبك و جبل عامل تا خراسان و عراق عرب و شام و مصر و بيت المقدس و حلب و كعبه همه جا را زير پا مى نهد و در هر نقطه اى نكته اى مى آموزد, چنان كه صاحب (خلاصة الأثر) گويد: (در مصر با استاد محمد بن ابى الحسن بكرى ملاقات نمود) و در روضات الجنات از قول سيد عزالدين حسين كركى آمده است كه: (شيخ بهائى از فاضلترين مردم روزگار بود و به تصوّف ميل بسيار داشت).

شيخ بهائى در طول عمر با بركت خويش بارها به سير و سياحت و جهانگردى پرداخت و به بيشتر شهرها و ممالك اسلامى مسافرت نمود و در محضر اغلب علماى وقت حاضر شد و از خرمن پر فيض دانش و بينش آنان توشه ها گرفت.

روح بلند و نظر رفيع شيخ چنان بود كه وى را در طلب علم به هر سرزمين مى كشانيد و در مجلس هر استادى حاضر مى نمود و از تعلق خاطر به طيف خاصى روى مى گردانيد و همه مسالك و مرامها و فرق را به ديده تحقيق مى نگريست و با تلفيق همه آرا و نظريّات بزرگان, زرناب وجود خويش را به نور معرفت مى گداخت و صيقل مى داد تا بدان جا كه سره را از ناسره و خوب را از بد به نيكويى در دو كفه نهاد و سخن به عدل و انصاف گفت و عمل به طريق صالحان نمود و خدمت خلق خدا به شيوه مرضى ذات حق تعالى نمود كه خود در زمره اولياءاللّه بود.


9

* * *

توضيحات

1. استاد سعيد نفيسى در رساله اى تحت عنوان (شرح احوال و اشعار فارسى شيخ بهائى) تأليفات وى را به شرح زير ذكر نموده است:

1. اثنا عشريات خمس, شامل پنج رساله در طهارت, صلات, زكات, صوم و حج (مؤلّف تاريخ عالم آرا نيز از آن ذكرى نموده است);

2. اربعين حديثا, معروف به اربعين كه شامل چهل حديث است;

3. اسرار البلاغه;

4. مجموعه اشعار فارسى و عربى;

5. بحر الحساب;

6. پند اهل دانش و هوش به زبان گربه و موش كه اكثراً ذكرى از آن به ميان نيامده, ولى در آغاز كتاب نام شيخ بهائى آمده است;

7. تحفه حاتميه در اسطرلاب يا رساله اسطرلاب;

8. تشريح الافلاك كه چندين شرح بر آن نگاشته شده است;

9. تنبيه الغافلين;

10. توضيح المقاصد;

11. تهذيب البيان, معروف به تهذيب كه در علم نحو است;

12. جامع عباسى در فقه كه از معروفترين كتابهاى فارسى در فقه است;

13. جبر و مقابله;

14. جواب ثلاث مسائل;

15. جواب مسائل المدنيات;

16. جواب مسائل شيخ صالح الجزايرى, شامل بيست و دو مسأله;

17. جوهر الفرد كه تنها در كشكول از آن ذكرى به ميان آمده است;

18. حاشيه ارشاد الاذهان;

19. حاشيه تفسير بيضاوى;

20. حاشيه خلاصة الحساب;

21. حاشيه خلاصة الرجال;

22. حاشيه شرح العضدى على مختصر الاصول;

23ـ حاشيه شرح مختصر الاصول كه در تاريخ عالم آرا, نامى از آن به ميان آمده و ظاهراً همان كتاب مذكور است.

24. حاشيه مختلف الشّيعه;

25. حاشيه مطول;

26. حاشيه من لايحضره الفقيه;

27. حبل المتين في احكام, احكام الدين در حديث و فقه در ابواب طهارت و صلات;

28. حدائق الصالحين كه به نام حقائق الصالحين نيز مشهور است;

29. الحديقة الهلاليه در شرح دعاى رؤيت هلال از صحيفه سجاديه;

30. حل الحروف القرآن;

31. حواشى اثنا عشريه شيخ حسن صاحب معالم يا شرح اثنا عشريه;

32. حواشى تشريح الافلاك;

33. حواشيبر كتاب زبدة الاصول خود;

34. حواشى شرح التذكره;

35. حواشى شرح تهذيب الاصول عميدى;

36. حواشى قواعد شهيديه;

37. حواشى بر تفسير كشّاف;

38. خلاصة في الحساب كه از كتب معروف و درسى رايج بوده است;

39. رساله اثنا عشريه كه در فهارس مختلف از آن ذكرى نشده است;


10

40. رساله اعمال اسطرلاب;

41. رساله تضاريس الارض;

42. رساله حساب به فارسى;

43. رساله حل لعبارة معضلة في قواعد الاحكام;

44. رسالة في احكام السجود و التلاوه;

45. رسالة في استحباب السورة و وجوبها;

46. رسالة في تحقيق جهة القبله;

47. رسالة في الفقه الصلاة;

48. رسالة في المواريث;

49. رسالة في انوار سائر الكواكب مستفادة من الشمس;

50. رسالة في حل اشكالى عطارد والقمر;

51. رسالة في دعاء الصلاة على النبي صلى اللّه عليه وآله وسلّم;

52. رسالة في ذبائح اهل الكتاب;

53. رسالة في طبقات الرجال;

54. رسالة في القصر والتخيير في السفر يا رسالة في قصر الصلاة;

55. رسالة في مباحث الكر يا رسالة معيار كر;

56. رسالة في معرفة القبله;

57. رسالة في نسبة اعظم الجبال إلى قطر الأرض;

58. زبدة في اصول الفقه كه چندين شرح دارد;

59. سوانح سفر الحجاز, مثنوى فارسى معروف به (نان و حلوا) كه بسيار معروف است;

60. شرح اثنا عشريه;

61. شرح اربعين حديثاً;

62. شرح الشرح چغمينى;

63. شرح تفسير قاضى بيضاوى;

64. شرح حق المبين;

65. شرح دعاى صباح;

66. شرح رسالة في الصوم;

67. شرح شرح الرومى;

68. شرح الفرائض النصيريه از خواجه نصيرالدين طوسى;

69. شرح [كتاب] من لايحضره الفقيه;

70. منظومه فارسى شير و شكر;

71. صحيفه در اسطرلاب;

72. صراط المستقيم;

73. منظومه فارسى طوطى نامه;

74. عروة الوثقى در تفسير سوره فاتحه;

75. عين الحياة در تفسير;

76. فوايد الصمديه في علم العربيه در نحو كه از تأليفات معروف شيخ است;

77. كشكول كه از مشهورترين آثار شيخ بهائى است (كشكول كبير);

78. لغز الزبده;

79. لغزهاى عربى به نثر;

80. مختصر اصول;

81. المخلاة كه مجموعه اى شبيه كشكول است;

82. مشرق الشمسين واكسير السعادتين در طهارت;

83. مفتاح الفلاح في عمل اليوم والليل در ادعيه;

84. مقاله في واجبات الصلاة اليوميّه;

85. ملخص الهيه كه ظاهراً شرحى بر اين كتاب است;

86. دراية الحديث يا رساله درايه در علم دراية الحديث;

87. وسيلة الفوز والامان كه قصيده معروفى است به زبان تازى كه در كشكول آمده.


11

هجرت به ايران

در پاييز سال 966 هجرى قمرى, ناحيه جبل عامل لبنان, رنگ زمستان يافته بود. كوههاى سيه فام, درختان رنگ باخته, ابرهاى پراكنده كه دستخوش باد پاييزى بودند, همه نشان از واقعه اى هولناك مى دادند.

در مسجد كوچك جبل عامل, جمعى از ياران به گفتگو مشغولند. شيخ عزالدين حسين عاملى در حلقه ياران است. در مورد اتفاق وحشتناكى كه افتاده صحبت مى كنند. غم و اندوه, چهره همه ياران را گرفته است, گويى جمع ياران سعى در متقاعد نمودن شيخ دارند. سرانجام دست هم را مى فشارند و با غم و اندوه فراوان از يكديگر جدا مى شوند.

شيخ عزالدين, پريشان و مغموم به طرف خانه حركت مى كند, خانه اى كوچك در دامنه كوه مشرف بر شهر. در آن جا همسر و فرزندى سيزده ساله در انتظارند. شيخ با گامهاى پى در پى و استوار قدم برمى دارد. صلابت رفتارش حكايت از عزم جزمى دارد. پيچ و خم معابر را طى مى كند. دستار نيمه آويخته اش با وزش باد پاييزى به هر سو كشيده مى شود. چهره درهم و پريشان شيخ, همه را از واقعه اى غم انگيز خبر مى دهد. سيلى سرد باد پاييزى همه را به كلبه هايشان كشيده است. در معابر شهر, كمتر زن و مردى در حال عبورند. كسانى كه حركت تند شيخ را مى بينند, جز تعظيمى از سر كنجكاوى كارى نمى كنند. نگاه محزون شيخ به عابران كوچه ها منتقل مى شود. مردم جبل, شيخ را خوب مى شناسند, مهربانى او را حس مى كنند, غم شيخ را نديده اند و با اين چهره مغمومِ شيخ آشنايى ندارند و شيخ را با تبسم مى شناسند. شيخ اينك غم به دل دارد. همه كنجكاو مى شوند, سر به هم مى گيرند, پرسش محزون به لب دارند: شيخ را چه اندوهى پريشان مى كند؟ و شيخ عزّالدين به خانه مى رسد.

ـ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ(1).

فرزند سيزده ساله اش به سوى پدر مى دود, هنوز آيه مباركه به تمامى ادا نشده كه دنباله سخن مى گيرد: إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ! بازگشت همه به سوى اوست, ما هم به سوى او در حركتيم.

شيخ عزالدين سر سخن ندارد, امّا شيرينى كلام فرزند به كلامش مى كشاند و در حالى كه به سوى فرزند و همسر مى آيد, آيه ششم از سوره مباركه حجّ را زمزمه مى كند:


12

ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وأَنَّهُ يُحْيِ الْمَوْتَي§ وأَنَّهُ عَلَي§ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.

همسر شيخ عزالدين قصد كلامى دارد, تأثّر شيخ را دريافته, كنجكاو روشن شدن موضوع است, امّا فرزند جوانش سكوت مختصر را مى شكند: وأَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لارَيْبَ فِيهَا وَأَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ(1).

شيخ عزالدين نبوغ پيشرس فرزند را مى شناسد, از مدتها قبل در او آثار ذكاوت را ديده است, امّا تا به حال او را چنين محك نزده بود. شيخ عزالدين از حضور ذهن فرزند در بهت است, امّا به هر حال, سخن مانده در دل را عرضه مى دارد (توان تحملش نيست, سخن بس بزرگ و سنگين است): شيخ بزرگوار, زين الدين عاملى را شهيد كردند.

همسر شيخ عزّالدين فرياد خود را در سينه پژمرد و زير لب و در بهت و حيرت تمام زمزمه كرد: پس سرانجام جان بر سر عقيده نهاد؟!

شيخ عزالدين آرام و اندوهگين پاسخ مى دهد: آرى, جان بر سر عقيده نهاد و خوش, تسليم حق شد.

بهاء الدين جوان قصه را تا به آخر خوانده دارد, به چشمان از حدقه بيرون آمده پدر مى نگرد و اين حديث عرضه مى دارد: (اِنَّ روح المؤمن لأشدُّ اتصالاً بروح اللّه مِن اتصالِ شعاع الشمس بها(1)).

تصوير محزونى بر خانه كوچك شيخ عزالدين عاملى پرتو افكنده, سه رهرو راستين شريعت بهين محمّدى, در سوگ پيشواى خود نوحه مى سرايند. نگاه مغموم هر يك, تسلى بخش ديگرى مى شود. در آن شب حزن انگيز پاييزى, داغ بر سينه دارند. شهادت مراد را تجربه مى كنند. بيم سرنوشت مبهم ياران در دل دارند. مظلوميت دوستان و ياران را مى بينند. تنهايى فرزند آدم, زنده مى شود, درد هابيليان در قبيله قابيليان چهره مى گشايد. چه تنهايند اين همراهان ديرين! غم هجران يار در دل دارند و بيم زخم شمشير حقيقت سوز دشمن در سر. بهاء الدين جوان, چگونگى شهادت شيخ بزرگوار را از پدر مى پرسد: چگونه شيخ را شهيد كردند؟!

پدر خطاب به تاريخ, پاسخ مى دهد: عاملان حكومتى, شيخ بزرگوار را به جرم تشيع و ارادت به خاندان رسول خدا دستگير نمودند, شكنجه دادند و سرانجام به شهادت رساندند. اين ابتداى راه است. آنان قصد براندازى خيل ياران شيخ دارند. حكومت عثمانى نيز چون (سليم سوم) كمر به نابودى شيعيان على(ع) بسته است. عمال و واليان عثمانى حكم براندازى تام و تمام دارند.


13

بهاء الدين با پريشانى و اضطراب مى گويد: مگر خليفه مسلمانان, وصيّت رسول خدا را باور ندارد كه: (اِنّي تارك فيكم الثقلين, كتاب اللّه وعترتي أهل بيتي فإنّهما لن يفترقا حتى يردا عَلَيّ الحوض)(1).

همسر شيخ عزالدين مى گويد: وصيّت رسول خدا را همه مى دانند, زيرا حديث ثقلين متواتر بين جميع مسلمانان است.

شيخ عزالدين حسين عاملى محاوره بهاء الدين و مادرش را قطع مى كند: آرى, اين حديث شريف, حجّت قاطع است بر جميع بشر على الخصوص مسلمانان, امّا جاذبه هاى حكومتى چنان چشم و گوش طالبان زر و زور را مى بندد كه نه تنها آن را به ياد نمى آورند, بلكه در نابودى عترت رسول اللّه نيز مى كوشند.

شيخ عزالدين در اتاق كوچك خانه به آرامى قدم مى زند و گويى همسر و فرزند را فراموش كرده, با خود نجوا مى كند, انگار مجلس درس است يا منبر وعظ و خطابه:

آرى, زر و زور و تزوير, هميشه تاريخ در جدال با حق بوده اند, همان گونه كه از نخستين روز, جدال هابيليان و قابيليان, سرلوحه نبرد حق و باطل بود. يوسف هاى زمانه به چاه بى مهرى برادران افتاده اند و عيسى هاى دوران, مصلوب فتنه ياران. اين دور تناوب و تسلسل غدر و بى وفايى در پس كوچه هاى كوفه تاريخ همچنان ادامه يافته تا مولا على(ع) را به خانه حسرت نشاند و شمشير حقش را با طلسم حكميت تزويريان به نيام زنگار كشاند. آرى, هميشه سنگ آسيابِ زمانه خونريز با ظلم و جور و بيداد چرخيده و گلوى فريادگر حريّت به تيغِ غضبِ يزيديان جدا گشته و پايه هاى حكومتِ جابرانه غاصبانِ حق, بر حلقومِ منادى آزادى تحكيم يافته است.

شيخ عزالدين چون شيرى زَخم خورده مى غريد و فرياد وامانده در سينه تاريخ را به امواج فضا مى سپرد تا سرانجام, روزگارى در محكمه حق به داورى گذارده شود.

شيخ عزالدين تنها از شهادت پير و مرادش شيخ زين الدين عاملى نمى گفت, او از جفاى دوران در حق آزادى, خطبه مى خواند. او اگر چه شهادت را فوزى عظيم مى پنداشت, امّا از ناسپاسى كاروانيان در شهادت قافله سالار مى سوخت. او از اين همه نامردمى و تغابن و تغافل نوع بشر در اندوه بود. او جهل و خسران زمانه را مى ديد ولاجرم بر سر خاسران اين ماجرا فرياد واحسرتا سر مى داد.


14

بهاء الدين در تمام مدت در كنار پدر ايستاده و حركات او را زير نظر داشت و سخنان وى را در ضمير آگاه خويش جاى مى داد.

ـ تكليف چيست, پدر؟!

شيخ عزالدين با شنيدن اين جمله, قدرى تأمل نمود و با لحنى آرامتر اظهار داشت: هجرت!

به محض بيان اين كلمه, بهاء الدين و مادرش گويى با هم گفتند: هجرت! كى؟ به كجا؟!

شيخ عزالدين در حالى كه به آنان خيره شده بود به آرامى گفت: در سراسر قلمرو عثمانى, از جبل عامل تا حلب و شامات و مصر و اسيوط و اسوان و قسطنطنيه, يك نقطه امن براى پيروان راستين رسول خدا و مولا على(ع) وجود ندارد. همه جا شمشير خونريز اين حاكمان غاصب بر فرق شيعيان اميرمؤمنان فرود مى آيد, چنان كه در كوفه فرود آمد; اينك حفظ جان تكليف است.

بهاء الدين با حالتى وزين تر از سنّ خود پرسيد: يعنى به جرم تشيع در اين دنياى بزرگ, گوشه امنى براى پيروان رسول خدا و مولا على(ع) وجود ندارد؟!

شيخ عزالدين كه پاسخ اين سؤال را با مشورت ياران يافته بود گفت: وجود دارد, قلمرو پادشاهان صفويِ ايران. برادران با شور بسيار به خروج فورى ما از جبل عامل رأى دادند و ما قبل از اذان صبح در تقاطع طريق الصفا به كاروان عازم مشرق خواهيم پيوست.

شب هجرت فرا رسيده, نور ضعيف ماه به سختى از لابه لاى ابرهاى پاره و سرگردان به حياط كوچك خانه مى رسد. بهاء الدين در گوشه اى به تاريكى نسبى گسترده بر شهر مى نگرد. خيال روزگاران خوش نوجوانى در سر دارد. خاطرات سالهاى نوجوانى را مرور مى كند. ساكت است, اما با تمام وجود به اطراف مى نگرد و از اين كه تا قبل از اذان صبح, جبل را براى هميشه ترك مى كند در هيجان است. اين تاريكى شب به روشنى روز نمى انجامد.

افكار پريشان بر ذهن جوشان او چنگ مى زنند, با او نجوا مى كنند و در قالب شعر ظاهر مى شوند. كلام موزونند اين گفته هاى ناگفته:

بس چه سنگين مى نمايد چادر قيرينه گون امشب

گوييا در دم فرو مُردست قيل و قال هر روزى

ييا هواى ديگرى دارد دل خو كرده با موطن


15

رخت بايد بست و بس چالاك رفت, از خاطراتِ خوبِ بودنها

اين حجاب تيره كوه مقابل, كاش روشن بود

گر چه تاريك است, نقش هر گلى در چشم من پيداست

جاى پاى خاطراتم خوب پابرجاست

بهاء الدين در اين افكار و اشعار حزن انگيز غوطه مى خورد. مى خواست تصويرى از همه شهر, همه زواياى خانه, همه دوستان و همه اساتيدش در ذهن بگنجاند. كتابها, مدرسه, درس قرآن, حضور دوستان, كوچه هاى جبل, مردم خوب و مهربان, چگونه از آنها جدا شود؟!

كاروان در نيمه هاى شب حركت مى كند. جرس فرياد مى دارد كه بر بنديد محملها, امّا جدايى بس دشوار است. شب هجرت, غم بسيار در ذهن مى ريزد.

* * *

كتابها! كتابها را چگونه تنها گذارد؟ با سرعت به سراغ آنها مى رود, در نور ضعيف شمع آنها را لمس مى كند, معاينه مى كند, گرد چهره شان را مى زدايد, آنها را مى بويد و مى بوسد و تنها مى گذارد.

اينها دوستان من هستند, آرام و خاموشند, امّا هزاران سخن ناگفته دارند. ديگر فرصتى نيست. ميان ما جدايى خواهد افتاد. فراق بس دشوار است. (اگر به دست من افتد فراق را بكشم). چگونه فاصله افتد ميان ما اى دوست؟! هجرت سخت بيگاه است و هجر دوستان مشكل (كه روز هجر سيه باد و خانمان فراق).

وداع بهاء الدين جوان با دوستان خاموشش در نيمه هاى شب هجرت چه زيباست! ديگر بار به كنار دوستان مى آيد, آنها را لمس مى كند و با اشتياق به آنها مى نگرد, با آنها حرف مى زند, نجوا مى كند و با حسرت و اندوه جدا مى شود. بارها آنها را ترك مى كند و باز مى گردد. چگونه ترك نمايد حضور خلوت دوست (بيا بيا كه غلام توام بيا اى دوست). جاذبه هاى دوستانش بازش مى كشند. جدال او با لحظه هاست! ميان لحظه هاى گريز پا و جذبه هاى مجذوب به پيكار در افتاده است. زمان هجرت او لحظه لحظه مى آيد. فراق دوست در آن دم چگونه مى شايد؟

و بهاء الدين جوان, ماتم گرفته و پريشان از مزار گونه دوستانش كمر راست مى كند و به صداى آرام پدر, كه او را مى خواند پاسخ مى دهد:


16

ـ آماده اى بهاء الدين؟

ـ آرى, آماده ام پدر.

بهاء الدين دوباره متوجه پايان فرصت ديدار مى شود. با عجله به سمت دوستانش بازمى گردد, تعداد زيادى از عزيزترين آنها را در ميان دستار گونه اى جاى مى دهد. همگى را به دوش نحيف خويش مى كشد. امّا توانش نيست. چه بايد كرد؟ صدها فرسنگ فاصله است. اين كوله بار مهربانى را چه سازد؟ كدام را واگذارد؟ كدام را تنها گذارد؟ در اين كشاكش دردآلود درمانده است. به راستى كدام را؟ فصوص الحكم وفتوحات مكيّه محى الدين را؟ جامع ابن بيطار را؟ الكامل ابن اثير را؟ المدهش ابن جوزى؟ كشّاف زمخشرى؟ بهجة الحدائق علامه حلّى؟ المفاحص؟ التحفه؟ تفسير بيضاوى؟ كدام را واگذارد; لاجرم همه را به دوش مى كشد و چون عاشقى شيدا به جان پيوسته مى دارد.

* * *

پاسى به اذان صبح مانده, كاروان آماده حركت مى باشد. سواد شهر جبل را ترك مى كند, به مشرق عشق رهسپار است. تا چند منزل احتمال خطر مى رود. مأموران حكومتى راهبانان نيم شبند. برخورد آنان با كاروانيان, خطرساز است. كم كم سواد شهر از نظرها محو مى شود. اينك دامنه هاى كوه طيّ شده و صحرا در برابر است. صحراى لخت و عارى از تصنعهاى مصنوع. براى بهاء الدين جوان صحرا جذبه اى خاص دارد. تيغ سركش خورشيد هم, نكو تابيده است. حجاب قيرگون شب به كنار رفته, سيماى سيمگون صحرا نمايان شده است. اين اولين ديدار روياروى بهاء الدين با صحراست. چقدر زيباست, چه بى انتهاست! ديگر آن ديواره هاى سنگى دژگونه باغها پيدا نيست. ديوارى در كار نيست. ديگر دايره حدود و ثغور حاكم نيست. مرزبندى, طبيعت آزاد را در بند نمى سازد. ديگر كوه هم طبيعت را محصور نمى كند.

راستى صحرا با باغ و گلستان فرق بسيار دارد كه باغ و گلستان محل ناليدن هزار ساله هزار دستان و پهنه پرواز قمرى و منظر خنده بى حاصل سوسن و نگاه مخمور نرگس است, امّا … امّا صحرا جاى ديگرى است, صحرا حد و حصر و محدوده ندارد. صحرا آزاد است. صحرا آزادى را مى فهمد. صحرا آزادى مى بخشد. گل صحرايى هم, رنگ ديگر دارد. گل صحرايى سخت كوش است. گل صحرايى, پاى در بند تعلقات آب و خاك ندارد. او تنها مى خندد. او تنها سلام مى كند.


17

* * *

و بهاء الدين در ابتداى سفر در اين تجربه زيبا پرواز مى كند. نوسان قلبش با امواج صحرايى تلفيق شده است. او صحرا را حس مى كند. هجرت را از طريق صحرا مى فهمد. سفر را مى پذيرد. اين جا همه چيز آزاد است. همه چيز ديدنى است. كوه نيز از دور دست زيباتر است. بلندى و بزرگى كوه از اين جا مشهود است. كوهها زيباتر به چشم مى نشينند. آنها ميخهاى ستبر روزگارند. اوتاد بزرگ كوهدشتند. آيات الهى در صحرا مفهوم زنده اى مى يابند. همه چيز در صحرا مى خندد و حرف مى زند. كم كم ديو شب در پنجه آتشين خورشيد فرو مى ميرد و مى رود تا دقايقى ديگر, خنده گلهاى صحرايى نمايان شود. كاروان در پهنه آرام و آزاد صحرا منزل گزيده است. اشتران, تن از رنج بار سبك مى سازند. سينه اشتران بر خاك سرد صبحگاهى و گردن به خواهش چشمان مضطرب به هر سو مى چرخد.

كاروانيان به تعجيل درآمده اند. مقدمات نماز صبح فراهم مى شود. صف نمازگزاران شكل مى گيرد. چهار زن و ده مرد و سه نوجوان مسلمان به امامت شيخ عزالدين نماز مى گزارند. بهاء الدين جوان, مؤذن جمع مشتاقى است كه نماز مى گزارند, در صحراى بى كران شامات. چه خوش منظرى است اين گوشه صحرا! بانگ خوش مؤذن: اللهُ اكبر ـ اللهُ اكبر و آن گاه: اِنَّ اللَّه وملائكته يصلّون … و دستان برادران به گرمى به سوى برادرى ديگر دراز مى شود, دعاى خير مى كنند و باز صحرا.

ديگر بار حركت شكل مى گيرد. حركت آغاز مى شود. رفتن فرا روى است. رفتن با صحرا عجين شده است. صحرا بار ديگر جلوه مى كند. صحرا از مكان عشرت مى گذرد و به خلوتگاه كنكاش در آثار صنع الهى بدل مى شود. بهاء الدين در اين درياى بى كران زمزمه مى كند:

(إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَإذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ وَإذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ)(1) و باز هم آيات الهى كه كوه و دشت و صحرا و آسمان همه آيات الهى اند. او اين بار, آميختن آيات الهى را با جريان زندگى تجربه مى كند. او هجرت مى كند و در لحظه لحظه سفر با آثار صنع الهى مأنوس مى شود. او اينك شيرينى نشانه هاى قدرت پروردگار را لمس مى كند و دل بدان خوش دارد.


18

* * *

اينك روزهاى بسيارى است كه كاروانيان, دل به بانگ جرس داده اند, گاه بر گرده اشترى پير و زمانى پاى بر شنزار نرم و داغ باديه طى طريق مى نمايد. گامهايشان همقرارِ رفتارِ وزينِ اشتران است. اشتران نيز با وقار ديرينه راهسپر صحرايند. حركت موزون اشتران با نواى ازلى عجين گشته. هارمونى رفتن اشتران, همقران ناى شتربان است.

نى مونس راه اوست

نى حدى خوان خلوت شبهاى صحراست

نى نواى محزون گوش نواز اين حيوان نجيب است

نى اشتران را نيكو به راه مى كشاند

نى اين همراه مأنوس, آدم را توان رفتن مى دهد

نى از جدايى شكوه دارد

نى حديث عشق پر خون مى سرايد

نى ذهن پريشان راهروان را تمركز مى بخشد

نى از وصل ياران مى گويد و از هجران مى كاهد

نى بر پرده دل عشاق راه, زخمه موزون مى زند

نى از وصل و ديدار و رسيدن سخن مى گويد

نى به رفتن هنجار مى بخشد.

نى از خمودگى و خمار راه مى كاهد كه نوايش جاودانه باد!

نى با اين ويژگى, با نجابت چشمان مضطرب, اشتران عجيب عجين شده تا از سنگينى راه باديه ها بكاهد. طريق صحرا خط بى انتهاى رفتن را تصوير مى كند, تلفيق موزون نواى نى با توان و تحمل اشتران زيباست. رنج راه, سهل و ساده مى شود. نى توان و تحمل حيوان نجيب صحرا را فزونى مى دهد و كاروان آمده از جبل با چنين حال و هوايى طى طريق نموده. اينك مقصد فرا روى كاروانيان است. اينك رؤياى رؤيت ديار محبان اهلِ بيت به تحقق گراييده است.

اين گلدسته هاى سر به عرش ساييده مساجدند كه از فاصله هاى دور نمايانند. پايتخت پادشاهان صفوى اين جاست, قزوين.


19

قزوين, پايتخت تشيع علوى

سردى هواى قزوين در روزهاى پايانى پاييز سال 966 كم از سرماى زمستانى نيست.

كاروان از جبل تا كرمانشاه آمده بود و شيخ عزالدين و همسر و فرزندش با قافله اى ديگر به قزوين مى آيند. اكنون گلدسته هاى مساجد شهر به خوبى جلوه گرى مى كنند. درختان در هواى پاييزى رنگارنگند. انگار جماعتى به استقبال مى آيند. خبر ورود شيخ عزّالدين با پيك مخصوص به پايتخت رسيده. شيخ زين الدين على منشار سر خيل مستقبلان است. اشارت شاه طهماسب صفوى نيز در كار بوده. شيخ عزّالدين و همسر و فرزندش به مدخل شهر رسيده اند. كاروان, حامل مال التجاره بازرگانى است. با مشاهده جمعيت مستقبل, همه از اشتران به زير مى آيند. بهاء الدين نيز از الاغ كوچك فرود مى آيد.

ـ پدر! گويا اين جمعيت به استقبال ما مى آيند.

ـ آرى چنين است, امّا اى كاش چنين نمى كردند. چه مهربانند اين طالبان و مشتاقان!

جماعت استقبال كننده به نزديك قافله مى رسد. هر دو گروه از حركت باز مى مانند. روى در روى هم قرار گرفته اند.

شيخ زين الدين على منشار آغوش مى گشايد, به سوى برادر و دوست ديرينه اش مى شتابد.

ـ سلامٌ عليكم. به سرزمين تشيع علوى خوش آمدى.

ـ شيخ عزالدين: سلامٌ عليكم ورحمة اللّه.

در آغوش يكديگرند, اين دو روحانى شيعه در حلقه ياران و دوستانند به روى هم بوسه مهر مى زنند.

هنوز از ديدار لحظاتى بيش نگذشته كه شيخ زين الدين على منشار چهره در هم مى كشد. اين رسم ميزبانى نيست. او را چه مى شود. غم جانكاهى به چهره دارد. مغموم و محزون سؤال مى كند: (چگونه شيخ بزرگوار زين الدين عاملى را شهيد كردند؟) شيخ عزالدين نگاهى بر جماعت مشتاق دارد و زير لب مى گويد: شهادت, نصيب ياران و دوستداران رسول خداست, او را نيز چون ديگر شهدا ناجوانمردانه شهيد كردند.

جمعيت زيادى قافله را در ميان دارد. لحظه به لحظه بر جمع استقبال كنندگان اضافه مى گردد. سكوتى حاكم مى شود. پس از لحظاتى خاموشى, شيخ عزالدين و شيخ زين الدين و بهاء الدين پيشاپيش جمعيت به راه مى افتند. صحنه ورود اينان به شهر بس زيبا و ديدنى است. هر لحظه بر سيل جمعيت, اضافه مى شود. از هر كوچه و معبر گروهى دوان دوان, خود را به مسير آنان مى رسانند, بر بام خانه ها و پنجره اتاقها جماعتى نظاره گرند. دو يار ديرين مكتب تشيع علوى دو شادوش به پيش مى روند. ازدحام بى حدّ بر شكوه مراسم مى افزايد. به هنگام رفتن, بهاء الدين در كنار شيخ زين الدين قرار مى گيرد. شيخ منشار, دست بر شانه جوان, با او به گفتگو مى پردازد: رنج سفر را چگونه تحمل كردى, فرزند؟


20

بهاء الدين چون شاگردى كه در مكتب درس به استاد پاسخ دهد: (فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَيِهُ ءَاْتِنَا غَدَآءَنَا لَقَدْ لَقِينَا مِنْ سَفَرِنَا هَذَا نَصَباً)(1).

شيخ زين الدين منشار با تعجب و بهت توأم با رضايت و خرسندى گفت: آرى, رنج سفر براى نوجوانان سنگين است.

آن گاه بهاء الدين براى اين كه لفظ تعب, مفهوم خستگى و ملال و ناراحتى تداعى نكند ادامه داد: سفر وقتى با هجرت معنا گرفت, هيچ رنج و تعبى آن را ملال آور نمى كند: (وَمَن يُهاجِرْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِى الاَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً وَسَعَةً وَمَن يَخْرُجْ مِن بَيْتِهِ مُهَاجِراً إلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَكانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً)(1).

شيخ زين الدين منشار از ذكاوت و استعداد بهاء الدين بسيار خرسند بود. او اگر چه در مدارس علميه بارها به شاگردان مستعدى برخورد كرده بود, امّا هرگز جوانى بدين استعداد و ذكاوت و معلومات نديده بود. شيخ عزالدين دوشادوش شيخ منشار گام برمى داشت, امّا شيخ زين الدين محو ديدار بهاء الدين بود.

شيخ منشار گفت: گويى با عالمى بزرگ آشنا شديم!

بهاء الدين محبت و مهربانى و الطاف شيخ منشار را پاسخ مى دهد: علم جزء ذات خداوند است و ما هر چه تمسك مى جوييم عَرَض است.

شيخ منشار با همين چند جمله, پى به ذكاوت و قريحه سرشار بهاء الدين برد و با لحن صميمانه اى گفت: خبر شهادت شيخ بزرگوار, زين الدين عاملى, ما را مأيوس كرده بود, امّا اينك دانشمندى جوان از ناحيت جبل عامل, هجرت نموده و در ميان است.

بهاء الدين پاسخ داد: خدا را سپاس مى گوييم كه گر چه شهيد ثانى را در ميان نداريم, امّا جامعه علوم اسلامى, زين الدين عاملى ديگرى را در نگين دارد.

مراسم استقبال از بهاء الدين و خانواده اش به خوبى برگزار شد. براى جوان, خاطره محاوراتش با شيخ منشار به ياد ماندنى بود. همين شوق و ذوق فراوان بود كه نقطه عطفى در زندگى علمى بهاء الدين شد.

* * *

اينك چند روزى از اقامت بهاء الدين در قزوين مى گذرد. وى به اتفاق خانواده اش در خانه كوچك, ولى زيبايى سكونت دارند. اين خانه را شيخ منشار به اشارت شاه طهماسب تدارك ديده است. خانه اينان در مجاورت مدرسه علميه بزرگ شهر قرار دارد. رفت و آمد طلاب و اساتيد مدرسه براى بهاء الدين وسوسه انگيز است. ميل به درس و مدرسه در او طغيان مى كند. اشتياقش فزونى مى گيرد. در چند روز اوّل تا حدودى به موقعيت شهر آشنا مى شود. كتابهايش را در جاى مناسبى مرتب مى كند. حالا ديگر همه چيز براى درس و مدرسه فراهم است. براى حضور در جلسه درس اساتيد لحظه شمارى مى كند. عطش فراوانى به آموختن دارد. خيال حضور در مدرسه در سر دارد. مادر كه از اين شيفتگى فرزند آگاه است, با پدر براى انتخاب استادى مشورت مى كند. پدر از در وارد مى شود. بهاء الدين سلامى عرضه مى دارد و انتظار خبرى خوش دارد.


21

ـ شيخ زين الدين با ملا على مذهّب گفتگو نموده است.

ـ ملا على مذهّب, پدر؟!

ـ آرى ملا على مذهّب كه از رياضيدانان بنام اين ديار است. تو مى توانى فردا صبح در جلسه درس او شركت نمايى. رياضى و هيئت. بهاء الدين با شنيدن اين كلمات از جاى مى پرد: (إِذَا السَّمَآءُ انْشَقَّتْ … وَإِذَا الاَرْضُ مُدَّتْ)(1).

* * *

صبح فردا ملا على مذهّب در يكى از حجره هاى مدرسه علميه قزوين به درس نشسته بود. حدود بيست طلبه مشتاق به گرد استاد حلقه زده بودند. تقريباً كسى متوجّه حضور طلبه تازه وارد نشده بود.

آن قدر مباحث درس ملا على مذهّب شيرين و جاذب و جالب بود كه عموماً شاگردانش سراپا گوش مى شدند. همه به دهان استاد نگاه مى كردند تا حرف تازه اى بزند.

بحث در باب مسائل رياضى و هيئت, در مدارس آن زمان چندان رواج نداشت. اگر چه اساتيد بزرگى در طول تاريخ اسلام بدين علوم روى آورده و به مدارج بسيار بالايى هم نايل آمده بودند, امّا در اين برهه, چندان بين طلاب مرسوم نبود; لذا جلسات درس ملا على مذهّب براى شيفتگان رياضى فرصت بسيار مغتنمى بود.

بهاء الدين تقريباً زودتر از طلاب ديگر حاضر شده بود. در گوشه مناسبى رو در روى استاد نشسته بود. با اشتياق توأم با هيجان, آماده شروع درس استاد بود و چنين آغاز شد: بسم اللّه الرحمن الرحيم و آنگاه صلوات بر رسول خدا و ….

آن گاه پس از مكث مختصرى ادامه سخن و شروع درس آن روز:

براى شناسايى عرض هر بَلَد كافى است, غايت ارتفاع خورشيد را درنظر گرفته, اگر شمالى است ميل شمس را از آن كاسته و اگر جنوبى است بر آن افزوده, حاصل عمل, تمام عرض است. آن گاه اگر نود درجه نصف النهار را از آن كم كنيم, عرض بلد مورد نظر حاصل مى شود.

ملا على مذهّب پس از بيان نحوه شناخت عرض جغرافيايى شهر ساكت ماند تا ميزان برداشت شاگردانش را محك زند. با اين كه همه شاگردان جز بهاء الدين در جلسات قبلى درس نيز شركت داشتند, امّا اغلب با نگاههاى توأم با سؤال خود, از ابهامى كلى, سخن مى گفتند. درس براى عموم نامفهوم بود, لذا پس از چند لحظه گفتگو و محاوره جمعى, بار ديگر استاد به درس ادامه داد:


22

نحوه شناخت عرض بلد, طريقه ديگرى هم دارد: اگر غايت انحطاط كوكبى را كه همواره ظاهر است, از غايت ارتفاعش كم كنيد و نصف باقيمانده را به غايت انحطاط بيفزاييد و از غايت ارتفاع كم كنيد, باقيمانده, عرض بلد است.

توضيح اضافى استاد نه تنها مشكلى را حلّ نكرد, بلكه بر ابهام و سؤال بيشترى شكل داد. همه شاگردان در تلاش رفع ابهام بودند, امّا از گفتگو و محاوره جمعى آنها مشكلى حلّ نشد, لذا ملا على مذهّب خطاب به آنان گفت: در ميان شما كسى هست كه درس را آموخته باشد؟

شاگردان همه ساكت شدند. نگاههاى مبهم و سنگينى بر جلسه درس حاكم شد. كم كم سكوت شاگردان معناى پاسخ منفى مى گرفت كه ناگاه بهاء الدين از ستونى شانه راست كرد و به آرامى و احترام گفت: آرى استاد.

شاگردان كه عموماً در اين لحظه از حضور اين همشاگردى جديد آگاه مى شدند, با تعجب به او خيره شدند و او با لحن مايل به عربى, جملات فارسى را چنين ادا نمود: اگر غايت ارتفاع و انحطاط را بر هم بيفزاييم و مجموع را به دو نيم سازيم, يك نيمه از آن, عرض بلد است.

اين جمله, مختصر و جامع و مانع بود. همه نظرها به بهاء الدين معطوف شد. جوان تازه وارد مورد تحسين همشاگردان و استاد قرار گرفت.

ملا على مذهّب روز قبل شمّه اى از ذكاوت بهاء الدين را شنيده بود. شيخ زين الدين منشار در معرفى اين جوان قدرى صحبت كرده بود, امّا هرگز تصور نمى كرد جوان تازه وارد تا اين اندازه با استعداد و با معلومات باشد, لذا با خرسندى و رضايت كامل خطاب به او گفت: همين طور است فرزند! با نيمى از جمع غايت ارتفاع و انحطاط, عرض بلد حاصل مى شود. اين تعريف, جامع و مانع و مطلوب است.

طلاب حاضر در جلسه درس ملا على مذهّب, همگى در بهت و حيرت فرو رفتند. آنها اكثراً از بهاء الدين بزرگتر بودند. همگى سالها در محضر استاد حاضر مى شدند و طبعاً ساليان زيادى در مدارس علميه بودند, ولى هيچ كدام تا به حال, شاگردى به اين ذكاوت و تيزهوشى نديده بودند. براى استاد هم همين طور بود. براى شاگردى كه تازه به درس آمده, اين همه حضور ذهن بى نظير است. درس هيئت و رياضيات, درس متعارف حوزه نيست و بروز نبوغ در چنين درسى تعجب آور است; به هر حال, همه از استعداد بهاء الدين در شگفت بودند.


23

ملاّ على مذهّب براى شناخت بيشتر شاگردش به فكر طرح سؤال ديگرى افتاد. او تا اندازه اى به تصادفى بودن پاسخ اول شك كرده بود, لذا با لحن صميمانه و آرامى خطاب به او گفت: فرزندم! آيا مى توانى جذر اعداد اصمّ را براى ما شرح دهى؟

بهاء الدين با تأملى مختصر پاسخ داد: آرى, استاد: براى تحصيل تقريبى جذر اعداد اصمّ, بايد نزديكترين اعداد به مجذور را درنظر گرفت و از آن كم كرد و حاصل را نگاه داشت, سپس جذر نزديكترين عدد را دو برابر كرد و يكى بر آن افزود و مابقى را به حاصل نسبت داد و حاصل نسبت را بر جذر آن افزود تا جذر تقريبى آن عدد اصمّ به دست آيد.

تعجب و تحسين طلاب و استاد به حدّ كمال رسيد. همه با نگاههاى بهت زده و مهربان خود, او را مورد تكريم و احترام قرار مى دادند. آمادگى و معلومات و استعداد بهاء الدين به راستى شگفت انگيز بود, لذا استاد در حالى كه سر خود را به علامت تصديق تكان مى داد گفت: كاملاً صحيح است. اعداد اصمّ, جذر صحيح ندارند و روش محاسبه جذر تقريبى آن اعداد, چنين است كه بهاء الدين بيان نمود.

جلسه درس آن روز تمام شد, امّا تا دقايقى چند, همهمه طلاب در باره همشاگردى تازه وارد ادامه داشت. همه اطراف او را گرفته بودند. همه سعى مى كردند با او گفتگو كنند. كم كم همه به راه افتاده بودند. از محوطه حجره خارج شدند. در صحن مدرسه, ملاّ على مذهّب به سؤال طلبه اى پاسخ مى داد. شاگردان به كنار استاد رسيده, به علامت احترام ايستادند. آنها سعى مى كردند, استادشان پيشاپيش حركت كند. راه باريكه اى وجود داشت, لذا همه در يك صف قادر به حركت نبودند. ملا على مذهّب با اشاره سر, بهاء الدين را به نزديك خواند و در حالى كه شانه بر شانه حركت مى نمودند پرسيد: عدد چيست بهاء الدين؟ براى اين همدرست تعريف كن!

و بهاء الدين در حالى كه خيل دوستان همدرس را در پشت سر و يكى از آنها را در كنار داشت چنين پاسخ داد: عدد, معدل دو عدد ما قبل و مابعد است, الاّ يك كه در تعريف نمى گنجد.


24

جوان طلبه پاسخ خود را دريافت نمود و يك شانه خود را عقب كشيد. اينك بهاء الدين و ملاّ على مذهّب ديگر بار در كنار هم قرار داشتند. صحن مدرسه را درختان تنومندى پوشش مى داد. برگهاى الوان پاييزى تابلوى بديعى خلق كرده بودند. ملا على مذهّب در اين كششِ مطلوب دانش رياضى غرق شده بود. پاسخهاى بجا و درست بهاء الدين او را به وجد آورده بود. سالها بود چنين حالى پيدا نكرده بود و اينك در وجد و شور و شوق بازى اعداد قرار داشت. مباحثه اى درگرفت. انگار داغتر از مباحث كلاس درس است. استاد و شاگرد جوانش با صلابت و استوار قدم برمى داشتند. هر بيننده اى تحت تأثير اين وقار و گرمى كلام قرار مى گرفت. طلاب همه آرام در كنارى به آنان مى نگريستند.

ملا على مذهّب و بهاء الدين چون دو پير عارف سخن مى گفتند, گويى ساليانى دراز در كنار هم بوده اند و گويى با علماى چند فرقه به جدل نشسته اند. استاد به چهره بهاء الدين نگريست و در حالى كه دستان خود را به علامت تأكيد حركت مى داد خطاب به او گفت: و عدد, شاخص سنجش كميّتهاست از يك تا بى نهايت.

و بهاء الدين پاسخ داد كه گويى ادامه سخن استاد بود: گر چه براى بى نهايت اندازه معينى متصوّر نيست.

ملا على مذهّب سخن بهاء الدين را بريد و گفت: براى زمان, ازل تا ابد طولانى ترين زمان است و ذهن را به كميّتى بزرگ رهنمون مى شود گر چه نامعين مى نمايد.

بهاء الدين اين بار با تعصبى غير متعارف و با چرخشى سريع, خود را به جلو روى استاد كشانيد و با سخنى كه به جدّ و جدل شباهت نزديك داشت گفت: امّا ازل تا ابد هر چه باشد, صبح ازل تا شام ابد دو روز افزون است; با اين حساب, اگر ابتداى نخستين با انتهاى پسين نيز به جمع آورده دو روز و اندى بيشتر است.

ملا على مذهّب در هيجان خاصى غوطه مى خورد, گويى ساليانى است كه انتظار چنين مجادله اى را دارد.

ـ آرى, آرى, چنين است.

بهاء الدين شعر خواجه شيراز را زمزمه مى سازد: (از دم صبح ازل تا آخر شام ابد).


25

و ملا على مذهّب آرامتر و متفكرانه لحن صحبت را تغيير مى دهد و گويى با خود نجوا مى كند: (دوستى و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود).

حالا ديگر شاگرد و استاد براى طلاب حاضر در كسوت واحدى جلوه مى كنند, چه جدل شاعرانه اى اتفاق افتاد! چه جذبه و شوق و ذوقى برانگيخت! چه زبان مشتركى داشتند اين دو حريف! چه كلام گرمى داشتند اين دو عزيز!

بهاء الدين جوان با اين كه تنها چند هفته از ورودش به ايران مى گذرد, امّا زبان فارسى را نسبتاً خوب مى داند و تقريباً همه مطالب را به راحتى بيان مى كند, اگر چه لحن عربى مليحى در كلام دارد. بهاء الدين در جبل نزد اساتيد فارسى زبان و مهاجران ايرانى زبان فارسى را آموخته است, شعر حافظ و سعدى را مى شناسد و لذا در مدرسه مشكلى ندارد.

ملاّ على مذهّب و بهاء الدين جلو درب مدرسه از همديگر خداحافظى مى نمايند و از هم جدا مى شوند, امّا همچنان هر دو در هاله اى از افكار خوش قبلى غوطه مى خورند. بهاء الدين از اين كه چنين فرصت مطلوبى به دست آمده خوشحال است و استاد نيز از برخورد با چنين شاگرد با استعدادى خرسند مى باشد.

* * *

بنا به توصيه و سفارش شيخ منشار, بهاء الدين در محضر اساتيد بزرگى حاضر مى شود. تفسير قرآن را از سالها پيش نزد پدر آغاز نموده و هم اينك نيز عموماً در خانه اين درس را ادامه مى دهد, امّا رياضيات جان او را به خود مشغول داشته است.

اينك در حجره درس ملا افضل قاضى مدرس است. ملا افضل نيز از علماى بزرگ و در رياضيات و هيئت, صاحبِ نظرات ممتازى است.

ملا افضل درس هندسه را از آغاز مى پرسد: نقطه, مبناى درس هندسه است. آن را مى شناسى فرزند؟

ـ آرى, استاد. اگر اجازت فرماييد, تعريف نمايم.

و با اشارت استاد به سخن ادامه مى دهد: هر چه قابل اشاره حسى است, اگر به هيچ نوع, قسمت پذير نبود, آن را نقطه خوانند و اگر در يك جهت, قسمت پذير بود, آن را خط خوانند و اگر در جهات عرض و طولى قسمت پذير بود, آن را سطح و اگر در سه جهت, قسمت پذير بود جسم خوانند.


26

ملا افضل و شاگردانش با همين مختصر پى به درجه علمى بهاء الدين بردند و لذا بدون ادامه بحث به دنباله مطالب جلسه قبل پرداختند; بدين ترتيب بهاء الدين نيز در شمار شاگردان چندين ساله ملاّ افضل قرار گرفت و اين برخورد مبارك سرآغاز طلوعى ديگر شد.

شيخ بهائى به زودى مباحث رياضى و هندسه و هيئت را نزد اساتيدش به پايان مى برد و بعضاً نظرات جديدى نيز ارائه مى نمايد. آن روز در ادامه درس يوميه در ميان طلاب مشتاق چنين مى گويد: و فصول سال هشت باشد, دو تابستان و ابتداى آن, وقت رسيدن آفتاب به دو نقطه اعتدال باشد و دو زمستان كه ابتداى آن, وقت رسيدن آفتاب به دو نقطه انقلاب باشد و دو بهار و ابتداى آن, وقت رسيدن آفتاب به وسط دلو و اسد و دو خريف و ابتداى آن, وقت رسيدن آفتاب باشد به وسط ثور و عقرب و بعضى علما گفته اند كه اعدل بقاع بر روى زمين, خط استواست.

ييكى از شاگردان سخن شيخ بهائى را قطع مى كند و مى پرسد: خط استوا به لحاظ چه صفاتى اعدل بقاع ناميده شده است؟

شيخ بهائى كه از ورود شاگردان به بحث رياضيات و هيئت خرسند مى شود, با لحن رضايت آميزى خطاب به شاگرد مشتاقش چنين مى گويد: گويا از جهت تشابه احوال, فصول گفته اند, زيرا مواضعى كه بر خط استواست, مانند سودان مغرب و اسافل بربر و جنوب مصر و بلاد حبشه و غيره هميشه گرم به غايت است و اهل آن بلاد, سياهان و جعدمويان و از اعتدال مزاج دور افتاده اند.


27

تــالار شـاهـى

روزهاى آخر پاييز سال 966 به زودى سپرى شد و زمستان سرد آن سال نيز سرآمد و اينك بهار سال 967 قزوين را مى گذرانيم. شيخ عز الدين حسين عاملى در ميان علماى پايتخت صفوى قرب و منزلت فراوان يافته, در مدارس علميه قزوين به درس نشسته و شاگردان فراوانى در حلقه درس اويند. روز به روز بر جمع طلاب و شاگردان شيخ عز الدين اضافه مى شود. سيل مشتاقان محضر فيض او از گوشه و كنار به قزوين روان است. علما و روحانيان نيز در هر فرصتى با او به مباحثه و محاوره و حتى مجادله علمى مى پردازند.

شيخ عزالدين نظرهاى تازه اى ابراز مى نمود, لذا براى طلاب جوان بسيار جالب و جذاب بود. آوازه شيخ عزالدين بالا گرفت و به دربار شاه طهماسب صفوى رسيد و شاه خواستار ملاقات با وى گرديد.

ملاقات شاه طهماسب با شيخ عزالدين, بنا به توصيه و تمايل شيخ منشار نيز صورت مى گرفت. در چندين جلسه, ملاقات شاه صفوى با شيخ عزالدين بهاء الدين جوان نيز حضور داشت.

* * *

آن روز تالار شاهى زيب و جلال و شكوه خاصى داشت. عده زيادى از بزرگان و روحانيون و درباريان به تهنيت بعثت رسول گرامى اسلام(ص) به تالار آمده بودند. در ميان روحانيون چهره شيخ عزالدين و بهاء الدين جوان بيشتر جلب نظر مى نمود. اين مجلس با شكوه اگر چه براى تبريك و تهنيت عيد سعيد مبعث بود, امّا در عمل به جلسه محك زدن اين دو روحانى تازه وارد تبديل شد.

شاه طهماسب در مسند شاهى نشسته و شيخ زين الدين منشار در كنار او قرار دارد و ساير روحانيون و علماى بزرگ شهر هر يك در جايى نشسته اند: مولانا عبداللّه مدرس يزدى, ملا على مذهّب, ملا افضل قاضى مدرس, ملا محمد باقر يزدى, حكيم عماد الدين محمود و گروهى ديگر از اساتيد حوزه; اين جمع بى نظير را كمتر در محافل ديگر مى توان مشاهده كرد.

بهاء الدين جوان نيز در كسوت روحانيون بود و اگر چه به سال كمتر ولى به ذوق و استعداد و وقار معنوى كم از ديگران نداشت. بهاء الدين با وقار خاص در مجلس حاضر بود. او تنها جوان روحانى بود كه فرصت و توفيق جلوس در محضر بزرگان مى يافت. او آمده بود تا قريحه سرشار و ذوق و استعداد بى نظيرش را به آزمايش نهد. او در امتحانى زودرس, مُهر مِهر دوستانى بزرگ را بر اوراق هستى اش مى زد. او به نبوغ خارق العاده و استثنايى اش پر و بال پرواز مى بخشيد.


28

شيخ منشار در سمت راست شاه طهماسب و ديگر روحانيون هر يك در جايى فراخور خويش نشسته اند. پس از اندك زمانى گفتگوى حضار رنگ و بوى مباحثات حوزه اى يافت. كم كم مخاطب جمع علما تنها بهاء الدين جوان بود. جوان تازه وارد در حلقه اساتيدى بزرگ به آزمايش نشسته بود, هر لحظه به سويى مى نگريست تا سؤال و پرسش را به ذهن سپارد. اگر در ابتدا منظور شاه طهماسب و شيخ منشار معرفى شيخ عزالدين بود, امّا در عمل گفتگو با بهاء الدين آن را تحت الشعاع قرار داد.

براى بزرگان و روحانيون اين همه آمادگى باوركردنى نبود. جوانى در برابر خبرگان علمى كشورى بنشيند و با صلابت و استوارى, مسائل را پاسخ دهد و تحسين همگان را برانگيزد!

هنوز سؤال و جواب چندان زيادى مطرح نشده بود كه شاه طهماسب در باب معناى عشق به طرح سؤالى پرداخت. شاه صفوى چندين تعريف و نظريه را شنيده بود و لذا خطاب به بهاء الدين گفت: مفهوم عشق از ديد جوانى چون بهاء الدين چيست؟ به شنيدن آن رغبت كرده ايم.

لحن كلام شاه طهماسب چنان بود كه قصد مباحثه علمى ندارد و تنها براى تغيير حال و هواى مجلس اين سؤال را مطرح نموده و انتظار پاسخ جامعى نيز ندارد.

بهاء الدين بدون اين كه گفتگو با شاه صفوى او را مرعوب نمايد, با وقار و آمادگى كامل چنين پاسخ داد: بسم اللّه الرحمن الرحيم وبه نستعين, شيخ الرئيس در رساله عشقيه چنين مى فرمايد: (عشق در همه موجودات و مجردات و فلكيات و عنصريات و معدنيات و حيوانات وجود دارد تا به حدّى كه مى توان معتقد بود كه در اعداد هم حقيقت عشق موجود است و در اعداد متحابه نمونه اى از عشق مشاهده مى شود).

همهمه اى در تالار پيچيد. شاه طهماسب و ديگر علماى حاضر در جلسه به تحسين واداشته شدند. او كيست كه در سنين غير متعارف از عشق, رواياتى اين چنين دارد؟ و بهاء الدين ادامه مى دهد: و عشق در صداقت تذر و كوهساران, به كمال محسوس است و عشق, نهايت اخلاص و محبت الهى است و نديدن جز او. عشق, همه او شدن است. عشق, همه او ديدن است. عشق, جوهره حيات آدمى است.


29

در اين جا اگر چه براى همه اساتيد حاضر در جلسه, زمينه هاى طرح سؤالات فراوانى مهيّا بود, ولى عموماً به لحاظ حضور شاه طهماسب و نيز شيرينى كلام بهاء الدين نخواستند آن را به مجادله و محاوره حوزه اى كشانند, لذا سؤال ديگر مطرح نشد و سكوت سنگين بر تالار حاكم شد. نگاههاى اساتيد همه به چهره جوان تازه وارد دوخته بود. شاه طهماسب پس از لحظاتى با سخن تازه و محبت آميزى سكوت را شكست و گفت: آفرين بر تو اى جوان! امّا از اين همه تعاريف زيبا, كدام بر تو مكشوف گرديده؟

بهاء الدين باز هم چون استادى كه در مسند درس مدرسه قرار دارد, قدرى تأمل نمود و با چهره اى گشاده و لحنى جذاب اظهار داشت: شيخ اكبر, محى الدين عربى در رساله اى فرمايد: (اوّل چيزى كه بر تو كشف شود عالم حسّ است, چنان كه ديوارها و تاريكيها ترا حجاب نشود و كشف, يا حسّى است يا خيالى و فرق ميان آن دو در اين است كه چون صورت شخص يا فعلى از افعال خلق را ببينى و چشم بر هم نهى, اگر همچنان ببينى كه اوّل ديدى آن كشف خيالى است و اگر غايب شود, كشف حسى است و چون به ذكر مشغول شوى, منتقل شوى از كشف حسى به كشف خيالى, پس فرود آيد بر تو معانى عقلى در صورت حسّى).

ديگر براى شاه طهماسب و ديگر حاضران در جلسه ترديدى باقى نماند, همه دانستند بهاء الدين جوان از نبوغ و استعداد سرشارى برخوردار است. آنها اذعان نمودند به زودى بهاء الدين در شمار بزرگترين علماى اسلامى قرار مى گيرد. بهاء الدين آرام بود و وزين, زيرك و با استعداد. طنين تكلمش دلنشين و جذّاب بود. كلام موثق و مستدل و معلومات عميق داشت. سخنانش حكايت از مطالعات فراوانى مى كرد. رسايل و فتوحات ابن العربى را خوانده و آثار منظوم فارسى را نيز بسيار ديده بود. علاقه و عشق وافرش به غزليات حافظ محسوس مى نمود. اين همه وسعت دانش و بينش از جوانى چهارده ساله بس عجيب بود.

شاه طهماسب صفوى با نگاههاى تحسين آميز به او مى نگرد و خطاب به شيخ منشار مى گويد: ميهمان جوان ما را نيكو بداريد و اسباب معيشت و تعليم, سزاوار او فراهم سازيد.


30

به اين ترتيب, مجلس آزمون شيخ عزالدين و فرزند جوانش پايان مى يابد و بهاء الدين به صورت رسمى به همه بزرگان و علما و روحانيان پايتخت معرفى مى شود و زمينه هاى رشد و ترقى وى به نحو مطلوب فراهم مى گردد و در سايه اين شرايطِ ويژه و نبوغ ذاتى, اين جوان تازه رسيده در اندك زمانى يكى از بزرگترين علماى اسلامى, پاى بر ميدان عمل مى گذارد.

ديـــدار يــار

توصيه و سفارش شاه طهماسب در باره بهاء الدين مفيد افتاد. شيخ زين الدين منشار و ساير علماى پايتخت در تحقق آن كوشيدند, امّا شيخ منشار بيش از همه در باره تعليم و پرورش بهاء الدين كوشيد.

* * *

بعد از ظهر دل انگيزى بود. شيخ زين الدين و بهاء الدين در كوچه پر پيچ و خم ضلع شرقى بازار قزوين راه مى رفتند. خانه شيخ منشار آن نزديكى بود. همه مسير پر از جاذبه هاى ديدنى بود, امّا جوان واله و شيدا چندان توجهى به آنها نداشت. سينه جوشان و روح بلند پرواز وى در جستجوى درياى بى كران دانش بود. غروب نخستين بهار سرزمين اهل عرفان ملتهبش ساخته و از وصل گل خبر مى داد.

جلو مدرسه علميه, شيخ عزالدين نيز به آنها ملحق شد. هر سه به سوى خانه شيخ منشار به راه افتادند. دو دوست ديرينه در كنار هم قرارى يافته اند. از هر درى سخنى مى رود: خاطراتى از سالهاى خوش جبل عامل, ذكر شهادت شهيد ثانى, وصف حالات دربار صفوى, تعزيتى از مظالم عثمانى و سخنى از مدارس علميه پايتخت صفوى.

در گوشه اى از اتاق, بهاء الدين جوان گوش به گفتگوى پدر و شيخ منشار دارد. دختر خردسال ميزبان درآمد و رفت است. وجهه بزرگان دارد, اگر چه هفت ساله است. او تنها دختر شيخ منشار است. احكام زيادى را مى داند و در طفوليت به درس پدر مى نشيند. با اين كه تولدش در ايران روى داده, زبان عربى را به خوبى مى داند و شيخ منشار به آداب تمام در تعليم او مى كوشد.

بهاء الدين نيز فارسى را همچون او مى داند و اينك دو جوان مسلمان به دو زبان رسا تكلم مى كنند.


31

شيخ زين الدين براى اينكه بهاء الدين را نيز به بحث و گفتگوى خودشان بكشاند با لحن صميمى و مهربانى مى گويد: حقيقت عشق آن بود كه به شاه عرضه داشتى, بهاء الدين؟

بهاء الدين در حالى كه قدرى خود را به پدر و شيخ منشار نزديك مى نمود گفت: تعاريف مذكور خاص دربار شاهان بود, امّا در محضر ياران, شمّه اى ديگر سزاست, زيرا محبت, آن است كه انسان, آن كمال مؤثر را در خود ادراك نمايد و هر اندازه ادراك تمامتر و كاملتر و مدرك داراى كمال مؤثرترى باشد, محبّت او تمامتر و كاملتر است.

شيخ زين الدين خطاب به دختر خردسالش كه در كنارى نشسته بود گفت: محبّت چيست؟

گفت: محبّت غليان دل است در مقام اشتياق به لقاى محبوب. محبّت, محو محبّ است به صفاته و اثبات محبوب است به ذاته كه تمام صفات خود را در طلب محبوب نفى كند.

اينك نوبت شيخ عزالدين بود كه از بيان رسا و مستدل دختر خردسال دوستش در بهت و حيرت قرار گيرد و به او بگويد: آفرين فرزند! آرى چنين است, زيرا محبّ جداى از محبوب نيست. غايت عشق و محبّت, دل به خواسته محبوب سپردن است.

و شيخ زين الدين در تأييد مطلب مى گويد: وحدت محبّ و محبوب با محبّت حاصل مى شود آن سان كه مولانا فرمايد:

داند آن عقلى كه او دل روشنيست در ميان ليلى و من فرق نيست

من كيم, ليلى و ليلى كيست من ما يكى روحيم اندر دو بدن

ترسم اى فصّاد اگر فصدم كني نيشتر را بر رگ ليلى زنى

شيخ عز الدين و شيخ منشار دو دوست ديرين در كنار هم نشسته اند, نبوغ و استعداد و معلومات بيش از حد دو فرزند دلشادشان مى دارد! بهاء الدين دريافت, دختر خردسال شيخ منشار حداكثر دروس ممكن را نزد پدر آموخته و علاوه بر آن از طريق گوش دادن به محاورات پدر, مطالبى افزون بر آن نيز در ذهن دارد, امّا به هر حال, اين همه نبوغ و قريحه سرشار, عجيب جلوه مى نمود.

اينك در خانواده دو دوست مهاجر جبل عامل, دو جوان نابغه خودنمايى مى كنند. بهاء الدين از آن پس در بيشتر جلسات درس شيخ منشار شركت مى كرد. علاوه بر آن در فرصتهاى مناسب به اتفاق استاد به خانه مى آمد و دروس اضافى و تازه اى مى گرفت. در جلسات درس خانه, دختر خردسال شيخ نيز اغلب شركت مى نمود و به صورت آزاد از گفته هاى پدر بهره مى گرفت.


32

فرصت بسيار مغتنم آشنايى بهاء الدين با شيخ منشار سبب تحولات اساسى در زندگى علمى او شد. شيخ منشار علاوه بر روابط شاگرد و استادى محبّت پدرانه نيز به او داشت. فراهم كردن امكان شركت در جلسات درس بزرگان, تدريس خصوصى علوم دينيه به بهاء الدين و از همه مهمتر در اختيار گذاردن كتابخانه بسيار عظيم خود, همه و همه موجبات ترقى و تعالى فرهنگى بهاء الدين را فراهم ساخت.

بهاء الدين اگر چه با تعداد معدودى كتاب از جبل عامل به ايران آمده بود, امّا هزاران كتاب بى نظير موجود در كتابخانه شيخ منشار براى بهاء الدين فرصت بى نظيرى فراهم مى ساخت.

اين مراوده فرهنگى و شور و شوقى كه بهاء الدين از خود نشان مى داد, دختر جوان و اهل دانش شيخ منشار را نيز بيشتر به آموختن وا داشت. كم كم آوازه نبوغ و استعداد بهاء الدين در همه شهر و حتى سراسر كشور انتشار يافت. ديگر در تمام مدارس و محافل علمى از شيخ عزالدين عاملى و فرزند نابغه اش صحبت مى شد.

حمايت شاه طهماسب و لطف بى دريغ شيخ منشار و گوهر ذاتى بهاء الدين و ارشادات جامع پدرش شيخ عزالدين و ساير شرايط مطلوب باعث شد تا جوان با استعداد در اندك زمانى مدارج علمى را طى كند و در محضر بزرگانى چون ملا عبداللّه مدرس يزدى, ملا على مذهّب, ملا افضل قاضى و حكيم عماد الدين محمود كسب فيض نمايد و علاوه بر آن, تفسير قرآن و فقه را نزد پدر و شيخ منشار فرا گيرد و به سرعت راههاى ترقى را بپيمايد. آشنايى با شيخ منشار نه تنها در بهاء الدين تأثير مثبت داشت, بلكه در شكل گيرى شخصيت و پرورش و تعليم دختر شيخ نيز مؤثر واقع شد و سرانجام اين دختر جوان, همه مدارج علمى و فقهى زمان را طى كرد و فقيهى مجتهد در جامعه اسلامى آن زمان گرديد.

سالهاى نخستين به خوبى سپرى مى گرديد و هر روز بر شهرت و آوازه بلند بهاء الدين افزوده مى شد. او اينك كتاب نخستين خود را به رشته تحرير درآورده و مورد توجه عموم واقع شده است.

در مدارس علميه, بهاء الدين به شيخ بهائى اشتهار دارد و علاوه بر شركت در جلسات درس بزرگان, ساعاتى از روز را به تعليم طلاب جوان اختصاص داده است. اگر چه در مدارس علميه, اين روش از دير زمان متداول بوده و طلاب به موازات آموختن به آموزش ديگران مى پرداختند, امّا در مورد جلسات درس شيخ بهائى وضعيت به نحو ديگرى است. اغلب در ساعات تدريس او طلاب زيادى به جلسه درس او مى شتابند و حتى در پاره اى از موارد, جلسه درس ديگر اساتيد تعطيل مى شود تا طلاب جوان از محضر شيخ بهائى كسب فيض كنند. شيوه تدريس, سطح معلومات, تنوع مطالب, جذابيّت كلام, دروس غير متعارف حوزه اى, طرح مطالب اجتماعى و حتى سياسى, شركت دادن طلاب در بحث روز و صدها جزئيات ديگر باعث استثنايى بودن جلسات درس شيخ بهائى مى گردد و از اين رو به زودى جلسات درس شيخ, وضعيت عادى حوزه علميه را به هم مى زند و چه بسا مورد رشك و حسد جماعتى نيز واقع مى شود. ساليانى پى در پى سپرى مى شود. شيخ بهائى ديگر بيشتر دروس متداول حوزه اى را نزد بزرگترين علماى وقت آموخته است. در مدارس علميه بيشتر به كار تدريس اشتغال دارد. جلسات درس او پرجذبه ترين جلسات مى باشد. در خانه ت


33

نها با مادرش زندگى مى كند. پدر در كسوت شيخ الاسلامى هرات, به آن جا سفر كرده و شيخ بهائى وظيفه پرستارى از مادر را نيز به عهده دارد.

* * *

حدود هفده سال از هجرت به ايران مى گذرد. او اينك به مردى كامل تبديل شده, از زندگانى اش سى بهار مى گذرد. در كوچه و بازار و مدرسه به عنوان استادى بزرگ اشتهار دارد.

شيخ بهائى در سى سالگى نه تنها همه علوم متداول را آموخته, بلكه پاره اى از علوم اختصاصى و انحصارى را نيز مى داند. چند كتاب ارزنده به رشته تحرير درآورده. ديدار شيخ براى طلاب و مردم عادى كوچه و بازار مغتنم است. شيخ بهائى به چهره اى روحانى و مورد توجه و علاقه مردم معروف است.

شيخ بهائى در مدرسه, تفسير قرآن مجيد مى گويد. طلبه اى مى پرسد: جناب شيخ! توفيق الهى چيست؟

و شيخ بهائى جوان و دانا در پاسخ شاگرد چنين مى گويد: نخستين تنبهى كه بنده براى بندگى خدا به دست مى آورد و از خواب غفلت بيدار مى شود و خود را در سلك نيكبختان قرار مى دهد, حضور در مقام كبريايى و جذبه الهى و تحريك ربانى و توفيق سبحانى است كه خدا او را به حضور خود بار مى دهد و مجذوب عنايات الهيه او مى شود و توفيق اين سعادت, نصيب او مى شود كه (أَفَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ للإِسْلامِ فَهُوَ عَلَي§ نُورٍ مِّن رَّبِّهِ)(1) آن كه از نعمت شرح صدر برخوردار شود و تسليم واقعى دربار فيض مدار حضرت فياض على الاطلاق باشد, از آن نورى كه از مقام نورانيّت بى نهايت ظهور كرده منوّر خواهد شد.

لحظاتى قبل شيخ زين الدين منشار به ديدار شيخ بهائى آمده. در مدخل ورودى مدرسه به ستونى تكيه داده. گوش جان به بيان شيواى شيخ بهائى سپرده, از لطف كلام و شيوايى سخن او سرمست شده, دريغش مى آيد در ميان سخن شيخ وارد شود, لذا اينك كه كلام بهاء الدين به انجام رسيده وارد مى شود. طلاب حاضر در جلسه درس به اتفاق شيخ بهائى به پا مى خيزند. شيخ منشار نزد روحانيان و طلاب احترام خاصى دارد. التفات بى حدّ شيخ زين الدّين به شيخ بهائى, او را به درس و مجلس وعظ كشانده. چه شيرين است اين چنين ديدارهاى عارفانه! در گوشه اى چون طلبه اى جوان قرارى مى گيرد و اگر چه وجودش را قرارى نيست با رضايت و خرسندى تمام خطاب به شيخ بهائى مى گويد (كه گويى چون ديگر طلاب سؤال مى كند): جناب شيخ! آيا براى چنان حالتى نشانى وجود دارد؟


34

شيخ بهائى بدون تأمل و چنان كه ادامه بحث با شاگردانش در جريان است مى گويد: آرى, جناب استاد! بركنارى از دار غرور و علاقه مندى و عشق به خانه جاويد و توفيق الهى هر گاه به صورتى جلوه مى نمايد, كما اين كه امروز توفيق الهى در قالب سعادت زيارت شيخ بزرگوار جلوه نموده است.

شيخ زين الدين منشاركه براى اولين بار,نحوه تدريس شيخ بهائى را از نزديك مشاهده مى كرد,با خرسندى ورضايت كامل زير لب مى گويد:آرى چنين است, توفيق زيارت وديدار دوست,همه, شمه وجلوه اى ازتوفيق ديدار جمال معبود مطلق است.

سپس جلسه درس با بانگ تكبير طلاب و درميان گرفتن دو روحانى بزرگ به پايان رسيدوشيخ منشار وشيخ بهائى راهى خانه شدند.درمسير خانه دو روحانى بزرگ, شانه به شانه به پيش مى رفتند. مردم درطول مسير آنها عموماً به سلام وصلوات وتعظيم واحترام مى پرداختند.شيخ زين الدين با بيانى كه گويى دنباله بحث مدرسه مى باشد, خطاب به شيخ بهائى مى گويد: آرى ديدار دوست, توفيق الهى است, امّا اگر حاصل شود دريافت نامه اى نيز دلپذير مى شود.

شيخ بهائى دريافت, خبر مسرت بارى در ميان است, لذا زير لب به حالت انتظار چنين زمزمه كرد:

اى پيك پى خجسته كه دارى نشان دوست

با ما مگو بجز سخن دلنشان دوست

حال از دهان دوست شنيدن چه خوش بود

يا از دهان آنكه شنيد از دهان دوست

و شيخ منشار حامل خبرى خوش و ارمغانى ارزنده مى باشد و آمده است تا خود پيام دوست به دوست رساند كه:

هر چه گفتيم جز حكايت دوست در همه عمر از آن پشيمانيم

امروز سپيده دم كاروان هرات رسيد. كاروان سالار, نامه شيخ بزرگوار والد مكرم براى من آورد. مرقّعى نيز به فرزند نگاشته كه اين است حال دوست.

شيخ بهائى مژده حالات پدر از شيخ منشار دريافت مى كند كه خود بر او سمت پدرى دارد و به جان, عزيزش مى شمارد.

* * *

اينك سالهاست كه شيخ عزالدين, شيخ الاسلام هرات است و شيخ بهائى و مادرش در قزوين روزگار مى گذرانند. علّت ماندن اينان در قزوين وجود مراكز علمى غنى و اساتيد بى مانندى است كه در قزوين حضور دارند و حالا ديگر خود شيخ بهائى نيز همقدر اينان است و جذبه مدارس و تدريس, شيخ را در پايتخت ماندگار كرده و هجران پدر را در سرزمينى كه خالى از اقوام و خويشان است قابل تحمل ساخته است. ياد پدر عزيز است, شيخ عزالدين تنها پدر نيست كه استاد شبان و روزان آشنايى با علوم است. اوست كه شيخ بهائى را به جذبه عشق آشنا كرد.


35

كلاسهاى درس شيخ بهائى همچنان شلوغ و پر جذبه است. شيخ هم تفسير قرآن مجيد مى گويد, هم از معادلات رياضى صحبت مى كند, هم در دم از منظومه شمسى ستاره مى شمارد و فلسفه و عرفان را نيز خميرمايه بحث و محاوره خويش مى سازد; به خاطر اين ويژگيهاى منحصر به فرد اوست كه جنجال كلاس درسش عالمگير شده و بارها به صورت تلويحى, سنت شكنى و عمل مغاير عرف او در كاخ شاهى نيز مطرح شده است.

حالات عرفانى

آوازه فراگير شيخ بهائى از پايتخت گذشته و اينك در سال 980 هجرى قمرى نه تنها در ايران كه در گوشه و كنار جهان اسلام از شيخ بهائى نام مى برند. اين همه تلقينات مكرّر و تلويحى حاسدان به گوش شاه رسيده و در او تأثير گذارده و شاه طهماسب, طالب ملاقاتى ديگر است: شنيده ايم مجالس درس حوزه به انحصار شيخ درآمده!

شيخ بهائى كه در كنار شيخ منشار نشسته به آرامى پاسخ مى دهد: اگر مراد سلطان, كسب فيض من از مجالس اساتيد است, آرى به لطف خداوند, آن قدر بزرگان خبره فراوانند كه توفيق آنى ميسّر نيست.

شاه طهماسب كه زيركى شيخ را مى دانست و از مطلب اوّل نتيجه اى نيافته بود, لحن كلام را عوض نمود و گفت: ساليان درازى است كه پدر در ديار غربت به كار دين نشسته, وقت آن نيست كه فرزند جوانى معينش گردد؟

شيخ بهائى دريافت, پيشنهاد تلويحى شاه طهماسب كه در قالب تلويح ابلغ از تصريح بيان شده, به معناى دور كردن او از مدارس پايتخت مى باشد و هرگز به قصد قربت نيست و به تعبيرى شكل محترمانه تبعيد مى باشد, لذا براى جلوگيرى از صدور دستور و حكم صريح ـ كه لازم الاجراست ـ چنين گفت: كار دين در دست مردان خداجوى راست مى آيد كه به لطف بى كران خداوندگار چنين است; حمايت بى دريغ سلطان در استمرار وضع مرضى خداوند بارى تعالى است.

شيخ منشار و شيخ بهائى از تالار شاهى خارج شدند. آنان دنباله بحث با شاه طهماسب را تجزيه و تحليل مى كردند, وقتى به جلو خانه شيخ منشار رسيدند هنوز زمان خداحافظى نبود. براى هر دو قصد شاه طهماسب از بيان مطالب مطروحه روشن بود. شيخ منشار اگر چه همه ذهنيات خود را براى شيخ بهائى روشن نكرد, امّا قصد شاه را به خوبى مى دانست. كدورتهايى كه بعضى علما و روحانيان از شيخ بهائى داشتند براى او مشخص بود. نحوه اداره جلسات درس و تعطيل شدن درس بعضى از علما, عامل كدورت بود. آنها معتقد بودند مطالب و نحوه عمل شيخ بهائى در عرف حوزه نمى گنجد. بعضاً گفته هاى شيخ را نيز درس حوزه اى نمى پنداشتند, لذا در هر فرصت ممكنى عليه او اقداماتى مى نمودند و نظر شاه طهماسب نيز بدين جهت متمايل گشته بود. اگر چه شاه صفوى به شيخ بهائى علاقه وافر داشت, امّا گذشتن از نظر جمع زيادى نيز ساده نبود. پيشنهاد تلويحى رفتن به هرات و شيخ الاسلامى آن جا هم بدين منظور بود. همه و از جمله شاه طهماسب فكر مى كردند شيخ آن را خواهد پذيرفت. صورت طبيعى مسأله هم همين را حكم مى كرد: شيخ بهائى به صورت و عنوان شيخ الاسلامى هرات بدان جا رود و پدر كه بار


36

خستگى نيز بر تن دارد باز آيد, در اين صورت مادر شيخ نيز در ديار غربت تا اندازه اى از تنهايى به در مى آمد. همه اينها معادلات ظاهرى و تناسب عرف معمول بود, امّا شيخ بهائى در عالم ديگر سير مى نمايد. براى او مقام و منصب پشيزى ارزش ندارد, او ارتباط و تقرّب به دربار شاهان را نيز براى مردم قبول مى كند. شيخ در عالمى وراى تخيل مردم سير مى كند.شيخ پروازى است و در پرواز.

شيخ منشار به خوبى مى داند دليل نظر شاه چيست و لازم مى داند آنها را با شيخ بهائى در ميان گذارد, لذا سعى مى كند بحث را ادامه دهد و در مقابل در خانه, شيخ بهائى را نيز به خانه مى طلبد. حلقه اى بر در كوبيده مى شود.

ـ كيست؟

ـ در را بگشاى دخترم.

آن گاه دَرِ چوبينِ فرتوت به لنگه اى چرخيد و سلامى از روى مهربانى, پدر و ميهمان را به خانه خواند.

شب, حجاب قيرگون تاريكش را بر تارك بام و بر كشيده بود و از هر رخنه اتاق و لايه در به درون مى خزيد. شمعدانى تاريكى شكن و روشنى بخش در ميان دستان مهربان دختر شيخ به ميان نهاده شد. ميهمان و ميزبان همچنان سرگرم گفتن بودند:

ـ بى قرارم پدر! نه جامه شيخ الاسلامى غمم را مى زدايد و نه مكتبى كه جامه دوز تنم گرديده. درونم پرآشوب است استاد! مى جوشم و سردم, مى لرزم و در جوشم, حال غريبى دارم استاد.

شيخ زين الدين كه سخت تحت تأثير كلام شيخ بهائى قرار گرفته بود به آرامى و متانت تمام مى گويد: قرار با دل مؤمن سازگار نيست, شوق پرواز, قرار از انسان مى ستاند, ذوق وصل بيتابى مى آورد, بدين قرار, دل قرار ده كه خوش وضعى است.

دختر شيخ منشار دو جام سفالين جوشيده گياهان در كنار دست پدر مى نهد و قصد خروج از اتاق دارد كه شيخ بهائى اين رباعى تازه سروده بخواند:

دوش از درم آمد آن مه لاله نقاب سيرش بنديديم و روان شد به شتاب

گفتم كه دگر كِى ات بخواهم ديدن گفتا كه به وقت سحر, امّا در خواب

و در ادامه گفت: آرى پدر! بى قرارى در سرشت انسان درآميخته, ميل وصل و لقاى محبوب آرامش را مى ستاند, هر دلى تاب تحمل اين اوقات ندارد.


37

و دختر شيخ منشار كلام شيخ بهائى را قطع كرده مى گويد:

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اى دوست

قرار چيست, صبورى كدام و خواب كجا

مبين به سيب زنخدان كه چاه در راهست

كجا همى روى اى دل بدين شتاب كجا

شيخ بهائى با خواندن اين رباعى, سرودن شعر را آغاز مى نمايد و از اين پس, لحظات تنهايى و بى قرارى را با زمزمه شعرى كه فى الحال مى سرايد سرخوش مى شود.

شعر با تخيل(1) همزاد است, تير تيز و سركش خيال, ياراى جولان در وراى انديشه ها را نيز دارد. شعر در بى قرارى آدمى مرهم دل است. زمزمه شاعرانه, پرواز نابهنگام را تعديل مى كند. شعر به روح و جسم انسان موازنه مى بخشد. با شعر, روح و جسم همگام و همسو مى شوند. شعر آرامش مى دهد كه شعر معناى آرامش است و شيخ بهائى در روزگار بى قرارى به شعر روى مى آورد. گاه غزل مى گويد و زمانى قصّه پرداز مى شود. ديگر زبان شعر به كام است, ديگر كلام مهر به جام است.

شيخ بهائى در روزهاى پايانى سال 980 در حالات وجد انگيزى به سر مى برد, هر گاه فرصتى مى يابد زمزمه اى مى نمايد و ابياتى دلنشين مى سرايد:

آن دل كه تو ديديش زغم خون شد و رفت

وز ديده خون گرفته بيرون شد و رفت

روزى به هواى عشق سيرى مى كرد

ليلى صفتى بديد و بيرون شد و رفت

شيخ بهائى ديگر با شعر آرامش مى گيرد, با شعر قرار از دست رفته باز مى ستاند, با شعر همنوايى مى كند, با شعر تسكين مى يابد, با شعر حسب الحال مشتاقى مى سرايد. ماجراى سرخوشى و شور و حال شيخ چه نيكوست, او ديگر از هر آنچه آثار صنع الهى است به وجد مى آيد. گاه با ياد خوش روزگاران جبل, زمانى با خيال دلنشين سفر, گاهى نيز مجلس درس شيخ منشار دلْ مشغولش مى سازد. شيخ با دلى بسته به مهر و مهربانى, روزگار مى گذراند, مدرسه و محراب, كوچه و بازار, سكوت و فرياد, جمع و تنهايى, همه و همه سرمستش مى دارد. شور و وجد شيخ از سرچشمه ديگرى است. شيخ, تفسير قرآن مجيد مى گويد و همان دم, ذكر جمال جميل را در فغان قُمرى مى شنود. حالات شيخ بس غوغايى و سرشار از جذبه هاى عرفانى است. آرامش او در بى قرارى نمود مى كند.


38

شب تنهاييم در قصد جان بود خيالش لطفهاى بيكران كرد

ديگر سكون و ماندن چاره ساز نيست, ميل به رفتن, اشتياق وصال معبود و كشش وصل جانان, جسم و جانش را ملتهب مى سازد. آتش گدازان عشق هر لحظه شعله مى كشد, شيخ با خيال روى يار به سر مى برد.

خيال روى تو در هر طريق همره ماست

نسيم موى تو پيوند جان آگه ماست

به رغم مدعيانى كه منع عشق كنند

جمال چهره تو حجّت موجّه ماست

و شيخ, شوريده وصال معشوق است, اين همه پريشانى را به هم مى نهد, زيرا همه از جلوه ديدار دوست مى بيند.

زلف و كاكل او را چون به ياد مى آرم مى نهم پريشانى بر سر پريشانى

ما سيه گليمان را جز بلا نمى شايد بر دل بهائى نِه هر بلا كه بتوانى

آشفتگى و پريشانى زلف با بى قرارى كاكل به هم درمى آميزد و پريشانى خاطر را بر پريشانى ديگرى مى افزايد. اين حالات سرخوشى, بس مطلوب و دلنواز است, امّا تاب تحمل هر بلايى آسان نيست. بلاى عشق, عجب طرفه معجونى است. در برابر اين درد بى علاج, شيخ سر تسليم دارد, بلا را مى طلبد, مشتاق درد و بيمارى است كه (ما را بلاى عشق و غم روزگار كشت).

شيخ, ديگر از تعلّقات خاطر زمينى گذشته است. پاى در ركاب رفتن دارد, در رفتن, دل به ماندنى بستن, بيهودگى است. شيخ سر رفتن دارد, شيخ الاسلامى هرات را نمى طلبد. با عرف مرسوم زمانه سر ناسازگارى دارد. ارمغان و هديه شاه را به سُخريّه مى گيرد. دل در هواى ديدن دلدار بسته است.

درد هجران, كشيده اين عاشق, زهر هجرى چشيده اين شيدا! بارى, شيخ بهائى سودايى و سودا زده جمال يار است. او از نيستان وحدت بريده و دل در گرو مهر يار دارد و بس. شرح پريشانى و بى قرارى شيخ به داستان نمى گنجد, آن چنان در پريشانى است كه:

شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر


39

سفر طوس

روزگارى است كه شيخ آرام ندارد, نه درس مدرسه سيرابش مى كند, نه گوشه محراب; نيرويى نامرئى او را به سوى خود مى كشد, ميل به سفر دارد, رفتن و رسيدن به او, وصل معشوق و ديدار يار! هر چه هست او ديگر از ماندن به تنگ آمده, او ديگر ماندنى نيست. جذبه معشوق بى قرارش ساخته, شعر هم ديگر آرامش نمى سازد. گاه گاهى ابياتى زمزمه مى كند, امّا تسكين درد نهانش شعر تنها نيست. جاذبه هاى زمينى نيز فراموشش شده, او هوايى ديدار است.

* * *

ساعتى است كه شيخ منشار و شيخ بهائى به گفتگو نشسته اند. دختر منشار نيز به رسم ميزبانى گوش به بحث اينان دارد.

شيخ منشار گويد: در اين صورت, عزم جزم داريد تا سفر را علاج پريشانى و بيقرارى دل قرار دهيد؟

شيخ بهائى در پاسخ استاد و مراد خويش مى گويد: اگر پريشانى بر هم نهاده شد, جمعى را به آتش خود مى گدازد, تا شعله سركش نيست, فكر درمانى بايد كه سفر, اميد درمان است.

شيخ منشار زير لب مى گويد: سفر گرچه اميد درمان است, امّا عارضه حاصل از آن, كم از علّت نيست, سفر را عارضه اى است با نام فراق.

پدر از زبان جمع مى گويد. پدر حسب الحال مشتاقى مى سرايد. فراق را چه چاره كنيم؟

بار فراق دوستان بسكه نشسته بر دلم

مى روم و نمى رود ناقه به زير محملم

اى كه مهار مى كشى صبر كن و سبك مرو

كز طرفى تو مى كشى وز طرفى سلاسلم

شيخ بهائى فراق را تجربه مى كند. تا به حال به سفر مى انديشيد, رفتن را باور داشت, امّا اينك فراق فرا روى اوست, بار سنگين فراق, كشيدنى نيست. سلاسل نيز در پاى دارد. اگر چه عزم راه دارد, اگر چه عقال از پاى اشتران گسسته, امّا زنجير مهر و مهربانى به پاى دارد.

اينك جدايى را تجربه مى كند. در جدايى تعلق خاطر نمودار مى شود. در زمان جدايى جذبه خوشِ ماندن سر مى كشد. جناق سينه به تنگى مى نشيند. در جدايى, مهر و مهربانى بارور مى شود, دوستى موجوديت مى يابد و مهر نشسته بر دل هويدا مى شود و شيخ بهائى در التهاب درد فراق دوستان است.


40

خوش آنكه حلقه هاى سر زلف وا كنى

ديوانگان سلسله ات را رها كنى

كار جنون ما به تماشا كشيده است

يعنى تو هم بيا كه تماشاى ما كنى

در لحظه هاى جدايى, مهر ورزى عشاق برملا مى شود:

دلى از سنگ ببايد به سر راه وداع تا تحمل كند آن گاه كه محمل برود

و چه سنگ محك نيكويى است لحظه هاى وداع! و شيخ مى رود در حالى كه دل در گرو نهاده و بار غمى چو كوه, سربار محمل است.

* * *

شيخ بهائى و مادرش با قافله شرق, رهسپار طوس مى شود و طوس نيمه راه هرات است. اين دو به قصد زيارت بارگاه مطهر ثامن الأئمه راهى طوس گرديده اند. اينان مى روند در حالى كه جمعى از ياران را در فراق گذارده اند.

كاروان به آرامى در دشت و بيابان به پيش مى رود و فاصله عاشق و معشوق را مى كاهد. فاصله را كم مى كند در حالى كه فاصله اى نيز مى آفريند. اين است مرام روزگاران! وصل جانان به بهايى ارزان نصيب نمى شود. قدر وصال دوستان با فراق يارانى دگر جلوه مى كند. شيخ در طول سفر ملتهب است. گاه با نواى جرس همنوا مى شود و زمانى خلوت خاص شب را در صحرا تجربه مى كند. شيخ با سفر و هجرت و صحرا انس ديرينه دارد. شيخ با شب, زندگى مى كند. شبهاى بى شمار قزوين را به ياد مى آورد, شبهايى كه ميل خفتن نبود, شبهايى كه همه قدر بود و كلام خدا. ستاره آسمانى نيز در شب جلوه مى نمايد, در شب زنده مى شود و در شب حيات مى يابد. ستاره با شب زندگى مى كند و چشمان ستاره شمار شيخ در كار است. او مى رود تا به وصال يار رسد. او مى رود تا طوس عزيز را در چشم گيرد.

* * *

اين بارگاه على بن موسى الرّضاست. اين طوس, مفتخر است. اين سرزمين, صاحب هشتمين حلقه سلسله امامت است. اين انگشترى امانت نبوت محمدى است. اين جلوگاه جلوه مِهر محمّد است.

ديگر شيخ سر از پاى نمى شناسد. خود را به آستان مقدس مى اندازد. آستانه را در آغوش مى گيرد. سر به ديوار مى سايد. بر گوشه هاى ضريح مقدس بوسه مهر مى زند. ديدار يار حاصل آمده, فصل حضور عاشق و معشوق با هم است.


41

شيخ مكرّر به زيارت مولا مى شتابد, باز مى آيد, بازمى گردد. شب ديگر بار جلوه مى كند, شب راز و نياز عاشق را خوشتر مى سازد. شب, روز روشن شيخ مى شود. اينك شبان بسيارى است كه شيخ در حضور است. سر به سنگ هستى بخش تربت پاك مولا مى سايد. مناجات مى كند. شيخ با امام همام خويش نجوا مى كند. درد نهفته در دل را بازمى گويد. سخن ناگفته عرضه مى دارد. شيخ به بركت انفاس قدسيه و فيض روح القدس و پاكى گلاب و گل به خوش حالى دست مى يابد.

شيخ از پريشانى سامان مى گيرد. شيخ سامان مى گيرد, گرچه به نوعى پريشانتر مى شود. شيخ آرام مى گيرد, گر چه به شكلى بى قرارتر مى شود. حالات عجيب عرفانى مى يابد. جذبه وصال دوست, بى خودش مى سازد. او ديگر در يار درآميخته. وصال حاصل شده. عاشق, جلوه معشوق را در كنار دارد.

او را كه دل از عشق مشوش باشد هر قصّه كه گويد همه دلكش باشد

تو قصّه عاشقان همى كم شنوي بشنو, بشنو كه قصه شان خوش باشد

روزگار خوش و مغتنمى است. او ديگر درس عشق مدرسه را به عينه تجربه مى كند. به عشق, صورت نيكويى مى دهد.

* * *

چندى از خلوت شيخ با مولا مى گذرد. سر سودايى اش قرارى يافته, سر همصحبتى با اطرافيان مى يابد. علماى بزرگ طوس به خدمت مى رسند. كم كم مجالست با دوستان را مى پذيرد. شيخ, كتاب به دست مى گيرد. به مجلس حاضر مى شود. ديگر بار شوق بحث و اشتياق ديدار طلاب مدرسه دارد. به تدريس علوم و تفسير قرآن بازمى گردد, اين نيز جلوه ديگرى از سرباختگى به معشوق است.

مدارس علميه آستان قدس همه آغوش مى گشايند, جلسات درس شيخ بهائى شكوه و عظمت خاصى مى يابد. اينك اوقات شيخ يا در مدرسه صرف مى شود يا در كنار تربت پاك امام هشتم سپرى مى شود.

شيخ قريب سالى است كه معتكف حريم حرم امن ثامن الأئمه مى باشد, ديگر به اين مأمن خوش, خو گرفته است.

* * *

مجلس درس و تفسير شيخ در جوار تربت پاك امام هشتم شور و حالى ديگر دارد.


42

اى دل به كوى عشق گذارى نمى كنى

اسباب جمع دارى و كارى نمى كنى

ميدان به كام خاطر و گويى نمى زنى

باز ظفر به دست و شكارى نمى كنى

اين خون كه موج مى زند اندر جگر چرا

در كار رنگ و بوى نگارى نمى كنى

شيخ به راستى ديگر قرار از دست داده, شور و حال وعظش در كلام نمى گنجد. عرف و عادات مرسوم را به سويى نهاده, شعر مى خواند و شعر مى گويد و تفسير را به لفظ خوش و دلنشين عرضه مى دارد:

زمخشرى در كشاف مى نويسد: (آنگاه كه برادر كوچك يوسف را به عنوان دزدى گرفتند, يعقوب نامه اى براى يوسف نوشت:

از جانب يعقوب اسرائيل اللّه بن اسحاق ذبيح اللّه بن ابراهيم خليل اللّه به عزيز مصر:(1)

امّا بعد, ما خاندانى هستيم كه خدا گرفتارى را بر ما مسلّط ساخته, جدّم ابراهيم را دست و پا بسته در آتش انداختند تا بسوزد, خدا او را نجات داد و آتش را بر او سرد و سالم نمود. پدرم را كارد بر گلويش گذاردند تا كشته شود. خدا فدايى براى او فرستاد و من پسرى داشتم كه از همه فرزندانم محبوبتر بود, او را برادرانش به بيابان بردند, طولى نكشيد پيراهن خون آلود او را براى من آوردند و اظهار داشتند گرگ او را دريد. از شدت گريه بر او ديدگانم را از دست دادم. فرزند ديگرى داشتم كه برادر مادرى آن فرزندم بود و دلم را به او آرامش مى دادم, همراه برادران به مصر رفت. در مراجعت گفتند او دزدى كرده و تو (اى عزيز مصر) او را به جرم دزدى زندانى كرده اى. بديهى است ما خاندانى هستيم كه دزدى نمى كنيم و دزد از ما به وجود نمى آيد. اگر او را بازنگردانى نفرينى بر تو مى كنم كه تا پشت هفتمى تو از آن, روى رهايى نداشته باشد, والسّلام).

شيخ به بهانه هر سؤالى قصه اى مى گفت و شعرى مى خواند. شاگردان شيخ نيز همه او را در حلقه داشتند و از درياى بى كران دانش او بهره مى جستند.

* * *

شيخ بهائى در اوج شور و حال عرفانى به مجلس مى رود و شبها را در جوار تربت پاك مى گذراند. چه خوش روزگارى است! تا اين كه نامه اى از شيخ منشار مى رسد. در آن پگاه زيباى خاور زمين, آن را مكرر مى خواند. بوى يار مى دهد. غم فراق او براى منشار هويداست. بى تاب بى تاب مى شود. اين نامه دلش را مى لرزاند و هوايى اش مى كند. به حرم مى رود, راز و نياز مى كند, بازمى آيد, بازمى گردد, بى قرار است. اجازه رفتن مى طلبد, رخصت مى يابد, عزم مراجعت مى كند, رخت سفر مى بندد, طوس و بارگاه امام هشتم را وداع مى گويد. چه عارفانه وداعى دارد شيخ!


43

حالا ديگر زمان مراجعت فرا رسيده, دوران هجر يار به سرآمده, فراق دوست را در پس سر مى نهد و به سوى او رهسپار مى شود. در پايتخت صفوى ياران فراوانى چشم انتظار ديدن يارند. در آن جا مردم نيز به ياد شيخ بزرگوارند. مردم نيز اميد ديدار مجدد شيخ دارند و نيز شيخ منشار و ….

پايتخت اينك مهيّاى استقبال از شيخ بهائى است, شيخ بهائى با مادر به قزوين بازمى گردند. قريب يك سال پاى بوسى امام هشتم او را سرمست ساخته, به خانه شيخ منشار فرود مى آيند.

دوستان و شاگردان و روحانيان شهر به ديدار مى آيند. دختر شيخ منشار نيز در اندرون از مادر شيخ بهائى پذيرايى مى كند. خانه دوست, حال و هواى تازه اى دارد.

* * *

شاگردان شيخ چون پروانگان در اطراف او حاضر مى شوند. شيخ با ذكاوت بى حدّ, با مشاهده شاگردان, سؤالات درس پيشين مطرح مى كند: ايّام روزها چه بودند شيخ محمّد؟

و شيخ محمّد, مبهوت از حافظه استاد, سرى به علامت احترام تكان مى دهد, طنين خوش صوت استاد به ايّام خمسه در ذهن است: روز مفقود, روز مشهود, روز مورود, روز موعود و روز ممدود.

و هر شاگردى جمله اى يا عبارتى خوش و نغز مى شنود و دل بدان خوش مى دارد.

كم كم شيخ به خانه خود نقل مكان مى كند, بار ديگر مجالس درس حوزه برپا مى شود. جمع ياران و مشتاقان شيخ, او را چون نگينى گرانبها دربر مى گيرند. خبر بازآمدن شيخ به اقصى نقاط مملكت مى رسد, گروهى به ديدار او مى آيند.

در دربار شاه طهماسب صفوى نيز انعكاس خبر بازآمدن شيخ, جلوه اى خاص دارد. اگر چه عموم مردم و روحانيان از ورود مجدد شيخ بهائى خرسندند, امّا تعداد انگشت شمارى سر بى مهرى دارند, آخر حضور چنين گوهر تابناكى, سنگ مهره را از سكّه مى اندازد.

واى از قدرت و جاذبه آن! قدرت و سلطه در تمامى تاريخ, همراه و همزاد هم بوده اند. حكومتهاى سلطه گر در اندك زمانى هاله اى از تملق و تكبر و تزوير و نخوت به دور خويش مى تنند, رويش پوسته مذموم تملق در اطراف قدرتهاى سلطه گر, چشم را از ديدن حقايق دور مى دارد و چشم بينش راستين را از آنها مى گيرد.


44

در اطراف حكام مستبد, دوايرى از حلقه به گوشان متظاهر تشكيل مى شود. اينان به هر عمل و اراده حاكم مستبد صحّه مى گذارند و هر اقدامى را تأييد مى كنند. ميل به اقتدار نيز در سرشت آدمى خانه خوش مى كند تا در فرصتهاى مناسب چهره بنمايد. هاله تنيده در اطراف شاه طهماسب صفوى نيز از اين نمونه بود. در حلقه درباريان متظاهر و فريبكار, شيخ بزرگوار را مكانى نيست. از بازگشت او روى درهم مى كشند, نه ميل پذيرش او دارند و نه توان حذف قطعى وى! درد دشوارى است. ميان خوف و رجا زندگى مى كنند. زبانى به تكذيب شيخ و نگاهى به تعظيم او دارند. در هر فرصت ممكن, زبانى به طعنه و دستى به نابكارى دارند. پادشاهان صفوى نيز اگر چه بيرق تشيع علوى بر دوش داشتند, امّا عارى از خصوصيات حكام مستبد نبودند. كسانى در دربار سعى در حذف شيخ داشتند و شيخ بهائى با چنين دشمنانى برابر است. اشكال عمده, شمايل ظاهرى دشمن مى باشد. لباس خصم, انسان را در حالت دفاع قرار مى دهد, امّا (چون دوست, دشمن است شكايت كجا برم؟)

قدرت, زياده طلبى مى آورد. استمرار قدرت با عوامل متشكله خود نيز سر ناسازگارى دارد. قدرت در ادامه سلطه خويش, همه چيز را براى خود مى خواهد. در چنين نظامهايى ظهور چهره اى تابناك جايگاهى ندارد, لذا در دوران شاه طهماسب صفوى نيز يكه تازى محكوم به فناست. براى مظهر قدرت حاكمه تفاوتى ندارد. هر چه او را از ميدان دارى بيندازد مردود است. تلقينات اهريمنى شكل مى گيرند. نفوذ مستمر و مسموم درباريان, ذهن شاه را مشوش مى كند, تحمل تابناكى چراغ علم و معرفت را از او مى گيرند. قدرت انحصارى, خاص شاهان است. تنها چراغ اميدى كه سوسو مى زند, حمايت مردمى است. در چنين حكومتهايى رشد انديشه نيز در مهار حكومتى است. ميدان اسب تازى محدود است. جلوه شگرف و شگفت انگيز شيخ بهائى براى درباريان قابل تحمل نيست. مظهر چنين راى و عقيده اى, شاه است. او همه نظرها را به خود روا مى دارد, محبّت عامه را نيز از آن خود مى داند و اين است كه وجود و حضور شيخ بزرگوار بس سخت و سنگين مى نمايد.


45

اين قدرت طلبى و منيّت در طول تاريخ جلوه نموده. بندهاى تنيده بر پاى اولاد آدم, ازلى است و در هر برهه اى به شكلى بروز كرده و اين انحصارطلبى و خودخواهى, فروغ چشمان آدمى را از او باز گرفته و پرده اى بر تحقق عدل و دادگسترده است. چشم بيناى آدمى را ميل به قدرت طلبى محض از او باز ستانده كه اى واى بر كورى!

* * *

شيخ بهائى در چنين شرايطى به سر مى برد. او از دو سوى پاى در سلاسل دارد: از يك سوى, دشمنان نابخرد و بى خبر از مهر و مهربانى, خرده شيشه در راهش مى ريزند و از سوى ديگر, مهرِ يارانى كه در حلقه ارادت اويند زنجير محبت به پايش افكنده اند. شيخ اگر چه سر به چوگان دوستى و مهربانى سپرده و جبين به كين خصم پرچين نمى كند, امّا گه گاه از اين همه غدر و بى وفايى دنيا واهل آن غمين مى شود و فى الحال با شعرى گره از ابروان باز مى كند و فضاى روحانى مطلوب را به ارمغان مى آورد:

يك چند ميان خلق كرديم درنگ ز ايشان به وفا نه بوى ديديم نه رنگ

آن به كه ز چشم خلق پنهان گرديم چون آب در آبگينه, آتش در سنگ

* * *

و اينك به سال 981 هجرى قمرى, شيخ بهائى در انتظار بازگشت پدر از هرات است. او در چنين وضعيتى كه آوازه جهانگيرش خار چشم دشمنان گرديده, چشم به راه كاروان هرات است تا به ديدار پدر, چشمانش فروغ يابد و غم تنهايى در كنار شيخ الاسلام پيشين هرات از دل به در كند.


46

حــــجّ

هنوز چند ماهى از مراجعت شيخ عزالدين عاملى از هرات نگذشته كه باز هواى سفر بى تابش مى نمايد.

ماندن, چون نيستى جلوه مى كند, آدم را از تعالى مى اندازد و همه هستى را مى گيرد و بى قرار رفتنش مى كند. ماندن براى راهرو نيستى است. در چنين حالاتى, فطرت ذاتى بشر او را به رفتن تشويق مى كند. حركت و رفتن به سوى او سير الى اللّه است. رفتن اگر در شكل مادى نيز جلوه كند زيباست. رفتن, عزم جزم مى خواهد. عزم, زاييده خواستن و خواستن, خمير مايه نيّت پاك است. اراده رفتن, سپردن خويشتن خويش در مسير وصول است. در چنين زمانى, ماندن جايز نيست. جذبه معشوق به پر و بال پرواز توان مى بخشد, تعلقات خاطر را به هم مى زند, پاى در گل داشتن و بيهوده ماندن را مرهم مى شود. نويد وصل محبوب, راهرو را به پرواز مى كشد, چرا كه:

به راه باديه رفتن به از نشستن باطل اگر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم

* * *

شيخ عزالدين عاملى و فرزند و همسر, دل در هواى معشوق دارند. اينان در انتظار حركت كاروان حجاج بيت اللّه الحرام سر از پاى نمى شناسند.

اگر چه اين اولين حج شيخ عزالدين نيست, امّا اين بار جذبه ديگرى دارد. او به وصل ابدى مى انديشد. سفر حج براى او معناى ديگرى يافته است. او اسباب سفر را طور ديگرى مى بندد. هر مقصدى به اسباب سفر متناسب احتياج دارد و اينك راهِ در پيش, گذرگهى به آسمان دارد. دل از مهر زمين بايد كند. و شيخ عزالدين هواى ديگر منزل به جانش مى نشيند. اين منزل ابدى چه آرام و بى دغدغه نمودار مى شود. اين بار امانت را به منزل بايد برد. رفتن به سوى او چه جذبه و هيجانى دارد.

براى شيخ عزالدين ديگر دل به مهر يار و ديار, رنگ باخته, همه چيز در وصال دوست شكل مى گيرد. او تنها به (إِنَّا لِلَّهِ وإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) فكر مى كند. سمت و سوى رفتن را يافته است. سر يار و ديار ديگرش نيست. رفتن به سوى او خوش رفتنى است. او را جذبه وصل معبود به خود مى كشد. رفتن, هر لحظه مشتاق ترش مى كند. چه راه پيچ در پيچ و خم اندر خمى است. به لطف او راه ميانه مى شود. لطف او مى طلبد دگر هيچ. اين راه لقاى محبوب است. اين راه با سر شتافتن دارد. (مرا لطف تو مى بايد دگر هيچ).


47

شيخ بهائى سى ساله در معيت پدر 65 ساله به سفر مى رود. مادر نيز در كاروان است و طريق شامات در انتظار. شيخ بهائى بعد از ساليانى دراز, ديگر بار در معيت پدر مى باشد. پدر به راه حجّ, جمع خانواده را در كنار دارد. شيخ بهائى گرچه اينك روحانى كاملى است, امّا ياد سفر جبل براى او تجديد مى شود.

شيخ جوان در هر شهر و ديار سر ديدار بزرگان دارد. عرفاى بنام را جويا مى شود و بزرگان دين را زيارت مى كند. او براى لحظه اى از ديدار يك عارف, در گوشه اى از اين راه دراز, خدا را شكر مى گويد.

كاروانِ عازم خانه خدا بس بزرگ و عظيم مى باشد, امّا وجود اين دو روحانى بزرگ بر عظمت كاروان مى افزايد. همه كاروانيان از فيض حضور شيخ بهائى و پدرش بهره مى گيرند و خرسندند. در هر منزل و هر فرصتى به دور اينان حلقه مى زنند. مسائل دينى خود را مطرح مى نمايند, گويى درس مدرسه در طول راه نيز ادامه دارد. بيشتر سؤالات در باب حجّ و مسائل جانبى آن است.

* * *

كاروان در باديه اى ميان شامات و حجاز منزل گزيده است. شتران, پشت از سنگينى بار سفر تكانده اند و چانه به جويدن خار بيابان مى سپارند. هر كس به كارى مشغول است. زمان ماندن در منزلگاهِ ميان راه كوتاه است, خستگى تن فرسوده برجاست كه جرس فرياد مى دارد, امّا با اين همه در اطراف شيخ بهائى و پدر جماعتى حلقه مى زنند. مسائل حجّ بسيار است.

پيرمردى دستارش را حجاب تابش مستقيم نور خورشيد مى سازد و خطاب به شيخ بهائى مى گويد: جناب شيخ! اگر كاروان تا چند روز ديگر به مكّه معظمه نرسد تكليف چيست؟

و شيخ بهائى گويى در حوزه علميه درس مى گويد: شروط وجوب حج, هفت شرط است: بلوغ, عقل, حريّت, استطاعت, صحّت, امنيت راه و كفاف وقت و لازمه آن, كفاف وقت به قدر رسيدن به موقع به مكّه معظمه است, چنان كه قادر باشد افعال حجّ را در زمان به جاى آورد.

شيخ بهائى براى روشن شدن بيشتر مسأله ادامه مى دهد: لذا اگر وقت تنگ باشد, حجّ در آن سال ساقط مى شود. از اين روى خداوند بارى تعالى را سپاس مى گوييم و از او مى خواهيم تا توفيق حضور در مكّه معظمه را در زمان معهود بر جميع راهيان خانه خدا و از جمله ما عنايت فرمايد, چنان كه راه باديه هاى سوزان را بر هزاران رهرو آسان نموده و جذبه وصالش رنج راه را سهل مى نمايد.


48

شيخ بهائى انگار بر منبر نشسته و وعظ مى گويد: هر كس به خانه خدا رود و سه خصلت پسنديده در او نباشد, حجّ او هيچ است: اوّل, خوش خلقى; دوّم, خشم فرو بردن; سوم, صلاح و تقوا داشتن و راه خانه خدا با اين صفات در باديه نيز به باغ جنّت بدل مى گردد.

* * *

و اين حجّ است, آهنگِ شدن, حركت به سوى اللّه, بيرون آمدن از پوسته بودن, حركت به سوى شدن, انتخاب سو و جهت, رفتن با قصد حركت به سوى معبود. حجّ! و در حجّ همه چيز در سوى او قرار مى گيرد, ميل به وصل افزون مى شود, از پوسته انجماد سر بيرون مى آورد, نگاه يكسويه مى شود, از ديگر جهات روى مى گرداند, سوى او مى گيرد و قصد پيوستن به او مى كند.

ديگر در حجّ, جهت رفتن پيداست, هدف نمايان مى شود, حركت معنا مى يابد, رفتن با نيّت عجين مى شود, بيهودگى نيست, همه معنا مى شود, همه خوبى, همه وصل به معبود مى شود, همه شوق ديدار است, حجّ است و در حجّ, جسم خاكى نيز جهت مى گيرد, همه ذراتش به سوى او فوران و جهش مى كند. در حجّ, جسم نيز تعالى مى يابد, روح پرواز مى كند, اين جسم و جان به هم عجين مى شوند, هر دو يكسو مى گيرند. در حجّ, ائتلاف جسم و جان يكسويه مى شود, حركت به سوى او مفهوم مى يابد. قصد قربت در حجّ, راه را مى نمايد. رهرو حجّ هدف را مى بيند. ديدن نشان رفتن است, مقدمه رفتن است, لازمه رفتن است و در حجّ, رفتن شكل مى گيرد, مقصد هويدا مى شود و سالك راه را مى بيند. در حجّ, هدف پيداست كه حجّ شدن است.

* * *

باديه هاى نزديك مكّه معظمه است. فضاى روحانى حج از اين جا مشهود است. حركت و رفتن, خاص حجّ مى شود. گفتن و شنيدن در خصوص حج مى گردد. اطرافيان شيخ در هر فرصتى او را در حلقه مى گيرند. پرسش معناى تازه اى مى يابد, سؤال در مسائل حجّ و شيخ خود را در جمع گم كرده; شيخ ديگر يكى نيست, شيخ بهائى در ما گم شده, سر از پاى نمى شناسد. در هر گوشه اى به وعظ مى پردازد:


49

حجّ بر سه نوع است: حجّ تمتّع, حجّ قِران, حجّ افراد و اوّل اعمال حجّ تمتّع, احرام عمره است از ميقات و ميقات, مكانى است كه حاجيان از آن احرام بندند و آن پنج موضع است: اوّل ذو الحُلَيفه و آن ميقات جمعى است كه از راه مدينه منوره مى آيند و رسول خدا از اين موضع به حجّ آمد; ميقات دوم, جُحفه است و آن ميقات راه شام است; سوم, يلملم و آن ميقات راه يمن است; چهارم, قرن المنازل و آن ميقات جمعى است كه از راه طائف مى آيند; پنجم, عقيق و آن ميقات گروهى است كه از راه عراق عرب مى آيند و از هر موضعى رسيدى احرام واجب است.

اين جا همه چيز در حجّ خلاصه مى شود. تعلقات خاطر ديرينه فراموش شده, ذهنيات گذشته در باديه هاى حجاز مدفون شده, بر خاطرات گذشته, گرد فراموشى پاشيده اند. همه چيز در وصل معبود, شكل مى گيرد. سخن در عشق و شيدايى است. در اين جا خفتن نيست, گذر از منزل (من) تا به سر حدّ وحدت جمعى است. در ميقات, همه به درياى وحدت اتّصال مى يابند. در اين جا همه چيز نور است, ماندن نيست, بودن نيست, شدن است. سخن نيز در ميقات آسان است. كلام پيچيده نيست, سخن تنها از عشق است. در اين جا تفاخر, رنگ مى بازد. در اين جا تغابن معنا ندارد. در اين جا تغافل جايگاهى نمى بيند. اين جا ميقات است. اين جا مبدأ وصول و حصول است. ميقات!

اين روزها سفر, الهى است. خالص و بى پيرايه, احرام عمره, طواف, نماز طواف, سعى صفا و مروه, تقصير, احرام حج بستن, وقوف عرفات, وقوف مشعر, جمره عقبه, قربانى كردن, تقصير نمودن, طواف زيارت كردن, نماز طواف گزاردن, سعى ما بين صفا و مروه كردن, طواف نسا كردن, نماز طواف نسا خواندن, در منى بودن, رَمى جمرات ثلاثه و سرانجام به مكّه معظمه بازآمدن و طواف وداع به جا آوردن. همه كس را اين اعمال به خود مشغول داشته. در روزهاى پايانى سفر, باز هم ذكر اعمال حج از زبان شيخ بهائى و شيخ عزالدين شيرين است, اگر چه بارها ذكر تفصيلى اعمال حج رفته, امّا باز هم در هر فرصتى سؤالى مطرح مى شود. حلاوت بيان مشروح اعمال حج در كام همسفران است و شيخ بزرگوار نيز خود سرى درباخته دارد, سرى در پاى دوست دارد. شيخ سر سودايى به هواى يار دارد, اگر چه در جمع مشتاقان است.


50

شيخ بهائى همچنان ابهام و اشكال همسفران را مرتفع مى سازد و شوق و ذوق ورود به اعمال را در جان مشتاقان تازه و سرسبز مى دارد و پدر در هاله اى از سرمستى عرفانى است. پدر, تعلقات خاطر به ريگ بيابان سپرده كه اين حج آخرين است.

* * *

اعمال حج به جاى مى آورند. شيخ و پدر در سيل خروشان حاجيان محو شده اند, ذره اى در حريم امن الهى. در حج و در كنار پدر بودن, در ميان جمع بودن و با حاجيان يكى شدن و به فلسفه حجّ عينيّت بخشيدن, همه حاصل آمده و حج تحقّق يافته و سرانجام, ايّام حجّ به سر آمده.

و اينك وداع با كعبه, جدايى از خانه امن الهى سنگين است. حلاوت روزهاى خوش در كعبه بودن باقى است. شيخ بهائى توان جدايى ندارد. او در كعبه آميخته, با اعمال حجّ انس و الفت يافته. آمدن به او رسيدن بود. آمدن, شوق وصال در برداشت.آمدن, توان مضاعف مى آفريد. آمدن از رنج راه مى كاست,امّا اينك رفتن فرا روى است,رفتن ترك وصال محبوب است.

شوق است در جدايى و جور است در نظر

هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم

وداع با كعبه بس سنگين و جانفرساست. شيخ بهائى در آداب جدا شدن كعبه درافتاده. جدايى از اين سنگ نورافشان چه تلخ است, ولى هر چه هست, آداب وداع كعبه را نيكو مى داند. مناجات جدايى بايد خواند و مى خواند: (الحَمْدُ لِلّهِ وَصَلَى اللَّه عَلى سَيِّدنا ونبيِّنا مُحمَدٍ وآله واللهمّ صَلِّ عَلى مُحمَدٍ عَبدِكَ ورَسُولِكَ واَمينِكَ وَحَبيبِكَ ونجيبِك و …).

وشيخ بهائى به سوى چاه زمزم مى آيد. قدرى از آن زلال مى نوشد كه تشنگى ديرينه از وجودش بزدايد, مى نوشد تا طراوت ابدى به جانش ريزد, مى نوشد كه راه باديه بس سنگين است.

اينك از چاه زمزم آب نوشيده, توان رفتن يافته و زمان رفتن از مسجد الحرام فرا مى رسد و در آداب ترك مسجد الحرام دارد: (اِيبُونَ تايبُونَ عابِدُونَ لِرَبِّنا حامِدُونَ اِلى رَبِّنا راغبونَ اِلى اللَّه راجعونَ انشاء اللّه تعالى) و آن گاه سجده طويل در مسجد الحرام به جا مى آورد كه در كمال خضوع و خشوع است.

شيخ در كنار در مسجد الحرام مى ايستد و مى گويد: (اللّهمّ اِنّى اَنقِلبُ عَلى لا اِلهَ اِلاّ اللّه) و پس از دعا, صدقه راه بازگشت را با درهمى خرماى شيرينى بخش ادا مى نمايد و با قصد و نيّت حجّى ديگر بازمى گردد.


51

* * *

شيخ بهائى بار ديگر به فرقت يار گرفتار شده, وداع با معبود را به جا آورده و جريان هر روزه حيات را تجربه مى كند. او در اين حجّ شيرين, راهنماى گروهى ديگر نيز بوده است, امّا اينك آماده بازگشت مى باشد, پدر و مادر را در كنار دارد. شيخ بهائى خدمت به اينان را مايه دلخوشى مى داند. پدر را, حج آخرين, مادر را نيز هم و شيخ بزرگوار كمر به خدمتى مى بندد كه آن را عبادت محض مى داند.

* * *

ايام حجّ, روزهاست پايان يافته. جماعت حج گزار در تكاپوى بازگشتند. گروهى مكّه معظّمه را ترك نموده اند. هر روز و هر ساعت كاروانى از پنج معبر اصلى بدان گونه كه آمده اند باز مى گردند. بازگشت حاجيان نه به شمايل آمدن است. ديگر بر تن حاجيان احرام و بر سر, سوداى وصال نيست. اين رؤياى شيرين چه زود به سرآمد! اين دولت مسعود چه مستعجل بود! حسرت جدايى كعبه به جان همه افتاده است. غم ترك خانه كعبه همه را مغموم ساخته, حالات درونى حاجيان به تمثيل نمى گنجد و شيخ بهائى نيز با اندوهى جانگزا مكّه معظّمه را ترك مى نمايد.

كاروانيان بار بر اشتران نهاده اند. عقال از زانوى اشتران باز كرده اند. كوله بار رفتن بر پشت گرفته اند. همه آماده اند تا رهسپار ديارشان شوند.

شيخ بهائى و پدر و مادر نيز در ميان كاروانيانند. پدر در رفتن بى قرارتر مى نمايد. پدر ميل رفتن دارد, اگر چه ماندن را نيز دوست مى دارد. او مى رود تا به رفتن و رسيدن, معناى ابدى بخشد. او مى رود به ابديت!

شيخ عزالدين حال عجيبى دارد. به وصال معبود نايل شده, كعبه را در آغوش گرفته, امّا باز جدا مى شود. چگونه گوهر يافته اى را رها سازد؟ امّا خيالى ديگر به سر دارد. بوى وصال ابدى را مى شنود. كاروان بار بسته, او را در ميان مى گيرد, باديه طائف حجاز در برابر است. ناحيت فلج و يمامه در مقابل است تا به دريا رسند و بار بگشايند.

به دريا مى رسند. اشتران را به بازگشت رها مى سازند. پاى بر عرشه كشتى مى گذارند. امواج آب, طعم خشك صحرا را از ياد مى برد.


52

دريا مى خروشد. دريا كاروانيان را به منزلى ديگر رهنمون مى شود. دريا تصوير خشك بيابان را تغيير مى دهد. در اينجا هرمُ داغ بيابانها به نسيم دريايى بدل مى شود. انگار چاههاى آب شن گرفته منزلگاه طائف, لبريز آب مى شوند.

كشتى به بحرين رسيده, لنگر مى اندازد, مسافران دريايى پاى بر خشكى مى نهند. شيخ بهائى و پدر و مادر نيز در بحرين اقامت مى گزينند. اينان در جامع شهر با گروهى از روحانيان آشنا مى شوند. آوازه عالمگير شيخ بهائى به بحرين نيز رسيده و همه علما او را مى شناسند. روحانيان و توده مردم از اين كه شيخ بهائى و پدرش شيخ عزالدين عاملى را در ميان خود دارند افتخار مى كنند. برخورد صميمى و مهربان مردم باعث اقامت بيشتر شيخ بهائى و پدرش مى گردد. اينان قصد اقامت چند روزه در بحرين مى كنند.

شيخ عزالدين چند روزى است بيمار به نظر مى رسد. تب مرموزى در طول بازگشت او را آزار مى دهد. شيخ عزالدين گرچه بيمار است, امّا روح بى قرارى دارد. پرواز و رفتن به سوى خانه خدا را احساس مى كند. او ماندن را بهانه يافتن قرارى قرار داده. در روزهاى نخستين اقامت در بحرين علماى زيادى به ديدار اينان آمده اند, امّا پدر هر روز بيمارتر مى شود.

كم كم بيمارى شيخ عزالدين شديد مى گردد و او را در بستر بيمارى مى اندازد. طبيبان شهر به معالجه مى پردازند. آثار بهبود مشاهده نمى شود. روز به روز بر شدت بيمارى افزوده مى شود. فروغ اميد و اميدوارى از چهره دوستان زدوده مى شود. دو روحانى بزرگ, اغلب خلوت مى كنند. پدر با بى زبانى و فرزند با بيان رسا, نجوا مى كنند. حرفهاى اينان تمام شدنى نيست. سوداى پرواز بر سر دارند. كجاست اين مقصد؟ كجاست اين منزل؟ كجاست آرامگاهى كه آرامم سازد؟ تن خسته شيخ عزالدين در تدارك پرواز است. اين ميل رفتن و رهايى چه بيتابش مى كند.

شيخ بهائى آرام در كنار بستر پدر حضور دارد. كلام مانده در گلوى پدر براى او آشناست. درد پدر را به خوبى مى شناسد. غم هجران براى او نيز ملموس است. شيخ بهائى بيشتر مى آيد در كنار پدر, به چهره او خيره مى شود. نگاه حسرتبار خود را به چشمان پدر مى ريزد. سر گفت و شنود ندارد, توان سكوت را نيز در خود نمى بيند. پدر و پسر خاموشند. تنها نگاهشان حرفها مى زند. پدر گويى آخرين ترانه هستى را زير لب زمزمه مى كند:


53

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

ماييم و موج سودا, شب تا به روز تنها

خواهى بيا ببخشا, خواهى برو جفا كن

از من گريز تا تو, هم در بلا نيفتى

بگزين ره سلامت, ترك ره بلا كن

بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد

پس من چگونه گويم, كين درد را دوا كن

در خواب دوش پيرى در كوى عشق ديدم

با دست اشارتم كرد, كه عزم سوى ما كن

گر اژدهاست بر ره عشقست چون زمرد

از برق اين زمرد هين دفع اژدها كن

بس كن كه بيخودم من ور تو هنرفزايى

تاريخ بوعلى گو, تنبيه بوالعلا كن

مناجات شيخ عزالدين به آرامى پايان مى يابد. چشمان پسر به چهره سپيد پدر دوخته است, عروج بزرگى صورت مى گيرد. دفتر حيات پيرى عارف در برابر چشمان فرزندش بسته مى شود. جنازه شيخ عزالدين در ميان تأثر و اندوه فراوان در محلى به نام مصلى به خاك سپرده مى شود. بدين گونه پدر شيخ بهائى در سال 984 در بحرين وفات مى يابد و در همان جا به خاك سپرده مى شود و اينك شيخ بهائى بار فراق پدرى چون شيخ عزالدين را نيز به دوش دارد. پس از مراسم مرسوم بر كشتى مى نشيند و راهى ديار مى شود كه حجّ آن سال, حجّ اكبر بود براى پدر.


54

مرگ شاه طهماسب

شاه طهماسب صفوى در پانزدهم ماه صفر سال 984 هجرى قمرى در سن 64 سالگى درگذشت. وى 53 سال بر ايران سلطنت نموده و در زمان وفات وى شيخ بهائى و پدرش در سفر حجّ بودند.

در مورد نحوه وفات شاه طهماسب, روايات مختلفى وجود دارد و از مجموع آنها چنين استنباط مى شود كه وى بنا به اشارت همسرش خفه شده است. همسر شاه طهماسب, مادر حيدر ميرزا بود و انتظار داشت فرزندش را به سلطنت رساند, امّا از بخت بد حيدر ميرزا نه تنها به قدرت نرسيد, بلكه وى نيز كشته شد و اسماعيل ميرزا پس از نوزده سال محبوس بودن در قلعه قهقهه, آزاد و روى به پايتخت نهاد.

شاه اسماعيل دوم در 27جمادى الاولى سال984 در قزوين رسماً به پادشاهى رسيد, امّا سلطنت وى ديرى نپاييد و سرانجام در سيزده رمضان سال 985 در سن 43 سالگى درگذشت. وى پادشاهى بسيار كينه توز و سنگدل و بى رحم و به علت عدم لياقت, موقعيت چندانى به دست نياورد.

زمانى كه شيخ بهائى و مادرش از سفر حجّ به پايتخت بازگشتند, شاه اسمعيل دوم بر اريكه قدرت تكيه داشت و دوران اقتدار شاه طهماسبى به پايان رسيده بود. مرگ شاه طهماسب, دوران اقتدار حكومت مركزى را در ايران به پايان برد و جانشين وى, يعنى شاه اسماعيل دوم و سپس سلطان محمد خدابنده نيز نتوانستند وحدت كشور را حفظ نمايند و سرانجام به علّت عدم كفايت, ميان سرداران و رؤساى قبايل و عشاير و سپاهيان اختلاف نظر افتاد و كار به جايى رسيد كه به فرمان سلطان مراد عثمانى به ايران لشكركشى شد و اين امر در حالى صورت مى گرفت كه بين جدّ او يعنى سلطان سليمان خان قانونى و شاه طهماسب عهدنامه مودّت منعقد شده بود, ولى اينك سپاهيان عثمانى به فرماندهى مصطفى پاشا به ايران گسيل گشتند.

ديگر از قدرت و اقتدار كشور در زمان شاه طهماسب خبرى نيست و سپاهيان عثمانى در ماه صفر سال 986 هجرى قمرى با سيصد هزار سوار و ششصد توپ و شش هزار تفنگچى به ايران روانه مى شوند.

در پايتخت صفوى زمزمه هاى مخالفت و اعتراض نسبت به نحوه اداره كشور و عدم كفايت و كاردانى شاه صفوى به گوش مى رسد. در خانه شيخ زين الدين منشار نيز طرح مسائل سياسى و اجتماعى كم كم جاى بحث و گفتگوهاى فقهى و مذهبى را مى گيرد. شيخ بهائى كه اينك عالمى بزرگ و مجرب و فقيهى كامل و بزرگوار مى باشد, اغلب جهت رفع نابسامانى كشور چاره انديشى مى كند.


55

* * *

شيخ بهائى 33 ساله, بيش از بيست سال در ايران زندگى نموده و نه تنها در مسائل فقهى و دينى سرآمد روزگار است, بلكه در بيشتر علوم و فنون و حتى سياست نيز صاحبنظر و متخصص مى باشد. او در غروب آن روز زمستانى به اتفاق شيخ زين الدين منشار در خانه كوچك استادش به گفتگو پرداخته است. خلوت خانه و اتاق را تنها حضور گاه به گاه دختر شيخ منشار مى شكند و اين دو عالم و روحانى بزرگ در باب پريشانى اوضاع كشور سخن مى گويند.

شيخ بهائى كه اينك جوانى دانشمند و روحانى صاحبنظرى است مى گويد: بى كفايتى و عدم درايت محمد ميرزا صفوى, سلطان عثمانى را به لشكركشى ترغيب نموده. فى الحال سپاهيانى افزون بر سيصد هزار نفر, با ساز و برگ و توپ فراوان, مرز را در نورديده اند و به سوى شهرهاى حاشيه مى آيند.

شيخ زين الدين به نشانه تأييد و با افسوس تمام مى گويد: متأسفانه چنين است. خبرهاى واصله حاكى است كه كردان اهل تسنّن ولايت (وان) و آذربايجان نيز به عثمانيان پيوسته اند.

دختر شيخ نيز چون تحليل گرى, كه در مسائل دينى و نظامى و سياسى خبره باشد, ادامه مى دهد: تاريخ نشان داده, عهدنامه و ميثاق دوستى بين دول, در زمان اقتدار و حفظ موازنه قدرت, محترم شمرده شده است, امّا هر گاه ضعفى در كار يكى ظاهر شد, زمان تاختن بدان سرزمين رقم خورده است.

ـ آرى فرزندم! سلاطين عثمانى هيچ گاه دوستدار واقعى كشورهاى محبّ خاندان رسول خدا نبوده اند. اين جبر زمانه است كه در برهه اى دست دوستى دراز مى كنند.

شيخ بهائى سخن را چنين ادامه مى دهد: فى الحال, نه تنها حدود و ثغور مملكت اسلامى در معرض تهاجم وسيع عثمانيان است, بلكه موجوديت تشيع راستين علوى نيز در خطر نابودى است. مصطفى پاشا برخلاف مفاد عهدنامه موجود, به تعمير و بازسازى قلعه (قارص) پرداخته و اين نشانه عملى جنگ و حمله به ايران به شمار مى رود.

شيخ زين الدين با لحن مأيوسانه اى مى گويد: متأسفانه حكومت مركزى توان ايجاد وحدت و هماهنگى و انگيزه لازم را در سپاهيان ندارد. اختلافات سران سپاه و قبايل, كار را بس مشكل نموده است.


56

دختر شيخ منشار كه خود مسائل فقهى را به خوبى مى داند مى گويد: پدر! زمان صدور فتوايى در باب وحدت نيست؟

شيخ زين الدين در جواب دختر مى گويد: كار وحدت نيروها از اينها گذشته, هر روز خبر شورش قبيله اى به گوش مى رسد, هر چند يكبار ماجراى طغيان حكمرانى شنيده مى شود. مرزهاى غربى و شمال غربى پيوسته در معرض تهديد خارجى است. در قلمرو داخله نيز وضع چندان بهترى نداريم. در دربار هم بى كفايتى محض حاكم است.

شيخ بهائى خبر تازه اى را مطرح مى كند: مهد عليا همه امور مملكت را در كف بى كفايت خويش دارد. اين زن كينه توز و انتقام جو همه امراى سپاه را به مخالفت كشانده است. محمد ميرزا نيز در قصر شاهى در كمال بى خبرى به راحت طلبى پرداخته, اين است تصوير عينى وضعيت مملكت دوستدار خاندان آل على(ع). خداوند با اين ملوك خفته در خواب, سرنوشت كشور را به خير گرداند.

* * *

در اين روزگار بدفرجام و در زمانى كه شيخ عزالدين در سفر حجّ دار دنيا را وداع گفته, مادر شيخ بهائى نيز بيمار مى شود و پس از چند روز در قزوين وفات مى نمايد. شيخ بهائى فقدان اين دو مونس غمخوار را به سختى تحمل مى كند. بار جدايى و از دست دادن مادر براى او بس سنگين است. شيخ بهائى ديگر به راستى تنها شده. شيخ اگر چه بيشتر اوقات را در ميان مردم و جمع ياران است, امّا از در و ديوار خانه غم مى ريزد.

* * *

تنهايى شيخ بهائى بيشتر دوستان و شاگردانش را متوجه ساخته بود, در اين ميان, شيخ زين الدين منشار بيش از همه خود را سهيم مى دانست. شيخ منشار از اوّل روز ديدار نسبت به او احساس خويشى مى كرد, از آن روز كه در مدخل شهر قزوين براى اولين بار او را ديده بود, از آن روز كه ماجراى هجرت براى او گفته بود, مخصوصاً پس از وفات شيخ عزالدين, فرزند او را امانتى عزيز مى پنداشت, حالا پس از مرگ مادر نيز اين قرابت افزون شده بود.

درگذشت پدر و آن گاه وفات مادر و پريشانى اوضاع كشور, شيخ بهائى را در اندوه بزرگى فرو برده بود, امّا با اين حال, شيخ منشار به توصيه و كنايات تلويحى خود ادامه مى داد. شيخ منشار تنهايى فرزند را نمى توانست تحمل نمايد. سرانجام شيخ بهائى به اوامر مؤكد استاد و پدر گردن مى نهد و به ازدواج رضايت مى دهد و اين عمل, سرآغاز عصر جديدى در شكوفايى نبوغ وى مى گردد.


57

* * *

شيخ بهائى با دختر فاضل و عالم و مجتهد شيخ زين الدين منشار وصلت مى نمايد و با اين ازدواجِ ميمون و مبارك دو پديده استثنائى علوم اسلامى در چارچوب بركت زاى خانه اى كوچك و مشترك, زمينه هاى خلق آثار بزرگى را فراهم مى سازند.

انسان فطرتاً در جمع, طالع مى شود. خلاقيت و نبوغ آدمى در جمع بروز مى نمايد. تنهايى, درد ازلى آدمى است. سرشت انسان ميل به گريز از تنهايى دارد. اين نى ببريده از نيستان ازلى سر وصل دارد. درد تنهايى آدمى جز با لقاء اللّه مرهم نمى يابد, امّا در حيات چند روزه اين عالم نيز براى آن درمانى است.انسان در اين دو روزه هستى نيز در پى علاج تنهايى است. اگر انسان, خليفه خداست, كه هست, پس رفع تنهايى با خليفه خدا, درمانى نسبى بر اين تنهايى مطلق است. جدايى و هجران, درد جانكاهى است كه ميل فطرى اولاد آدم در زدودن آن است. انسان از تنهايى و هجران بيزار و ميل به جمع دارد, امّا:

شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر

بارى شيخ بهائى با ازدواج شايسته خود با دختر فاضل شيخ منشار زمينه عملى بروز خلاقيتهاى خود را فراهم ساخت. شيخ در آن وانفساى اجتماعى آن زمان, مونس و غمخوارى مناسب اختيار كرد. اين آميزش مناسب و همگون فكرى, فرصت لازم را در تحقق اهداف شيخ فراهم نمود.

* * *

اينك در اواخر سال 987 هجرى قمرى, اوضاع اجتماعى و سياسى كشور همچنان پريشان است, از اقتدار حكومت مركزى خبرى نيست, كار ملك و ملّت به دست بى كفايت زنان دربارى افتاده و هر آن, بيم بروز وقايعى تلختر مى رود; شيرازه اداره امور مملكت از هم گسسته است.

شيخ بهائى با حالت مضطرب و نگران كننده اى به خانه وارد مى شود. سلام مهربان او را همسر پاسخ مى دهد: باز هم جناب شيخ را اندوهگين مى بينم! جدل در درس مدرسه محال است موجب ملال شود, يقين اصلاح امور مسلمانان, به انجام نرسيده؟

شيخ بهائى آرام و گويى با خود پاسخ مى دهد: كاش ملال خاطرم از درس و بحث مدرسه بود. كار دين و ملك به يكجا به جدل كشيده, اوضاع مملكت پرآشوب است, كار بيداد زنان دربار صفوى به طغيان امراى سپاه كشيده, مهد عليا به دست گروهى قزلباش كشته شده است.


58

ـ مهد عليا كشته شد؟!

ـ آرى, كينه جويى و بى سياستى و دخالت و تهديدات اين زن به جايى رسيده بود كه امروز گروهى از سرداران قزلباش به همراهى عده اى از نزديكان شاه صفوى او را در حرمسراى شاهى به طرز فجيعى به قتل رسانيدند. اوضاع شهر پرآشوب است, قتل و غارت و كشتار مازندرانيان ادامه دارد. شاه و فرزندانش مخفى شده اند. كار مملكت از هم گسيخته.

همسر شيخ با نگاهى مضطرب و پرمعنا مى گويد: سلطان مخفى شده! اينان عجب مظاهر نيكويى براى تماميت ارضى يك كشورند! دشمن خارجى به مرزها مى تازد, اختلافات داخلى خانه خرابى مى آورد, نظم و نظام عمومى از هم گسسته, آن گاه پادشاهان در حرمسراى شاهى موضع مى گيرند! عجب روزگارى است! خدايا كار اين ملّت به سامان بر!

شيخ بهائى سخنان همسر را تأييد مى كند: آرى, زمام امور مملكت در دست بى كفايتان افتاده, مردم نيز در غم آب و نانند. دشمن در كمين و جوياى فرصت هجوم نهايى است.

ـ جناب شيخ! تكليف چيست؟

شيخ سؤال همسر را پاسخ مى گويد: فى الحال سعى در تحكيم وحدت توده هاى مردم است, چنانچه زمان ايجاب نمايد, حكم جهاد نيز جايز است.

شيخ بهائى و همسر فاضلش مدتها در باره اوضاع پريشان مملكت صحبت مى نمايند. قتل فجيع مهد عليا و سرانجام كشت و كشتار مازندرانيان!

شيخ بهائى از نظرهاى مشورتى همسر خود سود مى برد. اوضاع آشفته روز يك شنبه, اول جمادى الثانى سال 987 هجرى قمرى بسيار تأثرانگيز است. قزوين, پايتخت صفوى در هرج و مرج و كشتار دست و پا مى زند. اموال فراوانى به غارت مى رود. غروب آن روز, آتش فتنه فروكش مى كند و سلطان محمد از مخفى گاه به درآمده, جسد همسرش را شبانه در امام زاده حسين قزوين به خاك مى سپارد.

* * *

شيخ ديگر روز به خانه بازگشته و شرح ما وقع به همسر مى دهد: امروز سران قزلباش به خدمت جمعى از روحانيان رسيدند و با سوگند, وفادارى خود را نسبت به سلطان محمد و وليعهدش حمزه ميرزا اعلام نمودند.

ـ شاه صفوى فجايع سه روز پيش و مرگ فجيع همسر را چگونه فراموش نمود؟!

شيخ بهائى با لحن آرامى كه حكايت از بى وفايى دنيا مى كند مى گويد: شاه صفوى, حادثه فجيع قتل مهد عليا را به تقدير آسمانى نسبت داده است.


59

همسر شيخ با شنيدن اين توجيه با اندوه تمام مى گويد: وسوسه قدرت, هر جنايتى را در بوته نسيان و فراموشى مى اندازد. براى ادامه و استمرار حكومتى چند روزه, جناياتى به اين بزرگى فراموش مى شود و شنيع ترين فجايع توجيه مى گردد, اُف بر اين غدر و بى وفايى باد!

به هر حال, مهد عليا كشته مى شود و سلطان محمد نيز از پادشاهى, تنها نام آن را به همراه مى كشد. قدرت و كشور در ميان سرداران سپاه قزلباش تقسيم مى شود و اين تقسيم برادرانه در حالى است كه دشمن خارجى بر هر نقطه از خاك ايران چشم دوخته و چنگ اندازى مى كند! در سالهاى بعد از قتل مهد عليا قدرت حكومت مركزى از هم گسسته شد و تهديدات دولت عثمانى نيز هر روز به شكلى بروز مى نمايد, در داخل كشور نيز سران قزلباش در تقسيم منافع و ايالات و ولايات با هم در ستيز و جنگ و جدال هستند. اين به هم ريختگى داخلى, عامل عمده ضعف حكومت مركزى مى گردد و تقريباً يك نوع هرج و مرج داخلى, سراسر كشور را دربر مى گيرد.

سلطان محمد براى جلوگيرى پيشروى سپاهيان عثمانى از قزوين به تبريز مى رود. زمانى كه گفتگوهاى صلح ميان او و سنان پاشا نماينده حكومت عثمانى جريان دارد, خبر محاصره نيشابور به قراباغ مى رسد. چه دردآلود است, شرايط ناميمون انسان را بر سفره دشمن بنشاند! طرح تقسيم ملك ملّت را در برابرش بنهد و همزمان, خنجرى از ناحيه دوستان و ياوران بر گرده گاه نحيف وطن فرود آيد. شاه صفوى نجوا مى كند: سرزمين هاى شمال غرب را در طبق پيشكشى خارجيان نهاده ايم, رنج و زبونى تحكم فرستادگان اجانب را به جان مى خريم, امّا تاب تحمل محاصره نيشابور را نداريم.

لذا زمان لشكركشى به خراسان و هرات فرا مى رسد. در دوران فترت و ناتوانى حكومت مركزى, ضربات پياپى دشمنان خارجى و سرسپردگان داخلى سنگين است. محاصره نيشابور از يكسو به كار صلح سال 991 سلطان محمد با عليقلى خان شاملو مى انجامد و از سوى ديگر, دامنه آن به ديگر نقاط مملكت سرايت مى نمايد. در مناطق مركزى به لشكركشى كاشان و اصفهان و فارس كشيده مى شود و چون كار گشودن قلعه كاشان به درازا مى انجامد, از در صلح با اينان درآمده و راه اصفهان در پيش مى گيرد. هنوز از اصفهان به راه فارس نيفتاده كه خبر قصد تصرف هرات وسيله عبداله خان ازبك مى رسد. هرج و مرج اواخر سلطنت سلطان محمد براى شيخ بهائى بسيار دشوار است, نه توان صبورى دارد و نه راه علاجى در پيش است. نه درس مدرسه سيرابش مى كند; نه مسجد و محراب به دلش مى نشيند. براى عالمى كه از نزديك, اقتدار نسبى دوران شاه طهماسبى را تجربه كرده, تحمل اين هرج و مرج ويرانگر دشوار است.


60

كم كم ملال خاطر, او را به كام خويش مى كشد. ديگر بار دلش هوايى ديدار يار مى گردد, سال 991 در پيش است. بوى كاروان حجّ بيت اللّه الحرام مى وزد. از حجّ آخرين, هفت سالى گذشته است. در آن حجّ, پدر نيز در ميان بود. ميل دو باره ديدار معبود به جانش مى نشيند. عازم حج مى شود, شهر و ديار و دوستان را ترك مى كند. اين بار در كاروان حاجيان تنهاست, شب ها و روزهاى سفر را با غم نبود پدر مى گذراند. به ميقات مى رسد, به كعبه واصل مى شود. در درياى بى كران طواف كنندگان جارى مى شود. اعمال حج به جاى مى آورد. آرامش مى يابد. چندى در اكناف حجاز و ممالك اسلامى به سياحت مى پردازد. با علماى دين به مجلس مى نشيند. در هر ديار, فيض مى رساند و در هر شهر توشه اى مى گيرد. شيخ با شور و حال تازه اى به ايران بازمى گردد. شور و حالش در آثار به جا مانده پيداست بر حاشيه غزلى چنين مى نگارد: (قَدْ سَخَ بِالخاطِر مِن لَيْلَة لِثَلَثاء خامِس شَهْرِ رَمَضانِ المُبارك سَنَه 992 اَيّام المُعاوَدَه مِن مَكّة المُشَرّفَةُ)(1).

شيخ بهائى جز سفر حج سال 991ـ 992 پيوسته در قزوين اقامت دارد. آشفتگى اوضاع كشور, فرصت مسافرت ديگرى نمى دهد. گر چه پريشانى اوضاع مملكت, او را به شدت منقلب نموده, امّا چاره اى جز صبر و تحمل ندارد. ايام را به درس و بحث مدرسه مى گذراند. با علما و روحانيان و بزرگان شهر به مشاوره مى پردازد. ذكر مصايب حادّ مملكت را در هر فرصتى لازم مى شمارد, امّا به هر حال, جريان غم انگيز روند امور همچنان ادامه دارد.

نقطه روشن و سازنده زندگى شيخ بهائى در اين سالهاى پريشانى, ازدواج او با دختر شيخ منشار است. او اينك در خانه, همدم و همصحبتى دارد كه خود اهل علم و معرفت است. اين همسويى افكار و عقايد, فرصت مطلوبى را به شيخ مى دهد. شيخ در اين ايام, بيشترين مطالب علمى و عرفانى و ادبى خود را تدوين مى كند. فضاى مطلوب خانه براى شيخ, امكان خلق آثار گرانبهايى را به وجود مى آورد. آثارى كه در اين روزها تصنيف مى كند بسيار ارزشمند است. احساس منطقى و صحيحى كه همسر شيخ ابراز مى نمايد, خمير مايه اصلى خلق آثار شيخ مى گردد. شيخ بهائى در اين دوران به مراحل كاملى از تجسّس و تفحص علمى مى رسد.


61

همسر شيخ مى گويد: جناب شيخ در كار تشريح افلاكند يا غزل مى سرايند.

و شيخ خسته از كار روزانه پاسخ مى دهد: رقص اختران فلكى بر پهنه گردونِ گردان, شور هماره شعر را در جان آدمى زنده مى سازند كه:

امشب بوزيد باد طوفان آيين چندان كه برفت گرد عصيان زجبين

از عالم لامكان دو صد در نگشود بر سينه چرخ بسكه زد گوى زمين

دوران سلطنت سلطان محمد به سختى مى گذرد, شاه ضعيف و درويش مسلك و كور, همه امور مملكتى را از ياد برده و جز نامى از سلطنت ندارد.

بار ديگر در فاصله سالهاى 991ـ 993 هجرى قمرى سپاهيان عثمانى قصد هجوم گسترده دارند. اين بار سرداران عثمانى چون عثمان پاشا و فرهاد پاشا قسمت اعظمى از شمال غربى ايران را تسخير مى نمايند.

اينك در آغاز سال 993هـ.ق. سپاهيان عثمان پاشا در ارز روم استقرار يافته اند, آنها آماده حمله بر آذربايجان مى باشند.

شيخ بهائى چون سالهاى گذشته چاره اى جز صبر و تحمل ندارد و الاّ بحث و گفتگو با روحانيان و بزرگان شهر كارى صورت نمى دهد, امّا اكنون بسيار پريشان و مضطرب است:

سپاهيان عثمانى در پشت مرز اردو زده اند. هر لحظه, امكان و احتمال حمله به آذربايجان وجود دارد. دشمن, شمشير از نيام بركشيده و دندان طمع تيز كرده, امّا شاه صفوى بى خبر از همه جا در حرمسراى شاهى به معاشقه و مجالست با زنان مشغول است!

همسر شيخ, كتاب در دست, تصنيف شيخ را به سوى او مى آورد و در حالى كه سعى مى كند مقدمات نوشتن را براى شيخ فراهم سازد مى گويد: پس ميثاق و عهدنامه مودّت شاه طهماسب و سليمان قانونى چه شد؟

شيخ بهائى زير لب پاسخ مى دهد كه: عهدنامه! ميثاق مودّت! دوستى! كدام دوستى؟ اين صاحبان زر و زور و قدرت, در طول تاريخ, هزاران بار چنين كرده اند. هزاران بار دست دوستى را به شمشير جفا و نامردمى بريده اند. هزاران بار شرنگ تلخ هستى شكن, به جام مهربانى ريخته اند.

همسر شيخ ناراحت و متأثر در گوشه اى مى نشيند و مى گويد: مردان كه در خانه نشينند, دشمن مجال تركتازى مى يابد. مردان را دراى خسروانى بسيج مى نمايد كه خسرو خود در خانه پايبند است.


62

* * *

سرانجام در روز سه شنبه 27 رمضان سال 993هـ.ق. تبريز به دست سپاهيان عثمان پاشا سقوط مى كند. مردان زيادى به خون خود مى غلتند, اموال بسيارى به غارت مى رود و در پى آن, جعفر پاشا از سرداران ترك به حكومت تبريز منصوب مى گردد.

حمزه ميرزا اگر چه نتوانست از شهر تبريز به خوبى حفاظت كند, امّا بارها در اطراف اين شهر به سپاهيان عثمانى صدمات بزرگى مى زند. مكرّر گروه بى شمارى از آنان را به خاك و خون مى افكند و رشادتهاى زيادى از خود بروز مى دهد, امّا سرانجام تبريز به چنگال دشمن مى افتد.

اوضاع كشور همچنان پرآشوب و پريشان است. حكام و امراى مناطق هنوز هم خود رأى و خودسرند و دست از طغيان و عصيان برنداشته اند. از همه غم انگيزتر تفرقه و اختلافاتى است كه بين سران مملكت و به خصوص فرزندان سلطان محمد و امراى ارتش درگرفته است. اين تفرقه نامناسب و بدفرجام, باعث ضعف بيشتر و عدم توانايى قلع و قمع اشرار مى شود.

حكومتى كه توان مقابله با شورشيان داخلى را ندارد, هرگز قدرت رويارويى و ستيز با دشمن خارجى را نخواهد داشت. حكومت عثمانى به وسيله سرداران خود همچنان بر تبريز و آذربايجان مسلط هستند و كسى را ياراى مقابله نيست.

موضوع تسخير آذربايجان و به خصوص شهر تبريز براى درباريان, مشكل احساسى و سياسى و اجتماعى مى آفريند. سلطان محمد به اتفاق حمزه ميرزا براى بازپس گيرى آن نواحى به آذربايجان مى روند. جنگ و گريز گاه گاه ايشان, چندان ثمربخش نيست. روز به روز از تعداد سپاهيان آنان كاسته مى شود و ضعف و پريشانى بر اردوى آنها مستولى مى شود و اين وقايع در شرايطى صورت مى گيرد كه عباس ميرزا در خراسان به سر مى برد.

حمزه ميرزا اگر چه از شهامت و شجاعت نسبى برخوردار است و بارها مشكلاتى را براى سپاهيان عثمانى فراهم مى سازد, امّا بر اثر عياشى و ميگسارى در چهارشنبه 24 ذيحجه سال 994هـ.ق. در محلى به نام ابوشحمه كشته مى شود. تعدادى از غلامان و ملازمان وى با كارد به او حمله مى كنند و وى را به شكل فجيعى به قتل مى رسانند. گويى در خاندان شاهى, قتل فجيع, جزء آداب حكومت است و هر چند گاه, تكرار و استمرار آن, ضرورتِ اجتناب ناپذير است.


63

به هر حال با كشته شدن حمزه ميرزا توان رزمى سپاهيان ايران به كلّى از ميان مى رود و از نظر روحى نيز ضربه بسيار سهمگينى به آنان وارد مى شود و ديگر ادامه وضع با چنين حكومتى نور اميدى ندارد.

شيخ بهائى در اين ايّام بحرانى در قزوين به سر مى برد. از دربار همچنان دور است, گوشه گيرى نسبى اختيار كرده, جز تحقيق علمى و مطالعه و بعضاً درس مدرسه كارى ندارد. بيشتر وقت خود را در خانه مى گذراند. همسر فاضلش در كار تصنيف و تأليف به او يارى مى دهد. رساله (فى مباحث الكر) را در اين دوران به رشته تحرير درمى آورد و پيش از آن, درست در سيزدهم صفر سال 994 نيز كتاب شريف (اربعين حديثا) را تأليف نموده است. همكارى و همرايى و همراهى اين زن فاضل نقش مهمّى در تأليفات عديده شيخ بهائى دارد.

* * *

در اتاق كوچك ولى با صفاى شيخ بهائى, مباحث علمى برقرار است. شيخ و همسرش در باره پيشرفت كار تأليفات گفتگو مى كنند: اگر پريشانى اوضاع كشور, پريشانى نمى آورد, كار تحقيق و تأليف, خستگى اعصار را از تن آدمى مى زدود, امّا صد افسوس كه فكر پريشان, پريشانمان مى سازد.

همسر شيخ, جام آب گوارا در كنار شيخ مى گذارد و مى گويد: ساليانى است كه حكام و سران قزلباش سر از اطاعت حكومت مركزى پيچيده اند, در چنين شرايطى مُلك و ملّت بهتر از اين نخواهد شد; جناب شيخ, پريشانى برهم مى نهند تا امور مملكتى اصلاح شود!

شيخ بهائى كلام همسر را قطع مى كند و مى گويد: با پريشانى, خرابى امور مسلمين اصلاح نمى شود, امّا تحمل درد اينان نيز اندازه دارد.

همسر شيخ سر سخن دارد: سلطان محمد پس از قتل حمزه ميرزا, راهى اصفهان و فارس و صفحات جنوب گرديده تا متمردان آن ديار را سركوب نمايد, در حالى كه عباس ميرزا در خراسان داعيه سلطنت بلامنازع دارد.

شيخ بهائى جام سفالين را به دست مى گيرد و با جرعه اى آب خوشگوار اندوه زمانه و رنج و خستگى را از چهره مى زدايد و خطاب به همسر مى گويد: اگر تنها هجوم لشكريان خصم خارجى در ميان بود, لباس جهاد هر آينه سبكبارمان مى كرد, اما, امّا اينك خصم بى مايه, نفس سركش خويشتن خويش است, آن را چگونه از پاى درآوريم؟! آن را چه چاره سازيم؟! اينك توان حكومت صفوى در تجزيه اى غيرمعقول به اضمحلال گراييده, حاصل آن كه ملّت به پريشانى دچار آمده و نواحى حاشيه مرزها تكه پاره دست اجانب گشته است.


64

شيخ بهائى از اين كه با خطبه گونه خويش, ملال بى اندازه اى بر چهره همسر نشانده, لحن سخن عوض مى كند و چنان كه در جلسه درس نشسته و روى در چهره شاگردان دارد مى گويد: بدان كه شمس و قمر دو پادشاه فلكند و ديگر كواكب, خدام و عمله ايشانند.

سخن شيخ تمام نشده, همسرش سؤال ديگر مطرح مى نمايد: از فلكيات و كواكب گفتيد, بر من روشن نيست جناب شيخ! تا چه زمانى به سير كهكشان و رصد ستارگان و تدوين جداول نحس و سعد و گردش اقمار و پى جويى صلاح حال كواكب مشغولند.

شيخ بهائى متفكرانه و گويى با خويشتن خويش و نه انگار خطاب به همسر مى گويد: اگر چه عمرى دل در پى كشف حالات اقمار فلكى درباخته ايم, دريغمان اين است كه كار رصد ستارگان و پى جويى احوالات كواكب به پريشانى اوضاع مملكت فروخته و خيل افكارمان بدان رهن نهاده باشيم. عثمانيان از شمال غرب مى تازند, ازبكان از شمال شرق, حالى در ميان اين پريشانى, هر روز خبرى نامساعد از اوضاع داخلى مى شنويم, با اين بى سر و سامانى, تشريح افلاك و تدوين گردش ستارگان فلكى ميسور نيست, چرا كه فى الحال در بند اضمحلال تماميّت ارضى يك مملكت به گرداب درافتاده ايم.

همسر شيخ سخت تحت تأثير كلام وى قرار گرفته مى گويد: به هر حال, كار نظام مملكتى را به سياستگزاران و سپاهيان واگذارند, چنان كه تكليف تأليف و تصنيف را به اهل قلم.

شيخ با سخنى آرامتر كه حكايت از تأثرى عميق مى نمايد مى گويد: آرى, قلم امانت الهى است.

آن گاه شيخ در سكوتى مختصر, گويى با خود نجوا گونه اى ساز نموده, سپس قلم نى هفت بند سرشكسته اش را در ميان انگشتان مى چرخاند و به چين مخطط جبينش كه حاكى از تفكرى ژرف است مى كشاند و آن گاه نوك قلم را به سپيدى كاغذ مى نهد تا بازگويد رواياتى از غم ديرينه.

ـ آرى قلم, امانت الهى است در دست بندگان صالح خداوند, امّا تأليف و تصنيف سامان نمى پذيرد, در حالى كه خانه دل به مصداق ويرانى خانه ميهن, پريشان باشد. تيغ دشمن شكار اميران و سرداران حكومتى به جاى فرود بر تارك خصم بدانديش, جبين همرزمان را مى شكافد و در اين وانفساى بدفرجام, قلم بر انگشتان مى خشكد و اشك دريغش به كاغذ نِشسته رنگ مى بازد! خداوندگارا كار نابسامان اين ملّت به سامان بر!


65

ظهور شاه عباس اوّل

روزگارى چند مى گذرد كه پريشانى بر تمامى مردم سايه افكنده است. اهل علم و دانش و معرفت نيز به طريق اولى از اين هرج و مرج رنج مى برند, نه مدرس حوزه علميه, دل به بحث علمى مى سپارد و نه قافله سالار, حمل كالاهاى تجارى دل به ناى خوش اشتران مى دهد. راه باديه ها براى رهروان سخت است و خلوت خانه ها براى اهل خانه جانگزاست. همه جا و همه كس را هاله اى از اندوه و اضطراب دربر گرفته. شيخ بهائى نيز در اين ايّام سخت و جانكاه, غير از تأليف و تصنيف پاره اى كتب كارى نمى كند. كتابهايى كه ساليان گذشته در ذهن پروريده و مطالبى از آنها را به رشته تحرير درآورده است, امّا همين فرصت براى خلق آثارى ماندنى بسيار مغتنم و ذى قيمت است. كار تدوين (خلاصة الحساب) و (تشريح الافلاك) و چند رساله ديگر نظم و نظام مى يابد والحق همسر فاضلش در تدوين آنها سعى و تلاش بسيار مى نمايد.

شيخ با حالتى مضطرب به خانه وارد مى شود و خطاب به همسرش مى گويد: امروز دروازه هاى پايتخت, بى هيچ گونه مقاومتى به روى عباس ميرزا فرزند بزرگ شاهِ صفوى گشوده شد, در حالى كه پدر در اصفهان اقامت دارد, پسر بر مقرّ حكومت پدر مى تازد تا به اين دور تناوب غدر زمانه, استمرار عينى و عملى بخشد!

همسر شيخ با تعجب مى پرسد: مگر حاكم قزوين قصد دفاع از شهر را ندارد؟!

شيخ پاسخ مى دهد: قور خمس خان, حاكم پايتخت در انتخاب پدر و پسر مردّد بود و لذا چون عباس ميرزا زودتر از پدر به شهر رسيد, دروازه ها را به روى او گشوده و امروز عباس ميرزا, به نام شاه عباس, بر سرير سلطنت نشسته است.

همسر شيخ باز هم متعجب و مضطرب سؤال مى كند: پس سرنوشت سلطان محمد به كجا مى كشد؟

شيخ پاسخ مى گويد: سلطان محمد و گروهى از سپاهيان وى در نزديكى قزوين اردو زده اند و سپاهيان گروه گروه با استفاده از تاريكى شب, خود را به پايتخت رسانده, تسليم مى شوند, خداوند اين پريشانى را مقدمه اى براى سامانى بزرگ قرار دهد.


66

* * *

به هر حال شاه عباس ـ فرزند بزرگ سلطان محمد ـ همراه با خان استاجلو و ديگر ياوران و همراهان خود, در روز دهم ذيقعده سال 996 هجرى قمرى, به قزوين پايتخت سلسله صفوى وارد شد و بدون هيچ گونه مقاومتى به دولتخانه وارد گرديد.

روز ديگر به فرمان شاه عباس, حاكم قزوين به اتفاق جمعى ديگر به اردوى سلطان محمد در نزديكى قزوين رفته, پادشاه بخت برگشته را همراه با اهل حرم به پايتخت منتقل مى نمايند. سلطان محمد و فرزندانش را با استقبال گرمى به شهر وارد نموده و در حرمسراى شاهى جاى مى دهند.

در اين زمان, شاه عباس حدود هژده سال و دو ماه و نيم دارد, ولى به علّت هوش و ذكاوت بسيار و نيز تعليمات و تلقينات مكرّر و مستمر مربّى خود ـ عليقلى خان شاملو ـ زمينه پايه ريزى حكومتى مقتدر و عظيم را فراهم مى سازد.

بدين ترتيب بعد از يك دوران نسبتاً طولانى كه كشور دچار هرج و مرج و نابسامانى و تهاجمات مكرّر خارجى و پريشانى اوضاع داخلى قرار گرفته بود, اميد تازه اى در اذهان عمومى جان مى گيرد و شيخ بهائى نيز فرصت مناسب ديگرى جهت بروز نبوغ و خلاقيتهاى بى نظير علمى خويش مى يابد, لذا از اين پس, مجامع علمى و فرهنگى و دينى آن زمان, شاهد ظهور و حضور يكى از بزرگترين علماى آن زمان مى گردد.

* * *

محرّم سال 997هـ.ق. است. ديگر بار نظم و نظام نسبى بر شؤونات مملكتى حاكم گرديده. چهره پايتخت نيز حكايت از اقتدارى در اركان سلطنتى مى نمايد. مدارس علميه رونق گذشته را بازيافته است و شيخ بهائى نيز چون ديگر علما و طلاب علوم دينيه در مدارس درس حوزه ها حاضر مى شود. حالا ديگر چهره شيخ به استادى پير و عارفى وارسته مبدل گرديده, چند سالى از نوشتن (اربعين حديثا) مى گذرد, همچنان كه چند سالى نيز از اربعين گذر عمر شيخ سپرى مى گردد. او ديگر دانشمندى بزرگ و عالمى بزرگوار است و در محافل علمى و مذهبى از احترام و احتشام بسيار برخوردار مى باشد.

شاه عباس جوان پس از برقرارى آرامش و نظم نسبى در بيشتر نقاط كشور و گماردن واليان و اميران جوان در مناصب مختلف, اينك تا اندازه اى فرصت مطالعه و بررسى اوضاع اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى كشور را دارد. از جمله با مشورت وكيل السّلطنه و ديگر نزديكان خود از چگونگى وضعيت مدارس علميه و اسامى علماى بزرگ حاضر در قزوين و مسائل ديگر مربوط به حوزه اطلاعاتى كسب نموده است. اگر چه از سالها پيش نيز بزرگانى چون شيخ بهائى و عده ديگرى را مى شناخت و تكريم مى نمود, امّا اينك با تأمل و دورانديشى لازم و با دقت فراوان به بررسى مسائل فرهنگى مى پردازد و علماى بنامى جهت شور و بررسى مسائل دينى و فقهى انتخاب مى كند.


67

در غروب پانزدهم محرم سال 997هـ.ق. شيخ بهائى تازه به خانه مراجعت نموده و با همسر خويش گفتگو مى نمايد. امروز شاه مخلوع به فرمان شاه عباس به قلعه الموت تبعيد شد.

همسر شيخ با تأثر و تعجب مى پرسد: چگونه فرزندى پس از خلع پدر از سرير سلطنت, اين گونه گستاخ و بى پروا او را به سياهچال غربت مى فرستد و خود سرمست از باده غرور بر جاى او تكيه مى زند؟!

شيخ بهائى با لحنى كه حكايت از تأييد گفته هاى همسر مى كند مى گويد: جذبه قدرت, هميشه تاريخ چنين بوده, تيغ هستى شكن حكومت, نه تنها گلوى پدر كه بارها حلقوم اطفال خردسال خاندان سلطنتى را هم درهم دريده است. اين اعمال, ضامن بقاى قدرت و تحكيم مبانى حكومتى مى گردد. اين سنّت ناروا و دهشت بار در چرخش ايام به دور تناوب نشسته و هر چند گاه بر بام هستى جمعى مى نشيند و اينك شاه مخلوع, همراه برادرش سلطانعلى و نيز فرزندش ابوطالب و فرزندان خردسال حمزه ميرزا به ميهمانى قلعه الموت رفته اند.

همسر شيخ بهائى متأثر و ناراحت از آينده اوضاع مملكت مى پرسد: عاقبت اين كشتار و بى رحمى و نابسامانى چه خواهد شد؟

شيخ جواب مى دهد: خداوند آگاه است, از او مى خواهيم اين پريشانى را مقدمه اى بر سر و سامان دهى اوضاع كشور قرار دهد.

* * *

سرانجام بعد از چندين سال برادركشى و ناآرامى كم كم اوضاع مملكت, سر و سامان مى يابد و به كشتار و خونريزى خاتمه داده مى شود. علاوه بر امور فرهنگى و علمى و دينى كه سخت مورد توجه شاه عباس بود, در ساير رشته هاى امور مملكتى از جمله تجارت و بازرگانى داخلى و خارجى نيز گامهاى مؤثر و مفيدى برداشته شد. هم در اين دوران بود كه بزرگترين شبكه مواصلاتى دنياى آن روز در ايران ايجاد گرديد. اين شبكه به هم پيوسته كه به نام كاروانسراهاى شاه عباسى معروف و موسوم گرديدند, نقش بزرگى در بهبود اوضاع اقتصادى و تجارى آن زمان ايفا نمودند كه در تمام دنياى آن زمان بى نظير بود.

از آن جا كه امور اقتصادى و معاش مردم در همه ادوار, حائز كمال اهميت بوده و تأثير فراوانى بر رشد ساير شؤون زندگى مردم نيز داشته, ابتكار مفيد و قابل توجه ايجاد كاروانسراهاى عباسى كه به حدود يك هزار باب مى رسيد, رونق تجارى و بازرگانى منحصر به فردى در ايران به وجود آورد. اين شبكه عظيم, نه تنها امور تجارى و بازرگانى داخلى را تسهيل و ترويج نمود, بلكه با ارتباط با ساير كشورهاى همجوار, ايران را به دنياى آن زمان مربوط ساخت تا جايى كه بعضاً مورد رشك و حسد ممالك اروپايى واقع مى شد.


68

شاه عباس كه بعد از يك دوره فترت و پريشانى, كم كم به كليه شؤونات و امور مملكت مسلط مى گرديد, به تدريج اوضاع آشفته فرهنگى و علمى را نيز مورد توجه قرار مى داد و به رسيدگى امور آن مى پرداخت. دانشمندان و هنرمندان و روحانيان و همه كسانى كه به نحوى از انحا, در رشد و تعالى فرهنگ و علوم اين مملكت مؤثر بودند را به دور خود جمع مى نمايد و با ابراز علاقه و بذل توجه نسبى, سعى در بارور كردن علوم و فنون و فرهنگ و نيز اقتصاد و تجارت داخلى و خارجى دارد كه به تدريج, مظاهر آن در كليه شؤون ظاهر مى گردد.

شيخ بهائى و همسرش و نيز شيخ زين الدين منشار در سالهاى پايانى سلطنت سلطان محمد و آغاز پادشاهى شاه عباس بيشتر به مسائل علمى و مطالعه و تعليم و تعلم نسبى مشغول بودند و در حدّ مقدورات نيز به روشنگرى وضعيت نابسامان مملكت به اقشار مختلف مردم مى پرداختند. امّا به هر حال, وضعيت زمانى و مكانى و عدم دسترسى به يك روش تبليغى مفيد و مؤثر و كارساز, باعث مى شد كه تبليغات آنان چندان اثر قابل توجهى به جاى نگذارد, كما اين كه اشخاص ديگر نيز قادر به انجام عمل مؤثرى نبودند; از اين رو بيشتر وقت شيخ بهائى در اين دوران به مطالعه در زمينه هاى مختلف علمى صرف گرديد و اين خود عامل مؤثرى در بروز خلاقيت وى گرديد, به طورى كه پس از طيّ اين دوران, وى فقيه, شاعر, اديب, رياضيدان, منجّم, فيزيكدان و جامعه شناسى كاردان بود و در ساير علوم, چون شهرسازى و معمارى, جفر(1) و شيمى و غيره نيز دستى داشت.

شيخ بهائى اينك در بيشتر علوم زمان خود استاد و يا حداقل صاحبنظر بود و در همه محافل و مجالس علمى نظرهاى وى مورد توجه و ذكر جميل وى زبانزد خاص و عام بود. دربار شاه عباس نيز به نحو شايسته اى به شيخ التفات مى نمود و سعى در جلب نظر اين استاد فرزانه داشت.

شاه عباس در سالهاى اوّل سلطنت خويش با مشكلات داخلى و خارجى فراوانى مواجه مى شد, او براى تحكيم واقتدار حكومت خود با موانع زيادى دست و پنجه نرم مى نمود, از جمله مشكلات داخلى وى, خودرايى و خودسرى سران قزلباش بود.علاوه بر آن, نحوه عمل و تسلط مرشد قليخان بر امور مملكتى وى را آزار مى داد. شاه عباس چاره اى جز نابودى مرشد قليخان نمى بيند, لذا طرحى براى نابودى وى مى كشد. شبى در راه خراسان چهارتن از نزديكانش وى را به صورت وحشتناكى در خواب به هلاكت مى رسانند. با قتل مرشد قليخان زمينه قدرت شاه عباس فراهم مى شود.


69

در اين حال, هرات سقوط كرده و غرب كشور نيز مورد دست اندازى امراى عثمانى واقع شده است. همچنين نواحى قرا باغ و تبريز و همدان و نهاوند مورد تاخت و تاز سپاهيان عثمانى قرار دارد.

شاه عباس كه در داخل با اوضاع آشفته اى مواجه بود, راهى جز سازش با حكومت عثمانى نداشت. ابتدا به بازسازى اركان حكومت پرداخت و به اين منظور چنان كه گفته شد, اول مرشد قليخان را از سر راه برداشت, آن گاه سعى در تحكيم مبانى سلطنت و تشكيل سپاه منظّم و مقتدر نمود تا در سايه اقتدار آن, شكستهاى قبلى را جبران نمايد و سرزمينهاى از دست داده را ديگر بار باز ستاند.

شاه عباس براى تحقّق اهداف بلند خويش به مشاوره و كسب نظر صاحبنظران امور مملكتى احتياج دارد. وى گرايش زيادى به مسائل دينى ومذهبى دارد ولذا به زودى روحانيان بنامى را جهت مشاوره برمى گزيند و با شيخ بهائى قرابتى معنوى به وجود مى آورد و به زودى شيفته شخصيت روحانى و علمى وى مى گردد. شاه عباس در تمام مجالس و محافل و مراسم رسمى, روحانيان بزرگ پايتخت را نيز در كنار خويش دارد واز جمله به شيخ بهائى احترام واحتشام زيادى نشان مى دهد, به طورى كه بارها در مجلس وى حاضر مى شود و بعضاً بدون اطلاع قبلى به خانه شيخ مى رود و ساعتى با وى به گفتگوى علمى وفقهى و اجتماعى وحتى سياسى و نظامى مى پردازد.

آن روز شيخ بهائى تازه از درس مدرسه به خانه آمده بود كه چند مأمور حكومتى در خانه را مى كوبند و بعد از سلام و احترام مى گويند:

جناب شيخ!مرشد اكمل, شاه عباس صفوى تا دقايقى ديگر به بيت جناب شيخ تشريف فرما مى شوند.

مأموران همراه شاه صفوى اين بگفتند وبا اداى احترام دور شدند. با اين كه وى چندين بار در اين ايام با شيخ بهائى ملاقات كرده بود, امّا اين اولين بارى بود كه به خانه شيخ مى آمد. بعد از دقايقى چند, شاه عباس در حلقه اى از ملتزمان و محافظان و همراهان به جلو خانه شيخ رسيد. از روى قراين چنين به نظر مى رسيد كه وى از بازديد محلى بازمى گردد. همين كه به جلو خانه شيخ رسيدند, با اشاره شاه عباس جز چند محافظ, بقيه همراهان به راه خود ادامه دادند و راهى ديوانخانه شدند. محافظان در مقابل درِ خانه ماندند و شاه عباس به تنهايى به درون خانه وارد شد. شيخ بهائى و همسرش در وسط حياط كوچك خانه از مرشد اكمل استقبال نمو دند.


70

ـ مرشد اكمل با قدوم مبارك خويش, ما را سرافراز فرمو دند!

شاه عباس صفوى با لحن صميمى ومهربانى پاسخ مى دهد:جناب شيخ, آن قدر به خلوت خانه مى نشينند كه مارا ميل برهم زدن اين خلوت به سر افتاد.

شيخ در جواب مى گويد:ما در غياب نيز خود را در حلقه ارادت مرشد اكمل مى انگاريم. در خلوتمان حضور معنوى مرشد اكمل مشهود است. خداوند اين حضور معنوى را مستدام بدارد.

شاه عباس و شيخ بهائى و همسرش قدرى بدون تكلف و تصنع گفتگو مى كنند و هر سه به داخل اتاق محل كار و مطالعه شيخ مى روند. همسر شيخ پس از چند لحظه براى تهيه مقدمات پذيرايى از اتاق خارج مى شود و شيخ و شاه عباس چون دو دوست و همدرس مدرسه اى كنار يكديگر مى نشينند. شاه عباس با كنجكاوى مشغول بازديد كتب و رسالات فراوان شيخ بود و بدين منظور به اطراف اتاق مى نگريست كه همسر شيخ با سينى چاى وارد مى شود. شاه عباس با تكان دادن سر, مراتب خرسندى خود را از حضور در اين مجلس انس ابراز مى نمايد و به تعبيرى به اين زندگى ساده و معنوى و روحانى غبطه مى خورد. و اين كار روزگار است: وزير به شاه غبطه مى خورد, شاگرد به استاد, خادم به مخدوم و شاه صفوى به سادگى و صفا و روحانيت حجره مردان حق! گويى غبطه خوردن نشانه تحقق عدالت خداوند است! مگر نه اين كه غبطه يعنى شادمانى و خوشحالى و آرزوى نعمت و سعادت ديگران داشتن است, بى آن كه زوال آن خواسته شود! پس غبطه خوردن خود, اقرار به وجود نعمتى افزونتر در سفره قناعت ديگران است و اين خود, چيزى است كه رسيدن به آن بس دشوار مى باشد و لذا شاه صفوى غبطه صفا و صميميت و روحانيت اين كلبه

ٌ درويشى را به مذاق جان مى چشد و فى الحال از حضور در اين محفل انس و الفت خرسند و خوشحال مى شود و اين عدالت خداوند است در موازنه تمتع از مواهب الهى.1 به هر حال شاه عباس در حالى كه سعى مى كرد لحن محاوره را از حالت رسمى خارج نمايد مى گويد: جناب شيخ از ويران شدن قريب الوقوع عالم خبر دارند؟!


71

اشاره تلويحى شاه عباس كه تا اندازه اى بوى مزاح نيز مى داد, به شايعاتى بود كه بنابر آن, مردم انتظار داشتند در اول محرم سال هزار, يعنى چند ماه ديگر دنيا به سرآيد, لذا مردم عموماً دست از فعاليت و كسب و كار و به طور كلى مسائل دنيوى كشيده بودند و بيشتر به كار آخرت و خواندن دعا و اوراد و مسائل دينى مى پرداختند. اين شايعه به قدرى قوّت گرفته بود كه شاه عباس صفوى نيز تحت تأثير القاى آن واقع شده و كم كم بر زندگى معمولى وى نيز اثر قابل ملاحظه اى گذاشته بود; از اين رو اگر چه سؤال مطروح شاه عباس لحن مزاح گونه اى داشت, امّا به هر حال خبر از نگرانى و وحشت نسبى او نيز مى داد. آخر دست شستن از دنيا و جاذبه هاى رنگارنگ آن براى اهل دنيا سخت دشوار است. اين خوى در سرشت و فطرت آدمى نهفته است كه با تمام وجود به جذبه هاى بى بنياد عالم چنگ اندازد و در هر شرايطى به آن, مهرى بى پايان ورزد. در اين ميان, تنها گروهى كه دنيا را با تمام زرق و برقش به عقبى فروخته اند و در يك كلام, اهل معنايند و جوهره عرفان راستين, گوهر جانشان را به معبود ازلى وصل نموده است, از جدايى دنيا و ترك آن و ما فيها, گره به جبين نمى كشند و راض

يى به رضاى حقند.

شيخ بهائى از اين شايعه و اثراتى كه بر زندگى توده مردم نهاده بود, آگاهى داشت و بارها در محافل و مجالس و سخنرانيها, با اقامه دلايل منطقى, سعى در خنثى كردن اين گونه تلقينات از اذهان مردم نموده بود, امّا به هر حال, مردم همچنان گرفتار اثرهاى مسموم اين موهومات بودند و روز به روز با نزديكتر شدن زمان موعود بر شدت آن افزوده مى شد. حالا براى شيخ بهائى اهميت موضوع بيش از پيش روشن مى گرديد, زيرا اثرات منفى اين شايعه را در وجود پادشاه كشور نيز به عينه مى ديد, لذا با لحن آرام و مطمئن پاسخ داد: مرشد اكمل, نيكو مستحضرند كه خداوند بارى تعالى هرگز چنين وعده اى نفرموده و روز موعود و يوم الحساب را با سال (الف)(1) هجرى هيچ گونه ارتباطى نيست.


72

شاه عباس كه انگار با شنيدن اين جمله متين و مطمئن تا اندازه اى تغيير عقيده داده است, خطاب به شيخ بهائى مى گويد: كار ساماندهى پريشانى اين مردم, تنها از مردان خدا برمى آيد; اطمينان لازم را به قلبشان حواله كنيد!

شيخ بهائى در حالى كه چاى را به شاه عباس تعارف مى نمود پاسخ داد: خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد: فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ,(1) يعنى وقتى از كارى فارغ شدى به كار ديگرى بپرداز, يعنى تكليف تو انجام امورى است كه پيش پاى تو نهاده اند.

شيخ پس از بيان معناى آيه مباركه چنين ادامه داد: مرشد اكمل استحضار دارند كه سخن والاى مولا على ـ عليه السلام ـ چه تأكيد بنيادى بر تعلق خاطر دنيا دارد كه گويى همواره حيات از آن ماست وفى الحال چنان به كار عقبى مى پردازد كه انگار بانگ جرس را در گوش جان دارد; حالى در اين ميانه اضداد چنان بايد زيست كه تكليف گرديده است, ديگر, صلاح مملكت خويش خسروان دانند.

شاه عباس آرام و گويى با خود زمزمه مى كند: و آن خسرو يكتا, چه خوش خسروانى مى كند گردش ايام را!

و شيخ بهائى با حالتى روحانى تر از ديگر لحظه ها در حالى كه حضور مرشد اكمل را به تعبيرى فراموش كرده است, خود چون مرشدى پير و پيرى سالك و راهبرى دلسوز, چنان كه گويى به طفل مكتب, درس زندگى مى آموزد, آرام و زيرلب مى گويد: در اين چند روزه فرصت, به حق گراى و به حق بنگر و در اين گوشه گردونِ گردان, چرخى به رعنايى, زن و كار خلق خدا به نيكويى اصلاح گردان كه تكليف همين است و بس.

شاه عباس كه سخت تحت تأثير حالات عرفانى شيخ بهائى واقع شده بود و انگار درس اين مجلس را به نيكويى فرا گرفته, به پا خاست و در كنار در اتاق كوچك, شيخ بهائى و همسر وى را بدرود گفت و در ميان حلقه اى از محافظان و همراهان مانده بر پشت ديوار, راهى ديوانخانه شاهى شد.

تأثير فراوان اين ملاقات بر شاه عباس صفوى, سرآغاز نوينى در زندگانى و خط مشى و حتى روش حكومتى وى گرديد, به طورى كه ديگر در سفر و حضر, حتى الامكان شيخ بهائى را با خود داشت و از مصاحبت و مشاورت و راهنمايى مستقيم و غيرمستقيم وى بهره مند مى شد. اگر چه اين قرابت ميمون و مبارك با بيشتر علماى دين آن زمان صورت پذيرفت و از جمله با تعدادى از آنها روابط بسيار نزديكى برقرار نمود, امّا شيخ بهائى در همه سالها جايگاه ويژه اى داشت.


73

از جمله علماى مورد توجه شاه عباس, بعد از شيخ بهائى, مير محمد باقر داماد, ملا عبد المحسن كاشى, ملا محسن فيض, مولانا عبداللّه شوشترى, شيخ لطف اللّه ميسى عاملى و جمعى ديگر بوده اند.

شيخ بهائى با توجه به خصوصيات عرفانى و جذبه هاى تصوفى كه داشت, چندان مشتاق نزديكى به دربار شاهان و دستگاه حكومتى نبود و اين قرابت را صرفاً به لحاظ تأثير مثبت, بر روش اداره امور مملكت و رسيدگى به كار خلق خدا و مصالح شرعى مردم مى پذيرفت, كما اين كه با همه اين اوصاف, بارها ارتباطات دربارى و حتى كار درس و بحث مدرسه را نيز رها نمود و به سفرهاى عارفانه طولانى پرداخت كه كار دل بود و كار دل است كه آبادان مى كند كوير خشك هستى شكن روزگاران را.

شيخ بهائى بارها دفتر ديوانى به سويى افكند, جامه شيخ الاسلامى بر تن دريد, به مناصب كشورى پشت پا زد, وجهه قرابت دربارى را به دور افكند و آن گاه قلندروار و سرخوش به كار دل پرداخت. شيخ را ديگر سر ماندن و بودن نبود كه پاى در ركاب رفتن داشت, شيخ باديه ها طى مى كرد, شهرها را پشت سر مى نهاد تا در گوشه اى از اين دنياى خاكى, همدلى يابد اهل دل و دل بدو سپارد كه دل مأمن خوش خداوندگار است. شيخ به گاه سفر, كاشان و اصفهان و مشهد و هرات و تبريز و حجاز و شامات و مصر و فلسطين و نجف اشرف را زير پا مى نهاد و در هر نقطه اى به خدمت پيرى اهل دل مى رسيد و دل بدو مى سپرد.

در مصر با استاد محمد بن ابى الحسن بكرى ديدار مى كند و در حلب به مجلس بزرگان آن ديار مى نشيند و هم در حال, جويندگان علم و معرفت را به مجلس خويش مى پذيرد كه اين همه كار دل است.

و در سفر و حضر به دل زمزمه اى خوش دارد چنان كه:

اى دل قدمى به راه حق ننهادي شرمت بادا كه سست دور افتادى

صد بار عروس توبه را بستى عقد نايافته كام از او طلاقش دادى

ييا در منظرى ديگر:

در خانه كعبه دل به دست آوردم دل بردم و گبر و بت پرست آوردم


74

زنّار ز مار سر زلفش بستم در قبله اسلام شكست آوردم

و شيخ در همه حال به كار دل, دل مشغول بود كه هم از اين راه به آسمان راهى هست.

شيخ بهائى با همه التفاتى كه به امور دنيا و عُقباى خلق خدا داشت و از مسجد و محراب تا مدرسه و خانقاه و نيز تا به درگاه حكّام زمان, همه جا را به قصد و قربت اصلاح امور مسلمانان طيّ مى كرد; با اين حال, گاه سر سودايى اش, سوداى ديدن يار مى كرد و بى قرار و پريشانش مى نمود. در اين زمان, ديگر شيخ نه از آن خود بود و نه كمر بسته امور دنيوى كه همه او بود و به دنبال رؤيت جمال او باديه ها مى پيمود. شيخ از حلب و شامات تا اسيوط و اسوان, كه راه آشناى هم مسلكانش بود, سفر مى كرد, راهى كه پير قباديان به قصد كعبه بارها پيمود و اينك شيخ سودا زده, پاى در مسير روحانى او دارد, گاه به راه حجاز است و زمانى قلمرو عثمانى را زير پا مى نهد كه در مجلس درس عارفى زانو زند و توشه گيرد.

شيخ بهائى بارها قلندروار و صوفى منش, ديار به ديار مى گشت و هو هو به دل مى زد كه زبان را در كام كشيده بود; در آن حال, زبان دل, چاره ساز سخن با محبوب مى شد.

شيخ به دنبال محبوب, همه جا را سر مى زد و از فيض حضور خلوتِ خلوت گزيدگان زمان بهره ها مى گرفت. شيخ معمولاً پس از ايّامى چند كه كام جان, سيراب از باده ازلى مى شد, ديگر بار به جمع در خاك افتادگان بازمى گشت كه (حسب حالى ننوشتيم و شد ايّامى چند).

شيخ به هر طريق او را مى جست, اينك پس از غربتى طولانى هواى ديدن ياران مى نمود و ديگر بار به جنگ حلّ امور خلق مى پرداخت.

شيخ بهائى سفرهاى مكررى به اصفهان داشت, از جمله در سال 998هـ.ق. در التزام شاه عباس مدتى در اصفهان بود و از اوضاع اجتماعى, فرهنگى و جغرافيايى آن اطلاع كافى داشت. شيخ از وضعيت حوزه علميه اصفهان آگاهى بسيار داشت و لذا به حضور در اين محفل علمى علاقه نشان مى داد.


75

در همان سفر يعنى در بهار 998هـ.ق. بود كه شيخ بهائى در معيت شاه عباس از اصفهان به شيراز عزيمت نمود و فرصت ديدن اين خطّه زيباى ايران زمين را نيز پيدا كرد.

گويند شاه عباس ظاهراً براى گشت و گذار و خوش گذرانى عازم شيراز شد, ولى حاكم فارس يعنى يعقوب خان از سفر شاه عباس استقبال نكرد و به قلعه استخر پناه برد و حتى با پيام شخص شاه حاضر به ترك قلعه نشد و شرط حضور در مجلس شاه عباس را دريافت امان نامه قرار داد و لذا شاه عباس, سوگند نامه اى ممهور به مهر خويش, توسط شيخ بهائى به قلعه استخر فرستاد و شيخ او را متقاعد نمود تا به حضور شاه رسيد و او چنين كرد, ولى آن گونه كه در تاريخ عباسى ـ تأليف جلال الدين محمد يزدى ـ آمده است, به طرز فجيعى به دست مردم كشته شد و سرش را به قلعه استخر فرستادند تا عبرت مدافعان قلعه شود و سپس قلعه نيز به دست سپاهيان شاه عباس تسخير گرديد و شاه عباس و ملازمانش به اصفهان بازگشتند.

شاه عباس بنا به دلايلى مختلف و از جمله بادهاى شديد قزوين و هواى نامتعادل آن سرزمين, تمايل چندانى به پايتخت بودن قزوين نداشت و از طرفى, وضعيت جغرافيايى مطلوب و مركزيت اصفهان و اعتدال آب و هواى چهار فصل آن و تا اندازه اى تحت تأثير شايعه سرآمدن عمر دنيا در سال يك هزار هـ.ق. تصميم به انتقال پايتخت از قزوين به اصفهان گرفت و اگر چه در اجراى تصميم خود على رغم مطالعات گروهى از درباريان و خبرگان هنوز هم مردّد بود, امّا به هر حال, نظرهاى مشورتى علما و كارشناسان و حتى منجمان را به كار بست و در حدود سال يك هزار هـ.ق. تصميم قطعى انتقال پايتخت را اعلام نمود.

اقدامات عملى انتقال تا حدود سال 1006هـ.ق. به طول انجاميد و پس از پايان سال يك هزار هـ.ق. و فراغت خاطر از استمرار حيات و گردش افلاك, كم كم موجبات نقل مكان به اصفهان فراهم شد. در اين ميان, روحانيان بنام و علماى اعلام پايتخت نيز بنا به تمايل و دعوت شاه مى بايست در تدارك مهاجرت به اصفهان باشند. شيخ بهائى كه از سال 966 هـ.ق. به ايران آمده بود, اينك حدود چهل سال در ايران و اكثراً در قزوين به سر برده بود, الاّ مدت كوتاهى كه در جوار بارگاه امام هشتم رحل اقامت افكنده و يا زمانى كه به همراه پدر به سفر حج رفته بود و يا چند سفر كوتاه ديگر.


76

شيخ بهائى بار ديگر مهياى هجرت مى شود. جبل عامل مبدأ هجرت پيشين به قزوين و اينك اصفهان مقصد هجرت ديگرى است.

در سالهاى نخستين هزاره دوم هجرى قمرى, زمانى كه انتقال پايتخت از قزوين به اصفهان محرز گرديده, كم كم طبقات مختلفى از جمله روحانيان در تدارك هجرت به اصفهان هستند.

شيخ بهائى و همسرش و شيخ زين الدين منشار كه همچنان در دربار شاه عباس, قرب و منزلتى همانند دربار شاه طهماسب دارند, جهت عزيمت به اصفهان مشورت مى نمايند. اگر چه بعد از ازدواج شيخ بهائى با دختر زين الدين منشار, آن دو در خانه مستقل و كوچك خود زندگى مى كردند, امّا قرابت و انس و الفت بى مانند شيخ بهائى به شيخ منشار, عموماً آنها را در كنار هم قرار مى داد و مخصوصاً همسر وى از اين حسن ارتباط بيشترين نصيب و بهره معنوى را مى گرفت, زيرا فرصت مغتنم در محضر دو روحانى بزرگ و بنام را يكجا كسب نموده بود والحق وى نيز به نحو مطلوب و شايسته اى از اين فرصت خدادادى نهايت استفاده را نمود, به طورى كه در همان سالهاى جوانى به علوم فقهى فراوانى دست يافت و كمالات زيادى تحصيل نمود و به زودى فقيهى بلند مرتبه گرديد كه در دنياى آن زمان, كمتر نمونه داشت و لذا اينك در آستانه هجرت دسته جمعى به اصفهان, هر سه به نيكويى با هم به مشاوره نشسته اند و تدارك سفر به پايتخت تازه صفوى را مى بينند.

توضيحات:

1. اگر مجموع مواهب و تمتع مادى و معنوى ممكن براى هر فرد را عددى فى المثل معادل صد درنظر بگيريم, بديهى است عدد مذكور, حاصل جمع اعداد جزء بسيارى است كه تعداد آنها از ميلياردها نيز درمى گذرد و هر يك از اين اجزاى كوچك, نشانه بهره ورى و تمتع خاصى است كه شخص يا به صورت مادى يا به شكل معنوى از محيط اطراف خود در طول زمان حيات مى برد و به هر حال, جمع نهايى همه آنها عدد فرضى صد مى گردد. حال اگر فردى فى المثل از جزء كوچك شماره مثلاً 525 تمتع برابر پنج ببرد, بديهى است, در جزء كوچك شماره 726 بهره كمترى مى يابد تا به هر صورت, جمع كلى اجزاى ريز هر فرد در طول زمان حيات, همان صد شود كه فلان پادشاه يا بهمان وزير و يا فلان كارگر ساده نيز همان را دارد و اين همان تمثيل عددى و گوياى عدل الهى است كه همه بندگان خداوند به يك اندازه از مواهب مادى و معنوى محيط اطراف خود در طول حيات خويش تمتع مى برند و لذا شاه صفوى به روحانيت كلبه شيخ بهائى غبطه مى خورد و اين خود نشانه اى از توزيع عادلانه تمتع و مواهب الهى است.


77

هجرت به اصفهان

سرانجام ديگر بار هجرت فرا مى رسد. بعد از جبل, اينك قزوين ديار بدرود است. سال 966هـ.ق. به ذهن مى نشيند: شهيد ثانى; كوههاى جبل; خانه كوچك پدر و حضور روحانى او; لحظه خداحافظى با كتابها و دوستان دوران نوجوانى; صبح صادق كاروان مشرق; صحرا, صحراى عارى از مظاهر مصنوع; نواى جرس; گامهاى اشتران راهوار; شبها و روزهاى سفر; صلوات جماعت همراه و استقبال خوب مردم در پايتخت صفوى و ديدار او با شيخ منشار.

* * *

و اينك در حلقه مهاجران همراه او نيست. پدر به راه حجاز به سفر خط كمال كشيد. پدر به راه حجّ, منزل ميانه كرد. پدر به وصال نايل آمد و تنها ياد او زاد توشه بنهاده در كوله بار امروز است. پدر راه ميانه كرد و او تنهاست. امّا دو گرامى, دو دوست, دو يار, دو همراه, دو حبيب محبوب, جاى سبز پدر را پر مى كنند, دو يارى كه خوش ياورانند. شيخ زين الدين منشار نه تنها پدر كه مراد است. مگر نه اين كه آن شب پدر خواندش به روزگار بى قرارى: (بى قرارم پدر! نه جامه شيخ الاسلامى غمم را مى زدايد و نه …).

شيخ منشار را در كنار دارد و شيخ زين الدين مرادِ مريد قصه ماست. او پريشانى و بى قرارى ياران مى فهمد. او سنگ صبور بى قراران است. با او غم تنهايى به جان نمى خزد. با او فراق معنا ندارد. با او جدايى, قصه بى مفهومى است. با او قرار مى آيد.

شيخ بهائى و شيخ منشار و دختر فاضلش مهاجران ديار آشنايند و كاروان راهى مى شود به ناى خوش و محزون.

شيخ بهائى 53 ساله دير زمانى است كه مدارج كمال را طيّ كرده و مراحل سير و سلوك عرفانى را نيز پيموده است. او اينك راه كوى معشوق, خوش مى شناسد. از هجرت نخستين به تحقيق, اربعينى گذشته, گويى سال 1006 با 966 به بازى نشسته اند! اعداد نيز مى دانند و باور دارند كه: اى صوفى (شراب آنگه شود پاك كه در شيشه بماند اربعينى) و شيخ صافى شده صوفى مسلك, دست در حلقه محبوبان يكرنگ, هجرتى ديگر را تجربه مى كند. سفر جوهره كمال انسانى است. چشمان منتظرى نيز در پايتخت جديد صفوى به راه است. مردمانى بسيار بى قرار ديدار شيخند.


78

* * *

تدارك سفر مى بندند شيخ و همسر فاضلش. ديگر تنهايى جبل عامل نيست. وداع با كتابها هم صورتى ندارد. همراه در كنار است و همراهى مى كند.

اينك دوستان خاموش بس بسيارند. در كنار (فصوص الحكم) و (فتوحات مكيّه), همدوش (جامع ابن بيطار), در رديف (الكامل ابن اثير), در دامن (كشّاف زمخشرى), سر در بناگوش (بهجة الحدائق علامه حلّى), دست در دست (المدهش ابن جوزى); شانه به شانه (تفسير بيضاوى), پنجه در پنجه (التحفه) و رو در روى (المفاحص) همه جاى اتاق را دوستان خاموش به سماع روحانى نشسته اند كه (رقصى چنين ميانه ميدانم آرزوست). كتابها بسيارند و دوستان پيشين و ياران امروزى دست اندر دست هم آرميده اند. چه خوش مجلس انسى است اين جمع ياران! چه خوش سماعى است در خانقاه شمس! چه خوش روضه الوانى است گلستان ياران! اين همه رياحين خوشبوى و خوش منظر به هم درآميخته اند. شميم جان را معطر مى سازند اين گلها, چهار هزار شاخه گل شيخ منشار را هم در كنارى دارد اين بانو. گلباران است اين خانه مهربانى!

و بار سفر مى بندند اين دو. گويى جز كتاب و نوشته چيزى نيست. زاد توشه راه يكدست است, نه مى شكند, نه سردى و گرمى باديه ناخوشش مى دارد. كتاب است كه سرد و گرم روزگار چشيده. كتاب, مجرّب و آگاه گشته. اسباب خانه, ساده است و بى پيرايه, گويى خانه نيست, به مدرسه مى ماند اين سراى مهربانى.

همه را مى بندند. آنچه بخشيدنى است مى بخشند. بار سفر سبكبار مى سازند. كوله بار رفتن مهيّاست. شيخ و همسر مهربانش گوش به بانگ جرس دارند. محمل رفتن بر اشتران نهاده اند. كاروان صبح صادق فرياد مى دارد كه (بربنديد محملها).

و شيخ بزرگوار و همسر و ياران در حلقه جمعى راهى سفر مى شوند. پايتخت ديروزين را وداع مى گويند و چشم به دروازه هاى (جى) دارند.

كاروان به راه مى افتد. شتران راهوار, پاره اى محمل به دوش, تعدادى زاد توشه سفر بر پشت اسبان, مركبان عجول قافله اند, وقار هماره اشتران را ندارند. اسبان سركشند و بى قرار, پاى بر خاك راه مى سايند, شوق جهيدن دارند. اين دوگانگى رفتار, نظام رفتن را به هم مى زند. كاروان دوگانه مى شود. اسبان پيشاهنگ قافله مى گردند. شتران در رديفى موزون پاى به صحرا مى كوبند. شتران چشمان مضطرب دارند. شتران سر فرا مى گيرند و صبورانه گام برمى دارند. مى رود تا سواد شهر قزوين از پرده چشم بگريزد. چه تعلقات سنگينى به دل دارند اين ياران! درون سينه شان موجى به ساحل مى كوبد. بدرود قزوين! بدرود حوزه هاى علميّه! بدرود شهر مهربانى! بدرود درختان خميده از باد پاييزى! بدرود شهر روزگاران خوش!


79

و ديگر فاصله اى در ميان است, جدايى مفهوم مى گيرد, رفتن حاكم شده. ديگر رسيدن در برابر است. هجرت هم آغوش گشته. انگار در هجرت عجين شده اند ياران همسفر!

* * *

سرانجام در سال 1006 هجرى قمرى, در يازدهمين سال سلطنت شاه عباس صفوى, شيخ بهائى و همسرش به اتفاق شيخ منشار و گروهى از ياران به اصفهان وارد مى شوند. مردم آگاه و مسلمان اصفهان به نيكويى از شيخ بهائى استقبال مى نمايند.

اصفهان در آن زمان نيز از معمورترين شهرهاى ايران به شمار مى رفت و اين ويژگى بيشتر به لحاظ خصوصيات اقليمى و جغرافيايى اين منطقه بود. در واقع, عمران و احياى مجدّد اصفهان از زمان سلطنت شاه اسماعيل صفوى آغاز شده بود1.

كاروان چندين روز در راه است و اينك به حومه اصفهان نزديك مى شود. از مدتها پيش مردم اصفهان در تدارك استقبال شيخند. منظره ورود شيخ و همراهانش به شهر اصفهان بسيار ديدنى است. مردم براى ديدار وى دقيقه شمارى مى كنند.

آوازه شيخ, سالهاست در اكناف كشور و حتى جهان اسلام پيچيده است. مردم عموماً با نام شيخ بهائى آشنايند. اگر چه شخصيتهاى مذهبى نزد مردم محبوبيت فراوان دارند, امّا شيخ بهائى از اين هم فراتر است. شيخ بهائى علاوه بر ويژگيهاى مذهبى ابعاد علمى ديگرى نيز دارد. شيخ در بيشتر علوم تا به سر حدّ كمال پيش رفته و مردم اصفهان به خوبى او را مى شناسند; از اين روى اصفهان براى استقبال شايانى از شيخ آماده است.

كاروان از سمت شمال غرب به شهر نزديك مى شود. در روز ورود, از ساعتها پيش هزاران نفر زن و مرد مشتاق به دروازه ورودى رفته اند. مدخل ورودى شهر را انبوه زن و مرد مسلمان پر كرده. مردم آماده اند تا از بزرگترين روحانى زمان خود استقبال نمايند. اين گونه برخوردها معمولاً از متن جامعه مى جوشد. اگر چه دربار صفوى نيز در بزرگداشت مراسم مى كوشد, امّا جوشش طبيعى خواست مردم, معنويت خاص بدان بخشيده. صفاى حضور بى تكلف زن و مرد و پير و جوان در مدخل شهر بى نظير است.

كم كم پيش آهنگ كاروان فرا مى رسد. اجتماع عظيم مردم از رؤيت پيشآهنگ به وجد مى آيند. ازدحام جمعيت از محله در دشت در شمال غرب شهر به خوبى مشهود است. اين سيل پيوسته مردم تا به دروازه شهر ادامه دارد. شور و حال وصف ناپذيرى بر مردم مستولى است. چهره شهر به خوبى رنگ و بوى روحانى يافته, همه از ورود شيخ بهائى خبر مى دهند. مردم و كارگزاران دولتى همه در تلاشند.


80

اوج جمعيت در مدخل ورودى شهر است. تا اين تاريخ, اصفهان استقبالى بدين بزرگى و صميمى را به ياد ندارد. كاروان كم كم به1 مدخل شهر نزديك مى شود.

تعدادى سوار تا كيلومترها به استقبال رفته اند و اينك پيشاپيش بازمى گردند. از كاروان, نماى زيبايى به چشم مى خورد. تعدادى شتر و چندين اسب و قاطر, در ميان, مركبى شبيه الاغى راهوار به چشم مى آيد, حيوان كوچك اندام و تا اندازه اى آرام و على رغم انتظار مردم, شيخ بر آن مركب سوار است, ساده است و بى پيرايه. شيخ يك ميدان مانده به انبوه جمعيت از مركب پياده مى شود. تنى خسته از رنج سفر دارد; امّا شوق ديدار مردم در او احساس مى شود. حلقه اى از جوانان پرشور, شيخ را در ميان مى گيرد. صداى بلند صلوات مردم بر آسمان بلند مى شود. بوى گلاب و دود اسفند فضا را پر كرده است. چند روحانى محلى به سوى شيخ مى روند. جمعيت هجوم آورده, همه سعى مى كنند از روى دوش يكديگر شيخ را ببينند. صحنه استقبال صميمى است و بى آلايش. هيجان و شور و حال مردم بى نظير است. يك لحظه صداى صلوات مردم قطع نمى شود. روحانيان از لابه لاى توده مردم راهى مى گشايند و به شيخ نزديك مى شوند. شيخ بهائى در آغوش روحانيان قرار مى گيرد. هجوم مردم بى امان است. فرصت گفتگو به اينان نمى دهند. همه مردم در جنب و جوشند. همه سعى در ديدار شيخ دارند. حركت مردم بازمان

ده. كم كم سيل جمعيت مانده در برابر هم جهت مى گيرد. حركتى آرام شروع مى شود, اين بار, كاروانيان مستقبلان يكسويه مى شوند. مدخل شهر, منظره جالبى دارد. فضا را دود اسفند و بوى عطر و گلاب و گرد و خاك پر كرده است. شيخ بهائى به شهر اصفهان قدم مى گذارد.

سرانجام شيخ بهائى به اتفاق همسر و شيخ منشار و ديگر همراهان به شهر وارد مى شوند. استقبال پرشور مردم در مسير همچنان ادامه دارد. از در و ديوار شهر جمعيت مى بارد. چشمان مشتاق از بالاى درختان و پشت بامها و لاى پنجره ها و كنار كوچه ها و خيابانها نظاره گرند. همه شيخ را مى جويند. محله (در دشت) افتخار ميزبانى شيخ را دارد. شيخ بهائى در خانه كوچكى در محله در دشت اسكان مى يابد.


81

* * *

چند روز از ورود شيخ به اصفهان سپرى مى شود. در اين ايّام, بيشتر اوقات, صرف ديدار مردم مى شود. بزرگان شهر, روحانيان, مردم عادى شهر, همه به ديدار مى آيند. خانه كوچك شيخ, بارها از جمعيت پر مى شود و جاى به گروه ديگر مى دهند. شيخ عموماً در ميان مردم حاضر و به احساسات آنان پاسخ مى دهد. بعد از چند روز پرمشغله و پركار, كم كم مجال پرداختن به امور زندگى حاصل مى شود. شيخ بهائى تا اندازه اى به وضع شهر آشنا مى شود.

ملاقات شيخ با شاه عباس صفوى در اصفهان صورت مى پذيرد. شيخ همراه شيخ منشار به ديدار شاه صفوى مى شتابند. با بزرگان كشورى ملاقاتهايى صورت مى گيرد. مسائل حوزه هاى علميه مورد نظر شيخ قرار مى گيرد.

شيخ زين الدين منشار از طرف شاه عباس صفوى به مقام شيخ الاسلامى شهر اصفهان منصوب مى شود و يك بار ديگر آوازه بلند وى عالمگير مى شود.

تعدادى از روحانيان و مدرسان مدرسه خواجه به حضور شيخ بهائى مى رسند. شيخ بهائى براى تدريس در مدرسه خواجه دعوت مى گردد. مدرسه خواجه محل مناسبى براى تدريس وى شناخته مى شود. شيخ بهائى آن دعوت را مى پذيرد. سر سودايى شيخ در هواى درس مدرسه است.

همسر شيخ نيز در اندرون به ملاقات خواهران مسلمان مى پردازد. زنان مسلمان نيز همپاى مردان به ديدار مى آيند. كم كم خانه شيخ به مدرسه اى تبديل مى شود. پس از چند روز اينك خانه شيخ به محل وعظ درآمده است.

همسر شيخ نيز به درس و بحث مسائل دينى خواهران مى پردازد. در اين زمان, زن فاضلى كه مجتهد باشد نبود. همسر شيخ, مدرس مسائل فقهى مى شود. مجلس درس وى پرشور و حال است. آوازه درس همسر شيخ همه جا را پر مى كند. سيل انبوه زنان و دختران مشتاق به خانه وى سرازير مى شود. اصفهان با ورود شيخ متحوّل مى شود.

شيخ هر روز در طول مسير مدرسه خواجه و مسجد با مردم مواجه مى شود. با مردم به صميميّت برخورد مى كند, مسائل فقهى و دينى آنان را پاسخ مى دهد. در كوچه و بازار, در صحن مدرسه و در كنار محراب, هر كجا كه فرصتى پيش آيد شيخ با مردم است. در اندك زمانى محبوبيت فراوانى مى يابد. مهر شيخ در دل و جان مردم رخنه مى كند. احترام فراوانى مى يابد. كم كم علاوه بر مسائل فقهيِ مردم به ساير امور زندگى آنان نيز وارد مى شود, همه شؤونات زندگى مردم را فرا مى گيرد, شيخ مردمى مى شود كه مردمى بود.


82

توضيحات:

1. وصف شهر اصفهان به نقل از كتاب نصف جهان فى تعريف الاصفهان تأليف محمد مهدى بن محمد رضا الاصفهانى چنين است: (شاه عباس اصفهان را به دار الملكى اختيار و آنجا را دار السلطنه خويش نمود و او چندان در تربيت اهل علم و هنر ساعى و در توقير علماء و اهل فضل و حكمت و عرفان مبالغه مى نمود كه به شرح راست نيايد. و شهر اصفهان در زمان او مجمع افاضل و اهل علم گشت. از مشاهير ايشان يكى مير ابوالقاسم فندرسكى و ديگر مير محمد باقر, شهير به ميرداماد و ديگر شيخ بهاء الدين محمد عاملى كه هر يك فريد زمان و عصر خود بودند به اصفهان آمده ساكن گشتند و مردمان همه روى به تربيت, و مؤدب و مهذب گشتند و از هر جا نيز روى به اين شهر آوردند تا در زمان وفات شاه عباس, عدد نفوس شهر اصفهان به هفتصد هزار رسيده بود).

2. بنا به نقل بيشتر كتب و از جمله نصف جهان فى تعريف الاصفهان: (اصفهان مشتمل و منقسم به شش محله بزرگ بوده: اوّل, محلّه لنبان در ناحيه جنوب غربى; دوّم, محله باغ كاران يا محله خواجو در ناحيه جنوب شرقى; سوّم, كرّان در ناحيه وسط مايل به شرق; چهارم, چنبلان يا سنبلستان در ناحيه وسط مايل به غرب; پنجم, جويباره در ناحيه شمال, مايل به شرق; ششم, دردشت در ناحيه شمال مايل به غرب.

و علاوه بر اين شش محله, اصفهان داراى چهارده دروازه بوده است:

اوّل: دروازه مارنان;

دوّم: دروازه سه پُله;

سوّم: دروازه اليادران;

چهارم: دروازه جو زدان;

پنجم: دروازه بيد آباد;

ششم: دروازه چهار سو;

هفتم: دروازه دردشت;

هشتم: دروازه طوقچى;

نهم: دروازه جوباره;

دهم: دروازه سيد احمديان;

ييازدهم: دروازه كرّان;

دوازدهم: دروازه ظلّه;

سيزدهم: دروازه خواجو;

چهاردهم: دروازه چهار باغ;

و از دروازه خواجو, شارع بزرگ شهر درست شده و الحال نيز وجود دارد).


83

طومار شيخ بهائى

آن روز صبح بعد از نماز, شيخ بهائى مثل هميشه عازم مدرسه خواجه گرديد. فاصله بين خانه شيخ تا مدرسه قدرى زياد بود, امّا وى معمولاً از مسير معين و هميشگى داخل بازار قديمى شهر و كوچه هاى مجاور آن مى گذشت, پس از طى بازار به كنار مادى آب منشعب از زاينده رود1 مى رسيد و در حاشيه نهر آب تا مدرسه خواجه مسير را طى مى نمود.

معمولاً در طول مسيرِ شيخ بهائى, عده اى از مريدان و شاگردان و مردم عادى در برابر او قرار مى گرفتند و سؤالهايى را مطرح مى نمودند. گروهى از مردم نيز براى طرح مشكلات اجتماعى خود در مسير هر روزه شيخ قرار گرفته, مطالب خود را مطرح مى نمودند و شيخ نيز نظر خود را بازگو مى كرد و در صورت امكان, مشكل آنان را حل مى نمود. بيشترين سهم در اين گونه موارد به سؤالهاى فقهى و دعاوى خانوادگى و اجتماعى مربوط مى شد.

مردمانى كه بر سر راه شيخ بهائى قرار مى گرفتند, حتى اگر راه حل عملى مناسبى هم دريافت نمى كردند, همين قدر كه در آغاز روز و شروع كار و فعاليت, چند جمله از او مى شنيدند, خود را سبكبال احساس مى كردند و بدان حُسن تصادفِ بامدادى دلخوش بودند.

ولى عموماً شيخ بهائى علاوه بر اين كه به سؤالهاى فقهى مردم پاسخ لااقل مختصرى مى داد, در مورد مسائل خانوادگى نيز نظرهاى صريح و قاطعى ابراز مى نمود كه در بيشتر موارد, مورد نظر و قبول طرفين دعوى واقع مى شد و آنها از اين كه حكم و نظر شيخ را عمل مى كنند راضى به نظر مى رسيدند. حتى پس از نقل نظريه شيخ, ديگران نيز به عنوان راه و رسم لازم الاجرا مورد توجه قرار مى دادند و تقريباً بيشتر نظرهاى شيخ به صورت سنّت درمى آمد.

آن روز صبح را مى گفتيم كه شيخ, مثل هميشه مصمّم و با نشاط با گامهاى استوار ولى كوتاه و سريع در كوچه هاى اطراف ميدان كهنه فعلى اصفهان به طرف مدرسه خواجه مى رفت. دو جوان طلبه كه از شاگردان او بودند از كوچه اى به او پيوستند. سلام و احترام خاص خويش به جاى آوردند و دوشادوش شيخ به اندازه گامى عقبتر به راه افتادند. از قراين موجود چنين برمى آمد كه اين دو جوان همدرس در حجره اى با هم زندگى مى كنند و بر سر اظهار نظرى از شيخ بهائى ساعتها با هم بحث نموده و لذا به محض ديدن استاد, سعى در طرح سؤال و مشكل درس خود دارند, حتى اگر به مدرسه نرسيده باشند.


84

ـ جناب شيخ! علاّمه در كتاب التّحفه, اصرار دارد و مى كوشد اثبات نمايد كه فلك زهره, فوق فلك شمس است, حال آن كه جناب شيخ در مجلس درس ديروز خلاف آن را بيان فرمودند!

شيخ بهائى بدون تغيير سرعت حركت خود, سرى تكان داد و همان گونه كه به روزنِ نيمه روشن سقف بازار نگاه مى كرد كه گويى آسمان را پى جويى مى كند گفت: رساله شريف سلم السّموات (مولانا غياث الدين جمشيد كاشى) را نيكو بخوانيد. غياث الدين, اظهاريه علامه را به احسن وجه مردود مى شمارد.

منظره كوچه ها و مسير عبور شيخ بهائى بسيار ديدنى و جالب به نظر مى رسيد. با اين كه در آن موقع صبح, هنوز جمعيت زيادى در معابر شهر رفت و آمد نمى كند, امّا در هر گوشه و كنار مسير, در طول بازار, در ميان كوچه ها و معابر, صحنه هاى جالب و ديدنى فراوانى به چشم مى خورد, از جمله حركت سريع مردانى كه در آن صبح زود به طرف گرمابه هاى متعدد گوشه و كنار بازار صورت مى گرفت, ديدنى به نظر مى آمد.

شكل و شمايل مردان كه با حركتى شبيه به دويدن, خود را به گرمابه نزديك مى كردند ديدنى بود. لباس اين مردان, عموماً لباس مرسوم و متداول زمان صفوى, شامل قبا تا روى زانو و شلوار ساده مشكى و گيوه ملكى آباده اى و كلاه نمدى با شالى به كمر بسته بود, امّا اين لباس براى مردم عادى, متداول بود و روحانيان و نظاميان به كلى لباس ديگرى دربر داشتند.

اينان در حالى كه بقچه حمام و وسايل شخصى خود را زير بغل داشتند, عموماً از حمام بازمى گشتند و به ندرت, كسانى نيز به سرعت عازم حمام بودند. در مقابل يكديگر, سلام و صبح بخيرى, كه جزء اعمال مستحب به شمار مى رفت, مبادله مى كردند. پيرمردها معمولاً ضمن حركت, اوراد و دعاهايى زمزمه مى كردند و جوانها نيمه آوازى سر مى دادند. حال و هواى گذر در بازار و معابر شهر در صبحگاهان بسيار جالب و ديدنى بود.

كسبه بازار به خصوص آنها كه با غذاى مردم سر و كار داشتند, زودتر از همه, مشغول كسب و كار شده, شروع كنندگان خوبى براى رونق بازار به شمار مى رفتند. بقيه بازاريها هم كم و بيش با سلام و صلوات مشغول باز كردن مغازه ها بودند, آنها به سرعت درها را مى گشودند و به كار آب و جاروب حوالى مغازه مى پرداختند. در اين ساعات اوليه روز و در موقع گشودن مغازه و آب و جاروب محوطه, اغلب دعاهايى خوانده مى شد و ذكرِ الهى به اميد تو و … بازار را پر مى كرد.


85

بازاريان وقتى عابرانى چون شيخ بهائى را مى ديدند كه از مقابل مغازه شان عبور مى كند, براى چند لحظه دست از آب و جاروب مى كشيدند و با سلام و صلوات خاصى عبور و حضور شيخ را به ديگران اطلاع مى دادند. اصولاً همه روحانيان براى مردم و به خصوص بازاريها احترام خاصى داشتند, امّا شيخ بهائى جايگاه ويژه اى داشت و كسانى كه خصوصيات اخلاقى و درجات علمى و نيز كرامات عرفانى او را مى دانستند به شكل خاص به او احترام مى گذاردند, لذا از اين كه در آغاز كسب و كار و در ابتداى روز, موفق به زيارت او مى شدند خوشحال شده و به تعبيرى آن را به فال نيك مى گرفتند و براى رونق كسب و كار و روزى حلال, خوش يمن مى شمردند.

در بين كسبه بازار, حمامى ها, نانواها, كلّه پزها و كليه كسانى كه به نحوى از انحا در كار طبخ غذاى مردمند, از همه زودتر و بعضاً نزديكيهاى اذان صبح مغازه را مى گشايند و آماده پذيرايى از مشتريهاى خود مى شدند.

از اين رو بازار و بازارچه هاى فرعى منشعب از آن, حال و هواى خاصى داشت. علاوه بر گروهى كه با وضعيت وصف شده, عازم حمام يا بالعكس بودند, جماعتى نيز ديگ و قابلمه به دست به طرف مغازه هاى طباخى مى رفتند و ظرفهاى خود را از كله و پاچه و يا انواع آشهاى فصل پر مى كردند و سپس سر راه معمولاً چند قرص نان داغ نيز خريدارى مى كردند و عازم خانه هايشان مى شدند.

پيرمردى روستايى در كنار مغازه دارى ايستاده بود و با هم مشاجره مى كردند, از روى قراين چنين برمى آمد كه ماجرا بر سر بازپس دادن قطعه پارچه اى دور مى زند. همين كه شيخ بهائى به نزديك اينان رسيد, پيرمرد روستايى بدون اين كه شيخ را بشناسد قدم پيش گذارد تا شكايت نمايد:

ـ آقا! حضرت آقا! سلامٌ عليك!

مغازه دار كه شيخ بهائى را به خوبى مى شناخت, صحبت روستايى را قطع كرد و گفت: جناب شيخ! اين مرد, پارچه اى را كه چند روز پيش خريدارى نموده امروز, آن هم قبل از گشودن مغازه واپس آورده و قصد به هم زدن معامله انجام شده را دارد.


86

شيخ بهائى كه در چند لحظه حضور خود به اصل ماجرا پى برده بود, در حالى كه سعى مى كرد دو طلبه جوانِ همراه خود را در آزمايش عملى به مسائل فقهى آشنا سازد, خطاب به مرد روستايى و مغازه دار گفت: شصت وهشت امر به آداب تجارت تعلق دارد كه دو امر, واجب; نه امر, حرام و مابقى امور سنت يا مكروه است.

آن گاه در حالى كه پارچه دست روستايى را گرفته معاينه مى كرد اضافه نمود: و امّا نشان دادن عيب كالاواجب است و فروشنده مسلمان, ملزم به اجراى آن.

شيخ بهائى به دو جوان طلبه كه مشتاقانه به حرفهاى او گوش مى دادند نگريست كه انگار در مجلس درس حوزه سخن مى گويد: و امّا نه امر حرام در تجارت بدين قرار است: زياده خريدن و كم فروختن; مغشوش ساختن كالا; زياده كردن قيمت; تفاوت ميان نقد و نسيه نهادن; خريد و فروش بعد از نداى نماز روز جمعه; زياده كردن قيمت متاع جهت حرص خريد بيشتر; چهار فرسخ پيش رفتن به قافله, جهت خريد و فروش با جماعتى كه عالم به نرخ شهر نيستند.

آن گاه خطاب به فروشنده گفت: اذعان مى نماييد كه معامله شما باطل و فسخ آن جايز است. برادر روستايى را راضى كنيد تا خدا از شما راضى گردد, ان شاء اللّه تعالى.

هنوز گفته شيخ بهائى تمام نشده بود كه مغازه دار, پارچه را به كنارى گذارده, در حالى كه شيخ بهائى و همراهان از جلو در مغازه دور مى شدند. مرد روستايى نيز راضى و خوشحال به سوى ديگر رفت.

جمع ديگرى از عابران كه هنوز كم و بيش در ترددند, پير زنان و پير مردانى بودند كه پس از اداى نماز صبح در مسجدِ گوشه بازار, هنوز آهسته آهسته و ذكر گويان, خداوند را سپاس مى گفتند و به طرف خانه هايشان بازمى گشتند.

دو جوان طلبه همچنان به دنبال شيخ در حركت بودند. اينان هر از چندگاهى با نگاه به يكديگر مطلبى را يادآور مى شدند. بالأخره يكى از آنها خود را به شيخ بهائى نزديكتر نمود و گفت: جناب شيخ! در آداب تجارت نه امر حرام را متذكر شديد, در حالى كه هفت امر حرام را براى مغازه دار و مرد روستايى برشمرديد.


87

شيخ بهائى كه از دقت شاگردانش خوشحال به نظر مى رسيد به آرامى گفت: آرى, چنين است. امّا دو امر حرام ديگر به كار آن دو نمى آمد, لذا ذكر آن را جايز ندانستم, امّا هم اينك به شما يادآور مى شوم كه امر هشتم, نگاه داشتن گندم و جو و خرما و مويز و … است جهت گران شدن و امر نهم كه در تجارت و آداب آن حرام است, سفر دريا با خوف و بيم هلاك است.

* * *

در ميان عابران تعدادى از گزمه ها و مأموران فراشخانه ديده مى شدند. وظيفه اينان حفظ امنيّت شبانه بازار و محلاّت مجاور بود. آنها معمولاً در دسته هاى دو نفر به بالا با هم حركت مى كردند و اين همان رسم و شيوه نظامى است كه هنوز هم به وسيله مأموران انتظامى رعايت مى شود و حتى الامكان در گشتهاى شبانه به صورت جمعى و لااقل دو نفره انجام وظيفه مى نمايند.

مأموران انتظامى كه در بازار حركت مى كردند, به لحاظ فرم مخصوص لباس خود و نيز طرز راه رفتن و نحوه عمل به خوبى مشخص و متمايز بودند.

اگر چه نظاميان از انضباط خاصى برخوردار بودند و تعليم خاص ديده تا حركات آنها حتى الامكان متناسب با شؤونات دار الحكومه و فراشخانه شاهى باشد, امّا عموماً در عمل چنين اتفاق نمى افتاد و آنان به هر صورت ممكن به پر و پاى مردم و به خصوص كسبه بازار مى پيچيدند و به بهانه هاى مختلف آنها را سر و كيسه مى كردند.

در اين خصوص, كار به جايى رسيده بود كه بعضاً اين مأموران امنيتى و انتظامى, اخاذى و رشوه خوارى را حتى به موارد پستى پايين مى آوردند, فى المثل به غذاى مجانى طباخى ها و مطالبه مختصر مايحتاج روزمره زندگى, بدون پرداخت وجه قانع مى شدند تا اين كه اين عادت مذموم براى آنها جزء حقوق حقه به شمار مى آمد و اجتناب از آن براى ايشان مشكل بود! لاجرم اين گزمه ها معمولاً در ساعات بين اذان صبح و طلوع آفتاب در اطراف مغازه هاى طباخى و اغذيه فروشى ها پرسه مى زدند و در هر جا به نحوى شكمى از عزا درمى آوردند و بعد از صرف غذا, دست به سر و سبيل خود مى كشيدند و شال و كمربند خود را جا به جا مى كردند و از در مغازه خارج مى شدند و از اين لحظه به بعد تا زمان تحويل پست خود به ديگرى, در فكر جمع آورى بار و بنديلى براى اهل خانه بودند كه معمولاً اين مهمّ نيز تحقّق مى يافت و به هر صورت ممكن بقچه بندى همراه خود را با ناخنك زدن به اين پيشخوان و آن مغازه پر مى كردند و آن گاه با خاطرى آسوده و اظهار رضايت از انجام وظيفه, منتظر تعويض پست مى ماندند.


88

در اين ميان, اگر مغازه دارى اخم مى كرد يا خداى نكرده مطالبه وجه مى نمود, صد نوع ايراد و اشكال قانونى و شرعى برايش تراشيده مى شد و به بهانه هايى واهى و رنگارنگ چون اهانت به مقدسات يا تهديد كارگزاران حكومتى يا بى احترامى به والى و بستگان وى و هر نوع جرمى كه سزاوار عملش بود متّهم مى شد و بالاخره چنان پدرى از او درمى آوردند كه براى مدتى تنبيه شود و ايام ديگر, وظيفه خود را به خوبى بداند و به آن مفتخر باشد.

اين بود كه كسبه بازار و مردم ديگر اگر مى خواستند از آزار و اذيّت گزمه ها در امان باشند, به هر حال مى بايست با اين جماعت خودخواه و مفتخور اوباش كنار بيايند وگرنه اوضاع كسب و كارشان به هم مى ريخت و احياناً در يك چشم به هم زدن مشمول چنان اتهاماتى مى شدند كه بعضاً علاج آن از دست هيچ كس ساخته نبود و در مراحل ديوانى و كيفرى و قضايى نيز كسى به يارى و شفاعت و استخلاص آنان نمى آمد تا حتى به شهادت حق بپردازد, زيرا اين مجموعه (امنيتى, قضايى و كيفرى) در همه مراحل, يكديگر را تأييد مى كردند و مردم عامى را مجالى براى حضور آزادانه در آن جا نبود.

در عوض, گزمه ها ميدان دار اصلى محاكم و معابر بودند. اينان خود مى بريدند و خود مى دوختند. لاجرم رأى و ميل و اراده گزمه, حكم حاكم بود و ما حصل آن, بى آبرويى و بى آبرو شدن محكوم و در نهايت نيز پرداخت جريمه اى چند برابر آنچه ابتدا مى بايست هبه مى نمود و از بخت بد ابا كرده بود!

به هر حال كار مأموران انتظامى اگر چه به ظاهر, حفظ امنيت اجتماع بود, ولى در واقع براى مردم جز اذيت و آزار و دردسر و بى آبرويى و گرفتارى ارمغانى نداشت و اين ويژگى حكومتهاى غيرمردمى است كه صفويه نيز آن گونه بود.

* * *

از شيخ بهائى مى گفتيم كه هر روز در يك ساعت و وقت معين و بسيار دقيق از مسيرى اين چنين مى گذشت تا براى درس آن روز به مدرسه خواجه رود و او درد اجتماع را مى ديد و از اين روى به كار اصلاح امور آنها مى پرداخت.


89

شيخ بهائى و دو جوان طلبه و چند نفر از دوستان شيخ كه در طول راه به آنها ملحق شده بودند, همچنان بازار را طيّ مى كردند تا به انتهاى آن رسيدند.

* * *

بيرون بازار, در حريم يك مادى آب, جاده اى وجود داشت كه با عبور از آن تا اندازه اى راه نزديكتر مى شد. آن روز همين كه شيخ بهائى و همراهان او به نزديكى مادى رسيدند, سر و صداى زيادى را شنيدند. هر چه نزديكتر شدند, شلوغى و داد و فرياد بيشترى به گوش مى رسيد تا بالأخره جمعيتى در حدود يكصد نفر را مشاهده كردند. آنها با انواع سلاحهاى سرد از جمله چوب و بيل به جان هم افتاده بودند.

شيخ بهائى متعجب و متأثر در كنار ديوارى ايستاد و ناباورانه به صحنه نگاه مى كرد. شيخ سعى مى كرد از ميان داد و فرياد فراوان, جمله مشخصى كه حاكى علل واقعه باشد دريابد, امّا به هيچ وجه معلوم نبود, طرفين دعوا كدامند و براى چه به جان هم افتاده اند. يكى از همراهان شيخ به آرامى گفت: جناب شيخ! اينها كشاورزان (جى) مى باشند كه بر سر نحوه تقسيم آبِ اين مادى, اين چنين به جان هم افتاده اند. اين كار امروزشان نيست, اغلب اين كار را مى كنند. آب! آب!

بعد با لحن ملايمى كه بيانگر افسوس و دريغ فراوان او بود اضافه كرد: تقريباً اين داستان دنباله دارى است كه هر روز و هر شب در گوشه اى از اين مادى و يا آن دشت و فلان كشتزار ادامه دارد و سرى مى شكند و خونى به زمين مى ريزد. جناب شيخ! خون بر سر آب!

شيخ بهائى قدرى پيشتر آمد و سؤال گونه زير لب گفت: خون بر سر آب؟! چرا؟ آخر چرا؟!

مرد همراه پيش آمد و با تأثر تمام گفت: آب را مالك متنفّذ بالا دست مى برد و چوبش را رعيّت فلك زده پايين محله مى خورد! اين رسم روزگار ماست و تا به حال هم علاجى نداشته. هر حكومتى هم هر چه شعار حمايت از مظلوم سر داده, پس از چند صباحى خود را در آغوش همين اعيان قرار داده و نمك خوار آنان گرديده است!


90

چند دقيقه اى از دعوا مى گذشت. كار به شكل فجيعى بالا گرفته بود. چند نفر به ضرب لبه تيز بيل و ضربه شديد چوب مجروح گرديدند, در حالى كه خون از سر و صورت آنها فواره مى زد در كنارى مى افتادند. تنها گروهى كه به ظاهر, ميانجى بودند آنها را به كنارى مى كشيدند. معركه عجيبى بود. صحنه دلخراش زد و خورد و خون و خونريزى بسيار وحشتناك بود. هيچ كس نمى توانست كار مفيدى صورت دهد. همه به هم ريخته بودند. هر لحظه به تعداد مجروحان افزوده مى شد. حرفهايى كه ردّ و بدل مى نمودند, در ميان فرياد و شيون آنها مفهوم نبود, از ظاهر آنها چنين تأييد مى شد كه همه كشاورزند. حرفهاى پيرمرد درست به نظر مى رسيد: خون بر سر آب و آب براى حيات و آب براى نان!

بالأخره پس از دقايقى درگيرى وحشتناك و شديد, با مداخله دسته جمعى مردم و مأموران فراشخانه كه تازه رسيده بودند قائله خاتمه يافت, امّا تعداد زيادى سر و دست و پاى شكسته, حاصل اين جدال بى مورد بود كه در صحنه به جا گذارده و حال تعدادى از مجروحان به شدّت وخيم بود. جمعيت انبوهى در اطراف معركه ازدحام كرده و هر بيننده اى شديداً تحت تأثير واقع مى شد.

شيخ بهائى از مشاهده اين صحنه بسيار دلخراش متألم و ناراحت بود, در حالى كه به اطرافيان اشاره مى كرد تا به كمك مجروحان بشتابند, خود كنار ديوار نشست.

* * *

جوان طلبه اى به نام آقا جواد, خود را از ميان جمعيت به كنار شيخ بهائى رسانيد. با احترام خاصى كه معمولاً بين طلاب و اساتيدشان مرسوم است گفت: جناب شيخ! همه اينها به خاطر آب است.

شيخ بهائى سرى به علامت تصديق تكان داد و آرام و با وقار, امّا متأثر و خسته به راه افتاد, در حالى كه زير لب مى گفت: براى تقسيم آب يا در حقيقت تحصيل نان؟ (آب بگذاريد و نان قسمت كنيد!)(1)

سيد جواد مؤدبانه در كنار شيخ به راه افتاد, در حالى كه مى خواست زيركانه و مشتاقانه دنباله حرفهاى شيخ بهائى را به گوش جان بخرد, امّا به هر حال, همين جمله مختصر و كوتاه براى او كه طلبه جوان و پرجوش و خروشى بود نقطه عطفى گرديد. سيد جواد سعى مى كرد دنباله حرف استاد را بشنود: تقسيم آب يعنى تقسيم نان! اين است كه بر سر توزيع عادلانه آن, هميشه تاريخ جدال بوده است. هميشه خون و كشت و كشتار! انگار جدال ازلى هابيليان و قابيليان از اين جا آغاز گرديده است!


91

سيد جواد گويى دنباله حرف شيخ را به امواج مى سپارد كه جاودانه زمانه شود: امّا داستان آب, قصّه دنباله دارى است كه با نسلها مى آيد و مى ماند و هرگز تمام نمى شود.

شيخ بهائى به آرامى از كنار ديوار بلند شد و با تكان دادن ملايم سر به سيد جواد و دو طلبه ديگر فهماند كه بايد بروند. بقيه همراهان شيخ هنوز داغ تماشاى منظره فجيع مجادله و جنگ و دعوا بودند. شيخ و همراهان به طرف مدرسه خواجه به راه افتادند, امّا ناراحتى بسيار حتى بر راه رفتن شيخ تأثير نهاده بود و حركت, صرفاً از روى عادت صورت مى پذيرفت, ور نه توان و اراده چندانى براى شيخ باقى نمانده بود. افكار پريشانى به ذهن او چنگ انداخته بودند. شيخ بهائى باز هم صحنه هاى جنگ و دعوا در معيارهاى كوچكتر ديده بود, امّا هيچ كدام به اين اندازه, او را منقلب نساخته بود, با خود زمزمه مى كرد: ماجراى آب, عجب داستان بى انتهايى است! آيا مى توان اين جماعت سرگردان و گرفتار را از اين فلاكت نجات داد. زارع صاحب نسق كيست؟ ميزان و نحوه توزيع اين آب رحمت الهى چگونه بايد باشد؟

شيخ همين طور با خود در جدال بود, چرا تقسيم نامه عادلانه و قابل اجرا و تضمين شده اى تدوين نگرديده؟ آخر وظيفه حلّ اين معمّاى سر درگم با كيست؟ به هر حال بايد كارى صورت گيرد, كارى بزرگ.

* * *

طلاب حاضر در مدرسه خواجه از تأخير شيخ بهائى ناراحت شده بودند, آخر كمتر اتفاق مى افتاد كه استادشان قبل از روشن شدن هوا در مدرسه نباشد.

شيخ بهائى بسيار منضبط و وقت شناس بود, همه شاگردانش خصوصيات او را به خوبى مى دانستند. تقريباً همه اطمينان داشتند ماجرايى براى شيخ پيش آمده.

همين كه شيخ بهائى در صحن مدرسه ظاهر شد, طلاب نگران همگى به حالت احترام ايستادند و به سلام شيخ كه هميشه در آن پيشدستى مى كرد پاسخ دادند.

شيخ بهائى در محل مخصوص هميشگى, جلوس نمود و شاگردانش به دور او حلقه اى تشكيل دادند.

سيد جواد در اين چند لحظه كوتاه به همشاگردانش فهماند كه علّت تأخير شيخ چه بوده است. سپس چند لحظه اى سكوت بر كلاس درس, حاكم شد و درس آن روز شيخ بهائى آغاز گرديد. موضوع درس هر چه بود, شيخ بهائى پس از ذكر (بسم اللّه الرحمن الرحيم) و چند جلمه كوتاه ديگر, بدون انتظار طلاب حاضر در جلسه, اين آيه قرآن را تلاوت نمود: (فَفَتَحْنَا أَبْوابَ السَّمَآءِ بِمَآءٍ مُّنْهَمِرٍ(1); پس گشوديم درهاى آسمان را به آبى سخت ريزنده.)


92

(وفجّرنا الاَرضَ عُيوناً فالتَقَى الماءُ عَلي§ اَمرٍ قَد قُدِرَ; و روان كرديم از زمين, چشمه ها, پس به هم پيوست آب بر كارى كه به تحقيق قرار داده شده بود.)

شاگردان شيخ بهائى سراپا گوش بودند, آنها تفسير و توضيح آيه را از زبان استاد انتظار مى كشيدند تا شيخ به سخن آمد: هر چه هست از آن اوست. آنچه را بدون واسطه و دخل و تصرف بشر از سوى خداى تبارك و تعالى دريافت مى داريم, رحمت الهى مى نامند و باران, رحمت الهى است و رحمت الهى از آن بندگان صالح اوست.

شيخ بهائى قدرى به چهره شاگردانش نگريست و آثار تعجب را دريافت و آن گاه ادامه داد: و هر آنچه را از سوى خداوند متعال دريافت مى كنيم كه با دست بشر در آن تغييراتى صورت گرفته, نعمت الهى مى شمارند و خلق خدا بايد امانتدار صالحى براى نعمت و رحمت الهى باشد تا ابواب رحمت پروردگار همچنان به روى بندگان گشوده ماند.

شاگردان به خوبى دريافته بودند, شيخ بهائى موضوع جديدى را درنظر دارد و اين همه مقدمه اى براى طرح آن مى باشد.

شيخ ادامه داد: آرى, خلق خدا بايد شاكر نعم الهى باشد تا از بركات آن تمتع يابد, امّا شكر نعمت و رحمت الهى تنها به ذكر اوراد و الفاظ و جملات نيست و تنها در عمل راستين تحقق مى يابد. از نعمت و رحمت الهى بايد همان گونه كه مرضى خداوند متعال است استفاده شود و هر كس به قدر سهم و حصّه خويش از آن استفاده نمايد.

آن گاه, شيخ بهائى مكث كوتاهى نمود و خطاب به شاگردانش گفت: در بين شما كسى هست كه آيات ديگرى نيز در خصوص آب بداند؟

ييكى از شاگردان تازه وارد شيخ بهائى, جوانى بود به نام (محمّد) كه چندى پيش, از شيراز به محضر درس شيخ آمده بود. او در مكتب ملا عبد الرزاق ابرقويى مقدماتى را در علوم اسلامى فرا گرفته بود و به نيروى حافظه و استعداد فراوانش در بيشتر زمينه هاى علمى صاحب نظر بود. اينك اين جوان پرشور و حال به هواى شهرت عالمگير شيخ به اصفهان آمده بود تا از خرمن پرفيض اين استاد فرزانه خوشه ها چيند.


93

محمّد ابرقويى در حالى كه به حافظه اش فشار مى آورد تا همه محفوظات خود را به ذهن بياورد با هيجان خاصى گفت: البته استاد, در قرآن مجيد آيات زيادى در خصوص (ماء) وجود دارد كه فى المثل مى توان از آيه شريفه چهارم از سوره مباركه رعد نام برد كه مى فرمايد: (وَفِى الأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ وَجَنَّاتٌ مِّنْ أَعْنَابٍ وَزَرْعٌ وَنَخِيلٌ صِنْوَانٌ وَغَيْرُ صِنْوَانٍ يُسْقَى بِمَآءٍ وَاحِدٍ وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَي§ بَعْضٍ فِى الأُكُلِ إِنَّ فَى ذَلِكَ لأَياتٍ لِّقَوْمٍ يَعقِلُونَ; و در زمين حصه هاست نزديك به هم و بوستانها از انگورها و زراعت و خرماى چند و تا از يك اصل رسته و غير آن آب داده مى شوند به يك آب و زيادتى مى دهم برخى از آنها را بر برخى در ثمر; به درستى كه در آن, هر آينه, آيتهاست از براى گروهى كه دريابند به عقل.)

شيخ بهائى از آمادگى و حضور ذهن شاگرد تازه واردش بسيار خرسند شد و با شور و وجد زايد الوصفى به بحث ادامه داد و در ادامه, خطاب به محمد ابرقويى گفت: ـ بسيار خوب, آيا آيه ديگرى نيز در خاطر دارى؟

محمّد با آمادگى خاصى پاسخ داد: بله استاد, آيه شريفه چهاردهم از سوره مباركه 78 قرآن مجيد نيز در خصوص آب مى باشد: (وَأَنْزَلْنَا مِنَ الْمُعْصِراتِ مَآءً ثَجَّاجاً;و فرو فرستاديم از فشارنده ها آبى ريزان).

بحث آن روز شيخ بهائى و شاگردانش, سبك و سياق تازه اى پيدا كرده بود. شيخ اگر چه از حاضر جوابى محمد ابرقويى بسيار شادمان شده بود, امّا هنوز هم اثرهاى دردآور صحنه زد و خورد وحشتناك صبح, روح او را آزار مى داد. اين موضوع را بار ديگر; سيد جواد با ايما و اشاره به همشاگردانش فهماند.

شيخ بهائى چون به مسائل اجتماعى مردم بسيار اهميت مى داد و به حلّ و فصل مشكلات آنها علاقه مند بود, در اين مورد نيز خود را شريك احساس مى كرد. او به راستى خدمت به خلق خدا را عبادت راستين مى شمرد و لذا سعى وافر داشت تا به هر صورت ممكنى از مباحثه و محاوره آن روز نتيجه اى مفيد بگيرد و راه حلّى براى رفع اين معضل اجتماعى بيابد. شاگردان شيخ بهائى بارها او را در چنين وضعيتى ديده بودند و بدون استثنا موضوع رفع مشكل مردم در ميان بود و در تمام موارد, شيخ بهائى سعى مى كرد با طرح موضوع, نظر شاگردانش را از نظر مشورتى دريابد.


94

سيد جواد كه به همراه شيخ بهائى شاهد ماجراى آن روز صبح بود, بيشتر از ساير همدرسانش تحت تأثير واقع شده بود. دو جوان طلبه همراه شيخ نيز چنين بودند, امّا سيد جواد حال ديگرى داشت. او خود را سهيم در بحث و ماجرا احساس مى كرد, لذا در اين موقع با احتياط و ادب گفت: جناب شيخ! آيه اى از سوره مباركه يونس به ذهن من رسيده: (إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا كَمَآءٍ أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَآءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الاَرْضِ مِمَّا يَأكُلُ النَّاسُ وَالأَنْعامُ حَتَّي§ إذَا أَخَذَتِ الأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّيَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا أَتَِهَا أَمْرُنا لَيلاً أَوْ نَهَاراً فَجَعَلْنَاهَا حَصِيداً كَأَنْ لَّمْ تَغْنَ بِالأَمْسِ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الآياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ; مثل زندگانى دنيا جز اين نيست, چون آبى است كه فرو فرستاديمش از آسمان, پس آميخت به آن, رستنى زمين, از آنچه مى خورند مردمان و چهارپايان, تا چون گرفت زمين پيرايه اش را و زينت يافت و گمان بردند اهلش كه ايشان قدرت دارندگانند بر آن, آمد آن را امر ما شبى يا روزى, پس گردانيديم آن را در ديده, گويا

كه نرسته بود در زمان پيش, همچنين تفصيل مى دهيم آيتها را از براى قومى كه مى انديشند.)

شيخ بهائى در حالى كه سرش را به علامت يك نوع تصديق و اظهار رضايت و خشنودى تكان مى داد به سيد جواد خيره شد و گفت: گر چه معنا و تفسير غايى اين آيه شريفه در خصوص زندگانى دنياست, ولى به هر حال به لحاظ تمثيلى كه از نزول آب از آسمانها دارد و نيز نحوه و مورد مصرف آن بسيار بجا بود.

شيخ بهائى آن گاه در حالى كه به نهر آب روان ميان مدرسه اشاره مى كرد, گفت: اين آب, مايه حيات است, زندگى جانداران و گياهان همه به آب بستگى دارد. بيش از نيمى از كره زمين را آب فرا گرفته. خداوند با وضع روش خودكارى, باران را به نقاط خشك و تشنه مى پاشد. خداوند با اين توزيع عادلانه به كوچكترين گياه در دورترين بيابانها و دشتها و دره ها آب لازم را مى رساند, رودها جارى مى شوند و با زبان بى زبانى مى خروشند و مى گويند, ما قطراتى هستيم كه جوهره حيات را به پاى گياهان تشنه به ارمغان مى بريم. خلاصه اين كه رحمت الهى از طريق نزولات آسمانى به زمين مى بارد و ما بايد همان گونه كه عدالت خداوندى حكم مى كند, نسبت به استفاده صحيح از آن عمل نماييم, امّا …


95

شيخ بهائى قدرى سكوت نمود و پريشان حال و متأثر ادامه داد: امّا در اين ميان, گروهى خيره سرانه از اين اصل لازم الرّعايه عدول مى كنند, اينها نمى خواهند باور كنند كه آب و خاك و بازوان كشاورز زحمت كشِ چين به جبين نشسته درهم مى آميزند تا محصولى فراهم آيد, آن وقت با بستن آب به روى آن زارعِ فرياد در گلو خشكيده, اين تلفيق حيات ساز را برهم مى زنيم و سعى در به هم زدن نظام هستى مى كنيم و در واقع, حق و حقوق آنان را پايمال مى سازيم و اين امر هرگز مرضى خداوند بارى تعالى نيست.

شيخ بهائى قدرى جا به جا شد و در حالى كه بسيار به هيجان آمده بود خطاب به شاگردان خود گفت: شما همگى آيه شريفه 44, سوره مباركه هود را به خاطر داريد كه مى فرمايد: (وَقِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعى مَآءَكِ وَيَا سَمَآءُ أَقْلِعى وَغِيضَ الْمَآءُ وقُضِيَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَقِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ; و گفته شد: اى زمين فرو بر آب خود را, و اى آسمان بازگير آبت را, و كم كرده شد آب و, واگذار شد كار, و قرار گرفت بر كوه جودى. و گفته شد دورى از رحمت باد مر گروه ستمكاران را!)

شيخ بهائى سپس با لحن آرامترى اضافه نمود: البته همه مى دانيد (اى زمين فرو بر آبت را) مربوط به كدام موضوع و قصه قرآنى است. به هر حال, گمان نمى كنيد چنين بى توجهى ها و ظلم و بيدادهايى ما را مستحق و مستوجب قهرى اين چنين قرار دهد؟ واى اگر بيداد بدان جا كشد كه مصداق آن واقع شويم: (دورى از رحمت باد مر گروه ستمكاران را) و يا آيه شريفه سى ام از سوره مباركه ملك كه مى فرمايد: (قُلْ أرَاَيتُم اِنْ اَصْبَحَ ماءُكُم غوراً فَمَنْ يأتيكُم بماءٍ معين) يعنى بگو خبر دهيد اگر آب شما فرو رفته گردد, پس كيست كه آبى روان به شما بدهد؟!

ديگر شيخ, تنها مدرس مدرسه نبود, خطيبى بود كه روى بر جهانيان دارد, مُبلغى را مى نمود كه چشم در چشم بشريت دوخته و از حلقوم انسان محروم و مظلوم زمان سخن مى گويد. فرياد آميخته با حزن شيخ, غمِ پس مانده تاريخ را حكايت مى كرد. نگاه دوخته بر درازاى زمانش از جورى كه بر اولاد آدم رفته سخنها داشت. ديگر كلام به تنهايى زاييده اراده شيخ نبود. احساسى آميخته بر تكليف, جوهره بيانش را تشكيل مى داد. الفاظ يكايك به استخدامش درآمده بودند. كلام در حلقوم خشكيده بشريت سوسو مى زد, اينك لفظ سرگردان به زبان شيخ جارى مى شد. فرصت فوران لفظ, حاصل آمده بود. جوش در جوش مى زد. كلام, فرياد مى كشيد و از رنج اولاد آدم شرح هجران مى داد. قصه جور رفته بر او مى سرود كه اين زمان بگذار تا وقت دگر.


96

شيخ بهائى به خروش آمده بود و شاگردانش را نيز مجذوب كلام آتشين ساخته بود, باز هم قدرى آرام گرفت و ادامه داد: باز هم آيات ديگرى در قرآن مجيد داريم كه همگى در خصوص آبند: آيه 44 سوره مباركه كهف, آيه 30 از سوره مباركه واقعه, آيه 15 از سوره رعد, آيات 9 و 45 از سوره مباركه هود و آيه شريفه 31 از سوره مباركه الأنبياء.

اين چند جمله را شيخ بهائى با هيجان و سرعت خاصى بيان نمود كه گويى خطاب به بشريت دارد و چشمان از حدقه درآمده شاگردان را به شهادت مى طلبد. آن گاه سكوت معنادارى بر كلاس درس شيخ حاكم شد و باز هم ادامه داد كه اين بار لحن ملايمى داشت:

ـ اينها همه آيات الهى اند, اينها همه از آب مى گويند, آن گاه ما خيره سرانِ كوته بين, آب را روى هم مى بنديم و خون هم مى ريزيم كه گويى كربلا را تكرار مى كنيم. مگر كشاورز فرتوتِ كمر خميده محتاج چه مى گويد; آب يعنى نان او. براى رفع اين مشكل, راه علاجى بيابيد.

همه شاگردان به سختى تحت تأثير خطبه پر هيجان استاد قرار گرفته بودند, سكوت بر كلاس, سايه انداخته, هيچ كس را ياراى كلامى نبود. شيخ نيز بيشتر ادامه نداد, امّا پس از لحظاتى محمد ابرقويى براى اين كه كلاس درس را از اين سكوت ممتد بيرون بياورد با لحن مؤدبانه و توأم با مزاح علمى گفت: استاد, در ذكر آيات قرآن مجيد, آيات شريفه 22 از سوره مباركه قصص و 56 از سوره مباركه فرقان را بيان نفرموديد.

شيخ بهائى نفس عميقى كشيد و در حالى كه با تبسم رضايتمندانه اى سعى مى كرد همه شاگردانش را در زاويه ديد بگنجاند گفت: همين طور است, اينها آيات الهى بودند, مضامين و مطالب و روايات بسيار زيادى نيز در اين باب وجود دارند كه پرداختن به آنها روشنگر واقعيات مى گردد. امّا ما مخلوق حق ناشناسى هستيم, اين كه آب است, اگر هوا نيز در جوى و نهر و مادى حركت مى كرد تا به ريه فلان كشاورز برسد, چه بسا بر سر راه آن, سدّ مى بستيم و قهر و غضب الهى را برمى انگيختيم.


97

شيخ پس از اين مطالب, خواسته اوليه خود را اين چنين بيان نمود: همه اين صحبتها براى آن بود تا شما را به فكر پيدا كردن راه حلى بيندازم, اين آب جوشان و خروشان بايد به نحو مطلوب توزيع و تقسيم شود. علاوه بر آن, اجراى صحيح تقسيم نامه را تضمينى بايد, آن وقت در طول مسير طولانى اش هيچ نزاعى درنمى گيرد, هر قطره آن در محل خودش به پاى گياهى بوسه مى زند, هر جرعه آن, لبان تشنه اى را سيراب مى سازد, حالا شما وظيفه داريد در راه پيدا كردن يك روش صحيح و منطقى براى تقسيم آب زاينده رود تلاش نماييد.

* * *

جلسه درس آن روز به هر حال به پايان رسيد و شيخ و شاگردانش تا دقايقى نيز همچنان در كلاس حضور داشتند و محاورات جمعى درگير شد, اينان عموماً شاهد جملات و مطالبى بودند كه در محدوده محاورات حوزه اى نمى گنجيد و دستى در زندگى و تلاش روزمره مردم داشت, لذا جاذبه فراگير آن, باب جديدى در دروس حوزه مى گشود, چنان كه تحولى ريشه اى و عميق در اوضاع اجتماعى پديد آورد.

به هر حال پس از اتمام جلسه درس آن روز, طلاب حاضر در جلسه, مدت زيادى در مدرسه ماندند و دو به دو و گاه دسته جمعى در خصوص موضوع بحث آن روز شيخ بهائى به صحبت و محاوره و بعضاً مجادله علمى پرداختند.

سيد جواد و محمد ابرقويى نيز در كنارى ايستاده بودند و با هم بحث مى نمودند. شاگردان شيخ سرانجام مصمّم شدند در مورد پيشنهاد استادشان راه حلى بيابند, امّا در ميان آنان كسانى نيز بودند كه پرداختن به امور اقتصادى و اجتماعى را دور از شأن حوزه مى شمردند و لذا چندان موافق آن نبودند. سرانجام پس از ساعتى كه از تمام شدن درس مى گذشت, جمع آنها پراكنده شد و هر يك از طلاب به طرف حجره يا خانه به راه افتادند. سيد جواد و محمد ابرقويى نيز به طرف خانه شان كه هر دو در محله دردشت اصفهان بود حركت كردند تا حوالى بازار به ادامه بحث داغ آن روز مشغول بودند و در سر پيچ كوچه اى محمد براى خريد كتابى از سيد جواد خداحافظى نمود و جدا شد.


98

* * *

چند روزى از اين واقعه مى گذشت و نه تنها همه طلاب در بحث شركت نموده بودند, بلكه شهر از آن آگاهى داشت و سيد جواد هنوز هم سخت تحت تأثير خطبه شيخ و موضوع كار و صحنه درگيرى آن روز صبح قرار داشت. مسير گذر سيد جواد از ميان بازار بزرگ شهر بود.

سيد جواد به تنهايى راه را ادامه مى داد. نزديكيهاى ظهر بود. در بازار جنب و جوش زيادى به چشم مى خورد. در هر گوشه بازار صحنه جالبى مشاهده مى شد. چهره بازار با صبح زود تفاوت زيادى داشت, سر و صداى فراوانى به گوش مى رسيد, جمعيت انبوهى از جهات مختلف در حركت بودند. فرياد دستفروشها با صداى مستمر شاگرد كبابى ها به هم مى آميخت و تقريباً هر صدايى را نامفهوم مى كرد, رقابت در فروش به خوبى مشهود بود, بوى كباب و اغذيه هاى ديگر همه بازار را پر كرده بود, مخصوصاً كسانى كه قصد صرف غذا در بازار نداشتند از اين همه بوى غذا رنج مى بردند, گارى دستى ها اغلب, حركت عابران را مختل مى كردند, امّا از آن جا كه صاحبان گارى, بازار را از آنِ خود مى دانستند با مهارت خاصى از لابه لاى جمعيت, كالاهاى تجار و خريداران را جا به جا مى نمودند.

تصوير كلى بازار در اين چند جمله نمى گنجد, زيرا به راستى در هر نقطه آن, صحنه هاى ديدنى تازه اى به چشم مى خورد. تنوع كالاها و تعدّد عابران و فروشندگان و خريداران كه در بازار بودند ديدنى جلوه مى كرد.

سيد جواد نيز از ميان جمعيت مى گذشت, در حالى كه كمتر به مناظر و ديدنيهاى اطراف خود مى نگريست, آن روز حتى بوى كباب هم دهان او را آب نينداخته بود. همه فكر و ذكرش طرح پيشنهادى شيخ بود. اواسط بازار كم كم احساس كرد كسى او را تعقيب مى كند, ابتدا عكس العملى نشان نداد, سعى كرد آن را بى اهميت جلوه دهد. لحظه اى نيز با خود گفت: شايد اشتباه مى كنم و حركت آن شخص به دنبال من تصادفى است, آخر در ميان آن همه جمعيت كه هر كدام از آنها به سويى مى روند, تشخيص اين امر مشكل است, امّا با چند بار كم و زياد كردن سرعت حركتش مسلّم شد او را تعقيب مى كنند. هراسى به دلش افتاده بود, لذا براى روشن شدن موضوع و يكسره كردن ماجرا سر پيچ اولين كوچه مكثى نمود و بلافاصله به داخل كوچه به راه افتاد, هنوز بيش از پنجاه متر نرفته بود كه مرد تعقيب كننده خودش را به سيد جواد رسانيد و با لحن تهديد آميزى خطاب به او گفت: آقا سيد! عرضى داشتيم.


99

آن گاه دستش را روى شانه سيد جواد گذارد و در حالى كه او را به ديوار چسبانده بود اضافه نمود: به استاد پرحرفت بگو, دست از ميرآبى بردارد و دنبال درس و مشقش برود وگرنه هر چه ديديد از چشم خود ديديد.

اين را گفت و خونسرد و فاتحانه در حالى كه دستى به سر و سبيل خود مى كشيد از كنار سيد جواد دور شد.

سيد كه كاملاً غافلگير شده بود, نمى دانست موضوع چيست, با كمى تفكر, ارتباط ملايمى به درس آن روز داد. باز هم باورش نمى شد به اين سرعت و شدت, اشخاصى عكس العمل نشان دهند. دستش را به سرش گرفته بود, سعى مى كرد كاملاً تمركز يابد, به هر حال مطمئن نبود ماجرا از كجا آب مى خورد, لذا با حيرت و ابهام تمام به راه خود ادامه داد. سيد با وضع روحى بسيار بحرانى به خانه كوچكى در انتهاى بن بست باريك كوچه اى در شرق ميدان كهنه اصفهان وارد شد, مدتى در اتاق كوچكش راه مى رفت, مى نشست, سرش را به ديوار مى نهاد و فكر مى كرد, امّا هيچ نتيجه اى نگرفت.

نزديكهاى غروب ديگر نمى توانست در خانه بماند. مى خواست و مجبور بود به هر صورت ممكن ته و توى قضيه را دربياورد, مى خواست بفهمد موضوع اصلى چيست, لذا تصميم گرفت به دوستانش سرى بزند, با آنها بهتر مى توانست چاره انديشى كند; با اين تصميم از خانه بيرون آمد, هنوز كوچه باريك اوّل را طيّ نكرده بود كه با خود گفت: اصلاً چه بهتر است به خود جناب شيخ مراجعه كنم, الآن هم نزديك نماز مغرب و عشا است, دسترسى به ايشان در مسجد پس از نماز آسان است.

سيد جواد از اين كه راه حلّ مناسب و معقولى يافته بود, بسيار خوشحال شد و به طرف مسجد به راه افتاد. قبل از غروب آفتاب به داخل صحن مسجد رسيد, كنار حوض آب, روى سنگى نشست و فكر مى كرد.

ـ آه, چه لذّتى دارد اين جا! طراوت آب چند برابر است! پرواز كبوتران روحانى مى شود, عبور و مرور آدمها همه صفا و صميميت است. آدم خودش را در جمع حس مى كند, تنهايى و غربت فراموش مى شود, انسان در اين جا خودش را به بالاها وصل شده مى بيند. حال غريبى دارد اين جا!


100

زردى مختصر نور خورشيد از كاكل گنبد مسجد, رنگ مى باخت و غروب فرا مى رسيد. سيل جمعيت نمازگزار به طرف شبستان روان بود. عده اى براى تجديد وضو به لب حوض مى آمدند. سيد جواد نيز وقت را براى وضو گرفتن مناسب ديد.

ـ اللّه اكبر, اللَّه اكبر!

و نجواى سيد جواد و بانگ مؤذن مسجد به هم عجين شد كه به راستى: اللَّه اكبر, اللّه اكبر و …

چه خوش ترنّمى دارد اين اذان شگرف, بانگ خوش حجازيِ اذان بر گلدسته مسجد, همه افكار سيّد را به فراموشى سپرد. فكر طرح مسأله با شيخ بهائى نيز فراموش شد. وضو ساخت و در خيل جمعيت گم شد كه نماز فرا رسيده بود.

صحن شبستان مسجد را صفوف پيوسته نمازگزاران زينت و جلالى بخشيده بود. سيد جواد در ميان جمعيت جا خوش كرد و چشم به محراب داشت. شيخ بهائى با صلابت اولياى الهى وارد شد. لحظاتى ديگر صفوف متشكل قرارى گرفت و موزون شد. مؤذن, جمع نمازگزاران را به اقامه مژده داد و اين عبادت روحانى به امامت شيخى بزرگوار برپا گرديد.

نماز خوانده شد و سلام و دست دادن مسلمانان به همديگر پايان پذيرفت. سيد جواد صف را شكست و آرام به كنار محراب خزيد. جناب شيخ! عرض خصوصى دارم.

آن گاه در حالى كه همراه با شيخ بهائى از شبستان خارج مى شدند, در كنار ستونى ايستاد و اضافه نمود: جناب شيخ! امروز بعد از جلسه درس, در بازار شهر, شخصى ناشناس مرا تعقيب نمود و با لحن تهديدآميزى گفت: به حضرت عالى پيغام رسانم كه دست از تهيه تقسيم نامه آب زاينده رود برداريد وگرنه خداى ناكرده شما را آزارى خواهند رسانيد.

شيخ بهائى اگرچه انتظار چنين مطالبى را نداشت و تا اندازه اى متحيّر نيز مانده بود, امّا با روحيه و عكس العمل موقّرانه چنان كه مسأله را كم اهميت جلوه دهد خطاب به سيد جواد گفت: مسأله مهمى نيست, كارها با لطف خداوند اصلاح مى شود, نگران نباش! سپس با قيافه درهم, چنان كه سيد جواد را ناراحت نكند, زير لب گفت: هميشه تاريخ چنين بوده است, احقاق حق اگر سهل و ساده بود ارزش نداشت, سپس دستى به شانه سيد جواد كشيد و با تبسم ملايمى اضافه نمود: آقا سيد! اينها طبيعى است, نگران نباشيد, چيز مهمى نيست.


101

بعد در حالى كه هر دو در كنار هم و در صحن مسجد قدم مى زدند گفت: كار مباحثه با همدرس جديد شيرازى تان چطور پيش مى رود؟ و آن گاه بدون اين كه براى دريافت پاسخ مجالى بدهد اضافه نمود: جوان با استعداد و با ذكاوتى است, با هم بيشتر كار كنيد.

شيخ و سيد جواد مشغول گفتگو بودند كه در كنار در مسجد, پيرمرد و پير زنى كه نماز گزارده بودند و اينك از مسجد خارج مى شدند, خود را به شيخ بهائى نزديك كردند. پيرمرد با سلام و احترام گفت: جناب شيخ, خداوند عمر پربركت شما را مستدام بدارد, مى دانيد فرزندم در سفر, جان به جان آفرين تسليم كرد, ماتركى دارد كه با وجود تنها دخترش و من و مادر پيرش, حصّه هر يك را نمى دانيم.

شيخ بهائى پيرمرد و پير زن را در كنار ديوار براى نشستن بر تخته سنگى اشارتى كرد و چنان كه سيد جواد نيز بياموزد گفت: محمّد بن مسلم(1) نقل كرده در صحيفه اى ديدم به خط حضرت اميرالمؤمنين(ع) و املاى حضرت رسالت پناهى(ص) نوشته بود, چنين ماتركى را به پنج قسمت نمايند. سه سهم, حصّه دختر و دو سهم از آن پدر و مادر به تساوى.

پيرمرد و پير زن و نيز سيد جواد در كنار در مسجد با شيخ بهائى خداحافظى نمودند و شيخ نيز به راه خانه رفت. شيخ بهائى با شنيدن اين اخطاريه و با حضور ذهن قبلى و از روى قراين موجود و شناخت وسيعى كه از روابط اجتماعى زمان داشت, پى برد كه تقسيم آب زاينده رود به اين سادگى هم ميسر نيست. او دانست اين عمل با مقاومتهاى شديدى رو به رو خواهد شد, او با فراست كامل دريافت كه اين قوم خيره سر براى جلوگيرى از هر گونه اصلاحات و بهبود روش توزيع آب, كمر به هر كارى بسته اند. او مالكان عمده را مى شناخت و نفوذ و قدرت اهريمنى آنها را ديده بود. او دانست تحقق طرح پيشنهادى او علاوه بر مشكلات علمى و عملى, با كارشكنيها و مقاومتهاى مالكان نيز مواجه است, لذا انجام آن بس دشوار و مشكل مى نمايد. از طرفى با توجه به خصوصيات ويژه اخلاقى و برداشتى كه از وضعيت موجود داشت, لزوم و ضرورت اصلاحيه اى را لازم مى ديد. اصولاً شيخ بهائى در مواجهه با مشكلات راسختر و مصمّم تر مى گشت و اين بار نيز چنين شد.


102

آن شب شيخ بهائى زودتر از هر شب به خانه بازگشت, بى درنگ به كار مطالعه و بررسى تقسيم نامه موجود پرداخت. با كمى مطالعه تصميم گرفت, حتى الامكان مدارك لازم را به دست آورد و اسناد مربوط را محرمانه تلقى نمايد. شيخ بهائى تا پاسى از شب گذشته به بررسى طومار موجود و اسناد و مدارك حاضر پرداخت. از كتب مختلف و رسالات و نوشته ها مطالبى جمع آورى نمود. روزها و شبهاى فراوان ديگرى نيز به همين منوال گذشت. بعضى از شبها تا نزديك صبح به كار و مطالعه و بررسى و تغيير و تبديل جهاتى از طومار مى پرداخت. كم كم طراحى اوليه طومار شيخ شكل مناسبى گرفت و در روى كاغذ, حالت قابل قبولى يافت. پس از تهيه پيش نويس و صورت طراحى شده طومار, تطبيق عينى آن با شرايط فيزيكى در سربندهاى زاينده رود لازم بود. شيخ بهائى به خوبى مى دانست طراحى تقسيم نامه اى بدين اهميّت هرگز به صورت چند شكل هندسى و معادله ساده رياضى نمى تواند شكل مطلوبى بيابد و لذا تصحيح و تعديل و تغييرات عملى فراوانى نيز ضرورت دارد. شيخ بهائى مى دانست پارامترهاى مؤثر فراوانى دركارند و طومار مورد نظر به حكم تأثيرپذيرى از عوامل متعددى چون جمعيت, پراكندگى آن, استعداد

خاك, تنوع محصولات, مصرف متفاوت آب در فصول مختلف, ميزان مالكيتهاى متعارف و حتى پرت و تبخير نهايى آب در توزيع منطقى آب رودخانه مؤثرند و بايد به نحو مطلوب و علمى مدنظر قرار گيرند تا طومار, جامع جميع صفات و ويژگيهاى ممتازى باشد كه مانع ردّ منطقى آن گردد و لذا چنين طومارى مى تواند پشتوانه اجرايى و تمكين آن را دربرداشته باشد; در غير اين صورت, اجراى مستمر و مداوم آن به بوته ترديد خواهد افتاد. از اين رو با اين كه شكل هندسى و رياضى قابل قبولى فراهم آمده بود, شيخ در نظر داشت عينيّت عملى و علمى آن را در محل مورد آزمايش قرار داده, كاربرد عملى آن را امتحان نمايد و اثرهاى نهايى اجراى آن را شخصاً مطالعه نمايد, زيرا در كارهاى بزرگ, اعتقاد به جامع و مانع بودن طرح داشت و اين از آن جمله بود.

آن روز نيز كلاس درس شيخ بهائى در مدرسه خواجه با شور و حال وصف ناپذيرى تشكيل شد. طلاب جوان, تحت تأثير مباحث مربوط به توزيع آب زاينده رود, هر يك به سهم خود, مطالبى از كتب مختلف استخراج نموده و در ذهن داشتند. اين روش از آن روز اوليه همچنان ادامه داشت, در هر جلسه درس حداقل دقايقى به بحث درباره تقسيم نامه آب مى گذشت و هر كس, مطلب تازه اى داشت عنوان مى نمود. چنين وصفى در كلاسهاى درس مدارس علميه آن زمان به ندرت روى مى داد. اگر چه در آن زمان, مشهورترين علماى دين در مدارس علميه اصفهان به تعليم علوم دينيه اشتغال داشتند و مدارس مذكور از رونق بسيارى برخوردار بود, امّا زمينه هاى بحث حوزه, چهارچوب مشخص و معينى داشت و كمتر مسائل صرفاً اجتماعى و يا اقتصادى به اين صورت مطرح مى شد. دروسى كه از همه بيشتر رونق داشت: تفسير, حكمت, فلسفه, فقه و تا اندازه اى رياضيات و هيئت بود و امور دنيوى, چون تقسيم آب و نان در آن جا جايگاهى نداشت و اصولاً شأن حوزه را مافوق آن مى دانستند كه مسائل حوزه اى را از معنويات پايين بياورند و لذا ظهور و شروع و بدعت اين روش تازه براى طلاب جوان فصل جديدى مى گشود و به خصوص چون از نا


103

حيه استاد شهيرى چون شيخ بهائى صورت مى گرفت, قابل توجه و استقبال بيشتر نيز مى شد.

* * *

آن روز, كلاس درس شلوغ تر و پرهيجان تر به نظر مى رسيد. همه طلاب جوان با بى صبرى انتظار ورود شيخ را مى كشيدند. در عين انتظار, بحث دو به دوى آنها ادامه داشت. سرانجام شيخ به جمع شاگردانش پيوست و در جاى هميشگى قرار گرفت و بعد از حمد و ثناى خداوند خطاب به آنان گفت: مى دانيد تحقيق و تفحّص در امور اجتماعى و اقتصادى با درس و بحث عادى حوزه اى قدرى متفاوت است, از اين رو فى المثل, مطالعه و تحقيق در باب تقسيم آب رودخانه اى وقتى مى تواند نتيجه مطلوب داشته باشد كه علاوه بر مطالعه كتب و نوشته ها و مدارك موجود و نيز تجزيه و تحليل علمى آن در عمل نيز مقابله و مقايسه اى صورت پذيرد, لذا براى ارائه يك تقسيم نامه مناسب و مطلوب, مراجعه به محلهايى براى درك عينى شرايط و استفاده از اطلاعات و محفوظات مطلعان محلّى ضرورت كامل دارد; از اين رو شما براى شركت فعالانه در اين امر حياتى و انسانى بايد هر كدام وظيفه اى را به عهده بگيريد كه از همه مهمّتر جمع آورى اطلاعات مى باشد. خصوصيات مادى ها, موقعيت آنها, سهم آب هر يك از قرا و آباديها, وضعيت مالكيت ها, اسامى روستاها و نقاطى كه از رودخانه, مشروب مى شوند, وضعيت جغرافى

ايى و … مطالبى هستند كه علمِ به آنها در كيفيت كار مؤثر است, لذا شما طلاب حاضر در اين جلسه درس, هر كدام اهل روستايى مى باشيد كه عموماً در مسير رودخانه قرار دارد, در ايام تعطيل حوزه مى توانيد مطالب مورد نظر را جمع آورى نماييد, چرا كه اين روش, اگر چه هنوز در مسائل علمى رايج نگرديده, امّا نه تنها در تقسيم آب زاينده رود, بلكه در بيشتر زمينه هاى اجتماعى مى تواند به نتايج صحيح علمى منجر شود و گشودن باب تازه اى در تحقيقات علمى شود.

پيشنهاد شيخ, مورد استقبال شاگردانش قرار گرفت و در مدت تعطيل حوزه, هر كدام مطالب بسيار جالبى در مورد آب زاينده رود گردآورى نمودند و شيخ بهائى با مطالعه تمام آنها ديدگاه كاملترى نسبت به زاينده رود پيدا كرد.


104

* * *

روزهايى چند از ماجراى تهيه تقسيم نامه آب زاينده رود مى گذرد شيخ بهائى و يارانش به كار ادامه مى دهند, اگر چه گروههاى فشار نيز دست از كارشكنى برنداشته و در محافل و معابر مختلف به اشكال گوناگون مزاحمتهايى به وجود مى آورند, حتى در مجلس شاه عباس صفوى كناياتى به شيخ بهائى گفته مى شود. در يكى از اين مجالس, شاه صفوى بنا به تلقينات اطرافيان و متنفذان خطاب به شيخ بهائى مى گويد: كار ميرابى و طومار آب زاينده رود به كجا كشيد, جناب شيخ؟! اگر جناب شيخ از اين دل مشغولى دنيوى فارغ شده اند, كار توزيع آب را به ميراب و عمله آب سپارند كه كار دنيا را تمامى نيست.

شيخ بهائى در فشار فزاينده اى قرار دارد. همه درباريان و گروهى از روحانيان به نحوى از او مى خواهند ادامه كار را معطّل گذارد, امّا او همچنان به اتمام طرح فكر مى كند. سرانجام كارهاى نهايى طرح نيز به اتمام رسيده, الاّ مقابله عملى در محل كه آن نيز به زودى تحقق مى يابد.

آن روز بعد از جلسه درس در مدرسه خواجه, شيخ بهائى به سيد جواد گفت: آقا سيد! اگر مايلى آثار صنع الهى را در حاشيه زاينده رود ببينى با من بيا.

سيد جواد كه از اين پيشنهاد استاد بسيار خوشوقت شده بود گفت: البته مشتاقم, مشتاقم جناب شيخ.

بعد در حالى كه سعى مى كرد اوراق و جزواتى كه زير بغل شيخ بهائى بود را بگيرد و با خود بياورد به همراه استاد به راه افتاد. شيخ بهائى و سيد جواد, پياده فاصله بين مدرسه خواجه و پل اللّه ورديخان را طيّ كردند. از آن جا وارد بيشه هاى سمت شمال رودخانه زاينده رود شدند, اگر چه در حاشيه رودخانه, چندين راه باريكه در امتداد زاينده رود به طرفين وجود داشت, امّا جز يك راه از هيچ كدام آنها اياب و ذهاب چندانى صورت نمى گرفت, لذا شيخ بهائى و سيد جواد به آرامى حركت مى كردند و اغلب براى انتخاب مسير مناسبى, توقف كوتاهى داشتند. در بين اين توقفها بود كه شيخ بهائى به اطراف نگاه مشتاقانه اى مى نمود و سعى مى كرد مجموعه برداشت خود را براى شاگرد جوانش نيز بازگو كند. طبيعت بكر و زيباى داخل بيشه زارها بسيار ديدنى بود.


105

قدرى بالاتر از پل اللّه ورديخان, شيخ بهائى در كنار درخت تنومندى ايستاد. ريشه هاى قطور درخت از آب رودخانه ظاهر شده بودند, اين ريشه هاى پاى بر جا همچنان به زمين چنگ انداخته و درخت را استوار داشته. شيخ بهائى سيد جواد را صدا كرد. مدتى مات و مبهوت به درخت نگريست, قد و قامت برافراشته آن بر شانه ريشه هاى عريان و مصمّم سوار بودند. اين ايثارگرى بيش از حدّ ريشه ها آنان را تحت تأثير قرار داده, چنان كه شيخ بهائى زير لب زمزمه گونه چنين گفت: اللَّه اكبر!

آن گاه براى اين كه نظر سيد جواد را بدون بيان مطلبى به طبيعت زيبا جلب نمايد, قدرى جلوتر رفت, در كنار آب ايستاد, موج آب روان و خروشان رودخانه هر لحظه خود را به ديواره ساحل مى زد و بازمى گشت. شيخ بهائى براى چيدن شاخه اى گل وحشى خم شد, امّا پس از لحظاتى چون كسى كه از تصميمى پشيمان گشته باشد به جاى خود بازگشت و زير لب اين رباعى را زمزمه كرد:

هر تازه گلى كه زيب اين گلزار است گر بينى گل و گر بچينى خار است

از دور نظر كن و مرو پيش كه شمع هر چند كه نور مى نمايد نار است

سيد جواد كه جوان با استعداد و پرحافظه اى بود, بلافاصله رباعى را در ذهن سپرد و يك بار هم براى استاد بازگو كرد. آن گاه شيخ بهائى قدرى به طرف شرق پيش رفت و در نقطه اى كه منظره پل اللّه ورديخان به خوبى پيدا بود با نگاههاى تحسين آميز و مشتاق خود زواياى مختلف آن را زير نظر گرفت3.

شيخ بهائى لحظاتى چند, مفتون و واله و شيدا با نگاههاى مشتاق به مناظر زيباى پل و اطراف آن مى نگريست, سپس بسان معلمى كه در كلاس درس به شاگردانش آموزش مى دهد به سيد جواد نگاه كرد و در حالى كه چند قدم به سوى او پيش آمد گفت: سيّد! اين آب خروشان و مواج و غلتان را مى بينى؟ مى بينى چگونه تسبيح گوى و دست افشان به ميهمانى بوته ها مى رود؟!

سپس بدون اين كه انتظار پاسخى داشته باشد ادامه داد: اين قطراتِ حياتبخش سر از پاى ناشناخته, رقصان و غزلخوان مى شتابند تا بار امانت خويش به منزل رسانند, آن وقت بى انصافى است گروهى از حراميانِ خداناشناسِ دنياپرست راه بر آن ببندند و از مقصد مألوف بازشان دارند. آب را به تشنگان باديه ها باز رسانيد تا پيام نور و رحمت الهى همچنان بر ما مستدام گردد.


106

شيخ آن گاه زير لب اين بيت را زمزمه كرد:

در باديه تشنگان بمردند وز حلّه به كوفه مى رود آب

سيد جواد در گوشه اى به درخت تنومندى تكيه داده بود و شيفته وار به حركات و بيانات مهيّج شيخ بهائى توجه مى كرد و او را چون مدرسى بزرگ, مقسمى منصف, معلمى انسان ساز, فرماندهى در ميدان نبرد و نيز عارفى شيدا و مفتون آثار صنع پروردگار مى ديد. اين ابعاد چندگانه چنان به هم آميخته بود كه از آن شخصيتى توصيف ناپذير حاصل آمده بود.

استاد همچنان در حاشيه زاينده رود و در ميان انبوه درختان كوچك و بزرگ, پاى بر ماسه هاى مرطوب مى ساييد و به هر طرف, قدم مى نهاد و به هر سوى مى نگريست و فى الحال با كلام درد آشنايش ذكر و تسبيح حق تعالى مى سرود. حالا ديگر شيخ با گلها حرف مى زد, با آب روان نغمه مى سرود, با درختان نجوا مى كرد, با پرندگان پرواز مى نمود و با همه آثار صنع الهى در نيايش پروردگار هم آوا و هماهنگ مى شد و گاه با آهنگى موزون كه از ضمير آگاه وى برمى آمد اين چنين زمزمه مى كرد:

غمهاى جهان در دل پر غم داريم وز بحر الم ديده پر نم داريم

پس حوصله(1) تمام عالم بايد ما را كه غم تمام عالم داريم

شيخ بهائى و سيد جواد در كنار رودخانه زاينده رود به طرف غرب مى رفتند تا كم كم از محدوده مسكونى شهر خارج شدند. در آن موقع, جز سى و سه پل كه به تازگى قسمت اوّل آن اتمام يافته بود, در اين قسمت رودخانه پل ديگرى كه ارتباط شمال و جنوب را برقرار نمايد وجود نداشت و لذا شيخ بهائى و سيد جواد تنها در نوار شمالى رودخانه پيش مى رفتند, تا اين كه به خارج شهر رسيدند, جايى كه در سمت جنوبى آن, بعدها يعنى در سال 1013هـ.ق. به دستور شاه عباس اوّل, بناى شهر جلفاى اصفهان نهاده شد و محلّ سكونت اختصاصى گروهى از ارامنه اى گرديد كه از حدود جنوب روسيه فعلى بدان جا كوچ داده شده بودند.

اين منطقه در مدت زمان كوتاهى رو به آبادى نهاد و در آن, اماكنى چون كليساى بزرگ وانك بنا گرديد, امّا در آن روزگار, هنوز آثار چندانى از ساختمان مسكونى مشاهده نمى گرديد و تنها باغهايى كه در پشت بيشه زارهاى انبوه حاشيه رودخانه قرار داشتند كم و بيش به چشم مى خوردند. زمينها و باغهاى آن منطقه جزء نزديكترين نقاطى به شمار مى رفتند كه از آب زاينده رود مشروب مى شدند و لذا تماشاى دورنماى آن منطقه و بررسى و تجزيه و تحليل اوضاع جغرافيايى آن براى شيخ بهائى و سيد جواد قابل اهميّت و توجه بود.


107

در آن جا شيخ بهائى روى تپه اى, كنار رودخانه, در جايى كه به اطراف مشرف بود قرار گرفت و باغها و بيشه زارها و زمينهاى مزروعى اطراف را زير نظر داشت. پس از مدتى با لحنى كه حكايت از كشف مطلبى مى نمود خطاب به سيد جواد گفت: آقا سيد! بيا ببين اين رودخانه, اين هم زمينهاى كشاورزى اطراف, موضوع بسيار ساده است, مقدار معين و محدودى آب وجود دارد كه بايد زمينهاى زيادى را در طول مسير رودخانه مشروب نمايد. طبيعى است آب محدود رودخانه, آن هم در فصول مصرف, تكاپوى نيازهاى همه زمينها را نمى كند, راه حل مسأله چيست؟ اين سؤالى است كه ما به دنبال پيدا كردن راه حلّ آن مى باشيم.

آن گاه در حالى كه قدرى به طرف سيد جواد پيش مى آمد و حالت معلمى را در كلاس به خود گرفته بود ادامه داد: خيلى روشن است, اوّل اضافه نمودن آب از طريق منبع اصلى; دوّم, توزيع عادلانه و معقول و علمى آب موجود.

طبيعى است راه حلّ اوّل, فعلاً مقدور نيست و براى رسيدن به آن به كار و تلاش فراوانى نيازمنديم, تنها چيزى كه مى ماند, توزيع عادلانه آب موجود است, همان مسأله اى كه در مدرسه مطرح ساختيم.

بعد در حالى كه با دست, مناطقى را در دور دستها نشان مى داد ادامه داد: ببين آقا سيد! فاصله باغها تا سرچشمه, نوع درختان و محصولات, جنس و نوع خاك, پراكندگى زمين مزروعى, تعداد زارعان, ميزان مالكيت و عوامل بسيار ديگر, در نحوه تقسيم و توزيع آب زاينده رود و هر رودخانه ديگرى بايد درنظر گرفته شود, هر طومارى كه در تهيه آن به اين مسائل توجه نشود نمى تواند مفيد واقع شود و برعكس اگر به جزء جزء اين موارد عنايت شود, آن وقت مى توان ادّعا نمود كه تقسيم نامه آب زاينده رود بيشترين بهره ورى را دارد و نيروهاى كار سر تا سر منطقه نيز به نحو مطلوب از آن استفاده خواهند نمود.

شيخ بهائى اندكى آرام گرفت و با چوب دستى روى تپه, خطوطى ترسيم نمود و بدون توجه به سيد جواد, چنان محو و مبهوت كار هندسى خويش بود كه بعضاً با خود حرف مى زد و پيوسته سعى در تعديل و تصحيح خطوطى مى كرد كه پى در پى بر زمين مى كشيد.


108

حالت شيخ به استادى مى ماند كه در پاى تابلوى كلاس درس, فرمولهاى دشوار رياضى را براى شاگردانش تشريح مى نمايد. صحنه بسيار جالبى بود, حركات شيخ, جملات آهسته و بلندى كه به زبان مى آورد, همه بسيار شنيدنى و مهيّج بودند. اين كار, حدود يك ساعت به طول انجاميد, در حالى كه سيد جواد به سختى تحت تأثير حالات شيخ قرار گرفته بود. ناگاه شيخ مثل شاگردى كه به خطاى درسى خود پى برده باشد, با سر چوب دستى, قسمتى از خطوط ترسيمى را پاك كرد و آن گاه در حالى كه خطوط جديدى ترسيم مى نمود زير لب گفت: شيب رودخانه و حجم و سرعت حركت آب, به خصوص در مواقع بارانهاى سيل آسا, از نظر دور مانده, بايد به محاسبه درآيد.

سيد جواد همچنان در پايين تپه به استاد نگاه مى كرد و حريصانه سعى مى نمود از ماحصل كار شيخ بهائى سر دربياورد; از اين رو, وقتى كار به اتمام رسيد, شيخ فاتحانه به سيد نگاه كرد و گفت: آقا سيد! بيا ببين درست است؟

سيد مشتاقانه به جلو پريد و بى اختيار فرياد كشيد: البته كه درست است, شما اعجاز كرديد استاد! اين خيلى خوب است.

سپس خطوط ترسيمى بر روى تپه با راهنمايى شيخ بهائى و كمك سيد جواد در پايين صفحه اى از كتابى كه همراه داشتند درج گرديد و هر دو از اين موفقيت, راضى و خشنود به نظر مى رسيدند تا اين كه سيد جواد روى تخته سنگى نشست و در حالى كه به شدّت به فكر فرو رفته بود, خطاب به شيخ بهائى گفت: جناب شيخ! مدعيان تهيه طومار را كه مى شناسيد, همان مرد مزاحم داخل بازار را مى گويم.

شيخ بهائى قدرى به طرف سيد جواد آمد و پرسيد: مگر باز هم مزاحمتى فراهم نمود؟

سيد جواد با حالتى كه از تأسف و تأثر درونى حكايت مى كرد گفت: آرى استاد! ديروز صبح زود, داخل صحن حمام او را ديدم, با حالتى پرخاشگر و چهره اى به خون نشسته باز هم تهديد مى كرد. استاد, آنها را دست كم نگيريد!

شيخ بهائى اگر چه از شنيدن تهديدات گروه مخالفان ناراحت شده بود, امّا همه ناراحتى اش را به روى سيد جواد نياورد و گفت: آقا سيد! اين حرفها طبيعى است نگران نباش.


109

آن گاه شيخ بهائى به آسمان نگاه كرد و در حالى كه دستش را براى پيدا كردن موقعيت خورشيد روى پيشانى گذارده بود, به سيد جواد گفت: آقا سيد! انگار قدرى از ظهر گذشته است, عجيب سرگرم شديم, از اين جا تا مسجد هم راه زيادى در پيش داريم, بهتر است نماز را همين جا بخوانيم.

سيد جواد كه هنوز خطوط روى زمين و كتاب را با هم مقايسه مى كرد تا خطى يا علامتى ناتمام نمانده باشد پاسخ داد: بهتر است استاد!

آن دو بلادرنگ آستين ها را بالا زدند, از محل مناسبى به طرف رودخانه پايين رفتند و كنار آب, جايى كه امكان وضو گرفتن بود, خود را براى اداى نماز مهيّا ساختند. اين بار قطرات آب زاينده رود براى آنان طراوت ديگرى داشت. جملات و ذكرى كه شيخ در حين وضو به زبان مى آورد, تسبيح خداوندى بود كه رحمت بى دريغش را به مردم ارزانى داشته و نعمت سپاس بر آن افزوده است.

صحنه نماز روحانى شيخ و شاگرد جوانش, در بيشه زارى خلوت در كنار زاينده رود بسيار جالب و ديدنى بود. انگار نيايش آن دو با تسبيح گويى مرغان و درختان و سر به سجده نهادن آب روان, به هم درآميخته بود, بعد از نماز, شيخ و سيد جواد به شهر مراجعت نمودند.

* * *

شيخ بهائى آن شب, ساعتها به تجزيه و تحليل ابعاد مختلف طرح اوّليه و پيش فرضى كه از كليّت تقسيم آب زاينده رود ترسيم كرده بود پرداخت. براى او مسلّم بود كه پارامترهاى تعيين كننده بسيارى وجود دارندكه بايد در نحوه تقسيم آب درنظر گرفته شوند, لذا بار ديگر به بررسى تقسيم نامه موجود پرداخت و سعى مى كرد نكات مثبت قابل قبول آن را مدّ نظر قرار دهد و موارد اشكال و ايراد آن را اصلاح نمايد. براى شيخ بهائى نيز روشن بود كه سابقه طومار آب زاينده رود به صدها سال پيش مى رسد4 و حتى مى توان آن را با روزهاى نخستين پيدايش اين رودخانه برابر دانست, ولى بنا به ضرورت و اهميّت و به لحاظ بروز عوامل مختلف, پيوسته اصلاحاتى در آن صورت گرفته است و اينك نيز وظيفه او ارائه يك اصلاحيه نهايى مطلوب براى آن مى باشد.


110

شيخ بهائى مى دانست و در نظر داشت كه عوامل مؤثرى چون پراكندگى جمعيت حاشيه زاينده رود, شرايط جوّى و تغييرات ناشى از آن, نوع محصولات كشاورزى و ميزان آب مورد نياز هر كدام از محصولات و دهها عامل ديگر در سير تحول و تطوّر طومار زاينده رود مؤثر بوده اند و على رغم مخالفتهاى عديده در هر دوره اى نظرهاى جديدى به آن اضافه شده است, امّا به هر حال, هيچ گاه عارى از تعصّبات مغرضانه و اميال شيطانى گروهى از مالكان نبوده است و حكّام و درباريان نيز كم و بيش, خود را در جهت نيّات طبقه متنفّذ قرار مى داده اند و هم اكنون نيز گرايش دربار و حتى شاه صفوى حكايت از چنين پيش فرضى مى كند, امّا به هر حال, كار بزرگ تهيه طومار تقريباً به اتمام رسيده و على رغم همه كارشكنيها و تهديدات آشكار و پنهان و مستقيم و غيرمستقيم, اينك زمان عرضه آن فرا رسيده است.

* * *

به هر حال, شيخ بهائى تقسيم نامه ممتاز و مردمى آب زاينده رود را با همه ظرايف و دقايق لازم تهيه نمود و آن را بر پشتوانه منطق علمى و تأييد فقهى نيز بياراست و به منظور پايان دادن به درد ديرينه زارعِ رنج كشيده, آن را به مقامات مسؤول در ديوانخانه شاهى عرضه نمود و با همه مشكلات و خطرات احتمالى, دل به مقبوليت عامه خوش كرده بود و انتظار داشت اثرهاى مفيد و مثبت آن به زودى آشكار گردد و گره كور بى سامانى و پريشانى كشاورزان بى پناه به سرپنجه تدبير و فراست و آگاهى او گشوده شود و طريقى برگزيده شود كه مرضى خداوند بارى تعالى است و در سايه اِعمال چنين طرحى, ديگر هيچ گاه ضربه جورى به پشت محرومى فرود نيايد و نيش هستى شكن بيلى بر جبين همراهى نكوبد و قطره هاى حيات بخش آب, چون ذراتى كه به مهر مى پيوندند, رقص كنان و دست افشان به پاى گياه كشتزاران, بوسه مهر زنند.

امّا با دريغ و افسوس فراوان, اين طرح انسانى نيز در چنبره اهريمنان زمان, گرفتار افتاد و طفل نوزاد خوش يُمن ابداعى شيخ, شيوه راه رفتن نياموخته, در دم به هلاكت رسيد و نام و كنيت مبارك او را بر فرزند ناصالح و ناميمون ديوصفتان نهادند تا مقبوليت عامه يابد و در پناه اين خجسته نام مسروقه, وجهه شايسته گيرد و همچنان بر گرده بى توان زحمتكش دورانها شلاق مظالم كوبد.


111

طرح و طومار انسانى شيخ بهائى در سياهچال قدرت مخاصم دوران به فراموشى سپرده شد و اين دور مذموم روزگاران تسلسل يافت و ديگر بار, دست جبّار قدرتمندان بر گلوى ناتوان انسان نهاده شد و طومار عزيز شيخ بهائى نيز در اين مسلخ, مذبوح گرديد.

توضيحات

1. زاينده رود: در بين رودخانه هاى ايران, زاينده رود از ويژگيهاى خاصى برخوردار است, اين رودخانه در طى قرون متمادى مورد نظر شعرا, اقتصاد دانان, علماى علوم اجتماعى, حكما و فرمانروايان و به خصوص مردم بوده است.

اثرهاى اقتصادى و اجتماعى اين رودخانه زاينده در همه دورانها بر كليه شؤون اقتصادى و اجتماعى و حتى سياسى منطقه محرز مى باشد. اصولاً آب, آن هم آب زراعى در مناطقى كه نزولات آسمانى كم است, هميشه مورد توجه و نظر توده مردم مى باشد. آب زراعى در اين مناطق به لحاظ ارتباط مستقيم و تنگاتنگى كه با زندگى آحاد مردم دارد, پيوسته موضوع مورد بحث و بررسى و قابل تأمل در تحقيقات اجتماعى بوده است, از جمله مهمترين مسائل مورد تحقيق, پيدا كردن شيوه هاى مدرن و علمى در جهت تقسيم و توزيع مطلوب اين مايه حيات و مايع زندگى بخش بوده و پيوسته سعى در ابداع تازه ترين روش توزيع و انتقال آب بوده اند, دولتها نيز عموماً براى رفع مشكل و اختلافات زارعان و نيز اعمال نظرهاى اقتصادى خود, طالب پيدا كردن و ارائه روش مناسب توزيع آب زاينده رود بودند.

با اين مقدمه به ذكر توصيف زاينده رود از نظر مورخان و جهانگردانى چند مى پردازيم تا وضعيت اين رودخانه ثمربخش بيشتر روشن و اهميّت آن آشكار گردد:

الف) حمدالله مستوفى در كتاب نزهة القلوب در خصوص زاينده رود مى گويد: (رودخانه اصفهان به زاينده رود موسوم است و مصنّفان مختلف, آن را زاينده رود و زرّين رود نيز نوشته اند, ولى زرين رود اينك به يكى از شعب اين رودخانه اطلاق مى شود. قسمت علياى شاخه اصلى اين رود, جوى سرد نام دارد و از زردكوه سرچشمه مى گيرد. اين كوه كه هنوز به مناسبت سنگهاى آهكى زرد رنگ خود به اين نام خوانده مى شود, در سى فرسخى باختر اصفهان, نزديك سرچشمه رود دجيل يعنى كارون قرار دارد. پايين سهر و فيروزان, واقع در خان لنجان يكى از شعب زاينده رود كه از حيث بزرگى با خود رودخانه همسرى مى كند و از حدود گلپايگان سرچشمه مى گيرد (فعلاً از نظر تقسيمات كشورى بين زردكوه و منطقه گلپايگان منطقه فريدن قرار دارد) به زاينده رود مى ريزد, آن گاه پس از عبور از اصفهان و سيراب و مشروب كردن نواحى هشتگانه آن منطقه, اندكى به سمت خاور رودشت پيچيده و سرانجام در باتلاق گاوخانى كه در حاشيه كوير واقع است فرو مى ريزد. طبق يك عقيده عمومى كه ابن خرداذبه در قرن سوم آن را ذكر نموده, اين رودخانه پس از فرو رفتن در باتلاق گاوخانى (گاوخونى) دوباره در شصت فرسخى


112

آن باتلاق يعنى در كرمان ظاهر مى شود و آن گاه به دريا مى ريزد, امّا به هر حال اين روايت ضعيف جلوه مى كند, زيرا از گاوخانى تا كرمان زمينهاى سخت و جبال محكم در ميان است و ممرّى در زمين كه چندان آب در آن روان باشد متعذّر مى نمايد و زمين كرمان از زمين گاوخانى بلندتر است).

ذكر مطالب نقل شده از نزهة القلوب حمداللّه مستوفى بيانگر اهميّت و ويژگى خاصى است كه زاينده رود داشته است, امّا در مورد ردّ كلى نظريه ابن خرداذبه بايد اضافه نمود كه به هر حال, باتلاق گاوخانى در زمانهايى كه سدّى روى زاينده رود نبود, حوضچه مناسبى براى ذخيره سازى آب و انتقال زيرزمينى آن به مناطقى حتى در حوزه آبى يزد بوده است كه اينك با وجود سدّ زاينده رود از تأثيرپذيرى آن كاسته شده است.

ب) مورخان ديگرى نيز از زاينده رود نام برده اند كه مى توان از ياقوت حموى در معجم البلدان و حمزه اصفهانى و ابونعيم اصفهانى نام برد كه ما حصل نظرهاى آنان, اين مطلب را روشن مى سازد كه زاينده رود يا زرّين رود يا زرّينه رود از كوههاى زردكوه بختيارى سرچشمه مى گيرد و پس از مشروب نمودن نواحى مختلفى و گذر از شهر اصفهان به مرداب گاوخانى در جنوب شرقى اصفهان مى ريزد و به هر حال از معتبرترين و اقتصادى ترين رودخانه هاى مركزى ايران به شمار مى رود.

طول زاينده رود, حدود هشتاد فرسنگ و عرض آن تا دويست ذرع مى رسد و از آيدُغمش و لنجانات تا گاوخانى را در طول 32 فرسنگ مشروب مى كند كه اين عمل از طريق يك صد و پنج مادى صورت مى گيرد.

استفاده آب در زمانى كه مصرف زراعى ندارد, آزاد و در ساير موارد و زمانها به صورتهاى اختصاصى و اشتراكى مى باشد. سهم بندى اشتراكى آب زاينده رود به شكل زير است:

1) بلوك لنجان, شش سهم;

2) بلوك النجان, چهار سهم;

3) بلوك ماربين, چهار سهم;

4) بلوك جى, شش سهم;

5) بلوك كرارج, سه سهم;

6) بلوك رودشتين و براآن, ده سهم.

تقسيم آب به روش فوق به طومار شيخ بهائى معروف است.

در روش تقسيم آب, موسوم به طومار شيخ بهائى, تقسيمات جزئى ديگرى نيز به شرح زير وجود داشت كه طبق آن, كل آب زاينده رود را به 33 سهم تقسيم مى نمود و در نهايت, 33 سهم مذكور نيز خود به 275 سهم جديد و 13 مادى منقسم مى گرديد. 6 سهم لنجان و آيدُغمش به 5/113 سهم و مجدداً به 357 سهم جزء, 4 سهم النجان به 5/47 سهم و مجدداً به 5/315 سهم جزء, 4 سهم ماربين به 29 سهم و مجدداً به 282 سهم جزء, 6 سهم جى به 37 سهم و مجدداً به 674 سهم جزء, 3 سهم كرارج به 12 سهم و مجدداً به 387 سهم جزء و نهايتاً 10 سهم براآن و رودشتين به 36 سهم و سپس به 1083 سهم جزء تقسيم مى شود.


113

اگر چه طومار مذكور به نام شيخ بهائى معروف است, امّا با توجه به سواد فرمان شاه طهماسب صفوى كه در اداره ماليه اصفهان موجود است و تاريخ آن را رجب سال 923 هجرى قمرى قيد مى نمايد, اصولاً نمى تواند از آن شيخ بهائى باشد, در حالى كه وى به سال 953 در جبل عامل لبنان تولد يافته است و در سال 966 به ايران وارد شده, از اين رو صحت و اصالت طومار موصوف نه تنها مشكوك بلكه مردود است و به گمان قريب به يقين, اگر چه در زمان شاه طهماسب هم طومارى وجود داشته (كما اين كه در طول تاريخ پيدايش زاينده رود به هر حال در هر زمانى شكلى از توزيع آب وجود داشته كه مى توان آن نحوه توزيع را طومار آن زمان ناميد) ولى در زمان شيخ بهائى, اصلاحاتى در آن به عمل آمده و در افواه عمومى به طومار شيخ, معروف و ماندگار گرديده است.

با توجه به مقدمه مطروحه و اهميت ويژه زاينده رود, به خصوص در آن زمان كه اقتصاد كشور صرفاً كشاورزى و دامدارى بوده است, بديهى است در هر دوره اى راه و روش مناسبى براى توزيع و تقسيم عادلانه آن وجود داشته و همين طور در زمان شاه عباس صفوى نيز با وجود دانشمندى رياضى دان, چون شيخ بهاءالدين عاملى, بهترين روش تقسيم آب به وسيله اين عالم انسان دوست ابداع گرديده كه الزاماً بى توجه به محاسبات طومارهاى قبلى نيز نبوده و به تعبيرى مى توان گفت, شكل ايده آل و اصلاح شده آنها بوده و در سايه تكامل مطلوبش معروفيت و مقبوليت عامه نيز يافته است, امّا به هر حال طومار ابداعى شيخ بهائى, با مهر و تأييد لازم, وجود خارجى ندارد و با همه جامع بودن و اصلاحاتش به دلايل مختلف در نطفه معدوم گرديده است. يكى از دلايل معدوم كردن آن, سازگار نبودن با منويات و خواسته هاى مالكان عمده مى باشد, لذا به نظر مى رسد كه آنان با ظرافت خاص و با استفاده از شيوه هاى تبليغى مخصوص آن زمان, آن را از ميدان عمل خارج نموده و مجال اجرا در تمام سطوح به آن ندادند, امّا به لحاظ جلوگيرى از عكس العمل عامه و نيز بهره بردارى از عنوان و مقبوليت مردم


114

يى آن, نام آن را به طومار مورد نظر خويش گذاردند و اين طرح, زمانى پيش آمد كه دستهاى پنهانى موفق نشدند شيخ بهائى را از ابداع آن بازدارند. خلاصه كلام اين كه با توجه به قراين و مقابله و مقايسه رواياتى كه در خصوص طومار شيخ بهائى ذكر گرديده, اصولاً چنين تقسيم نامه اى با امضا يا مهر شيخ بهائى وجود ندارد و يا اگر دارد, در دست كسانى است كه از پنهان ماندن آن سود مى بردند و لذا آنچه را به نام طومار شيخ بهائى مى شناسيم, تقسيم نامه اى است كه صاحبان قدرت و مالكان صاحب نفوذ ادوار مختلف بعد از شيخ, به خصوص دوره قاجاريه, بدين نام معرفى نمودند, ولى در واقع, تقسيم نامه اى بود كه خود قبول داشتند و حداكثر در پاره اى موارد, شمه اى ازنظرهاى شيخ در آن ملحوظ گرديده است.

در كتاب آثار ملّى اصفهان (تأليف ابوالقاسم رفيعى مهرآبادى, انتشار انجمن آثار ملّى) تقسيم نامه شيخ بهائى (شاه طهماسبى) به سه دليل مردود شناخته شده است:

اوّلاً: سال 923 كه تاريخ تحرير تقسيم نامه شاه طهماسبى قلمداد گرديده, سال سلطنت شاه اسماعيل اول است و شاه طهماسب در سال 930 يعنى هفت سال بعد به سلطنت رسيده است.

ثانياً: جملات و انشاى طومار به سبك نوشته هاى قرن سيزدهم مى باشد و شباهت چندانى به نوشته هاى زمان شاه طهماسب ندارد.

ثالثاً: اسامى مندرج در طومار بعضاً مربوط به دوره هاى بعد از شاه طهماسب است. موارد مطروحه سه گانه به تنهايى دلايل كافى است بر مردود شمردن طومار موسوم و منسوب به شيخ بهائى و اين بدان معنا نيست كه طومارى به وسيله شيخ بهائى تدوين نشده, بلكه بر عكس, نشانگر اين واقعيت است كه دستهايى سعى در محو نمودن آن داشته و در عمل چنين نيز اتفاق افتاد.

در كتب تاريخ به علل و انگيزه اين عمل چندان توجهى نشده و از آن ذكرى به ميان نيامده, در حالى كه با اندك تأملى, علل فراوانى بر مخالفت گروهى از مالكان مى توان عنوان نمود.

اصولاً آب كشاورزى در زمانهاى قديم و از جمله در دوران صفوى از عمده ترين اهرمهاى اقتصادى مردم به شمار مى آمد و مى توان ادّعا نمود كه بخش عمده اى از درآمد مردم را فرآورده هاى كشاورزى و دامى تشكيل مى داده كه مستقيماً به آب و آن هم آب زاينده رود احتياج داشته است, زيرا در آن دوران, استفاده از چاههاى الكتريكى و قنوات بزرگ مرسوم و در اختيار زارعان نبوده و در عين حال, مالكيت به صورت مشخصى در دست عده اى انگشت شمار قرار داشته كه با قدرت متمركز خود, توان هر گونه جرح و تعديلى را در اصلاحات علما و حتى نظرهاى اصلاحى حكّام داشتند. از طرفى اهميّت توزيع آب زاينده رود, آن هم به وسيله دانشمند متشرعى چون شيخ بهائى آن قدر زياد بود كه در مقايسه مى توان آن را با تقسيم و توزيع سهام بزرگترين كارخانجات توليدى امروزى برابر يا افزون دانست, زيرا از نظر اقتصادى, اثرى كه مجموع كارخانجات توليدى كه در زندگى فعلى مردم دارد, متناسب با اثر زاينده رود بر زندگى مردم آن زمان مى باشد; بنابراين, انگيزه مقابله در برابر هر گونه اصلاحات و جرح و تعديل كه به وسيله دانشمندان و مصلحان زمانهاى متمادى صورت گرفته به خوبى روشن است. با


115

توجه به اين مطلب, طومار شيخ بهائى نيز به سرنوشت رقم خورده هميشگى دچار گرديد و آرزوى شيخ در رساندن حق به صاحب حق و استفاده صحيح و علمى از اين سرمايه خدادادى و به حداكثر رساندن بهره ورى و بازدهى منابع آب موجود, هرگز تحقق نيافت, امّا به لحاظ مقبوليت عامّه و تصديق حكومتى و شهرت بى اندازه شيخ, مخالفان را بر آن داشت تا حداقل نام آن را بر تقسيم نامه موردنظر خود بگذارند و در واقع, شناسنامه طفل معدوم شده را به فرزند نامشروع خويش نهند تا در حمايت و پوشش چنين نامى, نيّات سودجويانه هميشگى آنان جامه عمل پوشد.

بديهى است در جريان پيدايش و ابداع و تدوين چنين طرحى, پيوسته دستهاى پنهانى سعى در بازداشتن شيخ و جلوگيرى از كار وى داشتند و با توجه به شرايط اجتماعى و روابط حكومتى زمان و قدرت و نفوذ مالكان عمده و عدم وجود رسانه هاى تبليغى سالم, شيخ بهائى پيوسته در معرض فشارهاى مختلف و حتى تهديد و تطميع بود تا از تهيه طومار انصراف نمايد, امّا شيخ بهائى با توجه به خصوصيات ويژه و ممتاز اخلاقى و عرفانى و روحانى خويش, هرگز تسليم اميال پليد هيچ گروهى نگرديد و با تحمل ناراحتى هاى متعدد, تنها به لحاظ احساس ضرورت و تكليف انسانى, به كار تهيه طومار پرداخت, اگر چه با مركب تر به امواج ميان آب سپرده شد!

و ما اينك برآنيم تا با جمع جدى اسناد پراكنده و نيز قراين عينى موجود و حتى به نيروى تخيّل معقول, سير تحول چنين گردش كارى را تدوين نماييم و نمونه اى سازيم از هزاران سند و طومار و … ديگر كه در فراز و نشيب زمان و زمانه ما به نسيان سپرده شده و لذا ماحصل چنين پشت پا زدن بر هويّت ملّى و فرهنگى و اخلاقى, دور ماندن از قافله تمدن بشرى گرديده است.

2. تصوّر مى رود در ترسيم و بازگو كردن چنين رويدادى, تجسم اوضاع اجتماعى و اقتصادى زمان, وقوع حادثه ضرورت دارد, زيرا مجموعه شرايط مذكور موجب احساس نياز و نياز, عامل اصلى پيدا كردن راه علاج است.

از اين رو در مبحث مربوط به سير تحول ايجاد طرح شيخ بهائى تعمداً سعى در روايت ابعاد گوناگون تاريخ اجتماعى و اقتصادى و سياسى آن زمان اصفهان گرديده تا خوانندگان محترم, حتى المقدور در فضاى عينى ترى از شرايط زمان شيخ بهائى قرار گيرند و آن گاه لزوم و ضرورت پديده اى مثل طومار شيخ بهائى را كه زاييده چنين شرايطى است به خوبى دريابند, زيرا اين قبيل رخدادهاى اجتماعى ـ اقتصادى در طول تاريخ اين ملّت مكرّر روى داده است.


116

3. پل اللّه ورديخان يا سى و سه پل, يكى از شاهكارهاى معمارى زمان صفويه است. در تاريخ شروع و خاتمه پل, نظر مستند واحدى وجود ندارد. حاج ميرزا حسن خان جابر انصارى در كتاب تاريخ اصفهان و رى, ساختمان پل زاينده رود را به سال 1008(هـ.ق) ذكر مى نمايد, ولى ميرزا على نقى كمره اى كه از شعراى زمان صفويه است بنابر ذكر در مواد التواريخ نخجوانى(صفحه 649) ماده تاريخ عمارت پل را (پل اتمام يافت) ذكر مى كند كه معادل 1005 هـ.ق. مى گردد, امّا اسكندربيك در عالم آرا عمارت پل را به سال 1011 هـ.ق. قيد كرده است, لذا مغايرت و اختلاف اين دو تاريخ را تنها به اين صورت مى توان توجيه نمود كه در سال 1005 هـ.ق. احتمالاً طبقه اوّل پل ساخته شده و تكميل و اتمام پل به صورت موجود تا سال 1011(هـ.ق) به طول كشيده است.

به هر حال پل اللّه ورديخان به دستور شاه عباس صفوى و به اهتمام و مباشرت اللّه ورديخان, ساخته شد و طول آن 350 قدم و عرض آن 20 قدم و داراى چهل چشمه مى باشد كه هفت دهانه آن بسته شده و لذا آن را به سى و سه پل مى شناسند و به اين نام اشتهار جهانى دارد. بيت مربوط به ماده تاريخ پل كه به وسيله ميرزا علينقى كمره اى سروده شده چنين است:

پى سال تاريخ اين پل نيافت كسى خوبتر از (پل اتمام يافت)

4. ابن رسته در كتاب الاعلاق النفيسة چنين مى نگارد: (… و اين آب از رودخانه اى كه بدان زرّين رود گفته مى شود مى باشد. اين نام را اردشيربن بابك نهاده است. سرچشمه اين آب از چشمه اى است كه از يكى از سرزمينهاى حاصلخيزى كه از شهر مركزى سى فرسخ دور است مى باشد و در روستاهايى كه بدين آب نياز است بى حساب نهرهايى از آن منشعب مى سازند تا اين كه اين آب به روستايى به نام النجان مى رسد. سپس آب زائد باقى مانده را كه در اين مكان جمع مى گردد به روستاهاى جى و ماربين والنجان و براآن و طسوج الروز و رويدشت بنا به تقسيمى كه كسرى اردشيربن بابك نموده بود تقسيم مى كنند و براى هر قريه اى از اين روستاها سهمى مشخص و معلوم با زمان معدودى قرار داده بود كه بر حسب اندازه هاى معيّنى آب را به هر قريه جارى مى ساخت, آن چنان كه هر كس به حق, سهم خود را از آن برمى گرفت. آن گاه باقى مانده آب, روستاى رويدشت را كه آخرين روستاى اين مسير است سيراب مى كند و سپس به زمين فرو مى رود) (ابن رُسته, الاعلاق النفيسه, ترجمه و تعليق دكتر حسين قره چانلو, اميركبير, صفحه 183).


117

مدرسه خواجه

شيخ بهائى در قزوين و نيز مشهد مقدس سالها به كار تدريس علوم دينى پرداخته و شاگردان زيادى را تربيت نموده است, امّا اينك در اصفهان با جديّت بيشترى به كار حوزه مى پردازد. شيخ مدرسه خواجه را براى اين امر برگزيد. در قزوين, شيخ علاوه بر تدريس, مراحل تعليم را نيز سپرى ساخته بود, امّا در اصفهان صرفاً مدرس است و حال و هواى تعليم دارد, لذا كار تدريس حوزه اى را با جديّت تمام آغاز مى نمايد. علاوه بر اين, مهاجرت به پايتخت جديد صفويه و مشاهده رونق و شكوه و عظمت مدارس علميه اصفهان باعث علاقه مندى شيخ گرديد.

عامل مهمترى نيز در نحوه برخورد شيخ با مدرسه خواجه وجود داشت. اساتيد ممتازى كه در اين مدرسه حاضر مى شدند, شيخ را نيز به وسواس بيشترى وامى داشت. از همه مهمتر حضور شاگردان بسيار استثنايى اين مدرسه بود. شاگردان و طلاّب مدرسه خواجه عموماً نمونه تلاش و پشتكار بودند و اين عامل مهمّى در ايجاد وجد و شور و شوق اساتيدى چون شيخ بهائى مى گرديد.

از جمله شاگردان بسيار ممتازش جوان تازه واردى بود كه از شيراز آمده بود و شيخ در مباحث مربوط به تهيه طومار تقسيم آب زاينده رود, براى اولين بار با وى آشنا شد. شيخ از روز اوّل به نبوغ و استعداد خارق العاده جوان شيرازى پى برده بود.

اصولاً مردان بزرگ با قدرت تشخيص فوق العاده خود توان چنين شناختى را دارند, كما اين كه تاريخ عرفان پر است از مطالبى در اين باب, اشاراتى و كناياتى كه در اوج اختصار و اجمال, بيانگر وسعت معلومات و تعقل فرد است.

بزرگانى چون محى الدّين عربى, شيخ ابوسعيد ابو الخير, شيخ ابو الحسن خرقانى, جلال الدين محمد مولوى, شمس تبريزى, عطار نيشابورى, عين القضات همدانى و ديگران را درنظر آوريد. براى اين بزرگان, كلام در استخدام است, نياز به كارگيرى انبوه لغات نيست, اشارتى كفايت است. شيخ بهائى نيز از جمله اين بزرگان است.

لذا در اولين جلسه درس پى به نبوغ فراوان جوان شيرازى مى برد و هم او بود كه بعدها به ملا صدرا معروف گرديد, هم او بود كه بعدها در تمام دنيا به اشتهار رسيد و آوازه بلند وى به اقصى نقاط عالم رسيد.


118

تشخيص بى نظير شيخ بهائى بود كه سرانجام, ملا صدرا, خالق اين همه آثار عظيم فلسفى و عرفانى گرديد و بر فرهنگ بشرى تأثير مثبت نهاد و شيخ بهائى با درايت و تيزبينى خاص خود, پى به نبوغ ملاصدرا برده و خود عامل سازنده اى در تربيت و پرورش وى گرديد.

كلاس درس مدرسه خواجه به زودى شور و حال تازه اى يافت. حضور استادى چون شيخ بهائى و شاگردى مثل ملا صدرا عجب به هم عجين شد و بر شكوه و عظمت آن افزود. از اين پس مدرسه خواجه نه يك مجلس درس بود, بلكه به كانونى از مهرورزى مريد و مراد و جاذب و مجذوب تبديل شد. ديگر عناوين درس به تنهايى موضوع بحث و درس نبود, بلكه هر كلمه و جمله و حتى اشاره اى مبناى بحثى پرجذبه مى گرديد. براى طلاب ديگر مدرسه نيز حضور در جلسات درس شيخ بهائى با داشتن شاگردى چون ملا صدرا جالب بود. محاورات و اشارات و كنايات اين دو براى ساير طلاب نيز شنيدنى بود. كم كم درس يوميه حوزه كمتر مورد نظر استاد و شاگرد قرار مى گرفت, به خصوص در ايام جمعه و روزهاى تعطيل, چنانچه مجلس درس تشكيل مى شد, شيخ بهائى داد سخن مى داد. در اين مجالس بود كه شيخ حرفهاى گفتنى را بيان مى نمود, مسائل دنيا و عقباى مردم را مى شكافت, حرفهايى كه ماهها و سالها و حتى بعضاً در تمام عمر فرصت ابراز آن پيش نمى آيد. شيخ درد مردم را مى شناخت, درد مردم وقتى به زبان شيخ جارى مى شد و چاشنى كلام شاگرد جوانش را نيز مى يافت, چه خوش تأثيرى داشت! اين بحثهاى عينى تا آن زمان كمتر ر

ايج بود. حرف مدرسه حرف مردم شد. شيخ كار مدرسه را به زندگى مردم كشانيد. شيخ به قولى ميراب رعايا گرديد و كار حوزه را به امور جارى مردم بدل ساخت.

برخورد استثنايى شيخ بهائى و ملا صدرا يكى از پرثمرترين ملاقاتهاى تاريخ عرفانى است. با اين برخورد مطلوب و همگن و مبارك بود كه بارقه ظهور يك فلسفه درخشان اسلامى زده شد و تولد فيلسوفى بارع و جهانى فراهم آمد. در تاريخ عرفانى اغلب چنين است: برخورد مولانا با شمس تبريزى, ملاقات محى الدين ابن العربى با صدر الدين قونيوى و صدها عارف ديگر از اين جمله است. اين برخوردهاى مبارك است كه زمينه ساز ظهور بزرگانى چون ملاصدرا مى گردد, زيرا وجود صرف يك نيرو باعث بروز جوهره نادره آن نمى شود, الزاماً جرقه اى لازم است كه در فروغ چشمان اولياى الهى مى توان يافت و آن گاه است كه ابن العربى ها1 پاى به عرصه حيات مى گذارند و فتوحات مكيه مى نويسند و فصوص الحكم عرضه مى دارند.


119

علاوه بر اهميتى كه برخورد استثنائى مريد و مراد يا طالب و مطلوب يا جاذب و مجذوب در رشد و شكوفايى استعدادهاى نهفته بشرى دارد, مرحمت و لطف الهى لازم است تا چنين برخوردهاى مباركى تحقق يافته و نتيجه مطلوب آن, شكوفايى فرهنگ بشرى گردد. علاوه بر شرايط لازم, محل برخورد نيز تأثير شايان توجّهى دارد, چنان كه در تاريخ مضبوط است, بزرگان و عرفاى نامى عموماً در سرزمينهاى زادگاه پيامبران و اولياى الهى با يكديگر مواجه گرديده اند. قونيه, دمشق, حلب, جبل, مصر, حجاز از اين نوع مكانهاى مقدسند كه بيشترين سهم را در مواجهه عرفاى بزرگ دارند, گويى اين سرزمينهاى مقدس, وعده گاه عشاق سينه چاك و عرفاى بنام دورانهاست. قونيه سرزمين مريد و مراد است, دمشق و حلب و شامات سرزمين اولياى الهى است, خاك اين سرزمينها به انفاس قدسيه بزرگان و اولياى خدا تبرك يافته و آن گاه مأواى سالكان سير و سلوك و ملجأ عارفان شيدا مى گردد. دمشق سرزمين پيامبران است و نيز وعده گاه ديدار ابن العربى و صدر الدين قونيوى مى گردد. دمشق است كه خاك جاذب آن, شيخ الكبير را در خود مى گيرد و تپه بلند موجود در شمال شهر دمشق هنوز هم به داشتن نگين درخشانى چون

مزار اين عارف سوخته, به خود مى بالد. بغداد مكان مشابه ديگرى است كه در طول تاريخ, بارها پذيراى عرفاى بزرگ بوده. ابن العربى و شيخ اشراق شهاب الدين سهروردى نيز در اين شهر به محاوره پرداختند و هنوز هم اثرات شگرف اين ديدار روحانى در فلسفه و عرفان ناب اسلامى به خوبى مشهود است.

آن روز صبح ملا صدرا كه در آن زمان, طلبه پرجوش و خروشى بود, زودتر از همه به مدرسه خواجه آمد. در مكان مناسبى در حلقه درس شيخ نشست. با اين كه ملا صدرا در همان روزهاى اول ورودش به اصفهان توفيق شركت در مجلس درس بزرگانى چون ميرداماد و ميرفندرسكى را يافته بود, امّا جذبه كلام و شور و حال و عمق معلومات شيخ, او را مسحور و مجذوب وى نموده بود; لذا ملا صدرا در ايّامى كه درس شيخ منعقد بود با اشتياق در آن شركت مى كرد.

آن روز هم موضوع درس, تفسير قرآن مجيد بود وگر چه شيخ با تفسير آيه اى از آيات قرآن كريم درس را آغاز مى نمود, امّا بعضاً با اولين سؤال يا كوچكترين جمله اى موضوع درس تغيير مى نمود و به بهانه تفسير به بحث در موضوعهاى اجتماعى و سياسى و اقتصادى و فرهنگى مى پرداخت, علّت اين امر عمق معلومات و احاطه وسيع وى به ساير علوم و نيز تعهد وى به حلّ مشكلات و مسائل اجتماعى مردم بود, لذا از هر فرصتى براى طرح معضلات و گرفتاريهاى مردم استفاده مى كرد و با ظرافت و دقت هر چه تمامتر به موشكافى مشكلات اجتماع مى پرداخت و در واقع به صورت تلويحى كه بعضاً ابلغ از تصريح نيز بود, شاگردانش را به درد مردم و اجتماع آشنا مى نمود و با اين عمل, حوزه علميه را از تكروى عملى و سير در حركت يك بعدى فقهى خارج نموده و به سوى يك مجموعه پويا و مسؤول سوق مى داد; از اين روى هم شاگردانش و هم توده مردم محروم و دردمند پى به اهميّت كار شيخ بهائى برده و روز به روز بر محبوبيت و اشتهار وى افزوده مى شد.


120

به هر حال, جلسه درس شيخ بهائى در آن روز صبح, تشكيل شد و ملا صدرا و جمعى ديگر از طلاب مدرسه خواجه در حلقه درس شيخ نشستند. شيخ بهائى در تفسير آيه اى از قرآن مجيد در باب گردش زمين و ستارگان و خلق آسمان و زمين سخن مى گفت: خداوند بارى تعالى در مدت شش روز زمين و آسمان را خلق نمود.

و ملا صدراى جوان در پاسخ اشاره استاد آيه شريفه را تلاوت نمود: (إنّ ربك اللّه الذي خلق السماوات والارض في ستة أيام ثم استوى على العرش يدبّر الأمر).

آن گاه شيخ بهائى بنا به خصلت هميشگى از تفسير مستقيم آيات عدول نمود و شمّه اى از رساله خواجه نصير طوسى در باب معرفت تقويم بيان نمود: معرفت بر ابواب تبويبى خواجه نصير طوسى بر معرفت تقويم ضرورى است و شناخت فصول سى گانه آن, مثمرثمر است; فصول مذكور بدين قرار است: حساب جمل, ايام جمعات, بيان تاريخ عربى, تاريخ رومى, تاريخ فرس, تاريخ جلالى, ستارگان هفت گانه, بروج و اجزاى آن و سير كواكب, مقدار روش ستارگان, عرض ماه و ساير ستارگان, ساعات و ارتفاعات شبانه روز در نظر و تناظر بعضى كواكب, ممازجات قمر و ديگر احوال او, در منازل قمر, در ظهور و اخفاى كواكب, در باقى آنچه در تقويم آرند, در خانه و وبال ستارگان در شرف و هبوط ستارگان, در مثلثات و ارباب آن, در حدود كواكب و ارباب آن, در وجوه ديگر خطهاى كواكب, در اوج و حضيض ستارگان, در احوال بروج دوازده گانه در احوال كواكب, در خانهاى دوازده گانه, فرح و قزح كواكب, در حال قطر هاى كواكب, در مدلولات كواكب, در احوال روزها و در معرفت اصول كه بدان احتياج افتد.

شيخ بهائى فصول مذكور را به اجمال بيان نمود و سعى مى كرد سؤالات لازم را در ذهن شاگردانش مطرح نمايد. در اين حال ملا صدرا كه از بحث شناخت ستارگان بسيار خرسند شده بود اجازه خواست و فصل بيست و چهارم رساله خواجه نصير طوسى را چنين بيان نمود:

ـ (زحل و مريخ نحسند, زحل, نحس اكبر و مريخ, نحس اصغر و مشترى و زهره سعدند, مشترى سعد اكبر و زهره سعد اصغر و عطارد با سعد, سعد و با نحس, نحس و نيرين از تثليث و تسديس سعد باشند و از مقابله و تربيع و مقارنه نحس وراى سعد است و ذنب وكيد نحسند و كواكب علويه و شمس مذكرند و زهره و قمر مؤنث, و هر چه مذكر باشد الاّ مريخ نهارى اند و مريخ و زهره و قمر ليلى اند. زحل, سرد و خشك و مريخ و شمس, گرم و خشك و مشترى و زهره, گرم و تر به اعتدال نزديك و قمر, سرد و تر و عطارد با هر كوكبى كه بود طبيعت او گيرد, در مزاج و در تأنيث و تذكير و غيره همچنين است, واللّه اعلم).


121

آمادگى و حضور ذهن و وسعت مطالعات ملا صدرا براى شيخ بهائى و ساير طلاب حاضر در جلسه غيرمنتظره بود. شيخ بهائى در بيشتر علوم زمان خود صاحبنظر بود و لذا در جلسات درس با اندك اشاره اى موضوع بحث تغيير مى نمود و در موضوعهاى مختلف علمى و اجتماعى ساعتها به ايراد سخنرانى مى پرداخت.

امّا به هر حال, درس اصلى مورد نظر شيخ كه در مدرسه خواجه تدريس مى نمود تفسير قرآن مجيد بود. آن روز هم يكى از شاگردان اسامى كاتبان قرآن مجيد را خواستار شد و شيخ بهائى چنين پاسخ داد: كاتبان اصلى وحى الهى على ابن ابى طالب(ع) و عثمان عفّان بوده اند, ولى در غياب اينان اُبَّيْ كعب و زيد ثابت, كتابت وحى الهى را انجام مى داده اند2.

علاوه بر روابط درسى, ملا صدرا قرابتى ديرين با استادش, شيخ بهائى احساس مى كرد. انطباق دو فكر, وحدت دو عقيده, يگانگى خط مشى و جهان بينى واحدى كه اين دو بزرگوار داشتند, آنان را به هم نزديك مى نمود. شيخ بهائى نيز چنين احساسى داشت. از همان اولين ديدار, ملا صدرا را وراى طلاب ديگر يافت. اين قرابت فكرى روز به روز افزون مى شد, به گونه اى كه از حدّ حضور در مجلس درس فراتر رفت و ملا صدرا را به خانه شيخ نيز كشانيد.

آن شب بعد از نماز مغرب و عشا هر دو با هم به خانه رفتند, شيخ و ملا صدرا, جوان طلبه از مصاحبت و حضور در خدمت شيخ بسيار خرسند بود. كوچه پس كوچه هاى اطراف بازار را در تاريك روشن مسير طيّ كردند. اينك هر دو در اتاقى ميان كتب بسيار زيادى ايستاده اند. سر نشستن ندارند. در برابر كتابها قدم برمى دارند. گويى از صف اندر صف كتابها سان مى بينند, تصوير همه را در صندوقچه چشم جاى مى دهند. هر دو عاشق و شيداى كتابند. كتاب دوست خاموش و گوياى اين دو است. بس سخنها در سينه دارند اين خاموشان. شيخ و ملا صدرا همچنان به كتابها مى نگرند. جوان به آرامى در پشت سر استاد گام برمى دارد. حرفهاى خوبى مى زند. شيخ بهائى, انگار همه را معرفى مى نمايد. كم كم زبان بسته و مهر شده جوان نيز باز مى شود, زمزمه اى زير لب سكوت را مى شكند:


122

ـ جناب شيخ! همه هستند, همه بزرگان, همه عرفا, همه عالمان, چه جمع مشتاقى است اين مجمع؟ چه حلقه مهرى آراسته اند اينان؟ چه خوش جمعى زخيل مهربانان, چراغ روشنى بخش حيات است, چه زيبا منظرى در چشم جان است؟! و شيخ بهائى اگر چه به ظاهر به نجواى شاگرد مشتاق و واله اش گوش مى دهد, امّا او نيز حالى چون ملا صدرا دارد. شيخ هر گاه در برابر اين كتب قرار مى گيرد چنين مى شود, امّا امشب تأثير مضاعف دارد, به آرامى و نه انگار در جواب جوان طلبه كه گويى خطاب به بشريت چنين مى گويد: من در لابه لاى اوراق روزگار بسى سفر كرده ام, با ابن خلدون از ديار ملوك بابل و قبطيان تا سرزمين محصوره بنى حسنويه و صامغان, سفر كرده ام. با ناصر خسرو قباديانى از بلخ و مرو و رى تا اسيوط و اسوان و حلب و شامات سفر كرده ام.

با فرخى سيستانى:

با كاروان حلّه برفتم زسيستان با حُلّه اى تنيده زدل بافته زجان

با استاد سخن به همراه كاروانى به حلب سفر كردم كه به راستى سعدى اينك به قدم رفت و به سر باز آمد.

با لسان الغيب رواديد گذر از شارعى خاص گرفتم تا دوشينه, مخمور, بدان جا سفر كنم:

بگذار تا زشارع ميخانه بگذريم كز بهر جرعه اى همه محتاج اين دريم

با محمد بن جرير طبرى از سرزمين عاد و ثمود تا سوادِ كوفه زمان قرمطيان سفر كرده ام.

با احمد بن ابى يعقوب از موطن شيث بن آدم تا سرزمين پادشاهان دهريه و آن گاه محل جنگهاى احد و بنى قريظه و غزوات خيبر و حُنين سفر كرده ام.

با مولانا به قونيه و تبريز و دمشق رفته ام, تا به درس شمس نشينم و با عطار از هفت اقليم گذشتم و با شاعر گنجوى باديه ها طيّ كردم. با محمد بن منور منازل سير و سلوك پير عرفان را به پى جويى اسرار توحيد طى كردم.

با حكيم طوس از هفت خوان گذشتيم و با همتاى نيشابورى اش از كارگاه كوزه گران تا قصر جمشيد و شكارگاه بهرام و تا قافله عمر سفر كردم.

آن گاه شيخ بهائى در حالى كه به شدت در هيجان كلام خود مى سوخت و ملا صدرا نيز در تأثير شگرف آن سخنان مى گداخت, در چشمان پرجذبه جوان خيره ماند و آرامتر از لحن پيشين چنين ادامه داد: و اينك ادامه راه بى مركب راهوار ميسور نيست كه (فرس راندن چو انگشتان مرد ارغنون زن) اسبى سركش و كميتى جهنده مى طلبد و اينم نيست! اينم نيست!


123

ملا صدرا لحظاتى در سكوت مطلق ماند و شيخ نيز ديگر چيزى نگفت, پس از دقايقى جوان طلبه به سخن ادامه داد: جناب شيخ! سفر همزاد هجرت است. ادامه راه با شهپر انديشه والاى جناب شيخ ميسور و ممكن است. عمر بزرگان طريق معرفت, مستدام باد.

شيخ بهائى پس از لحظاتى سكوت, تازه به عنوان ميزبان به ملا صدرا خوش آمد مى گويد و او را در گوشه اى از اتاق پذيرا مى شود. دو دوست, دو يار, در كنار يكديگر نشسته اند. نگاه آنان همچنان به صف كتابها خيره است. اين الفت ديرينه با كتاب چيست, اين فطرت ازلى چگونه بر ذهن و جان اهل علم نشسته است. ميل آموختن در وجود و سرشت اينان است. اينان با كتاب, مست از باده تجلّى صفات خداوندگار مى گردند. با كتاب, پرده تيره و تار جهالت را از چهره بشريت مى زدايند. اين جا جمع دوستان يكرنگ است. دو دوست در ميان يارانى به ظاهر خاموش, شيخ و شاگرد جوانش, ساعتى اين خلوت روحانى را حفظ مى كنند. زبانشان خاموش است, امّا هزاران حرف در نگاه دارند.

شيخ بهائى هر گاه در كنار دوستى قرار مى گيرد, بى اختيار به بحث و محاوره علمى مى پردازد. اينك ملا صدرا را در كنار دارد و كتابهايى در برابر. نُقل مجلس و نَقل كلامشان حرفهاى نهفته در كتاب مى شود. در ميان گوهرهاى حاضر كيمياى سعادت را برمى گيرند. ملا صدرا مشتاقانه مى گويد: جناب شيخ! چه گنجينه عظيمى است كيمياى امام غزالى!

و شيخ سرى به علامت تأييد تكان مى دهد: آرى چنين است, چه عنوان و سرآغاز نيكويى دارد اين كتاب شريف (مَن عرف نفسه فقد عرف ربه).

شيخ كيمياى سعادت را در ميان دستان جا به جا مى كند و ضمن ورق زدن مطالبى از آن را عرضه مى دارد: پيدا كردن عنوان مسلمانى, اركان مسلمانى چون عبادت و معاملات و مهلكات و منجيات همه و همه را دارد. چه درياى پرگوهرى است اين كتاب شريف!

و ملا صدرا كه قبلاً اين كتاب را خوانده, خطاب به شيخ مى گويد: جناب شيخ! هر چه هست جاى آن دارد كه تكمله اى بر آن بنگاريد و كار شناخت و معرفت دين خدا را به آخر بريد كه كيمياى سعادت در كف با كفايت جناب شيخ است.


124

تاريخ, زبان گوياى گذشته هاست, تاريخ قصه واقعه ماضى را بازمى گويد تا عبرت حال گردد و تجربه ساز آيندگان شود. در ميان كتب موجود در كتابخانه, شيخ سهم عمده اى را كتب تاريخى تشكيل مى دهد. مروج الذهب ابو الحسن على بن حسين مسعودى در كنار دستان ملا صدرا قرار دارد, تفأل مى زند از كتاب مسعودى:

(ذكر نام فرزندان على بن ابى طالب(ع): حسن و حسين و محسن و ام كلثوم كبرى و زينب كبرى, كه مادرشان فاطمه زهرا دختر پيامبر خدا(ص) بود.

محمد كه مادرش خوله حنفيه دختر اياس و به قولى دختر جعفر بن قيس بن مسلمه حنفى بود و عُبيداللّه و ابوبكر كه مادرشان ليلى, دختر مسعود نهشلى بود و عمر و رقيه كه مادرشان تغلبيه بود و يحيى كه مادرش اسماى خثعميه دختر عميس بود. ديگر فرزندان على(ع) جعفر و عباس و عبداللّه بودند كه مادرشان ام البنين وحيديه بود و رمله و ام الحسن كه مادرشان ام سعيد دختر عروة بن مسعود ثقفى بود و ام كلثوم صغرى و زينب صغرى و جمانه و ميمونه و خديجه و فاطمه و ام كرام و نفيسه و ام سلمه و ام ابيها)(1).

توضيحات

1. محيى الدين عربى معروف به ابن العربى از بزرگترين فلاسفه اسلامى قرن هفتم هجرى است. او پس از اشتهار, بارها مورد تهديد واقع شد. پس از مدتى در شهر قونيه اقامتى نمود و هم در اين شهر بود كه با صدر الدين قونيوى ملاقات نموده و مراد وى گرديد, چنان كه صدر الدين بارها قصد فدا نمودن جان خود به پاى ابن العربى نمود. شيخ الكبير محيى الدين عربى در سال 609 هجرى قمرى از قونيه به بغداد رفت و در آن شهر بود كه با چهره بزرگ جهان اسلام, شيخ شهاب الدين سُهروردى ملاقات نمود. وى پس از چندى از بغداد به حلب رفت و روزگارى را نيز در حلب گذرانيد و در سال 621 هجرى قمرى از حلب به دمشق هجرت نمود و تا پايان عمر در اين شهر سكونت و اقامت نمود. وى (فتوحات مكيّه) را در 560 فصل در اين شهر به پايان رسانيد كه از مفصلترين كتب عرفانى اسلامى است. ابن العربى هفده سال پايان عمر خود را در دمشق به سر برد و در اين زمان بود كه حاصل سى سال تجربه اندوزى و مطالعات فراوان خود را به صورت مفصلترين كتاب عرفانى اسلامى يعنى (فتوحات مكيّه) به رشته تحرير درآورد و تا سال 638 كه در دمشق بدرود حيات گفت, پيوسته به مطالعه و مكاشفه مشغول بود و پس


125

از مرگش عده اى از شاگردانش و از همه بيشتر صدر الدين قونيوى سعى در تنظيم و گردآورى فتوحات مكيّه نموده و جسد وى را در محله صالحيه شمال دمشق دفن كردند و زيارتگاه است.

2. ابوعلى مسكويه رازى در كتاب تجارب الامم چنين مى گويد: (وحى را على ابن ابيطالب و عثمان عفّان مى نوشتند و اگر اين دو حاضر نبودند, اُبيّ كعب و زيد [ابن] ثابت و اگر اينان نيز نبودند, دبيرى وحى را كسان ديگرى مى كردند همچون: عمر خطاب, طلحه, خالد سعيد, يزيد بوسفيان, علاء خَضْرَمى و بوسلمه عبد الاشهل و عبداللّه ابى شُرح و حويطب عبد العزّى و بوسفيان حرب و معاويه و عثمان و ابان پسران سعيد و حاطب عمر و وجيهم صلب و خالد سعيد و معاويه بوسفيان كارهاى روزانه را مى نوشتند …).


126

شيخ بهائى و اشعار او

اشعار فارسى شيخ بهائى, شامل مثنويات (نان و حلوا, نان و پنير, شير و شكر) و غزليات و قصايد و مخمس و مستزاد و رباعيات مى باشد كه بارها به صورت ديوان كامل اشعار يا منتخب آن انتشار يافته است و تقريباً در هر كتابخانه اى ديوان اشعار شيخ در كنار آثار شعراى بزرگ فارسى زبان وجود دارد.

شيخ بهائى به لحاظ تبحّر در علوم مختلف و آشنايى به دانشهاى گوناگون, روحى جستجوگر و متنوّع داشت و لذا در مقوله شعر نيز در بيشتر گونه هاى شعرى طبع آزمايى نمود و به خصوص در غزل و مثنوى و رباعى نمونه هاى قابل ذكرى از او به جاى مانده است.

از مجموع اشعار شيخ بهائى چنين مستفاد مى گردد كه شعر براى شيخ هدف نبوده و آن را صرفاً براى گريز از اشتغالات روحى در شرايط خاص مى سروده است و از طرفى شعر را مأمنى براى فرار از وابستگى هاى فكرى و درونى خويش مى انگاشته كه در جدال با امور جاريه به هر كس دست مى دهد.

شيخ تنها حدود بيست غزل و هشتاد رباعى و چند مثنوى داستانى مطول دارد كه به آنها مخمس و مستزاد زيبايى نيز افزوده مى شود.

در بين شعراى فارسى زبان, وقتى از سعدى و حافظ و مولوى و فردوسى و نظامى و عطار و چند شاعر تواناى ديگر ذكرى به ميان مى آيد, ذهن جستجوگر و انتخابگر حيران مى شود و بعضاً هيچ گاه در ميان آن همه شعر ناب, قادر به انتخاب چند شعر به عنوان بهترين آنها نيست. از هر دانشمند و عارفى سؤال نماييد كه فى المثل بهترين غزل حافظ كدام است, بى شبهه تأملى مى نمايد و پاسخ مى دهد همه زيبايند و به راستى در انتخاب فرو مى ماند و اگر هم نمونه اى ارائه نمايد, عارى از خدشه نيست و به هر حال نمى توان مدّعى بود كه فى المثل غزل:

گلعذارى زگلستان جهان ما را بس

زين ميان سايه آن سر و روان ما را بس

ييا

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آرى به اتفاق, جهان مى توان گرفت

ييا

ساقى بيا كه يار ز رخ پرده برگرفت

كار چراغ خلوتيان باز درگرفت


127

ييا

فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش

گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش

ييا

بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم

كز بهر جرعه اى همه محتاج اين دريم

كدام بهترين غزل حافظ است و همان گونه كه مرحوم استاد عباس اقبال آشتيانى در مقاله اى تحت عنوان (بهترين غزل حافظ كدام است)(1) عنوان نموده, هيچ گاه با درنظر گرفتن مطلق مفاهيم نمى توانيم, بهترينى براى غزليات حافظ قايل شويم و اين تمثيل براى بزرگانى, چون سعدى و فردوسى و مولوى و … نيز برقرار است.

امّا از اين چند شاعر بزرگ كه بگذريم, ذكر نام ديگران, غزل يا رباعى يا شعر خاصى را به ذهن متبادر مى نمايد كه اكثراً براى همه مشخص و آشناست و در بيان آن, متّفق القولند, چنان كه نام پراحتشام حكيم صفاى اصفهانى غزل ناب و عارفانه او را به ذهن مى نشاند كه:

دل بردى از من به يغما اى ترك غارتگر من

ديدى چه آوردى اى دوست, از دست دل بر سر من

ييا يغماى جندقى:

نگاه كن كه نريزد دهى چو باده به دستم

فداى چشم تو ساقى بهوش باش كه مستم

ييا كليم كاشانى:

پيرى رسيد و مستى طبع جوان گذشت بار تن از تحمّل رطل گران گذشت

ييا حزين لاهيجى:

اى واى بر اسيرى كز ياد رفته باشد در دام مانده باشد صياد رفته باشد

ييا فروغى بسطامى:

كى رفته اى ز دل كه تمنّا كنم ترا كى بوده اى نهفته كه پيدا كنم ترا

و در شعر شيخ بزرگوار, بهاء الدين عاملى نيز بر اين پايه قرار دارد. و اينك نمونه اى از اشعار آشناى اين شيخ دردآشنا را براى نمونه ذكر مى نماييم و از ميان هشتاد رباعى مانده از شيخ, تفأل گونه يكى را برگزيديم تا هديه دوستان گردد:

از ناله عشاق نوايى بردار وز درد و غم دوست دوايى بردار

از منزل يار تا تو اى سست قدم يك گام زياده نيست پايى بردار

و از ميان غزليات شيخ بهائى (شراب روحانى) اش را عرضه مى داريم:

ساقيا بده جامى زان شراب روحانى

تا دمى برآسايم زين حجاب جسمانى

بهر امتحان اى دوست گر طلب كنى جان را

آنچنان برافشانم كز طلب خجل مانى


128

بى وفا نگار من مى كند به كار من

خنده هاى زير لب عشوه هاى پنهانى

دين و دل به يك ديدن, باختيم و خرسنديم

در قمار عشق اى دل كى بود پشيمانى

ما ز دوست غير1 از دوست مطلبى نمى خواهيم

حور و جنّت اى زاهد بر تو باد ارزانى

رسم و عادت رنديست از رسوم2 بگذشتن

آستين اين ژنده مى كند گريبانى

زاهدى به ميخانه سرخ رو ز مى ديدم

گفتمش مبارك باد بر تو اين مسلمانى

زلف3 و كاكل او را چون به ياد مى آرم

مى نهم پريشانى, بر سر پريشانى

خانه دل ما را از كرم عمارت كن

پيش از آنكه اين خانه رو نهد به ويرانى

ما سيه گليمان را جز بلا نمى شايد

بر دل بهائى نه هر بلا كه بتوانى

* * *

در اين غزل عارفانه ناب, جاى پاى سعدى و حافظ عزيز نيز تا به اندازه اى و قدرى پيداست, وزن و قافيه غزل چنان است كه بر مطلع بلند حافظ منطبق مى گردد آن جا كه فرمايد:

وقت را غنيمت دان آنقدر كه بتوانى

حاصل از حيات اى جان اين دمست تا دانى

زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد كشت

عاقلا مكن كارى كاورد پشيمانى

مى روى و مژگانت خون خلق مى ريزد

تيز مى روى جانا ترسمت فرو مانى

پيش زاهد از رندى دم مزن كه نتوان گفت

با طبيب نامحرم حال درد پنهانى

جمع كن به احسانى, حافظ پريشان را

اى شكنج گيسويت مجمع پريشانى

قرابت تعابير, تشابه كلمات, هموزنى مضامين چنان است كه در مقايسه و مقابله عينى به خوبى جلوه مى كند. آن را بر دو كفّه نهيد, اگر چه به يقين غزل عارفانه خواجه سنگينى مى كند, امّا شعر شيخ بهائى نيز زحمت آوردن پاره سنگ اضافى چندانى به خواننده نمى دهد و اين افتخارى است بس بزرگ كه دانشمندى در اوج مكاشفات علمى و مجادلات فقهى و حوزه اى, زمانى را با دل خويش خلوت كند و احساس درونى اش را در قالب غزلى با اين ويژگيها به كاغذ ريزد. يا مخمس معروف شيخ:

تا كى به تمناى وصال تو يگانه

اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه


129

اى تير غمت را دل عشاق نشانه

جمعى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

رفتم به در صومعه عابد و زاهد

ديدم همه را پيش رخت راكع و ساجد

در ميكده رهبانم و در صومعه عابد

گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد

يعنى كه ترا مى طلبم خانه به خانه

روزى كه برفتند حريفان پى هر كار

زاهد سوى مسجد شد من جانب خمار

من يار طلب كردم و او جلوه گه يار

حاجى به ره كعبه و من طالب ديدار

او خانه همى جويد و من صاحب خانه

هر در كه زنم صاحب آن خانه تويى تو

هر جا كه روم پرتو كاشانه تويى تو

در ميكده و دير كه جانانه تويى تو

مقصود من از كعبه و بتخانه تويى تو

مقصود تويى, كعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد

پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد

عارف صفت روى تو در پير و جوان ديد

يعنى همه جا عكس4 رخ يار توان ديد

ديوانه منم, من كه روم خانه به خانه

عاقل به قوانين خرد راه تو پويد

ديوانه برون از همه آيين تو جويد

تا غنچه بشكفته اين باغ كه بويد

هر كس به زبانى صفت حمد تو گويد

بلبل به غزلخوانى و قمرى به ترانه

بيچاره بهائى كه دلش زار غم توست

هر چند كه عاصى است زخيل خدم توست

امّيد وى از عاطفت دمبدم توست

تقصير (خيالى)5 به اميد كرم توست

يعنى كه گنه را به از اين نيست بهانه

* * *

در نثر نيز داستانهاى كليله و دمنه را به خاطر مى آورد, الا اين كه تكلّف و تصنّع موجود در كليله و دمنه را ندارد و سهل و ساده و روان بيان گرديده است, چنان كه ميل به خواندن افزون مى شود و با تعمقى و تأملى در زبان مادرى شيخ كه به هر حال عربى بوده, اين همه شيرينى نثر فارسى حلاوت مضاعف مى يابد و اينك داستانى از مجموعه موش و گربه به عنوان نمونه عرضه مى داريم:

حكايت:

آورده اند كه روزى سلطان محمود به خواجه حسن ميمندى كه وزير او بود گفت: ـ آيا شخصى باشد كه فالوده نخورده باشد.


130

وزير گفت: اى پادشاه! بسيارند كه فالوده نخورده اند و ندانند.

پادشاه گفت: چنين كسى نيست.

وزير مى گفت هست, و پادشاه مى گفت نيست. تا آخر الأمر مبلغى زر مهيّا كرده, بين ايشان شرط شد كه اگر وزير چنين كسى پيدا كند, مبلغ زر را از پادشاه بگيرد و اگر پيدا نكند, وزير آن مبلغ را دادنى باشد.

پس از اين قرار, وزير به تفحص چنان كسى بيرون آمد. گذرش به بازار گوسفند فروشان افتاد. از قضا لُر سرحدى را ديد. با خود گفت: كه اين جماعت در سر حدّ بوده اند و معمورى و آبادى نديده اند. پس آن شخص, لر را به خدمت پادشاه آورد. پادشاه فرمود كه قدرى از فالوده آوردند. پادشاه به آن مرد لُر گفت: هرگز از اين نعمت چيزى خورده اى؟

مرد لر گفت: خير, پادشاه نخورده ام.

پادشاه گفت: مى دانى اين چه چيز است و چه نام دارد؟

مرد لر گفت: نامش به يقين نمى دانم,امّا به گمان من چيزى مى رسد, در آن سرحدّ كه ما هستيم مردى است كه از ما به عقل و ادراك قابل و برتر است و هر ساله يك مرتبه به شهر مى آيد. از قضا روزى به شهر آمده بود و مى گفت: در شهر حمامهاى خوب به هم مى رسد, بنده را گمان چنين است كه اين حمام است.

چون پادشاه اين را شنيد بسيار بخنديد و فرمود كه مبلغ مذكور را به وزير بدهند, وزير گفت: پادشاها, بفرما تا دو سر بدهند, زيرا دو سر برده ام, چه كه اين مرد نه فالوده ونه حمام را ديده!

پادشاه فرمود تا دو سر بدهند.

پس اى عزيز من, تا كسى چيزى نديده باشد و نخورده باشد چه داند چيست و چه لذت دارد.

پس هر چه خداوند عالميان خلق كرده است, از براى اين است كه ايشان آن را ببينند و بخورند و بنوشند و ببويند و تمتّع يابند, والاّ خلق نمى شد. پس خداوند عالميان, اين نعمتها را از براى بندگان خلق كرده است و براى ايشان, حلال وطيّب وطاهر گردانيده و فرمود:كُلُوا مِن طَيِّباتِ مَا رَزَقْناكُمْ(1).

* * *

و از اين داستانهاى شيرين و سهل و ساده بسيار دارد كه بقيه را به اصل حوالت مى دهيم.


131

زبان شيخ بهائى در مثنوى نيز روان و ساده و گوياست. حكايتى از منظومه نان و حلوا برگزيده ايم تا نمونه شعر لطيف شيخ گردد:

عابدى در كوه لبنان بُد مقيم در بن غارى چون اصحاب الرقيم

روى دل از غير حق برتافته گنج عِزّت را ز عُزلت يافته

روزها مى بود مشغول صيام قرص نانى مى رسيدش وقت شام

نصف آن شامش بدى نصفى سُحور وز قناعت داشت در دل صد سرور

بر همين منوال حالش مى گذشت نامدى زان كوه هرگز سوى دشت

از قضا يك شب نيامد آن رغيف6 شد زجوع آن پارسا زار و نحيف

كرد مغرب را ادا وانگه عِشا7 دل پر از وسواس در فكر عَشا8

بسكه بود از بهر قوتش اضطراب نه عبادت كرد عابد شب نه خواب

صبح چون شد زان مقام دلپذير بهر قوتى آمد آن عابد به زير

بود يك قريه به قرب آن جبل اهل آن قريه همه گبر و دغل

عابد آمد بر در گبرى ستاد گبر او را يك دو نان جو بداد

بستد آن نان را و شكر او بگفت وز وصول طعمه اش خاطر شگفت

كرد آهنگ مقام خود دلير تا كند افطار زآن خُبز شعير(1)

در سراى گبر بُد گرگين سگي مانده از جوع استخوانى و رگى

پيش او گر خط پرگارى كشي شكل نان بيند, بميرد از خوشى

بر زبان گر بگذرد لفظ خبر خُبز پندارد, رود هوشش زسر

كلب در دنبال عابد بو گرفت آمدش دنبال و رخت او گرفت

زآن دو نان عابد يكى پيشش فكند پس روان شد تا نيابد زو گزند

سگ بخورد آن نان و وَز پى آمدش تا مگر بار دگر آزاردش

عابد آن نان دگر دادش روان تا كه از آزار او يابد امان

كلب خورد آن نان و از دنبال مرد شد روان و روى خود واپس نكرد

همچو سايه در پى او مى دويد عف عفى مى كرد و رختش مى دريد

گفت عابد, چون بديد آن ماجرا من سگى چون تو نديدم بى حيا

صاحبت غير از دو نان جو نداد و آن دو نان خود بستدى اى كج نهاد

ديگرم از پى دويدن بهر چيست وين همه رختم دريدن بهر چيست

سگ به نطق آمد كه اى صاحب كمال بى حيا من نيستم چشمت بمال!


132

هست از روزى كه بودم من صغير مسكنم ويرانه اين گبر پير

گوسفندش را شبانى مى كنم خانه اش را پاسبانى مى كنم

گاه گاهى نيم نانى مى دهد گاه مشتى استخوانم مى دهد

گاه غافل گردد از اِطعام من وز تغافل تلخ گردد كام من

بگذرد بسيار بر من صبح و شام لا اَرى خُبزاً ولا القى الطعام

هفته هفته بگذرد كاين ناتوان نى ز نان يابد نشان نى ز استخوان

گاه هم باشد كه پيرِ پُرمحن نان نيابد بهر خود يا بهر من

چونكه بر درگاه او پرورده ام رو به درگاه دگر ناورده ام!

هست كارم بر در اين پير گبر گاه شكر نعمت او گاه صبر

تا قمار عشق با او باختم جز درِ او من درى نشناختم

گه به چوبم مى زند گه سنگها از درِ او من نمى گردم جدا

چون كه نامد يك شبى نانت به دست در بناى صبر تو آمد شكست

از در رزاق رو برتافتي بر در گبرى روان بشتافتى

بهر نانى دوست را بگذاشتي كرده اى با دشمن او آشتى

خود بده انصاف اى مرد گزين بى حياتر كيست من يا تو ببين

مرد عابد زين سخن مدهوش شد دست را بر سر زد و از هوش شد

اى سگ نفس بهائى ياد گير اين قناعت از سگ آن گبر پير

* * *

شيخ بهائى از اين حكايتهاى شيرين و پندآموز بسيار دارد و منظومه نان و حلوا و نان و پنير و شير و شكر پر است از مطالب و مضامين حِكَمى شيرين كه در قالب مثنوى بيان گرديده است و اتصال حكايات به يكديگر و نيز تعقيب كلام نخستين به شيوه مثنوى معنوى است كه آن مثنوى شريف نيز با اتمام قصه اى و حكايتى به آغاز بازمى گردد و از نى سخن مى گويد و شرح هجران مى سرايد.

توضيحات

1. سعدى:

گويند تمنايى از دوست بكن سعدي از دوست نخواهم كرد جز دوست تمنايى

2. حافظ:

از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم

3. حافظ:

ناز ها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد اين دل شوريده تا آن جعد و كاكل بايدش

4. حافظ:

ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم اى بى خبر زلذّت شرب مدام ما


133

5. بنا به قول جامى در بهارستان و استاد دكتر شفيعى كدكنى در كتاب شريف (موسيقى شعر), مخمس معروف شيخ بهائى تخميسى از غزل شيواى (خيالى بخارايى) است كه شيخ بر اول هر بيت سه مصرع افزوده و بدان وجهه نيكوتر داده است. اصل غزل خيالى بخارايى اين است:

اى تير غمت را دل عشاق نشانه جمعى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد يعنى كه تو را مى طلبم خانه به خانه

حاجى به ره كعبه و من طالب ديدار او خانه همى جويد و من صاحب خانه

مقصود من از كعبه و بتخانه تويى تو مقصود تويى, كعبه و بتخانه بهانه

يعنى همه جا عكس رخ يار توان ديد ديوانه منم, من كه روم خانه به خانه

هر كس به زبانى صفت حمد تو گويد بلبل به غزلخوانى و قمرى به ترانه

تقصير (خيالى) به اميد كرم توست يعنى كه گنه را به از اين نيست بهانه

6. رغيف: (به فتح راء و كسر غين) به معناى گرده نان.

7. عشاء: (به كسر عين) به معناى از مغرب تا نيمه شب, مراد نماز عِشاء.

8. عشاء: (به فتح عين) به معناى غذاى شب.


134

شيخ و افسانه ها

در اغلب نقاط دنيا و از جمله ايران در مورد بزرگان و به خصوص عرفا افسانه هاى زيادى بر سر زبانهاست. تعدادى از اين داستانها مرجع و منبع مستندى هم دارند, ولى اكثر آنها سينه به سينه نقل گرديده و تنها مردم علاقه مند راوى آنها هستند.

در ايران شيخ بهائى از جمله بزرگانى است كه از نظر اعتبار علمى و دانش فراوان و ساير جهات تا به سر حد افسانه پيش رفته است.

افسانه اگراز حقيقت و واقعيت هم دور باشد و ضريب احتمال پايينى نيز داشته باشد, صرف وجود آن, حكايت از توجه و اقبال عمومى نسبت به قهرمان آن دارد. در واقع مى توان معتقد بود كه افسانه به تعبيرى حداقل پاداش و تقدير توده مردم از شخصيت اصلى داستان است. اصولاً مردم عادى, احساسات صميمانه خود را با خلقِ اين گونه افسانه ها ابراز مى نمايند و افسانه بازتاب طبيعى احساسات جمعى يك ملت در مورد قهرمان قصّه مى باشد; از اين رو افسانه و افسانه سرايى ارتباط مستقيمى با فرهنگ اقوام مختلف دارد.

افسانه اگر چه عموماً صورت غير واقعى دارد و به ظاهر تخيّلى جلوه مى كند, امّا عموماً ريشه در فرهنگ و منش و آگاهى ملّتها دارد, حتى در مواردى آرمانهاى سركوفته و عصيان يافته ملّى يك قوم در لباس افسانه و افسانه سرايى جلوه مى كند و اسطوره هاى ملّى از آن جمله اند. اين قبيل مظاهر تخيّل گونه اسطوره اى در بيشتر ملتها فراوانند و از جمله در ايران.

در ميان افسانه هايى كه به شيخ بهاء الدين عاملى نسبت مى دهند, پاره اى داراى جنبه هاى بسيار ظريف احساسى اند, تعدادى ريشه در مسائل سياسى و اجتماعى دارند, دسته اى به شگفتيهاى علوم مختلف مربوط مى شوند, ولى به هر حال همه در يك وجه مشتركند و آن, بيان بزرگى شيخ مى باشد.

* * *

از جمله افسانه هاى احساسى منسوب به شيخ بهائى داستان موش و بچه موش است كه در جايى به صورت مكتوب نيامده, امّا در بين مردم اصفهان سينه به سينه نقل شده و رايج است:

(گويند شيخ بهائى نقل نموده, شبى در كنار شمعى به مطالعه مشغول بودم, كتابهاى زيادى در اطرافم پراكنده بود, ناگاه بچه موشى ظاهر شد و از روى شيطنت با كتابها به بازى پرداخت, ابتدا سعى كردم او را دور سازم, ولى از روى فطنت و بازيگوشى نرفت, به ناچار سبد حصيريى بر روى او نهادم و زندانى شد. پس از لحظاتى موش بزرگى كه ظاهراً مادرش بود حاضر شد, ابتدا سعى در استخلاص وى نمود, چون از تلاش خود نتيجه اى نگرفت نااميد شد و از در خارج گرديد. چون بى مهرى موش مادر را ديدم تعجب نمودم. در اين انديشه بودم كه موش مادر با سكه اى طلاى ناب بر دهان گرفته بازآمد, سكه در پيش من انداخت و ديگر بار به اطراف سبد جهيد. من از روى كنجكاوى مقاومت كردم و چون بچه موش را آزاد نساختم, بار ديگر موش مادر از در خارج شد.فكر كردم ميزان علاقه موش به بچه موش همينقدر بود كه يكبار ديگر موش با سكه اى ديگر ظاهر شد و آن را پيش پاى من انداخت و اين عمل تا ده بار تكرار شد و من على رغم ميل باطنى همچنان مقاومت مى كردم و در مرتبه دهم به خود گفتم, مبادا تعداد سكّه هاى در اختيار موش بيشتر باشد و باز هم سبد را برنداشتم كه از كجا تعداد سكه ها صد نباشد


135

.

من اسير حرص غالب بودم كه يك بار ديگر موش باز آمد, ولى اين بار كيسه اى خالى به دندان گرفته بود و آن را در برابرم انداخت و به شدّت مى لرزيد كه من نيز به گريه افتادم و سبد از روى بچه موش برگرفتم و ساعتى در تألم و تأثر كردار خويش مغموم بودم).

اين افسانه اگر راست باشد و اگر افسانه صرف, به هر حال بار لطيف احساسى خاصى دارد كه حكايت از شناخت شخصيت ممتاز شيخ در انظار مردم مى نمايد. خمير مايه اصلى اين چنين افسانه ها را مردم تشكيل مى دهند و بديهى است جوهره اصلى آن را متناسب با خلق و خوى و منش و كردار و رفتار قهرمان اصلى آن مى پردازند.

مطلب قابل ذكر ديگر اين كه, گاه سوژه و خمير مايه اصلى يك افسانه, قوى و قابل ابراز است, امّا لازمه و پشتوانه ترويج آن, نسبت دادن به يك چهره ملّى يا دينى يا عرفانى است و اين گونه افسانه ها صرفاً به لحاظ استفاده از شهرت و محبوبيت اشخاص به آنها نسبت داده مى شود تا بلكه بدين وسيله منظور اصلى سازندگان آن را فراهم و برآورده نمايد.

موضوع قابل تأمل اين كه در ميان افسانه ها, هستند نمونه هايى كه در طول تاريخ بر آداب و رسوم و فرهنگ و حتى تماميت ارضى ملتها تأثير نهاده اند.

در ميان مردم اصفهان, افسانه ديگرى در باره شيخ بهائى و شاه عباس صفوى شايع است. گويند وقتى شاه صفوى از زيارت مشهد مقدس به اصفهان بازگشت, گروهى از روحانيان و درباريان و بزرگان شهر به ملاقات او رفتند. شيخ بهائى نيز در كنار شاه عباس نشسته بود و در باره چگونگى سفر تعاريفى درگرفته بود. شاه صفوى خطاب به شيخ بهائى گفت:

در راه رفتن به بارگاه ثامن الأئمه نزد خويش قرارى نهاديم كه اگر توفيق, رفيق شد و به زيارت نايل آمديم, يك درخواست جناب شيخ را هر آنچه باشد تحقق بخشيم, حال كه سعادت تشرّف حاصل آمده, آماده اداى دينيم.

شيخ بهائى با ذكاوت و تيزهوشى و موقع شناسى خاص خود خطاب به شاه عباس صفوى گفت: مرشد اكمل, هميشه چاره ساز حاجات درويشانند, امّا هم اينك كه قصد اداى دين نيز بر طبع بلند شاه افزون گشته است, مرا آرزويى جز نشستن بر گرده اسبى نيست كه مرشد اكمل, زمام آن بكشد.


136

حاضران در تالار شاهى از شنيدن اين درخواست و آرزوى شيخ بهائى در بهت و حيرت تمام فرو رفتند و از عكس العمل شاه صفوى نيز بى خبر بودند. شاه عباس قدرى تأمل نمود و بنا به خصلت و خلق و خوى ويژه اى كه داشت, بدون اين كه سعى در تغيير خواهش شيخ نمايد, آن را پذيرفت. آن گاه به دستور شاه صفوى سر مهتر اصطبل شاهى اسبى بياورد و در پاى پلكان تالار شاهى, شيخ بر آن نشست و زمام اسب به دست شاه عباس داد و شاه صفوى نيز در برابر ديدگان دهها نفر از روحانيان و درباريان و بزرگان شهر تا محوطه ورودى مدخل ميدان نقش جهان زمام كشيد. آن گاه با اشارت شيخ اسب را نگه داشتند و از اسب فرود آمده و همراه شاه به تالار بازگشتند و به ظاهر صحنه را در جهت اداى نذر و دين مرشد اكمل توجيه نمودند.

چند سال از اين ماجرا گذشت تا بار ديگر, شاه عباس به زيارت ثامن الأئمه رفت و با توفيق بازگشت. اين بار در جريان ديدار شاه با بزرگان و روحانيان شهر, شيخ بهائى خطاب به شاه صفوى گفت: آيا مرشد اكمل در اين سفر نيز نذرى فرموده اند؟!

شاه عباس كه خود نيز بسيار زيرك و حاضر جواب و با هوش بود بلافاصله پاسخ داد: همان زمامدارى بار پيشين, كفايت است ما را!

آن گاه شيخ بهائى با خضوع و خشوع تمام, خطاب به شاه عباس و ديگر حضار حاضر در تالار شاهى چنين گفت: مرشد اكمل! جسارت بى منتهاى اين بنده, به جهت نجات ساحت مقدس علم بود, همان گونه كه مرشد اكمل استحضار دارند, در آن روزگاران حوزه هاى علميه از رونق لازم افتاده بود و طلاب علوم دينيه هر يك به بهانه اى, كسوت روحانيت رها مى كردند و به شغلى ديگر مى پرداختند. اين بنده با چنين جسارتى عُظمى, انظار عمومى و ديد طلاب جوان را به احترام و احتشامى شاهى معطوف نمودم و هم اينك مستحضريد كه مدارس و حوزه هاى علميه با شكوه و عظمت بى همانندى قرين و مباهى است.

شاه عباس صفوى و حاضران در جلسه از اين همه درايت و ذكاوت شيخ بهائى تعجب نموده و بر او آفرين گفتند.


137

* * *

افسانه ديگرى نيز در بين مردم رواج دارد كه گويند: روزى شاه عباس صفوى در تالار نشسته و جمعى در اطراف به خدمت بودند. شيخ بهائى به مجلس وارد شد و در كنار شاه نشست. شاه عباس خطاب به شيخ چنين گفت: شنيده ايم گروهى از روحانيان در معابر عمومى و ميادين شهر در جمع سفلگان ظاهر مى شوند و حتى به تماشاى معركه گيران مى شتابند. جناب شيخ اينان را به حرمت لباس روحانيت خويش واقف نمايند!

شيخ بهائى با لحنى آرام و اطمينان بخش چنان كه همه حاضران در تالار بشنوند, خطاب به شاه صفوى گفت: مرشد اكمل! خيال مبارك آسوده باشد كه هرگز اين چنين واقعه اى صورت نيافته است و روحانيان به وظايف و مسؤوليت خويش واقفند, كما اين كه من خود در تمام مراسم و معركه ها حضور دارم و هيچ شخص روحانى را نديده ام(1)!

افسانه هاى فراوان ديگرى نيز در مورد شيخ بهائى در افواه عمومى مذكور است, كه همه حكايت از كرامات و احاطه وسيع او به علوم و تديّن و صفا و اخلاص عميق وى دارد و اين سير افسانه سرايى و افسانه پردازى براى شيخ تا عصر حاضر نيز ادامه دارد, كما اين كه در تاريخ بيدارى ايرانيان چنين مذكور است(1):

(پسر آقا سيد محمد باقر عراقى مدعى است كه پيراهنى از شاه عباس دارد كه خط شيخ بهائى و ميرداماد بر آن بعضى ادعيه و طلسمات نقش كرده اند و گلوله بر آن پيراهن كار نمى كند و گويا سى هزار تومان از او مى خرند و نداده است, مى گويد: امتحان, او را در خودم كنند كه پوشيده و كسى كه اطلاع ندارد تفنگ به دست بگيرد و بر من بزند, آن وقت ملاحظه كند كه گلوله بر بدنم كارگر نمى افتد. مقصودش اين است كه بنده فرمانفرما را ملاقات كنم و مذاكره اين صحبت را بنمايم, اگر در صد هزار تومان مى خرند كه معامله را راه اندازيم, ولى بنده باور نمى كنم, چه اثر گلوله تفنگ را ديده ام و اثر پيراهن را نديده ام).

به هر حال, ذكر اين مطالب حكايت از اعتقاد گروهى از مردم به كرامات و دانستن علم طلسمات شيخ بهائى مى كند. چه در اين ماجرا, ميرداماد و شيخ بهائى به علوم دينيه و كشف و كرامات شايسته اند و پيراهن شاه عباس به لحاظ ادعيه اينان ضد گلوله گرديده است و با اين كه در پايان قصه, ناباورى خويش را رسماً اعلام مى دارد, امّا همان گونه كه قبلاً بيان گرديد, صرف افسانه پردازى براى بزرگان, حكايت از توجه عامه به اينان مى كند.


138

ســفر مشــهد

شيخ بهائى چند سال اوّل اقامت در اصفهان را به درس و بحث حوزه اى و نيز پاره اى فعاليتهاى علمى و اجتماعى در اين شهر صرف نمود و تنها چند سفر كوتاه به اتّفاق شاه عباس انجام داد.

آن روز عصر در تالار بزرگ كاخ نقش جهان, شاه صفوى بر مسند نشسته بود و گروهى از روحانيان و درباريان به خدمت بودند و از جمله شيخ بهائى دست راست شاه نشسته بود. شاه عباس با لحنى كه تا اندازه اى به مزاح شباهت داشت خطاب به شيخ بهائى گفت: كار ميرابى طومار آب زاينده رود به كجا كشيد جناب شيخ؟!

شيخ بهائى با درايت و ذكاوت بى نظيرش فهميد, اگر چه تهيه طومار تقسيم آب زاينده رود ابتدا مورد توجّه و حتى توجيه شاه عباس بود, امّا فى الحال بنا به تلقينات سوء گروهى از مالكان متنفذ ـ كه سوء استفاده خود را در خطر مى بينند ـ چندان اهميتى ندارد و حتى وسيله مزاح نيز شده است, لذا با آرامى پاسخ داد: مرشد اكمل نيكو مستحضرند, دل گرسنه را ايمانى نيست و نان سفره رعايا با قطرات آب زاينده رود مهيّا مى شود, اگر مالكان سربند آب را رها سازند!

شاه عباس كه او نيز در تيزهوشى و ذكاوت بى نظير بود, وقتى پاسخ شيخ بهائى را منطقى ديد, براى اين كه موضوع بحث و گفتگو را تغيير دهد با تبسمى و تكان دادن سر به علامت تصديق, خطاب به شيخ گفت: آرى, آرى چنين است, امّا اگر جناب شيخ از اين دل مشغولى دنيوى فارغ شده اند, كار توزيع آب را به ميراب و عمله آب سپارند و خود در معيت ما به زيارت ثامن الأئمه شتابند كه كار دنيا را تمامى نيست.

شيخ با لحنى كه بحث را تمام شده تلقى نمايند زير لب گفت: وقتى كار دنياى خلق خدا سامان پذيرفت, كار عقبى نيكو به دل مى نشيند, فى الحال طومار مهيّاست و تقديم محضر مرشد اكمل مى شود.

حاضران در تالار كه همگى در جريان تدوين طومار شيخ بودند از اين خبر سرى بلند نموده, تعدادى از آنها كه عمّال مالكان بزرگ بودند, به فكر فرو رفته, گويى براى نابودى آن نقشه اى مى كشيدند.


139

به هر حال طومار تقسيم آب زاينده رود به شاه صفوى تقديم شد و شيخ براى زيارت مشهد مقدس مهيّا گرديد. بدين صورت شاه عباس صفوى كه در سالهاى نخستين پادشاهى اش زيارت ثامن الأئمه را نذر كرده بود, همراه با تعدادى از درباريان و سپاهيان و روحانيان, از جمله شيخ بهائى در روز پنجشنبه پانزدهم جمادى الأولى سال 1010 هجرى قمرى از اصفهان عازم مشهد مقدس شد و به شرحى كه در تواريخ آمده است, طيّ 28 روز پاى پياده, اين مسير طولانى را طيّ كرد(1).

كاروان شاهى با برنامه ريزى دقيق و كامل و با آرامى و استمرار تمام به سوى مشهد مقدس حركت كرد. شاه عباس و تعدادى از ملتزمان پياده حركت مى كردند. شرح وقايع مختلف طول مسير سفر بسيار است و در كتب مختلف آمده است تا اين كه كاروان به مشهد مقدس رسيد و شاه عباس صفوى به نذر خود وفا نموده, به زيارت بارگاه مقدس امام هشتم شتافت و روزهاى متمادى در جوار تربت پاك اين امام معصوم به راز و نياز پرداخت و گاه حتى به جاروكشى و گردگيرى مشغول مى شد و پيوسته ايام از حضور روحانى شيخ بهائى مسرور و خوشحال بود و اغلب اوقات به اتفاق شيخ به حرم مى رفت و در پاى ستونى مى نشستند و در باب مسائل فقهى و حتى اجتماعى ساعتى با يكديگر صحبت مى نمودند. در اين زمان بود كه شاه عباس پيشنهاد تأليف كتابى جامع در فقه را به شيخ بهائى نمود و سرانجام كتاب شريف جامع عباسى به وسيله شيخ بهائى آغاز و به همت شاگرد او نظام بن حسين ساوجى به اتمام رسيد و هم اينك نيز از كتب فقه مورد توجّه اهل علم است.

هم در اين سفر بود كه شيخ بهائى در فرصتهاى مناسب, شاگرد جوانش صدر الدين شيرازى را به شاه عباس معرفى نمود و با اين توصيفهاى شيخ, ملا صدرا به مشهد احضار گرديد و ايّامى چند وى نيز در التزام ركاب شاه و در محضر شيخ بهائى بود.

آن شب ملا صدرا به اتفاق شيخ بهائى در يكى از حجرات جانبى حرم مطهر به حضور شاه عباس رسيد. شاه عباس صفوى در همان دقايق اوليه ملاقاتش با ملا صدرا با طرح سؤالاتى علمى و فلسفى سعى در محك زدن جوان طلبه نمود: شيخ اشراق چه مى گفت جوان؟!


140

ـ او بر اين باور بود كه همه چيز نور است و نور يا مستقل است يا عرض.

شاه عباس بى درنگ موضوع بحث را تغيير داد و گفت: از نظرهاى بزرگان بگذريم كه آن را حد و حصرى نيست, فى الحال سامان كار عقبى مراد است.

آن گاه در حالى كه به قبور اطراف صحن نگاه مى كرد, زير لب گفت: انا للّه وانا اليه راجعون!

ملا صدرا از مكث و نگاه هاى شاه صفوى پى برد, اين آيه نيز موضوع سؤالى است, لذا با لحن احساسى ـ عرفانى كه مناسب زمان و مكان بود, خطاب به شاه عباس چنين گفت:

در اين كوير سوزان وحشتزا, ما چون قطره اى سينه مالان و غلتان مى كوشيم تا خود را به اقيانوس آن سوى اين بيابان رسانيم و در دل دريا فنا يابيم كه هستى ابدى ما در فناى ماست و از پس اين نيستى ظاهرى به هستى مطلق رسيدن عين (انا للّه وانا اليه راجعون) است.

لحن رسا و مهيج ملا صدراى جوان در صحن مطهر امام هشتم با نور و صدا و جمعيت به هم درآميخت و سخت در جان شاه صفوى نشست.

شاه عباس پس از اين ملاقات كوتاه و با توجه به توصيف قبلى شيخ بهائى پى به درجه بينش و نبوغ جوان شيرازى برد و دستورات و سفارشات مؤكدى در مورد پرورش و تعليم وى صادر نمود و در مدت اقامت در مشهد مقدس وى نيز در التزام ماند.

* * *

شاه عباس صفوى به اتفاق همراهان و نظاميانى چند و نيز شيخ بهائى در ماه صفر سال 1010 هجرى قمرى عازم شمال خراسان گرديدند. تركان ازبك در آن ناحيه سر به شورش برداشته و در حدود بلخ دست به تاراج و قلع و قمع سپاهيان حكومت مركزى زده بودند.

در اين سفر نيز شيخ بهائى در التزام شاه صفوى بود و شاه از نظرها و دعاى خير و مصاحبت وى استفاده مطلوب مى نمود.

در ماه ذى الحجه سال 1010 هـ.ق. سپاهيان شاه عباس در نزديكى بلخ اردو زدند و آماده كارزار و دفع شر متمردان ازبك مى شدند. از قضا شبى جوانى به خيمه و خرگاه حاتم بيگ اعتماد الدوله ـ وزير اعظم شاه عباس(1) ـ دستبرد زد و نيزه اى دزديد. نگهبانان او را دستگير كردند و به حضور شاه عباس آوردند. در مجلس, شيخ بهائى و گروهى از بزرگان نيز حاضر بودند. دزد نگون بخت در برابر شاه صفوى به خود مى لرزيد و هر لحظه انتظار قتل خود را مى كشيد. شاه عباس از او پرسيد: جسارت سرقت از خيمه وزير اعظم را چگونه توجيه مى كنى؟!


141

دزد بيچاره كه خود را در آستانه مرگ مى ديد با بيم و هراس و وحشت بسيار گفت: (قبله عالم, مرشد اكمل, من جوانى بى چيز و درمانده ام و اينك زمان جنگ و جهاد است, چون نيزه اى نداشتم, دريغم آمد مفت بميرم, لذا نيزه اى از خيمه وزير اعظم دزديدم تا با آن دشمنانى را به قتل رسانم).

شاه عباس از پاسخ دزد تبسّمى نمود و او را بخشيد و به شيخ بهائى سپرد تا سوگندش دهد و شيخ نيز چنين كرد و جوانى از مرگ نجات يافت.

شاه عباس به اتّفاق شيخ بهائى و ديگر همراهان پس از قلع و قمع ياغيان و متمرّدان شمال خراسان مدّتى در بلخ به سر برده, سپس به مشهد مقدس مراجعت نمودند و پس از ايّامى چند كه به زيارت امام هشتم سپرى نمودند بار ديگر به اصفهان بازگشتند.

در مدّت اقامت در مشهد, بار ديگر فرصت مناسبى پيش آمده بود تا شيخ بهائى به مدارس علميّه آن شهر رفته, با اساتيد و شاگردان قبلى خود تجديد ديدارى نمايد و به بحث و محاوره علمى پردازد, به خصوص در ايّامى كه ملا صدرا در مشهد بود, بارها به اتّفاق در جمع طلاب و اساتيد حوزه هاى علميه آن شهر حضور يافتند و طلاب حاضر از وجود شريف شيخ بهره ها گرفتند.

* * *

همان گونه كه بارها ذكر آن رفت, شيخ بهائى در اغلب مسافرتها و از جمله مسافرتهاى جنگى در معيت شاه عباس صفوى بود و اين امر به علت علاقه فراوان شاه صفوى به شيخ و نيز كرامت وى و حتى نظرهاى علمى مناسبى بود كه شيخ ابراز مى نمود و در بيشتر موارد مورد تأييد شاه صفوى نيز واقع مى شد; به هر حال شاه عباس از حضور شيخ بهائى در سفرهاى جنگى, حسن استقبال مى نمود و آن را به فال نيك مى گرفت. اين نزديكى مفرط شاه و شيخ بهائى تا به حدّى بود كه اغلب در محاورات آن دو, زبان طنز و مزاح نيز به كار مى آمد و شيخ بهائى با درايت و وسعت معلومات خويش در هر مورد, مطالبى متناسب و شيرين و جذّاب بيان مى نمود كه هميشه مورد توجّه شاه عباس واقع مى شد, از جمله در سفر سال 1010 هجرى قمرى, شبى شاه عباس در صحن مطهر ثامن الأئمه به راز و نياز و زيارت مشغول بود و كم كم به محلّ روشن نمودن شمعها رسيد و ضمن روشن كردن چندين شمع, مشغول پاك نمودن سر شعله هاى شمعهاى نيم سوخته گرديد كه ناگاه شيخ بهائى در كنار شاه عباس قرار گرفت و بالبداهه گفت:


142

پيوسته بود ملايك عليين پروانه شمع روضه خلد آيين

مقراض به احتياط زن اى خادم ترسم ببرى شهپر جبريل امين

شاه عباس از شنيدن اين رباعى بسيار خرسند شد و در حال روحانى عجيبى فرو رفت و شيخ بهائى را به نيكويى بنواخت(1).

روايت ديگرى نيز از اين رباعى بيان شده و آن اين كه پس از قرائت بيت اوّل رباعى كه به وسيله شيخ بهائى صورت گرفت, وى از بيان بيت دوم درماند و در اين حال, ملا صدرا كه همراه شيخ بود و كمى آن طرفتر به صحنه نگاه مى كرد, قدمى پيش نهاد و با ادب و احترام خاص خود و به لحنى كه گرفتن اجازه در آن مستتر باشد, بيت دوّم را به زبان جارى نمود و اين عمل جوان طلبه, موجب شگفتى و حيرت شاه عباس صفوى و نيز شيخ بهائى گرديد و هر دو از او تقدير نمودند و مورد التفات خاص شاهى قرار گرفت.


143

ســفر گنــجه

شاه عباس صفوى به علما و روحانيان و به ويژه شيخ بهائى علاقه وافرى داشت و همان گونه كه مذكور افتاد, در بيشتر مسافرتها و از جمله جنگها او را با خود مى برد.

معروف است در يكى از جنگهاى ايرانيان با عثمانيان, عده سپاه دشمن به مراتب زيادتر از ايرانى ها بود و لذا از ظواهر امر, پيروزى دشمن محتمل بود. شاه عباس كه اغلب, خود فرماندهى مستقيم جبهه جنگ را به عهده مى گرفت, با مشاهده وضعيت نامطلوب, پريشان خاطر شد و در گوشه اى از ميدان خطاب به شيخ بهائى گفت: جناب شيخ! معركه بس تنگ است, چه بايد كرد.

شيخ بهائى كه به خوبى از وضعيت دشوار موجود آگاهى داشت, خطاب به شاه عباس پاسخ داد: مرشد اكمل! مى بينيد كه راه حيله بسته است, عدّه لشكريان نيز اندك, چيزى كه مى ماند دعا به درگاه خداوند بارى تعالى است; دعا كنيد مگر نصرت حق نازل شود!

شاه عباس, دلقكى داشت, (كل عنايت) نام كه تقريباً هر جا همراه شاه بود و در حالات مختلف, بيمى از مزاح نداشت, از جمله در آن وقت در كنار شاه و شيخ بهائى بود. چون سخن شيخ بدين جا رسيد, خطاب به شيخ گفت: جناب شيخ! اين پادشاه چنان ترسيده است كه توان حفظ خويش ندارد و در حالت مناسب وضو نيست, خود دعا فرماييد. شاه عباس با همه پريشانى به خنده افتاد و به سختى خوددارى نمود و از قضا دعا كردند و جنگيدند و پيروز هم شدند(1).

* * *

در سفر ماه صفر سال 1015هـ.ق. گنجه بود كه شيخ بهائى كتاب شريف (مفتاح الفلاح في عمل اليوم والليل) را به اتمام رسانيد. اين كتاب چنان كه از نام آن مشهود است, در باب اعمال شب و روز تأليف شده و در واقع, دستور العمل اجرايى آداب و اعمال شب و روز است كه بعدها مورد توجه بى اندازه اهل علم واقع شد.

مؤلف مستدرك الوسائل به نقل از معزالدّين بن محمد قاضى القضاة اصفهان مى گويد: (شبى يكى از امامان معصوم را در خواب ديدم, ايشان مرا گفت, نسخه اى از كتاب مفتاح الفلاح را بنويس و بدان عمل كن, چون از خواب بيدار شدم, از هر كس كتاب مذكور را جويا شدم, كسى آن را نمى شناخت تا اين كه شيخ بهائى از سفر بازآمد و فرمود: در اين سفر دعايى نوشته ام به نام (مفتاح الفلاح) كه تاكنون كسى آن را نديده و نسخه اى از آن نزد كسى نيست. من آن واقعه را بر او بگفتم كه شيخ بگريست و كتاب شريف مفتاح الفلاح به من داد و از آن نسخه اى برداشتم و نخستين كسى بودم كه آن را خوانده, نصب العين قرار دادم و اين كتاب فعلاً در همه جا در دسترس طالبان علم و عمل مى باشد, كه خود كليد رستگارى است(1)).


144

هم در سفر گنجه بود كه علاوه بر كتاب شريف مفتاح الفلاح(1) كه ذكر آن رفت, وجيزه در علم درايت موسوم به دراية الحديث و رساله درايه را نيز تأليف نمود.مؤلف قصص العلماء گويد: شرحى بر آن نوشته ام.

* * *

همان گونه كه قبلاً اشاره رفت, شاه عباس صفوى به صورت تلويحى بارها نوشتن كتاب جامعى در فقه را به شيخ بهائى پيشنهاد كرده بود, ولى شيخ به علت مشغله زياد و درس و بحث فراوان مدرسه و حلّ و فصل مسائل مردم و نيز سفرهاى متعدّد در معيّت شاه, فرصت كافى براى اين امر پيدا نمى كرد و سرانجام نيز در اواخر عمر شريفش موفق به نگارش و تدوين پنج باب اوّليه اين كتاب فقهى شد و بقيّه ابواب آن را شاگردش نظام بن حسين ساوجى به پايان رسانيد.

شيخ بهائى كتاب شريف جامع عباسى را در بيست باب تدوين نمود, امّا تنها پنج باب اوليه را خود به پايان برد1.

توضيحات

1. اگر چه شيخ بهائى موفق به تكميل كتاب جامع عباسى نشد, امّا تبويب آن به قدرى استادانه است كه هنوز هم مورد توجه و استفاده اهل علم مى باشد و به كرّات به زيور طبع آراسته شده, به طورى كه شمردن تعداد آن مشكل است.

جامع عباسى داراى بيست باب بدين شرح است:

باب اوّل: در بيان طهارت;

باب دوم: در بيان نمازهاى واجب;

باب سوم: در بيان زكوة و خمس;

باب چهارم: در بيان روزه;

باب پنجم; در بيان حجّ;

باب ششم: در بيان وقف و تصدق نمودن;

باب هفتم: در بيان زيارت;

باب هشتم: در بيان نذر و عهد و سوگند;

باب نهم: در بيان بيع و رهن;

باب دهم: در بيان اجاره و عاريت;

باب يازدهم: در بيان نكاح و متعه;

باب دوازدهم: در بيان طلاق و خلع و عدّه;

باب سيزدهم: در بيان شكار كردن;

باب چهاردهم: در بيان ذبح حيوانات;

باب پانزدهم: در بيان آداب طعام خوردن;

باب شانزدهم: در بيان قضا و شروط آن;

باب هفدهم: در بيان اقرار و وصيّت;

باب هيجدهم: در قسمت كردن تركه ميّت;

باب نوزدهم: در بيان حدود شرعى;

باب بيستم: در خونبهاى قتل آدمى.

چنان كه مشهود است, ابواب بيستگانه فوق, جامع جميع مطالب و مسائل فقهى است و تقريباً مسأله يا مطلبى وجود ندارد كه در يكى از ابواب مذكور نگنجد و در شرح و تفسير و بيان آن به تمام موارد لازم به نحو مطلوب اشاره شده و لذا منبع مهمّى در فقه است.


145

تقسيم بندى و تبويب موضوعى كتاب شريف جامع عباسى, بسيار دقيق و علمى است, با اين كه در ارائه مطالب و مسائل گوناگون از اعداد و شمارش عددى براى جداسازى مطالب استفاده نشده و صرفاً به صورت نقل انشائى تنظيم گرديده است, امّا با اين وصف, نظام علمى لازم در آن به خوبى مشهود است و مراجعه به مطالب و مسائل گوناگون را سهل الوصول مى نمايد.

در معرفى بيشتر جامع عباسى مقدمه نسبتاً كوتاهى را كه شيخ بر آن نگاشته است, عيناً ذكر و نقل مى گردد كه خود از هر توصيفى نيكوتر است:

(بسم اللّه الرحمن الرحيم, الحمد للّه رب العالمين والصلوة والسلام على اشرف الاولين والاخرين محمد سيد المرسلين وعلى على ابن ابيطالب اميرالمؤمنين وافضل الوصيين واولادهما الطاهرين صلوات اللّه وسلامه عليهم اجمعين, اما بعد, چون توجه خاطر ملوك ناظر اشرف اقدس كلب آستان على ابن ابيطالب, شاه عباس الحسينى الموسوى الصفوى بهادرخان كه اسم اشرفش از بيّنات ـ خلد اللّه ملكه ـ هويدا و ظاهر است, به انتشار مسائل دينى و اشتهار معارف يقينى مصروف و معطوف است و اراده خاطر اقدس, آن است كه جميع خلايق و شيعيان و غلامان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عارف به مسائل دين مبين و واقف بر احكام حضرت ائمه معصومين ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ باشند, لهذا امر اشرف اقدس عزّ صدور يافت كه اين بنده دعاگوى, بهاء الدين محمد عاملى كتابى ترتيب نمايد كه مشتمل باشد بر مسائل ضرورى دين, مثلاً وضو و غسل و تيمّم و نماز و زكوة و حجّ و جهاد و زيارت حضرت رسالت پناه و حضرت امير المؤمنين و باقى ائمه معصومين و ايام مولود و وفات ايشان و مسائلى كه اغلب اوقات به آن واقع مى شود, احتياج مسائل وقف و تصدق و بيع و نكاح و طلاق و نذر و كفّاره دادن و بنده آزاد

كردن و مقدار خونبهاى قتل آدمى و مقدار خونبهاى قطع اعضاى او و زخمهايى كه شخص بر شخصى زند و آدابى كه از حضرات ائمه معصومين ـ صلوات اللّه وسلامه عليهم اجمعين ـ نقل شده, در باب طعام خوردن و آب نوشيدن و رخت پوشيدن و شكار كردن و امثال آن. امتثالاً لأمر الأشرف الأرفع, اين كتاب سمت تحرير يافت و مسائل آن را به عبارت واضح نزديك به فهم, مؤدى ساخت تا جميع از خواص و عوام از مطالعه آن, نفع يابند بهره مند گردند و ثواب آن به روزگار فرخنده آثار نواب اقدس همايون ـ خلد اللّه ملكه ـ عايد گردد و اين كتاب را به جامع عباسى موسوم ساخت واللّه ولى التوفيق وعليه التكلان).


146

بدين ترتيب باب اول از كتاب جامع عباسى آغاز مى شود و پس از اتمام باب پنجم, مقدمه اى شبيه مقدمه اوّل به نقل از نظام بن حسين ساوجى شاگرد شيخ بهائى مى آيد كه قسمتى از آن بدين شرح است:

(… لهذا استاد بنده اعنى حضرت خاتم المجتهدين و خلاصة المتقدمين و زبدة المتأخرين بهاء الملّة والشريعة والحقيقة والدّين محمد العاملي رحمه اللّه را مأمور ساخته بودند به تصنيف كردن كتابى كه مشتمل باشد به مسائل … و چون بعد از اتمام پنج باب آن, در دوازدهم ماه شوال سنه هزار و سى و يك هجرى به جوار رحمت ايزدى پيوست, در ثانى الحال امر اشرف اعلى, عزّ صدور يافت كه پانزده باب تتمه آن كتاب, سمت اتمام و صورت اختتام پذيرد و داعى دولت قاهره, نظام بن حسين ساوجى امتثالاً لامره الاشرف المطاع لازال نافذاً في الاقطار والارباع, شروع در اتمام آن نمود, واللّه الموفق للاتمام والميسّر الاختتام, كه منظور نظرِ كيميا اثر نواب همايون ارفع اقدس گردد).


147

روزگار خوش اصفهان

گفتيم كه شيخ بهائى در سال 953هـ.ق. در جبل عامل لبنان به دنيا آمد و در سيزده سالگى يعنى به سال 966 هـ.ق. به اتفاق خانواده اش به ايران مهاجرت نمود و تا سال 1006 هـ.ق. يعنى قريب چهل سال از بهترين ايام عمر پرثمر خود را در قزوين و يا سفرهاى حج و عتبات و خراسان و غيره مصروف نمود. امّا بيشتر اين ايام را در قزوين پايتخت صفويه به سر آورد و هم در اين ايام دو بار به حج مشرف شد كه بار اوّل به سال 984 هـ.ق. به اتفاق پدرش شيخ عزالدين عاملى بود و پدرش در نيمه راه باز آمدن در بحرين راه ميانه كرد و وفات يافت. سفر دوّم حج شيخ به سال 994هـ.ق. اتفاق افتاد. در ميانه چهل سال اقامت در قزوين بود كه سالى را در جوار تربت پاك امام هشتم سپرى ساخت و از اين بارگاه مقدس بهره هاى معنوى بسيار گرفت و به روحانيتى خاص دست يافت; در اين ايام, چندين مسافرت كوتاه ديگر به اقصى نقاط مملكت اسلامى نمود و گاه در معيت شاهان صفوى بود و زمانى در كسوت روحانى بى نام و نشانى به سير و سياحت مى پرداخت و تجربه ها اندوخت و آن را با درس مدرسه به هم آميخت و كار تلفيق تجربه و علم به حد كمال رسانيد و سرانجام شيخى عارف و عارفى صوفى و صافى

گرديد و يگانه دوران شد, به گونه اى كه در مجلس شاهان بر صدر مى نشست و در بزم عارفان بر دل عشاق جاى مى گزيد و در محفل مردم عامى قدر بسيار داشت و همه اين حالات, بدان كسب كرده بود تا كار خلق خداى را به احسن وجه صورت دهد. گفتيم زمان, مكان, معاشرت, سير و سياحت و بسيار جهات ديگر بر زدودن آثار خامى و ناپختگى آدمى تأثير دارند و سالهايى از حيات آدمى, بى شبهه, اوج پختگى و آراستگى وى مى گردد و اربعين حيات شيخ در قزوين گذشت و هم در اين شهر اربعينى را سپرى ساخت و هم بازى اعداد بر آن شد تا پس از چهل سال اقامت در قزوين راهى اصفهان شود و شيخ صوفى صافى شده, اينك به سال 1015 هـ.ق. در 62 بهار زندگى, درختى تنومند و پربار مى ماند كه گاهِ ثمر دهى اش فرا رسيده و مراحل رشد را تا به آخر پيموده است و فى الحال زمان بهره دهى است خلق تشنه كام را و اكنون چند سالى است كه اصفهان تشنه كام, آغوش به روى بزرگوارى گشوده كه سر از بار علم به زير دارد و سينه جوشان خويش را به عشق و محبّت الهى سپرده است.


148

اصفهان كانون زهد و علم و تقوا مى شود. رهنمون و ارشاد و تعليم اين پير خستگى ناپذير, جمعى را به كمال مى كشاند. هر روز گروهى تازه در مجلس درسش حاضر مى شوند. هر روز پروانگانى به دور شمع وجودش پرواز مى كنند. آداب و مرام درس مدرسه را به هم ريخته و از بعد يك لايه فقه مدرسه اى فراتر رفته است. پوستين ژنده رسوم كهن را دريده و راه صراط مستقيم را هادى است. حرفش به دل مى نشيند, كلامش مهربان است, عملش بى ريا و با اخلاص است, رسم و آيين نو به كار مدرسه دارد و حرفهاى تازه مى زند اين پير! اصفهان سرمست ديدار شيخ است. شيخ در كار اصلاح امور خلق خداست.

شيخ بهائى در سنين بالاى شصت سالگى, مدرّس و معلّم مدارس علميه پايتخت صفوى است, همه اسباب بهره رسانى مهيّاست, طلاّب جوان نيكو, مدرسه و مجلس درس بسيار, اساتيد بزرگ و عالم و شيخ سر سلسله جمع مشتاق علم و دين است.

شبها و روزهاى خوش و خرم روزگاران اصفهان, خرم باد! شيخ ديگر به راستى قرار ندارد. شيخ, ماندگار لحظه ها و مكانها نيست. شيخ پيوسته مى جوشد. شيخ همواره مى خروشد كه خروش سروش ازلى در دل دارد. شيخ آنى در قرار و لحظه اى در سكون و ماندن نيست. شيخ در زمان است و در شدن گام برمى دارد. گاه فقه و حكمت و تفسير و درس مدرسه يك سو مى نهد, زمانى بر عرشه زمان شكن فهم رياضى پاى از زمين برمى گيرد. شيخ اغلب سر از پاى نمى شناسد كه وجد و شور و شوق آموختن دارد. او اينك به جنگ سكون و ماندن شتافته. او پيله قرون و اعصار گذشته را دريده است. او اينك به مركب رفتن و رسيدن و شدن نشسته كه مركبش راهوار باد!

او اينك شيخ الاسلام شهر است. كار قضا و امر حلال و حرام مردم در دست اوست. پايى در محراب و دستى در كار اصلاح امور مردم و دلى سرگشته و شيداى وصل محبوب و چشمى به آثار صنع الهى دارد. گاه در مجلس شاهان است و زمانى در خلوت عارفان و نيمه شبى به سر سراى ناتوانى از مردم عامى قدم مى گذارد. در يك كلام, شيخ در اين ايام خوش اصفهان, يك سر دارد و هزاران سودا.


149

امّا با اين همه كار, عمران و آبادانى ديار مسلمانان را در نظر دارد. اين شيخ در كار طرح ساختمان عمارات است و شهرها, هر روز اثرى تازه ابداع مى كند و آنى از فكر بهبود اوضاع مردم غافل نيست.

* * *

بعد از نماز مغرب و عشا به عادت ديرينه با جمعى از شاگردان خود و از جمله صدر الدين شيرازى به خانه مى آيند. خانه شيخ به تازگى تغيير يافته و اينك شيخ در خانه تقريباً وسيعترى در محله دردشت اصفهان سكونت يافته و اين جا به جايى صرفاً به لحاظ امكان مراجعه راحت تر مردم و ظرفيت پذيرايى مراجعان مى باشد(1).

شيخ بهائى و گروهى از شاگردانش در اتاق خلوت و باز هم در ميان كتابهاى فراوان شيخ نشسته اند, اينان به دنبال بحث علمى آن روز صبح مدرسه خواجه صحبت مى كنند. شيخ بهائى براى اين كه بحث فقهى صبح را كامل كند و از طرفى درِ مجادله شاگردانش را نيز ببندد, آداب حج تمتّع را چنين بيان مى نمايد:

(افعال حجّ تمتع بر سبيل اجمال بدين قرار است كه لازم است به ترتيبى كه مذكور مى شود به جا آورده شود: احرام عمره بستن, طواف خانه كعبه, دو ركعت نماز طواف كردن, سعى ميان صفا و مروه, تقصير, احرام حج بستن, وقوف عرفات, وقوف مشعر, جمره عقبه, قربانى كردن, سر تراشيدن, طواف زيارت كردن, دو ركعت نماز طواف گزاردن, سعى ما بين صفا و مروه, طواف نساء كردن, دو ركعت نماز طواف نساء به جا آوردن, سه شب ايّام تشريق در مني§ بودن, جمرات ثلاثه را به هفت سنگريزه زدن)(1).

شاگردان شيخ بهائى پس از شنيدن نظر غايى استادشان بحث و مجادله علمى آن روز را پايان يافته تلقى كردند و خود را آماده شنيدن صحبتهاى خصوصى و شيرين استاد نمودند. شاگردان شيخ نيكو مى دانستند استادشان در محافل علمى خصوصى, معمولاً مطالب بديع علمى بيان مى نمايد و علاوه بر آن, شيرينى و حلاوت كلام وى چند برابر مى شود. اينان در انتظار چنين مطالبى بودند كه شيخ چنين گفت:

شاه صفوى در مسافرت اخيرش به صفحات شمال و قفقاز و قراباغ, از مراغه نيز ديدن نمود و ويرانى رصدخانه معروف آن شهر, او را بر آن داشت تا گروهى را به مرمت و بازسازى آن اعزام نمايد. من به اتفاق جمعى از اهل فن, از جمله عليرضا خوشنويس و جلال منجم عازم مراغه ايم, لذا در اين مدت, كار حوزه را به شما وا مى گذارم.


150

صدر الدين شيرازى اگر چه از احيا و بازسازى يك اثر علمى بى نظير خرسند بود, امّا به خوبى مى دانست استادش هفته ها و چه بسا ماهها در مسافرت خواهد بود و در دوران مفارقت, آن همه سؤال و پرسش و ابهام در بوته نسيان و فراموشى خواهد افتاد و اين امر براى جوان جوياى نام و پرشور و شرى چون ملا صدرا بسيار گران مى آمد و اين بسيار مشكل بود, لذا با ادب آميخته با تأسف از استاد پرسيد:

آيا استاد قصد دارند, موارد مبهم و اثبات ناشده كتاب شريف تشريح الافلاك را در رصدخانه موصوف به بوته آزمايش نهند كه اگر چنين قصدى نمايند, چه بسا تقارن گردش كواكب منظوره, گاه ماهها به طول انجامد و در مدرسه خواجه, كوكب اقبال شاگردان چشم بر در به برج افول نشيند.

شيخ بهائى از اين كه بدين قدر, مورد توجه و مهر و محبّت شاگردانش بود خدا را شكر نمود و خطاب به آنان گفت: كار حوزه, آموختن است تا عمل درست آيد و اينك زمان بروز حاصل تجربه هاست, آنچه را در طول زمان آموختيم. كار مرمت رصدخانه را به لطف الهى يكسره خواهيم كرد و به شرط حيات به جمع ياران خواهيم پيوست.

بدين ترتيب شيخ بهائى و همراهان بنا به توصيه و درخواست شاه عباس صفوى از اصفهان عازم مراغه گرديدند و كار مرمت و بازسازى مجدد يكى از بزرگترين رصدخانه هاى موجود آن زمان به سعى و همّت و نظارت مستقيم شيخ بهائى در زمان نسبتاً كوتاهى صورت پذيرفت و چنان كه در تاريخ مذكور است, شيخ بهائى و همراهان وى در ماه ربيع الاول سال 1018 هـ.ق. در مراغه بودند و در اين مدّت بر اثر محاسبات علمى و رياضى شيخ بهائى علاوه بر مرمّت بناى رصدخانه(1), مراحل تجهيز و اصلاح علمى و فنّى آن نيز به خوبى انجام يافت و بار ديگر اين مركز بزرگ علمى, دوران شكوفايى و جلال از دست رفته خود را باز يافت.

* * *

در طول تاريخ پرنشيب و فراز اين ملّت, بارها مردان بزرگى, قد برافراشته اند و كمر همت بسته تا ايران عزيز را پيشتاز قافله تمدّن بشرى نمايند و در چندين برهه تاريخى نيز اين آرزو تحقق يافت. شيخ بهائى در عهد صفوى از بزرگترين اين مردان است, وى در رشته هاى مختلف علمى سعى فراوان نمود و آثار مختلف و فراوانى نيز به جاى گذارد. مردانى چون اميرنظام و خان فراهانى اگر چه دستى به كار سياست داشتند, به پشتوانه گوهر پاك دانش از اين قرابت مغتنم, حداكثر استفاده را نمودند تا توان و بينش علمى خويش را در جهت رشد و تعالى فرهنگ و بهبود معاش مردم به كار گيرند. اگر چه تعدادى از آنان, چون اميرنظام, جان خود را بر سر نظم و نظام دادند و لذا توفيق دستيابى به همه آمال و برنامه هاى خود را نيافتند, امّا شيخ بهائى بالنسبه فرصت مناسبترى در اختيار داشت تا حاصل تجارب و اطلاعات و بينش عميق علمى خويش را به كار اصلاح امور خلق خدا گيرد و در نتيجه, اطلاعات وسيع علمى در رشته هاى فقه و رياضيات و فيزيك و شيمى و طب و هيئت و غيره, آثار مكتوب و مصنوع فراوانى نيز به جاى گذارد.


151

با وجود همه آثارى كه شيخ بهائى از خود به جاى گذارد, امّا متأسفانه كشور ايران در آن برهه حساس تاريخ بشرى به رسالت خويش به نحو مطلوب عمل نكرد و در حالى كه اروپاى آن زمان, تحت تأثير رنسانس فكرى و صنعتى, هر لحظه گامهاى بلندترى به سوى كمال برمى داشت, ايران كه زمانى گاهواره تمدن بشرى بود, در چهارچوب فكرى منجمد و بسته اى دست و پا مى زد و حاصل آن كه در اندك زمانى به كلى از قافله تمدن بشرى به دور ماند و ديگر هرگز نتوانست فاصله بين خود و دنياى پيشرفته را كوتاه سازد و به تعبيرى هر روز بر آن نيز افزوده شد و اين اشتباه بزرگ در نتيجه غفلت تاريخى آن زمان و بعد از آن به وجود آمد.

در زندگى ملّتها نقاط عطفى وجود دارد كه بعضاً سرلوحه ظهور و سر منشأ تحوّل و رشد و تعالى آنان مى گردد و اگر از آن نقاط عطف به نيكويى بهره بردارى نشود, سرآغاز بدبختى و فلاكت جمعى مى گردد.

كشورهاى مترقّى و متمدّن جهان كنونى عموماً در برهه هاى حسّاس تاريخى رهبرى و هدايت شايسته اى را به عنوان موهبت الهى در اختيار داشته اند و بر عكس كشورهاى عقب مانده در برهه حساس تاريخ كشورشان, خود را به نسيان تاريخ سپرده اند و در خواب غفلت, دل به مظاهر تخديرى ناميمون سپرده اند و با دريغ و افسوس بى شمار, وقتى به خود آمدند كه پيشتازان قافله تمدن بشرى, آنان را در كمركش راه نهاده اند و خود چهار اسبه پيش تاخته اند.

شيخ بهائى اگر چه خود بيناى امور بود و سعى وافر در رشد و ترقى و تعالى فرهنگ مملكت مى نمود, امّا پرده سياه غفلت بر گستره اين مرز و بوم چنان سايه افكنده بود كه هيچ گاه وى به همه آرمانهاى خويش نايل نشد.

شيخ با درايت و بينش خاصى, حركت جهشى و جهنده دنياى مترقّى آن زمان را به چشم مى ديد و لذا در هاله ظاهر فريب علمى موجود, گاه فقه و حكمت و تفسير و وعظ و مدرسه و محراب را رها مى كرد و چون مهندسى شهرساز يا دانشمندى فيزيكدان به جنگ واقعيات زندگى مى شتافت و گاه طرح جامع شهر مى كشيد و زمانى شاخص ساعات مسجد تعبيه مى كرد و روزگارى كوره سوزان حمّام به شمع معرفتى روشن مى نمود و اين همه را به حكم درك رسالت خويش صورت مى داد و فى الحال نيز درد درونش را به زمزمه شعرى فرياد مى كرد كه:


152

خانه دل ما را از كرم عمارت كن

پيش از اينكه اين خانه رو نهد به ويرانى

زاهدى به ميخانه سرخ رو ز مى ديدم

گفتمش مبارك باد بر تو اين مسلمانى

* * *

آرى شيخ بهائى در خواب نوشين بامداد رحيل اين ملّت, پرچم نگهبانى به دوش دارد و فرياد مانده در گلوى تاريخ را بر سر خواب زدگان بامدادى فرو مى ريزد كه اى خفتگانِ كاروان رفته, جرس فرياد مى دارد كه بربنديد محملها, ولى با دريغ و افسوس بسيار, اين خلقِ ره گم كرده, چنان در حلاوت خواب بامدادى مستغرقند و آن قدر در رخوت خانه برانداز زهد ريايى دست و پا مى زنند كه از گذر رعد آساى كاروان تمدّن بشرى فارغند!

گفتيم و نگفتيم(1) كه ايران در زمان شيخ بهائى چون بيشتر كشورهاى جهان سوم به خواب غفلت فرو رفته بود و اين فراموشى, مقارن جهش فكرى و صنعتى دنياى غرب بود, لذا در اندك زمانى قافله تمدن بشرى ما را تنها گذارد و به بد حادثه سپرد. دنياى غرب با نخوت و غرور بسيار به پيش تاخت تا در سايه اين فرار گريزنده تاريخى به توانى مضاعف دست يابد و سرانجام باج پيشتازى اش را از واماندگان تاريخ بستاند و اين مهمّ در شرايطى صورت مى گرفت كه جهان سوم, خود را در رؤياى تمدن و فرهنگ و فرزانگى دلخوش و سرگرم مى پنداشتند. بديهى است علل ريشه اى اين عقب ماندگى, در تحميق و تقديس خشك علمى جمعى به ظاهر پيشتاز بود كه نا آگاهانه جامعه فرهنگى و فكرى ما را در چهارچوب محدود و معينى از زهد و تقدس ريايى و ظاهر فريب زنگار گرفته اى محبوس ساختند و متأسفانه به اتكا و پشتوانه مردم شكار و تخديرى وعده هاى بعضاً دروغ آخرتى و نيز القائات صوفى گرايانه خويش, كار دنياى خلق خدا را مسكوت گذاردند و صرفاً به ظواهر خشك خرافى ـ ريايى پرداختند و حتى به توصيه ها و تأكيدهاى فراوان اولياى راستين دين نيز توجه ننمودند.

شيخ بهائى اگر چه عالم و زاهد و روشنفكر و دردآشناى جامعه ايستاى خود بود, امّا يك تنه راهى به جايى نمى برد و با اين كه علاوه بر مسائل دينى و فقهى پاى به ميدان عمل نيز گذارد و در واقع به مصداق (به عمل كار برآيد به سخندانى نيست) به عمل نيز گراييد, امّا نقطه عطف تاريخى, چنان حسّاس و سرنوشت ساز بود كه عمل فردى را در جهت گيرى نهايى آن راهى نبود.


153

شيخ بهائى اگر همچون امير نظام, همه همت والاى خود را مصروف جهت دهى فكرى ـ فرهنگى جامعه مى ساخت و اگر به جاى اقدام عملى فردى, سعى و تلاش والاى خويش را در جهت راهبرى جامعه به كار مى بست, اگر به جاى شهرسازى (كه در جاى خود نيكوست) و ابداع ساعت و شاخص زمان به عمارت و اصلاح تفكر مسموم جامعه مى پرداخت و در واقع, ساعت زمان كوب زمانه را اصلاح مى نمود, در آن صورت, كاروان مانده در گل قوم ايرانى و حتى ساير كشورهاى اسلامى به پيشتازان علمى آن زمان مى رسيد و به احتمال قوى پيشى نيز مى گرفت, چرا كه صندوقچه علمى پيشينيان از آنِ اين قوم و ملت بوده است.

علاوه بر رسالت فرهنگى علماى دين كه به هر حال به نحو مطلوب و ايده آل تحقق نيافت, تسلط و سيطره حكومتهاى عموماً مستبد و ديكتاتور بر سرزمين ايران و نيز قلمرو عثمانى آن زمان و در واقع, قسمت عظيمى از جهان اسلام زمان شيخ, فرصت مغتنمى براى رقباى اروپايى ايران فراهم ساخت تا از مسابقه جهانى خويش پيروز بيرون آيند.

شيخ بهائى وقتى غفلت ملت ايران را به چشم مى ديد, جز بردن غم و اندوه به خانه راهى نمى ديد. شيخ وقتى درد دردمندان را مى ديد, جشنهاى دستورى و چراغان شهر در استقبال شاه صفوى را نمى توانست به دل نهد و لذا غم و اندوه و پريشانى خويش را با شعرى و ماده تاريخى مناسب و گوياى عملكرد شاهان بيان مى نمود كه (على ببخشد).

* * *

در اين دوران غمزده, دردى خانگى نيز بر آلام شيخ افزوده شد كه تا روزگارانى اثر آن بر جاى ماند. پدر ـ شيخ منشار ـ مُرد. شيخ الاسلام اصفهان, روحانى عارف وارسته, همدل و همتاى شيخ بهائى, مراد و استاد وى, پدرى كه او را دوست بود و محبوب, مُرد.

دلى از سنگ ببايد به سر راه وداع تا تحمل كند آن روز كه محمل برود

رفتن پيش آمده بود, هجران, فراق و شيخ منشار خانه خوش كرده بود به سراى باقى!

بگذار تا بگرييم چون ابر در بهاران

كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

سعدى به روزگاران مهرى نشسته بر دل


154

بيرون نمى توان كرد الاّ به روزگاران

بعد از وداع ابدى شيخ بهائى با پدر كه به راه حجّ اتفاق افتاد, اين بار درد جدايى از شيخ منشار بس سنگين است. شيخ منشار هم دوست بود و هم استاد. از اول روز ديدار, مهر اينان در دلهايشان خانه خوش كرده بود.

ـ (رنج سفر را چگونه تحمل نمودى فرزند؟!)

و ديگر شيخ منشار در ميانه نيست. او نيز به پدر پيوسته و شيخ بهائى بار فراق اين دو دوست را به دوش دارد.

آثار ماندگار شيخ در اصفهان

شيخ بهائى بعد از نماز مغرب و عشا در گوشه محراب مسجد نشسته بود و به سؤالات فقهى چند تن از نمازگزاران كه در اطراف او گرد آمده بودند پاسخ مى داد:

( در نماز گزاردن گاهى وضو كافى است و احتياج به غسل نيست و گاهى غسل تنها كافى است و احتياج به وضو نيست و گاهى وضوى تنها و غسل تنها كافى نيست, بلكه غسل و وضو هر دو لازم است و گاهى, هم تيمم و هم وضو بايد كرد و گاهى, هم غسل و هم تيمم بايد كرد تا نماز صحيح باشد و گاهى در نماز گزاردن, هيچ يك از وضو و غسل و تيمم احتياج نيست و آن نماز ميّت است)(1).

پيرمردى كه در كنار شيخ نشسته بود با ادب و احترام خاصى اظهار نمود: جناب شيخ! با تعريفى كه از اهميت طهارت مى فرماييد, معلوم مى شود در اسلام بدان توجّه خاص شده و پرداختن به مسائل و احكام آن ضرورى است.

شيخ بهائى با رويى گشاده خطاب به حاضران گفت: البته چنين است; سر سلسله همه عبادات, طهارت است و هر گونه توجه و كمك در جهت نيل به آن, مرضى خداوند است.

آن گاه چنان كه گويى خطاب او به استاد معمار حاضر در جلسه است گفت: طرح و نقشه ساختمان حمامى را در محله دردشت تهيه كرده ام, همّت والاى استادى را مى طلبد كه كار عمارت آن, صورت دهد و دعاى خير مسلمانان را بدرقه خويش سازد.

استاد على معمار كه از لحظاتى پيش مخاطب بودن خود را با كلام شيخ دريافته بود, با لحنى كه حكايت از قبول كردن پيشنهاد شيخ مى نمود پاسخ داد: افتخار خدمت در ايجاد عمارتى كه طراح آن, شيخ بزرگوار و مورد استفاده اش خاص بندگان خدا باشد, براى من بسيار مغتنم است, مرا به دعاى خير پشتيبان شويد كه آماده خدمتم.


155

بدين ترتيب, فكر خلق حمامى با ويژگى خاص در اين لحظه به مرحله اجرا درآمد و از فرداى آن شب, استاد على معمار به اتفاق گروهى از زبده ترين بنّاها و كارگران كاردان ساختمانى در محل مورد نظر شيخ حاضر شده, با راهنمايى وى كلنگ شروع ساختمان حمام شيخ بر زمين زده شد.

در روزهاى نخست, ساختمان به صورت متعارف و معمول پيش مى رفت, امّا كم كم نظرهاى ويژه اى از طرف شيخ ابراز مى گرديد كه بعضاً براى استاد معمار هم تازگى داشت. گاهى استاد معمار از اين كه شيخ نظرهاى غير مرسوم و غير متعارف ابراز مى نمايد در شگفت مى شد و حتى به او خرده مى گرفت, امّا كم كم استاد معمار هم از استثنايى بودن اين حمام خبردار شد و به خصوص دانست كه گلخن حمام با ساير گرمابه ها تفاوت اساسى و فاحش دارد. استاد معمار اگر چه از فرمولها و معادلات رياضى و رابطه هاى فيزيكى مورد نظر شيخ بهائى آگاهى مستقيمى نداشت, امّا به هر حال بر اثر كثرت مذاكره و عمل با شيخ بهائى و نيز اعتماد و اعتقاد خاصى كه به وى داشت از ترديد و دو دلى بيرون آمد و با اطمينان تمام و بدون مطرح كردن جزئيات با ديگران در تحقق و پياده كردن اوامر شيخ سعى وافر نمود. او باور داشت كه كار ساختمان حمام از عجيبترين بناهاى آن زمان خواهد شد و سر پنجه هنر آفرين وى و دستيارانش به ايجاد يكى از شاهكارهاى معمارى جهانى شكل مى دهند.

شيخ بهائى هر روز چندين مرتبه در ساعات مختلف به بازديد ساختمان حمام مى شتافت و هر بار متناسب با پيشرفت كار, دستورات جديدى به استاد معمار مى داد. كم كم داستان حمام استثنائى (شيخ) بر سر زبانها افتاد و اگر چه هنوز ويژگى خاص آن در عمل براى مردم روشن نشده بود, امّا به هر حال توده مردم پى به شگفتى آن برده بودند.

حالا ديگر محل احداث حمام اكثراً پر از جمعيت مشتاقى است كه كنجكاوانه به ديدن حمام شيخ مى آيند. با اين كه استاد على معمار و ساير كارگران حمام عموماً عادى بودن آن را عنوان مى كنند, امّا آوازه شگفتى آن, تقريباً به همه جا رسيده است و مردم پى به خصوصيت ويژه اى در آن برده اند و هر چه پيشرفت كار بيشتر مى شود, استثنائى بودن حمام نيز محرزتر مى شود.


156

كارهاى اصلى حمام كم كم به پايان مى رسد و تنها (گلخن) ويژه آن به صورت معما گونه اى باقى مانده است. شيخ بهائى و استاد على معمار اكثراً به تنهايى در باره نحوه عمل و شيوه ساختمان گلخن با هم گفتگو مى كنند و شيخ هر روز دستورات بديع و تازه اى به استاد معمار مى دهد.

حالا ديگر كارگران و بنّايان ساختمان اصلى را مرخص كرده اند و استاد معمار با چند كارگر فنّى و مخصوص در ادامه كار حضور دارند و بر روى نقشه ها و طرحهاى پيچيده شيخ بهائى كار مى كنند.

در زيرزمين گونه اى كه محل احداث و ساختمان گلخن حمام است شيخ و استاد معمار, غرق در گفتگو و معاينه نقاط مختلف و تطبيق آن با نقشه ها هستند. استاد معمار چون شاگردى كه حل مسأله اى را از استاد سؤال كند خطاب به شيخ مى گويد: جناب شيخ! محفظه درونى گلخن, ظرفيت احتراق كامل ندارد, بر حجم آن بيفزاييم تا فضاى چرخش شعله حاصل شود و نصيب كافى به گرم كردن ديگ اصلى برساند.

شيخ بهائى با اين كه بارها به صورت تلويحى, استثنائى بودن گلخن را به معمار گوشزد كرده بود, تصور نمى كرد هنوز استاد معمار چنين نظرى داشته باشد, لذا انگار همه درس شاگردى را مردود مى داند خطاب به او مى گويد: استاد, استاد! حجم وسيع فضاى گلخن به كار حمامى مى آيد كه پشته پشته بوته بر آن ريزند و آتش آرايند. گلخن منظور ما به فضاى محدود بيشتر از چند شمع, كاريش نيست!

استاد معمار, اين بار براى نخستين بار ويژگى گلخن را به صورت مستقيم درمى يافت و احساس نمود همه فرمولهاى معماگونه آن براى او روشن مى شود, زيرا حالا ديگر زمان اتمام كار است و جز او كسى نمى تواند طرح شيخ را پياده كند, لذا با ولع و اشتياق بى نظيرى رو به روى شيخ نشست و در حالى كه چشم در چشم شيخ دوخته بود گفت: جناب شيخ! هر چه بيان فرماييد, من آماده اجراى آخرين مراحل آن هستم. كار را يكسره سازيد جناب شيخ!

و شيخ از اين كه زمان بيان همه اسرار مربوط به گلخن است ترديدى نداشت و در پاسخ گفت: استاد على! احتراق چوب و بوته و زغال ناقص است و بهره كافى حاصل نمى شود و آنچه نيز به دست مى آيد در فضاى اطراف به هدر مى رود. كار حفظ گرماى حاصله ضرورت دارد. با عايق بندى و استتار لازم و مناسب, اين مشكل رفع مى شود.


157

چنين كردند و اشكالات مورد نظر شيخ مرتفع گرديد و استاد معمار نيز اذعان نمود, گلخن موجود حداكثر بهره لازم را خواهد داد, امّا پس از اتمام كار بار ديگر بر سر مواد سوختنى مورد استفاده در بهت و تعجب فرو رفت و خطاب به شيخ گفت: جناب شيخ! كار عمارت گلخن همان شد كه فرموديد, سوخت آن را نمى دانم. ابهام و معمّا بگشاييد كه طالب راستين و مشتاقم!

شيخ آهسته و آرام چنان كه راز و معماى آن بر استاد معمار روشن شود خطاب به او گفت: استاد معمار! به قدرت خالق جهان و ما فيها واقف و مؤمن باش, نيروى گرمازاى حاصل در ذرات چنان است كه ذهن و تصور ما از آن عاجز مى باشد. به لطف الهى گوشه اى كوچك از آن به كار مى گيريم, توان گرم كردن گلخن را خواهد داشت.

آن شب نيز بعد از نماز مغرب و عشا, شيخ بهائى و استاد معمار به خانه شيخ رفتند. در زيرزمين خانه كه به آزمايشگاهى شباهت داشت, استاد معمار بهت زده در گوشه اى ايستاده بود و شيخ در حالى كه با تعدادى ظرف سفالين و وسايل آزمايشگاهى ديگر كار مى كرد, زير لب خطاب به معمار مى گفت: استاد! ببين, آب, نيروى مضاعفى دارد با ضريب هزار و بيش از آن, قدرى از قدرت آن را تجزيه مى سازيم تا به كارمان آيد.

بدين ترتيب معمّاى رازگونه چگونگى كار گلخن حمام شيخ باز هم در پرده ابهام ماند, ولى به هر حال قدر مسلّم آن است كه انرژى و نيروى گرمازاى لازم از تجزيه آب و سوزاندن هيدروژن حاصل از آن به دست مى آمد و اين عمل كه تا آن زمان تازگى داشت و در هيچ نقطه دنيا صورت نگرفته بود به صورت معمّا درآمد و به هر حال, كار تكميل گلخن حمام شيخ با فرمول ابداعى شيخ بهائى در پرده اى از راز سر به مُهر به اتمام رسيد, ولى گذشته از تمام افسانه هايى كه در مورد عملكرد حمام شيخ در طول چهارصد سال گذشته ابراز شده, تنها مطالبى كه قابل ذكر و قبول است اين كه شيخ بهائى با استفاده از فرمولهاى رياضى و فيزيك و تلفيق تجربه با آن, اصول (حفظ و نگهدارى) انرژى و جلوگيرى از هدر رفتن گرماى حاصله را همراه با توليد انرژى از تجزيه آب و به كارگيرى سيستم مناسب عايق كارى و غيره, موفق شد سالهاى سال گلخن حمام معروف خود را بدون استفاده از سوختهاى حجيم مرسوم در ساير حمامها گرم نگه دارد و آن را به افسانه اى تبديل نمايد.


158

اين حمام هنوز هم در محله دردشت اصفهان در نزديكى مسجد جامع در كوچه اى به نام كوى شيخ وجود دارد, امّا در نتيجه بازبينى و بازگشايى گلخن آن, كه تحت عنوان و به بهانه پى جويى به راز نهفته در آن صورت گرفت, كارايى اسرار آميز خود را از دست داد و فعلاً صورتى از آن باقى است, امّا با برپايى ساختمان آن, فكر بزرگ و بلند شيخ در اذهان بينندگان زنده مى شود; مگر جوانان و دانشمندان اين خطه هنرپرور به ديده عبرت بنگرند.

* * *

شيخ بهائى, عارف و عالم قلندرى است كه سر به پاى معشوق ساييده و دل بى قرار در كف اخلاص و عمل نهاده كه (اخلاص به چاك پيرهن نيست, اينجا دل پاره مى پسندد). شيخ در اين برهه اقامت در اصفهان, روز را به كار امور خلق خدا مى پردازد و شب را به ذكر خدا مصروف مى دارد. گاه گاه نيز پاى در ركاب رفتن دارد و به ديار دور و نزديك رهسپار مى شود. ماندن شيوه او نيست كه با رفتن درآميخته است. گاه در قراباغ قفقاز و زمانى در طائف حجاز و دمشق و اسيوط و اسوان مصر و حلب و شامات تا خراسان و هرات را زير پا مى نهد. شيخ در حَضَر, سفر مى كند و در سفر حضر را معنا مى بخشد. آن شب در پاسخ همسر فقيه خود كه مى گويد: جناب شيخ, قرار و ماندن ندارند, وصول و حصول مطلب كى حاصل مى شود؟ پاسخ مى دهد:

ـ (گويند: ابراهيم ادهم در حال طواف, جوان اَمرَد زيبا چهره اى ديد. با دقت كامل به وى نگريست, سپس از او اعراض كرد و در ميان مردم پنهان شد. پس از انجام طواف به وى گفتند تا به حال اتّفاق نيفتاده ترا آن چنان فريفته امردان و سياه چشمان ببينم, امروز چه شد آن گونه محو فلان جوان امرد شدى و از او گريختى؟! گفت: او فرزند من بود كه در خردسالى او را در خراسان گذاردم و پشت پا بر تمام اختيارات زدم, اينك كه جوانى آراسته شده به دنبال من برخاسته, بيم داشتم او مرا از ياد پروردگارم باز دارد و ترسيدم هر گاه مرا بشناسد با من مأنوس شود)(1).


159

شيخ سپس چنين ادامه سخن داد: تعلق خاطر به اهل حرم, حدّ و حصرى ندارد, امّا ما خاطر به مهر و مهربانى مطلق سپرده ايم, خدمت به خلق خدا توفيق الهى مى طلبد, دعاى خير خود از ما دريغ مداريد!

و همسر شيخ نيز در عمل چنين مى كرد كه شيخ بزرگوار انتظار داشت. آرى سالهاى پايانى عمر پر بركت شيخ, همه در بيقرارى و پريشانى عرفانى گذشت. او به مراحل وجد و شوق و ذوق عرفانى نايل آمده بود. او ديگر سر از پاى نمى شناخت, گاه در محراب, وعظ خلق خدا مى كرد و زمانى در مدرسه, تعليم طلاب مى داد و هم در حال, سوداى سفر به سر داشت. او ديگر زمان و مكان را در هم مى نورديد و عمر گرانمايه را به احسن حال, مصروف امور بندگان خدا مى نمود.

* * *

بعد از وفات شيخ منشار, جامه شيخ الاسلامى اصفهان به تن نمود و كار حلال و حرام مردم به دست گرفت و ديگر بار به صورت فعال و همه جانبه در ميان مردم ظاهر شد و چندى سفر را به حضر سپرد و اصلاح امور مسلمانان مى نمود و ملاقاتهاى مكرر با شاه صفوى و سران حكومتى و روحانيان پايتخت, همه همّ و غم او را به خود اختصاص داد كه اصلاح امور مسلمانان را هم به سياست راست مى بايد نمود.

كار و جامه شيخ الاسلامى چندى نپاييد, زيرا هواى سفر, وجود شيخ را پر كرده بود و عزم راه نمود, چندى به جانب دمشق و شامات و عراق و حجاز شتافت و در اكثر نقاط به ملاقات بزرگان دين و معرفت درآمد و از فيض حضور اكابر عظام بهره ها جست و به خيل مشتاقان و طالبان علم در اقصى نقاط گيتى فيض عظمى رسانيد و باز, پس از چندى به ايران بازگشت و حاصل تجارب عديده در كار علم و عمل نمود و آثار گرانقدرى در رشته هاى مختلف علوم به جاى گذارد.


160

مسجد امام اصفهان

(مسجد شاه سابق)

شاه عباس صفوى پيش از انتقال پايتخت از قزوين به اصفهان دستور ايجاد و ساختمان ميدان بزرگ و وسيعى را در اين شهر داده بود. شاه عباس قصد داشت از اين ميدان براى سان و رژه سپاهيان و نيز اجتماعات و تشريفات عمومى استفاده نمايد. اين مهمّ به زودى تحقق يافت و ميدان بزرگ نقش جهان در نقطه مناسب و مطلوبى بنا گرديد. امّا شاه صفوى پيوسته سعى در تكميل و توسعه ميدان و شوارع و بازارهاى جانبى آن داشت و در اين طرح, ايجاد مساجد و كاخها و بازارها و اماكن عمومى ديگر مدّ نظر بود, به طورى كه سرانجام از ديدنى ترين ميادين آن زمان و حتى هم اكنون مى باشد.

شاه عباس اگر چه مسجد نسبتاً كوچك ولى بسيار زيبا و جالبى به نام شيخ لطف اللّه در ضلع شرقى ميدان ساخته بود كه تقريباً مورد استفاده شخصى اهل حرم و درباريان بود, امّا از اوّل, نقشه ساختمان مسجدِ بزرگ و بى نظيرى را در اين ميدان به سر داشت و هميشه مترصد فرصت مناسبى بود تا اقدام عملى آن را آغاز نمايد.

* * *

آن روز عصر در ايوان كاخ عالى قاپو نشسته بود و عده اى از درباريان و روحانيان و از جمله شيخ بهائى نيز حضور داشتند. شاه عباس با اشاره دست ضلع جنوبى, ميدان نقش جهان را به شيخ بهائى نشان داد و چنين گفت: جناب شيخ! بر اين انگشترى زيبا, جاى نگينى خالى است. عزم جزم كنيد تا همّت مردانه به كار سازيم كه: (إِنَّمَا يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَأَقَامَ الصَّلَوةَ وَآتَى الزَّكَوةَ وَلَمْ يَخْشَ إلاَّ اللَّهَ فَعَسَي§ أُوْلئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ) (آيه 18, سوره توبه).

شيخ بهائى اگر چه از سالها پيش قصد و نيت شاه عباس را در مورد ساختمان مسجد مى دانست و براى اين امر خير, طرحها و نقشه هايى نيز در سر پرورانيده بود, امّا در آن موقع, مطلبى بيان ننمود و تنها به ذكر و تلاوت آيه 114 سوره بقره اكتفا كرد: (وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَّنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَسَعَي§ فِى خَرَابِهَآ أُوْلَئِكَ مَا كَانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوهَآ إِلاَّ خَآئِفِينَ لَهُمْ فِى الدُّنْيَا خِزْيٌ وَلَهُمْ فِى الآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ).


161

اين محاوره و قرار مختصر و مفيد, ميان شاه عباس صفوى و شيخ بهائى در آن روز سال 1020 هجرى قمرى مبناى ساختمان يكى از بزرگترين و عظيمترين و زيباترين مساجد اسلامى در طول تاريخ گرديد1.

بدين ترتيب, طرح و نقشه مسجد بزرگ ضلع جنوبى ميدان نقش جهان اصفهان به وسيله شيخ بزرگوار بهاء الدين عاملى و بنا به توصيه شاه عباس صفوى تهيه شد و معمار بزرگ و توانايى براى آن انتخاب شد.

با اين كه تصميم قطعى در ايجاد و ساختمان مسجدگرفته شده و طرح ابتدايى آن نيز تهيه شده و معمار على اكبر اصفهانى نيز انتخاب شده بود, امّا به هر حال, بزرگى و حساسيّت كار, احتياج به شور و مشورت و دقت بيشترى داشت تا مسجد امام از معظمترين مساجد اسلامى زمان گردد و اينك پس از گذشت قريب چهار صد سال همچنان به عنوان يكى از شكوهمندترين آثار معمارى اسلامى بر ضلع جنوبى ميدان نقش جهان بدرخشد و هر بيننده اى را مسحور خود سازد, لذا شيخ بهائى شبهاى فراوانى را با استاد على اكبر معمار اصفهانى به شور مى پردازد و خانه شيخ بهائى بار ديگر به محل آزمايش و محاسبه و طراحى اوليه مسجد درآمده است.

آن شب نيز شيخ بهائى نقشه ها را در ميان اتاق پر از كتاب خويش گسترده و در خلوتى روحانى, استاد معمار را توجيه مى نمايد: استاد! تناسب و هماهنگى و توازن ابعاد قسمتهاى مختلف مسجد با مجموعه ميدان و عمارات جانبى آن مدّ نظر است, نگينى است اين مسجد كه تقارن و توازن هندسى آن حائز اهميّت مى باشد.

استاد معمار كه سخت تحت تأثير جاذبه نقشه ها واقع شده بود با حالتى كه از بهت و حيرت و ابهام او حكايت مى كرد در كنار نقشه ها ايستاد و ضمن مشاهده و مداقّه و معاينه بيشترى گفت: جناب شيخ! در انتقال طرح بر زمين, زاويه اى به محور قبله رؤيت مى شود كه بر صحت موضع محراب مسجد تأثير مى گذارد.

شيخ بهائى كه خود, اشكال مورد نظر استاد معمار را مى دانست در پاسخ گفت: موقعيت ميدان ثابت است,لاجرم استقرار زواياى اضلاع مسجد بر محور جنوبى تنظيم مى گردد. اين عدم تقارن و توازن را با ورودى دايره اى شكل چنان اصلاح مى كنيم كه احساس گردش عابر بر ذهن ننشيند.


162

استاد معمار وقتى خيالش از بابت ورودى مسجد راحت شد, بار ديگر به زواياى مختلف نقشه نگاه مى كرد. در مواضع گوناگون مى ايستاد و موشكافانه نقشه ها را بررسى مى نمود, چون باغبانى كه به نهالچه اى مى نگرد, بارها در اطراف نقشه چرخى مى زد و آن را مورد مداقّه قرار مى داد. ديگر با شيخ بهائى حرفى نمى زد, امّا زير لب زمزمه اى دعاگونه داشت, آياتى از قرآن مجيد را به زبان جارى مى نمود, لفظ مبارك اللّه اكبر را بارها تكرار مى كرد و با اين عمل, خوشوقتى و رضايت و هيجان شيرين خود را ابراز مى نمود.

شيخ بهائى نيز چنين حالى پيدا كرده بود. اگر چه نقشه ها را براى توجيه استاد معمار گسترده بود, امّا لحظاتى مثل طلبه اى نا آشنا به زاويه اى از آن خيره مى شد كه گويى قصد اصلاحى دارد, سرانجام سكوت را شكست و خطاب به استاد معمار گفت: ببين استاد! طول اين ضلع مسجد, 146 ذرع شاه و عرض آن 84 ذرع است; اين ابعاد با مقياس مطلوب مجموعه ميدان, تناسبى شگفت انگيز دارد.

و استاد معمار در بهت و حيرت و هيجان تمام, خطاب به شيخ بهائى مى گويد: جناب شيخ! چنين است كه مى فرماييد, امّا گودى محل احداث مسجد نسبت به سطح عمومى ميدان و سستى خاك آن را چگونه جبران نماييم. سطح آب نيز در اين حوالى بسيار بالاست. جناب شيخ! شالوده بنا را چگونه مستحكم نماييم؟!

شيخ بهائى با تبسمى معنى دار دستى به شانه استاد معمار مى زند و مى گويد: خاك مرده اين موضع را تا رسيدن به سطح آب, برمى گيريم و شالوده اى از سنگ و ساروج تا محاذات زمين مى ريزيم, آن گاه چنين شالوده اى بار سقفها و ستونها را خواهد كشيد.

سرانجام كار ساختمان مسجد با طراحى و نظارت شيخ بهائى و با هنرمندى استاد على اكبر معمار اصفهانى آغاز مى شود, ابتدا خاكبردارى تا عمق لازم صورت مى گيرد. شالوده مسجد با حوصله و وسواس خاص انجام مى پذيرد. در كار بزرگى چون خلق و ساختمان مسجد امام, همه دست اندركاران عشق و علاقه و ايمان خود را نيز در ميان مى نهند. كار هنرى وقتى چاشنى اعتقاد دينى و مذهبى نيز پيدا كرد, عارى از معايب خواهد شد. تلفيق عشق و ايمان در چنين پديده هايى به خوبى هويداست. همه كسانى كه در ساختمان مسجد سهمى دارند, خود را در ارتباطى روحانى و معنوى مى دانند. انگيزه قوى و عشق و ايمان, هر كار صعب و دشوارى را سهل و ساده مى كند. دست اندركاران, احتياجى به ناظر و سرپرست ندارند. فلسفه اساسى و اصلى آن نيز عشق و ايمان عمومى است. در چنين كارهايى, كارگر و استاد بنا و استاد معمار و كاشى ساز و همه و همه خود را در محضر خدا احساس مى كنند, لذا كار در محضر خدا و براى خدا شيرين ترين عبادات است, حاصل چنين اعتقاد و بينش, مجموعه مسجد امام است كه چون جواهرى گرانبها در گوشه ميدان مى درخشد.


163

به هر حال عمليات خاكبردارى و پى كنى و شفته ريزى با حوصله و دقّت هر چه تمامتر انجام گرديد و شالوده اساسى مسجد ريخته شد.

در حين انجام دادن عمليات ساختمان, هر روز عده اى از روحانيان و درباريان و مردم عادى و هنرمندان براى بازديد آن در محل حاضر مى شدند. در جريان ساختمان مسجد, شاه عباس صفوى بيش از همه شخصاً مراجعه مى نمود, او علاوه بر اعتقادى كه به ساختمان مسجد داشت, از نظر سياسى و اجتماعى نيز علاقه مند بود, هر چه زودتر ضلع جنوبى ميدان نقش جهان, نقش بگيرد. شاه عباس بيش از حدّ لازم به سرعت عمليات اصرار مى كرد, ولى همان گونه كه در تاريخ مذكور است, سرانجام عمليات پايانى مسجد, حدود ده سال بعد از وفات وى تحقق يافت.

معروف است على رغم ميل و دستور شاه عباس, وقتى شالوده اصلى پايان يافت و ديوارهاى شبستان و ايوانها ارتفاع لازم را گرفت, درست در زمانى كه ساختمان مسجد, آماده سقف زنى بود, ادامه كار متوقف ماند.

جزئيات امر بدين قرار است كه به درخواست استاد معمار, شاه عباس صفوى به اتفاق گروهى از بزرگان و روحانيان و درباريان و خزانه دار شاهى و شيخ بهائى در صحن مسجد حاضر شدند, آن گاه ارتفاع ديوارها با زنجير مخصوص و مطلايى اندازه گيرى شد و چون ارتفاع حاصله با نقشه هاى ترسيمى شيخ بهائى تطبيق داده شد, زنجير محاسب را جهت نگهدارى به خزانه شاهى سپردند, اما با نا باورى همگان از صبح روز بعد, استاد معمار از نظرها غايب و غيبت غير منتظره وى قريب هفت سال به طول انجاميد و سعى و تلاش اطرافيان و نيز مأموران نظامى در پيدا كردن او به جايى نرسيد و ادامه كار ساختمان مسجد على رغم تأكيد و ميل و اصرار شاه عباس متوقف ماند.

غيبت استاد معمار به معماى پيچيده اى مى مانست كه هيچ كس نتوانست پى به اسرار آن ببرد. شاه عباس صفوى نيز هر چه كرد, نه موفق به پيدا نمودن استاد معمار شد و نه استاد مشابهى وجود داشت تا ادامه كار را به عهده بگيرد; در اين ميان, شيخ بهائى تنها كسى بود كه مسأله غيبت استاد معمار را چندان مهمّ جلوه نمى داد و از آن عميقاً ناراحت نبود. شيخ بهائى تنها شاه صفوى و ديگران را به صبر دعوت مى نمود و معتقد بود كارها با صبر اصلاح خواهد شد. كم كم سالها از تعطيلى عمليات ساختمانى مسجد مى گذشت و اين توقف به خشم گزنده اى تبديل شده بود كه تمام وجود شاه صفوى را در برداشت.


164

شاه عباس بارها با شيخ بهائى در باره حلّ اين معمّا مشورت كرده بود, امّا در همه ملاقاتها شيخ اظهار مى نمود, جز صبر چاره اى نيست. اساتيد معمارى پيشنهادى نيز بنا به دلايل مختلف يا قبول نمى شدند يا خود از قبول كار سرباز مى زدند. اصولاً ادامه كار ساختمان يك معمار به وسيله معمار ديگر چندان مطلوب نبود و لذا طرح جايگزين معمار جديد نيز با شكست مواجه شد. خشم و غضب بى اندازه اى سراپاى وجود شاه عباس صفوى را پر كرده و حتى اطرافيان از اين وضعيت بيمناك بودند.

سرانجام يك روز نزديكى هاى غروب, استاد معمار پيدا شد, مستقيماً به مسجدى كه شيخ بهائى در آن نماز مغرب و عشا را به جا مى آورد رفت, كنار حوض داخل صحن مسجد وضو گرفت و در صف جماعت حاضر شد, كسانى كه در طرفين او قرار داشتند, چندان توجهى به او نكردند, زيرا نماز شروع شده و امكان ديدن و گفتگو با اطرافيان از دست رفته بود; به هر حال, سلام نماز مغرب داده شد و دست استاد معمار براى فشردن دست برادر مسلمان پهلوى خود دراز شد.

مراد على از رؤيت استاد معمار در حيرت و بهت و تعجب فرو رفت, اگر چه قيافه استاد معمار براى عموم آشنا بود, امّا مراد على وضع ديگرى داشت, او سالهاى زيادى نزد استاد معمار كارگرى كرده بود و مخصوصاً در كار ساختمان مسجد شاه نيز حضور داشت.

مراد على مى خواست خبر ورود و پيدا شدن استاد معمار را فرياد زند, امّا با درخواست استاد معمار از هيجان خود جلوگيرى نمود و اقامه نماز عشا سكوت را برقرار نمود, همين كه نماز عشا تمام شد, استاد على اكبر معمار و در پشت سر او مراد على به سمت محراب به راه افتادند. شيخ بهائى همچنان به تعقيبات نماز مشغول بود, استاد معمار در كنار شيخ نشست و دستش را به سوى شيخ دراز كرد و سلام و عليك بهترين معرفى بود.

ـ سلامٌ عليكم جناب شيخ!

ـ سلامٌ عليكم ورحمة اللّه. سابق, كوزه گر در كوزه شكسته آب مى خورد, حال آن كه استاد معمار, نه كوزه اى تازه ساخت, نه در مسجد قديم به جماعت حاضر مى شود; غيبت طولانى نموديد استاد!


165

استاد معمار از طنز و مزاح شيخ تبسمى نمود و گويى پاسخى را جايز ندانسته, با ادب و احترام گفت: جناب شيخ! ثواب نماز جماعت, سعادت مى خواهد كه ما از آن محروميم. ان شاء اللّه به لطف دعاى خير جناب شيخ حاصل مى شود.

سپس شيخ بهائى و استاد معمار چند جمله اى با هم گفتگو كردند و جلو در مسجد از يكديگر خداحافظى نمودند و قرار ملاقات مجدد آن دو فرداى آن شب در محوطه مسجد امام گذارده شد.

* * *

فردا صبح شيخ بهائى به جاى رفتن به مدرسه خواجه به مسجد امام آمد. همين طور كه در صحن نيمه كاره مسجد قدم مى زد, زواياى مختلف ساختمان نيمه كاره را زير نظر داشت, هر چند لحظه يك بار نيز نگاهى به در ورودى مسجد مى انداخت تا از آمدن استاد معمار آگاه شود. هنوز تأخير استاد معمار چندان با اهميت جلوه نكرده بود كه مراد على سراسيمه از در وارد شد و هراسان به سمت شيخ بهائى دويد و در نيمه راه رسيدن به شيخ, با لحنى كه به فرياد شباهت داشت, گفت: جناب شيخ! معمار را گرفتند. مأموران گزمه خانه استاد معمار را شبانه بردند. هم اكنون جان معمار در خطر است. مى گويند: جلاّد را خبر كرده اند. جناب شيخ به فرياد برسيد!

شيخ بهائى تازه درمى يافت, علت تأخير استاد معمار چه بوده است, لذا با عجله و شتاب هر چه تمامتر به طرف كاخ شاهى حركت كرد, همين كه شيخ به محوطه جلو كاخ رسيد, جمعيت انبوهى ازدحام كرده بودند, گروهى از روى كنجكاوى, عده اى از روى حسرت و دريغ, آماده اجراى فرمان بودند. شيخ بهائى از لابه لاى جمعيت راهى گشود و خود را به داخل محوطه كاخ كشاند و فرياد زد: استاد معمار بى گناه است, استاد معمار بى گناه است.

آن گاه بى تأمل به داخل سر سراى شاهى شتافت و پس از ملاقات فورى با شاه عباس صفوى به اتفاق وى و گروهى از درباريان و روحانيان و نيز خزانه دار شاهى راهى مسجد امام شدند. به درخواست شيخ بهائى و اشارت شاه عباس, استاد معمار را نيز به همراه آوردند و در كنار ديواره هاى اصلى مسجد ايستادند و به درخواست شيخ بهائى, زنجير محاسب ارتفاع ستونها را باز كردند و به ديوار آويختند و با نا باورى مشاهده كردند: قريب يك ذرع از زنجير بر خاك ماند. آن گاه شيخ بهائى خطاب به شاه عباس صفوى گفت: مرشد اكمل! ملاحظه مى فرماييد, سستى زمين و فشار و سنگينى ديواره ها بر ملات بين آجرها و شالوده پى ها باعث نشست حدود يك ذرع ستونها گرديده است. اذعان خواهيد فرمود كه ميل وافر سلطان به تعجيل عمل بود و اگر چنين مى شد, بى شبهه گنبد ساخته شده, هم اكنون فرو ريخته بود. استاد معمار اين مدت طولانى را در زجر و سختى تمام گذراند تا بار امانت به نيكويى به منزل رساند!


166

شاه عباس در حالى كه با تبسمى, رضايت كامل خود را از اين واقعه ابرازمى نمود, با اشارتى خزانه دار را پيش خواند و مشتى زرناب بر سر و دوش معمار پاشيد.

* * *

بدين ترتيب كار ساختمان يكى از معظَم ترين, زيباترين و با شكوهترين مساجد اسلامى جهان در زمان شاه عباس صفوى و با طراحى و نظارت و پى گيرى مستمر شيخ بهائى آغاز و اگر چه آخرين مراحل تكميل آن به عمر شاه صفوى و حيات شيخ بهائى پايان نيافت, امّا به هر حال, قريب هشتاد درصد عمليات اجرايى آن در زمان آن دو به اتمام رسيد و اين يادگار جاويدان, ارمغان ذهن جوشان و خلاّق اين شيخ بزرگوار گرديد. ساختمانى كه اينك بعد از گذشت قريب چهار قرن, همچنان با استحكام و تلألؤ بى نظيرى بر تارك آسمان هنرآفرين اين قوم مى درخشد و موجبات فخر و مباهات ايرانى را فراهم ساخته است.

توضيحات

1. پروفسور (آرتور اپهام پوپ) در كتاب معمارى ايران, ترجمه كرامت اله افسر, شروع ساختمان مسجد امام را 1612 ميلادى مى داند و شرح مبسوطى در باب مسجد امام مى نويسد كه ذكر اجمالى آن لازم به نظر مى رسد: (با سلطنت شاه عباس اوّل, دوره بزرگ معمارى صفوى آغاز گرديد. شاه عباس به اتكاى همّت بلند و اراده قوى و ذوق و استعداد و درك هنر و ثروتى كه دولت با كفايت او فراهم آورده بود, عصر جديدى در معمارى ايران به وجود آورد كه در آن, ريزه كاريهاى پرمايه تخيل انگيز و رنگهاى جذابى كه در زمان اسلافش تكامل يافته بود, با هم درآميخته مجموعه هاى روشن و پرمعنايى با مقياس و شكوهى عظيم بيافريند. چنان كه اصفهان لقب نصف جهان گرفت و در سال 1666 كه شاردن از آنجا بازديد نموده است, داراى 164 مسجد و 48 مدرسه و 182 كاروانسرا و 273 حمام بوده است. مسجد امام در سال 1612 ميلادى آغاز شد و با وجود بى صبرى شاه عباس در اتمام آن, كار ساختمان به كندى پيش مى رفت به طورى كه آخرين پوشش مرمرين آن در سال 1638 انجام پذيرفت. اين اثر تاريخى نمايانگر اوج هزار سال مسجد سازى در ايران مى باشد. سنتهاى سازنده, اهداف دينى, كاربرد و معنى و نقشه اى


167

كه از تركيب انواع شكلهاى ساده تر پيشين به آهستگى نضج گرفته بود, عناصر عمده ساختمانى و تزيينات, همگى در مسجد امام با هم پيوند يافته و آن مسجد را در شمار بزرگترين ابنيه جهان قرار داده اند. همه بناى مسجد با تناسبات شكوهمندى بر شالوده اى وسيع ساخته شده است. ارتفاع طاق درگاه نيم گنبدى بيرونى كه در ميدان باز مى شود به نود پا و بلندى مناره هاى آن به 110 پا مى رسد. مناره اطراف مقصوره هنوز بلندتر است, در صورتى كه گنبد مقصوره بالاتر از همه قرار گرفته است. درگاه پس نشسته بيرونى تقريباً خود, بنايى جداگانه است كه چون آغوشى باز جمعيت بيرون را به پناهگاه امن و فضاى تر و تازه درونى دعوت مى كند. نماى درگاه بيرونى با دهليزها و طاقچه ها و توده هايى از مقرنس خيره كننده و رشته هاى بلند كتيبه پرمايه گشته است. تمامِ نما كلاً با كاشى معرّق ملوّن كه رنگ غالب آن آبى است, پوشيده شده است كه در بخشهاى زرّين اين كاشيها روى پوششى از مرمر طلايى رنگ قرار گرفته اند. دو اسپرى كه در درون دو طاقنما در طرفين مدخل اصلى واقع شده, داراى طرح جانمازى است كه هدف اصلى مسجد را به خاطر مى آورد. از مسافت دور, حجم با هيبت اين ج

بهه مسجد كه گاهى اوقات, رنگ آبى مه مانند تابنده اش حالت اثيرى به خود مى گيرد, در مقايسه با قصر شاهى بى تكبر معتدل, برترى سرشار مذهب را به قدرت دنيوى و موقع مركزى دين را در زندگى شهر اعلام مى دارد. اين درگاه بيرونى, آن طورى كه طرح و موقع ميدان ايجاب مى كرده, رو به سوى شمال نهاده شده, ليكن چون محور اصلى مسجد مى بايد متوجه قبله (از شمال شرقى به جنوب غربى) باشد, ضرورت داشت تا براى رفع هر ناهنجارى اين تطبيق دشوار انجام پذيرد. از ميان درگاه بيرونى, شخص وارد دهليز بزرگ مى شود. اين نوع دهليز از زمانهاى بسيار دور يكى از ويژگيهاى بناهاى بزرگ ايران بوده است. اين دهليز, دايره وار است, از اين رو جهت به خصوصى ندارد و بنابراين مى تواند مبدئى باشد كه محور بنا بر مدار آن بگردد. اين دهليز به داخل ايوان بلند طاق دار شمالى باز مى گردد و از ميان اعماق پرسايه اين درگاه است كه ناگاه شخص در برابر صحن روشن و آفتابى مسجد قرار مى گيرد.


168

در آن سوى اين صحن, درگاه مقصوره قد برافراشته و چون دروازه اى است به درون جهانى ديگر, مملوّ از شكوه كه حواس آدمى را در خود متمركز مى سازد. حجم بناى مقصوره ساده است و عناصر تركيب دهنده و ارتباط آنها با يكديگر روشن و مشخص است. گنبد و چهارچوب درگاه و مناره ها با اشكال متضاد خود يك هماهنگى نيرومندى را به وجود مى آورند. شكل چهارگوش درگاه, نيمكره گنبد را قطع مى كند و هر دو آنها را مناره هاى عمودى مى برد. منحنى قوس درگاه, انحناى گنبد را مكرّر مى سازد, حتى هنگامى كه شخص در اطراف صحن كمى جا به جا مى شود, اين عناصر معمارى نيز به آهستگى به جنبش درآمده, به تناوب يكى بر ديگرى تسلط مى يابد. گنبد, گاه فرود مى آيد, زمانى با قدرتى مطلق اوج مى گيرد, در حالى كه چهارچوب درگاه و مناره ها پيوندى جديد به خود مى گيرند. اگر چه شكوه رنگ و جلال پرده پرنقش و نگار درگاه و گنبد, آدمى را غريق خود مى سازد, ليكن تكرار موزون عناصر ساختمانى و رواقهاى متقارن و ايوانهاى متوازن و آرامش حوض صحن و تأثير رنگ فراگيرى كه در سطح بنا يكسان توزيع گرديده [است], همگى انسان را در درك زيبايى بنا با قدمى استوار يارى مى دهند. طرح ظريف

و پراحساس رشته هاى نقوش درهم بافته اسليمى به رنگهاى آبى تيره و زرد طلايى بر روى گنبد در چرخش است. نيمرخ ظريف و پراحساس پيازى شكل گنبد كه بر روى گريوى بلند نهاده شده, داراى طرحى ساده و فوق العاده تميز و گيراست و هيچ نوع پشتبند و شمع و ساختمان اضافى در ميان نيست كه فضاى اطراف آن را آشفته گرداند. هم گروه بنا و هم وضع ساختمانى آن, اصول اعتقادى ساده اسلام را منعكس ساخته, يك دستور اساسى را اعلام داشته, به معرض نمايش مى گذارد كه عبارت است از برابرى و وحدت مؤمنان, يعنى درِ رحمت الهى بدون واسطه و صريح به روى همه آنها گشاده است. سطح عمومى بنا در هيچ جا با پلكانى و نرده اى و پرده اى شكسته و بريده نمى شود. در اين جا نه در بسته اى و نه دهليز نقب مانندى, نه جايگاه سرود خوانى و نه علايم گردشى و نه صندوق اشياى مقدسه اى و نه ساختمان جداگانه اى, چون قربانگاه يا ميز عشاى ربانى, نه فضاى ممنوعه و نه جايگاه ممتازى وجود دارد, درست همان گونه كه مراسمى خاص و اشياى مقدسه و سلسله مراتبى نيز در كار نيست. ديوارها هم يا با گلزارهاى تزيين درمى آميزند و يا به باغهاى طبيعى باز مى شوند. طاقهاى بلند و وسيع و نقاط تقاط


169

ع بارز و موزون منحنى هاى فراگيرشان, مناطقى را مشخص مى سازند كه به صورت امواجى متوالى آزادانه در درون هم رفته, به سوى محراب روان مى گردند. پرستشكاران كه مراسم نماز جماعت را برگزار مى كنند يا منفرداً در چنين محيط تفكرآميزى شركت مى جويند, در نظر هم مرئى مى باشند. آرى آگاهى از حال هم و شركت در عبادت, قلب اسلام را تشكيل مى دهد و در اين كار, مسجد خدمتكار ايمان است. طرحهاى نقوش اسليمى روى گنبد و درون آن, رشته نقشهاى مكررى است كه هر چند در مقياس و پركارى با هم تفاوت دارند, اساساً از يك اصل پيروى مى كنند.


170

شيخ بهائى و علماى پايتخت

شيخ بهائى كه از بزرگترين علماى پايتخت صفوى بود با ساير علماى معاصر خود روابط بسيار نزديك و صميمانه اى داشت, از جمله اينان مير ابوالقاسم فندرسكى, دانشمند و عارف بزرگ بود كه به سال 1050 هجرى قمرى يعنى بيست سال پس از وفات شيخ درگذشت.

از ديگر دانشمندان معاصر شيخ بهائى كه با وى انس و الفت زيادى داشت, مير محمد باقر معروف به ميرداماد بود. ميرداماد در مدرسه خواجه, حكمت تعليم مى داد و ميرفندرسكى در همان مدرسه ملل و نحل تدريس مى نمود. شيخ بهائى نيز تفسير قرآن مجيد و بعضاً ساير رشته هاى علوم متداول دينيه و حتى علومى چون رياضيات و فيزيك و هيئت و غيره تدريس مى كرد.

براى شيخ بهائى تفسير قرآن مجيد درس مطلوبى بود. او به وسيله تفسير قرآن, مسائل عديده اى را كه در ذهن داشت بيان و مطرح مى نمود. در قالب تفسير قرآن, امكان طرح مسائلى حاصل مى شد كه مستقيماً زمينه اى براى ابراز آنها وجود نداشت. او اغلب به بهانه تفسير قرآن مطالب شيرين و جالبى بيان مى نمود, مخصوصاً در ايام تعطيل و جمعه چنانچه كلاس درس تشكيل مى شد, گفتنى هاى شيرين و منحصر به فردى ابراز مى نمود, به طورى كه طلاب حاضر در جلسات درس وى نه تنها از آن مطالب لذت مى بردند, بلكه نكات اجتماعى و سياسى و علمى ناب و ويژه اى دريافت مى كردند و لذا مدرسه خواجه در زمان شيخ بهائى بسيار پر رونق و پر رفت و آمد بود و همه كلاسهاى درس آن در نهايت بهره دهى و جذابيت اداره مى شد.

در نتيجه اين ويژگى, مدرسه خواجه به داشتن دانشمندان بنامى چون شيخ بهائى و ميرداماد و ميرفندرسكى, شاگردان استثنائى و نابغه اى نيز از گوشه و كنار ايران براى كسب فيض از محضر چنين بزرگانى به مدرسه خواجه روى مى آوردند كه از جمله آنها صدر الدين شيرازى ملقب به ملا صدرا را مى توان نام برد. ملا صدرا همان جوان طلبه اى است كه به زودى در اقصى نقاط گيتى شهره آفاق شد و آثار و نظريات علمى و فقهى و فلسفى و عرفانى وى در تمام گيتى انتشار يافت و هم اكنون نيز مورد توجه دانشمندان و متفكران است.


171

* * *

شيخ بهائى در مدرسه خواجه با چنين بزرگانى حشر و نشر داشت و بنابراين روابط صميمانه اى بين آنان وجود داشت و شاگردانى چون ملا صدرا نيز وسيله خوبى براى ايجاد صميميت بيشتر مى شدند. علّت ديگر, وجود روابط شيخ با ساير علما چون ميرداماد و ميرفندرسكى, ارتباط اينان با شاه عباس صفوى بود و شاه صفوى نقطه مشترك ديدار و برخورد عقايد و ايجاد روابط و صميميت اين بزرگان بود.

اهميت مدرسه خواجه با وجود دانشمندانى چون شيخ و ميرداماد و ميرفندرسكى و شاگردانى چون ملا صدرا تا به آن حدّ بود كه شاه عباس صفوى اغلب شخصاً به مدرسه مى آمد و در محضر درس اين بزرگان شركت مى نمود و با آنان به محاوره و مجادله علمى نيز مى پرداخت, از جمله بارها در مجلس درس شيخ بهائى حاضر شد و به صورت ساده و بدون تكلف در حلقه درس در ميان طلاب نشست و در مورد تفسير قرآن مجيد با شاگردان ديگر به طرح سؤالات پرداخت و شيخ بهائى نيز با استادى تمام پاسخ مى داد و با ظرافت, نكاتى مناسب بيان مى نمود.

شيخ بهائى در جلسات درس, وقتى شاه عباس حضور مى يافت, آيات و احاديث و روايات مناسبى در شيوه رفتار شاهان بيان مى كرد و بدين گونه به طور غيرمستقيم شيوه مملكت دارى و آداب رعايت حقوق مردم و حق النّاس و كمك به مستمندان را عنوان مى نمود و بدين گونه نظرهاى اصلاحى خود را در باب روش اداره امور مملكت به شاه تلقين مى كرد و شاه عباس صفوى نيز بنا به احترامى كه به شيخ مى گذارد و اعتقاد و اعتمادى كه به وى داشت, دل به درس او مى سپرد و لذا در جلساتى كه شاه صفوى حضور داشت, تفسير قرآن شيخ بيشتر در آداب مملكت دارى خلاصه مى شد.

* * *

مؤلف قصص العلماء مى نويسد: (روزى شيخ بهائى و مير ابوالقاسم فندرسكى در يكى از اتاقهاى عمارت شاهى نشسته بودند كه شيرى از شيرخانه زنجير گسست و از شيربانان گريخته, ناگهان وارد آن سراى شد. شيخ بهائى خود را جمع كرد و عباى خود را به دست گرفته, نصف صورت خود را پوشانيد, امّا ميرفندرسكى هيچ حركتى نكرد. سپس شير در آن مجلس طواف نمود و بيرون رفت و كسى را اذيت نكرد و صورت آن مجلس و شير را در عمارت هشت بهشت اصفهان به همان كيفيت كه وقوع يافته بر ديوار كشيده اند و شيخ بسيار كم ريش بود).


172

(اين داستان در افواه مردم شكل ديگرى هم دارد كه ميرداماد هم در مجلس بوده و پس از رفع خطر, شيخ بهائى گفت: من به نيروى دانش دانستم كه شير تا گرسنه نباشد بر انسان خطرى نيست. و ميرداماد گفت: من در نسب و سيادت خود شك نداشتم و مى دانستم كه گوشت و خون فرزند رسول خدا بر ددان حرام است و سجده شكر كردم.

و ميرفندرسكى گفت: من به قوّه تصرف و كرامت يقين داشتم كه شير را نيز تسخير مى كنم و لذا آزارى به من نمى رساند, اين بود كه از جاى نجنبيدم)(1).

اين داستانها به هر حال هر چه باشد و هر قدر سخيف به نظر برسد, امّا يك نكته جالب از آنها مستفاد مى شود و آن اين كه بين اين بزرگان, روابط و دوستى و معاشرت بسيار بوده است كه اين داستانها نمونه و بازتاب و تجلى آن مى باشد. ضمناً اگر بدين داستانها عنوان افسانه بدهيم, آن نيز عكس العمل و بازتاب توجه عمومى نسبت به بزرگان دينى و علمى مملكتشان مى باشد كه شرح مبسوط آن در بخش مربوط به شيخ بهائى و افسانه ها آمده است.

* * *

در مورد مناسبات و مشاعره و محاوره و حتى مجادله علمى شيخ بهائى و ميرداماد سخنهاى بسيار رفته است, زيرا اين دو تن از بزرگترين علماى زمان خود بودند و نيز در مسلك و مشرب و روش برخورد با شريعت و طريقت همفكرى و اشتراك نظر داشته اند. در يك مدرسه تدريس مى نمودند و در مجالس شاه صفوى در كنار هم بودند. علاوه بر اين به لحاظ خصوصيات عرفانى و روحانى, هيچ كدام پاى بند تعلقات زمينى نبودند; بنابراين تقرب به شاهان و فزونى مال و منال و حتى احترام و احتشام عمومى نيز براى اينان بى اعتبار بوده و مجلس شاهان و ديگر علايق مادى را صرفاً براى اصلاح امور مسلمانان مى خواستند, لذا بيم و هراس افزونى تقرب يكى به اين تعلقات خاكى براى هيچ كدام مفهومى نداشته و حلاوتهاى ظاهر فريب مادى و جذبه مال و جاه و شهرت و اشتهار عالمگير و نزديكى بر مسند شاهى براى آنها پوچ بوده و اگر مشاعره و محاوره و مجادله اى اتفاق مى افتاده است صرفاً به لحاظ ابراز محبتى يا عرض تهنيّتى آميخته با مزاح علمى بوده است, چنان كه مؤلف روضات الجنات گويد: ميانشان مشاعره بود و ميرداماد به او نوشت:


173

اى سرّ ره حقيقت اى كان سخا در مشكل اين حرف جوابى فرما

گويى كه خدا بود و دگر هيچ نبود چون هيچ نبود پس كجا بود خدا؟

و شيخ بهائى در پاسخ گفت:

اى صاحب مسأله تو بشنو از ما تحقيق بدان كه لامكان است خدا

خواهى كه ترا كشف شود اين معنا جان در تن تو بگو كجا دارد جا؟

به هر حال, روابط شيخ بهائى با ميرداماد كه خود روزگارى شاگرد پدر شيخ, يعنى شيخ عزالدين عاملى بود, بسيار صميمى و عارفانه ذكر گرديده است. ميرداماد اجازه روايت از شيخ عزالدين مى گيرد و اين امر, حكايت از نزديكى توأم با احترام شاگرد و استادى مير با خانواده شيخ دارد.

چنان كه در مستدرك الوسائل به نقل از محبوب القلوب آمده, ميرداماد بعضاً كنايات ادبى و شاعرانه اى با شيخ بهائى داشته است, امّا با اندك دقتى مى توان دريافت كه اين گونه مطالب عموماً تلميح شاعرانه بوده و اين دو عالم و عارف بزرگ معمولاً نكات اجتماعى را در قالب طنز و تلميح ادبى بيان مى كرده اند و بدين ترتيب نقد اجتماعى را در پوشش طنز آميز بيان و ابراز نموده اند, چنان كه ميرداماد در رباعى معروفى خطاب به شيخ گويد:

از خوان فلك قرص جوى بيش مخور

انگشت عسل مخواه و صد نيش مخور

از نعمت الوان شهان دست بدار

خون دل صد هزار درويش مخور

و شيخ بهائى نيز در پاسخ گفته است:

زاهد به تو تقوى و ريا ارزاني من دانم و بى دينى و بى ايمانى

تو باش چنين و طعنه مى زن بر من من كافر و من يهود و من نصرانى

اين رباعى ها اگر چه به ظاهر لحن تعريضى(1) دارد, امّا در واقع اشارت عام در آن مشهود است وظواهر امر را صرفاً به لحاظ شيرينى كلام و جذبه شعرى به كار برده كه بر تأثيرپذيرى مفاهيم شعرى بيفزايد وگرنه براى عالمى بزرگ, چون ميرداماد كه خود نيز همپاى شيخ بهائى است و تقرب دربارى او نيز همانند شيخ است و خود لقب ميرداماد دارد, هرگز حسرت و حسادت نعمت الوان شاهان مراد و منظور نظر نبوده است, چرا كه در اين صورت, خود نيز مشمول مفاهيم شعر خويش مى گردد و اين, برازنده و در خور شأن و مقام ميرداماد نيست.


174

به هر حال در مورد روابط شيخ بهائى و ميرداماد, روايات و داستانهاى زيادى نقل شده است و از مجموع آن, چنين برمى آيد كه اين دو عالمِ عارفِ همفكر صوفى منش, پاى از بند تعلقات زمينى بركشيده اند و با صميميت و مهربانى بسيار در مجالس و محافل و مدارس به كار اصلاح امور مسلمانان مى پرداخته اند و لذا سر برخورد و تضاد راى و رو در رويى با هم نداشته اند.

مرحوم سعيد نفيسى در كتاب احوال و اشعار فارسى شيخ بهائى مى نويسد: (سفينه اى خطى وجود دارد كه در آن, اين رباعى از ميرداماد خطاب به شيخ بهائى آمده است:

از شاخ برهنه, برگ و بر مى طلبم از خانه عنكبوت پر مى طلبم

اندر دهن مار شكر مى طلبم از پشّه مادّه شير نر مى طلبم

و شيخ بهائى پاسخ داده است:

علم است برهنه شاخ و تحصيل برست

تن خانه عنكبوت و دل بال و پرست

زهرست دهان علم و دستت شكرست

هر پشّه كه او چشيد او شير نرست

در مورد روابط شيخ و ساير علماى بزرگ زمان او روايات عديده اى نقل شده است, چنان كه در كتاب زندگانى شاه عباس اوّل آمده است: (روزى شاه عباس صفوى به همراه گروهى از درباريان و سپاهيان و روحانيان و از جمله شيخ بهائى و ميرداماد در جريان يك سفر, سوار بر اسب در كنار يكديگر مى راندند, در اثناى حركت, اسب ميرداماد پيشى گرفت و ميدانى از شاه عباس و شيخ بهائى جلو افتاد, شاه عباس پس از مشاهده اين صحنه با لحنى كه حكايت از محك زدن شيخ داشت, خطاب به او گفت: روزگار عجيبى است, به كلّى آداب همراهى سفر به بوته فراموشى سپرده شده, همراهان, جمع دوستان را مى گذارند و بر گرده توسن سركش خويش شلاق جسارت مى كوبند.

شيخ بهائى با ذكاوت و دانايى و بينش بى نظيرش دريافت, منظور شاه عباس اشاره تلويحى به پيشى جستن اسب ميرداماد مى باشد. براى تعديل نظر شاه در حالى كه سعى مى كرد اسب خود را به كنار اسب شاه برساند خطاب به او گفت: البته روزگار پر از شگفتى و عجايب است, امّا سرمستى اسب سركش دانشمندى بزرگ چون ميرداماد را شگفتى نيست كه او از ذوق و شوق بار علم بر دوش نهاده, سر از پاى نمى شناسد كه اين چنين سركش افتاده است.


175

شاه عباس از عكس العمل عالمانه و اظهار نظر استادانه و صميمى و دوستانه شيخ بهائى در شگفت شد و ادامه دادن بحث را جايز نشمرد, لذا بر اسب نهيبى زد و توسن شهريار صفوى در يك آن, بر دو پا بلند شد و لحظه اى ديگر ميدانى را به سُم كوبنده درنورديد تا در كنار اسب تيزرو ميرداماد قرار گرفت, آن گاه براى آزمودن وى چنين گفت:

روزگار عجيبى است, آداب سفر را رخوت رهنوردى سوارانى چون شيخ بهائى بر هم مى زنند, رسم همراهى چنين نيست كه راهروى همراه پيوسته در عقبه كاروان به تنهايى ره سپارد.

ميرداماد, نيز چون شيخ بهائى, با فراست شگرف خويش, اشارت شاه عباس را درياف و با لحنى توأم با احترام كه از كدورت احتمالى شاه بكاهد پاسخ داد: آرى, روزگار را شگفتى بسيار است, امّا عقب ماندن اسب شيخ با آن همه بار علمى كه بر دوش دارد, نه عجيب است كه همين مختصر آمدنش عجيب مى نمايد.

شاه عباس صفوى پس از مشاهده و شنيدن اين دو صحنه زيبا پى به اخلاص و صميميت و صفاى باطن اين دو دانشمند و روحانى بزرگ برد و در حالى كه لبخند رضايت آميزى بر لب داست, زير لب گفت: عالِمان را عالَمى است كه پى بردن به آن, بس دشوار و كشف اسرارش مشكل است(1).

دريغ است در اين جا ذكرى نيز از عالم ديگر زمان شيخ يعنى مير ابوالقاسم فندرسكى ننماييم. در كتاب نصف جهان فى تعريف الاصفهان آمده است: (مير ابوالقاسم فندرسكى استرآبادى, حكيمى فاضل و عارفى كامل بود و او صاحب قصيده معروفى است با اين مطلع و او خاتم الحكما است در اسلام:

چرخ با اين اختران, نغز و خوش و زيباستى

صورتى در زير دارد, آنچه در بالاستى)


176

آثار ديگر شيخ بهائى

در مورد آثار به جا مانده از شيخ بهائى روايات مختلفى ذكر گرديده است, علاوه بر آن, افسانه هاى زيادى نيز سينه به سينه نقل شده كه از جمله, آن قصه چگونگى ايجاد شهر نجف آباد است:

گويند وقتى كاروانى موقوفات حرم مطهر حضرت على(ع) را به نجف اشرف حمل مى نمود, در اولين منزل كه در محل فعلى نجف آباد صورت گرفت, شيخ بهائى در خواب, مولا على(ع) را زيارت نمود و به او فرمودند: از محل وجوهات اين محموله, شهرى در همين محل ساخته شود. آن گاه شيخ بهائى دستور داد, امتعه كاروان را بفروشند و از وجوه به دست آمده, هزينه ايجاد و ساختمان شهر كوچكى به نام نجف آباد را پردازند.

طراحى و معمارى و شيوه شهرسازى نجف آباد كه به وسيله شيخ بهائى صورت گرفته, نه تنها در آن زمان بى نظير بوده, بلكه اينك نيز پس از گذشت قريب چهار قرن همچنان مطلوب است. كوچه ها و محلات از شيوه و روش بسيار پيشرفته علمى پيروى نموده, به طورى كه هنوز هم رفت و آمد در كوچه هاى عموماً شمالى ـ جنوبى و شرقى ـ غربى آن شهر به صورت ساده و راحتى انجام مى شود. محلات طورى طراحى شده كه مشكلات رايج در شهرهاى مشابه را ندارد و اصولاً در اين محلات درگيريهاى قومى و محله اى وجود ندارد. طراحى و معمارى شهر نجف آباد نشانگر قدرت و دانش بى نظير شيخ در زمينه شهرسازى و معمارى است; همين طور قدرت تصميم گيرى و فتواى شيخ در مورد هزينه موقوفات حرم مطهر حضرت على(ع) در آن محل, نشانه اقتدار, ابتكار, نفوذ معنوى و روشنفكرى وى است.

علاوه بر آن, همان طور كه در تاريخ مذكور است, معمارى و طراحى حصار نجف اشرف نيز از اقدامات ديگر وى مى باشد.

طرح كاريز نجف آباد نيز از جمله آثار ماندنى شيخ بهائى مى باشد, اين كاريز از بزرگترين قناتهاى ايران و طول آن از ابتداى مظهر قنات تا انتهاى آبخور آن, بيش از نه فرسنگ است و به نام قنات زرّين كمر معروف مى باشد. اين كاريز به يازده جوى بزرگ تقسيم مى شود و هنوز هم روش توزيع آب آن, مورد استفاده و عارى از هر گونه خطا و اشتباه محاسبه مى باشد و همه كشاورزان از آن تبعيت مى نمايند. اين روش توزيع, چنان است كه هم اكنون نيز آبهاى كمكى حاصل از چاههاى الكتريكى و يا كانالهاى آبيارى اضافى را از طريق همين جويها تقسيم و توزيع مى كنند و هيچ گونه اختلاف يا برخوردى بين رعايا پيش نمى آيد.


177

* * *

شيخ بهائى در مورد كارهاى معمارى علاوه بر حمام معروف شيخ و ساختن شهر نجف آباد و حصار نجف اشرف و مسجد امام و غيره, در اتمام بناى معروف مسجد شيخ لطف اللّه و به خصوص كتيـبه زيباى سر در آن و شعر رساى عربى شيخ كه بر آن منقوش است نيز دست داشته است. طراحى و معمارى شهر نجف آباد و طرح كاريز آن شهر كه به موازات آن تهيه شده, نشانگر اين واقعيت است كه شيخ بهائى در كار تأمين آب زراعى و آشاميدنى شهر, سعى و اهتمام وافر داشته و به خصوص حل و فصل امور كشاورزى و رفع مشكل زارعين زحمتكش را در سر لوحه اقدامات خود مورد توجه قرار مى داده است, چنان كه به شرح مبسوطى كه در باره طومار تقسيم آب زاينده رود آمد, مدّتها توان و وقت خود را صرف تهيه آن نمود, اگر چه به علت كارشكنى مالكان عمده, سرانجام اين طرح جامع در نطفه خفه شد و جامه عمل نپوشيد.

* * *

از ديگر كارهاى ماندنى شيخ بهائى, ساختن شاخص مسجد امام اصفهان مى باشد كه به وسيله آن, اوقات در روز به كمك آفتاب محاسبه مى گردد و به ساعت ظلى معروف و در مغرب مسجد شاه نصب گرديده است.

بنابه قولى شيخ بهائى در طراحى و پرداختن كاروانسراهاى معروف به شاه عباسى كه در سر تا سر ايران و در مسير كاروانيان ساخته شده نيز مؤثر بوده است.

اينك كميته فرهنگى سازمان ملل (يونسكو) بنا دارد ايران را در بازسازى و احياى مجدّد كاروانسراهاى مذكور يارى و مساعدت نمايد, زيرا عمده اين كاروانسراها در مسير جاده ابريشم قرار دارند.


178

قتل صفى ميرزا

قساوت و سنگدلى لازمه ديكتاتورى است, اصولاً حكومتهاى ديكتاتورى بدون دست افزار خشونت و قساوت راه به جايى نمى برند. در طول تاريخ پر نشيب و فراز اين ملّت, بارها رژيمهاى فاسق و جابر و ضد مردمى حكومت كرده اند كه اقتدار خود را در سايه ارعاب و وحشت و كشتار جمعى تأمين نموده اند. در اين حكومتها احساس يا احتمال خطر از ناحيه هر كس, معادل حكم قتل اوست.

شاه عباس صفوى نيز با همه خدمات نسبى كه به ايران نمود كه از همه مهمتر, وحدت ملّى و احياى اقتدار از دست رفته آن بود. از آغاز سلطنت, روش خشونت و قتل و كشتار را با پدر و اعضاى خانواده اش تجربه كرد تا اين رسم و آيين منحوس سلطنتى در مرام و مسلك اينان جاويد بماند. اين رسم ناميمون و بدهنجار تا بدان جا بر مسلك و مرام او تأثير گذارد كه بر اثر يك احتمال ضعيف, كمر به قتل فجيع فرزند شايسته و صالح خويش (صفى ميرزا) بست.

چنان كه در تاريخ مذكور است(1), زمانى كه شاه عباس صفوى در صفحات شمال به سر مى برد و قصد رفتن به مازندران داشت, به تحريك فرماندهان (چَركَسى) سپاه خود بر فرزندش (صفى ميرزا) مظنون گرديد و از اين كه مبادا او نيز چون خودش بر پدر بشورد و كار قصاص به شمشير سپارد, قتل او را به غلامِ وحشى تنومندِ بى باكِ خيره سر بدفرجامِ خود سپرد و (اوزُن بهبود) غلام موصوف نيز به طرز بسيار فجيع و وحشتناكى, جوان خوشنام با اخلاص خاندان شاهى را بر سر راه بازآمدن از حمام به ضربه هاى مكرر خنجر بكشت و او را به خون غلتانيد. (اوزن بهبود) خون اين پروانه بى آزار را در كوچه پس كوچه هاى رشت آن زمان به زمين ريخت و به لابه و تضرع نه چندان زياد وى وقعى نگذارد, غافل از اين كه خون ناحق, پروانه شمع را چندان امان نمى دهد كه شب را سحر كند, اين بود كه (اوزن بهبود) سركش ديوسيرت, خود نيز به سرنوشتى غم انگيزتر از مقتول گرفتار آمد و ذكر آن در تواريخ به تفصيل آمده و نقل مكرّر آن ملال انگيز است.

بدين ترتيب شاه سفّاك خودخواه صفوى به احتمال ظنّ و گمان نادرست خويش دست به فجيع ترين قتل ممكن مى زند و خشم و غضب مضاعف حاصل از اين ددمنشى چنان بر وجود او مستولى مى شود كه رحم و شفقت را به يكباره از خاطر مى برد و اين خاصيت مذموم و ديرينه شقاوت است.


179

اين قتل فجيع چنان وحشت و رعبى بر خاطر همه اطرافيان انداخته بود كه كسى را جرأت دخالت و حداقل پاك كردن ظاهرى لكه هاى ننگ از كوچه هاى رشت نبود. در اين بين, خبر به شيخ بزرگوار بهاء الدين عاملى مى رسد. شيخ مغموم و افسرده به صحنه مى شتابد, پرخاشگر و بى محابا به قتلگاه فرزند شاه صفوى قدم مى گذارد. شيخ و عارف وارسته, پشت پا به دنيا و ما فيها زده و لذا بيم جنون پادشاهش نيست, چرا كه هيبت پرخاشگر و چشمان به خون نشسته شيخ نيز جرأت دژخيمان به نظاره نشسته را باز مى ستاند.

شيخ بهائى قدم به صحنه مى گذارد و در كنار جسد پاره پاره شده صفى ميرزا مى نشيند و طلسم گام نخستين مى شكند تا ديگران نيز پيروى كنند و به ميان آيند و جنازه را از زمين برمى گيرند. (ميرزا رضى صدر) آستين بالا مى زند و به غسل و كفن وى مى پردازد.

بدين ترتيب, نفوذ كلام و هيبت عارفانه و وقار هميشگى و جذبه روحانى شيخ بزرگوار, نه تنها بر اطرافيان كه بر شاه غضبناك قهرآلود فرزندكُش نيز تأثير مى گذارد و او را از تكرار مضاعف جور زندگى سوز, باز مى دارد و در نهايت از كرده بى حاصل و سراپا اشتباه خود پشيمان مى شود, امّا غافل از اين پند جانانه است كه: (عاقلا مكن كارى كاورد پشيمانى).


180

شيخ بهائى و عرفان و تصوف و عشق

شيخ قلندر صوفى مرام شيرينكار, عمرى را صرف قرابت محمود عرفان و تصوف راستين نمود تا در پناه اين تجانس و تجاذب ميمون بر دور تفاخر و تخاصم ديرين آن دو, خط بطلان كشد و ميانه اين دو همزاد فرزانه, انس و الفت مألوف برقرار سازد و فقه را از حجره بودن, قرنها به طريق خجسته شدن رهنمون گردد و تثليث عرفان و تصوف و عشق را در حكم طريقى واحد انگارد كه بدين گونه وجه اللّه را در نهايت و برابر دارد.

* * *

شعر شيخ نشانه گوياى اين تفكر معقول است كه عشق را علم اول مى شمارد و آن را به كار تصوف و عرفان خوش مى پندارد:

علم نبود غير علم عاشقي مابقى تلبيس ابليس شقى

يعنى آن كس را كه نبود عشق يار بهر او پالان و افسارى بيار

سينه گر خالى ز معشوقى بود سينه نبود كهنه صندوقى بود

در كار عشق سختى ها مى بيند و ابرام مى گزيند, چنان كه:

ايها القلب الحزين المبتلا فى طريق العشق انواع البلا

تا نسازى بر خود آسايش حرام كى توانى زد به راه عشق گام

غير ناكامى در اين ره كام نيست راه عشق است, اين ره حمام نيست

و عشق را مى ستـايد و پـرده پندار مى درد كه صفت صوفى, صافى بودن است:

ساقيا يك جرعه از روى كرم بر بهائى ريز از جام قدم

تا كند شق پرده ى پندار را هم به چشم يار بيند يار را

شيخ در طريق عشق(1), دين و دل در كفه اى مى نهد و فى الحال از معاملت نيكوى خويش اظهار مسرّت مى نمايد كه:

دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم

در قمار عشق اى دل, كى بود پشيمانى

و آن گاه كه شهپر خيال انگيز دل به سوداى عشق جولانى مى دهد و آرام مى گيرد چنين زمزمه مى نمايد:

آن دل كه تو ديديش زغم خون شد و رفت

وز ديده خون گرفته بيرون شد و رفت

روزى به هواى عشق سيرى مى كرد

ليلى صفتى بديد و بيرون شد و رفت

امّا قصّه عاشقان را دلكش مى پندارد كه دل بى عشق غير از آب و گل نيست:


181

او را كه دل از عشق مشوش باشد هر قصه كه گويد همه دلكش باشد

تو قصّه عاشقان همى كم شنوي بشنو بشنو كه قصّه شان خوش باشد

شيخ, عالم را خالى از ناله عشاق نمى خواهد و حصّه اى از اين نواى محزون را به كار دل, شايسته مى داند:

از ناله عشاق نوايى بردار از درد و غم دوست دوايى بردار

از منزل يار تا تو اى سست قدم يك گام زياده نيست پايى بردار

شيخ بهائى عشق را در نهايت مى بيند و مى پذيرد و مى خواند كه علم عشاق را نهايت نيست. او زندگى و حيات آدمى را در عشق جستجو مى كند و در پناه اين اكسير هستى بخش, سرى به گوشه محراب دارد و دلى به ديدن جمال يار, فقه مى گويد و تفسير را به نعمت عشق هدايت شده تعليم مى دهد. اين همه كارِگران به لطف بى دريغ دولت عشق صورت مى دهد و گاه چنان در جلوه معشوق مستغرق مى شود كه علم را مردود مى شمارد و بودن در مدرسه را تكذيب مى كند. گويى حافظ زمانه باز سر بيان عشق دارد و بر خط كمرنگ علم, نقش باطل شد مى كشد, چنان كه خواجه شيراز فرمايد:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

ييا مولانا كه مى فرمايد:

عشق جز دولت و عنايت نيست جز گشاد دل و هدايت نيست

عاشقان غرقه اند در شكر آب وز شكر مصر را شكايت نيست

شيخ بهائى اگر چه در كسوت روحانيان و در زمره اهل فقه و اصول است, امّا طريقت و شريعت را جدا از هم نمى داند و سعى بى پايانى در آشتى و همراهى آن دو دارد. شيخ, تصوف(1) راستين و شريعت مهين را همه راهى به سوى معبود مى داند و قبا و عبا و دلق و خرقه و زنّار و دستار را مانعى در راه وصال نمى شناسد. شيخ در جلوه ذات حق, آن چنان غرق است كه بيم هلاك را به سر راه نمى دهد, چه رسد به صورت ظاهر و پشمينه پوشى و يك لاقبايى!

اين صوفى صافى, چنان در عشق يار غوطه ور است كه پرواى ديگرش نيست و لذا گاه مسجد و محراب را به يكسو مى نهد و پاى در ركاب رفتن مى كند و باديه ها و شهرها پشت سر مى نهد كه همه نشان از بى قرارى او دارد و بى قرارى نشانه راستين عشق است.


182

شيخ صوفى صافى شده عمرى را سر به چوگان گردان عشق سپرد و انگار پاى بى موزه و دستار بر گردن آويخته, رندانه و سرمست و سينه چاك طريق پرآشوب عشق را مى پيمود و باكى از طعنه محافظه كاران روزگار نداشت و رسم و عرف و عادت تخديرى زمانه را به بازى عشق مى گرفت و تنها به پيمان و اعتقاد ازلى مى انديشيد كه:

عشاق به غير دوست عارى دارند از حسرت آرزوى او بيزارند

و آنانكه كنند طاعت از بهر بهشت عشّاق نيند بهر خود در كارند

و هم از اين روى بود كه در حدود دو (اربعين حياتش) به شيشه صافى نشست و زنگار و كدورت و ملال روزگاران را به سرپنجه با كفايت عشق از جبين زدود و هر گاه كه خمر ساقى ازلى, جان جانش را برمى افروخت, چنين زمزمه مى نمود كه:

تا نيست نگردى, ره هستت ندهند اين مرتبه با همت پستت ندهند

چون شمع قرار سوختن گر ندهي سر رشته روشنى به دستت ندهند

شيخ در تحكيم الفت بين طريقت و شريعت راستين و بيان جذبه هاى عاشقانه سعى وافر نمود و سلسله جنون عشق را بر پاى دل, عين خردمندى مى دانست:

به عالم هر دلى كو هوشمندست به زنجير جنون عشق, بندست


183

شيخ بهائى از ديد تذكره نويسان

محمد مهدى بن محمدرضا الاصفهانى در كتاب نصف جهان فى تعريف الاصفهان صفحه 177 مى نويسد: (و شهر اصفهان در زمان او [شاه عباس اوّل] مجمع افاضل و اهل علم گشت. از مشاهير ايشان يكى مير ابوالقاسم فندرسكى و ديگر ميرمحمد باقر شهير به ميرداماد و ديگر شيخ بهاء الدين محمد عاملى كه هر يك فريد زمان و عصر خود بودند, به اصفهان آمده, ساكن گشتند و مردمان همه روى به تربيت نهادند و مؤدب و مهذب گشتند و از هر جاى نيز روى به اين شهر آوردند و گفته اند تا زمان وفات او عدد نفوس شهر اصفهان به هفت صد هزار رسيده بود و او در اواخر ايّام حيات, رود كورنگ1 را كه سرچشمه آن, عقب كوه منبع زاينده رود بود به جهت زيادتى زراعت و آبادى خواست, قدرى از آن را به اصفهان آورده, مزيد زنده رود نمايد).

مؤلف قصص العلماء (در صفحه 178)مى گويد: (در جوانى با پدر به خراسان رفت و منظومه اى در وصف هرات گفته كه در كشكول آورده است).

مؤلف خلاصة الاثر در جلد سوم صفحات (440ـ 444) مى گويد: (هنگامى كه در مصر بود با استاد محمد بن ابى الحسن بكرى ديدار كرد و وى او را بزرگ مى داشت و در ميانشان مشاعره رفت و سپس به قدس رفت و رضى بن ابى اللطف مقدسى حكايت كرد كه: وى از مصر مى آمد و جامه جهان گردان در برداشت و خويشتن را پنهان مى كرد و فروتنى مى كرد, از او خواستم كه چيزى از او آموزم. گفت: به شرط آن كه نهفته بماند و هندسه و هيأت را برو خواندم و سپس به شام و از آن جا به ايران رفت و چون به دمشق رسيد, در محل خراب در سراى يكى از بازرگانان بزرگ فرود آمد و حافظ حسين كربلائى قزوينى يا تبريزى, ساكن دمشق, مؤلف روضات در مزارات تبريز نزد او رفت و شعر خود را بر او خواند و ميل ديدار حسين بودينى داشت و آن بازرگان, وى را به خانه خود خواند و با هم ديدار كردند و بيشتر از دانشمندان شهر را در آن مهمانى فراهم آورد و در آن مجلس, جامه جهان گردان پوشيده بود و بر بالاى مجلس نشسته و همه او را گرامى مى داشتند و به او ادب مى كردند و بودينى را از او شگفت آمد و وى را نمى شناخت و چون پى به دانش او برد بزرگش داشت و بهائى از او خواست كه آمدنش را پنهان دارد و


184

از آن جا به حلب رفت و شيخ ابو الوفا عرضى گويد كه: در زمان سلطان مراد بن سليم پوشيده به حلب آمد و به صورت درويشان بود و در درسهاى پدرم شيخ عمر حاضر مى شد و او دانست كه رافضى و شيعى است و بهائى از يك تن از بازرگانان ايرانى خواست كه مهمانى كند و پدرم را با او آشنايى دهد و در آن مجلس گفت كه: من پيرو سنّتم و صحابه را دوست مى دارم, ليكن چه كنم كه پادشاه ما شيعه است و سنيّان را مى كشد و وى پاره اى از تفسيرى به نام شاه عباس مى نوشت و چون به ديار اهل سنت رسيد, ديباچه آن را به نام سلطانمراد كرد و چون مردم جبل عامل از آمدن او آگاه گرديدند, گروه گروه نزد او رفتند و ترسيد كه كارش آشكار شود. از حلب رفت و از سياق سخن عرضى پيداست كه چون به حج مى رفته به حلب رفته است و در اين سفر, لغزى براى آزمايش يكى از اديبان شام نوشت).

* * *

شرح فوق, سير مسافرت و سياحت عمده شيخ را به اجمال بازگو مى كند: مؤلف مطلع الشمس نيز در جلد دوم (صفحه 387) گفته هاى مذكور در خلاصة الاثر را بازگو مى كند و در جاى ديگر گويد: (شيخ بهائى مايل به فقر بود و سياحت و نيّت حجّ كرد و سى سال در مصر و حجاز و عراق و شام سياحت كرد و به آن همه شهرتى كه داشت پنهان سفر مى كرد).

گفته مذكور با توجّه به قراين و شواهد از نظر زمانى قابل قبول نيست, چرا كه شيخ بهائى هيچ گاه سى سال مستمر در سفر نبوده است.

مؤلف سلافة العصر گويد: (از مناصب خود دست كشيد و به فقر و جهانگردى مايل شد و به حجّ و زيارت تربت پيامبر و خاندان او رفت و سى سال سياحت كرد و به ديدار دانشمندان بسيار رسيد و سپس به ايران بازگشت و به تأليف پرداخت و آوازه اش در جهان پيچيد و دانشمندان هر ديار نزد وى مى رفتند و در سفر و حضر همواره با شاه عباس بود).

مؤلف قصص العلماء (در صفحه 175ـ 177) مى گويد: (سفرى به نجف و سفرى به مصر و سفرى به مكه و سفرى به سر نديب رفته و در مكه چهار سال و در مصر دو سال مانده است).


185

توضيحات

1. موضوع كندن تونل كوهرنگ, همان مطلب علمى است كه در بحث مربوط به طومار شيخ بهائى از زبان او شنيديم. شيخ عقيده داشت, رفع مشكل كشاورزان به دو طريق مقدور است: اوّل ازدياد آب زاينده رود كه صرفاً به وسيله تغيير جهت آب در سرچشمه كوههاى زرد كوه ميسور است و دوّم توزيع منطقى و علمى آب موجود كه همان طومار معروف شيخ باشد و به شرح معروضه بر اثر مخالفتهاى عديده در نطفه از ميان رفت و جز نامى از آن باقى نماند, امّا هنوز هم مردم نحوه توزيع آب زاينده رود را با نام شريف شيخ همراه مى دانند و در آغاز توزيع نامه اى كه به خط فارسى و نيز خط سياق تحت عنوان الحاقيه در پايان اين كتاب آورده شده, نام پراحتشام و پراحترام شيخ بهائى بر آن مى درخشد. اگر چه تاريخ سيزده رجب المرجب سال 923 نيز در سرلوحه آن قيد گرديده و ما صرفاً به لحاظ ضبط مطالب و سهم بنديها و اسامى دهها و قصبات و نيز ثبت املا و نگارش اعداد سياق, آن را به صورت الحاقيه درج نموده ايم تا محققان و پژوهندگان در صورت لزوم و ضرورت از اين دو سند موجود استفاده لازم بنمايند و احياناً باقى مانده آن نيز در بوته فراموشى همواره تاريخ اين ملت, مذبوح نگردد.


186

مـرگ شيـخ

چهارم شوال سال 1030 هجرى قمرى است1: از چه روى مريخ در عقرب افتاده است؟! مگر فلك را قصد كين در سر فتاده؟ واى از اين گردش ناميمون گويهاى فلكى! واى از اين چرخى كه گردون مى زند ناگاه بد! اين درهم فتادن ستارگان آسمانى چه معنا دارد؟ مگر قران سعدين به خواب غفلت افتاده است كه قرابت زحل و مريخ را خبر مى دهند؟ اين انجمان سر در گم چه بيراهه مى تازند در تاريكخانه آسمان امشب! قران سعدم كو كه پريشانى خاطر بدو زدايم؟ اين قراولان فلكى گويى فكر مذمومى به سر دارند! اين قربوس منحوس بر پهنه آسمان چه مى گويد؟ قران نحسين را چه خوابى بر سر است امشب؟! و در خانه شيخ بزرگوار نشانه هاى رنجورى و بيمارى بهاء الدين عاملى هويدا مى شود.

قريب هشتاد سال پيش جبل عامل لبنان به ذهن مى نشيند. اين جنب و جوش سر در گم و ماتم وار در آن روز جبل ديگر گونه بود. آن روز, جبل مولودى تازه مى يافت كه افتخار عالم و عالميان گردد و امروز اصفهانى عالمى را رنجور مى بيند كه قلب تپنده شريعت راستين محمدى است. جبل در آن سال, آغوش گشود و اصفهان اينك سر وداع دارد گويى اين راه هشتاد ساله پرنشيب و فراز به سر مى رسد! طلوع فرخنده جبل, قصد غروبى زودرس دارد. اين تنِ تكيده, حال هر روزى ندارد. اين هُرم و جوش درونى است كه ژاله بر جبين شيخ مى نشاند. اين تبخاله دو روزه پيغامى سوء دارد و در كنار شيخ, همسر با وفايى پروانه وار به گرد او مى چرخد و اندوه و پريشانى دل را به ذكر دعا و تهيه دوا كم مى كند.

همسر شيخ هر چه مى كند قرارى نمى يابد, سر بهبود ندارد اين بيمارِ خفته در بستر, احساس عجيبى دارد, حال غريبى دارد اين بانوى همراهِ همسفر. نگاه شيخ نيز فروغ ديگرى دارد, آرام است و بى قرار, كلامى ندارد اگر چه نگاهش گوياست. شيخ گويى خود را به تسليم مى سپارد, به آرامش مى دهد, آرام و مطمئن در بستر آرميده است و نگاهى به گذشته پربار حيات خويش دارد و چشمى به دروازه هاى جاويد. آه كه چه آرامشى مى آورد اين پيام جاودانگى! اين خود رسيدن است, اين هماغوشى محبوب است, اين وصل معشوق است, در آستانه در, آغوش گشوده است, چه سبكبار و سبكبال مى شود اين جسم خاكى! پرواز, عروج و وصول هر چه هست رسيدن به اوست, كمال است, ديدن جمال يار است, منظر جلوه ذات است, هر چه هست:


187

حال خوشى دارد شيخ مانده در بستر; به آلامِ تنِ رنجور طعنه مى زند اين پير; به درد اعضا لبخند مى زند اين خسته; به بانگ بيگاه جرس مى سپارد دل را; تنش به درازى تاريخ, بار خستگى دارد; دلش به حجم زمان در فشار غصه دوست; لبش به وزن غزل, حرف عاشقانه دارد اين عاشق; ولى هواييِ ديدار دوست گشته كنون.

و صحن خانه پر از جمع بى قراران است, همه در فكر مداواى شيخند, همه را سوداى بهبود آن مراد در سر است, همه را ذكر دعا و اميد اجابت در دل است.

و همهمه اى درمى گيرد, جمعيت مانده در صحن خانه راهى مى گشايند. شانه هاى خميده از رنجورى شيخ را به كنارى مى كشند و راه به (مير) مى سپارند. ميرداماد به ديدار مى آيد. صلابت صُلحاى پيشين را دارد اين صالح. سلامش را در چهارچوب در عرضه مى دارد و در كنار شيخ مانده در بستر مى نشيند, اينك لحظه هايى است كه ميرداماد خاموش است و بر منظر غم گستر كمان خميده شيخ بهائى مى نگرد كه: (بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد).

دو پير, دو مراد, دو حبيب, دو محبوب, دو عاشق, دو معشوق, دو همراه, دو همسفر, دو عالم, دو عارف در كنار يكديگر قرارى يافته اند. چه انس و الفت ديرينه اى دارند اين دو عارف, امّا مير را ديگر سر مشاعره نيست, مير ديگر توان جنگ و جدل در خود نمى بيند, مير ديگر همه سازش است و سكون, تعريض مرده است در الفاظ مير ديروزى, تلميح در كلام سترگش نمى توان ديدن, امّا نگاه اين دو عجب حرفها مى زنند! مير در كنار شيخ بهائى قرارى مى گيرد. كنايتى به مزاح مى گويد, قصد شكوفايى لبخند شيخ را دارد, امّا تلاشش بى ثمر مى ماند. مير جبين به هم مى كشد, دل به اندوه مى سپارد, آخر تاب تحمل رنجورى شيخ را ندارد اين همراه.

قفلى است بر زبان و سر گفتگو ندارد مير. غم بر دلش نشسته و محتاج شيون است. ديوان اشعار شيخ بهائى برمى گيرد و تفأل مى زند:

ايها القلب الحزين المبتلا في طريق العشق انواع البلا

سهل باشد در ره فقر و فنا گر رسد تن را تعب جان را عنا


188

رنج, راحت دان چو شد مطلب بزرگ گَرد گلّه توتياى چشم گرگ

تا نسازى بر خود آسايش حرام كى توانى زد به راه عشق گام

غير ناكامى در اين ره كام نيست راه عشق است, اين ره حمام نيست

مير مى خواند و محزون ترنمى مى نمايد. شيخ تنها گوش مى دهد و با نگاه مخمور خويش پاسخ مى دهد. مير ديگر زبان طعنه ندارد. تلميح شعر مير به بغض فشرده اى ماند. كو آن عتاب شاعرانه هر روزى؟ كو آن مجادله در كسوت رساى غزل؟

سكوت سنگينى بر اتاق حاكم مى شود, در حالى كه صحن خانه از انبوه دوستان شيخ موج مى زند, درون خلوت شيخ را تنها حضور روحانى مير پر كرده است, گويى اين دو, هزاران سخن ناگفته دارند, امّا (كو آن مجادله علمى پيشين, كو آن مشاعره روحانى ديرين). به ذهن خسته مير نقش پرنگارى مى نشيند, كتابى از خاطرات روزگاران, پرده اى از محاورات و مجادلات علمى و ادبى. آه كه چه خوش بود آن ايام, چه خوش بود آن روزگاران, آن همه شيدايى در كسوت مشاعره ادبى, آن همه دوستى در محاورات علمى! كو آن اسب سبكبال كه شيخ را همپاى شاه صفوى مى برد؟ كو آن زبان ايهامى كه سراپا طعنه بود و تلميح؟

مير در بهت و اندوهى شگرف فرو رفته است. چگونه اين همه بزرگى به چنگال ناخوشى درافتاده است. دريغ از سر و سيمين خطِ زرين كاكلِ افتاده در بستر! دريغ از بدر سيماى مهين مانده در هاله! توان ديدن تسليمى اين شير, بس سنگين است. قرار از دل گرفته است و تاب ديدن رنجورى بيمار بس سخت است.

و مير سكوت و سكون, اين همه بزرگى را باور ندارد, مگر نه اين كه از گردش افلاك و راز ستارگان و هيبت هماره اختران فلكى خبر مى داد, پس اينك چه گاه خفتن است, تن به رنجورى سپردن مرام او نيست, ولى اين تبخاله نا ميمون سر ناسازگارى دارد امشب.

اگر چه ديگر در كلام مير شعر تلميحى انشا نمى شود و سر مجادله در ساز دهر نيست, امّا شيخ به آرامى خطاب به مير نجوا مى كند:

شمشير مكش سپر نداريم بگذار كمان خطر نداريم

سر باخته حريم عشقيم خونريز مباش, سر نداريم


189

با دوست دمى به كنج خلوت سوداى دگر به سر نداريم(1)

اين مى گويد و آرام مى ماند, گويى ديگر سر تسليم دارد اين جنگاور ديرين! گويى قرار يافته است اين بى قرار هميشه ايام! گويى شمشير در نيام كشيده است اين پيكارى هميشه تاريخ!

امّا باز هم نگاه سوزان و پر فروغ دو پير گه گاه بر هم تلاقى مى كنند, گردش چشمان جز تبسمى شيرين و پر رمز و راز ارمغانى ندارد. كلامشان خاموش گشته, امّا نگاهشان حرفها مى زند. ديگر چه بگويند؟ زبان خسته توان ابراز درد مانده در سينه را ندارد, امّا چه بيگاه درمى گذرد اين زمانِ زمانه سوز! حالا كه وقت جدايى نيست, در سر هزار گونه اميد و علايق است. فصل بيان گفته ناگفته دل است. گويى هم اينك زمان گفتن طالع شده! انگار تازه, زبان به تكلم گشوده است! گويى هم امروز است كه قصد افشاى راز خلوتيان كرده است پير!

مير در جدال با افكار درهم خويش, فلسفه حيات را مرور مى كند: امّا چرا دست اجل امان نداد كه شب را سحر كند؟

مير چشمى به چهره رنجور شيخ دارد و ذهنى به جدال اسرار شك آلود حيات سپرده است: زود است, حيف است, دريغ است اين درد و رنجورى نابهنگام, زمان چه بيرحمانه مى تازد بر اين سرو تناور! (اجل را گو زمانى در پس ديوار هستى دست در كارى دگر بنما).

و مير از دست دادن اين درخت تناور را به چشم مى بيند. زمانى انسان پيش از زمان مى نگرد, زمان را در خود مى شكند, وقايع را پيش بينى مى كند و اينك درد نهانسوز جدايى از شيخ بزرگوار از اين مقوله است. نگاه شيخ, همين سخن را القا مى كند. نگاه دوست كه در كار بستن كوله بار رفتن سوسو مى زند. چشمان پر فروغ اوست كه كم كم رنگ مى بازد. فروغش همچنان برجاست, امّا توان ديدنش هر لحظه كمتر مى شود. ديگر آن دو ديده جذاب پر فروغ نافذ به آرامى و آرامش گراييده است, گويى رخت برمى بندد, انگار هر ساعت, روغن چراغش كاستى مى گيرد و به كردار چراغ نيم مرده در تاريكخانه رواق منظر چشم آرميده است. چشمان شيخ ديگر ميل تماشاى بوستان را ندارد, گويى آثار صنع الهى را به صندوقخانه ذهن سپرده و هم كار به سامان رسانده, ديگر چشمان شيخ به هر منظر نيكويى نمى نشيند, اينك سياق ديدن آنها نه مثل هر روز است.


190

ميرداماد دعا مى كند و از كنار بستر شيخ قامت راست مى نمايد. صحنه وداع اين دو عزيز بس سنگين است. چگونه اين همه مهربانى را تنها گذارد مير؟! چگونه تنها گذارد كسى را كه رفيق خيل سفر بود و اينك همعنان فراق؟! جمال چهره محبوب دوست در نظر است, نمى توان به سهولت گذشت زين منظر.

ميرداماد پاى در ركاب رفتن دارد و با پس مانده هاى نگاه واپسين, بر قامت خميده شيخ مى نگرد. اين اوّل بارى است كه كلام در زمان وداع, نقشى ندارد و تنها نگاه دو عارف به هم عجين شده اند. مير با تمام سختى, رشته الفت از تير نگاه پاره مى كند و قدم به صحن خانه مى گذارد; در ميان مريدان مانده در حياط خانه, چشمان مشتاقى از حال شيخ جويا مى شوند:

حال از دهان دوست شنيدن چه خوش بود

يا از دهان آنكه شنيد از دهان دوست

امّا مير سر سخن ندارد, تنها دلى به غم نشسته و قلبى حزين به همراه است. با اشارتى از سر ناعلاجى به پرسشها پاسخ مى دهد. همين كلام كوتاه نيز تسكينى براى خيل دوستان مضطرب مى گردد. مير قدم تند مى كند كه تاب ديدن ياران را ندارد به گاه غمگينى.

گروهى از ياران شيخ نيز به دنبال مير از خانه خارج مى شوند, گويا اميد شنيدن جمله اى ديگر دارند, اميد و انتظارى كه به سينه هاى مانده در زير بار تنفس, فرصت انبساط مجدد مى بخشد.

و شيخ در تب جانگدازى مى گدازد كه سوز و مويه هزاران ساله دارد. شيخ در بستر رنجورى و بيمارى افتاده و گر چه كار جهان را به اهل جهان واگذارده و هر لحظه انتظار ورود به عالمى برتر, تن تكيده اش را در هرم و تب جانكاهى مى گذارد, امّا گه گاه فكر و خيال كارى نا تمام و عملى بر زمين مانده ذهنش را مشغول مى دارد. اين فطرت آدمى است كه با وجودش سرشته شده و تا آخرين لحظات حيات, رتق و فتق امور دنيوى دست از دامان راحل برنمى دارد. شيخ كمر راست مى كند و به گونه اى كه انگار بيمارى را از ياد برده مى گويد: استاد معمار را بخوانيد! استاد على اكبر معمار را!


191

اين جمله كوتاه گرچه به سختى از لبان شيخ جارى شد, ولى نگاه پى گير او پشتوانه اجراى سريع درخواست او گرديد.

ديرى نمى گذرد كه استاد معمار در آستانه در اتاق ظاهر مى شود, تنى خسته از كار روزانه دارد و دلى ملول از رنجورى شيخ بزرگوار, سلامى در چهارچوب در هديه مى كند و مى گويد: جناب شيخ! قوس قطاع مقصوره اوّل را تمام كرديم, اينك تصديق حضورى جناب شيخ را مى طلبد تا دستمان به ادامه كار باز شود … كاشى هاى مقرنس ايوان ورودى در بوته كوره كاشى ساز رنگ باخته اند, اين درهم شدن رنگها نقصان به كارمان مى نمايد:

شيخ بهائى اگر چه در تب بيمارى مى سوزد, امّا با شنيدن حرفهاى استاد على اكبر معمار به يكباره از جاى مى جهد و پرخاشگر و منقلب مى گويد: كاشى زرين فام و كاشى هفت رنگ, بنا به نوع خويش در درجات حرارت مختلف, شكل مى گيرند2. آنها را به يك چوب نسوزيد استاد! رنگها را بپروريد, رنگها را مناسب خود آتش دهيد.

ديگر بار شاگردى در ارائه درس اشتباه نموده, شيخ تاب تحمل اين گونه خطا را ندارد. تن وامانده و رنجور هم تسليم شيخ پرخاشگر و تهييج شده نيست. اگر درسى به نادرستى پاسخ داده شود, استاد به هم مى خروشد. آن همه تسليمِ بستر بيمارى شدن از آن جهت بود كه كار دنيا را تمام كرده مى ديد, امّا اينك رنگهاى الوان كاشيهاى مقرنس ايوان اوّل, مطلوب نيفتاده, چاره چيست؟ فريادِ از جگر برآمده شيخ را مى طلبد, اين است كه شيخ اين چنين مى خروشد, پرخاش مى كند تا امر ناتمامى اصلاح و اتمام گردد.

شيخ از فرط بيمارى دمى آرام مى گيرد و پس از لحظاتى با لحن مانده در گلو به سختى ادامه مى دهد: استاد على اكبر! پرداختن كاشيهاى الوان را چنان كه گفتم صورت دهيد. استاد كاشيكار كه شيوه عمل را آموخته است, همان گونه كه آموختم به انجام رسانيد. كار يكسره سازيد كه كار ما هم يكسره مى شود.

شيخ پايان راه را به چشم مى بيند و استاد على اكبر معمار از اين كه شيخ بهائى بيمار را به هيجان آورده و موجبات ناراحتى او را فراهم ساخته, سخت پريشان است. استاد معمار پيوسته سعى مى كند با جمله اى يا عملى خاطر شيخ را آسوده سازد. استاد معمار خود را در برابر چشمان شيخ قرار مى دهد و با حالتى كه همه تضمين و تعهد است خطاب به او مى گويد: جناب شيخ! مطمئن باشيد, چنين خواهيم كرد, رنگها را به نيكويى مى پردازيم, همه حالات را رعايت مى كنيم و سقف ايوان را نيز خواهيم زد; خيالتان از بابت مسجد آسوده باشد.


192

آن گاه استاد معمار در حالى كه براى شفاى شيخ دعا مى كرد, قطرات اشك لغزيده بر گونه هايش را با پشت دست مى سترد و به آرامى از در اتاق خارج شد.

بدين گونه كار ساختمان مسجد كه از آرزوهاى ديرينه شيخ بود ادامه مى يابد و هر روز چهره الوان ديوارها و سقفها و گنبدهاى مسجد به نور رنگين كاشيهاى ابداعى ارمغان شيخ روشنتر مى شود, در حالى كه زمانه از نور چهره شيخ مى كاهد.

چند روز اوليه بيمارى سپرى شده و نه تنها نشانه اى از بهبود مشاهده نمى شود كه روز به روز آثار ضعف و سستى بيشترى نيز ظاهر مى گردد. شيخ كم كم توان گفت و شنود را از دست مى دهد, قامت خميده شيخ به كمان جنگاوران مى ماند و چهره روحانى او آرام و منتظر وصال دوست در بستر آرميده است.

ديگر ملاقات كنندگان را نيز تنها با اشارت سر و تير نگاهى, ميزبان مى شود و باقى لحظه هاى حضور دوستان را به سكوتى روحانى مى گذراند, امّا گه گاه با ديدن دوستى يا شاگردى قد راست مى كند, همه توان پاشيده در اندامش را به ديده مى كشاند, جوهره مختصر توان جسمانى اش را به ساعد دستى مى فرستد و با تمام سعى و تلاش ممكن اتمام كارى را توصيه مى نمايد و اينك شاگردى ديگر به ديدار آمده است: نظام بن حسين ساوجى.

ـ بيا نزديك نظام.

و نظام ساوجى مغموم و محزون دستان بى رمق استاد را در ميان دو دست مى فشارد و بر ديده مى نهد و زانو مى زند كه: (مَن علمنى حرفا فقد صيرنى عبدا).

نظام نه طاقت كلامى دارد و نه بيان مطلبى را جايز مى شمارد. او مى داند شيخ بيمار پاسخ را واجب مى شمارد و توان پاسخش نيست, لذا پس از سكوتى مختصر, شيخ بار ديگر همه نيروى مانده در اعضايش را به عاريت مى گيرد و مى گويد: جامع عباسى را تكميل كن نظام!

نظام به نيكويى مى داند كه شيخ بزرگوار تنها پنج باب اوّليه كتاب شريف جامع عباسى را تمام كرده و پانزده باب تبويبى ديگر بر زمين مانده است, لذا پريشان از لحن وصيّت گونه استاد به دعا مى پردازد: جناب شيخ! به لطف الهى بهبود كامل حاصل مى شود و كاغذ و قلم در افتخار كلام و جملات جناب شيخ به خود مى بالد.


193

شيخ ديگر سر تكريم و احترام ندارد. آفتاب حيات او به لب بام رسيده و چراغ هستى اش سوسو مى زند, لذا چهره درهم مى كشد و نظام نارضايتى استاد را درمى يابد و در مقام اصلاح سخن مى گويد: جناب شيخ! جامع را تمام مى كنيم, همان گونه كه تبويب فرموديد. ابواب خمسه تحريرى جناب شيخ, الگوى كارمان خواهد شد. خاطر آسوده داريد جناب شيخ!

آه كه كار دنيا چقدر بى اعتبار است. شيخ مانده در بستر گمانش بود همه امور دنيوى را به اتمام رسانده, همه تكاليف را ادا نموده, به كار دنيا سر و سامان داده است و لذا خود را آماده سفر مى ديد. بار سفر بسته بود اين پير خسته, كوله بار سفر را در چهارچوب در نهاده بود, امّا هنوز هم به هر زاويه نگاه مى كرد كار ناكرده اى مى ديد, به هر كس مى نگريست جلوه اى از تعلقات ناتمام تجلى مى نمود, هر كس و هر چيز و هر نگاهى تداعى امرى مى شود. اين لحظه وداع بس دشوار است, نگاه مانده بر صف اندر صف كتابها, آه از نهاد شيخ برمى گيرد.

ـ گيرم كه جامع را به نظام سپردى اى شيخ! با اين همه حاشيه و تحشيه مانده برجا چه مى كنى؟

شيخ بهائى با خود نجوا مى كند: كشكول هميان عطارى من است, در هر كجاى آن, رايحه اى به مشام مى رسد, كشكول را نه زمان محصور مى كند نه كلام. آه كه چه شيرين سخن است اين طوطى همراه من! كشكول را شمايل ديگر كتاب نيست. كشكول ساده است و پر از مهربانى است. در برگ آخرين سفيدش چه آورم؟ كشكول درد و غصه و شادى و خرّمى است. اين شرح زندگانى هشتاد ساله من است. كشكول مانده بر كنارى, من مى روم كنون.

* * *

چند روزى از بيمارى شيخ مى گذرد. ديگر خانه شيخ از آنِ اهل خانه نيست. همسر شيخ كمتر فرصت و امكان حضور در كنار بستر وى را مى يابد. شب و روز جمعيت انبوهى در حياط خانه و گروهى نيز در اندرون به سر مى برند. همه يارانند, همه دوستانند, همه شاگردانند. او كيست در كنارى سر به ديوار غم ساييده و ماتم گرفته است. حال غريبى دارد. شيخ بيمار با اشارت سر او را به نزديك مى خواند. شيخ علينقى كمره اى به نزديك مى آيد. اوست كه بعدها قاضى القضات شيراز و شيخ الاسلام اصفهان مى شود, امّا اينك سر سخن ندارد, اگر چه شاعرى است شيرينكار. شعر, ديگر بار, جسم و جان شيخ را پُر مى كند. جذبه هماره شعر به جان شيخ بيمار مى دود كه از او مى خواهد: بخوان شيخ! غزل بخوان علينقى!


194

و علينقى كمره اى با درد و افسوس فراوان تنها مطلع اين غزل سوزانش را زمزمه مى كند كه:

مژگان يار از خم آن ابروان گذشت

بايد ز جان گذشت چو تير از كمان گذشت

و جادوى شعر بار ديگر رمق ته مانده حيات شيخ را به زبان مى كشاند تا پير مانده در بستر غزل بخواند, از كلام كليم:

پيرى رسيد و مستى طبع جوان گذشت

بار تن از تحمل رطل گران گذشت

افسانه حيات دو روزى نبود بيش

آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت

يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن

روز ديگر به كندن دل زين و آن گذشت

و ديگر نه توان شيخ اجازه مى دهد و نه بغض فشرده در گلوى شيخ كمره تحمل شنيدن دارد, گويى زمان كندن دل فرا رسيده, از اين روزها پيش و از آن شايد ايامى ديگر كه هر بستن را گشودنى است لامحاله. شاگردان همه هستند, از كدام بگويم؟, نظام, كمره اى, محمود جزايرى, امام الحديث, ملا محمد تقى مجلسى, ابوطالب تبريزى, آقا خليل اصفهانى, محقق, يحيى لاهيجى, ملا محسن فيض كاشى, ميرزا رفيع نائينى, ملا خليل غازى, محمد صالح مازندرانى, وصدر الدين محمد بن ابراهيم شيرازى, تقريباً همه هستند, امّا اين ياران مضطرب و اندوهگين در حياط كوچك خانه پا به پا مى گذارند, سر بر هم مى نهند, نجوا مى كنند, دعا مى خوانند, آرزوى بهبود استادشان را دارند.

اينك نوبت ملا صدراست كه در برابر چشمان خسته شيخ قرار گيرد: اسفار, اسفار؟

(چه مى خواهد؟ چه مى گويد؟)

ـ آرى استاد, (اسفار) به اتمام رسيد و (شواهد الربوبيه) نيز كامل شد.

سرى به علامت رضايت و خرسندى تكان مى دهد و خاموش مى ماند:

آه عجب روزگارى است, آن همه شور و شر مجادله را چه كردى استاد؟ منم, چرا خاموشى؟ كلامت با من افزون بود در ايّام بهروزى, پس چرا جدل را در خموشى پيچيده اى؟ با تو هزاران سخن ناگفته دارم اى پير! زبان بگشا و رمز و راز اين ره بازگو كن!

امّا ديگر كلام معنا ندارد, لوح ضمير شيخ, عجب پاك و ساده است. (نقش غلط مخوان كه همان لوح ساده ايم). هنگامه ستردن الفاظ نابجاست. فصل قبول فلسفه مرگ و زندگى است. گوياترين كلام, نگاه تحسّر است!


195

دوازدهم شوال(1) كم كم فرا مى رسد, تلاش گويهاى فلكى در تثبيت زمان به جايى نمى رسد, سرانجام مى آيد اين روز موعود شيخ يا هنوز روز نيامده در نيمه هاى شب, آمدنش اثبات مى شود.

* * *

بانگ اذان مؤذن به گلدسته هاى مساجد مى پيچد. زنگهاى كليسا چه بيگاه مى نوازند! چه سوز و مويه اى دارد اين تكبير نيم شبى, مگر قِران نَحسَين كارگر افتاد كه همنوا شده اند بلال و ناقوس كليسا؟

و در خانه كوچك شيخ, فرياد وا مصيبتا بر هواست! شيخ بزرگوارمان چشم از جهان و رؤيت بى حاصلش ببست. كوهى از صلابت و بزرگى خاموش مانده است. ملا علينقى كمره اى, صالح مازندرانى, نظام ساوجى و … دهها شاگرد پريشان در كنار جسد بى جان استاد بزرگشان حضور دارند.

كمره اى خطاب به نظام ساوجى مى گويد: فصل احكام غسل ميّت را كه خود نگاشته است. جامع عباسى را تو نيكو مى شناسى, پس چرا آرامى نظام؟! آداب عمل به جاى آور. نظام! حصّه شريف شيخ از اين جامع مبارك عرضه كن.

و نظام ساوجى آستين بالا مى زند تا آداب مذكور در جامع شريف عباسى به جاى آورد.

كمره اى همچنان سخن مى گويد و اين بار خطاب به صالح مازندرانى: سكرات و وقت احتضار شيخ را نديديم, چه خوش تسليم حق شد؟

و ملا صالح مازندرانى در حالى كه شيخ را چشم و دهان مى بندد و تحت الحنك مى كند زير لب پاسخ مى دهد: شيخ در دو اربعين حياتش هميشه تسليم حق بود. كيست كه اقرار به امامت و تلقين كلمه اسلام بر او بخواند كه او خود اقرار محض بود.؟

و شيخ كمره اى زبان مى گشايد: (يا عَبدَاللّه اذكُر العَهد الذي فاوتتَنا مِن دار الدنيا اِلى دار الآخِره شهادة اَنْ لا اله الا اللّه وَحْده لاشريك له واَنّ مُحمداً عَبْدُه ورسولُهُ, اَرسلَهُ بالهدى ودين الحق. ليُظْهَرهُ عَلى الدّين كُلّهِ ولو كَرِهَ المشركون. واَنّ خليفتُهُ مِنْ بَعدِه امير المؤمنين وسيد الوصيين عَليّ ابن ابيطالب ثُم وَلَدَهُ الحسن ثم الحسين ثم على بن الحسين ثم محمد الباقر ثم جعفر الصادق ثم موسى الكاظم ثم على الرضا ثم محمد التقى ثم على النقى ثم حسن العسكرى ثم خلف المنتظر مُحمّدُ المهدى صلوات اللّه وسلامُه عليهم اجمعين عَلى هذا حُيّيتَ وعَلى هذا مِتُّ وعَلى هذا تُبْعَثُ ان شاء اللّه تعالى).


196

و تلاوت شيرين سوره مباركه والصافات و سوره مباركه يس آغاز مى شود و بانگ بيگاه مؤذن و ناقوس كليسا و شيون اهل كوى و برزن به هم در مى آميزد و شهر را از ماتمى بزرگ خبردار مى نمايد. چراغها را روشن نگه داريد و شمعها را بسوزانيد, مؤمنان را خبر كنيد و قرآن بخوانيد كه تعجيل امرى در ميان است. اين سپيده صادق كى به سياهى شب مى تازد؟ كم كم خورشيد به خون نشسته طالع مى شود و هم در اين گاه است كه جنازه شيخ بزرگوار بر دوش و سر دست ياران از زمين حسرت بار خانه كنده مى شود و عزم راه مى نمايد.

* * *

چه خوش صلابتى دارد اين عمارى پروازى؟ چه خوش مى خرامد بر سر انگشتان ياران همراهى؟ چه تعجيل فزاينده اى دارد اين راحل؟ به رفتن سخت مشتاق است و پاى رفتنش رهوار! و در تاريك ـ روشن صبحگاهان به آب چاه مسجد عتيق غسل مى دهند او را و به آداب هر چه تمامتر كفن مى كنند كه آخرين كوله بار سفر بر تن است و پاى در ركاب رفتن دارد اين راحل.

* * *

شهر به هم ريخته است. زن و مرد سرگردان و پريشان به هر سو مى دوند, به ميدان روند يا مسجد عتيق؟! به هم خبر مى دهند: آوردند, آوردند, جنازه شيخ را آوردند! در اندك زمانى ميدان نقش جهان, نقش جهانى مى گيرد. افزون بر پنجاه هزار نفر تابوت شيخ را در ميان گرفته اند. شيخ ديگر در ميانه نيست! وا مصيبتا! وا شريعتا! وا محمدا! چه درد آلود دردى بود كاوردى فلك بر ما؟! اين طلبه پريشان مغموم كه سر بر ستونى نهاده و تنها زمزمه مى كند كيست؟ چه مى گويد؟ چه مى خواند؟ انگار شعر شيخ است كه زمزمه مى كند به راه حجاز!

جاء البَريدُ مُبشراً مِن بَعد ما طال المَدا

اى قاصد جانان ترا صد جان و دل بادا فدا

بِاللّه اَخبرنى بِما قَد قالَ جِيرانَ الحَمى

حرف دروغى از لب جانان بگو بهر خدا

يا ايها السّاقى اَدِر كَاسَ المُدام فَاِنَّها

مفتاح ابواب النهى, مشكاة انوار الهدى

قَد ذابَ قَلبى يا بَنى شوقاً اِلى اَهلِ الحَمى


197

خوش آنكه از يك جرعه مى سازى مرا از من جدا

گويى اين سوز و اين مويه جمع است در بيان و لحن دردآلود اين مشتاق! زبان خيل عظيمى است اين كلام سترگ. چه خوش ترنم آواز كردى به حجاز! بخوان كه درد عظيمى است درد رفتن يار!

* * *

و ديگر روز در ميان غم و اندوه و ماتم فراوان اهل شهر, جنازه پاك شيخ را رهسپار بارگاه مقدس امام هشتم مى نمايند و اصفهان پس از يك ربع قرن ميزبانى بهاء الدين عاملى, اينك على رغم ميل باطنى, جور و مصيبت رفته بر خويش را تمكين مى كند و گل سرخ محمدى اش را ارمغان بارگاه امام هشتم مى نمايد و او را در آستانه مقدسه كه زمانى مجلس درس ديرينه اش بود به خاك مى سپارند كه خوش مأمنى است اين مأوا.

* * *

و اين بود قصّه عشق و شرح اشتياق و روايت پريشانى عاشقى كه در سيزده سالگى, پس از شهادت شهيد ثانى وطن مألوف را به قصد كعبه منظور ترك نمود و در مهجورى و مخمورى به ديدار بت ساقى شتافت و در اين مرتبه, قرب و بعد را به بازى گرفت و تنعم سازگارى به سويى افكند كه: (عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد).

و هم او بود كه در دو اربعين شريف حياتش دو بار به شيشه صافى نشست و صوفى صافى شده, سخن عشق و شيوه رندى و مرام عاشقى را به وجه نيكو تصوير نمود و پرده ظريف دل را به صفاى عاشقى جاودانه كرد كه:

جز دل من كز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان كس نشنيديم كه در كار بماند

شيخ بهائى عقل را به كار عمارت و ساماندهى امور خلق خدا گماشت و عشق را مايه قرار دل ساخت تا در اين تلفيق جانانه, مجموعه مراد را در كف با كفايت گيرد كه: (چون جمع شد معانى گوى بيان توان زد).

شيخ رندانه و سرمست, زمانى به درس مدرسه مى نشست و روزگارى اوراق درس مى شست و سفر به عزم مرحله عشق مى نمود و بى قرارى دل سودايى به سود سفر, درمان مى نمود و حصّه ياران با التفات تمام مى داد كه:


198

به عزم مرحله عشق پيش نه قدمي كه سودها كنى ار اين سفر توانى كرد

بدين گونه قصه عشق شيخ به روايت دل عرضه كرديم, در حالى كه سير تسلسل تاريخى آن را نيز در نظر داشتيم و اين همه به خاطر تحصيل رضايت خاصه مهر ورزان مهربان اين سرزمين نموديم تا علم عشق پيوسته بر پهنه عزيز اين خاك, جاودانه ماند, چنان كه:

كوس ناموس تو از كنگره عرش زنيم عَلَم عشق تو بر بام سماوات بريم

توضيحات

1. نصراللّه فلسفى در زندگانى شاه عباس اوّل, ج2, ص 748 به نقل از كتاب التنبيهات محمد قاسم بن مظفر مى نويسد: (ملا مظفر منجم جنابدى پس از تفكر و تدبر بسيار از ضعف و تباهى حال مشترى در آن وقت به خاطرش رسيد كه يكى از علماى زمان خواهد مرد و از آن, شكستى بر مذهب خواهد شد و چون بزرگترين علماى وقت, شيخ بهاء الدين محمد عاملى بود قرعه مرگ به نام او افتاد. پس اين خبر را به شاه عرض كرد و او بسيار از اين پيش بينى تأسف خورد, ولى منجم دلداريش داد كه در اين باب, دغدغه به خاطر اشرف نرسد كه طالع اين دولت قوى است و از قضا چند ماه بعد شيخ بهائى مرد).

2. پروفسور پوپ در كتاب معمارى ايران مى گويد: (كار كاشى معرق اگر چه به مهارت و تخصص احتياج دارد, امّا در واقع نسبتاً ساده است. امتياز بزرگ كاشى زرين فام و كاشى هفت رنگ اين است كه رنگهاى گوناگون حداكثر برّاقى خود را در درجات مختلف مى گيرند كه 800 درجه سانتيگراد براى لعابهاى سربى و تا دو برابر اين مقدار براى قلعى و كبالت مى باشد و در مورد هفت رنگ 1050 درجه سانتيگراد است).


199

پيوستها و ضمائم

1. تصوير صفحات آغاز و انجام نسخه سياقى طومار منسوب به شيخ بهائى

2. تصوير چند صفحه از رونوشت طومار مربوط به سال 1307 شمسى.

تصوير آغاز نسخه سياقى طومار منسوب به شيخ بهائى

تصوير انجام نسخه سياقى طومار منسوب به شيخ بهائى

تصوير رونوشت طومار مربوط به سال 1307 شمسى

تصوير رونوشت طومار مربوط به سال 1307 شمسى

تصوير رونوشت طومار مربوط به سال 1307 شمسى

فهرست عكس ها

1. شبستان مسجد امام اصفهان(مسجد شاه)

2. شاخص ظهر در مسجد امام اصفهان (مسجد شاه)

3. ميدان نقش جهان

4. محراب مسجد امام اصفهان(مسجد شاه)

5. سى و سه پل اصفهان

6. حمام شيخ بهائى ـ اصفهان

7. رختكن حمام شيخ بهائى ـ اصفهان

8. مرقد شيخ بهائى در جوار تربت پاك امام رضا عليه السلام ـ مشهد مقدّس

تصوير شماره 1

شبستان مسجد امام اصفهان(مسجد شاه)

تصوير شماره 2

شاخص ظهر در مسجد امام اصفهان (مسجد شاه)

تصوير شماره 3

ميـدان نقـش جـهـان


200

تصوير شماره 4

محراب مسجد امام اصفهان(مسجد شاه)

تصوير شماره 5

سى و سه پل اصفهان

تصوير شماره 6

حمام شيخ بهائى ـ اصفهان

تصوير شماره 7

رختكن حمام شيخ بهائى ـ اصفهان

تصوير شماره 8

مرقد شيخ بهائى در جوار تربت پاك امام رضا عليه السلام ـ مشهد مقدّس


201

كتابنامه

1. ابن خلدون: تاريخ ابن خلدون, ترجمه عبدالحميد آيتى, مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى.

2. ابن عربى, محى الدين عربى: رسائل, مقدمه و تصحيح و تعليقات نجيب مايل هروى, انتشارات مولى.

3. ابن معصوم: سلافة العصر, قاهره 1324.

4. احمد بن ابى يعقوب: تاريخ يعقوبى, ترجمه محمد ابراهيم آيتى, انتشارات علمى و فرهنگى.

5. اسكندر بيك منشى: تاريخ عالم آراى عباسى, انتشارات اميركبير, تهران.

6. بسطامى, نوروز على: فردوس التواريخ, تبريز 1315.

7. پوپ, آرتور اپهام: معمارى ايران, ترجمه كرامت اله افسر.

8. تنكابنى, محمد بن سليمان: قصص العلماء, تهران 1304.

9. جابرى انصارى, محمد حسن: تاريخ اصفهان.

10. حافظ, خواجه شمس الدين محمد: ديوان حافظ.

11. خوانسارى, محمد باقر: روضات الجنات, تهران 1306.

12. رامپورى, غياث الدين محمد: غياث اللغات, به كوشش منصور ثروت, اميركبير.

13. سعدى, مصلح الدين: ديوان, تصحيح محمد على فروغى, اميركبير.

14. شيخ بهائى, بهاء الدين محمد عاملى: كشكول, ترجمه حاج محمد باقر ساعدى, جلد 1و2, كتابخانه اسلاميه.

15. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ: جامع عباسى, چاپ سنگى, 1312ق.

16. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ: خلاصة الحساب, چاپ سنگى, 1283ق.

17. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ: ديوان اشعار, به كوشش غلامحسين جواهرى, كتابفروشى محمودى.

18. صفا, ذبيح الله: تاريخ ادبيات ايران.

19. ـــــــــــــــــــــــــــــ: گنج سخن, انتشارات ققنوس.

20. طبرسى, ميرزا حسين نورى: مستدرك الوسائل.

21. طبرى, محمد بن جرير: تاريخ طبرى, ترجمه ابو القاسم پاينده, انتشارات اساطير.

22. عميد, حسن: فرهنگ عميد, سازمان انتشارات جاويدان.

23. غزالى, ابو حامد امام محمد: كيمياى سعادت, به كوشش حسين خديو جم, مركز انتشارات علمى و فرهنگى.

24. فلسفى, نصرالله: زندگانى شاه عباس اول, 3 جلد, انتشارات علمى, تهران.

25. كربن, هانرى: ملا صدرا, ترجمه ذبيح الله منصورى, انتشارات جاويدان.

26. محمد مهدى بن محمد رضا اصفهانى: نصف جهان فى تعريف الاصفهان, تصحيح و تحشيه دكتر منوچهر ستوده, انتشارات اميركبير.

27. مسعودى, ابو الحسن على بن حسين: مروج الذهب, ترجمه ابو القاسم پاينده, انتشارات علمى و فرهنگى.

28. مسكويه رازى, ابو على: تجارب الامم, ترجمه دكتر ابو القاسم امامى, انتشارات سروش.

29. مولوى, جلال الدين محمد: ديوان شمس, نشر طلوع.

30. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ: مثنوى معنوى, كلاله خاور.

31. ناصر خسرو: سفرنامه, به كوشش نادر وزين پور, چاپخانه سپهر.

32. ناظم الاسلام كرمانى: تاريخ بيدارى ايرانيان, به كوشش على اكبر سعيدى سيرجانى, انتشارات آگاه ـ نوين.


202

33. نفيسى, سعيد: احوال و اشعار فارسى شيخ بهائى, چاپخانه اقبال, تهران 1316.

34. نياز كرمانى, سعيد: حافظ شناسى, انتشارات پاژنگ.

35. هدايت, رضا قلى خان: مجمع الفصحاء, تهران 1295.

(1)اشاره تلويحى به استاد فرزانه, سيد محمّد نواب رضوى يزدى كه يادش عزيز و عمرش دراز باد!

(1)شيخ زين الدين بن على بن احمد جُبَعى عاملى مشهور به شهيد ثانى از پيشوايان معروف شيعه كه

در سال 965 هجرى قمرى به شهادت رسيد.

(1)بقره(2) آيه 156.

(1)حج(22) آيه 7.

(1)همانا پيوستگى روح مؤمن به روح خدا از پيوستگى پرتو خورشيد به خورشيد بيشتر است.

(1)من در ميان شما دو امانت نفيس و گرانبها مى گذارم: يكى كتاب خدا قرآن و ديگرى عترت و اهل بيت خودم و اين دو يادگار من هيچ گاه از هم جدا نمى شوند تا ورود در حوض موعود.

(1)تكوير(81) آيه 1ـ 3.

(1)پس چون گذشتند, گفت موسى مر جوانش را: بيار ما را چاشت, ما به درستى كه ديديم از اين سفرمان تعبى (كهف (18) آيه 62).

(1)و آن كه هجرت گزيد در راه خدا مى يابد در زمين, موضعهاى بسيار و فراخى و آن كه بيرون رود از خانه اش, مسافر به سوى خدا و رسولش, پس دريابد او را مرگ, پس به تحقيق لازم شد اجرش بر خدا و باشد خدا آمرزنده مهربان (نساء (4) آيه 100).

(1)آن گاه كه آسمان بشكافد … و آن گاه كه زمين كشيده شود (انشقاق (84) آيه1و3).

(1)زمر(39) آيه 22.

(1)خيال اگر چه با طاير پرّان انديشه, توان پرواز بسيار دارد و سبكبال و پرتوان در دشت وسيع خواهشهاى نفسانى به جولان مى پردازد, امّا حفظ طاير خيال در مقابله با جنود اهريمنى و شيطانى ضرورت دارد, زيرا اين مرغ پروازى در هر زمان, قادر به پريدن به شاخسارى تازه است كه بسيارى از آن, نقاط آشيانه اهريمنى نفس امّاره مى باشد, لذا سپردن يكباره دل به دست خيال, كار ارباب خرد نيست, زيرا عواقب درد آلودى از اين افسار گسيختگى به بار مى آيد.

(1)شيعه اماميه معتقد است كه اسماعيل عليه السلام, ذبيح اللّه است.

(1)نقل از كتاب احوال و اشعار فارسى شيخ بهائى, تأليف مرحوم سعيد نفيسى.

(1)جفر: علم حروف, آينده نگرى.

(1)الف: هزار.


203

(1)انشراح (94) آيه 7.

(1)مثنوى معنوى.

(1)قمر (54) آيه 11.

(1)نقل از كتاب شريف جامع عباسى, باب هيجدهم, صفحه 405.

(1)حوصله در لغت به معناى چينه دان مرغ و در اصطلاح شعرى كنايه از صبر و گنجايش و ظرفيت در تحمل آن مى باشد, چنان كه خواجه شيراز فرمايد:

خيال حوصله بحر مى پزد, هيهات چهاست در سر اين قطره محال انديش

(1)ج2, ص67.

(1)نقل از مقاله مندرج در حافظ شناسى, ج13, ص 157.

(1)بقره(2) آيه 172.

(1)خبز شعير: نان جو.

(1)اين مطلب را با مضمون قريب به آن, استاد سعيد نفيسى نيز در كتاب زندگانى و شرح احوال و اشعار شيخ, نقل نموده, ولى صحت آن را تأييد ننموده است.

(1)ناظم الاسلام كرمانى, تاريخ بيدارى ايرانيان, به اهتمام على اكبر سعيدى سيرجانى, بخش دوم, ص 235.

(1)مؤلف تاريخ روضة الصفويه مى گويد: شاه عباس نذر كرده بود, پس از باز گرفتن آذربايجان از تركان عثمانى به زيارت امام هشتم رود, ولى گويى قبل از آن به زيارت رفت, زيرا تسخير آذربايجان در سال 1012 هجرى قمرى, يعنى دو سال بعد صورت گرفت.

(1)اين مطلب را نصر اللّه فلسفى در زندگانى شاه عباس اوّل, ج2, ص 460 نيز نقل كرده است.

(1)اين مطلب كه با تصرّف در جملات نقل گرديد, در كتب متعددى با همين مضمون ذكر گرديده, از جمله: قصص الخاقانى (نسخه خطى, كتابخانه ملّى تهران) ص 125; منتظم ناصرى, جلد 4, ص 166; زندگانى شاه عباس اوّل, ج3, ص 864; احوال و اشعار فارسى شيخ بهائى, تأليف استاد سعيد نفيسى, ص 74.

(1)نقل با تصرف در كلام از كتاب زهر الربيع سيد نعمت اللّه جزايرى, ترجمه پسرش نور الدين محمّد, به روايت نصر اللّه فلسفى در كتاب زندگانى شاه عباس اول, ج2, ص 625.

(1)مستدرك الوسايل, ج2, ص 420.

(1)احوال و اشعار شيخ بهائى, تأليف استاد سعيد نفيسى, صفحه 108 و109. مفتاح الفلاح را آقا جمال خوانسارى به نام شاه سليمان صفوى ترجمه فارسى كرده است.

(1)مى گويند شاه عباس صفوى چند عمه داشت كه به همه علاقه مند بود, امّا از ميان آنها مريم سلطان بيگم, زن خان احمد گيلانى را به لفظ عمه خطاب مى كرد و او را به اصفهان آورده, در خانه نسبتاً مناسبى سكونت داده بود. پس از فوت وى به سال 1017 هـ.ق. شاه عباس خانه مسكونى مشار اليها را به شيخ بهائى بخشيد تا وى در ازاى آن, روزانه پنج نوبت براى وى نماز بخواند.


204

(1)شيخ بهائى, جامع عباسى, صفحه 11.

(1)رصد به نقل از غياث اللغات: رصد به معناى چشم داشتن و به معناى نظركنندگان و چوتره كه به بلندى هفت صد گز بر قله كوه بلند مى سازند و منجّمان بر آن نشسته, احوال كواكب معلوم كنند (از لطائف و كشف و مؤيّد). و رصدخانه مراغه از بزرگترين رصدخانه هاى آن زمان و به وسيله دانشمند و سياستمدار بزرگ ايرانى يعنى خواجه نصير الدين طوسى در دوران تركتازى مغولان در شهر مراغه به پا گرديد و انتخاب شهر مراغه از نظر وضعيت جغرافيايى بود.

(1)گفتيم و نگفتيم عنوان كتابى اجتماعى ـ انتقادى از دكتر محمد على اسلامى ندوشن است.

(1)نقل از كتاب جامع عباسى, اثر شيخ بهائى, ص 2.

(1)شيخ بهائى, كشكول, ترجمه حاج شيخ محمد باقر ساعدى خراسانى.

(1)سعيد نفيسى, احوال و اشعار فارسى شيخ بهائى, ص 63.

(1)تعريض: به كنايه چيزى گفتن, سخن سربسته گفتن.

(1)داستان فوق از كتاب زندگانى شاه عباس اوّل, تأليف مرحوم نصر اللّه فلسفى, با تصرّف در كلام و محاورات شاه عباس به شيخ بهائى و ميرداماد, بيان گرديد.

(1)اين داستان با تصرف در جملات از كتاب زندگانى شاه عباس اوّل, تأليف مرحوم نصر اللّه فلسفى, ج سوم, صفحات 178ـ 179 نقل شده است.

(1)غياث اللغات: عشق, بسيار دوست داشتن چيزى و نزد اطبا مرضى است از قسم جنون كه از ديدن صورت حسن پيدا مى شود. عبد الرحمن شارح ظهورى از شرح اسباب و فتوحات الحكم نقل كرده است كه عشق مأخوذ از عشقه و آن نباتى است كه آن را لبلاب گويند, چون بر درختى بپيچد آن را خشك كند, همين حالت عشق است بر هر دلى كه طارى شود صاحبش را خشك و زرد كند و در مصطلحات به معناى سلام و وداع نيز نوشته اند, چه اصطلاح آزادان است كه به جاى سلام عليك (عشق اللّه) گويند.

عشق پيچان, نباتى است كه بر درخت پيچد. گل آن سرخ باشد و در عرف آن را عشق پيچه گويند.

عشقه (به فتح اول و كسر ثانى) به معناى عشق پيچان.

عشيقه به معناى معشوقه.

(1)غياث اللغات: تصوف, پشمينه پوشيدن مأخوذ از صوف بالضم كه به معناى پشم و نوعى از پشمينه و به اصطلاح از خواهش نفسانى پاك شدن و اشياى عالم را مظهر حق دانستن, چون در زمان سابق, صاحبان صفات مذكوره صوف مى پوشيدند, لهذا مجازاً اعمال و افعال ايشان را تصوف ناميدند و مى تواند كه تصوف مأخوذ باشد از صوف بالفتح كه به معناى يكسو شدن و روگردانيدن است, چون واصلان حق از ما سواى اللّه يكسو مى شوند و رو مى گردانند, لهذا كار ايشان را تصوف گفتند. وجه آخر در كشف نيز مسطور است.


205

(1)شعر از مؤلف.

(1)نظام بن حسين ساوجى در مقدمه دوم جامع عباسى, تاريخ وفات شيخ بهائى را دوازدهم ماه شوال

سنه 1031 هجرى قمرى مى داند و تقريباً معتبر است.